ghaemiyeh.com
شابک:978-600-7120-31-6
شماره کتابشناسی ملی:۳۵۸۲۰۰۰
عنوان و نام پدیدآور:از زبان پدر/ مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: موسسه بنیاد فرهنگی مهدی موعود(عج)، 1۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۴۷ ص.؛ 19×9/5 سم.
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق
موضوع:نثر فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی دیویی:862/8فا8
رده بندی کنگره:1393 4الف2217ض/8345 PIR
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
از زبان پدر
... شرح دعای امام رضا علیه السلام برای امام عصر(عج)...
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-31-6
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 1200 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
از زبان پدر
... شرح دعای امام رضا علیه السلام
برای امام عصر(عج)...
مصطفی رضایی
فهرست مطالب:
در طول مسیر5
ضریح9
بسم اللّه الرحمن الرَّحیم
«از زبان پدر»
(1)
دعوتی غیرمنتظره در تقویم ذهن، برای ماههای آینده قرار داده بودم؛ اما تقویم ما با تقویم جهانی او خیلی متفاوت است. ما خود را میبینیم و چشم و گوش و دست و
پایمان ولی او عالمی را میبیند با دیروز، امروز و مسیر آینده. شاید، باید این قضایا پیش بیاید تا کلام امام را بفهمیم.
«منِ علی، خدا را با به هم خوردن تصمیمات و... شناختم!»
این از آمدن و آن هم از سوار شدنِ به اتوبوس؛ هفت دقیقه تا حرکت، اقدامی برای رسیدن به آن انجام نشده است.
به هر سختیای که بود، به جناب «عقاب» رسیدیم. این نامی بود که روی پیشانیِ اتوبوس مُهر شده بود!مشکل جدید از اینجا شروع میشد، که آقای «عقاب» قصد پرواز نداشتند؛ مشکل فنّی یا... شاید هم دوست نداشت ما راسوار کند. از لباسامان خوشش نمیآمد یا طرز صحبت کردن یا هزار «یا»ی دیگر.
(2)
چه زیباست از لحظه شروع تا رسیدن به منزل مقصود، بدانی تا رسیدن راهی نیست. هنوز چشمها گرم نشده که راننده صدا میزند: «رسیدیم مشهد. کسی وسیلهای توی اتوبوس جا نگذاشته باشد. از همتون التماس دعا داریم.»
یکی از مسافران هم لطف راننده را جبران میکند:
ـ آقای راننده! ما پس از مدتهاست که آمدیم اینجا. شما هر چند روز یک بار میآیید!
راننده هم شروع میکند به تعارف کردن:
ـ نه بابا! ما دلامون.....
مقصدپشت همه این کوه و دشتهاست. آیا ما به آن نظر
داریم یا شاخکهای سر به فلک کشیده کوهها ما را با خود برده؟
پشت همه این سرمای یخبندان، گرمایی است.
مقصد حرم است؛ حرمی که شاید امروز زیر لکّههای دود در این شهر و در زیر این کوههای مسکونی به چشم نمیآید. برای دیدنش باید همسایهاش شد. این بارگاه همان است که کعبه قوامدار اوست.«همه حج، لقای امام است.» امامی که سالیان پیش برای امام آخرالزمان دست به دعا شد؛ دعایی که نجوای دلدادهای به محبوب خویش است.
باید دید تا چند کوی از سرزمین دلدادگی را میشود با ایشان طی کرد.
(1)
خداوندا! پدر، از تو سلامت فرزندش را میخواهد. بی او هر معادلهای بینتیجه و هر رفته ای خسته میماند؛ آسمان دل پاک خود را از چشمهای منتظر میپوشاند و زمین تحملش به سر میآید و بودن را بیرونق میکند.
پدر، از تو میخواهد که ولیّت را حفظ کنی؛ همو که بی او چیزی حفظ نمیشود؛
خلیفه و جانشینت را. او که زمین و آسمان از برکتش خلق شد و برای محبتش، او که راز به سوی تو آمدن، راز «انا للّه وإنّا إلیه راجعون» برای تو بودن و به سمت تو رفتن را برای دلهای قفل شدهمان بازگو کرد.فقط اوست که میتواند خواستههایت را در زمین بیافریند و خورشید، ماه، زمین و... را از بیهودگی نجات دهد. خلیفهای که حجّت است. با او هیچ دری بسته و هیچ قدمی در راه،بیمنزل نمیماند.
وسعت آغوش او از آدم تا آخرین فرزند اوست. هر کس بخواهد راه بیفتد، کافی است از لای در به پشت آن نیمنگاهی بیندازد. او همیشه بوده و برای خدمتش هیچ مزدی نمیطلبد.
آیا اگر دستانمان را از جلوی چشمها برنداشتیم تا او را ببینیم، باز هم او مقصّر است؟! آیا او بر پیمان خود باقی نمانده یا...؟
لسان او، از تو میگوید و تو را وصف میکند، آنگونه که شایسته اوست. دل او همچو قلبهای ما، کاهی نیست که با دستان باد، امروز در اینجا و دیگر روز در ناکجا آباد باشد. قلب او قلبی است که هزاران هزار فرشته، مستمندانه به دور او طواف میکنند، به برکت او روزی میگیرند و به تسبیح اوست که ذکر را شناختهاند.
اگر سخن بگوید، گفتارش سرشار از عطر حکمت توست و اگر ساکت باشد، نگاه به او، سکوت و یخزدگی دیرینه قلبهایمان را میشکند. چشمانش به جانب تو مینگرد؛ چشمی که لحظهای خواب نمیرود، خواب او
هم بیداری است. او چشمان توست در آسمانها و زمین. میبیند هر چه را تو بخواهی. زمان در بینایی آن دیدگان وقفهای نمیاندازد و ذرّهای، نه در دل خاک و نه در اوج آسمان بر او پوشیده نیست. به همه حقایق، در همه عوالم راهنمایی شده است. او «مهدی» است؛همو که میبیند ما به کجراهه میرویم ولی آغوش خود را نمیبندد؛ مینگرد که حرکتمان رو به زمین است و پایمان در حلقههای آن قفل شده، اما دست محبت به آسمان بلند کرده و اینگونه مناجات میکند: «خداوندا! به منِ مهدی، او را کمک کن و ببخش...» نزدیک است؛ ولی ما از او دوریم، نه به فاصله سالها، به فاصله یک «توجّه»؛ همان فاصلهای که به خاطر نبودنش آینه قلبمان را از قبول نور انداخته و صفای درونمان را در خفا دفن کرده!
بودنی که فراتر از تصوّر ماست؛ بودنی مهربانانه. در هر قدم، همراه است. نگاهش، به گامهایمان دوخته شده که نکند از بهار به سمت هیزمهای پر از آتش راه بیفتیم. میآید چون دوستمان دارد؛ دوست داشتن یک مشتاق.
پدر، چگونه به پاره تن خود عشق میورزد! فرزند او، همان است که لحظهای از جهاد در راه خدایش فروگذاری نکرده است.همه وجود او وقف تلاش در راه او شده است؛ مثل پرواز پرستوهایی که تصمیم بزرگی گرفتهاند قصد مهاجرت به سوی مقصود را دارند. او باید عالمی را به این راه برساند و با وقف خود، منزل به منزل به کوی دوست برساندشان. ساربان، قافله هستی به غیر از تو، کسی را ندارد.
خدایا! او همان بنده توست که از درگاه تو، آنی رویگردان نشده. بیتو نمیتواند زنده بماند. مقصد و مبدأش تویی؛ از تو شروع میکند و به تو میرساند. چقدر فرق است میان گمشدهای که میخواهد مثلِ خود را پیش ببرد و تویی که همیشه در راه مقصود بودهای و به غیر او نمیاندیشی، حتی لحظهای به خودت.
پس، پروردگارا! او را حفظ کن. در امانش بدار از هر شرّی؛ از آسیب دشمنانش، حسادت کورشدگانی که پرچمهای ریاست از چشمهایشان بیرون زده، از توطئههای آنان و از شرّ ما، از شرّ اعمالمان، دست و زبانمان؛ که این شکوه اوست: «اعمال شیعیانی که دینشان به اندازه بال مگسی هم نیست، ما را آزرده میسازد...»
او برای ما آمده. اگر او نبود، خلقتی نبود. همه به دنبال همچو او شدنیم؛ اویی که خود را در میان شعلهها رها میکند تا تن سوخته ما را نجات دهد.
خدایا! از هر جهت مراقبش باش؛ پیش رو، پشت سر، چپ، راست و از زیر و بالای قدمها. چند سال یا چند قرن است که بدنهایی سوخته را میبیند و به کمک میشتابد. چند قرن است فریاد برمیآورد: اینجا آتش است، تنور نیست، کورهای است به وسعتی ناپیدا، هر چه به او بدهند میبلعد!
چند بار به او گفتیم، در آتش نمیروم تا شما مجبور به رفتن در آن نباشید؛ چند بار...
(3)
تصویر، سخن، نگاه و...
اینها ریسمان ارتباطی ما با اوست! شکلمان چگونه است؟ همانگونه که او میپوشد. لباس او خوشبوست، خوشبوتر از آنچه تاکنون بوییدهایم؛ پس میشود لباسی خوشبو چون او پوشید؛ لباسی که بوی باروت تیرهای خفهکننده دوستان سیاهی را ندهد، رنگ شیطان بر آن نقش نبسته باشد.
نگاه به چیست؟ به آسمان، زمین یا روبهرو؟ همه و همه میبرند و میآورند.اگر با او اینگونه باشیم، ما را در همان خانه تنگ و تاریک پر از تار عنکبوت، نمیگذارند و نمیروند. صدای باد زمستانی از گوشهای گوشمان را میخراشد و از پنجره اتاق استخوانمان را به صدا در میآورد.
پدر که همینک در کنار اصحاب است، اینها را میبیند و این چنین دعای سلامتی او را میخواند: «مهدی را از شرّ هر چه هست نگه بدار!همان نگه داشتنی که اگر کسی را به آرامگاه آن فرا خواندی، همه با بوی او به آرامش میرسند و از خوی او به سوی خود حرکت میکنند؛ همان خودی که مدتهاست از یاد رفت .بیخودی، در لباس رنگین احترام به انسان نشست! انسان بیخدا ولی با خود...؟!».
قصّه غمانگیز دستان ما و قلب امام، در اینجا پایان نمیپذیرد. امام، شاهد و چشم اوست.چنگالمان قلب نبی او را میخراشاند. خدایا! آنها را نیز از این قدردانی ما نجات بده؛ آنهایی که بودن دین با بودنشان و گوشهگیری و نابودی دین در پی نبودشان
است، همان دین تواند، قوام ستونهای دین به آنهاست؛ رکن نماز، زکات و... روحی در کالبد خود همراه دارند، حقیقتشان همان امام است. او را نگه دار، او را نگه دار...
این، همان امانتی است که ما را دستور دادهای به نگهداریاش. نباید آسیبی ببیند پس در جوار خودت قرارشان ده. عزّت تو آنها را فرا گرفته است؛ عزّتی که شکست در آن راه ندارد. امانت، همان امان محکم و نفوذناپذیر برای آنهاست.
به ما یاد دادهای که اگر چشم به حمایت و یاریات دوختیم. بار سفر از کوی آنها برنداریم. اگر پیروزی همیشگی را طالب هستیم؛ میخواهیم سپاه تو یاورمان باشد. آنها محل رفت و آمد لشکریان مطیع تو هستند، نیروی بیانتهایت در نزد آنان است،
فرشتگانت برای طواف منازلشان گروه گروه اعزام میشوند؛ حتی اگر شده به دیدارشان بسنده کنند.
مرکز محبت هستی، آن جاست. آنجاست که دین منزل گزید؛همان دینی که چیزی جز عشق به آنان و نفرت از دشمنانشان نیست. با ولایت آنها جهانی به آسمان پرواز میکند و با دشمنیشان شیطان پس از سالها پیشانی ساییدن، فرماندهی لشکر سیاهی و آتش را بر عهده میگیرد. سپر محکم حفاظتت را بر او بپوشان و برای یاریاش، ملائکهات را بسان لباسی برایش قرارده.
«خواب دیده بود که میرسی عشق را جواب میدهی...»
صحن اوّل: «اللهم اشعب به الصدع و...»
نفرات ما کم است. بینمان از هم گسستگی است. آسمان به خاطر بیرون کردن او، مدتهاست که دیگر بر در خانهمان نمیآید. ما درمانده و کهنهپوشانی هستیم که به نگاه او نیازمندیم. او اگر بیاید، این قافله شکستناپذیر میشود.
خدایا! شکاف میان این کاروان، آنقدر زیاد است که هر کس و ناکسی راهزنی شده و دست به غارت آنها میزند. دشمنان بلای جانشان شدهاند. شب و روز آرام را برایشان آرزو کردهاند!
این حلقه گمشده تا زمانی که به سرسلسله وصل نشود، زیر باد و باران از پای درمیآید. این پرندگان چشم به راه کوچ دستهجمعی هستند. هر صیّاد،
تنهاییشان را که میبیند اسلحه کینه خود را به سمتشان نشانه میرود. نشانههای راه را گم کردهاند. گویا همه ناامید از پیدا کردن راهی برای دور شدن از این مکان هستند. صدای نفسهایشان از ماهها و سالها جلوتر به گوش میرسد. ترس از تنهایی، بیقافلگی و اسیر دستهای شیطان بودن؛ اسیر بودن و یاران را پیدا نکردن.
ظلم و فتنه بر آنها بیداد میکند؛ به هر بهانهای به رویشان خنجر میکشد تا حنجری را بدرند و پس از دریدن به آن افتخار کنند. مالشان همچو گویی بازیچه دستان سیاه اصحاب فتنه و نفاق است. میبرند و میخورند؛ حتی اخمی هم به گوشه ابرویشان نمیافتد که این برگ از آنِ نهال تازهای است که آرزوی رشد داشت.
ریشه میکنند برایشان مهم نیست که تنه بدون ریشه،فقط به درد هیزم سوداگران میخورد. چه پرتوقّع ایستادهاند و انتظار سوختن آن را میکشند.
پس وقت مرگ این سگهای هار چه زمانیست؟زمان پوسیده شدن قلادههای زورگویی کی میرسد؟ کی میرسد که او بیاید و درخت میوه و شکوفه دهد و شکوه آسمان به پایان برسد؛ باد نفسی در فضای پرطراوت سرسبزی تازه کند و زمین از پس قرنها، شرمِ باز کردن چشمانش را نداشته باشد؟
او بیاید میشود ماند، او بیاید میشود گرگ را از این قافله راند؛ راندنی که دیگر بازگشتی در آن نیست.
میگویند عدالت نیست، پلهای بالاتر میروند، صدا میزنند دعا کنید و بخواهید آمدنش را که بی او مشکلات در آرامگاه خود، جاخوش کردهاند.
قلهای هم فراتر از این پلههاست، او همان عدل است. عدل معنیش را از او گرفته است؛ محبوبیتش و صورت نیکویش و...
با او عدل ظاهر میشود. ظهور او ظهور عدل است؛ عدلی برای همه جا، همه کس، هر زمان و هر مکان؛ برای کوه، بیابان، گل، گلِ و منتخب آنها انسان. در تفسیر نامه ما عدالت به چه تفسیر میشود؟ به تساوی در اموال یا در حقوق اجتماعی، مناصب حقوقی یا...؟
چه تفسیر نامه آشفتهای؟! پس نه او را شناختهایم و نه علّت آمدنش!
تمام خلقت برای ما به تصویر درآمده است. همه ما را در مسیر رسیدن یاری میدهند، و ما هم با آمدنمان آنها را به زیباترین روزهایشان میرسانیم. آیا الآن که سخن میگوییم اینچنین است؟
پس این همه مشکلات از کجاست؟! با آمدنش در رحمت باز میشود. مشکل در آمدنش مشکلی و صورتی ندارد. نمیتواند با او باشد.زمین منتظر روزی است که روز جلوهگری اوست؛ روز زینت، زیباترین روز او. آمدنش مقدمه جلوه و نما و ماندنش چشمرُبایی زمین است. آن روز چشمی نیست که با دیدن او پلکهایش طاقت خاموشی داشته باشد!
زمین خوب میداند که از خود چیزی نداشته. او همان زمینی است که تا قبل از
آمدن زینتش، جولانگاه شمشیرها، فریادها و تاریکیها بود؛ تاریکیهایی که اگر دستانت را در فضا دراز کنی، اثری از او به چشم نمیآید.
پس یاریش کن با همان نصرتت که چشمان خواب آلود سیاهدلان را، چنان در حیرت اندازد که آرامش را برای عمری در تاریخ جا گذاشته و به تماشای نیروی تو بنشینند.
ترس، از فرسنگها دورتر نیزهای شده بود بر دل آنها و سمی به سر و تنشان که کار روزشان را فرار و شبشان را آوارگی ساخته بود. با دستان خود قلعههاشان را خراب میکردند و با شنیدن صدای سم اسبان یاران حق، هزاران فرسنگ دورتر در بیابانها در حال فرار بودند.
یارانش همیشه مظلوم بودند. دشمنانش چکمههایشان را با نفرت روی این شکوفههای پرطراوت میساییدند و دندانها را به هم میفشردند. دستشان میرسید نه سری بر بدنی میگذاشتند، نه خانوادهای و نه خانهای.
یاوران او را تقویت بفرما و دشمنان او را خوار و ذلیل کن. هلاک کن آنان را که بر روی او شمشیر میکشند. آنها همانانند که قرنها زمین را پر از نجاست وجودشان و کثافت نَفَسهایشان کردهاند. نابود کن آنان را که با او از سر مکر و حیلهگری درمیآیند؛ خنجرهایشان را به زهر آغشته و منتظر غافلگیر کردناند.
استوانههای کفر و خباثت برای رسیدن به روزهای زیبایی و جهان با او بودن همچو روباهان و کفتارها به کمین نشستهاند.
هر جا بویی از اصحاب او به مشامشان برسد، تولههای خود را روانه میکنند تا سر بیاورند و جایزه ببرند؛ کاری که همیشه عادتشان بود. دیروز در نینوا و امروز هر کجا که نامی از مهدی باشد.
ستونها و ریشههایشان را بسوزان، و پشت نحسشان را چنان بشکن که یارای لجنپراکنی را نداشته باشند.
آنها هیزمهای این آتش فراگیر هستند که هر چه را در مسیرش باشد میبلعد و سیری ندارد!بدعت پراکنانی که به هر چه غیر حق باشد دست دوستی میدهند و برای ریشهکن کردن درخت آرزوها قبر میکنند، هر حلقومی را پر از آز و طلا میکنند تا بسوزانند و دلی را بهراسانند.
خدایا! با بودن آنها، از سنّت و آیینت چیزی نخواهد ماند. از راهزن طریق جز دزدی و تاراج چه برمیآید؟ فرزندان پدری که وقت رانده شدنش از درگاه نور، فریاد برآورد و قسم خورد که بر راه مستقیم مینشینم و اجازه نمیدهم کسی از آن به سلامت گذر کند. با بودن آنها کرمهای زندگیخوار و مارهای سمّی هر روز فربهتر میشوند، میبلعند و میروند تا روزی که اثری از حیات، امید و شادمانی نباشد. میخواهند هر چه هست همچو رنگ خودشان تیره باشد، هر چشمی به چشمان آنان ببیند و هر گوشی موسیقیِ گرگان وحشی را در بیابان سرد و تاریک آنها بشنود.
آنان را ذلیل و خوار کن و شرّشان را به خودشان بازگردان، جمیع آنها در مشرقزمین و در مغربش تا شرق و غربی نماند که همه در زیر پرچم او باشند؛ پرچم آزادی و رهایی، پرچم آرامی و... در بیابان و دریای آن تا خاک آزادانه از او بگوید و آب بیهیچ دردی در صحرا و در کوه نام او را با امواجش بسراید تا پرنده نغمه وصال او را بخواند و آهو به هوای عطر او بدود.
دنیا را مانند قفسی قفل زده، قلعهای برای گیر انداختن و چون نشانهای برای به نشان نشاندن تیرهای آلوده خود قرار دادهاند. پس چنان نابودشان کن که اثری از وجودشان بر جا نماند؛ اثری که جهان هر چه مینالد از بوی خبیث وجود آنهاست. هر جا که رفتهاند اسمی از خود بر در و
دیوار شهر نوشتهاند و قرنهاست که او را به غربتکده تبدیل کردهاند.
پروردگارا! شهرهایت را از وجود آنها پاک کن، قلبهای بندگانت را از کینه شان شفا بده و از ابر عزت،بر سر دوستانت سایه بینداز.
سالهای بهاری را از یاد بردند. مسیر بازگشت را مسدود کردند. باران را از دیارها راندند و کوچهها را از نشانههای خود پُر کردند. طهارت را دشمنی دیدند و با نجاست همآغوش شدند. از جام او نوشیدند و با سازش رقصیدند. گمان کردند با رقص در آتش به آرامش میرسند و با داد و فریادشان دل از غصهها خالی میکنند. چون ابلهی به دنبال سایههای خود دویدند و هر بار که مأیوس شدند، از نو چکمههای سنگی
خود را محکمتر کردند و دوباره به دلها پا گذاشتند.
دل بندگانت از خنجر آتشین آنها در سوز و آتش است.دردی است که آرامی ندارد مگر به آمدن ولیّت.ولی توست که اگر بیاید، دستهای پر گل، در خانهها را میکوبد، سبزهها و پیچکها فرش راهها میشود، رسم راهزنی برمیافتد و شب تار و ترسناک به پایان میرسد.
با او، رسم بهترین دوستانت (پیامبران) و راه از یاد رفتهشان را نشانمان بده و هر چه را که آن سگها از دفتر دینت پاره کردند، بازگردان و هر چه را با آب دهان نجسشان به شکل خود درآوردند، با گلاب ناب آسمانیات تطهیر بفرما تا دینت همان شود که خودت برای رسیدن به شهر آرزوها فرستادی.
ستونهای آن نه کجی و سیاهی دارد و نه شکستگی. از او بوی تو میتراود؛ همان بویی که پس از سوختن شیطان و روشن شدن چشمها به نور تو جلوهگر شده، همان بویی که به یادمان میآورد جور دیگر باید دید، جور دیگر قدم برداشت و جور دیگر به مقصد نگریست.
پس برسان او را، و جهان را برهان و برهان.
صحن دوّم: «فإنّه عبدک الّذی...»
او کیست؟آیا میتواند این کشتی شکسته را از آشوبها و گردابها نجات دهد؟میتواند این کشتی را تا ساحل امن آرامش هدایت کند؟مگر نه این است که:«ذات نایافته از هستیبخش کی تواند که شود هستیبخش».
بهره او از یافتن و بودن چقدر است؟ جهان پر از بیمار است. او چگونه به تنهایی میتواند برای این همه درد، مرهم بیاورد؟
سخن از عبد و دلدادهای است که غیر از خدای خود نقش هیچ غیری بر قلب سراسر نورانی او نیست.
کلام او همان کلام محبوب است. فکر او از دیار روشنایی میآید و به سمت آن دیار در حرکت است؛ دیار نور از اوست که نورانی شده است و درّه تاریکی از دوری اوست که غرق در سیاهی شده.
او همان نور است و هر چه از او فاصله بگیرد به همان تعداد قدم به سمت پرتگاه نیستی برمیدارد.
خداوند به آسمانها و زمین نگریست و آن کسی را نزدیکترینِ خود قرار داد که از
هر آلودگی پاک و وجودی سرشار از صفا داشت. آنگاه او رابه سوی خودش هدایت کرد و نامش را «مهدی» گذاشت. او همان بنده خالص خداست که خالق آسمانها و زمین از بین هر آنچه است،او را برای خود برگزید. او خود را خالص کرد و خدایش وجودش را خرید و به او راز غیب را گفت؛ رازی که با هزاران پرده، از دیدگان ما پوشیده است و فقط او بود که لایق دیدن شد.
ما، هر دم در نجاستی دست و پا میزنیم و شاد و قهقهه زنان، سرمست از خوشی، به خود دل خوش کردهایم؛ اما او معصوم است، معصوم از هر آنچه که در دیار دوست جایش نیست، از هر آنچه که یار نمیپسندد، از همه صداهایی که صدای آشنا را غریب میکند، همه نقشههایی که نقش
سازنده را بینقش میبیند و از هر سخنی که زمزمه «چه خوش است با تو بودن...»را از زبان میاندازد.
ماه کنعانی جهان، از هر عیبی تهی است. هر کجا که بروی از او میگویند و از جمال او؛ از بوی او که کهنگی ندارد. بوی او از کجاست؟ از گلهای بهاری، یا نافه آهو یا...؟ اینها همه بر درِ او برای جرعه ای رایحه، صف کشیدهاند.
طاووس پرهای خود را برای گامهای او میگستراند و صدف، روشنی خود را برای شبهای فراق او ذخیره کرده است.
گویا جهانی به حسن او پی بردهاند و به سوی او در سفرند. از دوردست دستان بازِ گداییشان به چشم میآید که فریاد میزنند: «ما در دل خود، غیر تو سالار نداریم...».
چگونه؟ در حالی که حدیث محبوب بودنت را برایمان تفسیر کرد: «قلب،حرم صاحب اوست؛ پس در حرم او غیر او را سکونت مده.»
اگر نبود دستان زلال او، ما در سیاهیها هر دم بیشتر فرو میرفتیم؛ فرورفتنی که شاید انتهایی نداشت.
انگشتان اشارهاش که به دل همه تسکینی بود، یک آن هم از نشانِ به مقصد غافل نشد. او همچو ما نیست که برای رساندن به روشنایی خود را معرّفی و خود را کالای بازار سفر عالمی کنیم.
خداوندا! همگان در روز قیامت، روز حادثه بزرگ، شهادت میدهند که او غیر از تو را نخواست، قدمی را در راهی دیگر برنداشت، تمام وجود خود را وقف تو نمود،
برای همه، رضای تو را معنا کرد، به مقرّبین درگاهت یکتایی، پاکی و فراتر بودنت را از هر آنچه افکار کوتاه ما میپندارد، نشان داد و راه و رسم حرکت را به عالم آموخت. معلّمی که برای لحظاتمان مدیون او و وجودمان مرهون الطاف اوست.
خدایا! او هیچگاه به غیر خواسته تو فکر نکرد و ذرهای از قلب خود را به دیگری نسپرد.
راه رفتن، شوق دائمی به مقصود و انتهای مسیر است. او هادی است؛ هدایتکننده به هر چه صلاح قافله در آن است و بازدارنده از هر خطری که ما از او غافلیم و در کمین ماست. از روزی که ما جایی در هستی نداشتیم، او بود و منزل به منزل را پیمود و هزاران سال زودتر بر سر آستانِ دوست
سرگذاشته بود. هزاران که نه، عددی در کولهپشتی قلم نیست که تصویرگری بهتر باشد. آب از او طهارت گرفت، با اسم او طاهر کرد و پاک بودنش را مدیون اوست. شیطان برای آنی،نتوانست تیری را به سوی او نشانه بگیرد، چرا که در او اثری از رنگ غیر حق وجود نداشت و مجالی برای طمع شیطان نبود.
نام توست که سالها بر در بهشت نصب شده است.
صحن سوم: «اللهم اعطه فی نفسه...»
(1)
او از جانب توست و برای رساندن همه به تو. چشمش را روشن بگردان و چشم هر کسی که رایحهای از بوی دلفریبش از فرسخها به او رسیده، چرا که رحمت تو
جایی است که او آن جا باشد. او همان رحمت و نعمت توست. با او، احساس نیاز از هر دلی کوچ میکند. او را شاد بگردان. شادی او نیز در گرو شادی توست. اگر دل او شادمان باشد، جهانی را لبخند مسرّت فرا میگیرد و اگر او را غمی باشد، کمر عالمی میشکند. خُرسندی او زمانی است که زمین از نجاسات تُهی شود، آنچنان که رنگی جز تو و صدایی جز نام تو بلند نشود و هر چه گوش آرزوی شنیدنش و چشم شوق دیدنش را دارد.
هر دستی را از سرمان بِرَهان و دست پرمحبت او را که جان، سالهاست بهانه او را دارد و به دنبال او در بهدر است، بر این سرها قرار بده.
با دستان پر نور او راه را به ما بنما و جهانی را از این سردرگمی رها کن.
(2)
نغمهای همه جا را پُر کرده: «میخواهیم برگردیم، اما مسیر را نمیدانیم.»
خداوندا! اوست که میتواند فریادرس و منجی این نغمهها باشد. به جز او چه کسی میخواهد در این طوفان سهمگین، مسافران راه را به سرمنزل برساند؟
شما ای مسافران! او همان راه است، طریق رسیدن و مسیر بازگشت. هر کوی بینشان، دیار آشنایی میشود و اشک هر مظلوم به تبسّم آرامش میرسد.
زمانی که همه زمین، دور و نزدیک، سرزمین دوست و دشمن،زیر سایه محبّت تو درآید؛ سایه محبتی که اگر بیاید، ابر آسمان، پاکیها را به دنبال خود میآورد و جهان را از هر بیخودی بودن و خوابی
شستشو میدهد. آنگاه عطری چنان در زمین میپیچد که به هر کجا بروم بوی تو را میشنوم.
کلام دلنشین او را بر هر کلامی چیره گردان.
زمانی که نوای یار طنینانداز شود فصل برداشت و وفور نعمت است؛ هر نعمتی از هر آنچه که به دل میآید نه گامی از او عقب بمانید که درندگان عجیب در کمین نشستهاند و شکم خونخوار خود را برای دریدنی دیگر منتظر گذاشتهاند و نه قدمی زودتر ازاو حرکت کنید که هر کجا او قدم میگذارد، روشنایی فرا میگیرد و پیشتر از آن سیاهی است؛ سیاهی در سیاهی، لایههایی از ظلمت که انگشتان از شمارش آنها عاجز است و چشمان از دیدنشان بر وحشتند.
چارهای نیست مگر اینکه به درگاه خدای او دست برداریم و از او طلب کنیم: «ما را بر فرمانبرداریاش یاری کن تا آنی و کمتر از چشم به هم زدنی، از شوق او تهی نباشیم که همان برای غافلگیر شدن و به دام افتادن کافی است.
به پاهایمان چنان قوّت و دقّتی عنایت بفرما که قدم بر قدم او بگذاریم و شیعه او باشیم؛ فرمانش را با جان بشنویم و با سر به اطاعتش بشتابیم.
خداوندا! ما از این مسیر چندان آگاهی نداریم. اوست که آتشکدهها را میشناسد و گلزار و رود زلال را میداند.
در این سفر به ما صبری عطا کن که نه قلب او را بشکنیم و نه اندکی اطاعت او برایمان مشقّتبار باشد؛ جانمان از خواستن
او سرشار باشد و بدانیم که او هر لحظه در فکر ما و به سلامت رسیدن ماست، خیرخواهیِ او زمانی از ما دور نبوده که اگر این چنین بود، نه وجودی از ما مانده بود، نه نامی و نه اثری.»
دستان پدر، گویا هنوز به آسمان است؛
چنان ما را طالب او و همراهش بگردان، چنان پیوندی بین دستان ما و دست مشکلگشای او برقرار کن که روز قیامت نیز با او محشور شویم.
وقتی همه از هول و هراس پا به فرار میگذارند، نه چشمی به چشمی امید دارد و نه صدایی به صدایی میرسد، پدر فرزند را نمیشناسد و مادر از کودک خود دل کشیده و به فکر خود است، ما قدمهایمان را به سوی او برداریم، قدمهایی استوار که نشان
از دلی محکم و خیالی پر آسوده دارد، چه غمی است وقتی که اوبا تو باشد. آنجا نیز در حلقه مشتاقین و دوستداران او باشیم.
(3)
این آرزوها شرطی برای برآورده شدن دارند:
او را بخواهیم برای خودش، برای سوداگری خود نباشد، برای چشم دیگری و گوش دگران نباشد؛ برای این نباشد که از او پلهای برای شهرت خود و خوشیها و مستیهای خود بسازیم.
این خواستن را خالص و پاک قرار بده که هر پاکی از او در عجب بماند.
او را هم که میخواهیم برای تو باشد، برای تویی که مقصود او هستی و تنها آرزویش. جنّت ما را با او قرار بده که امام
میفرماید: «در جنّت با او بودن جنّتی دیگر میسازد.»
اگر به خوبی دانسته باشیم که به سوی چه کسی میرویم، خستگی برایمان راحتی است، کسالت و سستی جای خود را به رفتن و رسیدن میدهد. هر جا باشی از یاری او دریغ نداری، هر چند به یاد کردن او در آیینه دل باشد.
پروردگارا! یاریمان کن، این فرصت بازگشت را از کف ندهیم که نیامدن ما به تو ضرری نرساند و از خزانه تو چیزی نکاهد؛ ولی ما را به آتش سوزان ابدی میسپارد که از انتخاب خودمان و مسیر کج مان برافروخته شده است.
(4)
الهی! یاوران او را دستگیری بفرما. آنها که درس دلباختگی به او را با جان آمیخته کردهاند، به آرزوهایشان برسان که همان آمدن جانانشان است و عمرشان را طولانی بگردان؛ عمری که برای خود نمیخواهند، میخواهند از او بگویند و راه را برای او بگشایند. آنها پایهها و درختان فصل رسیدن او هستند، پس محفوظشان بدار.
ما در این قافله بینصیب ماندهایم. اگر نتوانستیم درخت بهار او باشیم، لیاقت برگ بودن را به ما عنایت کن.
خداوندا!در وقت آمدن جانشینانت، روزی که پس از عمری تیرگی، زمین دوران زندگی را تا سالیان سال خواهد دید، ما را نیز بازگردان تا تکیهگاهی هرچند ناچیز، برای آنها باشیم.
آنها نشانههای تو، خزانههای روشنی و علمت، ستونهای منزل مقصود و ریشههای درخت پررونق هستند.
آنها را که پس از خود شایسته ولایتت دانستی، به عنوان پاکترین بندگانت شناختی، انتخابشان کردی و نزدیکترین دوستانت قرار دادی؛ دوستانی که همه از نسل حبیب تومحمد صلی الله علیه و آله هستند. بر آنها سلام و رضوان خود را بفرست و رحمت و تمام برکاتت را...
یک روز مهمانی در حرم، رو به پایان است. میرویم ولی او همیشه همراه است. کاش ما هم، حق همراهی را به جا آوریم...