ghaemiyeh.com
سرشناسه : غیبغلامی حسین
عنوان و نام پدیدآور : علیبن ابیطالب علیهالسلام و رمز حدیث فدک حسین غیبغلامی هرساوی
مشخصات نشر : قم دلیل ما، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری : ص ۱۲۸
فروست : (سلسله نگرشهای اعتقادی۴)
شابک : 964-7528-47-7 ؛ 964-7528-47-7
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع : فدک -- خطبهها
موضوع : فاطمه زهرا(س ، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق -- خطبهها -- نقد و تفسیر
موضوع : علیبن ابیطالب ع ، امام اول ۲۳ قبل از هجرت - ق۴۰
رده بندی کنگره : BP۲۷/۲۲/غ۹ع۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۷۳
شماره کتابشناسی ملی : م۸۰-۲۸۹۶۱
بیگمان شما نیز با نام فدک آشنا میباشید، این نام اگر چه ساکت و صامت است، اما در سکوت خود صدها و هزاران زبان گویا و مؤید از جانب روحالقدس دارد که در زمزمههای بیدرنگ خویش از آن شعر غربت و تنهائی سروده، و قصههای غمبار کوچههای خاکی مدینه را حکایت مینمایند!!
نام فدک نام طپش قلبهائی میباشد که از زخم سر بریدن نخلهای آن سرزمین جراحت برداشته، و تنها از سرشک خونبار چشمهای نمناک وادی کبود التیام مییابد.
این نام، یادآور ستمهای وارده بر کسی میباشد، که برای همیشهی تاریخ تاج کرامت بشریت و فخر آفرینش بوده است.
این سکوت فراگرفته در نام مقدس فدک سکوت فراگرفته در مجلس خطابهی زهراء میباشد که گوشها را سنگین و بار مسئولیت وجدان و شرافت دینی را سنگینتر مینماید.
این نام غمبار از آن رو شرافت یافت که همره نام تنها دختر مظلومهی تاریخ حکایتگر بیدادگریهای طائفهی یاغی میباشد، که در عین سکوتش فرق نفاق را با چوب نخلهای خشکیدهی خود فرو میکوبد، و کام شیرین گشته غاصب را زهرآگین میگرداند.
این نام مقدس حکایت زانوان در بغل گرفتهی تنها شیر بیشهی فتوت و مردانگی میباشد که حکایت فقار سیفش عرشیان را بوجد، و خاکنشینان خاک بر سر را که فتوت و مردانگی را در گرو حیله و نیرنگهای دغل در سر بازار شرک و نفاق به تاراج گذاشتهاند به قهر و غضب درمیآورد.
حکایت حدیث فدک رمز رسوائی نفاق است و منافقان، از اینرو تو را سفارش مینمایم که قصهی این قصه را بازگو و داستان آن را به داستانسرایان دلسوختهی بیتزویر بیاموزی تا حدیثی را که رسواکنندهی شرک و نفاق میباشد حفظ و آن را مواظبت نموده باشی.
نوشتهی پیش رو را در چهار فصل تنظیم و آن را به فدکایان عرشی تبار تقدیم مینمایم.
فصل اول: در گزارشی از فدک، فصل دوم: در ارتباط غصب خلافت با غصب فدک، فصل سوم: نگاهی کوتاه به کتاب مناقب؛ و فصل چهارم: نگاهی به خطبهی فدکیه که مسک ختام این دفتر گردیده که به دل شکستهگان حریم فاطمه تقدیم میگردد.
إنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیْبُ بِهِ مَنْ یَشَآءُ مِنْ عِبِادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیْم.
قم المقدسة- خرداد 80- ربیعالأول 1422 ه
حسین غیب غلامی هرساوی
یکی از نویسندگان متعصب اهل سنت در مقدمهی کتاب خود در طعن بر یکی از عالمان شیعی مذهب که در برههای از زمان با قلم رسای خود آرامش تمامی حسودان و بدخواهان را بر هم ریخته و خیمه و خرگاه ساختگی و پوچ آنها را با خامهی پویای قلم برهان به آتش کشانید مینویسد: علمای مذهب شیعه دشمن علم و خصم کینهتوز کتب علمی میباشند از این رو هر کجا کتاب علمی را ببینند آن را به آتش کشانده و میسوزانند!!
منشاء بدگمانی این عالم و نویسنده متعصب سنی مذهب چنین بوده است که: مرحوم میرحامد حسین هندی قدسسره صاحب کتاب گرانقدر «عبقات الأنوار» و «استقصاء الافحام» در مقدمهی یکی از کتابهای خود به این مضمون مینویسد: که به حول و قوهی پروردگار با نوشتن این کتاب تمامی کتب و نوشتههای بدخواهان ولایت علی بن ابیطالب را باطل گردانیده و همانند آتش تمامی آنها را دربرگرفته و نابود خواهم گردانید.
بسیار جای تأسف است که بدخواهان و متعصبان مذهبی تا این اندازه متزلزل بوده تا بر علیه عالمان دینی چنین تبلیغ نمایند.
این کلام صاحب عبقات نیست که بلکه این قدرت علم و برهان مذهب جعفری علیهالسلام میباشد که چنین به نطق و بیان شاگردان مکتبش استحکام و نیرو بخشیده و قلم آنها را مقتدر گردانیده تا همانند کوه در
مقابل تبلیغات مسموم ایستادگی نمایند، این آتش در کلام این عالم شیعی همانا قدرت علمی و برهان جدلی او میباشد، که هوش را از سر چنین بیبضاعتی پرانیده که نتوانسته است حتی کلام او را درست تلقی نموده و مورد مطالعه قرار دهد.
اکنون به فدک نظر میافکنیم که در حقیقت آتشفشان اعتقادی شیعه میباشد، نظر به رمز ناشناختهی فدک که به راحتی تشنهگان حقیقت را به سرمنزل مطلوب خواهد رساند، نظر به رمز و رازهای فدک و غصب خلافت علی.
فدک اراضی و باغاتی خارج از مدینه میباشد، که صاحبان آنها در صدر اسلام بدون هیچ درگیری و جنگی به پیامبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله و سلم آن را بخشیدند.
درباره چگونگی این اراضی و کیفیت آن اجازه میخواهم که به کلمات اهل تاریخ و سیر مراجعه، تا بیان آن روشنتر گردد.
یاقوت حموی در معجم البلدان که یکی از کتابهای فنی در شناخت سرزمینها و نواحی و بلاد میباشد مینویسد:
«فدک قریة بالحجاز بینها و بین المدینة یومان، و قیل ثلاثة، أفاء اللَّه علی رسوله صلی اللَّه علیه و آله و سلم فی سنة سبع صلحاً، و ذلک أن النبی صلی اللَّه علیه و آله و سلم لما نزل خیبر و فتح حصونها و لم یبق إلّا ثلاث و اشتدّ بهم الحصار راسلوا رسول اللَّه یسألونه أن ینزلهم علی الجلاء، و فعل، و بلغ ذلک أهل فدک، فأرسلوا إلی رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم أن
یصالحهم علی النصف من ثمارهم و أموالهم، فأجابهم إلی ذلک، فهی مما لم یوجف علیها بخیل و لا رکاب فکانت خالصة لرسول اللَّه.
تا اینجا صاحب معجم البلدان گفت: که فدک قریهای در سرزمین حجاز میباشد، که از آنجا تا مدینه در قدیم مسافت دو یا سه روز بوده است، این سرزمین را خداوند متعال در سال هفتم از هجرت نصیب پیامبر اسلام گردانید، و داستان آن چنین بود: هنگامی که کار پیامبر صلی اللَّه علیه و آله با یهودیان خیبر به پایان رسید اهل فدک نیز فرستادهای را نزد آن حضرت روانه نمودند و از او خواستند که با آنها از راه مصالحه پیش آمده، و آنها اموال و دارائیهای خود را با آن حضرت به نصف تقسیم نمایند.
پیامبر نیز درخواست آنها را پذیرفت، از آن پس نصف اموال و دارائیهای آنها بدون هیچ درگیری و جنگی از آن حضرت گردید، که طبق دستور قرآن جزء اموال مختص به خود آن حضرت میباشد.
قاسم بن سلّام مؤلف کتاب «الأموال» که از جمله قدیمیترین و معتبرترین کتابهای اهل سنت میباشد مینویسد:
«کان أهل فدک قد أرسلوا إلی رسول اللَّه فبایعوه- أی صالحوه- علی أن لهم رقابهم و نصف أراضیهم و نخلهم، و لرسول اللَّه شطر أراضیهم و نخلهم. (1).
یعنی: اهل فدک واسطهای را نزد رسول خدا فرستاده تا با آن حضرت
1) 1. کتاب الأموال: 9.
بیعت به صلح نموده، که آنها را آزاد گذارده و در مقابل نصف تمامی اراضی و نخلهای خود را به آن حضرت صلح نمایند.
و بلاذری در فتوح البلدان مینویسد:
لما فتح رسول اللَّه خیبر و لم یبق غیر ثلاثة حصون، خاف الیهود خوفاً شدیداً، فصالحوا النبی ص علی الجلاء و حقن الدماء فقبل النبی صلی اللَّه علیه و آله منهم.
و لما بلغ أهل فدک ذلک أرسل رئیسهم یوشع بن نون الیهودی إلی رسول اللَّه بالصلح علی أن یعطیه فدک و یؤمنه و قومه، و علی أن یعمل بها فی نخیلها، بأن یکون لهم نصف الثمن ثم إن شاء رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم أبقاهم و إن شاء أجلاهم، فرضی صلی اللَّه علیه و آله و کانت فدک لرسول اللَّه، لأنها مما أفاء اللَّه بها علی رسوله، حیث لم یوجف علیه بخیل و لا رکاب. (1).
و در فتوح البلدان نیز چنین گفته است: زمانی که حضرت خیبر را فتح کرد غیر از سه قلعه چیز دیگر باقی نمانده بود که ساکنان خیبر ترسیدند و با آن حضرت از در صلح درآمدند.
خبر اهل خیبر به گوش اهل فدک رسید آنها هم رئیس خود را که یوشع نام داشت به سوی پیامبر فرستاده، تا با آن حضرت صلح نموده، او و قومش
1) 2. فتوح البلدان: 36.
را درامان داشته که در اراضی خود اشتغال داشته باشند و تنها نصف درآمد به خودشان اختصاص داشته، و نصف دیگر با تمامی اراضی مختص به آن حضرت باشد، و ذکر گردید که اگر چنانچه حضرت خواست آنها را از آنجا بیرون نماید این حق را هم داشته باشد.
اینچنین شد که فدک مختص به آن حضرت گردید، چرا که اموالی را که بدون جنگ به آن حضرت میرسید از مختصات خود آن حضرت گشته و دیگر مسلمانان در آن هیچگونه حقی نداشتند.
و یاقوت نیز در معجم البلدان از بلاذری روایت میکند که در فتوح گفته است:
بعث رسول اللَّه بعد منصرفه من خیبر إلی أرض فدک محیصة بن مسعود و رئیس فدک یومئذ یوشع بن نون الیهودی یدعوهم إلی الإسلام، فوجدهم مرعوبین خائفین لما بلغهم من أخذ خیبر، فصالحوه علی نصف الأرض بتربتها فقبل ذلک منهم و أمضاه رسول اللَّه و صار خالصاً له لأنه لمخ یوجف علیه بخیل و لا رکاب، فکان یصرف ما یأتیه منها فی أبناء السبیل.
این کلام هم در راستای روایت قبل میباشد که در آن گفته شد که حضرت پس از فیصله دادن به امور خیبریان به سوی اهل فدک پیغام فرستاد و آنها را دعوت به اسلام فرمود، آنها رئیس خود را یوشع به نزد آن حضرت فرستادند، که نصف درآمد فدک با تمامی زمینها و نخلها را به آن حضرت بدهند و تنها جان آنها سالم بماند، و آن حضرت نیز پذیرفت و قرارداد نیز به
امضاء مبارک حضرت رسید، اموال فدک چون از اموالی بود که بدون جنگ به دست آمده بود به آن حضرت اختصاص پیدا نموده و دیگران در آن هیچگونه حقی نداشتند.
ابوبکر جوهری هم بنابر آنچه که از او در کتاب سقیفه نقل گردیده چنین گفته است:
و روی محمد بن اسحاق أیضاً أن رسول اللَّه لما فرغ من خیبر قذف اللَّه الرعب فی قلوب أهل فدک فبعثوا إلی رسول اللَّه فصالحوه علی النصف من فدک فقدمت علیه و أرسلهم بخیبر أو بالطریق أو بعد ما قام بالمدینة فقبل ذلک منهم، و کانت فدک لرسول اللَّه خالصة له، لأنه لم یوجف علیه بخیل و لا رکاب.
یعنی زمانی که حضرت از امر خیبر فراغت یافت اهل فدک نیز بر خود ترسیدند و نماینده خود را به نزد آن حضرت روانه نمودند، که نمایندهی اهل فدک در خیبر یا در راه خیبر و یا در مدینه با آن حضرت قرارداد نوشت که تمامی سرزمینهای فدک از آن رسول خدا بوده باشد و آنها تنها از نصف درآمد فدک استفاده نمایند.
همانطوری که اشاره گردید به حکم خداوند حکیم در قرآن فدک از اموال اختصاص یافتهی به نبی مکرم اسلام به شمار آمده و مسلمانان دیگر
نمیتوانستند در آن سهمی داشته باشند، اکنون به بیان دلیل این حکم الهی میپردازیم.
خداوند متعال در سورهی حشر میفرماید:(و ما أفاء اللَّه علی رسوله منهم فما أوجفتم علیه من خیل و لا رکاب ولکن اللَّه یسلط رسله علی من یشاء و اللَّه علی کل شیء قدیر) (ما أفاء اللَّه علی رسوله من أهل القری فللَّه و للرسول ولذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل کیلا یکون دولة بین الأغنیاء منکم، و ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا و اتقوا اللَّه إنّ اللَّه شدید العقاب) (1).
در آیهی اول میفرماید: اموالی که بدون جنگ به دست میآید مختص به رسول بوده، و به او برمیگردد، و خداوند مسلط میگرداند هر کدام از پیامبران خود را بر هرچه که بخواهد، و خداوند بر هر امری قادر و توانا میباشد.
و در آیهی دوم، حکم این اموال را بیان فرموده و طبقات خاصی را مشخص میگرداند که میتوانند از این اموال استفاده نمایند.
میفرماید: آنچه را که خداوند نصیب رسولش گردانید در حقیقت مخصوص خداوند و رسول او و صاحبان قرابت و یتیمان و مسکینان میباشد، تا اینکه در میان شما دولت اغنیاء نبوده باشد، و آنچه را که پیامبر به شما میدهد بگیرید، و آنچه که شما را از آن نهی مینماید اجتناب و دوری ورزید.
1) 7. دلائل الصدق 68:3.
فخر رازی در تفسیر خود میگوید:
إن الصحابة طلبوا من الرسول أن یقسم الفیء بینهم کما قسم الغنیمة بینهم، فذکر اللَّه الفرق بین الأمرین و هو أن الغنیمة ما أتعبتم أنفسکم فی تحصیلها و أوجفتم علیها الخیل و الرکاب، بخلاف الفی فإنکم ما تحملتم فی تحصیله تعباً، فکان الأمر فیه مفوضاً إلی الرسول یضعه حیث یشاء.
فخر رازی روایت نموده است که صحابه از حضرت خواستند تا اموالی را که دیگران به او میبخشند همانند غنائم جنگی تقسیم نمایند، و خداوند با فرستادن این آیه حکم این اموال را مشخص گردانید، و فرمود: آنچه را که به خاطر آن زحمتی متحمل نگردیدهاید در آن سهیم نبوده و اختیار آن در دست پیامبر میباشد به هر صورت که بخواهد آن را مصرف مینماید.
مفسرین گفتهاند که از سیاق این آیات استفاده میگردد که آن سه طبقه دیگر در آیه بعد از ذویالقربی، یعنی: یتامی، و مساکین، و ابناء سبیل همگی باید از سادات بوده باشند.
قرآن و شواهد فراوان روایی و تاریخ شهادت میدهند که فدک ملک اختصاصی پیامبر اسلام بوده و مسلمانان دیگر در آن بدون اذن آن حضرت سهمی نداشتهاند.
پس از نزول آیهی مبارکهی (وآت ذی القربی حقه) (1)پیامبر اسلام از
1) 6. مجمع البیان 3: 411.
جبرئیل توضیح بیشتر طلب نمود، که جبرئیل از جانب پروردگار دستور بخشیدن فدک را به صدیقهی طاهره فاطمهی زهراء علیهاالسلام به آن حضرت ابلاغ فرمود، و آن حضرت نیز فاطمه را خواست و فدک و تمامی اختیارات مربوطه را به او تقدیم و عطاء نمود.
مفسرین و رواة حدیث، روایت اعطائی فدک را به صدیقهی طاهره چنین روایت نمودهاند:
سیوطی در درّالمنثور:
أخرج البزار و أبو یعلی و ابن أبیحاتم و ابن مردویه عن أبیسعید الخدری قال: لما نزلت هذه الآیة «و آت ذا القربی حقه» أقطع رسول اللَّه فاطمة فدکاً. (1).
و امین الاسلام طبرسی در کتاب مجمعالبیان به سند خود از حافظ حسکانی روایت میکند:
لمّا نزل قوله: «وآت ذالقربی حقه» أعطی رسول اللَّه فاطمة فدکاً. (2).
و در نقل دیگر:
صارت فدک ملکاً لرسول اللَّه بنص القرآن الکریم:(ما أفاء اللَّه علی رسوله منهم فما أوجفتم علیه من خیل و لا رکاب ولکن اللَّه یسلط رسله علی من یشاء و اللَّه علی کلّ شیء قدیر)، فکان یتصرف فی فدک حسبما یشاء إلی أن نزل:(وآت ذا القربی حقّه) فاستوضح رسول اللَّه من
جبرائیل مراد الآیة؟ فقال له: اعط فاطمة فدکاً لتکون بلغة لها ولإولادها وذلک عوض ما بذلته أمها خدیجة من أموال وجهود فی سبیل الإسلام.
فدعا النبی صلی اللَّه علیه و آله فاطمة و أعطاها فدکاً وانتهت بهذا ملیکة النبی صلی اللَّه علیه و آله لفدک و صارت ملکاً للزهراء، تتصرف فیها تصرف المالک بملکه.
و بقی الأمر هکذا حتی توفی النبی صلی اللَّه علیه و آله واستولی أبوبکر علی الخلافة فوضع الید علی فدک وانتزعها من ید زهراء فابتدأ النزاع بینها و بینه فطالبته بفدک علی أنها نحلة و عطیة من أبیها... (1).
توضیح این عبارت همانطوری که در صفحات بعد خواهد آمد این است که پس از نزول آیهی مبارکهی:(وآت ذا القربی حقه) حضرت به دستور پروردگار فدک را به فاطمه بخشید و فدک رسماً ملک زهراء گردید، و در آن تصرف مالکانه مینمود تا اینکه حضرت از دنیا رفتند و زمام امر به دست ابیبکر رسید، و ابیبکر تا به قدرت رسید عاملین فدک را که از طرف صدیقهی طاهره در فدک مشغول به کار بودند بیرون نموده و آن را به تصرف خود درآورد، که به منازعهی بین فاطمه و ابیبکر منتهی گردید، که جریان آن مفصلاً خواهد آمد.
1) 7. دلائل الصدق 68:3.
از نقلهای مختلف در کتب تاریخ و حدیث چنین استفاده میگردد که در باب فدک سه نظریه وجود داشته است.
نظریهی اول: فدک ملک اختصاصی پیامبر اسلام بوده است که به امر پروردگار در حیات خود آن را به دخترش فاطمه بخشیده است، بر اساس این نظریه و این اعتقاد فدک نحله و اعطائی پدر به فرزند خود میباشد، که هم در زمان پیامبر و هم بعد از رحلت آن حضرت، صدیقهی طاهره سلاماللَّه علیها مالک بلا منازع فدک بوده و در آن تصرف مالکانه مینموده است.
نظریهی دوم: فدک مختص به پیامبر اسلام بوده، و آن حضرت به مصارف مسلمانان میرسانده که بعد از آن حضرت به شخص بعد از او که حاکم بر مسلمانان میباشد میرسد، که طبق این نظریه بعد از رحلت حضرت فدک به ابوبکر رسیده.
نظریهی سوم: فدک از اموال اختصاصی پیامبر اسلام بوده است، و بعد از آن حضرت به ارث برده میشود، طبق این نظریه باید فدک در بین ورثهی آن حضرت تقسیم گردد.
نظریهی اول را نصوص فراوان و قابل اطمینان از آیات روایات و نقلهای فراوان تاریخ تصدیق مینماید، و همین هم مورد ادعای صدیقه طاهره فاطمهی زهراء در مواجههی با ابیبکر در مطالبهی فدک بوده است.
نظریهی دوم را طرفداران سقیفه عنوان نموده و با آن به توجیه غصب فدک پرداختهاند.
ابوبکر زمانی که به خلافت دست یافت تمامی کارگزاران فدک را از آنجا بیرون و تولیت تمامی اراضی فدک را بنابر اینکه انبیاء بعد از خود ارثی بجا نمیگذارند در اختیار خود درآورد، که باید به مصارف مسلمین رسیده گردد.
نظریهی سوم را جماعتی دیگر تصدیق مینمایند که پیامبران نیز همانند دیگر اموالی را به ارث گذاشته، واقربا و نزدیکان او ورثهی او محسوب میگردند، که باید اموال او را در بین خود تقسیم نمایند.
چنانکه ملاحظه میگردد هریک از این سه نظریه با صرفنظر نمودن از امور خارجی دیگر به ادلهای تمسک جسته و وجه تصحیحی برای خود عنوان نمودهاند که در بین آنها ادلهی فاطمه سلاماللَّه علیها در کمال مطابقت تام با دستورات شرعی اسلام بوده و از نظر عرفی و عقلائی نیز همانطور میباشد.
نقلهای متقن و قابل اطمینان از کتاب و سنّت شاهد است که بعد از رحلت پیامبر اسلام به واسطهی غصب فدک، صدیقهی طاهره آن را از ابیبکر مطالبه نمود.
دعوای مطالبهی فدک مورد انکار خلیفه و کارگزاران او قرار گرفت طرفداران نظریهی اول از دو راه برای اثبات دعوای خویش استفاده
و استدلال نمودهاند.
حقّانیت استدلال اهلبیت در مطالبهی فدک به قدری روشن و واضح است که هر جویندهی حقی را به راحتی به مقصد رسانده و مشخص میگرداند که کار خلیفه و اطرافیان او بر باطل، و دعوای اهلالبیت پیامبر بر وفق قواعد شرعی و میزان عقلی و عرفی بوده است.
از میان ادلهای که میتوان برای اثبات حقانیت دعوای اهلبیت در مطالبهی فدک بدان استشهاد نمود دو طریق میباشد:
طریق اول: اثبات عقلی
طریق دوم: اثبات نقلی
از طریق اثبات عقلی میتوان گفت که معصوم نمیتواند برخلاف واقع چیزی را ادعا نموده و بر آن پافشاری نماید.
و علی بن ابیطالب و فاطمهی زهراء معصوم میباشند و دعوای آنان در مطالبهی فدک نیازی به دلیل و بیّنه ندارد، و اگر چنانچه از آنها دلیل و بینه مطالبه گردد عصمت آنها نادیده گرفته شده است که انکار ضروری محسوب گردیده و موجب کفر میباشد.
این راه برای کسانی قابل استناد و استدلال میباشد که عصمت را در غیر از انبیاء پذیرفته باشند، اما اگر عصمت را در غیر انبیاء نپذیرفته باشند نمیتوان از این دلیل استفاده نمایند، گرچه به حکم ضروری برهان همگی مکلّف بر پذیرش آن بوده و باید بپذیرند که اوصیاء انبیاء نیز باید از عصمت برخوردار بوده باشند.
طریقهی دوم، طریق اثبات نقلی میباشد، که در خصوص صدیقهی طاهره پایه و اساس استدلال عقلی نیز محسوب میگردد.
بر اساس نص قرآن فاطمه سلاماللَّه علیها محور عصمت در آیهی تطهیر از اهلبیت میباشد که حدیث معروف و مشهور کساء بر آن متفرع میگردد.
خداوند متعال در آیهی شریفهی تطهیر میفرماید: (إنّما یریدُ اللَّه لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیراً) (1).
مفسرین و محدثین فریقین تصریح نمودهاند که این آیه در شأن اصحاب کساء نزل گردیده است.
اگر نبوده باشد دلیلی غیر از آیهی تطهیر و شواهد فراوان آن از روایات متفق علیه بین فریقین کافی است برای اثبات حقانیت ادعای صدیقهی طاهره در مطالبهی فدک، چرا که در آن خداوند متعال امضاء فرموده است پاکی و طهارت فاطمهی زهراء را از تمامی پلیدیها، و اگر فاطمه در دعوای خویش در مطالبهی فدک صادق نبوده باشد نقض غرض لازم آمده و تکذیب قرآن در پی خواهد داشت، زیرا نمیتوان هم آیهی تطهیر او را در خود جای داده باشد و هم در ادعای خویش به باطل گرویده باشد، پس لامحاله باید پذیرفت که خصم زهراء در غصب فدک به طور قطع و یقین بر باطل بوده است.
مورد دیگر، نص صریح از طریق سنّت است، که عصمت آن حضرت
1) 8. سورهی احزاب: 33.
و صداقت او را علی رؤوس الأشهاد تصدیق مینماید. روایت متفق علیه: «فاطمة سیِّدة نساء العالمین» و «سیِّدة نساء الجنة» میباشد، که مورد اتفاق جمیع فرق و مذاهب اسلامی قرار گرفته است.
معنای حدیث فوق این است که فاطمه سرور زنان اهل بهشت و برترین آنان میباشد، و هیچ متعصبی نمیتواند کوچکترین اشکالی در ورود این حدیث نموده، و درصدد انکار آن برآید، بخاری و دیگر متعصبین از اهل سنت این روایت را مورد تصدیق قرار داده و بدان استشهاد نمودهاند. (1).
همانطوریکه اشاره گردید استدلال به این روایت بر این اساس میباشد که لازمهی مقام با جلالت و عظمتی همانند سیادت بر تمامی زنان اهل بهشت نمیتواند با ارتکاب کذب و ادعای بیهوده برای امور دنیوی مقرون بوده باشد، پس بنابراین باید پذیرفت که صدیقهی طاهره در دعوای خویش در مطالبهی فدک صادق بوده است.
مشکلات فراوانی ابوبکر بن ابیقحافه را در غصب فدک احاطه مینماید که هیچگاه نمیتواند از عهدهی جوابگوئی آنها برآید، که به مواردی از آنها اشاره میگردد.
مشکل اول: یکی از این مشکلات ابیبکر مطالبهی دلیل و بیّنه از فاطمهی
1) 9. صحیح بخاری: باب مناقب فاطمه مستدرک حاکم 156:3، مشکل الآثار 49:1- 50، جمع الجوامع سیوطی 302:1.
زهراء در صدق دعوای او دربارهی فدک میباشد.
این مشکل برای ابوبکر در دو صورت قابل مؤاخذه میباشد:
یکی از آن دو صورت، مطالبهی دلیل نمودن از معصوم که توضیح محذورات آن گذشت.
دوم، عدم قبول قول خودش دربارهی فدک، زیرا اگر ابوبکر یقین داشت که فدک از آن بیتالمال مسلمین است و نحلهی فاطمه، و یا ارث بجا ماندهی از پیامبر نمیباشد، پس چرا از آن حضرت مطالبهی دلیل و بینه نمود.
معنای مطالبهی دلیل نمودن ابوبکر این است که خود مردد است که وضعیت فدک به چه نحو باید بوده باشد، زیرا قطع داشتن به عدم ارث انبیاء و یا اختصاص فدک به بیتالمال مانع از این میباشد که از کسی مطالبهی دلیل نماید و نفس مطالبهی دلیل دلیل بر بطلان عمل او در غصب فدک میباشد.
مشکل دوم: جعل حدیث در عدم ارث انبیاء میباشد، ابوبکر در توجیه عمل غاصبانهی خود در مورد فدک روایت نمود که پیامبر فرمود:«انا معاشر الأنبیاء لا نورث و ما ترکناه صدقة» یعنی پیامبر فرمود که ما پیامبران بعد از خود ارث باقی نمیگذاریم و آنچه را که بعد از ما باقی بماند صدقه محسوب میگردد.
این روایت از ابیبکر مشکلات متعدد را در پی خواهد داشت که از جملهی آنها این است:
ابوبکر در میان صحابه به عنوان صحابی قلیل الروایة یعنی کسی که بسیار کم از پیامبر روایت نقل کرده چگونه به تنهائی میتواند راوی این
حدیث بوده باشد!؟
در میان صحابه و نزدیکان پیامبر اسلام کسانی دیگر بودند که از هر حیث اولی به نقل روایت از آن حضرت در ارث انبیاء بوده، و یا لااقل احکام ارث را از آن حضرت شنیده باشند.
وانگهی مسأله ارث انبیاء از مسائل کوچک دینی و اعتقادی نبوده است که در شرایع آسمانی دیگر از آن اسمی به میان نیامده، تا بعدها در دین اسلام مورد تردید و اختلاف قرار گرفته باشد، آن هم برای کسانی که عمر خود را در کنار پیامبر گذرانده و از دریای علوم نبوت استفاده نموده و باب مدینهی علم آن حضرت محسوب میگردیدند.
بعضی چنین استفاده نمودهاند که پیامبر اسلام قبل از رحلت خود از بودن هفت دینار صدقه در نزد خود اساس خوف نموده و دستور فرمود که آن را به فقرا برسانند، و همینکه به سفارش آن حضرت عمل نمودند احساس خوشحالی نمود.
عبدالفتاح عبدالمقصود که از دانشمندان و نویسندگان به نام معاصر مصری میباشد بعد از نقل این واقعه و احساس خوف نمودن حضرت از بودن هفت دینار در نزد خود میگوید:
فهل یمکن القول بأن رسول اللَّه الذی لم یغفل عن الدنانیر علی قلتها یغفل أمر الأرض و هی الأکثر الکثر؟
... کلا لم یتصدق محمد بفدک لأنّها لا تقع فی مجال تطبیق ذلک الحدیث المنقول عن أبیبکر، فلم تکن ملکاً له بل کانت ملکاً لسواه... ماکاً لابنته الزهراء، لم ینازعها فی ملکها أحد من
الناس کما هو ثابت فی التاریخ.
این دانشمند میگوید: آیا ممکن است پیامبری که از بودن هفت دینار که مبلغ بسیار ناچیزی بود غافل نگشته از فدک که بسیار بالاتر و بیشتر بوده غافل گشته باشد و در مورد صدقه دادن آن هیچ فرمانی صادر ننموده باشد؟
بسیار بعید است که کسی چنین توهمی نماید زیرا آن حضرت میدانست که فدک از ملک او خارج گشته، و او دیگر مالک آن نمیباشد، و کسی دیگر هم حق دخالت در آن را نمیتواند داشته باشد زیرا فدک ملک زهراء بوده و تاریخ هم بر این امر به روشنی گواهی میدهد.
مشکل سوم: نصوص فراوان دلالت مینماید که صدیقهی طاهره سلاماللَّه علیها همواره بر ابوبکر غضبناک و از خلافت او ناراضی بوده است.
اگر خلافت ابیبکر و یا عملکرد او صحیح بوده باشد لازم میآید که آن محبوبهی خدا به غیر طاعت امام و رهبر خود از دنیا رفته باشد؛ و این برخلاف موازین عقلی و نقل صحیح از اخبار و احادیث میباشد.
فاطمهی زهرا سلاماللَّه علیها بر طبق نقل صحیح «سیدة نساء العالمین» و «سیدة نساء الجنة» است و این سیادت و تاج کرامتی را که خداوند به او عنایت فرموده هیچگاه با غضب بر امام و رهبر خود که مردن با آن همانند مردن در جاهلیت است قابل جمع نبوده و نمیباشد.
در روایات فراوانی که مورد اتفاق شیعه و سنی قرار گرفته است به طرق صحیح در کتب اخبار وارد شده است:«مَنْ ماتَ وَ لَیْسَ فی عُنُقِهِ
بَیْعَةٌ ماتَ میتةً جاهِلیَةً» (1)، و فی بعضها:«مَنْ ماتَ بِغیر إمامٍ ماتَ میتَةً جاهِلیَةً».
یعنی: اگر کسی بمیرد و ملتزم به بیعت امامی نگردیده باشد، مُردن او مُردن اهل جاهلیت است».
با در نظر گرفتن این روایات اگر صدیقهی طاهره سلاماللَّه علیها بیعت امامی را نداشته باشد باید بدون امام از دنیا رفته، و مردن او مردن جاهلیت بوده باشد؟
و حال آنکه این مطلب برخلاف اعتقاد تمامی فرق مختلف اسلامی میباشد.
اگر بگویند: آن حضرت با ابیبکر بیعت کرده که قطعاً باطل است و اگر بگویند: آن حضرت با هیچ امامی بیعت ننموده که به طور یقین کفر محض است، زیرا آن حضرت برترین بانوی عالمیان است، و نمیتوان پذیرفت که برترین بانوی عالمیان، و سیدهی زنان بهشت در حالی از دنیا رفته باشد که بیعت با امامی را نپذیرفته باشد.
از نظر سند این حدیث در صحیحین «بخاری» و «مسلم» و غیر آن دو به سندهای صحیح نقل شده و از نظر اهل سنت جای هیچگونه بحث و تردید در آنها نیست و از نظر دلالت هم احدی در لزوم بیعت و اعتقاد و
1) 10. صحیح البخاری: کتاب الفتن، باب سترون بعدی اُموراً تنکرونها: ج 87:8. صحیح مسلم، کتاب الامارة، باب «وجوب ملازمة جماعة المسلمین»: ج 4 ص 517. مسند أحمد: ج 446:3.
اطاعت از امام مفترض الطاعة تردید ننموده است.
پس به حکم ضرورت دینی باید فاطمهی اطهر امام مفترض الطاعهای داشته باشد که به حکم نصوص متضافرهی در کتب صحیحه این امام مفترض الطاعه هیچگاه برای او ابوبکر نبوده و نیست، چرا که فاطمه «ماتت و هی واجدة علیهما» یعنی فاطمه از دنیا رفت در حالی که بر ابیبکر و عمر غضب نموده بود.
بخاری که در نظر اهل سنت بر همهی کتب اخبار مقدم است، و اهل سنت او را بعد از قرآن مورد احترام قرار میدهند در خصوص غضب فاطمة بر ابیبکر در چند مورد از کتاب صحیح خود این موضوع را نقل و بدان استشهاد نموده است:
در کتاب «خمس» و «وصایا» و «مواریث» و در «مغازی» این مسأله مورد تصدیق قرار داده است:
در باب غزوهی خیبر روایت نموده است:«أنّ فاطمة جاءت إلی أبیبکر تطلب میراثها من خیبر و فدک، فأبی أبوبکر أن یدفع إلی فاطمة منها شیئاً فغضبت فاطمة!!
در کتاب «خُمس» میگوید: فغضبت فاطمة بنت رسولاللَّه فهجرت أبابکر، فلم تزل مهاجرته حتّی تُوفّیت. (1)یعنی: غضب کرد فاطمه بر ابابکر و این غضب ادامه پیدا نمود تا آن حضرت از دنیا رفت!!
در کتاب «فرائض» میگوید: فَهَجَرَتْهُ فاطمة فلم تکلّمه حتّی ماتت. (2).
یعنی: فاطمه بر او غضب کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت.
در کتاب «مغازی» در باب غزوهی خیبر میگوید: روی بسنده عن عروة عن عائشة: إنّ فاطمة بنت النبی صلی اللَّه علیه و آله و سلم أرسلت إلی أبیبکر تسأله میراثها من رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم ممّا أفاء اللَّه علیه بالمدینَة و فدک و ما بقی من خمس خیبر، فقال أبوبکر: إنّ رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم قال: «لا نورث ما ترکنا صدقة»- إلی أن قال:- فأبی أبوبکر أن یدفع إلی فاطمة منها شیئاً. فوجدت فاطمة علی أبیبکر فی ذلک، فهجرته فلم تکلمه حتی تُوفیت. (1).
یعنی فاطمه برای ابابکر پیغام فرستاد که حق مرا از اموال خیبر و هم از سهم الإرث پدرم به من برگردان! ابوبکر در جواب گفت: پیامبر فرموده است که ما انبیا چیزی را برای خود به ارث نمیگذاریم!! و بنابراین مانع از این گشت تا دختر پیامبر به اموال خود دسترسی پیدا نماید و فاطمه نیز بر او غضب نموده و با او تکلم ننمود تا از دنیا رفت.
در حدیث «ذهبی»: قال «الزهری» عن عروة عن عائشة: إنّ فاطمة سألت أبابکر بعد وفاة رسولاللَّه أن یقسم لها میراثها ممّا ترک رسولاللَّه مما أفاء اللَّه علیه. فقال لها: إنّ رسولاللَّه قال:«لا نورث ما ترکنا صدقة». فغضبت و هجرت أبابکر حتّی تُوفّیت. (2).
1) 13. صحیح البخاری: کتاب المغاری: باب غزوة خیبر: ج 252:5 رقم 704. صحیح مسلم فی کتاب الجهاد و السیر: باب قول النبی صلی اللَّه علیه و آله:«لا نورث». سنن البیهقی: ج 300:6. مشکل الآثار: ج 47:1.
2) 14. تاریخ الإسلام (الذهبی): عهد الخلفاء الراشدین: 21، و اخرج المصادر، أخرج البخاری فی الفرائض: ج 3:8، باب قول النبی صلی اللَّه علیه و آله:«لا نورث ما ترکنا صدقة» فی الفضائل: ج 209:4- 210. صحیح مسلم: الجهاد و السیر: رقم 1758 و 1759 و 1761. و باب حکم الفیء من کتاب الجهاد والسیر: 11- 12 به شرح النووی ج 77:12. النسائی فی الفیء: ج 132:7 فی کتاب قسم الفیء. أحمد فی المسند: ج 4:1 و 6 و 9 و 10 و 25.
این همه نقلها در غضب آن حضرت بر ابیبکر برای این است که ثابت گردد که رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله که فرمود:«یا فاطمة! إِنَّ اللَّهَ یَغْضِبُ لِغَضَبکِ وَ یَرضی لِرضاکِ. (1)یعنی: ای فاطمه، همانا خداوند به غضب تو غضبناک و به رضایت تو راضی میشود، غضب پروردگار متعال بر غضب فاطمه از چه فرد یا افرادی میباشد.
خداوند در قرآن میفرماید:«وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوی». (2).
یعنی: آنانکه غضب من بر آنها وارد شود نابود گشته و رسوا میگردند.
و با این نقلهای فراوان که همگی مورد اتفاق فریقین میباشند ثابت خواهد گردید که غاصب فدک که باعث و بانی غضب زهراء میباشد حزب سقیفه و خلافت ابیبکر میباشد که همان هم سبب حمله به خانهی او و شهادت و سقط محسنش گردید.
قبلاً اشاره گردید که یکی از مصیبتهای ابیبکر در باب فدک ایمان نداشتن به عمل خود در غضب فدک، ورد شهادت طائفهی اهل صدق
میباشد که تطهیر آنها در قرآن امضاء و شهادت به اهل بهشت بودن آنها از لسان پیامبر اسلام صادر گردیده بود.
ابوبکر در کار خود مردد گشت و به قبول بیّنه در ملکیت فدک برای زهراء تن در داد.
اگر او به عمل خود در باب فدک ایمان داشت هیچگاه نمیبایست به اقامهی شهود راضی گردد.
در مورد شهادت اهل صدق داستان ذوالشهادتین مشهور میباشد.
ابن ابیتیهان مشهور به ذوالشهادتین در مقام شهادت به صداقت قول پیامبر در موردی اقدام نمود که از چگونگی نزاع هیچگونه اطلاعی نداشت! ولی با این وصف آن را تصدیق نمود.
و زمانی که حضرت او مخاطب قرار داد که چگونه شهادت میدهی و حال آنکه جریان معاملهی ما را شاهد نبودهای؟
ابن ابیتیهان میگوید: یا رسولاللَّه تو را بر رسالت از جانب خداوند تصدیق نمودهایم، اکنون در مورد شتری تو را تصدیق ننمائیم!!
آن حضرت از کلام او خوشحال و شهادت او را به جای شاهدت دو نفر پذیرفت.
از این روایت استفاده مینمائیم که اگر ظواهر امر به شکل صوری و ظاهری در شهادت لازم باشد باید شهادت این صحابی هم هر چقدر اهل صدق باشد باید به عنوان یک نفر پذیرفته شده باشد و تسمیهی او به ذوالشهادتین غیر صحیح بوده باشد.
رئیس حزب سقیفه در ردّ شهادت اصحاب کساء که خداوند تطهیر
آنها را گواهی داده بود، و همچنین در رد شهادت امایمن که به شهادت رسولاللَّه از زنان اهل بهشت میباشد، در حقیقت خداوند و رسول او را تکذیب نموده و شهادت آنها را نپذیرفته است، که در غیر اینصورت میبایست اشارهی آنها هم برای او کافی بوده باشد چه رسد به شهادت.
اینکه میگویند: در شهادت نباید شاهد ذی نفع در مورد نزاع بوده باشد، برای کسانی است که اهل دنیا بوده باشند نه برای کسانی که لقمهی افطاری خود را به فقیر و مسکین و اسیر میبخشند، تا در شأن آنان هل أتی نازل میگردد.
بنا بر قول مشهور مفسرین اهل سنت و اجماع قطعی مذهب تشیع در ذیل آیهی تطهیر صداقت علی و فاطمه و حسنین را خداوند متعال امضاء فرموده، که رد شهادت آنها ردّ شهادت اللَّه تبارک و تعالی میباشد، که بدون تردید شخص کافر میگردد.
از مجموع گزارشاتی که دربارهی فدک آورده شد استفاده میگردد که فدک هم برای طرفداران حکومت سقیفه و هم برای خود اهلبیت پیامبر حربهی اساسی محسوب گردیده که هر دو بتوانند به بهترین وجه ممکن در رسیدن به اهداف خویش از آن استفاده نمایند.
تردیدی نیست آنانی که به غصب فدک اقدام نمودند اهداف خاصی را دنبال نموده و در پی مقاصد خود بودند که از جملهی آن خلع ید اهلبیت از اموالی بود که به واسطهی آن میتوانستند تودهی عظیم نیازمند را که قشر وسیعی از جامعهی آن روز را تشکیل میدادند کمک نموده که در نتیجه اقبال تودههای مختلف مردمی را به اهلبیت به دنبال داشت که مخالفت علنی داشت با حکومت غاصبی که تازه بروی کار آمده بود.
از این طریق دشمن احساس نمود تا آنجا که مقدور و ممکن است در اسقاط عملی اهلبیت از صحنهی ولایت و خلافت کوشش نموده، ولو این عمل به ارتکاب هولناکترین جنایات تاریخ هم انجامیده، و دامن خود را به بدترین شکل معصیت آلوده نموده باشند.
از طرف دیگر سیاست پویا و مقابلهی رسواگرایانهی اهلبیت در مقابل این جریان تاریخی میباشد که به بهترین شکل ممکن در برابر دیدگان اهل بصیرت و شعور به تصویر کشیده شده است.
آن زمان که پارهی تن رسول خدا در رسوائی اهریمنان خطبه خواند برای
همیشهی تاریخ اهل سقیفه را به عالمیان معرفی نمود که اهل عالم بدانند، که تنها یادگار رسول مکرم اسلام بعد از آن حضرت مورد جفای منافقان جفاپیشه قرار گرفته است.
برای اولین بار تاریخ تفسیر آیات نفاق به دست خود منافقین و به قدرت بیان دختر وحی روشن و هویدا گردید.
تا آن روز کس نمیتوانست به روشنی آگاهی پیدا کند که منافقین دارای چه اوصاف، و از چه خصوصیات روحی و روانی برخوردار میباشند.
حرکت صدیقهی طاهره در بیان خطبه، و اقدام علی بن ابیطالب در مقابل غصب فدک نکتههایی را روشن مینماید که اگر فدک و جریان غصب فدک نمیبود شاید هیچگاه برای اهل تاریخ روشن نمیگشت.
فدک در رسوائی اهل سقیفه همان نقشی را ایفا نمود که سجده در رسوائی ابلیس ایفا نمود، اگر عدم فرمانبرداری ابلیس بواسطهی عمل متکبرانهی او نبود ماهیت ابلیسی او برای بهشتیان معلوم نمیگردید، و همچنین اگر فدک نبود ماهیت پلید دشمنان اهلبیت برای موالیان و دوستداران آلرسول به آن شکلی که بعدها مشخص شد، معلوم نمیگردید.
اهداف عالیه این حرکت را اهلبیت پیامبر اسلام به خوبی دانسته و در کمال نظم رعایت، و با هشیاری تمام آن را پیگیری نمودهاند.
از اینکه امام علی بن ابیطالب در زمان خلافت خود به فدک اشاره نکرده و در باز پسگیری آن اقدامی ننمود، کشف میگردد که تنها مسألهی فدک در آن ظرف زمانی خاص حائز اهمیت بوده که مقارنت داشته است با غصب
خلافت، و عدم رعایت شئون اهلبیت پیامبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله.
و همچنین است نکتههای قابل دقت در خطبهی صدیقهی طاهرة در بیان جفای به اهلبیت رسول خدا.
و در راستای این سیاست حقطلبانهی اهلبیت میباشد که أئمه علیهمالسلام در تعیین حدود و مرزهای فدک خلافت و ولایت بعد از نبی مکرم اسلام را خاطر نشان میگشتند.
در بعض از روایات از امام صادق علیهالسلام میپرسند چرا علی بن ابیطالب بعد از رسیدن به خلافت در باز پس گرفتن فدک اقدام ننمود؟ حضرت میفرماید:
«لأن الظالم و المظلومة قد کانا قدما علی اللَّه و أثاب اللَّه المظلومة وعاقب الظالم، فکره أن یسترجع شیئاً قد عاتب اللَّه علیه غاصیه و أثاب علیه النغصوب منه. (1).
یعنی علی بن ابیطالب زمانی به خلافت رسید که صدیقهی طاهره، مظلومهی اهلبیت از دنیا رفته و به پاداش استقامت و صبر در مقابل مصائب بیشمار رسیده، و غاصب فدک و ظالم به فاطمه نیز به کیفر عمل خود رسیده بود، از این رو آن حضرت برای پسگیری فدک اقدام ننمود.
و در روایت امام موسی بن جعفر علیهماالسلام آمده است:
1) 17. علل الشرئع و مجمع البحرین.
إنا أهل البیت لا یأخذ لنا حقوقنا ممن ظلمنا إلّا هو- یعنی الباری عزوجل- و نحن أولیاء المؤمنین، إنّما نحکم لهم و نأخذ حقوقهم ممن ظلمهم و لا نأخذ لأنفسنا. (1).
یعنی ما اهلبیت برای پس گرفتن حقوق از دست رفتهی خود اقدام نمینمائیم، بلکه خداوند حق ما را از ظالمان ما خواهد گرفت، و ما تنها برای حقوق مردم اقدام مینمائیم.
از این روایت به خوبی استفاده میشود که مطالبهی فدک مطالبهی حقوق به غارت رفتهی مردم، و به تاراج رفتن انسانیت، و نابودی زحمات تمامی انبیاء در طول تاریخ بوده است که برای به ثمر رساندن آن تمامی سختیها را متحمل و شدائد را پذیرا گردیده بودند.
و اینکه اهلبیت پیامبر اسلام اینچنین در ابتدای امر دربارهی فدک سخت برخورد نموده و در پایان از آن میگذرند روشن میگردد که در ابتدای غصب خلافت فدک از اهمیت خاصی برخوردار بود که در انتها از آن اهمیت برخوردار نبود، زمانی فدک ارزش داشت که زهرا بتواند همانند مادرش خدیجه از اموالی سرشار همسر خویش را در خلافت و رهبری جامعه کمک نماید.
که اگر اموال خدیجه مادر فاطمه و حمایتهای ابوطالب پدر علی در صدر اسلام نبود نمیتوان پذیرفت که موفقیتهای حاصله به این سرعت و ثمر برای رسول خدا بوده باشد.
1) 18. مصدر سابق.
پس یکی از راز و رمزهای فدک مالدار گشتن زهراء همانند مادرش خدیجه در حمایت از علی و خلافت او بوده است.
مطالبه فدک بعد از زهراء دیگر دارای ارزش نمیباشد، و اینکه بعض از بنیامیه در رأس سال صد هجری اقدام به بازگردانیدن فدک مینمایند به خوبی میدانند که دیگر فدک نمیتواند برای آنان حربهی سیاسی در قبال حکومت قرار گرفته باشد، و به خوبی میدانند که اگر کسی آن را مطالبه نماید تنها برای امور شخصی خود مطالبه مینماید، و این که علی بن ابیطالب از مطالبهی فدک بعدها چشمپوشی مینمایند همین میباشد.
و شاید هم نکتهی عاطفی در عدم استیفای فدک ستمهای فراوان بر دختر پیامبر به خاطر فدک بود، که نه تنها فدک را بلکه تمامی زخائر دنیا را در مقابل گریهی زهراء بیارزش و بیاعتبار میگرداند.
بعد از اینکه فداکاری اهلبیت رسول خدا را دربارهی فدک بیان و بیاعتنائی آنان را در امور دنیوی مشخص گردید جا دارد نقطهی مقابل این گذشت و فداکاری را نیز هر مسلمان معتقد بداند، و یقین حاصل نماید که غاصب فدک نه این است که برای مصالح مسلمین ارزشی قائل است، و فدک را برای حفظ مصالح آنها میخواهد، بلکه او غضب فاطمه و ستم بر او را بر خود فرض نموده، و غضب رسول خدا و غضب پروردگار در غضب او مطالبه مینماید.
داستان عبداللَّه بن زبیر قرةالعین الخلیفة را تاریخ ثبت گردانیده، و ما
میخوانیم او که نوهی دختری ابوبکر میباشد، در آن روز که ابوبکر خلیفه گردید عبداللَّه نوجوانی بیش نبود روزی نزد ابوبکر آمد و منطقهی وسیعی را از مدینه که کوهی هم در برداشت از او طلب نمود، و او نیز به بهانهی اینکه او را شاد نماید تمامی آن منطقه را به او بخشید!!
اگر این حاتم بخشی ابیبکر برای شاد نمودن ابنزبیر بر او فرض گردید، پس چه جای دریغ بود که دختر رسول خدا از حق خود محروم و مورد ستم قرار گرداند.
ابنعساکر داستان حاتم بخشی ابوبکر را به نوهی خویش عبداللَّه بن زبیر چنین نقل میکند:
أَخْبَرَنَا أَبُوالحُسَیْن بن الفراء، وأَبُو عَبْداللَّه ابنا (1)البنّا، قَالوا: أَنا أَبُو جعفر المُعِّدل، أَنا أَبُو طاهر بن الذَهبی، أَنا أَحْمَد بن سُلَیمَان، نَا الزبیر، قَال: وحدَّثنی عمّی مُصْعَب بن عَبْداللَّه. أَن عَبْداللَّه بن الزبیر استقطع من أَبیبکر فی خلافته سَلْع (2).
فقَال له أَبُوبکر الصدِّیق: ما تصنع (3)به، فقَال له ابن الزبیر: لنا جَبَل بمکة یقَال له جَبَل خویلد، فأحبّ أَن یکون لنا بالمدینة مثله، فأقطعه أَبُوبکر ناحیة من مبلغ (4)فبنی علیه ابن الزبیر
جسرین و لایعرف لهما الیوم أَثر (1).
یعنی عبداللَّه بن زبیر کوهی را از در منطقهای از مدینه از جدش ابوبکر درخواست نمود، ابوبکر از او پرسید این کوه را برای چه میخواهی؟
عبداللَّه گفت: ما در مکه اینچنین کوهی داشتهایم و در مدینه نیز دوست داریم که چنین منطقهای داشته باشیم، و ابوبکر هم آن منطقه را برای او مشخص گردانید و به او بخشید! و او هم در آن منطقه اقدام به بنای دو پل ارتباطی نمود، که اکنون اثری از آن باقی نمانده است.
اگر ابوبکر بن ابیقحافه به اندازهی یک خردل ایمان داشت و نبوت پیامبر اسلام را پذیرفته بود در وقت مطالبهی فدک، فاطمه را بغضب نیاورده و رضایت او را بر هر آنچه را که آسمان بر آن سایه افکنده بود ترجیح میداد، و این است تفسیر آیهی شریفهی:(و من یحلل علیه غضبی فقد هوی) (2)هر آنکس غضب خداوند بر او حلال گشت رسوا میگردد، و چه رسوائی بالاتر از اینکه خصم انسان دختر رسول خدا و عصمت پروردگار بوده باشد؟!
همانطوری که قبلاً اشاره شد مطالبهی فدک از ناحیهی اهلبیت مطالبهی خلافت و احیای وصایت پیامبر اسلام بود که در طول تاریخ اسلام همواره
مورد استشهاد موالیان و دوستداران اهلبیت واقع گردیده است.
اولین مدافع خلافت و فدائی راه ولایت پارهی تن رسول خدا بود که در دفاع از اعتقاد به ولایت علی بن ابیطالب جسم و جان و فرزند خویش را قربانی و فدا نمود.
فاطمه در آن دم که به غارت رفتن خلافت و بیغما رفتن اموال فدک را همراه بیوفائی مردم مدینه مشاهده نمود در مسجد سفرهی غمهای دل خویش را از آن همه ظلم و ستم در پیش چشم تاریخ و تمامی ابنای تاریخ گسترانیده، و چهرهی کریه دشمنان دین خدا را برای همیشهی تاریخ رسوا گردانید.
پارهی تن رسول خدا در خطبهی خود دفاع از ولایت علوی را با این کلمات به گوش همگان رسانیده و به افشاگری از ماهیت پلید دشمن پرداخت:
کنتم علی شَفا حُفْرةٍ من النارِ، مَذْقَةَ الشَّارب، ونُهْزةَ الطامع، وقَبْسَةَ العَجْلان، وَ موْطِئَ الأقدام.
تَشْرَبُون الطَّرْقَ، وَ تَقْتاتُون القِدَّ، أذِلَّةً خاشِعین، یتخطَّفکم النّاسُ مِن حولِکم، فأنقذکم اللَّهُ بنبیّه صلّی اللَّه علیه، بعدَ اللَّتیَّا والَّتِی، وَ بَعْدَ ما مُنِیَ بِبُهَمِ الرِّجال، و ذُؤْبانِ العرب، و مَرَدةِ أهلِ الکِتاب.
(کُلَّمَا أَوْقَدُوا نَاراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ) (1)أو نَجَم قَرْنٌ للضَّلالة، أَو فغَرَتْ فاغرةٌ للمشرکین، قذف أخاه علیّاً فی
1) 25. سورة المائدة، الآیة 64.
لَهَواتِها، فلا ینکفئُ حتّی یطأَ صِماخَها بأخْمَصِه، و یُخْمِدَ لَهَبَها بَحدِّه، مَکْظُوظاً فی طاعةِ اللَّه و طاعةِ رسولهِ، مُشَمِّراً، ناصِحاً، مُجِدّاً، کادِحاً، وأنتم فی بُلَهْنِیَةٍ وادِعُونَ، و فی رَفاهیةٍ فَکِهُون، تأکُلُون العَفْوَ، و تشرَبُونَ الصَّفْوَ، تَتَوکَّفُون الأخبارَ، و تَنْکِصُونَ عندَ النِّزال.
فلمّا اختار اللَّهُ لنبیِّه دارَ أنبیائه، و مَحلَّ أَصْفیائِه، ظَهَرتْ حَسِیکَةُ النِّفاق، وانْسَمَلَ جِلْبابُ الدِّینِ، وَ أَخْلَق عَهْدُه، وانْتَقَضَ عَقْدُه، و نَطَقَ کاظِمٌ، وَ نَبَغ خامِلٌ، وَ هَدَر فَنِیقُ الباطِل؛ یَخْطِرُ فی عَرَصَاتِکم، و أَطْلَعَ الشَّیْطانُ رأسَه مِن مَغْرِزِه، صارِخاً بکم، فألفاکم لدعوتِهِ مُصِیخِین، وللغِرَّةِ مُلاحظِین، و ستَنْهَضکُم فَوَجَدَکم خِفافاً، وأَحْمَشَکُم فَألْفاکم غِضاباً، فَخَطَمْتُمْ غیرَ إِبلکم، وأورَدْتُموها غیرَ شِرْبِکم. بداراً زعمْتُم خوفَ الفِتنة (أَلَا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ) (1).
هذا، والعَهْدُ قریبٌ، و الْکَلْمُ رَحِیبٌ، وَالجُرْحُ لَمَّا یَنْدَمِلْ، وَ الرَّسولُ لَمَّا یُقْبَرْ.
هَیْهاتَ منکم، وَ أَیْنَ بِکم، وَ أَنَّی تُؤْفکُونَ؟ وَ کتابُ اللَّهِ بینَ أَظْهُرِکم، زواجِرُه قاهِرةٌ، وَ أَوامِرُه لائحةٌ، وَ أَدِلَّتُهُ واضِحةٌ، وَأعلامُه بَیِّنَةٌ، أَرْغَبَةً- وَیْحکُم- عنه؟ (بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً) (2).
یعنی ای مردم شما در پرتگاه آتش جهنم بودید از هیچ اعتباری برخوردار نبودید هر طمعکاری شما را وسیلهی خود قرار میداد، شما را به حساب نمیآوردند، همواره پایمال دیگران بودید، از گودالهای کنار راهها آب مینوشیدید، ذلیل دیگران بودید، و مردم از شما گریزان بودند، تا اینکه خداوند به واسطهی پیامبرش شما را نجات بخشید و شما از بزرگان عرب گردیدید، و نامآور شُدید.
هر آتش کینه و دشمنی را که کفار برای دامن زدن به آتش برپا نموده بودند خداوند خاموش گردانید.
از این کلام صدیقهی طاهره روشن میگردد که حزب سقیفه قرآن را نادیده پنداشته و احکامی غیر از احکام او جعل نمودهاند زیرا میفرماید: قرآن در جلو روی شما و احکامش روشن و آشکار میباشد و شما از آن روی گردان شدهاید!
و این مقارنه و تفسیر بسیار روشنی است از فاطمه علیها سلام بر ظهور و تجلی قرآن در علی بن ابیطالب در استشهاد به آیهی مبارکهی:«بئس للظالمین بدلاً» یعنی ظالمین چه بد جانشینانی میباشند.
از کلام صدیقهی طاهره در خطبهی فدک این چنین میتوان استفاده نمود که آن حضرت میخواهد حجت را بر همگان تمام نماید زیرا خود آن حضرت میداند و پیامبر اسلام نیز از قبل خبر آن را داده بود که فاطمه بعد از آن حضرت اولین کسی است که به او ملحق گردیده و غضبناک از حزب سقیفه دنیا را ترک خواهد نمود، پس از چه رو اینچنین برای فدک جانفشانی مینماید؟
فاطمه میخواهد با این عمل حجت را بر تمامی اهل مدینه تمام نماید که فردای قیامت در محضر عدل پروردگار سخنی برای بیان عذر خویش نداشته باشند.
خطبهی فدک بیانگر این است که زهراء از غاصبین فدک بیزار و غضبناک بود و با همان غضب نیز از دنیا رفت!...
یکی از مراجع تقلید معاصر نقل میفرمود، که مرحوم آیت اللَّه حاج سید محمدتقی خوانساری در سفر به مکهی مکرمه با شخصیتهای بزرگ اهل سنت گفتگوهائی نموده بود که از جملهی آنها جلساتی با حسن البناء رئیس گروه اخوان المسلمین بوده است که از او میپرسند: نظر شما در مورد شیخین چه میباشد؟- همانطوری که مشهور است اهل سنت این سئوال را برای محکوم کردن طرف پرسیده و نوعاً آخرین حربهی آنها میباشد.
مرحوم خوانساری با کمال وقار در جواب میگوید: نظر ما هماننظر صدیقهی طاهره دختر پیامبر اسلام میباشد.
و آنها هم در مقابل این جواب عکسالعمل خاصی انجام نمیدهند، زیرا میدانند که در کتب آنها کثیراً وارد گشته است که زهراء بر شیخین غضب نمود، و پس از غصب فدک بر آنان خشمگین گشته و با آنها تکلم ننمود تا از دنیا رفت.
بنا بر نقل این بزرگوار حسن البناء در خاتمهی یکی از سخنرانیهای خود به ظلمهائی که بر صدیقهی طاهره بعد از رسول مکرم اسلام توسط صحابه اعتراف مینماید.
در نص صریح و صحیح مقبول تمامی فرق اهل سنت در روایت بخاری آمده است که فاطمه از دنیا رفت در حالی که بر ابیبکر غضبناک بود، که در این بخش به نمونهای از آن اشاره میشود، و قبلاً هم مفصل ذکر گردید.
در کتاب «مغازی» در باب غزوهی خیبر میگوید: روی بسنده عن عروة عن عائشة: إنٌ فاطمة بنت النبی صلی اللَّه علیه و آله أرسلت إلی أبیبکر تسأله میراثها من رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله ممّا أفاء اللَّه علیه بالمدینَة و فدک و ما بقی من خمس خیبر، فقال أبوبکر: إنّ رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله قال:«لانورث ما ترکنا صدقة»- إلی أن قال:- فأبی أبوبکر أن یدفع إلی فاطمة منها شیئاً. فوجدت فاطمة علی أبیبکر فی ذلک، فهجرته فلم تکلمه حتی تُوفیت. (1)یعنی فاطمه برای ابابکر پیغام فرستاد که حق مرا از اموال خیبر و هم از سهم الإرث پدرم به من برگردان! ابوبکر در جواب گفت: پیامبر فرموده است که ما انبیا چیزی را برای خود به ارث نمیگذاریم!! و بنابراین مانع ازاین گشت تا دختر پیامبر به اموال خود دسترسی پیدا نماید و فاطمه نیز بر او غضب نموده و با او تکلم ننمود تا از دنیا رفت.
و این اعتقاد به عنوان اصل مسلم در میان فرق غیر متعصب از مسلمان پذیرفته گردیده و ثابت است که فاطمه دختر پیامبر اسلام «ماتت و هی واجدة علیهما» یعنی فاطمه از دنیا رفت در حالی که بر ابیبکر و عمر غضب نموده بود.
1) 28. صحیح البخاری: کتاب المغازی: باب غزوة خیبر: ج 5: 252 رقم 704. صحیح مسلم فی کتاب الجهاد و السیر: باب قول النبی صلی اللَّه علیه و آله:«لا نورث». سنن البیهقی: ج 6: 300. مشکل الآثار: ج 1: 47.
قبلاً اشاره نمودیم که یکی از رمزهای گفتنی فدک اثبات چهرهی منافقینی بود که بعد از پیامبر اسلام باطن خویش را آشکار نموده و با عمل خود تفسیر آیات نفاق را مشخص گردانیدند.
تاریخ به قدری در این فراز گویا و قابل دقت و نگرش است که کمتر میتوان نظیری برای آن در وقایع و حوادث پیدا نمود.
پشتوانهی سرکوب و پایمال نمودن عواطف انسانی یکی از نیرومندترین حربههای کاری مستبدین و خودکامگان میباشد که در مواقع حساس از آن استفاده نموده و پایههای حکومتی خویش را استحکام میبخشند.
حرکتی را که حزب سقیفه برای بیعت با ابیبکر در هجوم به خانهی زهراء تنها یادگار پیامبر نمود تمامی داستانها و روایات تاریخی این ماجرا را به خوبی و روشنی تفسیر و تبیین مینماید.
یکی از فوائد و آثار وجودی مطالبهی فدک بیان نفاق شیخین بود که خداوند متعال به اعتراف خود آنها آن را برملا فرمود.
بعضی از طبقات اهل سنت که نخواستهاند خود را در گرداب درگیری و منازعهی با اهلبیت و کارپردازان حزب سقیفه مواجه نمایند، از اساس منکر کدورت و مخالفت آنها با همدیگر گردیده، و شیعه را مقصر در دامن زدن به مخالفتها میدانند، آنها معتقدند که در میان صحابه و خلفاء و اهلبیت پیامبر هیچگونه منازعهای وجود نداشته، بلکه مختصر کدورتی در باب فدک بود که آن هم با رضایت فاطمه به مصالحه انجامید
و خاتمه پیدا نمود.
گرچه جواب این شبهه بخودی خود روشن است، اما شیعه به لطف پروردگار تمامی جوابها را به احسن وجه در کتب معتبرهی خود ثبت و به دور از هر گونه نیاز به تأویل و توجیه لفظی عنوان نمودهاند.
یکی از جوابها اثبات نفاق شیخین به برکت مطالبهی فدک میباشد که از متقنترین مدارک اهل سنت بیان گردیده و جای هیچگونه تأویل و توجیه برای آن وجود ندارد.
قبل از اینکه روایات این بحث را که متون عربی میباشد ذکر گردد جا دارد توضیحی کوتاه پیرامون آنها ارائه گردد تا خواننده محترم اگر چنانچه با کلام عرب آشنائی نداشته باشد احساس خستگی ننموده و از کم و کیف مطالب اطلاع و آگاهی پیدا نماید.
از این روایت این چنین به دست میآید که جریان فدک در زمان حیات فاطمه سلاماللَّه علیها و در زمان خلافت ابیبکر خاتمه نیافته و دامنهی نزاع آن به خلافت عمر کشیده شده است.
پس مدعیان رضایت و صلح فاطمه با ابیبکر باید به این سئوال پاسخ بگویند که اگر فاطمه رضایت داد پس چرا در زمان خلافت عمر مورد مطالبه قرار گرفت؟
مطلب دوم، که در حقیقت شاهد اصلی در این مبحث میباشد این است که عمر بن خطاب تصریح مینماید که علی بن ابیطالب و عباس عموی پیامبر که صرف نظر از هاشمی بودن و دو نفر از صحابهی خوش نام و نشان میباشند، شیخین را ظالم و خیانتکار میدانستهاند، پس چطور
ممکن است کسی تفوه نماید که در بین اهلبیت و خلفاء کمال دوستی و مودت بوده است، با وجودی که اهلبیت به اعتراف خود دشمن چنین اعتقادی در مورد آنها داشتهاند؟
این نصوص بیانگر این مطالب است که اولاً: ماجرای فدک در زمان خلافت ابیبکر خاتمه پیدا ننموده، و ثانیاً: علی بن ابیطالب و عباس شیخین را ظالم و خیانتکار کاذب، آثم، غادر، خائن میدانستند، اینکه میگویند: در بین خلفاء و اهلبیت بعد از رسول خدا صمیمیت و دوستی بوده است زمانی صحت مییابد که همدیگر را تصدیق نموده باشند.
پس اگر به بهانهی بعض از روایات جعلی و غیر صادر از اهلبیت در لابلای کتب حدیثی میخواهند محبت دشمنان اهلبیت را در میان مردم ضعیف انتشار دهند باید دانسته باشند که صحت این روایات متفرع بر نبودن دلیلی قوی برخلاف آنها میباشد، که با بودن آن دلیل مافوق تمامی این روایات مورد ادعای دشمن از اعتبار ساقط میگردد.
به این نصوص توجه فرمائید:
اول: حدَّثنا إِسحاق بن محمد الفروی قال: حدَّثنا مالک بن أَنس عن ابن شهاب عن مالک بن أَوس، فسألته عن ذلک الحدیث فقال مالک: بینا أَنا جالس فی أَهلی حین متع النهار إذا رسول عمر بن الخطاب یأتینی فقال: أَجب أَمیرالمؤمنین، فانطلقت معه حتی أَدخل علی عمر فإذا هو جالس علی رمال سریر لیس بینه و بینه فراش،
متکیءٌ علی و سادة من أَدم، فسلمت علیه ثم جلست، فقال: مالک! إِنَّه قدم علینا من قومک أَهل أَبیات و قد أَمرت فیهم برضخ فاقبضه فاقسمه بینهم، فقلت: یا أَمیرالمؤمنین! لو أَمرت به غیری. قال: فاقبضه أَیها المرء.
بینا أَنا جالس عنده أَتاه حاجبه یرفا فقال: هل لک فی
عثمان و عبدالرحمن بن عوف و الزبیر و سعد بن أَبیوقاص یستأذنون؟
قال: نعم، فأذن لهم فدخلوا فسلموا و جلسوا، ثم جلس یرفا یسیراً ثم قال: هل لک فی علی و عباس؟ قال: نعم. فأذن لهما فدخلا فسلما فجلسا، فقال: عباس: یا أَمیرالمؤمنین! اقض بینی و بین هذا، و هما یختصمان فیما أَفاء اللَّه علی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله من بنینضیر، فقال: الرهط- عثمان وأَصحابه: یا أَمیرالمؤمنین اقض بینهما و أَرح أَحدهما من الآخر، فقال عمر: تیدکم أَنشدکم باللَّه الذی بإذنه تقوم السماء و الأَرض هل تعلمون أَنَّ رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله قال: «لا نورث ما ترکنا صدقة؟» یرید رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله نفسه، قال الرهط: قد قال ذلک. فاقبل عمر علی علی و عباس فقال: أَنشدکما باللَّه أَتعلمان أَن رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله قد قال ذلک؟ قالا: قد قال ذلک.
قال عمر فإنی أَحدثکم عن هذا الأَمر، إِنَّ اللَّه قد خص
رسوله صلی اللَّه علیه و آله فی هذا الفیء بشیءٍ لم یعطه أَحداً غیره ثم قرأَ (وَمَا أَفَآءَ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْهُم) إِلی قوله قدیرٌ (1)فکانت هذه خالصة لرسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و اللَّه ما احتازها دونکم و لا استاثر بها علیکم، قد اعطاکموها و بثها فیکم حتی بقی منها هذا المال فکان رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله ینفق علی أَهله نفقة سنتهم من هذا المال ثم یأخذ ما بقی فیجعله مجعل مال اللَّه فعمل رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله بذلک حیاته، أَنشدکم باللَّه هل تعلمون ذلک؟ قالوا نعم.
ثم قال لعلی و عباس: أَنشدکما باللَّه هل تعلمان ذلک؟ قال عمر: ثم توفی اللَّه نبیَّهُ صلی اللَّه علیه و آله فقال أَبوبکر: أَنا ولی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم فقبضها أَبوبکر فعمل فیها بما عمل رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم واللَّه یعلم إِنَّه فیها لصادق بار راشد تابع للحق، ثم توفی اللَّه أَبابکر فکنت أَنا ولی أَبیبکر، فقبضتها سنتین من إمارتی أَعمل فیها بما عمل رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و ما عمل فیها أَبوبکر، واللَّه یعلم إنی فیها لصادق بار راشد تابع للحق، ثم جئتمانی تکلِّمانی وکلمتکما واحدة، و أَمرکما واحد جئتنی یا عباس تسألنی نصیبک من ابن أَخیک، و جاءنی هذا- یرید علیَّاً- یرید نصیب امرأَته من أَبیها... (2).
دوم:...- این روایت هم مانند روایت اول میباشد- ثم توفی اللَّه نبیَّه صلی اللَّه علیه و آله فقال؟ أَبوبکر أَنا ولی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله فقبضها أَبوبکر فعمل فیها بما عمل به فیها رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و أَنتما حینئذٍ، وأَقبل علی علی و عباس، تزعمان أَنَّ أَبابکر کذا و کذا! واللَّه یعلم أَنَّه فیها صادق بار راشد تابع للحق، ثم توفی اللَّه أَبابکر، فقلت أَنا ولی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و أَبیبکر فقبضتها سنتین أَعمل فیها بما عمل رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و أَبوبکر، ثم جئتمانی و کلمتکما واحدة و أَمرکما جمیع جئتنی تسألنی نصیبک من ابن أَخیک، و أَتی هذا یسألنی نصیب امرأَته من أَبیها... (1).
سوم:... ثم توفی اللَّه نبیَّه صلی اللَّه علیه و آله فقال أَبوبکر: أَنا ولی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله فقبضها أَبوبکر فعمل فیها بما عمل فیها رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و أَنتما حینئذٍ، وأقبل علی علی و عباس فقال: تزعمان أنَّ أَبابکر فیها کذا، واللَّه یعلم أنَّه فیها صادق بار راشد تابع للحق، ثم توفی اللَّه أَبابکر فقلت: أَنا ولی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و أَبیبکر، فقبضتها سنتین أَعمل فیها بما عمل به رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و أبوبکر، ثم جئتمانی
1) 31. صحیح البخاری کتاب النفقات باب: حبس نفقة الرجل قوت سنة علی أَهله... رقم 5358، وفی طبعة رقم 4939.
وکلمتکما علی کلمة واحدة أَمرکما جمیع، جئتنی تسألنی نصیبک من ابن أَخیک، وأَتانی هذا یشألنی نصیب امرأَته من أَبیها... (1).
چهارم:... فتوفی اللَّه نبیَّه صلی اللَّه علیه و آله فقال أَبوبکر: أَنا ولی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله فقبضها فعمل بما عمل به رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله ثم توفی اللَّه أَبابکر، فقلت: أَنا ولیُ ولی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله فقبضتها سنتین أَعمل فیها ما عمل رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و أَبوبکر، ثمخ جئتمانی و کلمتکما واحدة و أَمرکما جمیع، جئتنی تسألنی نصیبک من ابن أَخیک، و أَتانی هذا یسألنی نصیب امرأَته من أَبیها... (2).
وجاء فی البخاری ذکر القصة فی مواضع أَخری لا نوردها والمهم فی روایته ذلک تعبیره:«تزعمان أَنَّ أَبابکر فیها کذا و کذا» أَمّا روایة مسلم فی «صحیحه» فهی:
حدَّثنی عبداللَّه بن مسلم محمد بن أَسماء الضبعی، حدَّثنا جویریة، عن مالک، عن الزُّهْری، ان مالک بن أَوس، حدَّثه قال: أَرسل إِلیَ عمر بن الخطاب، فجئته
حین تعالی النهار، قال: فوجدته فی بیته جالساً علی سریرٍ مفضیاً رماله متکئاً علی وسادة من أَدم، فقال لی: یا مال انَّه قد دفَّ أَهل أَبیات من قومک و قد أَمرت فیهم برضح فخذه فاقسمه بینهم، قال: قلت: لو أَمرت بهذا غیری، قال خذه یا مال، فجاء یرفاء فقال: هل لک یا أَمیرالمؤمنین فی عثمان و عبدالرحمن بن عوف والزبیر و سعد؟ فقال عمر: نعم، فأذن لهم فدخلوا، ثم جاء فقال: هل لک فی عباس و علی؟ قال: نعم، فأذن لهم فدخلوا...
فلما توفی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله فجئتما تطلب میراثک من ابن أخیک، و یطلب هذا میراث امرأَته من أَبیها، فقال ابوبکر: قال رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله «ما نورث ما ترکناه صدقة» فرأَیتماه کاذباً، اَثماً، غادراً، خائناً، واللَّه یعلم أَنَّه لصادق بار راشد تابع للحق، ثم توفی أَبوبکر و أَنا ولی رسول للَّه صلی اللَّه علیه و آله و ولی أبیبکر فرأَیتمانی کاذباً، آثماً، غادراً، خائناً، واللَّه یعلم إنی لصادق بار راشد تابع للحق، فولیتها ثم جئتنی أَنت و هذا وإِنَّما جمیع و أَمرکما واحد... (1).
1) 34. صحیح مسلم کتاب الجهاد والسیر رقم 3302.
مطالبه مینمایند، و عمر به آنها میگوید: شما در زمان خلافت ابوبکر نیز این اموال را مطالبه نمودید و حال آنکه او را دروغگو و معصیتکار و ظالم و خائن میدانستید، و اکنون که خلافت به من رسیده از من نیز این اموال را مطالبه مینمائید و حال آنکه مرا نیز همانند ابوبکر دروغگو و گنهکار و ظالم و خائن میدانید.
با این تصریحات و اقرار بیشائبهی خلیفه آن هم در معتبرترین کتاب اهل سنت که هیچگونه تردیدی اعتبار و صحت آن در نزد عامه نمیباشد دیگر گمان نمیرود کسی که بدور از تعصب بوده و نپذیرد که نظریهی بنیهاشم و اهلبیت رسول دربارهی خلفاء چگونه بوده است.
آیا با این همه نصوص صریحه و صحیح در متون اهل سنت باز جای این توهم برای کسی باقی میماند که بگوید: منازعهی در باب فدک را روافض درست نموده تا با آن شیخین را رسوا نمایند؟!
قبلاً از تنافی از دو رویداد بزرگ در زندگی علی بن ابیطالب و فاطمهی زهراء در بیوفائی نسبت به دنیا نحوه مطالبهی فدک سخن به میان آوردیم، در آنجا خاطر نشان گردید که این حرکت هیچگاه نمیتواند یک مطالبهی مالی و متعلق به امر دنیا بوده باشد، همانطوری که قرائن و شواهد آن بسیار فراوان میباشد، که در مباحث سابق به نمونههائی از آن اشاره گردید.
در این قسمت از بحث اشارهای به کلام امام علی بن ابیطالب در نهجالبلاغة مینمائیم، که فهم آن برای مبتدیان در الفبای دین ایجاد عقده
نموده، و منشاء کج فهمی عدهای دیگر گردیده.
حضرت در نامهی خود به عثمان بن حنیف که از اصحاب آن حضرت بود از این جملات استفاده نمود و از بیوفائی دنیا و از آزار و اذیت نسبت به اهلبیت سخن یاد نمود:
بلی کانت فی أیدینا فدک من کلّ ما أظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم وسخت عنها نفوس قوم آخرین، و نعم الحکم اللَّه، و ما أصنع بفدک و غیر فدک و النفس مظانها فی غد جدث.
در شرح این جملات بعض از شراح نهجالبلاغه چنین گفتهاند:
لا مال لی و لا اقتنیت فیما مضی مالاً، و إنّما کانت فی أیدینا فدک فشحت علیها نفوس قوم أی بخلت، و سخت عنها نفوس قوم آخرین أی سامحت وأعفت، ولیس یعنی ههنا بالسخاء إلّا هذا لا السخاء الحقیقی لأنه علیهالسلام و أهله لم یسمحوا بفدک إلّا وقسراً، ثم قال: و نعم الحکم اللَّه الحکم الحاکم، و هذا الکلام کلام شاک متظلم، ثم ذکر مآل الناس و أنه لا ینبغی أن یکترث بالقینات و الأموال فإنه یصیر عن قریب إلی دار البلی و منزل الموتی. (1).
این کلمات از علی بن ابیطالب در حقیقت حکایت از بیان ظلم سنگینی مینماید که بعد از پیامبر اسلام بر او و بر اهلبیت او و بر جامعهی اسلامی
1) 35. شرح نهجالبلاغة 16: 208.
وارد گردیده است.
حضرت میفرماید: از تمامی آنچه را که آسمان سایه بر آن افکنده بود فدک در اختیار ما قرار گرفته بود که حسودان نتوانستند آن را ببینند، از این رو آن را از ما گرفتند، و خداوند دربارهی آن قضاوت نماید، ما را با فدک و غیر فدک چه کار که فردا منزلگاه مردگان میگردد.
این جمله از کسی صادر گشته است که برای دنیا کوچکترین اعتبار و ارزشی قائل نگردیده و یک لحظه خود را دلبستهی به آن ندانسته است.
علی بن ابیطالب تعبیر به مِلْک نمیفرماید، از کلمهی «ید» که مظهر قدرت است استفاده مینماید تا بفهماند که فدک پشتوانهی مالی خلافت و جانشینی رسول خدا بود که همانند اموال خدیجه در تصرف فاطمه دختر او قرار گرفته بود.
وجه دیگری را که میتوان برای عدم تعبیر بملک فدک در کلام حضرت وجود دارد این است که بفهماند، او برای خود مالکیتی در مقابل عظمت پروردگار که خالق ارض و سماء میباشد قائل نمیباشد.
نه اینکه او چون از فدک تعبیر به ملک نمینماید پس فدک ملک آنها نبوده است.
بسیار کودکانه میباشد که گفته شود ید در اینجا به معنای مالکیت نمیباشد، البته از کس و یا کسانی که به مقامات علی بن ابیطالب معرفت نداشته باشند هیچ جای استبعاد نیست که چنین توهمی نموده و یا بنماید.
چنانکه وقایع ایّام خلفاء و دورانهای اموی و عباسی گواهی میدهد فدک همواره به عنوان یک حربهی سیاسی مورد استفاده قرار گرفته شده است، در دورانهای اول بعد از پیامبر اسلام خلع ید علی و زهراء از فدک، و در زمانهای بعض از خلفاء اموی و عباسی که فدک برگردانده میشود و حیله و تزویری جز ضربه زدن به دستگاه دینی و لعب به آن تدبیری دیگر در کار نبوده است.
اگر فدک لازم بود که برگردانده میشد باید علی بن ابیطالب در زمان خلافت خود آن را برگردانده و آن را به مصارف خاص خود میرساند که توضیح آن را قبلاً بیان نمودیم.
تردیدی نیست افرادی همانند عمر بن عبدالعزیز و یا مأمون عباسی که برگرداندن فدک را به عنوان حیلهی سیاسی خود ساز نموده و بدان اقدام مینمایند، خوب میدانند که فدک دیگر نمیتواند برای حکومت آنان مشکلی را به بار آورده باشد.
همانطوری که این عمل تاکنون نتوانسته است کوچکترین امتیازی برای آنان در میان پیروان مذهب اهلالبیت به حساب آمده باشد، زیرا اولاً سوابق این افراد کاملاً در تاریخ مشخص بوده، و چهرهی آنان برای همگان شناخته شده میباشد.
دیگر اینکه خوب دریافته بودند که علی بن ابیطالب در زمان خلافت خود در مورد فدک و نسبت به آن اقدامی ننموده است.
ردّ فدک در عهد خلفای بعد زمانی ارزش پیدا مینماید که همراه با برائت و بیزاری از غاصبین فدک از زهراء صورت پذیرفته باشد، اگر عمر بن عبدالعزیز به ردّ فدک و یا ممانعت نمودن از سبّ علی بن ابیطالب اقدام مینماید از آن جهت است که درمییابد که از طریق آن میتواند قلوبی را به خود جلب نماید.
زیرا همین عمر بن عبدالعزیز زمانی که در مدینه در نزد دائی خود عبیداللَّه بن عمر بن الخطاب حدیث فرا میگرفت خود سبّاب علی بن ابیطالب بوده و از آن حضرت بیزاری مینمود.
ابنعساکر در تاریخ دمشق جریان ناصبی بودن عمر بن عبدالعزیز را در ورود به مدینه چنین روایت مینماید:
کان أبوه والیاً بمصر، فأرسل ابنه عمر إلی المدینة یتأدّب بها.
روی ابنعساکر بسنده و المزِّی فی «تهذیب الکمال» و الذَّهبی فی «السیر» عن داود بن أبی هند قال: دخل علینا عمر بن عبدالعزیز من هذا الباب- یعنی باباً من أبواب مسجد مدینة الرَّسول صلی اللَّه علیه و آله- و قال ابن خَزَفة مدینة رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله- فقال رجل- زاد ابن بیری- من القوم- بعث إلینا الفاسق بابنه هذا یتعلم الفرائض و السنُّن و یزعم أنه لن یموت حتی یکون خلیفه و یسیر بسیرة عمر بن الخطاب فقال لنا داود: فواللَّه ما مات حتی رأینا ذلک فیه (1).
1) 36. تاریخ مدینة دمشق: 137:45- تهذیب الکمال: 118:14- سیر أعلام النبلاء: 5: 116 و ترجمته فی: الطبقات الکبری: 330:5- المعرفة و التاریخ: 568:1- الطبری: 565:6، تهذیب التهذیب:475:7- النجوم الزاهرة: 246:1- تاریخ الاسلام وفیات 101- 120: ص 187.
و روی أیضاً: و کان عمر بن عبدالعزیز یختلف إلی عبیداللَّه بن عبداللَّه یسمع منه العلم، فبلغ عبیداللَّه ان عمر ینتقص علی بن أبیطالب، فاتاه عمر فقام یصلی فجلس عمر، فلم یبرح حتی سلّم من رکعتین ثم أقبل علی عمر بن عبدالعزیز فقال: متی بلغک أن اللَّه سخط علی أهل بدر بعد أن رضی عنهم؟ قال: قال: فعرف عمر ما أراد، فقال: معذرة إلی اللَّه و إلیک واللَّه لا أعود قال: فما سمع عمر بن عبدالعزیز بعد ذلک ذاکراً علیاً إلّا بخیر (1).
یعنی عبدالعزیز از طرف حکومت شام والی در مصر بود که فرزند خود را عمر که به نام جدّ مادری خود عمر بن خطاب نام نهاده شده بود به مدینه فرستاد تا در آنجا کسب علم نماید.
راوی میگوید عمر بن عبدالعزیز در مدینه از یکی از درهای ورودی مسجد پیامبر وارد شد که گفتند: فاسق پسر خویش را به مدینه فرستاده تا علم بیاموزد، و در آینده جانشین عمر بن الخطاب گردد و به سیرهی او عمل نماید.
راوی میگوید به خدا قسم ما دیدیم که او خلیفه گردید و به سیره جدش عمر عمل نمود.
1) 37. تاریخ مدینة دمشق: 45: 136- المعرفة و التاریخ: 568:1- سیر أعلام النبلاء: 5: 117- البدایة و النّهایة: 9: 193.
و باز ابنعساکر روایت میکند که: عمر بن عبدالعزیز نزد عبیداللَّه بن عبداللَّه بن عمر رفت و آمد مینمود و از او علم میآموخت، روزی به او گفت: چه وقت به تو رسیده است که خداوند بر اهل بدر غضب نموده است بعد از آنکه از آنها راضی گردید؟
راوی میگوید: عمر بن عبدالعزیز فهمید که مراد او سب علی بن ابیطالب میباشد، و در جواب او معذرت خواهی نمود و قول داد تا دیگر تکرار ننماید.
در شمارههای قبل به قسمتی از مناقب علی بن ابیطالب علیهالسلام اشاره گردید، در این شماره نیز سزاوار است که به بهانهی نام پر رمز و راز فدک که یادآور خاطرههای تلخ ایام کوتاه صدیقهی طاهره علیهاالسلام بعد از حیات رسول خدا میباشد، گوشهای از مناقب آن بانوی دو سرا را زینت بخش این دفتر قرار داده و به نام او و کلام نورانی او ختم نمائیم.
این مناقب را در دو بخش مستقل تحت عنوان. مناقب فاطمه علیهاالسلام، و مناقب بیت فاطمه جمع و به آستان پاک و باصفای دوستان فاطمه تقدیم مینمائیم.
1- محبوبترین انسانها در نزد رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله.
قال: «أحبّ أهلی إلیَّ فاطمة» (1).
و فی روایة:«أحبّ الناس إلیَّ فاطمة» (2).
و کانت فاطمة أصغر بنات رسول اللَّه و أحبهنّ إلیه.
محبوبترین شخص در نزد پیامبر فاطمه بود، و میفرمود: بیشتر از همه کس فاطمه دوست دارم.
فاطمه کوچکترین دختران حضرت و محبوبترین آنها بود.
2- کنیهی «أم أبیها» مختصّ به فاطمه بود.
ذکر الحافظ شمسالدین الذهبی: وکنیتها فیما بلغنا «اُمّ أبیها» (3).
1) 38. الترمذی (تحفة الأحوذی 370:10). المستدرک 3: 155. مسند أحمد 275:4. مجمع الزوائد 201:9. تهذیب الأسماء و اللغات: النووی 26:1. سیر أعلام النبلاء 119:2. تهذیب التهذیب 12: 440. جامع الأصول 125:9. حلیة الأولیاء 39:2. البدایة والنهایة 232:6.
2) 39. الترمذی (تحفة الأحوذی 370:10). المستدرک 3: 155. مسند أحمد 275:4. مجمع الزوائد 201:9. تهذیب الأسماء و اللغات: النووی 26:1. سیر أعلام النبلاء 119:2. تهذیب التهذیب 12: 440. جامع الأصول 125:9. حلیة الأولیاء 39:2. البدایة والنهایة 232:6.
3) 40. تاریخ الإسلام: الذهبی- عهد الخلفاء الراشدین: ص 43. ذیل المذیل/ الطبری: ص 499. المناقب/ ابنالمغازلی: ص 213، رقم 392. دُرر السمط فی خبر السَّبط/ ابن الآبار المتوفّی 658: ص 77. العقد الثمین فی تاریخ البلد الأمین 8: 286. سبل الهدی والرشاد 12: 37.
ذهبی روایت میکند که بنابر آنچه را که به ما رسیده است کنیهی فاطمه «أم أبیها» میباشد.
3- خانهی فاطمه برتر از خانهی انبیاء میباشد.
أخرج ابن مردویه عن أنس بن مالک و بریدة قال:
قرأ رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله هذه الآیة (فی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّه أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ فقام إلیه رجلٌ فقال: أیُّ بیوت هذه یا رسولاللَّه؟ قال: بیوت الأنبیاء، فقام إلیه أبوبکر فقال: یا رسولاللَّه هذا البیت منها بیت علی و فاطمة؟ قال: نعم من أفاضلها (1).
ابن مردویه از انس بن مالک و بریدهی اسلمی روایت نموده است که: نبی مکرم اسلام صلی اللَّه علیه و آله آیهی «فی بیوت أذن اللَّه...» را تلاوت فرمودند که میفرماید: در خانههائی خداوند اجازه فرمود که بلندمرتبه و رفیع گردیده شوند، و در آنها اسم خداوند برده شود.
شخصی بپا خاست و پرسید: ای پیامبر خدا این خانهها چگونه خانههائی بوده و از آن چه کسانی میباشند؟
1) 41. الدرّ المنثور 203:6. روح المعانی/الآلوسی 18: 174، سورة النور، الآیه 36.
حضرت فرمود: این خانهها از آن انبیاء میباشند.
سپس ابوبکر برخاست و از آن حضرت پرسید: آیا این خانه نیز از جمله آن خانهها میباشد؟ اشاره به خانهی علی بن ابیطالب و فاطمه نمود.
حضرت فرمود: آری این خانه از برترین آن خانهها میباشد.
4- بوی بهشت مختصّ به فاطمه میباشد.
فی قوله صلی اللَّه علیه و آله: إذا اشتقت إلی رائحة الجنة شممت ریح فاطمة. یا حمیراء، إنّ فاطمة لیست کنساءِ الآدمیین (1).
روزی عائشه به حضرت اعتراض نمود که فاطمه بزرگ شده است کمتر او را ببوید؛ حضرت به او فرمود: ای حمیراء (کنیهی عائشه) هر وقت مشتاق رائحهی خوش بهشت میگردم فاطمه را میبویم، ای عائشه فاطمه همانند سایر زنان آدمی نمیباشد.
5- پیامبر اسلام پیش پای فاطمه قیام میفرمود و دست او را میبوسید.
أخرج الحاکم فی «المستدرک» عن عائشة، أنّها قالت:
ما رأیت أحداً کان أشبه کلاماً و حدیثاً برسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم من فاطمة، و کانت إذا دخلت علیه قام إلیها فقبّلها و رحبّ بها و أخذ بیدها فاجلسها فی مجلسه الخ (2).
حاکم نیشابوری در مستدرک روایت کرده است که: عائشه
میگفت: من هیچکس را ندیدم که مانند پیامبر خدا صحبت نماید غیراز دخترش فاطمه، هر وقت بر او وارد میگردید، پیش پای او قیام میفرمود و او را میبوسید و خوشآمد میگفت، و سپس دست او را گرفته و درجای خودش مینشانید.
و فی روایة الطبرانی:
کانت إذا دخلت علی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله رحبّ بها و قام إلیها و قبّل یدها و أجلسها فی مجلسه (1).
و در روایت طبری آمده است که: زمانی که فاطمه بر پیامبر وارد میگردید حضرت قیام میفرمود و خوش آمد میگفت دستش را میبوشید و در جای خود او را مینشاند.
6- در میان زنان فاطمه سختترین مصیبتها را دیده است.
قال لها النبیّ صلی اللَّه علیه و آله: یا بُنَیّة، إنّه لیس من نساء المسلمین امرأة أعظم رزیةً منکِ (2).
روزی پیامبر به فاطمه فرمود: دخترم در میان زنان مسلمان کسی بیشتر از تو به مصیبت گرفتار نمیگردد.
7- فاطمه برترین انسانها بعد از رسول خدا میباشد. عن عائشة انّها قالت: ما رأیت أفضل مِنْ فاطمة غیر أبیها (3).
عائشه روایت میکند که: من برتر و بالاتر از فاطمه را ندیدم مگر پدر او رسول خدا.
8- صلوات فرستادن بر فاطمه صلوات بر رسول خدا میباشد.
أخرج السهیلی فی «روضِ الاُنف» فی حدیث «أبی لُبابة» قول النبی صلی اللَّه علیه و آله و سلم:
إنّ فاطمة بضعة منّی فِصَلّی اللَّه علیه و علی فاطمة، فهذا حدیث یدلّ علی أنّ سبّها کفر، وأن من صلّی علیها فقد صلّی علی أبیها (1).
سهیلی حدیث ابولبابه را روایت میکند که پیامبر فرمود: فاطمه پارهی تن من میباشد، پس صلوات خداوند بر پیامبر و بر فاطمه باد.
پس این حدیث دلالت دارد که هرکس فاطمه را سبّ نماید کافر میگردد، و هرکس بر او صلوات بفرستد همانا بر پدرش رسول خدا صلوات و درود فرستاده است.
9- علی و فاطمه محبوبترین مردان و زنان در نزد رسول خدا میباشند.
أخرج الترّمذی عن جمیع بن عمیر (التیمی)، قال:
دخلت مع عمّتی (علی)عائشة فسألت: أیُّ الناس کان أحَبّ إلی
1) 47. الروض الانف 328:6.
رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله؟ قالت: فاطمه. فقیل: من الرجال؟ قالت: زوجها، إنّه کان ما علمت صوّاماً قوّاماً (1).
و أخرج الحاکم فی «المستدرک» و صحّحه من حدیث بُریدة، قال: کان أحبّ الناس إلی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله فاطمه، و من الرجال علیّ (2).
ترمذی از جمیع بن عمیر روایت میکند که گفت با عمهام وارد بر عائشه شدیم، از او پرسید محبوبترین افراد در نزد رسول خدا چه کسی بود؟
عائشه گفت: فاطمه.
گفته شده: از مردان چه کسی؟
گفت: محبوبترین مردان در نزد رسول خدا علی بن ابیطالب شوهر فاطمه بود، همانا میدانم که علی بن ابیطالب در روز روزهدار و شبانه در حال عبادت بود.
10- و این روایت را حاکم نیشابوری نیز در مستدرک روایت و آن را تصحیح نموده است. (3).
و أخرج الحاکم فی «المستدرک» و صحّحه من حدیث بُریدة، قال:
کان أحبّ الناس إلی رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله فاطمة، و من الرجال علیّ (4).
بریده روایت نمود که: از میان زنان محبوبترین شخص به رسول خدا فاطمه و از مردان علی بن ابیطالب بود.
11- فاطمه اولین کسی میباشد که به رسول خدا ملحق میگردد.
وأخرج البخاری و مسلم وغیرهما عن فاطمة أنَّ النبیّ صلی اللَّه علیه و آله و سلم قال:
«إن جبریل کان یعارضنی القرآن کلّ سنةٍ مرّةً و إنّه عارضنی العام مرّتین، و لا أراه إلّا حضر أجلی، فانّک أوّل أهل بیتی لحاقاً بی فاتّقی اللَّه واصبری، فإنّه نِعمَ السَّلف أنا لکِ» (1).
بخاری و مسلم و غیر آن دو روایت نمودهاند که: فاطمه علیهاالسلام روایت فرمود: پیامبر فرمود:
جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه مینمود، و امسال دو مرتبه عرضه نمود، و این از آن جهت میباشد که اجل من نزدیک گردیده، و تو فاطمه از اهلبیت من اولین کسی میباشند که بر من ملحق خواهی گشت پس ای دخترم به خداوند توسل نما و صبر کن، همانا خداوند بهترین پناه تو میباشد.
12- فاطمه سرور زنان مومنه میباشد.
وأخرج البخاری و مسلم وغیرهما عن فاطمة عنه صلی اللَّه علیه و آله أنّه قال: «یا فاطمة! ألا ترضین أن تکونی سیّدة نساء المؤمنین» (2).
بخاری و مسلم و غیر آن دو روایت نمودهاند که فاطمه روایت نمود: که رسول خدا فرمود: ای فاطمه آیا راضی میگردی که سرور زنان مومنه بوده باشی؟
13- فاطمه پارهی تن رسول خدا میباشد.
وأخرج أحمد والترمذی والحاکم فی «المستدرک» عن ابن الزبیر عنه صلی اللَّه علیه و آله و سلم أنّه قال:
«إنّما فاطمة بضعة منّی، یؤذینی ما آذاها، و ینصبنی ما أنصبها» (1).
احمد حنبل و ترمذی و حاکم در مستدرک از عبداللَّه بن زبیر روایت نمودهاند که: رسول خدا فرمود: فاطمه پارهی تن من میباشد مرا آزرده است هرکس او را بیازارد، و مرا دشمن داشته است هرکس او را دشمن دارد.
14- فاطمه در میان اهلبیت محبوبترین شخص به رسول خدا میباشد.
و أخرج الحاکم فی «المستدرک» عن اُسامة بن زید عنه صلی اللَّه علیه و آله و سلم انّه قال: «أحبُّ أهلی إلیَّ فاطمة» (2).
حاکم از اسامة بن زید روایت نموده است که پیامبر فرمود: محبوبترین کسان من فاطمه میباشد.
15- منزلت زهراء در بهشت.
و أخرج الحاکم فی «المستدرک» و صحّحه عن علیّ عنه صلی اللَّه علیه و آله و سلم انّه قال: «إذا کان یوم القیامة نادی منادٍ من وراء الحُجُب: یأهل الجمع غُضّوا أبصارکم عن فاطمة بنت محمدٍّ حتّی تمرّ» (3).
حاکم در مستدرک روایت و آن را تصحیح نموده که پیامبر
فرمود: وقتی که روز قیامت برپا گردد منادی از پس پرده غیب صدا میزند، که اهل محشر چشمهای خود را روی هم بگذارید زیرا فاطمه دختر پیامبر در حال عبور میباشد.
16- وأخرجه أبوبکر فی «الغیلانیات» من حدیث أبیأیوب، و ابی هریرة من حدیث عائشة (1).
17- غضب فاطمه غضب رسول خدا میباشد.
وأخرج البخاری عن المسور عنه صلی اللَّه علیه و آله و سلم أنّه قال:
«فاطمة بضعة منّی فمن أغضبها أغضبنی» (2).
بخاری روایت نموده است که پیامبر فرمود: فاطمه پارهی تن من است هرکس او را بیازارد مرا آزار داده است.
18- و أخرج أحمد و الحاکم فی «المستدرک» و صحّحه عن المسور أیضاً عنه صلی اللَّه علیه و آله و سلم:
«فاطمة بضعة منّی یقبضنی ما یقبضها و یبسطنی ما یبسطها، وأنّ الأنساب تنقطع یوم القیامة غیر نسبی و سببی و صهری» (3).
احمد حنبل در مسند و حاکم در مستدرک روایت نمودهاند
1) 57. نقله عن کنزالعمال 106:12. الغیلانیات/أبیبکر الشافعی فی الرقمین 34209 و 34210، و رقم 34211.
2) 58. (البخاری): فتح الباری 84:7. البخاری فی علامات النبوة من حدیث طویل عن عائشة: 491:6. وأخرجه من وجه آخر فی أواخر المغازی 110:8- 111.
3) 59. و هو فی المستدرک 158:3، و عند الطبرانی و البزار بروایاته فی مجمع الزوائد 203:7.
که پیامبر فرمود: فاطمه پارهی تن من است غمگین میکند مرا هرکس او را غمگین نماید، و مسرور میگرداند مرا هرکس او را مسرور گرداند، همانا هر نسبی در روز قیامت منقطع میگردد مگر نسب و سبب من از طریق علی بن ابیطالب.
19- فاطمه سرور زنان بهشتی.
و أخرج البخاری عن عائشة أنّه «قال لفاطمة:
«أما ترضین أن تکونی سیّدة نساء أهل الجنة» (1).
20- و أخرج الحاکم فی «المستدرک» عن حذیفة عنه «أنه قال: «نزل مَلَک من السماء فاسْتأذن اللَّه أن یُسلِّم علیَّ فبشّرنی أنّ فاطمة سیّدة نساء أهل الجنة» (2).
و باز آن حضرت فرمود: ملکی از آسمان نازل گشت، و اجازه خواست تا بر من سلام رسانیده و بشارت داد مرا که فاطمه سرور زنان اهل بهشت میباشد.
21- وأخرجه الطبرانی من حدیث أبی هریرة بإسناد رجاله رجال الصحیح غیر محمّد بن مروان الذُّهلی و قد وثّقه ابن حبّان (3).
این حدیث را طبرانی هم در معجم روایت نموده و ابنحبان
هم آن را توثیق نموده است.
22- فاطمه سرور زنان دنیا و آخرت میباشد.
وأخرج الحاکم فی «المستدرک» عن عائشة أنّه قال: لفاطمة: «یا فاطمة! ألا ترضین أن تکونی سیّدة نساء العالمین؟ و سیّدة نساء المؤمنین؟ و سیّدة نساء هذه الأمّة؟!» (1).
حاکم در مستدرک روایت نموده است که پیامبر به فاطمه فرمود: ای فاطمه آیا راضی میباشی که سرور زنان دنیا و آخرت، و سرور زنان مؤمنه، و سرور زنان این امت بوده باشی؟
23- فاطمه مصیبت کشیدهترین زنان مؤمنه میباشد.
وأخرج الطحاوی فی «مشکل الآثار» عن عائشة أنّها کانت تقول:
إنّ رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم قال فی مرضه الذی قُبِض فیه لفاطمة:... یا بُنَیَّة، انّه لیس من نساء المؤمنین امرأة أعظم رَزیةً منک (2).
طحاوی در مشکل الآثار روایت نموده است که پیامبر فرمود: دخترم در میان زنان مؤمنه تو از همه مصیبت دیدهتر میباشی.
24- و أخرج أبو یعلی الموصلی و الطبرانی فی «الکبیر»، والحاکم فی
«المستدرک» عنه صلی اللَّه علیه و آله انّه قال:
«یا فاطمه! إنّ اللَّه یغضب لغضبک و یرضی لرضاک» (1).
ابویعلی و طبرانی و حاکم در مستدرک روایت نمودهاند که پیامبر فرمود: ای فاطمه خداوند از غضب تو غضبناک و از رضایت تو راضی میگردد.
25- و أخرج الترمذی و أحمد و أبویعلی، و رجالهما رجال الصحیح، عن أبیسعید الخدری، قال: قال رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله:
«الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنة، و فاطمة سیدة نسائهم إلّا ما کان لمریم بنت عمران» (2).
ترمذی و احمد و ابویعلی روایت نمودهاند که پیامبر فرمود: حسن و حسین سرور جوانان بهشت و فاطمه سرور زنان بهشتی میباشد.
26- وأخرج الطبرانی فی «الأوسط» و «الکبیر»، و رجال «الکبیر» رجال الصحیح عن ابنعباس، قال: قال رسولاللَّه:
«سیّدات نساء أهل الجنة بعد مریم بنت عمران فاطمة و خدیجة و آسیة بنت مزاحم امراة فرعون» (3).
طبرانی از ابنعباس روایت نموده است که پیامبر فرمود:
سروران زنان بهشت بعد از مریم دختر عمران فاطمه و خدیجه و آسیه بنت مزاحم زن فرعون میباشند.
27- حسد عائشه از فاطمه.
وأخرج أحمد باسناده رجاله رجال الصحیح عن النعمان بن بشیر قال:
استأذن أبوبکر علی رسولاللَّه فسمع صوت عائشة [عالیاً] و هی تقول: واللَّه لقد عرفت أنّ علیّاً و فاطمة أحبّ إلیک منّی و من أبی مرّتین أو ثلاثاً، [فاستاذن أبوبکر فدخل] فأهوی إلیها أبوبکر فقال: یا بنت فلانه! لا أسمعک ترفعین صوتک علی رسولاللَّه (1).
احمد حنبل روایت نموده است که روزی ابوبکر اجازه خواست و بر رسول خدا وارد گردید در آن هنگام صدای عائشه به گوشش رسید که خطاب به رسول خدا نموده و میگفت: من میدانم که تو علی و فاطمه را از من و پدرم به مراتب بیشتر دوست میداری؛ در این هنگام ابوبکر اجازه خواست و وارد گردید و خود را به طرف عائشه پرتاب نمود، و به او گفت که ای دختر فلانه دیگر نشنوم که صدای خود را از رسول خدا بلندتر نموده باشی.
28- و أخرج الطبرانی فی «الکبیر» باسناد رجاله رجال الصحیح عن ابنعباس، قال:
دخل رسول اللَّه علی علیّ و فاطمة، و هما یضحکان فلمّا رأیاه سکتا، فقال
1) 68. عنه أیضاً 9: 201- 202، و هو عند (أحمد) بلفظه عن النعمان بن بشیر 275:4، و عنه بأطول 4: 270- 271.
لهما النبیّ:«ما لکما کنتما تضحکان، فلمّا رأیتمانی سکتّما؟» فبادرت فاطمة فقالت:
بأبی أنت یا رسولاللَّه!، قال هذا: أنا أحبّ إلی رسولاللَّه منکِ، قلت: بلی أنا أحبّ إلی رسولاللَّه منکَ، فتبسّم رسولاللَّه و قال: «یا بُنَیَّة، لَکِ رقّةُ الولد، و علیّ أعزُّ علَیَّ مِنْکِ!» (1).
روزی رسول خدا بر علی و فاطمه وارد گردید، آنها را در حال خندیدن مشاهده نمود، تا پیامبر را دیدند ساکت گردیدند، حضرت به آنان فرمود: چه شد که تا مرا دیدید از خنده بازایستادید؟
فاطمه عرضه داشت فدایت گردم پدرجان علی میگوید: من محبوبتر از تو در نزد پیامبر میباشم، و من هم به او میگفتم: که من در نزد تو محبوبتر میباشم.
حضرت از این بیان فاطمه تبسمی نمود و سپس فرمود: دخترم تو فرزند من میباشی و بر تو محبت فرزند دارم، و علی بر من عزیزتر از تو میباشد.
29- ازدواج زهراء به امر خدا.
و أخرج الطبرانی باسناد رجاله ثقات عن ابنمسعود عنه صلی اللَّه علیه و آله و سلم قال:
«إن اللَّه أمرنی أن اُزوِّج فاطمة مِن علیّ» (2).
طبرانی روایت نموده است که پیامبر فرمود: همانا خداوند مرا دستور داد تا فاطمه را به علی تزویج نمایم.
30- و أخرج الطبرانی باسناد رجال الصحیح عن ابن جریج قال: قال لی غیر واحدٍ:
کانت فاطمة أصغر ولد رسولاللَّه و أحبهنّ إلیه.
فاطمه کوچکترین دختران رسول خدا و در عین حال محبوبترین آنان در نزد او بود.
31- فاطمه و شباهتش به رسول خدا.
و أخرج الطبرانی فی «الأوسط» عن عائشة، قالت:
ما رأیت أحداً من خلق اللَّه أشبه برسولاللَّه دیناً و لا جلسة و لا شیة من فاطمة، و کانت إذا دخل علیها رسولاللَّه رحّبت به وقامت من مجلسها و قبّلت یده و أجلسته فی مجلسها، و کانت إذا دخلت علی رسولاللَّه رحّب بها و قام إلیها و قبّل یدها و أجلسها فی مجلسه (1).
عائشه میگوید: من هیچکس را از خلائق ندیدم که مانند فاطمه از نظر نشستن و راه رفتن شبیه به رسول خدا بوده باشد، هر وقت رسول خدا بر او وارد میگردید زهراء به او خوش آمد گفته و در مقابل او میایستاد دستش را میبوسید و او را در جای خود مینشانید، و هرگاه که فاطمه بر او وارد میگردید آن حضرت در مقابلش قیام میفرمود خوش آمد میگفت دستش را میبوسید و او را در جای خود مینشاند.
1) 71. المعجم الأوسط 58:5، رقم 4101.
32- وأخرج الحاکم و قال: صحیح علی شرط الشیخین عن عائشة قالت: ما رأیت أحداً أشبه کلاماً و حدیثاً من فاطمة برسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم، و کانت إذا دخلت علیه رحّب بها، و قام فأخذ بیدها فقبّلها و أجلسها فی مجلسه (1).
عائشه میگوید: من هیچکس را مثل فاطمه ندیدم که مانند رسول خدا تکلم نموده و سخن بگوید، هر وقت بر او وارد میگردید، به او خوش آمد میگفت، در مقابل او ایستاده دستش را گرفته و میبوسید، و او را در جای خود مینشاند.
و زاد الحاکم فی روایة اُخری:
وکانت إذا دخل علیها رسولاللَّه قامت إلیه مستقبلةً و قبّلت یده: و قال: حدیث صحیح علی شرط الشیخین.
و حاکم با اضافهای این چنین روایت میکند که وقتی پیامبر بر فاطمه وارد میگردید از جا برخاسته به استقبال او رفته و دست او را میبوسید.
33- و أخرج الحاکم فی «المستدرک»، و قال: رواة هذا الحدیث عن آخرهم فی «الصحیح»، عن عمر بن الخطاب، أنّ النبیّ صلی اللَّه علیه و آله و سلم قال لفاطمة: «فداکِ أبی و اُمّی» (2).
حاکم نیشابوری از عمر بن خطاب روایت میکند که پیامبر به دخترش فاطمه فرمود: دخترم پدر و مادرم فدای تو باد.
آن خانه خانهای بود که برترین انسانهای روی زمین در آن مأوی گرفته بودند، پیامبر خدا دربارهی خانهی فرموده بود که بیت فاطمه و علی از بیوت انبیاء برتر و بالاتر است.
آری خانهی فاطمه از برترین منازل و از با فضیلتترین بیوت انبیاء میباشد.
أخرج ابن مردویه، عن أنس بن مالک و بریدة قال:
قرأ رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم هذه الآیة (فی بُیُوتٍ أذِنَ اللَّهُ أنْ تُرفَعَ وَ یُذُکَرَ فیها اسْمُهُ) فقام إلیه رَجلٌ فقال: أیُّ بیوت هذه یا رسولاللَّه؟ قال: بیوت الأنبیاء، فقام إلیه أبوبکر فقال: یا رسولاللَّه هذا البیت منها؟ لبیت علیّ و فاطمة، قال: نعم من أفاضلها (1).
ابن مردویه از انس بن مالک و بریدهی اسلمی روایت نموده است که: نبی مکرم اسلام صلی اللَّه علیه و آله آیهی «فی بیوت اذن اللَّه...» را
1) 74. الدرّ المنثور- السیوطی 203:6، سورة النور، الآیة 36. روح المعانی: الآلوسی 174:18 وفیه: فقام أبوبکر فقال: یا رسولاللَّه هذا البیت منها، لبیت علی و فاطمة، قال: نعم من أفاضلها.
تلاوت فرمودند که میفرماید: در خانههائی خداوند اجازه فرمود که بلند مرتبه و رفیع گردیده شود، و در آنها اسم خداوند برده شود.
شخصی بپا خاست و پرسید: ای پیامبر خدا این خانهها چگونه خانههائی بوده و از آن چه کسانی میباشند؟
حضرت فرمود: این خانهها از آن انبیاء میباشند.
سپس ابوبکر برخاست و از آن حضرت پرسید: آیا این خانه نیز از جمله آن خانهها میباشد؟ اشاره به خانهی علی بن ابیطالب و فاطمه نمود.
حضرت فرمود: آری این خانه از برترین آن خانهها میباشد.
آن خانه خانهی اهلبیت پیامبر است، خانهای که هر روز رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم میآمد و در آستانهی آن میایستاد و به اهل آن سلام میداد.
یأتی فی کل یوم رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله مدة تسعة أشهر إلی باب هذا البیت یُسلِّم علی أهله و یقرأ علیهم الآیة المبارکة: (إنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهل الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) (1)
أخرج ابن جریر و ابن مردویه عن أبی حمراء، قال: حَفِظْتُ مِنْ رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم ثمانیة أشهر بالمدینة لیس من مرّة یخرج إلی الصلاة الغداة إلّا أتی إلی باب علیّ رضیاللَّه عنه، فوضع یده علی جنبتی الباب ثم قال: الصلاة... الصلاة (إنَّمَا یُرِیُدِ اللَّه لِیُذْهِبَ عَنْکُم الرِّجْسَ أهْلَ الْبَْیتَ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً).
وأخرج ابنمردویه عن ابنعباس قال: شهدنا رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم تسعة أشهر، یأتی کل یوم علی باب علیّ بن أبیطالب عند وقت کل صلاة فیقول: السلام علیکم و رحمةاللَّه و برکاته أهلالبیت (إنَّمَا یُرِیُدِ اللَّه لِیُذْهِبَ عَنْکُم الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتَ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً). الدّر المنثور 606:6، سورة الأحزاب، الآیة 33.
.1) 75. الأحزاب، الآیة 33.
طبق این روایت که مفسرین در کتب تفسیر آن را ذکر نمودهاند پیامبر به مدت نه ماه پس از نزول این آیه میآمد و بر آستانهی در خانهی فاطمه میایستاد و به خانه سلام میداد.
در آن خانه چه کسانی بودند؟ در آن خانه فاطمه بود که او:«سیّدِة نساء العالمین» بود.
در آن خانه امام حسن و امام حسین بودند که: الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنة (1).
و در آن خانه علیّ بن أبیطالب بود که او «مولی کل مؤمن و مؤمنة الذی حبّه دلیل الإیمان (2)و بغضه دلیل النفاق» و ولایته «الجواز علی الصراط» (3).
راستی و بحق باید پذیرفت که:
بیت فاطمة أفضل البیوت و أشرفها لأنّ نفسها أفضل الناس بعد أبیها و أنّها أفضل من الشیخین کما نصّ علی ذلک «السهیلی» (1)
قال الذهبی فی تذکرة الحفاظ: الحافظ العلّامة صاحب التصانیف المونقة صنّف کتاب «روض الانف» شرح السیرة النبویة، فأجاد وأفاد، و ذکر أنّه استخرجه من «مائة و عشرین» مصنّفاً و له کتاب:«الإعلام بما أبهم فی القرآن من أسماء الأعلام» و له کتاب «الفرائض» و غیر ذلک، و کان إماماً فی لسان العرب یتوقّد ذکاءاً.
و قال أبوجعفر بن الزبیر: کان السهیلی واسع المعرفة، غزیر العلم، نحویاً متقّدماً لغویاً، عالماً بالتفسیر و صناعة الحدیث، عارفاً بالرجال و الأنساب، عارفاً بعلم الکلام، و اُصول الفقه، حافظاً للتاریخ القدیم والحدیث، ذکیّاً نبیهاً.
و «العلقمی» و من سبّها کفر، وإنّ من صلّی علیها فقد صلّی علی أبیها (2).هرکس بر فاطمه صلوات بفرستد همانا بر پدر او رسول خدا صلوات فرستاده است.
دربارهی خانهی فاطمه تعبیر جالبی وجود دارد که در این بحث اضافه میگردد، این تعبیر دربارهی بیت فاطمه میباشد، همان بیتی که کتابها و دفترها از فضائل و مناقب آن مملو میباشد، همان بیتی که آن همه در وصف او تأکید و در رعایت حرمت او سفارش گردیده، آری همان بیتی که طبق نص صریح و صحیح شیعه و سنی (3)
انّه حین بویع لأبیبکر بعد رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله کان علی والزبیر یدخلان علی فاطمه بنت رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله فیشاورونها و یرتجعون فی أمرهم.
فلمّا بلغ ذلک عمر بن الخطاب خرج حتّی دخل علی فاطمة فقال: یا بنت رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم، واللَّه ما أحد أحبّ إلینا من أبیکِ و ما من أحدٍ أحبّ إلینا بعد أبیک منکِ، وایْمُ اللَّه ما ذاک بمانعی أنْ اجتمع هؤلاء النفر عندک أن أمرتهم أن یُحْرقَ علیهم البیت.
قال: فلمّا خرج عمر جاؤوها فقالت: تعلمون أنّ عمر قد جاءنی و قد حلف باللَّه لئن عدتم لیُحْرقنّ علیکم البیت، و ایْمُ اللَّه لیمضینّ لما حلف علیه. المصنّف/ ابن أبیشیبة 7/ 432، رقم 37045.
روایة البلاذری فی الأنساب
المدائنی عن مسلمة بن محارب عن سلیمان التیمی و عن ابن عون.
أنَّ أبابکر أرسل إلی علیّ یرید البیعة فلم یبایع. فجاء عمر و معه فتیلة، فتلقته فاطمة علی الباب.
فقالت فاطمة: یابن الخطاب، أتُراکَ مُحرقاً عَلیَّ بابی؟ قال: نعم، و ذلک أقوی فیما جاء به أبوک... أنساب الأشراف 1/ 586، طبع دار المعارف- القاهرة. برای اطلاع بیشتر در این رابطه به کتاب احراق بیت فاطمه که نصوص و ادلهی مورد استدلال را از متون معتبرهی اهل سنت را جمعآوری و مورد استناد قرار داده و کتابهای فراوان دیگر در این زمینه مراجعه گردد.
روزی عمر بن خطاب آن را مورد1) 79. فیض القدیر- المناوی. شرح الجامع الصغیر: السیوطی 421:4 و 107:3، رقم 5833، ط. دار المعرفة- بیروت. الروض الأنف: السهیلی، عبدالرحمن بن عبداللَّه بن أحمد بن أصبغ الأندلسی، المتوفَّی 581، یکنّی أباالقاسم و أبازید.
2) 80. الروض الأنف: السهیلی 328:6، فقد مرّ تخریجه فی حدیث أبی لبابة.
3) 81. روایة ابن أبیشیبة حدّثنا محمّد بن بشر، نا عبیداللَّه بن عمر، حدّثنا زید بن أسلم، عن أبیه أسلم:
هجوم وحشیانهی خود قرار داد.
و گمان میرود و شاید هم چنین باشد که اگر پیامبر اینهمه تأکید و سفارش نمینمود اهلبیت او اینچنین مورد ستم و آزار قرار نمیگرفتند.
«خدیجه علیهاالسلام» تحت عنوان «بیتها فی الجنة» کلامی را از سهیلی نقل مینماید که آن را در اینجا میآوریم.
قال السهیلی:
لذکر «البیت» معنی لطیف؛ لأنّها کانت ربّة «بیت» قبل المبعث ثم صارت ربة «بیت» فی الإسلام منفردة به، فلم یکن علی وجه الأرض فی أول یوم بعث النبیّ بیت إسلام إلّا بیتها، و هی فضیلة ما شارکها فیها أیضاً غیرها و جزاء الفعل یذکر غالباً بلفظه و ان کان اشرف منه، فلهذا جاء فی الحدیث بلفظ «بیت» دون لفظ «القصر» انتهی.
برای بیت معنائی جالب وجود دارد، خدیجه قبل از مبعث صاحب خانهای بود که آن خانه بعد از مبعث پیامبر تنها بیت و خانهی اسلام گردید، و در روی زمین خانهای دیگر نبود که خدا را این چنین پرستش نمایند، پس ابتدای اسلام از این بیت به سایر نقاط عالم منتشر گردید، و این فضیلتی است که هیچ خانهی دیگر در آن شریک نمیباشد.
و اینکه خداوند میخواهد در بهشت به خدیجه بیتی عنایت نماید به واسطهی همان بیت اول اسلام میباشد که خدیجه آن را در اختیار دین خدا قرار داده است، و ان همان معنائی میباشد که در جزای فعل در کلام آورده می شود، اگرچه جزای فعل بالاتر و بهتر بوده باشد، و به این خاطر است که خداوند در بهشت به خدیجه بیتی عنایت میفرماید، نمیفرماید که به خدیجه قصر عطاء مینمائیم، بلکه میفرماید ما در جنّت به خدیجه بیت اعطاء مینمائیم.
ابنحجر پس از بیان کلام سهیلی میگوید:
وفی ذکر البیت معنی آخر؛ لأنّ مرجع «أهلبیت النبیّ» إلیها، لما ثبت فی تفسیر قوله تعالی:(إنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیذُهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهل الْبَیْتِ) قالت أمّ سلمة: لمّا نزلت دعا النبیّ فاطمة و علیّاً و الحسن و الحسین، فجلّلهم بکساء، فقال: اللّهمّ هؤلاء أهل بیتی- الحدیث.
ابنحجر میگوید: برای بیت معنائی دیگر میباشد و آن این است که بگوئیم: بیت منزل و مأوای اهلبیت پیامبر میباشد که به آن منتهی میگردند، همانطوری که قرآن به آن اشاره میکند، زمانی که آیهی تطهیر نازل گردید پیامبر فاطمه و علی و حسنین علیهمالسلام را در تحت کساء قرار داده و فرمود: خداوندا اینان اهلبیت من میباشند...
أخرجه الترمذی و غیره، و مرجع «أهل البیت» هؤلاء إلی «خدیجة»؛ لأنّ «الحسنین» من فاطمة و «فاطمة» بنتها، و علیّاً نشأ فی بیت خدیجة و هو صغیر ثم تزوّج بنتها بعدها، فظهر رجوع أهل البیت النبوی إلی خدیجة دون غیرها (1).
و یسمعان صوت ابنصهاک حیث یقول: احرقوا الدار بمن فیها، و بباب دارها مسمار (2)
الوافی بالوفیّات 9:5، رقم 1963. تذکرة الحفّاظ 1428:4، رقم 1140.
، لا أدری ما صنع بصدرها إذا وقعت بین الباب والجدار.1) 82. فتح الباری 138:7، ط. دارالمعرفة- بیروت مع إشراف عبدالعزیز بن عبداللَّه بن باز.
2) 83. المواهب اللدنیة بالمنح المحمّدیة- القسطانی 409:3. الدرّة الثمینة فی تاریخ المدینة- ابن النّجار: 205، و فیه: «إنّ عائشة کانت تسمع صوت الوتر والمسمار یضرب فی بعض الدور المطنبة بمسجد النبیّ (ص)، فترسل إلیهم أن لا تؤذوا رسولاللَّه (ص) و ما عمل علیّ بن أبیطالب مصراعی داره إلّا بالمسمار توقّیاً لذلک. والقسطلانی المتوفّی 923 ه هو الشارح لصحیح البخاری المسمّی ب«ارشاد الساری» و ابن النجّار المتوفّی سنة 643 ه هو الحافظ البارع، محدّث العراق مؤرّخ العصر، کان إماماً ثقة، حجّة، مقرئاً، مجوّداً، حلو المحاضرة، کیّساً، متواضعاً، من أعیان الحفّاظ الثقات مع الدّین والصیانة والنُسک والفهم وسعة الرّوایة- سیر أعلام النبلاء 131:23، رقم 98.
پس دانسته باد، و بدانند که بر این بیت روزگاری گذشت که چشم فلک را بدرد، و نالهزار و حزین را از دل سنگ بیرون آورد.
و اکنون ای خواننده، این توئی که باید بدانی و خوب هم دانستی که سرّ آن مسمار در باب بیت فاطمه کی و در کجا و چگونه، و در چه تصویری داستانش در قلب و سینهی غم گرفته شیعه کوبیده گردید...
اکنون که سخن ما به اینجا منتهی گردید، پندارم که ظلمی دگر افتد که اگر داستان ماجرای تلخ و دردناک بیت فاطمه را بدون ذکر اعتراف ظالم به بیت فاطمه را به پایان رسانده و آن را در خاتمهی این دفتر اضافه ننمایم.
یکی از معضلات اعتقادی اهل سنت بودن اعتراف ابوبکر به هجوم به بیت فاطمه، و نادیده گرفتن حرمت او میباشد، او که تنها یادگار به جای مانده از رسول خدا بود، با او چنان نمود که خود در آخرین روزهای واپسین به ارتکاب جرم نابخشودنی خود اعتراف و از آن بیزاری بر زبان جاری نمود.
و امروزه همین اعتراف یکی از مؤیدات بیحرمتی به بیت فاطمه میباشد که برای تودهای حق ناباور متعصب ایجاد عقده نموده است و درصدد انکار آن برمیآیند.
گرچه در جای خود مفصل به اسناد این قضیه رسیدگی گردیده اما دریغ است که از اشارهای در این زمینه فرو گزار نموده و از مدارک قابل اطمینان در نزد اهل سنت سخنی به میان نیاورده باشیم.
قال: حدّثنی سعید بن عفیر، عن علوان بن داود مولی ابن زرعة بن عمرو بن جریر،عن حمید بن عبدالرحمن بن حمید بن عوف، عن صالح بن کیسان عن حمید بن عبدالرحمن بن عوف، عن أبیه عبدالرحمن:
قال: دخلت علی أبیبکر أعوده فی مَرَضه الذی توفّی فیه، فَسَلَّمْتُ علیه و قلت: ما أری بِکَ بَاساً والحمدللَّه و لا تأس علی الدنیا، فَواللَّه إن علّمناکَ إلّا کنتَ صالحاً مُصلحاً، فقال: اما إنّی لا آسی علی شیء، إلّا عَلی ثلاثٍ فَعَلْتُهم، وَدِدْتُ أنّی لَمْ أفْعَلْهُم، وَ ثلاثٍ لَمْ أفْعَلْهُم وَدِدْتُ أنّی فَعَلْتُهُم، وَ ثَلاثٍ وَدِدْتُ أنّی سَألتُ رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم عَنْهُم. امّا الثلاث التی فعلتها: ووَدِدْتُ أنّی لَمْ أفْعَلْها، فَوَدِدْتُ أنّی لَمْ أکُنْ فَعَلْتُ کذا و کذا لخلة ذکرها. قال أبوعبید:«لا اُرید ذکرها» (1).
وَوَدِدْتُ إنّی یوم «سقیفة بنی ساعدة» کُنْتُ قَذَفْتُ، الأمر فی عُنُقِ أحَدِ
1) 84. تری انّ قاسم بن سلام لا یقدر علی ذکر قوله:«وَوِدْتُ أنّی لم أکشف بیت فاطمة و ترکته و أن اُغلق علی الحرب) کما نَبَّهَ علی ذلک معلّق الکتاب.
الرَجُلَین عُمر أو أبیعبیدة (1).
در این روایت از کتاب اموال این چنین آمده است که: ابوبکر در هنگام مرض موتش گفت: من از هیچ چیز بر خودم هراسناک و بیمناک نمیباشم مگر بر سه چیز که باید آنها را انجام نمیدادم و سه چیز که باید آنها را انجام میدادم و سه چیز که باید حکم آنها را از رسول خدا میپرسیدم.
اما آن سه چیزی که آنها را نباید انجام میدادم یکی این بود که دوست داشتم که آن کار را انجام نمیدادم...
دیگر اینکه دوست داشتم که در سقیفه امر خلافت را به عمر یا ابوعبید وامیگذاشتم....
... دخلت علی أبیبکر ابن أبیقحافة أعوده فی مرضه الذی توفّی فیه فسلّمت علیه و سألته کیف أصبحت؟
فاستوی جالساً، فقلت: أصبحت بحمد اللَّه بارئاً.
فقال:... أما إنّی لا آسی علی شیءٍ إلّا علی ثلاث فعلتهن، وَدِدْتُ أنّی لَم أفعلهن و ثلاثٍ لَمْ أفعلهنّ وَدِدْتُ أنی فعلتهنَّ، و ثلاث فَعَلْتُهنّ وَدِدْتُ أنّی سألت رسولاللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم عنهنَّ.
1) 85. کتاب الأموال: ص 174، رقم 353، طبع دار الفکر للطباعة والنشر مع تعلیق محمّد خلیل هراس.
فأمّا الثّلاث اللّاتی وَدِدْتُ أنّی لَم أفْعَلْهُنَّ، فوَدِدْتُ أنی لَمْ أکُنْ کَشَفْتُ بَیْتَ فاطِمَة وَ تَرکْتُه، و إن أغْلِقَ عَلی الحَرْب، ووَدِدْتُ انّی یوم «سَقیفَة بنیساعِدة» کُنْتُ قَذَفْتُ الأمر فی عُنُق أحد الرّجُلَین، أبی عُبیدة أو عُمَر، فکان أمیرالمؤمنین وَ کُنْتُ وَزیراً، ووَدِدْتُ أنِّی حَیْثُ کُنْتُ وَجَهْتُ خالدَ بنْ الولید إلی أهل الرِّدَّة، أقَمْتُ بذی القصة، فإن ظفر المسلمون ظفروا و إلّا کُنْتُ ردءاً أو مدداً.
و أمّا اللّاتی أنّی فَعَلْتُها فوَدِدْتُ أنی یوم أتیتُ بالأشعَث أسیراً ضربت عنقه، فإنّه یخیّل إلیَّ إنَّهُ لایکون شَرٌ إلّا طار الیه، ووَدِدْتُ انّی یوم أتیت «الفجاءة السلمی» لم أکن أحرقه و قتلته سریحاً أو أطلقته نجیحاً، ووَدِدْتُ انّی حیث و جهت خالد بن الولید إلی الشام و جهّت عُمر إلی العراق فأکون قد بسطت یدی یمینی و شمالی فی سبیل اللَّه عزّوَجلّ.
وأما الثّلاث اللّاتی وَدِدْتُ انّی سألتُ رسُول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم عنهن فوَدِدْتُ انّی کُنْتُ سَألته فیمن هذا الأمر؟ فلا ینازعه أهله، وَوَدِدْتُ أنّی کُنتُ سَألُته هَلْ للأنصار فی هذا الأمر سبب؟ وَوَدِدْتُ أنّی سألته عن العَمَّة و بَنت الأخ فإنّ فی نفسی منها حاجة (1).
1) 86. المعجم الکبیر/ الطبرانی 1/ 62، رقم 43، الطبعة الثانیة، دار إحیاء التراث العربی. تاریخ الإسلام/ الذهبی- عهد الخلفاء الراشدین: ص 117- 118، الطبعة الاُولی، دارالکتاب العربی، تاریخ الطبری 3/ 215، الطبعة الثانیة، مؤسسة عزّالدین- بیروت. میزان الاعتدال 3/ 108،، رقم 5763. لسان المیزان 4/ 706، رقم 5752 فی ترجمة «علوان بن داود» کتاب الأموال/ أبوعبید: ص 174، طبعة دار الفکر للطباعة والنشر.
چنانکه ملاحظه گردید در روایت کتاب اموال که از نظر تاریخ و اعتبار بر کتابهای دیگر مقدم است ابوعبید گفت من دوست ندارم کلام ابوبکر را ذکر نمایم!ولی در روایت طبرانی کلام ابوبکر ذکر گردیده.
ابوبکر در مرض موتش گفت: سه امر بود که کاش من آنها را بجا نمیآوردم، یکی این بود که کاش من بیت فاطمه را مورد تعرض قرار نداده و نسبت به آن بیاحترامی ننموده و آن را به زور نمیگشودم!...
لمّا احتُضِرَ أبوبکر قال: ما آسی علی شیءٍ إلّا علی ثَلاثٍ فَعَلْتُها وَدِدْتُ انّی تَرَکْتُها، و ثَلاث تَرَکْتُها وَدِدْتُ أنِّی فَعَلْتُها، و ثَلاث وَدِدْتُ أنِّی سَالتُ رَسُول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم عَنها.
أما الثّلاثُ التی فَعَلْتُها وَدِدْتُ انّی تَرَکْتُها، فوَدِدْتُ أنِّی لَمْ اَکُنْ فَتَّشْتُ بَیْتَ فاطمة و ذَکَر فی ذلک کلاماً کثیراً... (1).
عن عَبدِالرّحمن بن عَوف: أنَّ أبابکر الصِّدیق قال لَه فی مَرَض مَوته: إنی لا آسی علَی شیءٍ إلّا علی ثَلاثٍ فَعَلْتُهن، وَدِدْتُ أنِّی لَمْ أفعلهُنَّ،
1) 87. جمهرة النسب/ ابن الکلبی، المتوفَّی سنة 204، مع تحقیق محمود فردوس العظم- دارالیقظة العربیة- سوریة- دمشق 2/ 94.
وَثَلاثٌ لَمْ أفْعَلهُنَّ وَدِدْتُ أنِّی فَعَلْتُهُنَّ، و ثَلاثٌ وَدِدْتُ أنّی سَألتُ رَسُولَ اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم عَنْهُنَّ.
فأمّا التی فعلتها ووَدِدْتُ انّی لَمْ أفعلها: وَدِدْتُ انّی لَمْ أکُنْ أکْشِفُ بَیْتَ فاطِمَة وَ تَرَکْتُهُ وَ انْ اُغْلِقَ عَلی الحَرْب، ووَدِدْتُ أنّی یوم «سقیفَة بَنیساعِدة» کُنْتُ قَذَفْتُ الأمر فی عُنُقِ أحد الرَّجلین، أبیعُبیدة بن الجَّراح أو عُمر...، ووَدِدْتُ أنِّی کنُت سَألتهُ عَنْ میراثِ العَمَّة وإبنةِ الاُخت فإنَّ فی نَفْسیّ مِنها حاجَة (أبوعُبید فِی کتاب الأموال، عق ( (1))، خُیثَمة بن سلیمان الطرابلسی فی فَضائل الصحابة، طب ( (2))، کر، ص، وقال: إنَّهُ حدیثٌ حَسَنٌ ( (3)).
و در روایت ذیل جمهره و مسند فاطمه از سیوطی نیز همان اعتراف ابیبکر است که در روایات سابق بیان گردید.
یکی از درسهای فراموش ناشدنی و باارزش سیّده و سرور زنان اهل بهشت تعالیم نورانی در خطبهی فدک میباشد.
خطبهی فدک فوائد و آثار و برکاتی را در خود جای دارد که در کمتر حدیث دیگر میتوان معارف موجود در آن خطبه را پیدا نمود، خطبهای که تمامی اهل لسان و ادیبان روزگار در مقابل کلمات آن عاجز و خاشعند، و جملگی ایمان دارند که غیر از دختر پیامبر کسی دیگر نمیتواند چنین کلماتی را بر زبان جاری نموده باشد، خطبهای که در آن درس توحید و خداپرستی به بهترین شکل ممکن تبیین یافته، و درسهای نبوت و معاد در آن شکل گرفته و با بیان امامت و ولایت در جانشینی پیامبر اوج، و برائت و بیزاری رااز ظلم و ظالمانتاریخ بشری ختم گردیده نمیتواند کلامی اتفاقی و بدور از عاقبتاندیشی در تاثیر عقائد و افکار بوده باشد.
فرازهای بلد این آتشفشان خروشان چنین مینمایاند که دختر رسول خدا درصدد بیان سنت واقعی پدر خویش بهمردم میباشد.
و او نیک میداند که گنجینههای تعالیم بشری به تاراج رفته، و دستخوش آفت گردیده.
او از برای فدک به عنوان مالی با ارزش بانگ برنمیدارد، او دین خدا و حیثیت تمامی زحمات انبیاء را میبیند.
او خطابهی خویش را همراه دانههای مروارید ریزان اشک به گوش عالمیان میرساند، و دادخواهی و انتقام از آه مظلوم طلب مینماید.
و روی ابنالأثیر فی کتاب «منال الطالب» باب أحادیث الصحابیّات، الخطبتین للصدِّیقة الطاهرة فاطمة الزهراء صلوات اللَّه علیها فی تظلّمها علی أبیبکر.
و قال: هذا الحدیث أکثر ما رُوی من طریق أهل البیت، و إن کان قد رُوِیَ من طُرُقٍ اُخری، اُطولَ من هذا و أکثر (1).
و قال ابنقتیبة: قد کنتُ کتبتُه و أنا أری أنّ له أصلاً (2).
فالخطبة و إن کانت لها طرق متعدّدة کما ذکر «ابنالأثیر» (3)
و قال الإمام أبوشامة: کان ورعاً، عاقلاً، بهیّاً، ذا برٍّ و إحسان- سیر أعلام النبلاء: 488:21، رقم 252. تاریخ الإسلام- وفیّات 601، 601، ص 216، رقم 314. وفیات الأعیان 4: 141- 143. البدایة والنهایة 13: 54. شذرات الذهب 5: 22- 23 وغیرها.
و نحن نذکر ما ذکره فی کتابه باسقاط شرحه فی بیان لغاتها:1) 91. منال الطالب شرح غریب الطوال: ابنالأثیر: ص 501- 534، ط. مرکز البحث العلمی و إحیاء التراث الإسلامی- کلّیة الشریعة و الدراسات الإسلامیة- مکّة المکرّمة- جامعه اُم القری.
2) 92. منال الطالب شرح غریب الطوال: ابنالأثیر: ص 501- 534، ط. مرکز البحث العلمی و إحیاء التراث الإسلامی- کلّیة الشریعة و الدراسات الإسلامیة- مکّة المکرّمة- جامعة اُم القری.
3) 93. قال الذهبی فی ترجمته: القاضی الرَّئیس العلّامة البارع الأوحد البلیغ مجدالدین أبوالسّعادات المبارک بن محمّد بن محمّد الشیبانی الجَزَریُّ ثُمّ المُوصلیّ الکاتب ابنالأثیر صاحب «جامع الأصول» و «غریب الحدیث» و غیر ذلک و قال عن «ابن السعّاره»: کان حاسباً، کاتباً، ذکیاً، إلی أن قال: و من تصانیفه «شرح غریب الطوال».
قالت زینبُ بنت علیّ بن أبیطالب: لمّا بلغ فاطمةَ إجماعُ أَبیبکرٍ علَی منعها حقَّها من فَدَک، لاثَتْ خِمارَها (1)، وَأقبلت فی لُمَةٍ مِن حَفَدتِها و نساءِ قومِها، تطأُ ذیُولَها، لا تخْرِمُ مِشْیةَ رَسولِاللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله و سلم، حتی دخلتْ علی أبیبکرٍ، و هو فی حَشْدٍ من المهاجرین و الأنصار، فلُطَّتْ (2)دوُنَها مُلاءةٌ، ثمّ أنَّتْ أَنَّةً أَجْهشَ لها القومُ بالبکاء والنَّحیب، ثمّ أمْهلتْ، حتی إذا هدأتْ فَوْرتُهم، وسکنت رَوعتُهم، افتتحت الکلامَ بالحمد للَّهِ، و الثَّناءِ علیه، و الصَّلاةِ علی رسولِه، فی کلامٍ طویلٍ من الثَّناءِ و التَّمجید.
ثمّ قالت: أنا فاطمةُ (3)، و أبی محمّد، أقولُها عَوْداً علی بَدْءِ، ما أقولُ إذْ أقولُ سَرَفاً و لا شَطَطاً (لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالمُؤْمِنَینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ) وإِن تَعْزُوه تَجِدُوه أَبی دون نِسائکم، وأخا ابنِ عَمِّی دون رِجالکم، و لِنعم المَعْزِیُّ إلیه صلّی اللَّه علیه. فبلَّغَ النِّذارةَ، صادِعاً بالرِّسالة، ناکِباً عن سَنَنِ المشرکین، ضارباً لأَثْباجِهم، آخِذاً بأکْظامِهِم، داعیاً إلی سبیلِ رَبَّهِ بالحکمة والموعظةِ الحَسنة، یفُضُّ الهامَ، وَیَجُذُّ الأصنامَ، حتی انهزمَ الجمعُ، و وَلَّوُا الدُّبُر، و حتّی تَفَرَّی اللیلُّ عن صُبْحِه، وأَسْفَر
الحقُّ عن مَحْضِه، وَ نَطَق زعیمُ الدِّین، وَ خَرِسَتْ شَقاشِقُ الشَّیاطین، وفُهْتُم بکلمة الإخلاص، و کنتم علی شَفا حُفْرةٍ من النارِ، مَذْقَةَ الشَّارب، ونُهْزةَ الطامع، وقَبْسَةَ العَجْلان، وَموْطِئَ الأقدام.
تَشْرَبُون الطَّرْقَ، وَتَقْتاتُون القِدَّ، أذِلَّةً خاشِعین، یتخطَّفکم النّاسُ مِن حولِکم، فأنقذکم اللَّهُ بنبیّه صلّی اللَّه علیه، بعدَ اللَّتیَّا و الَّتِی، وَبَعْدَ ما مُنِیَ بِبُهَمِ الرِّجال، و ذُؤْبانِ العرب، و مَرَدةِ أهلِ الکِتاب.
(کُلَّمَا أَوْقَدُوا نَاراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ) (1)أو نَجَم قَرْنٌ للضَّلالة، أَو فغَرَتْ فاغرةٌ للمشرکین، فذف أخاه علیّاً فی لَهَواتِها، فلا ینکفئُ حتّی یطأَ صِماخَها بأخْمَصِه، و یُخْمِدَ لَهَبَها بَحدِّه، مَکْظُوظاً فی طاعةِ اللَّه و طاعةِ رسولهِ، مُشَمِّراً، ناصِحاً، مُجِدّاً، کادِحاً، وأنتم فی بُلَهْنِیَةٍ وادِعُونَ، وفی رَفاهیةٍ فَکِهُون، تأکُلُون العَفْوَ، و تشرَبُونَ الصَّفْوَ، تَتوکَّفُون الأخبارَ، وتَنْکِصُونَ عندَ النِّزال.
فلمّا اختار اللَّهُ لنبیِّه دارَ أنبیائه، و مَحلَّ أَصْفیائِه، ظَهَرتْ حَسِیکَةُ النِّفاق، وانْسَمَلَ جِلْبابُ الدِّینِ، وَ أَخْلَق عَهْدُه، وانْتَقَضَ عَقْدُه، و نَطَقَ کاظِمٌ، و نَبَغ خامِلٌ، وَ هَدَر فَنِیقُ الباطِل؛ یَخْطِرُ فی عَرَصَاتِکم، و أَطْلَعَ الشَّیْطانُ رأسَه مِن مَغْرِزِه، صارِخاً بکم،
1) 97. سورة المائدة، الآیة 64.
فألفاکم لدعوتِهِ مُصِیخِین، و للغِرَّةِ مُلاحظِین، و ستَنْهَضکُم فَوَجَدَکم خِفافاً، و أَحْمَشَکُم فَألْفاکم غِضاباً، فَخَطَمْتُمْ غیرَ إِبلکم، و أورَدْتُموها غیرَ شِرْبِکم. بداراً زعمْتُم خوفَ الفِتنة (ألَا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ) (1).
هذا، والعَهْدُ قریبٌ، والْکَلْمُ رَحِیبٌ، وَالجُرْحُ لَمَّا یَنْدَمِلْ، وَالرَّسولُ لَمَّا یُقْبَرْ.
هَیْهاتَ منکم، وَأَیْنَ بِکم، وَ أَنَّی تُؤْفکُونَ؟ وَ کتابُ اللَّهِ بینَ أَظْهُرِکم، زواجِرُه قاهِرةٌ، وَ أَوامِرُه لائحةٌ، وَأَدِلَّتُهُ واضِحةٌ، وَأعلامُه بَیِّنَةٌ، أَرْغَبَةً- وَ یْحکُم- عنه؟ (بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً) (2).
ثمَّ لم تَرِیثُوا بعدَ اجتهادٍ، إِلَّا رَیْثَما سَکَنَتْ نَفْرَتُها، وَ أَسْلَسَ قِیادُها.
تُسِرُّونَ حَسْواً فی ارْتِغاءٍ، و نحن نَصْبِرُ منکم علی مِثْلِ وَخْزِ المُدَی، وأنتم الآن تزعُمون أنْ لا إِرْثَ لَنا، و لا حَظَّ (أَفَحُکْمَ الْجَاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ) (3).
وَیْهاً مَعْشَرَ المُسْلِمة، أَأُبْتَزُّ إِرْثِیَ [یابْنَ أَبیقُحافةَ]؟ أَفِی کِتابِ اللَّهِ أن تَرِثَ أَباکَ وَ لا أَرِثُ أَبِی؟ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً فَرِیّاً.
جُرْأَةً مِنکم علی قطیعةِ الرَّحِم، وَنَکْثِ الْعَهْدِ، فَعَلی عَمْدٍ ما ترکتم کتابَ اللَّهِ بینَ أَظْهُرِکم و نَبَذْتُموه.
فدُونَکَها مَرْحُولَةً مَزْمُومةً، تکون معک فِی قَبْرِکَ، وَ تَلْقاکَ یومَ حَشْرِکَ، فَنِعْمَ الحَکَمُ اللَّهُ، وَ نِعْمَ الزَّعِیمُ مُحَمَّدُ، وَ المَوْعِدُ القیامَةُ، وَ عند السَّاعَةِ ما یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ، و (لِکُلِّ نَبأٍ مُسْتَقَرُّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ) (1).
ثمّ عدلَتْ إِلی مجلس الأنصار، فقالت:
یا مَعْشَرَ الفِئَةِ، وَأَعْضادَ المِلَّة، وَ حَضَنَةَ الإسلامِ، ما هذه الغَمِیزَةُ فِی حَقِّی، وَالسِّنَةُ عن ظُلامَتِی؟ أَما قال رَسُولُ اللَّهِ «: المرءُ یُحْفَظُ فِی وَلَدِهِ»؟ لَسَرْعانَ ما أَحْدَثْتُم! وعَجْلانَ ذا إهالةً!
أتقولون: مات محمّدٌ؟ لَعَمْرِی، خَطْبٌ جلیلٌ، اسْتَوْسَعَ وَهْیُه، واسْتَنْهَرُ فَتْذقه، وَفُقِدَ راتِقُه، وَ أَظْلَمت الأرْضُ لِغَیْبتِه، واکْتَأَبَتْ خِیرَةُ اللَّهِ لمُصِیبته، و خشَعَت الجِبالُ، وَأَکْدَت الآمالُ، وَ اُضِییعَ الْحَرِیمُ، وَ أُزیلَت الْحُرْمَةُ، فَتلک نازِلةٌ أَعْلَنَ بِها کِتابُ اللَّه فِی أَفْنِیتکم، مَمْساکُم و مُصْبَحَکُم، هِتافاً هِتافاً. (وَمَا مَحَمَّدٌ إلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلَی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَسَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ) (2).
إیهاً بنی قَیْلَةَ! أَأُهْتَضَمُ تُراثَ أَبی وأنتم بمَرْأًی منِّی وَ مَسْمَع؟ تشمَلُکم الدَّعوةُ، وَینالُکم الخَبَرُ، وفیکم العَدَدُ والعُدَّةُ، ولکم الدارُ، و عندکُم الجُنَنُ، و أنتم نُخْبَةُ اللَّهِ التی انْتَخَب لدینهِ، وَ أَنْصارُ رَسُولِه، و خِیرَتُه الَّتی انْتَجَبَ لَنا أَهلَ البیتِ، فنابَذْتُم فِینَا صَمِیمَ العَرَب، و ناهَضْتُم الاُمَمَ، وکافَحْتُم البُهمَ، لانَبْرَحُ ولا تَبْرَحُونَ، و نأمُرُکم فتَأْتَمِرُونَ، حتی دارَتْ لکم بِنا رَحَی الإسلامِ، وَدَرَّ حَلَبُ الأَیَّام، وَ خَضَعتْ نَخْوةُ الشِّرْکِ، وباخَتْ نِیرانُ الحَرْبِ، وَهَدأتْ رَوْعَةُ الهَرْجِ، وَاسْتَوْسَقَ نِظامُ الدِّینِ.
فأَنّی جُرْتُم بعدَ البَیان، و نَکَصْتُم بعدَ الإِقْدامِ، عن قَومٍ نَکَثُوا أَیمانَهم، أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ) (1).
أَلَا قد أَرَی- واللَّهِ- أنْ قد أخْلَدتُم إِلی الخَفضِ، ورَکَنْتُمْ إِلی الدَّعَةِ، وَعُجْتُم عن الدِّینِ، وَ مَجَجَتُم الذی عَرفْتُم، وَلَفَظْتُم الذی سُوِّغْتُم، ف(إِنْ تَکْفُرُوا أَنتُم وَمَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ) (2).
أَلا وقد قُلْتُ الذی قُلتُ؛ علی معرفةٍ بالخَدْلَة التی خامَرَتْکم، ولکنّها فَیْضَةُ النَّفْسِ، ومُنْیَةُ الغَیْظِ، وَنَفْثَةُ الصَّدْرِ، وَ مَعْذِرةُ الحُجَّةِ، فدُونَکم فاحْتَقِبُوها مُدْبِرةَ الظَّهْرِ، مَهِیضَةَ
الْعَظْمِ، خَوْراءَ القَناةِ، ناقَبةَ الخُفِّ، باقیةَ العارِ، موصولةً بشَنارِ الأَبَدِ، متَّصلةً بِنارِ اللَّهِ، فبعَیْنِ اللَّهِ ما تَفْعَلُون، واعْمَلُوا إِنَّا عامِلون، وانْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ، وَأَنا ابْنَةُ نَذیرٍ لکم بین یَدَیْ عذابٍ شَدِید، (فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لَا تُنْظِرُونِ) (1)(وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ) (2).
ثمّ انْکَفَأتْ إِلی قَبْرِ أَبیها صلی اللَّه علیه و آله و سلم، متمثّلةً بقول صفیَّة بنت عبدالمطّلب، و قیل: اُمامَةُ:
قد کان بَعْدَکَ أنْباءٌ وهَنْبَثَةٌ
لو کُنتَ شاهِدَها لم تکثُرِ الخُطَبُ
إنَّا فَقَدْناکَ فَقْدَ الْأَرْضِ وابِلَها
و غابَ مذ غِبْتَ عنّا الوَحْیُ والکُتُبُ
تَهَضَّمَتْنا رجالٌ واستُخِفَّ بِنا
إِذْ بِنْتَ عَنَّا فنحنُ الیومَ نُغْتَصَبُ
أَبْدَتْ رِجالٌ لَنا فَحْوَی صُدُورِهمُ
لمَّا فُقِدْتَ و حالَتْ دُونَکَ الکُتُبُ
قال: فما رأینا یوماً أکثرَ باکِیاً و باکیةً من ذلک الیوم (3).
1) 105. سورة هود، الآیة 55.
2) 106. سورة الشعراء، الآیة الأخیرة.
3) 107. منال الطالب شرح غریب الطوال: 501- 528. غریب الحدیث- ابنقتیبة 590:1. الفائق/ الزمخشری 331:3 و 4: 116. بلاغات النساء: ص 16. شرح نهجالبلاغة بتمامه فی موضعین: 46:6 و 211:16- 213، 249- 251. نثر الدّرر/ الوزیر الکتاب أبیسعد منصور بن الحسین الآبی المتوفّی سنة 421 ه: 8:4- 14.
و فی حدیثٍ آخر:
رُوِی أَنَّها مَرِضَتْ قَبْلَ وَفاتِها، فدخلَ إلیها نِساءُ المهاجرین والأنصار، یَعُدْنَها، فقُلْنَ لها: کیف أصبحتِ من عِلَّتِک یابنةَ رسولِاللَّهِ؟
فقالت: أَصْبحْتُ، واللَّهِ، عائفةً لِدنیاکُنَّ، قالیةً لرِجالِکُنَّ، لَفَظْتُهم بَعْدَ أَن عَجَمْتُهم، وشَنِئتُهم بعد أن سَبَرْتُهم، فقُبْحاً لفُلُولِ الحَدِّ، وَخَطَلِ الرَّأیِ، وَ خَوَرِ القَناةِ، (لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ) (1).
لقد قَلَّدهُم رِبْقَتَها، و شُنَّتْ علیهم غارَتُها، فَجَدْعاً، وَعَقْراً، وبُعْداً للقومِ الظَّالِمِینَ.
وَ یْحَهُم أنَّی زَحْزَحُوها عن رَواسِی الرِّسالةِ، وَ قَواعِدِ النُّبوَّةِ، وَمْهِبطِ الرُّوح الأَمِینِ!
ما الذی نَقَمُوا من أَبی حَسَنٍ؟ نَقَمُوا، واللَّهِ، شِدَّةَ وَطْأَتِهِ، وَنَکالَ وَقْعَتِهِ، وَنَکیرَ سَیْفِهِ، وَ تَنَمُّرَه فِی ذاتِ اللَّهِ.
وایْمُ اللَّهِ، لو تکافَأُوا علی زِمامٍ، نَبَذه إِلیه رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله و سلم، لَسارَ بِهم سَیْراً سُجُحاً، لا یَکْلِمُ خِشاشُه، و لا یَتَعْتَعُ راکبُه، و لأَوْرَدَهُم مَنْهَلاً نَمِیراً فَضْفاضاً، تَطْفَحُ ضِفَّتاه، وَلأَصْدَرهُم بِطاناً قد یجریهم الرِّیُّ، غیرَ مُتَحلِّ منه بطائلٍ، ولفُتِحَتْ علیهم
1) 108. سورة المائدة، الآیة 80.
برکاتٌ من السَّماءِ والأرض.
ألا هَلُمَّ فاعْجَبْ، و ما عِشْتَ أراکَ الدَّهرُ عَجَباً!
فَرغْماً لِمَعاطِسِ قومٍ یَحْسَبُونَ أَنَّهُم یُحْسِنُونَ صُنْعاً.
ولَعَمْرُ اللَّهِ، لقد لَقِحَتْ، فَنَظِرَةً رَیْثما تُنتَجُ، ثُمَّ احْتَلِبُوا طِلاعَ القَعْبِ؛ دماً عَبِیطاً، وذُعافاً مُمْقِراً، فهنالک یَخْسَرُ المُبْطِلُونَ، و یَعْرِفُ التَّالُونَ غِبَّ ما أَسَّسَ الأَوَّلُونَ.
فَطِیبُوا عن أنفُسِکم نَفْساً، و طامِنُوا للفِتْنة جَأْشاً، و أَبْشِرُوا بسَیفٍ صارمٍ، وَ هَرْجٍ شامِل، یَدَعُ فَیْئَکُم زَهِیداً، وَجَمْعَکم حَصِیداً.
فیا حَسْرةً علیکم، وأَنَّی بکم، و قد عَمِیَتْ علیکم؟ (أَنُلْزِمُکُموها وَأَنْتُمْ لَهَا کَارِهُونَ) (1).
هذا طَرَفٌ مِن حدیثٍ أَطْولَ منه، یُرْوَی من طریق أَهْلِ البَیْتِ، وَ حُکْمُه حُکْمُ الحدیثِ الذی قَبلَه، فی الرَّدِّ و القَبُول، فإِنَّ لَفْظَهما و معناهما مُغْترفان مِن بَحْرٍ واحِد. واللَّه أعلم (2).
ترجمهی خطبهی:
عقیلهی بنیهاشم زینب کبری دختر بزرگوار علی بن ابیطالب روایت میکند:
هنگامی که به مادرم فاطمه خبر رسید که حزب سقیفه در مسجد
اجتماع نمودهاند، چادر خود را بر سر و صورت خود را پوشانید با جماعتی از زنان ملازم و نزدیکان خود به طرف مسجد حرکت نمود.
در حالی راه میرفت که لباس حضرت به زمین کشیده میشد، راه رفتن او همانند راه رفتن رسول خدا بود.
در حالی بر ابیبکر وارد گشت که او با جمعی از مهاجر و انصار در مسجد گرد آمده بودند، در این هنگام مابین او و مردم پردهای آویخته گردید، دختر پیامبر از سوز دل غمناک خود نالهای جانسوز بلند نمود و تمامی مسجد را گریه فراگرفت، و مردم ضجه و ناله میزدند، سپس لحظهای درنگ نمود تا آرامشی به مجلس حاکم گردد.
آنگاه سخنان خود را در آن مجلس با حمد و ثنای خداوند متعال و درود بر رسول او در کلماتی طولانی آغاز نمود، مردم با شنیدن صدای دختر پیامبر برای بار دوم به گریه افتادند و مسجد بار دیگر پر از ضجه و ناله گردید، باز صدیقهی طاهره درنگی نمود تا مجلس آرام گردد.
حمد و ستایش نعمتهای بیپایان خداوند را بیان نمود و فرمود:
گواهی میدهم که معبودی غیر از خداوند یکتا نیست، شریکی ندارد، و قدرت وصف او را احدی دارا نمیباشد، و در خیال کسی نمیگنجد.
و گواهی میدهم که پدرم محمد بندهی خدا و فرستادهی او میباشد، خداوند قبل از خلقتش او را اختیار فرمود، و قبل از بعثتش او را برگزید، هنگامی که او را برگزید انسانیت از بین رفته و در پس پردههای موهومات مستور گردیده بود.
خداوند که عالم به تمامی حقائق میباشد میداند که سرانجام امور و حوادث به کجا منتهی خواهد گردید.
برای تحقق مقدرات خود پیامبری را برگزید که دین خود را به واسطهی او اعلان نماید.
به برکت و یمن پدر من تاریکیها به نور مبدل گشت، و قساوتها از دلها برطرف گردید.
حیرتها را از میان برد، و مجهولات را به علم و آگاهی مبدل گردانید.
لجاجتها را از میان برد و مردم را به راه مستقیم دعوت نمود.
و سپس خداوند را بعد از خستگیهای فراوان از این دنیا به سوی خود فراخواند، و از ناملایمات زندگی او را راحت گردانید.
درود و سلام خداوند بر پدرم، مبلغ و امین وحی خدا، که او را از میان خلائق برگزید و مامور به رسالتش گرداند.
ای مردم بدانید که من فاطمه دختر پیامبر فرستادهی پروردگار شما میباشم.
کلام اول و آخر من این است و در آن هیچگونه تردیدی ندارم، آنچه را که میگویم بیهوده نیست و گزافهگوئی نمینمایم، پس با قلب صاف به سخنان من گوش نمائید.
خداوند فرستادهی خود را برای شما از میان خود شما انتخاب فرمود، تحمل مشقّات شما بر او دشوار بود، و او همچنان به هدایت شما دل بسته بود و احساس خستگی و ناراحتی نمینمود، و نسبت به مؤمنان با رأفت و مهربان بود.
اگر از حسب و نسب بخواهید پدر من غیر از پدران و مادران شما داشته، و او پسرعموی مرا از میان تمامی مردان شما به برادری برگزید.
رسالت الهی را به بهترین وجه ممکن به پایان رسانید، موجبات عذاب الهی را بیان، و از سنن مشرکین روی گردانید، و از جاهلیت اعراض نمود.
او پشت تمامی دشمنان رسالتش را شکست، و گلوی آنان را فشرد، و با حکمت و اندرز آنها را به سوی پروردگار دعوت نمود.
تمامی بتان جاهلی را درهم شکست، و سرهای گردنکشان را به خاک مذلت مالید، و اجتماع آنان را از هم فرو پاشید، تا اینکه از او روی خود را گرداندند، و ظلمت رخت بربست و نور هدایت و روشنائی آشکار گردید، و پردهها برداشته شد، و کلام حق به گوش همگان رسید، و آتش کفر سرد و خاموش، و زبان شیاطین بسته، و منافقان هلاک گردیدند، گرههای کفر و نفاق از هم باز و زبان شما با کلمهی توحید آشنا گردید.
شما بر لبهی پرتگاه آتش جهنم قرار گرفته بودید که پیامبر خدا شما را نجات بخشید، شما کسانی بودید که بتان را عبادت مینمودید و دیگران شما را به حساب نیاورده و زیر پاهای خود پایمال مینمودند.
چنان خوار و ذلیل بودید که جرعه نوش دیگران، و شکار هر طمعکار، و آتش گردان هر مجمره بودید، شما را به حساب نمیآوردند، و زیر قدمهای دیگران خوار و ذلیل بودید، از آب گودالهای کنار افتاده مینوشیدید، و غذای شما مردار و در معرض هجوم و حمله دیگران بودید و لحظهای از آن آرامش نداشتید.
در این فراز خطابه صدیقهی طاهره به نام مبارک علی بن ابیطالب پرداخته و غصب خلافت او را با غصب فدک یکجا جمع نموده و در پیشگاه تاریخ دادخواهی خود را از فدک، همراه دادخواهی از ولایت علوی بر زبان جاری، و خود را فدائی آن طریق معرفی نموده است.
ای مردم خداوند به وسیله پیامبر شما را از همهی سختیها و نابسامانیها رهانید بعد از آنکه در چنگال ستمگران و زورگویان گرفتار بودید.
هرگاه نائرهی جنگ افروخته میگردید خداوند آن را خاموش میفرمود، و هر زمان که قدرت کفار ظاهر، و چنگ و دندان آنها بازمیگشت تا شما را یکجا نابود گردانند در آن هنگام چهرهی علی بن ابیطالب هویدا میگشت، خود را در سختترین معرکههای جنگ تا حلقوم دشمن فرو، و ذائقه را بر آنان تلخ مینمود، تا دشمن را به زانو درنمیآورد معرکه را ترک نمینمود.
علی بن ابیطالب تنها کسی بود که تمامی مشکلات را تحمل نموده، و از خود استقامت نشان میداد.
او نزدیکترین افراد به رسول و سیّد و سرور اولیای خدا بود، در راه خدا کمر همّت را بسته و با دلی سوخته و تلاشی پیگیر کار خود را به خوبی انجام میداد، و در راه خدا از هیچ ملامت و سرزنشی بیمناک نمیگردید.
در شرائط حساس زندگی شماها در کمال راحتی و امنیت و نشاط بسر برده، غذای لذیذ خورده و آب گوارا مینوشیدید، و از ما انتظار کشیدن
بلاها را داشتید، هنگامی که کار جنگ بالا میگرفت جملگی خود را کنار کشیده و از معرکه فرار مینمودید.
و این شما بودید در آن هنگام که خداوند پیامبر را به جوار خویش فراخوانده و منزلگاه او را همانند انبیاء دیگر در بهشت برین قرار داد، چهرهی منافقانهی خویش را ظاهر نمودید، کینهها و دشمنیها را ظاهر گردانیدید و دین او را کهنه، و آن را تضعیف نمودید.
در آن هنگام که چهرهی نفاق ظاهر گردید فریاد مظلوم بجائی نرسید و نطقش در سینهاش بماند، و صدای زوزهی سگان بلند گردید و در میدان خلافت چهرهی خود را نمایان نمود، شیطان از کمینگاه خود سر بیرون آورد و شما را به خود دعوت نمود و شما هم دعوت او را لبیک گفتید، گوئیا آماده فرمانبرداری و اطاعت از او بودید، تا شما را فراخواند در حضورش قیام نمودید، و او هم سرسپردگی و اطاعت شما را تصدیق نمود.
او دریافت که شما بر علیه حق بپا خاسته و بر علیه حقیقت شوریدهاید، و شتران خود را برای چرانیدن و خورانیدن مال غیر مهیا گردانیدید.
هنوز فاصلهای نشده بود و زخم و جراحت التیام پیدا ننموده بود، هنوز پیامبر دفن نگردیده بود، به بهانهی خوف فتنه و آشوب بپا خاسته و اقدام نمودید.
اما بدانید که در فتنه سقوط و در آن گرفتار گردیدید و جهنم کافران را از هر سو فرا میگیرد.
اقدام به چنین اعمالی از شما بعید به نظر میرسید، چگونه بدان مبادرت ورزیدید، با این اعمال به کجا برمیگردید؟
با اینکه کتاب خدا در میان شما بود، همان کتابی که احکام نورانیش ظاهر و دستورات و علامتهایش روشن بود، اوامر و نواهیش واضح بود از آن روی گردان شدید.
وای بر شما آیا بغیر قرآن روی نموده، و به غیر از آنچه در اوست حکم مینمائید؟
بد جایگزینی را انتخاب نمودید، و بدانید هر کس غیر از اسلام را که دین حق است برگزیند از او مقبول نمیگردد، و در آخرت از زیانکاران میباشد.
لحظهای درنگ ننمودید، در برافروختن شعلههای فتنه سعی نمودید، و هیزمکش آتش فتنه گردیدید.
ندای شیطان را اجابت نمودید، و به خاموش نمودن شعلههای نورانی دین اقدام نمودید، و نسبت به سنتهای پیامبر بیاعتنائی ورزیدید.
در ظاهر از حق طرفداری مینمائید در حالیکه در باطن با اهلبیت و فرزندان پیامبر با حیله و نیرنگ رفتار مینمائید.
بدانید ما در مقابل آزار و اذیتهای شما صبر مینمائیم، همانند صبر کسی که با شمشیر بدن او را قطعه قطعه نموده و در بدنش نیزه فرو رفته باشد.
شما اعتقاد دارید که نصیبی از ارث پیامبر خدا برای ما اهلبیت نیست؛ آیا درصدد اجرای احکام جاهلیت میباشید؟
چه حکمی بهتر از حکم خدا برای کسانی که به آن ایمان دارند؟
آیا شما نمیدانید که من دختر پیامبر خدا هستم؟
البته برای شما همانند آفتاب روشن است، از شما مسلمانان بعید است!
آیا من از پدرم ارث نمیبرم؟
ای پسر ابوقحافه آیا در کتاب خدا نوشته شده است که تو از پدرت ارث میبری و من از پدرم ارث نمیبرم؟
مطلبی عجیب است که شما بدان اقدام نمودهاید، آیا بر قطع رحم او و شکستن پیمان اقدام نمودهاید؟
آیا از روی تعمد کتاب خدا را رها نموده و پشت سر انداختهاید؟
آنجا که خداوند فرمود:«و سلیمان از داود ارث برد» (1)، و در قصهی یحیی و زکریا که فرمود:«پروردگارا به من فرزندی عنایت فرما که از من و از آل یعقوب ارث ببرد». (2).
و باز فرمود:«خویشاوندان میت بعضی از بعض دیگر در ارث بردن مقدم میباشند» (3).
و فرمود: «خداوند در رابطهی با فرزندانتان سفارش مینماید، که پسران دو برابر دختران ارث ببرند». (4)و فرمود:«اگر میّت بعد از خود
چیزی باقی گذاشت، برای پدر و مادر و خویشاوندان خود به نیکی وصیت نماید، و این حقی است که متقین باید آن را انجام دهند». (1).
و شما گمان نمودید که برای من از پدرم ارثی نمیرسد؟ و میان من و پدرم نسبتی نیست!؟
آیا خداوند شما را به آیهای اختصاص داده است که پدرم را از آن استثناء گردانیده باشد؟
آیا میگوئید که ما دارای دو مذهب هستیم و از همدیگر ارث نمیبریم؟ آیا من و پدرم اهل یک ملت و یک مذهب نمیباشیم؟ آیا شما از پدرم و از علی بن ابیطالب به عام و خاص قرآن آگاهتر میباشید؟
اکنون که مرا از حق خود محروم نمودی این مرکب آماده را بردار تا در قبر همراه تو و در قیامت وبال تون گشته، و گریبان گیرت گردد، و خداوند خوب حاکمی میباشد، و رسول او زعیم و قیامت خوب وعدهگاهی میباشد.
بعد از مدتی شما پشیمان میگردید و آن روز دیگر شما را نفعی نخواهد بخشید، و برای هر زمانی وقوعی در پی خواهد بود، و شما به زودی خواهید فهمید که عذاب خوار کنندهی الهی گریبان چه کسی را خواهد گرفت، و چه کسی را در عذاب قهر الهی دائم خواهد سوخت.
آنگاه صورت را به طرف مرقد پاک پدر افکند و در حالی که بغض گلویش را میفشرد و پدر را اینچنین در ضمن ابیاتی مورد خطاب قرار داد:
1) 115. سورهی بقره: 180.
ای پدر بعد از رفتن تو وقایع بزرگ و قضایای مشکلی برای من رخ داد، اگر تو میبودی این چنین بر ما سخت نمیگذشت.
ما همچون کویری که باران در آن قطع گردیده تو را از دست دادهایم، قوم تو فاسد گردیدهاند، و تو شاهد آنان باش، برای هر اهلی مزیت و برتری بر دیگران میباشد، و تو ای پدر آن هنگام که از ما جدا گشتی و خاک بین ما فاصله گردید این مردمان کینههای خود را نسبت به ما ظاهر نمودند.
اکنون که تو در بین ما نیستی و فدک غصب گردیده، مردم نیز از ما چهره برگرفته و از ما روی گردانند، ما را خوار نمودند، البته در روز قیامت خواهند فهمید که به کجا بازگردانده شدهاند.
تو همچون قرص قمر میدرخشیدی و تمام موجودات از نور تو فیض میبردند، کتابهای آسمانی با عزت از جانب خداوند بر تو نازل میگردید.
و جبرائیل با آوردن آیات الهی با ما انس داشت و با رفتن تو درهای خیر تمامی بسته گردید، شهر من با آن همه وسعت بر من تنگ گردیده، و دو فرزند تو خوار گشتهاند که برای من سخت مصیبتی میباشد.
ای کاش قبل از رفتن تو مرگ با ما روبرو میگردید، هنگامی که تو از ما جدا گشتی ما مبتلا به مصیبت بزرگی گشتیم، مصیبت از دست دادن عزیزی که در میان عرب و عجم هیچ محزون و غمدیدهای به حزن و غم ما نمیرسید.
تا هر زمان که در این دنیا زندگی نمائیم همواره به یاد تو با چشمانی اشکبار گریه میکنیم.
سپس نگاهی به اطراف نمود و خطاب به انصار فرمود: ای یادگاران زمان پیامبر، و ای یاوران دین و پناهدهندگان اسلام! این چه سستی و ضعفی بود که در یاری از من از خود نشان دادید؟ چرا و چگونه در یاری و کمک از من کوتاهی نمودید؟
این چه خوابی است که شما را در این ظلمت فراگرفته؟
آیا پدرم نمیفرمود: حرمت هرکس را نسبت به فرزندانش باید نگاه داشت؟
چه زود کار خود را تمام نمودید و به کاری که زمانش نرسیده بود اقدام نمودید!
شما بر آنچه را که من برای گرفتن حق خود بدان محتاج بودم قادر بودید، آیا به راحتی میگوئید: که پیامبر خدا از دنیا رفت؟ به خدا قسم این واقعهای عظیم است که حوادث و نابسامانیهای فراوان و گسترده در پی خواهد داشت، و چیزی آن را التیام نخواهد داد.
با رفتن پیامبر زمین تیره و تار گردید، و تمامی برگزیدگان الهی از این مصیبت محزون گردیدند، در مصیبت او آفتاب و ماه گرفته و ستارگان پراکنده شدند، اموال به غارت برده شد، و حریم پیامبر شکسته شد و حرم او مورد اهانت قرار گرفت.
و در فراز دیگر از خطبه خطاب به بنی «قَیْلَه» (1)فرمود: آیا در ارث از پدر به من ظلم گردد در حالی که شما مرا میبینید و صدای مرا میشنوید؟
1) 116. نام مادر دو قبیلهی أوس و خزرج در چند نسل قبل بوده است.
ندای نصرتطلبی من به شما میرسد و شما هم بر مظلومیت من آگاهید آن وقت اجتماع شما منسجم و متحد میباشد؟
شما که در فتوت و مردانگی زبانزد بودید، بدون سپر وزره به استقبال دشمن میرفتید! شما به عنوان انصار دین خدا برای ما اهلبیت انتخاب گردیدید، شما همان کسانی میباشید که با عرب به مبارزه برخاستید، و متحمل سختیها گشتید.
شما با ما چنان بودید که هر وقت به شما امر میشد اطاعت مینمودید، به واسطهی ما برای شما موقعیتی به دست آمد، توسط ما گردونهی اسلام در میان شما به حرکت درآمده و برکات بر شما نازل گردید، به واسطهی ما شرک و تکبر به ذلت کشیده شد و دروغ و دسیسه ساکن، و آتش مخاصمات خاموش گردید.
حال مشخص گردید که شما به کجا میروید، به خدا قسم شما را میبینم که به زندگی راحت میل نموده و آن کسی را که سزاوار منصب در حلّ و فصل امور است از حق خود دور نموده و راحتی را بر خود انتخاب نمودهاید.
از مکانی وسیع به نقطهای تنگ پناهنده گشتهاید، بدانید که اگر تمامی شما کافر گردد خداوند از شما بینیاز است.
آیا خبر قوم نوح و عاد و ثمود و اقوامی که بعد از اینان آمدند به شما نرسیده است؟
آنها دست در دهان خود گذارده و گفتند که ما به آنچه را که شما فرستادهاید کافریم، و در آنچه را که به سوی ما فرستادهای در تردید
و شک میباشیم.
من با شما آنچه را که بود در میان گذاشتم و میدانم که شما مرا یاری نخواهید نمود، و لباس بیوفائی بر قلبهای شما پوشیده گشته است.
این سخنان به خاطر بر لب رسیدن جانم بود، که عقدههای دل خود را وا نمایم، این اظهار غصههای سینهام بود که نتوانستم در اتمام حجت خویش آن را کتمان نمایم.
پس شتر خلافت را در حالی که استخوانهایش در هم شکسته و بیرمق افتاده محکم بگیرید و غضب خداوند جبار و ننگ ابدی را برای خود قطعی بدانید که به زودی آنانی که ستم روا داشتهاند خواهند فهمید که به کجا برگردانیده شدهاند.
آنگاه به سوی خانه مراجعت فرمود، تا نظرش به علی بن ابیطالب که مظلومانه در خانه همانند مصیبتزدهگان نشسته بود افتاد عرضه داشت: ای پسر ابوطالب آیا در میان خانه همانند جنین زانوان را در بغل گرفته، و همانند متهمان در خانه نشستهای؟
تو کسی بودی که بال بازان شکاری را میشکستی، اکنون پر پرندگان بیبال و پر برای تو مشکل ایجاد نموده است؟
پسر ابوقحافه غاصبانه عطایای پدرم را که ذخیره دو پسرم بود از من گرفته؛ و با تمام توان با من به ستیز برخاستهاند، و انصار و مهاجران از کمک خود به من دریغ میورزند، و چشمان خود را روی هم گذاشتهاند، و کسی نیست که دفاعی نموده و یا از کار بد آنان منعی نماید.
با سینهی پر خشم و غضب و غصههای فرو خورده خود از منزل خارج و با
خواری به خانه بازگشتم.
تو که گرگان را در هم میدریدی اکنون زمینگیر گشتهای، ای کاش من قبل از این لحظه مرده بودم؛ و عذر من به پیشگاه پروردگار همین بس که بگویم: ابوبکر بن ابیقحافه غاصب و متجاوز است؛ و من تا این اندازه توانستم از تو دفاع نمایم.
وای وای بر من در هر صبح و شام؛ اکنون دیگر تکیهگاهها از بین رفته و بازوان سست گردیده، شکایت خود را به پدرم میرسانم، و انتقام آنان را از خداوند طلب مینمایم.
خداوندا تو در قدرت و قوت بر منع از آنان توانا هستی، و عذاب و عقوبت تو سختتر میباشد.
علی بن ابیطالب به او فرمود: وای بر تو نیست، همانا وای بر کسانی که میباشد که بغض تو را در دل داشته، و با تو بدرفتاری مینماید.
ای دختر رسول خدا، خود را تسلی و تسکین بده و بدان که من در دین خود عجز و ناتوانی از خود نشان ندادهام، و در آنچه را که قدرت داشتهام کوتاهی ننمودهام، اگر به اندازهی کفاف زندگی میخواهی همان اندازه برای تو ضمانت شده است، و آنچه را که برای تو در نظر گرفته شده است بهتر است از چیزی که از تو سلب گردیده.
آنگاه فاطمه در پاسخ از کلام علی بن ابیطالب عرضه داشت: خداوند مرا کافی است.
دختر رسول خدا از مسجد برگشت و پس از آن گیرودارها غمبار و جگرسوز در منزل بستری گشت، زنان مهاجر و انصار برای عیادت بیبی به منزل او آمده و گرداگرد بستر او جمع گردیدند، از او احوال پرسیدند!
فاطمه حمد خدای سبحان را به جای آورد و بر پدر بزرگوارش درود فرستاد و سپس فرمود:
صبح نمودم در حالی که به خدا سوگند از دنیای شما متنفرم، و آن را رها نمودم، نسبت به مردان شما غضبناکم؛ در همان برخورد اول آنان را امتحان نمودم و آنها را به دور افکندم.
پس ننگ بر بیاستقامتی و سست عنصری و تزلزلی که آن را برای خود انتخاب نمودهاند، همانا خداوند بر آنان غضب نموده، و در عذاب خواهند بود.
چارهای جز این نداشتم که بر آنان حجت را تمام و قلّاده را بر گردنشان افکنم، تا سنگینی دوششان گردد، و پردهی ننگ و عار را بر سرشان افکنم.
پس خیر از ظالمین دور و همواره در بلا مبتلا گردند، از آثار نیک محروم و از رحمت خداوند به دور باشند.
وای بر آنان که خلافت و ولایت را از کوههای بلند و استوار رسالت و پایههای نبوت و محل نزول روح الأمین، و از عالمان آگاه در دین و دنیا گرفته، و آن را به جای دیگر کشانیدند؟
و بدانید که در این کار خسران و زیان آشکارا میباشد.
از علی بن ابیطالب چه چیزی را نمیپسندید؟
به خدا قسم شما از صلابت شمشیر او، و از بیپروائی او از مرگ، و از نامآوریهای او در جنگ و از برخوردهای عبرتآموز او در نبرد، و از علم و تبحر او در کتاب خدا و از شدّت غضب او در امر الهی ناراضی بودید.
به خدا سوگند اگر از آن چیزی را که پیامبر در مورد علی بن ابیطالب فرموده بود سرپیچی نمینمودید، و با او انس میگرفتید او شما را به آرامی به سرچشمهی زلال سعادت راهنمائی مینمود، و سیراب بیرون میآورد و خود از آن استفاده نمینمود مگر به اندازهی رفع عطش.
اگر خلافت را به علی بن ابیطالب میسپردند برکات آسمان و زمین بر آنان نازل میگردید، ولی آنان از حق روی گردان شدند، و به زودی به آنچه را که خود کسب نمودهاند خواهند رسید، و هیچ فراری از آن برای آنان نمیباشد.
بدانید و آگاه باشید، قسم به خداوند لایزال اکنون که مرکب فتنه بار گردیده، مدتی طول نخواهد کشید که ثمرهی آن ظاهر گردیده و از پستان او خون و سم کشنده خواهید دوشید.
پس آماده باشید و خود را برای نزول بلا آماده نمائید، بشارت باد بر شما از شمشیری برّنده و قهر و غلبهی ظالم و هرج و مرج دائمی و زورگوئی و غارت در اموال.
سوید بن غفله میگوید: زنان عیادت کننده سخنان فاطمه را برای شوهران خود بازگو نمودند، آنان بزرگان مهاجر و انصار را برای عذر
خواهی به خانهی علی فرستادند، ولی صدیقهی طاهره به آنان فرمود: از من دور شوید که با بهانههای بیهودهی شما عذر شما پذیرفته نخواهد گردید، و با تقصیر و کوتاهی که در حق من روا داشتهاید دیگر جای سخنی باقی نمانده است.