ghaemiyeh.com
سرشناسه:رجائی، محمدرضا، 1341 -
عنوان و نام پدیدآور:راههای رسیدن به موفقیت و خوشبختی / محمدرضا رجایی.
مشخصات نشر:اصفهان: اقیانوس معرفت، 1388-
مشخصات ظاهری:2ج.
شابک:دوره : 978-600-5301-04-5 ؛ 55000 ریال ج. 1 : 978-600-5301-00-7 ؛ 60000 ریال: ج.2 : 978-600-5301-05-2
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج.2، چاپ اول: 1390.
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:رستگاری (اسلام)
موضوع:خوشبختی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
موضوع:اخلاق اسلامی
موضوع:موفقیت
موضوع:راه و رسم زندگی (اسلام)
موضوع:خوشبختی -- کلمات قصار
رده بندی کنگره:BP258/ر26ر2 1388
رده بندی دیویی:297/72
شماره کتابشناسی ملی:1520082
تقدیم به پدر و مادر مهربانم؛
محمّدعلی رجایی و فاطمه موسوی
که در این راه، همیشه مشوّق و راهنمای من بودند.
و تقدیم به همسر و فرزندان عزیزم؛
که در این راه یاریم کردهاند.
راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی جلد اول
محمد رضا رجایی
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدّمه··· 21
بخش اول: دانش
علم، راه رسیدن به موفقیت و خوشبختی··· 24
اهمیّت علم (تأکید قرآن کریم بر موفقیتآمیز بودنِ علم)··· 25
علم از دیدگاه قرآن··· 25
اهمّیّت دانش از دیدگاه پیامبر و ائمّه اطهار علیهمالسلام··· 28
علم، حیات اسلام و ستون ایمان··· 28
علم، بهترین صدقه··· 28
مقام والا (مقامِ عالمانِ باسعادت و موفّق)··· 29
خصوصیات موفقیتآمیز و خوشبختیآفرین دانش··· 31
1- درنوردیدن زمان و مکان··· 31
2- گمشده مؤمن··· 31
3- نور علم··· 32
4- غذای روح··· 33
5- دانش و معنویّت··· 33
6- ارزش دانش··· 34
7- عزیز بودن دانشمند و دانشجو··· 35
8- راه رسیدن به موفقیّت··· 36
خدمت ابوعلی سینا به جهان دانش (شعر)··· 36
دانش فاسد (عامل شقاوت و بدبختی)··· 37
ترغیب به علم··· 37
کتاب و مطالعه (گامی به سوی موفقیّت و خوشبختی)··· 37
عشق به مطالعه و تحقیق (عالم موفّق) (داستان)··· 39
نشانه کتاب خوب··· 40
ای کتابخانه (شعر)··· 40
عشق به مطالعه کتاب (داستان)··· 41
بخش دوم: خرد
خرد، عامل موفقیّت و خوشبختی··· 44
عوامل بدبختی··· 46
1- نشانه بیخردی··· 46
2- کار نابخردانه··· 46
3- نادانتر از همه··· 46
ویژگیهای دهگانه عاقل··· 47
ارزش خرد··· 48
زمان فراگرفتن رموز عقل··· 48
نشانه کمال عقل··· 48
راه افزون شدن خرد (گامی به سوی خوشبختی)··· 49
روایت··· 49
خردمندی و آیندهنگری··· 49
بخش سوم: تفکّر
تفکّر، راز موفقیّت و خوشبختی··· 52
روایت··· 53
با اهل تفکّر همنشین شوید (راه سعادت و خوشبختی)··· 54
اندیشه و آیندهنگری (راز خوشبختی)··· 54
ارزش فکر··· 55
فکر، نیرویی برتر··· 55
تفکّر و معنویّت··· 56
سلاست فکر (راههای پیروزیِ فکر)··· 56
کار فکری عامل جوان ماندن (عاملِ خوشبختی)··· 57
افکار مطبوع··· 58
فکر بزرگ··· 58
بخش چهارم: اراده و تصمیمگیری
اراده و تصمیمگیری، گامی به سوی موفقیّت و خوشبختی··· 60
اراده قوی (عاملِ موفقیّت)··· 61
سلامتی، پایه اراده قوی··· 62
یکی از راههای تقویت اراده··· 62
تصمیمگیری··· 63
موانع تصمیمگیری درست (گامی به سوی موفقیت در تصمیمگیری)··· 65
عاقبت تصمیم··· 66
عدم سختگیری در تصمیم··· 66
آمادگی برای عمل··· 67
بخش پنجم: مقاومت و پایداری
مقاومت و پایداری، راهی به سوی موفقیّت و خوشبختی··· 70
صبر و مقاومت، رمز پیروزی، موفّقیّت و خوشبختی··· 71
تشویق به اعمال نیکو··· 72
انواع صبر··· 72
الف) بردباری در مصیبتها··· 72
ب) بردباری در ابتلا··· 73
ج) بردباری در زمان خشم··· 74
کمال خرد آدمی··· 74
الگوی صبر و مقاومت (داستان)··· 75
گذشت و بزرگی··· 75
آثار و ثمرات موفقیّتآمیز و خوشبختیآفرین حلم و خویشتنداری··· 75
آثار فردی··· 75
آثار اجتماعی··· 76
ادیسون با مقاومت و پایداری به پیروزی میرسد (داستان)··· 76
گروههای مختلف مردم··· 77
گام اوّل··· 78
راه رسیدن به هدف··· 78
صبر، نشانه خرد··· 79
امید و پشتکار (گامی به سوی سعادت)··· 79
استقامت والا··· 80
اقسام صبر··· 80
پاداش استقامت··· 81
چیرگی صبر بر طوفان··· 81
درس استقامت از میخ (شعر)··· 81
ثبات قدم (شعر)··· 82
شکیبایی سردار ایرانی (داستان)··· 82
بخش ششم: عمل
عمل، عامل موفقیت و خوشبختی··· 84
تداوم عمل (گامی به سوی سعادت و خوشبختی)··· 86
عمل به اندازه توانایی··· 86
نکوهش از سستی در عمل (عامل شقاوت و بدبختی)··· 87
استفاده از فرصتها··· 87
ضرورت عملگرایی (عملگرایی عاملِ سعادت و خوشبختی)··· 88
بخش هفتم: کار (شغل)
کار، راز موفقیت و خوشبختی··· 90
محبوب خدا··· 91
اگر نکاری ندروی (شعر)··· 91
تنبلی و سستی (عامل بدبختی)··· 92
کمکاری··· 92
میانهروی در کار··· 93
تداوم و تکمیل کار··· 94
ارزش کار مداوم و تخصّصی (عامل پیروزی)··· 94
ارزش کار نشاطآور و متداوم··· 94
برنامهریزی صحیح زندگی··· 95
بخش هشتم: سلامتی تن و روان
سلامتی، راز موفقیت و خوشبختی··· 98
اعتدال، کلید سلامتی (کلید موفقیّت و خوشبختی)··· 100
1- تنفّس··· 100
تنفس پرانا··· 101
طریقه تنفس پرانا··· 102
2- تغذیه··· 102
3- خواب··· 104
یک راه برای خوابیدن··· 104
روایت··· 105
خواب ظهر··· 105
پاکیزگی··· 105
شخصیّت عادی اجتماع··· 106
ورزش··· 106
تفریح··· 107
بخش نهم: دوست
دوست، راه رسیدن به موفقیّت و کامیابی··· 110
پرهیز از دشمنی و توجّه به دوستی··· 111
دوستشناسی··· 111
گفتار سقراط حکیم درباره آیین دوستیابی (گامی به سوی خوشبختی)··· 112
دوست نادان··· 114
قدم اوّل (گامی به سوی سعادت)··· 114
معیار دوستی و دشمنی··· 115
تداوم دوستی··· 115
طریقه دوست شدن··· 115
دوستی شایسته (گامی به سوی خوشبختی)··· 116
شناخت دوستان و دشمنان··· 116
اعتدال در دوستیها و دشمنیها··· 116
رهآورد دوستی پدران··· 117
حقوق دوستان··· 117
آفات دوستی··· 117
1- دوری··· 117
2- حسد··· 118
3- خشم··· 118
بخش دهم: سخن
سخن، گامی به سوی خوشبختی··· 120
فضیلت خاموشی (شعر)··· 122
ضرورت کنترل زبان (راه سعادت و پیروزی)··· 123
شمشیر زبان (زبان او را به کام مرگ فرو برد) (داستان)··· 124
فایده سکوت··· 125
پرهیز از کلام پست و سبک··· 125
سخن عالمانه··· 125
آداب سخن گفتن (راه سعادت و خوشبختی)··· 126
الگوی سخن··· 128
بخش یازدهم: رازداری
رازداری، راز موفقیّت و خوشبختی··· 132
آن مرادت زودتر حاصل شود (شعر)··· 133
بخش دوازدهم: نیکی
نیکی، راهی به سوی سعادت و کامیابی··· 136
روش پاسخ دادن به ستایشها و نیکیها··· 139
بیتوجّهی به سپاسگذاری مردم··· 139
نیکی از دیدگاه حضرت علی علیهالسلام (نیکی موجب شرافت، بزرگی و سعادت)··· 139
نیکی به نااهلان، خودنمایی ممنوع··· 140
طواف کعبه دل (شعر)··· 142
بخش سیزدهم: زن و فرزند
زن و فرزند، عامل موفقیّت و خوشبختی··· 144
عوامل خوشبختی··· 145
بهترین گنج مرد··· 146
فرزند··· 147
تربیت فرزندان (مایه آرامش، آسایش و سعادتِ خانواده)··· 148
الگوی تربیت فرزندان··· 148
فرزندان کمتر و آسایش زندگی··· 149
دعای امام علی بن الحسین علیهماالسلام برای فرزندانشان··· 149
بخش چهاردهم: اخلاق نیک
اخلاق نیک، گامی به سوی سعادت و کامیابی··· 152
نیکخویی، مایه خوشبختی··· 152
گرامیترین ارزش خانوادگی··· 153
ارزشهای والای اخلاقی··· 154
نشانههای مکارم اخلاق (عوامل موفقیتآمیز و سعادتآفرین)··· 155
قسمتی از دعای مکارم اخلاق امام سجّاد علیهالسلام··· 155
الگوی اخلاق··· 156
بخش پانزدهم: جوانی
غنیمت شمردن جوانی، عامل موفقیّت و خوشبختی··· 160
جوانی چیست؟ (ایّام موفقیّتآمیز و خوشبختیآفرین)··· 161
جوانی و پیری از دیدگاه شعرا··· 163
بخش شانزدهم: خوشحالی
خوشحالی، گامی به سوی خوشبختی··· 166
شادی (شعر)··· 167
پند زمانه (شعر)··· 168
غم مخور (شعر)··· 168
راز کامیابی (داستان) به قلم دیل هیوز··· 169
غم مخور (شعر)··· 171
خندان باش (شعر)··· 172
بخندید··· 172
لبخند بزنید··· 172
بخش هفدهم: دینداری
دینداری، راز موفقیّت و سعادت··· 174
بهترین کار··· 176
آثار یاد خداوند (راز خوشبختی)··· 177
الهی (مناجات)··· 177
جویای یقین (امام محمد غزالی به موفقیت و خوشبختی رسید) (داستان)··· 178
بخش هیجدهم: احترام به پدر و مادر
احترام به پدر و مادر، گامی به سوی سعادت و خوشبختی··· 184
مادر··· 186
احترام به پدر، او را به خوشبختی رساند. (داستان)··· 186
بخش نوزدهم: آراستگی و زیبایی
آراستگی و زیبایی، گامی به سوی سعادت و کامیابی··· 190
زیبایی و محبوبیّت (شعر)··· 192
زیبایی (شعر)··· 192
الگوی زیبایی و آراستگی··· 193
بخش بیستم: اعتماد به نفس
اعتماد به نفس، گامی به سوی موفقیت و خوشبختی··· 196
معنی اعتماد به نفس··· 197
انواع اعتماد به نفس··· 197
الف) اعتماد به نفس علمی، رفتاری··· 197
ب) اعتماد به نفس معنوی··· 198
ج) اعتماد به نفس روحی··· 199
بیماریهای روحی ناشی از عدم اعتماد به نفس··· 200
اوّلین گام در راه اعتماد به نفس برتر··· 202
اعتماد به نفس و شکست··· 203
موانع اعتماد به نفس··· 203
راههای تقویت اعتماد به نفس··· 205
نشانههای موفقیّتآمیز اعتماد به نفس··· 205
اعتماد به نفس راه رسیدن به موفقیت و خوشبختی··· 207
اعتماد به نفس از دیدگاه نهجالبلاغه··· 210
اعتماد به نفس از دیدگاه بزرگان··· 211
اشعاری در مورد اعتماد به نفس··· 215
بخش بیست و یکم: امید
امید؛ راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 218
امید از دیدگاه قرآن··· 220
امید از دیدگاه ائمّه معصومین علیهمالسلام··· 221
امید و آرزو (داستان)··· 224
نومید مباش (شعر)··· 225
سراب آرزو (شعر)··· 225
خانه مهمانکُش (داستان)··· 226
امید از دیدگاه بزرگان··· 228
بخش بیست و دوم: تجربه
تجربه، عامل موفقیّت و خوشبختی··· 232
نکتهای مهم، در راه کسب تجربه··· 236
تجربه از دیدگاه حضرت امیر علیهالسلام··· 237
افراد واجد شرایط برای کسب تجربه (راه موفّقیّتآمیز کسب تجربه)··· 239
انواع تجربه··· 239
تجربیّات دیگران··· 240
الگوی تجربه··· 240
تجربه از دیدگاه بزرگان··· 241
بخش بیست و سوم: مشورت
مشورت، راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 244
اهمیّت مشورت··· 245
با چه کسانی مشورت کنیم؟ (راه موفّقیّتآفرین تجربه)··· 247
کسانی که شایسته مشورت نیستند··· 247
حقوق مشورتکننده··· 248
مشورت عامل خوشبختی و موفقیّت (داستان)··· 249
مشورت از دیدگاه شعرا··· 250
ای برادر یار دانایی بجوی (شعر)··· 250
عوامل تقویت روح··· 250
مشورت از دیدگاه بزرگان··· 251
بخش بیست و چهارم: وجدان
وجدان عامل خوشبختی و موفقیّت··· 254
تعریف وجدان··· 254
الف) تعریف عمومی··· 254
ب) تعریف خصوصی وجدان اخلاقی··· 255
وجدان ضامن رشد و شکوفایی شخصیّت··· 256
مورد اعتماد بودن انسان باوجدان··· 257
محکمه وجدان، راهنمای مطمئن··· 258
عذاب وجدان··· 259
آرامش وجدان··· 259
وجدان پاک··· 260
اهمیت وجدان··· 261
فروزندگی وجدان بزرگ (والاترین الگوی وجدان)··· 263
پیروی از ندای درونی··· 266
آیین معاشرت براساس وجدان··· 266
وجدان پاک (شعر)··· 266
وجدان از دیدگاه بزرگان··· 267
بخش بیست و پنجم: اعتدال
اعتدال، عامل موفقیّت و خوشبختی··· 272
انواع اعتدال··· 275
1- اعتدال در سیاست··· 275
2- اعتدال در معیشت··· 275
3- اعتدال در عبادت··· 276
اعتدال از دیدگاه پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله··· 276
بُعد معنویِ اعتدال··· 277
اعتدال در عبادت··· 278
تعادل در عبادت را رعایت کنیم (داستان)··· 278
میانهروی در زندگی (داستان)··· 279
الگوی میانهروی··· 281
ز کار زمانه میانه گزین (شعر)··· 281
اعتدال در امر معاش (شعر)··· 282
اعتدال در دشمنی (شعر)··· 282
اعتدال در خوردن (شعر)··· 282
میانهروی از دیدگاه بزرگان··· 283
بخش بیست و ششم: تواضع و فروتنی
تواضع و فروتنی، راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 286
فواید تواضع و فروتنی (آثار خوشبختیآفرین فروتنی)··· 287
معنی تواضع از دیدگاه امام جعفر صادق علیهالسلام··· 288
تواضع و فروتنی از دیدگاه پیامبر و امامان علیهمالسلام··· 289
فروتنی عامل معنویّت··· 289
با فروتنی مورد حسد واقع نمیشویم··· 290
اهمیّت تواضع و فروتنی··· 291
ظاهر شدن حکمت در دل فروتن··· 291
داشتن روابط درست و شایسته اکثریت مردم با متواضع··· 292
فروتنی، نشان انسانهای بزرگ··· 292
خودبینی هرگز (داستان)··· 293
فروتنی از دیدگاه بزرگان··· 294
الگوهای تواضع و فروتنی··· 296
الف) پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله··· 296
ب) حضرت موسی علیهالسلام··· 297
فروتنی از دیدگاه شعرا··· 298
بخش بیست و هفتم: سیاست و تدبیر فرد عادیِ اجتماع
سیاست راه موفقیّت و خوشبختی··· 300
1- سیاست در محیط خانواده··· 301
دشوارترین سیاست··· 302
چند سیاست و تدبیر ساده برای شاد کردن شوهر··· 303
2- سیاست و تدبیر در محیط کار··· 305
سیاست و تدبیرهای ساده برای زنان و مردان شاغل··· 305
3- سیاست و تدبیر در اجتماع··· 306
تدبیر موجب سعادت و خوشبختی··· 306
دشواری سیاست فرد عادی اجتماع··· 307
سیاست و تدبیر از دیدگاه بزرگان··· 307
سیاست طوطی (شعر)··· 309
بخش بیست و هشتم: لذّتهای مشروع
لذّتهای مشروع، گامی به سوی موفقیت و خوشبختی··· 312
تعریف لذّت··· 314
انواع لذّت··· 314
لذّت از نظر دین اسلام··· 315
اهمیّت کسب لذّت··· 315
اگر لذّت ترک لذّت بدانی (شعر)··· 316
لذّت بندگی (شعر)··· 317
راه لذّت بردن از غذا··· 318
از همه چیز لذّت ببرید، حتّی از فشار عصبی!··· 318
لذّت از دیدگاه بزرگان··· 318
بخش بیست و نهم: نظم و انضباط
نظم در جهان آفرینش··· 322
تعریف انضباط··· 323
نظم راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 324
سفارش به نظم··· 327
نظم از دیدگاه بزرگان··· 327
نظم و نحوه برقراری آن در زندگی··· 330
نقش نظم و تأثیر آن در پیروزی··· 331
الگوی برنامهریزی و انضباط··· 331
بخش سیام: عدالت
عدالت، راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 334
معنی عدل··· 336
صفات عادل··· 336
عادل در گفتار پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله··· 339
علی؛ مظهر عدالت (والاترین الگوی عدالت)··· 339
الف) علی از عدالت میگوید··· 340
ب) علی و بیت المال··· 340
ج) چگونه به کسی ستم روا دارم؟··· 341
د) روش بازپرسی و قضاوت علی علیهالسلام··· 341
ه- ) حکومتی دادگر··· 345
و) حکومت عدل امام زمان(عج)··· 345
فواید عدالت··· 346
عدالت از دیدگاه شعرا··· 346
اگر عدل کردی (شعر)··· 346
چون ز آستین عدل برون رفت دست قهر (شعر)··· 347
بهر کار فرمان مکن جز به داد (شعر)··· 347
هیچ هنر خوبتر از داد نیست (شعر)··· 347
افسانه عدل (شعر)··· 348
عدالت از دیدگاه بزرگان··· 348
قرآن و عدالت اجتماعی··· 350
بیعدالتی موجب بدبختی··· 352
سخن ارسطو درباره عدالت··· 352
توضیح سخن ارسطو از زبان حاجیه خانم امین··· 353
بخش سی و یکم: آزادی
آزادی، راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی··· 358
آزادی و اختیار··· 360
تعریف آزادی··· 361
جوان قانونشکن (داستان)··· 363
انواع آزادی··· 365
الف) آزادی درونی··· 365
لحظهای اسیر خشم شد (داستان)··· 366
ب) آزادی اجتماعی··· 368
هموارکنندگان راه موفقیّت و خوشبختی··· 369
الگوهای عدالت و آزادی··· 369
الف) امام خمینی: معمار انقلاب؛ معمار موفقیّت و خوشبختی··· 370
ب) آیتاللّه گلپایگانی: هموارکننده راه موفقیّت و خوشبختی··· 370
ج) آیتاللّه مدرّس: هموارکننده راه موفقیّت و خوشبختی··· 376
آزادی در دین مقدّس اسلام موجب سعادت و خوشبختی است.··· 379
آزادی غربی موجب بدبختی است··· 382
آزادی از دیدگاه بزرگان··· 385
شعر (ویس و رامین)··· 387
پادشاهی نزد اهل معرفت آزادگی است (شعر)··· 387
فهرست منابع··· 389
خداوند بزرگ را شکر میکنم که بر این حقیر منّت نهاد تا بتوانم دوّمین کتاب خود را با موضوع راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی به چاپ برسانم. شما در این کتاب، با عوامل موفقیّتآفرین و رازهای خوشبختی و سعادت آشنا میشوید.
اهمیّت و علل موفقیّت را به صورت مشروح بیان کردهام و سخنان پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله، ائمّه معصومین علیهمالسلام و همچنین سخنان بزرگان علم، ادب و فرهنگِ دنیا را درباره هر موضوعی شرح دادهام. داستانهای شیوا، روایت و شعر نیز از منابع مختلف آوردهام. امیدوارم با مطالعه این کتاب و عمل به آن، به موفقیّت و خوشبختی رهنمون گردید.
جلد دوّم این کتاب نیز که به زودی چاپ خواهد شد، در ادامه موضوعات این کتاب به بحث و بررسی پرداخته است. امیدوارم برای خوانندگان عزیز، مؤثّر و مفید واقع شود.
ضمنا از زحمات پدر عزیزم جناب آقای محمّدعلی رجایی در جهت نشر و ترویج این کتاب تشکّر و تقدیر فراوان دارم.
محمّدرضا رجایی
1386 ه ش.
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی، کسبِ علم و دانش است. هرقدر بر معلومات خویش بیفزاییم و از مجهولات بکاهیم، به سعادت و نیکبختی نزدیکتر میشویم. ما میتوانیم با آموختن علم و دانش از پلّههای ترّقی و تکامل بالارفته و سرانجام، نیکبختی را در آغوش بگیریم.
حضرت علی علیهالسلام در اینباره میفرمایند:
«إِعْمَلُوا بِالْعِلْمِ تَسْعَدُوا»؛(1)
«بر پایه علم، عمل کنید تا سعادتمند شوید».
آن حضرت در حدیثی دیگر میفرمایند:
«جالِسِ العُلَماءَ تَسْعَدْ»؛(2)
«با عالمان همنشین باش تا سعادتمند شوی».
حضرت علی علیهالسلام در جایی دیگر میفرمایند:
«بهترین دانش آن است که تو را به رستگاری برساند».
بنابراین ما به وسیله علم، به اهداف بزرگی خواهیم رسید و سعادت دنیا و آخرت را از آنِ خویش خواهیم نمود. زیرا تعلیم و تعلّم عبادت است و علاوه بر تأمین سعادت و خوشبختی دنیا، فضایل معنوی بیشماری را نیز در پی دارد.
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
دانش، به انسان دانایی و توانایی میدهد و دل پژمرده را جوان میکند و به این وسیله میتوان بر مشکلات، مسلّط و شکستها را به پیروزی بدل نمود.
درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
بنابراین، اگر به درخت وجودمان بار دانش بنشانیم، پس از طی مراحل ترقّی و تکامل، چرخ روزگار را به زیر میآوریم و با قدرت، راههای موفقیّت و خوشبختی را یکی پس از دیگری طی خواهیم کرد.
برای قابل تحمّل ساختن دشواریهای زندگی، انیشتین گفته است:
«من هم مانند شُوپِنْهاور معتقدم که نیرومندترین علّت رو کردن به علم، ضرورت فرار از زندگی تاریک و غمانگیز است».(1)
هنگامی که تاریکی جهل و نادانی سایهافکن شده است، با چراغ دانش از آن فاصله بگیریم، و زندگی خویش را به نور علم و دانش روشن کنیم. این تاریکی غمانگیز، یکی از عوامل بدبختی به شمار میرود. هنگامی که نور علم و دانش در وجودمان روشن گردید، دشواریهای زندگی آسان و قابل تحمّل میشود.
«هَل یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمونَ وَ الَّذینَ لایَعْلَمونَ»(2)
«آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند، یکسان اند؟»
کسانی که با سعی و تلاش به کسب علم و دانش پرداختهاند و به جرگه دانایان پیوستهاند، با کسانی که در جهل و نادانی به سر میبرند، تفاوت زیادی دارند. اوّلی به
دنبال فضیلت و علم بوده و با دانایی و توانایی چراغی را فراراه زندگی خود قرار داده و سعادت دنیا و آخرت را از آنِ خویش کرده است و دیگری در کورهراه جهل و نادانی و در تاریکی و ظلمت در حرکت است.
اوّلین آیاتی که در غار حرا به پیامبر رحمت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله نازل گردیده است، در مورد علم است:
«اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ * خَلَقَ الاِنْسانَ مِنْ عَلَقَ * إِقْرَأْ و رَبُّکَ الأَکْرَمُ * الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمیَعْلَمْ»(1)
«بخوان به نام پروردگارت که آفرید. انسان را از خون بسته به وجود آورد. بخوان در حالی که پروردگار تو کریمترینِ کریمان است. همان کس که نوشتن با قلم را آموخت. آنچه را که انسان نمیدانست به او آموخت».
بنابراین، خداوند کریم در اوّلین وحی، اهمیّت علم را مورد تأکید قرار داده است. در جای دیگر خداوند منّان میفرماید:
«وَ قُل رَبِّ زِدْنی عِلما»؛(2)
«و بگو: پروردگارا! دانش مرا زیاد کن».
و این آیه شریفه را در هنگام راز و نیاز با خدا و در قنوت نماز بخوانیم و دعا کنیم که خداوند بزرگ دانش ما را زیاد گرداند، تا انشاءاللّه نور علم و معرفت در وجودمان
روشن گردد.
«وَ مَن یُؤْتَ الحِکْمَةَ فَقَدْ اُوتِیَ خَیْرا کَثیرا»؛(3)
«به هرکس حکمت داده شود؛ پس به تحقیق، خیری فراوان داده شده است».
خداوند بزرگ خیر هر کسی را بخواهد، نور علم و حکمت را در وجودش روشن میگرداند.
«اِنَّ فی خَلْقِ السَّماواتِ و الاَرضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیلِ و النَّهارِ و الفُلْکِ الَّتی
تَجْری فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِن کُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْریفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ المُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرضِ لاَیاتٍ لِقَومٍ یَعْقِلُونَ»؛(1)
«بیگمان در آفرینش آسمانها و زمین و در گردش شب و روز و در حرکت کشتی بر روی آب که به وسیله آن بشر منتفع میگردد، آمدن و ریزش باران که سبب حیات زمین میگردد، حیواناتی که در روی زمین درحرکتند، گردش بادها و حالت مخصوص ابرها که در میان زمین و آسمان معلّقند، در همه اینها نشانههای قدرت و حکمت پروردگار است برای قومی که اندیشه کنند».
بنابراین انسان باید بر روی این پدیدهها مطالعه نماید. مطالعه در آسمانها و زمین، گردش شب و روز، حرکت کشتی بر روی آب، علم بر چگونگی ریزش باران و حیوانات و... . خداوند کریم، انسان را دعوت به مطالعه امور فوق نموده است تا خدا را بشناسد.
«إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»؛(2)
«از میان بندگان خدا، تنها علما از او میترسند».
«وَ ما لَهُم بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إلاّ یَظُنُّونَ»؛(3)
«آنان به این سخن که میگویند علمی ندارند، بلکه تنها گمان میکنند».
«اِنَّ الدّینَ عِندَ اللّهِ اِلإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذینَ اُوتُوا الْکِتابَ اِلاّ مِن بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ»؛(4)
«در حقیقت دین نزد خدا اسلام است و کسانی که کتاب آسمانی به آنان داده شد اختلافی (در آن) ایجاد نکرده، مگر بعد از آگاهی و علم».
در قرآن، آیات بسیار زیادی در مورد اهمّیّت علم و دانش بیان شده است که به جهت اختصار، به همین مقدار اکتفا میکنیم.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در مورد آموختن دانش میفرمایند:
«تَعَلَّمُواالْعِلْمَوَتَعَلَّمُوالِلْعِلْمِالسَّکِینَهَوَ الْوَقارَ وَ تَواضَعُوا لِمَنْ تَعَلَّمُون مِنْهُ»؛(1)
«دانش بیاموزید و برای دانش آموختن، وقار و آرامش بیاموزید و نسبت به آموزگاران خویش، فروتن باشید».
آن بزرگوار در جایی دیگر میفرمایند:
«عالِمٌ یُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ عابِدٍ»؛(2)
«دانشمندی که از علم او استفاده شود، از هزار عابد بهتر است».
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله درباره علمآموزی میفرمایند:
«از جمله منابع پرهیزکاری این است که ندانستهها را بیاموزید و به دانستههای خویش اضافه کنید».
اگر علم، افزایش پیدا نکند، در حقیقت کم میشود و کسی که از دانستههای خود کمتر سود برد، در آموختن ندانستهها سستی میکند.
«علم، حیاتاسلام و ستونایمان است و هر که علمی بیاموزد، خدا پاداش او را کامل کند و هر که تعلیم گیرد و عمل کند، خدا آنچه نمیداند به او تعلیم دهد».(3)
«أَفْضَلُ الصَّدَقَةِ أَنْ یَتَعَلَّمَ الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ عِلْما ثُمَّ یُعَلِّمَهُ أَخاهُ المُسْلِمَ»؛(4)
«بهترین صدقهها آن است که انسان مسلمان دانشی بیاموزد و به برادر مسلمان خود تعلیم دهد».
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله فرمودهاند:
«فَضْلُ الْعالِمِ عَلَی الْعابِدِ کَفَضْلِی عَلی أُمَّتی»(1)
«فضیلت عالم بر عابد، همچون فضیلت من بر امّتم میباشد».
همچنین آن حضرت میفرماید:
«ثَلاثٌ تَخْرُقُ الْحُجُبَ، وَ تَنْتَهی إلی ما بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ: صَریرُ أَقلامِ الْعُلَماءِ، وَ طَیُّ أَقدامِ الْمجاهِدینَ وَ صَوْتُ مَغازلِ الْمحْصَناتِ»(2)
«سه چیز حجابها را پاره میکند و به پیشگاه باعظمت خدا میرسد: صدای گردش قلمهای علما به هنگام نوشتن، و صدای قدمهای مجاهدان در میدان جهاد، و صدای چرخ نخریسی زنان پاکدامن».
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در مورد مقام شفاعت میفرمایند:
«یَشْفَعُ یَوْمَ الْقیامةِ ثلاثةٌ الاَنبیاءُ ثُمَّ الْعُلَماءُ ثُمَّ الشُّهَداءُ»(3)
«سه گروه در قیامت شفاعت میکنند؛ پیامبران، علما و شهیدان».
دانشمندان به سبب دانشاندوزی در آخرت مقامی والا دارند؛ زیرا در احادیث فوق، پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله آنان را در صف مجاهدان راه خدا آورده است و آنان را صاحب مقام شفاعت دانستهاند. شفاعت مقامی بزرگ است که در اختیار پیامبران و ائمّه اطهار علیهمالسلام و اشخاص ویژهای میباشد.
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میخوانیم:
«فَضْلُ الْعالِمِ عَلَی الشَّهیدِ دَرَجَةٌ، وَ فَضلُ الشَّهیدِ عَلَی العابِدِ دَرَجَةٌ... وَ فَضْلُ العالِمِ عَلی سائِرِ النَّاسِ کَفَضْلی عَلی أَدْناهُم»(4)
«عالم یک درجه از شهید بالاتر است، و شهید یک درجه از عابد... و برتری عالم بر سایر مردم مانند برتری من بر پایینترین آنها است».
رسول مکرّم اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«الغُدُوُّ وَ الرَّواحُ فی تَعْلیمِ الْعِلْمِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللّهِ مِنَ الْجِهادِ»(1)
«صبح و شام در تعلیم علم به سر بردن، نزد خدا از جهاد بهتر است».
در گفتار ائمّه اطهار علیهمالسلام نیز درباره فضیلت دانش، احادیث زیادی آمده است:
«پرارزشترین مردم، دانشمندترین آنها است».
«دانش، منشأ هر گونه خیری است».
«گرامیترین عزّت، دانش است».
«دانش، مایه بزرگواری است».
«دانش، زندگی و درمان است».
«دانش، بهترین همدم است».
«دانش، بهترین زیبایی است».
«دانش، برترین هدایت است».
«دانش، برترین شرف است».
«دانش، حرز (نگهدارنده) است».
«دانش، پوشاننده عیوب است».
«گنجی سودمندتر از دانش نیست».
«دانش، بهترین میراث است».
«دانش، بهترین مال است».
و...
1) . نهجالفصاحه، ص 164، حدیث 1001.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در احادیث زیادی بر دانشاندوزی تأکید داشتهاند و آن را فریضهای واجب شمردهاند و فرمودهاند که: «آموختن علم، زمان و مکان مشخصی ندارد» و «از گهواره تا گور، دانش بیاموزید» و در هر سن و سالی برای کسب دانش تلاش نماییم.
آموختن دانش، مکان معیّنی ندارد. و برای آن تا دورترین نقاط باید حرکت کنیم چنانچه آن حضرت میفرمایند:
«أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصّینِ»؛(1)
«دانش را بجویید اگرچه در چین باشد».
منظور پیامبر گرامی اسلام و ائمّه اطهار علیهمالسلام، فقط آموختن علم دین نیست، بلکه هر علمی را شامل میشود؛ مانند فیزیک، شیمی، ریاضیّات، فلسفه، ادبیّات، زبانهای گوناگون و...
اگر معلّم کافر باشد، ما میتوانیم از او نیز کسب دانش کنیم، زیرا:
«الحِکمَةُ ضالّةُ المؤمنِ»؛
«حکمت، گمشده مؤمن است».
اگر شخصی چیزی مفقود کرده باشد، هنگامی که یک شخص کافر آن را یافت، فورا گمشده خویش را درخواست میکند. در مورد دانش نیز باید همین کار را انجام دهیم، زیرا دانش گمشده مؤمن است.
1) . نهجالفصاحه، ص 357، حدیث 2570.
ریشه نور علم، در فطرت انسان است و خداوند، نور علم را بر هر شخصی که صلاحیّت داشته باشد، میتاباند، وجود آن شخص با نور علم روشن میگردد: امّا مقدّمات آن نور، نیاز به تعلیم و تعلّم دارد.
معصوم علیه السلام میفرمایند:
«دانش، نور و پرتویی است که خدا در دلهای دوستانش میتاباند».(1)
امیدواریم در حین آموختن دانش، نور علم، دلِ همه ما را روشن گرداند.
عالم بر کسی اطلاق میشود که نور علم از مبدأ هستی بر او تابیده باشد:
اولیا زان گنج، فیض اندوختند
خَلق را از وی، علوم آموختند
ذرّه گیرند و فلک روشن کنند
قطره بخشند و جهان گلشن کنند
«عَلَّم الاسماء» بهر آدمست
چشمه این علم، رشح آن یم است
قطرهای زان یافت ادریس جلیل
در سما شد همنشین جبرئیل
نوح چون گشتی قرین التفات
یافت با کشتی از آن طوفان نجات
نرم سازد دست داود ار حدید
دادش این علم، آن که آهن آفرید
گر سلیمان منطق الطّیر آورد
علم را زان منبع خیر آورد
کرد موسی جاری از یک سنگ آب
یافت از دریای علم او حباب
کرد عیسی مرده زنده با نفس
شعله آن علم دادش این قبس
چون افاضت یافت زان بحر عظیم
شد محمّد صاحب خُلق کریم
شهر علم آباد، از این خاطر است
هر کجا علم است زین شهر و در است
از دَرِ این شهر اگر داخل شوی
زرّ دانش سازدت، ایمان قوی
مظهر اَلعالم آمد آن ولیّ
کز علوم اوست عالم منجلی
جلوه از دریا بر آن منظور شد
زان تجلی عالمی معمور شد
1) . سیمای علم و حکمت در قرآن و حدیث، ص 25.
ابر از دریا گرفت آب و بخار
گشت عالم خوان او را ریزهخوار
چون ز مبدأ، فیضش آید بالدوام
خلق را بر وی نظر هر صبح و شام
گفت: «اوتیتُ جَوامعُ الکَلِم»
و علیٌ جامعُ العلمِ عَلِم
گفت: پیغمبر علی عالمتر است
در قضاوت از همه افزونتر است
عالم دین و امام المتقین
هادی حق و امیر المؤمنین
بعد از آن ابناء عالیقدرشان
منشرح از علم و رحمت صدرشان
در حدیث دیگر از قول معصوم علیهالسلام آمده است:
«اَلْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللّهُ فی قلبِ مَنْ یَشاءُ»(1)
«علم نوری است که خداوند در دل هر کس که بخواهد قرار میدهد».
بنابراین در حالی که دانش میآموزیم، دست به دعا برمیداریم و از خداوند بزرگ میخواهیم دلهایمان را به نور علم و معرفت روشن گرداند. در کتابهای حدیث،(2)بابی به نام «باب علم» داریم که احادیث بسیار زیادی در این موضوع است که هر کس طالب آن است به آن کتابها مراجعه نماید.
ما میدانیم که آموختن علم دین، وسیله قرب الهی است و ما را به خداوند بزرگ نزدیک مینماید. بنابراین کسب علم دین به ما معنویّت میبخشد. همانگونه که به مادیّات نیاز داریم، به معنویات نیز نیازمندیم و آموختن دانش، معنویّت ما را افزایش میدهد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«داناترین مردم کسی است که دانش مردم را بر دانش خود بیافزاید.گرانبهاترین مردم کسی است که از همه داناتر باشد و کمبهاترین مردم کسی است که دانشش از همه کمتر باشد».(1)
ارزش هرکس به اندازه علم اوست. بنابراین کسی که علم بیاموزد، یک فرد ارزشمند است و از روح حیوانی فاصله میگیرد، دل او نورانی میگردد و از نادانی و گمراهی دور میگردد.
ولتر میگوید:
«برگهای کتاب، مثل بالهایی هستند که روح ما را به عالم نور و روشنایی پرواز میدهند».(2)
حضرت علی علیهالسلام در نهج البلاغه میفرمایند:
«فَبادِرُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبلِ تَصْویحِ نَبْتِهِ، وَ مِنْ قَبْلِ أَنْتُشْغَلُوا بِأَنْفُسِکُمْ عَنْ مُسْتَثارِ الْعِلْمِ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ»(3)
«پس در فراگیری علم و دانش پیش از آن که درختش بخشکد، تلاش کنید و پیش از آن که به خود مشغول گردید، از معدن علوم، دانش استخراج کنید».
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، خطاب به کمیل بن زیاد چنین میفرمایند:
«مردم سه دستهاند: دانشمند الهی، و آموزندهای بر راه رستگاری، و گروهی مثل پشههایی که دستخوش باد و طوفان هستند و همیشه سرگردانند، که به دنبال هر سر و صدایی میروند، و با وزش هر بادی حرکت میکنند، نه از روشنایی دانش، نور گرفتند و نه به پناهگاه استواری پناه بردند.
ای کمیل! دانش، بهتر از مال است، زیرا علم، نگهبان تو است و مال را تو باید
نگهبان باشی. مال با بخشش، کاستی پذیرد، امّا علم با بخشش فزونی گیرد. ای کمیل بن زیاد! شناخت علم راستین، آیینی است که به خاطر آن پاداش داده میشود و انسان در دوران زندگی با آن خدا را اطاعت میکند، و پس از مرگ، نام نیکو به یادگار گذارد. دانش، فرمانروا و مال، فرمانبر است.
ای کمیل! ثروتاندوزان بیتقوا مردهاند. گرچه به ظاهر زندهاند، امّا دانشمندان، تا دنیا برقرار است زندهاند، بدنهایشان گرچه در زمین پنهان، امّا یاد آنان در دلها همیشه زنده است».(1)
قال امیرالمؤمنین علی علیهالسلام:
«اَلْعِلْمُ وِراثَةٌ کَریمةٌ، وَ الاْدابُ حُلَلٌ مُجَدَّدَةٌ، وَ الْفِکْرُ مِرْآةٌ صافِیَةٌ»(2)
«دانش، میراثی گرانبها، و آداب، زینتهای همیشه تازه، و اندیشه، آیینهای شفّاف است».
اهل علم و ادب، نزد همه کس عزیز هستند و همه، آنان را دوست دارند. مردم به دانشمندان و دانشجویان احترام میگذارند؛ زیرا آنان از این میراث گرانبها بهره بردهاند و انسانی ارزشمند گردیدهاند.
امام حسین علیهالسلام در مورد این موضوع چنین فرمودهاند:
«فَضْلُ الْعِلْمِ خَیْرٌ مِنْ فَضْل العِبادةِ وَ کَمالُ الدّینِ الْوَرَعُ»(3)
«دانش از عبادت برتر است و کمال دین در پرهیزکاری است».
همانگونه که قبلاً از قول پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل کردیم، دانشمند از عابد برتر است، و کسب دانش از عبادت خدا بهتر است.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«جمال و زیبایی به لباسی نیست که تو خود را با آن زینت میدهی، بلکه زیبایی و جمال به علم و ادب است».
علم و ادب انسان را نزد همگان عزیز میکند. بعضی از مردم، عزیز بودن خویش را در لباس و زیبایی جستجو میکنند، امّا بزرگی و عزّت به علم و ادب است. بنابراین کسانی که طالب سعادت و خوشبختی در دنیا و آخرت میباشند، میتوانند با آموختن دانش به منزل مقصود برسند.
انسان در نتیجه آموختن دانش، رشد و تکامل مییابد و از ضریب هوشی بسیار بالاتری برخوردار میشود. دانشمند و دانشجو نسبت به مراتب علمی خویش رشد فکری دارند. به همین علّت میتوانند مشکلات مختلف زندگی را زودتر و بهتر حل نمایند و راه حلّهای مناسبتری برای آنها پیدا کنند و در نتیجه، پیروزی و موفقیّت آنها نیز بیشتر است.
ببین چه خدمت شایسته ابن سینا کرد
کلید فلسفه گم گشته بود پیدا کرد
هزار سال گذشت و هنوز شاداب است
گلی که او ز حقایق به خلق اهدا کرد
زمینههای علوم و خزینههای فنون
پی سعادت نسل بشر مهیّا کرد
هنوز به دوره او صورت معمّا داشت
هنرنمایی او حلّ این معمّا کرد
رساند پایه دانش به طارم اعلا
که بذل همّت و کوشش به حدّ اعلا کرد
ز نوک خامه او دُرّ معرفت بارید
به صورتی که نیارم درست احصا کرد
نجوم و حکمت و طبابت و ریاضی را
چو شعر و منطق و طب و طبیعی احیا کرد
اساس علم قوی شد ز نظم قانونش
«شفای» او اثر معجز مسیحا کرد
خوشم که جاذبه مهر او ز کشورها
هنروران را مجذوب کشور ما کرد
درود «دانش» بر بوعلی که گوهرها
ز بحر علم و فضیلت نثار دنیا کرد(1)
دانشمندان همیشه زنده هستند و هرگز نمیمیرند، زیرا در دنیا طالب علم بودهاند. سعدی میگوید:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرن
تمامی مطالب بالا در مورد دانش مطلوب و خوب است. مانند علم دین، فلسفه، ریاضیّات، فیزیک، طبّ و غیره، امّا دانش فاسد، باعث تمامی بدبختیهاست. عربی میگوید: «دانش فاسد، جهانی را فاسد میکند».(2)
دانش فاسد، نه تنها انسان را به سوی موفقیّت و خوشبختی رهنمون نمیکند، بلکه او را به سوی بدبختی میکشاند.
امام سجاد علیهالسلام فرمودهاند:
«لَوْ یَعْلَمُ النّاسُ ما فی طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَو بِسَفْکِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُّجَجِ»(3)
«اگر مردم بدانند که در طلب علم چه فایدهای است، آن را میطلبند؛ اگرچه با ریختن خون دل و فرورفتن در گردابها باشد».
اتاق بدون کتاب، مانند جسم بیروح است.(4)سیسرون
مطالعه کتاب به آدمی روح میبخشد، و باعث رشد و تعالی انسان میگردد و در
ضمن کتابهایی که راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی را شرح داده است، بهترین هدایتگر و راهنما برای پیمودن مسیر موفقیّت و خوشبختی است.
«هرگز غصّهای نداشتهام که یک ساعت مطالعه آن را برطرف نکرده باشد».(1)
هنگامی که انسان به خواندن کتابهای آرامشبخش و... خویش را آرامش بخشیده و راههای مقابله با سختیها و مشکلات را بیاموزد و با مقاومت و کوشش آن مشکلات را کنار زند، به پیروزی میرسد.
وقتی افکار ناخوشایند، منفی و آزاردهنده به مغزتان هجوم میآورد، با مطالعه و یا پرداختن به کارهای شادیآور و ورزش، از آن فکرها بگریزید،(2)زیرا با مطالعه کتاب میتوانیم تمرکز ایجاد کنیم و افکار ناسالم را کنار زده و به موضوعی که مطالعه میکنیم، سرگرم شویم. شکسپیر میگوید:
«کتاب، بزرگترین اختراع بشر میباشد».(3)
او اختراع چاپ و نشر کتاب را از همه اختراعها والاتر دانسته است. زیرا کتاب، مانند دوستی عزیز و صمیمی میتواند در هر زمینهای بر دانش ما بیفزاید و راههای سعادت و خوشبختی دنیوی و اخروی ما را شناسایی نموده و ما را سعادتمند کند؛ همانگونه که کتابهای معنوی میتواند روح معنوی ما را به سوی تکامل حرکت دهد. ویکتور هوگو میگوید:
«خوشبخت کسی است که به یکی از این دو چیز دسترسی دارد: کتابهای خوب، دوستانی که اهل کتاب باشند».(4)
عوامل گوناگون موفقیّت، خوشبختی و سعادت بشر و زمینههای آن، و آنچه با آنها در ارتباط است، در کتابهای مختلف به صورتهای متفاوت مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و راهنمای ما در این مسیر است و دوستانی که اهل مطالعه هستند، مطالب آن کتابها را به ما تعلیم میدهند و یا در عمل الگوی ما میشوند.
تولستوی در مورد مطالعه میگوید:
«در دنیا لذّتی نیست که با لذّت مطالعه برابری کند».(1)
هنگامی که انسان با تمرین و مهارت به مطالعه کتاب علاقهمند گردید و عشق به آن را در خویش زنده کرد، هیچ لذّتی را در دنیا با لذّت مطالعه عوض نمیکند، و همیشه دوست دارد به مطالعه کتاب بپردازد.
الیور اسمیت درباره کتاب چنین میگوید:
«در مرتبه اوّل که یک کتاب خوب میخوانیم، مانند آن است که با یک دوست جدید آشنا شدهایم، وقتی که همان کتاب را دومرتبه میخوانیم، مانند آن است که دوست قدیمی را مجدّدا ملاقات کردهایم».(2)
در هنگام مطالعه کتاب در کنار مطالب مهم، مطالب مهمتر را با علامت ستاره مشخص کنید و مهمترین مطالب را با دو ستاره علامت بزنید و اصلیترین مطالب را به سه ستاره علامت بزنید، تا در صورت نیاز به آنها مراجعه کنید.
در صفحه اوّل کتاب، فهرست کوچکی از آن مطالب را یادداشت کنید، سپس آن مطالب را به ترتیب اهمیّت مطالعه نمایید.
مطالعه کتابهای سودمند برای چند مرتبه خستهکننده نیست، زیرا اثری که مطالعه کتاب در روح دارد، مانند اثر ورزش در بدن است.
کتاب نفیس «جواهر الکلام»، کتابی است که تمام ابواب فقه استدلالی را دربردارد و در واقع دائرهالمعارف شیعه در فقه است.
نویسنده این کتاب ارزشمند «مرحوم آیهاللّه العظمی آقای حاج شیخ محمدحسن نجفی» (متوفّی 1265 ه ق) هستند. نقل شده است: یکی از پسران این عالم نامدار به
صورت ناگهانی از دنیا رفت. به ایشان خبر دادند که پسرتان از دنیا رفت. دست از نوشتن کشید، و کنار جنازه پسر آمد و پس از تلاوت آیاتی از قرآن، همان جا به نوشتن ادامه کتاب «جواهر الکلام» مشغول شد. و در حاشیه همان صفحه نوشت: «این روایت را در کنار بدن بیجان پسرم نوشتم، و ثواب آن را به روح او هدیه کردم». آنگاه خطاب به پسر بیجان خود گفت: «تو رفتی و تکلیفت به پایان رسید، اما من مکلّف به تمام کردن این کتاب هستم».(1)
«نشانه یک کتاب خوب آن است که هرچه انسان پیر شود، از خواندن آن بیشتر لذّت میبرد».(2)
مطالعه یک کتابِ خوب، نه تنها هرگز خستهکننده نیست، بلکه اگر بارها آن را بخوانیم، از خواندن آن لذّت میبریم.
شعر از: رشید یاسمی
ای کار خرد، ای کتابخانه
جز تو در تو نیم هیچ شادمانه
در گلشن تو برگزیده پیوست
افکار بزرگان آشیانه
احساس دوصد دل به گنج تو در
اندیشه صد سر به هر کرانه
هر دم که بیابم مر خویشتن را
بر تیر مصایب شده نشانه
نزدیک توام خوش پناهگاهی است
از کین و جفا و غم زمانه
جانها نگرم در هر شاخسارت
جانم را فرستم در آن میانه
گیتی و شکنج روان گزایش
در چشم من آید همه فسانه
خوشبخت کسی کو حیات خود را
در تو بگذارد به جاودانه(3)
فیلسوف شرق، مرحوم آیهاللّه آقای حاج شیخ محمّدتقی جعفری فرمودند: «هنگام تحصیل در مدرسه صدر نجف اشرف، روزی نزدیک ظهر آبگوشتی بر سَرِ چراغ، در حجره بار گذاشتم و سپس مشغول مطالعه شدم. پس از چندی، ناگهان متوجّه شدم که طلاب مدرسه در حال شکستن درب حجره هستند. با سرعت در را باز کردم، و با حالت اعتراض خطاب به آنان گفتم: من مشغول مطالعه هستم، چرا مزاحم میشوید؟
در همین حال به ناگاه متوجه شدم که تمامی حجره را دود گرفته و طلاب به تصور این که حجره من آتش گرفته، برای کمک و نجات من آمدهاند، و من از شدّت توجّه به مطالعه، متوجّه نبودهام».(1)
از دیرباز فضیلت علم و دانش بر کسی پوشیده نبوده است و علاوه بر کلام خداوند بزرگ و ائمّه اطهار علیهمالسلام و سخنان دانشمندان و بزرگان که در این بخش نقل شده، در پایان دو جمله از کتاب «آکولاتوم»(2)برای شما نقل میکنیم:
«دانش را از هرکس که میبینی بِرُبا».
«دانش، انتخاب عقل است».(3)
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی، خردمندی است. انسانی که عاقل باشد و از روی خرد عمل نماید، اعمالش نیکو است و سرانجام به نیکبختی خواهد رسید. ولی کسی که اعمال و اهدافش منطقی و خردمندانه نباشد، و از روی نادانی و جهالت و براساس امیال و آرزوهای نابخردانه باشد، شکست را پذیرا میشود و به سوی بدبختی حرکت میکند.
شکسپیر میگوید:
«کسی که از خرد، بهره داشته باشد، هر جا برود، فرشته سعادت و خوشبختی بر سرش بال میگستراند».(1)
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«اَفلَحَ مَن رُزِقَ لُبّا»(2)
«آن که خرد دارد، رستگار است».
در حدیثی دیگر از آن حضرت است که میفرمایند:
«اِستَرْشِدُوا العاقِلَ تَرْشُدُوا وَ لاتَعْصُوهُ فَتَنْدَمُوا»(3)
«از خردمندی رهبری جویید تا به راه راست برسید و وی را نافرمانی نکنید که پشیمان می
عقل، نیروی سنجش است و ما باید تمام کارهایمان را بر اساس عقل بسنجیم و اگر آن کار عاقلانه است، انجام دهیم.
اگر خوب و یا بد بودن کاری را نتوانستیم تشخیص دهیم، باید از شخص خردمند پیروی نماییم و فرمانبر او باشیم.
قال الحسین بن علی علیهالسلام:
«مِن دَلائِلِ الْقَبُولِ الْجُلُوسُ اِلی أَهلِ الْعُقُولِ»(1)
«از نشانههای شایستگی، همنشینی با خردمندان است».
باید با دوستان خردمند و دانا دوست شویم، زیرا دوست خردمند و دانا بر روی ما تأثیر مستقیم دارد و همینکه میبینیم کارهای او براساس دانایی است، ما هم از او پیروی میکنیم.
دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست
دشمن دانا بلندت میکند
بر زمینت میزند، نادان دوست
قال علی علیهالسلام:
«هُوَ الَّذی یَضَعُ الشَّیءَ مَواضِعَهُ»(2)
«خردمند آن است که هر چیزی را در جای خود مینهد».
هر کار به جای خویش نیکوست. خردمند، عمل نیکی که باید انجام دهد انجام میدهد و آن هدف نیک و خداپسندانهای که سبب خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت اوست، در پیش میگیرد.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«وَ ناظِرُ قَلْبِ اللَّبیبِ بِهِ یُبْصِرُ أَمَدَهُ، وَ یَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ»(3)
«عاقل با چشم دل سرانجام کار را مینگرد و پستی و بلندی آن را تشخیص میدهد».
او عاقبت عمل را پیشبینی میکند و خوبیها و بدیهای آن را در نظر میگیرد و از آن کار، شناخت کافی پیدا میکند.
قال علی علیهالسلام:
«مِنَ الْخُرْقِ الْمُعاجِلَةُ قَبْلَ الاْمْکانِ، وَ الاَْناةُ بَعْدَ الْفُرْصَةِ»(1)
«شتاب، پیش از توانایی بر کار و سستی پس از به دست آوردن فرصت، از بیخردی است».
بزرگان علم و ادب و دانشمندان بزرگ نیز درباره خردمندی، سخنها گفتهاند. سعدی، یکی از نشانههای نابخردان را کاری میشمارد که خارج از توان است.
«پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر، کار خردمندان نیست».(2)
در حدیث است:
«اَحمَقُ النّاسِ مَن ظَنَّ أَنَّهُ أَعْقَلُ النّاسِ»؛
«احمقترین مردم کسی است که میپندارد عاقلترین مردم است».
کولستون میگوید:
«آن که خود را خردمندتر از همه میانگارد، از همه نادانتر است».(3)
قال علی بن موسی الرّضا علیهالسلام:
«لایَتِمُّ عَقْلُ امْرِءٍ مُسْلِمٍ حَتّی تَکونَ فیه عَشْرُ خِصالٍ: اَلْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ. یَسْتَکْثِرُ قَلیلَ الْخَیْرِ مِنْ غَیْرِهِ، وَ یَسْتَقِلُّ کَثیرَ الْخَیْرِ مِنْ نَفْسِهِ. لایَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْحَوائِجِ اِلَیْهِ، وَ لایَمَلُّ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ دَهْرِهِ. اَلْفَقْرُ فِی اللّهِ اَحَبُّ اِلَیْهِ مِنَ الْغِنی. وَ الذُّلُّ فِی اللّهِ أَحَبُّ اِلَیْهِ مِنَ الْعِزِّ فی عَدُوِّهِ. وَ الْخُمولُ أَشْهی اِلَیهِ مِنَ الشُّهْرَةِ».
ثُمَّ قالَ علیهالسلام: «اَلْعاشِرَةُ وَ مَا الْعاشِرَةُ؟» قیلَ لَهُ: «ما هِیَ؟» قالَ علیهالسلام:
«لایَری أَحَدا اِلاّ قالَ: هُوَ خَیْرٌ مِنّی وَ أَتْقی».(1)
«عقل شخص مسلمان تمام نیست، مگر این که ده خصلت را دارا باشد:
1- از او امید خیر باشد.
2- از بدی او در امان باشند.
3- خیر اندک دیگری را بسیار شمارد.
4- خیر بسیار خود را اندک شمارد.
5- هر چه حاجت از او خواهند، دلتنگ نشود.
6- در عمر خود از دانشطلبی خسته نشود.
7- فقر در راه خدایش از توانگری محبوبتر باشد.
8 - خواری در راه خدایش، از عزّت با دشمنش محبوبتر باشد.
9- گمنامی را از پرنامی خواهانتر باشد.
سپس فرمود: دهمی چیست؟ چیست دهمی؟ به او گفته شد: چیست؟ فرمود: احدی را ننگرد جز این که بگوید او از من بهتر و پرهیزکارتر است».
1) . سیره و سخن پیشوایان، ص 272.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«شرافت آدمی به عقل و ادب اوست، نه به مال و حسب و نسب».(1)
ارزش آدمی به مال و خانوادهاش نیست، بلکه به کارهای خردمندانه اوست. اگر شخصی نابخردانه به کارهای خلاف روی آورد، اگر ثروتمند باشد و خانوادهای بزرگوار هم داشته باشد، عزّت خود را نزد مردم از دست میدهد و خوار شود، ولی اگر دانا و باادب باشد، نزد مردم عزیز است.
خواجه عبداللّه انصاری در مناجاتنامه خویش میگوید:
«پروردگارا! به آن که عقل دادی چه ندادی، به آن که عقل ندادی چه دادی؟»(2)
هنگام جوانی که نفس سرکش، انسان را بیشتر تحت تأثیر قرار میدهد، باید خردمندانهتر عمل کنیم.
ژان ژاک روسو میگوید:
«جوانی، زمان فراگرفتن رموز عقل است و پیری، هنگام عمل کردن به این رموز».(3)
قال علی علیهالسلام:
«اِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلامُ»(4)
«چون خرد کمال گیرد، سخن کم شود».
قال الحسین بن علی علیهالسلام:
«طولُ التَّجارُبِ زیادَةٌ فِی الْعَقْلِ»(1)
«تجربهها که بسیار شوند، خِرَد افزون میگردد».
به وسیله کسب تجربه میتوانیم خردمندتر و داناتر شویم. ما میتوانیم از تجربههای دیگران استفاده کنیم، و با دوستی و همنشینی با مردان باتجربه و خردمندان، عمل خردمندانه انجام دهیم.
جمعی محضر پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مدح و ستایش از مسلمانی کردند، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
فرمود: «کَیْفَ عَقلُ الرَّجُلِ؟!»؛ «عقل او چگونه است؟» عرض کردند: ای رسول خدا! ما از تلاش و کوشش او در عبادت و انواع کارهای خیر او سخن میگوییم، شما از عقلش سؤال میفرمایید؟! پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
«إنّ الأَحْمَقَ یُصیبُ بِحُمْقِهِ أَعْظَمَ مِن فُجورِ الفاجِرِ، و إنَّما یَرتَفِعُ العِباد غَدا فی الدَّرَجاتِ، وَ یَنالُونَ الزُّلفی مِنْ رَبِّهِم عَلی قَدْرِ عُقولِهِم!»
«مصیبتی که از ناحیه حماقت احمق حاصل میشود، بدتر است از فجور فاجران و گناه بدکاران. خداوند فردای قیامت مقام بندگان را به مقدار عقل و خرد آنها بالا میبرد، و بر این اساس به قرب خداوند نائل میگردند».(2)
در کتاب آکولاتوم، درباره خردمند و عاقل چنین آمده است:
«عاقل، دیدگاه خود را تغییر میدهد، و احمق هرگز».
«کاری را که احمق در نهایت انجام میدهد، عاقل، همان اوّل انجام میدهد».
«خردمند، در بهار به فکر زمستان میافتد».(1)
«خردمند، همیشه آیندهنگر است و خویش را برای آینده آماده و مهیّا میکند».
1) . کتاب کوچک نکتههای زندگی 2، سخن 35 و 80 و 139.
تعقّل و تفکّر یکی از عوامل رسیدن به موفقیّت و خوشبختی است. قبل از انجام یک عمل و یا یک هدف، باید آن را بسنجیم و سپس نتیجهگیری کنیم.
آیا آن عمل نیکو است؟ آیا رضای خدا در آن است؟ آیا آن عمل، موجب سعادت و خوشبختی است؟ خوبیهای آن عمل چیست؟ و... .
در قرآن کریم آیات زیادی در مورد تفکّر وجود دارد که خداوند کریم انسان را به تفکّر درباره جهان خلقت رهنمون ساخته است.
«وَ اِنَّکُم لَتَمُرُّونَ عَلَیْهِم مُصْبِحینَ * وَ بِاللَّیْلِ اَفَلا تَعْقِلُونَ»(1)
«و شما پیوسته صبحگاهان و شبانگاهان از کنار (ویرانههای شهرهای) آنها گذر میکنید، آیا نمیاندیشید؟!»
«اِنَّ فی ذلِکَ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»(2)
«در این امر نشانههای روشنی است برای کسانی که اندیشه میکنند!»
«وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ مآ اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن رِزْقٍ فَأَحْیا بِهِ الاْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْریفِ الرّیاحِ ایاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»(3)
«و در آمدوشد شب و روز و رزقی که خداوند از آسمان نازل کرده و به وسیله
آن، زمین را بعد از مرگش حیات بخشیده و همچنین در وزش بادها، برای گروهی که اهل تفکّرند، نشانههای روشنی است».
کسانی که مشتاق آیات دیگری از قرآن مجید درباره موضوع تفکّر هستند، به کشفالایات و یا کتاب المعجم المفهرس کلمه فکر و تفکّر و... رجوع نمایند.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«فِکْرَةُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سِتّینَ سَنَةٍ»(1)
«ساعتی اندیشیدن، بهتر از شصت سال عبادت کردن است».
اندیشیدن، به جز این که درهای سعادت و خوشبختی را بر روی انسان میگشاید، عبادتی والا نیز هست. سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت آدمی در گرو اندیشه اوست، و هرقدر اندیشه او نابتر و فکر او بهتر باشد (و به عمل گراید)، او خوشبختتر و سعادتمندتر است.
در روایتی از امام صادق علیهالسلام میخوانیم شخصی سؤال کرد که مردم از پیامبر صلیاللهعلیهوآله
نقل میکنند:
«تَفَکُّرُ ساعةٍ خَیرٌ مِن قِیامِ لَیلةٍ»؛
«یک ساعت اندیشه کردن، بهتر از یک شب عبادت نمودن است».
منظور از آن چیست؟ و چگونه باید تفکّر کند؟
امام علیهالسلام در پاسخ فرمود:
«لِمر بالحربة أو بالدّار فیقول أین ساکنوک؟ أین بانوک؟ ما لک لاتتکلمین؟»
«هنگامی که از کنار ویرانه، یا خانهای (که از ساکنان خالی شده) میگذرد،
1) . نهجالفصاحه، ص 149، حدیث 1019.
بگوید: ساکنان تو کجا رفتند؟ بنیانگذاران تو چه شدند؟ چرا سخن نمیگویی؟»(1)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«اِذا رَأَیْتُمْ أَهْلَ الْجُوعِ وَ التَّفَکُّرِ فَادْنوا مِنْهُمْ فَاِنَّ الْحِکْمَةَ تَجْری عَلی أَلْسِنَتِهِم»(2)
«وقتی اهل گرسنگی و تفکّر را دیدید، به آنها نزدیک شوید؛ زیرا حکمت بر زبان آنها جاری میشود».
با اشخاصی که اهل تفکّر هستند همنشین شوید، و از میان آنها دوست انتخاب کنید، زیرا آنها حکیمانه سخن میگویند و قبل از دهان گشودن، در مورد آن فکر میکنند و این میتواند در سرنوشت شما تعیینکننده باشد.
قال علی علیهالسلام:
«الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِاِجالَةِ الرَّأْیِ وَ الرَّأْیُ بِتَحْصینِ الاْسْرارِ»(3)
«پیروزی در دوراندیشی و دوراندیشی در به کارگیری صحیح اندیشه، و اندیشه صحیح به رازداری است».
پیروزی و موفقیّت در گرو آیندهنگری و لازمه آن تفکّر صحیح است. البته اندیشه صحیح، رازداری میطلبد.
«در اندیشه آنچه کردهای مباش. در اندیشه آنچه نکردهای باش».(4)فلون
ما باید با آیندهنگری، زندگی خویش را در آینده تضمین نماییم، و این با فکر و
اندیشه صحیح و مثبت امکانپذیر است. اهداف معیّنی را برای آینده، انتخاب نماییم و تمامی اطراف آن اهداف را بسنجیم و نتیجهگیری نماییم.
قال علی علیهالسلام:
«اَلْفِکْرُ مِرْآةٌ صافِیَةٌ وَ الاِْعْتِبارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ وَ کَفی أَدَبا لِنَفْسِکَ تَجَنُّبُکَ ما کَرِهْتَهُ لِغَیْرِکَ»(1)
«اندیشه، آیینهای شفّاف و عبرت از حوادث، بیمدهندهای خیراندیش است. و تو را در ادب کردن نفس، همان بس که از آنچه انجام دادنش را برای دیگران نمیپسندی بپرهیزی».
با اندیشه نیکو و عبرت از حوادث، به سوی کارهای نیکو بشتابیم و آنچه که در نظرمان ناپسند میآید، انجام ندهیم.
حضرت علی علیهالسلام در مورد این موضوع میفرمایند:
«لَیْسَتِ الرَّوِیَّةُ کَالْمُعایَنَةِ مَعَ الاْبصارِ؛ فَقَدْ تَکْذِبُ الْعُیُونُ أَهْلَها، وَ لایَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ»(2)
«اندیشیدن، همانند دیدن نیست؛ زیرا گاهی چشمها دورغ مینمایاند، امّا آن کس که از عقل نصیحت خواهد، به او خیانت نمیکند».
اگر آدمی از سلامت کامل برخوردار باشد، و دانش کافی نیز داشته باشد و تسلیم هوای نفس نباشد، از فکر صحیح برخوردار است. ویکتورهوگو میگوید:
«الماس را جز در قعر زمین نمیتوان پیدا کرد و حقایق را جز در اعماق فکر نمیتوان یافت».(3)
دیل کارنگی درباره فکر چنین گفته است:
«برای زندگی فکر کنید، امّا غصّه نخورید».(1)
غصّه خوردن بیماریهای روحی را زیاد میکند و هیچ فایدهای ندارد. به جای غصّه، به فکر چاره باشید.
فرانس، در جملهای اندیشههای نیکو را چنین تشبیه کرده است:
«اندیشههایخوب، تراویدهروحپاک است و بویخوش، تراویده گلخوشبو».(2)
هنگامی که دانش آموختیم و هواهای نفسانی را از دل بیرون کردیم، و نیز از روح سالم برخوردار بودیم، اندیشه صحیح، نیکو و پسندیده خواهیم داشت. اگر لحظهای تسلیم شیطان شویم و هواهای نفسانی بر ما غلبه کند، و یا این که روح سالم در بدن ما نباشد، اندیشه ما نیز اندیشه صحیح، نیکو و پسندیده نخواهد بود، و ممکن است به انحراف کشیده شویم.
قال الامام حسن المجتبی علیهالسلام:
«اُوصیکُمْ بِتَقوَی اللّهِ وَ اِدامَةِ التَّفَکُّرِ فَاِنَّ التَّفَکُّرَ اَبُو کُلِّ خَیْرٍ وَ أُمُّهُ»(3)
«شما را به پرهیزکاری و ترس از خدا و ادامه تفکّر و اندیشه سفارش میکنم، زیرا که تفکّر و اندیشه، پدر و مادر (ریشه و اصل) تمام خوبیها است».
سلاست فکر (راههای پیروزیِ فکر)
برای این که فکری آرام داشته باشید و بتوانید هر موضوعی را به راحتی حل کنید و برای هر مسألهای چندین راهحل بیابید، باید به پرورش فکر خویش بپردازید.
چند راه پرورش فکر را اشاره میکنیم:
1- دفترچهای فراهم کنید و افکار خویش را در طول شبانهروز مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید. یعنی هر فکری که به خاطرتان آمد یادداشت کنید و در فرصت مناسب تجزیه و تحلیل کنید.
2- فکر، محدودیّت زمانی و مکانی ندارد. بنابراین، شما میتوانید در هر زمانی که خواستید فکر کنید. شبها بعد از انجام کار روزانه، حدود ده دقیقه کارهای روزانه فردا را مورد بررسی قرار دهید.
فکر، محدود به مکان خاصّی نیست، و در هر مکانی که خواستید میتوانید به تفکّر بپردازید. در اتاق مخصوص خودتان یک سبد گل زیبا بگذارید. پشت میز، به صندلی خویش تکیه دهید و اعمال فردای خویش را مورد بررسی قرار دهید. در این دفترچه، حتما افکار مهمّ خویش را یادداشت نمایید و هر ماه یک بار مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید، و پیشرفتهای خویش را در اعمال بررسی نمایید.
برای انتخاب هدف یا اهداف خوشبختیآفرین، ابتدا خصوصیّات آن هدف را یادداشت کنید و ضعفهای آن را در صفحهای دیگر بنویسید و سپس سؤالاتی در مورد آن هدف، طرح کنید و بنویسید، سپس به آن سؤالات جواب دهید.
خودتان را عادت بدهید که دقایقی از وقتتان را در شبانهروز به فکر کردن و سنجش اعمال گذشته و برنامههای آینده اختصاص دهید.(1)
3- مواظب باشید در مورد هدف خویش از فکرهای عجولانه پرهیز کنید. عجله و شتاب در فکر باعثمیشود که هدفخویش را درستانتخابنکنید. همچنین هدفی که انتخاب میکنید، دور از دسترس نباشد، تا به راحتی بتوانید به آن هدفبرسید.
عدّهای از مردم میگویند: فکر کردن انسان را پیر و خسته میکند. ولی درست
1) . میخواهم خوشبخت باشم، ص 26.
عکس این قضیه صادق است و کسانی که کار فکری میکنند جوانتر هستند. به مطلب زیر توجه نمایید: کسانی که کارشان از آنان فعّالیّت فکری میطلبد، مردمان خوشبختی هستند، زیرا به موجب تازهترین بررسیهای علمی، فعالیّت فکری، انسان را جوان نگه میدارد.
بنابر گزارش مجله پزشکی منتشره در مونیخ، یک تیم برگزیده از روانشناسان و پزشکان به این نتیجه رسیدهاند: آن گروه از مشاغل، که کار فکریشان کمتر بوده، و کارشان یکنواخت و بدون هیجان است، بدن و فکرشان زودتر از گروههایی فرسوده میگردد که کارشان نیاز به فعالیت فکری دایمی دارد. حتّی افزایش توانایی فکری و بدنی آنها بیشتر بوده است. به عبارت دیگر، متفکّرین نه فقط ضعیفتر نمیشوند، بلکه قویتر میشوند.(1)
در هنگامی که تمرکز فکر ندارید، افکار مطبوع، به خود بچشانید. افکار مطبوع و آرام، آرامش شما را بیشتر میکند. اجازه ندهید افکار منفی در وجود شما رسوخ کند، زیرا افکار ناآرام و نامطبوع زیانبار است. هنگامی که غذا میل میکنید، افکار مطبوع
به خود بچشانید و در هنگام خواب، افکار خویش را آرام کنید تا به خواب روید.
در کتاب «آکولاتوم» درباره فکر چنین آمده است:
«فکر، عمل ایجاد میکند و عمل، نتیجه به بار میآورد».
«فکر بزرگ، انسان را از عمل خلاف دور میکند».
«اجازه نده هیچ انسانی به جای تو فکر کند».(2)
برای این که به اهداف خویشتن برسیم و اعمال خوب را دائما انجام دهیم، باید دارای ارادهای قوی باشیم.
ابتدا باید راههای تقویت اراده را بیاموزیم. چون:
«با داشتن اراده قوی مالک همه چیز هستید».(1)پیتاگور
اراده، نقش والایی در دوام عمل دارد. با اراده قوی به اهدافِ خویشتن خواهیم رسید، و سرانجام نیکبختی را در آغوش خواهیم کشید.
گوستاولوبون میگوید:
«دانستن بدون خواستن، هرگز توانستن بار نمیآورد».(2)
علم و عمل لازم و ملزوم یکدیگرند، و عمل بدون اراده، ممکن نیست.
بنابراین با تمرین، هر روز گامی را در جهت تقویت اراده برداریم تا این که با تصمیمهای عاقلانه و ارادهای قوی بر اعمال خود تداوم بخشیم.
«برای تربیت اراده، بهترین وقت، ایّام جوانی است».(3)فیثاغورث
چون در ایّام جوانی از بنیه قویتر برخورداریم، بهتر میتوانیم در راه تقویت اراده گام برداریم.
از همین الان شروع کنیم؛ قلم و کاغذ را در دست بگیریم و آنچه که اراده ما را تقویت میکند، یادداشت کنیم و آنچه که موجب ضعف اراده ما میگردد نیز در صفحهای دیگر بنویسیم، سپس راههای تقویت آن را ادامه دهیم و ضعفهای خویش را در این راه از میان برداریم و با تلاش به این مهم، نایل شویم.
ماکسیم گورکی میگوید:
«معنی حیات را در قدرت اراده باید جستجو کرد».(1)
اراده مستحکم به ما حیات میبخشد، به گونهای که اشخاصی که ارادهای خللناپذیر دارند، به راحتی میتوانند به اهداف خویشتن در جهت رسیدن به سعادت و خوشبختی برسند.
برعکس کسانی که اراده ندارند، حیات و زندگی ندارند. زیرا اعمال نیک آنان دوام ندارد و به اهداف خویش در جهت خوشبختی و سعادت نخواهند رسید.
اراده به انسان تعالی میبخشد و به واسطه آن، آدمی پلّههای تکامل را سیر کرده و به مدارج عالی میرسد.
یکی از بزرگان گفته است:
«انسانهایبیاراده بادبادکهایی هستندکه سرنخشانبه دست دیگری است».(2)
گوستاولوبون نیز در این زمینه میگوید:
«نتیجه اراده ضعیف، حرف است و نتیجه اراده قوی، عمل».(3)
«ز عمل کار برآید، به سخنرانی نیست».
حرف زدن دردی را دوا نمیکند!
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«ما ضَعُفَ بَدَنٌ عَمّا قَوِیَتْ عَلَیْهِ النِّیَّةُ»(1)
«در مواردی که نیّت و اراده آدمی قوی باشد، بدن دچار ضعف و ناتوانی نمیگردد».
زیرا انسان با آرامش و آسودگی خاطر، به دنبال عمل است و با ارادهای قوی، آن عمل را با موفّقیّت به پایان میرساند.
صحّت و سلامتی انسان، پایه و اساس اراده قوی است. سلامت آدمی، ضامن اراده محکم و خللناپذیر است، و یکی از لوازم اراده محکم، سلامت تن و روان است. دانشمندان برای تقویت اراده، رژیم غذایی در نظر گرفتهاند و غذاهای مناسب با تقویت اراده را پیشنهاد نمودهاند.
دکتر کرلینگ میگوید:
«سلامتی، اوّلین اساس و پایه اراده قوی است. پس نگهداری سلامتی و حفظ آن اوّلین تکلیف و مهمترین وظیفه ماست. حفظ سلامتی در زندگی بشری، نه تنها اساس تصمیم و اراده است، بلکه به طور کلّی زیبایی قوّت اراده از نتایج آن محسوب میگردد».(2)
برای تقویت اراده، کارهای جزیی را در اوقات فراغت انجام دهید و کار امروز را به فردا واگذار نکنید. مانند این که چند ماه است میخواهید جهت تشکّر از زحمات همسرتان دسته گلی برای او خریداری کنید و به او هدیه دهید، امّا هر روز آن کار را به
تأخیر انداختهاید. انجام کارهای جزیی که دارای اهمیّت کمتری هستند، موجب
تقویت اراده میگردد، زیرا انجام ندادن آن کارها به طور ناخودآگاه ذهن شما را مشغول میسازد و از قدرت فکری و ذهنی شما میکاهد. کارهایی که دارای درجه اوّل اهمیّت هستند را حتما انجام میدهید؛ ولی سعی کنید اعمالی که از اهمیّت چندانی برخوردار نیستند را نیز در اوقات فراغت انجام دهید، تا آرامش خاطر شما دوبرابر گردد.
کارهای مهمّ و ضروری روزانه، در برابر اراده شما کوچک است و شما آن را از سر راه برمیدارید. این کارهای کماهمیّت است که در برابر شما چون کوهی مقاومت میکند و روزها، هفتهها و ماهها شما را مخفیانه رنج میدهد.
کسی که به کارهای کوچک و بیارزش زندگی روزانه - که در نظرش بیمقدار و ناچیز است - توجه کند و آنها را به بهترین وجه انجام دهد، به زودی صاحب کارهای بزرگ خواهد شد.
آیا میدانید بزرگترین گرفتاری و عقبماندگی بعضی از مردم چیست؟!
اینکه آنها پس از چهل یا پنجاه سال زندگی، هنوز هم نتوانستهاند برنامهای برای زندگی روزانه خود تنظیم کنند و عادت کردهاند که از همان کودکی همیشه بگویند: «وِلش کن بابا، باشه فردا، باشه هفته دیگر!!».(1)
در زندگی برای اهداف خوشبختیآفرین خویش، اندیشه کنید و بعد از آن مشورت نمایید و در مرحله بعد تصمیم بگیرید، و در نهایت با سعی و تلاش به سرانجامِ آن اهداف برسید.
1) . میخواهم خوشبخت باشم، ص 19 و 20.
شخصی که از فشارهای زندگی به ستوه آمده بود، تصمیم به خودکشی گرفت! امّا قبل از این که تصمیم خود را عملی کند به یکی از بیمارستانهای روانی مراجعه کرد تا از سلامت روانی خود اطمینان یابد. در آن بیمارستان بود که زندگی او به کلّی دگرگون شد؛ نه به آن جهت که او را معالجه کردند، بلکه در آن جا کسانی را مشاهده کرد که وضعشان به مراتب بدتر از او بود و ناچار از وضع خود احساس رضایت و شکرگزاری کرد! متوجه شد که هیچ مشکل بزرگی ندارد. آن روز با خود عهد بست که هرگز دچار یأس و افسردگی نشود. تصمیم گرفت با هر شدّتی که بتواند و تا هر زمان که قدرت داشته باشد کار کند تا سرانجام به بهترین و موفقترین انسانی که در خیالش بود، تبدیل شد. و فهمید که هیچ شخص یا مشکلی، ارزش آن را ندارد که به خاطرش دست به خودکشی بزند. زندگی، همیشه ارزش زیستن را دارد، و همیشه چیزی هست که میتوان به خاطرش سپاسگزار بود.(1)
پس تا از سلامت کامل برخوردار نیستیم، تصمیم نگیریم و از تصمیمهای عجولانه خودداری کنیم. سپس با افراد صاحب کمال مشورت نماییم و بعد از آن پا به مرحله عمل بگذاریم.
در نهایت آنچه سرنوشت آینده ما را میسازد، شرایط زندگی نیست، بلکه تصمیمات ماست. نحوه زندگی امروزتان حاصل تصمیمات گذشته شماست، چه چیزی را یاد بگیرید یا یاد نگیرید، و چه چیزی را باور کنید یا باور نکنید. این که دنبال
مطلبی را بگیرید یا آن را رها سازید، این که ازدواج کنید و صاحب فرزند شوید، این که پرخوری کنید، این که سیگار بکشید یا نکشید و این که بخواهید چگونه باشید و چه قابلیتهایی داشته باشید، همه تصمیماتی است که زندگی شما را به شکل
1) . موفقیّت برای همه، ص 15 و 16.
کنونی درآورده است. اگر واقعا بخواهیم زندگی خود را تغییر دهیم، ناچار باید تصمیمات تازهای بگیریم.(1)
امام علی علیهالسلام فرمود:
«اَلْخِلافُ یَهْدِمُ الرَّأْیَ»(2)
«اختلاف، نابودکننده اندیشه است».
از شک و تردید در تصمیمگیری نکوهش شده است. هنگامی که یک تصمیم عاقلانه و از روی دانش و فکر میگیرید وسپس مشورت میکنید، شک و تردید به خود راه ندهید، زیرا شک، فکر را دچار اختلال مینماید.
برای این که به شک و تردید دچار نگردید، کاغذ و قلمی به دست گرفته و تصمیم خود را روی کاغذ بنویسید. خصوصیّات آن تصمیم را در یک قسمت کاغذ و نقاط ضعف آن را در قسمت دیگر بنویسید. و پس از آن عاقلانه بسنجید که آن تصمیم را عملی کنید یا خیر. بعد از این کار، هرگز شک و تردید به خود راه ندهید و تصمیم خود را عملی نمایید.
«گذشته را فراموش کنید و برای امروز زندگی کنید و زندگی را از ته دل دوست بدارید تا زندگی هم به شما عشق بورزد. عادت کنید تصمیم بگیرید و عمل کنید».(3)
شک و تردید در تصمیم، باعث افکار بیمورد میگردد. بنابراین، اگر تصمیمی گرفتهاید و هدفی را دنبال نمودهاید و به پیروزی نرسیدهاید، آن را فراموش کنید و هرگز گذشته را به یاد نیاورید. به جای آن، افکار مطبوع را در سر بپرورانید و دوباره
تصمیمات مثبت و سازنده بگیرید و به آن عمل کنید.
«براساس نقاط مثبت و ویژگیهای شخصیتی و ارزشی که برای خود، هدفها و خواستههای خویش پذیرفتهاید، تصمیم بگیرید و برنامه خودتان را از همان جا شروع کنید».(1)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«اِذا اَرَدْتَ أَنْ تَفْعَلَ أَمْرا فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ فَاِنْ کانَ خَیْرا فَاَمْضِهِ وَ اِنْ کانَ شَرّا فَانْتَهِ»؛(2)
«وقتی در کاری تصمیم میگیری، در نتیجه آن بیندیش؛ اگر نتیجه نیک است، آن کار را انجام بده و اگر بد است، از آن بگذر».
دانشمندان به این نتیجه رسیدهاند که با بررسی روی کاغذ، عقل بهتر عمل میکند و نیروی سنجش بیشتر میگردد.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«اِذا هَمَمْتَ بِأَمْرٍ فاسْتَخِرْ رَبَّکَ فیهِ سَبْعَ مَرّاتِ ثُمَّ انْظُرْ اِلَی الَّذی یَسْبِقُ اِلی قَلْبِکَ فَاِنَّ الْخِیَرَةَ فیهِ»(3)
«وقتی به کاری تصمیم گرفتی، هفت بار از پروردگارت طلب خیر کن. سپس بنگر که دل تو به کدام طرف تمایل دارد. پس همان را انتخاب کن، زیرا خیر و خوبی در همان است».
اگر اهدافی دارید و تصمیم به انجام آنها گرفتهاید که همه آنها مایه خوشبختی است، ولی نمیدانید کدام یک از آنها را انجام دهید، با یاد خداوند بزرگ به آن تصمیم که تمایل بیشتری دارید عمل کنید.
در کتاب «آکولاتوم» درباره تصمیمگیری چنین آمده است:
«تصمیم گرفتن، عمل کردن نیست؛ آمادگی برای عمل است».(1)
با تصمیمگیری، برای انجام عمل آماده میشویم تا آن عمل را به خوبی انجام دهیم. اگر عمل بدون تصمیم باشد، آمادگی برای انجام دادن عمل به وجود نیامده است و یا آمادگی کمتر است. ولی هرچه تصمیم قویتر و محکمتر باشد، آمادگی برای انجام عمل زیادتر است.
1) . کتاب نکتههای زندگی2، نکته 55.
یکی دیگر از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی، پایداری و مقاومت است. انسان در اعمال نیکو و در راه رسیدن به اهداف از پیش تعیینشده خویش، باید پایدار و مقاوم باشد و هرگز سستی نکند.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله درباره صبر و استقامت میفرمایند:
«اَلصَّبْرُ رِضا»(1)
«صبر، مایه خشنودی است».
و در فضیلت صبر و مقاومت در حدیثی دیگر میفرمایند:
«ما رُزِقَ الْعَبْدُ رِزْقا أَوْسَعَ عَلَیْهِ مِنَ الصَّبْرِ»(2)
«هیچکس را روزیای وسیعتر از صبر ندادهاند».
در قرآن کریم نیز آیات زیادی درباره صبر آمده است و خداوند بزرگ خوشنودی خود را از صابران اعلام نموده است: «اِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرین».
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله درباره صبر، تشبیهی آوردهاند و فرمودهاند:
«لَوْ کانَ الصَّبْرُ رَجُلاً لَکانَ رَجُلاً کَریما»(3)
«اگر صبر بسان مردی بود، مرد بزرگواری بود».
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«اَلصَّبْرُ مِنَ الاْیمانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ»(1)
«صبر نسبت به ایمان، چون سر نسبت به بدن است».
در فضیلت صبر و مقاومت احادیث متواتری از ائمّه معصومین علیهمالسلام نقل شده است، و سخنان زیادی از دانشمندان و اندیشمندان در باب اهمیّت و ویژگی آن بیان گردیده است.
حضرت علی علیهالسلام در نهجالبلاغه درباره صبر میفرمایند:
«وَ عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَی الْمَکْرُوهِ وَ نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُّرُ فِی الْحَقِّ»؛(2)
«خود را برای استقامت در برابر مشکلات عادت ده، که شکیبایی در راه حق، عادتی پسندیده است».
آن حضرت در ادامه صفات بنده پرهیزکار میفرمایند:
«... جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِیَّةَ نَجاتِهِ»؛(3)
«... و استقامت را مرکب نجات خود قرار دهد».
ناپلئون میگوید:
«پیروزی، متعلّق به کسانی است که بیش از دیگران استقامت دارند».(4)
یکی از بزرگان میگوید:
«هر اندازه که صبر بیشتر باشد، رسیدن به مراد قطعیتر است».(5)
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«لایَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ اِنْ طالَ بِهِ الزَّمانُ»(6)
«انسان شکیبا، پیروزی را از دست نمیدهد، هرچند زمان آن طولانی شود».
هرگاه در راه رسیدن به اهداف خویش، صبر و شکیبایی را پیشه خود سازیم، با آرامش خاطرِ بیشتری به سرانجام موفّقیّت خواهیم رسید. برعکس، اگر شکیبا نباشیم و با عجله و شتاب، کاری را دنبال کنیم، عمل ما تداوم نخواهد داشت و در میانه راه آن را رها خواهیم کرد.
قال علی علیهالسلام:
«مَنْ لَمْیُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَکَهُ الْجَزَعُ»(1)
«کسی را که شکیبایی نجات ندهد، بیتابی او را هلاک گرداند».
حضرت علی علیهالسلام در نهجالبلاغه به اعمال نیکو از جمله استقامت و بردباری تشویق نمودهاند:
«اَلْعَمَلَ اَلْعَمَلَ، ثُمَّ النِّهایَةَ النَّهایَةَ، وَ الاِسْتِقامَةَ الاِْسْتِقامَةَ، ثُمَّ الصَّبْرَ الصَّبْرَ، وَ الْوَرَعَ الْوَرَعَ!..».(2)
«عمل صالح! عمل صالح! سپس آیندهنگری! آیندهنگری! و استقامت! استقامت! آنگاه بردباری! بردباری! و پرهیزکاری! پرهیزکاری!..».
«یَنْزِلُ الصَّبْرُ عَلی قَدْرِ الْمُصیبَةِ، وَ مَنْ ضَرَبَ یَدَهُ عَلی فَخِذِهِ عِنْدَ مُصیبَتِهِ حَبِطَ عَمَلُهُ»(3)
«صبر به اندازه مصیبت فرود آید و آن که در مصیبت بیتاب بر رانش زند، اجرش نابود میگردد».
بردباری در مصیبتها مانند ضرر در مال، مرگ فرزند و... مورد تأکید قرار گرفته است. روانشناسان معتقدند که بیصبری انسان را به مرحله سقوط نزدیک میکند.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«مَنْ یَصْبِرْ عَلَی الرَّزِیَّةِ یُعَوِّضْهُ اللّهُ وَ مَنْ یَکْظِمْ غَیْظَهُ یَأْجُرْهُ اللّهُ»(1)
«هر که بر مصیبت صبر کند، خدایش عوض دهد و هر که خشم خویش فرو برد، خدایش پاداش دهد».
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«ثَلاثٌ مِنْ کُنُوز البِرِّ: اِخْفاءُ الصَّدَقَةِ وَ کِتمانُ الْمُصیبَةِ وَ کِتْمانُ الشَّکْوی
یَقُولُ اللّهُ: اِذَا ابْتَلَیْتُ عَبْدی فَصَبَرَ وَ لَمْیَشْکُنی اِلی عُوّادِهِ أَبْدَلْتُهُ لَحْما خَیْرا مِنْ لَحْمِهِ وَ دَما خَیْرا مِنْ دَمِهِ فَاِنْ أَبْرَأْتُهُ وَ لا ذَنْبَ لَهُ وَ اِنْ تَوَفَّیْتُهُ فَاِلی رَحْمَتی»(2)
«سه چیز از گنجینههای نیکی است: مخفی ساختن صدقه و پنهان داشتن مصیبت و مستور ساختن شکایت. خداوند میگوید: وقتی بنده خود را مبتلا ساختم و صبر کرد و با عیادتکنندگان خود از من شکایت نکرد، گوشتی بهتر از گوشت او و خونی بهتر از خون او به او میدهم. اگر او را شفا دادم همه گناهانش محو شده است و اگر جانش را گرفتم او را مشمول رحمت خود کردهام».
اگر در هنگام بیماری یا مصیبتهای دیگر، به خدا توکّل کنیم و به جای بیصبری، بردباری را پیشه خویش سازیم و با آرامش خاطر، راضی به رضای خداوند بزرگ باشیم، آرامش ما بیشتر خواهد بود و به بیماریهای روحی مبتلا نخواهیم شد.
«درد، برای انسان صبور مفهومی ندارد».
او در سختیها به قدری بردبار است که ذرهای بیتابی ندارد و شکیبایی در باطن او رسوخ کرده است، به گونهای که نه تنها دردِ بیتابی را حس نمیکند، بلکه لذت بردباری را میچشد.
قرآن کریم میفرماید:
«وَ الْکاظمینَ الْغَیْظَ وَ الْعافینَ عَنِ النّاسِ»(1)
«خشم خویش را فرو مینشانند و از خطای مردم میگذرند».
سقراط نیز میگوید:
«بردباری در زمان خشم مشکلترین کار است».(2)
هنگامی که خشمگین شدید، اگر ایستادهاید بنشینید و اگر نشستهاید، کمی استراحت کنید تا آرامش به درون شما باز گردد.
در هنگام خشم، لب به سخن نگشایید و با کسی به بحث و جدال نپردازید و با تمرین و ممارست، خشم را به کنترل خویش درآورید.
کمال خرد آدمی آن باشد که خشم نگیرد، پس اگر گیرد، باید که عقل او بر خشم چیره باشد، نه خشم او بر عقل. و هر که را هوای نفس او بر خرد چیره باشد، خشم او چشم خردش را بپوشاند و او از دیوانگان باشد و باز هر که را خردش به هوای نفس او غالب باشد، به وقت خشم، خرد او خواست نفسش را بشکند و او به همه عاقلان نزدیک و پسندیده باشد و مردمان ندانند که او در خشم شده است.(3)
روزی حسین بن علی علیهالسلام با قومی از صحابه و بزرگان عرب، بر سر خوان نشسته بودند و لباس رومی گرانمایه نو پوشیده بودند و دستاری به غایت نیکو بر سر بسته بودند. غلامی خواست که کاسهای غذا در پیش او بنهد. از قضا، کاسه از دست غلام رها شد و بر سر و دوش حسین بن علی علیهالسلام آمد و دستار و لباس، از خوردنی آلوده شد و خشمی در حسین پدیدار آمد و از خجالت، رخسار او برافروخت و در غلام نگریست. غلام، چون چنان دید بترسید که او را ادب فرماید. گفت:
«وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ وَ الْعافینَ عَنِ النّاسِ».
حسین علیهالسلام روی تازه کرد و گفت:
«ای غلام، تو را آزاد کردم تا به یکبارگی از خشم من ایمن گردی».
همه حاضران را از آن حلم و بزرگواری حسین علیهالسلام در چنان حال، عجب آمد و پسندیده داشتند.(1)
فردوسی درباره این موضوع میگوید:
هر آن کس که او از گنهکار چشم
بخوابید و آسان فرو خورد خشم
بزرگیش هر روز افزون شود
شتاب آورد دلش پرخون شود
1- آرامش قلب؛
2- وقار؛
1) . همان.
3- نجابت؛
4- رفق و مدارا؛
5- صبر؛
6- عفو و گذشت؛
7- سکوت؛
8- عدم شتاب در مجازات و خوشرویی.
1- کرامت و بزرگواری؛
2- موفّقیّت؛
3- صلح؛
4- ریاست و بزرگی؛
5- محبوبیّت در قلوب مردم؛
6- زندگی پسندیده و گوارا.(1)
نقل میکنند از توماس ادیسون (مخترع لامپ) که پس از 9999 بار تلاش، موفّق به ساخت لامپ گردید.
کسی به او میگوید: میخواهی برای ده هزارمین بار هم شکست بخوری؟ پاسخ میدهد: «کدام شکست؟... من کشف کردم که نباید از آن راهها لامپ را بسازم».(2)
او به قدری پشتکار و مقاومت داشته است که 9999 مرتبه را شکست نمیدیده است، بلکه آن را یک نوع تجربه میدانسته است و به یقین، همین مقاومت و پایداری، رمز موفّقیّت وی در اختراع لامپ بوده است.
از این داستان پند میگیریم که چگونه صبر و استقامت، انسان را در راه رسیدن به موفّقیّت یاری میکند. و کسانی که استقامت و پشتکار ندارند، به سرانجام نیکبختی نخواهند رسید.
دانشمندان و بزرگان تاریخ بر اثر مقاومت و پایداری به مقاماتی رسیدهاند و بزرگان سیاسی، علمی، فرهنگی و... با مقاومت و پشتکار به مدارج والای سیاسی، علمی، فرهنگی و... نایل شدهاند و عجله و شتاب برای آنها مفهومی نداشته است.
رمز پیروزی بزرگان دین نیز صبر و استقامت بوده است. آنان با شکیبایی در جنگها و برنامههای عملی اسلام پیروز شدهاند.
زندگی پیامبران بزرگ خدا نیز با صبر و استقامت همراه بوده است و در برابر مخالفان و مشکلات طاقتفرسا با شکیبایی به مبارزه علیه طاغوت پرداختهاند. چنانچه خداوند به پیامبرش فرموده: «فَاصْبِرْ کما صَبَرَ اُولُوالْعَزْمِ مِنَ الرُّسُل».
1- گروه شتابزده، که با بیتابی در میانه راه، از هدف خویشتن باز میمانند.
2- گروه مقاوم که در مقابل مشکلات و نابسامانیها میایستند.
3- گروه مقاوم که در مقابل مشکلات، ایستادگی دارند و با سعی و تلاش، نقاط ضعف و مشکلات خویشتن را بررسی نموده و برطرف مینمایند و با اعتماد به نفس، آن مشکلات را حل نموده و یا آن نابسامانیها را برطرف مینمایند و به خوشبختی و موفّقیّت میرسند.
بزرگان تاریخ از گروه سوم هستند و همیشه با سعی و تلاش به راه خویش ادامه دادهاند و به مدارج بالای علمی، ادبی، فرهنگی، پزشکی و... رسیدهاند.
توماس ادیسون میگوید:
«مندلسردنمیشوم؛ زیرا هراشتباهی که میکنم، مرا یک قدم به جلو میراند».(1)
1) . زندگی شادیبخش، ص 10.
اگر میخواهید از افراد گروه اوّل نباشید، از الان افکار منفی و بیمورد را کنار بگذارید. «من نمیتوانم»، «نمیشود»، «این کار سخت است» و... .
بلکه تلقینات و اندیشههای مثبت را جایگزین آن گردانید و به خود بگویید من میتوانم، کار آسانی است، من این کار را انجام میدهم. و باور خویش را به مسیر مثبت حرکت دهید؛ یعنی باور کنید که میتوانید به هدف خویش برسید.
بزرگان تاریخ بارها شکست را تجربه کردهاند تا به پیروزی و موفّقیّت رسیدهاند، شما نیز از شکست نهراسید و به پیروزی فکر کنید.
«اگر به موفقترین انسانهای تاریخ بنگرید، یک اشتراک در میان همه آنها پیدا میکنید: آنها از جواب رد نمیهراسند؛ پاسخ منفی را نمیپذیرند و اجازه نمیدهند هیچ عاملی، آنها را از عملی کردن افکار و اهداف باز دارد.
آیا میدانستید بعضیها بیش از صد بار تلاش میکنند تا افکار خود را به مرحله عمل برسانند؟»(1)
به یاد داشته باشید در راه رسیدن به هدف، یک راه را انتخاب نمایید و در این راه، تردید به خود راه ندهید.
ویلیام روبرت گفته است:
«کسی که میان دو کار تردید داشته باشد، هیچ کدام را عملی نمیسازد. کسی که تصمیمی میگیرد، امّا تصمیم خود را عملی نمیسازد و همیشه نقشه و عقیده خود را عوض میکند، و با هر بادی مانند پرههای آسیاب به یک طرف میچرخد، هرگز کار مفید و مهمّی نخواهد کرد. هیچ چیز در سایه استقامت و ثبات قدم، پا به عرصه وجود نمیتواند بگذارد».(2)
قال الکاظم علیهالسلام:
«الصَّبْرُ عَلَی الْوَحْدَةِ عَلامَةُ قُوَّةِ الْعَقْلِ فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ تَبارَکَ وَتَعالی
اِعْتَزَلَ اَهْلَ الدُّنْیا وَ الرّاغِبینَ فیها وَ رَغِبَ فیما عِنْدَ رَبِّهِ وَ کانَ اللّهُ آنَسَهُ فِی الْوَحْشَةِ وَ صاحِبُهُ فِی الْوَحْدَةِ، وَ غِناهُ فِی الْعَیْلَةِ وَ عِزُّهُ فی غَیْرِ عَشیرَةٍ»(1)
«صبر در تنهایی، نشانه قوّت عقل است. هرکه از طرف خداوند تبارک و تعالی تعقّل کند، از اهل دنیا و دوستداران دنیا کناره گرفته و به آنچه نزد پروردگارش است رغبت نموده، و خداوند در وحشت انیس اوست و در تنهایی یار اوست، توانگری او در ناداری، و عزّت او، در بیتیره و تباری است».
قال الامام حسن المجتبی علیهالسلام:
«وَ اعْمَلْ لِدُنْیاکَ کَأَنَّکَ تَعیشُ أَبَدا، وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِکَ کَأَنَّکَ تَمُوتُ غَدا، وَ اِذا أَرَدْتَ عِزّا بِلا عَشیرَةٍ، وَ هَیْبَةً بِلا سُلْطانٍ فَاخْرُجُ مِنْ ذُلِّ مَعْصِیَةِ اللّهِ اِلی عِزِّ طاعَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ»(2)
«برای دنیایت چنان کار کن که گویا همیشه زندگی میکنی. و برای آخرتت به گونهای کار کن که گویا فردا خواهی مُرد. و اگر عزّتی بدون بستگان، و شکوهی بدون سلطنت خواهی، از معصیت و نافرمانی خدا به طاعت و فرمانبری خداوند عزّوجل درآی».
برای انجام کارهای دنیوی، باید تفکّر همیشه زیستن را در خود زنده کنیم و نوع فکرمان نسبت به زندگی دنیا، زندگی همیشگی باشد؛ زیرا بر اساس این فکر خود را
برای همه مشکلات و نابسامانیها در روزها، ماهها و سالها آماده میکنیم و با مقاومت بر مشکلات، سختیها و مصایب چیره خواهیم شد.
اگر چنین فکری را نداشته باشیم، پس از غلبه بر چند مشکل، خسته خواهیم شد. ولی زنده کردن این فکر، تأثیر زیادی در مقابله با مشکلات و مصیبتها خواهد داشت.
قال الامام الباقر علیهالسلام:
«اُوصیکَ بِخَمْسٍ: اِنْ ظُلِمْتَ فَلاتَظْلِمْ وَ اِنْ خانُوکَ فَلاتَخُنْ، وَ اِنْ کُذِّبْتَ فَلاتَغْضَبْ، وَ اِنْ مُدِحْتَ فَلاتَفْرَحْ وَ اِنْ ذُمِمْتَ فَلاتَجْزَعْ»(1)
«تو را به پنج چیز سفارش میکنم:
1- اگر مورد ستم واقع شدی، ستم مکن.
2- اگر به تو خیانت کردند، خیانت مکن.
3- اگر تکذیب شدی، خشمگین مشو.
4- اگر ستایش شدی، شادمان مشو.
5- و اگر نکوهشت کنند، بیتابی مکن».
در مباحث قبل برای صبر، اقسامی بیان کردیم و هماکنون طبق مفاد حدیث ذیل برای صبر تقسیمی دیگر بیان میکنیم.
«الصَّبْرُ عَلَی الْمُصیبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَی الطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَی الْمَعْصِیَةِ»(2)
«صبر بر سه گونه است: صبر بر مصیبت، صبر بر طاعت، و صبر بر معصیت».
1- در هنگام از دست دادن فرزند، مال و... شکیبا باشیم.
2- همیشه در اطاعت و فرمانبرداری از خداوند بزرگ، صبور باشیم.
3- صبر بر معصیت، یعنی در مقابل گناه صبر کنیم و آن را ترک کنیم.
قال الاِمامُ الصّادِقُ علیهالسلام:
«لَوْ أَنَّ شیعَتَنا اسْتَقامُوا لَصافَحَتْهُمُ الْمَلائِکَةُ وَ لاََظَّلَّهُمُ الْغَمامُ وَ لاََشْرَقُوا نَهارا وَ لاََکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ لَمّا سَأَلُوا اللّهَ شیئا اِلاّ أَعْطاهُمْ»(1)
«اگر شیعیان ما استقامت میورزیدند، فرشتگان با آنها دست میدادند و ابر، بر آنها سایه میانداخت و در روز میدرخشیدند و از زمین و آسمان به آنها روزی میرسید و چیزی از خدا نمیخواستند، مگر این که به آنها میداد».
در کتاب آکولاتوم درباره صبر و بردباری آمده است:
«صبر و زمان، بر طوفان چیره خواهند شد».(2)
«صبر کردن شجاعت بیشتری میخواهد».(3)
ملک الشعرای بهار
پافشاری و استقامت میخ
سزد ار عبرت بشر گردد
بر سرش هرچه بیشتر کوبند
پافشاریش بیشتر گردد
رهایی خواهی از سیلاب اندوه
قدم بر جای باید بود چون کوه
گر از هر باد چون بیدی بلرزی
اگر کوهی شوی، کاهی نیرزی(1)
روزی ابومسلم خراسانی به مسجد میرفت. در راه، یکی از دوستان همرزمش برای حاجتی نزد او آمد، در حالی که سر شمشیرش را بر پای ابومسلم نهاده و بر او تکیه کرده بود، به سخن گفتن پرداخت. در اثر فشار نوک شمشیر، پای سردار شیردل، مجروح و خونین شد.
چون سخن دوست به پایان رسید و رفت، یکی از نزدیکان ابومسلم که ناظر بر این واقعه بود، وی را گفت: چرا قبل از آن که پایت چنین زخمی شود، آن دوست را آگاه نکردی؟
گفت: بیم داشتم از آن ناهمواری شرمگین شود و حاجت خود ناگفته، برود.(2)
اگر دانش بیاموزیم ولی به آن جامه عمل نپوشانیم، فایدهای ندارد. آگاهی و دانش، هنگامی که آمیخته با عمل شود، مایه سعادت و خوشبختی است.
سعدی رحمهالله میگوید: «عالم بیعمل به چه ماند؟ به زنبور بیعسل».
اگر ما روزی از دانشمندان نامی شویم، ولی از علم خویشتن بهرهای نبریم، هیچ گونه ارزشی نداریم.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«دانشی که بدان عمل نمیشود، مانند گنجی است که از آن خرج نمیشود. صاحبش در جمعآوری آن خود را به رنج میاندازد و به بهرهاش نمیرسد».(1)
اگر رنج کسب علم و دانش را بردهایم، باید از آن در مرحله عمل بهرهبرداری لازم را بکنیم تا به سرانجام مقصود برسیم.
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
«دانشمند بیعمل مانند تیرانداز بیزه (کمان) است».(2)
در قدیم برای تیراندازی از کمان استفاده میکردند. تیر انداختن بدون کمان ممکن نبود. کسی که دانش آموخته است و دانشمند گردیده است نیز اگر به آن جامه عمل
نپوشاند، مثل تیراندازی است که تیر دارد، امّا کمان (وسیله تیراندازی) را در اختیار ندارد، زیرا تیر و کمان همچون علم و عمل لازم و ملزوم یکدیگرند.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«اَلْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ، فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ، وَ الْعِلْمُ یَهْتَفُّ بِالْعَمَلِ فَاِنْ أَجابَهُ وَ اِلاّ اِرْتَحَلَ عَنْهُ»(1)
«علم با عمل توأم است، هرکس چیزی را میداند باید به آن عمل کند و علم فریاد میزند و عمل را دعوت میکند، اگر به او پاسخ مثبت نداد، از آنجا کوچ میکند!»
در کتب شریف نهجالفصاحه (سخنان پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله) و نهجالبلاغه (سخنان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام) درباره این موضوع سخنان گُهربار زیادی نقل شده است.
حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«أَیَّتُهَا الاْمَّةُ اِنّی لا أَخافُ عَلَیْکُمْ فیما لاتَعْلَمُونَ وَ لکِنْ أنْظُرُوا کَیْفَ تَعْمَلُونَ فیما تَعْلَمُونَ»(2)
«ای امّت من! از آنچه نمیدانید بر شما بیم ندارم. ولی بنگرید آنچه را میدانید چگونه عمل میکنید».
هنگامی که یک کار نیک را فراگرفتیم و بر فضیلتهای آن آگاهی یافتیم، در میدان عمل باید آن کار نیکو را انجام دهیم تا سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت خویش را تضمین نماییم.
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«مَنْ یَعْمَلْ سُوءً یُجْزَ بِهِ فِی الدُّنیا»(3)
«هر که عمل بد کند، در دنیا سزای آن بیند».
هرگز اعمال خودمان را نیمهکاره رها نکنیم، بلکه با سعی و تلاش آن اعمال را به صورت دائمی انجام دهیم. اگر در زندگی، اهدافی را تعیین کردهایم تا به واسطه آنها کامیاب گردیم، در نیمه راه آنها را رها نکنیم و آنها را تحقّق بخشیم و به آن اهداف دست یابیم.
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«أَحَبُّ الاْعْمالِ اِلَی اللّهِ أَدْوَمُها وَ إِن قَلَّ»(1)
«محبوبترین کارها در پیش خدا کاریست که دوام آن بیشتر است؛ اگرچه اندک باشد».
حضرت علی علیهالسلام نیز میفرمایند:
«کار اندکی که ادامه یابد، از کار بسیاری که از آن به ستوه آیی، امیدوارکنندهتر است».(2)
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«به قدر طاقت عمل کنید؛ زیرا ملالت شما مایه ملالت خدا میشود».(3)
از اهداف بلندمدّت و طاقتفرسا (که خارج از توانایی شما است) بپرهیزید. زیرا ممکن است اثرات زیانبار روحی و جسمی جبرانناپذیری به دنبال داشته باشد.
به جای آن اهداف، میتوان اهداف کوچکتری را بررسی نموده، و به اندازه توان خویش (در جهت رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی) به آن عمل کنیم.
حضرت امیر المؤمنین علیهالسلام میفرمایند:
«مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ، وَ لا حاجَةَ لِلّهِ فیمَنْ لَیْسَ لِلّهِ فی مالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصیبٌ»(1)
«آن کس که در عمل کوتاهی کند، دچار اندوه گردد و آن را که از مال و جانش بهرهای در راه خدا نباشد خدا را به او نیازی نیست».
در احادیث و روایات که از ائمّه معصومین علیهمالسلام بیان شده است، سستی در عمل مورد نکوهش قرار گرفته است. سستی در عمل، عامل شقاوت و بدبختی است. دانشمندان و بزرگان نیز انجام عمل را ستودهاند و سستی را زیانبار توصیف کردهاند. سستی، سدّ است.
قال علی علیهالسلام: «اِضاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ»(2)
«از دست دادن فرصتها، باعث اندوه میشود».
عمل را به تأخیر نیاندازیم و در فرصتهای به دست آمده، آن را انجام دهیم.
در انجام عمل، کوتاهی نکنیم و کار امروز را به فردا نیاندازیم.در استفاده از فرصتها، سستی نکنیم و وقت را غنیمت بشماریم.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«الفُرَصُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ»
«فرصتها چون ابر میگذرد».
ساعتهای از دست رفته، باز نمیگردد.
قال علی علیهالسلام: «مَنْ أَبْطَأَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ یُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ»(1)
«کسی که کردارش او را به جایی نرساند، افتخارات خاندانش او را به جایی نخواهد رساند».
هر شخصی با اعمال نیک خویش سربلند است. اگر از کسی خطا و اشتباهی سر بزند (عمل بدی داشته باشد)، افتخارات خانوادگی او نیز در معرض خطر است.
اگر شخصی کارهای خلاف انجام دهد، چه بسا آبرو و افتخارات خانوادگی خویش را بر باد میدهد. هرکسی عمل بهتر و نیکوتر انجام دهد برتر است.
1) . همان، حکمت 23، ص 446.
انسان بیکار، افسرده و محتاج است و در زمان بیکاری ممکن است به سوی گناه کشیده شود.
ولتر میگوید: ارزش و اهمیّت کار، بسته به نتایج آن است. کار، انسان را از سه بلای عظیم دور میکند: افسردگی، احتیاج، گناه.(1)
بیکاری و یا احساس مفید نبودن موجب بروز اضطراب و نارضایتی در فرد میشود که میتواند پیامدهای ناگواری برای سلامت جسمانی و روانی دربرداشته باشد. در واقع کارکرد اشتغال، تنها رفع نیازهای اقتصادی نیست، چنان که کاپلان و سادوک اشاره کردهاند: تأثیر بیکاری خیلی بیشتر از فقدان درآمد است. عوارضی چون اعتیاد، اَلْکُلیسم، خودکشی و خشونت به دنبال بیکاری افزایش مییابد.(2)کار، سرمایه جاودانی است و باعث سعادت و خوشبختی میشود.
فرانکلین میگوید:
«عروس زندگانی، کار است. اگر شما داماد این عروس شوید، فرزند شما سعادت نام خواهد داشت».(3)
و نیز میگوید:
«کار و فعّالیّت نه تنها مخارج زندگی را تأمین میکند، بلکه زندگی کردن را هم به انسان یاد میدهد».(1)
رسول مکرّم اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«اِنَّ اللّهَ تَعالی یُحِبُّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنَ الْمُحْتَرِفَ»
«خداوند بنده مؤمن پیشهور را دوست دارد».
انسانی که کار میکند، علاوه بر سعادت و خوشبختی، محبوب خدا نیز هست.
هیچ وازِر وِزر غیری برنداشت
هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت
طمع خامست آن، مخور خام ای پسر
خام خوردن علّت آرد در بشر
کان فلانی یافت گنجی ناگهان
من همان خواهم، مه کار و مه دکان
کار بختست آن و آن هم نادرست
کسب باید کرد تا تن قادرست
کسب کردن گنج را مانع کی است؟
پا مکش از کار، آن خود در پی است
تا نگردی تو گرفتار اگر
که اگر این کردمی یا آن دگر
کز اگر گفتن رسول باوفاق
منع کرد و گفت آن هست از نفاق
کان منافق در اگر گفتن بمرد
وز اگر گفتن به جز حسرت نبرد(2)
صائب تبریزی نیز میگوید:
تا میتوان ز آبله دست رزق خورد
بهر چه خوشهچینِ ثریّا شود کسی؟(3)
فارسی میگوید:
«در سر آدم بیکار، شیطان خانه میسازد».(1)
یکی از بزرگان میگوید:
«گوسفند تنبل، خیال میکند پشمش سنگین است».(2)
گفتهاند:
«عاقبت تنبلی، احتیاج و شرمساری است».(3)
سرمایه زندگی هرکس، کار و کوشش است. کار، نیروی تن را میافزاید و کوشش، روح و جان را صیقل میدهد و درخشنده میسازد. در نبرد هستی آن کس پیروز است که تنی توانا و روانی تابناک دارد. بیکاری، بالاترین آفت زندگی است. شما هر اندازه توانگر باشید، بینیاز از کار نیستید. زیرا کار سلاح نبرد زندگانی است و بیکاری، تن و روان را ناتوان میسازد. هرگاه ماشینی را مدّتی بیکار بگذارند زنگ میزند و آهنهای آن، با همه سختی که دارد پوسیده میشود. انسان هم هرگاه بیکار روزگار بگذراند، دستگاه وجود او رو به تعطیلی خواهد رفت و از زندگانی لذّت نمیبرد. وقتی از کار خسته شدید، البته خستگی بگیرید، اما در همان هنگام هیولای ترسناک بیکاری و تنگدستی را به خاطر بیاورید تا بیدرنگ «عشق و شور کار» در شما باز دمیده شود.(4)
امّا در هنگام کار، کمکاری نکنیم و از عهده کار محوّله به خوبی برآییم.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«اِذا عَمِلَ أَحَدَکُمْ عَمَلاً فَلْیُتْقِنْهُ»(5)
«هرکس کاری میکند باید آن را خوب انجام دهد».
بنابراین سعی کنید در هنگام کار خداوند بزرگ را در نظر داشته باشید و آن را به خوبی انجام دهید.
«ارتقاء فرهنگ کار یعنی ایجاد فرهنگ درست کار کردن، عمل به تعهّدات حتی در زمانی که کنترل خارجی نیز وجود ندارد واحساس مسئولیّت در قبال کار».(1)اگر شغلی یافتید و با عقل و فکر و مشورت آن را پذیرفتید، با یاد خداوند بزرگ آن را انجام بدهید.
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
«اِذا أَرَدْتَ اَمْرا فَعَلَیْکَ بِالتَّوْدَّةِ حَتّی یُریَکَ اللّهُ مِنْهُ الْمَخْرَجَ»(2)
«وقتی خواستی کاری را انجامدهی، تأمّلکن تا خدا راهآن را به تو نشان دهد».
فراهم آوردن وضعیّت ارادی مطلوب به معنای این است که نه تنها فرد از تنبلی و سستی گریز دارد، بلکه مشتاق انجام کار است. در واقع در این حالت، فرد بااراده مثبت به انجام کار و حرفهاش میپردازد. در صورتی که اگر فرد، از روی اجبار و با اراده منفی به کار بپردازد، موجب احساس بیگانگی و دوگانگی در رابطه با کارش میشود. این چنین وضعیّتی نه تنها به شکلگیری هویّت مثبت و رشد شخصیت سالم در فرد کمک نمیکند، بلکه احساس پوچی، نارضایتی، فشار روانی، عدم خلاّقیّت و عدم احساس عزّت نفس را پدید میآورد که از پیامدهای این وضعیت افسردگی، اعتیاد و خودکشی است.(3)
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«خَیْرُ الاْمُورِ أَوْسَطُها»(4)«بهترین کارها، معتدلترین آنها است».
اگر کار خویش را تداوم بخشیم به نتایج مطلوب خواهیم رسید.
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله:
«مِلاکُ الاْمْرِ خَواتِمُهُ»(1)
«اعتبار کار به سرانجام آن است».
آن حضرت در حدیثی دیگر میفرمایند:
«یُحِبُّ اللّهَ الْعامِلَ اِذا عَمِلَ أَنْ یُحْسِنَ»(2)
«خدا دوست دارد وقتی کس-ی کار میکند نیکو و کامل انجام دهد».
قال علی علیهالسلام:
«مَنْ أَوْمَأَ اِلی مُتَفاوِتٍ خَذَلَتْهُ الحِیَلُ»(3)
«کس-ی که به کارهای گوناگون پردازد، خوار شده و پیروز نمیگردد!»
انسان باید خردمندانه و از روی اندیشه و مشورت یک کار را انتخاب کند و تا پایان، آن را ادامه دهد تا در آن متخصّص شود.
قال علی علیهالسلام:
«قَلیلٌ مَدومٌ عَلَیهِ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ»(4)
«اندکی که با اشتیاق تداوم یابد، بهتر از فراوانی است که رنجآور باشد».
قال علی علیهالسلام:
«لِلْمُؤْمِنٍ ثَلاثُ ساعاتٍ: فَساعَةٌ یُناجی فیها رَبَّهُ، وَ ساعَةٌ یَرُمُّ مَعاشَهُ، وَ ساعَةٌ یُخَلِّی بَیْنَ نَفْسِهِ وَ بَیْنَ لَذَّتِها فیما یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ. وَ لَیْسَ لِلْعاقِلِ أَنْ یَکُونَ شاخِصا اِلاّ فی ثَلاثٍ: مَرَمَّةٍ لِکاشٍ أَوْ خُطْوَةٍ فی مَعادٍ، أَوْ لَذَّةٍ فی غَیْرِ مُحَرَّمٍ»؛(1)
«مؤمن باید شبانهروز خود را به سه قسم تقسیم کند: زمانی برای نیایش و عبادت پروردگار، و زمانی برای تأمین هزینه زندگی، و زمانی برای واداشتن نفس به لذّتهایی که حلال و مایه زیبایی است. خردمند را نشاید جز آن که در پی سه چیز حرکت کند: کسب حلال برای تأمین زندگی، یا گام نهادن در راه آخرت، یا به دست آوردن لذّتهای حلال».
در کتاب «آکولاتوم» آمده است:
«در انجام هر کاری، شرافتمندانه تلاش کن».(2)
یکی از عوامل رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، صحّت و سلامتی تن و روان است. اگر جسم و روان ما سالم باشد و به امراض جسمی و روحی مبتلا نشود، ما میتوانیم راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی را سیر کرده و سرانجام، نیکبختی را در آغوش بکشیم. سلامتی، یک نعمت بزرگ است که با آن از رنج و عذابهای بیماریهای روحی و جسمی در امانیم و با خوشی و شادکامی زندگی میکنیم.
پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«اَلصِّحَّةُ وَ الْفَراغُ نِعْمَتانِ مَکْفُورَتانِ»(1)
«صحّت و فراغت دو نعمت است که کفران آن کنند».
بنابراین قدر این نعمت الهی را بدانیم و شکر آن را به جا آوریم.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«بادِرْ بِاَرْبَعٍ قَبْلَ أَرْبَعٍ: شَبابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ، وَ صِحَّتِکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِناکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ حَیاتِکَ قَبْلَ مَوْتِکَ»(2)
«چهار چیز را پیش از چهار چیز غنیمت شمار: جوانی پیش از پیری، صحّت پیش از بیماری، توانگری پیش از فقر و زندگی پیش از مرگ».
حضرت علی علیهالسلام چنین میفرمایند:
«...فَاِنْ أَتاکُمُ اللّهُ بِعافِیَةٍ فَاقْبَلُوا، وَ اِن ابْتُلِیتُمْ فَاصْبِروا»(1)
«پس اگر خداوند عافیت و سلامتی بخشید، قدرشناس باشید و اگر به بلا و گرفتاری مبتلا گشتید، شکیبا باشید».
قدر این نعمت الهی را بدانیم و همیشه دعا کنیم خداوند بزرگ صحّت و سلامتی را از ما نگیرد.
قال علی علیهالسلام:
«ما الْمُبْتَلی الَّذی قَدِ اشْتدَّ بِهِ البَلاءُ، بأَحْوَجَ اِلی الدُّعاءِ مِنَ الْمُعافِی الَّذی لایَأْمَنُ الْبَلاءَ»(2)
«آن کس که به شدّت گرفتار دردی است، نیازش به دعا بیشتر از تندرستی که از بلا در امان است، نمیباشد».
کسی که به بیماری مبتلا شد، دعا میکند تا خداوند منّان به او سلامتی عطا کند، در حالی که در هنگام صحّت و سلامت نیز باید دعا کنیم تا به بیماری مبتلا نشویم.
شوپنهاور میگوید:
«وقتی تندرستی ناقص باشد، لذتهای این جهان، همچون نوشابههای گوارایی است که در دهان آلوده به سم بریزند».(3)
«تندرستی، تاجی است بر سر مرد سالم؛ ولی هیچ کس جز یک بیمار این تاج را نمیبیند».(4)
تا وقتی که سلامت داریم، قدر آن را نمیدانیم. شاید تاکنون به این موضوع فکر نکرده باشیم که اهمّیّت سلامت تن و روان چقدر است؟! اگر مبتلا به نوعی بیماری بودیم، چقدر طاقتفرسا بود؟ آیا میتوانستیم به این راحتی به اهدافمان برسیم؟!!
سعدی میگوید: «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید». فکر کنید اگر
به یک بیماری فکری مبتلا بودید و چند روز پشت سر هم افکار نامناسب داشتید، چه حالتهای سخت روحی به شما عارض میشد؟!! و آیا باز هم قادر بودید راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی را ادامه دهید؟!
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«دو نعمت است که قدرش مجهول است، صحّت و امنیّت».(1)
حضرت علی علیهالسلام فرمودهاند:
«مَنْ اَرادَ السَّلامَةَ فَعَلَیْهِ بِالْقَصْدِ»(2)
«هرکس که سلامتی را میخواهد، پس باید در همه امور زندگی میانهروباشد».
رعایت اعتدال و میانهروی بسیار مهم است و پزشکان و روانشناسان بر آن تأکید داشتهاند و آن را بسیار مهم توصیف کردهاند. پیامبر گرامی اسلام نیز فرمودهاند:
«خَیْرُ الاْمُورِ أَوْسَطُها».(3)
برای این که همیشه سالم بمانید، به سه موضوع اهمّیّت زیادی بدهید:
1- تنفّس 2- تغذیه 3- خواب.
در قرون گذشته هوا آلوده نبوده است. امّا در قرن حاضر، عبور و مرور وسایل نقلیّه، دود ناشی از ماشینآلات کارخانجات، ترافیک و... هوا را آلوده نموده است. به گونهای که شهرهای بزرگ تهران و اصفهان و... از جمله شهرهای آلوده دنیا محسوب میگردند و شهرهای دیگر ایران نیز همین راه را میروند. در درون منزل نیز شعلهور کردن گاز خوراکپزی، بخاریهای نفتی و گازی، آبگرمکن و... هوای اتاق را تا
حدودی آلوده میسازد و ناراحتکننده است. بنابراین باید تا حد امکان، مکانهای مناسبی را که هوای آزاد و مطبوعی دارند انتخاب کنیم و به آن مکانهای خوش آب و هوا برویم.
«... ولی امروز با وجود تأسیسات جدید ساختمانی مثل شوفاژ، بخاری، کولر و دستگاههای خنککننده و حرارت مرکزی، مجبور به تحمّل سرما و گرما نیستیم... ولی به نظر شما آیا این هوا را میتوان مطبوع دانست یا نه؟ اگر این هوا، آلوده به گازهای سمی و ذرّات بیماریزا نبود، بدون شک عنوان مطبوع برای آن مناسب بود. ولی افسوس که این هوای خنک تابستان و این هوای معتدل و گرم زمستان که تمدن و شهرنشینی به ما اعطا کرده است، نه تنها اکسیژن کافی برای استنشاق و سوخت و ساز بدن ما ندارد، بلکه در اثر دود کارخانجات و بخاریها و دود نفت و گازوئیل وسایل نقلیّه و کورهها و تنورها و گلخنها، معجونی است از یک هوای آلوده پر از گازهای سمّی و خفقانآور و نامناسب».(1)
تنفس پرانا نوعی تنفس است که اثر فوقالعادهای برای سلامتی دارد، و شفابخش امراض است:
«پرانا، بیانگر نیروی زندگی است و به تمامی عالم حیات میبخشد. تمام نظامهای پزشکی و درمانی طبیعی، بر پایه درک این موضوع استوار گردیدهاند».(2)
شفای پرانایی، راهکاری ملایم و آسان جهت دست یافتن به سلامتی است و هر کس میتواند آن را بیاموزد. زیرا در برابر بدن، ذهن و عواطف، حالت تهاجمی ندارد، هیچ گونه زحمتی نداشته و هیچ نوع سیستم یا طبقهبندی خاصّی ندارد. با انرژی دادن به بدن، پرانا به بدن تجدید حیاتی طبیعی میبخشد و آن را قادر میسازد تا در مقابل بیماریها استقامت ورزیده و به سلامت کامل برسد.(3)
در محیطی آرام و دور از سروصدا میایستیم. در این هنگام، ذهن خویش را به پرانای هوا متمرکز میکنیم (بزرگان علم پرانا معتقدند که پرانا مادهای است که در هوا
وجود دارد؛ مانند ماهیان ریزی که در آب رودخانه وجود دارد) سپس نفس عمیقی میکشیم به طوری که پرانای هوا را به درون بدن خویش میرانیم و چنین تصور میکنیم که بهترین هوا که سرشار از سلامتی، نیروبخش و... را تنفس میکنیم. حال که پرانای هوا را تنفس نمودهایم، چند ثانیه صبر میکنیم و پس از آن تصور میکنیم که انواع ناراحتیها، امراض و...را هنگام بازدم از بدن خویش دفع مینماییم.
«مهمترین تمرین برای خوددرمانی، پرداختن به تنفس پرانایی است. این تمرین، تمامی بدن را از پرانا سرشار، و شرایط مناسبی را چه برای خوددرمانی چه درمان کردن دیگران فراهم میکند. به همراه تنفس پرانایی میتوانید تصور کنید که با فرو بردن دم، پرانای تازه و سالم وارد بدن میشود و ضمن بازدم، تمامی دردها و بیماریهای شما خارج میگردند».(1)
تغذیه مناسب و کافی، اهمّیّت ویژهای دارد و باعث میگردد ویتامینهای لازم به بدن انسان برسد و بدن انسان در برابر بیماریها مقاوم گردد. تغذیه مناسب، سبب پیشگیری از بیماریها میشود. مثلاً اگر کلسیم به بدن ما نرسد و مبتلا به کمبود کلسیم شویم، دندانهای ما خراب میشود، یا استخوانهای ما فرسوده میگردد و....
«اداره کشاورزی آمریکا ضمن اشاره به ضرر و زیانی که از سوءتغذیه در آمریکا به
1) . همان، ص 147.
وجود میآید، اشاره کرده است که تغذیه صحیح، میتواند مرگ ناشی از بیماریهای قلبی را بیست و پنج درصد، بیماریهای تنفسی و عفونی را بیست درصد، سرطان را بیست درصد و بیماری قند را پنجاه درصد کاهش دهد. مبلغی که سالیانه صرف پیشگیری و درمان این بیماریها میشود میلیونها دلار برآورد شده است. تغذیه خوب ممکن است راه بهتر و باصرفهتری در پیشگیری از این بیماریها باشد».(1)
بنابراین برای خود برنامه غذایی بنویسیم و انواع غذاهای مختلف را که سرشار از انواع ویتامینها و املاح و پروتئینها و... هستند در آن بگنجانیم. میوههای فصلهای مختلف را نیز میل کنیم.
غذایی که عاقلانه انتخاب شده باشد، میتواند دارای همه موادّ غذایی ضروری برای بدن باشد. اما انتخاب غیرصحیح غذا، باعث کمبود موادّ غذایی ضروری بدن میگردد. یک مادّه غذایی ضروری، مادّهای است که باید به وسیله غذا به بدن موجود زنده رسانده شود، چرا که بدن قادر به سنتز کافی آن مادّه، جهت تأمین احتیاجاتش نمیباشد. موادّ تغذیهای که برای یک گونه (Specieses) لازم است، ممکن است برای گونه دیگر ضروری نباشد.
به هر حال، کار اصلی غذا در بدن، ایجاد انرژی، تأمین رشد، ترمیم بافتهای بدن و تنظیم فعّالیّت بدن میباشد. موادی که این اعمال را انجام میدهند عبارتند از کربوئیدرات، لیپید، پروتئین، املاح، ویتامینها و آب».(2)
در ضمن حتما صبحانه کامل میل نمایید؛ زیرا پزشکان خوردن صبحانه را تأکید نمودهاند.
«به صبحانه اهمّیّت بدهید. صبحانه بهترین غذای روز است. زیرا اخلاق و رفتار و نیروی انسان در روز، به آن بستگی دارد».(3)
بدن ما به استراحت و خواب احتیاج دارد و باید در هر شبانهروز هشت ساعت بخوابیم (همان گونه که در بخشهای قبل، حدیثی از مولا علی علیهالسلاماشاره شد). خداوند بزرگ، شب را برای استراحت و آرامش ما آفریده است و ساختمان بدن ما را به گونهای آفریده است که به استراحت و خواب احتیاج داریم، و بدون خواب نمیتوانیم زندگی کنیم.
«خواب و خوراک لازم و ملزوم یکدیگرند، به گونهای که اگر خواب نبود کسی به خوراک احتیاج نداشت و اگر خوراک نبود، خوابی به وجود نمیآمد».(1)
برای این که به راحتی به خواب روید، نکاتی را باید رعایت کنید:
1- حتّی الامکان اتاق خواب داشته باشید.
2- در هنگام خوابیدن، چراغها را خاموش نمایید و چراغ خواب روشن نمایید.
3- پنجره یا درب اتاق خواب را کمی باز نگه دارید.
4- در اتاق خواب، سکوت حاکم باشد.
5- از تشک و بالش مناسب استفاده نمایید.
6- رو به قبله بخوابید.
7- در هنگام خواب، تمرکز فکر برقرار کنید. (افکار خویش را آرام کنید.)
8- از آن چه تجربه کردهاید شما را به خواب راحتی فرو میبرد، کوتاهی نکنید.
رو به قبله بخوابید و عضلات پاها، زانوها و رانها را رها کنید. سپس عضلات شکم، دستها، قفسهسینه و گردن را نیز رها کنید و فکر خویش را متمرکز کنید. این حالت ممکن است شما را هیپنوتیزم نماید. (اگر هیپنوتیزم نشدید فقط از تلقین مثبت
1) . خواب و خوراک و تنفس، ص 45.
استفاده نمایید) بنابراین چندین مرتبه با خود این جمله را تکرار نمایید: «من سالم هستم». اگر بیماری دارید، ذهن خویش را به محل بیماری معطوف کرده و بگویید: من سالم هستم. پس از لحظاتی احساس خارش میکنید، ولی جایی از بدن خویش را خارش ندهید. این روش سختترین بیخوابیها را تحت کنترل میآورد و به زودی به خواب عمیقی فرو خواهید رفت.
روش عدّهای از بزرگان، دانشمندان، محقّقان، مخترعان و... این بوده است که شبانهروزی سه چهار ساعت بخوابند؛ مانند علاّمه طباطبایی، ادیسون، ژنرال ایزنهاور و... بنابراین اگر کمخواب هستید، ناراحت نباشید و ترس و دلهره و اضطراب به خویش راه ندهید.
شخصی به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله گفت: قبلاً حافظهام خوب بود، ولی اکنون دچار فراموشی شدهام. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: چون عادت داشتهای هنگام ظهر استراحت کنی و این کار را ترک کردهای. گفت: آری. پیامبر صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: «استراحت نیمهروز را ترک نکن که حافظهات همچون نخست خواهد شد».(1)
پزشکان میگویند 10 دقیقه خواب ظهر برابر با چند ساعت خواب شب است. خواب ظهر خیلی مؤثّر و مفید است و آرامش ما را در وسط روز بیشتر میکند.
پاکیزگی ویژگیهای زیادی دارد و موجب نشاط و شادابی میگردد و انسانهای
1) . میخواهم خوشبخت باشم، ص 59.
کثیف، بیشتر در معرض امراض پوستی، روانی و... قرار دارند. برای این کار باید هر روز یا یک روز در میان حمّام کنیم و موهای زاید بدن و ناخنها را کوتاه کنیم و دندانهای خویش را مسواک بزنیم.
«استحمام روزانه با آب گرم مفید است و باعث نشاط روح و سلامتی بدن میشود».(1)
از لباسهای تمیز و مرتّب استفاده کنیم، و هرگز لباسهای کثیف نپوشیم؛ زیرا کسالتآور است.
یک انسان اجتماعی، باید از جهت لباس، تمیز و آراسته باشد تا دیگران از دیدن او لذت ببرند.
گر با ادب و تمیز باشی
نزد همگان عزیز باشی
ورزش برای حفظ سلامتی و پیشگیری از بیماریها بسیار مناسب و مفید است و به انسان، شادابی و نشاط میدهد و او را جوان نگه میدارد.
پزشکان برای ورزش توصیههای زیادی دارند. یکی از بزرگان گفتهاند: روح سالم در بدن سالم است.
شما نیز اگر میخواهید جسمی سالم و روانی قدرتمند، شاد و با نشاط داشته باشید، ورزش کنید. در ورزش، رشتههای مختلفی وجود دارد؛ مانند: فوتبال، والیبال، بسکتبال، هندبال، کشتی، تکواندو، جودو، وزنهبرداری، شنا، تیراندازی، دومیدانی، دوچرخهسواری، اسبسواری، پرش با اسب، پینگپنگ، پیادهروی و....
1) . همان، ص 11.
شما از هم اکنون در یکی از رشتههای ورزشی ثبتنام کنید و ورزش را در برنامه روزانه خویش قرار دهید. اگر ثبتنام برای شما مقدور نیست، صبحها ده تا پانزده دقیقه نرمش کنید. برای این کار، کتاب نرمش تهیه کنید و یا برنامه نرمش تلویزیون را دنبال کنید؛ زیرا نرمش، باید کلاسیک باشد. ورزش برای قلب و ریه مفید است، چاقی را از بین میبرد و بدن را تقویت میکند تا در برابر بیماریها مقاومت کند و...شما میتوانید فاصله منزل تا محل کار، منزل آشنایان و دوستان و... را پیاده بپیمایید.زیرا پیادهروی هیچگونه هزینهای نمیخواهد و شما را نیز در هدفتان یاری خواهد کرد.
«با ورزش کردن، پیری دیرتر به سراغتان میآید و سلامتی، این نعمت خدا، همراه شما خواهد شد. با ورزش، جریان خون بیشتر میشود و خستگیهای روحی و جسمی برطرف میگردد، سوخت و ساز بدن بهتر انجام میگیرد، چربیهای بدن کاهش مییابد، وزن بدن کم میشود، اشتها بهتر میگردد، خواب راحتتر میشود و عمر طولانیتر میگردد. انسان با ورزش، بهتر میتواند با مشکلات و معضلات فردی و اجتماعی مقابله کند».(1)
بعد از یک هفته کار و تلاش، برنامه تفریح را در زندگی خویش بگنجانید. تفریح، باعث شادی و نشاط میگردد و از خستگی زندگی مشقّتبار میکاهد، تا دوباره با روحی آرامتر و با ارادهای قویتر، هفته آینده را بهتر و عالیتر به پایان برسانید.
«سعی کنید در هفته یک روز را استراحت کنید. روزهای پرکاری را پشت سر گذاشته و سخت کار کردهاید. آن روز را تعطیل کنید و به تفریح بپردازید و احساس زنده بودن را در تمام وجودتان بیدار کنید».(2)
یکی از عوامل رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، دوستیابی است. انسانِ تنها و بدون دوست، درصد موفّقیّت و کامیابی او کمتر است و با دارا بودن دوست، بر نیکبختی خویش میافزاید.
فاگه میگوید:
«دوست، برادری است که انسان به میل خود انتخاب میکند».(1)
دوست در گرفتاریها و مشکلات یار و همدم آدمی است و به کمکش میشتابد، و اجازه نمیدهد او تنها باشد. دوست انسان را در راه رسیدن به اهدافش یاری مینماید و به سرمنزل مقصود میرساند.
بوذرجمهر حکیم در مورد این موضوع میگوید:
«غریب در دنیا، کسی است که دوست ندارد».(2)
«دوست، مانند چتری است که باید روزهای بارانی همراه شما باشد».(3)
او مانند یک سرپناه میباشد که رفیق خود را یاری میکند، همان گونه که در روز بارانی مانند چتری، محافظ دوستش است.
سیسرون میگوید:
«کسانی که دوستی را از زندگی برمیدارند، مثل آن است که آفتاب را از عالم برداشتهاند».(1)
عالم هستی بدون خورشید و آفتاب نابود میگردد و آدم بیرفیق نیز محکوم به نابودی است. امرسون میگوید:
«زینت و زیبایی خانه، دوستانی هستند که به آنجا رفت و آمد دارند».(2)
حکیم ارسطو گفته است انسان در همه حال، محتاج به دوستان است. در حال خوشی و نعمت، برای آن که ندیم و مونس او باشند و در حال سختی و تعب، برای آن که او را کمک کند. و حکیم نامبرده، به جان خود قسم خورده که هم سلطان، محتاج دوستانی است که در امور مملکتی او را کمک و یاری نمایند و او در عوض به آنها احسان کند و هم فقیر، محتاج به دوستانی است که در امور زندگانی به وی کمک نمایند.(3)
امام سجاد علیهالسلام میفرمایند:
«لاتُعادَیَنَّ أَحَدا وَ اِنْ ظَنَنْتَ أَنَّهُ لایَضُرُّکَ وَ لاتَزْهَدَنَّ فی صِداقَةِ أَحَدٍ وَ اِنْ ظَنَنْتَ أَنَّهُ لایَنْفَعُکَ»(4)
«هرگز با هیچ کس دشمنی نکن، هرچند گمان کنی که او به تو زیان نرساند. و هرگز دوستی هیچ کس را ترک نکن، هرچند گمان کنی که او سودی به تو نمیرساند».
دوستیابی با توجّه به موارد زیر، عامل پیروزی و سعادت است:
امام حسن علیهالسلام به یکی از فرزندانش فرمود:
«یا بُنَیَّ لاتُواخِ أَحَدا حَتّی تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَاِذا اسْتَنْبَطْتَ
الْخُبْرَةَ وَ رَضیتَ الْعِشْرَةَ فَآخِهِ عَلی اِقالَةِ الْعَثْرَةِ وَ الْمُواساةِ فِی الْعُسْرَةِ»(1)
«ای پسرم! با هیچ کس برادری مکن تا بدانی کجاها میرود و از کجاها میآید، و چون از حالش خوب آگاه شدی، و معاشرتش را پسندیدی، به شرط این که معاشرت، بر اساس چشمپوشی از لغزش و همراهی در سختی باشد، با او برادری کن».
پس برای دوستیابی ابتدا باید تحقیق کنیم و از حالات و کارهای او آگاه گردیم که: آیا او دوستی قابل اعتماد و اطمینان است؟ آیا اعمال او نیکو است؟ اخلاقیّات او چگونه است؟ آیا در هنگام دوستی، از لغزشهایم چشمپوشی خواهد کرد؟ آیا در سختیها با من یار و همراه است؟
هنگامی که به درستی معلوم شد که او تمامی خصوصیات یک دوست دانا و خردمند و... را دارد، او را به دوستی برگزینیم.
نخست: باید حال دوست را بررسی کنیم که در حال کودکی نسبت به پدر و مادر و خواهر و برادر و فامیل و خویشاوندان خود چگونه رفتار میکرده است، اگر فهمیدیم که نسبت به آنها به خوبی و دوستی سلوک میکرده و درباره هر یک انجام وظیفه میکرده، آن وقت امید خوبی و رستگاری از وی هست وگرنه از وی دور شویم و از وی حذر کنیم.
دوم: ببین رفتار او با دوستانی که قبل از تو داشته، چگونه بوده است. اگر نسبت به آنها به شرایط دوستی و مودّت عمل کرده، او را به دوستی خود برگزین و ببین کسانی
1) . همان، ص 128.
که با او خوبی میکنند، چگونه از آنها سپاسگذاری میکند و احسان آنها را جبران میکند؟ غرض آن که کفران ننماید و لااقل کسی که احسان به وی کرده، آیا از ذکر خیر و نشر خوبیهای وی خودداری میکند یا نه؟ این اندازه تلافی برای همه کس میسر است و هیچ کس در ترک آن معذور نیست...
سوم: ببین میل و رغبت او در چیست؟ اگر تنبلی و راحتطلبی و خودخواهی بر وی چیره شده و این روحیه بد بر وی غالب گردیده و مایل به عیاشی و شهوتپرستی است، بدان که همین صفت، باعث زمین خوردن وی میشود و حقوق دوستی و اخوت را ادا نخواهد نمود.
چهارم: نظر کن که محبّت او نسبت به مال و دنیا به چه اندازه است. اگر دیدی به جمع کردن مال و دنیا بسیار اهمّیّت میدهد، از وی دوری نما.
پنجم: ببین محبّت او نسبت به ریاست به چه درجه و پایه است، کسی که حبّ ریاست بر وی غلبه کرده، در دوستی و محبّت به انصاف عمل نخواهد کرد.
ششم: اگر مایل به لهو و لعب و شنیدن حرفهای بیهوده و همنشینی با اشخاصی که کارشان مسخرگی و بیهودگی است تمایل دارد، بدان که آن نیز قابل دوستی نیست.
«... و کسی که طالب دوست و رفیق گردید، بایستی از عیوب کوچکی که غالب بشر خالی از آن نیست، چشمپوشی کند وگرنه باید بدون دوست و رفیق بماند و از سعادت دوستی محروم باشد. پس باید از عیبهای مردم چشم پوشیده و در خود نگریست و عیوب خود را در نظر گرفت».(1)
امام زینالعابدین علیهالسلام میفرمایند:
1- مبادا با دروغگو همنشین شوی که او چون سراب است، دور را به تو نزدیک کند و نزدیک را به تو دور نماید.
1) . اخلاق و راه سعادت، ص 278 تا 281.
2- مبادا با فاسق و بدکار همنشین شوی که تو را به یک لقمه و یا کمتر بفروشد.
3- مبادا با بخیل همنشین شوی که او در نهایت نیازت، تو را واگذارد.
4- مبادا با احمق رفیق شوی که هرگاه اراده کند به تو سود رساند، زیانت زند.
5- مبادا با آن که از خویشان خود جدا شده است، مصاحبت کنی که من او را در قرآن ملعون یافتم.(1)
دگر با خردمند مردم، نشین
که نادان نباشد بر آیین دین
که دانا تو را دشمن جان بود
به از دوست مردی، که نادان بود(2)
نوشینروان در قابوسنامه گفته است:
«با مردمبیهنر دوستیمکن که مردمبیهنر نهدوستی را شاید و نه دشمنی را».(3)
برای این که دوستان خوب با صفتهای اخلاقی و دور از رذیلتهای اخلاقی و... بیابیم، در قدم اوّل باید صفات اخلاقی را در خویش زنده کنیم و رفتارهای ناپسند را کنار بگذاریم.
اگر چنین نکنیم، خوبان نیز با ما دوست نمیشوند و ما تنها میمانیم.
در حدیث از معصوم علیهالسلام نقل شده است:
«آنچه برای خود میخواهی برای دیگران نیز بخواه».
«همیشه به خاطر داشته باشیم اوّلین دوست ما خداست. بنابراین سعی کنیم در درجه اوّل همان گونه رفتار کنیم و همان گونه زندگی کنیم که این دوست از ما میخواهد. اگر اینگونه زندگی کنیم باید بدانیم که دوستان خوب بسیاری را به دست خواهیم آورد».(4)
قال الحسین علیهالسلام:
«مَنْ أَحَبَّکَ نَهاکَ وَ مَنْ أَبْغَضَکَ أَغْراکَ»(1)
«هر که دوستت میدارد، تو را از کارهای زشت باز میدارد و آن کس که دشمن تو است، تو را فریب میدهد».
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«اِنَّ اللّهَ تَعالی یُحِبُّ الْمُداوَمَةَ عَلَی الاْخاءِ الْقَدیمِ فَداوِمُوا»(2)
«خداوندادامهدوستی دیرینه را دوستدارد،بنابراین دوستیدیرینهراادامه دهید».
بعضی اشخاص پس از مدّتی یک دوست جدید انتخاب میکنند و از دوستان
قبلی فاصله میگیرند و این بسیار بد است. دوستیهای ناپایدار ارزشی ندارد. هنگامی که با کسی دوست شدیم باید تا آخر با او باشیم و در هر شرایطی از همدیگر جدا نگردیم و همین گونه که میخواهیم او در سختیها و مشکلات یار و مددکار ما باشد، ما نیز در هر موقعیّتی دوست او باشیم.
یکی از بزرگان میگوید:
«دوست جدید پیدا کن و دوستان قدیمیات را حفظ کن، چون دوست جدید مثل نقره است و دوستان قدیمی مثل طلا».(3)
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «ثَلاثٌ یُصْفینَ لَکَ وُدَّ أَخیکَ: تُسَلِّمُ عَلَیْهِ اِذا لَقیتَهُ وَ تُوَّسَعَ لَهُ فِی الْمَجْلِسِ وَ تَدْعُوهُ بِأَحَبِّ أَسْمائِهِ اِلَیْهِ»(4)
«سه چیز محبّت دوست به تو را خالص میکند: 1) وقتی او را دیدی سلامش کنی؛ 2) در مجلس، جای او را باز کنی؛ 3) او را به بهترین نامهایش بخوانی».
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «مَنْ اَرادَ اللّهُ بِهِ خَیْرا رَزَقَهُ اللّهُ خَلیلاً صالِحا»(1)
«هرکه خدا خیر او را بخواهد، دوستی شایسته نصیب او میکند».
اگر میخواهیم دوستی شایسته نصیب ما گردد، ابتدا خداوند بزرگ را بهترین دوست بدانیم و دستورات الهی را فراراه خویش قرار دهیم و علاوه بر آنچه در مورد دوستیابی ذکر شد، پس از راز و نیاز با خداوند بزرگ، دست به دعا برداریم و از او درخواست کنیم تا دوستی شایسته نصیب ما کند.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«دوستان تو سه گروه، و دشمنان تو سه دستهاند، امّا دوستانت:
1- دوست تو 2- دوستِ دوست تو 3- دشمنِ دشمن تو.
و امّا دشمنانت:
1- دشمن تو 2- دشمنِ دوست تو 3- دوستِ دشمن تو».(2)
دوست حقیقی نه تنها با ما دوست است، بلکه به خاطر ما، با دوستان ما نیز دوست است و با دشمنانمان دشمن است.
قال علی علیهالسلام: «أَحْبِبْ حَبیبَکَ هَوْنا ما، عَسی أَنْیَکُونَ بِغَیْضِکَ یَوْما ما، وَ
أبْغِضْ بَغیضَکَ هَوْنا ما، عَسی أَنْ یَکُونَ حَبیبَکَ یَوْما ما»(1)
«در دوستی با دوست مدارا کن، شاید روزی دشمن تو گردد. و در دشمنی با دشمن نیز مدارا کن، شاید روزی دوست تو گردد».
قال علی علیهالسلام: «مَوَدَّةُ الاْباءِ قَرابَةٌ بَیْنَ الابْناءِ وَ الْقَرابَةُ اِلی الْمَوَدَّةِ أَحْوَجُ مِنَ الْمَوَدَّةِ اِلی الْقَرابَةِ»(2)
«دوستی میان پدران، سبب خویشاوندی فرزندان است، و خویشاوندی به دوستی نیازمندتر از دوستی به خویشاوندی است».
قال علی علیهالسلام: «لایَکُونُ الصَّدیقُ صَدیقا حَتّی یَحْفَظَ أَخاهُ فِی ثَلاثٍ: فِی نَکْبَتِهِ، وَ غَیْبَتِهِ، وَ وَفاتِهِ»(3)
«دوست، دوست نیست مگر آن که حقوق برادرش را در سه جایگاه حفظ کند:
1- در روزگار گرفتاری.
2- آن هنگام که حضور ندارد.
3- پس از مرگ».
1- دوری
قال علی علیهالسلام: «زُهْدُکَ فی راغِبٍ فیکَ نُقْصانُ حَظٍّ، وَ رَغْبَتُکَ فِی زاهِدٍ فیکَ ذُلُّ نَفْسٍ»(4)
«دوری تو از آن کس که خواهان تو است، نشانه کمبود بهره تو در دوستی است، و گرایش تو به آن کس که تو را نخواهد، سبب خواری تو است».
2- حسد
قال علی علیهالسلام: «حَسَدُ الصِّدیقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّةِ»
«حسادت بر دوست، از آفات دوستی است».
3- خشم
قال علی علیهالسلام: «اِذا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ أَخاهُ فَقَدْ فارَقَهُ»
«وقتی مؤمن برادرش را به خشم آورد، به یقین از او جدا شده است (از او جدا میشود)».(1)
1) . همان، حکمت 480، ص 533.
یکی از راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، سخن است.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
بنابراین باید با فکر، سخن بگوییم. این زبان، سرهای زیادی را بالای دار برده است، افراد بیشماری را بدبخت و سرنگون نموده است. افرادی به واسطه یک کلمه یا یک جمله به پیروزی و خوشبختی رسیدهاند. هرگز از زبان غافل نمانیم، و یک کلمه حرف بدون فکر و بیجهت نزنیم، زیرا ممکن است سرنوشت خویش را عوض نماییم.
برای این که بهتر و بیشتر با زبان و راههای سخن گفتن آشنا شویم، این موضوع را مورد بررسی قرار میدهیم.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«زبان شما، شناسنامه شما است».(1)
ژاپنی در مورد این موضوع میگوید:
«یک کلمه محبّتآمیز، میتواند سه ماه زمستان را گرم کند».(2)
بلی، گاهی یک جمله یا یک کلمه سخن میتواند باعث گرمی محفل یا شخصی شود و شنوندگان، مدّتها از آن سخن به نیکی یاد کنند.
«عموما اشخاصی که زیاد میدانند، کم حرف میزنند و کسانی که کم میدانند، پرحرف هستند».(1)ژان ژاک روسو
مونتسکیو میگوید:
«کسی که بدون تأمّل حرف میزند، مانند صیّادی است که بدون نشانه، تیر میاندازد».(2)
تصمیم بگیریم قبل از سخن گفتن فکر کنیم و صحبت ما از روی فکر و خرد انجام گیرد، و از سخنهای لغو و بیهوده خودداری ورزیم.
سقراط میگوید:
«اگر خاموش باشی تا دیگران تو را به سخن آورند، بهتر از این است که در حال سخن گفتن، دیگران خاموشت نمایند».(3)
پیامبر گرامی اسلام درباره این مطلب میفرمایند:
«اَحَبُّ الاْعْمالِ اِلی اللّهِ حِفْظُ اللِّسانِ»(4)
«بهترین کارها در پیش خدا نگهداری زبان است».
«أَکْثَرُ خَطَایا بن آدَمَ فی لِسانِهِ»(5)
«بیشترین گناهان فرزند آدم، از زبان اوست».
«طُوبی لِمَنْ مَلَکَ لِسانَهُ وَ بَکی عَلی خَطیئَتِهِ»(6)
«خوشا آن که اختیار زبان خویش دارد و بر گناه خویش بگرید».
معلوم میشود که باید با تمرین و ممارست زبان خویش را نگهداریم، و لحظهای بدون تأمّل زبان نگشاییم و اسیر زبان نشویم؛ بلکه زبان، اسیر فکر و خرد ما باشد. فکر و خرد و دانش، زبان ما را به حرکت درآورد، و هر سخنی که میگوییم در راه رسیدن به هدف و خوشبختی ما باشد.
قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «مَنْ کَثُرَ کَلامُهُ کَثُرَ سَقَطُهُ وَ مَنْ کَثُرَ سَقَطُهُ کَثُرَ ذُنُوبُهُ وَ مَنْ کَثُرَ ذُنُوبُهُ کانَتِ النّارُ أَوْلی بِهِ»(1)
«هر که گفتارش بسیار باشد، خطایش بسیار گردد و هر که خطایش بسیار باشد، گناهانش بسیار شود و هرکه گناهانش بسیار باشد، جهنّم برای او شایستهتر است».
باید از پُرحرفی بپرهیزیم و خاموشی را جایگزین آن نماییم. پیامبر گرامی اسلام نیز میفرمایند:
«أُتْرُکْ فُضولَ الْکَلامِ وَ حَسْبُکَ مِنَ الْکَلامِ ماتَبْلُغُ بِهِ حاجَتَکَ»(2)
«سخنان بیهوده را ترک کن. سخنی که رفع حاجت کند، تو را کفایت کند».
در هنگامی که باید خاموش باشید هرگز سخن نگویید و وقتی که سخن میگویید، در حدّ ضرورت صحبت کنید.
قال علی علیهالسلام: «لِسانُ الْعاقِلِ وَراءَ قَلْبِهِ، وَ قَلْبُ الاْحْمَقِ وَراءَ لِسانِهِ»(3)
«زبان عاقل در پشت قلب اوست، و قلب احمق در پُشت زبانش قرار دارد».
سعدی در بوستان چنین سروده است:
اگر پای در دامن آری چو کوه
سرت ز آسمان بگذرد در شکوه
زبان درکش ای مرد بسیار دان
که فردا قلم نیست بر بیزبان
صدفوار گوهرشناسان دهر
دهان جز به لؤلؤ نکردند باز
فراوان سخن باشد آگنده گوش
نصیحت نگیرد مگر در خموش
چو خواهی که گویی نفس بر نفس
نخواهی شنیدن مگر گفت کس؟
نباید سخن گفت ناساخته
نشاید بر بدن نینداخته
تأمّلکنان در خطا و صواب
به از ژاژخایان حاضر جواب
کمان است در نفس انسان سخن
تو خود را به گفتار ناقص مکن
کمآواز هرگز نبینی خجل
جوی مشک بهتر که یک توده گل
حذر کن ز نادان ده مردهگوی
چو دانا یکی گوی و پرورده گوی
صد انداختی تیر و هر صد خطاست
اگر هوشمندی یک انداز و راست
چرا گوید آن چیز در خُفیه مرد
که گر فاش گردد شوی روی زرد؟
مکن پیش دیوار غیبت بسی
بود کز پسش گوش دارد کسی
درون دلت شهر بندست راز
نگر تا نبیند در شهر باز
از آن مرد دانا دهان دوختهست
که بیند که شمع از زبان سوختهست(1)
مبادا حرفی بزنید که رنجش خاطر کسی را فراهم آورید. این کار با تمرین و ممارست میسّر است. قبل از هر صحبتی فکر کنید؛ آیا آن سخن منفعت دارد؟ آیا خردمندانه است؟ آیا موجبات رنجش خاطر کسی را فراهم نمیکند؟! و... .
امیرالمؤمنین حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«اللِّسانُ سَبُعٌ اِنْ خُلِّیَ عَنْهُ عَقَرَ»(2)
«زبان تربیتنشده، درّندهای است که اگر رهایش کنی میگزد!»
«اَلْکَلامُ فیوَثاقِکَ ما لَمْتَتَکَلَّمْ بِهِ، فَاِذا تَکَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فی وَثاقِهِ، فَاخْزُنْ لِسانَکَ کَما تَخْزُنُ ذَهَبَکَ وَ وَرِقَکَ، فَرُبَّ کَلِمَةِ سَلَبَتْ نِعْمَةً وَ جَلَبَتْ نِقْمَةً»(3)
«تا کلامی نگفتهای آن سخن در بند توست، و چون گفتی، تو در بند آنی، پس زبانت را نگه دار، چنان که طلا و نقره خود را نگه میداری، زیرا چه بسا سخنی که نعمتی را دور یا نزدیک کند».
ارنست همینگوی میگوید:
«همیشه موقعی که حواست کاملاً جمع است قُول بده، آن وقت میفهمی که در مواقع دیگر باید دهانت را بسته نگه داری».(1)
ما میگوییم همیشه هروقت حواست کاملاً جمع است، صحبت کن و همیشه
حرفهای بااهمّیّت را بزن.
قال الحسین علیهالسلام: «السُّکوتُ کَالذَّهَبِ، وَ الْکَلامُ کَالفِضَّةِ»(2)
«سکوت، مانند طلا است و سخن، همچون نقره است».
قال الامام موسی بن جعفر علیهالسلام: «مِلَّةُ الْمَنْطِقِ حُکْمٌ عَظیمٌ، فَعَلَیْکُمْ
بِالصَّمْتِ، فَاِنَّهُ دَعَةٌ حَسَنَةٌ وَ قِلَّةُ وِزْرٍ، وَ خِفَّةٌ مِنَ الذُّنُوبِ»(3)
«کمگویی، حکمت بزرگی است. بر شما باد به سکوت، که شیوهای نیکو و موجب کمشدن مشکلات سبب تخفیف گناه است».
علی بن عبّاس، معروف به ابن الرومی، شاعر معروف هجوگو و مدیحهسرای
دوره عباسی، در نیمه قرن سوم هجری در مجلس وزیر المعتضد عباسی به نام قاسم بن عبیداللّه نشسته و سرگرم بود. او همیشه به قدرت منطق و بیان و شمشیر زبان خویش مغرور بود. قاسم بن عبیداللّه از زخم زبان ابن الرومی خیلی میترسید و نگران بود، ولی ناراحتی و خشم خود را ظاهر نمیکرد؛ برعکس به گونهای رفتار میکرد که ابن الرومی از معاشرت با او پرهیز نمیکرد، قاسم محرمانه دستور داد، تا در غذای ابن الرومی سم داخل کردند. ابن الرومی بعد از آن که غذا را خورد متوجه شد. فورا از جا برخواست که برود. قاسم گفت:
کجا میروی؟
به همان جا که مرا فرستادی.
پس سلام مرا به پدر و مادرم برسان.
من از راه جهنّم نمیروم.
ابن الرومی به خانه خویش رفت و به معالجه پرداخت، ولی معالجهها فایده نداشت و بالاخره با شمشیر زبان خویش، از پای درآمد.(1)
حضرت علی بن الحسین، امام سجاد علیهالسلام میفرمایند:
«کَفُّ الاَْذی رَفْضُ الْبَذاءِ، وَ اسْتَعِنْ عَلَی الْکَلامِ بِالسُّکُوتِ فَاِنَّ لِلْقَوْلِ
حالاتٌ تَضُرُّ، فَاحْذرِ الاْحْمَقَ»(2)
«جلوگیری از آزار، ترککلامقبیح است، و در سخنگفتن ازسکوتکمک بخواه، زیرا برای سخن، حالاتی است که زیان میزند، بنابراین از احمق دوری کن».
حضرت سیدالشهداء، امام حسین علیهالسلام فرمود:
«لاتَقُولُوا بِأَلْسِنَتِکُمْ ما یَنْقُصُ عَنْ قَدْرِکُمْ»(3)
«چیزی به زبانتان نیاورید که از ارزش شما بکاهد».
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«تَکَلَّمُوا فِی الْعِلْمِ تَبَیَّنَ أَقْدارُکُمْ»(4)
«عالمانه سخن گویید تا قدر شما روشن گردد».
خواجه نصیرالدین طوسی در «اخلاق ناصری» میگوید:
«... باید که بسیار نگوید و سخن دیگری، به سخن خود قطع نکند و هر که حکایتی یا روایتی کند که او بر آن واقف باشد، وقوف خود بر آن اظهار نکند تا آن کس، آن سخن به اتمام رساند. و چیزی را که از غیر او بپرسند، جواب نگوید و اگر سؤال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود، بر ایشان سبقت ننماید. و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر از آن جوابی قادر بود، صبر کند تا آن سخن تمام شود، پس جواب خود بگوید بر وجهی که در متقدّم طعن نکند. و در مجاراتی(1)که با حضور او در میان دو کس رود، خوض(2)ننماید، و اگر از او پوشیده دارند، استراق سمع نکند و تا او را با خود در آن سرّ مشارکت ندهند، مداخله نکند. و با مهتران، سخن به کنایت گوید و آواز نه بلند دارد و نه آهسته، بلکه در اعتدال نگاه دارد. و اگر در سخن او، معنی، غامض افتد در بیان آن به مثالهای واضح جهد کند والاّ شرط ایجاز نگاه دارد و الفاظ غریب و کنایات نامستعمل به کار ندارد. و تا سخنی که با او تقریر میکنند تمام نشود و به جواب مشغول نگردد، و تا آنچه خواهد گفت در خاطر مقرّر نگرداند، در نطق نیاورد. و سخن مکرر نکند مگر که بدان محتاج شود و اگر بدان محتاج شود، قَلَق(3)و ضجرت(4)ننماید و فحش و شتم در لفظ نگیرد، و اگر به عبارت از چیزی فاحش مضطر گردد، بر سبیل تعریض کنایت کند از آن، و مزاج منکر نکند.
و در هر مجلسی سخن مناسب آن مجلس گوید و در اثنای سخن به دست و چشم و ابرو و اشارت نکند مگر که حدیث اقتضای اشارتی لطیف کند، آنگاه آن را بر وجه ادا کند. و در راست و دروغ با اهل مجلس خلاف نکند و لجاج نکند، خاصّه با مهتران یا با سفیهان. مجارات طرف خصم را رجحان یابد انصاف بدهد، و از مخاطبه عوام و
کودکان و زنان و دیوانگان و مستان تا تواند احتراز کند، و سخن باریک با کسی که فهم نکند نگوید، و لطف در محاوره نگاه دارد و حرکت و اقوال هیچ کس را محاکات نکند و سخنهای موحش نگوید.
و چون در پیش مهتری شود، ابتدا به سخنی کند که به فال ستوده دارند. و از غیبت و نمّامی و بهتان و دروغ گفتن تجنّب کند، چنان که به هیچ حال به آن اقدام ننماید و با اهل آن مداخلت نکند و استماع آن را کارِهْ باشد. و باید که شنیدن او را، از گفتن بیشتر بود. از حکیمی پرسیدند که چرا استماع تو از نطق زیادت هست؟ گفت: زیرا که مرا دو گوش دادند و یک زبان، یعنی دوچندان که گویی میشنو.(1)
فردوسی میگوید:
سخن بهتر از گوهر شاهوار
چو بر جایگه برندش به کار
چو مهتر سراید سخن سخته به
ز گفتار بدکام پرداخته به(2)
هر که در سخنِ دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند، پایه جهلش بشناسند.
ندهد مردِ هوشمند جواب
مگر آنگه کز او سؤال کنند
گرچه بر حق بود فراخسخن
حمل دعویش بر مُحال کنند(3)
امّا در هنگامی که باید سخن بگوییم، اگر خاموش باشیم بد است. در هنگام حرف زدن باید خردمندانه صحبت کنیم.
«کم گوی و گزیده گوی چون درّ»
صائب تبریزی میگوید:
در مقام حرف بر لب مُهر خاموشی زدن
تیغ را زیر سپر در جنگ پنهان کردن است(4)
یکی از راههایی که بتوانیم کمتر سخن بگوییم و هنگام صحبت کردن خردمندانه و عاقلانه حرف بزنیم، الگو گرفتن است.
در این جا شیوه سخن گفتن نبیاکرم حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله را میآوریم، تا از آن بزرگوار الگو بگیریم.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله زبان خویش را نگه میداشت و مگر در اموری که به آن حضرت مربوط بود، یا سودمند بود، به کار نمیانداخت. وقتی هم سخنی میفرمود، الفتبخش و وحدتآفرین بود، نه عامل تفرقه و موجب بددلی و کدورت نسبت به یکدیگر: «کانَ یَخْزُنُ لِسانَهُ اِلاّ عَمّا یَعْنیهِ وَ یُؤَلِّفُهُمْ وَ لایُنَفِّرُوهُم».
«... پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله با آن که عقل کلّ و دانای همه اسرار و معارف والا بودند، امّا هنگام سخن گفتن، سطح شعور و ظرفیّت طرف را میسنجیدند.
امام صادق علیهالسلام فرمودهاند:
«ما کَلَّمَ رَسُولُاللّه صلیاللهعلیهوآله العِبادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قطُّ، قالَ رَسُولُاللّهَ صلیاللهعلیهوآله: اِنّا مَعاشِرُ الانبیاءِ أُمِرْنا أَنْ نُکَلِّمَ النّاسَ عَلی قَدْرِ عُقُولِهِمْ»
«رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، هرگز با مردم، با عمق عقل و درک خود سخن نمیگفتند و میفرمودند: ما پیامبران، مأموریم که با مردم به اندازه عقل آنان حرف بزنیم، نه اندازه فهم خودمان».
سخنان پیامبر، روشن، گویا و واضح بود، چنان که هر شنوندهای آن را میفهمید:
«کانَ کَلامُهُ فَصْلاً یَتَبَیَّنُهُ کُلُّ مَنْ سَمِعَهُ».
حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله اصحاب را چنان تربیت کرده بودند که حرف گوینده را تا پایان، گوش میدادند و ساکت بودند تا گوینده از سخن فارغ شود، و خود آن حضرت نیز، هرگز کلام کسی را قطع نمیکردند:
«مَنْ تَکَلَّمَ أَنْصَتُوا لَهُ حَتّی یَفْرَغَ، وَ لایَقْطَعُ عَلی أَحَدٍ کَلامَهُ».
سخن گفتن پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمیخته به تبسّمی نمکین و دلنشین بود:
«کان رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله اِذا حَدَّثَ بِحَدیثٍ تَبَسَّمَ فی حَدیثِهِ».
با این که رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله همه کلامش نور و حکمت و آموزنده بود، امّا خطبههایش کوتاه بود.
«کانَ أَقْصَرَ النّاسِ خُطْبَةً وَ اَقَلَّهُ هَذَرا»
خطبههایشان کوتاهترین بود و کمترین سخن بیهوده و غیرلازم نداشت.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در حال رضا و غضب، چیزی جز حق نمیگفتند:
«وَ کانَ فِی الرّضا وَ الْغَضَبِ لایَقُولُ اِلاّ حَقّا».
اَنَس بن مالک میگوید: من نُه سال خدمتکار پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودم، به یاد ندارم که یک بار آن حضرت به من فرموده باشد: «چرا چنین و چنان کردی؟» یا آن که چیزی را بر من عیب گرفته باشند.(1)
در کتاب «آکولاتوم» درباره سخن، چنین آمده است:
«سخن بگو، امّا با زبان نیکو».
«کلمه را اوّل از دل و سپس از زبان بیرون بیاور».
«سکوت را فقط با آوازی شیرین بشکن».(2)
یکی دیگر از راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی رازداری است. به علّت عدم رازداری، سرها بر دار رفته است، انسانهای زیادی، تیرهبخت شدهاند و پیروزیهای زیاد، محکوم به شکست گردیدهاند.
مولا علی علیهالسلام میفرمایند:
«مَنْ کَتَمَ سِرَّهُ کانَتِ الخِیرَةُ بِیَدِهِ»(1)
«آن کس که راز خود را پنهان دارد، اختیار آن در دست اوست».
«صَدْرُ الْعاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ»(2)
«سینه خردمند، گنجینه اسرار اوست».
مولا علی علیهالسلام در مورد رازداری و پیروزی میفرمایند:
«الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ، وَ الْحَزْمُ بِاِجالَةِ الرَّأْیِ، الرَّأْیُ بِتَحْصینِ الاْسْرارِ»(3)
«پیروزی در دوراندیشی، و دوراندیشی در به کارگیری صحیح اندیشه و اندیشه صحیح، به رازداری است».
در هر شرایطی، زبان خویش را نگه دارید و راز خویش را با محرمترین افراد و حتّی دوستان باوفا و فداکار خویش مطرح نکنید.
نوشین روان در قابوسنامه گفته است:
«اگر خواهی راز تو دشمن نداند، با دوست مگوی».(1)
اگر راز را با دوست خود گفتی، او نیز دوستانی دارد و با آنها در میان میگذارد. بنابراین در هر شرایطی و در هر موقعیّتی رازدار باشیم، در سختیها و مشکلات طاقتفرسا، خوشیهای زودگذر و زمانهایی که اشخاصی را همراز خویش میپنداریم ذرهای از رازمان را بازگو نکنیم، زیرا پیروزی ما به رازداری است.
جلالالدّین مولوی در این زمینه چنین سروده است:
گور خانه رازِ تو چون دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
گفت پیغمبر که هر که سر نهفت
زود گردد با مُرادِ خویش جفت
دانه چون اندر زمین پنهان شود
سرّ او سرسبزیِ بستان شود
زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیرِ کان؟
وعدهها باشد حقیقی دلپذیر
وعدهها باشد مجازی تا سه گیر
وعده اهل کرم گنج روان
وعده نااهل شد رنج روان(2)
شوپنهاور گفته است:
«اسرار شخص، حال زندانیان را دارند که چون رها شوند، تسلّط بر آنها غیر میسر است».(1)
اگر رازی گفته شود، دوباره نمیتوانیم آن را به سینه خویش بازگردانیم و از خطرات احتمالی آن جلوگیری کنیم. حکما گفتهاند:
«صَدْرُ الاْحْرار، صندوقُ الاْسْرار»
«سینههای آزادگان، صندوقچه اسرار است».
1) . کوتاه سخن، بخش سخنان پراکنده.
یکی دیگر از علل رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، نیکی کردن است که اثرات معجزهآسا بر روح و روان دارد و به روح و روان آرامش و نشاط میبخشد.
نیکی به انسان کمک میکند تا کمتر به بیماریهای روحی مبتلا شود. او از این کار پسندیده، لذّت معنوی سرشاری میبرد و آرامش بر وجودش، حکمفرما میگردد.
قال علی علیهالسلام:
«اِفْعَلُوا الْخَیْرَ وَ لاتَحْقِرُوا مِنْهُ شَیْئا، فَاِنَّ صَغیرَهُ کَبیرٌ وَ قَلیلَهُ کَثیرٌ، وَ لایَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ: اِنَّ أَحَدا أَوْلی بِفِعْلِ الْخَیْرِ مِنِّی، فَیَکُونَ وَ اللّهِ کَذلِکَ اِنَّ لِلْخَیْرِ وَ الشَّرِّ أَهْلاً، فَمَهْما تَرَکْتُمُوهُ مِنْهُما کَفاکُمُوهُ أَهْلُهُ»(1)
«کار نیک به جا آورید، و آن را هر مقدار که باشد کوچک نشمارید، زیرا کوچکِ آن بزرگ و اندکِ آن فراوان است، و کسی از شما نگوید که دیگری در انجام کار نیک از من سزاوارتر است! گرچه سوگند به خدا که چنین است، خوب و بد را طرفدارانی است که هرگاه هر کدام از آن دو را واگذارید، انجامشان خواهند داد».
ویکتورهوگو میگوید:
«اشک دیگران را مبدل به نگاههای پرشادی کردن، بزرگترین خوشبختی است».(2)
ویلیام شکسپیر نیز گفته است:
«این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمیتواند خوشبخت باشد، بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد».(1)
بنابراین، برای این که روحی بانشاط و روانی سالم و آرام داشته باشیم و لذّت معنوی نیکویی را حس کنیم، آنچه برای خود میخواهیم برای دیگران نیز بخواهیم.
بر اثر نیکی کردن به دیگران، آنها نیز ما را تنها نمیگذارند و در هنگام سختیها و مشکلات به یاری ما میشتابند، و همچون یاری وفادار و دلسوز به نابسامانیهای ما، سامان میبخشند.
«یگانه راه برای افزودن خوشبختی بر روی زمین، آن است که تقسیمش کنید».
پول شرر
همه چیز را فقط برای خویش نخواهیم، هنگامی که در رفاه کامل به سر میبریم، میتوانیم با کمک به انسانهای نیازمند، به زندگی آنان سروسامان بخشیم و دست افتادهای را بگیریم و به یاری مردم بشتابیم و در حل مشکلاتشان، آنها را یاری کنیم؛
زیرا:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
سعدی
گوته گفته است:
«خوشبخت کسی است که راه خدمت دیگران را بلد است، و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس میکند».(2)
خواجه عبداللّه انصاری گفته است:
«نیکویی نمودن، به دلها راه یافتن است و دلنوازی کردن، به خشنودی شتافتن است».(1)
«اگر بر روی آب رَوی، خسی باشی و اگر در هوا پری، مگسی باشی؛ دل به دست آر تا کسی باشی».(2)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«مَنْ أَوْلی مَعْرُوفا فَلْیُکافِ بِهِ فَاِنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَلْیَذْکُرْهُ فَاِنْ ذَکَرَهُ فَقَدْ شَکَرَهُ»(3)
«هر که نیکی بیند آن را تلافی کند و اگر نتواند آن را یاد کند که اگر یاد کند شکر آن گذاشته است».
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در حدیثی دیگر میفرمایند:
«مَنْ یَزْرَعْ خَیْرا یَحْصَدْ زُعْبَهُ وَ مَنْ یَزْرَعْ شرّا یَحْصَدْهُ»(4)
«هر که خیر بکارد، سود برد و هر که شرّی بکارد، آن را درو کند».
در کتاب قانون طلایی سقراط آمده است:
«همان گونه که دوست داری دیگران با تو رفتار کنند با آنان رفتار کن و آنچه را دوست نداری در حقّت انجام دهند، با آنان مکن».(5)
«اینها، کارهایی است که باید انجام بدهی: زمین و خورشید و حیوانات را دوست بدار، به نیازمندان کمک کن، دست نادانان و ابلهان را بگیر، از دسترنجت به دیگران سهمی بده، از زورگویان متنفّر باش، در برابر هرکس و ناکسی خم و راست نشو، نیرومندان دانشنیاموخته، و جوانان و مادران را آزادانه دوست بدار،... در این صورت آدمی وارسته و پرمعناترین شعر میشوی، نه تنها در واژگان بلکه در سکوتی که بین خطوط لبان و چهره و مژگان و در هر حرکت اندامت وجود دارد».(6)
قال علی علیهالسلام:
«اِذا حُیِّیتَ بِتَحِیَّةٍ فَحَیِّ بِأَحْسَنَ مِنْها وَ اِذا أُسُدِیَتْ اِلَیْکَ یَدٌ فَکافِئْها بِما یُرْبی عَلَیْها، وَ الْفَضْلُ مَعَ ذلِکَ لِلْبادِیِ»(1)
«چون تو را ستودند، بهتر از آنان ستایش کن، و چون به تو احسان کردند، بیشتر از آن ببخش، به هر حال پاداشِ بیشتر، برای آغازکننده است».
قال علی علیهالسلام:
«لایُزَهِّدَنَّکَ فِی الْمَعْرُوفِ مَنْ لایَشْکُرُهُ لَکَ، فَقَدْ یَشْکُرُکَ عَلَیْهِ مَنْ لایَسْتَمْتِعُ بِشَیءٍ مِنْهُ، وَ قَدْ تُدْرِکُ مَنْ شُکْرِ الشّاکِرِ أَکْثَرَ مِمّا أَضاعَ الْکافِرُ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ»(2)
«ناسپاسی مردم تو را از کار نیکو باز ندارد، زیرا هستند کسانی، بی آن که از تو سودی برند تو را میستایند، چه بسا ستایش اندک آنان برای تو، سودمندتر از ناسپاسی ناسپاسان باشد. و خداوند نیکوکاران را دوست دارد».
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«آن کس که خدا او را مالی بخشید، پس باید به خویشاوندان خود بخشش نماید و سفره مهمانی خوب بگستراند، و اسیر آزاد کند، و رنجدیده را بنوازد، و مستمند را بهرهمند کند، و قرض وامدار را بپردازد، و برای درک ثواب الهی، در
برابر پرداخت حقوق دیگران و مشکلاتی که در این راه به او میرسد شکیبا باشد، زیرا به دست آوردن صفات یادشده، موجب شرافت و بزرگی دنیا و درک فضایل سرای آخرت است».(1)
نیکوکار باید بدون خودنمایی و ریا نیکی کند، و به نااهلان نیکی نکند.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«وَ لَیْسَ لِواضِعِ فِی غَیْرِ حَقِّهِ، وَ عِنْدَ غَیْرِ أَهْلِهِ، مِنَ الْحَظِّ فیما أَتی اِلاّ مَحْمَدَةُ اللِّئامِ، وَ ثَناءُ الاَْشْرارِ، وَ مَقالَةُ الْجُهّالِ، مادامَ مُنْعِما عَلَیْهِمْ»(2)
«برای کسی که نابهجا به ناکسان نیکی کند، بهرهای جز ستایش فرومایگان، توصیف سرکشان و اشرار، و سخنان جاهلان بدگفتار ندارد، و اینها نیز تا هنگامی که به آنها بخشش میکند، ادامه دارد».
در کتاب «بحر السعاده» آوردهاند که شخصی به خدمت حضرت امام حسن علیهالسلام
آمده در حالی که آن حضرت در اعتکاف بودند. آن شخص گفت: یابن رسولاللّه هزار دینار از فلان کس برعهده من است، و مرا امان نمیدهد، زمانش گذشته و در نزد من از مال دنیا چیزی نیست. مرا از دست او خلاص کن.
حضرت فرمودند: از مال دنیا در این وقت چیزی پیش من نیست. آن مرد گفت: یابن رسولاللّه! با او وعده کن و نوعی بفرما که مرا امان و مهلت دهد.
پس آن حضرت، اعتکاف حرم کعبه را قطع نموده و به خانه طلبکار رفت. در راه ابن عباس به آن حضرت برخورد کرد، و گفت: یابن رسولاللّه! فدای شما گردم شما در اعتکاف بودید مگر فراموش کردهاید؟
امام علیهالسلام فرمودند: فراموش نکردم، امّا از پدر بزرگوار خود شنیدم که ایشان از جدّم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیده بودند، که هرکس حاجت برادر خود را برآورد، ثواب او با هفتاد سال عبادت برابر باشد.
ای ابن عباس! بهترین عملها برآوردن حاجت برادر مؤمن است.
دل به دست آور که حج اکبر است
یک دم از صد حج اکبر بهتر است(1)
آوردهاند که در عهد حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله بزرگی به نام عبدالجبّار همراه با کاروانی به حج میرفت و هزار دینار در کمر داشت. چون به کوفه رسیدند، قافله توقف کرد. عبدالجبّار به خرابهای رسید؛ زنی را دید که در خرابه، مرغ مردهای را برداشت و در زیر چادر خود گرفت. عبدالجبار با خود گفت: این زن بیچیز است. به دنبال او حرکت کرد. آن زن به خانه خود رفت، مرغ مرده را کباب کرد و با بچّههایش خورد. عبدالجبّار از مشاهده این ماجرا ناراحت شد. با خود اندیشید که اگر این زن را از فقر
نجات دهم بهتر است که به حج روم. پس آن زن و فرزندانش را از فقر رهایی بخشید، شب در خواب دید که به او گفتند:
ای عبدالجبّار! چون تو دل آن زن و کودکانش را به دست آوردی، ما هم در عوض ثواب حج را برای تو نوشتیم.
ای عزیز! چون دانستی که کعبه معنوی دل است، پس جحد کن تا دلی به دست آری که عمارت کعبه گل، مرتبه دیگر دارد و عمارت کعبه دل پایه دیگر.(2)
طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
دل است کعبه معنی، تو گل چه پنداری
طواف کعبه صورت، حقت از آن فرمود
که تا به واسطه آن، دلی به دست آری
هزار بار پیاده، طواف کعبه کنی؟
قبول حق نشود گر دلی بیازاری
هزار بدره زر، گر بری به حضرت حق
حقت بگوید: دل آر گر به ما آری(1)
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
معشوق همینجاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته، شما در چه هوایید؟!(2)
قال الحسین بن علی علیهالسلام:
«ما مِنْ شابٍّ تَزَوَّجَ فی حِداثَةِ سِنِّهِ اِلاّ عَجَّ شَیْطانُهُ یا وَیْلَهُ یا وَیْلَهُ عَصِمَ مِنّی ثُلْثَیْ دینِهِ»(1)
«هیچ جوانی ازدواج نمیکند، مگر آن که شیطان به فریاد میآید که وای! وای! او دو سوم دینش را از شرّ من در امان داشت».
ازدواج با انسان نجیب، پاکدامن و پارسا یکی از راههای رسیدن به نیکبختی است. کسانی که فقط به زیبایی ظاهری توجه دارند، و به خصوصیّات دیگر و توافق اخلاقی کمتوجّه هستند، از نعمت یک زندگی آرام و سعادتمندانه دورند.
همسر، شریک زندگی انسان است و میتواند ما را در راه رسیدن به نیکبختی و موفّقیّت یاری کند. همسر در محیط خانواده، یار، غمخوار و مددکار محسوب میشود، و میتواند محیطی آرام را آماده کند.
متأسّفانه عدهای میخواهند با همسری ازدواج کنند که خانواده او ثروتمند باشد، بنابراین بدون درنظر گرفتن شرایط اخلاقی به سراغ چنین افرادی میروند. غالبا نیز زندگی سعادتمندانهای ندارند.
1) . چهل حدیث، ص 49.
رولاند درباره این موضوع چنین میگوید:
«ازدواجی که به خاطر پول صورت بگیرد، به خاطر پول هم به هم میخورد».(1)
هنگامی که هدف از ازدواج، پول باشد، آن ازدواج متزلزل است و پس از چندی بنیان آن فرو میریزد.
همسر خویش را با بینش و آگاهی کافی و تحقیقات کامل انتخاب کنید. هنگامی که او را فهیم، خردمند، باحیا و سازگار یافتید، با او پیمان ازدواج ببندید.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«اِیّاکُمْ وَ خَضْراءَ الدِّمَنِ. قیلَ: وَ ما خَضْراءُ الدِّمَنِ؟ قالَ: اَلْمَرْأَةُ الْحُسْناءُ
فی مَنْبَتِ سُوءٍ»(2)
«از سبزه در زبالهدان بپرهیزید. گفتند: سبزه در زبالهدان چیست؟ حضرت فرمودند: زن زیبا در خانواده بد».
بنابراین، زیبایی ظاهری کافی نیست، بلکه او باید زیبایی باطن نیز داشته باشد.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«چه زشت است که انسان، ظاهری زیبا و باطنی نازیبا داشته باشد».
زن خوب فرمانبر پارسا
کند مرد درویش را پادشا
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
«سه چیز مایه خوشبختی است و سه چیز مایه بدبختی است. آنچه مایه خوشبختی است:
1- زن پارسایی که دیدارش تو را مسرور سازد و اگر از او غایب شوی، وی را بر عفّت و مال خود امین دانی.
2- سواری خوب که تو را به مقصد رساند.
3- خانهای که وسیع باشد.
و سه چیز که مایه بدبختی است:
1- زنی است که دیدارش تو را دلگیر سازد، و با تو زباندرازی کند و اگر از او غایب شوی وی را بر عفّت و مال خود امین ندانی.
2- سواری نامطلوب که اگر او را بزنی تو را به رنج آورد و اگر به حال خود گذاری تو را به مقصد نرساند.
3- خانه کوچک که جای کم داشته باشد».(1)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«تَزَوَّجُوا النِّساءَ فَاِنَّهُنَّ یَأْتینَ بِالْمالِ»(2)
«زن بگیرید که زنان، توانگری و ثروتمندی میآورند. (یعنی موجب ثروتمندی میشوند)».
رسول مکرّم اسلام صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
«اَلا أُخْبِرُکَ بِخَیْرِ ما یَکْنِزُ الْمَرْءُ؟...اَلْمَرْأَةُ الصّالِحَةُ اِذا نَظَرَ اِلَیْها سَرَّتْهُ وَ اِذا أَمَرَها أَطاعَتْهُ وَ اِذا غابَ عَنْها حَفِظَتْهُ»(3)
«میخواهی تو را از بهترین گنجینه مرد خبر دهم؟ زن پارسا که:
1- وقتی به او نگاه کند، مسرور و شاد شود.
2- هنگامی که به او فرمان دهد، اطاعت کند.
3- هنگام غیبت، امانت او را محفوظ دارد».
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«اَلْوَلَدُ مِنْ رَیْحانِ الْجَنَّةِ»(1)
«فرزند، از گلهای بهشتی است».
برای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، فرزندان باادب، باسواد و خردمند تربیت نماییم.
فرزندی که از خصلتهای اخلاقی بویی نمیبرد و دارای صفات زشت اخلاقی است و اسیر نفس خویشتن است و فریب شیطان را میخورد، و یا این که بیادبانه حرفهای پدر و مادر را گوش فرا نمیدهد و با آنها به تندی برخورد میکند و... ممکن است مانع پیشرفت و ترقّی انسان گردد و مانع نیکبختی شود.
فرزندان اگر با دوستان نامناسب نشست و برخاست کنند، به راههای خلاف کشیده میشوند و آبروی خود و پدر و مادرشان را میبرند، و یا ممکن است به راههای گوناگون با پدر و مادر به مقابله برخیزند و مانع اهداف موفّقیّتآمیز آنان شوند و یا از آنان سلب آسایش و راحتی کنند.
فرزند خوشاخلاق، باادب، فهیم، باسواد، خردمند و دیندار که مطیع پدر و مادر خویش است، گلی از باغهای بهشت است.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«از سعادت آدمی، داشتن فرزند صالح است».(2)
ویکتورهوگو چنین میگوید:
«گل فرحانگیز زندگی فقط با تبسّم ملکوتی کودک شکفته میگردد».(3)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«هیچ پدری هدیهای بهتر از ادب به فرزند نداده است».(1)
اگر فرزندان خویش را خوب تربیت کنیم، مایه آسایش، آرامش و سعادت و یار و مددکار ما خواهند شد و ما را در مشکلات زندگی یاری میکنند.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«فرزند را بر پدر، و پدر را بر فرزند حقّی است:
1- حقّ پدر بر فرزند این است که فرزند در همه چیز جز نافرمانی خدا، از پدر اطاعت کند.
2- حقّ فرزند بر پدر آن که نام نیکو بر فرزند نهد، خوب تربیتش کند، و او را قرآن بیاموزد».(2)
امام علی علیهالسلام خطاب به فرزندشان امام حسن علیهالسلام چنین میفرمایند:
«پسرم! هنگامی که دیدم سالیانی از من گذشت و توانایی، رو به کاستی رفت، پیش از آن که اجل فرا رسد، و رازهای درونم را به تو منتقل نکرده باشم، و در نظرم کاهشی پدید آید، چنان که در جسمم پدید آمد، و پیش از آن که خواهشها و دگرگونیهای دنیا به تو هجوم آورند، و پذیرش و اطاعت مشکل گردد، زیرا قلب نوجوان چونان زمین کاشته نشده، آماده پذیرش هر بذری است که در آن پاشیده شود. پس، در تربیت تو شتاب کردم، پیش از آن که دل تو سخت شود، و عقل تو به چیز دیگری مشغول گردد، تا به استقبال کارهایی
بروی که صاحبان تجربه، زحمت آزمون آن را کشیدهاند و تو را از تلاش و یافتن بینیاز ساختهاند، و آنچه از تجربیّات آنها نصیب ما شد، به تو هم رسیده، و برخی از تجربیّاتی که بر ما پنهان مانده بود برای شما روشن گردد... به نوشتن وصیّت برای تو شتاب کردم، و ارزشهای اخلاقی را برای تو برشمردم... .
پس در آغاز تربیت، تصمیم گرفتم تا کتاب خدای توانا و بزرگ را همراه با تفسیر آیات، به تو بیاموزم و شریعت اسلام و احکام آن از حلال و حرام، به تو تعلیم دهم».(1)
قال علی علیهالسلام:
«قِلَّةُ الْعَیالِ أَحَدُ الْیَسارَیْنِ»(2)
«اندک بودن تعداد زن و فرزند، یکی از دو آسایش است».
«خداوندا! با بقای فرزندانم برای من، و شایسته قرار دادن آنان و بهرهبرداریم از آنان، بر من منّت گذار.
خدایا! به خاطر من، عمرشان را طولانی و مرگشان را به تأخیر افکن،
کوچکشان را برایم تربیت و ضعیفانشان را برایم نیرومند فرما. بدنهایشان را برایم سالم، دین و اخلاقشان را صحیح و درست دار، و جانهایشان، اعضا و جوارحشان و هرچه از آنها که مورد اهتمام و عنایت من است، مشمول عافیت خود قرار ده و روزیهایشان را برای من و به دست من جاری و افزون ساز، و
آنان را افرادی نیکوکار، متّقی و پرهیزکار و بینایان و شنوایان راه حق، و مطیع و رهرو راه خویش، و دوستدار و خیرخواه اولیایت، و دشمن دشمنان و کینهتوزان خود قرار ده، آمین».(1)
دعای پدر و مادر در حقّ فرزندان مستجاب میگردد، پس به فرزندان خویش دعا کنیم و عافیت دنیا و آخرت آنها را از خداوند بزرگ بخواهیم.
1) . صحیفه کامله سجادیه، ص 149 - 150.
یکی از راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، اخلاق نیک است. کسی که از صفات زشت و رذیلتهای اخلاقی پرهیز کند و دارای خصوصیات اخلاقی نیکو باشد، سرانجام موفّقیّت و خوشبختی را در آغوش میکشد.
ویژگیهای اخلاقی مانند، صبر، استقامت، قناعت، آداب معاشرت، حیا و عفّت و... که بعضی از آنها را قبلاً شرح دادیم، موجب سعادت و خوشبختی هستند.
در این فصل نیز به بعضی از رفتارها مانند خوشرویی و آداب معاشرت که با اثر معجزهآسای خود، انسان را در راه رسیدن به اهداف یاری مینماید، اشاره میکنیم.
هنگامی که با مردم، خوب برخورد کنیم و آداب معاشرت را رعایت کنیم، آنها با نگاهی دیگر به ما نگاه میکنند، و بعضی از آنها با دل و جان به یاری ما میشتابند ودر سختیها یار و مددکار ما هستند.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«مِنْ سَعادَةِ الْمَرْءِ حُسْنُ الْخُلْقِ وَ مِنْ شَقاوَتِه سُوءُ الْخُلْقِ»(1)
«نیکخویی، نیکبختی انسان است و بدخویی، بدبختی او است».
1) . نهجالفصاحه، ص 41، حدیث 222.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«عَلَیْکَ بِحُسْنِ الْخُلْقِ وَ طُولِ الصَّمْتِ فَوَالَّذی نَفْسی بِیَدِهِ ماتَجَمَّلَ الْخَلائِقُ بِمِثْلِها»(1)
«نیکخویی کن و خموشی طولانی گزین، قسم به خدایی که جان من به دست اوست، خلایق زینتی مانند آن ندارند».
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«حُسْنُ الْخُلْقِ یُنْبِتُ الْمَوَدَّةَ»(2)
«نیکخویی، دوستی را استوار میکند».
لقمان حکیم میگوید:
«بداخلاق، با خویش بیگانه باشد و خوشاخلاق با بیگانه، خویش».(3)
امام علی علیهالسلام به فرزندشان امام حسن علیهالسلام فرمود:
«پسرم! چهار چیز از من یاد گیر (در خوبیها)، و چهار چیز به خاطر بسپار (هشدارها) که تا به آنها عمل میکنی، زیان نمیبینی:
1- همانا ارزشمندترین بینیازی، عقل است.
2- بزرگترین فقر، بیخردی است.
3- ترسناکترین تنهایی، خودپسندی است.
4- گرامیترین ارزش خانوادگی، اخلاق نیکوست».(4)
با اخلاق، خانوادهها از هم پاشیده نمیشود، و طلاق و جدایی دور میگردد. بلکه خوشخویی موجب تداوم دوستی و پیوند همیشگی آنها است.
حضرت علی علیهالسلام در مورد ارزشهای والای اخلاقی چنین میفرمایند:
1- هیچ سرمایهای، سودمندتر از عقل نیست.
2- هیچ تنهایی، ترسناکتر از خودبینی نیست.
3- هیچ عقلی، چون دوراندیشی نیست.
4- هیچ بزرگواریای، چون تقوا نیست.
5- هیچ همنشینی، چون اخلاق خوش نیست.
6- هیچ میراثی، چون ادب نیست.
7- هیچ رهبری، چون توفیق الهی نیست.
8- هیچ تجارتی، چون عمل صالح نیست.
9- هیچ سودی، چون پاداش الهی نیست.
10- هیچ پارسایی، چون پرهیز از شبهات نیست.
11- هیچ زُهدی، چون بیاعتنایی به دنیای حرام نیست.
12- هیچ دانشی، چون اندیشیدن نیست.
13- هیچ عبادتی، چون انجام واجبات نیست.
14- هیچ ایمانی، چون حیا و صبر نیست.
15- هیچ خویشاوندی، چون فروتنی نیست.
16- هیچ شرافتی، چون دانش نیست.
17- هیچ عزّتی، چون بردباری نیست.
18- هیچ پشتیبانی، مطمئنتر از مشورت کردن نیست.(1)
1) . همان، حکمت 113، ص 463.
حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام در مورد نشانههای مکارم اخلاق میفرمایند:
مکارم و فضایل اخلاق، ده چیز است:
1- راستگویی.
2- راستگویی در وقت سختی و گرفتاری.
3- بخشش به سائل.
4- خوش خلقی.
5- پاداش در مقابل کارها و ابتکارات.
6- پیوند با خویشان.
7- حمایت از همسایه.
8- حقشناسی درباره دوست و رفیق.
9- میهماننوازی.
10- و در رأس همه اینها شرم و حیاست.(1)
«خدایا! بر محمّد و آل او درود فرست و ایمانم را به کاملترین ایمان برسان و باورم را (به آنچه پیامبران آوردهاند) بهترین یقین، و نیّت مرا بهترین نیّتها، و رفتارم را نیکوترین رفتارها قرار ده.
خدایا! نیّت مرا به لطف خود کامل گردان و باورم را به رحمت خویش پابرجا نما و آنچه از من تباه شده، به قدرت خود اصلاح فرما.
... و مرا به بندگی خود آرام ساز و عبادتم را با خودپسندی تباه مگردان و خیر
1) . سیره و سخن پیشوایان، ص 131.
و نیکی برای مردم را به دست من روان ساز و آن را به منّت نهادن من، باطل مفرما، و صفات پسندیده به من ببخش و مرا از فخرفروشی نگاه دار..».(1)
عبدالملک بن مروان، بعد از بیست و یک سال حکومت استبدادی، در سال 86 هجری از دنیا رفت. بعد از وی پسرش ولید جانشین او شد. ولید برای آن که از نارضایتیهای مردم بکاهد، تصمیم گرفت در روش دستگاه خلافت و رفتار با مردم تعدیل بنماید. به خصوص در جلب رضایت مردم مدینه - که یکی از دو شهر مقدّس مسلمین و مرکز تابعین و باقیماندگان صحابه پیغمبر و اهل فقه و حدیث بود - برآمد. از این رو، هشام بن اسماعیل مخزونی، پدر زن عبدالملک را که قبلاً حاکم مدینه بود و ستمها کرده بود و مردم همواره آرزوی سقوط وی را میکردند، از کار برکنار کرد.
هشام بن اسماعیل در ستم و توهین به اهل مدینه بیداد کرده بود. سعید بن مسیّب، محدّث معروف و مورد احترام اهل مدینه را به خاطر امتناع از بیعت، شصت تازیانه زده بود و جامهای درشت بر وی پوشانده، بر شتری سوارش کرده، دور تا دور مدینه گردانده بود. با خاندان علی علیهالسلام و به خصوص سرور علویین، امام علی بن الحسین زین العابدین علیهالسلام بیش از دیگران بدرفتاری کرده بود.
ولید، هشام را معزول ساخت و به جای او عمر بن عبدالعزیز، پسرعموی جوان خود را که در میان مردم به حسن نیّت و انصاف معروف بود حاکم مدینه قرار داد. عمر برای باز شدن عقده دل مردم، دستور داد هشام بن اسماعیل را مقابل خانه مروان حکم نگاه دارند و هر کس که از هشام بدی دیده یا شنیده، بیاید و تلافی کند و داد دل خود را بگیرد. مردم، گروه گروه میآمدند و هرچه دشنام و ناسزا و لعن و نفرین بود، نثار هشام بن اسماعیل میشد. خود هشام بن اسماعیل، بیش از همه،
1) . صحیفه کامله سجادیه، ص 113 و 114.
نگران امام علی بن الحسین علیهماالسلام و علویین بود. با خود فکر میکرد انتقام علی بن الحسین در مقابل آن همه ستمها و دشنامها و لعنها نسبت به پدران بزرگوارش کمتر از کشتن نخواهد بود. ولی از آن طرف، امام به علویین فرمود رفتار ما اینگونه نیست که به افتاده لگد بزنیم و از دشمن، بعد از آن که ضعیف شد انتقام بگیریم؛ بلکه اخلاق ما این است که به افتادگان کمک و مساعدت کنیم. هنگامی که امام، با جمعیّت انبوه علویین به طرف هشام بن اسماعیل میآمد، رنگ در چهره هشام باقی نماند. هر لحظه، انتظار مرگ را میکشید. ولی برخلاف انتظار وی، امام، با صدای بلند فرمودند: «سلام علیکم» و با او دست داد و بر حال او ترحّم کرده به او فرمودند:
«اگر کمکی از من ساخته است حاضرم». بعد از این جریان، مردم مدینه نیز دشمنی با او را تمام کردند.(1)
شانینگ میگوید:
«اگر به منحرفان اخلاق بیاموزید، مانند آن است که به مردگان، جان بخشیدهاید».(2)
یکی دیگر از راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، غنیمت شمردن دوران جوانی است. در ایّام جوانی، نیروی آدمی بیشتر، اراده قویتر، قوای جسمی و روحی عالیتر است و بهتر میتواند تلاش کند، و بر مشکلات پیروز شود.
باید ایّام جوانی را قدر بدانیم تا به آنچه که میخواهیم برسیم و خویش را برای دوران پیری آماده کنیم.
انگلیسی میگوید:
«جوانی، بهار عمر و پیری، پاییز آن است».
«برای شب پیری، در روز جوانی، چراغی باید تهیه کرد».(1)پلوتارک
بنابراین در جوانی اهدافی چون علم و دانش، ثروت، دینداری و... را انتخاب کرده و آن را دنبال کنیم و خویش را برای دوران پیری آماده کنیم. و در دوران پیری از آن بهره ببریم، مبادا در جوانی، با انتخاب دوستان بد و یا با انجام اعمال خلاف شرع و عرف به بیراهه کشیده شویم و زندگی خویش را تباه کنیم.
شوپنهاور چنین میگوید:
«تفاوت میان جوانی و پیری آن است که مقصود اوّل، زندگی است و انتهای دومی، مرگ است».(2)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«مَنْ تَعَلَّمَ فی شَبابِه کانَ بِمَنزَلَةِ الرَّسمِ فِی الحَجَرِ وَ مَن تَعَلَّمَ وَ هُوَ کبیرٌ کانَ بِمَنزِلَةَ الکِتابِ عَلی وَجهِ الْماءِ»(1)
«هر که در جوانی دانش آموزد، علم او همچون نقشی است که بر سنگ حکّاکی شود و هر که در بزرگسالی بیاموزد، کارش همچون نوشتن بر روی آب است».
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«ای بندگان خدا! تا ریسمانهای مرگ بر گلوی شما سخت نشده، و روح شما برای کسب کمالات آزاد است، و بدنها راحت، و در حالتی قرار دارید که میتوانید مشکلات یکدیگر را حل کنید، مهلت دارید به اعمال نیک بپردازید».(2)
همچنین آن حضرت فرمود:
«شَیْئان لایَعْرِفُ فَضْلَهُما اِلاّ مَنْ فَقَدَهُما: الشَّبابُ وَ العافِیَةُ»(3)
«دونعمتاستکهقدرآنرانداندمگرکسیکه از دستشان دهد: جوانی وتندرستی».
جوانی، منزلی است که میان مسافت کودکی و پیری واقع شده است و ایّام سلطنت و کامیابی زندگی، در آنجا میگذرد.
جوانی، گرهای است که رشته طفولیت را به کهولت میبندد.
جوانی، ستارهای است که فقط یک بار در آسمان عمر طلوع میکند.
جوانی، ترکیبی است که از ترکیب بیتجربگی، و شادمانی و غفلت به وجود میآید.
جوانی، فصلی از کتاب ترجمه حال انسان است که مهمترین قسمت آن را نشان میدهد.
جوانی، بهار دورههای سهگانه حیات است.
جوانی، قدرتی است که مغلوب نمیشود.
جوانی، بازیچهای است که قدر و قیمت آن مجهول است.
جوانی، فرصتی است که بیش از یک مرتبه نتوان آن را به دست آورد.
جوانی، آفتابی است که با غروب خود، جز خسارت و افسوس چیزی باقی
نمیگذارد.
جوانی، نعمتی است که به خیر یاد میشود، و فقدان آن همیشه موجب تأسّف است.(1)
هانیه میگوید:
«تجربه، مدرسه خوبی است ولی افسوس که خرجش سنگین است».(2)
فرانکلین نیز میگوید:
«تجربه، مدرسهای است که دانشآموزان خود را با قیمتی گران بار میآورد».(3)
حضرت علی علیهالسلام فرمود:
«رَأْیُ الشَّیْخِ أَحَبُّ اِلَیَّ مِنْ جَلَدِ الْغُلامِ»(4)
«اندیشه پیر در نزد من، از تلاش جوان خوشایندتر است».
یکی از نکاتی که در دوران جوانی باید به آن توجّه کنیم، غرور جوانی است. در این دوران به خویش مغرور نگردیم. غرور کاذب موجب تخریب است و عواقب ناگواری دربردارد.
تبه کردم جوانی، تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی، چون تبه کردم جوانی را
***حبیب یغمایی
صد حیف که ما پیر جهاندیده نبودیم
روزی که رسیدیم به ایام جوانی
***واعظ قزوینی
شدیم پیر ز بار غم تو، رحمی کن
به ما که رحم نکردیم بر جوانی خویش
***لسانی شیرازی
سلامی ساقی از من عهد عیش و کامرانی را
که چون گل دادهام بر باد ایام جوانی را
***حالتی ترکمان
بهار آمد به صحرا و در و دشت
جوانی هم بهاری بود و بگذشت
***باباطاهر عریان
رحمی بده خدایا، آن سنگدل جوان را
یا طاقتی و صبری، این پیر ناتوان را
***جامی
به گرد میکدهها گردم و نمییابم
از آن شراب که در ساغر جوانی بود
***کلیم کاشانی
از آن به باد فنا دادهام جوانی را
که بی تو خاک به سر باد زندگانی را
***امیر فیروزکوهی
افسوس که نامه جوانی طی شد و
آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
فریاد ندانم که کی آمد کی شد!(1)
خیام
1) . کشکول جاویدان، ص 63.
«خوشحالی، نوعی خوشبختی است. غصّه و غم خوردن انسان را پیر و ناتوان میسازد و خوشحالی انسان را جوان نگه میدارد. خنده، فریاد موتور نیرومند بدن است در حالی که گریه (برای امور مادی)، نماینده ضعف و ناتوانیاست».(1)
ژیون ژور
سقراط نیز میگوید:
«خنده، بزرگترین اسلحه در جنگ زندگی است».(2)
هرگاه زندگی در نظرم کسالتبار میشد، به آدمهای شاد نگاه میکردم و با تعجب از خود میپرسیدم: «زندگی این آدمها چگونه تا به این حد، شیرین شده است؟ بعدها متوجّه شدم که همه این آدمها در زمانی از زندگی خود، گام اوّل را برای شاد زیستن برداشتهاند و همان گام، مقدّمه قدمهای بعدی شده است.(3)
مؤثّرترین عوامل استراحت و شادی، ایمان، خواب و خنده است: به خدا ایمان داشته باش، خوب خوابیدن را بیاموز.(4)
لرد آویبوری، خوشحالی را نیز عامل خوشبختی میشمارد. بنابراین از هم اکنون تصمیم بگیریم غم نخوریم و خوشحال باشیم.(5)
آغوش خوشبختی.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«خنده دو قسم است: خندهای که خدا آن را دوست دارد و خندهای که خدا آن را دشمن دارد، امّا خندهای که خدا آن را دوست دارد، آن است که مرد، بر برادر خویش از شوق دیدار وی لبخند زند. امّا خندهای که خدای والا آن را دشمن دارد آن است که مرد، سخن خشن و ناروا گوید که بخندد یا بخنداند و به سبب آن هفتاد پاییز (هفتاد سال) در جهنم، سرنگون رود».(1)
خنده زیاد از حد، دل را میمیراند و در روایات اسلامی مذمّت شده است.(2)ولی خوشحالی، تبسّم و لبخند سفارش شده است و غم و غصّه خوردن نهی شده است. پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله همیشه تبسّم بر لب داشتند.
«لبخند، محبّت میآورد و کدورت را میزداید. از این شیوه افسونکننده و محبّتآور، رسول خدا فراوان استفاده میکردند. اغلب، خندان و متبسّم بودند، مگر آنگاه که قرآن فرود میآمد، یا در حال وعظ و پند دادن بود».
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، کلام خویش را با تبسّم میآمیختند. چهرهای خندان داشتند. به چهره دیگران لبخند میزدند و خوشرویی و خوشخویی با مردم از خصلتهای ایشان بود. در حدیث است:
«کان صلیاللهعلیهوآله أَکْثَرُ النّاس تَبَسُّما وَ ضِحْکا فی وُجُوهِ أَصْحابِهِ»
«[رسول اکرم] بیش از همه، لبخند داشت و در روی یارانش لبخند میزد».(3)
به شادی دار، دل را تا توانی
که بفزاید ز شادی زندگانی
چو روز ما همی بر ما نپاید
درو بیهوده غم خوردن چه باید(4)
زمانه، پندی آزادوار داد مرا
زمانه، چون نگری، سر به سر همه پند است
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه
که را زبان نه به بند است، پای در بند است(1)
ویکتورهوگو میگوید:
«بهترین دوستان من، کسانی هستند که پیشانی و ابروهای آنها باز است».(2)
بنابراین دلیلی ندارد که ما غصّهدار باشیم. اگر به پایینتر از خود نگاه کنیم و خود را با طبقات پایینتر مقایسه کنیم، میبینیم که آنها آرزو دارند مثل ما زندگی کنند. پس قدر زندگی خویش را بدانیم و هرگز غم را به وجود خویش راه ندهیم.
باید برای نعمتهایی که خدا به ما عنایت کرده است خوشحال باشیم و شکر نعمتهای او را به جا آوریم. همیشه به چیزهایی که داریم توجّه کنیم و برای چیزهایی که نداریم، غم نخوریم.
حکیمی گفته است:
«شادی دنیا در آن است که به آنچه داری خرسند باشی و اندوه دنیا در آن است که غمِ آن خوری که روزی تو نیست».(3)
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان، غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر ز شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سرّ غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
حافظا! در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وِرْدت دعا و درس قرآن غم مخور(1)
هیچ وقت اجازه ندهید چیزهای کوچک زندگی شما را تباه کند. به خاطر داشته باشید که زندگی، کوتاهتر از آن است که کوچکش شمارید.(2)
در سال 1943 سه دندهام سخت آسیب دید و ریهام سوراخ شد و به یکی از بیمارستانهای مکزیک منتقل شدم. این واقعه «شوم»، هنگامی روی داد که در یکی از تمرینهای دریایی در جزایر هاوایی برای پریدن از روی قایق موتوری خود را حاضر کرده بودم که ناگهان موجی عظیم قایق را تکان داد؛ تعادل خود را از دست دادم و با چنان فشاری روی شنها زمین خوردم که دندههای راستم شکست و ریهام
مجروح شد. بعد از سه ماه بستری بودن در بیمارستان، دکتر به من اطلاع داد که اثری از بهبودی در من دیده نمیشود.
پس از مدتی فکر کردن، دریافتم که نگرانی مانع بزرگی است که جلوی بهبودی مرا میگیرد. در گذشته، زندگی پرفعّالیّتی داشتم و ظرف این سه ماه جز این که 24 ساعت شبانهروز فکر کنم کار دیگری نداشتم. هرچه بیشتر فکر میکردم، نگرانی من بیشتر میشد، بیم داشتم که بعدها نتوانم جای خود را در این دنیا بگیرم یا نتوانم ازدواج کرده و زندگی معمولی داشته باشم.
دکتر به درخواست من، موافقت کرد که مرا به بیمارستانی به نام باشگاه حومه شهر که در آنجا بیماران میتوانستند خود را به هر کاری که مایل بودند مشغول کنند، منتقل نماید. در این باشگاه، به بازی بریج علاقه پیدا کردم. بعد از شش هفته به خوبی این بازی را یاد گرفتم و کتابهایی را که در این باره نوشته بودند، مطالعه کردم. بعد از این مدّت، تقریبا هر روز عصر مشغول بازی میشدم. و همچنین به نقّاشی علاقهمند گشته و زیر نظر استاد، هر روز از ساعت 3 تا 5 بعدازظهر در این رشته کار میکردم. اگر امروز آن نقّاشیها را ببینید، باور نمیکنید که با آن وضعی که داشتم کار من باشد. به قدری خود را مشغول داشتم که وقتی برای نگرانی درباره نقص بدن خود پیدا نمیکردم.
بعد از سه ماه، پزشکان به ملاقات من آمده و به من تبریک گفتند. جملات آنها شیرینترین کلماتی بود که در عمرم شنیده بودم و میخواستم از شادی فریاد بکشم. نکتهای که میخواهم یادآور شوم این است که وقتی به پشت میخوابیدم و برای آینده نگران میشدم، کوچکترین اثری از بهبودی در من نبود. من جسم خود را با نگرانیهای بیحاصل مسموم میکردم و حتی نمیگذاشتم دندههای شکستهام جوش بخورند، ولی وقتی خود را با بازی بریج و نقاشی مشغول کردم، پزشکان اظهار داشتند که معجزهای به وقوع پیوسته و من شفا یافتهام.
اکنون زندگانی عادی و راحتی را میگذرانم. ریه و دندههایم مانند شما سالم و قوی شده است.
به یاد داشته باشید که جرج برنارد شاو چه میگوید:
«راز بدبختی ما، داشتن ایّام فراغتی است که درباره خوشبختی فکر میکنیم». (بلکه باید خوشحال باشیم و به تفریح بپردازیم)، زیرا در این داستان متوجه شدید که چگونه سرگرمی و شادی و خوشحالی ناشی از آن چگونه دیل هیوز را خوشبخت و موفق نمود.)
پیوسته خود را سرگرم کنید.(1)
تکیه کن بر فضل حق، ای دل ز هجران غم مخور
وصل یار آید، شوی زان خرّم ای جان غم مخور
غنچه باز آید، شود روزی گلستان غم مخور
یک دو روزی دور اگر گردید برعکس مراد
همچنین دائم نخواهد گشت دوران، غم مخور
جور گردون گرچه بسیار است و قهرش بیشمار
رحمت رحمان چو بیحدّ است و پایان غم مخور
گر جهان از فتنه یأجوج پرطوفان شود
چون تویی با نوح در کشتی ز طوفان غم مخور
گر هوای کعبه داری در سر، ای عاشق چو ما
ساز راهش خون دل کن، وز مغیلان غم مخور
1) . آیین زندگی، ص 282.
«کنت کنزا» مخفی از ادراک هر بیدیده است
چون که داری گوهر آن گنج پنهان غم مخور
ای «نسیمی» با تو چون دارد نظر فضل اله
قید و زندانش همه لطف است و احسان غم مخور
نظمی از نیک و بدت، هرچه رسد خندان باش
چون به تقدیر قضا، جنگ نباید کردن
در چنین عمر که چون آب روان میگذرد
بر دل خویش، جهان تنگ نباید کردن
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیر فنا درگذریم
با هفت هزارسالگان سر به سریم(1)
خیام
وقتی خوشحال هستید، مطمئنا ناراحت نیستید، پس احساستان را با خنده نشان دهید.(2)
یک لبخند ساده، محرّکی تولید میکند که باعث تحریک مرکز لذت در مغز
میشود. از لبخند زدن کمی پا فراتر بگذارید و آن را به خنده تبدیل کنید؛ میبینید که اثر آن چند برابر میشود.(3)
یکی از عوامل موفّقیّت و خوشبختی، خداشناسی و دینداری است. هنگامی که دیندار باشیم و به عبادت خداوند بزرگ بپردازیم و به او تقرّب جوییم، از معنویّات بهره بردهایم.
انسان همان گونه که به مادیّات و همچنین به آب، غذا و لوازم زندگی احتیاج دارد، به معنویّات نیز نیاز دارد، و باید روح او تغذیه شود. با خداشناسی و دینداری و تقرّب به خداوند بزرگ، به این مهم میرسیم، روح ما از عالم بالا سیراب میگردد.
خداوند بزرگ نیز در کارها، مشکلات و نابسامانیها و... به ما کمک خواهد کرد و مشکلات ما حل خواهد شد، نابسامانیهای ما سامان میگیرد و کارهای ما رونق مییابد.
در مسیر زندگی، تنها نیستیم و به او تقرّب میجوییم و همیشه از او مدد میگیریم. با او به راز و نیاز میپردازیم و دعا میکنیم و او نیز دعاهای ما را به هدف اجابت میرساند و حاجات ما را برآورده میکند.
اگر کسی قدم در عالم دین بگذارد و از روی صدق و حقیقت تسلیم اوامر خداوند شود و خواست و سلیقه شخصی خود را مقدّم بر تعالیم دینی نگرفته و صادقانه خود را بر تعالیم آسمانی منطبق گرداند، محال است خوشبخت نشود.(1)
1) . میخواهم خوشبخت باشم، ص 35.
ویلیام جیمس میگوید:
«من قادر نیستم بدون خدا زندگی کنم».(1)
«آن دل که از یاد خدا تهی و بینصیب است، همانند محکمهای است که از قاضی تهی باشد».(2)لامارتین
برای این کار باید کتابهای خداشناسی را مطالعه کنیم و در نظام خلقت تفکّر و تعقّل کنیم:
«تنها قوّه جاذبه، برای تعلیل و تفسیر نظام شگفت عالم سیّارات کافی نیست، بلکه باید یک منبع علم و قدرتی، جِرم و فاصله و سرعت حرکت همه آنها را سنجیده و هر یک را در مدار معیّنی قرار داده باشد و او خداست».(3)نیوتن
کتابهای خداشناسی بسیار زیاد است. شما میتوانید چند عدد از آنها را تهیّه کنید و روزی چند صفحه از آن را بخوانید و بر روی آنها تفکّر کنید و به عظمت و یگانگی خدا پی ببرید.
چون اصول دین تحقیقی است، پس بر روی اصول پنجگانه، تحقیق و بررسی کنیم و فروع دین را نیز از مجتهد اعلم تقلید نماییم تا ان شاءاللّه خداوند بزرگ، در همه کارها به ما کمک و یاری نماید.
آلفرد میگوید:
«هنگامی پروردگار به ما پاسخ خواهد داد که به او نزدیک شده باشیم».(4)
بنابراین هنگامی که به قرب الهی رسیدیم، او به زندگی ما سامان میبخشد، و به سرانجام نیکبختی خواهیم رسید.
هنگامی که ایمان به خداوند مهربان داشته باشیم، همه مشکلات در برابر اراده او آسان است، خدایی که میتوانیم همیشه با او راز و نیاز کنیم و مشکلات خود را با او در میان گذاریم و از قدرتش مدد بگیریم، به او تقرّب جوییم و با خودسازی و
نیکوکاری به او نزدیک شویم و از گناهان خود، در پیشگاهش آمرزش طلبیم.(1)
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«بازرگان زیاندیده، ورشکست نیست، بلکه در حقیقت آن کس که گوهر ایمان خود را از کف داد، زیانکار و ورشکست است».(2)
بلی، ما بارها مشاهده کردهایم کسانی که به خدا و جهان آخرت ایمان ندارند و شیطان در وجود آنان رسوخ کرده است، در صحنه زندگی شکست را پذیرفتهاند و به سرمنزل مقصود نرسیدهاند.
میزان آرامش قلبی هرکس، متناسب با میزان توجّه او به خدا است. دلهایی که از یاد خدا غافلند، چون زورقی بر سطح دریا هستند که با کوچکترین نسیم، به حرکت درآمده و با اوّلین موجی که برمیخیزد، متلاطم شده و غرق میشوند. امّا کشتیهای بزرگ، به تلاطم نمیافتند و تکان نمیخورند.(3)
«قویترین قدرتی که مانند جاذبه زمین، وجودش حقیقی و قابل احساس است، عبادت و دعا است. در زندگی پزشکی خود، به کسانی برخورد کردهام که هیچ کدام از وسایل درمان برایشان مؤثّر نبوده است، ولی به مدد دعا نجات یافتهاند».(4)دکتر الکسیس کارل
مهماتما گاندی نیز گفته است:
«اگر دعا و عبادت نبود، من مدّتها قبل دیوانه شده بودم».(5)
رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«أَفْضَلُ الاْعْمالِ الْعِلْمُ بِاللّهِ اِنَّ الْعِلْمَ یَنْفَعُکَ مَعَهُ قَلیلُ الْعَمَلِ و کَثیرُهُ وَ اِنَّ
الْجَهْلَ لایَنْفَعُکَ مَعَهُ قَلیلُ الْعَمَلِ وَ لا کَثیرُهُ»(1)
«بهترین کارها خداشناسی است. کاری که با دانش همراه است اندک و بسیار آن سودمند است و کاری که با نادانی همراه است، نه اندک آن سود میدهد و نه بسیار آن».
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«اِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالی جَعَلَ الذِّکْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ، وَ تَنْقادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعانَدَةِ...»(2)
«همانا خدای سبحان و بزرگ، یاد خود را روشنیبخش دلها قرار داد، تا گوش، پس از شنوایی بشنود، و چشم، پس از کمنوری بنگرد، و انسان پس از دشمنی رام گردد...».
الهی: بنیاد توحید ما و باغ امید ما را خراب نکن.
الهی: دلی ده که در کار تو جان بازیم و جانی ده که در کار آن جهان پردازیم.
الهی: دانایی ده که از راه نیفتیم.
الهی: دست گیر که دستآویز نداریم، عذر ما بپذیر که جای گریز نداریم.
الهی: مخلصان به محبّت تو مینازند و مشتاقان به سوی تو میتازند، کار ایشان را تو ساز که دیگران نسازند و ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند.
الهی: بیاموز تا معرفت بدانیم و برافروز تا در تاریکی نمانیم.
الهی: همه را از مکر شیطان نگاه دار، و همه ما را از قید خود آگاه دار، و همه را از کید نفس امّاره در پناه دار.
الهی: بر آر کار من و ننگر بر کردار من.
الهی: دلی ده که در کار تو طاعت افزون کند، و توفیق توبه و بازگشتی ده که به تو رهنمون کند.
الهی: دیدهای ده که جز تماشای ربوبی تو نبیند و دلی ده که غیر از مهر عبودیّت تو نگزیند.
الهی: نفسی ده که حلقه بندگی تو در گوش کند و جانی ده تا زهر حکمت تو را نوش کند.
الهی: آفریدی ما را رایگان، و روزی دادی ما را رایگان، بیامرز ما را رایگان که تو
خدایی نه بازرگان.
الهی: عبداللّه را از سه آفت نگه دار: از وسواس شیطان و خواهشهای نفسانی و غرور نادانی.
الهی: در دلهای ما، جز تخم محبّت مکار و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشتها جز باران رحمت مبار.
الهی: بر تارک ما، خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن.
الهی: همّتی ده که شوق طاعت تو افزون کند، و طاعتی ده که خشنودی تو رهنمون کند.(1)
در همه کشور عظیم سلجوقی، نظامیه بغداد و نظامیه نیشابور مثل دو ستاره روشن میدرخشیدند. طالبان علم و جویندگان بینش، بیشتر به یکی از این دو دانشگاه عظیم هجوم میآوردند. ریاست و کرسی بزرگ تدریس نظامیه نیشابور، در حدود سالهای 478 - 450 هجری، به عهده ابوالمعالی امام الحرمین جوینی بود.
1) . کشکول جاویدان، ص 167.
صدها نفر دانشجوی جوان جدّی در حوزه تدریس وی حاضر میشدند و مینوشتند و حفظ میکردند. در میان همه شاگردان امام الحرمین، سه نفر جوان پرشور و بااستعداد بیش از همه جلب توجّه میکردند و انگشتنما شده بودند. محمّد غزالی طوسی، کیاهراسی، احمد بن محمّد خوافی.
سخن امام الحرمین درباره این سه نفر گوش به گوش و دهان به دهان میگشت که: غزالی، دریایی است موّاج؛ کیا، شیری است درّنده؛ خوافی، آتشی است سوزان. از این سه نفر نیز محمّد غزالی مبرّزتر و برازندهتر مینمود، از این رو چشم و چراغ حوزه
علمیه نیشابور آن روز، محمّد غزالی بود.
امام الحرمین در سال 478 هجری وفات کرد. غزالی که دیگر برای خود عِدْل و همپایهای نمیشناخت، آهنگ خدمت وزیر دانشمند سلجوقی، خواجه نظام الملک طوسی کرد که محضرش ارباب فضل و دانش بود.
در آنجا نیز مورد احترام و محبت قرار گرفت و در مباحثات و مناظرات بر همه اقران پیروز شد! ضمنا کرسی ریاست نظامیه بغداد خالی شده بود و انتظار استادی بالیاقت را میکشید که بتواند از عهده تدریس آنجا برآید.
جای تردید نبود. شخصیّتی لایقتر از این نابغه جوان که تازه از خراسان رسیده بود، پیدا نمیشد. در سال 484 هجری قمری غزالی باشکوه و جلال تمام، وارد بغداد شد و بر کرسی ریاست دانشگاه نظامیّه تکیه زد.
عالیترین مقامات علمی و روحانی آن روز، همان بود که غزالی بدان رسید. بزرگترین دانشمند زمان و عالیترین مرجع دین به شمار میرفت. در مسائل بزرگ سیاسی روز، مداخله میکرد. خلیفه وقت، المقتدر باللّه، و بعد از او المستظهر باللّه
برای وی احترام زیادی قائل بودند. همچنین پادشاه بزرگ ایران ملکشاه سلجوقی و وزیر دانشمند مقتدر وی خواجه نظام الملک طوسی نسبت به او ارادت میورزیدند و کمال احترام را مرعی میداشتند. غزالی به نقطه اوج ترقیّات خود رسیده بود و دیگر مقامی برای مثل او باقی نمانده بود که احراز نکرده باشد.
ولی در همان حال که بر عرش سیادت علمی و روحانی جلوس کرده بود و دیگران غبطه مقام او را میخوردند، از درون روح وی شعلهای که کم و بیش در همه دوران عمر وی سوسو میزد زبانه کشید که خرمن هستی و مقام و جاه و جلال وی را یکباره سوخت. غزالی در همه دوران تحصیل خویش، احساسی مرموز را در خود مییافت که از او آرامش و یقین و اطمینان میخواست، ولی حس تفوّق بر اقران و کسب نام و شهرت و افتخار، مجال بروز و فعّالیّت زیادی به این حس نمیداد. همین که به نقطه اوج ترقیّات دنیای خود رسید و اشباع شد، فعّالیّت حسّ کنجکاوی و حقیقتجویی وی آغاز گشت. این مطلب بر وی روشن شد که جدلها و استدلالات وی که دیگران را اقناع و ملزم میکند، روح کنجکاو و تشنه خود او را اقناع نمیکند. دانست که تعلیم و تعلّم و بحث و استدلال کافی نیست، سیر و سلوک و مجاهدت و تقوا لازم است؛ با خود گفت: از نام شراب، مستی، و از نام نان، سیری، و از نام دوا، بهبود پیدا نمیشود. از بحث و گفتگو درباره حقیقت و سعادت نیز آرامش و یقین و اطمینان حاصل نمیشود.
باید برای حقیقت، خالص شد و این با حبّ جاه و شهرت و مقام سازگار نیست. کشمکش عجیبی در درون وی پیدا شد. دردی بود که جز خود او و خدای او کسی از آن آگاه نبود. شش ماه این کشمکش به صورت جانکاهی دوام یافت و به قدری شدّت کرد که خواب و خوراک از وی سلب شد. زبانش از گفتار بازمانده و دیگر قادر به تدریس و بحث نبود. بیمار شد و در جهاز هاضمهاش اختلال پیدا شد.
پزشکان معاینه کردند؛ بیماری روحی تشخیص دادند. راه چاره از هر طرف بسته شده بود. جز خدا و حقیقت، دادرسی نبود. از خدا خواست که او را مدد کند و از این کشمکش برهاند. کار آسانی نبود. از یک طرف، آن حس مرموز به شدّت فعّالیّت میکرد و از طرف دیگر، چشم پوشیدن از آن همه جلال و عظمت و احترام و محبوبیّت دشوار مینمود. تا آن که یک وقت احساس کرد که تمام جاه و جلالها از نظرش ساقط شد. تصمیم گرفت از جاه و مقام چشم بپوشد. از ترس ممانعت مردم
اظهار نکرد و به بهانه سفر مکه از بغداد بیرون رفت، ولی همین که مقداری از بغداد دور شد و مشایعتکنندگان، همه برگشتند، راه خود را به سوی شام و بیت المقدس برگرداند. برای آن که کسی او را نشناسد و مزاحم سیر درونیاش نشود، در جامه فقرا در آمد. سیر آفاق و انفس را آنقدر ادامه داد تا آنچه را که میخواست، (یعنی یقین و
آرامش درونی) پیدا کرد. ده سال مدّت تفکّر و خلوت و ریاضت وی طول کشید.(1)
از این داستان نتیجه میگیریم که او به مطالعاتش در خداشناسی و دینداری ادامه داد و به یقین رسید و به کمک خداوند بزرگ، آرامش روحی به او بازگشت و شفا یافت.
1) . داستان راستان، ج 1، ص 276 - 281.
یکی از راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی، نیکی به پدر و مادر است. آنان سنّ زیادتری دارند و در نتیجه تجربه بیشتری از زندگی دارند. آنان به راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی (به علّت دارا بودن تجربه) آگاه هستند و با اطاعت از سخنان والدین و یاری آنها، راههای رسیدن به موفّقیّت و خوشبختی هموار میگردد.
«احترام به والدین لازمه خوشبختی است».(1)
پندها و نصیحتهای آنان میتواند برای ما راهگشا باشد و با اطاعت از آنان که خیر و صلاح ما را میخواهند، راه را از چاه تشخیص میدهیم و در مسیر نیکبختی گام برمیداریم تا به سرمنزل مقصود برسیم.
«مطمئن باشید! اگر تمام وسایل راحتی زندگی را فراهم نمایید، ولی به والدین احترام نکنید، خوشبخت نخواهید شد».(2)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ وَصَّیْنَا الاْنْسانَ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنا عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فی عامَیْنِ أَنِ اشْکُرْلی وَ لِوالِدَیْکَ اِلَیَّ الْمَصیرُ»(3)
«و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم، مادرش او را با ناتوانی روی ناتوانی، حمل کرد و دوران شیرخوارگی او در دو سال پایان مییابد، (به او توصیه کردم) که برای من و برای پدر و مادرت شکر به جا آور که بازگشت (همه) به سوی من است!»
خداوند بزرگ پس از اطاعت و شکر خودش، اطاعت و احسان به والدین را سفارش کردهاند و در چند آیه، به این مطلب تأکید فرمودهاند.
احادیث زیادی درباره نیکی به پدر و مادر و اطاعت از آنان نقل گردیده است که به این موضوع تأکید نمودهاند که در این جا به ذکر چند حدیث اکتفا میکنیم:
رسول مکرّم اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«اَلْعَبْدُ الْمُطیعُ لِوالِدَیْهِ وَ لِرَبِّهِ فی أَعْلی عِلّییّنَ»(1)
«کسیکه مطیع پدرومادر وپروردگارخویش باشد، در مقام اعلای بهشتاست».
«مَلْعُونٌ مَنْ سَبَّ أَباهُ، مَلْعُونٌ مَنْ سَبَّ أُمَّهُ»
«هر که به پدر خویش ناسزا گوید، ملعون است و هر که به مادر خویش ناسزا گوید، ملعون است».
«مَنْ أَرْضی والِدَیْهِ فَقَدْ أَرْضَی اللّهَ وَ مَنْ أَسْخَطَ والِدَیْهِ فَقَدْ أَسْخَطَاللّهَ»(2)
«هر که پدر و مادر خویش را خشنود کند، خدا را خشنود کرده و هر که پدر و مادر خویش را خشمگین کند، خدا را خشمگین کرده است».
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقّی است: حقّ پدر بر فرزند این است که فرزند، در همه چیز جز نافرمانی خدا، از پدر اطاعت کند، و حقّ فرزند بر پدر آن که: نام نیکو بر فرزند نهد، خوب تربیتش کند، و او را قرآن بیاموزد».(3)
مادر به خدا جز تو کسی یار ندارم
جز مهر تو در پرده پندار ندارم
مادر به خدا با صنمی دلبر و زیبا
بعد تو دگر وعده دیدار ندارم
مادر به خدا شاخه امید و جوانی
فرسوده و جز مشت خسی بار ندارم
مادر به خدا عشق تو زد شعله به جانم
از داغ تو جز پیکر تبدار ندارم(1)
در داستان گاو بنیاسرائیل که یک نفر از بنیاسرائیل به شکل مرموزی کشته میشود و قاتل آن معلوم نمیشود و موسی علیهالسلام برای پیدا کردن قاتل دستور میدهد گاوی را بکشند و قطعهای از بدن آن را به مقتول بزنند تا زنده شود و قاتل را معرفی کند، پس از آن که بنیاسراییل ایرادات بسیار گرفتند، موسی مشخصات گاو را بیان کرد و آنها به دنبال پیدا کردن گاو رفتند.
میگویند: این گاو در آن محیط منحصر به فرد بوده است و بنیاسراییل آن را به قیمت بسیار گزافی خریدند.
میگویند صاحب این گاو مرد نیکوکاری بود و نسبت به پدر خویش احترام فراوان قائل میشد. در یکی از روزها که پدرش در خواب بود، معامله پرسودی برای او پیش آمد، ولی او به خاطر این که پدرش ناراحت نشود، حاضر نشد وی را بیدار سازد و کلید صندوق را از او بگیرد، در نتیجه از معامله صرفنظر کرد. و به قول بعضی فروشنده حاضر میشود آن جنس را به هفتاد هزار بفروشد به شرط این که نقد
1) . کشکول جاویدان، ص 130.
بپردازد، و پرداختن پول نقد مقیّد به این بوده است که پدر را بیدار کند و کلید صندوق را از او بگیرد، ولی جوان مذکور حاضر میگردد که به هشتاد هزار بخرد ولی پول را پس از بیداری پدر بپردازد!
بالاخره معامله انجام نشد. خداوند به جبران گذشت این جوان، معامله پرسود بالا را برای او فراهم میسازد.
بعضی نیز میگویند: پدر پس از بیدار شدن از ماجرا آگاه میشود و گاو را به پاداش این عمل به پسر خود میبخشد که سرانجام آن سود فراوان را برای او به بار میآورد.(1)
1) . یکصد موضوع اخلاقی در قرآن و حدیث، ص 239 - 240.
افلاطون میگوید:
«زیبایی، امضایی است که خداوند بر صورت اشخاص میگذارد».(1)
زیبایی انسان، تأثیر مستقیم بر اطرافیان دارد. عدّه زیادی شخص زیباروی را دوست دارند و او را گرامی میدارند.
انسان زیبا نزد عدّهای از افراد عزیز است و اگر با زیبایی باطن و خوشخویی و ادب درآمیخته باشد، نزد همگان عزیز و محترم است.
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«زیبایی ظاهر خوبرویی، و زیبایی باطن خوشخویی است».(2)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«اِنَّ اللّهَ جَمیلٌ وَ یُحِبُّ الْجمالَ»(3)
«خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد».
«وَ سُئِلَ علیهالسلام عَنْ قُوْلِ الرَّسُولِ صلیاللهعلیهوآله «غَیِّرُوا الشَّیْبَ، وَ لاتَشَبَّهُوا بِالْیَهُوِد» فَقالَ علیهالسلام: اِنَّما قالَ صلیاللهعلیهوآله ذلِکَ وَ الدّینُ قَلَّ، فَاَمَّا الآنَ وَ قدِ اتَّسَعَ نِطاقُهُ، وَ ضَرَبَ بِجِرانِهِ، فَأمْرُؤٌ وَ ما اخْتارَ»(4)
«از امام علیهالسلام پرسیدند: که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: موها را رنگ کنید، و خود را شبیه یهود نسازید، یعنی چه؟ فرمود: پیامبر صلیاللهعلیهوآله این سخن را در روزگاری فرمود، که پیروان اسلام اندک بودند، امّا امروز که اسلام گسترش یافت، و نظام اسلامی استوار شده، هرکس آنچه را دوست دارد، انجام دهد».
زیبایی، یک نعمت الهی است و باید در حفظ این نعمت الهی کوشا باشیم.
امروزه برای حفظ پوست، کرمهای مختلفی وجود دارد که باید با استفاده از آنها پوست خویش را از آفات، سرما و گرما حفظ کنید. رنگ موهای مختلف وجود دارد، میتوانید موهای خویش را رنگ بزنید.
به امام علی علیهالسلام گفتند: «چه شد موی خود را رنگ میکردی؟ حضرت فرمود: رنگ کردن مو، آرایش است، امّا ما در عزای پیامبر صلیاللهعلیهوآله به سر میبریم».
قال الامام الصادق علیهالسلام:
«أَلْبِسْ وَ تَجَمَّلْ فَاِنَّ اللّهَ جَمیلٌ یُحِبُّ الْجَمالَ وَلْیَکُنْ مِن حَلال»(1)
«لباس زیبا بپوش؛ زیرا خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد. امّا باید از حلال باشد».
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«الشَّعرُ الحَسَنُ مِن کِسْوَةِ اللّه فَأَکْرِمُوهُ»(2)
«موی زیبا پوششی خدایی است؛ پس آن را ارج نهید».
نبیّ اکرم اسلام حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«هرکس مو بگذارد، باید خوب به آن برسد وگرنه کوتاهش کند».(3)
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«خداوند عزّوجلّ زیبایی زن را در رخسار او و زیبایی مرد را در گفتارش قرار داده است».(4)
پس انسان باید لباسهای پاک و تمیز و مرتّب بپوشد، و با آرایش و رنگ مو، موهای خود را حالت دهد، و همچنین زیبایی خویش را از هرگونه آفتی حفظ کند.
شاهد آنجا که رود عزّت و حرمت بیند
ور برانند ز خدمت، پدر و مادر خویش
پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم
گفتم این منزلت، از قدر تو میبینم بیش
گفت: خاموش، که هرکس که جمالی دارد
هر کجا پای نهد، دست نیارندش پیش(1)
تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتایی
که خورشید ار به خود بندی به زیبایی نیفزایی
حدیث روز محشر هر کسی در پرده میگوید
شود بیپرده آن روزی که روی از پرده بنمایی
چه نسبت با شکر داری که سر تا پای شیرینی؟
چه خویشی با قمر داری که پا تا فرق زیبایی؟
مگر همسایه نوری که در وهمم نمیگنجی؟
مگر همشیره حوری که در چشمم نمیآیی؟
به هرجا رو کنی در روشنی چون ماه مشهوری
به هرجا پا نهی در راستی چون سرو یکتایی
1) . کشکول جاویدان، ص 211.
جمال خوبرویان را به زیور زینت افزاید
تو گر زیور به خود بندی به خوبی زیور افزایی
اگر خواهد خدا روزی که هستی را بیاراید
تو را گوید تجلّی کن که هستی را بیارایی
گنه کن هرچه میخواهی و از محشر مکن پروا
که با این چهره در دوزخ دَرِ فردوس بگشایی(1)
آراستگی سر و صورت و وضعیّت موی چهره و سر، از نشانههای واضح اهمّیّت دادن به این سنّت اسلامی است. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در آینه نگاه میکردند و موی سر خود را مرتّب میساختند و خود را برای خانواده آراسته میکردند، و برای برادران دینی هم خود را میآراستند:
«وَ کانَ صلیاللهعلیهوآله یَنْظُرُ فِی الْمِرآةِ وَ یُرَّجِلُ وَ جَمَّتَهُ وَ یَمْتَشِطُ وَ رُبّما نَظَرَ فِی الماءِ وَ سَوّی جَمَّتَهُ فیهِ وَ لَقَد کان یَتَجَمَّلُ لِأَصْحابِهِ فَضْلاً عَلی تَجَمُّلِهِ لاِهْلِهِ»(2)
نیز نقل شده است که وقتی همسرش عایشه، دید که آن حضرت در ظرف آبی نگاه میکند که در اتاق اوست و خود را میآراید، گفت: «پدر و مادرم فدایت! تو پیامبری و بهترین آفریدگان، چرا چنین میکنی؟» فرمود:
«اِنَّ اللّهَ تَعالی یُحِبُّ مِنْ عَبْدِهِ اِذا خَرَجَ اِلی اِخْوانِهِ أَنْ یَتَهَیَّأَ لَهُمْ وَ یَتَجَمَّلَ»(3)
«خداوند از بندهاش این را دوست دارد که هرگاه نزد برادران دینیاش بیرون میرود، خود را برای آنان آماده و آراسته سازد».
روشن است که این شیوه، سبب جذب و توجّه دیگران میشود و نفوذ دعوت تبلیغی یک پیشوا را افزایش میدهد.
از نشانههای دیگر آراستگی، استفاده از عطریّات است که هم عامل نشاط و روحیه خود شخص معطّر است و هم به دیگران نشاط و شادی میبخشد.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن قدر عطر بر سر و صورت خود میزدند که گاهی جلوه و برّاقی آن در موهای سرشان دیده میشد، با مشک و عنبر خود را خوشبو میساختند، گاهی هم با عود خود را معطّر میکردند... .(1)
قال الصادق علیهالسلام:
«کانَ رَسُولُ اللّهِ یُنْفِقُ عَلَی الطّیبِ أَکْثَرَ ما یُنْفِقُ عَلَی الطَّعامِ»(2)
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به این نکته آنقدر اهمیّت میدادند و معطّر میکردند که هرگاه از کوچه و گذرگاهی میگذشتند، پس از عبورش، آنان که از آن مسیر میگذشتند، از بوی خوش بر جای مانده، میدانستند که پیامبر از این کوچه گذشته است!
هرگاه عطری به ایشان عرضه میشد، از آن استفاده میکردند و میفرمودند: بوی آن خوش است و سنگینی هم ندارد! و استفاده از بوی خوش را همیشه دوست داشتند و از آن لذّت میبردند.(3)
به فرموده امام صادق علیهالسلام رسول خدا، هر جمعه عطر میزدند و خود را خوشبو میساختند و اگر عطری هم در اختیار نداشتند، روسری بعضی از همسرانشان را آب پاشیده و بر سر و روی خود میکشیدند تا خوشبو گردند:
«کانَ رَسُولُ اللّهِ یَتَطَیَّبُ فی کُلِّ جُمْعَةٍ فَاِذا لَمْیَجِدْ، أَخَدَ بَعْضَ خُمُرِ نِسائِهِ فَرَشَّهُ بِالماء وَ یَمْسَحُ بِهِ».(4)
سیره اخلاقی و رفتاری پیامبر اعظم، ص 57 - 61.
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی، اعتماد به نفس است. کسانی که در زندگی اعتماد به نفس دارند، بیماریهای روحی مانند انزوا، گوشهگیری، افسردگی، ترسهای بیمورد و ... ندارند. افکارشان مثبت است و از تفکّر منفی پرهیز دارند. بانشاط و سالم هستند. فرصت را غنیمت شمرده، هر روز گامی برای نزدیک شدن به هدف خویش برمیدارند. آنها از تعیین اهداف جدید ترسی به خود راه نمیدهند و در راه رسیدن به سرمنزل مقصود هیچگونه توجیهی نمینمایند، مانند این که «من در حد خود به این هدف رسیدهام، و بیشتر از این نمیخواهم به راه خویش در راه مقصود گام بردارم!!» یا «من از اوّل گفته بودم تا مرحله نهایی این کار ادامه نمیدهم». افراد بااعتماد بدون بهانهجویی به مقصود نهایی خویش نایل میشوند و از رسیدن به سرانجام موفقیّتآمیز رضایت دارند.
افراد بدون اعتماد، ناامید، مأیوس، بیروح و تندخو هستند و توانایی، صبر، استقامت و شکیبایی را تا گام آخر ندارند. ترسهای بیمورد در درون آنان وجود دارد و در چهره بعضی از آنان، دلهره، اضطراب، نگرانی و امراض روحی دیگر مشخص است. افراد بیاعتماد، منفیگرا هستند و از تفکّر مثبت روگردانند.
اعتماد به نفس، به معنی خودباوری است، و هنگامی که خودتان را باور کنید، اعتماد به نفس دارید. بعضی از افراد اعتماد به نفس را با غرور و خودبینی اشتباه میکنند، و با تعریفهایی از خویش مغرور و خودپسند هستند، در صورتی که خودباوری تعریف از خویشتن نمودن نیست و با این رذیلت اخلاقی هیچ گونه ارتباطی ندارد.
یکی از رموز موفقیّت، داشتن روحیّه خودباوری و اعتماد به نفس است. اعتماد به نفس به معنای خوداتّکایی است و نقطه مقابل، اعتماد به انسانهای دیگر است.(1)
1- علمی، رفتاری.
2- معنوی.
3- اعتماد به نفس روحی.
الف) اعتماد به نفس علمی، رفتاری:
در نوع اوّل معنای اعتماد به نفس و راههای بااعتماد شدن را مییابید. اهمیّت و ویژگیهای اعتماد به نفس و افراد بااعتماد را فرا میگیرید، با ضررهای ناشی از عدم اعتماد آشنا میشوید و...
پس از آگاهی از این موضوع و مطالعه کتابهای مربوط به آن، و الگوبرداری از افراد بااعتماد عملاً در این راه گام برمیدارید و هر روز بیشتر از روز قبل با تمرین و ممارست، اعتماد به نفس را در وجود خویشتن زنده مینمایید و به سرانجام موفقیّت و خوشبختی نایل میشوید. و با رفتار خویش فرد بااعتماد میگردید تا این که اعتماد به نفس جزء ذات و معنی شما گردد.
1) . فرهنگ جوان، ص 80.
ب) اعتماد به نفس معنوی:
اعتماد به نفس معنوی، اعتماد و ایمان به خداوند بزرگ است. اعتماد و ایمان به این که خداوند متعال، آفریننده جهان هستی است. او نباتات، حیوانات و انسان را آفریده است و راه سعادت و خوشبختی را به ما نشان داده است. ما با توکّل به خداوند منّان نیروی نامرئیِ تازهای میگیریم و به اعتماد ما افزوده میگردد.
با ارادهای قوی و با استقامت و پایداری از پای نمینشینیم تا به اهداف خود نایل گردیم. او را میخوانیم و از او یاری میطلبیم، آغاز کارها را با نام او شروع نموده و با توکّل به او، با تصمیم جدّی به سرانجام نیکبختی خواهیم رسید.
انسان، دارای روح بلند و عزّت نفس و دارای استعدادهای شگفتانگیز خدادادی است. خداوند متعال توان انجام هر کاری را در وجود آدمی نهفته است، تنها کشف و استفاده از آن مهم است. وجود انسان همچون جهان هستی است که تمام نیازهای زیستی بشر در آن به امانت ذخیره گشته، امّا کشف و بهرهبرداری از آن و به کارگیری آن همه ذخایر را به دست انسان داده است.
انسان جوهرهای است که توان خلیفة اللّه شدن را دارد، او گوهر گرانقدری است که تاج «وَ لَقَد کَرَّمنا بَنی آدَمَ»(1)بر سرش نهاده شد و در کمالات و معنویّات میتواند به «قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی»(2)برسد، میتواند به معراج رود و پا بر فرق هستی بگذارد؛ تا جایی که جبرئیل امین از حرکت و از رفتن و اوج گرفتن باز ماند.
«... اسلام جهت کشف استعدادهای انسان و ظهور و بروز جوهره گرانقدر او، وی را به استقلال فرا خوانده است».
استغنا و بینیاز دانستن خود از دیگران، از صفات مؤمن و از کمالات اوست. مؤمن خود را از همه کس، جز خدا، بینیاز میداند و اظهار عجز، زبونی و ناتوانی
نمیکند. لذا طمع داشتن، از صفات رذیله و پست و گدایی کردن برای امور دنیا و مادّیات، از صفات مؤمن نیست.
جوان مسلمان قبل از هر چیز باید به خود متّکی باشد، اعتماد به نفس داشته باشد و بداند که میتواند؛ زیرا «مَنْ جَدَّ وَجَدَ»؛(1)«جوینده، یابنده است».
ایمان به توانستن است که به انسان قدرت، شجاعت و پشتکار میدهد و بالاخره او را به مقصد میرساند. این مسأله با خودرأی بودن و بیاعتنایی به دیگران فرق میکند. مشورت و استفاده از تجربه و عقل دیگران کار خردمندانهای است.
کسی که میخواهد اعتماد به نفس داشته باشد باید از تجربه دیگران بهره گیرد، عقل دیگران را به عقل خود بیافزاید. ولی خودباوری و اعتماد به نفس را هیچ جوانی نباید از دست بدهد.
هر که نان از عمل خویش خورد
منّت حاتم طایی نبرد(2)
ج) اعتماد به نفس روحی:
هنگامی که بااعتماد شدیم، بیماریهای روحی از قبیل ترسهای بیمورد، دلهره و اضطراب، افسردگی و... جای خود را به ترسهای صحیح و یا شجاعت، نشاط و سلامتی خواهد داد. علاوه بر این که فرد موفّق و خوشبختی هستیم از سلامت روحی و جسمی نیز برخورداریم. زیرا روح سالم در بدن سالم است.
بنابراین، برای اعتماد بیشتر، به سلامت جسمی خود بها بدهید. از رژیم غذایی مناسب، خواب، ورزش، تفریح و... غافل نمانید. مانند این که: گاهی از اوقات یک قوری چایی تهیه کنید و در فراغت بال چایی بنوشید، و یا این که گاهی اوقات یک دوش آب گرم بگیرید.
1- احساس انزوا و تنهایی.
2- دستپاچگی و ناشیگری.
3- ترس و ضعف.
4- بیارزشی، بیفایدگی و ناقابل بودن.
5- گناهکاری و سزاوار سرزنش.
6- بدبینی و هدفی برای سعی و تلاش نداشتن.
7- بیروحی و افسردگی.
8- کجفهمی.
9- از این که میبینیم زندگی بدون این که لذّتی از آن ببریم در حال گذر است، مأیوس و ناامیدیم.
10- تندخویی و رنجیدگی.
«افراشته و مقتدرانه با حالت آرامش و گامهای استوار راه بروید. ثابت شده افرادی که چنین راه میروند، به خود اعتماد دارند».(1)
دارا بودن آرامش، از سلامت روحی نشأت میگیرد. بنابراین افراد بااعتماد از سلامت روحی و آرامش برخوردارند.
حالت قامت و بدن شما نشاندهنده اطمینان به نفس و قدرت شخصی شما میباشد. سعی کنید تا حدّ امکان راست و صاف بایستید. هنگامی که مینشینید، از کج و کوله شدن خودداری کنید. صورت خود را با دستان نپوشانده و دستهای خود را به هم نفشرید».(2)
نشانههای بالا همچون صورت خود را با دستان پوشاندن و دستهای خود را به هم فشردن متألّم از دردهای روحی است. بنابراین، اعتماد به نفس بهتر در بهبود امراض روحی مؤثّر و مفید است.
اکنون داستان دوران بچّگی «گیل لیندن فیلد» را بخوانید. او پس از تحمّل سختیها و مشکلات، یکی از بهترین نویسندگان معاصر، لقب گرفته است. کتاب «اعتماد به نفس برتر» (یکی از پرفروشترین کتابهای بینالمللی و دهها کتاب دیگر) از اوست.
من دوران بچّگی داشتم که اعتماد به نفس را از دل هر مرد و زن و جانداری خالی میکرد. به خاطر الکلی بودن مادرم، بیشتر سالهای بچّگیام را در پرورشگاهها گذراندم. من دختر بزرگ و فرزند ارشد خانواده بودم و برای مراقبت از برادر و خواهرم، احساس مسؤولیت میکردم. به یاد دارم که حتّی وقتی بچّه کوچکی بودم، نیازهای سخت و بد خانواده را درک میکردم و سعی داشتم که راههایی پیدا کنم که از عهده آنها برآیم. به سرعت فهمیدم که باید سیمایی از اعتماد به نفس و خوشبینی اتّخاذ کنم که ترسهایم را بپوشاند و اطمینان مجدّد برایم ایجاد کند.
در مواقع زیادی تلاشم در راه مواظبت از خودم و برادر و خواهرم به وسیله افراد بزرگسال مورد خنده قرار میگرفت. بعضی از کارهایی که من انجام میدادم شاید برای هر شخصی خندهدار به نظر میرسید؛ مثلاً موقعی که هفت ساله بودم با برادر و خواهر کوچکم در خانه تنها بودم. سعی کردم برای خواهرم که از شدّت گرسنگی داد و فریاد میکرد، شام درست کنم. همانطور که روی صندلی و کنار چراغ خوراکپزی ایستاده بودم و مشغول جوشاندن تعدادی سیبزمینی پوستنکنده و کثیف بودم، پلیس در خانه را شکست و آن را باز کرد. یک مددکار اجتماعی به طرف آشپزخانه آمد و هنگامی که با آنچه انجام میدادم رو به رو شد، خندید و پلیس را صدا کرد تا صحنه را ببیند. پلیس نیز از این کار من خندهاش گرفت. همانطور که پیشبینی میکنید، خواهرم را به سرعت از تحت مراقبت من بردند و شاهد بردن او به یک
شیرخوارگاه بودم و با سکوت، صحنه را تماشا میکردم. سپس من و برادرم را به یک مؤسسه بزرگتر و حتّی در میان افرادی بیشخصیّتتر بردند که خاطره شادی از آن در ذهن ندارم.
زندگی ما برای سالیان زیاد با آشفتگی ادامه یافت. در آن روزها مراقبت از کودک در شیرخوارگاهها دور از کمال محسوب میشد و معمولاً ما را تهدید میکردند و از لحاظ جسمی ما را وادار به کار و مورد سوءاستفاده قرار میدادند. طریقهای که به ما لباس میپوشاندند، نشان میداد که ما از شهروندان درجه دو هستیم. فقط گهگاهی ما را از این طریق زندگی بیرون میبردند تا در هفته و تعطیلات در میان آداب متفاوت اقوام و خانواده شاغل و طبقه متوسط پدرم بگذرانیم. ما هر جا بودیم، احساس غربت میکردیم، ولی یاد گرفتیم که در مقابل رحم و شفقتهای کم و ناچیز سپاسگزار باشیم.(1)
نتیجه
گیل لیندن فیلد در دوران بچّگی با چنین وضع ناگواری زندگی میکرده است، ولی همان طور که خودش هم در داستانش گفته است، انواع اعتماد به نفس را در خویشتن تقویت نمود، (علمی، رفتاری، معنوی، روحی) و به اعتماد به نفس برتر دست یافته است و در ایّام جوانی، نویسندهای بزرگ شده است.
اوّلین قدم در راه بااعتماد شدن، غنیمت شمردن فرصت است. از همین حالا به سوی سرمنزل مقصود حرکت نماییم، و هر روز بدون بهانهتراشی به حرکت خویش در راه مطلوب ادامه دهیم. اگر حرکت به سوی اهداف خویش را به فردا و فرداها
1) . اعتماد به نفس برتر، ص 33 - 32.
موکول نماییم، شخصی بیاعتماد هستیم. بنابراین برای تقویت اعتماد به نفس در خویشتن، فرصت را غنیمت شمرده و هر روز گامی به جلو برداریم.
شخص بااعتماد از شکست ترسی به خود راه نمیدهد و شکست را مقدّم بر پیروزی میداند. او از شکست، درسهای زیادی میآموزد و تجربه کسب مینماید. در هنگام شکستها دست از هدف نمیکشد و با تجربه افزونتری به دنبال موفقیّت است، تا به پیروزی برسد.
2.جنبههای مختلف شخصیت و مجموعه رفتار خودتان را از نظر زیستی
(جسمانی)، ذهنی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مورد بررسی قرار دهید. مطمئن باشید که شما دچار ضعف شخصیّتی نیستید، لذا بر سلامت کامل شخصیّت خود اطمینان حاصل کنید.(2)
بعضی از موانع اعتماد به نفس و راههای مقابله با آن به طور اجمالی در بالا آمده است، شما میتوانید تا حدّ امکان آن موانع را به وسیله تمرین و ممارست از خود دور نمایید و شخصیّت خویش را با اعتماد به نفس عجین سازید.
یکی از موانع اعتماد به نفس، تقلید کورکورانه است. تقلید از کسانی که اعتماد ندارند ما را در این راه تضعیف میکند. بنابراین، باید از الگوهای بااعتماد درس بگیریم و با آنان دوست شویم تا اثرات اعتماد آنان در ما زیادتر گردد.
«کاترین پاندر» میگوید:
«یکی از راههای فرحانگیز ایجاد و پرورش اعتماد به نفس، تماس با کسانی است که دارای اعتماد به نفس هستند».(2)
همان طور که قبلاً گفتیم شکست مقدّمه پیروزی است. باید از شکستها درس بگیریم و تجربه بیاموزیم و افکار منفی نیز یکی از موانع اعتماد به نفس است. بنابراین، در این راه، افکار مثبت را به ذهن خویش تراوش دهیم. ولی مواظب باشیم خویش را در راه رسیدن به هدف گول نزنیم.
«اگر اعتماد به نفس را میخواهید، اما به طور معمول از داشتن آن بیبهرهاید، همین امروز فقط برای یک بار کاری کنید که در این جهان مادی خود را دارای اعتماد به نفس حسّ کنید».(4)وین دایر
نداشتن اراده قوی و عمل نیز از موانع اعتماد به نفس است. پس باید با ارادهای قوی(1)موانع اعتماد به نفس را کنار بزنیم و بر مشکلات فایق آییم.
یادداشت موفقیّتها.
منتظر تأیید دیگران نبودن.
استقلال در فکر و کار.
مقلّد دیگران نبودن.
شهامت در گفتن «نمیدانم».
باوراندن این نکته به خود که «همیشه داشتن استعداد، ارثی نیست».
مقاومت در برابر بیماریها.
شهامت اعتراف به خطا.
توکّل به خدا.
عدم منفینگری.
خسته نکردن خود در کارها.
پرهیز از سستی و تنبلی.
نهراسیدن از شکستها.
1) . در مورد اراده قوی و عمل در بخش چهارم به تفصیل توضیح داده شد.
دچار تردید و تزلزل نیست و با یقین کارهایش را انجام میدهد.
در شکستها از میدان به در نمیرود.
از خودستایی و خودمحوری دوری میکند. از تمجید دیگران لذّت نمیبرد. چون هدف عالیست، تشویق و تحقیر دیگران برایش فرقی ندارد.
از تحقیر و بدگویی دیگران ناراحت نمیشود، زیرا به هدف خود اعتماد دارد. (اگر همه عالم با امام(ره) درمیافتادند، بیم نداشت. اگر علی علیهالسلام 25 سال خانهنشین شد، ناراحت نبود. اگر در جنگ از یک شهر 100 هزار نفری فقط تعداد کمی به جبهه میرفتند، بسیجی را هراسی نبود).
کاستیها و اشکالات خود را میپذیرد.
مسؤولیّتپذیر است، در حدّ توان، از انجام مسؤولیّت سرباز نمیزند. (کسانی که زیر بار مسؤولیّت نمیروند، اعتماد به نفس ندارند، برای ایجاد اعتماد به نفس، پذیرفتن مسؤولیّت لازم است. پس، روی اعتماد به نفس باید زیاد کار شود، زیرا اکثر افراد، در اعتماد به نفس، ضعف دارند. باید خود را تقویت کرد و عواملی را که باعث تقویت اعتماد به نفس میشود، به کار برد).(1)
بیگمان داستانهای فراوانی از زندگی کسانی شنیدهاید که از هیچ شروع کرده و در شغل خود به شکلی باورنکردنی موفّق شدهاند. ممکن است داستان مردی را که فروش مرغ سوخاری را در یک شهر کوچک شروع کرد و سپس آن را به کار و تجارتی 20 میلیون دلاری تبدیل نمود، شنیده باشید. شاید هنگامی که داستان زندگی او را خواندید یا شنیدید پیش خودتان فکر کردید، چه شانسی؟! به موقع شانس به او رو کرده و او هم توانسته از آن استفاده کند!
1) . نیازمندیهای جوان، ص 214 و فرهنگ جوان، ص 81.
امّا دیگر این قسمت داستان را کسی برایتان تعریف نکرده که او چند بار شکست خورده و سرمایهاش را از دست داد و مجبور شد دوباره از صفر شروع کند. بارها با مشکلات بزرگی رو به رو شد که فکر نمیکرد بتواند از آنها جان سالم به در ببرد. امّا
این میلیونر چه چیزی داشت که اغلب ما نداریم؟
او به خودش اعتماد داشت و میدانست که هرگز از پا نخواهد نشست. هر اتّفاقی که میافتاد برای او کوچکترین اهمیّتی نداشت. شاید نمیدانست که چگونه میخواهد به حرکت ادامه دهد، یا راه درست آن کدام است. فقط میدانست مأیوس نخواهد شد. او اعتماد داشت که هرگز نمیخواهد جا بزند، حتّی موقعی که اشتباه میکرد و شکست میخورد.(1)
«بهترین دستور زندگانی این است که اعتماد به نفس داشته باشید».(2)میکلآنژ
میکلآنژ بهترین دستور زندگی را که باعث موفقیّت و خوشبختی میشود، اعتماد به نفس دانسته است. بلی! اعتماد به نفس یکی از بهترین دستورهای زندگی است که انسان را به موفقیّت و خوشبختی سوق میدهد و عدم اعتماد به نفس موجب بدبختی و فلاکت است.
وین دایر درباره اعتماد به نفس و ارتباط به موفقیّت و خوشبختی چنین میگوید:
«همیشه اعتماد به نفس خویش را حفظ کنید و به دیگران نیز مجال ندهید آن را سست و متزلزل سازند و بدانید که خودکمبینی و عدم اطمینان مانعی بر سر راه موفقیّت و کامیابی است. کسی که قدرت خلاّقه درونی و ارزشهای وجودی خویش را باور دارد، هرگز در برابر مشکلات سر فرود نخواهد آورد».(3)
بنابراین، عدم اعتماد به نفس مانعی در راه رسیدن به سرانجام موفقیّت و خوشبختی است. افراد با اعتماد این مانع را از سر راه خویش برداشتهاند و در مسیری بدون سنگلاخ و مانع به سوی سرمنزل مقصود در حرکتند.
اُشو درباره این موضوع چنین میگوید:
«کسی که به خودش اعتماد میکند، به زیباییاش شناخت مییابد. به این شناخت میرسد که هرقدر بیشتر به خود اعتماد کنی، بیشتر شکوفا میشوی؛ بیشتر در حالتی از رهایی و فراغی بال قرار داری، هرقدر بیشتر در صلح و صفا و آسودگی خیال باشی، ساکنتر و خنگتر و ساکتتری».(1)
بنابراین، اعتماد به نفس انسان را شکوفا میسازد، و او را به راحتی به سرانجام نیکبختی میرساند و در این راه از آسودگی و آرامش درونی بهرهمند است و از ناراحتیهای جسمی و روحی به دور است.
هیلر ویلمن گنجینههای طالع و خوشبختی را در اعتماد به نفس جستجو میکند و میگوید:
«طالع با گنجینههای خود به استقبال کسانی میرود که با اعتماد به نفس و جرأت بسیار در جستجوی حق خویشاند. شانس و اقبال به معنای استفاده به جا از فرصتهای پیش آمده است. شانس به معنای توانایی درک موفقیّتها و انتخاب بهترینهاست».(2)
کاترین پاندر اعتماد به نفس را توانگری میداند و در تعریف توانگری میگوید:
«گویاترین تعریف برای توانگری «اعتماد به نفس» است. اعتماد به نفس یعنی ایمان به تواناییهای ذاتی و استعدادهای فطری خویش و ایمان به یاری خدا در پرورش و گسترش آنها».(3)
شیلر اعتماد به نفس را تنها راه موفقیّت میداند:
«در دنیا تنها کسی موفّق میشود که به انتظار دیگران ننشیند و همه چیز را از خود بخواهد».(1)
دانیل دیفو عظمت واقعی را در اعتماد به نفس میداند:
«عظمت واقعی این است که بر نفس خود مسلّط باشید».(2)
سعید نفیسی درباره اعتماد به نفس چنین میگوید:
«هیچ چیز بیش از نیروی درونی، بیش از اعتماد به نفس، شخص را قوی و نیرومند نگه نمیدارد، وقتی که این قوّت باطنی متزلزل شود، یک باره قوای بدنی شخص فرو میریزد و او را از پای در میآورد».
«پوشه» شرط اساسی کامرانی را اعتماد به نفس میشمارد:
«بر خویشتن تکیه کنید و این و آن را پیرو نشوید. شرط اساسی کامرانی اعتماد به نفس است».(3)
«تا بر مکارم اخلاق خویش اعتماد نکنیم و آنچه را که از دیگران میخواهیم از خود نطلبیم، بر هیچ گونه کار بزرگی توان نیابیم و نامی پایدار از خویشتن در روزگار نگذاریم».(4)یکی از بزرگان
رمز انجام دادن کارهای بزرگ، اعتماد به نفس در ابعاد مختلف آن است، اعتماد به نفس رفتاری، معنوی و روحی رمز فایق آمدن بر مشکلات و گرفتاریهای بزرگ و موفقیّت و کامیابی در اهداف بزرگ است.
اعتماد به نفس در تمامی جوانب آن به آسانی ما را به آرمانهای بزرگ رهنمون میسازد و در زندگی نامی نیک از خویش برجا خواهیم گذاشت، چنانچه «امرسون» گفته است:
«مردی که از تمام مساعدتهای خارجی چشم بپوشد و آن را دور اندازد و شخصا وارد میدان شود، به نیروی خود برپا ایستد، او همان مردی است که
نیرومندی و موفقیّت را برایش پیشبینی میکنم».(1)
«هرکس که بر نفس خود مالک شد، عزیز شد و بر نفوس دیگران نیز مالک و مستولی شد».(2)سهل بن عبداللّه
بنابراین، اعتماد به نفس موجب عزیزشدن نزد دیگران است، کسی که از حیث رفتاری، معنوی و روحی متّکی به خود است و خویش را محتاج به دیگران نمیپندارد، دستِ نیاز به سوی دیگران دراز نمیکند و به نفس خویش تکیه دارد و بدون سلب آسایش از دیگران با آرامش به سوی اهداف بلند خویش در حرکت است و طبیعتا نزد مردم عزیز است.
او آزادی فردی را کسب کرده است و در قید و بند رذیلتهای نفسانی نیست. با تکیه بر نفس خویش اسیر قید و بندهای نفس امّاره نیست، همچنین اسیر دوستان، آشنایان و کلاً مردم اجتماع نیست، زیرا متّکی به خود است، و به خوبی با تسلّط و آرامش و بدون احتیاج به دیگران راه خویش را ادامه میدهد.
پرسیس نیز میگوید:
«هرکس قادر به تملّک و اداره نفس خود باشد، آزادی حقیقی را به دست آورده است».(3)
حضرت علی علیهالسلام در آخر خطبه 176 نهجالبلاغه میفرمایند:
«یا أَیُّهَا النّاسُ طُوبی لِمَن شَغَلَهُ عَیْبُهُ عَنْ عُیُوبِ النّاسِ»(4)
«ای مردم، خوشا به حال کسی که عیبشناسی نفس، او را از عیبجویی دیگران باز میدارد».
«مطمئنم که مهارتهای افزایش اعتماد به نفس را میتوان به آسانی فرا گرفت و هنگامی که همه آنها به طور مرتّب و منظّم تمرین بشوند، بدون تردید، زندگی شخص را بهبود خواهند داد».(1)
«هیچ کس نمیتواند بدون اجازه و موافقت شما باعث شود شما احساس پستی و حقارت کنید».(2)ایلینر روزولت
«هدف نهایی شما این است که احساس اطمینان داشته باشید، نه این که فقط مطمئن به نظر برسید».(3)گیل لیندن فیلد
«شاید یکی از آشکارترین نشانههای کمبود اعتماد به نفس، مشکل مداوم در تصمیمگیری باشد. این مشکل گاهی اوقات، در اضطراب و رفتار تعلّلآمیز (امروز و فردا کردن) نمایان میشود؛ امّا میتواند شکل مخالفی نیز به خود بگیرد. افراد غالبا خیلی سریع تصمیمگیری میکنند؛ زیرا تمایل دارند راه آشنا و بیدردسر را انتخاب کنند و این بدین معنی است که در عمل، از تصمیمگیری واقعی خود خودداری میکنند».(4)گیل لیندن فیلد
«مردم به او معمّای چند تکّهای میگویند که با کوچکترین مشکلی فرو میریزد».(5)آنون
«افزایش اعتماد به نفس مهارتی است که هر کس برای ادامه زندگی طبیعی روزمره و طلب حق خود به آن احتیاج دارد».(6)
«اگر به دیگران اعتماد نمیکنید، این بدان دلیل است که به خودتان اعتماد ندارید
و از خودتان حمایت نمیکنید، تکیهگاه و پشتیبانی برای خودتان ندارید. اگر واقعا همین جا از آنِ خودتان باشید، پس به خودتان اعتماد میکنید و آنگاه که به خودتان اعتماد کردید، به دیگران نیز اعتماد خواهید کرد».(7)لوئیزهی
«شما در حال طیّ فرآیندی هستید که باید براساس آن بهترین دوست خود باشید؛ دوستی که از بودن با وی به وجد درآیید».(1)لوئیزهی
«اگر از اعتماد به نفس بهرهای ندارید به کاری بپردازید که در نتیجه آن نسبت به خود احساس رضایت کنید».(2)وین دایر
«برای یافتن مفاهیم و آرمانهای ژرف و عمیق زندگی، نباید تنها در آراء و عقاید دیگران به جستجو پرداخت، بلکه باید به هوشمندی و اقتدار باطن خویش متوسّل شد».(3)وین دایر
«تنها زمانی نعمت و فراوانی و ثروت بیکران در زندگی شما پدید میآید که باور کنید برای شادمانی و کامروایی کمبودی ندارید، آنگاه با احساس ضعف از توانایی خود به استقبال زندگی بروید و از لحظه به لحظه آن کام بجویید».(4)وین دایر
«وقتی تردیدهای ذهن شما به یقین تبدیل شوند، قابلیّت لازم برای شکوفا شدن و به کمال رسیدن و همچنین نیروی دستیابی به منظور غایی و نهایی زندگی به شما عطا خواهد شد».(5)وین دایر
«اگر اعتماد به نفس داشته باشید برای آغاز هر کار و حرکتی تنها باید خود را متقاعد کنید، امّا اگر فاقد چنین موهبتی باشید، برای ارزیابی هر تصمیم و هدفی باید دست نیاز به سوی دیگران دراز کنید و داوطلب قربانی شدن باشید».(6)وین دایر
«مدارسی که از دانشآموزان انتظار نمره بیست دارند، آنها را در دام رقابتی پلید میاندازند. این مدارس ممکن است گاهی چند چهره درخشان نیز تربیت کنند، امّا در عین حال این چهرههای تابناک به جای اتّکا به خود، رضایت خود را در تحسین دیگران مییابند، و در نتیجه زندگی آنها دستخوش احساس ناامنی باطنی و کمبود اطمینان خواهد شد».(7)وین دایر
«قدمهای خود را به سوی کسی که تو را از خودش کمتر و کوچکتر میبیند، بلند
برندار و برای مقابله با تکبّر او ارتباط خودت را با وی قطع کن؛ چرا که عزّت نفس انسان با حشمت و جاه و پادشاهی برابری میکند».(1)حضرت علی علیهالسلام
«من هیچ وقت نمیخواهم مردم از من بترسند، بلکه میخواهم از روی واقعیّت مورد احترام مردم قرار گیرم».(2)زغلول پاشا
«قوّت رأی و ثبات عزم هر کس را در هنگام نکبت توان آزمود؛ زیرا که حوادث زمانه، بوته وفا و محک ثبات مردان است».(3)کلیله و دمنه
«آن زمان میتوان به نفس خود اعتماد نمود که همه خصلتهای نیکو و حکمتهای عملی، پایه استوار اخلاق باشد».(4)اخلاق روحی
«من میخواهم گریبان سرنوشت را بگیرم، او نمیتواند سر مرا در برابر زندگانی خم کند».(5)امرسون
«تمام وعده و نویدهای دنیا، فریبی بیش نیست و بهترین دستور زندگی انسان این است که اعتماد به نفس داشته باشد و در پرتو سعی و مجاهدت خود به مقام و منزلتی برسد».(6)میکل آنژ
کسانی که عزّت نفس ندارند، الم ذلّت و اهانت را درک نمیکنند، لیکن صاحبان نفوس شریفه با یک سخن کوتاه و یا یک کلمه، ملول و متأثّر میشوند».(7)ارسطو
«هرکس که بر نفس خود مالک شد، عزیز شد و بر نفوس دیگران نیز مالک و مستولی شد».(8)سهل بن عبداللّه
«به گرسنگی مردن بهتر که نان فرومایگان خوردن».(9)سعدی
«به هر اندازه که محتاج خدمتکار باشیم، او فرمانروا خواهد بود».(10)
«تا میتوانی از درخواست کردن خویشتنداری کن».(11)حضرت محمّد
«تمام وعده و نویدهای دنیا، فریبی بیش نیست و بهترین دستور زندگانی این است که اعتماد به نفس داشته باشی و در پرتو سعی و مجاهدت خود به مقامی برسی».(12)میکل آنژ
1) چراغ راه زندگی، بخش اعتماد به نفس.
2) چراغ راه زندگی، بخش اعتماد به نفس.
3) چراغ راه زندگی، بخش اعتماد به نفس.
4) چراغ راه زندگی، بخش اعتماد به نفس.
5) چراغ راه زندگی، بخش اعتماد به نفس.
6) چراغ راه زندگی، بخش اعتماد به نفس.
7) چراغ راه زندگی، بخش اعتماد به نفس.
8) چراغ راه زندگی، بخش اعتماد به نفس.
9) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
10) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
11) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
12) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
«جوانمرد آن است که دارایی خود را بدهد و آبروی خویش را نگاهدارد».(1)
حضرت امیر
«خواری در درخواست از خلق است».(2)حضرت امیر
«خلعت سلطان اگرچه عزیز است، جامه خلقان خود بهعزّتتر و خوان بزرگان اگرچه لذیذ است، خرده انبان خود بهلذّتر».(3)سعدی
«خودستا مایل است که به وسیله شما اعتماد به خود را بیاموزد، وی از نگاههای شما تغذیه میکند و در دستهای شما تعریف و تمجید نسبت به خود را میبلعد».(4)
نیچه
«شرافت مانند تیری است که چون از کمان گذشت، بازگشت آن ممتنع است».(5)
حضرت امیر
«کسی که از سرنوشت خود شکایت کند، از کوچکی و ناچیزی روح خود شکایت کرده است».(6)مترلینگ
«کسی که بر نفس خود غلبه نکرد، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد».(7)زرتشت
«کسی که به خود اطمینان دارد، به تعریف کسی احتیاج ندارد».(8)گوستاولوبون
«کسی که هرچه ببیند و بشنود به او برنخورد و متغیّر نشود، من اصلاً با او کاری نخواهم داشت».(9)پرسیس
«مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظهای مینشیند و آواز میخواند و احساس میکند شاخه میلرزد ولی معذلک به آواز خواندن خود ادامه میدهد؛ زیرا مطمئن است که بال و پر دارد».(10)هوگو
«محترم و عزیز بدارید خود را تا پیش همه کس عزیز بمانید».(11)بهروز
«نمیدانید تا چه حد اعتماد به نفس باعث اعتماد به هر چیز دیگر میشود».(12)
هوگو
1) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
2) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
3) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
4) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
5) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
6) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
7) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
8) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
9) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
10) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
11) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
12) رهنمون، قسمت اعتماد به نفس.
«هنگامی که اعتماد به نفس و خودباوری خود را بر اساس آنکه و آنچه به راستی هستید و نه بر اساس موفقیّتها و دستیابیها، شکستها و ناکامیهای خود بنا میکنید؛ چیزی را در خود خلق مینمایید که هیچ کس و هیچ چیز یارای گرفتنش را از شما نخواهد داشت».(1)دکتر باربارادی آنجلیس
«نقطهای که در آن از تعقیب رؤیاهایتان چشمپوشی میکنید همان نقطهای است که اعتماد به نفس شما در آن آسیب دیده و مختل شده است، این نقطه همان نقطهای است که در آن به خودتان اعتماد کافی ندارید».(2)
«چنانچه بخواهید صبر کنید تا اعتماد به نفس کافی برای تعقیب رؤیاهایتان به دست آورید، ممکن است مجبور باشید تا ابد صبر کنید».(3)
«هنگامی که فقط دست به کارهایی میزنید که میدانید و مطمئن هستید از دستتان برآید و توان انجامش را دارید، هرگز به اعتماد به نفس واقعی دست نخواهید یافت».(4)
«اعتماد به نفس حقیقی این نیست که نترسیم. اعتماد به نفس واقعی آن است که بدانید و مطمئن باشید با این که میترسید، امّا بیگمان دست به عمل خواهید زد».(5)
سه دلیل مهم برای درخواست کردن:
درخواست کردن، نشانه اعتماد به نفس و ارزش قائل بودن برای خود است.
درخواست کردن، اوّلین قدم منطقی برای تفهیم خواستههای خود است.
درخواست کردن برای دیگران هم لذّت کمک کردن به ما را دارد.(6)
اشعاری در مورد اعتماد به نفس(7)
اظهار عجز پیش ستمپیشه ابلهیست
اشک کباب موجب طغیان آتش است
صائب تبریزی
1) دکتر باربارادی آنجلیس، اعتماد به نفس، جملات مهم.
2) دکتر باربارادی آنجلیس، اعتماد به نفس، جملات مهم.
3) دکتر باربارادی آنجلیس، اعتماد به نفس، جملات مهم.
4) دکتر باربارادی آنجلیس، اعتماد به نفس، جملات مهم.
5) دکتر باربارادی آنجلیس، اعتماد به نفس، جملات مهم.
6) . فلاحی، منصور، هدیه، ص 216.
7) . ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 91.
خاک انگشت خویش لیسی به
گر ز پالوده کسان انگشت
***نظامی
دست حاجت ز در ناکس و کس کوته کن
آخر این دست بلند تو هنرها دارد
چون بخارد پشت من انگشت من
خم شود از بار منّت پشت من
همّتی کو تا نخارم پشت خویش
وارهم از منّت انگشت خویش
***مولوی
دو قرص نان اگر از گندم است یا که ز جو
دوتای جامه گر از کهنه است یا که ز نو
چهارگوشه دیوار خود به خاطر جمع
که کس نگوید از اینجای خیز و آنجا رو
هزار مرتبه بهتر به نزد «ابنیمین»
ز فرّ مملکت کیقباد و کیخسرو
***ابن یمین
دائم جوانم از مدد همّت بلند
یعنی ز بار منّت کس، خم نگشتهام
***غنی کشمیری
سرمهای را که بود منّت غیری همراه
کور بادا که کنم چشم بدان سُرمه سیاه
عقل و همّت را نمیدانم کدامین بهتر است
آنقدر دانم که همّت هرچه کرد از پیش بُرد
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی امید است. انسان به امید زنده است، و زندگی امیدوارانه، پیروزمندانه است. شخصی که در زندگی امیدوار باشد، در جهت امید خویش خوابهایی میبیند و سپس تصمیم میگیرد و با اراده به سوی آن حرکت میکند. ولی اگر انسانی مأیوس باشد و امید نداشته باشد، نیروی محرّکهای ندارد که با عوامل حرکت به سوی آن جهت حرکت نماید، بنابراین همیشه در زندگی، درجا میزند و به موفقیّت و خوشبختی نایل نمیگردد.
امید، همچون بال برای پرندگان است؛ یعنی همان طور که دارا بودن بال برای پرندگان حیاتی میباشد، امید نیز برای انسان زندگیساز است و او را در جهت نیل به اهدافش کمک شایان مینماید.
اکنون به نصیحت سرجیس گوش فرا دهید:
«این جمله کوتاه حاوی جمیع نصایح است؛ امیدوار باشید».(1)
یک ضربالمثل ترکی میگوید: «امید نصف خوشبختی است».(2)
کانت نیز درباره امید چنین میگوید:
«اگر از انسان امید و خواب گرفته شود، بدبختترین موجود روی زمین میشود».(3)
ناپلئون نیز ریشه تمام موفقیّتهایش را امید میداند و میگوید:
«من تمام توفیقهای خود را مرهون امیدهایی هستم که در دوران جوانی در قلب خود پرورش میدادم».(1)
اسمایلز در جملهای امید را چنین معرّفی مینماید:
«وقتی اسکندر کبیر به تخت سلطنت مقدونیه نشست، هرچه املاک و اراضی از پدرش به ارث برده بود بین دوستانش تقسیم کرد، پیرو مکامس از او پرسید: پس برای خودت چه نگاه خواهی داشت؟ در جواب گفت: امید، که بزرگترین دارایی و تملّک انسان است».(2)
کاظمزاده ایرانشهر، امید را کلید کامیابی میداند:
«متانت ریشه امید است و امید کلید کامیابی».(3)
تاگور نیز در مورد این موضوع چنین میگوید:
«امید، نان روزانه آدمی است».(4)
بنابراین امید چراغ راه زندگی است و میتواند به سرانجام مقصود رسیدن، موفقیّت و خوشبختی را در دل انسان زنده نماید، و انسان نیز در جهت این امید و آرزو با تصمیم و اراده، حرکت نماید و سرانجام نیکبختی را در آغوش کشد.
انسانِ مأیوس به سرمنزل مقصود نمیرسد؛ زیرا چراغِ امید به سرانجام موفقیّت و خوشبختی در او خاموش است و در نتیجه امید و ایدهآلی ندارد. ناپلئون میگوید:
«مقصّرترین مردم کسانی هستند که روح مأیوس دارند».(5)
او ناامیدی را گامی به سوی گور دانسته است:
«ناامیدی نخستین گامی است که شخص به سوی گور برمیدارد».(6)
ناامیدی موجب برخی از بیماریهای روانی نیز هست، و موجب افسردگی روح و روان در برخی از افراد میگردد. شکسپیر میگوید:
«عاملی که این گونه زندگی را بر ما غمانگیز ساخته، پیری و پایان لذّتها نیست، بلکه قطع امید است».(1)
رشید یاسمی، آیندهنگری را همراه با امید ذکر کرده است:
«گذشته، مکان یادگارها؛ آینده، مقام امیدها و حال جایگاه تکلیفهاست».(2)
بلی، با امید به آینده میتوانیم در زمان حال با تصمیم، اراده، استقامت و پایداری به آنچه میخواهیم برسیم. و اگر امید به آینده و ایدهآلها نباشد، ما در زمان حال، تکلیفی برای رسیدن بدان امید نداریم.
خداوند متعال میفرماید:
«وَ مَن یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ اِلاَّ الضّالُونَ»؛(3)
«فقط گمراهان از رحمت پروردگارشان ناامید میشوند».
«وَ لاتَیْأَسُوا مِنْ روحِ اللّهِ»(4)
«از رحمت خدا ناامید نشوید».
«قُل یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِم لاتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا»(5)
«بگو به بندگان من، از رحمت خدا ناامید نشوید که او همه گناهان شما را میآمرزد».
«وَ لَئِن أَذَقْنَا الاْنسانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ اِنَّهُ لَیَؤوسٌ کَفُورٌ»(6)
«و اگر از جانب خود رحمتی به انسان بچشانیم، سپس آن را از وی سلب کنیم، قطعا او بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود».
در قرآن مجید از یأس و ناامیدی نکوهش شده است که به عنوان نمونه به موارد دیگری اشاره میشود:
«فرشتگان به ابراهیم گفتند: «تو را مژدهای راستین دادیم، پس از نومیدان مباش! گفت: کیست جز گمراهان که از بخشایش پروردگار خویش نومید باشد؟!».(1)
«چون فرستادگان نومید گشتند و پنداشتند که دعوت آنان را کسی پذیرا نخواهد شد، یاری ما به ایشان در رسید، و آن کسانی که خواستیم رهایی یافتند؛ و البته مجرمان را از قدرت ما (در کیفر دادن) رهایی نخواهد بود».(2)
«سران قوم فرعون گفتند: «موسی و قومش را وامیگذاری تا در این سرزمین تباهی کنند و تو و خدایانِ تو را فرو گذارند؟»
فرعون در پاسخ گفت: ما پسران ایشان را خواهیم کشت و زنانشان را (همچون اسیر) زنده خواهیم گذارد، و ما بر ایشان چیرهایم. موسی به قوم خود گفت: از خدا یاری جویید و بردبار باشید، که زمین از آنِ خداست، و آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد به میراث میدهد، و پایانِ خوش، ویژه پرهیزپیشگان است. گفتند: پیش از آن که تو بیایی، و پس از آن که تو آمدی، ما را آزار کردند؛ گفت: امید است که پروردگارتان دشمن شما را هلاک کند، و شما را در زمین جانشین سازد، تا بنگرد که چگونه اعمالی خواهید داشت».(3)
نبیّ مکرّم اسلام صلیاللهعلیهوآله در مورد امید میفرمایند:
«اِنَّمَا الاْمَلُ رَحْمَةً مِنَ اللّهِ لاُِمَّتی لَوْلاَ الاْمَلُ ما أَرْضَعَتْ أُمٌّ وَلَدا وَ لا غَرَسَ غارِسٌ شَجَرا»(4)
«امید، رحمت خدا برای امّت من است. اگر امید نبود، مادری فرزند خود را شیر نمیداد و کسی درختی نمیکاشت».
همچنین فرمود:
«کسی به بهشت میرود که امید آن دارد و کسی از جهنّم دور میماند که از آن بیمناک باشد، خداوند فقط به کسی رحم میکند که رحم کند».(1)
در گفتار دیگری پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«حَسْبی رَجائی مِنْ خالِقی وَ حَسْبی دینی مِنْ دُنیایَ»(2)
«امید خدایم مرا بس و بیم از دنیایم مرا کافی است».
و نیز میفرمایند:
«امید و ترس در دل مؤمن مجتمع نشود جز آن که خدای عزّوجلّ امید به او عطا کند و از بیم ایمنش سازد».(3)
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«در آنچه ناامیدی، امیدوارتر باش از آنچه به آن امید بستهای»؛ زیرا موسی علیهالسلام رفت تا برای خانوادهاش آتش بیاورد، خدا با او سخن گفت و مقام پیامبری یافت و برگشت و ملکه سبأ رفت و هنگام همراهی کردن او مسلمانی اختیار کرد و جادوگران فرعون برای آن که نزد او عزّت یابند [به مبارزه موسی علیهالسلام] رفتند، ولی مؤمن باز گشتند».(4)
و نیز آن حضرت فرمود:
«أَعْظَمُ البَلاءِ انْقِطاعُ الرَّجاءِ»(5)
«بزرگترین بلا، نومیدی است».
امّا همان طور که در آیات قرآن و سخنان دُرربار ائمّه معصومین علیهمالسلام ملاحظه
نمودید، امید به زندگی همراه با امید به خداوند گرهگشاست و کسی که از فیض الهی مأیوس باشد نمیتواند با امید به زندگی به خواستههایش برسد؛ زیرا امید به زندگی و امید به خداوند بزرگ لازم و ملزوم یکدیگرند و کسی که از رحمت الهی ناامید است هرگز نمیتواند در زندگی موفّق باشد.
نکته قابل ذکر دیگر این است که نگذاریم امید ما به زندگی به تشویش، دلهره و نگرانی مبدّل شود و همه فکر و ذکر ما، ایدهآل ما گردد، در این صورت روح و روان آدمی به بیماری مبتلا میگردد و نه تنها پیروز و موفّق نمیشویم، بلکه صحّت و سلامت خویش را نیز از دست میدهیم.
امیرالمؤمنین علیهالسلام از فرزندش حسین علیهالسلام پرسید: «بیچیزی و فقر چیست؟» حسین علیهالسلام فرمود: «آزمندی و شدّت ناامیدی است».(1)
امام علی علیهالسلام فرمود:
«فرزندم! تو از خزینههای رحمت خدا، چیزهایی خواستی که هیچ کس جز او توانایی بخشیدن آنها را ندارد، همچون طول عمر و تندرستی و فراوانیِ روزی؛ و خدا خود کلید خزاین خویش را در دست تو نهاد، زیرا که اذن داد هرچه خواهی از او بخواهی و تو هروقت بخواهی میتوانی درهای نعمت او را با دعا بگشایی، و سیلاب رحمت او را بر خویشتن فرو ریزی؛ چون چنین است مبادا دیرکردِ اجابت تو را نومید سازد، که بخشش به اندازه نیّت (و تصمیم و استقامت در دعا و طلب) است».(2)
امام کاظم علیهالسلام از پدرانش، از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روایت کرده است:
«خدا نومیدکنندگان مردم را از رحمت خویش، روز قیامت با روی سیاه برمیانگیزد؛ و برای معرّفی آنان مأموران رستاخیز میگویند: اینانند کسانی که مردمان را از رحمت خدا مأیوس کردند».(3)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«تا زمانی که مؤمن، در نتیجه شتابزدگی برای اجابت دعای خود، نومید نشود و دعا را فرو نگذارد، در خیر و آسایش و رحمت خدا قرار دارد. (راوی حدیث گوید) به امام گفتم: چگونه شتاب میکند؟ گفت: میگوید از فلان و فلان وقت پیوسته دعا کردم و اجابت نشد».(1)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«نومیدی از رحمت خدا سردتر از زمهریر است».(2)
امام سجاد علیهالسلام میفرمایند:
«خداوندا! مرا از آرزوهایی که در تو بستهام مأیوس مکن، تا یأس از رحمت بر من چیره نشود».(3)
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
«برای آنچه بدان امید نداری، امیدوارتر از چیزی باش که بدان امیدواری».(4)
امام رضا علیهالسلام از پدرانش، از پیامبر اکرم نقل میکند که خدای متعال گفت:
«ای پسر آدم! گناه مردم تو را به گناه خودت مغرور نکند، و نعمت مردمان تو را از شکر نعمتی که خدا به تو داده است غافل ندارد؛ و زنهار مردمان را از رحمت خدای، که خود امید آن را داری، نومید مکن».(5)
روزی حضرت عیسی در جایی نشسته بود، پیرمردی را دید که زمین را با بیل برای زراعت زیر و رو میکند.
حضرت عیسی به پیشگاه خدا عرضه داشت: «خدایا آرزو را از دل او ببر!» ناگهان
پیرمرد بیل را به یک طرف انداخت و روی زمین دراز کشید و خوابید. کمی گذشت، حضرت عیسی علیهالسلام عرض کرد: خداوندا! امید و آرزو را به او برگردان! ناگاه مشاهده کرد که پیرمرد از جا برخاست و دوباره شروع به کار کرد! حضرت عیسی از او پرسید و گفت: پیرمرد چطور شد بیل را به کنار انداختی و خوابیدی و کمی بعد ناگهان برخاستی و مشغول کار شدی؟
پیرمرد در پاسخ گفت: در مرتبه اوّل با خود گفتم من پیر و ناتوانم، ممکن است امروز بمیرم و یا همچنین فردا، چرا به خود این همه زحمت دهم؟ با این اندیشه بیل را به یک طرف انداختم و خوابیدم! ولی کمی که گذشت با خود گفتم: از کجا معلوم که من سالها بمانم و اکنون که زنده هستم و انسان تا زنده است وسایل زندگی برایش لازم است، باید برای خود زندگی آبرومندی تهیه نماید، این بود که برخاستم و بیل را برداشتم و مشغول کار شدم».(1)
غرّه مشو که مرکب مردان راه را
در تنگنای بادیه پیها بریدهاند
نومید هم مباش که رندان جرعهنوش
گاهی به یک ترانه به منزل رسیدهاند
فریب دورنماهای آرزو خوردم
ره سراب گرفتم ز آرزو مُردم
با همه جُرمم امید با همه خوفم رجاست
گر دِرم مامس است لطف شما کیمیاست
چون عرصه تنگت ندهد رخصت پرواز
رو آرزوی نعمت بیبال و پری کن
خرامان از درم بازآ که از جان آرزومندم
به دیدار تو خشنودم به گفتار تو خرسندم
1) . بحار، ج 14، ص 329، از کتاب احسن القصص، ص 203.
در باغ امل شاخ عبادت ننشانید
وز بحر عمل دُرّ مکافات برآید
سعدی
جناب آقای سبط نقل فرمودند که مرحوم آقا سیّد ابراهیم شوشتری - یکی از ائمّه جماعت اهواز که بسیار محتاط و مقدّس بود - پس از ازدواج سخت پریشان و مبتلا به فقر و تهیدستی میگردد، به طوری که از عهده مخارج خود و خانوادهاش برنمیآید، ناچار مخفیانه به نجف اشرف میرود و نزد یکی از طلبههای شوشتر در مدرسه میماند. چند ماه که میگذرد، کاروانی از شوشتر میآید و به او خبر میدهند که خانوادهات از رفتن تو به نجف باخبر شدهاند و اینک همسر و پدر و مادر و خواهرانت آمدهاند.
نامبرده سخت پریشان میشود که در این موقعیّت که نه جا دارد، نه تمکّن مالی، چه کند؟ به هر طوری که بود سراغ خانهای خالی را از این و آن میگیرد، به او نشانیِ دکانداری را میدهند که کلید خانهای خالی در دست اوست. به او مراجعه میکند، میگوید: بلی، ولی این خانه بدقدم است و هر کس در آن نشسته مبتلا به پریشانی و مرگ زودرس میشود.
سیّد میگوید: چه مانعی دارد (اگر هم بمیرم چه بهتر از این زندگی فلاکتبار زودتر راحت میشوم و مأیوس و ناامید نشد). پس کلید خانه را میگیرد و داخل خانه میگردد، میبیند تار عنکبوت همهجا را گرفته و خانه پر از کثافت و آشغال است و معلوم است که مدّتها مسکونی نبوده است.
پس از نظافت، خانوادهاش را در آن جای میدهد. شب که میخوابد ناگهان میبیند عربی با عقال لف (که از عقالهای معمولی عربی، سنگینتر و محترمانهتر است) آمد و با تشدد بر روی سینهاش نشست و گفت: سیّد! چرا در خانه من آمدی؟
الآن تو را خفه میکنم.
سیّد در جواب گفت: من سیّد اولاد پیغمبرم، گناهی ندارم. عرب گفت: بلی، چرا در خانه من نشستی؟
سیّد گفت: حالا هرچه بفرمایی انجام میدهم و از تو هماکنون اجازه میگیرم. عرب گفت: خوب حالا یک چیزی، باید در سرداب بروی و آن را پاک و تمیز کنی و پرده گچی که بر آن کشیده شده برداری، آنگاه قبر من پیدا میشود. باید زبالههای آن
را بیرون بری و هر شب یک زیارت حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام (ظاهرا زیارت امیناللّه گفته بود) و روزانه فلان مقدار (که از خاطر ناقل، محو گردیده است) قرآن بخوانی، آن وقت مانعی ندارد در این خانه بمانی.
سیّد گوید: به همان ترتیب سطح مرداب را که گچینه بود کَندم و به قبر رسیدم و سرداب را تنظیف کردم و هر شب زیارت امیناللّه و هر روز به تلاوت قرآن مجید مشغول بودم، ولی از جهت مخارج، سخت در فشار بودم. تا این که روزی در صحن مطهّر نشسته بودم، شخصی که بعد معلوم شد حاج رئیس التّجار معروف به سردار اقدس وابسته شیخ خزعل بود، مرا دید و احوالپرسی کرد و به عدد افراد خانوادهام یک لیره عثمانی داد و ماهیانه مبلغ معیّن مکفی حواله داد و خلاصه وضعیّت معیشت ما خوب شد و کاملاً در آسایش واقع شدیم.
نتیجه: در سختیها نباید مأیوس شد.
به مناسبت داستان مزبور، دو مطلب دیگر نیز تذکّر داده میشود:
مطلب اوّل آن که آدمی اگر در شدّت و سختی واقع شد، نباید مأیوس و ناامید شود، خصوصا اگر سختی پشت سختی و بلا پس از بلا به او رسید، باید بیشتر امیدوار و منتظر فرج باشد مانند این سیّد بزرگوار که چون سختیهایش زیاد شد به طوری که مرگ خود را فرج میدید، خداوند سختیهایش را برطرف فرمود و گشایشها در کارش داد. در کتاب منتهی الآمال، محدّث قمی گوید از کلمات امام جعفر صادق علیهالسلام است
که فرمود:
«هرگاه اضافه شود بلایی بر بلایی، از آن بلا، عافیت خواهد بود».
و امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«نزد پایان رسیدن سختی، گشایش است و نزد تنگ شدن حلقههای بلا آسایش است».
و خداوند در قرآن فرمود: «با دشواری آسانی است». و باز فرمود: «همانا با دشواری، آسانی است»(1).(2)
پس همیشه (مخصوصا در سختیها) باید امیدوار باشیم و هرگز امید خویش را قطع ننماییم.
«امید در زندگانی همان قدر اهمیّت دارد که بال برای پرندگان».(3)ویکتورهوگو
«هرگز مأیوس مشو؛ زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید».(4)تووونی ویک
«ناامیدی اوّلین قدمی است که شخص به سوی گور برمیدارد».(5)ناپلئون
«آن که امید را از دست میدهد، خیلی چیزها را از دست میدهد».(6)مثل اسپانیایی
«از دست دادنِ امید پوچ و آرزویی محال، خود موفقیّت و پیشرفت بزرگی است».(7)شکسپیر
«افکار خوب، معمار و آفریننده هستند و آرزو قلاّبی است که هر چیز را به جانب ما میتواند بکشد».(8)دیل کارنگی
1) . سوره انشراح / 6 - 5: «فَاِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسرا * اِنَّ مَعَ الْعُسرِ یُسرا».
2) . دستغیب، داستانهای شگفت، ص 217 - 214.
3) . فلاحی، منصور، هدیه، ص 128.
4) . نیکنام، محمدکاظم، کوتاه سخن، ص 142.
5) نیکنام، محمدکاظم، کوتاه سخن، ص 142.
6) ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 2.
7) ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 2.
8) ذوالفقاری، غلامحسین، رهنمون، ص 2.
«امید سرابی است که اگر ناپدید شود، همه از تشنگی خواهند سوخت».(1)حجازی
«امید، مادر ایمان است».(2)لاندور
«ای امیدهای دوره زندگی، اگر شما نبودید و به روی این حیات پر از مصیبت تبسّم نمیکردید، بشر چگونه زنده میماند؟»یکی از بزرگان
«به امید فکر و کوشش خود باشیم، نه به انتظار بخت و اتّفاق».(3)حجازی
«بدبختی عبارت است از این که ندانیم چه آرزویی داریم و برای رسیدن به آن هزار جور مشقّت را تحمّل کنیم».موریل اولاکس
«بهترین وسیله برای فتح و پیروزی انسان، امیدواریست. اگر میخواهید پیروز شوید، امیدوار باشید».(4)وایلر
«حیات بیامید، همدوش و همسفر ممات است».(5)اعتصام الملک
«خدا امید و خواب را برای جبران غمهای زندگی به ما ارزانی داشته است».(6)ولتر
«خوشبختی در این است که شخص بداند چه میخواهد و آنچه آرزو دارد
مشتاقانه بخواهد».(7)فیلین ماریسر
«خوشبختی این است که انسان دنیا را همان طور که آرزو میکند ببیند».(8)
یکی از بزرگان
«دنیا به امید برپاست و آدمی به امید زنده است».(9)امثال و حکم دهخدا
«راه زندگی پر از موانع و مشکلات است. تنها کسی میتواند از این راه پر خطر عبور کند که روحش از امید لبریز باشد و نومیدی در وی نفوذ نکند».(10)لرد آویبوری
«راستی اگر احلام و رؤیاهای ما را از ما میگرفتند، چگونه میتوانستیم حقایق ملالانگیز این زندگانی مسکین و پست را تحمّل کنیم؟»(11)یکی از بزرگان
«سراب امید هرچند ما را میفریبد، اقلاً دوره زندگی ما را به خوشی به آخر میرساند».(12)هامرلینگ
«عاملی که این گونه زندگی را بر ما غمانگیز ساخته، پیری و پایان لذّتها نیست،بلکه قطع امید است».شکسپیر
«گریه چرا؟ فتح آرزو کنید».استفن گرین
«مرد بینوا و تیرهبخت، درمانی جز امید ندارد».شکسپیر
«ویکتورهوگو در پانزده سالگی روی دفتر یادداشت خود نوشته بود که من میخواهمشاتوبریان باشم، یا هیچ نباشم. سرانجام برتر از آن نویسنده نامدار شد».
«همواره عزم، مرا از خانه مذلّت دور دارد، و از شهری کوچم دهد و به شهر دیگر افکند، اگر پای رسیدن آرزو در میان نباشد، ورود مرگ را خواستارم».سیّد رضی
«همین قدر که برای به دست آوردن آرزویی اراده کنیم یک گام بلند در راه نیل بدان برداشتهایم».سی فاستر
«یگانه تسکیندهنده آرزوهای طلایی دو چیز است: صبر و امید».الکساندر دوما
«یأس در کارها، یک نوع خودکشی است. به واقع وقتی قطع امید میکنی، گویی از زندگی رشته پیوند بریدهای».(1)یکی از بزرگان
«هروقت در آسمان حیات خود قطعه ابری مشاهده کردیم، نباید همه چیز را سیاه و ظلمانی پنداریم و بایستی متوجّه آفتاب و روشنایی کامل هم که در پس آن ابرهای موقّت موجود است بشویم».(2)اسمایلز
«امید،داروییاست که شفانمیدهد، امّا درد را قابل تحمّل میکند».(3)مارسل آشار
«امید یکی از اصلیترین اهرمهاست که موجب حرکت و بالندگی انسان میشود».(4)توماس فولر
«بدون امید، مردم نیمهزنده هستند. به واسطه امید، اندیشه کرده، خواب دیده وعمل میکنند».(5)جارلز ساویر
«خوشبخت آن است که از سرگذشت دیگران پند گیرد».(1)حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله
«کسب تجربه یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی است. چه بسا کسانی که تجربه کسب نکردهاند و یا از تجربیّات دیگران استفاده ننمودهاند، و یک اشتباه را بارها تکرار نمودهاند و وقت خویش را بارها برای تکرار آن عمل گذاشتهاند.
تجربه به ما درسهای زیادی میدهد، اگر در یک شکست، تجربه بیاموزیم و یا از پیرمرد دنیادیدهای پند بگیریم، میتوانیم همان شکست را به پل پیروزی تبدیل نماییم، و در آیندهای نزدیک به جای آن که وقت خویش را صرف شکست بعدی نماییم، شاهد موفقیّت و خوشبختی را در آغوش بگیریم.
«ناتوانترین مردم کسی است که از پیشآمدها و جزر و مدهای روزگار تجربه نیاموزد».حضرت امیر
ابن سینا میگوید:
«التجربة فوق العلم»؛ «تجربه بالاتر از علم است».(2)
بلی،باکسبتجربهازشکست،پلیبهسویپیروزیمیسازیم، و سرانجام نیکبختی را در آغوش میکشیم و شاید راه چندین ساله را در عرض یک روز طی نماییم و مشقّت و بدبختی ناشی از عدم تجربه را بدل به آسایش و خوشبختی میکنیم.
حجازی درباره کسب تجربه چنین میگوید:
«اگر آنچه از گذشته تجربه گرفتهایم، در آینده به کار بریم، مثل این که دوبار عمر کرده باشیم».(1)
زیرا همان طور که گفتیم به علّت عدم تجربه، وقت گرانبهای خویش را چندین مرتبه صرف همان کار نمیکنیم و با آموختن تجربه از یک شکست، پلی به سوی پیروزی میسازیم.
«گذشته سرمایهای است که اندوختهایم، میتوان آن را به تأسّف و اندوه صرف کرد و یا برای موفقیّت آینده به کار برد».حجازی
فرانکلین، تجربه را به مدرسهای تشبیه کرده است که درسهای گرانباری به ما میدهد:
«تجربه مدرسهایست که محصّلین خود را با قیمتی گران بار میآورد».
تجربه، کاری ارزشمند و سودمند است و ارزش آن فراوان است و تجربهآموزان گرانقیمت هستند، زیرا آنها خوشبخت و موفّق و پیروز هستند.
هاینه، تجربه را به طبیبی حاذق تشبیه نموده است:
«تجربه، طبیبیحاذق است که فقط پس از بیماری به ملاقات شخص میآید». اگر میخواهید از این طبیب حاذق بهرهمند باشید و بیماریهای شما را درمان کند، تجربه بیاندوزید. از شکستهای خویش، سخنان بزرگان، زندگینامه الگوها، پندهای پیرمردها و اشخاص باتجربه، راههای مقابله با مشکلات و گرفتاریها، راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی را بیاموزید و در صحنه زندگی به آن جامه عمل بپوشید.
سیسرون نیز تجربه را درسی گرانبها و ارزشمند میداند:
«تجربه، درسی است گرانبها که ارزش آن از کلیّه دروس مهم اساتید عالیقدر بالاتر است».
1) تا 5. همان، ص 182 - 179.
آن درسی ارزشمند است که کلیّه درسهای تئوری را تحت تأثیر خویش قرار داده است و اساتید عالیقدر آن با آموزش آن راههای پیروزی و موفقیّت را به شاگرد خویش فرا میدهند.
یکی از بزرگان میگوید:
«حقیقت تجربه به مراتب عالیتر از تمام تئوریها و فلسفهبافیهاست».
لیر نیز تجربه را والاترین استاد میداند و میگوید:
«در هیچ زمینهای استادی پرمایهتر و آموزندهتر از تجربه نیست».(1)
استادی که راه را نشان میدهد و انسان را از بیراهه و حتّی چاه ضلالت و گمراهی دور میکند. این استاد، آدمی را به سرانجام نیکبختی رهنمون میسازد و از بدبختی برحذر میدارد. یک ضربالمثل تازی میگوید:
«در دنیا سه طبقه مردم وجود دارند: گروه اوّل از تجارب خود میآموزند و اینها خردمندانند؛ گروه دوم، از تجربه دیگران میآموزند و اینها سعادتمندانند و گروه سوم نه از تجربه خود و نه از تجارب دیگران چیزی میآموزند و اینها بینوایانند».(2)
نظاوفا کاشانی اداره دنیا را به واسطه تجربه دانسته است:
«دنیا به همّت جوانان و تجربه پیران اداره میشود».
همچنین لئوناردو داوینچی گفته است:
«یگانه ترجمان عالم طبیعت آزمایش است، پس باید همیشه به تجربه پرداخت و هر کار را به هزار شکل آزمود».(3)
زندگی باتجربه موجب بزرگی آدمی میگردد و سربلندی را نصیب وی میگرداند.
«زندگی یک مشت تجربه است. هر کدام از آنها موجب بزرگی و بلندی ما میشوند، گرچه گاها درک این امر دشوار میباشد».(4)هنری فورد
کریستف وایلند تجربه را والاترین علم دانسته است و انسان بدون تجربه را نادان توصیف نموده است.
«انسان غیر از آنچه را که از طریق تجربه آموخته است، چیزی دیگری را نمیداند».(1)
جرج برنادر شادو کسب تجربه را در ردیف عقل آورده است و انسان را به همان مقدار که تجربه میآموزد، عاقل دانسته است:
«انسانها نه به نسبت تجارت خود، بلکه به نسبت ظرفیّتی که برای تجربه کردن دارند عاقلند».(2)
قال الحسین بن علی علیهالسلام:
«طُولُ التَّجارُبِ زیادَةٌ فِی الْعَقْلِ»(3)
«تجربهها که بسیار شوند، خرد افزون میگردد».
آنتونی رابینز نیز تجربه را عامل نیرومندی شمرده است:
«به خاطر داشته باشید که آینه اتومبیل برای این نیست که رو به عقب رانندگی کنید، باید از گذشته درس بیاموزیم؛ نه این که در گذشتهها زندگی کنیم. به اموری توجّه کنید که شما را نیرومند گردانند».(4)
البتّه باید مواظب باشیم در راه بهکارگیری تجربه اشتباه نکنیم و از تجربه در جای خود استفاده نماییم. اگر از تجربه در کاری که به ظاهر مشابه آن استفاده کنیم، ولی در باطن، با آن عمل منافات داشته باشد، هرگز نمیتوانیم از بهکارگیری تجربه، سود و بهرهای ببریم.
«تجربه همیشه اوقات به نفع انسان نیست؛ زیرا در بسیاری از اوقات، حوادث دوباره به یک نحو رخ نمیدهد».(5)سرونیستون چرچیل
این امر مسلّم است که ما در دنیایی از روابط انسانی زندگی میکنیم و در این بین، هم بر دیگران تأثیر میگذاریم و هم تأثیر میپذیریم، تأثیرات مثبت و منفی! گاه کاملاً ناخودآگاه راه و طریقی را پیش میگیریم با این تصوّر که فکر خودمان است، در صورتی که به ما تحمیل شده و متوجّه نیستیم. امّا راه دیگران راه ما نیست، به همین دلیل لازم است هر آینه خود و حرکاتمان را بیازماییم تا راه خود را برویم و برای این مستقل عمل کردن، همواره دلایل منطقی داشته باشیم و بتوانیم حدّاقل خود را توجیه کنیم که چرا و به چه علّت این راه را رفتیم و چرا آن دیگری را نه.
بیهمتا بودن هر یک از ما، خود بهترین دلیل برای کشف راه پیشرفت مختص به خودمان است. در این بین شاید بزرگترین آفت آن باشد که بخواهیم به الگوبرداری و نمونهگزینی از دیگران بپردازیم، بدون آن که متوجّه باشیم چرا آنها به آن طریق عمل کردند و اصولاً چرا موفّق شدند.
ما در هنگام مواجهه با یک چهره موفّق یا یک چهره شکستخورده، فقط با تصویری ظاهری روبهروییم و در بطن قضیه هیچ کس بهتر از خود آن شخص نمیداند که چرا موفّق شد و یا چرا شکست خورد. حال تصوّر کنید که عکسبرداری از روی زندگی و راه و روش دیگران دربردارنده چه مضرّاتی میتواند باشد. چه بسا که یک موفقیّت بسته به استعدادی خاص باشد یا کشف رابطهای اجتماعی که اصولاً ما فاقد آن هستیم و نخواهیم توانست پا جای او بگذاریم، زیرا او پستی و بلندیهایی را دیده و میبیند که ما از وجود آنها اطّلاعی نداریم. صِرف این که شخصی از راهی توانسته به مدارج ترقّی دست یابد، هیچگاه نشانگر راه ما نیست.
در این بین، بهترین کار، مطالعه راههای مختلف پیشرفت است و نه رفتار کردن مانند آنها. بسیار پیش میآید که تجربه زندگی افراد شکستخورده بیش از تجربه زندگی موفّقها به کار ما میآید، امّا کوچکترین توجّهی به زندگی آنها نمیکنیم، زیرا در این موارد است که میتوان خطرات احتمالی آینده را به وضوح مشاهده کرد. باید
با خود تصوّر کنیم که شاید راه من مشابه راه فردی باشد که به موفقیّت نینجامیده است. باید شکست او را مطالعه کنیم و ببینیم چه چیزی را در نظر گرفته است. شاید آنچه را او در نظر نگرفته، من هم در نظر نداشتهام و شاید طریقهای که من برای پیشرفت در نظر دارم، استعدادی خاص میخواهد که من از آن بیبهرهام.(1)
پس باید در کسب تجربه نهایت دقّت را مبذول نماییم و همه شرایط امر را بسنجیم که مبادا تجربه را در عملی به ظاهر مانند آن به کار بندیم؛ زیرا با این کار تجربه برای ما ثمرهای نخواهد داشت. باید همه دقت خویش را به کار گیریم تا تمامی جوانب آن تجربه با آن عمل هماهنگ باشد و نتیجه مطلوب داشته باشد.
قال الامام علی علیهالسلام:
«العقلُ حِفْظُ التَّجارِبِ»؛(2)، «خرد، اندوختن تجربههاست».
همان طور که قبلاً (در بحث اهمیّت تجربه) گفتیم، عقل و خرد را در ردیف اندوختن تجربه آوردهاند. و هرچه به تجربه آدمی اندوخته گردد، او خردمندتر است. بنابراین، با کسب تجربه، به جرگه خردمندان درآییم و لحظهای از کسب تجربه غافل نگردیم.
قال الامام علی علیهالسلام:
«العَقلُ غریزةٌ تزیدُ بِالْعِلْمِ وَ التَّجارِبِ»
«خرد، قریحهای است که با دانش و تجربه زیاد میشود».
حضرت امیر در حدیثی دیگر در این باب چنین میفرمایند:
«التَّجارِبُ علمٌ مُستفادٌ»؛(3)«تجربهها، دانشی اکتسابی است».
قبلاً هم متذکّر شدیم که بزرگان، ادیبان و خردمندانِ جهان نیز تجربه را والاترین
علم دانستهاند. پس آیا سزاوار است کسب تجربه را که عقل، دانش و طرز فکر به ما اعطا میکند و ما را به سرانجام مقصود میرساند، رها کنیم؟!!
مولا علی علیهالسلام میفرمایند:
«اندیشه مرد به اندازه تجربه اوست».(1)
امام علی علیهالسلام در گفتاری دیگر کسب تجربه را، جان سالم به در بردن از هلاکت میشمارند:
«هر کس به درستی تجربه آموزد، از هلاکتها جان سالم به دربرد و هر کس از تجارب بینیازی جوید، عواقب امور را نبیند».2
همان طور که گفتیم، تجربه، انسان را از فتنه و فلاکت، دشواریها، گرفتاریها، سختیها و ناملایمات نجات میدهد و به آسایش و راحتی، خوشبختی و کامیابی، موفقیّت و پیروزی رهنمون میسازد.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در سفارش به فرزند بزرگوارش درباره این موضوع چنین میفرمایند:
«پیش از آن که دلت سخت و فکرت مشغول گردد به تربیت و تأدیب تو مبادرت کردم تا با اندیشه استوارت به اموری که خداوندان تجربه آنها را جستهاند و آزمودهاند روی آوری و بدینسان رنج جستجو از تو برداشته شود و از دست زدن به تجربه معاف گردی».3
حضرت امیر علیهالسلام نیاموختن تجربه را عامل فریب خوردن میداند:
«مَن لَمیُجَرِّبِ الاُْمُورَ خُدِعَ»؛4 «هرکس کارها را نیازماید، فریب خورد».
بنابراین بیتجربگی، موجب فریب انسان است. طبق احادیث فوق، اگر کسی تجربه کسب نکند، فریب خورده و در جهل و نادانی غوطهور شده و باعث هلاکت خویش گردیده است؛ زیرا بیتجربگی مساوی است با بیعقلی، بیفکری،
1) تا 4. منتخب میزان الحکمة، ص 101 - 100.
بیدانشی، فریب و هلاکت و اندوختن تجربه مساوی است با عقل و خرد، فکر، دانش، خوشبختی و دانایی.
از افرادی باید تجربه کسب نماییم که:
باتقوا باشند. 2. خردمند باشند.
آگاه و باسواد باشند. 4. خوشبین باشند و نظر سوء نداشته باشند.
مشفق و مهربان باشند. 6. باتجربه باشند.
و...
«قُل سیرُوا فِی الاْرضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَة الْمُکَذِّبینَ»(1)
«از تاریخ درس بگیریم و تجربه بیاموزیم».
کسب تجربه از زندگینامه الگوهای مذهبی، علمی، ادبی و... .
کسب تجربه از زندگینامه بدکاران، مانند: زندگی پسر نوح.
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی مردم گرفت و مردم شد
کسب تجربه از سخنان خردمندان، مانند بزرگترها و پیرمردهای خردمند.
کسب تجربه از پدر و مادر (بالاخره آنها مسنتر هستند و سردی و گرمیِ زندگی را چشیدهاند و میتوانند در این راه به ما کمک کنند).
کسب تجربه از سخنان بزرگانِ مذهبی، علمی، ادبی و ... .
1) . سوره انعام / 11.
برای آن که جوانی را دوباره بیابید، کافی است دیوانگیها را از سَر بگیرید.اسکاروایلد
زندگی، میوه کرمخوردهای است که باید به نقطه سالم آن گاز زد.برنارد شاو
شوهری که به تماشای آرایش کردن زن بایستد، یا فیلسوف است یا احمق.بالزاک
بین زن و سلمانی فرقی نیست. چون هر دو سَرِ آدم را میتراشند.
مردمان دنیا چهار نوعند: عاشق، بلندپرواز، واقعبین و احمق و در این میان احمق، خوشبختترین آنهاست.(1)
حضرت علی علیهالسلام در وصیّتنامهشان به امام حسن علیهالسلام فرمودند:
«أَیْ بُنَیَّ وَ اِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرتُ عُمْرَ مَنْ کانَ قَبْلی فَقَدْ نَظَرْتُ فی أَعْمالِهِم،
وَ فَکَّرْتُ فی أَخْبارِهِمْ وَ سِرْتُ فی آثارِهِمْ حَتّی کَأَحَدِهِمْ... فَاسْتَخْلَصْتُ
لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ نَخیلَهُ وَ تَوَخَّیْتُ لَکَ جَمیلَهُ وَ صَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ وَ رَأَیْتُ حَیْثُ عَنانی مِنْ أَمْرِکَ ما یَعْنی الْوالِدَ الشَّفیقَ...»(2)
«پسرم! اگرچه من عمری دراز نداشتهام و به اندازه گذشتگان زندگی نکردهام، ولی در کارهای آنها نگریستم و در اخبارشان و آثارشان به گونهای اندیشیدم که گویا با اوّل و آخرشان زندگی کردهام (من خوبی و بدی کارهای آنها را شناختهام) و خلاصه و برگزیده خوبیهای آنها را برای تو بیان میکنم تا از گرفتار شدن در مجهولات، خلاصی یابی و چون پدر مهربانی برایت هستم تو را بدین صورت تربیت نمودم...».
«همه ما یک علّت هستیم. اندیشهها و افکار ما باعث به وجود آمدن شرایط خاص ما میگردند و با تغییر کردن ما، شرایط هم تغییر میکند. تا زمانی که درسی را درباره کار، قرض یا دوستانمان یاد نگرفتهایم یا در همان کلاس باقی میمانیم و یا همان درس را در قالبهای دیگر تجربه میکنیم و این، رسم زندگی است. اوّل با یک ریگ تلنگری به ما میزند که این در حقیقت نوعی هشدار است و وقتی آن ریگ را نادیده میگیریم با پارهآجری بر سرمان میکوبد و اگر باز هم عبرت نگیریم این بار نوبت به تخته سنگ میرسد. اگر صادقانه در گذشته خود بنگریم علایم هشداردهندهای را مییابیم که با بیتوجّهی از کنارشان گذشته بودیم و باز با وقاحت میگوییم: «چرا من؟».(1)اندرومیتوس
«هرکسی که قدم به زندگی شما میگذارد، یک معلّم است. حتّی اگر شما را عصبی کند، باز هم یک درسی به شما آموخته است؛ زیرا محدودیّتهای شما را نشانتان داده است. امّا این که دیگران معلمهای شما هستند، دلیل بر این نمیشود که حتما باید آنها را دوست داشته باشید».(2)اندرومیتوس
«برای درس گرفتن نباید گذشته را فراموش کنیم».جملهای از قرون وسطی
«گذشته را نه پنهان کن و نه در آن زندگی کن».(3)جملهای از قرون وسطی
«تجربه، پارچهای است که تاروپود آنرا کلمات تشکیل میدهند».(4)آلدوس هاکسلی
«حالا که در جهنّمی، ازش نتیجه بگیر! با فهم و شعوری بیش از گذشته، با آن مواجه شو، تا ثمرات نیکوی این تجربه دوام یابد».(5)کاترین پاندر
«تجربه، عبارت از وقایعی که بر آدمی میگذرد، نیست؛ بلکه عملکرد او در برابر وقایع است».(6)آلدوس هاکسلی
«چرا از آنچه تجربه نکردهایم، بگریزیم؟ بیاییم به تجربه آنچه نکردهایم بپردازیم».(1)وین دایر
«اگر برآنید که راه رفتن بر روی طناب یا اسکی روی آب را بیاموزید، نویسنده بشوید، کسب و کار تازهای را آغاز کنید، روش کار خود را تغییر دهید و به جستجوی تازه برآیید، ناگزیرید که گنج عافیت را واگذارید و احساس امنیت خود را دستخوش خطر کنید».(2)وین دایر
«برای کسانی که به جستجوی تجربههای تازه برنمیآیند، ترس از شکست به ترس از موفقیّت بدل میشود».(3)وین دایر
«همین که تصمیم بگیرید در قلمرو مجهول و ناشناختهای که تضمینی برای آن ندارید، گام بردارید، مجالی شگفت خواهید یافت تا از تمام گستره تجربههای بشری که از این پس از آن شما خواهد بود، بهرهمند شوید».(4)وین دایر
«تجربه را در روی تختخواب نرم معطّر و متکای پَر قو نمیتوان به دست آورد».(5)هاینه
«سعادتمند کسی است که از هر خبط و خطایی، تجربه تازهای به دست آورد».(6)سقراط
«آزموده را آزمودن خطاست».(7)ضرب المثل ایرانی
«عیب در این نیست که انسان اشتباه کند، بلکه عیب در این است که به اشتباه خود پی نبرد».(8)ضرب المثل روسی
«کسی که یک بار مرا فریب میدهد برای او ننگ است، ولی کسی که دوبار فریبم میدهد، ننگ برای من است».(9)ضرب المثل اسکاتلندی
«معایب دیگران، معلّمان خوبی هستند».(10)ضرب المثل آلمانی
«و آنان که (ندای) پروردگارشان را اجابت کردند و نماز گزاردند و کارشان میانشان مشورت با همدیگر است و از آنچه روزیشان کردهایم، انفاق میکنند».(1)
یکی از راههای موفقیّت و خوشبختی، مشورت است. انسان، برای رسیدن به سرانجام مقصود، به مشاوره احتیاج دارد و نباید خودرأی باشد. او در راههایی که برای رسیدن به اهدافش انتخاب میکند و نمیداند کدام راه بهتر است، باید مشورت نماید و سپس بهترین راه را انتخاب کند. انتخاب ناآگاهانه یک راه، پیامدهای ناگواری دارد و بدبختی را نصیب انسان خودرأی مینماید. ولی با مشورت با افراد واجد شرایط از علم، آگاهی، خرد و تجربه دیگران استفاده مینماییم و بهترین راه را جهت رسیدن به هدف خویش انتخاب کرده و به سرانجام موفقیّت و خوشبختی نایل خواهیم شد.
رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله چنین فرموده است:
«ما تَسقی عَبْدٌ قطُّ بِمَشْوِرَةٍ ما سَعَدَ بِاسْتِغْناء بِرَأْیٍ»(2)
«هیچ کس از مشورت بدبخت نشد و از خودرأیی خوشبخت نشد».
آن حضرت در گفتاری دیگر چنین بیان فرموده است:
«لَنْ یَهْلِک امْرُؤٌ بَعْدَ مَشْوَرَةٍ»(1)
«هیچ کس بعد از مشورت هلاک نشود».
بنابراین، مشورت هلاکت را از بین میبرد، و سعادت و خوشبختی را به ما ارزانی میدارد. زیرا (همانطور که قبلاً متذکّر شدیم) از علم، آگاهی، تجربه، خرد و زیرکی افراد واجد شرایط و مورد اعتماد استفاده مینماییم و به مقصود خویش میرسیم. از باب مثال؛ ما چندین راه را برای رسیدن به هدف، انتخاب نمودهایم و یک راه را که به نظر خودمان اصلیتر است، جهت حرکت در راه مقصود بهتر دانستهایم. حال از دو حال خارج نیست یا ما خودرأی میباشیم و یا به مشورت میپردازیم.
پس از چند روز، تصمیم به مشورت میگیریم و شخصی که دارای شرایط
مشورت کردن است را انتخاب میکنیم و با او به مشاوره میپردازیم و او چنین میگوید: «اتّفاقا این راه را من دو سال پیش برای رسیدن به هدفی برگزیده بودم. ولی به این دلایل، ضرر هنگفتی گریبانم را گرفت و این راه ما را به نتیجه نمیرساند».
در نتیجه ما با یک مشورت چنددقیقهای با یک فرد مورد اعتماد از ناکامی و بدبختی نجات مییابیم و یک راه عالیِ دیگر را برای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی انتخاب مینماییم.
ائمّه معصومین علیهمالسلام سخنان فراوانی درباره «مشورت» بیان نمودهاند و روایات زیادی در این باره بیان شده است. بزرگان علم و ادب نیز در اینباره بسیار سخن گفتهاند و مردم را ترغیب به مشورت نمودهاند. ما در این فصل به ذکر چند حدیث دیگر اکتفا مینماییم.
1) . همان.
پیامبر ختمی مرتبت صلیاللهعلیهوآله چنین میفرمایند:
«المُشاوَرَةُ حِصْنُ مِنَ النَّدامَةِ وَ أَمْنٌ مِنَ الْمَلامَةٍ»(1)
«مشورت، حصار ندامت است و ایمنی از ملامت».
هر کس مشورت کند، پس از انجام آن کار پشیمان نمیشود، زیرا با مشورت، آن کار مطابق خواسته و آرزوی اوست و به هدفش میرسد و کسی نیز او را سرزنش و ملامت نمیکند، زیرا او بدبخت نشده است.
حضرت محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآله راه انجام دادن معقولترین کارها را مشورت میداند:
«هر که اراده کاری کند و با مرد مسلمانی درباره آن مشورت کند، خدایش به معقولترین کارها توفیقش دهد».(2)
بلی، اگر با خردمندان (و افراد واجد شرایط) مشورت نماییم، میتوانیم از طرز فکر معقول آنان استفاده نماییم و اگر خودرأی باشیم، به چاه فلاکت، نادانی و جهالت میافتیم.
یکی از بزرگان میگوید:
«اگر با یک مرد عاقل به مشورت پردازی، نصف حکمت و خردمندی او به تو کمک خواهد کرد».(3)
امام علی علیهالسلام مشورت را بهترین پشتیبان میشمارد:
«هیچ پشتیبانی، چون مشاوره نیست».(4)
آنچه از احادیث مذکور بر میآید این است که مشورت، پشتیبان در راه رسیدن به موفقیّت، نیمی از خرد و حکمت، و در نتیجه توفیق انجام معقولترین کارها در راه رسیدن به هدف است، و درباره مشورت هرچه بگوییم کم گفتهایم؟
با افرادی مشورت نماییم که دارای ویژگیهای زیر باشند:
1- خردمند؛
2- آزاده و متدیّن (متّقی و پرهیزکار)؛
3- دوست و مانندِ برادر (مورد اعتماد)؛
4- رازدار؛
5- عالم و آگاه؛
6- باتجربه؛
7- و...
قال الامام الصادق علیهالسلام:
«اِنَّ الْمَشْوِرَةَ لاتَکُونُ اِلاّ بِحُدُودِها الاَْرْبَعَةِ... فَأَوَّلِها أَن یَکُونَ الَّذی تُشاوِرُهُ عاقِلاً، وَ الثّانِیَةُ أَنْ یَکُونَ حُرّا مُتَدَیِّنا، وَ الثّالِثَةُ أَن یَکُونَ صَدیقا مُواخِیا، وَ الرّابِعةُ أَن تُطْلِعَهُ عَلی سِرِّکَ فَیَکُونَ عِلْمُهُ بِهِ کَعِلْمِکَ ثُمَّ یُسِرَّ ذلِکَ وَ یَکتُمَهُ»(1)
«مشورت جز با حدود چهارگانه آن تحقّق نپذیرد؛ نخستین حدّ آن این است که کسی که با او مشورت میکنی، خردمند باشد، دوم این که آزاده و متدیّن باشد، سوم این که دوست و مانند برادر باشد و چهارم این که راز خود را به او بگویی و او به اندازه خودت از آن راز آگاه باشد، امّا آن را بپوشاند و به کسی نگوید».
1- ترسو؛ 2- بخیل؛
3- حریص؛ 4- دروغگو؛
1) . مکارم الاخلاق، 2/98/2280.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«یا علیُّ، لاتُشاوِرْ جَبانا فَاِنَّهُ یُضَیِّقُ عَلَیْکَ الْمَخْرَجَ، وَ لاتُشاوِرِ الْبَخیلَ فَاِنَّهُ یَقْصُرُ بِکَ عَنْ غایَتِکَ، وَ لاتُشاوِرْ حَریصا فَاِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ شَرَها»(1)
«ای علی! با ترسو مشورت مکن؛ زیرا او راه حل مشکل را بر تو تنگ میکند و با بخیل مشورت مکن؛ زیرا او تو را از هدفت باز میدارد و با آدم حریص مشورت مکن؛ زیرا او آزمندی را در نظرت جلوه میدهد».
امام علی علیهالسلام فرمود:
«با دروغگو مشورت مکن؛ چون دروغگو، مانند سراب، دور را در نظرت نزدیک نشان میدهد و نزدیک را دور».(2)
1- اگر برای راهنمایی او نظری داری، راهنماییش کنی.
2- اگر در مورد آن مطلب اطّلاعی نداری، به کسی که آگاهی دارد راهنماییش کنی.
3- خالصانه و به صورت عالی او را راهنمایی کنی.
امام سجّاد علیهالسلام میفرمایند:
«حق مشورتکننده این است که اگر برای راهنمایی او نظری داری، راهنماییش کنی و اگر اطّلاعی نداشته باشی او را به کسی که (در آن زمینه) آگاهی دارد، راهنمایی کنی».(3)
امام صادق علیهالسلام نیز میفرمایند:
«هر که با برادر خود مشورت کند و او خالصانه راهنماییش نکند، خداوند اندیشه او را از وی بگیرد».(4)
در بنیاسرائیل مرد نیکوکاری بود که مانند خود، همسری نیکوکار داشت. مرد نیکوکار، شبی در خواب دید کسی به او گفت: خدای متعال عمر تو را فلان مقدار کرده که نیمی از آن در ناز و نعمت و نیم دیگر آن در سختی و فشار خواهد گذشت. اکنون بسته به میل توست که کدام را اوّل و کدام را آخر قرار دهی. مرد نیکوکار گفت: من شریک زندگی دارم که باید با وی مشورت کنم. چون صبح شد به همسرش گفت: شب گذشته در خواب به من گفتند: نیمی از عمر تو در وسعت و نعمت و نیم دیگر آن در سختی و تنگدستی خواهد گذشت. اکنون بگو من کدام را مقدّم بدارم؟
زن گفت: همان ناز و نعمت را در نیمه اوّل عمرت انتخاب کن.
مرد گفت: پذیرفتم.
بدین ترتیب مرد نصف اوّل عمرش را برای وسعت روزی انتخاب کرد. به دنبال آن، دنیا از هر طرف به او روی آورد؛ ولی هرگاه نعمتی به او میرسید، همسرش میگفت: از این اموال به خویشان خود و نیازمندان کمک کن و به همسایگان و برادرانت بده و بدینگونه هرگاه نعمتی به او میرسید از نیازمندان دستگیری نموده و به آنان یاری میرساند و شکر نعمت را به جای میآورد تا این که نصف اوّل عمر ایشان در وسعت و نعمت گذشت و چون نصف دوم فرا رسید، بار دیگر در خواب به او گفتند: «خداوند متعال به خاطر قدردانی از اعمال و رفتار تو که در این مدّت انجام دادی، همه عمر تو را در ناز و نعمت قرار داد و فرمود: «تا پایان عمرت در آسایش و نعمت زندگی کن».(1)
1) . بحار الانوار، ج 14، ص 492 و ج 71، ص 55 به نقل از کتاب داستانهای بحارالانوار، ص 211 - 210.
ای برادر یار دانایی بجوی
ای برادر یار دانایی بجوی
ماجرای مشورت با او بگوی
مشورت ادراک و هشیاری دهد
عقلها مر عقل را یاری دهد
میکند دانا در چاره پدید
رأی او بر بستهها آمد کلید(1)
***مولوی
بهر کار با کاردان راز گوی
در چاره از رأی او باز جوی(2)
***فردوسی
عقل قوّت گیرد از عقل دگر
پیشهگر کامل شود از پیشهگر(3)
***مولوی
فتحی که جهان از او گشادند
در بازوی مشورت نهادند
گر عقل تو عقده میگشاید
با ناخن شور خوشتر آید(4)
***نظامی
گویند که بیمشورت کار مکن
الحق سخنی خوشست انکار مکن
لیکن به کسی که از غمت غم نخورد
گر دُر ز دهن بریزد، اظهار مکن(5)
***صفوت
1- تغذیه خوب و مناسب و حفظ سلامتی.
2- داشتن روحیّه قناعت.
3- داشتن خانواده متعادل و برخوردار از تربیت اسلامی.
4- داشتن دوست صادق و اهل دل.
5- تثبیت وضع عمومی و عدالت اجتماعی و قانون.
6- دارا بودن روحیه مشورت.
7- پایبند بودن به اصول دینی، اخلاقی، اجتماعی.
8- داشتن تفریحات سالم.(1)
بنابراین، یکی از عوامل تقویت روح، دارا بودن روحیّه مشورت است.
«آنکه به آراء دیگران میپردازد، از خطاها در امان است».(2)حضرت امیر علیهالسلام
«اگر میخواهی کاری را خوب انجامدهی، با سهتن از سالخوردگان مشورتکن».(3)
ضرب المثل چینی
«با کسی که خود گرفتار و یا گرسنه و یا هراسان است شور مکن، هرچند که صاحب رأی باشد».(4)ابن ساعده
«با عاقل مشورت کن که رأی او خالی از هوای نفسانی است و با نادان مشورت مکن؛ زیرا که او تابع هوای نفس میباشد، مشورت مکن با آن که محاط زمان است بلکه مشورت کن با آن که محیط به زمان است».(5)سقراط
«باید در مشاوره، دقیق و خونسرد باشیم و در اجرای آن سخت و جدّی».(6)
ناپلئون
«چون تو را شغلی پیش آید هرچند تو را کفایت آن باشد، مستبد بر رأی خود مباش که هر که مستبد به رأی بود پشیمان شود و از مشورت کردن عیب مدار، امّا با پسران عاقل و دوستان مشفق».(7)قابوس بن وشمگیر
«مشورت با هزار کس کن و راز خود را به کسی مگو».(1)امثال و حکم دهخدا
«هر که با دانا مشورت کند، از رسوایی ایمن باشد».(2)از تاریخ گزیده
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی، «وجدان بیدار» است. اشخاصی هستند که به علّت دارا نبودن وجدان بیدار، مرتکب کارهای خلاف انسانی، اخلاقی و... میشوند و شیرازه زندگی خود را به دست خویش از هم میپاشند و دنیا و آخرت خویش را تباه میسازند.
«وجدان بیدار» در زندگی سبب میشود انسان کارهای انسانی، اخلاقی، نیکو و پسندیده انجام دهد و کارهای خلاف شرع مرتکب نشود. این ندای درونی در هر انسانی بیدار باشد، او را به سرمنزل مقصود میرساند و سرانجام نیکبختی را در آغوش میکشد، زیرا انجام دادن کارهای انسانی، اخلاقی، نیکو و پسندیده (همان طور که در بخش اخلاق نیک بیان شد) راز رسیدن به موفقیّت و خوشبختی میباشد.
هر کسی که وجدانی خفته دارد با اعمال غیرانسانی و رذیلتهای اخلاقی و نامشروع، سرانجام ناکامی و بدبختی را از آنِ خویش خواهد نمود.
وجدان عبارتست از آگاهی به «من» یا آگاهی به «شخصیّت». این تعریف تقریبا
مدلول مستقیم «کونسیانس» «کانشنس» در مغرب زمین میباشد. اصطلاح عالی این پدیده در فلسفه و علم النفس اسلام «علم حضور» (خودآگاهی» نامیده میشود.
این تعریف چنین میگوید: انسان در حال اعتدال روانی میتواند «من» یا «شخصیت» خود را برای خود برنهد؛ به این معنا که انسان میتواند خود را درک کند. این برنهادن و درک در موقع اختلالات روانی مخصوصا در تجهیز شخصیّت دگرگون گشته و در نتیجه شخصیّت فرد برای خود مبهم جلوه میکند و به جهت تجزیه شخصیّت نمیتواند از خودآگاهی صحیح برخوردار بوده باشد و یا این که شخصیّتهای متعدّد را در موقعیّتهای مختلف برای خود مطرح میکند.
یک مثال ساده برای چنین حالت دگرگونی روانی این است که فرض کنیم یک تابلو که مرکب از خطوط و اشکال و رنگهای گوناگون بوده و در عین حال با نظر به مجموع آنها یک منظره واحد را تشکیل میدهد، اگر اختلالی در قوّه باصره داشته باشیم که خطوط و اشکال و رنگها را درهموبرهم ببینیم، آن تابلو وحدت مجموعی خود را برای ما از دست خواهد داد. همچنین اگر تماشای همین تابلو، گاهی در تاریکی و گاهی در روشنی و گاهی در حال حرکت و گاهی در حالت سکون برای ما مطرح بوده باشد.(1)
وجدان اخلاقی، که قسمت تکامل حکمت عملی را به عهده میگیرد اگر
شخصیّت انسانی برای خود یک ایدهآل تشخیص داده و در رسیدن به آن ایدهآل عامل تحریک درونی داشته باشد، این عامل درونی وجدان نامیده میشود. درباره تعریف این عامل درونی تعریفات بسیار گوناگونی شده است که ما بعضی از آنها را در اینجا متذکّر میشویم:
1) . جعفری، محمّد تقی، وجدان، ص 18 و 17.
1- وجدان، بایستگیها را از نبایستگیها و شایستگیها را از ناشایستگیها تفکیک میکند.
2- وجدان، قاضی امین است.
3- وجدان، نظارهگر (تماشاگر) امین است و در نظاره خود هیچ نوع
بازیگری ندارد.
4- وجدان، راهنمای مطمئن است.
5- وجدان، شکنجه میدهد و شکنجه میبیند.
6- وجدان، زشت و زیبا میشود.
7- وجدان، خود را برای خود برمینهد و به راز و نیاز مشغول میگردد.
8- وجدان، قطبنماست.
اینها و دهها نمونه دیگر، به عنوان پدیدههای مربوط به تکامل اخلاقی در درون انسان که بدون آن فلسفه و هدفی را برای زندگی نمیتوان به رسمیّت شناخت، قابل مشاهده قطعی است.(1)
مال و ثروت، جمال و زیبایی و بسیاری از چیزهای دیگر نمیتوانند ضامن رشد و شکوفایی شخصیّت انسان باشند. مانند این که انسان اگر علم داشته باشد ولی با آن علم عجین نشده باشد، وجدان علمی ندارد. ولتر میگوید:
«علم بیوجدان، ویرانی روح است».
بنابراین، علم نیز هنگامی که از وجدان تهی باشد، ضامن رشد و شکوفایی انسان نیست. با این مثال درمییابیم که وجدان ضامن رشد و شکوفایی شخصیّت انسان است.
1) . همان، ص 20.
«عشق» این احساس که از حضور دیگری در فرد ایجاد میشود، همراه معرفت شخصی رشد و نضج میگیرد، بنابراین فقط با وجدان متفکّر انسانی رشد و شکفتگی میکند».(1)
«فقط مقیاس انسانیّت با قلب و وجدان است که انسانی را عظمت میبخشند»(2).(3)
«وقتی که کروموِل از پارلمان تقاضا کرد که به جای نفرات نالایق و از کارافتاده قشونی، سربازانی جوان و دلاور به وی بدهند، گفت: برای این مقصود باید اشخاصی انتخاب شوند که در اعمال خود حسّ وجدانی را مراعات نمایند».(4)
اشخاص بیوجدان مورد اعتماد نیستند، کسانی که ضدّ ندای درونی خویش عمل میکنند و یا حتّی به وجدان خویش توجّهی ندارند، فقط به نفع خویش عمل میکنند و منافع شخصی خود را در نظر میگیرند. در جایی که ضرری متوجّه آنها میشود وجدان خویش را زیر پا میگذارند و حاضر نیستند به آن ندای انسانی، اخلاقی توجّه نمایند. ما در جامعه خویش مشاهده کردهایم که کسانی که با وجدان و انسانیّت هستند، مورد اعتماد مردم نیز میباشند و مردم آنان را با دید دیگری نگاه میکنند و به آنان اطمینان دارند؛ زیرا آنان وجدان خویش را زیرپا نمیگذارند و وجدانی پاک و بیدار دارند و هرگاه میخواهند کاری انجام دهند از محکمه وجدان پاک و بیدار خویش استعانت میجویند و به بهترین وجه آن کار را به سرانجام موفقیّت میرسانند.
شاید شنیده باشید که افراد مورد اعتمادِ جامعه هرگاه شخصی را مورد اطمینان ندانند و از آن شخص کاری خلاف اعتماد و اطمینان سرزده باشد به او «بیوجدان»
خطاب میکنند. و به کسی که در اطمینان و اعتماد به او شک داشته باشند به او قسم وجدان میدهند، مانند: تو را به وجدانت راست میگویی؟
«وجدان غریزه فناناپذیر خدایی، ندای آسمانی، راهنمای مطمئن افراد نادان (ناخودآگاه) و محدود امّا هوشیار و آزاد، داور درستکار و نیکاندیش و ممیّز نیک و بد است».(1)
«همیشه قضایا را قبل از اخذ تصمیم به محکمه وجدان تسلیم نمایید، وجدان راهنمای بینظیر و قاضی بیطرفی است».(2)
همان طور که در جمله بالا آمده است، آن ندای درونی که انسانی را به سوی خصلتهای انسانی اخلاقی سوق میدهد، و او را از رذیلتهای اخلاقی، انسانی برحذر میدارد، وجدان است. وجدان راهنمایی مطمئن است که در افراد باوجدان به خوبی انجام وظیفه مینماید و راههای صحیح را مینمایاند. امّا این راهنمای مطمئن در افرادی است که وجدان را در درون خویش پرورش دادهاند و هرگز آن را سرکوب ننمودهاند.
وجدان در افراد مختلف، متفاوت است. کسانی از این راهنمای مطمئن بهرهمندند که آن ندای درونی را فراراه خویش قرار دادهاند، ولی کسانی که در محکمه وجدان فقط منافع خویش را در نظر میگیرند و به آن راهنمای مورد اطمینان، توجّهی ندارند و حتّی با سرکوبِ آن به بیراهه میروند، پس از چندی آن راهنمای اطمینانبخش را از دَست میدهند و از این نعمت خدایی بیبهرهاند.
حضرت علی علیهالسلام فرمود:
«عذاب وجدان آتشی است که هستی را خاکستر خواهد کرد. از این آتش سهمناک بهراسید».(1)
«عذاب وجدان بدتر از مرگ در بیابان سوزان است».(2)هوگو
هنگامی که انسان به وظایف انسانی، اخلاقی خود جامه عمل نمیپوشاند، و فقط منافع خویش را در نظر میگیرد و به ندای درونی خویش گوش فرا نمیدهد، و وجدان را زیر پا میگذارد، وجدان او معذّب میشود و به عذاب وجدان مبتلا میگردد. میزان عذاب وجدان در افرادِ مختلف، متفاوت است، و بستگی به میزان وجدان افراد دارد. هرچه افراد، با وجدانِ پاکتر و بیدارتر باشند، به همان میزان، در هنگام عمل نکردن به آن ندای درونی، عذاب وجدان بیشتر است.
هوگو میگوید:
«از کردار زشت دودی برمیخیزد، تنفس آن برای وجدان خفقانآور است. وقتی شرافت اغوا شد، انسان به سرگیجه جهنّمی و تاریکی مبتلا میشود. هر ماجرایی بویی دارد، اشخاص نیرومند از بوی آن هشیار و ضعفا دچار سرگیجه میشوند»(3).(4)
«حکمای الهی برآنند که وجدان، نخستین عطیّه الهی است که بشر بدان سرافراز و
سرپیچی از فرمان وجدان، گناه و فرمانبرداری از وی موجب آرامش روان و آسایش ضمیر است».(5)یکی از بزرگان
هنگامی که انسان به وظایف اخلاقی، انسانی خویش عمل نمود و به ندای درونی خویش گوش فرا داد، و هرگز وجدان را زیر پا نگذاشت، آرامشی درونی مییابد و وجدان او آرام است. او هرگز به عذاب وجدان مبتلا نمیگردد و در حقیقت آرامشی وصفناپذیر بر اثر آرامش وجدان وجود او را فرا میگیرد.
اگر شخصی برحسب اتّفاق در یکی از اعمال خویش طبق وجدان عمل نکند، به عذاب وجدان مبتلا میگردد، امّا هنگامی که پشیمان گردید و در همان عمل به ندای درونی خویش گوش فرا داد و به آن جامه عمل پوشانید، آن عذاب وجدان جای خود را به آرامشِ وجدان میدهد، و وجدان او آرامش مییابد.
«بدیهی است که من میتوانستم بدون کمک تو خود را معالجه کنم، اما به هر حال اینک مرا معاینه کن، من برای آرامش وجدان و آسودگی خیال خویش به اندرز طبیبانه تو نیازمندم».(1)
«من با آسایش خیال و آرامش وجدان در برابر وراپاولونا گستاخی کردهام»(2).(3)
یک ضربالمثل هندی میگوید:
«اگر وجدان پاک داری، پس چرا غصّه میخوری؟ تو که چیزی کسر نداری؟»(4)
«چنین کسانی میتوانند شجاعانه امیدوار باشند که وجدانی پاک دارند (پیوسته در معرکه حیات از شجاعت و جرأت مردانگی برخوردار خواهند بود.) به علاوه میتوانند به ثبات قدم و متانت خویش در تمام مراحل زندگانی اطمینان کنند».(5)افرادی که همیشه و در همه حال به ندای درونی خویش پاسخ مثبت میدهند و در گفتار و کردار خویش، وجدان پاک دارند و هرگز لحظهای از ندای وجدان سرپیچی
نمیکنند، این حالت والاترین مرتبه انسانی است و همیشه افراد معدودی هستند، که دارای وجدان پاک هستند.
ابن سینا میگوید:
«اینان ربالنوعهای انسانی هستند که در بین انسانها زندگی میکنند. اینان نمونه بارز عظمت خداوند هستند و با وجود خود دلیلهای قانعکنندهای به اشارات ماورای طبیعی میباشند که آنها دارای مدلولهای واقعی آن هستند».(1)
ناپلئون میگوید:
«یک وجدان خوب، به هزار شمشیر میارزد».(2)
«وجدان، وجدان، ای وفادارترین دوست آدمی».(3)
لامارتین نیز وجدان را به صدای خداوند تشبیه کرده است:
«وجدان صدای خداوندی است که از دل انسان خارج میشود».(4)
الکساندر دوما نیز وجدان را نماینده تقوا و پاکدامنی و عفّت و صداقت دانسته است.(5)
«وجدان تحصّنگاه غیرقابل تعرّض آزادی انسان است».(6)ناپلئون
درباره اهمیّت وجدان سخنان فراوانی به رشته تحریر درآمده است. بزرگان علم، ادب و فرهنگ درباره وجدان کتابها نوشتهاند و درباره اهمیّت بهسزای وجدان سخن گفتهاند.
ما در این قسمت چند سخن از بزرگان را آوردهایم. که از نظر شما گذشت. ناپلئون وجدان خوب را از سلاح تیز و برنده برتر دانسته است. انسان در موقع خطر بدون سلاح محکوم به نابودی است و همین طور در مواقعی که ندای درونی آدمی را به
انسانیّت و خصلتهای اخلاقی امر میکند و او را از رذیلتهای اخلاقی بازمیدارد و هنگامی که انسان را از انجام دادن کارهای خلاف باز میدارد و به خوبیها و نیکیها سوق میدهد، در واقع انسان را از بدبختی بازداشته و به خوشبختی سوق داده است. راز موفقیّت انسان نیز همین است، انجام ندادن کارهای خلاف شرع و عرف و انجام دادن اعمال انسانی، اخلاقی، نیکو و پسندیده و اعمالی که انسان را به آرمانهای بزرگ در جهت موفقیّت و خوشبختی نایل میسازد که وصف آن در این کتاب آمده است.
پوشه والتری میگوید:
«قائدی که بر مجموعه قوای شما حکومت تواند کرد، وجدان اخلاقی شما خواهد بود».(1)
با حکومت وجدان اخلاقی انسان از رذیلتهای اخلاقی مبرّا میشود و خصلتهای اخلاقی سراسر وجود او را میگیرد و حتّی اخلاق جزو ذات و معنی وی میگردد، و - همان طور که در بخش اخلاق بیان شد - باعث موفقیّت و خوشبختی آدمی است.
مناندر درباره اهمیّت وجدان چنین میگوید:
«در سینه ما خدایی است که وجدان نام دارد».(2)
شکسپیر نیز میگوید:
«در سینه خود شراره آسمانی دارم که نامش وجدان است».(3)
بنابراین با تشبیهاتی که از سخنان بزرگان خواندید وجدان را:
«1. از هزار شمشیر بالاتر؛ 2. وفادارترین دوست آدمی؛ 3. صدای خداوند؛ 4. نماینده تقوا، پاکدامنی، عفّت و صداقت؛ 5. تحصّنگاه غیرقابل تعرّض آزادی انسان؛ 6. قائدی که بر مجموعه قوای شما حکومت میکند؛ 7. شراره آسمانی»
نامیدهاند و بر اهمیّت آن تأکید نمودهاند. در مورد انسانهای بیوجدان که غالبا انسانهای بدبخت و ناکام هستند نیز تعبیرهای متفاوتی شده است. مانند این دو ضربالمثل آمریکایی و چینی که در زیر میخوانید:
ضربالمثل آمریکایی: «کسی که شرم ندارد، وجدان هم ندارد».(1)
ضربالمثل چینی: «کسی که وجدانش را برای کسب شهرت فدا میکند، تابلوی نقاشی را برای تحصیل خاکستر سوزانیده است».(2)
آمریکایی، انسان بیوجدان را فقیرترین فرد روی زمین میداند:
«کسی که وجدان ندارد، فقیرترین فرد روی زمین است».(3)
بلی، وجدان ثروتی عظیم است، که شخص بیوجدان از آن محروم است و در فقر و بدبختی روحی، روانی دست و پا میزند.
شکسپیر درباره وجدان چنین دعا میکند:
«خدایا! مرا تأیید فرما تا شراره کوچک آسمانی را که در سینه دارم و وجدان نام دارد، پاک و محفوظ نگاه دارم».(4)
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
چه چیز شقیترین فرد شما را از آن باز میدارد که بیاید و مرا بکشد؟... گفتند: یا امیرالمؤمنین! ما را از کسی که محاسنت را با خون سرت خضاب میکند (قاتل خود) آگاه نما تا دودمانش را براندازیم.
امام علی علیهالسلام فرمود: «در آن صورت، به خدا سوگند، کسی که هنوز مرا نکشته است (و قاتل نیست) میکشید؟!»(5)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
«ای بنی عبدالمطلب! مبادا به ریختن خون مسلمانان دست بیازید و بگویید امیرالمؤمنین کشته شد، در برابر کشتن من تنها قاتلم را بکشید. اگر از ضربت او کشته شوم، در مقابل ضربتی که زده، ضربتی به او بزنید. دست و پا یا گوش و بینی او را مبرید که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله شنیدم که گفت: «از مُثله کردن بپرهیزید، حتّی اگر سگ گیرنده باشد».(1)
امام سجاد علیهالسلام میفرمایند:
چون ابن ملجم - لعنهاللّه - به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام ضربه زد، او در سجده بود و ضربه به سر او فرود آمد، جایی که پیشتر نیز (در جنگها) زخم برداشته بود. در آن هنگام حسن و حسین بیرون آمدند و ابن ملجم را گرفتند و در بند کردند. مردم امیرالمؤمنین را برداشته به درون خانهاش بردند، و لُبابه بر بالای سر و امّکلثوم در کنار پاهایش نشستند. چون چشم گشود و آنان را در کنار خود دید، گفت: «بهشت برین، نیکوترین قرارگاه و بهترین خوابگاه است. اگر از دنیا رفتم، در برابر ضربهای که
زده، ضربهای به او بزنید، یا او را عفو کنید...».(2)
امام علی علیهالسلام چون به هوش آمد، امام حسن علیهالسلام کاسهای شیر به او داد، اندکی از آن نوشید، و سپس آن را از دهان دور کرد و گفت: «این را برای اسیرتان (ابنملجم) ببرید». سپس به حسن علیهالسلام گفت:
«پسرم! تو را به حقّی که بر تو دارم قسم میدهم که به او خوردنی و نوشیدنی خوب بدهید، و تا هنگام مرگ من، با او مهربانی کنید، تو خود از آنچه میخوری به او بخوران، و از آنچه مینوشی به او بنوشان، تا از او برتر و شریفتر باشی...»(3).(4)
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
«با این جامهها (ی مندرس) به سرزمین شما آمدم، و بار و بنهام همین است که
میبینید، اکنون اگر از بلاد شما با چیزی جز آنچه با آن آمده بودم بیرون روم، از خیانتکاران خواهم بود».(1)
بر تن علی علیهالسلام شلوار درشتی دیدند که آن را به پنج درهم خریده بود، نیز شلوار وصلهداری دیدند و با او در اینباره سخن گفتند، گفت:
«مؤمنان به اینگونه لباس (ساده) پوشیدن اقتدا میکنند، و دل به آن خشوع پیدا میکند، و نفس خوار میشود، و آن که ولخرج است به صرفهجویی میافتد». و در روایت دیگر فرمود: «...این لباس به شعار صالحان شباهت بیشتر دارد».(2)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
«خدای متعال بر امامان راستین واجب کرده است که زندگی خود را با ضعیفترین مردمان همسطح سازند تا فقرِ فقیر او را از جا به در نبرد».(3)
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«چون علی علیهالسلام به ولایت رسید، بر بالای منبر رفت و پس از سپاس و ستایش خدا گفت: «به خدا سوگند! که تا درختی در مدینه داشته باشیم، درمی از سهم غنایم شما نخواهم برداشت، باید این را باور کنید...». آنگاه عقیل برخاست و گفت: به خدا قسم! تو مرا با بردهای در مدینه، برابر قرار خواهی داد. علی گفت: «بنشین! در این جا هیچ کس جز تو برای سخن گفتن نبود؟ بدان که تو را بر همان برده سیاه جز به سابقه (در دین و مبارزه) و تقوا برتری نیست».(4)
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«ای کمیل! به کسانت دستور ده که روز را به کسب مکرمتها و بزرگواریها به شب رسانند، و شب را در اندیشه برآوردن نیازمندی خفتگان بگذرانند».(5)
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
فی خبر الشّیخ الشّامی قال امیرالمؤمنین علیهالسلام: «یا شیخ! ارضَ لِلنّاس
ماتَرضی لِنَفسِکَ وَ آتِ اِلَی النّاسِ ماتُحِبُّ أَنْیُؤْتی اِلَیْکَ»(3)
امیر المؤمنین علی علیهالسلام به شیخ شامی فرمود:
«برای مردم آن را بخواه که برای خود میخواهی و با دیگران طوری رفتار کن که مایلی دربارهات آنچنان کنند».(4)
امام باقر علیهالسلام در تفسیر آیه «وَ قُولُوا لِلنّاس حُسْنا»(5)فرمود:
«قولوا لِلنّاسِ أَحْسَنَ ماتُحِبُّونَ أَنْ یُقالَ لَکُم»(6)
«درباره مردم آن را بگویید که دوست دارید مردم در حق شما بگویند».
کسی که پاک ز آلودگیست وجدانش
کجا رواست چو یوسف مکان به زندانش
در این جهان هوسخیز هر که را نگرم
فتاده است به دست هوس گریبانش
میان ما اگر آزادهای شود پیدا
روا بود که سر و جان کنیم قربانش
هر آن که خلق پریشان و خون جگر خواهد
مدام فکر پریشان کند پریشانش
به حق کسی که سخن گفت همچو «جمشیدی»
همیشه راحت و آسوده است وجدانش(1)
«وجدان اشخاص مثل ساعت خود آنهاست، همه ادعا دارند که ساعتشان دقیق و خوب کار میکند».(2)ولتر
«وجدان چون آیینه ماند؛ نه تملّق گوید و نه تحقیر نماید».(3)جورج واشنگتن
«قبل از اخذ تصمیم، قضایا را به محکمه وجدان تسلیم نمایید».(4)مونتسکیو
«اگر شما به اختیار خود برای وجدانتان احترام قایل نشوید، احترام به خود را نادیده گرفتهاید و دیری نخواهد پایید که در ارزیابی زندگی، خود را ناتوان مییابید».(5)وین دایر
«من هر روز از سه جهت در خود مینگرم: اوّل آن که آیا در رفتار با دیگران ازحکم وجدان سر نمیتابم، دوم این که آیا با دوستان از راه صدق و صفا بیرون نمیروم، سوم آن که در هدایت دیگران آیا خود به خلاف آنچه تعلیم میدهم، عمل نمیکنم».(6)کنفوسیوس
«انسانی که دارای وجدانی پاک است در هر وضعی که باشد، خشنود است و با آرامشخاطر زندگیمیکند، حال هرطورکه میخواهند با او رفتار کنند».(7)حضرت عیسی
«ای وجدان! تو باعث عظمت وجود انسان و اخلاقی بودن کارهای او هستی و بدون تو من چیزی در وجود خود احساس نمیکنم که مرا در جهانی برتر از حیوانات قرار دهد».(1)روسو
«حس وجدان بزرگترین فیلسوف است».(2)روسو
«حس وجدان سرچشمه مکارم اخلاق و پردهدار حریم عنایت است».(3)
کاظمزاده ایرانشهر
«دانش بدون وجدان، جز ویرانی نیست».(4)رابله
در مسائل اعتقادی و دیانت باید هر شخص عاقل و بالغ حکم وجدان خود را پیروی نماید».(5)مانتیگ
«در زندان به سر بردن با یک وجدان پاک و فکر راحت بهتر از به سر بردن در باشکوهترین بناها در تشویش و دغدغه است».(6)ابوالعلاء
«رضایت وجدان بالاترین مرتبهها است».(7)ژول سیمون
«کسی که در هر امری از وجدان خود تبعیّت میکند، خسته نمیشود و از زندگی ملول و از روزگار متألّم نمیشود».8بیگن
«کسی که وجدانش پاک باشد، همیشه شادمان است».(8)مثل چینی
«معلّم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش».(9)ارسطو
«من مایلم امور دولت را به نحوی اداره کنم که در پایان فرمانروایی دولتم اگر همه دوستانم را در آن زمان از دست بدهم، اقلاً یکی از دوستانم باقی بماند و آن وجدان و قلب من است».(10)آبراهام لینکلن
«به هیچ وجه به انسانی اعتماد مکن که به چیزی باور نداشته و اساسا مفهوم وجدان را نمیداند».12(11)استرن
«ما در طول چهار هزار سال در باتلاق شکست و تردید دست و پا زدهایم. اکنون
1) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
2) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
3) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
4) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
5) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
6) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
7) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
8) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
9) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
10) چراغ راه زندگی، ص 598 - 596.
11) چراغ راه زندگی، ص 622.
زمان آن رسیده که چیزی را برخلاف وجدانمان انجام ندهیم. با چنین رازی از زندگی لذّت برده و از مرگ هراس نخواهیم داشت».(1)ولتر
«دو چیز در من شگفتی و ستایش همیشگی و فزاینده برمیانگیزد: افلاک پرستاره فراز سرم و حکم اخلاقی درونم».(2)ایمانوئل کانت
«جهنّم واقعی، وجدان مخرّب است».(3)مثل آلمانی
«حقیقت این است که پیش از آن که آدمی مالک وجدان باشد، وجدان مالک آدمی است».(4)دورنو
«دانای بیوجدان، هیچگاه صاحب روحی پاک نخواهد بود».(5)رابله
«در این ظلمات هولانگیز دنیا، وجدان برای ما نه فقط راهنمای خوبی است بلکه شاهدی است عادل و باوفا که اعمال ما را میبیند و مطابق آن گواهی میدهد».(6)
لرد آویبوری
«رضایت وجدان، بالاترین مرتبهها است».(7)ژول سیمون
«وجدان به منزله ستاره قطبی است که گمشدگان راه زندگی را نجات
میدهد».(8)غلامحسین ذوالفقاری
«وجدان پاک، ترمز زبان است».(9)مثل فرانسوی
«هر کجا میخواهی برو آنجا هم وجدانت را میبینی».(10)دیدرو
اعتدال و میانهروی، عامل خوشبختی است و انسان معتدل میتواند به سرانجام مقصود نایل آید. انسانی که افراط و تفریط نکند و معتدل باشد، شاهد خوشبختی را در آغوش میکشد. افراط و تفریط نوعی مرض روانی است که نتیجه آن بدبختی و ناکامی میباشد.
حضرت امیر علیهالسلام میفرمایند:
«آن که ترک میانهروی کند، سرگردان است».(1)
تورو میگوید:
«بسیاری از اشیاء لوکس و چیزهایی که وسایل آسایش خوانده شده، نه تنها ضروری نیستند، بلکه موانع بزرگی فراراه ترقّی و تعالی انسانند».(2)
بلی، سرگرمی و آلودگی به تجمّلات که نوعی افراط است و انسان را به خود مشغول مینماید. هنگامی که انسان به تجمّلات سرگرم و مشغول شد، فرصتِ رسیدن به ترقّی، تعالی و موفقیّت را از دست میدهد، زیرا مولی علی علیهالسلاممیفرماید:
«فرصتها همچون ابر در حرکت هستند» و زمانهایی را که به سرگرمی و بطالت برای چنین کارهایی (کلاً افراط در هر کاری مانند آن) میگذرانیم، بازگشتنی نیستند.
در نتیجه زمانهایی را که میتوانیم در راه ترقّی، تکامل و رسیدن به موفقیّت و خوشبختی سپری نماییم، با افراط در کارهایی مانند آن به بطالت گذرانیدهایم.
حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«بهترین کار، میانهروی است».(1)
سعادت دین و دنیای ما در گرو اعتدال است، سلامت جسم و روح ما را تأمین مینماید و در بعضی از کارها به قدری گرهگشا میشود، که مشاهده مینماییم، اعتدال ضامن سعادت، خوشبختی و موفقیّت ما شده است، و اگر در آن کارها افراط و تفریط کرده بودیم، هرگز سرانجام نیکبختی رادر آغوش نکشیده بودیم.
حسینعلی راشد میگوید:
«تا انسان تمایلات خود را در حد اعتدال نگه ندارد، سعادت و خوشی نخواهد داشت».(2)
دکتر مارون نیز در مورد اعتدال چنین گفته است:
«حوادث و پیشآمدها هرقدر مهم و بزرگ باشد، شخص خونسردی که توازن و اعتدال را از دست نمیدهد، میتواند بر آنها چیره شود».(3)
شخصی که از نظر جسمی و روحی معتدل باشد و آرامش خویش را حفظ نماید (مثال آن از نظرتان گذشت)، میتواند بر حوادث و پیشآمدها چیره شود و موانع موفقیّت و خوشبختی را از میان بردارد.
در کتابهای روانشناسی و روانکاوی بحثهای مهمی درباره «اعتدال» به میان آمده است، که اهمیت چشمگیر اعتدال را در زندگی بیان میکند. یکی از روانکاوان بزرگ، رعایت اعتدال را همچون رفتن انسان به فضا دانسته است و رعایت اعتدال را برای انسان واجب و ضروری دانستهاند.
اعتدال، طبیعی است که طبیعت با دست خود آن را تقدیس مینماید و او از همه طبیبان کمتر اشتباه میکند و کمتر گول میخورد.(1)انگل
بورکه درباره موضوع اعتدال گفته است:
«تندرستی و ارزش اخلاقی و خوشبختی اجتماعی و آسایش سیاسی ما همه بسته به ضبط حیات و هوسهای ماست و این آن صنعتی است که حکمای قدیم آن را به اسم فضیلت اساسی اعتدال نامیدهاند».(2)
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند:
«مَنْ أَرادَ السَّلامَةَ فَعَلَیْهِ بِالْقَصْدِ»
«هرکس که سلامتی را میخواهد، پس باید در همه امور زندگی میانهرو باشد».(3)
مترلینگ در مورد این موضوع چنین گفته است:
«مرد عاقل و خردمند سرنوشت حقیقی را، طرز استنباط از زندگی و حفظ تعادل بین افکار و قوای طبیعت میداند».(4)
اعتدال، در تمامی زمینهها سودمند است و تعادل بین افکار آدمی و قوای طبیعت لازم و ضروری است. فکر ما باید از هرگونه افراط و تفریط در هر بُعدی از ابعاد زندگی در امان باشد و همیشه میانهروی را در فکر خویش و همه کارها و اعمال خویش پرورش دهیم. به مثال زیر توجّه نمایید، سعدی با این مثال بهترین کار را میانهروی میداند:
«نه چندان نرمی کن که بر تو دلیر شوند و نه چندان درشتی که از تو سیر گردند».(5)
کنفسیوس گفته است:
«میانهروی و اندازه نگاه داشتن، کمال طبیعت آدمی است».(1)
بلی، انسان عاقل و خردمند اندازه نگاه میدارد و معتدل است، و شخص جاهل و نادان به افراط و تفریط میپردازد.
بیاییم با تمرین و ممارست از افراط و تفریط دوری جوییم و اعتدال را جزء معنی و ذات خویش نماییم، زیرا فیثاغورث میگوید:
«اعتدال نفس را قوی میسازد و نفس آن را منوّر میکند».(2)کاظمزاده ایرانشهر نیز میانهروی را غذای دانایان برشمرده است:
«اعتدال و میانهروی، غذای دانایان و فضیلت فرشتگان است. هر که از شاهراه اعتدال بیرون نرود، از افتادن به چاه بدبختی محفوظ میماند».(3)
خدایا! به ما چشم بصیرت و بینایی ده که در چاه ضلالت و نادانی نیفتیم. انسان با علم و آگاهی، به مسائل پیرامون خویش(4)و عمل به آن(5)میتواند از چاه ضلالت و نادانی فاصله بگیرد و در جاده علم، آگاهی و عمل در مسیر سعادت گام بردارد. و همان طور که گفتیم یکی از مسائلی که ما را از چاه تیرهبختی دور میسازد، رعایت اعتدال است. گوته نیز خوشبختی را در میانهروی دانسته است:
«از میانهروی یک خوشبختی پاک سر میزند».
1- اعتدال در سیاست: (در این جا منظور سیاست فرد عادی اجتماع است). آنچه را مربوط به سیاست یک فرد عادی اجتماع در صحنه زندگی است، رعایت نماید. مانند اعتدال در خوراک و پوشاک (آهسته برو و همیشه برو).
2- اعتدال در معیشت: کسی که برای به دست آوردن پول حرص و ولع نداشته
باشد و در خرج اندازه را رعایت نماید. (چو دخلت نیست، خرج آهستهتر کن)
3- اعتدال در عبادت: در عبادت رنج و تعب بیش از اندازه و خارج از توان، به اصطلاح «مرتاضبازی» را متحمّل نشود.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«أَکْبَرُ أُمَّتِیَ الَّذینَ لَمْیُعْطَوْا فَیَبْطَرُوا وَ لَمْیُقْتَرْ عَلَیْهِم فَیَسْأَلُوا»(1)
«بزرگترین افراد امّت من آنها هستند که نه چندان توانگرند که خود را گم کنند و نه چندان فقیرند که دست به سؤال گشایند».
اینگونه افراد، حرص برای به دست آوردن مال نمیزنند و برای به دست آوردن درآمد نیز کمکاری نمیکنند و در زمینه اقتصادی معتدل هستند.
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در جایی دیگر در این باره میفرمایند:
«وقتی خداوند برای مردم خانه نیکی خواهد، آنان را در کار دین دانا سازد و خردسالانشان، سالخوردگانشان را محترم دارند. مدارا در معیشت و اعتدال در خرج را نصیب آنها سازد و عیوبشان را به آنها بنمایاند».(2)
چنین افرادی ولخرجی نمیکنند و اگر حقوق آنها ناچیز است، هرگز درآمد خویش را بذل و بخشش نمیکنند و خرج آنها به اندازه دخل آنها است. چنانچه سعدی میگوید: «چو دخلت نیست، خرج آهستهتر کن»؛ بنابراین در زمینه اقتصادی «اعتدال» دارند.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«رُحَماءُ أَمَّتی أَوْساطُها»(3)
«رحیمان امّت من متوسّطانند».
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله مردم معتدل را در ردیف رحیمان امّت خویش آوردهاند. این حدیث و احادیث و روایات فراوان دیگر که برای رعایت اعتدال آمده است نشان از اهمیّت والای آن دارد. اهمیّت ویژه این موضوع علاوه بر احادیث و روایات، در سخنان بزرگان علم، ادب و فرهنگ نیز به خوبی واضح و روشن است. و با الگو گرفتن از بزرگانی که در این راه سرمشق بودهاند، به انسانی معتدل در همه ابعاد زندگی مبدّل شویم.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«السَّمتُ الْحَسَنُ وَ التَّوْءَدَةُ وَ الاْقتِصادُ جُزْءٌ مِنْ أَرْبَعَةٍ وَ عِشْرینَ جُزْءً
مِنَ النُّبُوَّةِ»(1)
«نام نیک و ملایمت و اعتدال یک جزء از بیست و چهار جزء پیغمبری است».
رعایت نمودن اعتدال نیز از جمله کارهایی است که هم برای کارهای مادی لازم و ضروری است و هم از جمله کارهای معنوی است و فضیلت فراوانی دارد و در حدیث بالا پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آن را یک جزء از بیست و چهار جزء پیغمبری شمردهاند. رعایت اعتدال، سعادت دنیوی و اخروی را شامل حال انسانی مینماید و به او از بعد مادی و معنوی کمک شایان توجّهی مینماید.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«السابِقُ وَ الْمُقْتَصِدُ یَدْخُلانِ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِساب وَ الظّالِمُ لِنَفْسِهِ یُحاسِبُ حِسابا یَسیرا ثُمَّ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ»
«پیشرو و میانهرو، بیحساب به بهشت میروند و کسی را که به خود ستم کرده، محاسبهای سبک کنند، آنگاه به بهشت رود».
1) . همان، ص 71.
درباره اعتدال در سیاست و اعتدال در معیشت مطالبی بیان کردیم، اکنون به اعتدال در عبادت میپردازیم.
پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله درباره اعتدال در عبادت نیز فرمودهاند:
«چه نیک است اعتدال هنگام بینیازی، چه نیک است اعتدال هنگام نداری، و چه نیک است اعتدال در عبادت».(1)
در گفتار زیر اعتدال در بُعد عبادی آن توضیح داده شده است:
عن أبیجعفر علیهالسلام قال: قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله: «اِنَّ هذَا الدّینَ مَتینٌ فَأَوْغِلُوا فیهِ بِرِفْقٍ وَ لاتُکَرِّهُوا عِبادَةَ اللّهِ اِلی عِبادَ اللّهِ فَتَکُونُوا کَالرّاکبِ المُنبَّتِ الّذی لا سَفَرا قَطَعَ وَ لا ظَهْرا أَبْقی»(2)
امام باقر علیهالسلام فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «همانا این دین محکم و متین است. پس با ملایمت و آرامی در آن درآیید و عبادت خدا را به بندههای خدا به زور و اکراه تحمیل نکنید، تا مانند سوار درماندهای باشید که نه مسافت را پیموده و نه مرکبی به جا گذاشته است».
روزی پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره قیامت و وضع مردم در آن دادگاه عدل الهی، سخنانی فرمود. فرمایشات پیامبر صلیاللهعلیهوآله مردم را تکان داد و عدّهای گریستند. به دنبال آن گروهی از یاران آن حضرت تصمیم گرفتند، پارهای از لذّتها و راحتیهای دنیا را بر خود حرام کنند و به جای آن به عبادت بپردازند.
یکی سوگند یاد کرد که شبها اصلاً نخوابد و به عبادت بپردازد. دیگری قسم خورد که همه روزها را روزه بگیرد. عثمان بن مظعون هم قسم یاد کرد که آمیزش جنسی را با همسرش ترک کند و مشغول عبادت گردد.
روزی همسر عثمان بن مظعون، ژولیده و بیآرایش نزد عایشه آمد، او زن صاحب جمالی بود. عایشه به وضع او اعتراض کرد و گفت: این چه وضعی است؟ چرا آرایش نمیکنی؟!
در پاسخ گفت: برای چه کسی آرایش کنم؟ شوهرم مدّتی است که با من ارتباط ندارد، او ترک دنیا کرده و از لذّتهای آن چشم پوشیده است.
وقتی پیامبر صلیاللهعلیهوآله به منزل آمد، عایشه گفتار همسر عثمان را به حضرت رساند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور داد همه مسلمانان به مسجد بیایند. مسلمانان که جمع شدند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله بالای منبر قرار گرفت. پس از حمد و ثنای پروردگار فرمود: چرا بعضی از شما چیزهای پاک و حلال را بر خود حرام کردهاند؟ من قسمتی از شب را میخوابم، و با همسرانم آمیزش دارم، و همه روزها را روزه نمیگیرم.
آگاه باشید! این راه و روش زندگی من است. هرکس از آن روی گرداند از من نیست.(1)
بدین گونه پیامبر صلیاللهعلیهوآله، مسلمانان را به این نکته متوجّه ساخت که لذّتها و راحتیهای مشروع دنیا را نباید به خاطر آخرت ترک نمود. البته آخرت را نیز نباید به دنیا فروخت.(2)
علاء بن زیاد یکی از ارادتمندان ثروتمند علی علیهالسلام در بصره بیمار بود، امیرالمؤمنین علیهالسلام به عیادت او رفت. زندگی وسیع و اتاقهای مجلل و بزرگ توجّه
امام را به خود جلب کرد، معلوم بود علاء در زندگی زیادهروی کرده است. فرمود: «ای علاء! تو خانهای به این بزرگی را در دنیا برای چه میخواهی، در صورتی که تو در آخرت به چنین خانهای محتاجتری (زیرا که در این خانه بیش از چند روز نمیمانی ولی در آن خانه همیشه خواهی بود).
آری! اگر بخواهی در آخرت نیز چنین خانه وسیع داشته باشی در این خانه مهماننوازی کن، صله رحم به جا آور و حقوق الهی برادران دینی را بپرداز.
اگر این کارها را انجام دهی، خداوند به شما در جهان دیگر مانند همین خانه را میدهد. علاء گفت: دستور شما را اطاعت خواهم کرد. سپس عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! من از برادرم عاصم شکایت دارم.
حضرت فرمود: برای چه؟ مگر چه کرده است؟ علاء در پاسخ گفت: لباس خشن پوشیده، از دنیا کنارهگیری نموده، به طوری که زندگی را بر خود و خانوادهاش تلخ کرده است. حضرت فرمود: او را نزد من بیاورید.
عاصم را آوردند. امیرالمؤمنین علیهالسلام چون او را دید، چهره درهم کشید و فرمود: ای دشمن جان خویش! شیطان، عقلت را برده و تو را به این راه کشانده است، از اهل و عیالت خجالت نمیکشی؟ چرا به فرزندت رحم نمیکنی؟ گمان میکنی خدایی که نعمتهای پاکیزه را بر تو حلال کرده نمیخواهد از آنها استفاده کنی؟ تو در پیشگاه خداوند کوچکتر از آنی که چنین اندیشهای داشته باشی.
عاصم گفت: یا امیرالمؤمنین! چرا شما به خوراک سخت و لباس خشن اکتفا نمودهای؟ من از تو پیروی میکنم.
حضرت فرمود: «وای بر تو! من مانند تو نیستم، من وظیفه دیگر دارم، زیرا من پیشوای مسلمانان هستم، من باید خوراک و پوشاک خود را تا آن حد پایین بیاورم که فقیرترین مردم در دورترین نقاط حکومت اسلام، تلخی زندگی را تحمل کند، با این اندیشه که بگوید: رهبر و پیشوای من هم مانند من میخورد و مانند من میپوشد، این وظیفه زمامداری من است. تو هرگز چنین تکلیفی نداری. پس از سخنان حضرت،
عاصم لباس معمولی پوشید و به کار و زندگی پرداخت.(1)
نتیجه: حضرت امیر علیهالسلام در این داستان، این دو برادر را از افراط و تفریط برحذر داشته است و امر به اعتدال و میانهروی فرمودهاند.
خبر درست است از مُغیرة بن شعبه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چندان نماز کرد که به شب پاهای مبارکش آماس گرفت. و آوردهاند که بر یک پای بایستادی و نماز کردی و این در ابتدای اسلام بود، پیش از نزول فرایض و تعیین نماز پنجگانه، او را گفتند:
«لِمَ تَفْعَلُ وَ قَدْ غَفَرَ اللّهُ لَکَ ما تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ وَ ماتَأَخَّرَه»؟
چرا این میکنی و اللّه تعالی گناهان تو آمرزیده است، گذشته و آینده؟
رسول صلیاللهعلیهوآله جواب داد: «أَفَلا أَکون عبدا شَکُورا؟» من وی را بنده سپاسدار نباشم؟ پس رب العالمین تخفیفِ وی را آیت فرستاد: «طه»؛ «أی طیَّ الارضَ بِقدمیک» ای محمّد! هر دو پای بر زمین نه و این همه رنج بر خود منه که ما رنج بیطاقت از بنده نخواهیم، طاعت معروفه(2)خواهیم، خدمتی به چم(3)، راهی میانه،نه افراط و نه تفریط همان است که گفت: «و ابتغ بین ذلک سبیلاً»(4)«و علی اللّه قصد السبیل»(5)راه میانه را روی به اللّه - تعالی - است و کردار میانه به پسند - اللّه - تعالی است.(6)
ز کار زمانه میانه گزین
چو خواهی که یابی ز خلق آفرین
کسی گو میانه گزیند ز کار
پسند آیدش گردش روزگار
ستوده کسی کو میانه گزید
تن خویش را آفرین گسترید
چو داری به دست اندرون خواسته
زر و سیم و اسبان آراسته
هزینه چنان کن که بایدت کرد
نباید فشاند و نباید فشرد(1)
چون تیشه مباش و جمله بر خود متراش
چون رنده ز کار خویش بیبهره مباش
تعلیم ز ارّه گیر در امر معاش
چیزی سوی خود میکش و چیزی میپاش(2)
نه چندان بخور کز دهانت برآید
نه چندان که از ضعف جانت برآید
«انسان عاقل در سخن گفتن و لباس پوشیدن، از هرگونه افراط و تفریط و بدگمانی
پرهیز میکند. با شتاب و برای تظاهر لباس نپوش، همواره رسومات و سلیقهها را مدّنظر قرار بده».(1)مولیر
«مُدآفرین مباش، زیاد هم از آن دور مباش، و در آن نیز غرقه مشو».فرانسیس کوآرلز
«نه زیاد شیرین باش که قورتت دهند و نه زیاد تلخ باش که قیات کنند».
ضربالمثل عبری
«در یک مهمانی شام، فرد باید عاقلانه غذا بخورد و سیر نگردد. خوب صحبت بکند، ولی چندان عاقلانه و خردمندانه ننمایاند».سامرست موام
«زمانی که از خوردنیها و آشامیدنیها کاملاً اشباع باشیم، نمیتوانیم به خوبی اندیشه و تعمّق کنیم».سیسرو
«تنها عمل است که به زندگی توان بخشید و میانهروی است که موجب نشاط و گیرایی زندگی میشود».یکی از بزرگان
«کار و انرژی زیاد مثل گناهان و نوشیدنیهای بیحد و حساب، موجب مرگ انسان میشود».کیپلینگ
«تنها انسان متوسط الحال در اوج خویش است».سامرست موآم
«نه زیاد دور باش و نه زیاد نزدیک».چارلز پرنس ولز
«متوسط الحال بودن، نیازمند سیکلی بوده تا منزلت خویش را حفظ کند».
چارلز داوز
«او که آهسته گام برمیدارد، خیلی دور میرود».(2)ضربالمثل چینی
«از آهسته رفتن مترس، از بیحرکت ایستادن بترس».(3)ضربالمثل چینی
«آهسته برو و همیشه برو».(1)مثل آمریکایی
«از فرط غرور «نه» و از فرط ضعف «آری» مگو».مثل اسپانیایی
«انسان در هر کار باید بداند کجا باید ترمز کرد».مثل فرانسوی
«نمیگویم دستخوش هیجان نشو، اما خودت را به آتش هیجان نسوزان».
مثل انگلیسی
1) تا 4. همان.
یکی از راههای موفقیّت و خوشبختی «تواضع و فروتنی» است. آدمی با تواضع و فروتنی عزّت و بزرگی مییابد و نزد مردم عزیز میشود. اگر شخصی تکبّر و غرور داشته باشد، مردم از او دوری میجویند و او را دوست ندارند. به همین علّت، آدمی در زندگی دوستان کمتری دارد و مردم به وی نزدیک نمیشوند و در موقع سختیها و مشکلات به وی کمک و یاری نمیرسانند.
حضرت امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«تواضع اصل هر شرف و بزرگی است، اگر تواضع زبانی بود که مردم میفهمیدند از حقایق عاقبتهای پنهان خبر میدادند. نزدیکترین مردم به خدا فروتنانند و دورترین مردم به خدا متکبّرین».(1)
یکی دیگر از برکات تواضع و فروتنی این است که آن باعث ترقی و تکامل است. شخصی که متکبّر و مغرور است، به علّت این که خودش را بالاتر از دیگران میبیند، بنابراین بالاتر از خویش را نمیبیند و در مسیر ترقّی، تکامل، موفقیّت و خوشبختی متوقّف میگردد و از حرکت باز میماند. در کتاب «اخلاق روحی» در مورد تواضع چنین آمده است:
1) . چراغ راه زندگی، ص 216.
«نردبان ترقّی، استوار بر تواضع است. هر سختدلی همین که فروتنی دید، نرم و گرم گردید».(1)
هرکس میخواهد برای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی از نردبان ترقّی و تکامل استفاده نماید، باید متواضع و فروتن باشد. و این بهترین وسیله برای حرکت به سرانجام مقصود است. به علاوه که مردم سختدل نیز با فروتنان نرم و گرم میشوند و همه چیز جهت حرکت به سوی هدف مهیّا میگردد. و وی با آرامش از نردبان ترقّی بالا میرود.
اسمایلز درباره این موضوع میگوید:
«تواضع محجوبانه، تاج زیبایی و جمال است».(2)
با تاج زیبایی و جمال خویشتن را بیارایید، و خود را نزد مردم محبوب نمایید. تواضع سبب محبوبیّت نزد مردم میگردد و همین محبوبیّت در سختیها و مشکلات برای آدمی گرهگشا است و حتّی میتواند به یاری مردم، موانعِ رسیدن به هدف را کنار بزند و سرانجام نیکبختی را از آنِ خویش نماید.
«فروتنی، زیور علم و کمال است و زینت جاه و جلال. اهل هنر، اگر فروتن باشند
هنر آنان بهتر جلوه کند، همچنان که سایه عکس، عکس را برجسته نمودار میکند، فروتنی هنر را نمایان میکند».(3)دکتر نصر
1- زیور علم و کمال.
2- زینت جاه و جلال.
3- تاج زیبایی و جمال.
4- نردبان ترقّی در راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی.
5- محبّت و دوستیِ مردم.
6- شرف و بزرگی.
7- نزدیکی مردم به خدا.
8- مورد حسد واقع نشدن.
9- سعادت دنیا و آخرت.
10- ظاهر شدن اثر حکمت در مردم حکیم.
11- خم شدن اما نشکستن مانند درختان بارور که خم میشوند ولی نمیشکنند. (درختان بارور خم میشوند و مردان بزرگ متواضع میباشند، فقط شاخههای خشک و مردان نادان هستند که میشکنند، امّا خم نمیشوند)(1).
12- شناختن کامل نقایص و کمبودهای خویش.
13- ترک عادت زشت تکبّر و غرور.
14- خونگرم بودن و خلق نیک داشتن.
15- ارزانترین لذّتها (فروتنی لذّت معنوی دارد).
16- 90% مردم روابطی درست و شایسته با متواضع خواهند داشت.
17- نشانِ انسانهای حقیقتا بزرگ.
18- فروتنی از معنویّات است.
تواضع آن است که انسان در جایی که پستتر از جای او باشد و به مکانی که پایینتر از مکان او باشد، بنشیند و با هر کس ملاقات کند سلام نماید و ترک جدال گوید، هرچند حق با او باشد و میل نکند که او را به صفت تقوا مدح کنند.(2)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«اِجْتَنِبُوا التَّکَبُّرَ فَإِنَّ الْعَبْدَ لایَزالُ یَتَکَبَّرُ حَتّی یَقُول اللّهُ وَ تَعالی أُکْتُبُوا عَبْدی هذا فِی الجبّارین»(1)
«از تکبّر بپرهیزید؛ زیرا بنده همین که به تکبّر خو گرفت، خداوند میگوید این بنده را در شمار گردنکشان به شمار آرید».
تکبّر و غرور از کارهای شیطان است. هنگامی که خداوند تبارک و تعالی به شیطان فرمود به آدم سجده کند، شیطان کبر و غرور ورزید و گفت: من از آتش آفریده شدهام و آدم از خاک آفریده شده است، و به آدم سجده نکرد. یک لحظه غرور شیطان (که آن موقع ملک مقرّبی بود)، باعث شد از درگاه خداوند بزرگ رانده شود. بنابراین خدا انسانِ متکبّر و مغرور را دوست ندارد و رسول او حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله و جانشینان وی، امامان ما، بارها و بارها مردم را از تکبّر و غرور برحذر داشتهاند و امربه تواضع و فروتنی نمودهاند.
چون که تواضع و فروتنی امر خدا و پیغام رسول اوست، و انسان فروتن به واسطه تواضع به خدا تقرّب میجوید، در نتیجه تواضع از معنویّات است. ائمه معصومین علیهمالسلام در احادیث بارها بیان فرمودهاند که خدای بزرگ انسان متکبّر را دوست ندارد. فروتنی فضیلت و پاداش دارد. معنویّت این عمل مانند اعمال معنوی دیگر ما را انسانی معنوی میسازد و اثرات معنوی فراوانی در روح ما باقی میگذارد.
امام صادق علیهالسلام فرمود:
«در آنچه که خدای عزّوجلّ به داوود وحی کرد این بود که: «ای داوود! چنانچه
1) . نهجالفصاحه، ص 205.
نزدیکترین مردم به خدا کسانی هستند که تواضع میکنند، دورترین مردم از خدا هم متکبّرانند».(1)
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله:
«مَن تَواضَعَ لِلّهِ رَفَعَهُ اللّهُ وَ مَنْ تَکَبَّرَ وَضَعَهُ اللّهُ وَ مَنْ یَتَأَلَّ عَلی اللّهِ یُکَذِّبْهُ اللّهُ»(2)
«هر که برای خدا فروتنی کند، خدایش بردارد و هر که گردن افرازد، خدایش پست کند و هر که به خدا قسم دروغ خورد، خدایش تکذیب کند».
حضرت علی علیهالسلام میفرماید:
«بر تو باد فروتنی؛ زیرا که آن از بزرگترین عبادتهاست».(3)
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله در مورد تواضع و در معرض حسد قرار نگرفتن شخص متواضع چنین میفرمایند:
«کُلُّ ذی نِعْمَةٍ مَحْسُودٌ اِلاّ صاحِبَ التّواضُع»
«هر که نعمتی دارد، به معرض حسد است مگر آن که تواضع دارد».
همین که آدمی غرور نورزد، و خودش را بالاتر از دیگران نبیند و فخر نفروشد انسانهای دیگر با نگاهی رئوف به وی نگاه میکنند و به وی حسد نمیورزند.
ولی اگر فخر بفروشد و مال، اموال و دارایی خویش را به رُخ دیگران بکشد، به وی حسد خواهند برد.
ابن مقفّع نیز درباره رابطه فروتنی و مورد حسد واقع شدن چنین میگوید:
«اگر متواضع باشید، کمتر مورد حسد واقع میشوید».(4)
قال علی علیهالسلام:
«التّواضُعُ یَکسوکَ المَهابَةَ»(1)
«فروتنی جامه ابهّت بر (قامت) تو میپوشاند».
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز در حدیثی میفرمایند:
«همانا فروتنی، بر رفعت صاحب خود میافزاید، پس فروتن باشید، تا خداوند شما را رفعت بخشد».(2)
جمالزاده نیز راه سعادت را تواضع میداند:
«تنها راه سعادت همان سادگی و شبیه شدن به مردم ساده است و مابقی همه فریب و دردسر است».(3)
حضرت امیر علیهالسلام فروتنی را والاترین شرافت میدانند:
«هیچ شرافتی چون فروتنی نیست».(4)
مولی علی علیهالسلام فروتنی را عامل سامان یافتن کارها میدانند:
«با فروتنی کارها سامان مییابد».
قال الامام الکاظم علیهالسلام:
«اِنَّ الزَّرعَ یَنْبُتُ فی السَّهلِ وَ لایَنْبُتُ فی الصَّفا؛ فَکَذلِکَ الحِکمَةُ تَعْمُرُ فی قَلبِ الْمُتَواضِعَ، وَ لاتَعْمُرُ فی قلبِ الْمُتَکبِّرِ الجَبّارِ؛ لأنَّ اللّهَ جَعَلَ التّواضعَ آلَةَ العَقلِ، وَ جَعَلَ التَّکَبُّرَ مِن آلةِ الْجَهلِ»(5)
«همانا زراعت در خاک میروید و روی تخته سنگ نمیروید. حکمت نیز چنین است، در دل شخص فروتن میروید و در دل انسان متکبّر و گردن فراز نمیروید، زیرا خداوند فروتنی را ابزار خود قرار داده است و تکبّر را ابزار نابخردی».
سقراط نیز اثر حکمت در مردم حکیم را از فروتنی میداند:
«دانی که اثر حکمت در مردم حکیم کی ظاهر شود، آن وقت که خویشتن را ناچیز و حقیر میشمارند».(1)
حضرت امیر علیهالسلام عامل انتشار فضایل را تواضع میداند:
«فروتنی باعث انتشار فضایل (انسان متواضع در میان مردم) میشود».(2)
با بیان فضیلتهای فروتن، او نزد مردم عزیز میگردد و اکثر مردم نیز خصلتهای اخلاقی و آداب معاشرت را در ارتباط با آنها رعایت خواهند نمود. روزولت نیز در مورد موضوع مذکور چنین میگوید:
«اگر با مردم درست رفتار کنید، بدون تردید نود درصدشان روابطی درست و شایسته با تو خواهند داشت».
فروتنی یکی از رفتارهای درست است که شامل سخن فوقالذّکر میگردد.
امام صادق علیهالسلام میفرماید:
«خداوند دو فرشته را مأمور بندگان خود قرار داده که به حالات آنها رسیدگی کنند، اگر دیدند کسی نسبت به دیگران تواضع و فروتنی نشان میدهد، مأمورند
که او را بالا ببرند و در جامعه مطرح و بزرگش کنند و اگر دیدند تکبّر میکند و خودش را بزرگ نشان میدهد، وظیفه دارند که او را به زمین بکوبند و خوار و ذلیلش کنند. و این یکی از کارهای خداوند است که آدم متکبّر در همین دنیا ذلیل و آدم متواضع سربلند باشد».(1)
جان راسکین نیز چنین میگوید:
«بر این باورم که نخستین نشان انسانهای حقیقتا بزرگ، فروتنی است».(2)
«عظمت مردانِ بزرگ از طرز رفتارشان با مردمِ کوچک، آشکار میشود».
دیل کارنگی
یکی از یاران حضرت عیسی علیهالسلام که قدّ کوتاهی داشت و همیشه در کنار حضرت دیده میشد، در یکی از مسافرتها که همراه عیسی علیهالسلامبود، در راه به دریا رسیدند. حضرت عیسی با یقین خالصانه گفت: «بسماللّه» و بر روی آب حرکت کرد!
مرد کوتاهقد، هنگامی که دید عیسی بر روی آب راه میرود، با یقین راستین گفت: «بسماللّه»، و روی آب به راه افتاد تا به حضرت عیسی رسید. در این حال مرد دچار خودبینی و غرور شد و با خود گفت: عیسی روحاللّه روی آب راه میرود و من هم روی آب راه میروم. بنابراین، عیسی علیهالسلام چه فضیلتی بر من دارد؟ هر دو روی آب راه میرویم.
همان دم یک مرتبه به زیر آب رفت و فریادش بلند شد: «ای روحاللّه! مرا بگیر و از غرق شدن نجاتم ده!» حضرت عیسی دستش را گرفت و از آب بیرون آورد و فرمود: ای مرد! مگر چه گفتی که در آب فرو رفتی؟ مرد کوتاهقد گفت: من گفتم، همان طور که روحاللّه روی آب میرود، من نیز روی آب راه میروم. پس با این
حساب چه فرقی بین ماست! خودبینی به من دست داد و به کیفرش گرفتار شدم. حضرت عیسی فرمود: تو خود را (در اثر خودبینی) در جایگاهی قرار دادی که شایسته آن نبودی، بدین جهت خداوند بر تو غضب نمود و اکنون از آنچه گفتی توبه کن! مرد توبه کرد و به رتبه و مقامی که خداوند برایش قرار داده بود، باز گشت و موقعیّت خود را دریافت.
امام صادق علیهالسلام پس از نقل این قضیه فرمود:
«فَاتَّقُوا اللّهَ وَ لایَحْسَدَنَّ بَعْضُکُم بَعضا»
«پس شما نیز از خدا بترسید و پرهیزکار باشید و به یکدیگر حسد نورزید»(1).(2)
«با تواضع، چیزی از دست نمیرود، زیرا ارزانترین لذّتهاست، قیمت نداشته، لیکن پر بازتاب است. این امر هم فرد فروتن را دلشاد میکند و هم دریافتدارنده آن را، بنابراین موهبتی مضاعف است».(3)اراستوس ویمن
«آسانترین راه برای از بین بردن افتخارات، خودستایی است».(4)مثل ایرانی
اگر میدانید خطاکار هستید، بیدرنگ و از صمیم قلب به خطای خود اعتراف نمایید».دیل کارنگی
«انیشتین، دانشمند و ریاضیدان معروف، در جواب زنش که از لباس نامرتب او ایراد میگرفت، گفت: تأسّفآور است که تو میخواهی کیسهای از محتویاتش عالیتر باشد».
«پرده غرور را از پیش خود بردارید زیرا این پرده نمیگذارد که دیدنیها را ببینید و شنیدنیها را بشنوید».حضرت امیر علیهالسلام
«تواضع با همه کس به کار دار و هیچ متواضع را حقیر مشمار».(1)اخلاق ناصری
«خطایی که تو را پشیمان و فروتن کند، بهتر از ثوابی است که تو را سرکش و خودبین سازد».حضرت امیر علیهالسلام
«خود را از پایهای که داری فروتر آر تا مردم تو را از پایهات فراتر برند».
حضرت امیر علیهالسلام
«سه عادت از عادت نااهلان است: یکی خود را بیعیب پنداشتن، دوم دیگران را در مرتبه دانش از خود فروتر نهادن، سوم به علم خویش خرّم بودن و خود را به قدم انتها دانستن و در غایت کمال، کمال پنداشتن».مرزباننامه
«شبلی گفت: از یوسف انبساط پرسیدند که غایت تواضع چیست؟ گفت: آن که از خود بیرون آیی. هر که بینی چنان دانی که از تو بهتر است».تذکرة الاولیاء
«فروتنی آن نیست که انسان ذوق و استعداد خود را پنهان سازد و تصوّر کند که کوچکتر و بدتر از آنچه هست میباشد بلکه عبارت است از شناختن کامل نقایص و کمبودهای خویش».لاکوردر
«هرچه غرور بیشتر باشد سقوطش در درّهها عمیقتر و بیشتر است».
یکی از بزرگان
«خوارترین مردم، کسی است که پست شمرد مردم را».(2)حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله
«خودپرستی، آفت دوستی و باعث تباهی فرد است».حضرت امیر علیهالسلام
«خودپسندی برخاسته از نادانی دماغ و سستی خرد و کوتاهی اندیشه است».
یکی از بزرگان
«خودپسندی، محصول جهل و نادانی و شاهد متابعت از هوای نفس است».
خصال شفایی
«در زندگی، ثروت حقیقی، مهربانی است و بینوایی حقیقی، خودخواهی».وینه
«غرور و خودخواهی نماینده شکست و ذلّت است، هروقت غرور قیام کرد منتظر شکست فوری باشیم».(1)غلامحسین ذوالفقاری
«مغرور، به صدای عقل و دین گوش نمیدهد».ناپلئون
«کبر، گناهی است که قابل بخشش نیست».حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله
الف) پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله
فروتنی و تواضع، در آداب غذا خوردن، در نوع غذا، جای غذا، کیفیّت خوردن و افرادِ همغذا و همسفره روشن میشود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبا محرومان و بینوایان همغذا میشد، حتی با دست خود به آنان غذا میداد:
«یُؤاکِلُ المَساکینَ وَ یُناوِلُهُمْ بِیَدِهِ»(2)
نحوه نشستن او بر سر سفره و کنار غذا نیز، متواضعانه بود. آن حضرت، روی زمین مینشست، روی زمین غذا میخورد، مثل بندگان مینشست، و همچون آنان غذا میخورد و میدانست که بنده است:
«کانَ رَسُولُاللّه صلیاللهعلیهوآله یَأکُلُ أَکْلَ الْعَبْدِ و یَجْلِسُ جُلوُسَ الْعَبْدِ وَ یَعْلَمُ أَنَّهُ عَبْدٌ».(3)
روزی زنی بر آن حضرت گذر کرد، به پیامبر که روی زمین مشغول غذاخوردن
بود، گفت: یامحمد! مثل بردگان غذا میخوری و مثل آنان مینشینی! پیامبر فرمود: وای برتو! کدام بنده است که از من بندهتر باشد؟(4)
امام صادق علیهالسلام مثل بندگان مینشست، دست چپ خود را بر زمین مینهاد، با سه انگشت غذا میخورد و میفرمود: پیامبر خدا اینگونه غذا میخورد و مثل جبّاران و
متکبّران نبود که با دو انگشت غذا بخورد.(1)
به روایت حضرت امیر علیهالسلام، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سر سفره مانند بردگان مینشست و به ران چپ خود تکیه میداد.(2)
به فرموده امام صادق علیهالسلام، هرگز آن حضرت از آغاز بعثت تا دم مرگ، در حال تکیه دادن غذا نخورد. مثل بردگان غذا میخورد، به خاطر فروتنی در پیشگاه خدا(3)میفرمود: پنج چیز را تا عمر دارم رها نمیکنم: ...یکی هم غذا خوردن با بردگان.(4)از نشانههای دیگر فروتنی او نسبت به غذا و نعمت الهی آن بود که هرکس آن حضرت را به طعام دعوت میکرد، اجابت مینمود و فرقی میان برده و آزاد و فقیر و غنی نمیگذاشت، حتی اگر به تکّهای گوشت هم دعوتش میکردند، رّد نمیکرد. هدیه این و آن را میپذیرفت، اگر چه یک جرعه شیر هم بود، میگرفت و آن را مینوشید، ولی صدقه نمیخورد.(5)
ب) حضرت موسی علیهالسلام
امام صادق علیهالسلام فرمود:
خدای - عزّوجلّ - به موسی علیهالسلام وحی کرد که: ای موسی! میدانی چرا تو را برای سخن گفتن با خود در برابر همه خلقم برگزیدم؟ عرض کرد: پروردگارا برای چه بوده؟
خدای تبارک و تعالی به او وحی کرد که ای موسی! همانا من بندههایم را زیرورو کردم و در میان آنها کسی را از تو فروتنتر در برابر خود نیافتم، ای موسی! هنگامی که تو نماز میگزاری، چهره خویش را بر خاک (یا زمین) میگذاری.(6)
افسوس که ما عاقبتاندیش نهایم
داریم لباس فقر و درویش نهایم(1)
***احمد غزالی
از کبر مدار هیچ در دل هوسی
کز کبر به جایی نرسیده است کسی
چون زلف بتان شکستگی عادت کن
تا صید کنی هزار دل در نفسی(2)
***باباافضل کاشانی
به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را
که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد(3)
***حافظ
تواضع سر رفعت افرازدت
تکبّر به خاک اندر اندازدت
تواضع ز گردنفرازان نکوست
گدا گر تواضع کند خوی اوست(4)
***سعدی
تکبّر مکن زینَهار ای پسر
که روزی ز دستش درآیی به سر
تکبّر بود عادت جاهلان
تکبّر نیاید ز صاحبدلان(5)
***سعدی
عیب است بزرگ برکشیدن خود را
از جمله خلق برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت
دیدن همه کس را و ندیدن خود را(6)
***انصاری هروی
حضرت امیر علیهالسلام میفرماید:
«مَنْ ساسَ نَفسَهُ أدرَکَ السِّیاسَةَ»(1)
«هر که نفس خود را سیاست کند (و بر آن امیر و فرمانروا باشد) به سیاست کردن (بر مردم) دست یابد».
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختیِ شخص عادی اجتماع «سیاست و تدبیر» خویشتن است.
سیاست و تدبیر در سه محیط خانواده، کار و اجتماع برای یک فردِ عادیِ اجتماع خوشبختیآفرین و موفقیّتآمیز است.
در مرحله اوّل سیاست، شخص باید بر نفس خویش مسلط شود و عادتهای غلط را در همه زمینهها از بین ببرد، و بر نفس خویش تسلّط یابد.
حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام درباره این موضوع چنین میفرمایند:
«مِنْ حقَّ المَلِکِ أن یَسُوسَ نَفسَهُ قَبلَ جُندِه»
«بر فرمانروا لازم است که پیش از سیاست سپاهیان خود، خویشتن را سیاست کند».
1) . منتخب میزان الحکمة، ص 286.
همان طور که بیان شد، شخص عادی اجتماع باید در سه محیط خانواده، کار و اجتماع سیاست و تدبیر را مراعات نماید.
هر شخص با سیاستهای عاقلانه و پس از سیاست تسلط بر نفس و ترک
عادتهای غلط در محیط خانه یار و وفادار به همسر خویش است. به عنوان نمونه هرگز خشمگین نمیگردد. حضرت امیر علیهالسلام میفرماید:
«رَأسُ السِّیاسَةِ إستِعمالُ الرِّفقِ»(1)
«نرمی به خرج دادن، رأس سیاست است».
با همسر و فرزندان خویش با نرمی و ملاطفت رفتار مینماید. او همیشه همسرش را (طبق روحیه همسر خویش) برای خود حفظ میکند.
مانند اینکه: به پاس زحمات همسر خویش گاهی از اوقات یک دسته گل و یا هدیهای خریداری نموده و به مناسبتی به وی میدهد. او در تربیت فرزندانش کوشا است و طبق روحیات آنها رفتار مینماید. سعی میکند استعداد فرزندانش را تشخیص دهد و آنها را به فراخور استعدادشان تربیت نماید.
اینک به یک سیاست درباره فرزندان توجه فرمایید:
پدر با رعایت بازتاب شرطی، فرزندان را شرطی مینماید. یعنی هرگاه فرزند کار خوبی انجام داد او را تشویق مینماید و هرگاه فرزند کار خلاف ادب انجام داد، او را تنبیه ساده و مختصری میکند.
پدر میتواند با استفاده از بازتاب شرطی استعدادهای فرزند خویش را شکوفا کند و او را سربلند گرداند.
1) . همان، ص 287.
اما اگر سیاست اولیّه - که همان تسلّط بر نفس خویشتن است - را نداشته باشد و عادتهای غلط در وی بارور باشد، درصد موفقیّت و خوشبختی او بسیار کمتر است، زیرا عادتهای غلط در محیط خانواده موجبات سلب آسایش از زن و فرزند را فراهم مینماید، و چه بسا از خود شخص سلب آرامش میکند.
مولا علی علیهالسلام میفرماید:
«أصعَبُ السِّیاساتِ نَقلُ العاداتِ»(1)
«دشوارترین سیاستها، تغییر عادتهاست».
بلی، سیاست تغییر عادت، دشوارترین سیاست است، امّا اگر با تمرین و ممارست (به طور متداوم) عادتهای غلط را از درون خویش ریشهکن نمودید، میتوانید موفقیّتهای فراوانی به دست آورید، و شاهد خوشبختی را در آغوش کشید.
اگر عادت عصبیّت را در مقابل زن و فرزندان از بین ببرید و عادت صبر و شکیبایی (به بخش پایداری و مقاومت مراجعه شود) را جایگزین آن نمایید، میتوانید از فروپاشی زندگی خانواده خویش جلوگیری نمایید و زندگی سعادتمندانهای را از آن خویش نمایید.
حضرت امیر علیهالسلام میفرماید:
«با چیره شدن بر عادتها است که میتوان به بالاترین مقامات رسید».(2)
یکی از رموز زندگی سعادتمندانه، پیروزی بر عادتهای غلط و تسلط بر نفس خویشتن است که انسان را در دنیا و آخرت سعادتمند میسازد و به او معنویت میبخشد.
اگر به خود عادت دهید که در منزل، همسر خویش را شاد و خوشحال کنید میتوانید موجب دلگرمی بیشتر شوهر خود گردید، آرامش بیشتری به محیط خانواده ببخشید و چنین فضایی در منزل، رسیدن به سرانجام مقصود را آسانتر و راحتتر خواهد نمود و سرانجام، نیکبختی را در آغوش خواهید کشید.
1- اگر میخواهید کاری کنید که شوهرتان خوشحالتر باشد، اوّل خودتان شاد باشید!
2- علاقه شما به کار میتواند تفاوت بزرگی در او ایجاد کند. وقتی هوشمندانه و با علاقه به کار میپردازید، خودتان شاد میشوید و شوهرتان از شغل خود و شما راضیتر خواهد بود. وقتی کسی به شغلش عشق میورزد، این شغل در حدّ کار باقی نمیماند، بلکه به تفریح تبدیل خواهد شد. به این مسئله فکر کنید، دربارهاش صحبت کنید...، در آخر، هر دو خوشحالتر و راضیتر خواهید بود؛ یک زوج خوشحال!
3- در روابطتان با هم زیاد واقعگرا نباشید، محبّتهای کوچکِ شوهرتان را تحویل بگیرید.
4- در عوض هر کار یا هدیه شوهر (شاخه گل یا...) به خوبی تشکر کنید. به خاطر هر کاری که شوهرتان انجام میدهد، تشویقش کنید. فکر کنید این کارها وظیفه اوست. در این صورت شوهرتان بهتر هم خواهد شد.
5- وقتی شوهرتان از سرکار برمیگردد، به خاطر خوشحالی خودتان هم که شده بدخلقی نکنید. در این لحظه هیچچیز مهمتر از آن نیست که با لبخند به استقبال او بروید. یاد بگیرید که دختر بزرگی باشید، به جای اینکه کوچکترین مشکلاتتان را برای او مطرح کنید، شخصا آنها را حل کنید. زن خوب کسی است که پشهها (مشکلات خیلی کوچک) را خودش میکشد و برای کشتن ببرها (مشکلات خیلی
بزرگ) از شوهرش کمک میگیرد. تازه این کار را هم وقتی میکند که شوهرش خسته نباشد. یادتان باشد که در نود دقیقه اوّلی که شوهرتان تازه به خانه رسیده است، حرف ناراحتکنندهای به زبان نیاورید. آسمان که به زمین نمیآید!
6- از مطرح کردن اختلافات، اجتناب کنید.
7- سرِ شوهرتان فریاد نزنید.
8- روزهای تعطیل را برای شوهرتان کنار بگذارید و به کارهایی اختصاص دهید که مورد علاقه هردوی شما است. شما ابتکار عمل را به دست بگیرید و صلح را برقرار کنید. ریاست با شماست. یاد بگیرید از شادیهای ساده زندگی لذّت ببرید. آخر هفتهها، هفته گذشته را مرور کنید؛ درباره مسائل هفته با شوهرتان صحبت کنید و سوءتفاهمها را برطرف سازید.
9- اگر شوهر تنبلی دارید، از وجودش لذّت ببرید، همینطور از زندگی. او را با دیگر مردها مقایسه نکنید. هیچ فایدهای ندارد جز اینکه مضطرب شوید. اگر زندگی به شما یک شوهر لیمویی داده، میتوانید هر روز شربت آبلیمو بخورید!
10- هیچچیز قدرت صداقت را ندارد، شاید لازم نباشد این حقیقت را امشب مطرح کنید، امّا وقتی بالاخره این کار را کردید، شوهرتان به شما مثل فرشتهای اعتماد خواهد کرد!
11- مطمئنا میتوانید به کاهش اضطراب و اندوه شوهرتان کمک کنید. البته نه در عرض یک شب، نه در عرض یک ماه، و نه حتّی در عرض یکسال! شاید لاکپشت از خرگوش آهستهتر بدود، امّا مسابقه را میبرد. بنابراین تحقیق کنید و دریابید که چه چیزی روح شوهرتان را میخورد. شاید شوهرتان از «اگر چی بشود» و «چی»های مختلف و ترسهای بیدلیل رنج ببرد. وقتی بالاخره او را درک کردید، به 90 درصد موفقیّت رسیدهاید. احتمال دارد بخواهید درباره شکستهایش بدانید، در روابط اجتماعی، شغلی، و دیگر فعّالیتها و مسائل احمقانهای که او برای خودش بزرگ کرده است.
راهحل ساده است، تشویقش کنید دست به عمل بزند، ذره، ذره، دوباره و دوباره، این حتما کارساز خواهد شد.
12- اگر شوهرتان مرد خوب و دستودلبازی است، بقیه اشتباهاتش را ببخشید، این معامله خوبی است.(1)
اگر در محل کار خویش سیاست و تدبیر نداشته باشید، ممکن است، شغل خویش را از دست بدهید. بنابراین، همانطور که متذکّر شدیم عادتهای بد همچون رذیلتهای اخلاقی، رفتار و کردار خلاف ادب و کارهای خلاف شرع و عرف را کنار بگذارید و عادتهای خوب را در خود پرورش دهید. از هماکنون فرد مدبّر باشید و رضایت مدیر و همکاران را جلب نمایید و خود را در دل آنها جا دهید.
1- از این که نوک پایتان توی آب برود میترسید؟ تحصیلات، شبکه امنیتی محکمی است. از آن برای افزایش استقلال و ظرفیت ریسکپذیری خود استفاده کنید. (مهارتهایتان را افزایش دهید و تکامل بخشید.)
2- طوری رفتار کنید که انگار غیرممکن است در هیچ سطحی دچار شکست
شوید.
3- درکی روشن و شفاف از این که چه کسی هستید و اهداف شما در زندگی چیست، سرآغازی برای توانا شدن شماست.
4- وقتی گرفته و ناراحتید، در همان حالت نمانید، یک کاری بکنید.
5- نمیتوانید هم خدا را داشته باشید و هم خرما را؛ در محل کار، بازیهای عاشقانه راه نیندازید. (با خودتان و دیگران صادق باشید).
1) . ر.ک: راههای ساده برای شاد کردن شوهر.
6- مسئولیتپذیری، در دسترس بودن، خوشرفتاری، هنر ارتباط را در خود پرورش دهید.(1)
در تمامی کارها سیاست و تدبیر داشته باشید، در کارهای اجتماعی و در میان مردم نیز مدبّر باشید. خصلتهای اخلاقی و آداب معاشرت (در بخش اخلاق آمده است) را مراعات فرمایید. به عنوان مثال تا آنجا که میتوانید بر تعداد دوستان واجد شرایط (در بخش دوستیابی بیان شده است) بیفزایید و تا حد توان از تعداد دشمنان بکاهید. گاهی با سیاست و مدبّرانه میتوانید با محبت کردن به دشمنی، او را متعاقد سازید دست از دشمنی بردارد و حتی دوست شما گردد. اگر قادر به این کار نیستید، حدّاقل با دشمن خویش مدارا کنید تا او را از درِ دشمنی برنخیزد و سد راه شما در راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی نگردد و صدمهای متوجّهتان نگردد.
بنابراین، در تمامی موارد زندگی مدبّرانه رفتار نمایید و مانند یک سیاستمدار که با سیاست عدّهای را اداره مینماید، شما نیز زندگی خویش را به بهترین وجه اداره نمایید.
حضرت امیر علیهالسلام میفرماید:
«سُوءُ التَّدبیرِ سَبَبُ التَّدمیر»(2)«سوء تدبیر، موجب ویرانی است».
مولی علی علیهالسلام در حدیثی دیگر حُسن تدبیر را از حُسن سیاست میشمارد:
«حُسنُ التَّدبیرِ وَ تَجَنُّبُ التَّبذیرِ مِن حُسنِ السِّسیاسَةِ»(3)
«حسن تدبیر و پرهیز از حیف و میل، از حُسن سیاست است».
رفتار و کردار مدبّرانه، موجب سعادت و خوشبختی است، همانطور که سوءتدبیر موجب ویرانی میباشد. سعی کنیم سیاست و تدبیر را در رأس اعمال خویش قرار دهیم، و از زندگی سعادتمندانهای بهرهمند باشیم. هوشنگ شهریار درباره این مطلب چنین گفته است:
«گره کارهای دشوار را به سرانگشت تدبیر گشودن بهتر از ستیزه کردن با مردم است».
ناپلئون نیز میگوید:
«تدبیر همیشه بر شمشیر غالب است».
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله نیز تدبیر را نیمی از معاش شمردهاند:
«تدبیر، نصف معاش است».
یکی از بزرگان، تدبیر را راه رسیدن به مراد دانسته است:
«مدبّر باشید تا آسانتر به مراد خود برسید».(1)
روزی از میلتون، شاعر بزرگ انگلیسی، پرسیدند: «علّت چیست که ولیعهد انگلستان میتواند در چهارده سالگی به جای پدر بنشیند و تاجگذاری کند، اما تا هجده سال نداشته باشد، نمیتواند زن بگیرد؟ جواب داد: «برای این که اداره یک مملکت از اداره یک زن آسانتر است».(2)
«آن کس تواند از دانش خود استفاده برد که اندرز دهد و خود این اندرزها را به کار بندد».(3)تولستوی
«آنهایی که زرنگترند، راهی آسانتر میگزینند».(1)خانلری
«انسان وقتی در کار سیاست آسان فریب میخورد که تصوّر میکند دیگران را فریب داده است».ژول کامیون
«تدبیر ارزندهتر از زور است».مثل آفریقایی
«در نفوس نفوذ نمیتوان کرد مگر به آرامی».لوکوو
«دختر را که پدر تربیت کند، مرد از آب درمیآید و پسری را که مادر تربیت کند، زنصفت میشود».مثل آذربایجانی
«درستکاری، بهترین سیاست است».مثل انگلیسی
«سلامت ذوق و اخلاق نیک برای سیاستمدار، سودمندتر از هوشمندی است».
گوستاولوبون
«سیاستمدار کسی است که حوادث فردا و یک ماه و یک سال بعد را پیشبینی کند و بعدا بتواند دلایلی بیاورد که چرا اتفاق نیفتاد».چرچیل
«نیکبختی من کامیابی من قبول عام من و نفع بیشتر وابسته به مهارتی است که در معاشرت با ابناء نوع خود بتوانم به کار ببرم».یکی از بزرگان
«آدمی نباید با دست برهنه مار بگیرد».(2)مثل یوگسلاوی
«اگر نمیتوان با مار درآویخت میتوان او را به نوای نی مسحور کرد و به رقص درآورد».خانلری
«اگر نمیخواهی سگ تو را گاز بگیرد با دمش بازی مکن».
«اگر عیوب خودمان را به خاطر داشته باشیم، عیوب دیگران را از یاد میبریم».
مثل عربی
«برای فرار از دود، وارد آتش مشو».مثل آذربایجانی
«ترس به ما یاد میدهد که چطور برویم».مثل تازی
«تمام بناها وقتی تمام شد، چوببستها را از میان برمیدارند».(1)مثل عربی
«چاپلوسان ثناگو را از خود دور دار، زیرا آن ناکسان همیشه طالب نعمت و آسایشند، و در روز سختی چه آسان تو را به چنگ بلا سپرده و خود به گرد دیگری حلقه زنند».حضرت امیر علیهالسلام
«راز موفقیّت در این است که بدانیم چگونه میتوان افکار مردم را عوض کرده، همین قدرت است که وکیل، بقّال، سیاستمدار و واعظ را موفّق میگرداند».
دکتر فرانک گرین
حکیم هند سوی شهر چین شد
به قصر شاه ترکستان زمین شد
شهی میدید طوطی همنشینش
قفس کرده ز سختی آهنینش
چو طوطی دید هندو را برابر
زبان بگشاد طوطی همچو شکّر
که از بهر خدا ای کارپرداز
اگر روزی به هندستان رسی باز
سلام من به یارانم رسانی
جوابی باز آری گر توانی
بدیشان گوی آن مهجور مانده
ز چشم همنشینان دور مانده
به زندان و قفس چون سوگواری
نه همدردی مرا نه غمگساری
چه سازد تا رسد نزد شما باز
چه تدبیر است گفتم با شما راز
حکیم آخر چو با هندوستان شد
برِ آن طوطیان دلستان شد
هزاران طوطی دلزنده میدید
به گرد شاخها پرّنده میدید
گرفته هر یکی شکّر به منقار
همه در کار فارغ از هر کار
حکیم هند آن اسرار برگفت
غم آن طوطی غمخوار برگفت
چو بشنودند پاسخ نیکبختان
درافتادند یک سر از درختان
1) تا 3. رهنمون، ص 458 - 456.
چنان از شاخ افتادند بر خاک
که گفتی جان برآمد جمله را پاک
ز حال مرگ ایشان مرد هشیار
عجب ماند و پریشان شد ز گفتار
به آخر سوی چین چون باز افتاد
سوی آن طوطی آمد راز بگشاد
که یاران از غم تو جان نبردند
همه بر خاک افتادند و مردند
چو طوطی آن سخن بشنید در حال
نبرد اندر قفس لختی پر و بال
چو بادی آتشی در خویشتن زد
تو گفتی جان بداد او نیز و تن زد
یکی آمد فریب او بشناخت
گرفتش پای و اندر گلخن انداخت
چو در گلخن فتاد آن طوطی خوش
ز گلخن بر پرید و شد چو آتش
نشست او بر سر قصر خداوند
حکیم هند را گفت ای هنرمند
مرا تعلیم دادند آن عزیزان
که هم چون برگ شو بر خاکریزان
بمیر از خویش تا یابی رهایی
که با مرده نگیرند آشنایی
چو مردی زنده جاوید گشتی
خدا را بنده جاوید گشتی(1)
1) . عطار نیشابوری، اسرارنامه.
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی، استفاده از لذّتهای مشروع است. استفاده از لذّتهایی که خداوند تبارک و تعالی آنها را حلال دانسته است و انسان با انجام چنین اعمالی مرتکب گناه نمیشود. ما باید از زندگی خود لذّت ببریم و قدر نعمتهایی را که خداوند متعال به ما عطا فرموده است، بدانیم. هرگز خویش را با افرادی که از لحاظ امکانات در وضع عالیتری قرار دارند مقایسه نکنیم. همیشه از حیث امکانات روزمره، زندگی خویش را با زیردستان مقایسه نماییم و از نعمتهای خدادادی که در اختیارمان است، لذّت ببریم.
تعدادی از افراد با اینکه از لحاظ مادی در وضع خوبی به سر میبرند و هیچ گونه مشکلی ندارند، هر روز بر سر مسائل پیش پاافتاده غم و غصه میخورند و از زندگی خویش هیچگونه لذتی نمیبرند.
باید با چشمان باز داشتههای خود را ببینیم و لذّت ببریم تا باعث موفقیّت و خوشبختی در صحنه زندگی گردد.
امام علی علیهالسلام فرمودند:
«لَیْسَ لِلْعاقِلِ أَنیَکُونَ شاخِصا اِلاّ فی ثَلاثٍ: مَرَمَّةٍ لِمَعاشِهِ، أَوْ خُطْوَةٍ لِمَعادِهِ، أَوْ لَذَّةٍ فی غَیْرِ مُحَرَّمٍ»(1)
1) . تحفالعقول، ص 345.
«خردمند در پی سه کار باشد: بهسازی زندگی یا گام برداشتن برای آخرت یا کامجویی از لذّتهای مشروع».
در حدیث بالا حضرت علی علیهالسلام کسب روزی حلال و عبادت خداوند بزرگ و کامجویی از لذتهای مشروع را از کارهای خردمندان دانستهاند و در نهجالبلاغه نیز حدیثی به همین مضمون آمده است که یک سوم از ساعات زندگی خویش به لذّتهای مشروع بپردازیم.
بنابراین، هرکس باید با توجّه به طبع و میل خویش، هرگونه لذّت مشروعی را که دوست دارد، از آن بهرهمند گردد.
کسب لذت باعث آرامش روح و روان میگردد و تشویش و نگرانی را از انسان میزداید، زیرا باعث تجدید قوا میگردد.
امام موسی کاظم علیهالسلام در مورد این موضوع میفرمایند:
«اِجْتَهِدُوا فی أَن یَکُونَ زَمانُکُم أَرْبَعَ ساعاتٍ: ساعَةً لِمُناجاةِ اللّهِ وَ ساعَةً لِأَمْر المَعاشِ وَ ساعَةً لِمُعاشَرَةِ الاِْخْوانِ وَ الثِّقاتِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُم عُیُوبَکُم وَ یُخْلَصُونَ لَکُم فی الْباطِنِ، وَ ساعَةً تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فی غَیْرِ مُحَرَّمٍ، وَ بِهذِهِ السّاعَةِ تَقْدِرُونَ عَلَی الثَّلاثةِ ساعات»(1)
«تلاش کنید که وقت شما چهار ساعت باشد (یعنی به چهار قسمت تقسیم کنید): ساعتی برای مناجات با خدا، ساعتی برای کار زندگی، ساعتی برای معاشرت با برادران و اشخاص مورداعتماد که شما را از عیبهایتان آگاه نمایند و از دل با شما خالص و یک رو باشند و ساعتی که در آن برای لذّتهای غیرحرام خویش خلوت کنید و با این ساعت، برای سه ساعت دیگر نیرو مییابید».
بنابراین، کسب لذّتهای مشروع اعم از تفریح، دیدن فیلمهای سینمایی یا
1) . همان، ص 749.
ورزشی، خلوت با زن و فرزند و... باعث تجدید قوا میگردد و به شما نیرو میدهد تا برای ساعتهای کار و تلاش، عبادت و بندگی خدا و... آماده شوید و با سعی و کوشش به سوی موفقیّت و کامیابی گام بردارید. اگر دقّت کرده باشید، مشاهده کردهاید کسانی که از زندگی خویش لذّت نمیبرند، زودتر پیر میشوند و یا گاهی به بیماریهای روحی مبتلا میگردند، و برعکس کسانی که از زندگی خویش لذّت میبرند و به لذّتهای مشروع میپردازند، دیرتر پیر میشوند و یا این که به بیماریهای روحی مبتلا نمیگردند.
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«عمل به قدر طاقت کنید، زیرا ملالت شما مایه ملالت خدا میشود».(1)
بنابراین، عمل به اندازه توانایی پسندیده است و بیش از اندازه آن نه تنها در پیشبرد کارها مؤثّر نیست، بلکه باعث ضررهای روحی میگردد.
تجدید نیرو به واسطه لذّت، در پیشبرد کارها چشمگیر است و گاهی با تجدید نیرو میتوانیم به جای یک کار چندین کار مفید و مؤثر را در راه پیشبرد اهداف خویش انجام دهیم.
کاظمزاده ایرانشهر لذّت را چنین تعریف میکند: لذّت، عبارت از آن خوشحالی است که در حصول یک آرزو به انسان دست میدهد و چون آمال انسانی را نهایت نیست، حظوظ و لذایذ را هم کرانهای پیدا نمیشود.
1- لذت جسمی: لذتهایی که به وسیله جسم حس میکنیم مانند غذا خوردن.
1) . محمّد پیامبر رحمت و مهربانی، ص 56.
2- لذّت روحی: به وسیله روح خویش این لذتها را حس مینماییم، مانند انجام دادنِ کارهای نیک.
1- لذتهای مشروع
همانطور که قبلاً بیان شد، لذّتهای مشروع آن دسته از لذّتهایی هستند که از نظر دین اسلام حلال شمرده شده است و شرعی است.
2- لذّتهای نامشروع
لذّتهای نامشروع، لذّتهای زودگذری است که از دیدگاه مقدّس اسلام حرام هستند و یا انجام دادن آنها گناه محسوب میشوند.
پاسکال درباره این موضوع میگوید:
«بشر برای لذّت بردن به دنیا آمده است، زیرا همانقدر که بتواند احساس لذّت کند، کافی است و نیازی به دلیل دیگر ندارد».
کندورسه نیز درباره لذّت میگوید:
«از زندگی خود لذّت ببرید، بدون آن که آن را با زندگی دیگران مقایسه کنید».
همچنین گفتهاند:
«از گلستان روزگار گلی باید چید که خارش به دست نخلد و از پیمانه عمر بادهای باید نوشید که پس از شب مستی خمار صبحش جان را نیازارد.»
آ.س.ماردن
سخنان بزرگان درباره اهمیّت کسب لذت فراوان است و در این بحث نمیگنجد. بزرگان علم و ادب درباره لذت بردن کتابها نوشتهاند و مردم را به کسب لذت فراخواندهاند. ما به چند گفتار دیگر درباره اهمیّت آن اکتفا میکنیم:
لوگان پیرسال اسمیت درباره آن چنین گفته است:
«هدف زندگی دو چیز است: آنچه را که میخواهیم به دست آوریم و آنگاه از آن لذّت ببریم».(1)
آنتونی رابینز رابطه راز موفقیّت و لذّت را چنین بیان کرده است:
«راز موفقیّت آن است که بدانید چگونه از نیروهای رنج و لذّت استفاده کنید و نگذارید که این نیروها شما را در اختیار بگیرند. اگر چنین کنید بر زندگی خود مسلّط خواهید شد، در غیر این صورت، زندگی بر شما مسلّط خواهد شد».(2)
«هستی پر از نعمت فراوانی است، ما قادر به تحلیل بردن آن نیستیم. هستی پایانناپذیر است به لحاظ زیبایی، به لحاظ لذّتبخش بودن و به لحاظ پاکیش».(3)اُشو
اگر لذّت ترک لذّت بدانیسعدی
اگر لذّت ترک لذّت بدانی
دگر شهوت نفس لذّت نخوانی
هزاران در از خلق بر خود ببندی
گرت باز باشد دری آسمانی
سفرهای عِلوی کند مرغ جانت
گر از چنبر آز بازش پرانی
و لیکن تو را صبر عنقا نباشد
که در دام شهوت به گنجشک مانی
ز صورت پرستیدنت میهراسم
که تا زندهای ره به معنی ندانی
گر از باغ انست گیاهی برآید
گیاهت نیاید گل بوستانی
دریغ آیدت هر دو عالم خریدن
اگر قدر نقدی که داری بدانی
بیا تا به از زندگانی به دستت
چه افتاد تا صرف شد زندگانی
چنان میروی ساکن و خواب در سر
که میترسم از کاروان باز مانی
وصیت همین است جان برادر
که اوقات ضایع مکن تا توانی
جز خدا را بندگی حیف است حیف
بیغم او زندگی حیف است حیف
در غمش در خلد عشرت چون کنم
ماندگی از بندگی حیف است حیف
جز به درگاه رفیعش سر منه
بهر غیر افکندگی حیف است حیف
اهل دنیا را سبک کن ناتوان
با گران افکندگی حیف است حیف
یا رب از عشقت بده شوری مرا
فیض را افسردگی حیف است حیف(1)
1) . کشکول جاویدان، ص 202.
1- به غذاخوردن بها دهید.
2- قبل از خوردن غذا کمی مکث کنید، و لحظاتی را به سکوت بگذرانید.
3- وقتی گرسنه هستید، غذا بخورید، در غیر این صورت از خوردن غذا خودداری نمایید.
4- اگر ناراحت و نگران هستید، از خوردن غذا خودداری نمایید. تا زمانی که احساس بهتری پیدا نکردهاید، از خوردن غذا خودداری کنید.
5- برای خوردن غذا وقت صرف کنید. عجله را کنار بگذارید، و غذا را به خوبی بجوید.
6- در صورت امکان، تنها غذا نخورید و از دستپُختِ آشپز قدردانی کنید.
7- از غذا خوردن با کسانی که با آنها توافق ندارید، خودداری کنید تا حدّامکان با دوستان و افراد خانواده خود غذا بخورید.(1)دکتر دی پاک چوپرا
برخی فشارهای عصبی برای ما خوب هستند. مثل سوار شدن قطارِ وحشت،
انتظار دریافت یک خبر خوش و به سرعت بالا رفتن از پلّهها. برخی از این فشارها را به برنامه روزانه خود اضافه کنید. اینها به شما کمک میکنند تا آرامش خود را حفظ کنید.(2)
«ابله به دنبال لذّتهای موهوم میگردد و جز یأس و ناامیدی نتیجه دیگری در راه
خود مشاهده نمیکند، ولی عاقل میکوشد تا سرحد امکان خویشتن را از مشقّات و مصایب زندگانی برکنار دارد».یکی از بزرگان
«انسان به وسیله برآوردن تمایلات خود نمیتواند به لذّت و شادکامی برسد، بلکه در صورتی میتواند به آن سرچشمه راه یابد که پا بر سر این تمایلات بگذارد».
آندره ژید
«برای خوشی و لذّتهای بزرگ باید ناراحتیهای بزرگتری را تحمّل کرده و به استقبال آنها برویم».غلامحسین ذوالفقاری
«در لذّتی که آمیخته به قباحت بود، خوشحال نباشید و تفکّر کنید که لذّت نمیماند و قباحت میماند».سقراط
«لذّتهای جسمانی در اوّل کار به ما لبخند میزند، ولی عاقبت نیش زهرآلود خود را در روح ما فرو برده و هلاکمان میکند».توماس
«لذّت دنیا در خرج کردن است نه در جمع کردن و ثروتمند واقعی کسی است که خرج میکند، نه کسی که روی هم میگذارد».جمالزاده
«لذّت را در عمق هر چیز میتوان یافت، امّا نصیب کسی است که آن را بیرون بیاورد».(1)یکی از بزرگان
«بهترین لذّتها، کار و فعالیّت است به شرط آنکه هدفی هم در نظر باشد. در این
صورت کار جزو زندگی خواهد شد».غلامحسین ذوالفقاری
«وجدان همان اندازه لذّتبخش است که پاک است».پولن
«همیشه کوتاهترین لذّتها، شیرینترین لذّتهاست».یکی از بزرگان
«یکی از ناشناختهترین لذّتها در زندگی حرف زدن با خویشتن است»(2).
فرانسیس رواتر
«در لذّتی که پشیمانی به دنبال دارد، خیری نیست»(3).امام باقر علیهالسلام
آفرینش تمامی جهان هستی، کرات آسمانی، کهکشانها، خورشید، ماه، حرکت کرات آسمانی و همه و همه بر اساس نظم صورت گرفته است. انسان نیز موجودی از موجودات خداوند متعال است که با نظم خاصّی آفریده شده است و هر قسمت از بدن انسان با نظم خاص خود مبیّن حکمتی از آفریدگار جهان است.
یکی از راههای اثبات وجود خداوند بزرگ، برهان نظم است و به دلیل نظمی که بر جهان آفرینش حکمفرما است، وجود آفریدگار جهان را اثبات میکنند.
انسان نیز برای زندگی موفّق و کامیاب مانند تمام جهان آفرینش باید نظم را در همه امور رعایت نماید. نظم در امور سفارش مولی علیّ بن ابیطالب علیهالسلام نیز است:
«من به شما و همه فرزندان و کسانم و کسانی که این نامه من به او برسد، سفارش میکنم که تقوا پیشه سازید و کارهای خود را نظم دهید».
اندرومتیوس در کتاب «آخرین راز شاد زیستن» درباره نظم و ترتیب، چنین بیان کرده است:
«اولّین قانون توسعه، نظم و ترتیب است و هر چیزی برای رشد یافتن، نیاز به نظم دارد. به یک گل نگاه کنید، یک پرتغال را بشکافید، تقارن یک درخت یا یک کندو را بررسی کنید، همه اینها نشانه نظم است.
طبیعت، هرچه را که ضروری باشد، نگه میدارد و زبالهها را دور میریزد، این را نظمدهی مینامند.
اگر میخواهید کسب و کارتان رشد کند، اگر میخواهید زندگیتان شکوفا شود، باید تابع نظم و روش خاص باشید.
فِرِد میگوید: اتاق کار من درهموبرهم است، امّا این یک بههمریختگی نظامدار است. من در کارم بسیار موفّق هستم. واقعا؟ حال مجسّم کنید که فِرِد برای یک عمل جرّاحی مغز به اتاق عمل برده میشود و در آنجا با یک تیم جراحی مواجه میشود که در میان کوهی از باند و سوزن و پنس و بطریهای کهنه ایستادهاند، جراح میگوید: راحت باش فِرِد! درست است که اینجا خیلی به هم ریخته است، امّا ما کاملاً بر اوضاع، مسلّط هستیم.
هرجا سخن از کار برجسته است، سازماندهی و نظم هم وجود دارد. مأموران آتشنشانی همیشه میدانند که کجا باید به دنبال کلاه ایمنیشان بگردند. رانندگان آمبولانس همیشه برای کلیدهایشان، جای مخصوص دارند. از بینظمی، هیچ نتیجهای به بار نمیآید. کشوی پروندهها را مرتّب نگاه کنید، گاراژ را سروسامانی بدهید.
به این نکته هم توجه داشته باشید: «از کوزه همان برون تراود که در اوست» محیط پیرامون شما نشاندهنده نوع تفکّر شماست. بههمریختگی خانه، معمولاً نشانه بههمریختگی زندگی است».(1)
انضباط به معنای ضابطهپذیری میباشد و مرادف آن در فارسی اصطلاحاتی چون قانونپذیری، فرهنگپذیری، سامان گرفتن، خوب نگاه داشته شدن، آراستگی و نظم و ترتیب است.(2)
یکی دیگر از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی «نظم و انضباط» است. در کتاب «آکولاتوم»(1)درباره نظم و انضباط چنین آمده است:
«همه چیز در نظمِ کامل است».(2)
بلی، صورت گرفتن کارها و اعمال انسان بستگی به نظم و انضباط او در رفتار و کردارش دارد. اگر کسی نظم را رعایت نکند، موفقیّت و خوشبختی کمتری در صحنه زندگی دارد، زیرا نظم و انضباط در پیشبرد کارها نقش مؤثری را ایفا میکند و سرنوشتساز است.
شاید شما دقت کرده باشید، بعضی از کارها که منظم و مرتب نیست رکود چشمگیری دارد و آن کار پیشرفت نمیکند. ولی کاری که با اسلوب، نظم و انضباط است به زودی انجام میگیرد.
ثانیا، رعایت نکردن نظم و انضباط آرامش انسان را به مخاطره میاندازد و روح آدمی را مشوّش میگرداند و انسان را به بیماریهای روحی مبتلا میسازد.
جاناتان میلر درباره نظم چنین میگوید:
«جوهره اصلی زندگی انسان ایدهها میباشند. ایدهها زندگی ما را هدایت کرده و حتی بر حرکات ما نیز کنترل دارند. ابتدا باید آنها را به نظم کشید و سپس آناتومی آنها را عرضه داشت».(3)
بنابراین، قدم اوّل برقراری نظم است. اگر انسان نظم و ترتیب را رعایت نماید، میتواند به زودی شاهد موفقیّت و خوشبختی را در آغوش کشد، امّا اگر این گام اوّل را مراعات نکند، سرانجام نیکبختی دور از دسترس او خواهد بود.
کورنارو در مورد این موضوع چنین گفته است:
«هرکس که در زندگی از نظم و مقرّرات پیروی میکند، به ندرت منحرف
میشود. این در حالی است که زندگی بدون قاعده و نظم، بسیار مخرّب میباشد».(1)
برای این که در راه اهداف خویش دچار سردرگمی و منحرف نشویم، باید منظّم باشیم و بدانیم که عوارض سوء بینظمی زیاد است و حتّی میتواند مخرّب باشد، زیرا آن حالت روحی که بر اثر بینظمی در انسان به وجود میآید، بعضی از انسانها را تا حد جنون پیش میبرد و روح آدمی را مشوّش و ناراحت میسازد.
«پی.لیدون» در مورد نظم میگوید:
«آنچه را که در برابر مواقع بحرانی از خود نشان میدهیم، به احتمال قوی وابسته به این است که اساسا کی هستیم. موقعیت فعلیمان نیز ارتباط تنگاتنگ با چگونگی نظم و انضباط سالهای پیش دارد».(2)
مراعات نظم و انضباط سالیان دراز اثر مثبت میگذارد و میتواند در مواقع بحرانی ما را یاری کند.
به مثال زیر توجّه کنید:
اگر میز شما پر از کاغذ باطله و کاغذهای پاره باشد و داخل کشوی میز شما و کلاً تمام اتاق شما بدون نظم و انضباط باشد، داخل کمد و بوفه شما نیز مملو از کاغذ باطله و کاغذهای پاره و... باشد، مدارکتان را نیز داخل آن اتاق گذاشتهاید. شاید شما
چند روز دنبال یک کاغذی که احتیاج دارید میگردید و پیدا نمیکنید، شاید همین الآن آن کاغذ را احتیاج دارید و اگر آن کاغذ را نیابید، شکست را پذیرا میشوید، زیرا موفقیّت شما در گرو یافتن آن کاغذِ مهم است ولی شاید یک ماه به دنبال آن میگردید ولی پیدا نمیکنید.
شخصی را سراغ دارم که مدرک تحصیلی دیپلم داشت و برای آن مدرک تحصیلی المثنی صادر نمیگردید. او پس از چندی به علّت عدم نظم و انضباط (مانندِ مثال
بالا) آن مدرک را گم کرد و دو سال به دنبال آن گشت ولی پیدا نکرد و به مکان آن دبیرستان مراجعه کرد ولی آن دبیرستان غیرانتفاعی بود و بسته شده بود و برای وی مدرک دیپلم المثنی صادر نگردید. او در همان سال در امتحان کنکور شرکت کرده بود و قبول شده بود ولی نتوانست به دانشگاه راه یابد و دو سال بعد که گواهی دیپلم را گرفت باز در امتحان کنکور شرکت کرد ولی قبول نشد و نتوانست به دانشگاه راه یابد.
پاول ویلسون نیز جهت آرامش در زندگی چنین گفته است:
«هرچه زودتر خود را از شرّ اطلاعات بیمصرفی که مدّتهاست به آنها احتیاجی ندارید، رها کنید و کاغذهای باطله را در سطل بریزید».(1)
پاول ویلسون در جایی دیگر درباره نظم چنین بیان کرده است:
«بینظمی، مخالف آرامش است. بینظمی باعث آشفتگی میشود، وقت زیادی را میگیرد و شما را به یاد تمام کارهایی میاندازد که باید انجام دهید. نظم، فضای آرامی را برای شما مهیّا میکند و در آن احساس آرامش میکنید».(2)
الن لکین نیز چنین گفته است:
«برنامهریزی یعنی حضور بخشیدن به آینده در اکنون، طوری که بتوان بر آن اثر گذاشت».(3)
ناپلئون هیل نیز پیمودن نیمی از راه را در برنامهریزی دقیق و منظم میداند:
«برنامهریزی دقیق و منظم پیمودن نیمی از راه است».(4)
برای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی با برنامهریزی دقیق و منظّم، نیمی از راه را طی نماییم.
امام صادق علیهالسلامفرمودند:
«پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله گفت: ای مردم! صفهای خود را (در نماز جماعت) راست کنید و شانهها را به یکدیگر بچسبانید تا شکافی میانتان نباشد و با یکدیگر مخالفت نکنید که در آن صورت خدا میان قلبهای شما اختلاف میاندازد و بدانید که من شما را در پشت سر خود میبینم».(1)
امام کاظم علیهالسلام درباره برنامهریزی و نظم (و تقسیم منظّم ساعات شبانهروز) فرمودهاند:
«در آن بکوشید که زمانتان را به چهار بخش تقسیم کنید: ساعتی برای مناجات با خدا، و ساعتی برای امر زندگی، و ساعتی برای آمیزش با برادران و معتمدانی که عیبهای شما را به شما بشناسانند و در باطن به شما اخلاص داشته باشند و ساعتی برای پرداختن به لذّتهایی که حرام نباشد و به این ساعت است که برای گذراندن آن سه ساعت توانایی پیدا میکنید».(2)
«سختکوشی به معنای آن نیست که دیوانهوار به دنبال هدفی باشید، باید سعی کنید با نظم و سازماندهی بر ارزش کار خویش بیفزایید».(3)توماس هاکسلی
«با نظم و سازماندهی میتوانید به سرانجام نیکبختی خویش نزدیکتر گردید. اگر نظم نداشته باشید و دیوانهوار به دنبال هدف خود باشید، باز هم در راه رسیدن به نیکبختی سختکوش نبودهاید.
هر اندیشه یا عمل را که برای عوض کردن وضع به نظرتان میرسد، دنبال کنید. از
اندیشیدن یا سخن گفتن درباره نارضایتی کنونی باز ایستید. فراموشش کنید. بگذاریدبرود. آنگاه در کار فعلی خود نظم و هماهنگی و زیبایی ایجاد کنید. اگر از کارتان ناراضی هستید، دست به هر کاری بزنید تا آن را دلپذیر و منظّم کنید. کشوهایتان را تمیز و پروندههایتان را مرتّب و میز کارتان را منظم کنید. یک گلدان گل یا مجسمه یایک شیء بسیار زیبا را روی میزتان بگذارید تا دیگران فورا متوجه آن شوند و سلیقهتان را بستایند، یا هرگاه دلتان گرفت با نگریستن به آن شادمان شوید و به یاد آورید که شما بخشی از ذهن وضعیتی هستید که در آن قرار دارید».(1)کاترین پاندر
«تلاش منظّم و متوالی، پاداشی چند برابر دارد».(2)جیم ران
«ذهن شما مثل یک جریب زمین است. مراقب آن باشید. کار سخت، به زراعت میماند، مطالعه خوب، شبیه کود است و نظم و ترتیب در حکم داروی ضدّ آفات».(3)پرمودابترا
«برنامهریزی دقیق و منظّم، پیمودن نیمی از راه است».(4)ناپلئون هیل
«تلاش منظّم، پاداش چند برابر دارد».(5)جیم ران
«در هر جایی که هستید و در هنگام انجام هر کاری انضباط داشته باشید. به ذهن خود انضباط دهید، به حواس خود انضباط دهید، به بدنتان انضباط دهید. وقتی در انتظار یک جایزه بزرگ هستیم، باید بهای زیادی برای آن بپردازیم».(6)سات چید آناندا
«نظم و انضباط را در زمینه مسائل کوچکی که دوست ندارید، رعایت کنید تا تمام عمر خود را به انجام کارهای بزرگی که دوست دارید، بگذرانید. انضباط، کلمه محبوب همه آدمها نیست. در واقع، انضباط از لحاظ میزان محبوبیّت، جایی در نزدیکی مطب دندانپزشکی و اسهال قرار دارد. امّا خودانضباطی میتواند زندگی انسان را متحول کند. زندگی، موازنهای میان لذّتهای آنی و پاداشهای درازمدت.
مکلّف کردن خویشتن به انجام کارهای کوچک، مثلاً مطالعه کردن به جایِ تماشای تلویزیون، پاداشهای بزرگی را برای انسان به ارمغان میآورد. به عنوان مثال مکلّف کردن خود به انجام کارهای سادهای همچون سه جلسه ورزش در هفته، منجر به پاداش بزرگ «سلامت جسمانی» میشود. مکلّف کردن خویشتن به انجام کار کوچک «پسانداز کردن بیست دلار در هر روز» منجر به پاداش بزرگ «آپارتمان شخصی»میگردد.
کلید خودانضباطی، وجود یک اراده آهنین نیست، کافی است بدانیم که چرا چیزی را میخواهیم. اگر واقعا بدانیم که چرا میخواهیم از زیر بار قرض بیرون بیاییم، پسانداز کردن آسانتر میشود. اگر به وضوح بدانیم که چرا به دنبال درجات تحصیلی بالاتر هستیم، درس خواندن آسانتر میگردد.
نکتهای دیگر در مورد انضباط: اگر خود شما عامل انضباط خود باشید، دیگر نیازی نیست که انضباط از جایی دیگر به شما دیکته شود. در نتیجه، سوار بر زندگی خود خواهید بود و دیگران به شما خط نخواهند داد. امّا وقتی که انضباط از سوی خود شما رعایت نشود، بدون تردید از بیرون اِعمال میگردد. کسانی که حس خودانضباطی ندارند، غالبا به طرف شغلهایی کشیده میشوند که در آنها مجبور به اجرای دستورات دیگران هستند».(1)اندرومتیوس
آیا میدانید بزرگترین گرفتاری و عقبماندگی بعضی از مردم چیست؟!
بزرگترین علل درماندگی بیشتر مردم این است که حتی پس از چهل یا پنجاه سال زندگی هنوز هم نتوانستهاند برای زندگی روزانه خود، برنامهای تنظیم کنند و عادت کردهاند که از همان اوان کودکی همیشه بگویند: «وِلش کن بابا، باشه فردا، باشه هفته دیگر!!».(2)
1- تشخیص اولویّتها در تحصیل و کار و... .
2- تشخیص نقاط ضعف خود و سعی در رفع آنها.
3- دوری از کارهای بیفایده و غیرضروری.
4- تقسیم اوقات شبانهروز به زمان مطالعه، کار، عبادت، تفریح، بازدید و... برای استفاده بهتر از وقت و رعایت دقیق زمانبندی.
5- قرار دادن هریک از وسایل تحصیل، کار و... در جای مناسب خود.
6- داشتن دلیل منطقی و عقلپسند در یکایک کارها.
7- توجه به امکانات، استعدادها و محدودیّتها.
8- برنامهریزی در همه امور.
9- ارزیابی نحوه پیشرفت کارها و تجدیدنظر در موارد نقص برنامه.
10- غافل نشدن از رعایت احترام به والدین، کمک به برادران، خواهران و دوستان و...(1).(2)
نظم و برنامهریزی
1- انجام کارها با سرعت و دقّت بیشتر.
2- انسجام افکار.
3- پیدا شدن فرصتهای تازه.
4- عدم تأخیر در کارها.
5- آرامش اعصاب و روان.
6- ارتباط بهتر با خدا و راز و نیاز با او.
7- تلف نشدن بیهوده وقت.
مرحله اوّل: ارزیابی از نحوه گذراندن اوقات.
مرحله دوم: تهیه فهرست کارهایی که باید انجام شود.
مرحله سوم: تعیین کارهای مهم.
مرحله چهارم: شناخت اوقات حداکثر و حداقل کارآیی و انرژی.
مرحله پنجم: شناخت هدردهندههای وقت.
مرحله ششم: تنظیم جدول برنامه هفتگی.
مرحله هفتم: تنظیم جدول برنامه ماهانه و سالانه.
یکی از نگاههای لازم به زندگی حضرت زهرا علیهاالسلام، نگاه جهت کشف انضباط خاص و برنامهریزی دقیقی است که بر زندگی و رفتار حضرت حاکم بوده است. حضرت زهرا علیهاالسلام از آنجا که بازآفریده مکتب رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله میباشد و
1) . همان، ص 654.
حضرتش تدبیری فوق انسانی؛ یعنی الهی، ترتیبدهنده زندگی مبارکش بوده است، و از آن رو که خود فردی حکیم و علیم و صاحب حکمت عملی عالی بود (به همین دلیل یکی از القاب حضرت، حکیمه میباشد)، میتواند دارای یک سبک زندگی متعالی و دارای یک منطق عملی قابل اقتدا باشد. از طرفی همسر خانه فاطمه، علی علیهالسلام، به عنوان انسانی کامل است که از سویی شاگرد و مؤدَّب به آداب نبوی است و از سویی خود امامی معصوم و اسوه برای دیگران است.
قال رسولاللّه صلیاللهعلیهوآله: «أنا أدیب اللّه و علیٌّ أدیبی».
از نظر کمالات رفتاری نیز حضرت زهرا علیهالسلام دارای مقام عصمت کبری است و الگو برای ماست. لذا رجوع به خانه فاطمه علیهاالسلام و دقّت در رفتار او تفسیری زیبا و آیینهای زلال از نظم و دقت و برنامهریزی در یک زندگی فردی و خانوادگی را در برابر ما به نمایش میگذارد، هرچند ما اقرار میکنیم که همه زوایای شخصیّتی حضرت زهرا علیهاالسلام نه قابل درک برای ماست و نه در تاریخ نقل شده است.(1)
1) . برگرفته از کتاب فرهنگ فاطمیّه، مهدی نیلیپور.
امام علی علیهالسلام:
«عدالت شالودهای است که هستی بر آن استوار است».(1)
دومین اصل از اصول دین و مذهب ما شیعیان عدل است. خداوند بزرگ، جهان هستی را بر اساس عدل بنیان نهاده است. گردش سیّارات در مدار خود، گردش زمین به دور خود و به دور خورشید، تابش خورشید بر زمین، روشنایی ماه و ستارگان در شب و آفرینش انسان و چگونگی آن همه و همه بر اساس عدل است و هر چیزی بر جای خویش قرار داده شده است.
در جوامع نیز باید «عدالت» برقرار باشد، تا همه در صلح، صفا، آرامش و خوشبختی زندگی کنند و سرانجام نیکبختی را در آغوش گیرند. اگر عدالت برپا نباشد و در جوامع، حاکمان جور به مردم ظلم و ستم روا دارند، تبعیضها و نابرابریها مردم آن جوامع را از پای درخواهد آورد و روی موفقیّت و خوشبختی را نخواهند دید.
وقتی که به مردم جوامع ظلم و ستم شود، آنان از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی باز داشته میشوند و یا شرایط رسیدن به سرانجام مقصود از مردم گرفته
1) . مطالب السؤول، ص 61.
میشود، و طبیعتا آن جوامع به ناکامی و بدبختی میگرایند، و یا اینکه به اهداف سعادتمندانه خویش نخواهند رسید.
چگونه با حقکُشی، نابرابری و تبعیض، آدمی میتواند راههای موفقیّت و خوشبختی را طی نماید و شادکام باشد. تنها در سایه عدالت و به دور از حقکُشی، تبعیض و ظلم و ستم انسان میتواند در کمال آرامش زمینههای رسیدن به اهداف خویش را فراهم نماید و با سعادت قرین گردد.
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
«خداوند سبحان، عدالت را قوامبخش (زندگی) مردم قرار داده است و مایه دوری از حقکشیها و گناهان و وسیله آسانی و گشایش برای اسلام».(1)
و امام صادق علیهالسلام فرمود:
«العدلُ أَحلی مِنَ الماءِ یُصیبُهُ الظَّمآنُ»(2)
«عدالت، از آبی که شخص تشنه به آن میرسد شیرینتر است».
مسأله عدالت، مسأله حیاتی است و همه جوامع به عدالت احتیاج دارند، مانند شخص تشنهای که به آب میرسد، باید عدالت برقرار گردد. همانطور که شخص تشنه در صورت نیافتن آب، تلف میگردد، شخصی که تشنه عدالت باشد، ولی ظلم و ستم تداوم یابد، به خوشبختی نخواهد رسید و در گرداب نابرابری، تبعیض و ظلم و ستم نابود میشود و از بین میرود و یا اینکه زندگی طاقتفرسا و سختی را میگذراند.
امانوئل کانت میگوید:
«اگر عدالت محو شود، دیگر زندگی مردم بر روی زمین به زحمتش نمیارزد».(3)
قال الامام الصادق علیهالسلام:
«العدلُ أحلی مِنَ الشَّهدِ وَ ألیَنُ مِنَ الزُّبدِ وَ أَطیبُ ریحا مِنَ المِسک»(1)
«عدالت از عسل شیرینتر، از کوه نرمتر و از مشک خوشبوتر است».
در کتاب «سردار جنگل» چنین آمده است:
«بزرگترین درد اجتماع بشریت، بیعدالتی است».(2)
افلاطون میگوید:
«فقط عدالت است که میتواند موجد خوشبختی شود».(3)
خواجه نصیرالدین طوسی نیز عدالت را از همه فضایل کاملتر میداند:
«در فضایل هیچ فضیلتی کاملتر از فضیلت عدالت نیست».(4)
حضرت امیر علیهالسلام میفرماید:
«عدل آن است که هرچیز در جای خودش قرار گیرد».
صفات عادل عبارتند از:
1- صداقت.
2- الفت: عدالت باعث اتّفاق آرا در عقاید است. ملّتی که اکثر افراد آن متّفق در رأی و عقیده باشند و در تدبیر معاش به یکدیگر کمک نمایند، مملکت آنها آباد و امور زندگانی آن مرتّب میگردد.
3- صله رحم: شخص عادل، به اقربا و خویشانش، کمک، احسان و نیکی - به مال و... از کلیّه خیرات - مینماید و نزدیکان خود را در هر کار نافعی با خود شریک میگرداند، برای آنکه به آنها منفعت رساند.
4- مکافات: پاداش نمودن احسان به احسان:
«هَلْ جَزاءُ الإِحْسانِ اِلاَّ الإِحْسان»
شخص عادل در مقابل احسانی که به وی شده احسان مینماید با زیاده.
5- حسن شرکت: عادل طریق شرکت و معامله او با شریک خود نیکو است و در دادوستدها به طور اعتدال و مساوات عمل مینماید به قسمی که موافق حال تمام شرکا باشد.
6- نیکو قضاوت نمودن: عادل، حقوقی را که به ازای عمل وی، به دیگری رد میکند دیگر منّت بر او نمینهد و نیز از این عمل نیک خویش پشیمانی ندارد.
7- دوستی: اظهار دوستی و طلب مودّت و با محبّت با اهل فضل و همدوشان خود رفتار کردن؛ یعنی از صفات ممتازه عادل این است که با خوشرویی و خوشزبانی با دوستان و اهل فضل سلوک مینماید، به طوری که محبّت وی در دل آنها جای گیرد، لکن از حدّ شرع و اعتدال بیرون نرود.
8- عبادت: انقیاد و بندگی حق تعالی و تعظیم و تمجید او و فرمانبرداری و اکرام و احترام اولیای او از انبیا و ملائکه و خلفای پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و عمل نمودن به دستور شریعت، خلاصه، تقوا جامع تمام آنها است. یعنی شخص متّقی کسی است که ظاهر و باطن خود را نگاه دارد که در غیر اطاعت و فرمانبرداری حق تعالی عمل نکند و از طریق شرع تجاوز ننماید.
9- ترک کینه.
10- جبران شرّ به خیر.
11- لطف و مهربانی.
12- مروّت.
13- ترک دشمنی.
14- خودداری از حکایت غیرعادل.
15- تفتیش و تفحّص ننمودن از حال کسی که عادلش گویند.
16- خودداری نمودن از کلامی که فایده برای مسلمانی ندارد چه رسد به کلامی که موجب حدّ شرعی گردد، مثل نسبت زنا یا لواط به کسی دادن یا کلامی که حد آن کشتن یا دست بریدن باشد.
17- اعتماد و اتّکال ننمودن به قول مردم پست.
18- عدم اعتنا به قول مردمی که بین خلق گدایی میکنند، چه در ظاهر گدایی کنند چه در باطن (یعنی به وسایلی از مردم پول بگیرند) و در گدایی و سؤال مُصرّ باشند و این جماعت از سفله و پستترین خلق به شمار میروند، زیرا به اندک چیزی که به آنها داده شود راضی میشوند و زبان به تعریف و تمجید دهنده میگشایند و از اندک چیزی که از آنها منع گردد، به غضب میآیند و زبان به مذمّت و بدگویی منعکننده میگشایند.
19- ترک شره؛ یعنی حرص نزدن در کسب و کار، اگرچه کسب حلال باشد و متحمّل عملهای پست نشود، اگرچه برای عیالات خود باشد.
20- همیشه و در همه حال هم در گفتار و هم در کردار متذکّر حق تعالی باشد و ملتفت عهد و میثاقی که در عالم ذرّ از وی گرفته شده؛ که اطاعت نفس و شیطان را نکند و در هر فعل و عملی حتی به هر کلامی که خواهد تکلّم کند یا فکرهای فاسدی که درباره دشمنان به قلبش میگذرد، تأمّل نماید. خلاصه در تمام افعال متذکّر حکم حق تعالی و رضای وی باشد.
21- خودداری نمودن از این که در هیچ موردی قسم نخورد، نه به اسماء حق تعالی و نه به یکی از اوصاف او؛ نه به حق و نه به باطل، و عادل نیست کسی که گرامی ندارد زن خود و خویشاوندان زن خود را و اهل علم و معرفت را و نیز عادل نیست کسی که گرامی ندارد آشنایان و دوستان خود را.
به توضیح زیر توجّه فرمایید:
اگرچه از مجموع ملکات سهگانه که عبارت از ملکه حکمت، عفّت و شجاعت باشد، عدالت تولید میگردد؛ یعنی کسی که دارای این فضایل سهگانه گردید، به
اصطلاح علمای علم اخلاق، وی را عادل گویند، زیرا که عدالت در اخلاق این است که شخص اعتدال و میانهروی را در تمام امور محفوظ دارد و تمامی قوای نفسانی و احساسات خود را تحت حکومت تعقّل درآورد و هیچ یک از آنها از حد خود تجاوز ننماید. لیکن چنانچه معلوم است کمال کل، غیر از کمال اجزاء است و ملکات سهگانه وقتی با هم جمع شدند علاوه بر فضیلت هر یکیک آنها، بر مجموع، اثر و خاصیتی است که در هر یکیک آنها نیست و آنها به منزله ماده و آلاتند برای کاخ فضیلت انسانی و عدالت به منزله صورت آن کاخ است. پس به این لحاظ برای خود عدالت که صورت مجموعه کمالات است، خصوصیّات و آثاری است زاید بر آنچه در هر یک از ملکات دیگر است. این است که برای عدالت نیز آثار مخصوص بیان کردهاند، چنانچه تذکّر داده شد.(1)
رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«أعدل الناس من رضی للنّاس ما یرضی لنفسه و کره لهم ما کره لنفسه».(2)
«عادلتر از همه کسی است که آنچه برای خود پسندد برای مردم نیز پسندد و آنچه بر خود روا ندارد بر مردم نیز روا ندارد».
حکومت علی علیهالسلام، الگوی عدالت (سعادت و خوشبختی) بوده است که چند نمونه از عدالتهای آن حضرت را با هم میخوانیم:
الف) علی از عدالت میگوید.
یکی از خصوصیات حضرت علی علیهالسلام این بود که بیتالمال را به طور مساوی میان مردم تقسیم میکرد و بین مسلمانان تبعیض قایل نمیشد؛ این امر باعث شده بود، برخی از طرفداران تبعیض و انحصارطلبها به معاویه بپیوندند.
عدّهای از دوستان علی علیهالسلام به حضور حضرت رسیدند و گفتند: چنانچه افراد سیّاس و انحصارطلبها را با پول راضی کنی، برای پیشرفت امور شایستهتر است.
امام علیهالسلام از این پیشنهاد خشمگین شد و فرمود:
آیا نظرتان این است به کسانی که تحت حکومت من هستند ظلم کنم و حق آنان را به دیگران بدهم و با تضییع حقوق آنان یارانی دور خود جمع نمایم؟ به خدا سوگند! تا دنیا وجود دارد و تا آفتاب میتابد و ستارگان در آسمان میدرخشند، این کار را نخواهم کرد. اگر مال، از آن خودم بود آن را به طور مساوی تقسیم میکردم، چه رسد به این که مال، مال خداست.
سپس فرمود:
ای مردم! کسی که کار نیک را در جای نادرست انجام داد، چند روی نزد افراد نااهل و تاریکدل مورد ستایش قرار میگیرد و در دل ایشان محبّت و دوستی میآفریند؛ ولی اگر روزی حادثه بدی برای وی پیش بیاید و به یاریشان نیازمند شود، آنان بدترین و سرزنشکنندهترین دوستان خواهند شد.(1)
ب) علی و بیت المال
زاذان نقل میکند: من با قنبر، غلام امام علی علیهالسلام، محضر امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد شدیم. قنبر گفت: یا امیرالمؤمنین! چیزی برای شما ذخیره کردهام! حضرت فرمود: آن چیست؟
1) . بحار الانوار، ج 41، ص 108 و 111.
عرض کرد: تعدادی ظرف طلا و نقره! چون دیدم تمام اموال غنایم را تقسیم کردی و از آنها برای خود برنداشتی، من این ظرفها را برای شما ذخیره کردم.
حضرت علی علیهالسلام شمشیر خود را کشید و به قنبر فرمود: وای بر تو! دوست داری که به خانهام آتش بیاوری؟! خانهام را بسوزانی؟! سپس آن ظروف را قطعهقطعه کرد و نمایندگان قبایل را طلبید و آنها را به آنان داد، تا عادلانه بین مردم تقسیم کنند.(1)
ج) چگونه به کسی ستم روا دارم؟
امام علی علیهالسلام در فرازی از سخنان زیبایش میفرماید:
«سوگند به خدا! اگر تمام شب را بر روی خارهای سعدان(2)بیخواب به سر برم و با غُل و زنجیر آهنین مرا به این سو و آن سو بکشند، خوشتر دارم از این که روز قیامت، خدا و رسول او را ملاقات کنم در حالی که به یک بنده خدا ستم کرده و چیزی از اموال کسی غصب کرده باشم. چگونه به کسی ستم کنم به خاطر نفسی که شتابان به سوی کهنگی و فرسودگی پیش میرود و در زیر خاک مدّت طولانی ماندنی است».(3)
د) روش بازپرسی و قضاوت علی علیهالسلام
روزی علی علیهالسلام وارد مسجد شد. جوانی را دید که گریه میکند و چند نفری در اطراف او هستند.
امام علیهالسلام پرسید: چرا گریه میکنی؟
جوان پاسخ داد که شریح برخلاف انصاف درباره او حکم داده است.
حضرت از قضیّهاش پرسید. او در جواب به آن چند نفر که اطرافش بودند اشاره نمود و گفت: اینان پدر مرا با خود به سفر بردند، پس از آنکه از سفر باز گشتند، پدرم
با آنان نبود. پرسیدم: پدرم چه شد؟ گفتند: مُرد. من از پولی که او موقع سفر با خود داشت پرسیدم، گفتند: از مال او خبر نداریم.
برای احقاق حق و کشف واقعیّت به شریح قاضی مراجعه نمودم. او همسفرهای پدرم را احضار نموده، جریان امر را از آنان پرسید و از اموال پدرم سؤال کرد؟ اظهار بیاطّلاعی نمودند. دستور داد همسفرها قسم یاد کنند که از پول پدرم اطّلاع ندارند.
آنان قسم خوردند که بیاطّلاع هستند. شریح همه آنها را آزاد کرد و به من گفت: از این پس نباید کاری با اینان داشته باشی.
علی علیهالسلام دستور داد متّهمان را احضار کنند و به قنبر فرمود: عدّهای از اعضای شرطة الخمیس (گروهی از مأموران) را خبر نموده، هر کدام از متّهمان را در اختیار یک نفر مأمور قرار داد.
حضرت نشست و گروهی که پدرِ جوان را با خود به سفر برده بودند نزد خود طلبید. آنان نیز نشستند و جوان شاکی را نزد آنان نشاند و مجلس قضا تشکیل گردید و به جوان فرمود سخنانش را تکرار نماید. او در حالی که گریه میکرد، ادّعای خود را مطرح کرد و گفت:
یا امیرالمؤمنین! به خدا قسم! من این عده را در خون پدرم متهم میدانم، به طمع مالش از راه حیله اغفالش کردند و با خود به سفر بردند.
علی علیهالسلام از گروه همسفر پرسید: چه میگویید؟
آنان نیز همان پاسخ را که به شریح در محکمه قضا داده بودند، تکرار کردند و گفتند: پدر این جوان مُرد و ما از اموالش اطّلاعی نداریم. حضرت به صورت آنان نظر عمیقی افکند و فرمود: فکر میکنید من نمیدانم با پدر این جوان چه کردهاید؟ اگر چنین باشد علم و آگاهی من ناچیز خواهد بود.
سپس دستور داد افراد متهم را از یکدیگر جدا کنند. مأمورین آنها را در مسجد متفرق نموده و هریک را در کنار یکی از ستونهای مسجد نگه داشتند. آنگاه خود، ابنابیرافع را احضار کرد و فرمود: بنشین و بنویس!
بعد یکی از متهمان را به حضور طلبید و فرمود: به پرسشهای من جواب بگو! ولی صدایت را بلند مکن و آهسته جواب بده.
امام علیهالسلام: چه روزی از منازل خود خارج شدید و آیا پدر این جوان با شما بود؟
متهم: در فلان روز.
خروج شما در چه ماهی بود؟
در فلان ماه.
پدر این جوان چه مرضی داشت؟
فلان مرض.
او در چه منزلی از دنیا رفت؟
در فلان منزل و در فلان موضع.
چه کسی او را غسل و کفن نمود؟
فلانی.
در چه پارچهای او را کفن نمودید؟
در فلان پارچه.
چه کسی بر او نماز خواند؟
فلانی.
چه کسی او را داخل قبر گذاشت؟
فلانی.
ابن ابیرافع تمام مطالب را نوشت.
وقتی بازپرسی متهم اوّل به پایان رسید. علی علیهالسلام با صدای بلند تکبیر گفت، به طوری که تمام اهل مسجد شنیدند و تکبیر گفتند.
سپس دستور داد او را به زندان بردند و متهم دومی را احضار نمود. او را نزدیک خود نشاند. پرسشهایی که از اولی نموده بود از او نیز پرسید. او جوابهایی برخلاف متهم اوّل داد و ابن ابیرافع تمام آنها را نوشت. پس از پایان سؤالات،
دوباره حضرت با صدای بلند تکبیر گفت که اهل مسجد شنیدند.
حضرت دستور داد متهم دوم را نیز از مسجد بیرون برده و به طرف زندان ببرند.
امام علیهالسلام با صدای بلند فرمود: آن دو را زندانی کنید! (گویا مقصود حضرت این بود که به سایر متهمان بفهماند که پاسخهای آن دو با هم اختلاف داشته و این خود حاکی از وقوع جنایت است و دیگر متهمان در فکر پنهان ساختن حقیقت نباشند). سپس متهم سوم را به حضور طلبید. پس از محاکمه، حضرت با صدای بلند تکبیر گفت، مردم نیز تکبیر گفتند. دستور داد سومی را نیز به دو نفر اوّل ملحق کنند.
متهم چهارم را طلبید، او سخت نگران و مضطرب شده با لکنت زبان سخن گفت. حضرت وی را موعظه نموده و ترسانید. او در کمال صراحت اعتراف نمود که من و دیگر همراهان، پدر جوان را کشتیم، اموالش را برداشتیم و در فلان نقطه نزدیک کوفه دفن نمودیم.
در این موقع باز هم امام علیهالسلام با صدای بلند تکبیر گفت و دستور داد او را که صریحا اعتراف نمود به زندان بردند. متهم پنجم را احضار کرد و به او فرمود:
باز هم میگویید آن مرد به مرگ طبیعی از دنیا رفته با آنکه حقیقت روشن شده است. آن مرد هم صریحا اعتراف نمود.
سپس بقیه متّهمان را به حضور خواست و تمام آنها با هم به قتل پدرِ جوان و بردن اموالش اعتراف نمودند.
آنگاه دستور داد چند نفر با متهمان بروند و نقطه دفن مال را بشناسند. آنان از زیر خاک اموال را خارج نمودند و نزد امام آمدند.
حضرت فرمود: اموال را به فرزند مقتول تسلیم نمایید. سپس به وی فرمود: اکنون دانستی اینان با پدرت چه کردند، حال میخواهی چه کنی؟
جوان پاسخ داد:
میخواهم حکم بین من و اینان در پیشگاه الهی باشد، از خون آنها در دنیا گذشتم.
علی علیهالسلام آنها را سخت تنبیه کرد و آزادشان نمود.(1)
ه- ) حکومتی دادگر
بانوی سالخورده و فربهی به نام «دارمیه» که از ارادتمندان علی علیهالسلام بود، در مکه زندگی میکرد. معاویه در موسم حج وارد مکه شد، مأمور فرستاد آن بانو را آوردند. از او پرسید: هیچ میدانی چرا احضارت کردم؟
دارمیه در پاسخ گفت: نه، خدا میداند.
معاویه: چرا علی را دوست میداری و مرا دشمن؟
دارمیه: علی را دوست میدارم چون دادگر بود، و مساوات را رعایت میکرد، او مستمندان را دوست و دینداران را گرامی میداشت و تو را دشمن میدارم زیرا با او که برای خلافت از تو بهتر بود جنگیدی، تو خون مردم را به خواهش دل میریزی، به ستم قضاوت کرده و با هوا و هوس حکومت میکنی.(2)
و) حکومت عدل امام زمان(عج)
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است:
هنگامی که امام زمان قیام نمود، به عدالت حکم میکند و در حکومت او ظلم و ستم از بین میرود و راهها ایمن میگردد، برکات زمین آشکار میشود، هر حقی به صاحبش میرسد، پیروان هیچ مذهبی نمیمانند مگر این که مسلمان شده و مؤمن شناخته میشوند و خداوند میفرماید: هرکس در زمین و آسمان از روی میل و رغبت تسلیم او میشود...(3)
فایدههای برقراری عدالت به شرح زیر است:
1- باعث ازدیاد دوستان میشود و بیگانگان نیز دوست میشوند.
2- نام نیک عادل تا ابد برده میشود.
3- باعث موفقیّت و خوشبختی میگردد.
4- سرای آخرتِ عادل، آباد میگردد.
5- سلاطین دیگر به ملکِ عادل غبطه میخورند.
6- محبّت او در دلها گذاشته میشود.
7- عادل در کمال امنیّت زندگانی میکند.
8- عدالت باعث پایداری عادل میگردد.
9- باعث شرف و بزرگی عادل میشود.
10- عدالت باعث عدم کینهورزی و زیان به مردم میگردد.
11- برخورداری از فضیلت، معنویّت و لذّت معنوی.
12- باعث آسایش و راحتی میشود.
13-...
اگر عدل کردی
اگر عدل کردی در این ملک و مال
به سالی به ملکی رسی بیزوال
خدا مهربان است، بس دادگر
ببخشا و بخشایش حق نگر(1)
1) . جامع الشتات، ص 100.
چون ز آستین عدل برون رفت دست قهر
با قوم عاد باد فنا بین چها نمود
خاکی به فرق مردم آتشمآب کرد
چون ز آستین عدل برون رفت دست قهر
با مردم ثمود چه سوط عذاب کرد(1)
بهر کار فرمان مکن جز به دادفردوسی
بهر کار فرمان مکن جز به داد
که از داد باشد روان تو شاد
جز از داد و خوبی مکن در جهان
چه در آشکار و چه اندر نهان(2)
هیچ هنر خوبتر از داد نیستنظامی
گردن عقل از هنر آزاد نیست
هیچ هنر خوبتر از داد نیست
داد کن از همّت مردم بترس
نیم شب از تیر تظلّم بترس
دادگری شرط جهانداری است
شرط جهان بین که ستمکاری است
هر که در این خانه شبی داد کرد
خانه فردای خود آباد کرد(3)
گفتم به رفیق نکتهدانی
نیکوسیری و خوشزبانی
افسانه عدل چیست کاین سان
پر کرده زهای و هو جهانی
بنمود تبسّمی و گفتا
از نیست نداده کس نشانی(1)
«انسان از اعمال عادل شمرده میشود نه از ایمان تنها».حضرت عیسی علیهالسلام
«انصاف و عدل راهنمای سعادت و راهبر رستگاری است. کسی که به عدل و انصاف گرایش نمود، هیچگاه گرفتار کینهورزی و زیان به مردم نمیگردد».
یکی از بزرگان
«بالاترین جهادها، سخن عدل است که در نزد پیشوای ستمکار گفته شود».
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله
«برای اجرای عدالت اگر فحش و صدمه خوردید به خاطر خدا نرنجید، بخندید و شاد باشید».دکتر مارون
«بهترین دستوری که حاوی معنای عدالت باشد، همان مثل قدیم فارسی است: «چیزی که برای خود نمیپسندی، به دیگران مپسند».یکی از بزرگان
«دو چیز است که ثواب آن دو را نتوان سنجید: یکی گذشت از گناه و دیگری عدل و داد».حضرت امیر علیهالسلام
«عادلترین مردم کسی است که آنچه را بر خود نمیپسندد، بر دیگران نپسندد».
حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله
«عادل معمار وجود است و ظالم مخرّب آن. بلوغ معنوی وقتی است که ملکه عدالت در انسان راسخ باشد، زیرا عدالت مقدّم بر سایر فضایل است».(2)یکی از بزرگان
«کاملترین نوع بیعدالتی آن است که عادل به نظر برسیم در حالی که عادل نیستیم».افلاطون
«کسی که مغلوب هوا و مقهور خودپسندی نباشد، روزی چند دفعه در کارهای خود ندای عدالت را میشنود».یکی از بزرگان
«کسی که انصاف به کار بندد، اگر بیسرمایه و بیچیز باشد همیشه محترم است».(1)ابن مقفّع
«اگر عدالت محو شود، دیگر زندگی مردم بر روی زمین به زحمتش نمیارزد».
امانوئل کانت
«اگر دارای قلب مهربان نباشیم، هرگز نمیتوانیم عادل باشیم».یکی از بزرگان
«انسان اگر بخواهد واجبات خود را بشمارد، پیش از همه باید عدل را تعیین نماید».پل دومیو
«با نیکان بدی نکن؛ چه آنان را از نیکی باز میداری».حضرت امیر علیهالسلام
«بزرگترین درد اجتماع بشریت بیعدالتی است».از کتاب سردار جنگل
«بیعدالتی تواناترین افراد روی زمین را به سوی تباهی میکشاند».سالیسبوری
«در مخاصمه، صفت عدل پیشه خود کن».یکی از بزرگان
«در اجرای عدالت منتظر مکافات شدن، منتهی درجه بیعدالتی است».سیسرون
«زرنگی آن است که شما یک کیک را طوری تقسیم کنید که همه فکر کنند بزرگترین تکّه به آنها رسیده است».پروفسور ادهارد
«زکات توانایی، دادگستری است».حضرت امیر علیهالسلام
«عدالت متساوی و عمومی، بهترین آرزوی هیئت اجتماعیه است».گیزو
«عدالت انتظار پاداش ندارد، بلکه خود عمل دارای مسرّت و بهجت است.(2)مترلینگ
«عدالت حکم میکند که زندگی دیگران را مورد تعرّض قرار ندهیم».(1)جان کایزل
در قرآن کریم - کتاب سعادت و خوشبختی - به عدالت - این راه رسیدن به موفقیّت و خوشبختی - تأکید شده است و سفارش به رعایت عدالت در کارهای گوناگون نموده است:
الف) «اِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْحْسانِ»(2)
«خداوند (همه را) به برپاداریِ عدالت و احسان و نیکی کردن به یکدیگر فرمان میدهد».
عثمان بن مظعون که از صحابه معروف پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله است میگوید: من در آغاز، اسلام را تنها به طور ظاهری پذیرفته بودم نه با قلب و جان، دلیل آن هم این بود که پیامبر کرارا پیشنهاد اسلام به من کرد و من هم از روی حیا پذیرفتم، این وضع همچنان ادامه یافت تا اینکه روزی خدمتش بودم، دیدم سخت در اندیشه فرو رفته است، ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت، گویی پیامی را دریافت میدارد، وقتی به حال عادی باز گشت از ماجرا پرسیدم؟ فرمود: آری، هنگامی که با شما سخن میگفتم ناگهان جبرئیل را مشاهده کردم که این آیه را برای من آورد:
«اِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْحْسانِ وَ ایتاءِ ذِی الْقُربی...».
پیامبر صلیاللهعلیهوآله آیه را تا آخر برای من خواند، چنان محتوای آیه در قلب من اثر گذاشت که از همان ساعت اسلام در جان من نشست. من به سراغ ابوطالب، عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمدم و جریان را به او خبر دادم. فرمود: ای طایفه قریش از محمد صلیاللهعلیهوآله پیروی کنید که
هدایت خواهید شد، زیرا او شما را جز به مکارم اخلاق دعوت نمیکند. سپس به سراغ ولید بن مغیره (دانشمند معروف عرب و یکی از سران شرک) آمدم و همین آیه را بر او خواندم، او گفت اگر این سخن از خود محمّد صلیاللهعلیهوآلهاست بسیار خوب گفته و اگر از پروردگار است، باز هم بسیار خوب است.(1)
ب) «فَلِذلِکَ فَادْعُ وَ اسْتَقِم کَما أُمِرْتَ وَ لاتَتَّبِعْ أَهْوائَهُم وَ قُلْ آمَنتُ بِما أَنْزَلَ اللّهُ مِن کِتابٍ وَ أُمِرْتُ لاِعْدِلَ بَیْنَکُم...»(2)
«پس (مردمان) را به دین حق دعوت کن و آنچنان که مأمور شدهای استقامت نما و از هوی و هوسهای آنان پیروی مکن، و بگو: به هر کتابی که خدا نازل کرده ایمان آوردهام و مأمورم در میان شما عدالت کنم...».
ج) «یا أَیُّهِا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لایَجْرِمَنَّکُم شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی...»(3)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید همواره برای خدا قیام کنید و از روی عدالت، گواهی دهید. دشمنی با جمعیّتی شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند. عدالت کنید، که به پرهیزکاری نزدیکتر است...».
د) «اِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُم أَنْتُؤَدُّوا الاَْماناتِ إِلی أَهْلِها وَ اِذا حَکَمْتُم بَیْنَ النّاسِ أَنْتَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ اِنَّ اللّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُم بِهِ اِنَّ اللّهَ کانَ سَمیعا بَصیرا»(4)
«خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانش بدهید، و هنگامی که میان مردم داوری میکنید، به عدالت داوری کنید. خداوند، اندرزهای خوبی به شما میدهد. خداوند، شنوا و بیناست».
ه- ) «وَ اِنْ خِفْتُم أَلاّ تُقْسِطُوا فِی الْیَتامی فَانْکحُوا ما طابَ لَکُم مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَاِنْ خِفْتُم اَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً...»(5)
«و اگر میترسید که (به هنگام ازدواج با دختران یتیم) عدالت را رعایت نکنید، (از ازدواج با آنان چشمپوشی کنید و) با زنان پاک (دیگر) ازدواج نمایید، دو یا سه یا چهار همسر، و اگر میترسید عدالت را (درباره همسران متعدد) رعایت نکنید، تنها یک همسر بگیرید...».
در جامعهای که حاکمان ظالم و ستمگر حکومت میکنند و عدالت را زیر پا گذاشتهاند، مردم در نهایت بدبختی زندگی میکنند. چنانچه امام حسین علیهالسلام در اینباره میفرمایند:
«... شما ناتوانان را به دست ایشان (ستمگران) تسلیم کردید، تا بعضی به بردگی و تحمل فشار ناگزیر شدند و بعضی ناتوان و از طلب روزی محروم گشتند. مردمان همچون خادمان و بندگان ایشان شدند و از دفاع از خود ناتوان ماندند؛ اینان ستمکارانی خیرهسرند که سخت بر بیچارگان چیره شدهاند و خدای آفریننده بازگرداننده را نمیشناسند.
شگفتا! و چرا در شگفت نشوم؟! از این دغلکاران ستمگر، و جیرهدهندگان جفاپیشه، و مأموران سنگدلی که به کسی رحم نمیکنند».(1)
ارسطو، عدالت، (این راه موفقیّت و خوشبختی) را چنین تشریح کرده است:
«عدالت به سه قسم تقسیم میشود:
1- نخستین وظیفه مردم نسبت به حق تعالی و آنچه بین آنها و خلق آنها است که واصب الخیرات و منشأ فیوضات است و هر نعمتی از خوان نعم او پدید گشته و از
1) . تحف العقول، ص 172.
فضل و کرم و رحمت غیرمتناهی او ظهور نموده و عدالت اقتضا دارد که هر فردی به قدر طاقت و وسع، بین خود و مولای خود به آنچه وظیفه بندگی است عمل نماید، زیرا چنانچه گفته شد معنای عدل قرار دادن هر چیزی است به جای خویش و رساندن هر ذیحقی را به حق خود و حفظ نمودن روابط بین موجودات و چگونه میتوان گفت که حق تعالی که فیّاض وجود و منشأ خیرات است، حقی به مخلوق خود نداشته باشد، یا آنکه مراعات حق او را لازم نشماریم.
2- حقوقی که بعضی افراد نسبت به دیگری دارند که بایستی مراعات گردد. مثل این که رؤسای دین خود را معزّز و گرامی دارند و امانات را به اهل آن برسانند و در معاملات به طریق انصاف عمل نمایند.
3- حقوقی که نسبت به آباء و گذشتگان بایستی مراعات گردد، مثل این که اگر مدیونند، دین آنها را ادا کنند و به وصایای آنها عمل نمایند و امثال اینها».(1)
اگرچه کلام ارسطو در حقوق الهی ظاهر است، لکن برای وضوح و به قدری که لایق این مقام است در مقام تحقیق و توضیح برمیآییم.
و گوییم هرگاه عدالت را به لحاظ اخذ و بخشش و آنچه راجع به کرامت و عطا و انعام و اکرام است بنگریم، بایستی به ازای هر نعمتی، حقی به گردن خود ثابت نماییم و بالاترین نعمتها، نعمت غیرمتناهی حق تعالی است که حقوقی به گردن ما ثابت میگرداند. چنانچه اگر کسی به کسی احسانی نماید ولو آنکه اندک باشد و در مقابل آن تلافی نشود، عقلا این را از اقسام ظلم و جور محسوب میدارند، چه جای نعمتهای غیرمتناهی دایمی همیشگی که به ازای آن پاداش و عوضی منظور نگردد. البته عادل همیشه کوشش مینماید که به قدر وسع و طاقت، هر احسانی که
1) . اخلاق و راه سعادت، ص 219.
به وی میرسد تلافی نماید. مثل اینکه پادشاهان عادلی که از آثار سیاست و مملکتداری او مملکت امن و ولایت معمور گردیده و آواز عدل وی در آفاق هویدا گشته و در حمایت ناموس و مال ملت و جلوگیری از تعدّی بعضی بر بعضی و مهیّا نمودن اسباب و آنچه مصالح معاش و معاد عموم مردم است، به هیچ وجه اهمال و مسامحهکاری ننموده و علاوه بر احسان عام وی به هر یک افراد رعیّت احسان مخصوصی درخور وی مرحمت نموده تا آنکه احسان و فیض او هم عام باشد و هم خاص.
آیا به حکم عقل نباید هریک از افراد به قدر امکان در مقابل احسان شاه، احسانی بنماید، البته کسی که به حق سلطان قیام ننمود آن کس از ظالمین و جائرین محسوب میگردد و احسان رعیت نسبت به سلطان جز دعای او و ذکر خیر و نشر فضایل او و شکر بر انعام و اکرام او و اطاعت اوامر او و حفظ مملکت او و محبّت واقعی نسبت به او در آشکار و پنهان و اقتدا به او در تدبیر منزل و نظام خانوادگی خود چیز دیگری نخواهد بود.
و همان طوری که سلطان موظّف تنظیم و تدبیر امور مملکت است، صاحب منزل نیز وظیفه او تنظیم و ترتیب دادن امور منزل است، زیرا که نسبت صاحبخانه به خانه خود مثل نسبت سلطان است به مملکت خود.
وقتی معلوم شد که وظیفه رعیّت نسبت به سلطان عادل این است که بایستی به حق وی قیام نماید و محبّت او را در دل خود بپروراند وگرنه در عداد ظالمین محسوب خواهد شد، معلوم میشود تلافی ننمودن احسان برابر احسان، هرگاه در مقابل نعمتهای بیشمار واقع گردد، البته به مراتب بسیار قبیحتر و فاحشتر است. زیرا که ظلم اگرچه به تمام انواع و اقسام آن قبیح است، لکن مراتب بسیار دارد. هرقدر نعمت فزونتر و بزرگتر و موفقیت آن بهتر و فواید آن بیشتر و عاید آن فراوانتر و عدد آن زیادتر شد، بایستی در عوض شکر و سپاسگویی و محبّت و اطاعت انعامکننده بیشتر گردد.
وظیفه انسان نسبت به مالک الملوک: وقتی وظیفه ما نسبت به سلاطین و رؤسای مملکت این است که باید در ظاهر و باطن ممنون و متشکر باشیم و محبت آنها را در دل بپرورانیم، ببین وظیفه ما نسبت به مالک الملوک و سلطان السلاطین و آن کسی که علی الدوام نعمتهای بیانتهای او بر جسم و روح ما میرسد به طوری که از تحت تعداد و شماره بیرون است، چیست؟ نخستین نعم الهی، افاضه وجود ما و حیات ما است، پس از آن در خلقت جسد ما و نظام ترتیبی که در هر عضوی از اعضای ما مرتب نموده که تحت عدد و شماره نمیآید، چنانچه صاحب کتاب تشریح و منافع الاعضاء در مقام تشریح بدن آدمی برآمده و هزار ورق شرح و بسط داد و اندکی از بسیار آن را نتوانسته احصا و شماره نماید.
قدری در خود فرو رود و خلقت نفس خود را بنگرد و قوا و مشاعر و اوصاف و ملکات نفسانی خود را تدبّر نما و ببین دست قدرت ازلی چه عجایب صنعتی به کار برده و چگونه آن قوا را موزون و معادل قرار داده و پیوسته از فیض عقل و نور و بها و مجد او به نفس ما مدد میرساند. و از همه بالاتر، آن روح الهی و آن فیض دایمی و آن حیات همیشگی و ملک سرمدی و جوار حضرت احدی است که ما را در معرض قبول استراد وی درآورده. «لا لعمری مایجهل هذه النعمة الاّ النعم».
اگرچه خالق عالم نیازمند به ما نیست و غنی بالذات است لکن بسیار قبیح و جور است که نعمتهای غیرمتناهی حق تعالی را در همه حال مشاهده نماییم و در مقابل آن حقی بر خود قائل نشویم و در برابر احسان غیرمتناهی او به چیزی ملتزم نگردیم تا آن که در نتیجه از ظالمین و جائرین محسوب گردیم و از شریعت عدل بیرون رویم.(1)
1) . اخلاق و راه سعادت، ص 223 - 220.
یکی از راههای رسیدن به موفقیّت و خوشبختی «آزادی» است. آزادی میتواند انسان را از اسارتها رهایی بخشد و او را از زیر یوغ ستمگریها و دیکتاتوریها نجات دهد و او را خوشبخت و موفّق نماید.
هنگامی که انسان آزاد نباشد و زنجیرهای اسارت و بردگی به پاهایش بسته باشد، نمیتواند به سوی موفقیّت و خوشبختی حرکت نماید، و به سرانجام نیکبختی برسد و اسارت و بردگی او را از پای درخواهد آورد.
او را در زندان مخوف درونی خویش و زندان اجتماعی (جامعه بدون آزادی) به حالت سکون درمیآورد، او ساکن است و زمینههای حرکت برای او مهیّا نیست، تا بتواند سیر صعودی خویش را طی نماید و اگر حرکتی بنماید، استبداد و دیکتاتوری او را بر جای خویش مینشاند و حرکت را از او میگیرد و سدّ راه وی میگردد.
دکتر شفق میگوید:
«آزادی عبارت است از امکانی انسانی برای همه نوع ترقّی و تکامل».(1)
در باب اهمیّت آزادی، سامرست موام چنین میگوید:
«اگر عقل چیزی را بر آزادی ترجیح دهد، همه چیز را از دست خواهد داد».(2)
دارا بودن همه چیز در گرو داشتن آزادی است. آزادی نعمتی گرانبها است که با
دارا بودن آن به همه چیز دست مییابیم. آزادی لازمه موفقیّت، خوشبختی و سعادت است. اگر آزادی نباشد، خوشبختی و سعادت رخت برمیبندد. چگونه میتوان زیر یوغ بردگی و بندگیِ دیکتاتورها و هنگامی که زنجیرهای استبداد بر پاهای مردمِ اجتماعی بسته شده است، با سعادت و خوشبختی قرین شد؟!
چارلز فوکس نیز در باب اهمیّت آزادی، پرورش یافتن ملکات فاضله انسانی را بسته به آزادی دانسته است:
«جای شک و شبهه نیست که فضایل انسانی همه بسته به آزادی است. در خاک حاصلخیز آزادی است که ملکات فاضله انسانی ریشه میگیرد و پرورش میکند».(1)
زیر سایه آزادی است که فضیلتهای درونی و برونی انسانی رشد میکند، شکوفا میشود، پرورش مییابد و ترقّی و تکامل پیدا میکند. در جامعهای که آزادی نباشد، هیچ چیز وجود ندارد و همه مردم آن در بدبختی زندگی میکنند و به سرانجام مقصود نرسیدهاند.
«ویکتی بوم» آزادی فکر را لازمه سعادت شمرده است و چنین میگوید:
«زندگی وقتی مقرون به سعادت است که توأم با آزادی فکر باشد».(2)
البته آزادی فکر، یکی از انواع آزادی است و یقینا با وجود داشتن اقسام آزادی آدمی با موفقیّت، سعادت و خوشبختی قرین خواهد شد.
چخوف نیز یکی از مقدّسترین چیزها برای سلامت انسان را آزادی دانسته است:
«مقدسترین چیزها برای سلامت انسان، روح، هوش، عشق و آزادی مطلق است».(3)
اکنون به مشروح بحث آزادی (این عامل موفقیّت و خوشبختی) میپردازیم، تا بیشتر با آن آشنا گردیم.
خداوند بزرگ انسان را «آزاد» آفریده است و انسان با آزادی و اختیار میتواند به والاترین درجات انسانی (اعلا علییّن) برسد و نیز میتواند به پستترین مرتبهها (اسفل السافلین) سقوط نماید. بنابراین، انسان در انتخاب راه خود مختار و آزاد است و خودش باید راه را از چاه ضلالت و گمراهی انتخاب نماید و در آن راه، گام بردارد. اگر به فرامین الهی گردن نهد و دستورات خداوند بزرگ را اطاعت نماید، به سعادت و خوشبختی میرسد و اگر فریب شیطان را بخورد و از فرامین الهی سرپیچی کند و راه شقاوت و بدبختی را انتخاب کند، به چاه ضلالت و گمراهی خواهد افتاد.
قال الامام الصادق علیهالسلام فیما روی مُفضّل ابنُ عمر: «لا جَبَرَ وَ لا تَفویض و لکن أمرٌ بینَ أمرین». قالَ: قلتُ: ما أمرٌ بینَ أمرین؟ قال: «مَثَلُ ذلک مَثَلُ رجُلٍ رَأیته و علی معصیةٍ فَنَهَیْتَهُ فَلَمْیَنْتَهِ، فَتَرَکتَهُ فَفعلَ تلکَ المعصیة،
فلیس حیثُ لَمیقبل مِنک فترکتهُ کنتَ أَنتَ الّذی أَمَرتَهُ بِالْمَعصیةِ».(1)
امام صادق علیهالسلام در روایت مفضّل بن عمر از آن حضرت فرمود: «نه جبر است و نه تفویض، بلکه امری است میان این دو». پرسیدم: امر میان این دو امر چیست؟ فرمود: «برای مثال مردی را میبینی که گناه میکند و تو او را از آن باز میداری، امّا او نمیپذیرد و تو به حال خود رهایش میکنی و او گناه خود را انجام میدهد. پس، چون او به نهی تو اعتنایی نکرده و در نتیجه به حال خود رهایش کردهای، نباید گفت که تو او را به گناه دستور دادهای».
بلی، جبر در کار نیست، و انسان خودش راهِ خودش را انتخاب مینماید. پس باید با دانش و آگاهی، مسیر سعادت و خوشبختی را انتخاب نماید و در این راه گام بردارد تال به سرمنزل مقصود برسد.
1) . منتخب میزان الحکمة، ص 98.
آزادی عبارت است از حقّ اختیار در انتخاب اعمال و اقوال مختلف در چهارچوب قوانین پذیرفته شده هر جامعه.(1)
بعضی سؤال میکنند که چرا آزادی باید در چهارچوب قانون باشد؟ برای روشنتر شدن مطلب به مثالی ساده توجّه کنید: اگر همسایه شما بگوید من آزاد هستم و قوانین وضعشده جامعه دستوپاگیر است و مطابق میل من نیست، فرض کنید او خواننده است و با گروه ارکست همکاری دارد، او دوست دارد هر شب تا ساعت 5/1 بعد از نیمهشب (شبنشینی) در حیاط منزل (در فصل بهار و تابستان) تمرین آواز داشته باشد. برای این کار هر شب تا دیروقت گروه ارکست با صدای بلند مینوازند و آن همسایه نیز آواز میخواند و تمرین آواز میکند و صدای آنها در منزل شما میپیچد. شما نیز فرد متعصّبِ مذهبی هستید و در عین حال مریضی سختی به شما عارض شده است و به همین خاطر شبها زود میخوابید ولی صدای آنها استراحت و خواب را از شما گرفته است و آرام و قرار ندارید. این کار از دیدگاه همسایه آزادی است و میگوید من آزاد هستم، هر کار دلم خواست انجام میدهم، ولی با این کار به آزادی شما تجاوز کرده است و در حقیقت آزادی را (در مورد این موضوع) از شما سلب کرده است.
بنابراین، آزادی باید در چهارچوب قانون باشد و به آزادی کسی تجاوز نگردد و همگان آزادی داشته باشند. زیرا آزادی در انحصار کسی نیست و مختص به عدّه خاصی در جامعه نمیباشد و همگان باید آزاد باشند.
سیسرون گفته است:
«برای این که ما از بندگی همه آزاد گردیم، باید همه، بنده قانون باشیم».(2)
حضرت امام خمینی رحمهالله درباره آزادی و قانون چینن میگویند:
«آزادی در حدود قانون است. همه جای دنیا این طور است که آزادی که هر ملّتی دارد، در حدود قانون، آزادی دارد. نمیتواند کسی به اسم آزادی، قانونشکنی بکند. آزادی این نیست که مثلاً شما بایستید در کوچه به هرکس رد میشود یک ناسزایی بگویید خدای ناخواسته یا با چوب بزنید او را که: «من آزادم!». آزادی این نیست که قلم را بردارید و هرچه دلتان میخواهد بنویسید ولو بر ضدّ اسلام باشد؛ ولو بر ضدّ قانون باشد».(1)
«آزادی در حدود ضوابط است. «من آزادم حالا، من آزادم سیلی بزنم به ایشان» نه، آزاد نیستم. من آزادم اطاعت از - مثلاً - فرماندارم نکنم نه، این آزادی نیست. در حدود قواعد و قوانین آزادی هست... آزادی این نیست که من هر کاری دلم بخواهد بکنم».(2)
آیهاللّه العظمی خامنهای نیز آزادی و قانون را چنین بیان میکنند:
«در درجه اوّل باید بدانیم که آزادی به معنای رهابودن از هر قید و بند و ندیدن مانع بر سر راه خود و این که هرکس هر کاری که مایل است و دوست دارد آن را بتواند انجام دهد؛ در هیچ یک از مکتبها، فرهنگها و نظرات فلسفی و اجتماعی به صورت یک ارزش ذکر نشده است. از آزادیِ بیبندوباری و آزادی مطلق، هیچکس در دنیا طرفداری نکرده، و ممکن هم نیست در برخورداری از آن کسی موفّق باشد. اگر فرض کنیم در جامعه بشری، انسان هر کاری که مایل است انجام دهد آزاد باشد و هیچ مانعی بر سر راه او نباشد، نفس این آزادی به طور طبیعی آزادی بسیاری از مردم دیگر را محدود و راحتی، امنیت و آزادی آنها را سلب خواهد کرد. بنابراین، آزادی انسانیّت و جامعه انسانی به صورت مطلق، اصلاً نه ممکن است و نه کسی طرفدار آن
است. حتی آنارشیستهایی(1)که در قرون نوزدهم و بیستم در اروپا پیدا شدند و شعار آزادی از تمام قوانین و قیود اجتماعی را سر دادند، به حدود و قیودی معتقد بودند و در عمل آنها را رعایت میکردند. خلاصه، آزادی به معنای مطلق یعنی این که انسان هر کاری که مایل بود و هر چه که اراده کرد، برایش مباح باشد نه منطقی است و نه ممکن و نه هیچ کس در دنیا از آن طرفداری کرده است».(2)
روزی علی علیهالسلام در شدّت گرما بیرون از منزل بود. سعد پسر قیس حضرت را دید و پرسید:
یا امیرالمؤمنین! در این گرمای شدید چرا از خانه بیرون آمدید؟ فرمود:
برای این که ستمدیدهای را یاری کنم، یا سوختهدلی را پناه دهم. در این میان زنی در حالت ترس و اضطراب آمد مقابل امام ایستاد و گفت:
یا امیرالمؤمنین! شوهرم به من ستم میکند و قسم یاد کرده است مرا بزند. حضرت با شنیدن این سخن سر فرو افکند و لحظهای فکر کرد، سپس سر برداشت و فرمود: نه به خدا قسم! بدون تأخیر باید حق مظلوم گرفته شود.
این سخن را گفت و پرسید:
زن منزلش را نشان داد. حضرت همراه زن حرکت کرد تا در خانه او رسید.
علی علیهالسلام در جلوی درب خانه ایستاد و با صدای بلند سلام کرد. جوانی با پیراهن رنگین از خانه بیرون آمد، حضرت به وی فرمود:
کار همسر من به شما ارتباطی ندارد. «و اللّهِ لاَُحْرِقَنَّها بِالنّارِ لِکَلامِکَ»؛ به خدا سوگند! به خاطر این سخن شما او را آتش خواهم زد.
علی علیهالسلام از حرفهای جوان بیادب و قانونشکن سخت برآشفت! شمشیر از غلاف کشید و فرمود:
جوان که حضرت را تا آن لحظه نشناخته بود، از احترام مردم متوجّه شد در مقابل رهبر مسلمانان خودسری میکند، به خود آمد و با کمال شرمندگی سر را به طرف دست علی علیهالسلام فرود آورد و گفت:
حضرت شمشیر را در نیام فرو برد و از تقصیرات جوان گذشت و امر کرد داخل منزل خود شود و به زن نیز توصیه کرد که با همسرت طوری رفتار کن که چنین رفتار خشن پیش نیاید.(1)
نتیجه:
آن جوان، قانون همسرداری را رعایت نکرده و به آزادی همسرش تجاوز کرده است. بنابراین، با پیروی از قانون هم خودمان آزادی داشته باشیم و هم اینکه به آزادی دیگران تجاوز نکنیم.
1) . بحارالانوار، ج 40، ص 113؛ برگرفته از داستانهای بحار الانوار، ص 45 - 43.
1- آزادی درونی.
2- آزادی اجتماعی.
الف) آزادی درونی
آزادی درونی این است که انسان اسیر هواهای نفسانی خویش نگردد. و کارهای خلاف شرع و رذیلتهای اخلاقی را مرتکب نشود.
در دیدگاه علی علیهالسلام، آزادگان، نجاتیافتگان از قید اسارت شهوات هستند:
«مَن تَرَکَ الشَّهَواتِ کانَ حُرّا»(1)
«هرکس دست از تمایلات نفسانی بردارد، آزاد است».
«قَرینُ الشَّهَواتِ أَسیرُ التَّبِعاتِ»(2)
«انسان شهوتزده، برده خواستههای خود است».
«عَبْدُ الشَّهْوَةِ أَسیرٌ لایَنْفَکُّ أُسْرُهُ»(3)
«بنده شهوت، اسیری است که هیچگاه از اسارت آزاد نمیشود».
«لایَسْتَرِقَنَّکَ الطَّمَعُ وَ قَد جَعَلَکَ اللّهُ حُرّا»(4)
«طمع و دنیاگرایی تو را به بندگی و بند نکشاند؛ چرا که خدا تو را آزاد آفریده است».
کسی که اسیر شهوات و هوای نفس خویش نشود و رذیلتهای نفسانی و اخلاقی را از خویش دور کند و به سوی کمالات انسانی و خصلتهای اخلاقی حرکت کند و به تکامل برسد، آزادی درونی خویش را به دست آورده است. آزادی درونی نقش
مهم و مؤثری در آزادی شخص دارد و تعیینکننده است. سعادت و خوشبختی فرد بستگی به این نوع آزادی نیز دارد و شخصی که اسیر شهوات و هوای نفس خویش باشد، نیکبخت نیست. او اسیر و بنده نفس خویش است و تابع فرامین نفس امّاره میباشد و این اسارت و بندگی، آزادی را از وی سلب و سعادت و خوشبختی را از او گرفته است.
اپیکتوس گفته است:
«آن کس که مالک نفس خویش نیست، آزاد نیست».(1)
حسینعلی راشد نیز درباره آزادی درونی چنین گفته است:
«تا بشر روحا آزاد نشود؛ یعنی رفاه فکر و علوّ همت و قوّه گذشت از علایق جزیی در وی پیدا نشود، نمیتواند آزادی اجتماعی و سیاسی به دست آورد. هر ملّت، به هر اندازه اخلاقش عالیتر است، بهرهاش از آزادی بیشتر و هرقدر اخلاقش پستتر است، بدون شک از آزادی محرومتر است».(2)
خوله و اوس، زن و شوهر، هر دو مسلمان بودند. روزی اوس، زن خوشاندام خود را در سجده نماز دید و به او تمایل کرد، صبر کرد تا نماز همسرش تمام شد، خواست با او همبستر شود، زن که میبایست اطاعت کند، تمکینی نداد، اوس ناراحت شد و تصمیم گرفت همسرش را طلاق بگوید و به رسم جاهلیّت گفت: «أَنْتَ عَلَیَّ کَظَهْرِ أُمِّی»؛ «تو بر من، مانند پشت مادرم هستی».(3)
کمی گذشت. اوس گفت: گمان میکنم تو بر من حرام شدهای. خوله از این پیشآمد سخت ناراحت شد و گفت: این حرف را نگو، این طلاق دوران جاهلیّت
بود. ما اکنون مسلمان شدهایم، برو مسأله را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله بپرس! اوس خجالت کشید مسألهاش را بپرسد. خوله، خودش به محضر پیامبر گرامی رسید و ماجرا را بیان نمود. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: آری، تو بر شوهرت حرام شدهای.
زن خیلی ناراحت شد و گفت: به خدا سوگند شوهرم اسمی از طلاق نبرد، او پدر فرزندان من است و از همه بیشتر دوستش دارم، من دوران جوانیم را با او سپری کردهام، تحمّل جداییش را ندارم، در این باره اگر راهچارهای هست بیان فرما.
پیامبر فرمود: تو به همسرت حرام شدهای و فعلاً دستور تازه در این مورد ندارم. خوله، بارها خدمت پیامبر رسیده و اظهار ناراحتی مینمود و عرض میکرد: خدایا! از گرفتاریم به تو شکایت دارم، خداوندا راه نجات را به وسیله پیامبرت بیان فرما.
مدّتی از این قضیه گذشت. زن و شوهر در شکنجه بودند تا اینکه خداوند به وسیله جبرئیل، آیههای اوّل تا چهارم سوره مجادله را در این زمینه بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله نازل کردکه خلاصهاشایناست که شوهر باید به عنوان جریمه یک بنده آزاد کند یا شصت روز، روزه بگیرد و یا شصت مسکین را طعام دهد و سپس به همسرش رجوع کند...(1)
در این قضیّه هر دو مقصرند، زن چون تمکین نکرد و باعث آن همه ناراحتی و گرفتاری گردید و تقصیر مرد هم از این لحاظ است که صبر نکرد و در نتیجه گرفتار گردید و این همه مشکلات را خودشان به وجود آوردند. لذا نباید انسان کاری کند که باز آرد پشیمانی.(2)
شوهر به علّت پیروی از هوای نفس، اسیر خشم خویش شد (عدم رعایت آزادی درونی) و مشکلات و گرفتاریهایی برای آنان به وجود آمد و حتی ممکن بود خانواده آنها از هم پاشیده شود و از هم جدا شوند. در نتیجه آزادی درونی، موجب سعادت و خوشبختی است.
امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«اِنَّ الحُرُّ حُرُّ عَلی جمیعِ أَحْوالِهِ؛ اِنْ نابَتْهُ نائبَةٌ صَبَرَ لَها، وَ اِنْ تَداکَّتُ علیهِ المَصائبُ لَمتَکْسِرْهُ وَ اِنْ أُسِرَ وَ قُهِرَ وَ اسْتُبْدِلَ بِالیُسْرِ عُسرا، کما کانَ یوسُفُ الصّدیقُ الامینُ صلواتُ اللّهِ عَلَیهِ: لَمْیَضْرُرْ حُرِّیَّتَهُ أنِ استُعبِدَ وَ قُهِرَ وَ أُسِرَ»(1)
آزاده، در همه حال آزاده است؛ اگر بلا و سختی به او رسد، شکیبایی ورزد و اگر مصیبتها بر سرش فرو ریزند او را نشکنند، هرچند به اسیری افتد و مقهور شود و آسایش را از دست نهاده به سختی و تنگدستی افتد. چنان که یوسف صدیق امین (صلوات اللّه علیه) به بندگی گرفته شد و مقهور و اسیر گشت، امّا این همه، به آزادگی او آسیب نرساند.
آزاده، هرگز تسلیم نفس امّاره نمیگردد و از آزادی درونی برخوردار است.
ب) آزادی اجتماعی
آزادی اجتماعی نیز موجب سعادت، خوشبختی و موفقیّت انسان است. همانطور که بیان کردیم هنگامی که آدمی برده و بنده غیر خدا نباشد، راههای ترقّی و تکامل به روی او باز است و با سعادت قرین است:
«قُل یا أهلَ الْکِتابِ تَعالَوا اِلی کَلِمَةٍ سَواء بَینَنا وَ بَیْنَکُم أَلاّ نَعْبُدَ اِلاّ اللّهَ وَ لانُشْرکَ بِهِ شَیْئا وَ لایَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعضا أَرْبابا مِن دونِ اللّهِ فَاِن تَوَلَّوا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسلِمُونَ»(2)
«بگو ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است؛ که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم؛ و بعضی از ما،
بعض دیگر را - غیر از خدای یگانه - به خدایی نپذیرد. هرگاه (از این دعوت) سرباز زنند، بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم».
سر تعظیم نزد افراد دیگر خم نکنیم و برده و بنده دیگران نباشیم. اسلام در هزار و چهارصد سال پیش که بردگی و بندگی رواج داشته است و هیچ کس از موضوع آزادی چیزی نمیدانسته است، همگان را به آزادی و آزادی اجتماعی فرا خوانده است و تاکنون کسی نتوانسته است آزادی اجتماعی را به این زیبایی بیان کند. برده و بنده سلاطین، فرمانروایان و... نباشیم. سلاطین و فرمانروایان جور را اعانت و یاری نکنیم، پیرو آزادی اجتماعی باشیم، و فقط بنده خداوند بزرگ باشیم.
هنگامی که بنده سلاطین و فرمانروایان جور نباشیم و به حکومت ظلم و ستم اعانت و یاری نکنیم، آزادی اجتماعی به وجود میآید و در سایه آزادی اجتماعی میتوانیم سعادتمندانه و خوشبخت زندگی کنیم.
امام علی علیهالسلام میفرمایند:
«أَیُّهَا النّاسُ، اِنَّ آدَمَ لَمْیَلِدْ عَبدا و لا أمَةً، وَ اِنَّ النّاسَ کلَّهُم أَحرارٌ»(1)
«ای مردم! آدم، نه بندهای زایید و نه کنیزی. مردم همه آزادند».
«لاتکونَنَّ عَبدَ غَیرکَ وَ قَد جَعَلَکَ اللّهُ سُبْحانَه حُرّا»(2)
«بنده دیگران مباش؛ که خداوند سبحان تو را آزاد آفریده است».
«لااِکْراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»(1)
«در قبول دین، اکراهی (زور و اجباری) نیست. (زیرا) راه درست از راه انحرافی، روشن شده است».
در اختیار کردنِ دین اسلام هیچ گونه زور و اجباری وجود ندارد و هر کسی با آزادی و اختیار میتواند مسلمان شود و اسلام اختیار کند.
1) . سوره بقره / 256.
کسانی که ادّعا میکنند اسلام دین زور و شمشیر است، هیچ گونه اطّلاعی از اسلام ندارند و این آیه صریح قرآن مجید را نمیدانند که مسلمانان با آزادی و اختیار
اسلام را پذیرفتهاند. شاید آنها تبلیغ و آگاهی دادن به مردم درباره دین مقدّس و مبین اسلام را با زور و اجبار اشتباه گرفتهاند.
تبلیغِ دین مقدّس اسلام، آگاهی رساندن به مردم است و دانش و آگاهی در هر موضوعی برای مردم لازم و ضروری است. اگر ما درباره شاخهای از علم طب دانش و آگاهی نداشته باشیم نمیتوانیم در مورد آن موضوع (آن شاخه علم طب) به سلامت جسم دست یابیم. پس آگاهی و دانش در مورد هر موضوعی پسندیده است. در مورد ادیان (مخصوصا دین مبین اسلام) نیز باید آگاهی و دانش کسب نماییم، تا بتوانیم با آزادی و اختیار، دینِ کامل و آسمانی را انتخاب نماییم.
بنابراین، موضوع تبلیغ دین با زور و شمشیر تضاد دارد و در انتخاب دین اسلام هیچ گونه زور و اجباری وجود ندارد و اختیار و آزادی در قبول نمودن اسلام وجود دارد.
همان طور که قبلاً بیان کردیم، دین مبین اسلام هزار و چهارصد سال قبل انواع آزادیها را مانند آزادی روح انسان از هوا و هوسها و رذایل و آزادیهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، آزادی فکر و اندیشه و... را برای انسان به ارمغان آورده است و موجبات سعادت و خوشبختی وی را فراهم کرده است. حضرت آیتاللّه العظمی خامنهای در این باره چنین میفرمایند:
«آیا اساسا در معارف اسلامی و متون اسلامی چیزی به نام آزادی هست یا خیر؟ ممکن است بعضی این طور تصوّر کنند که اصلاً ادیان با آن چیزی که اسم آن حریّت و آزادی است، هیچ موافقتی ندارند و ادّعا کنند که آزادیهای اجتماعی و آزادیهای فردی و آزاد بودن انسان، اوّلین بار در اروپا به وجود
آمد و حدود دویست سال قبل مثلاً در انقلاب کبیر فرانسه مسأله آزاد بودن انسان و آزاد متولّد شدن هر انسانی مطرح شد و بگویند این که شما میخواهید مسأله آزادی را به اسلام بچسبانید، یک تلاش بیهوده است؛ اصلاً اسلام و بقیّه ادیان با آزادی سروکاری ندارند و این مفهوم اجتماعی - سیاسی که امروز در دنیا رایج است، یک مفهوم اروپایی و غربی و ناشی از انقلاب کبیر فرانسه و انقلابها و مکاتب غربی است و ربطی به اسلام ندارد.
ما باید ببینیم که اساسا هیچ مفهومی در اسلام به عنوان آزادی هست یا خیر؟ در پاسخ به این سؤال باید عرض کنم که به عکس، مفهوم آزاد بودن انسانها، قرنها پیش از آن که در اروپا مطرح شود، در اسلام مطرح شده است و قرنها پیش از آن که متفکران، روشنفکران، انقلابیها و رهبران اروپایی به فکر بیفتند که آزادی بشر را یکی از حقوق اساسی بشر بدانند، در اسلام چنین کاری صورت گرفته است. حالا اگر آزادی را به معنای لطیف و بلند آن معنی کنیم، که آزادیِ روح انسان از آلایش، از هوا و هوسها، از رذایل و از قید و بندهای مادّی است، این معنی تا امروز هم هنوز در انحصار مکاتب الهی است و اصلاً مکاتب غربی و اروپایی آن را استشمام نکردهاند. آزادیای که در انقلاب کبیر فرانسه در قرن هیجدهم و بعد از آن در دنیای غرب مطرح شد، خیلی کوچکتر و محدودتر و کمارزشتر از آن آزادیای است که انبیای الهی و مکاتب الهی درباره آن بحث کردند. اگر آزادی را به این معنا بگیریم، این مخصوص مکاتب الهی است. امّا اگر آزادی را با همان معنی و مفهومی که امروز در مکاتب سیاسی مطرح میشود، آزادیهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و آزادی فکر و اندیشه و عقیده مدّ نظر قرار دهیم، علیرغم تفاسیر مختلفی که در هریک از این عناوین وجود دارد، در همین مسائل هم اسلام
قرنها قبل از انقلابها و مکاتب اروپایی این آزادی را به ارمغان آوردهاست.(1)
سعادت، در عمل به احکام دین است، چون عدالت، در عمل به احکام دین است؛ چون آزادی و آزادگی انسان، در عمل به احکام دین است. از کجا میخواهند آزادی را پیدا کنند؟ زیر چتر احکام دین است که همه خواستههای انسانها برآورده میشود.
انسانِ امروز، با انسانِ هزار سال قبل، با انسانِ ده هزار سال قبل، از لحاظ نیازهای اصلی هیچ تفاوت نکرده است. نیازهای اصلی انسان اینهاست: امنیت میخواهد، آزادی میخواهد، معرفت میخواهد، زندگی راحت میخواهد، از تبعیض گریزان است، از ظلم گریزان است، نیازهای متبادر زمانی، چیزهایی است که در چارچوب اینها و زیر سایه اینها ممکن است تأمین شود. این نیازهای اصلی، فقط به برکت دین خداست که تأمین میشود و لاغیر.(2)
اسلام به ملّتها استقلال و آزادی میدهد؛ هم آزادی در محیط زندگی خودشان، آزادی از قدرتهای دیکتاتور و مستبد، آزادی از خرافات و جهالتها، آزادی از تعصبهای جاهلانه و کجفکریها و هم آزادی از کمند قدرت اقتصادی و فشار سیاسی استکبار. اسلام به ملتها رفاه و پیشرفت اقتصادی همراه با عدالت اجتماعی هم میدهد».(3)
«یکی از مختصّات اصلی آزادی این است که آن را کاملاً از نظر فردی نمیتوان تصوّر و ادراک کرد. آزادی هر فرد بستگی خیلی نزدیک با آزادی دیگران دارد».
پول لانژون
«هیچ کس نمیتواند آزاد باشد، مگر وقتی که همه از آزادی کاملاً برخوردار گردند، هیچ کس نمیتواند کاملاً از اصول اخلاقی پیروی کند، مگر اینکه همه اخلاقی گردند و بالاخره هیچ کس نمیتواند کاملاً سعادتمند شود، مگر اینکه همه سعادتمند باشند».اسپنسر
«همه کشمکش و تحمّل آلام و مشقّات انسان در عرصه گیتی، خواه این کشمکش موافق یا مخالف عقل باشد، برای آزادی است».کارلایل
«همه باید بدانند و یقین کنند و تسلیم شوند که بنیآدم آفریده شده و آدم از خاک به وجود آمده است، و همه با هم یکسان و برابرند یعنی سیاه و سفید و توانگر با تهیدست و شاه با گدا کوچکترین تفاوتی در برابر آزادی و مساوات نخواهند داشت».حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله
«هرکس باید سعی کند در حیات خود خشتی محکم بر اساس کاخ آزادی
بگذارد».اسپرت سیسیل
«هر مرد باید در خانه اتاقی به اندازه یک قبر برای خود اختصاص دهد و هر روز چند دقیقهای را در آن بگذراند، فقط در آن دقایق است که احساس آزادی مطلق خواهد نمود».ایومونتان
«هر امری که آزادی را به مخاطره اندازد شایان قبول نیست هرچند از مقامات عالی و اشخاص مقتدر صادر گردد».سعد زغلول پاشا
«وقتی نهال آزادی ریشه گرفت، به سرعت رشد و نمو میکند».(1)ژرژ واشنگتن
1) 1 تا . رهنمون، ص 25 - 22.
«ما ترجیح میدهیم که آزادانه بمیریم، امّا یوغ اسارت به گردن نگیریم».فرانکلین
«کشور در صورتی دارای آزادی و استقلال است که افرادش آزاد و مستقل باشند».منتسکیو
«کسی شایسته آزادی است که هر روز بتواند به هوسهای خود چیره شود».
گوته
«کسی که برای حفظ جان خود از آزادی صرف نظر کند، استحقاق آزادی و سلامتی ندارد».فرانکلین
«قبل از هر آزادی به من نعمت آزادیِ دانستن، فکر کردن، باور کردن و از روی حق و وجدان سخن گفتن را عطا کنید».میلتون
«قامت مردانگی را در برابر اغیار به طمع درهم و دینار خم مکن و طوق بندگی دیگران به گردن نینداز، ارزش آزادی را بدان و این گوهر شریف را در میان قلب گرم و خون موّاج خویش معزّز و محترم بدار».حضرت امیر علیهالسلام
«طبیعت حتّی به حیوانات زبانبسته نیز آزادی بخشیده است».تاس توس
«صرفهجویی را میتوان دختر دوراندیش، خواهر میانهرو و پدر آزادی شمرد، آنکه ولخرج است به زودی فقیر میشود و ناداری و محرومیّت از آزادی فساد را در بردارد».جانسون
«خوابیدیم و در خواب هم از آزار در امان نبودیم».ابوالعلا معّری
«چون در انجام کاری مردّد باشی، آن طرف را اختیار کن که بیآزاتر باشد».(1)سعدی
«همین که خود را از دلبستگی به مال و منال دنیا برهانید، از زیر سلطه آنها آزاد خواهید شد».(2)وین دایر
«آزادترین مردم روی زمین کسانیاند که به صلح و صفای درون دست یافتهاند».
وین دایر
«اگر باور ندارید که در اندیشه و عمل آزاد هستید، نام کسانی را که سررشته زندگی
شما را به دست گرفتهاند، بنویسید و برای من بفرستید تا من با هدایت ایشان شما را از این تنگنا برهانم».(1)وین دایر
«ما از آزادی سخن میگوییم و حال آنکه اسیر گناهان خویش هستیم».(2)
یکی از بزرگان
منم آزاد و هرگز هیچ آزاد
چو بنده برنگیرد جور و بیداد
نباشد هیچ بیگانه ستمگر
نباشد هیچ آزاده ستمبر(3)
پادشاهی نزد اهل معرفت آزادگیست
هر که بند آرزو بگشاد از دل پادشاست
گرد و خاک آستان کلبه آزادگی
گر خرد دارد کسی چشم خرد را توتیاست
ره به معنی بر که در صورت به هم ماند دوئی
از یکی خیزد شکر و آن یک ز بهر بوریاست
گر صفا خواهی ره وحدت سپر زیرا که آب
ز امتزاج خاک باشد گه گهی گر بیصفاست
میرسد خواری ز آمیزش به مرغ خانگی
عزّتی گر هست عنقا را ز بهر انزواست
گنج عزلت گیر و دهقانی کن ای ابنیمین
تا بدانی آنچه میکاریش در نشو و نماست
جُستن گوگرد احمر عمر ضایع کردنست
روی بر خاک سیه آور که یکسر کیمیاست(1)
پایان
1) . همان.
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
صحیفه سجادیّه.
1- آخرین راز شاد زیستن، اندرومیتوس، ترجمه: وحید افضلیراد، نشر: نیریز، چاپ بیستم.
2- آزادی، مجموعه سخنان حضرت امام خمینی درباره آزادی، منوچهر محمدی، نشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ اوّل.
3- آیهاللّه گلپایگانی، مسلم ناصری، نشر مدرسه، چاپ اوّل.
4- آیین زندگی.
5- احسن القصص، محمود ناصری، (داستانهای کتاب بحارالانوار مرحوم مجلسی).
6- اخلاق اسلامی.
7- اخلاق و راه سعادت، حاجیه خانم امین، نشر: گلبهار، چاپ دوم، اصفهان.
8- اسرارنامه، عطار نیشابوری.
9- اصول کافی، شیخ کلینی.
10- اعتمادبهنفسبرتر، گیل لیندن فیلد، ترجمه: اسماعیل حسین هاشمی، نشر غزل، چاپ اوّل.
11- اعتمادبهنفس، باربارادی انجلیس، مترجم: هادیابراهیمی، نشرنسلنواندیش، چاپ ششم.
12- الحیاة، ترجمه: احمد آرام، نشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ دوم.
13- الخصال.
14- المحاسن.
15- امالی، طبرسی.
16- بحارالانوار، مرحوم مجلسی.
17- برگزیدهای از اصول کافی، مترجم: سیدجواد رضوی، نشر: بنیزهرا، چاپ اوّل.
18- بهشت آزادی، محسن کاظمی، نشر: مشهور، چاپ اوّل.
19- پرانا.
20- تحفالعقول، ابومحمّد حرانی، ترجمه: صادق حسنزاده، نشر: آل علی، چاپ هفتم.
21- جامعالشتات، عینالله ملک احمدی، نشر: نجابت، چاپ اوّل.
22- جوان از نظر عقل و احساسات، محمّدتقی فلسفی.
23- جوان موفّق، عباس رحیمی، نشر جمال، چاپ سوم.
24- چراغ راه زندگی، قاسم احسانی کناری، انتشارات علمی، چاپ چهارم.
25- چگونه عمری طولانی و روانی سالم داشته باشیم.
26- چه باید کرد، چرنیشفسکی.
27- چهل حدیث، ابراهیم احمدیان، نشر: پردیسان، چاپ اوّل.
28- چهل حدیث از امام حسین علیهالسلام.
29- چیزهایی که آموختهام.
30- حدیث تربیت، جامعه امدادگران امام صادق علیهالسلام، نشر: پیام آزادی.
31- خواب و خوراک و تنفّس.
32- داستان راستان، استاد شهید مرتضی مطهری.
33- داستانهای بحارالانوار (جلد سوم)، محمود ناصری، نشر: دارالهدی، چاپ دوم.
34- داستانهای شگفت، شهید دستغیب، نشر: دفتر انتشارات اسلامی، چاپ یازدهم.
35- دیوان حافظ.
36- راز و نیاز علی با خدا.
37- راههای ساده برای زنان شاغل، مردان شاغل و مدیریت، پرومودباترا، ترجمه: طوبی یکتایی، نشر تندیس، چاپ اوّل.
38- راههای ساده برای شاد کردن شوهر، پرومودباترا، ترجمه طوبی یکتایی، نشر تندیس، چاپ دوم.
39- روانشناسی در خدمت سیاست، پروفسور راتو فریدمان.
40- روشهای موفّقیّت و خلاقیّت.
41- رهتوشه راهیان نور.
42- رهنمون، غلامحسین ذوالفقاری، نشر: اوسان، چاپ نوزدهم.
43- زندگی شادیبخش.
44- سیره و سخن پیشوایان.
45- سیره اخلاقی و رفتاری پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله.
46- سیمای علم و حکمت در قرآن و حدیث.
47- شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید.
48- شهید مدرس، کامران پارسینژاد، نشر: مدرسه، چاپ اوّل.
49- صحیفه نور، مجموعه سخنان امام خمینی رحمهالله.
50- صوت العدالة الانسانیّة الامام علی، جورج جرداق.
51- عارفانهها، پائولوکوئلیو، ترجمه: نفیسه سلطانی، نشر: شولا، چاپ اوّل.
52- علل الشرایع.
53- غرر الحکم.
54- فارسی عمومی.
55- فرهنگ جوان، مهدی نیلیپور، نشر: سلسبیل، چاپ اوّل.
56- فرهنگ فاطمیه، مهدی نیلیپور، نشر: شهید مدرس، چاپ پنجم.
57- فیزیولوژی غرائز، شوستار، ترجمه: معتمدی.
58- کتاب کوچک نکتههایزندگی2، باتلریاتس،ترجمه: زهرهزاهدی، نشر جیحون، چاپ دوم.
59- کشکول جاویدان، محسن کتابچی، نشر: الف، چاپ اوّل.
60- کلیات جامع التمثیل.
61- کوتاهسخن، محمدکاظم نیکنام، نشر: مؤلف، چاپ چهارم.
62- گزیدهای از تفسیر کشف الاسرار، بهروز ثروتیان، نشر: سوره مهر، چاپ اوّل.
63- مبانی اخلاق اسلامی.
64- مبانی تغذیه.
65- مجمع البیان.
66- محمّد پیامبر رحمت و مهربانی، ابوالفضل فقیهی، نشر: شهید فهمیده، چاپ اوّل.
67- مکارم الاخلاق.
68- منتخب میزانالحکمه، محمدی ریشهری، ترجمه: حمیدرضا شیخی، نشر دارالحدیث، چاپ پنجم.
69- موفّقیّت برای همه.
70- میخواهم خوشبخت باشم، محمّد کاظمسجادی، نشر مرکز فرهنگی شهید مدرس، چاپ پنجم.
71- نقش خانواده در ارتقاء فرهنگ کار.
72- 150 نکته برایآرامش درکار، پاویلویلسون، ترجمه:سپیدهخلیلی،نشر قدیانی، چاپاوّل.
73- نهج السعادة.
74- نهج الشهاده، احمد فرزانه، نشر: فرهنگ اهل بیت، چاپ اوّل.
75- نهج الفصاحه، انتشارات خاتم الانبیاء، چاپ اول، اصفهان.
76- نیازمندیهای جوان.
77- وجدان کاری، سازمان عقیدتی سیاسی وزارت دفاع.
78- وجدان، محمّدتقی جعفری، مؤسسه نشر آثار علاّمه جعفری، چاپ دوم.
79- هدیه، منصور فلاحی، نشر محور، چاپ سوم.
80- یکصد موضوع اخلاقی، آیهاللّه مکارم شیرازی، نشر: دارالکتب اسلامیه، چاپ سوم.