ghaemiyeh.com
سرشناسه:مظاهری، حسین ، نویسنده همکار
عنوان و نام پدیدآور:مقایسهای بین سیستمهای اقتصادی/ نوشتهی حسین مظاهری.
مشخصات نشر:قم: موسسه در راه حق، -۱۳
مشخصات ظاهری:3ج.
شابک:۷۵ریال(ج.۱) ؛ ۵۰ریال(ج.۳) ؛ ۷۰ ریال(ج. ۲)
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد سوم، ؟۱۳.
یادداشت:ج.۱ (چاپ اول: ؟ ۱۳).
یادداشت:ج. ۲( چاپ ؟ : ۱۳).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:اقتصاد تطبیقی
موضوع:اسلام و اقتصاد
شناسه افزوده:موسسه در راه حق
رده بندی کنگره:HB۹۰/م۶م۷ ۱۳۰۰ی
رده بندی دیویی:۳۳۰/۱۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۰-۱۰۱۶۵
به نام خدا
امروز جامعه اسلامی ما نیازمند به مباحث اقتصادی اسلام است تا مشکلاتی که در این زمینه موجود است حل گردد، و تا کنون افراد زیادی ضمن نامه و نیز حضوری تقاضا کردند که در شرایط موجود بسیار لازم است مؤسسه به اینگونه مباحث بپردازد.
این احساس و نیاز باعث شد که مسئولین کادر علمی اقتصاد مؤسسهی در راه حق به نشر یکسری از مسائل اقتصاد اسلامی بپردازند.
خوشبختانه این سری مسائل بهطور تطبیقی مورد بحث قرار گرفته و برای عموم به خصوص افرادی که تحصیلات عالی دارند مفید است.
امیدواریم این تلاش گامی در حل مشکلات اقتصادی باشد و بدینوسیله سهمی در پیشرفت انقلاب اسلامی ایران داشته باشیم.
مؤسسهی در راه حق
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی خیر خلقه محمد و آله الطاهرین سیما بقیهالله فی الارضین
1- اسلام آمیزهای است از قوانین و رهنمودهای مادی و معنوی (اعتقادی، عبادی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و...) که در آن هیچ یک از این مقولات جدا از دیگری شکلپذیر نیست، و اگر به تنهایی تصور یا پیاده شود اسلام نیست. بنابراین اسلام اعتقادی بدون اقتصاد و اسلام اقتصادی بدون اخلاق، و اسلام عبادی بدون سیاست، و اسلام سیاسی بدون ایمان و اعتقاد، مساوی است با هریک از این مقولات منهای اسلام راستین، و چنان است که موجودی را بعنوان انسان معرفی کنیم بدون دست، بدون پا، بدون سر... و یا ماشینی داشته باشیم فاقد فرمان و موتور و متوقع باشیم این ماشین بدرستی کار کند.
اسلام را براستی میتوان به همهی جهان هستی تشبیه کرد، همچنانکه جهان با تمام گستردگی در مجموع از نظمی کامل و ارتباط و هماهنگی برتر از تصور ما برخوردار است، اسلام نیز در همهی گوشههایش با دیگر اجزاء پیکرهی خود ارتباط دارد و اگر عضوی و جزوی از آن ضایع و ناقص گذاشته شود دگر عضوها را نماند قرار، شاید
از همین روست که در قرآن شریف و فرمودههای پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) کسانی که برخی از اسلام را گرفته برخی را واگذاشتهاند، نامسلمان تلقی شدهاند:
«اراءیت الذی یکذب بالدین فذلک الذی یدعالیتیم و لایحض علی طعامالمسکین فویلللمصلین الذین هم عن صلوتهم ساهون و هم یرائون و یمنعونالماعون» (1)(آیا آن کس که دین را تکذیب میکند دیدی! او همانست که یتیم را میداند، و گرسنهی مستمند را سیر نمیسازد، وای بر آنان که نسبت به نماز خویش سهل انگارند، آنان که ریا میروزند و رفع نیازهای ضروری جامعه را مانع میشوند)
میبینیم که قرآن همهی اینها را «بیدین» میشمارد، چه کسی که نسبت به نماز سهلانگاری کند و چه کسی که به یتیم و گرسنهی مستمند رسیدگی نکند، و همانند این تعبیرات در قرآن و روایات بسیار دیده میشود.
بنابراین در جوامعی که فقط در اسم مسلمانند و در همهچیز مقلد غربیان، و سالهای سال به پول دوستی و سودجویی و عیاشی و بیقیدی عادت کردهاند و به گفتهی پیامبر عزیز (صلی الله علیه و آله) «نه مسلمانند نه کافر» تعجبی ندارد اگر پیاده کردن قوانین اسلام و نظام اقتصادی آن ممکن نباشد.
نظام اقتصادی اسلام در جامعهای قابل اجراست که حکومت اسلامی در آن حکمفرما باشد و افراد آن خود را شناخته باشند و بدانند انسان وجودی است تا بینهایت تکاملپذیر، تا بارگاه قرب خدا، تا سرحد «لقاءالله» ...
قرآن میفرماید: «فمن کان یرجولقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ولا یشرک بعباده ربه احدا» (2)(هرکس خواستار قرب و لقاء خداست
باید عملش صالح باشد و جز خدا هیچکس دیگر را پرستش نکند)
جامعهای که پیرو هوس و تابع طاغوت و شیطان باشد و افراد آن در دنیا چیزی جز ثروت و تجمل و زرق و برقهای مادی نشناسند در واقع خود را نشناختهاند، و بدست خود تن پروردهاند و جان را از کمال محروم داشتهاند و مسلماً در این جامعه اسلام حکمفرما نیست پس نظام مالی اسلام نیز نمیتواند در آن اجرا شود. بنابراین اگر میبینیم در جامعهای قوانین اسلام قابل پیادهشدن نیست باید مطمئن باشیم که قصور از اسلام نیست بلکه تقصیر از جامعه است.
اسلام به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از مسلمانان است
قبول یک مقدار از روبناهای اسلام، و انجام یکمشت اعمال عبادی و پشتپا زدن به دیگر دستورات چیزی است که قرآن از آن اینگونه تعریف میکند: «ویقولون نؤمن ببعض و نکفر ببعض ویریدون ان یتخذوا بین ذلک سبیلا اولئک هم الکافرون حقاً (1)»
میگویند ما به بعضی از دستورات ایمان میآوریم و بعضی را نمیپذیریم و مایلند در این میان راهی به دلخواه خود پیش گیرند، اینان براستی کافرند).
نظام اقتصادی اسلام در جامعهای قابل اجراست که دنیا را هدف ندانند، و آن را وسیله و مقدمهای برای سعادت ابدی و زندگی اخروی بشناسند، زندگی دنیوی را میدان آزمایش و وسیلهی پاکسازی خود بدانند «حتی یمیزالخبیث منالطیب» همچنانکه سنگ معدن نیازمند پاکسازی است تا طلا از خاک پدید آید. «انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا- انا هدیناهالسبیل اما شاکرا و اما کفوراً (2)»
(انسان را از نطفهای مخلوط (معجون) آفریدیم، او را میآزماییم، به او شنوایی و بصیرت دادیم- او را به راه درست زندگی
راهنمایی کردیم خواه سپاسگزار باشد و خواه ناسپاسی کند). پس انسان معجونی است که باید به اختیار خود پاکسازی کند و به مقام انسانیت نائل آید و اگر افراد جامعهای از این پاکسازی غافل باشند طبعاً از دنیا هدفی جز خود ندارند، و طبیعی است که قوانین اسلام- که زیربنای آن بر وسیله بودن دنیا و هدف بودن آخرت است - در آن جامعه قابل اجرا نباشد. از نظر قرآن چنین جامعهای، جامعهی انسانی نیست و پایان و پاداشی هم جز زیان و آتش نخواهد داشت: «ان الذین لایرجون لقائنا و رضوابالحیوه الدنیا و اطمئنوابها و الذین هم عن آیاتنا غافلون اولئک مأء ویهم النار بما کانوایکسبون» (1)(آنانکه ملاقات ما (خدا) را امید نمیدارند و به زندگی خشنود و به آن دلبسته و مطمئنند و از نشانههای ما غلفت میورزند، به جهت آنچه خود تهیه نمودهاند جایگاهشان آتش است).
در واقع باید بگوییم آنانکه گمان میکنند قوانین اسلام قابل اجرا نیست اسلام را نشناختهاند و یا اسلامی که آنها شناختهاند اسلامی مسخ شده و اسمی است نه اسلام حقیقی، و در جوامعی که اسلام مسخ شده حکمفرما باشد البته نظام مالی اسلام حقیقی را نمیتوان پیاده کرد.
2- منظور ما از اقتصاد اسلامی- که موضوع بحث ما در این رساله است- نظام مالی و سیستم اقتصادی اسلام است نه علم اقتصاد.
برای توضیح این مطلب لازم یادآور شویم که: «علم اقتصاد بر آنچه با زندگی اقتصادی رابطه دارد با معیارهای علمی و اصطلاحات ویژهی خود مینگرد، و روابط پدیدههای اقتصادی را روشن میسازد، ولی «مکتب اقتصادی» برای تنظیم اقتصاد، قوانینی را که متکی به عدالت باشد ارائه میدهد.»
بعبارت دیگر رسالت «علم اقتصاد» کشف پدیدههای خارجی و
1) (1) - سورهی یونس - آیهی 7
روابط آنها در زندگی اقتصادی است و رسالت «مکتب اقتصادی» ایجاد قانون بر اساس عدالت اجتماعی برای تنظیم زندگی اقتصادی است و بگفتهی حضرت آیهالله «سید محمد باقر صدر»: «تفاوت میان علم اقتصاد و مکتب اقتصادی تفاوت تاریخ و اخلاق است» (1)زیرا علم تاریخ در مسیر علمی خود علل پدیدهها - مثلا علل و عوامل غلبهی اسلام بر ایران- را بیان میکند، و روابط و آثار و نتایج آن را روشن میسازد بیآنکه به حقانیت آن وقایع نظری داشته باشد که آیا سزاوار بود چنان شود یا نه. اما اخلاق بیانگر آنست که حوادث و پدیدههای وقوع یافته با عدالت مطابق است یا خیر.
بنابراین آنانکه میگویند «در اسلام اقتصاد نیست زیرا بحث و اصطلاحی از بحثها و اصطلاحات علم اقتصاد در اسلام دیده نمیشود» به تفاوت میان نظام اقتصادی و علم اقتصاد توجه نکردهاند.
اصولا اسلام نیامده است که حوادث و پدیدهها را با اصطلاحات و معیارهای علم اقتصاد کشف کند و چنین مسئوولیتی هم ندارد، بلکه اسلام زندگی اقتصادی را در پرتو عدالت تنظیم میکند.
متون اسلامی، ما را به مجموعهای از قوانین آشنا میسازد که زندگی اقتصادی انسان و رابطهی اقتصادی او را در دادوستد و تولید و توزیع تنظیم میکند، و لازم نیست در متون اسلامی یک اصل کلی مانند «اصل آزادی اقتصادی» در مکتب سرمایهداری وجود داشته باشد، بلکه از متون اسلامی موضع اسلام در برابر اصل آزادی اقتصادی روشن میشود، مثلا اسلام جائز میداند زمین آباد شود، ولی اجازه نمیدهد کسی زمین را بدون آباد کردن مالک شود. اسلام تجارت را جائز میداند ولی به حاکم اسلامی هم اجازهی کنترل قیمتها را داده است. از مجموع این دستورات در آیات و روایات موضع اسلام در برابر آزادی اقتصادی معلوم میشود.
1) (1) - اقتصاد ناجلد دوم
ما نیز در این رساله برآنیم که اثبات کنیم اسلام مکتب اقتصادی دارد و تا حدودی نیز ویژگیهای این مکتب اقتصادی و رجحان آن را بر دیگر روشها و مکتبها روشن سازیم، بعونالله تعالی و توفیقه.
مکتب سرمایهداری بر اصالت فرد استوار است، فرد را محترم میشمارد و بر آنست که مصالح شخصی عهدهدار مصالح جامعه میباشد.
در این مکتب مصلحت اجتماع به هیچ روی مراعات نشده و چنان است که گویی انسان را وجودی مستقل و غیرمربوط به جامعهی او میپندارد، و بهمین جهت برای فرد انواع آزادیها: آزادی شخصی، آزادی فکری، آزادی سیاسی، آزادی اقتصادی قائل است.
فرد میتواند در زندگی اختصاصی خود طبق اراده و خواستههای خود عمل کند و هیچ قیدوبندی ندارد جز آنکه مزاحم دیگران نباشد.
فرد میتواند بهرچه میخواهد عقیده و ایمان داشته باشد، حتی اگر عقیده و ایمان او بسیار سخیف و خرافی و یا انحرافی باشد.
فرد میتواند رأی خود را در زمینهی قانونگذاری و دولت ابراز کند.
فرد میتواند از همهی راههای درآمد استفاده نماید و آزاد است هرچه را مایل است تولید یا توزیع نماید، آزاد است احتکار کند، آزاد است کارخانجات اسلحهسازی دائر سازد حتی اگر تولید و گسترش تولید چنین کارخانجاتی نیازمند ایجاد جنگ در هر گوشهی
جهان باشد.
این مکتب مفاسد گوناگونی دارد، استثمار و استعمار ملتهای ضعیف زائیدهی همین نظام است و رباخواری و ثروتاندوزی، عیاشی و بیعفتی، هرزگی و بیبندوباری در داخل جوامع غرب در ریشه از همین نظام ناشی شده است. سیستم سرمایهداری علاوه بر آنکه انسانها را به ما دیگری و سودپرستی گرایش میدهد و از اخلاق و انسانیت دور میسازد، باعث «اختلاف طبقاتی» وحشتناکی میشود که بر قشر محروم و زیرین جامعه فشار روزافزونی دارد، و اگر دقت شود عامل اصلی پدیدآمدن مکتب سوسیالیسم همین اختلاف طبقاتی ناشی از سیستم سرمایهداری بوده است، بنابراین سیستم سرمایهداری دو نقص بزرگ دارد:
الف - فراموش کردن جنبهی معنوی انسان
ب - در نظر نگرفتن جنبههای اجتماعی انسان
آنچه در سرمایهداری مورد توجه است جنبههای مادی است، چنانکه گویی سرمایهداری انسان را یک بعدی میداند، و در این کار در واقع با سیستم بولشویسم شریک است، با این تفاوت که مکتب سرمایهداری بدون فلسفهبافی بعد معنوی و بعد اجتماعی انسان را کنار گذاشته است، ولی مکتب سوسیالیسم با برهم بافتن فلسفهی ویژهی خود ابعاد دیگر وجود انسان را نادیده انگاشته و استقلال و شخصیت فردی انسانها را لگدمال کرده است.
الف- مالکیت فردی را کاملا لغو نموده، ثروت را از آن ملت میداند و بدست دولت میسپارد.
ب - توزیع کالا بر حسب نیاز و مصرف افراد بدست دولت
است و هر فردی باید به اندازهی قدرت خود کار کند و به میزان حاجت خود بگیرد.
ج - دولت برای توزیع و تولید، برنامه طرح کند و تناسب بین احتیاج و تولید حفظ شود.
البته گردانندگان امور نتوانستند در کشورهای سوسیالیستی این اصول سهگانه را پیاده کنند و بتدریج تغییرات چشمگیری در الغاء مالکیت داده شد، و در واقع حد وسطی قائل شدند، به این معنا که ثروتهای بزرگ مثل کارخانجات و زمینهای بزرگ و تجارتهای مهم را ملی کردند ولی کارخانهها و زمینها و تجارتهای کوچک را در ملکیت افراد قبول کردند، و اصل دوم را نیز با امتیاز و تفاوت در اجرت کارگران تغییر دادند و عذرخواهی هم کردند که این تغییرات موقتی و تا زمانی است که بر افکار سرمایهداری پیروزی پیدا شود، و عقیده دارند به مرور زمان افکار تغییر میکند و انسانی از نو ساخته میشود، و انگیزههای شخصی از میان میرود و جای آن را اندیشههای اجتماعی میگیرد، و آنوقت اصول سهگانه صددرصد جامهی عمل میپوشد، و حتی دولت هم از میان برداشته میشود و بشر بطور خود کار به اندازهی قدرت کار میکند و به میزان حاجت بر میدارد.
سوسیالیسم کاملا در تقابل با مکتب سرمایهداری است:
الف - در سرمایهداری جامعه را فدای فرد کردهاند، و از مصالح جامعه غفلت ورزیدهاند و در سوسیالیسم فرد را فدای جامعه ساختهاند، در واقع سرمایهداری بر اصالت فرد بنا شده و سوسیالیسم بر اصالت جامعه، در یکی جامعه قربانی شده و در دیگری شخصیت فرد.
ب - در سرمایهداری آزادی از اصول مکتب است، آزادی شخصی، آزادی فکری، آزادی سیاسی، آزادی اقتصادی، ولی در سوسیالیسم کاملا استبداد حکمفرماست، هیچ فردی آزادی فکری،
آزادی سیاسی، آزادی اقتصادی ندارد، و سرنوشت همهکس و همهچیز در یک دیکتاتوری استالینی به دست حزب است.
همهی سازندگان و گردانندگان این مکتب تصریح کردهاند که برای پیادهکردن مکتب چارهای جز جبر و زور نیست. خود مارکس میگوید: «زور و غلبه یک قانون طبیعی است و حق نهفته در آن نهفته قانون است، و ما ایمان داریم که غلبه جز به زور نخواهد شد» (1)«لنین» که مبلغان مارکسیست به اقوال و کردار او بسیار استناد میکنند، میگوید:
«قدرت و زور موجب هر پیروزی و سیادتی است، و نظام جدید ما جز به زور ممکن نمیشود (2)» و باز میگوید: «سوسیالیست حقیقی کسی نیست که قدرت را از دشمن بگیرد، بلکه کسی است که بعد از گرفتن قدرت از دشمن او را بکشد، مرگ تنها چیزی است که ما را از رقیب فارغ میسازد، ما به استبداد ایمان داریم، نظام ما برپایهی استبداد، زور و طغیان بنا شده است، برخی گمان میکنند با آزادی میتوان پیش رفت، این اشتباه است و ما این افراد را ابله میدانیم» (3)
این نمونهای از اعتقاد سوسیالیسم به جبر و استبداد است و نظایر آن در کتابها و مقالاتشان بسیار دیده میشود، البته عذرخواهی هم کردهاند و میگویند این دیکتاتوری کمکم منجر به عدالت خواهد شد، تا آنجا که دیگر جامعه نیاز به دولت نخواهد داشت و هر کس به اندازهای قدرت کار خواهد کرد و بقدر حاجت بر خواهد داشت.
الف - سوسیالیسم همهی فسادها و نارساییها را بر عهدهی مالکیت فردی میپندارد، و بوجودآورندهی این مکتب نیز به این موضوع تصریح کرده است، میگوید:
مالکیت فردی بود که با استفاده از ابزار تولید جدید ملیونها
کارگر را در آغاز انقلاب بیکار کرد.
مالکیت فردی بود که مقدار زیادی از محصولات خود را برای حفظ قیمت از بین میبرد، در حالیکه مستمندان از گرسنگی میمردند.
مالکیت فردی باعث زورگویی گروهی به گروه دیگر میشود.
مالکیت فردی سرمایهدار را وامیدارد که ثروت خود را در کارهای نامشروع و غیرعادلانه مثل رباخواری به جریان بیندازد.
مالکیت فردی با احتکار و عرضه نکردن کالاهای مورد نیاز موجب ترقی قیمتها میشود.
مالکیت فردی است که برای تهیهی بازارهای تازه به استعمار و استثمار ملتها میپردازد.
ولی در پاسخ باید بپرسیم آیا بیکاری، فقر، زورگویی، استثمار و دیگر مفاسد مالکیت فردی در کشورهای سوسیالیستی از میان رفته است؟
در نظام سرمایهداری با عنوان آزادی، گروهی بر گروههای دیگر غلبه و تفوق دارد و حکومت میکند و در نظام سوسیالیستی با عناوین دیگری همان غلبه و حکومت اجرا میشود.
در سرمایهداری اختلاف طبقاتی بصورت طبقهی ثروتمند - طبقهی متوسط - طبقهی فقیر وجود دارد، در کشورهای سوسیالیستی طبقهی متوسط تقریباً وجود ندارد و به جای آن، دو طبقهی دیگر بصورت شدیدتری دائر است: ثروتمند عالی (افراد حزب) مستمند عالی (افراد ملت).
جمال عبدالناصر در باغ بسیار بزرگ و زیبای مارشال تیتو رئیس کشور یوگسلاوی به شوخی به او گفت: «راستی همهی مردم یوگسلاوی چنین باغی دارند؟!» آنگاه هر دو خندیدند... (1)کشور یوگسلاوی با رژیم سوسیالیستی اداره میشود و از اقمار شوروی است.
1) (1) - مالکیت خصوصی در اسلام
سیدقطب میگوید: «چندنفر از مردم شوروی را در قاهره دیدم که در اثر فقر شعور خود را از دست داده بودند» (1)یک کمونیست میگوید: «در مرام سوسیالیسم همهچیز ممنوع است جز اجبار و زور» (2)بنظر ما آنچه دنیا را به فساد کشیده است مالکیت فردی نیست، مادهگرایی و یکبعدی اندیشیدن مکتبهای چپ و راست و نفی اخلاق و معنویت موجب اصلی این بدبختیهاست.
ب - آزادی از ضروریترین نیازها و خواستههای انسانهاست، حتی حیوانات نیز قیدوبند و قفس را دوست ندارند، بنابراین به بهانهی نیازهایی از قبیل تأمین اقتصادی انسان نباید نیاز برتر او یعنی «آزادی» را سلب کرد، مکتب سوسیالیسم این نیاز برتر را کاملاً نادیده گرفته و آزادی انسانها را نابود ساخته است.
لازم نیست برای این سلب آزادی در کشورهای سوسیالیستی شاهد و مثالی بیاوریم، چون همه میدانند که وحشتناکترین خفقانها در کشورهای سوسیالیستی برقرار است.
ج - در سوسیالیسم عملا ذوق و استعداد و فعالیت و ابتکار و شجاعت و شهامت و دیگر خصلتهای انسانی خفه و سرکوب شده است. انسانهایی که زیر چکمهی استبداد حزب به جرم یک کوتاهی در اجرای فرمان، یک انتقاد از رژیم، یک ابراز وجود و سلیقهی شخصی، به تبعید در سیبری و زندان و شکنجههای قرون وسطایی محکوم میشوند، بدون تردید روح انسانیت، شهامت، ابراز وجود، سلیقه و ابتکار به تدریج در آنان نابود میشود.
در زمان استالین برای ترقی تولیدات کشاورزی و صنعتی - که با مقایسه با قبل از تشکیل حزب به یک دهم تنزل یافته بود -19 ملیون کارگر نابود شد و 2ملیون کارگر به حبس با اعمال شاقه محکوم شدند
و5 ملیون را به سیبری تبعید کردند، ولی نتیجهای گرفته نشد تا آنجا که گردانندگان حزب مجبور شدند تغییرات فاحشی در اصول مکتب بدهند. (1)آری، اگر روح یأس بر ملتی چیره شود جز با جبر و فشار نمیتوان آنان را به کاری واداشت و جبر و فشار نیز بطور قطع نمیتواند برای همیشه حکمفرمایی کند، بنابراین نتیجه جز شکست و خسارت چیز دیگری نخواهد بود.
الغاء مالکیت با طبیعت و فطرت انسان سازگار نیست و نتیجهی آن گسترش سستی و تنبلی و یأس و ناامیدی در مردم است.
در سال 1975 میلادی در شوروی با ریخت و پاش کشاورزان و سهلانگاری در جمعآوری محصول20 ملیون تن غله تلف شد، کشاورزان محصولات را مال خودشان نمیدانستند و حتی معتقد نبودند که زحمت آنان در راه اصلاح جامعه است. (2)شاید برخی کوتهفکران ترقیات نظامی شوروی را عنوان کنند و ابرقدرت بودن این کشور را دلیل پیشرفت در نظام سوسیالیستی معرفی نمایند، در پاسخ این افراد باید یادآور شد که اولاً شوروی فقط در قدرت نظامی جزو ابرقدرتهاست، و این موضوع هم تنها بعد از انقلات سوسیالیستی شوروی نبوده بلکه قبل از انقلاب نیز روسیهی تزاری در زمان خود از قدرتهای جهانی محسوب میشد و علت آن این است که مرام- نامهی حزب در میان گردانندگان قدرت نظامی اجرا نمیشود و آنان از یک امتیاز ویژه به خود برخوردارند.
ثانیاً شوروی در کشاورزی و تکنولوژی نسبت به ایالات متحده و دیگر کشورهای پیشرفتهی غربی کاملاً عقب افتاده است و همه میدانند که شوروی هرساله از آمریکا گندم میخرد.
تولیدات صنعتی آمریکا با رقم صددرصد و تولیدات کشاورزی
آن با رقم 40 درصد از شوروی بیشتر است، و از نظر اختراع و پیشرفتهای صنعتی، آمریکا کاملاً بر شوروی برتری دارد. (1)ثالثاً دیگر کشورهای سوسیالیستی از قبیل ویتنام، چکسلواکی، رومانی، مجارستان و... از هر حیث نسبت به غربیان عقب افتاده محسوب میشوند و نظام سوسیالیستی هیچیک از این کشورها را به پیشرفت چشمگیری نرسانده است.
این نکته نیز قابل تذکر است که در ممالک سوسیالیستی اکثریت افراد کشور این مرام را نپذیرفتهاند ولی اقلیتی که حزب را تشکیل میدهند حاکم بر همه هستند، در شوروی حتی یکدهم جمعیت نیز پیرو مرام کمونیسم و عضو حزب نیستند. «در سرتاسر چنین 27ملیون نفر عضویت حزب را پذیرفتهاند در حالیکه فقط مسلمانهای چین حدود 60ملیون نفرند، بنابراین تقریباً 10درصد از مردم چین مسلمان و کمتر از 5درصد کمونیست هستند.» (2)
انسان ابعاد گوناگونی دارد، و قانونگزار باید قانونی پیشنهاد کند که در برگیرندهی همهی ابعاد وجودی انسان باشد، هر فرد در عین حال که عضوی از اعضاء جامعهی خویش است دارای شخصیت مستقل فردی نیز هست. و اضافه براین، انسان فقط در جسم و غرایز جسمانی و نیازهای مادی خود خلاصه نمیشود، غفلت از بعد روحی و معنوی انسان. نادیده انگاشتن یک حقیقت آشکار و یک واقعیت محسوس است.
بیتوجهی به هریک از این ابعاد، و به ویژه غفلت از بعد معنوی انسان به نتایج اسفباری که در نظام سرمایهداری و سوسیالیسم دیده میشود میانجامد. ظلم و ستم و حقکشی و نابرابری و سودجویی و
قدرتطلبی و هرزگی و فسادی که در جوامع شرق و غرب دیده میشود مولود طبیعی پشتپا زدن به معنویت و اخلاق است.
انسان بدون معنویت و اخلاق با حیوان چه تفاوتی دارد؟ جز آنکه برای انجام هر ناروایی از حیوان کارآمدتر و زیر کتر و خطرناکتر است؟! این سخن قرآن بسیار دقیق است که میفرماید: «ان شرالد واب عندالله الصم البکم الذین لایعقلون» (1)شرورتر از هر جنبندهای نزد خداوند افرادی هستند که فاقد گوش شنوای حق و زبانگویای حق باشند و از معنویت غفلت ورزیده و سرپوش غرائز خرد انسانی آنان را پوشانده باشد و تفکر و تعقل نکنند.
قوانین اسلام بر همهی ابعاد وجودی انسان نظر دارد، و در نظام اقتصادی اسلام نیز جنبهی فردی و اجتماعی و بعد مادی و معنوی انسان با هم ملاحظه شده است.
نظام اقتصادی اسلام نه سرمایهداری است و نه سوسیالیسم، و حد واسط این دو و یا تلفیق و مخلوطی از این دو نیز نیست. آنانکه نظام اقتصادی اسلام را حد وسط دو نظام سرمایهداری غربی و سوسیالیسم شرقی پنداشتهاند، یا آن را مرکب از این دو تصور کردهاند در اشتباهند، و اشتباه بزرگتر را کسانی مرتکب شدهاند که نظام اقتصادی اسلام را همان نظام سرمایهداری توصیف کردهاند.
و خطای بزرگتر از این دو اشتباه آنکه برخی با وجود آنکه مسلمانند رنگ سوسیالیستی بخود گرفته خیال میکنند نظام اقتصادی اسلام همان نظام سوسیالیسم است.
در واقع اسلام و نظام اقتصادی آن ویژگیهای ممتاز خود را دارد، و اینک توضیح برخی از این ویژگیها:
اسلام اصل مالکیت فردی را محترم میشمارد و با این کار استقلال و شخصیت فرد را پاسداری میکند: «للرجال نصیب مما
1) (1) - سورهی انفال آیهی 22
اکتسبوا وللنساء نصیب مما اکتسبن» (1)- بهرهی کار هر مرد و زن به خودش تعلق دارد).
و کار را که از برترین راههای تملک است اکیداً توصیه و تشویق مینماید. امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«الکاد علی عیاله کالمجاهد فی سبیلالله » (2)آنکه برای تأمین خانوادهاش زحمت میکشد مانند مجاهد در راه خداست.
و امام باقر(علیه السلام) میفرماید: موسی(علیه السلام) از خداوند پرسید ناپسندترین افراد نزد تو کیست؟ و پاسخ شنید که
«جیقه باللیل و بطال بالنهار » یعنی آنکه شب را چون مرداری بخوابد و به عبادت و توشهی راه آخرت توجه نداشته باشد و روز را به بیکاری و بیعاری بگذراند.
اسلام در عین حال که مالکیت فردی را میپذیرد و به کار و کوشش تشویق مینماید، با قید و محدودیتهای گوناگون از تمرکز ثروت جلوگیری و با فقر اجتماعی بشدت مقابله و مبارزه میکند:
«والذین یکنزون الذهب و الفضه ولاینفقونها فی سبیلالله فبشرهم بعذاب الیم. یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما کنزتم لانفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون» (3)آنان را که ثروت انباشته و گنج میسازند و در راه خدا - برای نیازهای جامعه - صرف نمیکنند به عذابی دردناک بشارت ده، روزی که همان ثروتها را گداخته بر پیشانی و پشت و پهلوهاشان مینهند و به ایشان گفته میشود این همان ثروتی است که برای خود انباشته بودید اینک مزهی آن را بچشید.
از سوی دیگر در اسلام «مالکیت اجتماعی» تشریع شده که بدست دولت اعمال میشود و بدینوسیله بخش بزرگی از ثروت به نیازهای جامعه و مصالح عمومی اختصاص دارد مانند مالیات
بردرآمد (خمس) و انواع معادن (انفال) و موارد دیگر. و بدین - ترتیب بیآنکه شخصیت فرد پایمال شده باشد به نیازهای جامعه و مصالح عمومی توجه کامل شده است، بنابراین اسلام هیچیک از فرد و جامعه را اصل و دیگری را فرع نمیداند، و در نظام مالی یکی را فدای دیگری نمیسازد، بلکه به هر دو توجه دارد و ترتیبی اتخاذ کرده است که سعادت فردی و اجتماعی با هم تأمین شود.
موضوع مهم دیگر در نظام مالی اسلام، توجه به پرورش معنویت و انسانیت و جلوگیری از دنیاپرستی و سودجویی و جنبههای حیوانی است، اسلام پیروان خود را طوری تربیت میکند که تعالی و تکامل روحی و معنوی را هدف بدانند، و مادیات را فقط وسیلهای برای گذران معیشت، و در خدمت تکامل خود و جامعه بشناسند، و اشتغالات مادی زندگی آنان را از خداجویی و سیر معنوی و هدفهای اخروی غافل نسازد:
«رجال لاتلهیهم تجاره ولابیع عن ذکرالله و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه یخافون یوما تتقلب فیهالقلوب و الابصار» (1)... مردانی که تجارت و دادستد - (اشتغال به امور اقتصادی)- آنان را از زیاد خدا و بجاآوردن نماز و پرداختن زکات باز نمیدارد، آنان از روزی که در آن چشمها و دلها منقلب میشود - رستخیز- بیمنا کند (سرنوشت اخروی خود را فراموش نمیکنند).
اسلام میخواهد همهی اعمال برای خدا و در جهت تکامل معنویت انسانها باشد، پیامبر گرامی اسلام میفرماید: «
انما الاعمال بالنیات » کارها وابسته به نیتهاست
«ولا عمل الا بالنیه » هیچ عملی بدون نیت پذیرفته
نیست («وانما الاعمال بالنیات و انمالکل امرء مانوی فمن کانت هجرته الیالله و رسوله فهجرته الیالله و رسوله و من کانت هجرته الی دنیا یصیبها اوامرئه یتزوجها فهجرته الی ما
1) (1) - سورهی نور آیهی 36
هاجرالیه» (1)
(قطعاً هر عملی وابسته به نیت است و برای هر کس همان است که نیت آن را داشته، هرکس برای خدا و پیامبرش هجرت نموده، هجرت او بسوی خدا و پیامبر اوست و هرکس برای خواستهای دنیوی و یا ازدواج با زنی هجرت کرده هجرت او به سوی همانها خواهد بود).
از نظر اسلام، هر عمل - اگرچه بسیار کوچک - اگر برای خدا باشد اهمیت دارد:
«انما نطعمکم لوجهالله لا نریدمنکم جزاء ولا شکورا» (2)(همانا ما به خاطر خدا انفاق میکنیم و پاداش و تشکری از شما نمیخواهیم).
و هر عملی - هرچند بسیار بزرگ - اگر برای خودنمایی یا خودبینی و یا از روی غرائز انجام شده باشد، در اسلام بیارزش و از نظر قرآن مذموم و ناپسند است»
«من کان یرید العاجله عجلنا له فیها مانشأ لمن نرید ثم جعلناله جهنم یصلیها مذموما مدحورا، ومن ارادالاخره و سعی لها سعیها و هومؤمن فاولئک کان سعیهم مشکورا» (3)(هرکس طالب دنیای نقد است آن مقدار که مقدر او باشد به او میدهیم، و سپس دوزخ را برای او قرار دادهایم که نکوهیده و رانده شده وارد آن میگردد، و هرکس خواهان آخرت باشد و برای آن سعی و کوشش کند، کار او مورد تقدیر است - به پاداش خود میرسد -).
یعنی اگر کسی سطح فکرش از مادیات دنیوی بالاتر نباشد و از هدف عالی انسانیت غفلت کند، محال است کار او ارزشمند باشد، به عبارت علمی کار انسان یکبعدی نیست و دو جنبه دارد و هریک از دو بعد آن از نظر خوبی و بدی حسابی جداگانه دارد، ممکن است عملی از جهتی خوب باشد و از بعد وجهتی دیگر پسندیده نباشد.
این دو بعد در اصطلاح علم اصول «بعد فعلی» و «بعد فاعلی» نامیده میشود، مثلاً «ادیسون» برق را اختراع کرد، این کار از نظر «بعد فعلی» برای جامعه بسیار سودمند و کاری شایسته و خدمتی شایان محسوب میشود، و از نظر اسلام چون مشروط به نیت نیست و باصطلاح علم اصول از «توسلیات» است نه از «تعبدیات» پاداش هم دارد زیرا خدمت به مردم است.
خداوند میفرماید: «انا لا نضیع اجر من احسن عملا- انالله لا یضیع اجرالمحسنین» (1)(ما اجر کسی را که کار نیکی انجام داده ضایع نمیکنیم - قطعاً پروردگار پاداش نیکوکاران را ضایع نمیسازد).
اما این کار ادیسون از نظر «بعد فاعلی» و انتساب عمل به فاعل و خوب و بدبودن عمل، بستگی به کیفیت صدور آن از آقای ادیسون دارد، آیا اختراع او برای خدا بود یا برای کسب جایزهی نوبل؟ برای خدمت به جامعه بوده یا برای شهرت؟ برای مادیت بوده یا معنویت؟ «لکل امرء مانوی»، اگر برای آخرت و خدا و خدمت به جامعه بوده پاداش آن بهشت، معنویت و انسانیت است، و اگر منظورش مادیات دنیوی و شهرت بوده، پاداش او نیز مادی و ارضاء غریزه و تشکر مردم است، و برای او هیچ ارزشی ندارد، بلکه ارزش آن جز ضرر به مقام انسانیت و تقویت غرائز که زنده کنندهی ما دیگری و کشندهی اخلاق است، چیز دیگری نخواهد بود.
قرآن کریم اینگونه عمل را که جنبهی روحی و بعد فاعلی نداشته باشد گاهی به خاکستری که دستخوش طوفان شود و گاهی به سراب تشبیه کرده است و فاعل عمل را نیز چون کسی میداند که در ظلمت و سیاهی در امواج طوفانی دریا غوطه میخورد:
«مثل الذین کفرو ابربهم اعمالهم کرما داشتدت به الریح فی یوم عاصف لایقدرون مما کسبوا علی شیء ذلک هوالضلال البعید» (2)
(کافران، کارهاشان همچون خاکستری است که دستخوش باد سختی شده باشد، بر آنچه فراهم نمودهاند دست نخواهند یافت، این گمراهی عمیقی است).
«والذین کفروا اعمالهم کسراب بقیعه یحسبها الظمان مأ... او کظلمات فیبحر لجی یغشاهموج من فوقه موج منفوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض» (1)(و کافران، اعمالشان همچون سرابی در بیابان است که تشنه آن را آب میپندارد... یا همچون پارههای ظلمت در دریایی ژرف است که امواج آن برروی هم سوار باشند، و ابر بالای آن قرار گیرد).
آیا دنیای غرب و اعمالش برای خودشان و دیگران ظلمت و ترس و ناامنی و رنج در برنداشته است؟!
اگر هستهی اتم را شکافتهاند، این کار را برای استثمار انجام دادند، هرچند فوائدی برای جامعه دارد، ولی برای عامل آن آیا جز تودهی خاکستر در معرض باد و یا جز سرابی که آن را آب میپندارند حاصل دیگری دارد؟
تنها کاری «بعد فاعلی» نیکو و درستی دارد که عامل آن به مبدأ و معاد ایمان داشته باشد، قرآن کریم در آیات بسیاری به این موضوع اشاره میفرماید:
«من عمل صالحا من ذکرا و انثی و هومؤمن فلنحیینه حیوه طیبه و لنجزینهم اجرهم با حسن ما کانوا یعملون» (2)(هرمرد و زنی که کاری شایسته انجام دهد در حالیکه مؤمن باشد او را زنده میکنیم به زندگی و حیاتی پاکیزه، و به او پاداشی بهتر از عملش خواهیم داد).
اگر خداشناس نباشد ممکن نیست «حسن فاعلی» برای عملش فرض کنیم، ولی البته اگر خدمت به جامعه بوده پاداش قهری دنیوی
دارد، چنانکه دارای «حسن فعلی» هم هست زیرا ذاتاً عملی خوب و در دفتر نظام اجتماعی ثبت است، و بعبارت علمی «جنبهملکی» آن خوب و پسندیده است ولی آیا «جنبهی ملکوتی» هم دارد؟ البته نه.
خلاصه آنکه اسلام انسانی میسازد که کارهای او هم «جنبهی ملکی» و هم «جنبهی ملکوتی» داشته باشد تا با «بعد ملکی» آن جامعه استفاده کند و با «بعد ملکوتی» آن خود او و جامعه بهرهمند گردد، از خودنمایی، مادیگری، عیاشی، اسراف و تبذیر، تعدی و تجاوز، درندهخویی، شیطان صفتی و... آزاد شود و حیات انسانی برای خود و دیگران فراهم کند.
تا اینجا بطور فشرده تز اسلام را در نظام مالی، در مقابل تز سرمایهداری و سوسیالیسم معلوم ساختیم، و خلاصه آن:
الف - اسلام مالکیت فردی را امضاء نموده، زیرا استقلال و شخصیت فردی انسان را در نظر گرفته است.
ب - اسلام مالکیت عمومی به دو نحو ثروت ملی و ثروت دولت را امضاء کرده، و بدینترتیب از بعد دیگر انسان که اجتماعیبودن اوست غفلت نکرده است.
ج - اسلام به کار و کوشش تشویق و تنبلی و بیکاری را نکوهش کرده است تا بدینوسیله ملکیت به هر سه نحو آن حاصل شود.
د- اسلام برای سرپرستی اموال عمومی، دولتی صالح و شایسته تعیین کرده تا اموال عمومی حیف ومیل و هدر نشود.
ه- - اسلام میخواهد در نظام مالی علاوه بر بعد فعلی، بعد فاعلی هم در نظر گرفته شود تا ما دیگری را که رأس همهی خطاهاست از انسان دور سازد، و روح تعاون و انسانیت در او زنده شود.
این است تز اسلام، این است نظام مالی اسلام، و این ویژهی اسلام است، این قانون است که کسی مانند آن را نیاورده و نخواهد
آورد، و اسلام بر همین مبنا مبارزه و تحدی میکند:
«قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یأ توابمثل هذا القرآن لایأتون بمثله و لوکان بعضهم لبعض ظهیرا» (1)(ای پیامبر بگو اگر همهی جهانیان جمع شوند و به یاری هم برخیزند که مانند این قرآن از نظر لفظ و فصاحت و بلاغت، از نظر معنی و وضع قانون و... - بیاورند نخواهند توانست)
سوسیالیسم همهی مشکلات را بر عهدهی مالکیت فردی میداند، و بهمین جهت معتقد است باید مالکیت فردی بکلی از میان برود، در حالیکه مالکیت فردی بصورتی که در اسلام پیشبینی شده نه تنها مشکلی برنمیانگیزد، بلکه برای سعادت فرد کاملا ضروری است، و آنچه سرچشمهی مشکلات به نظر میرسد چند چیز است:
الف - فقر: اسلام با فقر مبارزه میکند: چنانکه در سورهی «ماعون» دیدیم قرآن کسانی را که فارغ از حال مستمندان باشند و به نیازهای جامعه توجه نکنند مسلمان نمیداند. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) صریحاً میفرماید:
«من اصبح ولایهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم» ( آنکه به امور جامعهی اسلامی اهمیت ندهد مسلمان نیست).
یکی از راههای اسلامی مبارزه با فقر دریافت مالیاتهایی از قبیل زکات و خمس از ثروتمندان است، این مالیات، از درآمدها و ثروتهای دولت اسلام محسوب میشود و باید برای رفع نیاز نیازمندان و تأمین زندگی آنان و دیگر مصالح جامعه صرف شود، و در واقع اگر بدرستی عمل شود فقر ریشه کن میگردد. اسلام کسی را که از پرداخت زکات خودداری کند در ردیف مشرکان میداند: «فویل للمشرکین الذین لایؤتون الزکوه و هم بالاخره هم کافرون» (2)(وای بر مشرکان، آنان که زکوه نمیپردازند و ایشان همان کسانند که به سرای آخرت ایمان ندارند).
اسلام معتقد است، فقر احساسات فقیر را جریحهدار میسازد و باعث بوجودآمدن مکتبهایی مانند سوسیالیسم میشود. آری، وقتی کاخ و کوخ در کنار هم پیدا شدند، وقتی در جامعهای برخی کاخنشین و برخی دیگر بیخانه باشند و زندگی خود را نتوانند اداره کنند و... فاجعهها و مصیبتها بوجود میآید و چنین جامعهای بسوی نابودی رهسپار خواهد بود.
خداوند میفرماید: «وانفقوا فیسبیلالله و لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه» (1)(در راه خدا یعنی برای رفع نیازهای جامعه انفاق کنید و خود را بدست خود به نابودی نیفکنید)
بنابراین مالکیت فردی مصیبتزا نیست و آنچه مفاسد بسیار دربر دارد احتیاج و فقر است، و نظام مالی اسلام فقر را از جامعه برمیدارد.
ب- تمرکز ثروت: در نظام سرمایهداری ثروت نزد طبقهی متمرکز میشود و طبقات دیگر محروم میمانند، اسلام تمرکز ثروت را بشدت محکوم میکند، و معتقد است ثروت مانند خون در بدن باید در همهی جامعه جریان داشته باشد: کی لایکون دوله بین الاغنیاءمنکم» (2)تا داراییها فقط در دست اغنیا نباشد، به عبارت دیگر «کنز» در اسلام جایز نیست و قرآن کریم با تأکید از آن نهی کرده است:
«والذین یکنزون الذهب و الفضه ولاینفقونها فیسبیلالله فبشرهم بعذاب الیم» ، بر ثروتمند لازم است پول را به جریان بیندازد حتی بصورت «مضاربه» و «مساقات» و «مزارعه»
اگر دقت شود یکی از علتهای عمدهی فقر، بیکاری است و اگر ثروتها در کارهایی که اسلام جایز میشمارد بکار افتد و باصطلاح «کنز» نشود و در کارهای نامشروعی مانند احتکار و رباخواری که در اسلام حرام است بجریان نیفتد، بیکاری که از مفاسد بزرگ اجتماعی است و خود مصیبتهای دیگری را بهمراه دارد، از میان میرود.
ج- فساد اخلاق: در نظام سرمایهداری زیر عنوان آزادی، فساد و بیبندوباری را رایج ساختهاند. اگر دقت شود این فساد که خود علت اصلی فجایع و مشکلات فردی و اجتماعی گوناگونی است از حذف اخلاق و معنویت در جامعه ناشی میشود نه از مالکیت فردی. جوامع غربی در اثر خرافات و کمبودهای دین مسیحیت و کلیسا در طول قرنها به دین بدبین شدند و بتدریج با پشت کردن به دین، اخلاق و معنویت را از دست دادند، و روزاروز مادیتر و دنیاپرستتر گردیدند، و طبیعی است افرادی که به دین و مبدأ و معادی ایمان نداشته باشند، در کارهای خود مسئولیت واقعی احساس نمیکنند، و بازدارندهای که جلوی هوسها و سرکشیهای نفسانی آنان را بگیرد نمییابند، در چنین شرایطی هر فاجعه و جنایتی ممکن است، دلسوزی برای دیگران و گذشت و ایثار در جامعه رنگ میبازد، و سودجویی و لذتپرستی و پاسداری منافع شخصی جایگزین آن میگردد، و فقط تا جاییکه چماق قانون برسر افراد سایه افکنده است ظاهری را حفظ میکنند و با تشبثات گوناگون سعی دارند فرمولهایی بیابند که از قوانین سوءاستفاده کنند و حتیالمقدور با لبهی تیز آن دچار نشوند و بهرطریقی که بتوانند قوانین دیگری ابداع نمایند که خواستههای شخصی و هوسهای نفسانی آنان بهتر تأمین شود.
همانمطور که گفتیم این فسادها که بر حیات انسانی ملتها لطمههای غیرقابل انکاری دارد، از مالکیت فردی ناشی نمیشود، بلکه از بیدینی و بیاخلاقی سرچشمه میگیرد، و همه بخوبی میدانند که در جوامع کمونیستی شرق اروپا فساد اخلاقی همچنان حکمفرماست که در جوامع سرمایهداری غرب اروپا، زیرا مارکسیسم نیز ضداخلاق است و از میان برداشتن مالکیت فردی دردی را دوا نمیکند. نهایت آنکه در جوامع کمونیستی بجهت خفقان محض و فرمایشیبودن سیستم و
کمبود امکانات رفاهی و پولی در دست مردم، تا حدودی فساد خفیفتر است و در جوامع غربی با امکانات قانونی و رفاهی که جامعه دارد در هر ناروایی آزادترند.
اسلام برای مبارزه با همهی فسادها اخلاق را در جامعه تقویت میکند، اسلام به انسانها میآموزد که زندگی فقط حیات محدود در عمر دنیوی نیست و جهان ابدی و سعادت اخروی را هدف حیات گذران دنیا معرفی میکند، و با این هدف انسانها را از حیوانی زیستن و محدودماندن در چارچوب غرائز و از هوسها و بیبندوباری پست کننده و مخرب میرهاند.
پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) میفرماید
:«انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» ( من به پیامبری برانگیخته شدم تا اخلاق انسانها را تکامل بخشم).
اسلام بشدت با صفات رذیله مقابله میکند، و در همهی فرامین و راهنماییهای خود به تزکیهی انسانها توجه دارد: «هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلواعلیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه» (1)اوست خدایی که پیامبری از خود مردم فرستاد تا آیات خدا را بر آنان بخواند و آنان را تزکیه و تربیت نماید و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد).
اسلام همراه با معنویت، برخورداری معقول از مواهب مادی را فراموش نکرده است، و همچنانکه پیشتر گفتیم به همهی ابعاد وجودی انسان توجه دارد، و همراه با حیات انسانی، ارضاء خواستههای جسمانی را نیز توصیه میکند:
«وابتغ فیما آتاکالله الدار الاخره و لاتنس نصیبک من الدنیا و احسن کما احسنالله الیک و لاتبغالفساد فیالارض انالله لایحب المفسدین» (2)
(در آنچه خداوند به تو عنایت کرده سرای جاویدان آخرت را جویا شو، و بهرهی خود را از دنیا نیز فراموش مکن، و نیکی کن همچنانکه خدا به تو نیکی کرده است و در زمین فساد مخواه، خداوند مفسدان را دوست ندارد).
الف - همهی قوانین اسلام بهم وابسته است و نظام اقتصادی اسلام نیز همینطور است و با دیگر قوانین اسلام کاملا ارتباط دارد.
ب - اسلام دارای مکتب اقتصادی است و لازم نیست «علم اقتصاد» داشته باشد، یعنی اسلام بدون اصطلاحات اقتصادی روز، برنامهی بسیار کاملی برای اقتصاد دارد که میتواند جامعهی بشریت را اداره کند. بنابراین موضوع بحث ما مکتب اقتصادی اسلام است نه آنکه حوادث اقتصادی را با اصطلاحات علم اقتصاد کشف کنیم، و این کار نه فن ماست و نه در مسئولیت ما و نه موضوع بحث ما.
ج - سیستم اقتصادی سرمایهداری و سوسیالیسم هر دو قابل انتقاد است، ولی در مکتب اقتصادی اسلام ما نقصی نمیبینیم، به عبارت دیگر مقایسه میان سیستمها به ما نشان میدهد که دنیای روز چارهای جز رویآوردن به سیستم اقتصادی اسلام ندارد، و راه این است و جز این نیست.
د - سوسیالیستها و بیشتر کسانیکه دربارهی اقتصاد و مکتبهای اقتصادی بحث کردهاند و حتی برخی افراد وابسته به اسلام نیز، گمان کردهاند مالکیت فردی مفاسدی بهمراه دارد، و این اشتباه است زیرا مفاسد بجهت فقر و تمرکز ثروت و فساد اخلاق و نقص در قوانین اقتصادی سیستمهاست.
ما در آینده به خواست خدا اصول سیستم اقتصادی اسلام را
بطور فشردن بیان و از جمله مسائل زیر را بررسی خواهیم کرد:
1- پایههای نظام اقتصادی اسلام: این قسمت قابل دقت است و سعی کردهایم تا آنجا که ممکن است مطالب را بسادگی بیان کنیم و از اصطلاحات علمی حتیالمقدور بپرهیزیم تا برای همگان قابل درک باشد.
2- مالکیت فردی در اسلام و دلیل پذیرش و بیان حدود و قیود آن، و راههای تملک شخصی از نظر اسلام.
3- مالکیت دولت و مالکیت عمومی و ملی و راههای تملک دولت یا ملت، و راههای مصرف ثروت عمومی و ثروتهای دولت.
امیدواریم نتیجهی کار ما برای عموم برادران و خواهران مسلمان و بویژه جوانان و خصوصاً آن دسته از جوانان که در اثر عدم آگاهی از حقایق اسلام به مکتبهای دیگر گرایش پیدا کردهاند سودمند و جالب باشد، و از خداوند متعال توفیق خدمت به اسلام و مسلمین را مسئلت میداریم.
بسم الله الرحمن الرحیم
اسلام انسان را دارای ابعاد گوناگون میداند، و بهمین جهت پایهها و زیربناهای اقتصاد اسلام نیز مختلف و گوناگون است.
اسلام معتقد است انسان بعد مادی و بعد معنوی دارد و دارای نیازهای مادی و نیازهای معنوی، و نیز جنبهی فردی و جنبهی اجتماعی است، دو نوع کار و اندیشه و عمل، و دو پاداش پاداش دنیوی و پاداش اخروی دارد ... لذا زیربناها و پایههای اقتصاد اسلام که برای انسان و سعادت او پیشنهاد شده مختلف است. و با آنکه اسلام همهی ابعاد وجودی انسان را اصیل میداند و بکلی کنار گذاشتن و یا فداکردن برخی از این ابعاد را برای ابعاد دیگر نمیپذیرد، در عین حال به جنبهی معنوی انسان بیشتر عنایت و توجه دارد، زیرا از نظر اسلام ابعاد مادی وسیلهای است برای هدفهای اخروی و کمالات معنوی انسان.
بهمین جهت پایهها و زیربناهای اقتصاد اسلام غالبا معنوی است نه مادی.
مکتب سوسیالیسم اگرچه جنبههای غیرمادی نیز برای انسان قائل است، و اعتراف میکند که انسان فکر دارد و از زیبایی، هنر، دانش و مطالعه لذت میبرد، ولی همهی این جنبههای معنوی را تابع
جنبهی مادی انسان و مادیت را محرک معنویت میداند، و بهمین جهت در سوسیالیسم حتی اخلاق، تفسیری مادی دارد.
در سوسیالیسم، اصل، بعد مادی انسان است و بعد معنوی فرع آن محسوب میشود، و نیز بعد فردی انسان تابع بعد اجتماعی او است، و فرد را نه ساختهی طبیعت، بلکه ساختهی اجتماع میپندارند.
ولی اسلام همهی ابعاد انسان را مستقل و اصیل میشمارد، و معتقد است انسان دارای بعد مادی و نیازهای مادی، و بعد معنوی و نیازهای معنوی است، و هیچیک تابع دیگری نیست و نیز دارای جنبهی فردی است که به اجتماع ربطی ندارد، و دارای بعد اجتماعی است که به بعد فردی مربوط نمیشود ... در عین حال همهی ابعاد مادی را وسیلهی تکامل و تقویت روح و بعد معنوی میداند.
ما در این فصل به برخی از زیربناها و پایههای اصلی اقتصاد اسلام اشاره میکنیم و این تذکر را لازم میدانیم که تشریح مفصل همهی زیربناها از محدودهی این بحث خارج است.
*** عنوانهای آنچه به یاری خدا در این فصل بررسی میکنیم به این شرح است:
الف - کرامت انسان: چون اقتصاد اسلام برای انسان وضع شده نه برای حیوان، بنابراین اسلام یا توجه به شخصیت و رفعت انسان قوانین اقتصادی خود را پیشنهاد میکند.
در متون اسلامی توجه به این شخصیت و رفعت کاملا آشکار است، و بعبارت دیگر اسلام ابتدأ انسان را معرفی میکند تا او اول خود را بشناسد و بعد قوانین اقتصادی خود را.
ب- آزادی همه جانبه: اسلام آزادی همه جانبهی انسان را
امضاء، و اقتصادی که با این آزادی منافات نداشته باشد وضع کرده است.
ج- مواسات: اسلام افراد جامعه را اعضاء یک بدن واحد میداند و بهمین جهت به مواسات و مساوات میان آنها معتقد است، و اقتصاد اسلام نیز مشمول این مساوات است.
د- اخلاق: اسلام تجلی انسانیت را در اخلاق میداند، و افرادی را که به اخلاق پشت کردهاند از حیوان پستتر میشمارد، و معتقد است جامعهی بیاخلاق و نامهذب در معرض سقوط و بدبختی است، لذا برای آنکه پایهی محکمی برای نظامات مالی و غیرمالی خود بنا کند به تهذیب اخلاق بسیار توجه و تأکید کرده است، و بیشتر قرآن شریف به این موضوع مهم مربوط میشود.
ه- ایمان به مبدأ و معاد: اسلام این جهان را وسیله و پلی برای جهان دیگر و برای رسیدن به سعادت ابدی معرفی میکند. اسلام مدبر حکیم و آگاه و عادلی را بر این جهان حکمفرما میداند و اقتصاد خود را نیز بر این پایه قرارداده است و آن را ضامن اجرأ قوانین، و از جمله قوانین اقتصادی خود میشناسد.
و- بشر دوستی: از پایههای اصیل اقتصاد اسلامی، بشردوستی است و اسلام معتقد است اگر محبت و وداد در جامعهای حکمفرما شود اقتصاد سالم نیز در آن جامعه برقرار میگردد محبت و دیگر دوستی در جامعه، فقر فردی و اجتماعی، اختلاف طبقاتی، داد وستدهای زیان بخش، زورگویی، جنگ و جنایت، رباخواری و مکیدن خون دیگران را از میان برمیدارد.
ز- کار: اسلام اساس اقتصاد را برپایهی کار و کوشش بنا کرده و اقتصاد عالی را مرهون کار میداند، و متقابلا بدبختی فردی و اجتماعی را از عواقب تنبلی و اتلاف و عیاشی و اسراف و تبذیر
میشمارد. بهمین جهت به کار و کوشش بسیار توصیه و تأکید و از تنبلی و اتلاف و اسراف بشدت نهی میکند.
ح- اسلام وضع قوانین را ویژهی آفریدگار میداند و معتقد است که انسانها توانایی این کار را ندارند، زیرا انسان هرچه دانا باشد باز از عواقب امور و کیفیت و کمیت مصالح بشر کاملا آگاه نیست، و هرچه مهذب و وارسته باشد باز ممکن است آگاه یا ناخود آگاه تحت تأثیر غرائز و عوامل دیگر قرارگیرد. علاوه براین وضع قانون یک نوع استقلال و خودسری در برابر پروردگار است که شرک محسوب میشود و با ربوبیت تشریعی منافات دارد، لذا اسلام وضع قانون و نصب پیشوا و سرپرست امت را مخصوص خداوند متعال میداند و اقتصاد اسلام نیز در رابطه با این اصل و بر همین پایه بنا شده است.
ط- نظارت ملی: اسلام برای اجرا قوانین خود علاوه برآنکه از طرق دیگر مثل تهذیب اخلاق و ایمان به مبدأ و معاد استفاده کرده است، نظارت ملی و همگانی را نیز که اقسام گوناگونی دارد از ارکان دین قرار داده، بنابراین یکی دیگر از پایههای استوار اقتصاد اسلام «نظارت ملی» است.
ی - زعامت و حکومت: اسلام زعامت و حکومت را برای مصلحت امت ضروری میشمارد و اسلام بدون حکومت را ناقص بلکه بیاثر میداند. و گفتیم که نصب زعیم و حاکم را مانند وضع قانون ویژهی پروردگار میشناسد، و بهمین جهت به فقیه جامع شرایط یعنی کسی که در علوم اسلامی متخصص و عادل و لائق باشد ولایت مطلقه داده است تا بر قوانین اقتصادی و غیراقتصادی سیطره داشته باشد.
بنابراین ولایت فقیه یکی از زیر بناهای مهم اقتصاد اسلام است.
1- او را خلیفه و جانشین خدا در زمین معرفی میکند: «و اذقال ربک للملائکهانی جاعل فیالارض خلیفه» (1)(و آنگاه که پروردگار تو به فرشتگان فرمود من در زمین جانشینی قرار میدهم)
2- روح انسان را از عالم ملکوت و منسوب به خدا میداند:
«فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعواله ساجدین» (2)(هنگامی که آدم را ساختم و از روح خود دراودمیدم برای او سجده کنید).
3- پروردگار امر فرمود که فرشتگان بر آدم سجده کنند، چنانکه در آیهی قبل ذکر شد، و این خود دلیل بزرگی بر کرامت انسان است که فرشتگان که از بهترین مخلوقات خداوندند برای او تواضع و فروتنی نمایند.
4- خداوند همهچیز را مسخر انسان ساخته، چنانکه گویی همهی جهان برای او است، و در حدیث قدسی نیز بهمین موضوع اشاره شده است:
«خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی» (3)
(همهچیز را برای تو و تو را برای خودم آفریدم).
و در قرآن شریف میفرماید: «الم تروا انالله سخرلکم مافی السموات و مافی الارض (4)»(آیا ندیدی که خداوند آنچه در آسمان و زمین است به نفع شما مسخر ساخته است).
5- خداوند انسان را برای خود آفریده است، و این فضیلت چنان بزرگ است که درک آن آسان نیست. در حدیث قدسی دیدیم و در قرآن نیز به این موضوع اشاره شده:
«واصطنعتک لنفسی» (5)(ای موسی) ترا برای خودم ساختم و برگزیدم).
6- خداوند به انسان توانایی تعدیل غرائز و تسلط بر خویش
عطا کرده تا با تربیت دینی و تقویت روح به درجات ارجمندی که بجز خدا نداند، نائل آید:
«فمن کان یرجوالقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ولایشرک بعباده ربه احدا» (1)(هرکه خواهان دیدار پروردگار خویش است باید کار شایسته کند و هیچکس را شریک او قرار ندهد).
7- به تقویت عقل و فکر انسان بسیار توجه دارد، و بر این کار تأکید میورزد و کسی را که از این مهم غفلت کند و در این کار سستی نماید سرزنش میکند:
«فبشر عبادالذین یستمعونالقول فیتبعون احسنه، اولئک الذین هدیهمالله و اولئک هم اولوالالباب» (2)(به بندگان من که سخن را میشنوند و از نیکوترین سخن پیروی مینمایند بشارت ده، آنان کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده و آنان خردمندانند).
و در جای دیگر میفرماید:
«ان شرالدواب عندالله الصم البکم الذین لایعقلون» (3)(شرورترین جنبندگان نزد خداوند کسانی هستند که گوش شنوا و زبان گویای حق و تفکر و تعقل ندارند).
8- بر کسب دانش و تعلیم و تعلم تأکید کرده است تا با پیشرفت فرهنگ انسانها از جهل که ریشهی همهی فسادهاست نجات یابند. اسلام تعلیم و تعلم را چندان ارج مینهد که آن را علت عالم تکوین و تشریع معرفی میکند:
«الله الذی خلق سبعسموات و منالارض مثلهن یتنزل الامربینهن لتعلموا انالله علی کل شیء قدیروانالله قداحاط بکل شیء علما» (4)(خدایی که هفت آسمان و زمین و آنچه در آنهاست آفریده تا بدانید که خدا بر هرچیزی تواناست و خدا بر همه چیز احاطهی علمی
دارد)
و در جای دیگر میفرماید:
«هوالذی بعث فیالامیین رسولا منهم یتلواعلیهم آیاته ویزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین» (1)(اوست خدایی که در میان مردم پیامبری از خودشان فرستاد تا آیات خدا را بر آنان بخواند و آنان را تربیت کند و تعلیم دهد، و همانا پیشتر در گمراهی آشکاری بودند).
9- پیشرفت اخلاقی انسان و تهذیب و پاکسازی او از هدفهای مهم اسلام است و همچنانکه در آیهی قبل دیدیم تربیت و تزکیه یکی از علل بعثت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) است، و خود آن بزرگوار نیز فرمود: «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» ( من مبعوث شدهام تا اخلاق مردم را کامل سازم). براستی سخن درستی است که گفتهاند «قرآن کارخانهی آدمسازی است» و میبینیم که بیشتر قرآن شریف دربارهی اخلاق است، و باید چنین باشد زیرا همهی جنایتها از صفات رذیله و جهل انسانها ناشی میشود. و اگر آموزش و پرورش صحیح در کار باشد، جنایت، خیانت، ظلم و جور و دیگر مصیبتها در جامعه نخواهد بود.
10- اسلام حریت و آزادی را که بهترین نعمت و از برترین نیازهای انسان است ارج مینهد و پاسداری میکند:
«و نضع عنهم اصرهم والاغلال التی کانت علیهم» (2)(و تحمیلها و بندهای گرانی که برایشان بود برمیداریم).
این آیه صریحا میگوید که اسلام برای آن آمده است که تحمیلها و بندگیها را از جامعه بردارد، و این آزادی یکی از پایههای محکم نظام اقتصادی اسلام است که بخواست خدا بعدا نیز از آن سخن خواهیم گفت.
11- خداوند وعده فرموده که انسانهای شایسته وارث زمین شوند و بیتردید وعدهی خدا عملی خواهد شد:
«ولقد کتبنافی الزبورمن بعدالذکرانالارض یرثها عبادی الصالحون» (1)(در زبور داود وعده کردیم که بندگان شایستهی من این زمین را به ارث میبرند).
12- اسلام یک فرد انسان را همچون همهی انسانها میداند، و گمان نمیکنیم فضیلتی بالاتر از این بتوان تصور کرد:
«من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فیالارض فکا نما قتلالناس جمیعا و من احیاها فکانما احییالناس جمیعاً» (2)(کسی که یکنفر را- بیآنکه او قتلی یا فسادی کرده باشد - بکشد چنانست که همهی مردم را کشته، و کسی که یکنفر را زنده کند. مثل آنست که همهی مردم را زنده و احیا کرده است).
13- اگر شما دوست محترم و عزیزی داشته باشید، او را به خانهی خود دعوت میکنید و بهترین غذاها را برای پذیرایی از او آماده میسازید، و اگر نزد شما بسیار محترم و عزیز باشد برای آمدن او وسیلهای میفرستید، و چون به منزل شما رسید او را از همه بالاتر مینشانید و برتر میشمارید.
پروردگار جهان نیز در قرآن کریم برای کرامت و شرافت و برتری انسان به همین نکتهها توجه میدهد:
«و لقد کرمنابنی آدم و حملنا هم فیالبرو البحرورزقناهم من الطیبات و فضلنا هم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا» (3)(ما انسانها را گرامی داشتیم، و در زمین و دریا وسائل حمل و سواری برای آنان مهیا کردیم و از آذوقههای پاک و نیکو به ایشان روزی دادیم و آنان را بربسیاری از آفریدگان خود برتری عطا کردیم).
این آیه - همچنانکه آلوسی نیز در تفسیر خود یادآور شده مربوط به همهی انسانها است نه فقط مؤمنان و پرهیزکاران زیرا فرموده است «لقد کرمنابنیآدم» و نفرموده: (لقد کرمنا المؤمنین) .
انسانهای مؤمن و پرهیزکار از همهی آفریدگان برترند حتی از فرشتگان. امیرمؤمنان علی علیهالسلام میفرماید: «المؤمن اعظم حرمه من الملک المقرب» (1)مؤمن از فرشتهی مقرب برتر و محترمتر است.
«المؤمن اعظم حرمه من الکعبه» (2)مؤمن از کعبه محترمتر است.
اینها نظر اسلام دربارهی انسان است، و مسلما انسانی که خود را چنین شریف و گرامی بداند دیگر حاضر نیست جنایتکار و متجاوز باشد، زیرا برای ارتکاب ظلم و جنایت، و گناه و خیانت ابتدا باید آگاه یا ناخودآگاه - پاروی شخصیت خود بگذارد، اگر انسان برای خود شخصیت ببیند نمیتواند متجاوز و جانی باشد.
انسانی که برای خود آزاری، شرافت، دانش، برتری و ... قائل است اسیر هوی و هوس نمیشود، تن به ذلت دزدی نمیدهد، رذالت تقلب را برخود نمیپسندد، در برابر طاغوتها به تواضع و کرنش نمیپردازد، اگر انسانی جنایتکار و بیرحم است، بخیل و لئیم است، اسیر غرائز حیوانی است، به دیگران و سعادت دیگران بیتوجه است و ... همه و همه برای آنست که او از شرافت و کرامت خود غافل است، از شخصیت خود خبر ندارد، خود را شریف نمیداند و خود را آقا نمیبیند ...
اسلام تا آنجا که ممکن است برای انسان رفعت و کرامت، و احترام و شرافت قائل شده، ولی متأسفانه دنیای روز و مکتبهای چپ و راست نه تنها رفعتی برای انسان قائل نیست، که میبینیم آدمی را «حیوانی کارمند» میپندارد که وظیفهای جز «مصرف برای تولید و تولید برای مصرف» ندارد و همهچیزش خلاصه میشود در خوردن،
شهوتراندن و در نهایت جنگیدن برای همین منافع حیوانی!!
مگر سوسیالیسم نمیگوید: (هرکس باید بقدر قدرت کار کند و بمقدار حاجت مصرف نماید روح، اخلاق، عفت و... دروغ است دین و قوانین آن برای تخدیر افکار است)؟
مگر نظام سرمایهداری غربی پرورش دهندهی فرویدها، سارترها، نیچهها نیست؟ و مگر غرب و سرمایهداریش مبلغ افکار اینها نیستند؟
و آنگاه مگر فروید نمیگوید: (اصل در همهی غرائز و خواستههای آدمی، غریزهی جنسی است).
و مگر سارتر نمیگوید: (تشکیل خانواده غلط است)
و مگر نیچه نمیگوید: (عاطفه، مهربانی و ترحم از ضعف است).
فراموش نمیشود که یک مهندس آلمانی انسان را از نظر مواد جسمی قیمتگذاری کرده گفته بود: (یک انسان بیست مارک ارزش دارد) و این سخن، ما را به یاد داستان تیمورلنگ بادلاک حمام انداخت که تیمور از او پرسیده بود: «من چقدر ارزش دارم» دلاک گفته بود «قربان صدتومان» تیمور برآشفته بود که: «احمق این لنگ که بخود پیچیدهام بیشتر از صدتومان میارزد» و دلاک پاسخ داده بود: «بله قربان با لنگ حساب کردم»
براستی نیز همینطور است، انسانی که خود را نشناسد و ارزشهای معنوی خود را فراموش کند از حیوانات نیز پستتر است و قرآن بر همین موضوع تأکید میفرماید که: (ان شرالد و ابعندالله الصم البکم الذین لایعقلون). اگر بگوییم دنیای امروز نه تنها نظام مالی انسانها را به فساد کشیده، که خود انسان را نیز فاسد و بیارزش کرده است گزافهگویی نکردهایم. دکتر سباعی استاد دانشگاه الازهر در کتاب «اشتراکیه الاسلامیه» گفتار جالبی دارد، میگوید:
1- بتپرستی، تفرقه، زندگی خشن و ناپاک، عزلت و گوشهگیری را از انسان گرفت و بجای آن توحید، اتحاد، زندگی پاک، تمدن و نمونگی در تاریخ را به او داد.
2- مثل ابوجهل را از انسانها گرفت و مانند علیبنابیطالب را به آنها داد.
3- ظلم را بر دو عدالت را جایگزین آن ساخت.
4- سلطه و ستم قیصرها و کسریها را برد و مواسات و مساوات آورد.
5- امپراطوری و شاهنشاهی را بر دو حکومت اسلامی آورد.
1- میخواهد وحدت را ببرد و تفرقه بیاورد.
2- عفت، غیرت، مردانگی و فضیلت را ببرد و فحشاء را شایع سازد و حتی عرض و ناموس افراد را برای همگان مباح و اشتراکی کند.
3- دین را از میان بردارد و کفر و الحاد را جانشین آن سازد.
4- استقلال و سیادت را نابود و استثمار را برقرار کند.
5- قدرت اسلام را متلاشی سازد و ضعف و زبونی و تفرقه بر جامعه حکمفرما شود.
6- اتحاد ممالک اسلامی را به تفرقه و جنگ و جدال مبدل کند.
7- رهبری محمدبنعبدالله صلیالله علیه و آله از میان برود و رهبری شیطان جایگزین آن شود.
8- روحانیت اسلام نباشد و مادیت سوسیالیسم جای آن را بگیرد.
9- مسلمانان را خلع سلاح کند و آنان را بدون اسلحه در مقابل استثمارگران قرار دهد، و بعبارت دیگر میخواهد زمینه برای نفوذ کشورهایی چون شوروی و استثمار آنان فراهم سازد.
10- و بالاخره آزادی را سلب کند و به جای آن بندگی و اسارت در برابر دیکتاتوری حزبی بوجود آورد.
اینها برخی از نتایج سوسیالیسم است.
قرآن میفرماید: قل هلیستوی الاعمی و البصیرام هل تستوی الظلمات و النور» (1)بگو آیا کور و بینا و ظلمت و نور مساویند؟)
و در جای دیگر میفرماید: « قل لایستوی الخبیث و الطیب و لواعجبک کثره الخبیث» (2).
(بگو پلید و پاک یکسان نیستند هر چند بسیاری پلیدان تو را بشگفت آورد».
فوائد و نتایج سیستم سرمایهداری نیز برای جوامع اسلامی چنین بوده است:
1- معنویت مسلمانان را سلب کرد و به جای آن ما دیگری آورد.
2- عفت و غیرت را برد و بنام آزادی، فحشا و بیبند و باری را در میانشان شایع ساخت.
3- آزادگی اسلامی را از آنان گرفت و روح غربزدگی را در آنان دمید و استثمارشان کرد، و این خود پستترین اسارتهاست.
4- دین را برد و بیدینی و لامذهبی را رایج ساخت.
5- شهامت، شجاعت و مردانگی را نابود کرد و ذلت و خود باختگی را جایگزین آن نمود.
6- فرهنگ اسلامی را از بین برد و به نام تمدن، فرهنگ استعماری را بر جوامع مسلمان تحمیل کرد.
7- ثروتهای عمومی را غارت کرد و در ازای آن پادگانهای نظامی بوجود آورد.
8- اتحاد و تفاهم میان دولت و ملت را برهم زد و مشتی خائن و عامل استثمار را بر جوامع فرمانروا ساخت.
9- روحانیت قرآن را از جامعه کنار زد و به جای آن فیلمهای سکسی و مظاهر دیگر فساد و انحطاط را عرضه کرد.
10- اندیشه و خرد را از جامعه بویژه جوانان گرفت و آنان را به سرگرمیهای پوچ و مخرب واداشت.
اینها همه نمونهای از ارمغانهای غرب و نظام سرمایهداری آن بود، و آنهم ارمغان سوسیالیسم و مارکسیسم که بیان کردیم، و در این میان دریغا مسلمانان و شگفتا از ایشان که هنوز در خواب و غفلت باقی بمانند:
چشم باز و گوش باز و این عمی وه عجب از چشم بندی خدا
*** نتیجه گرفتیم که اسلام افرادی با شخصیت میپرورد که به شخصیت خویش آگاهی و اعتقاد دارند، و چنین افرادی مستقل و آزادمنش و شرافتمندند، و به تزکیهی خود همت گماشته و صفات انسانی دارند و از ظلم و جنایت و گناه بر کنارند، و خود را به رذائل اخلاقی آلوده نمیسازند.
طبیعی است که در میان چنین افرادی نظام مالی، عادلانه و مبتنی بر مواسات و گذشت و عواطف است، و برمبنای اختلاف طبقاتی و بیعدالتی و ظلم و جنایت نیست.
آزادی، واژهی مقدسی است، همچنانکه از نام «مادر» مهر و
عاطفه میریزد، و میتوان گفت اگر مهرو عاطفه مجسم شود یک «مادر» بوجود میآید، از واژهی آزادی نیز نور و عدالت پرتوافکن است، و اگر نور و عدالت مجسم شود «آزادی» تجسم یافته است.
آزادی خواستهی همهی انسانهاست، و نیازی که حتی جان در راه آن میدهند حتی حیوانات نیز قیدوبند را دوست ندارند، یک پرنده، هرچند در قفس از او همه نوع نگهداری و مواظبت و پذیرایی شود، بارزهایی از قفس را ترجیح میدهد.
البته حریت و آزادی از دیدگاه اسلام با آنچه راستیها و چپیها میگویند متفاوت است.
مکتب سرمایهداری، آزادی بیقید و شرط قائل است، اگر چه این آزادی به رباخواری و تمرکز ثروت و فروش فیلمهای سکسی و فسادانگیز و اشاعهی فحشا منجر شود، در این نظام با آزادی میتوان سلاحهایی که جهانی را ویران میکند ساخت و به یک عده جانی مثل صهیونیستها فروخت، و برای فروش اسلحه و رواج بازار آن به جنگ و خونریزی دامن زد و...
آیا اینگونه آزادی، خود بندگی و عبودیت در برابر پول و ثروت نیست؟!
آیا اینگونه آزادی، بندگی دیگران نیست؟!
آیا این آزادی، عاقلانه محسوب میشود یا نادانی است؟ و آیا انسانی است یا حیوانی؟!
آیا این آزادی است یا استثمار است؟!
از نظر اسلام اینگونه آزادی، خود موجب بندگیهای بسیار است. بندگی هوی و هوس بندگی شیطان، بندگی مال و ثروت، بندگی خیال و اوهام ... مگرنه این است که ما از آزادی انسان سخن میگوییم نه آزادی حیوانها، دیوانهها و ...
و مکتب کمونیسم میگوید: ابتدا باید خراب و سپس آباد کرد، اول باید دیکتاتوری حکمفرما شود پس از آن آزادی داد، زیرا تا گامهایی برنداریم آزادی بدست نمیآید:
1- الغاء مالکیت فردی 2- اعطاء مالکیت به دولت 3- اعمال دیکتاتوری برای ایجاد اجتماع یک طبقهای.
وقتی این اصول به زور و جبر اجرا شد، بتدریج حالت اجتماعگرایی در مردم پیدا میشود و دیگر بدون زور و جبر، بطور طبیعی آزادی حاصل میشود و هر فرد بقدر قدرت کار میکند و به میزان حاجت برمیدارد. آنگاه دیگر نه تنها زور و دیکتاتوری نیست بلکه دولت هم نخواهد بود و مردم بطور خود کار اجتماع یک طبقهای را اداره خواهند کرد. (1)این فرضیهی مارکسیسم، خیلی به خوابهای پریشان - و به تعبیر قرآن «اضغاث احلام» شبیه است، و بهمین جهت تصور و تعبیر آن آسان نیست، زیرا اگر صرفاً یک «فرضیه» است ما هم فرضیه پیشنهاد میکنیم:
«طولی نمیکشد که مردم از این دیکتاتوریها، استثمارها، فریبها و دروغپردازیهای شرق و غرب سر خواهند خورد، و به اسلام گرایش پیدا میکنند»
فرق این فرضیه با آن فرضیهها این است که فرضیهی آنان تفسیر علمی ندارد، ولی فرضیهی ما وعدهی خدا است، و سنتی از سنتهای دستگاه عظیم آفرینش است، و اینگونه سنتهای الهی تغییرپذیر نیست:
«ونریدان نمن علیالذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» (2).
(ما میخواهیم بر مستضعفان و محرومان در زمین منت نهیم و آنان را سرور و وارث زمین قرار دهیم).
در این فرضیه در مقدمه گفتیم که غرائز انسان جزو فطرت او است و ممکن نیست آنچه فطری انسان است ناخودآگاه عوض شود، غرائز باید تعدیل شود ولی نابودی آنها ممکن نیست مگر آنکه فرشتگان به جای انسان قرار گیرند و به اسم انسان جای انسان خاکی را بگیرند!! بنابراین آزادی در سوسیالیسم، فعلا چیزی جز خفقان و دیکتاتوری نیست، و بیچاره انسانهایی که باید این دیکتاتوری استالینی را تحمل کنند تا با این وعدهی پوچ در آینده به آزادی برسند که نمیرسند.
و اینک آزادی از دیدگاه اسلام:
پیشتر گفتیم که قرآن میفرماید: اسلام آمده است تا تحمیلها، اسارتها و بندها را بردارد...
«ویضع عنهم اصرهم والاغلال التی کانت علیهم».
بنابرای ن آزادی با معنای واقعی و گستردهی خود مورد تأیید اسلام است.
آزادی از دیدگاه اسلام ابعاد مختلفی دارد که مورد بررسی قرار میدهیم تا امتیاز اسلام از سایر مکتبها آشکار شود:
1- آزادی اقتصادی: از نظر اسلام، افراد در انتخاب شغل، انتخاب تولید و توزیع آزادند و کارشان و درآمدشان بخودشان تعلق دارد و میتوانند به هر کاری که مایلند اقدام نمایند و درآمد را در هر مصرفی که دلخواهشان است صرف نمایند، تنها به این شرط که در چارچوب قوانین اسلام باشد. این شرط در واقع منحصر به اسلام نیست، و همهی خردمندان برای آزادی نظیر چنین شرطی را قائلند.
مثلا صاحب یک اتومبیل آزاد است از وسیلهای خود هر استفادهای بکند بشرط آنکه قوانین رانندگی را مراعات کند. و مسلماً اگر این شرط در میان نباشد آزادی نخواهد بود بلکه بنام آزادی هرج و مرج
حکمفرماست.
بعبارت دیگر، انسانها در امور اقتصادی آزادند به آزادی انسانی و خردمندانه، نه با آزادی سفیهانه. اقتصادی که برخلاف عقل و منطق باشد با آزادی انسانی همراه نیست بلکه آزادی سفیهانه و بیمنطق بر آن حکمفرماست، و مسلما به فساد و تباهی انسان میانجامد.
بهمین جهت اسلام میگوید انسان آزادی اقتصادی دارد، ولی اتراف و عیاشی، اسراف و تبذیر، و ولخرجی ممنوع است، زیرا آزادی این کارها سفیهانه و شیطانی است و اینگونه آزادی خلاف قانون اسلام و خلاف عقل و خلاف فطرت است.
آنچه را اسلام امضاء میکند آزادی در چارچوب قانون و عقل و فطرت است و اگر جز این باشد به هلاکت و تباهی انسان منجر میشود. خداوند میفرماید:
«و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنامترفیها قفسقوافیها فحق علیها القول فدمرنا هاتدمیرأ... (1)»وقتی عیاشی و اتراف در جایی بسیار شد، عذاب و هلاکت برای آنجا حتمی است.
انسان آزادی اقتصادی دارد بشرط آنکه به عفت عمومی لطمهای نداشته باشد، برای جامعه و فضائل اخلاقی زیانبخش نباشد.
بنابراین تهیه و فروش فیلمهای سکسی و بدآموز، تبلیغ امور شهوتانگیز، قمار، فروش مسکرات، ساختن مواد مخدر مثل هروئین و ... ممنوع است، اینها همه منافی با عقل و فطرت و قوانین اسلام است.
بطور خلاصه، آزادی اقتصادی در سایهی قانون، اخلاق و عقل، مورد تأیید اسلام است.
2- آزادی اجتماعی: از دیدگاه اسلام انسان در آداب و رسوم اجتماعی خود آزاد است میتواند هر کسی را مایل است به همسری
1) (1) - سورهی اسراء آیهی 16
انتخاب کند. میتواند در هرجا که دلخواه اوست مسکن نماید، هر طورکه میخواهد لباس بپوشد، با هرکس مایل است معاشرت داشته باشد و...
ولی همهی اینها با همان شرط عقلی همراه است که باید در چارچوب قانون باشد، بنابراین بدستاویز آزادی اجتماعی نمیتواند شخصیت خود را لکهدار سازد و مثلا به هیپیگری بگراید و نمیتواند به عفت عمومی و عفت شخصی خود لطمه وارد سازد و مثلا بیلباس در اجتماع ظاهر شود و حتی حق ندارد آگاه یا ناخودآگاه خود را و سعادت خود را به خطر اندازد و مثلا با دوستی منحرف معاشرت کند، اسلام همهی این امر و نظایر آنها را ممنوع ساخته است.
3- آزادی فکری: اسلام اندیشیدن و تمیز دادن و آموختن را برای همهی افراد جامعه چه مرد و چه زن، چه شهری و چه دهاتی نه تنها جایز بلکه لازم و واجب شمرده است، و از غفلت و نادانی بشدت منع فرموده، آموختن و بدینوسیله اندیشهی خود را روشن و جان خود را کمال بخشیدن، از دیدگاه اسلام محدود به افراد خاصی نیست: «طلب العلم فریضه لکل مسلم» (1)و محدود به مکان ویژهای نیست: «اطلبوالعلم و لوبالصین» (2)و محدود به زمان مخصوصی نیست: «اطلبوا العلم من المهد الی اللحد» (3)و حتی محدود به این نیست که از افراد با ایمان کسب علم کنیم و از غیر مسلمانان و مؤمنان نیاموزیم:
«اطلبوا العلم ولومنالمشرک» (4)اسلام، آنان را که نمیاندیشند و تعقل نمیکنند و کورکورانه مقلد دیگرانند وخود ره به جایی نمیبرند محکوم و مردود میشمارد:
«افلایتدبرون القرآن امعلی قلوب اقفالها» (5)(آیا در قرآن نمیاندیشند و یا بر دل و شعورشان قفل زده شده است).
و در جای دیگر: «...انا وجدنا آبائنا علیامه و انا علی آثارهم
مقتدون» (1)(آنان میگفتند: ما پیرو پدران خود هستیم و به راهی که آنان رفتهاند میرویم و به آنان اقتدا کردهایم).
اسلام کسی را از اندیشیدن و آموختن باز نمیدارد و تحمیل عقیده را جایز نمیشمارد، اینها کار کسریها، پایها، و کشیشان مسیحی قرونوسطی بودنه کار اسلام، آنان بودند که محکمهی تفتیش عقاید داشتند، وهزاران نفر را بجرم کسب علم و بجرم تفکر و تعقل شقه کردند، سوزاندند، خفه ساختند و ...
بهمین جهت است که بیشتر علوم دینی، فلسفی، طبیعی، اجتماعی، سیاسی، روانشناسی و... از اسلام و مسلمانان سرچشمه گرفته است، و همهی محققان و مورخان نیز معترفند که غرب تمدن عملی خود را مرهون اسلام است.
البته باید توجه داشت که باز این آزادی در اسلام مشروط است و باید در چارچوب عقل و فطرت و قانون باشد. یعنی مثلاً مطالعهی کتابهای گمراه کننده برای مردمی که در سطح پائینی از آگاهی و دانش هستند، تبلیغات ضددین در میان عوام که قدرت تشخیص علمی ندارند و میتوان آنان را فریفت، انتشار فرهنگ ضد ملی و ضد دینی، انتشار کتابهای فریبنده در جامعهی اسلامی از نظر اسلام ممنوع است، زیرا اینها همه برای جان افراد همان مسمومیتی و خطری را دارد که هروئین برای جسم افراد اجتماع، بنابراین چارهای جز جلوگیری از آنها نیست، و این جلوگیری و مخالفت با آزادی فکری بمفهوم واقعی آن منافات ندارد، زیرا همچنانکه در آزادی اقتصادی و اجتماعی گفته شد، آزادی تا آنجا مطلوب است که زیان بخش فرد و اجتماع نباشد و آزادی فکری نیز در اسلام تا آنجا جایز است که به اسلام و انسانیت و جامعهی اسلامی لطمهای نداشته باشد، و دیگران میباید حرف خود را در مجمعهای علمی در میان
1) (1) - سورهی زخرف آیهی 23
بگذارند و متخصصان با انصاف پیرامون آن به بحث بپردازند.
4- آزادی سیاسی: انسان میتواند انتقاد کند و اگر راه صحیحی بنظرش میرسد و در روش دیگران عیب و نقصی میبیند تذکر دهد.
انسان میتواند در کارهای دولت دخالت کند و نواقص را بگوید، و اگر کارهای دولت مطابق با عقل و شرع نباشد سرپیچی نماید ...
انتقاد که وسیلهی تکامل است در اسلام آزاد بلکه واجب است، زیرا انتقاد خود از مصادیق امر بمعروف و نهی از منکر است، و بخواست خدا بعداً از آن سخن خواهیم گفت.
اما آنچه لازم است یادآوری شود این است که انتقاد با منفیبافی، لجاجت، تعصب، توطئه و اخلال تفاوت دارد، کسی که انتقاد میکند باید روشنبین، خیرخواه، و اصلاحطلب باشد، و راه درست از نادرست بشناسد و با دلیل نادرست را رد کند و درست را با برهان ارائه دهد، و نظری جز اصلاح نداشته باشد. ولی اگر صرف اظهار سلیقه باشد یا بخواهد کارشکنی کند و یا منظورش سرزنش و بدنام ساختن دیگران باشد، نام آن انتقاد نیست، جهل و نادانی، و توطئه و اخلال، و عیبجویی و بدنامی دیگران است، و اینها نه تنها جایز نیست بلکه از نظر اسلام جرم است.
بنابراین آزادی سیاسی جزو قوانین اسلام است به شرط آنکه انتقاد باشد نه جهل و لجاجت و منفیبافی و توطئه و سرزنش و بدنام ساختن دیگران.
5- آزادی عبادی: این آزادی از ویژگیهای اسلام است و موضع اسلام را از سایر مکتبهای دموکرات مشخص میسازد، زیرا مکتبهای دموکرات کمو بیش و همراه با افراط و تفریط از آزادیهای چهارگانه گذشته سخن گفتهاند، مکتب سرمایهداری مدعی است که
زیربنایش آزادی سیاسی - آزادی فکری - آزادی فردی - آزادی اقتصادی است، و البته خالی از افراط و تفریط نیست و ما قبلاً از برخی نواقص آن سخن گفتیم. اما چیزی که اسلام را از دیگر مکتبها ممتاز میسازد «آزادی عبادی» است، اسلام انسان را آزاد میداند و جائز نمیشمارد که هیچکس و هیچچیز را جز خدا عبادت و پرستش کند، و تواضع و خاکساری در برابر غیرخدا را شرک و گناه عظیم میداند و جائز نمیداند که انسان از کسی یا چیزی استمداد نماید و او را در تأثیر مستقل بشمارد، دستیازی به علل و اسباب ظاهری در زندگی کاملا لازم است ولی مسلمان باید بداند که این اسباب و علل واسطه و وسیلهاند و مستقل نیستند:
دیده میخواهم سبب سوراخ کن تا سبب را برکند از بیخ و بن
این نوع آزادی، سرلوحهی اسلام است، و اسلام بدان دستور داده است و در حساسترین مواقع، یعنی در نماز باید در پیشگاه خداوند متعال اعلام کنیم: «ایاک نعبد و ایاک نستعین» فقط تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوئیم.
شعار اسلام «لاالهالاالله» نیز به ما همین آزادی را میآموزد، یعنی (مؤثر قابل ستایش و پرستش جز خدا نیست)، این آزادی در اصطلاح علم کلام «توحید عبادی» و «توحید افعالی» نامیده میشود، مسلمان باید در اعتقاد و عمل، به آن معتقد و عمل کننده باشد.
اسلام پیروی هوی و هوس را شرک میداند:
«افرأیت من اتخذالهه هواه واضلهالله علی علم» (1)(آیا دیدی آن را که هوی و هوس خود را بخدایی گرفته است، و خداوند نیز او را با دانایی گمراه ساخت».
اسلام پیروی شیطان را شرک میداند:
«الم اعهدالیکم یا بنیآدم الاتعبد واالشیطان انه لکم عدو
1) (1) - سورهی جائیه آیهی 23
مبین» (1)(فرزندان آدم آیا از شما پیمان نگرفتم که شیطان را نپرستید، همانا شیطان دشمن آشکار شماست).
اسلام فروتنی و خاکساری در برابر طاغوتها، دشمنان دین و دشمنان خدا را شرک میداند:
«والذین اجتنبواالطاغوت ان یعبدوها و انابواالی الله لهم البشری» (2)(آنانکه از پرستش طاغوت سرباز زدند و بسوی خدا بازگشتند، برایشان بشارت و مژدهی سعادت است).
اسلام مستقل پنداشتن اسباب و علل ظاهری را شرک میداند و تأثیر مستقل و اعتماد را ویژهی ذات مقدس خداوند میشمارد:
«والیه یرجع الامر کله فاعبده و توکل علیه» (3)(بازگشت همهچیز بسوی خداست، پس او را پرستش کن و بر او تکیه و توکل نما).
یعنی همهی وسیلهها و تأثیر هر چیز از اوست، بنابراین اعتماد و توکل به غیر او، و فروتنی و خاکساری در پیشگاه جز او، و استمداد و یاری خواستن از دیگران مستقل از خدا، شرک است.
اسلام میخواهد پیروانش دلبسته و دربند چیزی حتی عادات و رسوم اجتماعی نباشند زهدی که در اسلام سفارش شده بهمین معناست:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود از آنچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
اسلام، مسلمان را از آنچه «رنگ تعلق» دارد آزاد میسازد جز تعلق به خدا:
«انا الی ربنا راغبون» (4)(ما فقط به پروردگار خود دلبستگی و رغبت داریم).
«صبغهالله و من احسن منالله صبغه» (5)(... رنگآمیزی الهی، و کیست که از خداوند نیکوتر رنگآمیزی کند).
یعنی بهتر از تعلق به خدا تعلقی نیست، بهتر از راه و روش
خدا، راه و روشی نیست، دلبستگی فقط و فقط باید به خدا باشد نه بغیر او.
آری، انسانی آزاد است که بر هوی و هوس خود، و بر عادات و رسوم چیره باشد و فریفتهی زرق و برقها نشود، انسانی که اسیر هوس، و ذلیل خواهشهای نفسانی و بردهی شیطان و خاکسار طاغوت است، انسانی که غربزده یا شرقزده و خودباخته در مقابل دیگران است، انسانی که هوش و گوشش در برابر پول و ثروت و... از کار میافتد... از نظر اسلام مؤمن نیست، مشرک است، آزاد نیست، بنده است... و این امتیاز اسلام در برابر دیگر راه و روشهاست، و همین یکی از پایههای اقتصاد اسلامی است.
اسلام، سیستم سوسیالیسم را محکوم میکند زیرا در آن «آزادی» هیچ معنایی ندارد، سوسیالیسم محکوم به فناست، زیرا مخالف فطرت است، فطرت انسانها دیکتاتوری را محکوم میکند، و از نظر قرآن و تجربه و تاریخ محکوم به زوال است.
دیکتاتوری سوسیالیسم مانند دیکتاتوری فرعونها و طاغوتها و دیکتاتوری در قرون وسطی و... بینتیجه است، بیمعنی است، دوام نخواهد یافت ... ممکن نیست از خار و خس بتوان میوه و گل چید، و ممکن نیست نتیجهی ظلم و ستم، مساوات و عدالت باشد، اینگونه فرضیهها از توهم و تخیلل و عوامفریبی سرچشمه میگیرد، قرآن میفرماید:
«ان للذین ظلموا ذنوبا مثل ذنوب اصحابهم فلایستعجلون» (1)(همانا بهرهی آنان که ستم کردند چون دیگران - نظایر ایشان - است، عجله نکنند).
بیدادگری سوسیالیسم مانند بیدادگری زمینخواران قرون وسطی است و چیزی نظیر انقلاب کبیر فرانسه را بدنبال خواهد داشت.
1) (1) - سورهی ذاریات آیهی 60
اسلام سیستم سرمایهداری را نیز محکوم میکند، زیرا مکتب سوسیالیسم اگر بر پایهی عدالت نیست و در هرچیز تفریط میکنند، سرمایهداری هم بر پایهی افراط بنا شده، و این نیز محکوم به زوال و فناست.
آزادی اقتصادی در سرمایهداری، بازگشتی است به تجاوز و استبداد و ستم، و به بیبند و باری و اشاعهی فساد و فحشا، بازگشتی است به استثمار و اختلاف طبقاتی، و محرومیت مستضعفان آزادی فردی و فکری در سیستم سرمایهداری، آزادی سفیهانهای است، و نتیجهی مستقیم آن اشاعهی فحشا و فساد، الحاد و ناامنی و پدیدههایی چون هیپیگری و... است.
آزادی سیاسی در سرمایهداری، سیطرهی صهیونیسم را بر ممالک غربی و بویژه امریکا ببار آورده است.
چنین آزادی، که موجب پدیدههایی چون مکتب سوسیالیسم، مکتب فروید، مکتب نیچه مکتب سارتر، مکتب صهیونیسم گردد، آزادی نیست، خود گم کردگی است، بیبندوباری و دیکتاتوری و استبداد است، موجب شکاف طبقاتی و اشتعال آتش جنگ و خونریزی، و تفرقه و استثمار است ...
آزادی بگونهای که مورد نظر اسلام است، یکی از اصول و پایههای نظام اقتصادی آن است و اگر دنیای روز به آن سرفرود آورد، ظلم و تجاوز، فقر فردی و عمومی و اختلاف طبقاتی، فردگرایی، مادیگری و پولپرستی، جنگ و خونریزی و استثمار و ... از جهان رخت بر میبندد و تمدن انسانی بر بشریت سایه میافکند.س
اسلام دو قانون شبیه به یکدیگر دارد که بر هر دو نیز تأکید
بسیار شده است:
1- قانون مساوات: یعنی قوانین اسلام اعم از عبادی، معاملی، سیاسی، اجتماعی، جزائی و... مربوط به همهی افراد است. همچنانکه بر همهی امت نماز واجب است، بر پیامبرگرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) نیز واجب است، رعایت قوانین تجارت، داد و ستد، و دیگر چیزها همچنانکه بر هر مسلمانی لازمالرعایه است برفردی چون پیامبر نیز لازم است...
2- قانون مواسات: یعنی همهی امت اسلام همچون یک بدن واحد و هر فرد عضوی از این پیکره است.
بنابراین باید رنج هر فرد رنج همه و راحت هر عضو راحتی همهی اعضا محسوب شود، امام صادق علیهالسلام میفرماید
:«المؤمن اخ المؤمن کالجسد الواحد، ان اشتکی شیئامنه وجد الم ذلک فی سائر جسده» (1)
(مؤمن برادر مؤمن است و هر دو عضو یک بدنند، اگر عضوی ناراحت شود رنج آن به دیگر اعضاء سرایت میکند).
نظایر این روایت در روایات اهلبیت علیهمالسلام بسیار است و شیعه و سنی آنها را نقل کردهاند و بقدری است که اگر جمعآوری شود خود کتاب مفصلی میشود. سعدی نیز مضمون همین روایات را با شیوایی به شعر در آورده است:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
«من اصبح لایهتم بامورالمسلمین فلیس بمسلم» (2)(آنکه همواره در امور مسمانان کوشا نباشد مسلمان نیست).
این قانون تنها به اقتصاد مربوط نمیشود بلکه شامل همهی شؤون و امور مسلمانان است باید در امور فرهنگی، مالی، حقوقی، فردی، اجتماعی و... مراعات یکدیگر را بنمایند، رسول اکرم
صلیاللهعلیه و آله و سلم به بهترین وجهی این موضوع را بیان فرموده است که
:«کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته» (1)(همهی شما نگهبان امت اسلامی و همهی شما در این نگهبانی مسؤولید).
روح تعاون و رسیدگی به امور دیگران در هر فردی باید باشد، قرآن شریف و پیامبر و خاندان گرامی او، بر این موضوع بسیار تأکید کردهاند:
«معلیبن خنیس» میگوید به ششمین پیشوا، امام صادق علیهالسلام عرض کردم مسلمان بر مسلمان چه حقی دارد؟ فرمود:
«سبع حقوق واجبات ما منهن حقالا و هو علیه واجب انضیع منها شیئا خرج من ولایهالله وطاعته و لم یکنلله فیه من نصیب، قلت له جعلت فداک، ماهی، قال یا معلی انی علیک شفیقاخاف ان تضیع ولاتحفظ و تعلم ولا تعمل، قلت لهلاقوهالابالله، قال ایسرحق منها ان تحب له ما تحب لنفسک و تکرهلنفسک، والحق الثانی ان تجتنب سخطه و تتبع مرضاته و تطیع امره، و الحقالثالث ان تعینه بنفسک و مالک ولسانک ویدک و رجلک، والحقالرابع ان تکون عینه و دلیله و مرآته والحقالخامس ان لاتشبع ویجوع ولاتروی و یظمأ ولاتلبس و یعری، والحق السادس انیکون لکخاد ماولیس لاخیک خادم فواجب ان تبعث خادمک فیغسل ثیابه ویصنع طعامه و یمهدفراشه، والحق السابع ان تبرقسمه و تجب دعوته و تعود مریضه و تشهد جنازته و اذاعلمت انلهحاجه تبادرهالی قضائها ولاتلجئه ان یسألکها ولکن تبادر مبادره فاذا فعلت ذلک وصلت ولایتک بولایتا وولایته بولایتک» (2)
(فرمود هفت حق لازم است که هریک را مراعات نکند از سرپرستی خدا و اطاعت او بیرون رفته است، و از خدا بهرهای در او نیست، گفتم فدای توشرم آنها کدامند، فرمود: معلی من برتو مهربانم،
میترسم آنها را نگاهبانی و مراعات نکنی و بیاموزی ولی عمل ننمایی، عرض کردم از خداوند توفیق عمل میخواهم، فرمود: آسانترین این حقوق آنست که آنچه برای خود دوست داری برای او دوست بداری و آنچه بر خود نمیپسندی بر اونپسندی، و حق دوم آنکه او را خشمگین نسازی و رضایت او را بجویی و فرمانش را اطاعت کنی، حق سوم آنکه او را با تمام وجود یاری کنی، و با مالت و زبانت و دست و پایت. حق چهارم آنکه چشم او، و راهنمای او، و آئینهی اوباشی (اگر عیبی دارد با مهر و دوستی به او گوشزد کنی پیش از آنکه دشمن با سرزنش به او بگوید). حق پنجم آنکه تو سیر نباشی و او گرسنه باشد، تو سیراب نباشی و او تشنه بماند، و تو پوشیده نباشی و او برهنه باشد. حق ششم آنکه اگر تو خدمتکاری داری و برادر دینی تو ندارد، لازم است خدمتکارت را بفرستی تالباس او را بشوید و غذایش را آماده سازد و خانهاش را نظافت کند. حق هفتم آنکه هدیهای او را بپذیری و گرامی داری، و اگر تو را دعوت کرد اجابت نمایی و اگر بیمار شد عبادت کنی، و اگر فوت کرد به تشییع جنازهاش بروی، و اگر دریافتی که نیازی دارد پیش از آنکه با تو در میان بگذارد به رفع آن اقدام کنی و این کار را وانگذاری تا او از تو بخواهد، بلکه پیش از خواستن او در برآوردن نیازش بکوشی اگر این حقوق را مراعات کردی پیونددوستی را با یکدیگر استوار داشتهاید.)
نباید گمان کنیم که این دستورات صرف آمال و آرزو و فقط یک ایدهآل است، و نباید تصور شود که اینها یک سلسله امور اخلاقی است، اینها روش همیشگی پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمهی طاهرین(علیهم السلام) و یاران راستین ایشان بوده است.
قرآن کریم نیز بر همین روش پسندیده شهادت میدهد: «ویطعمونالطعام علیحبه مسکینا و یتیما و اسیرا، انما نطعمکم لوجه
اللهلانرید منکم جزأ ولاشکورا» (1)(غذای مورد حاجت خود را به فقیر و یتیم و اسیر میدهند و میگویند فقط بخاطر خدا شما را اطعام کردیم و براین کار از شما پاداش و تشکری نمیخواهیم).
و در جای دیگر در تعریف یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله) میفرماید:
«والذین تبؤ واالداروالایمان من قبلهم، یحبون منها جرالیهم ولایجدون فیصدورهم حاجه مما اوتواویؤثرون علیانفسهم ولو کان بهم خصاصه و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون» (2)(آنانکه خانه دارند و از پیشتر ایمان آوردهاند، کسانی را که بسویشان هجرت کردهاند دوست میدارند (و از آنان پذیرایی و نگهداری میکنند) و هیچ کراهتی از این کار ندارند، بلکه آنان را برخود مقدم میدارند و حتی در آنچه مورد علاقهی خودشان است ایثار میکنند، آری آنکه تنگ نظری و بخل را از خود دور سازد رستگار است.)
تاریخ زندگی ائمهطاهرین(علیهم السلام) نیزگواه آنست که آن بزرگواران شبها به بسیاری از فقرأ رسیدگی میکردند بدونآنکه شناخته شوند، و تنها پس از فوت آن گرامیان، وسیلهی بستگان نزدیک و یا بجهت بیسرپرست ماندن فقرا، جامعه از انفاق شبانهی آنان آگاه میشد. (3)اصولا صدقه و رسیدگی به دیگران در قرونگذشتهی اسلام کاربرد وسیعی داشت، «شاطبی» در «موافقات» مینویسد: مسلمانان در کار و کسب خویش جدیت و مهارت داشتند و این برای پسانداز و ثروتاندوزی نبود، بلکه با درآمد خود به دیگران رسیدگی میکردند، فقیر در میان آنان بود ولی فقر و مستمندی دیده نمیشد، آنان در کارهای اقتصادی خود به سود کمی قناعت میورزیدند، و در واقع همه کارگزار و خیرخواه هم بودند.
«غزالی» در « احیاءالعلوم » میگوید بازرگانی از کوفه گندمی به
بصره فرستاد، همکار او که کالا را در بصره میفروخت، گندم را چند روزی به امید سود بیشتر نگاهداشت و سود بیشتر هم بدست آورد و برای دوست خود به کوفه فرستاد. بازرگان کوفی از احتکار همکار خود آگاه شد و نامهای چنین بدو نوشت: «ای جنایتکار میخواهی با پول مرا و خودت را دوزخیسازی، پولها را بازگردانم، آنها را در راه خدا انفاق کن تا پروردگار از گناه من و تو در گذرد. من شنیدهام که پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) فرموده است کلمهی «لاالهالاالله »خشم خدا را باز میدارد و به مسلمان سروری میبخشد بشرط آنکه فریب دنیا را نخورد و هرگاه منفعت دنیا و سعادت آخرت با هم سازگار نبود، برای آخرت از دنیا چشم بپوشد).
معلوم نیست برخی از جوانان که به مکاتبی چون سوسیالیسم روی میآورند آیا از اسلام و نظام اقتصادی آن بیخبرند؟! اگر چنین است باید بگوییم این شعر حافظ شیراز را مصداق تازهای بخشیدهاند که:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد
و یا آنچه از برخی مسلمان نمادها دیده میشود در ایشان عقده آفریده است؟!
خداوند میفرماید: «وانفقوا فیسبیلالله ولا تلقوا بایدیکم الیالتهلکه» (1)(ای ثروتمندان فقر فردی و اجتماعی را از میان بردارید و بدست خود خویشتن را در هلاکت نیفکنید) یعنی فقرها چه فردی و چه اجتماعی عقده آفرین است، و چون متراکم شد خطرناک میشود، که گفتهاند: «پشه چو پر شد بزند پیل را».
1) (1) - سورهی بقره آیهی 195
تهذیب اخلاق در اسلام از مهمترین هدفهاست و خود از پایههای محکم اقتصاد اسلامی نیز محسوب میشود.
اگر آنچه پیامبر و ائمهی طاهرین صلیالله علیه و علیهم اجمعین، دربارهی اخلاق فرمودهاند یکجا جمعآوری شود بیتردید افزون بر چندین جلد خواهد شد، و پیشتر نیز گفتیم که بیشتر قرآن شریف هم مستقیم یا غیرمستقیم به همین موضوع مربوط میشود.
قرآن گاه مستقیما علت بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را تهذیب نفس معرفی میکند:
«هوالذی بعث فیالامیین رسولا منهم یتلوعلیهم آیاته ویزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین» (1)(او است خدایی که پیامبری از خود مردم فرستاد تا آیات او را برآنان بخواند و مهدبشان سازد و به آنان قرآن و معارف بیاموزد، و همانا پیشتر در گمراهی آشکاری بودند).
و در جای دیگر سعادت جاودان را مرهون تهذیب نفس میداند:
«یوم لاینفع مال و لابنون الا من اتیالله بقلب سلیم» (2)(در رستاخیز مال و فرزندان سودی نمیبخشد و نجات از آن کسی است که دلی پاک و بری از صفات رذیله داشته باشد).
و در جای دیگر، خدای متعال پس از یازده سوگند که تأکید بسیار را میرساند میفرماید.
«قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها» (3)(مسلما رستگار کسی است که جان خویش مهذب ساخته و زیان کرده و بدبخت کسی است که آلوده و نامهذب باشد).
و باز میفرماید: «ان السمع و البصر والفؤاد کل اولئک کان عنه
مسؤولا» (1)(گوش و چشم و دل همه مسؤولند و باز خواست میشوند).
و گاهی نیز غیرمستقیم به پاکسازی جان و دوری از رذائل اخلاقی تشویق میکند، چنانچه در داستان حضرتیوسف(علیه السلام) به مسلمانان میآموزد که فضیلتهایی چون عفت، صداقت عفو و گذشت و... سعادت هر دو جهان را دربردارد، و خیانت، بیعفتی، قساوت و... پایانی جز افتضاح و بدبختی ندارد.
بنابراین اگر بگوییم قرآن، کتاب انسانسازی است، درست گفتهایم، و قرآن خود علت اهمیت اخلاق را به بهترین وجه بیان فرموده:
«والبلد الطیب یخرج نباته باذن ربه والذی خبث لایخرج الانکدا» (2)(زمینی که پاک است، گیاهش به فرمان خداوند میروید، و در شورهزار جز خاروخس نمیروید).
آری دل ناپاک به کردار ناپسند فرمان میدهد، و انسان مهذب و پاک جز به کارهای شایسته نمیپردازد: «از باغ لاله روید و از شورهزار خس».
«قل کل یعمل علی شاکلته» (3)(بگو هر کس به مقتضای سرشت وطینت خود عمل میکند) از کوزه همان برون تراود که در اوست.
این تذکر لازم است که اخلاق مورد نظر اسلام که بر آن تأکید و پافشاری دارد اخلاق معنوی است نه اخلاق انتفاعی، اخلاقی که آدمی را از خودپرستی و فردگرایی برهاند و به دیگر دوستی و جامعهگرایی برساند، نه اخلاقی که بازگشت آن به خودخواهی و فردگرایی است.
اسلام از بخل، تکبر، کینه، حسد، بدبینی به دیگران، قساوت
و سنگدلی، خشم، جاهطلبی و... بشدت نهی میکند و به سخاوت، فروتنی، جوانمردی، عفو، خیرخواهی، نیکاندیشی در مورد دیگران، مهربانی، رسیدگی به غیر، قناعت، زهد، بردباری و... فرمان میدهد، کاملا آشکار است که آنچه نهی شده برگشت به خودگرایی دارد و آنچه امر کرده به جامعهگرایی باز میگردد، این اخلاق و اینگونه تهذیب نفس، اخلاق معنوی و الهی است.
دستورالعملهای اخلاقی دیگری هست که عموما به آداب و رسوماجتماعی مربوط میشود و مراعات آنها موجب محبوبیت در جامعه و حکومت بر دلهاست، مانند خوشرویی، راستی در گفتار و کردار، ادب و نزاکت در معاشرت و پرهیز از پرخاش و زشتگویی، مراعات نظافت و بهداشت و...
این نوع اخلاق گرچه از نظر اسلام پسندیده و مورد ستایش است و بر آن تأکید و ترغیب نیز شده و علمای اخلاق هم از آن سخن گفتهاند، و بویژه برخی از این نوع اخلاق مانند خوشرویی و صداقت و احترام به دیگران جنبهی دیگرگرایی هم دارد، ولی چون فردگرایی و توجه به مادیات در آن بسیار قوی است، باید آن را اخلاق انتفاعی نامید، و همین اخلاق است که در سیستم سرمایهداری مورد توجه است و بدان توصیه میکند، در کتابهای اخلاقی غربیها، سراسر سخن و بحث از این نوع اخلاق است، مثلا کتاب «آیین دوستیابی» تألیف «دیل کارنگی» که شهرت فراوان دارد، از ابتدأ تا انتها، بحث از این است که چگونه میتوان دیگران را جلب کرد، چطور پول بیشتری میتوان بدست آورد، از چه راههایی بهتر میتوان محبوبیت اجتماعی پیدا کرد و...
در مقدمهی کتاب مینویسد:
در سایهی دستورات این کتاب بسیاری از فروشندگان توانستهاند
بر میزان محصولات خویش بیفزایند، بسیاری از کارمندان که مورد تنفر زیردستان خود بودند توانستهاند کسب نفوذ کنند.
این نوع اخلاق غربی نتوانست جامعهی غربی را اصلاح کند، غرب قانون حمایت حیوانات دارد و پرندهی بیمار را به بیمارستان میبرد، ولی وقتی منافعش اقتضا کند برای چپاول دیگران مملکتی را به خاک و خون میکشد... گندم خود را به دریا میریزد و محصول خود را نابود میکند تا قیمتها تغییر نکند، و در همان حال در چهار گوشهی جهان هزاران نفر از فقر و بیغذایی هلاک میشوند...
این نوع اخلاق، انضباط اجتماعی و مراعات آداب و رسوم اجتماعی را در بردارد، ولی عاطفه و گذشت انسانی را هرگز.
غرب اخلاق انتفاعی دارد، و در سیستم اقتصادی خود همین اخلاق را بکار میبرد، ولی از آن چون پشتوانهای برای مادیت و سودجویی خود استفاده میکند، ولی مکاتب ضدانسانی فروید، سارتر، دورکیم، نیچه و نظایر اینها که همه از صهیونیسم سرچشمه گرفته است، اخلاق دیگرگرایی را در غرب نابود کرده است.
نیچه با صراحت و وقاحت، «دیگرگرایی» را کوبیده است، او میگوید: خود را باید خواست و خود را باید پرستید و ضعف و ناتوانی را باید رها کرد.
ضعیف و ناتوان را باید رها کرد تا از میان برود و بردوش دیگران بار نباشد و سنگ راه نباشد.
مرد برتر آنستکه نیرومند باشد، و تمایلات خویش را برآورد، خوش باشد و خود را خواجه و خداوند بداند، و هر مانعی که برای خواجگی او پیش بیاید از میان بردارد، و از خطر، جنگ و جدال نباید هراسید. (1)این خرافات کاملا برخلاف فطرت انسانی است و شایستهی
1) (1) - اخلاق فلسفی
پاسخی نیست، ولی باید توجه داشت که همین مکاتب و نظایر آنها در جامعه اثر کرده، و صهیونیسم هم جز فساد در جامعه چیزی نمیخواهد.
اما اخلاق در مکتب سوسیالیسم: سوسیالیسم برای نابودی اخلاق فلسفه دارد، و با فلسفهی ویژهی خود اخلاق را نابود کرده است.
سوسیالیسم معتقد است اخلاق هم تابع مادیات است، و مانند فلسفه، هنر، حقوق و دیگر پدیدهها، از اقتصاد جامعه ناشی میشود، اگر در زندگی اقتصادی تحولی ایجاد شود اخلاق هم متحول میگردد، و هر تئوری اخلاقی تا کنون وضع شده در نتیجهی وضعیت اقتصادی جامعه بوده است مثلا دزدی را معلول احتیاج میداند، و احتیاج را مولود مالکیت فردی، و معتقد است وقتی مالکیت فردی لغو شود، دزدی خودبخود از بین میرود، و چون دزدی از بین رفت دستور اخلاقی «دزدیمکن» مفهوم خود را از دست خواهد داد. (1)بخوبی آشکار است که مارکسیسم نعل وارونه زده است، زیرا در واقع اقتصاد تابع اخلاق است نه اخلاق تابع اقتصاد، وقتی فساد و دنیاپرستی و سودجویی بر جامعهای حاکم باشد، اقتصاد آن جامعه بر روال سرمایهداری خواهد بود، و اگر دیگر دوستی و جامعهگرایی و معنویت و اخلاق انسانی در جامعه برقرار گردد، اقتصاد آن بالطبع اقتصادی اسلامی میشود.
در واقع باید گفت وقتی اخلاق در جامعهای متحول شود اقتصاد هم تحول مییابد، و هر تئوری اقتصادی که تا حال وضع شده نتیجهی وضعیت اخلاقی جامعه بوده است.
آیا با تحول اقتصادی در شوروی، اخلاق انسانی ترقی کرده است؟ اگر اینطور است چرا هنوز در جامعهی روس دزدی بسیار
1) (1) - اخلاق فلسفی
است؟: «یک دادگاه در مسکو 5نفر را به اعدام و 52نفر را به حبس ابد محکوم ساخت، جرم آنها شرکت در اختلاس از صندوق دولت بوده است، متهمان برای خرید صدهزارتن بذر از دولت پول گرفته بودند ولی اصلا بذری نکاشته بودند». (1)چرا دیکتاتوری و زور جامعهی شوروی را بیچاره کرده است؟
استالین که سالها زمامدار شوروی بود میلیونها انسان بیگناه را نابود ساخت، نفرت جامعه از این مرد ستمگر بحدی بود که مدتی پس از مرگ استالین، جسدش را از قبر بیرون کشیدند و نسبت به او توهینها کردند.
ما معتقدیم که این مکاتب حساب شده و سنجیده عمل میکنند، ابتدا انسانیت را لگدمال میسازند و سپس به استثمار انسانها میپردازند، آنها خودشان هم میدانند چه میگویند و چه میکنند و برای چه منظوری چنین میکنند.
این مکتبها اگر چه بیتأثیر نیستند ولی مسلما دوام نخواهند آورد، زیرا برخلاف فطرت و سرشت انسانها گام برمیدارند.
اسلام معتقد است اخلاق جامعه را میسازد، و دستآورد همین اخلاق اسلامی است که میبینیم حاکمی چون حضرت امیرالمؤمنین علیعلیهالسلام به کارگزارانش مینویسد:
«ارقوا اقلامکم و قاربوا بین سطورکم و ایاکم و فضولالکلام فان اموالالمسلمین لایتحمل الضرار» (2)
(قلمهایتان را باریک سازید و سطرها را نزدیک بهم بنویسید و از زیادگویی بپرهیزید آنچه جان مطلب است بنویسید - زیرا نباید به اموال مسلمانان زیانی وارد شود).
پرتوی از همین اخلاق اسلامی است که میبینیم در نبرد «یرموک»، چند مسلمان مجروح بخاک افتاده، آبی را که برایشان
آوردهاند، هر یک برای دیگری میفرستد، و بالاخره جملگی بیآنکه آبی نوشیده باشند جان میسپارند.
اقتصاد اسلام بر چنین اخلاقی تکیه دارد، غزالی در «احیااللعلوم » مینویسد:
برای مسلمانی، ظرفی حلوا هدیه آوردند، نپذیرفت و آن را برای همسایهی خود فرستاد و او نیز برای دیگری، تا در خانهی سیزدهم شخصی که شام نداشت پذیرفت، و در این میان حتی کسی بود که گفت به آن نیازمند هستم ولی کودکانم خفتهاند، به خانهی دیگر ببر شاید نیازمندتری باشد.
تاریخ گواه گویایی است که پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله) در طی 23سال رسالت خود افراد بسیاری با چنین خصلتهای شکوهمند انسانی به جامعه تحول داد، چنین است که میگوییم اسلام میتواند اقتصاد ویژه خود را به بهترین وجهی در جامعه برقرار سازد، و براستی نیز اخلاق اسلامی یعنی جامعهگرایی، از زیربناها و پایههای استوار اقتصاد اسلامی است.
اسلام مرگ را یکی از مراحل زندگی میداند و آن را پلهای از نردبان تکامل انسان میشمارد از نظر اسلام دنیا وسیلهی سعادت جاودان است و هدف محسوب نمیشود.
قرآن میفرماید: «وابتغ فیما آتاک الله الدارالاخره ولا تنس نصیبک من الدنیا». (1)(با آنچه خدا بتو عطا کرده سرای آخرت
را بجوی، و بهرهات از دنیا نیز فراموش نکن).
اسلام گاه دنیا را به کشتزاری که محصولش را در آخرت
1) (1) - سورهی قصص آیهی 77
میدرویم تشبیه کرده: «الدنیا مزرعه الاخره » و گاه به سرای تجارتی که سودش را در دیگر سرای دریافت میکنیم:
«یا ایها الذین آمنو اهل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم، تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون فیسبیلالله باموالکم و انفسکم ذلکم خیرلکم ان کنتم تعلمون» (1)(ای مؤمنان، آیا شما را به تجارتی که از عذاب دردناک نجاتتان میدهد راهنمایی کنم؟ به خدا و پیامبرش ایمان آورید و با جان و مال در راه خدا جهاد کنید، این برای شما بهتر است اگر بدانید).
و گاهی یادآوری میکند که دنیا و همهچیز آن فانی و بیدوام است، و بقأ و جاودانگی ویژه برای آخرت و دنیای دیگر است:
«ما عندکم ینفد و ما عندالله باق» (2)(آنچه نزد شماست (دنیا و امورات آن) فانی است و آنچه نزد خداست (آخرت و اعمال مربوط به آن) باقی و ابدی است).
اسلام شدیدا افرادی را که دنیا را هدف میدانند و به آن دلبستهاند و یا سرای جاویدان آخرت را فدای دنیا میسازند سرزنش میکند: «ویل لکل همزهلمزه الذی جمع مالا وعدده، یحسب ان مالهاخلده، کلالینبذن فیالحطمه » (3)(وای برآنکه غیبت میکند و زخمزبان میزند، همانکه مالی فراهم آورده و آن را میشمارد (به آن دلبسته است) گمان میکند دارائیش او را جاودان میسازد، هرگز چنین نیست (پاداش او آنست که) در آتشی خرد کننده افکنده خواهد شد).
و در جای دیگر میفرماید: «ذلک بانهم استحبواالحیره الدنیا علیالاخره» (4)(- افرادی که خدا برایشان خشمگین است - بدان جهت است
که آنان زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح داده و برگزیدهاند).
اسلام هدف از خلقت انسان را تعیین میکند و مسیر او را به سوی آخرت نشان میدهد و دنیا را وسیلهای برای وصول به آن معرفی مینماید، و با تکیه بر فطرت و خودآگاهی بشر، سرای جاودان آخرت را با یک توجه بر او ثابت و مسلم میسازد:
«افحسبتم انما خلقنا کم عبثا وانکم الینالا ترجعون» (1)(آیا گمان میکنید که شما را بیهوده آفریدهایم و بسوی ما باز نمیگردید) یعنی با اندک دقتی در مییابید که چنین نیست زیرا اگر غرض و هدف از خلقت انسان همین چند روز زندگی در دنیایی باشد که هیچ نوش آن بینیش نیست و به فرمودهی امیرمؤمنان(علیه السلام) دنیایی است پر از بلاها، مشکلات، غمها، غصهها و... براستی کار بیهوده و باطلی است و به انسان ستم شده است.
اسلام برایآنکه توجه به آخرت را در پیروان خود جایگزین علاقه به دنیا نماید، بسیار از آخرت و زندگی ابدی سخن بمیان آورده است، بطوریکه در قرآن شریف حدود یکهزار و چهارصد آیه دربارهی آخرت و خصوصیات آن وجود دارد، و قابل توجه است که آیات نازل شده در مکه که بمنزلهی زیربنای اسلام است غالبا در مورد معاد و ویژگیهای آنست.
اسلام دانای حکیم مدبری را برجهان حکمفرما میداند که آفریدگار همهچیزها و نگهبان اعمال بندگان و آگاه بر کردار و گفتار و نیت همهی مردم است، بربندگان شایسته رئوف و مهربان، و بر بدکاران و متجاوزان و کسانی که از حریم قانون و انسانیت بیرون میروند قهار و کیفر دهنده است قرآن میفرماید:
«الم ترانالله یعلم ما فیالسموات و ما فیالارض ما یکون من نجوی ثلاثه الاهو رابعهم ولا همسه الاهوسادسهم ولاادنی من ذلک
1) (1) - سورهی مؤمنون آیهی 115
ولااکثرالا هومعهم اینما کانواثم ینبئهم بما عملوایوم القیامه انالله بکل شیء علیم» (1)(آیا نمیبینی خدا آنچه در آسمانها و زمین است میداند، هیچگاه رازگویی و سخنی در میان سه نفر نیست مگر آنکه خداوند چهارمین ایشان است و نه در میان پنجنفر جز آنکه خدا ششمین ایشان است، و نه کمتر از این و نه بیشتر جز آنکه خدا همراهشان است، در هرجا باشند، آنگاه خداوند در رستخیز به آنان خبر میدهد که چه کردند، آری خدا براستی بر همه چیز داناست).
اسلام پاداش و کیفر را نتیجهی اعمال خود بندگان میداند، و معتقد است آخرت باطن همین دنیاست، آخرت مرحلهای از مراحل تکاملی همین دنیاست، دنیا عرض است و آخرت حقیقت، دنیا ظاهر است و آخرت باطن، دنیا فناست و آخرت بقأ، در دنیا مرگ و زندگی آمیخته با یکدیگر است و در آخرت حیات محض، و بالاخره معتقد است بین دنیا و آخرت ارتباطی واقعی و عینی برقرار است: «فمن یعمل مثقال ذره خیرایره، و من یعمل مثقال ذره شرایره» (2)(هرکس بقدر ذرهای نیکی کند آن را میبیند، و هر کس بقدر ذرهای بدر نماید همان را خواهد دید).
و در جای دیگر میفرماید: «یعلمون ظاهرا منالحیاهالدنیا و هم منالاخره هم غافلون» (3)(تنها ظاهری از زندگی دنیا را میدانند و از آخرت غافلند).
«وانالدارالاخره لهی الحیوان لو کانوا یعلمون» (4)(و سرای آخرت سراسر زندگی و حیات است اگر بدانند).
اسلام معتقد است در قیامت ملکات اخلاقی افراد آشکار میشود و حقایق اعمال و نیتها پیدا و ظاهر میگردد: «هناک تبلوا کل نفس بما اسلفت» (5)آنجا آنچه هر نفسی از پیش کسب کرده است آشکار
میشود).
«یوم تجد کل نفس ما عملت منخیر محضرا و ما عملت من سؤ تودلوان بینها و بینه امدا بعیدا و یحذر کم الله نفسه و الله رئوف بالعباده» (1)(روزی که هر کس آنچه از نیکیها انجام داده است نزد خود حاضر مییابد، و آنچه بدی کرده، دوست دارد که میان او با آنها فاصلهای بسیار باشد، خداوند شما را از خود بیم میدهد و ازنافرمائی خود بر حذر میدارد، و خداوند بربندگان مهربان است).
بنابراین اسلام، خداوند بر بندگان رئوف و مهربان میداند و کیفر و پاداش را نتیجهی اعمال خود آنها میشمارد.
اسلام با بیدار کردن فطرت انسانها وجود خدای مدیر و یکتا و آفریدگار دانای مهربان را برایشان ثابت میکند: «فاذا رکبو افیالفلک دعوالله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البراذا هم یشرکون» (2)(وقتی در کشتی نشستند خدا را با اخلاص میخوانند و چون نجات مییابند و بخشکی میآیند او را فراموش کرده بهر کاری دست مییازند).
یعنی انسان در بنبستها درمییابد که خدای یکتای دانا و توانا و مهربانی هست، و به او رو میکند و به دامن عطوفت او چنگ میزند، و همین توجه یعنی یافتن خدای قادر مهربان، ولی در راحتی و آسایش توحید ذاتی و صفاتی و افعالی و عبادی را فراموش کرده حتی ممکن است منکر اصل وجود خدا و یا منکر وجود خدای واحد شوند.
قرآن، گاهی نیز با دلایل عقلی مانند برهان نظم، به اثبات چنین مدبری میپردازد:
«سنریهم آیاتنافی الافاق و فیانفسهم حتی یتبین لهم
انه الحق» (1)(به مردم آیات و نشانههای خودمان را که در جهان و در وجود خودشان نهفته است نشان میدهیم تا برآنان روشن شود که خدا هست).
براستی نیز در سراسر جهان و نظم شگفتانگیز آن دلایل روشنی بر وجود پروردگار موجود است، حرکت منظومهشمسی چنان منظم است که اگر سرعت هر یک از سیارات آن تندتر و یا کندتر گردد همهی منظومه نابود میشود.
مغز آدمی که در مردها بیش از یک کیلو و در زنها کمتر از یک کیلوست دستگاه پیچیدهای است که نوشتهاند اگر به صورت ماشینآلات در آید یک ساختمان پنجاه طبقه لازم دارد.
کارهایی که کبد آدمی انجام میدهد اگر با ماشینآلات انجام شود 24هزار کارگر لازم دارد.
آری اندک توجهی به آنچه در جهان و آنچه در خود ما وجود دارد، ما را به خدای مدبر حکیم دانایی رهنمون میشود و به وجود قطعی او معتقد میسازد.
همین ایمان به مبدأ و معاد است که پیروان اسلام را کنترل میکند، و از تجاوز و تعدی باز میدارد و به مساوات و برادری و انفاق و ایثار تشویق میکند.
اثر همین ایمان در امور اقتصادی است که بانوی ثروتمندی چون «خدیجه» علیهاسلام، همهی دارایی خود را فدای اسلام و مسلمانان کرد، و هنگام مرگ کفن نداشت و از پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله) خواست که عبای خود را کفن او سازد، و دختر او حضرت زهرای اطهر علیهاسلام در طول زندگی دیگران را برخود و بر فرزندان خود مقدم میداشت، تا آنجا که آیه نازل شد: «و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا، انما نطعمکم لوجهالله لانرید منکم جزأ
1) (1) - سورهی فصلت آیهی 53
ولاشکورا انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا» (1)(طعام مورد نیاز خویش را به مستمند و یتیم و اسیر میدهند و میگویند ما شما را بخاطر خدا اطعام کردیم و پاداش و تشکری از شما نمیخواهیم، ما از پروردگارمان برای روز سخت تیرهای (قیامت) میترسیم).
و امیرمؤمنان علیعلیهالسلام میفرماید: «والله لواعطیت الا قالیم السبعه و ما تحت افلاکها علی ان اعصی فینمله اسلبها جلب شعیره ما فعلت» (2)(به خدا قسم اگر همهی جهان را به من دهند تا بقدرگرفتن پوست جوی از مورچهای ظلم و نافرمانی خدا کنم، نخواهم کرد).
مورخین و نیز افرادی چون غزالی و شاطبی در کتابهای اخلاقی خود، داستانهایی از زندگی افرادی که معتقد به مبدأ و معادند نقل کردهاند و خود ما نیز هماکنون در جوامع مسلمان نظایر آنها را میبینیم، بسیاری از مراجعگرامی شیعه با آنکه در هر ماه ملیونها تومان صرف امور اسلامی میکنند خود از نظر معیشت در حد متوسط و گاه پائینتر از متوسط میگذرانند. یکی از دوستان موثق ما میگفت در هوای گرم و طاقتفرسای نجفاشرف، رهبر انقلاب حضرت آیهالله العظمی خمینی، کولر نداشتند و در همان وقت ماهانه حدود پنجملیون تومان زیر نظر ایشان برای امور اسلامی صرف میشد، هرچه اصرار کردیم که کولر برایشان تهیه کنیم نپذیرفتند و بالاخره از پول شخصی خود برایشان یک دستگاه کولر دستی تهیه کردیم.
آیا سوسیالیسم که فریاد مساوات میکشد میتواند یکنفر از سردمداران و حاکمان مارکسیسم را معرفی کند که زندگی شخصیش اینطور باشد؟ ! استالین در سفری که به ایران آمده بود گاو مخصوصش را همراه آورده بود که شیر صبحانهی ایشان از شیر گاوهای معمولی
ایران نباشد.
آیا جز با ایمان به مبدأ و معاد میتوان شخصیتی چون حضرت آیهالله العظمی خمینی به جامعه تحویل داد؟
با ایمان به مبدأ و معاد بود که مسلمانان در این نهضت، با افتخارجان و مال و فرزند خود را فدا میساختند، ما خود شاهد بودیم که مسلمانان پرشوری، کار و کسب و زن و فرزند و زندگی خود را رها کرده و باگریه و التماس از رهبر میخواستند که اجازه دهد آنان بجنگند و مقام رهبری آنان را به صبر و شکیبایی دعوت میفرمودند و از شتابزدگی باز میداشتند.
*** در سال 1341 شمسی نهضتی به رهبری مراجع دینی و بویژه استاد بزرگوار ما حضرت آیهاللهالعظمی خمینی دامت بر کاته آغاز شد، و در این دوسال اخیر 7دی 1356 به اوج خود رسید، این نهضت به طبقهی خاصی اختصاص نداشت و همهی اقشار ملت در آن شرکت داشتند هر اعلامیهای که از سوی رهبر انقلاب صادر میشد با آنکه رژیم طاغوتی بشدت کنترل میکرد در یک روز در سراسر کشور انتشار مییافت.
این انقلاب تنها بر ضد رژیم سلطنت نبود بلکه ملت مسلمان علیه همهی ابرقدرتها بپا خاست، زیرا طاغوت داخلی از سوی همهی ابرقدرتها و طاغوتهای خارجی تأیید میشد، و با آنکه رژیم طاغوت میلیاردها اسلحه در اختیار داشت و ساواک آن با تجهیزات و اعمال غیرانسانی و وحشتناکش در ارتباط با سازمان سیا و صهیونیسم جهانی بود، ملت مسلمان بدون اسلحه و با دست خالی رژیم را سرنگون و جمهوری اسلامی را برقرار کرد.
بعقیدهی، عامل اصلی این پیروزی شگفتانگیز در چند چیز
خلاصه میشود:
الف- این نهضت بگونهی نهضت پیامبران بود، یعنی پشتوانهی آن ایمان به مبدأ و معاد بود، بهمین جهت ملت مسلمان از هیچچیز و هیچکس نمیهراسید و تنها به خدا وابسته بود و میدیدیم که با شوق از توپ و مسلسل استقبال میکردند و با سینهی برهنه در برابر رگبارگلوله میایستادند، واللهاکبر گویان، خیابانها را از خون خویش گلگون میساختند.
ب- ارادهی پولادین و قاطعیت رهبر انقلاب که این خود تأثیر بهسزایی داشت و حتی به مردم نیز اراده و قاطعیت میبخشید.
ج - وحدت کلمه که خود رمز پیروزی بود، و همین وحدت کلمه است که خدا دوست دارد و رعایتکنندگان آنرا یاری میفرماید: «انالله یحب الذین یقاتلون فیسبیله صفا کانهم بنیان مرصوص» (1)(خدا دوست دارد آنان را که در راه او میجنگند در حالیکه چنان فشرده و متحدند که گویی دیواری فلزی و یکپارچهاند).
و پیامبرگرامی(صلی الله علیه و آله) نیز میفرماید: «
یدالله معالجماعه » (دست خدا- قدرت خدا- با جماعت است)
د- رسیدن کشور به اوج طغیان و استبداد سلسلهی پهلوی، که دیدیم استبدادی بود تؤام با قتل و شکنجه و تبعید هزاران نفر، و همراه با الحاد رژیم و به بازیچهگرفتن مقدسات دین و حتی تغییر تاریخ اسلامی به تاریخ خرافی و بتپرستی، و اشاعهی فحشا با صورتهای مختلف حتی به نام جشن هنر و...
رهبر انقلاب در یکی از سخنرانیهای خود فرمود که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرموده است: «لایزال یؤید هذا الدین بالرجل الفاجر» (همیشه دین اسلام بوسیلهی مردی فاجر تأیید میشود) یعنی همین ظلمها و الحاد و فحشأ و فریب و استبداد باعث آن شد که ملت مسلمان رخوت
1) (1) - سورهی صف آیهی 5.
را کنار بگذارد و به نیروی الهی بر طاغوت بشورد و با جانبازی و پایداری بساط طاغوت را درهم بکوبد..
ما معتقدیم این انقلاب خود شاهدی زنده و واقعیتی عینی است در رد مکتبهای مادی که میخواهند برای هر واقعهای تفسیری مادی ببافند، آیا میتوان برای کارشگرفی که امت مسلمان ایران در این انقلاب انجام داد، و برای ایثارجان و مال و فرزند و همه چیزشان تفسیری مادی پیدا کرد؟!
بسم الله الرحمن الرحیم
پارهای از آنچه را که میتواند در اقتصاد اسلامی تأثیر زیادی داشته باشد در جزوهی سابق خواندیم و اینک به قسمتی دیگر نظر شما را جلب مینماییم:
6- یکی از زیربناها و پایههای اقتصاد اسلام قانون بشردوستی است.
دنیای امروز نیز «بشردوستی» را با بوق و کرنا تبلیغ میکند، ولی نه برای اشاعهی بشردوستی و نه از روی دلسوزی، بلکه عنوان «بشردوستی» را نیز همچون کلمهی «استعمار» وسیلهی فریب ملتها قرارداده و منظوری جز استثمار کشورهای عقب افتاده ندارد.
استثمارگران برای بلعیدن هستی انسانها و برده ساختن آنها جملات زیبا و فریبندهای بکار میبرند، «بشردوستی»، «الغاء بردگی»، «حمایت از حیوانات»، «عمران ممالک عقب مانده» رشد فرهنگ عمومی»، و عناوین دیگری از این قبیل ابزار فریب آنهاست و لباسی است که بر اقدامات استثماری خود میپوشانند...
هنوز سیاهپوستان را بجرم یک امر طبیعی یعنی رنگپوستشان، جزو انسانها نمیدانند هنوز دست از استثمار و بردگی دستهجمعی ملتها در کشورهای ضعیف برنمیدارند و با تحمیل جنگهای خانمانسوز
بزرگترین فلاکتها را برای آنان ببار آوردهاند.
هنوز با اقتصاد غلطی که دارند، در برخی سیستمها محصول خود را تلف میکنند در حالیکه هرساله هزاران نفر از گرسنگی میمیرند، و در برخی سیستمهای دیگر اگر محصول را از بین نمیبرند با استبداد و دیکتاتوری تسمه از گردهی مردم میکشند و هر معترضی را به زندان میاندازند، مرزها را بستهاند و در پس دیوار آهنین و آنسوی سیمهای خاردار هرچه میخواهند بروز ملت میآورند و سالی هزاران نفر را بمرگ محکوم میکنند...
استثمارگران - چه شرقی و چه غربی - هنوز دست از استثمار برنداشتهاند، گویی جهان را به ارث بردهاند و بر سر تقسیم آن با هم به جنگ و نزاع مشغولند.
هنوز خرافات قرونوسطی و جاهلیت بر آنها حکمفرماست ولی برای فریب ملتها و بویژه جوانان به «بشردوستی» و عناوین عوامفریبانه دیگری از این قبیل تظاهر میکنند.
اسلام هزار و چهارصد سال پیش فرموده است:
«لقد کان لکم فیهم اسوه حسنه لمن کان یرجوا الله والیوم الاخر و من یتول فانالله هوالغنی الحمید عسی الله ان یجعل بینکم و بینالذین عادیتم منهم موده والله قدیر والله غفور رحیم لاینهیکم الله عنالذین لم یقاتلوکم فیالدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبرؤهم و تقسطوا الیهم انالله یحب المقسطین انما ینهیکم الله عن الذین قاتلو کم فیالدین و اخرجوکم من دیارکم و ظاهروا علی اخراجکم ان تولوهم و من یتولهم فاولئک هم الظالمون» (1)شما باید سرمشق دیگران باشید برای کسانیکه به خدا و روز جزا امیدوارند، اگر در صفات انسانی نمونه و سرمشق باشید دشمنها
1) (1) - سورهی ممتحنه آیهی 10-7
دوست میشوند، خداوند نفرموده است که با کسانیکه توطئه نمیکنند و در صدد نابودی شما نیستند خوبی نکنید، باید با غیر توطئهگر بخوبی و عدالت رفتار نمایید و تنها با توطئهگران که درصدد نابودی شما هستند دشمنی کنید.
اسلام به جهاد فرمان میدهد ولی در برابر فتنهانگیزان و کسانیکه نمیگذارند اسلام پیشرفت کند و مردم به سعادت دنیوی و اخروی برسند:
«وقاتلوهم حتی لاتکونفتنه ویکون الدینلله» (1)با توطئهگران مقاتله کنید تا فتنه از میان برود و اسلام به همه برسد.
«فقاتلوا ائمهالکفر انهم لاایمان لهم لعلهم ینتهون» (2)با سران کفر مبارزه کنید، اینان عهدشکنند، شاید برگردند و دست از مخالفت بردارند.
«فقاتلوا التی تبغی حتی تفییألی امرالله» (3)با ستمگران بجنگید تا بفرمان خدا گردن نهند.
بنابراین باید گفت جهاد اسلام نیز از بشردوستی سرچشمه گرفته است.
امیرمؤمنان علیعلیهالسلام، هنگامیکه پیرمردی مسیحی را در حالگدایی دید بخشم آمد و فرمود: «تا جوان بود از او کار کشیدید، حالکه پیرو ناتوان شده او را رها کردهاید، وه که چه بد مردمی هستید».
و نیز آن بزرگوار چون شنید دختری یهودی مورد هجوم لشکر معاویه قرارگرفته و زیور او را گرفته فرمود: «مرگ برای ما شربت گوارایی است که چنین خبری میشنویم».
مؤلف مجمعالبیان در ذیل آیهی آخر سورهی فصلت مینویسد:
«مغیرهبن شعبه» در فتح حدیبیه با اموال فراوانی به خدمت پیامبر آمد و اسلام آورد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را پذیرفت ولی چون اموال را با خدعه و نیرنگ از کفار گرفته بود، به او فرمود: «لاحاجه لنافیها» به چنین مالی نیازی نداریم.
و در جنگ خیبر، شبانی آمد و مسلمان شد، پیامبر(صلی الله علیه و آله) اسلام او را قبول کرد ولی فرمود:
گوسفند را به صاحبانش بازگردان و نزد مسلمانان بازگرد.
در روایات اسلامی آمده است که گروهی از بنیاسرائیل به عذاب الهی مبتلا شدند و گناه ایشان این بود که کودکی پرهای خروسی زنده را میکند و آنان از این کار او جلوگیری نکرده بودند.
در یکی از جنگهای اسلامی به فرماندهی سپاه اسلام خبردادند کبوتری بالای خیمهای لانه ساخته و تخم گذاشته است، دستور داد آن خیمه را برنچینند و در بیابان باقی بگذارند.
«عبدالله بنجعفر» که بسیار سخاوتمند و بخشنده بود، میگوید: جوان مسلمانی را از خود سخیتر یافتم، او فقط سه قرص نان داشت و هرسه را به سگی داد و خود گرسنه ماند، از او با شگفتی علت این کار را پرسیدم، گفت: این حیوان غریب بود و مهمان من شد، سزاوار آن بود که او سیر شود هرچند من گرسنه بمانم.
در فقهاسلامی نیز تأکید شده است که اگر صاحب حیوانی، حیوان را آزار دهد و یا در رسیدگی به او کوتاهی نماید مسؤول است.
چهارمین پیشوا، حضرت سجاد علیهالسلام، چند سفر، بر شتری به حج رفتند و هرگز تازیانهای به او نزدند، یکبار که از شتر بخشم
آمده بودند فرمودند: اگر از خدا نمیترسیدم تازیانهای به تو میزدم.
اینگونه رعایتها و ملاطفتها در حق حیوانات در تاریخ اسلام بسیار است، حکیم فردوسی طوسی شاعر مسلمان شیعی برهمین روح اسلامی ملاطفت با حیوانات نظر دارد آنجا که میفرماید:
میازار موری که دانه کش است که جان دارد جان شیرین خوش است
اسلام دربارهی محبت و دوستی و برادری مسلمانان با یکدیگر به تأکید سفارش میکند، و حتی مسلمان را با چنین صفاتی معرفی مینماید:
«محمد رسولالله والذین معهاشدأ علیالکفار رحمأ بینهم» (1)محمد فرستادهی خداست، و یاران او در برابر کافران و دشمنان اسلام با شدت و سرسختی عمل میکنند و در میان خود و با مسلمانان رئوف و مهربانند.
«یا ایهاالذین آمنوا من یرتد منکم عندینه فسوف یأتیالله بقوم یحبهم و یحبونه اذله علیالمؤمنین اعزه علیالکافرین» (2)ای مسلمانان هر کس از شما از دین خود روی بگرداند- با کی نیست - بزودی افرادی به اسلام روی میآورند که خدا آنان را دوست دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع و فروتند و در برابر کافران و دشمنان عزیز و سرافرازند و زیربار آنان نمیروند.
در کتاب «کافی» و «صحیح مسلم» و دیگر کتابها از پیامبر و ائمهی طاهرین صلوات علیهم اجمعین روایات بسیاری نقل شده که فرمودهاند:
دین جز دوستی با مسلمانان و دشمنی با بیگانگان و دشمنان اسلام نیست.
«هل الدین الاالحب و البغض» و تأکید کردهاند که مسلمانان همچون اعضاء یک پیکرند، و باید در میانشان رأفت و عاطفه و محبت حکمفرما باشد، هرگاه یکی از آنان در دوغمی داشته باشد دیگران نیز دردمند خواهند بود.
امام صادق علیهالسلام میفرماید:
المؤمن اخوالمؤمن کالجسد الواحدان اشتکی شیئامنه و جدالم ذلک فیسائر جسده و ارواحها من روح واحده» (1)
مؤمن که برادر مؤمن دیگر است همچنان یک پیکر است اگر عضوی از آن بدرد آید درد آن در سایر اعضاء فراگیر میشود مؤمن و برادرش از روح واحدی هستند.
اسلام بشدت با کینهتوزی مخالف است، در کافی شریف میخوانیم: اگر مسلمانی از مسلمان دیگر کینه در دل بگیرد مسلمان نیست.
در آئین مقدس اسلام از هرچه موجب سلب محبت شود نهی شده، فتنه افروزی، غیبت، تهمت زخمزبان، سخن چینی و... همه در اسلام مذموم و ناپسند و ممنوع است.
«الذین فتنوا المؤمنین و المؤمنات ثم لم یتوبوافلهم عذاب جهنم و لهم عذاب الحریق» (2)آنانکه در میان مسلمانان فتنهافروزی کردند و توبه ننمودند جز ایشان دوزخ و عذاب سوزان است.
«والفتنه اشد من القتل» (3)فتنه افروزی از آدمکشی عظیمتر است.
«ویل لکل همزه لمزه» (4)
وای بر آنان که غیبت میکنند و زخمزبان میزنند.
«انما یفتری الکذب الذین لایؤمنون بآیاتالله» (1)همانا افترا و تهمت کار کسانی است که دین ندارند.
اسلام برای ایجاد محبت الهی در دل بندگان، چه مستقیما و چه غیرمستقیم با تأکید عمل کرده است، قرآن شریف و متون اسلامی با ذکر «صفات جمالیه»- (صفاتی که خداوند بدانها متصف است)- و «صفات جلالیه»- (آنچه خداوند از آن مبری است)- بذر محبت را در دل بندگان میکارد.
قرآن اضافه بر «بسم الله الرحمن الرحیم» در بیش از هزار مورد خداوند را با صفات رئوف، رحیم، رحمن، حکیم، رزاق، غفور، قادر، عالم و...یاد کرده و از ظلم، کار عبث، بخل، سختگیری، عجز، جهل و ...دورومبری دانسته است و در یک جمله میفرماید: «آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد»: «له الاسمأ الحسنی» و از آنچه در بدان وجود دارد خداوند پاک و منزه است: «سبحان الله عمایصفون» این خلاصهای از قانون و داد و محبت در اسلام است، و اگر چنین محبتی در میان مردم حکمفرما باشد مسلما تجاوز، تعدی، قساوت، تقلب، اختلاس و سرپیچی از دستورات اسلام بکلی از میان میرود. اسلام از جاذبهی محبت آگاه است و میداند اگر این جاذبه در میان باشد تمرکز ثروت جای خود را به دیگر دوستی و تأمین نیازهای اجتماعی میدهد، و رباخواری، مکیدن خون دیگران، رابطهی ارباب رعیتی، استثمار و... جایگزین آنها میشود.
اگر نظام مالی سرمایهداری فاسد است بجهت «مالکیت فردی» نیست بجهت آنست که چنین زیربنایی از محبت و دوستی ندارد، سوسیالیسم «مالکیت فردی» را لغو کرد ولی باز نتوانست دردی را دوا
1) (1) - سورهی نحل آیهی 105
کند چون در سوسیالیسم نیز این زیربنا وجود ندارد.
کاش جوانهای فریب خورده، ملتها و مکتبها به ندای اسلام پاسخ میدادند و با ژرفنگری در مکتب حیاتبخش اسلام، از بدبختیها، فاجعهها و مشکلات اجتماعی نجات مییافتند:
«یا ایها الذین آمنوا استجیبوالله وللرسول اذادعاکم لما یحییکم» (1)ای مسلمانان به ندای خداوند و پیامبر آنگاه که شما را به حیاتی معنوی میخواند پاسخ مثبت دهید.
7- یکی از پایههای مهم اقتصاد اسلامی کار است:
اسلام برای کارهای تولیدی بویژه کشاورزی و دامداری و کارهای توزیعی خصوصا کسب و تجارت اهمیت بسیار قائل است، و متقابلا از بیکاری و تنبلی و سهلانگاری بشدت نهی کرده است.
اسلام فقر فردی و فقر اجتماعی را مرضی مهلک و نابودکنندهی دنیا و آخرت میداند و با تأکید بسیار از پیروان خود میخواهد که آن را ریشهکن سازند، امیرمؤمنان علیعلیهالسلام مردمی را که آب و زمین داشته باشند و بتوانند فقر را ریشهکن سازند و کوتاهی کنند نفرین کرده است: «من وجدمأ او کنراباثم افتقرفا بعدهالله» (2)امام باقر علی هالسلام کسی را که عمر خود به بیکاری بگذراند به مردار تشبیه کرده است و او را مبغوضترین افراد نزد خداوند میداند:
«جیفه باللیل و بطال بالنهار» امام صادق علیهالسلام بیکاری را از جانب شیطان میداند، هنگامیکه نزد آن بزرگوار شخصی را نام بردند و گفتند او بیکار است، سه بار فرمود: «انه من عمل الشیطان»
از نظر اسلام افرادی که بتوانند کار کنند و به بیکاری بگذرانند و سربار جامعه باشند، مورد بیاعتنایی خدا هستند و دعایشان مستجاب نمیشود و ارتزاق آنان از بیتالمال جایز نیست و در آخرت نیز رسوا و دوزخی خواهند بود.
در قرآن کریم آیات بسیاری است که به ما میآموزد: خداوند جهان را برای انسان مسخر ساخته و به او نعمت و قدرت و سلامتی و توانایی کار و عقل و بینش و... عنایت کرده است، که باید از آنها استفاده کند و بکار و کوشش بپردازد.
«الم ترواانالله سخر لکم مافیالسموات و مافیالارض و اسبغ علیکم نعمه ظاهره و باطنه» (1)آیا نمیبینید که خداوند آنچه در آسمان و زمین است برایتان تسخیر کرده و نعمتهای آشکار (مثل عمر، قدرت...) و پنهان (مثل عقل، بینش...) را به شما عنایت کرده است؟
و در برخی آیات امر به کار نموده:
«و ابتغ فیما اتاک اللهالدار الاخره ولاتنس نصیبک من الدنیا» (2)در آنچه خداوند بتو عطا کرده سرای آخرت را بجوی، و بهرهی خود را از دنیا نیز فراموش نکن.
«هوالذی جعل لکل الارض ذنلولافا مشوافی منا کبها و کلوامن رزقه وطلیهالنشور» (3)اوست خدایی که زمین را برای شما رام ساخته، پس برروی آن حرکت کنید و از نعمتهای آن برخوردار شوید، و بازگشت بسوی خداست، در قرآن کار شایسته - عمل صالح - تنها به کارهایی که مربوط به آخرت است گفته نمیشود، بلکه شاید در برخی از موارد به کارهای دنیوی نیز اطلاق گردد. بیش از پانصد مورد در قرآن کریم
به کار مربوط میشود، خداوند حیات پاکیزه را نتیجهی کار و زیان بدبختی را نتیجهی تنبلی میشمارد:
«من عمل صالحا من ذکرا وانثی و هومؤمن فلنحیینه حیوه طبیبه» (1)(هر مرد و زنی، کاری شایسته - که مورد تأیید عقل و شرع باشد - انجام دهد و مؤمن هم باشد، او را به حیاتی پاکیزه زنده میسازیم).
«والعصر ان الانسان لفی خسر الاالذین آمنوا و عملواالصالحات» (2)بیش از هزار روایت از پیامبرگرامی و ائمهی طاهرین صلوات الله علیهم اجمعین دربارهی کار و احترام کارگر نقل شده است که برخی را مؤلف کتاب «وسائل الشیعه» در ابتدای جلد دوازدهم در بابهای مختلف آورده است، و ما بعنوان نمونه چند روایت را ذکر میکنیم:
1- «قال دخلت اباعبدالله علیهالسلام فسأ لناعن عمربنمسلم ما فعل فقلت صالح ولکنه قدترک التجاره فقال ابوعبدالله علیهالسلام عابمل الشیطان، ثلاثاً» (3)روایت کننده میگوید: با گروهی خدمت امام صادق علیهالسلام شرفیاب شدم، آن بزرگوار از حال «عمربن مسلم» جویا شد، گفتم مرد خوبی است ولی تجارت را رها کرده و بیکار است امام سه بار فرمودند: کار شیطان است.
2- «قال کنا جلوساعند ابی عبدالله علیهالسلام اذاقبل علاء بن کامل فجلس قدام ابی عبدالله علیهالسلام، فقال ادعالله ان یرزقنی فی دعه قال لاادعولک اطلب کما امرکالله عزوجل» (4)... نزد امام صادق علیهالسلام نشسته بودیم، «علاءبنکامل»
وارد شد و جلوی امام نشست و گفت دعا کن خداوند به راحتی بمن روزی برساند، فرمود: دعا نمیکنم، باید چنانکه خدا فرموده است کارکنی و در طلب روزی برآئی.
3- «عن اسماعیل بنمسلم عنجعفربن محمد عن آبائه عن رسولالله صلیالله علیه و آله: من باب کالا من طلب الحلال بات مغفوراله و قال: العباده سبعون جزء «افضلها جزء» طلب الحلال» (1)اسماعیل بنمسلم از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
کسی که با خستگی کار و طلب حلال شب را به روز میآورد شب را با آمرزش گناه به روز آورده است و نیز فرمود: عبادت هفتاد جزء است و برترین اجزاء آن کسب و کار حلال و مشروع است.
4- «عن الفضل قال دخلنا علی ابیعبدالله علیهالسلام فیحائط له فقلنا جعلنا فداک دعنا نعمله اوتعمله الغلمان قال لا، دعونی فانی اشتهی انیرانیالله عزوجل اعمل بیدی واطلب الحلال فیاذی نفسی» (2)فضل میگوید در باغی خدمت امام صادق علیهالسلام رسیدیم و ایشان را مشغول زراعت دیدیم، تقاضا کردیم که اجازه دهید ما یا غلامان بجای ایشان کار کنیم، فرمود: نه، مرا واگذارید دوست دارم که خداوند مرا در حالیکه بدست خود کار میکنم و به کسب روزی حلال پرداختهام ببیند.
5- «انالله عزوجل یبغض کثره النوم و کثره الفراغ» (3)در روایات متعددی آمده است که ائمهی طاهرین(علیهم السلام) فرمودهاند:
خداوند عزیز و جلیل خواب بسیار و بیکاری بسیار را دوست ندارد و این هر دو مورد غضب خداست، و در برخی از اخبار فرمودند که خواب بسیار و بیکاری، هم به دین آدمی زیان میرساند هم به دنیای او.
از اینگونه روایات در متون اسلامی بسیار است و بهتر از این روایات روش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمهی طاهرین(علیهم السلام) است که خودشان کار میکردند و زحمت میکشیدند، حتی از روایات و تاریخ میتوان دریافت که کار و کوشش در راه کسب حلال، روش همهی انبیأ و بزرگان دین بوده است:
«عن ابی حمزهقال رأیت اباالحسن علیهالسلام یعمل فیارض له قد استنقعت قدماه فی العرق فقلت جعلت فداک این الرجال قال یا علی قد عمل بالید من هوخیر منی و من ابی فیارضه فقلت من هو؟ فقال رسولالله صلیالله علیهوآله و امیرالمؤمنین و آبائی کلهم کانوا قد عملوا بایدیهم و هومن عملالنبیین و المرسلین و الاوصیأ والصالحین» (1)
علیبن حمزه میگوید امام موسیبنجعفر علیهالسلام را دیدم که در زمین خویش کار میکرد و دوپایش در عرق فرورفته بود، گفتم فدایت شوم کارگران شما کجا هستند؟ فرمود: ای علی افرادی بهتر از من و پدرم در زمین خود کار میکردند، پرسیدم آنان کیستند؟ فرمود: پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) و امیرمؤمنان و پدران من، همه با دست خود کار میکردند، و این روش پیامبران و رسولان خدا و جانشینان آنان و شایستگان است.
رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) مردم را به کار تشویق میفرمودند و به کارگران بسیار احترام مینهادند، در« اسدالغابه» میخوانیم که آن بزرگوار دست کارگری را بوسید، سپس دست او را بلند کرد و فرمود: این دست را خدا و پیامبر خدا دوست دارد.
اهمیت کار در اسلام بحدی است که در آیین مقدس اسلام، کار «واجب کفایی» محسوب میشود، یعنی اگر کاری مورد نیاز جامعه باشد و کسی نباشد که آن را انجام دهد، بر همهی مسلمانان واجب است اقدام کنند تا آن کار رواج پیدا کند.
1) (1) - وسائل ج 12 ص 23
از آنچه تا کنون بیان کردیم اهمیت فوقالعاده کار و کارگر در اسلام روشن شد، اما در مورد کار نکات دیگری نیز قابل دقت و تذکر است که از ویژگیهای اسلام محسوب میشود:
الف - اسلام با آنکه سود کار را ملک کارگر دانسته و مالکیت فردی را امضاء کرده است در عین حال کار و کارگر و سود کار بلکه همهی جهان را ملک خدای متعال میداند آنهم بصورت «ملک حقیقی» نه «ملک اعتباری». اسلام مالکیت فردی را امضاء کرده است ولی این یک اعتبار و حق اختصاصی بیش نیست و معنای آن این است که دیگری نمیتواند بدون اجازهی او در آن تصرف کند، ولی مالکیت خداوند، «مالکیت علیت» است، یعنی جهان همه وابستهی به ذات مقدس اوست، همچنانکه تصورات ما وابستهی به ماست و اگر یک لحظه توجه خویش از تصور خود برداریم نابود میشود.
قرآن میفرماید: «لله ملکالسموات والارض - لله ما فیالسموات و ما فیالارض - و لم یکن له شریک فیالملک» (1)سلطه و فرمانروایی و ملک آسمان و زمین از آن خداست - آنچه در آسمان و زمین است مال خداست (زیرا او خالق و علت همهی مخلوقات است)- در ملک و فرمانروایی خداوند هیچکس شریک نیست (هیچکس جز خداوند اینگونه مالکیت را ندارد)-
بنابراین اسلام همهچیز را مال خدا میداند، و اگر بکسی چیزی داده شده از طرف خداست.
«قال اللهم مالکالملک تؤتیالملک من تشاء» (2)بگو خدایا تو مالک همه چیزی و به هرکه بخواهی عطا میکنی.
از نظر اسلام آنچه در دست بندگان است مال خداست و
بندگان از طرف خدا اجازهی تصرف دارند و بفرمودهی قرآن بندگان خلیفه و جانشین و نائب خداوند متعالند.
«و آتوهم من مالالله الذی آتاکم» (1)از مال خدا که به شما داده است به فقراء بدهید.
«وانفقوا مما جعلکم مستخلفین فیه» (2)(از آنچه نزد شما ودیعه نهاده و از سوی خدا در آن نیابت دارید، انفاق کنید).
اینگونه تعلیم اسلام و قرآن نتایجی دارد که از آن جمله است:
1- غرور، نخوت، تکبر، فخرفروشی و... را از انسان دور میسازد و به او میفهماند که آنچه در دست اوست از آن خداست، «العبد و ماکان فییده کان لمولاه» و او ودیعهداری بیش نیست، بنابراین غرور و فخرفروشی به دیگران بجهت مال و ثروت کاملا بیجاست.
2- ودیعهدار موظف است مال را در مواردی صرف کند که صاحب مال اجازه داده باشد بنابراین انسان حق ندارد اموالی که در دست اوست به تبذیر، اسراف، عیاشی و دیگر امور نامشروع صرف کند، چون مالک اصلی یعنی خداوند متعال اجازهی آن را نداده است.
بنابراین میتوان گفت تبذیر و اسراف و عیاشی، خود خیانت و جنایت و تعدی و تجاوز محسوب میشود و صرف مال در این امور یک نوع تجاوز است.
اسلام با تأکید از اسراف و تبذیر و اتراف نهی کرده است:
اگر در صرف اموال زیادهروی شود «اسراف» است و اگر بیمورد مصرف شود «تبذیر» است و اگر در کاری که مورد پسند شرع و عقل نباشد مصرف شود «اتراف» نام دارد.
«و انالمسرفین هم اصحابالنار» (3)تجاوز کنندگان و اسراف کنندگان اهل آتشند.
«انهم کانوا قبل ذلک مترفین» (1)همانا آنان - دوزخیان - در دنیا به عیاشی مشغول بودند.
«و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفیها ففسقوافیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا» (2)هنگامیکه عیاشان در سرزمینی بسیار، و گناه و فساد رایج گردد، آن مردم مستحق عذاب میشوند و آن سرزمین به سوی نابودی میرود.
شاهد صدق این آیه، شکست و نابودی مجتمع اسلامی اندلس (اسپانیای کنونی) است مسلمانان اندلس از اسلام راستین غفلت ورزیدند و خدا را نافرمانی کردند و به عیاشی و فساد روی آوردند، دشمن استثمارگر نیز عیاشی و فساد را در جامعهی آنان دامن زد، و بدین ترتیب روزاروز ضعیفتر و غافلتر شدند و ناگهان دشمن برایشان تاخت و جامعهی اسلامی اندلس و اسلام را در آن سرزمین نابود ساخت.
«ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین» (3)همانا کسانی که اموال را بیمورد مصرف میکنند برادران شیاطینند.
3- کسی که میداند آنچه در اختیار اوست ودیعه و امانت است و مال او نیست، و او باید فقط در آن تصرفی عقلائی بنماید، اگر صاحب مال از او بخواهد که مصارفی را انجام دهد بر او مشکل نخواهد بود زیرا از اول آنچه در دست داشته مال خود نمیدانسته است.
بنابراین اگر میبینیم که خداوند در قرآن میفرماید آنچه بیش از نیاز توست انفاق کن (4)«یسئلونک عن الانفاق قل العفو» باید بدانیم که این موضوع
اگر «عفو» در این آیه بمعنای «اضافه بر نیاز» باشد که ظاهراً هم بهمین معناست، در این صورت معنای آیه چنین میشود: «از تو در مورد انفاق میپرسند که چه مقدار انفاق کنند، بگو آنچه بیش از نیاز شماست.)
بنابراین آیهی شریفه مسلمانان را تشویق میکند که آنچه بیش از اندازهی معیشت است به نیازمندان ببخشند، و اگر «عفو» بمعنای میانهروی باشد معنای آیه اینطور میشود (از تو در مورد انفاق و اینکه چقدر انفاق کنند میپرسند، بگو بمقداری که میانهروی از دست نرود.)
برای مسلمان با ایمان دشواری ندارد و با کمال میل انفاق میکند و به تعبیر قرآن «ولایجدون فی انفسهم حاجه» ب- موضوع قابل تذکر دی گر آنست که اسلام مال را فقط «وسیله» میداند و کسانی را که مال را «هدف» قرار دهند بشدت سرزنش مینماید.
اسلام با آنکه مال و ثروت را خیر میداند، زیرا با ثروت میتوان هم به نیازهای دنیوی پاسخ مثبت داد و هم بکارهای اخروی پرداخت، رفاه جامعه و زندگی شایسته برای همگان در این دنیا مرهون مال و ثروت است، و رفع فقر فردی و اجتماعی، و انجام بسیاری کارهای خیر که موجب رضایت پروردگار و باعثآبادی سرای آخرت آدمی است با ثروت ممکن میشود، بهمین جهت در قرآن از ثروت و مال تعبیر به «خیر» نیز شده است:
«کتب علیکم اذاحضراحد کمالموت ان ترک خیراالوصیه» (1)بر شما لازم است بهنگام مرگ اگر خیری - مالی - بجا گذاشتهاید وصیت کنید.
در عین حال اسلام مال را وسیله میداند که میتوان با آن سعادت دو جهان را تأمین کرد و با آن چرخهای جامعه بگردش در میآید، و بفرموده قرآن قوام و قیام جامعه بر آن است:
«ولاتؤتواالسفهاء اموالکم التی جعلالله لکم قیاماً (2)
اموال سفیهان را به آنان ندهید- در دست سفیه تباه و تلف میشود- زیرا قوام جامعه به ثروت است و جامعه بستگی به آن دارد.
اسلام با کسانی که به مال دلبستهاند و آن را محبوب خویش و هدف میشمارند و به تمرکز ثروت میپردازند بشدت مبارزه میکند و آنان را اهل دوزخ میداند:
«الهیکم التکاثر- حتی زرتم المقابر...لترون الجحیم...ثم لتسئلن یومئذعن النعیم» (1)شما را تمرکز ثروت و جمعآوری مال مشغول ساخته تا بدیدار قبرها بروید...مسلماً دوزخ را خواهید دید و در آن روز از شما در مورد مال و ثروت و نعمت سئوال خواهد شد.
اسلام مال را خوب میداند در صورتیکه وسیلهی سعادت قرار گیرد و برای رفاه جامعه و امور آخرت به کار بیفتد، و مال را بد میداند در صورتیکه به تمرکز مال بپردازند و به آن دل ببندند و بجهت آن آخرت را فراموش کنند. مال و ثروت در صورت اخیر بازیچهای بیش نیست: «و ماالحیوه الدنیا الالعب و لهو» (2)می بینیم که در قرآن کریم و روایات پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمهی طاهرین(علیهم السلام) گاه از مال و ثروت تعریف و گاهی مذمت و تکذیب شده است، و این بدان جهت است که هر چیز که وسیله باشد بمناسبت نتیجه میتواند خوب و سودمند و یا زشت و زیانبار محسوب شود، اگر چیزی برای سعادت وسیله شود خوب و مطلوب است و همان چیز اگر وسیلهی شقاوت گردد و برای شرونادرستی بکار افتد ناپسند و مذموم خواهد بود و به تعبیر قرآن شر و آفت و بلا و مصیبت محسوب میشود.
*** خلاصهی این فصل:
الف - کار در اسلام واجب است و در مورد آن بسیار تأکید
فرمودهاند، زیرا بنای اقتصاد کار است و اگر نباشد اقتصادی نخواهد بود تا دربارهی آن بحث شود.
ب - در اسلام ترتیبی اتخاذ شده که ثروت حاصل از کار باعث زیانفردی و اجتماعی نمیشود.
ج - اسلام ثروت را «وسیله» میداند نه «هدف» و با کسانی که ثروت را با لذات محبوب و هدف زندگی میپندارند مبارزه و بشدت این طرز تفکر را نفی میکند.
وضع قانون و نصب حاکم
8- یکی از پایههای اقتصاد اسلام آنست که «وضع قانون» و «نصب حاکم» در اسلام به خداوند متعال اختصاص دارد.
توضیح این پایه:
در اینکه جامعه به قانون نیازمند است تردیدی نیست، و در اینکه اجراء قانون به حاکم نیاز دارد نیز تردیدی نیست - (و علت این نیازها در کجاست و چیست؟ سئوالی است که احتیاج به بحث جداگانهای دارد و فعلا از موضوع ما خارج است و در هر صورت اصل احتیاج و نیاز به قانون و حاکم مسلم است)-
سئوال این است که آیا غیر از خداوند متعال کسی صلاحیت دارد قانون وضع کند یا حاکم تعیین و نصب نماید؟ پاسخ اسلام منفی است. از نظر اسلام هیچکس جز خدا حق ندارد قانونی برای دیگری یا حاکمی برای دیگران وضع و نصب نماید.
«ومن لم یحکم بما انزلالله فاولئک همالکافرون - فاولئک همالظالمون - فاولئک همالفاسقون» (1)(هرکه جز به آنچه خداوند فرو فرستاده حکم کند کافر است - ظالم است - فاسق است)
1) (1) - سورهی مائده آیهی 44 و 45 و 47
«ان الحکم الالله» (1)(حکم مخصوص خداست)
برای توضیح بیشتر به چند موضوع باید با دقت توجه کرد:
1- در بحثهای گذشته دریافتیم که انسان آزاد است، و جز خدا کسی حق ندارد او را مقید سازد و یا بر او سلطه و سیطره داشته باشد، فطرت آدمی این موضوع را بخوبی درک میکند، و روایتی که فقهاء در فقه به آن تمسک جستهاند: «الناس مسلطون علی اموالهم و انفسهم » در تأیید و امضاء همین فطرت است. یعنی مردم بر جان و مال خویش تسلط دارند و دیگری حق ندارد که مانع آنان شود و یا مقیدشان سازد، همچنانکه حق ندارد بیاجازهی ایشان در مال و یا جانشان تصرف نماید.
البته انسان میتواند برای خود قانون وضع کند چون بر خود تسلط دارد، و این در صورتی است که خداوند جلوی او را نگرفته باشد و دیدیم که گرفته است، و همینطور اگر جامعه قانون یا حاکم نداشته باشد میتواند به قاعدهی «اهم و مهم» رأی اکثریت برای همه حجت و قابل اجرا باشد، زیرا چارهای جز این نیست، و دنیای امروز هم برای وضع قوانین و نصب حکام از همین راه استفاده میکند، ولی این راه هم از نظر اسلام منتفی است، چون اسلام قانون دارد.
خلاصه آنکه بشر آزاد است و تا جبری در کار نباشد هیچکس حق سلطه و سیطرهی براورا ندارد.
2- کسی صلاحیت وضع قانون و نصب حاکم دارد که از همهی مصالح و مفاسد و عواقب امور آگاه باشد، و انسان عادی این علم را ندارد. انسانها نمیدانند که وضع و نصب این قانون یا فلان حاکم واقعاً به صلاح جامعه است یا نه و نمیدانند عاقبت آن قانون و حاکم به کجا کشیده میشود. اینگونه علم به ذات ربوبی اختصاص دارد و یا آنان
1) (1) - سورهی یوسف آیهی 40
که از علم ربوبی بهرهمند شده باشند.
3- وضع قانون و نصب حاکم متوقف بر آنست که قانونگزار از نیاز انسانها کاملاً آگاهی داشته باشد و این در صورتی میسر است که «انسان» را کاملاً بشناسد، تا بتواند به مصالح ومفاسد انسان پی ببرد و نیازها و آنچه موجب سعادت یا شقاوت اوست دریابد.
بشر عادی، هرچند فضا را تسخیر کرده است ولی انسانشناس نیست و از این پس نیز انسانشناس نخواهد شد، یکی از بزرگان گفته است: بهمین جهت است که تاکنون نتوانستهاند تسخیر انسان کنند، زیرا فضا را شناختند و سپس آن را تسخیر کردند ولی انسان را نشناختند و نتوانستند تسخیر نمایند تا اقلاً جنگ و جنایت را از میان انسانها بردارند.
4- وضع قانون و نصب حاکم در شأن کسی است که خودخواهی، تعصبات قومی، فردگرایی، جامعهگرایی، خرافهپرستی و... گریبانگیرش نباشد، و صددرصد مصلحت ملت را در نظر بگیرد. بشر عادی ممکن نیست بطور کامل عاری از این عوامل باشد، و هر قدر خود را از این چیزها بر حذر دارد باز دچار آنها خواهد بود و یا لااقل بطور ناخودآگاه تحت تأثیر غرائز خود قرار میگیرد، تنها خداوند متعال و کسانی که خدا نگاهبان عصمتشان باشد از این عوامل و غرائز مبری هستند.
5- وضع قانون و نصب حاکم توسط کسی غیر از خدای متعال شرک است، و دیدیم که قرآن کریم به غیر قانون و حکم خدا حکم کردن را کفر و فسق و ظلم میداند، یعنی کسی که در مقابل خدای متعال قانون وضع میکند در واقع خود را در برابر خداوند، مستقل و مستغنی میشمارد، بعبارت دیگر وضع قانون توسط غیر خدا شرکورزیدن در «ربوبیت تشریعی» خداوند است، همچنانکه اگر کسی در خلقت چیزی
را بخود نسبت دهد و خود را خالق آن بداند در تکوین شرک ورزیده است و باربوبیت در تکوین منافات دارد، همینطور اگر قانونی وضع کند باربوبیت در تشریع منافات دارد.
قرآن کریم بهمین موضوع اشاره میفرماید:
«ان الحکم الالله امر ان لاتعبد والا ایاه و ذلکالدین القیم» (1)(حکم فقط به خدا اختصاص دارد، فرمان داده است که جز او را نپرستید - قانونی جز قانون او نپذیرید- و این است دین پا برجا و استوار).
خلاصه آنکه از نظر اسلام، وضع قانون و نصب حاکم به خالق جهان اختصاص دارد و هیچکس جز او چه در تکوین و چه در تشریع، در جهان مؤثر نیست، و هر کس در برابر او چه در تکوین و چه در تشریع ادعای تأثیر کند مشرک است. فقط خداست که بر همهی مردم سیطره دارد، و بمصالح و مفاسد و عواقب امور داناست، و حقیقت انسان را میشناسد و از غرائز و اوهام و شوائب دیگربری و منزه است.
این تذکر لازم است که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمهی طاهرین(علیهم السلام) چون منصوب از طرف خدای متعالند، بنابراین اطاعت آنان اطاعت خداست:
«من یطع الرسول فقد اطاع الله» (2)و خداوند به اطاعت آنان فرمان داده است:
«یا ایهاالذین آمنوا اطیعواالله و اطیعواالرسول و اولی الامر منکم» (3)و از سوی دیگر چون آنان از خطاها، خودخواهیها، عصیبتها، لجاجتها، اوهام، خرافات و... معصومند و به عواقب امور و به مصالح و مفاسد و به حقیقت انسانها و نیاز آنها عالمند یعنی عالم به «ما سویالله میباشند، بنابراین وضع قانون یا نصب حاکم برای آنان بلامانع است و
اشکالهای گذشته هیچیک در مورد ایشان وارد نیست، ولی چون اسلام دین کامل است و آنچه تا قیامت نیاز به آن باشد از سوی پروردگار در قرآن و شریعت اسلام وجود دارد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه (علیهم السلام) مبین قانونند نه واضع.
«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» (1)(دراین روز- روز غدیر خم با نصب امیرمؤمنان به خلافت دین شما را کامل کردم و نعمت را بر شما تمام نمودم و از دین شما که اسلام است راضی شدم)
«ونزلنا علیکالکتاب تبیانا لکل شیء» (2)(کتابی بر تو فرو فرستادیم که بیان کنندهی همهچیز است جهت قانون و احتیاج انسان در انسانیت خود، یعنی در تشریع بیان کنندهی همهچیز است).
از پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله) و ائمهی طاهرین(علیهم السلام) نیز روایات زیادی بهمین مضمون نقل شده است:
«مامن شییء تطلبونه الا و هوفیالقرآن فمن اراد ذلک فلیساءلنی عنه» (3)و همچنانکه قرآن میفرماید پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) مبین قوانین از طرف خدای متعال میباشند:
«و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم» (4)قرآن را بسوی تو فروفرستادیم تا بیان کنندهی آن باشی.
بهمین جهت فقهاء میگویند رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمهی اطهار(علیهم السلام) «مشرع» نیستند بلکه «مبین» احکام خدای متعالند، البته احکامی در فقه داریم که وضع و الغاء آنها توسط پیامبر و ائمه است و در فقه
آنها را «احکام سلطانیه» نامیدهاند، یعنی قوانینی که آنان با استفاده از حکومت خود وضع نمودهاند، ولی این قوانین هم در اصل از قوانین الهی سرچشمه میگیرد، و اضافه بر این، این قوانین جزئی و موقتی است و دوام و بقاء و گاه عمومیت برای همهی ملت ندارد، مثلاً امام صادق علیهالسلام در زمان خود دستور دادند شیعیان مالیات بر درآمد را که در فقه «خمس» نام دارد بنا به مصالحی که در نظر ایشان بود نپردازند، ولی این حکم موقت بود و امامان بعدی مجدداً پرداخت خمس را بر همگان لازم دانستند. ما به خواست خدا بعداً در این مورد سخن خواهیم گفت که هر حاکم اسلامی اگر امام هم نباشد چنین حقی دارد و بنابر مصلحت اسلامی میتواند وضع یا رفع قانون کند، ولی این وضع و رفع علاوه برآنکه در مواردی جزئی است و کلیت و عمومیت ندارد، در عین حال برگشت آن به وضع و رفع از سوی خداست، زیرا قوانین کلیهای که از جانب پروردگار است به آنان چنین اجازهای را میدهد.
تا اینجا چنین نتیجه گرفتیم:
الف- وضع قانون و نصب حاکم ویژهی خداوند متعال است و هیچکس جز خدا حق ندارد برای مردم وضع قانون یا نصب حاکم کند.
ب - کسیکه از طرف خداوند متصدی حکومت اسلامی است، بیانکننده و توضیح دهندهی قوانین از طرف خداست وبه اصطلاح «مبین».
است نه «مشرع».
ج - وضع «احکام سلطانیه» اگر چه بظاهر بدست حاکم اسلامی است ولی در واقع برگشت آنها هم به قوانین الهی است، زیرا مصادیق کلیاتی است که از طرف خدا در دست حاکم است.
بنابراین نظام اقتصادی اسلام از طرف خداست و با علم خداوند به مصالح و مفاسد و احتیاجات جامعهی انسانی تا قیامت وضع شده، و
قوانینی است برپایهی انسانشناسی و هیچچیز جز مصلحت در آن تأثیر نداشته است.
از نظر اسلام نظام مالی سرمایهداری و سوسیالیسم و سائر مکتبها چون از سوی خداوند متعال نیست، علاوه بر نقصهایی که دارد شرک است و منافات باربوبیت تشریعی دارد.
اسلام معتقد است اگر در نظام مالی اسلام از دیدگاه ما نقصی بچشم آید، نقص نیست جهل ماست، و «هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست» و تشریع خداوند برای کسی ناقص نیست.
مگر ممکن است انسانی که به تعبیر دانشمندان علمش در برابر جهلش، قطرهای است در مقابل دریا، بتواند به کنه قوانین اسلام پی ببرد تا ادعا کند که ناقص یا بینقص است..
تنها چون عقل ما اسلام را پذیرفته حکم میکند که آنچه اسلام فرموده صحیح و کامل و بینقص است، و این قاعدهای فقهی است که «کلما حکم بهالشرع حکم بهالعقل» یعنی عقل بطور اجمال حکم میکند چون اسلام از طرف خدای متعال وضع شده بنابراین کاملاً مطابق با واقع و مصلحت است.
9- یکی از زیربناهای مهم اقتصاد اسلام «قانون نظارت ملی» است.
قانون نظارت ملی همان امر بمعروف و نهی از منکر است که مسلمانان آن را از فروع دین میشمارند، و یکی از اصول مهم اسلام است.
بیش از پنجاه آیه در قرآن و هزار روایت در کتب روائی در مورد امر بمعروف و نهی از منکر است، سورهی «والعصر» با تأکید آن را
یکی از بالهای انسان برای پرواز به سوی سعادت میداند، از نظر این سوره، جامعهای که در آن نظارت ملی برقرار نباشد در زیان و خسران است.
والعصر انالانسان لفی خسر الاالذین آمنوا و عملوالصالحات و تواصوا بالحق و تواصوابالصبر» (1)(قسم به عصر، بیتردید انسان زیانکار است، جز آنانکه ایمان آوردند و به کارهای شایسته پرداختند، و یکدیگر را به حق و درستی و صبر و شکیبایی توصیه و سفارش نمودند).
میبینیم که این سوره با تأکید بسیار همهی انسانها را زیانکار میداند، جز افرادی که با دوبال بسوی سعادت پرواز کنند:
1- کارهای شایسته متکی به ایمان.
2- نظارت ملی - امربه معروف و نهی از منکر.
قرآن میفرماید مسلمانان بهترین امتها و جامعهی آنان برترین جوامع است در صورتیکه نظارت ملی در میانشان حکمفرما باشد:
«کنتم خیر امه اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عنالمنکر» (2)شما بهترین امتی هستید که برای مردم تشکیل شده است - اسوه و سرمشق همهی امتهائید - امر به معروف و نهی از منکر میکنید.
امیرمؤمنان علیعلیهالسلام میفرماید:
«اذا ترک الامر بالمعروف و النهی عنالمنکر سلطالله علیهم شرارهم فیدعوا خیارهم فلایستجاب لهم» (3)
هنگامیکه امر بمعروف و نهی از منکر در جامعهای ترک شود، خداوند اشرارشان را بر آنان مسلط میسازد، و خوبان آن جامعه دعا میکنند ولی دعایشان مستجاب نمیشود- یعنی پروردگار دیگر به آنان اعتنا نمیکند.
از نظر اسلام، اگر افراد جامعهای در برابر گناهکار و متخلف بیتفاوت بمانند و امر بمعروف و نهی از منکر نکنند عذاب الهی در هر دو جهان شامل همهی آنان میشود اگر چه آنانکه بیتفاوت ماندند خود گناهی نکرده باشند و اعمالی شایسته و متکی به ایمان داشته باشند.
بیشتر فرقههای اسلامی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند که فرمود:
«
کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته»... همهی شما پاسدار یکدیگر، و همگی نسبت به آنچه در پاسداری شماست مسؤولید.
بنابراین گفتهی شاعر: «که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت» کاملاً مغایر با فرمان پیامبرگرامی اسلام(صلی الله علیه و آله)، و پوچ و بیارزش است. اگر ما در مقابل گناه دیگری بیتفاوت بنشینیم حتماً بر ما هم خواهند نوشت.
فقهاء اسلام کتابی در فقه به نام امربه معروف و نهی از منکر دارند و مسائل زیادی در رابطه با این فریضهی اسلامی مطرح ساختهاند، و ما برای اختصار از مقدمات و مؤخرات بحث آنان صرفنظر میکنیم و فقط به اقسام نظارت ملی اشارهای مینماییم:
1- مبارزهی مثبت با گناه: یعنی بر همهی مسلمانان با سواد و بیسواد، زن و مرد، بزرگ و کوچک، شهری و روستایی، در هر شغل و رتبه و مقام و منصب که باشند لازم است در مقابل متخلف از قانون اسلام بیتفاوت نباشند، و جلوی گناهکار را در کار خلافی که میکند بگیرند، البته شایسته است تا آنجا که امکان دارد محترمانه، با گفتاری نرم و خوشرویی متخلف را موعظه کنند و از کار نادرست باز دارند.
خداوند به موسی کلیمالله و برادرش هارون میفرماید:
«اذهبا الی فرعونانهطغی فقولا لهقولا لینالعله یتذکر او یخشی» (1)
1) (1) - سورهی طه آیهی 44
(نزد فرعون بروید، او طغیان کرده است، تو و هارون با او به نرمی سخن بگویید شاید پند بپذیرد).
گفتار نرم و بصورت موعظه و اندرز تأثیر ویژهای دارد و این موضوع در «روانشناسی» نیز پذیرفته شده، مخصوصاً در روحیهی جوانان اثرات آن بگونهای است که گفتار خشن هرگز آن تأثیر را ندارد.
قرآن کریم، در داستان لقمان به این نکته اشاره دارد:
«واذقال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنی لاتشرک بالله انالشرک لظلم عظیم» (1)لقمان در حالیکه فرزندش را موعظه میکرد گفت: ای پسرک من، برای خداوند شریک قرار نده، زیرا شرک به خدا ظلمی بزرگ است.
اگر دقت کنیم در مییابیم که در این آیه اگر جملات «و هو یعظه»، «یا بنی» و: «فانالشرک لظلم عظیم » نبود باز جملهبندی درست و کلام تمام میبود، ولی این جملات نکات روانی جالبی دارد و آن اینکه لقمان در تربیت و ارشاد فرزند خویش اولاً بصورت موعظه و نصیحت با او سخن گفته: «وهویعظه»، ثانیاً با لطف و مهربانی: «یا بنی»، ثالثاً با دلیل نه با اعمال نفوذ و تحمیل عقیده: « ان الشرک لظلم عظیم »
2- مبارزه منفی با گناه: یعنی به گناهکار روی خوش نشان ندهند، و در گناه کمک او نباشند و با او دوستی و معاشرت ننمایند، دادوستد نکنند، از او زن نگیرند و به او زن ندهند و...
تأثیر این نوع مبارزه چشمگیر است، درصدر اسلام سه نفر از مسلمانان بدون عذری موجه در شهر ماندند و در جهادی که در پیش بود شرکت نکردند، چون پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) از جنگ بازگشت آنها نیز همراه دیگران به استقبال بیرون آمدند، پیامبر بدانهااعتنا نکردند، خبر بیاعتنایی پیامبر به آنها در مدینه منتشر شد، همهی مسلمانان حتی بچهها همین رفتار را با آنان پیش گرفتند و هیچ اعتنایی به آنان نمی
1) (1) - سورهی لقمان آیهی 13
کردند، چند روز نگذشت که زندگی بر آنها بسیار مشکل شد، ناچار از شهر خارج شدند و توبه کردند تا خداوند توبهی آنان را پذیرفت و مردم رفتار خود را تغییر دادند، قرآن حال ایشان را چنین وصف میکند:
«وعلی الثلاثه الدین خلفوا حتی اذا ضاقت علیهمالارض بما رحبت وضاقت علیهم انفسهم وظنوا انلا ملجاء منالله الا الیه» (1)«پروردگار توبهی آن سه تن را پذیرفت که مردم با آنان مراوده نمیکردند، چنانکه زمین با همهی گستردگی بر آنان تنگ شد و زندگی چنان برایشان سخت گردید که وجودشان برایشان چون زندان شد، و دریافتند که پناهی جز خدا نیست.»
براستی اگر این قانون در میان مسلمانان رعایت شود، آیا دیگر فساد و فحشایی بر جای میماند؟ اگر بار با خوار، اجتماع اسلامی قطع رابطه کند، اگر با رشوهخوار جامعه قهر کند، اگر با گرانفروش و کسانیکه در معاملات و اجناس تقلب میکنند خرید و فروش نشود. اگر با آنانکه کسب و تجارتی به ضرر جامعه دارند با ترشرویی مقابله شود و... آیا اقتصاد سالمی نخواهد شد؟
بیجهت نیست که در برخی روایات میخوانیم که به شعیب پیامبر از سوی خداوند خطاب شد که صد هزار نفر از قوم تو هلاک میشوند، چهل هزار نفر گناهکاران و شصت هزار نفر نیکوکاران شعیب پرسید نیکوکاران چرا؟ خطاب آمد که آنان در برابر گناهگناهکاران بیتفاوت بودند و نهی از منکر نمیکردند.
با توجه به آنچه ذکر شد کاملاً درست است که بگوییم نظارت ملی از پایههای مهم اقتصاد اسلام است.
3- هیأتی برای امر بهمعروف و نهی از منکر:
قرآن بما میآموزد که لازم است امت اسلامی حوزههای علمیهای
1) (1) - سورهی توبه آیهی 118و 122
برای فراگرفتن علوم اسلامی تشکیل دهد تا افراد لایقی در آن حوزهها پرورش یابند و به حفظ کیان اسلام همت گمارند، قرآن کریم این وظیفه را با تأکید بسیار به مسلمانان ابلاغ میفرماید:
«فلولا نفرمن کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فیالدین و لینذرواقومهم اذارجعوا الیهم لعلهم یحذرون» (1)چرا از هر دستهای از امت اسلامی گروهی برای آموختن دین تخصص در علوم اسلامی کوچ نمیکنند، تا پس از بازگشت به تبلیغ و انداز مردم خود بپردازند، شاید مردم متقی و خدا ترس شوند و ارشاد گردند.
از این آیهی شریفه استفاده میشود که باید مؤسسهای بنام مؤسسهی حفظ کیان اسلام مؤسسهی امر بهمعروف و نهیاز منکر تأسیس شود و در توسعه و پیشرفت آن بسیار کوشش شود. همچنانکه از همین آیه استفاده میشود که واجب کفائی بر همهی امت اسلامی است که در این کار مهم و اساسی کوشا باشند، گروهی به تحصیل رشتههای علوم اسلامی بپردازند، گروهی به تدریس مشغول باشند، گروهی تأمین هزینههای مالی این کار را بعهده بگیرند... و بالاخره هر کس بهقدر امکان و استعداد خویش از هر طریق که میتواند بر انجام این امر حیاتی همت گمارد:
«ولتکن منکم امه یدعون الیالخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عنالمنکر» (2)در امت اسلامی باید گروهی باشند که دعوت بهخیر و امر به معروف و نهی از منکر کنند.
لازم است گروهی که از حوزهها مایه گرفتهاند روح شهامت و امامت و وثاقت در آنها دمیده شده است و اسلحهی علم را از حوزهها
گرفتهاند و مرد وظیفه میباشند و در انجام وظیفه از ملامت باک ندارند و فردگرایی یا اجتماعگرایی، عصبیت قومی یا ملی و سائر غرائز نمیتواند آنان را از وظیفه باز دارد به تبلیغ و نگاهداری دین بکوشند.
وظیفهی این افراد که در اصطلاح علماء اهل تسنن «گروه حبه» و در اصطلاح شیعه «مبلغ» نام دارند، چند چیز است:
الف - تبلیغ دین با بیان و قلم و عمل.
برای این منظور لازم است که بطور پیگیر جلسات و اجتماعاتی در نقاط گوناگون تشکیل شود و مبلغان دانشمند مردم را با مبانی و حقایق و معارف اسلام آشنا سازند، خوشبختانه در جوامع شیعی تشکیل چنین مجالسی و اجتماعاتی بسیار آسان است و همواره نیز معمول بوده، زیرا پاسداری حماسهی حسینی و یادآوری جانبازی آن بزرگوار و خاندان و یارانش همواره زمینهای مساعد برای تشکیل مجالس و مجامع تبلیغی نیز بوده است، امید آنکه با رشد سیاسی و اجتماعی مردم و کمک دولت اسلامی، نواقصی که مایهی سوءاستفادهی دشمنان اسلام است، برطرف شود.
گروه حبه و مبلغان دانشمند باید با قلم نیز به ارشاد جامعه تقویت ایمان اسلامی مردم بپردازند.
اسلام برای قلم و نوشتار ارزش بسیار قائل است، خداوند به این دو سوگند خورده است:
«ن والقلم و مایسطرون» (1)(قسم به قلم و به آنچه مینویسند).
اسلام نوشتار دانشمندان را از خون شهیدان برتر شمرده است:
«مدادالعلماء افضل مندماءالشهداء» امید است دولت اسلامی و ملت مسلمان با رشد سیاسی و علمی، قلم را در مسیر صحیح قرار دهند و نظارت و کنترلی در کار باشد که از
1) (1) - سورهی ن و القلم آیهی 1
قلمهای سودمند، استفادهی بیشتری شود و از قلمهای زیانبار و بیفائده جلوگیری بعمل آید.
از نظر اسلام تبلیغ عملی اهمیت ویژهای دارد، امام صادقعلیهالسلام به یاران خود میفرمود:
«وکونوا دعاه الی انفسکم بغیرالسنتکم و کونوالنازینا ولاتکونوا شینا» (1)
مردم را با غیر زبانتان - با عمل و کردارتان - بسوی مذهب و روش خود بخوانید، و چنان باشید که زینت ما محسوب شوید نه ننگ ما.
میگویند یک فرد مسیحی تحت تأثیر درستی کردار و تقوای عملی عالم بزرگوار شیعه شیخ انصاری قرارگرفت و مسلمان شد، روزی از دوست مسلمان خود پرسید: حجهالاسلام یعنی چه و پاسخ شنید که این لقب و عنوانی است که شیعیان به عالمان دینی میدهند. گفت آری، براستی حجهالاسلام یعنی شیخ انصاری.
حجت اسلام کسی است که گفتار و کردار و وجود او برهانی بر حقانیت اسلام باشد، گروه حبه و مبلغان باید همچنانکه با گفتار خویش بر اثبات و تقویت اسلام اقامهی برهان میکنند و مردم را به اسلام دعوت میکنند، اعمال و کردارشان نیز چنان باشد که برهانی قویتر بر آنچه میگویند محسوب شود.
ب - نظارت بر امور اجتماعی، یعنی لازم است تعدادی از گروه حبه و مبلغان، بر بازارها کارخانهها، دانشگاهها، دبیرستانها، دبستانها و... نظارت داشته باشند، باید نرخها بوسیلهی آنان کنترل شود، اجرت کارگران و نحوهی کار آنان، رقابت میان کارفرمایان و رفاقت میان کارگر و کارفرما زیر نظر آنان باشد.
باید صنایع زیرنظر آنان کنترل شود، و با نظارت آنان از بورس
1) (1) - اصول کافی ج 2 ص 77
بازیها، احتکارها، تقلبها و... جلوگیری شود.
باید درسها و تدریسها موافق اسلام و بنفع جامعه باشد، و زیر نظر آنان راه اشاعهی فرهنگ زیانبار استعماری بسته شود.
ج- نظارت بر امور اداری و لشکری: یعنی گروهی از مبلغان امور دولت را کنترل کنند و بر ادارات و ارتش اسلام نظارت داشته باشند، تا از کمکاری، رشوهخواری، ظلم، فخرفروشی و... جلوگیری شود، و بدینترتیب دست جاسوسان استثمارگران کوتاه گردد و از تسلط اجانب بر کشورهای اسلامی جلوگیری بعمل آید.
لازم است یادآور شویم که همهی گروههای مبلغ، چه آن قسمت که در حوزهها انجام وظیفه میکنند و چه گروههایی که باید به کار نظارت بر امور دولت و دیگر تأسیسات بپردازند، همه باید زیر نظر حکومت اسلامی و رهبر اسلامی باشند تا هرجومرج و خودسری و خودرأیی و اعمال نظرات شخصی در کار نیاید.
بسیار شایسته است که چنین مؤسسه و هیأتی را همچنانکه رهبر عالیقدر انقلاب حضرت آیهاللهالعظمی امام خمینی مدظلهالعالی فرمودهاند، «وزارت امر بهمعروف و نهی از منکر» بنامند... و امیدواریم که دولت اسلامی برای این فریضهی بزرگ اسلامی اهمیت شایانی قائل شود و انجام آن را از وظایف بزرگ خویش بداند.
4- انتقاد:
انتقاد در لغت بمعنای «جداکردن خوب از بد» است، و امروزه بر ارائهی راه صحیح از غلط، همراه با دلیل و برهان گفته میشود.
بر امت اسلامی لازم است که در آداب و رسوم و اموراجتماعی بر یکدیگر نظارت داشته باشند و اگر برخلاف ادب اسلامی عیبی دیدند گوشزد کنند، و نیز اگر در اجتماع عیبو نقصی ملاحظه کردند به دولت
اسلامی تذکر دهند و اگر راهبهتری برای تمدن و ترقی جامعه بنظرشان رسید، بیان کنند.
در روایات اسلامی، جملاتی از اینگونه که: «المؤمن اخوالمؤمن عینه و دلیله» (1)مؤمن برادر مؤمن و چشم و راهنمای اوست، بسیار تکرار شده است.
امام صادقعلیهالسلام برای تأکید این موضوع میفرمود:
«رحمالله امرء اهدی الیعیوبی»
(خداوند رحمت کند مردی را که عیبهای مرا به من هدیه کند).
قابل توجه است که امام نفرموده «عیبهای مرا بهمن بگوید»
بلکه فرموده است: «بهمن هدیه کند»
بهمین جهت قبول عیب از نظر قرآنکریم واجب شمرده شده، و کسانی را که انتقاد میپذیرند خردمند و مورد مهر و عنایت خداوند معرفی میفرماید:
«فبشر عبادالذین یستمعونالقول فیتبعون احسنه اولئکالذین هداهمالله و اولئکهم اولوالالباب» (2)به بندگان من که سخن را میشنوند و از بهترین سخن پیروی میکنند بشارت ده، آنان همان کسانند که خداوند هدایتشان فرموده و آنان خردمندانند.
خلاصه آنکه یکی از وسائل مؤثر در پیشرفت و تکامل فرد و اجتماع، انتقاد و پذیرش انتقاد است، و اسلام هر دورالازم میداند.
اسلام از منفیبافی، غیبت و تهمت و سرزنش، بشدت نهی کرده است: «ویل لکل همزه لمزه» (3)(وای بر هر غیبت کننده که زخم زبان میزند).
«انما یفتری الکذبالذین لایؤمنون بآیاتالله» (4)
(آنانکه ایمان ندارند تهمت میزنند).
اسلام منفیبافی را یکنوع توطئه و افساد میداند و آن را از صفات منافقان میشمارد:
«و اذا قیل لهم لاتفسدوا فیالارض قالوا انما نحن مصلحون الا انهم همالمفسدون ولکن لایشعرون» (1)«وقتی به آنها- منفیبافها، کارشکنها، دوروها- گفته شود در زمین فساد بر نیانگیزید، میگویند ما مسلمانیم آگاه باشید که ایشان مفسدند ولی شعور ندارند»
اسلام بجای سرزنش و غیبت و تهمت و منفیبافی و کارشکنی، انتقاد را گذاشته است و بر همه لازم میداند که برای رفع نواقص جامعه و تکامل آن کوشا باشند، و عیبونقص فردی و اجتماعی را خیرخواهانه و آیینهوار و با دلیل و برهان با نشان دادن راه صحیح بیان کنند.
میگویند این نوع امر به معروف و نهی از منکر در کشورهای غربی هم هست، حتی دولتها از افرادی که به کشور وارد میشوند میخواهند که اگر نواقصی بنظرشان رسید تذکر دهند... البته اگر این موضوع درست باشد و آنها واقعاً به این روش پایبند باشند، اخلاقی انتفاعی است که قبلاً از آن سخن گفتیم، چون نظامات دنیای غرب بر پایهی مادیگری است، معنویت را هم در خدمت مادیت بکار گرفتهاند و چون انتقاد سبب پیشرفتهای مادی و تکامل تمدن آنان میشود و نیز وسیلهی شهرت و عنوان نیز هست، بهمین جهات آن را پذیرفتهاند، و دلیل این موضوع هم انتخاب آنهاست، زیرا آنان در میان اقسام نظارت ملی، فقط این قسم را قبول کردهاند چنانکه از سایر اقسام حریت و آزادی بیبندوباری و استثمار را برگزیدهاند.
در مکتب سوسیالیسم همین هم وجود ندارد، «آندره ژید»
1) (1) - سورهی بقره آیهی 11
نویسندهی بزرگ فرانسه که قبلاً از مدافعان رژیم کمونیستی در شوروی بود، در سال 1938 بدعوت دولت شوروی برای دیدار «بهشت کمونیسم» به شوروی رفت، و چون بازگشت، کتابی به نام «بازگشت از شوروی» علیه نظام حاکم روسیه نوشت، و حقایق تلخی که در شوروی دیده بود بر جهانیان آشکار ساخت، اینک فرازی از کتاب ژید را با هم میخوانیم:
«علم و پیشرفتهای مربوط به آن تابع خط مشی حزب کمونیست و بالأخره تابع عقاید مقامات عالیه است، یکی از دانشمندان مشهور فقط به این علت که صاحب افکار علمی تازهای بود که گویا با مصالح حزب مطابقت نداشت از مقام استادی برکنار شد، این دانشمند برای حفظ آبرو و جلوگیری از بدبختیها، تبعیدها، زندانها... با یک نامهی سرگشاده که در روزنامهها چاپ شد استغفار کرد.
مشاهدهی این موضوع و هزاران امثال آن، انسان را به یاد دوران تفتیش عقاید میاندازد... جاسوسی به نفع پلیس مخفی شوروی به جای فعالیت و درستکاری بهترین راه ترقی است، برادر به برادر و پدر به پسر، و زن وشوهر نسبت بهم و همه نسبت بهم مظنون هستند، اعتماد بین افراد جای خود را به یک سوءظن عمیق که حتی به کودکان هم سرایت کرده داده است، در نتیجه هر کس به فکر خود و مراتب خودش است» (1)بد نیست این فراز را نیز از کتاب «انتخاب در شوروی» بخوانیم:
«اصولاً در شوروی هر چند خانهدارای یک مدیر خانه است، و این شخص موظف است کلیه افراد خانههایی را که در اختیار دارد تحت کنترل و بازرسی دقیق خود قرار دهد و کلیهی رفتوآمدها و غیبتهای افراد را در دفتر مخصوص ثبت نماید، و اصولاً خود اهالی هر خانه موظفند هر اتفاقی که برایشان افتاده به آن مدیر گزارش دهند.
1) (1) - «بازگشت از شوروی»
در موقع انتخابات طبق صورتیکه توسط آن مدیر تهیه شد. دولت اسامی و تعداد رأیدهندگان را حساب میکند و کلیهی آنها حتماً باید رأی دهند، و هر کس بالاجبار باید بکاندیدهای حزب رأی بدهد» (1)
1) (1) - «اصول ماتریالیسم، مارکسیسم»
بسم اللهالرحمن الرحیم
1- از پایههای بسیار مهم نظام مالی اسلام حکومت اسلامی است:
بحث «حکومت اسلام» که در فقه از آن به «ولایت فقیه» تعبیر شده بحث بسیار ارزنده و مفصلی است، و خود به کتاب مفصلی نیاز دارد. ولی چون از پایهها وزیربناهای مهم سیستم اقتصادی محسوب میشود، ناچاریم بطور فشرده آن را بیان کنیم، و برای این منظور به برخی از ادله و براهین که در اصل بحث مطرح شده اشاره میکنیم تا خوانندهی گرامی به خلاصه و عصارهی بحث آگاه شود و البته برای رعایت فشردگی از بیان مقدمات و مسائلی که برآن مترتب میشود تا آنجا که ممکن است خودداری میکنیم.
خاتمیت رسولاکرم صلیاللهعلیهوآله و سلم از ضروریات و بدیهیات اسلام است. یعنی اسلام دینی است که تا قیامت باقی است و حلال آن تا پایان جهان حلال و حرام آن تا پایان جهان حرام است، و همهی مردم تا قیامت باید به آن عمل کنند و پس از اسلام دین
دیگری از سوی خدا نخواهد آمد:
«ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسولالله و خاتمالنبیین و کانالله بکل شیء علیما» (محمد پدر هر یک از مردان شما نیست بلکه فرستادهی خدا و ختمکننده (آخرین) پیامبران است و خدا به همهچیز داناست) (1)کلمهی «خاتم»- بهفتح تا- بمعنی چیزی است که تاپان چیزهای دیگر قرار گیرد و چیزهای دیگر را تمام و پایان بخشد و به انگشترنیز بدان جهت خاتم میگفتند که در گذشته رسم بود که با آن به علامت پایان، زیر نامهها نقش میزند. بنابراین پیامبر اسلام که خاتمالانبیاء است یعنی نبوت و پیامبران الهی بوجود او پایان پذیرفته و پس از او پیامبری نخواهد آمد و او آخرین آنان است و همهی انسانها موظفند تا قیامت بدین او عمل کنند.
«لایأتیه الباطل من بینیدیه ولامن خلقه تنزیل من حکیم حمید» (2)(بر قرآن هرگز خط بطلان کشیده نخواهد شد، از سوی حکیم - که همهی اشیاء را حکیمانه و دقیق آفرید- و حمید- (دارندهی خصال و صفات پسندیده)- نازل شده است»
این جملهی «تنزیل منحکیم حمید» بیان کنندهی علت خاتمیت است، یعنی خدای متعال میفرماید قرآن تا قیامت باقی است و از بین رفتنی نیست چون بوسیلهی خدای حکیم نازل شده، یعنی توسط کسی که در کارها کمال حکمت و دقت و علم را بکار برده است، و از سوی خدای حمید فرود آمده یعنی کسی که در کارها همهی جوانب را در نظر گرفته و کارهای او جامعالاطراف و تام و کامل، و مطابق با خواست و سرشت همگان است.
بنابراین قرآن خود جامعالاطراف و مطابق با فطرت و خواست
همهی انسانها و منطبق بردقت کامل و حکمت و علم است.
آیات و روایات بسیاری دلالت دارد که قرآن مطابق فطرت و خواست بشر و تام و کامل و جامعالاطراف است، و آنچه برای هر کس از نظر دین و قانون لازم باشد در قرآن شریف موجود است. و ما به برخی از این آیات و روایات در بحثهای گذشته اشاره کردیم:
«فاقموجهک للدین حنیفا فطرتالله التی فطرالناس علیها الاتبدیل لخلقالله ذلکالدین القیم ولکن اکثر الناس لایعلمون» (1)روی خود را بدون انحراف به راست و چپ به طرف دین اسلام که دینی است مطابق با فطرت و خلقت انسانها متوجهساز، تغییر و تبدیلی برای خلقت خدا نیست دین راست و مستقیم است و زایل شدنی نیست ولی بیشتر مردم نمیدانند.
اسلام خود را جامعالاطراف و جوابگوی جامعهی بشریت میداند، و مدعی است هر چه علم و عقل ترقی کنند او بهتر میتواند خود را عرضه کند، چون مطابق با علم، حکمت، دقت و فطرت است.
واضحترین دلیل برآنچه اسلام مدعی آنست «فقیه جامعالشرائط» است، فقیه با آنکه احاطه برهمهی قرآن ندارد و نیز همهی روایات رسولاکرم و ائمهی طاهرین صلواتالله علیهم به او نرسیده، و با آنکه در زمان غیبت از محضر امام علیهالسلام دور و از راهنمایی او محروم است، و با آنکه روایات پراکنده و گاه متعارض در دست اوست که این خود مشگل بزرگی بوجود میآورد، در عین حال میتواند در امور دین جوابگوی بشریت باشد، و اصولاً اگر فقیهی در جواب سؤالی که مربوط به دین است درمانده شود فقیه جامعالشرائط نخواهد بود، و اگر در رسالهی برخی فقهاء میبینیم که در مورد برخی مسائل نوشته است:
1) (1) - سورهی روم آیهی 30
«بنابر احتیاط باید چنین کرد» و یا «من در این مسأله تأمل دارم - یا این اشکال دارد»... به این معنا نیست که فقیه در آن مسائل مانده باشد، بلکه برای رعایت دین یا بجهت جرأت نداشتن برفتوی خود را بدین وسیله خلاص میکند، و مقلد را به دیگری ارجاع میدهد، و بعبارت دیگر اینگونه تعبیرات فقهاء، برای رهاندن خود از دادن حکم و فتوی و نیز برای دست بالا گرفتن و رعایت احتیاط است، زیرا احتیاط و دست بالا گرفتن در هر کاری سزاوار است.
سر مطلب در این است که شارع مقدس به او اجازهی اجتهاد داده است که اگر ملکهی استنباط داشته باشد میتواند از قرآن و روایات و عقل استفاده کند. و چون قواعد کلیهای که از قرآن و روایات اهلبیت(علیهم السلام) استفاده کرده در دست دارد، دستهای از آن قواعد احکام اولیهی اسلام را بیان میکند، و دستهای دیگر احکام اسلام را در ظرف شک بیان میکند که به آنها در اصطلاح «اصول عملیه» میگویند، و یک دستهی دیگر احکام اسلام را در ظرف «عوارض و طواری» توضیح میدهد و آنها در اصطلاح فقه «احکام عناوین ثانویه» نام دارد.
اضافه بر همهی اینها اسلام به فقیه اجازهی دخالت داده که میتواند با قواعد کلیهای که در دست دارد وضع قانون یا رفع قانون نماید، و این همان «احکام سلطانیه» است که قبلاً بطور اجمال به آن اشاره شد و بخواست خداوند متعال بعداً نیز از آن سخن خواهیم گفت.
الف - خاتمیت از ضروریات و بدیهیات اسلام است و قرآن شریف دلالت بر آن دارد.
ب - سر خاتمیت در دو چیز است:
1- اسلام دینی است که با فطرت انسانها کاملاً مطابق است، بنابراین تا انسانی باقی است این دین نیز باقی خواهد بود.
2- اسلام دینی جامعالاطراف و مطابق با حکمت و دقت و علمالهی است، و آنچه انسان از حیث دین نیازمند آنست در اسلام وجود دارد، بعبارت دیگر اسلام پاسخگوی نیازهای جامعهی بشری است و هرچه دانش پیشرفت کند اسلام در جوامع بهتر میتواند متجلی شود.
این تذکر لازم است که دلیل عقلی و سر خاتمیت منحصر به آنچه ذکر شد نیست، در قرآن آیات متعددی وجود دارد که برخاتمیت دلالت میکند، و چون اصل بحث ما بحث خاتمیت نیست از تفصیل بیشتر خودداری میکنیم. و از نظر روایات نیز این موضوع ضروری و بدیهی است یعنی روایات خاتمیت در کتب شیعه و سنی بحد تواتر نقل شده است، از جملهی مشهورترین روایات در این موضوع دو روایت منزلت و ثقلین است، روایت منزلت را مؤلف «غایهالمرام» با صدوهفتاد سند نقل کرده است، که یکصد سند از طریق عامه و هفتاد سند از طریق خاصه است. روایت منزلت چنین است،:
پیامبر اسلام صلیالله علیه و آله در موارد بسیاری دربارهی امیرمؤمنان علیعلیهالسلام فرمودهاند:
«انت منی بمنزله هارون من موسی الاانهلانبی بعدی» (تو نسبت به من همچون هارونی نسبت به موسی، جز آنکه پس از من پیامبری نخواهد آمد)
یعنی همچنانکه هارون در غیبت موسی خلیفه و جانشین موسی بود تو نیز در نبود من خلیفه و جانشین منی، و فقط تفاوت در این است که پس از خلافت هارون پیامبران دیگری آمدند ولی پس از خلافت و وصایت و جانشینی تو پیامبری نخواهد آمد.
روایت ثقلین نیز از نظر سند مانند روایت منزلت است و مؤلف غایهالمرام از شیعه و سنی آن را نقل کرده و متن روایت چنین است:
پیامبر اکرم صلیالله علیه وآله مکرر فرموده است:
«انی تارک فیکمالثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی واناللطیف الخبیرا خبرنی انهمالن یفترقا حتی یردا علی الحوض» (1)(همانا در میان شما دو چیز سنگین و گرانبها باقی گذاشتم: کتاب خدا و عترت و اهل بیتم. خدای خبیر به من خبر داده است که این دو تا قیامت هرگز از هم جدا نخواهند شد.)
خلاصه آنکه خاتمیت از نظر مسلمانان و قرآن و روایات و عقل امری مسلم و قطعی است، همچنانکه عمومیت دین اسلام برای همهی انسانها از ضروریات و بدیهیات اسلام است، یعنی اسلام اختصاص به طائفه و قوم و ملت خاصی ندارد و دینی است برای همهی مردم در هر زمان و مکان: «و ما ارسلناک الا کافه للناس بشیرا و نذیرا» (2)(تو را نفرستادیم مگر برای همهی مردمان بشارت دهنده و انذار کننده.)
«قل یا ایهاالناس انی رسولالله الیکم جمیعا» (3)بگو ای مردم، من پیامبر و فرستادهی خدا بسوی همهی شما هستم).
«و اوحی الی هذاالقرآن لانذرکم به و من بلغ» (4)(این قرآن بر من وحی شده تا شما را به آن بیم دهم و نیز هر کس را که به او برسد).
بنابراین اسلام برای همهی افراد و همهی مکانها و همهی زمانها تا قیامت عمومیت دارد و این عمومیت سهگانه از نظر قرآن و روایات و مسلمانان از ضروریات وبدیهیات است، و این موضوع روشنی است، آنچه محتاج بحث و تفصیل است مسألهی دیگری است که از
پیآمدهای این موضوع محسوب میشود، و در فقه به «ولایت فقیه» موسوم است.
مسأله این است که وقتی به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و ائمهی طاهرین(علیهم السلام) دسترسی نیست مثل زمان غیبت، تکلیف مردم چیست؟
این مسأله را میتوان به چند قسمت تقسیم کرد:
الف - مسألهی تقلید و بیان احکام
ب - مسألهی قضاوت
ج - مسألهی زعامت و مقام رهبری
یکی از مناصب پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) منصب بیان احکام بود و مردم موظف بودند که در بیان احکام به آنان مراجعه نمایند:
«... وانزلنا الیکالذکر لتبینللناس مانزلالیهم و لعلهم یتفکرون» (1)(ما قرآن را بر تو فروفرستادیم تا آنچه برای مردم نازل شده بیانکنی شاید بیندیشند)
این آیه وظیفهی بیان احکام را برعهدهی پیامبر(صلی الله علیه و آله) میداند، و پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز این منصب را به ائمهی اطهار(علیهم السلام) داده است و روایات بسیار براین موضوع دلالت دارد و از آن جمله روایت ثقلین است که مؤلف (عبقات) آن را از 502 کتاب از کتابهای برادران اهل تسنن نقل میکند:
«انی تارک فیکم الثقلین کتابالله و عترتی ولن یفترقا حتی یرداعلیالحوض» (همانا من دو چیز سنگین و گرانبها در میان شما برجای نهادم: قرآن و عترت، و این دو تا قیامت از هم جدا نخواهند شد)
و ائمهی طاهرین(علیهم السلام) این منصب را به فقیه دادهاند، و روایات بسیار برآن تصریح میکند:
1) (1) - سورهی نحل آیهی 44
«فعنالعسکری علیهالسلام فامامن کان منالفقهاء صائنالنفسه حافظالدینه مخالفا علی هواه مطیعا لامرمولاه فللعوام ان یقلدوه» (1)
حضرت امام حسن عسکری فرموده است: فقیهی که برخود مسلط باشد و دین خود را حفظ کند (دین خود را به چیزی نفروشد) و با هوی و هوس مخالفت نماید خواستههایی چون حب ریاست بر او غلبه نکند، مطیع فرمان خداوند باشد. هیچچیز جز فرمان خدا محرک او نباشد بر عامهی مردم لازم است از او تقلید کنند.
از برخی روایات در مییابیم که اجتهاد در احکام و بیان احکام اسلام و مراجعهی مردم به مجتهد حتی در زمان ائمهی طاهرین(علیهم السلام) نیز یک امر متداول و مورد تأیید ائمه علیهمالسلام بوده است، امام باقر(علیه السلام) به «ابانبن تغلب» که از شاگردان امام و از مجتهدین زمان خود بود فرمود:
«اجلس فیمسجدالمدینه و افتالناس فانیاحب انیری فیشیعتی مثلک» (2)
(در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوی بده، من دوست دارم افرادی چون تو در میان شیعیان من دیده شوند)
و نیز- امام صادق علیهالسلام- میفرمود ما کلیات را برای شما میگوییم و شما خود فروع را از آن استنباط کنید:
«انما علینا ان نلقیالیکم الاصول و علیکم ان تفرعوا» (3)
و امام باقر علیهالسلام میفرمود بدون علم فتوی دادن حرام است و چنین فتوی دهندهای را ملائکه لعن میکنند و زرو بال کسانیکه به فتوای او عمل میکنند به او خواهد رسید.
«من افتیالناس بغیر علم ولاهدی منالله لعنته ملائکهالرحمه و ملائکهالعذاب ولحقه و زرمن عمل بفتیاه» (4)
از اینگونه روایات درمییابیم که فتوی دادن برای فقیه جایز
است و آنچه جایز نیست فتوی دادن نااهل میباشند. و اینگونه روایات بسیار است و مؤلف کتاب «وسائل» این روایات را در بابهای صفات قاضی در اول جلد 18 نقل کرده است.
اصولاً آیات و روایاتی که در اینباره ذکر شده ارشادی است یعنی همان چیزی را که فطرت انسانها بدون فرمان شارع درک میکنند توجه کرده است و صرفاًتعبدی نیست زیرا هر انسانی درک میکند که در نیازهای دینی و غیردینی باید به متخصصی مراجعه کرد. عامهی مردم باید در امور دین به فقیه مراجعه کنند همچنانکه در بیماری باید به پزشک مراجعه کرد. بهمین جهت فقهاء فرمودهاند در تقلید تقلید نیست، یعنی عامهی مردم درک میکنند که باید به فقیه مراجعه کنند پس «اصل تقلید» احتیاج به تقلید ندارد، تقلید در مسائل دینیهای است که نمیتوانند درک کنند.
ب - مسألهی قضاوت
این منصب از طرف خدای متعال به پیامبر و ائمهی اطهار علیهمالسلام واگذار شده:
«یا ایهاالذین آمنوا اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولیالامر منکم فان تنازعتم فیشیء فردوهالیالله والرسول ان کنتم تؤمنونبالله و الیومالاخر» (1)(ای مؤمنان از خدا و پیامبر و صاحبان امر اطاعت کنید و اگر در چیزی نزاع داشتید به پیامبر مراجعه نمایید)
عدم تکرار «اطیعوا» قبل از «اولیالامر» و عدم تکرار «اولیالامر» بعد از «الرسول در این آیه بخوبی حاکی از آنست که «اولیالامر» همچون خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) هستند و بفرمودهی امام علیهالسلام، « اولنا محمد وآخرنامحمد» و هر منصبی که پیامبر دارد اولیالامر نیز دارا میباشند، و مراجعه به آنان و اطاعت از ایشان مراجعه و اطاعت از پیامبر است، چنانچه آیهی مباهله و روایت غدیرخم و روایت منزلت
1) (1) - سورهی نساء آیهی 59
نیز دلالت برهمین دارند.
و از «فان تنازعتم فیشیء» و تصدی منصب قضاوت توسط پیامبر(صلی الله علیه و آله) درمییابیم که قضاوت نیز از مناصب «اولیالامر» است و هرکس اولیالامر است منصب قضاوت نیز دارد. و از روایات بسیار استفاده میشود که ائمه(علیهم السلام) این منصب را به فقیه دادهاند. امام صادق علیهالسلام به «ابیخدیجه» فرمود:
«اجعلوابینکم رجلا قدعرفحلالنا و حرامنا فانی قدجعلته علیکم قاضیا» (1)
(مردی از میان خود برگزینید که حلال و حرام ما را بشناسد، او از طرف من قاضی است)
بنابراین تا اینجا دریافتیم که منصب فتوی و قضاوت از طرف ائمه(علیهم السلام) و به وسیلهی ایشان از جانب خدای متعال بهفقیه تفویض شده است، و از این جهت در مسأله اشکالی نیست زیرا ضرورت فقه اسلام است که فقیه منصب فتوی و منصب قضاوت دارد.
ج- زعامت: و به تعبیر قرآن کریم «اولیالامر» : یعنی در دست داشتن امور جامعه و رهبری آن.
این مقام را کسی که نظام تکوینی جهان بدست اوست یعنی خدای متعال به پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) اعطا کرده است: «اطیعوالله و اطیعواالرسول و اولیالامرمنکم» (2)«از خدا و پی امبر و اولیالامر اطاعت کنید» و از روایات بسیار از طریق سنی و شیعه استفاده میشود که «اولیالامر» ائمهی دین هستند. و این اطاعت از پیامبر و اولیالامر اطاعت در احکام نیست زیرا اطاعت از آنان در احکام اطاعت خداست، بلکه اطاعت در امور جاری هر جامعه و حوادث و کارهایی است که پیش میآید:
«واذا جائهم امرمنالامن اوالخوف اذاعوابه ولوروده الی الرسول
والیاولیالامر منهم لعلمهالذین یستنبطونه منهم» (1)(و هرگاه دربارهی ایمنی یا خوف و ترس چیزی به آنان میرسد آن را فاش کنند و اگر آن را بهسوی رسول خدا و اولیاء امور میبردند هر آینه کسانیکه قدرت استنباط داشتند به حقیقت آن پی میبردند.)
پس اطاعت در امور جاری اجتماع و حوادثی است که پیش میآید و از کلمهی «اولیالامر» نیز همین معنا استفاده میشود.
بنابراین این آیه و آیات دیگر و روایات بسیار دلالت دارد که زعامت امت بدست پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمهی اطهار(علیهم السلام) است و این موضوع از ضروریات و بدیهیات اسلام است و احتیاج به بحث ندارد، آنچه قابل دقت و بحث زعامت در غیبت امام است یعنی وقتی دسترسی به پیامبر و اهلبیت نیست مثل زمان غیبت حضرت ولیعصر عج آیا زعیمی برای امت اسلامی تعیین شده است؟
جواب باید مثبت باشد. زیرا اسلام که مدعی است پاسخگوی همهی نیازهای بشر تا قیامت است نمیتواند از چنین امر مهم و حیاتی غفلت کرده باشد. پیامبر اسلام صلیالله علیهوآله فرمود:
«یا ایهاالناس والله مامنشیءیقربکم منالنار و یباعدکم منالجنه الا وقدنهیتکم عنه» (2)(ای مردم سوگند به خدا هیچچیز نیست که شما را به بهشت نزدیک و از آتش دوزخ دور سازد جز آنکه شما را به آن فرمان دادم و هیچچیز نیست که شما را به دوزخ نزدیک و از بهشت دور سازد جز آنکه شما را از آن نهی کردم).
بنابراین چگونه ممکن است امر مهم زعامت را ناگفته گذاشته باشد. قرآن کریم با کمال صراحت میفرماید غفلت از این امر مهم اساسی مثل آنست که اصلاً هیچ تبلیغی نشده و اسلام و دین به مردم
نرسیده باشد:
«یا ایهاالرسول بلغما انزل الیک من ربک وانلم تفعل فما بلغت رسالته» (1)(ای پیامبر آنچه برتو نازل شده - زعامت و ولایت امور مؤمنان علی(علیه السلام)- به مردم ابلاغ کن، و اگر ابلاغ نکنی رسالت را نرساندهای - هیچ کاری نکردهای -).
بنابراین در زمان غیبت نیز حتماً باید زعیم و رهبری باشد: آیا این کشف عقلی از آنچه فقهای اسلام آن را یکی از ادلهی فقه دانستهاند ضعیفتر است؟
دلایل چهارگانهای که فقهای اسلام در فقه معتبر میدانند کتاب و سنت و عقل و اجماع است. در توضیح اجماع فرمودهاند اگر همهی فقهای قدیم شیعه در موضوعی اتفاق نظر داشته باشند و برآن موضوع از کتاب و سنت و عقل دلیلی نباشد درمییابیم که فتوای آنان با تقوی و مراقبتی که داشتهاند یکجور فتوی بدهند و آن فتوی بدون مدرک و دلیل باشد.
استاد بزرگوار مرحوم آیتالله بروجردی رحمهاللهعلیه میفرمود چون در جوامع اولیه شیعه روایات زیادی بوده که به ما نرسیده است: از اتفاق فقها در یک فتوی درمییابیم که آنان روایت درستی از نظر سند و دلالت در دست داشتهاند که به ما نرسیده است.
بنابراین در این موضوع که اسلام برای زمان غیبت نیز زعیم و حاکم تعیین کرده تا مردم در امور اجتماعی و حوادثی که پیش میآید به او رجوع کنند، نباید تردید داشته باشیم. و به گفتهی رهبر بزرگ انقلاب اسلامی ایران حضرت آیهاللهالعظمی نایبالامام آقای خمینی اداماللهظله، «بعد از تصور و در نظر گرفتن اطراف و جوانب قضیه
1) (1) - سورهی مائده آیهی 67
موضوع زعامت و حکومت از ضروریات و بدیهیات است». به همین جهت ما بطور اجمال میدانیم که قرآن کریم تکلیف زمان غیبت را از نظر زعامت و رهبری تعیین کرده است گرچه نتوانیم بطور تفصیلی این موضوع را از قرآن کریم استفاده کنیم. و نیز بطور اجمال میدانیم که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمهی اطهار(علیهم السلام)،: زعیم و حاکمی که امت اسلامی باید در امور به او مراجعه نمایند تعیین کردهاند اگرچه همهی روایات آن بما نرسیده، جز برخی از آنها که بعداً از آن سخن خواهیم گفت.
این یک راه برای اثبات موضوع زعامت در غیاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهلبیت(علیهم السلام) است که در اصطلاح علم اصول به آن «کشف عقلی» میگویند.
راه دیگر اثبات این موضوع «راه لطف» است که دانشمندان علم کلام برای اثبات نبوت و امامت از آن استفاده کردهاند و فلاسفهی اسلامی مانند ابوعلیسینا و صدرالمتاءلهین نیز آن را پذیرفتهاند.
شیخالرئیس در کتاب «شفا» میگوید: پروردگاری که از گودی کف پا و مژگان چشم که در استکمال انسان چندان دخالتی ندارد غفلت نفرموده چگونه میتوان پذیرفت که از فرستادن پیامبران و تعیین جانشینان آنانکه در تکامل انسانها بسیار مؤثر و لازم است غفلت کرده باشد.
بعثت انبیاء و تعیین اوصیای آنان لطف است و برخداوند که فیاض علیالاطلاق است واجب و لازم است این لطف را در حق بندگان خود بنماید.
بعبارت دیگر با برهان منطقی از طریق «شکل اول منطقی» باید گفت:
بعثت پیامبران و تعیین جانشینان فیض و لطف است زیرا در
سعادت و کمال انسانها کاملاً مؤثر است.
هرچه فیض و لطف باشد برخداوند که فیاض علیالاطلاق است لازم و واجب میباشد. زیرا خودداری از فیض و لطف، بخل است و خداوند از بخل و هرصفت زشت دیگری منزه است.
پس نتیجه میگیریم که بعثت پیامبران و تعیین جانشینان ایشان برخدای متعال لازم و واجب است.
همین برهان عقلی و شکل اول منطقی برنصب زعیم و رهبر در زمان غیبت نیز دلالت دارد، به این معنی که:
نصب زعیم در زمان غیبت، فیض و لطف است زیرا حفظ نظام در جوامع اسلامی و پاسداری مرزها و دفع دشمنان اسلام از هجوم به کیان اسلام و جلوگیری از تجاوز آنان به مسلمانان، و اجراء قوانین اسلام بویژه قوانین سیاسی و اجتماعی و بیان احکام و تطبیق کلیات احکام اسلام برامور و حوادثی که واقع میشود و مراجعه امت در این امور که معمولاً هر ملتی در پیشامدها به رئیس خود مراجعه میکنند، و... همه و همه نیاز به زعیم دارد و بدون زعیم کار به هرج و مرج میکشد.
هرچه فیض و لطف است برفیاض علیالاطلاق لازم و واجب است و گفتیم که خودداری از فیض و لطف بخل محسوب میشود و خداوند متعال از هر عیب و نقص و رذیلتی منزه است.
پس تعیین و نصب زعیم از طرف خدای متعال در زمان غیبت لازم و واجب است (نباید گفت پس از آمدن پیامبر و تعیین اوصیاء در گذشته دیگر لطف واجب نیست چون مردم بدست خود، خود را از فیض محروم ساختند، همچنانکه خواجه نصیرطوسی رحمهالله علیه نیز در کلام مشهور خود میگوید:
«وجودهلطف و تصرفه لطف آخر وعدمهمنا »... زیرا لازمهی این کلام آنست که اگر مردمی پیامبر یا
وصی پیامبری را کشتند دیگر لطفی در کار نباشد، در حالیکه اگر گروهی طغیان کردند نمیتوان گروههای دیگری را مقصر دانست، بنابراین در هر زمانی لازم است زعیمی باشد که بوجود او امور دین و دنیای مردم اصلاح شود)
راهها و برهانهای دیگری هم از نظر عقل برای اثبات وجود زعیم در زمان غیبت هست که برای رعایت اختصار از ذکر آنها صرف نظر میکنیم فقط لازم است برای تکمیل این دو دلیل، مصداق نتایج این دو قضیه را بیان کنیم، یعنی این دو دلیل بهما میفهماند که اسلام برای زمان غیبت نیز زعیم و رهبر تعیین کرده است ولی آن زعیم چهکسی است و چه کسی باید باشد؟ این را از قاعدهی دیگری که در اصطلاح علم اصول، قاعده «قدرمتیقن» نامیده میشود بدست میآوریم.
قاعده «قدرمتیقن» دلالت میکند که آن زعیم باید فقیه جامعالشرائط یعنی متخصص در علوم اسلامی و عادل و مدبر باشد، بعبارت دیگر فقیه جامعالشرائط کسی است که در علوم اسلامی صاحبنظر و برخویشتن مسلط و برادارهی امور جامعه قادر باشد، و عقل نیز حکم میکند که چنین شخصی بردیگران مقدم است، زیرا مردم یا در علوم اسلامی صاحب نظرند یا نیستند، قطعاً آنانکه صاحبنظرند برای حکومت شایستهترند و آنانکه صاحب نظرند یا عادلند یا نیستند، یا قادر برادارهی جامعه هستند یا نیستند، آنکه عالم و عادل و قادر برادارهی امور است مسلماً بردیگران مقدم است، بنابراین زعامت در اسلام ویژهی عالم عادل با کفایت است، و اگر کسی پیدا شود که در ادارهی امور از فقیه با کفایتتر است باید زیرنظر آن فقیه کار کند و به این موضوع بعداً اشاره خواهیم کرد.
تا اینجا نتیجه گرفتیم که عقل زعامت و وجود زعیم را در زمان غیبت لازم میداند و به قاعده کشف و به قاعدهی لطف این لزومت را به اسلام نسبت میدهد و کشف میکند که اسلام برای زمان غیبت نیز زعامت را در نظر داشته و تعیین زعیم کرده است، و به دلیل دیگر قاعده قدر متیقن»- این زعامت را حق فقیه جامعالشرائط میداند و حکم قطعی میکند که اسلام، فقیه جامعالشرائط را به زعامت و حکومت منصوب کرده است.
اما در قرآن: اگرچه از قرآن کریم نمیتوانیم برای زعامت و حکومت غیرپیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) دلیل صریحی ارائه نماییم ولی همچنانکه گفته شد به قاعدهی کشف و به قاعدهی لطف اجمالاً میدانیم که مسالهی زعامت و حکومت در زمان غیبت نیز در قرآن موجود است: زیرا با آنکه قرآن میفرماید: «ونزلنا علیکالکتاب تبیینالکل شیء» (1)( بر تو کتابی فرو فرستادیم که بیان کنندهی هرچیزی است)، پس باید زعامت و حکومت در زمان غیبت هم که امری اساسی و مهم است در قرآن باشد.
و از علتهایی که در برخی آیات ذکر شده نیز میتوان دریافت که خدای متعال این حق را به فقیه جامعالشرائط تفویض کرده است، و ما برخی از این آیات را ذکر میکنیم:
1- «واذقال ربکللملائکهانی جاعل فیالارض خلیفه قالوااتجعل فیها من یفسد فیها و یسفکالدماء ونحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انیاعلم مالاتعلمون و علمآدمالاسماء کلها ثمعرضهم علیالملائکه فقال انبئونی باسماء هولاءان کنتم صادقین قالوا سبحانک لاعلم لناالاماعلمتنا انک انتالعلیمالحکیم قال یاآدم انبئم باسمائهم فلماانباءهم باسمائهم قال الم اقللکم انیاعلم غیبالسموات و الارض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون واذقلناللملائکه اسجدوا لادم فسجدوا
1) (1) - سورهی نحل آیهی 89
الاابلیس ابی و استکبرو کان منالکافرین» (1)(و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان فرمود من در زمین جانشین و خلیفهای قرار میدهم فرشتگان گفتند آیا کسی را برای این کار قرار میدهی که در زمین فساد میکند و خونریزی مینماید، در حالیکه ما به تسبیح و تقدیس تو میپردازیم. پروردگار فرمود من میدانم چیزی که شما نمیدانید و خداوند همهی اسماء را به آدم آموخت سپس برفرشتگان عرضه کرد و گفت مرا از اسماء اینها خبر دهید اگر راستگویابند. فرشتگان گفتند پاک و منزهی تو، ما علمی جز آنچه بما آموختهای نداریم، همانا تو دانای درستکرداری. خداوند فرمود ای آدم به ایشان خبر ده از اسماء آنها، پس چون به ایشان خبر داد از اسماء آنها خداوند فرمود آیا به شما نگفتم که من به غیب و پنهان آسمانها و زمین داناترم و میدانم آنچه را آشکار و آنچه را پنهان میسازید. و هنگامیکه به فرشتگان فرمودیم برآدم سجده کنید، پس جملگی سجده کردند جز ابلیس که سرباز زد و تکبر ورزید و او از کافران بود).
گرچه این آیات مشتمل بردقائقی از علوم قرآن است و برای توضیح آن به بحثی طولانی نیازمندیم که از بحث فعلی ما بیرون است، ولی آنچه بهخوبی از این آیات استفاده میشود:
الف - این عنایت خاص که آدم بمقام خلافت خدا در زمین برگزیده شده به جهت آنست که عالم بوده است.
ب - اگر چه تقوی بنوبهی خود درخور ستایش است و اسلام برتری هرکس را به تقوی میداند (اناکرمکم عندالله اتقیکم) ولی تقوی به خودی خود نمیتواند موجب خلیفهاللهی شود.
ج - افرادیکه در زمین فساد بر میانگیزند و خونریزی ناحق مینمایند و گناهکاران لیاقت این مقام را ندارند و این عنایت مخصوص
1) (1) - سورهی بقره آیهی 34-30
عالم عادل است.
د- نافرمانی از عالم عادلی که به خلیفه اللهی منصوب شده استکبار وکفر و اطاعت و متابعت از او واجب و لازم است.
ه- بالاخره اگر از این آیه نتوان استفاده کرد که در زمان غیبت و هنگامیکه به پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) دسترسی نیست، فقیه جامعالشرائط زعامت و حکومت دارد ولی استفاده میشود که حاکمی که اسلام برای زمان غیبت تعیین نموده فقیه جامعالشرائط است یعنی متخصص در علوم اسلامی و مسلط برنفس و باکفایت.
و اگر چه شرط کفایت و قدرت برادارهی امور جامعه، برحسب فهم ما از آیه استفاده نمیشود ولی چون کفایت از شروط عقلی است و عقل مستقلاً بر آن حکم میکند پس آیهی شریفه مختص به این شرط خواهد بود.
در اصطلاح علم اصول به اینگونه تخصیصها «تخصیص لبی» میگویند، مثلاً اگر بطور عام و مطلق بگوییم بشردوستی از قوانین مهم اسلام است، عقل حکم میکند که این بشردوستی در مورد بشری است که دشمن اسلام نباشد، ولی کسیکه در صدد نابودی اسلام است باید با او دشمنی کرد.
و در روایات زیادی نیز (کافی شریف در جلد اول از اصول آنها را ضبط کرده است) این حکم عقل امضاء و از عالمی که کفایت ادارهی امور را ندارد. سلب علم شده است.
امیرمؤمنان علی علیهالسلام میفرماید: «لاخیر فیعلملیسفیه تفهم» (علمی که فهم و تدبر با آن نباشد خیری ندارد). و در جای دیگر میفرماید: «لایکونالسفه و العزه فیقلب العالم» (سفاهت و تکبر در دل عالم نیست).
2- قرآن کریم در داستان طالوت میفرماید «قالانالله اصطفیه
علیکم وزاده بسطه فیالعلم و الجسم» (1)(پیامبرشان گفت همانا خدا طالوت را بر شما برگزیده و به او سعه علمی و جسمی عنایت کرده است).
طالوت را خداوند برای حکومت بربنیاسرائیل منصوب کرده بود و چون طالوت برحسب ثروت و خانواده از اشراف نبود بنیاسرائیل اعتراض کردند و گفتند او ثروتی ندارد، پیامبر آن زمانکه از طرف خداوند طالوت را برای حکومت معرفی کرده بود پاسخ داد مناط در حکومت سعهی مالی نیست بلکه سعهی علمی و جسمی است. مراد از سعهی جسمی یا شجاعت است چنانچه مفسرین گفتهاند یا مراد تسلط بر غرائز است چنانچه ظاهر از کلمه بسطه است یا مراد سکونت و آرامش است بهرحال احتمال هریک از این معانی هست و شاید مراد قرآن همهی این معانی باشد، ولی آنچه مسلم است در این آیه شریفه مناط حکومت، علم است.
میدانیم که قرآن شریف عالم بیعمل را بشدت مذمت کرده و او را گاهی به سگ و گاهی به الاغ تشبیه نموده است بنابراین مناط حکومت در اسلام تنها علم نیست بلکه علم با عمل است، و نیز میدانیم که اسلام زمام امور را به دست کسی که کفایت نداشته باشد و نتواند جامعه را اداره کند نمیدهد و بشارت و هدایت و عقل را برای کسی میداند که قوهی اقتباس داشته باشد بنابر همه این مقدمات از آیهی شریفه با این دو تخصیص لبی استفاده میشود که مناط در زعامت و رهبری علم با عمل و قدرت ادارهی جامعه است. و اگر از آیهی شریفه استفاده نکنیم که خداوند در این آیه و نظایر آن فقیه جامعالشرائط را به حکومت منصوب نموده، لااقل استفاده میشود آنکه منصوب شده فقیه جامعالشرائط است.
3- قرآن در داستان حضرت یوسف از قول او میگوید: «قال اجعلنی علیخزائنالارض انیحفیطعلیم» (2)(مرا بربیتالمال بگمار، من
حفظ کننده ودانایم»
شاید مراد از حفظ امانتداری باشد و یا چنانچه راغب در مفردات گفته معنی اعم، مراد است یعنی تفقد و تعهد و رعایت.
مراد هرچه باشد با تقریبی که در آیهی قبل بیان شد این آیه هم مناط حکومت را علم و عمل و قدرت براداره میداند.
4- از آیات بسیاری در مییابیم که عالم بردیگران مقدم و متابعت غیرعالم از عالم لازم است، بلکه از قرآن بخوبی استفاده میشود که تقدیم عالم بردیگران و لزوم متابعت از او، جزو ضروریات و بدیهیات است. و مسلماً مراد از عالم در این آیات عالم با عمل و با کفایت است.
«قل هل یستوییالذین یعلمون والذین لایعلمون انما یتذکر اولواالالباب» (1)(بگو آیا آنانکه میدانند و آنانکه نمیدانند برابرند؟ تنها خردمندان متذکر میشوند- خردمند میداند که عالم برجاهل مقدم است-
«افمن یهدی الی الحق احقان یتبع امن لایهدی الاان یهدی فما لکم کیف تحکمون» (2)آیا آنکه به حق هدایت میکند برای متابعت سزاوارتر است یا آنکه خود احتیاج به هدایت دارد؟ چگونه حکم میکنید- تقدم عالم برجاهل ضروری است، لزوم متابعت جاهل از عالم بدیهی است -..
«اولم یروا انانأتی الارض تنقصها مناطرافها» (3)(آیا ندیدید که ما به زمین میپردازیم و از همه سوی آن را ناقص میسازیم).
حضرت سجاد علیهالسلام این آیه را به مرگ عالم تفسیر فرمودهاند. در روایات دیگر نیز مرگ عالم را رخنهای برای نفوذ دشمن در اسلام، که چیزی جای آن را پرنمیکند، دانستهاند.
«اذامات العالم ثلم فیالاسلام ثلمه لایسدها شیء» در آیات ذیل میبینیم که از انطاکیه گاهی به عنوان قریه و گاهی به عنوان مدینه نام برده است و متحمل است تعظیم به مقام علم و عالم سبب شده دهی را که در آن عالم بوده شهر و شهری که در آن عالم نبوده ده نامیده است.
«واضرب لهم مثلااصحاب القریه اذجائها المرسلون... و جأمن اقصی المدینه رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین» (1)(برای آنان مثل اصحاب ده - انطاکیه - را بیان کن آنگاه که فرستادگان به آن - وارد شدند... ومردی از انتهای شهر- انطاکیه- شتابان آمد و گفت از فرستادگان متابعت کنید.)
آیا از اینگونه آیات که در قرآن کریم بسیار است نمیتوان دریافت که حکومت و زعامت حق فقیه جامعالشرائط است؟
از این بحث چنین نتیجه گرفتیم:
الف - همه چیز در قرآن بیان شده پس حکومت در زمان غیبت نیز که امری مهم و اساسی است قطعاً در قرآن بررسی شده است.
ب - حکومت و زعامت حق عالم عادل با کفایت است زیرا از علتهایی که در آیات ذکر شده این موضوعات استفاده میشود. اگر از همین آیات استفاده نشود که جعل حکومت برای او شده، از آیاتی که در بیان تقدیم او بردیگران و لزوم منابعت از او، و در بیان منزلت و ارزش اوست به خوبی درمییابیم که قدر متیقن در موارد شک او مقدم است.
ج - پس حکومت و زعامت هنگامیکه به معصوم دسترسی نباشد مثل زمان غیبت از طرف خداوند متعال برعهدهی اوست.
واما روایات: برای اثبات زعامت فقیه جامعالشرائط به برخی از روایات استناد شده است که ما به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
1) (1) - سورهی یس آیهی 20
1- «عن عمربن حنظله: قال سئلتاباعبدالله علیهالسلام عنرجلین من اصحابنا بینهما منازعه فیدین اومیراث فتحا کما الی السلطان والیالقضاه ایحل ذلک؟ قال منتحاکم الیهم فیحقاوباطل فانما تحاکم الیالطاغوت و مایحکم له فانما یأخذسحتا و ان کان حقا ثابتاله لانهاخذه بحکمالطاغوت و ماامرالله انیکفربه قالالله تعالی (یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قدامروا انیکفروابه) قلتفکیف یصنعان قالینظران من کان منکم ممن قدروی حدیثنا و نظرفیحلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوابهحکما فانی قدجعلته علیکم حاکما فاذا حکم بحکمنا فلمیقبل منهفانما استخف بحکمالله و علینا رد والراد علینا الراد علیالله و هوعلی حدالشرک بالله» (1)
(عمربن حنظله میگوید از امام صادق علیهالسلام سئوال کردم دو مرد از شیعیان که میانشان بر سر دین یا ارث نزاعی است و بهسلطان وقت و قضات مراجعه کنند آیا این مراجعه جایز است؟ فرمود: هرکه مراجعه به آنان نماید هرچند حق بااو باشد به طاغوت مراجعه کرده است - «طاغوت افراد سرکشی هستند که در برابر خدا و پیامبر و ائمه قیام کردهاند» و آنچه برای او حکم کند گرفتن آن حرام است هرچند حق ثابت او باشد. زیرا او حق خود را بحکم طاغوت که خدای متعال فرمان داده که به او کفرورزیده شود گرفته است و خدا در قرآن فرموده است: طاغوت را حاکم قرار میدهند در حالیکه خدا فرمان داده است که به او کفر بورزند.
(عمربن حنظله گفت: پس چه کنند؟ امام فرمود: کسی را که راوی احادیث ما و ناظر برحلال و حرام ما و عارف به ا حکام ما است حکم قرار دهند زیرا من او را به حکومت منصوب نمودم و اگر حکمی کند و پذیرفته نشود حکم خدا سبک گرفته شده و بر ما رد شده است و ردکردن ما رد کردن خداست و ردکردن خدا در حد شرک است).
1) (1) - وسائل ج 18 روایت 1 باب 11 از ابواب صفات قاضی
این روایت از نظر سند معتبر و مورد قبول علماء حدیث است و به آن عمل کردهاند، و راویان آن همگی مورد وثوقند و از «عمربن حنظله» بزرگانی چون «صفوانبنیحیی» روایت کردهاند که به گفتهی علماء علم رجال: «صفوان جزازثقه روایتی نقل نمیکنند»
اما از نظر دلالت این روایت بر فقیه جامعالشرائط (در پاورقیها)
منصب قضاوت صریحاً به او داده شد، و چون قضات آن زمان کارشان منحصر به فصل خصومت نبوده و در بسیاری از امور تصرف و دخالت داشتند. و امام علیهالسلام فقیه جامعالشرائط را بجای آنها نصب کرده است پس میتواند در آن اموری که مربوط به قضات است تصرف نماید.
بعبارت دیگر فقیه در این روایت از طرف حجهالله علیهالسلام منصوب است که فصل خصومت کند و در امور حسبیه - (اموری که شارع راضی نیست مهمل بماند نظیر حفظ اموال یتیمان و دیوانگان که ولی ندارند)- تصرف نماید، بلکه تصرف در همهی اموری که بدست قاضی اجرا میشود داشته باشد. و از تاریخ و روایات درمییابیم که قضات آن زمان در بسیاری از امور تصرف داشتند مثل تصرف در اموال و انفس و اعراض، حکم قتل و قطع دست میدادند، در اموال صغار تصرف داشتند، فرمان تصرف در مال محتکرمی دادند، طلاق به عنف و جبر میدادند و... (1)بنابراین قدر متیقن از روایت آنکه فقیه جامعالشرائط قاضی است، پس هرکاری که قضات آن زمان انجام میدادند فقیه جامعالشرائط هم میتواند انجام دهد، ولی آیا روایت براین موضوع هم دلالت دارد که فقیه جامعالشرائط حاکم هم هست و بمنزلهی حکام آن زمان است؟
1) (1) - مراجعه شود به روایت 1 از باب 11 و روایت 2 ا ز باب 16 از ابواب صفات قاضی - وسائل ج 18
به عبارت دیگر آیا عموم منزلت را واینکه فقیه بهمنزلهی امام علیهالسلام است. میتوان از روایت استفاده کرد؟
ظاهراً جواب مثبت است، زیرا سئوال تنها از مراجعه به قضات نبود، بلکه از مراجعه به قضات و سلطان سئوال شده و امام علیهالسلام مراجعه به هردو را ممنوع و مطرود دانستهاند وفقیه را به جای آن دو نهادهاند. و اگر مراد از نصب فقط نصب قاضی باشد سئوال و جواب کاملاً تطابق ندارد. از این جهت عموم منزلت امام علیهالسلام نفرمود: فانیقدجعلته قاضیا. چنانچه در روایاتی که منظور فقط نصب قاضی بوده است فرمودهاند. بلکه فرمودند: فانیقدجعلته حاکما. و ارادهی قضاوت از لفظ حاکم خلاف ظاهر است، زیرا ظهور این کلمه در زعامت و ولایت است نه قضاوت، چنانچه ظهور «حکم» که قبلاً فرمودهاند «فلیرضوابه حکما» در قضاوت است نه ولایت و حکومت.
بنابراین ظاهر از روایت این است که امام علیهالسلام فرمودهاند باید راضی به قضاوت فقیه باشند و سپس علت حکم را بیان کردهاند:
«فانی قدجعلته حاکما» زیرا او را حاکم برشیعه قرار دادهام.
و چون حاکم است منصب قضاوت دارد و چون حاکم است منصب ولایت دارد. و همانطور که شیخانصاری رحمهالله و رهبر بزرگ انقلاب اسلامی ایران حضرت آیهاللهالعظمی نایبالامام آقای خمینی مدظله فرمودهاند تصور اطراف قضیه و دقت در همهی روایت موجب اطمینان است که امام علیهالسلام فقیه را بمنزلهی خود قرارداده است.
2- «رویالکلینی عناسحق بنیعقوب انه قالالحجه عجلالله تعالی فرجهالشریف: و اما الحوادثالواقعه فارجعوافیهاالی رواه حدیثنا فانهم حجتی علیکم وانا حجهالله». (1)
(کلینی از اسحاقبن یعقوب روایت کرده که حضرت ولیعصر حجهبنالحسن علیهماالسلام فرمودند: در پدیدهها و حوادث به راویان
1) (1) - وسائل روایت 9 از باب 11 ج 18
احادیث ما مراجعه نمایید آنها حجت من برشمایند و من حجت خدایم).
این روایت از نظر سند هیچ اشکالی ندارد و افرادی چون «صدوق» و «شیخ طوسی» و شیخ کلینی» و دیگر بزرگان آن را نقل کردهاند، خصوصاً که این روایت یک روایت عادی نیست و از ودایع و اسرار شیعه محسوب میشود زیرا توقیع و نامهای است از امام زمان حضرت بقیهاللهعجلالله تعالی فرجه که در غیبت صغری صادر شده و عاقلانه نیست که چنین روایتی را افرادی چون کلینی و صدوق و شیخ طوسی بدون اطمینان به صدور آن نقل کنند.
و اما از نظر روایت:
مراد از روایان احادیث همان فقیه جامعالشرائط است که در مقبوله ذکر شده و به آنان که ناظر برحلال و حرام اسلام و عارف به احکامند «وصف شدهاند، و معقول نیست که به صرف راوی حدیث بدون قدرت استنباط از حدیث، و معقول نیست که به صرف راوی حدیث بدون قدرت استنباط از حدیث، امام علیهالسلام ارجاع کرده باشد، بنابراین روایت از این جهت اشکالی ندارد.
و مراد از «حوادث واقعه» همان پدیدههای اجتماعی است که هر قومی به رئیس خود مراجعه میکند و قطعاً مراد احکام و مسائل اسلامی نیست زیرا:
الف - مراجعه جاهل در احکام دین به عالم در امور دین از جمله فطریات است و احتیاج به سئوال و جواب و آن هم سئوال بطور غیرعادی یعنی بصورت توقیع ندارد.
ب - اگر مراد «احکام» باشد کلام احتیاج به تقدیردارد و باید چنین باشد «و اما احکام الحوادث الواقعه» و تقدیر و حذف خلاف ظاهر است و دلیل میخواهد و دلیلی در کلام دیده نمیشود.
البته چون جمله «واما الحوادث الواقعه» جواب سئوالی است و سئوال در روایت ذکر نشده متحمل است که الف ولام «الحوادث» برای
عهد باشد نه برای جنس و معنی چنین میشود: و حوادث و پدیدههایی که سئوال کردی به فقیه مراجعه شود.
بنابراین عموم از روایت استفاده نمیشود تا مردم در هر پدیدهای ولو از امور حسبیه نباشد بتوانند به فقیه مراجعه نمایند.
ولی علاوه براینکه اینگونه تقریبها برخلاف ساهر بوده و عرفپسند نیست آنچه مهمتر و موردنظر است جملهی: «فانهم حجتیعلیکم وانا حجهالله» است. امام عصر ارواحنا فداه فرمودهاند در پدیدههای اجتماعی - در اموریکه هر ملتی به رئیس خود مراجعه میکند- به فقیه مراجعه کنید زیرا فقها از طرف من حجت برشمایند و من حجت خداوندم.
همچنانکه در مقبوله گفته شد تمسک به این روایت و آن روایت از نظر عموم ملت است.
در آن روایت فرمود او را قاضی قرار دهید زیرا از طرف من حاکم است، و در این روایت میفرماید: به او مراجعه کنید چون از طرف من حجت است. و کلمهی حجت مثل کلمهی حاکم و خلیفه و وصی و امثال آنها ظهور در زعامت دارد، بنابراین این روایت هم مثل روایت مقبوله از نظر دلالت تمام است و عموم منزلت و اینکه فقیه بمنزلهی امام است از آن استفاده میشود.
3- «قالالحسین علیهالسلام: مجاریالامور علی ایدیالعلماء الامناء علیحلاله و حرامه» (1)
این روایت از نظر دلالت بسیار عالی است و اینکه برخی گفتهاند مراد از علماءائمهی اطهار هستند دلیلی ندارد، بلکه از این روایت استفاده میشود که حکومت و زعامت فقیه جامعالشرائط مسلم و مفروغ عنه است، زیرا امام حسین علیهالسلام نصب نفرمودهاند بلکه خبر دادهاند که در اسلام حکومت و زعامت هست و آن حکومت و زعامت
1) (1) - مستدرک باب 1 از ابواب صفات قاضی روایت 36
بدست فقیه جامعالشرائط باید باشد.
و به فرض آنکه مراد امام حسین علیهالسلام از علماءائمهی طاهرین(علیهم السلام) باشد تخصیص نیست بیان مصداق است، یعنی امام میفرماید زعامت حق عالم است و چون فرد کامل از عالم مائیم پس زعامت حق ماست.
اگر اشکالی باشد از نظر سند روایت است زیرا روایت بطور ارسال و بدون سند از تحفالعقول نقل شده، ولی بسیاری از بزرگان مانند شیخانصاری بر کتاب تحفالعقول اعتماد داشتهاند و از آن روایت نقل کردهاند.
روایات دیگری نیز موجود است ولی ما به همین سهروایت انتقاد میکنیم و با تکرار کلامی از سابق بحث را پایان میبریم:
ما میدانیم که روایات فراوانی که از نظر دلالت و سند کامل و واضح بوده از رسولاکرم(صلی الله علیه و آله) و ائمهی طاهرین(علیهم السلام) در مورد زعامت و ولایت فقیه صادر شده ولی به دست ما نرسیده است زیرا قاعدهی کشف و قاعدهی لطف به تقریبی که ذکر شد به خوبی دلالت بر این موضوع ندارد.
ما میدانیم که در قرآن شریف فقیه جامعالشرائط به زعامت و ولایت منصوب شده است زیرا قاعده لطف و قاعده کشف به تقریبی که ذکر شد ما را چنین راهنمایی میکند، هر چند نتوانیم از قرآن این موضوع را استفاده کنیم.
در پایان این بحث ناچاریم به دو اشکال پاسخ دهیم:
1- از بحث استفاده میشود که اسلام جعل حکومت و ولایت روی عنوان نموده است نه فرد و شخص یعنی از نظر اسلام فقیه جامعالشرائط زعیم و حاکم است، و لازمهی این جعل، هرج و مرج است زیرا در یک زمان این عنوان برافراد متعددی صدق میکند و
لازمهی آن حکام متعدد برملت واحد خواهد بود که ناچار موجب اختلاف و تفرقهای است که اسلام شدیداً از آن بیزار است، و این اختلافی قابل اغماض هم نیست تا با رفع ید بعضی از حق خود اختلاف برطرف شود زیرا اختلاف در عقیده و فتوی است و معنا ندارد که فقیه دست از عقیدهی خود بردارد بلکه حرام است زیرا لازمهاش این است که مقلد شود و تقلید برمجتهد حرام است.
همین اشکال که اکنون در میان ما شهرتی پیدا کرده مرحوم صاحب جواهر را برآن داشت که از اصل فتوی دست بردارد و بهمین جهت در بحث نماز جمعه در جواهر اظهار تردید میکند که فقیه منصب زعامت داشته باشد و حتی نداشتن چنین منصبی را قویتر میداند.
با کمی دقت درمییابیم که این اشکال مهمی نیست و نباید مانند صاحبجواهر را مردد سازد، زیرا: اولا- این اشکال در اصل جعل و تشریع نیست بلکه در عوارض و طواری است و بهنگام پیادهشدن قانون پیش میآید. و هر قانونی ممکن است در پیاده شدن با اشکالهایی روبرو شود، لذا باید دید آیا منافع آن از زیانهایش بیشتر یا به عکس است؟ اگر منافع آن بیشتر است هرچند زیانهایی هم داشته باشد ناچار باید پیاده شود.
این اشکال نه تنها در تشریع و تفنین بلکه در عالم ماده و تکوین نیز هست، مثلاً باران منافع گوناگونی دارد ولی ممکن است لانۀ مورچهای را هم خراب سازد و یا خانۀ پیرزنی را ویران سازد و... آیا این زیانها مجوز آنست که فیض باران قطع شود؟
یکی از جوابهایی که فلاسفه در باب شرور دادهاند همین است که: «شرقلیل مانع خیرکثیر نیست».
حکومت و زعامت فقیه در زمان غیبت فوائدی دارد پس اگر ضرری هم داشته باشد آن ضرر مانع از آن فوائد و اصل جعل نخواهد شد.
ثانیاً- این نوع جعل حکومت و زعامت لازمهی زمان غیبت است زیرا جعل حکومت برای شخص در زمان غیبت ممکن و معقول نیست پس ناچار باید برای عنوان باشد و ما در زمان غیبت مصیبتهایی داریم که ناشی از خود ماست، و به فرمودهی خواجهنصیرالدین:
«وجوده لطف و تصرفه لطف آخر وعدمهلنا» (وجود حضرت حجهبن الحسن علیهماالسلام لطف است و تصرف او لطف دیگری است و نبودن او در میان ما از بدی و نارسایی خودماست).
بنابراین اصل زعامت فقیه در زمان غیبت لطف است و فوائد بسیار دارد و اینکه برای شخص معینی جعل نشده و روی عنوان جعل شده هرچند زیانهایی دارد ولی از ناچاری و به جهت اقتضاء زمان است.
ثالثاً- باید گفت این نوع جعل در واقع احترامی است به انسانها وزنده ساختن رشد سیاسی و تأیید حریت آنان، زیرا تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت برهمهی مردم واجب کفایی است یعنی امت اسلامی باید حکومت اسلامی داشته باشد و برای تشکیل حکومت لازم است:
1- حوزههای علمیه داشته باشد تا افراد لائق و فقهاء جامعالشرائط بپرورد.
2- آن افراد لائق یک نفر را از میان خود انتخاب نمایند و به امت اسلامی معرفی کنند.
3- همهی مردم حتی فقهاء از او متابعت نمایند.
این سه حکم از احکام مهم و واجب اسلام است، و اگر امت اسلامی چنین حکومتی نداشته باشد مسلماً به یکی از این سه واجب یا به هر سهی آن عمل نشده است، و این خود حاکی از آنست که هنوز رشد سیاسی ندارند.
مگر تشکیل حزبالله مشکلتر از تشکیل احزاب سیاسی است؟
چرا احزاب سیاسی قادرند وحدت کلمه در میان خود برقرار سازند، رئیس انتخاب کنند و اورا به مردم معرفی نمایند.
بنابراین اگر دولت اسلامی تشکیل نشود از قصور و نارسایی جعل نیست که:
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست ج
و اما آنچه در مورد اختلاف ناشی از اختلاف عقیده و فتوی گفتهاند که رفع ید معقول نیست بلکه حرام است، در واقع میان مقام فتوی و مقام زعامت خلط کردهاند، زیرا اصل مطلب این است که مجتهد باید به رأی خود عمل کند و نباید دست از رأی خود بردارد و به رأی دیگری در احکام اسلام عمل نماید، ولی تعیین رهبر به دست مجتهدین و شورای اجتهاد ربطی به این مسأله ندارد، بلکه در کتاب قضا و شهادات فقها عنوان کردهاند که اگر حاکمی حکمی داد برهمه حتی مجتهدین واجب است که بپذیرند و بر هیچ کس جایز نیست که آن را نقض کند مگر قطع وجدانی برخلاف آن حکم پیدا شود. بنابراین اگر یکی از فقها رهبری را بعهده گرفت برهمهی ملت اسلام حتی بر مجتهدین لازم است از او متابعت کنند و لو برخی از آن مجتهدین اعلم از آن رهبر هم باشند، زیرا به فرمودهی امام صادق علیهالسلام عدم متابعت از او استخفاف حکم خدا و رد بر ائمهی طاهرین(علیهم السلام) است، و رد برائمه رد خدا و رد خدا در حد شرک است.
2- اشکال دیگر آنست که فقیه جامعالشرائط قادر برادارهی ممالک اسلامی نیست زیرا به امور سیاسی، اجتماعی، فنون لشکری و اداری، ارتباطات با خارج از ممالک اسلامی و... وارد نیست و یک فرد روحانی غیر وارد به این امور چگونه میتواند ممالک اسلامی را
اداره نماید؟ تخصص در فقه، تخصص در همهی علوم اسلامی، عدانت کفایت و لیاقت ربطی به تخصص در سیاست، تخصص در فنون ارتشی، تخصص در حقوق اجتماعی، داخلی، خارجی و... ندارد.
رهبر انقلاب اسلامی ایران حضرت آیهالله العظمی نایبالامام آقای خمینی ادامالله ظله در کتاب مکاسب جواب این اشکال را دادهاند و خلاصهی آن چنین است:
تدبیر امور مملکت در هر ملتی و در هر مملکتی به دست یکنفر نیست بلکه با تشریک مساعی همه است. مگر دولتهای دنیای امروز در همهی فنون تخصص دارند؟ آنچه لازم است و دنیای روز به آن عمل میکند این است که در هر فنی افراد متخصص گمارده میشود و رئیس دولت برهمهی امور نظارت میکند. اگر فقیه جامعالشرائطی تشکیل حزبالله و دولت اسلامی دهد افراد لایق و بصیر و متدین برکارها میگمارد و کارهای اجتماع را به متخصصین متدین خیرخواه واگذار میکند، چنانچه همهی دولتهای دنیا چنین میکنند.
مگر دولتهای غرب و احزاب سوسیالیست همهی کارهای اجتماعی را خود بدست دارند؟ مگر در حکومت امیرمؤمنان علی علیهالسلام کلیهی کارها بدون واسطه و به دست او اجرا میشد؟
جمهوری اسلامی ایران نیز که به خواست خدا در کشور ایران برقرار گردید همینطور است، با دخالت آزاد همهی اقشار ملت، افراد متدین لایق بصیر برای شور در امور مملکت انتخاب میشوند- (مجلس شوری)- و آنان امور مملکت را در چارچوب قوانین اسلام بررسی میکنند و آنچه خیر ملت است و با اسلام مطابقت کامل دارد تصویب میکنند، مصوبات جهت اجرا به دولتی که منتخب آنانست ابلاغ میشود و دولت اجراء مصوبات را به افراد متخصص لایق خیرخواه بصیر که بر کارها گمارده است واگذار میکند یعنی هر کاری را به متخصص آن
کار، و روحانیت و فقیه جامعالشرائط نظارت بر آن کارها دارد، و در حقیقت همهی آنها منصوب از طرف فقیه جامعالشرائط هستند، همچنانکه خود فقیه منصوب از طرف خداست.
در واقع قانون خدا و حکومت خدا با دخالت همهی اقشار مردم در سرنوشت خودشان است. جمهوری اسلامی یعنی همگانی، یعنی دخالت همهی مردم در سرنوشت خود در چارچوب اسلام، و هیچ فرقی بین جمهوری اسلامی و سایر جمهوریهای دنیا و باصطلاح دموکراتیک که غالباً اسمندنه مسمی، وجود ندارد. تنها فرقی که هست اینست که قوانین آنها از افکار مردم تراوش کرده و در جمهوری اسلامی قوانین از خداست.
در جمهوریهای غربی، رئیس جمهور رئیس دولت منتخب مردم است در جمهوری اسلامی نیز همینطور است جز آنکه فقیه جامعالشرائط بر رئیسجمهور و رئیس دولت نظارت دارد.
به عبارت دیگر همهی ملت در کارها دخالت دارند، مجلس شوری استقلال دارد، رئیسجمهور و رئیس دولت استقلال دارند و منتخب مردم هستند، جزآنکه همهی آنها از طرف فقیه جامعالشرائط نیز وکالت دارند و اینگونه جمهوری امتیازهای ویژهیی دارد:
1- هر سه قوهی مقننه - قضائیه - مجریه الهی است و از عالم ملکوت سرچشمه گرفته و مفاسدی که قبلاً در یکی از فصلها- فصل تشریع قانون در اسلام مختص خداست یاد آورشدیم ندارد.
2- قوهی کنترل کنندهای - فقیه جامعالشرائط - بر همهی قوی ناظر است.
3- متابعت ملت از قوانین و از دولت - چون از درون و عقیدهی دینی سرچشمه میگیرد نه از بیرون و بازور- با میل و خلوص است. معمولاً مردم متدین از اینگونه قوانین و از دستورات چنین
دولتی شانه خالی نمیکنند و باجان و دل به قانون عمل میکنند و با کمال میل از اوامر و نواهی دولت، تبعیت میکنند. ملت تا سرحد امکان کمک به چنین دولتی را فریضه میدانند، و نه تنها از اوامر و نواهی و پرداخت مالیات سرپیچی ندارند بلکه هرگونه کمک مالی و غیرمالی را وظیفهی خود میدانند و با میل و اخلاص انجام میدهند.
4- با حریت و آزادی انسانها صددرصد مطابقت دارد.
5- اختلاس، رشوهخواری ، تکبر و تفرعن رؤسا، ظلم و تعدی و... بطور چشمگیری از میان میرود، زیرا اولاً افراد لایق متدینی از خود مردم برسر کارها هستند و ثانیاً قوهی کنترل کنندهای بر دولت حکمفرماست و ثالثاً مقام کنترل کننده - فقیه جامعالشرائط عادل است، تابع هوی و هوس نیست، ریاستطلب و دنیادوست نیست، بلکه اگر گناهی از او سرزند، اگر جاهطلب و ریاستجو و دنیا خواه شد خودبخود از منصب حکومت منعزل است، زیرا حکومت در اسلام حق فقیه عادل است.
6- استبداد که سرلوحهی مکتب سوسیالیسم است، - که میگویند یا مرگ یا تطبیق با مکتب ما، هرکس خود را با ما تطبیق ندهد یا خانی است باید کشته شود یا دیوانه است باید به بیمارستان برود- در کار نخواهد بود.
یکی از موثقین میگفت خانم دکتری که چند سال در بیمارستانهای مسکو کار کرده برایش تعریف میکرده است که بارها افراد عالم عقل حتی پروفسورها را به بیمارستان میآورند و به ما دستور میدادند همچون بیماران روانی از آنان پرستاری کنیم و دوای دیوانگان به آنها بخورانیم!! چرا؟ چون خود را با مکتب حزبحاکم تطبیق نمیدادند...
استعمار و استثمار که رهآورد مکتب سرمایهداری غربی است، و
معتقدند کشورهای ضعیف را باید غارت کرد، ذخائر آنها را بلعید حتی اگر کار به زندانی کردن افراد بیشمار و شکنجهها و کشتارها بینجامد... و نوکری عمال سرسپرده که گاه کاسهی داغتر از آشند و شاهد عینی آن سلسلهی منحوس پهلوی که برای بیگانگان از هیچ الحاد و فساد و شکنجه و کشتاری روگردان نبود... همه و همه خودبخود از میان خواهد رفت.
زیرا در اسلام و حکومت اسلامی ظلم نیست و انظلام و تحمل ظلم هم نیست، در اسلام و جمهوری اسلامی هیأت حاکمه عمال اجانب نیستند بلکه با تمام قوا علیه اجانب میجنگند.
در اسلام ظلم نیست ولی قدرت هست و جلوی افرادی که عمال بیگانگانند بشدت گرفته میشود و افرادی که کجند و راست نمیشوند جز با کجی شمشیر و بفرمودهی امام علیهالسلام: «لایستقیم الابالسیف»، شدت عمل خواهند دید و با قدرت یا براه راست آورده میشوند و یا نابود میگردند.
حکومت اسلامی آزادی مطلق میدهد ولی توطئه را هم سرکوب میکند.
7- سیستم اقتصادی جمهوری اسلامی، اقتصاد اسلامی است، بنابراین از هدفهای مهم آن رفع فقر فردی و اجتماعی است، طرفدار مستضعفین است، از اسراف و تبذیرها، مهمانبازیها، اشاعه عیاشی و فساد و فحشاء، تبلیغات دروغین و... پرهیز دارد.
8- در جمهوری اسلامی از وظائف هیأت حاکمه است که برای خدا و خدمت به مردم و کشور کار کنند.
9- قدرت جمهوری اسلامی فوق قدرتهاست زیرا ارتش آن را همهی مردم تشکیل میدهند و اگر فقیه جامعالشرائط حکمی برای دفاع، جهاد و نظایر آن صادر کند همه قیام خواهند کرد زیرا حکم او
را حکم خدا میدانند. بنابراین نه تنها فراری در کار نیست بلکه حتی داماد به حجله رفته را به میدان جنگ میآورد و عروس حجله را به تشویق همسر برای جهاد وامیدارد.
این خلاصهی برخی از امتیازهای ویژهی جمهوری اسلامی و حکومت اسلام بود، و در خاتمه لازم است مقایسهای میان حکومت اسلامی و حکومتهای شرق و غرب به عمل آوریم:
از مباحثگذشته معلوم شد که حکومت در اسلام اولاً وبالذات مخصوص خدای متعال است و ثانیاً و بالعرض یعنی با نصب خداوند متعال، از آن پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه طاهرین(علیهم السلام) است که عالم به ما سویالله و معصوم از خطا و گناهند.
و در مرتبهی سوم فقیه جامعالشرائط از طرف پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) حاکم است که بازگشت آن به خدای متعال است. و این حکومت گرچه خالی از اشتباه نیست زیرا فقیه همچون پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) معصوم و مصون از خطا نیست و در کارهای او احتمال خطا وجود دارد ولی خالی از اشتباهات عمدی و استبداد و ظلم و تعدی است. علاوه براین چون کار به دست شورای متشکل از افراد خبیر و متدین و خیرخواه است و فقیه نظارت برآنان دارد اشتباهات غیرعمدی نیز در این حکومت کم است، و این حکومت را باید حکومت الهی نامید زیرا انتخاب شخص زعیم و کارگزاران حکومت به دست مردم است ولی راهنمای مردم و تعیین نوع زعامت و نوع کارگزاران به دست خدای متعال است.
به عبارت دیگر از مباحث گذشته دریافتیم که پروردگار جهان توسط پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و ائمه طاهرین(علیهم السلام) نوع حکومت در زمان غیبت را تعیین نموده است، تا مردم در چارچوب آن نوع حکومت شخص حاکم - فقیه جامعالشرائط - و افراد طرف شور آن حاکم
مجلس شوری - را تعیین کنند و مجلس شوری افراد لایق را برای ادارهی مملکت - هیأت دولت - را معین سازد، پس این نوع حکومت دو بعدی است، بعدالهی دارد و آن تعیین نوع حکومت است، بعد مردمی دارد زیرا انتخاب افراد بدست مردم است.
اما حکومتهای بظاهر دموکراتیک غربی: در آمریکا استبداد حزب صهیونیسم برسرنوشت ملت آمریکا سایه انداخته است، هنگام انتخاب رئیسجمهور با تظاهر به انتخاب مردم و آزادی ناگهان از صندوق برون آید آنکه یارپسندد.
حزب بازیها، ترور و کشتار علنی و مخفی، رشوه دادنها و پول خرجکردنها حتی از طرف کشورهای اقمار آمریکا و نوکران سرسپرده (شاه مخلوع ایران در انتخاب گذشتهی آمریکا ملیونها دلار برای تبلیغات رئیس جمهوری سابق خرج کرد و چون نتیجهای نگرفت و رئیس جمهوری فعلی برسر کارآمد روی خوشی به این نوکر بدبخت نشان نداد)- همه و همه چیزهایی است که قابل انکار نیست.
بهرصورت ما که حکومت دموکراتیک در این جهان سراغ نداریم، اگر شما حکومتی را دموکراتیک میدانید معرفی کنید تا به شما بگوییم که اولاً اشتباه میکنید و ثانیاً حکومت دموکراتیک بدون قیدالهی اشکالهایی دارد که در مباحث گذشته- زیربنا و پایهی 8 از زیربناهای اقتصاد اسلام - ذکر کردیم.
و ثالثاً اگر از همهی اشکالها صرفنظر کنیم دموکراسی و حق حاکمیت مردم فقط در تئوری و فلسفهی سیاسی وجود دارد و در عمل حق حاکمیت از مردم سلب میشود و قدرت سیاسی و اجرایی کاملاً در دست یک یا چند نفر است و بعبارت دیگر حق حاکمیت مردم صرفاً در دادن رأی و شرکت در انتخاب خلاصه میشود و بعداً حق حاکمیت و اجراء امور بدست یک یا چند نفر میافتد که از خطا و تخلف از قانون
مصون نیستند، و مردم از حاکمیت بهرهای ندارند، و میدانیم استیضاح حاکم نیز اگر طبق قانون اساسی عمل نکند بازیای بیش نیست که بدست چند نفر که مصون از خطا و تخلف عمدی از قانون نیستند انجام میگیرد.
واما حکومتهای شرقی: براساس دیکتاتوری حزبی بدون پردهپوشی و ریاکاری است قدرت بدست هیأت رئیسه و دفتر مرکزی حزب است و مردم بهیچ وجه حقاعمال قدرت ندارند.
ای کاش این پردههای آهنین و سیمهای خاردار از میان برداشته میشد و جوانهای فریبخوردهی ما از نزدیک آن بهشت موعود و نوع حکومت سوسیالیستی را میدیدند.
ما از صدها شاهد عینی به نقل یک عبارت از کتاب «بازگشت از شوروی» اثر آندرهژید نویسندهی معروف فرانسوی اکتفا میکنیم. ژید از مدافعان سرسخت رژیم شوروی بود و با دعوت رژیم شوروی برای بازدید از آن کشور سفری به شوروی رفت و در بازگشت کتابی به نام: «بازگشت از شوروی» نوشت و رژیم کمونیستی شوروی را رسوا ساخت. او مینویسد:
«وقتی به خاک شوروی قدم گذاشتم ابتدا دربرخورد با معایب به خود فشار میآوردم که آنها را به نحوی توجیه کنم ولی حقائق تلخی مشاهده کردم که هیچگونه راهی برای تبرئهی افکار گذشتهی خود نمییافتم...
مشاهدهی زندگی مذلتبار کارگران مرا مات و مبهوت کرد، چندینبار فرصت بدست آورده و خود را از دست مهمانداران رسمی خلاص نموده به کلبههای بیفروغ کارگران که در مجاورت کاخهای سربه آسمان کشیده به لانههای محقر شباهت داشت سرزدم، آنگاه از مقایسهی زندگی مشقتبار و طاقتفرسای این بیچارگان با جلال و
عظمت و آسایش و راحتی کاخ نشینان مجاور آنها دود از سرم بلند شد... مردم شوروی آنطوریکه من دیدم شبیه به ماشینهای بیروح استحصالی شدهاند، همه مجبورند که یکنوع فکر کنند و آن هم طرز فکری که بوسیلهی دستگاه حاکمه تعیین میشود.
هر روز صبح روزنامهی حزبی مطالبی را که دفتر حزب یعنی دفتر رهبری بدون معارض صلاح میداند منتشر میکند همه ناچارند که برآن مطالب اعتقاد داشته باشند، حدود فکر مردم نباید از آن نوشتهها تجاوز کند، در سراسر کشور پهناور شوروی بهرکجا که روی همه در درسهایشان را حاضرند، همه یکجور حرف میزنند یکجور فکر میکنند و مردم مجاز نیستند که در خارج از حدود آن نوشتهها چیزی به زبان بیاورند...
در این کشور آزادی کار ابداً وجود ندارد کارگران شوروی که باصطلاح حکومت را به دست آوردهاند مانند غلامان زرخرید به کارخانهای که در آن کار میکنند متعلق هستند و دهقانان هم بزمین اشتراکی خودشان بستگی اجباری دارند فکر تغییر شغل برای هیچکس مجاز نیست، چنین فکری گستاخی است، چنین فکری دیگر حق حیات ندارد... آنگاه با این وضع باید به زندگی بخورونمیر- روزی 5 روبل بسازد.
در مقابل باید بگوییم در ضیافتهایی که به خاطر من برپا میشد در هربار مثلاً برای یک شام برای هریک نفر بیشتر از 200 روبل خرج میشد نه خیال کنید که فقط چنین برنامهای برای من که مهمان بودم ترتیب داده شده بود گشادبازیها در زندگی روزانهی اولیاء امور نظیر همان مخارج بود...
استعفاء از حزب علاوه برآنکه موجب میشود از کلیهی مزایا
محروم شود، سرنوشت بدی دارد و دیر یا زود لااقل تحویل آن زندانهای وحشتناک داده خواهد شد.
در جامعهی سوسیالیستی هر کس بیشتر مطیع و فرمانبردار باشد و دستورات صحیح یا غلط مافوق را کورکورانه و بدون چون و چرا به موقع اجرا گذارد به مشاغل حساسی گمارده میشود و هرکس اظهار نظری یا ابراز شخصیتی بنماید یا زیر بار دستور غلط نرود اخلالگر و مخالف رژیم سوسیالیستی محسوب خواهد شد و سرنوشت تاریک و مبهمی در انتظار اوست...»
شایسته است جوانها، فریبخوردهها، کمی دقت کنند و نعمت اسلام را ارج نهند و قدر بدانند خداوند میفرماید:
«وضربالله مثلا قریه کانت آمنه مطمئنه یأتیها ارزقها رغذامن کل مکانفکفرت بانعممالله فاذاقهاالله لباس الجوع والخوف بما کانوا یصنعون» (1)(خداوند سرنوشت جایی را بعنوان مثال ذکر میکند که در امنیت و آسایش بودند و در رفاه میزیستند ولی نعمتهای خدا را ناسپاسی کردند پس خداوند فقر و ناامنی برایشان فرود آورد به جهت آنچه انجام میدادند)
بیم آنست که ناسپاسی فریبخوردگان و روگردانان از اسلام عزیز که قدر امان و اطمینان اسلام و قدر نظام اقتصادی اسلام را نمیدانند عاقبت آنان را به پرتگاه وحشت و اضطراب و خفقان کمونیسم بکشاند و دیگران نیز به آتش آنان بسوزند...
از خدای متعال مسئلت میداریم همهی ما را از خواب غفلت بیدار سازد و ما را پاسدار و سپاسگزار نعمت اسلام و امنیت و آزادی و اقتصاد آن قرار دهد، و به زشتی و جهل دیگران برما نگیرد.
1) (1) - سورهی نحل آیهی 112
پاورقی (ستارهها)
( *) منظور از «ملکه استنباط» حالتی است که پس از آموختن مقدمات علوم دینی در مدت طولانی با آموزش از استاد متخصص و با تتبع و پیجویی در قرآن و روایات و گفتار و نوشتار متخصصین و با تفکر و تعقل دقیق و عمیق بدست میآید، بنابراین باید چند سال مقدمات را خوب فراگیرد و آنگاه چندین سال به تتبع و پیجویی و تفکر و تعقل و بخصوص آموزش و تعلم از اساتید بپردازد تا ملکهی استنباط برای او پیدا شود، و باید توجه داشت که این حالت استنباط بدست نمیآید مگر:
1- بایک سلسله استعدادهای ذاتی مثل «مستقیم بودن فکر» و «درک مطالب لااقل بطور متوسط» و...
2- با تزکیهی نفس و تقوی، زیرا اگر نفس مهذب نباشد حالت استنباط او ملکهی قدسیه نخواهد بود و مفاسد بسیاری دارد: «والبلدالطیب یخرج نباته باذنربه والذی خبث لایخرج الانکدا» (4)
زمین پاک گیاهش باذن خدا بیرون میآید و از زمین ناپاک و پلید بیرون نمیآید مگر گیاه بدونا پسند بهمین جهت نزد بزرگان از علماء و فقهاء نیز مسلم است که تقوی و تزکیهی نفس شرط اساسی استنباط احکام شرعیه است.
( **) جملهی نظر فیحلالنا و حرامنا و عرف احکامنا «به خوبی دلالت دارد که منصوب، فقیه و متخصص در علوم اسلامی است. وقید عدالت و کفایت نیز به تقریبیکه در بحث آیات گفته شد مفروغ عنه است. بهمین جهت در پایان حدیث که از اختلاف سئوال میشود امام به اعدال و اوثق ارجاع میفرماید، بنابراین اصل عدالت نزد راوی و امام مسلم و مفروغ عنه است.
( ***) قرآن در مورد بلعم میفرماید: «فمثله کمثلالکلب ان تحمل علیه یلهث اوتترکه یلهث» (سورهی اعراف آیهی 175) (مثل او مثل سگ است اگر براو حمله بری زبان را بیرون میآورد و اگر او را واگذاری باز زبان را بیرون میآورد). و در مورد یهود میفرماید: «مثلالذین حملواالتوراهثم لمیحملوها کمثلالحمار یحمل اسفارا» (سورهی جمعه آیهی 5) (آنانکه تورات را حمل میکنند عالم به آنند- و آن را حمل نکردهاند- به آن عمل نمیکنند- همچون الاغند که کتابهایی بار او باشد.
( ****) « فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهمالله و اولئک هماولواالالباب» (سورهی زمر آیهی 17) بشارت ده به آن بندگان من که سخنها را میشنوند و از بهترین آنها پیروی میکنند. آنان هدایت شدهها و خردمندانند)
بسم الله الرحمن الرحیم
اسلام و همه ادیان «مالکیت فردی» را تأیید کردهاند، از آیات قرآن و روایات اسلامی بخوبی میتوان دریافت که در اسلام مالکیت فردی، مفروغ عنه است.
بیش از هزار آیه در قرآن کریم برمالکیت فردی دلالت دارد، و دلالت این آیات بصورت امضاء مالکیت فردی نیست بلکه برتر و رساتر از امضاء، و بگونهای است که مالکیت فردی را امری مسلم و مفروغ عنه تلقی میکند، ما برای نمونه برخی از آیات را ذکر میکنیم.
و با آنکه تأیید اسلام بلکه همهی ادیان برمالکیت فردی، از بدیهیات و ضروریات بشمار میرود و لازم نیست ما آیات شریفه قرآن را در این مورد نقل نمائیم در عین حال.
«خذمن اموالهم صدقه تطهرهم و تزکیهمبها وصل علیکم ان صلوتک سکن لهم» (1)به پیامبر میفرماید: (از اموال ایشان - مردم - زکوه بگیر تا آنان را پاک و تزکیهنمائی، و برآنان درود بفرست مسلماً درود تو موجب سکونت و آرامش خاطر آنان است.)
«واعملوا انما غنمتم من شیء فانلله خمسه» (2)
به مسلمانان میفرماید: (بدانید هرچه استفاده ببرید همانا یک پنجم آن مال خداست).
و نظایر این دو آیه که به انفاق امر و ترک انفاق نهی میکند از قرآن شریف بسیار است، و در همهی آیات مالکیت و صاحب مالی فرض شده و آنگاه برای رفع فقرهای فردی یا اجتماعی و به تفسیر قرآن «فیسبیلالله» امر به انفاق شده است.
«انالذین یأکلون اموالالیتامی ظلماً انما یاکلون ناراً» (1)همانا آنانکه به ستم اموال یتیمان را میخورند، مسلماً آتش میخورند.
و باز میفرماید: «فانآنستم منهم رشداً فارفصوالیهم اموالهم» (2)اگر در یتیمان رشدی دیدید به بلوغ و رشد فکری رسیدند- اموالشان را به ایشان رد نمائید،
«للرجال نصیب مماترک الوالدان والاقربون وللنساء نصیب مماترک الوالدان والاقربون مماقلمنه اوکثرنصیبا مفروضاً» (3)و برای مردان از آنچه پدر و مادر و خویشان باقی گذاردهاند بهرهیی است، و برای زنان از آنچه پدر و مادر و خویشان باقی گذاردهاند بهرهیی است، کم باشد یا زیاد، و این بهره بطوری است که در اسلام تعیین شده است، آشکار است که در این آیه مالکیت فردی برای متوفی و آنانکه از متوفی ارث میبرند مفروض و مفروغ منه است و فقط میخواهد تقسیم ارث را و اینکه زنان نیز همچون مردان ارث میبرند توضیح دهد.
«الرجال قوامون علیالنساء بما فضلالله بعضهم علیبعض و بما انفقوا من اموالهم» (4)مردان برزنان ریاست دارند زیرا خداوند برخی را بربرخی دیگر برتری داده است و نیز برای آنکه مردان از اموال خود به زنان نفقه
میدهند.
در این آیه نیز مالکیت فردی مسلم و مفروغ عنه میباشد و وجوب نفقهی زن مورد نظر است.
این یادآوری لازم است که هر تجمعی هرچند محدود و کوچک بهفرمانروائی نیازمند است تا امور آن مجتمع منظم گردد و اداره شود، خانواده نیز در مقیاس کوچک چون یک مملکت است. و جامعه و مملکت از خانوادهها تشکیل میشود بنابراین همچنانکه جامعهی بزرگ فرمانروا لازم دارد خانواده نیز به رئیس و فرمانروا نیازمند است و چون مرد از نظر خلقت بیشتر تعقلی و زن بیشتر عاطفی است، اسلام ریاست خانواده را به مرد واگذارکرده است، و باید توجه داشت که معنای ریاست «فعال مایشاء» بودن و زورگوئی و تحمیل نیست، و بقول عرب «سیدالقومخادمهم» رئیس طائفه خدمتگزار ایشان است.
آخرین آیهای که در این مورد ذکر میکنیم مالکیت فردی مرد و زن را صریحاً اعلام میکند:
«للرجال نصیبممااکتسبوا وللنساء نصیب ممااکتسبن» (1)برای مردان از آنچه کسب کردهاند بهرهای و برای زنان از آنچه کسب کردهاند بهرهای است، یعنی بهرهی کار هرکس چه مرد باشد و چه زن متعلق به خود اوست نه دیگری و به تحقیق علمی و ادبی باید گفت کلمهی «من» در «ممااکتسبوا»- ممااکتسبن» نشویه است و معنا چنین است: بهره کار انسان، مرد باشد یا زن مال خود اوست نه مال دیگری.
خلاصه، مالکیت فردی در اسلام و در همهی ادیان از جملهی ضروریات و بدیهیات است و نیاز به تفصیل ندارد و تأویل کردن این ضروریات و بداهت در واقع از لجاجت و تحمیل عقیده براسلام است.
کسیکه مالکیت فردی را در اسلام تأویل میکند و منکر آن میشود
1) (1) . سورهی نساء آیهی 32.
مثل آنست که نماز و روزهی اسلام را انکار نماید، و بگوید نماز برای ورزش بدن و روزه برای صحت و بهداشت تن وضع شده و بگوید ورزش در زمان ما باوسائل و قواعد علمی که دارد و بهداشت با ترقی و پیشرفتی که کرده است میتواند به جای نماز و روزه باشد! این طرز سخن گفتن از حماقت و لجاجت و تحمیل عقیده براسلام است برخی از این افراد آمدهاند از این آیه شریفه کلمه «من» را تبعیضیه گرفتهاند و چنین معنا کردهاند که: (برای مردان از آنچه کسب کردهاند بهرهای است - بمقدار حاجت - و برای زنان از آنچه کسب کردهاند بهرهای است بمقدار حاجت -)... و این همان شعار سوسیالیستهاست که میگویند هرکس باندازهی قدرت باید کارکند و باندازهی...
اسلام مردی را که بر زن و خانوادهی خود تحکم و زورگوئی و ستم نماید، اهل دوزخ میداند و بشدت مذمت کرده است و برای تنظیم خانواده، تفاهم بین مرد و زن دستورات بسیار دارد و اگر دقت شود برترین الفتها و عالیترین زندگی خانوادگی در سایهی اسلام راستین میسر است و نمونههای آنچه در تاریخ اسلام و چه هماکنون در جوامع مسلمان و در خانه مسلمانانی که واقعاً به اسلام عمل میکنند بسیار است. اسلام ریاست خانواده را به مرد داده است ولی این به آن معنا نیست که مرد از زن برتر است زیرا زن از جهتی از مرد برتر است چون وجودش عاطفی است، و مرد از جهتی دیگر از زن برتر است چون وجودش تعقلی است و ریاست با تعقل مناسبتر و سازگارتر است، چنانکه پرورش و تربیت، با وجود عاطفی سازگارتر است خلاصه سخن آنکه اسلام ریاست را به مرد داده و زورگوئی و چماق را از او گرفته است ولی دنیای امروز چماق را از مرد گرفته و بدست زن داده است و این جز اختلاف و ازهمپاشیدگی و عوارض سوءثمری نداشته و ندارد حاجت برداشت نماید.
بنابراین بنظر آنان شعار اسلام همان شعار مکتب سوسیالیسم است! در حالیکه اگر بهصدر و ذیل آیه توجه داشتند چنین دروغ و خرافهای برزبان نمیآوردند. اینک آیهی شریفه را با صدروذیل آن بررسی میکنیم تا بطلان پندار خرافی آنان آشکار شود.
«ولاتتمنوا مافضلالله بهبعضکم علیبعضللرجال نصیب ممااکتسبوا وللنساء نصیب ممااکتسبن واسئلواالله منفضله انالله کان بکل شیء علیماً» (1)(آنچه را که خداوند به آن برخی از شما را بربرخی دیگر برتری داده آرزو میکنید بهرهی کار هر مرد و زن بخودش اختصاص دارد، از فضل خداوند بخواهید همانا خدا برهمهچیزی است داناست)
یعنی انسانها در استعداد و ذوق و توفیق با همه تفاوت دارند.
واین از شاهکارهای خلقت است.
مقدری که به گل نکهت و به گل جان داد هر آنچه لایق او بود ایزدش آن داد
اگر این تفاوتها نبود چرخ زندگی فرد و جامعه نمیچرخید. و اصولاً زندگی جز یک زندگی جهنمی نمیبود، موریس مترلینگ مینویسد: «دانشمندن سوسیالیسم و کمونیسم میگویند معنی کمونیسم این است که به تمام افراد که در استعداد و هوش و ذکاوت با یکدیگر تفاوت دارند شانس واحدی برای پیشرفت و ترقی بدهیم زیرا دانشمندان کمونیسم ناچار تصدیق میکنند که افراد بشر در استعداد با هم متفاوتند. ولی در جامعه کمونیستی زنبورعسل و موریانه حتی اختلاف استعداد هم در میان نیست شما اگر ده سال در زندگی موریانه مطالعه کنید محال است در یکی از افراد مزیتی از لحاظ استعداد بردیگری ببینید، زیرا جامعه کمونیستی هر فردی را برای کار مخصوصی ساخته است و ممکن نیست که جز همان کار کار دیگری از او ساخته باشد
1) (1) . سورهی نساء آیهی 32.
منظرهی زندگی مورچه و موریانه و زنبورعسل و خصوصاً زندگی موریانه، منظرهی کامل و بدون نقص یک جامعهی کمونیستی است که هرکس باید کارکند و هیچکس نباید بیکار بماند حتی برای آنکه در کار وقفه حاصل نشود بیماری و خواب را بکلی از بین بردهاند. در زندگی این حیوانات، بزرگ و کوچک و آقا و نوکر نیست و تمام افراد بدون استثناء مطیع قانون پولادین جامعهاند. درزندگی آنها تفریح و پاداش و جایزه نیست.
ولی اصولاً، فایدهی این زندگی چیست و شما را به خدا آیا ارزشی دارد که میلیونها سال زحمت بکشیم و زندگی خود را مبدل به این جهنم نمائیم، زندگی وقتی لذتبخش است که در آن امید، عشق و حتی محرومیت وجود نداشته باشد خلاصه کمونیسم حقیقی همان زندگی مورچه و موریانه و زنبورعسل است و بقیه جز عوام فریبی و دروغ و خدعه و تزویر نیست اینطور زندگی برای انسان وقتی است که استعداد و ذوق و عشق و غریزه جنسی و... را از بین ببریم تا همهی افراد مثل موریانه متساوی شوند ولی این کار اگر ممکن هم بشود زحمت کشیدهایم و جامعه را به یک جامعه جهنمی مبدل کردهایم!!» (1)بنابراین معنای آیهی شریفه کاملاً خلاف آن است که سوسیالیسم میگوید، آیه میفرماید استعداد مختلف است و این یک امر صددرصد و طبیعی است، و بهرهی هرکس - که به جهت تفاوت استعدادها، ذوقها، ذکاوتها متفاوت میشود- مال خود اوست نه مال دیگری، و هرکس هرچه میخواهد از خدا بخواهد نه از دیگری و خداوند میداند از نظر خلقت و از نظر وضع قانون - چه میکند.
این شعار اسلام است، و میبینید که صددرصد ضدشعار سوسیالیسم است. شعار اسلام مطابق با فطرت و خلقت انسانها و شعار سوسیالیسم مخالف با فطرت و خلقت آنان و مطابق با دیکتاتوری است و تاکنون
1) (1) . خلاصهای از گفتار موریس مترلینگ به نقل از کتاب اصول ماتریالیسم، مارکیسیم.
نتوانستهاند آن را پیاده کنند و در آینده هم نخواهند توانست. خداوند میفرماید: «فلن تجدلسنهالله تبدیلاً ولنتجد لسنهالله تحویلاً» (1)(ارزش و سنت الهی هرگز مبدل نمیشود. و از بین رفتنی نیست.)
ولی میبینیم برخی مذبوحانه میکوشند تا افکار خود را برقرآن و روایات اهل بیت(علیهم السلام) تحمیل نمایند و برای عوامفریبی و آبرو بخشیدن به افکار مارکسیستی خود به قرآن و روایت تمسک میجویند مثلاً از این آیه سوءاستفاده میکنند:
«ولاتاکلوا اموالکم بینکم بالباطل» (2)(اموالتان را در میان خود به باطل میخورید) و میگویند خداوند متعال و پیامبر(صلی الله علیه و آله) اموال را جمع نسبت داده و آن را متعلق به همهمیدانند پس معلوم میشود مالکیت فردی در کار نیست و اموال متعلق به جمعیت است!! به تعبیر ادبی استدلال کننده جمع را در اینگونه آیات و روایات «عام مجموعی» پنداشته است نه «عام التقراقی» و اگر چنین باشد باید «اولاد» را نیز در آیهی ذیل به جامعه و همه مردم نسبت دهند نه به پدر و مادرش زیرا قرآن میفرماید «انما اموالکم و اولاد کم فتنه والله عندهاجر عظیم» (3)مسلماً اموال و فرزندانتان وسیلهی امتحان و آزمایش است و نزد خداوند پاداش بزرگی است.
و نظایر این آیهی شریفه که قطعاً «عامالتقراقی» است در قرآن بسیار است و اگر هم شبههای «عاممحموعی» و همینطور از این روایت که پیامبر فرمودهاند «الناس مسلطون علیاموالهم» در برخی آیات دیده میشود که دیده نمیشود- آیات دیگری شبهه را مرتفع میسازد، چنانکه آیهی ذیل و نظایر آن در قرآن و نیز در روایات بسیار است مال را به افراد نسبت داده، «وانتبتمفلکمرئوس اموالکم لاتظلمون ولاتظلمون» (4)او اگر- شما که قبل از تحریم ربا، ربا میگرفتید توبه کنید پس سرمایهای که دادهاید متعلق به شماست نه
ستم کنید و بر شما ستم شود) و نیز درباره یتیمان و کسانی مانند سفیهان که رشد و کفایت عقلی ندارند میفرماید: «فانآنستم منهم رشداً فارلفوا الیهم اموالهم» (1)(پس اگر بالغ شدند و از ایشان رشد فکری دیدید اموالشان را بخودشان تسلیم کنید) گاهی نیز دیده میشود که برای اثبات افکار انحرافی خود به این آیه متمسک میشوند: « ولاتؤتوا السفهاء اموالکم التی جعلالله لکم قیاماً» (2)(اموالتان را که قوام جامعه به آنست به دست سفیهان ندهید)... میگویند قرآن کریم مال سفیه را مال جامعه، و قوام جامعه را وابسته به آن میداند! ولی باید بگوییم که ظاهر آیه برعکس پندار ایشان است، زیرا آیه در مقام نهی از اسراف و تبذیر است و منظور آنست که به سفیه بیش از مخارج ضروریش ندهید زیرا اموال را بیجهت تلف میکند، بنابراین آیه میفرماید مخارج سفیه را جامعه از مال خود بدهد و بیش از مخارج ضروری هم ندهد.
بفرض آنکه معنای آیه این باشد که به سفیه از اموال خودش از احتیاج ندهند باز در مقام نهی از اسراف و تبدیر است، و معنای آیه این است که مال قوام برای جامعه است و باید در جامعه چون خون در بدن جریان داشته باشد و نباید بیجا تلف شود و مال سفیه را به سفیه ندهید زیرا تلف میکند.
بنابراین برای تنبه این مقصود مال را به جامعه نسبت داده است و بفرض اگر اجمالی در این آیه باشد آیات دیگری که ذکر شد بیانگر این آیه نیز هست، چنانچه در آیاتی نظیر «وآتوهم منمالالله الذی آتاکم» (3)(از مال خدا که به شما داده است بهفقرا بدهید) و: «انفقوامما جعلکم مستخلفینفیه» (4)(از آنچه خداوند شما را در آن وکیل خود قرار داده - مال - انفاق کنید) که بحث آن گذشت متذکر میشود. اموالی که در دست دارید گرچه ظاهراً متعلق به شماست ولی در حقیقت به خدا تعلق دارد زیرا او به شما عطا فرموده پس انفاق کنید
و بخل نورزید و اینگونه آیات در واقع بیانگر نکاتی روانی و اجتماعی است و هیچ ربطی به اینکه مال متعلق به جامعه است نه فرد ندارد.
و خرافیتر از ادعاها و انحرافاتی که گذشته، ادعائی است که برخی پولپرستان دارند و برای خیال خرافی خود به آیاتی نیز تمسک جستهاند که هر مسلمان آگاهی را متأثر میسازد. و براستی نیز جای تأسف و تأثر است که قرآن عزیز کتاب انسانساز خدای متعال چنین بازیچهی هوی و هوس مشتی غربزدهی سودجو و کور و کرانی سراپا جهل شود! آنان گاهی این آیه شریفه را ذکر کرده: «واللهفضلبعضکم علیبعض فیالرزق» (1)(خداوند بعضی از شما را بر بعضی دیگر در مال و روزی برتری داده است)... و میگویند فقر و غنی تقدیر الهی است و خدا خواسته است که برخی فقیر باشند اگر خدا میخواست به آنها هم عطا میکرد!!
این پندار بیاساس را قرآن عیناً از برخی مترفین خرافهگو در صدر اسلام نقل میفرماید: «واذاقیل لهم انفقوا مما رزقکمالله قالالذین کفرو اللذین آمنوا نطعم من لویشاءالله اطعمه» (2)(وقتی به آنان گفته شود از آنچه خداوند به شما عطا فرموده انفاق کنید کافران به مؤمنان میگویند آیا کسانی را اطعام کنیم که اگر خدا میخواست آنان را اطعام میکرد)
قرآن کریم در آیهی «والله فضلبعضکم علیبعض» به یک نکته طبیعی اشاره میفرماید و آن اینکه مردم در استعداد و هوش و فعالیت یکسان نیستند پس ناچار درآمدشان نیز یکسان نخواهد بود. ولی این قبیل آیات در مقام آن نیست که بیان کند وظیفه مردم درحالیکه از نظر طبیعی مختلفند چیست؛ البته در ذیل برخی از همین آیات وظیفه را نیز
تعیین فرموده است چنانکه در ذیل همین آیه میفرماید «فماالذین فضلوا برادی رزقهم علیماملکت ایمانهم فهم فیه سواءافبنعمهالله یجحدون» (1)(ولی آنان از رزق خود بزیردستان نمیدهند تا در معیشت و زندگی مساوی شوند، آیا اینان نعمت خدا را نادیده گرفته و کفران میورزند؟).
تمامی این آیه شریفه دلالت دارد:
الف - انسانها چون در استعداد متفاوت خلق شدهاند بنابراین در بهره و درآمد نیز متفاوت میشوند.
ب - افرادی که برتری دارند باید از درآمد و سود خود به دیگران بدهند تا همه در رفاه باشند.
ج - آنانکه بخل ورزند و موجب اختلاف طبقاتی در معیشت شوند به آنچه پروردگار جهان به آنان عنایت فرموده کفران ورزیدهاند. پولپرستان گاهی هم به خرافهی دیگری متوسل میشوند تا فقر فردی و اجتماعی را توجیه نمایند؛ میگویند باید حتماً فقرائی باشند تا قوانین خمس و زکوه دربارهی آنان اجرا شود! این استدلالها براستی شگفتآور است؛ درست به آن میماند که کسی بگوید قانون جهاد برای امضاء و تأیید کفر کافران تشریع شده است و طب با میکروب و دانش با جهل ملازمه دارد! اگر اسلام به تحصیل دانش توصیه کرده و برای آموزش طب تأکید فرموده است بدان جهت است که اسلام وجود جهل و میکرب را میپسندد و تأیید میکند!! شگفتا که حماقت کار برخی را به کجا میکشاند؟! و براستی اگر بشر توجیهگر شود میتواند همهچیز را توجیه کند و بگفتهی یکی از بزرگان «اگر خدا نباشد همهچیز قابل توجیه است»!
قانون زکات امضاء فقر نیست بلکه کاشف از فقر است. حاکی از
1) (1) . سورهی نحل آیه 73.
این است که زندگی بشر از مجرای طبیعی منحرف شده است.
قانون جهاد امضاء کفر نیست کاشف از کفر است بیانگر انحراف جامعه از مجرای فطرت است.
گفتیم که اسلام و همهی ادیان مالکیت فردی را امضاء کردهاند و مالکیت فردی از ضروریات و بدیهیات ادیان است و هیچ قابل توجیه و تأویل نیست. و چون قانون الهی است بنابراین صددرصد به نفع جامعه است و به عبارت دیگر قانون مالکیت فردی از طرف خداوند که به مصالح و مفاسد جهان و خلقت انسان و عواقب امور داناست و جز رفاه و صلاح برای فرد و جامعه نمیخواهد وضع نشده است. پس به اجمالی میدانیم که مالکیت فردی به نفع فرد و جامعه و دارای مصلحت مهمی است، در عین حال میتوان به تفصیل هم منافع و مصالحی برای آن ذکر کرد:
1- مالکیت فردی با فطرت و سرشت بشر مطابقت کامل دارد. انسان بخوبی درک میکند آنچه با کار و زحمت خود بدست آورده متعلق به خود اوست نه دیگری. و اگر به زور از او بگیرند آن را تجاوز و تعدی میداند و با وجدان و فطرت خود رنج آن را درک میکند حتی اگر از کودکی آنچه را در تملک دارد بگیرند به دفاع برمیخیزد و اگر نتواند دفاع کند ناراحت میشود و رنج میبرد. مالکیت فردی حتی در حیوانات نیز دیده میشود، حیوان چیزی را که بدست آورده متعلق به خود میداند و اگر از او گرفته شود حالت دفاع بخود میگیرد بجهت همین فطری و غریزی بودن مالکیت فردی است که الغاء آن به یک دیکتاتوری استالینی نیازمند است. استالین با کشتن ملیونها نفر و با استفاده از زندانهای هولناک و زجر و شکنجهها و تبعیدهای غیرانسانی
و اردوگاههای کار اجباری میخواست الغاء مالکیت را عملی سازد ولی دیدیم که کارگردانان نتوانستند ادامه دهند و ناچار با کمال شرمندگی مالکیت فردی را بطور متوسط پذیرفتند چنانکه تفاوت دستمزدها را نیز ناچار قبول کردند! آری، قانونی میتواند پیاده شود که با فطرت مخالف نباشد و قوانینی که مباین با فطرت انسانی است دوام نخواهند آورد و بهمین جهت کمونیستها باید مطمئن باشند که کاری از پیش نمیبرند.
2- چنانکه در مباحث گذشته گفتیم اقتصاد اسلام برپایه آزادی و حریت صحیح بناشده و پذیرش حریت اقتصادی در واقع احترام به شخصیت انسان است. اگر آزادی اقتصادی از انسان گرفته شود و در کسب و کار و مصرف و توزیع آزاد نباشد و بهرهی کارش بخودش تعلق نداشته باشد نه فقط به شخصیت و آزادی او ضربه زدهاند بلکه او را حیوانی فرض کردهاند که باید بقدر قدرت کار کند و بمیزان حاجت مصرف نماید! گذشته از آنکه الغاء مالکیت و آزادی اقتصادی با فطرت و خلقت انسان منافات دارد اصلاً سزاوار مقام انسانی انسان نیست که با او همچون یک حیوان باربر رفتار شود.
براستی افراط مکتب سرمایهداری غربی و تفریط مکتب سوسیالیسم شرقی شگفتآور است، در غرب مالکیت فردی برای گربهها و سگها پذیرفته شده و گاهی میشود که گربه یا سگی ملیونر و میلیاردر میشود و در کشورهای کمونیستی انسان را حیوانی میپندارند که باید بقدر قدرت کار و بمقدار حاجت مصرف کند!!
3- شکی نیست که کار نیروی متراکم کارگر است، و همچنانکه دست و پا و سایر اعضای کارگر متعلق به اوست، کار و بهرهی آن نیز بخودش تعلق دارد؛ و سلب مالکیت فردی همچون سلب برخی از اعضاء بدن محسوب میشود عجیب است که سوسیالیستها به این موضوع
اعتراف دارند و برهمین مبنا برای صاحبان کارخانجات حقی قائل نیستند و میگویند همهی تولیدات مربوط به کارگر است نه کارفرما زیرا تولید اثر کار کارگر است.
اگر چنین است - که هست - یعنی تولید بمنزلهی عضو کارگر است پس باید متعلق بخودش باشد و الغاء مالکیت و شعار «مصرف بمقدار حاجت» تجاوز و ستم به کارگر است... (در آینده بخواست خدا پیرامون حق کارفرما توضیح خواهیم داد).
4- قبلا گفتیم که مکتب کمونیسم بمعنای واقعی میتواند عملی شود که همه غرائز انسان را نابود سازیم حتی غریزهی حب به مال را. همچنانکه در زندگی برخی حیوانات مثل موریانه دیده میشود، و این کار اولاً محال است و ثانیاً بگفتهی مترلینگ اگر جمعی شود یک زندگی جهنمی خواهد بود و این کار یعنی تبدیل انسان به حیواناتی نظیر موریانه مسلماً بسیار احمقانه است. و از نظر اسلام هم شرکت در ربوبیت تکوینی محسوب میشود چنانکه وضع قانونی از غیرخدا شرک در ربوبیت تشریعی خداوند است.
5- پیشتر هم گفتیم که الغاء مالکیت موجب رکود ذوقها، استعدادها، فعالیتها و... میشود و شواهد عینی و تجربهها نیز این موضوع را تأیید میکند و ما برخی از اثرات و شواهد در جوامع کمونیستی را قبلاً متذکر شدیم.
در فرانسه قانونی به نام «قانون الغاء ارث» وضع شد و یکسال نکشید که رکود اقتصادی ناشی از آن مشاهده شد و مجبور شدند آن قانون را لغو نمایند.
بنابر همهی آنچه ذکر کردیم این نتیجه روشن میشود که تکوین و تشریع یعنی فطرت و دین مالکیت فردی را تأیید میکند و
الغاء مالکیت فردی نه فقط جنگ با ادیان است که جنگ و ستیز با فطرت نیز محسوب میشود و قطعاً جنگ با فطرت دوام نخواهد داشت «فطرهاللهالتی فطرالناس علیهالاتبدیل لخلقالله» (فطرت الهی که خدا مردم را برآن سرشته است و آفرینش خدا مبدل نمیشود).
قابل دقت و تذکر است که اسلام گرچه مالکیت فردی را امضاء کرده ولی حدود و قیودی برآن قرار داده که فواید مالکیت فردی باقی میماند و مفاسد آن بکلی از بین میرود.
به عبارت دیگر مالکیت خصوصی در اسلام برگشت به مالکیت عمومی دارد زیرا اسلام به مالک اجازه نمیدهد که مال را در امور غیرمشروع و غیرمعقول صرف و اسراف و تبذیر و اتراف نماید- و نیز او را نائب و وکیل خداوند در اموال میداند و موکل و منوب عنه(خدا) به رفع فقر فردی و اجتماعی فرمان داده است و اگر تخطی کند و مال را در امور غیرمعقول و غیرمشروع صرف نماید و یا با داشتن امکان از رفع نیاز اجتماع خودداری کند چنانکه در مباحث گذشته گفتیم مسئولیت شدیدی دارد. بنابراین اقتصاد اسلام هم با فطرت مطابق است و هم شخصیت و آزادی و کرامت انسان را محفوظ میدارد هم مفاسد مالکیت فردی را به کلی از بین میبرد- و اینک توضیح این مطلب: اقتصاد اسلامی دارای حدود و قیودی است که اگر در جامعه پیاده شود، همگان در رفاه و آسایش خواهند بود و کینهها و دشمنیها و عقدههای ناشی از اقتصاد و مفاسدی نظیر شکاف طبقاتی و تمرکز ثروت همه و همه از میان خواهد رفت.
1- حدود و قیود زیربنائی: حدود و قیود اقتصادی اسلامی برخی غیرمستقیم است یعنی اقتصاد اسلام بر آنها بنا شده و بعبارت دیگر
اقتصادی در چارچوب قانون است، و به تعبیر علمی اقتصاد اسلام «متقید» به آن حدود و قیود است نه «مقید» یعنی دائرهی اقتصاد اسلام با آن قیود تنگ میشود و در مباحث گذشته آن قیود و حدود را بعنوان زیربنا و پایههای اصیل اقتصاد اسلام نام بردیم و اینک به برخی اشاره میکنیم.
الف - قانون مواسات و قانون محبت ووداد - بدیهی است اگر این دو قانون در جامعهای پیاده شود ظلم و تعدی اقتصادی، کمک، خیرخواهی، رفع فقر فردی و اجتماعی خواهد داد.
ب - اسلام تهذیب نفس و ایمان به مبدأ و معاد و خصوصاً ایمان عاطفی یعنی ایمان ناشی از اعمال شایسته را لازم دانسته و ضرورتاً اقتصاد در جامعهای که مهذب و مؤمن به مبدأ و معاد است از بسیاری جهات سالم و بیمفسده خواهد بود. تمرکز ثروت در جامعهای ممکن است که بخل و قساوت و حب به تراکم مال در افراد آن جامعه باشد.
فقر با ثروت در جامعهای شکاف طبقاتی بوجود میآورد که آن جامعه مهذب باشد.
بیکاری، فقر عمومی، شکاف طبقاتی، ظلم کارفرما به کارگر، پایمال کردن حقوق دیگران و... در جامعهای مقصود است که دنیا را هدف بداند نه وسیله و در جامعهای مهذب و مؤمن به مبدأ و معاد اقتصاد سالم و بدون نقص خواهد بود.
ج - اسلام حریت و شخصیت انسان را امضاء کرده است، و آزادی و کرامت بمعنای واقعی برای او قائل است، و ذلت و خواری و خاکساری و اسیر بندگان بودن را حرام بلکه شرک میداند و ناچار اقتصادی که در میان مردمی آزاده و با کرامت پیاده شود نمیتواند مفسدهخیز باشد. در چنین جامعهای، تمرکز ثروت، ظلم بیکدیگر،
پایمال
کردن حقوق دیگران، شکاف طبقاتی، همه و همه شرک محسوب میشود و منافی با مقام انسانیت افراد است.
د- اسلام کار را اساس اقتصاد معرفی میکند و در عین حال به مسلمانان تفهیم کرده که مالک حقیقی خداست و انسان در خود چیزی ندارد، قدرت و توانائی کار، ثروت و هرچه در جهان است، زمین و آسمان و آنچه در زمین و آسمان است و خود انسان و هرچه مربوط به اوست همه از خداست علت همهی آنها خداست و پدیدآورندهی همهی آنها خداست و آنچه هم که در دست انسان است به نیابت و وکالت از جانب خداست، و خدا خود تعیین مصرف کرده است - وضع قانون - و جز او کسی حق تعیین مصرف ندارد.
جامعهای که چنین اعتقادی دارد از قوانین اقتصادی تخطی نمیکند و پولدوستی و خودگرائی و عیاشی و اسراف و تبذیر و غفلت از دیگران جای خود را به انفاق و ایثار و میانهروی در معیشت و مواسات و برادری بلکه برابری میدهد- و اقتصاد در چنین جامعهای در چارچوب قوانین و متقید به قوانین خواهد بود.
2- کنترلهای اقتصادی و قیود روبنائی: نوع دیگر قیود و حدود در اقتصاد اسلامی، حدود قیودی است که بطور مستقیم اعمال میشود و بعبارت دیگر اسلام اقتصاد خود را به آنها مقید کرده است، این حدود و قیود خود دو قسم است: یک قسم که جنبههای نفی دارد و شارع مقدس از آنها نهی کرده است این قسم را در فقه اسلامی «مکاسب محرمه» نامیدهاند و فقهاء کتابی از فقه را به آن اختصاص دادهاند و مؤلف وسائلالشیعه قریب به پانصد روایت در اول جلد 12 در مورد آن ذکر کرده است.
این قیود و حدود بیشتر از پنجاه موضوع است و شاید بتوان همهی آنها را زیر سه عنوان خلاصه کرد:
الف - هر کسب وکار اقتصادی که موجب ظلم و تجاوز و تعدی به دیگران باشد مثل غصب، ربا، رشوهخواری، کمفروشی، گرانفروشی، غش و تقلب در معامله، احتکار هر چیزی که مردم به آن نیازمند باشند حتی اگر زمین باشد، فروش اسلحه به دشمن، اشاعه جنگ با سعایت و تبلیغات سوء، قضاوت به غیر حق و شهادت ناحق، دخالت در دستگاه ظلم و جور و نظایر این امور که تجاوز به حقوق دیگران است.
ب - هرکار اقتصادی که برای فرد یا جامعه زیانبخش است ولو آنکه ظلم و تجاوز نباشد، مثل اشاعهی فحشا و از قبیل تشکیل مجالس لهو و لعب و غنا و رقص و دعوت به آن مجالس و فروش بلیط آن و ساختن فیلمهای شهوتانگیز و نمایش آن و نظایر این امور، قمار و دادوستد آلات قمار و ساختن آلات قمار و تشکیل مجالس قمار، خرید و فروش مسکرات و ساختن آن و حمل و نقل آن و تشکیل مجالس آن، تهیهی مواد مخدر و خرید و فروش آن و بالاخره هرچه برای فرد و اجتماع مضر است که اسلام هر نوع فعالیت اقتصادی در این امور را نهی کرده است.
ج - هر کار اقتصادی در اموری که عاقلانه نباشد و به عبارت فقهی «کاراقتصادی در اموری که منفعت عقلائی نداشته باشد» حتی اگر ظلم و تجاوز محسوب نشود و مضر برای جامعه هم نباشد دادوستد و حمل و نقل و ساختن آن از نظر اسلام ممنوع و نهی شده است مثل دادوستد وسائل شعبده و اشتغال به شعبدهبازی و یا وسائل فالهای خرافی و فالگیری و اینگونه امور.
در قرآن کریم همهی انواع سهگانهی «مکاسب محرمه» که ذکر شد نهی شده است.
«یا ایهاالذین آمنو لاتأکلوا اموالکم بینکم بالباطل الا
تکون تجاره عن تراض منکم» (1)ای مؤمنان، اموالتان را میان خود به باطل نخورید دادوستد شما دادوستد باطل نباشد- جز آنکه بصورت تجارت و یا رضایت طرفین باشد- دادوستد شما نزد عقلا صحیح و مانند تجارت باشد-).
اسلام با قاطعیت راه استثمار فرد از فرد و درآمدهای کلان بدون کار و زحمت را با ممنوعیت این عناوین سهگانه بسته است. اسلام، نهی از این مکاسب محرمه جلوی عیاشیها، اسراف و تبذیرها را گرفته است و اتفاقاً قسمت عمدهی استثمار فرد از فرد، تمرکز ثروت، فقر فردی و اجتماعی و تنبلی و به هدردادن وقت و عمر به همین اموریکه در عناوین سهگانه یاد کردیم مربوط میشود و اقتصاد اسلام از آنها بر کنار است.
قسم دیگر از حدودوقیود اقتصاد اسلام آنهایی است که جنبهی مثبت دارد، و اسلام با اعمال آنها جلو تمرکز ثروت و فقر فردی و اجتماعی را میگیرد، و اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم.
الف - واجبات مالی از واجبات مالی در اسلام خمس و زکات است که بطور اشتراک در اموال وضع شده و حاکم اسلامی میتواند جبراً از افراد وصول نماید یعنی حکومت اسلامی در اموال افراد شریک است. مقصود از خمس مالیات بر درآمد است: «واعلموا انما غنمتم من شیی فانلله خمسه...» (2)(بدانید آنچه استفاده برید پنج یک آن مال خداست).
و منظور از زکات مالیات بر تولید است: «خذمن اموالهم صدقه» (3)(زکات مال آنان را بگیر) اینکه خمس و زکات به چه چیزهایی تعلق میگیرد فعلاً از بحث ما بیرون است، اجمالاً میدانیم
که روایات اسلامی میفرماید اگر خمس و زکات پرداخت شود فقر در جامعه نخواهد بود، و ما یکی از این روایات را ذکر میکنیم: زاره و محمدبن مسلم که هر دو از فقهاء اسلامند از ششمین پیشوا و امام حضرت صادق علیهالسلام نقل میکنند که فرمود: «انالله فرض للفقراء فی مالالاغنیاء ما یسعهم ولوعلم ان ذلک لایسعهم لزادهم، انهم لم یاتوا من قبل فریضهالله عزوجل ولکن اوتوامن منع من منعهم لامما فرضالله لهم ولو انالناس ادوا حقوقهم لکانوا عایشین بخیر» (1)(خداوند در اموال بینیازان برای نیازمندان بقدر کفایت معین کرده است و اگر مقدار معین شده کافی نبود خداوند بیش از آن مقدار تعیین میکرد، رنج فقرا از ناحیه قانون الهی نیست بلکه از ناحیهی کسانیکه حق آنان را نمیپردازند رنج میبرند، اگر مردم حق آنان را میپرداختند حتماً آنان در رفاه و آسایش بودند) اسلام از کسانیکه مسلمان نیستند و در پناه اسلام زندگی میکنند نیز مالیاتی به نام «جزیه» که مالیاتی سرانه است میگیرد و مقدار آن بدست حکومت اسلامی است، اقلیتهای مذهبی چون از مزایای اسلام برخوردارند و از آنان خمس و زکات گرفته نمیشود باید مالیات بپردازند و این مالیات اگرچه در اموال آنان بطور شرکت نیست ولی حکومت اسلامی حق دارد که آن را ولو جبراً بگیرد، و از همین قبیل است آنچه در فقه به نام «خراج» ذکر شده است و آن مالیات مخصوصی است که بر زمینهایی که اسلام توسط جنگ بر آنها مسلط شده تعلق میگیرد و تعیین میزان آن بدست حاکم اسلامی است، و اگر بواسطهی جنگ نباشد در فقه به آن «فیئی» میگویند و اختیار آن با حاکم اسلام است. انشاءالله در فصل مالکیت دولت بحث اینها و بحث اموال دولتی که در فقه «انفال» نامیده شده خواهد آمد.
ب- مستحبات مالی: اسلام قوانین دیگری نیز دارد که برای رفع فقر
1) (1) . وسائل جلد 6 روایت 2 از باب 1 از ابواب چیزی که زکات در آن واجب است.
بسیار سودمند است و جلوی تمرکز ثروت را هم میگیرد، این قوانین مالی بسیارند و ما به برخی اشاره میکنیم.
یک قسم از این قوانین در فقه جزو مستحبات ذکر شدهاند یعنی الزامآور نیستند ولی به آنها ترغیب و تشویق شده و خداوند متعال در این جهان و جهان باقی که این جهان مقدمه و وسیلهی آنست به کسانیکه به مستحبات اسلامی عمل کنند پاداش نیکو عنایت میفرماید.
کسی گمان نکند این قوانین ضامن اجرا ندارد، زیرا ضامن اجراء آنها از درون انسان یعنی از ایمان به مبدأ و معاد سرچشمه میگیرد و این بهترین ضامن اجراء برای قوانین، و شاهد زندهی آن اعمال مسلمانان و کوشش آنان در انجام این مستحبات است. بعنوان مثال میتوان وقف را ذکر کرد اسلام برای ایجاد تأسیسات عمومی و نیز برای اداره و دوام آنها قانونی به نام «وقف» دارد و فقها نیز در مورد آن کتابی به نام کتاب وقف دارند، این قانون ضامن اجرائی جز ایمان به مبدأ و معاد ندارد و در عین حال میبینیم که در همین ایران تأسیسات عمومی وقفی نظیر مدرسهها، مسجدها، حمامها، پلها، جادهها و... بسیار است و نیز زمینها و خانهها و مغازههای موقوفه برای اداره و ابقاء آن تأسیسات بیشتر است و شاید بتوان گفت که یک صدم از زمینهای ایران مشمول قانون وقف میباشد و اگر بدرستی عمل و مصرف شود بسیاری از نیازهای فردی و اجتماعی رفع خواهد شد و اینگونه قوانین مالی که به اقتصاد اسلام مربوط میشود و ضامن اجراء آن ایمان افراد است کم نیستند و برخی از آنها بشرح ذیل است:
الف - قرضالحسنه:
اسلام بشدت با رباخواری مخالف است، تا آنجا که رباخواری را
جنگ با خدا و پیامبر میداند: «فان لم تفعلوافأ ذنوابحرب منالله و رسوله» (1)(پس اگر فرمان خدا را انجام نمیدهید- رباخواری را ترک نمیکنید بدانید که خدا و پیامبرانش با شما در جنگند).
اسلام ربا را موجب تمرکز ثروت و برای جامعه زیان بخش میداند، ربا همچون موریانه. اقتصاد جامعه را از درون بویرانی و نابودی میکشاند- (امیدواریم در این بحثها در جزوهای جداگانه ربا را مشروحتر بررسی کنیم) انشاءالله اسلام به جای رباخواری قانون قرضالحسنه یعنی وام بدون بهره را وضع کرده است، و برای تعاون و کمک پیشنهاد میکند که اگر وام گیرنده نتوانست در رأس موعد بدهی خود را بپردازد به او مهلت دهند تا هنگامیکه قادر بر پرداخت شود و حتی بسیار شایسته میداند که اگر وام گیرنده در سختی است او را از پرداخت بکلی معاف دارند: «وان کان ذوعسره فنظره الی میسره و ان تصدقوا خیر لکم ان کنتم تعلمون» (2)(اگر وام گیرنده در تنگدستی است و نمیتواند بدهی خود را بپردازد پس وامدهنده باید تا هنگام توانایی او بر پرداخت صبر کند، در صورتیکه گذشت کنید برای شما بهتر است.
اگر بدانید- زیرا برای آخرت شما ذخیره میشود-).
اسلام بر «قرضالحسنه» بسیار تأکید و سفارش میکند، در آیات بسیاری (245 بقره - 11 و18 حدید 20 مزمل - 12 مائده - 17 تغابن) آن را اولاً قرض دادن به خدا محسوب میدارد ثانیاً وعدهی پاداش چند برابر میدهد ثالثاً وامدهنده را «مصدق» یعنی کسی که بسیار صدقه میدهد مینماید. امام صادق علیهالسلام فرمودهاند قرض هجده برابر صدقه است.
رابعاً: موجب آمرزش خطاها و گناهان میشمارد. خامساً: خدای متعال از کسی که قرضالحسنه میدهد تشکر کرده است.
ب- انفاقات:
شاید بیش از هزار آیه در قرآن کریم باشد که به صرف اموال برای رفع فقر فردی و فقر اجتماعی توصیه میفرماید و روش شخص پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) نیز همین بوده و بویژه شبها مخفیانه به نیازمندان رسیدگی میکردند تعلیمات قرآن کریم اولاً چنان است که صفت انفاق در مسلمانان پا برجا باشد و بکوشند «ملکهی انفاق» پیدا کنند تا همهی مسلمانان مانند پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) از رسیدگی به مستمندان و رفع نیازهای آنان فعال باشند و اهمال نکنند.
«الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سراً و علانیه فلهم اجرهم عند ربهم ولاخوف علیهم ولاهم یحزنون» (1)(آنانکه شب و روز و پنهان و آشکار اموال خود را انفاق میکنند پاداششان نزد خداست و (آرامش و اطمینانی میابند که) بیم و اندوهی نخواهند داشت.
و ثانیاً زیاده بر مقدار کفایت را انفاق نمایند، یعنی هر مسلمان هرچه سود اضافی دارد انفاق نماید و هیچ ذخیره نسازد «ویسئلونک ماذا ینفقون قلالعفو» (2)(از تو میپرسند که چه مقدار انفاق نمایند بگو زائد بر کفاف و مخارج خود را).
آری بجهت همین تعلیم و تشویقهاست که در تاریخ پرافتخار اسلام و حتی هم اکنون نیز بسیاری بوده و هستند که دیگران را بر خود مقدم میدارند.
ج- تزویج:
قرآن کریم به تزویج پسران و دختران و زنان بیشوهر و مردان بیزن تشویق و ترغیب فرموده است «وانکحوالایامی والصالحین من عبادکم و امائکم ان یکونوا فقراء یفنیهمالله من فضله» (زنان بیشوهر و مردان بیزن را تزویج کنید و همچنین غلامان و کنیزانی که شایستهی ازدواجند تزویج نمائید و اگر فقرا باشند- نگران
نباشید- خداوند آنان را بینیاز میفرماید).
د- وصیت:
اسلام به وصیت قبل از مرگ سفارش کرده است بویژه برای پدر و مادر! و خویشاوندان و شایسته است که انسان قبل از مرگ در فکر تأمین آتیهی پدرومادر باشد و نیز بهرهای برای خویشانیکه ارث نمیبرند در نظر بگیرد: «کتب علیکم اذاحضر احد کمالموت ان ترک خیراًالوصیه للوالدین والاقربین» (هریک از شما اگر بهنگام مرگ مالی از خود باقی میگذارد وصیت نماید برای پدرومادر و خویشان) وصیت در اسلام پسندیده است ما مخصوصاً برای تأمین آتیه پدر و مادر و برای خویشانی که ارث نمیبرند و نیز برای افرادیکه از ارث محروم ماندهاند مثل نوههایی که بجهت فوت پدر یا مادرشان از ارث جد و جده محروم شدهاند، لازم است جد و جده به یاد آنها باشند و برایشان بهرهای در نظر گیرند.
ه- ماعون:
منظور «از ماعون» آن است که باید حوائج ضروری دیگران را تأمین کرد، و چنانکه قبلاً هم گفتیم سورهی ماعون بخوبی دلالت دارد بر اینکه اگر کسی دیگران را از حوائج ضروری محروم کرد مسلمان نیست. آنچه ذکر شد از قوانین مالی اسلام است و ممکن است از ترغیب و تهدیدهایی که در برخی از این قوانین دیده میشود وجوب بعضی از آنها استفاده شود و بهر صورت اقتصاد اسلام محدود و مقید به آنهاست.
دستهای دیگر از قوانین است که جزو واجبات اسلام بشمار میرود و از حدود و قیود اقتصاد اسلام و مالکیت فردی، و به برخی از آنها
اشاره میکنیم.
اگر ضرورت مالی برای فرد یا اجتماع پیش آید بر افرادیکه قدرت مالی دارند واجب است برای رفع آن اقدام نمایند، آیهی کنز و آیهی ماعون و بسیاری از آیات دیگر بر این قانون دلالت دارد: بنابراین تا ضرورتی برای فرد و اجتماع پیش نیامده انفاق برای رفاه فرد و اجتماع مستحب است ولی اگر ضرورت فردی یا اجتماعی پیش آید بر کسیکه قدرت مالی دارد انفاق واجب میشود «والذین یکنزون الذهب و الفضه ولاینفقونها فی سبیلالله فبشرهم بعذاب الیم » (کسانی را که گنجینههای طلا و نقره فراهم میسازند- جمع ثروت میکنند- و در راه خدا انفاق نمیکنند به عذابی پردرد بشارت ده).
بهمین جهت حاکم شرع هم میتواند جبراً از او بگیرد و انشاءالله بعداً از آن سخن خواهیم گفت بعبارت دیگر آیهی کنز و آیهی ماعون و بسیاری از آیات دیگر ارشادی و در وجوب و استحباب تابع حکم عقلند جائیکه عقل انفاق را واجب بداند آیهی شریفه نیز دلالت بر وجوب دارد مثل وقتیکه امور ضروری و فهم پیش آید مانند جهاد، خطر برای کیان اسلام و مسلمین، فقر عمومی مثل قحطی فقر فردی مثل اختلال در معیشت و گرسنگی فرد یا خانواده، احتیاج شدید فرد یا جمعیت و نظایر این امور که فقهاء بزرگوار این موارد را موضوعات ثانوی و احکام ثانوی نام نهادهاند و جائیکه عقل انفاق را مستحب بداند آیهی شریفه نیز تابع اوست مثل آنجا که احتیاج فرد یا اجتماع در حد ضرورت و خطر نباشد.
بنابراین اگر دیده میشود که انفاق گاه در حقوق مالی دولت شمرده میشود نظیر خمس و زکات و گاه از مستحبات است مثل انفاق همهی اموال زائد بر کفاف. و گاهی هم جزو حقوق واجب مالی اسلام محسوب میشود بجهت همین است که این آیات و روایات. احکام
ارشادیند و با این بیان چیزی خلاف ضرورت و اجتماع مسلمین هم نگفتهایم، زیرا این موضوع در فقه مسلم و در سیرهی مسلمین قطعی و بدیهی است که جز خمس و زکات چیز دیگری در مال واجب نیست مگر آنکه عنوان ثانوی پیش آید، و باز از نظر متون اسلامی و فقه این موضوع قطعی و مسلم است که گاهی به جهت عنوان ثانوی نه تنها جمع کردن مال حرام است بلکه لازم است همهی مال را بجهت آن عنوان انفاق نماید. محقق بزرگوار مؤلف «مصباحالفقه» که از فقهای بزرگ است در اول کتاب زکات میفرماید «ابتداً» در مال چیزی جز خمس و زکات واجب نیست، مگر جهتی پیش آید مثل صلهی رحم و کمک به مضطر» و در این مسأله هیچکسی بر خلاف این چیزی نگفته است.
استاد معظم ما علامه طباطبائی نیز در تفسیرالمیزان در مورد آیهی کنز فرمودهاند «از آیه شریفه استفاده میشود که اگر امری مهم و ضروری باشد انفاق واجب و لازم است مثل جهادی که احتیاج مالی داشته باشد و حفظ جان کسی و نظایر این دو، اما انفاقات برای توسعهی رفاه فرد یا اجتماع گرچه انفاق فیسبیلالله است ولی متون اسلامی آن را واجب نمیداند»
ب- قانون کفایت و کفالت خویشان نزدیک
در اسلام زن واجبالنفقه شوهر است حتی اگر بینیاز و ثروتمند باشد و نیز پدرومادر و فرزندان در صورتیکه نتوانند خود را اداره کنند واجبالنفقهاند و باید مخارج آنان را تأمین کرد در مباحث گذشته اشاره کردیم حیواناتی هم که در اختیار کسی باشند واجبالنفقهاو محسوب میشوند.
جز این چهار مورد، خویشان و وابستگان دیگر گرچه واجب النفقه نیستند ولی چنانکه از مؤلف مصباحالفقه نقل کردیم اگر اداره
نکردن ترک رحم باشد حرام و بعبارت دیگر صلهی رحم واجب است.
ج- قانون زکات فطره و قانون کفارات و نذورات
این قوانین بحث مفصلی و در فقه دارد و از جمله حدود و قیود مالکیت فردی و اقتصاد اسلامی است.
د- قانون ارث
اسلام برای پرورش ذوقها و استعدادها و فعالیتها قانون ارث دارد.
یعنی مال شخصی را پس از مرگ او متعلق به وابستگان او میداند و باید بین آن وابستگان تقسیم شود، و چون افراد از نظر اقتصادی و مخارج زندگی متفاوتند اسلام مراعات این موضوع را کرده است. مثلاً مرد معمولاً مخارج و هزینهی زندگیش بیش از زن است و زن معمولاً در نفقهی دیگری است و هزینهی کمتری دارد لذا اسلام سهم مرد را از ارثیه او برابر سهم زن قرار داده است.
قانون ارث دو فایدهی اقتصادی مهم را در بردارد:
1- ذوقها، استعدادها، علاقهی به فعالیت و ... سرکوب نمیشود، زیرا چنانچه قبلاً هم گفتیم اگر انسان بداند پس از مرگ اموال او متعلق به دیگران است و به فرزندان و بستگان خودش نمیرسد تمایل و مشوق درونی او به کار و فعالیت لطمه میخورد.
2- با تمرکز ثروت مبارزه شده است زیرا اموالی که در دست یکی نفر بود بلافاصله پس از مرگ او بین افراد متعددی تقسیم میشود.
تاکنون به این نتیجه رسیدیم:
الف) اسلام مالکیت فردی را امضاء کرده است ولی حدود و
قیودی برای آن قرار داده که موجب شکاف طبقاتی و تمرکز ثروت نشود.
ب) برخی از قیود همان مالیات اسلامی است که خمس و زکات نام دارد و خدای متعال که اختیار همه چیز با اوست مالیات اسلام را بطور شرکت در اموال وضع نموده است.
ج) برخی دیگر از قیود و حدود. قوانین مالی است که جزو مستحبات اسلامی است و ضامن اجراء آن ایمان مسلمانان به مبدأ و معاد است.
د) دستهای دیگر از قیود. قوانین مالی است که از واجبات اسلام محسوب میشود و ضامن اجراء آنها علاوه بر نیروی درونی ایمان، نظارت ملی و حاکم اسلامی است، و دربارهی این دو بعداً سخن خواهیم گفت.
قسمت پنجم از قیود و حدود اقتصاد و اسلام و مالکیت فردی، قوانین معاملاتی اسلام است. بحث این قوانین بسیار مفصل و در فقه شیعه برای هر یک از این قوانین کتابهای بسیار تألیف شده است.
ما در این نوشتار به بعضی از این قوانین اشاره میکنیم و انشاء الله برخی دیگر را در مباحث آینده بررسی خواهیم کرد.
آنچه در این جا با بحث ما مناسبت دارد و نباید از آن گذشت قانون مضاربه و مزارعه و مساقات و اجاره است، این قوانین از مشکلات مسائل فقه است و در فقه برای هر کدام کتابی جداگانه نوشته شده و ما در این جا فقط جنبهی اقتصادی آنها را به طور بسیار فشرده بررسی میکنیم.
چند چیز در این بحث کاملاً دخیل است و باید بصورت اصل
موضوعی از نظر باشد تا قوانین بر آنها مترتب شود:
الف) الغاء مالکیت فردی از نظر اقتصاد غلط است و اسلام مالکیت فردی را که اقتصاد سالم اقتضاء آنرا دارد پذیرفته است.
ب) قوانین اجاره و مضاربه و مزارعه و مساقات جائی پیاده میشود که ضرورت اقتصادی در بین نباشد تا واجب باشد اموال در رفع آن ضرورت صرف گردد، زیرا میدانیم اگر ضرورتی در میان باشد آیات وجوب انفاق به تبعیت عقل حکم میکند که در رفع آن ضرورت اقدام نمایند.
ج) بیکاری از نظر اسلام بسیار ناپسند است و بر کسی که قدرت کار دارد لازم است کار کند و حق برداشت از بیتالمال را ندارد - حتی اسلام کسی را که قدرت کار دارد غنی و بینیاز میداند و در فقه مسلم است کسی که قادر بکار باشد حقی بر مسلمین و در بیتالمال ندارد و چون کسی است که ثروت بالفعل داشته باشد.
د) چون استعداد و ذوق و هوش و فعالیت در افراد یکسان نیست ناگزیر سود و بهره نیر یکسان نخواهد بود و بهره کار کسانی که بیشتر واجد این خصلتها باشند از هزینهی زندگیشان افزونتر خواهد بود و از همین جا ثروت مشروع پیدا میشود.
ه( ثروتی که از کار پیدا شود مربوط و متعلق به کارگر است زیرا هما نکار متراکم و تجسم انرژیهای متراکم شده کارگر است و چنانکه قبلاً هم گفتیم ثروت همچون جزئی از وجود انسان و همچون دست و پای اوست. بنابراین اولاً ثروت باید متعل به عامل آن باشد نه دیگری پس الغاء مالکیت غلط است و به آن میماند که بخواهیم دست و پای انسان را از او بگیریم. ثانیاً اگر آن را در اختیار دیگری بگذارد تا با آن ثروت کار کند چنان است که هر دو با هم کار میکنند و برگشت این موضوع به مشارکت است و بهمین جهت میگوئیم که عقد
مضاربه و مزارعه و مساقات در واقع عقد مشارکت است و اینک توضیح این کلام.
از جمله قراردادهایی که عقلاء دارند و اسلام نیز آن را پذیرفته است «عقد مضاربه» است مضاربه یعنی اینکه دو نفر با هم تجارت کنند به این ترتیب که کار از یکنفر و سرمایه از دیگری باشد و هر دو در سود آن شریک باشند ولی اگر به سرمایه زیانی رسید فقط صاحب سرمایه باید آن را متحمل شود و شریک دیگر که کار را متقبل شده ضامن نیست، زیرا اگر قرار شود که در زیان سرمایه شریکی که کار را متقل شده ضامن باشد دیگر مضاربه نیست بلکه آنچه صاحب سرمایه پرداخته قرض محسوب میشود و صاحب سرمایه در این صورت در سود شریک نخواهد بود و اگر بخواهد سودی بگیرد ربا است بهمین جهت فقهاء بزرگوار بر این موضوع اتفاق نظر دارند که در مضاربه خسارت بعهدهی صاحب مال است و شرط ضمان جایز نیست حتی فرمودهاند شرط مخالف مضمون عقد و باطل است.
و از اهل بیت علیهمالسلام نیز روایات بسیار نقل شده که فرمودهاند: «من ضمن باجر فلیس له الا رأس ماله و لیس له من الربح شییء» (کسی که در مضاربه عامل را ضامن کند در سود حقی ندارد و فقط میتواند سرمایه را بگیرد).
بنابراین مضاربه همان شرکت است زیرا در شرکت هر دو کار میکنند و در مضاربه هم هر دو - عامل و عمل مجسد - کار میکنند. در شرکت هیچیک ضامن دیگری نیست. در مضاربه هم عامل ضامن سرمایه نیست چنانکه سرمایه ضامن عامل نیست.
بنابراین آنکه مضاربه را انکار میکنند یا باید مالکیت فردی را
سلب کنند و سرمایه را از صاحب سرمایه بگیرند، و گفتیم که سلب مالکیت فردی به اقتصاد سالم زیان میرساند، و بحث ما هم در مضاربه اسلامی است که از اصول مسلم آن امضاء مالکیت است. و یا باید کنز و تمرکز ثروت را جائز بدانند که این نیز به اقتصاد سالم ضربهی بزرگی میزند و اسلام آنرا حرام و ممنوع میداند. و یا باید قائل شوند که پول از راههای نادرست دیگری از قبیل رباخواری به جریان بیفتد و یا در عیاشی و اسراف و تبذیر صرف و تلف شود که اینها همه ناپسند است و با قرآن شریف هم منافات دارد.
و یا باید بگویند که سرمایه را به دیگران انفاق کند؛ فرض اینست که ضرورتی در بین نباشد که انفاق واجب گردد و هنگامیکه ضرورتی نباشد الزام و ایجابی هم برای انفاق نخواهد بود.
بنابراین فقط دو راه باقی میماند:
الف) خودش با سرمایه کار کند. البته اشکالی ندارد که خودش کار کند ولی اگر قدرت بر کار نداشته باشد چه باید بکند، و نیز اگر کس دیگر قدرت کار دارد و سرمایه ندارد چه راهی برای فعالیت بجوید.
ب) مضاربه کند - و این همان راه منحصری است که اسلام انتخاب کرده است بنابراین مضاربه نه تنها رباخواری و استثمار فرد از فرد نیست بلکه مبارزه با بیکاری و تمرکز ثروت هم هست.
مضاربه یکی از راههای جریان خون جامعه - پول - است در جامعه ما و به نوبهی خود خدمت به اقتصاد محسوب میشود و به همین جهت آنرا از حدود و قیود مالکیت فردی بشمار میآوریم.
هر آنچه دربارهی مضاربه گفتیم به اشکالات مشابه در
مزارعه و مساقات نیز در واقع پاسخ دادهایم. مزارعه قراردادی است که عقلاء دارند و اسلام نیز آن را پذیرفته است و آن اینست که دو نفر با هم زراعت کنند به این ترتیب که کار از یک نفر و زمین آباد از دیگری باشد و مشهور میان فقها آنست که بذر را هم باید صاحب زمین بدهد و حتی «علامه حلی» فقیه عالیقدر شیعه در بیشتر کتابهای خود کود را هم بعهدهی صاحب زمین میداند. بهرحال این دو شرط و شرایط دیگر در اصل بحث ما دخالتی ندارد، زیرا مزارعه نیز همچون مضاربه یک نوع شرکت است زیرا زمینآباد که عمل متجسد است از یک طرف و عمل تدریجی زارع از طرف دیگر مشارکت میکنند، پس در سود هر دو شریکند و اگر خسارتی به زمین وارد آید از جیب زمین رفته است.
کسی که مزارعه را نمیپذیرد یا باید منکر مالکیت فردی شود و یا بپذیرد که زمینآباد مختل و بدون استفاده بماند و یا بلاعوض و رایگان به دیگری واگذار گردد و یا خود صاحب زمین در آن کار کند.
فرض اول با اصل موضوعی یعنی مالکیت فردی پذیرفته شده در اسلام منافات دارد، فرض دوم با اقتصاد و لزوم تولید منافی است، فرض سوم دلیلی بر الزام ندارد، فرض چهارم با وقتی که صاحب زمین خود قدرت بر کار ندارد سازگار نیست.
بنابراین راهی باقی نمیماند جز مزارعه که خود یکنوع مبارزه با بیکاری و تقویت اقتصاد است از این بیان وضعیت «عقد مساقات» نیز روشن میشود، مساقات آن است که دو نفر با هم باغداری کنند و کار از یکنفر و باغ از دیگری باشد و چنانکه در مضاربه و مزارعه گفتیم در مساقات نیز عمل متراکم یک طرف که همان باغ است و عمل تدریجی طرف دیگر که کار باغبان است با هم مشارکت میکنند.
بنابراین مضاربه و مزارعه و مساقات نه مضر به اقتصاد و نه استثمار فرد از فرد و نه خوردن حق و تولید کارگر است، بلکه یکنوع خدمت به
اجتماع و تقویت اقتصاد و مبارزه با بیکاری است.
اجاره قراردادی است رایج بین عقلاء، و اسلام هم آن را پذیرفته است اجاره یکنوع مبادله و داد و ستد است مثل «بیع» و تفاوت آن با بیع این است که در بیع دو عین مبادله میشود مثلاً پول میدهد و خانه میگیرد ولی در اجاره منفعت با عین مبادله میگردد یعنی مثلاً پول میدهد و در مقابل استفاده از خانه را مالک میشود. بهمین جهت فقهاء در تعریف اجاره آن را «تملیک منفعت» نامیدهاند.
اجاره دو قسم است:
الف) اجاره اعیان خارجی مثل اجارهخانه یا اجاره باغ و زمین آباد اجاره و آلات و ادوات مثل اجاره کارخانه و آلات کشاورزی و ...
این قسم اجاره مثل مضاربه و مزارعه و مساقات استفاده از عمل متجسد و متراکم است زیرا مثلاً خانهای که اجاره شده نتیجه و تولید کار موجر است و بهائی که مستأجر میپردازد در مقابل آن کار است. بنابراین در حقیقت دو عمل متجسد یعنی نتیجه کار و تولید دو نفر (خانه که نتیجه کار و تولید موجر است و پول که نتیجه کار و تولید مستأجر است) با هم مبادله شده پس استماری در کار نیست بلکه تبدیل کار دفعی یکی است به کار دفعی دیگری.
ب) اجاره نفس است، به این معنا که کسی عمل تدریجی معین خود را میفروشد و به ازاء آن بهائی میگیرد مورد این اجاره مقدار معینی از وقت و نیروی انسانی یک فرد است و مستأجر مالک عمل موجر که کارگر است خواهد بود و بالضروره باید تولید متعلق به مستأجر باشد زیرا عمل که بتدریج در خارج واقع میشود در ملک مستأجر است.
مثلاً اگر صاحب کارخانه افرادی را برای تولید استخدام میکند
(عمل تولیدی آنان را اجاره میکند) کار آن افراد متعلق به صاحب کارخانه است و بالضروه مثل آنست که خود صاحب کارخانه کار کرده باشد. پس تولید متعلق به کسی است که کار را مالک است و همینطور کسی که افرادی را برای زراعت استخدام میکند چون عمل آن افراد به عقد اجاره متعلق به صاحب زمین است مثل آنست که خودش کار را انجام داده باشد یعنی تولدی متعلق بخود او خواهد بود. ولی اگر اجارهای در کار نباشد و کارگر در کارخانه و یا زمین کار تولیدی انجام داده باشد حتی اگر غاصب هم باشد نتیجه کار و تولیدش متعلق بخود او یعنی متعلق به خود کارگر است زیرا کار و عملی که تولید را بوجود آورده در اجارۀ دیگری نبوده و بخودش تعلق داشته است پس تولید هم از آن خودش خواهد بود و صاحب کارخانه و زمین فقط حق مطالبه اجرت زمین و کارخانه را دارند - بهمین جهت در فقه قاعدهای وجود دارد و فقهاء نیز طبق آن فتوی دادهاند ولی قاعده این است که:
«الزرع للزارع ولو کان غاصباً» (تولید مال زارع است حتی اگر غاصب باشد).
خلاصهی سخن آنکه تتبع در کتابهای فقه مثل کتاب غصب و اجاره و مضاربه و مساقات و مزارعه و وکالت، و نیز دقت در روایاتی که از ائمۀی گرامی دین علیهمالسلام دربارهی این امور رسیده یک قاعدهی کلی را بدست میدهد و آن اینکه تولید متعلق به کسی است که کار به او تعلق داشته باشد. اگر کار کارگر به خودش تعلق داشته باشد تولید نیز متعلق به اوست. و اگر کار خود را به کسی فروخته یا واگذار کرده باشد تولید متعلق به کارگر نخواهد بود و به کسی که کار به او فروخته یا واگذار شده متعلق است. از آنچه گفتیم این موضوع
نیز روشن میشود که اگر کسی را اجاره کنند یا وکالت و یا نیابت دهند فرق میان اجاره و وکالت و نیابت در عمل، یک فرق اعتباری است و در واقع این هر سه به یک چیز برگشت میکنند زیرا اجاره خرید عمل است پس عمل که به تدریج در خارج واقع میشود به خریدار تعلق دارد وکالت تولیت و نیابت در عمل است و کاری را که وکیل انجام میدهد مثل آنست که موکل انجام داده و نیابت، تولیت و نیابت نائب است به جای منوبعنه در اعتبار عقلاء نائب و عمل وکیل به جای منوبعنه و عمل موکل است و شارع نیز این که زمینی را آباد کند یا از مباحات اولیه نظیر استخراج معادن و مرغان هوا و ماهیان دریا و هیزم در بیابان حیازت کند، آن معدن و زمین و مرغ و ماهی و هیزم به کسی تعلق دارد که عمل مال او است و چون در اجاره و وکالت و نیابت عمل تعلق به عامل و کارگر ندارد و مال دیگری است بنابراین تولیدات هم مال دیگری خواهد بود (یعنی تولیدات هم متعلق به مستأجر یا موکل یا منوبعنه است) البته در این مسأله فقهاء بزرگوار اختلاف نظر دارند و برخی مانند محقق در بحث وکالت از کتاب شرایع و علامه در تذکره و قواعد و شیخ طوسی در مبسوط مخالفند و بسیاری از بزرگان فقهاء و از آن جمله مؤلف عروه و مولف وسیله و نیز رهبر عالیقدر انقلاب در حاشیه بر وسیله پذیرفتهاند که اجاره برای حیازت جائز است و زمین و آنچه حیازت شده به مستأجر تعلق دارد نه به عامل و کارگر.
لازم به تذکر است که اولاً سوء استفاده از این قوانین ربطی به اصل قوانین ندارد و هر سوء استفادهای مسئولیت شرعی دارد. ثانیاً بر
حکومت اسلامی است که جلو سوء استفاده را بگیرد مثلا کارگری که درآمد و تولید او در کارخانهای هزار تومان است و او را به صدتومان اجاره نمایند این گونه اجارهها اجحاف است - پیامبر گرامی اسلام و نیز امیرمؤمنان علی صلی الله علیها بهنگام وفات (یعنی در حساسترین وقت که لازم است به حساسترین موضوعات سفارش نمایند فرمودهاند «من ظلم اجیره فعلیه لعنه الله» هر کس به کارگرش ستم کند لعنت خدا بر او باد) علاوه بر این یکی از کارهای حسبه که سابقاً دربارهی آن سخت گفتیم نظارت بر نرخهاست و مهمتر از همه اینها حکومت اسلامی اصولاً برای آنست که عدالت اجتماعی را در جامعه و بویژه میان کارگر و کارفرما برقرار کند. بهمین جهت در مباحث گذشته یادآور شدیم که از زیربناها و پایهای اصلی و مهم اقتصاد اسلام نظارت ملی و حکومت اسلامی است و همهی قوانین چه اقتصادی و چه غیراقتصادی، بدون نظارت ملی و حکومت ناقص بلکه از نظر قرآن بیاثر است «الیوم اکملت لکم دینکم - و ان لم تفعل فما بلقت رسالته - کنتم خیرامه اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر» اگر به مصلحت اسلام و مسلمین باشد حکومت اسلامی میتواند کارخانهها ملی اعلام کند، میتواند بهر نحو که ممکن باشد و صلاح بداند جلو تمرکز ثروت را بگیرد حکومت اسلامی باید بر نرخها و کسبها و تجارتهای داخلی و خارجی نظارت داشته باشد و اگر مصلحت ببیند چیزهایی مثل تجارت خارجی را به دولت اختصاص دهد و یا قراردادها را لغو کند.
حکومت اسلامی میتواند در اموال دیگران تصرف کند و برای رفع فقر فردی یا اجتماعی از ثروتمندان اموالی را حتی اگر قهراً باشد - بگیرد، میتواند از احتکارها جلوگیری کند، از زمینها و مستغلات عمومی یا خصوصی برای ایجاد خیابانها و موسسات لازم عمودی استفاده نماید.
حکومت اسلامی میتواند مردم را به کار مخصوصی مثلاً زراعت
و دامداری وادارد و میتواند افراد را از شهر به روستا و بالعکس بیاورد و سکونت دهد و اینک به مقایسهای کوتاه از مالکیت در مکتبهای مختلف بپردازیم. مکتب سرمایهداری مالکیت فردی را پذیرفته و آزادی بویژه آزادی اقتصادی برای انسان قائل شده و فرد را اصل و جامعه را تابع فرد قرار داده است، در مباحث گذشته دریافتیم که آزادی غربی سفیهانه است و باید آن را بیبند و باری نامید، و نیز مالکیت فردی در غرب بگونهای است که منجر به استثمار اقشار پائین و ملل ناتوان و تمرکز ثروت و شکاف طبقاتی و موجب عقدهها و انفجارها و در نتیجه پیدایش سوسیالیسم شده است، بنابراین مالکیت فردی غربی ناقص و غلط است.
و اما مکتب سوسیالیسم: در این مکتب تصور شده که همهی مفاسد به جهت مالکیت فردی است و الغاء مالکیت فردی را از اصول مهم خود قرار داده است، و چون مبارزه با یک امر طبیعی و فطری به زور و فشار نیازمند است اصل دیگری را پذیرفته است و آن دیکتاتوری است.
در مباحث گذشته گفتیم که مکتب سوسیالیسم تاکنون نتوانسته کار چشمگیری انجام دهد و در آینده هم نخواهد توانست زیرا مبارزه با طبیعت و فطرت مرادف با شکست است. و نیز گفتیم که تا حال ملیونها نفر قربانی این مکتب شدهاند و متصدیان این مکتب هم روزبروز از مواضع مکتب خود عقبنشینی میکنند چنانکه شوروی مالکیت فردی متوسط را پذیرفته و چین به سرمایهداری اظهار تمایل و نزدیکی میکند. این شواهد عینی نواقص این مکتب است، و از نظر اقتصادی هم توانستیم که الغاء مالکیت فردی مفاسدی نظیر نابودی استعدادها و فعالیتها را در بردارد.
ولی مکتب اسلام با ویژگیهایی که دارد مالکیت فردی متقید به قانون موماسات را امضاء کرده است و با حدود و قیودی که برای آن قائل شده منافعی را دربردارد و هیچ مفسدهی اقتصادی هم برای آن
نمیتوان تصور کرد.
مالکیت فردی و نظام مالی اسلام و همهی قوانین اسلامی با فطرت مطابقت دارد و هر قانونی که مخالف اسلام باشد به ثمر نخواهد رسید زیرا مخالف با فطرت و باطل است «کذالک یضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فیذهب جفاًء و اما ماینفع الناس فیمکث فیالارض» (1)(همچنین خداوند حق و باطل را - به آب جاری در درهها و به کف روی آب مثل میزند. اما کف نابود میشود و آنچه برای مردم نافع است در زمین باقی میماند).
در خاتمه این تذکر بویژه به جوانانی که با مکتب سوسیالیسم تماس داشتهاند لازم است.
در قرون وسطی و پیش از انقلاب کبیر فرانسه زمینداران و فئودالها با استبداد وحشتناکی برغرب حکمفرمائی داشتند، حتی دولت و روحانیت مسیحی تحت سیطرهی آنان بود، نه تنها آزادی فکری و آزادی قلم و بیان و آزادی اقتصادی و سیاسی وجود نداشت که حتی برای کشاورزان حق حیات هم قائل نبودند. وقتی یک فئودال زمینی را میفروخت زمین را با دهقان به خریدار واگذار میکرد و دهقانان حق هیچ اعتراض نداشتند.
انقلاب کبیر فرانسه باقتضاء طبیعت و سنت جاریهی الهی با دست مستضعفان پیروز شد و چون وحدت کلمه در میان بود استبداد فئودالها شکست خورد و حکومت به دست متشعفان افتاد.
ولی چندی نگذشت که همان زمینخواران و زمینداران بصورت دیگری بر جامعه تسلط یافتند. یعنی فئودالیسم به کاپیتالیسم تبدیل شده زمینداری رفت و کارخانهداری جای آن را گرفت، ارباب و رعیت چهره عوض کرد و کارفرما و کارگر بجای آن نشست، و مستضعفان بار دیگر بشکل دیگر.
1) (1) . سورهی بقره آیهی ...... .
قرآن کریم و تاریخ نیز این حقیقت را تأیید میکنند که وقتی ستم طغیانگران ستمگر به اوج خود رسید بدست ستمدیدگان سرنگون و نابود میشوند «و نریدان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین» (اراده کردهایم - سنت الهی است - که بر ناتوانان منت نهیم و حکومت را به آنان دهیم و آنان را وارثان زمین سازیم) زیر یوغ جدیدی قرار گرفند و دولتها هم تحت نفوذ همین ستمگران واقع شدند و روحانیت مسیحی نیز آلت دست آنان گشت، با این تفاوت که روحانیت قرون وسطی تفتیش عقاید میکرد و روحانیت دورهی کاپیتالیسم به ترویج استثمار و استعمار مشغول بود و هنوز هم یکی از مهمترین کارهایشان زمینهسازی برای استثمار و جاسوسی برای استثمارگران در کشورهای عقب افتاده است. مبدل شدن فئودالیسم به کاپیتالیسم مفسدههای گوناگون را موجب شد و از آن جمله است: الف) تشکیل حزب صهیونیسم جهانی بوسیلهی سرمایهداران یهودی که بیشتر مکتبهای ضددین و ضداخلاق و ضدفطرت مستقیم یا غیرمستقیم از آنان سرچشمه میگیرد.
ب) اشاعه انواع فحشاء و بیبند و باری به نام آزادی و بویژه سوء استفاده از زنان و تبدیل آنان به عروسکهایی بیشعور و بیاراده جهت پیشبرد منافع اقتصادی کاپیتالیسم - و از همین قماش است عرضهی فیلمهای سکسی و جنائی که هم منافع سرشاری را به جیب شرکتهای فیلمساز و سینمادار سرازیر میکند و هم جوامع تحت سلطه را سرگرم و بیمغز و بیهدف میسازد و نتیجه آنست که استثمارگران با خیال راحت به چپاول خود ادامه میدهند.
ج) آتشافروزی و ایجاد جنگهای خانمانسوز بویژه در کشورهای تحت سلطه تا هر چه بیشتر محصولات جنگی کارخانجات استثمارگران بفروش برسد.
د) استثمار همه جانبه تحت عنوان کمک به عمران و پیشرفت - (استعمار) - در کشورهای زیرسلطه و غارت همهی ذخائر و ثروتها و نابود ساختن کشاورزی این کشورها برای آنکه از هر جهت تحت سیطرهی اقتصادی استثمارگران قرار گیرند.
اینها برخی از پیآمدهای پرمفسدهی کاپیتالیسم برای جهان بود، اما علت قضیه چیست؟ چرا انقلاب کبیر فرانسه ثمربخش نبود و حتی بعقیدهی ما نتایج سوئی داشت، با توجه به اینکه اصل انقلاب فرانسه و نیز انقلاب روسیه حرکت مستضعفان و ستمدیدگان بود برای نابودی ستمگر و استبداد، چرا انقلاب روسیه پس از 60 سال و با میلیونها قربانی نتوانسته است جائی در جهان باز کند چرا انقلاب چین در کشوری که 600 میلیون جمعیت داشت (و هم اکنون میگویند نزدیک یک میلیارد جمعیت دارد) پس از سالها نتوانست بیش از 26 میلیون عضو حزب حاکم داشته باشد؟
چرا تبلیغات پرسروصدا و پر زرق و برق مارکسیستها در ممالک سرمایهداری با وجود عقدههائی که مستعضفان دارند کاری از پیش نبرده است؟
حقیقت همان است که قرآن کریم در آیات مختلفی بر آن اشاره میفرماید. و آن اینکه انقلاب اگر پشتوانهی دینی نداشته باشد به ثمر نمیرسد، قرآن میفرماید انقلاب بدون پشتوانهی دینی مثل نوری است که بدرخشد و زود از بین برود «مثلهم کمثل الذی استوقد ناراً فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و ترکهم فی ظلمات لایبصرون» (1)(آنان مثل کسانی هستند که آتشی برافروزند و چون اطراف خود را روشن کرد خداوند روشنی آن را نابود میکند و آنان را در تاریکیهایی رها میسازد که نمیتواند چیزی را ببینند).
قرآن میگوید انقلاب بدون دین پایه ندارد و همچون ساختمانی
1) (1) . سوره رعد آیه 17.
است که بر لب پرتگاهی بنا شود که سیل زیر آنرا شسته و خالی کرده است «افمن اسس بنیانه علی تقوی من الله و رضوان خیرام من اسس بنیانه علی شفا جرفها و فانهاربه فی نارجهنم و الله لایهدی القوم الظالمین» (1)(آیا آنچه بنیاد او بر اساس تقوی و رضای الهی است بهتر است یا آنچه بنیادش بر لب درهای سیل زدهای که - یک حادثه کوچک - آنرا فرو میریزد و به دوزخ میافکند - چرا که - خداوند ستمگران را هدایت نخواهد کرد).
قرآن میفرماید انقلابی که بر پایهی دین نباشد زرق و برقی دارد ولی همچون سراب حقیقتی ندارد و به ظلمها و ظلمتها و ترسها و ناامنیها منتهی خواهد شد. آیا دنیای غرب در ظلمت فردگرائی، شهوتپرستی، ناامنی و ترس از آینده و ... فرو نرفته است؟ آیا در دنیای شرق، ظلمت دیکتاتوری، فقر بیسروصدای اکثریت با هم مساوی، جمود فکری و بیتفاوتی بویژه در امور اقتصادی و ... حکمفرما نیست؟ اگر نیست پس اخباری که از پشت دیوارهای آهنین و با وجود سانسورهای گوناگون به بیرون درز میکند چیست؟
قرآن میفرماید «والذین کفروا اعمالهم کسراب بقیعه یحسبه الظمان. ماء حتی اذا جائه لم یجده شیئاً و وجد الله عنده فوفیه حسابه و الله سریع الحساب او کظلمات فی بحر لجی یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج یده لم یکدیراها و من لم یجعل الله له نوراً فما له من نور» (2)(اعمال آنان که کافر شدند همچون سرابی است که تشنه خیال میکنند آب است و هنگامیکه به آن میرسند چیزی نمییابد و خداوند را نزد آن مییابد پس خداوند بحساب او رسیدگی میفرماید و خداوند در حسابرسی بسیار سریع است یا اعمال آنان همچون تاریکیهای متراکمی است در دریای ژرف که موجی بر زیر موجی آن را
فرو میپوشاند و بر بالای آن نیز ابر پرده کشیده است تاریکیهایی انباشته بر هم و متراکم چنانکه اگر دست خویش بیرون آورد آن را نمیبیند آری کسی که خداوند به او نوری نبخشیده باشد نوری ندارد).
نظیر این آیات که تجربهها نیز آنها را تأیید میکند در قرآن کریم بسیار است، و جوانان باید ضرورت پیروی از دین را دریابند. معلوم است که جوان روشنفکر دینی میخواهد کاملاً مطابق با فطرت و همراه با علم و خواستههای عقلائی دنیای امروز، دینی که در شرایط هر زمان و مکان کافی و عملی باشد. و قرآن کریم چنانکه در مباحث گذشته دریافتیم چنین دین را معرفی میکند و حتی تحدی میکند که اگر میتوانند نظیر آنچه قرآن ارائه کرده است ارائه کنند.
دنیای سرمایهداری غرب و سوسیالیسم شرق اگر میتوانند پیشرفته و کاملی چون اسلام ارائه نمایند تا همهی اندیشمندان اسلام و جهان به برتری یا تساوی آن با اسلام اعتراف نمایند!
اما قرآن و روایات اسلامی بر این حقیقت متفق القولند که مانند قرآن و قوانین آن نمیتوان ارائه کنند بشری است و ناقص و قرآن و قوانین اسلام را خدای جهان با دانش ازلی و نامحدود خود ارائه فرموده و از هیچ سو نقص و بطلانی در آن راه ندارد:
«قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یاتوا بمثل هذا القرآن لایأتون بمثله و لوکان بعضهم لبعض ظهیراً» (1)(بگو اگر انسانها و پریان گرد آیند تا همچون قرآن بیاورند نخواهند توانست هر چند با یکدیگر برای این کار یاری و همکاری کنند).
قرآن برای پیروان خود زندگی پاک و نیکو امان و آسایش و وراثت زمین را تعهد کرده است و با صراحت اعلام میکنند که ذلت و سرافکندگی برای کسانی است که از قرآن روی بگردانند: «من عمل صالحاً من ذکرا و انثی و هومؤمن فلخیینه حیوه طیبه» (2)
(هر زن و مردی که کار شایسته انجام دهند و با ایمان باشند - کار شایستهای که پشتوانه دینی داشته باشد او را به زندگی پاک و نیکوئی زنده میسازیم).
«فای الفریقین احق بالامن ان کنتم تعلمون الذین آمنوا ولم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون» (1)کدامیک از دو گروه به امان سزاوارترند اگر آگاهی دارید؟ مؤمنانی که ایمانشان را به ناروائی آلوده نکردهاند - ایمان حقیقی، ایمان با عمل - مسلماً امنیت برای آنهاست و آنان هدایت یافتگانند «ضربت علهم الذله دین ما ثقفوا لا بحبل من الله (2)»(خواری و ذلت لازمه آنانست که هر کجا که باشند، مگر به دین خدا متشبث شوند).
هدایت و عنایت خدای متعال را برای همگان بویژه نسل جوان آرزو میکنیم.
پایان