ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان قراردادی:صحیفه سجادیه. شرح
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد1/ حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:15ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۴۵، ۴۶، ۴۷، ۴۸، ۴۹، ۵۰، ۵۱، ۵۲، ۵۳، ۵۴، ۵۵، ۵۶، ۵۷، ۵۸، ۵۹ .
شابک:۹۰۰۰۰۰ریال:دوره978-964-2939-60-2: ؛ ج.۱978-964-2939-61-9: ؛ ج.۲978-964-2939-62-6: ؛ :ج.۳978-964-2939-63-3: ؛ :ج.۴978-964-2939-64-0: ؛ :ج.۵978-964-2939-65-7: ؛ :ج.۶978-964-2939-66-4: ؛ :ج.۷978-964-2939-67-1: ؛ :ج.۸978-964-2939-68-8: ؛ :ج.۹978-964-2939-69-5: ؛ :ج.۱۰978-964-2939-70-1: ؛ :ج.۱۱978-964-2939-71-8: ؛ : ج.۱۲ 978-964-2939-72-5 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-91-6 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-92-3 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-93-0 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه. شرح
رده بندی کنگره:BP۲۶۷/۱/ع۸ص۳۰۴۲۲۲۵ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۷۷۲
شماره کتابشناسی ملی: ۱۹۸۱۷۱۷
تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد1
حسین انصاریان
بسم الله الرحمن الرحیم
صحیفۀ سجادیه ، نام مجموعهای از نیایشهای وجود مقدّس امام زین العابدین علیه السلام است، این کتاب اوّلین اثر مکتوب قطعی الصدور از ناحیۀ امام معصوم به حساب میآید و پس از قرآن کریم، اوّلین کتاب مدوّن جامعی است که از منبع وحی به دست ما رسیده است.
بزرگان علمی شیعه از این کتاب به عنوان انجیل اهل بیت علیهم السلام و زبور آل محمد علیهم السلام یاد کردهاند.
صحیفۀ سجادیه ، کتاب دعایی است که تنها دعا و نیایش و تضرّع نیست، بلکه وجود مبارک امام سجاد علیه السلام ، مبانی بسیار مهم کلامی و فلسفی و عرفانی و اجتماعی و تربیتی و اخلاقی را در قالب دعا بیان فرمودهاند.
امام علیه السلام ، در فضای رعب و وحشت امویان و پس از عظیمترین جنایت تاریخ،
یعنی واقعۀ اسف بار کربلا، این مجموعه معارف الهی را در اختیار شیعیان قرار دادند.
این کتاب گران سنگ علمی که شامل مباحث مهمّی در ابواب مختلف علوم اسلامی است، نیازمند تفسیر و شرحی است که انسانها را با حقایق آن، آشنا سازد.
از این جهت بزرگان علمی شیعه در طول تاریخ به تفسیر و شرح این سرمایۀ عظیم الهی پرداختهاند.
مرحوم شیخ آقابزرگ تهرانی، 65 شرح را بر این کتاب شریف نقل میکند. لکن شرحهای مختلف و تفاسیر تدوین شده پیرامون این منبع ارزشمند، از دو جهت قابل تأمّل است:
اول: غالب این شروح و تفاسیر به صورت کامل نمیباشد، تنها برخی از اندیشمندان مانند مرحوم سید علی خان مدنی شیرازی، موفّق به شرح کامل آن شده است.
دوم: به جهت پیشرفت علوم زمان، قرآن و کلمات اهل بیت علیهم السلام ، نیازمند شرحی نو، بر اساس نیازهای زمان میباشد بر این اساس علّامه محقّق حضرت استاد انصاریان مد ظله العالی، اقدام به تفسیر و شرح این متن ارزشمند اخلاقی و عرفانی نمودند.
این شرح هر دو معنا را در بر دارد؛ زیرا تمام ادعیه، مورد بحث قرار گرفته و از طرفی این اثر، از رشحات قلم دانشمندی زمان شناس و عالمی فرزانه، مطابق با نیازهای زمان، بر اساس عمیقترین مبانی علمی شیعه، مورد بحث واقع شده تا جایی که برخی از بزرگان علمی معاصر، این کتاب را در زمرۀ عالیترین شروح بر صحیفۀ سجادیه شمردهاند.
در این مقام خالی از لطف نیست که به نظر مرحوم علّامه محمد تقی جعفری رحمه الله
پیرامون این تألیف ارزشمند توجّه شود، ایشان پیرامون این کتاب میفرماید:
یکی از آن حقایق بسیار پرمعنی و سازندۀ ابعاد مثبت بشری، دعا و نیایش با مقام ربوبی است که عدم تفسیر صحیح و توضیح لازم و کافی دربارۀ آن برای عموم افکار بشری از یک طرف و گرایش شدید خود محوران به منفعت و لذّت و خودکامگیها از طرف دیگر، انسانهای بسیار فراوانی را در همه دورانها و در همۀ جوامع از برقرار ساختن ارتباط تکاملی انسان با کمال مطلق، محروم نموده است.
نتیجۀ از بین رفتن یا مختل شدن آن حقایق پرمعنا و سازنده، تنها این نبوده است که انسانها از مقداری پدیدههای زیبا و مطلوب و مفید محروم گشتهاند، بلکه بالاتر از این، با از بین رفتن یا ورود اختلال در آن حقایق - که برخی از آنها را ذیلاً متذکّر خواهیم گشت - حیات معقول انسانی هویّت اصیل خود را که هر لحظهاش میتواند طعم ابدیّت بدهد، از دست داده و کمترین هدف و حکمتی برای حیات در فرهنگ بشری نمیماند.
شما گمان نکنید که زیبایی و رفاه و نظم و قانونمندی زندگی اجتماعی در جوامع به اصطلاح پیشرفتۀ امروزی میتواند طعم هویّت اصلی خودِ حیات را که حکمت و هدف اعلای خود را در ذات خود دارد، با کام عقل و وجدان ناب بشری آشنا بسازد. و شما گمان نکنید که محبت و علاقۀ اکثریت قریب به اتفاق انسانهای امروزی که خود را موجوداتی زنده تلقّی نموده و به جریان این زندگی دل خوش میدارند، ناشی از درک و دریافت حقیقت خود زندگی است (1)
1) (1)
است که هویّت حیات در آنها به صورت بسیار ناچیزی محلول شده است.
برخی از آن حقایق پرمعنا و سازندۀ ابعاد بشری که دعا و نیایش از جملۀ آنهاست، به قرار ذیل است:
1 - حق و حقیقت
2 - عدالت
3 - آزادی
4 - علم و معرفت
5 - تعقّل اصیل
6 - وجدان فعّال
7 - صیانت تکاملی ذات
8 - استقلال
9 - سعادت
10 - عشق حقیقی
11 - اخلاق والای انسانی
12 - رقابت سازنده
اینها حقایقی هستند که بذرهای اولیۀ آنها، با دست باغبان کلّ آفرینش، در اعماق جانهای آدمیان کاشته شده است.
اختصاص دعا و نیایش درمیان آنهمه حقایق باعظمت این است که انسانها به وسیلۀ این ارتباط، به طور مستقیم در جاذبۀ مبدأ کمال که خداوند متعال است قرار میگیرند، در صورتی که همۀ آن حقایق در آن هنگام، عظمت واقعی خود را دریافت میکنند که نخست وارد منطقۀ ارتباط با کمال اعلی شوند و از امتیاز جاذبۀ مذکور در دعا و نیایش برخوردار گردند و آنگاه اصالت خود را دریابند.
این که ما معنا و نتیجۀ دعا را در برآوردن نیازهای مادّی خود خلاصه نماییم، اگر چه این معنا و نتیجه، یکی از با اهمّیتترین موارد دعا است که در هنگام به وجود آمدن شرایط آن، ضرورت حیاتی پیدا میکند، ولی چنین خلاصه کردن، موجب محدودیّت بسیار ناروای این حقیقت عظمی است که موجب محروم گشتن انسانها از معانی و نتایج بسیار با اهمیت دعا و نیایش میگردد.
اگر ما در دعاها و نیایشهایی که در قرآن مجید برای انسانها تعلیم شده است با دقّت کامل بیندیشیم و آن قسمت از دعاها و نیایشها را که در «نهج البلاغه» و «صحیفۀ سجادیه» و دیگر منابع حدیثی آمده است مورد تحلیل و تحقیقهای همه جانبه قرار بدهیم، با کمال وضوح خواهیم دید که هیچ وسیلهای مانند دعا توانایی تحقّق بخشیدن به تقاضاهای انواع رشد و کمال را ندارد.
با توجّه به منابع فوق با دریافت ناب وجدانی دربارۀ دعا و نیایش، مقداری از عمدهترین نتایج دو حقیقت مزبور را که قابل شهود عینی است، مطرح مینماییم:
1 - دعا از اساسیترین عوامل رشد معرفتی انسانی به واقعیتهای پشت پردۀ طبیعت است؛ طبیعتی که با نظام بسته نمای خود، اکثریّت افراد را در زندان تاریک جهل گرفتار ساخته است. در هر دعایی که یک انسان آگاه مینماید ارتباط تازهای با کمال و مبدأ کمال احساس میکند.
ای مقیمان درت را عالمی در هر دمی رهروان کوی عشقت هر دمی در عالمی
(خواجوی کرمانی)
هر نظرم که بگذرد جلوۀ رویش از نظر بار دگر نکوترش بینم از آنچه دیدهام
2 - بدان جهت که آدمی در حالات دعا و نیایش که جدّیترین حالات زندگی است، اتّصاف با بهترین صفات و ملکات و اخلاق فاضله را مسألت مینماید، لذا میتوان گفت: دعا
همواره انسان را در این معبد بزرگ دنیا که برای ناآگاهان، تنها جای خور و خواب و خشم و شهوت است، در حال تعلّم حقایق و واقعیتهای موجب رشد و کمال، نگه میدارد. بنابراین، اگر کسی معنای دعا و نیایش را واقعاً بفهمد، همین جهان هستی در عین حال که معبدی است بزرگ، دانشگاهی است که عالیترین دروس دربارۀ «انسان آن چنان که هست» و «انسان آن چنان که باید و شاید» را برای وی تعلیم میدهد.
آری، در آن حال که مردم بیخبر از کمال، کتاب بزرگ هستی را به عنوان یک بالش زیر سر خود مینهند و به خواب عمیق جهل و خودخواهی فرو میروند، نیایشگران آگاه از همین کتاب، در حال نیایش، حقایقی را میخوانند که از ذهن آن بیخبران خطور نمیکند:
گر چه مقصود از کتاب آن فن بود گر توأش بالش کنی هم میشود
3 - نخستین سازندگی دعا که در یک انسان آگاه به وجود میآورد، این است که وی را به نیازِ قرار گرفتن در جاذبۀ کمال، آگاه میسازد و آنگاه او را در جاذبۀ مزبور قرار میدهد.
دریافت نقص و نیاز برای یک انسان آگاه از منبع جوشان اشتیاق به کمال در درون مبدأ، حرکتی است که ادامۀ آن را تا ورود به منطقۀ کمال تأمین مینماید.
4 - کسی که آگاهانه به نیایش میپردازد، پیش از تلفّظ نخستین کلمۀ دعا مخصوصاً در موقعی که آن کلمه «خدایا» باشد حالتی فوق حالات معمولی مغزی و روانی را - اگر چه در یک لحظه - از درون خود احساس میکند که هیچ نامی برای آن جز لبّیک خداوند نتوان گذاشت:
بلکه آن اللّه تو لبّیک ما است وان نیاز و درد و سوزت پیک ما است
نی تو را در کار، من آوردهام نه که من مشغول ذکرت کردهام
حیلهها و چارهجوییهای تو جذب ما بوده گشاده پای تو
درد عشق تو کمند لطف ما است زیر هر یا ربّ تو لبّیکها است
هست لبّیکی که نتوانی شنید لیک سر تا پا توان آن را چشید
5 - اگر دعا و نیایش حکمتی جز این نداشت که انسان را در موضعی فوق طبیعت و جریانات قانونی آن قرار میدهد و سلطه و نظارۀ دائمی خداوندی را دربارۀ هستی و این که خداوند در هر لحظه میتواند جریان هستی را در یک نظام باز مورد دگرگونی به وسیلۀ ارواح شیفتۀ بارگاه خود قرار بدهد، برای ضرورت در حیات انسانی کافی بود.
آری، اگر دعا و نیایش جز این نتیجهای نداشت، کافی بود که سرنوشت یک انسان را در همۀ سالیان عمر تغییر داده و حیات او را با اشراف و گسترش من در هستی به جریان بیندازد.
سازندگی دعا و نیایش دربارۀ ابعاد گوناگون انسان بسیار متعدّد و متنوّع است که متأسّفانه مورد توجّه کافی قرار نمیگیرد.
با مطالعه و بررسی این کتاب و ورود به سرزمین محتویات آن، این امید در دلهای انسانهای عاشق کمال، زنده میگردد که دعا و نیایش، معانی و نتایج و بالاتر از همه هویّت اصلی خود را در فرهنگ معنوی بشر بازیافته و به عنوان یکی از اساسیترین عوامل تحرّک و تلاش پرمعنا در «حیات معقول» جای خود را باز کند.
ایشان سپس اضافه میکند:
این کتاب ارزشمند در حقیقت بیانی رسا از بیاناتی است که میبایست در توضیح و تفسیر لزوم قرار گرفتن انسانها در جاذبۀ کمال - که در خط نورانی مکتب انبیای عظام علیهم السلام مشاهده میشود - به صحنۀ عقول و دلهای عاشقان حق و حقیقت وارد میگشت. مطالعه کنندگان و مخصوصاً محققان ارجمند در محتویات این کتاب که شرحی است بر صحیفۀ مبارکۀ سجّادیه از زین العابدین و مولی العارفین امام علیّ بن الحسین السجّاد علیه السلام ، با هویّت و تفسیر و تحقیقات عالیتری رویاروی خواهند گشت که امیدواریم با تلاش پیگیر خود بار دیگر دعا و نیایش را به عنوان یکی از با اهمّیتترین عوامل به وجود آورندۀ «حیات معقول» در مسیر جاذبۀ ربوبی به طور جدّی مطرح نمایند و آن عدّه مردمانی که به جهت بیتوجّهی به معنای دعا و نیایش، از برخورداری از این نعمت عظمای الهی محروم ماندهاند توجیه صحیح نموده و برای حیات آنان درخشش و طراوت حقیقی و ذاتی آن را باز گردانند.
این کتاب، اکنون در زمرۀ کتب مرجع و مورد توجّه خاص محقّقان علوم اسلامی و اندیشمندان و فرهیختگان قرار گرفته و افراد متعدّدی از فضلای حوزه علمیه، این اثر را مرجعی برای آثار تحقیقی خود و گروهی از اندیشمندان دانشگاهی، در سطوح مختلف، آن را مصدری برای پایان نامههای علمی خود قرار دادهاند.
از امتیازات این اثر نسبت به چاپهای قبلی میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
1 - حروفچینی و مقابله متن با دست نوشتۀ مؤلّف.
2 - بازبینی متن و اعمال بازنگری «به اشراف مؤلّف».
3 - موضوعگذاری جهت سهولت دسترسی به مطالب.
4 - ویرایش ادبی متن فارسی و عربی.
5 - بازنگری اعراب و ترجمۀ روایات.
6 - جایگزینی ترجمۀ جدید مؤلّف از آیات قرآن مجید، نهج البلاغه، صحیفۀ سجادیه.
7 - استخراج منابع و تطبیق روایات با مصادر روایی شیعی و سنّی.
8 - اضافه کردن بیش از 250 موضوع، «تحت اشراف مؤلّف» به برخی فرازهایی که قبلاً شرح نشده بود.
9 - تلطیف در اشعار کتاب و شناساندن شاعر.
10 - شمارهگذاری فرازهای صحیفۀ سجادیه.
11 - تنظیم ترجمههای مربوط به فرازهای دعا، به صورت جداگانه.
12 - تنظیم فهارس متنوّع در مجلّدی مستقل.
13 - تنظیم فهرست موضوعی مطالب در مجلّدی مستقل.
14 - ارائۀ داستانهای کتاب در مجلّدی مستقل.
15 - حذف برخی از مطالب که مناسب امور اجتماعی سالهای تألیف کتاب بوده و دخلی در موضوع کتاب نداشته است «به اشراف مؤلّف».
در پایان، از همکاری کلّیه عزیزان، محقّقان واحد تخصّصی صحیفۀ سجادیۀ مرکز دارالعرفان الشیعی، فضلای عزیز، حجج اسلام آقایان:
1 - حجة الاسلام شیخ محسن فیضپور
2 - حجة الاسلام علی تقدیری
3 - حجة الاسلام محمد حسین امیدوار
کمال تشکّر را داشته و توفیق روز افزون ایشان را از خداوند متعال خواستاریم.
واحد تحقیقات
(مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان الشیعی)
هُوَالحق
چند ماهی برای انجام برنامهای در مسیر فرهنگ سعادتبخش الهی در فکر بودم، ولی فکرم به جایی نمیرسید، تا از توجّه و عنایت حضرت حق، در ایّام ولادت رسول اکرم و نبی مکرّم صلی الله علیه و آله و امام به حق ناطق حضرت صادق علیه السلام ، در لحظاتی از شب پرفروغ جمعه، نسبت به تفسیر و شرح صحیفۀ سجادیّه که محصول قلب و روح و جان و دل و حال و مقال امام عاشقان و حیات عارفان و زبدۀ عابدان و سرور ساجدان و نخبۀ حکیمان و اسوۀ شب زنده داران حضرت زین العابدین علیه السلام است، مُلهَم شدم!!
برای قوّت قلب، نسبت به این برنامۀ معنوی، با تضرّع و زاری و با انکسار و خواری، در حال توجّه به حضرت حقّ به قرآن مجید که همیشه در مصایب و مشکلات راهگشایم بود، پناه برده و به آن گنجینۀ بینظیر الهی تفأل زدم، این آیۀ کریمه آمد:
وَ الْبَقِیَتُ الصَّلِحَتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَوَابًا وَ خَیْرٌ أَمَلاً» (1)
ولی اعمال شایستۀ پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ امید داشتن به آنها نیکوتر است .
آیۀ شریفه مرا شگفتزده کرد، تا دو روز تمام فکرم به کلام حضرت حقّ مشغول بود، دلالت و راهنمایی آیۀ کریمه مرا مات و مبهوت و معنویّت این سخن پربهای حضرت دوست، شوقی عجیب نسبت به شروع تفسیر و شرح «صحیفۀ سجادیه» در قلبم ایجاد کرد.
در آن دو روز، قرآن مجید در مقابلم باز بود، هر بار که از کنارش میگذشتم به آن آیۀ ملکوتی و نورانی خیره میشدم و از انوار تابناکش بهره میگرفتم، تا به وقت شنیدن صدای مؤذن که جهت اعلان نماز مغرب فریاد عاشقانه میزد، در حالی که هنوز قرآن روبرویم بود و به آن آیۀ شریفه مینگریستم، این برنامۀ خدا خواسته را، در عین اعتراف به عجز و ذلّت و خالی بودن از دانش و بینش، شروع کردم. تنها تکیه گاهم در این کار لطف و عنایت حضرت اوست و هم از آن جناب میخواهم که تا پایان کار، مرحمت و رحمتش را از این فقیر دل شکسته و بینوای دست و پا بسته دریغ نورزد که هیچ کاری بدون نظر و خواست و ارادۀ او صورت نمیگیرد.
عارفان روشن ضمیر، از «صحیفۀ سجادیه» به «انجیل اهل بیت علیهم السلام » یاد کردهاند و بینایان راه از این دریای پر از حکمت، تعبیر به «زبور آل محمد علیهم السلام » نمودهاند!!
صحیفۀ سجادیه ، خزانۀ پرگوهر سلطان مُلک و ملکوت، حاکم عرصه گاه ناسوت و لاهوت، امیر کشور جلال و جبروت، فرمانروای جهان صدق و عشق، مولای عارفان روشندل و پیشوای عاشقان عامل، وجود مقدّس حضرت سجاد علیه السلام است.
1) (1)
این خزانه، دارای گنجهای حکمت است و هر آنچه برای رشد و کمال انسان لازم میباشد، در این منبع گنجانده شده است.
صحیفۀ سجادیه ، مدرسهای است که معلّم آن امام سجّاد علیه السلام است و این معلّم است که با این کتاب، جهانیان را در تمام اعصار درس میدهد و هر کسی را در حدّ توان و قدرتش و به اندازۀ تکلیف و استعدادش به مقامی که باید برسد میرساند.
صحیفۀ سجادیه ، دریای پرخروش فیض الهی است که لؤلؤ و مرجانش از شمارش بیرون و اشیای پرقیمتش از حدّ احصا خارج است.
صحیفۀ سجادیه ، خورشید پرفروغی است که چون نهال وجود انسان در پرتو تابندهاش قرار گیرد تبدیل به شجرۀ طیّبه گردد.
صحیفۀ سجادیه ، آفتاب پرحرارت الهی است که از مشرق وجود حضرت زین العابدین علیه السلام برای تربیت درخت وجود انسان طلوع کرده و تا عمق ابدیّت از فروغ بخشی باز نخواهد ماند!!
صحیفۀ سجادیه ، میزان سنجش سره از ناسره، حقّ از باطل، نور از ظلمت، درستی از نادرستی، حیات از مرگ، دنیا از آخرت و سلامت از مرض است.
صحیفۀ سجادیه ، چشمۀ فیض الهی، نجات دهندۀ از تباهی، رها کنندۀ انسان از گمراهی است.
صحیفۀ سجادیه ، معلّم حکمت، منبع معرفت، جاذبۀ رحمت، ایجاد کنندۀ محبّت، سازندۀ شخصیّت، به وجود آورندۀ کرامت و رسانندۀ انسان به مقام با عظمت قرب و معیّت است.
صحیفۀ سجادیه ، طبیب حاذق، محبوب قلب صادق، آرامش جان عاشق، عذرای دل را وامق، روشنگر مغارب و مشارق، کاشف حقایق، دوای درد نفوس ناطق، کوبندۀ منافق و به حقیقت چشمۀ فیّاض حضرت خالق است.
صحیفۀ سجادیه ، آرام جان پاکبازان، محرّک قلب تیز پروازان، نوای نای
دلنوازان، قدرت نفس جوانمردان، عشق عاشقان، عرفان عارفان، پناه بیپناهان، راز دل رازداران، آه دل مستمندان به وقت شامگاهان، مناجات پرشور سحرخیزان و سرمایۀ روح امیدواران است.
صحیفۀ سجادیه ، خزانۀ پرگوهری است که با کمال تأسّف تاکنون ناشناخته مانده و آن طور که شایستۀ این کتاب با عظمت است، از آن استفاده نشده و شرح جامعی که قابل استفادۀ تمام مردم باشد، برای این دریای بیساحل معنوی فراهم نیامده است.
اکثریّت شیعه دوازده امامی، چنانکه از نهج البلاغه عظیم بیخبرند، از صحیفۀ سجادیه ، نیز در غفلتاند!!
در کنار دریای بیکرانند ولی تشنهاند، در جنب بزرگترین گنجینۀ معارفند ولی بیخبرند، از غنیترین معدن حکمت و علم و بزرگترین منبع دانش و بینش برخوردارند ولی تهیدستند.
آن قدر که به دنیای خود میرسند، از آخرت خویش اطّلاع نمیگیرند؛ ولی در حدی که به جسم میپردازند، احوالی از قلب و روح و نفس نمیپرسند؛ به این اندازهای که برای آبادی شکم و پاسخگویی به شهوت اقدام مینمایند، به معنا و معنویت و به مقام و شخصیّت خود توجّه نمیکنند.
بعد از گذشت پانزده قرن از طلوع صحیفۀ سجادیه ، هنوز اکثریّت مردم در تاریکی جهل نسبت به این سرمایۀ بینظیر الهی به سر میبرند.
دقّت در دعاهای امام سجاد علیه السلام ، این معنی را به انسان نشان میدهد که باید صحیفۀ سجادیه در حوزههای علمی شیعه و در مدارس فرهنگی، جزء کتب اصیل درسی شود و برجستگان با هنری برای تعلیم این فرهنگ پرفروغ تربیت شوند.
صحیفۀ سجادیه ، باید در دانشگاههای اسلامی، به عنوان یکی از مهمترین منابع درسی مورد استفاده قرار گیرد، تا در سایۀ آن، در هر رشتهای از علم، متخصّصانی با
فضیلت و اندیشمندانی دلسوز و دانشمندانی متعهّد و معلّمانی با کرامت، تحویل جامعه گردد.
سزاوار است اساتید حوزه علمیه در پایان درس فقه و اصول هر روزۀ خود، فصولی از صحیفۀ سجادیه را به شاگردان مکتب حق القا نمایند، تا پس از طی مراحل فقه و اصول، افرادی عابد و زاهد، بینا و بصیر، خبیر و علیم، قوی و آگاه، مخلص و خالص، شیفته و سوخته، عارف و عاشق در جامعه ظهور کنند!
واجب است گویندگان مذهبی، بخشی از سخنان خود را، در وقت تبلیغ، به خصوص ایّام محرّم و صفر و ماه مبارک رمضان در محور معارف این کتاب قرار دهند، تا مستعمان بزرگوار، از خواستههای ناب حق آگاه شده و به حسنات الهیّه آراسته گردند و نیز بر هر امام جماعتی لازم است بعد از نماز جماعت یا بین دو نماز فرازهایی از این کتاب گرانبها را بر مردم نمازگزار بخواند، باشد که از این مائدۀ الهی، نصیب قابل توجّهی به آنان برسد.
بر اندیشمندان آگاه و متفکّران بینا و محققّان توانا فرض است که در شرح و تفسیر این کتاب همّت گمارند و از این طریق به کشف حقایق این منبع ناشناخته نایل آیند، باشد که به انسان و انسانیّت خدمتی شود.
بر آنان که از نمعت و مکنت مال برخوردارند، لازم و واجب است، بینایان راه را در تفسیر مفصّل این کتاب تشویق کنند و آنان را با بذل مال خود جهت انجام امور چاپی و پخش این منبع فیض حق امیدوار و دلگرم سازند که یکی از بهترین و ارزندهترین نقاط خرج مال و انفاق در راه خدای متعال، این نقطۀ روشن و این گذرگاه پرقیمت است.
بدون شک اگر این کتاب به دست عالمان آگاه و متخصّصان والا و حکیمان دانا، تفسیر و تحلیل شود، به بهترین صورت و با زیباترین کیفیّت چاپ شده و به دست مردم برسد، نیکوترین اثر تربیتی را در وجود مردم خواهد گذاشت و از این مسیر
هزاران نفر به راه آشتی با حق و حقیقت درخواهند آمد و چه بسا که جرقّهها و بارقههای آتشین این کتاب از زشتکارترین افراد، نیکوکارترین انسانها به وجود آورد.
مگر با یک جرقّۀ الهی پسر یزید ریاحی، حرّ الهی نشد! مگر با یک بارقۀ ربّانی که از طریق قرآن جهید، هولناکترین دزد سرگردنه بهترین عارف و معلّم عارفان نشد! مگر بازیگری شهوت ران و غرق شده در لهو و لعب، با نسیمی که از قلب موسی بن جعفر علیه السلام به او رسید عابد و زاهد زمانه نشد؟!
برای چه پس از این همه دلیل و برهان و این همه مصادیقی که قرآن و روایات و تاریخ نشان میدهد، معطّل نشستهایم؟
هان! ای حوزههای علمیّۀ شیعه و ای آموزش و پرورش مملکت اسلامی زجرکشیده و ای روحانیّون اندیشمند و آگاه و ای معلّمان بینا و دلسوز تا نفس دارید، در راه رضای حقّ و در کمال آگاهی و اخلاص برای رشد و تربیت مردم و پاسخگویی به نیازهای معنوی جامعه، به خصوص نسل با کرامت جوان که نسل انقلاب و جهاد و جبهه و خون و شهادت است، دامن همت به کمر زنید و از آسوده نشستن و بر محور عافیت گشتن و بیتوجّهی به تشنگان معرفت بپرهیزید که در دادگاههای عدل الهی در صحنۀ باعظمت محشر جوابگو نخواهید بود.
الهی، بندهای خسته حالم، به وجودت قسم تشنۀ وصالم، دستم بگیر که دور از کمالم، دل شکستهای بیپر و بالم، چرا از دردِ محرومی ننالم؟!
الهی، روسیاهم، ناآگاهم، غرق گناهم، ای پناه فقیران! بیپناهم، چه سازم که با تمام وجود دود آهم.
الهی، در این مسیری که مرا مُلهَم ساختی، سخت محتاج و نیازمند به یاری توام، تفسیر و شرح صحیفۀ سجادیه کار من نیست، من از نور معرفت محرومم و از علم و دانش دورم، تنها با لطف و رحمت و رأفت و مرحمت تو دست به این کار سنگین
میزنم اگر توفیق رفیقم کنی آن را به پایان میبرم، اگر به خود واگذاریم از این نعمت عظیم محروم گردم.
قَوِّ عَلی خِدْمَتِکَ جَوارِحی و اشْدُدْ عَلَی الْعَزیمَةِ جَوانِحی. (1)
اعضا و جوارحم را برای خدمتت نیرو ده و نیروهای درونیم را بر تصمیم جدّی توان بخش.
آری، این همه از محبّت توست و ظهور هر حقیقتی معلول عنایت و کرم توست.
اگر برق عشق خود به قلب نمیانداختی کسی به فکر کار مثبتی نمیافتاد و اگر جرقّۀ لطف در بوتۀ دل نمیگداختی کسی از پی معرفت و تعلیم آن به دیگران نمیرفت.
آری، تمام حقایق و واقعیّتها به هر صورت و کیفیّتی که هست در پرتو فضل توست و هیچ عقلی، این معنا را در هیچ دورهای از ادوار حیات، منکر نبوده است.
فقیر: حسین انصاریان
1) (1)
حیات پر فروغ
حضرت امام زین العابدین علیه السلام
وجود مقدس حضرت سجّاد علیه السلام بنا بر مشهور، روایات در روز پنجشنبه برابر با پنجم ماه با عظمت شعبان، در سال سی و هشتم هجری، دو سال قبل از شهادت حضرت مولی الموالی امیرالمؤمنین علیه السلام در شهر مدینه، از پدری با کرامت چون حضرت ابوعبدالله الحسین، سیّد الشهداء علیه السلام و مادری با عظمت به نام سُلافه که امیرالمؤمنین وی را مریم نامید، متولّد شد.
گرچه در روایات نامهای دیگری نیز نقل شده است که میتوان به:
شهربانو، غزاله، شاه زنان، شاه جهان، جهان بانو، خوله اشاره کرد.
از مجموع روایات (1)
به خاطر چنین پدر و مادری و این گونه اصل و ریشهای که پدرش از عرب
1) (1)
قریشی و مادرش از عجم فارس میباشد او را «ابن الخیرتین» میگفتند.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
للّهِِ مِنْ عِبادِهِ خِیَرَتانِ، فَخِیَرَتُهُ مِنَ الْعَرَبِ قُرَیْشٌ وَمِنَ الْعَجَمِ فارْسٌ. (1)
از بندگان خدا دو گروه برگزیده و نیکو هستند. بندگان نیکو و برگزیدۀ عرب، قریش میباشد و بندگان نیکو و برگزیدۀ عجم فارسها هستند.
امام سجاد علیه السلام همواره میفرمود:
أَنَا ابْنُ الْخِیَرَتَیْنِ. (2)
من فرزند دو طایفه نیکو و برگزیده هستم.
زیرا جد او رسول خدا صلی الله علیه و آله است که قریشی و عرب است و مادر او دختری از بزرگان ساسانیان است که فارس و ایرانی میباشد. (3)پیشوای مؤمنان و عارفان، قطب اهل تقوا، امام علی علیه السلام به فرزند بزرگوارش در تعریف و تمجید از همسرش فرمود:
وَهِیَ امُّ اْلأوْصِیاءِ الذُّرِّیَّةِ الطَّیِّبَةِ. (4)
فرزندم! همسرت سلافه، مادر امامان معصوم بعد از تو و ریشۀ ذریّۀ پاک و پاکیزه است.
1) (1)
2) (2) - المناقب، ابن شهر آشوب: 167/4؛ [4]بحار الأنوار: 4/46؛ [5]ربیع الابرار: 402/1. [6]
3) (3) - نکتهای که نباید از آن غفلت شود این است که: در اصل ماجرا تردید وجود دارد مضافاً بر این که در روایات و تاریخ هم اختلاف مشاهده میشود. همان طور که شهید مطهری در «خدمات متقابل اسلام و ایران»: 108 - 116 اشاره کردهاند، به نظر میرسد که تنها میتوان پذیرفت که مادر امام سجاد علیه السلام زنی وابسته به یکی از خاندانهای مهم که میتوانسته از خاندانهای ساسانی باشد که نوعاً در تمامی مراکز استانها قدرت را به دست داشتهاند باشد.اما اثبات این که دختر خود کسری ایران بوده، دشوار است.؛ «حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام : 259. [7]
4) (4) - الخرائج و الجرائح: 751/2، باب 15، حدیث 67؛ بحار الأنوار: 11/46، باب 1، حدیث 21. [8]
نام نامی و اسم گرامی آن حضرت، علی است و از بعضی روایات استفاده میشود، در اولاد پسر، بزرگترین فرزند حضرت حسین علیه السلام است و دو فرزند پسر دیگر آن حضرت نیز علی نام داشتند.
سبب این که امام حسین علیه السلام نام هر سه فرزند پسر خود را، علی انتخاب کرد، عشق عجیبی بود که به پدربزرگوارش امیرالمؤمنین داشت و هم درسی بود که به امّت اسلام داد تا در انتخاب نام فرزندان، بهترین نام و با معناترین اسم را برگزینند، تا به هنگام صدا کردن فرزندان، چهرههای پاک الهی در ذهن آنان و شنوندگان دیگر تداعی شود، تا از این رهگذر جرقّهای به قلوب بزند و از شعلۀ آن، روح و جان به اوصاف اولیای الهی متّصف شود.
آن حضرت به خاطر حالات و روحیّات و کمالات و اعمال و اخلاق و اوصاف و واقعیّتهایی که داشتند ملقّب به القاب زیر شدند، القابی که معانی آن در تمام شؤون هستی آن حضرت تجلّی داشت:
سیّد العابدین، زین الصالحین، وارث علم النّبیّین، وصیّ الوصیّین، خازن وصایا المرسلین، امام المؤمنین، منار القانتین و الخاشعین، متهجّد، زاهد، عابد، عدل، سجّاد، بَکّاء، ذوالثَّفِنات (1)
در این که آن حضرت را زینالعابدین میگویند دو روایت جالب در بهترین کتب حدیث آمده:
1) (1)
1 - عمران بن سلیم میگوید: هرگاه زُهری از علیّ بن الحسین مطلبی نقل میکرد، میگفت: مرا زینالعابدین روایت کرد. یک بار سفیان بن عُیَیْنه به او گفت: از چه جهت او را زینالعابدین میگویی؟
پاسخ داد: از سعید بن مسیّب شنیدم که رسول خدا فرمود:
یُنادِی مُنادٍ: أَیْنَ زَیْنُ العابِدین؟
روز قیامت، فریاد کنندهای آواز برآرد: زینت عبادت کنندگان، کجاست؟
چنان میبینم که فرزندم علیّ بن الحسین با تمام وقار و سکون در میان مردم محشر برای رسیدن به جایگاهش قدم بر میدارد. (1)
أنْتَ زَیْنُ الْعابِدینَ حَقّاً.
تو، به حقیقت زینت عبادت کنندگان هستی! (2)سیّد محمد حسین شهریار، ادیب بزرگ چه نیکو سروده:
دلم جواب بلی میدهد صَلای تو را صلا بزن که به جان میخرم بلای تو را
کِشم جفای تو تا عمر باشدم هر چند وفا نمیکند این عمرها وفای تو را
بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را
تو از دریچۀ دل میروی و میآیی ولی نمیشنود کس صدای پای تو را
(شهریار)
به هنگامی که وضو میگرفت، رنگ مبارکش به زردی میگرایید. زمانی اهل بیت بزرگوارش از او پرسیدند: چرا به وقت وضو این چنین میشوی؟ پاسخ داد:
میدانید آمادۀ ایستادن در برابر چه آقایی هستم!
چون به نماز میایستاد لرزه بر اندامش میافتاد!! در جواب کسی که از حضرت پرسید این چه حال است؟ فرمود: به وقت مناجات و عبادت در پیشگاه محبوبم این حالت به من دست میدهد.
روزی در اطاقی که در حال سجده بود آتش افتاد و بیم آن میرفت که شعلۀ آتش تمام اطاق را بگیرد، ناگهان فریاد زدند: پسر پیامبر! آتش آتش!!
اهل خانه آتش را خاموش کردند و آن عاشق پاکباخته هنوز در سجود بود، چون از عبادت فارغ شد، عرضه داشتند: چه علّتی شما را از توجّه به حریقی که به اطاق افتاد بازداشت؟ فرمود: آتش آخرت!! (1)
إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ رَهْبَةً، فَتِلْکَ عِبادَةُ الْعَبیدِ؛ و آخَرینَ عَبَدُوهُ رَغْبَةً، فَتِلْکَ عِبادَةُ التُّجّارِ؛ و إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ شُکْراً، فَتِلْکَ عِبادَةُ الْأحْرارِ. (2)
گروهی خداوند را از ترس عذاب بندگی میکنند، این عبادت غلامان و بردگان بزدل است. جمعی حضرت دوست را از شوق رسیدن به بهشت عبادت میکنند، این کار تاجران است. و عدّهای وجود مقدّس او را محض
شکر و این که آن جناب لایق عبادت است، پرستش مینمایند و این عبادت آزادگان است.
عبادت آن جناب عبادت آزاد از ترس و شوق بود، او با تمام هستی و وجودش خداوند را محض خداوندیش میخواست، در هیچ عبادتی از حضرت معبود توقّع اجر و مزد نداشت و به خاطر ترس از عذاب به هیچ عبادتی قیام نکرد!!
اگر نافلۀ روز به خاطر کار زیاد از دستش میرفت، به وقت شب به قضای آن برمیخواست و به فرزندانش میفرمود:
این برنامه بر شما واجب نیست، ولی من دوست دارم هر یک از شما که به برنامۀ شایستهای عادت کرد آن را از دست ندهد، اگر در زمان معیّنش نتوانست بجای آورد، به وقت دیگر آن را قضا کند! (1)
امام سجاد علیه السلام در هر بیست و چهار ساعت، هزار رکعت نماز به جای میآورد و چون صبح میشد از هیبت حق غش میکرد و آن چنان از خود بیخود میشد که وقتی باد میوزید او را همچون خوشۀ گندم به راست و چپ حرکت میداد!! (2)در «پرواز در ملکوت» آمده است:
«آنان که مجذوب جمال جمیل و عاشق و دلباختۀ حُسن ازلند و از جام محبّت سرمست و از پیمانۀ الَسْت بیخودند، از هر دو جهان رسته و چشم از اقالیم وجود بسته و به عزّ قدس جمال اللّه پیوستهاند، برای آنها دوام حضور است و لحظهای از فکر و ذکر و مشاهدت و مراقبت مهجور نیستند.
آنان که اصحاب معارف و ارباب فضایل و فواضلند و شریف النفس و کریم الطّینهاند، چیزی را به مناجات حق اختیار نکنند و از خلوت و مناجات حق فقط و
فقط خود او را طالبند و عزّ و شرف و فضیلت و معرفت را همه در تذکّر و مناجات با حق دانند.
اینان اگر توجّه به عالم کنند و نظر به کونَیْن اندازند، نظر آنها عارفانه باشد و در عالم، حقّ جو و حق طلبند و تمام موجودات را جلوۀ حقّ و جمال جمیل دانند.
از محضر، حاضر را طلبند و احترام محضر را برای حاضر کنند و عبودیّت را مودّت و معاشرت با کامل مطلق دانند و اشتیاق آنان برای عبادت از این باب است!!
ولی ما بیچارگان گرفتار آمال و امانی و بستۀ زنجیرهای هوا و هوس و فرورفتگان در سِجْنِ مسجور ظلمانی طبیعت که نه بویی از محبّت و عشق به شامّۀ روحمان رسیده، نه لذّتی از عرفان و فضیلت را ذائقۀ قلبمان چشیده، نه اصحاب عرفان و عیانیم و نه ارباب ایمان و اطمینان، عبادات الهیّه را تکلیف و کلفت دانیم و مناجات با قاضی الحاجات را سربار و تکلّف شماریم، جز دنیا که مَعْلَف حیوانات است میل به چیزی نداریم و جز به دار طبیعت که مُعتَکَف ظالمان است تعلّقی برای ما نیست، چشم بصیرت قلبمان از جمال جمیل، کور و ذائقۀ روح از ذوق عرفان، مهجور است»!! (1)
پدرم حضرت سجّاد، نعمتی از نعم الهی را یاد نکرد مگر این که سجده آورد.
آیهای از قرآن که در آن مسئلۀ سجده بود قرائت نکرد مگر همراهش به سجده آمد. رنجی از او برطرف نگشت مگر این که به خاطر آن سجده کرد و از نماز واجبی فارغ نشد جز این که آن را به سجده پیوند داد و موفّق به اصلاح اختلاف بین دو نفر نگشت مگر این که به خاطر توفیقش به آن کار بر خدا سجده کرد. در جمیع مواضع سجودش اثر سجود آشکار بود، به همین خاطر
1) (1)
پدرم را سجّاد نامیدند! (1)
دل زغمت زنده شد، ای غم تو جان دل نام تو آرام جان، درد تو درمان دل
من به تو اولی که تو، آنِ منی آنِ من دل به تو لایق که تو، آنِ دلی آنِ دل
عشق ستمکار تو، رفته به پیکار جان شوق جگر خوار تو، آمده مهمان دل
ترکنم از آب چشم، روی چونان خشک را چون جگری بیش نیست، سوخته بر خوان دل
(سیف فرغانی)
در حالات الهی آن حضرت آمده:
بسترش، خوشحالیش از برنامههای حق بود و فرشش، نشاطش در عبادت و دوستش، تصدیق نسبت به حقایق و خلوصش، خودداریش از غیر رضای ربّ، تکیهگاهش، سجّاده و پوششش قبرش بود!
لحافش، اصرارش در بندگی و مناجات و خواب و چرتش، قیام و خضوع و خشوع نسبت به پروردگار و حرفهاش، سوختن در عشق ربّ!
تجارتش، زیارتِ خانۀ حقّ و حرم پیامبر و بازارش شوق به خدمت و بوی خوشش، مهر و محبّت و حرفهاش، طاعت و لباسش، عزّت و سلاحش، صلاح و مرکبش، زمین و عادتش، ظهور نیروهای ملکوتی درونی و سرمایهاش، گرسنگی و
1) (1)
آرزویش، سفر به آخرت و خشنودیش، در لقا و وصال حضرت محبوب بود. (1)
وجود مقدّس حضرت سجّاد علیه السلام ، در تمام لحظات عمرش در مناجات و دعا بود، مسئلۀ غرق بودنش در دعا و مناجات آن قدر عجیب است که در هر کجا و در هر زمان نام مقدّسش برده شود؛ گریه و زاری، اصرار و الحاح، دعا و مناجات به ذهن شنونده تداعی میکند.
مناجات خمس عشر، دعای عرفانی ابوحمزۀ ثُمالی در سحر ماه مبارک رمضان، قطعاتی از زیارت امین اللّه و پنجاه و چهار دعای «صحیفه سجادیه» دور نمایی از حالات درونی آن حضرت و نورانیّت قلب و جان آن جناب است.
البتّه شرح مناجات خمس عشر و دعای ابوحمزه و سایر مناجاتهای حضرت که در «مصباح» و «زاد المعاد» و «بلد الأمین» و «مفاتیح الجنان» و دیگر کتب ادعیه آمده، توفیق خاصّی از ناحیۀ حضرت معبود لازم دارد تا بتوان از عهدۀ آن برآمد.
در این جا به چند بخش از مناجاتهای آن جناب اشاره میشود، باشد که ما منغمران در چاه طبیعت و گرفتاران ذلّت و شیطنت، در این مسیر الهی قرار بگیریم.
1 - اصمعی، ادیب معروف میگوید:
شبی در طواف کعبه بودم، جوانی خوش منظر را دیدم که به پردۀ خانه آویخته
1) (1)
بود و اینچنین با حضرت معبود مناجات میکرد:
«دیدهها به خواب رفت، ستارگان بر صفحۀ دلانگیز آسمان برآمدند، پادشاه حیّ و قیّوم تویی، سلاطین و دنیاداران در به روی مردم بستند و بر ابواب کاخها و خانههای خود پاسبان گماشتند، تا کسی به وقت شب به آنان رجوع نکند، ولی درهای رحمت تو به روی گدایان باز است، سائلی چون من به امید عنایت و رحمتت به پیشگاهت پناه آوردهام، ای وجود مقدّسی که ارحم الراحمینی». سپس اشعاری به مضمون زیر زمزمه کرد:
«ای آن که به تاریکی شب دعای بیچاره را اجابت میکنی! ای آن که گره از کار بسته میگشایی! میهمانانت به دور خانهات درخوابند، امّا تو ای نگهدارندۀ تمام کاینات بیداری، به مناجاتی که به آن امر فرمودهای برخاستهام، به حرمت بیت و حرم، بر گریهام رحمت آور که اگر گنهکار بیچاره را مشمول عفو و بخششت نکنی، پس چه کسی باید به فریاد او برسد»؟
به دنبال صاحب ناله رفتم و وی را با پای جان جستجو کردم، دیدم وجود مقدّس حضرت سجّاد، امام زین العابدین علیه السلام است! (1)
2 - طاووس فقیه میگوید:
وجود مبارک حضرت علیّ بن الحسین امام سجّاد علیه السلام را در حرم امن الهی دیدم که از سر شب تا به سحر در طواف و عبادت و نماز شب بود، چون مسجد الحرام و اطراف بیت را خلوت دید، گوشۀ چشم به آسمان انداخت و این چنین با محبوب محبّان و معروف عارفان و معشوق عاشقان به مناجات برخاست:
«الهی! ستارگان آسمان ناپدید شدند، دیدهها به خواب رفت، پیشگاهت برای ورود گدایان آماده است، گدایی چون من به اشتیاق غفران و رحمتت به درگاهت
1) (1)
روی آورده، او امیدوار است که در قیامت از زیارت رسول مکرّمت محرومش ننمایی».
سپس چون ابر بهار از دیدگانش اشک بارید و به محضر حضرت دوست عرضه داشت:
«پروردگارا! از باب مخالفت به معصیت برنخاستم و به هنگام گناه تردیدی نسبت به تو در دلم نبود، به عذاب و جریمهات جاهل نبودم و از عقوبتت روی گردانی نداشتم، این نفس بد اندیش بود که با من خدعه کرد، این دلگرمی درونم به ستّاریّت تو بود که مرا در لغزش انداخت؟ اکنون آن که مرا از عذابت برهاند کیست؟ به کدام ریسمان محکم چنگ بزنم اگر رابطهات را با من قطع کنی؟ افسوس بر من به وقتی که مرا در پیشگاهت برای محاکمه حاضر کنند، آن زمانی که سبک باران را اجازۀ عبور دهی و حمّالان گناه را به چاه جهنّم دراندازی، در آن روز در صنف سبک بارانم تا نجات یابم، یا زیر بار سنگین گناهانم، تا در عذاب درافتم؟
آه و حسرت بر من! که به موازات طول عمرم بر گناهم افزوده شد و در مقام توبه برنیامدم، چرا زمان حیای از پروردگارم به من نمیرسد»؟
سپس گریست و چنین زمزمه کرد:
«آیا مرا به آتش جهنّم میسوزانی، ای منتهای آرزوی من! اگر چنین باشد پس امید و عشقم به تو چه میشود؟!
مولای من با اعمال زشت و پست به پیشگاهت رو کردهام و اقرار میکنم که در میان بندگانت گنهکاری چون من وجود ندارد»!!
باز به سختی گریست و عرضه داشت:
«از هر عیب و نقصی منزّهی، مردم آن چنان به معصیت و گناه بر میخیزند گویی از دیدۀ تو دورند و تو چنان نسبت به آنان بردباری که گویا گناهی مرتکب نشدهاند.
آن گونه با برنامههای نیکویت به خلق محبّت میکنی که گویا به آنان نیازمندی، در
حالی که وجود مقدّست از همۀ هستی و عناصرش بی نیاز است».
پس از آن به زمین افتاد و با حالی عاشقانه و غیر قابل وصف به سجده رفت. به او نزدیک شدم، سرش را به زانو گذاشتم و چنان گریستم که اشکم به صورت پاکش ریخت، سر از زانویم برداشت و به حال نشسته درآمد و گفت: کیست که مرا از محبوبم به برنامۀ دیگر مشغول کرد؟
عرضه داشتم: طاووسم، ای پسر رسول خدا! این گریه و فریاد و این ناله و زاری و این جزع و فزع چیست؟ این ما عاصیان و خطاکاران هستیم که باید اینچنین به پیشگاه حضرت دوست بنالیم، شما چرا؟ شمایی که پدرت حضرت سیّد الشهداء و مادرت فاطمه و جدّت رسول خدا: است؟
به من متوجّه شد و فرمود: آه آه ای طاووس! سخن پدر و مادر و جد را رها کن، خداوند بهشت را برای مطیع نیکوکار آفریده گر چه سیاه حبشی باشد مگر نشنیدی:
جهنّم را برای گنهکار مقرّر فرموده گرچه فرزند قرشی قلمداد شود.
فَإذا نُفِحَ فِی الصُّورِ فَلا انْسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ و لا یَتَسائَلُونَ » (1)
پس هنگامی که در صور دمیده شود، در آن روز نه میانشان خویشاوندی و نسبی وجود خواهد داشت و نه از اوضاع و احوال یکدیگر میپرسند.
به خدا قسم! در قیامت جز عمل صالحی که پیش فرستادهای، برنامهای دیگر برایت سودمند نیست!! (2)3 - طاووس فقیه میگوید:
حضرت سجّاد را در حجر اسماعیل دیدم نماز میخواند و میگوید:
عُبَیْدُکَ بِبابِکَ، أسیرُکَ بِفِنائِکَ، مِسْکینُکَ بِفِنائِکَ، سائِلُکَ بِفِنائِکَ، یَشْکُو
إلَیْکَ، ما لا یَخْفی عَلَیْکَ، لا تَرُدَّنی عَنْ بابِکَ. (1)
بندهای کوچک به پیشگاه توست، اسیری فانی، زمینگیری فانی، گدایی فانی در درگاه توست، از آنچه بر تو مخفی نیست به تو شکایت دارد، عنایت کن او را از در خانۀ رحمتت مران.
4 - امام صادق علیه السلام میفرماید:
حضرت باقر علیه السلام بر پدر بزرگوارش امام سجّاد علیه السلام وارد شد، او را در عبادت آن چنان دید که از کسی سابقه نداشت: از بیداری زیاد رنگش زرد شده و گویی از شدّت گریه چشمش سوخته بود و پیشانی مبارکش از زیادی سجود زخم آورده و از کثرت قیام قدمش ورم داشت. حضرت باقر علیه السلام چون این حالات را دید نتوانست از گریه خودداری کند. امام سجّاد علیه السلام در فکر بود، ناگهان به فرزندش رو کرد و فرمود:
این اوراقی که عبادات امام علی علیه السلام بر آن ثبت است بیاور، برای آن جناب اوراق را آوردم، کمی از آن را خواند سپس با ناراحتی زمین گذاشت و فرمود: چه کسی قدرت دارد همانند علیّ بن ابی طالب عبادت کند؟! (2)5 - شبی در حال مناجات و عبادت بود، یکی از فرزندانش افتاد و دستش شکست، اهل خانه فریاد زدند، همسایهها آمدند، با کمک هم طبیب شکستهبندی آوردند، دست کودک را بست. چون صبح شد دست طفل را به گردنش آویخته دید، پرسید: این چه وضع است؟ حادثه را به خاطر غرق بودنش در مناجات توجّه نفرموده بود، به او خبر دادند. (3)6 - آن حضرت چون به مناجات و راز و نیاز و عبادت و نماز بر میخواست
چهرهاش رنگ به رنگ میشد،قیامش برای عبادت و راز و نیاز قیامِ عبد ذلیل در برابر مولای جلیل بود، از خشیت حق که معلول آگاهی قلب او نسبت به حضرت ربّ العزّه بود، اعضایش میلرزید و نمازش در هر بار نمازِ وداع بود که گویی پس از آن دیگر مهلت نماز ندارد! (1)
صائب تبریزی آن بزرگ غزل سرای عرصۀ ادب، چه نیکو میگوید:
چرخ است حلقۀ درِ دولتسرای دل عرشست پردۀ حرم کبریای دل
با آن که پای بر سر گردون نهاده است بر خاک میکشد زدرازی، قبای دل
دل را به خسروان مَجازی چه نسبت است دارد به دست لطف ید اللّه لوای دل
خود را اگر گرفت جگردار عالم است آن را که ازخرام تو لغزید پای دل
با نور آفتاب به انجم چه حاجت است با خلق آشنا نشود آشنای دل
صائب اگر به دیدۀ همّت نظر کنی افتاده است قصر فلک پیش پای دل
(صائب تبریزی)
وجود مقدّس او از جانب حضرت ربّ العزّه به عنوان چهارمین اختر تابناک امامت، برای این که تمام عالمیان در همۀ شؤون، جنابش را برای یافتن سعادت دنیا و آخرت اسوه و سرمشق قرار دهند، انتخاب شد، همین مسئله در باز شناساندن شخصیّت و عظمت حضرت در تمام جهات حیات کافی است.
خواهر زادهاش میگوید:
1) (1)
به تشویق فاطمه، دختر حضرت سیّد الشهداء در مدار خدمت آن جناب برآمدم، هرگز در کنارش ننشستم مگر این که باب خیری به رویم باز شد، یا از خشیت آن جناب از حضرت حقّ دلم غرق خشیت شد، یا دانشی پاک و علمی با منفعت از آن منبع فیض و کرامت آموختم. (1)
بهترین فردی که از بنی هاشم یافتیم، حضرت زین العابدین علیه السلام بود. (2)سعید بن کلثوم میگوید:
خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم، سخن از وجود مقدّس امیرمؤمنان به میان آمد، امام صادق علیه السلام آن چنان که حقّ علی علیه السلام بود از آن جناب تمجید کرد و حضرتش را به بهترین صورتی که لیاقت داشت ستود، سپس فرمود:
به خدا قسم! هرگز حرامی نخورد تا عمرش پایان گرفت و از دو برنامهای که رضای حقّ در آن بود سختترینش را برای عمل انتخاب میکرد. حادثهای برای رسول خدا پیش نیامد، مگر این که آن حضرت را به عنوان تکیهگاه برای رفع حادثه خواست. جز او کسی همانند رسول خدا طاقت عبادت نداشت. به وقت عمل مانند کسی بود که بین بهشت و جهنّم است، ثواب حق را امید داشت و از عذابش خائف بود. در راه رضای حق و دوری از عذاب فردا از کارکرد روزانه و عرق پیشانی مبارکش هزار بنده در راه خدا آزاد کرد. غذای اهلش روغن و سرکه و خرمای بهم انباشته بود. لباسی جز لباس کرباس نداشت، اگر آستینش اضافه میآمد، قیچی میخواست و آن را میبرید. در میان فرزندان و اهل بیتش در لباس و دانش و حکمت زندگی نظیر علیّ بن
الحسین علیه السلام نبود. (1)
زُهْری میگوید:
همراه با حضرت سجّاد علیه السلام برخوردی با عبدالملک بن مروان داشتیم، آثار عبادت در چهرۀ امام سجاد علیه السلام عبدالملک را به تعجّب انداخت و برنامۀ حضرت با پروردگار برای او بسیار بزرگ جلوه کرد.
به حضرت عرضه داشت: از چهرهات آثار زحمت و کوشش و عبادت و بندگی سنگین آشکار است، در صورتی که عاقبت به خیری در پروندۀ شما ثبت است و تو پارۀ تن رسول خدایی، برای تو نسبت به اهل بیت و مردم زمانه فضل عظیم است، آنچه از علل برتری و دانش و بینش و ورع و دین به شما عنایت شده به احدی جز رسول خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین: داده نشده!
عبدالملک مدح و ثنا و تعریف و تمجیدش را از حضرت قطع نکرد، تا امام سجاد علیه السلام به او فرمود: «آنچه را گفتی از من نیست، بلکه عنایت و الطاف الهی به این بندۀ درگاه حقّ است، جلوهای است از تأیید و توفیق حضرت دوست؛ به من بگو با کدام قدرت و با چه قوّت به ادای شکر این همه نعمت برخیزم؟
1) (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله آن قدر به عبادت و نماز ایستاد تا قدمهایش ورم کرد. چنان در مدار روزه قرار گرفت که آب دهانش خشک شد. به حضرت عرضه داشتند: یا رسول اللّه! مگر نه این است که گذشته و آیندهات بر اساس خبر حضرت حق در قرآن غرق در مغفرت است، پس این همه زحمت در عرصۀ عبادت چیست؟
پاسخ داد: نمیخواهید بندۀ شاکری باشم؟ خدا را شکر و سپاس که مرا به عبادت و اطاعت برگزید و در دایرۀ امتحان توفیقم داد، در دنیا و آخرت سپاس را مختصّ او میدانم. به خدا قسم! اگر اعضایم قطعه قطعه شود و پیه چشمم به سینهام بریزد، قدرت اقدام به عُشری از اعشارِ یک نعمت از تمام نعمتهای عنایت شدۀ او را که شماره کنندگان از شمارشش عاجزند و حمد حامدان به آن نمیرسد، ندارم. نه به خدا قسم! ترک شکرش نکنم، به اندازهای که روز و شب و در خلوت و آشکار مرا در این حال ببیند.
اگر حقوق واجبۀ اهل بیتم و خاصّ و عام مردم نبود و من مأمور به ادایش نبودم، هر آینه به چشم به آفرینش مینگریستم و به قلب به حضرت اللّه، تا وجود مقدّس او بر من قضاوت کند که او بهترین حاکم است، آنگاه حضرت سجاد علیه السلام گریه کرد و عبدالملک هم به گریۀ حضرت گریست، سپس امام فرمود:
«چقدر فاصله است بین کسی که در طلب آخرت است و برای به دست آوردن آن میکوشد و کسی که متوجّه دنیاست و برایش مهم نیست مال و مقام از کجا میآید و در آخرت هیچ نصیبی ندارد»!! (1)
در طلبْ سستی چو ارباب هوس کردن چرا راه دوری پیش داری رو به پس کردن چرا
شکر دولت سایه بر بیسایگان افکندن است این همای خوش نشین را در قفس کردن چرا
1) (1)
در خراب آباد دنیای دنی چون عنکبوت تار و پود زندگی دام مگس کردن چرا
در ره دوری که میباید نفس در یوزه کرد عمر صرف پوچ گویی چون جرس کردن چرا
(صائب تبریزی)
عبداللّه مبارک میگوید:
به مکّه میرفتم، کودکی را بین هفت تا هشت سال دیدم که سبک بال و سبک بار، به سوی حرم روان است. پیش خود گفتم: طفلی خردسال این بیابانها را تا مکّه چگونه سپری میکند. به نزدش شتافتم و بدو گفتم: از کجا میآیی؟ جواب داد: از نزد خدا. گفتم: کجا میروی؟ گفت: به سوی خدا. گفتم: این بیابان مخوف را با چه کسی طی کردی؟ گفت: با خدای نیکوکار. گفتم: راحلهات کو ؟ گفت: زادم تقوی، راحلهام قدم و قصدم حضرت مولاست. گفتم: از چه طایفهای؟ گفت:
مطّلبی. گفتم: فرزند که هستی؟ گفت: هاشمیام. گفتم: واضحتر بگو. گفت: علوی فاطمیام. گفتم: شعر سرودهای؟ گفت: آری، گفتم: بخوان. اشعاری به مضمون زیر خواند:
«ماییم که واردان بر چشمۀ کوثریم؛ تشنگان لایق را از آن آب سیراب کرده و درصحرای محشر از آنان حمایت میکنیم؛ هیچ کس جز از طریق ما به رستگاری نرسیده؛ و آن کس که زادش رابطۀ با ماست بیچاره و بدبخت نشد؛ آن که با ایمان و عملش ما را خوشحال کرد، از جانب ما مسرور میشود و هر کس با ما به دشمنی و مخالفت برخاست، در اصل و ریشهاش خلل است و آن کس که حقّ مسلّم ما را غصب کرد، در قیامت سر و کارش با حضرت ربّ العزّه است»!!
او پس از خواندن آن اشعار از نظرم ناپدید شد. به مکّه رفتم، حجّم را بجا آوردم.
در بازگشت، جمعی را در بیابان دیدم دایرهوار نشستهاند. سرکشیدم ناگهان آن چهرۀ پاک و با عظمت را دیدم. پرسیدم: این شخصیّت والا کیست؟
گفتند: علیّ بن الحسین. (1)
امام علیه السلام همچون سلف صالح و خلف پاکش از تمام محاسن و محامد اخلاقی بهرۀ جامع داشت،ازهرگونه عیب و نقصی در زمینۀ اخلاق و سایر شؤون حیات پاک بود.
هیچ برخورد و حادثه و مصیبتی آن حضرت را از تجلّی دادن حسنات الهی باز نداشت و وی را به سیّئهای از سیّئات اخلاقی آلوده نکرد.
مردی از نزدیکانش به آن حضرت دشنام داد و ناسزا گفت، حضرت جواب وی را نداد تا به بدگوییش پایان داد و رفت. آنگاه آن منبع فیض به دوستانش رو کرد و فرمود: شنیدید به من چه گفت؟ من دوست دارم مرا همراهی کنید تا پاسخ مرا به وی بشنوید.
عرضه داشتند: با تو میآییم. حضرت حرکت کرد و در حالی که قدم بر میداشت این آیه را قرائت میکرد:
وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ » (2)
و خشم خود را فرو میبرند و از [ خطاهایِ ] مردم در میگذرند؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
برای ما معلوم شد که حضرت کاری به دشنام دهنده ندارد. چون به در خانۀ آن مرد رسیدیم، حضرت فرمودند: به صاحب خانه بگویید علی بن الحسین است.
صاحب منزل در حالی که نگران تلافی بود، به در خانه آمد. حضرت به او فرمودند:
لحظاتی قبل مطالبی را دربارۀ من گفتی، اگر در من وجود دارد، به خاطر آن از حضرت حق طلب مغفرت میکنم، اگر در من نیست و تو اشتباه کردی، برای تو عفو و بخشش میخواهم!!
صاحب خانه پیشانی حضرت سجّاد علیه السلام را بوسید و عرضه داشت: یابن رسول اللّه! آنچه گفتم در تو نبود، این منم که باید مورد عفو حقّ قرار بگیرم. (1)
در حال سواره بر جمعی گذشت که گرفتار بیماری خطرناک و مهلک جذام بودند و کسی حاضر نبود با آنان نشست و برخاست کند!!
آنان سفرۀ غذا انداخته و میخواستند مشغول خوردن شوند، تا حضرت را دیدند وی را به غذا خوردن با خود دعوت کردند.
فرمود: اگر روزه نبودم پیاده میشدم و کنار سفرۀ شما مینشستم. چون به منزل رسید دستور داد غذایی مخصوص آماده کنند، سپس همۀ جذامیان را به خانه خواست و همراه آنان سر یک سفره نشست و از آنان بدینگونه دلجویی فرمود. (2)
بیاییم همچون سیّد عابدان و زینت عبادت کنندگان و فخر سالکان به فریاد آنان که به فریادشان نمیرسند برسیم و دست نوازش به سر آنان که دستی به سرشان نمیکشند بکشیم و به رفع نیاز آنان که کسی به رفع نیازشان بر نمیخیزد اقدام کنیم و در این چند روزۀ عمر کسب معرفت و فضیلت کنیم و به اخلاق اولیای حقّ و عاشقان جمال و جلال آراسته گردیم.
عاشق دلباخته، حاج میرزا حبیب اللّه مجتهد خراسانی چه نیکو میسروده:
گاهی سخن از عشق بگویید گه در ره توحید بپویید بپویید
هرچند که این کام به جستن نشود رام چندان که توان جست بجویید بجویید
شمّامۀ حال است که از باغ وصال است شمّامۀ این باغ ببویید ببویید
ای سبز گیاهان که همه خشک خزانید این فصل بهار است برویید برویید
ای زنده تن و مرده دلان چند خموشید بر سوگ دل مرده بمویید بمویید
(میرزا حبیب اللّه مجتهد خراسانی)
هشام بن اسماعیل از طرف عبدالملک مروان به استانداری مدینه منصوب شد.
مقام ریاست، او را به دایرۀ غرور و کبر و ستم و ظلم کشید، حقّ را ناحقّ کرد و هر چه در توان داشت به میدان آورد. از افرادی که از او رنج بسیار و آزار فراوان دیدند حضرت زین العابدین علیه السلام بود.
پس از مدّتی از مقامش عزل شد. استاندار جدید مدینه به نام وَلید، مأموریّت یافت استاندار قدیم را در برابر مردم به ستونی ببندد، تا هر کس بخواهد آزارهای او
را تلافی کند بتواند!
در چنان حالی میگفت تمام وحشت من از برخورد با زین العابدین علیه السلام است؛ زیرا وی را زیاد آزار دادهام.
امام در آن هنگام به یاران و دوستانش فرمود، به هیچ وجه متعرّض وی نشوید، آنگاه به دیدن هشام بن اسماعیل رفت و فرمود: پسر عمو ! از آنچه برایت پیش آمده ناراحتم، آنچه دوست داری از من بخواه که من در اجابت درخواست تو مضایقه ندارم. هشام بن اسماعیل فریاد زد:
اللّهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ » (1)
خدا داناتر است که مقام رسالت را در کجا قرار دهد. (2)
وجود مقدّسش، روزی یکی از خدمتکارانش را دوبار صدا زد، از پاسخ دادن خودداری کرد. چون بار سوّم جواب داد، حضرت فرمود: صدای مرا در دوبار گذشته نشنیدی؟ عرضه داشت: چرا، فرمود: چرا جوابم را نمیدادی؟ گفت: یا بن رسول اللّه! از سیاستت در امان بودم. امام سجاد علیه السلام زبان به شکر گشود و به پیشگاه حقّ عرضه داشت: خدا را سپاس که مملوکان من خودشان را از این بندۀ ربّ در امان میبینند. (3)
خانوادههای فقیری در مدینه بودند که از وسایل زندگی و خورد و خوراک آنچه
کم داشتند تأمین میشدند، ولی نمیدانستند این همه لطف و مرحمت و این گونه مهر و عنایت از کجاست. چون زین العابدین علیه السلام شهید شد تمام آن برنامهها به تعطیلی رسید، دانستند که منبع آن همه فیض و فضیلت حضرت سجّاد علیه السلام بود! (1)
اسامة بن زید به وقت مشاهدۀ آثار مرگ به سختی گریست. حضرت سجّاد علیه السلام در حالی که ناظر وضع او بود، سبب گریه و نالۀ او را پرسید. عرضه داشت:
پانزده هزار درهم بدهکارم، آنچه از من میماند خلأ قرضم را پُر نمیکند.
حضرت فرمود: تمام دیونت بر عهدۀ من است، از گریه خودداری کن که هم اکنون به هیچ کس بدهکار نیستی. آنگاه به ادای دَین او اقدام کرد و او را از سختی حقّ النّاس نجات داد. (2)
در شبی سرد غلامی از غلامانش آن حضرت را در مسیر مسجد دید در حالی که جبّه و لباس و عمامهای از خز به سر داشت و با خوشبوترین عطرخود را زینت داده بود. عرضه داشت: مولای من! در این ساعت با این وضع و شکل کجا میروی؟ فرمود:
مسافر مسجد جدّم رسول خدایم، تا برنامۀ ازدواج با حورالعین را برای خود فراهم آورم. (3)
برای کسب معاش اوّل صبح از خانه بیرون میرفت. چون به آن حضرت میگفتند: این وقت روز کجا میروی؟ میفرمود:
جهت صدقه دادن به عیالاتم میروم. با تعجّب عرضه میداشتند؟ صدقه، پاسخ میداد: آری، آنچه از حلال به دست میآید، صدقۀ حقّ بر بندگان است. (1)
امام سجاد علیه السلام میفرماید:
به بیماری سختی دچار شدم. پدرم امام حسین علیه السلام به من فرمود: چه میل داری؟ عرضه داشتم: میل دارم نسبت به خود برای حضرت حقّ، تعیین تکلیف نکنم؛ او آنچه به نفع من است از باب لطف و مهرش تدبیر میکند، من علاقه دارم در پیشگاه حضرتش تسلیم محض باشم. پدرم فرمود: آفرین، با ابراهیم خلیل هماهنگ شدی، به هنگامی که میخواستند او را در آتش بیندازند، جبرئیل به او گفت: چه حاجتی داری؟ پاسخ داد: برای حقّ تعیین تکلیف نمیکنم؛ او مرا کفایت میفرماید که بهترین وکیل من در تمام شؤون حیات است. (2)
روزی از روزها کنیزش از ابریقی گلین به روی دستش جهت وضو آب میریخت،
از بی توجّهی کنیز آفتابه رها شد و پیشانی حضرت را مجروح کرد!
حضرت سربلند کرد؛ کنیز عرضه داشت: خداوند عزّوجلّ میفرماید:
وَالْکاظِمینَ الْغَیظَ
و خشم خود را فرو میبرند.
حضرت فرمود: خشمم را فرو خوردم.
عرضه داشت:
وَالْعافینَ عَنِ النّاسِ
و از [ خطاهایِ ] مردم در میگذرند.
فرمود: از تو گذشت نمودم.
گفت:
وَاللّه یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ
و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
فرمود: برو، در راه خدا آزادی! (1)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
مرد هرزهای در مدینه بود که مردم از اطوار و افعال و حرکات و اداهای او میخندیدند.
روزی در حالی که حضرت علیّ بن الحسین علیه السلام با دو نفر از خادمانش در حرکت بود، به دنبال آن جناب آمد و قصد کرد کاری خندهدار انجام دهد؛ در برابر دیدگان
1) (1)
مردم عبای حضرت را از گردن آن جناب کشید، سپس دور شد؛ دوباره آمد عبا را برداشت و فرار کرد؛ آنگاه بازگشت و عبا را به طرف آن جناب انداخت. حضرت بدون آن که به وی التفات کند، فرمودند:
این شخص کیست؟ عرضه داشتند: دلقکی است که مردم مدینه را میخنداند، حضرت فرمودند: به او بگویید: برای خداوند روزی است که در آن روز اهل باطل غرق در خسارتند. (1)
امام صاق علیه السلام میفرمایند:
حضرت سجّاد علیه السلام در سفرهای خود با کسانی همراه میشدند که آن حضرت را نشناسند و با آنان شرط میکرد در تمام امور، قافله را خدمت کند!
همراه با قافلهای به سفر رفت؛ از هیچ خدمتی نسبت به آنان مضایقه نفرمود.
شخصی در برخورد به کاروان، حضرت را شناخت. از اهل قافله پرسید، این انسان والا را میشناسید؟ گفتند: نه!
گفت: او حضرت علیّ بن الحسین علیه السلام است. به جانب حضرت هجوم بردند و دست و پایش را غرق بوسه کردند و به آن مقام بزرگ عرضه داشتند:
میخواستی دچار عذاب حقّ شویم! اگر تو را نمیشناختیم و خدای ناخواسته با دست و زبان به آزارت بر میآمدیم چه میکردیم! بی شک به هلاکت ابدی دچار میشدیم.
حضرت سجّاد فرمودند:
من یک بار با قافلهای همفسر شدم؛ آنان مرا میشناختند؛ محض رسول خدا به
1) (1)
آنچه شایستۀ آن نبودم از من پذیرایی و احترام کردند؛ من به آن خاطر از کار خیر باز ماندم؛ این بار با شما آمدم که مانند گذشته گرفتار نشوم که این گونه سفر برای من محبوبتر است!! (1)
حضرت زین العابدین به وقت وفات، به فرزندش حضرت باقر علیه السلام فرمود:
با شتری که دارم بیست مرتبه به حجّ خانۀ حقّ رفتم و برای یک بار این حیوان را تازیانه نزدم. چون شتر بمیرد، او را در زمینی دفن کن تا پیکرش نصیب درندگان نشود که رسول الهی صلی الله علیه و آله فرمود:
شتری که هفت بار در سفر حجّ به موقف عرفات قرار بگیرد، از نعمتهای بهشت است و خداوند در نسلش برکت قرار میدهد. چون شتر مُرد، حضرت باقر علیه السلام بر اساس وصیّت پدر عمل کرد. (2)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
حضرت زین العابدین علیه السلام روزی که روزه میگرفتند، امر میفرمودند گوسفندی را ذبح کنند و آن را قطعه قطعه کرده در دیگ بریزند تا پخته شود، بوی لذّت بخش آبگوشت به مشامش میخورد در حالی که نزدیک افطار بود؛ دستور میداد چند عدد سینی حاضر کنند؛ غذای پخته را قسمت قسمت میکرد و میفرمود: این غذاها را در خانۀ فلان و فلان برسانید. آنگاه خود حضرت با قطعهای نان و مقداری
خرما افطار میکردند!! (1)
امام باقر علیه السلام میفرماید:
چون تاریکی شب همه جا را فرا میگرفت پدرم حضرت سجّاد علیه السلام انبانی از چرم به دوش میگرفت، در حالی که در آن انبان مایحتاج نیازمندان را قرار داده بود، آنگاه خانه به خانه میرفت و هر کس را به مقدار نیازش کمک میفرمود، ولی به خاطر این که صورت مبارکش را میپوشاند او را نمیشناختند!!
به وقت غسل بدن شریفش، آثار به دوش کشیدن آن انبان را به صورت سیاهی پوست بر شانۀ مبارکش مشاهده کردند. (2)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
لباسش از پشم بود و چون قصد نماز میکرد لباسی خشن میپوشید و از نماز روی فرش و تشک و جانماز خاص پرهیز داشت، سجادهاش بر زمین بود. به کوه جَبّان که در نزدیکی مدینه قرار داشت میآمد و بر سنگی سوزان قیام و قعود مینمود. آن چنان از عشق و خوف خدا در سجدههای عاشقانهاش میگریست که
چون سر بر میداشت گویی چهرۀ مبارکش را در آب فرو برده!! (1)
امام سجّاد زین العابدین علیه السلام میفرمود:
لَوْماتَ مَنْ بَیْنَ الْمَشرِقِ و الْمَغْرِبِ لَمَا اسْتَوْحَشْتُ بَعْدَ أنْ یَکونَ الْقُرْآنُ مَعی. (2)
اگرتمام انسانهای مشرق و مغرب یکجا بمیرند و جز من کسی در روی زمین نماند، به خاطر این که اهل قرآنم و انسم با این منبع فیض حقّ شدید است، وحشتی نخواهم کرد.
ز دل غافل مشو چون هست محبوب اندر این منزل که بر طالب نماید روی مطلوب اندر این منزل
برون از منزل دل نیست جای جلوۀ جانان که ما را جذبۀ او ساخت مجذوب اندر این منزل
بدانسان کز ره دل میتوان پیوست با دلبر نه قاصد میکند کاری نه مکتوب اندر این منزل
از آن کام زلیخا برنیاید از مه کنعان که بر یوسف تجلّی کرد یعقوب اندر این منزل
ز پشتیبانی آن آشنا گر دل قوی داری نمیگردی زهر بیگانه مرعوب اندر این منزل
(صائب تبریزی)
سیّد ابن طاووس در «اقبال» از قول حضرت صادق علیه السلام روایت میکند:
چون ماه رمضان میرسید، حضرت سجّاد علیه السلام هیچ یک از غلامان و کنیزان خود را سیاست نمیکرد، چون غلامی یا کنیزی خطا میکرد در ورقهای مینوشت، فلان کس در فلان روز چنین خطایی را مرتکب شد. از آن جناب جز ادب و احترام و محبّت و عنایت نسبت به غلامان و کنیزان، مخصوصاً به هنگام ماه رمضان دیده نمیشد.
چون شب آخر ماه رمضان میرسید همه را دور خود جمع میکرد، سپس کتابی که اشتباهات و گناهان آنان را ثبت کرده بود میگشود و نام هر یک را با گناهانش میخواند و میفرمود: این خطا را داشتی و من هم نسبت به آن تو را عقوبت نکردم، آیا به یاد میآری؟ عرضه میداشت: آری، یا ابن رسول اللّه.
وقتی از همه اقرار میگرفت در جمع آنان میآمد و میفرمود با صدای بلند دنبال من بگویید:
ای پسر حسین بن علی! پروردگارت تمام برنامههایت را در پروندهات ثبت کرده، همان طوری که تو اشتباهات و خطاها و کم کاریهای ما را در چنین پروندهای نوشتهای، کتابی که نزد خدا است بر ضرر تو، به حق سخن میگوید، گناه کوچک و بزرگی نیست مگر آن که در آن کتاب شماره شده، تمام اعمالت را در آن روز به وسیلۀ آن کتاب، حاضر خواهی دید، چنانکه ما در این ساعت تمام گذشتۀ خود را در این پرونده حاضر میبینیم!!
ای پسر حسین بن علی! ما را ببخش و از ما چشم پوشی کن، چنانکه خود تو از حضرت حق امید چشم پوشی و گذشت داری و همچنان که عاشق عفو و رحمت حضرت ربّ العزّهای و طالب رحمت آن منبع فیضی، ما را مشمول عفو و رحمت
خود قرار ده.
ای پسر حسین بن علی! ذلّت و خواری خود را در پیشگاه حضرت محبوب به یاد آر، آن وجود مقدّسی که حکیم و عادل است و به اندازۀ خردلی به کسی ستم روا نمیدارد و اعمال بندگان را به میزان کشیده و با دقّت محاسبه کرده و بر انجام آن شهادت میدهد. بیا در چنین شبی از ما گذشت کن و از بدیهای ما چشم بپوش که خداوند فرموده:
وَلْیَعْفُوا و لْیَصْفَحُوا ألا تُحِبُّونَ أنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ » (1)
و باید [ بدی آنان را که برای شما مؤمنان توانگر سبب خودداری از انفاق شده ] عفو کنند و از مجازات درگذرند؛ آیا دوست نمیدارید خدا شما را بیامرزد ؟ [ اگر دوست دارید ، پس شما هم دیگران را مورد عفو و گذشت قرار دهید ]؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است .
به همین صورت میگفت و به غلامان و کنیزان تلقین میکرد و اشک میریخت و ناله میزد و به درگاه حضرت دوست عرضه میداشت:
خداوندا! ما را امر کردی، از آنان که بر ما ستم کردند بگذریم، ما هم گذشتیم، پس تو هم از ما بگذر که تو درگذشت و عفو از همۀ ما اولیتری.
الهی! به ما فرمودی گدا را از در خانۀ خود نرانیم و اکنون خود ما به گدایی به پیشگاهت آمدهایم، عنایتت را طالبیم و عطا و احسانت را خواهانیم، در تمام این برنامهها به ما منّت بگذار و از این پیشگاه با عظمت ما را نا امید مکن. به همین کیفیّت با حضرت حقّ مناجات میکرد و اشک میریخت، سپس رو به جانب آنان میفرمود و میگفت:
من شما را بخشیدم، آیا شما هم مرا بخشیدید؟ من مالک خوبی برای شما
1) (1)
نبودم، از من سوء رفتار دیدید، آری، من مالک بدکاری هستم که مملوک کریمِ جواد و عادلِ محسنم.
عرضه میداشتند: آقای ما، با این که ما غلامان و کنیزان از حضرت تو جز خوبی ندیدیم، امّا درعین حال از تو گذشتیم.
امام سجّاد علیه السلام میفرمود: این دعا را با من بخوانید:
خدایا، از پسر حسین درگذر، چنانکه از ما درگذشت، او را از آتش جهنّم برهان، چنانکه ما را آزاد کرد. غلامان و کنیزان این جملات را میگفتند و حضرت آمین میگفت.
سپس میفرمود: همۀ شما از قید غلامی و کنیزی آزادید، من شما را به عشق رسیدن به عفو حقّ و آزادی از عذاب آزاد کردم.
آنگاه روز عید فطر همه را میطلبید و به اندازهای که پس از آزادی از بردگی محتاج مردم نباشند به آنان بذل و بخشش میفرمود.
سالی نبود مگر این که دراین برنامه اقدام میفرمود و حدود بیست نفر غلام و کنیز آزاد میکرد و میفرمود: خداوند در ماه رمضان به وقت افطار هفتاد هزار هزار مستحقّ عذاب را برات آزادی میدهد و چون شب آخر شود به اندازۀ تمام ماه رمضان، از عذاب جهنّم میرهاند، من دوست دارم خداوند من مرا در چنین برنامهای ببیند، باشد که وسیلۀ نجاتی برای من مقرّر گردد.
البتّه برای او فرقی نداشت که غلام و کنیز را چه زمانی خریده، آنچه برای او مهم بود این بود که شب آخر ماه رمضان آنان را آزاد کند، گر چه چند ماهی بیشتر نبود که به خدمت آن جناب درآمده بودند.
این برنامۀ با عظمت را هر سال تکرار میکرد، تا وقتی که به وصال حضرت محبوب و لقای جناب دوست نایل شد. (1)
1) (1)
یکی از پسر عموهای زین العابدین علیه السلام از نظر معیشت در سختی و مشقّت بود.
امام سجاد علیه السلام شبانه بدون این که شناسایی شود برای او پول میبرد، او هر کجا مینشست میگفت: علیّ بن الحسین اهل صلۀ رحم نیست، خداوند جزایش را از وی دریغ کند. امام سجاد علیه السلام میشنید و برای حفظ آبروی او تحمّل میکرد. چون از دنیا رفت، پسر عمّش متوجّه داستان شد، از شدّت غصّه کنار قبر حضرت میآمد و مدّتها بر آن جناب ناله و ندبه داشت! (1)
روزی با غلامانش از راهی میگذشت، مردی به آن حضرت ناسزا گفت. غلامان به سوی او هجوم کردند، حضرت فرمود: دست نگاه دارید. خودش روبه روی آن مرد آمد و فرمود: آنچه از ما بر تو پوشیده است خیلی بیش از آن است که میدانی، اگر نیازی داری بگو تا برآورده کنم. آن شخص خجالت کشید، حضرت عبای خود را به او داد و دستور فرمود هزار درهم به او بپردازند. آن مرد پس از آن میگفت:
شهادت میدهم که تو از اولاد انبیایی. (2)
برای حضرت زین العابدین علیه السلام مهمان رسیده بود. غلام حضرت در آوردن غذای گرم در یک سینی بزرگ عجله کرد، سینی از دستش رها شد و از بالای پلّهها
به سر یکی از فرزندان حضرت فرود آمد و او را از بین برد. امام در حالی که غلام در اضطراب سختی قرار داشت فرمودند: برو در راه خدا آزادی، تو در این برنامه عمدی نداشتی! (1)
امام باقر علیه السلام میفرماید:
پدرم خادمش را دنبال کاری فرستاد و او در آن کار، کندی به خرج داد؛ حضرت یک تازیانه به غلام زد، غلام گفت: اللّه، ای پسر حسین! به من در کار رجوع میکنی، تازیانه هم میزنی! حضرت گریه کرد و فرمود:
ای محمّد بن علی پسر عزیزم! کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله برو و دو رکعت نماز بخوان و بگو: خدایا در روز قیامت از علیّ بن الحسین بگذر. آنگاه رو به غلام کرد و فرمود: برو در راه خدا آزادی.
ابو بصیر میگوید: به حضرت عرضه داشتم: آیا آزادی، کفّارۀ یک ضربه تازیانه است؟ امام پاسخ نگفتند. (2)
شیخ صدوق رحمه الله از قول زُهری میگوید:
خدمت حضرت زین العابدین علیه السلام بودم، مردی ازیاران حضرت وارد شد، امام به او فرمودند: چه خبر؟ عرضه داشت: فعلاً خبر خود را باز گویم، چهارصد دینار بدهکارم، در برابرش برای پرداخت دیناری ندارم، عائلهام سنگین است، از عهدۀ خرجشان برنمیآیم. امام سجّاد علیه السلام بلند بلند گریه کرد. به حضرت عرضه داشتم:
گریه برای مصایب و شداید است. حاضران در مجلس هم همان را گفتند.
امام فرمود: چه مصیبتی بزرگتر از این که انسان خلأ زندگی برادر مؤمنش را ببیند و امکان جبرانش نباشد، سختی و فاقۀ مسلمان را بنگرد و قدرت رفع آن را نداشته باشد. مجلس تمام شد، مخالفانی که از آن جلسه خبر شدند، زبان به طعنه گشودند که چقدر عجیب است! اینان ادّعا دارند که آسمان و زمین در مدار اطاعتشان هستند و خداوند خواستۀ آنان را در هر زمینهای اجابت میکند، با این همه به عجز از اصلاح وضع نزدیکترین دوستشان اقرار میکنند!
مرد پریشان، آن یاوهها را شنید، به محضر مقدّس امام شرفیاب شد و عرضه داشت: طعنۀ دشمن از فقر و فاقهام بر دوش جانم سنگینتر است. امام فرمودند:
خداوند برای کارت ایجاد گشایش کرده. خادمۀ خود را صدا زدند و فرمودند:
افطاری و سحری مرا بیاور، دو قرص نان جوین که از خشکی قابل خوردن نبود آورد، حضرت فرمود: این دو قرص نان را ببر که خداوند خیر و فرج تو را در این دو نان قرار داده. مرد آن دو قطعه را گرفت و در حالی که نمیدانست برای قرض و سختی وضع عیالش چه کند و شیطان وی را وسوسه میکرد که این دو قرص نان چه مشکلی حل میکند، وارد بازار شد. ماهی فروشی را دید که ماهی رنگ پریدهای برایش مانده، آن ماهی را به یک قرص نان معامله کرد، سپس به نمک فروشی رسید و نان دیگر را به مقداری نمک عوض کرد، آنگاه به خانه آمد، چون شکم ماهی را باز کردند دو لؤلؤ گران قیمت از شکم ماهی درآمد. خدا را شکر کردند و در نشاط و سرور غرق شدند. در این وقت در خانه را کوفتند، چون به در خانه آمد ماهی فروش و نمکی بودند، دو قرص نان را پس دادند و گفتند: ما را قدرت بر خوردن این دو نان جوین نیست نان از آن تو، ماهی و نمک هم بر تو و اهل و عیالت حلال!
چون ماهی فروش و نمک فروش گذشتند، خادم زین العابدین آمد و گفت: ای مرد، خداوند برای تو گشایش داد، امام سجّاد فرمود: آن دو قرص نان را برگردان که
غیر از ما کسی قدرت خوردن این گونه طعام را ندارد!!
آن مرد دو لؤلؤ را فروخت، قرضش را ادا کرد و مایهای برای خرج خانه فراهم آورد.
مردم دوباره به یاوه گویی پرداختند که این چیست و آن کدام است. یکجا از رفع رنج وی عاجز است، جای دیگر این گونه وی را بی نیاز میکند! چون به حضرت خبر رسید، فرمود: این یاوهها را دربارۀ رسول خدا هم میگفتند که چگونه در یک شب از مکّه به بیت المقدس رفته و آثار انبیا را در آن جا مشاهده نموده، در حالی که بین مکه و مدینه که راهی نزدیک است بیش از دوازده روز راه است چه رسد به مکّه و بیت المقدس و اللّه! مردم به وضع ما جاهلند، نمیدانند که مراتب رفیعه از طریق تسلیم و رضا و عدمِ چون و چرا در کار حقّ به انسان میرسد.
اولیای الهی آن چنان در مِحَن و مکاره صابرند که کسی به پای آنان نمیرسد، از این روی خداوند مهربان تمام درهای عنایت را به روی آنان باز فرموده و در هر حال عاشقان خدا جز آنچه خدا میخواهد نمیخواهند. (1)
مستغنی است ازهمه عالم گدای عشق ما و گداییِ در دولت سرای عشق
عشق و اساس عشق نهادند بر دوام یعنی خللپذیر نگردد بنای عشق
آنها که نام آب بقا وضع کردهاند گفتند نکتهای زدوام و بقای عشق
گو خاکِ تیره زرکن و سنگ سیاه، سیم آن کس که یافت آگهی از کیمیای عشق
پروانه محو کرد در آتش وجود خویش یعنی که اتّحاد بود انتهای عشق
(وحشی بافقی)
1) (1)
هشام بن عبدالملک به حجّ آمد، ازدحام جمعیّت مانع از این شد که به حجرالاسود دست بزند و آن سنگ پرقیمت را استلام کند، بر بالای بلندی قرار گرفت تا اهل شام، آن نوکران جیرهخوار و بدبخت، وی را طواف دهند. در این بین حضرت زین العابدین علیه السلام رسید، چون به محلّ حجر نزدیک شد، مردم از هیبت و عظمت حضرت راه را باز کردند و امام بدون مزاحمت به استلام حجر نایل شد.
مردی از اهل شام از هشام پرسید: این آقا کیست؟ پاسخ داد: نمیدانم، فرزدق فریاد زد من او را میشناسم. مرد شامی پرسید کیست؟
فرزدق قصیدۀ بسیار عالی خود را همان جا انشا کرد که مضمونش را از قول جامی در سطور زیر میخوانید:
پور عبدالملک به نام هشام در حرم بود با اهالی شام
میزد اندر طواف کعبه قدم لیکن از ازدحام اهل حرم
استلام حَجَر ندادش دست بهر نظّاره گوشهای بنشست
ناگهان نخبۀ نبیّ و ولیّ زین عبّاد، بن حسین علی
درکسای بها و حُلّۀ نور بر حریم حرم فکند عبور
هر طرف میگذشت بهر طواف در صف خلق میفتاد شکاف
زد قدم بهر استلام حجر گشت خالی ز خلق راه و گذر
شامیی کرد از هشام سؤال کیست این با چنین جمال و جلال
از جهالت در آن تعلّل کرد وز شناساییش تجاهل کرد
گفت نشناسمش ندانم کیست مدنی یا یَمانی یا مکّی است
بوفراس آن سخنور نادر بود در جمع شامیان حاضر
گفت من میشناسمش نیکو وز چه پرسی به سوی من کن رو
آن کس است این که مکّه و بَطحا زمزم و بوقُبَیس و خَیْف و مِنا
حرم و حِلّ و بیت و رکن و حَطیم ناودان و مقام ابراهیم
مروه، مَسْعی، صفا، حجر، عرفات طیبه، کوفه، کربلا و فرات
هر یک آمد به قدر او عارف بر علوّ مقام او واقف
قرّة العین سیّد الشّهداست غنچۀ شاخ دَوحۀ (1)
میوۀ باغ احمد مختارلالۀ راغ (2)حیدر کرّار
(جامی)
هشام از این مدح دچار خشم شدید شده و پس از توهین به فرزدق وی را در محلّی بین مکّه و مدینه حبس میکند و حقوقش را از بیتالمال قطع مینماید.
زین العابدین علیه السلام در برابر این محبّت، دوازده هزار درهم برای شاعر میفرستد و از کمی آن عذرخواهی میکند. شاعر آزاده و بیطمع از قبول آن ابا کرده و در پاسخ میگوید: من سر ارادت و صدق و صفا و وفا و محبّت به آستان شما سرودم و این مدح را محض اظهار حقّ و حقیقت گفتم نه برای درم و زر، لکن اصرار حضرت و جود و کرم آن منبع خیر و دلایلی که از جانب حضرت سجّاد علیه السلام اقامه میشود او را وادار به قبول میکند. (3)ملّا محمّد تقی مجلسی پدر صاحب «بحار الأنوار» در شرح «من لایحضره الفقیه» حکایت شیرین زیر را در رابطه با این قصیده نقل میکند:
شخصی در یکی از جلسات جامی نقل کرد که: زنی، فرزدق شاعر را در عالم رؤیا دید، از حال وی جویا شد، فرزدق گفت: به سبب قصیدهای که برای اظهار حق
گفتم، حق تعالی مرا بخشید. جامی گفت: سزاوار است خداوند مهربان همۀ عالمیان را به برکت آن قصیده بیامرزد! (1)
«صحیفۀ سجادیّه»، حاوی با ارزشترین و پرمنفعتترین دعاها و مناجات ها در پنجاه و چهار عنوان است.
صحیفه، به پیروی از قرآن مجید و دیگر کتاب های آسمانی که از جانب حق بر انبیا نازل شده، این تابلوهای زنده و زیبا را به وجود آورده است.
صحیفه، بنایی را که انبیا و اولیا و عاشقان و عارفان از دعا و مناجات ساختهاند، کامل کرده و بنیان دعا را استحکام بیشتر بخشیده است.
صحیفه، علاوه بر این که از انسان، مناجات کنندهای پرشور، عاشقی دلسوز و عارفی شوریده به وجود میآورد، یک دوره کامل از مسائل عالی الهی، معارف ربّانی، قوانین اصولی، قواعدی سعادتبخش، برنامههایی سلامت آور تعلیم میدهد.
دعا، حقیقتی است که باید نشان آن را در صحف آسمانی و کتب ادعیه و جوامع حدیث جستجو کرد.
دعا، واقعیّتی است که در تام شؤون ذرّه ذرّۀ اجسام و عناصر و موجودات عالم طبیعت و کشور غیب و شهود، حکومت دارد و از این راه تمام موجودات هستی، از مبدأ آفرینش در دو مرحلۀ مادّی و معنوی تغذیه میکنند.
اگر دعا نبود، ادامۀ حیات مهمانان هستی امکان نداشت که موجودیّت تمام موجودات و ظهور همۀ کاینات و وجود تمام عالمیان از برکت دعاست.
آن عامل با عظمتی که باعث رساندن فیض از منبع لطف، به تمام جهانیان است
1) (1)
دعا است.
گروهی میگویند:
دعا تعیین تکلیف برای خداست و این برنامه از هر کس تحقّق یابد، جسارت به پیشگاه حقّ است و عین بی ادبی نسبت به ساحت قدس حضرت محبوب.
او وجود مقدّسی است که به تمام نیازهای درونی و برونی موجودات آگاه است و هر آنچه به مصلحت آنان است انجام میدهد و هیچ نیازی به تعیین تکلیف برای او نیست.
به نظر میرسد، اینان که با چهرهای مخصوص و ژستی خاصّ این سخنان را میگویند، از دو نکته غافلند:
اوّل: از دستور خداوند بر دعا و وجوب آن در قرآن بیاطلاعند.
وَقالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی أستَجِبْ لَکُم إنَّ الَّذین یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ » (1)
و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.
دراین آیۀ شریفه به مسأله دعا امر فرموده و استجابت آن را وعدۀ حتمی داده و متکبّر از دعا را اهل جهنّم دانسته است.
دوّم: از معنا و مفهوم لغت دعا بی خبرند؛ زیرا دعا تعیین تکلیف از مقام مادون نسبت به مقام مافوق نیست، بلکه مفهوم دعا عبارت از درخواست فقیر و گدا از ذات غنی و کریم و رحیم است و چنین حالتی هیچ گونه منافاتی با عقل و منطق و
1) (1)
شرع و عرف ندارد.
گروهی دیگر میگویند:
خداوند بزرگ با قلم قضا و قدر، آنچه را باید، بر بندگان مقرّر فرموده و هیچ تغییری در سرنوشت انسان از ابتدای ولادت تا لحظۀ مرگ معقول نیست و آنچه بر ارادۀ او گذشته، همان خواهد شد و دعا امری بی معنا و مسألهای بی مفهوم و کاری بدون نتیجه است.
به اینان باید گفت:
مسألۀ دعا از چهارچوب قضا و قدر خارج نیست و ثمرات و نتایج این حرکت مثبت و معقول عبد، بر لوح قضا و قدر گذشته و به وسیلۀ دعا و الحاح و زاری و تضرّع، به بندۀ حقّ میرسد.
و به عبارت دیگر: بسیاری از برنامههای دنیا و آخرت عبد که به صلاح اوست و آنچه در سعادت ابدی او نقش دارد، برابر با مشیّت و ارادۀ حضرت دوست به زلف دعا گره خورده و این انسان است که به دستور حقّ باید برای درخواست واقعیّتها و علل سعادت و بسط رزق مادی و معنوی به دعا برخیزد، تا پس از آن به نتایج لازم برسد.
مگر نه این است که تمام انبیا و ائمّه و اولیا و عاشقان و عرفا و صلحا بهترین لحظات شیرین عمر خود را به مناجات و دعا و زاری سپری کردند و از این راه به صلاح دین و دنیا و آخرت و عقبی رسیدند؟
بسیاری از علل رشد و کمال بندگان، چه در جهت مادّی و چه در مرحلۀ معنوی بر ارادۀ حق گذشته که به شرط دعا به آنان عنایت شود و به همین خاطر در آثار اسلامی به مسئلۀ دعا اصرار فراوان شده و از دعا به عنوان مرکب رسانندۀ عبد بر سر خوان عنایت مادّی و معنوی حضرت حق یاد کردهاند، بنابراین اگر کسی به دعا و مناجات و راز و نیاز و درخواستهای مادّی و معنوی از پیشگاه حق اقدام کند به
بسیاری از آنچه عطایش به وسیلۀ دعا مقرر شده خواهد رسید و اگر در این امر مهم کاهلی یا تکبّر نماید به چاه محرومیّت درافتد و از عنایت و الطاف دوست ممنوع گردد.
عجیب این است که خود این ایراد کنندگان، تمام صحنۀ هستی را میدان اسباب و وسائط و علل و روابط میدانند و از این نکتۀ مهم در باب دعا غافلند که دعا برای رساندن انسان به منظور و مطلوب از نیرومندترین وسایل و اسباب و از قویترین علل و وسائط است و کجای این حقیقت با قضا و قدر و امور الهیّه و نقشهها و تدابیر حضرت حقّ منافات دارد؟
دعا در حقیقت، عین قضا و قدر و متّحد با نقشه و تدبیر حق و اصلی متقن و حقیقتی الهی و واقعیّتی ربّانی است و در چهارچوب هستی همراه با نتایج و ثمراتش همچون علّت و معلول و شرط و مشروط است، به این معنی که گویی از جانب حقّ به عبد گفته شده: آنچه از برنامههای مادّی و معنوی در حدود مصلحتت بخواهی، در خزانۀ من برای تو موجود است، ولی آنها را باید به وسیله و واسطۀ دعا به دست آوری.
در معارف اسلامی آمده است:
خداوند مهربان دعا و مناجات و صدا و نالۀ عبد را دوست دارد، دعا کننده چون پیشانی مذلّت به پیشگاه عزّت ساید و زمانی که گهر اشک بر دامان چهره بارد، ابر رحمت به حرکت آید و ابواب خزانۀ غیب با نیروی کلید دعا گشاده گردد و آنچه مطلوب و مقصود گدای درگاه است دیر یا زود عنایت شود.
آنهایی که تصوّر میکنند، آرامش روحی و سکون قلبی و علاج مشکلات متّکی به تجهیزات مادی است، اشتباه میکنند؛ زیرا تجربۀ چندین هزار سالۀ تاریخ نشان
داده این تصوّر واقعیّت خارجی و حقیقت عینی ندارد. آن نیرویی که با هزاران دلیل علمی و منطقی و تجربههای فراوان ثابت کرده و کلید آرامش و حلّ مشکلات است، اتّصال قلبی به مبدأ هستی و راز و نیاز با حضرت او در تمام اوقات زندگی است.
انسان با توجّه به معشوق حقیقی عالم یعنی پروردگار حکیم، عادل، مهربان، رحیم، کریم، قادر، عزیز، لطیف و با راز و نیاز به درگاه او میتواند بر اضطراب، تشویش، نگرانی و سردرگمی و رنج و محنت و شدّت فایق آید.
زرق و برقی که مردم دنیا به آن گرفتارند نقطۀ اتّکا نیست. اگر روزی این زرق و برق و این مادّیات گذرا، چهره از انسان برتابد و آدمی را در امواج حوادث و تنهایی رها سازد، انسان مادّیگر چه خواهد کرد و در آن وقت اعتمادش بر چه خواهد بود؟
مادّیگران تاریخ نشان دادهاند که درآن حالت به چاه یأس و ناامیدی و غم و اندوه و ترس و وحشت و پوچی و هیچی فرو رفته، آن زمان چارهای جز دچار شدن به مرگ و نیستی و یا گرفتار آمدن به امراض روانی و عصبی ندارند.
زرق و برق دنیا و امور مادّی اگر ابزار و وسیلهای در راه اطاعت حقّ و راز و نیاز با حضرت محبوب باشد، نه این که حادثه و بلایی پیش نمیآورد بلکه روز به روز به یقین و آرامش و به راحت و سکون قلب و به راحت و امنیّت درون میافزاید.
از انبیا و ائمّه و اولیا و عشّاق حضرت حقّ در تمام مراحل زندگی زبان و جان و لسان قلبشان مترنّم بود به ذکر:
رِضاً بِقَضائِکَ وتَسْلیماً لِأمْرِکَ. (1)
به قضایت خشنود و در برابر فرمانت تسلیمم.
چهارچوب مادّیات تنها و جدای از معنویت محصولی جز آلام روحی و
1) (1)
اضطراب و تشویش نداشته وندارد. دانش بشری برای درمان دردهای جسمی، هزاران داروی متنوّع ساخته، ولی برای تسکین آلام روحی و ناراحتی خاطر کاری نکرده و کاری هم از دست او برنمیآید. داروی دردهای درون در داروخانۀ وحی است که به وسیلۀ سفیران الهی ابواب این داروخانه به روی تمام مردم تاریخ گشوده شده و هر کس هر نوع دارویی را برای رفع نگرانیهای باطنی و ظاهری بخواهد، میتواند در آن داروخانه بیابد.
مسألۀ ایمان و اتکای به حق و دعا و مناجات و راز و نیاز با حضرت بیانباز آن قدر مهم است که دانشمندان و روانشناسان این زمان، حتّی آنان که در سیطرۀ مکاتیب غیر اسلامی به سر میبرند، معتقدند که آلام روحی و هیجانات خارجی میتواند بدن انسانی را تحت الشعاع قرار داده و موجب بیماریزایی گردد، چون زندگی روزمرّۀ کنونی همواره با نگرانیها و اضطراب، مشقّت و سنگینی فشار روحی توأم است، لذا میتواند روی دستگاههای مختلف بدن اثر کرده موجب ناراحتی آنها گردد.
آنان معتقدند که تنها روزنهای که میتواند آلام و ناراحتیها را از بدن آدمی خارج ساخته و یا آنها را خنثی نماید، داشتن ایمان به خدا و اعتقاد به مبدأ هستی و قدرت مافوق قدرت هاست.
آری، تنها نیرویی که میتواند انسان را بر تمام مشکلات پیروز کند، پیوند با حضرت او و راز و نیاز و مناجات با آن منبع فیض و قدرت بینهایت در بینهایت است.
به حقیقت عامل پیروزی انسان بر رنجها و تخفیف دهندۀ نگرانی ها، ارتباط با محبوب هستی است، محبوبی که زندگی در رابطۀ با او شیرین و آرام و همراه با امنیّت خواهد گذشت.
راهروان راه و سالکان منزل عشق، چون با مصیبت و مشکلی روبرو شوند، از
نیروی عشق خود به حضرت دوست کمک خواسته و در فضای بسیار عالیِ توسّل به جناب او و راز و نیاز با حضرتش، برق امید در قلبشان تجلّی میکند و در سایۀ روشنایی آن برق مییابند که آن قدرت مافوق قدرت ها، مشکل را حلّ و گره را باز خواهد کرد. این اندیشه حرارت آنها را در اتّصال به حضرت حقّ بیشتر کرده و سبب شکستن موج آلام و اضطرابات شده و از شکنجه شدن اعصاب و روان و بدنشان در زیر بار سنگین مشکلات و مصایب و حوادث سختی که از عوارض چهارچوب مادّی است، مصون میمانند.
ولی آنان که از این صحنۀ با عظمت معنوی دورند و رابطهای با مبدأ هستی ندارند و در وادی نورانی و شفابخش دعا و مناجات نیستند و راهی به راز و نیاز ندارند، بلکه از اتّصال به حقّ و روی آوردن به پیشگاه او و دعا و مناجات تکبّر میورزند، عوامل نگرانی و آلام و اضطرابات و رنجها و مصایب درون و برون آنان را ضربه زده و تمام وجودشان را به سوی هلاکت و نیستی سوق میدهد.
ویلیام جیمز که از زمرۀ دانشمندان با انصاف و در حدّ خود متوجّه به بعضی از حقایق است، در قطعهای زیبا در نشان دادن نقش ایمان و خطر عدم آن چنین میگوید:
ایمان یکی از قوایی است که بشر به مدد آن زندگی میکند و فقدان کامل آن در حکم سقوط انسان است. (1)
خداوند متعال در قرآن مجید میفرماید:
وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَأنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أوْتَهْوِی بِهِ الرّیحُ
1) (1)
فی مَکانٍ سَحیقٍ » (1)
و هر کس به خدا شرک ورزد، گویا چنان است که از آسمان سقوط کرده و پرندگان [ شکاری ] او را میربایند، یا باد او را به جایی دور دست میاندازد.
در تفسیر «نمونه» در ذیل این آیه به توضیح زیبای زیر برمیخوریم:
«آسمان در آیۀ شریفه کنایه از توحید است و انتخاب معبودی غیر حقّ سبب سقوط از این آسمان میگردد. طبیعی است در این آسمان ستارگان میدرخشند و ماه و خورشید میتابند. خوشا به حال کسی که اگر در این آسمان همچون آفتاب و ماه نیست حدّاقلّ همانند ستارۀ درخشانی است.
ولی وقتی انسان از این مرحلۀ بلند معنوی و علوّ و رفعت سقوط کند گرفتار یکی از دو سرنوشت دردناک میگردد: یا در وسط راه، قبل از آن که به زمین سقوط کند طعمۀ پرندگان لاشخور میگردد؛ و به تعبیر دیگر: با از دست دادن این پایگاه مطمئن، در چنگال هوا و هوسهای سرکش گرفتار میشود که هر یک از آنها بخشی از هستی او را میربایند و نابود میکنند؛ و یا اگر از دست آنها جان به سلامت ببرد، به دست طوفان مرگباری میافتد که او را در گوشهای دوردست آن چنان به زمین میکوبد که بدنش متلاشی و هر ذرّهای از آن به نقطهای پرتاب میشود و این طوفان گویا کنایه از شیطان است که در کمین نشسته.
بدون شک کسی که از آسمان سقوط میکند قدرت تصمیمگیری را از دست میدهد، با سرعت و شتابی که هر لحظه فزونی میگیرد به سوی نیستی پیش میرود و سرانجام محو و نابود میگردد!!». (2)
امیرالمؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» میفرماید:
وَادْفَعُوا أمْواجَ الْبَلاءِ بِالدُّعاءِ. (1)
گرفتاریهای پی در پی و ممتدّ را با دعا و درخواست دور نمایید.
هم اکنون پس از گذشت صدها سال از این جملۀ حکیمانه، دانشمندان بزرگ جهان، هیجانات ممتدّ را عامل بیماری زایی میدانند.
از نظر بالینی و تجربی مسلّم شده است که محرّکات هیجانی پی در پی و متوالی در افراد مستعد میتواند به بیماریهای عضوی منجر شود!
در هر صورت، دعا و راز و نیاز عامل مؤثّری در پیشگیری از بسیاری از امراض و هم داروی بسیار پرقدرتی برای علاج قسمتی از آلام و دردها و مصایب است.
حضرت زین العابدین علیه السلام پنجاه و هفت سال عمر خود را در میدانی از بلاها و خطرها و آلام و مصایب و شداید گذراند. دو سال آخر حکومت حضرت مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السلام را که همراه با طوفان جنگ صفّین و نهروان و جنایات بی شمار بنی امیّه بود درک کرد، سپس در مرکز حوادث بسیار سخت ده سالۀ عمر عمویش امام مجتبی علیه السلام بود. آنگاه با آلام و رنجها و سختیهای ده سالۀ آخر عمر پدر بزرگوارش سیدالشهداء علیه السلام روبرو شد و بقیّۀ عمر خود را پس از حادثۀ عجیب کربلا و اسارت اهل بیت به مدّت سی و پنج سال در حوزهای از سختیهای ناگوار و مصایب بی شمار و مظالم سخت و اعمال ناپسند حکّام مروانی گذراند، ولی در تمام آن مدّت که مساوی با ولادت تا شهادت حضرتش بود، از هیجانات عصبی و آلام شکنندۀ درونی و امراض خطرناک عضوی و بدنی در امان بود، چرا که تمام
1) (1)
لحظات عمرش را با تکیه بر حقّ و اتّکال به حضرت ربّ و دعا و مناجات و راز و نیاز و خدمت به بندگان پروردگار گذراند و تمام امواج بلا را با قدرت دعا و قوّت عبادت و نالههای جانسوز سحر شکست و در طوفان آن همه حادثه و بلا به پیشگاه حضرت حق عرضه میداشت: «خدایا! مرا چون کسی قرار ده که عمرش را دراز و کردارش را نیکو گردانیدهای». (1)
خوشا حال دل آن کس در این کوی که چوگان تو میگرداندش گوی
فلک گویِ سرِ میدان آن است که گویش در خم آن صولجان (2)است
به چوگان هوا داریم گویی هوس گرداندش هر دم به سویی
بکش از دست، چوگان هوا را شکن بر سر، هوا جنبان ما را
ببر از ما هوا را دست بسته که ما را سخت دارد سرشکسته
هواهایی که آن ما را بُتانند بهشت جسم و دوزخ تاب جانند
دلِ چون کعبه را بتخانه مپسند حریم توست با بیگانه مپسند
(وحشی بافقی)
از آن جا که عنوان پنجاه و چهار تابلوی ارزندۀ «صحیفۀ سجادیّه» دعا است، در بخش گذشته به نحو اختصار در توضیح دعا مسائلی ذکر شد که یادآوری آن مسائل لازم مینمود. و از طرفی چون اوّلین دعای «صحیفه» در ارتباط با حمد و ثنای حضرت حقّ است و گروهی در طول تاریخ به عللی از جناب او که وجودش از هر
چیزی روشنتر و عیانتر است غفلت داشتند و هم اکنون در گوشه و کنار جهان پرسه میزنند و در آینده نیز ممکن است چنین عناصری یافت شوند، لازم است بحثی در زمینۀ خدا شناسی به میان آید و تذکّر داده شود که تمام معلّمان توحید و خدا شناسی اعمّ از انبیا و ائمّه و اولیا و عرفا و حکما عمدهترین زحمت و رنج خود را متمرکز در اصلاح عقیدۀ انسان نسبت به عالم آفرین نمودند، نه در اثبات و ایجاد عقیده که در تمام تاریخ چهرهای به عنوان منکر مبدأ نمیتوان یافت، بلکه آنان که به عنوان منکر خوانده شدهاند در حقیقت منکر اصل حقیقت و مبدأ و تکیه گاه هستی نبوده و نیستند، بلکه در مصداق اشتباه داشتند و دارند، به این معنی که میگفتند و میگویند: تکیه گاه عالم و مبدأ آن طبیعت، یا دهر یا تصادف است؛ که اگر از اینان بپرسی آیا این طبیعت و دهر و تصادف که کارهای حساب شدۀ منظّمی انجام میدهد دارای شعور و اراده و اختیار و آگاهی همه جانبه است؟ اگر جواب مثبت دادند که به حضرت حقّ اقرار کردهاند، چیزی که هست او را به نامی خواندهاند که نام او نیست. و اگر گفتند فاقد شعور و علم و اراده و حکمت است، در حالی که تمام عناصر و آثار، نشانگر علم و شعور و حکمت و نظم و عدل و حقیقت است، جوابشان ناشی از غفلت و بی توجّهی است؛ زیرا اوصافی که در آثار است و مورد تأیید آنهاست نشان دهندۀ حقّ است و آنچه در موجودات است سنن و قوانین اوست.
در هر دو صورت چنانکه در حدیث بسیار عالی مفضّل کوفی به نقل از امام صادق علیه السلام آمده است:
صاحبان غفلت مجبور به اقرار به وجود مقدّس او هستند. (1)
1) (1)
یافتن و شناختن و درک آن وجود مقدّس از سه راه میسّر است:
1 - فطرت
2 - مطالعه و دقت در موجودات آفرینش
3 - استدلال و حکمت عقلی
احساس خداجویی و خداخواهی همچون بقیۀ غرایز و تمایلات در وجود همۀ انسانها حقیقتی غیر قابل انکار است.
اگر طفلی را به دور از غوغای حیات و علل و امور زندگی، در جایی که جز خود او و سفرۀ پاک طبیعت نباشد قرار دهند و ذهن او جز از خود و آثار شگفتانگیز عالم خالی باشد، با اندک توجّهی به این حقیقت واقف میشود که خودم باعث خودم نیستم؛ زیرا نبودم و به وجود آمدم و معقول نیست چیزی که نبوده باعث به وجود آمدن خود باشد. و همین حکم را نسبت به تمام آثاری که از قبیل خورشید و ماه و ستاره و درخت و زمین و گیاه و آنچه در دسترس فکر و حسّ اوست جاری میکند و به این معنا توجّه مینماید که ماورای تمام این موجودات با این نظمی که دارند، دانایی قادر و حکیمی صاحب اختیار حکومت میکند که البتّه از پیدا کردن نام و اوصاف و واقعیّتهای او عاجز است و این قسمت را باید از انبیای حقّ که حقّ تعالی خود را به آنان شناسانده است تعلیم بگیرد. و این همان فطرت است و توحید ابراهیمی که سرشت هر دلی و حقیقت هر قلبی است.
حکم به این که من و تمام موجودات پدید آورنده داریم شامل خود پدید آورنده نیست؛ زیرا پدید آورنده اوّلاً مافوق تمام احکام جاری در آفرینش و آفرینندۀ احکام است؛ و ثانیاً آن وجود مقدّس که قرآن مجید میفرماید:
لَیْسَ کَمِثْلِهِ شِیْءٌ » (1)
هیچ چیزی مانند او نیست.
ذاتش و صفات و اسمائش عین هستی است و هستی حقیقتی است که بوده و خواهد بود و ما اگر بگوییم علّت هستی، هستی است معقول نیست و منطقی نمیباشد، چون هستی هست و موجد نمیخواهد و ذاتی که ذاتش هستی است مستقلّ از هر چیزی و منبع هر کمالی و ظهور دهندۀ هر موجودی است. و اگر بگوییم نیستی، علّت هستی است؛ این سخن آن قدر بطلانش واضح است که نیازی به بحث ندارد. پس او، اوست و جنابش ازلی و ابدی و حاکم بر جهان خلقت و فعّال مایشاء است. و به این معنای عالی، قرآن مجید ناطق است:
قُلْ هُوَ اللّهُ أحَدٌ * اللّهُ الصَّمَدُ* لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ * وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أحَدٌ » (2)
بگو: او خدای یکتاست؛ * خدای بینیاز [ همه موجودات هستی که نیازمند و عین فقرند برای رفع نیازشان روی به او کنند و از حضرتش گدایی نمایند. ] * نزاده و زاییده نشده است،* و هیچ کس [ در ذات و صفات ] همانند و همتا و شبیه او نمیباشد.
در هر صورت این حسّ پر ارزش خداجویی و خداخواهی، از جانب خود او در ذات قلب انسان نهاده شده است و نوعی جاذبۀ معنوی است میان کانون دل و احساسات انسان از یک طرف و کانون هستی یعنی مبدأ اعلا و کمال مطلق از طرف دیگر، نظیر جذب و انجذابی که میان اجرام و اجسام موجود است. انسان بدون
آن که خود بداند، تحت تأثیر این نیروی مرموز هست؛ گویی غیر این «من» یک «منِ» دیگر نیز در وجود او مستتر است و او از خود نوایی و آوازی دارد.
به گفتۀ نظیری نیشابوری:
غیر من در پس این پرده سخن سازی هست راز در دل نتوان داشت که غمّازی (1)
بلبلان گل ز گلستان به شبستان آرید که در این کنج قفس زمزمهپردازی هست
تو مپندار که این قصّه به خود میگویم گوش نزدیک به هم آر که آوازی هست
(نظیری نیشابوری)
مسألۀ فطرت از دیرباز چه در آثار الهیّه و چه در معارف انسانی مورد توجّه بوده و همه متّفقاً گفتهاند:
همان وجود مقدّسی که آیین مکیدن مواد نافع زمین را به گیاه آموخته و دستور هجرت از گرمسیر و سردسیر را به پرندگان مهاجر داده و مکیدن پستان مادر و گریۀ تلخ و تبسّم شیرین را در طبیعت کودک نهاده، حسّ مقدّس خداخواهی و خداجویی را در سرشت انسان قرار داده است.
مسأله به اندازهای روشن است که دانشمندان و روانشناسان و روانکاوان قرن اخیر که قرنی پر از گناه و معصیت و مالامال از موج مخالفت با واقعیّتها است و این همه، معلول جنایات کلیسا و اربابان استعماری است، به این حقیقت پی برده و اعلام کردهاند:
انسان در ماورای شعور ظاهر خویش شعوری مخفی دارد، گویی در پس این «منِ» ظاهر «منِ» پشت پردهای وجود دارد. و خلاصه به اصالت شعور باطن، ایمان
1) (1)
و اعتراف دارند؛ شعور اخلاقی، شعور هنری، شعور علمی، همچنین شعور مذهبی، روان انسان را اصیل و ناشی از سرشت او میدانند.
در این مسأله عارفان واقف و عاشقان کامل سخنهایی بس شیرین و حقایقی بس پرقیمت دارند که تمام آن حقایق و سخنان را بر محور دل که خزانۀ گنج فطرت است بیان داشتهاند.
آن نقطۀ اصلی که راه اهل عرفان را از راه فلاسفه جدا میکند، همین جا است.
عرفا از آن جا که به نیروی عشق فطری ایمان و اعتقاد دارند، در تقویت این نیرو میکوشند و معتقدند که کانون احساسات عالی الهی قلبی را باید تقویت کرد و موانع رشد و توسعۀ آن را باید از میان برد و به اصطلاح باید قلب را تصفیه کرد و آنگاه با مرکب نیرومند و راهوار و سبکبال عشق، به سوی خدا پرواز نمود.
امّا فلاسفه و متکلّمین از راه عقل و فکر و استدلال میخواهند شاهد مقصود و گمشدۀ مطلوب خود را کشف کنند. عارف میخواهد پرواز کند و نزدیک شود، فیلسوف میخواهد سر به جیب تفکّر فرو برد و بیندیشد، عارف میخواهد ببیند و فیلسوف میخواهد بداند.
دانشمندانی چون الکسیس کارل، ویلیام جیمز، پاسکال ریاضیدان معروف، برگسون و یونگ شاگرد معروف فروید، برخلاف استادش، به این واقعیّت و به این حقیقت یعنی فطرت و آثار آن اعتراف کرده و آن را حسّی اصیل در وجود بشر قلمداد کردهاند و از مقالات و گفتهها و کتب آنان این معنا را مییابیم که ایمان به حقّ و توجّه به صاحب آفرینش امری فطری است، چنانکه قرآن مجید به این حقیقت توجّه داده است:
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَةَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ
اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ » (1)
پس [ با توجه به بیپایه بودن شرک ] حقگرایانه و بدون انحراف با همۀ وجودت به سوی این دین [ توحیدی ] روی آور، [ پایبند و استوار بر ] سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است باش برای آفرینش خدا هیچ گونه تغییر و تبدیلی نیست؛ این است دین درست و استوار؛ ولی بیشتر مردم معرفت و دانش [ به این حقیقت اصیل ] ندارند.
و حضرت سجّاد علیه السلام در دعای اوّل صحیفه به مسألۀ فطرت اشاره میفرمایند:
ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلی مَشِیَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَریقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فی سَبیلِ مَحَبَّتِهِ. (2)به قدرت و قوّت خود موجودات را آفرید و آنان را به ارادۀ خود بدون این که از روی نمونه و مثال باشد لباس هستی پوشاند. سپس آنان را در راه اراده و خواست خویش روان گرداند و در راه محبّت و دوستی و عشق خود برانگیخت.
در کتاب «اسلام و عقاید و آرای بشری» آمده:
بدون تردید اگر آمار دقیقی از معتقدان به مبدأ متعال برداشته شود و از مؤثرترین براهین وجود حق از آنها پرسیده شود دلیل «احساس فطری» و شعور باطن را در
نخستین مرحله نام خواهند برد. اثر احساس درونی و فشار نیروی شعور باطن یا فطرت، چندان است که گاه افرادی که یک عمر تحت تأثیر عوامل مادّی و یا فلسفههای مادّی بوده و به الحاد و زندقه گراییدهاند، عاقبت آنها را به اعتراف و تذلّل در پیشگاه حضرت محبوب کشانیده است.
در این زمینه به اعترافات چند تن از سرسختترین فلاسفۀ مادی اخیر که به اصول ماتریالیسم، پابند و به زندقه و الحاد معروف بودند، تحت عنوان فلاسفۀ پشیمان یادآور میشویم:
فیلسوف مشهور «رئینگ» آلمانی که نخست از پیروان جدّی داروین و مخالف خدا بود، بر اثر فشار مداوم همین احساس مقدّس درونی و عامل فطرت، عاقبت به تألیف کتابی به نام «دنیا مخلوق است» دست زده و با یقین و خضوع تام، اعتراف کرده است که جهان را آفریدگار و خدایی است.
فیلسوف به نام دیگر «رومین» انگلیسی که نخست پدیدۀ خدا را مولود عوامل مادّی معرّفی و از معتقدان سرسخت به مبانی «ماتریالیسم» بود، عاقبت همان نیروی مرموز «شعور باطن» و فطرت، او را واداشت تا بگوید:
تمام مبانی علمی و فلسفی من در باب پدیدار شدن جهان از مادّۀ لاشعور، باطل و وجود جهان نیز بدون صانع متعال و حکیم مقتدر که احساس درونم به تحقّق او گواه و حکمتهای آفرینش او را تصدیق میکند، محال است و آفریدگار جهان حق است.
فیلسوف و محقّق علوم طبیعی و فیزیک و شیمی «میکائیل فارادی» انگلیسی که جهان را جز مَزْج ترکیبهای اتّفاقی از مواد، چیزی دیگر نمیپنداشت و به مبدأ و مدبّر و پدید آورندۀ حکیم یا خدایی معتقد نبود و تمامی عمرش صرف در تحقیقات فیزیکی و شیمیایی شد، در یکی از روزهای سال 1876 که در بستر بیماری افتاده بود، در پاسخ یکی از دوستانش که از او پرسید: فارادی! به چه تحقیق و نظریّه میاندیشی؟ چنین گفت:
خدا را شکر که به هیچ نظریّهای فکر نمیکنم، من به پیشگاه خداوند پیشانی
مسکنت میسایم و زانوی اعتراف به زمین میزنم، تنها به او که فطرت من و احساس و شعور باطنم و همۀ نظامات علوم، وجود او را شهادت میدهند میاندیشم، من خدای خود را میشناسم و اطمینان دارم که تقصیرات و لاطائلات مرا به انکسار و عجز و توبهام خواهد بخشید.
از آن جا که ممکن است عوامل نامساعد محیطی، قضاوتهای ناصحیح عقل جزئی، انحرافات فکری، هجوم مکتبهای الحادی، طوفان شهوات و غرایز خارج از حدود، بر چهرۀ زیبای احساسات باطنی و شعور فطری، پردهها در اندازد و انسان را از هدایت این عامل الهی محروم سازد و ندای فطرت آن چنان ضعیف شود که به گوش جان نرسد، اسلام عزیز حواسّ ظاهر را دعوت به بینش و درک محسوسات جهان و عقل را دعوت به تدبّر در نظام حکیمانۀ هستی مینماید، تا از این رهگذر هم به معرفت محبوب نایل گردد، هم پردههای افتاده به روی فطرت کنار رود، تا انسان با هماهنگی عقل و فطرت و انصاف و چشم و گوش و درک و قلب، به وصال یار برسد و از رحمت بیکران او استفاده نماید؛ و این راه دوم خداشناسی است که به طور مفصّل در توضیح جملات نخستین دعای اوّل «صحیفه سجادیه» خواهد آمد.
راه استدلال و برهان گرچه راهی سخت و پرپیچ و خم است و طیّ آن و فهماندن و فهمیدنش نیاز به مقدّمات زیادی دارد، ولی بهترین و محکمترین طریق خداشناسی و معرفت به حضرت ربوبی است.
قرآن مجید و معارف پرقیمت اسلامی نه این که پیمودن این راه را منع نکردهاند، چنانکه بعضی از کوته فکران و ضعیف النّفسها بدون توجّه به این دو منبع فیض
تصوّر کردهاند، بلکه علاوه بر تشویق به این راه، قسمت مهمّی از برنامههای خود را بر همین معنای والا مبتنی کردهاند.
آیاتی که در قرآن مجید در باب توحید و معاد آمده، چه آیاتی که قول مستقیم حقّ است، چه مطالبی که از قول انبیا به صورت آیۀ قرآن به وسیلۀ حضرت حقّ نقل شده، گاهی تذکّر به فطرت و گاهی توجّه دادن به آثار حقّ در صحنۀ آفرینش و گاهی استدلال و برهان محض بر وجود معاد است.
احتجاجات و مباحثی که در بهترین کتب روایی در باب توحید از پیامبر بزرگ و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام نقل شده حاوی همین سه طریق و به خصوص طریق برهان و استدلال است.
این که درک و فهم براهین و دلایل توحید، به خصوص دلیلی که از صغری و کبری و وسط خالی باشد،کوتاهترین و محکمترین راه برای لمس توحید که همان راهِ:
یا مَنْ دَلَّ عَلی ذاتِهِ بِذاتِهِ. (1)
ای که با ذات خود بر ذات خود دلالت کردهای.
بِکَ عَرَفْتُکَ و أنْتَ دَلَلْتَنی عَلَیْکَ. (2)
تو را به تو شناختم و تو مرا به خود ره نمودی.
إِعْرِفوُا اللّهَ تَعالی بِاللّهِ. (3)
خدای متعال را به خودش بشناسید.
است راهی بس دشوار و نیاز به مقدمات بسیار زیاد ظاهری و باطنی دارد و تودۀ مردم، سالک این راه نیستند، بلکه تجلّی توحید در عرش قلب آنان از طریق فطرت و
توجّه به آثار حقّ در مملکت آفرینش به نحوی ساده و آسان میسّر است، قولی است که جملۀ عرفا و فلاسفه و متکلّمین به آن اقرار دارند.
دانشمند بارع، آخوند ملاّ محمد نعیمای طالقانی که جامع علوم عقلی و نقلی است و یکی از علمای بزرگ و مدرّسان نامدار حوزههای شیعه در قرن دوازدهم هجری است و در فلسفه و عرفان و کلام و منطق و روایت و درایت، پهلوانی به نام است. در این مسأله که فهم توحید از طریق استدلال و برهان نیاز به مقدّماتی دارد، میگوید:
«بدان که این مطلب والا و مقصد بلندپایه، یعنی درک توحید و فهم حقّ تنها عروة الوثقی و عمدة القصوی و پایان درجات کاملین و دوردستترین مراتب سالکین و آخرین آرزوی تشنگان شراب تحقیق و نهایت آمال مشتاقین به وصول راه مستقیم الهی است.
امّا فهم این مطالب عالیه و مدارک متعالیه پس از تحصیل قوّۀ قدسیّه و افاضات ربّانیّه و توفیقات سبحانیّه، نیازمند به علل و اسباب زیاد و امور کثیری است، مانند:
مهارت، عادت، ذهن درخشان، استعداد خاصّ، آراستگی به حقایق روحی پرهیزگاران و خواص از عباد حقّ، حفظ آداب شریعت در همۀ امور و چنگ زدن به ریسمان سنّت و ریاضتهای سنگین و مجاهدتهای دشوار و مرگ ارادی و دوری از زخارف دنیا و توجّه تامّ و تمام به جناب حق و وصول به مراتب علیا و خالی بودن از رسوم و عادت عوام و پاک بودن از آلودگی طبیعت و شهوات و نابودی هواجِس نفسانی و ریشه کن شدن حالات شیطانی و اسباب و وسایل دیگری که خداوند روزیِ همۀ ما فرماید و رسیدن به آن واقعیّتها را از باب فضل و کرمش نصیب ما نماید».
آخوند ملا نعیما پس از این چند سطر میفرماید:
«در عین حال آنچه در این مقام عظیم و مسألۀ مهم گفته شده، برای آنان که
آراسته به آن مقدّمات نبودند سودی جز پنهانتر شدن مطلوب و دور شدن آنان از حقیقت نداشت؛ به همین خاطر مستمع و محصّلی که بدون آمادگی به شنیدن و خواندن این براهین و دلایل سنگین برخاست، به ورطۀ هلاکت افتاد و دست و پای جانش گم شد و از اصل مطلب و حقیقت موضوع دور افتاد.» (1)
الهی! ای صاحب آفرینش و ربّ عالمین و محبوب محبّان و منظور عارفان! اگر دست گمراهان و مکتب سازان و بردگان شکم و شهوت، درکار حیات و زندگی انسان دخالت نمیکرد و این دزدان خطرناک در طول تاریخ، میهمانان کرۀ خاک را رها میکردند و این همه پرده و حجاب بر چشم دل آنان نمیانداختند، شناختن تو این همه نیاز به غوغا و معرکه نداشت که وجود مقدّس تو به فرمودۀ قرآن مجید، از رگ گردن به انسان نزدیکتر است. (2)و نیز فرمودهای:
وَ هُوَ مَعَکُمْ أیْنَما کُنْتُمْ » (3)
و او با شماست هرجا که باشید.
و فرمودهای:
وَلِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّیها » (1)
برای هر گروهی قبلهای است که خدا گردانندۀ روی آن گروه به آن قبله است.
پروردگارا! ما را مجذوب جذبۀ لطفت فرما، برای این که تو را بشناسیم، عنایت و رحمتت را بدرقۀ راه ما کن، عقل و قلب و جان را به نورت برافروز و ما را در بهشت معرفت و عشقت مقیم کن و این شرح و تفسیری که با کمک آیات قرآن و روایات و اخبار و کلمات بزرگان و عرفان عارفان، به توفیق تو باید لباس تحقّق بپوشد، به کرم عمیمت بپذیر و در این راه سخت و طولانی، این عاجز ناتوان و درماندۀ نادان و امیدوار رحمتت را، کمک ده.
1) (1)
مقدمهدر بیان اسناد صحیفۀ سجادیه
بسم اللّه الرحمن الرحیم
حَدَّثَنَا السَّیِّدُ الْاَجَلُّ، نَجْمُ الدّینِ، بَهآءُ الشَّرَفِ، ابُوالْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ احْمَدَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ یَحْیَی الْعَلَوِیُّ الْحُسَیْنِیُّ رحمه الله قالَ: اخْبَرَنَا الشَّیْخُ السَّعیدُ ابُو عَبْدِاللّهِ: مُحَمَّدُ بْنُ احْمَدَ بْنِ شَهْرِیارَ، الْخازِنُ لِخِزانَةِ مَوْلانا امیرِالْمُؤمِنینَ عَلِیِّ بْنِ ابی طالِبٍ علیه السلام فی شَهْرِ رَبیعِ الْأَوّلِ مِنْ سَنَةِ سِتَّ عَشَرَةَ وَ خَمْسِمِائَةٍ قِراءَةً عَلَیْهِ وَ انَا اسْمَعُ، قالَ: سَمِعْتُها عَلَی الشَّیْخِ الصَّدُوقِ، ابی مَنْصورٍ: مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ احْمَدَ بْنِ عَبْدِالْعَزِیزِ الْعُکْبَرِیِّ الْمُعَدَّلِ رحمه الله عَنْ ابِی الْمُفَضَّلِ: مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ بْنِ الْمُطَّلِبِ الشَّیْبانِیِّ، قالَ: حَدَّثَنَا الشَّریفُ، ابُو عَبْدِاللّهِ: جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ امْیرِالْمُؤْمِنینَ عَلِیِّ بْنِ ابی طالِبٍ علیهم السلام قالَ: حَدَّثَنا عَبْدُ اللّهِ بْنُ عُمَرَ بْنِ خَطّابٍ الزَّیّاتُ سَنَةَ خَمْسٍ وَ سِتّینَ وَ مِأَتَیْنِ قالَ: حَدَّثَنی خالی:
عَلِیُّ بْنُ النُّعْمانِ الْاَعْلَمُ، قالَ: حَدَّثَنی عُمَیْرُ بْنُ مُتَوَکِّلٍ الثَّقَفِیُّ الْبَلْخِیُّ، عَنْ ابیهِ مُتَوَکِّلِ بْنِ هرُونَ قالَ: لَقیتُ یَحْیَی بْنَ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ الی خُراسانَ بَعْدَ قَتْلِ ابیهِ، فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ، فَقالَ لی: مِنْ ایْنَ اقْبَلْتَ؟ قُلْتُ: مِنَ الْحَجِّ، فَسَاَلَنی عَنْ اهْلِهِ وَ بَنی عَمِّهِ بِالْمَدینَةِ، وَ احْفَی السُّؤالَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام فَاَخْبَرْتُهُ بِخَبَرِهِ وَ خَبَرِهِمْ وَ حُزْنِهِمْ عَلی ابیهِ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام فَقالَ لی: قَدْ کانَ عَمِّی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ علیه السلام اشارَ عَلی ابی بِتَرْکِ الْخُرُوجِ وَ عَرَّفَهُ انْ هُوَ خَرَجَ وَ فارَقَ الْمَدینَةَ ما یَکُونُ الَیْهِ مَصیرُ امْرِهِ، فَهَلْ لَقیتَ ابْنَ عَمِّی جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ علیه السلام ؟ قُلْتُ: نَعَمْ، قالَ: فَهَلْ سَمِعْتَهُ یَذْکُرُ شَیْئاً مِنْ امْری؟ قُلْتُ: نَعَمْ، قالَ، بِمَ ذَکَرَنی؟ خَبِّرْنی، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ، ما احِبُّ انْ اسْتَقْبِلَکَ بِما سَمِعْتُهُ مِنْهُ، فَقالَ: ابِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِی؟ هاتِ ما سَمِعْتَهُ، فَقُلْتُ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: انَّکَ تُقْتَلُ وَ تُصْلَبُ کَما قُتِلَ ابُوکَ وَ صُلِبَ، فَتَغَیَّرَ وَجْهُهُ وَ قالَ: یَمْحُو اللّهُ ما یَشآءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ امُّ الْکِتابِ» (1)
جُعِلْتُ فِداءَکَ انّی رَأَیْتُ النّاسَ الَی ابْنِ عَمِّکَ جَعْفَرٍ علیه السلام امْیَلَ مِنْهُمْ الَیْکَ وَ الی ابیکَ، فَقالَ: انَّ عَمِّی مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ وَ ابْنَهُ جَعْفَراً علیهما السلام دَعَوَا النّاسَ الَی الْحَیوةِ وَ نَحْنُ دَعَوْناهُمْ الَی الْمَوْتِ، فَقُلْتُ: یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ اهُمْ اعْلَمُ امْ انْتُمْ؟ فَاَطْرَقَ الَی الْاَرْضِ مَلِیّاً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ قالَ: کُلُّنا لَهُ عِلْمٌ غَیْرَ انَّهُمْ یَعْلَمُونَ کُلَّ ما نَعْلَمُ وَ لانَعْلَمُ کُلَّ مایَعْلَمُونَ. ثُمَّ قالَ لی: اکَتَبْتَ مِنِ ابْنِ عَمّی شَیْئاً؟ قُلْتُ:
نَعَمْ، قالَ: ارِنیهِ، فَاَخْرَجْتُ الَیْهِ وُجُوهاً مِنَ الْعِلْمِ وَ اخْرَجْتُ لَهُ دُعآهً
1) (1)
امْلاهُ عَلَیَّ ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام وَ حَدَّثَنی انَّ اباهُ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ علیهما السلام امْلاهُ عَلَیْهِ وَ اخْبَرَهُ انَّهُ مِنْ دُعآءِ ابیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهما السلام مِنْ دُعاءِ الصَّحیفَةِ الْکامِلَةِ، فَنَظَرَ فیهِ یَحْیی حَتّی اتی عَلی اخِرِهِ، وَ قالَ لی: اتَاْذَنُ فی نَسْخِهِ؟ فَقُلْتُ: یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ اتَسْتَاْذِنُ فیما هُوَ عَنْکُمْ؟! فَقالَ: اما لَاُخْرِجَنَّ الَیْکَ صَحیفَةً مِنَ الدُّعآءِ الْکامِلِ مِمّا حَفِظَهُ ابی عَنْ ابیهِ وَ انَّ أبی اوْصانی بِصَوْنِها وَ مَنْعِها غَیْرَ اهْلِها. قالَ عُمَیْرٌ: قالَ ابی: فَقُمْتُ الَیْهِ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ، وَ قُلْتُ لَهُ: وَ اللّهِ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ انّی لَاَدِینُ اللّهَ بِحُبِّکُمْ وَ طاعَتِکُمْ، وَ انّی لَاَرْجُو انْ یُسْعِدَنی فی حَیاتی وَ مَماتی بِوَلایَتِکُمْ. فَرَمی صَحیفَتِیَ الَّتی دَفَعْتُها الَیْهِ الی غُلامٍ کانَ مَعَهُ وَ قالَ: اکْتُبْ هذَا الدُّعآءَ بِخَطٍّ بَیِّنٍ حَسَنٍ وَ اعْرِضْهُ عَلَیَّ لَعَلّی احْفَظُهُ فَاِنِّی کُنْتُ اطْلُبُهُ مِنْ جَعْفَرٍ - حَفِظَهُ اللّهُ - فَیَمْنَعُنیهِ. قالَ مُتَوَکِّلٌ: فَنَدِمْتُ عَلی ما فَعَلْتُ وَ لَمْاَدْرِ ما اصْنَعُ، وَ لَمْ یَکُنْ ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام تَقَدَّمَ الَیَّ الّا ادْفَعَهُ الی احَدٍ، ثُمَّ دَعا بِعَیْبَةٍ فَاسْتَخْرَجَ مِنْها صَحیفَةً مُقْفَلَةً مَخْتُومَةً فَنَظَرَ الَی الْخاتَمِ وَ قَبَّلَهُ وَ بَکی، ثُمَّ فَضّه وَ فَتَحَ الْقُفْلَ، ثُمَّ نَشَرَ الصَّحیفَةَ وَ وَضَعَها عَلی عَیْنِهِ وَ امَرَّها عَلی وَجْهِهِ وَ قالَ: وَ اللّهِ یا مُتَوَکِّلُ لَوْ لا ما ذَکَرْتَ مِنْ قَوْلِ ابْنِ عَمِّی انَّنی اقْتَلُ وَ اصْلَبُ لَما دَفَعْتُها الَیْکَ وَ لَکُنْتُ بِها ضَنیناً وَلکِنّی اعْلَمُ انَّ قَوْلَهُ حَقٌّ اخَذَهُ عَنْ ابائِهِ وَ انَّهُ سَیَصِحُّ فَخِفْتُ انْ یَقَعَ مِثْلُ هذَا الْعِلْمِ الی بَنی امَیَّةَ فَیَکْتُمُوهُ وَ یَدَّخِرُوهُ فی خَزآئِنِهِمْ لِاَنْفُسِهِمْ، فَاقْبِضْها وَ اکْفِنیها وَ تَرَبَّصْ بِها فَاِذا قَضَی اللّهُ مِنْ امْری وَ امْرِ هؤُلاءِ الْقَوْمِ ما هُوَ قاضٍ فَهِیَ امانَةٌ لی عِنْدَکَ حَتّی تُوصِلَها الَی ابْنَیْ عَمِّی: مُحَمَّدٍ وَ ابْراهیمَ ابْنَیْ عَبْدِاللّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام فَاِنَّهُمَا الْقائِمآنِ فی هذَا الْاَمْرِ بَعْدی. قالَ
الْمُتَوَکِّلُ: فَقَبَضْتُ الصَّحیفَةَ فَلَمّا قُتِلَ یَحْیَی بْنُ زَیْدٍ صِرْتُ الَی الْمَدینَةِ فَلَقیتُ ابا عَبْدِاللّهِ علیه السلام فَحَدَّثْتُهُ الْحَدیثَ عَنْ یَحْیی، فَبَکی وَ اشْتَدَّ وَجْدُهُ بِهِ، وَ قالَ: رَحِمَ اللّهُ ابْنَ عَمِّی وَ الْحَقَهُ بِآبائِهِ وَ اجْدادِهِ، وَ اللّهُ یا مُتَوَکِّلُ ما مَنَعَنِی مِنْ دَفْعِ الدُّعآءِ الَیْهِ الَّا الَّذی خافَهُ عَلی صَحیفَةِ ابیهِ، وَ ایْنَ الصَّحیفَةُ؟ فَقُلْتُ: ها هِیَ، فَفَتَحَها وَ قالَ:
هذَا وَ اللّهِ خَطُّ عَمِّی زَیْدٍ وَ دُعآءُ جَدِّی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیهما السلام ثُمَّ قالَ لِاِبْنِهِ: قُمْ یا اسْمعیلُ فَاْتِنی بِالدُّعآءِ الَّذی امَرْتُکَ بِحِفْظِهِ وَصَوْنِهِ، فَقامَ اسْمعیلُ فَاَخْرَجَ صَحیفَةً کَاَنَّهَا الصَّحیفَةُ الَّتی دَفَعَها الَیَّ یَحْیَی بْنُ زَیْدٍ، فَقَبَّلها ابُو عَبْدِاللّهِ وَ وَضَعَها عَلی عَیْنِهِ وَ قالَ:
هذا خَطُّ ابی وَ امْلاءُ جَدِّی علیهما السلام بِمَشْهَدٍ مِنّی، فَقُلْتُ: یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ: انْ رَاَیْتَ انْ اعْرِضَها مَعَ صَحیفَةِ زَیْدٍ وَ یَحْیی؟ فَاَذِنَ لی فی ذلِکَ وَ قالَ: قَدْ رَاَیْتُکَ لِذلِکَ اهْلاً، فَنَظَرْتُ وَ اذا هُما امْرٌ واحِدٌ وَ لَمْ اجِدْ حَرْفاً مِنْها یُخالِفُ ما فِی الصَّحیفَةِ الْاُخْری، ثُمَّ اسْتَاْذَنْتُ ابا عَبْدِاللّهِ علیه السلام فی دَفْعِ الصَّحیفَةِ الَی ابْنَیْ عَبْدِاللّهِ بْن الْحَسَنِ، فَقالَ: اِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ انْ تُؤَدُّوا الْآماناتِ الی اهْلِها» (1)
رَحِمَکَ اللّهُ، قُلْ فَقَوْلُکَ الْمَقْبُولُ، فَقالَ: لاتَخْرُجا بِهذِهِ الصَّحیفَةِ مِنَ الْمَدِینَةِ، قالا: وَ لِمَ ذاکَ؟ قالَ: انَّ ابْنَ عَمِّکُما خافَ عَلَیْها امْراً اخافُهُ انَا عَلَیْکُما، قالا: انَّما خافَ عَلَیْها حینَ عَلِمَ انَّهُ یُقْتَلُ، فَقالَ ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام وَ انْتُما فَلاتَأْمَنا فَوَاللّهِ لَأَعْلَمُ انَّکُما سَتَخْرُجانِ کَما
1) (1)
خَرَجَ وَ سَتُقْتَلانِ کَما قُتِلَ. فَقاما وَ هُما یَقُولانِ: لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ الّا بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظیمِ. فَلمّا خَرَجا قالَ لی ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام یا مُتَوَکِّلُ! کَیْفَ قالَ لَکَ یَحْیی انَّ عَمِّی مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ وَ ابْنَهُ جَعْفَراً دَعَوَا النّاسَ الَی الْحَیوةِ وَ دَعَوْناهُمْ الَی الْمَوْتِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ - اصْلَحَکَ اللّهُ - قَدْ قالَ لِی ابْنُ عَمِّکَ یَحْیی ذلِکَ، فَقالَ: یَرْحَمُ اللّهُ یَحْیی، انَّ ابی حَدَّثَنی عَنْ ابیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام انَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله اخَذَتْهُ نَعْسَةٌ وَ هُوَ عَلی مِنْبَرِهِ، فَرَای فی مَنامِهِ رِجالاً یَنْزُونَ عَلی مِنْبَرِهِ نَزْوَ الْقِرَدَةِ یَرُدُّونَ النّاسَ عَلی اعْقابِهِمُ الْقَهْقَری، فَاسْتَوی رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله جالِساً وَ الْحُزْنُ یُعْرَفُ فی وَجْهِهِ، فَاَتَاهُ جِبْریلُ علیه السلام بِهذِهِ الْایَةِ: و مَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتِی أَرَیْنَکَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنّاسِ و الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْءَانِ و نُخَوِّفُهُمْ فَمَا یَزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیَنًا کَبِیرًا» (1)
بُغْضَنا، اخْبَرَ اللّهُ نَبِیَّهُ بِما یَلْقی اهْلُ بَیْتِ مُحَمَّدٍ وَ اهْلُ مَوَدَّتِهِمْ وَ شیعَتُهُمْ مِنْهُمْ فی ایّامِهِمْ وَ مُلْکِهِمْ، قالَ: وَ انْزَلَ اللّهُ تَعالی فیهِمْ:
أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُواْ نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْرًا و أَحَلُّواْ قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ * جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ» (1)
ما خَرَجَ وَ لایَخْرُجُ مِنّا اهْلَ الْبَیْتِ الی قِیامِ قائِمِنا احَدٌ لِیَدْفَعَ ظُلْماً اوْ یَنْعَشَ حَقّاً الَّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِیَّةُ وَ کانَ قِیامُهُ زِیادَةً فِی مَکْرُوهِنا وَ شِیعَتِنا. قالَ الْمُتَوَکِّلُ بْنُ هرُونَ: ثُمَّ امْلی عَلَیَّ ابُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام الْاَدْعِیَةَ وَ هِیَ خَمْسَةٌ وَ سَبْعُونَ باباً، سَقَطَ عَنّی مِنْها احَدَ عَشَرَ باباً، وَ حَفِظْتُ مِنْها نَیِّفاً وَ سِتّینَ باباً. وَ حَدَّثَنا ابُوالْمُفْضَّلِ قالَ: وَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ ابْنِ رُوزْبِهْ ابُوبَکْرٍ الْمَدآئِنِیُّ الْکاتِبُ نَزیلُ الرَّحْبَةِ فی دارِهِ، قالَ حَدَّثَنی مُحَمَّدُ بْنُ احْمَدَ بْنُ مُسْلِمٍ الْمُطَهَّرِیُّ، قالَ:
حَدَّثَنی ابی، عَنْ عُمَیْرِ بْنِ مُتَوَکِّلٍ الْبَلْخِیِّ، عَنْ ابیهِ الْمُتَوَکِّلِ بْنِ هرونَ، قالَ: لَقیتُ یَحْیَی بْنَ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ علیهما السلام فَذَکَرَ الْحَدیثَ بِتَمامِهِ الی رُؤْیَا النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله الَّتی ذَکَرَها جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ ابآئِهِ - صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ - وَ فی رِوایَةِ الْمُطَهَّرِیِّ ذِکْرُ الْاَبْوابِ، وَ هِیَ:
1.التَّحْمیدُ لِلّه عَزَّوَجَلَّ2.الصَّلوةُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِهِ3.الصَّلوةُ عَلی حَمَلَةِ الْعَرْشِ4.الصَّلوةُ عَلی مُصَدِّقِی الرُّسُلِ5.دُعآؤُهُ لِنَفْسِهِ وَ خاصَّتهِ6.دُعآؤُهُ عِنْدَ الصَّباحِ وَ الْمَسآءِ7.دُعآؤُهُ فِی الْمُهِمّاتِ8.دُعآؤُهُ فِی الْاِسْتِعاذَةِ
1) (1)
9.دُعآؤُهُ فِی الْاِشْتِیاقِ10.دُعآؤُهُ فِی اللَّجَأِ الَی اللّهِ تَعالی11.دُعآؤُهُ بِخَواتِمِ الْخَیْرِ12.دُعآؤُهُ فِی الْاِعْتِرافِ13.دُعآؤُهُ فِی طَلَبِ الْحَوائِجِ14.دُعآؤُهُ فِی الظُّلاماتِ15.دُعآؤُهُ عِنْدَ الْمَرَضِ16.دُعآؤُهُ فِی الْاِسْتِقالَةِ17.دُعآؤُهُ عَلَی الشَّیْطانِ18.دُعآؤُهُ فِی الْمَحْذُوراتِ19.دُعآؤُهُ فِی الْاِسْتِسْقاءِ20.دُعآؤُهُ فِی مَکارِمِ الْأخْلاقِ21.دُعآؤُهُ اذا حَزَنَهُ امْرٌ22.دُعآؤُهُ عِنْدَ الشِّدَّةِ23.دُعآؤُهُ بِالْعافِیَةِ24.دُعآؤُهُ لِأَبَوَیْهِ25.دُعآؤُهُ لِوُلْدِهِ26.دُعآؤُهُ لِجیرانِهِ وَ اوْلِیآئِهِ27.دُعآؤُهُ لِأهْلِ الثُّغُورِ28.دُعآؤُهُ فِی التَّفَزُّعِ29.دُعآؤُهُ اذا قُتِّرَ عَلَیْهِ الرِّزْقُ30.دُعآؤُهُ فِی الْمَعُونَةِ عَلیقَضاءِالدَّینِ31.دُعآؤُهُ بِالتَّوبَةِ32.دُعآؤُهُ فِی صَلوةِ اللَّیْلِ33.دُعآؤُهُ فِی الْاِسْتِخارَةِ34.دُعآؤُهُ اذَا ابْتُلِیَ35.دُعآؤُهُ فِی الرِّضا بِالْقَضآءِ36.دُعآؤُهُ عِنْدَ سَماعِ الرَّعْدِ37.دُعآؤُهُ فِی الشُّکْرِ38.دُعآؤُهُ فِی الْاِعْتِذارِ39.دُعآؤُهُ فِی طَلَبِ الْعَفْوِ40.دُعآؤُهُ عِنْدَ ذِکْرِ الْمَوْتِ41.دُعآؤُهُ فِی طَلَبِ السِّتْرِ وَ الْوِقایَةِ42.دُعآؤُهُ عِنْدَ خَتْمِهِ الْقُرْآنَ43.دُعآؤُهُ اذا نَظَرَ الَی الْهِلالِ44.دُعآؤُهُ لِدُخُولِ شَهْرِ رَمَضانَ45.دُعآؤُهُ لِوِداعِ شَهْرِ رَمَضانَ46.دُعآؤُهُ لِعیدِ الْفِطْرِ وَ الْجُمُعَةِ47.دُعآؤُهُ فِی یَوْمِ عَرَفَةَ48.دُعآؤُهُ فِی یَوْمِ الْاَضْحی وَالْجُمُعَةِ49.دُعآؤُهُ فِی دَفْعِ کَیْدِ الْاَعْدآءِ50.دُعآؤُهُ فِی الرَّهْبَةِ51.دُعآؤُهُ فِی التَّضَرُّعِ وَالْاِسْتِکانَةِ52.دُعآؤُهُ فِی الْاِلْحاحِ53.دُعآؤُهُ فِی التَّذَلُّلِ54.دُعآؤُهُ فِی اسْتِکْشافِ الْهُمُومِ
وَ باقِی الْاَبْوابِ بِلَفْظِ ابی عَبْدِاللّهِ الْحَسَنِیِّ رحمه الله : حَدَّثَنا ابُو عَبْدِاللّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحَسَنِیُّ قالَ: حَدَّثَنا عَبْدُاللّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ خَطّابٍ الزَّیّاتُ قالَ: حَدَّثَنی خالِی عَلِیُّ بْنُ الْنُّعْمانِ الْاَعْلَمُ، قالَ: حَدَّثَنی عُمَیْرُ بْنُ مُتَوَکِّلٍ الثَّقَفِیُّ الْبَلْخِیُّ، عَنْ ابِیهِ مُتَوَکِّلِ بْنِ هرُونَ، قالَ: امْلی عَلَیَّ سَیِّدِی الصّادِقُ، ابُو عَبْدِاللّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قالَ: امْلی جَدّی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ عَلی ابی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَلَیْهِمْ اجْمَعینَ السَّلامُ - بِمَشْهَدٍ مِنّی.
حدیث کرد برای ما سیّد اجلّ نجم الدین بهاء الشرف، ابوالحسن، محمد بن الحسن فرزند احمد بن علی، فرزند محمد بن عمر بن یحیی العلوی الحسینی - رحمت خدا بر او باد که گفت: خبر داد ما را شیخ سعید ابوعبداللّه محمد بن احمد بن شهریار، خزانه دار آستان مَلَک پاسبان مولایمان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام در ماه ربیع الاول از سال 516، در حالی که صحیفه بر او خوانده میشد و من مستمع آن بودم، گفت: شنیدم آن را در حالی که خوانده میشد بر شیخ راستگو، ابیمنصور محمد بن محمد بن احمد بن عبدالعزیز عُکْبَری معدَّل، - رحمت خدا بر او باد - از ابوالمفضّل: محمّد بن عبداللّه بن مطلّب شیبانی، گفت:
حدیث کرد ما را شریف ابوعبداللّه: جعفر بن محمّد بن جعفر بن حسن بن جعفر بن حسن بن حسن بن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهم السلام گفت: حدیث کرد ما را عبداللّه بن عمر بن خطّاب زیّات در سال 265 گفت: حدیث کرد مرا دائیم: علی بن نعمان اعلم گفت: حدیث کرد مرا عمیر بن متوکّل ثقفی بلخی، از پدرش متوکّل بن هارون گفت: یحیی بن زید بن علی علیه السلام را پس از شهادت پدرش به وقتی که به سوی خراسان میرفت ملاقات کردم و به حضرتش سلام نمودم، به من فرمود: از کجا میآیی؟ عرضه داشتم: از حج، پس مرا از حال اهلش و عموزادگان خویش که در مدینه بودند پرسید و در پرسش از حال جعفر بن محمد علیه السلام مبالغه نمود، پس از حال آن حضرت و احوال ایشان و اندوهشان بر شهادت پدرش زید بن علی علیه السلام به او خبر دادم، یحیی فرمود: عمویم حضرت باقر علیه السلام پدرم را به ترک خروج و شورش سفارش کرد و به او فهماند که در صورت خروج و جدا شدن از مدینه کارش به کجا خواهد کشید، آیا تو پسر عمویم حضرت جعفر بن محمد علیه السلام را ملاقات نمودی؟ گفتم: آری. گفت: آیا دربارۀ من و وضع و کارم شنیدی چیزی بگوید؟ گفتم: آری، گفت: به چه صورت از من یاد فرمود؟ به من بگو، گفتم: فدایت گردم، علاقه ندارم آنچه را
از آن حضرت شنیدهام در برابر تو بیان کنم، گفت: آیا مرا از مرگ میترسانی؟ بگو آنچه شنیدهای، گفتم، از او شنیدم که: تو کشته میشوی و بدنت را به دار میآویزند، چنانکه پدرت کشته و به دار آویخته شد، پس چهرهاش تغییر کرد و گفت: «خدایا هر سرنوشتی را خواهد محو میکند و یا ثبت مینماید و امّالکتاب نزد اوست.» ای متوکّل همانا که حضرت حق این دین را به وجود ما تأیید فرموده و دانش و اسلحه را به ما مرحمت کرده و هر دو برای ما فراهم گشته و عموزادگان ما به دانش تنها اختصاص یافتهاند، گفتم: قربانت گردم، من مردم را مشاهده کردم که به پسر عمویت حضرت صادق مایلترند تا به تو و پدرت، گفت: همانا عمویم محمّد بن علی و پسرش جعفر، مردم را به زندگی دعوت کردهاند و ما آنان را به مرگ خواندهایم، گفتم: ای فرزند رسول حق! آیا ایشان داناترند یا شما، پس مدّتی دیده به زمین دوخت سپس سر برداشت و گفت: هر یک از ما از دانش بهرهای داریم جز آنکه ایشان هر چه را ما میدانیم میدانند، ولی ما هر چه ایشان میدانند نمیدانیم، آنگاه به من گفت: آیا از پسر عمویم چیزی نوشتهای؟ گفت: آری، گفت: به من نشان بده، پس چند نوع دانش را که از آن حضرت ضبط کرده بودم به او عرضه داشتم و دعایی را به او نشان دادم که حضرت صادق بر من املا فرموده بود و حدیث کرده بود که پدرش محمد بن علی علیه السلام بر او املا فرموده بود و خبر داده بود که آن از دعای پدرش علی بن الحسین علیهما السلام از دعای صحیفۀ کامله است، پس یحیی تا پایان آن را نظر کرد و گفت: آیا اجازه میدهی که نسخهای از روی آن برداریم؟ گفتم: ای پسر رسول خدا! آیا در آنچه که از خود شماست اجازت میخواهی؟ پس گفت: هم اکنون بر تو ارائه خواهم کرد صحیفهای از دعای کامل را از آنچه پدرم از پدرش حفظ فرموده و مرا به نگاه داشتن و بازداشتن آن از نااهل سفارش فرموده. عمیر گوید: پدرم گفت: پس برخاستم و پیشانی او را بوسیدم و گفت: به خدا قسم! ای
پسر پیامبر خدا که من خدا را با محبّت و طاعت شما پرستش میکنم و امیدوارم که مرا در حیات و ممات به دوستی شما سعادتمند کند. پس صحیفهای را که به او داده بودم به جوانی که با او بود داد و گفت: این دعا را با خطی روشن و نیکو بنویس و به نظر من برسان که شاید آن را از حفظ نمایم؛ زیرا که من آن را از پسر عمویم جعفر - که در حفظ خدا باد - میخواستم او آن را به من نمیداد.
متوکّل گفت: من از کرده خود نادم شدم و نمیدانستم چه کنم و حضرت صادق علیه السلام قبل از آن به من دستور نداده بود که آن را به کسی ندهم، پس از آن یحیی جامه دانی را طلبید و صحیفۀ قفل خوردۀ مهر کردهای را از آن خارج کرد و به مهر آن نظر نمود و بوسید و گریه کرد، سپس مهر را شکست و قفل را باز کرد، آنگاه صحیفه را گشود و بر چشم خود گذاشت و بر روی خود مالید و گفت:
به خدا قسم! ای متوکل اگر نبود مطلبی که در رابطه با کشته شدن و به دار آویختنم از پسر عمویم حدیث کردی، بدون شک این صحیفه را به تو نمیدادم و از تسلیمش خودداری مینمودم ولی برای من روشن است که گفتار حضرت صادق علیه السلام حق است و آن را از پدرانش گرفته و به زودی صحّت آن روشن خواهد شد و من ترسیدم که چنین علمی به دست بنیامیه افتد و آن را از دیدهها بپوشانند و در خزانۀ خویش برای خود ذخیره نمایند، پس آن را بگیر و مرا از پریشانی فکر نسبت به آن آسوده کن و این امانت در نزد تو باشد و تو به انتظار بنشین تا چون خداوند در کار من و این قوم حکم خود را جاری سازد، این صحیفه را به دو پسر عمویم محمّد و ابراهیم، فرزندان عبداللّه بن حسن بن حسن بن علی علیهما السلام برسان که آن دو نفر پس از من در مسئلۀ قیام بر علیه بنیامیه قائم مقام منند. متوکّل گفت: من صحیفه را گرفتم و چون یحیی بن زید به شهادت رسید به مدینه رفتم و امام صادق علیه السلام را زیارت کردم و قصّۀ یحیی را برای آن جناب گفت، آن حضرت گریست و فوق العاده بر یحیی اندوهگین شد و
فرمود: خدا عموزادهام را رحمت کند و به پدرانش ملحق سازد، به خدا قسم! ای متوکّل مرا از دادن این دعا به او منع نکرد مگر همان سبب که یحیی بر صحیفۀ پدرش از آن میترسید، اکنون آن صحیفه کجاست؟ گفتم: اینک این همان صحیفه است، پس آن را باز کرد و فرمود: به خدا قسم! این خط عمویم زید و دعای جدّم علی بن الحسین علیهما السلام است آنگاه به فرزندش فرمود: ای اسماعیل! برخیز و آن دعا را که به حفظ و نگهداریش تو را امر کردم بیاور، پس اسماعیل برخاست و صحیفهای را که انگار همان صحیفهای است که یحیی بن زید به من داده بود بیرون آورد، پس حضرت صادق علیه السلام آن را بوسید و بر چشم خود نهاد و فرمود: این خط پدرم و املای جدم علیهما السلام در حضور من است، عرض کردم:
ای پسر رسول خدا! اگر اجازه دهی آن را با صحیفۀ زید و یحیی مقابله نمایم، پس اجازه داد و فرمود: تورا برای این عمل شایسته دیدم، پس من آن دو را مقابله کردم و دیدم که هر دو یکی است و حتی در یک حرف هم با یکدیگر اختلاف ندارند، سپس از آن حضرت اجازه طلبیدم که صحیفۀ یحیی را بنا بر وصیّتش به عموزادگانش پسران عبداللّه بن حسن مستردّ دارم، فرمود: «خداوند شما را امر میکند که امانتها را به صاحبانشان بازگردانید»، آری، آن را به ایشان بده، چون برای زیارت آن دو برخاستم فرمود: بنشین، سپس کسی را به احضار محمّد و ابراهیم فرستاد، چون حاضر شدند، فرمود: این میراث پسرعمویتان یحیی است از پدرش که شما را به جای برادران خود به آن اختصاص داده و ما را در خصوص آن با شما شرطی است، گفتند: بگوی، خداوند تو را رحمت کند که سخن تو مقبول است، فرمود: این صحیفه را از مدینه خارج نکنید، گفتند: چرا؟ فرمود: پسر عموی شما دربارۀ این صحیفه از برنامهای ترس داشت که من راجع به شما به همان گونه ترس دارم، گفتند: او زمانی دربارۀ این صحیفه ترسید که دانست کشته میشود، امام صادق علیه السلام فرمود: شما نیز از این
واقعه ایمن نباشید؛ زیرا به خدا قسم من میدانم که شما به زودی خروج خواهید کرد چنانکه او خروج کرد و به زودی کشته خواهید شد چنانکه او کشته شد. پس از جای برخاستند در حالی که میگفتند: لاحول و لاقوة الّا باللّه العلیّ العظیم.
چون از نزد حضرت صادق علیه السلام بیرون رفتند به من فرمود: ای متوکّل! چگونه یحیی به تو گفت که عمویم محمد بن علی و پسرش جعفر مردم را به زندگی دعوت کردند، وما ایشان را به مرگ؟! گفت: آری - اصْلَحَکَ اللّه - عموزادهات یحیی چنین سخنی به من گفت، فرمود: خدا یحیی را رحمت کند، پدرم مرا از پدرش از جدّش از علی علیه السلام حدیث کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله را در حالی که روی منبر بود، خواب سبکی ربود، پس در عالم خواب دید که مردانی چند همانند بوزینگان بر منبرش میجهند و مردم را به عقب (دوران جاهلیّت) برمیگردانند. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به حال عادی بازگشت و نشست و اندوه و حزن در چهرهاش آشکار بود، پس امین وحی این آیه را برای حضرت آورد: «و ما رؤیایی را که در خواب به تو نمایاندیم و شجرۀ ملعونۀ در قرآن را قرار ندادهایم مگر برای آزمایش مردم؛ و مردم را بیم میدهیم ولی جز بر سرکشی آنان نمیافزاید» و مراد از شجرۀ ملعونه، بنیامیّه هستند. پیامبر فرمود: ای جبرئیل! آیا ایشان در زمان من خواهند بود؟ گفت: نه، ولی آسیای اسلام از ابتدای هجرتت به گردش میآید و تا ده سال میگردد، سپس بر سر سال سی و پنجم از هجرتت به گردش میافتد و تا پنج سال به آن صورت میماند، آنگاه به ناچار آسیای ضلالت بر محور خود قائم خواهد شد و پس از آن پادشاهی فراعنه است. حضرت صادق علیه السلام فرمود: و خدای بزرگ در این باره وحی نازل کرد که:
«به تحقیق ما آن را در شب قدر نازل کردیم و چه میدانی که شب قدر چیست؟ شب قدر بهتر از هزار ماه است» که بنیامیّه در آن حکومت کنند و شب قدر در آن نباشد. سپس فرمود: پس خدای عزّوجلّ پیامبر علیه السلام را آگاه فرمود که بنیامیه
قدرت و حکومت این امت را به دست میگیرند و مدت سلطنتشان برابر همین زمان است، پس اگر کوهها با ایشان به سرکشی برخیزند ایشان بر کوهها بلندی گیرند تا وقتی که خدای بزرگ به نابودی حکومتشان حکم کند و بنیامیه در این مدت عداوت و کینۀ ما اهل بیت را شعار خود مینمایند، خداوند از آنچه در مدت حکومت بنیامیه بر اهل بیت محمد و دوستان و شیعیانشان میرسد به رسولش خبر داد، آنگاه حضرت صادق علیه السلام فرمود: و خدا دربارۀ بنیامیه وحی نازل فرمود که: «آیا ندیدی کسانی را که نعمت خدا را به کفر بدل کردند و قوم خود را به دار هلاکت افکندند دوزخ که در آن سرنگون شوند و بد قرارگاهی است.»! و نعمت خدا محمد و اهل بیت آن حضرتند که دوستی ایشان ایمانی است که باعث ورود به بهشت است و دشمنی ایشان کفر و نفاقی است که به جهنّم درمیآورد، پس رسول خدا این راز را پنهانی با علی و اهل بیتش در میان گذاشت. متوکّل گفت: پس از آن حضرت صادق علیه السلام فرمود: احدی از ما اهل بیت تا روز قیامت قائم ما برای دفع ظلمی یا به پا داشتن حقّی (بدون اذن امام یا بدون نیروی لازم) خروج نکرده و نخواهد کرد مگر آنکه طوفان بلا او را از ریشه برکند و قیامش موجب افزایش غصّۀ ما و شیعیان ما گردد. متوکّل گفت:
آنگاه حضرت صادق علیه السلام دعاهای صحیفه را بر من املا فرمود و آن هفتاد و پنج باب بود که من به حفظ یازده باب آن توفیق نیافتم و شصت و چند باب آن را حفظ نمودم. (عکبری گوید:) و حدیث کرد ما را ابوالمفضّل، گفت: و حدیث کرد مرا محمد بن حسن ابن روزبه ابوبکر مداینی کاتب ساکن رحبه در خانۀ خودش، گفت: حدیث کرد مرا محمد بن احمد بن مسلم مطهّری، گفت: حدیث کرد مرا پدرم از عمیر بن متوکّل بلخی از پدرش متوکّل بن هارون گفت: یحیی بن زید بن علی علیه السلام را ملاقات نمودم - سپس حدیث را تا خواب پیامبر صلی الله علیه و آله که حضرت صادق از پدرانش - که درود خدا بر آنان باد - روایت کرد بیان کرد و فهرست
ابواب دعا در روایت مطهّری چنین است:
1.دعای آن حضرت در ستایش خدای عزوجل2.دعای آن حضرت بر محمّد و آل محمّد3.دعای آن حضرت بر حاملان عرش4.دعای آن حضرت بر آنان که به پیامبران ایمان آوردهاند5.دعای آن حضرت برای خود و نزدیکانش6.دعای آن حضرت به وقت صبح و شام7.دعای آن حضرت به وقت مهمّات و رنج8.دعای آن حضرت در پناه بردن به خداوند9.دعای آن حضرت در شوق به آمرزش10.دعای آن حضرت در پناه بردن به خداوند11.دعای آن حضرت در عاقبت به خیری12.دعای آن حضرت در اقرار به گناه13.دعای آن حضرت در طلب حاجتها14.دعای آن حضرت در دادخواهی از ستمگران15.دعای آن حضرت به وقت بیماری16.دعای آن حضرت در طلب بخشش و آمرزش گناهان17.دعای آن حضرت چون نام شیطان برده میشد18.دعای آن حضرت در دفع بلاها و سختیها19.دعای آن حضرت به وقت درخواست باران20.دعای آن حضرت در مکارم اخلاق21.دعای آن حضرت به وقت رویدادهای اندوهآور22.دعای آن حضرت در سختی و گرفتاری23.دعای آن حضرت برای تندرستی24.دعای آن حضرت برای پدر و مادر25.دعای آن حضرت برای فرزندانش26.دعای آن حضرت برای همسایگان و دوستانش27.دعای آن حضرت برای مرزداران28.دعای آن حضرت در ترس از خدا29.دعای آن حضرت به وقت تنگی رزق30.دعای آن حضرت برای ادای وام31.دعای آن حضرت در توبه و بازگشت32.دعای آن حضرت در نماز شب33.دعای آن حضرت در درخواست خیر و نیکی34.دعای آن حضرت به هنگام گرفتاری35.دعای آن حضرت در رضا به قضای حق36.دعای آن حضرت به وقت شنیدن رعد37.دعای آن حضرت در شکر38.دعای آن حضرت در عذرخواهی از حق39.دعای آن حضرت در طلب عفو40.دعای آن حضرت به وقت یاد مرگ41.دعای آن حضرت در درخواست پردهپوشی42.دعای آن حضرت به وقت ختم قرآن
43.دعای آن حضرت به وقت دیدن ماه نو44.دعایآن حضرت به وقت فرار سیدن ماه رمضان 45.دعای آن حضرت به هنگام وداع ماه رمضان46.دعای آن حضرت در روز عید فطر و جمعه47.دعای آن حضرت در روز عرفه48.دعای آن حضرت در روز عید قربان و جمعه49.دعای آن حضرت دردفع مکر دشمنان50.دعای آن حضرت در ترس از حق51.دعای آن حضرت در تضرّع و زاری به درگاه حق 52.دعای آن حضرت در اصرار در طلب53.دعای آن حضرت در فروتنی54.دعای آن حضرت در رفع اندوهها
و باقی ابواب به لفظ ابوعبداللّه حسنی رحمه الله است: حدیث کرد ما را ابوعبداللّه جعفر بن محمد حسنی، گفت: حدیث کرد ما را عبداللّه بن عمر بن خطّاب زیّات، گفت: حدیث کرد مرا دائیم علی بن نعمان اعلم، گفت: حدیث کرد مرا عمیر بن متوکّل ثقفی بلخی، از پدرش متوکّل بن هارون گفت: املا فرمود بر من آقایم امام صادق علیه السلام ابوعبداللّه جعفر بن محمد، فرمودند: جدّم علی بن الحسین بر پدرم محمّد بن علی - بر تمامشان درود - در حضور من املا فرمود.
«1» الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلاَ أَوَّلٍ کَانَ قَبْلَهُ و الآخِرِ بِلاَ آخِرٍ یَکُونُ بَعْدَهُ «2»اَلَّذِی قَصُرَتْ عَنْ رُؤْیَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِینَ و عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِینَ «3»اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً و اخْتَرَعَهُمْ عَلَی مَشِیَّتِهِ «4»اخْتِرَاعاً ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِهِ و بَعَثَهُمْ فِی سَبِیلِ مَحَبَّتِهِ لاَیَمْلِکُونَ تَأْخِیراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَیْهِ و لاَ یَسْتَطِیعُونَ تَقَدُّماً إِلَی مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ «5»وَجَعَلَ لِکُلِّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ لاَیَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصٌ و لاَ یَزِیدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَائِدٌ «6»ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِی الْحَیَاةِ أَجَلاً مَوْقُوتاً و نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً یَتَخَطَّأُ إِلَیْهِ بِأَیَّامِ عُمُرِهِ و یَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَقْصَی أَثَرِهِ و اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ قَبَضَهُ إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا و یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی» (1)
مُحْکَمِ کِتَابِهِ إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً » (1)
بِفَضْلِهِ و أَقْنَانَا بِمَنِّهِ «21»ثُمَّ أَمَرَنَا لِیَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا و نَهَانَا لِیَبْتَلِیَ شُکْرَنَا فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِیقِ أَمْرِهِ و رَکِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ فَلَمْ یَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ و لَمْ یُعَاجِلْنَا بِنِقْمَتِهِ بَلْ تَأَنَّانَا بِرَحْمَتِهِ تَکَرُّماً و انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْماً «22»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی دَلَّنَا عَلَی التَّوْبَةِ الَّتِی لَمْ نُفِدْهَا إِلاَّ مِنْ فَضْلِهِ فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلاَّ بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلاَؤُهُ عِنْدَنَا و جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَیْنَا وَجَسُمَ فَضْلُهُ عَلَیْنَا «23»فَمَا هَکَذَا کَانَتْ سُنَّتُهُ فِی التَّوْبَةِ لِمَنْ کَانَ قَبْلَنَا لَقَدْ وَضَعَ عَنَّا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَلَمْ یُکَلِّفْنَا إِلاَّ وُسْعاً و لَمْ یُجَشِّمْنَا إِلاَّ یُسْراً و لَمْ یَدَعْ لِأَحَدٍ مِنَّا حُجَّةً و لاَ عُذْراً «24»فَالْهَالِکُ مِنَّا مَنْ هَلَکَ عَلَیْهِ و السَّعِیدُ مِنَّا مَنْ رَغِبَ إِلَیْهِ «25»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ بِکُلِّ مَا حَمِدَهُ بِهِ أَدْنَی مَلاَئِکَتِهِ إِلَیْهِ وَأَکْرَمُ خَلِیقَتِهِ عَلَیْهِ وَأَرْضَی حَامِدِیهِ لَدَیْهِ «26»حَمْداً یَفْضُلُ سَائِرَ الْحَمْدِ کَفَضْلِ رَبِّنَا عَلَی جَمِیعِ خَلْقِهِ «27»ثُمَّ لَهُ الْحَمْدُ مَکَانَ کُلِّ نِعْمَةٍ لَهُ عَلَیْنَا و عَلَی جَمِیعِ عِبَادِهِ الْمَاضِینَ وَالْبَاقِینَ عَدَدَ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ مِنْ جَمِیعِ الْأَشْیَاءِ وَمَکَانَ کُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا عَدَدُهَا أَضْعَافاً مُضَاعَفَةً أَبَداً سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ «28»حَمْداً لاَ مُنْتَهَی لِحَدِّهِ و لاَ حِسَابَ لِعَدَدِهِ و لاَ مَبْلَغَ لِغَایَتِهِ وَلاَ انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ «29»حَمْداً یَکُونُ وُصْلَةً إِلَی طَاعَتِهِ وَعَفْوِهِ وَسَبَباً إِلَی رِضْوَانِهِ وَذَرِیعَةً إِلَی مَغْفِرَتِهِ وَطَرِیقاً إِلَی جَنَّتِهِ وَخَفِیراً مِنْ نَقِمَتِهِ وَأَمْناً مِنْ غَضَبِهِ وَظَهِیراً عَلَی طَاعَتِهِ وَحَاجِزاً عَنْ مَعْصِیَتِهِ و عَوْناً عَلَی تَأْدِیَةِ حَقِّهِ وَوَظَائِفِهِ «30»حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِی السُّعَدَاءِ مِنْ أَوْلِیَائِهِ و نَصِیرُ بِهِ فِی نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُیُوفِ أَعْدَائِهِ إِنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیدٌ.
[«1»اَلْحَمْدُلِلَّهِ]
سپاس مخصوص خداست.
حمد، ستایش نمودن در برابر صفات نیک اختیاری است. مدح، ستودن در برابر صفات نیک اختیاری و غیر اختیاری است. شکر، سپاس در برابر نعمتهایی است که از منعم به ما رسیده باشد.
با توجه به فرقی که بین حمد و مدح و شکر است و با عنایت به الف و لامی که متّصل به کلمۀ حمد است، به این معنا واقف میگردیم که تمام ستایشها مخصوص به آن وجود مقدّسی است که با اراده و اختیار، خالق تمام موجودات و زیبا آفرین و رشد دهندۀ تمام عناصر هستی و هدایت کنندۀ آنان به مطلوب و مقصود است و هر جا نسبت به هر کسی به خاطر ذات یا صفات یا افعال نیک اختیاریش ستایش واقع شود، برگشت آن ستایش به حضرت حقّ است، چرا که هر ذات نیکی و هر صفت زیبایی و هر فعل جمیلی قطرهای از آن بحر و جلوهای از آن منبع و نور پرفروغی از آن کانون است.
در حقیقت با گفتن الحمدللّه که سرچشمۀ این کلمه، معرفت حامد و قلب پاک و نورانی اوست - خدا را بر ذات و صفات و افعالش ستایش میکنند.
الحمدللّه جملۀ پر نوری است که در دنیا که زندگی اول است بر زبان عاشقان جاری است و در آخرت که زندگی دوم وابدی است نیز بر زبان اهل بهشت جهت
ستایش حق جاری خواهد بود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
استری از پدرم حضرت باقر علیه السلام گم شد فرمود: اگر خداوند وسیلۀ برگشت آن را برایم فراهم کند او را به محامد و ستایشهایی بستایم که موجب رضایت او شود. چون استر با زین و برگش پیدا شد و حضرت بر آن آرام گرفت لباسش را پیچید و به جانب حضرت حق سر برداشت و گفت: الحمد للّه و چیزی به آن نیفزود، آنگاه فرمود: هیچ ستایشی نیست مگر این که در آنچه گفتم هست. (1)
فیض آن شوریدۀ مست و آن باده نوش جام الست میگوید:
شدم آگه ز راه، الحمدللّه که عشقم شد پناه، الحمدللّه
رهی کارد مرا تا درگه او به من بنمود إله، الحمدللّه
سحاب رحمتش بر من ببارید ز دل شستم گناه، الحمدللّه
به یکدم کهربای عشق بربود دل و جان را چوکاه، الحمدللّه
رسن آمد به بالا، یوسف جان برون آمد ز چاه،الحمدللّه
(فیض کاشانی)
1) (1)
بدانکه: چون حمد و ثنا مترتّب است بر مطالعۀ کمال و مشاهدۀ جمال؛ و سرمایۀ کمال هر کاملی، اثری از آثار کمال حقّ است و پیرایۀ جمال هر جمیلی پرتوی از انوار جمال مطلق است، لاجرم جمیع محامد بدان ذات که مستجمع جمیع کمالات است راجع تواند بود؛ و حمد قولی و فعلی و حالی، به حکم تخلّق به اخلاق حضرت متعالی، سزاوار آن جناب عالی باشد.
امّا حمد قولی، ثنای لسانی است بدانچه حقّ سبحانه و تعالی بر زبان انبیا، خود را بدان محمدت فرمود.
امّا فعلی، اتیان اعمالی بدنی است ازطاعات و عبادات و خیرات و مبرّات، از برای ابتغای وجه احد قدیم،توجّه بدان جناب کریم، نه از برای طلب حظوظ نفس و مرضات او.
امّا حالی که به حسب قلب و روح است، عبارت است از اتّصاف به کمالات علمیّه و عملیّه و تخلّق به اخلاق الهیّه. و در حقیقت همۀ این محامد، ستایش حقّ است نفس خود را در مقام تفصیلی که مسمّی به مظاهر است، از رویی که مظاهر غیر ظاهر نیست.
امّا حمد او ذات خود را در مقام جمعی الهی از روی قول، تعریفات اوست نفس خود را به صفات کمالیّه که کتب منزّله و صحف منشّرۀ او بدان ناطق است.
امّا از روی فعل، اظهار کمالات جمالیّه و جلالیّه است از غیب به شهادت و از باطن به ظاهر و از علم به یقین، در محالّ صفات و مجالی ولایات اسما به حسب تعیّنات.
مثلاً وجود حضرت ختمی مرتبت که دارای مقام جمع الجمعی است و آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد، حمد فعلی حقّ است مرخود را، چنانچه عارف
نامدار داود بن محمود قیصری میگوید:
«از آن جا که این حقیقت جمعیّۀ الهیّه، کاملترین نوع انسان کمالی است و در نوع انسان، کاملتر از حضرت ختمی مقام وجود ندارد؛ دارای مقام فردیّت مطلقه و به اعتبار وجود جمعی کمالی، در نوع خود متفرّد است؛ از خواصّ فردیّت مطلقه احاطه به جمیع مراتب و درجات است از مقام تعیّن اوّل تا آخرین درجۀ نزول و عالم شهادت مطلقه.
در مقام احدیّت واسطه است جهت ظهور حقایق و معانی غیبیِ مستجنّ در ذات، به وجود تفصیلی در مرتبۀ واحدیّت و إعطاءُ کلِّ ذِی حَقٍّ حَقَّه، به حسب ظهور اسمای الهی و صور اسمائیّه و اعیان ثابته و استعدادات و لوازم اعیان به فیض اقدس؛ که همین فیض اقدس اوّلین جلوه و ظهور حقیقت محمّدیّه است؛ و قابلیّت او به حسب عین ثابت، اتمّ قابلیات است و داعیان کافّۀ ممکنات به منزلۀ ابعاض و اجزا و ذراری عین کلّی او هستند چون عین ثابت او صورت اسم اللّه ذاتی است.
این حقیقت به اعتبار نشئات روحانیّت نبیّ مبعوث است بر کافّۀ ارواح انبیا و اولیا و به اعتبار نشئات عنصری و مادّی و ظهور در عالم شهادت، دارای مقام ختمیّت نبوّت است و بعد از غروب شمس نبوّت ظهور در مشکات اولیای محمّدیّین مینماید و مقام ولایت او به ظهور مهدی به حدّ اعلای از کمال میرسد که حضرت صادق علیه السلام فرمود:
نَحْنُ وَاللّهِ اْلأسْماءُ الْحُسْنی. (1)
ما به خدا سوگند، اسمای حسنای خداوند هستیم.
و به حسب علم عِنایی حقّ که مقتضی رسیدن هر فردی از افراد انسان است به
1) (1)
کمال لایق خود و لزوم تجلّی حقّ به اسم عدل و تجلّی حقّ در مشکات ختم ولایت با تمام اسما و صفات خود و ظهور تفصیلی اسمای صفات در مظاهر خلقیّه در عالم شهادت؛ دولت اسمای حاکم بر مظاهر اولیا تا قیام قیامت انقطاع نمیپذیرد.
امّا حمد از روی حال، عبارت از تجلّیات اوست هم در ذات خویش به فیض اقدس اوّلی و ظهور نور ازلی پس در جمع و تفصیل. (1)
فخر رازی در توضیح الحمدللّه ، در فائدۀ هشتم، از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند:
اذا أنْعَمَ اللّهُ عَلی عَبْدِهِ نِعْمَةً، فَیَقُولُ الْعَبْدُ: الْحَمْدُ لِلّهِ؛ فَیَقُولُ اللّهُ تَعالی:
انْظُرُوا الی عَبْدی أعطَیْتُهُ ما لاقَدْرَ لَهُ، فَأعْطانی ما لاقیمَةَ لَهُ. (2)
به هنگامی که خداوند نعمتی را به بندهاش عنایت کند و او در برابر آن نعمت بگوید «الحمدللّه» خداوند میفرماید بندهام را بنگرید: من به او شیئی کمارزش دادم، ولی او در برابرش آنچه که برایش قیمت معیّن نیست به من هدیه کرد.
توضیح این روایت عالی این است که: وقتی خداوند نعمتی عنایت میکند این
نعمت، نعمتی غیر عادی از جانب او نیست، نعمتی است که کرم و لطف و عنایت او اقتضا کرده، مانند سیر کردن گرسنه، پوشاندن برهنه، سیراب کردن تشنه و سایر نعمتها که در ارتباط با آقایی او نسبت به بندگان است و جمیع این عنایتها از نظر کمّی و زمانی محدود در چهار چوب نهایت است.
ولی زمانی که عبد میگوید: الحمدللّه ، معنایش این است: هر آن حمدی که حامدان آوردند از آن خداست و هر حمدی که ستایش کنندگان از آوردنش عاجز بودند، ولی به حکم عقل آوردنش در امکان است، آنهم از آنِ حضرت اوست. در این الحمدللّه جمیع محامد ملائکۀ عرش و کرسی و ساکنان تمام سماوات و محامد انبیا از آدم تا خاتم و اولیا و علما و جمیع خلق و تمام محامدی که عاقبت در بهشت از قول متنعّمان به نعمت سر میزند و باز همۀ این ستایشها که از نظر ظاهری، متناهی است اختصاص به خداوند دارد.
اما آن محامدی که ابدالآباد و دهر الداهرین خواهد بود و نهایتی برایش متصوّر نیست، آن نیز در مفهوم الحمدللّه عبد داخل است. به همین سبب و بدین معنا که دانستید خداوند به وقت گفتن عبد که میگوید: الحمدللّه ، میفرماید: به بندهام نظر کنید، به او یک نعمت دادم که خیلی از نظر من قابل ارزش نبود، امّا او در برابرش ستایشی آورد که حدّ و نهایت نداشت! (1)
1) (1)
این سبب عبد در برابر این ستایش مستحقّ ثواب ابدی و خیر سرمدی است. و روی این حساب باید گفت هر مؤمنی به خاطر اظهار «الحمدللّه» مستحقّ سعادتی است که آخر ندارد و نیازمند خیراتی است که برایش نهایت نیست.
فخر رازی، در «تفسیرش» میگوید:
الحمدللّه کلمۀ شریفۀ با ارزشی است که باید به موضع استعمال آن توجّه داشت. چون این واقعیّت الهیّه را بجا بگویی، مطلوب و مقصود چهره نماید؛ چون بی جا مصرف کنی، شاهد مقصود را نبینی!
به سریّ سَقَطی گفتند: وجوب بردن طاعت به پیشگاه حضرت ربّ چگونه و به چه کیفیّت است؟ پاسخ داد: سی سال است به خاطر یک «الحمد للّه» نابجا در استغفار و توبهام!!
گفتند: چگونه؟ گفت: حریقی در بغداد اتّفاق افتاد، مغازهها و خانهها سوخت؛ به من خبر رسید که مغازهام از افتادن در کام آتش در امان مانده؛ به شنیدن این واقعه، گفتم: الحمداللّه . وقتی به معنای این کلمه در آن حالت دقّت کردم دیدم معنایش این میشود که:به خاطر محفوظ ماندن مغازهام خوشحالم در حالی که وسایل مغازههای مردم سوخته، در صورتی که دین و مروّت اقتضا داشت با مردم همدردی کنم نه خوشحال از به جا ماندن مال خودم در عین از بین رفتن اشیای دیگران باشم!! سی سال است بر آن قول بی جا در طلب مغفرت از حضرت ربّ العزّه هستم! (1)
1) (1)
حرکات صحیح اعضای رئیسۀ بدن که عبارت از چشم و گوش و زبان و دست و پا و شکم و شهوت است.
نظر مطابق خواستۀ حقّ، شنیدن صحیح، گفتار ایمانی و قول حقّ، انجام کار خیر با دست، قدم برداشتن برای خدا، حفظ عفّت شکم و شهوت وامثال این برنامهها، حرکات الهی اعضای جسمی است.
فعل قلب به این است که قلب، به حقیقت و بر اساس معرفت که از راه نظر به آثار و مطالعۀ علوم به دست میآید، ایمان و اطمینان به این داشته باشد که وجود مقدّس صاحب نعمت دارای جمیع صفات کمال و جمال و جلال است. و البتّه طیّ این مرحله همراه با مقدّمات و کوششهای جانانه و عاشقانه است که رسیدن به مقام ایمان و اطمینان، در گرو ریاضت عظیم و افعال و اعمال بزرگ و طیّ طریق علم و پوییدن راه دانش و بینش است.
فعل زبان به این است که انسان آن حالت عالی قلب و بصیرت و دانایی دل را با کلماتی اظهار کند که آن کلمات دلالت بر این داشته باشد که ذات منعم، مستجمع جمیع صفات کمالیّه است؛ و کلمۀ الحمدللّه» جامعترین و زیباترین سخنی است که قابلیّت اظهار نمودن این معنا را دارد.
فعل اعضا و جوارح به این است که هماهنگ با خواستههای حضرت محبوب انجام بگیرد، تا در حقیقت نمایشگر اسما و صفات آن جناب باشد و نشان دهندۀ این واقعیّت که صاحب خلقت و مولای نعمت دارای جمیع اوصاف کمال است.
چون این سه مرحله را طی کردی در حدّ خودت به حمد و ستایش جناب محبوب اقدام کردهای و حضرت او را در عین این که نعمتهای مادّی و معنویش از شماره بیرون است، ستایش نمودهای.
سنایی غزنوی در این زمینه به پیشگاه حضرت حقّ عرضه میدارد:
ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها وز حجّت بیچونی در صنع تو برهانها
در ذات لطیف تو حیران شده فکرتها بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها
در بحر کمال تو ناقص شده کاملها در عین قبول تو کامل شده نقصانها
در سینۀ هر معنی بفروخته آتشها بر دیدۀ هر دعوا بر دوخته پیکانها
ما غرقۀ عصیانیم بخشنده تویی یارب از عفو نهی تاجی بر تارک عصیانها
بسیار گنه کردیم آن بود قضای ما شاید که به ما بخشی از روی کرم آنها
کی نام کهن گردد مجدود (1)
(سنایی غزنوی)
در هر صورت برای تمام بندگان، جمیع مقتضیات حمد موجود و کلیّۀ موانع مفقود است و هیچ عذری برای کسی که زبان و قلب و عملش از حمد حضرت حق بسته است یا وجود ندارد.
وجود مقدّس پرودگار با توجّه دادن عقل انسان به ما فی السّماوات والأرض، خود را از هر عیب و نقصی منزّه نشان میدهد و آدمی را متوجّه مینماید که حضرت او ملک و قدّوس و عزیز و حکیم است.
یُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ و ما فِی اْلأرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ » (2)
آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، خدا را [ به پاک بودن از هر عیب و نقصی ] میستایند، خدایی که فرمانروای هستی و بینهایت پاکیزه و توانای شکستناپذیر و حکیم است.
آری، قرآن مجید میخواهد بگوید کمال و جمال او را از زبان آثار و نشانههایش بشنوید که زبانِ آثار و نشانهها خیلی گویاتر و روشنتر از زبانِ خبر است.
اگر هزار نفر بگویند در فلان محل آتش است و یک دیوانه بگوید نیست، بر اثر گفتار آن دیوانه در باور انسان ایجاد اختلال میشود، ولی اگر یک نفر دودی را که آیه و علامت آتش است ببیند و هزاران نفر به او بگویند دراین محلّی که دود میبینی از آتش خبری نیست در باورش هیچ اختلالی ایجاد نمیشود که اثر در همه جا و در همه حال معرّف مؤثّر است. به همین منوال تمام آثار، چه سماوی چه ارضی و چه نفسی که تعدادشان از شماره بیرون است نشانههایی از آن وجود عزیز و آن ذات مقدّس و حکیم است، همان عزیز و حکیمی که برترین و بهترین و با فضیلتترین خلق خود، حضرت محّمد صلی الله علیه و آله را برای تلاوت آیات و تزکیۀ نفوس و تعلیم کتاب و حکمت فرستاد، تا با تلاوت آیات کمال و جلال و جمالش در دیدۀ قلب انسان ظهور کند و با توجّه به اوصاف و اسمایش از طریق زحمات پیامبر، در نفس، حالت تزکیه آشکار گردد، که:
تَخَلَّقُوا بِأخْلاقِ اللّهِ. (1)
به اخلاق الهی آراسته شوید.
و با یاد گرفتن کتاب، به دستورهای حقّ وحلال و حرام او آشنا شده، آنگاه زمینۀ حکمت نظری و عملی فراهم آید و پس از طّی این مراحل عالی رشد و کمال و به دست آوردن معرفت بتواند در مقام حمد و ستایش واقعی نه لفظیِ تنها برآید که حمد حقیقی جز با کمال مسلمانی و بصیرت و بینش و حقیقت و آگاهی و ایمان و عشق و عمل و اخلاق، برای احدی میسّر نیست.
اهل معرفت و آنان که در سایۀ چراغ علم و دانایی در راه ریاضت و مجاهدت و
1) (1)
کوشش و عمل هستند با زبان جان به محضر حضرتش عرضه میدارند:
از تو دل بر نکنم تا دل و جانم باشد میبرم جور تو تا وسع و توانم باشد
گرنوازی چه سعادت به از این خواهم یافت ورکُشی زار چه دولت به از آنم باشد
چون مرا عشق تو از هر دو جهان باز استد چه غم از سرزنش هرکه جهانم باشد
تیغ قهر ار توزنی قوّت روحم گردد جام زهر ار تو دهی قوت روانم باشد
در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم گرد سودای تو بر دامن جانم باشد
گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست تا شبی محرم اسرار نهانم باشد
هر کسی را ز لبت خشک تمنّایی هست من خود آن بخت ندارم که زبانم باشد
جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی سر این دارم اگر دولت آنم باشد
(سعدی)
مولای عارفان، سرور عاشقان، امیرمؤمنان علیه السلام درباب حمد مطالبی بس گران، ومسائلی بسیار عالی و گفتههایی اعجابانگیز دارد که به جملاتی از آن اشاره میکنیم:
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی جَعَلَ الْحَمْدَ عَلی عِبادِهِ مِنْ غَیْرِ حاجَةٍ مِنْهُ إلی حامِدیهِ، وَطَریقاً مِنْ طُرُقِ الْاِعْتِرافِ بِلا هُوتِیَّتِهِ وَصَمَدَانِیَّتِهِ و رَبّانِیَّتِهِ و فَرْدانِیَّتِهِ، وَسَبَباً إلَی الْمَزیدِ مِنْ رَحْمَتِهِ، و مَحَجَّةً لِلطّالِبِ مِنْ فَضْلِهِ؛ و کَمَّنَ فی إبْطانِ اللَّفْظِ حَقیقَةَ الْاِعْتِرافِ لَهُ بِاَنَّهُ الْمُنْعِمُ عَلی کُلِّ حَمْدٍ. (1)
خداوند را سپاس که بندگانش را مشرف به تشرف حمد فرمود، بدون این که به سپاسگزاری آنان نیازمند باشد؛ و این کلمۀ جامعه را که باید از عمق قلب
1) (1)
و حقیقت وجود برخیزد، راهی از راههای اعتراف به لاهوتیّت و صمدیّت و ربوبیّت و فردیّت خود قرار داد و آن را علّت ازدیاد رحمتش بر عباد اعلام کرد و راهی روشن برای طالب فضلش فرمود و درکمون و سرّ این لفظ، حقیقتِ این معنی را که سپاس و حمد، اعتراف به مُنعم بودن او نسبت بر هر حمدی است، جلوه داد!!
از تحمیدات امام صادق علیه السلام است:
الْحَمْدُ لِلّهِ بِمَحامِدِهِ کُلِّها عَلی نِعَمِهِ کُلِّها حَتّی یَنْتَهِیَ الْحَمْدُ إلی ما یُحِبُّ رَبّی وَیَرْضی. (1)
خداوند را به تمامی محامدش بر آنچه نعمت عنایت فرموده سپاس، آن چنان سپاسی که منتهی به محبّت و خشنودی پروردگارم گردد.
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش حکایت میکند:
پیامبری از پیامبران، به پیشگاه مقدّس حقّ عرضه داشت:
الْحَمْدُ لِلّهِ کَثیراً، حَمْداً طَیِّباً مُبارَکاً فیهِ کَما یَنْبَغی لِکَرَمِ وَجْهِکَ و عِزِّ جَلالِکَ فَأوحی اللّهُ إلیه: عَبْدی شَغَلْتَ حافِظیک والحافِظُ عَلی حافِظِیکَ. (2)
خداوند را سپاس فراوان، سپاسی پاکیزه و مبارک آن گونه که شایستۀ کرامت وجه و عزّ جلال توست. خداوند به او وحی فرمود: از کثرت ثواب این سپاس، حافظان عمل و حافظان بر حافظانت را به شغل سنگینی در نوشتن ثواب واداشتی!
امام سجّاد حضرت علیّ بن الحسین علیهما السلام فرمود:
مَنْ قالَ: الْحَمْدُ لِلّهِ فَقَدْ أدّی شُکْرَ کُلِّ نِعْمَةٍ لِلّه عَزَّوَجَلَّ عَلَیهِ. (1)
هر کس بگوید: الحمدللّه، به حقیقت که شکر تمام نعمتهای حقّ را ادا کرده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
لا إلهَ إلَّااللّهُ نِصْفُ الْمیزانِ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ یَمْلَأُهُ. (2)
لا اله الاّ اللّه نیمی از میزان عمل را کفایت میکند و الحمد للّه آن را پُر مینماید.
در مطالب گذشته بر این حقیقت پافشاری شد که: حمد به معنای واقعی، قلبی و لسانی و جوارحی است، یعنی تصدیق قلب به حضرت منعم و اظهار حمد به زبان با لفظ الحمدللّه و اجرا شدن فرامین دوست با چشم و گوش و زبان و دست و پا و خودداری از گناه و معصیت، روی هم رفته حمد است ورنه گفتن الحمدللّه» به زبان کار سادهای است و برنامهای است که میتوان به بعضی از حیوانات تعلیم داد، تا در برابر هر لطفی که به آنان میشود بگویند: الحمدللّه». به حقیقت که حمد مرکّب از سه واقعیّت درونی و زبانی و جسمی است و این معنایی است که بهترین و پرقیمتترین روایات، به آن دلالت میکند:
عَنِ ابْنِ نُباتَةَ قالَ: کُنْتُ أرْکَعُ عِنْدَ بابِ أمیرِالْمؤْمِنینَ علیه السلام وَأنَا أدْعُو اللّهَ، إذْ خَرَجَ أمیرُالْمؤْمِنینَ علیه السلام فَقالَ: یا أصْبَغُ! قُلْتُ: لَبَّیْکَ، قالَ: أیَّ شَیْءٍ کُنْتَ تَصْنَعُ؟ قُلْتُ: رَکَعْتُ و أنَا أدْعُو، قالَ: افَلا أُعَلِّمُکَ دُعاءً سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله ؟ قُلْتُ: بَلی، قالَ: قُلْ: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلی ما کانَ، و الْحَمْدُ لِلّهِ عَلی کُلِّ
حالٍ». ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ الْیُمْنی عَلی مِنْکَبِیَ الْأیْسَرِ و قالَ: یا أصْبَغُ! لَئِنْ ثَبَتَتْ قَدَمُکَ، و تَمَّتْ وِلایَتُکَ، وَانْبَسَطَتْ یَدُکَ، اللّهُ أرْحَمُ بِکَ مِنْ نَفْسِکَ! (1)
اصبغ بن نُباته میگوید: کنار خانۀ أمیرالمؤمنین رکوع میکردم و به پیشگاه حضرت حقّ به دعا و مناجات برخاسته بودم، در این وقت حضرت امیرالمؤمنین از در خانه بیرون آمد و فرمود: اصبغ! عرضه داشتم: بله، فرمود: در چه کاری بودی؟ گفتم: در رکوع و دعا، فرمود: علاقه داری دعایی که از رسول خدا شنیدم به تو بیاموزم؟ پاسخ دادم: آری، فرمود: بگو:
الْحَمْدُ لَلّهِ عَلی ما کانَ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلی کُلِّ حالٍ.
سپاس خدا را بر آنچه بوده و سپاس خدا را بر هر حال.
سپس با دست راستش بر شانۀ چپم زد و فرمود: اگر در راه خدا ثابت قدم باشی و با تمام وجود رهبری پیشوای بر حق را قبول داشته باشی و در مسألۀ مال در راه خدا دست و دل باز باشی، خداوند مهربان از تو به وجود خودت مهربانتر است!
سنان بن طریف میگوید:
به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم: میترسم از آنانی باشم که بلای استدراج، یعنی غفلت از خدا به خاطر روی آوردن نعمت حقّ، مرا گرفته باشد.
حضرت فرمود: چگونه و برای چه؟
عرض کردم: به درگاهش لابه بردم که خانهای به من کرامت کند، عنایت فرمود، درخواست هزار درهم نمودم به من رسید، دعا کردم خادمی نصیبم شود، نصیبم شد.
حضرت فرمود: از پس این همه نعمت چه گفتی؟
1) (1)
پاسخ دادم: زبانم مترنّم به نغمۀ «الحمداللّه» شد.
حضرت صادق علیه السلام فرمود: آنچه تو به پیشگاه خدا بردی، برتر است از آنچه از جانب حقّ به تو رسیده است! (1)
لَوْ أنَّ الدُّنْیا کُلَّها لُقْمَةٌ واحِدَةٌ فَأکَلَهَا الْعَبْدُ الْمُسْلِمُ ثُمَّ قالَ: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» لَکانَ قَوْلُهُ ذلِکَ خَیْراً لَهُ مِنَ الدُّنْیا و ما فیها. (2)
اگر دنیا یک لقمۀ باشد و آن را انسانی مسلمان تناول کند و از پس آن بگوید:
الحمدللّه، این گفتارش برای او از دنیا و آنچه در آن است بهتر است!!
خداوند در قرآن مجید در هفده آیه، وجود مقدّس خود را حمید خوانده است:
بقره (3)(267)، هود (4)(73)، ابراهیم (5)(8 و1)، حج (6)(64 و 24)، لقمان (7)(26 و 12)، سبأ (8)(6)، فاطر (9)(15)، فصّلت (10)(42)، شوری (11)(28)،
1) (1)
2) (2) - بحار الأنوار: 216/90، باب 7، حدیث 20؛ [2]الأمالی، شیخ طوسی: 610. [3]
3) (3) - «أَنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ».
4) (4) - «إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ».
5) (5) - «رَبِّهِمْ إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ» و «فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ».
6) (6) - «وَإِنَّ اللّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» و «إِلَی صِرَاطِ الْحَمِیدِ».
7) (7) - «فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ »و «إِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ ».
8) (8) - «إِلَی صِرَاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».
9) (9) - «وَاللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ».
10) (10) - «تَنزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ».
11) (11) - «وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ».
حدید (1)
و در هفده مرحله کلمۀ الحمدُ للّه را ذکر کرده:
أنعام (6)(1)، أعراف (7)(43)، ابراهیم (8)(39)، نحل (9)(75)، إسراء (10)(111)، کهف (11)(1)، مؤمنون (12)(28)، نمل (13)(15 و 59 و 93)، عنکبوت (14)(63)، لقمان (15)(25)، سبأ (16)(1)، فاطر (17)(1 و 34)، زمر (18)(29 و 74).
و در شش آیه جملۀ شریفۀ الحَمد لِلِّه رَبِّ العالَمینَ آمده:
فاتحه(2)، أنعام(45)، یونس(10)، صافّات(182)، زمر(75)، غافر(65).
توضیح هر یک از آیات بالا از نظر تفسیری و عرفانی و فلسفی احتیاج به
1) (1)
2) (2) - «فَإِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ».
3) (3) - «وَاللّهُ غَنِیٌّ حمِیدٌ».
4) (4) - «بِاللّهَ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ».
5) (5) - «وَکَانَ اللّهُ غَنِیّاً حَمِیداً».
6) (6) - «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی خَلَقَ السَّمواتِ وَالْأَرْضَ».
7) (7) - «وَقَالُوا الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی».
8) (8) - «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی وَهَبَ لِی».
9) (9) - «الْحَمْدُ للّهَ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ».
10) (10) - «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ».
11) (11) - «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ».
12) (12) - «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ».
13) (13) - «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ» «قُلِ الْحَمْدُ للّهِِ وَسَلاَمٌ عَلَی عِبَادِهِ» «وَقُلِ الْحَمْدُ للّهِِ سَیُرِیکُمْ».
14) (14) - «قُلِ الْحَمْدُ للّهِِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ».
15) (15) - «قُلِ الْحَمْدُ للّهِِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ».
16) (16) - «الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمواتِ».
17) (17) - «الْحَمْدُ للّهِِ فَاطِرِ السَّمواتِ وَالْأَرْضِ» و «وَقَالُوا الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی».
18) (18) - «الْحَمْدُ للّهِِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ» و «وَقَالُوا الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی صَدَقَنَا».
داستانی مفصّل و حکایتی بس عجیب دارد که از عهدۀ فقیر و مستمند و محتاج و نیازمند و جاهلی دردمند چون من ساخته نیست؛ دراین زمینه لازم است به کتب مربوطه مراجعه کنید و از انوار این آیات کریمه باطن خود را آراسته نموده، به طیّ منازل عرفان و مقامات عشق نایل شوید.
به قول عارف شیراز، شیخ مصلح الدین سعدی:
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو مگر سایۀ لطفی به سر وقت من آری که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
خاک بادا تن سعدی اگرش مینپسندی که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم
(سعدی شیرازی)
تفسیر «کشف الأسرار» در جلد اوّل در نوبت سوّم ترجمۀ حمد گوید:
الحمد للّه : ستایش خدای مهربان، کردگار روزی رسان، یکتا در نام و نشان، خداوندی که ناجسته یابند و نادریافته شناسند و نادیده دوست دارند، قادر است بی احتیال، قیّوم است بی گشتن حال، در ملک ایمن از زوال، در ذات و نَعت متعال، لم یزل و لا یزال، موصوف به وصف جلال و نعت جمال، عجز بندگان دید در شناختن قدر خود و دانست که اگر چند کوشند نرسند و هر چه بپویند نشناسند و عزّت قرآن به عجز ایشان گواهی داد:
وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ » (1)
[ یهودیان بر ضد پیامبر اسلام به سفسطهگری پرداختند چون ] آنان خدا را آن گونه که سزاوار اوست نشناختند،
به کمال تعزّز و جلال و تقدّس، ایشان را نیابت داشت و خود را ثنا گفت و ستایش خود، ایشان را درآموخت و به آن دستوی داد، ورنه که یارستی به خواب اندر بدیدن اگر نه خود گفتی خود را که الحمد للّه و در کلّ عالم که زهرۀ آن داشتی که گفتی الحمد للّه».
تو را که داند که تو را تو دانی، تو را نداند کس، تو را تو دانی بس، ای سزاوار ثنای خویش، وای شکر کنندۀ عطای خویش؛ کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بندۀ آن ثنایم که تو سزای آنی، من در تو چه دانم تو دانی، تو آنی که گفتی که من آنم - آنی.
بدان که حمد بر دو وجه است:
یکی بر دیدار نعمت، دیگر بر دیدار منعم. آنچه بر دیدار نعمت است: از وی آزادی کردن و نعمت وی به طاعت وی به کار بردن و شکر وی را میان در بستن، تا امروز در نعمت بیفزاید و فردا به بهشت رساند، به قول رسول اللّه صلی الله علیه و آله :
أوَّلُ مَنْ یُدْعی الَی الْجَنَّةِ الْحَمّادُونَ ألَّذینَ یَحْمَدُونَ اللّهَ فیِ السَّرّاءِ وَالضَّرّاءِ. (2)
نخستین کسانی که به سوی بهشت فراخوانده میشوند، کسانی هستند که کارشان در هر حال، خوشبختی و سختی، سپاس خداوند بوده است.
این عاقبت آن کس که حمد وی بر دیدار نعمت بود.
امّا آن کس که حمد وی بر دیدار منعم بود به زبان حال گوید:
صنما! ما نه به دیدار جهان آمدهایم.
این جوانمرد را شراب شوق دادند و با شرم هام دیدار کردند تا از خود فانی شد، یکی شنید و یکی دید،به یکی رسید؛ چه شنید و چه دید و به چه رسید؟
ذکر حقّ شنید، چراغ آشنایی دید و با روز نخستین رسید، اجابت لطف شنید، توقیع دوستی بدید و به دوستی لم یزل رسید.
این جوانمرد، اوّل نشانی یافت بی دل شد، پس بار یافت همه دل شد، پس دوست دید و در سرِ دل شد، دو گیتی در سر دوستی شد و دوستی در سر دوست». (1)
نشود کام بر دل ما رام پس به ناکام بگذریم از کام
چون که آرام میبرند آخر ما نگیریم از نخست آرام
عیش بی غشّ به کام دل چون نیست ما بسازیم با بلا ناکام
آن که را نیست پختگی روزی گر بسوزد که ماند آخر خام
جاهلان نامها بر آورده عاقلان کرده خویش را گمنام
عاقلان را چه کار با نام است چکند جاهل ار ندارد نام
کوری چشم جاهلان ساقی! بادۀ جهل سوز ده دوسه جام
تا چو سر خوش شویم از آن باده بر سر خود نهیم اوّل گام
بگذریم از سر هوا و هوس عیش بر خویشتن کنیم حرام
(فیض کاشانی)
1) (1)
[الْأَوَّلِ بِلاَ أَوَّلٍ کَانَ قَبْلَهُ و الآخِرِ بِلاَ آخِرٍ یَکُونُ بَعْدَهُ]
آن وجود مبارکی که اول است، بیآن که که اوّلی پیش از او باشد و آخر است، بیآن که آخری پس از او باشد.
لفظ اوّل و آخر در این دعای عظیم که همچون دریایی موّاج است، از قرآن مجید گرفته شده است.
هُوَ الْأوَّلُ وَاَلْآخِرُ وَالظاهِرُ و الْباطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ » (1)
اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به همه چیز داناست.
قرآن مجید که هر آیهاش، ظاهری و باطنی دارد و هر بطنی دارای هفت بطن دیگر است (2)با تمام معانی و حقایق و مفاهیم آسمانی و ملکوتیش بر خزانۀ بی نمونۀ حضرت حقّ، یعنی قلب پاک و دریای بی ساحل دلِ پیامبر تجلّی کرد و به همان صورت و سیرت به دوازده امام معصوم: منتقل شد که در این زمینه در دعای چهل و دوم «صحیفۀ سجادیۀ» به خواست حضرت دوست شرحی خواهد آمد.
ائمّۀ طاهرین علیهم السلام که جامع علوم الهی اوّلین و آخرین و واجد تمام کمالات انسانی و هر یک دریایی موّاج از علوم ملکوتی و ملکی بودند، با دعاها و روایات و
اخلاق و اعمال و اطوار قدسیّۀ خود به شرح و تفسیر آیات کتاب برخاستند و مدرسهای کامل و جامع که در هر عصری پاسخگوی نیازهای دنیایی و آخرتی مردم باشد، از خود بجای گذاشتند.
در سورۀ مبارکۀ حدید که مفاهیم آیاتش اعجابانگیز و تکمیل کنندۀ نفس، روشنگر قلب و جلا دهندۀ روح و آباد کنندۀ دنیا و آخرت انسان است، میخوانیم:
هُوَ الْأوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ و الْباطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ » (1)
اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به همه چیز داناست.
در توضیح کلمۀ اوّل و آخر، نتیجه و محصولی از آیات قرآن و دعاها و روایات و مباحث ارزندۀ حکمای بزرگ الهی و بیداران راه حقّ و عاشقان حضرت محبوب را در اختیار میگذارم، باشد که از این رهگذر بر نور معرفت ما و روشنی قلب و جانمان اضافه شود.
قبلاً باید دو مسألۀ زمان و مکان را در توجّه به جناب او، از ذهن پاک خود خالی کنید؛ زیرا:
زمان، پدیدهای است که همراه با اوّلین مخلوق ظهور کرده و چیزی جز حرکت قوّه به فعل و تبدیل واقعیّتی به واقعیّت برتر و امتدادی که دارای غایت و نهایت است نیست و این حرکت و امتداد، در پیشگاه حضرت او راه نداشته و ندارد.
و مکان عبارت است از جا و ظرف که تمام عناصر در آن جای گرفته یا از آن جا به جا میشوند. و این دو کلمۀ مبارکه از این دو حیثیّت خارج است؛ زیرا مفهوم هر دو بالاتر و برتر و جدای از هر چیزی است.
اوّل و آخر همانند ظاهر و باطن و همانند تمام اسما و صفات، دلالت بر ذات دارند؛ ذاتی که مستجمع جمیع صفات کمال است و در حقیقت صفاتی که عین
1) (1)
ذات است؛ چرا که در آن جا ذات همراه با صفات نیست ؛ صفت همان ذات و ذات همان صفت است. این همه سخن برای باز شدن گل معرفت و نزدیک کردن حقیقت به ذهن است که گفتهاند: «که در وحدت، دوئی عین ضلال است.»
وصف هر شیئی غیر از وصف دیگر اوست، مثلاً صفت علم در عالم یا صفت قدرت یا عدالت یا کرامت در همان شخص با یکدیگر متفاوت است، امّا در آن پیشگاه مبارک، جز وحدت حقّۀ حقیقیه چیز دیگری نیست، به قول بزرگترین عارف خانۀ خلقت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله ، یعنی علی علیه السلام :
وَکَمالُ الْإخلاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفاتِ عَنْهُ. (1)
و کمال اخلاص برای او منفی دانستن صفاتِ زاید بر ذات از اوست.
و به عبارت فارسی: صفات حضرت او همانند صفات موجودات که با موصوف خود ترکّب دارند نیست که صفت چیزی و موصوف چیز دیگر باشد. ذات او اوّل است، آخر است، علیم و حکیم و سمیع و بصیر و شاهد و خالق و رازق و... است و این همه همان حقیقت حقّۀ واحد است.
«نفی الصفات عنه» به این معنی است که: آن ذات مقدّس را چیزی و صفاتش را چیز دیگر ندانید که آن جا ترکیبی از موصوف و صفت نیست، بلکه ذات بسیط و هستی بی قید و شرط و نور بی نهایت در بی نهایت است و هر وصفی خود اوست نه صفتی عارض بر ذات.
اوّل است نه اوّلی که ما فرض میکنیم، آخر است نه آخری که ما تصوّر مینماییم. این اوّلیّت و آخریّت هیچ ارتباطی به زمان و مکان و سایر مسائل و برنامههایی که در رابطه با موجودات است ندارد.
اوّل است، یعنی مبدأ تمام آثار ظاهری و باطنی است. و آخر است، یعنی مرجع
1) (1)
و منتهای همۀ آثار ظاهری و باطنی است، در حالی که اوّلی است ازلی و آخری است سرمدی؛ نه اوّلی که مسبوق به مبدئی باشد و نه آخری که متّصل به پایانی!
به قول حضرت صادق علیه السلام در جواب کسی که معنای آیۀ شریفۀ هُوَ الْأوَّلُ والْآخِرُ » (1)
الأوَّلُ لا عَنْ أوَّلٍ قَبْلَهُ، وَلا عَنْ بَدْءٍ سَبَقَهُ و آخِرٌ لا عَنْ نِهایَةٍ کَما یُعْقَلُ مِنْ صِفاتِ الْمَخْلُوقینَ، وَلکِنْ قدیمٌ أوَّلٌ و آخِرٌ لَمْ یَزَلْ و لایَزالُ بِلا بَدْءٍ وَلا نِهایَةٍ، لا یَقَعُ عَلَیْهِ الْحُدُوثُ، و لایَحُولُ مِنْ حالٍ إلی حالٍ، خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ. (2)
اوّل است نه از اوّلی قبل از خود ونه از مبتدایی پیش از وجودش و آخر است نه از منتهایی، چنانکه دربارۀ مخلوفات فرض میشود، بدون مبدأ و منتها ازلاً و ابداً اوّل و آخر است، جایی برای حوادث و تحوّل از حالی به حالی در آن جا نیست؛ وجود مقدّسش آفرینندۀ هر چیزی است.
رسول الهی به پیشگاهش عرضه میداشت:
اللّهُمَّ أنْتَ الْأوَّلُ فَلَیْسَ قَبْلَکَ شَیْءٌ، وَأنْتَ الْآخِرُ فَلَیْسَ بَعْدَکَ شَیْءٌ. (3)
بار پروردگارا! تو اوّلی هستی که قبل از تو چیزی نیست و آخری هستی که بعد از تو چیزی وجود ندارد.
مولای عارفان و مؤمنان فرمود:
لَیْسَ لاِوَّلِیَّتِهِ ابْتِداءٌ وَلا لِأزَلِیَّتِهِ انْقِضاءٌ، هُوَ الْأوَّلُ لَمْ یَزَلْ، وَالْباقی بِلإ؛أجَلٍ. (4)
برای اوّلیت آن ذات مقدّس ابتدایی نیست و برای ازلیّت آن جناب پایانی نمیباشد، اوّلی است که همواره بوده و وجودی دائمی است که انتها ندارد.
امام مجتبی علیه السلام میفرماید:
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی لَمْ یَکُنْ لَهُ أوَّلٌ مَعْلُومٌ، وَلا آخِرٌ مُتَناهٍ. (5)
سپاس آن ذاتی را که سرآغاز معلومی ندارد و وجودی را که برای او پایانی نیست. [ بوده و خواهد بود ].
عاشقان گر به دل از دوست غباری دارند گریۀ روز نما در شب تاری دارند
آب حیوان ببر ای خضر که ارباب نیاز چشم امّید به فتراک سواری دارند
ره ارباب محبّت به فنا نزدیک است سوزنی در کف و در پا دو سه خاری دارند
جان حقیر است مبر نام نثار ای محرم تو همین گوی که احباب،نثاری دارند
بندۀ خلوتیان دل خاکم کایشان به شهیدان غمت قرب جواری دارند
هر که را مینگرم سوخته یا میسوزد شمع و پروانه از این بزم کناری دارند
عرفی از صیدگه اهل نظر دور مشو که گهی گوشۀ چشمی به شکاری دارند
(عرفی شیرازی)
امام علی علیه السلام در خطبۀ اوّل «نهج البلاغه» میفرماید:
اوَّلَ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ، وَ کَمالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدیقُ بِهِ، وَ کَمالُ التَّصْدیقِ بِهِ تَوْحیدُهُ، وَ کَمالُ تَوْحیدِهِ الْاِخْلاصُ لَهُ، وَ کَمالُ الْاِخْلاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفاتِ
1) (1)
2) (2) - بحار الأنوار: 182/4، باب 2، حدیث 8؛ [2] معانی الأخبار: 12، حدیث 1.
3) (3) - بحار الأنوار: 317/90، باب 17؛ [3]مکارم الأخلاق: 308. [4]
4) (4) - نهج البلاغه: خطبۀ 162؛ [5]بحار الأنوار: 308/74، باب 14، حدیث 11. [6]
5) (5) - بحار الأنوار: 289/4، باب 4، حدیث 20؛ [7] التوحید، شیخ صدوق: 45، باب 2، حدیث 5.
عَنْهُ، لِشَهادَةِ کُلِّ صِفَةٍ انَّها غَیْرُ الْمَوصُوفِ، وَ شَهادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ. فَمَنْ وَصَفَ اللّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ، وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّاَهُ، وَ مَنْ جَزَّاَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ اشارَ الَیْهِ، وَ مَنْ اشارَ الَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ.
آغاز دین شناخت اوست و کمال شناختنش باور کردن او و نهایت از باور کردنش یگانه دانستن او و غایت یگانه دانستنش اخلاص به او و حدّ اعلای اخلاص به او نفی صفات (زاید بر ذات) از اوست، چه این که هر صفتی گواه این است که غیر موصوف است و هر موصوفی شاهد بر این است که غیر صفت است. پس هر کس خدای سبحان را با صفتی وصف کند او را با قرینی پیوند داده و هر که او را با قرینی پیوند دهد دوتایش انگاشته و هر که دوتایش انگارد دارای اجزایش دانسته و هر که او را دارای اجزاء بداند حقیقت او را نفهمیده و هر که حقیقت او را نفهمید برایش جهت اشاره پنداشته و هر که برای او جهت اشاره پندارد محدودش به حساب آورده و هر که محدودش بداند چون معدود به شمارهاش آورده.
من تصوّر نمیکنم که درک و فهم علمِ باطن که در رأس آن توحید و خداشناسی است بدون مقدّمات لازم چنانکه به دورنمایی از آن در سطور قبل اشاره رفت میسّر باشد. رسیدن به حقایق الهیّه، به خصوص فهمیدن عمق مفاهیم و معانی بلند ملکوتی و از همه مهمتر صفات و اسمای حضرت محبوب، لازمهاش آراسته شدن به مسائل و برنامه هایی است که سالکان این طریق در کتب و مقالات خود بیان کردهاند که این حقایق چشیدنی است و هر کس لذّت آن را بیابد از خود فانی میشود و به بقای دوست اتّصال پیدا میکند و تا موانع و حجب از قلب و جان برداشته نشود و انسان با چشم دل به مشاهدۀ جمال نایل نگردد، به آنچه و به آن که باید برسد، نمیرسد.
بسیاری از مردم دنیا را میبینید که دل به زخارف دنیا خوش کرده و جز شکم و شهوت و سرازیر و سر بالا رفتن و تمام وقت را صرف خانه و مغازه و مال و ثروت و خوردن و خوابیدن و شهوترانی کردن، اهتمام و کاری ندارند و این عمر گرانمایه را با برنامههایی معامله میکنند که سودی چشمگیر برای آنها ندارد،و اگر داشته باشد باید به وقت مردن بگذارند و بروند؛ یا دنبال حقیقت نمیروند، یا اگر بروند چون حقیقت را نمیچشند و از آن لذّت نمیبرند، خسته میشوند و به سرعت آن را رها کرده، به کارهای مادّی باز میگردند. این همه نیست مگر بر اثر حجابهای خطرناکی که از امور محرّمه، چه مالی و چه اخلاقی و چه عملی، چهرۀ قلب و باطن و جانشان را پوشانده و این معنی نه تنها در مردم عادی به چشم میخورد، بلکه بعضی از طالبان علم و دانشجویان حوزههای علمیّه هم به آن حجابها دچارند. به همین خاطر میبینید که این گونه مردم به جایی نرسیدند و چون به مال و مسند و مقام دست یافتند ثروتمندشان قارون و حاکمشان فرعون،و عالم و فقیهشان بلعم باعورا شد.
عارف نامدار، ملّا مهدی نراقی، خطاب به ارواح و قلوبی که از چشیدن لذّت حقایق بازماندهاند، میگوید:
چرا آخر ای مرغ قدسی مکان جدا ماندی از مجمع قدسیان
چرا ماندهای دور از اصل خویش چرا نیستی طالب وصل خویش
چرا آخر ای بلبل خوش نوا به زاغان شدی همسر و هم صدا
غریب از دیار حقیقت شدی گرفتار دام طبیعت شدی
به قید طبیعت شدی پای بست فراموش کردی تو عهد الست
نبودی تو آن شاهباز جهان که در اوج وحدت بُدت آشیان
نبودی تو آن طایر لا مکان که در صُقْع (1)
تو را بود پرواز در اوج عرش مقیّد چرایی به زندان فرش
(ملامهدی نراقی)
ملا نعیما طالقانی که از فلاسفۀ بزرگ اسلام است، در اواخر کتاب پرقیمت «اصل الاصول» میگوید:
«تحصیل دانشِ باطن بر اساس استعداد هر مکلّف و طاقتش، واجب عینی است.
دانشِ باطن، محض آراسته شدن درون به فضایل و پیراسته شدنش از رذایل است. البتّه مقدّمۀ این حرکت باطنی، نورانیّت ظاهر به آداب و رسوم و اصول و فروع شریعت و پاک بودن تمام اعضا و حرکات و افعال انسان از محرّمات شرعیّه است».
مبنا و ریشۀ این دانش، تحصیل اخلاق و فضایل و ملکاتی است که از اخبار و احادیث امامان معصوم و روش و سیرۀ آنان استفاده میشود. گر چه عقل در تحصیل و حصول معارف و عمل و کوشش، و به عبارت دیگر: حکمت عملیّه مدخلیّت دارد،ولی راه عقل راه تمام و برنامۀ جامع نیست؛ برای رشد و کمال و رسیدن به واقعیّات علمیّه و عملیّه باید عقل را با چراغ وجود اهل بیت عصمت:
نور و حرارت داد که در آن منابع الهیّه در هیچ زمینهای هیچ گونه خطا و اشتباهی نیست و در این جهت لازم است به باب ایمان و کفر کتاب با عظمت «کافی» مراجعه
1) (1)
کرد که در آن جا ائمّۀ طاهرین علیهم السلام هر چه خیر میباشد از هر چه شرّ است باز شناساندهاند.
مبنا و ریشۀ دیگر این علم، بر ریاضتهای قانونی و خلوت شب و سحر و مجاهدات شرعیّه استوار است.
با این شرایط که نتیجه و ثمرهاش پاکی باطن و ظاهر است، برای عارف سالک در سبیل حقّ،ترقّی به معارج ملأ اعلی و رهایی از مدارج ادنی حاصل میشود. در چنینن وضعی است که سالک آگاه، انس با معنویّت و قرب به مقرّبان پیدا میکند؛ اراده و همّتش از زینت حیات دنیا به عالم ملکوت رخ میکشد و عقلش به جای مصرف شدن در زخارف مادی به گرفتن فیوضات اخروی برمیخیزد.
خواستههایش از اتّصال به علایق پست، قطع میگردد و خاطرش از تعلّق به امور دنیویّه آسوده میشود.
حالات دنیایی و مادّی حواسّ و قوایش ضعیف و برای گرفتن فیوضات ربّانیّه قوی میگردد.
با ریاضت و مجاهدت، شرّ نفس امّارهای که او را به سوی خیالات واهیه میکشید از سر او برداشته میشود،تمام همّتش متوجّه عالم قدس و تمام شراشر وجود به جهان روح و انس متوجّه میگردد.
با خضوع و زاری، از حضرت ذوالجود و الفضل و واهب متعال درخواست میکند که تمام درهای رحمت را به روی دلش باز کند و قلب و سینهاش را به نور هدایت خاصّ که حضرتش به عنوان مزد ریاضت و جهاد وعده داده، روشن نماید، تا به مشاهدۀ اسرار ملکوت و آثار جبروت نایل آید و در باطنش حقایق عینیّه و دقایق فیضیّه به صورت کشف و شهود تجلّی نماید.
چون بعد از آن مقدّمات به این کشف پر فیض برسد، از عنایت و رحمت او به مقام انکشاف قوّۀ عاقله و سپس کشف قلبی،و آنگاه کشف روحی واصل شود». (1)
1) (1)
به درک لذّت آن حقایق رسیده و با چشم دل به تماشای جمال موفّق شده است. در این وقت است که قرآن و روایات و معارف را آن چنانکه باید میفهمد و مصادیق آیات و روایات و معارف را آن طور که باید میبیند و به عین الیقینی که مطلوب همۀ عاشقان و عارفان بوده، میرسد.
در آخر این مقال دست نیاز به درگاه بی نیاز برداشته و به پیشگاه مقدّسش مناجات عرفی را زمزمه میکنم:
ای تو به آمرزش و آلوده ما وی تو به غم خواری و آسوده ما
رحمت تو کعبۀ طاعت نواز عدل تو مشّاطۀ عصیان طراز
لطف تو دلّالِ متاع گناه حلم تو بنشانده غضب را پناه
منفعلیم از عمل ناسزا گر همه نیک است بپوشان ز ما
عرفی از این نغمه زنی شرم دار عهد طلب بشکن و دل گرمدار
مصلحت کار چه دانیم ما بذر تمنّا چه فشانیم ما
(عرفی شیرازی)
[«2»اَلَّذِی قَصُرَتْ عَنْ رُؤْیَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِینَ و عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِینَ]
دیدۀ بینندگان از دیدنش ناتوان، و گمان وصف کنندگان از ستودنش عاجز است.
میدانیم که رؤیت، رو به رو شدن چشم با شیء است، آنهم با شرایطی معیّن.
آنچه قابل رؤیت است، جسم و عنصر محدود به زمان و مکان و آراسته به دیگر شرایط مادّی است. در صورت فقد شرایط، مشروط هم که عبارت از رؤیت باشد ازدایرۀ تحقّق بیرون خواهد بود.
از طرفی این معنا بر همه کس روشن است که اعضا و جوارح ما در افعال و حرکات،مقیّد به قیود و محدود به حدودند. قدرت بدن یا قوّت روح یا مسألۀ زبان ویا نیروی شنوایی و یا بینایی و نیز قوّت فکر و قدرت عقل، همه و همه محدود و دارای اندازۀ معیّن و خلاصه دارای آغاز و انجام و عرصۀ خاصّی است.
از جهتی قدرت چشم و رؤیت آن بسیار محدود است، تا جایی که میدانیم اکثر مخلوقات، حتّی بعضی از آنها که مادّی هستند از دسترس رؤیت و تماشای او خارجند.
نفس، روح، جنّ، ملائکه، هوا، درد، نترون، الکترون، انواعی از میکربها و ویروسها و ... در عین این که موجودند و عقلای تاریخ به وجود آنها یقین دارند،
قابل رؤیت نیستند.
و از جهتی حضرت حقّ که شبیه چیزی در این دار وجود نیست و وجود مقدّسش در ذات و اسما و صفات بی نهایت در بینهایت است، ما فوق همه چیز و خارج از شرایط رؤیت است.
بنابراین چشم از هر جهت محدود و وجود محبوب از هر حیث نامحدود، پس رؤیت او با دیدۀ سر تا ابد غیر میسور است.
به چند روایت مهم در این زمینه دقّت کنید:
عاصم بن حمید میگوید:
نظر حضرت صادق علیه السلام را دربارۀ طایفهای از اهل سنّت که قائل به رؤیت حضرت او، حدّاقل در فردای قیامتند خواستم، حضرت فرمود:
خورشید (که حرارت خارجی اش تقریباً بیست میلیون درجه است و پارهای از شعله هایش تا شانزده هزار کیلومتر ارتفاع دارد) جزئی از هفتاد جزء نور کرسی است و کرسی جزئی از هفتاد جزء نور عرش است و عرش جزئی از هفتاد جزء نور حجاب است و حجاب جزئی از هفتاد جزء نور پرده است؛ اگر این طایفه در گفتار خود راستگویند، بگو یک بار دیدۀ خود را در حالی که ابر نباشد، از نور خورشید پر کنند!! (1)
خداوند، بزرگ و بلند مرتبه است؛ بندگان از وصفش عاجزند و راه به کنه عظمتش ندارند. دیدهها او را درک نمیکنند، ولی حضرت او مدرک دیدههاست. جنابش لطیف و خبیر است. به کیفیّت و مکان و زمان وصف نمیشود. چگونه به مسألۀ کیفیّت وصفش کنم که کیفیّت را او لباسی هستی
1) (1)
پوشاند تا کیفیّت شد؛ کیف را به آنچه او کیفیّت داد شناختم! یا چگونه به محل توصیفش کنم و حال این که او خالق محلّ است تا محل، محل شد و من محل را به محلّیّت دادن او شناختم! یا به چه صورت حضرتش را به جهت وصف نمایم و به حیثیّت تعریف کنم، در حالی که حیث را او حیثیّت داد و من با حیثیّت بخشی به حیث از جانب او حیث را شناختم! او داخل هر مکان است و خارج از هر چیزی؛ دیدهها از دیدنش عاجزند و او دیدهها را میبیند؛ خدایی جز او نیست که او علیّ و عظیم است و لطیف و خبیر. (1)
کج فهمی بعضی از علمای اهل سنّت نسبت به آیات قرآن و نقل روایاتی در باب رؤیت در بعضی از کتب آنان - که اگر به میزان واقعی سنجش، حدیث سنجیده شود معلوم میگردد که آن روایات ساختگی و قلاّبی است - باعث شده مسألۀ رؤیت با چشم سر، البتّه در فردای قیامت نه در دنیا، مطرح شود و جزء عقاید آنان در آید، ولی ائمّۀ معصومین علیهم السلام که کشتی نجات و یکی از دو ثقلی هستند که رسول الهی صلی الله علیه و آله از خود به یادگار گذاشت، در برابر این عقیده با تکیه بر آیات قرآن و دلایلی حکیمانه ایستادگی کردند و هر گونه رؤیت با چشم سر، را چه در دنیا و چه در قیامت نفی نمودند و با براهین بسیار متقن، آن روایات را از مرحلۀ اعتبار و ارزش انداختند و تأویل نمودن آیاتی را که ظاهرش دلالت بر رؤیت دارد، آن چنان که خدا به آنان اجازه داده بود تعلیم یاران صدیق خود نمودند و در این زمینه فرهنگی غنی، از خود به پاسداری از حقایق الهیّه به جا گذاشتند.
هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرَ
1) (1)
مُتَشَابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلّا أُولُوا الْأَلْبَابِ » (1)
اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن کتاب، آیات محکم است [ که دارای کلماتی صریح و مفاهیمی روشن است ] آنها اصل و اساس کتاباند و بخشی دیگر آیات متشابه است [ که کلماتش غیر صریح و معانیاش مختلف و گوناگون است و جز به وسیلۀ آیات محکم و روایات استوار تفسیر نمیشود ] ولی کسانی که در قلوبشان انحراف [ از هدایت الهی ] است برای فتنهانگیزی و طلب تفسیرِ [ نادرست و به تردید انداختن مردم و گمراه کردن آنان ] از آیات متشابهش پیروی میکنند و حال آن که تفسیر واقعی و حقیقی آنها را جز خدا نمیداند. و استواران در دانش [ و چیرهدستان در بینش ] میگویند: ما به آن ایمان آوردیم، همه [ چه محکم، چه متشابه ] از سوی پروردگار ماست. و [ این حقیقت را ] جز صاحبان خرد متذکّر نمیشوند.
از آیات زیر و نمونۀ آنها، به اسم آیات متشابه، نام میبرند:
یَدُ اللّهِ فَوْقَ أیْدیهِمْ » (2)
قدرت خدا بالاتر از همۀ قدرتهاست.
الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی » (3)
[ خدای ] رحمان بر تخت فرمانروایی و تدبیر امور آفرینش چیره و مسلّط است.
إلی رَبِّها ناظِرَةٌ » (1)
[ با دیدۀ دل ] به پروردگارش نظر میکند.
وَجاءَ رَبُّکَ » (2)
و [ فرمان ] پروردگارت برسد.
إنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ » (3)
زیرا اینان دیدارکنندگان [ پاداش و مقام قرب ] پروردگار خویشاند.
آری، آیات بالا و نمونۀ آنها در قرآن کریم تأویلاتی دارند که آن تأویلات در نهایت، هماهنگ با مفاهیم و معانی محکمات است؛ و این نوع تأویل، قدرتش در اختیار راسخان در علم است و بدون شک راسخان در علم به دلیل آیات قرآن، پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام و خوشه چینان از خرمنِ معرفتِ آنانند.
تفسیر با عظمت «نور الثّقلین» نزدیک به بیست و پنج روایت بسیار مهم، از جوامع حدیث نقل میکند و نیز نمونۀ این روایات در «تفسیر المیزان» آمده است که منظور از راسخان در علم، پیامبر وائمّۀ طاهرین علیهم السلام هستند. (4)امیر المؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» میفرماید:
أیْنَ الَّذینَ زَعَمُوا أنَّهُمُ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ دُونَنا کِذْباً وَبَغْیاً عَلَیْنا، أنْ رَفَعَنَا اللّهُ وَوَضَعَهُمْ، وَاَعْطانا وَحَرَمَهُمْ، وَأدْخَلَنا وَأخْرَجَهُمْ. (1)
کجایند آنان که گمان دارند راسخون در دانشند و ما نیستیم؟ این گمان را با کذب و ستم بر ما، بر خود روا داشتند، از آن رو که خداوند ما را رفعت داد و آنان را پست کرد و دانش را به ما بخشید و از آنان منع کرد و ما را در حریم رحمت وارد و آنان را خارج کرد.
روی این حساب دانشمندانی که از اهل سنّت و جماعت با تکیه بر ظاهر آیات و پارهای از روایات، ادّعای رؤیت حق را در قیامت یا در دنیا دارند، در ادّعایشان اشتباه کارند و مدّعایشان با محکمات قرآن که مفسّر متشابهات است و باتأویلات رسول خدا و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام قابل تطبیق نیست.
در صورتی که ظاهر به آداب شریعت آراسته شود و باطن، به نور معرفت و اخلاق حسنه و ایمان کامل منوّر گردد، چشم دل برای حقایق باز میگردد و هر قلبی به تناسب قدرت و قوّتش به تماشای جلال و جمال و عظمت و جبروت موفّق میشود.
تعبیر دیگر رؤیت،یقین است؛ یعنی انسان به جایی میرسد که درِ هر گونه شکّ و شبهه و ریب و تردیدی به روی دل، بسته خواهد شد و قلب نسبت به حقیقت به مرحلهای میرسد، آن گونه که چشم سر، اشیا و عناصر را میبیند.
در این زمینه به دو روایت زیر که در کتاب با عظمت «التوحید» آمده، توجّه کنید:
عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنانٍ، عَنْ أبیهِ، قالَ: حَضَرْتُ أبا جَعْفَرٍ علیه السلام فَدَخَلَ عَلَیْهِ رَجُلٌ مِنَ الْخَوارِجِ فَقَالَ لَهُ: یا أبا جَعْفَرٍ أیَّ شَیْءٍ تَعْبُدُ؟ قال: اللّهَ، قالَ:
1) (1)
رَأَیْتَهُ؟ قالَ: لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشاهَدَةِ الْعِیانِ، وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الْإیمانِ، لایُعرَفُ بِالْقِیاسِ، وَلایُدْرَکُ بِالْحَواسِّ، ولا یُشَبَّهُ بِالنّاسِ، مَوصُوْفٌ بِالْآیاتِ، مَعْرُوفٌ بِالْعَلاماتِ، لایَجُورُ فِی حُکْمِهِ ذلِکَ اللّهُ لاإِلهَ إلاّ هُوَ. قالَ: فَخَرَجَ الرَّجُلُ و هُوَ یَقولُ: اللّهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ. (1)
عبداللّه بن سنان از پدرش حکایت میکند: به محضر مقدّس حضرت باقر علیه السلام مشرّف شدم، مردی از خوارج بر آن جناب وارد شد و عرضه داشت: چه چیزی را عبادت میکنی؟ حضرت فرمود: خدا را؛ گفت: او را دیدهای؟ امام پاسخ داد؛ دیدههای سر او را نمیبیند؛ دیدار او از طریق قلب میسّر است، آنهم قلبی که به واقعیّات و حقایق ایمانی آراسته باشد. وجود مقدّس او با قیاس به موجودات و قدرت حواسّ و تشبیه جنابش به ناس شناخته نمیشود؛ به آثار و نشانههای وصف شده؛ به علاماتی که در پهنۀ آفرینش است و به بساطی که از آن تعبیر به گردونۀ خلقت میکنند، شناخته شده؛ او در حکومتش جائر نیست؛ آری، خدائی که جز او خدائی وجود ندارد اوست.
خارجی در حالی که از خانۀ حضرت خارج میشد، زبانش به این آیه گویا بود:
اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ » (2)
خدا داناتر است که مقام رسالت را در کجا قرار دهد.
عن أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ: جاءَ حِبْرٌ إلی أمیرِالْمُؤْمِنینَ علیه السلام فَقالَ: یا أمیرَالْمُؤْمِنینَ! هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ حَینَ عَبَدْتَهُ؟ فَقالَ: وَیْلَکَ ما کُنْتُ اعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ. قالَ: وَکَیْفُ رَأَیْتَهُ؟ قالَ: وَیْلَکَ لاتُدْرِکُهُ الْعُیُونُ فی مُشاهَدَةِ الْاَبْصَارِ،
وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الْإیمانِ. (1)
الکافی: 97/1، حدیث 6؛ [1] التوحید، شیخ صدوق: 109، حدیث 6.
امام صادق علیه السلام میفرماید: دانشمندی از بزرگان یهود خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کرد: خدایت را به وقت عبادت دیدهای؟ فرمود: وای بر تو! خدایی را که ندیدم عبادت نکردم. پرسید: چگونه او را دیدی؟ فرمود:
چه خیال کردی؟ حضرت او با چشم سر دیده نمیشود؛ این قلب صاف و پاک است که با قدرت حقایق ایمانیّه وجود مقدّس او را مشاهده میکند.
به این نکتۀ ظریف نیز باید توجّه داشت که هر قلبی را در توجّه به حضرت او و درک حقایق ایمانی، ظرفیّتی است که برابر آن ظرفیّت، قبول کنندۀ نورِ جمال است؛ چنانچه بیش از قدرت قلب طلب شود، به آن طلب پاسخ ندهند که پاسخ به طلبِ خارج از توان و قوّت قلب، مساوی به باد رفتن هستی است، چنانکه «تفسیر المیزان» در آیۀ 143 سورۀ مبارکه اعراف، به این معنا به طور صریح اشاره کرده است. (2)
وَلَمَّا جَاءَ مُوسَی لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی وَلکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَخَرَّ مُوسی صَعِقاً فَلَمّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ » (3)
زمانی که موسی به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با وی سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا! جمال با کمال ذات بینهایتت را [ به قلب من ] بنمای تا تو را [ به رؤیت ویژۀ باطنی ] بنگرم. خدا فرمود: هرگز مرا نخواهی دید، ولی به این کوه بنگر اگر [ پس از جلوۀ من ] بر جای خود ثابت و برقرار ماند، تو هم مرا خواهی دید. چون پروردگارش بر کوه جلوه کرد، آن را متلاشی نمود و موسی بیهوش شد، پس هنگامی که به هوش آمد گفت: تو منزّهی [ از این که مشاهده شوی، ] به سویت بازگشتم و من [ در میان مردم این روزگار ] نخستین باور کننده [ این حقیقت که هرگز دیده نمیشوی ] هستم.
البتّه اگر مسألۀ رؤیت و نظر انداختن را عرضه به فهم مردم عوام کنیم، بدون درنگ آن را حمل بر رؤیت و نظر انداختن به چشم میکنند، ولی این حمل صحیح نیست؛ زیرا ما شک نداشته و نخواهیم داشت در این که رؤیت: عبارت است از این که جهاز بینایی به کار افتد و از صورت جسم مبصّر، صورتی به شکل و رنگ آن برداشته و در ذهن رسم کند.
خلاصه این که عملی که ما آن را دیدن میخوانیم، عملی است طبیعی و محتاج به مادّۀ جسمی در مبصّر و باصر هر دو ؛ و حال آن که به طور ضرورت و بداهت از روش تعلیمی قرآن بر میآید که هیچ موجودی به هیچ وجهی از وجوه، شباهت با خدای سبحان ندارد، پس از نظر قرآن کریم، خدای سبحان جسم و جسمانی نیست و هیچ مکان و جهت و زمانی، او را در خود نمیگنجاند و هیچ صورت و شکلی مانند و مشابه او و لو به وجهی از وجوه یافت نمیشود؛ و معلوم است کسی که وضعش اینچنین باشد ابصار و دیدن به آن معنایی که ما برای آن قائلیم به وی متعلّق نمیشود و هیچ صورت ذهنیّهای منطبق با او نمیگردد، نه در دنیا و نه در آخرت.
پس هدف موسی بن عمران هم از تقاضایی که کرد این نبوده، چون چنین درخواستی لایق مقام رفیع شخصی مثل او که یکی از پنج پیامبر اولواالعزم است، نبوده و موقف خطیری که وی داشته با چنین جهالت و غفلتی سازگار نیست. آری، تمنّای این که خداوند در عین این که منزّه از حرکت و زمان و مکان و نواقص مادّیّت
است. خود را به انسان نشان دهد و به چشم انسان قدرتی دهد که بتواند او را ببیند، به شوخی شبیهتر است تا به یک پیشنهاد جدّی.
بنابراین به طور مسلّم اگر موسی علیه السلام ، در آیۀ مورد بحث، تقاضای دیدن خدای را کرده، غرضش از دیدن غیر این دیدن بصری و معمولی بوده و قهراً جوابی هم که خدای تعالی به وی داده نفی دیدنی است غیر از این دیدن؛ چه این نحو دیدن امری نیست که سؤال و جواب بردار باشد، موسی آن را تقاضا کند و خداوند دست رد به سینهاش بزند.
مراد از این رؤیت با توجّه به آیاتی که اثبات رؤیت میکند و آیاتی که نفی رؤیت مینماید و جمع بین این دو دسته آیات، قطعیترین و روشنترین مراحل علم است ،و تعبیر به رؤیت برای مبالغه در روشنی و قطعیّت آن است.
به عبارت روشنتر: در میانۀ معلومات ما معلوماتی است که اطلاق رؤیت بر آنها میشود و آن معلومات به علم حضوری ما است. مثلاً میگوییم: من خود را میبینم که منم؛ و میبینم که نسبت به فلان امر ارادت و نسبت به آن دیگری کراهت دارم؛ و میبینم که فلان چیز را دوست و فلان امر را دشمن دارم و میبینم نسبت به فلان برنامه امیدوار و آرزومندم. معنای این دیدنها این است که من ذات خود را چنین مییابم و آن را بدون این که چیزی بین من و آن حایل باشد چنین یافتم و من خود ذاتم را یافتم که نسبت به فلان امر ارادت و محبّت دارد و فلان مرحله را کراهت و بغض میورزد، امید و آرزو دارد و...
این امور نه به حواسّ محسوسند و نه به فکر، بلکه درک آنها از این باب است که برای ذات انسان حاضرند و درک آنها احتیاجی به استعمال فکر و یا حواسّ ندارد.
خلاصۀ امر این که: مقصودمان این است که من خود، ارادت، کراهت، حبّ و بغض و حقیقت و واقعیّت این امور را در نفس خود مییابم، نه این که از چیزی دیگر پی به وجود آنها برده و به وجود آنها استدلال میکنم.
تعبیر از این گونه معلومات به رؤیت، تعبیری است شایع. این معنا که روشن شد اینک میگوییم: هر جا که خدای تعالی گفتگو از دیده شدنش کرده در همان جا خصوصیّاتی ذکر شده که از آن خصوصیّات میفهمیم مراد از دیده شدن خدای تعالی، همین قسم از علمی است که خود ما هم آن را رؤیت و دیدن مینامیم. مثلاً در آیۀ:
أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ * أَلاَ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِن لِقَاءِ رَبِّهِمْ أَلاَ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ » (1)
آیا کافی نیست که پروردگارت [ با ظاهر کردن حقایق و دلایل ] بر همه چیز گواه است [ که تنها او آفریننده و بینیاز است و غیر او مخلوق و از هر جهت نیازمند به اوست. ] * آگاه باش! که آنان نسبت به دیدار [ قیامت و محاسبۀ اعمال به وسیلۀ ] پروردگارشان در تردیدند. [ و ] آگاه باش! که یقیناً او به همه چیز [ با قدرت و دانش بینهایتش ] احاطه دارد.
که یکی از آیات مثبتۀ رؤیت است، قبل از اثبات رؤیت، نخست اثبات کرده که خدا نزد هر چیزی حاضر و مشهود است و حضورش به چیزی و یا به جهتی معیّن و به مکانی مخصوص اختصاص نداشته، بلکه نزد هر چیزی شاهد و حاضر و بر هر چیزی محیط است، به طوری که اگر به فرض محال، کسی بتواند او را ببیند میتواند او را در وجدان خودش و در نفس خود و در ظاهر هر چیز و در باطن آن ببیند.
این است معنای دیدن خدا و لقای او، نه دیدن به چشم و ملاقات به جسم که جز با روبهرو شدن حسّی و جسمانی و متعیّن بودن مکان و زمان دیدار کننده و دیده شونده صورت نمیبندد.
در هر صورت خداوند متعال در قرآن، رؤیتی را اثبات کرده که غیر از رؤیت
1) (1)
بصری و حسّی است، بلکه یک نوع درک و شعوری است که با آن، حقیقت و ذات هر چیزی درک میشود، بدون این که چشم و یا فکر در آن به کار رود؛ شعوری اثبات کرده که آدمی با آن شعور به وجود پروردگار خود پی برده و معتقد میشود، غیر آن اعتقادی که از راه فکر و استخدام دلیل به وجود پروردگار خود پیدا میکند، بلکه پروردگار خود را به وجدان و بدون هیچ ستر و پردهای درک میکند و اگر نکند به خاطر این است که به خود مشغول شده و دستخوش گناهانی شده است که به ارتکاب آنها برخاسته. و این درک نکردن هم غفلت از یک امر موجود و مشهود است، نه این که علم به کلّی از بین رفته باشد. در هیچ جای قرآن هم آیهای که دلالت کند بر زوال علم، دیده نمیشود بلکه همه جا از این جهل، به غفلت تعبیر شده که معنایش اشتغال به علمی دیگر و در نتیجه از یاد بردن اوست، نه این که علم به وجود او به کلّی از بین رفته باشد.
البتّه به طوری که از قرآن مجید استفاده میشود، این علم که از آن به رؤیت و لقا تعبیر شده تنها برای صالحان از بندگانش، آنهم در روز قیامت دست میدهد، همچنان که فرمود:
وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ * إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ » (1)
در آن روز چهرههایی شاداب است؛ * [ با دیده دل ] به پروردگارش نظر میکند.
آری، قیامت ظرف و مکان چنین تشرّفی است، نه دنیا که آدمی در آن مشغول و پابند به پروریدن تن خویش و یکسره در پی تحصیل حوایج طبیعی خویشتن است.
دنیا محل سلوک و پیمودن راه لقای خدا و به دست آوردن علم ضروری به آیات اوست و تا به عالم دیگر منتقل نشود به ملاقات پروردگارش نایل نمیشود.
1) (1)
بنابر آنچه گذشت موسی علیه السلام در جملۀ:
رَبِّ أرِنی أنْظُرْ إلَیْکَ » (1)
پروردگارا! جمال با کمال ذات بینهایتت را [ به قلب من ] بنمای تا تو را [ به رؤیت ویژه باطنی ] بنگرم.
از پروردگار متعال درخواست کرده که او را علم ضروری به مقام پروردگارش ارزانی بدارد، چون خدای تعالی قبلاً به وی علم نظری (پی بردن از آیات و موجودات او به خود او) ارزانی داشته بود؛ از این هم بیشتر و بالاتر او را برای رسالت و تکلّم که همان علم به خدا از طریق سمع است برگزیده بود؛ موسی میخواست از طریق رؤیت که همان کمال علم ضروری است نیز به او علم پیدا کند.
و قهراً وقتی مسألۀ رؤیت خدا به آن معنا که گفته شد در چند جای قرآن برای روز قیامت اثبات شد، نفی ابدی آن در جملۀ لن ترانی راجع به دنیا خواهد بود و معنایش این میشود: تا وقتی انسان در قید حیات دنیوی و به حکم اجبار سرگرم ادارۀ جسم و تن خویش و برآوردن حوایج ضروری آن است هرگز به چنین تشریفی مشرّف نمیشود، تا آن که به طور کلّی و به تمام معنای کلمه، از بدنش و از توابع بدنش منقطع گردد، یعنی بمیرد؛ و تو ای موسی! هرگز توانایی دیدن من و علم ضروری مرا در دنیا نداری، مگر این که بمیری و به ملاقات من آیی؛ آن وقت است که آن علم ضروری را که درخواست میکنی نسبت به من خواهی یافت.
مؤیّد این که گفتیم در این جا، برگشت نفی رؤیت به نفی طاقت و قدرت بر آن است، جملۀ وَلکِنِ انْظُرْ است که در آن نشان دادن خود را به موسی، تشبیه کرده به نشان دادن خودش را به کوه و فرموده: ظهور و تجلّی من برای کوه عیناً مانند
1) (1)
ظهوری است که من برای تو کنم ؛ اگر کوه با آن عظمت و استحکامش، توانست به حال خود بماند تو نیز میتوانی تجلّی پروردگارت را تحمّل کنی.
بنابراین جملۀ وَلکِنِ انْظُرْ إلَی الْجَبَلِ ، استدلال بر محال بودن تجلّی نیست، به شهادت این که برای کوه تجلّی کرد، بلکه غرض از آن نشان دادن و فهماندن این معناست که موسی قدرت و استطاعت تجلّی را ندارد و اگر تجلّی خدا واقع شود او در جای خود قرار نمیگیرد؛ و خواسته است به وی بفهماند اگرتجلّی کنم وجودت به کلّی از بین میرود، همان طوری که دیدی کوه از بین رفت. (1)
وصف هر چیزی در گرو تصوّر حقیقت ومفهوم واقعی آن چیز است، در صورت عدم تصوّر حقیقت شیئی، فقط میتوان از طریق آثار و جلوات آن حقیقت، به آن حقیقت اشاره کرد.
مسئلۀ بیان اوصاف و اسمای حقّ برای مهمانان عالم خاک، مسئلهای بس مشکل و حقیقتی بس پیچیده است. ما اگر بخواهیم جناب حقّ را وصف کنیم باید بگوییم: به وصفت بر میخیزم آن چنان که خود به وصف خود دست زدی. و تازه این وصف هم گویی همراه با گدایی از حقایقی است که از خود او گرفته شده و حقیقت ذاتیِ آن حقایق، برما معلوم نیست، باید به همان اوصافی که به آنها خودش را وصف کرده وصفش کنیم، تا از مرحلۀ دنیا بگذریم و درآخرت به شرف تجلّی آن مفاهیم در قلوبمان مشرّف شویم. و تازه هر کس به همین اندازه هم با او آشنا شود سرمایۀ عظیمی کسب کرده و به حقایقی بس گران دست یافته و به کنار چشمۀ حقیقت رسیده و به اندازۀ تشنگی خویش از آن ماء عَذْب، سیراب شده است و اگر
1) (1)
اینچنین نبود عقلها به کار نمیافتاد و قفسۀ کتابخانههای جهان از قدیمیترین دوران تا به امروز، از این همه کتاب حکمت و فلسفه و عرفان والهیّات پر نمیشد.
ما وقتی به وصف بسیار پر ارزش وصف کنندگان مراجعه میکنیم و به معارف پرقیمتی که درهزاران کتاب عارفانه و عاشقانه ثبت است نظر میاندازیم و ما حصل این همه تعریف و توصیف را با قرآن مجید میسنجیم و به این حقیقت و واقعیّتی که حضرت سجّاد علیه السلام اشاره فرموده، واقف میشویم.
«عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الْواصِفینَ»
گمان و خیال بسیار پرقدرت عالمان، حکیمان، عارفان، عاشقان، زنده دلان، بیداران و همانان که سینۀ پاکشان تجلّیگاه محبّت و دانش توست، از وصف عاجز است که موجود ضعیف و محدود و ناتوان و مسکین و فقیر و نیازمند چگونه از عهدۀ وصف ذات بی نهایت در بینهایت برآید!
آری، آن وصفی که جامع و مانع است همان است که از پیشگاه ربوبی خودت نسبت به خودت، رسیده است.
اگر کسی بخواهد او را بشناسد و در مقام توصیف و تعریف او برآید و به اندازۀ ظرفیّت این دنیا نسبت به جناب او عارف گردد، باید به آیات قرآن حکیم و دعاهای وارده از ائمّۀ معصومین علیهم السلام مراجعه کند و سالها با بال اندیشه و عشق در فضای ملکوتی آن حقایق به پرواز آید و تن و جان به مدار ریاضتها ببرد و از تمام محرّمات ظاهریّه و باطنیّه بپرهیزد و به حقایق اصولیّه و فروعیّه آراسته گردد، تا شاهد مقصود را آنهم در حدّ قدرت و ظرفیّت خود در آغوش بگیرد!
این نکتۀ بسیار مهم را باید توجّه کرد که عجز واصفان از وصف حضرتش به هیچ
عنوان نمیتواند ملاک توقّف ما از اندیشه و تفکّر در حقایق توحیدیّه باشد، به این معنا که بگوییم: چون زبان پرقدرت واصفان از وصفش عاجز است ما را نمیرسد که در آن عرصه حاضر شویم؛ ما باید به تماشای آثار، برای توجّه به وجود او بسنده کنیم؛ که این برنامه را خود حضرت او در قرآن مجید نپسندیده و به قول فیلسوف بزرگ شهید مطهّری در مقدّمۀ جلد پنجم «روش رئالیسم»:
«میگویند: قرآن راه شناخت خداوند را منحصراً مطالعۀ طبیعت با روش حسّی دانسته است. شکّی نیست که قرآن به مطالعۀ حسّی طبیعت دعوت میکند و اصرار فراوانی هم روی این موضوع دارد، ولی آیا قرآن، مطالعۀ طبیعت را برای حلّ تمام مسائلی که خود طرح کرده است کافی میداند؟!
در قرآن مسائلی از این قبیل مطرح شده است:
لیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ » (1)
هیچ چیزی مانند او نیست.
وَللّهِ الْمَثَلُ الْأعْلی » (2)
وصفات برتر و والا ویژۀ خداست.
لِلّهِ الْأسْماءُ الْحُسْنی » (3)
و نیکوترین نامها [ به لحاظ معانی ] ویژۀ خداست.
الْمَلِکُ القُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ » (4)
همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکستناپذیر، جبران کننده.
فأیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه » (1)
پس به هر کجا رو کنید آن جا روی خداست.
وَهُوَ مَعَکُمْ أیْنَما کُنْتُمْ » (2)
و او با شماست هرجا که باشید.
اینها همه مسائلی است مربوط به آن سوی مرز؛ چگونه ما از راه طبیعتشناسی به معرفت این مسائل نایل میگردیم! طبیعتشناسی قطعاً و مسلّماً ما را به علم و قدرت و حکمت آفرینندۀ جهان آگاه میکند، امّا در همین جهت نیز حدّ اکثر این است که ما را واقف میسازد به این که آفرینندۀ جهان، به کارهایی که در طبیعت انجام میدهد آگاه است و بر آنها تواناست، ولی قرآن در این جهت نیز معرفتی بالاتر از ما میخواهد و آن این که: او بر همه چیز بلا استثنا آگاه است و بر همه چیز بلا استثنا تواناست. چگونه از راه مطالعۀ در مخلوقات که به هر حال محدودند، به علم نامتناهی و قدرت نامتناهی واقف میشویم؟
حقیقت این است که مطالعۀ طبیعت ما را تا مرز ماورای طبیعت رهبری میکند.
این راه، جادهای است که تا مرز ماورای طبیعت کشیده شده است و در آن جا پایان مییابد و فقط نشانی مبهم از ماورای طبیعت میدهد.
یعنی حدّ اکثر، اثر مطالعۀ طبیعت این است که بر ما روشن میکند طبیعت مسخّر و مقهور قوّه یا قوّههای مدیر و مدبّر و شاعر است، اما این که خود آن قوّه از جایی آمده یا نه، آیا ازلی و ابدی است، آیا واحد است یا کثیر، بسیط است یا متجزّی، جامع همۀ صفات کمال است یانه، علم و قدرتش متناهی است یا نامتناهی، آیا قدّوس و در حدّ اعلای تنزیه است و هرگونه نقص از او مسلوب است یا نه، آیا به هر طرف که برویم و به هر سو که بنگریم به طرف خدا رفتهایم و به سوی او
نگریستهایم، آیا او اوّل همه و آخر همه است؟ و امثال اینها...
اینها و مانند اینها که در قرآن مطرح است، پرسشهایی است که پاسخ آنها را، مطالعۀ در طبیعت نمیدهد، پس یا باید بگوییم: بشر راهی به درک و معرفت این گونه مسائل ندارد و صرفاً باید در برابر اینها کورکورانه معتقد باشد و یا اگر راهی هست آن راه، غیر راه دقّت و مطالعه در طبیعت است.
قرآن اینها را به عنوان یک سلسله درسها القا کرده و از طرف دیگر به تدبّر و تفکّر در آیات قرآنی امر کرده است و از طرفی هم مطالعۀ طبیعت برای حلّ این معمّاها کافی نیست، پس ناچار راهی دیگر برای فهم این سلسله مسائل هست که مورد تأیید قرآن است». (1)
آن راه که به طور قطع مورد تأیید قرآن است و حتّی پیمودن آن راه را امر فرموده، راه عقل یا راه استدلال و فلسفه است که کاملتر از راه قلبی و علمی است و به عبارت دیگر: جامعتر از راه فطری و مطالعه در آثار طبیعت است.
مفهوم بیان حضرت سجّاد علیه السلام این است که:
وصف کنندگان هر چند با تمام وجود برای شناخت حقایق ماورای مرز، هر سه راه قلبی و علمی و عقلی را بپیمایند و در این زمینه به رشد و کمال مطلوب برسند و به چشیدن لذّت آن توحیدی که قرآن خواسته نایل آیند، باز چون دل و عقل و قلب آنان و آنچه کسب کردهاند محدود است، از وصف آن وجود مقدّس که ازلی و ابدی و دائمی و سرمدی و ظاهر و باطن و علیم و سمیع و خبیر و بصیر و... است عاجزند!!
آری، بسیاری از بزرگان دین و اندیشمندان ژرف بین و حقیقت جویان بینظیر با
1) (1)
الهامگیری از قرآن و پیامبر و ائمّه علیهم السلام هر سه راه را در حدّ مطلوب طی کردهاند و به درک و فهم بسیاری از آیاتی که قبلاً ذکر شد موفّق گشتهاند و در زمینۀ توحید و به عبارت دیگر الهیّات به معنای اخصّ، کتب گرانبهایی از خود به یادگار گذاشتهاند و براثر علم و معرفت پر ارزششان از خود چهرۀ ابدی ساختهاند؛ امّا در عین این همه، خودشان با کمال تواضع در نوشتههای بسیار بلند فلسفیشان اقرار کردهاند که از وصف کامل و جامع آن حضرت عاجزند!
امیرالمؤمنین علیه السلام به نقل «احتجاج» طبرسی میفرماید:
دَلیلُهُ آیاتُهُ، وَوُجُودُهُ إثباتُهُ، و مَعْرِفَتُهُ تَوْحیدُهُ، و تَوْحیدُهُ تَمْییزُهُ مِنْ خَلْقِهِ، و حُکْمُ التَّمْییزِ بَیْنُونَةُ صِفَةٍ لا بَیْنُونَةُ عُزْلَةٍ، إنَّهُ رَبٌّ خالِقٌ، غَیْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ، کُلُّ ما تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلافِهِ. (1)
نشان دهندۀ او آیات اوست و هستی او اثبات اوست؛ و شناختن او همان یکی دانستن اوست؛ و یکی گرفتن او جدا کردن اوست از آفریدهاش و لازمۀ این جدا کردن و تمیز دادن، جدایی در صفت است نه جدایی به معنی کنارهگیری تا وجودش محدود شود؛ چون او خداوند و آفریدگار است نه آفریده شده، هر چه به تصوّر بیاید خدا غیر اوست.
شما وقتی به جملۀ آخر کلام بالا دقّت کنید، به عجز واصفان از توصیف او بیشتر واقف میگردید، در عین این که چنین شاهکارهایی در گفتارهای انبیا و ائمّه علیهم السلام به خصوص امام علی علیه السلام فراوان است که از هیچ فیلسوف و حکیمی سابقه نداشته و پس از او هم احدی به چنین توصیفاتی نسبت به حقّ دست نخواهد نیافت، در عین حال وجود مقدّس حضرت ربّ، برتر از آن است که کلمات بلند و مفاهیم عالی آن چنان که هست بتواند او را نشان دهد. این همه دورنمایی است که چشم قلب از
1) (1)
پس زحمت مغز و رنج اندیشۀ هزارها حکیم و فیلسوف، با کمکگیری از کلمات پیشوایان معصوم و به خصوص آیات قرآن مجید، نظاره میکند!
برای آیات و علاماتی که دلالت بر وجود صانع میکند، همین قدر از اثر باقی میماند که همراه مدلول خود به سوی وی متوجّه شده و پس از طیّ این مسافت، همین که نزدیک ساحت کبریای وی برسند، در برابر عظمت نامتناهی حق گنگ شده و غرق دریای حیرت و بهت شوند.
امام علی علیه السلام هفت روز پس از وفات رسول خدا و فراغت از جمع قرآن، خطبۀ عجیبی را انشا فرمود که در قسمت اول آن اینچنین در باب توحید دادِ سخن داد.
الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی أعْجَزَ الأْوْهامَ أنْ تَنالَ إلاّ وُجُودَهُ، و حَجَبَ الْعُقُولَ عَنْ أنْ تَتَخَیَّلَ ذاتَهُ فِی امْتِناعِها مِنَ الشَّبَهِ وَالشَّکْلِ، بَلْ هُوَ الَّذی لَمْ یَتَفاوَتْ فی ذاتِهِ، وَلَمْ یَتَبَعَّضْ بِتَجْزِئَةِ الْعَدَدِ فی کَمالِهِ، فارَقَ الْأشْیاءَ لا عَلَی اخْتِلافِ الْأماکِنِ، وَتَمَکَّنَ مِنْها لا عَلَی الْمُمازَجَةِ، و عَلِمَها لا بِأداةٍ لا یَکُونُ الْعِلْمُ إلَّا بِها، وَلَیْسَ بَیْنَهُ و بَیْنَ مَعْلُومِهِ عِلْمٌ غَیْرُهُ. إنْ قیلَ: «کانَ» فَعَلی أزَلِیَّةِ الْوُجُودِ، و إنْ قیلَ: «لَمْ یَزَلْ» فَعَلی تَأویلِ نَفْیِ الْعَدَمِ، فَسُبْحانَهُ و تَعالی عَنْ قَوْلِ مَنْ عَبَدَ سِواهُ، و اتَّخَذَ إلهاً غَیْرَهُ عُلُوّاً کَبیراً. (1)
سپاس و حمد و ثنا، وجود مقدّس «اللّه» را سزاست که اوهام را از این که جز وجود او را نایل شوند عاجز و زبون نموده و عقول را مانع گشته از این که ذات و حقیقت او را تصوّر کنند، از این جهت که از هرگونه شبه و شکلی ابا و امتناع دارد، بلکه اوست که هرگز در ذات خود تفاوت و اختلاف پیدا نکرده و
1) (1)
به واسطۀ عروض تجزیۀ عددی در کمالش پاره پاره نشده است. از اشیا جدایی گرفته نه به طور اختلاف مکانی و از اشیا متمکّن شده و بر آنها تسلّط یافته نه به طور آمیزش و آنها را دانسته نه به واسطۀ ابزاری که بدون آن علم میسّر نشود، میان او و معلوم او علمی جز خودش نیست.
اگر گفته شود: بود، مرجعش این است که وجودش ازلی و غیر مسبوق است؛ و اگر گفته شود هرگز زوال ندارد، منظور نفی عدم و نیستی از ذات او بوده. پس ساحت او منزّه و بسی بلند است از سخن آنان که غیر او را پرستیده و جز او خدای دیگری گرفتهاند.
سراسر این جملات حکمت و فلسفۀ الهی و برهان و استدلال میباشد. طیّ راه توحید با عقل و اندیشه است. فهم این جملات که نشانگر گوشهای بسیار ناچیز از عظمت اوست کار قلب پاک و اندیشۀ تابناک است و این جملات دریایی موّاج از علم و معرفت و خزانهای پرگنج از دانش و بصیرت و چراغی در نهایت پرفروغی برای رسیدن به حقّ است، در جملۀ اوّل و دوّم میگوید:
اندیشهها از رسیدن به کُنه ذات، عاجز است، پس در این زمینه وصف نمیشود و عقول از تخیّل ذات، محجوب است چون شبه و شکلی ندارد!!
دراین جملات سه مسألۀ فلسفی زیر توضیح داده میشود:
اوّل این که: معرفت حقّ سبحانه، به واسطۀ تصوّر ذهنی نبوده و واقعیّت خارجی او خود به خود و بیواسطه معلوم است، چرا که ذهن و وهم در آن پیشگاه مقدّس راه ندارد، ودر آن بارگاه عظیم جز زبونی و سرشکستگی مایه و سرمایهای برایش نیست!
دوم این که: علم وی به اشیا به نفس وجود اشیا است نه به صور ذهنیّۀ آنها و به
واسطۀ آلات و ادوات.
سوم این که: اوّلیّت و تقدّم او بر اشیا، تقدّم زمانی نبوده و به معنای اطلاق و عدم محدودیّت وجودی است.
پایۀ مسألۀ اوّل: روی صرافت و وحدانیّت محضۀ وجود حقّ گذاشته شده است؛ زیرا وجود صرف و خالص هیچ گونه تفاوت و اختلافی در ذات نخواهد داشت و چنین چیزی، دیگر مرتبۀ ذهن و خارج و خاصّیت این گونه و آن گونه نمیپذیرد، ودر این صورت وجود علمی غیر از وجود عینی نبوده و در وی موجود و معروف، یک حقیقت خواهد بود.
و پایۀ مسألۀ دوم: روی لازم صرافت و اطلاق وجود گذاشته شده که احاطۀ تامّه به همۀ اشیا بوده باشد؛ زیرا لازمۀ فرض مطلق با محدود این است که مطلق نسبت به محدود احاطۀ تامّه داشته و در داخل و خارج ذات وی حاضر بوده باشد و در این صورت همه چیز پیش وی روشن بوده و مانع و حاجبی نخواهد داشت و هر چیز به نفس وجودش معلوم وی خواهد بود نه با توسّط ابزار ادراک و حصول صورت علمیّه.
و پایۀ مسألۀ سوم: نیز روی اطلاق و صرافتِ وجود گذاشته شده؛ زیرا هر مطلقی که با محدودی ملاحظه شود، از هر طرف و من جمله از جانب قبل، به محدودِ مفروض احاطه خواهد داشت.
ذِعْلِب یمانی به امیرالمؤمنین علیه السلام عرضه داشت: آیا خدای خود را دیدهای؟ فرمود:
وای بر تو ای ذِعْلِبْ! نمیشد خدایی را که ندیده باشم عبادت کنم. پرسید:
چگونه او را دیدی؟ پاسخ داد: ای ذعلب! او را با دیدۀ حسّی ندیدهاند ولی
دلها او را به حقایق ایمان دیدند. (1)
در عین این که برای شناخت او واجب است در راه فطرت و تماشای آثار و علوم عقلی و دقّت در معارف بسیار بلند اسلامی گام برداشت و به طور قطع گام بردارنده به واقعیّاتی بس عجیب در زمینۀ توحید میرسد، ولی باید دانست از منطقۀ عجزِ از وصف نمیتوان بیرون رفت که این همه توصیف در عین این که در جای خود حقّ و حتم است باز توصیف موجود محدود و ضعیف و زبون، از وجود نامحدود و عزیز و رفیع و جلیل است!
عارف شبستری در کتاب گلشن راز چه نیکو سروده:
به نام آن که اوّل آن که آخر بنام آن که باطن آن که ظاهر
خداوند منزّه از همه عیب که عالم را پدید آورد از غیب
به هر وصفش که خوانی در شریعت همان و غیر از آنها کفر و بدعت
چه نتوان در صفاتش راه بسپرد چگونه پی به ذاتش میتوان برد
چو در درک صفاتش وا بمانند چگونه درک ذاتش را توانند
چو بر درک صفاتش ره نیابند به درک کُنه ذاتش چون شتابند
1) (1)
بسی گفتند و گویند از صفاتش ولی عاجز همه از کُنه ذاتش
نبی گفته صفاتش هم ندانند که در این راه جمله جاهلانند
کسی که ظن برد گردیده واصل یقین او را نباشد هیچ حاصل
کمال معرفت شد ما عَرَفْناک ز آن گفته رسولش ما عَبَدْناک
هزاران قرن اگر صد علم خوانند صفاتش را نفهمند و ندانند
(عارف شبستری)
در پایان شرح جملۀ «وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الواصِفینَ» لازم است به حدیثی ناب و پرقیمت از کتاب با عظمت «توحید» اشاره شود:
محمّد بن أبی عُمَیر که از محدّثان بزرگ و راویان بنام است میگوید:
بر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام وارد شدم و عرضه داشتم: مرا توحید بیاموز، آن حضرت فرمود:
ای ابا احمد، در مسألۀ توحید از آنچه که ذات مقدّس خود او در قرآن مجید بیان فرموده، تجاوز مکن که باعث هلاکتت خواهد شد. بدان که: حضرت او واحد و احد و صمد است، نزاد تا ارث بگذارد و زاده نشد تا شریکش شوند، مصاحب و فرزند و شریک نگرفت، زندهای است که نمیمیرد، قدرتمندی است که عاجز نمیشود، قاهری است که مغلوب نمیگردد، بردباری است که عجله نمیکند، دائمی است که پایان ندارد، برقراری است که فنا در او نمیآید، ثابتی است که زوال ندارد، بی نیازی است که نیازمند نمیگردد، عزیزی است که ذلّت ندارد، آگاهی است که برای او جهل نیست، عادلی است که ظلم و جور ندارد، جوادی است که از بخل پاک است؛ اوست آن وجودی که عقول، قدرت درکش را ندارند و اوهام از رسیدن به حضرتش عاجزند و جوانب هستی از فهم ذاتش زبونند، مکانی او را در خود جای نمیدهد، دیدهها او را نمیبیند ولی او تماشاگر دیدههاست که لطیف و آگاه است؛
چیزی مانند او نیست و او سمیع و بصیر است؛ در نجوای سه نفر او چهارمین آنهاست و در پنج نفر او ششمین، کنایه از این که همه جا حاضر است کمتر از اینها یا بیشتر فرقی نمیکند که همۀ هستی محضر اوست؛ او اوّلی است که ما قبل ندارد و آخری است که بعدی برای او نیست، قدیم است و غیر او مخلوقِ به دوران رسیده، از تمام اوصاف مخلوقات پاک و مبرّاست. (1)
تا بدان طرّۀ (2)طرّار (3)گرفتار شدیم داخل حلقه نشینان شب تار شدیم
تا پراکندۀ آن زلف پریشان گشتیم هم دل آزردۀ آن چشم دل آزار شدیم
سر بسر جمع شد اسباب پریشانی ما تا سراسیمۀ آن طرّۀ طرّار شدیم
آن قدر خون دل از دیده به دامان کردیم که خجالت زدۀ دیدۀ خونبار شدیم
هیچ از آن کعبۀ مقصود نجستیم نشان هر چه در راه طلب قافله سالار شدیم
دو جهان سود ز بازار محبّت بردیم به همین مایه که نادیده خریدار شدیم
سر تسلیم نهادیم به زانوی رضا که به تفسیر قضا فاعل مختار شدیم
دل بدان مهر فروزنده فروغی دادیم ما هم از پرتو آن مشرق انوار شدیم
(فروغی بسطامی)
[«3»اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً و اخْتَرَعَهُمْ عَلَی مَشِیَّتِهِ]
موجودات را به قدرتش آفرید؛ آفریدنی خوشنما و مخلوقات را به ارادهاش ساخت، ساختنی زیبا.
در قرآن مجید دو بار کلمۀ بدیع ذکر شده:
1 - در سورۀ مبارکۀ بقره:
بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِذَا قَضَی أَمْراً فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ » (1)
[ بیسابقۀ ماده، مدت و نقشه ] پدیدآورندۀ آسمانها و زمین است. وهنگامی که فرمان به وجود آمدن چیزی را صادر کند فقط به آن میگوید: «باش». پس بیدرنگ میباشد.
2 - در سورۀ مبارکۀ أنعام:
بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أنّی یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ و هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ » (2)
[ او ] پدید آورندۀ آسمانها و زمین است، چگونه او را فرزندی باشد؟! در صورتی که برای او همسری نبوده و همه چیز را او آفریده؛ و او به همه چیز داناست.
در تفاسیر قرآن و روایات و کتب مختلفۀ فلسفه و منابع لغت، در معنای بدیع آمده:
بَدْع به معنای پدید آوردن چیزی بدون سابقه و منهای مادّه و نمونه و شکل قبلی است و معنایش از عدم و نیستی به وجود آوردن نیست که عدم مایۀ هستی نمیباشد، بلکه معنایش این است که: موجود قبلاً وجود نداشت، ذات مقدّسی که مستجمع جمیع صفات کمالیّه است با قدرت و مشیّت و ارادهاش آن را بدون مادّه و نمونۀ قبلی لباس هستی پوشاند.
به عبارت دیگر: این نقش شگفتانگیز آفرینش همانند نقش نقّاش که مسبوق به مواد و رنگهای گوناگون و قلم است نیست، بلکه دخیل در به وجود آمدن این همه نقش عجیب فقط و فقط اراده و مشیّت نقّاش هستی یعنی حضرت ربّ الأرباب و وجود مقدّس ذات ذوالجلال است.
امام باقر علیه السلام در تفسیر دو آیۀ گذشته به نقل کتاب باارزش «کافی» و تفسیر «نور الثّقلین» میفرماید:
إنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ ابْتَدَع الْأشْیاءَ کُلَّها بِعِلْمِهِ عَلی غَیْرِ مِثالٍ کانَ قَبْلَهُ، فَابْتَدَعَ السَّماواتِ وَالْأرْضَ وَلَمْ یَکُنْ قَبْلَهُنَّ سَماواتٌ وَلا أرَضُونَ. (1)
حضرت حقّ تمام اشیای جهان را بدون سابقۀ نمونه و مثالی با دانش و علمش به وجود آورد، آری، تمام آسمان ها و زمینها را پدید آورد در حالی که قبل
1) (1)
از آنها چیزی نبود.
صدر المتألّهین در کتاب با عظمت «أسفار» میگوید:
وَ لَیْسَ الْإبْداعُ وَالْإنْشاءُ تَرْکیباً و لاتَأْلیفاً بَلْ تَأْسیساً وَإخراجاً مِنَ الْعَدَمِ إلَی الْوُجُودِ. (1)
ابداع و انشا، به وجود آوردن موجود از ترکیب و تألیف چند شئ نیست، بلکه به وجود آوردن موجود، بدون سابقۀ مادّه و مثال و شیء است؛ و در حقیقت پدید آوردن موجود است در حالی که قبل از وجود، چیزی نبوده و به چیزی تکیه نداشته و ریشه در برنامه و مسألهای برایش نبوده است.
ابداع و انشا و اختراع چیزی جز به وجود آمدن موجود با علم و قدرت حضرت حقّ نیست ؛ و در حقیقت، اراده و مشیّت و ابداع و اختراع و فعل و انشای همان موجود است که به وجود آمده. و به بیان دیگر: موجودات آفرینش تجلّی اسمای و صفات او به صورت فعلند.
میر داماد که از شخصیّتهای کمنظیر فلسفی شیعه است میگوید:
«ابداع، عبارت از خروج از جوف عدم صریح به متن وجود و ثبات در عالم دهر است». و در جای دیگر میگوید: «ابداع عبارت از ایجاد شیء غیر مسبوق به مادّت و مدّت است». (2)البتّه آنچه فعلاً مشاهده میشود، پدید آمدن اشیا با تکیه بر قاعدۀ ترکیب و تألیف است؛ و در حقیقت نظام موجودات نظام علّی و معلولی است و این مسألۀ هیچ منافاتی با ابداع و اختراع ندارد؛ زیرا تمام موجودات هستی وقتی به مادّۀ اوّلیّۀ خودش برگردانده شود، آن مادّۀ اوّل و ریشۀ اصلی موجود، بدون سابقۀ مادّه و مثال و منهای ترکیب و تألیف به وجود آمده و وجودش فقط و فقط تکیه بر اراده و مشیّت
و اختراع و انشای حضرت حقّ دارد.
سر رشته و پدیدۀ خلقت و شروع و ابتدای آفرینش و به فرمودۀ حضرت سجّاد علیه السلام : ابداع و اختراع جهان هستی، از اسراری است که هنوز کسی موفّق به کشف آن نشده و به همین خاطر در این زمینه نظریّات گوناگونی از جانب اهل تحقیق بازگو شده است.
آنچه که در این مرحله مسلّم تمام متخصّصان فنّ است و در آن جای هیچ گونه بحث و جدل نمیباشد این است که:
این جهان پهناور و این میدان پر از عجایب و اسرار دارای نقطۀ ابتداست و وقتی بود که از این ماجرا هیچ خبری نبود و جز حضرت حقّ چیزی وجود نداشت و او بود که اراده کرد موجودات را به قدرت و عنایت خود ظهور دهد و دست به خلقت و آفرینش موجودات بزند، در حالی که برای هیچ موجودی در ابتدای به وجود آمدن، نظیر و مثلی و مادّۀ مسبوقی وجود نداشت، آنچه مسبوق به موجودات بود حق بود و بس. امّا این که چگونه خلقت به وجود آمد سرّی است که هیچ سرّی از آن خبر ندارد.
مَّا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلاَ خَلْقَ أَنفُسِهِمْ » (1)
من ابلیس و نسلش را در آفرینش آسمانها و [ در پدید آوردن ]،زمین و در آفرینش خودشان شاهد و گواه نگرفتم [ تا یاریم دهند ].
در کتاب «پیدایش و مرگ خورشید» آمده است:
«مسئلۀ پیدایش مادّه، اصولاً مسئلهای است که بیرون از قلمرو تحقیقات و
1) (1)
تفکّرات ثمر بخش است؛ بایستی مادّه را مفروض و موجود پنداشت و از آن جا جریان آفرینش کاینات را تعقیب کرد»!
آنچه در قرآن مجید و روایات بسیار متین و گفتار دانشمندان بزرگ آمده، این است که: مصالح جهان خلقت، مایههای اوّل آفرینش، عبارت بودند از ذرّات دود و گاز، ولی دود و گاز چگونه پیدا شد؟ جوابش با اللّه است و احدی در این عالم از کیفیّت پیدایش آن خبر ندارد.
« ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ وَهِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ » (1)
آنگاه آهنگ آفرینش آسمان کرد، در حالی که به صورت دود بود، پس به آن و به زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. آن دو گفتند: فرمانبردار آمدیم.
امام علی علیه السلام در خطبۀ اوّل «نهج البلاغه» میفرماید:
فَرَفَعَهُ فی هَوءٍ مُنْفَتِقٍ، وَجَوٍّ مُنْفَهِقٍ، فَسَوّی مِنْهُ سَبْعَ سَماواتٍ. (2)
آنگاه خداوند آن کف را در هوای گشاده و فضای فراغ بالا برد و آسمانهای هفتگانه را از آن کف ساخت.
و در جای دیگر میفرماید:
وَناداها بَعْدَ إذْ هِیَ دُخانٌ فَالْتَحَمَتْ عُری أشْراجِها. (1)
پس از آن که آسمانها به صورت دود بود و آن را برای شکل گرفتن ندا داد تا اجزائش زنجیروار به هم پیوست.
شارحان و مفسّران «نهج البلاغه» گفتهاند:
بدون تردید مقصود از آب، آن مایع محسوس که میبینیم نیست، بلکه یک مادّۀ مایعی است که استعداد تحوّل به موادّ آسمانی و زمینی را داشته است.
عَنْ حَبَّةَ الْعُرَنیِّ قالَ: سَمِعْتُ عَلِیّاً علیه السلام ذَاتَ یَوْمٍ یَحْلِفُ: وَالَّذی خَلَقَ السَّماءَ مِنْ دُخانٍ و ماءٍ. (2)
حبّۀ عُرَنی میگوید:؛ شنیدم روزی علی علیه السلام بدینگونه قسم میخورد: به خدایی که آسمان را از گاز و آب آفرید!
عبداللّه بن سلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید:
آسمان دنیا از چه چیز آفریده شده؟ فرمود: از موج مکفوف، عرضه داشت:
موج مکفوف چیست؟ فرمود: آبی است راکد و ایستاده بدون اضطراب که در ابتدا دود و دخان بوده است. عرض کرد: راست گفتی ای محمّد. (3)در «تفسیر قمّی» در ضمن خبر خلقت آسمان است که: «دود به فرمان خداوند منجمد شد». (4)
1) (1)
2) (2) - بحار الأنوار: 104/55، باب 8، حدیث 35؛ [2] کنز العمال: 169/6، حدیث 15235.
3) (3) - اسلام و هیئت: 260؛ بحار الأنوار: 246/57، باب 37؛ [3] قال: خُلِقَتْ من مُوجٍ مَکفوفٍ، قالَ: وما المَوْجُ المَکْفُوفُ قال: یا ابْنَسَلامٍ ماءٌ قائمٌ لا اضطرابَ لَهُ وکانتِ الأصلُ دُخاناً، قال: صَدَقْتَ یا محمّد.
4) (4) - تفسیر القمی: 69/2، ذیل آیۀ 30 سورۀ انبیاء.
مادّۀ جهان از گازهایی که در فضا انتشار دارد آغاز گشته و از تراکم این گازها سدیم «مه رقیق» پدید آمده است.
دکتر گاموف استاد طبیعی دانشگاه واشنگتن مینویسد:
«جهان در ابتدای پیدایش مملوّ ازگازهایی بوده که در هوا پراکنده بوده است. این گازها از نظر تراکم و درجۀ حرارت به حدّی است که تصوّر آن برای ما امکانپذیر نیست». (1)
دلایل نجومی به وضوح بر این دلالت میکنند که ستارگان بی حساب آسمان و همچنین خورشید ما که درمیان آنها جای دارد نمیتوانند همیشگی بوده باشند، بلکه احتمال دارد متجاوز از دو میلیارد سال پیش از گازهای سوزانی به وجود آمده باشند که تمام عالم را قبلاً فرا گرفته بوده است. (3)ستارگان در مراحل نخستین پیدایش و تکامل خود، کرات گازی رقیق و نسبتاً سردی هستند که در نتیجۀ انقباض ثقلی رفته رفته گرمتر میشوند.
در سپیده دم پیدایش جهان بایستی جرم ستارگان چنان رقیق بوده باشد که تمام
فضایی راکه در برابر آنها وجود داشته پر کند و به این ترتیب گاز بهم پیوستۀ خاصّی را بسازد. (1)
سپس خداوند سبحان با انشای جدیدی جوهای تیره و تار را که چهرهاش بهم کشیده مینمود به تدریج و اندک اندک از هم گشود و باز کرد تا چهرهاش باز شد. (2)ژرژگاموف در کتاب پر ارزش «یک، دو،سه، بی نهایت» مینویسد:
«وایتس زیکر توانست نشان بدهد که: ذرّات غبار رقیقی که در آغاز در تمام فضایی که امروز در اشغال سیّارات است پراکنده بوده است، در حدود مدّتی نزدیک به یک صد میلیون سال با هم جمع شده و سیّارات معدودی را که ما میشناسیم به وجود آوردهاند». (3)ژرژگاموف در آخرین فصل کتاب «پیدایش و مرگ خورشید» میگوید:
داستان تکامل جهان از فضایی آغاز میشود که به صورت یکنواخت از مادّهای که اندازۀ گرما و چگالی آن باور نکردنی است پر شده و در این مادّه عمل تبدّل هستههای عناصر با یکدیگر به همان آسانی صورت میگیرد که تخم مرغ در آب جوش میپزد. در این آشپزخانۀ ما قبل تاریخی جهان، اندازۀ عناصر مختلف و نسبت آنها به یکدیگر مقدّر گردیده و از همان جاست که فراوانی آهن و اکسیژن و کمیابی زر و سیم تعیین شده است.
در تحت تأثیر فشار شگرف این گاز فشردۀ داغ، جهان به گسترش آغاز کرده و در طول این مدّت انبساط جهان، چگالی و درجۀ حرارت مادّه به کندی در حال تنزّل بوده است.
در مرحلۀ معیّنی از این گسترش، گاز پیوسته بریدگی پیدا کرد و به صورت پاره ابرهای منظّم، مجزّای از یکدیگر، به بزرگیهای مختلف درآمد و رفته رفته شکل این پارهها به صورت منظّمِ گردی که همان شکل ستارگان است متبدّل گردید. (1)
سیبورک در کتاب «عناصر جهان» میگوید:
«منظومۀ شمسی ما از تراکم گازهایی با حرکت گردبادی ایجاد شده است و چرخش سیّارات و خود خورشید بازماندۀ همان حرکت چرخشی است.» (2)بر اساس منابع اسلامی و مدارک علمی که برپایۀ تحقیقات تجربی است به این نکته واقف شدید که مادّۀ اصلی جهان تودهای از گاز یا به عبارت دیگر غبار، یا به اصطلاح قرآن مجید دخان بوده که خود این مادّۀ اصلی طبق آیات قرآن و جملۀ زیبای دعای اوّل صحیفه:
«اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقِ ابْتِداعاً، و اخْتَرَعَهُمْ عَلی مَشِیَّتِهِ اخْتِراعاً»
و نظریات متقن علمی که توسّط دانشمندان با انصاف و روشندل اظهار شده تکیه بر اراده و مشیّت ناظم و حکیم و قادری دارد که احاطۀ علمی و قیّومیاش بر باطن وظاهر هستی حاکم است و لفظ زیبای «اللّه» معرّف ذات اوست که مستجمع جمیع صفات کمال است.
صاحبان عقل و درایت و خردمندان با وجدان و آنان که هستی و ریاضیّات عالی و فیزیک و هیئت را به دقّت مطالعه کردهاند، در برابر حضرت او خاضعند و به وجود مقدّس او عالمانه و آگاهانه اقرار دارند؛ زیرا آنان هنگامی که میبینند تمام اجزای عالم به وسیلۀ قوانین محکم ریاضی به یکدیگر مربوطند و ریاضیّات کلید فهم ظواهر طبیعت است، پی میبرند که ناگزیر، اجزای عالم هستی را خردمندی به یکدیگر پیوسته و این خردمند «اللّه» است، او هستی بخش و ترتیب دهندۀ اجزای عالم هستی است که:
«اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقِ ابْتِداعاً، و اخْتَرَعَهُمْ عَلی مَشِیَّتِهِ اخْتِراعاً»
آینشتاین میگفت:
«اگر به نظام درونی که عالمِ ما را اداره میکند اعتقاد قطعی نبود، برای علم پایه و اساسی وجود نداشت. این اعتقاد و جزم و یقین است که ما رابه کشفیّات علمی نایل میکند و همواره چنین خواهد بود.»
و باز میگفت: «بدون تردید هر بحث علمی دقیقی بر اساس عقیدهای شبیه به عقیدۀ دینی است، آن عقیده این است که عالم براساس عقل آفریده شده و ممکن است آن را فهمید.»
و در جملات زیباتری میگفت:
«زیباترین و عمیقترین احساسی که ممکن است به ما دست دهد حسّ عرفانی است. اوست که تخم علوم واقعی را در دلها میافشاند. کسی که از این حس بی خبر است، کسی که دیگر نمیتواند دستخوش حیرت شود، یا به حالت بهت زدگی درآید گویی مرده است. باید دانست که چیزی وجود دارد که ممکن نیست ما به کنه آن پی ببریم و به صورت بالاترین کمالها و خیره کنندهترین جمالها تجلّی میکند،
حال آن که استعدادها و حواسّ محدود ما جز به درک مقدّماتیترین و سادهترین صور این کمال و جمال قادر نیستند، این دانش و این حس را باید در ایمان واقعی جستجو کرد.» (1)
1 - عالم و این جهان هستی بر اساس عقل آفریده شده است.
2 - انسان با همۀ توان قلبی و عقلی در برابر حضرت او و عظمت و مقامش مبهوت و حیرت زده است.
3 - کنه ذات وجود مقدّس او برای کسی قابل درک نیست.
گویی آینشتاین که از طریق فیزیک و ریاضی و قدرت تفکّر به این سه مسئله رسیده به طور دقیق آثار اسلامی را مطالعه کرده بود؛ زیرا ما این سه واقعیّت را به وضوح در قرآن مجید و روایات و دعاها میبینیم:
قرآن در نزدیک به هزار آیه عقل را دعوت به دقّت در جریان شگفتانگیز هستی میکند، تا به این حقیقت برسد که نظام آفرینش بر پایۀ اراده و مشیّت و حکومت عقلِ مطلق و حکمت و علمِ بینهایت است.
در ابتدای قطعۀ دوّم زیارت امین اللّه که حاوی بهترین و پرمعناترین مضامین است آمده:
اللّهُمَ إنَّ قُلُوبَ الْمُخْبِتینَ إلَیْکَ وَالِهَةٌ. (2)
خدایا دلهای آنان که در برابر عظمت و جلال تو خاضعند نسبت به وجودت غرق شگفتی است!
در آثار اسلامی و روایات معتبره آمده:
در ذات و کنه حضرت او اندیشه نکنید که جز حیرت و سرگردانی و تعجّب و بهت، چیزی عاید شما نمیگردد، آن وجود پاک را باید از طریق اندیشه در اسما و صفات و آثارش شناخت که در این شناخت سود کامل دنیایی و آخرتی نصیب انسان میشود. (1)
جان آلدر که از دانشمندان بزرگ قرن بیستم است در کتاب پر ارزش «ایمان به خدا در قرن بیستم» میگوید:
«نه تنها حقیقت خلقت، بلکه جزئیّات خلقت نیز، اگر آنها را دقیقاً مورد مطالعه قرار دهیم، ما را به اعتقاد به وجود خدا رهبری مینماید.
مثلاً وجود حیات در کرۀ زمین را به نظر آورید، این حیات از کجا آمده و چگونه شروع شده است؟
تحقیقات و مطالعات عدّۀ بی شماری از علمای زمین شناس، این حقیقت را ثابت و مسلّم نموده است که مدّتهای متمادی و بسیار طولانی، در زمین آثاری از حیات و زندگی نبود، همیشه پستترین طبقات زمین را فاقد قوّۀ حیات یافتهاند، تنها در جوف طبقاتی که نسبتاً در قرون و ازمنه نزدیک تشکیل یافته، مستحدثاتی یافت میشود که وجود قوّۀ حیات را در سطح زمین نشان میدهد. علاوه بر این طبقات سطح الأرضی قدیمی همه آتش فشان بوده و از موادّ آتش فشانی تشکیل یافته و نشان میدهد که در زمان تشکیل آنها، دنیا به قدری حرارت داشته که تمام صخرهها مایع و جاری بودهاند. در مقابل آن میزان حرارتی که صخرهها را مبدّل به مایع مینماید، هیچ گونه قوّۀ حیاتی قابل بقا نیست. پس از آنهم که زمین رو به برودت و سردی گذاشت، میلیونها سال سپری شد تا موجودات و حیات بر سطح
1) (1)
آن پدید آمد، ولی این موجودات ذی حیات از کجا آمدند؟!
برای جواب سؤال مذکور سه فرضیّه برای ما قابل تصوّر است:
فرضیّۀ اول این است که: حیات از اصل زمین پدید گردید و منشأ آن خاک است.
فرضیّۀ دوّم باید بگوییم: حیات خود به خود و بدون هیچ گونه عامل خارجی به وجود آمده.
سوّمین فرضیّه بر روی این عقیده استوار است که: حیات نتیجه و مولود منشأ جاویدان و سرمدی حیات یا خدا میباشد.
فرضیّۀ اوّل کاملاً منافی و مخالف کلیّۀ مقیاسها و اصول طبیعت است. هر سلسله از سلاسل عالم خلقت و آفرینش میتواند سلسلۀ دیگری مشابه خود یا مادون خود به وجود آورد، نجّاری میزی میسازد، یا مردی طفلی به وجود میآورد و یا پرندهای آشیانهای میسازد، ولی هیچ امکان ندارد که میزی مرد نجّاری را بسازد، یا طفلی مردی را به وجود آورد و یا آشیانهای پرندهای را ایجاد نماید. با این وصف مشاهده میشود در عین این که ایجاد یک حیات به وسیلۀ یک قوّۀ مافوق، موافق و مطابق اصول و قوانین طبیعت میباشد، ایجاد یک سلسلۀ عالیتر و والاتر در عالم خلقت به وسیلۀ موادّ فاقد قوّۀ فعل و انفعال، از قبیل خاک و سنگ نیز کاملاً مخالف عقل و تجربه است. علاوه بر این، مشخصّات اشیای فاقد قوّۀ فعل و انفعال در طیّ قرنها مورد دقیقترین مطالعات واقع گردیده و نتایج آن ثبت و ضبط شده و مدلّل گردیده است که هیچ کدام از آنها واجد استعداد ایجاد حیات نمیباشد.
این موضوع ما را به سوی فرضیّۀ دوم میکشاند که میگوید: حیات خود به خود وجود یافت.
در جواب این فرضیّه باید گفت: علی رغم مجاهدات و مساعی بی شمار در اثبات این فرضیّه، به بهترین علمای دنیا ثابت شده است که ایجاد حیات به خودی خود و در تحت بهترین وسایل فنّی دارالتجزیهها از دایرۀ امکان خارج میباشد.
حیات در هر جا و همیشه به وسیلۀ حیات پدید میگردد و هیچ گاه به وسیلۀ دیگری به وجود نمیآید. تا آن جا که علم میتواند بطلان یک عقیدۀ باطلی را اثبات نماید، بر روی این فرضیّه نیز که میگوید حیات خود به خود پدید آمده خط بطلان کشیده است.
در این صورت، حیاتی که دراین کره یافت میشود و در همه جا به چشم میخورد از کجا پدید آمده و مبدأ و منشأ آنچه میباشد؟ قبلاً مشاهده نمودیم که حیات همیشه وجود نداشته است و نیز ثابت نمودیم که ایجاد آن به خودی خود و یا به وسیلۀ موادّ بی جان و غیر ذی روح، خارج از دایرۀ امکان بوده است ؛ بنابراین تنها یک جواب معقول و منطقی در جلو ماست و آن مبنی بر این است که حیات از یک منشأ حیات عالیتر و والاتر و غیر مرئی که تمام اطراف ما را احاطه نموده پدیدار گردیده است؛ این منشأ و مبدأ حیات را خدا میدانیم.
وقتی مشاهده میکنیم که حیات غیر مرئی میباشد، در آن صورت غیر مرئی بودن این منشأ حیات نیز اشکال مخصوصی نتواند داشت.
ما اجسام زنده را توانیم دید، ولی نمیتوانیم حیات در وجود آنها را ببینیم؛ هنگامی که شخصی میمیرد، هیچ نمیبینیم که چیزی از وجود وی خارج گردد، بدن وی در ظاهر پنج دقیقه بعد از مرگ عین همان است که پنج دقیقه قبل از مرگ بود، ولی ما میدانیم که حیات به طور کامل او را ترک کرده است؛ لذا این عقیده کاملاً قابل قبول و منطقی است که بگوییم همان گونه که خود حیات غیر مرئی است همان طور نیز منشأ و منبع آن غیر مرئی است.» (1)
مادّۀ اولیّۀ آفرینش تودهای عظیم از گاز بود و این گاز بر اثر فعل و انفعالاتی که
1) (1)
میلیونها سال در آن به وجود آمده، تبدیل به این مجموعۀ شگفتانگیز شده که آن را جهان مینامند؛ و منشأ این همه عجایب بهتانگیز و عناصر پر از اسرار و این نظام متقن و با حساب با توجّه به هزاران استدلال منطقی و حکمت استوار، وجود مقدس اللّه و ذات اقدس حقّ است که انبیای گرامی و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام و اولیای عظام و عرفای شامخ و کتب آسمانی و به خصوص قرآن مجید آن چنان که شایسته است او را معرّفی کرده و دستورهای حضرتش را که ضامن خیر دنیا و آخرت انسان است تبلیغ کرده و از آدمی خواستهاند در تمام زمینههای زندگی، بندۀ آن حضرت باشد.
وحشی بافقی، در وصف آن جناب گوید:
آن که به ما قوّت گفتار داد گنج گهر داد و چه بسیار داد
کرد به ما لطف ز لطف عمیم نادره گنجیّ و چه گنج عظیم
آن که از این گنج نشد بهرهمند قیمت این گنج چه داند که چند
دخل جهان گشته مهیّا از این بلکه دو عالم شده پیدا از این
بود جهان بر سر کوی عدم بی خبر از وضع جهان قِدَم
بیند و گوید نه به چشم و زبان زو شده موجود همین و هم آن
(وحشی بافقی)
«بشر روی سوّمین سیّارۀ یک ستارۀ صغیر، واقع در کهکشانی به نام کهکشان داخلی زندگی میکند، مع ذلک آن چنان هوشمند است که میخواهد عظمت خیره کنندۀ تمام جهان را درک کند. نمودارهای زیر نشان میدهد که او تا چه اندازه در این کوشش خود موفّقیّت حاصل کرده است.
مسافاتی که در این جا داده میشود بر حسب سال نوری است، یعنی برای
احتساب آن باید در نظر بگیریم که نور در هر ثانیه 186/000 میل معادل 300/000 کیلومتر میپیماید، با این حساب یک سال نوری بالغ بر شش تریلیون میل است.
مسافات این جهانهای تو در تو از یکدیگر آن قدر زیاد است که هر طبقۀ فضایی به نوبۀ خود فقط لکّۀ خالی در میان طبقۀ دیگر فضا محسوب میشود. مثلاً منظومۀ شمسی که فضای نخست نامیده میشود در داخل فضای 2 تنها یک خال تلقّی میشود و همین طور فضای 2 در قبال فضای 3 تا آخر.
فضای 1 منظومۀ شمسی: خورشید هشت دقیقۀ نوری یا93 میلیون میل از زمین دور است و عرض آن فقط یک هزارم سال نوری است.
فضای 2 نزدیکترین ستاره: این ستاره را که آلفاسنتوری نامگذاری کرده اند4/3 سال نوری از زمین فاصله دارد، یعنی هرگاه یک سفینۀ فضایی با سرعت یک میلیون میل در ساعت از زمین حرکت کند تقریباً سه هزار سال طول میکشد تا به این ستارۀ خیلی نزدیک برسد.
فضای 3 کهکشان داخلی: کهکشانی که زمین در داخل آن قرار دارد شبیه یک ظرف پر از ستاره و گاز و غبار است که 100/000 سال نوری فاصله دارد، ما بین 100 میلیون ستارهاش، خورشید زمین و ستارۀ آلفاسنتوری فقط یک نقطۀ نور در لبۀ خارجی این کهکشان مارپیچی به حساب میآید.
فضای 4 نزدیکترین کهکشان: این کهکشان را (آندرومدا) نام گذاشتهاند و 2/2 میلیون سال نوری از کهکشان داخلی دور است، مع ذلک منجّمان آن را آن قدر نزدیک میدانند که به آن کهکشان خواهر نسبت داده و قسمتی از گروه کهکشانهای داخلی تلقّی میکنند.
(آندرومدا) نیز به شکل مارپیچ است که در کنارههای آن ستارههای جوان سکونت اختیار کرده و درون غلیظش را ستارگان قدیمی سوخته شده اشغال کردهاند.
فضای 5 دورترین کهکشانها: (کازارها) از تازهترین اکتشافات علوم نجوم هستند، نزدیکترین آنها با علامت 273 - c 3 در فاصله 2 میلیون سال نوری واقع است.
دورترین آنها که با علامت 147 - c 3 شناخته شده شش بیلیون سال نوری فاصله دارد.
تا این جا منجّمان معتقدند که تازه تا نیمۀ راه کنارۀ قابل رؤیت جهان با عظمت، پیش رفتهاند و هنوز فضاهای نامکشوف دیگری را باید بیابند.» (1)
کهکشانها و منظومهها و صورتهای فلکی نیز مثل زمین و مرّیخ و زهره که به دور خورشید میچرخند دور خود و دور کهکشانهای بزرگتری نیز میچرخند.
برخی از این کهکشانها با سرعت 200 کیلومتر در ثانیه دور خود یا دور فضای نامتناهی گردش میکنند.
تعداد کهکشانهایی که تاکنون شماره کردهاند از یک میلیارد تجاوز میکند. هر یک از این کهکشانها ستارگانی دارند که از لحاظ عظمت هزاران برابر خورشید ما است، فقط کهکشانی که کرۀ زمین در آن قرار دارد یکصد هزار میلیون ستاره دارد.
در هر صورت پس از دورانهای مختلف و فعل و انفعالات شگفتانگیز، نظام متقن آفرینش بدین صورت که هست به وجود آمد و در یک گوشۀ آن سیّارهای به نام زمین در سایۀ اراده و مشیّت حقّ برای حیات موجودات آماده گشت.
1) (1)
البتّه بیان و توضیح آماده شدن آب دریاها، به استعداد رسیدن خاک، تکوّن معادن، آراسته شدن زمین جهت زندگی و... مسائلی است که هر یک در خور کتاب جداگانه است و خوشبختانه در این زمینهها کتابهای تحقیقی فراوانی نوشته شده که موضوعات هر کدام نمایش و نمودی از قدرت و اراده و مشیّت حضرت حقّ و حکمت و علم آن جناب است.
زمین پس از جدا شدن از خورشید طی قرون متمادی به سردی گرایید و در سطح آن قشری به وجود آمد که ابتدا نازک و به تدریج ضخیم شد، از آن پس نخستین پوستۀ آن تشکیل یافت و این قشر حایل بین موادّ مذاب درون زمین و اتمسفر و گاز موجود در جوّ شد.
زمین پس از سرد شدن منقبض گردید. چون هستۀ مرکزی زمین به حالت مَیَعان بود و مایع به علّت کاسته شدن درجۀ حرارت زودتر از جامد منقبض میشود، به این سبب هستۀ مرکزی آن از حجم پوسته یا قشر جامدش کوچکتر است و در سطح زمین چینهایی شبیه به چروکهایی که در سطح میوههای پلاسیده ظاهر میشود به وجود آمد.
بالای آن چینها، نخستین برآمدگیهای قشر خاکی یعنی خشکیها و قارّهها پدیدار گردید، گازها و بخارهایی که در جوّ زمین موجود بود چون حرارت آنها کاهش یافت سرد گشته و در هم متراکم و به حالت میعان درآمدند و به باران مبدّل و به روی زمین نازل و در فرورفتگیهای قشر و پوستۀ زمین جمع شدند، در نتیجه اقیانوسها و دریاها به وجد آمدند.
مقایسهای که نسبت به بلندی برآمدگیهای قشر زمین یعنی کوهها با گودی دریاها به عمل آمده، معلوم گردیده عمق دریاها زیادتر از ارتفاع کوههای زمین است. بلندی مرتفعترین کوهها 8884 متر و گودترین دریاها 11521 متر است.
به ارادۀ آفریدگار توانا و مشیّت مطلقه و دور اندیش جهان آفرینش، بر سطح
برونی زمین قشری از خاک برای پرورش گیاهان و تهیّۀ مواد خوراکی انسان و حیوانات و در درون آن سنگها و معادن فلزات جهت تمهید زندگی بنی آدم خلق شد و برای استفاده از این همه مواهب، عقل و درایت و اندیشه و فکر به او مرحمت فرمود.
برای زمین، هوا و خورشید و ماه و شب و روز و چهار فصل و گردش وضعی و انتقالی و انواع معادن و گیاهان و چشمه و جوی و رود و رودخانه و دشت و صحرا و باغ و بستان و گلستان و هزاردستان و هر چه برای پدید آمدن حیات لازم بود قرار داد و انسان را بر سر این سفرۀ کامل و جامع نشاند و جهت تربیت و رشد و کمال و خیر دنیا و آخرتش انبیا و ائمّه و قرآن فرستاد و وی را امر فرمود تا برخوردش را با انواع نعمتها هماهنگ با قواعد الهی قرار دهد، تا صلاح و سداد و حکمت و عدالت بر زمین حکمفرما شود و خیمۀ حیات از فساد و افساد پاک بماند.
با جمع شدن اسباب و علل، جهت پدید آمدن حیات بر صفحۀ خاک، مشیّت عاشقانهاش به ظهور این واقعیّت اسرارآمیز که تا ابد برای احدی روشن نخواهد شد تعلّق گرفت و حیات که پرتوی از امر حضرت او و شعاعی از هستی اوست ماهیّات امکانیّه را گرفت و جنب و جوش موجودات زنده از هر طبقه و نوعی در روی زمین آغاز شد.
کرسی موریسن که از دانشمندان بنام مغرب زمین است و قسمتهای عمدۀ کتاب پر ارزشش: «راز آفرینش انسان» با معارف الهیّه مطابقت دارد، محصول تحقیقات بزرگترین دانشمندان جهان علم را همراه با نظریّات خودش در باب حیات بدین صورت در کتابش آورده:
حیات جاودانی است، ازمنه و اعصار بی حساب و عصور طبقات الأرضی
سپری شدهاند و حیات همچنان باقی است. (1)
حیات، اعماق دریاها و سطح امواج و شنهای ساحلی اقیانوسها را با جود خود فرا گرفته است. (2)هر دفعه که دورههای یخ سپری شده و قسمتی از سطح زمین را آزاد کرده است، حیات بالفور جای آن را تصرّف نموده است.
هر وقت دورۀ یخبندان فرا رسیده و منطقه قطبی پیش آمده است باز حیات در برابر پیشرفت آن مقاومت به خرج داده و همچنان برجای مانده است.
کوهها از سطح پرچین و چروک زمین بیرون جسته، سطح کره را زلزلههای هولناک درهم ریخته، قلل شامخۀ جبال در طیّ میلیونها سال به تدریج شسته شده و طبقه به طبقه از بین رفته است، قارّهها را آب شسته و به درون دریاها فرو برده و رسوبات سرزمینهای عتیق همچو کفنی سپید کف اقیانوسها را پوشیده است، با این حال حیات همچنان جاودانی و سرمد باقی مانده است.
حیات، ذرّات خاک را به مصرف میرساند و بنا به ناموس طبیعت هر روز شگفتیهای تازه ایجاد میکند، امّا هر ذرّه را که به کار برده است در مسیر خود باقی میگذارد و میگذرد.
صخرههای سپید «دوور» که از طبقات گچ و آهک و سنگ چخماق تشکیل شده است تاریخ گویایی از داستان زندگانی حیوانات دریایی و نباتات بحری و موجودات زندۀ ذرّه بینی قرون و اعصار متمادیه هستند. جنگلهای سر سبز، ذغال
سنگ و نفت و گاز، یادگار و باقی ماندۀ دورۀ فعّالیّتهای ادوار گذشتۀ زمین اند که حیات به وسیلۀ آن نیروی آفتاب را اقتباس کرده و برای مصرف امروزی نوع بشر باقی گذاشته است!
همین میراثهای گرانبهاست که از حیث قیمت و ارزش ما فوق همۀ جواهرات عالم محسوب میشود و بشر را به درجات ما فوق حیوانی ارتقا داده است.
از کورۀ گداختۀ قشر زمین که در اوایل تکوین همۀ موادّ در آن ذوب میشد و به صورت نیم سوز و خاکستر در میآمد، حیات نیروی آفتاب رابه کار انداخته، ذرّات مرکّب آب را تجزیه کرد و کربن را در اسید کربنیک از اکسیژن جدا نمود و از مجموع آنها نیروی سوخت را در سراسر سطح زمین ذخیره نمود؛ همین سوخت است که اساس اوّلیّه و آلات و ادوات تمدّن بشر بوده و این همه شگفتیها در جهان پدید نیامده است، مگر بر اثر آن که حیات قوای منتشر از خورشید را جذب و نگهداری کرده است. (1)
حیات در اشکال عدیده و مختلف خود از موجودات تک سلّولی تا ماهیها و حشرات و پستانداران و مرغان هوا و از میکربها و انگلها و حیوانات ذرّه بینی تا نباتات و جانوران و ماموتها وانسان، در هر شکل و هیئتی باشد بر عناصر طبیعت
1) (1)
چیره میشود و آنها را وادار میکند از ترکیبات اصلی خود خارج شوند و به وضع و ترکیب جدیدی درآیند.
حیات، جانداران رنگارنگ و متنوّعی را از روی نمونه و قالب اجداد آنها به وجود میآورد و به آنها قدرتی میدهد که نسلهای نامحدود دیگری را تا ابد به همان اشکال و قوارهها به وجود آورند.
حیات، بی نهایت کثیر التّوالد است تا حدّی که خود از مازاد توالد خویش تغذیه میکند، امّا در عین حال بر تعداد موالید، نظارت دقیق مینماید تا مبادا مخلوقات آن بیش از ظرفیّت زمین شود. فی المثل، هرگاه در امر توالد ملخ جلوگیری نشود در ظرف چند سال نسل نباتات و هر گونه رستنی را از زمین بر میاندازد و طولی نمیکشد که زندگی حیوانی در بالای سطح آب معدوم میشود.
حیات، پیکر تراش ماهری است که شکل و هیئت موجودات زنده را طرّاحی میکند، هنرمندی است که نقش هر برگ سبز یا تنۀ درختی را ترسیم میکند و گلها و میوهها و جنگلها و بال و پر مرغان بهشتی را به انواع رنگها مزیّن میسازد.
حیات، رامشگری است که نغمه سرایی عشق را به مرغان آموخته است و در آوای مطّرد و خوش آهنگ حشرات، رمزی نهاده است که با هم راز و نیاز کنند.
این همه صداها و اصوات متعدّد که از حنجرۀ حیات بر میخیزد از قرقر غوکان در فصل بهار و قدقد مادرانۀ ماکیان تا نعرۀ غرورآمیز شیر و بوق و کرنای فیل، همه و همه مظهری از نوع احساسات و تأثّرات موجودات زنده است و از همه بالاتر صدای انسانی است که زیر و بم و تنوّع عجیب آن از اصوات سایر جانداران دلکشتر است».
به قول صائب:
سیاه مستی چشم از شرابخانۀ کیست عقیق چهره و لعل لب از خزانۀ کیست
ز خرمن که برون جسته است دانۀ خال غبار خط معنبر ز آستانۀ کیست
ز خواب ناز نظر وا نمیکند نرگس زبان سبزۀ نو رسته در فسانۀ کیست
می صبوح که در جام صبح ریخته است سیاه مستی شب از می شبانۀ کیست
بهار، نسخهای از پنجۀ نگارین است خزان میوۀ ده رنگ عاشقانۀ کیست
نظر به خوشۀ پروین سیه نمیسازد دل رمیدۀ مادر هوای دانۀ کیست
ز عشق نیست اثر در جهان نمیدانم که این همای سعادت در آشیانۀ کیست
چگونه مست نگردد جهان ز گفتارش حریم سینۀ صائب شرابخانۀ کیست
(صائب تبریزی)
[
]
«حیات، تنها انسان را مسلّط بر انواع صداها ساخته و او را به استادی در جمع آوری الحان و ارتعاشات صدا برگزیده و در عین حال لوازم و مصالح کافی نیز در دسترس او نهاده است تا از این اصوات به صورتی خوش استفاده کند.
حیات، مهندسی ز بر دست است که طرح پای ملخ و مگس و عضلات ماهیچه و مفاصل و دستگاه خودکار قلب و سلسلۀ الکتریکی اعصاب کلّیّۀ جانوران و همچنین اعضای دستگاه عجیب دَوَران دَم همۀ موجودات زنده را او کشیده است.
سوسن صحرا را همین مهندس چیرهدست طرح ریخته و تخم آن را به دست باد صبا به اطراف میافشاند، گلها را هم او رسم میکند و گرد تناسلی آنها را به وسیلۀ حشرات از بوتهای به بوتۀ دیگر میرساند و آنها را بارور میکند.
حیات، کیمیاگری افسونکار است که به میوهها طعم و به ادویه بو و به گلها عطر میبخشد!!
حیات موادّ جدیدی تدارک میکند که طبیعت از تهیّۀ آنها برای موازنۀ افعال خود و برای جلوگیری از تهاجم مادّۀ حیات عاجز مانده بوده است.
حیات، به پروانهها و کرمهای شب تاب تشعشع و نوری عطا میکند که در عشق
بازیهای شبانۀ آنها به کار آید و کیمیاگری حیات، متضمّن خیر و صلاح عالم هستی است؛ زیرا نه تنها به نیروی آفتاب، اسید کربونیک و آب را تبدیل به چوب و قند میکند، بلکه در ضمن این فعل و انفعال، اکسیژن زندگی بخش را برای تنفس جانداران تدارک میکند.
حیات، مورّخی داناست که تاریخ پیدایش خود را ورق به ورق در طیّ ازمنه و اعصار نوشته است و سرگذشت خود را در دل سنگهای خارا نقش کرده است و فقط چشم و دل بینا میخواهد که آن را درست بخواند و تفسیر کند. حیات، بارقۀ شعف و شوق زنده بودن را در وجود زندگان میتاباند.
برّۀ جوان با نشاط تمام میرود و فریاد شوق بر میآورد و خودش هم نمیداند برای چه این کار را میکند.
گونۀ طفل را افسونگر حیات رنگ میکند و از چشم او برق تلألؤ میریزد و لبهای نازک او را با تبسّم میگشاید. مادّه بدون حیات هرگز تبسّم نمیکند.
حیات، برای حفظ و پرورش مخلوقات خود مادّۀ غذایی فراوان در بیضه فراهم میکند و نوزادان را به قدر کافی تغذیه میکند که زندگی و فعّالیّت را آغاز نمایند.
همچنین در سینۀ مادران حسّی نهفته و ناگفتنی پرورش میدهد که برای نوزادان خود غذای کافی تدارک نمایند. حیات، خود موجد حیات است، حوایج آنی نوزادان را با شیر رفع میکند و احتیاجات آیندۀ آنان را پیش بینی مینماید. حیات عشق مادری را به دنیا آورده است و حسّ خانه و خانواده و عشق به وطن را به مردان عطا نموده و در راه همین عشق است که مردان میجنگند و جان فدا میکنند.
حیات، برای حفظ و حراست موجودات وسایل عدیده میانگیزد. از جمله مخلوقات خود را در مواقع خطر با الوان مختلف مخفی میکند، به آنها یاد میدهد که فرار کنند، پر میدهد که پرواز نمایند، وسایل تدافعی چون شاخ و دندان و
چنگال میدهد که از خویشتن دفاع نمایند، حسّ شامّه و سامعه و باصرۀ آنها را تقویت میکند که گاهِ حمله یا دفاع آنها را یاری نماید.
حیات، گاهی به معصومترین حشرات، صورتی کریه و وحشتناک عطا میکند تا سایر جانوران از آن بترسند و به اوتعرّضی نکنند.
مادّه جز بر طبق قوانین و نظامات خود عملی انجام نمیدهد، ذرّات و اتمها تابع قوانین مربوط به قوّۀ جاذبۀ زمین و فعل و انفعالات شیمیایی و تأثیرات هوا و الکتریسته هستند. مادّه از خود قوّۀ ابتکار ندارد و فقط حیات است که هر لحظه نقشهای تازه و موجودات بدیع به عرصۀ ظهور میآورد. بدون وجود حیات عرصۀ پهناور زمین عبارت از بیابانی قَفْر (1)
انسان هنوز نتوانسته است بفهمد که حیات عبارت از چیست؟ حیات نه وزن دارد و نه ابعاد و نه هیچ صورت هندسی؛ حیات دارای قدرت و نیروی زیاد است؛ زیرا ریشههای درختی که در حال رشد و توسعه است صخرههای سخت را میترکاند، درخت عظیمی را به وجود میآورد و آن را قرنهای متمادی برخلاف اثرات جاذبۀ زمین سر پا نگاه میدارد.
هر روز هزارها خروار آب از زمین میکشد و آن را به صورت برگ و میوۀ درختان در میآورد. قدیمیترین موجودات زنده در روی زمین، درختی است که پنج هزار سال از عمر آن گذشته و تازه این عمر طولانی به منزلۀ لحظهای در حیات زمین میباشد.
حیات با کوششی تزلزل ناپذیر به کالبد مادّه جان میبخشد و در عین انجام این
1) (1)
امر خطیر هیچ گونه تبعیضی قائل نمیشود و نه به حال چیزی دلش میسوزد و نه از انجام کاری احساس مسرّت و خوشحالی میکند.
با این حال، حیات اسّ و اساس هر گونه شعور و قوّۀ مدرکه در این عالم است و تنها از راه حیات است که ما با فهم ناقص خود به صنع خدای بی چون پی میبریم و اعمال او را ستایش میکنیم؛ حیات وسیله و دست آویزی است که مقاصد «عقل کلّ» را به موقع اجرا میگذارد؛ حیات جاوید و سرمدی است.» (1)
«اِبْتَدَعَ بِقُدرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً، و اخْتَرَعَهُمْ عَلی مَشِیَّتِهِ اخْتِراعاً»
در حُسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم در چشم نکو رویان زیبا همه او دیدم
در دیدۀ هر عاشق او بود همه لایق و ندر نظر وامق، عذرا همه او دیدم
دلدار دل افکاران غمخوار جگر خواران یاری ده بی یاران هر جا همه او دیدم
دیدم همه پیش و پس جز دوست ندیدم کس او بود همه او بس تنها همه او دیدم
آرام دل غمگین جز دوست کسی مگزین فی الجمله همه او بین زیرا همه او دیدم
(فخرالدین عراقی)
در احادیث نبویّه آمده است:
أعْلَمُکُمْ بِاللّهِ أَخْوَفُکُمْ للّهِ. (2)
آگاهترین شما به خدا، خائفترین شما برای خداست.
«شناسایی و معرفت حقِّ اوّل، سه نحو متصوّر است:
معرفت ذات
معرفت صفات
معرفت افعال
درکتاب الهی؛ قرآن مجید از علم به ذات و علم به صفات و اسما و علم به افعال الهیّه بحث و گفتگو میشود و غایت خلقت انسانی و علّت غایی خلقتِ حقایق ملکوتی و موجودات واقع در مواطن غیب و سکّان ملأ اعلی، معرفت حقّ و عرفان جمال و جلال وجود مطلق است، همان معرفتی که اصل الاصول علم اعلی به شمار میرود.» (1)
امّا افسوس که اکثر مردم از حقایق الهیّه بی خبرند و به جای سفر به سوی دوست در ماتم شکم و شهوتند، از این وادی نور دورند و جملگی مست و مغرورند،نمیدانند منشأ این همه جنگ و نزاع و فساد وافساد، جدایی از اصل عالم و ریشۀ هستی یعنی حضرت اللّه است.
به قول عطار نیشابوری:
چه مقصود است ار چه دویدیم که از مقصود خود بویی ندیدیم
1) (1)
بسی زاری و دلتنگی نمودیم بسی خواریّ و بی برگی کشیدیم
بسی در گفتگوی دوست بودیم بسی در جست و جویش ره بریدیم
گهی سجّاده و محراب جستیم گهی رندی و قلاّشی گزیدیم
به هر ره کان کسی گیرد گرفتیم به هر پر کان کسی پرّد پریدیم
(عطار نیشابوری)
[«4»اخْتِرَاعاً ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِهِ و بَعَثَهُمْ فِی سَبِیلِ مَحَبَّتِهِ لاَیَمْلِکُونَ تَأْخِیراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَیْهِ و لاَ یَسْتَطِیعُونَ تَقَدُّماً إِلَی مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ]
آنگاه، تمام آنها را در مسیر خواستۀ خود راهی نمود و در راه محبتش برانگیخت. قدرت پس رفتن، به جانب مرزهایی که آنان را از آنها پیش انداخت ندارند و توان پیش رفتن به سوی حدودی که آنان را از آنها پس انداخت ندارند.
عناصر و موجودات کیهانی اعمّ از منظومهها و کهکشانها و سحابیها و آنچه در آن دایره است به هدایت تکوینی در مسیر معیّن خود قرار گرفتند و قرار گرفتنشان در مسیر معیّن با حرکت معیّن و اثرگیری و اثردهی لازم و فعل و انفعالات با حساب دقیق، باعث پدید آمدن این نظام شگرف و آماده شدن پهنۀ هستی برای انواع موجودات زنده و غیر زنده شد.
قرآن مجید میفرماید:
قَالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی » (1)
گفت: پروردگار ما کسی است که به هر موجودی، آفرینش [ ویژۀ ] او را
1) (1)
[ آن گونه که سزاوارش بود ] به وی عطا کرده، سپس هدایت نمود.
تکوّن انواع معادن که در راه زندگی و حیات موجودات زنده سهم به سزائی دارند متّکی به هدایت تکوینی و ارادۀ ازلی حضرت حقّ و مشیّت حکیمانۀ آن ذات بی همتاست.
مسئلۀ شگفتانگیز گیاهان از دیگر مسائلی است که باید مورد توجّه قرار گیرد که چه ارتباطی بین دانۀ نباتی و خاک و آب و هواست و چه نیرویی است که دانه را تبدیل به درخت و گل و گیاه و این همه میوههای متنوّع و خوشمزه و دارندۀ انواع ویتامین و مناسب با بدن مینماید.
پاسخ تمام این مسائل یک کلمه است و آن عنایت و رحمت و لطف و هدایت و دلالت حضرت اوست، ورنه در دانه و خاک چه قدرتی و چه شعوری است که بتواند این همه نقش بدیع و صنع عجیب پدید آورد؟!
محقّقان و پژوهشگران و دانشمندان بزرگ این رشته در زمینههای زیر در باب گیاهان و نباتات و درختان چه بحثهای جالب و چه تحقیقات حیرت انگیزی دارند که همه و همه نشان دهندۀ اتّصال گیاهان به مسئلۀ هدایت و رحمت حقّ است:
طرز ساختمان نباتات، طرز عمل وظایف الأعضایی نباتات، دخول مادّه، راههای ورود، موادّی که داخل گیاه میشوند، مکانیسم ورود آب، مکانیسم ورود اجسام محلول، مکانیسم ورود گازها، هدایت مادّه که از خارج آمده، هدایت مایعات، هدایت در زنبوریها، هدایت در دستگاههای مختلف استوانۀ مرکزی، مصرف مادّۀ بی روح برای ساختمان پیکر گیاه، ترکیب نوری گلوسیدها، ترکیباتی که درپی ترکیب نوری صورت میگیرند، تولید گلوسیدها، تولید پروتیدها، تولید
لیپیدها، پدیدههای از هم پاشیدگی، هدایت موادّی که از متابولیسم حاصل شدهاند، انرژی نورانی، انرژی شیمیایی، انرژی مکانیک، انرژی الکتریک، انرژی حرارتی.
این همه است که در پانزده قرن قبل وجود مقدّس حضرت زین العابدین علیه السلام در سپاس و تعریف از عنایت حقّ بیان داشته:
«ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَریقَ ارادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فی سَبیلِ مَحَبَّتِهِ»
گیاهان با هدایت حقّ، همراه با کمک خورشید، خاک، هوا و آب، اغلب به رنگ سبز آراسته میشوند تا جهان طبیعت به رنگی مطبوع و دل پسند درآید.
در کتاب «نشانههایی از او » آمده است:
گردش در چمن افسردگی را میبرد و دل را باز میکند، چرا؟ چون گیاهان اغلب رنگ سبز دارند؛ اگر همۀ گیاهان به رنگ سرخ بودند گردش در چمن، در باغ و جنگل فرح بخش نبود، بلکه برای اعصاب زیان داشت.
آیا اگر نباتات سیاهرنگ مینمودند افسردگی را میبردند، یا آن که دل مردگی میآوردند؟
آیا بشر در این هنگام تفریحگاهی داشت؛ آیا دلتنگی بشر دائمی نمیشد؟ آیا رنگ همۀ گیاهان اگر زرد میبود و منظرۀ پائیز همیشگی بود، بشر چه میکرد؟ اگر گیاهان همه سپید رنگ بودند، دیگر چشم صحیح و سالمی یافت میشد؟ شما نمیتوانید برای مدّتی به بیابانی پر برف نگاه کنید، رنگ سپید برف چشم شما را میزند؛ پزشکان برای زندگی در برف عینک مخصوصی را برای چشم لازم میدانند.
آیا اختیار رنگ سبز برای گیاهان در میان رنگها نشانۀ عقل و حکمت سازندۀ گیاهان نیست؟» (1)
اتومبیلی اگر به راه افتد و رانندهای نداشته باشد جز به یک سو نخواهد رفت، مگر نشیب و فراز زمین سیر و حرکت او را تغییر دهد.
از گوناگون بودن محصولات کارخانه تشخیص میدهیم که مغزی متفکّر آن را اداره میکند. از اختلاف سیر اتومبیل و پیچیدنش به اینسو و آن سو، تندی و کندی آن، تشخیص میدهیم که اتومبیل تحت فرمان رانندهای عاقل قرار دارد.
اکنون به کارخانۀ خلقت و محصولات آن نظری میافکنیم و نمونهای بسیار بسیار کوچک را که بیشتر با انسان ارتباط دارد در نظر میآوریم، به گیاهان مینگریم که برگهای سبزی دارند، ولی برگهای آنها هیچ کدام به یک شکل نیستند، برگ هر گیاهی شکلی مخصوص دارد.
سبزی برگها یک جور نیستند، اگر برگ این درخت را نزدیک آن درخت بگذاریم میبینیم در سبزی با هم اختلاف دارند.
عدد انواع میوه جات در عالم مشکل است به شمار آید، اقسام گلها در جهان آن قدر بسیار است که به طور عادی در حساب نمیآید.
از یک میوه چندین جور موجود است، میگویند: در هند سیصد قسم «انبه» میباشد.
یکی از مهندسان کشاورزی میگفت: در باغ کشاورزی پاریس بیش از پنج هزار قسم انگور موجود است وآنها را با شماره معرّفی میکنند، مثلاً میگویند: انگور شمارۀ 1752.
1) (1)
آیا کسی میتواند انواع یک سیب را بشمارد؟
آیا این تنوّع محصولات و گوناگون بودن فرآوردههای کارخانۀ خلقت نشانۀ آن نیست که ارادهای متفکّر این کارخانۀ عظیم و پهناور را اداره میکند و هزاران سال است که این روش برقرار است؟» (1)
داستان هدایت و راهنمایی حیوانات هم از عجایب فعل حضرت حقّ است، قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
ما مِنْ دآبَّةٍ إلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إنَّ رَبّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ » (2)
هیچ جنبندهای نیست مگر این که او مهارش را به دست [ قدرت و فرمانروایی خود ] گرفته است، مسلماً پروردگارم بر راهی راست است.
کرسی موریسن در کتاب «راز آفرینش انسان» به مناسبت مسئلۀ شعور، فصلی را به حیوانات اختصاص داده و نتیجۀ زحمات هزاران دانشمند را اینچنین بازگو میکند:
«پرندگان غریزۀ خانه و آشیانه دارند، چلچلهای که در رواق خانۀ شما آشیانه میسازد، در فصل زمستان به قشلاق میرود، امّا همین که طلیعۀ بهار آشکار شد به لانۀ خود بر میگردد.
در صورت سرمای دی ماه خیلی از پرندگان به سمت جنوب و نواحی گرمسیر پرواز میکنند و غالب آنها صدها فرسخ فاصله را در زمین و بر فراز دریاها میپیمایند، امّا هرگز راه خانه خود را گم نمیکنند.
کبوتری را در جعبۀ سر بسته بگذارید و مسافتی بسیار بعید آن را ببرید، همین که پای او را گشودید در هوا چرخی میزند و یکسر به سوی آشیانۀ خویش مراجعت میکند.
زنبور عسل در بحبوحۀ بادهای تند که تنۀ درختان و شاخۀ نباتات را به شدّت تکان میدهد و گرد و غباری تاریک در فضا ایجاد کرده است راه کندوی خود را به سهولت پیدا میکند.
حشرات ریز دارای چشمهای ذرّه بینی هستند که میزان قدرت آنها بر ما مجهول است و عقابها و قرقیها و کرکسها صاحب چشمهای دور بینی هستند که مسافات بعیده را با آن میبینند.
غالب حیوانات در شب ظلمانی راه خود را پیدا میکنند و به آسانی راه میروند؛ زیرا اگر چشمان آنها هم در تاریکی شب کند باشد اختلاف هوای اطراف جاده را درک میکنند و نور بسیار ضعیف ماورای قرمز که از سطح جاده میتابد چشم آنها را متأثّر میکند.
چشم جغد در ظلمات شبهای تار، موش کوچکی را که در میان علفهای صحرا میرود به آسانی میبیند.
ماهی معمولی که ما گوشت آن را میخوریم عدّۀ زیادی چشمهای زیبا مثل چشمان خود ما دارد که پیوسته برق میزند و دلیل آن این است که: هر یک از این چشمها نور افکنهای برّاقی دارد و اجسام را به صور اصلی در مردمک منعکس میسازد، از این نور افکنها در چشم انسانی تعبیه نشده است؛ آیا تعبیۀ این نور افکنها به واسطۀ آن بوده است که قوّۀ مُدر که و شعور ماهی اسکالوپ کم است؟
تعداد چشم جانوران این دنیا از دو تا هست تا چند هزار و کیفیّت دید آنها هم با یکدیگر به کلّی متفاوت است.
زنبور عسل گلهای رنگارنگ را به شکل و رنگی که میبینیم نمیبیند، بلکه آنها را به وسیلۀ نور ماورای بنفش مشاهده میکند و این نور خود بر زیبایی و جلوۀ گلها بسی میافزاید.
زنبوران کارگر در کندوی عسل، حجرهها و دهلیزها را به اندازههای مختلف میسازند: حجرههای کوچک مخصوص کارگران و حجرههای بزرگتر مخصوص زنبورهای نر، در حالی که ملکهها احتمالاً در حجرههای اختصاصی قرار میگیرند.
ملکه تخمهای عقیم خود را در حجرۀ مخصوص زنبوران نر میگذارد، در حالی که تخمهای بار آور را در حجرههای مخصوص مادّهها و ملکهها میریزد، کارگران که همان زنبوران مادّۀ تغییر شکل یافته هستند از مدّتها پیش انتظار ظهور نسل جدید زنبوران را میبرند و غذای نوزادان را که عبارت از موم و عسل است تدارک میکنند و برای آنها میجوند، امّا همین که زنبوران نر و مادّه نزدیک موقع تکامل خود میرسند آن وقت عمل جویدن غذا را برای آنها موقوف میکنند و عسل را به حال طبیعی به آنها میخورانند، زنبوران مادّه که به این کیفیّت پرورش مییابند بعدها همان زنبوران کارگر میشوند.
امّا برای زنبوران مادّه که در حجرۀ ملکه هستند غذا را تا آخر کار همچنان میجوند و به خورد آنها میدهند و همین زنبورها هستند که تبدیل به ملکۀ کندو میشوند و تخمهای بار آور میگذارند.
سگ به وسیلۀ قوّۀ شامّه تشخیص میدهد که چه حیوانی از نزدیکیهای او گذشته است.
همۀ حیوانات دارای حسّ سامعۀ بسیار دقیق وحسّاس هستند که قوّت شنوائی آن خیلی بیش از حسّ سامعۀ محدود و ضعیف انسانی است.
یک قسم از عنکبوتهای آبی، لانۀ گردی شبیه به توپ از تارهای خود میسازد و آن را به جسمی بسته، در زیر آب میاندازد، سپس خود بر سطح آب آمده موهای
زیر شکم خود را پر از هوا میکند و به زیر لانه رفته، هوا در آن میدمد و در واقع آن را باد میکند و آن قدر این عمل تکرار میشود تا لانۀ او مثل توپ باد کرده میشود،آن وقت در این لانه تخم میگذارد و بچّههای خود را بزرگ میکند و به این وسیله آنها را از خطرات هوایی محفوظ میدارد.
این عمل عنکبوت متضمّن یک سلسله اقدامات دقیق عملی از نسّاجی و مهندسی گرفته تا ساختمان و عملیّات دریایی میباشد!!
ماهی آزاد، سالها در دریا زیست میکند و سپس به رودخانهای که از آن جا به دریا آمده بر میگردد و عجیبتر آن که از حاشیۀ رودخانه بالا رفته و به نهری که خود سابقاً در آن متولّد شده است میرود.
قوانین دولتی راجع به ساحل رودخانهها هر چه میخواهد باشد و قوانین مزبور فرضاً هم در یک ساحل رودخانه سهلتر از ساحل دیگر باشد، ولی ماهی آزاد فقط به تبعیّت از شعور باطنی خود به همان ساحل میرود که محلّ نشو و نمای او بوده است.
هرگاه ماهی آزادی را که به سمت علیای رودخانه میرود از مسیر خود منحرف ساخته و آن را در نهری غیر از آن که موطن اوست بیندازید خود او این اشتباه را درک میکند و با جریان آب بر میگردد و سپس بر علیه جریان شنا کرده و خود را به نهر اصلی خویش میرساند.
امّا از قضیّۀ ماهی آزاد عجیبتر و غامضتر، قضیّۀ مارماهی است؛ این حیوانات عجیب همین که به مرحلۀ رشد رسیدند و در هر رودخانه و برکه در هر گوشۀ عالم باشند به طرف نقطهای در جنوب جزایر برمودا حرکت میکنند و در آن جا در اعماق ژرف اقیانوس تخم میگذارند و در همان جا میمیرند، آن عدّه از مار ماهیها که از اروپا میآیند هزاران میل مسافت را در دریا میپیمایند تا به این نقطه میرسند.
بچّههای مار ماهی که هنگام تولّد از هیچ کجای عالم خبری ندارند و فقط خود را
در صحرائی بی پایان از آب دیدهاند، شروع میکنند به مراجعت و موطن اصلی خود و پس از عبور از دریاهای بیپایان و غلبه بر طوفانها و امواج و جزر و مدها دوباره به همان رودخانه یا برکهای که والدین آنها از آن جا آمدهاند بر میگردند، به طوری که همۀ آبروها و دریاچههای جهان همیشه پر از مار ماهی است، این مارماهیهای جوان پس از آن که با زحمات و مشقّات فراوان خود را به موطن اصلی رساندند در آن جا نشو و نما میکنند و چون به سنّ رشد رسیدند بر طبق همان قوانین مزبور و لاینحلّ به نزدیکی جزایر برمودا بر میگردند و این دور و تسلسل را از سر میگیرند.
این حسّ جهت یابی و بازگشت به موطن از کجا سرچشمه گرفته است؟ هرگز تاکنون هیچ مار ماهی از سواحل آمریکا در آبهای اروپا دیده نشده و هیچ مار ماهی اروپایی هم در سواحل آمریکا شکار نشده است. برای آن که مار ماهی اروپایی وقت کافی برای رسیدن به جزایر برمودا و پیمودن عرصۀ دریاها را داشته باشد دورۀ رشد آن را به یک سال و گاهی هم بیشتر بالا برده است. آیا ذرّات سلّول هایی که با هم جمع شده و بدن مار ماهی را به وجود آوردهاند دارای حسّ جهت یابی بوده و قوّت ارادهای هم برای انجام آن داشتهاند؟
حیوانات در ظاهر دارای یک قسم حسّ استداراک یا تلپاتی (1)
آیا این وجود ضعیف، دستگاه فرستنده با خود دارد، یا پروانۀ نر در کنار آنتن
1) (1)
شاخهای خود دستگاه گیرنده دارد؟
جیرجیرک، بالها یا پاهای خود را بهم میمالد و صدای آن در شبهای صاف و آرام تا یک کیلومتر میرسد.
این آقای جیرجیرک برای صدا کردن جفت خود ششصد تن هوا را به حرکت در میآورد و خانم جیرجیرک هم با یک وسیلۀ دیگر فیزیکی، جواب معاشقات او را به گرمی میدهد.
اگر جوجۀ پرندهای را از آشیانه خارج کنید و در محیطی دیگر آن را بپرورانید همین که به مرحلۀ رشد و تکامل رسید خود شروع به ساختن لانه به سبک و طریقۀ گذشتگانش خواهد کرد. آیا اعمال مشخّص و متمایزی که از انواع مخلوفات صادر میشود همه اتّفاقی و بر سبیل تصادف است، یا عقل و شعوری کلی باعث صدور آنهاست؟»
جواب تمام سؤالاتی که در این زمینهها شده در جملات زیبای دعا آمده:
«ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَریقَ ارادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فی سَبیلِ مَحَبَّتِهِ»
آری، به قول حکیم شفایی اصفهانی:
مرا به کوی تو تا رخت در گل افتادست هزار کعبه به هر گوشۀ دل افتادست
صبا به یاد تو از باغ گلفشان میرفت بجای برگ گل آیینه در گل افتادست
ز دست یاری چشم کرشمه پردازش کلاه گوشۀ خورشید در گل افتادست
به دوستی تو خصمند عالمی با من هزار دشمن و یک دوست مشکل افتادست
شفایی از تو تمنّای زخم دیگر داشت رسید حشر و همان نیم بسمل افتادست
(شفایی اصفهانی)
داستان هدایت انسان هم که به وسیلۀ عقل و فطرت و نبوّت و امامت و کتاب انجام میگیرد از اعظم عجایب است.
هیچ مدرسهای به اندازۀ اسلام از طریق قرآن مجید و روایات در جهت تعریف عقل و عظمت و ارزش این گوهر والا، داد سخن نداده؛ ارزش انسان در پیشگاه حقّ و در حریم منطق به قدر استفادۀ او از عقل است. عقل واسطۀ دریافت حقایق و در صورت به کار گرفتنش علی رغم هوای نفس، ضامن خیر دنیا و آخرت انسان است.
البتّه این معنا در طول تاریخ ثابت شده که اگر عقل از نبوّت و کتاب و امامت و هدایت و عنایت و رحمت حق کمک نگیرد قدرت فراهم آوردن تمام سعادت را برای انسان ندارد، این است که بین انسانهایی که از طریق عقل با هدایت حق مرتبطند و آنان که به عقل تنها تکیه زدهاند فرق بسیار و تفاوت عظیم است.
مدرسههایی که به عقل اکتفا کردهاند هرگز نتوانستهاند یک نمونه از مرد و زنی که در دامن نبوّت و ولایت تربیت شدهاند تحویل تاریخ انسان و انسانیّت دهند.
این مسئله به تجربه ثابت شده که عقل بی نبوّت همیشه اسیر هوا و هوس و غرایز و امیال حیوانی بوده و جز نوری ضعیف آنهم در بعضی از مواقع از خود بروز و ظهور نداده. اگر عقل همراه با نبوّت میزیست از تبعیضاتی که همیشه در تاریخ بشر بوده خبری نبود.
مسئلۀ قوی و ضعیف، حاکم و محکوم، مستکبر و مستضعف، استعمارگر و استعمار زده، آزاد و بنده، همه و همه معلول تنها ماندن انسان از نبوّت و امامت
رهبران معصوم است.
قرآن مجید را دقّت کنید و به آیات کریمهاش فکر کنید، اگر دستورهایش حاکم بر حیات انسان بود، چیزی جز عدالت و حقیقت و مهر و رأفت در کرۀ زمین دیده میشد؟!
جهان همیشه پر از فساد و افساد، فسق و فجور، ظلم و جور، خیانت و جنایت و همه گونه تبعیضات ظالمانه بوده و این به علت نبودِ عقل و فکر و اندیشه و وجدان و فطرت در بشر نبوده، بلکه علّت این همه بیداد، جدا نگاه داشتن عقل از نبوّت و هدایت و وحی و امامت بوده است.
آری، عقل وقتی مهجور باشد جز این همه مصیبت بیداد و بیدادگری از جوامع انسانی توقّع نمیرود.
شعاع حکومت و نورانیّت عقل، محدود به کشف حقایق مادّی و قسمتی بسیار ناچیز از علوم معنوی است،این اندازه نورانیّت در بپا کردن خیمۀ سعادت همه جانبه و خیر دنیا و آخرت در همۀ شؤون کافی نیست،این مقدار از روشنایی قدرت تأمین امنیّت همه جانبه در زندگی بشر را ندارد؛ نیاز انسان را به مسئلۀ وحی در تمام جوانب حیات به وضوح میتوان دید و این واقعیتی است که مجامع علمی جهانی کم و بیش در مرز اقرار و اعتراف نسبت به آن قرار گرفتهاند و دیری نخواهد پائید که تمام جهان دست نیاز به پیشگاه وحی دراز خواهد کرد و به حریم نبوّت پناه خواهد برد.
در هر صورت مکتب سعادت بخش اسلام، بخشی عظیم از آیات قرآن و روایات را به معرفی عقل و عظمت آن اختصاص داده و با همۀ ارزشی که برای این عنصر معنوی قائل است آن را بی نیاز از ارتباط با عقل کلّ یعنی صاحب عالم و آدم نمیداند.
اسلام، خیر دنیا و آخرت انسان را محصول ارتباط او با عقل و فطرت و وجدان و
قرآن و نبوّت و امامت میداند و این همه را هرگز جدای از هم ندانسته بلکه این مجموعه را دلیل و راهنمای راه انسان به سوی سعادت همه جانبه معرّفی نموده است.
عقل همراه با علوم مادّی و معنوی قابلیّت عجیبی برای رشد و کمال و رساندن انسان به خیر دنیا و آخرت دارد، هدایت عقل منهای نبوّت هدایتی ناقص است و به هیچ عنوان تأمین کنندۀ تمام نیازهای بشر نیست.
عقل و نبوّت دو حجّت بزرگ الهی و دو چراغ فروزان در راه زندگی است که اگر انسان در پرتو این دو نور پرفروغ حرکت کند به تمام واقعیّتها و حقایقی که در عرصۀ حیات محتاج به آن است خواهد رسید.
انسان، با قدرت عقل به درک واقعیّتها و حقایق میرسد و شیرینی و استحکام حکمت و استدلال را مییابد و با کمک این نیروی پر قدرت الهی به برنامههای خداوندی و به تمام حقایق آسمانی تسلیم میشود و از وجود وی منبعی عظیم برای عبادت ربّ و خدمت به خلق ساخته شده و به پیمودن راه سعادت و سلامت موفّق میگردد.
عشق و محبّتی که انبیا و اولیا، امامان و عرفا از آن دم میزنند و آن را محور واقعیّتها میدانند، محصول پیوستن عقل به نبوّت انبیا و وحدت عقل و وحی است.
آری، اگر عقل با کمک علم و وحی به کار گرفته شود و عالمیان عالم متدیّن شوند جهان زندگی و عرصه گاه حیات، نمونهای از بهشت عنبر سرشت آخرت خواهد شد و همگان در همۀ جهات و شؤون فردی و خانوادگی و اجتماعی به حقوق خود قانع گشته، از تجاوز به حقّ دیگران اگر چه کمتر از ذرّه باشد خودداری خواهند کرد.
اگر علم و دین در مسیر عقل قرار نگیرند، این عنصر گرانبها و مایۀ سعادت از رشد و کمال مناسب برخوردار نخواهد شد و اگر به عمل تنها آراسته شود و جدای از دین
و ایمان به خدا و روز جزا بماند همانند پرندهای است که از یک بال محروم باشد، در آن صورت دنیایش آباد و آخرتش به تمام معنی خراب خواهد بود.
ایمان به خداوند و توجه به روز قیامت که محور بعثت و نبوّت انبیای الهی بود، باعث رشد عقل و شکوفایی تمام استعدادهای انسانی و حافظ انسان از شرور و مفاسد خانمانسوز است.
عقل به علاوۀ ایمان، زمینه ساز بیداری وجدان و منبع تولید عشق و محبّت نسبت به حقایق و محرّک انسان به سوی فضایل و حسنات الهی است.
تجربۀ حیات بشری ثابت کرده که: علم، قدرت ظهور دادن این همه آثار معنوی و برکات باطنی را ندارد، آنچه باعث ظهور این همه حقایق است ایمان است و بس.
مؤمن محسن است، مؤمن صابر و متوکّل است، مؤمن متّقی و پرهیزکار است، مؤمن منبع خیر و برکت است، مؤمن مولّد خیر و فضیلت است، مؤمن پاک و پاکیزه است، مؤمن بصیر و بیناست، مؤمن عارف و عاشق است، مؤمن...
آری، وقتی به وسیلۀ وحی و نور نبوّت، شعاع ایمان بر قلب بتابد، میل دل به تمام حسنات میلی شدید میشود و جاذبۀ الهی انسان را مجذوب تمام حقایق مینماید.
شاه قاسم انوار که از عرفای بزرگ است میگوید:
مخزن اسرار ربّانی دل است محرم انوار روحانی دل است
خانۀ دل معدن صدق و صفاست مظهر انوار ذات کبریاست
دل چه باشد کاشف اطوار روح دل چه باشد قابل امطار روح
زهد و تقوا قربت و خوف و رجا اعتبار و صدق و اخلاص و صفا
توبه و توحید و ایمان و یقین هم ثبات و هم ورع در راه دین
حسن عهد و رغبت و صدق و صفا عشق و قبض و بسط و تسلیم و رضا
فقر و تفویض و توکّل نور فکر نور عقل و نور خشیت نور ذکر
جملگی اوصاف دل گردد تو را گر کنی پاکش ز شرک ما سوا
ای اسیر درد بی درمان دلت غرقۀ دریای بی پایان دلت
دیو را بیرون کن از ایوان دل مدّتی مردانه شو دربان دل
(شاه قاسم انوار)
عقل اگر در عرصۀ حیات و شؤون زندگی از نبوّت کمک نگیرد،
اوّل: به دریافت حقایق معنوی موفق نشود.
دوم: اسیر شهوات و هوا شده، محجوب از تماشای واقعیّتها میشود.
اثبات این معنی به هیچ عنوان نیاز به استدلال و حکمت ندارد، زندگی انسان در ادوار مختلفه نشانگر این حقیقت است.
عقل همراه با نبوّت و ولایت به فرمودۀ عرفای بزرگ مقام وصل است و خرد و عقل منهای رسالت انبیا مقام هجر و فراق میباشد.
مقام وصل مقام آراستگی به حقایق و صفات الهیّه و حسنات اخلاقیّه و مقام هجر و فراق مقام اوصاف رذیله و حالات شیطانی است.
خواجۀ شیراز میگوید:
ز باغ وصل تو دارد ریاض رضوان آب ز تاب هجر تو دارد شرار دوزخ تاب
(حافظ شیرازی)
عارف بزرگوار، محمّد بن محمّد دارابی در شرح این بیت حافظ میگوید:
«بدان که: وصل عبارت از معرفت حقیقی و متخلّق به اخلاق اللّه شدن است و هجر عبارت از اوصاف ذمیمه و اخلاق ناپسند است و بنابر تجسّم اعمال که آیات و احادیث دلالت بر آن دارد معنی بیت ظاهر است، مثل کریمۀ:
یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً » (1)
روزی که هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده و آنچه را از کار زشت مرتکب شده حاضر شده مییابد.
و آیۀ:
فَالْیَوْمَ لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَلاَ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ » (2)
در این روز به هیچ کس ذرهای ستم نمیشود و جز آنچه را انجام میدادید پاداش داده نمیشوید.
و حدیث:
الَّذی یَشْرَبُ فِی انِیَةِ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ إنَّما یُجَرْجِرُ فی جَوْفِهِ نارُجَهَنَّمَ. (3)
آن کس که در ظروف طلا و نقره چیز مینوشد، جز این نیست که آتش دوزخ در شکمش صدا میکند.
و روایت:
الظُّلْمُ ظُلُماتُ یَوْمِ الْقِیامَةِ. (4)
ظلم، تاریکیهای روز قیامت است.
و حدیث:
أرْضُ الْجَنَّةِ قیعانٌ، و غِراسُها سُبحانَ رَبِّی العَظِیمِ وَبِحَمْدِهِ. (5)
زمین بهشت کویر و بیگیاه است و نهالهای آن ذکر سبحان ربی العظیم و بحمده است.
شیخ بهایی، جامع علوم ظاهر و باطن در «شرح اربعین حدیث» از ارباب قلوب و مکاشفه نقل فرموده که:
«حیّات و عقارب در برزخ عبارت از افعال ذمیمه و اخلاق قبیحۀ دنیویّه است و بهشت و رضوان و حور و قصور عبارت از اعمال صالحه و اعتقادات حقّه در این نشأه است که در آخرت به صورت نعمت و نقمت ظاهر میشود، چون حقیقت واحده به صور مختلفه به حسب اختلاف مواطن متغایره، ظاهر میگردد.» (1)
«ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِهِ و بَعَثَهُمْ فِی سَبِیلِ مَحَبَّتِهِ، لاَ یَمْلِکُونَ تَأْخِیراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَیْهِ و لاَ یَسْتَطِیعُونَ تَقَدُّماً إِلَی مَا أَخَّرَهُمْ عَنْهُ»
البتّه این حقیقت منافاتی با مسئلۀ اختیار انسان ندارد، اختیار در رابطه با فعل انسان است، قدرتی نیست که بتواند به وسیلۀ آن تغییری در واقعیّتها ایجاد کند، وجود مقدّس او اراده فرموده بسیاری از موجودات، بدون داشتن اختیار در مسیر مربوط به خود حرکت کنند و عدّهای دیگر همراه با اختیار؛ و هیچ کدام از این دو نوع قدرت، ایجاد تغییر در ارادۀ ازلی و ابدی او ندارند.
در هر صورت تمام اجزای هستی با عشق به او به سوی او در حرکتند، گروهی با
1) (1)
هدایت تکوینی، جمعی با هدایت غریزی و طبیعی و عدّهای با کمک عقل و فطرت و وجدان و نبوّت و این همه انعکاسی از اراده و مشیّت و عشق و محبّت او به موجودات هستی و عناصر آفرینش است.
جانا همه عالم را بازار تو میبینم مرد و زن و خاص و عام در کار تو میبینم
عقل همه چالاکان حیران تو مییابم جان همه مشتاقان ایثار تو میبینم
با هر که سخن گویم زو میشنوم سرّت هر جا که روم آن جا آثار تو میبینم
در حلقۀ مجلسها اسرار تو میخوانند در جملۀ دفترها اذکار تو میبینم
هر تن که سری دارد در پای تو افتادست هر جان که دلی دارد بیمار تو میبینم
[«5»وَجَعَلَ لِکُلِّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ لاَیَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصٌ و لاَ یَزِیدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَائِدٌ]
از رزق و روزیش، برای هر یک از جان داران، خوراکی معلوم و قسمت شده قرار داد. سهم کسی را که فراوان داده، احدی نمیتواند بکاهد و نصیب کسی از آنان را که کاسته، هیچ کس نمیتواند بیفزاید.
در مسئلۀ رزق و روزی حیوانات جای بحث نیست، چرا که آنها از دایرۀ تکالیف شرعیه بیرونند، امّا در ارتباط با انسان که مکلّف به تکالیف الهیّه است و در برابر حلال و حرام حضرت حقّ مسؤول است و وظیفه دارد به توسط فعّالیّت مشروع، آنچه برای او حلال و طیّب مقرّر شده به دست آورد و از حرامی که اصلاً روزی او نشده بپرهیزد، جای بحث مفصّل و مشروحی است.
بر اساس آیات صریح قرآن، پذیرش سلطۀ ستمکاران و طاغوت و طاغوتیان حرام است و قبول کنندۀ ظلم و ستم، شریک ظالم و خائن میباشد.
خداوند بزرگ برای همۀ انسانها در سفرۀ طبیعت حقّ قرار داده:
حقّ خوراک، حقّ مسکن، حقّ پوشاک و حقّ هر بهرۀ مشروعی که انسان نیازمند به آن است؛ به هیچ عنوان معنا ندارد گروهی به عنوان حاکم بر دیگران از تمام مواهب طبیعی به هر صورت که بخواهند استفاده کنند و استفادۀ ایشان به قیمت
محرومیّت اکثریّت مردم جهان باشد، این مردمند که وظیفۀ واجب دارند بر ستمکاران نابکار و خائنان پلید و حاکمان زورگو در شرق و غرب عالم بتازند و آنان را سر جای خود بنشانند، تا سفرۀ گستردۀ روزی از چنگ آنان درآید و همگان در سایۀ جهاد مثبت و فعّالیّت مشروع بتوانند از آن استفاده کنند.
اگر کسی به وضع مستکبران و زورگویان و محرومیّت مستضعفان و اکثریّت مردم جهان بنگرد و بگوید خدا این طور خواسته، بدون شکّ برخلاف صریح قرآن و عقل و منطق و حکمت و برهان نظر داده و به حضرت حق تهمت زده و قضاوتی شیطانی و نابجا از خود بروز داده است.
وسعت و تنگی رزق مسئلۀ دیگری است و حکومت جبّاران و طاغیان و بهرۀ آزاد آنان از سفرۀ طبیعت، مسئلۀ دیگر.
حکومت سلطه گران و ستم پیشگان و اسراف کاری آنان در امور مادّی، دردی است که باید با هجوم محرومان جهان بر آنان، علاج شود.
این سگان هار و گرگان دهان باز، باید از سر این سفره کنار زده شوند و جهان و جهانیان از شرّ آنان راحت شوند، تا آنان که در محرومیّت جان میسپارند به حقوق حقّۀ خود برسند.
وسعت رزق از جانب حقّ برای هر کس از طریق عنایت و لطف و فضل مقرّر گردد و از حلال خالص معیّن میشود، آنهم نه برای این که دارندۀ وسعت به مال اندوزی و جمع آوری و تکاثر بپردازد.
تنگی رزق نه به معنای محرومیّت کسی است که دچار محدودیّت است و بر اوست که برای علاج تنگی روزی دست پیش دیگران دراز کند و شخصیّت عالی انسانی خویش را با مالی که دست دیگران است معامله نماید، بلکه وسعت و کاستی بر اساس مصلحت جهانیان است و برای هر دو طرف جنبۀ امتحان و آزمایش دارد و اگر این گونه نباشد چرخ حیات و کارگاه زندگی آن طوری که باید،
نخواهد گشت.
آن کس که دارای وسعت میشود، باید اضافۀ درآمد خود را در راه نیازهای جامعه مصرف کند و از این که وسعت در رزق، سبب مستی و بی خبری او شود بپرهیزد و آن که دارای تنگی رزق است باید قناعت پیشه کند و برای رفع محدودیّت از دست زدن به گناه و معصیت خودداری نماید که وسعت و تنگی برای انسان همیشگی نیست، بلکه هر کدام را دوره و زمانی است که آن دوره و زمان، کلاس امتحان حقّ و محض مصلحت حیات انسان است و به قول قرآن مجید: مال و اموال و زر و زیور دنیا و ملک و حکومت یک جا مستقرّ نیست، بلکه در حال گردش و در عرصۀ دست به دست شدن است. (1)
1) (1)
در زمینۀ وسعت و تنگی رزق لازم است به قرآن مجید و روایات و اخبار مراجعه کرد، تا حقیقت مطلب آن چنان که باید روشن شود.
آیات قرآن مجید را در باب اصل روزی و حلال و حرام مالی و وسعت و تنگی رزق و این که همۀ این برنامهها، امتحان الهی برای رشد و تکامل انسان و شکوفایی استعدادهای اوست و انسان نباید در برابر ثروت مست کند و در تنگی معیشت پست شود، میتوان به پنج دسته تقسیم کرد:
1 - آیاتی که رزق و روزی را به طور مطلق مستند به حضرت حقّ میداند و از آن آیات استفاده میشود که آنچه از جانب او مقرّر است صحیح و خیر و به دور از حرام و شرّ است، چرا که حضرت او منبع فضل و رحمت و عنایت و مرحمت و لطف و کرامت و جود و سخا و عطا و بخشش و قدرت جناب او بینهایت در بینهایت است و جز خیر و خوبی و درستی و سلامت برای احدی نخواسته و نمیخواهد؛ و از آن جا که سلامت زندگی مردم بستگی به رعایت اوامر و نواهی او دارد و مهمترین عامل حرکت آدمی به سوی عبادت و تقوا، روزی پاک و حلال است، معنا ندارد خداوند عزیز از طرفی از انسان برنامۀ پاک و رعایت حقوق بخواهد و از طرف دیگر روزی انسان را از راه حرام قرار دهد که در کار حکیم و عالم و عادل تناقض وجود ندارد:
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ » (1)
1) (1)
آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا میدارند و از آنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند.
الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ » (1)
هم آنان که نماز را برپا میدارند و ازآنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند.
الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَالصَّابِرِینَ عَلَی مَا أَصَابَهُمْ وَالْمُقِیمِی الصَّلاَةِ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ » (2)
همانان که وقتی خدا یاد شود، دلهایشان میهراسد و بر آنچه [ از بلا و حادثه ] به آنان میرسد، شکیبایند و برپا دارندگان نمازند و از آنچه روزی آنان نمودیم، انفاق میکنند.
أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ » (3)
اینان به علت صبری که [ بر ایمان و عمل به قرآن ] کردند و بدی [ مردم ] را با نیکی و خوبی خود دفع میکنند و از آنچه به آنان روزی کردهایم، انفاق مینمایند، دوبار پاداششان میدهند.
تَتَجافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ المَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً و طَمَعاً و مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنففِقُونَ » (4)
[ ملازم بستر استراحت و خواب نیستند، بلکه ] پهلوهایشان از خوابگاههایشان دور میشود در حالی که همواره پروردگارشان را به علت
بیم [ از عذاب ] و امید [ به رحمت و پاداش ] میخوانند و از آنچه آنان را روزی دادهایم، انفاق میکنند.
در این آیات به خصال و اوصاف مردان راه حقّ و عارفان عاشق اشاره میکند که اینان با غیب عالم، در ارتباطند و بپا دارندۀ نمازند و چون یاد خدا شود قلبشان از عظمت حقّ مملوّ از ترس و خشیت میشود، بر مصایب و طوفانها برای حفظ دین خود صبر میورند، بدی را به خوبی برطرف مینمایند، به وقت نیمه شب و سحر از بستر خوش و رختخواب ناز سربرداشته به عرصه گاه عبادت و مناجات قدم مینهند؛ و در پایان هر پنج آیه میفرماید: از آنچه که به این بندگان صالح و عباد شایسته روزی کردهایم، در راه خیر و صلاح مردم و پیشبرد اهداف حقّ و رفع نیاز نیازمندان و جبران درد دردمندان انفاق میکنند.
آری، اصل رزق و روزی در ارتباط با عنایت و حکمت خداست و آنچه ریشه در اسما و صفات او دارد صحیح و پاک و اصیل و عین نور است و این معنا از جملۀ وَمِمّا رَزَقْناهُمْ استفاده میشود.
با توجّه به آیات یاد شده، احدی را نمیرسد که تصوّر کند خداوند را غیر از روزی پاک، رزق دیگری هست که از حرام باشد که این مسئله تهمتی شیطانی به حریم پاک حضرت حقّ است، حریمی که از هر عیب و نقصی منزّه و جز کمال و درستی و عدل و صدق و رحمت و کرم و خلاصه کمالات بی نهایت در بی نهایت، در آن پیشگاه با عظمت، چیزی یافت نمیشود.
2 - آیاتی که رزق الهی را به طور صریح حلال طیّب دانسته و پیشگاه مقدّس کارگردان هستی را از عیب روزی کردن حرام، مبرّا نموده است:
یَا أَیُّهَا النَّاسُ کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلاَلاً طَیِّباً وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ » (1)
ای مردم! از آنچه [ از انواع میوهها و خوردنیها ] در زمین حلال و پاکیزه است، بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید؛ زیرا او نسبت به شما دشمنی آشکار است.
وَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَلاَلاً طَیِّباً وَاتَّقُوا اللّهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ » (2)
و از نعمت های حلال و پاکیزهای که خدا روزی شما فرموده، بخورید؛ و از خدایی که به او ایمان دارید، پروا کنید.
فَکُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلاَلاً طَیِّباً وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ » (3)
آنچه از غنیمت [ در میدان جنگ ] گرفتهاید، حلال و پاکیزه بخورید و از خدا پروا کنید؛ یقیناً خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
فَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ حَلاَلاً طَیِّباً وَاشْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِن کُنتُم إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ » (4)
از نعمت هایی که خدا روزی شما کرده است، حلال وپاکیزه بخورید و نعمت خدا را سپاس گزارید، اگر تنها خدا را میپرستید.
در آیات بالا به وجوب شرعی توجّه به اکل حلال طیّب و حرمت خوردن حرام اشاره رفته و هشدار میدهد که در برابر حرام مالی تقوا پیشه کنید و چون به مصرف حلال طیّب موفّق شدید، شکر نعمتهای الهی را به جای آورید.
از جملات مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ و وَمِمّا غَنِمْتُمْ به طور صریح استفاده میشود
که آنچه را حضرت حقّ و جناب محبوب روزی فرموده حلال طیّب است و وجود مقدّس او راه حرام را به روی بندگان باز نکرده است، این مردم هستند که حدود تقوا را میشکنند و قدم به جای قدم خطرناک شیطان و طاغوت میگذارند و فردای قیامت را که ظرف سعادت ابدی و خیر همیشگی است و جای همنشینی با انبیا و اولیاست با این چند روزۀ زودگذر و فانی معامله میکنند!!
سعدی شیرازی ابنای روزگار را چنین نصیحت میکند:
شنیدم که جمشید فرّخ سرشت به سرچشمهای بر، به سنگی نوشت
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم بر هم زدند
نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام؟
در آخر ندیدی که بر باد رفت خنک آن که با دانش و داد رفت
طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجّاده و دلق نیست
قدم باید اندر طریقت نه دَم که اصلی ندارد دم بی قدم
مگو جاهی از سلطنت بیش نیست که ایمنتر از مُلک درویش نیست
گدا را چو حاصل شود نان شام چنان خوش بخسبد که سلطان شام
(سعدی شیرازی)
3 - آیاتی که وسعت معیشت و تنگی رزق را تنها و تنها در جهت مصلحت حیات ذکر میکند و هشدار میدهد که به وسعت زندگی دل خوش نکنید و از ضیق معیشت ظاهری سر به زانوی غم مگذارید که این هر دو امری عارضی و زود گذر و از دست رفتنی است:
اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ وَفَرِحُوا بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَمَا الْحَیَاةُ
الدُّنْیَا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا مَتَاعٌ » (1)
خدا روزی را برای هر کس که بخواهد، وسعت میدهد و برای هر کس که بخواهد، تنگ میگیرد. و [ آنان که از حیات جاوید و پرنعمت آخرت بیخبرند ] به زندگی زودگذر دنیا شادمان شدند، در حالی که زندگی دنیا در برابر آخرت جز متاعی اندک و ناچیز نیست.
إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً » (2)
یقیناً پروردگارت رزق را برای هر که بخواهد وسعت میدهد و [ برای هر که بخواهد ] تنگ میگیرد؛ زیرا او به [ مصلحت ] بندگانش آگاه و بیناست.
اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ » (3)
خدا روزی را برای هرکس از بندگانش که بخواهد وسعت میدهد و یا تنگ میگیرد؛ یقیناً خدا بر هر کاری تواناست.
أَو لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » (4)
آیا ندانستهاند که خدا رزق و روزی را برای هرکه بخواهد فراخ و گشاده قرار میدهد و [ برای هر که بخواهد ] تنگ میگیرد؟ یقیناً در این [ برنامه ] نشانههایی است برای مردمی که ایمان دارند.
قُلْ إِنَّ رَبِّی یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ وَمَا أَنفَقْتُم مِن شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ » (5)
بگو: یقیناً پروردگارم روزی را برای هر کس از بندگانش بخواهد وسعت میدهد و یا تنگ میگیرد و هرچه را انفاق میکنید [ چه کم و چه زیاد ] خدا عوضی را جایگزین آن میکند؛ و او بهترین روزی دهندگان است.
آری، گشایش رزق امتحان الهی است و تنگی رزق هم امتحان و هر دو نوع از امتحان هم به مصلحت عباد و بندگان است، تا چه کسی در عرصۀ وسعت رزق از امتحان حقّ که خرج مال در راه رضای اوست برآید و چه کسی در تنگی معیشت برای حفظ ایمان و شرف خود تا به پایان رسیدن آن وضع، صبر و استقامت پیشه کند.
وسعت روزی در چهار چوب حلال و مشروع آنهم با رعایت تمام قوانین الهی و فرامین حق مستند به خداست و این وسعت از جانب محبوب دارای حدّ واندازه و مرز و بوم معیّن است و دارندگان این نوع وسعت مکلّفند از گشایش زندگی به نفع محرومان و در جهت تداوم اسلام استفاده کنند که روی هم انباشته کردن ثروت گر چه از حلال باشد امری نامشروع و برنامهای ضدّ خدا و در جهت نابودی سعادت دنیا و آخرت است. و نیز ضیق معیشت به این معنا که هر چه انسان کوشش و فعّالیّت میکند آن طور که میخواهد نمیشود و یا بر اثر حادثهای از حوادث طبیعی و اجتماعی، مال مشروع را از دست میدهد و دچار تنگی در زندگی میگردد مستند به خداست، نه ضیق معیشتی که بر اثر اسراف و تبذیر و ندانم کاری و گناه و معصیت به سر انسان آمده که در ضیق معیشت واقعی جای صبر واستقامت و حوصله و بردباری و حفظ ایمان و اخلاق از دست شیاطین است، تا زمانی که به فرمودۀ قرآن از پس عُسر نوبت یُسر و بعد از مشکل نوبت آسانی برسد. (1)
1) (1)
انسانی که بینای حقیقت است بدون شکّ، وسعت و تنگی روزی را به چیزی نمیشمارد، آنچه برای او مهم است ادای تکلیف و وظیفه است، در وسعت رزق خود را مکلّف به خرج مال در راه رضای دوست میداند و در تنگی معیشت برای حفظ اعتبار خود در پیشگاه حضرت محبوب صبر واستقامت پیشه میکند که عاشقان وصال حضرتش مسلکی جز این نمیدانند وراهی جز این ندارند.
لَهُ مَقَالِیدُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ » (1)
کلیدهای آسمانها و زمین فقط در سیطرۀ مالکیّت اوست. رزق و روزی را برای هر کس که بخواهد وسعت میدهد و یا تنگ میگیرد. یقیناً او به همه چیز داناست.
قرآن مجید در بعضی از آیات تنگی رزق را نسبت به بندگان، عامل پاک ماندن آنان از گناه و معصیت و خرابی دنیا و آخرت و بهم خوردن سعادت دارَیْن میداند و در حقیقت تنگی رزق را علّت نجات و مأمن انسان و رسانندۀ آدمی به مقام با عظمت قرب به حساب آورده است:
وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَلکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ » (2)
و اگر خدا روزی را بر بندگانش وسعت دهد، در زمین سرکشی و ستم کنند، ولی آنچه را بخواهد به اندازه نازل میکند؛ یقیناً او به بندگانش آگاه و بیناست.
در هر صورت بسط رزق برای همه کس علامت محبّت و لطف حقّ نیست و ضیق رزق هم برای همه کس نشانۀ مطرود بودن او از پیشگاه محبوب نیست.
مال و ثروت برای آنان که اخلاق ابولهبی و قارونی و ابوسفیانی دارند علت هلاکت و شقاوت ابدی و فقر و تنگ دستی برای آنان که اخلاق سلمانی و ابوذری و مقدادی و میثمی و کمیلی و بلالی دارند عامل حرکت معنوی و شکوفایی صبر و استقامت در راه خدا و علّت فراهم آمدن سعادت و سلامت ابدی است.
قرآن مجید این کتاب علم و هدایت و حکمت و فضیلت، دربارۀ آنان که از وسعت رزق در راه ارضای شهوات و فساد و افساد و لذّتهای زودگذر سوء استفاده میکنند و نسبت به خرج مال در راهی که خداوند مقرّر فرموده بخل میورزند، میفرماید:
وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلِلّهِ مِیرَاثُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ » (1)
و کسانی که خدا به آنچه از فضلش به آنان داده بخل میورزند، گمان نکنند که آن بخل به سود آنان است، بلکه آن بخل به زیانشان خواهد بود. به زودی آنچه به آن بخل ورزیدند در روز قیامت طوق گردنشان میشود. و میراث آسمانها و زمین فقط در سیطرۀ مالکیّت خداست و خدا به آنچه انجام میدهید، آگاه است.
و دربارۀ آنان که ثروت و مال و وسعت روزی را در راه خدا و رفع حوایج محرومان و مسیر بندگی و اطاعت و خدمت به عباد حق خرج میکنند میفرماید:
فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی * فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی » (2)
اما کسی که [ ثروتش را در راه خدا ] انفاق کرد و پرهیزکاری پیشه ساخت *
و وعدۀ نیکوتر را [ که وعدۀ خدا نسبت به پاداش انفاق و پرهیزکاری است ] باور کرد؛ * پس به زودی او را برای راه آسانی [ که انجام همۀ اعمال نیک به توفیق خداست ] آماده میکنیم.
اگر با ثروت و مال، چه ثروتی که تحت عنوان انفال است مانند معادن، دریاها، جنگلها که مالکیّت خاص ندارد و همۀ ملّت در بهره وری از آن منابع مساویند و چه مالی که از طریق کسب مشروع و نتیجۀ زحمت و تلاش انسان به دست میآید معاملۀ اسلامی شود، یعنی برابر با نقشههای صحیح قرآنی و فرامین الهی و دستورهای انبیا و ائمّه علیهم السلام عمل شود، بقای جامعه همراه با سعادت و سلامت و خیر دنیا و آخرت و تأمین حقوق همه جانبۀ تمام افراد ملّت اعمّ از معنوی و مادی تضمین میگردد و اگر با انفال و ثروتی که از طریق کسب و کار به دست میآید برخورد سفیهانه شود و برابر با امیال و غرایز و شهوات آزاد معامله گردد، جامعه را بقایی نخواهد ماند و فساد و افساد و سلب حقوق اکثریّت و حاکمیّت عدهای معدود و زورگو و ستم پیشه و شهوتران و آلوده به سر ملّت سایه خواهد انداخت و ظلم و بیداد همچون تیشهای ریشۀ جامعه را خواهد زد.
جامعه باید با کمک حکومت صالح از افتادن ثروتهای عمومی و خصوصی به دست سفیهان و نااهلان جلوگیری کند و چنانچه آن چنان طبقهای بر ملت حاکم است، با قیام الهی خود بر آنان بتازد و آنچه از انفال و ثروتهای باد آورده را که به قیمت فقیر شدن اکثریّت، به جیب آنان ریخته شده از کف آنان خارج سازد، تا در سایۀ آن قیام و مبارزه غارت رفتگان، به حقوق مادّی و معنوی خود برسند.
در این زمینه به آیۀ شریفه و روایت ذیل توجّه نمایید:
وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَاماً وَارْزُقُوهُمْ فِیهَا
وَاکْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً » (1)
و اموالتان را که خدا مایۀ قوام و برپایی [ زندگی ] شما گردانیده به سبک مغزان ندهید، ولی آنان را از درآمد آن بخورانید و لباس بپوشانید و با آنان به صورتی شایسته و پسندیده سخن گویید.
إنَّ بَقاءَ الْإسْلامِ وَبَقاءَ الْمُسْلِمینَ أنْ تَصیرَ الْأمْوالُ عِنْدَ مَنْ یَعْرِفُ فیهَا الْحَقَّ و یَصْنَعُ فیهَا الْمَعرُوفَ، وَإنَّ مِنْ فَناءِ الْمُسلِمینَ وَفَنَاءِ الْإسْلامِ أن تَصیرَ الْأمْوالُ عِنْدَ مَنْ لا یَعرِفُ فیهَا الْحَقَّ و لایَصْنَعُ فیهَا الْمَعْرُوفَ. (2)
از موجبات دوام فرهنگ مسلمانان و اسلام، قرار داشتن مال در دست کسانی است که حقوق آن را بدانند و با آن به احسان و کار خیر برخیزند و از موجبات فنای مسلمانان و اسلام این است که ثروت در دست آنانی قرار گیرد که نسبت به حقوق آن جاهل باشند و با آن به کار خیر و انجام برنامههای نیک برنخیزند.
امام سجّاد علیه السلام در یکی از دعاهای خود به پیشگاه حضرت حقّ عرضه میدارد:
نَعُوذُ بِکَ مِنْ تَنَاوُلِ الْإِسرَافِ، وَمِنْ فِقْدَانِ الْکَفَافِ، و مِنْ مَعِیشَةٍ فِی شِدَّةٍ. (3)الهی به وقت داشتن مال، از افتادن در چاه هولناک اسراف به تو پناه میبرم و از نداشتن مال در حدّی که زندگی و معیشتم را اداره
کند به حضرت تو التجا میکنم.
4 - آیاتی که رزق و روزی را چه در جهت وسعتش و چه در زمینۀ تنگی و ضیقش امتحان الهی میداند و این انسان مسؤول و مکلّف است که باید در این امتحان و آزمایش قرار گیرد تا استعدادهای الهی و انسانیش با کمک این امتحان شکوفا شود.
اگر در ثروت است با بذل و بخشش و انفاق و صدقه به مقام جود و سخا و مهر و محبّت و نوع دوستی و تواضع در برابر سایر انسانها و حالات عالی معنوی برسد و اگر در فقر و فاقه و تنگدستی است به مقام صبر و استقامت و حوصله و حلم و ایستادگی در برابر طوفانها و سختیها و حفظ شرف و کرامت انسانی و نشان دادن عظمت روحی و فضیلت و حمیّت نفسی نایل گردد.
در زمینۀ این که مال و ثروت دنیا محض امتحان و آزمایش بندگان است مضمون بسیار عالی آیات 17 تا 33 سورۀ مبارکۀ ن و القلم (1)
1) (1)
است. داستانی که در آن آیات مطرح است بدین شرح است:
مردی از اهالی یمن در منطقۀ صنعا در حالی که قلبی لبریز از ایمان و عشق و محبّت به حقّ داشت و در اجرای دستورهای الهی سر از پا نمیشناخت، به آباد کردن زمینی بپا خاست. پس از زحمت و رنج زیاد باغی با صفا همراه درختان پر از میوه فراهم آمد، بوی گل و گیاه به مشام میخورد، اطراف باغ با درختهای بلند محاصره شد، آب شیرینْ جویهای باغ را لبریز کرد و نسیم خوش هوا قیمت باغ را افزون مینمود.
آن مرد الهی درگوشه و کنار باغ به گردش برخاست و دیدگانش از تماشای آن همه محصول خدادادی خیره شد، او پس از هر گردشی و لذّت بردن از وضع آن سرمایۀ هنگفت به گوشهای از باغ میرفت و برای ادای شکر به عبادت و خضوع در برابر مالک اصلی هر ملکی مینشست و صورت بر خاک ذلّت در پیشگاه حضرت عزّت میگذاشت و با زبان حال به محضر مقدّس مولایش عرضه میداشت:
آن که مرادش تویی از همه جویاتر است وانکه در این جستجوست از همه پویاتر است
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند صورت زیبای تواز همه زیباتر است
چون به چمن صف زنند خیل سَهی قامتان قامت رعنای تو از همه رعناتر است
سنبل مشکین تو از همه آشفتهتر نرگس شهلای تو از همه شهلاتر است
حُسن دلارای تو از همه مشهورتر عاشق رسوای تو از همه رسواتر است
مست مقامات شوق از همه هشیارتر پیر خرابات عشق از همه برناتر است
(فروغی بسطامی)
او در مناجات و نیایشش از حضرت محبوب میخواست: از این که ثروت باعث طغیان و یاغیگری و افتادن او در چاه شهوات شود محافظت گردد و از طوفانهای ویرانگر غرایز و وسوسههای شیاطین بر کنار ماند.
از جناب حقّ درخواست داشت که به اندازۀ عفاف و کفاف از آن همه محصول برداشت کند و مازاد بر احتیاج را در آن راهی که معبود محبوب خواسته به کار گیرد.
برنامۀ همیشگی آن انسان بیدار و مرد با کرامت این بود که به وقت رسیدن محصول به اندازهای که خرج خانواده و مخارج سالانۀ باغ تأمین شود به بازار فروش رود و بقیّۀ آن به مستمندان و دردمندان و نیازمندان برسد، به همین خاطر وقتی خریداران در حدّی که او میخواست میوه را به مراکز فروش حمل میکردند، درِ باغ را به روی محتاجان باز میگذاشت و به آنان میگفت: به مقداری که نیاز دارید از این منبع سرشار الهی ببرید.
فرزندان آن مرد که همچون پدر از ایمان و عشق بهره نداشتند و اندیشۀ مادّی بر آنان حاکم بود، برخلاف معمول از آن معلّم بزرگوار درس کرامت و سخاوت نگرفته
بودند به اعتراض برخاسته به پدر پیر گفتند: اینسان که با باغ عمل میکنی تجاوز به حقّ ماست و ایجاد محدودیّت در رزق و روزی فرزندانت! اگر بدین صورت ادامه دهی به زودی ما را دچار فقر و تنگدستی کرده و به مشقّت و سختی دچار خواهی کرد.
مرد حقّ پرست در پاسخ فرزندانش گفت: من شما را در اندیشه و فکرتان خطا کار میدانم، ثروت انباشته چه ارزشی دارد و چه دردی از انسان دوا میکند؟ گیرم که من از روزگار جوانی مخارج خود را تأمین میکردم، بقیّه را رویهم میگذاشتم و امروز انبارهایی از کیسۀ زر و طلا و نقره داشتم به من بگویید چه فایده داشت، جز این که در کنار آن همه ثروت میمردم و شما آن را به ارث میبردید و من در عالم برزخ باید پاسخگوی آن همه مال در برابر حقّ میبودم، مال و ثروتی که در آن حقّ تهیدستان و ضعیفان و افتادگان موج میزد؟!
فرزندانم! ملکیّت حقیقی این باغ و بستان واین مال و ثروت از من و شما نیست، آفرینش از آنِ خداست و ما در کنار این سفره مأمور به اوامر او هستیم، خواستۀ حضرت او این است که: به اندازۀ نیاز مصرف کرده و بقیّه را در راه او به خرج اندازیم. این صحیح نیست که تعدادی معدود در انواع وسایل زندگی ولذّت وخوشی غرق باشند و طایفهای دیگر که در میانشان عباد شایستۀ حق وجود دارد، با زن و بچّۀ خود در عین آبروداری و داشتن کار و کسب ضعیف، دچار رنج و مصیبت و درد و مشقّت و گرفتاری و رنج باشند.
شکر نعمتهای او که از باب لطف و محبّت و عنایت و کرامت به ما ارزانی داشته خوردن و خوراندن و عبادت و خدمت به خلق اوست و من راهی جز این نمیروم و برنامهای جز این نمیخواهم، مرا عشقی جز عشق او نیست و هدفی جز جلب رضایت و عنایت او ندارم، من در وفاداری نسبت به او و اهداف پاکش استقامت میورزم و از توفیق چنین زندگی دلشادم:
دلْ خاکِ سر کوی وفا شد چه بجا شد سر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد
اشکم که دلی داشت گره بر سر مژگان در کوی تو از دیده جدا شد چه بجا شد
چون سایه به خاک قدمت جبهۀ ما را یک سجده به صد شکر ادا شد چه بجا شد
این دیده که حسرتکدۀ شوق تماشاست ای خوش نگهان جای شما شد چه بجا شد
بیدل هوس نشأۀ آوارگیی داشت چون اشک کنون بیسر و پا شد چه بجا شد
(بیدل دهلوی)
آری، ای فرزندان من، مال و ثروت و قدرت و جاه امانتی است که از جانب دوست به ما واگذار شده تا در نافعترین راه خرج شود. فقرا و مستمندان، مریضان و دردمندان، بیچارگان و افتادگان، یتیمان و بینوایان همه و همه و حتّی حیوانات و پرندگان در این مال و ثروت حقّ دارند و باید به حقّ خود برسند تا حضرت محبوب از ما راضی شود.
چون این همه به حقّ خود رسیدند آن وقت نوبت من و شماست. این روشی است که من از روزگار جوانی به توفیق الهی انتخاب کردهام و تا هستم ادامه میدهم و هیچ قدرتی نمیتواند مرا از این راه مستقیم منحرف سازد.
این را بدانید که ثروت و مال از این راه برکت پیدا میکند و از طوفان حوادث و بلاها محفوظ میماند و وسیلۀ جلب صلوات و رحمت حقّ شده و مقدّمهای برای آبادی آخرت میگردد.
فرزندانم! به من مهلت دهید، میبینید که مویم سپید شده، جسمم ضعیف گشته، قامتم به خمیدگی نشسته، امراض گوناگون به من هجوم آورده، چند صباحی بیشتر از عمرم نمانده، پس ازمرگ من این زمین آباد و باغ پر از میوه به شما میرسد، این شما هستید که در برابر این ارث دو راه دارید: یا مسیر مرا ادامه میدهید، یا به راه شیطنت و پستی قدم میگذارید. اگر در مقام انفاق برآمدید خداوند عوضش را
به شما میدهد و اگر به خیمۀ بخل و دنائت نشستید عذاب خدا که تلف شدن مال و افتادن از چشم عنایت اوست به شما میرسد!
از این گفت و شنود، چند صباحی گذشت که پیک اجل در رسید و پیرمرد را به جوار رحمت حقّ منتقل کرد.
ایّام به سرعت سپری شد؛ باغْ آمادۀ بهرهبرداری گشت و میوههای فراوان آن نزدیک چیدن شد، فقرا و مستمندان از این که اواخر تابستان رسیده خوشحال شدند؛ زیرا در انتظار چنان وقتی بودند، وقتی که با رفتن به آن باغ مشکلشان حل میشد و نیازشان برآورده میگشت.
فرزندان پیرمرد که وارثان باغ بودند به مشورت نشستند. یکی از آنان گفت: از این پس در این باغ برای فقرا و مستمندان حقّی نیست، ما تمام این محصول را تبدیل به ثروت هنگفت میکنیم و برای خود وجهه و آبرو میآوریم. یکی دیگر از برادران که در اخلاق و رفتار نزدیک به پدر بود گفت: من این تصمیم را نمیپسندم، شما تصوّر میکنید که این کار به نفع شماست امّا بدانید که این نیّت آلوده باعث از دست رفتن باغ و مال و منال است، بیایید روش پدر را ادامه دهید تا باغ بماند و برکت حضرت حقّ به شما نازل گردد.
در پاسخ او گفتند: دربارۀ آنچه مالک نیستی نظر مده که سخنان و موعظۀ تو در بین ما خریدار ندارد.
برادر مؤمن به آنان گفت: برخیزید و به نماز بایستید که نماز بازدارندۀ انسان از کارهای ناشایسته و نیّتهای آلوده است؛ ولی به سخنانش اعتنایی نکردند و به موعظهاش گوش ندادند.
آنان تصمیم گرفتند صبح زود به باغ رفته و نیّت خود را پیاده کنند، میوهها را با قیمت گران به خریداران دهند و نیازمندان و محرومان را در محرومیّت و نیاز باقی گذارند.
شام خورده و به بستر راحت رفتند، در حالی که محکوم خواب سنگین بودند، ابری صاعقهزا از جانب قادر متعال مأموریّت یافت بر آن باغ و تمام درختانش صاعقه بزند و هر چه در آن چهار دیوار است از بیخ و بن بسوزاند و به نابودی کشد!!
آنان اوّل صبح به باغ آمدند، وضعی عجیب مشاهده کردند، از یکدیگر پرسیدند باغ ما همین است؟ ما که دیروز این جا را پر از درخت پربار و آراسته به گل و ریاحین دیدیم، شاید اشتباه آمدهایم؛ ولی برادر مؤمن گفت: نه، باغ شما همین است، بیچارهها!قبل از این که بینوایان را محروم کنید خود شما محروم شدید و کیفر بخل و پستی خود را دیدید. آنگه خداوند بزرگ در پایان این داستان میفرماید:
کَذلِکَ الْعَذابُ وَلَعَذابُ الْآخِرَةِ أکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ » (1)
چنین است عذاب [ دنیا ] و عذاب آخرت اگر معرفت و آگاهی داشتند، بزرگ تر است.
آری، وجود مقّدس او، انسان را جهت رشد و کمال به صورتهای گوناگون غرق در محبّت و لطف میکند، اگر انسان قدردانی از آن رحمت و محبّت کرد، به ثواب عظیم میرسد و اگر عصیان و طغیان پیشه نمود، عتابش را به صورتهای مختلف جهت بیداری و بینایی متوجّه وی خواهد کرد.
خوشا به حال آنان که قدردان نعمت اویند و خوشا به حال آنان که از عتاب و هشدار او، به بصیرت و آگاهی میرسند و از گناه و معصیت توبه کرده، به راه او باز میگردند.
وَاعْلَمُوا أَنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ وَأَنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ » (2)
و بدانید که اموال و فرزندانتان فقط وسیلۀ آزمایش شماست، وخداست که
پاداشی بزرگ نزد اوست.
إِنَّمَا أَمْوَالُکُمْ وَأَوْلاَدُکُمْ فِتْنَةٌ وَاللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِیعُوا وَأَنفِقُوا خَیراً لِأَنفُسِکُمْ وَمَن یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (1)
اموال و فرزندانتان فقط وسیلۀ آزمایشاند و خداست که پاداشی بزرگ نزد اوست. * بنابراین به اندازۀ استطاعتی که دارید از خدا پروا کنید و [ دعوت حق را ] بشنوید و اطاعت نمایید و انفاق کنید که برای شما بهتر است؛ و کسانی که خود را از بخل و حرص بازدارند آنان رستگارند.
وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ * الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ * أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ » (2)
و بیتردید شما را به چیزی اندک از ترس و گرسنگی و کاهش بخشی از اموال و کسان و محصولات [ نباتی یا ثمرات باغ زندگی از زن و فرزند ] آزمایش میکنیم. و صبرکنندگان را بشارت ده. * همان کسانی که چون بلا و آسیبی به آنان رسد گویند: ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم.
5 - آیاتی که مال و منال دنیا و زر و زیور و ثروت و متاعش را در برابر امور معنوی
و ثواب آخرتی و رضایت حق، امری ناچیز و عنصری قلیل و برنامهای ناپایدار میداند و به انسان سفارش میکند دل به متاع کم و اشیای ناپایدار مبند و گول ظاهر دنیا را مخور، بلکه آنچه در دست داری آن را تبدیل به عمل صالح کن و از زر و زیور دنیا و متاع قلیل آن، مصالح برای آخرت ابدی و جهان همیشگی فراهم آور که این گونه برخوردِ با دنیا، برنامۀ تمام انبیا و اولیای الهی بوده و جز این راه محصولی غیر گناه و شقاوت به دست نمیآید.
قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ وَالآخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقَی » (1)
بگو: متاع دنیا اندک و آخرت برای آنان که تقوا ورزیدهاند بهتر است.
آری، اهل تقوا با متاع دنیا برخورد حکیمانه دارند، آنان از وقت و مال و علم و آبرو و قدرت خویش برای آبادی آخرت استفاده میکنند و هرگز حاضر نیستند حقّ را با باطل معامله نمایند و سعادت ابدی را از دست داده به شقاوت همیشگی دچار شوند.
أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاَقِیهِ کَمَن مَتَّعْنَاهُ مَتَاعَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ثُمَّ هُوَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مِنَ الْمُحْضَرِینَ » (2)
پس آیا کسی که وعدۀ نیک به او دادهایم و حتماً به آن خواهد رسید، مانند کسی است که او را [ فقط ] از کالا و ابزار زندگی دنیا برخوردارش کردهایم، سپس او در روز قیامت از احضار شوندگان [ برای عذاب ] است؟!
یا قَوْمِ إنَّما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا مَتاعٌ و إنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دارُالْقَرارِ » (3)
ای قوم من! این زندگی دنیا فقط کالایی بیارزش و زودگذر است و بیتردید
آخرت سرای همیشگی و پایدار است.
مَتَاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهَادُ» (1)
[ این ] برخورداری اندک [ و ناچیزی از زندگی زود گذر دنیا ] است؛ سپس جایگاهشان دوزخ است و آن بد آرامگاهی است.
إِن کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةُ عِندَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ » (2)
و [ برای خانهها و زندگی آنان ] زر و زیور [ قرار میدادیم ]، ولی همۀ اینها جز کالای اندک زندگی دنیا نیست و آخرت نزد پروردگارت برای پرهیزکاران است.
الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً» (3)
مال و فرزندان، آرایش و زیور زندگی دنیا هستند، ولی اعمال شایستۀ پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ امید داشتن به آنها نیکوتر است.
از رسول بزرگوار صلی الله علیه و آله روایت شده:
مَا الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إلّامِثْلُ ما یَجْعَلُ أحَدُکُمْ إصْبَعَهُ فِی الْیَمِّ، فَلْیَنْظُرْ بِمَ یَرْجِعُ. (4)
چهرۀ دنیا در آخرت به مانند این است که یکی از شما انگشت به آب دریا زند، مگر از آن همه آب چه اندازه نصیب سرانگشت است؟
(دقّت کنید که دل به چه میسپارید و با چه عنصری در ارتباط میآیید!)
و نیز آن حضرت فرمود:
مَا الدُّنْیا فی ما مَضی إلّاکَمِثْلِ ثَوْبٍ شُقَّ بِاثْنَیْنِ و بَقِیَ خَیْطٌ، إلّا فَکانَ ذلِکَ الْخَیْطُ قَدِ انْقَطَعَ. (1)
حال دنیا نسبت به گذشته مانند جامهای است که دو تکّه شده، جز نخی از بقیۀ آن باقی نیست که آن نخ هم پاره شده است!
آن که مغرور این چند روزه و این متاع اندک و عنصر ناپایدار میشود، از لمس تمام حقایق محروم و از رحمت حضرت حق ممنوع و در نتیجه در تمام شؤون حیات دچار فساد و افساد گشته و اگر دستش برسد برای دستمالی، قیصریّه را به آتش میکشد و به خاطر برخوردی، جهان را بهم میریزد و محض هوا و شهوتی، انسان و انسانیّت را به انواع بلاها دچار میسازد.
این تکبّر از نتیجه پوست است جاه و مال آن کبر را زان دوست است
این تکبّر چیست غفلت از لُباب منجمد چون غفلت یخ ز آفتاب
کبر زان جوید همیشه جاه و مال که ز سرگین است گلخن را کمال
کبر زشت و از گدایان زشتتر روز سرد و برف آنگه جامه تر
تُرَّهات (2)از دعوی و دعوت مگو رو سخن از کبر و از نخوت مگو
چند حرف طُمطراق و کار و بار کار و حال خود ببین و شرمدار
(مولوی)
در باب مال و ثروت و روزی حلال و به دست آورندۀ آن که از راه کسب مشروع و
لحاظ کردن ایمان و تقوا به دست میآورد، روایات و فرازهایی بسیار پر قیمت در منابع عالی اسلامی ثبت شده که توجّه به آن آثار گرانبهای الهی لازم است، آثاری که قیمت مؤمن و برخوردش را با حقوق مالی نشان میدهد.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
الْکاسِبُ حَبیبُ اللّهِ. (1)
آن کس که به کسب مشروع مشغول است (تولیدات کشاورزی، صنعتی، دامداری، تجارت، هنر) دوست خداست.
امام صادق علیه السلام از قول خداوند بزرگ نقل کرده که:
الْخَلْقُ عِیالی، فَأحَبُّهُمْ إلیَّ أَلْطَفُهُمْ بِهِمْ وَأسْعاهُمْ فی حَوائِجِهِمْ. (2)
تمام مردم عیال منند، محبوبترین آنان نزد من کسانی هستند که از هر جهت به مردم لطف و محبّت کنند و در برآوردن نیازهای آنان و رفع مشکلات و علاج دردشان بکوشند.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
نِعْمَ الْمالُ الصّالِحُ لِلْرَجُلِ الصّالِحِ. (3)
چه نیکوست مال پاک و حلال برای بندۀ شایسته.
و به عبارت دیگر، انسان شایسته مال صحیح را میشناسد و آن را در خیرات و مبرّات خرج میکند.
مردی به محضر مقدّس حضرت صادق علیه السلام آمد و عرضه داشت: دعا کن خداوند روزی مرا فراوان کند، حضرت فرمود:
دعا نمیکنم، برو و روزی خود را با اسباب و وسایلی که خداوند مقرّر فرموده تحصیل کن. (1)
لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لِآخِرَتِهِ وَلا آخِرَتَهُ لِدُنیاهُ. (2)
از ما نیست کسی که دنیایش را برای آخرت و یا آخرت خود را برای دنیا از دست بدهد.
جلال الدّین در توضیح روایت بسیار عالی:
نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَی الْآخِرَةِ الدُّنْیا. (3)
چه خوب کمکی است دنیا برای دستیابی به آخرت!
میگوید:
«آن کس که در کارهای خود هدف از زندگانی را دنیا قرار داد و در جستجویش زندگانی خود را سپری نمود، بدترین حال را منظور کرده است؛ زیرا که دنیا آن چنانکه مورد تمایل ماست دستگیر ما نخواهد بود، به این معنا که آن «میخواهم» بینهایت که فقط با یک هدف بی نهایت روحانی اشباع خواهد گشت نمیتواند با نمودها و پدیدههای زندگانی دنیا اشباع شود.
بهترین حال را کسی به دست آورده است کسی که از تمام کوششهای دنیوی عنوانِ وسیله منظور نموده و عُقبی را جستجو میکند.
دربارۀ کسب دنیوی هر چه حیله و مکر و دانایی به کار ببری سرد است و نابجاست. حیله و زیرکی برای ترک دنیا پرستی شایسته میباشد.
کسی که در زندان نشسته و در جستجوی رهایی از زندان است، کار خردمندانه را
آن موقع انجام داده است که در آن زندان نقبی بزند، شاید که از آن زندان رهایی یابد.
بستن زندان کار ابلهانهای است، مانند کرم ابریشمی که هر چند میتند گرفتاری خود را اضافه میکند.
مقصودم از دنیا پرستی غافل شدن از خداست، نه این که دنیا پرستی عبارت است از داشتن مال و منال و مقام دنیا. اگر شخص صاحب مال به طور دقیق مال را ارزیابی کند و این ارزیابی را به طور کامل بجا آورد او خداپرست است و در حقیقت عبادت انجام میدهد.
اگر مال دنیا را آن چنانکه دین دستور داده است مالک شوی، این همان مال است که پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ آن گفته است:
نِعْمَ المالُ الصَّالِحُ لِلرَّجُلِ الصَّالِح. (1)
چه نیکوست مال مشروع و صالح برای انسان صالح و شایسته.
اگر مال دنیا و محبّت آن را در اعماق دل خود جای دهی، مانند این است که آب توی کشتی راه یابد، این آبِ متراکم شده باعث غرق شدن کشتی خواهد شد، امّااگر مال دنیا و محبّت آن در اعماق قلبت نبوده باشد مانند آب در زیر کشتی موجب حرکت او خواهد گشت.
از همین جهت بود که سلیمان علیه السلام با آن مال و مقام و ثروت و مکنت، خود را فقیر و مسکین میدانست.
هنگامی که یک کوزۀ خالی و بیآب سرش بسته شده باشد در روی آب میایستد، از آن جهت که درون مرد خدا خالی از نمودهای سنگین مال دوستی است، لذا تا روی جهان هستی سر میکشد و مشرف به جهان میگردد. چرا آب نمیتواند مرد الهی را در خود فرو ببرد؟ زیرا که از نفحۀ الهی، کوزۀ روح او پر است؛
1) (1)
اگر تمام دنیا ملک مرد خدا باشد با این حال خود را بیچیز میداند.
أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ » (1)
ای مردم! شمایید نیازمندان به خدا و فقط خدا بینیاز و ستوده است.
در باب طلب حلال و خرج مازاد بر نیاز، در مهمترین کتب حدیث، روایات پرقیمتی ثبت شده که توجّه به پارهای از آنها ضروری است:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
طَلَبُ الْحَلالِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ و مُسْلِمَةٍ. (2)
دنبال کردن حلال بر هر مرد و زن مسلمان فریضۀ الهی است.
و نیز فرمود:
الْعِبادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً، أفْضَلُها طَلَبُ الْحَلالِ. (3)
عبادت هفتاد جزء است، برترین آن دنبال حلال رفتن است.
و نیز فرمود:
مَنْ أکَلَ مِنْ کَدِّ یَدِهِ حَلالاً فُتِحَ لَهُ أبوابُ الْجَنَّةِ، یَدْخُلُ مِنْ أیِّها شاءَ. (4)
هر کس از محصول زحمت خود اداره شود، تمام درهای بهشت به رویش باز میشود، از هر کدام که بخواهد وارد آن جایگاه الهی میگردد.
و نیز فرمود:
مَنِ اکْتَسَبَ مالاً مِنْ غَیْرِ حِلِّهِ کانَ زادَهُ إلَی النّارِ. (1)
هر کس از طریق غیر مشروع مالی به دست آورد، زاد و توشۀ جهنمی به دست آورده است.
و نیز فرمود:
مَنْ أکَلَ الْحَلالَ قامَ عَلی رَأْسِهِ مَلَکٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُ حَتّی یَفْرُغَ مِنْ أکْلِهِ. (2)
کسی که از روزی حلال میخورد، مَلَکی برایش از حضرت حق طلب مغفرت میکند تا از خوردن بیاساید.
و نیز فرمود:
الْکادُّ عَلی عِیالِهِ کَالْمُجاهِدِ فی سَبیلِ اللّه. (3)
آن کس که برای اهل و عیالش در جهت به دست آوردن روزی حلال به زحمت است، همچون رزمندهای در راه خداست.
و نیز فرمود:
مَنْ أکَلَ الْحَلالَ أرْبَعینَ یَوْماً نَوَّرَ اللّهُ قَلْبَهُ. (4)
هر کس به مدّت چهل روز از روزی حلال تناول کند، خداوند قلبش را نورانی گرداند.
از آیات قرآن مجید و روایات و اخبار به دست میآید که: فراهم آوردن روزی حلال عبادت است و هر عبادتی در سایۀ این عبادت مورد قبول خداست، عبادت
و کار خیری که ریشه در مال حرام دارد در ترازوی حقّ وزنی ندارد و برای قبولی آن راهی نیست.
از مجموع آیات و روایات این فصل و مقدّمات و سطوری که گذشت بدین نتیجه میرسیم که: کسب حلال وظیفۀ شرعی و پرداخت مازاد بر احتیاج در راه خدا یک مسئولیّت سنگین الهی و اجتماعی است.
از آنچه که در سطور گذشته ملاحظه کردید نتایج زیر به دست میآید:
1 - آیات بسط و قبض و وسعت و تنگی رزق به هیچ عنوان مانع از فعّالیّت اقتصادی نیست. بر اساس آیات قرآن هر انسانی مکلّف به کسب و کار است و بیکاری و بیعاری و خوردن از محصول زحمات دیگران بدون شک حرام و امری ممنوع است؛ بسط و قبض در کسب و کار و رعایت شرایط الهی امری آسمانی و حقیقتی ملکوتی است که نظام حیات انسانی آن را اقتضا میکند.
2 - فقر و تنگدستی، یا معیشت مستکبرانه و وسعت در مال و منال، اگر معلول استعمار و استثمار باشد از نظر فرهنگ حق مردود و غیر قابل قبول است و بر مستضعفان و تهیدستان واجب شرعی است که بر قلدران و زورگویان و اربابان جاه و مال بتازند که همگان به حقوق الهی و انسانی خود برسند.
3 - بسط و قبض که معلول گناه و معصیت و فساد و افساد و اسراف و تبذیر است ربطی به مقدّرات الهیّه و نقشههای ملکوتیّه و ارادۀ حضرت حقّ ندارد که برای احدی روزی حرام مقرّر نشده و سختگیری نابجا مقدّر نگشته است.
4 - بسط و قبض حقیقی عین امتحان و آزمایش حضرت ربّ العزّه جهت رشد و کمال عباد و ظهور شایستگی بندگان است و به عبارت دیگر معلول حکمت و عدل حقّ نسبت به انسان است و هیچ جایی برای ایراد و خردهگیری در آن نیست.
5 - گروهی از عباد از طریق بسط رزق به بهشت عنبر سرشت میرسند، به این معنا که مال و ثروت را در راه خدا و خیرات و مبرّات و صدقات و انفاقات به کار میگیرند و برای آخرت خویش اندوختهای بس عظیم ذخیره مینمایند و گروه دیگر به خاطر صبر و استقامت در کنار قبض و تنگدستی از شهوات و غرایز و ذلّت و نکبت در امان میمانند و همین تقوا و پرهیزکاری، عالیترین ذخیرۀ آنان برای قیامت میگردد. به عبارت دیگر نداشتن مال و ثروت برای آنان ترمزی قوی در برابر معاصی و گناهان است و عاملی برای پاکی و طهارت، طهارتی که محصول اخروی آن رضوان و بهشت الهی است.
بیداران و بینایان برای حقّ زندهاند و برای حقّ میمیرند، جز حقّ نمیخواهند و جز حقّ نمیدانند، کسب و کارشان، خوراک و پوشاکشان، مرکب و مسکنشان، اخلاق و حرفشان، اطوار و رفتارشان، مال و منالشان، جاه و مقامشان همه و همه برای حقّ و در راه حقّ و محض حقّ و عین حقّ است.
دنیا برای آنان نردبان آخرت و نان و نعمتشان برای عبادت ربّ و خدمت به خلق است.
[«6»ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِی الْحَیَاةِ أَجَلاً مَوْقُوتاً و نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً یَتَخَطَّأُ إِلَیْهِ بِأَیَّامِ عُمُرِهِ و یَرْهَقُهُ بِأَعْوَامِ دَهْرِهِ حَتَّی إِذَا بَلَغَ أَقْصَی أَثَرِهِ و اسْتَوْعَبَ حِسَابَ عُمُرِهِ قَبَضَهُ إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا و یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی» (1)
آنگاه زندگی او را زمانی معیّن، مقدّر فرمود و پایانی محدود قرار داد که به سوی آن پایان، با ایّام عمرش قدم برمیدارد و با سالهای زندگیش، به آن نزدیک میشود، تا هنگامی که به دورترین باقی مانده پایان زندگیش برسد و پیمانۀ حساب عمرش را تمام و کامل دریافت کند. او را به سوی آنچه از پاداش بسیار، یا عذاب دردناک فرا خوانده ببرد، تا به خاطر عدالتش، بدکاران را به علّت کردار ناپسندشان و نیکوکاران را به سبب کار نیکشان جزا دهد.
پاک و مبارک است نامهای حضرتش و پی در پی است نعمتهایش.
از آنچه انجام میدهد، بازخواست نشود، ولی همگان در پیشگاهش بازخواست شوند.
این فرازها و جملات زیبای دعا به دو واقعیّت بسیار مهم اشاره دارد:
1 - برای هر ذی حیاتی دراین جهان وقت معیّن و زمان محدودی است.
2 - هر کس پس از ورود به جهان دیگر به جزای اعمالش چه نیک، چه بد خواهد رسید.
ملل مختلفۀ جهان هر یک برای نشان دادن قیمت و ارزش عمر ضرب المثلی دارند که مشهورترین ضرب المثلها در این زمینه این جملۀ مشهور است: وقت طلاست.
ولی اسلام عزیز و فرهنگ ثمربخش الهی زمان و وقت را با هیچ کدام از عناصر مادی هر چند دارای ارزش بالا و سنگین باشد نسنجیده؛ زیرا در میزان عدل و حکمت، عنصری از عناصر همسنگ با وقت و عمر انسان نیست.
قیمت و ارزش عمر در اسلام، ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه است. اگر کسی لحظات و دقایق، ساعات و روزها و شبها، هفتهها و سالهای عمرش را در برابر تحصیل ایمان و معرفت و عمل صالح و اخلاق حسنه بپردازد، وقت خود را به حق خرج کرده و در این زمینه از هر ضرر و خسرانی مصون مانده و در پایان راه به رضای خدا و جنّات نعیم خواهد رسید.
صرف عمر در امور بیهوده، یا در عیش و نوش شیطانی، یا در راه طاغوت و طاغوتچه، یا در راه دنیای محض و مادّیّت خالص، یا در لهو و لعب، هدر دادن وقت وتلف کردن زمان است و عاقبتی جز ذلّت و نکبت و اندوه و حسرت و غضب حقّ و آتش جهنّم ندارد.
آنان که در روز قیامت دچار حسرت و اندوه و اضطراب و وحشت و عذاب و ذلّت میشوند همانانند که در آن جا به تمامی معنی متوجّه میگردند که عمر را
ضایع کرده و وقت و زمانی که حضرت حقّ برای رشد و کمال به آنان مرحمت فرموده بود صرف هوا و هوس و ابلیس و جنود او کردهاند.
درآن روز وضع انبیا و اولیا و عاشقان و عارفان و به خصوص سختی عذاب، آنان را بیدار میکند و به منتهای بینایی نسبت به وضع خودشان میرساند و میفهمند که نمیبایست عمر را ضایع میکردند و شب و روز و هفته و سال را به بطالت و گناه میگذراندند؛ به همین خاطر از میان شعلههای آتش و عذاب سخت الهی فریاد برمیآورند:
خداوندا! یکبار دیگر مارا به دنیا برگردان و به همان اندازه وقتی که در اختیار ما گذاشتی برای بار دوّم در اختیار ما بگذار، تا تمام لحظات و روز و شب و ماه و سالش را در عمل صالح و ایمان و اخلاق صرف کنیم و بعد از آن از عنایات و الطاف و رحمت و مرحمت تو همچون پاکان و نیکان بهرهمند گردیم؛ ولی در پاسخ آنان گفته میشود: برای یک بار، عمر در اختیارتان گذاشتیم و برای خرج کردن آن در راه صواب و ثواب، توسّط انبیا و اولیا شما را هدایت کردیم، میخواستید همان وقتی که در دنیا بودید از وقت استفاده کنید و از عمر بهره بگیرید.
این سؤال و جواب در قرآن مجید، پنج بار بین اهل عذاب و حضرت حق ردّ و بدل میشود و در مرحلۀ پنجم زبان اهل جهنّم برای همیشه بسته شده، از سخن گفتن الی الأبد عاجز میشوند!
قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَأَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَی خُرُوجٍ مِن سَبِیلٍ * ذلِکُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِیَ اللَّهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَإِن یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُکْمُ لِلَّهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ » (1)
میگویند: پروردگارا! دوبار ما را میراندی و دوبار زنده کردی، اکنون به
1) (1)
گناهانمان معترفیم، پس آیا راهی برای بیرون آمدن [ از دوزخ ] هست؟ * این [ سختیِ عذاب ] به سبب این است که چون خدا به یگانگی [ و بدون معبودانتان ] خوانده میشد [ یگانگیاش ] را انکار میکردید و اگر برای او شریک و همتایی قرار داده میشد، باور میکردید؛ پس [ اکنون ] داوری، ویژۀ خدای والامرتبه و بزرگ است.
وَلَوْ تَرَی إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاکِسُوا رُؤُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صَالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ * وَلَوْ شِئْنَا لَآتَیْنَا کُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ * فَذُوقُوا بِمَا نَسِیتُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هذَا إِنَّا نَسِینَاکُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْخُلْدِ بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ » (1)
و اگر ببینی زمانی که [ این ] مجرمان [ منکر قیامت ] نزد پروردگارشان سرهایشان را به زیر افکندهاند [ میبینی که میگویند: ] پروردگارا! [ به آنچه ما را وعده داده بودی ] بینا شدیم و [ به دعوت حق ] شنوا گشتیم، پس ما را به دنیا برگردان تا کار شایسته انجام دهیم، بیتردید ما باور کننده [ همۀ حقایق ] هستیم. * و اگر میخواستیم، هدایت هرکسی را [ از روی اجبار ] به او عطا میکردیم، [ اما همه را آزاد و مختار آفریدیم تا راه هدایت یا گمراهی را خود انتخاب کنند ] ولی فرمان من بر عذاب لازم و حتم شده است که بیتردید دوزخ را از همۀ جنّیان و آدمیان [ که آیات من را تکذیب کردند ] پر خواهم کرد. * پس [ به آنان گویند: ] به کیفر آن که دیدار امروزتان را فراموش کردید [ عذاب دوزخ را ] بچشید که ما [ هم ] شما را واگذاشتهایم و به کیفر آنچه همواره انجام میدادید، عذاب جاودانه را بچشید.
وَهُمْ یَصْطَرِخُونَ فِیهَا رَبَّنَا أَخْرِجْنَا نَعْمَلْ صَالِحاً غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ أَو لَمْ
1) (1)
نُعَمِّرْکُم مّا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَن تَذَکَّرَ وَجَاءَکُمُ النَّذِیرُ فَذُوقُوا فَمَا لِلظَّالِمِینَ مِن نَصِیرٍ » (1)
و آنان در آن جا شیون و فریاد میزنند: پروردگارا! ما را بیرون بیاور تا کار شایسته انجام دهیم غیر آنچه انجام میدادیم. [ میگویم: ] آیا شما را چندان عمر ندادیم که هر کس میخواست در آن مقدار عمر متذکّر شود، متذکّر میشد؛ و [ آیا ] بیم دهندهای به سوی شما نیامد؟ پس بچشید که برای ستمکاران هیچ یاوری نیست.
وَأَنذِرِ النَّاسَ یَوْمَ یَأْتِیهِمُ الْعَذَابُ فَیَقُولُ الَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَی أَجَلٍ قَرِیبٍ نُّجِبْ دَعْوَتَکَ وَنَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَو لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُم مِن قَبْلُ مَا لَکُم مِن زَوَالٍ » (2)
و مردم را از روزی که عذاب به سویشان میآید، هشدار ده. پس کسانی که ستم ورزیدهاند، میگویند: پروردگارا! ما را تا [ سرآمدی نزدیک و ] مدتی کوتاه مهلت ده تا دعوتت را اجابت کنیم و از پیامبرانت پیروی نماییم. [ ولی به آنان گویند: ] شما نبودید که پیش از این سوگند یاد میکردید که هرگز برای شما زوال و فنایی نیست؟!
قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَیْنَا شِقْوَتُنَا وَکُنَّا قَوْماً ضَالِّینَ * رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَ * قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلاَ تُکَلِّمُونِ » (3)
میگویند: پروردگارا! تیرهبختی و شقاوت ما بر ما چیره شد و ما گروهی گمراه بودیم. * پروردگارا! ما را از دوزخ بیرون آر، پس اگر [ به بدیها و گمراهیها ] بازگشتیم، بیتردید ستمکار خواهیم بود. * [ خدا ] میگوید: [ ای
سگان! ] در دوزخ گم شوید و با من سخن مگویید!
این که برای همیشه آنان را از سخن گفتن با حق محروم و ممنوع میکنند شدیدترین عذاب و سختترین حال است.
در برابر اینان کسانی هستند که وقت را غنیمت دانسته و برای عمر ارزش قائل شدند و به هدایت انبیا و اولیا مدّت اقامت خود را در دنیا با کسب ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه و در یک کلمه با عبادت ربّ و خدمت به خلق عوض کردند، اینان را در جهان آخرت رضای حقّ وبهشت عنبر سرشت است.
کسی که محوری جز خدا ندارد و محبوبی جز حضرت حقّ در عرش دلش حکومت نمیکند و معلّمی در مسیر تربیت و رشد و کمال جز انبیا و اولیا نمیشناسد، گوهر وقت جز با عشق محبوب حقیقی و جز با عمل صالح و اخلاق حسنه معامله نمیکند و راستی که عشق حضرت حقّ جز این اقتضا ندارد.
خواجه معین الدّین چَشتی میگوید:
من یار، تو را دارم اغیار نمیخواهم غیر از تو که دل بردی دلدار نمیخواهم
خاری که ز درد تو خسته است مرا در دل من خستۀ آن خارم گلزار نمیخواهم
گر جلوه دهی بر دل نقد دو جهان گویم من عاشق دیدارم دینار نمیخواهم
سرّی که مرا با توست با غیر تو چون گویم تو دانی و من دانم اظهار نمیخواهم
(معین الدّین چَشتی)
انبیا و اولیا، امامان و عارفان و عاشقان و ناصحان از تمام افراد بشر خواستهاند به ارزش و قیمت وقت، معرفت پیدا کنند و سعی و کوشش آنان بر این باشد که لحظات و ساعت و شبها و روزها و هفتهها و ماهها و سالهای خود را با حقّ و حقیقت و طاعت ربّ و خدمت به خلق معامله کنند و از این که اوقات پر ارزش را به
دست دیو خطرناک هوا و هوس و طوفان بنیان برانداز شهوات و غرایز شیطانی بسپارند پرهیز کنند؛ ورنه در پایان راه و در عاقبت کار که سریعتر از برق میرسد به حسرت ابدی و اندوه همیشگی و عذاب دائم دچار خواهند شد.
معارف اسلامی و روایات با ارزش کتب معتبرۀ حدیث، انسان را در راه خرج کردن وقت در اموری که منفعت ابدی دارد راهنمایی میکنند و آدمی را از مصرف کردن عمر گرانمایه در مسائلی که محصولی جز ضرر ابدی و خسارت همیشگی ندارد هشدار میدهند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
اتَّقِ الْمَحارِمَ تَکُنْ أعْبَدَ النّاسِ، و ارْضَ بِما قَسَمَ اللّهُ لَکَ تَکُن أغْنَی النّاسِ، و أحْسِنْ إلی جارِکَ تَکُنْ مُؤْمِناً، وَأحِبَّ لِلنَّاسِ ما تُحِبُّ لِنَفْسِکَ تَکُنْ مُوقِناً، وَلا تُکْثِرِ الضِّحْکَ فَإنَّ کَثْرَةَ الضِّحْکِ تُمیتُ الْقُلُوبَ. (1)
اوقات عزیز را در گناهان و محرّمات خرج مکن تا عابدترین مردم باشی، به آنچه از راه کسب مشروع، خدایت عنایت فرمود خشنود باش تا بینیازترین افراد باشی، به همسایه نیکی کن تا مؤمن به حساب آیی، آنچه برای خود دوست داری برای همه دوست داشته باش تا اهل یقین باشی و از خندۀ زیاد بپرهیز که خندۀ زیاد دلها را میمیراند.
و نیز آن حضرت فرمود:
مَنْ خَزَنَ لِسانَهُ سَتَرَ اللّهُ عَوْرَتَهُ، وَمَنْ کَفَّ غَضَبَهُ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَهُ، وَمَنِ اعْتَذَرَ إلیَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ قَبِلَ عُذْرَهُ و تَجاوَزَ عَنْهُ. (2)
آن کس که زبانش را از غیبت و تهمت و باطل و استهزای به دیگران و فحش
و ناروا و زخم زبان و هر آنچه مردم را به ناحق میآزارد حفظ کند، خداوند عیبش را بپوشاند. و هر کس جلوی خشم و غضب و عصبانیّت خود را بگیرد از عذاب خدا در امان میماند. و هر کس در مسیر با عظمت توبه وقت بگذارد و درصدد تدارک گذشته برآید و از حضرت دوست با عرضه کردن ایمان و عمل صالح و اخلاق حسنه و ترک هر آنچه محبوب نمیپسندد در مقام عذرخواهی برآید، خداوند عذرش را بپذیرد و توبهاش را قبول کند.
سلمان فارسی به دیدن ابودرداء رفت، همسر ابودرداء را در لباسی کهنه و حالتی دل مرده دید، از او پرسید: این چه وضعی است؟ پاسخ داد: برادرت ابودرداء دل از دنیا برداشته و رابطه با غیر عبادت بریده. سلمان منتظر ماند تا ابودرداء از بیرون آمد. به سلمان خوش آمد گفت و برایش غذا آورد، سلمان گفت: ابودرداء غذا بخور، پاسخ داد: روزهام، گفت: تو را به خدا سوگند میدهم غذا میل کن، ابودرداء گفت: ای سلمان! تا تو غذا نخوری من نمیخورم. در هر صورت غذا خوردند، تا شب رسید.
چون ابودرداء برای عبادت برخاست سلمان جلوی او را گرفت و گفت: ای ابودرداء! خدا را بر تو حقّی است و جسد و اهل بیتت را نیز بر تو حقّی است، گاهی روزه بگیر، گاهی از روزه بپرهیز، نمازت را به موقع بجای آر و از وقت خواب و استراحت کم مکن، هر صاحب حقّی را به حقّش برسان که اوقات عزیز انسان به همان سان که خدا وانبیا و کتب آسمانی دستور دادهاند باید خرج شود، ورنه آدمی از بسیاری از فیوضات ربّانیّه محروم میماند.
ابودرداء خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و آنچه بین او و سلمان گذشته بود
تعریف کرد، رسول الهی هم آنچه سلمان به ابودرداء فرموده بود تأیید نمودند. (1)
قَدْ أفْلَحَ مَنْ أسْلَمَ، وَکانَ رِزْقُهُ کَفافاً وَصَبَرَ عَلی ذلِکَ. (2)
کسی که در تمام زمینهها تسلیم حضرت حقّ شد و به رزق خود بسنده کرد [و وقت خود را برای به چنگ آوردن روزی حرام صرف نکرد،] و براین گونه زندگی استقامت ورزید پیروز و رستگار شد.
در این زمینه سلطان العلماء بهاء الدّین بلخی معروف به بهاء ولد، (3)
تذکره نویسان نسبش را به ابوبکر رسانده و لقب بکری به او دادهاند. اما در معارف و نیز در آثار مولوی همچنین در کتبیۀ مزار به این نسب اشارهای نشده. بهاء ولد همچون پدر و اجدادش، به وعظ و خطابه روی آورد و چنانکه از نسبت خطیبی در نام جدش بر میآید.
مواعظ او غالباً با معانی صوفیانه و اشاره به آیات قرآن همراه بود که گاه موجب ناخرسندی برخی فقها و علما و سوءظن حکام میگشت. تا جایی که «سلطان العلمایی» او را انکار میکردند.
دانشنامه جهان اسلام: 673/4.
نصایحی حکیمانه و مقالاتی عالمانه دارد که به گوشهای از آن در سطور زیر توجّه میکنید:«گفتم: ای آدمی، در هر ریزه شهوت تو دیوی چنگال در زده است و به بوی آن مراد در تو میآیند، چنانکه مورچه با دانه چنگال سخت کرده باشد، اندرونت از دیوان همچون مورچه خانه از آن شده است، تو را گفتند که: دو در را که گلو و
شهوت است در بند تا در نیایند و اگر تو درِ آن را بستی و هنوز اندکی میآیند و وسوسه میکنند از آن است که اندکی مراد هنوز باقی است.
تو را گفتند که: شیشه را از نان تهی کن تا از نور پر کنی، تو از نان تهی کردی و لکن نقش سودا پر کردی و خونریم مردمان پر کردی، از نانت از آن تهی کردند تا بدانی که از آن دگرها به طریق اولی است تهی شدن.
الْعاقِلُ یَکْفیهِ الْإشارَةُ.
ما با عاقل خطاب کردهایم نه با غیر عاقل، اکنون هر اندیشه که هست و هر سودائی که هست و هر چیزی که هست چو در اندیشه آمد چون گل خشک را ماند و گیاه خشک و زرد گشته را ماند و آن که برون از اندیشۀ توست هنوز نو نو شکوفه و تازگی دارد و سبزۀ نیک تازه از آن جا بیرون میآید همچنان که میوهها و کوکها که نو میرسد، اوّلش را میخورند و دگرها را رها میکنند؛ زیرا که اوّلش لطفی و طبعی دارند و از این قِبَل گفت که:
الْجُوعُ طَعامُ اللّهِ.
یعنی که در عرصۀ غیب، سبزۀ حکمت میروید و آهوی طبعت آن را میچرد، اکنون هر اندیشه که چهره نمود و تو آن را خوردیش به اوّل وهلت در عالمی سادگی، آبگون میباش که هر چه برویید و بدان اندیشه خوردی رهاش کن تا باز نو بیرون آید.
سؤال کرد از هوایی که سپس مرگ بود، گفتم: چون قدم در معصیت نهادهای بدان که قدم در حدود ولایت دوزخ نهادهای در طرفه هوایی، یعنی چنانکه بادی را سَموم آفریند و بادی را هوای عفن آفریند که سر و پوست و گوشت مردم را زیان رساند، همچنان دمِ غیبت تو را و نَفَس فحش تو را سمومی و هوای عفنی آفریند سپس مرگ تا تو را پریشان دارد و از نَفَس تسبیح و نصیحت و شهادت و صدق تو در قولْ آن را هوای خوشی آفریند در حدود ولایت بهشت.
اکنون یک رکن در اصل آفرینش هوا و باد راست و آب و خاک راست و آتش
راست.
و آتش، آتش صلابت و عداوت است با اهل کفر؛ و آب، آب رقّت و شفقت است بر اهل اسلام؛ و باد، باد نصایح و عدل و صدق است؛ و خاک، خاک اجزای صابر و حَمول (1)
پس تسبیح و تهلیل و اعتقاد و بندگی و زاری بر حضرت اللّه خوشتر بود از همه چیزهای دیگر.
اکنون چو اللّه تو را میبیند خود را چون عروسان بیارای که خریدار از وی قویتر نخواهی یافتن!
چشم را به سرمۀ شرم و اعتبار مکحّل کن و گوش به گوشوارۀ هوش بیارای و دست را به کار ادب برنه،روی را به سپیده و غازۀ (2)نیاز و اخلاص بیارای و پای را به خلخال خدمتکاری آراسته گردان و فرق میان حقّ و باطل راست کن و خِمار (3)تعفّف و معجر (4)استعصام (5)بر سر افکن که:
الْأوْلِیاءُ عَرائِسُ اللّهِ.
اولیای خدا بندگان آراسته پروردگارند.
تا اغیاران بر آن وقوفی نیابند.» (6)آری، به قول رسول الهی صلی الله علیه و آله :
قَدْ أفْلَحَ مَنْ أسْلَمَ، وَکانَ رِزْقُهُ کَفافاً وَصَبَرَ عَلی ذلِکَ.
کسی که در تمام زمینهها تسلیم حضرت حقّ شد و به رزق خود بسنده کرد [و وقت خود را برای به چنگ آوردن روزی حرام صرف نکرد،] و براین گونه زندگی استقامت ورزید پیروز و رستگار شد.
کسی که وقت صرف حقّ کند و از خرج آن در راه غیر دریغ ورزد و جز به حلال خدا در تمام زمینهها دست نبرد، به گنج رضای دوست و گنجینۀ بهشت محبوب بدون شک دست یافته است.
عزیزان! حرام دنیا و به دست آوردن حقّ دیگران ارزش صرف وقت ندارد گر چه مجموعهای که به دست میآورید از دنیا و مافیها فزونتر باشد!!
به قول عالمۀ فاضله، پروین اعتصامی:
شالودۀ کاخ جهان بر آبست تا چشم بهم برزنی خراب است
ایمن چه نشینی در این سفینه کین بحر همیشه در انقلاب است
افسونگر چرخ کبود هر شب در فکرت افسون شیخ و شاب است
ای تشنه مرو کاندرین بیابان گر یک سرِ آب است صد سراب است
سیمرغ که هرگز به دام ناید در دام زمانه کم از ذُباب است
بگذشت مه و سال دین عجب نیست این قافله عمری است در شتاب است
بیدار شو ای بخت خفته چوپان کین بادیه راحتگه ذِئاب است
(پروین اعتصامی)
امام سجّاد علیه السلام در روایتی بسیار جالب همۀ مردم را در راه خرج کردن وقت گران قیمت اینچنین راهنمایی میکند:
إنَّ أحَبَّکُمْ عَنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ أحْسَنُکُمْ عَمَلاً، و إنَّ أعْظَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ عَمَلاً أعْظَمُکُم عِنْدَ اللّهِ رَغْبَةً، و إنَّ انْجاکُمْ مِنْ عَذابِ اللّهِ أشَدُّکُمْ خَشْیَةً للّهِ، و إنَّ أقْرَبَکُمْ مِنَ اللّهِ أوْسَعُکُمْ خُلْقاً، و إنَّ أَرْضاکُمْ عِنْدَ اللّهِ أسْبَغُکُمْ عَلی عِیالِهِ، وَإنَّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أتْقاکُمْ. (1)
محبوبترین شما نزد خدای عزّوجلّ نیکوکارترین شماست و عظیمترین شما از نظر عمل، عظیمترین شما از نظر رغبت به عنایت حقّ است. ناجیترین شما از عذاب الهی با خشیتترین شماست و نزدیکترین شما به خدا آن است که همۀ مردم از صفات حسنه و اخلاق پسندیدۀ او برخوردار باشند و آن که خدا از او راضیتر است آن است که عیالش را در وسعت بیشتر و بهرهوری افزونتر از نعمت حق قرار دهد و به حق که گرامیترین شما نزد حق، خود نگهدارترین شما از محرّمات الهیّه است.
رسول با کرامت اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
مَنْ سَلِمَ مِنْ رِجالِ امّتی مِنْ أرْبَعِ خِصالٍ فَلَهُ الْجَنَّةُ: مِنَ الدُّخُولِ فِی الدُّنْیا، وَاتَّباعِ الْهَوی، وَشَهْوَةِ الْبَطْنِ، وَشَهْوَةِ الْفَرْجِ، وَمَنْ سَلِمَ مِنْ نِساءِ امَّتی مِنْ أرْبَعِ خِصالٍ فَلَهَا الْجَنَّةُ: إذا حَفِظَتْ ما بَیْنَ رِجْلَیْها، وَأطاعَتْ زَوْجَها، وَصَلَّتْ خَمْسَها، وَصامَتْ شَهْرَها. (2)
از مردان امّتم هر کدام از چهار خصلت در امان بمانند و وقت عمر گرانمایه درراه چهار چیز نگذارند اهل بهشتند: افتادن در دنیای حرام، هواپرستی، دچار شدن به شهوت شکم و گرفتار آمدن به شهوت جنسی.
و از زنان امّتم هر کدامشان به چهار حقیقت توجّه کنند اهل بهشتند: حفظ عفّت، اطاعت از شوهر، ادای نماز پنج وقت و روزۀ ماه رمضان.
و این همه بدون شک، محصول ایمان به خدا و توجّه به قیامت و عمل صالح است، چنانکه در قرآن مجید آمده:
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیِّةِ* جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْری مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ » (1)
مسلماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، اینانند که بهترین مخلوقاتند. * پاداششان نزد پروردگارشان بهشتهای پایندهای است که از زیرِ [ درختانش ] نهرها جاری است، در آنها جاودانهاند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند؛ این [ پاداش ] برای کسی است که از پروردگارش بترسد.
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام جهت و راه خرج عمر را در روایتی بسیار پر قیمت اینچنین بیان میدارند:
اجْتَهِدُوا فی أنْ یَکُونَ زَمانُکُمْ أرْبَعَ ساعاتٍ:
ساعَةٍ لِمُناجاةِ اللّهِ، وَساعَةٍ لِأمْرِ الْمَعاشِ، وَساعَةٍ لِمُعاشَرَةِ الْإخْوانِ وَالثِّقاتِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَیُخْلِصُونَ لَکُمْ فِی الْباطِنِ، وَساعَةٍ تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فی غَیْرِ مُحَرَّمٍ. (2)
بکوشید که زمان و وقت شما چهار ساعت شود:
1 - ساعتی برای عبادت و مناجات با محبوب.
2 - ساعتی برای تحصیل معاش و ادرۀ امور زندگی مادّی.
3 - ساعتی برای معاشرت با برادران ایمانی و آن چهرههای الهی و مطمئنّی که عیوب شما را به شما معرّفی میکنند و خلوص باطن به شما میدهند.
4 - و ساعتی برای لذّات و خوشیهایی که از نظر شرع مطّهر حرام نیست.
ابن یمین، شاعر دانشمند، در این مقال گوید:
ای برادر هیچ اگر داری ز حال خود خبر پس چرا باید که باشد یکدمت پروای قال
در توحّد کوش و وقت خویش را ضایع مکن از تکثّر مینیاید هیچ حاصل جز ملال
آنچه داری گر بر آن افزون کنی نقصان توست وانچه دانی گر بیفزایی برآن یابی کمال
مال اگر ز ابن یمین مایل به غیری شد چه شد گفتهام با دل که از بهر مَنال ای دل منال
مال را ز آغاز فطرت در طبیعت هست میل واضع اسماش گویی بهر این گفتست مال
(ابن یمین)
حضرت باقر علیه السلام میفرماید:
امیر المؤمنین علیه السلام نماز عشا را در مسجد کوفه خواند، سپس مردم را سه بار ندا داد آن طور که همه شنیدند:
تَجَهَّزُوا - رَحِمَکُمُ اللّهُ - فَقَدْ نُودیَ فیکُمْ بِالرَّحیلِ، فَمَا التَّعَرُّجُ عَلَی الدُّنْیا بَعْدَ النِّداءِ فیها بِالرَّحیلِ!
تَجَهَّزُوا - رَحِمَکُمُ اللّهُ - وانْتَقِلُوا بِأفْضَلِ ما بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزّادِ وَهُوَ التَّقْوی. وَاعْلَمُوا أَنَّ طریقَکُمْ إلیَ الْمَعادِ، وَمَمَرَّکُمْ عَلَی الصِّراطِ وَالْهَوْلَ الْأعْظَمَ أمامُکُمْ؛ وَعَلی طَریقِکُمْ عَقَبَةٌ کَئُودٍ وَمَنازِلُ مَهُولَةٌ مَخُوفَةٌ، لابُدَّ لَکُمْ مِنَ الْمَمَرِّ عَلَیْها وَالْوُقُوفِ بِها؛ فَإمّا بِرَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ، فَنجَاةٌ مِنْ هَوْلِها وَعَظِیمِ خَطَرِها وَفَظاعَةِ مَنْظَرِها وَشِدَّةِ مُخْتَبَرِها؛ وَإمّا بِهَلَکَةٍ لَیْسَ بَعْدَهَا نَجاةٌ. (1)
خداوند همۀ شما را مشمول رحمت قرار دهد، برای سفر آخرت مجهّز و مهیّا شوید که شما را به آن سرای جاودانی خواندهاند و از همۀ شما جهت سفر به آن وادی دعوت کردهاند، پس از این دعوتْ توقّف و قصد اقامت شما برای چیست؟ زندگی شما نشان میدهد که گویی به سرای دیگر خوانده نشدید.
خداوند شما را رحمت کند، آماده شوید و برترین چیزی که از زاد و توشه در اختیار شماست و آن تقواست برای جهان دیگر همراه خود ببرید.
آگاه باشید که راه شما به سوی جهان دیگر است و عبور شما بر صراط است، هول اعظم پیش روی شماست، منزل سخت در راهتان قرار دارد، توقّفگاههای هولناک و وحشتزا در برابر دارید که عبور ازآنها برای شما اجباری است و از آن چارهای ندارید، نجات شما از آن همه منازل هولانگیز فقط و فقط در سایۀ رحمت اوست که این رحمت جز با ایمان و عمل صالح به دست نمیآید چنانچه در غفلت به سر برید و دچار هلاکت شوید راه نجاتی
1) (1)
برای شما نخواهد بود!!
شهید دوّم شارح جلیل القدر «لُمْعه» از علمای بزرگ و فقهای باکرامت جهان تشیّع است. آن مرد بزرگ، در جلالت قدر و جودت فهم و خدمت به فقه ارزندۀ شیعه، مردی کم نظیر و انسانی با برکت است.
شاگرد بزرگوارش در رسالۀ با قیمت «بُغْیةُ الْمُرید» در توجه آن مرد بزرگ به ارزش وقت و ادای حقّ هر صاحب حقی و این که لحظهای از وقت او هدر نرود مینویسد:
«1 - برای ادارۀ امور خانه در اوّل شب او را میدیدم که با دراز گوشی هیزم به خانه میبرد.
2 - نماز صبح را پس از عبادات شبانه در گوشۀ منزلش، در مسجد بجا میآورد.
3 - به هنگامی که بر کرسی درس مینشست و مباحثۀ علمی شروع میکرد مانند دریا موج میزد و این نشان میداد که با پشتکاری عجیب به اندوختن مایههای علمی در ایّام جوانی، رنج و مشقّت بسیاری تحمّل کرده است.
4 - احتیاجات مادّی و معنوی خودش را خودش تأمین میکرد.
5 - هر کس و هر مهمانی بر او وارد میشد خودش به خدمت شخص وارد، اقدام میکرد.
6 - از عجایب کارهای او این بود که وقتی قلم بر مرکّب میگذاشت تا سی سطر مینوشت.
7 - دو هزار کتاب از او به یادگار ماند که دویست جلدش به خط شریف خودش بود از جمله «شرح لمعه».
8 - از طریق خواب و رؤیا با عالم ملکوت ارتباط داشت.
پدر شیخ بهایی میگوید:
بر او وارد شدم وی را غرق در اندیشه دیدم، گفتم: چیست؟ فرمود: من شهید ثانی هستم برای این که دیشب خواب دیدم سیّد مرتضی مهمانی دارد و تمام علمای امامیّه جمعند، من چون وارد شدم به من گفت: کنار شیخ شهید بنشین؛ این دلیل بر شهادت من است. و عاقبت هم شهید شد.» (1)
حالات عجیب عالم بزرگ سیّد مهدی قزوینی هر انسانی را غرق حیرت میکند.
این گونه اشخاص برای تمام مردم جهان الگو، اسوه و سرمشقاند.
محدّث نوری که به گفتۀ خودش زیاد خدمت آن مرد بزرگ رسیده بود میگوید:
«این کرامات و مقامات از سیّد مرحوم بعید نبود، چه او علم و عمل را از عمّ خود جناب سیّد باقر صاحب اسرار و خال خود جناب بحر العلوم - أعلی اللّه مقامهم - میراث داشت.
عمّ اکرمش او را تأدیب نمود و تربیت فرمود و بر خفایا واسرار مطّلع ساخت تا رسید به آن مقام که نرسد به حول آن افکار و دارا شد از فضایل و مناقب مقداری که جمع نشد در غیر او از علمای ابرار.
اوّل آن که: آن مرحوم بعد از آن که هجرت کردند از نجف اشرف به حلّه و مستقر شدند در آن جا و شروع نمودند در هدایت مردم و اظهار حق و ازهاق باطل، به برکت دعوت آن جناب از داخل حلّه و خارج آن زیاده از صد هزار نفر از اعراب، شیعۀ مخلص اثنا عشری شدند و شفاهی به حقیر فرمودند: چون به حلّه رفتم دیدم شیعیان آن جا از علائم امامیّه و شعار شیعه جز بردن اموات خود به نجف اشرف چیزی ندارند و از سایر احکام و آثار عاری و بری، حتّی از تبرّای از أعداء اللّه.
به سبب هدایت او همه از صلحا و ابرار شدند و این فضیلت بزرگی است که از
1) (1)
خصایص اوست.
دوّم: کمالات نفسانیّه و صفات انسانیّه که در آن جناب بود از صبر و تقوا و رضا و تحمّل مشقّت عبادت، سکون نفس و دوام اشتغال به ذکر خدای تعالی و هرگز در خانۀ خود از اهل و اولاد و خدمتگزاران چیزی از حوایج نمیطلبید، مانند غذا در ناهار و شام و قهوه و چای و قلیان.
اجابت دعوت میکرد و در ولیمهها حاضر میشد، لکن به همراه، کتبی بر میداشتند و در گوشۀ مجلس مشغول تألیف خود بودند؛ از صحبتهای مجلس ایشان را خبری نبود مگر آن که مسئلهای پرسند جواب گوید.
برنامه و عادت او در ماه رمضان چنین بود که نماز مغرب را با جماعت در مسجد میگزارد، آنگاه نافلۀ مقرّری مغرب را در ماه رمضان که از هزار رکعت در تمام ماه حسب قسمت به او میرسید میخواند و به خانه میآمد و افطار میکرد و برمیگشت به مسجد به همان نحو نماز عشا را بجا میآورد و به خانه باز میگشت، مردم در آن جا جمع میشدند، اوّل قاری خوش صدایی آیاتی از قرآن که تعلّق داشت به وعظ و زجر و تهدید و تخویف میخواند به نحوی که قلوب قاسیه را نرم و چشمهای خشک شده را تر میکرد، آنگاه دیگری به همان نسق خطبهای از «نهج البلاغه» میخواند، آنگاه سیّمی قرائت میکرد مصایب أبی عبد اللّه الحسین علیه السلام را، آنگاه یکی از صلحا مشغول خواندن ادعیۀ ماه مبارک میشد و دیگران متابعت میکردند، تا وقت خوردن سحر، پس هر یک به منزل خود میرفت. بالجمله، در مراقبت و مواظبت اوقات و تمام نوافل و سنن و قرائت با آن که در سنّ به غایت پیری رسیده بود آیت و حجّتی بود در عصر خود.
سوّم: تصانیف رائقۀ بسیاری در فقه و اصول و توحید و امامت و کلام و غیر اینها که یکی از آنها کتابی است در اثبات این که فرقۀ ناجیه شیعه است که از کتب نفیسه
است، طوبی له و حُسْنُ مَآب.» (1)
إنَّ الْمَغْبُونَ مَنْ غُبِنَ عُمْرَهُ، وَإنَّ الْمَغْبُوطَ مَنْ أنْفَدَ عُمْرَهُ فی طاعَةِ رَبِّهِ. (2)
به راستی زیانکارکسی است که در جهت عمرش زیان کرده؛ و بهره وری که دیگران به او در خرج عمرش حسرت خورند کسی است که وقتش را در طاعت پروردگارش تمام کرده است.
إنَّ الْعاقِلَ مَنْ نَظَرَ فی یَوْمِهِ لِغَدِهِ، وَسَعی فی فِکاکِ نَفْسِهِ، و عَمِلَ لِما لابُدَّ لَهُ و لا مَحیصَ لَهُ عَنْهُ. (3)
به حقیقت، خردمند و دانا کسی است که در امروزش فردایش را بنگرد و دنیایش را مزرعۀ آخرت بداند و در آزاد کردن نفسش از شهوات و سخط حقّ و عذاب جهنّم بکوشد و بکوشد برای روزی که از آن چاره و راه فرار ندارد!.
إنَّ أخْسَرَ النّاسِ صَفْقَةً و أخْیَبَهُمْ سَعْیاً رَجُلٌ أخْلَقَ بَدَنَهُ فی طَلَبِ آمالِهِ، وَلَمْ تُساعِدْهُ الْمَقادیرُ عَلی إِرادَتِهِ، فَخَرَجَ مِنَ الدُّنْیا بِحَسَراتِهِ، وَقَدِمَ عَلی الْآخِرَةِ بِتَبِعاتِهِ. (4)
به راستی که زیانکارترین مردم در تجارت و معاملۀ عمر و پشیمانترین آنان در سعی و کوشش، کسی است که پیکرش را در پی آرزوهایش بفرساید
و مقدّرات الهی با وی مساعدت ننمایند و او به آرزوهایش نرسد، آنگاه با اندوه و حسرت فراوان از جهان بیرون رود و با رنجهای فراوان وارد آخرت گردد.
چه نیکوست که انسان عمر خود را با خدا معامله کند و با چهرهای باز و دلی شاد به حضرت حق وارد شود.
إنَّ أوْقاتِکَ أجْزاءُ عُمْرِکَ، فَلاتُنْفِدْ لَکَ وَقْتاً إلّافیما یُنْجِیکَ. (1)
بدون شک اوقاتی که میگذرانی پارههای عمر تو هستند، لذا نباید وقت خود را تمام کنی مگر در چیزی که نجات تو در آن باشد.
اگر دنیا را با عینک توحید و چشم انبیا و اولیا ببینیم، جائی است که راه هر گونه رشد و کمال در آن به روی انسان باز است، اگر از نعیم آن به طور صحیح استفاده شود آدمی به ذروۀ اعلا و به عالم ملکوت و به جهان ملکوت و به جهان ابدی میرسد و هرگز حاضر نمیشود ثانیهای از وقت خود را در غیر راه حقّ مصرف کند، در حقیقت دنیا را مقدّمۀ آخرت گرفته و از حضیض خاک، خود را به اوج افلاک معنوی میرساند. و اگر از چشم بی خبران و مادّیگران به آن نظر شود جای عیش و نوش و ظلم و ستم و آمیختن حقّ به باطل و باطل به حقّ است، در این صورت از انسان چهرهای بدتر از گرگ و روحی بی معناتر از جماد و قلبی سختتر از سنگ ساخته میشود.
امام علی علیه السلام به وضع بینایان و کوردلان در جملات زیر اشاره دارد، بینایانی که از تمام لحظات عمر برای به دست آوردن خشنودی حق و بهشت عنبر سرشت بهره گرفتند و نابینایان کوردلی که جز مَظلمه و وزر و وبال چیزی بار پرونده نکردند:
إنَّ الدُّنْیا مُنْتَهی بَصَرِ الْأعْمی، لا یُبْصِرُ مِمّا وَراءَها شَیْئاً؛ وَالْبَصیرُ یُنْفِذُها بَصَرَهُ و یَعْلَمُ أنَّ الدّارَ وَراءَها. فَالْبَصیرُ مِنْها شاخِصٌ، وَالْأعْمی
1) (1)
إلَیْها شاخِصٌ، و الْبَصیرُ مِنْها مُتَزَوِّدٌ، وَالْأعْمی إلَیْها مُتَزَوِّدٌ. (1)
به راستی که دنیا آخرین چشم انداز شخص کوردل است و پس از این چهارچوب محدود چیزی نمیبیند (به همین خاطر به کار فردای قیامت که خدا و کتب آسمانی و انبیا و ائمه علیهم السلام از آن خبر دادهاند نمیاندیشد!)
امّا روشندل دیدۀ قلبش نفوذ پیدا میکند و در مییابد که خانۀ واقعی و حیات همیشگی از پسِ این دنیاست، لذا شخص بینا از دنیا میکوچد و کوردل به سوی دنیا میرود، بینا از دنیا با خرج کردن عمرش در طاعت ربّ برای آخرت توشه میگیرد و نابینا فقط برای دنیایش دست و پا میزند!
إنَّ اللَّیْلَ وَالنَّهارَ یَعْمَلانِ فیکَ فَاعْمَلْ فیهِما، و یَأْخُذانِ مِنْکَ فَخُذْ مِنْهُما. (2)
به راستی که روز و شب در تو عمل و اثر دارند، تو نیز در آنها به عمل پرداز،آنها از عمرت میگیرند تو هم در برابر خرج شدن عمر بهرۀ معنوی بگیر.
به قول عارف بزرگ حکیم صفای اصفهانی:
بنشین به پس زانو در مِصطبۀ (3)جانها تا چند همی گردی بر گرد بیابانها
بگذار سر ای سالک بر پای گدای دل تا تاج نهند از سر در پای تو سلطانها
در مزرعۀ دنیا حاصل نتوان بردن در مزرعه گر بارد از چشم تو بارانها
با کوه اگر گویم این راز زهم ریزد گوئی دل سنگینت زد پتک به سندانها
بشکافت به طنّازی بشکست به طرّاری تیرش همه جوشنها زلفش همه پیمانها
آن ماه همی تابد آن سرو همی روید در زاویۀ دلها از باغچۀ جانها
(صفای اصفهانی)
از آن جا که مصرف بجای وقت به طور حتم و یقین نیاز به معرفت و شناخت یک سلسله امور الهی و اسلامی دارد، لازم است بیش از آنچه در صفحات گذشته به تحریر آمد مسائلی تذکّر داده شود، لذا در این قسمت به گفتاری از عارف بزرگ، شاه داعی شیرازی اشارت میرود، باشد که ارباب حال و اهل صفا و وفا استفادۀ بیشتری نصیبشان گردد.
شاه داعی میگوید:
«در بیان منازل این راه که مشتمل بر سه فصل است:
فصل اول: در بیان منزل علم.
فصل دوم: در بیان منزل عمل.
فصل سوم: در بیان منزل خُلق (اخلاق).
بباید دانست که منزل اوّل سالکان این راه را منزل علم است که تابه آن نرسند به منزلهای دیگر نتوانند رسید و علمی که سالک را از آن گریز نیست بر سه قسم است:
1 - علم شریعت 2 - علم طریقت 3 - علم حقیقت
[
]
امّا علم شریعت که آن علم فرایض و سنن و آداب است بر چهار اصل میآید:
عبادات و معاملات و نکاح و جراح و در چهار اصل فرایض است و سنن هست و آداب هست و چند چیز بباید دانستن تا علم شریعت آسان شود: فرض و سنّت و
مکروه و مباح و حرام.
و فرض آن باشد که اگر آن نکنند گناهکار شوند و مستحقّ عذاب و اگر بکنند فرمانبردار باشند و مستحقّ ثواب گردند.
و سنّت آن باشد که اگر نکنند بزهمند نشوند و مستحقّ عقوبت نباشند امّا فضیلت ثواب از ایشان فوت شود و اگر بکنند فضیلت و ثواب بیابند.
و مکروه آن چیزی است که اگر نکنند ثواب بیابند و اگر بکنند بزهمند نشوند، پس نا کردن آن از کردن اولی باشد.
و مباح آن چیزی است که اگر بکنند و نکنند برابر باشد، نه به کردن آن بزهمند شوند و نه به ناکردن و درکردن و نکردن آن ثوابی و عقابی نباشد. و اکثر علما حلال و مباح را به یک معنی حمل کردهاند و بعضی حلال را از مباح، اخصّ دانستهاند و تمسّک به بعضی احادیث جستهاند.
و حرام آن است که به فعل آن مستحقّ مذمّت شوند شرعاً و عقاب بر آن مترتّب گردد.
چون دانسته شد که فرض و سنّت و مکروه و مباح و حرام چیست بباید دانست که: هر چه عمل آن بر بندهای مکلّف فرض شود علم آن نیز فرض باشد، پس چون نماز بر او فرض باشد علم آن فرض باشد، در زکات و حجّ نیز همچنین میدان که چون عمل آن فرض شد علم آن فرض شود.
پس سالک را در اصل عبادات نگاه باید کرد که: عبادات بر او فرض است علم آن بر او فرض بود و ببایدش آموخت که اگر آن مقدار که بر او فرض باشد نیاموزد عاصی باشد، امّا لازم نیست که همۀ علوم فقه از عبادات و معاملات و نکاح و جراح بیاموزد تا در منزل علم به علم شریعت رسیده باشد، آن قدر از علم شریعت که بر او فرض است و آن قدر که سنّت و ادب به آن شناخت چون حاصل کرد میتوان گفت که: سالک در منزل علم به علم شریعت رسیده است.
[
]
و امّا علم طریقت دانستن روش اولیاست که بدانند که اولیا چگونه رفتهاند تا به مقصود رسیدهاند؛ و رفتار ایشان اگر چه در ریاضت نفس به یکدیگر نمیماند امّا به هر وجه که ریاضت کشیدهاند از متابعت حضرت مصطفی صلی الله علیه و آله بیرون نرفتهاند و هر که از متابعت آن حضرت بیرون رفته است در آن حالت که بیرون رفته است نه بر طریقت بوده است.
و بالجمله، علم ریاضیّات اولیا از دانستن سه چیز بیرون نیست که چون آن دانسته شود فی الواقع توان گفت که سالک در منزل علم به علم طریقت رسیده است.
اوّل: دانستن نفس و حال او در موافقت راه حقّ و مخالفت.
دوم: دانستن خواطر.
سوم: دانستن معالجۀ نفس که او را در راه حقّ چگونه رام توان کرد.
[
]
امّا نفس که به پارسی روانش گویند آفریدهای است که درازا و پهنا و بوم ندارد و کارفرمای بدن است و هر چه در جسد آدمی پیدا میشود و او به منزلۀ جرم ماه است پاک و صافی و در او دانش هاست چون شعاع ماه در ماه، ولکن چنانکه ماه شعاع از آفتاب دارد نه از خود، نفس این دانشها از آفتاب ربوبیّت حقّ دارد نه از خود. و او را چند صفت است که به واسطۀ آن صفتها او را نامهای دیگر پیدا میشود. چون روح که پارسی آن «جان» است و چون «عقل» که پارسی آن «خرد» است و چون «قلب» که پارسی آن «دل» است.
اگر میگوید که صفت او آن است که تدبیر کمال خود میکند نام او «روح» است، یا صفت تمیز میان خود و احوال خود و غیر میکند نام او «عقل» است، یا صفت او
آن است که دائم از جهت ادارک معنی نو از حالی به حالی میگردد نام او «دل» است و به هر صفت از این صفات که گفته شد او را در بدن آلتی موجود است که به هر آلتی فعلی که مناسب صفتی است در او از او به ظهور میرسد، از برای فعل او به واسطۀ صفت تمیز آلت دماغ موجود است و از برای فعل او به واسطۀ تقلّب از حالی به حالی آلت او آن گوشت پارۀ صنوبری است که در پهلوی چپ آدمی است و از برای این آلات که گفته شد به این آلات همه عالم موجود است.
اگر این نفس که صفت او گفته شد به این آلات که دارد فعل او همه بدی است او را «نفس امّاره» گویند و اگر سرزنش خود به بدی میکند و روی به نیکی دارد او را «نفس لَوّامه» خوانند و اگر از بدی باز ایستاده و آرام و الفت به نیکی گرفته او را «نفس مطمئنّه» نامند. این بود اشارتی مجمل به دانستن نفس.
[
]
امّا خواطر چهارست:
اوّل: خاطر مَلَکی که در دل آدمی میافتد که نیکی بکند و واسطۀ آنچه در دل افتاده است مَلَک است گر چه اصلش از حقّ تعالی است.
و دوم: خاطر ربّانی که در دل میافتد که خیری از او صادر شود بی آن که در آن خیر توقّع نفعی داشته باشد و درین خاطر از حقّ تعالی غیری واسطه نباشد.
سوم: خاطر شیطانی است که در دل او میافتد که بدی بکند و واسطۀ آنچه در دل افتاده است شیطان است اگر چه اصلش از حقّ تعالی است، چه الهام فجور و تقوا از مهر و لطف حضرت حقّ است. و نفس را که میانۀ خاطر مَلَکی و شیطانی، صفت کنند گویند «نفس مُلْهَمه» است.
چهارم: خاطر نفسانی که در دل میافتد سرّی به واسطۀ جبلّت نفس که بر هوا و آرزوست.
و هرگز نتواند بود که آدمی یک طرفة العین از خاطری از این خاطرههای چهارگانه خالی باشد مگر در خواب و بیخودی و تحقیق آن است که در خواب و بیخودی نیز این خواطر هست لکن چون نفس به آن مشغول نمیشود چنان مینماید که نیست.
و امّا سخن در موافقت و مخالفت آن است که: نفسی که موافق راه حقّ است، آن نفسی است که خاطر ربّانی و خاطر ملکی اختیار میکند و فعل خیر و نفسی که مخالف راه حقّ است آن نفس است که خاطر شیطانی اختیار میکند وخود سبب خاطرهای بد میشود.
و از این تقریر حال موافقت نفس و مخالفت او در راه خداوند تعالی معلوم میشود و سالک باید که در موافقت حقّ تعالی و مخالفت نفس و شیطان دائم در جهاد و غزای معنوی باشد که آن نفی خاطر شیطانی و نفسانی است و نگاهداشتن خود از فعل بد و اثبات خاطر ربّانی و مَلَکی و مشغول کردن خود به فعل نیک، ان شاء اللّه تعالی.
[
]
امّا دانستن معالجۀ نفس موقوف صحبت اهل اللّه و عالم ربّانی و مرشد ملکوتی باشد که از او بدانند، یا الهام حضرت حقّ تعالی به دل طالب رسد و بداند که او را چگونه رام میباید کرد، یا از سخن انبیا و اولیا که بخواند و بداند وفی الجمله، نفس را به آن رام توان کرد که در حظّ دنیا زیادت از ضرورت به او نرسانند و در حظّ آخرت تا توان، کار خیر از او بسازند تا او را فکر دنیا کم شود و فکر آخرت بسیار.
و در کارهای خیر طلب اخلاص از او کنند و در هر چیزی او را متّهم دارند و او را در همۀ احوال مقصّر شمارند و دائم او را شکنند که اگر یک لحظه او را به خود وا گذارند فتنهها بر انگیزد.
و او را به این صفت رام توان کرد که گفته شد و با وجود آن که رام باشد اعتماد نباید کرد و از مکر او ایمن نباید بود و لجام شریعت از سر او بیرون نباید کرد تا باشد که او را به سلامت از قنطرۀ شهوات طبیعت بگذرانند و در سنگلاخ دنیا پای او از جای نرود و در گذرگاه لذّت بدنی از دزد شیطان در امان باشد و او را با متاع ایمان به معمورۀ عالم آخرت رسانند. این است نموداری از عالم طریقت که گفته شد.
[
]
و امّا علم حقیقت، دانستن نفس است با آفریدگار او و این دانستن بهترین همۀ دانشهاست.
پس میگوییم که آفریدگار جلّ جلاله - موجودی است مطلق، به این معنی که ادراک غیر او به کنه حقیقت او نمیرسد، پس مقیّد به وصف غایت و محدود به حدّ نهایت نشود، همیشه به خود بوده و هست و باشد و هر مقصود که گویی از این موجود مطلق حاصل است، هر زنده به او زنده است و او زنده، هر دانایی به او داناست و او دانا، هر بینایی به او بیناست و او بینا، هر شنوایی به او شنواست و او شنوا، هر توانایی به او تواناست و او توانا، هر خواهندهای به او خواهنده است و او خواهنده، هر گویائی به او گویاست و او گوینده.
همیشه به این صفات کمال آراسته است و ذات او به هر صفتی از این صفات پیدا، به خود تمام و ثابت است و به هیچ وجه جهت نیستی ندارد و در ذات و صفات و اسما و افعال یگانه و یکتاست، هست مطلق است و چنان به خود پیدا و روشن است که او را «نور مطلق» توان خواند از غایت پیدایی و بیرون از او هیچ چیز به خود پیدایی ندارد جز او، به خود ظلمت مطلق است از غایت ناپیدائی.
و این نور مطلق که پیدای مطلق است به پیدائی خود پیوسته شعاع به طرف ظلمت میافکند و پاره پاره ظلمت که ناپیدائی صفت اوست رنگ پیدایی نور
میگیرد تا همۀ ناپیداییها پیدا میشود و به زبان عبارت میگوید که: نیست هست شد و آفریدگار که آن نور مطلق است آفریدهها که آن ناپیداییها بود به حدّ پیدایی رسانید.
و بدان که: از جملۀ ناپیداییها که پیدایی یافت نفس آدمی است که ظلمتی بود که از نور روشن شد و روشنی او که از نور یافته است زندگی و دانایی و شنوایی و بینایی و توانایی و خواهندگی و گویایی است که در او ظاهر شده است. پس نسبت نفس به آفریدگار نفس، آن بود که گوییم نفس ظلمتی است که نور آفریدگار آن را روشن کرده است و روشنایی او پرتو نورِ صفت آفریدگار اوست، پس اگر فرض کنی که روشنایی نور پروردگار به او پیوسته است او موجودی است نورانی به نورِ پروردگار، این است نسبت نفس به سوی آفریدگار نفس.
لاجرم هر که نفس را نشناسد پس آفریدگار نفس را نشناسد، پس نفس را دو جهت باشد: جهت روشنی و آن از آفریدگار دارد، جهت تاریکی و آن از خود دارد؛ روشنی او جهت هستی اوست به سوی هست مطلق که نور مطلق است و تاریکی او جهت نیستی اوست به سوی نیست مطلق.
سالک باید که نظر به جهت نیستی نفس کند و گوید که به حقیقت نفس نیست؛ زیرا که نه هستِ مطلق است؛ و نظر به جهت هستی نفس کند و گوید: آن که نفس به او هستی دارد به حقیقت هست که هستِ مطلق است و نفس را هستی مَجازی است و هستی مَجازی اعتبار ندارد، پس آفریدگار به حقیقت هست و آفریده به مجاز و در این مشهد تواند بود که گویند:
لا مَوْجُودَ إلَّااللّهُ.
وجود حقیقی، فقط خداست.
و هر که نسبت نفس به آفریدگار نفس چنین دانست به قدر خود به علل حقیقت
رسیده است. و تا این سه علم که علم شریعت و علم طریقت و علم حقیقت است حاصل نشود سالک به منزل علم نرسیده باشد، واللّه أعلم.
ای عزیز! عمل صالح که در طریق کمال نفس، فریاد رس شخص است و عمل صالح را شرط آن است که قرین اعتقاد صحیح باشد و اگر نه چنین باشد آن عمل به وصله ننشیند و موجب رستگاری نشود و نتیجۀ ثواب ندهد.
امّا اعتقاد درست آن است که بدانی که هدایتِ ایمان و معرفت، حضرت پروردگار میدهد و توفیق طاعتْ او میبخشد؛ این منّتی و منّتی دیگر آن که چون عمل صالح از تو در وجود آمد از سر اعتقاد پاک، البتّه سعی تو ضایع نمیگردد و خدای متعال ثواب آن عمل کرامت میکند. و عمل صالح کاری است که فرمودۀ خدای و رسول او باشد، چون ارکان اسلام ادا کردن و چون سنّتهای پیغمبر بجای آوردن و بعد از فرائضْ سنّتهای مؤکّده اوّل بجای آرد و دیگر سعی کند که چندانکه متابعت سنّت میتواند کرد تقصیر نکند، از نماز جماعت و نماز جنازه و با جنازه سر قبر رفتن و پرسش بیماران کردن و تفقّد حال مسلمانان نمودن و در کارهای خیر مدد بودن و آشتی به میانۀ مسلمانان دادن و فتنه بازنشاندن و کلمة الخیر گفتن و سلام فاش کردن و به دعوتهای خیر حاضر شدن. و باید که از جمله اعمال صالحه مداومت نماید بر صلۀ رحم و حقّ همسایه؛ و چون ابواب عمل صالح کثیر است و از عهدۀ تعداد آن بیرون نمیتواند آمدن، به این چند کلمه در این فصل اختصار کردیم.
بدان - أعانَکَ اللّه - که خوی شخص بر دو گونه بود: خُلق نیک و خلق بد:
خُلق نیک صفتی چند باشد در شخص که شرع پسندد و عقل مستحسن داند و آن بر دو قسم بود: قسمی آن که به وصلۀ دنیا نشیند و قسمی آن که به وصلۀ آخرت نشیند و نسبت با عالم معاد داشته باشد.
و سر جملۀ اخلاق نیک چهار خُلق است و باقی خلقهای نیکو همه از آن زاید:
[
]
اوّل عدالت:یعنی در امور شخصی و خانوادگی و اجتماعی راه افراط و تفریط نباشد و راه میانه کند.
[
]
دوّم حکمت:که چیزها به قدر خود چنان بداند که دانستنی است و بر وفق آن دانستنیها عمل چنان کند که چنان باید کرد.
[
]
سوّم عفّت: که نفس را از حرام منع کند با همۀ آلات او، پس به دل کار حرام نکند و به چشم صورت حرام نبیند و به گوش سخن حرام نشنود و به زبان سخن حرام نگوید و به دست تصرّف در حرام نکند و به پای رفتار حرام نکند و به جای حرام نرود و به دهان و حلق از لقمۀ حرام و جرعۀ حرام احتراز کند و به فَرْج مباشرت حرام نکند.
[
]
چهارم شجاعت:که تواند درمعرض حاصل کردن مقصود، مقصود شرعی رود اگر چه بیم ازهلاک نفس باشد، مثل دلیری در معرکه، غزا کردن و دلیری کردن آنگاه که کلمۀ حق در روی سلطان ستمکار باید گفت، دلیری کردن چون مسئلۀ علم با
خصم دانشمند بحث باید کرد و دلیری کردن چون دشمن در مقابل آید به سخن و حمله و ضرب و دلیری کردن در همۀ امور به شرط آن که از حدّ شرع تجاوز نکند.
چون شخص را این چهار خلق حاصل شد همۀ اخلاق نیکش ممکن است که حاصل شود.
آن اخلاق حسنه که عارفان آن را «مقامات» گویند: صبر و شکر و رضا و توکّل و تسلیم و صدق و اخلاص،آن که در عرف عام «خُلق خوش» آن را نام کنند چون تواضع و پیش سلامی و رفق و مدارات و از سرِ گناه گذشتن و عیب پوشیدن و بردباری نمودن و نیازمندی و الفت و محبّت و دلسوزی یکدیگر ورزیدن و امثال آن که احصای آن نمیتوان کردن! این خویهای خوش عادت باید کردن.
و از خلق بد کناره میباید جست مثل: ستمکاری و بددلی و ابلهی و حرص و شره و از برای دنیا خواری کشیدن و هم از برای دنیا تکبّر بر مردم کردن و خشم بی جایگه و میل طبع بر چیزهای نامشروع نه ضرورت،رشک و حسد بردن و امثال ذلک.
چه همچنان که خلق نیک از بسیاری آن، این جا جای تعداد آن نیست، خلق بد را نیز این جا نتوان هم برشمرد.
پس وظیفه آن است که گویم: هر صفتی که چون عادت شخص شود او را به سبب آن کمالی حاصل گردد اختیار باید کرد که خُلق نیک است و هر صفتی که چون عادت شود شخص را سبب نقصانی گردد و از راه کمالش باز دارد و ترک باید کرد خلق بد است و اللّه المرشد.» (1)
1) (1)
مواضع و مواقفی که باید اوقات عزیز در آن صرف شود در قرآن مجید و روایات و اخبار نشان داده شده و از این طریق حجّت حضرت حقّ بر بندگان تمام است و احدی را در پیشگاه حضرت محبوب در این زمینه عذری نیست. در این بخش به قسمتی از آن مواضع و مواقف اشاره میشود:
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
مَنْ سَلَکَ طَریقاً یَطْلُبُ فیه عِلْماً سَلَکَ اللّهُ بِهِ طَریقاً إلَی الْجَنَّةِ، وَإنَّ الْمَلائِکَةَ لَتَضَعُ أجْنِحَتَها لِطالِبِ الْعِلْمِ رِضاً بِهِ، و إنَّهُ لَیَسْتَغْفِرُ لِطالِبِ الْعِلْمِ مَنْ فِی السَّماءِ و مَنْ فِی الْأرْضِ حَتَّی الْحُوتِ فِی الْبَحْرِ، و فَضْلُ الْعالِمِ عَلَی الْعابِدِ کَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلی سائِرِ النُّجُومِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ. و إنَّ الْعُلَماءَ وَرَثَةُ الْأنْبِیاءِ، إنَّ الْأنْبِیاءَ لَمْ یُوَرِّثُوا دیناراً و لادِرْهَماً ولکِنْ وَرَّثُوا الْعِلْمَ، فَمَنْ أخَذَ مِنْهُ أخَذَ بِحَظٍّ وافِرٍ. (1)
هر کسی راهی که به دانش و معرفت معارف الهیّه منتهی میشود بپیماید خداوند راهش را به بهشت قرار میدهد، ملائکه با خشنودی کامل بالهای خود را برای نشستن طالب علم میگستراند و هر آینه هر کس در آسمان و زمین است برای طلبۀ علم طلب آمرزش از حقّ میکند حتّی ماهی دریا. و برتری دانشمند بر عابد برتری ماه بر سایر ستارگان در شب چهارده است. و به تحقیق که دانشمندان وارثان پیامبرانند؛ انبیا درهم و دینار باقی نگذاشتند آنچه از آنان باقی ماند علم و معرفت بود، هر کس از ایشان اخذ علم کند به حظّ وافر رسیده است.
1) (1)
و نیز آن حضرت فرمود:
أرْبَعَةٌ تَلْزَمُ کُلَّ ذی حِجی و عَقْلٍ مِنْ أُمَّتی، قیل: یا رَسُولَ اللّه! ما هُنَّ؟ قال:
اسْتِماعُ الْعِلْمِ وَحِفْظُهُ وَ نَشْرُهُ، وَالْعَمَلُ بِهِ. (1)
چهار چیز بر هر صاحب خرد و عقلی از امّت من واجب است، گفته شد ای رسول خدا! آن چهار چیز کدام است؟ فرمود: فراگیری دانش، حفظ آن، نشرش در میان مردم و عمل به آن.
و نیز آن حضرت فرمود:
مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ لِلتَّکَبُّرِ ماتَ جاهِلاً، و مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلْقَوْلِ دُونَ الْعَمَلِ ماتَ مُنافِقاً، و مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلْمُناظَرَةِ ماتَ فاسِقاً، وَمَنْ تَعَلَّمَهُ لِکَثْرَةِ الْمالِ ماتَ زِنْدیقاً، و مَنْ تَعَلَّمَهُ لِلْعَمَلِ ماتَ عارفاً. (2)
هر کس علم بیاموزد تا به دیگران بزرگی بفروشد جاهل از دنیا میرود، وهر کس دنبال علم برود فقط برای گفتن ولی عمل نکند منافق میمیرد و هر کس علم را برای جدال با دیگران بخواند فاسق میمیرد،هر کس دانش را برای کثرت مال بخواهد زندیق از جهان در میگذرد و هر کس دانش را به خاطر عمل فراگیرد عارف از دنیا میرود.
و نیز آن حضرت فرمود:
لا یَکُونُ الْعَبْدُ فِی السَّماءِ و لافِی الْأرْضِ مُوْمِناً حَتی یَکُونَ فَضُولاً، وَلا یَکُونُ فَضُولاً حَتّی یَکُونَ مُسْلِماً، و لا یَکُونُ مُسْلِماً حَتی یَسْلَمَ النّاسُ مِنْ یَدِهِ و لِسانِه، و لایَسْلَمُ النّاسُ مِنْ یَدِهِ وَلِسانِهِ حَتّی یَکُونَ عالِماً، و لایَکُونَ عالِماً حَتّی یَکُونَ عامِلاً بِالعِلْمِ، و لا یَکُونُ عامِلاً بِالْعِلْمِ حَتّی یَکُونَ
زاهِداً، وَ لایَکُونُ زاهِداً حَتّی یَکُونَ وَرِعاً وَ لایَکُونُ وَرِعاً حتّی یَکُونَ مُتَواضِعاً وَ لایکُونُ مُتَواضِعاً حَتّی یَکُونَ عارِفاً بِنَفْسِهِ، و لایَکُونُ عارفاً بِنَفْسِهِ حَتّی یَکُونَ عاقِلاً. (1)
عبد در آسمان و زمین مؤمن نیست مگر بسیار بخشنده باشد، بسیار بخشندگی فرع مسلمان بودن است، مسلمان بودن فرع دین است که تمام مردم از دست و زبان انسان راحت باشند و مردم از انسان راحت نیستند مگر انسان عالم و با معرفت باشد، آدمی عالِم به حساب نمیآید مگر عمل کننده باشد، عمل کننده نیست مگر بیرغبت به امور حرام باشد و بیرغبت نیست مگر پاکدامن باشد و پاکدامن نیست مگرمتواضع در برابر حقّ باشد و متواضع نیست مگر نفس خود را بشناسد و نفس شناس نیست مگر خردمند و عاقل باشد.
و نیز آن حضرت فرمود:
أفشُوا السَّلامَ، و أطْعِمُوا الطّعامَ، و صِلُوا الْأرْحامَ وَصَلوُّا بِاللَّیْلِ وَالنّاسُ نِیامٌ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ بِالسَّلامِ. (2)
افشای در سلام داشته باشید، به دیگران بخورانید، صلۀ ارحام بجای آورید و به وقتی که مردم در خوابند نماز شب بگزارید تا با سلامتی وارد بهشت شوید.
و نیز آن حضرت فرمود:
إنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی، و لااُمَّةَ بَعْدُکُمْ، ألا فاعْبُدوا رَبَّکُمْ، و صَلُّوا خَمْسَکُمْ، و صُومُوا شَهْرَکُم، وَحُجُّوا بَیْتَ رَبِّکُمْ، و أدُّوا زَکاةَ أمْوالِکُمْ طَیِّبَةً بِها
أنْفُسُکُم، و أطیعوا وُلاةَ أمْرِکُمْ تَدْخُلُوا جَنَّةَ رَبِّکُم. (1)
پس از من پیامبری نیست و پس از شما امّتی نمیآید، بیایید خدا را بندگی کنید، ونماز پنجگانه را بجای آورید و روزۀ رمضان را بگیرید و حجّ خانۀ حق را بجای آورید و زکات خود را ادا کنید در حالی که کاملاً از این عمل خشنود باشید و از والیان امرتان، ائمۀ طاهرین علیهم السلام پیروی کنید تا داخل بهشت پروردگارتان شوید.
و نیز آن حضرت فرمود:
مَنْ أطْعَمَ مُؤْمِناً لُقْمَةً أطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّة، وَمَنْ سَقاهُ شَرْبَةً مِنْ ماءٍ سَقاهُ اللّهُ مِنَ الرَّحیقِ الْمَخْتومِ، و مَنْ کَساهُ ثَوْباً کَساهُ اللّهُ مِنَ الْإسْتَبْرَقِ و الْحَریرِ، و صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ و الْمَلائِکَةُ ما بَقِیَ فی ذلِکَ الثَّوْبِ سِلْکٌ. (2)
کسی که به مؤمنی لقمهای بخوراند، خداوند از میوۀ بهشت به او میخوراند؛ و هر کس شربت آبی به مؤمنی بدهد، خداوند از رحیق مختوم به گلویش میریزد؛ و هر کس مؤمنی را با لباسی بپوشاند خداوند از استبرق و حریر بهشت به او میپوشاند و تا نخی از آن لباس باقی است حضرت حقّ و ملائکه به او درود میفرستند.
و نیز آن حضرت فرمود:
خافُوا مِنَ اللّهِ، و صِلُوا الرَّحِمَ، فَإنَّهُما فِی الدُّنْیا بَرَکَةٌ، و فِی الْعُقْبی مَغْفِرَةٌ. وَفی صِلَةِ الرَّحِمِ عَشْرُ خِصالٍ: رِضَا الرَّبِّ، و فَرَحُ الْقُلُوبِ، و فَرَحُ الْمَلائِکَةِ، وَثَناءُ النّاسِ، و تَرْغیمُ الشَّیْطانِ وَزِیادَةُ الْعُمْرِ، وَزِیادَةُ الرِّزْقِ،
وَفَرَحُ الْأمْواتِ، و زِیادَةُ الْمُرُوَّةِ وَزِیادَةُ الثَّوابِ. (1)
از خدا بترسید وصلۀ رحم بجا آورید که این دو در دنیا برکت و در آخرت مغفرت است. در صلۀ رحم ده خصلت وجود دارد: خشنودی پروردگار، خوشحالی دلها، خشنودی ملائکه، تعریف مردم، خشمگینی و خواری شیطان، زیاد شدن عمر، اضافه شدن رزق، خوشحالی اموات، زیاد شدن جوانمردی و اضافه گشتن ثواب.
و نیز آن حضرت فرمود:
إذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ لَمْ تَزُل قَدَما عَبْدٍ حَتّی یُسْأَلَ عَنْ أرْبَعٍ: عَنْ عُمْرِهِ فیمَ أفْناهُ، و عَنْ شَبابِهِ فیمَ أبْلاهُ، وَعَمَّا اکْتَسَبَهُ مِنْ أیْنَ اکْتَسَبَهُ و فیمَ أنْفَقَهُ، وَعَنْ حُبِّنا أهْلَ الْبَیْتِ. (2)
چون روز قیامت شود از چهار چیز از بندۀ خود سؤال کنند: از عمرش در کجا خرج کرد، از جوانیش در کجا سپری نمود، از مالش از کجا آورد و کجا خرج کرد و از دوستی و عشق ما اهل بیت.
و نیز آن حضرت فرمود:
یا أیُّهَا النّاسُ تُوبُوا إلَی اللّهِ قَبْلَ أنْ تَمُوتُوا، و بادِرُوا بِالْأعْمالِ الصّالِحَةِ قَبْلَ أنْ تُشْغَلُوا، و أصْلِحُوا الَّذی بَیْنَکُمْ و بَیْنَ رَبِّکُمْ تَسْعَدُوا، وَأکْثِرُوا مِنَ الصَّدَقَةِ تُرْزِقُوا، وَأمُرُوا بالْمَعْرُوفِ تُحْصَنُوا، و انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ تُنْصَرُوا. إنَّ أکْیَسَکُمْ أکْثَرُکُمْ ذِکْراً لِلْمَوْتِ، و إنَّ أحْزَمَکُمْ احْسَنُکُمْ اسْتِعْداداً لَه. ألا و إنَّ مِنْ عَلاماتِ الْعَقْلِ التَّجافِیَ مِنْ دارِ الْغُرورِ، و الْإنابَةَ إلی
دارِالْخُلُودِ، و التَّزَوُّدَ لِسُکْنی الْقُبُورِ، و التَّأَهُّبَ لِیَوْمِ النُّشُورِ. (1)
ای مردم! قبل از آمدن مرگ از تمام معاصی خود بازگشته و توبه نمایید، وقبل از این که گرفتار شوید و آزادی از شما سلب شود به سوی اعمال صالحه سرعت کنید، بین خود و خدای خود را اصلاح نمایید تا همای سعادت را در آغوش بگیرید، زیاد صدقه بدهید تا روزی داده شوید، امر به معروف کنید تا از بلاهای اجتماعی مصون بمانید، نهی از منکر نمایید تا یاری داده شوید. زرنگترین و هوشمندترین شما کسی است که زیاد یاد مرگ کند و با احتیاطترین شما کسی است که استعداد بهتری برای مرگ داشته باشد. بدانید که چهار چیز علامت عقل است: خالی بودن دل از رابطه با سرای غرور، عشق به جهان ابدی، توشهگیری برای برزخ و آمادگی برای روز محشر.
این قسمت را با قطعه شعری از عارف بزرگ حکیم سنایی به پایان میبرم:
در دل آن را که روشنایی نیست در خراباتش آشنایی نیست
در خرابات خود به هیچ سبیل موضع مردم مُرایی نیست
پسرا خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست
جرعۀ می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست
می خور و علم قیل و قال مگوی وایِ تو کاین سخن ملایی نیست
تو مخوانم سنایی ای غافل کین سخنها به خود نمایی نیست
(سنایی غزنوی)
1) (1)
[قَبَضَهُ إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَاءُوا بِمَا عَمِلُوا و یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی» (1)
تا هنگامی که به دورترین باقی مانده پایان زندگیش برسد و پیمانۀ حساب عمرش را تمام و کامل دریافت کند. او را به سوی آنچه از پاداش بسیار، یا عذاب دردناک فرا خوانده ببرد، تا به خاطر عدالتش، بدکاران را به علّت کردار ناپسندشان و نیکوکاران را به سبب کار نیکشان جزا دهد.
پاک و مبارک است نامهای حضرتش و پی در پی است نعمتهایش. از آنچه انجام میدهد، بازخواست نشود، ولی همگان در پیشگاهش بازخواست شوند.
خداوند مهربان از باب لطف و عنایت و عشق و محبّت، انسان را در نعمتهای گوناگونی چه در ظاهر و چه در باطن غرق کرده، از قبیل عقل و وجدان، نفس و فطرت، روح و قلب، نبوّت و امامت، ولایت و سیادت، خلافت و هدایت، علم و درایت، جسم و جان، زمین و آسمان، دریا و صحرا، هوا و کوهسار، معادن و معالم، پوشاکیها و خوراکیها و آشامیدنیها... و پس از این همه نعمت، از او قدرشناسی
خواسته که هر یک را در همان جایی که دستور داده خرج کند تا به اوج سعادت دنیا و آخرت برسد، آنها که نعمتهای الهی را در کنار عمر خود و اوقات پر قیمت خویش در طاعت ربّ که ادای حقوق خالق و مخلوق است مصرف کنند بدون شک در عالم بعد و جهان آخرت به نتایج مثبت برنامههای خود که رضای خدا و بهشت است میرسند و آنان که قدر نعمتها را ندانند و آنها را در کنار اوقات خود و شب و روز خویش صرف گناه و معصیت کنند البتّه در جهان پس از مرگ به عواقب سوء این گونه زندگی برخورد میکنند و این دو نوع برخورد که در جهان دیگر در گردونۀ حاکمیّت حضرت اللّه برای انسان پیش میآید عین عدل و داد حضرت اوست.
ما انسانها لازم است در زمینۀ نعمتهای حقّ به چهار مسئلۀ بسیار مهم توجّه داشته باشیم:
1 - کمال نعمت 2 - مقدار نعمت 3 - توجّه به نعمت 4 - تبدیل نعمت.
1 - خداوند بزرگ در امور ظاهریّه و باطنیّه آنچه را مورد نیاز انسان بوده به طور کامل در اختیارش قرار داده و در این زمینه بدون تردید چیزی فروگذار نشده است.
قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ » (1)
1) (1)
و نعمت های آشکار و نهانش را بر شما فراوان و کامل ارزانی داشته و برخی از مردمند که همواره بدون هیچ دانشی [ بلکه از روی جهل و نادانی ] و بدون هیچ هدایتی و هیچ کتاب روشنی دربارۀ خدا مجادله و ستیز میکنند.
2 - مقدار نعمتی که در اختیار انسانهاست به هیچ عنوان قابل شمارش و احصا نیست که نعمتهای حقّ بیرون از حدّ و عدد، در گردونۀ حیات انسان قرار داده شده، تنها شمارش سلّولهای بدن را گفتهاند: اگر تند شماری در هر ثانیه هزار عدد بشمارد، سیصد هزار سال به طول خواهد انجامید چه رسد به شمردن اصل نعمتها و سلّولها و اتمها و جِرمهایی که در آنها به کار رفته است.
خداوند در قرآن مجید، در این زمینه میفرماید:
وَآتَاکُم مِن کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا إِنَّ الْإِنسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ » (1)
و از هر چیزی که [ به سبب نیازتان به آن ] از او خواستید، به شما عطا کرد. و اگر نعمت های خدا را شماره کنید، هرگز نمیتوانید آنها را به شماره آورید.
مسلماً انسان بسیار ستمکار و ناسپاس است.
3 - انسان باید به تمام نعمتهایی که در اختیار دارد بیندیشد که از کیست و برای کیست و برای چیست، تا با این اندیشه صاحب نعمت را بشناسد و قدر نعمت را بداند و نعمت را بجا مصرف نماید، تا عدالت فردی و خانوادگی و اجتماعی سامان
1) (1)
گرفته و خیمۀ حیات طیّبه بر پا شود. قرآن در این زمینه میفرماید:
اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ » (1)
نعمت های مرا که به شما عطا کردم، یاد کنید و به پیمانم [ که سفارش به عبادت و ایمان به همۀ انبیا به ویژه پیامبر اسلام است ] وفا کنید تا من هم به پیمان شما [ که توقع ثواب وپاداش در برابر عبادت وایمان است ] وفا کنم و [ نسبت به پیمانشکنی ] فقط از من بترسید.
4 - گروهی هستند که بدون توجّه به صاحب نعمت و خواستههای او و بدون توجّه به اوقات عزیز و عمر پر قیمت، نعمتهای الهی را تبدیل به گناه و فسق و فجور و کفر و زندقه میکنند، اینان مستحقّ حیات نکبت بار و ذلّت بارند و گروهی نعمتهای حقّ را شاکرند و سعی دارند نعمت را در جایی که حضرت حقّ فرموده خرج کنند، اینان از بهترین بندگان و مستحقّ حیات طیّبه و سعادت سرمدی هستند.
دربارۀ آنان که نعمت را تبدیل به گناه میکنند قرآن مجید میفرماید:
أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ » (2)
آیا کسانی را که [ شکر ] نعمت خدا را به کفران و ناسپاسی تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی و هلاکت درآوردند، ندیدی؟
و در آیۀ دیگر میفرماید:
وَمَن یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ » (1)
و هرکس نعمتِ [ هدایت ] خدا را پس از آن که به او رسید، تبدیل [ به کفر ] کند، [ بداند ] که یقیناً خدا سخت کیفر است.
شما به انبیای الهی و اولیای حقّ و ائمّۀ طاهرین و صالحان و عابدان و عاشقان و عارفان بنگرید که گاهی مانند نوح نزدیک به هزار سال در دنیا زندگی کردند ولی ذرّهای از یک نعمت را بی جا مصرف نکردند!
شما به سلیمان صاحب مقام و صاحب مال، به یوسف صاحب ملک و دارندۀ علم و خزانۀ مصر، به ابراهیم بزرگ که صاحب گوسپندان بود، به امیرالمؤمنین علیه السلام که صاحب حکومت و زراعت بود، به دیگران که صاحب علم و آبرو بودند بنگرید، ببینید نعمت را چگونه قدردانی کردند و کجا مصرف نمودند و خلق خدا در جنب آنان چه سودها بردند!!
خداوند رحمت کند استاد بزرگ و عارفم مرحوم الهی قشمهای را، میفرمودند:
تمام دواوین شعرا فدای چهار دیوان:
حافظ - سعدی - مثنوی - بابا طاهر!
و همۀ دیوان بابا طاهر فدای این یک رباعی:
خوشا آنان که اللّه یارشان بی به حمد و قل هو اللّه کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی
(بابا طاهر)
1) (1)
و نیز آن عارف عاشق میفرمودند:
ایّامی که در خراسان با بودن اساتیدی بزرگ و حکمایی سترگ و فقیهانی عظیم القدر مشغول تحصیل بودم، ناگهان دلم حال و هوای وطن و شهر و دیار کرد، در صحن مطهّر حضرت رضا علیه السلام به گوش جان و گوش سر شنیدم هاتفی خواند:
خوشا آنان که اللّه یارشان بی توکّلت علی اللّه کارشان بی
دلم از حال و هوای وطن با شنیدن آن آوای ملکوتی بیرون آمد و سراسر متوجّه درس و بحث شد.
آری، اگر نعمت مقام و نعمت مال و نعمت علم و نعمت آبرو و خلاصه هر نعمتی در همان جایی که خداوند فرموده خرج شود، نه یک ثانیه عمر تلف میشود و نه آدمی نسبت به دیگران منبع ظلم و شرّ میشود و نه به عذاب حقّ مبتلا میگردد و نه از رضای حقّ و بهشت الهی محروم میگردد.
شقیق بلخی به هارون گفت:
حکومت، دربانیِ جهنّم است، گفت: چگونه؟ گفت: بیت المال را در اختیارت گذاردهاند تا به مستمندان و فقرا و مستضعفان برسی تا بر اثر فقر دچار معصیت نشوند و مستحقّ عذاب. شمشیر و اسلحه به دستت دادهاند تا با دشمنان خدا بجنگی، مبادا که بر مسلمین هجوم کرده فرهنگ آنان را به نابودی بکشند و اهل جهنّم شوند.تازیانه در اختیارت آمده تا حدود خدا را جاری کنی محض این که جامعه دچار فساد نشود. اگر این امور را مراعات نکنی و مسلمانان دچار عذاب فردا شوند به تلافی این برنامه خودِ تو به جهنّم خواهی رفت و به اندازۀ آنان که بر سرشان حاکم بودی به عذاب دچار خواهی شد!
بر هر مکلّفی لازم است قرآن مجید را با تدبّر و تفکّر و روایات را با توجّه و تعقّل
مطالعه کند ورنه از ثمرات آیات و روایات محروم مانده و چیزی از این سفرۀ گستردۀ الهی نصیبش نخواهد شد. تدبّر در آیات و روایاتی که مسئلۀ مرگ و برزخ و ملک الموت و قیامت و حساب و کتاب و ثواب و عقاب را مطرح کردهاند انسان را به اصلاح ظاهر و باطن واداشته و به کنترل عقل و نفس و قلب و چشم و گوش و زبان و دست و شکم و شهوت و پا موفّق میکند.
مرگ حقیقتی است که یادش، گردن جبّاران را میشکند و پشت کسری را میشکند و امید قیصرها را نا امید میکند.
همه از مسئلۀ مرگ در وحشتند تا وعدۀ حقّ برسد، آری، این وعده به طور حتم برای همه خواهد رسید و چون برسد انسانها را از قصور به قبور میبرد، از خانه های روشن و از زیر چلچراغها به گوشۀ تاریکی و از بازی با زنان و کنیزان و غلمان به مصاحبت کرم و موران، از متنعّم بودن به شراب به خفتن روی تراب، از انس با انیسان به وحشت تنهایی و از رختخواب گرم و نرم به روی خاک لحد!
حضرت زین العابدین اسوۀ عارفان و قدوۀ سالکان و امام عاشقان در دعای ابو حمزۀ ثمالی در سحر ماه مبارک رمضان به پیشگاه حقّ عرضه میدارد:
فَقَد أفْنَیْتُ بِالتَّسْویفِ وَالْآمالِ عُمْری، و قَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَةَ الْآیِسینَ مِنْ خَیْری، فَمَنْ یَکُونُ أسْوَأَ حالاً مِنّی إنْ أنَا نُقِلْتُ عَلی مِثْلِ حالی إلی قَبْری لَمْ امَهِّدْهُ لِرَقْدَتی، وَلَمْ أَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصّالِحِ لِضَجْعَتی. و ما لی لا أبْکی و لا أدْری إلی ما یکونُ مَصیری، و أری نَفْسی تُخادِعُنی، و أیّامی تُخاتِلُنی، وَقَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ رَأْسی أجْنِحَةُ الْمَوْتِ، فَما لی لا أبْکی؟ أبْکی لِخُرُوجِ نَفْسی، أبْکی لِظُلْمَةِ قَبْری، أبْکی لِضیقِ لَحْدی، أبکی لِسُؤالِ مُنْکَرٍ و نَکیرٍ
إیّایَ، أبْکی لِخُرُوجی مِنْ قَبْری عُریاناً ذَلیلاً... . (1)
به حقیقت که عمرم را به تسویف و تباهی و آرزوهای باطل از دست دادم، اینک به جائی رسیدهام که از خوبی و اصلاح نفس خود به کلّی ناامیدم، پس بگو از من بدحالتر و تبه روزگارتر کیست؟ وای بر من! اگر با چنین حالی به قبرم منتقل شوم، قبری که برای راحت خود مهیّا نکرده و با عمل صالح فرش نکردهام، چرا گریه نکنم در صورتی که نمیدانم به کجا میروم و اکنون میبینم که نفس من با من خدعه میکند و روزگار با من مکر میورزد در حالی که عقاب مرگ بر سرم پر و بال گسترده، پس چرا نگریم! گریه میکنم برای وقت خروج روح از بدنم، گریه میکنم برای تاریکی قبرم، گریه میکنم برای تنگی لحدم، گریه میکنم برای پرسش نکیر و منکر، گریه میکنم برای وقتی که از قبر برهنه و خوار و ذلیل بیرون میآیم!!... .
از سینه برون کن دل و دادار نگه دار جان را بده و لذّت دیدار نگه دار
ما بندۀ پیریم ز ما هیچ نیاید ما را ز پی گرمی بازار نگه دار
در آب بقا غنچۀ دل تازه نگردد یک لحظه برآن گوشۀ دستار نگه دار
تا ناله به لب درشکند زاغ و زغن را یک بلبل گستاخ به گلزار نگه دار
تاری ز سر زلف به عالم نفروشی سر رشته همین است نگه دار نگه دار
حاجت به هواداری کس نیست چمن را ای ابر مروّت طرف خار نگه دار
افسرده دمان آفت گلزار جمالند خورشید من، آیینۀ رخسار نگه دار
بی صرفه نگویی سخن عشق شفایی این زمزمه را بر لب اظهار نگه دار
(شفایی اصفهانی)
آنان که عمر به طاعت ربّ گذراندهاند و در شوق آخرت و رسیدن به رضای محبوب ولقای حق و قرار گرفتن در بهشت زیستند، مرگ برای آنها راحت و بشارت و برای غیر اینان ذلّت و ظلمت و شقاوت و بدبختی است.
إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ » 1
بیتردید کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس [ در میدان عمل بر این حقیقت ] استقامت ورزیدند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند [ و میگویند: ] مترسید و اندوهگین نباشید و شما را به بهشتی که وعده میدادند، بشارت باد.
یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی » (2)
ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته! * به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.* پس در میان بندگانم درآی * و در بهشتم وارد شو.
أَلاَ إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ * الَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَی فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَفِی الآخِرَةِ لاَ تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللَّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ » (3)
آگاه باشید! یقیناً دوستان خدا نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.
یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلاَئِکَةَ لاَ بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَیَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً » (1)
روزی که آنان فرشتگان را میبینند، آن روز برای مجرمان بشارتی نیست؛ و آنان [ به فرشتگان] میگویند: [ از شما درخواست داریم که ما را ] امان دهید [ و آسیب وگزند عذاب را از ما ] مانع شوید.
إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فیهَا فَأُولئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیراً » (2)
قطعاً کسانی که [ با ترک هجرت از دیار کفر و ماندن زیر سلطۀ کافران و مشرکان ] بر خویش ستم کردند [ هنگامی که ] فرشتگانْ آنان را قبض روح میکنند، به آنان میگویند: [ از نظر دینداری و زندگی ] در چه حالی بودید؟ میگویند: ما در زمین، مستضعف بودیم. فرشتگان میگویند: آیا زمین خدا وسیع و پهناور نبود تا در آن [ از محیط شرک به دیار ایمان ] مهاجرت کنید؟! پس جایگاهشان دوزخ است و آن بد بازگشت گاهی است.
وَلَوْ تَرَی إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلاَئِکَةُ بَاسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَکُنتُمْ عَنْ آیَاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ » (1)
ای کاش ستمکاران را هنگامی که در سختیها و شداید مرگاند ببینی در حالی که فرشتگان دستهای خود را [ به سوی آنان ] گشوده [ و فریاد میزنند ] جانتان را بیرون کنید، امروز [ که روز وارد شدن به جهان دیگر است ] به سبب سخنانی که به ناحق دربارۀ خدا میگفتید واز پذیرفتن آیات او تکبّر میکردید، به عذاب خوارکنندهای مجازات میشوید.
الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِکَةُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ مَا کُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوءٍ بَلَی إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا کُنتُم تَعْمَلُونَ » (2)
همانان که فرشتگان جانشان را در حالی که ستمکار بر خود بودهاند، میگیرند؛ پس [ در آن موقعیت ] از در تسلیم در آیند [ و گویند: ] ما هیچ کار بدی انجام نمیدادیم. [ به آنان گویند: یقیناً انجام میدادید] ومسلماً خدا به آنچه همواره انجام میدادید، داناست.
فَکَیْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلاَئِکَةُ یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ * ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اللَّهَ وَکَرِهُوا رِضْوَانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ » (3)
پس حال و وضعشان زمانی که فرشتگان جانشان را میگیرند در حالی که بر صورت و پشتشان [تازیانه عذاب] میزنند، چگونه خواهد بود؟! * این عذاب برای این است که آنان از آنچه خدا را به خشم آورده پیروی کردند و خشنودی او را خوش نداشتند در نتیجه اعمالشان را تباه و بیاثر کرد.
به قول سعدی آن بلبل گلستان حکمت:
دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایّام آدمی آزار مردمان نکند جز مغفَّلی
باری نظر به خاک عزیزان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصّلی
آن پنجۀ کمان کش و انگشت خوشنویس هر بندی اوفتاده به جاییّ و مَفصلی
درویش و پادشه نشنیدم که کردهاند بیرون ازاین دو لقمۀ روزی تناولی
مرگ از تو دور نیست و گر هست فی المثل هر روز باز میرویش پیش منزلی
(سعدی شیرازی)
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ: قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله : الْمَوْتَ الْمَوْتَ، جاءَ الْمَوْتُ بِما فیهِ، جاءَ بِالرَّوْحِ و الرّاحَةِ وَالْکَرَّةِ الْمُبارَکَةِ إلی جَنَّةٍ عالِیَةٍ لِأهْلِ دارِ الْخُلُودِ، الَّذینَ کانَ لَها سَعْیُهُمْ، و فیها رَغْبَتُهُمْ. (1)
حضرت باقر علیه السلام از رسول خدا نقل میفرماید: هان ای مردم! مرگ را، مرگ را درنطر آورید! مرگ با آنچه در اوست، آمد با رَوْح و راحت و یورشی
1) (1)
مبارک برای بردن به بهشت بلند مرتبه از برای آنان که در دنیا زیست میکردند ولی دل به آخرت داشتند و این جا را مزرعۀ آن جا قرار داده و نسبت به عالم خلود شوق وافر داشتند.
مردی به محضر رسول خدا آمد عرضه داشت: چرا از مرگ بدم میآید؟ حضرت فرمودند: ثروتمندی؟ عرضه داشت: آری، فرمود: از ثروت خود در راه حقّ بهره گرفته و چیزی پیش فرستادهای؟ پاسخ داد: نه، فرمود: به همین خاطر است که از مرگ آزرده خاطری. (1)
عَنِ الصّادِقِ علیه السلام ، عن أبیه، عن جدِّه علیهم السلام قالَ: سُئِلَ أمیرُالْمُؤْمِنینَ علیه السلام : بِما ذا أحْبَبْتَ لِقاءَ اللّهِ؟ قالَ: لَمّا رَأَیْتُهُ قَدِ اخْتارَ لی دینَ مَلائِکَتِهِ و رُسُلِهِ و أنْبیائِهِ عَلِمْتُ أنَّ الَّذی أکْرَمَنی بِهذا لَیْسَ یَنْسانی، فأحْبَبْتُ لِقاءَهُ. (2)
امام صادق علیه السلام از پدرش از جدّش حکایت میکند: از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام پرسیدند: به چه علّت این همه به مرگ و مردن اشتیاق داری و عاشق انتقال از این عالم به آن عالمی؟ فرمود: خداوندی که دین ملائکه و انبیا و پیامبرانش را برای من انتخاب کرد به یقین مرا فراموش نمیکند، به همین خاطر مشتاق لقایش هستم.
مرگ اگر مرد است آید پیش من تا کشم خوش درکنارش تنگ تنگ
من ز او جانی برم بیرنگ و بو او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
(مولوی)
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمودند:
شَیْئانِ یَکْرَهُهُما ابْنُ آدَمَ: یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَالْمَوْتُ راحَةٌ لِلْمُوْمِنِ مِنَ الْفِتْنَةِ، وَیَکْرَهُ قِلَّةَ الْمالِ، وَقِلَّةُ الْمالِ أقَلُّ لِلْحِسابِ. (1)
پسر آدم از دو چیز کراهت دارد: از موت ناراحت است در حالیکه مرگ راحت مؤمن از فتنه است؛ و از کمی ثروت ناله دارد که کمی ثروت، حساب آدمی را در قیامت به حداقلِّ زمان میرساند.
راوی میگوید: به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشتم: از ابوذر نقل میکنند که گفته است: سه چیز را مردم دشمن دارند ولی من عاشق آنهایم و آن مرگ و فقر و بلاست! حضرت فرمود:
آن طور که شما حساب میکنید نیست، منظور ابوذر این است که مرگ در طاعت خدا برایم محبوبتر از حیات در معصیت است، فقر در طاعت برایم بهتر از غنای در گناه است و مرض و بلا و رنج در طاعت برایم بهتر از سلامتی در طغیان است. (2)
سُئِلَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلیٍّ علیهما السلام : مَا الْموْتُ الَّذی جَهِلُوهُ؟ فَقالَ: أعْظَمُ سُرُورٍ عَلَی الْمُوْمِنینَ، إذْ نُقِلُوا عَنْ دارِ النَکَدِ إلَی النَّعیمِ الْأبَدِ؛ و أعْظَمُ ثُبُورٍ یَرِدُ عَلَی الْکافِرینَ، إذْ نُقِلُوا عَنْ جَنَّتِهِمْ إلی نارٍ لاتَبیدُ وَ لاتَنْفَدُ. (3)
از حضرت مجتبی علیه السلام سؤال شد: مرگی که از آن بی خبرند چیست؟ فرمود:
بزرگترین خوشحالی است که به مردم مؤمن وارد میشود؛ زیرا از خانۀ سختی و مشقّت به نعیم ابد نقل مکان میکنند و بدترین نوع هلاکت و بدبختی است که به کافران میرسد؛ زیرا از بهشت خود به آتش خاموش نشدنی و
تمام نشدنی منتقل میگردند.
از حضرت زین العابدین علیه السلام پرسیدند: مرگ چیست؟ فرمود:
برای مؤمن چون در آوردن لباس چرک پرشپش و برداشتن حلقههای سنگین و زنجیرها از بدن و تبدیل شدن آن لباس به لباس فاخر و پاکیزه و رفتن در بوهای پاک و رسیدن به راهوارترین مرکب و مأنوسترین منازل است.
و برای کافر همانند کندن لباس فاخر و پوشیدن لباس زبر و نقل از پیش انیس و مونس و رفتن به سوی وحشتناکترین منازل و بدترین عذاب. (1)
مرگ تصفیهای است برای مؤمنان از گناهانشان و در حقیقت آخرین الَمی است که نصیبشان میگردد و آخرین وِزری است که بر آنهاست.
و تصفیهای است برای کفّار از خوبیها و حسناتشان و در واقع آخرین لذّت یا نعمتی است که به آنان میرسد و آخرین ثواب و حسنه برای آنان است. امّا این دوست شما در حال تصفیه شدن و خالص شدن است چنانکه لباس در آب از چرک پاک میشود و آمادۀ تحقّق استعداد برای معاشرت با ما در خانۀ ابدی! (2)حضرت جواد علیه السلام بر مریضی از شیعیان وارد شد که به خاطر مرگ در حال گریه و جزع بود، حضرت فرمود:
ای بندۀ خدا، از مرگی که از آن اطلاع نداری میترسی؟ فرض کن بدنت پر از چرک و قذرات شود و بر اثر آن سراپایت را زخم آبله مانند و دمل چرکی و خونی بگیرد و خبر شوی که آب حمّامی تمام این رنجها را از بدنت میبرد و بروی و از آب آن حمّام استفاده کنی و سلامت کاملت را بازیابی، چقدر خوشحال میشوی! عرضه داشت: معلوم نیست، فرمود: مرگ همان حمّام است که آخرین ذنوب و بقایای سیّئات تو را شستشو میدهد و تو را از هر غم و رنج و همّی نجات میدهد و به هر سرور و خوشحالی و انبساطی میرساند، این که گریه و جزع ندارد. آن مرد ساکت و آرام شد و با حالی خوش جان داد. (1)
ابراهیم خلیل به ملک الموت فرمود: به هنگامی که بالای سر فاجر میآیی به چه صورتی؟ امکان دارد خود را به آن صورت نشان من دهی؟ملک الموت عرضه داشت: رخ برگردان، ابراهیم صورت برگرداند، ملک گفت: نظر کن، ابراهیم مشاهده کرد، چهرهای دید سیاه با مویهای برآمده، با بوی بد، لباسی چون قیر، از دماغ و دهانش آتش بیرون میزند و دود سر به آسمان میکشد.
ابراهیم از دیدن آن صورت و هیبت غش کرد، چون به هوش آمد ملک الموت را به صورت اصلیش دید، فریاد زد: ای ملک الموت، اگر فاجر مزدی جز دیدن تو نداشته باشد برای او کافی است. و چون او را برای قبض روح مؤمن به بهترین صورت دید گفت: اگر مؤمن مزدی جز زیارت این چهره نداشته باشد برای او بس است! (2)
پس از قبض روح که منزل اوّل موت است نوبت منزل دوم که قبر است میرسد.
قبر در حقیقت همان برزخ انسان است، چنانکه آیات و روایات بر آن دلالت دارد و هر کس برزخش انعکاسی از اوضاع اعتقادی و اخلاقی و عملی اوست.
مؤمن در برزخ در روح و ریحان و راحت و سعادت و همنشین با ارواح طیّبه و اجساد مطهّره و متنعّم به نعمتهای الهی و کافر در رنج و مشقّت و همنشین با ارواح خبیثه و اجساد شریره و معذّب به عذاب الهی است.
« حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ » (1)
[ دشمنان حق از دشمنی خود باز نمیایستند ] تا زمانی که یکی از آنان را مرگ در رسد، میگوید: پروردگارا! مرا [ برای جبران گناهان و تقصیرهایی که از من سر زده به دنیا ] بازگردان؛ * امید است در [ برابر ] آنچه [ از عمر، مال و ثروت در دنیا ] واگذاشتهام کار شایستهای انجام دهم. [ به او میگویند: ] این چنین نیست [ که میگویی ] بدون تردید این سخنی بیفایده است که او گوینده آن است و پیش رویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته میشوند.
النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَعَشِیّاً وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ » (2)
[ عذابشان ] آتش است که صبح و شام بر آن عرضه میشوند و روزی که قیامت برپا شود [ ندا رسد: ] فرعونیان را در سختترین عذاب در آورید.
و دربارۀ لذّت نیکوکاران در برزخ میفرماید:
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ » (1)
و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مردهاند، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
تفسیر «نورالثقلین» که از مهمترین تفاسیر شیعه است از قول حضرت باقر علیه السلام نقل میکند که این آیه دربارۀ شهدای بدر و احد نازل شده است.
«ابن مسعود از رسول خدا حکایت میکند:
خداوند به ارواح شهدای احد خطاب کرد و از آنان پرسید: چه آرزویی دارید؟ آنها گفتند: پروردگارا! ما بالاتر از این چه آرزویی میتوانیم داشته باشیم که غرق نعمتهای جاویدان توایم و در سایۀ عرش تو مسکن داریم، تنها تقاضای ما این است که بار دیگر به جهان برگردیم و دوباره در راه تو شهید شویم.
خداوند فرمود: فرمان من تخلّف ناپذیر است و آن این است که کسی دوباره به دنیا بازنگردد، عرض کردند: حالا که چنین است تقاضای ما این است که
1) (1)
سلام ما را به پیامبر برسانی و به بازماندگانمان، حال ما را بگویی و از وضع ما به آنها بشارت دهی که هیچ گونه نگران نباشند.
در این هنگام به وسیلۀ آیۀ ذیل و آیات بعد به وضع آنها اشاره شد.
قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُونَ * بِما غَفَرَلی رَبّی و جَعَلَنی مِنَ الْمُکْرَمینَ » (1)
[ سرانجام به دست آن مشرکان شهید شد و به او ]گفته شد : به بهشت درآی.
گفت: ای کاش قوم من معرفت و آگاهی داشتند * به این که پروردگارم مرا آمرزید و از کرامت یافتگان قرارم داد.
در داستان حبیب نجّار که در سورۀ یس آیۀ 26 و 27 آمده نیز قضیه به همین صورت است، چنانکه آیۀ شریفه دلالت دارد.» (2)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
إنَّ لِلْقَبْرِ کَلاماً فی کُلِّ یَوْمٍ یَقُولُ: أنَا بَیْتُ الْغُرْبَةِ، أنَا بَیْتُ الْوَحْشَةِ، أنَا بَیْتُ الدُّودِ، أنَا الْقَبْرُ، أنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّةِ أوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النّارِ. (3)
برای قبر هر روز کلامی است، میگوید: من خانۀ غربتم، من خانۀ وحشتم، من خانۀ کِرمم، من قبرم، من باغی از باغهای بهشت یا حفرهای از حفرههای جهنّم.
خبر عظیم برزخ خبری است قرآنی و الهی و آسمانی و هیچ کس چارهای جز عبور از آن را ندارد، چیزی که هست برزخ برای مردم مؤمن بسیار عالی و برای اهل کفر و عناد بیچاره کننده است.
آنچه در خوبی و بدی انسان اثر میگذارد عبارت است از عقاید و اخلاق و اعمال انسان؛ اگر عقاید، عقاید صحیح و الهی باشد و اگر اخلاق آدمی دنبالۀ اخلاق پیامبران و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام قرار بگیرد و اگر اعمال و حرکات انسان بر اساس واقعیّتهای ملکوتیّه و الهیّه باشد، برزخ او رَوْضَةٌ مِنْ ریاضِ الْجَنَّه است، امّا اگر آدمی دچار عقاید فاسده و اخلاق زشت از قبیل حرص و تهمت و شماتت باشد و حرکاتش نمونهای از حرکات شیطان، البتّه برزخ او حفرهای از حفرات آتش سخت جهنّم است و از آن گریزی و مفرّی ندارد.
شهید مطهّری درکتاب پر قیمت «عدل الهی» از استادش مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی که فقیهی بزرگوار بود، نقل میکند:
روزی در درس «نهج البلاغه» که در اصفهان درسی کمنظیر بود در حالی که به شدّت میگریست فرمود: شبِ گذشته در مکاشفهای وضع برزخم را اینچنین دیدم:
پس از مرگ، مَردم و خانوادهام مرا تا کنار قبر بدرقه کردند، به وقت دفن سگ سیاهی را دیدم با من وارد قبر شد، هر چه فریاد کردم کسی توجّه نکرد، وقتی قبر پوشیده شد و همه رفتند در وحشت قرار گرفتم، ناگهان نوری خیره کننده قبرم را روشن کرد، بسیار خوشحال شدم، آن سگ هم به حالت فرار قبر مرا ترک کرد. از آن نور پرسیدم: کیستی که وحشتم را بردی و از برکت تو آن سگ مرا رها کرد؟ فرمود:
من حسین بن علی علیه السلام هستم تا قیامت آرام باش. آن سگ بعضی از خویها واعمال بد بود که البتّه تسلّطی نداشت! (1)
وَهُوَ یُنادی یا أهْلی و یا وَلَدی لا تَلْعَبَنَّ بِکُمُ الدُّنْیا کَما لَعِبَتْ بی، فَجَمَعْتُ
1) (1)
الْمالَ مِنْ حِلِّهِ وَغَیْرِ حِلِّهِ ثُمَّ خَلَّفْتُهُ لِغَیْری، فَالْمَهْنَأُ لَهُ و التَّبِعَةُ عَلَیَّ، فَاحْذَرُوا مِثْلَ ما حَلَّ بِی. (1)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: روح متوفّی پس از مرگ ندا میدهد: ای خانواده و فرزندان من، مراقب باشید دنیا شماها را به بازی نگیرد، همان طور که مرا به بازی گرفت و اغفالم کرد، اموالی از حلال و حرام جمع کردم و آن را برای ورّاث گذاشتم، هم اکنون آسایش و رفاهم برای آنان است و تبعات و عوارض ناراحت کنندهاش برای من، حذر کنید از وبالی که مرا دامنگیر شده است!
سلمان فارسی از طرف حضرت مولی الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السلام فرماندار مدائن بود.
اصبغ بن نُباته میگوید:
من در مدائن با سلمان بودم و بسیار به ملاقاتش میرفتم، یک روز به دیدنش رفتم در حالی که مریض بود، همان مرضی که منجر به مرگش شد، پیوسته از او عیادت میکردم، رفته رفته مرضش شدّت گرفت و به مرگ خود یقین نمود، روزی متوجّه من شد و گفت: ای اصبغ! با رسول خدا صلی الله علیه و آله قراری داشتم: او به من فرموده بود موقعی که مرگت نزدیک میشود میّتی با تو سخن میگوید، میل دارم بدانم آیا مرگم نزدیک شده یا نه.
اصبغ میگوید: به او گفتم: هر امری دارید بفرمایید اجرا کنم.
فرمود: هم اکنون میروی و برای من تابوتی میآوری و همان زیراندازی که به طور معمول در تابوت برای مردگان فرش میکنند در آن میگسترانی، سپس مرا با
1) (1)
چهار نفر به قبرستان میبری!!
اصبغ اطاعت کرد، سریع از جا برخاست و از پس انجام دستور سلمان رفت، پس از ساعتی برگشت و تمام خواستهها را اعلام کرد مهیّاست. طبق دستور، سلمان را به قبرستان بردند و تابوت را به زمین گذاردند، گفت: مرا متوجّه قبله کنید، رو به قبلهاش نمودند، آنگاه با صدای بلند گفت:
السَّلام عَلَیْکُمْ یا أهْلَ عَرْصَةِ الْبَلاءِ، السَّلامُ عَلَیْکُمْ یا مُحْتَجَبینَ عَنِ الدُّنْیا!
سلام بر شما ای ساکنان وادی ابتلا! سلام بر شما ای روپوشیدگان از دنیا!
جوابی نشنید، دوباره به آنها سلام کرد و گفت: شما را به خداوند بزرگ و پیامبر کریم میخوانم که یک نفر از شما مرا پاسخ گوید، من سلمان فارسی صحابی پیامبرم و او به من فرموده بود وقتی مرگت نزدیک شود مردهای با تو سخن میگوید، میخواهم بدانم اجلم رسیده یا نه؟
سلمان از روح مردهای پاسخ گرفت، جواب سلامش را داد و گفت: سخنانت را میشنویم هر چه میخواهی سؤال کن.
سلمان پرسید، آیا از اهل بهشتی یا دوزخ؟ گفت: از کسانی هستم که خداوند مرا مشمول عفو و رحمت خود قرار داده و بهشتی هستم.
سلمان دربارۀ چگونگی مرگش و همچنان از اوضاع و احوال بعد از مرگش سؤالاتی نمود و یک به یک را جواب گرفت، پس از پایان گفتگو به دستور سلمان از تابوتش بیرون آوردند و روی زمینش گذاردند، آنگاه متوجّه حضرت حقّ شد و گفت:
ای آن که خزائن هر چیز به دست قدرت اوست و برگشت همه به سوی او و اوست که افراد را از بلا و عذاب مصون میدارد و کسی قادر نیست مانع عذاب وی شود، به تو ایمان آوردم و از پیامبرت پیروی نمودم و کتاب مقدّست را تصدیق
کردم، هم اکنون وعدهای که دادهای فرا رسیده است، ای آن که خلف وعده نمیکنی، روح مرا بگیر و به رحمتت ملحق فرما و در خانۀ فضل و کرمت فرود آر، سپس شهادتین را به زبان جاری کرد و جان به جان آفرین تسلیم نمود. (1)
چند سال قبل در یکی از شهرهای ایران مرد شریف و با ایمانی زندگی میکرد.
فرزند اکبر و ارشد او همانند پدر بزرگوارش از پاکی و تقوا برخوردار بود. پدر و پسر از نظر مالی ضعیف بودند و هر دو در یک خانۀ متوسّطی زندگی میکردند. برای آن که آبرو و احترامشان محفوظ باشد و به مردم اظهار احتیاج نکنند تا جائی که ممکن بود در مصارف مالی صرفهجویی مینمودند. از جمله موارد صرفهجویی آنها این بود که آب لوله کشی شهر را فقط برای نوشیدن و تهیّۀ غذا مصرف مینمودند و برای شستشوی لباس، پرکردن حوض و مشروب ساختن چند درختی که در منزل داشتند از آب چاه استفاده میکردند.
روی چاه، اطاق کوچکی ساخته بودند که چاه را از فضولات خارج مصون دارد، به علاوه برای کسی که میخواهد از چاه آب بکشد سرپناه باشد تا درزمستان و تابستان او را از سرما و گرما و برف و باران محافظت نماید. این پدر و پسر برای کشیدن آب از چاه کارگر نمیآوردند و خودشان به طور تناوب این وظیفه را انجام میدادند.
روزی پدر و پسر با هم گفتگو کردند که کاهگل سقف اطاقک روی چاه تبله کرده و ممکن است ناگهان از سقف جدا شود یا در چاه بریزد یا بر سر کسی که از چاه آب میکشد فرود آید و باید آن را تعمیر کنیم و چون برای آوردن بنّا و کارگر تمکّن مالی نداشتند با هم قرار گذاشتند در یکی از روزهای تعطیل با کمک یکدیگر کاهگل تبله
1) (1)
شده را از سقف جدا کنند، آنگاه گل ساخته سقف را تعمیر نمایند.
روز موعود فرا رسید، سر چاه را با تخته و گلیم پوشاندند، کاهگلها را از سقف کندند و در صحن خانه گل ساختند، پدر به جای بنّا داخل اتاقک ایستاد و پسر به جای کارگر به پدر گل میداد تا کار تعمیر سقف پایان پذیرفت. ساعت آخر روز، پدر متوجّه شد که انگشترش در انگشت نیست، تصوّر کرد موقع شستن دست کنار حوض جا گذاشته است، آمد با دقّت گشت ولی آن را نیافت. دو روز هر نقطهای را که احتمال میداد انگشتر آن جا باشد جستجو نمود و نیافت. از گم شدن انگشتر سخت متأثّر شد و از این که آن را بیابد مأیوس گردید تا مدّتی با اهل خانه از گم شدن انگشتر، سخن میگفت و افسوس میخورد. پس از گذشت چندین سال از تعمیر سقف و گم شدن انگشتر آن پدر بزرگوار بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا رفت.
پسر با ایمان گفت: مدّتی از مرگ پدرم گذشته بود، شبی او را در خواب دیدم، میدانستم مرده، نزدیک من آمد، پس از سلام و علیک به من گفت،: فرزندم! من به فلانی پانصد تومان بدهکارم، مرا نجات بده و از گرفتاری خلاصم کن. پسر بیدار شد، این خواب را با بیتفاوتی تلقّی نمود و اقدامی نکرد. پس از چندی دوباره به خواب پسر آمد و خواستۀ خود را تکرار نمود و از پسر گله کرد که چرا به گفتهام ترتیب اثری ندادی. پسر که در عالم رؤیا میدانست پدرش مرده است به او گفت:
برای آن که مطمئن شوم این تو هستی که با من سخن میگوئی، یک علامت برای من بگو. پدر گفت: یاد داری چند سال قبل سقف اتاقک روی چاه را کاهگل کردیم پس از آن انگشترم مفقود شد و هر قدر تفحّص کردیم نیافتیم؟ گفت: آری، به یاد دارم، گفت: پس از آن که آدمی میمیرد بسیاری از مسائل ناشناخته و مجهول برای او روشن میشود، من بعد از مرگ فهمیدم انگشترم لای کاهگلهای سقف اتاقک مانده است، چون موقع کار ماله در دست چپم بود و کاهگل را به دست راست میگرفتم، در یکی از دفعات که به من گل دادی وقتی خواستم آن را با ماله از کف
دستم جدا کنم و به سقف بزنم انگشترم با فشار لب ماله از انگشتم بیرون آمده و با گلها، آن را به سقف زدهام و در آن موقع متوجّه خارج شدن انگشتر نشده بودم، برای آن که مطمئن شوی این منم که با تو سخن میگویم هر چه زودتر کاهگلها را از سقف جدا کن و آنها را نرم کن انگشترم را مییابی!
پسر بدون این که خواب را برای کسی بگوید صبح همان شب در اوّلین فرصت اقدام نمود، میگوید: روی چاه را پوشانده، کاهگلها را از سقف جدا کردم، در حیاط منزل روی هم انباشتم، سپس آنها را نرم کرده و انگشتر را یافتم!
مبلغی که پدرم در خواب گفته بود آماده نمودم به بازار آمدم و نزد مردی که پدرم گفته بود رفتم، پس از سلام و احوالپرسی سؤال کردم، آیا شما از مرحوم پدرم طلبی دارید؟ صاحب مغازه گفت: برای چه میپرسی؟
گفتم: میخواهم بدانم، صاحب مغازه گفت: پانصد تومان طلب دارم، سؤال کردم: پدر من چگونه به شما مقروض شد؟ جواب داد: روزی به حجرۀ من آمد و پانصد تومان از من قرض خواست، من مبلغ را به او دادم بدون آن که از وی سفته و یا لااقل یادداشتی بگیرم، رفت، طولی نکشید که بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا رفت! پسر گفت: چرا برای وصول طلبت مراجعه نکردی؟ جواب داد: سندی در دست نداشتم و شایسته ندیدم مراجعه کنم؛ زیرا ممکن بود گفتهام مورد قبول واقع نشود.
پسر متوفی مبلغ را به صاحب مغازه داد و جریان امر را برای او نقل کرد! (1)
این فقیر الی اللّه و تهیدست بینوا، در سال 1345 شمسی، شب چهارشنبهای از مسجد جمکران قم همراه با یکی از دوستانم که در محبّت اهل بیت علیهم السلام آتشی شعلهور در قلب داشت نزدیک ساعت دوازده شب وارد شهر قم شدم، شهر
1) (1)
همچون وادی خاموشان بود، رفت و آمد در آن جریان نداشت، همراه دوستم منتظر تاکسی شدیم تا به خانهام نزدیک مدرسۀ آیت اللّه العظمی حجّت بروم.
از اتّفاق یک تاکسی رسید، چهرۀ راننده با اکثر رانندگان فرق میکرد، نور عبادت از آن قیافه ساطع بود. هر دو سوار شدیم، پرسید: مقصد کجاست؟ دوستم گفت:
قبرستان. او هم ما را به وادی السّلام قم برد و گفت: من با شبگردان وادی دوستم، صبر کنید در بزنم تا با هم وارد قبرستان شویم. در زد، شبگرد قبرستان درب را باز کرد، با تاکسی وارد قبرستان شدیم و هر یک به سر قبری خالی رفته و به تفکّر و اندیشه در اوضاع خود پس از ورود به قبر پرداختیم.
در این بین، عبا به دوشی در تاریکی قبرستان از کنار ما سه نفر عبور کرد. رانندۀ تاکسی او را شناخت، وی را صدا کرد و گفت: تو مردی الهی هستی و از ابتدای ساخته شدن این قبرستان این جا بودی، هم ناظر اموری، هم شبگرد بعضی از شبها و هم برای بعضی از اموات از طرف بازماندگانشان جهت فاتحه و قرآن در استخدامی، اسراری از این قبرستان و اموات آن اگر نزد تو هست جهت عبرتگیری و پند آموزی برای ما بیان کن!
پاسخ داد: از این قبرستان مسائلی بسیار مهم دارم که یک بخش آن را برای شما حکایت میکنم:
روزی از شهر همدان میّتی به این قبرستان آوردند. از افراد دنبال جنازه، فهمیده میشد که متوفّی مردی مؤمن و با اخلاص و شخص متدیّن و مطیع حضرت ربّ - جلّ و علا - بوده. چون وی را دفن کردند فرزندانش مرا صدا زدند و به من گفتند:
حاضری در هر بعد از ظهر پنجشنبه به عنوان شب جمعه چند سوره قرآن برای پدر ما بخوانی و این برنامه را تا زمانی معیّن ادامه دهی؟ و ما هم حق الزحمۀ تو را هر ماه که میآییم تقدیم میکنیم. پاسخم مثبت بود. چند ماه مطابق خواسته فرزندانش به وقت شب جمعه کنار قبر میآمدم و برای متوفّی سورههای تعیین شده را
میخواندم. یک روز پنجشنبه در منزل کارگر داشتم نرسیدم به قبرستان بروم، فردای آن روز که جمعه بود سر قبر میّت رفته و وظیفۀ خود را انجام دادم، ولی هفتۀ بعد فرزندان آن مرد به قم آمدند و به من گفتند: شب جمعه پدر خود را در عالم رؤیا دیدم، از شما به خاطر خالی گذاشتن سفرهاش از مائدۀ الهی گلایه داشت، من داستان آن روز را بیان کرده و از آنان عذرخواهی کردم!
مرحوم حاج شیخ عباس قمّی، دانشمند و محدّث بزرگ که قریب پنجاه جلد کتاب بسیار مفید و خداپسندانه دارد و از اوتاد و عبّاد و زهّاد روزگار و از اولیای خداست، داستانهای شگفتی در زندگی دارد، من قسمتی از این حقایق را از فرزند بزرگوارش حاج میرزا علی آقا محدّث که قریب به ده سال در همسایگی او بودم شنیدم:
میفرمود: پدر بزرگوارم در نجف اشرف بر اثر کثرت عبادت و تألیف به مرض سختی دچار شد، معالجات اطبّا در او مؤثّر نیفتاد، یک روز در حالی که ناله میکرد به مادرم فرمود: همسر مهربانم مقداری آب در قوری با یک ظرف برای من بیاور.
قوری آب و ظرف را کنارش گذاشت، گفت: مرا بلند کنید، زیر بغل او را گرفته در بستر نشاندیم، گفت: پنجاه سال است با این انگشتان قال اللّه و قال الصادق و قال الباقر نوشتهام، باید این انگشتان دارای اثر معنوی باشد اگر نباشد فقط به درد قطع شدن میخورد، آنگاه انگشتان خود را روی ظرف گرفت و از قوری به روی انگشتانش آب ریخت و آن آب را نوشید، پس از چند ساعت شفای کامل یافت!
و نیز آن مرحوم میگفت:
پدرم مرحوم محدّث قمّی دچار چشم درد سختی شد، اطبّای عراق از علاجش عاجز شدند، روزی به مادرم گفت: کتاب شریف «اصول کافی» را نزد من بیاور، مادر
کتاب را به دست پدر داد، پدر گفت: این کتاب منبع واقعیّات الهیّه و سراسر حکمت و هدایت و نور است و شفای هر درد، نویسندۀ آن مرحوم کلینی از معتبرترین افراد روزگار است، نمیشود کتاب او بی اثر باشد، کتاب را یکی دوبار به چشم خود کشید، یکی دو ساعت بعد، از آن درد چشم خلاص شد.
باز آن مرحوم نقل میکرد:
من بنا به توصیۀ پدرم اهل منبر و وعظ و خطابه شدم، بنا شد در مجلسی در شهر قم ده شب منبر بروم، قمیّون ازمنبرم هم به خاطر زیبایی و شیوایی کلام و هم محض این که فرزند محدّث قمّی هستم از من استقبال شایانی کردند. شبی حدیثی را مورد بحث قرار دادم، آقایی از علما به نام حاج شیخ مهدی پایین شهری از وسط مجلس فریاد زد: آقای میرزا علی محدّث، این حدیث کجاست؟ گفتم: جای آن را نمیدانم در چه کتابی است، من این حدیث را از زبان بزرگان دین شنیدهام، فریاد زد: دیگر از شنیدهها روی منبر مگو، سعی کن احادیث را در متون اسلامی ببینی سپس نقل کنی.
عمل او به من بسیار سنگین آمد، برایم خیلی تلخ بود، دنبالۀ منبر را به دلسردی و کسالت طی کرده و با تصمیم براین که از برنامهام دست بردارم به خانه آمدم. نیمه شب در عالم رؤیا به محضر مبارک پدرم رسیدم، با تبسّم و انبساط به من گفت:
فرزندم از تصمیمی که گرفتهای صرف نظر کن؛ زیرا تبلیغْ عملی بسیار مهم و امری فوق العاده پر ارزش است، این کاری است که بر عهدۀ انبیای الهی بود؛ در ضمن حدیثی که مورد اشکال آقای شیخ مهدی پایین شهری بود در فلان کتاب حدیث در صفحۀ چند است، فردا شب دوباره حدیث را بخوان و به مدرک آن اشاره کن تا ایراد شیخ برطرف گردد!
حاج میرزا علی آقا میفرمودند:
وقتی پدرم مرحوم محدّث قمّی در کنار مرقد حضرت مولی الموحّدین، امام
عارفان، اسوۀ مشتاقان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از دنیا رفت، همراه با علمای نجف و جمعیّت بسیار زیادی آن مرد محترم را در کنار استادش حاج میرزا حسین نوری به خاک سپرده و به منزل برگشتیم، تا نیمه شب رفت و آمد ادامه داشت، پس از آن برای استراحت به بستر رفته لحظاتی نگذشته بود که درعالم خواب پدر را با انبساطی عجیب زیارت کردم، عرضه داشتم: پدرجان در چه حالی هستید؟ فرمود:
از لحظهای که وارد برزخ شدم تا الآن سه بار به محضر مقدّس حضرت سیّد الشهداء علیه السلام مشرّف شده و مهمان آن جناب شدم!
به قول حکیم شفایی اصفهانی:
گزیدهام ز کتاب جهان مقالۀ عشق سبق سبق گذرانیدهام مقالۀ عشق
به سخت جانی من چون نبود نازکشی زمانه برد مرا تا کند حوالۀ عشق
منم که ملک محبّت مسلّم است مرا به مُهر داغ رسانیدهام قبالۀ عشق
گل بهشت به سر چون زنم که یکرنگیست میان گوشۀ دستار ما و لالۀ عشق
به آب خضر شفایی نظر به ناز کنم همیشه دیده و دل سیرم ازنوالۀ عشق
(شفایی اصفهانی)
آن جناب میفرمودند:
یک روز هوا گرم بود، برای فاتحۀ اهل قبور به وادی السّلام نجف رفتم، برای فرار از گرما به زیر طاقی که بر سر قبری زده بودند نشستم، عمامه را برداشته و عبا را کنار زدم که قدری استراحت کنم، در این حال دیدم جماعتی از مردگان با لباسهای پاره و مندرس و وضعی بسیار کثیف به سوی من آمدند و از من طلب شفاعت کردند که وضع ما بد است، تو از خدا بخواه ما را عفو کند! من به آنان پرخاش کردم و گفتم: هر چه در دنیا به شما گفتند گوش نکردید و حالا که کار از کار گذشته طلب عفو
میکنید؟ بروید ای مستکبران!
ایشان فرمودند: این مردگان شیوخی بودند از عرب که در دنیا مستکبرانه زندگی مینمودند و قبورشان دراطراف همان قبری بود که من بر روی آن نشسته بودم. (1)
دو ملک اسود رو و ازرق چشم در قبر بر بالین میّت حاضر میشوند، به یکی گفته میشود منکَر و دیگری نکیر، به صاحب قبر میگویند: دربارۀ رسول خدا چه نظری داری؟ اگر میّت مؤمن باشد میگوید: پیامبر عبد خدا و رسول اوست، من به وحدانیّت خدا و رسالت پیامبر شهادت میدهم. دو ملک میگویند: میدانستیم جواب تو همین است. سپس برزخ او را هفتاد ذرع در هفتاد ذرع وسعت میدهند و آن محل را چون روز روشن به نور حقّ مینمایند، سپس به او میگویند: بخواب، خواب راحت. میگویند: بگذارید بروم و به اهلم، وضع خود را خبر دهم، میگویند: نه، بخواب، همانند خواب عروس که بیدار نشود مگر به واسطۀ عزیزترین فردش. میخوابد تا خداوند او را وارد قیامت کند.
امّا اگر میّت اهل نفاق باشد و با دین و ایمان سروکارش نبوده، وقتی دربارۀ پیامبر میپرسند میگوید: نمیدانم، چیزهایی از مردم شنیدم و همان شنیدهها را میگفتم. میگویند: جوابت را میدانستیم. سپس به خانۀ برزخی میگویند:
بر او تنگ شو، چنان تنگ میشود که جانبی به جانب دیگر نزدیک میگردد؛ به طور دائمی به آن عذاب برزخی دچار است تا وارد محشر شود! (2)
پس از پایان زمان برزخ نوبت به قیامت میرسد، قیامتی که در آن نیکوکاران و بدکارن به جزای اعمال خود برخورد میکنند و آن صحنه به فرمودۀ قرآن مجید با نفخۀ صور آغاز میگردد:
وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَن فِی السَّماوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْرَی فَإِذَا هُمْ قِیَامٌ یَنظُرُونَ » (1)
و در صور دمیده میشود، پس هر که در آسمانها و زمین است میمیرد، مگر کسی را که خدا بخواهد، آنگاه بار دیگر در صور دمیده میشود، ناگاه همۀ آنان بر پای ایستاده [ مات و مبهوت به هر سو ] مینگرند [ که سرانجام کارشان چه خواهد شد! ]
فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلاَ یَتَساءَلُونَ * فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ » (2)
پس هنگامی که در صور دمیده شود، در آن روز نه میانشان خویشاوندی و نسبی وجود خواهد داشت و نه از اوضاع و احوال یکدیگر میپرسند؛ * پس کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سنگین [ و باارزش ] است، همانانند که رستگارند. و کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سبک [ و بیارزش ] است ، همانانند که سرمایۀ وجودشان را از دست داده و در دوزخ جاودانهاند .
وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ * قَالُوا یَاوَیْلَنَا
مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ » (1)
و در صور دمیده شود، ناگاه همۀ آنان از قبرها به سوی پروردگارشان میشتابند. * میگویند: ای وای بر ما، چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ این واقعیتی است که [ خدای ] رحمان وعده داده بود و پیامبران راست گفته بودند!!
فَإذا نُقِرَفِی النّاقُورِ * فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسیرٌ * عَلَی الْکافِرینَ غَیْرُ یَسیرٍ » (2)
پس زمانی که در صور دمیده شود، * آن روز، روز بسیار سختی است، * بر کافران آسان نیست.
چون نفخۀ صور دمیده شود تمام مردگان زنده گشته و نیک و بد به محضر حضرت ربّ الأرباب شتافته و برای رسیدن به جزای عمل نیک و بد محشور میشوند.
فَوَرَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَالشَّیَاطینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیّاً » (3)
پس به پروردگارت سوگند، آنان را [ که بدون دلیل و از روی جهل و نادانی منکر زنده شدن مردگانند ] با شیاطین محشور میکنیم، سپس آنان را در حالی که به زانو درآمدهاند، گرداگرد دوزخ حاضر خواهیم کرد.
قیامت روز عجیبی است، روزی است که اوّلین و آخرین در آن جمعند، روزی است که به تمام پروندهها بدون این که به کسی ذرّهای ظلم کنند رسیدگی میشود، روزی است که باید هر انسانی به جزای اعمالش برسد، روزی است که باید از صراط عبور کرد، روزی است که پایانش برای اهل ایمان، بهشت و برای اهل فسق و فجور، جهنّم است. برای آن روز به تناسب عقاید و اخلاق و اعمال مردم اسامی عجیبی است که مرحوم فیض کاشانی در «المحجة البیضاء» (1)
یوم القیامة، یوم الحسرة، یوم النّدامة، یوم المحاسبة، یوم المَسْأَلَة، یوم المُسابَقة، یوم المُناقَشَة، یوم المُنافسة، یوم الزَّلْزَلَة، یوم الدَّمْدَمَة، یوم الصّاعقة، یوم الواقعة، یوم القارعة، یوم الرّاجفة، یوم الرّادفة، یوم الغاشیة، یوم الدّاهیة، یوم الأَزِفَة، یوم الحاقّة، یوم الطّامّة، یوم الصّاخّة، یوم الطّلاق، یوم الفراق، یوم المَساق، یوم القِصاص، یوم التّناد، یوم الحساب، یوم المآب، یوم العذاب، یوم الفرار، یوم القرار، یوم اللّقاء، یوم البقاء، یوم القضاء، یوم الجزاء، یوم البلاء، یوم البکاء، یوم الحشر، یوم الوعید، یوم العرض، یوم الوزن، یوم الحقّ، یوم الحکم، یوم الفصل، یوم الجمع، یوم البعث، یوم الفتح، یوم الخِزْی، یومٌ عظیم، یومٌ عقیم، یومٌ عسیر، یوم الدّین، یوم الیقین، یوم النشور، یوم المصیر، یوم النفخة، یوم الصّیحة، یوم الرّجفة، یوم الرّجّة، یوم الزّجرة، یوم السّکرة، یوم الفَزَع، یوم الجَزَع، یوم المُنْتَهی، یوم المأوی، یوم المیقات، یوم المعاد، یوم المرصاد، یوم القلق، یوم العرق، یوم الافتقار، یوم الإنْکِدار، یوم الانتشار، یوم الانشقاق، یوم الوقوف، یوم الخروج، یوم الخلود، یوم الوعید، یوم التّغابن، یومٌ عبوس، یومٌ معلوم، یومٌ موعود، یومٌ مشهود، یومَ لاریب فیه، یومَ تُبْلَی السَّرائر، یومَ لا تُجْزی نَفسٌ لِنفسٍ شیئاً، یومَ تَشْخَصُ فیه الأبصارُ، یومَ لا یُغْنی مَولیً عَن مولیً
1) (1)
شیئاً، یومَ لا تَمْلِکُ نفسٌ لِنفسٍ شیئاً، یومَ یُدْعَوْنَ إلی نارِ جهنَّمَ دعّاً، یومَ یُسْحَبونَ فی النارِ عَلی وُجوهِهِم، یومَ تُقَلِّبُ وجوهُهُم فِی النّار، یومَ لا یَجزی والدٌ عن وَلدِه شیئاً، یومَ یَفِرُّ الْمرءُ مِن أخیه، یومَ لا یَنْطِقونَ و لا یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرون، یَوْمَ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّه، یومَ هُمْ بارِزُون، یَوْمَ هُمْ عَلَی النّارِ یُفْتَنُون، یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ ولا بَنون، یومَ لا یَنْفَعُ الظّالمینَ مَعذِرَتُهُم و لَهُمُ اللَّعْنَةُ ولَهم سوءُ الدّار، یومَ تُرَدُّ فیه الْمَعاذیرُ، یومَ تَخْشَعُ فیه الأبصارُ وتسکُنُ الأصواتُ، و یَقِلُّ فیه الاِلتفاتُ، و تُبْرَزُ الْخَفیّاتُ وَتَظْهَرُ الْخطیئاتُ والْخَبیثاتُ، یومَ یُساقُ الْعِبادُ وَمَعَهُمُ الأشهادُ، وَیَشیبُ الصَّغیرُ، وَیَسْکَرُ الکبیرُ، فَیَؤمَئِذٍ وُضِعَتِ الْمَوازینُ، و نُشِرَتِ الدَّواوینُ، و بُرِّزَتِ الْجَحیمُ، وَاُغْلِیَ بِالحمیمِ، وَزَفَرَتِ النَّارُ، و یَئِسَ الکفّارُ، و سُعِّرَتِ النّیرانُ، وَتَغَیَّرَتِ الْألوانُ، و خَرِسَ اللِّسان وَنَطَقَتْ جوارِحُ الإنسان، ف یا أیُّها الْإنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریم »! (1)
در چنین روزی با این همه اسما و صفات که نمایشگر حقیقت این روز است با هر کس مطابق اعمال و عقاید و اخلاقی که در دنیا داشته و با خود به آخرت برده، معامله میشود، اگر خیر باشد جزایش بهشت و رضای حقّ است، اگر شرّ است جزایش سخط و عذاب جهنّم است. اکنون لازم است به پارهای از جزای اعمال نیکو و اخلاق حسنه و عقاید صحیحه ونیز پارهای از جزای اخلاق سیّئه و اعمال فاسده و عقاید باطله در آن روز اشاره شود:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
1) (1)
ثَمَنُ الْجَنَّةِ لا إلهَ إلَّااللّهُ. (1)
قیمت بهشت «لا إله إلاّ اللّه» است.
آن کس که به حقیقت لا إله إلاّ اللّه میگوید قیمت راستی این گفتار و اظهارش بهشت است، چرا که لا إله إلّااللّه نفی حکومت طاغوت، شیطان، هوای نفس، غرایز و شهوات باطل در زندگی است. لا إله إلاّ اللّه، نماز، روزۀ، حجّ، زکات، خمس، امر به معروف و نهی از منکر و جهاد و تولّی و تبرّی است، گویندهای که ملتزم به لوازم لا إله إلّااللّه است البتّه ثمن گفتارش بهشت است، به همین خاطر در روایت دیگر نبیّ اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
لَیْسَ شَیْءٌ إلّاوَلَهُ شَیْءٌ یَعْدِلُهُ إلَّااللّهُ عَزَّوَجَلَّ، فَإنَّهُ لا یَعْدِلُهُ شَیْءٌ؛ وَلا إلهَ إلّا اللّهُ، فَإنَّهُ لا یَعدِلُها شَیْءٌ؛ و دَمْعَةٌ مِنْ خَوْفِ اللّهِ، فَإنَّهُ لَیْسَ لَها مِثْقالٌ، فَإنْ سالَتْ عَلی وَجْهِهِ لَمْ یَرْهَقْهُ قَتَرٌ وَلا ذِلَّةٌ بَعْدَها أبَداً. (2)
هر چیزی در جهان همتا و نظیری دارد مگر سه چیز:
اول: ذات مقدس احدیّت.
دوم: لا اله الّا اللّه که آن را هموزن نیست (البته گفتار با عمل، مَن ثَقُلَت موازینه).
سوم: اشکی که از خوف خدا به چشم آید که هموزن ندارد و اگر بر چهره بریزد آن چهره را خواری و ناراحتی نخواهد بود.
قرآن، نبوّت، امامت، ایمان به انبیا، اعتقاد به ملائکه، اعمال صالحه، اخلاق
حسنه، عقاید حقّه، همه و همه از لوازم لا إله إلاّ اللّه و از شؤون حضرت اللّه است، گفتاری که گویندهاش ملتزم به لوازم گفتار است ثمنی چون بهشت دارد، ورنه شمر و عمر سعد و معاویه و یزید و خولی و سنان هم به زبان لا إله إلاّ اللّه میگفتند!
در مسئلۀ التزام به لوازم توحید است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
خَیْرُ الْعِبادَةِ قَوْلُ لا إلهَ إلاَّ اللّهُ. (1)
بهترین عبادت گفتن لا إله إلاّ اللّه است.
در قسمتی از یک روایت مفصّل، رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردم فرمود:
ای گروه مردم! هر کس با اقرار به توحید و کلمۀ لااله الّا اللّه مخلصانه بدون آن که چیزی به آن مخلوط کند خدا راملاقات نماید اهل بهشت است. امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام بپا خاست و عرضه داشت: پدر و مادرم فدایت، چگونه این کلمه را مخلصانه بگوید و چیزی به آن مخلوط نکند، برای ما بیان کن تا حدّ آن را بشناسیم؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آری، برای دنیا خواهی و حرص بر جمع آوری مال و خشنود بودن به امور مادّی و گناه و معصیت و بردگی و بندگی و پول این کلمه را نگوید. و متأسّفانه مردمی چنین اند که:
گفتارشان گفتار نیکان ولی کردارشان کردار ستمگران و تبهکاران است؛ با زبان، شهادت به توحید میدهند امّا هر فسق و فجوری را مرتکب میشوند؛ پس هر کس خدای عزّ و جلّ را دیدار کند و در او این خصلتها نبوده و قولش لا إله إلاّ اللّه باشد بهشت برای اوست،هرگاه دنیا را بگیرد و آخرت را ترک کند، اهل دوزخ است! (2)آری، اعتقاد و عمل باید با گفتار هماهنگ باشد ورنه آن گفتار پشیزی ارزش معنوی ندارد؛ باید گفت و سر خود را از پی گفتار روانه کرد. آری، این گفتن، گفتن
است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ قالَ: لا الهَ إلَّااللّهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ وَإخْلاصُهُ بِها أنْ یَحْجُزَهُ لا الهَ إلَّا اللّهُ عَمّا حرَّمَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ. (1)
هر کس با اخلاص لااله الّا اللّه گوید داخل بهشت میشود و اخلاص در آن به این است که شهادت به وحدانیّت حق، او را از معاصی بازدارد.
امام رضا علیه السلام در سفر نیشابور در حدیث مشهور سلسلة الذّهب از قول پدرانش از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله ، از قول حضرت حقّ عزّوجلّ فرمود:
لا الهَ إلَّااللّهُ حِصْنی، فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أمِنَ مِنْ عَذابی. فَلَمّا مَرَّتِ الرّاحِلَةُ نادی: بِشُرُوطِها، وَأنَا مِنْ شُرُوطِها. (2)
لا اله الّا اللّه دژ و حصار من است، پس هر کس در این دژ وارد شود از عذاب من ایمن است. هنگامی که مرکب حرکت کرد به آواز بلند فرمود: با شروط آن و من خود یکی از شروط آن میباشم.
یعنی اقرار به امامت من و این که رهبر مفترض الطاعه من هستم، نه حاکمان بنی عبّاس؛ لا إله إلاّ اللّه در جنب ولایت ما صحیح است نه در جنب حکومت بنی عبّاس که در آن جا کلمۀ حقّ است ولی از آن ارادۀ باطل میشود!
به قول عارف بزرگ سیف فرغانی:
چون هر چه غیر اوست به دل ترک آن کنی بر فرق جانِ تو نهد از حبّ خویش تاج
در نصرت خرد که هوا دشمن وی است با نفس خود جدل کن و با طبع خود لجاج
گر در مَصاف آن دو مخالف شوی شهید بیمار به دَم چو مسیحا کنی علاج
چون نفس تند گشت به سختیش رام کن سردی دهد طبیب چو گرمی کند مزاج
با او موافقت مکن اندر خلاف عقل محتاج نیست شب که سیاهش کنی به زاج (1)
(سیف فرغانی)
در حدیثی بسیار مهم، ابوسعید خدری میگوید:
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود و تنی چند از یارانش از جمله حضرت علیّ بن ابیطالب علیه السلام گرد او بودند، حضرت فرمود: هر کس لا إله إلاّ اللّه گوید وارد بهشت میشود، پس دو تن از یاران گفتند: ما میگوئیم: لا إله إلاّ اللّه، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
همانا لا إله إلاّ اللّه از این شخص - اشاره به حضرت مولا - و شیعیان قبول میشود، باز آن دو تن تکرار کرده گفتند: ما نیز میگوئیم، پیامبر دست بر سر علی گذارد آنگاه به آن دو نفر گفت: علامت پیروی از او این است که: بیعت او را نشکنید و در مسند و مقام او ننشینید، سخنش را تکذیب نکنید. (2)شاعر گرانمایه میرزا غفّار طارمی متخلّص به غفّار، در وصف حضرت مولا گوید:
ای به وجودت شده اثبات من کرده تجلّی برِ مرآت من
غیر تو کی میشود آیات من مانع فیض است حجابات من
طول سفر بُعد مقامات من
نیست مرا غیر تو در دین ضرور گر چه دهد روضۀ رضوان و حور
هشت بهشتیّ و غلام و قصور ای که تویی بر همه عالم عبور
بر تو امید است حسابات من
حبّ تو روز ازلم شد سرشت صادر اوّل سر لوحم نوشت
هر که در این مزرعه حبّ تو کشت یوم ملاقات نشد قبح و زشت
مطلق اعضای علامات من
مظهر حقّیّ و صفات رحیم منجی نوحی تو ز بحر عظیم
نار خلیل است چو طور کلیم چونکه قدیمیّ و به اشیاء علیم
سرّ حقیقی است مجازات من
بر در تو جملۀ شاهان مقیم ناطقه در وصف تو گشته بکیم (1)
یک نفسم ده که شوم من کلیم ای که تویی بر دل غفّار علیم
ملجأ دین مرجع آیات من
(غفّار طارمی)
مفضّل بن عمر کوفی از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود:
إنَّ اللّهَ تَعالی ضَمِنَ لِلْمُؤْمِنِ ضَماناً، قالَ: قُلتُ: و ما هُو ؟ قالَ: ضَمِنَ لَهُ إنْ هُوَ أقَرَّ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ، وَلِمُحَمَّدٍ بِالنُّبُوَّةِ، و لِعَلیٍّ بِالْإمامَة، و أدّی مَا افْتَرَضَ
1) (1)
اللّهُ عَلَیْهِ، وأَنْ یُسْکِنَهُ فی جَوارِهِ، وَلَمْ یَحْتَجِبْ عَنْهُ. قالَ: قُلْتُ: فَهذِهِ وَاللّهِ الْکَرامَةُ الَّتی لا یُشْبِهُها کَرامَةُ الْآدَمِیّینَ! قالَ: ثُمَّ قالَ أبُوعَبْدِاللّهِ علیه السلام : إعْمَلُوا قَلیلاً تَنَعَّمُوا کَثیراً. (1)
خداوند متعال برای مؤمن تعهّد فرموده امری را، مفضّل میگوید: عرض کردم؟ کدام است؟ فرمود: خداوند تعهّد کرده برای مؤمن در صورتی که اقرار به پروردگاری او و نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله و رهبری و ولایت علی علیه السلام نماید و واجبات الهی را به جای آورد او را در جوار خود - یعنی مقام قربش ساکن گرداند و مانع از وصول او بدین مقام نگردد. مفضّل گوید: عرض کردم: به خدا سوگند این بخشش و احترامی است که مانندش برای آدمیان نیست، سپس حضرت فرمود: عمل کمی بجای آرید و لذّت فراوان ببرید!!
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ تَوَضَّأَ و تَمَنْدَلَ کُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةٌ، وَمَنْ تَوَضَّأَ وَلَمْ یَتَمَنْدَلْ حَتّی تَجِفَّ وُضُوءُهُ کُتِبَتْ لَهُ ثَلاثُونَ حَسَنَةً. (2)
هر کس وضو بگیرد و وضویش را با دستمال خشک کند برایش یک حسنه است و هر کس وضویش را با دستمال خشک ننماید تا آب وضو خودش خشک شود برایش سی حسنه است.
و نیز فرمود:
مَنْ تَطَهَّرَ ثُمَّ أَوی إلی فِراشِهِ باتَ و فِراشُهُ کَمَسْجِدِهِ. (1)
هر کس وضو بگیرد سپس در رختخواب خود برود، بخسبد در حالی که بستر او مانند مسجد او خواهد بود.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
مَنْ أسْبَغَ وُضُوءَهُ، و أحْسَنَ صَلاتَهُ، و أدّی زَکاةَ مالِهِ وَکَفَّ غَضَبَهُ، وَسَجَنَ لِسانَهُ، وَاسْتَغفَرَ لِذَنْبِهِ، وَأدَّی النَّصیحَةَ لِأهْلِ بَیْتِ نَبِیِّهِ، فَقَدِ اسْتَکْمَلَ حَقائِقَ الْإیمانِ، وَأبْوابُ الْجَنَّةِ مَفْتُوحَةٌ لَهُ. (2)
هر کس وضوی خود را شاداب و کامل به جای آورد،نماز خویش را نیکو بخواند، وزکات مالش را بپردازد و خشم خود را فرو نشاند و زبانش را از گناهان مربوطِ به زبان ببندد و برای گناه خود با توبه طلب آمرزش کند و نسبت به اهل بیت پیامبر خویش خیرخواه باشد، البتّه تمام حقایق ایمان در او کامل شده و درهای بهشت به روی او باز است.
امام صادق علیه السلام از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
إنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ أوْجَبَ الْجَنَّةَ لِشابٍّ کانَ یُکثِرُ النَّظَرَ فِی الْمِرْآةِ فَیُکْثِرُ حَمْدَ اللّهِ عَلی ذلِکَ. (3)
خداوند واجب مینماید بهشت را بر آن جوانی که در آیینه زیاد نگاه کند و در
هر مرتبه حمد الهی را برای نعمت جوانی به جای آورد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ مَشی إلی الْمَسْجِدِ لَمْ یَضَعْ رِجْلَهُ عَلی رَطْبٍ وَلا یابِسٍ إلّاسَبَّحَتْ لَهُ الْأرْضُ إلَی الْأرضینَ السّابِعَةِ. (1)
هر کس به سوی مسجد روان شود، قدم به هیچتر و خشکی نمیگذارد مگر آن که از آن جا تا زمین هفتم برای او پروردگار را تسبیح کنند.
توضیح: از آن جا که به فرمودۀ قرآن، همۀ موجودات تسبیح خوان حقّند و شعور توحید در ذات آنان است، قدمی که در راه حقّ برداشته شود آن قدر با ارزش است که بر روی هر چیزی واقع شود، از آن نقطه تا طبقۀ هفتم زمین از روی بهجت و سرور تسبیح خدا گفته شود و ثواب آن به نفع روندۀ به مسجد است.
ابان بن تَغْلِب میگوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود:
یا أبانُ، هذِهِ الصَّلَواتُ الْخَمْسُ الْمَفْروضاتُ مَنْ أقامَهُنَّ و حافَظَ عَلی مَواقیتِهِنَّ لَقِیَ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَلَهُ عِنْدَهُ عَهْدٌ یُدْخِلُهُ بِهِ الْجَنَّةَ، و مَنْ لَم یُصَلِّهِنَّ بِمَواقیتِهِنَّ فَذلِکَ إلَیْهِ، إنْ شاءَ غَفَرَ لَهُ، و إنْ شَاءَ عَذَّبَهُ (2).
ای ابان! این نمازهای پنجگانه را هر کس بپا دارد و مراقب وقت آن باشد، پروردگار را ملاقات کند در حالی که قراردادی و سندی با خداوند دارد که او را داخل بهشت گرداند، ولی اگر مواظب اوقات آن نشد چنین سندی ندارد،
چنانکه پروردگار بخواهد او را میبخشد و اگر بخواهد عذاب و توبیخ کند!
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
مَنْ اسْرَجَ فی مَسْجِدٍ مِنْ مَساجِدِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ سِرَاجاً لَمْ تَزَلِ الْمَلائِکَةُ وَحَمَلةُ الْعَرْشِ یَسْتَغْفِرُونَ لَهُ ما دامَ فی ذلِکَ الْمَسْجِدِ ضَؤْءٌ مِنَ السِّراجِ. (1)
هر کس در مسجدی از مسجدهای خدا چراغی روشن کند، همواره حاملان عرش الهی و فرشتگان از برای او طلب آمرزش کنند تا روشنی آن چراغ باقی است.
امام باقر علیه السلام فرمود:
مَنْ أذَّنَ سَبْعَ سِنینَ مُحْتَسِباً، جاءَ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَلا ذَنْبَ لَه. (2)
هر کس هفت سال برای خدا اذان بگوید در روز رستاخیز بدون گناه وارد محشر میشود.
امام صادق علیه السلام فرمود:
أیُّما مُؤْمِنٍ سَجَدَ لِلّهِ سَجْدَةً لِشُکْرِ نِعْمَةٍ فی غَیْرِ صَلاةٍ، کَتَبَ اللّهُ بِها عَشْرَ
حَسَناتٍ، و مَحا عَنْهُ عَشْرَ سَیِّئاتٍ، و رَفَعَ لَهُ عَشْرَ دَرَجاتٍ فی الْجِنانِ. (1)
هر مؤمنی در غیر حال نماز سجدۀ شکر جهت نعمتی بجا آورد خداوند به آن خاطر ده حسنه برای او بنویسد و ده گناه از نامۀ عملش پاک کند و ده درجه برای او در بهشت بالا برد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
لِلْمُصَلّی ثَلاثُ خِصالٍ: إذا قامَ فی صَلاتِهِ یَتَنَاثَرُ عَلَیْهِ الْبِرُّ مِنْ أعْنانِ السَّماءِ إلی مَفْرَقِ رَأْسِهِ، و تَحُفُّ بِهِ الْمَلائِکَةُ مِنْ تَحْتِ قَدَمَیْهِ إلی أعْنانِ السَّماءِ، و مَلَکٌ یُنادِی: أیُّهَا الْمُصَلّی لَوْ تَعْلَمُ مَنْ تُناجِی مَا انْفَتَلْتَ. (2)
برای نمازگزار سه فائده است:
1 - هرگاه به نماز ایستد، از بالای فضا تا فرق سر او نیکوییها ریزش دارد.
2 - فرشتگان از زیر پا تا بالای آسمان بر او احاطه دارند.
3 - فرشتهای به او ندا میدهد: ای نمازگزار! اگر بدانی با که مناجات میکنی هیچ گاه التفاتی و توجّهی به سوی دیگری نخواهی کرد.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
مَنْ أتَی الْجَمآعةَ إیماناً و احْتِساباً اسْتَأْنَفَ الْعَمَلَ. (3)
هر کس در نماز جماعت با ایمان و به خاطر آمرزیده شدن تمام گناهانی که بین خود و خدا داشته، شرکت کند، عمل از سر گیرد. [ کنایه از آمرزش همۀ
گناهان است. ]
اصبغ بن نُباته میگوید: امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:
اهل زمین چون به تبهکاری و نافرمانی پروردگار آلوده شوند، خداوند بر آن شود که آنها را روی استحقاقشان عقوبت فرماید، ولی چون نظر کند به سالخوردگان که در عین ضعف به سوی نماز گام برمیدارند و کودکان که مشغول یادگیری قرآنند، آنان را مورد عفو قرار داده عذابشان را به تأخیر اندازد. (1)
هر شب اندیشۀ دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان که برون مینهم از منزل پای حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر
هر کسی را سر چیزیّ و تمنّای کسی است ما به غیر از تو نداریم تمنّای دگر
زان که هرگز به صفای تو در آیینۀ وهم متصوّر نشود صورت و بالای دگر
وامقی بود که دیوانۀ عذرائی بود منم امروز و تویی وامق (2)و عذرای دگر
وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر
بامدادان به تماشای چمن بیرون آی تا فراق از تو نماند به تماشای دگر
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
باز گویم نه که دوران حیات این همه نیست سعدی امروز تحمّل کن و فردای دگر
(سعدی شیرازی)
امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیّت لحظات آخر عمرش فرمود:
اللّهَ اللّهَ فِی الزَّکاةِ فَإنَّها تُطْفِئُ غَضَبَ رَبِّکُمْ. (1)
خدا را خدا را، در امر زکات رعایت کنید که موجب خاموشی غضب پروردگار است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ حَجَّ یُریدُ بِهِ اللّهَ وَ لایُریدُ بِهِ رِیاءً و لاسُمْعَةً، غَفَرَ اللّهُ لَهُ الْبَتَّةَ. (2)
هر کس محض رضای خدا حج بجا بیاورد و قصد ریا یابه گوش مردم رساندن نداشته باشد، مسلّماً خداوند او را میآمرزد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
نَوْمُ الصّائِمِ عِبادَةٌ، وَصَمْتُهُ تَسْبیحٌ، و عَمَلُهُ مُتَقَبَّلٌ، و دُعاؤُهُ مُسْتَجابٌ. (3)
خواب روزهدار در ماه رمضان عبادت، سکوتش تسبیح خدا، عملش مورد قبول درگاه الهی و دعای او مستجاب است.
محّمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام از حضرت سجّاد علیه السلام روایت میکند:
أیُّما مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَیْناهُ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السلام حَتّی تَسیلَ عَلی خَدِّهِ، بَوَّأهُ اللّهُ تَعالی بِها فِی الْجَنَّةِ غُرَفاً یَسْکُنُها أحْقاباً. و أیُّما مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَیْناهُ حَتّی تَسیلَ عَلی خَدَّیْهِ فیما مَسَّنا مِنَ الْأذی مِنْ عَدُوِّنا فِی الدُّنْیا بَوَّأَهُ اللّهُ فِی الْجَنَّةِ مُبَوَّأَ صِدْقٍ. و أیُّما مُؤْمِنٍ مَسَّهُ أذیً فینا فَدَمَعَتْ عَیْناهُ حَتّی تَسیلَ عَلی خَدِّهِ مِنْ مَضاضَةِ ما اوذِیَ فینا، صَرَّفَ اللّهُ عَنْ وَجْهِهِ الْأذی، وَآمَنَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ مِنْ سَخَطِهِ وَالنّارِ. (1)
هر مؤمنی که چشمش برای کشته شدن امام حسین علیه السلام اشک بریزد تا بر گونهاش روان گردد، خداوند او را در بهشت در غرفۀ ما جای دهد که روزگاری دراز در آن ساکن باشد،هر مؤمنی که از دیدهاش اشک بریزد تا بر رخسارش جاری شود برای رنج و آزاری که از جانب دشمن در این دنیا به ما رسیده است خداوند عالم او را در بهشت در مکانی صالح و شایسته مسکن دهد و هر مؤمنی که در دوستی با ما در راه پیروی ما رنجی بدو رسد و چشمش گریان گردد تا بررویش بریزد به خاطر زحمت و رنجی که در راه اطاعت و دوستی ما به او رسیده، خداوند رنج و ناراحتی قیامتش را بگرداند و او را از خشم و عذاب خود ایمنی دهد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
1) (1)
الْحافِظُ لِلْقُرْآنِ وَالْعامِلُ بِهِ مَعَ السَّفَرَهِ الْکِرامِ الْبَرَرَةِ. (1)
حافظ قرآن و عمل کنندۀ به آن همدم و همنشین فرشتگان شایستۀ حقّ است.
ابوبصیر از امام صادق علیه السلام روایت میکند: خداوند بزرگ به پیامبرش داود وحی فرستاد که:
یا داوُدُ إنَّ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنَ إذا أذْنَبَ ذَنْباً ثُمَّ رَجَعَ و تابَ مِنْ ذلِکَ الذَّنْبِ و اسْتَحْیی مِنّی عِنْدَ ذِکْرِهِ، غَفَرْتُ لَهُ و أنْسَیْتُهُ الْحَفَظَةَ؛ وَأَبْدَلْتُهُ الْحَسَنَةَ و لا ابالی، و أنَا أرْحَمُ الرّاحِمینَ. (2)
ای داود! هرگاه از بندۀ مؤمن من گناهی سرزند و سپس از آن دست کشیده توبه کند و چون یاد آن گناه کند از من شرمنده شود، من او را بیامرزم و از یاد فرشتگان محافظش ببرم و به نیکی و ثواب بدل کنم و پروا ننمایم که من مهربانترین مهربانانم.
امام باقر علیه السلام فرمود:
مُعَلِّمُ الْخَیْرِ یَسْتَغْفِرُ لَهُ دَوابُّ الْأرْضِ و حیتانُ الْبُحُورِ وَکُلُّ صَغیرَةٍ وَکَبیرَةٍ فی أرْضِ اللّهِ وَسَمائهِ. (3)
برای آموزگاری که خوبی به مردم بیاموزد و راه خیر و صلاح زندگی را
نشان دهد، همۀ جنبندگان روی زمین و ماهیان دریا و هر کوچک و بزرگ و ریز و درشتی در زمین و آسمانِ خدا برای او طلب آمرزش میکنند!
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
مُجالَسَةُ أهْلِ الدّینِ شَرَفُ الدُّنْیا و الْآخِرَةِ. (1)
است.
امام باقر علیه السلام فرمود:
أرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فیهِ بَنَی اللّهُ لَهُ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ: مَنْ آوَی الْیَتیمَ، و رَحِمَ الضَّعیفَ، وَأشْفَقَ عَلی والِدَیْهِ، و رَفِقَ بِمَمْلُوکِهِ. (2)
چهار خصلت است در هرکس باشد خداوند برای او خانهای در بهشت بنا کند:
1 - پناه دادن به یتیم 2 - مهربانی با ضعیف 3 - نیکویی به پدر و مادر 4 - مهربانی و نرمخویی با زیردست.
ابوحمزۀ ثمالی میگوید: از حضرت باقر علیه السلام شنیدم میفرمود:
مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أعْراضِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ یَوْمِ الْقِیامَةِ، و مَنْ
کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ أقالَهُ اللّهُ نَفْسَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ. (1)
هر کس از تعرّض به عِرض و آبروی مردم خویشتن داری کند خداوند عذاب قیامت را از وی دور سازد و هر کس عصبانیّت و خشم خود را دربارۀ مردم فرونشاند خداوند در قیامت گناهانش را ببخشد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
ثَلاثةٌ یُدْخِلُهُمُ اللّهُ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِسابٍ: إمامٌ عادِلٌ، وَ تاجِرٌ صَدُوقٌ، و شَیْخٌ أفْنی عُمْرَهُ فی طاعَةِ اللّهِ. (2)
خداوند سه گروه را بدون حساب به بهشت ببرد: رهبر عدالت پیشه، تاجر راستگو، پیرمردی که عمر خود را در طاعت خدا بسر برده است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ أشْبَعَ جُوعَةَ مُؤْمِنٍ وَضَعَ اللّهُ لَهُ مائِدَةً فِی الْجَنَّةِ یَصْدُرُ عَنْهَا الثَّقَلانِ جَمیعاً. (3)
هر کس مؤمن گرسنهای را سیر کند خداوند برای او در بهشت سفرهای ترتیب دهد که همۀ جنّ و انس از سر آن سیر برخیزند!
امام صادق علیه السلام فرمود:
ما مِنْ مُسْلِمٍ أقْرَضَ مُسْلِماً قَرْضاً یُریدُ بِهِ وَجْهَ اللّه إلّااحْتَسَبَ لَهُ أجْرَها بِحسابِ الصَّدَقَةِ حَتّی یَرْجِعَ إلَیْهِ. (1)
هر مسلمانی محض خاطر خدا به مسلمان دیگر قرض الحسنه بدهد، خداوند هر روز ثواب صدقه دادن به حساب او ثبت کند تا زمانی که مالش از سوی بدهکار برگردد.
امام صادق علیه السلام از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
أرْضُ الْقِیامَةِ نارٌ ما خَلا ظِلِّ الْمُؤْمِنِ، فَإنَّ صَدَقَتَهُ تُظِلُّهُ. (2)
تمام عرصۀ محشر در قیامت همچون آتش است، به غیر از سایبان مؤمن که آتش نیست به علت این که صدقۀ او در دنیا سایبان او در قیامت است.
در هر صورت آیات قرآن و روایات و اخبار، ثواب و اجر و مزد هر عمل نیکی را چه کم چه زیاد، چه در نهان چه در آشکار بیان کرده که با مراجعه به آن میتوان بر تمام زوایای این مسئله آگاه شد.
امّا عقوبت مجرمان: گذشته از آیات قرآن که در دسترس همگان، است روایات عجیبی دراین باب وارد شده که به گوشهای از آن روایات لازم است اشاره شود:
امام صادق علیه السلام فرمود:
إیّاکُمْ و الْغَفْلَةَ، فَإنَّهُ مَنْ غَفَلَ فَإنَّما یَغْفُلُ عَلی نَفْسِهِ،إیّاکُمْ و التَّهاوُنَ بِأمْرِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، فإنَّهُ مَنْ تَهاوَنَ بِأَمْرِاللّهِ أهانَهُ اللّه یَوْمَ الْقِیامَةِ. (1)
شما را از غفلت و بی توجّهی به حقایق زنهار میدهم که هر کس غفلت ورزد به ضرر خویش اقدام کرده؛ و شما را از سبک شمردن دستور الهی بر حذر میدارم که هر کس دستور خدا را سبک بشمارد خداوند او را در قیامت خوار و بیمقدار سازد.
امام کاظم علیه السلام فرمود:
مَلْعُونٌ مَنِ اتَّهَمَ أخاهُ، مَلْعُونٌ مَنْ غَشَّ أخاهُ، مَلْعُونٌ مَنْ لَمْ یَنْصَحْ أخاهُ، مَلْعُونٌ مَنِ اغْتابَ أخاهُ. (2)
تهمت زننده، غشّ کننده و کسی که خیر خواه مردم نیست و غیبت کننده، هر چهار گروه از رحمت خدا بدورند.
حسین بن علا میگوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم که فرمود:
لَوْجَحَدَ أمیرَالْمُؤْمِنینَ علیه السلام جَمیعُ مَنْ فِی الْأرْضِ لَعَذَّبَهُمْ اللّهُ جَمیعاً و أدْخَلَهُم النّارَ. (1)
اگر همۀ اهل زمین امامت و رهبری و واجب الاطاعه بودن امیرالمؤمنین علیه السلام را انکار کنند و از اطاعتش سر باز زنند خداوند همه را عذاب خواهد کرد و به دوزخشان خواهد فرستاد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنِ ادَّعَی الْإمامَةَ و لَیْسَ مِنْ أهْلِها فَهُوَ کافِرٌ. (2)
هر کس مدّعی امامت و پیشوائی و رهبری مسلمانان شود و در حقیقت لایق این مقام نباشد، کافر است.
امام باقر علیه السلام از نوشتۀ امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند:
ثَلاثُ خَصالٍ لا یَموتُ صاحِبُهُنَّ أبَداً حَتّی یری و بالَهُنَّ: الْبَغْیُ، وَقَطیعَةُ الرَّحِمِ، و الْیَمینُ الْکاذِبَةُ یُبارَزُ اللّهُ بِها. (3)
سه خصلت است که دارندگان آن نمیرند تا مجازات و وبال آن را در دنیا ببینند: ستمکاری، قطع رحم، قسم دروغی که به آن با خداوند بزرگ مبارزه شود.
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مکرّر میفرمود:
الْمَکْرُ وَالخَدیعَةُ فِی النّارِ. (1)
نیرنگ به مردم و فریب دادن آنان دو گناهی است که کنندهاش در آتش دوزخ است!
امام علی علیه السلام فرمود:
تَحْرُمُ الْجَنَّةُ عَلی ثَلاثَةٍ: النَّمّامِ، وَالْقَتّالِ، و عَلی مُدْمِنِ الْخَمْرِ. (2)
بهشت بر سه کس حرام است: سخنچین، خونریز، شرابخوار.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ تَعَصَّبَ عَصَبَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِعِصابَةٍ مِنَ النّارِ. (3)
هر کس نابجا تعصّب ورزد خداوند پیشانی بندی از آتش بر سر او بندد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
ثَلاثَةٌ لا یَنْظُرُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ إلَیْهِمْ: ثانی عِطْفِهِ، وَمُسْبِلُ إزارِهِ خُیَلاءَ، وَالْمُنْفِقُ سِلْعَتَهُ بِالْأَیْمانِ، إنَّ الْکِبْرِیاءَ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ. (1)
سه کس را خداوند عزّوجلّ نظر رحمت نیفکند: آن که بزرگی بفروشد، آن که از تکبّر دامن روی زمین کشد، آن که با سوگند دروغ متاع خویش را رواج دهد. سپس فرمود: به راستی که بزرگ منشی مخصوص پروردگار عالمیان است.
امام باقر و صادق علیهما السلام فرمودند:
لایَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فی قَلْبِهِ مِثْقالُ ذَرَّةٍ مِنْ کِبْرٍ. (2)
در قلب هر کس ذرّهای از کبر باشد وارد بهشت نمیشود.
امام صادق علیه السلام فرمود:
أیُّما ناشٍ نَشَأَ فی قَوْمِهِ ثُمّ لَمْ یُؤَدَّبْ عَلی مَعْصِیَتِهِ فَاِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ أوَّلُ ما یُعاقِبُهُمْ فیهِ أنْ یَنْقُصَ مِنْ أرْزاقِهِمْ. (3)
هر جوان نورسی که در میان قومی پرورش یابد و آنان وی را در گناهی که از او سر زند مجازات و توبیخ و تأدیب نکنند، خداوند عزّوجلّ نخستین عقوبتی که بر آنان روا دارد آن است که روزی آنها را کاهش دهد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
مَنْ أذْنَبَ ذَنْباً و هُوَ ضاحِکٌ دَخَلَ النّارَ و هُوَ باکٍ. (1)
هر کس مرتکب گناهی شود و خندان باشد، در حال گریه به دوزخ رود.
امام صادق علیه السلام فرمود:
شاهِدُ الزُّورِ لا تَزُولُ قَدَماهُ حَتّی تَجِبَ لَهُ النّارُ. (2)
کسی که شهادت دروغ بدهد، از آن مکان گام برنداشته جهنّم بر او لازم و حتم گردد.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ حَلَفَ عَلی یَمینٍ وَهُوَ یَعْلَمُ أنَّهُ کاذِبٌ فَقَدْ بارَزَ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ. (3)
هر کس برای اثبات یا نفی حقّی قسم یاد کند و بداند که دروغ میگوید، گویی به مبارزۀ با خداوند بزرگ برخاسته است.
عَنْ عَبّادِ بْنِ کَثیرِ النَّوَاءِ قالَ: سَأَلْتُ أبا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنِ الْکَبائِرِ قالَ: کُلُّ شَیْءٍ أوْعَدَ اللّهُ عَلَیْهِ النّارَ. (1)
عبّاد بن کثیر نَوّاء میگوید: از امام باقر پرسیدم: کبایر کدامند؟ حضرت فرمود:
آن اعمالی که خداوند بر ارتکاب آنها وعدۀ آتش داده است.
امام باقر علیه السلام فرمود:
خداوند عزیز در قیامت مردمی را از گورها برمی انگیزاند در حالی که دستهایشان به گردن گره خورده به نحوی که توانایی برداشتن اندک چیزی ندارند اگر چه به اندازۀ انگشتی باشد و به همراه آنان فرشتگانی باشند که آنها را سخت سرزنش و توبیخ کنند و گویند: اینان کسانی هستند که از مال بسیاری که حضرت حقّ در اختیار آنها نهاده بود حقّ خدا را نپرداختند. (2)
حمّاد رازی میگوید: حضرت صادق علیه السلام میفرمود:
مَنْ أفَطَرَ یَوْماً مِنْ شَهرِ رَمَضانَ خَرَجَ رُوحُ الاْیمانِ مِنْهُ. (3)
هر کس یک روز از ماه رمضان را بدون عذر شرعی روزه نگیرد، روح ایمان از او جدا میشود!
مُعَلَّی بن خُنَیْس میگوید: حضرت صادق علیه السلام میفرمود:
قالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ: لِیَأْذَنْ بِحَرْبٍ مَنّی مَنْ أذَلَّ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنَ، وَلْیَأْمَنْ غَضَبی مَنْ أکْرَمَ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنَ. (1)
خداوند سبحان فرموده: هر کس بندۀ مؤمن مرا پست شمارد یا او را خوار و ذلیل گرداند خود را آمادۀ مبارزه با من نموده (یا به من اعلان جنگ داده است) و آن که بندۀ مؤمن را تجلیل و احترام نمایند از غضب و خشم من در امان است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ بَهَتَ مُؤْمِناً أوْ مُؤْمِنَةً مِمّا لَیْسَ فیهِما بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فی طینَةِ خَبالٍ حَتّی یَخْرُجَ مَمّا قالَ: قُلْتُ: و ما طینَةُ خَبالٍ؟ قالَ: صَدیدٌ یَخْرُجُ مِنْ فُرُوجِ الْمُومِساتِ. (2)
هر کس به مرد مؤمن یا به زن مؤمنهای افترا ببندد و آنان را به چیزی که در آنها نیست تهمت زند، خداوند او را روز قیامت در طینت خبال برانگیزد و نگهدارد تا از عهدۀ آنچه گفته بیرون آید. راوی میگوید: گفتم: طینت خبال چیست؟ فرمود: چرکابی که از عورت زنان بدکاره بیرون میآید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
أرْبَعَةٌ لا تَدْخُلُ بَیْتاً واحِدَةٌ مِنْهُنَّ إلّاخَرِبَ وَلَمْ یُعْمَرْ بِالْبَرِکَةِ: الْخِیانَةُ، وَالسِّرِقَةُ، وَشُرْبُ الْخَمْرِ، وَالزِّنا. (1)
چهار چیز است که یکی از آنها داخل زندگی کسی نشد مگر آن که آن را ویران ساخت و برکت را از آن جا دور کرد: خیانت، دزدی، بادهنوشی، زنا.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مُدْمِنُ الزِنا و السَّرَقِ و الشُّرْبِ کَعابِدِ وَثَنٍ. (2)
کسی که کارش به طور مکرّر زنا یا دزدی یا میگساری است کیفرش همچون کیفر بت پرست است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
دین خود را با ورع و تقوا و بینیازی به خدا از همه، به صرف نظر کردن
درخواست حاجت از شاه و سلطان حفظ کنید و بدانید هر مؤمنی که برای قدرتمندی یا مخالف دینی به طمع مال، فروتنی کند خداوند او را گمنام گرداند و بر این کار بر او خشم گیرد و او را واگذار به همان شخص نماید و چنانچه به سبب فروتنی در برابر ستمکار، مالی به دست آورد خداوند برکت را از آن مال میبرد و اگر چیزی از آن را به مصرف حجّ یا عمره یا آزاد کردن بنده برساند، پاداش نخواهد داد. (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
لا تَزالُ امَّتی بِخَیْرٍ ما لَمْ یَتَخاوَنُوا، و أدُّوا الْأمانَةَ، وَآتَوُا الزَّکاةَ؛ وَإذا لَمْ یَفْعَلُوا ذلِکَ ابْتَلُوا بِالْقَحْطِ وَالسِّنینَ. (2)
کار امّت من همواره به خیر و خوبی و صلاح است تا وقتی که به یکدیگر خیانت نکنند و امانت را به صاحبش برسانند و زکات مال خود را بدهند و هرگاه این دستورها را به کار نبستند گرفتار به قحطی و خشکسالی خواهند شد.
امام صادق علیه السلام به نقل از امام علی علیه السلام فرمود:
همانا در جهنّم آسیابی است که خرد میکند، بعد فرمود: آیا نمیپرسید چه چیز را خرد میکند؟ پرسیدند: یا امیرالمؤمنین چه چیز را خرد میکند؟ فرمود:
علمای فاجر، قاریان فاسق، زمامداران ستمکار، وزیران خیانتکار و کدخدایان دروغزن را. همانا در دوزخ شهری است که آن را حصینه میگویند، آیا نمیپرسید در آن چیست؟ پرسیدند: چیست؟ فرمود: دستهایی که با رهبری مصلح و امامی بر حقّ پیمان بست ولی آن پیمان را شکست. (1)
امام صادق علیه السلام فرمود:
کُلُّ بِدْعَةٍ ضَلالَةٌ، وَکُلُّ ضَلالَةٍ سَبیلُها إلَی النّارِ. (2)
هر حرف و مکتب من درآوردی، بدعت و گمراهی است و هر گمراهی راهش به سوی آتش است.
امام صادق علیه السلام فرمود:
مَنْ وَلِیَ شَیْئاً مِنْ امُورِ الْمُسْلِمینَ فَضَیَّعَهُمْ ضَیَّعَهُ اللّهُ تَعالی. (3)
هر کس متولّی کاری از امور مسلمانان شود و وظیفۀ خود را صحیح و درست انجام ندهد و صاحب حقّ را به حقّش نرساند، خداوند وی را از رحمتش بی نصیب گرداند.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
إذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ نادی مُنادٍ: أیْنَ الظَّلَمَةُ وَأعْوانُهُمْ وَمَنْ لاقَ لَهُمْ دَواةً أوْ رَبَطَ لَهُمْ کیساً أوْ مَدَّ لَهُمْ مَدَّةَ قَلَمٍ، فَاحْشُرُوهُم مَعَهُمْ. (1)
چون روز قیامت شود منادی حقّ ندا دهد: کجایند بیدادگران و اعوانشان و آنان که برای آنها لیقه به دوات گذاشتند، یا سرکسیه و جوالی را برای آنها ریسمان بستند، یا قلمی را اصلاح نمودند، پس همۀ اعوان را با خود ظالمان قرار دهید.
امام صادق علیه السلام از پدرش امام باقر علیه السلام نقل فرمود که:
لِلزّانی سِتُّ خِصالٍ: ثَلاثٌ فِی الدُّنْیا،ثَلاثٌ فِی الْآخِرَة. أمَّا الَّتی فِی الدُّنْیا فَیُذْهِبُ بِنُورِ الْوَجْهِ، و یُورِثُ الْفَقْرَ، و یُعَجِّلُ الْفَناءَ. و أمَّا الَّتی فِی الْآخِرَةِ فَسَخَطُ الرَّبِّ، و سُوءُ الْحِسابِ، وَ الْخُلُودُ فِی النّارِ. (2)
زناکار را شش عقوبت و وبال است: سه در دنیا و سه در آخرت. امّا آنچه در دنیاست: رفتن نور چهره، فقر، پیش افتادن مرگ. و امّا آنچه در آخرت است:
خشم حقّ، سوء محاسبه، خلود در آتش.
این بود اجر و مزد نیکوکاران وعقاب بدکاران که حضرت سجّاد علیه السلام در جملات مورد بحث به آن اشاره فرمودهاند و من به اندازۀ لازم به تفصیل و توضیح آن با کمک حضرت محبوب اقدام کردم.
حکیم سنائی در زمینۀ عمر و دنیا و حساب و کتاب وتوحید چه نیکو سروده است:
مسلمانان سرای عمر در گیتی دو در دارد که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد
دو در دارد حیات و مرگ کاندر اوّل و آخر یکی قفل از قضا دارد یکی بند از قدر دارد
چو هنگام بقا باشد قضا این قفل بگشاید چو هنگام فنا آید قدر این بند بردارد
اجل در بند تو دائم تو در بند امَل آری اجل کار دگر دارد امَل کار دگر دارد
هر آن عالم که در دنیا به این معنی بیندیشد جهان را پر خطر بیند روان را پر خطر دارد
هر آن کس کو گرفتار است اندر منزل دنیا نه درمان اجل دارد نه سامان حذر دارد
طمع در سیم و زر چندین مکن گر دین و دل خواهی که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد
چه نوشی شربت نوشین و آخر ضربت هجران همه رنجت هَبا (1)
سنایی را مسلّم شد که گوید زهد پرمعنا نداند قیمت نظمش هر آن کو گوش کر دارد
(سنایی غزنوی)
1) (1)
[«8»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَی مَا أَبْلاَهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ وَأَسْبَغَ عَلَیْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ لَتَصَرَّفُوا فِی مِنَنِهِ فَلَمْ یَحْمَدُوهُ و تَوَسَّعُوا فِی رِزْقِهِ فَلَمْ یَشْکُرُوهُ «9»وَلَوْ کَانُوا کَذَلِکَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً » (1)
سپاس مخصوص خداست که اگر بندگانش را از شناختِ سپاسگزاریش بر آنچه که از عطایای پیاپیش که محض امتحان کردنشان به آنان عنایت فرمود و نعمتهای پیوستهای که بر آنان کامل کرد، به چاه محرومیّت میانداخت، در عطایا و نعمتهایش، دخل و تصرّف میکردند و او را سپاس نمیگزاردند و روزیش را به فراوانی خرج میکردند و به شکر عنایاتش برنمیخاستند. اگر چنین بودند، از حدود انسانیّت بیرون میرفتند و به مرز حیوانیّت میرسیدند.
در نتیجه به این صورت بودند که در کتاب محکمش وصف کرده: «آنان جز مانند چهارپایان نیستند بلکه آنان گمراهترند!».
از جملات عالی و پرارزش این فراز از دعا استفاده میشود که حفظ حدود
1) (1)
انسانیّت به شناخت نعمتها و مُنعم نعمتها و شکر و حمد در برابر نعمتهاست که هر کس در طریق معرفت منعم و نعمت و حمد و سپاس با مهیّا بودن تمام وسایل کار از جانب حق قدم نگذارد، از مدار انسانیّت خارج شده به چاه حیوانیّت و بدتر از آن درخواهد افتاد!
ابزار شناخت منعم و نعمت عبارت است از: عقل، فطرت، وجدان، نبوّت، امامت و قرآن. و ابزار حمد و سپاس عبارت است از: اعضا و جوارح که این ابزار به انسان ارزشی مافوق ارزش ها میدهد و وی را از بسیاری از موجودات و در نهایت از تمام عالم و عالمیان برتر مینماید.
چه بدبخت و تهیدستاند آن مردمی که جز خور و خواب و شهوت کاری ندارند و کاری نکردند! چه پرشقاوت و ظَلوم و جَهولاند آنان که در مقام شناخت منعم و نعمت و در مرحلۀ ادای سپاس و شکر برنیامدند؛ اینان کوردلان و پست فطرتانی هستند که به فرمودۀ قرآن مجید: از حیوانات هم بدترند که حیوانات در عین نداشتن عقل و خرد و فطرت و وجدان برای هر هدفی که آفریده شدهاند به سوی آن هدف روانند و هریک کاری یا کارهائی که دراین گردونۀ با عظمت برعهده دارند به خوبی انجام میدهند، ولی برخی از انسانها از ابزار شناخت و عمل جدا شده و به کارهایی دست میزنند که حیوانات را از آن کارها عار و ننگ است.
و چه خوشبخت و پرقیمتاند آنان که از عقل و فطرت و وجدان و نبوّت و امامت و قرآن نیرو گرفته و پس از آراسته شدن به شناخت، در مقام ادای شکر و سپاس برآیند که اینان از ملائکه برتر و از تمام موجودات افضلاند.
در این قسمت، شما را به چند روایت عالی و معتبر، در باب معرفت و شناخت، توجّه داده، سپس به مقام والای اهل معرفت و انسانیّت اشاره کرده، آنگاه به
توضیح و تشریح جملات دعا میپردازم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
جُلوسُ ساعَةٍ عِنْدَ مُذاکَرَةِ الْعِلْمِ أحَبُّ إلَی اللّهِ مِنْ قِیامِ ألْفِ لَیْلَةٍ یُصَلّی فی کُلِّ لَیْلَةٍ ألْفُ رَکْعَةٍ، وَأحَبُّ إلَیْهِ مِنْ ألْفِ غَزْوَةٍ، و مِنْ قِراءَةِ الْقُرْآنِ کُلِّهِ اثْنَیْ عَشَرَ ألْفَ مَرَّةٍ، و خَیْرٌ مِنْ عِبادَةٍ سَنَةٍ صامَ نَهارُها، و قامَ لَیْلُها. (1)
نزد خداوند نشستن یک ساعت در مجلس علم و معرفت از قیام هزار شب که در هر شب هزار رکعت نماز خوانده شده بهتر است. قرار گرفتن در مجلس علم به اندازۀ یک ساعت در پیشگاه خداوند از هزار غزوه و جنگ محبوبتر است و نیز از دوازده هزار مرتبه ختم قرآن و نماز و روزۀ یک سال.
و نیز فرمود:
وَمَن خَرَجَ مِنْ بَیْتِه لِیَلْتَمِسَ باباً مِنَ الْعِلْمِ کَتَبَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ بِکُلِّ قَدَمٍ ثَوابَ نَبِیٍّ مِنَ الْأنْبِیاءِ و ثَوابَ ألْفِ شَهیدٍ مِنْ شُهَداءِ بَدْرٍ، وَأعْطاهُ بِکُلِّ حَرْفٍ یَسْتَمِعُ أوْ یَکْتُبُ مَدینَةٌ فِیالْجَنَّةِ.
وَطالِبُ الْعِلْمِ أَحَبَّهُ اللّهُ وَ أَحَبَّهُ الْمَلائِکَةُ وَ أَحَبَّهُ النَّبیُّونَ، وَلا یُحِبُّ الْعِلْمَ إلّا السَّعیدُ، وَ طُوبی لِطالِبِ الْعِلْمِ.
وَالنَّظَرُ فی وَجْهِ الْعالِمِ خَیْرٌ مِنْ عِتْقِ ألْفِ رَقَبَةٍ، وَمَنْ أحَبَّ الْعِلْمَ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ، وَیُصْبِحُ وَیُمْسِی فی رِضَی اللّهِ، وَلا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنْیا حَتّی یَشْرَبَ مِنَ الْکَوْثَرِ وَیَأکُلَ مِنْ ثَمَرَةِ الْجَنَّةِ، وَلا یَأْکُلُ الدُّودُ جَسَدَهُ، وَیَکُونَ فِی الْجَنَّةِ رَفیقُ خِضْرٍ. (2)
کسی که برای فرا گرفتن بابی از ابواب علم از خانه خارج شود، به هر قدمی که برمیدارد ثوابهای زیر به او عنایت میشود:
ثوابی چون ثواب پیغمبری از پیامبران، ثواب هزار شهید از شهدای بدر و برای هر حرفی که میشنود و هر کلمهای که مینویسد شهری در بهشت برایش قرار داده میشود.
طالب معرفت، محبوب خدا و محبوب ملائکه و محبوب تمام انبیاست. علم را جز سعادتمند طالب نیست و خوشا به حال مردمی که دنبال معرفتند.
نظر در چهرۀ عالم از هزار بنده آزاد کردن بهتر است. بهشت بر عاشق معرفت واجب است. صبح و شامش در رضایت خداست. از دنیا نمیرود مگر این که از آب کوثر بنوشد و از میوۀ بهشت بخورد و کرم زمین جسدش را از بین نمیبرد و در بهشت همنشین و رفیق خضر است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
لَوْ یَعْلَمُ النّاسُ ما فی فَضْلِ مَعْرِفَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ ما مَدُّوا أعْیُنَهُمْ إلی ما مَتَّعَ اللّهُ بِهِ الْأعْداءَ مِنْ زَهْرَةِ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَنَعیمِها، وَکانَتْ دُنْیا هُمْ أقَلَّ عِنْدَهُمْ مِمّا یَطَؤُونَهُ بِأرْجُلِهِمْ، وَلَنُعِّمُوا بِمَعْرِفَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَتَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَنْ لَمْ یَزَلْ فی رَوْضاتِ الْجِنانِ مَعَ أوْلِیاءِ اللّهِ.
إنَّ مَعْرِفَةَ اللّهِ تَعالی آنِسٌ مِنْ کُلِّ وَحْشَةٍ، و صاحِبٌ مِنْ کُلِّ وَحْدَةٍ، و نُورٌ مِنْ کُلِّ ظُلْمَةٍ، و قُوَّةٌ مِنْ کُلِّ ضَعْفٍ، و شِفاءٌ مِنْ کُلِّ سُقْمٍ.
قَدْ کانَ قَوْمٌ قَبْلَکُمْ یُقْتَلُونَ وَیُحْرَقُونَ وَیُنْشَرونَ وَتَضیقُ عَلَیْهِمُ الْأرْضُ بِرُحْبِها، فَما یَرُدُّهُمْ عَمّاهُمْ عَلَیْهِ شَیْءٌ مِمّاهُمْ فیهِ مِنْ غَیْرِ تِرَةٍ وَتَرَ مَنْ فَعَلَ
ذلِکَ بِهِمْ وَلا أذَیً وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن یُؤْمِنُوا بِاللّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ » (1)
فَاسْأَلُوا رَبَّکُمْ دَرَجاتِهِمْ، وَاصْبِرُوا عَلی نَوائِبِ دَهْرِکُمْ تُدْرِکُوا سَعْیَهُمْ. (2)
اگر مردم آنچه در فضل معرفت منعم است میدانستند، چشم به آنچه که از دنیا، کفّار به آن دلخوشاند نمیدوختند، دنیا در نظرشان از خاکی که قدم برآن میگذارند پستتر و کمتر مینمود و هر آینه متنعّم و متلذّذ به معرفت میشدند مانند لذّت بردن دائم در بهشت با اولیای خدا.
معرفت منعم، انس هر وحشت، دوست و مصاحب هر تنهایی، نور هر تاریکی، قوّت هر ضعف و شفای هر دردی است.
قومی قبل از شما بودند که آنان را کشتند و به آتش سوزاندند، وبا ارّه قطعه قطعه کردند، زمین با وسعتش برآنان تنگ شد ولی به خاطر معرفتشان از خدا دست نکشیدند، تنها جرمشان هم ایمان به خدای عزیز حمید بود.
درجات آنان را برای خود از خدا بخواهید، در راه معرفت بر سختیهای روزگار حوصله و صبر کنید تا آنچه آنان نصیبشان شد نصیبتان شود.
دل را چو کرد عشق تهیّ و فرو نشست ای صبرِ با وقار تو برخیز کونشست
بی بند عشق هیچ کس از جای برنخاست در حلقهای که آن بت زنجیر مو نشست
آن کس که در طریق تو گم گشت همچو سیف از گفتگو خَمُش شد و از جستجو نشست
(سیف فرغانی)
هر انسانی بالقوّه دارای برتری بر تمام موجودات است و بر او واجب است این استعداد بالقوّه را به فعلیّت برساند.
روح اعظم عبارت از همان روح انسانی است که به اعتبار جوهریّتش نفس واحده و به اعتبار نورانیّتش عقل اوّل نامیده میشود.
«روح قدسی نیز همان انسان حقیقی و حقیقت انسانیّ است که خداوند نخست در عالم لاهوت آفریده بعد به عالم جبروت و ملکوت و ناسوت فرستاده و در هر عالمی ملبّس به لباس مخصوص آن عالم گردانید.
این روح اعظم و روح قدسی که در این جا نفس واحده و انسان حقیقی و حقیقت انسان اعتبار شده، همان عقل فعّال است که منشأ نفوس ناطقۀ انسانی است.
عقل فعّال فیض دهنده و پرورنده و تکمیل کنندۀ نفوس ناطقه و مخزن حقایق مجرّده و آخرین درجۀ کمال میباشد که نفوس ناطقه میتوانند بدان برسند و نفوس ناطقه را او اشراق میکند و قدرتهای بالقوّه را او مبدّل به قدرتهای بالفعل میسازد. این صفات به نظر میرسد همان صفات روح جامع انسانی است و از این رو میتوان روح را به خوبی با عقل فعّال یکی دانست، چنانکه بعضی از عرفا و حکما اساساً به جای روح، کلمۀ عقل به کار بردهاند.
از طرف دیگر نیز معلوم است عقل فعّال به لسان شرع همان جبرئیل است که روح الأمین و روح القدس نیز نامیده میشود و چنانکه در کتب عرفانی آمده این عقل را روح اعظم و انسان حقیقی و حقیقت انسان خواندهاند، پس میتوان گفت که: همین روح القدس یا جبرئیل و روح اعظم به توسّط اعلام وحی، مصدر و مربّی نفوس ناطقۀ بشر است و این نفوس اشعّه وشرارههائی از نور او هستند.
نسبت به درجۀ استعداد و کمال این نفوس، آن عقل فعّال یا روح القدس در ایشان کمتر یا بیشتر و کوتاهتر یا مدیدتر تجلّی میکند، چنانکه در نفوس انبیا و اولیا و عرفا در اوقات مختلف و در صورتها و کیفیّتهای گوناگون مدّتی کم یا بیش تجلّی نموده و به وسیلۀ ایشان فعّالیّت خود را ظاهر ساخته است.
پس آنچه در قرآن مجید آمده که خداوند نفخهای از روح خود به تن آدم دمید و امثال این دربارۀ مریم وغیره، آن روح عبارت از نور و یا شعلۀ همین روح القدس یا روح اعظم ویا عقل فعّال بوده است، به همین مناسبت کلمۀ روح در قرآن به صیغۀ مفرد آمده و در همه جا جبرئیل یعنی عقل فعّال به اسم روح نامیده شده است.
این روح یا عقل فعّال مانند همۀ عقول دیگر، هم مستقیماً و هم به طور غیر مستقیم یعنی به وسیلۀ انعکاس انوار عقول مافوق خود، با ذات خداوند که منبع همۀ نورها و عقلهاست مربوط میباشد و بدین مناسبت از عالم امر یعنی مقام ربوبیّت ولاهوت به ترتیب مراتب صادر شده است.» (1)
لذا در سیر معراجی، وقتی جبرئیل از حرکت باز ایستاد، رسول الهی سبب توقّفش را پرسید گفت:
لَوْ دَنَوْتُ أنْمُلَةً لاَحْتَرقْتُ. (2)
اگر به اندازۀ بند انگشتی نزدیکتر شوم، خواهم سوخت.
این اسم در مرتبۀ ذات، متجلّی به نفس ذات خود و به اعتباری متجلّی در
صورت حقیقت کلیّۀ انسانیّه است که صورت و معنای جمع عوالم و کلیّۀ عوالم مَجلا و مظهر و مربوب این اسم میباشند. حقیقت محمدیّه به حسب مقام جمعی و کینونت قرآنی، عین این اسم جامع و به اعتبار مقام تفصیل، مظهر این اسم اعظم است.
در نوع انسانی، در قوس نزولی و مقام تجلّی حقّ به اسم کلّی جامع، مظهر تامّ و تمام این اسم، حقیقت محمدیّه و خواصّ از عترت اویند و درمقام صعود و عروج ترکیبی، حضرت ختمی مقام از باب عروج به مقام أوْأدْنی و نیل به مقام برزخیّت بین مقام احدیّت و واحدیّت، اسم أعظم صورت آن حقیقت کلیّۀ الهیّه است و از این جهت نبوّت او ازلی و حقیقت او که همان حقیقت نبوّت کلیّه باشد دارای درجات و مراتب و مقامات متعدّده از انباء است و مرتبۀ نازلۀ این انباء - که عبارت است از اخبار از جانب حقّ جهت ارشاد خلایق و دعوت عباد به حقّ وهدایت تشریعی و بیان احکام الهیّه و وضع قوانین و سنن برای ایجاد مدینۀ فاضله - از شؤون ولایت تشریعیّه است.
مرتبۀ اعلای نبوّت کلیّۀ محمدیّه عبارت است از: مقام تجلی حقّ به اسم جامع کلّی در مرتبۀ واحدیّت و مقام قاب قوسین؛ در این مقام، حقیقت محمّدیّه واسطه است جهت ظهور اعیان و اسمای متجلّی در این اعیان.
از باب اتّحاد ظاهر و مظهر و از آن جهت که عین ثابت آن حقیقت کلیّه سمت سیادت نسبت به جمع اعیان دارد، واسطه است جهت ظهور کلیّۀ اعیان در مقام تجلّی به اسم جامع کلّی الهی که از آن به اسم اعظم نیز تعبیرکردهاند.
به این اعتبار، اصل نبوّت به منزلۀ دایرۀ کلّیّۀ رفیع الدَّرجات است که از آن دوایر کلّیّه و جزئیّه منشعب میشود و سعه و ضیق و اطلاق و تقیید این دوایر مستند است به استعدادات لازم و غیر مجعول عین ثابت انبیا از اولوالعزم از انبیا و غیر اولوالعزم علیهم السلام .
همان طوری که اسم «اللّه» اسم جامع کُلّی الهی است و از باب کلّیّت، جمیع اسما از فروع و اغصان و اجزا و توابع آن میباشند و این اسم به اعتباری حقیقت محمّدیّه است، اعیان و حقایق جمیع انبیا در مقام علم حضرت و احدیّت به منزلۀ ابعاض و اجزا و فروعِ عین ثابت حقیقت محمّدیّهاند.
اولین انباء آن حقیقت کلّیه عبارت است از وساطت آن حضرت جهت ظهور اعیان و اسمای متجلّی در این اعیان در حضرت علمیّه و مرتبۀ واحدیّت و از این جهت است که اهل تحقیق نبوّت او را ازلی میدانند.
مرتبۀ نازلۀ این انباء غیبی عبارت است از ظهور آن حقیقت مطلقه در عالم عین و خارج جهت تحقّق هر عین به وجود خاصّ خود در صفحۀ اعیان و اوّلین جلوۀ آن حقیقتْ عقل اوّل است که:
أوَّلُ مَنْ بایَعَهُ هُوَ الْعَقْلُ الْأوَّلُ. (1)
نخستین کسی که با او بیعت کرد عقل اوّل بود.
لذا عقل اوّل حسنهای از حسنات آن حقیقت کلّیّه و اوّل ظهور او در جلباب (2)وجود نوری و جبروتی است.
سهم هر نبی از تجلّیات اسمائیّه تابع نحوۀ تعیّن و ظهور و استعداد غیرمجعول، عین ثابت و حقیقت او در عالم اعیان و حضرت علمیّه است، لذا همان طوری که کلّیّۀ اعیان در مقام تقدیر و عالم قَدَر علمی، اعضا و ابعاض و اجزای حقیقت محمّدیّهاند، در وجود خارجی نیز از توابع فروع آن اصل الاُصول عالم وجودند و نبوّت و ولایت انبیاء مانند شریعت آنان نیز از توابع و فروع آن حقیقت کلّیّه است که:
آدَمُ وَمَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوائی یَومَ القِیامَةِ. (1)
آدم و سایر پیامبران (یا سایر افراد بشر) در روز قیامت زیر لوای من خواهند بود.» (2)
این است آن انسان جامع و کامل که تمام موجودات در پرتو وجود او به اذن اللّه استعدادات خود را از قوّه به فعل میرسانند و این است آن حقیقت جامع که در سایۀ وجود او معلوم میشود انسان در جهان هستی از چه حیثیّت و شخصیّتی برخوردار است و داری چه استعدادی در عالم قوّه است و این استعداد چه ظهوری در عالم فعل دارد!
ای کاش همۀ انسانها به شخصیّت خود واقف میشدند و میدانستند کیستند و چیستند و از کجایند و از که هستند و به کجا میروند و تا کجا دارای مقام هستند و چه منازلی را میتوانند طی کنند.
چهرۀ معنوی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشان میدهد که انسان چیست و از کجاست و به کجا میرود و دارای چه مقامات و منازلی است.
انسان به قول عرفا و اولیای الهی، آیینهدار طلعت حضرت جمال و مَجلای اسما و صفات و مظهر حسنات الهیّه است.
من شاهباز ساعد سلطانم بود آشیان به روضۀ رضوانم
عنقای قاف وصلم و آه اکنون بشکسته پر ز ناوک هجرانم
طاووس باغ عزّتم ای گردون حالی اسیر ذلّت دورانم
مهری کن ای سپهر و میازارم لطفی کن ای طبیعت و برهانم
هان ای رفیق درد به درمان کوش مرگ است مرگ نادره درمانم
مرگ است راحت دل رنجورم مرگ است چارۀ غم هجرانم
مرگ است گنج شادی و بنماید بیرون ز کنج کلبۀ احزانم
مرگ است نو بهار و پدید آرد صد رنگ گل به طرف گلستانم
مرگ است پیک عالم جان کز لطف آید ز کوی حضرت جانانم
عمری است کز فراق رخ جانان دل زار و بی قرار و پریشانم
مرگا تو زین کمند خلاصم کن برهان ز دام فتنۀ دورانم
(مهدی الهی قمشهای)
آری، مقام انسان مقام عجیبی است، احدی بر این مقام جز خدای انسان آگاه نیست و هم اوست که واسطهای چون نبوّت و امامت و عقل و قرآن و اسمای حُسنایش را برای رسیدن انسان به مقام اصلیش قرار داده است. بر ماست که از این نعمتهای معنوی الهی قدردانی کرده و قدردانی به آن است که این نعمت را بشناسیم و حمد و شکرش را بجا آوریم تا از افتادن در ورطۀ حیوانیّت در امان بدانیم.
تاج الدین حسین بن حسن خوارزمی در «شرح فصوص الحکم» در مقام والای انسان میگوید:
«چون حقّ سبحانه و تعالی بر مقتضای اسمای حسنی ایجاد کرده بود عالم را که عبارت است از اعیان ثابته، مثل صورتی که در وی روح نباشد، پس این به منزلۀ آیینهای بود که او را جلا نداده بود و از شأن حقّ و حکم الهی و سنّت حضرت پادشاهی آن است که هیچ چیز را ایجاد و تسویه نمیکند مگر که آن موجود را چاره
نیست از قابل بودن مرقبول روح الهی را که آن قبولْ معبَّر است به نفخ، چنانچه در شأن آدم فرموده:
فَإذا سَوَّیْتُهُ و نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ » (1)
پس چون او را درست و نیکو گردانم و از روح خود در او بدمم، برای او سجده کنان بیفتید.
پس نفخ او اعطای قابلیّت و استعداد است از این صورت مسوّاة مرقبول فیض اقدس را که آن تجلّی ذاتی است برین موجود و بر غیر او که آن فیض هیچ زایل نشد و نخواهد شد که اگر یک لحظه انقطاع او فرض کرده شود همۀ اشیا کسوت عدم پوشند و نه موجود علمی باقی ماند و نه عینی. و نه شاید گمان بردن که اعیان در زمانی از ازمنه موجود بوده باشد و انسان در آن زمان معدوم بود مطلقاً والّا لازم آید که اعیان را وجود در حالت عدم روح باشد، بلکه چاره نیست از دانستن این معنی که انسان از حیثیّت نشأت عنصریّه بعد از کلّ موجودات است به بعدیّت زمانی کما اشار بقوله تعالی:
خَمَّرْتُ طینَةَ آدَمَ بِیَدَیَّ أرْبَعینَ صَباحاً. (2)
گل آدم را چهل روز با دستهای خود بسرشتم.
و از حیثیّت نشأت علمیّه پیش از جمیع اعیان است، چه اعیانْ تفاصیل حقیقت انسان است؛ و از [ حیثیت ] نشأت روحانیّۀ کلّیّه نیز پیش از جمیع ارواح است کما أشار الیه النّبیُّ صلی الله علیه و آله بقوله:
أوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ نُوری. (3)
نخستین چیزی را که خداوند آفرید نور من بود.
و از حیثیّت نشأت روحانیّۀ جزئیّه نیز که در عالم مثالی است پیش از همۀ مُبدَعات است.
امّا صاحب شهود و محقّق عارف به مراتب وجود می داند که انسان - أعنی حقیقت او موجود است در جمیع مظاهر سماویّه و مشاهده میکند او را در جمیع مواطن و مراتب به صورتی که مناسب او باشد در حالت تنزّل از حضرت علمیّه به عینیّه و از غیبیّه به شهادت مطلقه، پیش از ظهور او در این صورت انسانیّۀ حادثۀ زمانیّه و احاطۀ این اشارت نمیتواند کرد مگر کسی که محیط باشد به سرِّ:
وَقَدْ خَلَقَکُمْ أطْواراً » (1)
در حالی که شما را مرحله به مرحله [ خاک، نطفه، علقه، مضغه، گوشت، استخوان و... ] آفریده است.
و ارباب ذوق و اصحاب شوق را باید که در تحقیق آنچه به شرحش قیام نموده شد ملاحظۀ این ابیات کنند:
چو هر اسم را مظهر آمد ز غیب جهان گشت موجود بی هیچ ریب
رسیدند از علمْ اشیاء به عین شهادت پذیرفت از غیبْ زَیْن
عیان گشت چون شخص بی جان جهان ولکن در او نوع انسان چو جان
جهان فرع و اصل است انسان در او جهان جسم و انسان نگر جان در او
به هر طور او را ظهوری است خاص که دارد بدان مرتبت اختصاص
تو روح جهانیّ و از روح بیش و لکن ندانستهای قدر خویش
1) (1)
بدان گر ندانی به القای سمع که کونَیْن در نشأت توست جمع
تویی نسخۀ جامع مختصر مجو هر چه جویی ز جای دگر
بدانی به افنای قید تویی که اوّل تو بودیّ و آخر تویی
وَما بَقِیَ إلّاقابِلٌ، و الْقابِلُ لا یَکُونُ إلّامِنْ فَیْضِهِ الْأقْدَسِ. (1)
و باقی نماند این جا مگر قابل و قابل نیز متحقّق نیست مگر از فیض اقدس.
یعنی: چون بیان کرده شد که فیض عبارت است از تجلّی، از حقّ است و استمدادِ قبول تجلّی نیز از حقّ است، پس در این جا باقی نماند غیر قابل، پس مستعدّ قابل کیست؟
[
]
میگوید: حق را دو نوع تجلّی است:
تجلّی اوّل: اقدس از شوایب کثرت اسمائیّه و نقایص حقایق امکانیّه که آن تجلّی حبّی ذاتی است که موجب وجود اشیا و استعدادات اوست در حضرت علمیّه، بعد از آن در عینیّه، لاجرم مستعدّ قابلْ مستندِ بدان تجلّی است و تحقّق او چنانکه به تقدیم رسیده است که اعیان که قابلند، تجلّیات الهیّه را فایضند از حضرت باری سبحانه به فیض اقدس.
و تجلّی دوم: مقدّس، واین فیض عبارت است از تجلّیات اسمائیّه که موجب ظهور است آنچه اقتضا میکند استعدادات این اعیان در خارج و فیض مقدّس مترتّب است بر فیض اقدس.
پس بر این تقدیر چون مقرّر گشت که قابل و آنچه بر وی مترتّب است از استعدادات و کمالات و علوم و معارف و غیر آن فایض است از حق تعالی و حاصل است از او، پس آدم به معنی انسان کامل عین جلای این آئینه و روح این صورت آمد، چه عالم به وجود او تمام شد و اسرار و حقایقش به ظهور پیوست.
1) (1)
و نزد ارباب تحقیق محقّق است که در عالم هیچ موجودی نیست غیر انسان که ظاهر شده باشد او را حقیقت او و حقیقت غیر او، بدان حیثیّت که بداند که عین احدیّت است که ظهور یافته است و عین حقایق گشته،حضرت الهی بدین اختصاص که انسان راست در کمال معرفت حقیقت، اشارت میکند که:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ » (1)
یقیناً ما امانت را [ که تکالیف شرعیۀ سعادت بخش است ] بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم.
ما عرض کردیم امانت شناخت حقیقت را بر اهل سماوات و ارض و جبال، یعنی بر ملکوت و جبروت آنها، پس ابا کردند و از حمل این بار بگریختند و با وجود آن تشنگی، آب بقا بر خاک ریختند، از آن روی که استعدادات ایشان نه چون استعداد انسان بود؛
وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً » (2)
و انسان آن را پذیرفت بیتردید او [ به علت ادا نکردن امانت ] بسیار ستمکار و [ نسبت به فرجام خیانت در امانت ] بسیار نادان است.
و انسان در حمل این امانت تجاسر نمود و گفت:
دل نادان من امانتِ عشق هم به پشتیّ آن کرم برداشت
(اوحدی مراغهای)
چه در استعداد او طاقت مقاومت حمل این بار بود.
و این انسان ظَلوم است بر نفس خود که مُمیت اوست و مُفنی ذات خود است
در ذات حقّ سبحانه و تعالی و جهول است مرغیر حق را و نافی است ما سوای او را و گویندۀ لا إله إلّااللّه و نافی غیر و مُثبت اللّه به حقیقت اوست.
لاجرم ارواح مجرّده و غیر آن اگر چه عالمند به اسمایی که منتقش است و صادر به واسطۀ اتیان از حقّ، ولکن حقایق و اعیان ثابته، آن اسما را چنانکه هست نمیدانند. لهذا آدم علیه السلام چون مشاهده کرد که ایشان از اسمای مُسمَّیات که اعیان و حقایق است عاجز گشتند و به عجز خود اعتراف نمودند که:
لاَ عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا » (1)
ما را دانشی جز آنچه خودت به ما آموختهای نیست.
انباء کرد به اسمای ایشان و حقّ سبحانه و تعالی از این مقام که ایشان راست خبر داد که:
وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ » (2)
و هیچ یک از ما فرشتگان نیست مگر این که برای او مقامی معیّن است.
برای هر یک از ملائکه مقام معلومی است که تعدّی از آن متصوّر نیست و جبرئیل نیز از این روی گفت:
لَوْ دَنَوْتُ أنْمُلَةً لاَحْتَرَقْتُ. (3)
اگر یک بند انگشت نزدیک شوم خواهم سوخت.» (4)
آری، انسان را استعدادات عجیب و قوای شگرفی است که اگر این قوا به واسطۀ عقل و وجدان و فطرت و نبوّت و قرآن و امامت که حجّتهای باطن و ظاهرند به کار گرفته شود، مقامات عالی الهی به این موجود دست میدهد و از تلخی هجران به شیرینی وصال میرسد و حائز مقام با عظمت خلافة اللّهی گشته از نظر شخصیّت و انسانیّت به مقام کرامت و هدایت و دانش و تقوا میرسد و چون از این راه حرکت کند به شناخت نعمتها و صاحب نعمتها یعنی حضرت حق نایل شده، در مقام حامدان و شاکران قرار میگیرد که بهترین مقام و برترین رتبه است و این همه هم فقط و فقط عنایت اوست که اگر این عنایت نبود رسیدن به حقیقت و شناخت و معرفت و ادای شکر محال مینمود، در آن صورت انسانیّت انسان تجلّی نمیکرد و موجودیّت او جز موجودیّت حیوانیّت - چنانکه حضرت زین العابدین علیه السلام در جملات مورد بحث فرمود - چیز دیگر نبود:
وَلَوْ کَانُوا کَذَلِکَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً .»
چون در برابر هر نعمت بگوئی الحمد للّه و چون در پیشگاه حضرت ربوبیّت به عجز و ناتوانی خود از شکر و سپاس اقرار نمایی و چون هر نعمت را به جای خودش و در همانجا که حضرت ربّ الأرباب دستور داده خرج کنی، در صف حامدان و شاکران قرار میگیری و به رعایت حدود انسانیّت و دوری از پستی حیوانیّت برخاستهای.
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد میباید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر این خوبروی خوشرو تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشن روان عاشق در تیره شب ننالد داند که روز گردد روزی شب شبانان
(سعدی شیرازی)
[«10»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ و أَلْهَمَنَا مِنْ شُکْرِهِ و فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِیَّتِهِ وَ دَلَّنَا عَلَیْهِ مِنَ الْإِخْلاَصِ لَهُ فِی تَوْحِیدِهِ و جَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ و الشَّکِّ فِی أَمْرِهِ «11»حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِیمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ و نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَی رِضَاهُ و عَفْوِهِ]
و سپاس مخصوص خداست که وجودش را به ما شناساند و شکرش را به ما الهام فرمود و درهای دانش را به پروردگاریش به روی ما گشود و ما را بر اخلاص ورزی در یکتاییش راهنمایی کرد و از انحراف در دین و تردید در دستورش، دور داشت.
خدا را سپاس میگزارم، سپاسی که با آن، در گروه سپاسگزاران از بندگانش زندگی کنم و با آن سپاس بر هر که به خشنودی و گناه بخشیش پیشی جسته، سبقت گیرم.
در جملات زیبای دعا به چند مسألۀ بسیار مهم اشارت رفته است:
1 - تعلیم عرفانِ نفس به بندگان.
2 - الهام به شکرگزاری.
3 - گشودن ابواب علم به سوی ربوبیّت.
4 - دلالت بر اخلاص در توحید.
5 - دور داشتن انسان از الحاد و شرک.
آری، برای شناخت حضرت او راهی جز همان راهی که از طریق تفکّر در خلقت موجودات ونبوّت انبیا و وحی که تمام محصولش در قرآن و کلام ائمّۀ طاهرین علیهم السلام ارائه شده وجود ندارد.
با تفکّر تنها فقط میتوان به این معنی رسید که آفرینش دارای آفریننده است، امّا اسمای حُسنی و صفات عُلیای او چیست و از خلقت چه منظوری داشته و از انسان چه تکلیفی میخواهد، برای انسان روشن نمیشود. برای رسیدن به این حقایق عالی باید متوسّل به قرآن مجید و فرمایشهای انبیا وائمّۀ طاهرین علیهم السلام شد و این است معنای عرفان نفس حقّ به حقّ و ترجمۀ راه شناخت او به وسیلۀ او و به تعبیر اسوۀ عارفان وامام عاشقان وجود مقدّس حضرت سجّاد علیه السلام :
بِکَ عَرَفْتُکَ. (1)
الهام اوّلیّه و ابتدائیّۀ حضرت او به نفس جهت حرکت به سوی حقایق و معارف، نفس را آمادۀ یادگیری و توجّه به حقیقت از طریق ابزاری که چون عقل و چشم و گوش و قلب در اختیار دارد مینماید و این همان است که در قرآن مجید آمده:
وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا » (2)
و به نفس و آن که آن را درست و نیکو نمود، * پس بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد.
نفس، مبدأ حرکتش از این الهام است که فقط و فقط و به طور خالص عنایت حضرت او جهت شناساندن خود به عبد است و منتهای حرکتش مقام قرب و وصل
و رضایت و بهشت عنبر سرشت است و بین این مبدأ و منتهاست که باید منازل عقاید صحیحه و اخلاق حسنه و اعمال صالحه را سیر کند و به قول عرفا: منازل بدایات و ابواب و معاملات و نهایات را طی نماید.
تکمیل نفوس و تزکیۀ ارواح و عقول از شوائب و نوائب شیطانی همچون الحاد و شرک و شکّ و تردید و ریب جز از این راه میسّر نیست و هر کس تکمیل و تصفیۀ نفوس را جز از این طریق ادّعا کند سخنی به غایت جاهلانه گفته و تیری در تاریکی رها کرده است.
لاَإِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ » (1)
منزّه و پاک است از آنچه شریک او قرار میدهند.
[
]
سعید فرغانی در تکمیل نفوس و مراحل آن میگوید:
«انسان بعد از تنزّل از مقام واحدیّت و مرتبۀ اعیان ثابته و طیّ منازل عقول طولیّه و درجات برزخیّه و وقوع در عالم عناصر و تعیّن به صورت مزاجی و عبور از درجات نباتی و حیوانی، قبل از ورود در عالم انسانی، حیوانی است بالفعل و انسانی است بالقوّه و محجوب از فطرت ذَرّیّه و وجود مثالی جسمانی و نیز محجوب است از وجود روحانی عقلانی به مقتضای دوری از فطرت تابناک خویش.
نفس به حکم احکام تعویقات و خاصیّت تنزّلات و تطویرات (2)و غلبۀ احکام و خواصّ طبیعت و انغمار (3)در اوصاف و لوازم عادات جسمانی، از اصل فطرت
غافل و روگردان؛ و مُقبل (1)
نفوس منغمر در طبع و واقع در هاویۀ مادّه واشخاص متنزّل در مقام و موطن طبایع و اجسام مختلفند.
برخی از اشخاص به واسطۀ آن که قلب آنها به سرعت متأثّر میشود از سرّ وجودی مفاض بر حقیقت آنها، به حکم:
قَبِل مَنْ قَبِلَ لا لِعِلَّةٍ، وَرَدَّ مَنْ رَدَّ لا لِعِلَّةٍ.
ردّ و قبولش از روی علّتی نیست.
و به موجب:
جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ یُوازِی عَمَلَ الثَّقَلَیْنِ. (3)
یک جذبه از جذبههای حقّ با عمل جنّ و انس برابر است.
و مصداق آیۀ کریمۀ:
اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ » (1)
خدا سرپرست و یار کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها [ ی جهل، شرک، فسق وفجور ] به سوی نورِ [ ایمان، اخلاق حسنه و تقوا ] بیرون میبرد.
به صف اولیای خدا میپیوندند و این جماعت به لحاظ قرب و بُعد نسبت به مقام ذات مختلفند.
بعضی دیگر از نفوس که مانند دستۀ اوّل بدون سعی و عمل مشمول جذبات حقّ واقع نمیشوند، به مقتضای تجلّی حقّ به اسم هادی، نور ایمان از باطن وجود آنان ظاهر شده، ذات و مظهر روحانی و نفسانی خود را در سِجْن طبیعت و زندان عالم مادّه گرفتار و محجوب از اصل فطرت دیده و ازباطنْ ذات مظهر روحانی و نفسانی خود را به خطاب:
یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ » (2)
ای دو یار زندان! آیا معبودان متعدد و متفرّق بهتر است یا خدای یگانۀ مقتدر؟
مخاطب قرار میدهند، لهذا این قبیل از نفوس از ناحیۀ خطاب واصل از باطن، از خواب بیدار میشوند و از غفلت وتضییع وقت و قصور و تقصیر خود شرمسار و منفعل گردیده و گویند:
یَا حَسْرَتَی عَلَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ » (3)
دریغ و افسوس بر اهمالکاری و تقصیری که دربارۀ خدا کردم.
[
]
این قبیل از بیداران درک میکنند که سه امر مهم مقابل آنها قرار دارد و اگر آنی از آن غفلت ورزند چه بسا به خسران عظیم مبتلا گردند:
اول آن که: باید از جائی که قرار دارند شروع به حرکت نموده و مقرّ احکام عادات و موطن سرگرمی به لوازم طبیعت و لذّات فانی جسمانی را ترک کرده و از نواحی ملازمت به اوامر و نواهی، به اوامر و نواهی کتاب وسنّت در جمیع حالات چه به حسب قول و چه به اعتبار عمل و فعل سر تسلیم فرود آورند و آنی غفلت را جایز ندانند. این امر به مقام اسلام تعلّق دارد و اوّل مقام اسلام، ملازمت به اوامر و نواهی شرع است.
مرحلۀ دوّم: باید نفس به حسب باطن، داخل در مقام غربت شود، از باب جدایی نفس از مقارّ احکام عادات به واسطۀ کسب مَلَکات روحانیّه و اخلاق ملکوتیّه. این امر به مقام ایمان تعلّق دارد.
مرحلۀ سوّم: تعلّق به مقام احسان دارد، از این باب که نفس به حسب سرّ وجودی از ناحیۀ فنای از احکام حجب قیود عارض بر روح به واسطۀ تلبّس نفس به احکام مراتب تنزّلات و قبول قیود لازم احکام طبیعت و مواطن متنزلّه و تأثّر از مراتب تنزّلات و قبول تکثّرات لازم تنزّل و دخول در باب مشاهدۀ جاذب به عین توحید، چه آن که نفس از طریق فنا از کثرت اغیار، به مقام مشاهدۀ عین وحدت نایل شود.
باید توجّه داشت که: احسان داری مراتب است، چون نفس بعد از تنبّه، ازمقام طبع و عالم حیوان عبور نموده و به حسب ترقّی و تکامل در مراتب عالم معنی سیر میکند، لذا کتاب تکوین مانند کتاب تشریع دارای هفت بطن است؛ ظاهر آن عالم طبع و منازل بعد از طبعْ بواطن وجود به شمار میروند.
لِأنَّ لِلنَّفْسِ مِنْ حیْثُ قُوَّتِهَا الْعامِلَةِ فی ضَبْطِ الْاُمورِ الدُّنیاوِیَّةِ بَطْناً أوَّلاً،
وَلِسانُهُ: یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا » (1)
وَطَلَبُ صاحِبِهِ: رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا وَمَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ » (2)
وَلِلنَّفْسِ مِنْ حَیْثُ عُبُورِها إلی طَلَبِ الْاُمُورِ الْاُخْرَوِیَّةِ مِنْ جَهَةِ قُوَّتِهَا الْعاقِلَةِ الْمُنَوَّرَةِ بِنُورِ الشَّرْعِ بَطْناً ثانِیاً.
زیرا نفس از جهت نیرویی که در ضبط امور دنیوی به کار میگیرد بطن اوّلی دارد و زبان حال آن این است که خداوند فرموده: «[ تنها ] ظاهری [ محسوس ] از زندگی دنیا را میشناسند». و خواستۀ صاحبش این است که:
«پروردگارا! به ما در دنیا [ کالای زندگی ] عطا کن. و آنان را در آخرت هیچ بهرهای نیست».
و نفس از جهت عبورش به سوی طلب امور اخروی که از نیروی عاقلۀ منوّر به نور شرع نشأت میگیرد بطن دومی دارد.
این مرتبه اختصاص دارد به عوام مسلمانان و مؤمنان و شیخ کبیر صدر الدین رومی آن را اوّل مرتبۀ احسان دانسته،
در آن جا که گفتهاند:
الْإحْسانُ فِعْلُ ما یَنْبَغی لِما یَنْبَغی کَما یَنْبَغی. (3)
احسان، انجام شایسته، برای شایسته، به صورت شایسته است.
جمع وصایا و نصایح را داخل در باب احسان نموده و مرتبۀ
اعْبُدِ اللّهَ کَأنَّکَ تَراهُ. (4)
خدا را آن گونه عبادت کن که گویا او را میبینی.
را اواسط مراتب احسان و مقام عبادت بدون کَأنَّ را آخر درجات احسانیّه میداند.
بیاناتی نظیر فرمودۀ امیر اولیا امام علی علیه السلام :
لَوَ کُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقیناً. (1)
اگر پردهها برداشته شود، بر یقین من افزوده نمیشود.
ما کُنْتُ أعْبُدُ رَبّاً لَمْ أرَهُ. (2)
پروردگاری را که ندیدهام نمیپرستم.
وَجُعِلَت قُرَّةُ عَیْنی فِی الصَّلاةِ. (3)
روشنی چشم من در نماز نهاده شده.
وَالْآنَ قِیامَتی قائِمٌ. (4)
اکنون قیامت من بر پا شده.
وَکُنْتُ سَمْعَهُ وَبَصَرَهُ... . (5)
گوش و چشم او خواهم بود... .
لسان مرتبۀ اخیر احسان است.
[
]
نفس دارای سه وجه است:
1) (1)
2) (2) - الکافی: 98/1، باب فی ابطال الرؤیة..، حدیث 6؛ [3]بحار الأنوار: 304/4، باب 4، حدیث 34. [4]
3) (3) - بحار الأنوار: 193/79، باب 1؛ [5]وسائل الشیعة: 144/2، باب 89، حدیث 1754. [6]
4) (4) - مشارق الدراری، شرح تائیۀ ابن فارض: 36.
5) (5) - بحار الأنوار: 149/58، باب 43، ذیل حدیث 25؛ بحار الأنوار: 269/71، باب 16، ذیل حدیث 8.
یکی روی توجّه آن به تدبیر بدن از ناحیۀ قوای واسطۀ بین نفس و بدن، وَتَوْ طینُهُ إلی ما فیهِ نَفْعُهُ عاجِلاً عَلی وَجْهٍ جَمیلٍ.
چون نفس سالک از ناحیۀ تعلّق و اتّکای به بدن، قادر است جلب منفعت و دفع ضرر نماید، از ناحیۀ بدن وقوّه واستعداد به سیر تکاملی میپردازد و اگر قوای بدنی نباشند نفس قدرت تکامل را از دست میدهد.
اطاعت اوامر حق و تطبیق اعمال با شریعت، شأن نفس متعلّق به بدن است.
وجه «توجُّه النّفس بِقُواها إلی تدبیرِ البدنِ و العملِ عَلی وِفْقِ الشَّرع» را «بدایات» نامیدهاند و این خود بدایت ابتدای اخذ استعدادِ سیر و حرکت به سوی منازل حقّ است.
نفس علاوه بر نظر به قوای خود جهت توسیط قوا، نظری نیز به خود میافکند و از این ناحیه به تعدیل صفات و تسکین حِدّت و ثبات آن میپردازد و این را باب دخول نفس از ظاهر به باطن و در و مَدخلِ روح از شهادت نفس به مقام غیب آن نامیدهاند. چون این امر دارای مراتب است علمای اخلاق از مجموع آن به «ابواب» تعبیر نمودهاند.
قسم سوّم عبارت است از: وجه توجّه نفس به باطن خود که مرتبۀ روح و سرّ نفس باشد جهت استمداد از باطن برای ازالۀ حجت و قبول مدد الهی و آن را قسم «معاملات» نامیدهاند.» (1)
1) (1)
«وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلی ما عَرَّفَنا مِنْ نَفْسِهِ»
توجه و بیداری ناگهانی انسان نسبت به آفرینش و اجزای و عناصر آن و از پی آن به شناخت حقّ برخاستن و از پس آن به وادی با عظمت شکر قدم گذاردن، عین عنایت حقّ و الهامی از جانب او برای رشد و کمال انسان است.
علاقه پیدا کردن به معارف و از پی آن به دنبال انبیا و ائمّه و اولیا رفتن و از پس آن به اطاعت از خواستههای حقّ برخاستن نیز عنایت و الهام آن یار مهربان و نعمتی است که تمام آدمیان از شکر و سپاس آن عاجزند.
فیضی بزرگترین شاعر سدۀ دهم سرزمین هند که از حکمت و عرفان بهرهمند بود، در بیان جلال و عظمت حضرت ربّ العزّه میگوید:یا ازَلیَّ الظّهور، یا أبَدیَّ الْخَفا نورُکَ فَوْقَ النَّظَر، حُسْنُکَ فَوْقَ الثَّنا
نور تو بینش گداز، حُسن تو دانش گسل فکر تو اندیشه کاه، کُنْه تو حیرت فزا
دانش و بینش همه کرده رها در رهت چشم ارسطو نظر، عقل فلاطون ذکا
ملّت علم تو را هست به فتوای قدس خون تفکّر هدر، خاک تعقّل هَبا (1)
ساحت قدر تو را سخرۀ هنگامه کرد حرف مشوّش دماغ، کلک مولَّه (2)نوا
بر درت اندیشه را شِحنۀ (3)غیرت زند لطمۀ حیرت به روی، سیلی جهل از قفا
(فیضی هندی)
انسان وقتی به آفرینش واوضاع آن فکر میکندبه این نتیجه میرسد که ساختمان جهان و ساختمان واحدهایی که اجزای جهان را تشکیل میدهند حساب شده
است، هر چیزی جائی دارد و برای آن جا قرار داده شده است و منظوری از این قرار دادنها در کار بوده است.
جهان، درست مانند کتابی است که از طرف مؤلّف آگاهی تألیف شده است، هر جمله و سطری و هر کلام و فصلی محتوی یک سلسله معانی و مطالب و منظورهایی است؛ نظمی که در کلمات و جملهها و سطرها به کار برده شده است از روی دقّت خاصّی است و هدفی را نشان میدهد.
هر کس تا حدودی میتواند خطوط و سطور کتاب خلقت را بخواند و یک سلسله معانی، از آنها درک کند، وقصد و فکر مؤلّف آن را دریابد، هر کسی میتواند نظامات حکیمانه و آثار و علائم به کار رفتن تدبیر و اراده را در کار خلقت به طور روشن استنباط کند هر چند درس ناخوانده و بیابانی باشد، ولی البتّه اگر کسی با علوم طبیعی آشنائی داشته باشد به تناسب معرفتش به این امور، نظامات و آثار و علائم وجود و حکمت و تدبیر را در کار خلقت بیشتر ادراک میکند.
قرآن کریم با اصرار و ابرام بی نظیری افراد بشر را به مطالعه در خلقت و ساختمان موجودات به منظور شناختن خداوند سوق میدهد.
خداشناسی باید بر مبنای عقلی استوار باشد نه تقلید، آدمی در مقام خداشناسی وقتی میتواند نگین توحید را از قعر اقیانوس منطق بیرون کشیده و آن را زینت بخش دست عقیدۀ خویش نماید که عرفان حقّ را به کسوت برهان ملبّس سازد و به این حقیقت برمدار فتوای خرد معتقد شود، به حقّ الیقین به وجود خدا پای بند و عقیدهمند گردد و پایههای ایمان به توحید را به ادلّۀ متقنه و براهین قویّه استوار کند به طوری که تندبادهای مخالف، اغوائات شیطانی و تبلیغات بیاساس نتوانند پایههای ایمان شخص را به وحدانیّت ذات باری سست و لرزان سازند.
اسلام در تمام احکام و قوانین شریعت مطهّره به ویژه اصول دین بالأخص اصل توحید، تقلید را مذمّت فرموده و تأکید میکند که متدیّن باید اصول دین و مبانی را
به ادلّۀ عقلیّه و موازین خردمندانه بپذیرد. در این مورد علاوه بر حکومت عقل، آیات و اخبار عدیده وارد شده که از جمله آیات زیر است:
ادْعُ إلی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ » (1)
[ مردم را ] با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن.
وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ » (2)
و از مردمان کسی است که همواره بدون هیچ دانشی [ بلکه از روی جهل و نادانی ] و بدون هیچ هدایتی و هیچ کتاب روشنی دربارۀ خدا مجادله و ستیزه میکند.
چون مبنای علم بر استدلال و منطق کتاب خدا بر برهان است، آنان که بدون علم و منطق دربارۀ توحید قضاوت میکنند سخت سرزنش شدهاند.
قرآن تقلید کورکورانه را از هر کس باشد مذمّت میکند و آنان که بدون برهان و دلیل و بدون منطق و حکمت به قبول دین آباء و اجداد و پذیرش عقاید دیگران برخاستهاند را سخت مورد سرزنش قرار میدهد!
اخبار زیادی در باب تأکید پذیرش حقایق بر مبنای عقل و استدلال در کتب گرانبهای شیعه همچون «الکافی»، «من لا یحضره الفقیه»، «التوحید»، «بحار الأنوار» وارد شده که عمق آن اخبار به انسان زمینه میدهد تا واقعیّتها را با برهان و دلیل عقلی بپذیرد.
ابن سینا آن فیلسوف بزرگ میگوید:
مَنْ قالَ أو سَمِعَ بِغَیْرِ دَلیلٍ فَلْیُخْرَجْ عَنْ رِبْقَةِ الْإنْسانِیَّةِ.
کسی که بدون دلیل مطلبی را بگوید و یا قبول کند، باید از جرگۀ انسانیّت
خارجش دانست.
آری، بنایی که پایههای آن سست و لرزان و در معرض طوفان بنیان شده ویران خواهد شد و کوچکترین حادثه و باد مخالف آن را واژگون خواهد ساخت.
شود خراب بنایی که بر لب آب است.
با ستونهای گِلی، عمارت ده و بیست طبقه که از گزند حوادث در امان باشد نمیتوان ساخت. ساختمان چند طبقه وقتی میتواند در برابر حوادث پابرجا بماند که استخوانبندی آن بسیار محکم باشد. وقتی بنای گِل چنین باشد خانۀ دل چه باید باشد؟
عقایدی که در زوایای قلب ابداع و خانههایی که در جوانب آن بنیان میگردد در هر امر، به ویژه راجع به امور دینی و قواعد مذهبی، چنان باید محکم و منطقی و بر اساس برهان استوار باشند که اغوائات اهریمنان و وساوس بدسیرتان و دغدغۀ شیاطین نتوانند به آنها نفوذ نموده و از قدرت و نیروی آنها بکاهند.
ایمانی که با عاقله، عجین و با حق الیقین قرین باشد، هیچ گاه طوفانهای شکّ و تردید و ابرهای تیرۀ ریب و سوء ظن قادر نخواهند بود به حریم آن رخنه و آن را سست و متزلزل نمایند.
این حقیقت و این اصل مسلّم و این قانون کلّی در تمام امور و مسائل فردی و اجتماعی ساری و جاری است و وقتی که در علوم سافله تسریه داشت به حکم عقل در امر خداشناسی و مسئلۀ توحید که اهمّ علوم و مسائل فردی و اجتماعی است و با حیات مادّی و معنوی بشر سروکار دارد و نوای دلانگیز برای روز قیامت ساز نموده و به آتیۀ دور و درازی وعده و وعید میدهد، به طریق اولی چنین علمی نمیتواند سطحی و کودکانه و بر اساس تقلید احمقانه بنیانگذاری شود؛ آیات قرآن و روایات و اخبار، این حقیقت را به طور صریح و روشن بیان داشته است.
درکلمات پیشوایان دین که نمونهاش خطبههای «نهج البلاغه» و «توحید مفضّل» و برخی دعاها و برخی احتجاجات ائمّه اطهار علیهم السلام است عنایت فوق العادهای به توحید همراه با دلیل و حکمت و علوم طبیعی شده است.
یقینی است برای عامّۀ مردم بهترین راه شناساندن خداوند همین راه است، اکنون میخواهیم بدانیم که چگونه است که تشکیلات و نظامات ساختمان موجودات، بر وجود خداوند علیم و حکیم دلالت میکند!
جواب این پرسش روشن است، همان طوری که اصل پیدایش یک اثر بر وجود نیرویی مؤثّر دلالت میکند، صفات و خصوصیّات آن اثر نیز میتواند تا حدود زیادی آیینه و نشان دهندۀ صفات مؤثّر بوده باشد. مثالی ذکر میکنیم:
ما افراد انسان مستقیماً از محتویات ضمیر و افکار و اندیشهها و ملکات اخلاقی و روحی یکدیگر آگاه نیستیم و نمیتوانیم آگاه باشیم، بدیهی است که نه من میتوانم مستقیماً ضمیر شما را بخوانم و بلاواسطه از نیّت و صفات اخلاقی شما آگاه گردم ونه شما میتوانید مستقیماً از ضمیر من آگاه شوید، ولی در عین حال تا حدّ زیادی به محتویات ضمیر یکدیگر پی میبریم بدون آن که کوچکترین تردیدی به خود راه دهیم.
ما دربارۀ شخص معیّنی اعتقاد علمی پیدا میکنیم و او را به عنوان عالم میشناسیم، به چه دلیل؟ به دلیل آثار قولی و کَتْبی که از او دیدهایم، ما یکی را فقیه، یکی را حکیم، یکی را ریاضیدان، چهارمی را ادیب میدانیم، چرا؟ برای این که از اوّلی، سخنان و نوشتههای فقهی و از دوّمی، سخنان و نوشتههای حِکَمی و از سوّمی، ریاضی و از چهارمی، ادبی شنیده و دیدهایم.
به حکم سنخیّتی که لازم است میان اثر و مؤثّر بوده باشد امکان ندارد که از فاقد
علم، سخنان علمی و یا از کسی که فقط فقیه است سخنان منظّم فلسفی و ریاضی و ادبی و یا از کسی که فقط حکیم است آثار فقهی یا ریاضی صادر شود.
به طور مثال: هیچ یک از ما که صاحب جواهر را میشناسیم شکّ نداریم که او فقیه بزرگی بوده است و حال آن که او را ندیدهایم و اگر هم میدیدیم نمیتوانستیم به طور مستقیم: از ضمیر او آگاه شویم، امّا «جواهر الکلام» او دلیل قاطعی است که مؤلّف آن فقیه بزرگی بوده است.
ممکن است کسی بگوید: قطع و علمی که ما در این گونه مسائل داریم به این معنی نیست که هیچ گونه احتمال خلافی در کار نیست، بلکه به این معناست که:
احتمال خلاف در حساب احتمالات آن قدر ضعیف است که هیچ عقل سلیمی آن را به حساب نمیآورد، احتمال خلافی که در کار است، احتمال تصادف و اتّفاق است؛ مثلاً در مورد کتاب «جواهر الکلام» ما قاطع هستیم که مؤلّف آن فقیه بزرگی بوده امّا نه به این معنی که هیچ گونه احتمال این که او فقیه نبوده و این نوشتهها از روی تصادف و اتّفاق تنظیم شده باشد ندهیم؛ خیر، احتمال این که مؤلّف «جواهر الکلام» فقیه نبوده و نوشتهها تصادفی تنظیم شده است وجود دارد ولی به قدری آن احتمال ضعیف است که به حساب نمیآید، لهذا میگوییم: قطع و علم داریم که صاحب کتاب فقیه بزرگی بوده نه ظنّ و گمان؛ احتمال تصادف در این گونه موارد به شکل یک کسر از عددهایی که ما میشناسیم از قبیل یک صدم، یک هزارم، یک میلیونیم، یک میلیاردیم و غیره نیست، بلکه به صورت کسر از یک عددی است که در وهم ما نمیگنجد، مثل این که فرض کنیم عدد یک را رسم کنیم و در طرف راست آن، آن قدر صفر بگذاریم که به کرۀ ماه برسد؛ احتمال تصادف در این گونه موارد از قبیل یک احتمال در مقابل این عدد غیر قابل تصوّر از احتمالات است.
کرسی موریسون در کتاب «راز آفرینش انسان» میگوید:
«ده عدد سکّۀ یک شاهی را از شمارۀ یک تا ده علامت بگذارید و آنها را در
جیب خود بریزید و بهم بزنید، پس از آن سعی کنید آنها را به ترتیب شمارش از یک تا ده درآورید و هر کدام را درآوردید پیش از این که سکّۀ دوّمی را بیرون بیاورید دوباره به جیب خود بیندازید، با این ترتیب احتمال آن که شمارۀ یک بیرون بیاید معادل یک بر ده است، احتمال این که شمارۀ یک و دو به ترتیب بیرون بیاید یک بر صد است، احتمال این که شمارۀ یک و دو و سه به ترتیب بیرون بیاید یک در هزار است، احتمال این که شمارههای یک و دو و سه و چهار پشت سر هم کشیده شود یک در ده هزار است، وبه همین منوال احتمال درآمدن شمارهها به ترتیب کمتر میشود تا آن که احتمال بیرون آمدن شمارههای از یک تا ده به رقم یک بر ده میلیارد میرسد. منظور از ذکر مثلی به این سادگی، آن است که نشان داده شود ارقام در مقابل احتمالات چگونه قوس صعودی میپیماید؟!» (1)
یکی دیگر از عجایب، عالم جانداران است که وضع آنها به هیچ وجه با تصادف و اتّفاق قابل توجیه نیست.
از اوایل پیدایش حیات، جنس نر و ماده که برای ادامۀ نسل ضرورت دارد، به وجود آمده است.
1) (1)
دستگاههای مربوط به تناسل چه در عالم حیوانی و چه در عالم نباتی، چه در جنس نر و چه در جنس مادّه آن قدر حیرتانگیز است که به هیچ وجه نمیتوان گفت: هدفی در ایجاد آنها نبوده است و دستگاه خلقت، اینها را برای ادامۀ نسل به وجود نیاورده است.
از اینها میگذریم و میآییم اندامهای نباتات و حیوانات را در قسمتهای مختلف مطالعه میکنیم، آن چنان غرق حیرت و بهت میشویم که مطالعۀ یک کتاب چندین هزار صفحهای مملوّ از نکات دقیق و ظریف، هرگز نمیتواند ما را این اندازه دچار بهت و حیرت و اعتراف به قدرت کامله و حکمت بالغۀ به وجود آورندۀ آن کند.
عجایب نظم و همبستگی در آفرینش قابل احصا و احاطه نیست، هر گوشه را بنگریم جز انتظام و انطباق و هماهنگی و جز آثار دخالت قصد و عمد و اراده در مخلوقات نمیبینیم.
این همه دانش و علم در راه خداشناسی، این همه فلسفه و حکمت در راه شناسایی حقّ، این همه اشعار و عرفان در راه معرفت محبوب و این همه جستجو برای یافتن حقیقت، محصول همان الهامی است که قرآن از آن گفتگو کرده و معلول همان عنایتی است که حضرت سجّاد علیه السلام در فراز دعا بدان اشاره کرده است.
این الهام است که این همه دانشمند را وادار به مطالعۀ علوم مختلفه کرده و تحریک به نوشتن محصول مطالعات خود در هزاران کتاب و این الهام است که این همه هنرمند چون سعدی و حافظ و سنایی و باباطاهر و جلال الدّین را وادار کرده که ذوق خود را در قالب نظم ارائه دهند و از این راه، فرهنگی بس پر محتوا و لطیف به یادگار گذارند.
این الهام است که هزاران نفر را به سوی نظام دادن عرفان و حکمت و فلسفه کشیده وهزاران کتاب پرقیمت به گنجینۀ علوم انسانی تقدیم کردهاند. این الهام است که در قلوب عامّۀ مردم ذوق معرفت به او را زنده میکند و ایشان را در راه شناخت معشوق قرار داده و از آنان مؤمن مؤدّب به آداب میسازد.
و این قرآن و نبوّت و امامت است که به کمک الهام آمده تا آن را همچون درختی پر بار به کمال محصول برساند وآن را از انحراف حفظ نماید و راه را بیش از پیش به روی انسان باز کند و خلاصه تمام درهای معرفت و شناسایی را به روی عباد حق بگشاید.
اکنون به گوشهای از محصولات این الهام توجّه نمایید:
اصولاً هر گیاهی از اجزای بسیار ریز ذرّه بینی تشکیل شده که آنها را یاخته یا سلّول نباتی مینامند، این سلّولها گاهی به صورت بیضی یا کروی و زمانی به صورت شش ضلعی، بعضی دوکی شکل و بعضی استوانهای هستند و در هر صورت سه قسمت برجستۀ زیر در همۀ آنها مشاهده میشود که ساختمان هر یک از دیگری دقیقتر وحیرتانگیزتر است:
1 - پرتوپلاسم: یعنی همان مادّۀ زنده و ذی حیاتی که هنوز اسرار درون آن از چشم علوم امروزه پوشیده و پنهان است و معلوم نیست تحت چه قوانینی انجام وظیفه میکند، همین قدر معلوم است که پرتوپلاسم از عناصر مختلفی از قبیل کربن، ئیدروژن، ازت، اکسیژن، فسفر، گوگرد و بالأخره آهن و سدیم و غیره تشکیل شده و قسمت عمدۀ آن را آب فرا گرفته است.
2 - هستۀ مرکزی: که خود دارای قسمتهای مختلف و مواد گوناگون است، مخصوصاً رشتههای زیادی در درون آن یافت میشود که در میان آنها دانههای
کروموزوم قرار دارد، این دانهها موقعیّت مهمّی در ساختمان هسته دارند.
3 - غشاء: یا پوستۀ رویین که آن نیز به نوبۀ خود دارای دو قسمت دقیق است:
نخست قسمت بیرونی که سلولزی و درخشنده و سخت میباشد و دارای مجاری بسیار ریزی است که آب و سایر موادّ لازم به درون آن نفوذ میکند و دیگر قسمت درونی است که در عین ظرافت، در حفظ سلّول نقش مهمّی دارد.
شکل ظاهری برگها بسیار مختلف و تناسب کاملی با وضع درخت از لحاظ ساختمان و چگونگی منطقۀ روییدن گیاه دارد. برگهای نباتات کوهستانی و بیابانی که از آب بهرۀ کافی ندارند، معمولاً ضخیم و کلفت و پوشیده از کرکهاست که از تبخیر آبهای دورنی آنها جلوگیری میکند ولی درختانی که در کنار رودخانهها میرویند دارای برگهای پهن و نازک هستند که تبخیر آب به آسانی از آنها صورت میگیرد. برگهای زیرزمینی و برگهای شناور در روی آب و برگهای شناور در درون آب، هر یک دارای شکل جالبی کاملاً متناسب با محیط زندگانی خود میباشند. اگر برگی را از عرض برش داده و مقطع آن را زیر میکروسکوپ قرار دهیم هفت قسمت دقیق و ممتاز زیررا در آن مشاهده خواهیم کرد:
1 - پوست رویین که معمولاً سخت و غیرقابل نفوذ و در واقع حافظ و نگهبان طبقات زیرین است. این طبقه فاقد کلروفیل میباشد.
2 - طبقۀ بافتها و عضلات کلروفیلدار که از سلّولهای دراز منشوری شکلی تشکیل شده و دانههای سبزینه در تمام قسمتهای آن دیده میشود. وظیفۀ این دانهها این است که در مقابل نور خورشید گاز کربنیک هوا را جذب کرده و آن را به اکسیژن و کربن تجزیه کنند، سپس کربن را در خود حفظ کرده و اکسیژن را به خارج بفرستند. البتّه این عمل در رشد و نموّ نباتات از یک طرف و در تصفیۀ هوای محیط
ما از طرف دیگر فوق العاده مؤثّر است.
3 - آوندهای چوبی، یعنی همان لولههای مخصوصی که شیرۀ خام گیاهی در آن جریان پیدا میکند.
4 - آوندهای آبکش که شیرۀ پرورده و بارآمدۀ گیاهی از آن عبور کرده و به مصرف تغذیۀ سلولها میرسد؛ شیرۀ خام در اثر فعّالیّت مادّۀ کلروفیل به شیرۀ پرورده تبدیل میشود و برای تغذیۀ سلّولها آماده میگردد.
5 - طبقۀ تحتانی کلروفیل دار که در قسمت زیرین قرار دارد و موادّ کلروفیلی آن نسبت به طبقۀ فوقانی کمتر است و به همین جهت رنگ پشت برگها معمولاً با رنگ روی آنها تفاوت دارد. وظیفۀ این طبقه نیز با طبقۀ فوقانی مشابهت دارد.
6 - طبقۀ پوستۀ زیرین برگ که ساختمان آن شبیه پوستۀ رویین است.
7 - روزنههای کوچک که در پوستۀ زیرین دیده میشود و عمل آنها تعرّق و بیرون دادن آبهای زاید موجود در برگ است.
یکی از کارهای شگفت آور برگ، عمل تنفّس است، یعنی آنها نیز مانند انسان و حیوان اکسیژن هوا را جذب کرده و گاز کربنیک را پس میدهند. این عمل را نباید با عمل کربنگیری اشتباه کرد. والبتّه همان طور که حیوانات آبی از اکسیژن محلول در آب استفاده میکنند، نباتات آبی نیز اکسیژن لازم را از آب میگیرند.
شدّت و ضعف تنفّس گیاهان، مربوط به شدّت و ضعف نور و حرارت هوای مجاور، مقدار رطوبت هوا و نوع گیاه است. این موضوع به وسیلۀ تجربیّات متعدّدی که از طرف دانشمندان فیزیولوژی گیاهی به عمل آمده به ثبوت رسیده است.
ساختمان گلها از ساختمان برگها دقیقتر و دارای نقاط حیرت انگیزتری است. گلها معمولاً از چهار قسمت عمده که هر یک وظیفۀ مخصوصی دارد
تشکیل میشود:
1 - کاسۀ گل، از برگهای سبزی تشکیل شده و وظیفۀ آن پوشانیدن سطح غنچهها و پس از آن حفظ گلبرگها و جام گل است.
2 - جام گل، یعنی همان برگهای اصلی گل که غالباً به رنگهای گوناگون، وتعداد و طرز قرار گرفتن آنها در گلها مختلف میباشد. دقّت و لطافت و رنگآمیزیهای عجیب و حیرت آوری که در طرح و ساختمان گلبرگها به کار رفته هر بینندهای را بی اختیار وادار به تحسین میکند.
3 - نافۀ گل، اگر در میان گلها دقّت کرده باشید میلهها و پرچمهای ظریفی در وسط آن دیده میشود که آنها را نافه مینامند و تعداد آنها در گلها مختلف است و در عین حال حساب مخصوصی دارد.
در بالای این میلهها برآمدگی کوچک و زرد رنگی است که آن را «بساک» میگویند. در میان بساک، کیسۀ بسیار کوچکی است که چهار حفره دارد و در میان آنها دانههای گرده قرار گرفته است.
دانههای گرده، دانههای بسیار ریز میکروسکپی هستند که در عمل شباهت تامّی با نطفۀ حیوانات نر دارند. پس از برقراری عمل لقاح بین آن و قسمتهای مادّه، تخم گل درست میشود. دانههای گرده با آن کوچکی به نوبۀ خود دارای ساختمان تو بر تو و نازک کاریهای شگفت آوری میباشند. در میان آنها مقدار زیادی موادّ پرتوپلاسمی وموادّ چربی، قندی، نشاستهای و ازتی میباشد و در وسط آنها دو هسته که یکی کوچکتر و دیگری بزرگتر است وجود دارد، بزرگتر را هستۀ روینده و کوچکتر را هستۀ زاینده مینامند که وظیفۀ مهمّ این دو را به زودی خواهید دانست.
4 - مادگی، همان قسمتی است که روی محور گل قرار گرفته و در ناحیۀ فوقانی آن برآمدگی مخصوصی به نام کلاله است و سطح آن را مادّۀ لزج و چسبناکی پوشانیده، کار این مادّۀ چسبنده نگاهداری و جذب دانههای نر و کمک به رویاندن
آنهاست.
در پایین مادگی که متّصل به قسمت تحتانی گل است ناحیۀ برجستهای وجود دارد که آن را «تخمدان» میگویند و در میان آن تخمکهای کوچکی یافت میشود که با دنبالۀ مخصوصی به دیوارۀ تخمدان اتّصال دارند و به وسیلۀ آن آب و موادّ لازمه را جذب میکنند. تخمکها نیز به سهم خود، ساختمان قابل ملاحظهای دارند.
پس از آن که کیسههای گردۀ «بساک» از هم پاره شد و گردهها روی کلالۀ مادّه قرار گرفتند فوراً شروع به نموّ میکنند. در این جا باید متذکّر شد که برای رسیدن دانههای گرده به کلالۀ مادّه، وسایل مختلفی وجود دارد که از مشاهدۀ آن تعجّب عمیقی به مطالعه کنندگان جهان خلقت دست میدهد؛ از جمله این که حشرات گوناگونی این وظیفۀ حیاتی را بدون آن که توجّه به کار خود داشته باشند انجام میدهند؛ یعنی در اثر رنگ و روی مطبوع و مادّۀ قندی مخصوصی که در بن گلها جای دارد به طرف آنها حرکت کرده و روی آنها نشسته و دانههای گرده را با پای پشم آلود خود از این نقطه به آن نقطه حمل میکنند؛ این عمل مخصوصاً در گلهایی که میلههای نر و مادّۀ آنها از هم جداست و روی دو پایه قرار دارد بسیار شایان اهمیّت است.
همان طور که گفتیم وقتی دانههای گرده روی کلاله قرار گرفت شروع به رشد و نموّ میکند، هستۀ بزرگتر که همان هستۀ روینده است همراه آن نموّ کرده و به طرف تخمدان سرازیر میشود و در نزدیکی آن به کلّی از بین میرود ولی هستۀ کوچکتر که زاینده است از میان این لولۀ باریک عبور کرده وارد تخمدان میشود و با تخمکها ترکیب شده، عمل لقاح و زفاف در آن محیط مخفی و تاریک صورت
میگیرد، نطفۀ گل بسته و تخم اصلی آن به وجود میآید.
اکنون شما را به داوری میطلبیم، آیا ساختمان این گل و برگ بلکه یک سلّول ذرّه بینی آن به مراتب دقیقتر از یک قاب عکس یا یک ساعت دیواری که فوراً از دیدنش متوجّه سازندۀ با عقل و شعور آن میشویم، نیست؟ آیا هیچ عاقلی میتواند این طبقات مختلف و وظایف عجیب هر یک را معلول تصادف بداند؟!
فرض کنید در عالم جز این شاخۀ کوچک، هیچ چیز نباشد یا هر چه هست به نظر ما نامرتّب و غیر موزون بوده باشد، آیا تنها ساختمان شگرف این شاخۀ کوچک برای پی بردن به یک منبع شعور و قدرتی فوق العاده در ماورای جهان مادّه کافی نیست؟!
اسرار و عجایبی که در عالم نباتات نهفته است بیش از آن است که انسان بتواند در یک عمر طولانی آنها را مطالعه کند؛ امروزه دانشمندانی هستند که قسمت زیادی از عمر گرانبهای خود را در یک قسمت از آن مصرف کرده و اطلاعات پر قیمت و قابل توجّهی برای عالم بشریّت به ارمغان آوردهاند. برای نمونه به چند نکتۀ دیگر اشاره میشود:
آب و سایر موادّ لازمه که به توسّط تارهای مویین که در ریشۀ درختان قرار دارد جذب میشوند و علی رغم نیروی جاذبۀ زمین که آنها را به سوی مرکز خود میکشد از ریشهها و ساقهها بالا رفته به ارتفاع سی و چهل متر میرسد. این موضوع مدّتهاست که افکار دانشمندان را به خود متوجّه ساخته که در اثر چه عاملی این عمل انجام پیدا میکند؟
2 - پیوند شاخهها، نیز یکی از موضوعات اسرارآمیز عالم نباتات است؛ زیرا به وسیلۀ آن میتوان درختی بار آورد که با داشتن یک ریشه و یک ساقه و استفاده کردن
از یک نوع آب و غذا دو نوع میوۀ مختلف که در آثار و خواص با هم متفاوتند داشته باشد، مثلاً میتوان گیلاس را با آلبالو و سیب و گلابی و هلو و زرد آلو را هر کدام با دیگری پیوند زد.
این عمل ثابت میکند که دستگاه لابراتوار عجیبی که در شاخههای کوچک درختان نهفته شده به خوبی میتواند موادّ سادۀ جذب شدۀ گیاهی را به هر صورت و شکلی بیرون آورد و از یک مادّه ترکیبات شیمیایی گوناگون تهیّه کند. این لابراتوار راستی لابراتوار عجیبی است!
3 - تکمیل نواقص، نیز یکی دیگر از خواصّ گیاهان است. در بسیاری از درختان اگر شاخهای را جدا کرده در زمین فرو ببرند چیزی نمیگذرد که نواقص خود را تکمیل کرده و به صورت یک درخت کامل با ریشههای قوی بیرون میآید.
این هم ناگفته نماند که ریشههای درختان با آن که چندان نیرومند به نظر نمیرسند دارای قدرت فوق العادهای هستند که با هر گونه مانعی که بر سر راه آنها پیدا شود مبارزه میکنند، اگر بتوانند غائله را با ملایمت برطرف کرده و با کج کردن راه خود از کنار مانع عبور میکنند، ولی اگر کار به مبارزه کشید چنان شدّت عمل به خرج میدهند که عمارتهای محکم را ویران و سنگهای بزرگ را به فشار از جای بر میکنند و به راه خود ادامه میدهند.
4 - گیاهان حسّاس، اگر تعجّب نکنید شاخههای بعضی از گیاهان دارای حسّند و مانند حیوانات حرکات خارجی را احساس مینمایند به طوری که اگر دست را نزدیک آنها ببرند فوراً خود را جمع میکنند!
5 - درختان گوشتخوار، شاخههای این درختان حکم دام صیّادان را دارد که به کمک آنها شکارهای نسبةً بزرگی را صید میکنند.
طریقۀ صید کردن این درختان چنین است که: اگر انسان یا حیوانی نزدیک آنها شود دفعةً شاخههای نیرومند خود را بر او ریخته و او را محکم در میان خود نگاه
میدارند، در این موقع دیگر دست و پا کردن صید فایدهای ندارد و هر لحظه با فشار تازهای مواجه میشود، بالأخره چیزی نمیگذرد که شیرۀ زنندۀ مخصوصی از آنها تراوش کرده و روی بدن موجود صید شده میریزد و آن را حلّ و قابل جذب کرده آنگاه از آن تغذیه نموده آن را جزء بدن خویش میسازد!
6 - شاخههای پیچنده، نیز نمونه جالبی از فداکاری، حمایت و دستگیری از ضعفا را در عالم گیاهان نشان میدهد، به این ترتیب که پارهای از گیاهانی که ساقۀ نازک آنها قدرت تحمّل سنگینی قامت طولانی و پر برگشان را ندارد به تنۀ درختان قویتر چسبیده و به کمک آنها به صورت مار پیچ نموّ میکنند، وبعضی دیگر در اثر نداشتن مادّۀ کلروفیل و یا ناتوانی ریشهها نسبت به احتیاجات آبی و غذایی آنها، به کمک نباتات دیگر ادامۀ حیات میدهند، مانند «عَشقه» که ساقۀ آن به درختهای قوی میپیچد و به وسیلۀ ریشههای مخصوصی که مانند خرطوم پشّهها به میان درخت فرو میبرد، مواد غذایی را که در میان آوندها روان است مکیده و از آن استفاده میکند.
حالا وجدان بیدار را قاضی قرار دهید، آیا میتوان این حقایق و عجایب را معلول تصادف و اتّفاق دانست؟ آیا این مهندسی عجیب از یک منبع عقل و قدرت حکایت نمیکند؟! این است حقیقت الهام.
این فضانورد معروف پس از بازگشت از سفر فضایی، مقالهای نوشت که در سراسر آمریکا پخش شد، مقالۀ او بدین قرار است:
«من نمیتوانم دیده بگشایم و از آهنگی که از سراسر طبیعت بلند است در شگفت نمانم!
کمترین نظرهای کافی است که به عیان دید در همۀ کارها دستی در کار است.
یکی از چیزهایی که موقع انتخاب من در دستۀ مسافران فضایی برای مطالعه به من داده شد رسالهای بود متضمّن اطلاعات فراوانی دربارۀ فضا، در این رساله دو فصل راجع به وسعت جهان در من اثری فوق العاده داشت.
برای درک مطالب آن باید دانست که سال نوری چیست ؛ سرعت نور در هر ثانیه 300000 کیلومتر است یعنی نور هر ثانیه به اندازۀ هفت برابر محیط زمین را میپیماید. اکنون فرض میکنیم که جزیی از نور مدّت یک سال به خطّ مستقیم طیّ مسافت کند؛ راهی را که او پیموده یک سال نوری گویند و این مسافت تقریباً9/5 میلیون میلیون کیلومتر است 9500000000000.
حال ببینیم در این رساله راجع به وسعت عالم چه آمده با توجّه به این که قطر کهکشان ما تقریباً 100000 سال نوری است و خورشید ستارۀ ناچیزی است که در فاصلۀ 30000 سال نوری از مرکز این کهکشان به دور خود میگردد، پس دشوار خواهد بود که ابعاد عظیم ماورای دستگاه منظومۀ شمسی را به تصورّ آورد!
اشکال مسئله منحصر به فضای بین ستارگان کهکشان ما نیست، آن سوتر میلیونها کهکشان دیگر پراکندهاند که چنان مینماید با سرعتی گمان نکردنی از هم میگریزند. حدود عالمی که با تلسکوپ مشاهده شده از هر سو دست کم تا دو میلیون سال نوری گسترده است!
این راجع به عظمت حیرت آور جهان ما، حال برگردیم به آنچه که دربارۀ ساختمان اتم کوچکترین عنصر شناخته شده میدانیم.
اتمها با دستگاه منظومۀ شمسی و همۀ جهان خویشاوندی نزدیکی دارند، به این معنی که آنها نیز مرکّبند از الکترونها که در پیرامون مرکزی بر طبق نقشۀ منظّمی میگردند.
منظور من از بیان آنچه گفتم چیست؟ میخواهم نشان دهم که در تمام جهان آفرینش که ما را فرا گرفته نظم حکمفرماست. از جزء بی نهایت خُرد اتم گرفته تا بزرگترین واحد نجومی که ما میتوانیم تصوّر کنیم یعنی کهکشانها که هزاران سال نوری از ما فاصله دارند، همه بر روی مدارهای مشخّصی و بر طبق نقشۀ متشابهی در حرکتند.
آیا میتوان گفت که همۀ اینها یک امر تصادفی باشد؟ آیا بر حسب اتّفاق است که تودهای از موادّ موّاج در فضا ناگهان و سر خود در این مدارها به سیر پرداختهاند؟
من که نمیتوانم چنین باور کنم، ما در برابر نقشۀ مشخّصی قرار داریم؛ این جهان عظیم اختران به من ثابت میکند که خدایی هست، نیرویی وجود دارد که این مجموع را به روی مدار نگاه میدارد.
اینک سرعتهای طرح «مرکوری» را با بعضی از آنچه بدان اشاره شد بسنجیم، بسا باشد که به خود میبالیم در این باره پیروزی شایانی به دست آوردهایم ؛ میتوانیم مداری را به سرعت ساعتی 29000 کیلومتر بپیماییم، یعنی تقریباً ثانیهای 8 کیلومتر، البتّه این سرعت با میزان درک زمینیها بس بزرگتر مینماید.
همچنان که ارتفاعی که بدان رسیدهایم - کمی بیش از 160 کیلومتر - نیز در نظر ما عظیم جلوه میکند، امّا نتیجهای که با همۀ جدّ و جهد به دست آوردهایم در مقابل آنچه هم اکنون در فضا میگذرد چیست؟ چیزی است مسخرهآمیز!
محال است که بتوان خدا را با مقیاسهای علمی سنجید، محال است که ما بتوانیم با حواسّ خود به نیروهای روحانی دسترسی پیدا کنیم، اینها غیر قابل درکند ولی مگر نیروهای نامحسوس دیگری نیستند که وجودشان نزد ما محقّق است؟
یک هواپیما ممکن است نیرومندترین موتورها را داشته باشد و از حیث ساختمان نیز کاملاً مجهّز باشد ولی بدون نیرویی که نامحسوس است نخواهد توانست کار مهمّی از پیش ببرد؛ برای این که هواپیما بتواند وظیفۀ خود را به طور
شایسته انجام دهد باید راهنمایی شود؛ راهنمای او کیست؟ جعبۀ قطب نما، امّا نیرویی که این قطب نما را رهبری میکند از محیط درک حواسّ ما خارج است، محال است آن را دید، لمس کرد، چشید و به طور کلّی حسّ کرد، با این همه میدانیم که آن نیرو موجود است چون آن را درک میکنیم.
در جایگاه هوانورد دستگاهی میبینیم که جهت را نشان میدهد و کاملاً باور داریم نیرویی که عقربه را حرکت میدهد به عمل خود ادامه خواهد داد؛ همۀ ما که پرواز میکنیم هزاران بار جان خود را در گرو عمل این دستگاه گذاشتهایم، یقین داریم نشانههایی که مینماید ما را به آن جا که میخواهیم برویم رهبری میکنند.
نیروهای روحانی و دینی نیز چنین اند، خود را بدان تسلیم کنیم تا از ضلالت برهیم و به صراط مستقیم و سر منزل سعادت هدایت شویم هر چند که حواسّ ما نتواند آن را دریابند ولی آثار آن را در زندگی خود مشاهده خواهیم کرد، پس چرا در حقیقت آن شک داشته باشیم؟!» (1)
ایمان به حضرت حقّ آثار زیادی در حیات فردی و اجتماعی و خانوادگی و سیاسی و اقتصادی و حتّی جسمی انسان دارد تا جائی که پژوهشگران پژوهش خود را در این زمینه با این جمله شروع کردهاند:
«ایمان به خداوند علاوه بر حفظ شخصیت آدمی، حافظ سلامت جسمی و روانی است.» (2)این همه عنایت در راه شناختش محصول الهام است، الهامی که راهبر انسان به سوی حقایق و راهنمای آدمی به سوی انبیا و ائمّه و علوم است و سلامت فکر و
جان و جسم و جامعه و خانواده، معلول آثار همین الهام است.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِکُمْ وَأَنفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ » (1)
ای اهل ایمان! آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذابی دردناک نجات میدهد؟ * به خدا و پیامبرش ایمان آورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید؛ این [ ایمان و جهاد ] اگر [ به منافع فراگیر و همیشگی آن ] معرفت و آگاهی داشتید، برای شما [ از هر چیزی ] بهتر است.
مسلّم است جسم آدمی همچون روحش در مقابل متاعب و مصایب روزگار به بیماریهای مختلف گرفتار میشود و این بیماریها چه به علّت ورود میکرب مخصوص در بدن و چه تصادفات مختلف یا پیری و فرسودگی اعضا و جوارح باشد، زندگی را برای آدمی تلخ و ناگوار میگرداند.
ولی آنچه علم پزشکی و روانشناسی امروز به ما میآموزد این است که:
بیماریهای «پسیکو سوماتیک» یعنی آنها که به علّت نابسامانی و ناسازگاریهای روانی ایجاد میشود روز به روز در دنیا رو به ازدیادند به قسمی که میتوان گفت در ابتلای به بیماریهای میکربی و عمومی نیز آن جا که شخص گرفتار ناراحتیهای روحی و نابسامانیهای آن نیست از نظر جسمی نیز سالم تر و شاداب تر است، به عکس آن جا که شخص گرفتار مشکلات و ناراحتیهای روانی است هر چند هم در حفظ و رعایت بهداشت بدن بکوشد باز عوارض و ناراحتیهای جسمی به تدریج در او پیدا میشود و رو به پیشرفت میرود تا آن جا که او را از پا در میآورد.
قرآن مجید در پانزده قرن قبل به خوبی این مطلب را بازگو کرده آن جا که راه
1) (1)
اصلی حفظ سلامت روح و در نتیجه جسم را روی ایمان حقیقی بنا نهاده و دستور داده است که اگر کسی حقیقةً میل داشته باشد از عذاب بزرگ جسمانی و گرفتاریها و نابسامانیهای آن برکنار باشد و لااقل در دنیا از عذاب شدید رهایی یابد چه رسد به آخرت، بهتر است راه ایمان پیش گیرد.
ایمان به خدا را که سبب نجات دنیا و آخرت است آن قدر با اهمیّت دانسته که فرموده: بهترین تجارت ممکن برای حفظ سلامت روح و جسم، ایمان به وجود مقدّس حضرت حقّ و صاحب عالم و آدم است.
ملاحظه بفرمائید اگر کسی حقیقةً به خداوند و روز جزا ایمان داشته باشد و کارها را به او واگذارد و بداند که هر چه هست یا جهت امتحان یا محض رشد، یا به خاطر آبادی آخرت یا جریمۀ گناه از طرف اوست، بد و خوبی برایش نمیماند یعنی هر چه به وی میرسد آن را از جانب دوست دانسته و برای خود لازم میشمرد و با تمام وجود میگوید:
ندانم که خوش یا که ناخوش کدام است خوش آن است بر ما که او میپسندد
به خاطر آورید که بالای درِ منازل غالب پدران ما این آیۀ نوشته بود:
أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ » (1)
من کارم را به خدا وامیگذارم؛ زیرا خدا به بندگان بیناست.
روی این اصل هنگام ورود و خروج آن را میدیدند و مضمون آن در ذهنشان نقش میبست و دیگری را در کار خود به هیچ وجه مؤثّر نمیدانستند.
یعنی حقیقةً عقیده داشتند که کارهایشان را باید به خدا واگذارند و از او توفیق خواهند، لذا هر خوبی و رنجی را از طرف او به صلاح زندگی خود میدانستند،
1) (1)
یعنی با سلاح ایمان و تقوا و مخصوصاً توسّل، به جنگ طبیعت میرفتند و در نتیجه راضی بودند و به هیچ وجه گرفتار عقدههای روانی نمیشدند.
درست عکس امروز که از صبح تا شام با خود نقشه میکشند و برنامه میریزند و در اجرای آن دچار تردید و ناکامی میشوند و روحشان آزرده میگردد.
این همه ناراحتیهای جسمی و بیماریهای پسیکوسوماتیک مثل زخمهای معده و اثنا عشر و کولیتهای مزمن، فشار خون، اوره و قند و انفارکتوسهای قلبی و... همه و همه به علّت پیدایش عقدههای مخصوص روانی در بدن آدمی است که از بی ایمانی به وجود آمده است، ورنه آن کس که در حقیقت خدا را میشناسد و به آن حضرت ایمان دارد و میداند رنج و راحت همه از جانب اوست، در مقابل شداید خم به ابرو نمیآورد و خود را نمیبازد، زیاد ضجّه و ناله نمیکند و احساسات افراطی به خرج نمیدهد و به قول قرآن، حالش این است که آیه از او خواسته:
لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ » (1)
تا [ با یقین به این که هر گزند و آسیبی و هر عطا و منعی فقط به ارادۀ خداست و شما را در آن اختیاری نیست ] بر آنچه از دست شما رفت، تأسف نخورید و بر آنچه به شما عطا کرده است، شادمان و دلخوش نشوید.
حقیقةً چنین است، اگر انسان مضمون این آیه را به خوبی بداند و عمل کند آن وقت که در پشت میز ریاست است، زمانی که دستش از مال دنیا پر است، وقتی که در قلّۀ قدرت جوانی است فخر نمیفروشد و آزار نمیرساند و وقتی هم از همۀ آن مشاغل دستش برید آن قدر کج خلق و مضطرب نمیگردد که به فرسودگی روانی مبتلا شود.
1) (1)
امروزه چون اغلب مردم در جستجوی پست و قدرت و میز و مقام و مال و منال بیشترند و میل دارند با به دست آوردن آنها بزرگی بفروشند و خود را بنمایانند، با به دست آوردنش خود را فراموش میکنند و مردم و دوستان را به هیچ میگیرند وهمه را از خود میرنجانند و چون دستشان از آن همه ببرد و خالی شود به دریوزگی افتند و مضطرب و نالان شوند و گرفتاریهای عجیبی از ناحیۀ عقدههای روانی به آنان حمله ور گردد!
عدّۀ زیادی از بازنشستگان که به علّت فرسودگی روانی به بدبینی و اضطراب گرفتار میشوند یا انفارکتوس قلبی و غمهای توصیف ناشدنی به سراغشان میآید به همین دلیل است.
قرآن مجید یادآور میشود که غم و شادی دنیا در گذر است و آدم عاقل نه از روزگار تلخ و نامساعد نالان میشود و نه فراخی زندگی او را به فخر فروشی و مستی وا میدارد؛ مؤمن به خوبی تشخیص میدهد که آنچه به او میرسد درست مطابق با صلاح و سلامت جسمی و روانی اوست و باید آن را با روی خوش و جبین گشاده پذیرفت:
سوز دل، اشک روان، آه سحر، نالۀ شب این همه از نظر لطف شما میبینم
(حافظ شیرازی)
بنابراین اگر انسان الهامات الهیّه را قدردانی کند هم عالم به پارهای از واقعیّتها میگردد و هم سلامت جسمش تأمین میشود و هم از سلامت کامل روانی که مایۀ سلامت جسم است بهرهمند میگردد، چنانکه قرآن مجید فرموده:
الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ » (1)
1) (1)
[ بازگشتگان به سوی خدا ] کسانی [ هستند ] که ایمان آوردند و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد، آگاه باشید! دلها فقط به یاد خدا آرام میگیرد.
تیره روزی این نسل و ابتلای فراوان او به بیماریهای عصبی و روانی در زندگی بوقلمون وارش ناشی از گرفتگیها و نابسامانیهای روانی است و همه به علّت عدم دست آویز قابل توجّه و مطمئن است.
آری، باید تمام سلّولهای وجود آدمی مترنّم به مناجات و دعا باشد و آنی از اتّصال داشتن به حضرت او و توسّل به جنابش غفلت نورزد تا آرامش کامل بر تمام جوانب حیات حکمفرما باشد و به قول شیدای نیشابوری:
به نام کردگار هفت افلاک که پیدا کرد آدم از کفی خاک
خداوندی که ذاتش بی زوال است خرد در وصف ذاتش گنگ و لال است
زمین و آسمان از اوست پیدا نمود جسم و جان از اوست پیدا
مه و خورشید نور هستی اوست فلک بالا زمین در پستیِ اوست
ز وصفش جانها حیران بمانده خرد انگشت در دندان بمانده
ز کُنه ذات او کس را خبر نیست بجز دیدار او چیزی دگر نیست
(عطّار نیشابوری)
چون به نعمت بنگریم و در شؤون و جوانب آن فکر کنیم به این معنی ملهم میشویم که باید از منعمِ نعمت در برابر نعمتش تشکّر کرد.
این اصل مسلّم حقیقتی است که از طریق دیدن نعمت و فکر در آن که چگونه به وجود آمده و برای چه به وجود آمده و که آن را به وجود آورده و اکنون باید در کجا
مصرف کرد، به انسان الهام میشود:
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا » (1)
پس بزهکاری و پرهیزکاریاش را به او الهام کرد .
چون به جستجوی راه شکر کردن برخیزی و به دنبال آن الهام قلبی حرکت کنی به الهام دیگر که وحی است و مجموعۀ آن در قرآن مجید منعکس است میرسی و در آن جا وقتی به آیات شکر دقّت کنی به این معنی واقف میشوی که شکرِ نعمتْ واجب و شکرْ علّت ازدیاد نعمت و قرار و استقرار آن در کف؛ و حقیقت شکر خرج کردن نعمت در همان راهی است که منعم به آن راه راهنمائی کرده است.
فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَاشْکُرُوا لِی وَلاَ تَکْفُرُونِ » (2)
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و مرا سپاس گزارید و کفران نعمت نکنید.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِن طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ وَاشْکُرُوا لِلّهِ إِن کُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ » (3)
ای اهل ایمان! از انواع میوهها و خوردنیهای پاکیزهای که روزی شما کردهایم، بخورید و خدا را سپاس گزارید، اگر فقط او را میپرستید.
وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ » (4)
و از [ نعمت های ] پاکیزهاش به شما روزی بخشید تا سپاسگزاری کنید.
وَاللَّهُ أَخْرَجَکُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ » (5)
و خدا شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمیدانستید و
برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاس گزاری کنید.
پس از اعلام این که شکر واجب است و پس از شمردن برخی از نعمتها و این که شکرش بجا مصرف کردن آن است میفرماید نتیجه و منفعت این شکر عاید خود شماست و بهرۀ دنیا و آخرت این عمل به شما برمیگردد:
وَمَن یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ » (1)
و هرکه ناسپاسی کند [ به خدا زیان نمیزند؛ زیرا ] خدا بینیاز و ستوده است.
قرآن مجید شاکران را طایفهای بسیار ممتاز دانسته وعدّۀ آنان را کم میداند و اجر شکر را سریع اعلام مینماید:
اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُکْراً وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ » (2)
ای خاندان داود! به خاطر سپاس گزاری [ به فرمانها حق ] عمل کنید؛ و از بندگانم اندکی سپاس گزارند.
وَمَن یُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِی الشَّاکِرِینَ » (3)
و هر که خواستار پاداش آخرت باشد، او را از آن میبخشیم؛ و یقیناً سپاس گزاران را پاداش خواهیم داد.
کلمۀ مبارکۀ «ربّ» به معنای مالک و مربّی است. در تمام گردونۀ آفرینش، مالک حقیقی و ذاتی و مربّی اصلاحگر به معنای واقعی کلمه جز ذات اقدس حضرت ربّ العزّه وجود ندارد.
لغت و کلمۀ «ربّ» در قرآن مجید و دعاها و مناجاتها و معارف الهیّه بسیار زیاد آمده، اگر کسی جان و قلبش با مفهوم این اسم متّحد شود نه طاغوت میشود نه طاغوت زده و نه گول فرهنگهای بیگانۀ از حقیقت را میخورد.
مربوب ربّ، آزادترین و آگاهترین و پاکترین و با کمالترین و شریفترین و با تربیتترین انسانهاست.
درک مفهوم ربوبیّت، عجیب در آزادی انسان از بند شیاطین داخلی و خارجی و هواها و هوسها و غرایز و امیال سرکش مؤثّر است.
فهم معنای ربوبیّت آن چنان در تربیت انسان برابر با فرهنگ حضرت ربّ العزّه دارای اثر است که از انسان منبع جود و کرامت، تقوا و شرافت، معرفت و اصالت، وجدان و ولایت، فضیلت و سیادت و به قول قرآن مجید شجرۀ طیّبه به بار میآورد!
اقبال پاکستانی بر اساس قرآن مجید، متّصل به ربوبیّت حقّ را با تربیتترین انسان تاریخ میداند و میگوید: این تربیت را که تربیت خود در سایۀ ربوبیت حقّ است سه مرحله است:
1 - اطاعت 2 - ضبط نفس 3 - نیابت الهی.
اطاعت از حق در تمام اوامر و نواهی و اطاعت از انبیا و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام ؛ ضبط و حفظ این اطاعت از دستبرد شیاطین و حوادث و نوائب و مصایب و نیز ضبط نفس از گناه و معصیت؛ و در نتیجه به مقام خلافت اللّهی رسیدن.
اینک گفتار علاّمه اقبال پاکستانی:
خدمت و محنت شعار اشترست صبر و استقلال کار اشتر است
گام او در راه کم غوغاستی کاروان را زورق صحراستی
نقش پایش قسمت هر بیشهای کم خور و کم خواب و محنت پیشهای
مست زیر بار محمل میرود پای کوبان سوی منزل میرود
تو هم از بار فرائض سرمتاب برخوری از عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآب
در اطاعت کوش ای غفلت شعار میشود از جبر پیدا اختیار
(اقبال پاکستانی)
نفس تو مثل شتر خود پرور است خود پرست و خودسوار و خودسر است
مرد شو، آور زمام او به کف تا شوی گوهر اگر باشی خزف (1)
هر که برخود نیست فرمانش روان میشود فرمان پذیر از دیگران
طرح تعمیر تو از گل ریختند با محبّت خوف را آمیختند
خوف دنیا خوف عُقبی خوف جان خوف آلامِ زمین و آسمان
حبّ مال و دولت و حبّ وطن حبّ خویش و اقربا و حبّ زن
(اقبال پاکستانی)
گر شتربانی جهانبانی کنی زیب سر تاج سلیمانی کنی
تا جهان باشد جهان آرا شوی تاجدار ملک لا یبلی شوی
نایب حق در جهان بودن خوش است بر عناصر حکمران بودن خوش است
صد جهان مثل جهان جزء وکل روید از کشت خیال او چو گل
1) (1)
پخته سازد فطرت هر خام را از حرم بیرون کند اصنام را
نغمه زا تار دل مضراب او بهر حق بیداری او خواب او
(اقبال پاکستانی)
آن دری که خداوند بزرگ برای شناخته شدن مقام ربوبیّتش به روی ما باز کرد درِ نبوّت و امامت است.
امام علی علیه السلام در خطبۀ اوّل «نهج البلاغه» میفرماید:
وَاصْطَفی سُبْحانَهُ مِنْ وُلْدِهِ أنْبِیاءَ، أخَذَ عَلَی الْوَحْیِ میثاقَهُمْ، و عَلی تَبْلیغِ الرِّسالَةِ أمانَتَهُمْ. (1)
خداوند سبحان پیامبرانی از فرزندان آدم برگزید که در برنامۀ وحی و امانتداری در ابلاغ رسالت از آنان پیمان گرفت.
پیمان ابلاغ رسالت بزرگترین پیمانی است که ممکن است تصوّر شود، پیمانی است که خداوند از پیامبران برای پذیرش وحی و ابلاغ حقایق وحی شده به انسانها میگیرد.
بدیهی است که وحی بایستی بر دلی وارد شود که از هر گونه خس و خاشاک و هوا و هوس و خودخواهیها پاک و منزّه باشد و اندک آلودگی درونی مجرای آب حیات وحی را تیره میسازد.
مسلّم است که پیامبران در رسانیدن حقایق وحی شده به مردم بایستی به همه گونه گذشت و فداکاری تن دهند.
در حقیقت وضع حیاتی یک پیامبر چنین است که زندگی خود را بر مبنای
1) (1)
رسالت تلقّی کند. او در عین حال که یکی از انسانهاست و دارای زندگی طبیعی است، واسطۀ کاملاً امین برای ابلاغ رسالت از طرف خداست.
شاید بتوان گفت که: سختترین فداکاری را که بایستی در پیمان با خدا بپذیرد، دخالت ندادن خود در امر رسالت است.
امام علی علیه السلام به دنبالۀ فرمایش خود میفرماید:
خداوند رسولانی را در میان امم برانگیخت و پیامبرانش را پیاپی به سوی آنان فرستاد، تا مردم را به ادای پیمان فطریای که با آفریدگارشان بسته بودند وا دارند و نعمت فراموش شدۀ او را به یادشان بیاورند و با تبلیغ دلائل روشن وظیفۀ رسالت را بجای آورند و نیروی مخفی عقول مردم را برانگیزانند و بارور سازند،آیات با عظمت الهی را که در هندسۀ کلّی هستی نقش بسته است به آنان بنمایانند: آسمانهای برافراشتۀ بالای سرشان و گهوارۀ گستردۀ زمین زیر پایشان و معیشتهایی که حیاتشان را تأمین نماید. (1)
هدف و موادّ رسالت در قرآن اینچنین بیان شده:
الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ
1) (1)
أُوْلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (1)
همان کسانی که از این رسول و پیامبر «ناخوانده درس» که او را نزد خود [ با همۀ نشانهها و اوصافش ] در تورات وانجیل نگاشته مییابند، پیروی میکنند؛ پیامبری که آنان را به کارهای شایسته فرمان میدهد و از اعمال زشت بازمیدارد و پاکیزهها را بر آنان حلال مینماید و ناپاکها را بر آنان حرام میکند و بارهای تکالیف سنگین و زنجیرهها [ یِ جهل، بیخبری و بدعت را ] که بر دوش عقل وجان آنان است برمیدارد؛ پس کسانی که به او ایمان آوردند و او را [ در برابر دشمنان ] حمایت کردند و یاریش دادند و از نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند، فقط آنان رستگارانند.
«1 - قیام انسانها به عدالت.
2 - نشان دادن آیات الهی.
3 - تعلیم کتاب که واقعیّتهای هستی و حیات انسانی را در بر دارد.
4 - تعلیم حکمت که دانستنیها را در راه شدنهای تکاملی تصفیه مینماید.
5 - امر به نیکیها و نهی از پلیدیها.
6 - برداشتن بارها و زنجیرهای سنگینی که از عوامل گوناگون، انسانها را در خود میفشارند.
7 - روشنایی در حیات که آرمان اعلای حیات انسانها را معرّفی و قابل وصول میسازد.
و در کلمات پیشوای پرهیزکاران این چنین بیان شده:
1) (1)
1 - آنان را به وفا، به تعهّد فطریای که خداوند به آنان عنایت کرده است تحریک نمایند.
2 - نعمتهای فراموش شده خداوندی را به یادشان بیندازند.
3 - با ابلاغ رسالتها، دلیل و حجّت را بر آنان تمام کند.
4 - گنجینههای نهانی عقول آنان را بکاوند و بارور سازند.
5 - آیات هندسۀ کلّی هستی را از آسمانهای برافراشته در بالای سرشان و گهوارۀ گستردۀ زیر پایشان،اشکال گوناگون معیشت را که حیات آنان را تأمین مینماید آشکار سازند.
6 - آیات الهی را در پدیدۀ مرگ که فروغ حیاتشان را خاموش میکند و آنان را به آخرت میسپارد و در خستگیها و مشقّتها که پیر و فرسوده شان میسازد و در رویدادهای پیاپی که به سراغ آنان میآیند، نشان بدهند.
7 - رفتار معتدل، قوانین عامل رشد و کمال، سخن جدا کنندۀ حقّ و باطل و حکم عادلانه را به آنان تعلیم دهند.
این است مواد و هدف رسالتهای الهی در روی زمین که قرآن با صراحت و قاطعانه بیان میکند و سخنان امیر المؤمینن در «نهج البلاغه» و همۀ شؤون زندگی او، همان مواد و هدف را توضیح و تطبیق مینماید.
یک تتبّع کافی در سرگذشت انسانها اثبات میکند که هر گروه رسالت سودمند و سازنده جز مصداقها و شاخههای همین مواد و هدفها نبوده است.
هدف اعلای زندگی فردی و اجتماعی که گمشدۀ حیاتی امروز بشریّت است بدون رسالتهایی که مواد و هدفهای مزبور را توضیح و تطبیق به زندگی نماید چیزی است که هرگز برای انسانها چهرۀ واقعی خود را نخواهد نمود.» (1)
پیامبر دربارۀ دَرِ امامت و ولایت که از جانب خداوند گشوده شده تا از آن در،
1) (1)
تمام انسانها به حقایق مربوط به ربوبیّت و قوانین شرع برسند، فرمود:
إنَّ اللّهَ خَلَقَنی وَعَلِیّاً مِنْ شَجَرَةٍ أنَا أصْلُها، و عَلِیٌّ فَرْعُها، وَالْحَسَنُ والْحُسَیْنُ ثَمَرَتُها، و الشِّیعَةُ وَرَقُها، فَهَلْ یَخْرُجُ مِنَ الطَّیِّبِ إلاّ الطَّیِّبُ؟ و أنَا مَدینَةُ الْعِلْمِ و عَلِیٌّ بابُها، فَمَنْ أرادَ الْمَدینَةَ فَلْیَأْتِها مِنْ بابِها.
وَفی لَفْظِ حُذَیْفَةَ عَنْ عَلیٍّ علیه السلام : أنَا مَدینةُ الْعِلْمِ وعَلِیٌّ بابُها، وَلا تُؤْتَی الْبُیُوتُ إلاّ مِنْ أبْوابِها.
وَفی لَفْظٍ: أنَا مَدینَةُ الْعِلْمِ و أنْتَ بابُها، کَذَبَ مَنْ زَعَمَ أنَّهُ یَدْخُلُ الْمَدینَةَ بِغَیْرِ الْبابِ. قالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ: وَأتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أبْوابِها ». (1)
احادیث بالا را علامه امینی صاحب «الغدیر» از 143 نفر از بزرگترین دانشمندان اهل سنّت نقل میکند و از بیست و یک نفر بر صحّت و سلامت سند حدیث، شاهد میآورد که پیامبر فرمود:
من و علی از یک درختم، من ریشهام و علی تنه و حسن و حسین میوۀ آن و شیعه برگش؛ آیا ازپاک غیر از پاک میآید؟!
من شهر علمم و علی در آن شهر است؛ هر کس قصد شهر دارد از درِ آن وارد گردد.
الفاظ دیگری از حدیث چنین آمده:
1 - أنَا مَدینَةُ الْعِلْمِ و عَلِیٌّ بابُها، فَمَنْ أرادَ الْبَیْتَ فَلْیَأْتِ الْبابَ. (2)
من شهر علم و علی درِ آن است. هر کس میخواهد وارد این خانه شود پس از این در وارد شود.
2 - أنَا مَدینَةُ الْعِلْمِ و عَلِیٌّ بابُها، فَمَنْ أرادَ الْعِلمَ فَلْیَأْتِ الْبابَ. (1)
من شهر علمم و علی درِ آن است، هر کس علم را میخواهد، پس از این در وارد شود.
3 - أنَا دارُالْحِکْمَةِ و عَلِیٌّ بابُها. (2)
من سرای حکمتم و علی درِ آن است.
4 - أنَا دارُ الْعِلْمِ و عَلِیٌّ بابُها. (3)
من سرای علمم و علی در آن است.
5 - أنَا میزانُ الْعِلْمِ و عَلِیٌّ کَفَّتاهُ. (4)
من ترازوی علمم و علی دو کفۀ ترازو است.
6 - أنَا میزانُ الحِکْمَةِ و عَلِیٌّ لِسانُهُ. (5)
من ترازوی حکمتم و علی زبان حکمت است.
7 - أنَا المَدینَةُ و أنْتَ الْبابُ، وَلایُوْتَی الْمَدینَةُ إلاّ مِنْ بابِها. (6)
من شهرم و تو [ علی ] درِ شهر، کسی به شهر وارد نمیشود مگر از راه درِ شهر.
8 - انَّ عَلیاً مِنّی وَاَنَا مِنْ عَلیٍ.. فَهُوَ اخی ووصیّی وَخَلیفَتی عَلی امَّتی. (7)
علی از من است و من از علی... و او برادر و وصی و جانشین من بر امّتم
1) (1)
2) (2) - بحار الأنوار: 207/40، باب 94، ذیل حدیث 14؛ [4]کشف الغمة: 113/1؛ [5] العمدة: 295، حدیث 489.
3) (3) - شواهد التنزیل: 106/1، حدیث 121؛ [6]ینابیع المودة: 170/2، حدیث 482. [7]
4) (4) - بحار الأنوار: 144/23، باب 7، حدیث 99؛ [8]جامع الأخبار: 180؛ [9]الفضائل: 155. [10]
5) (5) - الغدیر: 80/6، حدیث 4؛ شرح احقاق الحق: 46/6؛ نفحات الأزهار: 238/10، حدیث 94. [11]
6) (6) - شواهد التنزیل: 363/2، حدیث 1009؛ [12]بحار الأنوار: 347/36، باب 41، حدیث 216. [13]
7) (7) - بحار الأنوار: 4/40، باب 91، حدیث 6؛ [14]الأمالی، شیخ صدوق: 36، حدیث 10؛ [15]روضة الواعظین: 101/1. [16]
میباشد.
9 - عَلِیٌّ بابُ عِلْمی و مُبَیِّنٌ لِاُمَّتی ما ارْسِلْتُ بِه مِنْ بَعْدی. (1)
علی دروازۀ علم من و بیان کنندۀ احکام ارسالی از طرف خدا برای امت، بعد از من است.
10 - أنْتَ بابُ عِلْمی. (2)
تو [ یا علی ] دروازۀ علم من هستی.
نزد ملّت اسلام مسلّم است که علم پیامبر به وجود مقدّس حضرت مولی الموحّدین منتقل شد و علم امیر المؤمنین به یازده فرزندش از حضرت امام حسن تا مهدی علیهم السلام رسید. و امّت برای یافتن ربّ و شؤونش چارهای جز مراجعه به ائمّۀ طاهرین علیهم السلام ندارند، معارفی که یک نمونهاش «نهج البلاغه» و نمونۀ دیگرش «صحیفه سجّادیّه» و نمونههای دیگرش کتب حدیثی شیعه میباشد.
حمد خداوندی را که با آیات قرآن و معارفی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام رسیده ما را به اخلاص در عبادت و ایمان توجّه داد.
« فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ * أَلاَ لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ » (3)
پس خدا را در حالی که اعتقاد و ایمان را برای او [ از هرگونه شرکی ] خالص میکنی، بپرست. * آگاه باشید! که دین خالص ویژۀ خداست.
إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللّهِ وَأَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلّهِ فَأُولئِکَ مَعَ الْمُؤْمِنِینَ وَسَوْفَ یُؤْتِ اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ أَجْراً عَظِیماً » (1)
مگر کسانی که [ از گناه بزرگ نفاق ] توبه کردند و [ مفاسد خود را ] اصلاح نمودند و به خدا تمسّک جستند، وعبادتشان را برای خدا خالص ساختند؛ پس آنان در زمرۀ مؤمناناند، وخدا به مؤمنان پاداشی بزرگ خواهد داد.
قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَن أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ » (2)
بگو: من مأمورم که خدا را در حالی که ایمان و عبادت را برای او [ از هر گونه شرکی ] خالص میکنم، بپرستم.
قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دینی » (3)
بگو: فقط خدا را در حالی که ایمان و عبادتم را برای او [ از هر گونه شرکی ] خالص میکنم، میپرستم.
وَلَنا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ » (4)
و اعمال ما مربوط به خود ما و اعمال شما مربوط به خود شماست و ما [ در ایمان، اعتقاد، طاعت و عبادت ] برای او اخلاص میورزیم.
فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ » (5)
پس خدا را در حالی که ایمان و عبادت را [ از هر گونه شرکی ] برای او خالص میکنید، بپرستید گرچه کافران [ از روش شما ] ناخشنود باشند.
هُوَ الْحَیُّ لَاإِلهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ
الْعَالَمِینَ » (1)
اوست زندۀ [ بیزوال ]، هیچ معبودی جز او نیست، پس او را در حالی که ایمان و عبادت را برای او [ از هر گونه شرکی ] خالص میکنید، بپرستید. همۀ ستایشها ویژۀ خدا پروردگار جهانیان است.
وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفَاءَ وَیُقِیمُوا الصَّلاَةَ وَیُؤْتُوا الزَّکَاةَ وَذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ » (2)
در حالی که فرمان نیافته بودند جز آن که خدا را بپرستند و ایمان و عبادت را برای او از هرگونه شرکی خالص کنند و حقگرا باشند و نماز را برپا دارند و زکات بپردازند؛ و این است آیین استوار و ثابت.
فی مَواعِظِ النَّبِیِّ لِابْنِ مَسْعُودٍ: یَا ابْنَ مَسْعُودٍ إذا عَمِلْتَ عَمَلاً فَاعْمَلْ لِلّهِ خالِصاً لِأنَّهُ لایَقْبَلُ مِنْ عِبادِهِ إلّاما کانَ خالِصاً. (3)
در مواعظ رسول خدا به ابن مسعود است: ای پسر مسعود! هرگاه کاری انجام دهی برای خدا و محض خدا خالص انجام بده؛ زیرا عملی جز عمل خالصْ قبول درگاه او نیست.
امام علی علیه السلام فرمود:
طُوبی لِمَنْ أخْلَصَ لِلّه عَمَلَهُ وَ عِلْمَهُ وَ حُبَّهُ وَبُغْضَهُ وَأَخْذَهُ وَتَرْکَهُ وَکَلامَهُ وَصَمْتَهُ و فِعْلَهُ وَقَوْلَهُ. (1)
بحار الأنوار: 244/67، باب 54، حدیث 16؛ [1]المحاسن: 253/1، باب 30، حدیث 276. [2]
خوشا به حال کسی که عمل و دانش و دوستی و دشمنی و گرفتن و رها کردن و سخن و سکوت و فعل و قولش را برای خدا خالص کند.
امام صادق علیه السلام فرمود:
إنَّ رَبَّکُمْ لَرَحیمٌ یَشْکُرُ الْقَلیلَ، إنَّ الْعَبْدَ لَیُصَلِّی الرَّکْعَتَیْنِ یُریدُ بِها وَجْهَ اللّهِ فَیُدْخِلُهُ اللّهُ بِهِ الْجَنَّةَ. (2)
پروردگار شما مهربان است، عمل کم را تقدیر میکند، هر آینه عبد دو رکعت نماز محض خدا بجا میآورد، خداوند به سبب آن نماز او را وارد بهشت میکند.
امام رضا علیه السلام از پدرانش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
ما أخْلَصَ عَبْدٌ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ أرْبَعینَ صَباحاً إلّاجَرَتْ یَنابیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ. (3)
عبدی که چهل روز برای خدا خالص شود، چشمههای حکمت از قلبش به زبانش جاری میشود.
امام عسگری علیه السلام میفرماید:
اگر تمام دنیا را لقمهای کنم و در دهان بندهای خالص بگذارم گوئی در حقّ او تقصیر کردهام، واگر کافر را از آن منع کنم تا از گرسنگی و تشنگی به مرگ برسد سپس شربتی از آب به او بنوشانم انگار به اسراف در نعمت حق برخاستهام.
این فقیر مسکین و عبد مستکین به پیشگاه حضرت دوست عرضه داشته:
یا رب تو علاج درد مایی بردرد درون ما شفایی
ما خسته دل و فسرده حالیم از بار گنه شکسته بالیم
غرقیم همه به بحر عصیان هستیم گدای لطف و احسان
با این که ز کبرْ خود نمائیم در اصلْ فنای در فناییم
هستیّ و خودیّتی نداریم از خویش منیّتی نداریم
بر درگه تو ذلیل و خواریم سرمایه بجز گنه نداریم
ای غوث و غیاث بی پناهان بخشندۀ جملۀ گناهان
یا رب تو ببین اسیر نفسیم عمری است همه هوا پرستیم
از بادۀ کبر جمله مستیم آلودۀ هر گناه و پستیم
شد تیره ز معصیت دل ما شد نار جحیمْ حاصل ما
بگشای دری ز توبه ای یار ما را تو ز معصیت نگهدار
ما گر چه به عهد بی وفائیم لکن به در تو ما گداییم
بر سائل خود عنایتی کن از غمزدگان حمایتی کن
ای مایۀ آبروی مسکین ثابت قدمم نمای در دین
(مؤلف)
دور بودن از شرک در هر کیفیّت و شکلش اعمّ از دنیا پرستی، مقام پرستی، شهوت پرستی، هوا پرستی، طاغوت پرستی، شیطان پرستی، محض عنایت و لطف حق به بندگان است.
چون ایمان خالص و عمل صالح بر شؤون حیات حاکم گردد بساط شرک از سرزمین هستی انسان، جمع میشود.
شرک به فرمودۀ قرآن در سورۀ لقمان (1)
شرک ورزی به فرمودۀ قرآن، باعث از بین رفتن تمام اعمال نیک انسان در دورۀ عمر اوست:
وَلَوْ أشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ » (2)
و اگر [ آنان با همۀ عظمت و مقامی که داشتند برای خدا ] شریک قرار داده بودند، یقیناً آنچه عمل شایسته انجام میدادند، تباه و بیاثر میشد.
وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ » (3)
ولی خدا ایمان را محبوب شما قرار داد و آن را در دل هایتان بیاراست و کفر و بدکاری و نافرمانی را ناخوشایند شما ساخت، اینان [که دارای این ویژگیها هستند] هدایت یافتهاند.
[
]
«کسی یا چیزی را دوست داشتن در اثر پی بردن به زیباییها یا سودمندیهای آن پیدا میشود. ایجاد دوستی در دل کسی کردن به وسیلۀ توجّه دادن به خوبی و زیبائی و سودمندی خواهد بود.
ایزد پاک، ایمان را به وسیلۀ ذکر خوبیها و ثوابها و فضیلتهای آن خواسته که
محبوب مسلمانان کند و بندگان عزیز خود را از این فیض بزرگ برخوردار سازد. از جملۀ مبارکۀ:
وَزَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ » (1)
و آن را در دلهایتان بیاراست.
استفاده میشود که مقرّ ایمان، قلب است و ایمان از صفات جوانح است.
صفات قلبی، علل برای صدور افعال خارجی و صفات جوارحی است. در جملۀ:
وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ » (2)
و کفر و بدکاری و نافرمانی را ناخوشایند شما ساخت.
کفر و فسوق و عصیان را در مقابل ایمان قرار داده است. یکی از طرق تعریف، دانستن مقابلهای معرَّف است و از این تقابل میتوان راهی به حقیقتِ ایمان، پیدا کرد.
کفرْ انکار خدا و رسول است، پس ایمان اعتقاد به خدا و رسول است. فسوقْ پرده دری است، پس ایمان صفتی است قلبی و اعتقادی که مردم با ایمان را از پرده دری و هتک نوامیس متنفّر ساخته و جلوگیری میکند. عصیانْ گناه ونافرمانی است، پس ایمان عقیدهای است که نمیگذارد از مردم باایمان تمرّد و نافرمانی حق صادر شود؛ زیرا از آن بیزار و متنفّرند.
با این بیان تاحدّی میتوان به اندازۀ لطف حق که ایمان را محبوب مسلمانان قرار داده پی برد؛ زیرا ایمان راه نجات از پلیدیها و زشتیها و راه دخول در سعادت و خوشبختیهاست.
[
]
بیزاری از کسی یا چیزی در اثر آگاه شدن بر زیانها و زشتیها و بدیهای آن پیدا میشود، بیزار کردن کسی را از چیزی به وسیلۀ روشن کردن زیانها و زشتیها و بدیهای آن است. قرآن در جملۀ:
وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ » (1)
و کفر و بدکاری و نافرمانی را ناخوشایند شما ساخت.
میگوید: خدا شما را از کفر و پرده دری و نافرمانی بیزار کرده است. بیزار کردن خدا مسلمانان را از کفر و فسوق و عصیان به وسیلۀ نمایاندن زیانها و شومیها و زشتیهای آنان است.
کفرْ، انکار خدا و نعمتهای اوست و صفتی است باطنی و از افعال قلبی، این صفت قلبی ریشۀ کارهای زشت و ناپسند میباشد.
عصیان، اعمّ از فسوق است؛ زیرا فسوق اختصاص دارد به کسی که مطیع بوده سپس از اطاعت دست برداشته و پرده دری کرده، ولی عصیان اعمّ است و عاصی شامل کسی که از آغاز نافرمان بوده و هیچ گونه تلبّسی به اطاعت پیدا نکرده میشود.
هر یک از کفر و فسوق و عصیان، با ایمان ضدیّت دارند؛ زیرا ایمان، اعتقادی است در قلب که موجب عمل در رفتار و گفتار باشد، پس کفر با ایمان دشمن است، فسوق با ایمان ضدّیّت دارد، عصیان با ایمان سازگار نیست، هر یک از این سه
1) (1)
میکوشند ریشۀ ایمان را قطع کنند.» (1)
بدتر از کفر و فسق و عصیان شرک است. قرآن و روایات به طور مفصّل به زشتیها و زیانها و ضررها و ضربههای شرک اشاره کردهاند و از این طریق آن را منفور قلوب صافیه قرار دادهاند و این همان معنایی است که از جملۀ دعا استفاده میشود.
شرک، بنابر آیات قرآن اعمّ از شرک در قول و صفت و عمل و نیّت و عبادت است، در هر صورت چیزی را در جنب خدا قراردادن و از آن پیروی کردن شرک است و آن گناه بسیار بزرگ و در صورت ماندنش در قلب غیر قابل آمرزش است.
در زمینۀ تفسیر شرک به کتب گرانبهای تفسیری و روایی به خصوص باب ایمان و کفر «بحار الأنوار» مراجعه نمایید.
بت پرستان مکّه، آفتاب پرستها، پول پرستها، کمک دهندگان به سقیفه و باند ننگین اموی و عبّاسی و فرمانبران از طواغیت، در همۀ دورهها از مصادیق بارز مشرکان هستند، دولتها و مأموران آنها که در راه خدمت به استعمارند و از منافع ملّتهای خود چشم پوشیده، نوکری اجانب را مینمایند مشرکانند و گناهانشان از اعظم گناهان و معاصی است.
1) (1)