ghaemiyeh.com
درباره فرهنگ / مرزبان كريمى.
شهركرد: سدرةالمنتهى، 1385.
336 ص. (سدرةالمنتهى؛ 3؛ فرهنگ و ادبيات: 1)
شابك: 5-3-96497-964 ISBN: 469-79469-3-5
كتابنامه: ص [336] - 329؛ همچنين به صورت زيرنويس.
48 / 297
د 516 ك
1385
دربارهى فرهنگ
مؤلف: مرزبان كريمى
ويراستار: احمدرضا بسيج
طراح جلد: كريم منزوى
حروفچينى: محمد قاسمى
نرمافزار نشر: زرنگار 76 - محصول شركت نرمافزارى سينا
ليتوگرافى و چاپ: سروش
صحافى: تك
شمارگان: 5000 نسخه
چاپ اوّل: زمستان 1385
شابك: 5-3-96497-964
EAN: 3379469469879ISBN: 469-79469-3-5
اين اثر با استفاده از تسهيلات حمايتى وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اسلامى به چاپ رسيده است.
مركز پخش: تهران، انتشارات انديشه اسلامى، مقابل دانشگاه تهران، خيابان فخر رازى، بينچهارراه اول و دوم،
كوچه شهيد فاتح داريان، پلاك 1/43، تلفن 66961497
نشانى ناشر: شهركرد - ميرآباد غربى، خيابان شمس، خيابان خيام، كوچه 5، پلاك 11، كد پستى 36967-88179
همراه: 1360-381-0913
كليه حقوق محفوظ است.
Printed in The Islamic Republic of IRAN
بسم الله الرحمن الرحيم
(وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْري
عِنْدَ سِدْرَهِ الْمُنْتَهي
عِنْدَها جَنَّهُ الْمَأْوي
درباره فرهنگ
مرزبان كريمى. شهركرد: زمستان 1385
مقدمه 11
فصل اول: ماهيّت فرهنگ 15
تعريف فرهنگ و معانى مختلف فرهنگ 17
فرهنگ و دين اسلام 20
ويژگىهاى فرهنگ اسلامى 21
ويژگىهاى هويّت فرهنگى ايرانيان و انقلاب اسلامى 22
مسئوليّت فرهنگى 23
عناصر فرهنگ و تمدّن ايران اسلامى 24
اهميّت فرهنگ 26
انقلاب فرهنگى 28
اسلام روح و جوهرهى هويّت ايرانى 30
هويّت ملّى و فرهنگ ايرانى و تأثير اسلام در آن 32
مفهوم فرهنگ دينى و رابطهى فرهنگ و معنويّت 36
فرهنگ از نظر قرآن 37
فرهنگ و كار فرهنگى 38
فرهنگ در افق چشمانداز جمهورى اسلامى ايران 43
سياستهاى كلى برنامههاى چهارم توسعه جمهورى اسلامى ايران، امور 43
فرهنگى، علمى و فنآورى 43
ويژگىهاى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران 44
آسيبهاى فرهنگى و مقابله با آنها 48
تهاجم فرهنگى 48
علل انحطاط تمدنها در طول تاريخ 48
تفاوت تبادل فرهنگى و تهاجم فرهنگى 49
نمونه عينى از آثار مخرب تهاجم فرهنگى در جهان اسلام و علتهاى آن 50
ويژگىها و عوامل و علل اهداف فرهنگ استعمارى 51
مسخ فرهنگى 52
راهها و شيوههاى مبارزه با تهاجم فرهنگى 53
ماهيّت انقلاب فرهنگى در نظام اسلامى 55
ماهيّت 56
انقلاب فرهنگى 56
فرهنگ 56
الف. ذوات و عناصر و ماهيّت انقلاب فرهنگى در نظام اسلامى 59
ب. عوارض و اوصاف ظاهرى انقلاب فرهنگى در نظام اسلامى 62
تزكيه و تهذيب فرهنگ به جهت تحوّلى اسلامى 66
تحليه و آراستن باطن و ظاهر با حلههاى الهى قرآن و عترت 67
نسبت دروغ به ائمهى بزرگوار 73
اظهار اشعار يا مطالبى كه شأن اهلبيت را در حد خداى عزّوجل مىشمارد 73
به كار بردن نغمات موسيقى 74
وارد كردن ضربه به جسم 74
استناد به طرح مطالب سست و بىپايه 75
الف. ملاقات در حال اختيار 75
ب. ملاقات در حال اضطرار 75
اهميّت و نقش فرهنگ در اجتماع مسلمين 76
لزوم حفظ استقلال فرهنگى 77
چهرههاى مختلف تهاجم فرهنگى و مقابله با آن 78
از طريق زير سؤال بردن اعتقادات و ارزشهاى دينى 78
از طريق نفى حرمت و كرامت انسانها 78
تحريف حقايق دينى، سانسور واقعيّات، جوسازى، ايجاد التقاط 79
ايجاد بحران، اختلافات قومى و فتنههاى سياسى و فرهنگى 79
فصل دوم: فرهنگ آموزش و پرورش 81
بحثى در فرهنگ آموزش و پرورش 83
آموزش يا تعليم 83
پرورش يا تربيت 84
نظريات و ديدگاههاى مختلف در مورد آموزش و پرورش 89
نظرى به آيات و روايات شريفه پيرامون پرورش و آموزش 90
تربيت مثبت 91
تربيت منفى 92
اهداف آموزش و پرورش از نظر قرآن 93
روشهاى آموزش و پرورش در اسلام 96
راه برهان و حكمت 97
راه خطابه و موعظه 98
راه جدل و مناظره 98
آموزش عملى 99
آموزش مكاتبهاى 99
راه تمثيل 100
طريق قصّه و داستان 100
تجربه و مشاهده 100
تقوا 101
اخلاص 101
منابع تعليم و علم از نظر اسلام 102
خويشتن 102
طبيعت 103
4 و 5. منابع وحى و عصمت 105
فصل سوم: تهاجم فرهنگى 107
مباحثى در زمينهى فرهنگ 109
تهاجم فرهنگى چيست؟ 119
پايگاه فرهنگى تهاجم فرهنگى 120
انسانمحورى به جاى خدامحورى 122
ضديّت دين و سياست به جاى عينيّت دين و سياست 133
عدم ارتباط و ضديّت دين و علم، به جاى ارتباط دين و علم 145
آزادى حيوانى به جاى آزادى انسانى 151
مسئوليّت در برابر وجدان به جاى مسئوليّت در برابر خدا 158
دموكراسى به جاى تئوكراسى! 161
تفرقه به جاى اتّحاد 164
مادّيت به جاى معنويّت! 175
سرمايهدارى به جاى عدالت اجتماعى! 178
ضد ارزش به جاى ارزش! 183
ناسيوناليسم قومى و نژادى به جاى انترناسيوناليسم ايمانى 194
روشنفكرى به جاى عالم دينى (روحانيّت) 196
تحريف به جاى حقيقت 205
صهيونيسم چيست؟ 209
عقدهگشايىهاى يهود 212
فراماسونرى چيست؟ 215
فراماسونرى و اومانيسم 217
تحليلى در باب فراماسونرى در جهان 220
مبلغين و مروجين فراماسونرى 221
شناسايى علايم فراماسونرى و صهيونيسم 229
رابطه فراماسونرى، بهائيت و حزب توده 235
غلبهى فراماسونرى آمريكا بر فراماسونرى انگليس در حكومت 237
محمّدرضاخان 237
فصل چهارم: فرهنگ ارزشهاى دينى و اخلاقى 241
پرورش ارزشهاى دينى اخلاقى بر اساس قرآن 243
هدف بعثت انبياء 243
برنامهريزى 244
مراحل پرورش فضايل 245
نقش مربّى 246
چند روش تربيتى و پرورشى 248
تحريك انديشه و تفكّر از طريق طرح سؤال 248
اعطاى شخصيت به انسانها 248
3 و 4. بيم و اميد، خوف و رجاء، انذار و تبشير، تشويق و تهديد 249
الگوهاى جاويدان ارزشى 250
دوستى و معاشرت 252
ديگر روشهاى تربيتى از ديدگاه قرآن 253
فرهنگ عزادارى 255
فرهنگ و فلسفهى اقامهى عزاى حضرت حسين(ع) 255
كلمهى تحريف 256
كلمهى بدعت 257
فلسفهى عزادارى 258
هفت نكته در مورد قيام حسين(ع) و واقعهى كربلا 261
چرا عزادارى 264
توجّه 265
آثار قيام امام حسين(ع 265
هدف از روضهخوانى و مداحى 266
محتواى روضه و مدّاحى 267
بزرگداشت شعاير الهى 267
برخى از مهمترين شعاير اسلامى 268
فرهنگ معلّمى از ديدگاه قرآن 270
فصل پنجم: فرهنگ و ارزشهاى اسلامى - انسانى در ورزش 291
بحثى در فرهنگ و ارزشهاى اسلامى و انسانى ورزش 293
حركت و ورزش 293
ريشههاى عقيدتى ورزش 296
الگوهاى راستين ورزش 299
سبح و سباحت 307
رجع و رجعت 308
سير 309
صير 309
عمل 310
صعد و صعود 312
كدح 313
لعب 314
لهو 316
قوّت 317
جسم 319
عفو و ايثار 320
صبر و استقامت 322
تعاون و همكارى 322
سبقت و مسابقه 324
غلبه و پيروزى 326
فوز و فلاح 326
قهر 327
منابع و مآخذ 329
تهاجم فرهنگى عليه ملّت، ما مشخصاً از دوران رضاخان شروع شده است، البتّه قبل از او مقدّمات تهاجم فراهم شده بود. قبل از او كارهاى فراوانى كرده بودند و روشنفكرهاى وابسته را در داخل كشورها كاشته بودند.(1)تهاجم فرهنگى به ارزشهاى پوياى ملّتها، بهخصوص در دويست سال اخير، همواره در رأس برنامهها قرار داشته است، شايد بتوان اذعان نمود كه سرمايهگذارى قدرتهاى بزرگ مخصوصاً آمريكا، در زمينه تكنولوژى و ابزار و برنامههاى فرهنگى بيش از سرمايهگذارى نظامى آنان بوده است.
ارزشهاى اسلام به عنوان يك فرهنگ انسانساز و الهى و ظلمستيز و طاغوت برانداز، بيش از ساير ارزشهاى ملّتها، مورد اين تهاجم قرار گرفته است. چون، ارزشهاى ملّى معمولاً كارايى قوى و تقدّس لازم را براى مردم
1) از فرمايشات مقام معظم رهبرى.
ندارند و در بسيارى از موارد اين ارزشها توسط سردمداران رژيمهاى باطل كشورها ايجاد يا تقويت مىشود و به وسيلهى استكبار جهانى مورد بهرهبردارى قرار مىگيرد. مثل قوميّتگرايى و ناسيوناليزم و نيز حركتهاى انقلابى و سازندهى علما و مراجع عظيمالشأن شيعه و بهندرت اهل سنّت در مقاطع مختلف تاريخى و بيدارى مردم بهواسطهى آنان، نظر استكبار و سياستگزاران آنها را به خود جلب نموده است و لذا با پوششهاى مختلف سعى در انحراف اين حركتها و جدايى مردم از دين و علماء نمودهاند. «جدايى دين از سياست، دينزدايى از آموزش بهخصوص آموزش عالى و دانشگاهها، مغاير نشان دادن اصول دينى با تمدّن و رشد و تعالى مادّى جهان معاصر» از اين جمله تلاشهاست كه به حول و قوّهى الهى و همّت بلند امام(ره) و ايثار و فداكارى مردم عزيز ايران اسلامى اين تلاشها در ايران به شكست انجاميد. امّا بقاياى استكبار با همهى توان خود درصدد تجديد قواى شيطانى خود است تا بتواند يك شبيخون فرهنگى به ارزشهاى احياء شده اسلام ناب محمّدى(ص) بزند. به همين منظور، حضرت امام(ره) و مقام معظم رهبرى در بيانات متعدّد خودشان به اين ترفندها اشاره نموده و راههاى متعدّدى هم براى پيشگيرى از اين شبيخون بيان نمودهاند.
حضرت امام(ره) مىفرمايد: «يكى از امور ديگرى هم كه بارها گفتهام اين است كه ما را جورى بار آورده بودند كه بايد فرنگىمآب باشيم يا هيچى. يك نفر جوان، يك نفر خانم اگر سر تا پايش فرنگىمآب است، اين معلوم مىشود خيلى عالىمقام است و اگر چنانچه مثل ساير مسلمانها است، اين خيلى عقبافتاده است. عقبافتادگى و جلو رفتن را به اين مىدانستند كه فرنگىمآب باشد».
مقام معظم رهبرى (مدّ ظله العالى) در اواسط سال 1369 با توجّه به گرايش دشمنان اسلام بعد از خاتمه جنگ به سوى تجهيز و لشگركشى فرهنگى به ارزشهاى والاى انقلاب اسلامى، بحث تهاجم فرهنگى را مكرراً مطرح و ابعاد مختلف اين جنگ و تهاجم و غارت و شبيخون را بيان و راههاى مبارزه با آن را مشخص فرمودهاند، از جمله راههاى مبارزه با اين مصاف فرهنگى، بين فرهنگ مبتذل غرب و فرهنگ غنى و انسانساز اسلام يعنى بين ظلمت و نور، آگاهى مردم بهخصوص نسل انقلاب با تاريخ ايران آن هم تاريخ 200 ساله اخير كه اوج هجوم فرهنگ غربى به ملّت ايران و ارزشهاى الهى اوست. جمهورى اسلامى ايران علاوه بر اينكه توانست استقلال سياسى و اقتصادى پيدا كند از همه مهمتر استقلال فرهنگى نيز پيدا كرده است. جمهورى اسلامى ايران از اول زير بار فرهنگ مبتذل و فاسد غربى نرفت. البتّه اين نكته بسيار مهمّى است كه سلطه واقعى قدرتها با سلطه فرهنگى است. يعنى اگر يك ملتى بتواند فرهنگ و باورهاى خود و اعتقادات و رسوم و عادات و آداب و در مرحله بالاتر زبان و خط خود را يك ملّت ديگرى نفوذ بدهد بر آن ملّت مسلط است و سلطه او يك سلطه حقيقى است. كارى كه در يكى دو قرن اخير اروپاييان و آمريكاييان بر سر كشورهاى ديگر جهان آوردند. فرهنگ خودشان را در كشورهاى آسيايى و آفريقايى نفوذ دادند و بر اين كشورها مسلط شدند. فرهنگ مثل آب و هواست، فرهنگ يعنى همين رسوم و آدابى كه بر زندگى من و شما حاكم است. فرهنگ يعنى اعتقادات ما و چيزهايى كه زندگى شخصى - اجتماعى داخل خانه و در محيط كار مردم يك جامعه با آنها روبروست. جمهورى اسلامى فرهنگ غربى را رد كرد. گفت ما فرهنگ مستقل اسلامى داريم. اسلام تكليف مسلمانها را در معاشرت آنان معلوم كرده است. همچنين در كيفيّت زندگى
فردى، خورد و خوراك، لباس پوشيدن، درس خواندن، روابط آنها با حكومت و معاملات كه اسلام معيّن كرده است. ما اينها را نمىخواهيم از غربىها ياد بگيريم و از آنها تقليد كنيم. جمهورى اسلامى بايد در پى تحقيق اين امور باشد.
در اين نوشتار سعى شده است مطالب و مباحث متنوعى پيرامون فرهنگ، مليت، دين و مذهب، تهاجم فرهنگى، هويّت فرهنگى و نظاير اينها در پنج فصل به شرح زير تقديم اهل فرهنگ گردد.
فصل اول پيرامون ماهيّت فرهنگ و تعاريف مختلف و مسايل متنوّع مربوط به مفهوم و ماهيّت فرهنگ.
در فصل دوم مباحثى پيرامون فرهنگ و آموزش و پرورش مطرح گرديده است.
فصل سوم به بحث تهاجم فرهنگى، ريشه، عوامل، آثار و راههاى مبارزه با آن اختصاص يافته است.
در فصل چهارم در مورد فرهنگ ارزشهاى دينى و اخلاقى بحث شده است.
و در فصل پنجم مباحثى مربوط به ارزشهاى اسلامى و انسانى در ورزش مورد بررسى قرار گرفته است، كه اميدواريم اين نوشته بتواند هر چند اندك و ناچيز راهگشا و پاسخگوى بعضى از مباحث فرهنگى باشد.
ان شاءاللّه
فرهنگ: ثقافه = culture كالچر = educationاجوكيشن = تهذيب = پرورش = تعليم = تربيت.
فرهنگ: با كاف فارسى، بر وزن و معنى فرهنج است كه علم و دانش و عقل و ادب و بزرگى و سنجيدگى است. فرهنگ: فر (پيشوند) + هنگ (از ريشه اوستايى thang به معنى كشيدن). فرهنگ و فرهيختن درست مطابق است در مفهوم با educatو eduerلاتينى به معنى كشش و كشيدن و نيز به معنى آموزش و تعليم و تربيت.
فرهنج: بر وزن شطرنج، به معنى علم و فضل و دانش و عقل و ادب.
فرهيختن: بر وزن انگيختن، به معنى ادب آموختن و تأديب و تربيت كردن.(1)فرهنگ، مجموعهى اندوختههاى معنوى، فكرى، روحى، عقلى، علمى،
1) برهان قاطع، جلد سوم، انتشارات اميركبير، تهران سال 61، صفحات 1481 و 1480.
اخلاقى و اجتماعى يك قوم است. سنن، آداب و رسوم و مجموعهى رفتارهاى اكتسابى و اعتقادات يك جامعه مىباشد، شامل دانش، دين، هنر، قانون، اخلاقيات و آداب و عادات جامعه مىشود.
فرهنگ: اصطلاح عقلانى و بشرى همهگير و در حال توسعه در جامعه است مانند هنر و علم.
يك خصوصيّت عقلانى و همهگير و در حال گسترش مىباشد.
وضع يا حالت بزرگ و با ارزش عقلانى در حال گسترش به وسيله تجربه و تحصيل مىباشد. هنر يا ايده يا راهى براى زندگى گروهى از مردم مىباشد. محصول فكرى، ذهنى، خيالى، علمى، و عقلانى و اخلاقى و معنوى اكتسابى در زندگى اجتماعى است. داراى وجه ذهنى و نظرى، عينى و عملى، تكنولوژى و ابزارى است.
فر به معناى شكوه و جلوه است و هنگ به معناى دستهجمعى است. بعضى فرهنگ را به معناى شكوه و جلوه و ظهور دستهجمعى دانستهاند و در اصطلاح فرهنگ به آن مكتبى گفته مىشود كه دسته و گروهى به مجموعهى آن معتقدند و انجام آن را براى خود لازم مىدانند.(1)
فرهنگ عبارت است از كيفيّت يا شيوهى بايسته و يا شايسته براى آن دسته از فعاليتهاى حيات مادّى و معنوى انسانها كه مستند به طرز تعقل سليم و احساسات تصعيد شدهى آنان در حيات معقول تكاملى باشد.
فرهنگ، مجموعهى دانشهاى دريافت شده توسط فرد يا جامعه است. مانند مجموعهاى از فعاليتهايى كه تابع قواعد اجتماعى - تاريخى گوناگون بوده و يا
1) تهاجم فرهنگى، سيد مرتضى حسينى اصفهانى ص 19.
ساختارهايى كه نتيجهى تغيير رفتار و كردار در تحت شرايط تعليم و تربيت خاص بوده است.(1)
بعضى فرهنگ را با علم و دانش يكى دانستهاند. امّا بايد دانست كه ميان اين دو مقوله تفاوتهايى وجود دارد از جمله: اولين فرق اين است كه علم به هر شعبه از اطّلاعات بشر گفته مىشود مثلاً علم حساب، هندسه، فيزيك، شيمى، صرف، نحو و... ولى فرهنگ يك مجموعه است كه شامل علوم، فلسفهها، ذوقيات، هنر، صنعت و غيره مىشود. ثانياً فرهنگ به صورت يك پيكر است نه يك مجموعه متفرقه، مجموعهى متفرقه آن گاه به صورت يك فرهنگ در مىآيد كه روح واحد بر آن حكمفرما باشد. ثالثاً فرهنگ براى همهى مردم مساوى نيست و اختصاص به مردمى دارد كه روح آن فرهنگ را داشته باشد. رابعاً علم، وصف شىء به حال نفس و فرهنگ وصف شىء است به حال موصوفها يعنى انسانها، يعنى علم در مورد اشياء است و فرهنگ در مورد انسانها.
بعضى فرهنگ را با تمدّن يكى دانستهاند امّا بايد دانست كه ميان اين دو تفاوتهايى وجود دارد از جمله اينكه: تمدّن يعنى مدنيت، يعنى شهرنشينى و هممعنى Civilization لاتينى است. تمدّن عمل و وضعى است براى ورود به مرحلهى شهرنشينى. يك سيستم و نظم و مرحلهاى خاص از پيشرفت اجتماعى است. مبتنى بر قانون، دولت، حكومت و...
هر تمدنى مربوط به يك دوره و زمان خاص مىباشد. تمدّن جلوههاى خارجى فرهنگ را مىگويند. فرهنگ جنبه معنوى دارد ولى تمدّن جنبه مادّى و
1) فرهنگ پيرو فرهنگ پيشرو، استاد محمّد تقى جعفرى ص 10 و 11.
عينى دارد.
تمدّن همان مدنيّت و شهرنشينى و اصول مربوط به آن است. اگر جوامع در تمدنها از يكديگر اقتباس مىكنند امّا بايد در فرهنگ و فكر و هويّت خودشان مستقل باشند پس مهم استقلال فكرى و فرهنگى است. گاهى در تعابير و كاربردها، دو واژهى فرهنگ و تمدّن را به اشتباه مترادف به كار مىبرند. تمدن، جهانى است و فرهنگ، ملّى و منطقهاى است.
معمولاً آنگونه كه رايج است در معناى فرهنگ كلمهى مذهب و مذهبى را نيز اضافه كرده و مىگويند كه فرهنگ مجموعه اندوختههاى دينى و مذهبى است. همچنان كه مجموعه اندوختههاى هنرى و ادبى يك قوم و ملّت مىباشد. البتّه اين بدان معنى است كه مذهب را نيز به عنوان يكى از فروع و شاخههاى فرهنگ فرض مىكنند ولى دربارهى اسلام بالخصوص اينگونه نمىتوان نظر داد. اسلام خود سازندهى فرهنگ است، يعنى اسلام خود يك سلسله اندوختههاى معنوى آورد كه همانا فرهنگ اسلامى به شمار مىروند.
فرهنگ اسلامى فرهنگى است فطرى، بشرى و انسانى، عقلانى و استدلالى، جهانى و همگانى و در عين اينكه از جنبهى فاعلى و مبدأ پيدايش وابسته به قوم خاصى است ولى از جنبهى كيفى و غايى رنگ هيچ قوم و نژاد خاصى را ندارد.
مبتنى بودن فرهنگ اسلامى بر وحى الهى و نبوّت و رهبران الهى و معصوم.
مبتنى بودن فرهنگ اسلامى بر فطرت و تربيت فطرت و بيدارى فطرتها.
بارور كردن عقل و انديشه مردم و هدايت و راهنمايى آنان به سوى خير و سعادت.
روشنبينى و بسيج انسانها بر اساس خودآگاهى و حكمت و تربيت اخلاقى.
تحريك مردم براى مبارزه با انواع خرافات و كج فكرىها و خودخواهى و ظلم و ستمها.
و لقد بعثنا فى كل امة رسولان اعبدو اللّه واجتنبوا الطاغوت.(1)
عدالت محورى و دعوت همگان به قيام به قسط.
جهانى بودن مكتب و نهضت اسلام.
ارشاد عمومى و مسئوليّت همگانى (امر به معروف و نهى از منكر).
عنصر جهاد در برابر ظلمها و بىعدالتىها.
هجرت در شرايط بسيار سخت.
رشد و بيدارى و آگاهى مردم تا حدّى كه خود مردم براى احقاققيام كنند.
داشتن يك آرمان واقعگرايانه در جهت تشكيل يك جامعهى نمونه.
1) نحل / 38.
الف. در جبهه طبيعت با ابزار علم براى كشف قوانين طبيعت و استفاده از نعمتهاى آن.
ب. در جبهه روابط ظالمانه اجتماعى براى به دست آوردن عدالت، آزادى و حقوق انسانى و مبارزه با طاغوت.
ج. در جبهه درون و مبارزه با نفس و تربيت معنوى انسانها.
امروزه جهان تنها در مورد الف فقط پيشرفت كرده است امّا موارد ب و ج بدون پاىبندى كامل به دين مقدّس اسلام هرگز قابل تحقق نيست.
عنصر ديندارى كه شامل توحيد، باور به نقش اجتماعى دين و سير تاريخى نبرد حق و باطل مىباشد.
عنصر زبان فارسى آنگاه كه در خدمت ارزشها و اعتقادات قرار گرفته است.
غرور و افتخارات ملّى.
غرور و افتخارات دينى و معنويّتگرايى بهخصوص در سه مقطع حساس تاريخ كهن ايران يعنى اوايل دوره ساسانيان و عصر صفويان و عصر انقلاب اسلامى هميشه دين براى ما ايرانيان بيدارگر بوده و بحرانزاديى كرده است.
هويّت ايرانى پيوسته بر پايهى ولايتپذيرى بوده است به طورى كه حُب اهل بيت(ع) حتّى از سوى بزرگان اهل سنت ايران زمين همچون سعدى، مولوى و عطار به عنوان يك شاخص برجستهى هويّت فرهنگى ايرانى به شمار مىرود.
هويّت ايرانى با تشيع ارتباطى كامل دارد لذا در طول تاريخ فقها در پى شريعت، عرفا در پى طريقت و همگان در پى حقيقت بوده و يكى به دنبال اجتهاد علمى و ديگرى در پى جهاد باطنى و همگان در پى آزادى عقلانى و استقلال ملّى زير چتر اسلام بودهاند.
برجستهترين مؤلفههاى فرهنگ ايرانى و اسلامى كه آن را در جهان شاخص و برجسته كرده است به اين قرار مىباشند:
الف. جهانبينى الهى و توحيدى.
ب. وجود ارزشهاى متعالى در اين فرهنگ.
ج. وجود الگوهاى رفتارى بىنظير.
د. وجود نمادهاى گوناگون فرهنگى مانند هنر، كلام، زبان، شعر و...
ه. حق و تكليف و ارتباط متقابل آنها با يكديگر.
و. توحيد و يگانهگرايى هماهنگ با تعقل و انديشه و عقلگرايى.
ز. توجّه كامل به اجتماع و سياست و دنيا و كار و كوشش همراه با حفظ ديانت و اخلاق و معنويّتگرايى.
يكى از انواع بسيار مهم مسئوليت، مسئوليّت فرهنگى مىباشد. اين مسئوليّت موجب ترويج فرهنگ، به وجود آمدن هماهنگى فرهنگى و مقابله با تعارضات فرهنگى مىشود و لذا بسيار وسيع و گسترده است به همين دليل نهادهاى مسئول فرهنگى نيز متعدّد و متنوّع هستند و شامل انواع نهادهاى غير رسمى و رسمى مىشود. امّا مهمترين نهادهاى رسمى مسئول فرهنگ را مىتوان اينگونه معرفى كرد:
نهاد آموزش و پرورش در همهى سطوح.
نهاد آموزش عالى در همهى سطوح.
نهاد حوزههاى علميه.
مساجد و مجامع عمومى دينى و مذهبى.
شوراى عالى انقلاب فرهنگى و شوراى عمومى فرهنگ و سازمان ميراث فرهنگى و سازمان ملّى جوانان و سازمان تربيت بدنى و...
وزارت ارشاد و سازمان تبليغات اسلامى.
رسانهها و مطبوعات، صدا و سيما، صنعت سينما، هنر برجسته تئاتر، تريبونهاى نماز جمعه و حتّى موزهها و مراكز تفريحى و غيره.
البتّه بديهى است كه در رأس همهى اينها نهاد مقدّس خانواده و جامعه و نهاد حكومت اسلامى برجستهترين مسئوليّت فرهنگى را بر عهده دارند. مسئوليّت آنها اين است كه فرهنگ فردى و اجتماعى را بر پايهى دينمحورى و علممحورى و دانايىمحورى پايهريزى و طراحى كنند به طورى كه مجموعهى هنر، فلسفه، آداب و رسوم و سنن و علوم و عقل و انديشه و آموزش و تعليم و تهذيب و ادب و تأديب و ادبيّات فردى و اجتماعى جامعه به سوى فرهنگ علممحورى و دانايىمحورى و دينمحورى و اخلاقمحورى جهت داده شوند.
هويّت ملّى كهن و درخشان.
عنصر كار و تلاش.
عنصر دولتها و حكومتهاى مستقل در طول تاريخ.
عنصر اخلاق و معنويّت و هويّت انسانى.
آميخته بودن فرهنگ و تمدّن ايران با دين الهى در طول تاريخ.
وجود دانشمندان و متفكّران و فرهيختگان علمى در حوزههاى مختلف.
وجود مكاتب و انديشههاى فلسفى كهن و معتبر.
برخوردارى از ادبيّات ريشهدار و عميق با آثار ادبى بىنظير كه هر يك به تنهايى سند هويّت فرهنگى ما ايرانيان است.
هنر و ذوقيات عميق و سرشار و متنوّع كه هر يك در جهان بىنظير است.
برخوردارى از انديشه اشراقى و روش عرفانى با جلوههاى گوناگون در طول تاريخ كه اين عامل موجب شده است كه روح معنوى و هويّت انسانى تمدّن و فرهنگ ايرانى پيوسته مستحكم بماند.
تشويق اسلام به علم آموزى و تفكّر در خلقت و تدبّر در آيات متنوّع هستى.
جهانى بودن مكتب و ايدئولوژى اسلام و برتر بودن اين تفكّر از هر گونه نژادپرستى و قوميّتگرايى.
دستورات دين مبين اسلام در رعايت برخوردهاى مسالمتآميز با پيروان مذاهب ديگر و آزادىهايى كه اسلام با سعهى صدر در تعامل با اهل كتاب قايل مىباشد.
اميدوارى نسبت به آينده، روشن و درخشان ديدن آينده با توجّه به آموزهى فرهنگ موعود و مهدويّت كه خود اين عاملّى ديگر بر تقويت روحى و تلاش و جهاد مىباشد.
بى شك فرهنگ درخشان ايران با جلوههاى گوناگون و متنوّع دينى، فلسفى، اخلاقى، علمى و ادبى در شمار غنىترين و كهنترين و ريشهدارترين و اصيلترين فرهنگهاى جهان به شمار مىرود و براى حراست از اين فرهنگ غنى به مهندسى فرهنگى سخت محتاج هستيم. اين مهندسى فرهنگى مىتواند در سه بخش عمده مورد توجّه قرار گيرد:
اول، عقبهى علمى و فرهنگى ما، يعنى علما و انديشهمندان و تاريخ تمدّن كهن ايران اسلامى مىباشد.
دوم، مركزيت مهندسى فرهنگى، يعنى مركز تصميمگيرى فرهنگى و به عبارت ديگر شوراهاى فرهنگى و سازمانهاى فرهنگى كشور مىباشد.
سوم، اجراى تصميمات و قوانين و دستورالعملهاى فرهنگى است كه بايد توسط مراكز آموزشى و پژوهشى اعمال گردد تا در نتيجه گام مؤثّرى در راه رشد و تحوّل فرهنگى و علمى و آموزشى در كشور برداشته شود به طورى كه در راستاى رشد و تحوّل علمى و فنى و صنعتى، مبانى دينى و اخلاقى و باورها و ارزشها و آزادىهاى معنوى نيز همگام با تحقيقات علمى توسعه يابد. و در نتيجه تمدّن ما يعنى هنر، كتاب، فرهنگ، موسيقى، تفكّر، علم و صنعت همراه با نقد علمى و منطقى و مستدل فرهنگ، قدرت و ثروت نيز به كمال رسد.
بديهى است در اين مسير بايد از هر گونه هرج و مرج فرهنگى، سلطهى فرهنگى، انفعال فرهنگى و ساير بيمارىهاى فرهنگى مانند تساهل، تحجر، ابتذال و وابستگى فرهنگى به طور جدّى جلوگيرى كرد تا فرهنگ ما، فرهنگ و ادب ما، فرهنگ و هنر ما با يك مدل بومى و ضمن حفظ ارزشها و عقايد
دينى و ملّى همراه با آزاد انديشى كامل بتواند استقلال فرهنگى و عزّت فرهنگى را براى ما به ارمغان آورد.
فكر و عقيده و فرهنگ بايد سنجيده، معقول، پيشرو، تحوّلپذير، همراه با بصيرت، بدون خرافات، ياوهگويى، عقبگرايى و مطابق با شرايط و نيازهاى روز، در حمايت از هويّت ملّى و دينى و در جهت تلاش از كيان و دفاع و حفظ و نگهبانى از اين مرز و بوم باشد.
فرهنگ، تجليّات انديشه انسان است در زندگى فردى و اجتماعى او، كه داراى انواع و مظاهرى است مثل علم، فلسفه، حقوق، هنر، اخلاق، فن، آداب، و سنن. غيرمذهبىها دين را يكى از انواع فرهنگ دانستهاند كه در اين صورت دين تجلّى انديشه بشر است نه وحى الهى، امّا بديهى است كه اين ادعا از نگاه اسلام ادعايى باطل و فاسد است.
دربارهى فرهنگ نسبتاً حرف زياد زده مىشود. ولى حرف داريم تا حرف. بعضى حرفها براى آن است كه فقط حرف باشد، بعضى براى آنكه نبودن عمل را بپوشاند و بعضى دلسوزىها نيز يادآور اين داستان مثنوى مىشود كه كودكى در بغل سياهى بود و گريه مىكرد، سياه براى آرام كردنش او را نوازش مىكرد و هر چه بيشتر نوازش مىكرد كودك بيشتر گريه مىكرد، غافل از آنكه بچه از خود او مىترسيد.
در وضعى كه ما هستيم و دوران تحوّلى را كه خواه ناخواه، و به همراه دنيا در پس گردونهى تاريخ مىپيماييم، سكوت دربارهى فرهنگ، سرباز زدن از وظيفه انسانى است. اگر بحرانى در دنياى امروز باشد، بيش از بحران اقتصاد و پول و نفت و نيرو، بحران فرهنگ است. نفتها چراغها را روشن مىدارند، ولى چه فايده وقتى چشمها را تارى بگيرد.
به كمك فرهنگ، انسانها به هم وابسته و نزديك مىشوند و با مشتركات ذهنى كه زاييدهى همين فرهنگ است، ملّت به وجود مىآيد كه پيوندگاه آنها اشتراكى است در خاطرهها، و اشتراك در چيزهايى كه دوست مىدارند و اشتراك در چيزهايى كه دشمن مىدارند و اشتراك در زبان و معتقدات و چيزهاى ديگر.(1)
از آغاز پيدايش نوع بشر، فرهنگ مايهى تمايز انسان از گروههاى حيوانى بوده است. در نتيجهى رشد جمعيت انسانى و بهرهگيرى از طبيعت محيط، هنجار فرهنگى با تأكيد بر نشانهها و زبان، گنجينهاى از عقايد و ديدگاهها را در طول قرون و اعصار محقق ساخته است. از ديدگاه گستردگى، فرهنگ چيزى نيست كه انسانهاى اوليه به خاطر نياز خود آن را ابداع كرده باشند، بلكه پديدهاى بود مبتنى بر هنجار، تا ارزش زيستى عظيمى را به موجوداتى كه از آن برخوردارند، اعطا نمايد. بديهى است كه نظير همان نياز كه موجب ابداع ابزار مادى براى زندگى مادّى بوده، براى حيات معنوى انسانها نيز اساسىترين عوامل فرهنگ انسانى را تشكيل مىدهند، وجود داشته است.(2)
فرهنگ، تجلّى ابعاد مختلف روح بشرى در زندگى اجتماعى اوست و فرهنگ را به شاخههاى متعدّدى تقسيم مىكنند، فرهنگ مظاهر مختلفى دارد و چند جور فرهنگ داريم. يكى مذهب و يكى فلسفه است، يكى علم است، يكى هنر، يكى فن يا تكنيك، يكى اخلاق و يكى حقوق است. وقتى از صورت
فرهنگى يا از ماهيّت و حقيقت فرهنگى صحبت مىشود، صحبت در اين است كه وجه مشتركى كه تمام اين مظاهر فرهنگى با همديگر دارند چيست؟ خوب بنابراين اقوام مختلف داراى صورتهاى فرهنگى خاصى هستند كه اگر اين صورت عوض بشود به اين «انقلاب فرهنگى» مىگويند. اگر فرمى كه حاكم بر همهى اين مظاهر فرهنگى است، اگر حقيقت فرهنگ دگرگون شود و حقيقت ديگرى بيايد و جاىگزين آن شود و علم و تكنيك و اخلاق و حقوق و همه چيز در فرم ديگرى و در حقيقت ديگرى جلوه كند به اين انقلاب فرهنگى مىگويند.
در تاريخ ما تاكنون چهار بار انقلاب فرهنگى رخ داده است. اول، در زمان هخامنشيان بود كه با ظهور زرتشت انجام شد. دوم، همزمان با تأسيس حكومت ساسانيان عهد ديرين تجديد شده و كشور ما بار ديگر به فرهنگ دينى زرتشت روى آورد. سوم، با ظهور آيين اسلام و پذيرش اين آيين مقدّس از طرف ايرانيان، صورت فرهنگ زرتشتى نسخ شد و فرهنگ ايرانى با جوهرهى اسلامى صورت جديدى پيدا كرد به طورى كه همهى نظامات اجتماعى، اخلاقى، فردى و خانوادگى ايرانيان را متحوّل و متغيّر ساخت. چهارم، با وقوع انقلاب اسلامى بار ديگر هويّت فرهنگى و اسلامى ايران و ايرانى احيا و شكوفا و بارور گرديد. هر چند قبل از انقلاب شكوهمند اسلامى ايران، در زمان صفويه نيز به نوعى انقلاب فرهنگى با هويّت اسلام شيعى به وقوع پيوست به طورى كه فرهنگ حاكم آن زمان را كه فرهنگى اسلامى از نوع تسنن بود با رسمى شدن تشيع به تدريج و مرور زمان برانداخت و فرهنگ اسلامى از نوع شيعى را اعتلا بخشيد.
مهمترين حادثهى تاريخ ايران، ورود اسلام و خدمات آن به ايران است. اسلام با ورود خود به ايران، ضمن از بين بردن تشتت آراء و تكثر عقايد مذهبى وحدت عقيدتى و دينى را جاىگزين آن كرد، كه در آن فكر واحد، آرمان واحد و ايدئولوژى واحد به وجود آمد. اسلام حصار سياسى و مذهبى گرداگرد ايران را در هم شكست، تا امكان شكوفايى استعداد ايرانى را فراهم گردد، به طوريكه مطالعهى تاريخ ايران نشان مىدهد، چنان شور و هيجان علمى و فرهنگى در ايرانيان پديد آورد، كه آنها را در اوج قلههاى علمى ومرجعيّت دينى قرار داد. بنابراين مىتوان خدمات اسلام را به ايرانيان، مواردى چون شناسايى واقعيت ايرانى به خودشان، شكوفايى نبوغ ايرانى، از بين رفتن خرافات ثنوى دينى و قرار دادن ايرانى در اوج افتخارات جامعهى اسلامى دانست.
اسلام استعداد و نبوغ ايرانيان را هم به خودشان نشان داد و هم به جهانيان و به تعبير ديگر، ايرانى به وسيلهى اسلام خود را كشف كرد و سپس آن را به جهانيان شناسانيد. در سالهاى پايانى سلسلهى ساسانى، هويّت ايرانى علىرغم غناى فرهنگى و سوابق تمدنى ايران آن روز، دچار بحرانى بزرگ شده بود كه تنها با ارمغان اسلام برطرف گرديد و هويّت جديدى با معانى نوين و عنصر ايرانى بخشيد. عامل اساسى هويتيابى ايرانيان را مىتوان گرايش به اسلام و تشيع دانست، اين گرايش داراى سه علّت اساسى است:
اول، خسته شدن مردم از حكومت ساسانيان.
دوم، عدم كارآيى دين زرتشت و اديان آن روز.
سوم، جاذبهى معنوى و عظمت واقعى اسلام.
از اين ميان، عامل سوم بيش از دو عامل قبلى داراى اهميّت بود، يعنى اسلام به عنوان يك دين رهايىبخش با خصوصيّات روحى و اخلاقى ايرانيان بسيار متناسب بود و سازگارى داشت. در ميان اقوام مسلمان، ايرانيان بيش از ديگران نسبت به خاندان نبوّت علاقه و اردات نشان دادند. هر چند اكثريت مردم ايران از دوران صفويه به بعد شيعه شدند امّا روشن است كه ايران از هر جاى ديگرى براى تشيع مناسبتر بود. علّت تشيع ايرانيان و علّت مسلمان شدنشان يك چيز است، ايرانى روح خود را با اسلام سازگار ديد و گم گشتهى خويش را در اسلام يافت.
مردم ايران كه طبعاً مردمى باهوش بودند و به علاوه سابقه فرهنگ و تمدّن داشتند، بيش از هر ملّت ديگر نسبت به اسلام شيفتگى نشان دادند و به آن خدمت كردند. ايرانيان روح اسلام و معنى اسلام را نزد خاندان رسالت يافتند، فقط خاندان رسالت بودند كه پاسخگوى پرسشها و نيازهاى واقعى روح ايرانيان بودند، بنابراين عناصر اصلى هويّت ايرانى تنها در گرايش به اسلام و تعاليم اسلامى است. يعنى عنصر ايرانى وقتى به معناى واقعى داراى هويّت شد كه اسلام در قلوب آنها رسوخ كرد و از آنها انسانهايى متعالى و رو به تكامل واقعى ساخت. لذا در درجهى اول عامل هويتيابى ايرانيان را مىتوان گرايش آنها به دين مقدّس اسلام دانست.(1)
1) خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد مطهرى، صفحات 163 و 360 و 363.
هويّت و فرهنگ ملّى به منزلهى شناسنامه و اعتبار آن ملّت است كه باعث و به وجود آورندهى وحدت ملّى، افتخار ملّى، غرور ملّى، شخصيت ملّى، اقتدار ملّى، و عزّت و سربلندى ملّى است. هويّت ملّى و فرهنگ ايرانى پشتيبان و محافظ ارزشهاى ملّى، پيشينهى فرهنگى ملّى، ميراث ملّى، سنن و آداب و رسوم، اخلاقيات، باورها، عقايد، تاريخ و تمدّن ملّت عزيز ايران است. حفظ فرهنگ و ميراث گذشته يعنى زيبا جلوه دادن و زيبا نمودن ارزشهاى ملّى، تربيت ملّى، روحيهى ملّى، غيرت ملّى، پرورش ملّى و آرمان ملّى كه همه مبتنى بر دين و غايتمندى و اخلاق انسانى و آزادىخواهى و وطندوستى. احياء و تقويت سرمايههاى ملّى كنونى همراه با حفظ فرهنگ باعث سربلندى و آزادگى كشور و ملّت است.
اسلام ايرانى يعنى محدود كردن اسلام و اسلام را وسيلهاى در جهت ايرانى بودن مليّت و ناسيوناليسم ايرانى قرار دادن. حال آنكه به فرمودهى امام خمينى(ره) تمام مقصدها، مكتب ما است و سيدالشهداء هم فداى اسلام شد. بىگمان ما افتخار مىكنيم به ايرانى بودن خودمان، به آب و خاك و وطن خودمان، ليكن ما ايرانى مسلمان و مسلمان ايرانى هستيم.
اسلام مكتب و آيين ما است آن هم اسلام ناب يعنى اسلام شيعى يعنى اسلام قرآن و رسول خدا، اسلام ثقلين، اسلام علوى، حسينى و مهدوى. و قطعاً ميان ايرانى بودن و مسلمان بودن هيچ تعارضى نيست زيرا اسلام يك دين و مكتب است و از مقولهى ماده و جسم و خاك نيست بلكه از مقولهى غير ماده و از فكر و انديشه و عاطفه و باور و گرايش فطرى است.
لذا طرح تقابل ميان ايران و اسلام، بسيار نامعقول و سفسطهآميز است همانگونه كه تقابل ميان ايران و مسيحيّت و يهوديت و زرتشتىگرى نيز چنين است. همچنان كه تقابل ايران و علم، ايران و آزادگى، ايران و استقلال نيز چنين است. اصولاً آن چه فطرى است، آن چه حق است به هيچ قيدى مقيد نيست.
استعمار آن چنان نسبت به اسلام كينه دارد كه وقيحانه مدعى شده ايرانيان براى رهايى از اسارت اسلام، مذهب تشيع را با الهام از فرهنگ و عقايد ايرانى ساختهاند پس تشيع اسلام ايرانى شده است. امّا حق در همهى شرايط حق است، فطرى در همهى شرايط فطرى است و اسلام نيز چنين است يعنى برتر از محدوديّتهاى مادى، زمانى، مكانى و نژادى و قومى است. پس به حكم اينكه اسلام دين است، به اسلام از عمق جان ايمان و اعتقاد داريم و به حكم اينكه ايران ميهن ما است به ايران مهر مىورزيم و به حكم اسلام از حريم آن تا پايان جان دفاع مىكنيم. لذا احساسات اسلامى و ميهنى ما تضادّى با هم ندارند بلكه عواطف ميهنى در حمايت از عواطف دينى قرار گرفته، بسيار قوى و مستحكم مىگردد. اسلام و ايران پس از قرنها آن چنان به هم پيوند خوردهاند كه بسى افتخارآميز است. اسلام دينى است جامع، كامل، غنى، هميشگى، معقول و انسانى و به همين سبب هر صاحب فرهنگ، آزادانديش و حقطلب را به خود جلب و جذب مىكند و رمز مسلمانىِ يك ايرانى نيز همين است.
آزادانديش و حقطلب و مجاهد و فداكارى كه با داشتن نظام فكرى و مسلك اسلامى همهى مؤمنين را برادر خود دانسته و هرگز خود را اسير در قيود تنگ ناسيوناليسم برخاسته از انديشه آلمان قرن نوزدهم نمىسازد. وحدت مورد پذيرش يك مسلمان وحدت آرمانى، مكتبى و مبتنى بر پيوند قلوب است و اين همان وحدت رهايىبخش است كه استعمار از آن بارها آسيب ديده لذا با
حربهى ناسيوناليسم ايرانى، عربى و غيره به مبارزه با آن برخاسته است و در اين مبارزه هم اغلب موفق بوده است. تبليغ فرهنگ ملّى و ايرانى از ديرباز حربهاى بوده است براى مبارزه با فرهنگ اسلامى، جدا كردن هويّت ايرانى از روح اسلامى، مقدمهاى براى سرسپردگى و تسليم در برابر فرهنگ غرب و خودباختگى و احساس حقارت در آستان غربىها بوده است.
وحدت ايمانى ناشى از دين بسيار عميق، قوى و اصيل است به طورى كه هيچ عامل ديگرى قادر نيست چنين وحدت راستينى را به وجود آورد. در نتيجه استعمار پيوسته در نبرد با اين نوع وحدت در پى منافع نامشروع خود در جهان ايمانى نداى مليّت و ناسيوناليسم سر مىدهد و جوامع را با تفاخرات زبانى، نژادى، اقليمى، ملّى، اسطورهاى و غيره سرگرم و غافل ساخته و عوامل متعارف و غيراصيل را در اين جهت تقويت مىنمايد، تا در نهايت ارتباطها و پيوندهاى قلبى و آرمانى و ايمانى و مكتبى را از هم بگسلد، مسلمين را كه بايد يد واحده باشند متفرق و پراكنده و ضعيف و زبون سازد.
استعمار مىخواهد دين مشترك، آرمان مشترك، درد مشترك، عواطف و عقايد و ارزشهاى مشترك و مورد قبول مسلمين را تحت عنوان مليّت و ناسيوناليسم از آنان بگيرد. روحيهى حقطلبى، عدالتخواهى و ظلمستيزى را در آنها بشكند. اسطورههاى عينى و پاك بشرى را حذف كرده به جاى آن اسطورههاى ذهنى، مشوش و وهمى را به خود مردم بدهد.
ما بايد بيدار باشيم كه مبادا تحت عنوان دفاع از فرهنگ ملّى و قوميّت ايرانى مجدداً مقدّسات اسلامى به باد اهانت گرفته نشود. صداى ملكوتى قرآن قرنهاست كه به وحدت ايمانى فرا مىخواند، دعوت به توحيد و نفى شرك و طاغوت، دعوت به جهاد در راه خدا، دعوت به اعتصام به حبلاللّه و نفى تفرقه
براى رسيدن به عزت، آزادگى و رهايى از قيود اسارت بار درون و برون، دعوت به كار و تلاش، دعوت به هجرت و تجارت نجاتبخش، دعوت به بيدارى و آگاهى، دعوت به اخلاق و ايمان و معنويّت و حيات جاودانهاى كه از طريق همين حيات دنيوى بايد كسب شود. دعوت به حيات طيبهى ايمانى، فرهنگى، اخلاقى و مذهبى توأم با بيدارى و هشيارى و مبارزه عليه استعمارگران و ستمگران استعمار براى ايجاد بدبينى نسبت به فرهنگ اسلامى به دروغ متوسل شده و مدعى شده است كه آثار علمى و فرهنگى ايرانيان به دست اعراب به آتش كشيده شده است.
آرى، استعمار براى رسيدن به آمال خودش زشتترين تهمتها را نيز روا مىدارد. غرب قوياً مشغول اسلامستيزى است، قوياً عليه حق و عدالت بهپاخاسته است، آن هم از طريق تضعيف يا تحقير يا تحريف شعارها و تعاليم و ارزشها و اهداف اسلامى. استعمار قوياً مليّت اسلامى را با حربهى مليّت ايرانى نشانه گرفته است. اسلامى كه دين بشرى است، اسلامى كه همه انسانهاى آزادهى جهان را مخاطب خود مىداند، اسلامى كه خواهان آزادى و آزادگى و توحيد و يكتاپرستى و عدالت و حقطلبى براى همه انسانها است و هدفش نجات و رهايى بشريت از سيطرهى غل و زنجيرهاى مادّى و معنوى، فكرى و سياسى و اقتصادى، درونى و برونى بوده و قلهى تعالى بشريت را قرب الهى مىداند. دهها آيه در قرآن در اين موارد وجود دارد از جمله:
سورهى يوسف آيهى 40، سورهى حج آيهى 72، سورهى حجرات آيهى 13، سورهى تكوير آيهى 27، سورهى انبياء آيهى 105، سورهى سبا آيهى 28، سورهى اعراف آيهى 157، سورهى انعام آيهى 98، سورهى نساء آيهى 132 و... .
فراموش نكنيم كه اقتدار ملّى ناشى از همبستگى نيرومند است و همبستگى نيرومند معمول فكر واحد، آرمان واحد، فرهنگ واحد و احساسات واحد است. استعمار براى اينكه اصل (تفرقه بينداز و حكومت كن) را اجرا كند راهى از اين بهتر نديده كه اقوام و ملل اسلامى را متوجّه قوميّت و مليّت و نژادشان بكند و آنها را سرگرم افتخارات موهوم نمايد.
زيرا استعمار به خوبى مىداند اسلام قرنهاست كه وحدتى را بر اساس فكر و عقيده و ايدئولوژى به وجود آورده است و نشان داده است كه در مبارزات ضد استعمارى مىتواند نقش قاطعى داشته باشد.
پس دقّت كنيم كه تحت عنوان دفاع از مليّت و قوميّت ايرانى، عليه اسلام مبارزه نكنيم و با تقويت فرهنگ ملّى، فرهنگ اسلامى را نفى نكنيم. دقّت كنيم كه همبستگى اسلامى با مسلمين جهان، روابط حسنه با ملل مسلمان و احسان و خدمت و برادرى و همدردى را با محرومين خصوصاً با محرومين و مستضعفين مسلمان از ياد نبريم. دقّت كنيم كه چهرهى نورانى مكتب را، قرآن را، انبياء و ائمه شيعه(ع) را، علما و فقها را، تشيع را، عاشورا را، مهدى موعود(عج) را، انقلاب و ارزشهاى آن را، امام خمينى(ره) و انديشه و آرمانهاى او را، ولايت فقيه را، قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران را، دفاع مقدّس را، جهاد و شهادت را و... گرد و غبار ناسيوناليسم نپوشاند.
مفهوم فرهنگ دينى و رابطهى فرهنگ و معنويّت
انسان همانگونه كه در عرصه حيات مادّى خود براى اينكه سالم زندگى كرده و رشد لازم را داشته باشد نيازمند تهيّه و خوردن غذاهاى سالم و مناسب است و لزوماً بايد از خوردن غذاهاى مضر و ناسالم دورى نمايد، بايد در
عرصههاى حيات روحى و معنوى انسان هم آن دسته از چيزهايى را كه براى پرواز اوج او و تعالى معنوى مفيد است دنبال كرده و از هر گونه موردى كه روح انسان را مكدّر نموده و باعث مسموميّت روحى انسان مىگردد و او را دچار گناه و آلودگى مىنمايد به شدّت اجتناب كند. اين اصل مسلم در مورد جامعه نيز صدق مىكند. در حالى كه در جامعه، افراد با فرهنگها و باورهاى متفاوت و گاه متناقض نيز، امر سازندگى روحى و معنوى را با سختىهايى در تعاملات زندگى روبرو مىكند. تأثيرات متقابل افراد با باورهاى گوناگون در يك چارچوب معقول و معطوف به قوانين تعالىبخش توسط عوامل اجرايى باورمند همچون دولت و نظام حاكم قطعاً افق روشن و اميدبخشى را براى جامعه عينى خواهد كرد و مردمان سرزمين ما در چارچوب سياستهاى مبتنى بر حيات طيبه اسلامى با آگاهى لازم و با هماهنگى فرهنگى و معنوى ميان دولت و مردم، راه روشن خود به سوى استقرار معنويّت پايدار كه مقوم نظام اسلام است طى خواهند كرد.
فرهنگ نور است.(1)
فرهنگ كتاب است.(2)
فرهنگ حق است. فرهنگ عدل و قسط است.(3)
فرهنگ را بايد با قوّت گرفت و از آن حفاظت و دفاع كرد.(4)
فرهنگ سرمايهى معنوى يك ملّت است، شكوه و جلوه و ظهور گروهى
ملّت است، عامل پيوند و ارتباط حال با گذشته و آيندهى انسانها و عامل تحكيم هويّت آنهاست. فرهنگ زنده و فعّال و زاينده، جامعه را زنده و فعّال مىسازد و برعكس احساس هويّت و شخصيت مستقل، احساس عزّت و كرامت، تابع فرهنگ مستقل و عزتآفرين است كه باعث وحدت و اجرت اجتماع مىشود و بايد از چنين فرهنگى با توان حفاظت كرد.
فرهنگ محصول انديشهها، افكار و تراوشهاى فكرى بشر در طول تاريخ است كه موجب زمينهسازى و شكلگيرى و تداوم و استمرار هويّت خاص انسانى و رشد و تعالى او بوده است، همهى ابعاد و روابط زندگى انسان محصول فرهنگ است، روابط ميان انسان و خدا، انسان و جامعه، انسان و خودش، انسان و طبيعت، انسان و تمدّن و علم، انسان و دنيا، انسان و آخرت، انسان و نيازهايش، انسان و گرايشهايش، انسان و شناختهايش همه و همهفرهنگ است، فرهنگ قومى، بومى، محلى، منطقهاى، ملّى، دينى و مذهبى، ايرانى و اسلامى، ايرانى و شيعى، اسلامى و شيعى، عقلانى، عرفانى، سياسى، تربيتى، خانوادگى، اجتماعى و دهها و شايد صدها نوع و قسم ديگر مىتوان براى فرهنگ برشمرد.
آن چه مهم است فرهنگ هويتساز، رشديابنده و رشددهنده و بالنده است، همچون موجودى زنده در تبادل با ساير عوامل اجتماعى، فرهنگى فردى، فكرى و مذهبى ديگر مىتواند به پويايى بيشتر يا به سكون و ايستايى برسد. مىتواند قوى يا ضعيف باشد، مىتواند با شرايط و نيازهاى جديد هماهنگ باشد و در مسير تكامل و بازسازى و بازآفرينى و پويايى و بالندگى و خلق و
زايش جديد و مداوم قرار گيرد و بر ساير فرهنگها غلبه يابد يا برعكس. بى شك فرهنگ ما فرهنگى كهن، عميق، تاريخى و متّكى بر پشتوانههاى علمى، فكرى، دينى و مذهبى بسيار مستحكم مىباشد. تاريخ ما، ادبيات، عرفان، هنر، اخلاقيات، دين و مذهب، سنتها، كتب، شخصيتهاى علمى، دينى، فرهنگى و هنرى ما همه بيانگر عمق و غناى هويّت فرهنگى ما ايرانيان است. فرهنگى كه بر دو بنياد بسيار كهن ايرانيت و اسلاميّت استوار است. و به همين دليل بر همه اولياء فرهنگى فرض است كه در انتقال اين فرهنگ عميق علمى و دينى و ملّى به طور جدّى و برنامه ريزى شده بكوشند و در مسير پاسدارى و تعالى آن به پژوهشهاى مدوّن فرهنگى بپردازند تا در نتيجه به پرورش نيروهاى جديد و قوى فرهنگى دست يابند.
اولياء فرهنگى كشور بايد همه ابعاد جلوههاى فرهنگى حتّى ادبيّات فارسى را كه اصلىترين جلوه فرهنگ است، در عرصهى عمل هماهنگ مدوّن و برنامهريزى شده، تقويت نموده، ارزشها و باورهاى عميق را در جامعه آن چنان بسط دهند كه آحاد جامعه، در همهى امور جهت فرهنگى داشته باشند. از علم و دانش و فن و تكنيك و تكنولوژى و طب پزشكى و تجارت و اقتصاد و بانك و بانكدارى و بيمه گرفته تا شعر و هنر و تئاتر و سينما و مطبوعات و صدا و سيما، در همه عرصهها جهتشان جهت فرهنگى باشد. فرهنگى كه اساس هويت، اساس شخصيت و اساس عزّت و شرافت و آزادى و آزادگى روح ايرانى مسلمان بوده و هست. امّا رسيدن به اين مهم:
محتاج تعيين هدف است، كوتاه مدت، ميان مدت و بلند مدت.
محتاج داشتن سياست فرهنگى روشن در راستاى همان اهداف معيّن است.
و سرانجام نيازمند مجريان فرهنگى و فرهنگشناس و فرهنگدوست و مديران و مديريتهاى قوى فرهنگى و ابزارها و لوازم روزآمد فرهنگى مىباشد. تا هم اطلاعرسانى و خبررسانى و هم آموزش و آگاهىبخشى و هم تفريح و سرگرمى و هم علم و فن و صنعت و هم اقتصاد و توليد و كشاورزى و كار توأم با جهت روشن فرهنگى صورت بپذيرد.
مطلوب آن است كه آفتهاى درون فرهنگى نيز به درستى شناسايى و سپس به تدريج حذف شوند. بديهى است مهمترين آفات فرهنگى رواج خرافات در اشكال مختلفش مىباشد، هر چند ضعف عقلگرايى و عقلستيزى را نيز بايد از نظر دور نداشت و توجّه كرد كه معمولاً هنر، عرفان، تصوف و شعر، ادبيّات و موسيقى كاركردشان رشد عواطف و احساسات و هيجانات و تضعيف عقل و برهان و استدلال و انديشه مىباشد.
مسئولين بايد در تقويت هويّت ملّى به مفهوم دينى و قرآنى آنكه به معنى حاكميّت سياسى شريعت اسلام و اجراى قوانين الهى است به طور جدّى بكوشند و بدانند كه نظام جمهورى اسلامى ايران عالىترين مظهر هويّت ملّى ما بوده كه متكى بر ايمان دينى و رشد سياسى و اعتقادى يعنى رشد فرهنگ ملّى و دينى مردم مىباشد.
جوهر فرهنگ ملّى ما اسلام و جوهر اسلام تشيع و جوهر تشيع ولايت است. پس جوهر فرهنگ ملّى ما ولايت است همان ولايتى كه در روز غدير خم تثبيت گرديد و به فرمان خدا پيامبر اكرم(ص)، اميرالمؤمنين على(ع) را به ولايت امت تعيين و تصديق و معرفى فرمودند و خطاب به همگان فرمودند: «مَن كنت مولاه فهذا على مولاه». اين ولايت اوج آزادى اهل ايمان است و اين آزادى ناشى از قبول ولايت، هويّت دينى و ملّى و فرهنگى ما را تشكيل مىدهد، پس
بايد در ترويج فرهنگ ولايى غدير از طريق عقلانى، علمى، آموزشى و آگاهىبخش مسئولان فرهنگى ما بسيار جدّى كوشا باشند، زيرا فرهنگ انقلاب اسلامى ايران تجلّى فرهنگ ولايى غدير است.
آرى، فرهنگ يا فرهنج كه علم و دانش و عقل و ادب و بزرگى و سنجيدگى است و امروزه به معنى آموزش و تعليم و تربيت نيز به كار مىرود، اساس هويّت يك كشور و شايد مهمترين معيار استقلال يك ملّت باشد، به همين دليل جدّى گرفتن آن و تلاش مجدانهى فرهنگى و انجام كار فرهنگى و جهت دادن فرهنگى به همه كارها، مشغوليّات، مشاغل، مسئوليتها و حتّى تفريحات و ورزش و سرگرمىها مهمترين رسالت مسئولان فرهنگى كشور مىباشد. مديريت فرهنگى را بايد جدّى گرفت و به همه مديريتها هم بايد جهت فرهنگى داد، يعنى ساختار فرهنگى كشور و نهادهاى فرهنگى كشور را بايد با اهداف فرهنگى و برنامهريزىهاى فرهنگى نوسازى و بازسازى كرد، مديريتهاى اين نهادها و مراكز را بايد به دست معتقدان به كار فرهنگى سپرد،
همان كسانى كه علاقه به كار فرهنگى دارند، تفكّر و انديشه فرهنگى دارند. تمايلات و ذوقيات و سليقههاى فرهنگى دارند و شيفته فرهنگ ملّى اسلامى و دلدادهى فرهنگ اسلامى شيعى و دوستدار فرهنگ ولايى ايران عزيز هستند، و داراى فكر فرهنگى، طرح فرهنگى، خلاقيت فرهنگى و ذوق فرهنگى مىباشند، تا بتوانند در عمل، برنامه ريزى فرهنگى داشته باشند، اهداف فرهنگى را شناسايى و معيّن كنند، منابع فرهنگى و خصوصاً منابع انسانى كار فرهنگى را كشف و جمعآورى كرده و در جهت ارتقاء و توسعه فرهنگى كشور و در راستاى سامانبخشى و سازماندهى هماهنگ، منسجم، هدفدار و برنامهريزى شده و قانونمند و نظارت شده و ضابطهمند به كار گيرند.
فراموش نكنيم كه در جهان، سلطهگران، بيشتر به دنبال سلطه فرهنگى هستند، در پى ايجاد وابستگى فرهنگى هستند، به دنبال تضعيف فرهنگى و مسخ فرهنگى هستند و اين مسأله است كه مسئوليّت اولياء فرهنگى كشور را مضاعف كرده است. عزيزان فراموش نكنيد كه فرهنگ قرآن يك فرهنگ جهانى است، فرهنگ اسلام يك فرهنگ جهانى است، فرهنگ اهل بيت يك فرهنگ جهانى است، فرهنگ ولايت يك فرهنگ جهانى است، فرهنگ انقلاب اسلامى ايران يك فرهنگ جهانى است، مهدويّت يك فرهنگ، يك ارزش و يك آرمان جهانى است. پس قدر فرهنگ ملّى اسلامى خودمان را بدانيم و در احياء و ترويج فرهنگى و عقلانى آن بكوشيم، زيرا رسالت ملّى ما در بُعد فرهنگى به دليل اسلام و قرآن و عترت و به دليل اصل مهدويّت يك رسالت جهانى است. پس بكوشيم تا در ادبيات، شعر و داستان و هنر و فيلم و تئاتر و ورزش، اين رسالت ملّى و اسلامى خود را به درستى و شايستگى انجام دهيم. بكوشيم تا در علم و دانش و عقل و ادب و بزرگى و سنجيدگى و آموزش و
تعليم و تربيت، رسالت ملّى و اسلامى خود را با عشق و علاقه انجام دهيم و بكوشيم تا در عرصهى اخلاق و ديانت و آداب معاشرت و آداب و رسوم و مراسم و سنن ملّى و دينى و مذهبى به نوعى عمل كنيم كه اين عمل موجب ترويج بينالمللى فرهنگ جهانى مهدويّت بشود، ان شاءاللّه.
ايران كشورى است توسعه يافته با جايگاه اول اقتصادى، علمى و فناورى در سطح منطقه، با هويّت اسلامى و انقلابى، الهام بخش در جهان اسلام و با تعامل سازنده و مؤثّر در روابط بينالملل.
جامعهى ايرانى در افق اين چشمانداز چنين ويژگىهايى خواهد داشت:
توسعه يافته، متناسب با مقتضيّات فرهنگى، جغرافيايى و تاريخى خود، و متكى بر اصول اخلاقى و ارزشهاى اسلامى، ملّى و انقلابى با تأكيد بر:
مردمسالارى دينى، عدالت اجتماعى، آزادىهاى مشروع، حفظ كرامت و حقوق انسانها و بهرهمند از امنيّت اجتماعى و قضايى.
اعتلا و عمق و گسترش دادن معرفت و بصيرت دينى بر پايه قرآن و مكتب اهل بيت(ع). تقويت وجدان كارى و انضباط اجتماعى و روحيه كار و ابتكار، كارآفرينى، درستكارى و قناعت و اهتمام به ارتقاى كيفيّت توليد، فرهنگسازى براى استفاده از توليدات داخلى. ايجاد انگيزه و عزم ملّى براى دستيابى به اهداف مورد نظر در افق چشمانداز. تقويت وحدت و هويّت ملّى
مبتنى بر اسلام و انقلاب اسلامى و نظام جمهورى اسلامى و آگاهى كافى دربارهى تاريخ ايران، فرهنگ، تمدّن و هنر ايرانى، اسلامى و اهتمام جدّى به زبان فارسى.
تعميق روحيه دشمنشناسى و شناخت ترفندها و توطئههاى دشمنان عليه انقلاب اسلامى و منافع ملّى، ترويج روحيه ظلمستيزى و مخالفت با سلطهگرى استكبار جهانى.
سالمسازى فضاى فرهنگى، رشد آگاهىها و فضايل اخلاقى و اهتمام به امر به معروف و نهى از منكر. مقابله با تهاجم فرهنگى، تقويت هويّت ملّى جوانان متناسب با آرمانهاى انقلاب. حفظ هويّت اسلامى، ايرانى و حراست از ميراث فرهنگى، تقويت امنيّت و اقتدار ملّى با تأكيد بر رشد علمى و فناورى، مشاركت و ثبات سياسى، ايجاد تعادل ميان مناطق مختلف كشور، وحدت و هويّت ملّى، قدرت اقتصادى و دفاعى و ارتقاى جايگاه جهانى ايران. تحكيم روابط با جهان اسلام و ارائهى تصوير روشن از انقلاب اسلامى و تبيين دستاوردها و تجربيات سياسى، فرهنگى و اقتصادى جمهورى اسلامى ايران و معرفى فرهنگ غنى و هنر و تمدّن ايران و مردمسالارى دينى. تقويت و تسهيل حضور فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در مجامع جهانى و سازمانهاى فرهنگى بينالمللى. تقويت هويّت اسلامى و ايرانى ايرانيان خارج از كشور، كمك به ترويج زبان فارسى در ميان آنان.
از مهمترين دستاوردهاى انقلاب اسلامى ايران در حوزه فكر و انديشه، از بين بردن خودباختگى و از خود بيگانه شدن و ايجاد خودباورى دينى و
فرهنگى و نيز تقويت معنويّت به ويژه در بين جوانان است. خودباورى فرهنگى، زمينهى از بين رفتن وابستگى فرهنگى را فراهم كرده و موجب استقلال فرهنگى مىشود. خودباورى فرهنگى با مسايل فكرى، عقيدتى، اخلاقى و باورهاى دينى و مذهبى مردم سروكار دارد. همچنين موجب عدم احساس حقارت و خود كمبينى در برابر غرب و در نتيجه عدم وابستگى و سرسپردگى به غرب مىشود. فرهنگ حاكم بر جمهورى اسلامى ايران داراى ويژگىهايى است از جمله:
مردمسالارى دينى، كه باعث رشد عقلانى، اجتماعى، سياسى و معنوى ملّت مىشود باعث قانونگرايى در همهى عرصهها، حقگرايى و عدالتمحورى همهجانبه مىشود. اسلام و مردم، اسلامِ مردمگرا بر پايهى رحمت، محبّت و احترام به انسانها موجب تلاش در جهت توسعهى علمى، فنى، صنعتى، فرهنگى و اقتصادى بر پايهى كار و توليد تا خودكفايى كشور مىشود. دفاع از استقلال سياسى و تماميّت ارضى و آزادىهاى مشروع و قانونى در همهى موارد، امنيّت ملّى، اقتدار ملّى بر پايهى حضور مردم، بر پايهى مشاركت مردم، بر پايهى همبستگى ملّى، دفاع از عزّت و كرامت انسانى مردم و مبارزه با فقر و فساد و تبعيض از طريق اشتغالزايى مُولّد در بخشهاى كشاورزى، صنعتى، فناورى، مهندسى، بهداشت و درمان و پىگيرى مجدّانه فن آورى هستهاى صلحآميز و تحقق بخشيدن به سند چشمانداز بيست ساله از مزاياى اين ويژگى است و در كل موجب استقلال فرهنگى كشور مىشود كه استقلال فرهنگى ريشهى همهى عزتها است.
مقابله با فرهنگ استعمارى، مقابله با انواع فرهنگ استعمارى كهن، نو و فرانوين. مقابله با انواع تهاجمات فكرى، فرهنگى، هنرى، مطبوعاتى، رسانهاى و تبليغاتى، مقابله با جنگ روانى و جنگ رسانهاى و فرهنگى كه هدفشان
بازدارندگى و ايجاد رعب و ترس و ضعف و يأس و سياهنمايى و بريدن مردم از حاكميّت و نظام و فشار روانى براى گرفتن امتياز و يا واداشتن به عقبنشينى از مواضعِ بر حق و يا ناامن نشان دادن اوضاع داخلى و منطقهاى و ايجاد فضاى رعبآلود و دلسرد كننده و كمرنگ كردن حضور مردم در صحنههاى اجتماعى و سياسى. استعمار فرهنگى ريشهى همهى ذلتهاست. ولى مواضع نظام جمهورى اسلامى ايران مستحكم، درست، منطقى و قوى است لذا دشمن نظام خشمگين و عصبانى است.
از جمله نقاط قوّت نظام اسلامى، دين اسلام، رهبرى و مردم آن است. كه اينها اصل پيروزى انقلاب، پيروزى در جنگ تحميلى، پيروزى در تثبيت نظام و استقرار كامل آن، پيروزى در مرحلهى بازسازى، تقويت مردمسالارى، تثبيت نهادهاى اجتماعى بر پايهى قانون اساسى، وحدت و همدلى و يكپارچه بودن ملّت بزرگ ايران، وحدت ملّى و يكپارچگى ملّى است.
فرهنگ شهادت قوىترين حامى نظام، فرهنگى برخاسته از فرهنگ حسينى و فرهنگ عاشورايى. 15 خرداد 1342، بهمن 1357، نبرد با متجاوزان در جبهههاى نبرد همگى محركشان فرهنگ عاشورا و فرهنگ محرّم بود. نام حسين(ع)، راه حسين(ع)، قيام حسين(ع) و امر به معروف و نهى از منكر حسينى، راه هدايت است. راه بيدارى است. راه جلوگيرى از انحراف حاكميّت و علماى دين است. راه جلوگيرى از انحراف در متن جامعه و در آرمانها و اهداف انقلاب است.راه حسين(ع) يعنى تكليف خونين مبارزه با طاغوت و مبارزه با فساد و انحراف و تبعيض و فقر در يك نظام دينى كه آرمانش قسط و عدل و اصلاح همهجانبه و رفاه نسبى و معنويّت و علم و آگاهى
و عزّت و كرامت و استقلال همهجانبه است مىباشد.(1)
فرهنگ حضور و مشاركت حداكثرى، فرهنگ وحدت و همبستگى، فرهنگ توحيد كلمه و كلمهى توحيد در همهى عرصهها و صحنههاى اجتماعى، سياسى، فرهنگى، نظامى، ورزشى، دينى و غيره. حضور حماسهآفرين همراه با شور و عشق و علاقه به ميهن و مكتب و آرمان و ارزشهاى ايران اسلامى.
فرهنگ ولايت و محبّت و تولّى و رأفت و دوستى و رابطه عاطفى ميان امت و رهبر، امّت و حكومت، امّت و دولت و در سايهى اين عاطفهى گسترده توجّه به اقشار محروم و ضعيف و حمايت و دستگيرى خاص از آنها و خدمت رسانى عام و حركت در جهت فقرزدايى و خدمترسانى و تحكيم وحدت ملّى و همبستگى.
عدالت محورى با هدف پيشرفت همه جانبه، سعى در نفى تبعيض و فساد و تحقق عدالت در بستر قوانين روشن و معيّن و گريز ناپذير و تلاش در توسعه اقتصادى و فرهنگى و اجتماعى و بهداشتى و سياسى. عدالت و انصاف غايت بعثت و هدف حكومت دينى است و شاخص ارزشهاى اسلامى به شمار مىرود. پس همهى طرحها، لوايح و قوانين و همهى كاركردها و پيشرفتها بايد بر محور عدالت باشد و در يك كلام حاكميّت دينى بايد:
حكيمانه و منطقى باشد.
همراه با عدالت و انصاف باشد.
مؤدّبانه و توأم با رعايت كرامت و ارزش ذاتى انسانها با آنها برخورد كند.
1) سوره آل عمران، آيهى 139.
تهاجم فرهنگى نوعى فرهنگپذيرى تحميلى است كه هدف آن ضعيف كردن و يا نابود كردن فرهنگ مورد تهاجم قرار گرفته است. در همهى ابعاد اجتماعى، سياسى، اخلاقى، مذهبى و ملّى و فرهنگپذيرى ارادى، اختيارى و انتخابى تهاجم فرهنگى به شمار نمىرود. تهاجم فرهنگى از حربههاى استعمار و امپرياليسم جهانى است كه در طول تاريخ پيوسته سعى كردهاند فرهنگهايى را تحت سلطهى خود درآورند و به مسخ و تحريف آنها بپردازند و ديگران را از بُعد فرهنگى و معنوى اسير و مطيع خود سازند و تمامى هويّت آنها را غارت كنند.
تمدنها در طول تاريخ در پى علل و دلايلى از بين رفته و منحط شدهاند از جمله: 1. فساد ناشى از تجمل و عيش و عشرت و بىخبرى از مردم در طبقهى حاكمه و حاكمان جامعه. 2. فقر عمومى، تضاد ميان طبقات. 3. تجمع و تمركز حكومت و ثروت در دست عدهاى معدود و محروميّت اكثريت جامعه. 4. عدم توجّه به طبقاتى كه از حالت ضعف خارج شده و به تدريج قوى شده و نيرو مىگيرند. 5. عدم عدالت اجتماعى، عدالت قضايى و عدالت حقوقى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى. 6. جدايى فكرى و عملى طبقهى حاكم از مردم و اكثريت مردم از يكديگر. 7. فاصله گرفتن مظاهر فرهنگ مانند علم و صنعت و تكنولوژى از روح و حقيقت و فرهنگ يك ملّت كه همان معنويّت مىباشد.
غلبهى ماديّت بر معنويّت و خودفراموشى و فراموش كردن هويّت حقيقى خويشتن. 8. رسوخ و نفوذ استعمار فكرى و فرهنگى و مسخ هويّت فرهنگى يك ملّت و در نتيجه مغلوب شدن فرهنگ جامعه در برابر غلبه و سلطهى فرهنگى فرهنگ بيگانه.
در تبادل فرهنگى به فرهنگ و ارزشهاى انسانى ديگران احترام گذاشته مىشود و نقاط منفى و ضعف آن فرهنگها اصلاح مىشود. مثلاً اسلام در هر كشورى كه وارد شد هدفش نفى ارتباط ظالمانه و نفى شرك و بتپرستى و اسطورهپرستى و خرافهپرستى بوده است و به جاى همهى اينها توحيد اسلامى و اصالت فكر و انديشه را رواج داده و اين خود موجب به وجودآمدن تمدنها و فلسفهها و سازمانهاى اجتماعى بسيار درخشانى شده است. بنابراين فرهنگ و تمدّن اسلامى، فرهنگ و تمدنهاى گذشته را از طريق تشويق به علم و تحقيق و انديشه و آزادى احيا نموده و جاودانه كرده است مانند تمدّن هند، يونان، ايران و بينالنهرين كه قطعاً سبب بقاى آنها اسلام بوده است. تهاجم فرهنگى برعكس موجب تخريب فرهنگها، ركود و توقّف فرهنگها و ارتجاع ملّتها در تاريخ بوده زيرا موجب انواع فسادها و تحريفها در تاريخ فرهنگ و تمدّن ملل شده و مىشود.
مسلمانها در سال 91 هجرى با عبور طارق بن زياد از دماغهى جنوبى اسپانيا بر آن جا مسلط شدند و آن جا تحت حكومت بنىاميّه درآمد و اين حاكميّت تا سال 421 هجرى به طول انجاميد. در اين دوران اسپانيا يكى از مراكز عمدهى تمدّن اسلامى در جهان به شمار مىرفت. امّا به عللى اين تمدّن سقوط كرد كه درس عبرت بسيار آشكارى براى همگان است از جمله علل اين سقوط مىتوان به اين موارد اشاره كرد: 1. آزادى قايل شدن براى تبليغات دينى غيرمسلمانها.
آزادى قايل شدن براى آموزش دادن به مسلمانها از طرف غيرمسلمانها.
آزادى در تجارت آزاد ميان مسلمانها و غيرمسلمانها.
خيانت يكى از سرداران مسلمان به نام براق بن عمّار در گفتگو با سران مسيحيّت.
عرفى شدن روابط و غلبه عرفى شدن بر دينى بودن روابط موجب پيدايش روحيهى بى تفاوتى و نهايتاً رشد آن و بروز بىغيرتى دينى شد.
رواج مشروبات الكلى و مسكرات و انواع بىبندوبارىهاى اخلاقى.
شكسته شدن عزّت نفس و غرور ملّى و دينى.
رواج تنپرورى و خوشگذرانى و اسراف و غرق شدن در ناز و نعمت و از دست دادن روحيهى آزادگى و شجاعت و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر.
مسخ هويّت انسانى به صورت گوسفندانى رام يا خرگوشهاى مهيّاى شكار.
فرهنگ استعمارى، ايمان دينى، امامت و ولايت و مراتب و مظاهر آن و انقلاب و ارزشهاى معنوى آن را مورد هدف قرار داده است و ويژگىهايى دارد از جمله:
1.سلطه بر مال مستضعف و جهان سوم.
غارت منابع جهان سوم.
نفى هويّت واستقلال فرهنگى سياسى و اقتصادى ملّتها.
استفاده از ظواهر و شعارهاى فريبنده.
استفاده از حربهى دروغ و فريب تحريف.
6.استفاده از عوامل سرگرم كننده و غفلتآفرين و انواع فسادها در تبليغات.
بزرگنمايى كمبودها و ضعفها و كاستىها.
تحقير ملّتها و فرهنگهاى مستقل و ايجاد انواع موانع بر سر راه رشد و پيشرفت علمى، فنى و اقتصادى كشورها.
استفاده از نيروهاى وابستهى داخلى و مهرههاى اغفال شده.
10.سعى و تلاش در به هم زدن وحدت و همبستگى و ايجاد تفرقه و جدايى.
جوسازى و شايعه پراكنىهاى مختلف مبتنى بر دروغ، فريب و نفاق.
القاء يأس و نااميدى و نفى خودباورى در ميان ملّتها.
مسخ فرهنگى يعنى تحريف فرهنگ، تحميق فرهنگ، دگرگونى ذاتى در فرهنگ يك ملّت، خودباختگى فرهنگى، بىهويتى ملّى، تقليد در ظواهر مصرفى ملّت چون لباس، مُد و ... .هدف نهايى مسخ فرهنگى سلطه و غلبه بر يك ملّت است. تحميق براى مغلوب كردن.(1)از جمله اهداف مسخ فرهنگى مىتوان موارد زير را نام برد:
نفى و نقض وحدت، ايجاد اختلاف قومى، اختلاف فرقهاى، اختلاف سياسى.
اتهام به اسلام و اينكه اسلام گذشتهگراست، خشونت گراست و عربى است امّا ما ايرانى هستيم.
ترويج فساد، بد حجابى، فساد اخلاقى، مشروبات الكلى، مواد مخدر، قرصهاى روان گردان، فيلمهاى مبتذل و موسيقىهاى مبتذل، كتب و نشريات خاص و انحرافات جنسى.
ترويج فساد عقيدتى، ايجاد ترديد و شك و تزلزل. شُبهه نسبت به اسلام و انقلاب اسلامى.
فساد مالى، فقر و تبعيض، نابودى حق و عدالت و قانونگرايى و وحدت.
حريم شكنى نسبت به قرآن، الگوهاى دينى مانند ائمه(ع)، كربلا، انتظار، ولايت فقيه و ارزشهاى انقلاب در كُتُب و مجلات و رسانهها.
دينزدايى، سنتزدايى، گذشتهزدايى، هويّتزدايى.
رواج سبك مغزى، فسق و فساد و مسايل احساسى و عاطفى و
1) سورهى زخرف، آيه54.
لاابالىگرى.
حمايت از فرقههاى بدعتگرا و تحملگريز مانند بهائيت، وهابيت، شيخيه، صوفيه و نظاير اينها. قرآن كريم مىفرمايد: فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهايى است كه مردم انجام دادهاند. هر جا فسادى ظاهر شود بازتاب اعمال مردم است.(1)
ترويج و تبليغ آزادىهاى مبتنى بر حس و خيال و وهم و غريزه و هواى نفس با ابزار و هنرهاى مناسب كه همه ستيزه با عقل و خرد به شمار مىروند.
احساس خودارزشمندى و كرامت و قدرت و توانمندى و كفايتِ منِ ايرانى بايد تقويت شود، وحدت ميان اقوام درون ملّت بايد قوى شود. هويّت ملّى، گذشتهى ملّى، استقلال ملّى، مليّت ايرانى، فرهنگ ملّى، ارزشهاى ملّى و افتخارات ملّى را بايد زيبا و دلپذير آموزش داد و به عرصه آورد و مهمتر اينكه كار، علم و تلاش در همهى ابعاد براى پيشرفت در همهى زمينهها چون علوم، فنون، صنايع، هنر و ورزش در همهى سطوح ملّى منطقهاى، بينالمللى و كسب افتخارات جديد. در عين صيانت كامل از هويّت ملّى و استقلال ملّى و استقلال سياسى و فرهنگى خويش، بايد در عرصههاى ديگر تلاش مستمر و جدّى كرد كه در اين امر خطير خانه، مدرسه، جامعه، حكومت، رسانهها مؤثّرند، بهخصوص در امر تقويت هويّت ملّى. براى پيشگيرى و مقابله با آسيبهاى فرهنگى بايد از راهحلهاى فرهنگى استفاده كرد. آموزش معقول،
1) تفسير نمونه، ج16، ذيل آيهى41 سوره روم.
تدريجى، منطقى و مستمر. تربيت اخلاقى، دينى، تدريجى و مستمر. تقويت انديشههاى ملّى و دينى. تكريم و احترام و مهر و محبّت همراه با آموزش و تربيت. توسعهى شخصيت و تكريم شخصيت و هدايتگرى. ممنوعيّت و محروميّت غلط است ولى بايد مصونيّت بخشيد و اعتماد كرد با ايجاد شغل، ايجاد كانون سالم خانواده و ايجاد امكانات رفاهى مناسب.
آگاهسازى و بيدارگرى مردم از سوى رسانههاى جمعى، صدا و سيما و مطبوعات. (نشر اسلام، تحكيم انقلاب، رشد فرهنگ عمومى، بهسازى اخلاق و معنويّت عمومى، رشد آگاهىهاى سياسى، زبان گوياى مديريت جامعه بودن در بُعد اجرا، ارائهى فرهنگ و انديشه و هنر اصيل و غنى خودى).
رسالت صاحبان قلم و مطبوعات در ارشاد و تشويق مردم، هدايت و رشد دادن مردم، اجراى دقيق امر به معروف و نهى از منكر، پرهيز از اصالت دادن به سرگرمى، فراموش نكردن اهداف متعالى انقلاب اسلامى و آرمانهاى بلند امام راحل، سعى در هر چه بيشتر مستحكم كردن پيوندهاى اجتماعى مردم و تقويت وحدت و ترويج اخوت و همبستگى و سعى در سالمسازى محيط عمومى جامعه با شيوههاى جذاب و شادىبخش و هنرى، بيدارگرى و غفلتزدايى در ابعاد مختلف همراه با تقويت روحيهى اميد و شادابى و خودباورى و مبارزه با هرگونه يأس و بدبينى در تمامى سطوح جامعه. بازگشت به خويشتن و تقويت هويّت ملّى و آشنايى با تاريخ و افتخارات ملّى. بازگشت به خويشتن و تقويت هويّت دينى و مذهبى و سعى در احياء عزّت نفس و كرامت نفس خويش و ديگران.
خداوند در آيهى 200 سورهى آل عمران مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد (در برابر مشكلات و هوسها) استقامت كنيد و در برابر دشمنان
استقامت به خرج دهيد و از مرزهاى خود مراقبت به عمل آوريد و از خدا بترسيد شايد رستگار شويد.» خداوند در اين آيه امر به صبر به طور مطلق در امور فردى، مصابره در مسايل اجتماعى، همكارى و تعاون و اتّحاد و همبستگى كه منشأ همهى قدرتها است، مىكند. همراه با تقواى الهى كه در سايهى آن رستگارى جمعى و اجتماعى و سعادت حاصل مىشود.(1)
ملت ايران اهل ذوق و هنر، اهل علم و استعداد، اهل نبوغ و ضريب هوشى بالا و رشد و نيروى كمالپذيرى است و بزرگترين سرمايهى نظام جمهورى اسلامى ايران همين ملّت ايران هستند كه مهمترين منابع كشور را تشكيل مىدهند، يعنى منابع انسانى بزرگترين پشتوانهى انقلاب و نظام است. ملتى باهوش، با محبّت، اهل گذشت و فداكارى، عاطفى، اهل دل، هيجان، ذوق و هنر و عشق و عرفان و دوستدار اسلام و اهلبيت عليهمالسّلام. ملتى كه با اين پشتوانهى غنى مىتواند حافظ هويّت و فرهنگ ملّى و دينى خود باشد و با تمام توان در مقابل تخريب و تحريف و تهاجم آن مقابله خواهد كرد.
هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته(2)
(او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند) سخن از ماهيّت انقلاب فرهنگى در نظام اسلامى است. پيش از آن لازم است معنى چند اصطلاح روشن گردد.
منظور از ماهيتِ هر چيز بيان چيستى آن است و به عبارت ديگر توضيح عناصر ذاتى و حقيقت تشكيل دهندهى آن است كه ما در اين بحث بايد حقيقت و عناصر ذاتى انقلاب فرهنگى را در يك نظام الهى واسلامى روشن كنيم.
دگرگونى بنيادى و عميق را مىگويند كه گاهى در آثار و ظواهر و تجليّات و شئون و نمود و عوارض و خصايص و اوصاف يك چيز است و گاهى در بطن و درون و جوهره و ذات و بود يك چيز صورت مىگيرد كه البتّه ترسيم دقيق مفهوم اين الفاظ به سبب اينكه از ديدگاههاى مختلف معانى گوناگون دارد و به اصطلاح مشترك لفظىاند از حوصلهى اين بحث مختصر خارج است.
اين واژه نيز از لغاتى است كه معانى و مفاهيم گوناگون دارد و مشترك لفظى است. به طور كلى: مجموعه آداب و سنن، عرف و عادات، افكار و انديشههاى حاكم بر زندگى را فرهنگ مىگويند كه اين مجموعه آداب گاه فردى است و گاه قومى و قبيلهاى و گاه ملّى و ميهنى و گاه جهان و مسلكى و اين مجموعه عامل پيوند و اتصال گذشته و حال و آينده انسانها با يكديگر است كه جوهرهى ذاتى آن را اصول ثابت و محترم به عنوان ارزشهاى اصيل تشكيل مىدهد كه در حقيقت روح آن فرهنگ است و شخصيتها و منشها و افكار و رفتارها وكردارها و خُلق و خوى افراد تجلّى همان روح فرهنگى آنهاست. و به تبع اين، علم و صنعت، شعر و ادبيات، حقوق سياست آرمانها و اهداف و
ارزشها و مطلوبها و تمام شئون زندگى فردى و جمعى هر انسانى و هر جامعهاى حكايت از فرهنگ او و فرهنگ جامعهى او دارد. لازم به توضيح نيست كه به نظر ما انقلاب فرهنگى انقلاب در نظام آموزش و پرورش و آموزش عالى به معنى خاص آن نيست بلكه به معنى انقلاب در فرهنگ عمومى و كلى حاكم بر يك جامعه اسلامى است. لذا انقلاب فرهنگى در نظامى اسلامى دگرگونى و تحوّل و تغيير تمامى تجليّات و شئون زندگى فردى و اجتماعى به جهتى است كه قرآن و سنت رسول الله(ص) و ائمهى طاهرين(ع) معيّن فرمودهاند يعنى علم، صنعت، هنر، شعر، ادبيات، اخلاق، سياست، اقتصاد، آرمان و هدف ما به جهتى تحوّل يابد كه بزرگان دين ما بيان كردهاند و جهانبينى و ايدئولوژى ما تبيين مىكند و در غير اين صورت هيچ شأنى از شئونات ما ارزش ندارند زيرا نظام ارزشى ما را اسلام تعيين كرده و انقلاب فرهنگى در نظام اسلامى يعنى تغيير در جهت حاكميّت ارزشهاى اسلامى و لا غير، به عبارت ديگر انقلاب فرهنگى در نظام اسلامى يعنى اينكه اسلام و قرآن و اولياء اسلام و خداى رحمان، بها و ارزش علم و هنر و تفكّر و عمل و اخلاق و سياست و اقتصاد و... ما را تعيين كنند. و آن عزيزان اين شئونات ما را زينت بدهند نه خودمان نه ديگران و به قولى ديگر نه خودمحور باشيم و نه غيرمحور بلكه خدامحور بايد باشيم. در كل جنبههاى حيات فردى و اجتماعى كه فلاح و رستگارى در اين است و بس و رمز استقلال و بقاى اسلام عزيز نيز در اين است و هدف ارسال رسل و انزال كتب نيز اين است كه: «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا» و «ان اعبد اللّه ما لكم من اله غيره» و آيات ديگرى همچون آيهى 36 سورهى نحل و آيهى 25 سورهى انبياء و آيهى 59 سورهى اعراف بر اين سخن شاهد و گواه هستند.
آرى، فرهنگ اسلامى فرهنگى است كه ماهيّت و جوهره و ذات و حقيقت و تك عنصر تشكيل دهندهاش توحيد است و اين هماهنگى با جهانى است كه يكپارچه به سوى او در حركت و تكاپو و شدن و صيرورت و تحوّل است و شدن يك مسلمان نيز بدان جهت و بدان سوى باشد و اين هماهنگى فطرت انسان و تكوين موجودات است كه «كل الينا راجعون» و «الى اللّه المصير».
و اين بيان چهرهى ديگرى است از فرمايش على(ع) كه فرمود: «رحم اللّه المرأة علم من أين و فى أين و الى أين» كه جهت و هدف زندگى انسان عاقل را ترسيم كرده، انسانى كه در پى يافتن پاسخ معقول به اين سؤالات پيوسته در تلاش فكرى و عملى است كه مسلّماً جز در نظام فكرى و اقتصادى اسلام پاسخ معقولى براى آنها نخواهيد يافت. آرى، ماهيّت انقلاب فرهنگى تغيير و تحوّلى است عظيم در آرمانها و انديشهها و جهتها و خواستهها. آن هم در سطح تكتك افراد است، به طورى كه جامعهى مسلمان و امتى كه انقلاب ظاهرى و بيرونى را مىرود تا به مدد اتّحاد و ايمان به غيب با پيروزى پشت سر گذارد بايد كه در درون و باطن فرد فردشان نيز چنين انقلابى برپا شود كه در غير اين صورت در ظاهر و سطح و شعار خواهد ماند و از درون و باطن و عمق و شعور خواهد پوسيد و اين است ضرورت انقلاب فرهنگى به تمام معنايش، امّا چگونه مگر انقلاب در درون چيست؟ انقلاب درونى حقيقت انقلاب فرهنگى است. خودسازى عميق و شگرفى است در جهت شدنى الهى، به طورى كه تمامى تجليّات و شئونات زندگى فردى و اجتماعى ما از بطن محتواى اسلام منشاء مىگيرد و تمامى تلاشها و تكاپوها، هنرها و عشقها و نفرتها، علوم و فنون و همه چيز ما فقط و فقط خالص براى خداى تبارك و تعالى باشد و اين شيوهى انقلاب هرگز با شعار و تغيير ظاهر و... عملى نيست؛ الا از شعور آغاز گردد و با
عمل تداوم يابد، عملى كه از درون و فطرت و ايمان برخاسته باشد نه از احساس و...، همانگونه كه ابراهيم خليل(ع) فرمود: «قُلْ إِنَّ صَلاَتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيَايَ وَ مَمَاتِى لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»(1)و لذا آن بزرگمرد با تمامى مظاهر و تجليّات فرهنگ شرك زمان خويش پيوسته ستيز كرد و نهايتاً يك امّت شد، يعنى خود يك فرهنگ شد، فرهنگى توحيدى، خالص، پاك، حنيف و بدينترتيب (اول المسلمين) گرديد و نبى اعظم(ص) نيز چنين بود كه (لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنة).(2)
پس ماهيّت انقلاب فرهنگى عبارت است از ماهيّت يك انسان الهى، به شيوهى انبياء خدا و اولياء و پاكان او، انقلابى است در فكر و معرفت و ايدهآل و جهت انسان مسلمان انقلاب در هدف نهايى و بينش يك انسان موحّد است، اينكه بر اساس قرآن ماهيّت اصيل تفكّر و معرفت و هدف يك انسان را كه طالب دگرگونى فرهنگى است به طور اجمال در دو محور بيان مىكنيم:
پستترين و حقيرترين حلقهى زنجيرهى هستى است و آنكه حيات خويش را فقط در فرو رفتن به اين جهان صرف نمايد نخواهد توانست فرهنگش را دگرگون كند و در آرمانش انقلاب نمايد زيرا (و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور).(1)
و بر اين اساس كسى كه خواهان انقلاب در فرهنگ خويش بر اساس نظام الهى اسلام است نبايد جهان هستى را وسيلهاى براى حيات مادّى خويش بداند و نبايد آن را بازيچه حساب كند يعنى جهان را بىشعور و كور و كر و معلول تصادف بداند و در عمل نيز رابطهى ايشان با جهان همچون رابطه با يك موجود هدفدار و باشعور و مدرك باشد و كسى كه فرهنگش الهى و اسلامى است هيچ چيز هستى را براى خود و در جهت خود حساب نمىكند و به كار نمىگيرد بلكه به تمامى هستى به عنوان جلوه و ظهور حقتعالى مىنگرد و برخورد شايسته مىنمايد زيرا: (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين)(2)، (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا).
بلكه عنصر اساسى فرهنگ اسلامى حق بودن و حق دانستن كل هستى و هدفدار بودن نظام آفرينش است و نظام هستى را نظامى شايسته مىداند، هنرش نيز، جنگ و صلحش نيز بس شايسته و با هدف و حق است، آرمان و خواسته و جهتش نيز صالح و شايسته و حق مىباشد و به جز حق و شايستگى چيزى را نمىبيند و نمىيابد كه طلب كند جز حق و حق و حق، هدفدارى و هدفدارى و هدفدارى، طرح و طرح و طرح و عقل و عقل و عقل، هدفى حق، براى جهان قايل است و طرحى حق براى حيات خويش مىافكند و عقلى
آميخته با حق طرح وى را ابداع مىكند، و پيوسته اين حق را با گوش دل مىشنود كه: «افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون»(1)و مىداند و باور دارد كه (و ما خلقنا السموات و الارض ما بينهما الا بالحق)(2)
الى ربك راضية مرضية»(1)چون واقف است كه: «ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون»(2)و پيوسته همچون اسوهاش ابراهيم(ع) به خويش فرمان مىدهد كه «قُلْ إِنَّ صَلاَتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيَايَ وَ مَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»(3)و پيوسته در اين انتظار است كه هستى خويش را نثار آرمان و فرهنگ الهى خود كند. زيرا فرهنگ الهى برايش تقدّس يافته و تنها راه سعادت و فوز رستگارى اوست و اين است كه هميشه انتظار چيزى را دارد، شهادت، لقاءالله، طلوع فجر پاكى و....
بدينگونه است كه عناصر حقيقى و ذوات و ماهيّت فرهنگ اسلامى هر كه را منقلب كند و يا بر آن اساس انقلاب كند خودى نمىشناسد يكپارچه عشق مىشود و حركت، تحوّل مىشود و انقلاب تمام هستى را يكپارچه عشق مىكند و به حركت درمى آورد و متحوّل مىسازد و بدينگونه است كه ماهيّت و حقيقت فرهنگ و تجليّات تفكّر و انديشهى غيراسلامى منقلب گشته تغيير مىيابد و ماهيّت و حقيقت فرهنگ و تجليّات تفكّر و انديشهى ناب و اصيل اسلامى در سراسر زندگى فردى و اجتماعى امّت اسلامى حاكم مىگردد.
هر انقلابى عبارت است از نوعى ويرانگرى، انهدام، تخريب و تخليه و نوعى بازسازى و سازندگى و از سوى ديگر وابسته است به يك نظام فرهنگى و مكتب و يك رهبرى و هدايتگرى كه مفسر آن مكتب و الگوها و اسوههاى انقلابيون هستند و ديگر خود انقلابيون كه خواهان آن مكتباند و پذيراى آن رهبرى. انقلاب فرهنگى نيز همين طور است و شكلگيريش از همان قاعدهى فوق پيروى
مىكند و از لحاظ ظاهر همان مراحل را بايد بپيمايد تا آن چه را به عنوان ماهيّت و ذات انقلاب فرهنگى در قسمت اول بيان كرديم از باطن دارا شود.
از جمله خصوصيّات انقلاب فرهنگى در نظام اسلامى، تخريب باورها وانديشههاى شركآلود و يا كفرآلود است كه البتّه نمودهاى متعدّدى دارد كه به مدد مكتب و آگاهى از مكتب و پيروى از رهبريت مكتب بايد آن را شناخت و در انهدامشان كوشيد و اعتقادات و ضمير و فطرت را از لوث و تلون آنها پاك گرداند كه اينك از آن انديشههاى غلط و شركآلود را كه بايد به تخريبشان پرداخت معرفى مىكنيم:
قرآن كريم هدف رسالت نبى اكرم(ص) را در يكى از آيات(1)برداشتن اِغلال سُنن و رسومات ناهنجار و زشت اعلام كرده كه گرانى آن سنتها و عادات غلط فرهنگ بشريت را منحرف ساخته، موجب رواج زشتىها و خبايث مىگردد نفس را نفس را پس بايد آن خبايث و زشتىها و آن اغلال سنن و مراسم زشت را تخريب كرد و درهم شكست. (و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم)(2)
ديگر ويران كردن حصارهاى تقليدات كوركورانه و جاهلانه وتعصبات باطل و پوچ است كه اگر اين حصارهاى فكرى و فرهنگى غلط درهم شكسته نشود هرگز روح الهى و تفكّر و فرهنگ اسلامى در انسان پيدا نخواهد شد، بلكه انسان در حصار همان تفكّرات و فرهنگ و آداب و رسوم تقليدى و جاهلانهاش
خواهد پوسيد و اين مسأله از جمله عوامل گمراهى و حاكميّت شرك و كفر است كه در قرآن مجيد سخت با آن مبارزه شده، و در آيات بسيارى از قرآن اين مسأله بيان شده از جمله در آيهى 170 سورهى بقره، آيهى 104 سورهى مائده و آيهى 109 سورهى هود و آيهى 36 سورهى قصص.
ديگر اينكه تفكّر و فرهنگ منيّت و فرديت را بايد ويران ساخت زيرا هواى نفس و خودمحورى در انديشه و اعتقاد از خصايص فرهنگ فرعونى است كه با فرهنگ الهى اسلام ناسازگار است پس بايد از تلون اين خصيصه تخليه كرد تا از غلتيدن در انديشه و فرهنگ كفر و ضلالت نجات يافت كه در غير اين صورت محال است فرهنگى الهى و اسلامى داشت لذا قرآن مىفرمايد: «أَفَرأيتَ مَن اتخذ الههُ هواه و اَضلهُ اللهُ عَلى علم»(1)و البتّه آن چه را بايد تخريب ساخت و از خود به دور ساخت و از نفس تخليه كرد مباحثى عظيم احتياج دارد. امّا حقيقت انقلاب فرهنگى همين است، رذايل اخلاقى و شهوانى، خودمحورىها و نفاقها و حيلهها و رياها، تزويرها، ظاهرسازىها، دروغها و حسادتها و غيبتها، سوءظنها، تكبرها و نخوتها، شخصيتپرستىها و ساير تجليّات فرهنگ غير الهى را بايد منهدم كرد. تا فرهنگ و انديشهها و مظاهر حيات فردى و جمعى يك قوم را خبايث فوق تشكيل مىدهد، اين قوم هر چند در ظاهر حركتى و انقلابى كرده باشند امّا در درازمدت به خاطر عمل دگرگونى درونى و فرهنگى به معناى حقيقىاش از درون مىپوسد و دوباره تغييرات ظاهرى تحتالشعاع باطن و درون آنها قرار مىگيرد و آن هم خواهد پوسيد. آرى، به حق فرمود محمّد مصطفى(ص) كه (انى بُعثت لِاُتَمِمَ مكارم الاخلاق) و قرآن كريم او را اسوهاى
1) سورهى جاثيه، آيهى23.
در اين جهت دانسته و از اين جهت ستوده كه (انك لعَلى خُلُق عظيم)(1)و اگر هم امّت و ملّتى بدون رشد و كمال و انقلاب در خلقيّات و انديشه و آداب و رسوم از نظر بُعد علمى به درجهاى عالى هم برسد يعنى انقلاب علمى نمايد و محتواى كتب مدارس و دانشگاههايشان غنى گردد، عقل علمى و عقل تجربيشان ارتقاء يابد، هزاران اكتشاف و اختراع و تأليفات عميق داشته باشند و كُرات ناشناخته را مسكن سازند، با اين حال وجههاى چون روس و آمريكا خواهند داشت. يا به قول قرآن چهرهاى چون بلعم باعور پيدا خواهند كرد و يا چون چهارپايانى خواهند شد كه بارشان كتبى محققانه و نفيس است. اين است كه انقلاب فرهنگى از نظر اسلام يك انقلاب اخلاقى است كه البتّه لازمهى اين انقلاب عظيم تحوّل علمى و صنعتى و سياسى و نظامى و ادبى و اقتصادى و غيره نيز مىباشد كه امرى است مسلم.
پس اولين گام بندگى خدا، رهايى از عبادت شيطان و نجات از عبادت طاغوت است. خواه اين شيطان و طاغوت، نفس باشد، خواه جاه و مقام يا مال و ثروت يا هر چيز ديگر.
1) سورهى قلم، آيهى4.
و به دنبال تخليهى فرهنگ و انديشه و عقايد از كثافات، طهارت و پاكى و تزكيه كردن است. در اين مرحله انقلابگر در فرهنگ بايد كه بقاياى آن چه را به دور انداخته و عقايدش را از آنها تخليه كرده نيز پاك و طاهر كند و لوح وجودش را با آب ايمان طاهر سازد تا تزكيه شود يعنى شرايط رشد الهى در فرهنگش فراهم آيد كه اگر تزكيه به دنبال تخليه نباشد هر آن محل تخليه شده، نفس و دل تخليه شده، عقايد و آمال تخليه شده در معرض هجوم انديشهها و آمال هرز واقع مىشود. اين است كه بايد فرهنگ انسان موحّد تزكيه گردد يا مستعدّ نمو و رشد فرهنگ توحيدى شود كه اين مرحله مايهى فلاح و رستگارى انسان است (قد افلح من زكاها)(1)و عبور از مرحلهى نفس امّاره است و احياى نفس لوامه است. چنين حركتى و انقلابى است كه انسان را متحوّل و منقلب مىكند. روح و جان او را، فرهنگ او را به طورى كه پيوسته به جهت خير و كمال متمايل است و از شر و انحطاط به دور و بدين سبب اين مرحله قبل از تعليم است. قبل از كشت بذر علم است و مرحلهى مستعد شدن و مهيّا شدن قلوب است براى بارورى علم، براى پذيرش حق و براى حكمت. و اول مرحلهى علمى هدايت بشر به وسيلهى نبى اللّه(ص) است كه پس از تلاوت آيات حق و دعوت مردم به سوى مبداء و معاد صورت گرفته و به قول قرآن (يتلوا عليهم آياته و يزكيهم).(2)
آرى، اين مرحله صيقل يافتن روح است تا توان پذيرش انوار الهى را پيدا كند
واگر انسانى تزكيه نشود هرگز پذيراى شريعت حق و تعاليم كتاب وحى نخواهد شد و فرهنگ و انديشه و خلق و خوى الهى در او متجلّى نخواهد گشت.
اين مرحله در حقيقت آغاز شكوفايى جوانههاى فرهنگ الهى است و در اين مرحله از انقلاب فرهنگى است كه فرهنگ منقلب شده و انقلابگر ظاهر مىگردد و انسان نوينى را در هستى مىنماياند انسانى كه خالى از هر گونه شرك و نفاق است. تهى از هر جهل و حمقى است. عارى از شيطنت و طغيان است و مستعدّ رشد و نمو با صفات رحمان است. پاكيزه و طيب است. پذيراى تجليّات سلطان است و اينك به آموختن كتاب الهى مىپردازد و به تعليم اصول حق و آموزش قوانين خليفهى الهى مشغول مىشود تا در سايهى عمل به آن اصول و قوانين به فوز ابدى برسد و بدين خاطر تمامى شئون حياتش مظهر خالق مىگردد و اسم اللّه مىشود، عبادتش الهى، به گونهاى كه عبوديتش ربوبيت است و تجارتش او را از ذكر خدا غافل نمىسازد زيرا اقتصادش در همه ابعاد عبادت است سياست او نيز عين ديانت است و در خانه همچون اسوهاش رسولاللّه(ص) و امامش ولىاللّه(ع) زندگى مىكند و بدين روى خداى حكيم نيز چشمهساران حكمت را بر قلب وى جارى مىسازد زيرا انقلاب كرده، منقلب شده، به راستى الهى شده، صديق گشته، طاهر شده و يحيى گرديده، فلاح را يافته و براى خدا انقلاب كرده و خدا نيز عمل كسى را ضايع نمىكند، اين است كه متعلّم حكمت الهى مىگردد و مشمول رحمت و عنايت خدا مىشود. زيرا: رحم اللّه المراة عَلِمَ مِن أين و فى أين و الى أين.
و اينك او چنين شده مىداند حكمت خلقت را غايت هستى را، قدر و
جلالت انسان را و عظمت دنيا را و دايم به تفكّر است، تفكّرى كه عبادت است و افضل از عبادت هفت ساله است چون فرهنگش فرهنگ ذكر است، فرهنگ تفكّر است، فرهنگ تبيين و تفسير حيات است. او ديگر آن مقلّد كور نيست كه افتخارش گرايشات جاهليّت پدرانش باشد.(1)
او تطهير شدهى چشمهساران حكمت الهى است و از كسانى است كه در شنيدن گفتهها خدايش بهاو بشارت داده او از هدايت شدگان و از خردمندان است.(2)
از خردمندانى است كه دايم در انديشهى خلقت هستى زندگى مىكنند وخوابشان نيز همراه با انديشه در اين است كه هستى را خالقى است يكتا و مقصدى است معيّن و ندا سر مىدهند كه:
(ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار)(3)
آرى، انقلاب فرهنگى اسلامى انسان را با مبداء و معادش، با حيات و مماتش و با خويشتنِ خودش و با طبيعت و جهانش آشتى داده، پيوند داده، واحد كرده و اين انسان است كه اينك حامل بار امانت الهى گشته امانتى كه آسمانها و زمين از قبولش امتناع كردند. امّا او ديگر به حق حامل آن امانت است زيرابه تربيت الهى تربيت شده و با فرهنگ خدايى انقلاب كرده خُلق و خوى الهى يافته و خليفةاللّه شده عباداللّه گرديده و ميثاق فطرت خويش را حفظ كرده و ذخاير انديشهها و عقل خود را آشكار كرده، بيدارفكر و هوشيار پيوسته در سنگر مبارزه عليه جهل و خرافه مىستيزد و بر اساس معارف و شرايع حقهى الهى مىزيد. مهذّب است و مزكّى و با تربيت الهى دمساز است و از ضلالت
و كثافت جاهليّت پاك است و از رهگذر حب و دوستى و رهبرى عترت نبىاللّه(ص) در صراط مستقيم هدايت مىگذرد تا به ديار فناءاللّه واصل شود و با فناى خويش بقا يابد. اين است كه پيوسته منادى عدل است و مبشّر قسط، پرچمدار معروف است و پرخاشگر منكر. زيور آزادانديشى و تفكّر از جمله تزئينات ديگر فرهنگ اسلامى است و نداى هدايت جهانيان را از دروازهى حريّت تفكّر سر دادن است انسانى مختار براى گزينش راه، و انتخابگرى آزادانديش براى رسيدن به فرهنگ الهى و وصول به جوار قرب رحمت حق، مبارزهى عصيانگر عليه تمامى مقاليد پوسيده و جاهلى گذشتگان و خلاصه انسانى كه تجلّى انوار الهى شده متّصف به اوصاف ربوبى گرديده و در يك كلام آيينهى تجلّى خدا شده و خداگونه شده و منيتى ندارد من نيست هرچه هست اوست و اين است كه عادل است و عدالتخواه و در ميان مردم تمامى مردمى كه براى او چون اويند و مظهر حقاند چون با خودش عمل مىكند.
چون او با همه متحد است هماهنگ است، يگانه است همه يك امّتاند و هر كدام يك امّت كثرتى و غيريتى در بينش وى نيست تا ديگران را جدا بينگارد همه شيران خدايند و جانها همه متحد است و همگان قطره آب غرق اقيانوس حقاند و فانى از خويش و باقى در حق و براى حفظ اين بقا و تداوم آن فنا با هر چه اثرى از اختلاف و دوگانگى دارد و با هر چه نشانى از من و مايى دارد مىستيزند و جهاد مىكنند كه فضيلتشان اين است در جهاد، در تلاش والا نيست مىشوند كثير مىشوند، رنگ مىگيرند، مختلف مىشوند من و ما مىشوند و نهايتاً طاغوت مىشوند. لذاست كه پيوسته مبشّرند و منذر آمرند و ناهى فانىاند و باقى كثيرند و واحد، مناند و او، خائفند و اميدوار، ساجدند و مسجود، فردند و امّت، فردند و در جمع، جمعند و در فرد و آنند كه در وهم
نمىآيد.
محافل و مجالس دينى تريبونهاى گستردهى مذهب است كه بايد هر روز بيش از گذشته با نشاطتر و با كيفيّت بالاتر برگزار گردد. بهخصوص مراسمى كه مربوط به اهل بيت عليهمالسّلام است چه عزادارىها، چه شادىها. عمدتاً امروز اينگونه مجالس و محافل در قالب هيأت مذهبى برگزار مىگردد. حدود سى هزار هيأت مذهبى در سراسر كشور توسط سازمان تبليغات اسلامى شناسايى شده كه البتّه ممكن است آمار آن فراتر از اين هم باشد. علاوه بر اين خارج از چارچوب هيأتها و مجالس شناسنامهدار جلساتى هم توسط خيّرين، نمازگزاران و مذهبيّون پايگاههاى بسيج و... به شكل فردى برگزار مىگردد. بر پايهى اينكه مجالس براى خوبان و اولياى خدا امرى است كه ريشه در قرآن و سيرهى نبوى و امامان(ع) دارد و مصداق تعظيم شعاير الهى و دينى است و مصداق مودّت اهلبيت است. بعضى علماء بزرگ معتقدند بنيانگذار عزادارى سيّد و سالار شهيدان حضرت امام حسين(ع) خود نبى مكرّم اسلام حضرت محمّد(ص) و امامان(ع) بودهاند و در سيرهى امامان و اهلبيت(ع) و پيروان آنها هيچگاه ترك نشده، حتّى امام صادق(ع) زمانى كه عيد نوروز با ايّام شهادت امام حسين(ع) همزمان شده بود و مردم براى ديدن حضرت آمده بودند مجلس را تبديل به روضهخوانى براى امام حسين(ع) نمود. اينگونه مجالس نه تنها نام امامان و اهلبيت(ع) را پرآوازه نگه داشته، بلكه سبب ماندگارى پيام اسلام عزيز شده است تا جايى كه احياگر مكتب نجاتبخش عاشورا در عصر حاضر حضرت امام خمينى(ره) بيشترين تأكيد را بر عزادارى سيّد و سالار شهيدان داشتند. ملّت ما را اين مجالس حفظ كرده بيخود نبود كه رضاخان و مأمورين ساواك رضاخان تمام مجالس عزا را قدغن كردند. مقام
معظم رهبرى در مناسبتهاى مختلف مثل ايّام شهادت دخت گرامى پيامبر خدا حضرت فاطمه(س) در حسينيهى امام خمينى(ره) مجلس سوگوارى برپا مىكنند و در ايّام شهادت اميرالمؤمنين على بن ابىطالب(ع) و نيز ايّام محرّم در خطبههاى نماز جمعه روضهخوانى مىكنند.
با توجّه به جايگاه رفيع مجالس سوگوارى و يا شادى اهلبيت وائمهى اطهار(ع) و اثرگذارى ارزشمندى كه در جامعه دارد بديهى است كه در حفظ و حراست آن بايد كوشيد و همواره علماى بزرگوار، روحانيّت و مبلغين و مدّاحان دلسوز و نيز خطبا و نويسندگان هميشه اين دغدغه را داشتهاند كه هر از چندگاهى كه خطر را حس نمودهاند هشدارهاى لازم را دادهاند. از طرفى اين جايگاه بلند مرتبه و مؤثّر در جوامع اسلامى كه گاهى شعاع آن جوامع غيراسلامى را هم دربرگرفته، باعث شده تا دشمنان تلاش گستردهاى را در جهت تخريب و يا تحريف اينگونه مجالس داشته باشند. لذا در هر زمان كه دشمنان قسم خوردهى اسلام قدرتمند بودهاند دست به تخريب و از بين بردن اينگونه محافل و مجالس نموده و هر زمان كه قدرت مقابله نداشتند دست به تحريف آن زده تا از اثرگذارى مثبت آن در جامعه جلوگيرى نمايند.
(اخيراً كتابى به نام نقشهاى براى جدايى مكاتب الهى در آمريكا انتشار يافته كه در آن گفتگوى مفصّلى با دكتر مايكل برانت يكى از معاونان سابق سيا انجام شده است. او در اين زمينه مىگويد: بعد از مدّتها تحقيق به اين نتيجه رسيديم كه قدرت رهبر مذهبى ايران و استفاده از فرهنگ شهادت در انقلاب ايران تأثيرگذار بوده است و مىگويد ما همچنين به اين نتيجه دست يافتيم كه شيعيان بيشتر از ديگر مذاهب اسلامى فعّال و پويا هستند. در اين گردهمايى تصويب شد كه بر روى مذهب شيعه تحقيقات بيشترى صورت گيرد و طبق اين تحقيقات
برنامهريزىهايى داشته باشيم. به همين منظور 40 ميليون دلار بودجه اختصاص داديم و اين پروژه در سه مرحله انجام شد. پس از نظرسنجىها و جمعآورى اطّلاعات از سراسر جهان به نتايج مهمّى دست يافتيم. متوجّه شديم كه قدرت مذهب شيعه در دست مراجع و روحانيّت مىباشد. اين تحقيقات ما را به اين نتيجه رساند كه به طور مستقيم نمىتوان با مذهب شيعه روبرو شد و امكان پيروزى بر آن بسيار سخت است و بايد پشت پرده كار كنيم. ما به جاى ضربالمثل انگليسى كه مىگفت: «اختلاف بينداز و حكومت كن» از سياست (اختلاف بينداز و نابود كن) استفاده كرديم و در همين راستا برنامهريزىهاى گستردهاى را عليه مراجع و رهبران دينى شيعه صورت داديم تا آنها مقبوليت خود را در ميان مردم از دست بدهند.
يكى ديگر از مواردى كه بايد روى آن كار مىكرديم موضوع فرهنگ عاشورا و شهادتطلبى بود كه هر ساله شيعيان با برگزارى مراسمى اين فرهنگ را زنده نگه مىدارند. ما تصميم گرفتيم با حمايتهاى مالى از برخى سخنرانان و مدّاحان و برگزاركنندگان اصلى اينگونه مراسم كه افراد سودجو و شهرتطلب هستند عقايد و بنيانهاى شيعه و فرهنگ شهادتطلبى را سست و متزلزل كنيم و مسايل انحرافى در آن به وجود آوريم به گونهاى كه شيعه يك گروه جاهل و خرافاتى در نظر جلوه كند. در مرحلهى بعد بايد مطالب فراوان عليه مراجع شيعه جمعآورى شده و به وسيلهى مدّاحان و نويسندگان سودجو انتشار دهيم تا مرجعيّت را كه سدّ راه اصلى اهداف ما مىباشد تضعيف كرده و آنان را به دست خود شيعيان و ديگر مذاهب اسلامى نابود كنيم و در نهايت تير خلاصى را بر اين فرهنگ و مذهب بزنيم.)
بنابراين دور از ذهن نيست اگر بعضى انحرافاتى كه امروزه متأسّفانه در
تعدادى نهچندان كم مجالس و محافل مذهبى مشاهده مىشود را در راستاى توطئهى دشمنان دانست. از جمله مهمترين انحرافاتى كه امروزه در بعضى محافل مذهبى مشاهده مىشود عبارتند از:
دروغ بستن به ائمه در مجالس ومحافل دردى است كه از دير زمان علماى بزرگوار همواره مورد نكوهش قرار دادهاند. بعضى از مدّاحان يا خطبا از روى احساسات و بدون مطالعه مطالبى را بر زبان مىآورند كه يا از برداشتهاى شخصى آنها صورت مىگيرد و يا با هدف گرياندن و احساسى كردن مخاطبان انجام مىشود.
بعضى ديگر اهل مطالعه هستند ولى منبع مطالعهى آنها منابع صحيح و تأييد شده نيست. مىبايست نويسندگان ما علماى حوزههاى علميّهى ما و مراكز تحقيقاتى و پژوهشى همّت نمايند و منابع صحيح و تأييد شده را تهيّه و به جامعه عرضه نمايد. هر دو گروه فوق بايد بدانند دروغ براى هميشه حرام بوده و هست به ويژه آنجا كه با آن مقدّسات هتك شود و در هيچ جاى اسلام نداريم كه براى گرياندن مردم از دروغ استفاده شود.
يكى از روحانيّون كه دعوت به سخنرانى شده بود در مراسم شب 13 رجب، ولادت حضرت على(ع) چنين مىگويد: «روزى در مجلسى دعوت به سخنرانى شدم قبل از صحبت من مدّاح عزيزى مجلس را اداره مىكرد و با اشعار او مردم دست مىزدند و شادى مىكردند او مجلس را به دو قسمت تقسيم كرد و گفت:
سمت راست مجلس مصرع اوّل بيت شعر را تكرار كنند و سمت چپ مجلس مصرع دوّم شعر را
«من مست مستم زينبپرستم»
و چندين بار تكرار شد نوبت من شد رفتم بالاى منبر و گفتم: خدايا تو شاهد باش اين مردم كه اينجا نشستهاند همه مست هستند ولى من مست نيستم و هوشيارم. خدايا تو شاهد باش اين مردم زينب پرستند ولى من خداپرستم.» اين عالم بزرگوار پس از اين مطالب ارزندهاى ارائه كرد و فرمود: «از مطالبى كه وهن اهلبيت است بايد پرهيز كرد همهى امامان بزرگوار و اهلبيت(ع) خود را بندهى خاضع خدا مىدانند و از پيروان خود مىخواهند پرستش خدا را و بندگى و عبوديت او را انجام دهند».
در ايّام نيمهى شعبان در معابر عمومى و در بعضى محافل ديگر، گاهى از موسيقىهاى مطربى استفاده مىشود كه بعضى عيناً از ترانههاى لسآنجلسى و طاغوتى برگرفته شدهاند؛ اين موضوع از آسيبهاى جدّى است كه بايد هر چه سريعتر نسبت به آن تدبيرى انديشيده شود.
در گذشته مقام معظّم رهبرى از قمه زدن گله نمودهاند و اين عمل زشت را در ملأ عام حرام دانسته و اخيراً هم ايشان از علما گله نمودند كه چرا اين مهم را پيگيرى جدّى ننمودهاند. و يا لباسها را از تن درآوردن و محكم بر روى بدن كوبيدن و امثال آن، البتّه بعضى از گويندگان يا مدّاحان اهلبيت(ع) به تاريخ
اسلام استناد مىكنند كه اين استنادها غلط و در جاى خود قابل بحث خواهد بود و علماى بزرگوار و دانشمندان چون شهيد مطهرى(ره) در كتاب تحريفهاى عاشورا به آن پرداختهاند.
مواردى از قبيل نقل ديدار با امام زمان(عج) از قول آيتاللّهالعظمى وحيد خراسانى نقل شده كه بارها فرمودند ملاقات در غيبت كبرى به دو صورت واقع مىشود:
اين نوع ملاقات منحصر به افرادى نظير سيّد بن طاووس است كه احياناً امام را ديده و شناخته و از او كسب فيض كردهاند.
مربوط به افرادى است كه در حال گرفتارى شديد متوسل به امام مىشوند و امام خود يا توسط افرادى كه دارند از او دستگيرى مىنمايند و نيز فرمودند آنها كه در اثر لياقت و شايستگى به فيض ديدار نايل مىشوند به كسى نمىگويند.
همچنين نقل خوابهايى كه در صحت و سقم آن ترديد هست. اين موارد بخشى از آسيبهايى است كه محافل مذهبى را تهديد مىكند. البتّه حساب مدّاحان مخلص و ارزشى از قشر سودجو و مادّى جداست. بيش از همه، مداحان مخلص ارزشى و خطباى دلسوز از اين آسيبها رنج مىبرند و از
حضور نااهلان در لباس مداحان اهلبيت(ع) نگرانند و نبايد اجازه داد تا خداى ناكرده خطباى ارزشمند و مداحان مخلص زير سؤال روند و دين با خرافه آلوده گردد. لازم به ذكر است كه با توجّه به توصيههاى مقام معظم رهبرى (در جمع مدّاحان اهلبيت(ع)، علما و روحانيّون) شايسته است هم مدّاحان اهلبيت(ع) در انتخاب اشعار و الفاظ و هم در اجراى سبك نوحهخوانى دقّت نمايند و هم جوانان عاشق اسلام، نظام اسلامى و اهلبيت(ع) مانع حركات انحرافى و به دور از شأن و منزلت ائمهى اطهار گردند تا از هر گونه سوءاستفادهى احتمالى جلوگيرى شود.(1)
گفتيم كه فرهنگ عبارت است از علم، ادب، آداب و رسوم يك ملّت يعنى امور متداوله در ميان يك قوم و ملّت، به طورى كه افراد آن ملّت نسبت به آن پاىبند بوده و زيربناى انديشهها و مبناى تصميمهاى آنان را تشكيل مىدهد. امام على(ع) مىفرمايد: مردم فرزند فرهنگ خويش هستند و ارزش هر كس همان علم و كمال اوست. پس همواره از دانش سخن بگوييد تا قدر و منزلت شما شناخته شود.(2)
پيامبر(ص) ضمن بياناتى مفصّل از اخبار آخرالزمان خطاب به سلمان فرمودند: اى سلمان در آخرالزمان چيزى از مشرق و چيزى از مغرب آورده مىشود (يعنى تهاجم فرهنگى) كه امّت مرا رنگوارنگ مىسازد. پس واى بر ضعفاى (فرهنگى) امّت من از دست اينها و واى بر آنها از(خشم) خدا، آنها
به كودك رحم نمىكنند، احترام بزرگترها را نگه نمىدارند. از كسى گذشت نمىكنند، خبرهاى آنها با ناسزا همراه است. اندامهاى آنها اندام آدميزاد است ولى دلهاى آنها دلهاى شياطين است.(1)
اكنون كه روشن شد كه فرهنگ مردم منشأ تمامى امور و رخدادهاست، به خوبى روشن مىشود كه بهترين راه حفظ كيان ملّت و دين، همان حفظ استقلال فرهنگى مردم است. مردم اگر استقلال فرهنگ دينى و اسلامى خود را به خوبى حفظ كنند و در حفظ آن حسّاسيّت و تعصّب داشته باشند، به خوبى از گزند حيلههاى دشمنان خطرناك، در امنيّت و مصونيّت خواهند بود.
در حكمت شانزدهم نهجالبلاغه آمده است كه شخصى از امام(ع) تفسير اين فرمايش حضرت رسول(ص) را پرسيد: پيرى را دگرگون سازيد (يعنى موهاى خود را رنگ كنيد) و مانند يهوديان نشويد. امام(ع) در جواب فرمودند: واقعيّت اين است كه اين فرمايش پيامبر(ص) مربوط به موقعى بوده است كه تعداد مسلمانان كم بود.
با توجّه به اين فرمايش، گاهى ممكن است رنگ كردن موى سر و صورت يك فرهنگ باشد و لازم باشد تا براى مقابله با دشمن آن را حفظ كرد. تمامى مواردى كه در اسلام دستور به حفظ ظاهر مسلمانى داده شده و يا تأكيد بر حفظ شعاير دينى و انجام دادن برخى از امور دينى در ميان اجتماع شده است از مقولهى حفظ استقلال فرهنگى است.
1) بحارلانوار، ج6، ص305.
تمام فعاليّتهاى انسان بر اساس اعتقاداتى است كه دارد، بنابراين بهترين راه جلوگيرى از فعاليّتهاى انسان، اين است كه اعتقاد و انگيزهى او را نسبت به عملكرد مورد نظرش متزلزل كنيم. در اين صورت بدون هيچ برخورد فيزيكى، كارى كردهايم كه فرد، خود به خود از فعاليّت دست برمىدارد.
تمام حرمت و كرامت انسانها توسط خداوند بيان و تعريف شده است. اساساً خداوند خلقت انسان را با كرامت و عظمت عجين ساخت و لذا انسانها فطرتاً با كرامت هستند. كرامت انسان منشأ عزّت، آزادانديشى و ديگر فضايل اخلاقى است و به انسان اجازه نمىدهد كه اسير ستمگران و شيطان باشد. اين است كه شيطان و استكبار كه مظهر شيطان است، كرامت و حرمت او را نشانه گرفتهاند و با مسخ هويّت و اصالت و شخصيت آنها، آنها را به هرزگى و فرهنگ استكبارى و اهريمنى گرفتار مىكنند. يكى از اهداف دشمن اين است كه انسان را گمراه و به پستى بكشاند. منظور از پستى يعنى از دست دادن هويّت، حرمت و كرامت انسانى است. انسان پست احساس خود را كه داراى شخصيت مهم و بزرگى است، از دست مىدهد و وقتى چنين اصالت و سنگينى شخصيت را از دست داد به راحتى به انواع هرزگىها و قيافههاى دشمنپسند، رفتارها و گفتارهاى دشمنپسند تن مىدهد.
منظور از تحريف حقايق اين است كه حقايق دينى واژگون شده و برعكس جلوه داده مىشود. چيزى كه در اسلام ارزش است، ضدارزش و ننگ معرّفى مىشود و ننگها ارزش نمايانده مىشود.
يكى از ابزارهاى مهم دشمن براى رخنه در فرهنگ اصيل و پاك و معنوى ملّتهاى مستقل از جمله ملل مسلمان است.
بر اساس تعاليم دين مبين اسلام ابليس و شياطين جن و انس و هواى نفس انسان از مهمترين عوامل ضدّ دينى و فرهنگى به شمار مىروند. لذا وظيفهى همهى مسلمانها اين است كه تمامى نيروها و توان و استعداد خود را عليه ابليس و شياطين و هواى نفس به ميدان آورند و سرسختانه به دشمنى با آنها بپردازند و بر همين اساس به امورى بايد اقدام كرد كه موجبات خوارى سپاهيان ابليس را به دنبال داشته باشد كه در رأس همهى اين امور عبادت خداوند سبحان و عبوديّت و بندگى اوست و در راستاى اين عبوديّت بايد پيامبر گرامى اسلام(ص) و ائمهى اطهار(ع) را الگو و امام و اسوه و راهنماى خود قرار دهيم و با تمسّك و توسّل به قرآن و پيامبر(ص) و اهلبيت(ع) و بهخصوص با اجراى امر به معروف و نهى از منكر و تلاش و كوشش در آراستن خويش به معروف و پاكيزه كردن وجود خود از منكر و ترويج آن در همهى سطوح جامعه بر اساس شناخت و آگاهى و محبّت و دلسوزى، مىتوان با چهرههاى مختلف تهاجم فرهنگى به مبارزه پرداخت. به هرحال تقويت ايمان و اعتقادات و جهاد در راه خداوند متعال و
انجام وظايف شرعى فردى و اجتماعى، فرد و جامعه را در مسير كمال و قرب الهى قرار خواهد داد.(1)
1) تقوا و پارسايى در نهج البلاغه، تأليف مسلم قلى پور گيلانى، ص129 به بعد.
قبل از هر چيز ابتدا با تعريف اين دو واژه يعنى آموزش و پرورش شروع مىكنيم:
آموزش يا تعليم، عبارت از آگاه كردن، اظهار كردن و روشن نمودن كسى نسبت به چيزى است كه معمولاً با دليل و برهان يا اثر و نشانهاى همراه مىباشد و لذا كسى را كه نسبت به چيزى از روى دليل و برهان و يا اثر و نشانه آگاهى يابد آموزش ديده يا متعلّم مىگويند، البتّه بايد افزود كه مناط هر آموزشى استعدادهاى بالقوهى درونى فرد است كه به وسيلهى آموزگار يا معلّم آن استعدادهاى بالقوّه ابتدا بايد از حالت كمون و اختفا به حالت آشكار درآيند تا صاحب آن استعداد بتواند واجد علم شود و روى اين اصل هر آموزشى نتيجهى مرحلهى مقدّماتى ديگر مىباشد كه مرحلهى پرورش يا همان تربيت است.
عبارت است از كمال بخشيدن، تكميل كردن يا زمينهى وصول به كمال شىء را مهيّا كردن و نيز ايجاد زمينه و شرايط كمال و رشد شىء را تربيت يا پرورش گويند.
تذكر: بر اساس تعاليم مقدّس اسلام اين دو واژه به طور اطلاق فقط اوصاف حقتعالى مىباشد و تنها بر سبيل مجاز و استعاره بر غير او اطلاق مىگردد. اينك با توجّه به تعاريف فوق مىتوان آموزش و پرورش را روشنتر معنى كرد.
آموزش و پرورش نهادى است اجتماعى كه در آن نهاد زمينههاى رشد و كمال افراد اجتماع فراهم مىشود تا در نتيجه افراد آن اجتماع بتوانند از روى آثار و علائم يا از روى دليل و برهان نسبت به هستى و كائنات آگاه شوند. بنابراين نهاد مذكور بايد نهادى همگانى و آزاد باشد، همگانى بدين جهت كه جوهرهى انسان آزاد است و با جبر و تحميل هرگز رشد و كمال انسانى ميسّر نخواهد شد.
و لذا در اسلام عزيز آموزش از هيچ محدوديّتى برخوردار نيست نه محدوديّت زمانى و نه مكانى و نه نژادى و نه جنسى و نه حتّى اعتقادى. زيرا وچود چنين محدوديّتهايى سد راه كمال و رشد انسان است و لاجرم مخالف فطرت سليم بشرى است. از آن چه گفته شد چند نكتهى مهم قابل بحث است:
نكتهى اوّل: پيروان اصالت اجتماع، كمال انسان را سازگارى سريع و مطمئن هر فرد با اجتماعى مىدانند كه به نظر آنان پيچيدگى آن تصاعدى است و
آموزش و پرورش نهادى است كه فرد را با اعمالى مهيّا مىكند كه بهواسطهى آن اعمال بتواند همبستگى خود را با افراد ديگر اظهار نمايد و نيز قادر شود كه همگام با تطوّرات و پيچيده شدن اجتماع همبستگى عملى وى نيز تطوّر كرده و پيچيده شود. تا در نتيجه وجدان اجتماعى و حس مسئوليّت جمعى وى رشد نمايد و اين اساس كمال و ترقّى در نزد آنهاست زيرا بدين طريق فرد پس از درك تكاليف اجتماعى خود بهتر از عهدهى اجراى آنها بر خواهد آمد. پيروان اصالت فرد كمال را در ترقّى يكجانبه فرد بدون در نظر داشتن روند كل جامعه مىدانند از نظر آنان كمال در پرورش دادن يك فرد مترقّى است و آموزش و پرورش نهادى است كه صرفنظر از روند كلّ جامعه مسئول تعليم و تربيت فردى است كه بتواند در سايهى شكوفايى استعدادهايش تا آن جا كه در توان دارد بر جامعه و طبيعت غلبه جويد.
از نظر مكتب اسلام كه نه پيرو اصالت جمع است و نه پيرو اصالت فرد، كمال فرد و جامعه اوّلاً به عنوان هدف غايى تربيت واحد است و آن وصول الىاللّه و پيمودن صراط مستقيم الهى است. ثانياً هر انسانى نسبت به ديگر انسانها در پيمودن اين مسير متفاوت است و لذا كمال فردى در وصول، نسبى است يعنى داراى مراتب است و درجات گوناگون. ثالثاً فرد و اجتماع در يكديگر تأثير و تأثر دارند. يعنى جامعهاى اگر رو به كمال مطلوب باشد فرد را نيز بدان سوى سوق مىدهد و برعكس جامعه اگر منحط باشد حتّى يك فرد تربيت شده و عالم مىتواند آن جامعه را واژگون و به جهت كمال حقيقى منقلب كند اين است كه از نظر تعاليم اسلام آموزش و پرورش نهادى است كه هم مسئول تعليم و تربيت فرد است و هم ناظر و مجرى تعليم و تربيت جامعه است.
نكتهى دوم: زمينههاى كمال از نظر حاميان اصالت جامعه وجود
ناهنجارىها و نواقص صورى اجتماع است مثلاً عدم رعايت قوانين جامعه، عدم وجود روحيهى تعاون، وجود نواقص علمى و صنعتى و غيره. و لذا اين شرايط و اوضاع اجتماعى است كه از عوامل و زمينههاى كمال محسوب مىگردد كه آموزش و پرورش وظيفه دارد با تربيت و تعليم افراد اجتماع جامعه را به گونهاى پرورش دهد كه همگان نسبت به يكديگر يك همشهرى يا يك هموطن و يا حداكثر يك انسان خوب و مترقّى باشند و وجدان اجتماعى بر همه حاكم گردد و در سايهى اين تلاشهاى متقابل و همهجانبه اجتماع از نظر علمى و صنعتى و ساير مظاهر دنيوى پيشرفت كند. زمينههاى كمال از نظر حاميان اصالت فرد وجود ناهنجارىها و نواقص فردى است مثلاً بىسوادى، تنپرورى، فقر، بيمارى، بىكارى، بىهنرى و غيره، پس از نظر پيروان اين گروه آموزش و پرورش مسئول است كه با تعليم و تربيت افراد، سعادت فرد را تأمين كند به گونهاى كه فرد قادر به خواندن و نوشتن شده و در رشتهاى كه مىخواهد و سعادت خويش را در آن مىداند ترقّى و تحصيل نمايد و به عنوان يك فرد شاخص بر ديگران باشد و هر فرد ديگر نيز مىتواند اگر قدرت و امكان فردى دارد در اين مسير گام گذارد.
امّا از نظر اسلام زمينههاى تربيت بالقوه در فطرت هر آدمى وجود دارد يعنى انسان اسلام بر خلاف انسان ساير مكاتب موجودى ميان تهى نيست بلكه با يك سرى امكانها و نيروهاى بالقوه آفريده شده است. و او خود در درجهى اوّل مسئول ساختن خويش است و بعداً جامعه، حكومت، آموزش و پرورش، مسئول بارآوردن و فعليّت بخشيدن به استعدادهاى نهفتهى فطرى او هستند و از سوى ديگر زمين، آسمان، تاريخ، جامعه، تفكّر، تجربه و عوامل ديگرى زمينههاى آموزشى و تعليمى او هستند كه نهايتاً با توجّه به عوامل درونى
(فطرى) و عوامل بيرونى (محيطى، طبيعى و غيره) انسانها بايد تحت تعليم و تربيت قرار گيرند و البتّه نهايت اين تعليم و تربيت، آزادى از حصارهاى درونى و بيرونى و وصول به مبداء حق مىباشد كه در بحثهاى آينده هر يك از اين عوامل و شرايط را جداگانه بيان خواهيم كرد.
نكتهى سوم: ايجاد شرايط رشد و كمال از نظر پيروان اصالت جمع هيچگاه نبايد از حوزه و قلمرو اجتماع كه در دولت متجلّى مىشود خارج گردد. بنابراين، دولت كه به نظر آنان نمايندهى اجتماع مىباشد اين شرايط را فراهم مىنمايد. به عبارت ديگر آموزش و پرورش بايد صددرصد دولتى باشد و از تملّك فرد، بيرون، به طورى كه فرد چون به تنهايى اصالت ندارد بايد از فرديّت خويش جدا شود و به اجتماع متّصل گردد تا بتواند از شرايط كمال و رشد كه تماماً در اختيار دولت است استفاده كند. از نظر پيروان اصالت فرد، كاملاً برعكس است يعنى هر كس بايد بر اساس توان فردى خويش، خود، شرايط رشد و كمال خود را به وجود آورد يعنى آموزش و پرورش فردى است و بر مبناى قدرت ملّى، مالى و سياسى خود يا خانوادهى خود، هر فرد مىتواند همهى شرايط رشد و كمال را در اختيار خويش درآورد. هر چند كه سايرين از اين شرايط محروم و بىنصيب بمانند اشكالى نخواهد داشت زيرا اين فرد است كه اصالت دارد از نظر مكتب اسلام شرايط رشد و كمال بر دو نوع است:
اوّل: شرايط درونى كه هر انسانى همان طور كه قبلاً بيان شد در هنگام تولّد بالقوّه داراى آن شرايط است و گذشته از آن مقدّمات شكوفايى آن استعدادهاى بالقوّه در خانه و به وسيلهى تربيت والدين و يا ساير سرپرستان صورت مىگيرد.
دوم: شرايط بيرونى، يعنى ايجاد محيط سالم و لوازم و ابزار تعليم و تربيت كه اين هم در بدو امر به عهدهى والدين و سرپرستان خانوادگى فرد و پس از آن به
عهدهى دولت اسلامى است كه بر اساس نظام قسط اجتماعى شرايط رشد و كمال افراد را فراهم كنند يعنى با توجّه به استعدادهاى بالنده هر فردى حكومت اسلامى موظف است شرايطى را ايجاد كند كه آن استعدادها هرز نشود بلكه به نحو مطلوب الهى و انسانى از آنها در جهت آرمانهاى الهى بهره بردارى گردد اين است كه در اسلام آموزش و پرورش اجبارى نيست ولى از سوى ديگر محدوديّت زمانى و مكانى و سنى و جنسى و نژادى هم ندارد.
نكتهى چهارم: در مورد چگونگى و شيوههاى تعليم و تربيت است، در اين مورد به طور كلّى مثل موارد قبل نمىتوان تميز صددرصدى ميان مكاتب مختلف قايل شد. امّا آن چه گفتنى و مهم است اين است كه در مكتب اسلام شيوهى تعليم و تربيت بايد به گونهاى باشد كه مخالف با موازين شرع مقدّس اسلام نباشد حال اين شيوه از قرآن و سنّت اتخاذ شده باشد يا از ملل كافر و مشرك آموخته شود هيچ فرقى ندارد. تنها ملاك حليّت و اباحهى آن شيوه است و حتّى اين ملاك در مورد موضوع علم نيز كاملاً صادق است كه در اين مورد احاديث فراوانى به ما رسيده است. على(ع) مىفرمايد: «خُذ الحكمة ولو من المشركين، خُذ الحكمة ولو من الضَلال».
البتّه لازم به تذكّر است كه برخى از شيوههاى آموزش و پرورش ملل كاملاً با روح تعاليم اسلام منافات دارد و بديهى است كه پيروى از آن شيوهها به كّلى مطرود و مردود است.
سقراط آموزش و پرورش را عاملى براى (عشق به زيبايى) مىداند و به نظر او كمال و رشد انسان در درك زيبايى و در عشق به زيبايى است.
افلاطون آموزش و پرورش را سلاحى براى مبارزه با ناپاكى و زشتى مىداند يعنى حصول خير مطلق.
ارسطو هدف عمدهى تعليم و تربيت را رشد و كمال جوانان و آموزش و پرورش آنان مىداند به طورى كه در پرتو تعليم و تربيت انسان بايد از مرحلهى خود طبيعى بگذرد و به مرحلهى خود عقلى برسد كه اين اعلى مرتبه انسانيت از نظر اوست و اين تغيير وظيفهى آموزش و پرورش است.
اسپنسر آموزش و پرورش را عاملى در جهت رشد شخصيت و شكوفايى استعدادهاى انسان و محرّك براى رسيدن به رضايت خاطر و خوشحال زيستن مىداند كه در سايهى اين شكوفايى و رضايت خاطر انسان بتواند وظايف خانوادگى، اجتماعى، سياسى خود را انجام داده و مقدارى از وقت خويش را نيز به تفريح بگذراند.
ژان ژاك رسو آموزش و پرورش را وسيلهاى در تأمين آزادى و كشف طبيعت اصيل انسان مىداند.
ابن سينا: آموزش و پرورش بايد به انسان ايمان، اخلاق نيكو، تندرستى، سواد، هنر و پيشه عرضه نمايد.
غزالى: آموزش و پرورش بايد اوّلاً سعادت دين و دنيا را براى انسان تأمين كند. ثانياً او را از آتش دوزخ محفوظ كرده، بهشت و رضوان خدا را نصيب او كند. ثالثاً نفس امّارهى انسان را مطيع او و اخلاق او را مهذّب و شريعت نبوى را احيا كند.
البتّه اين چند مورد به جهت نمونه بوده است و الا در هر عصرى صاحبنظران آموزش و پرورش فراوان بودهاند. از ميان فلاسفه، جامعهشناسان، روانشناسان و حّتى ادبا و شعرايى چون سعدى، فردوسى، نظامى عروضى وغيره در اين مورد نظريّات بسيارى ارائه كردهاند و از ميان فقهاى بزرگ اسلام كسانى چون شهيد ثانى (زينالعابدين عاملى) و امام امّت حضرت امام خمينى(ره) و ديگران در مورد معنى و جهت و هدف تعليم و تربيت بحثهاى مفصّلى نمودهاند كه به خاطر اختصار اين مقاله از ذكر نمونههاى آنها خوددارى مىكنيم.
ابتدا مسألهى تربيت و پرورش را به جهت تقدّم رُتبى آن نسبت به تعليم و آموزش بررسى نموده و سپس به مسألهى دوم يعنى آموزش مىپردازيم:
پرورش در لغت عرب به (تربيت) گفته مىشود، و به معنى رشد دادن است و اصل آن (رَبّ) مىباشد. پس تربيت كردن يعنى رشد دادن و تكميل كردن و به كمال رساندن، كه در اصل صفت و عمل تربيت از آن خداى متعال و خاص اوست و مربّى علىالاطلاق خداى سبحان است زيرا تنها اوست كه پرورش كلّ هستى و رشد تمامى موجودات را عهدهدار است. كلمهى رشد به معنى هدايت، نجات، صلاح، كمال، رسيدن به صواب مىباشد و در اصل تربيت كه به معنى رشد است يعنى رهايى از شر، غى، ضرر، ضلالت، فساد و نقص. و چون هدايت
واقعى و نجات راستين و صلاح حقيقى و كمال مطلوب از سرچشمهى فيض دائمى خداى تعالى حاصل مىگردد پس تنها او ربالعالمين است، ليكن اين صفت بر غير خدا يعنى انسان به طور استعاره اطلاق مىشود، از اين رو يك مربّى داراى صفاتى چون هدايت، نجات، صلاح و كمال بايد باشد تا ديگران را تربيت كند يعنى به آن صفات متّصف نمايد و در غير اين صورت او مربّى نيست و كار او نيز تربيت نمىباشد هر چند لفظاً مربّى خوانده شود و كارش را تربيت گويند. موضوع تربيت از ديدگاه قرآن انسان است زيرا اوست كه اراده دارد و از مسير تربيت تكوينى احتمال انحرافش وجود دارد و براى همين امر نيز مشمول هدايت تشريعى گرديده است. و به قول قرآن كريم: «انا هديناه السبيل امّا شاكراً و امّا كفوراً»، «و نفسُ و ما سويها فالهمها فجورها»
بنا بر مفاد آيات فوق انسان موجودى است تربيتپذير يعنى هويّت خويش را در اثر تلاش و حركت خويش و بر مبناى فطرت درونى خويش مىسازد پس احتمال دارد كه شاكر و اهل تقوا شود يا كافر و اهل فجور. بنابراين مىتوان گفت تربيت از نظر قرآن بر دو نوع است: يكى تربيت مثبت و سازنده، ديگرى تربيت منفى و مخرب كه اينك هر يك را توضيح مىدهيم:
تربيتى است كه به فلاح و رستگارى منتهى شود و اين امر ميسّر نگردد مگر از طريق رشد قواى رحمانى و در جهت ايجاد صلاح و عدالت و هدايت و نجات و وصول به كمال و بر اين اساس آموزش و تعليم مثبت نيز تعليمى است كه موجب تحكيم جهانبينى و اصول عقايد متعلّم شود و همچنين متعلّم را از نظر اخلاقى مختلف به اخلاق حسنه و متعادل در رفتار بار آورد و نهايتاً او را به شناخت
سنن آفرينش و احكام شريعت اعم از سياسى و اقتصادى و امور خانوادگى و كسب و كار و تا حد امكان به كشف راز و رمز هستى نايل سازد و اين همان سخن امام كاظم(ع) است كه فرمود: «انما العلم ثلاثه، آية محكمه او فريضة عادله اَو سنة قائمه»(1)
تربيتى است كه از طريق رشد قواى حيوانى و شيطانى حاصل مىشود و نهايتاً موجب ايجاد فساد و طغيان و استعمار و نقصان در حيات بشرى مىگردد و بر اين اساس تعليم منفى نيز تعليمى است كه موجب درافتادن با نادانان و ستيزهى با دانشمندان و جلب نظر مردم و اندوختن مال و ثروت گردد و در اين زمينه پيامبر اكرم (ص) فرموده: «لا تتعلموا العلم لتُماروا به السفهاء و تجادلوا بِهِ العلماء و لَتَصرِفوا وجوه الناس اليكم...»(2)آرى، از نظر اسلام تعليم بايد: براى هدايت نادانان و جهت همفكرى با دانشمندان و طلب مردم به سوى خالق يكتا و نهايتاً وصول به رضوان او باشد يعنى در اسلام علم براى عمل است و عمل براى فلاح و رستگارى پس در اسلام تعليم و تربيت وسيلهايست براى خشوع و تذلّل در مقابل عظمت خالق و در همين زمينه است كه قرآن مىفرمايد: «انما يخشى اللّه من عباده العلماء»(3)
پس از اين سخن كوتاه مىتوان چنين گفت كه: در اسلام، علم نه براى علم است و نه براى سلطه بر طبيعت بلكه براى كمال انسان است، براى رهايى از اسارتهاى درون (نفس) و بيرون (طبيعت) است.
در سورهى مباركهى جمعه (آيات 2 و 3) هدف از ارسال پيامبران عظام و نبىاكرم(ص) كه به حق مربيان و معلّمان راستين بشريتند، بيان گرديده است. لذا بر آن اساس مىتوان اهداف آموزش و پرورش را كه قرآن كريم در نظر دارد برشمرد. البتّه آياتى ديگر از قرآن كريم نيز در مورد مسألهى فوق وجود دارد كه در بيان هر يك از اهداف بدانها اشاره مىشود:
آگاه كردن و شناخت دادن به مردم آيات الهى و رموز خلقت و آفرينش را يعنى تعليم يك جهانبينى واقعگرايانه (يتلوا عليهم آياته)
تزكيه درون از رذايل اخلاقى و هدايت به سوى صفات الهى (و يزكّيهم)
تعليم قوانين و سنن حاكم بر هستى چه سنن درونى و چه سنن بيرونى از قبيل تعليم خودسازى و عبادت و تعليم تجارت و معاش دنيوى و اقتصادى، تعليم امور خانوادگى و سياسى و غيره (و يعلّمهم الكتاب)
تعليم حكمت و رمز و راز گيتى، خلقت و شناخت گذشته، حال و آيندهى هستى، جهان و انسان (والحكمة) تا در نتيجه جهل و غفلت و گمراهى از انسان دور گردد.
در اين مورد از محتواى آيهى 157 سورهى مباركه اعراف نيز استفاده مىكنيم.
آنچه را نظام آموزش و پرورش جاهلى و منحط پهلوى واژگون كرده بود، واژگون كند. يعنى آن چه از علوم لازم و ضرورى و مفيد به حال فرد و جامعه در آن نظام حاكم نبوده حاكم شود و برعكس آنچه از علوم مضر و غير ضرورى و غير مفيد حاكم بود منسوخ و از برنامه تعليمى حذف گردد (و يُحلّ لهم الطيّبات و يُحرّم عليهم الخبائث)(1)
مسايل و دروس و فنونى را تعليم دهد كه به موجب تعليم و رواج آنها، سنگينىهاى مذلّت بار وابستگى برداشته شود هم از لحاظ فكرى و نظرى و هم از جنبهى عملى، به طور همه جانبهاى افراد و اجتماع مسلمان از سنگينىهاى تحميلى و اسارتهاى تحميقى و وابستگىهاى فنى و تكنيكى رها شوند. (و يضع عنهم امرهم و الاغلال التى كانت عليهم) تا در نتيجه فرد و جامعه به حق ايمان آورند و حق را يارى كنند و به نور حق منوّر شده، به فلاح و رستگارى برسند.
رواج آزادانديشى يكى ديگر از اهداف آموزش و پرورش اسلامى است، زيرا مسألهى هدايت و علم و دانش با جمود فكرى و كليشه شدن علم و انديشه كاملاً مغايرت دارد و اصولاً تعليم و تربيت آن است كه انسان و جامعه را انتخابگر، محقق، جستجوگر بپروراند و اين روحيات را احياء كند. قرآن كريم در آيهى 18 سورهى زمر مىفرمايد: «فبشّر عبادى الّذين يستمعون القول فيتّبعون احسنه اولئك الّذين هديهم اللّه و اولئك هم اولوالالباب». پس آموزش و پرورش اسلامى سازنده و پرورندهى عباداللّه است و عباداللّه هدايت شدگان و خردمندانى هستند كه اقوال (افكار - علوم و فنون و غيره) را ارزيابى
1) سورهى اعراف، آيهى 157.
مىكنند و بهترين آنها را در جهت مصاع خود و ملّت و امّت خود انتخاب كرده رواج و تعليم مىدهند و به كار مىگيرند و هرگز خود را در بند اوهام، خرافات، جهل و تقليد كوركورانه مقيد و اسير نمىسازند.
واداشتن مردم (فرد و جامعه) به تفكّر و تعمق وتحليل مسايل و حوادث و پديدهها به جهت ارتقاء فرهنگ عمومى جامعه اسلامى از ديگر اهداف آموزش و پرورش اسلامى است. زيرا اين امر يعنى تفكّر و تعمّق رمز اساسى پيشرفت دانش بشرى و كليد اختراعات و اكتشافات و خلاقيتهاست و بهترين راه وصول همگانى به حقتعالى است. لذا قرآن كريم در آيهى 44 سورهى نحل مىفرمايد: «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكّرون).
بشارت و انذار: آموزش و پرورش اسلامى جهت پرورش و تربيت سالم و الهى انسانها و از بين بردن رذايل اخلاقى بايد در انسانها انگيزههاى الهى و سالم ايجاد كند و در قبال تربيتپذيرى افراد بشارتهايى بدهد پاداشهايى را مقرّر سازد و نتايج تربيت سالم و الهى را متذكّر شود و برعكس در قبال عدم تربيتپذيرى صحيح افراد آنان را انذار دهد و نسبت به عواقب تخريب نفس و فساد و تباهى خويشتن هشدارشان دهد و نسبت به كيفر و مكافات دنيوى و اخروى اعمال بد آگاهشان سازد و اين يكى از شيوههاى مهم تربيتى و از عمدهترين اهداف رسالت نبىاكرم(ص) بوده به طورى كه در حدود 1400 آيهى قرآن كريم در رابطه با وعده و وعيد و پاداش و كيفر اخروى نازل شده است كه موجب بروز حالت بيم و اميد براى فرد مؤمن مىشود در نتيجه انسان مؤمن نسبت به رحمت حق اميدوار و از عذابش هراسان است. در اين زمينه به آيات 213 سورهى بقره، آيهى 124 سورهى توبه و آيهى 60 سورهى اسراء مراجعه شود.
از ديگر اهداف آموزش و پرورش اسلامى رهايى فرد و جامعه از ظلمات جهل و هواپرستى و دخول به نور هدايت الهى و عزّت و كرامت نفس و صراط مستقيم است. پس آموزش و پرورش اسلامى وسيلهاى است در جهت نابودى جهل، چه جهل به خويشتن و خالق خويشتن و چه جهل به مقصد خويشتن و چه جهل به طريق زندگى خويشتن و چه جهل به سنن و قوانين حاكم بر جهان و بدين روى وسيلهايست در راه نيل به حقيقت و نور و علم و حكمت و احياى شرافت و كرامت الهى انسان، و قرآن كريم در اين مورد مىفرمايد: «كتاب انزل اليك لنخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد».
از ديگر اهداف آموزش و پرورش اسلامى، ايجاد قسط و نابودى ظلم و ستم و برقراى عدالت در اجتماع انسانى است تا در نتيجه اختلافات در مسايل حق از بين برود و تفرقه و گروهگرايى و فرقهسازى نابود شود، دشمنىها و كينهها و عداوتها رخت بربندد (و يكون الدين كله للّه.)(1)
از آنجايى كه انتخاب و اتّخاذ روش و شيوه در هر امرى بايد مبتنى بر هدف آن امر باشد لذا روشهاى آموزش و پرورش اسلامى هم مبتنى بر اهداف آن است و چون از اهداف اساسى آموزش و پرورش اسلامى ايجاد شرايطى بر ظهور استعدادهاى نهفتهى انسان است بنابراين جوهرهى اساسى روشهاى آموزش اسلامى استقلال در فكر و درك و استنباط است، نه صرفاًحضور ذهن
1) سورهى حديد، آيهى 25 و سورهى بقره، آيهى 213.
و حفظ مطلب، بلكه آموزش اسلامى به روشى بايد صورت گيرد كه نهايتاً قدرت تعقل و درك و استنباط افراد ظهور كند، از اين رو است كه حتّى در اسلام اصول دين مبتنى بر فهم و درك افراد است به طورى كه تقليد در آن اصول جايز نيست آرى، روشهاى آموزش اسلامى بايد به گونهاى باشد كه محصول به كارگيرى آن روشها حصول ملكهى علم و فن در انسانها باشد نه حفظ علوم و فنون. زيرا بر اساس تعاليم اسلامى: «الفقه ثم المتجر»، «فضل و فكر و فهم انجح من فضل تكرار و دراسة»، «حديثٌ تدركهُ خيرٌ من اَلْف ترويه». به هر حال در حد توان خويش روشهاى مستفاد از كتاب و سنّت را در امر آموزش بيان مىداريم:
روش برهانى از استوارترين روشهاى آموزش است كه به قول قرآن كريم علامت صدق باور و انديشهى انسان است (قلهاتوا برهانكم ان كنتم صادقين) و نيز برترين روش در دعوت مردم به راه خداى بزرگ است كه فرمود: «ادع الى سبيل ربك بالحكمه ...» زيرا حكمت يا برهان روشى است كه از هر گونه شك و ظن به دور و بر اساس قطع و يقين استوار است و به قول امام صادق(ع) عقل حجّت بين خدا و بندگان اوست و عقل دليل و راهنماى مؤمن است و آيات و روايات فراوانى در اين مورد هست (كه طالبان به قرآن از طريق المعجم و به نهج البلاغه از طريق الكاشف و يا به اصول كافى جلد اوّل و تحفالعقول مراجعه نمايند).
از ديگر روشهاى آموزش اسلامى است، اين روش داراى شرايطى است كه علماى منطق و خطباى بزرگ متعرض آن شرايط شدهاند كه از مهمترين آن شرايط لطف و مهربانى و علاقهى واعظ و خطيب نسبت به شنونده است و چنين روشى از عمومىترين روشهاى آموزش در اسلام است كه بنا به فرمودهى قرآن اين روش نيز از مهمترين روشهاى دعوت به حق است (و الموعظه الحسنه).
روشى ديگر در امر آموزش است كه در اين روش انديشهها و دانشها و معلومات افراد با يكديگر مبادله مىشود و موجب رشد و بالا رفتن معلومات طرفين جدل گشته، اشكالات و ابهامات و اشتباهات افراد از اين طريق تصحيح مىشود و نيز اين روش مايهى ايجاد شور و رغبت و ميل به آموختن و همفكرى مىگردد و نهايتاً باعث كشف معلومات جديد خواهد شد، البتّه اين شيوه نيز داراى شرايطى است از جمله ميل به حقيقت و پرهيز از خودخواهى و غرور و مشاجره و حاكميّت روح علمى و صفا و محبّت همانگونه كه قرآن كريم مىفرمايد: «و جادلهم بالتى هى احسن». اين روش كه در منطق به روش سقراطى مشهور است در قرآن مجيد نيز در مباحث مبداءشناسى به كار رفته است و حضرت ابراهيم(ع) به دستور وحى به وسيله اين روش با قوم خويش مواجه شدند.
از جمله روشهاى اسلامى در امر آموزش و پرورش سمبليك و عملى است و از آن جايى كه بشر فطرتاً نياز به الگو و اسوه دارد لذا آموزش از اين طريق براى عموم آسانتر و عموم مردم به چنين آموزشى راغبتر هستند و اين بدين صورت است كه آنچه را موضوع آموزش است به طريق عينى و عملى به انسان ارائه مىدهند و متعلّم از طريق ديدن و مشاهده عينى آموزشى را فرا مىگيرد، اين روش بهخصوص در تربيت مؤثّر است و قرآن كريم مىفرمايد: «لقد كان لكم رسول اللّه اسوة حسنه» و حضرت امير فرموده: «كونوا دعات الناس بغير السنتكم».
از ديگر روشهاى آموزش اسلامى است زيرا قلم و كتابت و نگارش از عمدهترين طرق حفظ و ثبت و ضبط و انتقال علوم و دانشهاست و اصولاً از اين روش و طريقه است كه بشر با علوم و دانشهاى گذشتگان آشنا شده و علوم و دانشهاى خود را به نسلهاى پس از خود انتقال مىدهد و بدين وسيله انسان مىتواند از سرچشمههاى علوم و هدايت گذشتگان اطلاع يابد و خود و علوم زمانه خود را منشاء هدايت و پيشرفت ملل قرار دهد. و شايد بدين جهت است كه قلم و نگارش مورد سوگند حقتعالى واقع شده كه فرمود: «ن و القلم و ما يسطرون»
از ديگر روشهاى آموزش اسلامى روش تمثيل و مثال است زيرا اين روش روشى عمومى و سهل و ساده در امر آموزش است و با اين روش مىتوان حقايق مشكل را در قالب مثال قابل فهم ساخت و شايد بتوان گفت آزمايش نيز نوعى مثال و تمثيل است كه به هر حال اين روشى است كه ميل و رغبت انسان را براى آموزش برمى انگيزاند.
از ديگر طرق و شيوههاى آموزش اسلامى است و اصولاً ميل به شنيدن قصّه در انسان ميلى اصيل و فطرى است و اغلب كودكان و نوجوانان نسبت به شنيدن داستان علاقه و رغبت عجيبى دارند لذا بسيارى از حقايق و تعاليم و آموزشها و نكات تربيتى را مىتوان در غالب داستان و قصّه به انسان تعليم داد، در قرآن كريم نيز اين شيوه رعايت شده و بسيارى از مسايل مهم تربيتى و سياسى پيامبران در قالب قصّه و داستان تعليم داده شده است.
از مهمترين روشهاى آموزش مىباشد و از اين طريق مردم بهتر مىتوانند حقايق و دانشها و علوم را آموزش بگيرند، به هر حال استفاده از شيوهى سمعى و بصرى در قرآن و سنّت بسيار تأكيد شده و قرآن كريم و اولياء كرام دين مردم را به استفاده از حواس و تجربه و طبيعتنگرى دعوت كردهاند. قرآن مىفرمايد: «قل انظروا ماذا فى السموات و الارض» و «و اللّه اخرجكم من بطون
امهاتكم لا تعلمون شيئاً»(1). على(ع) مىفرمايد: «و فى التجارب علم مستأنف»(2)، «رأى الرجل على قدر تجربته»
از ارزندهترين روشهاى آموزش فردى است، علم و حكمت و دانش از ديدگاه اسلام نورى است كه حقتعالى هر دلى را بخواهد بدان منوّر مىكند، پس هر كسى درون خويش را از آلودگىها و هواهاى نفسانى پاك كند، در اثر مداومت بر طهارت باطن برخى از حقايق و علوم براى وى مكشوف مىگردد و هم بدين خاطر است كه علماى ربّانى اسلام، عرفا و حكماى اشراق و فقهاى وارسته پيوسته بر اين شيوه مداومت داشتهاند و خداى كريم نيز آنها را از نظر علمى و عملى اسوهى ديگران فرمودهاست (اتقواللّه يعلمكم الله) (ان تتقوا اللّه يجعل لكم فرقاناً)
از جمله روشهاى متعالى آموزش فردى است، بدين معنا كه از ديدگاه تعاليم حقه اسلام هر انسانى كه نيت و عمل خوبش رادر تمام زمينهها خالصاً براى حقتعالى انجام دهد و هيچ گونه شائبهى شركى (حقى) در نيّات و اعمالش وجود نداشته باشد و بر خلوص خويش مقاوم بماند حقتعالى نيز چشمهساران حكمت و دانش را از قلب او به زبانش جارى مىسازد زيرا در حديث است كه (من اخلص للّه اربعين صباحاً ظهرت سامع الحكمه من قلبه الى لسانه) با اين
اوصاف نتيجه مىگيريم كه روشهاى آموزش در اسلام بر دو گونه است: يكى روشهاى عمومى و همگانى و ديگر روشهاى فردى و انحصارى كه البتّه اين دو گونه روش معارض با هم نيستند بلكه برعكس لازم و ملزوم و مكمّل يكديگر مىباشند.
يعنى انسان در مسير آموزش هم بايد ملكات الهى را در خود احياء كند و هم از طرق معمول و متعارف بهره ببرد و آنگاه است كه چنين روشى را پيمودن به علمى منتهى مىشود كه سعادت دنيا و آخرت و سعادت فرد و جامعه را در پى خواهد داشت.
از ديدگاه اسلام همهى موجوات عالم منابع علم و ذكر و معرفت بشر مىباشند كه به طور كلّى مىتوان آنها را در چند بخش تقسيم كرد:
كه اينك به طور مختصر به بيان هر يك مىپردازيم، لازم به ذكر است كه انسان از ديدگاه اسلام در هنگام تولّد هيچ چيز نمىداند ليكن داراى يك سرى فطرياتى است كه به وسيلهى تعليم و تربيت بايد فطرياتش را آشكار كند لذا منابع فوق همه در حكم عوامل و ابزارهاى ظهور فطريّات بشر است كه ذيلاً بيان مىشوند:
از ديدگاه اسلام خويشتن انسانى يك جنبهى ظاهرى دارد و يك جنبهى باطنى. جنبهى ظاهر خويشتن انسان همان بعد جسمانى و طبيعى اوست كه
مهمترين نمودهاى اين بُعد همان حواس ظاهرى است. پس از جمله منابع تعليم و آموزش همين حواس سالم بشر است به طورى كه اگر كسى فاقد حس باشد فاقد علم خواهد بود به مضمون اين سخن معروف كه (مَن فقد حساً فقد علماً) و قرآن كريم در سورهى نحل، آيهى 78 مىفرمايد: «و اللّه اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار ...» جنبهى باطنى خويشتن انسانى همان روح يا نفس و قواى متعدّد و متضاد آن مىباشد كه اين قواى متعدّد نيز از منابع آموزش در بشر هستند به طورى كه در ادامهى آيهى فوق مىفرمايد: «و الافئدة لعلكم تشكران». پس دل يعنى نيروى تجزيه و تحليل انسان از منابع ديگر تعليم است البتّه به شرطى كه لعلّكم تشكرون يعنى از اين نيروها و از اين منابع در جهت خدا استفاده كنيم از احساس و تفكّر و انديشه خويش در جهت نفى لا تعلمون شيئاً استفاده كنيم البتّه بايد گفت كه دل در اصطلاح قرآنى همان عقل و نيروى خرد و انديشه است ليكن در اصطلاح عرفا مراد از منبع دل همان تزكيه و تصفيه نفس و شهود است كه در مبحث روشهاى تعليم مقدارى در آن مورد بحث شد مسايل ديگرى كه بايد گفت اين است كه همين منابع آموزش هستند كه روشها را به وجود مىآورند. لذا نبايد اين توهّم پيش آيد كه مسايل روشها و منابع آميخته شدهاند بلكه در اصل از يكديگر استنتاج مىشوند.
عالم جسمانى و مادّى كه بشر در آن زندگى مىكند و دايماً با عناصر آن در تماس است از جمله منابع عظيم آموزش است و در قرآن كريم مردم به دقّت نظر و تأمّل در آن دعوت شدهاند چه اكثر قريب به اتفاق علوم بشرى از دامن
همين طبيعت محصور زاده شدهاند و آدمى از زمانى كه نظر خويش را معطوف طبيعت و عالم ماده كرد آنچه در تفكّر و دانش وى تحوّلى پيدا شد كه حتّى برخى را مفتون ساخت به هر حال طبيعت از ديدگاه قرآن و اسلام يكى از منابع مسلّم و قطعى آموزش و پژوهش است. (رجوع شود به آيات 17 تا 20 سورهى غاشيه، 190 و 191 سورهى آلعمران، 101 سورهى يونس).
از ديگر منابع شناخت و پژوهش و آموزش در اسلام است زيرا در تاريخ و جامعه حقايقى نهفته است كه كشف و فهم آن حقايق موجب تسريع كمال انسان مىباشد آرى، با استفاده از اين منبع آموزشى شگرف است كه انسان روابط گذشته و حال و حتّى آينده انسانها را واقف و قوانين كمال و سقوط آنان را كشف و در جهت ايدهآل و آرمان نهايى خويش استخدام مىكند لذا در قرآن و نهجالبلاغه و ساير متون اسلامى فرمان به شناخت و توجّه و دقّت در تاريخ داده شده است. (رجوع شود به سورهى آلعمران آيهى 137، سورهى نحل آيهى 36، سورهى فاطر آيهى 44، نهجالبلاغه فيضالاسلام نامهى 31)
در يك جمع بندى كلّى مىتوان گفت منابع آموزش و تعليم از ديدگاه اسلام بر دو گونه است: الف. منابع آفاقى. ب. منابع انفسى. كه هر كدام از آنها تقسيماتى دارند كه بدانها اشاره شد. و به حق، قرآن مىفرمايد: «سنريّهم آياتنا فى الآفاق و فى انفسهم حتّى يتبيّن لهم انّه الحق)(1)
1) سورهى فصلت، آيهى 53.
اين دو منبع از برجستهترين مشخصات منابع آموزش در مكاتب الهى و بهخصوص دين مقدّس اسلام است. البتّه اين دو منبع، منابعى مستقل در رديف ساير منابع آموزش نيستند و اينطور نيست كه همگان بتوانند از اين منابع تعليم نگيرند بلكه كسى قادر است از اين منابع بهره ببرد و آموزش بيند كه خود را در معرض جريان و پرتو آنها قرار دهد. زيرا اين دو منبع از منابع الهى و از انوار تعليمى و آموزشى حقتعالى است، منابعى اختصاصى به طورى كه هر كسى را نشايد كه از آنها بهره ببرد بلكه ايمانى فوق ايمانهاى متعارف بشرى لازم دارد و ايمان به مبداء و غيب و معاد و نبوّت و امامت. (انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى)
(يا ايّها الّذين آمنوا، آمنوا باللّه) يا (ايّها الّذين آمنوا، اطيعو اللّه)
آموزش و پرورش اسلامى به معناى كلّى و اصيل خود كه شامل كلّيهى مراحل و سطوح آموزش و پرورش مىشود نقش تغيير دهندگى و تثبيت ارزشهاى اصيل فكرى و عملى امّت اسلامى را به عهده دارد و لذا براى وصول اين مهم و احياى شخصيت الهى تكتك افراد و آزادى انسانها از يوغ انواع بردگىها بايست با توجّه به گذشته ميراث فرهنگى و آموزشى مسلمين و موقعيّت فعلى نظام طرحى عملى و اصيل براى آينده طرح و اجرا نمايند، دروسى را كه جنبهى عملى يا نظرى چندان مهمّى ندارند حذف و آنچه را مورد نياز است بهخصوص در جنبههاى رياضى و تجربى جدّاً بارور و شكوفا نمايند و براى جذب محصّل به رشتههاى مورد نياز برنامهى اجرايى فعلى تعديل و تا حدّ امكان به سوى نحوهى اجرايى و مديريت حوزهها درآيد تا محصّل با آزادى
عمل و آزادى انتخاب در دروس و معلّم با علاقه به تحصيل بپردازد و معلّمين نيز با امكاناتى كه مسئولين بايد در اختيارشان مىگذارند، ارزشهاى علمى و عملى مفيد فرهنگها را با طريقى الهى و هدفى انديشهمند در اختيار نسل دانشپژوه جامعه بگذارند، خلاصه اينكه: قابليتها و استعدادها را جدّاً بايد كشف و هدايت كرد تا بتوان به تمام معنى قسط را تحقّق بخشيد و امكانات بالقوّهى مستعدّ جوانان را بالفعل كرده و در مسير رضايت خداى بزرگ كه همان نجات همهى مردم جهان از بند جهل و فقر و ستم است هدايت كرد. آموزش و پرورش اسلامى بايد علم و تقوا را توأم نمايد، آرمانها و ايدهها و ارزشهاى الهى را همهگير سازد، انگيزههاى صحيح انسانى در راه تحصيل محصّلان و طلّاب و دانشجويان به وجود آورند تا ايدئولوژى و ارزشهاى معنوى و انسانيت در مسير رهايى امم به جريان افتد و كرامت و فضيلت انسانها احيا شده به دنبال كمال مطلوب و حقيقى رهسپار شوند.
آموزش و پرورش اسلامى بايد به انسانها بينشى واقعگرا و ايدهآلى الهى ببخشد و آنانرا متعهّد در مقابل واقعيت خلقت و متعهّد در برابر ايدهآلهاى الهى بارآورد و همگان را به سوى فرهنگ امّت شدن و الگو شدن حركت دهد، فرهنگى كه مبتنى بر حكمت و روشنبينى است، حكمتى كه مبتنى بر خودشناسى و خودآگاهى است و بدينسان است كه آموزش و پرورش بايد انسان بسازد امانت الهى را پرورش دهد. انسانى متمدّن مسلّط خويش و در خدمت آرمانهاى الهى جامعه. آنگونه كه دين وى و ايدئولوژى و جهانبينى و مكتب وى حكم مىكند.
يكى از روشهاى استعمارگران در به سلطه كشاندن، كشورهاى استعمار زده ترويج و تبليغ فرهنگ استعمارى خودشان مىباشد. بهخصوص در ممالكى كه داراى فرهنگ و دين و مكتب عقيدتى قوى و عميقى مىباشد، اين شيوه را در پيش مىگيرند.
زيرا مسلّماً وجود يك فرهنگ و دين و مكتب قوى و عميق هرگز اجازهى ورود استعمار را در اشكال مختلفش (سياسى، اقتصادى، فرهنگى، نظامى) به ممالكى كه داراى چنين فرهنگى است، نخواهد داد. زيرا بزرگترين مانع بر سر راه سلطه استعمارگران وجود فرهنگى عميق و غنى و سرشار از معنويّت همانند فرهنگ الهى اسلام است. به همين دليل استعمارگران به طرق مختلف سعى و تلاش دارند كه به اصل اين فرهنگ غنى و عميق و معنوى يعنى به اصل تفكّر دين اسلام يورش آورده و به اين معنى كه در باور معتقدين به اين مكتب بهخصوص نسل جوان رخنه و شكاف ايجاد كنند.
از اينرو لازم است كه معتقدين به فرهنگ الهى اسلام بهخصوص جوانان بيداردل متعهّد و مؤمن به اسلام به شيوههاى تهاجم فرهنگى استعمارگران آشنا و آگاه شوند تا بتوانند اين (تهاجم پنهان و مرموز و خزنده) را شناخته و با آن مبارزه نمايند. تا بدينوسيله خود و ديگران را از انحرافات فكرى و عقيدتى و ساير انحرافاتى كه معلول تهاجم فرهنگى است، نجات دهند و اين (باطل پنهان در چهرهى حق و اين جهل مخفى در نقاب علم) را رسوا و دفع نمايند.
يكى از مهمترين شيوههاى فرهنگى غرب اين بوده است، كه مكاتب بشرى و شركآميز و الحادى موجود در تاريخ تفكّر خود را نه به جهت رشد انديشه و افكار بشر شرقى، بلكه به جهت اهداف استعمارى و نهايتاً مبارزه با فرهنگهاى اصيل و الهى شرقى بهخصوص فرهنگ اصيل و الهى و مقدّس اسلام به وسيله مزدوران و نوكران فكرى خود، در چنين ممالكى ترويج و تبليغ مىكنند. تا هويّت اصيل، (فرهنگ خودى) يك ملّت را مسخ، قلب، تحريف و يا نابود و يا حداقل به آن چهرهاى التقاطى دهند.
چگونه؟ با حفظ صورت و ظاهر و شعارها و نفى محتوى و باطن و شعور آن فرهنگ، آنچه مىماند، صورتى بدون سيرت، ظاهرى بدون باطن و شعارى بدون شعور است. يعنى هدف اين است، كه يك فرهنگ از محتواى حقيقى خود تهى و تبديل به نوعى عوام فريبى مىشود و هر گاه چنين شود انسان (فرد و جامعه) مسخ و بى هويّت شده، آنگاه است كه به ناچار در پى هويّتى از اين سو به آن سو روى مىآورد. و امّا در اين بين سويى نيست جز سوى فرهنگ استعمارى، سويى نيست جز نفى خدا و فراموشى خويشتن، سوى و جهتى نيست جز سوى و جهت باده. و قرآن چه زيبا فرموده است:
«وَلا تَكوُنوُا كَالَّذين نَسُوا اللّهَ فَاَنْسيهُمْ اَنْفُسَهُمْ»(1)يعنى و مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند نيز آنان را از ياد خودشان برد و آنان را از خودشان غافل نمود، و على(ع) چهقدر عالى فرمودهاند كه: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»(2)يعنى كسى كه از خود غافل و بيگانه نشود و خويشتن حقيقى خود را بشناسد هر آينه خداى خود را خواهد شناخت. و نيز آن حضرت مىفرمايند: «النّاسُ ثَلاثَهٌ: فَعالِمٌ رَّبّانِىٌّ وَّ مُتَعَلِمٌ عَلى سَبِيلِ نَجاةٍ وَّ هَمَجٌ رَّعاعٌ، أَتْباعُ كُلِّ ناعِقٍ، يَمِّيلوُنَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَّمْ يَسْتَضيِئوُاْ بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَؤ وُ اإلى رُكْنٍ وَّثِيقٍ»(3)
يعنى مردم سه دستهاند: عالم ربّانى، داناى خداشناسى كه به مبدأ و معاد آشنا بوده و به آن عمل نمايد، و طالب علم و آموزندهاى كه (از جهل و نادانى) بر راه نجات و رهائى يافتن است، و مگسان كوچك و ناتوانند (نادان نفهم به انواع زشتىها آلوده) كه هر آوازكنندهاى (به هر راهى) را پيروند، و با هر بادى ميروند (درست را از نادرست تميز نداده و به مذهب و طريقهاى پايدار نيستند و به هر راه كه پيش مىآيد مىروند) از نور دانش روشنى نطلبيدهاند (در تاريكى نادانى ماندهاند) و به پايهى استوارى (عقايد حقّه كه روى دو پايهى عقل و علم است) پناه نبردهاند، (آنها را فرا نگرفته و پيرو گمراهكنندگانند). آرى، آنچه بديهى است اين است كه مؤثّرترين حربه و شيوه سلب آزادى و نفى استقلال يك ملّت، تهاجم فرهنگى و نفوذ تبليغاتى و پياده كردن سلطهى عقيدتى در ميان آن است، يعنى آنچنان يك ملّت را تحت سيطرهى فرهنگى و بمباران تبليغاتى قرار مىدهند كه آن ملّت مجالى براى رجوع به خود و خودآگاهى و خودشناسى و تفكّر آزاد پيدا نكند.
چنين ملّتى در عين اينكه قلب، چشم و گوش دارند، امّا نمىفهمند، نمىبينند و نمىشنوند(1)بلكه زندگيشان بيهوده، پوچ و غرق در لهو و لعب است(2)چه رسد به اينكه از عباداللّه باشند و قدرت انتخاب اقوال را داشته باشند. پس بر ما است كه از عباداللّه باشيم و حريّت انديشه داشته باشيم و مشمول بشارت الهى گرديم.(3)و در مسير حريّت انديشه و كسب علم و حقيقت به قول فرمايش حضرت رسول اكرم(ص) حتّى به چين هم برويم و به قول شهيد بزرگوار (علّامه مطهرى) از فرهنگى عميق برخوردار باشيم، به طورى كه فرهنگ عميقمان (مانند يك موجود زنده عناصر فرهنگهاى ديگر را در خود جذب و هضم كند و موجود تازه بهوجود آورد. بهگونهاى كه روح و ارزشهاى موجود خود را بر اين موجود تازه نيز حاكم سازد.)(4)
و اين تبادل فرهنگى است كه گريزى از آن نيست و عامل حيات و بقا و رشد و بسط يك فرهنگ است و مفهوم آيه و روايات فوق نيز همين مىباشد. آنچه مذموم و اسارت آور است، اين است كه (فرهنگى، فرهنگ و تمدّن ديگر را بدون هيچ تصرّفى در قلمرو خودش قرار دهد، البتّه اينچنين استفادهاى از فرهنگهاى ديگر چيزى جز التقاطى فرهنگى و وابستگى فرهنگى به بيگانه نيست).(5)و بديهى است كه موجب نفى روح و ارزشهاى اصيل يك فرهنگ مىشود. و تهاجم فرهنگى نيز همين است.
اين مسأله را شهيد بزرگوار علّامه مطهرى تحت عنوان (نفوذ انديشههاى بيگانه) چنين مطرح فرمودهاند: «انديشههاى بيگانه از دو طريق نفوذ مىكنند:
يكى از طريق دشمنان، هنگامى كه يك نهضت اجتماعى مىگيرد و جاذبه پيدا مىكند و مكتبهاى ديگر را تحتالشعاع قرار مىدهد. پيروان مكتبهاى ديگر براى رخنه كردن در آن مكتب و پوسانيدن آن از درون انديشههاى بيگانه را كه با روح آن مكتب مغاير است وارد آن مكتب مىكنند و آن مكتب را به اين ترتيب از اثر و خاصيت مىاندازد، و يا كم اثر مىكنند.
نمونهاش را در قرون اوّليهى اسلام ديدهايم، پس از گستردگى و جهانگيرى اسلام، مخالفان اسلام مبارزه با اسلام را از طريق تحريف آغاز كردند، انديشههاى خود را با مارك تقلبى اسلام صادر نمودند. اسرائيليات، مجوسيّات، مانويّات با مارك اسلام وارد حديث و تفسير و افكار و انديشههاى مسلمانان گرديد و بر سر اسلام آمد آنچه آمد. خوشبختانه علماء اسلام متوجّه اين نكته شدند و تا حدّ زيادى موفّق به آفتزدايى گشتند و هنوز هم ادامه دارد.
ديگر طريق دوستان و پيروان، گاهى پيروان خود مكتب به علّت ناآشنايى درست با مكتب، مجذوب يك سلسله نظريّات و انديشههاى بيگانه مىگردند. و آگاهانه يا ناآگاهانه آن نظريّات را رنگ مكتب مىدهند و عرضه مىنمايند.
نمونهى اين جهت نيز در جريانات قرون اوّليهى اسلاميه ديده مىشود كه مثلاً مجذوبشدگان به فلسفهى يونانى و آداب و رسوم ايرانى و تصوّف هندى، نظريّات و انديشههايى را به عنوان خدمت نه به قصد خيانت وارد انديشههاى اسلامى كردند».
خوشبختانه اين جهت نيز از چشم تيزبين علماء اسلامى دور نماند و يك جريان (نقد انديشه) در اين موضوعات نيز مىبينيم كه سير تحوّلات آن نظريات در جهت حذف نظريات بيگانه هدايت شده است.
امروزه كه نهضت اسلامى ايران اوج گرفته و مكتبها و «ايسمها»(1)را تحتالشعاع قرار داده است هر دو جريان را مشاهده مىكنيم:
جريان اول كه واقعاً وابسته به مكتبهاى ديگر بالخصوص مكتبهاى ماترياليستى هستند و چون مىدانند با شعارها و ماركهاى ماترياليستى كمتر مىتوان جوان ايرانى را شكار كرد، انديشههاى بيگانه را با مارك اسلامى عرضه مىدارند. بديهى است آنچه با محتواى ماترياليستى در مغز يك جوان فرو رود و تنها پوستهى اسلامى داشته باشد به سرعت دور انداخته مىشود.
جريان ديگر كه افرادى مسلمان، امّا ناآشنا به معارف اسلامى و شيفتهى مكتبهاى بيگانه، به نام اسلام اخلاق مىنويسند و تبليغ مىكنند، امّا اخلاق بيگانه؛ و همان طور فلسفهى تاريخ، فلسفهى دين و نبوّت، اقتصاد، سياست، جهانبينى، تفسير قرآن، مىنويسند كه اينها خطرناكترند.
من به عنوان يك فرد مسئول به مسئوليّت الهى به رهبران عظيمالشأن نهضت اسلامى كه براى همهشان احترام فراوان قائلم هشدار مىدهم و بين خود و خداى متعال اتمام حجت مىكنم كه نفوذ و نشر انديشههاى بيگانه به نام انديشهى اسلامى و با مارك اسلامى اعم از آنكه از روى سوءنيت و يا عدم سوءنيت صورت گيرد خطرى است كه كيان اسلام را تهديد مىكند. راه مبارزهى اين خطر تحريم و منع نيست، مگر مىشود تشنگانى را كه براى جرعهاى آب لهله مىزنند از نوشيدن آب موجود به عذر اينكه آلوده است منع كرد.
اين ما هستيم كه مسئوليم، ما به قدر كافى در زمينههاى مختلف اسلامى كتاب به زبان روز عرضه نكردهايم، اگر ما به قدر كافى آب زلال و گوارا عرضه كرده
1) مانند: اومانيسم، ليبراليسم، ناسيوناليسم، ژودائيسم، صهيونيسم، و غيره.
بوديم به سراغ آبهاى آلوده نمىرفتند.
گر نه تهى باشدى بيشتر، اين جوىها
خواجه چرا مىدود تشنه در اين كوىها
راه مبارزه، عرضه داشتن صحيح اين مكتب در همهى زمينهها با زبان روز است. حوزههاى علميّهى ما كه امروز اينچنين شور و هيجان فعاليّت اجتماعى يافتهاند، بايد به مسئوليّت عظيم علمى و فكرى خود آگاه گردند. بايد كارهاى علمى و فكرى خود را ده برابر كنند. بايد بدانند كه اشتغال منحصر به فقه و اصول رسمى جوابگوى مشكلات نسل معاصر نيست).(1)
به هرحال فرهنگى كه امروز در غرب رايج است، اين است كه دين، متعلّق يك بحث فلسفى نيست و موضوع آن قابليّت تحقيق علمى هم ندارد.
پس صرفاً يك امر صددرصد فردى، عاطفى، احساسى و درونى است. به عبارت ديگر ديانت و ايمان، يك امر صرفاً شخصى است(2)و البتّه با معتقدات خصوصى و قلبى نمىتوان به نحو استدلالى و قالبى برخورد كرد. تكاليف و آداب دين نيز چه فردى باشد و چه جمعى، منوط به تشخيص و حال خود فرد است و هيچ قوّه و قدرت خارجى به عنوان شارع او را محدود نمىكند.
فرد هست و خداى خودش و كسى را مجال فضولى نيست. اين فرهنگ و تفكّر در اصطلاح فرهنگ و تفكّر جديد مىگويند. كه پس از قرون وسطى(3)آرامآرام در اروپا نضج پيدا مىكند و نهايتاً به صورت فلسفهى جديد، علم
1) نهضتهاى اسلامى درصد ساله اخير اثر استاد شهيد مطهرى / ص 93-90.
2) يعنى دين هيچ جنبهى اجتماعى، عينى، عقلى، علمى، و بهخصوص سياسى و اقتصادى ندارد.
3) قرون وسطى به دورانى گويند كه از سقوط روم به سال 395 ميلادى بدست مسيحيان آغاز شده و تا تصرف قسطنطنيه (استانبول امروزى) بدست تركان عثمانى به رهبرى سلطان محمد دوم (معروف به فاتح) به سال 1453 ميلادى در اروپا ادامه داشت. يكى از مشخصات بارز قرون وسطى سلطهى بلامنازع كليسا بر تمام شئون زندگى فردى و اجتماعى اروپا است. تا آنجاكه به اين دوران (عصر ايمان) نام نهادهاند.
جديد، هنر جديد و بالاخره به صورت تكنولوژى جديد ظاهر مىشود. از آنجا كه اين نحوه تفكّر را مقابل و متضاد با تفكّر قرون وسطايى تلقى مىكنند و تفكّر قرون وسطايى هم مربوط به گذشته قبل از رنسانس(1)مىشود. اين تفكّر را تفكّر جديد مىنامند.
آنچه بر قرون وسطا حاكم بود (تئيسم) يعنى اعتقاد به اصالت خدا (تئوس) بود كه جوهرهى اديان است. بنابراين در اعتقادى كه به خدا اصالت مىدهد يعنى (تئيسم) خدا را بايد در متن همهى امور قرار داد. يعنى اگر در يك نظام حكومت دينى، خدا را برداريم حكومت هيچ مىشود.
همچنان كه اگر از ساير شئون زندگى نيز احكام الهى را حذف كنيم همه چيز بىارزش مىشود. نه حلالى بر جا مىماند و نه حرامى، و همهى حد و مرزها و قيود در هم شكسته خواهد شد. زندگى قرون وسطا، يكچنين زندگى بوده كه در آن امّت مسيح با پيروى از فرامين مذهبى ولىّامر (پاپ) كه خليفهى خدا بر زمين بود، زندگى الهى و دينى خاص خود را مىكرد.
البتّه واضح است كه تلقى آنها از دين متفاوت با ما بود. ولى به هرحال نيّت باطنى مردم، زندگى براى رضاى خدا بود. بسا ممكن بود، پاپ نفس امّاره خودش را به جاى خدا معرفى كند، امّا مردمى كه زندگى دينى مىكردند، احكام او را همچون احكام الهى تلقى مىنمودند و كشيشانى كه ايمان داشتند نيز تصوّرشان اين بود كه احكام الهى را جارى مىنمايند. با پايان يافتن دورهى قرون وسطا و نسخ صورت و حقيقت آن تاريخ دورهى تازهاى آغاز مىشود.
1) براى رنسانس يعنى آغاز عصر جديد اروپا تاريخهاى مختلفى ذكر كردهاند. امامعروفتر از همه سال 1453 ميلادى است، كه مصادف با فتح قسطنطنيه به وسيله سلطان محمّد دوم است. اين واژه معنى تجديد حيات فرهنگى و ادبى يا نوزايش يا تولد جديد ترجمه شده است.
كه ماهيّت و حقيقت و صورت خاص را خود دارد.
در دورهى جديد، فرهنگى پيدا مىشود كه ماهيتاً ضد دينى است و محور اساسى آن را اومانيسم(1)تشكيل مىدهد.
آرى، اومانيستها با نفى ربوبيّت خداى متعال خود ادعاى ربوبيّت دارند. و فرعونوار ندا سر مىدهند كه: «انا ربكم الاعلى».(2)
در ادامهى اين بحث لازم است به معانى و تعاريف متعدّدى كه از فرهنگ شده است اشاره كنيم:
در لغتنامه دهخدا آمده است (فرهنگ: مركب از فر كه پيشاوند است و هنگ از ريشهى ثنگ اوستايى به معنى كشيدن. فرهيختن و فرهنگ هر دو مطابق است با ريشهى (ادوكاوادور) در لاتين كه به معنى كشيدن و نيز به معنى تعليم و تربيت است).
در فرهنگ آنندراج چنين آمده است: «فرهنگ به فتح اول و ثالث به معنى ادب و اندازه و حد هر چيزى و ادب كننده و امر به ادب كردن و اصل اين لغت فرهنگ است، چه هنگ مترادف هوش است و فرهنجيدن به معنى ادب كردن است».
در فرهنگ جهانگيرى آمده است: «فرهنگ و فرهنج با فتح اول شش معنى دارد: دانش، ادب، عقل، كتاب، لغت و شاخ درختى را گويند كه بخوابانند و روى آن خاك ريزند تا ريشه دهد».
در فرهنگ عميد آمده است: (فرهنگ به معناى دانش، ادب، علم،
1) اومانيسم يعنى اعتقاد به اصالت بشر در برابر اعتقاد به اصالت خدا (تئيسم) يعنى بشرى كردن همهى امور بجاى خدايى كردن آنها، در اين تفكّر انسان خويشتن يعنى ميل، خواست، نظر و اراده خويش را جايگزين احكام دينى و الهى مىكند. اومانيسم يعنى انسان محورى در حكومت و سياست، دراخلاق و عمل، در اقتصاد و تربيت و در هر آنچه كه موجود است. همان انانيت و فرعونيت نفس امّاره است.
2) سورهى نازعات آيهى 24.
معرفت، تعليم وتربيت، آثار علمى و ادبى يك قوم و ملّت و نيز به معناى كتاب لغت مىباشد. فرهنج هم گفته شده است). خلاصه اينكه واژهى فرهنگ بيشتر به معناى علم و دانش و آموزش و پرورش و ادب كردن است.(1)
معادل يونانى (فرهنگ) كلمه (پاى دئيا)(paideia) است كه در اصل به معناى رشد و تربيت جوانى است. در تفكّر رومى فرهنگ به معناى رشد و تربيت و آموختن علوم بوده و آنها اينهمه را وسيلهى نيل به سعادت مىدانستند.(2)
فرهنگ مجموعهى اندوختههاى معنوى، فكرى و اخلاقى تاريخ يك قوم است.
فرهنگ عبارت است از مجموعهى تجليّات (به صورت سمبلها، علائم، آداب و رسوم، سنتها، آثار، رفتارهاى جمعى) معنوى، هنرى، تاريخى، ادبى، مذهبى و احساسى يك قوم كه در طول تاريخ آن قوم فراهم آمده و شكل مشخصى گرفته است.
فرهنگ يعنى تجلّى ابعاد مختلف روح بشرى در زندگى اجتماعى او. بنابراين فرهنگ مظاهر مختلفى دارد كه عبارتند از: مذهب، فلسفه، علم، هنر، خرافات، فنآورى، اخلاق، حقوق و سياست. پس فرهنگ عبارت است از: كلّ تجلّى زندگى انسانى.
مجموعه ارزش هاى مادّى و معنوى كه در طى تاريخ توسط يك جامعه به وجود آمده است. البتّه مقصود از ارزشها، عناصرى گوناگونند، از فن گرفته تا نهادهاى سياسى و از عنصرى اساسى چون زبان گرفته تا عاملى زودگذر چون
مُد و از هنر گرفته تا علم و تا مذهب. فرهنگ عبارت است از كوشش هر اجتماع انسانى براى رسيدن به غنا و به يك شخصيت و هويّت مستقل انسانى.(1)
تهاجم فرهنگى در حقيقت، سلطهى فرهنگ استعمارى است. فرهنگ استعمارى مظهر تسلط ايدئولوژيكى استعمار در جوامع تحت سلطهاش مىباشد.
پس هيچ مبارزهى ضد استعمارى وجود ندارد كه در آن مسأله فرهنگى مطرح نباشد. تهاجم فرهنگى يعنى تخريب كامل يك فرهنگ، يك قتل عام اخلاقى و معنوى. آخر استعمار بايد انسان را چنان قربانى كند كه به يك ماشين، به يك بيگارى دهندهى مطيع و بدون قدرت تعقل و اراده مبدل گردد. تهاجم فرهنگى يعنى تربيت انسانهايى بىريشه و بىبته، دلقكهايى آدمنما، مردههايى متحرك، بريده از تاريخ خويش، بدون گذشته، بدون شخصيت، پوك و پوچ و بىهويّت.
تهاجم فرهنگى يعنى تربيت انسانهايى بىميل و رغبت به گذشته و آيندهى خويش، انسانهايى مأيوس و نااميد و بدون شهامت، آسيبپذير و اين همه مقدمهى استعمار اقتصادى و سياسى و نظامى است. تهاجم فرهنگى دميدن روح از خود بيگانگى در كالبد يك فرهنگ و يك ملّت است، حالتى است كه در آن حالت شخصيت و هويّت واقعى انسانها و فرهنگها زايل مىگردد و شخصيت و فرهنگ بيگانهاى جاىگزين آن مىشود.
و در نتيجه انسان آن غير را خود احساس مىكند. در آن صورت دردهاى
1) رجوع شود به نژادپرستى و فرهنگ ترجمه منوچهر هزارخانى.
بيگانگان را درد خود، ارزشهاى ديگران را ارزشهاى خود، ايدههاى ديگران را ايدههاى خود، علوم و پيشرفتهاى ديگران را علوم و پيشرفتهاى خود مىپندارد و بدينسان او در فرهنگ و جامعهى خود يك بيگانه است و هيچگونه قرابت و پيوندى با خود و جامعهى خود احساس نمىكند.
و چنين انسانى پايگاه بيگانگان در ميان ملّت خويش است، او نه از اسلام خبر دارد و نه از ارزشهاى اسلام، نه از تاريخش خبر دارد و نه از گذشتهى ملّتش. آنچه را مىگويد سخن بيگانه است، آنچه را مىخواهد خواست بيگانه است، آنچه را مىپسندد مورد پسند بيگانه است، و لذا خود را از فرهنگ و خويش جدا و بيگانه مىيابد. نسبت به معتقدات ملّت خويش خود را بيگانه و جاهل مىداند. اين است كه عملاً حفظ و حراست از سيستم تهاجمى فرهنگ بيگانه رابه دوش مىگيرد و پايگاه فرهنگى تهاجم فرهنگى مىشود. او ديگر خودى نيست بيگانه است. بيگانهاى نخبه و برگزيدهى بيگانگان نقش اجتماعى او در جامعهى خويش حفظ تسلّط فرهنگ و ايدئولوژى استعمارى است.
او در درون فرهنگ خويش دلّال فرهنگ بيگانه است زيرا، منفىترين و مخربترين و منحرفترين وجوه فرهنگ بيگانه را همچون كالايى بُنجُل از آن سوى مرزها وارد كرده و سعى مىكند تا راه ايجاد تشابهات ظاهرى بين مظاهر زندگى معنوى مردم خويش و فرهنگ جامعهى بيگانه، آن كالاى بنجل را به فرهنگ مردم خويش پيوند زند و آنان را همانند خويش انسانهايى مقلّد و مقلّدهايى ناشى بار آورد.
آرى، اين است كه يك مبارزهى ضد استعمارى كامل، مبارزهاى است
همهجانبه، مبارزهاى است اقتصادى، سياسى، نظامى، و همچنين فرهنگى و ايدئولوژيكى و مسلّم است كه مبارزهى فرهنگى از همهى انواع مبارزات ضد استعمارى به مراتب مشكلتر است، زيرا: سنگر فرهنگى محكمترين و مقاومترين سنگر استعمار است. استعمار جهانى امروزه سنگر سياسى را زود خالى مىكند امّا فرهنگ جعلى و قلّابى و استعمارىاش به سادگى خالى نمىگردد. چون عادات و سنن و آداب و رسوم و ذوق و سيلقهها و كيفيّت معاشرت لباس پوشيدنها،... هر گاه از سوى استعمار تزريق و تلقين و در روح و روان يك ملّت جاىگزين شد به سادگى و در كوتاه مدّت قابل جبران نيست. در اين امر بسيج نظامى كارآئى ندارد. اين كار، كار فرهنگى است، كار تعليم و تربيت است، كار تغيير در روح و روان انسانها است. آن هم انسانهايى هموطن، همخون، همنژاد و شايد هممكتب.
بنابراين نياز به تجديد تربيت چنين انسانهايى است كه مبارزه را در سنگر فرهنگى به پيروزى خواهد رساند. امّا كارى صبورانه و مداوم، عميق، پيگير و عمومى نياز دارد. فرهنگ استعمارى در تار و پود زندگى معنوى و روحى هر ملّت استعمار زده رسوخ كرده است. به گونهاى كه علم، هنر، ادبيّات، اخلاقيّات، و آداب و رسوم آن ملّت را اشغال كرده است.
پس بايد براى پيروزى بر فرهنگ استعمارى به تطهير علم، هنر، ادبيّات، اخلاقيّات و آداب رسوم ملّت پرداخت. و در غير اين صورت هر چند در جبهه سياسى، اقتصادى و نظامى بر استعمار پيروز شده باشيم در جبههى فرهنگى پيروز نشدهايم و اين خود به تنهايى براى ظهور مجدد استعمار در همهى جبههها در درازمدّت كافى است و اين هشدارى است به همهى آحاد ملّت شريف و امّت حزباللّه و مؤمن ايران كه هرچه پرتوانتر، متّحدتر، منسجمتر، به تمامى
تجليّات و مظاهر فرهنگ استعمارى در تحت توجّهات ولى عصر(عج) و اطاعت از رهبر معظّم انقلاب حمله برده فرهنگ الهى خويش از بقاياى فرهنگ طاغوتى تطهير نماييم.
و تمامى سنگرهاى فرهنگ بيگانه را از حريم مقدّس سنگر جمهورى اسلامى ايران طرد و نفى كرده و براى هميشه درهم شكنيم و به هويّت الهى، اسلامى و انقلابى خويش باز گرديم و تمامى ارزشهاى متعالى و مقدّس اسلام را در جاىجاى اين آب و خاك مقدّس به تقدّس خون شهداء تحقق بخشيم.
روح و جوهر فرهنگ غرب، دست كم انگاشتن و گاه ناديده گرفتن و گاه انكار و نفى مبدأ هستى و مقصد خلقت مىباشد. اين است كه به ناچار پس از حذف خالق و مدبّر جهان، انسان را به اريكهى خدايى و مديريت جهان نشانده است.
بدينسان اومانيسم يعنى انسانمحورى نه به مفهوم خدايى كردن انسان، بلكه به مفهوم زمينى كردن خداوند به عنوان روح فرهنگ غرب مطرح شده است.
البتّه ريشههاى اومانيسم را از نظر تاريخى بايد در فرهنگ روم و يونان باستان جستجو كرد. امّا همين طرز تفكّر امروزه به عنوان يك مذهب جهانى اساس تمدّن و فرهنگ غرب قرار گرفته است، فرهنگ و تمدّنى كه يقيناً عكسالعملى است در برابر فرهنگ قرون وسطى كه به دوران اسكولاستيك و حاكميّت دين مسيح معروف است.
شك نيست كه فرهنگ و تمدّن اروپايى كهن كه مهد مذاهب بشرى و شرك بود فرهنگ و تمّدنى دنياگرايانه، مبتنى بر جنايت و خونريزى، تلاش در جمع
مال و ثروت و كسب لذّت و تفريح و سرگرمى با گلادياتورها بوده است.
فرهنگى كه در آن خدايان رقيب انسان محسوب مىشدند و در اين رقابت گروهى حق و اصالت را به انسان مىدادند و بدينسان مكتب اگوسانترسيم يا انسانمركزى به وجود آمد. به طورى كه جهان انديشه آن دوران رانيز اشغال كرده موجب پيدايش مكتب سوفيسم شد، مكتبى كه ملاك و معيار حقيقت و واقعيّت را خود انسان معرفى كرده است.
و چنين اعلام داشته است كه (مقياس همه چيز، انسان است).(1)پس از آنكه در سال 395 ميلادى مسيحيّت وارد غرب شد بهعنوان فرهنگ مسلّط بر غرب خدامحورى را جاىگزين انسانمحورى كرد. امّا اين دين الهى به وسيلهى انديشهمندان و روشنفكران آن دوران غرب سخت مورد تهاجم واقع شد يعنى افكار فلاسفهى نوافلاطونى در آن اثرات فراوانى گذاشت.
بهطورى كه مسائلى چون تثليث (پدر، پسر، روحالقدس) و رابطهى هر يك از آن سه با يكديگر، واحد بودن آن سه كيفيّت صدور هر يك از آنها از يكديگر، بحث مشيّت الهى و از همه مهمتر غلو در مقام حضرت مسيح به نحوى كه او را خداگونه و سپس فرزند خدا معرفى كرده به وى مقام الوهيّت دادند.
آيا اين همان اومانيسم كهن نيست؟ آيا اين غلبهى اومانيسم بر مسيحيّت نيست؟ آيا اين تهاجم پيروزمندانهى فرهنگ شرك غربى بر فرهنگ توحيدى شرق نيست؟ تدبر كنيم و به خود آييم.
آرى، چنين است زيرا آنانى كه حضرت مسيح(ع) را به مقام الوهيّت
1) اين جمله از سوفيست معروف يونان باستان، پروتاگوراس است.
رساندند در حقيقت هدفشان نفى خداى مسيح بود. هدفشان اين بود كه خودشان نيز پس از مسيح به عنوان جانشين وى ادعاى خدايى كنند و چنين هم كردند، لذا اين دوره از تاريخ فرهنگ و تمدّن اروپا هم دورهى رشد و تعالى مسيحيّت و كلام و فلسفه مسيحى است و هم دوران ظلمت و سياه قرون وسطى مىباشد.
دورانى كه اربابان كليسا به نام دين و خدا و مسيحيّت چه جنايتهايى كه نيافريدند. و به قول استاد شهيد مرتضى مطهرى(ره): مذهب كه مىبايست دليل هدايت و پيامآور محبّت باشد، در اروپا به اين صورت درآمد كه مشاهده مىكنيم. تصوّر هر كسى از دين و خدا و مذهب، خشونت بود واختناق و استبداد.
بديهى است كه عكسالعمل مردم در مقابل چنين روشى جز نفى مذهب از اساس و نفى آن چيزى كه پايهى اولى مذهبى است، يعنى خدا، نمىتوانست باشد. هر وقت و هر زمان كه پيشوايان مذهبى مردم كه مردم در هر حال آنها را نمايندهى واقعى مذهب تصوّر مىكنند پوست پلنگ مىپوشند و دندان ببر نشان مىدهند و متوسّل به تكفير و تفسيق مىشوند، مخصوصاً هنگامى كه اغراض خصوصى به اين صورت در مىآيد، بزرگترين ضربت بر پيكر دين و مذهب به سود مادّيگرى وارد مىشود.(1)
پس از پيروزى رنسانس و پايان يافتن حاكميّت كليسا و قرون وسطى، اومانيسم به شكل طغيان عليه كليسا و هرگونه مذهب و دين الهى اين بار با پشتوانهاى فريبنده به نام (علم) پا به ميدان گذاشت و بهطور كلّى انسان غربى را از
1) علل گرايش به ماديگرى فصل نقش كليسا در گرايشهاى مادى.
خدا و آسمان، از دين و معنويّت بريد و تماماً به خود و به دنيا او را واگذار كرد.
آرى، پس از رنسانس اومانيسم به شكل نفى هرگونه دين متجلّى شد و بشر را به خود واگذاشت و طبيعت را به او سپرد و ماوراء طبيعت را نفى كرد و او را خداى طبيعت خواند. خدايى كه بايد هم بر طبيعت مسلط و حاكم باشد و هم محور تمام ارزشها باشد. انسانى كه چارهاى جز دنياگرا بودن ندارد.
اين است كه تمدّن اروپا امروزه به قدرى دنياگرا شده و به قدرى انسان و انسانيت را منحصر به لذّت و زندگى كرده كه هدف و معنى و ايدهآل حيات براى او گم شده و به نيهيليسم و پوچى رسيده است، آرى، تمدّن امروز بر مبناى اومانيسم است يعنى بر مبناى بىدينى، بر مبناى دورى از معنويّت و بر مبناى خودمحورى (من پرستى).
امروزه اگر در غرب خدايى مطرح باشد تنها آفرينندهى جهان است و بس، همچو بنّايى كه ساختمانى را بسازد و مزدش را بگيرد و برود. اين خدا همچون اين بنّا در اداره و مديريت و تداوم و استمرار جهان و موجودات و انسان هيچ نقشى ندارد. (همان خداى تورات).
ديگر جايى براى اعتقاد به وحى و نبوّت و كتب آسمانى و احكام الهى و ارزشهاى معنوى نمىماند. زيرا اين اعتقاد، اعتقاد به خدا بدون اعتقاد به وحى و نبوّت است. كه در اصطلاح آن را (دئيسم) مىگويند. بديهى است چنين خدايى كه نقشى در زندگى انسان ندارد به تدريج از زندگى انسان حذف خواهد شد كه عملاً شده است. و لذا الحاد و بىخدايى يعنى (آتئيسم) جاى خداپرستى و توحيد را مىگيرد، كه گرفته است.
انسان در مذهب اومانيسم موجودى است لاابالى، متوجّه جسم و جسمانيت، بردهى نفس امّاره، كوردل، چنانكه حضرت على(ع) مىفرمايد:
«دنيا حد نهايى بينش كوردل است كه از وراء آن چيزى ديده نمىشود».(1)
در اومانيسم انسان موجودى است خريدار كالاى فريب دنيا زيرا به قول قرآن «زندگى دنيا جز كالاى فريب، چيز ديگرى نيست».(2)
اين است كه رهبران اومانيسم در دنياى معاصر همه ارزشها را مسخ كرده و بشريت را به ابتذال كشاندهاند، (ابتذال سياسى، ابتذال هنرى، ابتذال فكرى و فرهنگى، ابتذال دينى، ابتذال اخلاقى). براى اثبات اين ادعا كافى است به نظريات كسانى مثل: منتسكيو، ژان ژاك رسو، ولتر و نهايتاً ژان پل سارتر در نفى خدا و اصالت دادن به انسان آگاه شويم.(3)
اين همه بحران موجود در جهان اعم از بحرانهاى اخلاقى، علمى، سياسى، اقتصادى، نظامى، و بحرانهاى خانوادگى از ديدگاه قرآن مجيد بيمارى خاص انسانى است كه غرق در خودپرستى و اسير در حصار نفس خويش است، زيرا بيمار و اسارت خاص است كه منشأ همهى مفاسد و مهمترين موانع رشد و تعالى انسان است. قرآن در اين مورد مىفرمايد: «أفرايت من اتّخذ الهه هويه و اضله واللّه على علم و...«، (آيا ديدى آن كس را كه هوى و هوسهاى خود را خداى خود گرفته است و خدا نيز او را با داشتن علم گمراه ساخت و بر گوش و قلب او مهر نهاد و بر چشمانش پردهاى انداخت. بعد از خدا چه كسى او را هدايت مىكند؟ آيا باز هم متذكر نمىشويد؟).(4)
بنابراين در نظام انسانمركزى يا اومانيسم محور همهى امور انسان است. انسان است كه قانونگذارى مىكند و تكليف صادر مىنمايد. انسان است كه
ارزشگذارى مىكند. در اين نظام محور همه چيز انسان است و در جهت خواستههاى انسانى است. در نظام انسان محورى، انسان خود را موجودى مستقل و يگانه مىپندارد و به هيچ قدرتى خارج از خود اتكاء ندارد. اگر در نظام خدامركزى نقطهى اتكاء انسان، خداست.
در اينجا نقطهى اتكاء و تكيهگاه انسان، خود انسان است. انسانى كه تنها به خود توجّه دارد و به خواستههاى خود، هرچه را كه خود صلاح بداند مىكند و هر چه را كه صلاح نداند نمىكند. مدير حيات و زندگيش نيز خودش مىباشد.
نظام انسانمدارى، نظامى است كه از رنسانس به بعد نضج پيدا كرده است. چرا كه از رنسانس به بعد انسان خود را موجودى مستقل مىپندارد. موجودى كه پيوستگى خود را نه تنها از دين و مذهب بريده، كه ديگر پيوستگى عميقى ميان خود و خدا برقرار نمىسازد. و حتّى گاهى بر عليه او مىشورد و مىكوشد تا گرايش به او را با امورى واهى و دور از عقل و منطق توجيه كند.
اگر قبل از رنسانس انسان غربى خدا را برترين موجودات مىپنداشت از رنسانس به بعد خود را برتر از همه چيز مىپندارد و مىكوشد تا ارزشهايى را كه به خدا نسبت داده بود به خود نسبت دهد، و خود را از همهى قيدها و تعلقهاى الهى رها سازد و هيچ كس و هيچ چيز را بالاتر از خود نداند و مطيع هيچ كس نباشد و ارادهى خود را بر هر چيز غالب سازد.
تفكّر قرآنى بر مبناى خدامحورى است نه انسانمركزى، لازم به ذكر است كه يادآور شويم كه معناى اين سخن آن است كه در اين نظام انسان به فراموشى سپرده شده است و از هيچگونه ارزش و اصالتى برخوردار نيست. در تفكّر قرآنى ميان اعتقاد به خدامركزى و آزادى و ارزش انسان هيچگونه تقابلى نيست و توجّه به اين موضوع از ارزشى فوقالعاده برخوردار است، چرا كه عدم توجّه به
اين مسأله مهم، گروهى را دچار اشتباه كرده است، تا جايى كه برخى پنداشتهاند كه اگر به خدا ايمان بياوريم بايد آزادى انسان را ناديده گرفته و انسان را موجودى بىارزش به شمار آوريم. اريك فروم از جمله طرفداران اين نظريه است وى در يك تقسيمبندى، اديان را به دو نوع تقسيم مىكند:
اديان خودكامه.
اديان انسانگرايانه.
از نظر اريك فروم دين خودكامه عبارت است از (شناسايى يك قدرت نامرئى برتر كه بر سرنوشت انسان تسلط داشته و واجبالاطاعة و لازمالاحترام است).(1)
آنچه كه موجب شده تا اريك فروم برخى از اديان را خودكامه بداند واجبالاطاعة بودن قدرتى برتر از انسان در اين اديان است. در اين نوع اديان خدا قدرتى برتر و مسلّط بر انسان به شمار مىرود و اين قدرت حق دارد تا انسان را به پرستش وادار نمايد. به گمان فروم در اين نوع اديان انسان ناتوان و پست انگاشته مىشود چرا كه بايد در برابر نيرويى مسلّط و برتر از خود كاملاً تسليم باشد و از همينجاست كه انسان استقلال و تماميّت خود را به عنوان فرد از دست مىدهد.
عنصر اصلى اديان خودكامه و تجربهى دينى خودكامه تسليم در برابر يك قدرت مافوق انسان است. در اين اديان فرمانبردارى تقواى اصلى و نافرمانى بزرگترين معصيت به شمار مىرود. همان قدر كه خدا قادر مطلق و همهدان تصوّر مىشود. انسان، ناتوان و پست انگاشته مىشود و تنها موقعى مىتواند
1) روانكاوى و دين / ص 46.
احساس نيرومندى كند كه با تسليم كامل در برابر اين قدرت، فيض يا لطف او را شامل حال خود سازد.
تسليم و تمكين در برابر يك مرجع نيرومند يكى از راههايى است كه انسان از احساس تنهايى و محدوديّت خويش فرار مىكند.
او ضمن تسليم، استقلال و تماميّت خود را به عنوان يك فرد از دست مىدهد، امّا احساس حمايت شدن به وسيلهى يك نيروى پُر هيبت و شوكت در او به وجود مىآيد و خود جزئى از آن مىشود.(1)
در اديان انسانگرايانه برخلاف اديان خودكامه، محور انسان است، نه خدا. در اين نظام اعتقادى، انسان به جاى پرستش معبودى برتر از خود به شناسايى خود و استعدادهاى درونى خويش پرداخته و راه و روش عشق ورزيدن به انسانها را مىآموزد. در اين نوع دين، انسان به حداكثر قدرت و عظمت مىرسد و تقوى و فضيلت نيز تحقّق بخشيدن به استعدادهاى نفسانى به شمار مىرود، نه اطاعت و فرمانبردارى از خدا.
«اديان نوع خواهانه برخلاف اديان خودكامه بر محور انسان و توانايى او بنا شدهاند. انسان بايد نيروى منطق خود را جهت شناسايى خويشتن و رابطهاش با همنوعان و همچنين موقعيّت خود در جهان توسعه دهد. او بايد حقيقت را با توجّه به محدوديّتها و همچنين استعدادهاى بالقوه خود بشناسد.
همچنين بايد نيروى عشق ورزيدن را چه نسبت به ديگران و چه نسبت به خويشتن توسعه بخشيده و همبستگى با همهى موجودات زنده را تجربه نمايد.(2)
خلاصه آنكه به گمان اريك فروم و برخى ديگر از متفكّران غربى، نظام
خدامَدارى موجب زبونى انسان و از ميان رفتن ارزش و اصالت انسان مىشود. ما قبل از آنكه به بحث پيرامون نظر قرآن در اين زمينه بپردازيم، به اين مسأله اشاره مىكنيم كه اساساً چه عاملى موجب شده تا اريك فروم و جمعى ديگر از متفكّران غربى به چنين نظرى دست يابند، نظرى كه ميان اعتقاد به خدا و آزادى اصالت انسان، تضادّى غيرقابل جمع مىيابد و پذيرش يكى را موجب نفى ديگرى مىداند.
ريشهى اين چنين طرز تفكّرهايى را بايد در انديشههاى قرون وسطايى سراغ گرفت زيرا در قرون وسطى كلام مسيحى حاكميّت داشت و بسيارى از متكلّمان مسيحى براساس تحريفاتى كه در كتب مقدّس به عمل آمده بود، انسان را موجودى آلوده به گناه مىدانستند.
به گمان اين متكلّمان آدم و حوا با ارتكاب به گناه، همهى انسانها را آلوده كردهاند و به ناگزير همهى افراد انسانى بنا به سرنوشت محتوم خود (آلوده به گناه هستند و در اين ميان فقط عدّهى معدودى آن هم به ارادهى خود) كه به ارادهى خدا مىتوانند از آلودگى به گناه نجات پيدا كنند.
بنابراين اعتقاد، همهى انسانها بالاجبار به گناه آلوده هستند. و بايد بار معصيتى راكه اجدادشان انجام دادهاند به دوش بكشند و تنها در صورتى رستگار مىشوند كه عنايت الهى شامل حال آنها شود چرا كه خواست و ارادهى انسان هيچگونه تأثيرى در سرنوشت او ندارد. بنابراين هيچ انسانى نمىتواند اطمينان داشته باشد كه آيا رستگار خواهد شد يا نه؟
اينگونه طرز تفكّر كه براى انسان در رستگارى و نجاتش هيچگونه اراده و اختيارى قايل نيست و مشيّت و خواست الهى را مساوى با جبر به حساب مىآورد، يكى از آن علل و عواملى است كه افرادى مانند اريك فروم را بر آن
داشته است با به عنوان طرفدارى از انسان و حفظ ارزشهاى وى به نفى نظام خدامدارى بپردازد.(1)
در ضمن دانشمندان ديگرى همچون برتر اندراسل و ژان پل سارتر، در اثبات انسانمحورى، به همين مسأله استناد جسته و در نتيجه، به نفى خدامحورى جهان رسيدهاند. ليكن در بينش الهى اسلام و قرآن هيچ تضاد و تعرّضى ميان خدامحورى و اراده و آزادى بشر وجود ندارد. يعنى قرآن هم طرفدار خدامحورى است و هم براى انسان ارزش و اصالت و اراده و آزادى قايل است.
از نظر اسلام:
اعتماد انسان بايد به خدا باشد، نه به خود. تكيهگاه انسان بايد خدا باشد نه خود انسان و قرآن نيز مىخواهد كه از انسان موجودى متّكى به خدا بسازد نه موجودى متّكى به خود. با اين همه انسان در اين نظام داراى ارزش و اهميّت است. چرا كه انسان پرتويى از وجود خداست.
انسان جانشين خدا بر روى زمين است، مكتبى كه انسان را جانشين خدا مىداند، نمىتواند براى انسان ارزش قايل نباشد. قرآن هدايت را از آن خدا مىداند امّا حركت و تكاپو و اختيار و ارادهى انسان را نيز ناديده نمىگيرد.
قرآن كريم اراده و اختيار حركت و تلاش انسان را عاملى مهم براى هدايت و ضلالت انسان به حساب مىآورد كه همين مسأله موجب اختلاف تفكّر اسلامى با تفكّر مسيحى است، چرا كه در آنجا انسان در جهت هدايت خود نمىتواند گامى بردارد و هرچه هست مشيّت الهى است، در اينجا هم مشيّت الهى مطرح است و هم اختيار انسان، و ميان مشيّت خداوندى واختيار انسان نيز هيچگونه
1) ذكر مبانى انسانشناسى در قرآن بخش انسان / معماى قرون واعصار.
تضادى برقرار نيست.
چرا كه اختيار انسان نيز پرتويى از مشيّت الهى است و در طول آن قرار گرفته است. نه در عرض آن مشيّت خداوندى از ديدگاه قرآن براساس عدل و داد و نظام علّى و معلولى است نه براساس ظلم و جور و تصادف و انفاق.
خداوند كسانى را هدايت مىكند كه در مسير او گام بگذارند. از نظر مشيّت الهى ميان عادل و ظالم فرق است. ميان عالم و جاهل فرق است. هر كسى متناسب با شايستگىهاى خود، از آن وجود فيّاض، كسب فيض مىكند. هر كس متناسب با گامهايى كه بردارد مىتواند از هدايت او بهرهور شود.(1)
به همين دليل از نظر اسلام اصل توحيد و خدامحورى اساس همهى حقايق و عقايد است. و به عبارت ديگر خدامحورى ماهيّت جهان و نظام هستى مىباشد. و به قول استاد شهيد مطهرى(ره): «جهان ماست از اوئى و به سوى اوئى دارد».(2)
در پرتو همين اصل خدامحورى است كه همه چيز هدف و معنا پيدا مىكند، همه چيز شعور و آگاهى پيدا مىكند. جهان خير و زيبا و داراى احساس و ادراك مىشود.
امّا در انسانمحورى:
هستى بدون خدا و بىمعنى است، انسان غريبهاى تنها و بيگانه است، همه چيز پوچ و بىهدف است، هيچ چيز قداست و تعالى ندارد.
همهى فضايل و اخلاقيات نسبى و متزلزل و نهايتاً پوچ و احمقانه است. اين است كه در اومانيسم از قديمالايام در يونان باستان گفته شد كه انسان ميزان و معيار حق و حقيقت است يعنى انسان يك موجود خود محور است و به عبارت
بهتر انسان تنها محور هستى است اين است كه اومانيسم يك مكتب انسانپرستى است و رواج آن در هر دورانى و به هر شكلى در جهت نفى ارزشهاى متعالى و به شكست كشاندن اخلاقيات مذهبى و اعتقادات دينى مىباشد.
آرى، فرهنگ انسان محورى با تمام قدرت بر عليه فرهنگ خدامحورى در همهى جوامع الهى در طول تاريخ به اشكال مختلف خود را مطرح كرده و خواهد كرد. تا نفسانيّات را حاكميّت بخشد پوچى و نااميدى و هرج و مرج در عقايد و بىبندوبارى در اخلاقيات را تحقّق بخشد.
به همين دليل است كه تمدّن غرب و اروپا لحظه به لحظه از معنويّت و عرفان و احساسات مذهبى فاصله مىگيرد. و علىرغم پيشرفتهاى مادّى و صنعتى روزافزون شتابان و سريعتر از پيشرفتهاى مادّى و صنعتى از خدا و معنويّت فاصله گرفته است. به طورى كه بحران تمدّن غرب، بحران بىخدايى، و بحران فقدان معنويّت و اخلاق و ديانت است.
با پيدايش فرهنگ جديد در غرب پس از رنسانس و پايان يافتن سلطهى كليسا انسانمحورى (اومانيسم) جانشين مذهب شده و همهى ابعاد زندگى فردى و اجتماعى غرب را فرا گرفت. به طورى كه در امور سياسى هم اومانيسم محور و اساس همهى مكاتب غرب شد. لذا به طور جدّى طرد مذهب از سياست و به عبارتى دنيوى كردن سياست محور همهى مكاتب سياسى قرار گرفت.
مسأله ضديّت دين وسياست همانند مسأله ضديّت دين و علم در فرهنگ جديد استكبارى غرب به طور كّلى موجب انزواى كامل دين در اروپا گرديد.
اين بينش كه در اصطلاح (سكولاريسم) ناميده مىشود مبتنى بر بىنيازى
جامعه و مدنيّت و سياست از ديانت و اعتقادات دينى مىباشد. بينشى است كه بر پايهى دنياگرايى محض كه با هر گونه دين و مذهبى ناسازگار است استوار مىباشد.(1)
اين نظريه در قرن شانزدهم به وسيله نيكولو ماكياولى ايتاليايى تحت عنوان تفكيك اخلاق از مصلحت سياسى مطرح گرديد به نظر وى هدف سياست آن است كه قدرت سياسى را حفظ و افزون نمايد و اين امر جز با زير پا گذاشتن احكام ديانت و مذهب و اخلاقيات و انجام اعمال مستقل از دين و مذهب و خلاف اخلاق قابل تحقق نخواهد بود.(2)
در قرون هفدهم ميلادى سكولاريسم طبق عقيدهى جان سلدون مبتنى بر امور زير بوده است:
اوّلاً: حكومت تنها براى حفظ نظم و امنيّت است و مبدأ الهى و آسمانى ندارد.
ثانياً: قدرت پادشاه (و حاكم) همان است كه قانون معيّن كرده است. نه دين و مذهب.
ثالثاً: حقوق و قانون همان است كه محكمه قادر به اجراى آن است، نه حقوق و قانون الهى.
رابعاً: تأسيسات دينى و مذهبى مانند كليسا و امتيازات و حقوق روحانيّون همان است كه از طرف عرف جامعه مقرر شده است، نه از طرف دين و مذهب.(3)
چنانكه مىبينيم در انديشه سكولاريسم حتّى امتيازات و حقوق روحانيّون و علماء دين نيز بايد تابع عرف جامعه و حكومتهاى دنياگرانه باشد و به عبارت
ديگر دين و علماى دين بايد دنيايى شده و رنگ و جهت دنيا را به خود بگيرند و در خدمت دنيا در آيند!!
اين نظريه بعدها يعنى در اواخر قرن هفدهم در فلسفهى سياسى (هاليفاكس) و (جان لاك) نيز مطرح و بهطور جدّى تأييد شد.(1)در دههى دوم قرن نوزدهم هم انديشهمندانى مانند (رابرت اوون) در ضمن عقايد فرهنگى و اخلاقى خويش به نشر فلسفهى سكولاريسم پرداخت كه اين عقايد كمك شايانى به سوسياليسم و كمونيسم نمود.(2)
كارل ماركس نيز پس از اينكه از فلسفهى استادش هگل تفسيرى مادّى به عمل آورد، به سكولاريسم معتقد شد و بر اين باور گرديد كه فقط امور دنيوى اصالت دارند. وى شعار خود را رهايى و استخلاص بشريت از شعارهاى مذهبى و آيين دينى قرار داد و بدينطريق مذهب را يكى از بزرگترين نيروهاى ارتجاعى و محافظهكار در جامعه دانسته حملهى به آن را واجب شمرد.(3)
بدينسان روشن شد كه سكولاريسم با شعار (جدائى دين از سياست) و شعار (جدائى دين از اخلاقيات) در نهايت منتهى به نفى كامل دين و اخلاق الهى گرديد و ماترياليسم محض و دنياگرايى صرف را به بشريت همانند سمى مهلك و كشنده تقديم و عالم بشريت را غرق در هلاكت و پوچى و فساد و قساوت و درندهخويى نمود.
استاد شهيد مطهرى(ره) در ضمن بحث از سيّد جمالالدين اسدآبادى مىنويسد: «سيّد طرح همبستگى دين و سياست را براى دو جبهه لازم مىدانست، جبههى استبداد داخلى و جبههى استعمار خارجى. كوشش فراوان
داشت كه شعور مذهبى مسلمانان را براى مبارزه با استبداد و استعمار بيدار سازد. و براى اين برنامه، نسبت به هر برنامهى اصلاحى ديگر حق تقدّم قايل بود.»
كوششهايى كه بعدها متقابلاً از طرف عُمّال استعمار در جهت جدايى دين و سياست «سكولاريسم» به عمل آمد كه به نام «عَلمانيّت» معروف شد و آتاتورك را قهرمان برزگ آن بايد به شمار آورد، براى مقابله با همين طرح بود. انديشه علمانيّت را در جهان عرب، مسيحيان عرب تبليغ كردند. واضح است كه اگر همبستگى دين و سياست اصل مسلّم شناخته شود، مسيحيان عرب نقشى در جامعه نخواهند داشت.
ولى تنها مسيحيان عرب نبودند كه انديشهى علمانيّت را تبليغ مىكردند و عدّهاى از مسلمانان نيز سخت طرفدار آن بودند. آن هم مسلمانان روشنفكر متديّن. چرا؟
اين مسلمانان در حقيقت از يك جريان ديگر رنج مىبردند، و آن اينكه در جهان تسنن به حكم اينكه خلفا و سلاطين را (اولوالامر) مىدانستند و اطاعت آنها را از جنبهى دينى واجب مىشمردند، همبستگى دين و سياست، به صورت در خدمت قرار گرفتن دين از طرف سياست بود.
آنانكه طرفدار جدايى دين از سياست بودند اينچنين جدايى را مىخواستند، يعنى مىخواستند خليفهى عثمانى يا حاكم مصرى صرفاً يك مقام دنيايى شناخته شود نه يك مقام دينى، و وجدان مذهبى و ملّى مردم در انتقاد از او آزاد باشد.
و اين سخنى درست بود. همبستگى دين و سياست كه امثال سيّد جمالالدين مطرح مىكردند به معنى اين نبود كه به قول كواكبى استبداد سياسى به خود قداست دينى بدهد. بلكه برعكس به معنى اين است كه تودهى مسلمان دخالت
در سرنوشت سياسى خود را يك وظيفه و مسئوليّت مهم دينى بشمارد.
همبستگى دين و سياست به معنى وابستگى دين به سياست نيست بلكه به معنى وابستگى سياست به دين است. عدّهاى از مسلمانان عرب كه از علمانيّت و جدايى دين از سياست دفاع مىكردند، نمىخواستند دخالت توده را در سياست به عنوان يك وظيفه دينى انكار كنند. مىخواستند اعتبار دينى و مذهبى مقامات سياسى را نفى نمايند.
البتّه جدايى دين و سياست به مفهومى كه آتاتورك قهرمان آن بود كه تركيه را به بدبختى كشانيد و به شكلى كه در ايران عمل شد به معنى بيرون كردن دين از صحنهى سياست بود كه مساوى است با جدا كردن يكى از عزيزترين اعضاء پيكر اسلام از اسلام.
سيّد به مسلمانان هشدار مىداد كه «روح صليبى» همچنان در غرب مسيحى، بالاخص در انگلستان زنده و شعلهور است. غرب علىرغم اينكه با ماسك آزادمنشى، تعصّب را نكوهش مىكند خود در دام تعصّب «خصوصاً تعصّب مذهبى عليه مسلمانان» سخت گرفتار است.
سيّد علىرغم آنچه فرنگىمآبان تعصّب را نكوهش مىكنند، مدّعى بود تعصّب بد نيست، تعصّب مانند هر چيز ديگر افراط و تفريط و اعتدال دارد. افراط در تعصّب كه در انسان حس جانبدارى بىمنطق و كور ايجاد مىكند بد است. امّا تعصّب به معنى تصلّب و غيرت حمايت از معتقدات معقول و منطقى نه تنها بد نيست، بلكه بسيار مستحسن است. واقعبينى سيّد پس از حدود نيم قرن به خوبى آشكار شد .
آنگاه كه افسر اروپايى فرماندهى ارتش يهود در جنگ اوّل اعراب و اسرائيل بيتالمقدس را از مسلمانان گرفت و تحويل يهوديان داد و دولت
صهيونيستى اسرائيل تشكيل شد، گفت: هنوز الآن جنگهاى صليبى پايان يافت امّا در حقيقت بايد گفت: هنوز جنگهاى صليبى ادامه دارد، هنوز روح صليبى همچنان در غرب مسيحى بالاخص در بوسنى و هرزگوين زنده و شعلهور است، هنوز تعصّب مذهبى مسيحيّت عليه مسلمانان سخت در كار است و روز به روز جنايتآفرينى و درندهخويى غرب مسيحى بر عليه مسلمين جهان افزايش مىيابد.
آرى، امروز استعمار جهانى در ابعاد سياسى، نظامى، اقتصادى و بالاخره فرهنگى چنگال خود را بر تمامى جهان فرو برده است. به طورى كه به قول «اِمِه سهزر» نويسنده و انديشهمند سياه پوست: (بين استعمارگر و استعمار شده سخنى نيست مگر از بيگارى، تهديد، فشار، پليس، ماليات، دزدى، هتك ناموس، فرهنگهاى اجبارى، تحقير، بدگمانى، افاده، پرمدّعايى، زمختى برگزيدگان تهى مغز، تودههاى فاسد شده.
در اين جا هيچ رابطهى انسانى، در ميان نيست. تنها رابطه تسلّط است و اطاعت كه استعمارگر را به مراقبت و آجان و زندانبان و موى دماغ مبدل مىكند و استعمارزده را به افزار توليد).(1)
آرى، استعمار سياسى جداى از استعمار نظامى و به تنهايى هم مىتواند باشد و اين در آن هنگام است كه از پشتوانهى حضور نيروهاى نظامى به عللى محروم باشد.
در اين شكل از استعمار، استعمارگران نبض سياسيون و رهبران يك كشور را از طريق تهديد و تطميع بهدست آورده و از راه ايجاد قراردادهاى تجارى و
1) گفتارى در باب استعمار / ترجمه منوچهر هزارجانى / ص 27.
اعطاى امتيازات به هدف خويش يعنى غارت اقتصادى مىرسند. ايران ما در ادوار جديد سخت به چنگ اين استعمار گرفتار شد و امپرياليسم جهانى از طريق خريدن رهبران و سياستمداران كشور كوشيد از يك سو پرارزشترين مواد خام معدنى ما را به ثمن بخس خريده و در واقع غارت مىكند و از سوى ديگر وطن ما را به صورت بازار بزرگى براى مصرف كالاهاى صادره از غرب درآورد.(1)
امّا استعمار فرهنگى كه نقطهى اساسى سخن ماست عبارت است از پوچ و پوك و تهى كردن تفكّر و فرهنگ و تمدّن ملّى و اصيل كشور استعمار زده و تضعيف شخصيت انسانى افراد آن و القاى اصول فكرى و تحميل فرهنگ كشور استعمارگر به جاى آن، اين نوع از استعمار گاه چنان پنهان و مرموز انجام مىشود كه جز با دقّت و كاوش و آشنايى فراوان با فرهنگهاى جهانى و سياست بينالمللى، امكان شناخت آن وجود ندارد. اصولاً كاركرد اساسى تحميل فرهنگ و وظيفهى اصلى استعمار فكرى در اين است كه افراد و ملّتهاى زير سلطه شخصيت اصيل خويش را از دست داده و بهصورت زائده و فرعى از كشور استعمارگر در آيند. آن هم زائده و فرعى كه اصول تفكّر و فرهنگ اصل را به صورت بهترين ارمغان و يا حتّى به شكل وحى منزل آسمانى پذيرا شده و آن را معلّم مطلق فرهنگ و دانش و اخلاق و همه چيز خود مىداند.
و كوتاه سخن اينكه به برترى بىچون چراى فرهنگ و دانش و آداب و... آن اعتراف مىنمايد. كاملاً روشن است ملّتى كه تا اين حد خويشتن و پايههاى فكرى اصيل و ملّى خود را از دست بدهد ناگزير به دست خود، به خوبى پذيراى
1) رجوع شود به تاريخ امتيازات درايران اثر ابراهيم تيمورى وطلاى سياه يا بلاى ايران اثر ابوالفضل لسانى.
اقتصاد مصرفى تحميلى شده از كشور سلطهگر خواهد شد.(1)
به هرحال ممالك غرب آنچنان مردم را به فساد كشانيدهاند كه اصولاً فراموش كردهاند براى چه به دنيا آمدهاند و وظيفهشان به عنوان يك انسان در اين دنيا چيست. تنها جنبههاى مادّى زندگى براى آنها مطرح است و حكومتها نيز بهطور مطلق امور زندگى ومسايل مادّى مردم را مورد توجّه قرار مىدهند. لذا حساب حكومت از دين كاملاً جداست. بدين ترتيب نظرات و ديدگاهها و اهداف دين را كه عبارت از برقرارى عدل و قسط و حاكميّت احكام الهى بر روى زمين مىباشد به كلى مسخ و عملاً در چهارچوب كليسا محبوس كردهاند.
در بلوك شرق با برقرارى حكومتهاى ديكتاتورى و ضد الهى رسماً اعلام مىكنند كه دين افيون تودههاست. دين مخرب و ضد پيشرفت ملل و مواردى از اين قبيل است.
بايد توجّه داشت كه نهضتهاى پاگرفته در اروپا بدينجهت ضد مذهب بود كه مذهب وقت در واقع ضد خدا و مردم و تعاليم توحيدى بود.
كليساى كاتوليك با سابقهاى چندين قرن از شكنجه و عذاب و سازشهاى پنهان و آشكار با حكومتهاى ظالم، عملاً مردم را رو در روى خود قرار داده بود. دادگاههاى تفتيش عقايد چنان وحشت و دلهرهاى در بين اقشار مختلف روشنفكر به وجود آورده بودند كه راههاى پيشرفتهاى علمى را مسدود مىساختند. و دهان انديشهمندان و خردمندان را بسته نگاه مىداشتند. لذا هر حركتى در اين چنين فضايى نمىتوانست جز تظاهر بر ضد آنچه به نام مذهب،
1) در تحليل استعار فرهنگى / ص12 / اثر محمّد على جاودان.
كليسا و خدا حاكم بود، عنوان ديگرى داشته باشد. البتّه اين مذهب هم افيون تودهها بود هم مخرب و ضد پيشرفت.
تفاوت ميان روشنفكران ضد مذهب اروپا با روشنفكر نمايان تربيت شدهى فرهنگ و سياست استكبارى در همين نكته بود كه آنها تفاوتى ميان مسيحيّت ماهيّت باخته و مطيع و آلت دست حكومتهاى جبّار، و اسلام انقلابى و ظلم برانداز قايل نبودند و روحانيّت دو كيش را هم به همين ترتيب و با يك چوب مىراندند.(1)
علامه محمّد مهدى شمسالدين دربارهى (سكولاريسم) يا (علمانيّت) چنين مىگويد: (اين واژه اگر با كسر خوانده شود، يعنى «علمانيّت» بايد گفت منظور از آن، علم جديد منهاى دين يعنى تمدّن جديد اروپا است و برخى برآنند كه اين تمدّن جوابگوى نيازمندىهاى بشر است.
و اگر به فتح خوانده شود يعنى «علمانيّت» از عالم و جهان اخذ شده يعنى دولت جهانى غيردينى كه عدّهاى معتقدند كه حكومت جداى از دين، حلّال مشكلات جهان انسانى است و مىگويند كه دين يك مسأله شخصى و رابطهى انسانى با خداست و كارى به حكومت ندارد و دولتها بايد بر طبق فلسفهى مادّى و روابط بينالمللى حكومت كنند.(2)
سكولاريسم در حقيقت معلول آموزشهاى غلط و تحريفى مسيحيّت و نيز معلول حاكميّت اختناق و ديكتاتورى اربابان كليسا در قرون وسطى است.
مسيحيتى كه ميان عالم دنيا و آخرت، ملك و ملكوت، ماديّت و معنويّت، شكاف و تضاد آشتىناپذيرى قايل است به طورى كه در نظر يك مؤمن مسيحى
ايمان ربطى به تعقل ندارد، دنيا ربطى به آخرت ندارد، كار قيصر ربطى به كار پاپ ندارد و يكباره مذهب از سياست جدا و مستقل است. همچنان كه سياست از مذهب جدا و مستقل است. ورود انديشه سكولاريسم به جهان اسلام با تهاجم گستردهى استعمار جهانى عليه اسلام در قرن هفدهم ميلادى و اشغال اندونزى توسط هلند مصادف مىباشد و از سويى اشغال هندوستان توسط بريتانيا درسال 1857 ميلادى به مدّت دو قرن و حملهى ناپلئون به مصر و نهايتاً تسلّط فرانسه بر تمام الجزاير درسال 1857 ميلادى به عمق و گستردگى اين تهاجم افزود.
بهطورى كه در نيمه دوم قرن نوزدهم ميلادى استعمار بر اكثريت جهان اسلام سلطه يافت و به موازات پيروزىهاى نظامى و سياسى فرهنگ و ايدئولوژى خود را نيز در جوامع تحت سلطهاش تزريق كرد و در عمل انديشه سكولاريسم را در جهان اسلام نيز به اجرا درآورد. در ايران نيز ميرزا ملكم خان ارمنى و همفكران غربزدهاش اصول انديشهى جدايى دين از سياست را ترويج كردند و حتّى كسانى چون ميرزا يوسف خان مستشارالدوله در كتاب (يك كلمه) ضمن حمله به شريعت تأكيد در جدايى قوانين شرع در ادارهى امور مملكت مىنمايد.
به نظر او قوانين موضوعه روز فقط مصالح دنيوى را شامل است چنانكه با حالت هر كسى از هر مذهب كه باشد موافقت دارد.(1)ميرزا فتحعلى آخوندزاده نيز از جمله كسانى است كه در ترويج سكولاريسم نقش به سزايى داشت. بهطور كلّى غربزدگان و وابستگان به بيگانه انديشههاى سكولاريستى خود را حتّى در
1) انديشه اصلاحى در نهضتهاى اسلامى / ص 108-105.
اصول قانون اساسى مشروطيت نيز زيركانه داخل ساختند. به طورى كه آنان قانون اساسى مشروطيت را به گونهاى تدوين كردند كه روح حاكم بر آن همان سكولاريسم غربى باشد.(1)
امّا از نظر اسلام، سياست هدفى بزرگ و پيشوايى و هدايت مردم و خلافت خدايى است. چنان كه خداوند در قرآن مىفرمايد: «اى داوود ما تو را روى زمين جانشين قرار داديم پس در ميان مردم به حق حكومت كن».
و در زيارت جامعهى كبيره خطاب به ائمه(ع) مىخوانيم (شما سياستمداران خلق و اركان مملكت هستيد). آرى، دين اسلام در اصل و نهاد خويش، دينى سياسى و نهادى اجتماعى است. به طورى كه در احكام اسلام همهى مسايل سياسى و اجتماعى و عبادى به هم آميخته مىباشند و لذا دين اسلام بر پايهها و مبانى اجتماعى و سياسى قرار داده شده است.
بدينگونه، نمىتوان اسلام را دينى معرفى كرد غير اجتماعى و غير سياسى و غير نظامى و چنين معرفى از اسلام يا از سر نشناختن اسلام و جهل به آن است، يا از سر عناد و زيركى و مأموريت و دشمنى با اسلام و مسلمانان به دليل نوعى غرض و هدف خاص تا جامعهى اسلامى فاقد هر گونه تشكيلات و فعاليّت سياسى و نيرو و قدرت گردد، و كار به دست ديگران افتد و سرانجام مسلمانان منزوى شوند و اندكاندك، اسلام كنار گذاشته شود.(2)
امر ديگرى كه در تاريخ اسلام مشهور است نيز، به وضوح، حاكى از حضور تام و فعّال جوهر سياسى است در دين اسلام. اين امر، عبارت است از مخالفت پيوستهى ائمه طاهرين باحكومتها و خلافتهاى معروف. اين مخالفت، به
صورتهاى گوناگون عملى شده است.(1)اين است كه در انديشهى سياسى شيعه (اولىالامر) داراى قداست است. زيرا او بايد منتخب خدا و معرفى شده به وسيلهى پيامبر و پاك و معصوم باشد و در غياب امام معصوم بنا به دستور خود آن بزرگواران اين مقام به فقيه جامعالشرايط واگذار شده است.
بنابراين (آنچه بايد مورد بررسى خرد، كه فرستاده نزديك خداست قرار دهيم آن است كه اين (اولىالامر) چه كسانى هستند و بايد چه اشخاصى باشند. بعضى مىگويند كه آنها پادشاهان و امرا هستند. خدا واجب كرده بر مردم كه اطاعت و پيروى كنند از سلاطين و پادشاهان خود چنانكه از زمان «مصطفى كمال پاشا» رئيس جمهور تركيه و رضاخان شاه ايران آنها را اولىالامر مىدانستند و مىگفتند خدا واجب كرده اطاعت آنها را.(2)
پس كليهى سلاطين و كليهى خلفايى كه برخلاف گفتهى خدا چيزى گفتهاند، لايق منصب اولىالامرى به حكم عقل نيستند. و فقط كسى مىتواند اولىالامر باشد كه در تمام دورهى مأموريت هيچ حكمى برخلاف گفتهى خدا و پيامبر نكند.(3)
اين است كه شيعه در طول حيات پر بركت اسلام همواره با حاكمان غاصب و ستمپيشه مبارزهاى پيگير و مستمر داشته و تا كنون هرگز از پاى ننشسته است. زيرا بر اساس فرمان رهبرش امام حسين(ع) كه معتقد است كه (به خدا سوگند پيشواى راستين و امام به حق كسى است كه به كتاب خدا عمل نموده و راه قسط و عدل را پيشه خود سازد و از حق پيروى كرده، وجود خويش را فداى فرمان
خدا كند).(1)
با پايان يافتن قرون وسطى، بنيان واساس تمدّن غربى نيز تغيير كرده، علاقه به دين و حيات اخروى ضعف يافت و ستايش بى حد و حصر ارزشهاى بشرى و اعتقادى به اينكه بشر معيار حقيقت است نفرت شديدى در دل مردم رنسانس نسبت به تمدّن قرون وسطى به وجود آورد. يعنى قرونى كه تمام حيات آدمى را در اين عالم با نسبت به عالم روح مىسنجد و خداوند احكام دينى او را ملاك حقيقت مىشمرد.
بنابراين نبايد فراموش كرد كه كلمهى رنسانس كه همان فرهنگ حاكم بر غرب و اروپا در عصر حاضر است، در واقع به معنى احياى روح يونانى و رومى در مقابل تمدّن مسيحى قرون وسطى وضع گرديده است. كه يكى از مشخصترين اثرات اين فرهنگ جديد بينشى است كه منتهى به جانشينى (علم تجربى) به جاى فلسفه و مذهب شد.
بهطورى كه اين بينش جديد روح حاكم بر فرهنگ و تمدّن دنياى غرب در حال حاضر است. علم و معرفت و دانش كه روزگارى داراى قداست بود و رسالتش در راستاى رسالت ديانت الهى هدايت و راهنمايى بشر بود، در عصر جديد به تدريج جاىگزين ديانت الهى گرديد. و چنين اعلام كرد كه هيچ چيز حقيقت ندارد جز آنكه علم بفهمد و نشان دهد.
در نتيجه با چنين اعلامى ديانت و معنويّت و اخلاق و تقوا امورى موهوم معرفى
1) سخنان حسينبنعلى اثر محمّد صادق نجمى / ص57.
شدند و تنها عالم حس و ماده به عنوان حقيقت معرفى شد.
حتّى پا را از اين فراتر گذاشته، اعلام كردند جستجوى حقيقت جستجويى بىنتيجه است، پس علم بايد در جستجوى امرى ممكن و مفيد باشد و آن امر مفيد و ممكن سلطه بر طبيعت و به دست آوردن قدرت و ثروت است. و بدين سان علم نه تنها در تقابل با ديانت و معنويّت و اخلاق قرار گرفت بلكه خود هدف شد (علم براى علم) و بهتر بگويم ابزارى شد در دست قدرتمندان و ثروتمندان دنيا، به طورى كه امروزه (علم و پول) يك معنا دارند، همانطور كه (علم و قدرت) و (علم و رفاه و تجمّلات) يك معنا دارند. آرى، علمى كه شعارش نفى ديانت و معنويّت است، ديگر نمىتواند روح بشرى را سيراب كند، نمىتواند به انسان اقتدار معنوى ببخشد، نمىتواند براى او انسان، آزادى، جهانبينى، هدفدارى را معنا كند، اين است كه چنين علمى هر چند انسان را بر طبيعت مسلط كرد امّا او را در برابر شهوات، و خواهشهاى نفسانيش به زانو درآورده است.
علمى كه بدون هدف متعالى باشد و براى عالمش خضوع و خشوع در برابر ذات مقدّس خداى تعالى را به وجود نياورد مسلّماً در جنگ با معنويّت و قداست و خداى متعال وارد خواهد شد كه شده است و چنين علمى جز در جهت مستكبران زورگو و قدرتمندان چپاولگر مقصد ديگرى نخواهد داشت.
همچنان كه بارها گفتهايم چنين انديشههايى در فرهنگ جديد غرب معلول حاكميّت مطلق كليساى كاتوليك و دستگاه تفتيش عقايدش مىباشد كه با هر نوع علم و دانشى به نام كفر و الحاد سرسخت مبارزه كرد.
و در تاريخ جناياتى آفريد كه عكسالعمل طبيعى آن پس از پيروزى رنسانس نفى فرهنگ دينى بوده است.
و همهى دانشمندانى كه از آن پس به عنوان مدّعيان رنسانس ظهور كردند همهى تلاش خود را در جهت مسخ و تحريف وتهمت و نفى دين الهى به كار بردند.
كسانى چون فرانسيس بيكن و اگوست كنت از معروفترين اين دانشمندان هستند.(1)فرهنگ و تمدّن مادّى امروز غرب به موازات رشد كمّى و لحظهاى خودش لحظه به لحظه انسانها را نيز از انسانيت غافل و از خدا و معنويّت دور ساخته و در نهايت او را در بند اميال و هوسهايى چون (اصالت قدرت، اصلالت سرمايه و ثروت، اصالت مصرف، آن هم مصرفهايى كاذب، اصالت تجمّلات و غيره) قرار داده است.
اصالت قدرتى كه در ششم اوت 1945 حيات صدها هزار نفر انسان را بر باد داد. اصالت قدرتى كه دو جنگ جهانى بىرحمانه و جنايتبار بر بشريت تحميل كرد. اصالت قدرتى كه هر روز در گوشه و كنار، جنگهاى منطقهاى برپا مىكند. بديهى است كه چنين انديشهاى با ديانت الهى و معنويّت و اخلاق مذهبى، منافات دارد و به ناچار به جاى اينها بايد به ديانت علمى! معنويّت علمى! اخلاق علمى! قدرت و جنايت علمى متوسل شود.
اصالت ثروتى كه نتيجهاش رشد روحيهى كنز و زراندوزى و سرمايهدارى است آنچنان كه تمركز توليد و انحصارهاى بينالمللى و دولتى به وجود آورد اليگارشى مالى و پلوتوكراسى را به وجود آورد. يعنى موجب به حكومت رسيدن سرمايهداران زالو صفت بر مقدّرات بشريت شده است. يعنى موجب تمركز قدرت دولتى در دست صاحبان سرمايه شده است. يعنى اقليتهاى متنفذ مالى و سرمايه دارى وابسته به صهيونيسم بينالمللى همهكارهى بشريت شده
1) رجوع شود به كتاب علل گرايش به ماديگرى فصل نقش كليسا در گرايشهاى مادّى و كتاب ديباچهاى بر تاريخ تفتيش عقايد در اروپا و آمريكا / نوشتهى تستاوژان / تستا ترجمه غلامرضا افشارنادرى.
است.
اصالت ثروتى كه بر اساس (اومانيسم و فردگرايى) افرادى نظير (مورگان، دوپن، راكفلر) و صاحبان كارتلهاو تراستها و شركتهاى چند مليّتى و كنسرسيومها را بر سرنوشت اقتصادى جهان حاكميّت بخشيده است.
اصالت مصرفى كه به نام (ترقّى، تمدن، و تجدّد) بشر را از حقيقت وجودى و الهى خويش غافل و به وجودى مسخ شده و بزك شده تبديل مىكند.
بيگانهپرست و مصرفزده دلشاد ساخته است. اصالت مصرفى كه بشر را تنبل و بيكاره، بدون علم و تكنولوژى و صنعت و بدون توليد وابتكار و در يك كلام بدون استقلال شخصيت همچون عروسكى كوكى بىاراده ساخته و تنها پيشرفت او پيشرفت در مصرف و تجملپرستى است. آن هم مصرفى غير اصيل، غير حقيقى، كاذب و تقليدى.
آرى، علمپرستى و حاكميّت علم به جاى دين به مرتبهاى از سقوط و انحطاط رسيده است كه نتيجهاش ضلالت، خفت، سقوط آدميّت، و از دست رفتن همهى اميدهاى آدمى در غرب و اروپاى علمپرست است.
علم افسار گسيخته و بىتقوا، علم بدون ديانت و معنويّت خود به خود ابزارى است در دست قدرتمندان و مستكبران كه رسالتش پاسدارى از قدرت واستكبار آنان است.
چنين علمى نه كمالدهنده است نه نجاتبخش و نه مورد قبول اسلام و قرآن و بىشك چنين علمى متناقض با اسلام و قرآن است زيرا اسلام علم و معرفت را نه تنها نفى نكرده بلكه آن را يكى از نيازهاى اصيل انسان دانسته و توصيه مؤكّد بر آن دارد، و آن را پشتوانهى ديانت و ايمان و تقوا مىداند. چنين علمى از نظر اسلام صرفاً محدود به يك عدّه آگاهىها دربارهى حقايق مادّى نمىشود. بلكه
معنايى عميق و وسيع دارد به طورى كه شامل تمام معارف و آگاهىهاى لازم براى سير و حركت آگاهانه و تكاملى انسان در جهت قرب به خدا است.(1)
استكبار جهانى با مطرح كردن تضاد ميان علم و دين سخنش اين است كه بايد يا اهل دين بود يا اهل علم. و با همين شيوهى مزدورانهى خود علوم اسلامى را علوم قديمه معرفى كردهاند حال آنكه علم قديم و جديد ندارد. تضاد ميان دين و علم از يك سوى و ميان دين و سياست از سوى ديگر گاهى به شكل مسأله تخصص مطرح مىشود كه در تقابل با تقوا آن را مطرح مىكنند و اينگونه مطرح مىكنند كه علم و تخصصى در يك سو است و دين و تقوا در سوى ديگر. امّا مىدانيم كه در اسلام علم تخصص با ديانت و تقوا هيچگونه تضاد و تنافى نداشته و ندارند. به طورى كه مثلاً در فقه ما وارد شده است كه مرجع هم بايد اعلم باشد و هم اعدل.
يعنى هم عالم و متخصص باشد و هم ديندار عادل با تقوا، يعنى اعدل و اتقى از ديگر مجتهدان باشد تا مورد تقليد واقع شود. به هرحال اسلام به هيچ وجه با علم و تخصص و تحقيق ضديتى ندارد، بلكه برعكس (خداوند مقام كسانى را كه ايمان آوردهاند بالا مىبرد و مقام كسانى را كه صاحب علماند به درجاتى بالا مىبرد).(2)
در مورد اهميّت و جايگاه علم و دانش دراسلام جاى هيچ شكى نيست آنچه هست اين است كه به قول حضرت امام (ره): «ما با (تربيت و فرهنگ) استعمارى مخالفيم نه با علوم و مظاهر تمدن».(3)
اسلام با دانشمند جاهل بودن مخالف است با علمى كه عين جهل است مخالف
است. با غرور علمى و فريب علمى و خودباختگى علمى مخالف است. زيرا چه بسيار دانشمندانى كه در تار دانش خويش اسيرند و از جامعه و نيازها و دردها و آمال جامعه بىخبر و غافلند اين است خطر عالم شدن و جاهل ماندن.
جهان استكبارى امروز با داشتن قدرتهاى تكنيكى و علمى و ثروت بادآورده و به يغما برده از ملل محروم دانش و دانشمندان را نيز همچون كالايى خريد و فروش مىكند. اين است كه در چنين فرهنگى (پول) برتر از علم و دانش بوده و اسير (پول) است. و معنى فرار مغزها هم همين است يعنى تجارت دانشمندان برده و بردههاى دانشمند.
در تفكّر جديد غرب از آنجايى كه انسان ذاتاً غايت است، بنابراين همه چيز حول محور انسان مىچرخد و در او خلاصه مىشود و به عبارت ديگر در قدرت او خلاصه مىشود اين است كه علم هم نه براى رسيدن به حقيقت بلكه در جهت بسط و توسعه دامنهى قدرت انسان به كار مىرود. چيزى كه آن را در اصطلاح (ترقّى يا تكامل) نام نهادهاند.
ترقّى و تكاملى كه خود به خودى است و توقّفناپذير است. به طورى كه هيچ چيز نمىتواند اين ترقّى و تكامل را سد نمايد. در اين ديدگاه تلاش انسان براى هر چه بيشتر و بهتر برآورده كردن خواستها و تمنيّات جسمانى و دنيوى است. همه چيز در تأمين خوراك، پوشاك، مسكن و برآوردن تمنيّات جسمانى خلاصه مىشود زيرا انسان چيزى جز يك حيوان تكامل يافته نيست.
با اين بيان به خوبى نقش (دارونيسم) در فرهنگ جديد و روانشناسى و انسانشناسى غرب، آشكار مىشود. يعنى اومانيسم در عصر جديد با تكيه بر دستاوردهاى علوم تجربى جايگاه خويش را در نفى (خدامحورى) هرچه مستحكمتر ساخته است.
بهطورى كه با نفى كامل قيود دينى و الهى از زندگى بشر او را در نفس امّارهاش اسير و نفس امّارهاش را از همهى قيودها رها ساخته است.
چنين بشرى براى اينكه در خود احساس تعفّن نكند به سراغ تجدّد و نوگرايى روى آورده و هر چيز را (مدّ روز) براى خود مترقّى جلوه مىدهد، تا بر احساس پوسيدگى روانش سرپوش بگذارد. امّا سرانجام چنين تفكّرى جز نفى گذشته و تاريخ و هويّت اصيل انسانى چيز ديگرى نيست.
زيرا هرگاه قرار باشد همه چيز را با مارك تجدد بپذيريم آن وقت بايد با گذشته خويش وداع كنيم با ارزشها و اصالتهاى كهن فطرى و الهى و قومى و ملّى خويش وداع كنيم و خلاصه آنگاه بايد با ريشه خويش قطع رابطه كنيم و اين چيزى است كه غايت و مطلوب استعمار از تهاجم فرهنگى است.
شهيد مطهرى(ره) مىفرمايد: «معمولاً دو گونه آزادى براى انسان در نظر گرفته مىشود، يكى آزادى به اصطلاح انسانى و ديگرى آزادى حيوانى، يعنى آزادى شهوات، آزادى هوى و هوسها، و اگر به زمان قدما بخواهيم بحث كنيم بايد آزادى نوع دوم را آزادى قوّهى غضبيّه و قوّهى شهويّه بناميم. واضح است كه كسانى كه دربارهى آزادى بحث مىكنند منظورشان آزادى حيوانى نيست. بلكه آن واقعيّت مقدّسى است كه آزادى انسانى نام دارد. انسان استعدادهايى دارد، برتر و بالاتر از استعدادهاى حيوانى.
اين استعدادها يا از مقولهى عواطف و گرايشها و تمايلات عالى انسانى است و يا از مقولهى ادراكها و دريافتها و انديشههاست. به هرحال همين
استعدادهاى برتر منشأ آزادىهاى متعالى او مىشوند».(1)
در اينجا تذكر يك نكته ضرورى است و آن اين است كه بسيارى الفاظ به اصطلاح (مشترك لفظى) هستند.
يعنى در فرهنگها و حتّى دورههاى مختلف يك فرهنگ ممكن است معناى مختلف و حتّى متضاد داشته باشند. كلمهى آزادى كه مورد بحث ما است از همين قبيل مىباشد.
لذا لفظ آزادى در فرهنگ اومانيستى غرب با لفظ آزادى در فرهنگ اسلام صرفاً در لفظ مشترك هستند و از نظر معنى و مفهوم كاملاً با هم مغاير و مباين مىباشند. آزادى در فرهنگ اومانيستى غرب كه در اصطلاح (ليبراليسم) متجلّى مىگردد عبارت است از آزادى حيوانيت ونفس امّارهى انسان.
ليبراليسم يعنى آزادى انسان از عهد و پيمانهاى الهى و معنوى و انسانى. و همپيمان شدن با نفس امّارهى خويشتن.
ليبراليسم انديشهاى است مبتنى بر فردگرايى و معتقد به آزادىهاى مطلق فردى. اين انديشه پس از قرون وسطى به وسيلهى (پروتستانها) به رهبرى لوتِر آلمانى و كالوَن فرانسوى با شعار رهايى فرد از قيود سنگين كليساى كاتوليك مطرح گرديد.
به همين دليل نهضت آنان به (نهضت اصلاح دين مسيحى) ناميده شد. آنان تأكيد فراوان بر آزادى و استقلال فرد در امور عبادى و مذهبى كردند، و سرسخت به مبارزه با كليساى كاتوليك برخاستند.
دانشمندانى چون جان لاك انگليسى و ژان ژاك روسو فرانسوى در بسط و
1) پيرامون انقلاب اسلامى / ص 6.
توسعهى ليبراليسم تلاش فراوانى كردند.
مونتسكيو نيز در جهت تأييد آزادى فردى ديدگاهها و نظريات سياسى و اجتماعى خاصى را مطرح كرد. به طورى كه در مجموع مىتوان نظريات ژان ژاك روسو، و مونتسكيو كه از نظريه حقوق طبيعى جان لاك سرچشمه گرفته اساس انقلاب كبير فرانسه و حتّى اساس نظريات حقوقى سازمان ملل متحد تلقى كرد.(1)
شعار سه پايه (برابرى، مساوى، آزادى) اساس افكار ليبراليستها بوده و هست. به طورى كه در همهى شئون اين شعار را مطرح مىكنند و بدين وسيله سودگرايى و نفعطلبى و سرمايهدارى را نيز توجيح مىكنند. زيرا اساس اين سه شعار فريبنده و دروغين كه بعداً تحليل خواهد شد بر فرد و منافع فردى تأكيد دارد.
ليبراليستها معتقدند انسان ذاتاً پاك و به دور از هر گونه شر و پليدى است. اين عوامل (غيرطبيعى) چون قانون، دولت، دين، نظام تعليم و تربيت) است كه چون آزادى افراد را سلب مىكنند، لذا او را به فساد مىكشانند. بنابراين انسان براى حفظ سرشت پاك و نيك خود بايد (از هر قيد و بندى رها باشد).
تز معروف ليبراليستها (لسه فر) است، كه حكم شعار اساسى آنها را نيز دارد و معنى آن اين است كه (بگذار هر كسى هر چه مىخواهد بكند). اين است كه امروزه غرب مفاسد اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و جنايات و وحشيگرىهاى خود را تحت عنوان (آزادى و حقوق بشر) توجيح ميكند.(2)بديهى است كه چنين انديشهاى دين و مذهب را مسخ كرده و در خدمت
خودش درمىآورد.
يعنى ليبراليسم دينى را مىپذيرد كه تنها در خدمت آزادىهاى فرد باشد. نه محدود كننده و محصور كنندهى او باشد و مسلّماً دين در بينش ليبراليسم عنصرى سياسى و اجتماعى و اقتصادى نيست، بلكه صرفاً وظيفهى دين توصيههاى اخلاقى است نه دخالت در امور و كارها، بنابراين در ليبراليسم نيز دين و سياست بيگانه و جدا هستند. همانگونه كه علم و دين، اقتصاد و دين، اجتماع و دين. و اين همان معنى اسلام آمريكايى است. اسلام رفاهطلبى و تجملات، اسلام راحتطلبى و سازشكار. امّا مىدانيم كه اسلام ناب محمّد(ص) دينى است كه عبادتش عين سياست، دنيايش مقدمهى آخرت، اقتصادش عين معنويّت و ولايتش عين خدمت و وظيفه است.
و مسلّماً چنين اسلامى در تضاد آشتىناپذير با فرهنگ ليبراليسم اومانيستى غرب مىباشد. آزادى فردى در حقيقت عامل مخدرى است براى جلوگيرى از آزادى الهى، براى سد كردن آزادى اجتماعى، عامل مخدرى است براى غافل شدن انسان از من الهى خويشتن، براى اغفال از مسئوليتهاى اجتماعى، آزادى غربى در حقيقت آزادى در شهوت جنسى است. كه آن را تحت عنوان فريبندهى (آزادى زن) با وسايل مختلف تبليغاتى به وسيله عُمّال شرقى و غربى خودفروختهى خويش از جمله هنرمندان، نويسندگان، راديو و تلويزيونها، مطبوعات و با مارك علم جديد روانشناسى و روانكاوى و در يك كلمه (فرويديسم) تبليغ و ترويج مىكند.(1)
اينكه مدهاى فصل به فصل لباس و كفش و كلاه و آرايش، صور مختلف
1) رجوع شود به كتاب اخلاق جنسى اثر شهيد مطهرى.
دكورهاى منزل و ويلا و پلاژ و باغ و گلخانه، سيستمهاى گوناگون ماشينهاى غربى در كشورهاى زير سلطه اين همه جاذبه دارد. و اين اندازهخواهان، به خاطر همين حقيقت است كه فرهنگ غرب راه ورود اين نوع اجناس لوكس و تجمّلى و غير لازم را به وسيله كتاب و مجله و روزنامه و فرهنگى باز كرده و چنان كوشيده كه آمال و آرزوهاى هزاران پير و جوان و زن و مرد شرقى را شكل داده است. تا آنجا كه شرقى چشم و دهان و دست را به سوى كالاهاى غربى باز و دراز كرده است و بهدست آوردن ويلايى به شكل صددرصد اروپايى و ماشين لوكس و زيبا و پوشيدن يك لباس خريدارى شده از بوتيكهاى لندنى و ساير مخلفات اينها را نهايت آرزوى خويش دانسته و بهشت موعود خود شناخته است.
براساس اين تفكّر و فرهنگ تحميلى، يك زن آنگاه زيبا محسوب مىشود كه سرتا پا در آرايش غربى غرق باشد و در اينجاست كه چادر شرقى هم امّلى خواهد بود و هم زشت، اگرچه در پشت خويش جمالى فائق و فكر و هوش و دانشى سرشار را پنهان داشته باشد. يك ساختمان آنگاه كامل است كه دقيقاً با يك مهندس غربى ساخته شده باشد.
اگر چه سخت دستوپاگير و محدوديّتآور هم هست. شخص آدابدان و متمدّن آن كسى است كه به خوبى بتواند راه و رسم معاشرت و غذا خوردن، صحبت كردن اروپايى را تقليد نمايد گرچه يك ذره انسانيت و اخلاق بزرگوارانه شرقى هم لمس نكرده است.
يك درس خوانده و صاحب فكر و نظر آنگاه روشنفكر محسوب مىشود كه يك يا دو زبان اروپايى بداند، و با ادبيّات و فلسفهى غربى و آثار كامو و سارتر و يونسكو و برشت و هگل و ماركس و ماركوز آشنا باشد اگرچه زبان
مردم خويش را نمىفهمد و دردهاى آنها را لمس نكرده و اصولاً جز در نشر فرهنگ استعمارگران كارى نداشته است.(1)
حقيقت اين است كه آنچه در غرب است نه تنها آزادى نيست بلكه عين اسارت و حقارت و بردگى و ابتذال انسان و انسانيت است. زيرا حريّت و آزادگى و آزادى بدون ديانت و معنويّت مفهومى ندارد. اين اسلام است كه روح آزادىخواهى و حريّت را به بشريت تحت ستم بردگى عنايت فرموده است.
چنانكه على بن ابوطالب(ع) خطاب به امام حسن(ع) مىفرمايد: (پسرم هرگز بندهى ديگرى نباش زيرا كه خدا تو را آزاد آفريده است) همچنين على(ع) به مالك اشتر مىفرمايد: (دل را سراپردهى محبّت تودهى مردم كن، بر آنان مهر ورز و با آنان نرم باش. مباد كه چون درندهى شكار افكن به خون ريختن آنانپردازى. چه آنان بر دو گروهند: يا در دين با تو برادرند، يا در آفرينش با تو برابر).
همچنين وقتى مجاهدان صدر اسلام در قادسيّه با لشكر رستم فرخزاد فرماندهى سپاه ايران روبرو مىشوند، رستم، زهرة بن عبداللّه سركرده سپاه اسلام را به نزد خود مىطلبد و از او مىخواهد كه در اطراف اهداف و دين خودشان (يعنى اسلام) توضيحاتى بدهد. زهرة بن عبداللّه در پاسخ مىگويد: «اساس و پايه و ركن دين اسلام دو چيز است؛ شهادت به يگانگى خدا و شهادت به رسالت محمّد(ص) و اينكه آنچه او گفته است از جانب خدا است».
رستم مىگويد اينكه عيب ندارد و ديگرچه؟ پاسخ مىدهد:«ديگر آزاد
1) در تحليل استعمار فرهنگى / ص13.
ساختن بندگان خدا از بندگى انسانهايى مانند خود، و ديگر اينكه مردم همه از يك پدر و مادر زاده شدهاند، همه فرزندان آدم و حوا هستند، بنابراين همه برادر و خواهر يكديگرند.»(1)
آرى، اسلام دين حريّت و آزادى است دين عدالت و معنويّت است. دينى است كه (غل و زنجيرهاى اسارت را از گردن بشريت برمىدارد)(2). دينى است كه علاوه بر آزادى اجتماعى، آزادى معنوى را نيز به بشريت هديه فرموده است.
دينى است كه دستور مىدهد: «اى اهل كتاب بياييد تا همهى ما جمع شويم دور يك كلمه زير يك پرچم و آن اينكه به خداى يگانه شرك نورزيم و ديگر اينكه هيچكدام از ما ديگرى را بنده و بردهى خودش نداند و هيچكس يك نفر ديگر را ارباب و آقاى خودش نداند»(3).
اين آيهى شريفه هم مشتمل بر توحيد نظرى است و هم مشتمل بر توحيد عملى فردى و هم شامل توحيد عملى اجتماعى است كه مساوى با آزادى در اصيلترين شكلش مىباشد.
به هر حال از نظر اسلام آزادى حق انسان است و اين حق نه ناشى از طبيعت او و نه ناشى از اميال و تمايلات و هوا و هوس اوست بلكه ناشى از استعدادهاى فطرى و انسانى انسان است. و لذا هر انسان آزادهاى بايد با موانع رشد و تعاليش چه در درون و چه در برون مبارزه كند.
در برون مبارزه كند تا به آزادى اجتماعى و عدل و قسط اجتماعى قيام كند چنانكه انبياء يكى از اهداف بعثتشان همين بوده است.(4)
و در درون مبارزه كند تا به آزادى معنوى يعنى حاكميّت بر شهوت و غضب
و حرص و طمع و جاهطلبى و افزونطلبى خود برسد. كه در زبان دين به آن تزكيهى نفس و تقوى گفته مىشود. زيرا انسان بدون تزكيهى نفس و بدون تقوى آزادى ندارد، اين است كه على(ع) مىفرمايد: «تقواى الهى كليد هر راه راستى است، انسان بدون تقوا به راه راست نمىرود، راه خود را كج مىكند بدون تقوا انسان اندوختهاى براى آخرت ندارد، بدون تقوا بشر آزادى ندارد، تقوا است كه بشر را از هر رقيّتى آزاد مىكند، بشر بايد در ناحيهى وجود خودش، در ناحيهى روح خودش آزاد بشود تا بتواند به ديگران آزادى بدهد»(1).
يكى از خصوصيّات بارز انديشه اومانيستى اصالت دادن به وجدان انسان و مسئول بودن در برابر وجدان است. اين جريان فكرى از آنجا كه منكر خدا و احكام و اخلاق الهى و دينى است لذا به جاى آن وجدان انسان را محور و اساس همهى احكام اخلاقى قرار داده است.
به اين معنى كه هر چه (وجدان فرد) يا (وجدان جامعه) بپسندد خير و نيك و حق است. و آنچه را (وجدان فرد) يا (وجدان جامعه) نپسندد بد و باطل است.
اين است كه نظام اخلاقى و ارزشى اومانيسم غربى كه ادعاى جانشينى نظام اخلاقى و ارزشى مذهبى را دارد، سخت بىبنياد و متزلزل است، زيرا وجدان بريده از خدا و مذهب عاملى است مخدر و شيطانى به طورى كه در برابر هيچ جنايتى حساس نيست.
به عبارت ديگر وجدان بريده از خدا و مذهب همان (نفس امّاره) است كه
1) گفتارهاى معنوى شهيد مطهرى / ص 22-23 / اقتباس از خطبه 221نهجالبلاغه.
آدمى را به سوء و بدى و پليدى فرمان مىدهد، مگر اينكه خدا انسان را مورد رحم خود قرار دهد.(1)
آرى، در بينش مذهبى و بر اساس تعاليم دين الهى اسلام وجدان به طور مطلق و كامل و هميشه و در هر شرايطى قادر به تشخيص خير و شر امور نيست. اين است كه مسئول بودن در برابر وجدان ادعايى پوچ و در حقيقت راهى براى فرار از مسئوليّت است.(2)
از نظر فرهنگ الهى اسلام محور و مبناى همهى احكام اخلاقى و ارزشى خداوند تبارك و تعالى است و انسان فقط در برابر آن ذات مقدّس مسئول است.
البتّه مجموعهى احكام اخلاقى و ارزشى كه از طريق وحى و نبوّت در اختيار بشر قرار گرفته دقيقاً منطبق بر فطرت الهى انسان و همهى نيازهاى واقعى اوست به همين دليل مسئوليّت در برابر خدا محور و پايهى همهى مسئوليتهاى فردى، اجتماعى و غيره مىباشد. يعنى همهى انواع مسئوليتها نهايتاً به مسئوليّت در برابر خدا منتهى مىگردند.
اين است كه در چنين نظامى به هيچ دليلى نمىتوان از مسئوليّت فرار كرد يا آن را توجيه كرد. زيرا هر گونه فرار از مسئوليّت و هر گونه توجيه مسئوليّت در نهايت موجب ناديده گرفتن يا نفى خدا است كه بديهى است، اين امر موجب خروج از دين است.
امّا وجدان اومانيستى آنچنان توجيهپذير و فريبنده است كه در عصر ما بزرگترين مجامع حقوقى بشر تحت عناوين پوچ و فريبندهى (آزادى، حقوق بشر، سازمان ملل و...) در برابر انواع جنايات كاملاً احساس رضايت نموده و
حتّى انواع جنايتها و خيانتها را خودشان برنامهريزى كرده و به اجرا در مىآورند.
اين است كه هر چه را خوششان بيايد (وجدانى، بشرى، آزادىخواهانه، و غيره) نامگذارى كرده و به اجرا درمىآورند و آنچه را ناخوش بدانند (غيروجدانى، ضدبشرى، استبدادى و غيره) نامگذارى كرده با آن مبارزه مىكنند.
به هرحال همه مكاتب اومانيستى و كاملترين نشان يعنى اگزيستانسياليسم معتقدند كه (انسان بايد تنها تابع حكم خودش باشد).از نظر اسلام وجدان چه فردى باشد و چه جمعى منهاى حكم خدا و شريعت اصالت و اعتبارى ندارد.
انسان در اسلام تنها در برابر خدا مسئول است، خدايى كه با انسان عهد و پيمان بسته كه اى انسانها، شيطان را نپرستيد، كه او دشمن بزرگ شما است و تنها مرا اطاعت كنيد كه اين راه مستقيم است.(1)و اتقافاً يكى از مظاهر شيطان (نفس امّاره) يعنى وجدان اومانيستى است. پس مسئوليّت دينى انسان عدم پيروى از وجدان اومانيستى است.
آرى، در بينش دينى خير و شر، معروف و منكر، نيك و بد، عدل و ظلم و همهى مفاهيم اخلاقى و ارزشى امور تشريعى هستند كه از سوى شارع مقدّس تعيين و به وسيلهى پيامبران خدا و اولياء او در ميان مردم تبليغ و ترويج و استقرار يافتهاند. بنابراين رسيدن به اين امور جز از طريق قرآن و روايات و سيره و سنّت معصومين(ع) امكانپذير نيست.
در بينش الهى اسلام يكى از نشانههاى ايمان اين است كه فرد مؤمن با تمام
1) سورهى يس / آيه 62-61.
وجود خود را در پيشگاه مقدّس خداوند متعال مسئول مىداند. به طورى كه در نظر يك مؤمن واقعى هيچ چيز مهمتر از مسئوليّت در پيشگاه مقدّس خداوندى نيست.
اين احساس مسئوليّت حتّى در جزئىترين امور فرد مؤمن وجود دارد زيرا او معتقد است كه خداوند در همه جا حاضر و ناظر است(1). و هيچ جا از خدا خالى نيست. و به قول امام امّت خمينى كبير(ره): «عالم محضر حقتعالى است».
چنين اعتقادى از خدا به ضميمهى اعتقاد به حيات ابدى و معاد مستحكمترين پشتوانهى احكام اخلاقى و ارزشى و احساس مسئوليّت يك فرد معتقد به مبدأ و معاد در برابر خود و ديگران و جهان و خدا است.
دموكراسى كه گاهى به غلط آن را مترادف آزادى، عدالت و شورا به كار مىبرند، به معنى حاكميّت انسان بر خودش و يا به معنى حاكميّت گروههاى انسانى بر جامعه مىباشد. در فرهنگهاى سياسى معمولاً دموكراسى را نقطه مقابل ديكتاتورى به كار مىبرند. امّا اين يك كاربرد ظاهرى و صورى است زيرا در حقيقت دموكراسى نقطه مقابل (تئوكراسى) يعنى حاكميّت خدا بر انسان مىباشد.
زيرا حكومت تئوكراسى عبارت است از حكومت مطلقهى اللّه كه همان شكل واقعى حكومت اسلامى مىباشد. در حكومت تئوكراسى همهى قوانين از قانون و حكم خدا سرچشمه مىگيرد امّا در حكومت دموكراسى همهى قوانين
1) سورهى مائده / آيه 117، سورهى فصلت / آيه 53.
از قانون و حكم انسان سرچشمه مىگيرد.
اينجاست كه به ياد سخن حكيمانهى امام امّت خمينى كبير(ره) مىافتيم كه فرمود: (ما جمهورى اسلامى مىخواهيم نه يك كلمه بيش و نه يك كلمه كم). آرى، اين سخن حكيمانه تفاوت بنيادى و اساسى ميان دموكراسى و تئوكراسى را آشكارا بيان مىكند. زيرا در انديشهى دموكراسى چه فردى (دموكراسى بورژوائى) و چه جمعى (دموكراسى خلقى) حاكميّت به طور مطلق از آن انسان است.
يعنى در اين انديشه جايى براى حاكميّت احكام اللّه نيست، بلكه در همهى مكاتب فلسفى كه دربرگيرندهى فلسفه سياسى باشد، دموكراسى را بشرى در برابر حاكميّت الهى دانستهاند. و اصولاً در تفكّر جديد غرب در همهى امور پس از حذف خدا انسان را به عنوان صاحب ارادهاى مطلق و آزاد جانشين خدا ساختهاند و در امور سياسى و ادارى جامعه نيز سياستگذارى و مديريت مطلق و آزاد را كه جهتش وصول به قدرت است به انسان دادهاند.
در چنين انديشهاى اصالت از آن قدرت و قدرتمند است. يعنى هرجا كه زور هست حق هم هست و هرجا كه قدرت است حق همان قدرت است و ضعف مساوى است با بىحقى و ناحقى. اين نظريه كه به اصالت قدرت معروف است در ميان سوفسطائيان يونان باستان رايج بوده است.
و در عصر جديد بار ديگر اين نظريه به وسيلهى (نيچه) فيلسوف آلمان احياء و در كمال صراحت بيان گرديد به طورى كه وى معتقد است دين اختراع ضعيفان است، نظريهاى كه دقيقاً نقطه مقابل نظريه ماركس است. به نظر نيچه دين را ضعفا اختراع كردند براى اينكه قدرت اقويا را محدود كنند. اين نظريه در سياست جهانى امروز گرايشات نژادپرستانه را تقويت كرده و خط بطلانى بر تمام
ارزشهاى اخلاقى و انسانى كشيده است.(1)به هر حال سياست اومانيستى امروز به نام دموكراسى در حقيقت مجرى نظريات (داروين) و (نيچه) است نظرياتى چون: (اصل تنازع در بقاء، اصل حبّ ذات، اصل تحوّل و تكامل انواع، اصل برترى قدرتمند و ضد تكاملى بودن ضعيف). آرى، در تفكّر جديد چون انسان محور همه چيز است پس تنها چيزى كه مدّ نظر او قرار گرفته توسعه و تعميم دامنهى قدرت خدايى خويش است. به طورى كه امروزه علم، سياست، هنر، فلسفه و اقتصاد همه در جهت بسط قدرت انسان و ارضاء حس قدرتطلبى او به كار مىرود.
بديهى است كه همهى اينها با خداباورى و ايمان و اعتقادات مذهبى و اخلاق الهى سخت متضاد است. به قول شهيد مظلوم دكتر سيدمحمّد بهشتى: «مسأله اساسى در دموكراسى اين است كه در تعيين هيئت حاكمه و حدود اختيارات و طرز كار آنها بايد فقط ارادهى مردم دخالت داشته باشد و دستگاههاى حكومتى خود را موظف به پيروى از خواستههاى عمومى بدانند.»(2)
در همهى انواع حكومت فقط پاى مردم و طبقات مختلف آنها در ميان است و روى روابط مردم با حكومت حساب مىشود. ولى در تئوكراسى يك عامل ديگر به ميان مىآيد و آن خدا است حساب در درجهى اوّل روى روابط خدا و بندگان است. اينجا سخن از تأمين مصالح مردم به وسيلهى خالق آنها و حكومت برگزيدهى خداى متعال است و ضامن ارادهى خداست كه از جانب خود حكومتى بر مردم فرستاد.(3)
در حكومت تئوكراسى اراده و مشيّت شخص حاكم (پيامبر(ص)، امام
معصوم(ع)، ولى فقيه) نشأت گرفته از اراده و مشيّت ذات مقدّس خداوند متعال است. و لذا به هيچ وجه جنبهى دموكراسى يعنى اعمال نظر مردم و دخالت مردم در امر حاكميّت شامل نمىشود.
در عين حال به هيچ وجه جنبهى ديكتاتورى و استبدادى هم ندارد زيرا در نظام حكومت الهى يعنى تئوكراسى اراده و خواست و رأى مردم در تحقّق و عينيت يافتن اين شكل از حكومت كاملاً مؤثّر و دخيل است زيرا مسلم است كه يك حكومت آنگاه جنبهى تحقّق عينى و خارجى به خود مىگيرد كه مردم يك جامعه خواهان آن حكومت باشند و به امام و رهبر جامعهى خود دلبستگى داشته و در عمل مطيع او باشند و به اصطلاح او را (مبسوطاليد) بگذارند، در غير اين صورت هيچ حكومتى عملاً تحقق خارجى پيدا نخواهد كرد.
پس از پيروزى مرحله اوّل انقلاب كارشناسان و جاسوسان جهانى در پى يافتن راهحلى مناسب جهت مقابله با انقلاب اسلامى برآمدند. اتخاذ يك روش فورى و مطمئن جهت سركوبى انقلاب به دليل زودرس بودن و پيروزى ناگهانى انقلاب و مشخص نبودن همه عوامل پيروزى ممكن نبود.
به دنبال اين زمينه همه سازمانهاى استعمارى و جاسوسى شرق و غرب بهخصوص «سيا و موساد» شروع به ارزيابى دوباره براى شناخت عينى نهضت نمودند چرا كه موقعيت نهضت به عنوان يك آزمايشگاه عينى مىتوانست احتمالات قبلى آنان را تأييد و يا رد نمايد.
سيا و موساد در ارزيابى مجدد خويش به عوامل زير رسيدهاند:
نهاد معنوى موجود در جامعه يعنى مكتب تشيع و خط شهادت.
روحانيّت به عنوان تنها پايه و تكيهگاه تودههاى مردم.
شخصيتى مقدّس و رهبرى آگاه و نافذ چون امام خمينى. (به عنوان ولىّ امر مسلمين جهان).
سيا و موساد عوامل سهگانه فوق را قبلاً هم يافته بودند، لاكن تصوّر نمىكردند كه اين مجموعه بتواند باعث سقوط رژيم شود.
پس از پيروزى بلافاصله شروع به ارزيابى مجدد نموده و با اطمينان كامل از ميزان اهميّت عوامل فوق آغاز به توطئه نمودند. تخريب در زمينههاى فوق به صورتهاى مختلف آغاز شد. مثلاً در طى ماههاى اوايل سال 1358 كارشناسان متخصص (جنگ روانى بين روحانيان و مراجع) از طريق مرزهاى شمالى يعنى روسيه (سابق) وارد كشور شده و چندين بار در آذربايجان ديده شدهاند.
بديهى است هدف اين كارشناسان متخصص، از همان آغاز ايجاد تفرقه و جدايى ميان روحانيّت به عنوان تكيهگاه مورد اعتماد مردم بوده است. ديگر اينكه در مناطق سُنّىنشين شروع به طرح مسأله شيعه و سنى نمودند تا ميان قاطبهى ملّت مسلمان ايران جنگ فرقهاى و تفرقهى مذهبى راه بيندازند.
همچنين سمپاشى عظيمى در مقابله با روحانيّت، از همان اوايل آغاز نمودند. اين روش تحت عناوين مختلفى صورت مىگرفت از جمله اين عناوين عبارت بودند از: (ديكتاتورى آخونديسم، وارد نبودن روحانيّت به امور كشور، بهتر است روحانيّت در امور معنوى فعاليت نمايند و غيره).
ديگر استفاده از ترور فيزيكى شخصيتهاى برجسته و وحدتآفرين ميان امّت بوده است. ترور كسانى چون شهيد مفتح، شهيد بهشتى، شهيد باهنر، شهيد
مطهرى، شهيد محراب... همه در همين راستا صورت گرفت. از ديگر شيوههاى دشمنان انقلاب ترور فكرى و ايجاد شايعات بوده است. به طورى كه از همان اوايل انقلاب عوامل سيا و موساد و صهيونيزم يعنى منافقين، ساواكىها و چپىها در كنار مقابله با شخصيت امام(ره) به عنوان ولىّ فقيه و ايجاد ابهاماتى در مورد شخصيت ملكوتى آن بزرگوار به حربهى ديگرى متوسل شدند و آن ترور شخصيت ياران و همفكران نزديك رهبرى بود.(1)
بديهى است كه ايجاد جوّ ترور فكرى و پخش شايعات، پيوسته در عدّهاى از روشنفكرنمايان مؤثّر مىباشد و همينها خود يكى از عوامل ايجاد دلسردى، يأس، نااميدى و نهايتاً بى خيالى و تفرقه ميان صفوف متحد امّت هستند.
بهطور كلى اصل (تفرقه بينداز و حكومت كن) اصلى است كه استكبار جهانى قرنها در اين زمينه كار كرده و تجربه اندوخته و لذا هرگونه اتّحاد و يك پارچگى را در هر گوشهى جهان كه باشد با شيوههاى مختلف مورد تهاجم قرار داده و آن را به تفرقه تبديل مىكند.
آنان بين ملّتهاى مختلف از طريق ايجاد اختلاف قومى و مذهبى مانند تفرقه ميان شيعه و سنّى، كُرد و فارس، عرب و بلوچ اين برنامهى اختلافانگيز و تفرقهزاى خود را اجرا مىكند. ما از قرن نوزدهم ميلادى شاهد به وجود آمدن احزاب سياسى در لباس مذهب هستيم.
ايجاد گروههاى سياسى شبه مذهبى يكى از خطرناكترين كارهايى مىباشد كه استعمار جهانى تا كنون انجام داده است. زيرا علاوه بر انحراف افكار مردم از مذاهب وحى و القاء ايدئولوژىهاى پست مادى، بزرگترين پايگاه جاسوسى
1) ترور فكرى و ترويج شايعه نوشتار شمار 8 حزب جمهورى اسلامى.
و نفوذ در دستگاه حاكمهى كشورهاى ديگر بوده است.(1)به هر حال استكبار جهانى براى تسلط بر يك ملّت بهترين راه را اين مىداند كه اقشار و گروههاى مختلف آن ملّت را از هم جدا كند و رو در روى هم قرار دهد، مثلاً ملّت را از رهبرى، دانشجو را از روحانى، ادارى را از غيرادارى، باسواد را از بىسواد، شيعه را از سنّى، عرب را از عجم.
با نگاهى به قرآن كريم اين نكته به خوبى روشن مىشود كه نظريهى تفرقهافكنى از روشهاى استكبارى فرعون براى به استضعاف كشاندن قوم خود بوده است.
چنانكه قرآن مىفرمايد: «و فرعون مردم را به صورت گروههاى متفرّق درآورده گروهى از آنان را ضعيف مىكرد...»(2)ايجاد تفرقه و نفاق هميشه يكى از مهمترين اصول ثابت استكبار جهانى براى اعنال سلطهى خويش بر كشورهاى مستضعف بوده است. استكبار از راه القاء اختلاف و تفرقهافكنى در حقيقت سد راه ارادهى متّحد و يكدلى و همجهتى ملّتها مىشود تا بر او نشورند و عليه او قيام نكنند. همهى قدرتمندان مستكبر تاريخ براى اينكه قدرت و سيطرهى خود را گسترش دهند از نقشهى تفرقهافكنانه بهره گرفتهاند. مسأله تفرقهافكنى سلاحى است قاطع و برنده، در دست استكبار براى ادامهى سلطه و قلدرى جابرانه خود بر ملل محروم و مظلوم.
اين است كه قرآن كريم مسلمانان را از متفرّق شدن سخت هشدار مىدهد و مىفرمايد: «همهى شما مسلمانان به ريسمان الهى چنگ بزنيد و پراكنده نشويد»(3)از نظر قرآن و اسلام همهى اختلافات و تفرقهها از هواى نفس است، از
عدم ايمان به خدا و عدم تقواى الهى است. قرآن كريم بر روى همهى تفرقهها و اختلافات قومى و زبانى و نژادى و قبيلهاى خط بطلان كشيده است.
و همهى مؤمنين را در هر جاى دنيا كه باشند برادر خوانده است.(1)و تنها معيار برترى را تقواى الهى معرفى كرده است.(2)بنابراين هر گونه تفرقه و اختلاف معلول نفوذ افكار شيطانى و پليد استكبار جهانى و ايادى استعمار است.
قرآن كريم در جاى ديگر مىفرمايد: «مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و با يكديگر اختلاف كردند پس از آنكه برايشان احكام روشن نازل شد.»(3)
همانطور كه قبلاً گفتيم اروپاييان چون اعتقاد دينى مسلمانان را استوارترين پيوند ميان آنان مىبينند مىكوشند تا با نام مخالفت با تعصّب اين پيوند را سست كنند، ولى خود بيش از هر گروه و كيش به تعصّب دينى گرفتارند. گلادستون ترجمانى است از روح پطرس راهب، يعنى بازنماى جنگهاى صليبى.(4)
امّا تعصّب دينى اگر آگاهانه باشد مايه اتّحاد و يكپارچگى مسلمين خواهد بود. غرب استعمارگر به وسيلهى رواج انديشه، قوميّتپرستى و مليتپرستى و به اصطلاح ناسيوناليسم كه به صورتهاى پان عربيسم و پان ايرانيسم، پان تركسيم، پان هندوئيسم و غيره در كشورهاى اسلامى با وسوسهى استعمار تبليغ شد، و همچنين سياست تشديد نزاعهاى مذهبى شيعه و سنى، و همچنين قطعهقطعه كردن سرزمين اسلامى به صورت كشورهاى كوچك و قهراً رقيب، همه براى مبارزه با آن انديشهى ريشهكن كنندهى استعمار يعنى «اتّحاد اسلام» بوده و هست.(5)حربهى مليّت و ناسيوناليسم حربهاى است براى به هم زدن وحدت
ايمانى مسلمين جهان و سدى است در مقابل شيوع و گسترش انقلاب اسلامى به ساير ممالك مسلمان.
حال آنكه محورىترين شعار انقلاب اسلامى ما شعار (نه شرقى، نه غربى، جمهورى اسلامى) است. و اين بدان معناست كه اسلام مرزهاى جغرافيايى را به رسميت نمىشناسد. هر مسلمان در هر نقطهى دنيا نسبت به همهى مسلمين احساس مسئوليّت مىكند.
زيرا در اعتقادات، آرمانها، ارزشها، همه مسلمين با هم پيوند قلبى دارند. اتفاقاً به همين دليل است كه جهانخواران مستكبر از اين انقلاب يعنى از اسلام وحشت دارند، اسلامى كه بُعد جهانى دارد، مخاطبش همهى ناس است و معتقدينش در هر كجاى جهان كه باشند با هم وحدت ايمانى و اخوت دينى دارند.
اصولاً نظريهى ناسيوناليسم بعد از جنگ جهانى اوّل به اوج خود رسيد و از جنگ جهانى اوّل به بعد اين نظريه در اروپا به عنوان يك مذهب و مسلك مطرح شد. هيتلر و موسولينى به عنوان مناديان اين مسلك ظهور كردند. هيتلر كه مىخواست بر روى ويرانههاى آلمان پس از جنگ يك دولت مقتدر بنا كند، مليت و نژادپرستى را وسيله قرار داد.
وى برترى نژاد ژرمن و خلوص آن را مطرح كرد و بىپروا عقيدهى خود را داير بر اينكه حكومت دنيا بايد به دست اين نژاد برتر اداره شود عنوان ساخت.
اصولاً در كشورهاى مستعمره ناسيوناليسم براى ثبات و استقرار حكومت در آن كشورها مطرح مىشود، امّا وقتى كه جريانهاى نهضتهاى انقلابى و استقلالطلبانه شروع مىشود و رشد مىكند حربهى مليّت براى جلوگيرى از گسترش آن انقلاب به كشورهاى ديگر به كار مىرود.
تمام توطئهها و مخالفتهاى استكبار با انقلاب اسلامى به خاطر ويژگيهاى انقلاب اسلامى ايران و به خاطر ايدئولوژى خاص اسلامى آن است. زيرا اسلام در برخورد با مسايل جامعه و امّت اسلامى مرزهاى جغرافيايى را به رسميت نمىشناسد، هر مسلمان در هر نقطهى دنيا بايد نسبت به همهى مسلمين احساس مسئوليّت كند، تنها به اين ترتيب است كه امكان برقرارى پيوند و ارتباط ناگسستنى ميان بيش از يك ميليارد انسان روى كرهى زمين به وجود خواهد آمد.
مسلمانان حتّى بايستى نسبت به همهى انسانها نيز خود را مسئول بدانند، زيرا معلّم اسلام، اينگونه درس مىدهد كه بندگان خدا بايد از هرگونه قيد و بند بردگى و اسارت آزاد باشد و در نهايت قوانين اللّه بايد بر زمين حاكميّت بيابد.(1)
از ديگر روشهاى تفرقهانگيز استكبار جهانى فرقهسازى مىباشد، تجربههاى تاريخى به آنان نشان داد كه كشيشها و موسيونرهاى مذهبى مسيحى، يعنى قوىترين عوامل تهاجم فرهنگى غرب، در ممالك اسلامى نتوانسته بودند موفقيتى به دست آورند، لذا مىبايستى به نام خود اسلام و نه با تكيه بر مذهب ديگرى، اسلام را شعبه شعبه كرد. آنان با تبليغات در باب تساهل و تسامح روح تعصّب مذهبى را از مردم گرفته و با طرد كردن علماى دين (مساجد را به تعطيلى كشاندند، و خانقاهها را رونق بخشيدند) اين امر از اواخر سلطنت صفويه آغاز گرديد. امّا مرحوم علامهى مجلسى مقاومتى ثمربخش كرد تا اينكه در زمان فتحعلىشاه قاجار مجدداً انگلستان عدّهاى از صفوفهى هندوستان را به ايران گسيل داشت و آنان پيروانى به تعداد دويست هزار نفر فراهم كردند،آقا محمّد
1) شناخت استكبار جهانى / اثر جواد منصورى / ص113-112.
على كرمانشاهى مرجع تقليد وقت حكم دستگيرى آنها را صادر كرد و پس از بازداشت ايشان را محاكمه و اعدام نمود.(1)
به هر حال فرقههاى متعدّد صوفيه و دراويش يكى از پايگاههاى مهم استعمار بوده و جالب است كه بسيارى از سران رژيم گذشته با دستگاههاى خانقاه ارتباط مستقيم داشتند.(2)استعمار انگليس دو جريان فكرى و فرقهاى مخالف را به راه مىاندازد، يكى شيعهى افراطى به نام شيخيه توسط شيخ احمد احسائى و شاگردش سيّد كاظم رشتى. اينها در مقام ائمه(ع) آنقدر مسايل غلوآميز مطرح كردند و آن بزرگواران را تا پايهى خدايى بالا بردند. و ديگرى جريان سنّى افراطى به نام وهابيه به توسط محمّد بن عبدالوهاب اصفهانى بود كه معتقد بود زيارت زوار شيعه در حرمهاى ائمه(ع) شرك است وى سپس با كمك يكى از مزدوران و سرسپردگان معروف انگليس در عربستان، به نام سعود بن عبدالعزيز متّحد مىشود و با امكانات فراهم شده اقدام به جمعآورى مريد مىكند، كاروانهاى حجاج شيعه را مورد تجاوز و قتل و غارت قرار مىدهد و سرانجام وهابىها فتواى قتل شيعيان را از ساير علماى اهل تسنن گرفتند، اين گروه امروزه يكى از بزرگترين عوامل استعمار در صفوف متّحد مسلمين است.
استعمار براى متلاشى كردن مركزيت شيعه فرقهاى به نام اسماعيليهى جديد را توسط فردى به نام آقاخان محلاتى كه از خودفروختگان و حقوقبگيران انگليس بود ايجاد كرد. پس از آن استعمار به دنبال آن شد كه قلب اعتقادات شيعه را مورد هدف قرار دهد، لذا مدّعيان دروغينى را در مورد مهدويّت كه اعتقاد بدان قلب تپندهى شيعه است تراشيدند و به وسيله شخصى به نام سيّد على
محمّد شيرازى كه ادعا مىكرد واسطه و باب امام عصر(ع) است فرقهى كثيف بابيت را بنيان نهاد و سپس به وسيلهى ميرزا يحيى نورى معروف به صبح ازل و برادر او ميرزا حسينعلى نورى معروف به بهاءاللّه آن فرقه را تحت عنوان بهائيت استمرار بخشيد.
لازم به ذكر است كه تمام اين افراد كثيف و ملحد و جانشينانشان همه مهرههاى استعمار خبيث انگلستان هستند. كه در جهت مقابلهى با اسلام ناب محمّدى(ص) در طى ساليان دراز به وجود آمدهاند.
استعمارى كه با به وجود آوردن فراماسونرى، صهيونيسم و بهائيت در جهت دينزدايى و اسلامزدايى سخت در تلاش و تكاپو است، تلاشى در جهت جدايى دين از سياست، نفى مليّت ملل مستقل با شعار حكومت واحد جهانى، جاىگزينى عقلگرايى و علمگرايى به جاى دينباورى و خداگرايى و نهايتاً تلاشى در جهت تساهل و تسامح و زدودن تعصبات بر حق دينى از انديشه دينباوران و مسخ ارزشها و اخلاقيات با رواج ضد ارزشها و فحشا و بىبندوبارى كه ما انشاءاللّه در مباحث آينده در حد امكان و توان خويش نكته نكته اين موارد را مىشكافيم.
در اينجا تنها به اين موارد مختصر اكتفا مىكنيم كه:
اولاً: فراماسونرى يك سازمان و تشكيلات بسيار پيچيده و عظيمى است كه چه بسا گردانندهى صهيونيسم هم در نهايت همين سازمان و تشكيلات جهانى باشد.
ثانياً: بهائيت، فراماسونرى و صهيونيسم تشكيل مثلثى را مىدهند كه يك خصلت مشترك ضد مردمى، تجاوزطلبانه و استثمارى دارند و در بسيارى از جريانات مشروطه و پس از مشروطه نقش مهمّى را به نفع استعمار جهانى ايفا
كردهاند. به طورى كه در رژيم وابسته پهلوى با اينكه بهائىها، اقليّت بسيار كوچكى را در ايران تشكيل مىدادند. عملاً بسيارى از پستهاى حساس و كليدى كشور در دست آنها و يا افراد تحت نفوذ آنها بود.
ثالثاً: در اويش يكى از طرفداران سرسخت رژيمهاى وابسته در ايران و دشمنان سرسخت روحانيّت شيعه بودند. و جالب است كه بسيارى از سران رژيم گذشته با دستگاههاى خانقاه ارتباط مستقيم داشتند. مثلاً نصيرى جلاد معروف ساواك و يكى از مهرههاى امپرياليسم جهانى، و دكتر منوچهر اقبال فراماسون كهنهكار و از چهرههاى مشهور و مورد اعتماد استعمار و دهها نفر امثال آنها از مريدان پروپا قرص خانقاه صفى عليشاه، اين پايگاه جاسوسى بهائيت، فراماسونرى و صهيونيسم بودند.(1)
اين بحث را با فرازهايى از فرمايشات بنيانگذار جمهورى مبارك اسلامى حضرت امام خمينى(ع) پايان مىبخشيم.
(بايد سران دول اسلامى توجّه داشته باشند به اين معنا كه اين اختلافات، اختلافاتى است كه هستى آنها را به باد مىدهد. بايد با عقل و تدبير توجّه داشته باشند به اين معنا كه به اسم مذهب و به اسم اسلام مىخواهند اسلام را از بين ببرند. دستهاى ناپاكى بين شيعه و سنّى در اين ممالك اختلاف مىاندازند، اينها نه شيعه هستند و نه سنّى.
اينها دستهاى ايادى استعمار هستند كه مىخواهند ممالك اسلامى را از دست آنها بگيرند. ذخاير را از دست آنها بگيرند).(2)
همچنين حضرت امام خمينى(ره) در يكى از بيانات بسيار جامع خود
پيرامون مليّت و نژادپرستى و تأثير سوء آن در جوامع اسلامى مىفرمايند: «آن چيز مهمّى كه دول اسلامى را بيچاره كرده است و از ظلّ قرآن كريم دارد دور مىكند، آن قضيهى نژادبازى است. اين نژاد ترك است بايد نمازش را هم تركى بخواند! اين نژاد ايران است بايد الفبايش چه جور باشد! آن نژاد عرب است، عروبت بايد حكومت كند نه اسلام! اين نژاد پرستى كه در بين آقايان حالا دارد رشد مىكند و زياد مىشود و دامن مىزنند به آن تا ببينيم به كجا مىرسد.
اين نژادپرستى كه مسأله بچگانه است در نظر و مثل اينكه بچهها را دارند بازى مىدهند، سران دول را دارند بازى مىدهند، آقا تو ايرانى هستى! آقا تو ترك هستى! آقا تو نمىدانم اندونزى هستى! آقا تو چه هستى! آقا تو كجايى هستى! بايد مملكت خودمان را چه بكنيم. غافل از آن نكته اتكايى كه همهى مسلمين داشتند. افسوس، افسوس كه اين نكته، اين نقطه اتكاء را از مسلمين گرفتند و دارند مىگيرند و نمىدانم به كجا منتهى خواهد شد. همين نژادبازى كه اسلام آمد و قلم سرخ روى آن كشيد و مابين سياه و مابين سفيد، مابين ترك و مابين عجم، مابين عرب و مابين غير عرب هيچ فرقى نگذاشت. و فقط ميزان را تقوا، ميزان را از خدا ترسيدن، تقواى واقعى، تقواى سياسى، تقواهاى مادى، تقواى معنوى، ميزان را اينطور قرار داد. «ان اكرمكم عند اللّه اتقيكم» ترك و فارس ندارد، عرب و عجم ندارد، اسلام نقطهى اتكاء است، قضيهى نژادبازى ارتجاعى است. آقايان ماها را مرتجع مىدانند، لكن دارند به 2500 سال قبل قهقرا بر مىگردند، ما مرتجعيم!».(1)
1) صحيفه نور / جلد1 / ص89.
جهانبينى استعمارى استكبار جهانى بر نفى ميانى دينى و مذهبى استوار است بهطورى كه جنبهها و ابعاد معنوى جهان و انسان را ناديده گرفته و از آن غفلت مىورزند. و اين خود يكى از مهمترين عوامل از خودبيگانگى انسان غربى و سقوط ارزشهاى معنوى در غرب است، بر اساس اين جهانبينى انسان را صرفاً از زاويه مادّيت و نيازهاى مادّى او بررسى مىكنند به طورى كه هدف غايى از زيستن را صرفاً ارضاء نيازهاى مادّى انسان مىدانند.
و به همين جهت در انديشهى جهانشناسى و انسانشناسى غربى هميشه توجّه به حال مطرح است. يعنى در انديشهى فردا و آخرت و عاقبت حيات نيستند. بهطورى كه به قول قرآن: «حيات و متاع دنيوى در نظر كافران جلوه نموده و به اين جهت است كه آنان اهل ايمان را مسخره مىكنند.»(1)
اينها آنچه برايشان مطرح است مادّيت است نه معنويّت! ظاهر است نه باطن، دنيا است نه آخرت و قرآن چه عالى انديشهى مادّىگراى استكبار جهانى را تشريح كرده آنجا كه فرموده است: «اينها به امور ظاهرى زندگى دنيا آگاهند و از عالم آخرت غافل و بىخبرند».(2)
به همين دليل است كه در جهان متمدّن امروز معنويّت و ارزشهاى معنوى و اخلاقى جايى ندارند، و اگر سخن از ارزش و اخلاق باشد حول محور ارزشهاى كاذب و اخلاق علمى و اومانيستى مىباشد كه در همهى موارد هيچ ارزشى و حكم اخلاقى ثابت و مطلقى پذيرفته نيست، بلكه همه چيز در اين
انديشه نسبى است، گذشته از اينكه اصولاً در اين انديشه همهى معيارها و ارزشها در مادّيت خلاصه مىشود يعنى در توليد و مصرف و تجملات و زندگى مدرن و لوكس و نظاير اينها. آنچه در تفكّر جديد غرب به عنوان ارزش ثابت و مطلق پذيرفته شده است منفعتطلبى، سودپرستى، و سرمايهدارى است كه بر محور اصالت فرد و نفى حق جامعه و نفى مسئوليّت اجتماعى استوار است.
در اين انديشه ليبراليستى يك نفر مىتواند تا بىنهايت ثروت بيندوزد. تا بىنهايت سود و نفع به دست آورد. اين است كه اسراف و تبذير و تجملات، از لوازم چنين حيات رفاهطلبانه خواهد بود.
مردم و جامعه در اين انديشه ابزارهايى در جهت كسب منافع دنياگرايان سودپرست است و بيش از اين نه جامعه و نه مردم پشيزى ارزش ندارند. علوم هم در خدمت كشف راههاى سريعتر رسيدن به قدرت و سلطهى مادّى و اقتصادى است. امّا از نظر قرآن جذبههاى قدرت مادّى و سلطه اقتصادى انسان را از حوزهى انسانيت خارج كرده و نهايتاً از عنايات الهى دور مىكند.
از نظر اسلام قدرت و امكانات مادّى صرف رفتهرفته بىدينى و بىايمانى را رشد مىدهد. چنان كه قرآن مىفرمايد: «هر آينه انسان راه طغيان را در پيش مىگيرد و سركش و مغرور مىشود چون به ثروت و غنا و دارايى مىرسد.(1)
بنابراين يكى از علل كفر و الحاد و رواج ظلم و ستم و فسق و فجور در جهان غرب غلبهى مادّيت بر معنويّت است. و اين در حالى است كه در دنياى استعمارى غرب مذهب در ظاهر وجود دارد، كليساها داير و رايج هستند، مردم
1) سورهى علق / آيات 8 تا6.
در اعمال و فرايض دينى خود آزادند، امّا آنچه اصالت دارد، مذهب نيست، كليسا نيست، اعمال و فرايض دينى نيست بلكه منفعتطلبى و سودپرستى و دنياگرايى است. و چنين است كه آنان همهى فسادهاى دنيا را مرتكب مىشوند و نه تنها خود بلكه همهى جهان را به فساد مىكشانند امّا در عين حال خود را اسوه و الگو و صالح و حامى آزادى و حقوق بشر و صلاح همگان مىدانند. آرى، به حق اينان مفسد هستند گر چه نمىدانند و يا خود را به نادانى مىزنند.
يكى از علل غلبه و حاكميّت مادّيت بر معنويّت محيط اخلاقى و اجتماعى نامساعد است و به قول استاد شهيد علامه مطهرى(ره): «اگر انسان در عمل، شهوتران و مادهپرست و اسير شهوات گردد، تدريجاً افكار و انديشههايش به حكم اصل انطباق با محيط، خود را بامحيط روحى و اخلاقى، او سازگار مىكنند يعنى انديشههاى متعالى خداشناسى و خداپرستى و خدادوستى جاى خود را به افكار پست مادىگرى و اينكه هستى لغو و بيهوده است، حساب و كتابى در كار عالم نيست. دم غنيمت است و امثال اينها مىدهد».(1)
جو فاسد اجتماعى جو روحى را فاسد مىكند و جو فاسد روحى زمينهى رشد انديشههاى متعالى را ضعيف و زمينهى رشد انديشههاى پست را تقويت مىكند. در آثار اسلامى ما اين مطلب به اين صورت طرح شده كه گناه، سياهدلى مىآورد و سياهدلى، بىايمانى.
به عبارت ديگر سيهكارى، سيهدلى مىآورد و سيهدلى سيهفكرى. چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «آخر سرانجام كار آنان كه به آن اعمال زشت و كردار بد پرداختند اين شد كه كافر شده و آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند».(2)
با كشف قارّهى آمريكا طبقهى متوسط و نوظهورى به وجود آمد كه به هيچ وجه سابقهى اشرافيت نداشت بلكه آنچه را داشت خود كسب كرده بود. اين طبقه در حقيقت روستاييان بودند كه به شهرها آمده و به تجارت و صنعتگرى و كاسبكارى پرداختند و لذا به سرعت صاحب قدرت و اعتبار اقتصادى شدند.
اين طبقه را در اصطلاح (بورژوا) ناميدهاند كه بعضى معتقدند ظهور اين طبقه معلول اصلاح دينى كليسا و پيدايش فرقهى پروتستان است. و بعضى ديگر ظهور بورژوازى را علّت اصلاح دينى كليسا و پيدايش فرقهى پروتستان مىدانند.
به هر حال در اين دوران مسيحيّت را مطابق با منافع و اميال بورژوازى تفسير كردند. در انديشهى شخص بورژوا هيچ امر مقدّسى وجود ندارد جز (پول و سرمايه) و به خاطر اينكه انديشه خود را جنبهى دينى بدهند به مخالفت با روحانيّت كليسا پرداختند. و اين شد كه تفسير مسيحيّت به گونهاى صورت گرفت كه مطابق با اميال و منافع مادّى بورژوازى باشد.
آنان اين عمل را با (حذف روحانيّت مسيحى) و به نام (مسيحيّت اصيل) و (مسيحيّت منهاى روحانيّت) انجام دادند. به هرحال از مشخّصات ذاتى اومانيسم اصالت سود و سرمايه مىباشد. يعنى فرهنگ ضد عدالت سرمايهدارى و سودگرايانه در دامن اومانيسم غربى به وجود آمد.
مكتب اصالت سود و سرمايه كه تنها مكتب فكرى و فلسفى آمريكا است در تفكّر جديد غرب جايگاهى ويژه دارد آنچه را اين مكتب مطرح مىكند اين است كه حقيقت يعنى (آنچه در عمل مفيد و سودآور است) و به قول ويليام جيمز برجستهترين شخصيت مكتب (پراگماتيسم): پيامبران و متفكّرانى كه براى
مردم مبشّر بودهاند و آنان را به جستجوى حقيقت مىخواندند، غافل از اين بودهاند كه حقيقتى به جز سود و فايده وجود ندارد.(1)
در پرتو همين انديشهى ضد بشرى و ظالمانه امروزه سيستم بانكى و نظام رباخوارى جهانى عملاً حاصل زحمات بسيارى از مردم كشورهاى تحت سلطه را چپاول مىكند. و روز به روز بر فاصلهى طبقاتى و فقر ملل محروم مىافزايد. امروزه جهان استكبارى بر اين باور است كه ثروت قدرت مىآورد، و لذا از طريق شبكهى بينالمللى بانكها قدرت و نفوذ خود را در همهى جهان گسترش داده است و جالب اين است كه بدانيم يهودىها و صهيونيسم بينالمللى بهطور عمده در سطح جهانى فعاليت اقتصادى خود را روى سيستم بانكى و بيمه متمركز كردهاند.
و با همين شيوه اقتصاد جهان را در قبضهى خويش گرفتهاند. و از سوى ديگر تمام افكار عمومى جهان را نيز زير نفوذ تبليغاتى و بمباران فكرى خودشان قرار دادهاند. امروزه بزرگترين سازندگان فيلم در دنيا كمپانىهايى هستند كه متعلّق به سرمايهدارى بينالمللى و صهيونيسم جهانى هستند.
مطبوعات جهانى، شبكههاى راديو و تلويزيونى جهانى سرنخش تماماً در دست آنهاست. و به اين ترتيب هم ذخاير ملل را چپاول مىكنند و روز به روز بر فقر و محروميّت آنان مىافزايند و هم افكار عمومى جهان را فريب مىدهند بهطورىكه غارت و چپاول بينالمللى خود را عدالت و حقوق بشر مىنامند و جهان سرمايهدارى را (دنياى آزاد) مىگويند.
يعنى عدالت، آزادى نيست بلكه سرمايهدارى و چپاول و غارت ذخاير ملل
1) سير تفكّر جديد در جهان و ايران / ص48.
محروم جهان آزادى است. اين است كه به نام آزادى، عدالت را ذبح مىكنند.(1)
استكبار جهانى فرعونوار بر سر جهانيان فرياد مىزند:«اى مردم آيا كشور با عظمت مصر از من نيست و چنين نهرها از زير قصر من جارى نيست؟ آيا عزّت و جلال مرا در عالم به چشم مشاهده نمىكنيد؟ آيا من «به رياست و سلطنت بهترم» يا اين چنين مرد فقير و خوارى كه هيچ منطق و بيان روشنى ندارد «و اگر موسى(ع) رسول خداست» چرا او را «دستگاهى نيست» و طوقهاى زرين بر دست ندارد؟ يا چرا فرشتگان آسمان همراه او نيستند؟ و به اين تبليغات دروغ و باطل قومش را ذليل و زبون داشت تا همه مطيع فرمان وى شوند كه آنها مردمى فاسق و نابكار بودند.(2)
اصولاً استكبار جهانى قبل از استثمار و استضعاف ديگران، ابتدا آنها را تحقير مىكند و از اين طريق آنها را به دامان خود مىكشاند و نهايتاً افرادى ليبرال و غربزده چون تقىزاده مىسازد كه مرعوب و فريفتهى فرهنگ غرب و خودباخته و بيگانهى از فرهنگ خودى فرياد مىزند: «ما بايد از فرق سر تا كف پا غربى بشويم تا همهى مشكلاتمان حل شود»(3).
به هر حال نتيجهى پيدايش و رشد روحيه منفعتطلبى و سرمايهدارى آن شد كه جنبههاى معنوى و اخلاقى از فعاليتهاى اقتصادى جدا گردد. و انسان عملاً به صورت ابزار و وسيلهاى براى تحصيل ثروت بيشتر و كسب منافع انبوهتر در آيد.
و در چنين جوّى شخصيت هر انسانى وابسته به منافع و سرمايه او گشت. ارزشها همه رنگ اقتصادى و مادّى محض پيدا كرد و چنين شد كه انسان از
خود بيگانه گشت و خويشتن حقيقى خود را فراموش كرد.
سرمايهدارى بينالمللى و استكبار جهانى با سياستهاى ظالمانهى مالى و اقتصادى خود مىخواهد:
بر ملل تحت سلطهى خود اقتصاد تك پايهاى و تك محصولى را تحميل كند تا بهتر بتواند به غارت منابع و ذخاير آنان بپردازد.
اقتصاد ملّى و سنّتى و بومى محروم را متلاشى كند تا هرچه بيشتر به آستان استكبار جبين عبوديت بسايند.
انحصارات بينالمللى و كارتلها و تراستها را در قبضهى كنترل خويش درآورد تا بدينوسيله، توليد، توزيع، نرخگذارى را بر اصل رقابت آزاد قرار دهد و با تقسيم بازار و كنترل قيمت هرچه بيشتر منافعش را افزايش داده، به منابع و مواد خام هرچه ارزانترى برسد.
صنايع مونتاژ و وابسته را در كشورهاى تحت سلطه تقويت كند تا از بازار مصرف مطمئنى برخوردار شود و وابستگى ممالك وابسته را افزايش دهد و از دستمزدهاى ارزان و هزينههاى كمتر آن كشورها بهرهور شود.
ذخاير و منابع طبيعى و نيروى كار انسانى كشورهاى محروم را تاراج كرده و به يغما ببرد.
6.سيستم بانكى و نظام ظالمانه رباخوارى جهانى خود را گسترش داده، با دادن وام به كشورهاى نيازمند، براى هميشه آنها را مديون و بدهكار و محتاج و مطيع نگهدارد.
به گلوى ملل مظلوم و محروم جهان بفشارد.(1)و به قول قرآن كريم: «حاصل خلق را به باد فنا دهد و نسل بشر را هلاك نمايد».(2)
حال آنكه خدا مفسدين و ستمگران و استثمارگران و چپاولگران غارتگر را دوست ندارد. و اسلام عدالت اجتماعى را هدف اجتماعى بعثت انبياء مىداند.(3)در اسلام، معنويّت جزء لاينفك عدالت اجتماعى است يعنى بدون معنويّت عدالت اجتماعى تحقق پيدا نمىكند و به عبارت ديگر معنويّت پايه واساس عدالت اجتماعى است.
از نظر قرآن در آن واحد هم بايد نظام روحى و فكرى و اخلاقى و معنوى خودمان را درست كنيم و هم نظام اجتماعى و روابط بيرونى را.(4)اين است كه از نظر قرآن انسان وقتى خود را مستغنى و داراى همه چيز مىبيند، اين امر در درونش اثر مىگذارد و آن را نيز خراب مىكند يعنى همين قدر كه مال و ثروت جنبهى سودجويى به خود گرفت و به شكل وسيلهاى درآمد براى آنكه انسان به كمك آن خود را بزرگ و با اهميّت جلوه دهد، ديگر روابط درونى نمىتوانند از تأثير اين عامل بيرونى قوى بركنار و مبرا باقى بمانند و تحت فشار آن، آنها نيز به فساد كشيده مىشوند و انسان طغيان مىكند.(5)
به هر حال اگر در جامعهاى معنويّت نباشد، عدالت اجتماعى برقرار نخواهد شد، و اگر عدالت اجتماعى برقرار نباشد پايهى معنويّت هم متزلزل خواهد شد و لذا هزاران هزار بيمارى روانى به وجود مىآيد، محروميّتها و عقدههاى روانى، فساد و فحشاء رشوه و دزدى و احتكار گرانفروشى و نهايتاً انفجار به
وجود مىآيد. تلازم عدالت و معنويّت و معنويّت و عدالت يك اصل است، محروميّت جامعه از هر يك از اين دو موجب نفى و محروميّت از ديگرى شده و انقلاب اسلامى را متوقف يا منحرف خواهد كرد.
گفتيم كه تهاجم فرهنگى يعنى ضربه زدن به عقايد، اخلاقيات و ارزشهاى اسلامى از طريق ترويج فساد و فحشاء و بىبندوبارى، جهل و خرافات، تحميل عقايد انحرافى و التقاطى، تشكيل گروهها و باندهاى هنرى، ادبى، علمى، سياسى و غيره، ساختن فيلمهاى مبتذل سينمايى و تلويزيونى، تبليغ مدها و لباسها و نيازهاى كاذب و خلاصه از طريق استفاده از همهى امكانات تبليغاتى و مطبوعاتى و هنرى و علمى و اقتصادى. تا از اين طريق ريشههاى اصيل مبانى اعتقادى و فرهنگى و اخلاقى و معنوى را بهخصوص در جوانان قطع نمايند. اين است كه ارزشهاى كاذب را رشد مىدهند، ضد ارزشها را حاكم مىكنند، اومانيسم و ليبراليسم را ترويج مىكنند. سكولاريسم و لائيك (جدايى دين از دنيا، جدايى دنيا از آخرت، جدايى دين از سياست و جدايى اخلاق از سياست) را ترويج مىكنند، نيهيليسم و پوچگرايى و الكى خوش بودن و بىخيال بودن و بى هدفى را حاكم مىكنند. نسبيت دين، نسبيت اخلاق، نسبيت معرفت را مطرح مىكنند، قبح اعمال قبيح و حسن اعمال حسن را نفى مىكنند، گاهى ناسيوناليسم و ملّيت و قوميّت را به صحنه مىآورند و گاهى انترناسيوناليسم يعنى جهانوطنى را، و گاهى كاسموپولئيسم يعنى نفى همه قيود ملّى و وابسته نبودن به يك فرهنگ خاص را مطرح مىكنند تا هرچه رنگ اصالت دارد از بين برود، تا هرچه ريشه داراست نابود شود، تا همه بىاصل و بىريشه و بىبته باشند، تا هيچ
فرهنگ و تمدّن و هويّت مستقل و اصيلى باقى نماند.
يكى از اهداف مشخص استكبار جهانى در تهاجم فرهنگى فسادپرورى و گستردن فرهنگ فحشاء و بىبندوبارى است. (برهنهگرى، سكسگرايى، ارتباطهاى ناروا، افزايش طلاق، كاهش ازدواج، عروسكى شدن زن، قمار، اعتياد، مشروبات الكلى، شب بيدارىهاى ضداخلاقى، و... از نمودهاى زندگى فرو پاشيدهى غربى است.
امپرياليسم مىكوشد نسل پايدار ما را با اين فسادها از پا بيندازد. و هراسانگيزترين تاكتيك، در تهاجم فرهنگى غرب، گستردن بىبندوبارى اخلاقى و جنسى است. آنان مىخواهند براى فلج كردن نسل ما و ويرانسازى بنيادهاى اصيل فرهنگى و درهمريزى اصالتها و سنتهايش، فرهنگ مبتذل غرب را در بين ما بگسترانند.
ازدياد جورابهاى نازك نمود پيدا كردن كراوات، پس رفتن روسرىها، رواج نوارهاى ناشايست، گسترش رمانهاى جنسى، پيدايش كلوپهاى زيرزمينى، عروسىهاى ناروا، روند عشقگرا و غمزهآلود كارهاى هنرى، گريز از كار پيكار و مطالعه، آرايشها و خودآرايىهاى افراطى، افزايش مدپرستى، تجملگرايى و مصرفزدگى، دلدادگى به اعتياد، تمايل به تنآسايى، علاقه به ميزدارى، اشتغال به شغلهاى كاذب، استفاده از برنامههاى نامطلوب رسانههاى كشورهاى همسايه و....) همه نمودهاى وحشتانگيز تهاجم فرهنگى غرب است. و اين پيشروى غرب، اندكاندك ادامه دارد.
نكته قابل دقّت اينكه نسل جوان ما از همهى تاكتيكها در برابر آلودگىهاى جنسى آسيبپذيرتر است. زيرا اوّلاً بسيارى از گناهان، كملذّت است و همراه با ترس و هراس، شكل مىگيرد. امّا گناهان جنسى لذّتآلود است.
و در آن قلمرو، لامسه، سامعه و باصره با آتش درونى همدستى مىكنند.
ثانياً بسيارى از گناهان انگيزهاى در دورن ندارد ولى گرايشهاى انحرافى در امور جنسى پشتوانهاى توانمند و توفنده به نام غريزه دارد. از اين رو كششهاى آتشناك درونى به بحرانهاى جنسى دامن مىزند. ثالثاً مسايل جنسى جاذبههاى دلرُباى بيرونى قوى و متنوعى دارد. در هر كوى و برزن خانه و خيابان، در روزنامه، مجله و كتاب، در تلويزيون، سينما و تماشاخانههاى ديگر، مىتواند جاذبههاى دلفريب فراوان چشم و دل و انديشهها را به گناه بكشد و در خرمنها آتش افروزد و اين همه جاذبههاى تحريكآميز و وسوسهانگيز در گناهان ديگر كمتر است. ليكن بايد توجّه داشت كه غرب با اين همه شگرد و آن همه توانائىها خود آفت ديده، آسيبپذير و رو به مرگ است.
ما در برابر تهاجم فرهنگى غرب، به عزم جزم ملّى، رشد آگاهى و غيرت دينى نيازمنديم و اگر به پيكار عمومى دست نزنيم در مقابله با تهاجم فرهنگى غرب توفيق حاصل نمىكنيم.(1)
آرى، تباه كردن نسل رو به رشد و آگاهى يافته اسلامى و دور ساختن اسلام از مديريت اجتماعى به عنوان يك نظام تمدنپرور، انسانساز، ستمستيز و تربيت كننده، از اهداف تهاجم فرهنگى غرب محسوب مىشود.
استكبار جهانى براى مقابله با انقلاب اسلامى از شگردهايى چون حمايت از گرايشهاى ارتجاعى با ظاهر اسلامى، اسلامزدايى، جداسازى سياست از دين و ترويج اصل لائيك و دفاع فريبكارانه از ليبراليسم و دموكراسى و حقوق بشر بهرهجويى مىكند.
1) اقتباس از مقاله بحثى پيرامون تهاجم فرهنگى عرب از حسن عرفان نقل از روزنامه جمهورى اسلامى 15/10/71.
چرا ما كه صاحب تمدّن ديرين، پيشينهى شكوهمند تاريخى، ادبيّات غنى، فرهنگ گسترده، منابع سرشار، مذهب پويا، تكاملبخش، انسانساز و فراگير و نجاتدهنده هستيم، غرب را مورد تهاجم فرهنگى قرار نمىدهيم و روحهاى عطشناك غربى را با زلال چشمهسارهاى ماورايى اسلام سيراب نمىكنيم؟ اگر بخواهيم در ميان بحرانهاى عصر كنونى حركت فرهنگى بيدار كننده و انسانساز اسلام همهى ملّتها را مجذوب كرده و به حركت وا دارد بايد به عنوان كانون روشنىبخش و قلب تپندهى جهان اسلام نگذاريم اين چراغ پر فروغ كم نور شده و خداى ناكرده عوامل منحط فرهنگ غرب از زوايا و منافذى كه خود باز كردهايم خنجر خود را در اين قلب تپنده فرو كنند.
خوشبينى ساده لوحانه به غرب به عنوان مركزى براى حل مشكلات جامعه (از سوى غربزدگان و غربباوران و عناصر ليبرال و غيره) به جاى اتكاء به نيروهاى خودى و استعدادهاى درونى، و غلتيدن به دنياگرايى و تجملپرستى كه عمدتاً مىتواند از مسئولين و اساتيد دانشگاهها و دبيران و آموزگاران فرهنگ و همهى كسانى كه به نحوى نقش الگويى در اين مملكت دارند، نشأت بگيرد، راههايى براى نفوذ فرهنگ بيگانه به شمار مىروند.(1)
در كتب روايى ما شيعهها، نشانهها و علائم آخرالزمان بسيار زياد و متنوّع است به طورى كه در آنها جزئيات زندگى و اعتقادات و اعمال مسلمانها و رواج بدعتها و سنّتهاى ملل بيگانه بهخصوص بنىاسرائيل (صهيونيسم جهانى) مطرح گرديده است كه ما در اينجا به دو حديث در باب رواج فحشاء و منكرات و ضد ارزشها اكتفا كنيم.
1) اقتباس از مقالهى نگاهى به پيشينهى تهاجم فرهنگى از ابراهيم افتخار نقل از روزنامه جمهورى اسلامى 31/6/71.
سلمان فارسى مىگويد حضرت رسول اكرم(ص) در خطبهاى كه در حجةالوداع بيان فرمود، در مورد آيندهى بشريت چنين فرمود: «به تحقيق از علامات قيامت آن است كه مردم نماز را خراب و ضايع كنند و از شهوات پيروى كنند و تمايلشان به سوى هواى نفسانى است، مال را بزرگ مىشمارند و دين را به دنيا مىفروشند. پس در چنين شرايطى همانطوركه نمك در آب حل مىشود، دل مؤمن و اندرون او حل و ذوب مىگردد. به علّت آنچه از منكرات مىبيند و قدرت تغيير و اصلاح آن را ندارد. اى سلمان در آن زمان چيزى را از طرف مشرق و چيز ديگرى را از طرف مغرب براى مردم مىآورند و بدينوسيله امّت مرا رنگ مىكنند! پس واى بر ضعيفان امّت من از دست اين ستمگران و واى بر ايشان از خدا به افراد كوچك و زيردست رحم نمىكنند و احترام بزرگان را به جاى نمىآورند واز خطاكار در نمىگذرند.
گفتار آنان همه دشنام و زشتى است، هيكل آنان هيكل آدمى ولى دلهاى آنان دلهاى شياطين است. اى سلمان در آن زمان مردان خود را شبيه زنان مىكنند و زنان خود را شبيه مردان».
در حديثى ديگر اصبغ بن نباته از قول حضرت اميرالمؤمنين(ع) چنين نقل مىكند: «در آخرالزمان و نزديكىهاى ظهور قيامت كه بدترين زمانهااست، زنانى ظاهر مىشوند كه بىحجاب و عريان هستند و خود را زينت كرده و به نامحرم نشان مىدهند، و از دين خدا خارج شده و در فتنهها داخل مىشوند، و به شهوات نفسانى متمايل شده و با سرعت به سوى لذّات مىروند حرام خدا را حلال مىشمرند، اينگونه زنان هميشه در دوزخ خواهند بود.(1)
1) رجوع شود به كتاب مهدى موعود / ترجمه على دوانى / باب 30 / علامت ظهور حضرت.
آرى، پديدهى بىحجابى آن هم با خصوصيّات ذكر شده، تا قرن اخير در جوامع اسلامى امرى غير قابل تصوّر و قبول بود و به هيچ وجه مصداقى نداشت. امّا از وقتى كه ملل اسلامى با بيگانگانى آشنا شده و احساس خودباختگى نسبت به آنهاكردند، اين سنت و بدعت نادرست و ويرانگر در بين آنان پديدار شده در جامعهى ما نيز تا قبل از مسألهى كشف حجاب توسط رضاخان و آشنايى و خو گرفتن با ملل غرب و آداب و رسوم آنان، چنين امرى مطرود و غير قابل پذيرش بود به طورى كه خانوادههاى اصيل مسلمان سخت با آن به مقابله برخاستند، امّا بنا به زمينهاى كه رژيم وابسته براى مفاسد اخلاقى و دينزدايى فراهم كرده بود موج بدعتها و سنتهاى نادرست و ويرانگر جامعه را فرا گرفت. و پديدهى بىحجابى رواج و تعميم يافت و امرى عادى و مأنوس براى افكار عمومى شد، تا آن جا كه هماكنون نيز كنار گذاشتن آن براى عدّهاى فريفته و مفتون ارزشهاى كذائى فرهنگ و تمدّن غربى امرى سخت ناگوار جلوه كرده و آن را جزو شئون زندگى خود مىپندارند!
از آنجايى كه يكى از خصوصيات فطرت انسان مطلقطلبى و گريز از محدوديّت است لذا حّتى كسانى كه در جهت انحطاط حركت مىكنند، هرگز به يك حد معيّن راضى نمىشوند. بلكه در هرحال در جستجوى ماوراى مرزهاى موجود هستند. اگر در مسير مال اندوزى هستند، به ثروت معيّن راضى نمىشوند، اگر در جهت كسب قدرت و تحصيل مقام هستند، مدام چشم به قدرت بيشتر و جاه و مقام بالاتر دارند، اگر در مسير شهوترانى هستند، روز به روز بىبندوبارى خود مىافزايند و سعى مىكنند با زيادهروى خود را راضى و خشنود سازند امّا باز هم شكست مىخورند.
عدّهاى از اين قبيل افراد وقتى اضطراب درونىشان بعد از رسيدن به ثروت و
مقام و شهوت و امثال آن فرو نمىنشيند دست به خودكشى مىزنند و اين نهايت نيهيليسم و پوچگرايى است. آمارهاى موجود نشان مىدهد كه بيشتر خودكشىها در كشورهاى غربى در بين طبقه ثروتمند و مرفه و بىبندوبار است كه ظاهراً به همهگونه امكانات عيش و نوش دست يافتهاند. امّا چون ارضاء نشدهاند سر از پوچگرايى و نيهيليسم در آورده، چاره را در خودكشى ديدهاند.
با تجربه ثابت شده است كه اصولاً سلامتى، زيبايى، ثروت، قدرت، مقام و شهوت و تجملات و مصرفگرايى سبب تقويت خودخواهىهاى انسان مىشود. و او را از خدا و دين و مقدّسات دور مىسازد. شخص درحال برخوردارى، به آنچه دارد مغرور است و بر خود مىبالد و به ديگران فخر مىفروشد و دچار نخوت و تفرعن مىشود.
فرهنگ غربى كه فرهنگ مصرف است از راههاى گوناگون مردم را به زيادهروى در مصرف و تجملات و نهايتاً فحشاء و بىبندوبارى و اميد دارد تا بازار كالاهاى خود را رواج بخشد و مكارانه جيب آنها را خالى كند.
هرجا كه فرهنگ غربى در آن رسوخ يافته اسراف و زيادهروى در مصرف نيز در آنجا جزء اصول زندگى شده و مشكلات زيادى با خود به همراه آورده است. اسراف و مصرف و حاكميّت تجملات و فحشاء و بىبندوبارى و ضد ارزشهاى ديگر همچون قمار، شراب، رشوه، ربا و نظاير اينها بهطوركلى سبب مىشود مخارج زندگى بسيار سنگين شود و انسان براى تأمين هزينههاى كمرشكن زايد حيوانى، شب و روز دوندگى كند و خود را دچار زندگى قسطى و پيشفروخته نمايد و از زندگى خود از لحاظ تكامل روحى و رفاه و آسايش
ظاهرى و باطنى به جايى نرسد.(1)
اگر انسان تمامى علوم و فنون را تحصيل كند امااز تسلط بر نفس خود ناتوان باشد، از رسيدن به سعادت و كمال باز مىماند. تمامى پيشرفتهاى علمى و صنعتى، در صورتى كه همراه بااصلاح درون نباشد مانند كاخهاى سر به فلك كشيدهاى است كه بر فراز كوه آتشفشان بنا شده باشد.
از اين رو، در مكتب اسلام تربيت روحى و اخلاقى انسان يعنى برنامه انسانسازى در رأس كليه برنامهها قرار دارد. نگاهى به وضع اسفبار دنياى متمدّن امروزى، اهميّت و ضرورت توجّه به انسانسازى را به خوبى نشان مىدهد.
در جهان امروزى گر چه پيشرفتهاى علمى و صنعتى چشمگيرى نصيب انسان شده است امّا چون اين پيشرفتها در خارج از موازين انسانى و اخلاقى قرار گرفته، انسان را به سعادت لازم نرسانده بلكه حتّى در مراحلى زندگى را در كام او بسيار تلخ و ناگوار ساخته است.
آلبرت اينشتين در اينباره مىگويد: «پيشرفتهاى صنعتى با ماشينهاى عظيمالجثه خود به جاى اشياء و مواد ضرورى گيوتينى براى قطع ريشهى انسانيت مىسازد».(2)
دنياى متمدّن امروزى، دنياى منهاى اخلاق است، دنيايى است كه در آن هركس تنها به فكر خويش است. دنيايى است كه شهوترانى، بىبندوبارى، تزلزل بنياد خانواده، اعتياد، افزايش وحشتناك جرم و جنايت، تجاوز به حقوق ديگران، از ويژگىهاى آشكار آن است. در اين كشورها تنها مردم از دست
همديگر در امنيّت نيستند، بلكه كشورهاى جهان سوم نيز از دست آنها خواب راحتى ندارند.
ارمغان تمدّن امروزى به كشورهاى جهان سوم، فقر و بدبختى، بيمارى و گرسنگى فساد اخلاق است و اين است حاصل تمدّن منهاى اخلاق انسانى.
و هماكنون اغلب انديشهمندان بيدار در كشورهاى پيشرفته از وضع موجود در اين كشورها زبان به شكوه و شكايت گشودهاند و از فساد و تباهى و ستمگرى موجود در اين كشورها به ستوه آمدهاند. در اين كشورها سخن از بحران معنوى فراگيرى است كه بنيان زندگى نسل جديد را متزلزل كرده و زندگى را در نظر آنان به كابوسى دردآور تبديل كرده است.
بهطورىكه بر طبق آمار رسمى، ميزان خودكشى و امراض روانى و اختلالات روحى در اين كشورها از همه جا ديگر دنيا بيشتر است حال آنكه وسايل رفاهى موجود در اين كشورها بيشتر از كشورهاى ديگر است.
اين مسأله نشان دهندهى آن است كه انسان علاوه بر نيازهاى مادّى، نيازهاى معنوى ديگرى نيز دارد كه دامنهاش بسى وسيعتر از نيازهاى مادّى اوست و اگر اين نيازها برآورده نشود هرگز روى سعادت نمىبيند و از زندگى خود سودى نمىجويد.
فرهنگ و تمدّن غربى و شرقى با بينش مادّى و تجارتى حاكم بر آن، هرگز قادر نيست نيازهاى اصيل معنوى انسان را برآورده سازد و او را به يك زندگى سالم رهنمون شود. آمارهاى تكان دهنده و وحشتناكى از سوى سازمانهاى بينالمللى منتشر گرديده است كه نشاندهندهى سقوط انسانيت در جهان غرب است.
گسترش فساد و انواع انحرافات اخلاقى در كشورهاى غربى نشاندهندهى
اين واقعيت است كه اگر به موازات پيشرفتهاى علمى، به پرورش اخلاقى و معنوى انسانها توجّه نشود، چه سرنوشت تلخى در انتظار آنها خواهد بود.
زيرا اصولاً نظامهاى غير الهى و حكومتهاى طاغوتى و استعمارى همواره سعى مىكنند كه انسان را از فطرت اصيل خود دور كنند و سرگرم امور پست و بىارزش سازند تا بتوانند او را در خدمت خود درآورند. يكى از شيوههايى كه نظامهاى طاغوتى واستعمارى همواره مورد استفاده قرار مىدهند، ترويج بىبندوبارى و شهوترانى در بين مردم و بهخصوص نسل جوان است. وقتى قشر جوان در يك اجتماع به بىبندوبارى و هوسرانى خو كرد و شب و روز به فكر خوشگذرانى و بوالهوسى بود، طبيعى است كه فكر و روح او از توجّه به ارزشهاى انسانى و معنوى باز مىماند و هرگز نمىتواند شرف انسانى و استقلال فكرى و سياسى خود را حفظ و نگهدارى كند.
و همانطور كه قبلاً اشاره كرديم يكى از زمينههاى بسيار مساعد براى سوق دادن نسل جوان به سوى بىبندوبارى وجود ميل نيرومند جنسى است. امااسلام براى هر يك از اميال حريمى تعيين كرده است و هيچ مسلمانى حق ندارد پا از حريم فراتر بگذارد. براى ميل جنسى نيز اسلام حدودى را تعيين كرده است تا به طرز صحيح و متعادل ارضا شود و از هر نوع لجام گسيختگى جلوگيرى به عمل آيد.
در نظامهاى الهى با دقّت و مراقبت كامل سعى مىكنند انسان را در مسير مستقيم انسانيت ثابت قدم نگهدارند و روز به روز او را به سوى رشد و تعالى سوق دهند. اسلام ارضاى ميل جنسى را از طريق ازدواج محدود كرده و پرداختن به آن را در خارج از محدودهى ازدواج به كلّى منع كرده است تا از غلتيدن انسان در ورطهى شهوتپرستى جلوگيرى به عمل آورد و از حريم
خانواده و اجتماع حفاظت نمايد.
جامعهى انسانى بايد جامعهاى باشد كه در آن زمينه براى تحريك و تهييج شهوات فراهم نباشد تا هر يك از زن و مرد بتوانند در محيطى پاك و سالم به انجام وظايف اجتماعى و انسانى خويش همّت گمارند.(1)
خلاصهى كلام اينكه بايد بدانيم استكبار جهانى مىخواهد:
ارزشهاى اصيل اسلامى و انسانى و اصالتهاى فرهنگى ملّت مسلمان ايران را نفى كند.
در نظام آموزشى و تعليم و تربيت ما نفوذ كرده آن را تحت كنترل خود درآورد.
فساد و فحشاء را در سطحى گسترده ترويج نمايد.
اعتياد به مواد افيونى و مخدر را در بين جوانان گسترش داده و قواى جسمانى و روانى آنها را فلج نمايد.
با يك طرح دقيق به اسلامزدايى در بين ملل مسلمان بهخصوص مسلمان ايران بپردازد تا جامعه را به تدريج از اسلامى بودن به سوى ملّىگرايى و يك نظام لائيك و غير مذهبى سوق دهد.
غرب مىخواهد كه ما با مكتب خودمان ارتباط مستقيم نداشته باشيم تا آنچه را خود مىخواهند به نام اسلام به خورد ما دهند.
ارزشهاى الهى و انسانى اسلامى را مسخ كرده و واژههاى ارزشى و اخلاقى را با معانى غلط انحرافى، قلب شده، وارونه و مطابق دلخواه خودشان در جوامع اسلامى تبليغ كند.(2)
پس از رنسانس و در قرن شانزدهم كسانى همچون ماكياولى ايتاليايى و ژان بُدِن فرانسوى به تقويت و تثبيت علمى ناسيوناليسم پرداختند و در قرون هجدهم و نوزدهم به تدريج در سراسر اروپا رواج يافت و در پرتو اين انديشه راههاى نژادپرست نازيسم آلمان و فاشيسم ايتاليا ظهور كردند. قوّت اين تفكّر به قدرى بود كه دو جنگ جهانى را به وجود آورد.(1)
در جهان اسلام، اعراب، در مقابل تهاجم استعمارى غرب دست به تشكيل نهضتهاى ناسيوناليستى زدند و از آن براى حفظ استقلال و آزادى ملّت خود استفاده كردند.(2)
امّا بايد دانست اين مذهب و فرهنگ انسانى و وحدت فكرى است كه همواره به وسيلهى ناسيوناليسم مورد تهاجم واقع شده است. استعمار براى جدا كردن مردم از يكديگر با حربهى ناسيوناليسم پيوسته اقدام كرده و تفرقه مىآورد. طرح ملّىگرايى و اعتقاد به اصالت مليّت هميشه از سوى استعمار براى نفى روح اسلامى و اتّحاد ايمانى ارائه شده است. ناسيوناليسم حربهايست براى جلوگيرى از گسترش انقلاب اسلامى به ملل مسلمان ديگر و نفى شعار (نه شرقى، نه غربى، جمهورى اسلامى).
ناسيوناليسم وحدت امّت اسلامى را زايل كرده، مانع اتّحاد ايمانى ملل مسلمان مىشود، شعارهايى چون غرور ملّى، پان ايرانيسم، تفكّر ايرانى، هنر
ايرانى، ادبيّات ايرانى، فرهنگ ايرانى، و صدها شعار ديگر از اين قبيل. همه راه را براى درهم كوبيدن اتّحاد اسلامى و اخوت ايمانى و تحقق وحدت اصيل و نيرومند ميان مسلمين و مؤمنين جهان هموار مىكند.
آرمان اسلام اتّحاد ايمانى مسلمين جهان است، تشكيل امّت واحد است. اسلام عامل پيوند و اتّحاد ميان انسانها را وحدت، ايمان و اشتراك در عقايد و آرمان مىداند. اعتقاد به خدا، اعتقاد به معاد و وحى الهى و رسالت پيامبر(ص) و وحدت قبله و احياى در اعمال و فرايض چون نماز، روزه، حج، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر همه عواملى هستند كه مسلمين جهان را قلباً به هم پيوند مىدهد. البتّه ناسيوناليسم در حد اتّحاد و همدلى ميان يك جمعيت محدود مشروط به رعايت ضوابط دين و شريعت مطلوب است و نبايد بهانه به دست دشمن بدهيم كه به نام نفى ناسيوناليسم و انترناسيوناليسم ايمانى، ممالك مسلمين مورد تهاجم بيگانه قرار گيرد.
به هر حال غرض اين است كه اسلام در مرزهاى تنگ و مصنوعى جغرافيايى نبايد محصور بماند، اسلام دينى است جهانى، و به دليل جهانى بودنش، جهانخواران از آن وحشت دارند و سعى مىكنندبا حربه مليّت با آن مبارزه كنند.(1)
كاسموپوليتيسم (جهانوطنى) يا جهانولايى: يعنى عدم توجّه دولتها و ملتها به مصالح و منافع خويش؛ بلكه انديشيدن به مصالح و منافع جهان و بشريت. به عبارت ديگر يعنى (بىوطنى) و نفى هرگونه معيار براى اتّحاد بشرى، و ترويج نوعى بىقيدى و لاقيدى نسبت به همهى معيارها و موازين اتّحادآفرين
1) رجوع كنيد به بخش اول خدمات متقابل ايران و اسلام و ويژگىهاى امپرياليسم / ص 148 به بعد.
همانند مليّت و ناسيوناليسم.
بديهى است كه تفكّر كاسموپوليتيسم (جهانولايى) تفكّرى صددرصد استعمارى است كه به وسيلهى فراماسونرى و صهيونيسم جهانى تبليغ مىشود، تا همه ملل و دول را تحت سلطه و قيادت استعمار جهانى درآورند. و به همين جهت به موازات چنين تبليغاتى (دئيسم و لامذهبى) يعنى نفى باور به نبوّت و كتب آسمانى و معاد را هم تبليغ مىكنند تا بشريت از هرگونه تعهد و مسئوليّت خود را خالى ديده به هر ابتذال و دنائت و خيانت و جنايتى تن دردهد.(1)
داستان كلمهى روشنفكر را از دوران به اصطلاح روشنايى اروپا (عصر رنسانس) تا منورالفكرى مشروطيت و روشنفكرى عهد خودمان همه مىدانند.(2)
جالب اينكه اين كلمه كمكم شاخ و برگهايى هم پيدا كرد كه نتيجهى قهرىِ تكرار آن بود، براى روشن كردن افكار عامه. حال موضوع روشن شد و بعد تركيباتى مثل روشندلان (نابينايان)، روشنروان، روشنضمير، روشنگر، و اگر دقّت شود عموماً پذيرفتهاند كه اين روشنايىها با نور علم (علوم تجربى) به دست مىآيد و از آنجا كه در اثر تكرار و بهطور مستقيم مقصود از علم، علم غربى (آمپريسم و ساينتيسم) القاء شده بود، هر كه آن علم را نداشته باشد نورش را هم ندارد و در تاريكى و ظلمت خواهد ماند.
(تضاد ميان روشنفكر و عالمان دين)، در حالى كه در قرآن كريم نور، نور
خداست و نور ايمان، و كفر و شرك (يعنى روح حاكم بر فرهنگ غرب) ظلمت است و ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟ آيا اين قضايا تصادفى است؟ آيا يكيك كلمات همين آثار و نتايج را ندارند.(1)
استعمار پيوسته كوشيده است گروهى از افراد نخبه و هوشمند را در كشور خويش يا كشورهاى وابستهى به خويش آنچنان پرورش دهد كه انتقال دهنده و مبلغ و پاسدار فرهنگ استعمارى به كشورشان باشند، از طريق تسلط بر زبان غربى، قدرت ترجمه، هنر، و هر طريق ممكن ديگر.
به قول ژان پل سارتر (نخبگان اروپا به ساختن و پرداختن بوميان نخبه دست يازيدند، جوانهايى را برگزيدند، و داغ اصول فرهنگ و تمدّن غربى را بر پيشانى آنها زدند، و دهانشان را از حرفهاى گُنده خميرمانند و دندانچسب پر كردند، و پس از يك اقامت كوتاه در متروپل (وطن اصلى استعمارگر) قلب شده و روانهى وطنشان نمودند)(2).
اين روشنفكران تربيت شدهى غرب و غربزده و غربگرا بهترين واسطه براى انتقال اصول تفكّر غرب به ممالك خود هستند. نوشتههاى لازم ديكته شده را ترجمه مىكنند، فرضيات را علم صددرصد جا مىزنند، ادبيّات نوين، شعر نوين، زبان نوين در كشور خويش ابداع مىكنند و به پوك كردن افكار نسل جوان مملكت خويش مىپردازند و فرهنگ و تمدّن كهن خويش را نفى يا تخريب و يا آلوده مىسازند. همان كارى كه در تركيه كردند و با تغيير خط و الفباى اين كشور به لاتين، رابطهى نسل كنونى و نسلهاى آينده را با فرهنگ ملّى و اسلامى خودشان قطع كردند.
اين روشنفكران وابسته مطيع و بردهى انديشههاى مسموم و قلمهاى زهرآگين (مستشرقين) هستند. عربشناسان غربى، ايرانشناسان غربى، هندشناسان غربى، اسلامشناسان غربى كه در حقيقت عملههاى استعمارند، آنان به تحريف حقايق و اصالتها مىپردازند.
اصول فكرى خودشان را القاء مىكنند، كسانى چون فيليپ حتى، ادوارد برون، دوزى هلندى، و صدها تن ديگر از اين قبيل آلت مستقيم استعمار بودهاند. به قول دكتر حميد عنايت (دورهى رونق شرقشناسى يعنى قرون نوزدهم روزگار هجوم استعمار به شرق بود، حقيقت آن است كه شرقشناسى در دامن استعمار پرورده شده)(1).
تهمت كتابسوزى به مسلمين كه مدّتها نقل هر مجلس بود ساختهى انديشهى جرجى زيدان مسيحى و همفكرانش براى نفى فرهنگ در جامعهى مسلمين است.(2)
اينك با كلماتى چند از كلمات روشنفكران عصر مشروطيت آشنا شويم تا بهتر بتوانيم عمق مسأله را درك كنيم. تقىزاده: «و خلاصه اينكه ايران بايد ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگىمآب شود و بس».
ناظمالاسلام كرمانى: «نگارندهى اين تاريخ را عقيده بر اين است كه اصلاح ايران جز به دست خارجه متعسّر (مشكل) بل متعذّر (نشدنى و غيرممكن) است».
عباس ميرزا ملكآرا شاهزادهى روشنفكر: «ما هرگاه بخواهيم از خود قانونى بگذاريم سالها طول خواهد كشيد. آخرالامر هم پوچ خواهد شد!
فرنگىها سالها در اين خصوص زحمت كشيدهاند، و راهى صحيح پيش گرفتهاند. نتيجهى قانون آنها هم مشهود است كه چه قدر ترقّى كردهاند. بهتر آن است كه قانون آنها را ترجمه نماييم».(1)
به طور كلّى روشنفكران از ترجمه در جهت انحطاط فكرى و فرهنگى مسلمان ايران بسيار استفاده كردهاند و به موازات ترويج عقايد و افكار ديكته شده غرب به اشاعه لامذهبى و بىقيدى نسبت به ارزشهاى اصيل فرهنگ اسلامى كمك شايانى كردهاند، آنان آثار فراوانى را به نگارش درآورند تا به اهداف پليد خود برسند مثلاً نگاه كنيد به (الفباى جديد و مكتوبات اثر ميرزافتحعلى آخوندزاده كه مشتمل بر عقايد و افكار ميرزا ملكمخان ارمنى است، اصفهان نصف جهان از صادق هدايت، پروين دختر سامان از صادق هدايت، صحراى محشر از جمالزاده، مازيار اثر مجتبى مينوى، دو قرن سكوت اثر عبدالحسين زرينكوب) كه همه مبتنى بر گرايشات شديد و افراطى ناسيوناليسم ايران باستانى و بيزارى از اسلاميّت و زبان و ادبيّات عرب و آنچه وابسته بدانهاست مىباشد.
امّا علماى دين يعنى روحانيّت: اينان وارثان انبياء(ع) هستند، مدادشان از خون شهيدان برتر است، تنها اينان نسبت به خداوند متعال خاشعند، پيوسته بيدار و بيدادگر واستعمار ستيز بودهاند. و علمشان نور الهى است، حكمت غيبى است، با عملشان و اعتقادشان آميخته است، اين است كه استعمار و استكبار از آنان مىترسد، از علمشان از عقايدشان، از قلم و سخنشان و حتّى از سكوتشان مىترسد و در تقابل با اين عالمان عابد و اين بيداران بيدارگر، عدّهاى پوچ و
1) رجوع شود به درتحليل استعمار فرهنگى اثر محمّد على جاودان / صص 35-34.
پوك و بىهويت را به نام روشنفكر غربزدهى مترقّى به ميدان فرستاده، ميدان دين فروشى، وطن فروشى، ذلّت و خوارى و بديهى است كه همهى علماى راستين دين، حافظ دين و وطن و غزت مسلمين بوده و هستند.
به قول جلال آلاحمد: تمام خصايص و صفاتى كه ما براى روشنفكر مىشناسيم اينان (علماى دين) دارا هستند: اوّلاً اهل تحصيل و تحقيقند، ثانياً اهل قلم و بيان هستند، ثالثاً در سطح مختلف به ارشاد و تربيت مشغول مىباشند و اينها همان خصيصههايى است كه در هر روشنفكر بايد باشد تنها فرقى كه اينها با ساير روشنفكران دارند اين است كه معمولاً از غربزدگى و كشيدن بار فرهنگ غربى و انتقال استعمارگرانه آن به ملّت خويش به دور هستند.(1)
امّا آنچه كه ركن اساسى كار روشنفكرى است، و روشنفكران به فراوانى از آن تهى و خالى هستند، صدق و درستكردارى و خلوص و خالى بودن از اغراض است كه در طبقهى علماى دينى خيلى فراوانتر از ساير طبقات ديده مىشود. تمام اين جهات وجود داشته كه ما در دو قرن جديد از تاريخ ايران علماى مذهبى را در كنار و همراه و همگام با مردم ديده و رهبر هر جنبش آزادىبخش ملّى و حتّى منطقهاى مىشناسيم.
تأثير مستقيم و نيرومند ميرزاى شيرازى بزرگمرجع پرهيزكار عصر ناصرى در خورد كردن كمر استعمار و جهانگيرى انگلستان بىاندازه شگرف بوده است، تا آنجا كه مىتوان گفت اين اوّلين مقاومت منفى پيروزمندانه شرق در برابر هجوم جهانخواران غربى بوده و شايد بتوان مدّعى شد كه پيروزى كشورهاى استعمارزده را ساليان فراوان به پيش انداخته است.
1) رجوع كنيد به در خدمت و خيانت روشنفكران.
تأثيرات سيّد جمالالدين اسدآبادى در آزادى هند و انقلابات ضد بيگانه مصر و سودان و آفريقاى مسلمان و ايران قابل چشمپوشى نيست. همّت والاى محمّدتقى شيرازى ميرزاى دوم و شريعت اصفهانى در استقلال عراق و انقلاب ضد استعمارى آن سامان كارى بس بزرگ را در اندك زمانى و با اندك تهيّهاى ممكن ساخت.
حركت مشروطيت براى بهدست آوردن عدل اسلامى از جانب بزرگان مراجع شيعى وقت ملا محمّدكاظم خراسانى و شيخ عبداللّه مازندرانى و حاج ميرزا حسين خليلى و عالمان ايران چون سيّد عبداللّه بهبهانى و طباطبائى و سيّد عبدالحسين لارى و امثال ايشان شروع شد. اگر مجاهدان مشروطيت تفنگ به دوش گرفتند به دلگرمى فتواى عالمان مذهب و پيشقدمى ايشان بود كه آن همه فداكارى را به دنبال آورد و بنياد نهاد. بعدها نيز در برابر اولّين نشانههاى هجوم خوردكننده گرايشهاى غربى در ايران، شيخ فضلاللّه نورى معتبرترين عالم موجود در ايران ايستادگى كرد، و تا آنجا مقاومت و پايدارى نمود كه زندگى در پناه بيگانه را ارزشمند ندانسته و شرافت سردار را پذيرا گشت.(1)
آل احمد در تحليل نقش شيخ بزرگوار نورى مىگويد: «در غربزدگى به سرعت اشاره كردهام كه اعدام شيخ فضلاللّه نورى علامت استيلاى غربزدگى بود بر اين مملكت».
و اين جا مىخواهم بيفزايم كه گرچه ظاهراً اعدام آن بزرگوار علامت پيروزى مشروطيت به حساب آمد امّا به علّت قضاياى بعد و كودتاى 1299، «روى كارآمدن رضاخان» و ديگر اتفاقات چهل سال اخير آن واقعه بزرگترين
1) در تحليل استعمار فرهنگى / ص 49 تا 47.
نشانه شكست مشروطيت بود و در عين حال واضحترين علامت شكست روشنفكران.(1)
روشنفكرانى كه به عنوان عمّال استعمار زمينه اصلى فعاليتشان پوك و پوچ كردن فرهنگها و نابود كردن و فاسد نمودن زبان و فرهنگ و دين و اعتقاد است. مثلاً در (مضحكهى تغيير خط و الفبا) در ايران، اوّلين زمزمهها را در اين زمينه، ميرزا فتحعلى آخوندزاده و طالبوف و امثالهم شروع كردند.
فراماسونهاى غربزدهاى كه سالهاى سال به عنوان روشنفكران مترقّى تبليغ مىشدند، در حالى كه، اينان مأموريتى جز نابود كردن اعتقاد مذهبى و از بين بردن روحانيّت و به فساد كشاندن اخلاق و سنّت نداشتند و بعداً هم كسان ديگرى در اين زمينه، ميداندارىها كردند.
يكى، احمد كسروى كه به صورت يكى از خدمتگزاران صديق استعمار عمل كرد. ديگرى سعيد نفيسى يهودىالاصل بود كه جواب اباطيل او را مرحوم جلال آلاحمد در يكى از مقالات «سه مقالهاى ديگر» در همين زمينه تغيير خط، به خوبى داده است. يكى از دانشمندان سرسپردهى استعمار دكتر عيسى صديق است، كه مژده مىداد اكنون الفباى تمام اروپا، جز يونان و روسيه و آلمان، الفباى تمام آمريكاى شمالى و مركزى و جنوبى، الفباى استراليا، الفباى بخش بزرگى از آفريقا و الفباى تركيه همان الفباى لاتين است و حدس مىزند كه در آينده الفباى عمومى جهان خواهد شد.
ديگر علىاكبر سليمى است كه در كتابى به نام «راهنماى فرهنگ و اصلاح تعليمات عمومى»كه در سال 1326 نوشته و چاپ و منتشر كرده است داستان
1) در خدمت و خيانت روشنفكران / ص402.
تغيير خط را مطرح كرده و از آن حمايت مىكند. نام اغلب همرزمان و همفكران خويش را در آن آورده است. كه عبارتند از: جبّار باغچهبان كه وى از بيخ و بن با زبان فعلى فارسى و سلطه هزار سالهى آن يعنى از زمان مسلمان شدن ايرانيان مخالف است و از آن نفرت دارد.
ديگر آقانور حقيق، داعىالاسلام، ذبيحاللّه بهروز، مصطفى فاتح، رشيد ياسمى، ابوالقاسيم آزاد مراغى و معروفتر از همه فراماسونرهاى معروفى مانند ميرزا عبدالرحيم تبريزى معروف به طالب اف، سيّد حسن تقىزاده، پرنس ارفعالدوله، فتحعلى آخوندزاده، ميرزا آقاخان كرمانى، اديبالممالك فراهانى و ميرزا ملكمخان ارمنى را مىتوان نام برد.
جالب اينكه رضاخان ميرپنج نقش آتاتورك را در ايران به سرپرستى و هدايت محمّدعلىخان فروغى يهودىالاصل فراماسون با تأسيس فرهنگستان بازى كرد و بعدها كسان ديگرى مانند هاشم رضى نويسندهى كتاب «اديان بزرگ جهان» و محمّد پروين گنابادى كنيه و نفرت خود را نسبت به زبان عربى ظاهر كردند.
زبانى كه زبان وحى، زبان قرآن، زبان فرهنگ دينى و هويّت مكتبى ما است. البتّه اين روشنفكران وابسته به غرب و بيگانه از اسلام فراوان هستند. كسانى همچون سعيد نفيسى(1)و احسان يارشاطر فراماسون و ايرج افشار كه در آثار و نوشتههايشان تجليل از ايران باستان و فردوسى و كورش و داريوش به عنوان منجى يهود از اسارت و دفاع از اهداف و مقاصد يهودانهى نظام پهلوى مىنمودند و به نام ايران و ايرانيت با اسلام و ديندارى به مقابله برمىخواستند.
1) يهودىالاصل و پرچمدار تغيير خط در زمان محمّد رضا خان.
و در ازاى اين خدمات شكوهمند خود به صهيونيستها و فراماسونها از شهرت و محبوبيت برخوردار مىشدند.(1)آرى، در همان روزگارى كه چادر عفت و حجاب عفاف و حياء را از سر زنان مسلمان برمىداشتند و عمامه را ممنوع كرده و مىخواستند روحانيّت را تحت اطاعت رضاخان و انگلستان درآورند، مؤسسهى وعظ و خطابه را درست كردند تا روحانىنماى باب طبع پهلوى و غرب تربيت كنند و اين كار را محمّدعلى فروغى نخستوزير آن دوره انجام داد و كتاب آيين سخنورى وى محصول همان جريان است، كتابى كه در كنار آيين دوستيابى ديلكارنگى از خانوادهى آمريكايى معروف به سلطان فولاد سالها در اين مملكت به عنوان اخلاق روشنفكرى جايى داشت.
ليكن عالم مبارز و روحانى آزاده مرحوم سيّد حسن مدرس را مىبينيم كه قهرمان مبارزه با قلدرى و استبداد رضاخان است و در دورهى صدارت وثوقالدوله قهرمان نجات ايران اسلامى از زير بار ننگ استعمار انگليس، اين روحانى مبارز و مسئول بود كه در برابر اولتيماتوم دولت روسيه مقاومت كرد و مجلس و ملّت براى بار ديگر در مقابل استكبار جهانى سرافراز كرد.
اين است كه استكبار از روحانيّت شيعه مىترسد و سعى در منزوى كردن او دارد، سعى در جدا كردن ملّت از او دارد، از رهبرى اين انقلاب مىترسد لذا به طرق گوناگون از ابتداى پيروزى انقلاب خطوطى را در مقابلش مطرح كرده، از ولايت فقيه و روحانيّت بيدار و انقلابى وحشت دارد لذا پيوسته در پى تضعيف آن است.
ملّت مسلمان و بيدار بايد بدانند تا زمانى كه مردم به روحانيّت آگاه و متعهد
1) رجوع شود به كتاب فرهنگ و زبان (مجموعه مقالات) مقالهى فرهنگ، زبان و تمهيدات استعمارگران / ص 74 تا 45.
وفادار و معتقدند، تا زمانى كه در خط ولايت فقيه باشند، دشمن هيچ كارى نخواهد كرد زيرا توانش را ندارد. اين نداى امام خمينى(ره) بيدارگر قرن است كه فرياد برآورد:
«روحانيّون كه خودشان چيزى نيستند، روحانيّون هر چه دارند از رسولاللّه(ص) دارند. بايد قطع يد رسولاللّه از اين مردم بشود. اينها اين را مىخواهند تا اسرائيل با راحتى هر كارى مىخواهد بكند. تا آمريكا هر كارى مىخواهد بكند. تمام گرفتارىهاى ما از آمريكا است. تمام گرفتارىهاى ما از اسرائيل است. اسرائيل هم از آمريكاست».(1)
امروزه ژودائيسم يا جوديسم يعنى يهوديگرى و ستايش و پيروى از اصول فرهنگ يهود و ترويج يهودگرايى از اركان فرهنگ غربى حاكم بر جهان است. فرهنگى كه تحت رهبرى فراماسونرى است. اينان به دليل بىوطنى و اعتقاد به كاشموتوليتيسم و آوارگى همه جا هستند ولى به هيچجا تعلق ندارند علامتشان ستارهى داود است، تاريخشان تاريخ تورات است و ايدئولوژيشان، ايدئولوژى ارتجاعى و نژادپرستانه و فاشيستى صهيونيسم است، آرمانشان سيادت يهود بر جهان است، امروزه صهيونيسم و فراماسونرى يكى هستند يعنى فراماسونرى بازوى سياسى و فرهنگى صهيونيسم است. خدايشان يهود خداى تورات است، آنان به حضرت مسيح(ع) و حضرت محمّد(ص) براى اينكه به مقام بالاى رياست فراماسونرى يعنى درجهى 33 برسند علناً دشنام داده و اهانت مىكنند.(2)
شيوهى كارشان مبتنى بر مخفىكارى و نهانروشى و نفاق است، دولتها پيوسته براى مخالفت با دين و روحانيّت دينى از فراماسونرى بهرهگرفتهاند. مهمترين تشكيلات فراماسونرى از آن انگلستان و فرانسه و آمريكاست امّا به دليل سلطهى صهيونيسم جهانى بر همهى تشكيلات فراماسونرى جهانى امروزه همه تشكيلاتشان واحد است و حركتشان در جهت مطامع صهيونيسم بينالملل و سرمايهدارى جهانى است.
هرچند مهرههايشان يعنى روشنفكران غربزده در مملكت ما هر دسته به يك آخور فرنگى و فرهنگى بستهاند. يك دسته آخور فرانسه، دسته ديگر آخور آنگلوساكسون، دسته ديگر به آخور آمريكا.(1)
امروزه دست تحريف و پنهان كردن حقايق در همهى مطبوعات، رسانهها، راديو و تلويزيون در كار است. اكثراً يا وابسته به (سيا) هستند، يا وابسته به صهيونيسم و يا فراماسونرى جهانى. مثلاً قبل از سقوط رژيم منحوس پهلوى، روزنامهى اطّلاعات، خواندنىها و فراماسون بودند، كيهان وابسته به سيا بود، همانطورى كه راديو و تلويزيون ايران در كنترل سازمان سيا بود، روزنامه آيندگان وابسته به صهيونيسم بود.(2)
به دانشجويان نخبه بورس تحصيلى مىدهند، به كارمندان چاپلوس و خودفروخته بورس علمى و تخصصى مىدهند و تحت لواى خدمات فرهنگى جهانى، به نابودى فرهنگهاى ملل جهان مىپردازند. مطمئن باشيد مراكز دانشجويى ما در اروپا و آمريكا فعّالترين مراكز (سيا) است.(3)
و از اين طريق به ترتيب جاسوس مبادرت مىكنند. جاسوسان نيمه مخفى و
نيمه علنى، جاسوسان كاملاً مخفى و جاسوسانى كه فقط با ارتباطات شفاهى كار مىكنند و هيچگونه مدركى دال بر جاسوسى آنها وجود ندارد. لذا ساليان سال مىتوانند در هر كشورى به جاسوسى براى اربابانشان ادامه دهند.
بدون اينكه كسى به ماهيّت آنها پى ببرد. آن هم با توجّه به گستردگى سازمانهاى جاسوسى و اطلاعاتى و با توجّه به تكنولوژىهاى پيشرفتهاى كه در اختيار دارند. اين چنين است كه استكبار جهانى، به اداره و كنترل جهان مىپردازد. اصولاً يكى از دلايل ايجاد كشور اسرائيل در كنار درياى مديترانه، دقيقاً همين بوده كه پايگاهى باشد براى كنترل درياى مديترانه كه نبض اين منطقه است.
به هرحال جاسوسى و كسب اطّلاعات مهمترين خدمتى است كه صهيونيسم و فراماسونرى به وسيلهى نوكرانش براى استعمار جهانى انجام مىدهد.
استكبار جهانى و صهيونيسم بينالمللى و فراماسونرى جهانى جهت تحكيم موقعيت خود با استفاده از كليه شيوههاى ممكن سعى دارد برترى سياسى و فرهنگى خود را حفظ نمايد و اين را از طريق تسلط بر افكار عمومى به وسيلهى رسانههاى گروهى بهواسطهى خبرگزارىهاى بينالمللى، راديو و تلويزيونها، سينما و تئآتر و مطبوعات انجام مىدهد.
استكبار مىخواهد بهخصوص در ممالك مسلمانى چون ايران به اين اهداف برسد.
تبليغ جهان شمول بودن فرهنگ غربى و جهانگير شدن جبرى آن.
لزوم قطع رابطهى ممالك اسلامى با فرهنگ گذشته و حال خود.
لزوم تشبّه به فرهنگ غربى و اقتباس از آن.
لزوم خوددارى از ابداع و اختراع براى جلوگيرى از فاسد شدن فرهنگ
غربى.
تجزيه و تلاشى فرهنگ سنّتى و ملّى مخصوصاً مسخ كردن مذهب.
تجزيه عمومى و همهجانبهى جامعههاى تحت سلطه.(1)
استاد شهيد آيتاللّه مطهرى(ره) در اين مورد مىگويد: «اينها (يهودىها) ضمن اينكه نژاد باهوش و متقلب دنيا هستند هميشه دستشان روى شاهرگهاى اقتصادى و شاهرگهاى فرهنگى جامعهى بشريت است... الان خبرگزارىهاى دنيابه دست يهود مىچرخد. زيرا خبرگزارى، يكى از شاهرگهاى بسيار حساس است، براى اينكه قضايا را تا حدّى كه برايشان ممكن است به آن نحو كه دلبخواه خودشان هست به دنيا تبليغ كنند و برسانند. اصولاً در هر مملكتى، اگر (اينها) بتوانند شاهرگها را اشغال مىكنند و مطبوعات و وسايل ارتباط جمعى را مىگيرند و در مراكزى راه پيدا مىكنند كه فكرها را بهواسطهى آنها مىتوان تغيير داد و يا شاهرگهاى اقتصادى دنيا را مىگيرند. و اينها كارهايى است كه يهود از قديمالايام داشته و در عصر حاضر هم دارد.(2)
يهوديگرى بينالمللى براى رسيدن به مطامع خود، به تضعيف فكرى و فرهنگى و اعتقادى و اخلاقى جوامع مىپردازد، آنها را از غيرت و شرف تهى مىكند و گرفتار فساد و فحشاء و مواد مخدر و قمار و شراب و عشرتطلبى و تجمل و بىفكرى و نفهمى مىسازد. تفرقه به وجود مىآورد و وحدت مردم را مىشكند و امّا بزرگترين حربهى يهود تحريف است، تحريف حقايق و مسخ ارزشها، آنها شخصيت حضرت مسيح(ع) را تحريف كرده، از او چهرهاى نرمخو، اهل تسليم و سازش با دشمن ساختند. به قول شهيد مطهرى(ره): (قرآن
كريم كلمهى تحريف را مخصوصاً در مورد يهودىها به كار برده است و با ملاحظهى تاريخ معلوم مىشود كه اينها قهرمان تحريف در طول تاريخ هستند).(1)
آنها قرآن مجيد را نيز تحريف كرده و در سال 1968 هزارها نسخه از آن را چاپ كردند و يك سال بعد يعنى در سال 1969 با تحريفات بيشترى دست به انتشار مجدد قرآن زدند. آرى، يهود تنها سودى را كه مىطلبد پول است و به خاطر آن هر حلالى را حرام مىكند. امروزه مهمترين سود براى آنان قتل مبارزان عرب و مسلمان است، پيشوايان صهيونيسم از جمله (وايزمن، شارون، بن گورين)، براى مظلومنمايى به كمك نازيسم آلمان و رهبران گشتاپو يهودىكشى راه انداختند تا زمينه را براى تشكيل دولت اسرائيل و مهاجرت يهوديان جهان به فلسطين اشغالى آماده كنند.(2)
كلمهاى است كه بيانگر شقاوت و نژادپرستى و دنيادارى است، هر صهيونيستى، يك يهودى است، امّا هستند يهوديانى كه خود را مخالف صهيونيسم مىدانند، صهيونيسم ظاهراً از اواخر قرن نوزدهم ميلادى به وجود آمده است با اين مشخصات:
اعتقاد به برترى و قومى نژادى يهود.
كوشش براى ايجاد حكومت جهانى يهود.
تلاش براى بازگشت يهود به سرزمين موعود كه همان فلسطين باشد.
پس هر كس داراى اين سه عنصر اعتقادى باشد حتماً صهيونيست است.(1)صهيونيسم يعنى بازگشت به صهيون كه نام كوهى است در اورشليم و براى يهوديان مقدّس است. اين سرزمين را ارض موعود هم مىگويند يعنى سرزمينى كه در تورات، رسيدن به آن و تملك آن به يهوديان وعده داده شده است.
صهيونيسم پس از پيدايش موج ضديّت با يهود (آنتى سميتيزم) در اروپاى شرقى در اواخر قرن نوزدهم و تحت تأثير موج نهضتهاى ناسيوناليستى و نژادپرستانه اروپا به وجود آمد. ظاهراً پيشگام ايجاد صهيونيسم (تئودور هرتسل) روزنامهنويس مجارستانى بود، پس از فراخوانى يهوديان سراسر جهان اولين كنگرهى صهيونيسم در سال 1897 تشكيل شد، كه موفقيتى نداشت.
بعداً بر اثر اقدامات يك دانشمند يهودى به نام (وايزمن) كه اوّلين رئيسجمهور اسرائيل شد، (دولت انگلستان) طى اطلاعيهاى به نام (بالفور) موافقت كرد كه ميهن يهود در فلسطين تشكيل و تأسيس شود، و در فاصله دو جنگ جهانى و در اثر آزاد يهود به وسيلهى نازىها (كه گفتيم خود سران يهود هم در اين يهود آزارى شركت داشتند!!) يهوديان گروه گروه به سوى فلسطين روانه شدند، هر چند اعراب مسلمان ساكن فلسطين مقاومت كردند. امّا پس از پايان جنگ جهانى دوم (سازمان ملل متحد) با تجزيه فلسطين و تشكيل يك دولت (يهودى) در آن موافقت كرد و اين دولت بلافاصله پس از خروج (انگلستان) از فلسطين به وجود آمد.(2)
آرى، استعمارگر پروفرتوت يعنى انگلستان در دوران استعمارى خود دو
جنايت پايدار و دو خيانت بزرگ را نسبت به مسلمين انجام داده است يكى سازماندهى خاندان سعود و حاكم كردنشان بر جزيرةالعرب كه اينك به نام خادم حرمين شريفين براى اسلام و مسلمين ننگ هستند و ديگرى تشكيل دولت غاصب و تجاوزگر و فاشيست اسرائيل در قلب سرزمينهاى اسلامى و اشغال اوّلين قبلهى مسلمين. اين صهيونيستهاى انگلستان به رهبرى (وايزمن) بودند كه كابينهى آن كشور را تشويق كردند كه اگر دولت انگليس از نهضت صهيونيست حمايت كند، يهوديان جهان به طور عمومى آن را تأييد خواهند كرد و اين عمل موجب خواهد شد كه مردم از متفقين پشتيبانى كنند.
لذا دولت انگليس در اعلاميهى (بالفور) در دوم نوامبر 1917 وعده داد كه در فلسطين يك وطن ملّى براى يهوديان تأسيس شود. در پنجم مه 1920 كنفرانس متفقين تشكيل و (عراق و فلسطين و ماوراء اردن) را تحت قيوميّت (انگلستان) قرار داد.
اعلاميهى بالفور موجب شد كه سيل مهاجرت يهوديان به فلسطين سرازير شود و انگلستان و متحدانش نيز از اين مهاجرت پشتيبانى كردند و بدينطريق دولت غاصب و اشغالگر يهود با حمايت استعمار جهانى، فراماسونرى و صهيونيسم جهانى و تأييد ابزار ظلم و ستم جهانى يعنى سازمان ملل متحد به وجود آمد.(1)
1) رجوع كنيد به اسرائيل و اعراب اثر ماكسيم رودنسون ترجمه ابراهيم دانايى و كتاب ماهيّت سازمان ملل / نوشته شمسالدين رحمانى ازانت رات محراب قلم / سال 1364.
يهوديان براى جبران آوارگىها، خوارىها و طرد و نفىها، به شيوههاى زير از خود واكنش جنايتآميز نشان دادهاند.
الف. محافظت و پاسدارى از ژودائيسم و يهوديگرى.
ب. نابودن كردن همهى اديان جهان.
ج. دميدن روح الحاد و بىدينى در ملل جهان.
تأسيس سازمان (بناى برث) در سال 1842 ميلادى كه اين سازمان در شعلهور ساختن جنگهاى جهانى سهيم بوده است!
به وجود آوردن جنبش نژادى صهيونيسم كه شرح آن گذشت.
جعل دروغى بزرگ تحت عنوان (آنتى سميتيزم) يعنى ضد سامى به عنوان سرپوشى روى جنايات خويش و مظلومنمايى به وسيلهى آن، تا هميشه دستهاى خرابكاران يهود مخفى باشد و كسى آن را افشاء نكند.(1)
علاوه بر اينهايهود يكى از مهمترين حربههاى عقدهگشايى خود را رواج فساد و فحشاء قرار داده است به طورى كه در اسرائيل اين امر عادى است و حتّى قانون هم نمىتواند از آن جلوگيرى كند و براى ازدواج و طلاق هيچ مفهومى نمانده است.
لذا در پروتكل شماره 14 علماى يهود آمده است (ما عقايد دينى را
1) رجوع شود به دنيا بازيچهى يهود اثر آيةاللّه سيدمحمّد شيرازى / ترجمه سيدهادى مددى / ص25 تا 21.
ريشهكن خواهيم كرد).
و در پروتكل شماره 15 آمده است (تمام ملّتهاى جهان كودك، و يهود مادر آنهاست).
و در پروتكل شماره 2 آمده است (به خاطر داشته باشيد كه ما بوديم كه زمينه را براى داروين و ماركس و نيچه آماده ساختيم و به اصطلاح به آنها سرو سامان داديم).
و در پروتكل شماره 9 آمده است (براى اجراى تصويب نامههاى خويش، از كمونيستها، سوسياليستها و امپرياليستها استفاده مىكنيم... بالاخره آموزش و پرورش ما توانست به وسيله نشر افكار و آراى باطله نسل جوان را فاسد و متعفن سازد).
و در پروتكل شماره 3 آمده است (انقلاب فرانسه كه آن را (انقلاب كبير) مىناميم به دست ما انجام گرفت، و اعلاميه حقوق بشر از تراوشات مغزهاى يهود است، اسرار اين اعلاميه، براى ما خيلى روشن و واضح است، زيرا ما آن را تنظيم كرده و به وسيلهى آن مردم را بدبخت و بيچاره كرديم.)(1)
با جمعبندى مطالب فوق به اين نتيجه مىرسيم كه: اوّلاً هرگونه مبارزه با دين در راستاى آرمان صهيونيسم جهانى است.
و كسانى كه در اين زمينه تلاش كردهاند همه سر در آخور استعمار جهانى و صهيونيسم و فراماسونرى بينالمللى داشتهاند. كسانى چون (ماركس، فرويد، دوركيم، اگوست كنت، فرانسيس بيكن، ژانژاك روسو وغيره) كه خود نياز به يك بحث مستقل دارد. اتفاقاً روى همين اصل است كه سازمان يونسكو بيشتر
1) رجوع شود به همان كتاب بخش پروتكلها / ص 118 به بعد و كتاب جنايت جهانى / ص203 به بعد.
در خدمت فرهنگ استعمارى استعمارگران است تا در خدمت علم بشرى، سازمانهاى امنيتّى جهان همه قلدر و سفاكند تا امنيّتآفرين، سازمان ملل و شوراى امنيّت آن، جنگافروز و باجبگيرند، آتشافروز و تفرقهافكنند تا اتّحادآفرين ملل، و قلدران جهان فرماندهى آن را به عهدهى سرمايهداران نفتى، صاحبان كارتلها و تراستها، مولدين مواد مخدر و صادركنندگان مشروبات الكلى نهاندهاند و خلاصه روى همين اصل است كه در بين دانشمندان و نويسندگانى كه موفق به دريافت جايزهى (نوبل) شدهاند اكثريت مطلق از يهودىها و اعضاى فراماسونرى هستند.(1)
ثانياً ماركسيسم ساخته و پرداخته صهيونيسم و يهوديگرى است بهطورى كه محفل ماسونى آمريكا بود كه تمام نقشههاى سقوط روسيه تزارى و روى كار آمدن كمونيستها را طرح كرد و لذا پس از انقلاب كمونيستى در روسيه زمام امور آن مملكت به دست يهوديان افتاد، بنابر منشأ دو حركت و جريان صهيونيسم و ماركسيسم يكى است.
آرى، درست در همان سالهاى نيمهى دوم قرن نوزدهم كه صهيونيستها خود را براى يك تهاجم همه جانبه جهانى آماده مىكردند، كارل ماركس يهودى هم يك مجموعهى فكرى، سياسى و ايدئولوژيكى را جمعبندى نمود كه كاملاً در جهت خواستها و منافع صهيونيستها بود.(2)
كلمهى فراماسون به معناى بناى آزاد است. فران، مخفف كملهى فرانك به معنى آزاد است و ماسون نيز به معنى بنا مىباشد. با انداختن حرف «ن» در زبان فارسى، تلفظ فرانسوى اين كلمه به صورت فراماسون درآمده و تلفظ انگليسىاش (فرى ميسن) هم در فارسى استعمال مىشود.
از اين گروه، به دليل اينكه مبناى كارشان بر اساس «نهان روشى» بوده و هيچگاه موضع و بيان صريحى را به كار نمىبردند، اطلاع دقيقى در دست نيست. امّا شايد بتوان اواخر قرون وسطى و اوايل رنسانس را به عنوان تاريخ پيدايش فرماسونرى بيان نمود.(1)
عدهاى فراماسونرى را منسوب به يونان و مصر مىدانند. (لژ) كه محل تشكيل محافل فراماسونرى بوده بر اساس اين نظر در يونان و مصر قديم محل استراحت كارگران و بناها بوده است. انجمنهايى كه در ابتدا بناهاى آزاد داشتهاند: فراماسون نام داشته است و مىگويند شرط ورود به لژهاى اوّليه هم دانستن فن بنايى بوده است.(2)
حتى عدّهاى فراماسونرى اوّليه را به حضرت آدم و بعضى به حضرت سليمان نسبت دادهاند و از خداوند نيز به عنوان اوّلين ماسون نام بردهاند زيرا كه خداوند بنا و معمار بزرگ جهان است. خلاصه اينكه اينگونه سخنان ياوه نه سنديّت تاريخى دارد و نه اصالت و بيشتر به جهت كسب يك گونه تقدّس و عوامفريبى و در پرده نگاهداشتن اسرار خود، از اينگونه انتسابهاى دروغين و جعلى
استفاده مىكنند، تا مردم از مقاصد شوم اين عوامل استعمارگر آگاهى نيابند.
آنچه مسلم است اينكه در سال 1666 ميلادى نجارها در انگلستان اين نام را در پشت حرفه خود به عنوان آزاد بودن به كار مىبردند و بنايان و سنگتراشان آزاد اوّلين بانيان اين محافل بودهاند. به طورى كه علامت و نشانى لباس و آرم مخصوص فراماسونرى حاكى از اين مسأله است.
البتّه اين هم شايد نوعى فريبكارى و رد گم كردن باشد. البتّه چنان كه معروف است، فراماسونرى تا قبل از سال 1717 ميلادى (بىاهميّت بوده و بيشتر جنبهى صنفى و شغلى داشته است). امّا در سال 1717 ميلادى فراماسونرى جديد به وسيله دكتر دزا گوليه و دكتر اندرسن در انگلستان پايهگذارى شد. اينان با جذب خانوادهى سلطنتى، روشنفكران اومانيست، تجار سرمايهدار و سياستمداران يك محفل جاسوسى جهانى براى اعمال سياستهاى توسعهطلبانه استعمار انگليس به وجود آوردند.
به همين جهت لژ انگلستان را (گراند لژ) يا لژ بزرگ لندن مىگويند. بهطورىكه تمام لژهاى فراماسونر دنيا تابع و پيرو گراند لژ هستند. امروزه صهيونيسم بينالمللى حاكميّت فكرى و سياسى و نظامى و مالى همهى محافل فراماسونرى جهان را به دست گرفته است.
به اين دليل كه يك ماسون صاحب مقام بايد معتقد باشد كه (يهود خداى يهوديان، مسلّماً معمار اعظم و مبدأ آفرينش جهانيان است و فقط او را يعنى خداى يهوديان را بايد پرستش كرد و بس.)(1)
جالب توجّه اينكه فرماسونها از پارهاى جهات با طبقات صوفيه شباهت
1) فراموشخانه و فراماسونرى در ايران اثر اسماعيل رائين / جلد دوم / ص3.
دارند و شايد به همين علّت باشد كهعدّهى زيادى از فراماسونهاى ايران جزء طبقات صوفى و دراويش بودهاند.
همانگونه كه در ميان صوفيه (مريد)، (مرشد) و (خانقاه) وجود دارد، در فراماسونرى نيز (شاگرد) (استاد) و (لژ) وجود دارد. مرشد و استاد (دستگير) شاگرد و مريدند و به اصطلاح دراويش او را از تاريكى خودپرستى به روشنايى نوعدوستى و صفاى باطن راهنما مىشوند.
خانقاه بزم محبّت است و آنجا گدايى به شاهى مقابل نشيند. لژ هم وقتى به معنى اجتماع فراماسونها باشد، مقام انس و الفت است و در آن اجتماع توانگرى كه در كاخ رفيع خود آرميده، با دهقانى كه در كوخ روستايى منزل گزيده يار است و دمساز.
هر دو طايفه افراد فرقهى خود را برادر خطاب مىكنند و مىگويند با همه خلق خدا محبّت كنيد و صفا و هر دو فرقه در اين شعار مشتركند كه (بترس از خدا و ميازار كس).(1)
لژهاى فراماسونرى در مقابل كليساها محل موضعگيرى عليه مذهب شده بود. اكثر دانشمندان اومانيست رنسانس در محافل فراماسونرى حضور داشتند و ادارهكنندهى آن بودند. اكثر روشنفكران اومانيست جهان اعضاى فراماسونرى غرب هستند، كسانى چون (ولتر، بيكن، لرد بايرون، هگل، تولستوى و انيشتين) را مىتوان در اين محافل نام برد.
1) فراموشخانه و فراماسونرى در ايران / جلد 2 / ص 5 و4.
بعدها در قرون جديد كه پايههاى فلسفى حكومتهاى توسعهطلب بر اساس فراماسونرى جديد ريخته شد اين عناصر روشنفكر با اشاعهى افكار فراماسونرى جذب نيروهاى متمايل به غرب را به عهده داشتند. حتّى در نويسندگان و روشنفكران آسيايى و آفريقايى نيز فراماسونرها وجود داشتهاند (جرجى زيدان) نويسنده مصرى نيز از فراماسيونهاى عرب است.(1)
جرج واشنگتن اولّين رئيس جمهور آمريكا و بسيارى از رؤساى جمهور ديگر آن كشور تا امروز، ادوارد هفتم پادشاه انگليس و بسيارى از گردانندگان انقلاب كبير فرانسه و اساساً اومانيستهاى بزرگ جهان چون ولتر، بيكن، لرد بايرون، تولستوى، انيشتين، مونتسكيو، روبسپير، مارا و دانتون و نظاير اينها و علما و هنرمندانى مانند مولير و اصحاب دايرةالمعارف و بسيارى افراد سرشناس ديگر از اعضاى مشهور فراماسونى هستند.
در ايران نيز افراد مؤثّرى قبل و بعد از انقلاب مشروطيت، فراماسون هستند: ميرزا آقاخان نورى (عامل قتل اميركبير و جانشين وى) محمّدحسين فروغى و پسرش محمّدعلى فروغى، ميرزا ملكمخان و پدرش ميرزا يعقوب، حاج سيّد نصراللّه تقوى، تقىزاده، اديبالممالك و بسيارى از شاهزادگان قاجار و تعداد زيادى از وكلاى مشروطه و زعماى دولت و افراد بىشمارى از نويسندگان و مشاهير صدر مشروطيت و بعد از آن همگى فراماسون بودند تا برسد به حسين علا و دكتر مصدق و شريف امامى و ايل و تبار اينان. به خاطر آشنايى هرچه بيشتر در اين زمينه كتبى را معرفى مىكنيم:
1) رهآورد انديشهها (مقالات دانشجويى تكثير از جهاد دانشگاهى دفتر ادبيّات وعلوم) در چهار شماره.
سازمان جهانى فراماسونرى نوشتهى ولىاللّه يوسفيه.
سياستگران دورهى قاجار نوشتهى خانملك ساسانى.
تاريخ روابط ايران و انگليس نوشتهى محمود محمود.
قصيدهى ماسونيه نوشتهى اديبالممالك فراهانى.
نيمه راه بهشت نوشتهى سعيد نفيسى.
تاريخ جمعيتهاى سرى و جنبشهاى تخريبى نوشتهى محمّدعبداللّه عنان، ترجمهى على هاشمى حائرى.
از ماست كه بر ماست، نوشتهى هما ناطق.
فراماسونرى در ايران نوشتهى محمود كتيرايى.
فراماسون در انقلاب فرانسه نوشتهى نجفقلى معزى.
دايرةالمعارف فارسى، به سرپرستى غلامحسين مصاحب.
حقوق بگيران انگليس در ايران نوشتهى اسماعيل رائين.
انجمنهاى سرى در انقلاب مشروطيت ايران نوشتهى اسماعيل رائين.
اسرار سازمان مخفى يهود نوشته ژرژ لامبلن ترجمهى مصطفى فرهنگ.
اسناد سياسى دوره قاجار نوشتهى ابراهيم صفائى.
تاريخ بيدارى ايرانيان نوشتهى ناظمالاسلام كرمانى.
مقالهى تاريخ فراماسونرى در ايران نوشتهى حامد الگار.
انقلاب مشروطيت ايران نوشتهى دكتر مهدى ملكزاده در هفت جلد.
ظهور و سقوط سلطنت پهلوى (خاطرات حسين فردوست) در دو جلد.
شرح حال رجال ايران نوشتهى مهدى بامداد در شش جلد.
البتّه لازم به ذكر است كه تعدادى از نويسندگان كتب فوق خودشان از فراماسونها مىباشند.
فراماسونرى عكسالعملى است در مقابل كليسا و در نهايت حزبى است مخفى كه فقط به خاطر ريشهكن ساختن اديان، اخلاق و دولتها بر حساب يهود صهيونيسم تأسيس شده است. دستپروردههاى اومانيسم همه از اعضاى فراماسونرى جهانى بودهاند به طورى كه محافل فراماسونرى، محافل روشنفكران بوده است. اين محافل مهمترين نقش خود را در زمان وقوع انقلابهاى دمكراتيك ايفا كردهاند. از جمله انقلاب انگلستان، انقلاب فرانسه، انقلاب آمريكا، انقلاب روسيه، و انقلاب مشروطيت ايران، شاهدانى تاريخى بر اثبات اين مدّعايند. در زمان انقلاب انگلستان فراماسونرى انگلستان تاريخى بر اثبات اين مدعا است. در زمان انقلاب انگلستان فرماسونرى انگلستان كه توسط دكتر (دزاگوليه) پايهريزى شده بود، در نيمه اوّل قرن هجدهم وابسته به دربار انگلستان شد. در سال 1717 گراند لژ انگلستان تشكيل شد، تشكيل اين گراند لژ عامل مهم ورود سياست استعمارى اين ابرقدرت به جهان تحت استعمار و ظلم بود.
ظهور اومانيسم در فرانسه باعث شد كه محافل ماسونى انگليسى در فرانسه به شدّت مورد استقبال قرار بگيرند و جاذبهى بسيارى كسب كنند، اصحاب دايرةالمعارف و انديشهمندان فرانسوى مانند ولتر و روسو... پاى به لژهاى فرانسوى مىگذارند و انقلابيون فرانسه نيز با برنامهريزى از لژ گراند و فرانس انقلاب فرانسه را به نتيجه مىرسانند و سرانجام هم در اختلاف با انقلابيون خارج لژ جريان را با ترور افراد به صورت اختلاف دو جريان (ژاكوبنها و ژيروندتها) جلوهگر شد كه به ترورها و اعدامهاى بسيار كشيد بعد از انقلاب
فرانسه نظام حاكم در اختيار فراماسونرى قرار گرفت.
انقلاب آمريكا كه (در روز چاى) نتيجه داد باعث شد كه فراماسونرى تازه قدرت گرفته بر سر كار بيايد. تقريباً به جرأت مىتوان گفت كه بعد از انقلاب آمريكا تمام جناحهاى قدرت در دست فراماسونها بوده است.
به همين دليل است كه اكثريت قريب به اتفاق مردان نامى غرب اعم از نويسنده، هنرمند، دانشمند و سياستمدار همگى عضو جمعيت فراماسونرى بودهاند. مردانى چون (ولتر، موزات، فرانكلين، گوته، نيچه، ويلاند، گاريبالدى، تولستوى، مونتسكيو، هانوستر، روسو، ميرابو، دالتون، كاميل، مولن، ژوژواشنگتن، تئودورو زولت، هارى ترومن و ليندون جانسون.(1)
به كسانى كه در اين عصر رهبرى حركت مردم را به عهده داشتند (روشنشدگان) مىگفتند. همانگونه كه قبلاً گفته شد: اومانيست معتقد به تفكّر
1) فراموشخانه و فراماسونرى در ايران / جلد اول / ص 144 تا 159.
ضد دينى اومانيستهاى فرانسه و يا ليبرال كه معنى انسان آزاد از هر نوع قيد و بند و تعهد فكرى خصوصاً به مذهب را دارد.
با اين وجه تسميه هيچگاه كسى كه معتقد به (دين و مذهب) است روشنفكر نخواهد بود. و بنابراين «يك روحانى» هيچگاه روشنفكر نخواهد بود. در قرون اخير نيز اين خط فكرى همچنان در جهان انديشه پيگيرى مىشود كسانى كه انديشه بشرى را در ابعاد مختلف در دست دارند، همگى به اين محفل و همين طور صهيونيسم همپالگى فراماسونرى وابستهاند. فلاسفهاى چون (پوپر، كارناپ، وينگنشتاين، انيشتين، هگل و راسل) از محافل فراماسونرى سر در آوردند.(1)
امروز نيز در مملكت اسلامى ما به وسيلهى همين روشنفكران پوپرى و كارناپى آواى شوم تفرقه و جدايى ميان دين و دانش گوش جان مؤمنين را خراشيده و به جايش گوش جهان استكبار و استعمار را نوازش داده است. بىشك انقلاب اسلامى ايران مرهون روحانيّت است روحانيتى كه در عمل ارزشهاى خود را ثابت كرده است. روحانيتى كه در حساسترين موقعيتهاى تاريخى اين ممكلت و اين انقلاب دشوارترين مسئوليتها را به عهده گرفته است و توانسته در غيبت امام معصوم حضرت مهدى(عج) سكاندار كشتى نجات و رهايى عزّت و شرافت اسلام و مسلمين باشد.
پس عجب نيست اگر بگوييم استكبار جهانى تمام تلاش خود را عليه روحانيّت و اسلام به كار گرفته است تا تضعيف اسلام و روحانيّت بپردازد. روحانيتى كه در عصر ما سمبل اسلام و يگانه حافظ و نگهبان اسلام است. در
1) رجوع شود به رهآورد انديشهها (مقالات دانشجويى).
حال حاضر بنا بر فرمايش مقام معظم رهبرى حضرت آيتاللّه خامنهاى مدظله (يك جبههبندى عظيم فرهنگى كه با سياست همراه است با صنعت همراه است با پول همراه است با انواع و اقسام پشتوانهها همراه است الآن مثل يك سيلى راه افتاده با ما بجنگد جنگ هم جنگ نظامى نيست، بسيج عمومى هم در آنجا هيچ تأثيرى ندارد آثارش هم طورى است كه ما تا به خود بياييم گرفتار شدهايم مثل يك بمب شيميايى نامحسوس و بدون سر و صدا.(1)
پس بايد بدانيم و آگاه باشيم كه جريان روشنفكرى از آغاز تاكنون جريانى بوده است بر عليه ديانت و روحانيّت، شكى نيست كه اگر بخواهيم اسلام باقى بماند و ما مسلمان باشيم بايد روحانيّت باقى بماند و ما در امور دينى و فقهى خود پيرو روحانيّت باشيم زيرا اسلامشناس واقعى روحانيّت است پس بايد بدانيم اگر روحانيّت تضعيف شود اسلام و مسلمين تضعيف خواهند شد اگر روحانيتى نباشد كه حقايق اسلام را شناسايى و تعليم و تبليغ كند و وظايف عملى مسلمين را تبيين نمايد اسلام و مسلمانى نخواهد ماند. پس دفاع از روحانيّت دفاع از اسلام و مسلمين است و اين چيزى است كه هرگز نبايد فراموش شود.
در قبل از انقلاب اسلامى ايران وابستگان به صهيونيسم و فراماسونرى جهانى فعاليتهاى اقتصادى عمدهاى در زمينههاى زير داشتهاند.
1) از بيانات مقام معظم رهبرى / مدظله / در آذر 68.
الف. شركت در نظام بانكى ايران.
ب. فعاليت در سازمان برنامه و بودجه.
ج. سرمايهگذارى در ايران و ايجاد شركتهاى مختلف تجارى.
د. فعاليت در بخش كشاورزى.
ه. داد و ستد با ايران و اكثر كشورهاى تحت سلطه استعمار.(1)
در سطح جهانى و بينالمللى فراماسونرها و صهيونيستهايى مانند (بنيامين، ديزرائيلى) سياستمدار محافظه كار و نويسندهى انگليسى يهودىالاصل در سه دولت كوتاه مدّت انگلستان وزير دارايى و رهبر مجلس عوام بود.
وى با انتقال هند از شركت هند شرقى به سلطهى پادشاه انگلستان موجب مىشود كه ملكه ويكتوريا امپراطور هند هم محسوب شود. ديزرائيلى كسى است كه براى اوّلين بار رسماً يهوديان را وارد پارلمان انگلستان مىكند وى به ابتكار شخصى خود سهام كانال سوئز را مىخرد تا انگليس در مصر و كانال سوئز اختيار بىرغيب داشته باشد.
يكى ديگر از سرمايهداران بينالمللى و بزرگترين صهيونيستها و فراماسونرهاى جهان (خانوادهى روچيلد)(2)است. اين خانواده يهودى از طريق صرافى و بانكدارى، ثروتى بسيار هنگفت به دست آورد.
بزرگ اين خاندان (ماير آمشل روچيلد) بود پسر ارشد وى (آنسلم ماير) پس از پدر در بانك پدرش در فرانگفورت جايگزين او شد. و چهار پسر ديگرش يعنى (زولومون، ناتان ماير، كارل ماير، ژاكوب) به ترتيب شعبههاى از
همان بانك در وين، لندن، ناپل و فرانسه تأسيس كردند. و تقريباً تمامى عمليات بانكى اروپا را همزمان با جنگهاى ناپلئونى اداره مىكردند.
خانوادهى روچيلد به اين ترتيب در رديف بانكدارى بينالمللى شناخته شد و در امور زير فعّال بود:
الف. فعاليتهاى اقتصادى جهانى و بينالمللى.
ب. نزديكى به حكومتها و قرض دادن به دولتها.
ج. اعتبار دادن به سود و بهره.
د. دامن زدن به تورم اقتصادى كه كاملاً به نفع آنها بود.
ه. اسرارآميز نگاهداشتن نفوذ مالى و اقتصادى در زندگى سياسى.(1)
از ديگر صهيونيستها و فراماسونرهاى معروف جهانى (بارون ژوليوس رويتر) است وى در اواسط قرن نوزدهم با خريدن زمين و باغهايى در فلسطين اولين سنگ بناى دولت غاصب اسرائيل را گذاشت. وى در جهت غارت ملل به ايجاد تراستهاى مالى دست زد او اوّلين خبرگزارى جهان كه به نام خودش (رويتر) معروف است تأسيس كرد. امروزه تعداد زيادى از نشريات و فرستندههاى راديويى و تلويزيونى از مشتركين اين خبرگزارى هستند. بهطورىكه پخش اخبار بينالمللى جهان در سال 1872 تحت استيلاى يك كارتل خبرى در آمد كه شامل:
(رويتر، ولف، هاواس، اسوشيتدپرس) بود. لازم به تذكر است كه رويتر همان استعمارگرى است كه در سال 1251 هجرى شمسى به مدت 70 سال حق انحصارى كليهى معادن جز طلا و نقره و سنگهاى قيمتى، تأسيس بانك را از
1) جنايت جهانى / ص 160 159-.
دولت ايران در عهد ناصرالدين شاه و مشيرالدوله با دادن رشوههاى كلان از آن خود كرد. در ايران نيز اكثر سرمايهداران بزرگ را اعضاء (بهائيت، صهيونيسم، فراماسونرى) بودهاند. سرمايهدارانى مانند (حبيب القانيان، داوود القانيان، آقاجان القانيان، ميرسلاو و...) آرى، اينان عمدهترين تجار كشور ايران و برجستهترين اعضاى فراماسونرى جهانى بودهاند.(1)
از زمان مشروطيت تا پيروزى انقلاب اسلامى ايران تمام نخستوزيران فراماسونر بودهاند. و مقاصد شوم فراماسونرى را تضمين و تعقيب مىكردند. نخست وزيرانى مانند حسينخان سپهسالار، ميرزا نصراللّهخان نائينى مشيرالدوله، ميرزا علىاصغر امينالسلطان (اتابك) و عينالدوله مستبد تا محمّدعلى فروغى، مصدقالسطنه، حسن على منصور، اميرعباس هويدا و شريف امامى، و ايل و تبارشان همه سر در آخور فراماسونرى داشتند.(2)
آرى، از آن روزى كه عنوان فراماسون در مملكت ايران پيدا شد و مجالس و محافل سرّى آنها به اشارهى اربابان انگليسى و فرانسوى و آلمانى و آمريكايى تشكيل گرديد. وابستگى و بدبختى و بىدينى و انحطاط علمى و اخلاقىايران نيز آغاز شد. فراماسونرها در اين مملكت در اشكال مختلفى چون صدارت، وزارت، وكالت، نويسندگى، روشنفكرى، استادى دانشگاه و ساير مشاغل مهم و حساس رهگشاى سلطهى غرب و يهوديگرى و صهيونيزم در اين مملكت بودهاند.
علاوه بر اين از طريق محافل بهائيت و خانقاههاى صوفيه و وسايل ارتباط جمعى چون كتاب و مجله و روزنامه اهداف شوم و پليد خود را به اين محروم و مظلوم القاء مىكردهاند.(1)
كسانى مانند ميرزا محسنخان مشيرالدوله، ميرزا ملكمخان ارمنى، ميرزا عباسقلىخان، اديبالممالك فراهانى، سيّد حسن تقىزاده، ذكاءالممالك فروغى (محمّدعلىخان)، دكتر منوچهر اقبال، مرتضى مدرسى چهاردهى، دكتر اسماعيل فيلسوفى، دكتر زرياب خوئى، دكتر عبدالحسين زرينكوب، دكتر احمد هومن، دكتر محمود هومن، ميرزا علىاكبر دهخدا، ميرزا يحيى دولتآبادى، دكتر احسان يارشاطر، دكتر محمود نجمآبادى، دكتر مهدى
1) فراموشخانه و فراماسونرى در ايران / جلد 2 / ص 520 تا 516.
ميرزاحسابى، سليم نيارى، عماد تربتى، دكتر محمود مهران، دكتر عيسى صديق، سعيد نفيسى يهودى، احمد كسروى، رشيد ياسمى، دكتر ذبيحاللّه صفا سردبير روزنامهى شهباز از نشريات حزب توده، دكتر رضازاده شفق، دكتر هوشنگ نهاوندى، دكتر سيّد حسن امامى، دكتر تسليمى همكار دكتر فيلسوفى در ادارهى دانشسراى عالى، دكتر جواد نوربخش، دكتر جمشيد آموزگار، و دهها تن ديگر از اين عناصر خودباختهى معروف و ناشناخته بوده و شايد هستند كه فضاى فرهنگى و معنوى دانشگاهها را آلوده و به مراكز لودگى و فساد خودباختگى تبديل مىكنند.(1)
وظيفه اين است كه به قول حضرت امام(ره): (شما اين مسايل را كه بگوييد خيانت اينها را مىتوانيد واضح كنيد. در دانشگاه خيانتشان را مىتوانيد واضح كنيد كه خودشان بگذارند و بروند... اينها تودهنى مىخواهند آقا. عدد شما زيادتر است، حجت شما بالاتر است، خيانت آنها واضح است. گفتن مىخواهد، اجتماع كنيد، بگوييد مطلب را.(2)
و نيز امام راحل فرموده است: «اگر دانشگاه را ما سست بگيريم و از دست ما برود، همه چيزمان از دستمان رفته است... دانشگاه را خودتان اصلاح كنيد، هر معلّمى كه مىبينيد انحراف دارد برويد با او صحبت كنيد.»(3)
البتّه از اين مطالب نبايد نگران شد مىدانيم سخن از اهل علم و تخصص است. مىدانيم كه اكثريت اساتيد دانشگاهها مردانى دانشمند، اهل علم و ادب، دانش و تجربه هستند. امّا بايد بدانيم كه اگر ارزش انسانها فقط به علم و دانش و
تخصص و تجربياتشان بود ديگر مشكلى نداشتيم بايد به ياد بياوريم كه از (سامرى) تا (كيسينجر) و از (عمروعاص) تا (تقىزاده) در سراسر تاريخ و در تمامى جهان، بسيار كسان بودهاند كه علم و دانش و هوش فراوان داشتهاند.
امّا غير از لعنت ابدى، چيزى نثارشان نمىتوان كرد. از قضا اينها، دزدانى بودهاند كه با چراغ آمدهاند و گزيدهترين كالاهاى هستى بشر را ربوده و دزديده و بردهاند.(1)
فراماسونرى و صهيونيسم آنچنان با هم مرتبط و پيوستهاند كه حتّى در علائم ظاهرى و آرم نيز با هم اشتراك دارند. به طورى كه مىتوان گفت تشكيلات مخفى و وسيع فراماسونرى جهانى خود آلت دست صهيونيسم جهانى است.
عدد سه: عدد سه يادآور شعار اصلى فراماسونرى يعنى: (آزادى، برابرى، برادرى) است. هرگاه يك فراماسونى بخواهد وارد معبد (محفل)، (لژ) ماسونى بشود، از فاصلهى درب معبد تا محراب (سه بار) دقالباب مىكند. كه اين عمل سنبل سه سفر و سه مرحلهاى است كه يك ماسونى بايد طى كند. نكتهى جالب اينكه بايد بدانيم (عدد سه) يا همان تثليث در عقايد هندوان، مصريان باستان، مسيحيان و زرتشتيان نيز وجود دارد. و همهى اينها در تحليل شركآميز از خلقت و نفى توحيد مشترك هستند.(2)
ستون: در اين تشكيلات ستون به معنى سمبليك از اعتبار ويژهاى برخوردار
است و بر مبناى داستان ستونهاى هيكل حضرت سليمان(ع) بر اساس تورات اقتباس شده است. در معبد فراماسونرى و در طرفين جايگاه معمار بزرگ، دو ستون قرار دارد كه يكى را (دياگين) و ديگرى را (بوعز) مىنامند و در پاى اين ستونها سازندهى معبد مزد كارگران را مىداده، در معبد تهران نيز دو ستون بوده است كه حرف (z) در پايه ستونها نوشته شده و اين حرف رمز: (به وجود آوردن، خلق كردن و مركز كار است). ستون دياگين (j) در سمت راست و ستون بوعز (B) در سمت چپ معبد قرار دارد، ولى علامت روح قدرت، خورشيد، مذكر و پدر است و دومى علامت روح زيبايى، ماه، مؤنث و مادر است.
فراماسونرها مىگويند: «دو ستون معبد، كنايهاى از آن است كه بايد اعتماد را بيشتر تقويت كند و ايمان ما را به انجام وظيفه خود را راسختر نمايد.
ستون در فراماسونرى با مفهومى ريشهدار، نشانه و رمز پايدارى و استحكام و قدرت و زيبايى مرام فراماسونرى است. در عموم ساختمانهايى كه به دست فراماسونها ساخته شده، ستونهاى متعدّدى، به شكلى نمايشى و تزيينى، در بيرون ساختمان قرار داده شده است. مثل مجلس شوراى ملّى سابق در ميدان بهارستان كه متعلق به يكى از افراد خاندان قاجار به نام ميرزا حسينخان سپهسالار فراماسونرى بزرگ بوده است.
و بانك ملّى در تهران كه به دست فراماسونها ساخته شده است در ديپلمهاى فراماسونرى دو ستون B و jعموماً نقش مىشود، بناى يادبود بهائىها در قاهره نيز شكل يك ستون است، سنگ بناى پايتخت آمريكا نيز يك ستون است كه به وسيلهى جرج واشنگتن اوّلين رئيسجمهور آمريكا طى يك مراسم ماسونى كار
گذاشته شده است.(1)
مثلث: فراماسونها در داخل يك مثلث يك چشم نقاشى مىكنند و آن را به ديوار معابد خود آويزان مىنمايند. اين چشم را، چشم خدا مىنامند. در بعضى از لژها به جاى چشم معروف (G) كه اوّل اسم خدا به زبان انگليسى است نصب مىكنند. اين چشم اشاره به اين است كه معمار بزرگ هميشه ناظر اعمال شماست. آنان اين مثلث را (مثلث مقدّس)(2)مىنامند و آن را بر بالاى محل جلوس استاد اعظم در داخل تالار لژ نصب مىكنند كه در وسط آن علاوهبر حرف (G) كه توضيح داده شد چند حرف عبرى و يهودى نيز نوشته شده است.
ستارهى شش پر: اين ستاره معروف به ستارهى داوود و سپر داوود است اين ستاره در زمينهاى سفيد بانوارهاى (آبى) شكل پرچم دولت غاصب اسرائيل را تشكيل مىدهد.
جالب اينكه بر آرم رسمى پرچم دولت آمريكا عقابى نقش شده كه بالاى سرش 13 ستاره را به نشانهى تعداد اوّلين ايالاتى كه با هم متحد شده و ايالات متحده را به وجود آوردند. طورى در كنار هم قرار دادهاند كه مجموعاً به صورت يك ستارهى شش پر داوود در مىآيد.
ضمناً به استفاده از رنگ (آبى) در پرچم آمريكا توجّه شود، در عين حال بايد دانست كه ستارهى شش پر مشتمل بر (شش مثلث است). در سرسراى ورودى ساختمان مجلس شوراى ملّى سابق در ميدان بهارستان تهران، بر سقف گچبرىها و مجسمههايى تعبيه شده است كه عموماً مفاهيم (فراماسونرى - يهودى) دارد، امّا از همه مشخصتر در دو طرف پلكانى كه به طرف طبقه دوم
مىرود، بر سقف تالار دو (ستارهى شش پر داوود) گچبرى و آيينهكارى شده است كه كاملاً واضح و مشخص است و گوياى ارتباط كامل فراماسونرى و صهيونيسم است.(1)
به هر حال يهودىها كه در مجامع فراماسونرى دنيا نقش مهمّى دارند، علامت شش گوشهى خود را (ستارهى داوود) جزء علايم ماسونى كرده و از وجود كليميان آوارهى جهان براى توسعهى فعاليت ماسونى استفاده كرده و مىكنند.(2)
رنگ آبى: اصولاً رنگ آبى از رنگهاى مقدّس ملّت يهود بوده و با مذهب آنها توأم است. و بايد بدانيم كه فراماسونهاى انگليسى با كارگردانى محمّدعلى فروغى (رنگ آبى) را براى نشانها و حمايل و علايم رسمى مانند پرچم و شنل رضاخان در دربار پهلوى رواج دادند و خودشان نيز از اين رنگ در همان موارد استفاده مىكردند.
و به همين دليل فراماسونرى انگلستان را (فراماسونرى آبى) نام نهادند. قبلاً نيز گفتيم كه در پرچم اسرائيل غاصب دو نوار به رنگ (آبى) وجود دارد. و در پرچم آمريكا نيز اين رنگ مورد استفاده است.(3)
علائم هندسى: كليهى علايم و نشانهها و آرمهاى فراماسونرى جهانى به نحوى با علايم هندسى و بهخصوص با ابزار و ادوات و آلات (معمارى و بنايى) مرتبط است، علايمى مانند: (مثلث، تثليث و عدد سه، ستون دوگانه و سهگانه كه مظهر دانايى، توانايى و زيبايى و به عبارت ديگر مظهر خورشيد و ماه و زهره است، گونيا، پرگار، شاقول، خطكش، و خط واحدى كه در معابد فراماسونرى
از وسط كف معبد به تقليد از محور معبد سليمان و معادل با خط استوا كشيده شده است. تمامى اين علايم و نشانهها را اديبالممالك فراهانى در قصيدهى معروف خود مطرح و شرح كرده است. كه ما بعضى از ابيات آن را به خاطر روشن شدن مطلب ذكر مىكنيم:
سر نامه به نام آن «معمار»(1)
كه برافراشت اين بلند حصار
اوست معمار اين كشيده رواق
اوست «بناى»(2)اين مقرنس طاق
كرده هنگام طرح اين آثار
كاف كن «گونيا» و نون «پرگار»
نقطه و خط و دايره، پرگار
قلم و گونيا، عمود و مدار
آفتاب مثلث شمشير
نور خورشيد و زور مرد دلير
تن لژ گر نه «هفت» پيكر داشت
نتواند لواى داد افراشت
خانه تار است و ميهمان بر در
ور نتابد ز چرخ «هفت» اختر
ليك تا «هفت» تن نباشد جمع
نشود روشن از حكومت «شمع»(3)
مدخل معبد سليمان راست
«استنى» چون درخت ايمان راست
مزد مزدور خويش را «استاد»(4)
روزها پاى اين «ستون» مىداد
نام آن «استن» است اين كلمه(5)
كه بود نقش در ضمير همه
گو، ستون «Z» آيتى است عظيم
از عنايات كردگار حكيم
رمز كانون حس ايجاد است
مركز كار و شغل امجاد است
1) فراماسونها خدا را معمار دنيا مىدانند.
2) اين فرقه جهانى خود را بناى آزاد مىنامند.
3) در آرم رسمى دولت غاصب اسرائيل يك شمعدان هفت شاخهاى وجود دارد كه در دو طرفش دو شاخه درخت زيتون نقش شده است ضمناً بعضى مدالها و سكههاى اسرائيلى هم نقش برگ زيتون را دارند.
4) همان استاد اعظم و قطب لژ فراماسونرى است.
5) اشاره به دو ستون دياگين و بوغر است / رجوع شود به كتاب تورات كتاب اول ملوك فصل هفتم / آيه 21.
پيروان طريقت ماسن
كه به جا مانده از زمان كهن
معبد خويش را بدان ترتيب
ساختندى و هم بدان تركيب
كاندر آنجا خطى كه محور بود
با خط استوا برابر بود
گر بپرسند از نگهبانان
وز ستون و قوائم ايوان
زود بگشاى از آن سه قائمه راز
و آنچه دانى به شرح كن آغاز
كه دو دانايى و توانايى است
ركن سوم ستون زيبايى است
مظهر اين سه، پير والاجاه
دو نگهبان چو شمس و زهره و ماه
پايهى داد در شريعت ما
بر سه چيز است از طريق صفا
كه دو آزادى و برابرى است
سومين پايه برادرى است
گر بپرسد از آن مثلث باز
كه در آن نصب گشته ديدهى باز
گو مثلث علامت علم است
علم طومار حكمت و حلم است
چشم بازش نشانهى خرد است
كادمى زان جدا ز ديو و دد است
قسمتى از قطعهى اديبالممالك كه در عزاى دكتر مرل فرانسوى رئيس لژ بيدارى ايران سروده شد.
بخوان به نكتهى توحيد سر (الا اللّه)
كه رمزهاى نهان را صريح بنمايد
الف به شكل عمود است و لام الف «پرگار»
دو لام «سطح» و ز ها «گونيا» پديد آيد
زهى بىشرمى و وقاحت از اين روشنفكر فراماسون صهيونيست كه علناً دست به تحريف كلمهى مقدّس توحيد مىزند و با تفسير به رأى شيطانى خود علائم فراماسونرى و صهيونيسم يعنى: (ستون، پرگار، سطح، گونيا) را نتيجهگيرى مىكند.
او با گستاخى تمام مذهب علمپرستى را ترويج و از يهود خداى تورات كه با يك چشم به كل هستى نظاره مىكند و بر تخت خدايى نشسته است و همانند
معمارى كه كار ساختمان جهان را تمام كرده است و به تماشاى هستى نشسته است(1)تبليغ مىكند.
همانطور كه قبلاً گفته شد رضاخان به وسيلهى استعمار انگلستان به قدرت رسيد به همين دليل فراماسونرى انگلستان در اين دوران نقش محورى را در سياست ايران ايفا مىكرده است. در اين بين كسى كه نقش ارتباط ميان سياست استعمارى انگليس و حكومت جابرانه رضاخانى را به عهده داشت كسى نبود به جز يكى از بزرگترين فراماسونرهاى ايران يعنى محمّدعلىخان فروغى طراح برنامههاى استعمارى و ضداسلامى به اصطلاح (فرهنگ ايرانى!) همان كسى كه مقدّمات و متن استعفانامه رضاخان و فرار او را ترتيب داد و بالاخره همان كسى كه محمّدرضاخان را پس از پدرش به شاهى رساند و حكومت وى را تثبيت كرد.
در دوران حكومت محمّدرضاخان شخصى انگليسى به نام (ارنست پرون) كه از دوران تحصيل محمّدرضاخان در مدرسه (له روزه) سوئيس با طرح قبلى انگليسىها با او طرح دوستى ريخته بود و لذا همراه او به ايران آمد و در دوران حكومتش در دربار و رژيم منحوس نفوذ بسيارى پيدا كرد به طورى كه (دامنه دستورات پرون همه عرصهها را فرا مىگرفت.)(2)
و نهايتاً همين ارنست پرون انگليسى لژ فراماسونرى (پهلوى) را بنيانگذارى كرد. رئيس لژ پهلوى فردى عراقى بود به نام محمّد خليل جواهرى. وى در
حقيقت رياست فراماسونهاى خاورميانه را به عهده داشت، بنابراين در مملكت ايران هر كارى را كه دلش مىخواست انجام مىداد.(1)
از جمله رواج همجنسبازى در ميان صاحبمنصبان دربار و ارتش وى علاوه بر اينها يكى از مهرههاى بسيار فعّال (اينتليجنس سرويس) در ايران بود. جالب اينكه پس از مرگ ارنست پرون تيمسار دكتر عبدالكريم ايادى عيناً نقش او را در دربار به عهده گرفت به طورى كه حتّى در زندگى خصوصى شاه و زنان او و اطرافيانش رسوخ داشت. دكتر ايادى ملعون كه يك بهائى كثيف و بسيار پر قدرتى بود آنچنان آلوده به فساد و فحشاء بود كه همانند ارنست پرون ازدواج نكرد و كمتر زن دربار بود كه با او رابطه نداشته باشد.
دكتر ايادى دوستى داشت به نام دكتر باستان مطب، اين دكتر پليد مركز شكار و انتخاب زن شده بود به هر حال نفوذ ايادى در كل نظام شاهنشاهى پهلوى آنچنان عميق بود كه وى هشتاد شغل رسمى داشت و از همهى اينها در جهت مصالح بهائيت استفاده مىكرد وى مهرهاى بود كه هم از جانب انگلستان و هم از جانب آمريكا مورد قبول و حمايت بود و سرويسهاى اطلاعاتى اين دو كشور بهخصوص از او بهره مىبردند.
گفتنى است كه در دوران صدارت هويدا، دكتر ايادى آنچنان به بهائيت ميدان داد كه تا سطح وزارت وارد كابينهى هويداى بهائى شدند و به هر حال با تأسيس لژ پهلوى به رياست جواهرى محمّدرضاخان علناً و هميشه از فراماسونها حمايت مىكرد.
پس از كودتاى 28 مرداد 1332 آمريكايىها رفتهرفته در همهى شئون
1) ظهور و سقوط سلطنت پهلوى / جلد1 / ص193.
مملكت نفوذ پيدا كردند و شاه به ناچار هم براى فراماسونهاى وابسته به انگليس و هم براى فراماسونهاى وابسته به آمريكا ابراز احترام و علاقه مىكرد.
آمريكا ابتدا ساواك را تأسيس كرد و از اين طريق توانست اطّلاعات مستقيم را از فراماسونرى ايران و بهائيت به دست آورده به سازمان (سيا) انتقال دهد، و پس از آن به تقويت بهائيت همّت گماشت به طورى كه روز به روز بر نفوذ بهائيت در شئون مملكت افزوده مىشد. كسانى همانند دكتر ايادى، اسداله صنيعى آجودان مخصوص شاه، اميرعباس هويدا، هژبر يزدانى و خانوادهى القانيان و ديگران از اين قماش تقريباً اكثر امور سياسى، اطلاعاتى و اقتصادى ايران را در جهت منافع آمريكا و صهيونيسم جهانى در دست داشتند.
از سوى ديگر سازمانى به نام (تودهاىهاى انگليسى) كه از مأمورين اينتليجنس سرويس انگلستان در حزب توده بودند در دربار محمّدرضاخان با هدايت اسداله علم به مقامات و مناصبى دست پيدا كردند. كه البتّه از آن جهت مقاصد استعمارى انگلستان و فراماسونرى جهانى بهره مىبردند. از جمله اين افراد مىتوان از: (رسول پرويزى مشاور علم و سناتور مجلس، محمّد باهرى معاون اول علم در وزارت دربار و هادى هدايتى كه مدتى وزير آموزش و پرورش بود) نام برد.
شكى نيست كه اسماعيل رائين با انتشار كتاب سه جلدى خود موسوم به (فراموشخانه و فراماسونرى در ايران) اسامى بسيارى از فراماسونرها را افشاء كرده و از اين طريق ضربهى سختى به آنان وارد كرد.
امّا بايد دانست كه به احتمال قوى چاپ اين كتاب موجب تقويت فراماسونرى آمريكا در ايران شد و هر چه بيشتر پايههاى سلطهى آمريكا در ايران را محكم كرد. هر چند از نفوذ سلطهى انگليس و وابستگان به انگليس كاست زيرا شخص اسماعيل رائين با ساواك ارتباط داشت(1)و از همكاران ادارهى كل نهم ساواك كه محل تجمع انديشهمند و روشنفكران و نخبگان وابسته به ساواك بود محسوب مىشد. ضمناً وى از دوستان اسداله علم وزير دربار بود. از سوى در كتاب سه جلدى اسماعيل رائين اسنادى وجود دارد كه رسيدن به آن اسناد در آن زمان مىتوانست به بهاى جان يك فرد عادى تمام شود از سوى ديگر جلد اوّل و دوم كتاب اسماعيل رائين در تاريخ 2/11/1347 با اجازهى (مهرداد پهلبد) وزير فرهنگ و هنر كه خود فراماسون بود منشتر شد.
و حتّى در انتشار اين دو جلد اميرعباس هويدا و جعفر شريفامامى هم اعتراضى نكردند. و تنها اميرعباس هويدا خواستار جلوگيرى از انتشار جلد سوم اين كتاب شد.
نكتهى ديگر اينكه در كتاب اسماعيل رائين نقش عمده و استعمارى عميق و ژرف فراماسونهايى چون اسداله علم و شاپور جى و شخص شاه و مرتبطين با اينها اصلاً مطرح نشده است و گويا هدف اساسى اين كتاب تثبيت و تحكيم قدرت اسداله علم و شاپور جى و شخص شاه بوده است.
حال آنكه مىدانيم از زمان سركوبى نهضت جنگل با دخالت نيروهاى اطلاعاتى انگليس كسانى مانند ميرزاكريمخان رشتى و وابستگان به او در به
1) ظهور و سقوط سلطنت پهلوى / جلد دوم / ص 245 تا 242.
حكومت رسيدن رضاخان نقش اساسى داشتهاند كه رائين نقش اينها را مطرح نكرده است، از سوى ديگر نقش كسانى چون اردشير جى، شاپور جى و اسداله علم در پهنه سياست استعمارى پهلوى مسكوت مانده است.
همچنين از فراماسونهايى مانند دكتر مفيدى، دكتر خانلرى استاد دانشگاه و مهندس ناصر بهبودى و تمام روشنفكرانى كه در زير چتر حمايت علم بودهاند در اين كتاب ذكرى به ميان نيامده است و از همه مهمتر اينكه علاوه بر عَلَم، هويدا، منصور، گلشائيان، على جواهركلام و دكتر احمد علىآبادى شخص شاه نيز عنوان رهبر عالى فراماسونرى ايران را داشت كه حتّى انتصاب امثال شريفامامى، دكتر سعيد مالك، دكتر منوچهر اقبال، دكتر سيّد حسن امامى، و ديگران در دوران لژ پهلوى به دستور مستقيم شخص شاه صورت مىگرفته است كه تمامى اين امور در كتاب اسماعيل رائين ناديده گرفته شده پس عملاً اين كتاب در جهت تحكيم و تثبيت فراماسونهاى وابسته به آمريكا در ايران نگاشته شده است.(1)
متأسفانه هنوز هم پس از گذشت چهارده سال از انقلاب شكوهمند اسلامى ايران اسامى افراد و شبكههاو لژهاى متعدّد فراماسونرى در ايران بهخصوص اسامى افراد نخبه و روشنفكر و دانشگاهى آنان افشاء نگرديده است كه اين خود خطرى است عظيم و عميق كه به تدريج به درون فرهنگ انقلاب اسلامى رخنه خواهد كرد.
اين است كه به قول دكتر محمّد صادقى تهرانى: «با پيروزى انقلاب اسلامى در كشور ما يكى از اقدامات لازم، تصفيه جامعه ايران از لوث وجود اين عوامل
1) رجوع شود به ظهور و سقوط سلطنت پهلوى / جلد دوم / فصل هفتم،هشتم و نهم.
استعمار است كه در طول نزديك به يك قرن گذشته در تمام تار و پود مملكت ريشه دوانيدهاند و در گذشته موجبات تحكيم نظام استبداد و برقرارى تسلط استعمار را بر ميهن ما فراهم آوردند و اكنون پس از پيروزى انقلاب سد راه پيشرفت آن هستند.
اخيراً در يكى از مجلات در مورد سازمان فراماسونرى نوشته شده بود كه اين سازمان داراى شانزده شاخه در ايران است و شبكه مهندس شريفامامى كه پس از پيروزى انقلاب كشف شد يكى از شاخههاى آن است و بقيه شاخهها كماكان بهطور مخفى مشغول فعاليت هستند.(1)
براى آگاهى از نام بعضى از اين افراد به اصطلاح روشنفكر و نخبه و در حقيقت خودفروخته و فراماسونر علاوهبر منابعى كه قبلاً معرفى شده به صفحات 257 و 261 (پاورقى) جلد دوم كتاب تاريخ سياسى معاصر ايران رجوع كنيد.
1) نگاهى به تاريخ انقلاب اسلامى / 1920 عرق / ص 125 پاورقى.
بىشك از ديدگاه قرآن كريم از جمله اهداف بعثت پيامبران تلاوت آيات خدا بر مردم، تعليم كتاب و حكمت و تزكيه نمودن مردم است. تربّتى كه در اين اهداف مطرح شده بيانگر امور زير است:
ابتدا بايد به بيدار ساختن انديشهها و اذهان و افكار پرداخت، ابتدا بايد غفلتزدايى كرد، تا ارواح خفته بيدار شوند و انديشههاى غافل هوشيار گردند. آن هم از طريق تلاوت آيات الهى (يعنى پىدرپى منظم) تا زمينه غفلتزدايى فراهم شده متربى بيدار و مهيّاى تعليم و تربيت گردد.
پس از غفلتزدايى و نفى موانع روحى و فكرى نوبت به تعليم كتاب و حكمت فرا مىرسد، نوبت به آموزش محتواى دين و علوم گوناگون فرا مىرسد.
آن گاه تزكيه مطرح مىشود تلقين ارزشها، شكوفايى ارزشهاى روحى و معنوى و اخلاقى و پاكسازى درون از ضد ارزشهاى دينى و به عبارت ديگر
پس از آموزشهاى علمى نوبت به آموزشهاى عملى فرا مىرسد. قرآن مجيد در آيهى 129 سورهى بقره ترتّب سه مرحله فوق را بيان نموده است كه وضع طبيعى تعليم و تربيت همين است، زيرا تا تعليمى نباشد تا علمى نباشد، نوبت به عمل تكاملآفرين و تربيت متعالى نمىرسد به عبارت ديگر عمل تكاملآفرين و تربيت (يعنى تزكيه) غايت و هدف نهايى است لذا در سه آيه از قرآن تربيت بر تعليم مقدّم شده است كه عبارتند از: بقره 151، آل عمران 164، جمعه 2.
مقصود از ارزشهاى دينى و اخلاقى همان تزكيه است كه غايت نهايى بعثت رسولان الهى است. لذا نبايد آن را امرى سطحى و صورى و رفتارى در نظر گرفت چون رفتار امرى ظاهرى و اخلاق امرى باطنى است، عمل مربوط به جسم و اعضاء و جوارح است، علم و حكمت و تزكيه مربوط به روح و فكر و ذهن و مقاصد و نيّات و انگيزهها است. اين است آموزش و پرورش ارزشهاى دينى نياز به يك برنامهريزى دقيق و يك اجراى دقيقتر دارد.
مىدانيم كه قرآن كتابى است نازل شده، آن هم به تدريج در مقاطع مختلف زمانى و در مناسبتهاى خاص فردى، اجتماعى، تربيتى، فرهنگى، خانوادگى، نظامى و غيره. به عبارت ديگر نزول اجرايى قرآن (برنامه تربيتى خداوند) در طول 23 سال همراه با برنامهريزى دقيق صورت گرفت آن هم از مسيرى پاك و معصوم و با عواملى پاك و معصوم.
بنابراين هر تحوّل فكرى، عقيدتى، علمى و اخلاقى و هر انقلاب اجتماعى و هر طرح تربيتى محتاج به برنامه ريزى درازمدّت، لاينقطع، هماهنگ و ثابت است در غير اين صورت تأثيرى نخواهد داشت و اصولاً اين امر يكى از
سنّتهاى الهى است. نازل شدن، يعنى پايين آمدن در حد فهم مخاطب، تدريج، تداوم، هماهنگى و ثابت از لوازم برنامهريزى در پرورش ارزشهاى دينى و اخلاقى است.
قرآن كريم تأكيد مىكند كه تنها وجود برنامه براى تكميل شخصيت انسان كافى نيست هر چند لازم است بلكه علاوه بر برنامه جامع و كامل، آمادگى و زمينههاى مناسب نيز شرط اساسى ديگر است. واقعبينى در امر تربيتى ثابت مىكند كه انسانهاى لجوج و عنود و برخوردار از روحيه خودمحور و مستكبر حاضر به قبول حق نيستند و قابليت و آمادگى براى تحوّل اخلاقى و تربيتى را ندارد و در نوعى رجس و پليدى باطنى و روحى و معنوى غرق هستند به اصطلاح قرآن (بيمارى قلب) دارند.(1)
پس جايى كه قرآن فقط بر دلهاى مستعد و قابل اثر مىكند تكليف ساير برنامههاى تربيتى روشن است.
امّا همين قرآن مىفرمايد با نزول هر سورهاى، روح تازهاى از ايمان و هدايت و تربيت و فضيلت در وجود افراد مستعد و قابل دميده مىشود. با اين تذكر لازم و ضرورى به مراحل تربيت و پرورش اخلاقى بر اساس آيهى 57 سورهى يونس مىپردازيم:
2.مرحلهى شفاء بيمارىهاى باطنى، مرحلهى پاكسازى روح و روان از
1) توبه / 125-124.
ضدارزشها.
مرحلهى هدايت و ورود به مسير حق و صراط مستقيم الهى.
مرحلهى رحمت و تكميل نفوس و مشمول انعام الهى شدن.
آرى، انذار مواعظ الهى در كسانى اثر دارد كه (يحافونَ اَنْ يُحشِر و الى ربهم)، از قيامت خائف باشند و حداقل احتمال قيامت را بدهند، احتمال زيان و خسران اُخروى را بدهند، آنگاه به حكم عقل و طبق قاعدهى لزوم دفع ضرر محتمل، در آنها به جاى انكار، ترديد قبول ايجاد مىشود و لذا در تعاليم حق توجّه و تدبّر و مطالعه مىكنند و به تدريج طريق نور در پيش رويشان مشهود مىشود و بدان وارد مىشوند، پس پذيرش انذار و مواعظ الهى دلى بيدار مىخواهد روانى خائف مىطلبد، انسانى عاقل نياز دارد. باز هم تأكيد مىشود كه از منظر پاك قرآن تنها وجود برنامههاى جامع تربيتى براى پرورش ارزشهاى دينى اخلاقى در انسان كافى نيست بلكه وجود نوعى آمادگى و قابليت در خود مخاطب و متربى ضرورى است.(1)
بىشك در امر پرورش و تربيت اخلاقى بر اساس تعاليم علاوه بر برنامهى جامع، مربّى نيز نقش ضرورى دارد، به عبارت ديگر علاوه بر قرآن، وجود رسول اكرم(ص) و پس از آن وجود حضرت ائمهى هُدى(ع) و در عصر غيبت وجود عالم مهذّب و وارسته و فقيه جامع ربانى نيز لازم است امّا: وجود پيامبر و امام و عالم مهذّب و فقيه و وارسته و ساير سطوح مربيان دينى همانند برنامه
1) انعام / 51.
تربيتى فقط لازم است، ليكن كافى نيست زيرا به قابليت متربى و مخاطب نيز نياز هست، و به اصطلاح هم فاعليت فاعل را مىطلبد و هم قابليت قابل را.
اين نداى قرآن پاكترين نداى تربيتى عالم وجود است كه: (والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه والذى خبث لا يخرج الّا نكدا).(1)
تربيت آب حيات قلوب است، تربيت باران حيات بخش زمينهاى ارواح بشريت است. استعدادهاى قلوب و ارواح يكسان نيست، اثر پذيرىها، قابليتها يكسان نيست، بعضى چون سرزمين شيرين هستند كه در اثر باران و آب هدايت، ثمرات شيرين و پر بركت مىدهند آن هم به اذن پروردگارش، نه خودش به تنهايى و مستقلاً، بعضى ديگر چون سرزمين شورهزارند كه در اثر باران و آب هدايت، ثمرات ناچيز و كمبها و بىقدر و قيمت از آنها مىرويد. بنابراين واقعبينى يك پايه اساسى در تربيت است كه نبايد آن را فراموش كنيم و اين اصل مىگويد انبياء، ائمه، اولياء و قرآن كريم به قابليت متربى توجهى تام دارند. اين اصل مىگويد قابليت قابل شرط مهم در تربيت است. همين نكته قرآن در آيهى 17 سورهى رعد مؤكداً بيان مىفرمايد، بديهى است كه در فاعليت حقتعالى و فيّاضيت مبدأ فياض هيچگونه محدوديّت و ممنوعيّت و هيچگونه بخل و امساكى وجود ندارد و امّا به سبب تفاوت قابليتهاو اختلاف در استعداد و ظرفيتها (فسالت اودية بقدرها)، آب باران حياتآفرين در هر زمين حيات نمىآفريند بلكه در هر زمينى به اندازه استعداد آن زمين اثر مىگذارد.
1) اعراف / 58.
گنجانيدن حقايق اخلاقى، فضايل و ارزشها در قالب سؤال، به طورى كه شنوندهى سؤال طرفين مسأله را بشنود و با انديشه خود يكى را انتخاب كند، بديهى است كه اين انتخاب بايد از درون وجدان و عمق فطرت او باشد و با تشخيص خود او صورت گيرد اين يكى از روشهاى غيرمستقيم و مؤثّر در تربيت است در قرآن از اين روش استفاده شده است به عنوان نمونه سورهى نحل آيهى 17، سورهى زمر آيهى 9، سورهى انعام آيهى 50، سورهى رعد آيهى 16 و سورهى آل عمران آيهى 162.
در اين روش تربيتى مسايل به صورت استفهامى طرح شده و پاسخ آن به عهدهى وجدانهاى بيدار و فطرتهاى پاك و حس خودجوشى مستمع گذاشته مىشود. تا جواب از درون او جوشيده و آن را از خود حس كند. بديهى است كه در اين صورت از آن دفاع خواهد كرد چون از خود اوست.
قرآن كريم بارها ارزش و كرامت را يادآور شده است و سپس نتايج تربيتى و پرورشى و ارزشى گرفته است، ارزش دادن به شنونده، شخصيت دادن به متربى موجب مىشود كه او احساس كرامت كند و شأن خويش را بشناسد و متوجّه ارزشهاى وجودى خودش بشود، آن گاه در مىيابد كه رذيلت در شأن او نيست، پستى لايق او نيست، انحطاط سزاوار او نيست، ابتذال شايسته مقام او نيست و از آن كنارهگيرى خواهد كرد. پس مهم، تذكر ارزشهاى وجودى
مخاطب است تا او باور كند كه اين ارزشها را دارد. مهم يادآورى نقاط مثبت شخصيت متربى است تا خود را بشناسد و قدر ارزشهاى وجودى خود را بداند. آيات 73 تا 71 سورهى «ص» بيانگر يادآورى ارزشهاى وجودى انسان و شخصيت دادن به اوست.
مىدانيم كه اولين فرمان الهى، فرمان به انذار و بيم دادن بوده است، انذار از عوامل بيدارى و آگاهى و تحركزايى است بهخصوص براى كسانى كه از تعاليم تربيتى و برنامه پرورشى خداوند دورتر هستند.
امّا در انسانهاى آمادهتر بشارت دادن، اميدوار كردن و تشويق كردن مؤثّرتر است، به هر حال انسان چون داراى غريزهى جلب منافع و دفع زيان است بيم و اميد همواره در تكامل او مؤثّر بوده و هست. نداى الهى (اَنْ اَنذِروا) در جاىجاى قرآن حاكى از اين روش مؤثّر تربيتى است.
قرآن در آيهى 30 سورهى آل عمران مىفرمايد: (و يحذركم اللّه نفسه واللّه رؤف بالعباد) ابتدا مىترساند، بر حذر مىدارد و سپس اميد مىدهد آرى، اخطار الهى از روى محبّت است، انذار الهى توأم با بشارت است و اصولاً سنّت تربيتى قرآن توأم بودن بيم و اميد است. از سوى ديگر بايد خاطر نشان كنيم كه انبياء الهى پس از بيم و اميد و پس از بشارت و انذار مردم را به سوى حق دعوت مىكردهاند زيرا خوف و رجاء وسيلهاى است براى آماده ساختن افراد به منظور پذيرفتن حق يعنى انبياء اوّل از وسيلهى تشويق و بعد از تهديد استفاده كرده، زمينهى پذيرش دعوت حق را فراهم مىكردند و سپس دعوت به سوى حق را آغاز مىكردند و يكى از عوامل مؤثّر بودن دعوت انبياء استفاده از همين روش
بوده، لذا قرآن مجيد پيامبر(ص) را شاهد و مبشّر و نذير معرفى كرده و سپس مىفرمايد: «ما تو را به عنوان دعوت كننده به سوى اللّه و سراج منير فرستاديم».(1)
آيات (6-4) سورهى ممتحنه و سورهى احزاب آيهى 121، بيانگر مؤثّرترين برنامههاى تربيتى يعنى برنامهى عملى است قطعاً الگوهاى تربيتى وسيلهاى است مؤثّر در تربيت لذا قرآن پيامبر و ساير پيشوايان معصوم را مهّمترين عامل هدايت و تربيت بشر معرفى فرموده است و آنان را به عنوان اسوه قلمداد كرد، زيرا بايد از آنان پيروى كرد و به سنّت آنان تأسى نمود و در قول و فعل و تقرير از آنان اطاعت كرد تا به ارزشهاى والاى الهى دست يافت، ارزشهايى چون ايمان، صبر، استقامت، جهاد، حلم، گذشت، عفو، ايثار، علم، عبوديت، اخلاص، محبّت، وحدت و همدلى، راستى و صداقت، شجاعت، عدالت، تقوى، عفت، حكمت، و توحيد و توبه و انابه و استغفار و رجوع به خدا.
در يك كلام مىتوان گفت اساس همه ارزشها (حب فى اللّه و بغض للّه و بغض فى اللّه) است. بهخصوص در روابط انسانها با يكديگر و در پيوندها اصلىترين روابط و پيوندها، رابطه و پيوند مكتبى است در سطح بشريت، منطقهاى، ملّى، گروهى و هر گونه رابطه و پيوندى كه قابل تصوّر باشد.
ارزشهاى دينى اخلاقى آدمى را مؤمن به غيب مىسازد، روحيه او را قوى و فولادين مىكند، ايمان به هدف را در او مستحكم مىسازد، اميد و شوق و
1) احزاب / 46-45.
تلاش و مجاهده را در او شكوفا مىكند، مصائب و مشكلات و ناملايمات و خطرات را در چشم او حقير مىنمايد، شيطان درون و برون او را منكوب مىسازد و روح تواضع و اطاعت از خدا و رسول را در او مىدمد و او را وارد حريم فضل و رحمت بىانتهاى الهى مىكند.
هشدار: امّا بايد دانست كه ابتذال و انحراف تدريجى و گام به گام روى مىآورد نفس همراه انسان است هواى نفس همدم انسان است و شيطان در كمين و در يك قدمى انسان است، وسوسههاى او رنگارنگ است او سوگند خورده بر انحراف انسان، كمر بسته بر دشمنى با انسان و پيوسته در تلاش است براى انحوا و گمراه نمودن انسان، رذيلت را رنگ فضيلت مىزند، زشتى را زيبا مىآرايد، ضد ارزش را ارزش جلوه مىدهد، قبيح را حُسَن مىنماياند و خلاصه سراب را آب نشان مىدهد و هر تشنهى جوياى آبى را با مغز به طمع آب در سراب سرنگون مىكند. اين است كه مطمئنترين راه تربيت، راه اطاعت از الگوهاى معصوم است، عمل به حديث شريف ثقلين و تمسّك به قرآن و عترت است، در غير اين صورت پيوسته احتمال ضلالت هست و خواهد بود، پس بايد متربى را با محبّت به خدا تربيت كرد، محبّت به رسول اللّه(ص) و فاطمه زهرا(س) و ائمه اطهار(ع) را به او چشاند، محبّت به قرآن را بذائقه باطن او رساند تا ارزشهاى دينى اخلاقى در درون جان و عمق فطرتش به جوش آيد و جانش آراسته به فضايل گردد، آرى، (الذين آمنوا اشّد حُبِ الله)
نكته: مىدانيم كه پايه فضايل ايمان است و اهل فضايل مؤمنين هستند پس بايد به تقويت بُعد ايمانى و معنوى متربى پرداخت و نيز مىدانيم كه پايهى ايمان علم است يعنى چهل ريشه تمام نكبتها و هلاكتها است (جهل به خويشتن، جهل به خدا، جهل به غيب و آخرت و رسولان و وحى و قرآن و ائمه و...)
بنابراين عكس قضيه نيز صادق است خودشناسى، خداشناسى، معادشناسى، پيامبرشناسى، قرآنشناسى و امامشناسى ايمان را قوى مىكند محبّت به حق را ظاهر مىكند و انسان را به اطاعت از حق از روى محبّت بر مىانگيزاند. البتّه مقصود از علم و جهل، علم و جهل كلاسيك نيست، بلكه علم و جهل قرآنى و روايى است.
دوستى و معاشرت يكى از عوالم مؤثّر در شخصيت انسان است و در اهميّت آن شكى نيست اسلام در زمينه دوستى و معاشرت، شرايط و وظايف و آداب و حدود و معاشرتها و دوستى تعاليم ارزندهاى دارد كه فقط به قليلى از آنها اشاره مىشود. در حديثى امام صادق(ع) شرايط يك دوست را چنين بيان مىفرمايند:
باطن و ظاهرش براى تو يكى باشد.
آبروى تو را، آبروى خودش بداند و زشتى تو را نيز زشتى خودش بداند.
مقام و مال، وضع او را نسبت به تو تغيير ندهد.
آنچه را در قدرت دارد از تو دريغ ندارد.
جامع همه صفات خوب يك دوست اين است كه تو را به هنگام پشت كردن روزگار رها نكند.(1)
آرى، انسان موجودى است تأثير گذار و تأثير پذير و قسمتى از شخصيت هر فردى معلول ارتباط او با ديگران است.
1) اصول كافى ج 2 ص 467.
بنابراين دوست و معاشرت در پرورش دينى و اخلاقى انسان بسيار مؤثّر است و اصولاً يكى از راههاى شناختن هر انسانى شناختن دوست و معاشر او مىباشد و خلاصه به قدرى دوست انسان در سرنوشت وى مؤثّر است كه گاه موجب مىشود انسان در آخرت به سبب دوستى با فردى در حسرت و تأسف باشد و بگويد: «يا ويلتى ليتنى لم اتّخذ فلاناً خليلاً»(1)
اى كاش با رسول خدا راهى را برمىگزيدم و او را اسوه و الگوى عملى اخلاقى و ارزشى خود قرار مىدادم نه فلانى را كه او مرا گمراه كرد و ياد خدا را از لوح جانم زدود. ذكر و ياد خدا در دل و غافل نبودن از خدا مهمترين ارزش دينى، اخلاقى و تربيتى از ديدگاه اسلام است و معياريست براى مجالستها و معاشرتها.
روشهايى چون حكمت و استدلال عقلى، موعظه و نصيحت بليغ، جَدَل اَحْسن، بيان سرگذشتهاى راستين، بيان آثار و نتايج خوبىها و بدىها در دنيا و آخرت، امر به معروف، نهى از منكر، واداشتن متربى به تفكّر در جهان هستى، عالم طبيعت، روان و باطن خود او از ديگر روشهاى تربيتى از ديدگاه قرآن است. البتّه براى هر يك از روشهاى ارزندهى فوق آيات و روايات متعدّدى وجود دارد كه به بعضى از آنها اشاره مىشود. بزرگترين غايت پرورش دينى اين است كه متربى رنگ الهى بگيرد(2)، و به قرب الهى كشيده و مجذوب شود و شخصيتى ملكوتى پيدا كند و وجههى او به سوى دين قيّم الهى قرار گيرد.(3)
پس بايد او را به آگاهى و حكمت دعوت كرده(1)، و به او الگو داد(2)، حتّى از ابزار قصّه براى بيدارى عقل و انديشهى او بهره گرفت(3)، زيبايىهاى بهشت را به او تذكر داد(4)، ارزش علم و دانش را در نزد او ستود(5)، قبح جهل و نادانى را برايش روشن ساخت(6)، برايش هم بيشتر بود و هم نذير(7)و دهها آيه ديگر. ناديده نگيريم كه ارادهى الهى در تربيت هر موجودى نقش اصلى را به عهده دارد. ارادهى انسان، عوامل ماوراء طبيعى چون ملائكه، شياطين، اعمال ارادى انسان، آگاهى انسان نسبت به وظايف شرعى خود، رعايت حداقل دو حكم از احكام خمسه يعنى حلال و حرام، محيط خانواده محيط رفاقت، محيط تحصيل، محيط اجتماع، حكومت، معيشت، سطح دانش، امنيّت در رشد و تربيت، مانعشناسى و مانعزدايى در پرورش دينى اخلاقى علاوه بر عوامل توارثى و تغذيه همه و همه در رشد يا انحطاط انسان مؤثّر است. خصوصاً حركت جامعه بر مدار ارزشهاى دينى اخلاقى بسيار مهم است يعنى بايد ارزشهاى دينى اخلاقى در رفتار فردى و اجتماعى آشكار باشد تا به اميد به بار نشستن و شكوفايى ارزشهاى دينى اخلاقى در دانشآموزان باشيم. احياى عملى ارزشهاى دينى اخلاقى در هنر، صدا و سيما، مطبوعات، كتب درسى، مجلات، مديريتها، بازار، محيط آموزشگاهها و اجراى حكم شرعى امر به معروف و نهى از منكر، طبق نظر حكومت يا رهبرى يا حداقل در سطح رساله عمليه، در امنيّت كامل و محيطى پر از محبّت و آگاهى به طور مستمر نه مقطعى، حاكميّت بخشيدن به ارزشهاى دينى اخلاقى در مجامع ورزشى، تفريحى،
علمى، اقتصادى، سياسى و فرهنگى و به رفتار درآوردن برنامههاى تربيتى و اخلاقى تنها راه رسيدن به موضوع مورد بحث است.
عزادارى امام حسين(ع) و اقامهى هر چه پر شورتر اين مراسم در حقيقت راهى است براى احياى هدف و انگيزهى نهضت آن حضرت. مىدانيم بر اساس فرمايشات امام حسين(ع)، هدف آن حضرت از قيام، اصلاح امّت رسولاللّه(ص) بوده است. اقامهى امر به معروف و نهى از منكر بوده است. حركت بر اساس سيرهى پيامبر(ص) و على(ع) بوده است. آن حضرت مىخواست عملاً درسهاى فراموش شدهى دين را به همگان بياموزد و حقانيت پيامبر اسلام(ص) و حقانيت قرآن و حقانيت اسلام و حقانيت امير المؤمنين(ع) را اثبات كند.
روح قيام و حماسهى عاشورا تعليم و احياى درس توحيد و ايمان به جهان غيب بود و خود حضرت حسين(ع) در اين ميان مظهر نفس مطمئنه و مظهر صبر و استقامت و عزّت و كرامت بود. آن حضرت با قيام خود به همگان آموخت كه روح مؤمن مىتواند آنچنان قوى، مطمئن و ملكوتى گردد كه در برابر حوادث شكستناپذير و ثابت و مستحكم بماند، هر چند تن او با شمشيرها قطعه قطعه گردد.
فلسفهى عزادارى امام حسين(ع) در حقيقت همان فلسفهى احياى دين و ترويج و تبليغ ارزشهاى متعالى دين است كه متأسفانه به مرور زمان در طول تاريخ مورد تحريف و تفسير به رأى و بدعت واقع شده است.
هدف از اين مقاله بررسى آثار منفى و مخرب فرهنگى و دينى فلسفهى عزادارى حضرت حسين(ع) است و ما ابتدا بحث خود را با تعاريف آغاز مىكنيم.
«وَقَدْ كانَ فريق مِنْهُمْ يَسْمَعونَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرِّ فو نَهُ مِنْ بَعْدِما عَقْلُوهُ...»(1)
راغب در مفردات مىگويد: تحريف كلام آن است كه كلام را در گوشهاى از احتمال آن چنان قرار دهند كه بتوان آن را به چند وجه حمل كرد و بنابراين هر كلام صريحى با تحريف صراحتش را از دست مىدهد و جنبهى احتمالى پيدا مىكند بهگونهاى كه موجب انواع شبهات و شكها و ترديدها و انحرافهاى فكرى مىگردد. و نيز تحريف به معناى تغيير دادن و عوض كردن جاى كلمات است به طورى كه كلمات از مواضع اصلى خود خارج شده و لذا معناى اصلى خود را از دست مىدهند. قرآن كريم يهود را قهرمان تحريف مىداند و در آيات متعدّدى از جمله آيهى قبل(2)و نيز آيهى 46 سورهى نساء بر اين مطلب تأكيد كرده مىفرمايد: «مِنَ الّذينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ...»
بر اساس دو آيهى مورد نظر يهوديان به سبب اينكه اهل تحريف مىباشند هرگز به آيين اسلام ايمان نمىآورند زيرا آنان با علم و از روى آگاهى پس از اينكه سخنان خدا را مىشنيدند و كاملاً فهم و درك مىكردند آن را تحريف مىنمودند. و اين امر حكايت از روحيهى انحرافى اين جمعيت حيلهگر و منافق دارد. به طورى كه حتّى گروهى از يهود هنگامى كه به همراه موسى(ع) از كوه
طور برگشتند به مردم گفتند (ما شنيديم كه خداوند به موسى(ع) دستور داد: فرمانهاى مرا در آنجا كه مىتوانيد انجام دهيد و آنجا كه نمىتوانيد ترك كنيد.) و اين اولين تحريف بود.
تحريف ممكن است جنبهى لفظى داشته باشد و ممكن است جنبهى معنوى داشته باشد و ممكن است جنبهى عملى داشته باشد. آيات مربوط به تحريف كه از شاهكارهاى يهوديان خبر مىدهد. اگر چه شامل تحريف حقايق و تغيير چهرهى دستورهاى خداوند توسط يهود مىشود، امّا بايد گفت كه آنان بيشتر به تحريف لفظى و تغيير عبارات مىپرداختند مثلاً به جاى اينكه بگويند (شنيديم و اطاعت كرديم)، مىگفتند (شنيديم و مخالفت كرديم) كه اين سخن قطعاً حاكى از تمسخر و استهزاء مىباشد. به هر حال تحريف كلام گاهى با زبان است، گاهى از طريق كتابت و نوشته و گاهى از طريق خبر رسانى و نقلقول، و در هر صورت از نظر قرآن بسيار مذموم ناپسند به شمار مىرود و جزء خلق و خوى يهوديان لجوج و مغرور و ستمگر محسوب مىگردد. (رجوع شود به تفسير نمونه جلد اول و سوم ذيل آيات مورد بحث) و (حماسهى حسينى، استاد مطهرى(ره)، ج 3).
بدعت به معنى شىء جديد، چيز تازه و نوظهور است. بدعت در دين به معنى چيزى است كه موجب فساد در دين و فساد در اعتقادات مردم مىگردد و منجر به پيدايش مذهب جديد و كيش و آيين تازه مىشود. به همين سبب از نظر دين مبين اسلام بدعتگذارى در دين حرام است و شديداً نمىشده است. به طورى كه حضرت رسول(ص) فرمودهاند: «زمانى كه در امّتم بدعتها هويدا گشت بر
عالم است كه علم خويش را آشكار كند، هر كه نكند لعنت خدا بر او باد.» و اميرالمؤمنين(ع) مىفرمايند: «اى مردم همانا آغاز پيدايش آشوبها فرمانبرى هوسها و بدعت نهادن احكامى است بر خلاف قرآن كه مردمى به دنبال مردمى آن را بهدست گيرند. اگر باطل، برهنه بود بر خردمندى، نهان نمىگشت و اگر حق ناآميخته مىنمود اختلافى پيدا نمىشد ولى مشتى از حق و مشتى از باطل گرفته و آميخته شود و با هم پيش آيند، اين جاست كه شيطان بر دوستان خود چيره شود و آنها كه از جانب خدا سبقت نيكى داشتند نجات يابند.»(1)
زنده نگاه داشتن خاطره كربلا كه براى حفظ اسلام و مسلمين نقش اساسى و حياتى دارد.
احياى كربلا و آرمانها و ارزشهاى والايى كه حسين(ع) به خاطر آنان به شهادت رسيد براى بقاى اسلام، پيشرفت و ترقّى اسلام و در نتيجه سعادت مسلمين و انسانها.
عامل هشدار دهنده و بيدار كننده در پاسدارى از دين، در حفظ امر به معروف و نهى از منكر.
طبق قرآن اجر رسالت پيامبر اكرم(ص) محبّت اهلبيت پيامبر است و اظهار محبّت و علاقه و ارادت به اهل بيت پيامبر(ص) و اداى دين الهى.
بهرهمند شدن از بركات مراسم عزادارى كه هم داراى بركات مادّى و هم معنوى، هم دنيوى و هم اخروى است. زيارت، بزرگداشت، عزادارى، گريستن،
1) اصول كافى، ترجمهى سيد جواد مصطفوى، جلد اول كتاب فضل العلم باب بدعتها و رأى و قياسها.
گرياندن و برپاكردن مراسم ماتم و عزادارى، سلام دادن، مرثيه خواندن، شعر خواندن براى بزرگداشت عزاى حسين(ع) همه ناشى از محبتى است الهى در دل مؤمنان نسبت به وجود مقدّس امام حسين(ع) موجب تأمين مصالح دنيا و آخرت انسان مىگردد و كرامات و بركات و معجزاتى را نصيب اهلش مىسازد، حاجتها برآورده و بلاها و مصائب را برطرف مىسازد و ما خود نمىدانيم.
قمه زدن، خود آزارى، اعمال سبكسرانه و بى منطق، اشعار سست و ذلّتآور، عزادارىهاى جنونآور بدون بيان فلسفه قيام حسين(ع)، بدون تبليغ اهداف حسين(ع) بدون ترويج قرآن و اسلام، همه در پيشگاه عقل و شرع مردودند.
اشعار و شعارها و سخنان غلوآميز در مورد اهلبيت.
اشعار و شعارها و سخنان تحقيرآميز و اهانتآميز در مورد شيعيان.
خواندن اشعار و شعارها به صورت آهنگين كه موجب حركت شود.
براى ابزاز محبّت به اهلبيت صداى حيوان درآوردن.
هرولهكردنِ سينهزنان، به هوا پريدن، تكان دادن بدن به صورت رقص شديد سينه زدن، كاملاً لخت شدن و حركات ناپسند.
ساختن حوادث و وقايع و داستانهاى جعلى براى بيان لطف و كرامت اهلبيت.
شركت در اين جلسات، انعقاد و ترويج اينگونه مجالس و تكثير نوار اين مجالس.
الف. وهن و اهانت به اسلام و جمهورى اسلامى ايران و تشيع است.
ب. خلاف موازين فقه شيعه است.
ج. با اهداف عاليهى اسلام، قرآن، نبوّت و امامت منافات دارد. زيرا احياى اسلام و فقه و شريعت و احكام خداوند و مبارزه با هر گونه بدعت است، همان بدعتهايى كه سنّت اصيل را پايمال كرده، دشمن را شاد مىكند پس عزادارى بايد طبق موازين شرعى باشد.
عقايد اسلامى و در رأس همه توحيد بايد هميشه هدف اصلى در همهى امور باشد، شرع مقدّس و در رأس همه انجام واجب و پرهيز از حرام بايد هدف در همهى كارها باشد. پرهيز از باطل و خلاف شرع و مبارزه با باطل اساس همهى تلاشهاى ائمه(ع) بوده است و شيعه هم بايد پيرو ائمه(ع) باشد و در كليه افعال و اقوال خود پيرو مكتب اهلبيت باشد، امر به معروف و نهى از منكر در رأس اهداف قيام اباعبداللّه(ع) بود، پس مراسم و مجالس عزادارى آن حضرت نيز بايد مصداقى از امر به معروف و نهى از منكر باشد.
خطابه و منبر و روضه و مداحى و نوحهسرايى و اشعار و مراثى بايد مشتمل بر مطالب حق، صحيح و شرعى باشد در غير اين صورت موجب جسارت و توهين
به اهل بيت و مكتب اهل بيت خواهد شد. (وَمَْن يُعَظِّمْ شَعاير اللّهِ فَانَّها مِنْ تقوى الْقُلوبِ)(1). اشكال بيان و بزرگداشت وقايع عاشوراى حسينى عمدتاً به شكل: (روضه خوانى و مرثيه سرايى و نوحه خوانى - عزادارى - سينه زنى - زنجير. كُتل و عَلَم - تعزيه - خطابه منبر) مىباشد.
حادثهى كربلا، حادثهاى مقدّس و الهى است و هر حادثهى مقدّس الهى - انسانى كه داراى تاريخ مقدسى باشد جزو شعاير الهى محسوب مىشود، كه بزرگداشت آن نشانهى تقواست؛ مانند حج ابراهيمى كه مناسك و احكام و آداب و عاداتى دارد. مانند حماسهى كربلا كه از معنويّت بالا و تقدّس بالايى برخوردار است و حركتى است الهى و دينى و بنابراين صرفاً اجتماعى و سياسى نيست.
حادثهى كربلا پيوندى محكم و استوار با خدا و دين دارد پيوندى ناگسستنى با تربيت دينى دارد.
حادثهى كربلا هم عاطفى است و هم عقلانى و فكرى، هم ايمانى و هم تقواى قلبى است.
تعظيم و بزرگداشت شعاير كربلا اشكال متفاوتى دارد، روضه خوانى، شبيه خوانى، نقاشى روى پرده، پرده خوانى، فيلم و تئاتر مذهبى، سخنرانى و آگاهى بخشى به افراد جامعه.
هشدار: شعاير انحرافى، اشعار، روضه و قصّهها نبايد جوهرهى اصلى
1) حج / 32.
حادثه را نفى كند. مثلاً كربلا عزّت نفس است و نبايد هرگز ناديده گرفته شود. عزّت نفس، امر به معروف و نهى از منكر و ساير اهداف و ارزشهاى قيام حسين(ع) نبايد در مراسم عزادارى محو گردد بلكه بايد اساسىترين و عمدهترين بخش عزادارى را در بر گيرد.
بُعد هنرى روضه و تعزيه و اشعار نيز نبايد حقايق و اهداف را نقض كند. البتّه بيان هنرى قضيه بسيار خوب و مطلوب است امّا هنر هم بايد طهارت و قداست داشته باشد و حقايق و ارزشها فراموش نشوند.
فرهنگسازى، روضه خوان، تعزيه گردان، مداح، مرثيه خوان، فيلم و تئاتر با نقلهاى خود، با اشعار خود با نمايش و نمايشنامه خود براى تودهى مردم خوراك فكرى توليد مىكنند، باور ايجاد مىكنند، فرهنگ مىسازند پس اگر تحريفى در آنها پيدا شود مردم نيز منحرف مىشوند و در فرهنگ دينى مذهبى و فرهنگ عمومى مردم انحراف و گمراهى ايجاد مىگردد، كه آثار بسيار مخرب دنيوى و اخروى دارد. قرآن كريم يهوديان را به سبب كشتن انبياء لعنت كرده و به آنان وعدهى عذاب داده است.(1)بسيارى از علماى برجسته شيعه و سنّى نقل كردهاند كه انبياء هم در مصائب آل پيامبر(ص) گريستهاند. پيامبر اكرم(ص) خود دستور داد براى جناب حمزه گريه كنند و نيز براى جناب جعفر بن ابىطالب چنين دستورى داد. حضرت على(ع) هنگام رفتن به صفين از كربلا گذشت و در آن جا درنگى كرد و مدّتى گريست و همهى ائمه شيعه به اين امر توجّه كامل داشتهاند. قيام حسين(ع) احياى اسلام و قرآن بوده، بنى اميّه قصد ريشهكن كردن اسلام را داشتند ولى باعث كربلا تجديد حيات اسلام شد.
1) آل عمران / 181.
قيام امام حسين(ع) يك تكليف فردى بوده است.
قيام حسين(ع) مقدمه مقامات معنوى او بوده است.
قيام حسين(ع) عامل بخشش گناهان امّت بوده است.
قيام حسين(ع) يك قيام سياسى و دنيوى بوده است.
امام حسين(ع) كشته انتقامگيرىهاى قبيلهاى شد.
اين شهادت اوج كمال است پس بايد آن را جشن گرفت.
اين كشته شدن بىنتيجه بود چون او به حكومت نرسيد و خانداش نيز اسير شدند.
امام حسين(ع) كشته نشد، حنظله بن اسعد شامى كشته شد.
...
ديدگاههايى نظاير چنين ديدگاههايى كه صرفاً عرفانى يا صرفاً سياسى هستند نه تنها نمىتوانند بيان كنندهى عاشورا، كربلا و حسين(ع) باشند بلكه ديدگاه عرفانى محض و ديدگاه سياسى محض داشتن نسبت به مسايل باطل و غير قابل قبول است.
واقعه كربلا يك وظيفهى عام، كلّى و الهى بوده است و در هر زمانى كه آن شرايط به وجود بيايد بر هر مسلمانى قيام عليه حاكمى همچون يزيد واجب است پس عمل امام(ع) يك الگوى عملى و عينى از عالىترين مراتب امر به معروف و نهى از منكر بوده است و لذا چراغ هدايت و سفينهى نجات است. قيام حسين(ع) يك جنبش مقدّس دينى و يك حركت سياسى، انقلابى در جهت احياى دين، زدودن انحرافات دينى و مبارزه با بدعتها و جاىگزينى حكومت حق بوده است.
گريه: گريه كردن سبب آرامش درونى و رسيدن به ثبات روانى مىشود. گريه وسيلهاى براى تخليه روانى انسان است.
تسكين اندوه: عزادارى و غم خوردن سبب تسكين درد و اندوه مىشود.
تسليت به پيامبر(ص) و اهلبيت(ع).
تبليغ آرمانها و اهداف و شناسايى سيّدالشهدا(ع) به مردم هر عصرى است تا:
الف. بيدار شوند و آگاهى پيدا كنند.
ب. تا فريب نخورند.
ج. تا دين آنها ابزار دست بنى اميّهصفتان قرار نگيرد.
د. تا پيوسته حق و حق محورى را دنبال كنند.
ه. تا جذب مرام و مكتب حسين(ع) شوند.
بنابراين يك چنين عزادارى:
نبايد توأم با دروغ و تحريف و انحراف باشد.
نبايد همراه با خودآزارى و اعمال تنفرآور باشد.
نبايد خلاف اهداف و آرمانهاى مقدّس امام حسين(ع) باشد.
نبايد همواره با امور باطل و خلاف شرع و وهنآميز باشد.
نبايد با امور سست و نامعقول و جعلى و بدون سند و مدرك تاريخى و حديثى باشد.
نبايد از ابعاد عاطفى، سياسى و دينى و فرهنگى و تربيتى و اخلاقى و انسانى عاشورا غافل شد.
پس عزادارى بايد زنده كنندهى اسلام باشد، زنده كنندهى مكتب باشد، زنده كنندهى قرآن و پيامبر و امامت معصومين(ع) باشد.
از هر گونه غُلو و غالىگرى بايد قوّياً پرهيز كرد. (مثل آن چه مسيحيان در مورد مسيح گفتهاند كه مسيح پسر خداست.)
غلوّ در حق ائمه(ع)، مفهوم امامت را بيشتر بُعد درونى، معنوى، اخروى و غير سياسى داده است و موجب تقويت بُعد عرفانى امامت شده است، بعيد نيست دشمن هم براى كاستن از بعد سياسى امامت، در تقويت انديشهى غلوّ تأثير داشته است. از سوى ديگر تحليل عرفانى و صوفيانه واقعهى كربلا و تحليل غاليان، به هم بسيار نزديك و در همديگر اثرگذار است. زيرا مىگويند: براى پيروان امام(ع) هم تكليفى جز سوگوارى كردن و نوحه و عزادارى كردن براى ثواب بردن باقى نمىماند و خدا امام(ع) و يارانش را هم به اين مصيبت سخت گرفتار كرد تا در بهشت جايگاهى برتر به آنها بدهد. آرى، ماجراى كربلا يك قضيه شخصى و اختصاصى براى امام(ع) و ياران وى بوده است.
اين تحليل ناشى از تقيّه و سوگ و مرثيه است و بعد حماسى كربلا كه مهمترين و اساسىترين بعد آن مىباشد مورد غفلت واقع شده است.
سقوط امويان، زير سؤال بردن حكومت امويان.
بين 16 تا 25 تن از خاندان پيامبر در كربلا شهيد شدند پس امويان ظالم و اهل بيت مظلومند و تحت همين عنوان مشهورند.
قيام حسين (ع) يك الگو و اسوه واقع شد در دفاع از دين و جزء ارزشهاى برجسته قرار گرفت.
سرمشق قيامهاى پس از عاشورا واقع شد.
جامعهى شيعه را در ابعاد مختلف تحت تأثير قرار داد، سياسى، معنوى، عاطفى و...
تغيير جهت انديشه از اسلام اموى به سوى اسلام علوى، اسلام اهل بيت.
احياى قرآن و سنّت و افشاى تحريف و بدعت و احياى ارزشهايى چون عزّت، كرامات، شجاعت، جوانمردى، ايثار، توبه، آزادگى، معنويّت و...
هدف از روضهخوانى و مداحى:
الف. معرفت به ائمه(ع).
ب. محبّت به ائمه(ع).
ج. حفظ و صيانت از دين و قرآن و نبوّت و امامت.
د. كسب رضايت از خداوند.
ه. خشنودى قلب مقدّس امام زمان(ع).
و. انجام وظيفه به عنوان يك شيعه.
ز. احياى امر امامت.
محتواى روضه و مدّاحى:
الف. شخصى و فردى است بايد در قلب فرد اثر گذارد.
ب. خانوادگى، درون منازل راه يابد.
ج. اجتماعى، در مساجد، تكايا و حسينيهها اثرگذار باشد.
د. بايد باعث تبليغ و ترويج اسلام و شيعه شود.
ه. بايد راست، درست، واقعى، معقول و مشروع باشد و موجب هدايت و رشد و كمال و عزّت نفس انسان شود.
و. بايد موجب توبه انسانها گردد همانند حر بسازد.
ز. بايد كمال معنوى، عبادى و معرفتى در پى داشته باشد.
ح. ما را امامشناس بار بياورد، ائمه شناس بار بياورد باعث آگاهى و شناخت صحيح شود.
«ذلِكَ وَ مَنْ يُعّظم شَعائِرَ اللّهِ فَاَنّها مِنْ تَقوْى الْقُلُوب»(1)
(و هر كس شعاير الهى را بزرگ دارد اين كار نشانهى تقواى دلهاست.)
شعار عبارت است از چيزى كه نوعى اعلام وابستگى در آن وجود داشته باشد مانند شعار توّابين (يا لثاراتالحسين). شعار از همان مادهى شعور آمده است كه مفهوم علم و درك در آن است و شعاير جمع شعيره به معنى علامت و
1) حج / 32.
نشانه است و لذا «شعاير اللّه» به معنى «نشانههاى پروردگار» است كه شامل سرفصلهاى آيين الهى و برنامههاى كلّى مىباشد كه انسان را به ياد خدا مىاندازد.(1)
آنچه كه انسان از بعد اسلام به آن افتخار مىكند.
شعارهاى اسلامى حافظ روح مسلمانى ما است، اعمال حج، قربانى، صفا و مروه است.
توحيد، نبوت، معاد، امامت، ولايت، عدل. همهى اينها هم عقايد ما و هم شعاير دينى ما هستند.
نماز يكى از اصولىترين و مهمترين شعاير اسلامى است و نيز بزرگداشت مساجد.
شروع كار با نام خدا يك شعار دينى است.
نامگذارىهاى فرزندانمان يك شعار دينى است.
محتواى اذان.
عاشورا و حادثهى كربلا يك شعار شيعى دينى است. چون موجب احياء دين و مكتب و آرمان امام حسين(ع) مىشود.
زنده نگه داشتن شعارهاى الهى نشانهى تقواست، تعظيم و بزرگداشت آنها نشانهى ايمان و تقواست.
فاتحه خواندن براى اموات.
1) تفسير نمونه ج 14 صفحه 97-96.
حفظ حرمت اماكن مقدّس.
اسلام شعار تصويرى ندارد بنابراين تمام ترسيم صورت و شمايل ائمه اطهار(ع) مردود و باطل است.
شعارهاى اسلام عبادى و لفظى است.
اسلام شعار عددى ندارد.
در اسلام هيچ شيئى شعار نيست (مثل آتش كه در زرتشت شعار است).
عزادارى حسين(ع) شعارى است كه همهى ائمه دستور دادهاند زيرا اين قيام احياى اصل اسلام است، احياى عدالت اسلامى است، احياى امر به معروف و نهى از منكر، احياى امامت است كه خود امامت حافظ اسلام است. پس عزادارى يعنى حفظ و نگهدارى بزرگترين شعار امامت، عدالت، امر به معروف و نهى از منكر، عاشورا تجلّى اسلام و تجلّى معنويّت اسلام است.
شعار اهل بيت و خود حسين(ع) در ايّام عاشورا، شعارهاى عزتآفرين، عظمتآفرين بوده، شعارهاى اصلاحى و ضد ستم و ضد ذلّت بود همانند احساس جهاد، شهادت، امر به معروف و نهى از منكر فداكارى در راه حق. پس بايد روح ما با روح دين و ائمه پيوند بخورد.(1)
1) 15 گفتار، شهيد مرتضى مطهرى صفحهى 208.
از ديدگاه قرآن و از دريچهى ايمان، معلّم مطلق و اوّل معلّم هستى خداوند عالم و قادر متعال است و پس از ذات مقدّس احديّت، انبياء عظام و رسولان كرام سلام اللّه عليهم اجمعين و سپس اولياء الهى و اوصياى رسولان و حجتهاى خدا معلّمين حقيقى و راستين هستند و در استمرار و تداوم اين خط تعليمى و تربيتى، علماء باللّه، علماى ربانى كه وارثان انبياء عليهم السّلاماند معلّمين بشريتند.
قرآن كريم خداى تعالى را در مقام معلّم اينگونه معرفى فرموده است:
به هر حال تعليم در اين آيه جنبهى تكوينى داشته - چنان كه در جاى ديگر هم به اين آموزش تكوينى اشاره داشته مىفرمايد:
«خداوند بيان را به انسان تعليم داد»(1)يعنى استعداد و ويژگى فطرى خاصى انسان را بخشيد كه در پرتو شكوفايى آن استعداد بتواند سخن بگويد.(2)به هر حال انسان از خداى تعالى كمالاتى را نشان مىدهد و اسرارى را تحمل مىكند كه در توان و قدرت ملائكه نيست و ملائكه اصلاً از آن كمالات و اسرار اطلاعى نداشته و به فرمان خداى تعالى حضرت آدم فرشتگان را از اسماء آگاه كرد.(3)پس معلوم مىشود كه آنچه خدا به آدم آموخت حقيقت علم به اسماء بود كه فقط براى آدم ممكن بود ولى براى ملائكه آموختن اين علم ممكن نبود و به علم به اسماء آدم لايق خلافت الهى شد نه به خاطر خبر دادن از آن به ملائكه 0(4)
قرآن كريم خداى تعالى را (رب العالمين) يعنى صاحب تربيت كننده و اصلاحكننده معرفى كرده است يعنى خدا صاحب جهانيان است صاحبى كه عهدهدار تربيت و پرورش موجودات مىباشد و زمينههاى رشد و تعالى و سير تكاملى موجودات را فراهم كرده و مىنمايد، او مالك حقيقى جهان است مالكى كه در ملك خود مدبرانه دخل و تصرف مىكند و حكيمانه به تدبير آن مىپردازد بنابراين خداوند علاوهبر اينكه به تدبير و تربيت و رشد و هدايت جهان پرداخته و مىپردازد، معلّم نظام آفرينش نيز هست.
او مربّى و معلّم حقيقى و مطلق هستى و موجودات است و نظام خلقت و اشياء جهان مظاهر ربوبيت و عالميت خداست همچنان كه مظاهر حكمت بالغهى اوست. او مبدأ و خالقى است كه تربيتكننده همهى عالميان است، او
مبدأ و خالقى است كه موجودات هستى را به كمالات لايقشان مىرساند و زميههاى رشد آنها را فراهم مىنمايد.(1)
در اين آيهى شريفه تعليم تشريعى خداوند متعال مطرح است زيرا او در نظام تشريع نيز معلّم حقيقى و مطلق است و اوست كه حدود و قوانين سعادتآفرين و انسانساز را به بشريت تعليم فرموده است راههاى تقوى و طهارت و پاكى را آموزش داده است، نحوهى ايجاد روابط سالم و انسانى و عادلانه را ياد داده است. همان معلمى كه علمش مطلق و حكمتش نامتناهى است. پس منّت خداى را بزرگْمطلق حقيقى و راستين كه شرايع دين و احكام حلال و حرام را به بشريت تعليم فرمود و درس شرايع را به بشريت تعليم فرمود و به او آموخت كه (و اتقوا اللّه و يعلّمكم اللّه)، تقوى و پرهيزگارى و عبوديت، روشنبينى و فزونى علم و دانش را به دنبال دارد، به او آموخت كه نور علم و معرفت در قلب پاك مىتابد و بس.
بزرگان از مفسرين آب را به علم تفسير كردهاند چه آب مايه حيات اجساد و علم مايهى حيات ارواح است پس خالق متعال ارواح را براى علم و از سنخ علم آفريد و علم را مايه حيات و تعالى و رشد ارواح قرار داد زيرا او (محيى) است يعنى نفوس قابل و مستعد را از آب علم سيراب و به آب علم احياء مىكند چنان كه بشريت را مشمول رحمت (و نفخت فيه من روحى) قرار داد و بدين وسيله
ظلمت جسم را با نور روح منور ساخت، (ان ذلك لمحيى الموتى)(1)آرى، او معلّمى است كه حيات بدن را در نفوس قرار داده و به وسيلهى حيات نفوس آثار وجود ابدان را آشكار فرموده است.
همچنان كه تعليم او نور است و هدف تعليمش رهايى بشريت از ظلمات به سوى نور است، كتابش يعنى قرآن نيز نور است. آرى، خدا نور است و خالق نور است، نور است و معلّم نور است، نور است علمش نور است، معلّم است و تعليمش نور است و ظلمت و جهل را دشمن مىدارد و بشريت را از آن بر حذر فرموده است، نور و علم را دوست مىدارد و بشريت را بدان دعوت فرموده است، صاحب نورى است كه هدايتگر است و ظلمتسوز، معلّم نورى است كه هيچ معلّمى داراى چنين نورى نيست. آرى، تقابل نور و ظلمت، اعمى و بصير را قرآن مطرح فرموده.(3)كه مسلّماً تقابل علم و جهل، تقابل ايمان و كفر و تقابل هدايت و گمراهى است.
همان پروردگارى كه اكرم است و از هر كريمى كريمتر است. او كسى است كه به وسيله قلم تعليم داده معلّمى خداوند مبتنى بر كرامت است و تزكيه، تعليمش عين تربيت است و رشديابنده و هدايتگر، معلّمى است كريم كه درس كرامت مىدهد و از آن جهت كه اكرم است معلّم انسانهاست.
يعنى محور تعليم و تربيت خدا و دين خدا بر كرامت است و تعليم و تربيت الهى مبتنى بر روح بزرگوار و منزه از هر دئانت و پستى است به عبارت ديگر
تعليم خداوند در محدودهى دنيا و طبيعت و اعتبارات نمىگنجد بلكه مايهى اعتلا و خروج و عبور انسان از دنيا و طبيعت است، آرى، خداوند در مقام معلّمى به انسان چيزى را آموخت كه اگر اين تعليم الهى نبود، ممكن نبود كه انسان آن را بياموزد، خداى اكرم فرشتگان را كه مأمور ابلاغ پيام كرامتند، به عنوان عباد كريم معرفى كرد. انبياء را كه معلمان انسانند، به عنوان كريم ياد كرده و از صحف انبياء كه برنامههاى دينى را در بر دارد به عنوان صحف مكرّمه ياد نموده و اساس دين را هم كه تقواست، مايهى كرامت مىداند.
پس مدرسهى خدا، مدرسه كرامت است و براى پذيرش در آن نبايد اهل دنيا بود، نبايد اهل پستى و دئانت بود اين مدرسه محدودهاى دارد بدين قرار: خداوند ابتدا خود را كه معلّم حقيقى است، به عنوان اكرم معرفى كرده، سپس فرموده: صحيفه و كتب اين مدرسه هم مكرّمند، و در مرحله سوم انبياء را براى تعليم كرامت قلمداد كرده و رسالت خاتمالنبياء (ص) را براى تعليم و تكميل مكارم اخلاقى قرار داد. آن گاه فرمود:«علّم الانسان ما لميعلم» يعنى خداى سبحان به انسان چيزى آموخت كه براى او مقدور نبود كه آن را از پيش خود ياد بگيرد.
به هر حال انسان در پرتو لطف و كرم الهى با علم و دانش و قلم آشنا شده و در سايه موهبت و اكرام الهى راع تعالى و رشد و هدايت خويش را يافته است.
قرآن بر اين نكته تأكيد دارد كه خداوند نوشتن و استفاده از قلم و نيز خواندن را به بشر آموخته است و علوم و معارف از طريق قلم و خواندن و آموزش پيدا شده، نشر و گسترش يافته است و اين قلم است كه اين همه افكار و انديشهها، فرهنگها و تمدنهارا به وجود آورده، پاسدارى مىكند، البتّه نه هر قلمى كه قلم عالم رّبانى، چه بسيارى از قلمها فاسد و مسمومند كه فساد بشريت از
آنهاست و هم از اين روى است كه قرآن مجيد به «قلم و آن چه با آن مىنويسند» سوگند ياد كرده.(1)
پس خداست كه به بشر كتابت را تعليم فرموده و استفاده از قلم را آموخته است و براى آن عظمت و قداست قايل شده است.
معلّمى خداوند تجلّى رحمانيت اوست كه رحمت عام خدا مىباشد و شامل حال همگان مىگردد و اين رحمت عام يعنى رحمان بودن مختص ذات مقدّس احديت است و جز او هيچ كس داراى رحمت عام نيست از اين سبب قرآن را براى هدايت همگان نازل كرد و قدرت بيان را به همگان ارزانى داشت و از اين طريق سرچشمههاى مواهب و نعمتهاى معنوى و مادّى را بر انسانها گشود و ابزار رشد و تكامل حيات روحى و جسمى، فردى و اجتماعى، باطنى و ظاهرى، اخروى و دنيوى را در اختيار بشر گذاشت، زيرا قدرت بيان و سخن گفتن را به انسان عطا فرمود، و مىدانيم كه همين قدرت بيان و تكلم و سخن گفتن از بزرگترين نعمتهاى الهى براى بشريت است كه بدان وسيله انسان هر خير و كمالى را مىتواند بيابد و به سويش تلاش كند، تلاشى علمى، فكرى، ذهنى، عاطفى و بيانى كه بيان مشتمل است بر همهى ابعاد روحى و علمى بشر.
و اگر اين قدرت و توان در بشر نبود، از علم و دانش و قلم و نگارش در او اثرى نبود و فرهنگ و تمدّنى به وجود نمىآمد پس تنها معلّم حقيقى بيان، اوست خداى رحمن، همان خدايى كه عظيمترين درس و كريمترين كتاب هستى
را هم به بشر تعليم فرمود، قرآن را كه متضمّن طرق فلاح و رستگارى و سعادت حقيقى است.
آرى، خداوند معلّم همگان است، همانگونه كه مربّى همگان است، امّا عدّهاى پاك و مطّهر سعادت و لياقت درس خصوصى او را داشتهاند و اينان انبياء و اولياء مكرم(ع) مىباشند، همانهايى كه از علم لدّنى و موهوبى خدا بهره بردند و در موردشان فرمود: «و علمناه من لدنا علما»(1)، و «علمناه صنعة لبوس»(2)كه به ترتيب در مورد حضرت خضر(ع)و حضرت داود(ع) مىباشند.
پس خداوند متعال هم به تعليم و هدايت تكوينى خط و زبان را به انسان آموخت كه اساس همه علوم و معارف است و هم به او صنايع و هنرها را تعليم فرمود و هم به تعليم و هدايت تشريعى، شرايع و كتب آسمانى را ياد داد، تا از هر جهت راه رشد و تعالى او هموار شده باشد.
پس حمد و سپاس تنها، يگانه پروردگارى را سزد كه با جلوهى قلم تابناك خويش بر لوح محفوظ رقم زد و گل متعفن را با دميدن روح خويش، بهصورت خويش بياراست و با تعليم قلم و قرآن و بيان او را خليفهى خود در اين خيمهى عظيم قرار داد و درود بر اوّلين تجلّى و آخرين سفير هدايتش كه با تعليم حكمت و تتميم كرامت و نمودن طريق رشد انسان را از ظلالت تعفن گِل بويناك، هشدار داد و بر صعود و عروجش تا ملكوت نويد و سلام بر اولياء و اصيا و حجج خدا، امامان به حق، خاصه بر مدار فيض الهى(عج) كه جنبهى خلقيش مخفى و جلوهى ربيّش ظاهر است و تحيّت بر علماء ربّانى، وارثان راستين طريق تعليم و هدايت و صراط كمال و قرائت.
بعد از خداوند عالم و عليم كه معلّم مطلق است انبياء و رسولان و اولياء الهى معلّمين بشرند و اين مسأله نيز در قرآن مجيد به طور صريح و روشن بيان شده و به سبب جلوگيرى از طولانى شدن مقال مختصراً به بيان چند آيه از آيات كريمه اكتفا مىشود:
الف. قرائت و تلاوت آيات و نشانههاى عظمت و كبريايى پروردگار در خلقت و جهان آفرينش.
ب. تزكيه و تهذيب و تطهير نفوس انسانها.
ج. تعليم كتاب و آموزش و پرورش مبتنى بر قرآن و تربيت دينى مردم در جهت رشد همه جانبه آنها.
د. آموزش حكمت و راز آفرينش و بيان اسرار خلقت عالم براى رساندن مردم به كمال حقيقى.
پس تعليم و قرائت و تلاوت مقدمهى تربيت است و به عبارتى آموزش و تربيت همدوش هم است.
هر چند از نظر رتبه تزكيه مقدّم بر تعليم است و مقام تربيت فوق مقام تعليم است از نظر قرآن تفكيك تزكيه و تربيت از تعليم موجب مىشود كه علم آدمى
1) جمعه / 2.
را به فساد و هلاكت و ابتذال بكشاند پس مقصود قرآن اين است كه آموزش و پرورش بايد توأم باشد، تربيت اخلاقى و تهذيب نفس و تزكيه روح و آراستن جان به فضايل و پيراستن آن از رذايل از لوازم علم و تعليم است چنان كه در قرآن اين تلازم آشكار است.(1)
مراد از حكمت در قرآن كه دارندهاش صاحب خير كثير است(2)، دانش حقيقى و ادراك حقايق اشياء به نور باطنى و روشنايى ضمير است، حكمت مورد نظر قرآن معلول تقوى، صفاى باطن، اخلاص، پاكى اخلاق و اتصال به عالم قدس الهى است و مراد از كتاب، كتاب تدوينى يعنى قرآن است كه تعليمش بدون حكمت و بدون تعقل و تدبر كمالآفرين نيست، البتّه علاوه بر كتاب تدوينى، هر مؤمنى بايد كتاب تكوينى را هم از روى حكمت و تعقل و تدبر مطالعه كند.
انسانها به بركت تعليم انبياء، گذشته از مسايل غيبى، مسايل اخلاقى را آموخته مشكلات آنها را حل مىكنند، اگر وحى آسمانى و نبوّت و تعاليم انبياء نباشد، هرگز فضايل علمى و اخلاقى شناخته نمىشود و ضامن اجرا ندارد اين است كه از اهداف بعثت پيامبر اكرم(ص) دعوت بشريت به كرامتهاى اخلاقى است و خداى اكرم خاتم پيامبران را براى تعليم كرامتهاى اخلاقى مبعوث فرمود.
به هر حال اگر انبياء نباشند بسيارى از مسايل و معارف ماوراء طبيعت حل
نخواهد شد و بشر در اين امور به طور مستقل حتّى استعداد و قوّهى فراگيرى هم ندارد. بنابراين براى بشريت بىنيازى از وحى و تعاليم انبياء ممكن نيست. آنچه انبياء به بشر تعليم مىدهند از تيررس علوم بشرى به دور هستند، علوم عادى، علوم حسى و تجربى، علوم عقلى، هيچ راهى به تعليمات انبياء ندارند پس اگر انبياء نباشند بشر هرگز قادر به آموختن آن معارف نيست.
تعليمات انبياء ويژگىها و خصايصى دارد كه در هيچ علم و تعليم ديگرى وجود ندارد از جمله اينكه:
علم انبياء نور است، نورى از ناحيهى خدا، براى آموختن تعليمات انبياء دلى نورانى و پاك لازم است.
علم انبياء موجبات خيرات و بركات است، تعليمات انبياء وحدتآفرين و تفرقهشكن است.
علم انبياء قلوب را آرامش و امراض شخصيت را زايل مىكند، تواضع و خشوع و عبوديت و معنويّت به وجود مىآورد.
علم انبياء غرور را جهل مىداند، بخل و حسد و كينه و عداوت را حماقت مىداند، نفاق و دورويى و دورنگى را ظلمت مىداند و صاحبان اين اوصاف را جاهل مىخواند. علم انبياء هدايت است و تواضع، آزادگى است و حريّت، در تعليمات انبياء انسان مىآموزد كه «فوق كل ذى علم عليم».(2)
بر اساس آياتى كه گذشت واضح است كه حضرت آدم(ع) از سوى خداى
عليم اين افتخار را به دست آورد كه پس از تعليم اسماء آن را در اختيار ملائك قرار داده و از اسماء به آنان خبر دهد و لذا معلّم ملائك شد و البتّه به سبب تعليم اسماء مسجود ملائك گرديد و اين عظمت اين معلّم اعظم است و نيز عظمت علم اسماء است كه ملائك را در برابرش خاضع و ساجد ساخت، آرى، از ازل مشيت خدا بر اين تعلق گرفت كه خليفةاللّه و نمونه اعلاى خلقت معلّم باشد. و پيغمبر خاتم(ص) كه سيّد و سرور بشر است و هستى طفيل او، كتاب كريمش با فرمان به قرائت و نگارش و قلم آغاز شد، آرى، او آخرين فصل كتاب وحى است و خاتم و سرحلقه خط نبوّت و آخرين مرحله تكامل نظام تشريع است، معلّمى است نمونه و بىهمتا كه صداى رساى قرائت و تعليمش از مدينةالرسول كه مدينةالعلم است سراسر هستى را پر كرده است و به تمامى مدائن گيتى رسيده است، پس آگاه باشيد كه خداوند حبيب خود را در آغاز سورهى مباركهى جمعه معلّم معرفى كرده و آن حضرت خود و وصى خود حضرت على(ع) را پدر معنوى و روحانى و معلّم و مربّى بشر خوانده و فرموده «انا و على ابوا هذه الامة» و نيز خليفهى معظم خويش را مدخل ورود و به مدينةالعلم خودش خواند و فرموده «انا مدينة العلم و على بابها» و خود آن وصى بزرگوار فرمود: «من علمنى حرفا فقد صيرنى عبداً» كه منظور آن حضرت مقام معظم حضرت رسول(ص) بوده است زيرا خود حضرت وصىالنبى(ع) فرمود: «انا عبد من عبيد محمّد(ص)» و اين سخن در تقدير و بزرگداشت از مقام معلّم اعظم حضرت رسول(ص) است كه به حق شايستهترين شاگرد آن معلّم الهى، حضرت على(ع) است.
صاحبان علم (معلّمان) گواهند كه جز خداوند معبودى ديگر نيست».(1)
در قرآن مجيد امتيازات ويژهاى براى اهل علم و صاحبان علم و معلّمان حقيقى مطرح شده كه با اين ويژگىها مىتوان معلّم را شناخت و از سايرين تميز داد، اين ويژگىها عبارتند از:
الف. ايمان: «و آنان كه در علم راسخ هستند مىگويند ما به قرآن و نبوّت ايمان و باور داريم».(2)
ب. اقرار به توحيد: كه بيان آن در فوق مطرح است.
ج. اندوه و گريه از خوف خدا: «و كسانى كه پيش از آن از علم بهرهمند شدهاند آن گاه كه آيات الهى بر آنان خوانده شود بر زمين فرو افتاده (به حال سجده) و مىگريند و تلاوت قرآن بر خشوع آنها بيفزايد».(3)
د. اهل خشوع هستند: طبق بيان فوق.
ه. تنها از خدا ترس و بيم دارند: «در جمع بندگان الهى فقط علماء هستند كه ترس و بيم الهى در دلشان راه دارد».(4)
و. روشنبين هستند: «بلكه قرآن، نشانههاى روشن و آشكارى است در سينههاى كسانى كه علم به آنها ارزانى شده است».(5)
ز. قدرت درك مثالها را دارند: «اين مثالها را براى مردم بازگو مىكنيم امّا جز عالمان نمىتوانند دربارهى آنها انديشه كنند».(6)
بنابراين روشن شد كه خداى متعال در قرآن براى علماء و معلّمين راستين برجستهترين و برترين درجات را قايل شده است.(7)
قرآن همه انبياء مكرم خدا را صاحبان حكمت معرفى فرموده يعنى همهى آنها را معلّمين بشريت خوانده است، چنان كه از آيه فوق كلّيت و شمول اين حكم روشن است و آياتى كه در گذشته بيان شد اين معنى را در مورد پيامبر اكرم(ص) ثابت كرد به علاوه قرآن مىفرمايد:«ما به يحيى در كودكى حكم يعنى انديشه محكم براى داورى را عطا كرديم».(2)كه حكم در اين آيه همان حكمت يعنى علم و دانش استوار و مستحكم است همان دانشى كه قبلاً هم گفتيم از نظر قرآن خير كثير است يعنى آگاهى و بصيرت و درك حقايق نبوّت است و بديهى است كه همه خيرات و بركات از طريق وحى و نبوّت و علم و دانش حقيقى و استوار به انسان روى مىآورد، اين است كه علم و دانش به انسان خشوع و تقوى مىدهد، وجود آدمى را از پليدى پاك مىكند و او را طيّب و طاهر مىسازد، از كورى و ظلمات خارج كرده، بصير ساخته به علم نور وارد مىكند، از حرارت سوزان جهنم نجات داده، وارد سايه آرامبخش بهشت الهى مىسازد، آرى، علم طاهر و پاكيزه است، نور و بصيرت است، رهايى و بهشت است، بنابراين هرگز صاحبان علم با صاحب جهل برابر نيستند.(3)
ناگفته نماند همانطورى كه قبلاً هم اشاره شد پس از شخص معظم رسول اكرم(ص) ائمه دوازدهگانه شيعه عليهمالسّلام خلفاى بر حق و اوصياى راستين آن حضرت، معلّمين و راهنمايان و هاديان حقيقى بشرند، چنان كه در زيارت باعظمت جامعه كبيره آمده است: «شما ائمه طاهرين راههاى اعظم و راهنمايان
مفخّم و پلهاى محكم پيروزى و امينهاى الهى در دنيا و شفيعان در روز بقاء و جزا مىباشيد و شما هستيد دليلها و راهنمايان به امر الهى و به سوى خدا» به هر حال با توجّه به اوصاف الهى «معلّم، هادى، رب، متكلّم، عالم، حكيم» و اوصاف و القاب پيامبران و ائمه طاهرين و نايبان خاص و عام پيشوايان دين، صفت معلّم و مربّى بودن، راهنما و دليل بودن، قطب و مرشد حقيقى بودن براى آنها اثبات مىشود.
آرى، به دور از هر شائبه و مجاز اوّل معلّم حقيقى بشريت اوست (ربالعالمين) كه با ظهور و تجلّى خويش عشق به علم و شناخت و معرفت را پديد آورد و آتش آن را در خيمهى وجود آدم برافروخت (و علم آدم الاسماء كلها) و اوّلين مظهر اين ظهور و تجلّى و نخستين اشعهى اين آتش را خاتم مظاهر وتجليّات و انجام آتش عشق تعليم حب و معرفت قرار داد و اين اساس ثانى بشريت انبياء عظام يعنى مظاهر واقعى معلّم اوّلند و از آن پس اوصياء و اولياء مكرّم خدا و در امتداد اين انوار تجلّى معرفت، علماى ربانى كه وارثان به حق، انبياء و اولياء هستند واقعى بشرند كه (العلماء ورثة الانبياء).
و امّا هر آنكه به غير آن پاكان معلّم گويند نه به حق است و نه شايسته و زيبنده كه به مجاز است و عاريت و امانت و وديعت و اين خود نيز افتخار است كه امانتداران خداى تعالى و انبياء عظام و اولياء كرام و علماء گرامى، بس باارزشند و مأجور كه «آسمان بار امانت نتوانست كشيد» و اينان گفتن و نوشتن و خواندن را (از علمه البيان) و (علم بالقلم) و (علم القرآن) به امانت دارند كه هم او در اداى اين امانات مؤيدشان فرمايد و هر آنچه دستاورد تعليم و آموزش و تربيت و تزكيه در مسير حيات بشر است بر همين مبانى است، بر مبناى لطف و فيض حق و بر مبناى بيان و قلم و قرآن.
در پايان اين بحث مختصر اشارهاى هم به مقام معلّم و رابطه او با شاگرد و شاگرد با معلّم نموده ادب حضرت موسى(ع) به عنوان شاگرد نسبت به جناب خضر(ع) به عنوان معلّم را از نظر مىگذرانيم و به نتيجهگيرى نهايى مىپردازيم.
مىدانيم كه حضرت موسى(ع) پيامبرى عظيمالشأن و يكى از انبياء اولوالعزم است، با اين همه شخصيت او مانع از شاگرديش نشد و با كمال ادب و تواضع نسبت به استادش جناب خضر(ع) رفتار نمود البتّه استادى چون جناب خضر(ع) صاحب افتخاراتى چون عبداللّه بودن و علم لدّنى داشتن و برخوردارى از رحمت خاص الهى بوده است.
او داراى آن چنان لياقت و شايستگى بود كه حضرت موسى(ع) مأمور بود به شاگردى او در آيد. به هر حال دانشمندان از اين جريان نتايجى گرفتهاند به شرح زير:
الف. حضرت موسى(ع) خود را تابع و پيرو معلّم خويش معرفى كرده و در اين تبعيت و پيروى از معلّمش با كمال ادب اجازه خواسته است.
ب. حضرت موسى(ع) به مقام علمى و عظمت علمى معلّم و استادش اعتراف و اقرار كرده است.
ج. حضرت موسى(ع) به الهى بودن و لدنى و غيرعادى بودن علم جناب
1) كهف / 66-65.
خضر(ع) اذعان نموده است.
د. حضرت موسى(ع) با كمال ادب و تواضع از معلّمش خواسته تا بخشى از آنچه را به خضر(ع) تعليم داده شده و خداوند متعال به او افاضه فرموده به او تعليم دهد و بدينسان باز هم مقام و منزلت معلّمش را حفظ كرده و به هيچ وجه دعوى آموزش براى رقابت و هماوردى با معلّمش را نداشته است.
ه. حضرت موسى(ع) در حقيقت از معلّمش درخواست ارشاد و راهنمايى كرده، نه درخواست علم و دانش صرف، درخواست رشد كرده و رشد يعنى راه يافتن، به مطلوب و مقصود رسيدن، به هدف نايل شدن، و رسيدن به خير و صلاح.
و. حضرت موسى(ع) درخواست خويش را به طور مطلق و غير مشروط عنوان كرده و اين نشاندهندهى كمال تواضع او نسبت به معلّم و استادش مىباشد.
ز. جوهرهى روح و حقيقت علم الهى و علم لدّنى يا علم شهودى و حضورى عبوديت و بندگى خداست و به شاگردى چنين معلّمى شتافتن و از رهبرى و ارشادش بهرهمند شدن امرى است رشد دهنده و اگر اين شاگرد حتّى موسى(ع) يعنى پيامبر اولوالعزم هم باشد بايد در پى يافتن او هجرت كند، چون چنين علمى راهنماى عمل است و بس.
ح. حضرت موسى(ع) علم معلّمش را لطف الهى دانسته و از معلمش خواسته كه او نيز به موسى(ع) همان لطف را بنمايد و بهرهاى از آن علم را به او برساند.
ط. معلّم و استاد موسى(ع) بر اساس شروطى تعليم دادن موسى(ع) را مىپذيرد و موسى(ع) را مىپذيرد و موسى(ع) در پاسخ مىگويد: (انشاءاللّه مرا شكيبا خواهى يافت) و چنين كلامى هم ابراز ادبى است نسبت به ساحت مقدّس
پروردگار و هم نسبت به محضر معلّمش كه اگر توان و قدرتش را نداشت خلاف وعدهاى نكرده باشد و بىاحترامى نسبت به معلّمش حساب نشود.
ى. شاگرد در برابر معلّم و درس او بايد متعهد به تعهدات و مقيد به قيوداتى از جمله (صبر در برابر نادانى خويش، سؤال نكردن بدون موقع و بدون اجازه و صبر در برابر گفتار و اعمال و صبر در معيت استاد و معلّمش) باشد.(1)
اينك در پايان به اين مناسبت كه سخن از يك معلّم الهى شد، معلّمى كه در نظام تكوين مأمور خدا و ملهم به الهامات الهى و عالم به علوم لدنى و ربانى بود بحث را با چند جمله در پيرامون مقام معنوى معلّم به اتمام مىرسانيم.
خداوند متعال در بيان هدف آفرينش انسان مىفرمايد: «و ما جن و انسان را خلق نكرديم مگر براى عبادت» كه حقيقت آن معرفت است به طورى كه در حديث قدسى همين معنى آمده كه: «من گنجى پنهان بودم و دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق را آفريدم تا شناخته شوم» آرى، اين حديث و آن آيه يك مسأله را در بردارند و آن اين است كه راز آفرينش و غايت آن معرفت ربّ است (اوّل الدّين معرفة اللّه)، (اوّل العلم معرفة الجبار) و اين امر را مقدماتى چند لازم است كه از آن جمله معرفت نفس است (من عرف نفسه فقد عرف ربه) و آن نيز منوط به استمداد از عارفانى است كه خود در طريق عرفان رب و عرفان نفس مأذون و مبعوث از ناحيهى ربّند. هاديانى كه در طريق هدايت سراج منير و معلّمانى كه در طريق تعليم بشر و نذيرند و خود كملهى علم و تعليمند و محل تجلّى فرمان قرائت و اسم ربند و همهى اسماء را معلّمند و معلّم مصداق كلام ملكوتى (اقرأ و ارق) هستند و ملجاء هر طالب قرائت و ارتقاء.
1) كهف / 70 تا67، به ترجمه آداب تعليم و تعلم اسلام در اثر شهيد ثانى ترجمه دكتر حجتى / 316-308 / تفسير نمونه / جلد12 / 486، ترجمه تفسيرالميزان / 26 / 218.
سرّ ظهور جلوهى حقتعالى در عالم شهود از سراپردهى غيب و بطون در علم و تعليم و قرائت و عبادت و قلم و تزكيه و عرفان خلاصه مىشود، چه در سايهى اين همه هويّت حقيقى انسان كه نفخهى الهى در او به وديعت است و تاج كرامتش بر سر، و مسجود ملائكه، از كمون و اختفا به ظهور و تجلّى مىپيوندد و لياقت خليلاللّهى مىيابد و لباس خليفةاللّهى مىپوشد و به حبّ خداى محبوب، محب گشته، حبيباللّه مىشود.
پس انسان كه بهواسطهى تعليم اسماء در اوج مرتبه كمال خلقت و جامع تمام خلايق است و آيينه جمال الهى است با قدم تعليم و تطهير و قلم و كتابت و قرآن و بيان و قرائت و در يك كلام با عبادت و اطاعت و ايمان به جايى خواهد رسيد كه اشياء آيينه جمال او شوند و چيزى را بيرون از خود، نخواهد و نجويد و نبيند و اين همان مقام خليفةالهى است يعنى همانگونه كه وى آيينه جمال حقتعالى است، تمام نماى همه مراتب هستى نيز هست و با باطن و ملكوت اشياء مرتبط و متّصل است (و كذالك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض)، بدين جهت اوّلالنبيين و خاتمالمرسلين(ص) فرمود: «اللّهم ارنا الاشياء كما هى» و وصى او(ع) در بيان آن كلام فرمود: «و ما رأيت شيئاً الا و قد رأيت اللّه» و نيز فرمود: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً» آرى، اين مقام، مقام يقين و موقنين است كه موسى(ع) براى چشيدن آن به شاگردى خضر(ع) شتافت و اين مقام معلول تعليم اسماء است از ناحيه معلّم مطلق حضرت ربالعالمين.
و اين گسترهى خط ظهور حق و اين سعهى وجود منبسط جز به جهت ظهور حقيقت و شناخت ذوات اشياء يعنى حكمت و بروز نفخهى حق و برپايى تاج كرّمنا ظاهر نشد كه ظهورش همه علم و ايمان است و حكمت و يقين و تمامى اينها را عشق علّت است و حب، معرفت راه است و عرفان، كه برون از اين خط
كسى راه نپويد جز حيوان گر چه به قيافهى انسان.
نتيجهى اينكه هدف تعليم و علم در شريعت، عرفان و معرفت است، اطاعت و عبادت است، پس معلّم در اين بينش عارف است و عابد و او كسى است كه بايد طريق حب و معرفت حقتعالى را هموار كند تا متعلّم بدون خطر و دلهره و با اطمينان از آن طريق عبور كند و عبداللّه شود، همين معلّم در تعليم بايد دو مسير بيرونى و درونى متعلّم را هموار كند چه متعلّم يا از درون مىلغزد يا از برون و يا هم از درون و برون و بدين سبب متعلّم هم بايد تزكيه و تصفيه و تطهير شود و هم تعليم كتاب و حكمت ببيند يعنى هم روحش از خبايث و رذايل اخلاقى و لوث شرور و شهوات پليد نفسانى تطهير گردد و بر خويشتن مسلط گردد و هم به رموز و دقايق آفرينش بينا و بصير شود و طرق سلطه بر طبيعت را آموخته بر آن مسلط شود.
اين است كه شارع مقدّس اسلام فرموده: (العلم نور يقذفه اللّه فى قلب من يشاء)(1)پس جايگاه علم كه قلب است بايد مطهر باشد، بايد نورانى و صيقلى و شفاف باشد تا علم را كه نور است بتواند در خود منعكس كند و در غير اين صورت اگر علم، علم اهل تن باشد و در دل منعكس نگردد چون بارى گران است بر تن صاحبى حمّال (و مثلهم كمثل الحمار يحمل اسفاراً)(2)و روشن است كه تعليم كتاب نيز تعليمى است متناسب با نور و اصولاً خود كتاب نور است يعنى كتابى شايسته قلب كه محتوايش حكمت است و آن ادراك حقيقت امور و فهم ذوات اشياء به نور باطن و شفافيت قلب است و صاحب چنين حكمتى صاحب خير كثير است كه (و من اوتىالحكمه فقد اوتى خيراً كثيراً)(3)پس تعليم
يعنى قرائت كتاب توأم با حكمت و تدبر و فهم تا رموز دقايق اشياء رؤيت گردد و صرف تعليم و تعلّم علوم و فنون، صرف قرائت و كتابت، صرف بيان و حفظ كردن كافى نيست كه جز به هموار كردن طريق بيرون و مادّه و طبيعت و دنيا نمىانجامد و چنين انجامى چه بد انجامى است.
پس چاره آن است كه فرمان شريعت را در اين طريقت به كار بنديم و صلاح دين و دنيا و نياز تن و جان را توأم با هم فراهم آوريم، علوم و فنون، مسطور و محفوظ، تدبر و حكمت ايمانى، طهارت باطن و تزكيه نفس و عبادت را با هم آميزيم تا از حيرت و ضلالت برهيم و به سرچشمهى يقين و هدايت برسيم و انسانيت را از چنگال انسان نجات دهيم و بينش خود و ديگر انسانها را از حد دنيا و مرز نفس و مادّه و طبيعت وسعت بخشيده به ملكوت و عقبى آشنا سازيم و نهايتاً همهى انسانها را از جور اديان ساختگى و انحرافى آزاد ساخته و به دامن عدل اسلامى وصلت دهيم تا (ليكون الدين كلّه للّه)(1)انشاءاللّه.
1) انفال / 29.
حركت از ضرورىترين ذاتيات زندگى هر موجود نيازمند است و اين اصلى است روشن كه همهى موجودات عالم به جز حقتعالى كه غنى بالذّات است مابقى همه فقير بالذّات و در اصل عين فقرند، لذا در جهت رفع نياز خويش و وصول به مبدأ برآورندهى نيازها دايم در حركتند.
برخى موجودات حركت تكوينى، يا حركت طبيعى، يا حركت غريزى دارند و برخى علاوه بر اينها حركت ارادى هم دارند و مسلّماً اين نوع موجودات از موجودات ديگر پرعظمتتر هستند و اين موجود همان انسان است كه با جثهى كوچكش عالم بزرگى در او نهفته است، پس هر موجودى از موجودات عالم امكان ذاتاً و دايماً در نوعى حركت و عمل است يعنى در نوعى ورزش است زيرا ورزش يعنى انجام عمل متوالى و مكرر، در نتيجه ضرورت ورزش يك ضرورت وجودى است كه به مقتضاى نياز ذاتى موجود صورت مىگيرد. چون اگر نياز ذاتى موجودى برآورده نشود شمع وجود آن موجود خاموش
مىگردد.
لذا ورزش در معناى عامش شامل تمام موجودات عالم امكان مىشود و بنابراين سابقه آن را نمىتوان تعيين كرد زيرا جهان از نظر زمان قديم است و بىآغاز، ولى در معناى خاصش مىتوان دو جنبهى كلّى براى ورزش قايل شد. يكى ورزشهاى حيوانى و ديگرى انسانى كه البتّه ورزشهاى حيوانى در برخى مراحل شامل ورزشهاى انسانى هم مىشود و حتّى در مراحلى بسيار قوىتر از جنبهى انسانى آن است و آنچه تمايز اساسى ورزشهاى انسانى و حيوانى را موجب مىشود، برنامهريزى، ابتكار و خلاقيتهايى است كه تنها انسان به آنها قادر است و شايد بتوان گفت قدرت برنامه ريزى و ابتكار خلاقيت اين همان امانت الهى است كه آسمانها و زمين از قبول آن امتناع كردند امّا انسان بسيار ظالم و بسيار جاهل آن را پذيرفت آرى، شايد اين امانت همان باشد و «تربيت بدنى» كه عهدهدار مسئوليّت و برنامهريزى ورزش است خواهناخواه در مسيرى بهوجود آمده كه امانت الهى را پذيرا گشته و تأمين كنندهى تعادل جسمانى و روانى انسانها در امانت است و قوى كردن جسم انسانها در جهت خدمت به خدا، وظيفهى اوست.
گفتيم كه ورزش عمل است و حركت. و عمل نيز معلول ارادهى انسان است و آن نيز معلول عزم انسان و عزم انسان نيز معلول تميز نفع آن است و تميز نفع آن علّت عزم و شناخت و آگاهى او مىباشد. با اين مسايل روشن شد كه ورزش انسانى بر پايه علم و شناخت استوار است، و شناخت و معرفت اوّلين سنگ بناى ورزش انسانى است، چه اگر علم و شناخت صحيح نباشد، شناخت خويش و مبدأ و مقصد خويش بر اساس جهل و شناخت غلط خواهد بود و لذا مسير بودن و شدن او نيز مسيرى جاهلانه و انحرافى خواهد بود، و در پى آن نيازهاى
كاذب جاىگزين نيازهاى واقعى مىشود و تلاشهاى عبث به دنبال برآورده كردن اين نيازهاى كاذب صورت مىگيرد و اينها همه ريشهى انحراف ورزش انسانى است كه نهايتاً از حيوانيت سر درمىآورد و تمامى امراض روانى حاكم بر جامعه ورزشى (امراضى چون غرور، خودپرستى و مقام پرستى)از اينجا ناشى مىشود. از جهل در تمام ابعادش يعنى جهل به مبدأ و مقصد و سير و جهل به خويشتن و نيازها و گرايشها و آرمانهاى خويش و اين است كه پيامبر اكرم(ص) عرفان به نفس را طريق عرفان به رب دانسته است. آرى، پويايى و ورزش وسيلهاى است در جهت شكوفايى برخى از قواى نهفته انسانى و عاملى است براى رهايى انسان از اسارت از بندهى زبونى و حقارت و پژمردگى و خمودى و محركى است براى آمادگى همه جانبه در مقابل عوامل و مصادر ظلم و ستم و در يك كلام ورزش وديعهاى است در مسير بيدارى و بسيج قدرتهاى جسمى و روحى در خدمت به خدا و از اين روست كه اگر بر پايهى شتاخت و معرفت استوار نباشد مىشود به ضد خود تبديل مىشود، يعنى وسيلهاى در دست ظالمان و ستمگران براى انهدام حق واحياى استضعاف فكرى و اجتماعى و مخدرى مىشود كه انجماد تفكّر انسان را در پى خواهد داشت و يا موجبات فخرفروشى و منيّت و غرور و خودمحورى را فراهم مىآورد، اين هم رمز ارادهى انسان است در تعيين بودن و شدن خويش و هم رمزِ عصيان و طغيان او و هم رمزِ هدايتپذيرى و تربيتپذيرى و اصولاً مهمترين دليل بر بعثت مربيان الهى انبياء عظام است كه علم حقيقى رابه انسان تعليم دهند و معرفت صحيح را تدريس نمايند و علائم مبدأ و مقصد را بنمايند و هويّت انسان و نيازهاى واقعى او را گوشزد كنند و مسير حركت وتلاش وكيفيّت توالى و نظم اعمال او را در جهت برآورده كردن نيازهاى واقعى و نهايتاً قرب الىاللّه نشان
دهند و بدين جهت است كه در هميشه تاريخ ورزش با اعتقادات بشر پيوندى ناگسستنى داشته و دارد و خواهد داشت زيرا ورزش كه نوعى عمل مكرر و منظم است از نوعى انديشه و طرز تفكّر منشأ مىگيرد و اصولاً بر اساس همان طرز تفكّر اجرا مىشود و به عبارت ديگر هر عملى از تفكّرى خاص برمىخيزد كه همان طرز برداشت و شناخت و علم و آگاهى فرد است نسبت به مبدأ و مقصد و خويشتن و نيازهاى او، و نيز جنبهاى ديگر از اين تفكّر مسير و طريق برآورده كردن نيازش كه همان جهانبينى و ايدئولوژى يا مكتب است پس ورزش با مكتب پيوند ناگسستنى دارد امّا كدام ورزش و كدام مكتب؟
ورزش گاهى مبتنى بر عقايد عقايد خرافى يا انحرافى است و چنين ورزشى منفى و مخرب است كه هم تخريب بدن را در پى دارد و هم تخريب روح يعنى پژمردگى روحى است و هم موجب تخريب و انحراف عقل است كه نهايت آن جهل تخريب تفكّر و انديشه بوده و مايه تحميق است و بديهى است كه چنين ورزشى در هر جامعهاى رايج باشد حاكى از تسلط جباران و قلدران و فرعونها بر آن جامعه است مانند ورزشهاى گاوبازى در مصر باستان، بوكس در چين و يونان باستان و همچنين مبارزه پهلوانان اجير با حيوانات وحشى يا گلادياتور شدن كه جز جهت سرگرمى و ارضاء درندهخويى سران عياش روم باستان جهت ديگرى نداشت و اصولاً جزو جنايات فراموش ناشدنى انسان كهن است.
همچنين برخى سرخپرستان براساس پرش طول و پرش ارتفاع محدودهى مالكيت زمينهاى مزروعى را معيّن مىكردند و....
از لحاظ تقدّس عقيدتى ورزش همين بس كه اوّلين المپيك در سال 776
قبل از ميلاد مسيح(ع) در يونان صرفاً به خاطر تقرب و خشنودى زئوس (خداى خدايان) آغاز شد و در همان ديار ورزش بوكس را در محل معبد دلفى كه جايگاه تقديس و ستايش آپولو الههى نور و روشنى بوده انجام مىشد.
در آفريقا ورزش تيراندازى و شنا از فضايل معنوى محسوب مىشد و جنبهى تقدّس مذهبى داشت و برخى از قبايل سرخپوست آمريكا بازى با توپ را جزو مراسم مذهبى مىدانستند و عقيده داشتند كه قوانين اين بازى از سوى خدايان تعيين شده است و در برخى ديگر از قبايل سرخپوست حركات مخصوصى را انجام مىدادند كه با سر و صداى فراوانى همراه بود و انجام چنين حركاتى را موجب شفاى امراض بدن و بخشودگى گناهان كبيره (شفاى امراض روان) مىدانستند و....
از نظر جنبهى خرافى و تحميقى آن، عاملى در جهت ستمگران و سكوت ستمكشان تاريخ بوده است. حتّى شاهان ساسانى خود را از نژاد الهى و ربانى دانسته و لقب قهرمان قهرمانان و بسيار جليل بر خود مىنهادند، و نيز اينكه يونانيان قديم پيادهروى و حركات بدنى و ژيمناستيك را مايه قرب به خدايان و نيز موجب رضايت ارواح مردگان مىدانستند و يا در آفريفا نوعى حركات بدنى پر سر و صدا جهت درخواست نزول باران انجام مىدادند كه از همه معروفتر عملياتى بوده به نام رقص باران و...
از جنبهى نظامىگرى، در هند باستان اصولاً فيلسوارى و تيراندازى و چوگان مختص طبقهى افسران نظامى بوده و در روم باستان كه تربيت فرزند به خاطر سرباز شدن بود ورزشهاى سنگينى مثل كشتى، تير پرانى و دوميدانى و سواركارى و بهخصوص شنا آموزش داده مىشد و... .
از نظر حماسى و اساطيرى، ادبيّات كهن جهان معرف الگوهاى قدرت
فراوانى است كه مؤيد نياز مردم به چنين الگوهايى بوده از جمله فردوسى حماسهسراى ايرانى در پرورش اينگونه اسطوره كه خاستگاه مذهبى و فطرى هم دارند معرف همگان است واغلب داستانهاى شاهنامه در پيرامون مسايل قدرتى و ورزشى و نبردهاى حماسى است كه از نقل نمونهها به جهت مطلع بودن همگان صرفنظر مىشود.
در يونان باستان نيز كتابهاى هومر و اوميروس بيانگر و مؤيد نظر ديگرى بر وجود چنين الگوهايى است نمونههايى مثل آشيل كه تخته سنگى را به قدرت ده مرد به تنهايى حمل مىكند، ميلون كه گاوى را بغل كرده و تمام ميدان المپيا را با حمل آن مىپيمايد و آخر با يك مشت آن را پاره كرده مىخورد، پوليداماس كه در نبرد با شير وحشى و گاو وحشى پيروز مىشود و اسطورههايى چون، المپيداس، هركول، ماسيس، اخيلس و...بيانگر اسوههايى بوده كه بشر در طول تاريخ براى بيان نياز قدرت بدنى خود بدانها توسل مىجسته است.
در صدر اسلام نيز، پهلوانى - رزمهاى فردى و گروهى - زور آزمايى، مسابقات اسبدوانى و شترسوارى، شكار، وزنهبردارى، تيراندازى وجود داشته است دلاورانى چون على(ع) و حمزه عموى پيامبر، ميدانداران بزرگ اين ورزشها بودهاند. شمشيربازى و اصولاً شجاعت عرب ضربالمثل بوده به طورى كه فرار از دشمن را زشت مىدانستهاند و حضور پيامبر در چنين صحنههايى مثل جريان كشتى گرفتن امام حسين(ع) و امام حسن(ع) و تأكيد بر تيراندازى و سواركارى و شناگرى نشان دهندهى اهميت موضوع ورزش در نظر بزرگان اسلام است.
به هر حال پديدههاى اجتماعى بسيارى چون عيارى، شطادى، فتيانى، سامورايى، بيعتهايى چون بيعت حلفالفضول كه پيامبر اسلام در جوانى در
آن بيعت شركت داشت، با هدف دفاع از حقوق مظلوم بيعتهاى قومى، قبيلهاى و جهانى و سلكى، پيدايش اسطورههاى كهن ملّى يونان و مصر و ايران قديم و نوع شيوههاى تقدّس كهن مثل تقدّس كوه الپ - معبد دلفى و وجود پديدههاى دفاع و مقاومت در برابر مهاجمان و صبر و استقامت در برابر ناملايمات و بروز جنگها و نامردمىها و اميد و انتظار مظلومان، پرستش الههها و اسطورههاى قدرت چون هركول و رستم و حتّى تبليغات انحرافى و سوء استفادههاى قدرتمندان در جهت استعمار مردم مظلوم بعدى از خواستهى فطرى بشر را نشان مىدهد كه همان بعد حركت و تلاش و عدالتخواهى و كماليابى رهايى از سكون و خمودگى است.
روى اين اصل ورزش اكثراً ملعبهى دست سكون و خمود است و روى اين ورزش اكثراً ملعبه دست دنياداران و آلت دست سياستبازان و اربابان زر و زور و تزوير شده و مؤيد اين امر المپيكها و جامهاى جهانى، جامهاى وحدت، جامهاى دوستى و.... است كه با شعارهاى فريبندهى دوستى و اتّحاد ملل ولى در اصل به خاطر رسيدن به مطامع پست خود و سرگرمى و استعمار و خامى و غفلت ملل مظلوم صورت مىگيرد كه از نمونههاى آن همگان خبر دارند.
در اسلام حركت و تلاش، كار و عمل، ورزش و تربيت بدنى و حتّى بازى، شدن و صيرورتى است اصيل كه نشان دهنده همگامى فرد است با كلّ جهان مخلوقات و لذا در اسلام اين همگامى بسيار سفارش شده است البتّه با انگيزه و نيّت وصول به حق و گذشتن از اسارت غير حق و يافتن كمال حقيقى بايد صورت گيرد و در اينجاست كه ورزش بسيار مطلوب است. يعنى مطلوبيتش به
عنوان وسيلهاى در جهت تقويت جسم و تلطيف روح و تزكيه شدن، امتحان شدن، صبور شدن، شجاع شدن، پويا شدن، مقاوم شدن و.... وسيلهاى است در جهت قرب به مبدأ هستى و حقتعالى.
عاملى است در جهت تعادل و همبستگى، تمرينى است در جهت پذيرفتن قوانين حق و راهى است براى اشاعه منش و خلق و خوى الهى و وصول به پاكى طينت و ايثار و خضوع و حقطلبى. زيرا الگوهاى راستين ورزش اسلامى معرف پاكى و عفو و قدرتمندى هستند، معرف ايثار و خضوع و حقطلبى هستند كه جامع تماى خصال مردان حقطلب و جوانمرد و باطل شكن مىباشند شجاعت و حقطلبى موسى(ع) در برخورد با جريان مشاجره ميان دو جوان قبطى و سبطى و حمايت آن حضرت از فرد مظلوم كه منجر به كشته شدن ظالم شد، مردانگىها و رشادتهاى پيامبر(ص) و على(ع) و حمزه(ع) و ديگر سرداران نامى اسلام در هر شرايطى كه لازم بود و....
تربيت جسم و پرورش روح به طور متعادل پختگى و رخوت و سستى را زايل، چابكى و چالاكى را عايد مىسازد و تن انسان را ميزبانى سالم و چالاك و شاداب و بيدار و فعّال مىسازد تا ميهمانى عزيزى چون نفس مىگرداند و چنين جسم و تنى است كه نفس را پالايش مىكند پاك و مزكّى مىنمايد و اصولاً برخى از فعاليتهاى بدنى چون يوگا، ژيمناستيك، شيرجه و... نمودارى از تمركز روح انسانى و تسلط روان او بر اعضاى مادّيش مىباشد، اكنون پس از بيان اين مسايل مقدماتى به بيان تعريف مقولاتى چون بازى، ورزش، تربيت بدنى مىدانيم و تفاوتهاى آنها را بيان مىكنيم.
بازى: حركت و فعاليتى است ارادى والتيام بخش كه تعيين نوع آن و همچنين تغيير نوع آن حركت به اختيار و دلخواه و خارج از مقررات و به دور از تحميل
قوانين صورت مىگيرد و تنها ميل درونى و رضايت خاطر فرد عامل ايجاد آن است و اغلب جنبهى تفريح دارد نه ضرورت و از عناصر اصلى بازى تقليد و تغيير آزادانه آن است امّا به هر حال عاملى است در جهت فعاليت روان و تن كه گاه انفرادى است و گاه اجتماعى، زمانى جسمانى است و زمانى عقلانى و گاهى تركيبى است از هر كدام.
اساس بازىها متفاوت است گاهى بر اساس تقليد و تلقى صورت مىگيرد مانند برخى از بازىهاى كودكان و خردسالان زمانى اساس آن را تصادف و بخت و اقبال تشكيل مىدهد مانند نوعى ديگر از بازىهاى كودكان و خردسالان.
اينگونه بازىها متّكى بر مهارت و تمرين مداوم و ضوابط خاصى نيست و براى بالغين لغو و اتلاف وقت و سرگرمى و بطالت است، گاهى اساس بازى چرخش و دور زدن همه بدن يا عضوى از اعضاى بدن است مثل بعضى از بازىهاى كودكان، و يا برخى از مراسم رسمى و يا ورزش چون ورزشهاى باستانى و رقص باران، باله، سماع صوفيان، سقوط در خلأ، كه موجبات اختلال فكر، عدم تعادل، سرگيجه، تشنج، ضعف آنى و... مىشود.
گاهى اساس بازى بر رقابت استوار است چه به صورت فردى چه به صورت تيمى و شرط مهم در آن پيروزى عملى است لذا وابسته به كيفيّت اجراى آن است و مستلزم هوشيارى و زيركى و چابكى و چالاكى، تمرين و مداومت، سرعت و استقامت، قدرت و توان، انسجام وانتظام و رعايت قوانين و مقررات است مثل اغلب بازىهاى رايج ورزشى، و گاهى اساس بازى ابتكار و خلاقيت و نوآورى است كه اصلىترين محور هر عملى مىباشد مثل فنون و روشهايى كه در بازىهاى ورزشى به ابتكار اشخاص ورزشكار معمول شده و به نام آنان نيز
مشهور است.
برآيند بازىها نيز متفاوت است:
احياى حس گوشهگيرى و انزواطلبى توأم با حقارت يا احياى حس گوشهگيرى و انزواطلبى توأم با خود بزرگبينى و غرور.
احياى روح جمعى مسالمتآميز يا احياى روح جمعى خشونتآميز.
جهتدادن به انديشه و تفكّر و اخلاقيات كه گاهى اين جهت مثبت و سازنده است و گاهى جهتى منفى و مخرب مىباشد.
تقويت عضلات و تقويت جسم ياتخريب توان جسمانى و عضلانى.
تقويت و كنترل اعصاب و تمركز حواس و ايجاد قدرت عزم و تصميمگيرى با ايجاد تشنج و ضعف اعصاب و به هم خوردن تعادل روانى مثلاً حالاتى چون خلسه.
ايجاد روحيهى تعاون و وحدت و همكارى يا ايجاد روحيهى خودمحورى و ديكتاتورى و...
ورزش: اسم مصدر ورزيدن است و به معناى مكرراً عمل كردن است. پس انجام حركتهاى متوالى و منظم به منظور تقويت و احياى قواى جسمى و روحى ورزش ناميده مىشود، البتّه بايد دانست كه بازى نسبت به ورزش عامتر مىباشد يعنى ورزش بازى خاص است كه در آن قيد و بند مقررات و قوانين حاكميّت دارد.
بنابراين هر بازىاى ورزش نيست امّا هر ورزشى بازى است كه اغلب اوّلى را به طور مطلق بازى گفتهاند و دومى را بازى ورزشى مىگويند، عموماً ورزش صحيح بازى سازمان يافته و تشكيلاتى و منسجم است كه يكى از نهادهاى پويايى هر جامعهى متحرك همين سازمان ورزش است كه شامل ادارات و
متخصصين و صاحبنظرانى است كه بر طرح و اجراى قوانين ورزشى جامعه نظارت كامل دارند.
تفاوتهاى ورزش و بازى:
در بازى آزادى عمل مطلق بوده و حكومت قانون شرط نيست.
در بازى ميل افراد حاكم است به طورى كه مىتوان آن را هزل و بيهوده تلقى كرد و به جز جنبهى تفريحى هيچ ارزش ديگرى ندارد.
در بازى هدف خاصى مورد نظر نيست و شايد بتوان آن را به عنوان عاملى براى فرار از مسئوليتها و واقعيتها و پوچ انگارى دانست كه در آن فقط ملاك ارضاء تمايلات شخصى است، امّا 1. ورزش يك مرحله كمال جسمى و روحى است. 2. آزادى در ورزش به معنى اجراى قوانين ورزش است. 3. در ورزش ميل فردى صددرصد حاكم نيست و نمىتوان آن را بيهوده تلقى كرد. 4. ورزش كلاس آمادگى براى رويارويى با مصائب و مشكلات و واقعيات و مسئوليتها و كلاس تمرين هدفدارى است.
تربيت بدنى:
تربيت عبارت است از عمل ارادى و آگاهانه و هدفدارى كه بر اساس طرح و نقشه معيّن صورت مىگيرد تا موجبات خلاقيت و زمينه رشد و تلاش و تكامل انسان را فراهم كرده و آن را از نسلى به نسل ديگر منتقل كند.
اگر خوب دقّت شود لازمهى قبول اين تعريف بر مىگردد به انسانشناسى و به عبارت ديگر پذيرش اين تعريف اين است كه اوّلاً انسان را چگونه تفسير كنيم ثانياً او را موجودى اسير و مجبور بدانيم يا مختار مطلق؟
كه در هر دو صورت تربيت محال خواهد بود، حال چه جبر مادّى و ماترياليستى باشد و چه جبر الهى و اشعرى يا چه اختيار اومانيستى باشد كه به
بنبست انتخاب منجر مىشود يا اختيار الهى و معتزلى كه جاى بحثى در اين مقاله نيست امّا به طور اختصار:
از نظر جبر مادّى، انسان كه برآيند تكامل مادّهى بىشعور است جز خصايصى برخاسته از مادّيت ندارد و لذا تماماً نيازهاى او مادّى و طبيعى است پس مقصود و هدف او نيز در همين مادّه و طبيعت است. بنابراين مسير او نيز مسير مادّه و طبيعت است. با اين تفاوت كه او چون متكاملترين موجود طبيعت است پس بايستى خود حاكم بر طبيعت باشد و هدف تربيت ماترياليستى اين است كه البتّه اين علم است و نه تربيت. زيرا سلطه بر طبيعت و راه برآورده كردن نيازهاى مادّى منوط بر شناخت مادّه و طبيعت و استخدام طبيعت در اين راستا مىباشد و اين همان علم و تعليم است نه تربيت و پرورش. بر اين اساس در اسلام گفته شده علم را از گهواره تا گور بياموزيد ولو اينكه در چين باشد يا ولو اينكه در نزد كافر و مشرك و منافق باشد؛ زيرا موضوع علم مادّه و طبيعت و محسوسات است. امّا موضوع تربيت انسانيت، انسان است. روح است. مجرد است. نفس است. اخلاق است. روان و ملكات است و... .
بنابراين ماترياليست چون اين جنبه را در انسان باور ندارد تربيت را نمىتواند قبول داشته باشد و اگر شعار تربيت مىدهد مرادش همان جنبهى پيشرفته مادّى و علم بدون مسئوليّت است و همان چراغ در دست دزد است و همان تيغ در دست مست است.
از نظر جبر الهى نيز، اعمال و حركات انسان خارج از قدرت خود اوست و كلاً خواست و اراده محض حقتعالى است و انسان در مقابل آن هيچ خواست و ارادهاى ندارد. هر چه اتفاق مىافتد و هر عملى كه انسان انجام مىدهد در حقيقت خودش انجام نداده بلكه انسان آلت بىارادهى پروردگار است. لذا
انسان هيچ مسئوليتى ندارد. نمىشود از او بازخواست كرد او را عوض كرد، تغيير داد و تربيت كرد زيرا اين امور در ارادهى خداست.
از نظر پيروان تفويض (اختيار مطلق) يا معتزله اصولاً حدّى و قيدى در عملكرد انسان مقصود نيست و انسان در عمل مختار مطلق است. درست است كه وى معلول حقتعالى است اماپس از اينكه خلق شد حقتعالى وى را به خود واگذاشت و انسان موجود وانهادهايست كه هر كارى بخواهد مىتواند انجام دهد و بديهى است اين نظريه افراط فراوان دارد زيرا از نظر فلسفى اعمالى كه انسان انجام مىدهد از لحاظ شدن و نشدن حالت مساوى و امكانى دارد و از سوى ديگر هر عملى كه شدنى است تحقق مىپذيرد و هر عملى كه شدنى نيست هرگز تحقق نمىپذيرد لذا نه جبر مطلق حاكم است و نه تفويض و اراده مطلق. بلكه امرى بين اين دو امر، پس تربيتپذيرى انسان امرى است، وجدانى و بديهى كه انكارش نوعى سفسطه است و اينكه گفتهاند:
مى خوردن من رب ز ازل مىدانست
گر مى نخورم علم خدا جهل بود
و نيز اينكه تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است و اينكه:
گليم بخت كسى را كه بافتند سياه
به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
كاملاً مخالف وجدان و فطرت است و شعارى است بر سكون و جمود و سلطهپذيرى و پذيرش خوارى و زبونى و قبول جور و ستم و... .
حال پس از بيان مفهوم تربيت بايد گفت كه تربيت گاهى نظرى و فكرى است و گاه جسمى و مادّى است يعنى عملى است. زيرا جسم و بدن وسيله اجراى مقاصد و افكار است و در رابطه مستقيم با هم لذا تربيت بدنى: يعنى شكوفايى قدرت جسمانى و روانى توأماً در جهت الىاللّه و عبوديت حقتعالى، عبداللّه شدن، عبدصالح شدن، و به عبارت ديگر وسيلهايست در جهت احياى قوا و
استعدادهاى نهفته براى وصول به كمال حقيقى و كمال وجودى، به عبارت ديگر تمرين و آموزش طريق رشد كردن در همهى ابعاد وجودى (جسمانى و روانى) تربيت بدنى است.
تربيت بدنى يعنى شكوفا كردن قدرتها و مهارتهاى بدنى كه حق هر صاحببدنى مىباشد كه در حد توان و وسع وجودى خود به احياء و شكوفا كردن اين قدرتها و مهارتها در جهت خدمت به حقتعالى بپردازد.
و بالاخره تربيت بدنى وسيلهاى است براى حفظ تعادل قواى جسمانى و روانى و جلوگيرى از هرز رفتن و نابود شدن اين استعدادهاى الهى، كه ظلمى است نابخشودنى.
اكنون آنچه را كه در سايه روشن تفكّر يافتيم در پرتو نور هدايت قرآن و گفتار معصومين مطالعه مىكنيم. زيرا اوّلاً «و لارطب و لايابس الا فى كتاب مبين»
و اين سفارش پيامبر(ص) است كه فرمود: «انى تاركم فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى...».
در قرآن كريم واژههاى بسيارى هست كه بيانگر حركت و تلاش و سرعت و كوشش و رفتن و بازگشتن وانتقال و تحوّل و بالا رفتن و سختى را پذيرفتن است واژههايى چون سبح و سباحت، رجع و رجعت، سير، صير، عمل، صعد، و كدح و... كه اينك برخى را به طور مختصر بررسى مىكنيم.
به معناى شنا كردن، جريان يافتن و جارى شدن است چه در آب و چه هوا، كه شتاب و شناورى با سرعت و نيز تلاش و كوشش معنى شده است و به طريق استعاره به سرعت عمل و سير و حركت اسب نيز اطلاق گرديده و از نظر قرآن كريم همه موجودات هستى كه شأن بودنشان وابستگى و فقر به مبدأ متعال است در حوزيه وجودى خويش غرق در سباحت و شناورى و تلاش و حركت بىوقفهاند.
آن هم حركتى غايتمند و غايتى حقيقى، و همين امر در اهميت مسأله سباحت و شناورى موجودات كافى است كه مورد قسم حقتعالى واقع شده و در آيهى سوم سورهى مباركهى نازعات مىفرمايد: «والسابحات سبحاً» قسم به شناگران و تلاشگران كه در حال شنا كردن و تلاش كردن هستند.
برخى معتقدند كه مراد از شناگران در آيهى فوق بادها هستند كه در هوا حركت مىكنند، برخى گفتهاند مراد ملائكهاى هستند كه مأمور گرفتن جانهاى مؤمناناند و... امّا به هر حال هر منظورى كه باشد در آن منظور مسأله حركت و جارى شدن و تلاش كه ضد سكون و جمود است به خوبى آشكار است و هيچ شكى در آن نيست.
همچنين در آيهى سى و سوم سورهى انبياء مىفرمايد: «و هوالذى خلق الليل و النهار و الشمس و القمر و كل فى فلك يسبحون» اوست خدايى كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفريد و هر يك در مدار خود شناورند و حركت مىكنند.در اين آيهى شريفه نيز شناورى و حركت خورشيد و ماه آن هم در مدار معيّن تسريح شده است. آيات ديگرى از قرآن دلالت بر حركت و شناورى و تلاش
موجودات دارد و حركتى را قرآن بيان كرده كه در آن حركت حد و مرز آن حركت و تلاش تعيين شده است و اين خود علاوه بر اينكه گواهى است بر طرح و برنامهريزى حاكم بر هستى مىتواند بيانگر اين باشد كه اى انسان تو نيز هماهنگ با طرح هستى حركت و تلاش خود را در مدار معيّنى برنامه ريزى كن.
به معناى رجوع و برگشتن و برگردانيدن چيزى است و اصل كلام در اين واژه اين است كه همه چيز در حال برگشت و حركت به سوى حقتعالى است و تنها او مرجع حقيقى، هر چيزى است و تنها او هدف واقعى هر تلاش و حركتى است و بدين جهت هر حركت و تلاشى كه در جهت خداى بزرگ هدايت نشود حركتى است عبث و عملى است شيطانى و حيوانى و عملى است نفسانى و بر خلاف مسير كل نظام آفرينش و بر خلاف فطرت نيالودهى انسان است، قرآن كريم در آيهى 109 سورهى آلعمران مىفرمايد: «و الى اللّه ترجع الامور» و بازگشت هر امرى، هر حركتى، و هر چيزى (همهى امور، همهى حركتها و همهى تلاشها و همهى چيزها) به سوى حقتعالى است و آيات ديگرى چون آيهى سى و پنج سورهى انبياء و آيهى صد و پانزده سورهى مؤمنون و... همه بيانگر هدفدارى و جهتدارى اين نظام متحرك و پويا و شناور است كه انسان از لحاظ ظاهرى جزئى از اين نظام عظيم است. پس حركات و اعمال او نيز نهايتاً به سوى مرجع عالم يعنى خداى بزرگ رهسپار است و اينجاست كه بايد بينش داشت، طرح و برنامه داشت. بينشى كه در آغاز هر حركتى انجام آن را در معاد واقف باشيم و طرح و برنامهاى كه ورزش و حركت و تلاش و ايمان را فقط و فقط در جهت مرجع و به اميد ثمراتش در معاد تربيت و تقويت كنيم و الاّ خود
را فريب مىدهيم. عمر خود را تباه مىكنيم. ديگران را سرگرم و خود را خام و آيندهمان را ناامن مىسازيم و اين همان بتسازى و ستارهسازى و قهرمانسازى و انسانمحورى است و اين همان حاكميّت طاغوت نفس و پرستش الههى هوى مىباشد. و اعمال و تلاشهايى كه در اين جهت صورت گيرد نهايتاً چون سراب است كه تشنه را از اين سو به آن سو به دنبال خود مىكشد و عاقبت او را به همان درد تشنگى هلاك مىسازد و در اين جا هزاران نكتهى باريكتر از موى هست كه همگان مىدانند و گفتنش مقوله ديگر مىخواهد چه اين بحثى است عظيم و همين اشاره كافى است كه ورزشها فعلاً در عمل چنين نيست و اين خيانت است و ارضاى كاذب خواهشهاى كاذب است و همه مسئوليم در پيشگاه حقتعالى بايد پاسخگو باشيم پس چه بهتر كه خود را در مسير تربيت اسلامى و تربيت بدنى اسلامى درآوريم آنگونه كه قرآن و احاديث و اهل فتوى نظر دارند.
به معنى حركت كردن و راه رفتن است، اين واژه نيز بيانگر حركت و سير در كلّ هستى است كه گاه قرآن براى درك و شناخت به انسان دستور سير در آفاق مىدهد و گاه سير و حركت كلى جهان را بيان مىكند مثل سير كوهها و غيره از جمله در سورهى طور آيهى 10،سورهى سباآيهى 18، سورهى يونس آيهى 22، سورهى تكوير آيهى 3 و... .
به معنى رجوع و انتقال و تحوّل است يعنى هرگاه چيزى به تدريج از حالتى به
حالت ديگر منتقل شود صير كرده است. و اصولاً ورزش و تربيت بدنى هم براى همين تحوّل است، تحوّل از ضعف به قدرت، و از سكون و جمود به تلاش و حركت، از تنپرورى و بيكارى به پرورش تن و بروز فعاليت و كار است. و خلاصه تحوّل در تعادل جسم و روح است و تحوّل در صحت و سلامتى بدن و عقل است و... .
لذا ورزش و تربيت بدنى صحيح يك صير است كه از ديدگاه قرآن شريف نهايت و هدف اين صير الىااللّه است زيرا در آيهى 28 سورهى آلعمران مىفرمايد: «و الىااللّه المصير» و سرانجام هر تحوّلى و هر حركتى به سوى خداى بزرگ است.
آرى، ورزش اسلامى و تربيت بدنى اسلامى بايد وسيلهاى در شكوفايى استعدادها و تقويت جسمانى و پرورش بدن در جهت خدمت به حقتعالى باشد نه در جهت ايجاد حس عداوت و كينه، احياى روحيههاى زورمدارى و... آياتى ديگر مثل آيهى 285 سورهى بقره، آيهى 14 سورهى لقمان، آيهى 53 سورهى شورى و... مؤيد نظر فوق است.
يعنى فعلى كه از روى تعقل و تفكّر و با آگاهى و قصد و اراده صورت بگيرد حال چه خوب باشد يا بد، عمل گفته مىشود لذا قرآن گاه عمل را صالح و گاه فاسد و شيطانى بيان كرده، از بدو كلام ورزش و تربيت بدنى را هر جا توضيح داديم مقولات علم و فكر و اراده نيز همراهشان بود تعريف عمل كه در فوق آورده شد مؤيدى بر آنچه قبلاً گفته شد.
پس ورزش وتربيت بدنى نيز عمل است حال آن را در قرآن جستجو مىكنيم
در آيهى 132 سورهى انعام چنين آمده است: «و لكل درجات مما عملوا و ما ربك بغافل عما يعملون» و براى بندگان بر اساس آنچه عمل كردهاند مراتبى است و خدا از آنچه عمل مىكنيد غافل نيست. در اين آيه رتبه و درجه و اعتبار انسان را عمل بيان كرده و آرى، به حق نيز چنين است كه ارزش هركس به عمل اوست و ارزش عمل فرد نيز به نيت و قصد اوست و اين است نيت در اسلام بهتر از عمل است زيرا عمل يعنى تشكل و تعيين نيت و لذا نيت مقدم است كه اگر خير باشد عمل هم خير و صالح و الهى است و اگر شر باشد و عملى شود آن عمل شر و فاسد و شيطانى است.
و لذا ساختن فكر و تغذيه معنوى و رشد عقلى بايد اساس كار اهل ورزش و مسئولين تربيت بدنى باشد به گونهاى كه عمل ورزشكار تجلّى انديشه پاك و الهى او باشد نه... و در اين صورت ورزش اسلامى مىشود، همّتهاى جوانان بلند مىشود و از سطح قهرمان شدن حتّى در سطح جهانى نيز فراتر مىرود و آنگاه است كه انقلاب ورزشى صورت گرفته و اين جز با انقلاب در ارزشهاى حاكم بر تفكّر ورزشى ميسر نيست و اصولاً فلاح و رستگارى انسان مؤمن و به تبع آن ورزش انسانى مؤمن جز در دورى از عمل شيطانى و اراده شيطانى (شراب نوشيدن، شراب انگور باشد يا شراب قدرت، مستى شراب باشد يا مستى مقام، قماربازى كردن، برد و باخت پول باشد يا ... پرستيدن بت، سنگى باشد يا طلايى، انسان باشد يا مقام يا نفس، عداوت و كينه و دشمنى و...) نيست و لذا ورزش اسلامى و تربيت بدنى اسلامى بايد از چنين اعمالى خالى باشد. آمين.
چه در غير اين صورت شيطان بدى عملمان را برايمان زينت مىدهد و انتقاد و حقگويىها را به ديدهى دشمنى مىنگريم. در اين جمله درست دقّت كنيد كه فريفته شدن به عمل خود و ورزش مورد علاقه خود نبايد به گونهاى باشد كه ما
را از درك و فهم حقيقت باز دارد. چه مثلاً اگر گفته شود فلان ورزش حرام است فلان ورزش لهو يا لغو است ما بايد اين قدر رشد دينى و معنوى بالايى داشته باشيم كه خير خود را هم در دنيا و هم در آخرت فقط در اسلام بدانيم و فريب زيورآلاتى كه شيطان به عمل ما مىآويزد نخوريم.
به معنى بالا رفتن و ترقّى همراه با سختى و رنج است و اين امر يكى از اسرار خلقت انسان است، چه سختى و رنج است كه روح انسان را تقويت كرده و متعالى مىنمايد. سختى و رنجى كه شرع مقدّس بيان كرده، و چون يكى از مزايا و شايد اهداف ورزش نيز همين صعود است، بالا رفتن است تحمل سختى و رنج است. لذا در اين مورد هم به قرآن مجيد نظرى كوتاه مىاندازيم، قرآن در آيهى 10 سورهى فاطر مىفرمايد: «اليه يصعد اليكم الطيب والعمل الصالح يرفعه» انديشه پاك (توحيد، يكتاپرستى و...) به سوى پروردگار بالا مىرود و عمل صالح (عمل الهى و خالص) آن را بالا مىبرد. آرى، اگر ورزش ما طالب عزّت و سربلندى است، اين عزّت و سربلندى از آن حقتعالى و رسول گراميش و مؤمنان به حق اوست.
ابتدا بايد مؤمن به حق شد نه مسلم به انقلاب و علامت آن اين است كه كلمهى طيب و انديشه و تفكّر پاك الهى بر ورزش و تربيت بدنى حاكم شود و اين رنج دارد، مشقت دارد، سختى دارد زيرا صعود است، صعودى تا خدا، و رنجى به همين تناسب در پى دارد و سپس عمل صالح و ورزش صالح را زنده كرد از لهو و لغو، از سرگرمى و عداوت و گروهبندى جامعه و... دست شست، همه يكپارچه با كلمهى توحيد (انديشه پاك) و توحيد كلمه (عمل صالح)
قدرتهاى خود را در جهت خدمت به حقتعالى بيدار و شكوفا كنند و اين بسى دشوار است. امّا سختى و دشوارى جوهرهى انسانيت فرد است لذا همين واژه را نيز بررسى مىكنيم.
به معنى سعى و تلاش توأم با رنج و سختى است و قرآن كريم اين واژه را فقط در مورد انسان به كار برده است و در آيهى ششم سورهى انشقاق مىفرمايد: «يا ايها الانسان انك كارح الى ربك كدحا فملاقيه» اى انسان تو با رنج و مشقت فراوان (در طاعت و عبادت) به ملاقات پروردگارت مىرسى. آرى، سختىها و مشكلات انسان را پيوسته بيدار و هوشيار و آماده نگاه مىدارد و برعكس تنعم و نازپروردگى موجب سستى و كمطاقتى و غفلت و عدم تحرك فكر و جسم مىشود. پس تربيتبدنى و ورزش بايد عاملى در جهت خو گرفتن انسان با نوعى از مشكلات و سختىها باشد و او را مقاوم و صبور و چارهانديش و استوار بار آورد تا سختىهاى جامعه او را از گردونه اجتماع به دور نيندازد بلكه او چون سدى مقاوم ومحكم و با روحيهاى بردبار و با شكيبى خاص و با صبرى جميل و تفكّرى عميق در ميدان مشكلات مبارزه حقطلب و عدالتجو بار آيد و نازپروردگى را كه يكى از موانع عظيم حقطلبى و عدالتخواهى و ستيز با باطل و ظلم است از خود دور سازد و چنين پرورشى عبادت است و هموار كردن طريق خداپرستى و توحيد است در غير اين صورت يا لهو است كه لغو و سرگرمى باطل و تحميق است و يا لعب است كه خاص كودكان و نوجوانان تا هفت ساله مىباشد. كه اهل هيچ جديتى نيستند و بديهى است آنان كه اهل دين دو گروه باشند از عبادت رحمان خارجند، يا در عبادت
نفس خويشند يا در عبادت طاغوت و مسلّماً اهل مبارزه و حقطلبى و عدالتخواهى نيز نيستند.
و در نتيجه ورزش و تربيت بدنى و ورزشكار و مربّى و داور و سرپرست و تمامى سازمانهاى وابسته خود عاملان ظلم و جور و دستپروردگان ظالمان و جباران مىشوند و در قالب منيّتهاى فردى، قهرمان شدنها، كسب مقامها و غيره مسخ شده و آلت اجراى مقاصد استعمارگران و صاحبان زور و تزوير مىشوند.
يعنى بازى و آن فعلى است كه هدف صحيحى در آن منظور نيست و تلقى نمىشود و در قرآن تنها در يك مورد به وجه قابل تأييد از آن استفاده شده و در موارد ديگر مورد تأييد قرآن نيست. وجه مورد تأييد آن در آيهى 12 سورهى يوسف اينگونه بيان شده: «ارسله معنا غداً يرتع و يلعب» برادران يوسف به پدرشان گفتند يوسف را فردا با ما بفرست تا گردش و بازى كند، نكته اين است حضرت يعقوب(ع) كه پيامبر بود با درخواست بازى كردن يوسف(ع) با برادرانش و با درخواست تفريح و گردش فرزندان مخالفت نكرد و عملاً با درخواست آنان موافقت كرده اجازه داد كه فردا يوسف(ع) با برادرانش به گردش و تفريح و بازى برود و قرآن هم ضمن نقل اين جريان هيچ سخنى در زشتى و مطرود بودن اين درخواست بيان نكرده امّا به هرحال حتّى اين چنين بازى خاص دوران كودكى است و طبق فرمايش نبىاكرم(ص) تا هفت سالگى است كه هنوز انسان اهل جد و جديت نشده و از آن مرحله به بعد بازى بدين معنى مورد قبول شرع مقدّس نيست.
زيرا مرحلهايست از حيات آدمى كه بايد به بارورى و شكوفايى استعدادهايش در جهت وصول به كمال حقيقى گام نهد و افعال خويش را بر اساس هدف معيّن و طرح و انديشه پايهريزى كند و جدّى باشد. در همهى زمينهها و بازى را اگر مىگزيند بر اساس هدفى باشد و آن هم جدّى باشد واين همان ورزش و تربيت بدنى است و در غير اين صورت خوشايند و مطلوب و مقبول نيست زيرا ملعبهگرى را اختيار كرده و نهايتاً يا خود ملعبهى دست قرار خواهد گرفت يا ديگران را ملعبهى دست خود قرار خواهد داد. و اين اساس ابتذال و انحراف و سقوط انسان است و در نتيجه به انكار آيات الهى برمىخيزد چون لقاء قيامت را فراموش كرده، چون مغرور زندگى دنيا شده و از انجام خويش و نهايت و هدف خويش غافل شده و اين همه به علّت اين است كه زندگى را، خويش را، دين و عقيدهى خود را به بازيچه گرفته و قرآن در اين مورد در آيهى 51 سورهى اعراف مىفرمايد: «الَّذِينَ اتَّخَذُواْ دِينَهُمْ لَهْوًا وَلَعِبًا وَغَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا فَالْيَوْمَ نَنسَاهُمْ كَمَا نَسُواْ لِقَاء يَوْمِهِمْ هَذَا وَمَا كَانُواْ بِآيَاتِنَا يَجْحَدُونَ».
آنانى كه دين خدا را به بازيچه گرفتند و حيات دنيوى آنان را فريفت و مغرور كرد، ما هم امروز (قيامت) آنان را فراموش مىكنيم همانطور كه آنان ديدار اين روز را فراموش كرده و آيات ما را انكار كردند. آرى، اگر هدف بازى شد و هدف بازيگر شدن و صرف بازيگرى مقصد شد انسان از حقايق هستى، از هويت خويش و از هدف خلقت خويش غافل مىشود و همه چيز را فداى آن بازى مىكند و بازيگرى حاكم او مىشود و او را مىفريبد. مغرور مىكند و خود را فراموش مىكند و... . چنين كسى با هر حقيقتى از راه انكار برخورد مىكند و خود موجودى ضد حق و اهل باطل خواهد شد و چنين
افرادى را در دنياى ورزش بسيار سراغ داريم كه به معرفى حاجت نيست. اين است كه خودباختگى، غرور، مقامطلبى، شهرتطلبى، و هدف قرار دادن ورزش، ورزش را از اصالت و محتوا خالى مىكند و آن را به بازى و بازيچه شدن و فرد را به بازيگر و بازيچه بودن مبدل مىسازد.
به معنى مشغول شدن است و آن عملى است كه انسان را مشغول مىكند و از آنچه مهم است (تعالى، عبوديت، رشد، كمال و علم...) بازش مىدارد و عامل غفلت انسان از مسايل مهم مىشود، اينك اگر ورزش انسان را از اهداف اصلى و رشد و تكامل انسانى باز دارد و اگر انسان ورزش را به خاطر رفع بيكارى و براى داشتن نوعى تنوع و سرگرمى قبول كرده باشد چنين ورزشى لهو است و عامل غلفت انسان از ياد خدا، شناختن خويشتن و در نتيجه مسخ شدن وى مىگردد و در اين صورت چنين ورزشى غيراسلامى، غير انسانى و بىارزش است زيرا عاملى است در جهت گمراهى انسان، در جهت حاكميّت فرهنگ جاهليّت و غلبه شيطان هم در درون انسان، در فرهنگ و فكر انسان و هم در سرنوشت اجتماعى او، و هلاكت واقعى در دنيا و آخرت از برون و درون روى خواهد آورد و در چنين شرايطى انسان هر چه قدر در جهت تعالى و رشد خود و جامعهاش بكوشد راه به جايى نخواهد برد، زيرا بازيچهاى به نام ورزش دل او را از حق برگردانده واو را به باطل و بيهودگى مشغول ساخته و اينجاست كه به قول قرآن كريم (و هم يلعبون لاهيه قلوبهم) پس بايد كه ورزش در راه صلاح فرد و جامعه باشد، در راه بيدارى و آگاهى انسان باشد و در يك كلام در جهت آماده ساختن جسمى و روحى انسان و ورزيده ساختن او براى مقابله با غفلتها
و سرگرمىها باشد.
در چنين موقعيتى ديگر ورزش عامل تخدير نيست و ورزشكار نيز ملعبهى دست حاكميّتهاى باطل و مايهى سرگرمى و تفنن ديگران نيست بلكه آنچه ورزش مىپروراند عبد است و آزادمرد است و انسانهايى پرورده و ورزيده و خودساخته و آبديده كه جسم خود وقف روح و دل و فطرتشان كرده و يك پارچه جان مىشوند به جانان مىرسند. زيرا ورزش آنها غفلت نبوده، لهو نبوده، دورى از خدا و خويشتن و جامعه و حق و عدالت نبوده و آن ورزشكاران كه مالك نوعى قدرت و فن ورزشى هستند و با نيروى جسمى و كالاى فنون خويش در بازار ورزش يعنى در ميادين ورزشى به تجارت و كسب عنوان و اثبات برترى خويش پرداختهاند هيچگاه چنين مالكيت و تجارتى آنان را از ياد خدا غافل نساخته است و به حق اين است معنى ورزش اسلامى و انسانى و ورزشكار مسلمان و انسان و در غير اين صورت همان لهو است و سرگرمى، هر چند با ظاهر آراستهاى متجلّى شود.
آرى، همان قرآن كريم فرموده: «رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه». مردانى هستند كه تجارتشان آنان را از ياد خدا غافل نمىكند.
يعنى نيرومندى و آن ضد ضعف است، يكى از اثرات مهم ورزش زايل كردن ضعف بدنى و جاىگزين كردن قوّت و نيروى جسمانى است، ليكن بايد دانست قوّت جسمانى تنها موجبات غرور و زورمدارى و حتّى ظلم كردن مىشود كه اين تمامى از اوصاف پست و رذيله انسانى است و بديهى است كه چنين قوّتى از نظر اسلام قدرت شيطانى و تخريبگر و حيوانى است كه موجب
سقوط فرد از از حد انسانيت مىشود امّا در عين حال اصل قوّت از اوصاف حقتعالى است و اوست مصدر تمامى نيروها و قدرتها زيرا «لاحول و لاقوة الا بااللّه العلى العظيم». آرى، اصولاً هيچ نيرو و قدرتى نيست مگر از جانب خداى عظيم و نيز بر اساس «ان اللّه قوى شديد» خداى تعالى است كه قوى و نيرومند و عقاب دهنده به سختى و شدّت است نه غير او. پس كسب قوّت در حقيقت تحصيل صفتى از صفات خالق است و انسان موحّد و مسلمان و مؤمن به خدا نيز بايد قوّت و نيرو داشته باشد و ضعف و سستى و كسالت را بزدايد لذا هر گاه كسب قدرت بدنى و قوّت جسمانى در جهت امر حق باشد بسيار مطلوب است كه فرموده: «خذوا ما آتيناكم بقوة»(1)يعنى آنچه دادهايم (از مسئوليت، كتاب اللّه، رهبرى و كليه اوامر و نواهى) محكم و با قدرت بگيرد. و راستى پيروى از كتاب خدا و گام برداشتن در راه اولياء خدا نيرو لازم دارد مىخواهد و با ضعف و زبونى نمىتوان موحّد بود، نمىتوان سالك طريق خدا و پيرو بزرگان دين بود، امّا همانطور كه گفته شد مراد از قوّت مطلوب صرف نيروى بدنى تنها نيست بلكه نيروى معنوى و قوّت قلب نيز مراد است و اصولاً آنچه مورد نظر است جمع ميان نيروى بدنى و نيروى قلب است، نيرومندى در علم، نيرومندى در عقل، نيرومندى در ايمان و قلب بايد باشد تا نيروى جسمانى ارزش پيدا كند.
زيرا اگر جسم قوى باشد بدن نيرومند باشد امّا قلب انسان آلوده، شهوت انسان غالب، بىايمانى انسان حاكم باشد، چنين انسانى تنها در صورت انسان و در سيرت ديو، شير، ببر، سگ، گرگ يا.... مىباشد.
اين است كه تربيت بدن بايد در كنار تربيت نفس و روح و فطرت باشد و يك
1) سورهب بقره آيهى 16
انسان همين گونه كه به كسب نيروى جسم و قوّت بدن همّت مىورزد در كسب نيروى معنوى نيز بكوشد و بدينسان است كه نشاط و سلامت درونى و برونى و توان دفع سلطهگران درون و برون به انسان روى مىآورد چه او ورزيده شدن به تمام معنا هم از نظر جسمانى ورزيده و قوى و هم از نظر روحى، لذا نه جبر حاكمان جبار او را تسليم مىكند و نه جبر نفس غدار. زيرا او تسليم حق تعالى است نه كسى ديگر و نيروى او نيروى صمدانى و رحمانى است نه نيروى شيطانى و حيوانى. او ورزيده است كه مقتدايش على(ع) است. ورزيدهاى كه به قوّت خدايى درب يكى از دژهاى خيبر را از جا كند و به جاى سپر از آن استفاده كرد. نيرومندى كه در جنگ احزاب عمرو بن عبدود را آن چنان به خاك افكند ليكن غرور، تفاخر، منيّت هرگز در وى نمود نكرد و اين است مفهوم كسب قدرت و نيروى بدنى و ورزيدگى. آرى، همين على(ع) است كه يتيمنوازى، حقطلبى، عدالت، سخاوت، جنگ و ستيز و عبادتش، مردمدارى، حكومت وشهادتش جن و انس را به تعظيم واداشته و او ورزيده و قدرتمندى است كه اصل قدرت را از خدا مىداند و از او درخواست كرده كه: «قو على خدمتك جوارحى و اشدد على العزيمه جوانحى»، اى آفريدگار من مرا در خدمت به خودت نيرومند گردان. اين جمله از دعاى كميل جهت قدرت و قوّت ترسيم شده و آن خدمت كردن به خداست و صرف نيرو و توان در جهت اللّه است و غير از اين در هر جهت ديگرى كه باشد خلاف اسلام و انسانيت است.
به معنى تن و بدن است در كلام خدا در دو مورد به كار رفته كه در سورهى بقره آيهى 247 بسط جسم و تنومندى را از مواهب الهى دانسته و در مورد
حضرت طالوت و صفات او مىفرمايد: «و زاده بسطه فى العلم و الجسم) خداوند به او دانش وسيع و تنومندى داده است. باز در اين آيهى شريفه نيروى جسمانى به تنهايى تأييد نشده بلكه قبل از آن نيروى علم و وسعت در علم بيان گرديده و به حق چنين نيروى جسمانى و قوّتى برازندهى انسان است كه در راه تعالى و رشد معنويّت او باشد. پس ورزشى اسلامى است كه در آن همانطورى كه غلبه ارزش جسمى و قوّت بدنى بروز مىكند، ارزشهاى اخلاقى، عقيدتى و معنوى و الهى نيز بروز كند و تعادل ميان رشد و تربيت اين دو بعد (جسم و روح) رسالت تربيت بدنى اسلامى و همه ورزشكاران و مسئولان است، با اين اوصاف رابطهى جسم و روح، مادّيت و معنويّت، امرى مسلم كه مىتوان به رابطه دنيا و آخرت تشبيه كرد و تقويت جسم و ورزش نيز امرى لازم و ضرورى است زيرا بدن پژمرده و گرفته مىسازد، يأس و اندوه و كسالت مىزايد و انسان خداپرست و عبد واقعى خدا كسى است كه در اوج تعالى روحى و اميدوارى و شوق به مبدأ زندگى مىكند و جسم خود را همانند روحش ورزيده مىكند تا جسمى آزاد از قيد شهوات و لذات پست مادّى داشته باشد و با جسم و روحى ورزيده و چابك و صافى ديده از آلودگىها زندگى مىكند و به خاطر هدف والاى خود يعنى رضايت خدا با قوّت و نيرومندى به خدمت حق مشغول است.
عفو به معنى گذشت و بخشودن گناه و محو اثرات زشت و بد آماده است و نيز ناديده گرفتن خطا و چشمپوشى از لغزش و اشتباه آمده است. بخشندگى و گذشت از صفات حق جلّ و علا مىباشد كه خدا عفو و كثيرالعفو است و قرآن
مىفرمايد: «و ان اللّه العفو غفورا»(1)ايثار از (آثر، يؤثر)، باب افعال است كه به معنى انتخاب كردن و برگزيدن آمده است و ايثار آن است كه انسان سختى، مشقت، نيازمندى را براى خود برگزيند تا ديگران در سايهى اين گزينشها به راحتى و غنى برسند و در كلامى ديگر ايثار يا از خودگذشتگى مقدم داشتن ديگران در امورى است كه خود انسان واجد و مستحق آن امر باشد و قرآن كريم نيز چنين مىفرمايد: «و يوثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة»(2). ورزش يكى از صحنههايى است كه در آن قبل از هر چيز احتياج به گذشت و ايثار است تا در سايهى اين گذشت و ايثار، صفاى عمومى و خلوص و دوستى و عشق در آن صحنه حاكم گردد و اگر گذشت و ايثار كه لازمهى جوانمردى و بزرگمنشى و مناعت طبع است در جمع ورزش يا هر جمع ديگر وجود نداشته باشد در عوض تخاطم و لجاجت و بعض بر آن جمع حاكم مىگردد و بديهى است كه چنين اجتماع از معنويّت و انسانيت و هدايت به دور است ليكن در سرلوحه تعاليم تمام انبياء و مربيان الهى بشر خصوصاً در تعاليم نبى اكرم(ص) بر كسب اين صفات تأكيد فراوان شده است. نمونههاى ايثار در اسلام كاملاً زبانزد است در جنگ احد، در زندگى پيامبر(ص) و على(ع) و همهى انبياء دين درس بخشش وايثار مشهود است و دين دو صنعت برجستهى الهى و انسانى عوامل مهم جذب افراد و سازندگى انسانهاست و لذا بر همهى ورزشكاران، مربيان و سرپرستان و غيره لازم است براى هدايت و رشد ديگران با سعهى صدر، گشادهرويى، عفو و ايثار در صحنهى ورزش حضور يابند و آنگاه است كه طعم حقيقت انسانيت، را خواهيم چشيد و آنگاه است كه در جمع ورزش روح
اخوت و اتّحاد حكومت خواهد كرد و اين از عمدهترين آرمانهاى توحيدى مكتب انبياء است.
صبر كه به معنى خويشتندارى و حبس نفس است از صفات پسنديده خداجويان حقپو مىباشد كه هم حكم شرع است و هم حكم عقل و هم در مورد مصائب و سختىها جايز است و هم در راحتى و آسايش و اين صبر است كه سرچشمهى فضايل ديگرى چون شجاعت و سعهى صدر و عفت و قناعت مىباشد و اين صفت است كه انسان را متفكّر بار آورده و از شتاب و هراس باز مىدارد و او را در برابر شدايد و مصائب مقاوم و پراستقامت مىسازد مثلاً در روايت است كه روزه نوعى صبر است در برابر گرسنگى، تشنگى، و شهوت، دروغ، غيبت و غيره و اين امر است كه مرد را آبديده و مقاوم مىسازد كه نهايت آن غلبه و پيروزى در برابر هر نوع دشمنى است چه درونى و چه برونى زيرا صبر و استقامت چه در جهاد اكبر و چه در جهاد اصغر لازمهى پيروزى است. از ديگر معانى صبر داشتن جرأت است و نيز انتظار كشيدن كه به هرحال اين صفت از صفاتى است كه روح و نفس انسان را مقاوم و استوار مىسازد و انسان را باتدبير و خردمند و قانع بار مىآورد.
عون به معنى يارى و كمك است و تعاون يارى نمودن و كمك كردن است و نيز استعانت، كمك خواستن و يارى طلبيدن. يكى از آشكارترين مظاهر اجتماعى ورزش وجود روحيهى همكارى و مساعدت و تعاون است كه
برخاسته از اخوت و محبّت ميان انسانهاست. آموزشى است در طريق يارى كردن ديگران و درسى است در راه بروز استعداد مدد كردن و امداد به انسانها. قرآن كريم به انسانهاى صبور فرمان مىدهد كه بايد از خدا يارى جست زيرا اوست مصدر تمامى يارىها و امدادها كه فرمود: «و اللّه المستعان»(1)و نيز انسان موحّد منحصراً از خدا يارى مىجويد «اياك نستعين»(2). طريق استعانت جستن از خدا و وسيلهى يارى گرفتن از حق، دو چيز است يكى صبر و ديگرى صلوة (نماز) كه فرمود: «و استعينوا باالصبر و الصلوة»(3)لذا كسانى واقعاً از خدا مدد مىجويند كه در رديف صابرين و نمازگزاران باشند و اين دوستى است براى جمعى كه خواهان روح تعاون هستند و اگر بخواهيم در جمع ورزش روح تعاون به معنى اصيل خود حاكم شود چارهاى جز تمسّك به صبر و صلاة نيست از اين جهت هر نوع تعاون ديگرى انحرافى و در طريق غير حق است، اينجاست كه بايد گفت هر عملى حتّى ورزش اگر روح عبادت و بندگى خدا در آن جارى نباشد عملى باطل است، لغو است و بيهوده، نكته مهمّى كه از اينجا به دست مىآيد اين است ورزشكاران مسلمان بايد در رديف صابرين و نمازگزاران باشند تا تعاون و همكارى آنها معنى پيدا كند تا روح اخوت، وحدت، گذشت و ايثار بر آنها حاكم شود زيرا تعاون و همكارى در دو جهت اساسى مفهوم مىيابد كه يكى در جهت هدف و ديگرى در جهت عمل و اين هر دو لازم و ملزم و مكمل يكديگرند و هر يك از اين دو اگر نباشد، تعاون حقيقى وجود نخواهد داشت و اين بدان جهت است كه خواص جمع در افرادش و تأثرات فرد در جمعش ضرورتاً نفوذ مىگذارد و اينجاست كه از قرآن مىآموزيم شرط تعاون را:
«تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدان»(1). همكارى و تعاون بايد در كارهاى خوب و در تقوى صورت گيرد نه در گناه و تجاوز. به راستى كه اگر تجاوزكارى، آلوده به گناهى، در جمع ورزشى انسان باشد، ورزش جمعى كه لازمهى تعاون است، عملى است خلاف حكم قرآن. زيرا انسان تجاوزكار و آلوده به گناه در ورزش نيز تجاوز مىكند به مقررات، به محيط دوستى، به داور، به مربى، به حق ساير ورزشكاران و... .
زيرا ورزش كه تسلط بر بردن است بايد مقدمهى تسلط بر نفس باشد وگرنه هيچ ارزشى ندارد، ورزش كه درگيرى با شدايد و ناملايمات است جهت رشد خلق و خوى الهى است كه بتوان سختىها را با خلق و خوى الهى مهار كرد، ورزش كه درس صبر و استقامت و جوانمردى است بايد در جهت شكستن بت غرور و خودبزرگبينى باشد و الا هيچ ارزشى ندارد و از اين روست كه در جمع ورزش بايد همگان چنين اهدافى داشته باشند تا تعاون معنى يابد.
به معنى پيشى گرفتن و پيش افتادن است كه البتّه هدف از مسابقه و جلو افتادن از ديگران و جهت مسابقه و پيشى جستن از ديگران از جمله مهمترين اركان مسابقه است، در دين مبين اسلام بر مسألهى سبقت تأكيد فراوان شده امّا نه هر سبقت و پيشى گرفتنى بلكه سبقت بايد در امور خير باشد و به مضمون (فاستبقوا الخيرات) هدف مسابقه بايد كسب خيرات باشد و نيز در قرآن كريم آمده كه «فاستبقوا الصراط» در صراط مستقيم از هم سبقت گيرند. در نتيجه مسابقات
1) سورهى مائده آيهى 2
ورزش نيز بايد در جهت وصول به خير و افتادن در صراط خدا صورت گيرد نه جهاتى ديگر چون قهرمانپرورى كه مايه حب و بغض در بين مسلمين گردد و اين از اهم امورى است كه سرچشمهى اختلاف و تفرقه مىشود و مايهى از بين رفتن اخوت و دوستى است و اين است كه سبقت گرفتن و به اصطلاح بردن در مسابقه زمانى فضيلت دارد كه مايهى تقرب به خدا گردد.
در حقيقت مىتوان گفت مسابقه امتحان است و ميزانى است كه در جهت كشف استعدادها و قدرتهاى مجهول و تثبيت استعدادها و قدرتهاى بالفعل بسيار ضرورى است. در همين مسابقات و امتحانات، كمال شايستهى هركس آشكار مىگردد. براى همين است كه سبقت در دين، مايهى تقرب به حق است. زيرا انسان، كمال استعدادهاى خود را در عبادت خدا ظاهر مىكند. از اين سبب است كه اغلب اولياى خدا به انحاء مختلف امتحان مىشدند و در مسابقات عبادى شركت مىجستند تا صبر در شدايد، مقاومت و جهاد در مقابل سختىها، ايثار و جانبازى آنها اثبات شود و استعدادهاى نهفتهشان شكوفا گردد. نقش تمرين نيز همين است كه فرد را آمادهى تحمل شدايد و توانا در سبقت جستن نمايد. از آن جا كه اساس امتحان الهى بر تقوى و سبقت جستن بر محور تقواى الهى است، خداوند در سورهى حجرات آيهى 3 قرآن مىفرمايد: «اولئك الذين امتحن اللّه قلوبهم للتقوى» كه مراد تمرين تقوى و عادت كردن به تقوى قلب مىباشد و اينها هستند كه در خيرات و در صراط سبقت خواهند جست و اينها هستند كه مقرب درگاه حق خواهند شد لذا مسابقات ورزش بايد هدف و جهتش احياى استعدادها و شكوفايى توانمندىها و تميز آنها در طريق حق و صراط مستقيم الهى بر اساس تقوا باشد نه در جهات ديگرى كه معمول است و مردود و اين است كه مىتوان گفت به حق يكى از طُرق صدور انقلاب،
مسابقات ورزشى است زيرا در آن صحنهها نمايش تقوا و مقاومت تلاش و ايثار و خيرات و صراط مستقيم خداوندى به جهانيان برپا مىشود و مسلّماً ورزشكارانى كه اساس مسابقهشان بر محور خير و تقوى، جهاد و تلاش و ايثار و مقاومت و در مسير صراط مستقيم خداوندى و به اميد تقرب به خدا باشد پيروز خواهند شد و خدا نكند كه جلوههاى صورى ورزش و مسابقه (قهرمانپرورى - قهرمانستايى) بر روان فرد مسلط شود و فرد خود را در آيينهى ورزش و مسابقه ببيند كه هويّت واقعى خود را در مسلخ ورزش قربانى خواهد كرد. و چنين است ورزشى كه بايد قربانگاه نفسانيات باشد مسلخ انسانيت مىشود و اين خسران آشكارى است.
مقهور كردن و شكست دادن حريف است، در تعاليم حقه اسلام غلبه و پيروزى آن است كه به اذن خدا حاصل شود و هر گاه غلبه براساس هواى نفس و خودكامگى باشد در حقيقت ذلّتست و خوارى.
كلمهى (غالب) از صفات حقتعالى است كه مىفرمايد: «واللّه غالب على امره»(1)و نيز خداى كريم در قرآن شريف غلبه را از آن خود و پيامبران (و پيروان خدا و پيامبران) دانسته و آن را امرى حتمى و ضرورى بيان داشته است.(2)
كه به معنى رستگارى و نجات است نيز از واژههايى است كه دلالت بر
پيروزى دارد در اين واژهها نيز شرايط فوز و فلاح، اطاعت از خدا و رسول و مورد رضايت حقتعالى واقع شدن و نيز طهارت و تزكيه و پاكى و تقوى الهى بيان شده است «قد افلح من تزكى»(1)، «ان للمتقين مفازا»(2)، «و من يطع اللّه و رسوله فقد فاز فوزا عظيما»(3).
قهر نيز از واژههايى است كه دال بر پيروزى است و به معنى غلبه و ذليل كردن به كار مىرود، قهر غلبهى توأم با توانايى را گفتهاند و اين صفت از اوصاف خاص خدا است و هيچ بندهاى را صفت قهّاريت و قهر شايسته نيست و اگر از كسى صادر شود نشان دهندهى ظلم و ستمگرى او است زيرا «و هو القاهر فوق العبادة»(4).
با اين گفتار مىتوان دريافت كه پيروزى صرف قوّت جسمانى و نيروى بدنى نيست و آنان كه چنين پندارى دارند از حقيقت معناى پيروزى جاهل و يا غافلند زيرا شخصيتى مانند على(ع) توانايى بدن و جسم را در راه كوشش و جديت به خدا و خدمت به او طلب مىكند و مسابقه را ميدانى براى تقرب جستن به حقتعالى مىخواند و اين وصول به قرب حق پيروزى است و پيامبر نيز شجاعت را غلبه بر هوى نفس مىداند كه فرمود: «اشجع الناس من قلب هوا»
خداوندا مربيان، استادان، معلمان، پدران و مادران، ورزشكاران، دانشجويان، طلبهها، محصلان، و فرزندان امّت اسلامى را مشمول تربيت همهجانبهى خود بگردان.
قرآن كريم
آشورى، داريوش. فرهنگ سياسى، انتشارات مرواريد، چاپ يازدهم، 1357.
آلاحمد، جلال. در خدمت و خيانت روشنفكران، انتشارات خوارزمى، چاپ اول، 1357.
آلاحمد، جلال. غربزدگى، انتشارات رواق، چاپ دوم.
اداره كل آموزش ضمن خدمت وزارت آموزش و پرورش، سير تفكّر جديد در جهان و ايران، نشريه شماره 6.
اسلامى ندوشن، محمّدعلى. فرهنگ و شبه فرهنگ، انتشارات يزدان، چاپ سوم، 1371.
اسماعيل رايين، فراموشخانه و فراماسونرى در ايران، نشر اميركبير، چاپ اول، 1357.
پاسارگاد، بهاءالدين. تاريخ فلسفه سياسى.
تبريزى، محمّدحسين بن خلف، برهان قاطع، به اهتمام دكتر محمّد معين، انتشارات اميركبير، 1361.
تستا، ژان. ديباچهاى بر تاريخ تفتيش عقايد در اروپا و امريكا، ترجمه غلامرضا افشار نادرى، انتشارات زرين، چاپ اول، 1368.
تيمورى، ابراهيم. تاريخ امتيازات در ايران.
جاودان، محمّدعلى. در تحليل استعمار فرهنگى.
جعفرى، علامه محمّدتقى. فرهنگ پيرو، فرهنگ پيشرو، مؤسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفرى، چاپ اول، 1379.
جعفرى، علامه محمّدتقى. وجدان، مؤسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفرى، چاپ اول.
جوادى آملى، عبدالله. كرامت در قرآن، نشر فرهنگى رجاء، اول 1366.
حجازى، علاءالدين. فرهنگ نماز، انتشارات قائم، چاپ آفتاب، 1354.
حداد عادل، غلامعلى. فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، انتشاراش سروش، چاپ هفتم 1376.
حسنزاده آملى، حسن. انسان و قرآن، انشارات الزهرا(س)، چاپ اول، 1364.
حسينى اصفهانى، سيد مرتضى. تهاجم فرهنگى، انتشارات فرهنگ قرآن، چاپ اول، 1379.
حكيمى، محمّدرضا. امام در عينيت جامعه، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، 1396 هجرى قمرى.
حكيمى، محمّدرضا. تفسير آفتاب، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
حكيمى، محمود. دانش مسلمين، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
خمينى(ره)، روحالله. صحيفه نور، ج يك. مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، 1362.
خمينى(ره)، روحالله. كشف الاسرار، انتشارات آزادى، قم، چاپ اول.
خمينى(ره)، روحالله. ولايت فقيه، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(ره).
داورى، رضا. عصر اوتوپى، انتشارات حكمت، چاپ اول.
دورانت، ويل. لذات فلسفه، ترجمه عباس زرياب خويى، آموزش انقلاب اسلامى، چاپ هفتم، 1371.
رحمانى، شمسالدين. تصوير آينده، سازمان تبليغات اسلامى، چاپ اول، 1369.
رحمانى، شمسالدين. جنايت جهانى، انتشارات پيام نور، چاپ اول، 1369.
رحمانى، شمسالدين. فرهنگ و زبان، انتشارات برگ، چاپ اول، 1368.
رحمانى، شمس الدين. ماهيّت سازمان ملل، انتشارات محراب قلم، 1364.
رحمانى، شمسالدين. نظام نوين جهانى، انتشارات پيام آزادى، چاپ اول، 1371.
رزاقى، احمد. عوامل فساد و بدحجابى و شيوههاى مقابله با آن، سازمان تبليغات اسلامى، چاپ چهارم، 1371.
روحالامينى، محمود. زمينه فرهنگشناسى، انتشارات عطار، چاپ سوم، 1372.
رودنسون، ماكسيم، اسرائيل و اعراب، ترجمه ابراهيم دانايى، بىتا، بىجا.
سازمان تبليغات اسلامى. حكومت در اسلام (مجموعه مقالات).
سعيدى، جعفر (مترجم). فراماسونرى و يهود، انتشارات اول، 1369.
شمسالدين، محمّدمهدى. حكومت منهاى دين، ترجمه حسن شمس گيلانى.
شهيد ثانى. آداب تعليم و تعلم در اسلام، ترجمه سيد محمّدباقر حجتى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، 1359.
شيخالاسلامى، جواد (مترجم). خداوندان انديشه سياسى، انتشارات اميركبير، چاپ دوم، 1362.
شيرازى، سيد محمّد. دنيا بازيچه يهود، ترجمه سيد هادى مدرسى، نشر انديشههاى اسلامى، 1409 هجرى قمرى.
صاحبى، محمّدجواد. انديشه اصلاحى در نهضتهاى اسلامى، انتشارات كيهان، چاپ اول، 1367.
صادقى تهرانى، محمّد. نگاهى به تاريخ انقلاب اسلامى 1920 عراق، نشر دارالفكر.
صواف، محمّد. نقشههاى استعمار در راه مبارزه با اسلام، ترجمه سيد جواد هشترودى.
طباطبائى، علامه سيدمحمّدحسين. اصول فلسفه و روش رئاليسم، با مقدمه و پاورقى شهيد مرتضى مطهرى، جلد پنجم، نشر دارالعلم، 1350.
طباطبائى، علامه سيدمحمّدحسين. تفسيرالميزان، ترجمه محمّدباقر موسوى همدانى، انتشارات محمّدى، 1363.
طباطبائى، علامه سيدمحمّدحسين. معنويّت تشيع، انتشارات دارالعلم.
على(ع)، اميرالمؤمنين. نهجالبلاغه، ترجمه استاد محمّد دشتى، انتشارات دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامى چاپ سوم، 1381.
عنايت، حميد. تفكّر نوين سياسى اسلام، انتشارات اميركبير، چاپ اول.
عنايت، حميد. سيرى در انديشه سياسى عرب، انتشارات اميركبير، چاپ چهارم، 1370.
عنايت، حميد. مجموعه دين و جامعه، انتشارات اميركبير.
فردوست، حسين. ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، نشر مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى، چاپ اول.
قانع، احمدعلى. علل انحطاط تمدنها از ديدگاه قرآن، سازمان تبليغات اسلامى، چاپ اول، 1379.
قربانى، زينالعابدين. تاريخ فرهنگ و تمدّن اسلامى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى. 1354.
قربانى، زينالعابدين. علل پيشرفت اسلام و انحطاط مسلمين.
قرشى، سيدعلى اكبر. قاموس قرآن، انتشارات دارالكتب الاسلاميه، 1352.
قطب، محمّد. اين سه نفر يهودى، ترجمه محمّدعلى عابدى، نشر انقلاب، 1359.
كلينى، محمّد بن يعقوب. اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى خراسانى، انتشارات علميه اسلاميه.
لسانى، ابوالفضل. طلاى سياه يا بلاى ايرانى.
مجلسى، علامه. مهدى موعود، ترجمه على دوانى، جلد 13، نشر دارالكتب الاسلاميه، چاپ 23، 1366.
مدنى، سيدجلالالدين. تاريخ سياسى معاصر ايران، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ سوم، 1362.
مطهرى، مرتضى. آشنايى با علوم اسلامى، انتشارات صدرا، چاپ 13، 1373.
مطهرى، مرتضى. انسان كامل، انتشارات صدرا، چاپ 29، 1382.
مطهرى، مرتضى. پانزده گفتار، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1380.
مطهرى، مرتضى. پيرامون انقلاب اسلامى، انتشارات صدرا، چاپ پنجم، 1368.
مطهرى، مرتضى. حماسه حسينى، انتشارات صدرا، چاپ بيست و چهارم، 1376.
مطهرى، مرتضى. خدمات متقابل اسلام و ايران، انتشارات صدرا، چاپ سيزدهم، 1366.
مطهرى، مرتضى. سيره نبوى، انتشارات اسلامى.
مطهرى، مرتضى. عدل الهى، انتشارات صدرا، چاپ دوم، 1361.
مطهرى، مرتضى. علل گرايش به ماديگرى، انتشارات صدرا، چاپ 21، 1380.
مطهرى، مرتضى. گفتارهاى معنوى، انتشارات صدرا، چاپ شانزدهم، 1374.
مطهرى، مرتضى. نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير، انتشارات صدرا، چاپ 25، 1378.
مكارم شيرازى، آيتالله ناصر و همكاران، تفسير نمونه، نشر دارالكتب الاسلاميه، چاپ پنجم، 1368.
منصورى، جواد. ويژگىهاى امپرياليسم، نشر حزب جمهورى اسلامى، چاپ دوم، 1361.
مؤسسه فرهنگى قدر ولايت. تاريخ تهاجم فرهنگى غرب و نقش روشنفكران وابسته، مجلدات متعدّد، 1379.
مؤسسه فرهنگى قدر ولايت، حكايت كشف حجاب، چاپ دوم، 1375.
مير، حسين. تشكيلات فراماسونرى در ايران، انتشارات علمى، چاپ دوم، 1371.
نجمى، محمّد صادق. سخنان حسين بن على(ع).
نصرى، عبداللّه. مبانى انسانشناسى در قرآن، انتشارات اميركبير.
نقوى، علىمحمّد. جامعه شناسى غربگرايى.
هزارخانى، منوچهر (مترجم). گفتارى در باب استعمار.
هزارخانى، منوچهر (مترجم). نژادپرستى و فرهنگ، انتشارات كتاب زمان، چاپ دوم، 1348.