ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامۀ خطبه های امام امیر مؤمنان علیه السلام
و من کلام له علیه السّلام
(1) و قد أرسل رجلا من أصحابه،یعلم له علم أحوال قوم من جند الکوفة،قد همّوا باللّحاق بالخوارج،و کانوا علی خوف منه علیه السّلام،فلمّا عاد إلیه الرّجل قال له:«أ أمنوا فقطنوا (2)،أم جبنوا فظعنوا (3)؟»فقال الرّجل:بل ظعنوا یا أمیر المؤمنین.فقال علیه السّلام:
از سخنان امام علیه السّلام است امام علیه السّلام یکی از یاران خود را فرستاد تا از وضع گروهی از سپاه کوفه که تصمیم داشتند
1) 1) .سند خطبه: با توجه به ارتباط و پیوند این خطبه با خطبه 44،صاحب مصادر اسناد آن را ذیل خطبه 44 آورده است.او میگوید: افراد متعددی که قبل از سیّد رضی بودهاند داستان این گروه را در کتابهای خود آوردهاند،از جمله طبری مورخ معروف در تاریخ خود در حوادث سال 38 هجری و ثقفی در کتاب الغارات و بلاذری در انساب الاشراف.گروه دیگری نیز مانند ابن عساکر در تاریخ دمشق و ابو الفرج اصفهانی در الأغانی در شرح حال مثقلة بن هبیرة آن را ذکر کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 1،صفحه 451-452 و جلد 2،صفحه 441).
2) 2) .«قطنوا»از ریشه«قطون»بر وزن«فنون»به معنای اقامت گزیدن و توطّن کردن است.
3) 3) .«ظعنوا»از ریشه«ظعن»بر وزن«رهن»نقطه مقابل قطون و به معنای کوچ کردن است.
به سبب ترس از او به گروه خوارج بپیوندند،اطّلاعی کسب کند.پساز بازگشت،امام علیه السّلام از او پرسید آیا احساس امنیت کردند و ماندند یا ترسیدند و کوچ کردند؟عرض کرد:ای امیر مؤمنان ترسیدند و کوچ کردند.در اینجا امام علیه السّلام سخن زیر را ایراد فرمود:
برای آگاهی از اشاراتی که در این گفتار امام علیه السّلام آمده لازم است شأن ورود آن را قبلا بدانیم.
ماجرا چنین بود که مردی به نام«خرّیت بن راشد»از قبیله«بنی ناجیه»بعد از ماجرای حکمین با سی نفر(و طبق روایت طبری سیصد نفر)از یارانش نزد امام علیه السّلام آمد و با جسارت خاصی به حضرت عرض کرد:«و اللّه یا علیّ لا أطیع أمرک و لا أصلّی خلفک و إنّی غدا مفارقک؛به خدا سوگند ای علی من فرمان تو را اطاعت نمیکنم و پشت سرت نماز نمیخوانم و فردا از تو جدا خواهم شد».
امام علیه السّلام به او فرمود:«ثکلتک أمّک إذا تعصی ربّک و تنکث عهدک و لا تضرّ إلاّ نفسک؛مادرت به عزایت بنشیند!با این کار معصیت خدا میکنی و پیمان خویش را میشکنی و تنها به خویشتن ضرر میزنی».بگو ببینم چرا این کار را میکنی؟عرض کرد:
برای اینکه افراد را به حکمیت درباره کتاب خدا پذیرفتی و در برابر حق ضعف نشان دادی،هنگامی که به پیروزی نزدیک بودی،به همین دلیل من از تو جدا میشوم.
فرمود:بیا تا من نکتههایی از کتاب خدا را به تو بیاموزم و درباره سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله با تو سخن بگویم و اموری از حق را برای تو بگشایم که من از آن آگاهترم شاید آنچه را اکنون انکار میکنی بپذیری و از آنچه آگاه نیستی آگاه شوی.
او گفت:(اکنون آمادگی ندارم)من نزد تو خواهم آمد.فرمود:مراقب باش شیطان تو را فریب ندهد و جهل و نادانی تو را سبکسر نسازد.به خدا سوگند اگر به سخن من گوش فرا
دهی تو را به راه راست هدایت میکنم. (1)
این مرد سبک مغز تصمیم گرفت با قوم خود به خوارج بپیوندد و به سرنوشت شوم آنها گرفتار شود.و به دنبال همین ماجرا بود که امام علیه السّلام یکی از یاران خود را برای تحقیق حال به دنبال او فرستاد شاید از تصمیم زشت خود منصرف شده باشد؛ولی چیزی نگذشت که فرستاده امام علیه السّلام خبر آورد که او با یارانش کوفه را به سوی خوارج ترک کردهاند.
1) 1) .تاریخ طبری،جلد 4،صفحه 76 به بعد با تلخیص و شرح ابن ابی الحدید،جلد 3،صفحه 128.در این باره شرح بیشتری در ذیل خطبه آوردهایم 44.
بعدا لهم «کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ» !أما لو أشرعت الأسنّة إلیهم،و صبّت السّیوف علی هاماتهم،لقد ندموا علی ما کان منهم.إنّ الشّیطان الیوم قد استفلّهم،و هو غدا متبرّیء منهم،و متخلّ عنهم.فحسبهم بخروجهم من الهدی،و ارتکاسهم فی الضّلال و العمی،و صدّهم عن الحقّ،و جماحهم فی التّیه.
(این فراریان)از رحمت خدا به دور باشند همانگونه که قوم ثمود از رحمتش دور شدند،آگاه باشید آنها(افراد غافل و بیخبری هستند که)اگر نوک نیزهها به سوی آنان متوجه شود و شمشیرها بر فرقشان ببارد از گذشته خود پشیمان خواهند شد(آری!) شیطان امروز از آنها درخواست تفرقه و جدایی کرده؛ولی فردای قیامت از آنها بیزاری میجوید و خود را کنار خواهد کشید.آنها را همین بس که از طریق هدایت خارج شدند و به گمراهی و کوری بازگشتند.راه حق را سدّ کردند و در وادی جهل و ضلالت گام نهادند.
سرنوشت خردهگیران لجوج
همانگونه که در شأن ورود این کلام گذشت،سخن از گروه کوچک نادان و متعصّبی است که به امام علیه السّلام خرده میگرفتند که چرا به حکمیّت در برابر قرآن تن دادی؟!حال آنکه آنها و امثالشان بودند که برای پذیرش این امر در ماجرای صفین امام را تحت فشار قرار دادند و بدتر از آن اینکه به دنبال این اعتراض از امام علیه السّلام که کانون هدایت بود بریدند و
به خوارج،سرچشمه تعصّب و ضلالت پیوستند.
امام علیه السّلام در این سخن عوامل بدبختی و تیرهروزی این گروه گمراه را تشریح میکند تا دیگران در این دام نیفتند،میفرماید:«از رحمت خدا به دور باشند همانگونه که قوم ثمود از رحمتش دور شدند»؛ (بعدا (1)لهم «کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ» !) .
این تعبیر ممکن است اشاره به همان تعبیری باشد که در قرآن مجید درباره قوم ثمود آمده،میفرماید: «أَلا بُعْداً لِمَدْیَنَ کَما بَعِدَتْ ثَمُودُ» (2)که نفرینی است برای قوم سرکش و بتپرست شعیب و نیز میتواند اشاره به جهات مشترکی باشد که بین این قوم گمراه و قوم شعیب و قوم صالح وجود داشت؛آنها مردم بسیار متکبّر و خودخواه و لجوجی بودند که داستانشان در قرآن مجید در سورههای متعدد از جمله سوره هود آمده است.
سپس میافزاید:«آگاه باشید آنها(افراد غافل و بیخبری هستند که)اگر نوک نیزهها به سوی آنان متوجه شود و شمشیرها بر فرقشان ببارد از گذشته خود پشیمان خواهند شد(آری!)شیطان امروز از آنها درخواست تفرقه و جدایی کرده،ولی فردای قیامت از آنها بیزاری میجوید و خود را کنار خواهد کشید»؛ (أما لو أشرعت (3)الأسنّة إلیهم،و صبّت السّیوف علی هاماتهم (4)،لقد ندموا علی ما کان منهم.إنّ الشّیطان الیوم قد استفلّهم (5)،و هو غدا متبرّیء منهم،و متخلّ عنهم) .
این سخن در حقیقت اشاره به همان چیزی است که در قرآن مجید بارها درباره طاغیان غافل آمده است که وقتی سوار کشتی میشوند و میان امواج خروشان دریا گرفتار
1) 1) .«بعدا»مفعول مطلق برای فعل محذوف و برای تأکید آمده است و در تقدیر چنین است:«أبعدهم اللّه بعدا».
2) 2) .هود،آیه 95.
3) 3) .«أشرعت»از ماده«شرع»در اصل به معنای رفتن به آبگاه یا گشودن راهی به سوی آب است و هرگاه این واژه در مورد«رماح»(نیزهها)رود به معنای متوجّه ساختن و نشانهگیری کردن است.
4) 4) .«هامات»جمع«هام»به معنای سر است.
5) 5) .«استفلّ»از ریشه«فلّ»بر وزن«شلّ»به معنای شکسته یا پراکنده شدن است.
میگردند پردههای غفلتشان کنار میرود و به خدا متوجّه میشوند ولی هنگامی که به ساحل نجات میرسند باز در همان خواب غفلت فرومیروند. (1)
نیز اشاره به چیزی است که قرآن کرارا بیان فرموده که در روز قیامت شیطان (2)و پیشوایان گمراه (3)از پیروان خود بیزاری میجویند.
و در ادامه این سخن میفرماید:«آنها را همین بس که از طریق هدایت خارج شدند و به گمراهی و کوری بازگشتند.راه حق را سدّ کردند و در وادی جهل و ضلالت گام نهادند» (فحسبهم بخروجهم من الهدی،و ارتکاسهم (4)فی الضّلال و العمی،و صدّهم عن الحقّ،و جماحهم (5)فی التّیه) .
اشاره به اینکه نتیجه آن لجاجت و خیرهسری سرگردانی در وادی ضلالت و دور شدن از مسیر هدایت است و این عاقبت شومی است که هرانسان لجوج و خیرهسر و جاهل و بیخبر برای خود فراهم میسازد.
قابل توجه است که از این کلام و از مقدّمه تاریخی که برای آن ذکر شد به خوبی استفاده میشود که امام حتّی نسبت به افراد لجوج و متعصّب و بدزبان نیز مهربان بود و تا میتوانست در اصلاح آنان میکوشید و هرگاه مواعظ سودمند،مؤثّر واقع نمیشد آنها را با سخنانی کمی خشنتر سرزنش میکرد و سرانجام کارشان را در دنیا و آخرت به آنان نشان میداد شاید به راه حق بازگردند.
و من خطبة له علیه السّلام
(1) روی عن نوف البکّالی قال:خطبنا بهذه الخطبة أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام بالکوفة و هو قائم علی حجارة،نصبها له جعدة (2)بن هبیرة المخزومی،و علیه مدرعة (3)من صوف و حمائل سیفه لیف،و فی رجلیه نعلان من لیف،و کأن جبینه ثفنة (4)بعیر.فقال علیه السّلام:
1) 1) .سند خطبه: این خطبه آخرین خطبهای است که امیر مؤمنان علی علیه السّلام ایستاده آن را بیان فرمود،(و یک هفته بعد از آن شهید شد)زمخشری در کتاب ربیع الابرار بخشی از آن را آورده است و ابو شاکر لیثی نیز در عیون الحکم و المواعظ بخشی از آن را آورده و ابن اثیر در نهایه لغات مهمّی از آن را تفسیر کرده و از تفاوتهایی که در کلمات این جمع نسبت به نقل نهج البلاغه دیده میشود چنین برمیآید که آنها این خطبه را از مصادر دیگری غیر از نهج البلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 451)
2) 2) .جعدة بن هبیرة المخزومی خواهرزاده امیر مؤمنان علیه السّلام(مادرش ام هانی خواهر حضرت و دختر ابو طالب است)مردی شجاع،دانشمند و نیرومند بود.عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله را درک کرد و از سوی علی علیه السّلام به فرمانداری خراسان منصوب شد.(اسد الغابة،جلد 1،صفحه 285)
3) 3) .«مدرعة»به معنای«جبّه»(لباس شبیه پالتو)،از ریشه«درع»به معنای زره و پیراهن گرفته شده.
4) 4) .«ثفنة»در اصل به معنای قسمتهایی از بدن شتر است که روی زمین قرار میگیرد و خشن میشود که در فارسی به آن پینه میگویند.
از خطبههای امام علیه السّلام است
از«نوف بکّالی»نقل شده که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در کوفه روی قطعهای سنگ،که «جعدة بن هبیره مخزومی»نصب کرده بود ایستاد درحالیکه پیراهنی خشن از پشم بر تن داشت و شمشیرش را با بندی از لیف خرما حمایل کرده بود و در پاهایش کفشی از لیف خرما بود و پیشانیاش از اثر سجده،پینه بسته بود،و این خطبه را ایراد کرد.
از پایان این خطبه استفاده میشود که امام علیه السّلام آن را یک هفته قبل از شهادتش ایراد فرموده و هدفش از ایراد آن آماده ساختن مردم برای جهاد با معاویه و غارتگران شام بوده مردم دعوتش را اجابت کردند و هزاران هزار نفر برای جهاد با ستمگران آماده شدند؛ولی افسوس...
امام علیه السّلام در این خطبه برای آماده ساختن روح و جان مردم جهت مبارزه با دشمنان ستمگر به بیان چند نکته مهم میپردازد.در بخش اوّل و دوم و سوم این خطبه سخن از حمد و سپاس خداوند به میان آمده و همچنین،صفات جمال و جلال او،سپس یگانگی ذات مقدّس و علم بیپایان خدا به همه ذرّات وجود بیان شده و به اینکه ذات و وصف او برتر از آن است که در فکر و اندیشه ما بگنجد و حتّی ملائکه مقرّبین نیز قادر بر این امر نیستند اشاره شده است.
حضرت در بخش چهارم تقوا و پاکدامنی و زهد در دنیا را وصف میکند و نمونههایی از زندگی پیامبران بزرگ پیشین را مانند حضرت سلیمان بیان میدارد که با آن همه امکانات،زهد در دنیا را فراموش نکردند.
در بخش پنجم سرنوشت شوم گردنکشان جهان؛مانند فراعنه و عمالقه و اصحاب الرّس بیان شده که پیامبران الهی را کشتند و برای خاموش کردن نور خداوند تلاش کردند اما چیزی نگذشت که فرمان مرگ آنها صادر شد و از صفحه روزگار محو شدند.
در بخش ششم اشاره سربستهای به ظهور حضرت مهدی علیه السّلام و تشکیل حکومت عدل الهی در سراسر جهان و بخشی از صفات و فضایل او میکند.
در بخش هفتم باز هم به موعظه و نصیحت مردم میپردازد و از بیوفایی و بیاعتباری دنیا سخن میگوید و از شهیدان صفّین که به فیض عظیم شهادت رسیدند یاد میکند و از عدهای از آنان،همچون عمار یاسر،ابن تیّهان و خزیمه ذو الشهادتین نام میبرد و در فراغ آنها سخت میگرید و آنها را اینگونه میستاید که گروهی فرمانبردار بودند،سنّت پیامبر را زنده کردند و بدعت را میراندند و همواره آماده جهاد بودند.
در هشتمین بخش با صدای رسا فرمان جهاد را صادر میکند و از همگان به شرکت در این میدان دعوت میفرماید.
الحمد للّه الّذی إلیه مصائر الخلق،و عواقب الأمر.نحمده علی عظیم إحسانه،و نیّر برهانه،و نوامی فضله و امتنانه،حمدا یکون لحقّه قضاء،و لشکره أداء،و إلی ثوابه مقرّبا،و لحسن مزیده موجبا.و نستعین به استعانة راج لفضله،مؤمّل لنفعه،واثق بدفعه،معترف له بالطّول،مذعن له بالعمل و القول.و نؤمن به إیمان من رجاه موقنا،و أناب إلیه مؤمنا،و خنع له مذعنا،و أخلص له موحّدا،و عظّمه ممجّدا،و لاذ به راغبا مجتهدا.
حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که سرانجام مخلوقات و عواقب امور به او منتهی میگردد.او را بر احسان عظیم و برهان روشن و فضل و نعمت فزایندهاش سپاس میگوییم؛سپاسی که آنچه را شایسته حق اوست ادا کند و آنچه درخور شکر اوست انجام دهد و ما را به ثوابش نزدیک سازد و موجب فزونی نعمتش گردد.و از او استعانت میجوییم استعانت کسی که به فضل پروردگار امیدوار است و به سودش آرزومند و به دفع زیانها مطمئن و به نعمتش معترف و کردار و رفتار به او اذعان دارد.به او ایمان داریم،ایمان کسی که با یقین کامل به او امیدوار است و با اعتقاد خالص به او توجه دارد، ایمان کسی که در برابر او خاضع و با خلوص نیّت به توحید او عقیدهمند است.با تمجید فراوان به بزرگداشت او میپردازد و با رغبت و کوشش به او پناهنده میشود.
آنچه شایسته شکر اوست
پیش از شروع در تفسیر خطبه لازم است اشارهای به شخصیت«نوف بکالی»که راوی
اصلی این خطبه است داشته باشیم.در اینکه او از دوستان علی علیه السّلام و به قولی دربان آن حضرت بود گفتوگویی نیست.بعضی معتقدند که از طایفه حمیر در یمن بوده و بعضی او را از طایفه همدان میدانند و در ضبط نام او نیز گفتوگوست:بعضی بکّال(بر وزن فعّال)و بعضی بکال(بر وزن کتاب)و بعضی بکال(بر وزن طواف)خواندهاند.بههرحال او مردی پاکدل،باایمان و وفادار بود.
*** امام علیه السّلام در این بخش از خطبه برای آماده ساختن دلهای مخاطبان و زدودن زنگار غفلت از آنان،نخست به سراغ حمد و شکر پروردگار میرود و بعد از ذات مقدّسش استعانت میجوید و سپس ایمان قاطع خود را به او ابراز میدارد.
در قسمت حمد و سپاس میفرماید:«حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که سرانجام مخلوقات و عواقب امور به او منتهی میگردد»؛ (الحمد للّه الّذی إلیه مصائر (1)الخلق،و عواقب الأمر) .
آری آغاز خلقت از اوست و عاقبت هم از آن اوست،همه موجودات این جهان از فیض وجود او سرچشمه گرفته و سرانجام به سوی او بازمیگردند،که این اشارهای است به مسئله معاد و رستاخیز.
در این جمله سخن از مبدئی بود که او را سپاس میگوییم؛ولی این حمد و سپاس برای چیست؟میفرماید:«او را بر احسان عظیم و برهان روشن و فضل و نعمت فزایندهاش سپاس میگوییم»؛ (نحمده علی عظیم إحسانه،و نیّر برهانه،و نوامی (2)فضله و امتنانه) .
تعبیر به «عظیم إحسان» ممکن است اشاره به نعمت ایمان و عقیده خالصانه به پروردگار باشد(به قرینه «نیّر برهانه» که اشاره به دلایل آشکار است)و ممکن است اشاره
به نعمت حیات و آفرینش باشد که بزرگترین نعمت خداست؛ولی تفسیر اول مناسب است.
جمله «و نوامی فضله و امتنانه» اشاره به تکامل انسان در جنبههای مادی و معنوی است که از نعمتهای فزاینده خدا سرچشمه میگیرد.
آنگاه به بیان کیفیت این حمد و سپاس پرداخته،میفرماید:«سپاسی که آنچه شایسته حق اوست انجام دهد و آنچه درخور شکر اوست ادا کند و به ثوابش نزدیک سازد.و موجب افزونی نعمتش گردد»؛ (حمدا یکون لحقّه قضاء،و لشکره أداء،و إلی ثوابه مقرّبا،و لحسن مزیده موجبا) .
بدیهی است هیچکس نمیتواند حق شکر و سپاس خدا را ادا کند،حتی همه انبیا و اولیا و فرشتگان مقرّب از این کار عاجزند،بنابراین منظور ادای همان چیزی است که در توان آدمی است که موجب پاداش الهی و مزید نعمت او میشود.
به این ترتیب امام علیه السّلام در این چند جمله حساب شده از یک طرف اشاره به صفات خداوند بخشنده نعمت میکند و از طرف دیگر اشارهای به اصول نعمتهای گوناگون او و از سوی سوم کیفیت حمد و شکر را بیان میفرماید،و مجموعه کاملی در این زمینه ارائه میدهد.
بعد از حمد-همانگونه که در سوره«حمد»نیز شبیه آن آمده-به سراغ استعانت جستن از پروردگار میرود و میفرماید:«و از او استعانت میجوییم،استعانت کسی که به فضل پروردگار امیدوار است و به سودش آرزومند و به دفع زیانها مطمئن و به نعمتش معترف و باکردار و گفتار به او اذعان دارد»؛ (و نستعین به استعانة راج لفضله،مؤمّل لنفعه،واثق بدفعه،معترف له بالطّول (1)،مذعن (2)له بالعمل و القول) .
این تعبیرات پنجگانه اشاره به مطالب مختلفی دارد؛نخست سخن از امید به فضل خداوند در امور معنوی است!سپس امیدواری در منافع مادی،و در مرحله سوم اطمینان به دفع آفات و مضرات از بندگان و در مرحله چهارم در مقام اعتراف به نعمتها برآمدن و بالاخره در مرحله پنجم با قول و عمل حق شکر او را ادا کردن.
امام علیه السّلام بعد از بیان حمد شایسته پروردگار و استعانت جستن کامل از ذرات پاک او به سراغ ابراز ایمان به ذات مقدس پروردگار میرود،ایمانی که همه امتیازات در آن جمع است و میفرماید:«به او ایمان داریم ایمان کسی که با یقین کامل به او امیدوار است و با اعتقاد خالص به او متوجه شده،ایمان کسی که در برابر او خاضع و با خلوص نیّت به توحید او عقیدهمند است.با تمجید فراوان به بزرگداشت او میپردازد و با رغبت و کوشش به او پناهنده میشود»؛ (و نؤمن به إیمان من رجاه موقنا،و أناب إلیه مؤمنا،و خنع (1)له مذعنا،و أخلص له موحّدا،و عظّمه ممجّدا،و لاذ به راغبا مجتهدا) .
بدیهی است ایمانی که واجد این صفات و دارای این آثار باشد برترین ایمان و محکمترین عقیده است و چنین ایمانی جز با پاکسازی صفحه دل از زنگار گناه و پرهیز از هواپرستی و تلاش و کوشش در طریق خودسازی و التجاء به درگاه پروردگار حاصل نمیشود.
ممکن است این سؤال برای خوانندگان عزیز پیش آید که چرا امام علیه السّلام نخست از حمد و سپاس الهی و سپس استعانت به ذات پاک او سخن میگوید و در پایان به سراغ ایمان میرود،درحالیکه ایمان انگیزه حمد و استعانت است؟
پاسخ سؤال این است؛ایمانی که امام علیه السّلام در اینجا از آن سخن میگوید ایمان کاملی است که همه جهات کمال در آن جمع است و این بعد از حمد و ثنای الهی و استعانت به ذات پاک او حاصل میشود.آنچه قبلا برای حمد و استعانت لازم است مراحل ابتدایی ایمان است.
1) 1) .«خنع»از ریشه«خنوع»به معنای خضوع و فروتنی است.
لم یولد سبحانه فیکون فی العزّ مشارکا،و لم یلد فیکون موروثا هالکا.
و لم یتقدّمه وقت و لا زمان،و لم یتعاوره زیادة و لا نقصان،بل ظهر للعقول بما أرانا من علامات التّدبیر المتقن،و القضاء المبرم.فمن شواهد خلقه خلق السّماوات موطّدات بلا عمد،قائمات بلا سند.دعاهنّ فأجبن طائعات مذعنات،غیر متلکّئات و لا مبطئات؛و لو لا إقرارهنّ له بالرّبوبیّة و إذعانهنّ بالطّواعیة،لما جعلهنّ موضعا لعرشه،و لا مسکنا لملائکته،و لا مصعدا للکلم الطّیّب و العمل الصّالح من خلقه.
او از کسی متولد نشده تا همتایی در عزّت و قدرت داشته باشد و فرزندی به دنیا نیاورده تا پس از وفاتش وارث او گردد.وقت و زمانی پیش از او نبوده و زیادی و نقصانی بر او عارض نشده است؛بلکه به سبب نشانههای تدبیر متقن و نظام محکمی که به ما ارائه داده عظمتش پیش چشم عقلها آشکار شده است.از شواهد خلقت(حکیمانه و)با عظمت او آفرینش آسمانهای پابرجایی است که بدون ستون و تکیهگاهی برپاست.
خداوند آنها را به قبول فرمان خویش دعوت کرد و آنها با اطاعت و اذعان در برابر او بدون درنگ و سستی دعوتش را پذیرفتند و اگر اقرار آنها به ربوبیت خداوند و اذعانشان به اطاعت او نبود هرگز آنجا را محلّ عرش خود و مسکن فرشتگان(مقرّب)و محل بالا رفتن سخنان پاک و اعمال صالح بندگانش قرار نمیداد.
این آسمان باعظمت نشانهای از اوست
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه-در ادامه شرح اوصاف خداوند که در آغاز خطبه آمده بود-چنین میفرماید:«او از کسی متولد نشده تا همتایی در عزّت و قدرت داشته باشد و فرزندی به دنیا نیاورده تا پس از وفاتش وارث او گردد.وقت و زمانی پیش از او نبوده و زیادی و نقصانی بر او عارض نشده است»؛ (لم یولد سبحانه فیکون فی العزّ مشارکا،و لم یلد فیکون موروثا هالکا.و لم یتقدّمه وقت و لا زمان،و لم یتعاوره (1)زیادة و لا نقصان) .
از جمله قوانینی که بر جهان ماده و ممکنات حاکم است این است که هرگروهی قدم به عرصه حیات میگذارد بعد از مدتی جای خود را به گروه جدیدی میسپارد.فرزندان صفات پدران را به ارث میبرند و آنها نیز آن صفات را برای فرزندانشان به ارث میگذارند و چون که ذات پاک پروردگار ازلی و ابدی است،نه از کسی تولد یافته تا همتایی داشته باشد و نه کسی از وی متولد شده تا وارث او گردد.
جمله «و لم یتقدّمه...» اشاره به این است که او مافوق زمان است،زیرا زمان نتیجه حرکت موجودات از نقصان به کمال و از کمال به نقصان است و چون وجود مقدس او عین کمال مطلق است و زیادی و نقصان در او راه ندارد وقت و زمانی نیز برای او تصور نمیشود. (2)
1) 1) .«یتعاور»از ریشه«تعاور»به معنای دستبهدست کردن چیزی و به تناوب چیزی را انجام دادن است و در جمله بالا منظور این است که زیادی و نقصان یکی بعد از دیگری بر ذات مقدس خداوند عارض نمیشود و ذات پاک او در معرض حوادث نیست.
2) 2) .بعضی از شارحان وقت و زمان را به یک معنا و مترادف دانستهاند؛ولی بعضی دیگر را به معنای زمان معین گرفتهاند؛اما زمان را دارای مفهوم عامی شمردهاند و تفسیر دوم صحیحتر به نظر میرسد.قرآن مجید در سوره نساء،آیه 103 نیز درباره نماز میگوید: «إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً» «نماز برای مؤمنان وظیفه ثابت و معینی و(و دارای وقت خاصی)است».
چون نفی شبیه و همتا،وقت و زمان و زیاده و نقصان از ذات پاک او ممکن است این توهّم را به وجود آورد که نتیجه آن تعطیل معرفة اللّه است و به بیان دیگر راهی به سوی شناخت او وجود ندارد بلافاصله میفرماید:«بلکه به سبب نشانههای تدبیر متقن و نظام محکمی که به ما ارائه داده عظمتش نزد چشم عقلها آشکار شده است»؛ (بل ظهر للعقول بما أرانا من علامات التّدبیر المتقن،و القضاء المبرم) .
اشاره به این که گرچه کنه ذات خداوند از دسترس عقول بشر خارج است؛ولی اثبات اصل وجود او از طریق مطالعه در نظام آفرینش و تدبیر بسیار حکیمانهای که بر آن حاکم است کاملا ممکن است.این همان چیزی است که در روایات دیگر اسلامی نیز به آن اشاره شده که درباره کنه ذات خدا نیندیشید،بلکه درباره آثار قدرت و عظمت و علم او در جهان اندیشه کنید و این همان چیزی است که قرآن مجید پایه خداشناسی را بر آن قرار داده و صاحبان اندیشه و«اولو الالباب»را به تفکر در آن در همه حال دعوت میکند و میفرماید: «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ» (1)
سپس امام علیه السّلام انگشت روی مصداقهایی از این بیان کلی و عام میگذارد و میفرماید:
«از شواهد خلقت(حکیمانه و)باعظمت او آفرینش آسمانهای ثابت و پابرجایی است که بدون ستون و تکیهگاهی برپاست»؛ (فمن شواهد خلقه خلق السّماوات موطّدات (2)بلا عمد (3)،قائمات بلا سند (4)) .
آنگاه به این حقیقت اشاره میفرماید:«خداوند آسمانها را به قبول فرمان خویش
دعوت کرد و آنها با اطاعت و اذعان در برابر او بدون درنگ و سستی دعوتش را پذیرفتند»؛ (دعاهنّ فأجبن طائعات مذعنات،غیر متلکّئات (1)و لا مبطئات) .
در اینکه منظور از اطاعت آسمانها نسبت به اوامر الهی و اقرار آنها به ربوبیّت پروردگار چیست؟دو نظر وجود دارد؛بعضی گفتهاند:مراد اقرار و اطاعت به زبان حال است؛یعنی خداوند آنها را چنان آفریده که از نظر نظام علّت و معلول و قوانین آفرینش همه در برابر آن تسلیم هستند بیآنکه از خود علم و آگاهی و ارادهای داشته باشند،زیرا موجودات بیجان و جامدند.
برخی دیگر گفتهاند:تعبیرات فوق دلالت میکند که همه جهان هستی-از انسان و حیوان گرفته تا جمادات و همه کرات آسمانی-دارای عقل و شعورند و با اراده خود به ربوبیّت پروردگار اقرار و اذعان به اطاعت او دارند.
البته هرکدام از این دو تفسیر درست باشد تفاوتی در آنچه امام علیه السّلام در صدد بیان آن بوده است ندارد،زیرا هدف بیان عظمت آفرینش و تسلیم بودن عالم هستی در برابر فرمان اوست.
در ادامه این سخن میفرماید:«اگر این اقرار آنها به ربوبیت خداوند و اذعانشان به اطاعت او نبود هرگز آنجا را محل عرش خود،و مسکن فرشتگان(مقرّب)و محل بالا رفتن سخنان پاک و اعمال صالح بندگانش قرار نمیداد»؛ (و لو لا إقرارهنّ له بالرّبوبیّة و إذعانهنّ بالطّواعیة (2)،لما جعلهنّ موضعا لعرشه،و لا مسکنا لملائکته،و لا مصعدا (3)للکلم الطّیّب و العمل الصّالح من خلقه) .
در این عبارت امام علیه السّلام میفرماید:مطیع بودن آسمانها در برابر فرمان خدا سبب شده است که سه امتیاز به آنها داده شود:نخست اینکه محل عرش خدا باشد.دیگر این
که مسکن فرشتگان گردد و سوم اینکه محل صعود گفتار و اعمال صالحه بندگان شود؛به این معنا که حافظان اعمال و کاتبان افعال،آنها را در نامههای عمل مینویسند و آنچه را شایسته و لایق قرب الهی است به آسمانها میبرند.
بدیهی است خداوند محلّی را برای این امور برمیگزیند که در سیطره حاکمیّت اوست و به تعبیر دیگر چون آسمانها همگی در سیطره او قرار دارند آنها را جایگاه این امور قرار داده است.
تعبیر به ملائکه در جمله بالا اشاره به فرشتگان مقرّب است،وگرنه طبق روایات فرشتگان الهی در همه جای عالم در زمین و هرگوشهای از آسمان حضور دارند.
در اینکه حقیقت عرش چیست،به خواست خدا در ادامه همین خطبه خواهد آمد.
جعل نجومها أعلاما یستدلّ بها الحیران فی مختلف فجاج الأقطار.لم یمنع ضوء نورها ادلهمام سجف اللّیل المظلم،و لا استطاعت جلابیب سواد الحنادس أن تردّ ما شاع فی السّماوات من تلألؤ نور القمر.فسبحان من لا یخفی علیه سواد غسق داج،و لا لیل ساج،فی بقاع الأرضین المتطأطئات،و لا فی یفاع السّفع المتجاورات؛و ما یتجلجل به الرّعد فی أفق السّماء،و ما تلاشت عنه بروق الغمام،و ما تسقط من ورقة تزیلها عن مسقطها عواصف الأنواء و انهطال السّماء!و یعلم مسقط القطرة و مقرّها، و مسحب الذّرّة و مجرّها،و ما یکفی البعوضة من قوتها،و ما تحمل الأنثی فی بطنها.
خداوند ستارگان آسمان را نشانههایی قرار داد تا انسانهای سرگردان را در شب تاریک در نقاط مختلف رهنمون گردد.نه پردههای تاریک شبهای ظلمانی مانع نورافشانی ستارگان میشود و نه چادر سیاه و تاریک آن میتواند از تلألؤ نور ماه در پهنه آسمانها جلوگیری کند،منزه است خداوندی که ظلمت شبهای تار و خاموش در نقاط پست زمین و در قلههای کوتاه و بلند کوهها که در کنار یکدیگر قرار دارند بر او مخفی نیست.و نه آنچه را که غرّش رعد در کرانههای آسمان به وجود میآورد و آنچه برقهای ابر آن را پراکنده میسازد و همچنین آنچه را تندبادها از برگهای درختان فرومیریزد یا دانههای باران آنها را از شاخهها جدا میسازد و نیز از محل سقوط و قرارگاه قطرات باران و جایگاه کشش
دانهها به وسیله مورچگان و حرکات آنها(بر روی زمین)و غذایی که پشه را کفایت میکند و آنچه انسان یا حیوانات ماده در رحم دارند،از همه اینها آگاه است.
احاطه علمی او به همهچیز
امام علیه السّلام در ادامه بیان آثار عظمت خداوند در پهنه آسمانها شگفتیهای دیگر عالم بالا را بازمیگوید و از ستارگان و ماه سخن میگوید.به گفته ابن ابی الحدید این بخش از کلام امام علیه السّلام از فصیحترین کلمات و زیباترین عبارات تشکیل شده که توحید و تمجید خدا را به عالیترین وجه بیان میدارد،میفرماید:«خداوند ستارگان آسمان را نشانههایی قرار داد تا انسانهای سرگردان را در شب تاریک در نقاط مختلف رهنمون گردد»؛ (جعل نجومها أعلاما یستدلّ بها الحیران فی مختلف فجاج (1)الأقطار (2)) .
این سخن اشاره به چیزی است که در قرآن مجید کرارا درباره ستارگان ذکر شده است:« «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ» بهوسیله ستارگان مردم هدایت میشوند». (3)و در جای دیگر میفرماید:« «وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِی ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد تا به وسیله آنها در ظلمتهای صحرا و دریا هدایت شوید». (4)
میدانیم که ستارگان ثابت که اکثریت نزدیک به اتفاق ستارگان آسمان را تشکیل میدهند همواره از نقاط معینی طلوع و در نقاط معینی غروب میکنند و جایگاه آنها در آسمان میتواند شمال و جنوب و شرق و غرب را تعیین کند و در سفرهای طولانی در
شبهای تاریک در دریا و صحرا،بهترین راهنماست.
سپس به نکته بدیع دیگری اشاره کرده،میافزاید:«نه پردههای تاریک شبهای ظلمانی مانع نورافشانی ستارگان میشود و نه چادر سیاه و تاریک شبها میتواند از تلألؤ نور ماه در پهنه آسمانها جلوگیری کند»؛ (لم یمنع ضوء نورها ادلهمام (1)سجف (2)اللّیل المظلم،و لا استطاعت جلابیب (3)سواد الحنادس (4)أن تردّ ما شاع فی السّماوات من تلألؤ نور القمر) .
در حقیقت امام علیه السّلام در اینجا به این نکته ظریف اشاره میفرماید که خداوند از یکسو تاریکی شب را نعمتی بزرگ جهت آسایش و آرامش موجودات آفریده است و از سوی دیگر گروه ستارگان را برای راهیابی در دریا و صحرا قرار داده و ماه را چراغ روشنیبخش؛ ولی این دو منبع نور آنگونه هستند که در عین کارآیی،ظلمت شب و فلسفه آن را نابود نمیکنند و جمع میان این نور و ظلمت با دو هدف مختلف نمونهای از قدرت بیپایان خداوند است.
آنگاه امام بعد از بیان نشانههای عظمت و قدرت خداوند در جهان آفرینش به بیان گسترش علم او به تمام موجودات در زمین و آسمان و در تمام حالات،شرح جالبی بیان میفرماید و با اشاره به بیش از ده مورد از آنها گستردگی علم خدا را کاملا مجسّم میسازد و میفرماید:«منزه است خداوندی که ظلمت شبهای تار و خاموش در نقاط پست زمین و در قلههای کوتاه و بلند کوهها که در کنار یکدیگر قرار دارند بر او مخفی نیست.و نه آنچه را غرّش رعد در کرانههای آسمان به وجود میآورد و آنچه برقهای ابر آن را پراکنده میسازد و همچنین آنچه را تندبادها از برگهای درختان فرومیریزد یا دانههای باران
آنها را از شاخهها جدا میسازد و نیز از محل سقوط و قرارگاه قطرات باران و جایگاه کشش دانهها به وسیله مورچگان و حرکات آنها(بر روی زمین)و غذایی که پشه را کفایت میکند و آنچه را که انسان یا حیوانات ماده در رحم دارند،از همه اینها آگاه است»؛ (فسبحان من لا یخفی علیه سواد غسق (1)داج (2)،و لا لیل ساج (3)،فی بقاع الأرضین المتطأطئات (4)،و لا فی یفاع (5)السّفع (6)المتجاورات؛و ما یتجلجل (7)به الرّعد فی أفق السّماء،و ما تلاشت (8)عنه بروق الغمام،و ما تسقط من ورقة تزیلها عن مسقطها عواصف (9)الأنواء (10)و انهطال (11)السّماء!و یعلم مسقط القطرة و مقرّها،و مسحب (12)الذّرّة و مجرّها (13)،و ما یکفی البعوضة من قوتها،و ما تحمل الأنثی فی بطنها) .
به راستی دقّت در آنچه امام در بالا درباره علم و آگاهی خداوند نسبت به همه
1) 1) .«غسق»به معنای شدت تاریکی است که معمولا در نیمه شب حاصل میشود.
2) 2) .«داج»از ریشه«دجوّ»بر وزن«غلوّ»به معنای فراگیر شدن ظلمت و تاریکی است.
3) 3) .«ساج»از ریشه«سجوّ»بر وزن«غلوّ»به معنای سکون و آرامش است.
4) 4) .«متطأطئات»جمع«متطأطئ»به معنای منخفض است.
5) 5) .«یفاع»به معنای هرچیز مرتفع.
6) 6) .«سفع»جمع«سفعة»بر وزن«سفره»به معنای سرخ مایل به سیاهی است.
7) 7) .«یتجلجل»از«جلجلة»گرفته شده که در اصل به معنای صدای رعد است.سپس به هرصدای شدیدی اطلاق شده است.
8) 8) .«تلاشت»از«تلاشی»به معنای متلاشی شدن و از هم پاشیدن است.بعضی ریشه این واژه را«لا شیء»یعنی هیچ دانستهاند.
9) 9) .«عواصف»جمع«عاصف»و«عاصفة»به معنای تندباد است.
10) 10) .«انواء»جمع«نوء»بر وزن«نوع»غروب ستاره در طرف مغرب را گویند و عرب درباره«انواء» عقیدهای داشت که در نکات خواهد آمد به معنای طوفان نیز آمده است.
11) 11) .«انهطال»به معنای فروریختن بارانهای دانه درشت است و گاه به فروریختن اشک نیز اطلاق میشود.
12) 12) .«مسحب»اسم مکان از ریشه«سحب»بر وزن«سهو»به معنای به سوی خود کشیدن است.
13) 13) .«مجرّ»اسم مکان است از ریشه«جرّ»؛یعنی کشیدن.
موجودات،زمین و آسمان بیان فرموده که چگونه عظیمترین اشیا و کوچکترین موجودات و پوشیدهترین مخلوقات(مانند جنینی که در میان پردههای سهگانه رحم از همه دیدگان پنهان است)انسان را عمیقا در این فکر فرومیبرد که آیا ممکن است گفتار و کردار ما و حتّی اندیشهها و نیّات ما از چنین خداوندی پنهان باشد و چیزی از اعمال ما بر او مخفی بماند؟این یکی از مهمترین آثار تربیتی ایمان به علم وسیع خداوند به همه اشیاست.
جالب اینکه امام هنگامی که از تاریکی شب یا آرامش آن سخن میگوید،اثرات مختلف آن را در مناطق گوناگون زمین از قلّه کوههای بلند گرفته تا فراز تپّهها نیز بیان میکند و هنگامی که از ریزش برگها سخن میگوید،از اسباب مختلف این ریزش،طوفانها و بارانها نیز بحث میکند و آنگاه که از نزول قطرات باران دم میزند،از قرارگاه آنها در اعماق زمین که مخزن پربرکتی برای ذخیره آبها هستند نیز سخن میگوید و هنگامی که از غذای یک مگس نام میبرد،به مقدار آن نیز اشاره میکند و اینهاست که این خطبه را در ردیف یکی از فصیحترین و بلیغترین خطبههای نهج البلاغه درآورده است؛فصاحت و بلاغتی در سرحدّ اعجاز.
ناگفته پیداست که بسیاری از این تعبیرات ریشه در آیات قرآنی دارد؛آنجا که خداوند به علم و آگاهی خود نسبت به همه موجودات اشاره میکند و میفرماید:« «اللّهُ یَعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثی وَ ما تَغِیضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ» خدا از جنینهایی که هر(انسان یا حیوان)مادهای حمل میکند،آگاه است و نیز از آنچه رحمها کم میکنند(و پیش از موعد مقرّر میزایند)و هم از آنچه افزون میکنند(و بعد از موقع میزایند)و هرچیز نزد او مقدار معیّنی دارد». (1)
و در جای دیگر میفرماید:« «إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ» آگاهی از زمان قیام قیامت،مخصوص خداست و اوست که باران را نازل
1) 1) .رعد،آیه 8.
میکند(و از قدر و اندازه آن باخبر است)و آنچه را که در رحمها(ی مادران)است، میداند». (1)
انواء چیست؟
در این بخش از خطبه بالا اشارهای به تندبادهای«انواء»شده بود و شایسته است شرح کافی در این باره داده شود.
«انواء»جمع«نوء»بر وزن نوع در لغت به معنای طلوع یا غروب ستارگان است؛ولی غالبا آن را به معنای طلوع ستاره ذکر کردهاند،هرچند بعضی غروب را نیز به آن افزوده و آن را از لغات اضداد دانستهاند.
یکی از اعتقادات عرب این بود که ماه در طول گردش خود در سال 28 منزل را طی میکند و هرمنزلی 13 روز به طول میانجامد و آغاز هرمنزل با طلوع ستارهای در مشرق و غروب ستارهای در مغرب همراه است و معتقد بودند همراه با آغاز هرمنزلی دگرگونی در هوا پیدا میشود و بارانی میبارد یا طوفانی میورزد،ازاینرو میگفتند:«مطرنا بنوء فلان»یعنی این باران مربوط به طلوع یا غروب فلان ستاره بود.
این اعتقاد تدریجا شکل خرافی و بتپرستی به خود گرفت و عقیده آنها بر این شد که عامل نزول باران همان ستاره است و باید چشم امید به آن ستاره دوخت و نزول باران را از آن خواست.
مرحوم علامه مجلسی در جلد 55 بحار الانوار باب مشروحی تحت عنوان«فی النهی عن الاستمطار بالانواء و الطیرة و العدوی»(نهی از طلبیدن باران به وسیله انواء و اعتقاد به فال بد و همچنین سرایت در سرنوشت انسانها)آورده و روایات متعدّدی در این
1) 1) .لقمان،آیه 34.
زمینه ذکر میکند از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السّلام نقل میکند که فرمود:«ثلاثة من عمل الجاهلیّة،الفخر بالأنساب و الطّعن فی الأحساب و الاستسقاء بالأنواء؛سه کار از اعمال جاهلیت است؛تفاخر کردن به نسب خویش(بیآنکه نسب افتخارآمیزی باشد یا خود آنها چیزی از افتخار نیاکان را داشته باشند)و اصالت دیگران را بیجهت زیر سؤال بردن یا به اندک چیزی نسبت فرزند نامشروع بودن به افراد دادن و همچنین طلب باران از انواء». (1)
نکته مهم اینجاست که اگر کسی این مطلب را به صورت بحثی نجومی مطرح کند و بگوید:مقارن هریک از ستارگان بیست و هشتگانه که در منزلگاههای ماه پیدا میشوند تندبادی به فرمان خدا میوزد یا بارانی میبارد سخن خلافی نگفته و مورد نهی نیست؛ ولی عرب جاهلی پیدایش بادها و بارانها را به آن ستارگان نسبت میداد و در واقع از قبیل اعتقاد به«ارباب انواع»بود که نوعی از شرک است،زیرا آنان برای«ارباب انواع»تأثیر استقلالی قائل بودند.
و از اینجا روشن میشود که هیچگونه اشکالی متوجّه کلام امام علیه السّلام در تعبیر بالا (تزیلها عن مسقطها عواصف الأنواء)متوجّه نمیشود،زیرا منظور امام به یقین این است که هرآنچه مقارن طلوع و غروب ستارگان واقع شود به اذن خدا و فرمان اوست.
1) 1) .بحار الانوار،جلد 55،صفحه 315.
و الحمد للّه الکائن قبل أن یکون کرسیّ أو عرش،أو سماء أو أرض،أو جانّ أو إنس.لا یدرک بوهم،و لا یقدّر بفهم،و لا یشغله سائل،و لا ینقصه نائل،و لا ینظر بعین،و لا یحدّ بأین،و لا یوصف بالأزواج،و لا یخلق بعلاج،و لا یدرک بالحواسّ،و لا یقاس بالنّاس.الّذی کلّم موسی تکلیما،و أراه من آیاته عظیما؛بلا جوارح و لا أدوات،و لا نطق و لا لهوات.بل إن کنت صادقا أیّها المتکلّف لوصف ربّک،فصف جبریل و میکائیل و جنود الملائکة المقرّبین،فی حجرات القدس مرجحنّین،متولّهة عقولهم أن یحدّوا أحسن الخالقین.فإنّما یدرک بالصّفات ذوو الهیئات و الأدوات،و من ینقضی إذا بلغ أمد حدّه بالفناء.فلا إله إلاّ هو،أضاء بنوره کلّ ظلام،و أظلم بظلمته کلّ نور .
ستایش مخصوص خداوندی است که پیش از آنکه کرسی یا عرش یا آسمان و زمین یا جن و انسی موجود باشد وجود داشته است.خداوندی که نه با فکر و عقل ژرفاندیشان درک میشود و نه با نیروی فهم اندازهای برای او میتوان تعیین کرد.هیچ درخواست کنندهای او را به خود(از دیگری)مشغول نمیسازد و هیچگاه بخشش و عطایش از خزانه بیکرانش نمیکاهد.
نه به وسیله چشم میبیند و نه در مکانی محدود میشود.نه همتا و همسری دارد و نه در آفرینش نیاز به وسیلهای؛نه با حواس درک میشود و نه با مردم مقایسه میگردد.او
همان کسی است که با موسی سخن گفت و آیات بزرگش را به او نشان داد بیآنکه نیاز به اعضا و ابزار و زبان و حنجره داشته باشد.ای کسی که خود را برای بیان اوصاف پروردگارت به زحمت افکندهای!اگر راست میگویی جبرئیل و میکائیل و لشکر فرشتگان مقربین را وصف کن،همانها که در بارگاه قدس به عبادت و خضوع مشغولند و عقولشان از این که خداوند احسن الخالقین را وصف کند در حیرت فرومانده است.(آری!)کسی را میتوان با صفات شناخت که دارای هیأت و اعضا و ابزاری باشد و عمرش در زمان معینی سپری گردد،معبودی جز او نیست معبودی که با نور خویش هرظلمتی را روشن ساخته و با تاریکیهایی که آفریده هرنوری را در ظلمت فروبرده است.
عجز ما از درک صفات او
امام علیه السّلام بعد از بیان عظمت خلقت و قدرت خدا و ذکر نشانههای او در جهان هستی، بیان صفات پروردگار را پی میگیرد و در این فراز،بخش مهمی از صفات ثبوتیه و سلبیه و صفات فعل را بسیار زیبا شرح میدهد و درس خود را در طریق معرفة اللّه برای مخاطبان تکمیل میکند.
نخست از ازلیّت خداوند دم میزند که البتّه با ابدیت او توأم است،میفرماید:«ستایش مخصوص خداوندی است که پیش از آنکه کرسی یا عرش یا آسمان یا زمین یا جن و انس موجود باشند وجود داشته است»؛ (و الحمد للّه الکائن قبل أن یکون کرسیّ أو عرش، أو سماء أو أرض،أو جانّ أو إنس) .
این امور ششگانه اشاره به مجموعه عالم است،زیرا آنها اصل و اساس و بقیه تابع هستند.در هرحال،این جمله اشاره به یکی از مهمترین اوصاف جمال الهی است که بقیه صفات به آن بازمیگردد و آن نامتناهی بودن ذات پاک او از هرنظر است.همه مخلوقات زمان و تاریخ حدوثی دارند جز ذات پاک او که از ازل بوده و تا ابد ادامه دارد؛از
این رو به دنبال این وصف اشاره به یازده صفت از صفات سلبیه میکند که همه آنها از نامتناهی بودن ذات پاکش سرچشمه میگیرند.
در جمله اول و دوم میفرماید:«نه با فکر و عقل ژرفاندیش درک میشود و نه با نیروی فهم،اندازهای برایش میتوان تعیین کرد»؛ (لا یدرک بوهم،و لا یقدّر بفهم) .
بعضی از شارحان نهج البلاغه درباره تفاوت این دو جمله گفتهاند:و هم اشاره به نیروی درک جزئیات است و فهم اشاره به درک کلیّات.این احتمال نیز وجود دارد که وهم اشاره به قوّه تخمین و فرض باشد و فهم اشاره به درک و یقین؛یعنی نه از طریق علم و نه از طریق ظن و گمان به او نمیتوان رسید.
اضافه بر این،جمله اول اشاره به درک اصل وجود او و جمله دوم اشاره به اندازهگیری ذات پاک اوست و چون بینهایت است نه در وهم میگنجد و نه با عقل اندازهگیری میشود.
و در سومین و چهارمین وصف سلبی میفرماید:«هیچ درخواستکنندهای او را به خود(از دیگری)مشغول نمیسازد و هیچگاه عطا و بخشش از دارایی او نمیکاهد»؛ (و لا یشغله سائل،و لا ینقصه نائل (1)) .
انسان هرقدر باهوش و زیرک باشد،هنگامی که یک یا چند نفر درباره مطلب مهمی با او روبهرو بشوند نمیتواند مطلب دیگران را درک کند و پرداختن به شخصی او را از دیگری بازمیدارد،زیرا وجودی است محدود و متناهی؛ولی ذات پاک خداوند آنچنان است که اگر تمام مخلوقات در آن واحد،دست به درگاه او بردارند و حاجات خود را طلب کنند او صدای همه را میشنود و از نیّات همه باخبر است و هیچ سائلی او را از دیگری به خود مشغول نمیسازد.
همچنین اگر همه بندگان به درگاه او آیند و هرچه میخواهند از او بخواهند و
1) 1) .«نائل»هم معنای اسم فاعلی دارد و هم معنای مصدری(مساوی نیل بر وزن سیل)به معنای عطا و بخشش یا طلبکننده بخشش است و در اینجا هردو معنای مناسب است.
خواستههای همه آنها را یکجا بدهد کمترین نقصانی در ملک او حاصل نمیشود و به تعبیر روایتی همه آنها رویهمرفته به منزله رطوبتی هستند که در یک نخ از ملاقات با آب دریا جای میگیرد (1)که کمترین اثری در وضع آن دریا نمیگذارد،بلکه از آن هم کمتر است،زیرا او خلاّق ما یشاء و چشمه جوشان فیض است.
سپس در بیان پنجمین و ششمین وصف او میفرماید:«خداوند نه با چشم میبیند (زیرا جسم نیست)و نه در مکانی محدود میشود(چون محدودیت مکانی از ویژگیهای اجسام است)؛ (و لا ینظر بعین،و لا یحدّ بأین (2)) .
آری!او همهچیز و همهجا را میبیند و همه عالم محضر اوست؛درعینحال نه چشم دارد نه مکان،زیرا برتر از زمان و مکان و عوارض جسمانی است.
حضرت در هفتمین و هشتمین وصف میفرماید:«نه همتا و همسر و شبیه و مانندی برای او بیان میشود و نه در آفرینش نیاز به وسیلهای دارد»؛ (و لا یوصف بالأزواج (3)، و لا یخلق بعلاج) .
برای«ازواج»جمع«زوج»معانی زیادی ذکر کردهاند؛مثل:همتا،همسر،شبیه،مانند، ضدّ و ترکیب.
و مانعی ندارد که همه این مفاهیم در جمله بالا جمع باشد؛یعنی خداوند از همه این امور منزّه است.جمله «لا یخلق بعلاج» اشاره به این است که انسانها و مانند آنها اگر بخواهند چیزی بیافرینند-یا به تعبیر صحیحتر-هیأت تازهای از ترکیب اشیا بوجود آورند ناگزیر از وسایل و ابزاری استفاده میکند که گاهی ساده و گاهی بسیار پیچیده است.
1) 1) .در حدیث قدسی آمده است:«یا عبادی لو أنّ أوّلکم و آخرکم و إنسکم و جنّکم قاموا فی صعید واحد فسألونی فأعطیت کلّ إنسان مسألته ما نقص ذلک ممّا عندی شیئا إلاّ کما ینقص المخیط إذا دخل البحر»(صحیح مسلم،جلد 8،صفحه 17؛کنز العمال،جلد 15،صفحه 924).
2) 2) .«أین»به معنای مکان است.
3) 3) .«ازواج»جمع«زوج»معنای وسیعی دارد و شامل هرگونه نظیر و قرین و همانند میشود.
تنها آفرینندهای که هیچگونه نیازی به ابزار و ادوات ندارد ذات پاک پروردگار است (1)،بلکه همانگونه که قرآن مجید میگوید:« «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (2)فرمان او هنگامی که اراده آفرینش چیزی کند این است که میگوید:موجود باش و بیدرنگ موجود میشود».
در نهمین و دهمین وصف از اوصاف سلبیه خداوند میفرماید:«با حواس درک نمیشود و با مردم مقایسه نمیگردد»؛ (و لا یدرک بالحواسّ،و لا یقاس بالنّاس) .
میدانیم که قلمرو حواس انسان اجسام مادی است،بنابراین ذات پاکی که مافوق جهان ماده است جز با عقل و اندیشه درک نمیشود و آنها که معتقدند خداوند در دنیا و آخرت با این چشم دیده میشوند سخت دچار اشتباه و آلوده به شرکاند.جمله «لا یقاس بالنّاس» بیانگر یک اصل کلی درباره صفات خداست که در هیچ مورد نباید صفات او را با صفات مخلوق مقایسه کرد که سبب گمراهی و ضلالت است و این همان است که در خطبه اول نهج البلاغه آمده است: «و کمال الإخلاص له نفی الصّفات عنه ؛همانا نهایت اخلاص و توحید پروردگار آن است که صفات مخلوقین را از او نفی کنند».
سرانجام در بیان آخرین وصف چنین میفرماید:«او همان کسی است که با موسی سخن گفت و آیات بزرگش را به او نشان داد بیآنکه نیاز به اعضا و ابزار و زبان و حنجره داشته باشد»؛ (الّذی کلّم موسی تکلیما،و أراه من آیاته عظیما؛بلا جوارح و لا أدوات،و لا نطق و لا لهوات (3)) .
1) 1) .توجّه داشته باشید که در متن نهج البلاغه صبحی صالح«یخلق»به صورت فعل مجهول ذکر شده که هیچ مفهوم صحیحی برای آن به نظر نمیرسد درحالیکه اکثریت قریب به اتفاق شارحان بزرگ؛مانند مرحوم ابن میثم،مغنیه،عبده،تستری،خویی و جعفری،همه به صورت فعل معلوم نوشتهاند و حق نیز همین است و در جمله قبل«و لا ینظر بعین»گرچه به صورت معلوم مفهوم مناسبی دارد؛ولی اگر به صورت مجهول باشد با جمله بعد هماهنگتر است.
2) 2) .یس،آیه 82.
3) 3) .«لهوات»جمع«لهات»به معنای قطعه گوشت کوچکی است که در آخر سقف دهان قرار دارد و-
چون در گذشته صفات مختلفی از صفات مخلوقین نقل کرد،هرچند نتیجه آن را در عالیترین وجه برای خدا اثبات نمود در اینجا نیز به مسئله تکلّم و سخن گفتن میپردازد و میفرماید:«خدا با موسی سخن گفت؛ولی نه مثل انسانها که با زبان و دهان و تارهای صوتی مخارج حروف را تنظیم کند و کلمات را به وجود آورده بلکه او امواج صوتی را در فضا آفرید و از این طریق با موسی سخن گفت و موسی سخن خدا را از شش جهت میشنید که این خود از آیات عظیم پروردگار بود،بیآنکه نیاز به جوارح و اعضای صوتی داشته باشد».
ظاهر کلام امام علیه السّلام این است که آیات عظیم پروردگار همان شنیدن سخنان خداوند از شش جهت بود،چنانکه جملههای «بلا جوارح و لا أدوات،و لا نطق و لا لهوات» نیز شاهد و گواه آن است.
احتمال دیگری را جمعی از شارحان نهج البلاغه در اینجا دادهاند که منظور از آیات عظیم خداوند،معجزات نهگانه (1)موسی بن عمران باشد؛ولی این احتمال بسیار بعید به نظر میرسد و با نظم کلام امام سازگار نیست مگر با تکلف و ارتکاب خلاف ظاهر.
البتّه این احتمال وجود دارد که منظور خصوص دو معجزه عصا و ید و بیضا باشد که مقارن تکلّم با موسی به وی ارائه شد.
بههرحال اطلاق وصف ناطق،یا لافظ به خداوند صحیح نیست،زیرا این دو لفظ اشاره به حرکت زبان و مخارج حروف و تارهای صوتی دارد که خداوند از آن منزّه است؛ ولی اطلاق لفظ متکلّم بر خدا صحیح است،چون او ایجاد کلام میکند و برای اینکه
1) 1) .منظور از آیات نهگانه همان اموری است که در قرآن مجید در آیات مختلف به آن اشاره شده است و آن عبارت است از جراد(بلای ملخ)قمّل(بلای شپش)ضفادع(بلای قورباغهها)دم(رنگین شدن آب نیل به خون)طوفانهای کوبنده و معجزه عصا،و ید و بیضا و قحطی شدید برای فرعونیان و آفات درختان میوه.
موسی یا دیگران تصوّر نکنند او مکان خاصی دارد امواج صوتی را در شش جهت ایجاد میفرماید.
سپس امام علیه السّلام برای تکمیل این اوصاف و اثبات عجز افکار بشری از بیان واقعی پروردگار به دو بیان دیگر میپردازد،نخست میفرماید:«ای کسی که خود را برای بیان اوصاف پروردگارت به زحمت افکندهای،اگر راست میگویی جبرئیل و میکائیل و لشکر فرشتگان مقرّبین را وصف کن،همانها که در بارگاه قدس همواره به عبادت و خضوع مشغولاند و عقولشان از این که خداوند احسن الخالقین را وصف کند در حیرت فرومانده است»؛ (بل إن کنت صادقا أیّها المتکلّف (1)لوصف ربّک،فصف جبریل و میکائیل و جنود الملائکة المقرّبین،فی حجرات القدس مرجحنّین (2)،متولّهة (3)عقولهم أن یحدّوا أحسن الخالقین) .
اشاره به اینکه انسانی که از بیان اوصاف فرشتگان مقرّب الهی عاجز است و نمیتواند حقیقت وجود آنها و چگونگی صفاتشان را دریابد،چگونه انتظار دارد که اوصاف خالق آنها را درک کند و صفات جمال و جلالش را در چنبر اندیشه درآورد تازه این فرشتگانی که ما از بیان اوصافشان عاجزیم خود آنها نیز در این دایره،حیران و سرگردانند.
آنگاه به نکته دوم که دلیل روشن عقلی است پرداخته میفرماید:«کسی را میتوان با صفات شناخت که دارای هیأت و ابزار و اعضایی باشد و در زمان معینی عمرش سپری گردد؛(یعنی هم محدود به حدودی باشد و هم در زمره جسم و جسمانیّات؛خدایی که نه جسم و هیأتی دارد و نه حدّ و حدودی،چگونه با فکر محدود بشری قابل وصف است
1) 1) .«متکلّف»به کسی گفته میشود که خود را به خلاف آنچه واقعیت دارد نشان میدهد و خود را به زحمت میاندازد.
2) 2) .«مرجحنین»از فعل رباعی«رجحن»بر وزن«دحرج»به معنای به حرکت درآمدن و به جهت سنگینی به راست و چپ مایل شدن است و در خطبه بالا به معنای خضوع و تواضع آمده است.
3) 3) .«متولّهة»از ریشه«وله»به معنای حیران شدن یا بیقراری بر اثر شدت اندوه یا عشق است.
(فإنّما یدرک بالصّفات ذوو الهیئات و الأدوات،و من ینقضی إذا بلغ أمد حدّه بالفناء) .
سپس این بخش را با یک نتیجهگیری روشن پایان میدهد و میفرماید:«بنابراین معبودی جز او نیست،معبودی که با نور خویش هرظلمتی را روشن ساخته و با تاریکیهایی که آفریده هرنوری را در ظلمت فروبرده است»؛ (فلا إله إلاّ هو،أضاء بنوره کلّ ظلام،و أظلم بظلمته کلّ نور) .
شارحان نهج البلاغه در تفسیر این جمله یا به معنای مطابقی آن توجه کرده و گفتهاند:منظور این است که با روشنایی روز،تاریکی شب را برمیچیند و به همهجا نور و روشنایی میتابد و با تاریکی شب اشعه نورانی روز را جمع میکند و ظلمتی آمیخته با آرامش و سکوت بر همهجا حاکم میسازد،و گاه معنای کنایی آن را در نظر گرفته و گفتهاند:منظور از ظلمتها اخلاق زشت است که با نور معرفت الله از صفحه روح انسان برچیده میشود و در مقابل،کسانی که در ظلمت جهل و عدم معرفت پروردگار گرفتار شوند،انوار فضیلت و اخلاق انسانی از وجودشان برچیده خواهد شد.
آری با توجه به امکان تفسیر آن بر وفق معنای مطابقی و عدم وجود قرینه بر معنای کنایی،ضرورتی برای تفسیر کنایی به نظر نمیرسد،هرچند جمع میان هردو معنا مانعی ندارد.
بارها گفتهایم به همان اندازه که راه خداجویی روشن و هموار است طریق خداشناسی پیچیده است و به بیان دیگر علم به وجود خدا از طریق مطالعه اسرار آفرینش در زمین و
آسمان و بررسی عجایب آفرینش مخلوقات،کار بسیار سختی است.هرانسانی در هرحد از علم و شعور باشد آثار علم و قدرت و عظمت او را در همهجا و در همهچیز میبیند؛ولی فهم کنه ذات و صفات او بسیار مشکل است،زیرا همانگونه که امام علیه السّلام در خطبه بالا اشاره فرمود ما در اینجا گرفتار قیاس گمراهکنندهای میشویم،ما تنها صفاتی را میشناسیم که از طریق ابزار و ادوات و هیئات و آمیخته با زمان و مکان مفهوم است.
بدیهی است کسی که مافوق زمان و مکان و ابزار و ادوات است و از هرنظر وجود او و صفاتش نامتناهی است درک آن برای ما مشکل و یا به تعبیری غیر ممکن است:«ما لتراب و ربّ الأرباب».
ما حتی قادر به درک اوصاف مخلوقات برتر همچون ملائکه مقرّبین نیستیم- همانگونه که امام علیه السّلام در خطبه بالا اشاره کرد-تا چه رسد به درک صفات خالق آنها.
به همین دلیل به ما دستور روشنی داده شده و در مرحله درک کنه ذات و صفات به علم اجمالی قناعت کنیم و برای درک علم تفصیلی نکوشیم که در دسترس ما قرار نمیگیرد.
فی المثل ما میدانیم:خدا از همهچیز آگاه و بر هرچیز قادر است اما آگاهی او از طریق صورتهای ذهنی مانند ما انسانهاست؟البتّه نه!پس از چه طریقی است دقیقا نمیدانیم.
این حقیقتی است که امام علیه السّلام در خطبههای نهج البلاغه کرارا به آن اشاره فرموده است مخصوصا در خطبه اشباح،(خطبه 91)به صورت گستردهای به آن پرداخته است و سایر امامان معصوم علیهم السّلام به ورود در این وادی هشدار دادهاند که مرحوم کلینی در کافی و صدوق در کتاب توحید نمونههایی از آن را نقل کردهاند.
عبد الملک اعین که از اصحاب امام صادق علیه السّلام بود خدمتش نامه نگاشت که گروهی در عراق خدا را با اوصاف جسمانی توصیف میکنند!فدایت شوم اگر مصلحت میدانی
مذهب صحیح را در توحید برای من بنویس.امام علیه السّلام در پاسخ او نوشت:خدایت رحمت کند سؤال از توحید و پارهای از انحرافات مردم آن منطقه کرده بودی،بدان!خدایی که مثل و همانندی ندارد و سمیع و بصیر است از اوصافی که افراد ناآگاه درباره او ذکر میکنند و او را شبیه مخلوقات میدانند و به خدا افترا میبندند برتر و بالاتر است.
بدان!مذهب صحیح همان چیزی که در قرآن نازل شده است.بطلان و تشبیه را از خدا نفی کن(اشاره به این است که در باب صفات خدا نه تشبیه به مخلوقات قائل شویم و نه اعتقاد به عدم بهطور کلی؛بلکه به معرفت اجمالی قناعت کن). (1)
درباره عرش و کرسی سخن بسیار گفته شده است.ما هم در شرح خطبه اوّل درباره عرش و حاملان عرش الهی بهطور مشروح سخن گفتیم. (2)
در قرآن مجید بیش از 20 بار واژه عرش تکرار شده است،هرچند همه آنها مربوط به عرش الهی نیست و دوبار واژه کرسی ذکر شده که تنها یک بار آن مربوط به کرسی خداوند است.در نهج البلاغه نیز هفت بار عرش و یک بار کرسی(در خطبه بالا)آمده است.
گرچه عرش به معنای تختهای پایهبلند سلاطین که در اعیاد و روزهای رسمی بر آن جلوس میکردند و کرسی به معنای تخت پایه کوتاه است که در روزهای عادی بر آن مینشستند؛ولی به یقین آنچه در قرآن و نهج البلاغه و روایات درباره کرسی و عرش الهی آمده است به این معنا نیست و کنایه از امور دیگری است.
بعضی عرش را اشاره به مجموعه عالم هستی و بعضی دیگر آن را علم خدا و بعضی نیز صفات جمال و جلال خدا دانستهاند.آنان کرسی را نیز به همین معنا تفسیر کردهاند.
بعضی دیگر کرسی را اشاره به تدبیرات امور جزئیه عالم و عرش را به معنای تدبیر کلّی واحدی که همه تدبیرات جزئی از آن سرچشمه میگیرد،دانستهاند؛ولی همانگونه که در سابق هم اشاره کردیم آنچه از قرآن مجید فهمیده میشود این است که لااقل یکی از معانی کرسی مجموعه آسمان و زمین و جهان ماده یا حاکمیت بر آن است و عرش اشاره به عالم ارواح و فرشتگان و جهان ماورای ماده یا حاکمیت بر آنهاست،زیرا قرآن در آیة الکرسی میگوید:« «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» کرسی حاکمیت خداوند آسمانها و زمین را دربر گرفته است» (1)و بدیهی است عرش که برتر و بالاتر از کرسی است ماورای آن است.
البتّه آنچه گفتیم یکی از تفسیرهای روشن عرش و کرسی است و از بعضی روایات تفاسیر دیگری درباره آن استفاده میشود. (2)
أوصیکم عباد اللّه بتقوی اللّه الّذی ألبسکم الرّیاش،و أسبغ علیکم المعاش؛فلو أنّ أحدا یجد إلی البقاء سلّما،أو لدفع الموت سبیلا،لکان ذلک سلیمان بن داوود علیه السّلام،الّذی سخّر له ملک الجنّ و الإنس،مع النّبوّة و عظیم الزّلفة.فلمّا استوفی طعمته،و استکمل مدّته،رمته قسیّ الفناء بنبال الموت،و أصبحت الدّیار منه خالیة،و المساکن معطّلة،و ورثها قوم آخرون.و إنّ لکم فی القرون السّالفة لعبرة!
أین العمالقة و أبناء العمالقة!أین الفراعنة و أبناء الفراعنة!أین أصحاب مدائن الرّسّ الّذین قتلوا النّبیّین،و أطفؤوا سنن المرسلین،و أحیوا سنن الجبّارین!أین الّذین ساروا بالجیوش،و هزموا بالألوف،و عسکروا العساکر،و مدّنوا المدائن!
ای بندگان خدا!شما را به تقوا و پرهیزگاری در برابر خداوند سفارش میکنم؛همان خدایی که لباسهای فاخر به شما پوشانید و وسایل زندگی را به فراوانی در اختیارتان قرار داد.(هشیار باشید دنیا شما را نفریبد چرا که هرگز پایدار نیست).
اگر کسی راهی به سوی بقا و جاودانگی یا جلوگیری از مرگ پیدا میکرد چنین کسی به یقین سلیمان بن داود علیه السّلام بود.همان کس که خداوند حکومت جن و انس را افزون بر نبوّت و قرب پروردگار مسخّر وی ساخت؛ولی آنگاه که آخرین روزیاش را برگرفت و مدّت زندگانیاش پایان یافت،کمانهای فنا تیرهای مرگ را به سوی او پرتاب کردند و دار و
دیار از او خالی گشت،مسکنها(و قصرها)ی او بیصاحب ماند و گروهی دیگر،آن را به ارث بردند.(آری)در قرون گذشته برای شما درسهای عبرت فراوانی است.کجا هستند «عمالقه»و فرزندان«عمالقه؟!»کجایند فرعونها و فرزندانشان؟و کجا هستند صاحبان شهرهای رسّ؛همانها که پیامبران را کشتند و چراغ پرفروغ سنّتهای فرستادگان خدا را خاموش کردند و سنّتهای جباران را زنده ساختند؟کجایند آنها که با لشکرهای گران به راه افتادند و هزاران نفر را شکست دادند و متواری ساختند؛همانها که سپاهیان فراوان گرد آوردند و شهرهای بسیار بنا نهادند.
کجا رفتند فراعنه و عمالقه؟
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دنبال بحثهای مربوط به صفات جمال و جلال خدا و عظمت جهان هستی به جنبههای عملی میپردازد،زیرا اعمال صالح از عقیده صالح سرچشمه میگیرد امام علیه السّلام همگان را در برابر آن همه نعمتهایی که خدا به بندگانش ارزانی داشته دعوت به تقوا میکند و میفرماید:«ای بندگان خدا شما را به تقوا و پرهیزگاری در برابر خداوند سفارش میکنم،همان خدایی که لباسهای فاخر به شما پوشانید و وسایل زندگی را به فراوانی در اختیار شما قرار داد»؛ (أوصیکم عباد اللّه بتقوی اللّه الّذی ألبسکم الرّیاش (1)،و أسبغ علیکم المعاش) .
در واقع امام علیه السّلام به دو نعمت بزرگ اشاره میکند که سرچشمه نعمتهای فراوان دیگری است؛نعمت اول انواع لباسهاست که هم بدن را از سرما و گرما و انواع آسیبها حفظ میکند و هم به انسان وقار،شخصیت،احترام و ارزش میبخشد و او را از حیوانات
1) 1) .«ریاش»جمع«ریش»در اصل به معنای پرهای پرندگان است سپس به هرگونه لباس اطلاق شده است و از آنجا که پرهای پرندگان غالبا به رنگهای مختلف و زیباست مفهوم زیبایی و زینت در این واژه نهفته است و ریاش به لباسهای زینتی گفته میشود.
جدا میسازد.
نعمت دیگر معاش است؛یعنی انواع روزیهایی که انسان در زندگی به آن محتاج است.
با توجه به اینکه معاش از ریشه معیشت به معنای زندگی است،مفهوم وسیعی دارد که غذا و آب و هوا و مسکن و دارو و درمان را شامل میشود و کلیه مواهب حیات را در بر میگیرد و اینکه بعضی تصوّر کردهاند مفهوم آن محدود به آب و غذاست صحیح بهنظر نمیرسد،گرچه این مفهوم عام،انواع لباسهای فاخر را نیز شامل میشود؛ولی ممکن است ذکر آن به خصوص به جهت اهمیّت فوق العادهای که در زندگی انسان دارد،باشد.
چون بیتقواییها و انواع گناهان از حبّ دنیا سرچشمه میگیرد، امام علیه السّلام به ناپایداری دنیا و فنای آن میپردازد و مخصوصا انگشت روی یک مصداق روشن آن میگذارد و میفرماید:«اگر کسی راهی به سوی بقا و جاودانگی یا جلوگیری از مرگ پیدا میکرد چنین کسی به یقین سلیمان بن داود علیه السّلام بود؛همان که خداوند حکومت بر جنّ و انس را مسخّر وی ساخت.افزون بر نبوّت و مقام قرب پروردگار»؛ (فلو أنّ أحدا یجد إلی البقاء سلّما،أو لدفع الموت سبیلا،لکان ذلک سلیمان بن داوود علیه السّلام،الّذی سخّر له ملک الجنّ و الإنس،مع النّبوّة و عظیم الزّلفة (1)) .
آری سلیمان با آن همه جلال و جبروت و قدرت و عزّت و کرّ و فرّ،هرگز نتوانست راه را بر مرگ ببندد و درست در موعد مقرّر بدون اندک تأخیری چشم از جهان فروبست.از همینرو امام علیه السّلام در ادامه سخن میفرماید:«ولی آنگاه که آخرین روزیاش را برگرفت و مدّت زندگانیاش را کامل ساخت کمانهای فنا تیرهای مرگ را به سوی او پرتاب کردند و دار و دیار از او خالی گشت و مسکنها(و قصرها)ی او بیصاحب ماند و گروهی دیگر آن را به ارث بردند(و در آنها ساکن گشتند)»؛ (فلمّا استوفی طعمته،و استکمل مدّته،رمته قسیّ (2)الفناء بنبال (3)الموت،و أصبحت الدّیار منه خالیة،و المساکن معطّلة،و
ورثها قوم آخرون) .
چه تشبیه گویایی!امام علیه السّلام قانون فنا را به کمانهایی تشبیه کرده که تیرهای آن مرگ است این کمانها همگان را نشانهگیری کردهاند و منتظرند آخرین لقمه روزی را بخورند و آخرین دقیقه عمر را به پایان ببرند؛بلافاصله تیرها رها شده و به اهداف خود اصابت میکنند؛خواه این هدف مورچه ضعیفی باشد یا سلیمان حاکم بر انس و جن و وحش و طیور.
عجب اینکه قانون فنا و مرگ از قوانینی است که هیچگونه استثنا در آن راه ندارد؛ خوبان و بدان،انبیا و اولیا و اشقیا و ظالمان و اقویا و ضعفا همه و همه را دربر میگیرد و به هیچکس رحم نمیکند و لحظهای مهلت نمیدهد: «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» (1)درباره چگونگی مرگ سلیمان بحث آموزندهای در نکتهها خواهد آمد.
سپس امام علیه السّلام در نتیجهگیری،میفرماید:«در قرون گذشته برای شما درسهای عبرت فراوانی است.کجا هستند«عمالقه»و فرزندان عمالقه!کجایند فرعونها و فرزندانشان و کجا هستند صاحبان شهرهای«رسّ»؛همانها که پیامبران را کشتند و چراغ پرفروغ سنّتهای فرستادگان خدا را خاموش کردند و سنّتهای جباران را زنده ساختند کجایند آنها که با لشکرهای گران به راه انداختند و هزاران نفر را شکست دادند و متواری ساختند همانها که سپاهیان فراوان گرد آوردند و شهرهای بسیار بنا نهادند»؛ (و إنّ لکم فی القرون السّالفة لعبرة!أین العمالقة و أبناء العمالقة!أین الفراعنة و أبناء الفراعنة!أین أصحاب مدائن الرّسّ الّذین قتلوا النّبیّین،و أطفؤوا سنن المرسلین، و أحیوا سنن الجبّارین!أین الّذین ساروا بالجیوش،و هزموا (2)بالألوف،و
عسکروا العساکر،و مدّنوا المدائن!) .
امام علیه السّلام در این عبارات پرمعنا و تکاندهنده بعد از اشاره به مرگ عبرتانگیز سلیمان، نظری به پهنه تاریخ پیشین بشریّت افکنده و از قدرتمندانی که در زمان خود بر کشورها با جلال و جبروت حکومت میکردند و امروز جز مشتی خاک از آنها باقی نمانده،یاد میکند به خصوص روی چند گروه از آنها انگشت مینهد:
نخست به«عمالقه»اشاره میکند که از فرزندان«عملاق»یکی از نوادگان نوح پیامبر بودند پیکرهای قوی و نیرومندی داشتند و سالیان دراز بر شامات و غیر شامات حکومت میکردند.
سپس به فراعنه یعنی پادشاهان مصر که از مقتدرترین شاهان تاریخ بودند میپردازد و در سومین مرحله از صاحبان شهرهای رسّ(رودخانه ارس یا چاهای پرآبی که در بعضی از مناطق ایران وجود داشت)سخن به میان میآورد؛همانها که در برابر پیامبران خداوند ایستادند،آنها را شهید کردند،سنّتهای الهی را خاموش ساختند و سنّتهای ستمگران را احیا نمودند.
در آخرین مرحله اشارهای کلّی به همه شاهان قدرتمند پیشین میکند که صاحب لشکر فراوان بودند و شهرهای زیادی بنا نهادند؛ولی سرانجام همگی در برابر مرگ زانو زدند و از فراز تختهای زرّین به زیر خاکهای سرد و خاموش منتقل شدند.
برخلاف تورات کنونی که سلیمان علیه السّلام را پادشاهی جبار و بتخانهساز و هوسباز معرفی کرده (1)،قرآن مجید او را پیامبری بزرگ و پاک و خداترس میشمرد و نمونه قدرت و
1) 1) .تورات،کتاب اوّل ملوک و پادشاهان.
حاکمیت بینظیر مطرح میکند که در لابهلای سرگذشت او درسهای بزرگی برای همگان نهفته است.
قرآن میگوید:خداوند مواهب عظیمی به او داد؛مرکب بسیار سریعی همچون باد که میتوانست با آن در مدت کوتاهی سراسر کشورش را سیر کند،نیروهای فعال انس و جنّ، علم و دانش فراوان حتی آشنایی با نطق پرندگان به وی بخشید،لشکریان و کارگزاران بسیار در اختیار او قرار داد با این حال مرگ او بسیار عبرتانگیز بود.
در بعضی از روایات آمده است که روزی سلیمان علیه السّلام به اصحاب و یاران خود گفت خداوند چنین حکومت عظیمی را در اختیار من قرار داده؛ولی علیرغم این همه امکانات،یک روز را شاد زندگی نکردهام،فردا تصمیم دارم به بالای قصر بروم و تنها باشم و نگاهی به اطراف بیفکنم و عظمت خویش را بنگرم و لذت ببرم.به هیچکس اجازه ندهید بر من وارد شود تا یک روز را تنها و خوشحال باشم.گفتند:بسیار خوب.فردای آن روز عصایش را گرفت و به بالاترین نقطه قصر رفت.تکیه بر عصا کرده بود و به اطراف پایتخت و شکوه و عظمت آن مینگریست و از این همه نعمت خداداد شاد و خندان بود.ناگهان دید جوان خوش قیافه و خوش لباسی از گوشه قصر به سراغ او آمد.سلیمان گفت:چه کسی به تو اجازه داده وارد قصر شوی؟من خواستم امروز تنها باشم.جوان گفت:من به اذن پروردگار این قصر وارد شدم.سلیمان علیه السّلام گفت:او از من سزاوارتر است بگو ببینم کیستی؟گفت:من فرشته مرگم.سلیمان علیه السّلام پرسید:برای چه آمدهای؟گفت:آمدهام قبض روح تو کنم،سلیمان علیه السّلام گفت: بسم الله مأموریت خود را انجام بده این روز شادی من بود گویا خدا نمیخواهد سرور و شادی جز با لقای او صورت بگیرد:«أبی اللّه عزّ و جلّ أن یکون لی سرور دون لقائه».
فرشته مرگ روح او را قبض کرد در حالیکه بر عصا تکیه داشت(حتی اجازه نشستن به او نداد)آری او از دنیا رفت در حالیکه همچنان به کمک عصا ایستاده بود و مردم به او نگاه میکردند و تصوّر میکردند زنده است.چند روز بر این حال گذشت.بعضی گفتند به
راستی عجیب است او چند روز است به این حال مانده،نه خسته شده و نه خوابیده،نه غذا و آبی خورده و نوشیده،او حتما خدای ماست که باید او را بپرستیم.بعضی گفتند نه او ساحر است،چنین وانمود میکند که متکی به عصا ایستاده؛ولی در واقع چنین نیست مؤمنان گفتند سلیمان بنده خداست و پیامبر اوست و در قبضه تدبیر پروردگار است.
(باید منتظر بمانیم تا ببینیم چه میشود).
هنگامی که این اختلافات بالا گرفت خداوند متعال موریانه را بر عصای او مسلّط ساخت و چیزی نگذشت که عصا شکست و سلیمان علیه السّلام فروافتاد.در این هنگام همه از مرگ او آگاه شدند.آری!موریانهای حکومتی را بههم ریخت. (1)و همانگونه که امام علی علیه السّلام در خطبه بالا اشاره فرموده هنگامی که پیمانه عمر سلیمان علیه السّلام لبریز شد کمانهای فنا و نیستی او را با تیرهای مرگ هدف قرار دادند.
«عمالقه»جمع«عملاق»نام شخصی است از فرزندزادگان نوح و قبیله عمالقه به او منسوب است؛آنان افرادی نیرومند و قوی پیکر و جنگجو بودند و به گفته بعضی از مورّخان در شمال حجاز،در دو هزار سال پیش از میلاد حضرت مسیح زندگی میکردند.
به مصر حمله کردند و آنجا را تصرف و مدتها در آنجا فرمانروایی داشتند ولی سرانجام در حدود 17 قرن پیش از میلاد،مصریان به آن حمله کردند و به جزیرة العرب بازگشتند و در یمن و حجاز و دیگر مناطق این جزیره ساکن شدند و دولتهایی تشکیل دادند.
جبارانی که قرآن مجید در داستان ورود موسی و بنی اسرائیل به بیت المقدّس،از آنها یاد کرده به اعتقاد جمعی از مفسّران شاخهای از همان عمالقه بودهاند.سرانجام یوشع فرمانده بنی اسرائیل به امر موسی علیه السّلام با آنها پیکار کرد و بر آنها غلبه یافت.
1) 1) .بحار الانوار،جلد 14،صفحه 136-137(با تلخیص)این مطلب بهطور فشرده در قرآن مجید در سوره سبأ آیه 13 و 14 اشاره شده است.
این قوم چون دارای قدرت فراوانی بودند و قرنها حکومتهای مقتدری تشکیل دادند و سپس همگی بر باد رفتند و تنها نامی از آنها بر صفحه تاریخ ماند،امیر مؤمنان علیه السّلام در خطبه بالا میفرماید:«کجایند عمالقه و فرزندان آنها». (1)
نام پادشاهان مصر به صورت عام،«فرعون»بود همانگونه که به سلاطین روم«قیصر» و به سلاطین ایران«کسری»میگفتند.یکی از فراعنه معاصر حضرت موسی بود که «رامسیس دوم»نام داشت و دیگری که فرعون معاصر حضرت یوسف بود«ریّان بن ولید».
بعضی گفتهاند:پادشاهانی که در مصر قبل از ظهور حضرت مسیح حکومت کردند 32 نفر بودند؛گروهی از سرزمین مصر بودند و جمعی از عمالقه و عدهای از رومیان و عدهای از یونانیان و بعضی از ایرانیان که از طرف کسراها برای فتح مصر فرستاده شده بودند و در آنجا حکومت داشتند که امروز اثری از هیچیک از آنها نیست.
واژه رسّ در اصل به معنای اثر مختصر است.بعضی«رسّ»را مخفّف«ارس»(رودخانه معروف در شمال ایران)دانستهاند؛ولی اکثرا آن را به معنای چاه میدانند و معتقدند این گروه که اکنون آثار بسیار کمی از آنها به جای مانده،اقوام کشاورزی بودند که چاههای پرآب فراوانی داشتند و به همین دلیل وضع زندگانی آنها خوب بود.
در اینکه آنها در کجا زندگی میکردند و نام پیامبرشان چه بود،اختلاف زیادی در میان مفسّران است؛بعضی آنها را از بقایای عاد و ثمود میدانند و بعضی میگویند آنها در یمامه میزیستند و پیامبری به نام حنظله داشتند.بعضی پیامبر آنها را شعیب علیه السّلام میدانند.
1) 1) .به دائرة المعارف فرید وجدی،لغتنامه دهخدا و تفاسیر ذیل آیه «قالُوا یا مُوسی إِنَّ فِیها قَوْماً جَبّارِینَ» سوره مائده،آیه 22 مراجعه شود.
در کتاب عیون اخبار الرضا از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل شده است که فرمود:آنها قومی بودند که درخت صنوبر را میپرستیدند و به آن شاه درخت میگفتند:دوازده شهر آباد داشتند که بر کنار نهری به نام رسّ بنا شده بود این شهرها به نامهای آبان،آذر،دی، بهمن،اسفندار،فروردین،اردیبهشت،خرداد،تیر،مرداد،شهریور و مهر نامیده شده بوده و ایرانیان نام ماههای سال خود را از آن گرفتند.برای آن درخت قربانی میکردند و هنگامی که قربانی را میسوزاندند و دود از آن به آسمان برمیخاست در مقابل درخت به سجده میافتادند.هنگامی که آنها در کفر و بتپرستی فرورفتند خداوند پیامبری از بنی اسرائیل به سوی آنها فرستاد؛ولی ایمان نیاوردند.آن پیامبر از خدا تقاضا کرد که آن درخت صنوبر که بیش از همه مورد احترام بود بخشکد.هنگامی که درخت خشکید آنها تصمیم بر کشتن پیامبرشان گرفتند.«چاهی»عمیق کندند و او را زنده در آن افکندند تا جان سپرد.خداوند به جهت اصرار آنها بر کفر و ظلم به عذاب شدیدی گرفتارشان کرد و نابود شدند. (1)
*** آری!دنیا از اینگونه سلاطین نیرومند و اقوام سرکش و جباران و ستمگران بسیار به خود دیده است که اکنون گردوغبار نسیان نه تنها بر قبورشان که بر تاریخشان نیز نشسته است و این بهترین سند بیوفایی و ناپایداری دنیاست:
بشکاف خاک را و ببین اکنون بیمهری زمانه رسوا را
این دشت خوابگاه شهیدان است فرصت شمار وقت تماشا را!
1) 1) .به بحار الانوار،جلد 14،صفحه 148 به بعد؛و تفسیر المیزان،جلد 15؛و تفسیر نمونه،جلد 15 ذیل آیه 38 سوره فرقان و آیه 12 سوره ق مراجعه کنید.
و منها:قد لبس للحکمة جنّتها،و أخذها بجمیع أدبها،من الإقبال علیها، و المعرفة بها،و التّفرّغ لها:فهی عند نفسه ضالّته الّتی یطلبها،و حاجته الّتی یسأل عنها.فهو مغترب إذا اغترب الإسلام،و ضرب بعسیب ذنبه،و ألصق الأرض بجرانه،بقیّة من بقایا حجّته،خلیفة من خلائف أنبیائه.
بخش دیگری از خطبه:(آن مرد الهی)برای حفظ حکمت و دانش،زرهی بر تن کرده و حکمت را با تمام آدابش دربر گرفته،توجه خاص به آن نموده و آن را به خوبی شناخته و یکسره به آن پرداخته است.حکمت و دانش برای او گمشدهای است که همواره در جستجوی آن است و نیازی اوست که پیوسته در طلب آن است.او به هنگامی که اسلام غروب کند و همچون شتری خسته که از راه رفتن بازماند،و بر زمین قرار گرفته و سینه به آن چسبانده است،پنهان خواهد شد.(آری)او باقیماندهای از حجّتهای خداست و خلیفه و جانشینی از جانشینان پیامبران اوست.
ویژگیهای آن مرد الهی
آنچه در این بخش آمده در ظاهر پیوندی با بخشهای سابق این خطبه ندارد.دلیل آن این است که مرحوم سیّد رضی در بسیاری از موارد همه خطبه را نقل نمیکند،بلکه بخشهایی از آن را به صورت گزینشی انتخاب میکند.تعبیر به«منها»نیز در آغاز این
بخش،گواه روشنی بر این مطلب است و همین امر سبب شده است که این بخش و مرجع ضمیرهای آن در هالهای از ابهام فرورود و هریک از مفسّران،احتمالی درباره آن بدهند؛ ولی به اعتقاد ما قرائنی در مجموع این بخش وجود دارد که هرگونه ابهام را برطرف میسازد که به آن اشاره میکنم.
نخست میفرماید:«او برای حفظ حکمت و دانش،زرهی که حافظ آن است بر تن کرده و حکمت را با همه آدابش را دربر گرفته،توجه خاص به آن نموده و آن را به خوبی شناخته و یکسره به آن پرداخته است»؛ (قد لبس للحکمة جنّتها (1)،و أخذها بجمیع أدبها،من الإقبال علیها،و المعرفة بها،و التّفرّغ لها) .
در اینکه منظور از این شخص حکیم که حکمت همه وجود او را پر کرده و توجه او را به خود جلب نموده و آن را با همه آداب دربر گرفته کیست،احتمالات متعددی داده شده که از جمله چهار احتمال زیر است:
1-گروهی گفتهاند:این کلام،اشاره به حضرت مهدی علیه السّلام و دوران غیبت و قیام اوست.
ابن ابی الحدید این نظر را به امامیه نسبت داده است و در آغاز آن را نمیپذیرد؛ولی در پایان به عنوان کسی که در آخر الزمان متولّد میشود و نامش مهدی علیه السّلام است،این نظریه پذیرفته است.
2-فلاسفه گفتهاند:مراد از آن نخبگان عرفا هستند که در هرزمان در میان مردم وجود دارند.
3-از بعضی متصوفه نقل شده که منظور اولیاء اللّه و سالکان طریق حقیقتند که
1) 1) .«جنّه»از ریشه«جنّ»بر وزن«فنّ»به معنای پوشاندن چیزی است و به دیوانه از این جهت مجنون گفته میشود که گویی پردهای بر عقلش کشیده است و جن موجودی است ناپیدا و جنین در رحم پوشیده شده است.باغ را از این جهت«جنّت»میگویند که زمینش از درختان پوشیده است و«جنان»بر وزن زمان به قلب گفته میشود که در سینه پنهان است و«جنّه»که در خطبه بالا آمده به معنای زره و سلاحهای دفاعی دیگری که انسان خود را با آن میپوشاند.
همواره در روی زمین وجود دارند.
4-از جماعت معتزله نقل شده که منظور عالم به عدل و توحید از مؤمنان است که در هرعصر و زمان،افرادی از آنها در میان مردم دیده میشود؛ولی هنگامی که تعبیرات حضرت را تا پایان این بخش تفسیر کنیم به روشنی در خواهیم یافت که این عبارات تفسیر صحیحی جز حضرت مهدی علیه السّلام ندارد.
بههرحال تعبیر به (قد لبس للحکمة جنّتها) اشاره به این است که او حکیم است و برای حفظ حکمت سپری بر تن کرده که منظور از آن،سپر تقوا و پرهیزکاری است، همانگونه که در این حدیث معروف آمده است:«ما أخلص عبد للّه عزّ و جلّ أربعین صباحا إلاّ جرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه؛هیچ بندهای چهل روز اعمال خود را برای خدا کاملا خالص نکرد مگر این که چشمههای جوشان حکمت از قلب او بر زبانش سرازیر شد». (1)
جملههای بعد از آن نیز، «و أخذها بجمیع أدبها...» همه اشاره به این است که او حکیمی است توانا که علم و دانش و حکمت و تدبیر بر همه وجود او حاکم است و با همین ابزار محیط خود را اداره میکند.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:«حکمت و دانش برای او گمشدهای است که همواره در جستجوی آن است و نیاز اوست که پیوسته در طلب آن است»؛ (فهی عند نفسه ضالّته الّتی یطلبها،و حاجته الّتی یسأل عنها) .
این سخن تأکید دیگری است بر اینکه آن مرد الهی برنامه کارش براساس حکمت قرار گرفته و قبل از ایجاد هرتحوّلی تحوّل علمی و فرهنگی برقرار میکند؛این سخن هماهنگ با چیزی است که در روایات درباره حضرت مهدی علیه السّلام آمده است.از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السّلام چنین میخوانیم:«إذا قام قائمنا وضع یده علی رؤوس العباد
1) 1) .عیون اخبار الرضا علیه السّلام،جلد 2،صفحه 69،حدیث 321.
فجمع بها عقولهم و کملت بها أحلامهم؛هنگامی که قیامکننده ما بهپا خیزد دست خود را بر سر بندگان بگذارد(آنها را تحت تربیت خود قرار دهد)و به این وسیله عقلهای آنها را متمرکز سازد و افکار آنها را کامل کند». (1)
در ادامه در بیان یک ویژگی دیگر آن مرد الهی میفرماید:«او به هنگامی که اسلام غروب کند همچون شتری گردد که از راه رفتن بازمانده،بر زمین قرار گرفته و سینه به آن چسبانده است،پنهان خواهد شد»؛ (فهو مغترب إذا اغترب (2)الإسلام،و ضرب بعسیب (3)ذنبه (4)،و ألصق الأرض بجرانه (5)) .
هنگامی که شتر از راه رفتن بازمیماند بر زمین چنان پهن میشود که انتهای دم او به زمین میچسبد و حتی پایین گردن خود را نیز بر آن مینهد و این نشانه نهایت خستگی است و عرب از آن به عنوان کنایه برای نهایت ضعف و ناتوانی استفاده میکند.
این سخن اشاره آشکار دیگری به یکی از اوصاف آن مرد الهی است و که در دوران غیبت او اسلام و مسلمین در نهایت ضعف قرار میگیرند و دشمنان از هرسو برای محو اسلام و شکست مسلمین قیام میکنند.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام آمده است:«العلم سبعة و عشرون حرفا فجمیع ما جاءت به الرّسل حرفان فلم یعرف النّاس حتّی الیوم غیر الحرفین فإذا قام قائمنا أخرج خمس و عشرین حرفا فبثّها فی النّاس و ضمّ إلیها الحرفین حتّی یبثّها سبعة
1) 1) .بحار الانوار،جلد 2،صفحه 328،حدیث 47.
2) 2) .«اغترب»از ماده«اغتراب»به معنای مهاجرت کردن یا پنهان شدن است.
3) 3) .«عسیب»استخوان انتهایی دم اسب یا شتر گویند.
4) 4) .«ذنب»از ریشه«ذنب»بر وزن«ضرب»گرفته شده که به معنای دنبال چیزی را گرفتن است و چون گناه آثار و تبعاتی دارد که انسان را رها نمیکند به آن ذنب بر وزن ضرب گفته شده و«ذنب»،بر وزن «هدف»که در خطبه بالا آمده به معنای دم حیوان و دنباله هرچیزی است.
5) 5) .«جران»به معنای بخش پیشین گردن شتر را گویند و جمله«ضرب بجرانه»کنایه از جا گرفتن و جا خوش کردن است.
و عشرین حرفا؛علم و دانش 27 حرف(27 باب)است جمیع آنچه پیامبران الهی آوردهاند به اندازه دو حرف آن است و مردم تا امروز جز آن دو حرف را نشناختند.هنگامی که قیامکننده ما قیام میکند 25 حرف دیگر را بیرون میآورد و در میان مردم میگستراند و آن دو حرف را نیز به آن ضمیمه میکند تا 27 حرف کامل شود» (1)(اشاره به اینکه آن حضرت انقلاب فرهنگی قوی و پرشتابی پیریزی میکند که سطح آگاهی و علم در جهان بیش از ده برابر وضع موجودش میشود).
به گفته حافظ:
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
کجاست صوفی دجّال فعل ملحد شکل بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
عزیز مصر به زعم برادران حسود ز قعر چاه برآمد،به اوج ماه رسید
امام علیه السّلام در پایان این فراز به نکته روشنتری در این زمینه میپردازد و میفرماید:«او باقیماندهای از حجّتهای خدا است و خلیفه و جانشینی از جانشینان پیامبران اوست»؛ (بقیّة من بقایا حجّته،خلیفة من خلائف أنبیائه) .
همانگونه که از بیان این اوصاف به دست میآید جملههای بالا مرجع ضمیری جز حضرت مهدی نمیتواند داشته باشد به ویژه اینکه واژههای«بقیه»(بقیة اللّه)و«حجّت»و «خلیفه»در فرهنگ دینی ما کاملا منطبق بر آن حضرت است.
اشاراتی به قیام مهدی
از این بخش خطبه که اشارات روشنی به قیام حضرت مهدی علیه السّلام داشت،به خوبی استفاده میشود که برخلاف تصوّر ناآگاهان،تکیهگاه اصلی مهدی بر انقلابی فکری،
1) 1) .بحار الانوار،جلد 73،صفحه 336.
علمی و فرهنگی است؛نه قیامی نظامی و مملوّ از خونریزی.او چنان سطح افکار مردم را بالا میبرد که با پای خود به سوی یک حکومت سراسر عدل و داد پیش میروند.بیشکّ در آغاز راه،اقلیّت ماجراجو و منحرف و گردنکشان زورگو و ظالمی در این طریق سدّ راهند که امام آنها را با قدرت نظامی خود برمیدارد.او پیوسته در طلب دانش و ارتقای سطح معلومات امّت است و همچون جدّش پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله با زبان حال و قال میگوید:
«رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» . (1)
1) 1) .طه آیه،114.
ثمّ قال علیه السّلام أیّها النّاس،إنّی قد بثثت لکم المواعظ الّتی وعظ الأنبیاء بها أممهم،و أدّیت إلیکم ما أدّت الأوصیاء إلی من بعدهم،و أدّبتکم بسوطی فلم تستقیموا،و حدوتکم بالزّواجر فلم تستوسقوا.للّه أنتم!أ تتوقّعون إماما غیری یطأ بکم الطّریق،و یرشدکم السّبیل؟
ألا إنّه قد أدبر من الدّنیا ما کان مقبلا،و أقبل منها ما کان مدبرا،و أزمع التّرحال عباد اللّه الأخیار،و باعوا قلیلا من الدّنیا لا یبقی،بکثیر من الآخرة لا یفنی.ما ضرّ إخواننا الّذین سفکت دماؤهم-و هم بصفّین-ألاّ یکونوا الیوم أحیاء؟یسیغون الغصص و یشربون الرّنق!قد-و اللّه-لقوا اللّه فوفّاهم أجورهم،و أحلّهم دار الأمن بعد خوفهم .
سپس آن حضرت فرمود:ای مردم من مواعظ و اندرزهایی را که پیامبران به امتهایشان دادند،برای شما بازگو کردم و در میان شما منتشر ساختم.و نیز آنچه را اوصیای پیامبران به امتهای بعد رساندند،(و در آنجا که ضرورت داشت)شما را با تازیانهام ادب کردم؛ولی شما به هیچ صراطی مستقیم نشدید.بانگ نواهی پروردگار را در میان شما سر دادم(که از اختلاف و تفرقه بپرهیزید)؛اما هرگز اجتماع نکردید و متحد نشدید.
شما را به خدا آیا انتظار دارید پیشوایی جز من شما را به راه بیاورد و طریق حق را به شما نشان دهد؟آگاه باشید آنچه از دنیا روی آورده بود،پشت کرده و آنچه پشت کرده بود، روی آورده است(سنّتهای پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فراموش شده و سنن جاهلی در حکومت امویان
بازگشته است)بندگان نیک خدا به سرعت تصمیم به کوچ گرفتند و متاع اندک دنیای فانی را با سرمایههای فراوان آخرت ماندگار،مبادله نمودند.راستی،برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد(و شربت شهادت نوشیدند)اگر امروز زنده نیستند که از این لقمههای گلوگیر بخورند و از این آبهای ناگوار بنوشند،(و این حوادث دردناک را ببینند)چه ضرری کردند؟به خدا سوگند!آنها به لقای پروردگار نایل شدند و خدا پاداششان را بهطور کامل عطا فرمود و آنها را در سرای امن و امان بعد از این زندگی پر از خوف جای داد.
آنچه لازم بود،گفتم!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به اندرزها و مواعظ هشدارکنندهای میپردازد و میفرماید:«ای مردم من مواعظ و اندرزهایی را که پیامبران به امتهایشان دادند برای شما بازگو کردم و در میان شما گستردم.و(نیز)آنچه را اوصیای پیامبران به امتهای بعد از آنان رساندند،رساندم.(در آنجا که ضرورت داشت)شما را با تازیانهام ادب کردم؛ولی (هیچیک مؤثر نیفتاد و)شما به هیچ صراطی مستقیم نشدید.بانگ نواهی پروردگار را در میان شما سر دادم(که از اختلاف و تفرقه بپرهیزید)؛اما هرگز اجتماع نکردید و متحد نشدید»؛ (أیّها النّاس،إنّی قد بثثت (1)لکم المواعظ الّتی وعظ الأنبیاء بها أممهم،و أدّیت إلیکم ما أدّت الأوصیاء إلی من بعدهم،و أدّبتکم بسوطی فلم تستقیموا،و حدوتکم (2)بالزّواجر فلم تستوسقوا (3)) .
1) 1) .«بثثت»از ریشه«بثّ»،بر وزن«نص»به معنای منتشر ساختن گرفته شده است.
2) 2) .«حدوتکم»از ریشه«حدو»بر وزن«محو»و«حدی»بر وزن«دعا»در اصل به معنای راندن شتران همراه با آواز مخصوص است.که ساربانها میخوانند.سپس به هرگونه سوق دادن و بانگ زدن اطلاق شده است.
3) 3) .«تستوسقوا»از«وسوق»به معنای اجتماع کردن و به یکدیگر پیوستن است.
این تعبیرات نشان میدهد که امام علیه السّلام برای هدایت مردم کوفه که افرادی سست و پراکنده بودند از هروسیلهای استفاده فرمود و کار فرهنگی گستردهای را درباره آنها انجام داد تا آنجا که همه مواعظ انبیا و اندرزهای اوصیا را برای آنها جمع،و در اختیارشان قرار داد؛ولی این باران حیاتبخش رحمت الهی،در آن شورهزارها اثر نکرد سپس محبّت و نرمش را کنار گذاشت و با شدت با آنها برخورد کرد.شاید به راه بیایند و متحد شوند؛ولی این میخهای آهنین در آن سنگهای خارا فرونرفت و معلوم شد کمترین نقص و عیبی در رهبری و مدیریت و فرماندهی نیست،بلکه همه عیب در آن گروه نابخرد و بیحمیت بود.
این جملهها نشان میدهد اگر تمام انبیا و اوصیا برای هدایت آنها میکوشیدند، هدایت نمیشدند.
«شما را به خدا آیا انتظار دارید پیشوایی جز من شما را به راه بیاورد و طریق حق را به شما نشان دهد؟»؛ (للّه أنتم!أ تتوقّعون إماما غیری یطأ بکم الطّریق،و یرشدکم السّبیل؟) .
اشاره به اینکه هرگاه پیشوایی چون من نتواند شما را به راه آورد کس دیگری این کار را نمیتواند انجام دهد.
عجب اینکه با آن همه یأس و ناامیدی از این جمعیّت،باز امام علیه السّلام به نصایح تازهای میپردازد.شرایط زمان و محیط را برای آنها تشریح میکند و ارزش شهادت در راه خدا را برای آنها بازگو میکند و میفرماید:«آگاه باشید آنچه از دنیا روی آورده بود،پشت کرده و آنچه پشت کرده بود،روی آورده است»؛ (ألا إنّه قد أدبر من الدّنیا ما کان مقبلا،و أقبل منها ما کان مدبرا) .
اشاره به اینکه با طلوع آفتاب عالمتاب اسلام و ظهور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نیکیها و فضیلتها به جامعه انسانی روی آورد،ولی اکنون با ظهور بنی امیّه و بازماندگان دوران
جاهلیّت آن نیکیها و سنّتهای الهی از جامعه رخت بربسته و زشتیهای عصر جاهلیّت که پشت کرده بود به جامعه اسلامی روی آورده بود.
سپس به عنوان مقدمهای برای تجلیل از مقام شهیدان راه خدا و تقویت فرهنگ جهاد و شهادت در برابر ظالمان و ستمگران میفرماید:«بندگان نیک خدا به سرعت عزم بر کوچ گرفتند و متاع اندک دنیای فانی را با سرمایه فراوان آخرت ماندگار،مبادله نمودند»؛ (و أزمع (1)التّرحال (2)عباد اللّه الأخیار،و باعوا قلیلا من الدّنیا لا یبقی بکثیر من الآخرة لا یفنی) .
این تعبیر لطیف اشاره به این است که آن نیکان و پاکانی که شرب شهادت نوشیدند و در راه خدا به این افتخار بزرگ نایل شدند نه تنها زیانی نکردند،بلکه تجارت پرسودی نمودند،متاع قلیل فانی را به متاع کثیر باقی فروختند.
کسانی هم که افتخار شهادت پیدا نکردند امّا در جهاد با نفس پیروز شدند و زرقوبرق دنیای فانی را به سعادت آخرت فروختند آنها نیز در سلسله این گروه از عباد اللّه الاخیار جای دارند.
در ادامه این سخن،با تأکید میفرماید:«راستی برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد(و شربت شهادت نوشیدند)اگر امروز زنده نیستند که از این لقمههای گلوگیر بخورند و از این آبهای ناگوار بنوشند چه ضرری کردهاند؟»؛ (ما ضرّ إخواننا الّذین سفکت دماؤهم-و هم بصفّین-ألاّ یکونوا الیوم أحیاء؟یسیغون (3)الغصص و یشربون الرّنق! (4)) .
اشاره به اینکه آنها رفتند و آسوده شدند و امروز ما ماندیم و این اوضاع نابسامان.
دشمنان حق در همه جا جولان میکنند و دوستان حق ضعیف و ناتوان و بیاراده در برابر آنها ایستاده و تماشاگرند.صحنهای که هرانسان باایمان و غیوری را سخت آزار میدهد.
در واقع عبارات امام علیه السّلام اشاره به جنایات معاویه و لشکر شام و سکوت و سستی مردم کوفه و عراق است. در پایان این سخن،کلام امام علیه السّلام اوج میگیرد و میفرماید:«به خدا سوگند!آنها به لقای پروردگار نایل شدند و خدا پاداششان را بهطور کامل عطا فرمود و آنها را در سرای امن و امان بعد از این زندگی پر از خوف جای داد»؛ (قد-و اللّه-لقوا اللّه فوفّاهم أجورهم،و أحلّهم دار الأمن بعد خوفهم) .
آری همانگونه که قرآن میفرماید:گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شدهاند مردگانند آنها زنده جاویدانند و در نزد پروردگارشان به انواع روزیها متنعماند،مرده آنها هستند که تن به ذلت میسپرند و زیر پرچم ظالمان به زندگی مادی و تحقیرآمیز ادامه میدهند.
شهادت همیشه مایه افتخار است ولی در محیطهای آلوده شهادت و رخت بربستن از آلودگیها و مفاسد و رهایی از دست گروههای فاسد و مفسد افتخار دیگری است.پیامی که علی علیه السّلام در محراب عبادت در لحظات شهادت به ما داد درس بزرگی بود فرمود:«فزت و ربّ الکعبة؛به خدای کعبه نجات یافتم و رستگار شدم».و به گفته شاعر:
مرده دلانند به روی زمین بهر چه با مرده شوم همنشین
هم دمی مرده دهد مردگی صحبت افسرده دل افسردگی
زیر گل آنان که پراکندهاند گرچه به تن مرده،به دل زندهاند!
زنده شدم از نظر پاکشان آب حیات است مرا خاکشان (1)
و به گفته شاعر توانایی دیگر(سنائی):
بمیر ای حکیم از چنین زندگانی کز از این زندگانی چون بمیری بمانی!
از این مرگ صورت نگر تا نترسی از این زندگی ترس کاینک درآنی
1) 1) .گزینشی از اشعار نظامی.
أین إخوانی الّذین رکبوا الطّریق،و مضوا علی الحقّ؟أین عمّار؟و أین ابن التّیّهان؟و أین ذو الشّهادتین؟و أین نظراؤهم من إخوانهم الّذین تعاقدوا علی المنیّة،و أبرد برؤسهم إلی الفجرة!
قال:ثمّ ضرب بیده علی لحیته الشریفة الکریمة،فأطال البکاء ثم قال علیه السّلام:
أوّه علی إخوانی الّذین تلوا القرآن فأحکموه،و تدبّروا الفرض فأقاموه، أحیوا السّنّة و أماتوا البدعة.دعوا للجهاد فأجابوا،و وثقوا بالقائد فاتّبعوه.
ثم نادی بأعلی صوته:
الجهاد الجهاد عباد اللّه!ألا و إنّی معسکر فی یومی هذا؛فمن أراد الرّواح إلی اللّه فلیخرج!
کجایند برادران من؟همانها که در مسیر صحیح گام نهادند و در راه حق پیش افتادند، کجاست«عمار»؟کجاست«ابن تیّهان»؟و کجاست«ذو الشهادتین».(سه نفر از بزرگان یاران امام که شربت شهادت نوشیدند).و کجایند کسانی همچون آنان از برادرانشان که پیمان بر جانبازی بستند و سرانجام سرهایشان برای فاجران فرستاده شد!
آنگاه امام علیه السّلام دست به محاسن شریف خود زد و مدت طولانی گریست و فرمود:
آه بر برادرانم.همانها که قرآن را تلاوت میکردند و به کار میبستند در فرائض الهی
تدبّر میکردند و بهپا میداشتند.سنّتها را زنده کرده،بدعتها را میراندند.هنگامی که به سوی جهاد دعوت شدند،مشتاقانه پذیرفتند به رهبر خود اطمینان داشتند و از او پیروی کردند سپس با صدای رسا ندا داد-ای بندگان خدا!جهاد،جهاد!آگاه باشید من امروز لشکر را به سوی اردوگاه حرکت میدهم،آن کس که میخواهد به سوی خدا حرکت کند با ما کوچ نماید.
همگی آماده جهاد شوید!
در این بخش از خطبه،لحن کلام امام علیه السّلام تغییر پیدا میکند و با تعبیراتی بسیار غمانگیز،سخنان گذشته را ادامه میدهد و از شهیدان بزرگواری که در صفین شربت شهادت نوشیدند و جای آنها در میان اصحابش خالی است یاد میکند و میفرماید:
«کجایند برادران من همانها که در مسیر صحیح گام نهادند و در راه حق پیش رفتند»؛ (أین إخوانی الّذین رکبوا الطّریق،و مضوا علی الحقّ؟) .
سپس روی چند نفر از این پیشتازان ایثار و شهادت و آگاهی و معرفت،انگشت مینهد و میفرماید:«کجاست عمار؟کجاست ابن تیّهان؟و کجاست ذو الشهادتین.(سه نفر از بزرگان اصحاب که شرح حالشان خواهد آمد)»؛ (أین عمّار؟و أین ابن التّیّهان؟) .
آنگاه به صورت کلی و عام از همه آنها چنین یاد میکند:«کجایند مانند آنان از برادرانشان که پیمان بر جانبازی بستند و سرانجام سرهایشان برای فاجران و فاسقان فرستاده شد»؛ (و أین ذو الشّهادتین؟و أین نظراؤهم من إخوانهم الّذین تعاقدوا علی المنیّة،و أبرد (1)برؤوسهم إلی الفجرة!) .
1) 1) .«أبرد»از ریشه«برود»و«برودت»به معنای سرد شدن است و در مورد کسی که آخر روز وارد محلی میشود این واژه به کار میرود و نیز هنگامی که نامه و یا چیزی را با پیک مخصوص از جایی به جایی میفرستند واژه ابراد اطلاق میشود و«برید»در زمان ما به اداره پست اطلاق میشود.
اشاره به دهها نفر از صحابیان بزرگوار پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است که همراه علی علیه السّلام در صفین بودند و شربت شهادت نوشیدند و جنایتکاران لشکر معاویه،سرهای آنها را جدا کردند و برای معاویه بردند. (1)
در اینجا خاطره آنان سبب شد که امام علیه السّلام حالت تأثر شدیدی پیدا کند آن گونه که راوی این خطبه(نوف بکالی)میگوید:آنگاه امام علیه السّلام دست به محاسن شریف خود زد و مدت طولانی گریست و فرمود:
«آه بر برادرانم.همانها که قرآن را تلاوت مینمودند و به کار میبستند در فرائض الهی دقت میکردند و آنها را بهپا میداشتند.سنّتها را زنده کرده و بدعتها را میراندند.بسوی جهاد دعوت شدند و مشتاقانه پذیرفتند،به رهبر خود اطمینان داشتند و از او پیروی کردند»؛ (قال:ثمّ ضرب بیده علی لحیته الشّریفة الکریمة،فأطال البکاء،ثمّ قال علیه السّلام:أوّه (2)علی إخوانی الّذین تلوا القرآن فأحکموه،و تدبّروا الفرض فأقاموه، أحیوا السّنّة و أماتوا البدعة.دعوا للجهاد فأجابوا،و وثقوا بالقائد فاتّبعوه) .
این اوصاف ششگانه حکایت از عظمت مقام آنان در علم و عمل در پاسداری دین و در جهاد و اطاعت از پیشوا و رهبر الهی میکند.هم از قرآن آگاهی داشتند و آن را موبهمو در مورد زندگی اجرا میکردند،هم از واجبات باخبر بودند و به آن عمل میکردند هم پاسداری از سنّتها و مبارزه با بدعتها داشتند و به هنگام جهاد اهل ایثار و فداکاری بودند.
در واقع امام علیه السّلام میخواهد سرمشقی به یارانش بدهد و بگوید مؤمنان واقعی و
1) 1) .ابن عبد البرّ از عبد الرحمن بن أبزی نقل میکند:سیصد تن از کسانی که در بیعت رضوان با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بیعت کردند،در جنگ صفین در رکاب علی علیه السّلام شرکت داشتند و از آن میان شصت و سه تن به شهادت رسیدند که یکی از آنان عمار یاسر است.(استیعاب،جلد 2،صفحه 70،شرح حال عمّار).
2) 2) .«اوّه»این واژه آنگاه که به سکون واو قرائت میشود کلمهای است که به هنگام شکایت و اظهار درد گفته میشود و معادل آن در فارسی آه است.
حافظان راستین اسلام و صحابه حقیقی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله چه ویژگیهایی داشتند.شاید این سخنان داغ در آن دلهای سرد اثر بگذارد و برای جهاد با ظالمان و جانیان بهپا خیزند.
سپس امام علیه السّلام با صدای رسا و بانگ بلند ندا داد:«ای بندگان خدا جهاد،جهاد.آگاه باشید من امروز لشکر را به سوی اردوگاه حرکت میدهم آن کس که میخواهد به سوی خدا حرکت کند با ما کوچ نماید»؛ (ثمّ نادی بأعلی صوته:الجهاد الجهاد عباد اللّه!ألا و إنّی معسکر فی یومی هذا؛فمن أراد الرّواح إلی اللّه فلیخرج!) .
به این ترتیب امام علیه السّلام بعد از آن همه بیانات تکاندهنده و بیدارگر،مردم را برای جهاد به سوی دشمن دعوت کرد و گروه زیادی از مردم از سخنان امام علیه السّلام به شوق آمدند و احساس مسئولیت کردند و آماده حرکت به میدان جهاد شدند.
*** «نوف بکالی(راوی این خطبه)میگوید:امام علیه السّلام پرچمی به امام حسین علیه السّلام برای یک لشکر ده هزار نفری داد و پرچمی به قیس ابن سعد-که رحمت خدا بر او باد-برای ده هزار و به ابو ایوب انصاری برای ده هزار و برای دیگران هرکدام به تعدادهای دیگر،و این در حالی بود که میخواست به صفین بازگردد ولی هنوز روز جمعه نگذشته بود که ابن ملجم -که لعنت خدا بر او باد-امام علیه السّلام را ضربت زد و لشکرها بازگشتند و ما همچون گلّههایی بودیم که شبان خود را از دست میدهد و گرگان از هرسو به آنها حملهور میشوند و آنها را میربایند»؛ (قال نوف:و عقد للحسین علیه السّلام فی عشرة آلاف،و لقیس بن سعد قدّس سرّه فی عشرة آلاف،و لأبی أیّوب الأنصاری فی عشرة آلاف،و لغیرهم علی أعداد أخر، و هو یرید الرّجعة إلی صفین،فما دارت الجمعة حتّی ضربه الملعون ابن ملجم لعنه اللّه،فتراجعت العساکر،فکنّا کأغنام فقدت راعیها،تختطفها الذئاب من کلّ مکان!) .
به این ترتیب گرگان شام و غارتگران سپاه معاویه شادمان شدند و از اینکه خطر بزرگی
بار دیگر از آنها دفع شد شادی کردند؛ولی مؤمنان راستین در دریایی از غم و اندوه فرو رفتند.
در حدیث آمده است هنگامی که خبر شهادت امیر مؤمنان علی علیه السّلام به شام رسید.
عمرو ابن عاص باخبر شد و با این جمله به معاویه بشارت داد:«إنّ الأسد المفرش ذراعیه بالعراق لاقی شعوبه؛آن شیری که در عراق در کمین ما بود به یاران خود پیوست.» (1)
یاران باوفای امام علیه السّلام
امام علیه السّلام در این خطبه نام چند نفر از یاران وفادار و بزرگان اسلام را میبرد که در زمره صحابه راستین پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله بودند.و سپس پیمان وفاداری با امام بستند و در میدان صفین شربت شهادت نوشیدند.و همانگونه که قبلا اشاره شد طبق روایتی 300 تن از صحابه پیامبر که در بیعت رضوان و گروهی از آنها از بدریون بودند.با علی علیه السّلام در جنگ صفین همکاری میکردند از این جمع 63 نفر در آن میدان شهید شدند که امام علیه السّلام نام سه تن از آنها را میبرد.در ذیل شرح حال مختصری از هریک از آنها را میآوریم.سپس به شرح حال قیس ابن سعد و ابو ایوب انصاری که نامشان در پایان این خطبه به عنوان فرمانده آمده است،میپردازیم.
کنیهاش ابو یقظان و از کسانی است که در مکّه اسلام آورد و مرارتهای فراوانی را متحمل شد.ابن عبد البر در کتاب استیعاب مینویسد:هنگامی که یاسر به مکّه آمد با کنیزی به نام سمیه ازدواج کرد و عمار از او متولّد شد.عمار کسی بود که در راه خدا از
1) 1) .بحار الانوار،جلد 41،صفحه 69.
سوی مشرکان شکنجه شد،هرچند به حکم اجبار کلماتی را در بیزاری از اسلام بر زبان جاری ساخت؛ولی سخت ناراحت و گریان شد و خدمت پیامبر آمد و آیه شریفه «إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ» (1)که دلیلی بر جواز تقیّه در این موارد است،درباره وی نازل گردید.مفسّران به اجماع نزول این آیه را درباره عمار میدانند.او از کسانی بود که به سرزمین حبشه هجرت کرد و به دو قبله نماز گزارد.او از مهاجران نخستین است که در جنگ بدر و همه جنگهای اسلامی حضور داشت.
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله درباره وی فرمود:«انّه ملیئ إیمانا إلی أخمص قدمیه؛عمار سرتاپا مملو از ایمان است»و نیز فرمود:«من أبغض عمّارا أبغضه اللّه؛کسی که با عمار دشمن کند خدا دشمن او خواهد بود».در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم که:«بهشت مشتاق چهار نفر است:علی و عمار و سلمان و ابو ذر».
ابن عبد البرّ میافزاید:اخبار متواتری داریم که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله درباره عمار فرمود:«تقتل عمّارا الفئة الباغیة؛عمار را گروه ستمگر و متجاوز خواهند کشت».ابن عبد البر این خبر را از صحیحترین اخبار میشمرد.میدانیم که عمار به دست یاران معاویه در صفین شهید شد و عجب اینکه بسیاری از مردم این خبر را شنیده بودند که مهمترین سند در جنایات معاویه است؛ولی باز از خواب غفلت بیدار نشدند.
ابن عبد البرّ در ادامه سخنان خود روایتی از ابو عبد الرحمان سلمی نقل میکند که میگوید:ما با علی علیه السّلام در صفین بودیم.عمّار یاسر را دیدم که به هرسو حرکت میکرد اصحاب محمّد او را همراهی میکردند گویی پرچم آنها بود.و از عمار شنیدم که به هاشم ابن عقبه(عتبه)میگفت ای هاشم به پیش بتاز که بهشت در سایه شمشیرهاست.امروز دوستانم محمد صلّی اللّه علیه و اله و یارانش را ملاقات خواهند کرد.میدانم که ما بر حق و آنها بر باطلاند.عبد الله ابن سلمه میگوید:من در روز صفین به عمار مینگریستم که تشنه شد و تقاضای آب کرد،ظرف شیری برای او آوردند او گفت امروز روز ملاقات دوستان است
1) 1) .نحل،آیه 106.
چرا که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله به من فرمود:آخرین شربتی که از دنیا مینوشی شیر است. (1)
قابل توجه است هنگامی که خبر شهادت مالک اشتر-بعد از جنگ صفین-به معاویه رسید،در میان مردم خطبهای خواند و گفت:علی علیه السّلام دو دوست نیرومند داشت؛یکی در صفین قطع شد؛یعنی عمار یاسر و دیگری امروز؛یعنی مالک اشتر. (2)
نام او مالک و کنیهاش ابو الهیثم،از طایفه انصار و از کسانی است که در بیعت عقبه با پیغمبر بیعت کرد و در جنگ بدر حاضر بود.اکثر مورخان معتقدند او در جنگ صفین حضور داشت و در همان جنگ به شهادت رسید و خطبه بالا گواه بر این مطلب است.
ابن ابی الحدید در اینجا نام گروهی از عالمان اهل سنّت را ذکر میکند که تصریح کردهاند او در جنگ صفین شهید شده است. (3)
نام او خزیمة بن ثابت انصاری و کنیهاش ابو عمار و از کسانی است که در مدینه به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله پیوست.در مورد این که چرا به نام ذو الشهادتین لقب داده شده،ابن اثیر در اسد الغابه مینویسد:
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله اسبی از سواء بن قیس محاربی خریداری کرده بود.سواء معامله را انکار کرد.خزیمة بن ثابت به نفع پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گواهی داد.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود با این که در جریان معامله حضور نداشتی چگونه شهادت دادی؟عرض کرد:ما در(مسائل بسیار مهمتری مانند)وحی الهی تو را تصدیق کردیم و میدانیم جز حق نمیگویی(چگونه در
موضوع کوچکی گواهی به صدق تو ندهیم؟)رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:هرکس خزیمه به نفع یا زیان او گواهی دهد همان یک شهادت او کافی است. (1)
(البتّه این یک استثناست به دلیل ایمان محکم خزیمه و شاید به این دلیل که گواهی او سبب علم قاضی میشد).
او نیز در بسیاری از جنگهای اسلامی حضور داشت و ابن عبد البرّ در استیعاب مینویسد او در صفین هنگامی که عمار شهید شد سخت برآشفت،شمشیر کشید و آن قدر پیکار کرد تا به شهادت رسید. (2)
کنیه او ابو الفضل،مردی رشید و شجاع و باسخاوت و فرزند سعد بن عباده رییس خزرج بود.قیس بن سعد از بزرگان شیعیان امیر المؤمنین علیه السّلام محسوب میشد و در همه جنگها در رکاب علی علیه السّلام شرکت کرد.انس بن مالک درباره او میگوید:قیس بن سعد، رئیس محافظان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله محسوب میشد(و از هرنظر مورد اعتماد بود)و ابن شهاب میگوید:هرگاه مشکل اجتماعی و فتنهای روی میداد پنج نفر از سیاستمداران عرب،به مشاوره میپرداختند که یکی از آنها قیس بن سعد بود. (3)
نام او خالد بن زید بود ولی بیشتر او را با کنیهاش میشناسند.و از یاران نخستین پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است که در جنگ بدر و سایر جنگها شرکت داشت.و این افتخار را پیدا کرد که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به هنگام ورود به مدینه،به خانه او وارد شد و همچنان میهمان او بود تا
مسجد و خانه ساده پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در کنار مسجد ساخته شد.ابو ایوب در همه جنگهای امیر مؤمنان علی علیه السّلام شرکت داشت و در جنگ با خوارج در مقدمه لشکر بود.ابو ایوب ده سال پس از شهادت علی علیه السّلام زنده بود و در سال 50 از دنیا رفت. (1)
*** از آنچه در بالا گفته شد این نکته تاریخی روشن میشود که همرزمان علی علیه السّلام در جنگها و در مبارزه با منحرفان شام و دیگر افراد باغی و یاغی چه کسانی بودند؟چه کسانی در لشکر علی شربت شهادت نوشیدند و چه کسانی فرماندهی لشکر آن حضرت را بر عهده داشتند؟اگر دلیلی بر حقانیت آن حضرت و نادرستی عقیده مخالفانش جز این نباشد، کافی است.
1) 1) .ر.ک:به استیعاب،جلد 1،صفحه 253 و جلد 2،صفحه 368.
و من خطبة له علیه السّلام
فی قدرة اللّه و فی فضل القرآن و فی الوصیّة بالتّقوی
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که درباره قدرت خداوند و فضیلت قرآن و توصیه به تقوا و پرهیزکاری ایراد فرموده است.
این خطبه که از خطبههای بسیار شیوا و فصیح است مباحث گوناگونی را دنبال
1) 1) .سند خطبه: گرچه این خطبه را در کتب حدیثی پیش از سیّد رضی نیافتیم؛ولی جمعی از کسانی که بعد از سیّد رضی این خطبه را در کتب خود آوردهاند،گاه به گونهای ذکر کردهاند که نشان میدهد به منبعی غیر از نهج البلاغه نیز دست داشتهاند. از جمله کسانی که این خطبه را در کتاب خود آورده«زمخشری»در کتاب ربیع الابرار درباره انواع آتش دوزخ بخشی از این خطبه را که مربوط به این مطلب است ذکر کرده.ابن اثیر نیز در کتاب خود نهایه لغات پیچیدهای را از این خطبه تفسیر کرده است. سیّد هاشم بحرانی هم در کتاب برهان بخشهایی از آن را ذکر کرده که تفاوتهایی با آنچه در نهج البلاغه آمده،دارد و نشان میدهد منبع دیگری در دست داشته است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 459).
میکند که به جهت روش گزینشی سیّد رضی قدّس سرّه پیوند بخشهای مختلف آنگاه در هالهای از ابهام فرورفته است.به هرحال پنج مسئله مهم در این خطبه مورد بحث واقع شده است:
1-بخشی از صفات جلال و جمال خدا با تعبیرات بسیار پرمعنا.
2-معرفی قرآن مجید و بیان بعضی از ویژگیهای مهم آن.
3-توصیه به تقوا و پرهیزکاری و شرح آثار و برکات آن.
4-یادی از قیامت و آتش وحشتناک دوزخ و ناتوانی انسانها از تحمل آن.
5-بیان طرق نجات از آتش دوزخ و بهرهگیری از امکانات دنیا در این راه که از مهمترین آنها کمک به محرومان و درماندگان است.
الحمد للّه المعروف من غیر رؤیة،و الخالق من غیر منصبة.خلق الخلائق بقدرته،و استعبد الأرباب بعزّته،و ساد العظماء بجوده؛و هو الّذی أسکن الدّنیا خلقه،و بعث إلی الجنّ و الإنس رسله،لیکشفوا لهم عن غطائها،و لیحذّروهم من ضرّائها،و لیضربوا لهم أمثالها،و لیبصّروهم عیوبها،و لیهجموا علیهم بمعتبر من تصرّف مصاحّها و أسقامها،و حلالها و حرامها،و ما أعدّ اللّه للمطیعین منهم و العصاة من جنّة و نار،و کرامة و هوان.أحمده إلی نفسه کما استحمد إلی خلقه،و جعل لکلّ شیء قدرا،و لکلّ قدر أجلا،و لکلّ أجل کتابا .
ستایش مخصوص خداوندی است که بدون اینکه دیده شود شناخته شده،و بیهیچ زحمت و مشقّتی(جهان را)آفریده است.با قدرت خویش مخلوقات را آفرید و با عزّتش گردنکشان را تسلیم خود ساخت و با جود و سخایش بر همه بزرگان برتری جست.او کسی است که خلق خود را در دنیا سکونت داد و رسولانش را به سوی جنّ و انس مبعوث ساخت،تا پرده از چهره دنیا برای آنها برگیرند و آنان را از زیانهایش بر حذر دارند،برای آنها(از بیوفایی دنیا)مثلها زنند و عیوب دنیاپرستی را به ایشان نشان دهند همچنین با بیانات قوی و کوبنده،آنچه را که مایه عبرت است از تندرستیها و بیماریها،که یکی بعد از دیگری ظاهر میشود،برای آنها بیان کنند.و نیز حلالها و حرامهای این دنیا و آنچه را خداوند(در سرای دیگر)برای مطیعان و عاصیان از بهشت و دوزخ و احترام و تحقیر
فراهم ساخته به آنان گوشزد کنند.او را آنگونه ستایش میکنم که از بندگانش خواسته است.او برای هرچیز اندازهای قرار داده و برای هراندازهای سرآمدی و برای هرسرآمدی حساب دقیقی تعیین کرده است.
نقش پیامبران در هدایت امتها
قابل توجه این که«ابن ابی الحدید معتزلی»هنگامی که به این خطبه میرسد سخت تحت تأثیر فصاحت و بلاغت آن قرار میگیرد.سپس به مقایسه آن با یکی از بهترین خطبههایی که نویسنده معروف عرب(ابن ابی الشحماء عسقلانی)ایراد کرده میپردازد.و ضعفهای آن خطبه را در برابر این خطبه امیر مؤمنان علیه السّلام روشن مینماید،و نتیجه میگیرد که چنین عباراتی جز از مثل علی علیه السّلام صادر نمیشود.وی متعصبانی را که گاه میکوشند خطبههای نهج البلاغه را به غیر امام نسبت دهند سخت نکوهش میکند و آنها را پیروان هوا و هوس میشمرند. (1)
به هر حال امام علیه السّلام در آغاز این خطبه میفرماید:«ستایش مخصوص خداوندی است که بدون اینکه دیده شود شناخته شده است و بیهیچ زحمت و مشقّتی آفریدگار است.با قدرت خویش مخلوقات را آفرید و با عزّتش گردنکشان را بنده خود ساخت و با جود و سخایش بر همه بزرگان برتری جست»؛ (الحمد للّه المعروف من غیر رؤیة،و الخالق من غیر منصبة (2).خلق الخلائق بقدرته،و استعبد الأرباب بعزّته،و ساد العظماء بجوده) .
بیشک رؤیت و مشاهده،ویژه جسمانیات است و خداوند برتر و بالاتر از آن است که
جسم باشد و خستگی و زحمت به دنبال انجام کارها مخصوص کسانی است که قدرت محدودی دارند.آن کس که همه صفات او نامحدود است برای آفرینش جهان،کمترین مشقت و خستگی به وجودش راه نمییابد.آفرینش این جهان برای او حتی آسانتر از آن است که ما چهره دوست خود را در یک لحظه تصور میکنیم و نیز قدرت قدرتمندان در برابر او ناچیز است.با یک طوفان،صاعقه مرگبار،زلزله،سیلاب عظیم،همه چیز را میتواند برهم زند و از درون آب و هوا و زمینی که وسیله حیات و مرکز آرامش انسان است مرگ او را به سویش سوق دهد.
جمله «و ساد العظماء بجوده» اشاره لطیفی به این حقیقت است که انسان از طریق جود و بخشش،بزرگ میشود هرقدر سخاوتش بیشتر باشد عظمتش بیشتر خواهد بود؛ ولی چون همه مواهب و نعمتهای زمین و آسمان از سوی اوست و خوان نعمتش را همه جا گسترده و همه را مشمول عنایتهای خود ساخته است،از هرعظیمی عظیمتر است.
سپس به دنبال بیان گوشهای از صفات والای پروردگار،آفرینش انسان و هدف از خلقت او و برنامه تعلیم و تربیت انبیا را مورد توجه قرار داده،میفرماید:«او کسی است که خلق خود را در دنیا سکونت داد و رسولانش را به سوی جنّ و انس مبعوث ساخت»؛ (و هو الّذی أسکن الدّنیا خلقه،و بعث إلی الجنّ و الإنس رسله) .
آنگاه به هدف بعثت انبیا اشاره کرده و آن را در چند چیز خلاصه میکند،میفرماید:
«هدف از این بعثت آن بود که پرده از چهره(زشت)دنیا برای آنها برگیرند و آنان را از زیانهایش بر حذر دارند و برای آنها(از بیوفایی دنیا)مثلها زنند و عیوب دنیاپرستی را به ایشان نشان دهند»؛ (لیکشفوا لهم عن غطائها،و لیحذّروهم من ضرّائها،و لیضربوا لهم أمثالها،و لیبصّروهم عیوبها) .
آری زرقوبرق دنیا غفلتآور و عیش و نوش آن،فریبنده و مال و مقامش گمراه کننده است.به همین دلیل یکی از برنامههای اصلی پیامبران الهی هشدارهای پیدرپی به انسانهاست تا از هدف اصلی خلقت غافل نشوند و به دانههایی که در دام است مشغول
نگردند و به جای این که دنیا را پلی برای عبور بنگرند یا منزلگاهی که در وسط راه یک شب در آن توقف میکنند،محل اقامت خود نسازند.
در ادامه این سخن به چند بخش دیگر از اهداف انبیا اشاره کرده،میفرماید:«هدف این بود که با بیانات قوی و کوبنده،آنچه را که مایه عبرت است از تندرستیها و بیماریها که یکی بعد از دیگری ظاهر میشود برای آنها بیان کنند همچنین حلالها و حرامهای این دنیا و آنچه را خداوند(در سرای دیگر)برای مطیعان و عاصیان از بهشت و دوزخ و احترام و تحقیر فراهم ساخته به آنان گوشزد کنند»؛ (و لیهجموا (1)علیهم بمعتبر (2)من تصرّف مصاحّها (3)و أسقامها،و حلالها و حرامها،و ما أعدّ اللّه للمطیعین منهم و العصاة من جنّة و نار،و کرامة و هوان) .
اشاره به اینکه انبیا افزون بر آنچه گذشت،سه هدف مهم دیگر را برای هدایت انسانها با قویترین بیان دنبال میکردند؛نخست بیان درسهای عبرت که در این زندگی چند روزه دنیاست.از جمله افراد تندرست و نیرومندی را میبینیم که ناگهان به بستر بیماری میافتند و قدرت بر حرکت ندارند و بیماران دم مرگ را میبینیم که ناگهان از بستر بر میخیزند و همچون افراد تندرست راه فعالیتهای زندگی را در پیش میگیرند.دیگری بیان حلالها و حرامهاست که بخش مهمی از دعوت انبیا را دربرمیگیرد و منطقه امن را از منطقه ناامن نشان میدهد.سوم بیان پاداشها و کیفرهای مادی و معنوی است- مادی،مانند بهشت و دوزخ و معنوی،مانند احترام و تحقیر است-همه اینها میتواند
1) 1) .«یهجموا»از ریشه«هجوم»به معنای ورود ناگهانی یا حمله ناگهانی است و در بعضی از موارد معنای قوه و قدرت،در آن منظور است.
2) 2) .«معتبر»اسم مفعول است از ریشه«عبرت»در اصل به معنای عبور از چیزی است و چون حوادث عبرتانگیز انسان را از چیزی به چیز دیگر که همانند است عبور میدهد به آن عبرت میگویند،بنابراین معتبر به هرچیزی گفته میشود که مایه عبرت باشد و بتوان از آن برای حوادث مشابه پند گرفت.
3) 3) .«مصّاح»جمع«مصحّه»به معنای اسم مصدر از ریشه صحّت است،بنابراین به معنای حالت تندرستی است.
انگیزهای برای اطاعت فرمان حق باشد. (1)
تعبیر «لیهجموا» اشاره به این است که پیامبران الهی با بیانات رسا و تعبیرات آمیخته با انواع تأکیدها که در شنونده تأثیر مهمی بگذارد اهداف تبلیغی خود را دنبال میکردند.
در پایان این بخش بار دیگر امام علیه السّلام به حمد و ستایش الهی بازمیگردد و عرضه میدارد:«او را آنگونه ستایش میکنم که(با بخشش نعمتها)از بندگانش خواسته است»؛ (أحمده إلی نفسه کما استحمد إلی خلقه) .
در اینکه مجموع این جمله چه مفهومی را میرساند،شارحان نهج البلاغه غالبا به ابهام گذر کردهاند؛ولی با توجه به اینکه جمله«استحمد إلی فلان»از نظر لغت مفهومش این است که به او نیکی کرد تا حمدش کنند (2)،مفهوم جمله این میشود که من او را آنگونه حمد میکنم که(با بخشش نعمتها)از بندگانش خواسته است.
در پایان این بخش به آغاز خطبه بازمیگردد و از محدود بودن زندگی دنیا و حساب دقیقی که بر این جهان حاکم است سخن میگوید و میفرماید:«خداوند برای هرچیز اندازهای قرار داده و برای هراندازهای سرآمدی و برای هرسرآمدی حساب دقیقی مقرّر داشته است)»؛ (و جعل لکلّ شیء قدرا،و لکلّ قدر أجلا،و لکلّ أجل کتابا) .
آری!همه ذرّات این عالم حساب دارد و همهچیز در لوح محفوظ ثبت است همان گونه که تمام موجودات این عالم سرآمدی دارند که روزی فراخواهد رسید و عمرشان پایان میگیرد و این درسی است آموزنده برای همه انسانها که از یک سو بدانند زندگی پایدار نیست و از سوی دیگر بدانند که حساب همه از جمله اعمال آنها،بهطور دقیق محفوظ است.
1) 1) .شارحان نهج البلاغه در تفسیر این چند جمله و این که«حلالها و حرامها...»معطوف بر چه چیزی است گفتوگوی زیادی دارند که غالب آنها خالی از تکلفات نیست.بهتر آن است که«حلالها...و ما أعد اللّه...»عطف بر«بمعتبر»باشد که مفهومش این میشود:پیامبران الهی سه وظیفه دیگر را که در بالا شرح داده شد بر عهده داشتند.
2) 2) .المعجم الوسیط،واژه«حمد».
منها:فالقرآن آمر زاجر،و صامت ناطق.حجّة اللّه علی خلقه.أخذ علیه میثاقهم،و ارتهن علیهم أنفسهم.أتمّ نوره،و أکمل به دینه،و قبض نبیّه- صلّی اللّه علیه و آله-و قد فرغ إلی الخلق من أحکام الهدی به.فعظّموا منه سبحانه ما عظّم من نفسه،فإنّه لم یخف عنکم شیئا من دینه،و لم یترک شیئا رضیه أو کرهه إلاّ و جعل له علما بادیا،و آیة محکمة،تزجر عنه،أو تدعو إلیه،فرضاه فیما بقی واحد،و سخطه فیما بقی واحد.و اعلموا أنّه لن یرضی عنکم بشیء سخطه علی من کان قبلکم،و لن یسخط علیکم بشیء رضیه ممّن کان قبلکم.و إنّما تسیرون فی أثر بیّن،و تتکلّمون برجع قول قد قاله الرّجال من قبلکم.قد کفاکم مؤونة دنیاکم،و حثّکم علی الشّکر،و افترض من ألسنتکم الذّکر .
قرآن امرکننده و بازدارنده است،خاموش است و گویا،و حجت خداست بر خلق.
خداوند پیمان عمل به آن را از بندگانش گرفته و آنان را در گروه دستورات قرآن قرار داده است.نور خدا را(در میان بندگان به وسیله آن)کامل ساخت و دین و آیینش را با آن به حدّ کمال رساند.پیامبرش صلّی اللّه علیه و اله را در حالی از این جهان برد که احکام هدایتگر قرآن را به خلق،رسانده بود.حال که چنین است خدا را آنگونه بزرگ بشمارید و توصیف کنید که خود(در قرآن)بیان کرده،خداوند چیزی از دینش را بر شما پنهان ننموده و هیچ مطلبی را که سبب رضا یا ناخشنودیش باشد وانگذاشته است جز اینکه(در قرآن)نشانهای آشکار
و آیهای محکم و روشن برای آن قرار داده که از آن بازمیدارد یا به سوی آن دعوت میکند.(بازداشتن از معاصی و دعوت به سوی اطاعت)رضا و خشم او در گذشته و حال یکسان است.(و این احکام مخصوص به گروه خاصّی نیست)بدانید خداوند هیچگاه به سبب کاری که بر پیشینیان خشم گرفته خشنود نمیشود و هرگز بر شما به سبب چیزی که از پیشینیان راضی شده است،خشمگین نمیگردد.(آری)شما در راه روشنی گام بر میدارید(که همه انبیا به آن دعوت کردهاند)و همان سخنی را میگویید که بزرگان پیش از شما گفتهاند.خداوند نیاز دنیای شما را برطرف ساخته و شما را به شکر نعمتهایش ترغیب کرده(تا نعمتش را بر شما افزون کند)و ذکر و یادش را با زبان بر شما واجب ساخته است(تا دلهایتان همواره بیدار باشد).
هدایت الهی در سایه قرآن
در بخش اول خطبه امام علیه السّلام درباره مبدأ و معاد و صفات جمال و جلال الهی و پاداش و کیفر روز قیامت و همچنین بعثت انبیا و رسولان الهی و بیان حلال و حرام برای آنها سخن گفت.
در این بخش درباره قرآن مجید که برترین معجزه پیامبر اسلام و جامعترین دستور العمل تا روز قیامت است سخن میگوید و اوصاف مختلفی برای آن ذکر میکند که همگی دلالت بر جامعیّت قرآن دارد.
میفرماید:«قرآن امرکننده و بازداره است،خاموش است و گویا،و حجت خداست بر خلق.خداوند پیمان عمل به آن را از بندگانش گرفته و آنان را در گرو دستورات قرآن قرار داده است»؛ (فالقرآن آمر زاجر،و صامت ناطق.حجّة اللّه علی خلقه.أخذ علیه میثاقهم،و ارتهن علیهم أنفسهم) .
به این ترتیب امام علیه السّلام هفت وصف مهم را برای قرآن ذکر فرموده است که برای بیان اهمیّت قرآن و موقعیت آن کافی است.جمله «آمر زاجر،و صامت ناطق» در واقع هر کدام دو وصف است برای قرآن که واو عاطفه در میان آنها حذف شده است؛یعنی قرآن اوامر و نواهیای دارد و در برابر بعضی از امور که مصلحت در سکوت بوده ساکت شده است و در برابر اموری که آگاهی از آن برای همگان لازم بوده زبان گشوده است،یا اینکه قرآن به حسب ظاهر خاموش است،زیرا خطوط و نقوشی بیش نیست؛ولی در حقیقت با صد زبان سخن میگوید و حقایق را فاش میسازد.
جمله «أخذ علیه میثاقهم» اشاره به پیمانی است که به هنگام اظهار ایمان به توحید و رسالت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله خداوند و پیامبرش از مؤمنان گرفتهاند،زیرا وقتی کسی اظهار ایمان نسبت به این دو اصل میکند مفهومش تسلیم در برابر فرمان خدا و دستورات پیامبر صلّی اللّه علیه و اله است.
یا اینکه خداوند از طریق اعطای عقل،از یک سو و فطرت توحیدی،از سوی دیگر این پیمان را از راه تکوین از همه انسانها گرفته است تا به فرمانش گردن نهند و به کتابش عمل کنند.
جمله «و ارتهن علیهم أنفسهم» اشاره به همان حقیقتی است که در قرآن مجید آمده و میفرماید: «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ» (1)هرکسی در گرو اعمال خویش است.
همانگونه که عین مرهونه(چیزی را که گرو گذاشتهاند)بدون پرداختن بدهیها آزاد نمیشود،همچنین تا انسان وظایف الهیش را انجام ندهد به آزادی و حریّت واقعی نخواهد رسید.
در ادامه این سخن،امام علیه السّلام با بیان دو وصف دیگر برای این کتاب بزرگ آسمانی، عمق اهمیّت آن را آشکارتر میسازد و میفرماید:«خداوند بهوسیله قرآن،نور خود را(در
1) 1) .مدثر آیه،38.
میان بندگان)کامل ساخت و دین و آیینش را با آن به حدّ کمال رساند»؛ (أتمّ نوره،و أکمل به دینه) .
منظور از نور در اینجا همان فیض الهی است که از طریق قرآن به بندگان رسیده و تعبیر «أکمل به دینه» اشاره به آیه «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» (1)است که با نزول قرآن و پیام ولایت،دین کامل شد.
امام علیه السّلام در ادامه سخن به بیان جامعیّت احکام اسلام و قرآن پرداخته،میفرماید:
«خداوند پیامبرش صلّی اللّه علیه و اله را در حالی از این جهان برد که احکام هدایت قرآن را به خلق، رسانده بود(و حلال و حرام را بهطور کامل برای همگان تبیین نمود)»؛ (و قبض نبیّه- صلّی اللّه علیه و آله-و قد فرغ إلی الخلق من أحکام الهدی به) .
سپس چنین نتیجهگیری میکند؛«حال که چنین است خدا را آنگونه بزرگ بشمارید که خود(در قرآن)بیان کرده است»؛ (فعظّموا منه سبحانه ما عظّم من نفسه) .
اشاره به اینکه از پیش خود صفاتی برای خدا قرار ندهید و در مقام عبادت و نیایش و تعظیم و تقدیس پروردگار از خود چیزی اختراع نکنید بلکه در همه این امور تابع هدایتها و دستورهای او باشید که در قرآن آمده است(این تعبیر ممکن است اشاره به توقیفی بودن صفات خدا و تعبّدی بودن عبادات باشد).
سپس به بیان علّت این موضوع میپردازد و میفرماید:«چنانکه خداوند چیزی از دینش را بر شما پنهان نکرده است،و هیچ مطلبی را که سبب رضایت او یا ناخشنودیش باشد وانگذاشته،جز اینکه(در قرآن)نشانهای آشکار و آیهای محکم و روشن برای آن قرار داده است که از آن بازمیدارد یا به سوی آن دعوت میکند»؛ (فإنّه لم یخف عنکم شیئا من دینه،و لم یترک شیئا رضیه أو کرهه إلاّ و جعل له علما بادیا (2)،و آیة
محکمة،تزجر عنه،أو تدعو إلیه) .
به بیان دیگر،خداوند نسبت به همه اوامر و نواهیش اتمام حجّت فرموده و رسول خدا در رساندن پیام الهی کوتاهی نکرده؛اصول را روشن ساخته و فروع را تبیین کرده است، بنابراین جایی برای ابداعات این و آن نگذاشته است.
در ادامه میفرماید:این احکام مخصوص زمان پیامبر نبود،بلکه«رضا و خشم(و قانون)او در گذشته و حال و آینده یکسان است»؛ (فرضاه فیما بقی واحد،و سخطه فیما بقی واحد) .
بنابراین نباید بعضی به این بهانه متوسل شودند که احکام عصر پیامبر مخصوص آن زمان بوده و با تغییر زمان و دگرگونی محیط باید اجتهاد تازهای به راه اندازیم!در واقع این جمله امام اشاره به مضمون حدیث معروف نبوی است:«حلال محمّد حلال أبدا إلی یوم القیامة و حرامه حرام أبدا إلی یوم القیامة». (1)
در ادامه این سخن و در تأکید وحدت برنامههای الهی درباره همه انسانها،اعم از آیندگان و گذشتگان و حال،میافزاید:«بدانید خداوند هیچگاه از شما خشنود نمیشود به کاری که بر پیشینیان به سبب آن،خشم گرفته،و هرگز بر شما خشمگین نمیشود به چیزی که از پیشینیان راضی شده است.(آری)شما در راه روشنی گام برمیدارید(که همه انبیا به آن دعوت کردهاند)و همان سخنی را میگویید که بزرگان پیش از شما گفتهاند»؛ (و اعلموا أنّه لن یرضی عنکم بشیء سخطه علی من کان قبلکم،و لن یسخط علیکم بشیء رضیه ممّن کان قبلکم.و إنّما تسیرون فی أثر بیّن،و تتکلّمون برجع قول قد قاله الرّجال من قبلکم) .
همه این تعبیرات اشاره به آن است که اصول تعلیمات انبیا و رجال وحی یکی است و برنامه سعادت و تکامل انسانها که از سوی خدا به وسیله مردان وحی ابلاغ شده است
1) 1) .الکافی،جلد 1،باب البدع و الرأی و المقاییس،حدیث 19.
یکسان است،هرچند با گذشت زمان تکامل بیشتری یافته است و این در واقع یکی از شاخههای توحید است.این همان چیزی است که قرآن مجید میگوید:« «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» پیامبر به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده ایمان آورده است و مؤمنان نیز همگی به خدا و فرشتگانش و کتابهای او و رسولانش ایمان آوردهاند(و میگویند)ما در میان هیچیک از رسولان او فرق نمیگذاریم(و به همه ایمان داریم)». (1)
امام علیه السّلام در پایان این بخش به چند نکته پراهمّیّت اشاره کرده،میفرماید:«خداوند نیاز دنیای شما را برطرف ساخته و شما را به شکر نعمتهایش ترغیب کرده(تا نعمتش را بر شما افزون کند)و ذکر و یاد خود را با زبانهایتان بر شما واجب ساخته است(تا دلهایتان همواره بیدار باشد)»؛ (قد کفاکم مؤونة دنیاکم،و حثّکم علی الشّکر،و افترض من ألسنتکم الذّکر) .
اشاره به اینکه از یک سو شما را مشمول انواع نعمتها ساخته و به حکم «وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ» (2)و «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» (3)همه مواهب زمین و آسمان را از نور آفتاب گرفته تا باران حیاتبخش و نسیم روحپرور و چشمهها و نهرها و منابع زیرزمینی و روزمینی،همه را مسخّر شما کرده است.از سوی دیگر،به شما دستور شکرگزاری داده،همان کاری که موجب فزونی نعمت و بقای مواهب الهی و الطاف او خواهد شد.از سوی سوم شما را وادار به یاد او کرده،یادی که مایه آرامش دلها و نجات از چنگال شیطان است:« «أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» بدانید با ذکر خدا دلها آرامش میپذیرد». (4)« «إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ»
«مُبْصِرُونَ» آنها که تقوا پیشه کنند هنگامی که وسوسهای از شیطان به آنها میرسد به یاد خدا میافتند و بینا میشوند(و راه نجات را پیدا میکنند)». (1)
اینکه ملاحظه میشود امام علیه السّلام از میان همه اعمال واجب و مستحب بر ذکر زبانی تکیه کرده به جهت آن است که ذکر با زبان،مایه بیداری دل است و این بیداری سرچشمه اصلی حرکت به سوی خیر و سعادت است.افزون بر این اگر زبان در اختیار ذکر خدا قرار نگیرد در اختیار شیطان قرار خواهد گرفت و میدانیم که بخش مهمّی از گناهان کبیره با زبان انجام میشود.
این نکته نیز حائز اهمیّت است که توجه به نعمتها و شکر منعم در برابر نعمتها،پایه اصلی معرفة الله است همانگونه که در علم عقاید آمده است.
از نکات مهمی که در این بخش از خطبه،امام بر روی آن تأکید میکند یکسان بودن اصول احکام الهی در میان همه اقوام و ملل و گذشتگان و مردم امروز و فرداست.
توضیح این که تاریخ بشر در گذشته و حال شاهد و ناظر انواع تبعیضها در میان اقوام و ملل در وضع قوانین و احکام عرفی بوده است؛گروهی به جهت رنگ پوست و گروه دیگری به موجب طبقه اجتماعی خاص خود،احکام متفاوتی با دیگران داشتند و در واقع خون سفیدپوستان رنگینتر از رنگینپوستان بوده و طبقه اشراف از نظر قوانین، امتیازات ویژهای بر دیگران داشتند.
اسلام آمد و با شعار معروف مساوات نژادها و رنگها و قومیتها خط بطلان بر امتیازات
1) 1) .اعراف،آیه 201.
قومی و نژادی و قبیلگی و طبقات اجتماعی کشید.
معروف است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در ایّام حج در سرزمین منا در حالی که بر شتری سوار بود و رو به سوی مردم فرمود:«یا أیّها النّاس ألا إنّ ربّکم واحد و إنّ أباکم واحد ألا لا فضل لعربیّ علی عجمی،و لا لعجمی علی عربی،و لا لإسود علی أحمر،و لا لأحمر علی اسود إلاّ بالتّقوی.ألا هل بلّغت؟قالوا نعم!قال لیبلغ الشّاهد الغائب؛ ای مردم بدانید!خدای شما یکی است و پدرتان یکی،نه عرب بر عجم برتری دارد و نه عجم بر عرب،نه سیاهپوست بر گندمگون (1)و نه گندمگون بر سیاهپوست مگر به تقوا.آیا من دستور الهی را ابلاغ کردم؟همه گفتند:آری!فرمود:این سخن را حاضران به غایبان برسانند». (2)
این سخن را پیامبر تنها در اجتماع عظیم منا نفرمود،بلکه در موارد دیگر نیز به عنوان یکی از اصول مسلّم اسلام به آن اشاره کرد از جمله در حدیثی میخوانیم:«روزی سلمان فارسی وارد مجلس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله شد،او را گرامی داشتند و به موجب فضیلتها و سن و سالش در صدر مجلس جای دادند،در این هنگام عمر وارد شد و با اعتراض گفت:
«من هذا العجمیّ.المتصدّر فیما بین العرب؛این مرد عجمی که در میان عربها صدر نشین شده کیست؟»پیغمبر بر فراز منبر رفت(کاری که در مواقع بیان یک حکم عام و اساسی انجام میگرفت)و خطبه خواند و فرمود:«إنّ النّاس من آدم إلی یومنا هذا مثل أسنان المشط؛لا فضل للعربیّ علی الأعجمیّ و لا للأحمر علی الأسود إلاّ بالتّقوی،سلمان بحر لا ینزف و کنز لا ینفد،سلمان منّا أهل البیت؛مردم از زمان آدم تا به امروز همگی مانند دندانهای شانه مساوی هستند،عرب فضیلتی بر عجم ندارد و گندمگون فضیلتی بر سیاهپوست مگر به تقوا،سلمان دریایی است که پایان نمیگیرد و
گنجی است که تمام نمیشود،سلمان از ما اهل بیت است». (1)
این حدیث به خوبی نشان میدهد که نه تنها انسانهایی که در یک عصر زندگی میکنند در برابر اصول قوانین الهی یکسانند،بلکه انسانهایی که در طول تاریخ بشریت بر صفحه زمین گام نهادهاند در شرایط همگون یکسانند و با توجه به اینکه امتیازات قبیلگی در میان عرب و امتیازات نژادی و طبقاتی در سطح جهان آن روز سخت مورد توجه بود، این حکم اسلام درخشندگی فوق العادهای دارد.
کلام امام امیر مؤمنان علیه السّلام در خطبه بالا تأکیدی بر همین موضوع است که میفرماید:
آنچه را خدا برای اقوام پیشین پسندیده و راضی شده،برای شما هم پسندیده است و آنچه مورد خشم و نفرت بوده،هماکنون نیز چنین است.با توجه به اینکه خلیفه دوم هنگامی که به حکومت رسید بار دیگر امتیازات جاهلی از جمله امتیاز عرب را بر عجم- طبق تواریخ شیعه و اهل سنّت-برقرار کرد این بیان امام نیز در ادامه بیانات پیامبر است، ارزش فوق العادهای دارد.
این سخن را با جملهای از خطبه حجة الوداع که پیامبر اکرم در آنجا اصول قوانین اسلام را برای همگان بیان فرمود پایان میدهیم:«أیّها النّاس إنّ ربّکم واحد و إنّ أباکم واحد کلّکم لآدم و آدم من تراب، «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ» و لیس لعربیّ علی عجمیّ فضل إلاّ بالتّقوی؛ألا هل بلّغت؟قالوا:نعم.قال:فلیبلغ الشّاهد الغائب؛ای مردم پروردگار شما یکی است و پدر شما همه یکی،شما فرزندان آدم و آدم از خاک بود.گرامیترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست.عرب بر عجم برتری ندارد مگر به تقوا.ای مردم آیا من دستور خدا را به شما رساندم؟همگی گفتند:آری،فرمود:
حاضران این مطلب را به غایبان برسانند». (2)
در آغاز این بخش از خطبه،امام علیه السّلام فرمود:قرآن خاموش است و گویا،این در حالی است که در خطبه 125 در داستان حکمین چنین فرمود:«هذا القرآن إنّما هو خطّ مستور بین الدّفتین لا ینطق بلسان و لا بدّ له من ترجمان.و إنّما ینطق عنه الرّجال؛ این قرآن خطوطی است که در میان دو جلد مستور و پنهان شده است با زبان سخن نمیگوید و نیازمند به ترجمان است و تنها انسانها میتوانند از آن سخن بگویند»قریب به این معنا در خطبه 158 نیز آمده است.
آیا این دو تعبیر باهم منافات ندارد؟پاسخ این است که منظور از ناطق بودن قرآن این است که با لسان عربی مبین احکام خدا را بیان کرده است.هرکسی آماده پذیرش باشد او را به سوی خود فرامیخواند و به خیر و سعادت هدایت میکند،بنابراین برای حقطلبان کاملا گویاست؛ولی کسانی که از روی تعصب و لجاج به نزاع برخاستهاند پیام قرآن را نمیشنوند و اگر بشنوند نشنیده میانگارد.برای این افراد باید قاضی و حکم عادلی باشد که پیام قرآن را به آنها برساند و اتمام حجت کند.مثلا در داستان جنگ صفین،قرآن پیام روشنی داشت و میفرمود:« «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ» هرگاه گروهی طغیان کنند و بر دیگر مسلمین ستم روا دارند با آنها پیکار کنید تا تسلیم حق شوند». (1)بر همه واضح بود که علی علیه السّلام اضافه بر اینکه از سوی خدا به خلافت پیامبر منصوب شده بود،از سوی قاطبه مؤمنان و اکثریت قریب به اتفاق مهاجر و انصار نیز برای خلافت پذیرفته شده بود و معاویه و لشکر شام یاغیان و طاغیان بودند که میخواستند خود را بر مسلمین تحمیل کنند ولی چون در برابر حکم خدا لجاجت و سرسختی نشان میدادند لازم بود کسی به عنوان حکم آنها را به سوی حق رهنمون شود،هرچند متأسفانه حکمیت در مسیر صحیحی قرار نگرفت و نتیجه مطلوبی نداد.
1) 1) .حجرات آیه،9.
و أوصاکم بالتّقوی،و جعلها منتهی رضاه،و حاجته من خلقه.فاتّقوا اللّه الّذی أنتم بعینه،و نواصیکم بیده،و تقلّبکم فی قبضته.إن أسررتم علمه،و إن أعلنتم کتبه؛قد وکّل بذلک حفظة کراما،لا یسقطون حقّا،و لا یثبتون باطلا.و اعلموا أنّه «مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً» من الفتن،و نورا من الظّلم،و یخلّده فیما اشتهت نفسه،و ینزله منزل الکرامة عنده، فی دار اصطنعها لنفسه؛ظلّها عرشه،و نورها بهجته،و زوّارها ملائکته،و رفقاؤها رسله؛فبادروا المعاد،و سابقوا الآجال،فإنّ النّاس یوشک أن ینقطع بهم الأمل،و یرهقهم الأجل،و یسدّ عنهم باب التّوبة.فقد أصبحتم فی مثل ما سأل إلیه الرّجعة من کان قبلکم،و أنتم بنو سبیل،علی سفر من دار لیست بدارکم،و قد أوذنتم منها بالإرتحال،و أمرتم فیها بالزّاد.
خداوند شما را به تقوا سفارش فرموده و آن را آخرین مرحله خشنودی و خواست خویش از بندگان قرار داده است،پس تقوای الهی پیشه کنید.تقوا در برابر خداوندی که همواره در پیشگاه او حاضرید،زمام امور شما به دست اوست و حرکات شما در اختیار وی قرار دارد.او کسی است که اگر کار خود را پنهان کنید میداند و اگر آشکار سازید ثبت میکند،پاسداران والامقامی برای ثبت اعمال شما گماشته که از هیچ حقّی غفلت نمیورزند و چیزی را بیهوده ثبت نمیکنند.بدانید آن کس که تقوا پیشه کند خداوند
راهی برای رهایی از فتنهها به رویش میگشاید و نوری در دل تاریکیها به او اعطا میکند، او را در آنجا که دوست دارد و به آن علاقهمند است(در بهشت)برای همیشه مخلّد میسازد و در جایگاه والایی نزد خود در سرایی که آن را برای خاصّان خویش ساخته است جای میدهد.همان جایی که سایهاش از عرش خداست و نور و روشناییاش جمال اوست،زائرانش فرشتگان و یارانش پیامبران خدا هستند.حال که چنین است به سوی معاد(با اعمال صالح)بر یکدیگر سبقت جویید و بر سرآمد زندگی خود پیشی گیرید،زیرا نزدیک است آرزوهای مردم قطع گردد و مرگ آنها را در آغوش کشد و درهای توبه به رویشان بسته شود(بدانید)شما همانند کسانی هستید که قبل از شما بودند؛مرگشان فرا رسید و تقاضای بازگشت به این جهان کردند(اما پذیرفته نشد)و همچون رهروانی در حال کوچ کردن از خانهای هستید که خانه شما نیست،فرمان کوچ به شما داده شده و دستور تهیّه زاد و توشه(از این سرا)را نیز به شما دادهاند.
جایگاه عظیم تقوا
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه با تأکید هرچه بیشتر دعوت به تقوا و دلیل آن را ذکر میفرماید.سپس از آثار تقوا سخن میگوید و در ادامه درباره ناپایداری دنیا و سفر آخرت و زاد و توشه آنکه تقواست شرح پرمعنایی میدهد.
نخست میفرماید:«خداوند شما را به تقوا سفارش کرده و آن را آخرین مرحله خشنودی و خواست خویش از بندگان قرار داده است»؛ (و أوصاکم بالتّقوی،و جعلها منتهی رضاه،و حاجته من خلقه) .
این عبارت نشان میدهد که تقوا برترین خواست پروردگار از بندگان و بالاترین افتخار برای همگان است.و هماهنگ با آیات قرآنی است که میگوید: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ»
«أَتْقاکُمْ» (1)، «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» (2)، «تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ کانَ تَقِیًّا» (3)و بالاترین بها را برای تقوا قائل شده است.
حقیقت این است که تقوا احساس مسئولیت از درون است از یک سو زاییده ایمان قوی است و از سوی دیگر سرچشمه اطاعت و پرهیز از گناه است.
تعبیر به حاجت در مورد خداوند؛نه به این معناست که خداوند احتیاج به بندگان دارد.حاجت در لغت تنها به معنای نیاز و فقر نیست،بلکه گاه به معنای درخواست نیز آمده است.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن به بیان دلیل رعایت تقوای شدید در پیشگاه الهی پرداخته،میفرماید:«پرهیزکاری در برابر خداوندی پیشه کنید که همواره در پیشگاه او حاضرید و زمام شما به دست اوست و حرکات شما در اختیار او قرار دارد»: (فاتّقوا اللّه الّذی أنتم بعینه،و نواصیکم (4)بیده،و تقلّبکم (5)فی قبضته) .
آری عالم محضر خداست و زمام اختیار همه به دست اوست،هرچند بندگان را در اعمالشان آزاد قرار داده؛ولی این آزادی به معنای سلب قدرت از ذات پاک او نیست.
در ادامه برای تأکید بیشتر میافزاید:«کسی که اگر کار خود را پنهان کنید میداند و اگر آشکار سازید مینویسد.پاسداران والامقامی برای ثبت اعمال شما گماشته که از حفظ هیچ حقّی غفلت نمیورزند و چیزی را بیهوده ثبت نمیکنند»؛ (إن أسررتم علمه،و إن أعلنتم کتبه؛قد وکّل بذلک حفظة کراما،لا یسقطون حقّا،و لا یثبتون باطلا) .
در قرآن مجید نیز میخوانیم:« «وَ أَسِرُّوا قَوْلَکُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» (1)سخنان خود را پنهان سازید یا آشکار کنید(تفاوتی نمیکند)او از آنچه در درون سینههاست آگاه است.»نیز میفرماید:« «وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظِینَ کِراماً کاتِبِینَ یَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ» (2)و بیشک نگهبانانی بر شما گمارده شده والامقام و نویسنده (اعمال نیک و بد شما)که میدانند شما چه میکنید».
بدیهی است ثبت اعمال به وسیله فرشتگان حافظ اعمال،برای تأکید است وگرنه از جملههای قبل به خوبی روشن شد که آشکار و پنهان و همهچیز در زمین و آسمان در برابر علم خدا یکسان است.
با توجه به این که جمله «قد وکّل بذلک ؛خداوند برای کتابت گروهی را مأمور کرده است»و با توجه به اینکه کتابت اعمال آشکار را به اعمال محدود ساخته «و إن أعلنتم کتبه» چنین استفاده میشود که فرشتگان الهی مأموریت ندارند همه اعمال پنهانی را بنویسند و خداوندی که ستار العیوب است بخشی از این اعمال را از قلمرو اطلاع آنها خارج ساخته و تنها در اختیار خودش قرار داده است و این حکایت از نهایت لطف او میکند.
در دعای کمیل نیز میخوانیم:«و کلّ سیّئة أمرت باثباتها الکرام الکاتبین الّذین وکّلتهم بحفظ ما یکون منّی و جعلتهم شهودا علیّ مع جوارحی و کنت انت الرّقیب علیّ من ورائهم و الشّاهد لما خفی عنهم و برحمتک اخفیته و بفضلک سترته؛خداوندا گناهان مرا ببخش هرگناهی که فرشتگان والامقام را مأمور ثبت آن کردهای همانها که مأموریت دارند همه آنچه را از من سر میزند بنویسند و آنها را افزون بر اعضای من گواه من قرار دادی و تو در ماورای آنها مراقب آنان هستی و گواه بر چیزی هستی که از آنها پنهان شده است(آری)به رحمتت آن را پنهان سختی و به سبب فضلت مستور داشتی».
سپس امام علیه السّلام به بیان آثار و برکات تقوا میپردازد و در عبارت کوتاه و بسیار پرمعنایی چهار نتیجه برای تقوا و پرهیزکاری ذکر میکند.در بیان اولین و دومیناش میفرماید:
«بدانید آن کس که تقوا پیشه کند،خداوند راهی برای رهایی از فتنهها به رویش میگشاید و نور در دل تاریکیها به او اعطا میکند»؛ (و اعلموا أنّه «مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً» من الفتن،و نورا من الظّلم) .
قسمت اول این سخن برگرفته از آیه شریفه: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً» (1)است.در حدیثی از ابو ذر غفاری نقل شده که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«إنّی لأعلم آیة لو أخذ بها النّاس لکففتهم: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً» فما زال یقولها و یعیدها؛من آیهای را میدانم که اگر همه انسانها دست به دامن آن زنند برای حلّ مشکلاتشان کافی است...پس آیه «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ» را تلاوت کرد و بارها تکرار نمود». (2)
قسمت دوم برگرفته از آیات دیگر است؛مانند« «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً» ای کسانی که ایمان آوردهاید اگر تقوای الهی پیشه کنید برای شما وسیله جداسازی حق از باطل(و روشنبینی خاصّی که در پرتو آن حق را از باطل خواهید شناخت)قرار میدهد». (3)
در سومین و چهارمین ثمره پربار تقوا میفرماید:«خداوند او را در آنچه دوست دارد و علاقهمند است(یعنی بهشت)برای همیشه مخلّد میسازد و در جایگاه والایی نزد خود در سرایی که آن را برای(خاصّان)خویش ساخته است جای میدهد»؛ (و یخلّده فیما اشتهت نفسه،و ینزله منزل الکرامة عنده،فی دار اصطنعها (4)لنفسه) .
در این عبارت نتیجه تقوا را بیرون رفتن از فتنهها و برطرف شدن ظلمتها از صحنه زندگی پرهیزکاران در این جهان و خلود در مواهب مادی و معنوی در آن جهان ذکر کرده
است.در واقع خداوند میان نعمتهای مادی و معنوی این جهان و مادی و معنوی آن جهان را برای پرهیزگاران جمع میکند و جملههای بالا هرکدام اشاره به یکی از این نعمتهاست.
جمله «اصطنعها لنفسه» یا اشاره به این است که خداوند منزلگاه خاص آخرت را برای خاصّان خویش آفریده یا از قبیل تعبیراتی همچون«بیت الله»و«شهر اللّه»است که اشاره به عظمت و اهمیّت آن سراست.
سپس در شرح اوصاف این جایگاه ویژه میفرماید:«همان جایی که سایهاش از عرش خداست و نور و روشناییاش جمال اوست،زائرانش فرشتگان و یارانش پیامبران خدا هستند»؛ (ظلّها عرشه،و نورها بهجته،و زوّارها ملائکته،و رفقاؤها رسله) .
راستی چه جایگاه والایی است جایی که مافوق زمین و آسمان و در سایه عرش خداست.پرتو انوار الهی آن را روشن کرده و فرشتگان او هردم به زیارت انسان میآیند و او با پیامبران بزرگ همنشین است.اوصافی که شنیدنش انسان را به وجد میآورد،پس دیدنش چگونه خواهد بود.
قرآن مجید نیز میگوید:« «وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً» و کسانی که خدا و پیامبر را اطاعت کنند(در روز رستاخیز)همنشین کسانی خواهند بود که خدا نعمت خود را بر آنان تمام کرده؛از پیامبران و صدیقان و شهدا و صالحان و آنها رفیقهای خوبی هستند». (1)
در ادامه این سخن که امام علیه السّلام دعوت به تقوا کرد و آثار بسیار گرانبهای آن را بیان فرمود در یک نتیجهگیری روشن میفرماید:«حال که چنین است به سوی معاد(با اعمال صالح)سبقت جویید و بر اجل پیشی گیرید(و پیش از آنکه فرصتها از دست برود و عمر به پایان برسد از آن بهره بردارید و زاد و توشه بیندوزید»؛ (فبادروا المعاد،و سابقوا
1) 1) .نساء،آیه 69.
الآجال) .
همانگونه که قرآن میفرماید:« «سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» به پیش تازید برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتی که وسعت آن همچون وسعت آسمان و زمین است». (1)
در جایی دیگر میفرماید:« «وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّارِ» فرشتگان بر بهشتیان از هردری وارد میشوند و میگویند سلام بر شما به سبب صبر و استقامتتان.چه نیکوست سرانجام این سرا». (2)
در ادامه سخن به بیان علت آن میپردازد و میفرماید:«چرا که نزدیک است آرزوهای مردم قطع گردد و مرگ آنها را در آغوش کشد و درهای توبه به رویشان بسته شود و (بدانید)شما همانند کسانی هستید که قبل از شما بودند؛مرگشان فرارسید و تقاضای بازگشت به این جهان کردند(اما پذیرفته نشد)»؛ (فإنّ النّاس یوشک أن ینقطع بهم الأمل،و یرهقهم (3)الأجل،و یسدّ عنهم باب التّوبة.فقد أصبحتم فی مثل ما سأل إلیه الرّجعة من کان قبلکم) .
این سخن،اشاره به چیزی است که در قرآن آمده و میفرماید:« «حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها» تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرارسد میگوید:پروردگارا مرا بازگردانید شاید در آنچه ترک کردم(و کوتاهی نمودم)عمل صالحی انجام دهم(ولی فرشتگان میگویند) چنین نیست این سخنی است که او به زبان میآورد(و پذیرفته نخواهد بود)». (4)
مقصود امام علیه السّلام این است که پیش از آنکه به چنین سرنوشتی گرفتار شوید و
تقاضایی که پذیرفته نمیشود داشته باشید امروز آنچه از اعمال صالح و توبه از گناه میخواهید انجام دهید.
در ادامه همگان را به سفر آخرت و آمادگی برای این سفر طولانی و پرخطر متوجه میکند و میفرماید:«شما همچون رهروانی هستید در حال کوچ کردن از خانهای که خانه شما نیست(بلکه سرایی است ناپایدار و منزلگاهی است در مسیر راه)»؛ (و أنتم بنو سبیل،علی سفر من دار لیست بدارکم) .
سپس میافزاید:«فرمان کوچ به شما اعلام شده و دستور تهیّه زاد و توشه(از این سرا) نیز به شما دادهاند»؛ (و قد أوذنتم منها بالإرتحال،و أمرتم فیها بالزّاد) .
در بعضی از آیات قرآن و در بسیاری از روایات این تشبیه گویا برای سرای آخرت و دنیا و ساکنان این جهان دیده میشود که انسانها را به مسافرانی شبیه کردهاند که به سوی سرمنزل مقصود در حرکتند و در راه به منزلگاهی رسیدهاند که باید چند روزی در آن توقف کنند و زاد و توشه و مرکب فراهم سازند و از آنجا به راه خود ادامه دهند.زاد و توشه چیزی جز تقوا و مرکب راهوار چیزی جز ایمان نیست.آنها که در تهیه آن کوتاهی کنند،در راه میمانند و هلاک میشوند و هرگز به مقصد نمیرسند.قافلهسالاران انبیا و اوصیا هستند که فریاد«الرحیل»(کوچ کنید)را برآورده و ندای زاد و توشه را آماده سازید سر دادهاند،هرچند گروهی در خوابند یا بیدارند و گوش شنوا ندارند و بانگ و ندای آنها را نمیشنوند.
قرآن مجید میگوید:« «وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دارُ الْقَرارِ» سرای آخرت،سرای جاویدان است». (1)و نیز میفرماید:« «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» و زاد و توشه تهیه کنید که بهترین زاد و توشه پرهیزکاری است». (2)
و اعلموا أنّه لیس لهذا الجلد الرّقیق صبر علی النّار،فارحموا نفوسکم، فإنّکم قد جرّبتموها فی مصائب الدّنیا.
أفرأیتم جزع أحدکم من الشّوکة تصیبه،و العثرة تدمیه،و الرّمضاء تحرقه؟فکیف إذا کان بین طابقین من نار،ضجیع حجر،و قرین شیطان! أعلمتم أنّ مالکا إذا غضب علی النّار حطم بعضها بعضا لغضبه،و إذا زجرها توثّبت بین أبوابها جزعا من زجرته!
بدانید این پوست نازک تن(انسان)طاقت آتش دوزخ را ندارد،بنابراین بر خویشتن رحم کنید،چنانکه شما این حقیقت را درباره خویش در مصائب دنیا آزمودهاید.آیا ناراحتی یکی از شما را که خاری به بدنش فرومیرود و یا زمین خوردنی که او را کمی مجروح میسازد و یا ریگهای داغ بیابان(در فصل گرما)که او را آزار میدهد،مشاهده کردهاید؟حال چگونه خواهید بود هنگامی که در میان دو طبقه از آتش بر کنار سنگهای گداخته در مجاورت شیطان قرار گیرید؟آیا میدانید آنگاه که مالک دوزخ بر آتش خشم میگیرد،آتشها روی هم میغلتند و یکدیگر را میکوبند(و شعلههای عظیم از درون آنها برمیخیزد)و آنگاه که بر آتش فریاد زند از وحشت فریادش قطعات عظیم آتش در میان درهای جهنم به هرسو پرتاب میشوند!
عذاب هولناک قیامت!
امام علیه السّلام به دنبال سفارشهای مؤکّدی که درباره تقوا و پرهیزکاری در بخش پیشین گذشت در این بخش از خطبه اشارات تکاندهندهای به کیفرهای سخت آخرت و عذابهای هولناک دوزخ کرده،میفرماید:«بدانید این پوست نازک تن(انسان)طاقت آتش دوزخ را ندارد،بنابراین بر خویشتن رحم کنید!»؛ (و اعلموا أنّه لیس لهذا الجلد الرّقیق صبر علی النّار،فارحموا نفوسکم) .
سپس با مقایسهای ساده و روشن شدّت سوزش فوق العاده عذاب دوزخ را مجسّم میسازد و میفرماید:«شما این حقیقت را درباره خویش در مصائب دنیا آزمودهاید.آیا ناراحتی یکی از شما را که خاری به بدنش فرومیرود و یا زمین خوردنی که او را کمی مجروح میسازد و یا ریگهای داغ بیابان(در فصل گرما)که او را آزار میدهد،مشاهده کردهاید؟(شما با این مصائب جزئی ناراحت میشوید و گاه فریادتان بلند میشود،حال فکر کنید)چگونه خواهید بود هنگامی که در میان دو طبقه از آتش در کنار سنگهای گداخته،در مجاورت شیطان قرار گیرید؟»؛ (فإنّکم قد جرّبتموها فی مصائب الدّنیا.
أ فرأیتم جزع أحدکم من الشّوکة (1)تصیبه،و العثرة تدمیه (2)،و الرّمضاء (3)تحرقه؟ فکیف إذا کان بین طابقین (4)من نار،ضجیع حجر،و قرین شیطان!) .
1) 1) .«شوکة»به معنای خار است،سپس به سرنیزههای سربازان و بعد به هرگونه اسلحه اطلاق شده است و چون سلاح نشانه قدرت و شدت است به هرگونه قدرت،شوکت اطلاق میشود.
2) 2) .«تدمیه»از ریشه«ادماء»به معنای خارج ساختن خون از بدن است.
3) 3) .«رمضاء»به معنای شدت گرما و همچنین زمینها و سنگهایی است که بر اثر تابش آفتاب،داغ و سوزان میشود.
4) 4) .«طابقین»تثنیه«طابق»است و به فتح و کسر باء هردو آمده و به معنای آجر بزرگ و طبقه ساختمان است و به چیزی که نان روی آن میپزند و یا غذا در آن سرخ میکنند نیز گفته شده و گویا از واژه تابه فارسی،گرفته شده است.
در تکمیل این سخن میافزاید:«آیا میدانید آنگاه که مالک(دوزخ)بر آتش(دوزخ) خشم میگیرد،آتشهای بر روی هم میغلتند و یکدیگر را میکوبند(و شعلههای عظیم از درون آنها برمیخیزد!)و آنگاه که بر آتش فریاد زند از وحشت فریاد او قطعات عظیم آتش در میان درهای جهنم به هرسو پرتاب میشوند!»؛ (أعلمتم أنّ مالکا إذا غضب علی النّار حطم (1)بعضها بعضا لغضبه،و إذا زجرها توثّبت (2)بین أبوابها جزعا من زجرته!) .
مرحوم«مغنیه»هنگامی که به شرح این بخش از خطبه میرسد سخن جالبی دارد.
وی میگوید:
«همه خطبههای نهج البلاغه دو یا سه اصل را همراه با هم تعقیب میکنند،از یک سو حمد و ستایش و تعظیم پروردگار و شرح صفات جمال و جلال و اسمای حسنای او و از سوی دیگر،ثنا و تمجید پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و نور و هدایتی که برای جهان انسانیّت آورده از سوی سوم سخن از فکر و فریب دنیا و سکرات مرگ و وحشت قبر و حساب و عذابهای شدید الهی در قیامت.
و شگفت آن که با این همه تکرار،چیزی مکرر در آن نیست،زیرا هر کدام اسلوب تازه و شکل جدید و بدیعی دارد که در قبل و بعد آن دیده نمیشود،چیزی که شارحان نهج البلاغه را به زحمت میافکند و در حیرت فرومیبرد». (3)
به هر حال امام علیه السّلام در این سخن ناتوانی و ناراحتی شدید انسان را در برابر مصائب کوچک دنیا شرح میدهد و آن را با مسائل عظیم آخرت و عذابهای شدید آن مقایسه
میکند و به همگان هشدار میدهد.شبیه این سخن همان است که در دعای کمیل میگوید:«یا ربّ و انت تعلم ضعفی عن قلیل من بلاء الدّنیا و عقوباتها و ما یجری فیها من المکاره علی اهلها علی انّ ذلک بلاء و مکروه قلیل مکثه یسیر بقائه قصیر مدّته فکیف احتمالی لبلاء الاخرة و جلیل وقوع المکاره فیها و هو بلاء تطول مدّته و یدوم مقامه و لا یخفّف عن اهله؛پروردگارا تو ناتوانی مرا در برابر کمی از رنج و عذاب دنیا و ناراحتیهایی که در دنیا به اهل دنیا میرسد میدانی با این که درد و رنجی است که زمانش کوتاه و بقایش کم و مدتش ناچیز است،پس چگونه طاقت عذاب آخرت و ناراحتیهای شدید آن را دارم،حال آن که مدت آن طولانی و بقایش زیاد است و تخفیفی به مجازاتشدگان داده نمیشود».
در ضمن از تعبیرات بالا چنین استفاده میشود که آتش دوزخ،موجودی هوشیار است و بر اثر خشم فرشتهای که مالک دوزخ است به وحشت درمیآید و به هرسو پرتاب میشود،و نیز از تعبیرات فوق استفاده میشود که عذاب دوزخ هم جنبه جسمانی دارد که سوزش آتش است و هم روحانی که مجاورت و همنشینی با شیطان است.
أیّها الیفن الکبیر،الّذی قد لهزه القتیر،کیف أنت إذا التحمت أطواق النّار بعظام الأعناق،و نشبت الجوامع حتّی أکلت لحوم السّواعد.فاللّه اللّه معشر العباد!و أنتم سالمون فی الصّحّة قبل السّقم،و فی الفسحة قبل الضّیق.فاسعوا فی فکاک رقابکم من قبل أن تغلق رهائنها.أسهروا عیونکم،و أضمروا بطونکم،و استعملوا أقدامکم،و أنفقوا أموالکم،و خذوا من أجسادکم فجودوا بها علی أنفسکم،و لا تبخلوا بها عنها،فقد قال اللّه سبحانه: «إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ» و قال تعالی: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ» فلم یستنصرکم من ذلّ،و لم یستقرضکم من قلّ؛استنصرکم«و له جنود السّماوات و الأرض و هو العزیز الحکیم».و استقرضکم«و له خزائن السّماوات و الأرض و هو الغنیّ الحمید».و إنّما أراد أن «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» .
ای پیر کهنسال!ای کسی که پیری در سراسر وجودت نفوذ کرده!چگونه خواهی بود آن زمانی که طوقهای آتشین به گردنها افکنده میشود و غلهای جامعه دست و گردن را به یکدیگر میبندد و چنان فشار میدهد که گوشتهای ساق دستها را میخورد.خدا را خدا را!ای بندگان خدا!اکنون که سالم و تندرست هستید و پیش از آنکه بیمار شوید و اکنون که در حال وسعت به سر میبرید،پیش از آنکه در تنگنای زندگی قرار گیرید فرصت
را غنیمت بشمرید و کوشش کنید گردن خود را از زیر بار مسئولیتها رها سازید پیش از آنکه درهای رهایی به روی شما بسته شود.چشمها را در دل شب بیدار دارید،شکمها را لاغر کنید،گامها را بکار گیرید،اموال خود را انفاق کنید و از جسم و تن خویش بکاهید و بر جان و روان خود بیفزایید و در این کار بخل نورزید.خداوند سبحان فرموده:«اگر خدا را یاری کنید،شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میدارد»و نیز فرموده است:
«کیست که به خداوند قرض نیکو دهد تا چند برابر به او عطا کند و برای چنین کسی پاداش والایی است».به یقین خدا به سبب ضعف و ناتوانی از شما یاری نطلبیده و قرض گرفتنش از شما(انفاق در راهش)به سبب کمبود نیست.او از شما یاری خواسته در حالی که لشکرهای آسمانها و زمین از آن اوست و شکستناپذیر و حکیم است و(همچنین)از شما درخواست قرض کرده در حالی که گنجهای آسمانها و زمین به او تعلق دارد و بینیاز و شایسته ستایش است.او خواسته است شما را بیازماید که کدامیک نیکوکارترید.
آزمون الهی
در این بخش از خطبه لحن کلام امام تغییر میکند و پیران کهنسال را مخاطب قرار میدهد و بخشی از دردناکترین عذاب قیامت را برای آنها بازگو میکند.سپس همه بندگان خدا را به استفاده از فرصت برای نجات از عذاب و کیفر الهی فرامیخواند و دستورات دقیقی در این زمینه میدهد که یکی از آنها دستور انفاق است،میفرماید:«ای پیر کهنسال!ای کسی که پیری در سراسر وجودت نفوذ کرده!چگونه خواهی بود آن زمانی که طوقهای آتشین به گردنهای افکنده شود و غلهای جامعه دست و گردن را به یکدیگر ببندد و چنان فشار دهد که گوشتهای ساق دستها را بخورد»؛ (أیّها الیفن (1)
1) 1) .«یفن»به معنای پیرمرد کهنسال است.
الکبیر،الّذی قد لهزه (1)القتیر (2)،کیف أنت إذا التحمت (3)أطواق النّار بعظام الأعناق،و نشبت (4)الجوامع (5)حتّی أکلت لحوم السّواعد (6)) .
چرا امام علیه السّلام خطاب به پیر کهنسال میکند؟ممکن است به خاطر این باشد که آفتاب عمر آنها بر لب بام آمده-هرچند مرگ هیچکس را خبر نمیکند-و باید بیشتر مراقبت کنند و یا به جهت اینکه پیران در جوانان و فرزندان و خانواده خود نفوذ دارند و میتوانند آنها را پند دهند.جمله «قد لهزه القتیر» با توجه به این که«لهز»در اصل به معنای نفوذ و گسترش چیزی در چیز دیگر است و«قتیر»از ریشه«قتر»(بر وزن چتر) تنگ گرفتن و سختگیری است مفهومش این است که پیری در همه وجود آنها نفوذ کرده،استخوانها سست شده،مغز و اعصاب ضعیف گشته و همه اعضای بدن ناتوان شده است.
امام علیه السّلام در اینجا به دو عذاب بسیار دردناک دوزخیان اشاره میکند.یکی طوقههای آتشین که به گردن مجرمان انداخته میشود،به گوشت آنها نفوذ کرده و به استخوانها میرسد و دیگر غلهای جامعه است که دستها را محکم به گردنها میبندد به گونهای که ساق دست را مجروح میکند.البتّه این عذابها گرچه بسیار دردناک است ولی به سبب
1) 1) .«لهز»از ریشه«لهز»بر وزن«محض»به معنای آشکار شدن و آمیختن و نفوذ کردن در چیزی است.
2) 2) .«قتیر»در اصل نوک میخهایی است که در سر حلقههای زره قرار دارد.سپس به هرامر مشکلزا و کار سختگیرانه اطلاق شده است و چون دوران پیری یکی از مشکلات شدید است واژه قتیر به پیری نیز اطلاق شده است و در خطبه بالا نیز به همین معناست.
3) 3) .«التحمت»از ماده«لحم»بر وزن«فهم»به معنای درهم فرورفتن و محکم شدن آمده است و مفهوم آن در جمله بالا این است که طوقهای آتشین به استخوانهای گردن میچسبد و«لاحم»به معنای پر کردن شکاف چیزی و به اصطلاح لحیم کردن است.و«لحم»به معنای گوشت نیز از همین معنا سرچشمه گرفته که میان استخوانها را پر میکند.
4) 4) .«نشبت»از ریشه«نشب»بر وزن«رجب»آویزان شدن است.
5) 5) .«جوامع»جمع«جامعه»غل و زنجیر است که دستها را به گردن میبندد.
6) 6) .«سواعد»جمع«ساعد»به معنای ساق دست است.
تأثیر بازدارندگی آنها از گناه،رحمت محسوب میشود.
در ادامه این سخن عموم بندگان را مخاطب ساخته،میفرماید:«خدا را،خدا را،ای بندگان خدا!اکنون که سالم و تندرست هستید پیش از آنکه بیمار شوید و اکنون که در حال وسعت قرار دارید پیش از آنکه در تنگنای زندگی قرار گیرید،فرصت را غنیمت بشمرید و کوشش کنید گردن خود را از زیر بار مسئولیتها رها سازید پیش از آنکه درهای رهایی به روی شما بسته شود»؛ (فاللّه معشر العباد!و أنتم سالمون فی الصّحّة قبل السّقم،و فی الفسحة قبل الضّیق.فاسعوا فی فکاک رقابکم من قبل أن تغلق رهائنها (1)) .
در اینجا امام علیه السّلام به دو نعمت بزرگ الهی اشاره میکند که یکی سلامت و تندرستی و دیگر فراهم بودن امکانات که سبب میشود انسان توانایی بر اقدام به هرکاری داشته باشد.آری به همگان هشدار میدهد که از این فرصتها استفاده کنند و خود را از زیر بار مسئولیت رها سازند.عبارت «فاسعوا فی فکاک رقابکم» اشاره به این است که ذمّه همه انسانها مشغول به تکالیفی است که تا آن را انجام ندهند آزاد نمیشوند.در زمانهای گذشته در میان بعضی از اقوام چنین معمول بود که اگر بدهکاری توان پرداخت بدهیهای خود را نداشت طلبکار شخص بدهکار را به بردگی میگرفت و تا بدهی خود را نمیپرداخت آزاد نمیشد و طوق بندگی او را در گردن داشت،جمله بالا میتواند کنایهای از این مطلب باشد.
فقره «قبل أن تغلق رهائنها» نیز اشارهای به این است که هرگاه شخص بدهکار در ادای بدهی خود کوتاهی کند چیزی را که به گروگان نزد طلبکار گذاشته است به ملک او درمیآید(البتّه به مقدار طلبش).امام علیه السّلام میفرماید:دیون الهی خود را که همان انجام فرامانها و واجبات است ادا کنید تا گروگان آنها که خود شما هستید رهایی یابد.
1) 1) .«رهائن»جمع«رهینه»به معنای گروگان است.
در ادامه این سخن امام علیه السّلام آنچه را در عبارات قبل کلی و سربسته بیان فرموده بود به طور مشروح بیان کرده و روی پنج موضوع تکیه میکند و میفرماید:«چشمها را در دل شب بیدار دارید،شکمها را لاغر کنید،گامها را بکار گیرید،اموال خود را انفاق کنید و از جسم و تن خویش بکاهید و بر جان و روان خود بیفزایید و در این کار بخل نورزید»؛ (أسهروا (1)عیونکم،و أضمروا (2)بطونکم،و استعملوا أقدامکم،و أنفقوا أموالکم، و خذوا من أجسادکم فجودوا بها علی أنفسکم،و لا تبخلوا بها عنها) .
منظور از«بیدار داشتن چشمها در دل شب»همان راز و نیاز شبانه مخصوصا نماز شب است و«لاغر ساختن شکمها»اشاره به روزه داشتن و«بکار گرفتن قدمها»اشاره به قیام شبانه یا گام برداشتن در راه حلّ مشکلات مردم و کمک به دردمندان و نیازمندان و «انفاق اموال»اشاره به خمس و زکات واجب و صدقات مستحب،و«گرفتن از بدنها و افزودن بر جان و روان»اشاره به ریاضات شرعی و خودسازی و جهاد در راه خداست.
آنگاه امام با استفاده از دو آیه قرآن مجید بر سخنان خویش مهر تأیید مینهد و میگوید:«خداوند سبحان فرموده:اگر خدا را یاری کنید،شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میدارد»؛ (فقد قال اللّه سبحانه: «إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ» (3)) .
«و نیز فرموده:کیست که به خداوند قرض نیکو دهد،تا چند برابر به او عطا کند و برای چنین کسی پاداش والایی است»؛ (و قال تعالی: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ» (4)) .
حضرت در توضیح این آیات میافزاید:«به یقین خدا به سبب ضعف و ناتوانی از شما یاری نطلبیده و قرض گرفتنش از شما(انفاق در راهش)به سبب کمبود نیست.او از شما یاری خواسته در حالی که لشکرهای آسمانها و زمین از آن اوست و شکستناپذیر و حکیم است و(همچنین)از شما درخواست قرض کرده در حالی که گنجهای آسمانها و زمین به او تعلق دارد و بینیاز و شایسته ستایش است.او خواسته است شما را بیازماید که کدامیک نیکوکارترید»؛ (فلم یستنصرکم من ذلّ،و لم یستقرضکم من قلّ؛ استنصرکم و له جنود السّماوات و الأرض و هو العزیز الحکیم و استقرضکم و له خزائن السّماوات و الأرض و هو الغنیّ الحمید و إنّما أراد أن لیبلوکم أیّکم أحسن عملا) .
اشاره به اینکه خداوند نهایت لطافت در سخن را به کار برده تا هرکس کمترین آمادگی برای اطاعت در او باشد با این تعبیرات مملوّ از لطف و مهربانی،پند گیرد و در راه اطاعت او گام بردارد.
در حقیقت کلام امام پاسخ به این سخن است که مگر میشود خداوندی که لشکر آسمانها و زمینها را در اختیار دارد از بنده ضعیف و ناتوانی که هرچه دارد از خداست یاری طلبد؟یا کسی که همه خزائن آسمان و زمین در اختیار اوست از من ضعیفی که سر تا پایم غرق نعمت اوست قرض بگیرد؟اگر خدا میخواهد ضعیفی را یاری کند چرا خودش یاری نمیکند و اگر میخواهد فقیری بینیاز شود چرا خودش اقدام نمیکند؟!امام علیه السّلام میفرماید:هدف از همه اینها آزمودن مردم است.
شایان توجه است که همه گفتههای بالا برگرفته از قرآن مجید است.در یک جا میفرماید:« «وَ لَوْ یَشاءُ اللّهُ لاَنْتَصَرَ مِنْهُمْ وَ لکِنْ لِیَبْلُوَا بَعْضَکُمْ بِبَعْضٍ» و اگر خدا میخواست خودش آنها را یاری میکرد و دشمنانشان را کیفر میداد اما میخواهد بعضی
از شما را با بعضی دیگر بیازماید». (1)
در جای دیگر میفرماید:« «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» آن کس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدامیک از شما بهتر عمل میکنید» (2)و آیات دیگر.
فبادروا بأعمالکم تکونوا مع جیران اللّه فی داره.رافق بهم رسله،و أزارهم ملائکته،و أکرم أسماعهم أن تسمع حسیس نار أبدا،و صان أجسادهم أن تلقی لغوبا و نصبا: «ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ» أقول ما تسمعون،و اللّه المستعان علی نفسی و أنفسکم، و هو حسبنا و نعم الوکیل!
حال که چنین است به اعمال نیک مبادرت ورزید تا همنشین همسایگان خدا در سرای جاودان او باشید.نزد کسانی که خداوند،پیامبران خود را رفیق آنها ساخته، فرشتگان خود را به دیدارشان فرستاده و حتی گوشهایشان را از اینکه صدای خفیف آتش دوزخ را بشنوند رهایی بخشیده و بدنهایشان را از ملاقات هرگونه رنج و ناراحتی مصون داشته است.این فضل و رحمت الهی است که به هرکس بخواهد میدهد و خداوند صاحب فضل عظیم است.من آنچه را میشنوید میگویم(و به شما اتمام حجت میکنم)و خداوند را برای خود و شما به یاری میطلبم و او کفایتکننده امور ما و بهترین حامی ماست.
به همسایگان الهی بپیوندید
امام علیه السّلام در پایان خطبه در یک نتیجهگیری روشن میفرماید:«حال که چنین است به
اعمال نیک مبادرت ورزید تا همنشین همسایگان خدا در سرای او باشید»؛ (فبادروا بأعمالکم تکونوا مع جیران اللّه فی داره) .
سپس به شرح حال اوصاف این همسایگان پرداخته،میفرماید:«نزد کسانی که خداوند پیامبران خود را رفیق آنها ساخته،فرشتگان خود را به دیدارشان فرستاده و حتی گوشهایشان را از این که صدای خفیف آتش دوزخ را بشنوند رهایی بخشیده و بدنهایشان را از ملاقات هرگونه رنج و ناراحتی مصون داشته است.این فضل و رحمت الهی است که به هرکس بخواهد میدهد و خداوند صاحب فضل عظیم است»؛ (رافق بهم رسله،و أزارهم ملائکته،و أکرم أسماعهم أن تسمع حسیس (1)نار أبدا،و صان (2)أجسادهم أن تلقی لغوبا (3)و نصبا (4): «ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ» (5)) .
امام علیه السّلام در این بیان زیبا و پرمعنا چهار وصف برای همسایگان الهی بیان میکند که دو وصف،جنبه معنوی دارد و دو وصف آن جنبه مادّی؛مرافقت و دوستی پیامبران و زیارت فرشتگان نسبت به آنها،دو نوع کرامت معنوی و فضیلت روحانی بیمانند است،و نشنیدن کمترین صدای آتش دوزخ و مصونیت در برابر هرگونه درد و رنج و ناراحتی،دو نوع کرامت مادی است که مایه آرامش جسم و جان آنهاست.
چه افتخاری از این بالاتر که انسان در بهترین غرفههای بهشتی با چنین افرادی
1) 1) .«حسیس»از ریشه«حس»گرفته شده و به گفته ارباب لغت به معنای صدای محسوس و یا صدای ضعیف و خفیف است.
2) 2) .«صان»از«صیانت»نگهداری کردن است.
3) 3) .«لغوب»مصدر و به معنای مشقّت و زحمت است.
4) 4) .«نصب»به معنای خستگی و رنج است.بعضی«لغوب»را به مشقت و زحمت روحی و«نصب»را به معنای مشقت جسمانی میدانند.به این ترتیب در بهشت و جوار قرب الهی نه خبری از خستگی روح است و نه جسم.
5) 5) .حدید،آیه 21.
همنشین باشد که مشمول چنین مواهب مهم معنوی و مادی هستند.
در ضمن با استفاده از آیه شریفه قرآن،امام بر اهمیّت این نعمتهای بهشتی تأکید مینهد و آن را فضیلت بزرگ خدایی میشمرد.
جمله« و أکرم أسماعهم ...»برگرفته از آیه« «لا یَسْمَعُونَ حَسِیسَها وَ هُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ» آنها(بهشتیان)صدای آتش دوزخ را نمیشنوند و در آنچه دلهایشان بخواهد جاودانه متنعّم هستند». (1)
و جمله« و صان أجسادهم ...»اشاره به آیه شریفه« «لا یَمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ» در آن سرای جاویدان نه رنجی به ما میرسد و نه واماندگی و ضعفی». (2)
در اینجا این سؤال پیش میآید که«جیران اللّه،همسایگان خدا»چه کسانی هستند که این همه مقامشان بالاست؟
تعبیر به جیران(همسایگان)نشان میدهد که آنها از خاصّان و مقربان درگاه خدا هستند تا آنجا که شایسته نام«جیران»شدهاند و با توجه به اینکه فرشتگان و انبیا به سراغ آنها میآیند معلوم میشود نه پیامبرند و نه فرشته،بنابراین باید آنها از صدّیقین و شهدا و خاصّان و حواریّونی باشند که همچون پروانه بر گرد شمع وجود انبیا و اولیا گردش میکنند و در سایه تقوا و خودسازی کامل به صورت افراد ممتازی درآمدهاند که مشمول این همه عنایت الهی هستند،همانگونه که قرآن مجید میفرماید: «وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً» (3)
شاهد این مطلب بیانی است که امام علیه السّلام در نامه 27 درباره گروهی از پرهیزگاران که در سطح بالایی از تقوا قرار دارند و زهد و بیاعتنایی آنها به زرقوبرق دنیا به حدّ اعلاست،
آورده است و در آن،عنوان«جیران اللّه»را به این گروه داده است.
سرانجام بعد از بیان همه گفتنیها در پایان این خطبه برای اتمام حجّت میفرماید:
«من آنچه را میشنوید میگویم(و اتمام حجت میکنم)و خداوند را برای خود و شما به یاری میطلبم و او کفایتکننده امور و بهترین حامی ماست»؛ (أقول ما تسمعون،و اللّه المستعان علی نفسی و أنفسکم،و هو حسبنا و نعم الوکیل!) .
به این ترتیب هم به آنها اتمام حجّت میکند و هم برای موفقیّت آنها دعا مینماید و هم توکل خود را بر خدا در همه حال روشن میسازد.
طریق سیر و سلوک الی اللّه
امام علیه السّلام در این خطبه بهترین درسها را به سالکان راه حق،جهت خودسازی میدهد و آیین سلوک و سیر الی اللّه را در جملههای کوتاه و پرمعنا بیان میکند.
نخست با ذکر گوشهای از عذابهای دردناک دوزخ،آتش خوف الهی را در دلهای آنها شعلهور میسازد،سپس به آنها هشدار میدهد که عمر شما و تندرستی شما عاریتی است،روزی همه را از شما میگیرند،این فرصت را که در دست دارید غنیمت شمرید همانگونه که در حدیث معروف از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله:«أغتنم خمسا قبل خمس؛ حیاتک قبل موتک و صحّتک قبل سقمک و فراغک قبل شغلک و شبابک قبل هرمک و غناک قبل فقرک؛پنج چیز را قبل از پنج چیز غنیمت شمار،زندگی خود را قبل از مرگ، تندرستی خود را قبل از بیماری و فراغت خاطرت را قبل از گرفتاری و جوانی را قبل از پیری و غنایت را قبل از فقر». (1)
1) 1) .کنز العمال،حدیث شماره 43490 و بحار الانوار،جلد 74،صفحه 75(با اندکی تفاوت).
سپس به ریاضتهای شرعی اشاره کرده،دستور بیداری و عبادت شبانه و کم خوردن غذا و به کارگیری گامها در راه خدمت به خلق و جهاد و آنگاه انفاق اموال و در یک کلمه کاستن از جسم و افزودن بر جان،میدهد و دلهای سالکان راه را با وعدههای الهی با ذکر آیاتی از قرآن امیدوار و محکم میسازد.
سرانجام انگیزههای معنوی را از طریق ذکر پاداشهای عظیم که در جوار قرب پروردگار در انتظار آنان است،تقویت مینماید.آری این معلم بزرگ انسانیّت و این راهبر راهیان قرب الی اللّه،حق مطلب را در عبارات کوتاهی ضمن ارائه برنامهای منسجم ادا میکند.
و من کلام له علیه السّلام
قاله للبرج بن مسهر الطّائی،و قد قال له بحیث یسمعه:«لا حکم إلاّ للّه»،
و کان من الخوارج.
(1) از سخنان امام علیه السّلام است.
این سخن را امام به برج بن مسهر طایی که از خوارج بود فرمود و این در زمانی بود که آن شخص با صدای بلند به گونهای که امام آن را بشنود شعار خوارج«لا حکم إلاّ للّه»را سرداد.
میدانیم جمعیّت خوارج-همان گروه نادان و کمعقل و متعصّبی که بعد از ماجرای حکمین در صفّین بر امام شوریدند-شعارشان«لا حکم إلاّ للّه»بود و مقصودشان این بود
1) 1) .سند خطبه: در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است که ابو هلال عسکری پیش از آنکه نهج البلاغه به وسیله مرحوم سیّد رضی جمعآوری شود این کلام را در کتاب خود به نام صناعتین آورده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2،صفحه 461).
که نباید برای حلّ مشکل جنگ صفین حکم و داوری تعیین کرد،چون حکم و داور فقط خداست.
این شعار که کاملا با معنای انحرافی و نادرست به کار میرفت از نشانههای خوارج بود و هنگامی که برج بن مسهر طایی در محضر حضرت این شعار را سر داد امام با کلمات تند و کوبندهای آن مرد نادان ماجراجو را خاموش کرد تا دیگری جرأت نکند در محضرش چنین شعاری با چنان محتوای گمراهکنندهای سر دهد(درباره این شعار و برداشت نادرست خوارج از آن ذیل خطبه چهلم به اندازه کافی شرح دادهایم).
اسکت قبحک اللّه یا أثرم،فو اللّه لقد ظهر الحقّ فکنت فیه ضئیلا شخصک، خفیّا صوتک؛حتّی إذا نعر الباطل نجمت نجوم قرن الماعز.
خاموش باش!خداوند رویت را زشت(و سیاه)کند ای دندان شکسته!به خدا سوگند حق آشکار شد در حالی که تو شخصی ناچیز و بیمقدار بودی و صدایت به جایی نمیرسید و آنگاه که باطل،نعره برآورد تو همچون شاخ بزی آشکار شدی!
خاموش باش ای روسیاه!
امام علیه السّلام در آغاز این کلام،کوتاه،نخست با لحنی قاطع این مرد خارجی را وادار به سکوت میکند.سپس برای اینکه مردم او را به خوبی بشناسند صفات زشت و سابقه سوء او را برشمرده و میفرماید:«خاموش باش!خداوند رویت را زشت(و سیاه)کند ای دندان شکسته»؛ (اسکت قبحک اللّه یا أثرم) .
تعبیر به«أثرم»که به گفته بعضی از ارباب لغت به کسی گفته میشود که مشت بر دهانش کوبیدهاند و دندانهای پیشینش شکسته است،نخست اشاره به این است که دهان و دندان تو نشان میدهد آدم بدزبانی هستی که پیش از این،مخالفانت مشت بر دهانت کوبیدند،و دیگر اینکه کسی که دندانهای پیشین او شکسته باشد نمیتواند به طور فصیح صحبت کند و چنین کسی طبعا باید بیشتر سکوت کند و کمتر سخن بگوید.
سپس در ادامه سخن به سوابق سوء او اشاره کرده،میفرماید:«به خدا سوگند حق آشکار شد در حالی که تو شخصی ناچیز و بیمقدار بودی و صدایت به جایی نمیرسید و آنگاه که باطل،نعره برآورد تو همچون شاخ بزی آشکار شدی!»؛ (فو اللّه لقد ظهر الحقّ فکنت فیه ضئیلا (1)شخصک،خفیّا صوتک؛حتّی إذا نعر الباطل نجمت (2)نجوم قرن الماعز (3)) .
اشاره به اینکه هنگام ظهور اسلام به وسیله پیامبر یا هنگام ظهور ولایت حق به وسیله امیر مؤمنان علی علیه السّلام تو در صحنه حاضر نبودی و هرگز از حق دفاع نکردی،بلکه موجودی ناچیز بودی که کسی به سخنانت توجه نمیکرد؛اما اکنون که نعره از حلقوم باطل برخاسته،سینه سپر کردهای و با آنها هم صدا شدهای و احمقانه شعار آنها را سر میدهی.
با دقت در سوابق این مرد و گروه هم عقیده او و شرایط موجود آن زمان،روشن میشود که برخورد سختگیرانه و خشن امام علیه السّلام و تعبیرات کوبنده و تحقیرآمیز آن حضرت بسیار بجا و حکیمانه بوده است و اگر این کار نمیشد بیم آن میرفت که افراد ناآگاهی تحت تأثیر شعار ظاهرفریب آنان قرار گیرند.
خوارج گروهی قشری،متعصب،نادان و کمعقل بودند که مشکلات عظیمی برای مسلمین به وجود آوردند.بیرحمی و قساوت آنها در تاریخ اسلام،کمنظیر است.
خوشبختانه در طول تاریخ،جامعه اسلامی آنها را شناخت و عقب زد و هماکنون شاید گروه کمی وابسته به آنها وجود داشته باشند که آنها هم تظاهر به اعتقاد باطل خود نمیکنند.
برج بن مسهر کیست؟
ابن ابی الحدید،برج بن مسهر را یکی از شعرای مشهور خوارج میشمرد و نسب او را به یعرب بن قحطان میرساند؛ولی بعضی معتقدند که برج بن مسهر شاعر،شخص دیگری است.او از افرادی بود که در زمان جاهلیت میزیست(احتمالا عصر ظهور اسلام را نیز درک کرده)و ابو تمام ابیاتی از شعر او را در الحماسة نقل کرده است. (1)و برج بن مسهر طایی خارجی که مورد تحقیر علی علیه السّلام قرار گرفته،شخص گمنامی است که در کتب معروف رجال،نامی از او به میان نیامده است.تعبیر امیر مؤمنان علی علیه السّلام که تو شخص ناچیز و گمنامی بودی و یارای سخن گفتن نداشتی نیز مؤید همین است.
1) 1) .اعلام زرکلی،جلد 2،صفحه 47.
و من خطبة له علیه السّلام
یحمد اللّه فیها و یثنی علی رسوله و یصف خلقا من الحیوان
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است.
که در آن از ستایش خداوند و مدح و ثنای پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سپس اسرار آفرینش گروهی از حیوانات سخن میگوید.
این خطبه که یکی از جامعترین خطبههای نهج البلاغه است و بیشتر از معارف الهیه سخن میگوید در واقع از شش بخش تشکیل یافته است.در بخش اوّل-همانند بسیاری از خطبههای نهج البلاغه-از حمد و ستایش الهی و ذکر اسما و صفات او با تعبیرات بسیار
1) 1) .سند خطبه: این خطبه را جمعی از بزرگان و مشاهیری که بعد از سیّد رضی میزیستهاند در کتابهای خود آوردهاند؛مانند طبرسی در احتجاج و زمخشری در ربیع الابرار و بعضی دیگر.با توجه به تفاوتهای قابل ملاحظه نقل آنها با آنچه سیّد رضی نقل کرده است معلوم میشود آنها از منبع دیگری نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2،صفحه 467).
دقیق و حسابشده،سخن به میان آمده است.
در بخش دوم از رسالت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و مأموریت ویژه و برنامههای عملی او سخن میگوید.
در بخش سوم انگشت روی آفرینش بعضی از جانداران،به عنوان نمونه زندهای از نشانههای علم و قدرت پروردگار گذارده و به خصوص درباره مورچگان و آفرینش آسمان و زمین و خورشید و ماه،بحث میکند.
در بخش چهارم به نتیجهگیری از آنچه گفته شد میپردازد و عظمت آفریدگار را در پشت این صحنههای شگفتانگیز نشان میدهد و به آنهایی که این آیات عظمت حق را میبینند و راه انکار را میپویند هشدار میدهد.
در بخش پنجم بار دیگر به آفرینش موجود اعجابانگیز دیگری به نام ملخ و دقایق خلقت او میپردازد و سرانجام در بخش ششم باز به نتیجهگیری جامعی پرداخته و خطبه را با یک بحث کلی درباره نظام آفرینش و عظمت آفریدگار و خضوع همه موجودات در برابر ذات پاک او به پایان میرساند.
*** قابل توجه است که در بسیاری از شروح نهج البلاغه نظم میان خطبهها از اینجا به هم میخورد؛بعضی خطبه محل بحث را که طبق نسخه صبحی صالح خطبه 185 است، تحت شماره 231 آوردهاند(مانند ابن ابی الحدید و فیض الاسلام)که به جای این خطبه، خطبه همام را به شماره 185 آوردهاند).و بعضی تحت شماره 227(مانند نسخه نهج البلاغه بنیاد نهج البلاغه و شرح ابن میثم).
مرحوم شارح خویی آن را به شماره 184 ذکر کرده؛ولی ما-همانگونه که خوانندگان محترم میدانند-براساس نسخه صبحی صالح پیش میرویم.
الحمد للّه الّذی لا تدرکه الشّواهد،و لا تحویه المشاهد،و لا تراه النّواظر، و لا تحجبه السّواتر،الدّالّ علی قدمه بحدوث خلقه،و بحدوث خلقه علی وجوده،و باشتباههم علی أن لا شبه له.الّذی صدق فی میعاده،و ارتفع عن ظلم عباده،و قام بالقسط فی خلقه،و عدل علیهم فی حکمه.مستشهد بحدوث الأشیاء علی أزلیّته،و بما وسمها به من العجز علی قدرته،و بما اضطرّها إلیه من الفناء علی دوامه.واحد لا بعدد،و دائم لا بأمد،و قائم لا بعمد.تتلقّاه الأذهان لا بمشاعرة،و تشهد له المرائی لا بمحاضرة.لم تحط به الأوهام،بل تجلّی لها بها،و بها امتنع منها،و إلیها حاکمها.لیس بذی کبر امتدّت به النّهایات فکبّرته تجسیما،و لا بذی عظم تناهت به الغایات فعظّمته تجسیدا؛بل کبر شأنا،و عظم سلطانا .
ستایش مخصوص خداوندی است که حواس،وی را درک نمیکند،و مکانها او را در بر نمیگیرد،چشمها او را نمیبیند و پوششها وی را مستور نمیسازد،خداوندی که با حدوث مخلوقاتش،ازلیت خود را آشکار ساخته و با پیدایش موجودات،وجود خود را نشان داده و با همانند بودن آفریدهها،عدم وجود مثل و مانندی را برای ذات پاکش اثبات کرده است.خداوندی که در وعدههایش صادق و برتر از آن است که به بندگانش ستم روا دارد.در میان بندگان،قیام به قسط کرده و در داوری خود،عدالت را درباره به آنها(بهطور
کامل)رعایت میکند.حادث بودن اشیا را گواه بر ازلیتش قرار داده و ناتوانی آنها را نشانهای از قدرت خود،و فنای قهری آنها را گواه بر دوام و ابدیتش شمرده است.او یگانه است.اما نه یگانه عددی(بلکه مثل و مانندی ندارد)،همیشگی است؛ولی نه به این معنا که زمان نامحدودی دارد(او برتر از زمان است)و برقرار است بیآن که نگهدارندهای داشته باشد.عقلها او را درمییابند ولی نه از طریق حواس،و چشمها او را میبینند نه به صورت حضور جسمانی،اندیشهها هرگز به او احاطه پیدا نکرده،بلکه به وسیله اندیشه بر آنها متجلّی شده است و با نیروی عقل،مسلّم گشته که کنه ذاتش را نتوان درک کرد و اندیشههای ژرف،افکار سستی را که دعوی احاطه بر کنه ذاتش دارند،به محاکمه کشیده است.(او بزرگ است)اما نه به این معنا که حد و مرز جسمش طولانی است(او باعظمت است)؛اما نه به این معنا که ابعاد جسمانی فوق العاده بزرگی دارد،بلکه شأن و مقامش بزرگ و والاست و سلطهاش باعظمت!
این گونه باید خدا را شناخت
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه بعد از ذکر حمد و ستایش پروردگار به بیان اوصاف او میپردازد؛اوصافی که نفی جسمیت و نفی حدوث و شبیه و مانند از او میکند،حضرت میفرماید:«ستایش مخصوص خداوندی است که حواس،وی را درک نمیکند و مکانها او را دربر نمیگیرد،چشمها او را نمیبیند و پوششها وی را مستور نمیسازد»؛ (الحمد للّه الّذی لا تدرکه الشّواهد،و لا تحویه المشاهد،و لا تراه النّواظر،و لا تحجبه السّواتر) .
آنچه در اوصاف چهارگانه بالا آمده اموری است که هر گونه شائبه جسمیت را از خداوند نفی میکند،نه چشم او را میبیند،نه حواس دیگر او را درک میکند،نه مکانی دارد و نه
چیزی او را مستور و پنهان میسازد.
«شواهد»جمع«شاهدة»به معنای حس و«مشاهد»جمع«مشهد»به معنای مکان حضور و ظهور است.«نواظر»جمع«ناظرة»قوت بینایی است و«سواتر»جمع«ساتره»به معنای پرده و هرچیزی است که اشیا را مستور میسازد.
اوصاف بالا که در واقع برگرفته از قرآن مجید در آیات مختلف آمده است خط بطلان بر عقیده«مجسّمه»(گروهی که برای خدا جسم قائل بودند)میکشد و بیگانگی آنها را از تعلیمات اسلام مشخص میکند.
سپس حضرت اوصاف دیگر از جمله«ازلی»بودن خداوند و نفی هرگونه شبیه و مانند برای او را بیان میکند و میفرماید:«خداوندی که با حدوث مخلوقاتش،ازلیت خود را آشکار ساخته و با پیدایش موجودات(اسرار آفرینش)وجود خود را نشان داده و با همانند بودن آفریدهها،عدم وجود مثل و مانندی را برای ذات پاکش اثبات نموده است»؛ (الدّالّ علی قدمه بحدوث خلقه،و بحدوث خلقه علی وجوده،و باشتباههم علی أن لا شبه له) .
اساس این دلایل سهگانه در این نکته استوار است که امکان ندارد سلسله علتها و معلولهای جهان تا بینهایت پیش رود،زیرا تسلسل باطل لازم میآید.بنابراین حدوث موجودات دلیل بر این است که یک علت ازلی و ابدی که هستیش از درون ذات اوست در این جهان وجود دارد؛همه حادثند و او قدیم،همه مخلوقند و او خالق،چون ذات پاکش از هرجهت بینهایت است شبیه و مانندی نمیتواند داشته باشد،زیرا دو وجود بینهایت از همه جهات غیر ممکن است؛برای اینکه هرکدام دیگری را محدود میسازد،ولی مخلوقات که از نظر زمان و مکان و همه چیز محدودند شبیه و مانند بسیار دارند.
آنگاه به ذکر دو وصف دیگر از اوصاف ذات پاک خداوند را که جزو«صفات فعل» محسوب میشود بیان کرده،چنین میفرماید:«خداوندی که در وعدههایش صادق و،
برتر از آن است که نسبت به بندگانش ستم روا دارد(به همین دلیل)در میان بندگان، قیام به قسط کرده(و هیچ گونه تبعیض را در شرایط مساوی روا نمیدارد)و در داوری خود،عدالت را درباره آنها(بهطور کامل)رعایت میکند»؛ (الّذی صدق فی میعاده،و ارتفع عن ظلم عباده،و قام بالقسط فی خلقه،و عدل علیهم فی حکمه) .
آری،در وعدههای او چیزی جز صدق وجود ندارد،زیرا تخلّف در وعده یا به علت عجز است یا به جهت جهل و یا به دلیل نیاز(مثلا انسان وعدهای میدهد،پس از انجام دادن آن ناتوان میشود و تخلّف میکند یا وعدهای میدهد و بعد میفهمد نباید چنین وعدهای را میداد،یا وعدهای را میدهد بعد میبیند تخلّف از آن به نفع اوست)بدیهی است هیچیک از این اوصاف سهگانه:عجز و جهل و نیاز در ذات پاک او راه ندارد،و به همین دلیل خلف وعده درباره او متصور نمیشود.
در بیان دومین وصف،نخست به والا بودن مقام خداوند از ظلم اشاره میکند،همان چیزی که از نیاز یا عجز و جهل سرچشمه میگیرد.سپس انگشت بر دو شاخه از شاخههای عدل خدا میگذارد که یکی از آن دو عدم تبعیض است و دیگری عدالت در قضاوت و داوری و مجازات و کیفر و پاداش،بنابراین جملههای سهگانه «و ارتفع عن ظلم» همه اشاره به عدالت خداوند و نفی ظلم از او در جهات مختلف است.
سپس به بیان چند وصف دیگر از اوصاف جمال و جلال خدا پرداخته و میفرماید:
«حادث بودن اشیا را گواه بر ازلیتش قرار داده و ناتوانی آنها را نشانهای از قدرتش و فنای قهری آنها را گواه بر دوام و ابدیتش شمرده است»؛ (مستشهد بحدوث الأشیاء علی أزلیّته،و بما وسمها به من العجز علی قدرته،و بما اضطرّها إلیه من الفناء علی دوامه) .
امام علیه السّلام در نخستین جمله میفرماید:«خداوند حدوث اشیا را دلیل بر ازلیت خود قرار داده،زیرا ما در این عالم مجموعهای از موجودات حادث را میبینیم که به صورت علت و
معلول زنجیروار به علتهای گذشته بازمیگردد.آیا ممکن است این علت و معلولهای زنجیرهای تا بینهایت پیش رود؟و هرعلتی خود معلول دیگری باشد و به تعبیر دیگر تسلسل علت و معلول را تا بینهایت بپذیریم؟پاسخ این سؤال به یقین منفی است،زیرا مفهومش این است که بینهایت نیازمند تبدیل به موجود بینیاز شود یا به تعبیر دیگر بینهایت صفر تبدیل به عدد گردد،بنابراین از حدوث اشیا پی به وجودی میبریم که از ازل بوده و هستیش از خود اوست و واجب الوجود است.
در جمله دوم به این حقیقت اشاره میکند که در جبین هرموجودی نشانه عجز و ناتوانی به چشم میخورد؛عمرها محدود،قدرتها،شایستگیها و استعدادها محدود است،این عجز و ناتوانی دلیل بر این است که دست قدرت مطلقهای در پشت سر آنهاست که به هرکدام به مقداری که حکمتش اقتضا کرده،توانایی بخشیده است.
در جمله سوم سخن از فنای موجودات است،فنایی که بیاختیار به سوی آن پیش میروند و مرگی که در انتظار آنهاست؛چه بخواهد یا نخواهد.روشن است که این موجودات فانی آفریننده خود نیستند و وجودشان از ذاتشان نمیجوشد وگرنه فانی نمیشدند،بنابراین قدرتی مافوق آنهاست که ازلی و ابدی است و اینها همه متکی به ذات پاک او هستند.
تنها نکتهای که در اینجا باقی میماند این است که چه تفاوتی میان جمله «مستشهد بحدوث الأشیاء علی أزلیّته» و جملهای که در بالا گذشت («الدّالّ علی قدمه بحدوث خلقه») وجود دارد؟آیا هردو بیان اثبات ازلیت خداوند از طریق حدوث موجودات است؛ یعنی یک وصف است که با دو عبارت بیان شده یا هرکدام مفهوم جداگانهای دارد؟ فصاحت و بلاغت امام ایجاب میکند که هریک نکته جدیدی را القا کند.
بعید نیست که جمله گذشته اشاره به دلالت تکوینی باشد و جمله اخیر به دلالت تشریعی؛یعنی همانگونه که حدوث موجودات با زبان تکوین دلالت بر ازلیت خدا
میکند،در آیات قرآن و روایات معصومین نیز با عبارات مختلف به این موضوع استدلال شده است.(دقت کنید).
قرآن مجید میگوید:« «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ» تمام کسانی که بر صفحه زمین هستند فانی میشوند و تنها ذات ذو الجلال و گرامی پروردگارت باقی میماند». (1)و در جای دیگر میخوانیم:« «أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ» آیا آنها بیسبب آفریده شدند یا خود خالق خویشتنند». (2)
این آیه در واقع اشاره به برهان علیت است که در فلسفه برای اثبات وجود خدا آمده و آن این است که عالمی که در آن زندگی میکنیم بدون شک،حادث است.آیا این حادث بدون علت به وجود آمده یا خود علت خویش است یا معلول علتی است که آن هم معلول علت دیگر است و یا مخلوق خداوند واجب الوجودی است که هستیاش در ذات اوست؟ با توجه به باطل بودن سه احتمال اوّل،احتمال چهارم تثبیت میشود.
آنگاه امام علیه السّلام سه وصف دیگر از اوصاف پروردگار را ذکر میفرماید:«او یگانه است؛اما نه یگانه عددی(بلکه مثل و مانندی ندارد)همیشگی است ولی نه به این معنا که زمان نامحدودی دارد و برقرار است بیآنکه نگهدارندهای داشته باشد»؛ (واحد لا بعدد،و دائم لا بأمد،و قائم لا بعمد) .
منظور از واحد عددی،اشیایی است که شبیه و مانند و دوم و سوم برای آنها امکان دارد ولی یک فرد بیشتر از آن موجود نشده است؛مانند خورشید در منظومه شمسی که یکی بیش نیست ولی دومی برای آن تصور میشود.
این معنا درباره خداوند متصور نیست،زیرا وجود او از هرجهت بینهایت است و تعدد در آن امکانپذیر نیست،بنابراین وحدت ذات پاک او وحدت عددی نیست،بلکه به این
معناست که شبیه و نظیر و مثل و مانند ندارد،همان چیزی که در سوره توحید آمده است: «وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ» (1)و به تعبیر دیگر در واحد عددی تعدد امکانپذیر است؛ ولی در واحد ذاتی امکانپذیر نیست.
در جمله دوم «دائم لا بأمد» اشاره به این میکند که دوام وجود خداوند،دوام زمانی نیست زیرا ذات پاک او فوق زمان و مکان است بلکه دوام او همان دوام ذاتی است.
جمله «قائم لا بعمد» مفهومش آن است که قیام او به ذات اوست؛نه به کمک دیگری و به بیان دیگر قائم بودن مفهومی مادی دارد و آن اینکه چیزی روی پای خود بایستد یا به کمک ستونی برپا باشد،و مفهومی مافوق مادی دارد و آن اینکه وجودی مدیر و مدبر عالم هستی باشد آن هم بدون اتکا بر چیز دیگری و قائم بودن خداوند به همین معناست.
به بیانی دیگر،همه موجودات وابسته به ذات پاک او هستند و او قائم به ذات پاک خویش.
سپس کلام امام علیه السّلام اوج میگیرد و برای معرفی ذات پاک خدا تا آنجا که اندیشههای بشری اجازه میدهد پیش میرود و ذات پاکش را به طریق ماهرانهای که نه به تشبیه انجام و نه به تعطیل معرفت ضمن چند جمله کوتاه و پرمعنا معرفی کرده،میفرماید:
«عقلها او را درمییابند؛ولی نه از طریق حواس و چشمها او را میبینند؛ولی نه به صورت حضور جسمانی»؛ (تتلقّاه الأذهان لا بمشاعرة (2)،و تشهد له المرائی (3)لا بمحاضرة (4)) .
1) 1) .در شرح خطبه 65 در جلد سوم همین شرح به حدیث پرمعنایی اشاره کردیم که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در پاسخ شخص سؤالکنندهای که درباره یگانگی خداوند از آن حضرت چیزی پرسید،بیان فرموده که برای واحد چهار معنا ذکر میکند دو معنای آن درباره خداوند غیر ممکن است و دو معنای آن صحیح است. (ر.ک:جلد 3،صفحه 70).
2) 2) .«مشاعرة»به معنای درک به وسیله حواس است و از شعور به معنای احساس گرفته شده است.
3) 3) .«مرائی»جمع«مرآة»به معنای آینه است و گاه به چشم،آینه اطلاق میشود،زیرا عکس موجودات در آن میافتد.
4) 4) .«محاضرة»به معنای حضور و مجالست است.
اشاره به اینکه آثار عظمت و قدرت و علم و حکمت او که سراسر جهان را پر کرده دلیل روشنی بر وجود اوست؛وجودی که پشت پرده غیب و در ماورای طبیعت قرار گرفته و همه جا را تجلیگاه علم و قدرت خود قرار داده است.
در ادامه و تکمیل این سخن میفرماید:«اندیشهها هرگز به او احاطه پیدا نکرده بلکه به وسیله اندیشه بر آنها متجلّی شده و با نیروی عقل،مسلّم گشته که کنه ذاتش را نتوان درک کرد و اندیشههای ژرف،افکار سستی را که دعوای احاطه بر کنه ذاتش دارند،به محاکمه کشیده است»؛ (لم تحط به الأوهام (1)،بل تجلّی لها (2)بها،و بها امتنع منها، و إلیها حاکمها) .
امام علیه السّلام طبق آنچه در بالا آمد هم مذهب تعطیل را ابطال میکند و هم تشبیه را؛ یعنی به آنها که میگویند:ما درباره صفات خدا چیزی جز صفات سلبیه را نمیفهمیم،و آنها که خدا را تا سرحد ممکنات پایین میآورند و صفات محدود ممکن را برای او قائل میشوند،اخطار میکند هردو راه خطا میپویند از یک سو از تلقی اذهان و تجلی صفات سخن میگوید و از سوی دیگر از عدم احاطه افکار به ذات پاک و صفات او،که نتیجه آن، این میشود که ما نسبت به ذات و صفات خداوند علم اجمالی داریم،هرچند از شرح و تفصیل آن عاجز و ناتوانیم.
سپس امام علیه السّلام در ادامه و تکمیل این سخن میفرماید:«(او بزرگ است)اما نه به این
1) 1) .«اوهام»جمع«وهم»بر وزن«فهم»در لغت به معنای خطورات قلبی است و در استعمالات روزمره ما در فارسی به معنای پندارهای باطل یا مشکوک است؛ولی قرائن نشان میدهد که در خطبه بالا و موارد دیگری از خطبههای نهج البلاغه درباره«اندیشههای دور پرواز»استعمال شده است.
2) 2) .«تجلّی لها»ضمیرهای ششگانهای که در این جمله و دو جمله بعد است همه بازگشت به اوهام (عقول)میکند و مفهومش در جمله اوّل این است که خداوند از طریق ادراکات عقلی و نظاماتی را که عقل در جهان آفرینش میبیند بر عقلها تجلّی کرده و از طریق درک عقل،عدم امکان درک ذاتش بر عقول مسلّم شده است و به وسیله نیروی عقل عقلهای قاصر مدّعی درک کنه ذاتش را به محاکمه کشیده است (دقّت کنید).بعضی احتمالات دیگر درباره مرجع این ضمایر داده شده که صحیح به نظر نرسید.
معنا که حد و مرز جسمش طولانی است(او باعظمت است)اما نه به این معنا که ابعاد جسمانی فوق العاده بزرگ دارد،بلکه شأن و مقامش بزرگ و والاست و سلطهاش با عظمت!»؛ (لیس بذی کبر امتدّت به النّهایات فکبّرته تجسیما،و لا بذی عظم تناهت به الغایات فعظّمته تجسیدا؛بل کبر شأنا،و عظم سلطانا) .
اشاره به اینکه وقتی میگوییم الله اکبر(خداوند از همه چیز بزرگتر است)گاه به ذهن افراد ناآگاه چنین میآید که ابعاد وجودی او شرق و غرب و شمال و جنوب عالم را پر کرده است و هنگامی که میگوییم خداوند عظمت دارد فکر میکنند نسبت به موجودات دیگر مانند کوهها و دریاها و آسمانها چنین است،در حالی که بزرگی و عظمت خدا جنبه جسمانی ندارد،بلکه عظمت و بزرگی معنوی است،زیرا اگر او دارای جسم بزرگی بود حتما اجزایی داشت و نهایتی و زمان و مکانی،حال آنکه از همه اینها برتر و بالاتر است و چه زیبا فرمود امام صادق علیه السّلام آنجا که شخصی در حضورش گفت:اللّه اکبر،امام علیه السّلام از او پرسید:خدا از چه چیز بزرگتر است؟عرض کرد:«من کل شیء»(از همه چیز)امام علیه السّلام فرمود:در این صورت خدا را محدود(به زمان و مکان)ساختی.آن مرد عرض کرد:پس چه بگویم؟فرمود:بگو:«اللّه اکبر من أن یوصف؛خداوند برتر از آن است که به وصف درآید». (1)اشاره به اینکه ما هروصفی برای او قائل شویم در نهایت از اوصاف مخلوقات است،زیرا در فکر ما بیش از این نمیگنجد،بنابراین او برتر از همه این اوصاف است.
قرآن مجید نیز میگوید:« «سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یَصِفُونَ إِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصِینَ» منزه است خداوند از توصیف آنها مگر بندگان مخلص خدا». (2)(که او را به آنچه شایسته است وصف میکنند).
و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله الصّفیّ،و أمینه الرّضیّ-صلّی اللّه علیه و آله-أرسله بوجوب الحجج،و ظهور الفلج،و إیضاح المنهج؛فبلّغ الرّسالة صادعا بها،و حمل علی المحجّة دالاّ علیها،و أقام أعلام الإهتداء و منار الضّیاء،و جعل أمراس الإسلام متینة،و عری الإیمان وثیقة.
و گواهی میدهم که محمّد بنده و فرستاده برگزیده و امین مرضیّ اوست-درود خدا بر او و خاندانش باد-(خداوند)او را برای بیان حجتهای لازم و پیروزی آشکار(حق بر باطل) و روشن ساختن راه حق فرستاد.او رسالت خود را آشکارا ابلاغ کرد و انسانها را بر مسیر حق قرار داد در حالی که راه پیشرفت را به آنها نشان داده بود،پرچمهای هدایت را برافراشت و نشانههای روشن را برپا ساخت،ریسمانهای(خیمه)اسلام را محکم نمود و دستگیرههای ایمان را استوار ساخت.
ابعاد وجودی پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله
امام علیه السّلام به دنبال بخش اوّل این خطبه که متکفّل بیان دقیقترین صفات جمال و جلال خدا بود به اصل دوّم دین؛یعنی شهادت به رسالت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میپردازد و او را با صفاتی که بیانگر همه ابعاد وجودی آن حضرت است وصف میکند و میگوید:«و گواهی میدهم که محمّد بنده و فرستاده برگزیده و امین مرضیّ اوست،درود خدا بر او و
خاندانش باد»؛ (و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله الصّفیّ،و أمینه الرّضیّ-صلّی اللّه علیه و آله-) .
به یقین اگر خداوند کسی را برمیگزیند و او را امین میداند و از وی راضی میشود به دلیل خلوص کامل و صفا و پاکی او در همه جهات است و این تعبیرات اشارهای به مسئله عصمت پیامبر از هرگونه خطا و گناه است.
سپس به برنامههای مختلف و اهداف بعثت آن حضرت پرداخته،چنین میفرماید:
«او را برای بیان حجتهای لازم و پیروزی آشکار(حق بر باطل)و روشن ساختن راه حق فرستاد»؛ (أرسله بوجوب الحجج،و ظهور الفلج (1)،و إیضاح المنهج) .
به این ترتیب در جملههای سهگانه بالا اهداف بعثت را که اتمام حجت و پیروزی حق بر باطل و روشن ساختن راه سعادت است بیان فرموده است.
آنگاه به برنامههای عملی پیامبر پرداخته،چنین میفرماید:«او رسالت خود را آشکارا ابلاغ کرد،و انسانها را بر مسیر حق قرار داد،در حالی که راه پیشرفت را به آنها نشان داده بود،پرچمهای هدایت را برافراشت و نشانههای روشن را برپا ساخت، ریسمانهای(خیمه)اسلام را محکم نمود و دستگیرههای ایمان را استوار ساخت» (فبلّغ الرّسالة صادعا (2)بها،و حمل علی المحجّة دالاّ علیها،و أقام أعلام الإهتداء و منار الضّیاء،و جعل أمراس (3)الإسلام متینة،و عری (4)الإیمان وثیقة) .
در آغاز،سخن از پرداختن به ابلاغ رسالت الهی بهطور کلی به میان آمده است، همانگونه که در قرآن مجید میفرماید:« «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ»
1) 1) .«فلج»به معنای پیروزی است؛خواه پیروزی در استدلال باشد یا در عمل.
2) 2) .«صادع»از ریشه«صدع»بر وزن«صبر»در اصل به معنای شکافتن است و از آنجا که به هنگام زمین گیاهان ظاهر میشوند،معنای ظهور نیز در آن نهفته است.
3) 3) .«امراس»جمع«مرس»بر وزن«مرض»و«مرس»نیز جمع«مرسه»به معنای تناب است.
4) 4) .«عری»جمع«عروه»به معنای دستگیره و دستاویز است.
آنچه را مأموریت داری آشکارا بیان کن و از مشرکان روی بگردان». (1)سپس از جزئیات این برنامه سخن میگوید که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله مردم را از بیراهه به جاده اصلی دعوت کرد و دلایل و نشانهها را برای پیمودن این راه به آنها گوشزد نمود و چراغهای نورانی بر سر هرراه نهاد تا به هنگام تاریکی نیز از ادامه مسیر بازنایستند و سرانجام با بیانات کافی و تدبیرهای سازنده رشتههای اسلام را محکم ساخت و دستگیرههای ایمان را استحکام بخشید.
کمتر کلامی را میتوان پیدا کرد که در عین کوتاهی و فشردگی این همه مطلب را درباره اهداف و برنامههای پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله بیان کند.
جمله «جعل أمراس الإسلام متینة» گویا اسلام را به خیمهای تشبیه میکند که ریسمانهای محکمی از هرسو آن را به زمینهای اطراف متصل کرده است تا تندبادها نتواند آن را از جا برکند این ریسمانها اموری مانند جمعه و جماعات و حج و زکات و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر است که همیشه حوزه اسلام را حفظ کرده و از آن دفاع مینماید،هرجا این تعلیمات اسلامی پیاده شود اسلام بیمه میشود و هرگاه ضعیف گردد دشمنان بر مسلمین چیره خواهند شد.
جمله «و عری الإیمان وثیقة» ایمان را تشبیه به تنابی کرده که دستگیرههای مختلفی در آن است و برای نجات از قعر چاه،یا نجات در پرتگاهها باید به این دستگیرهها چسبید.بدیهی است اگر این دستگیرهها سست و ضعیف باشد نه تنها انسان نجات نمییابد،بلکه گرفتار سقوط خطرناکی میشود.این دستگیرهها همان فروع و تعلیمات اسلام در برنامههای مختلف عبادی و اجتماعی است که در احادیث نیز به آن اشاره شده است.از جمله در حدیث است که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله روزی از یارانش سؤال کرد:«أیّ عری الإیمان أوثق؟؛کدامیک از دستگیرههای ایمان محکمتر است؟»جمعی گفتند:خدا و پیامبرش آگاهترند؟و بعضی از نماز یا زکات و...نام بردند.رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«آنچه
1) 1) .حجر،آیه 94.
گفتید دارای فضیلت است؛ولی پاسخ اصلی نیست»:«و لکن أوثق عری الإیمان الحبّ فی اللّه و البغض فی اللّه و تولّی اولیاء اللّه و التّبری من اعداء اللّه؛محکمترین دستگیرههای ایمان دوست داشتن برای خدا و دشمن داشتن برای خداست،و محبّت اولیاء اللّه و بیزاری از اعداء اللّه است». (1)
البتّه مفاهیم اخلاقی همچون توکل و تفویض و تسلیم و رضا و صبر و یقین و مانند آنها که در روایات به آن اشاره شده نیز میتواند به عنوان دستگیرههای ایمان معرفی شود و هیچ کدام با یکدیگر منافاتی ندارند.
1) 1) .الکافی،جلد 2،صفحه 126،حدیث 6.
و لو فکّروا فی عظیم القدرة،و جسیم النّعمة،لرجعوا إلی الطّریق،و خافوا عذاب الحریق،و لکن القلوب علیلة،و البصائر مدخولة!ألا ینظرون إلی صغیر ما خلق،کیف أحکم خلقه،و أتقن ترکیبه،و فلق له السّمع و البصر،و سوّی له العظم و البشر!انظروا إلی النّملة فی صغر جثّتها،و لطافة هیئتها،لا تکاد تنال بلحظ البصر،و لا بمستدرک الفکر،کیف دبّت علی أرضها،و صبّت علی رزقها،تنقل الحبّة إلی حجرها،و تعدّها فی مستقرّها.تجمع فی حرّها لبردها،و فی وردها لصدرها؛مکفول برزقها، مرزوقة بوفقها؛لا یغفلها المنّان،و لا یحرمها الدّیّان،و لو فی الصّفا الیابس،و الحجر الجامس!و لو فکّرت فی مجاری أکلها،فی علوها و سفلها، و ما فی الجوف من شراسیف بطنها،و ما فی الرأس من عینها و أذنها، لقضیت من خلقها عجبا،و لقیت من وصفها تعبا!فتعالی الّذی أقامها علی قوائمها،و بناها علی دعائمها!لم یشرکه فی فطرتها فاطر،و لم یعنه علی خلقها قادر.و لو ضربت فی مذاهب فکرک لتبلغ غایاته،ما دلّتک الدّلالة إلاّ علی أنّ فاطر النّملة هو فاطر النّخلة،لدقیق تفصیل کلّ شیء،و غامض اختلاف کلّ حیّ.و ما الجلیل و اللّطیف،و الثّقیل و الخفیف،و القویّ و الضّعیف،فی خلقه إلاّ سواء.
اگر در عظمت قدرت(خداوند)و اهمیّت نعمت او میاندیشیدند،به راه راست باز
میگشتند،و از آتش سوزان دوزخ میترسیدند؛ولی دلها بیمار و چشمهای بصیرت معیوب است،آیا به مخلوقات کوچکی که خدا آفریده،نمینگرند که چگونه آفرینش آنها را دقیق و حساب شده و ترکیب آنها را متقن ساخته،گوش و چشم برای آنها آفریده و استخوان و پوست آنها را مرتّب نموده است.به این مورچه نگاه کنید با آن جثه کوچک و اندام ظریفش که از کوچکی درست،با چشم دیده نمیشود و در اندیشه نمیگنجد؛ولی با این حال چگونه روی زمین(ناهموار و پرسنگلاخ)راه میرود و به روزیش دست مییابد، دانهها را(از راههای دور و نزدیک)به لانهاش منتقل میکند و در جایگاه مخصوص نگهداری مینماید.در فصل گرما برای سرما،و به هنگام توانایی برای روز ناتوانی،ذخیره میکند،روزیش(از سوی خدا)تضمین شده و خوراک موافق طبعش در اختیار او قرار گرفته است،خداوند منّان هرگز از او غافل نمیشود و پروردگار مدبّر محرومش نمیسازد، هرچند در دل سنگ سخت و خشک و در میان صخرهای فاقد رطوبت باشد.
اگر در مجاری خوراک و در بالا و پایین دستگاه گوارش او و آنچه در جوفش از اطراف دندهها وجود دارد و آنچه در سر او از چشم و گوش قرار گرفته،بیندیشی شگفتزده خواهی شد و از وصف عجایب او به زحمت خواهی افتاد.پس بزرگ و بلندمرتبه است خداوندی که مورچه را روی دست و پا(ی ضعیف و ظریفش)برپا داشته و او را بر ستونهای محکمی(نسبت به او)بنا نهاده است.هیچ آفریدگاری در آفرینش این حشره با او شریک نبوده و هیچ قدرتمندی او را در آفرینش آن یاری نکرده است.اگر همه راههای فکر و اندیشه را طی کنی تا به آخر رسی،همه دلایل به تو میگوید که آفریننده مورچه کوچک همان آفریدگار درخت(تناور)نخل است،زیرا ساختمان اجزای هرموجودی دقیق است و هرمخلوق زندهای در درون خود اعضای مختلف و پیچیدهای دارد.(به یقین)بزرگ و کوچک،سنگین و سبک،قویّ و ضعیف،همه در خلقتش یکسان است و در برابر قدرتش همگون!
قدرت بینظیر او در آفرینش موجودات کوچک و بزرگ
در ادامه بحث این خطبه که از خداشناسی آغاز شد و با پیامبرشناسی ادامه یافت، امام علیه السّلام بار دیگر به خداشناسی بازمیگردد و این بار به ادله اثبات وجود خداوند و علم و قدرت بیپایان او میپردازد و به آنها که از بیراهه میروند هشدار داده و میفرماید:«اگر در عظمت قدرت(خداوند)و اهمیّت نعمت او میاندیشیدند،به راه راست بازمیگشتند و از آتش سوزان(دوزخ)میترسیدند»؛ (و لو فکّروا فی عظیم القدرة،و جسیم النّعمة، لرجعوا إلی الطّریق،و خافوا عذاب الحریق) .
اشاره به دو چیز است که اگر اندیشهها در آن به کار گرفته شود آثار آن به زودی در اعمال انسان آشکار میشود؛نخست اندیشه در عظمت قدرت خدا،که کرات عظیم آسمانی و میلیاردها ستاره در یک کهکشان و صدها میلیون کهکشان آفریده و کرانههای ملک عظیم او بر هیچ کس روشن نیست و آنچه را درباره عظمت جهان میگوییم مربوط به چیزی است که در قلمرو علم قاصر ما قرار گرفته و ای بسا تمام اینها همچون برگ درختی باشد که بر پیکر درخت سر به آسمان کشیدهای در میان جنگلی قرار دارد.
اندیشه در این امر سبب میشود که انسان در برابر چنین قدرتی خاضع گردد،سر بر آستانش نهد دل به او ببندد و زندگی خود را با نام و یاد او نورانی سازد.
دیگر اینکه در نعمتهایی بیاندیشد که همه وجود ما را دربرگرفته و از لحظه انعقاد نطفه تا پایان عمر ادامه دارد؛خورشید و ماه و آسمان و زمین را به خدمت ما گماشته و ابرها و بادها و بارانها را سر بر فرمان ما نهاده،در همه جا خوان نعمتش را گسترده و همه را روزی خوار خود ساخته است.
به یقین شکر نعمت که در فطرت هرانسانی است او را به دنبال شناخت منعم میفرستد.
حضرت در ادامه میفرماید:چه عاملی سبب میشود که با وجود این انگیزههای قوی،
انسان از راه بماند و به بیراهه کشیده شود و عذاب دردناک الهی دامان او را بگیرد.
میفرماید:«ولی دلها بیمار و چشمهای بصیرت معیوب است» (و لکن القلوب علیلة، و البصائر مدخولة! (1)) .
در اینجا امام علیه السّلام به دو علت عمده اشاره میکند،زیرا منظور از«قلوب»،عقلهاست که بر اثر هوا و هوسها و آفات دیگر،شناخت از کار میافتد و منظور از«بصائر»چشمهای بصیرت است که پردههای گناه و تعصب و خودخواهی بر روی آن افکنده میشود.
بدیهی است آنها هرگز در اصل خلقت چنین نبوده،بلکه بر اثر غفلت و هوا و هوس و شهوت به این روز افتادهاند.امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه،اشاره به موانع شناخت میکند که در آیات قرآن نیز آمده است:« «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» چنین نیست که آنها خیال میکنند،بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهای آنها نشسته است». (2)و در جای دیگر میفرماید:« «أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً» آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی(بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و دلش مهر زده و بر چشمش پرده افکنده است». (3)
همانگونه که در آیات بیشماری نیز همگان را دعوت به مطالعه اسرار آفرینش و تفکّر در قدرت و نعمتهای خدا کرده تا از این طریق به راه راست پیبرند.
سپس امام علیه السّلام بعد از بیان مسأله اسرار آفرینش به صورت کلّی انگشت روی بخشی از موجودات شگفتانگیز جهان آفرینش میگذارد و میفرماید:«آیا به مخلوقات کوچکی که خدا آفریده،نمینگرند که چگونه آفرینش آنها را دقیق و حساب شده و ترکیب آنها را متقن ساخته،و گوش و چشم برای آنها آفریده و استخوان پوست آنها را مرتّب کرده
است»؛ (أ لا ینظرون إلی صغیر ما خلق،کیف أحکم خلقه،و أتقن ترکیبه،و فلق له السّمع و البصر،و سوّی (1)له العظم و البشر (2)!) .
در اینجا امام علیه السّلام به امور ششگانهای درباره حیوانات و حشرات بسیار کوچک اشاره میکند؛آفرینش مستحکم،ترکیب صحیح،دارا بودن گوش و چشم و نظم خاص استخوان و پوست.آری در عین کوچکی،همه اعضا و ابزار مورد نیاز در اختیار آنهاست و آنچه را خداوند به حیوان عظیمی همچون فیل و کرگدن داده،به آنها نیز به نسبت اندام و نیازشان بخشیده است و به یقین آفرینش این موجودات کوچک به جهت ظرافت و دقت عجیبی که در آنها به کار رفته از آفرینش موجودات عظیم مهمتر است.
آنگاه امام وارد مرحله دقیقتری میشود و از میان موجودات کوچک به شرح بسیار جالبی درباره دو مخلوق صغیر که غالبا انسانها درباره آفرینش آن دو نمیاندیشند میپردازد؛نخست درباره مورچه چنین میفرماید:«به این مورچه نگاه کنید با آن جثه کوچک و اندام ظریفش که از کوچکی درست،با چشم دیده نمیشود و در اندیشه نمیگنجد»؛ (انظروا إلی النّملة فی صغر جثّتها،و لطافة هیئتها،لا تکاد تنال بلحظ البصر،و لا بمستدرک الفکر) .
سپس میافزاید:«ولی با این حال چگونه روی زمین(ناهموار و پرسنگلاخ)راه میرود و به روزیش دست مییابد،دانهها را(از راههای دور و نزدیک)به لانهاش منتقل میکند و در جایگاه مخصوص نگهداری مینماید.در فصل گرما برای سرما و به هنگام توانایی برای روز ناتوانی ذخیره میکند»؛ (کیف دبّت علی أرضها،و صبّت علی رزقها، تنقل الحبّة إلی حجرها،و تعدّها فی مستقرّها.تجمع فی حرّها لبردها،و فی وردها (3)لصدرها (4)) .
آری،این موجود ضعیف و ناتوان به قدری هوشیار است که راه و رسم زندگی خود را به خوبی میداند،با این دست و پای کوچک کوه و دشت و بیابان و درختها را جولانگاه خود قرار میدهد و آن دسته از مواد غذایی که با مزاج او سازگار است از میان مواد مختلف بر میگزیند و دانههای غذایی را از راههای دور و نزدیک به لانه خود میبرد؛دانههایی را انتخاب میکند که از پیچوخم لانه بگذرد و مشکلی برای عبور و مرور سایر همنوعانش ایجاد نکند.دانهها را در جایگاه مخصوص جای میدهد به گونهای که فاسد نشود.در فصل تابستان با یک الهام درونی بیآن که زمستان را دیده باشد-یعنی متولّد همان سال باشد-پیشبینی ایّامی را که برف و باران سراسر روی زمین را گرفته و جمعآوری روزی را بر او غیر ممکن ساخته میکند و درست به اندازه نیازش با دوراندیشی مواد غذایی را ذخیره میسازد.
در ادامه میافزاید:«روزیش(از سوی خدا)تضمین شده و خوراک موافق طبعش در اختیار او قرار گرفته،خداوند منّان هرگز از او غافل نمیشود،و پروردگار مدبّر محرومش نمیسازد،هرچند در دل سنگی سخت و خشک و در میان صخرهای فاقد رطوبت باشد»؛ (مکفول برزقها،مرزوقة بوفقها؛لا یغفلها المنّان،و لا یحرمها الدّیّان (1)،و لو فی الصّفا (2)الیابس،و الحجر الجامس! (3)) .
اشاره به اینکه خداوند منان این موجودات کوچک را که در دشتها و بیابانها و کوهها زندگی میکنند از نظر لطفش دور نداشته هرغذایی که موافق طبع آنهاست در اختیارشان قرار داده است،حتی اگر در دل سنگ سخت و خشکی زندگی کنند غذا و رطوبت لازم را هرچند از طریق هوا باشد برای آنها فراهم میکند و با الهام درونی آنها را
وادار میسازد که در ایّام توانایی برای روزهای ناتوانی ذخیره کنند و این واقعا حیرتآور است.
آیا این حشره میداند چند روز از زمستان را نمیتواند از لانه بیرون آید؟آیا میفهمد که جیره غذایی او در این مدت چه اندازه است؟آیا توجه دارد چه موادی ممکن است در این مدت سالم بماند و فاسد نشود؟و آیا خبر دارد که این مواد در کجاست و از چه جایی باید به دست آورد؟
آری همه اینها را میداند و استاد ازل به او آموخته است.
سپس امام علیه السّلام ساختمان شگفتآور این موجود زنده کوچک را با نیروی فکر و اندیشه تشریح میکند و میفرماید:«اگر در مجاری خوراک و در بالا و پایین دستگاه گوارش او و آنچه در جوفش از جوانب دندهها وجود دارد و آنچه در سر او از چشم و گوش قرار گرفته، بیندیشی شگفتزده خواهی شد و از وصف عجایب آن به زحمت خواهی افتاد»؛ (و لو فکّرت فی مجاری أکلها،فی علوها و سفلها،و ما فی الجوف من شراسیف (1)بطنها،و ما فی الرأس من عینها و أذنها،لقضیت من خلقها عجبا،و لقیت من وصفها تعبا!) .
اشاره به اینکه اگر انسان در آفرینش این موجود کوچک که به زحمت دیده میشود دقت کند،و پردههای غفلت را که ناشی از عادی شدن مسئله است کنار بزند،به راستی یک دنیا شگفتی در آن دیده میشود؛در سر بسیار کوچک او هم چشم است و هم گوش و هم دهان و دو شاخکی همچون دو آنتن دارد که برای برقراری ارتباط از آن استفاده میکند و در شکمش چیزی همانند معده و روده است و دندههای بسیار ظریف و کوچکی از هرطرف آن را احاطه کرده است.اعصاب و عضلات ظریفش به اندازه نیاز اوست و مغز کوچکش مدیریت زندگی پیچیده او را بر عهده گرفته،پاهایش مفاصل مختلف دارد و هر مفصلی همچون مفاصل حیوانات بزرگ کار ویژهای انجام میدهد.
1) 1) .«شراسیف»جمع«شرسوف»به معنای انتهای نرم دندهها در طرف شکم است.
سپس امام علیه السّلام به نتیجهگیری از بیان بالا پرداخته،چنین میفرماید:«پس بزرگ و بلند مرتبه است خداوندی که مورچه را روی دست و پا(ی ضعیف و ظریفش)برپا داشته و او را بر ستونهای محکمی(نسبت به او)بنا نهاده است،هیچ آفریدگاری در آفرینش این حشره با او شریک نبود و هیچ قدرتمندی او را در آفرینش آن یاری نکرده است»؛ (فتعالی الّذی أقامها علی قوائمها،و بناها علی دعائمها!لم یشرکه فی فطرتها فاطر،و لم یعنه علی خلقها قادر) .
امام علیه السّلام در این عبارت همگان را به دو موضوع توجه میدهد و آن اینکه خداوند این پیکر ظریف را بر دست و پای ظریفی که توان حمل آن را دارد بلکه گاه کولهبار سنگینی که چندین برابر وزن اوست بر دوش میگیرد،استوار ساخته و عجب اینکه با کولهبارش از دیوار صاف بالا میرود و گاه به سقف میچسبد و به راه خود ادامه میدهد کاری که از هیچ انسان قهرمانی ساخته نیست.اضافه بر این برای او اسکلتی متناسب حالش آفریده که امام از آن تعبیر به دعائم(ستونها)فرموده است.این اسکلت نه چندان سنگین است که از توان حرکت او بکاهد و نه آن قدر سبک و ظریف که نتواند هیأت او و محتوای درون وجودش را نگهدارد.
آنگاه به نکته مهم دیگری اشاره کرده،میفرماید:«اگر تمام راههای فکر و اندیشه را طی کنی تا به آخر برسی همه دلایل به تو میگوید که آفریننده مورچه کوچک همان آفریدگار درخت(تناور)نخل است،زیرا ساختمان اجزای هرموجودی دقیق است و هر مخلوق زندهای در درون خود اعضای مختلف و پیچیدهای دارد»؛ (و لو ضربت فی مذاهب فکرک لتبلغ غایاته،ما دلّتک الدّلالة إلاّ علی أنّ فاطر النّملة هو فاطر النّخلة،لدقیق تفصیل کلّ شیء،و غامض اختلاف کلّ حیّ) .
اشاره به اینکه تصوّر نکنید ساختمان یک موجود بزرگ؛مانند درخت نخل تناور از ساختمان یک موجود کوچک همچون مورچه مهمتر است،زیرا اگر درست بنگرید هردو ساختمان بسیار پیچیده و دقیقی دارند و قوانین منظّم بر هردو حاکم است و هدایتهای
الهی از لحظه تولّد تا پایان عمر در هردو نمایان است.به علاوه آن درخت بزرگ هم در حدّ خود دارای اعضای مختلف کوچک و بزرگ و قوی و ضعیف است که هرکدام متناسب با وظیفه و مسئولیتهایشان ساخته شدهاند(و به این ترتیب ارتباط علت و معلول در جملههای بالا آشکار میشود).
کوتاه سخن اینکه گاه انسان آثار مختلفی از نظر کوچکی و بزرگی یک پدیدهآورنده میبیند؛مثلا ساعتهایی را که به اندازه یک سانتیمتر است و ساعتهایی که چند متر طول و عرض آن است یا کتابی را که چند صفحه پایان یافته با کتابی که دوره آن دهها جلد است هنگامی که انسان آنها را با یکدیگر مقایسه میکند و اصول کلّی حاکم بر آن را یکسان میبیند و ادبیّات خاصّی که در آن کتاب کوچک و بزرگ به کار رفته هماهنگ مشاهده میکند میفهمد هردو اثر از یک منبع،سرچشمه گرفته و پدیدآورنده هردو یکی است.
سپس به نکته مهم دیگری در تکمیل این سخن پرداخته میفرماید:«(به یقین) بزرگ و کوچک،سنگین و سبک،قویّ و ضعیف،همه در خلقتش یکسان است و در برابر قدرتش همگون»؛ (و ما الجلیل و اللّطیف،و الثّقیل و الخفیف،و القویّ و الضّعیف، فی خلقه إلاّ سواء) .
اشاره به اینکه کوچک و بزرگ و آسان و مشکل نسبت به موجودی تصوّر میشود که قدرت و نیروی او محدود باشد.آنچه از استعداد او بیرون است ممتنع،و آنچه به اندازه آخرین حدّ استعداد اوست مشکل و آنچه کمتر از قدرت اوست آسان است؛ولی ذات پاک خداوند که قدرتی نامحدود دارد همه اینها در برابرش یکسان است؛حرکت دادن کلّ منظومه شمسی با حرکت دادن یک ذرّه غبار برای او تفاوتی نمیکند و آفرینش مورچههای بسیار ریز با درختان بسیار بلند و قوی پیکر برای او یکی است.
برای یک مورچه برداشتن یک دانه گندم با دو دانه بسیار فرق میکند؛ممکن است یکی را به آسانی بردارد و برای برداشتن دومی بسیار خسته و ناتوان گردد،در حالی که ما انسانها در این دو کمترین تفاوتی را احساس نمیکنیم.همچنین ما در تصورات ذهنی
خود میتوانیم یک قطره آب را تصوّر کنیم و به همان سادگی و آسانی یک دریای بیکران و موّاج را.این مثالها میتواند عمق بحثی را که درباره قدرت بیپایان خدا در بالا گفتیم، روشن سازد.
زندگی بسیار شگفتانگیز مورچهها
گرچه مورچهها بر اثر کثرت و تنوّع و وجود بیشمارشان در کوه و صحرا و درون خانهها،به صورت یک امر عادی درآمده و توجه عامّه مردم را هرگز به خود جلب نمیکند؛ ولی برای دانشمندانی که گاه بیست سال درباره زندگی آنها اندیشیدهاند بسیار شگفتآور است و مطالعات آنها درباره اسرار آفرینش مورچگان درهای بزرگی را برای پیبردن به عظمت آفریدگار به روی ما گشوده است که به گوشهای از آن ذیلا اشاره میشود:
1.حیوانات و حشراتی که به صورت گروهی زندگی میکنند کم نیستند؛مانند بخشی از پرندگان و ماهیان و گوزنها و آهوها؛ولی آنها که زندگی دستهجمعیشان براساس تقسیم کار است کم هستند و مورچگان یکی از شاخصترین آنها هستند.مورچههای ماده وظیفه جمعآوری غذا،نگهداری نوزادان و حتی نگهداری مادر لانه(ملکه مورچگان)را بر عهده دارند.مورچههای نر کارشان بارور ساختن ملکه و ملکه کارش تخم گذاری است و جالب این که نرها بعد از جفتگیری میمیرند.گروهی نیز به صورت نیروهای مسلّح هستند که آروارههای قوی دارند و از لانه در برابر هجوم دشمنان پاسداری میکنند.
2.مورچههای کارگر(مادهها)زمین را سوراخ میکنند و به تدریج خاک را میکنند تا محل مناسبی برای زندگی آنها در زیر سطح زمین فراهم شود؛ولی همه مورچهها در زیر زمین زندگی نمیکنند.گروهی از مورچهها که آنها را مورچه نجار مینامند،درون چوبها را سوراخ میکنند و در آن لانه میسازند.
3.مورچهها در اندام کوچک خود که گاهی فقط به دو میلیمتر میرسد تمام دستگاههایی را که در یک حیوان عظیم الجثه است،دارا هستند و حتی چیزی بیش از او دارند،پاهای اضافی و شاخکهایی که آنها را با محیط خود آشنا میسازد و عقل و هوش اجتماعی قوی و آیندهنگری.
4.بسیاری از مورچهها،حشرات دیگر را به خدمت خود درمیآورند و از آنها استفاده میکنند(در واقع نوعی دامداری دارند)از جمله مورچه گندمزار یکی از این نوع مورچههاست.جانوری که مورد استفاده این نوع مورچه قرار میگیرد،شپشههای گیاهی است.این حشرات اگر خشمگین شوند مایع شیرینی مانند عسل ترشح میکنند و مورچهها از آن بهره میگیرند.
بعضی دیگر از مورچهها،حشرات مخصوصی را که در پوست درختان تخم میگذارند یا سوسکها را به خدمت خود درمیآورند.
5.اگر تعجب نکنید گروهی از مورچهها دست به کشاورزی میزنند.نوعی مورچه که به نام مورچه چتری نامیده میشود،باغچهای در اطراف لانه خود ترتیب میدهد و در آن قارچهای کوچک میپروراند.مورچههای کارگر برای رشد قارچها قطعات کوچکی از برگها را جدا میکنند و با خود میآورند.هنگامی که مورچه کارگر قطعهای از برگ را با خود میآورد گویی چتری بالای سر دارد و به همین دلیل به این نام نامیده شده است.
6.نوعی از مورچهها به مورچههای سپاهی نامیده شدهاند که مانند عشایر از جایی به جای دیگر کوچ میکنند.آنها حشراتی واقعا درنده هستند که حتی فیلها سعی میکنند سر راه آنها قرار نگیرند وگرنه صدمه زیادی به آنها میزنند.
گروهی از این مورچگان که در مناطق حارّه زندگی میکنند گوشتخوارند و هرگاه دستهجمعی به جانوری حمله کنند به زودی از پای در میآید و در مدت کمی همه عضلات حیوان را میخورند و تنها اسکلتی از او به جای میماند.
7.مورچهها معمولا سری بزرگ و کمری باریک دارند و نسبت به جثه خود بسیار قوی و پرزورند چنانکه دانهای را که چندین برابر آنها وزن دارد با دندان میگیرند و از دیوار بالا
میروند کاری که برای هیچ قهرمان وزنهبرداری از انسانها امکانپذیر نیست.آری!مورچه برخلاف جثه کوچک خود،به راحتی میتواند بارهایی را که ده برابر خودش وزن دارد بلند کند یا جابجا نماید.
8.آیندهنگری مورچه و مدیریت او بسیار جالب است؛در تابستان با الهام درونی به فکر زمستان سخت است در صورتی که چه بسا در طول عمرش هرگز زمستان ندیده باشد.دانههای غذایی را به طرز مطلوبی نگهداری میکند؛گاه آنها را از لانه بیرون میآورد تا هوا بخورد و فاسد نشود و گاه آنها را به دو یا چند قسمت تقسیم میکند تا سبز نشود و فاسد نگردد،حتی نوشتهاند دانه گشنیز را به چهار قسمت تقسیم میکند،زیرا اگر کمتر از آن باشد سبز میشود.
9.موقعیتشناسی مورچه عجیب است.بعضی از دانشمندان نوشتهاند مورچهای را در وسط دایرهای از آتش قرار دادند او برای نجات خود به هرسو حرکت کرد و چون راه فراری پیدا نکرد سرانجام جان داد.نقطهای را که او جان داده بود اندازهگیری کردند درست مرکز دایره بود؛یعنی دورترین نقطه به آتش اطراف.
10.مورچهها انواع زیادی دارند که بعضی از دانشمندان بالغ بر چهار هزار نوع را شمارش کردهاند و تعداد مورچههای روی زمین را ده برابر مجموع انسانها میدانند.
مطالعات جدید نشان میدهد که مورچهها در زمینه حل مشکل ترافیک از انسانها پیشی گرفتهاند.میلیونها مورچه صبورانه با دنبال کردن یک ساختار ساده«تک گذر»بهترین راه را برای رسیدن به مقصد در اسرع وقت و بدون تأخیر در پیش میگیرند.
شگفتیهای دنیای مورچگان بسیار بیش از آن است که در بالا گفته شد و در این زمینه کتابها یا مقالات فراوانی نوشته شده است و از اینجا روشن میشود که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در این خطبه بر چه نقطه حساسی از آفرینش خداوند انگشت نهاده است. (1)
1) 1) .دائرة المعارف موسوم به فرهنگنامه،نوشته موریس پارکر که توسط ده نفر از اساتید دانشگاههای ایران به فارسی برگردانده شده است؛فرهنگ معین؛مقالات مطبوعات روز و حیاة الحیوان دمیری.
و کذلک السّماء و الهواء،و الرّیاح و الماء.فانظر إلی الشّمس و القمر، و النّبات و الشّجر،و الماء و الحجر،و اختلاف هذا اللّیل و النّهار،و تفجّر هذه البحار،و کثرة هذه الجبال،و طول هذه القلال و تفرّق هذه اللّغات،و الألسن المختلفات.فالویل لمن أنکر المقدّر،و جحد المدبّر!زعموا أنّهم کالنّبات ما لهم زارع،و لا لاختلاف صورهم صانع؛و لم یلجؤوا إلی حجّة فیما ادّعوا،و لا تحقیق لما أوعوا،و هل یکون بناء من غیر بان،أو جنایة من غیر جان؟!
و همین گونه است(آفرینش)آسمان و هوا و بادها و آب نگاهی بیفکن.به خورشید و ماه و گیاه و درخت و آب و سنگ و آمدوشد این شبها و روزها و پیدایش دریاها و کثرت این کوهها و بلندی این قلّهها و تعدّد این لغات و زبانهای گوناگون،وای بر آن کس که(این نظام شگرف را ببیند و)نظام آفرین این جهان را انکار کرده،و مدبّر عالم را نفی کند،آنها گمان کردند همچون علفهای خودرو هستند که زارعی ندارند و برای اشکال گوناگونشان آفرینندهای نیست.آنها برای اثبات ادعای خویش به دلیلی پناه نبرده،و برای آنچه در مغز خود پروراندهاند تحقیقی به عمل نیاوردهاند.آیا ممکن است ساختمانی بدون سازنده(عاقل و آگاه)یا حتی جنایتی(برنامهریزی شده)بدون جنایتگر پدید آید؟!
نگاهی به موجودات آسمان و زمین بیفکنید!
امام علیه السّلام در بخش پیشین این خطبه درباره دقایق و عجایب آفرینش مورچگان،
سخن گفت؛ولی برای اینکه تصور نشود شگفتیها و نظامات عجیب و خیرهکننده منحصر به این مورد یا موارد محدود نیست بلافاصله به سراغ این نکته میرود که اگر در جای جای این جهان پهناور در زمین و آسمان و مخلوقات گوناگون دقت کنید همه همین گونه است.در این میان انگشت روی شانزده پدیده شگفتانگیز این جهان میگذارد؛از زمین و آسمان گرفته تا بعضی مسائل مربوط به انسان و میفرماید:«و همین گونه است(آفرینش)آسمان و هوا و بادها و آب»؛ (و کذلک السّماء و الهواء،و الرّیاح و الماء) .
در ادامه میافزاید:«نگاهی بیفکن به خورشید و ماه و گیاه و درخت و آب و سنگ و آمدوشد این شبها و روزها و پیدایش دریاها و کثرت این کوهها و بلندی این قلّهها و تعدّد این لغات و زبانهای گوناگون»؛ (فانظر إلی الشّمس و القمر،و النّبات و الشّجر،و الماء و الحجر،و اختلاف هذا اللّیل و النّهار،و تفجّر هذه البحار،و کثرة هذه الجبال،و طول هذه القلال (1)و تفرّق هذه اللّغات،و الألسن المختلفات) .
امام علیه السّلام در اینجا مجموعهای از موجودات گوناگون این جهان را مطرح فرموده که هر یک خلقتی شگفتآور و آثاری بسیار دارند.منظور از«سماء»اشاره به مجموعه کرات عالم بالا از ثوابت و سیارات گرفته تا کهکشانهاست،بنابراین شمس و قمر که در جمله بعد میآید از قبیل ذکر خاص بعد از عام است و میدانیم آسمان با این معنا آفرینشی بسیار عجیب دارد،همانگونه که قرآن میفرماید:« «لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ» آفرینش آسمان و زمین از آفرینش انسانها مهمتر است ولی بیشتر مردم نمیدانند». (2)
منظور از«هواء»همان هوایی است که گرداگرد کره زمین را گرفته،از همه چیز حیاتیتر و از همه چیز فراوانتر است.
«ریاح»(جمع ریح)اشاره به بادهاست که وظایف مختلفی در چرخه حیات انسان و موجودات زنده بر عهده دارند،ابرها را به حرکت درآورده به سوی زمینهای خشک و بی آب،گسیل میدارند،گیاهان را بارور میکنند،دریاها را مواج میسازند و به موجودات دریایی اکسیژن میدهند،هوای آلوده را جابجا میکنند و هوای تصفیه شده جنگلها را به شهرها میفرستند.
«ماء»(آب)در اینجا به قرینه ریاح(بادها)اشاره به نزول بارانهای حیاتبخش و زنده کننده است همانگونه که قرآن میفرماید:« «وَ أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً» ما بادها را برای بارور ساختن(ابرها)فرستادیم و از آسمان آبی نازل کردیم». (1)
سپس امام علیه السّلام دستور میدهد به موجودات مختلف این جهان،از خورشید و ماه گرفته تا گیاهان و درختان نگاه کنید و همچنین آبها و سنگها.(به نظر میرسد«ماء»در اینجا که در کنار حجر(سنگ)قرار گرفته اشاره به چشمهها و نهرهای جاری است)و اختلاف لیل و نهار،اشاره به نظام بسیار دقیق و حساب شده نور و ظلمت است که هر یک به دنبال دیگری میآید و فصول چهارگانه را با آثار و برکاتش پدید میآورد با شبهای آرامبخش و روزهای پرتلاش که در آیات بسیاری از قرآن به آن اشاره شده است.
جمله «و تفجّر البحار» میتواند اشاره به پیدایش دریاها یا جوش و خروشی باشد که بر اثر امواج کوهپیکر پیدا میشود و میدانیم دریاها کانون عجیبترین مخلوقات خداست،آنگونه که در دعای امام سجاد علیه السّلام آمده است:«یا من فی البحار عجائبه» (2)و نیز منبع مهمی برای مواد غذایی و معدنی و وسیله خوبی برای نقل و انتقالات به صورت بسیار گسترده و سرچشمه پیدایش ابرها و نزول بارانهاست.
کثرت جبال اشاره به کوههای فراوانی است که کره زمین را همچون زرهی در بر گرفته، طوفانها را درهم میشکند.ابرها را برای آبیاری زمینها نگه میدارد و به پوسته زمین در
مقابل جزر و مد ناشی از جاذبه ماه آرامش میبخشد،و دامنههای آن چراگاه آمادهای برای چهارپایان است.همچنین طولانی بودن گلهها سبب میشود منابع آب به صورت برف برفراز آنها ذخیره شود و تدریجا به سوی زمینهای تشنه سرازیر گردد و آنها را آبیاری کند،و انسانها و حیوانات تشنه را سیراب کند.قرآن مجید میگوید:« «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها وَ الْجِبالَ أَرْساها مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعامِکُمْ» زمین را بعد از آن گسترش داد،و از آن آب و چراگاهش را بیرون آورد،و کوهها را ثابت و محکم نمود،همه اینها برای بهرهگیری شما و چهارپایانتان است». (1)
در پایان به نکته مهمی از زندگی بشر اشاره میکند و آن اختلاف لغات و لهجهها و کثرت زبانهاست.با اینکه پدر و مادر همه یکی است این تعدد لغات از کجا سرچشمه گرفته است و چگونه هرگروهی به زبان خاصی سخن میگویند؟و هماکنون بیش از هزار زبان،اعم از زبانهای رسمی و محلی در دنیا وجود دارد.خداوند چنان استعدادی برای خلق لغات به انسانها داده که هرگروهی میتوانند برای خود لغت و زبانی ابداع کنند.شاید برای اینکه اسرار زندگیشان تنها نزد خودشان باشد و بیگانگان از آن باخبر نشوند.قرآن مجید میگوید:« «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ» خداوند رحمن قرآن را تعلیم فرمود،انسان را آفرید و به او سخن گفتن آموخت». (2)
نیز میفرماید:« «وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ» و از آیات او آفرینش آسمانها و زمین و تفاوت زبانها و رنگهای شماست». (3)
امام علیه السّلام بعد از استدلالات قوی و نیرومند و قانعکننده بالا برای اثبات وجود خدا درباره منکران پروردگار سخن میگوید و ادعای بیاساس آنها را با دو دلیل ابطال میکند.
(البتّه کمتر موردی در قرآن و نهج البلاغه دیده میشود که سخن از مادیها و منکران ذات
پاک پروردگار به میان آمده باشد،زیرا آنها حداقل در آن زمان،بسیار کم بودند و اکثریت مردم جهان را صاحبان ادیان و مذاهب تشکیل میدادند).
میفرماید:«وای بر آن کس که(این نظام شگرف را ببیند)و نظام آفرین این جهان را انکار کرده و مدبّر عالم را نفی کند»؛ (فالویل لمن أنکر المقدّر،و جحد المدبّر!) .
اشاره به اینکه آثار تدبیر در سراسر جهان آفرینش آن قدر آشکار است که منکران مدبّر جهان درخور سرزنش و نفرین هستند.
سپس میافزاید:«آنها گمان کردند همچون علفهای خودرو هستند که زارعی ندارند و برای اشکال گوناگونشان آفرینندهای نیست»؛ (زعموا أنّهم کالنّبات ما لهم زارع،و لا لاختلاف صورهم صانع) .
البتّه این تعبیر به خاطر نگاه ساده اندیشانهای است که انسانها معمولا نسبت به علفهای خودرو دارند،حال آنکه از نظر یک دانشمند گیاهشناس هربرگی از آنها نیز دفتری از معرفت کردگار است.امروز دانشمندان به این نکته پی بردهاند که هزاران نوع گیاه خودرو در دشتها و کوهها با خواص دارویی مختلف و حیاتبخش میروید و هرکدام ساختمان شگرفی برای خود دارند.ریشهها،ساقهها،برگها و گلهای هریک از دیگری عجیبتر و شگفتآورتر است،پس با دقت معلوم میشود که آنها هم زارع و خالقی دارند با علم و قدرت بیپایان.
آنگاه امام علیه السّلام با دو دلیل سخن آنها را در هم میشکند،نخست میفرماید:«آنچه منکران پروردگار میگویند گفتاری است بیدلیل،زیرا آنها برای اثبات ادعای خویش به دلیلی پناه نبرده،و برای آنچه در مغز خود پروراندهاند تحقیقی به عمل نیاوردهاند»؛ (و لم یلجؤوا (1)إلی حجّة فیما ادّعوا،و لا تحقیق لما أوعوا (2)) .
دلیل دوم اینکه هرساختمان و بنای منظم و حسابشدهای حتما مهندس و معماری داشته است،میفرماید:«آیا ممکن است ساختمانی بدون سازنده(عاقل و آگاه) یا حتی جنایتی(برنامهریزیشده)بدون جنایتگر پدید آید»؛ (و هل یکون بناء من غیر بان،أو جنایة من غیر جان) .
هماکنون آثار و بناهایی در گوشه و کنار کره زمین وجود دارد که هزاران سال از عمر آن میگذرد و به جهت ظرافتها و هنرنماییهایی که در آنها به کار رفته به عنوان آثار باستانی حفظ میشود و در واقع کتابهایی هستند که تمدن انسانهای پیشین را در خود نگهداری میکنند.نه خداپرستان نه مادیها هیچ کدام ادعا نمیکنند که این ساختمانها به وسیله باد و باران و طوفانها به وجود آمده یا افراد ناآگاه و بیهنری به صورت تصادفی آنها را روی هم چیدهاند،بلکه همه بدون استثنا از وجود این بناها پی به بانی صاحب عقل و شعوری میبرند و درایت و تدبیر و هنرمندی او را میستایند.
و جمله «أو جنایة من غیر جان» اشاره به این است که نه تنها بنا و سازندگی احتیاج به علم و تدبیر دارد،بلکه تخریبها و جنایات هدفدار نیز نیاز به برنامهریزی شخص عاقلی دارد که برای رسیدن به مقصود و مطلوب خویش چه زمان و مکانی را انتخاب کند،از چه وسیلهای استفاده کند و چگونه وارد عمل شود تا به مقصود برسد.
امروز برای تخریب یک بنای عظیم به گونهای که عوارض نامطلوب جانبی نداشته باشد از وجود متخصصان و آگاهان استفاده میکنند،بنابراین هم ساخت و سازهای حسابشده و هم تخریبهای برنامهریزی شده هردو نیاز به عقل و تدبیر دارد.گواه این سخن اینکه امام علیه السّلام در بخش آینده این خطبه سخن از ملخ و ساختمان شگفتانگیز او به میان میآورد که کارش تخریب حسابشده زراعتها و گیاهان است.
جلوههایی از برهان نظم
آنچه امام علیه السّلام در جملههای آخر این خطبه بیان فرمود«و هل یکون بناء من غیر بان،أو جنایة من غیر جان»اشاره لطیفی است به برهان معروف نظم که از مهمترین استدلالات خداشناسی است.
توضیح اینکه هرگاه ما وارد ساختمان مجلل چند طبقهای شویم که دارای اتاقهای خواب متعدد،سالنهای پذیرایی،آشپزخانه،حمام و سرویس بهداشتی و آسانسورهایی باشد هنگامی که به سقفها و دیوارها نگاه میکنیم آیینهکاریهای زیبا،گچبریها و نقاشی و رنگآمیزی جالبی در هرطرف میبینیم.وسایل گرمایش و سرمایش،لولهکشیهای آب و گاز،سیمکشیهای برق و تلفن همه منظم و مرتب است.
آیا هیچ کس-در هرحد از عقل و شعور باشد-احتمال میدهد که تصادفهای ناشی از حوادث مختلف طبیعی آن را به وجود آورده؟یا چند کارگر بیسواد مقداری مصالح را فراهم ساخته و بدون هیچ آگاهی از معماری و امور دیگر چنین بنای باشکوهی را به وجود آوردهاند؟به یقین هرکس چنین احتمالی دهد یا مزاح میکند و یا عقل خود را از دست داده است.همه عقلای دنیا چنین قضاوت میکنند که افراد هوشمندی نقشههای دقیق آن را قبلا تهیه کردهاند سپس گروهی از معمارها و بناهای ماهر و مهندسان تأسیسات و هنرمندان در تزیینات ساختمان دست به دست هم دادهاند و چنین اثری را آفریدهاند.
این سخن درباره هربنا،هرکارخانه،هرکتاب علمی و...نیز صادق است و از آن تعبیر به برهان نظم میشود.میگویند همیشه نظم دلیل بر عقل و شعور پدیدآورنده آن است و هرقدر نظم دقیقتر و پیچیدهتر باشد از عقل و دانش بیشتری حکایت میکند.
اگر درست دقت کنیم ساختمان یک مورچه که ممکن است همهروزه زیردست و
پاهای ما بر اثر بیتوجهی از بین رود از این بناهای باشکوه هم مهمتر است.ساختمان پاها،مفصل زانوها،دستها و شاخکها،چشم فوق العاده کوچک و بینا،دستگاه شامه قوی که از راههای دور باخبر میشود،دهان و رودهها و دستگاه هاضمه و سلسله اعصاب و از همه مهمتر آن مغز بسیار کوچک و فوق العاده هوشمند،هرکدام به تنهایی از خالق عالم و قادری که آن را آفریده است حکایت میکند.
اضافه بر این،این حشره کوچک تغذیه و نمو میکند و تولید مثل دارد در حالی که آن ساختمان مجلل،موجود بیجانی است نه تغذیهای دارد و نه نمو و تولیدمثلی.
حال اگر به سراغ ساختمان یک انسان و دستگاههای فوق العاده پیچیده و حساس قلب و مغز و اعصاب و دهها هزار کیلومتر رگها و مویرگهایی که تمام ذرات بدن او را هر لحظه آبیاری و تغذیه میکنند در نظر بگیریم ایمان ما به آن خالق عالم و قادر بیشتر میشود.
افزون بر اینها میدانیم در این جهان صدها هزار نوع گیاه و صدها هزار نوع حیوان و پرنده و حشرات و...وجود دارد که هریک داستان شگفتانگیزی مخصوص به خود دارند.
قرآن مجید نام یکایک آنها را آیتی از آیات خدا نهاده و میگوید: «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» (1)
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار
1) 1) .فصلت،آیه 53.
و إن شئت قلت فی الجرادة،إذ خلق لها عینین حمراوین،و أسرج لها حدقتین قمراوین،و جعل لها السّمع الخفیّ،و فتح لها الفم السّویّ،و جعل لها الحسّ القویّ،و نابین بهما تقرض،و منجلین بهما تقبض.یرهبها الزّرّاع فی زرعهم،و لا یستطیعون ذبّها،و لو أجلبوا بجمعهم،حتّی ترد الحرث فی نزواتها،و تقضی منه شهواتها.و خلقها کلّه لا یکوّن إصبعا مستدقّة.
و اگر بخواهی درباره ملخ سخن بگو که خداوند برای او دو چشم سرخ رنگ و دو حدقه همچون دو قرص ماه،آفریده و گوش پنهان و دهان مرتب و متناسب به او بخشیده است.
خداوند برای او حس قوی و دو دندان که با آنها(ساقه و شاخه گیاهان و برگهای درختان را)میچیند و دو داس که با آنها(ساقهها و برگهای مورد نظر را)میگیرد.کشاورزان برای زراعت خود از آنها میترسند ولی هرگز قادر بر دفع آنها نیستند حتی اگر همه دست به دست هم دهند.ملخ آنچنان نیرومندانه پیش میآید تا با جستوخیز خود به کشتزارها وارد شود و آنچه را میخواهد انجام دهد(و هرزمان مایل بود-و احتمالا پس از نابودی کشتزار-آنجا را ترک گوید)اینها همه در حالی است که تمام پیکر او به اندازه یک انگشت باریک نیست!
به ساختمان ملخ نگاه کن!
حشرات را میتوان بر سه گونه تقسیم کرد:گروهی از آنان خدمتگزار انسانها هستند
مانند زنبوران عسل که شهد گلها را برای ما جمعآوری میکنند و عموم زنبورها که گردهای گلها را جابهجا کرده و آنها را بارور میکنند و میوههای درختان را پربرکت میسازند.
بخش دیگری حشرات بیآزارند که(در ظاهر)نه خدمتی دارند و نه زحمت و دردسری،و گروه سومی هستند که جزء آفات و بلاها محسوب میشوند؛مانند ملخ.
امام در بخشهای گذشته این خطبه شرحی درباره شگفتیهای آفرینش مورچه بیان فرمود که موجودی است غالبا بیآزار و سختکوش و میتواند الگویی برای انسانها باشد؛ ولی در این بخش از خطبه درباره حشرهای سخن میگوید که از مأموران عذاب الهی است و میتواند لشکری فراهم کند و به باغها و زراعتها چنان حملهور شود که هیچ قدرت و لشکری نتواند با آن مقابله کند و به این ترتیب خداوند قدرتنمایی خود را در تمام جهات آشکار میسازد و خوف و رجا را در انسانها تقویت کرده،میفرماید:«و اگر بخواهی درباره ملخ گفتوگو کن که خداوند برای او دو چشم سرخ رنگ و دو حدقه همچون دو قرص ماه آفریده و گوش پنهان و دهان مرتب و متناسب به او بخشیده است»؛ (و إن شئت قلت فی الجرادة (1)،إذ خلق لها عینین حمراوین،و أسرج لها حدقتین قمراوین (2)،و جعل لها السّمع الخفیّ،و فتح لها الفم السّویّ (3)) .
در ادامه سخن میافزاید:«خداوند برای او حس قوی و دو دندان که با آنها(ساقه و شاخه گیاهان و برگهای درختان را)میچیند و دو وسیله همچون دو داس که با آنها اشیای مورد نظر را میگیرد»؛ (و جعل لها الحسّ القویّ،و نابین (4)بهما تقرض،و
منجلین (1)بهما تقبض) .
بعضی از دانشمندان میگویند:ملخ موجود عجیبی است که در هربخشی از اعضای خود شبیه یکی از حیوانات است و به تعبیر دیگر با این که ظاهرا حیوان ضعیفی است ده شباهت به ده حیوان نیرومند دارد:صورتش همچون صورت اسب،چشمانش مانند چشمان فیل،گردنش همانند گردن گاو،شاخکهایش همچون شاخهای گوزن،سینهاش همچون سینه شیر،شکمش همچون شکم عقرب،بالهایش همانند بالهای عقاب، رانهایش همچون رانهای شتر،پاهایش مانند پاهای شترمرغ و دم او مانند دم مار است و امام علیه السّلام در بیان بالا به هفت ویژگی شگفتآور او اشاره فرموده؛چشمها،حدقهها،گوش پنهان،دهان مخصوص،احساس قوی،دندانهای نیرومند و دو عضو شبیه دو داس در دو طرف دهان.
درباره عجایب خلقت این حشره در نکتهها بحث جالبی خواهد آمد.
سپس امام علیه السّلام به خطرات عظیم این حشره ظاهرا ضعیف پرداخته،میافزاید:
«کشاورزان برای زراعت خود از آنها میترسند ولی هرگز قادر بر دفع آنها نیستند،حتی اگر همه دست به دست هم دهند.ملخ آنچنان نیرومندانه پیش میآید تا با جستوخیز خود در کشتزارها وارد شود و آنچه را میل دارد بخورد(و هر زمان مایل بود-و احتمالا پس از نابودی کشتزار-آنجا را ترک گوید)اینها همه در حالی است که تمام پیکر او به اندازه یک انگشت باریک نیست»؛ (یرهبها الزّرّاع فی زرعهم،و لا یستطیعون ذبّها،و لو أجلبوا بجمعهم،حتّی ترد الحرث فی نزواتها (2)،و تقضی منه شهواتها.و خلقها کلّه لا یکوّن إصبعا مستدقّة (3)) .
راستی عجیب است هر گاه فرماندهان بزرگ تاریخ لشکر خود را برای مبارزه با این
حشره کوچک بسیج کنند قادر بر دفع آن نیستند؛دستههای ملخها همچون قطعات بزرگ ابر در آسمان ظاهر میشوند و ناگهان بر باغها و زراعتهای وسیع فرود میآیند و در مدّت کوتاهی ساقههای گیاهان و شاخهها و برگها را میخورند و بیابانی خشک یا درختانی عریان از هرگونه برگ و میوه از خود به یادگار میگذارند.
حتی امروز که با هواپیمای سمپاشی و وسایل دیگر به مبارزه با آنها برمیخیزند تنها در بعضی از موارد ممکن است توفیقی نصیبشان شود،اگر حمله ملخها شدید باشد وسایل امروز نیز قادر به مبارزه با آنها نیست.
زندگی عجیب ملخها
یکی از حشرات شگفتانگیز ملخ است حیوانی که در حال عادی به صورت بیضرر و غیر مزاحم در گوشه و کنار مزارع،باغها،درّهها و کوهها زندگی میکند؛ولی هنگامی که فرمان مرموزی به او داده شود به سرعت تکثیرمثل میکند و به صورت دستهجات عظیم؛مانند قطعات ابر در آسمان به پرواز درمیآید و بر هرزراعت و باغی فرود آید آن را نابود میکند.
به گفته دانشمندان ساختمان این حشره بسیار پیچیده و عجیب است؛از جمله اینکه دارای دو زوج چشم مرکّب و سه چشم بسیط است،چشمهای مرکّب او از چهار هزار قسمت تشکیل شده و هریک ساختمان مخصوص به خود را دارد و از مجموع آنها چشم مرکب با دید واحد تشکیل میشود.اما چشمهای سهگانه بسیط او در بالای سرش قرار گرفته سینهاش از سه حلقه و شکمش از ده حلقه شبیه به یکدیگر تشکیل شده است.
او دارای دو زوج بال است؛یک زوج بالهای جلو او که سخت است و به صورت قابی درآمده و جهت پرواز به کار نمیرود و کارش حفاظت بالهای ظریف پرواز است که به
هنگام استراحت چند مرتبه چین میخورد و زیر بالهای سخت جلو محفوظ میماند.
پاهای عقب ملخ رشد زیادی کرده و برای جهش و پرش به او کمک میکند.ملخها در فصل تابستان یا بهار تخمریزی میکنند،این تخمها به وسیله نوع ماده از انتهای دم او بیرون میآید و در سوراخهایی از زمین که بوجود آورده قرار میگیرد،نوزادان پس از خروج از تخم بسیار پرخور و حریصند و آنچه را سر راه خود بیابند میخورند و از این جهت در مبارزه با ملخ همیشه باید محلّ تخمریزی آنها را دانست و وسیله نابودی نوزادها را قبل از خروج از تخم فراهم کرد.
ملخ انواع و اقسامی دارد؛ملخهای دریایی،ملخهای مراکشی،ملخهای ایتالیایی که بیش از انواع ملخها به زراعتها خسارت وارد میکنند.
از شگفتیهای زندگی ملخ این است که از هنگامی که از تخم بیرون میآید تا زمانی که کامل شود و به پرواز درآید شش بار تغییر شکل میدهد.
تودههای ملخ گاهی به قدری زیاد و گسترده میشوند که هزاران کیلومتر مربع از آسمان را میپوشانند. (1)
1) 1) .رجوع شود به الزلجیّ الحدیث تألیف و ترجمه محمد کاظم الملکی،جلد 2،صفحه 329 و فرهنگ معین،واژه ملخ.
فتبارک اللّه الّذی یسجد له «مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً» ،و یعفّر له خدّا و وجها،و یلقی إلیه بالطّاعة سلما و ضعفا،و یعطی له القیاد رهبة و خوفا!فالطّیر مسخّرة لأمره؛أحصی عدد الرّیش منها و النّفس،و أرسی قوائمها علی النّدی و الیبس؛و قدّر أقواتها،و أحصی أجناسها.فهذا غراب و هذا عقاب.و هذا حمام و هذا نعام؛دعا کلّ طائر باسمه،و کفل له برزقه.
و أنشأ «السَّحابَ الثِّقالَ» فأهطل دیمها،و عدّد قسمها.فبلّ الأرض بعد جفوفها،و أخرج نبتها بعد جدوبها .
بزرگ و جاویدان است خداوندی که همه آنها که در آسمانها و زمیناند از روی اختیار یا اجبار در برابرش سجده میکنند و صورت و جبین را برای او بر خاک میسایند و طوق عبادت او را در سلامت و ضعف به گردن مینهند و زمام اختیار خویش را از روی ترس و بیم به او میسپارند.پرندگان مسخّر فرمان اویند،خداوند شماره پرها و نفسهای آنها را احصا کرده،پاهای(بعضی از)آنها را برای حرکت درون آب و(گروهی دیگر را برای) خشکی محکم ساخته.و برای هرکدام غذای مناسب و خاصّی مقدّر فرموده و اصناف آنها را شماره نموده(و هریک را به شکل خاصّی آفریده است)این کلاغ است و آن عقاب،و این کبوتر است و آن شترمرغ.هریک را به نامی فراخوانده و روزیاش را بر عهده گرفته است.ابرهای سنگین(و پرآب)ایجاد کرد و بارانهای پرپشت و پیدرپی از آن فرو
فرستاد.سهم هرمکانی را(از باران)مشخص ساخت و با آن زمینهای خشک را آبیاری نمود و گیاهان را بعد از خشکسالی رویاند.
راستی او بزرگ است!
امام علیه السّلام در پایان این خطبه در واقع یک جمعبندی کلی بیان میکند و همه موجودات زمین و آسمان و انواع پرندگان و ابر و باد را سر بر فرمان او میشمرد و میفرماید:«بزرگ و جاویدان است خداوندی که همه کسانی که در آسمانها و زمیناند از روی اختیار یا اجبار در برابرش سجده میکنند و صورت و جبین را برای او بر خاک میسایند و طوق عبادت او را در سلامت و ضعف به گردن مینهند و زمام اختیار خویش را از روی ترس و بیم به او میسپارند»؛ (فتبارک (1)اللّه الّذی یسجد له «مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً» (2)،و یعفّر (3)له خدّا (4)و وجها،و یلقی إلیه بالطّاعة سلما و ضعفا،و یعطی له القیاد رهبة و خوفا!) .
سجود در اینجا ممکن است اشاره به خضوع ارادی در برابر ذات پاک پروردگار باشد، چون فاعل آن،صاحبان عقلاند که از کلمه«من»فهمیده میشود.این احتمال نیز داده
1) 1) .«تبارک»از ریشه«برکت»در اصل از«برک»بر وزن«برگ»به معنای سینه شتر گرفته شده و از آنجا که شتران به هنگام ثابت ماندن در جایی سینه خود را به زمین میچسبانند این ماده به معنای ثبوت و دوام و استقرار چیزی به کار میرود و به آبگیر از آن جهت«برکه»میگویند که آب مدتی در آن ثابت میماند و مبارک به چیزی میگویند که خیر آن باقی و ثابت باشد،بنابراین«تبارک»هنگامی که در مورد خداوند به کار میرود به معنای پربرکت و جاوید است.
2) 2) .رعد،آیه 15.
3) 3) .«یعفّر»از ریشه«عفر»و«عفر»بر وزن«فقر»و سفر به معنای خاک گرفته شده است،بنابراین تعفیر به معنای خاک مالیدن است.
4) 4) .«خدّ»در اصل به معنای شکاف است.سپس به فرورفتگی بین گونهها و بینی و به خود گونه و دو طرف صورت اطلاق شده و در اینجا به معنای دو طرف صورت است.
شده که منظور هم سجده ارادی تشریعی باشد و هم تکوینی،بنابراین که واژه«من»در اینجا شامل صاحبان عقل و غیر آنها هردو باشد(و به اصطلاح جنبه تغلیب داشته باشد).
تعبیر «طوعا و کرها» میتواند اشاره به همین معنا باشد،زیرا آنها سجود تشریعی دارند از روی اراده است و آنها که سجده تکوینی میکنند از روی اراده نیست و میتواند اشاره به این باشد که گروهی در حال اختیار در پیشگاه او سر به سجده مینهند و گروهی به هنگام گرفتاریها و مشکلات،آنگونه که در قرآن مجید آمده است:« «فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ» هنگامی که مشرکان بر کشتی سوار میشوند(در برابر طوفانها و امواج کوهپیکر دریا قرار میگیرند) خدا را با اخلاص و خالی از هرگونه آلودگی به شرک میخوانند ولی هنگامی که خدا آنان را به خشکی میرساند و نجات میدهد باز مشرک میشوند». (1)
جمله «یعفّر له ...»اگر به معنای حقیقی آن تفسیر شود،اشاره به سجده معمولی است که انسان پیشانی بر خاک مینهد و اگر به معنای مجازی تفسیر شود هرگونه خضوع تشریعی و تکوینی را شامل میگردد.
همچنین جمله «یلقی إلیه بالطّاعة ...»نیز ناظر به همین معناست که گروهی از عقلا از روی میل و اختیار و احساس ضعف و ناتوانی سر بر فرمان او مینهند و اما موجودات غیر عاقل بیاختیار تسلیم قوانین آفرینشاند.
جمله «یعطی له القیاد ..»اشاره به مرحلهای فراتر از مرحله اطاعت است،زیرا در اطاعت انسان فرمان مولا را میشنود و بهپا میخیزد و آن را انجام میدهد؛ولی در«قیاد» خود را تسلیم او میکند و مولا او را میبرد«هرجا که خاطرخواه اوست».
بعضی از لغویان در میان«رهبت»و«خوف»این فرق را گذاشتهاند که«خوف»به معنای مطلق ترس است و«رهبت»ترسی است که با اضطراب و خویشتنداری همراه باشد.
سپس امام علیه السّلام بار دیگر به بخشی از مخلوقات شگفتانگیز خدا؛یعنی پرندگان
1) 1) .عنکبوت،آیه 65.
میپردازد که به راستی از عجایب خلقتاند.نه تنها از این جهت که برخلاف جاذبه زمین به آسمان پرواز میکنند و با سرعت عجیب و فوق العادهای به هرسو میروند،بلکه ساختمان آنها از جهات مختلف-که در پایان این بحث به بخشی از آن اشاره میشود- جنبه استثنایی دارد.حضرت میفرماید:«پرندگان مسخّر فرمان اویند»؛ (فالطّیر مسخّرة لأمره) .
این جمله برگرفته از آیه شریفه« «أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فِی جَوِّ السَّماءِ ما یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللّهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» آیا پرندگانی را که بر فراز آسمانها نگه داشته شدهاند ندیدند؟هیچ کس جز خدا آنها را نگاه نمیدارد،در این امر نشانههایی (از عظمت و قدرت خدا)وجود دارد برای کسانی که ایمان میآورند(و آماده پذیرش حقّند)». (1)
آنگاه به شرح بیشتری درباره پرندگان پرداخته و به چند نکته مهم اشاره میکند و میفرماید:«خداوند شماره پرها و نفسهای آنها را احصا کرده،پاهای بعضی را برای حرکت درون آب،محکم ساخته و پای گروهی را برای خشکی و برای هرکدام غذای مناسب و خاصّی مقدّر فرموده و اصناف آنها را شماره نموده(و هریک را به شکل خاصّی آفریده است)این کلاغ است و آن عقاب،و این کبوتر است و آن شترمرغ.هریک را به نامی فرا خوانده و روزیاش را بر عهده گرفته است»؛ (أحصی عدد الرّیش (2)منها و النّفس،و أرسی (3)قوائمها علی النّدی (4)و الیبس؛و قدّر أقواتها،و أحصی أجناسها.فهذا غراب و هذا عقاب.و هذا حمام و هذا نعام؛دعا کلّ طائر باسمه،و کفل له برزقه) .
امام علیه السّلام در این عبارات به نکات زیبایی اشاره میکند.پرهای پرندگان از شگفتانگیزترین بخشهای آنهاست؛هرکدام شبیه نهال زیبایی است که ریشهاش در گوشت بدن او بهطور سطحی فرورفته و شاخ و برگها به صورت منظم از آن روییده و با چینش مخصوص در اطراف سر،گلو،بالها و سینهها روی هم قرار گرفته است و هریک از آنها که بیفتد نهال دیگری به جای آن میروید.لطافت آن عجیب و رنگآمیزی آن عجیبتر است.
سپس به پاهای آنها اشاره میکند که بعضی برای خشکی ساخته شده،کوتاه و محکم و بعضی برای استفاده در کنار دریاها و نهرها،بلند و کشیده که با گردن بلندی همراه است و به حیوان اجازه میدهد غذای خود را از درون آب بگیرد.
آنگاه به مواد غذایی آنها اشاره میکند که برای هریک سهمی از دانههای غذایی و غیر آن قائل شده است و جالب اینکه هیچیک از پرندگان دندانی برای خرد کردن این دانهها ندارند.در عوض معدهای به آنها داده(که در عربی به آن«قانصه»میگویند)بسیار پرحرارت و داغ که با ترشحات مناسب دانهها را نرم و قابل جذب میکند و چون به جهت وجود دشمنان مختلف،وقت زیادی برای برچیدن دانه ندارد،خداوند عضو دیگری به آنها داده به نام چینهدان(که در عربی به آن«حوصله»میگویند)و مانند کیسهای است برای جمعآوری سریع دانهها تا به هنگام فرصت بهطور تدریجی به سنگدان منتقل کند و آن را هضم و جذب نماید.
آنگاه به انواع گوناگون و کاملا متفاوت پرندگان اشاره میکند که هریک ساختمانی مخصوص خود و برنامههای ویژهای در زندگی دارند؛از کلاغها گرفته تا عقابها و از کبوترها تا شترمرغها و عجایب آفرینش در آنها به قدری زیاد است که انسان را مبهوت میکند.
بزرگ است خداوندی که این همه موجودات را به صورتهای مختلف آفریده است.
شاید جمله «دعا کلّ طائر باسمه» اشاره به همین موضوع باشد که هریک از پرندگان
را با ویژگیهایی که اراده کرده آفریده است و در واقع این دعوت تکوینی است با مجموعه ویژگیهایی که از آن تعبیر به اسم شده و شبیه تعبیری است که قرآن مجید در مورد آفرینش همه موجودات دارد:« «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند تنها به آن میگوید موجود باش آن نیز بی درنگ موجود میشود». (1)
امام علیه السّلام پایان خطبه را به آفرینش ابرهایی اختصاص میدهد که آب،سرچشمه اصلی حیات همه موجودات،از آن فرومیریزد،میفرماید:«ابرهای سنگین(و پرآب)ایجاد کرد و بارانهای پرپشت و پیدرپی از آن فروفرستاد.سهم هرمکانی را مشخص ساخت و با آن زمینهای خشک را آبیاری نمود و گیاهان را بعد از خشکسالی رویانید»؛ (و أنشأ «السَّحابَ الثِّقالَ» (2)فأهطل (3)دیمها (4)،و عدّد قسمها.فبلّ الأرض بعد جفوفها و أخرج نبتها بعد جدوبها (5)) .
میدانیم ابرها اقسام مختلفی دارند نوعی ابرهای پوششی هستند که تقریبا هیچ آبی ندارند و ابرهایی که آب مختصری با خود حمل میکنند.قسم سوم ابرهای فشرده پرآبی است که رطوبت زیادی با خود دارند و گویی دریاهایی معلق بر فراز آسماناند و معمولا در طبقات پایین جوّ قرار میگیرند و قرآن از آنها به«سحاب ثقال»تعبیر کرده است، میفرماید:« «وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّی إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ» او کسی است که بادها را بشارتدهنده در پیشاپیش(باران)رحمتش میفرستد تا ابرهای سنگین بار را
(بر دوش)کشند(سپس)ما آنها را به سوی زمینهای مرده میفرستیم و به وسیله آنها آب (حیاتبخش)را نازل میکنیم و با آن از هرگونه میوهای(از خاک تیره)بیرون میآوریم». (1)
درسهایی بزرگ در جملههای کوتاه
این خطبه درسهای مهمی به ما میآموزد؛از جمله اینکه اسرار عظمت خداوند را حتی در کوچکترین موجودات این جهان جستجو کنیم چه بسا موجودات کوچک و در ظاهر بیاهمیّتی همچون مورچه و ملخ را بیابیم که دارای شگفتانگیزترین اسرار خلقت باشند.به همه چیز،به عنوان اینکه نخستین بار است آن را میبینیم نگاه کنیم،تا به عجایبش پی ببریم و از این مخلوقات به خالق دانا و توانایش برسیم.
قابل توجه اینکه پیشینیان درباره اسرار آفرینش موجودات مخصوصا حیوانات اموری گفتهاند که خالی از اسطوره و افسانه نیست،در حالی که آنچه امام در این خطبه و خطبههای دیگر نهج البلاغه از اسرار آفرینش بیان میکند خالی از هرگونه اغراق و مطلب خرافی و نادرست است.
1) 1) .اعراف،آیه 57.
و من خطبة له علیه السّلام
فی التوحید و تجمع هذه الخطبة من أصول العلم ما لا تجمعه خطبة
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که درباره توحید ایراد فرموده و آن قدر اصول علمی در آن گرد آمده که در هیچ خطبهای وجود ندارد.
امام علیه السّلام در این خطبه درباره صفات خداداد سخن سرداده و بیش از هفتاد وصف از
1) 1) .سند خطبه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه نخستین سخنی که در اینجا میگوید از امالی سید مرتضی رحمهم اللّه که فرموده:«شرح اصول توحید و عدل از سخنان و خطبههای امام امیر المؤمنین علیه السّلام گرفته شده و علمای کلام هرچه در اینباره گفتهاند همه آنها شرح این سخنان است».سپس میافزاید:«این خطبه را طبرسی در احتجاج با تفاوتهایی نقل کرده که نشان میدهد از غیر نهج البلاغه گرفته است و مرحوم کلینی قبل از سید رضی بخشهایی از آن را در جلد اوّل اصول کافی آورده است».(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 477)و از سوی دیگر محتوای خطبه آن قدر عالی و بلند است که امکان ندارد از غیر فکر امام معصوم و حجّت خدا برخیزد و میدانیم یکی از دلایل صحت استناد روایات به معصومین،علوّ مضمون آنهاست.
اوصاف الهی را در آن بیان کرده است که در هیچ خطبه دیگری گستردگی ذکر صفات جلال و جمال،در این حدّ دیده نمیشود.
در واقع امام علیه السّلام در این خطبه قدرت بیان اندیشه الهی خود را در شرح پیچیدهترین مسائل اعتقادی نشان داده و همه دقایق صفات ثبوتی و سلبی و اضافی حق تعالی را با نظم خاصّی برشمرده است و سزاوار است که آن را به منزله سوره توحید-که در روایات به عنوان یک سوم قرآن شمرده شده است-در نهج البلاغه بدانیم.
این خطبه در واقع یک بخش است و آن شرح اسما و صفات خداست؛ولی آن را با کمی مسامحه میتوان به سه بخش تقسیم کرد:بخشی درباره صفات ثبوتی خداوند سخن میگوید و بخشی دیگر درباره صفات سلبی و بخشی هم به قدرت پروردگار در مسأله معاد و بازگشت انسانها به زندگی مجدّد اشاره دارد.
در مجموع،هرکس این خطبه را با دقّت بررسی کند میداند که هرگز فیلسوفان الهی جهان در گذشته و حال خدا را اینگونه دقیق و روشن،زیبا و جالب معرفی نکردهاند و حتی اگر مطالعهکننده مسلمان هم نباشد بر گوینده این سخنان هزاران آفرین میگوید.
ما وحّده من کیّفه،و لا حقیقته أصاب من مثّله،و لا إیّاه عنی من شبّهه،و لا صمده من أشار إلیه و توهّمه.کلّ معروف بنفسه مصنوع،و کلّ قائم فی سواه معلول.فاعل لا باضطراب آلة،مقدّر لا بجول فکرة،غنیّ لا باستفادة.
لا تصحبه الأوقات،و لا ترفده الأدوات؛سبق الأوقات کونه،و العدم وجوده،و الإبتداء أزله.بتشعیره المشاعر عرف أن لا مشعر له،و بمضادّته بین الأمور عرف أن لا ضدّ له،و بمقارنته بین الأشیاء عرف أن لا قرین له.ضادّ النّور بالظّلمة،و الوضوح بالبهمة،و الجمود بالبلل، و الحرور بالصّرد.مؤلّف بین متعادیاتها،مقارن بین متبایناتها،مقرّب بین متباعداتها،مفرّق بین متدانیاتها .
کسی که برای خدا کیفیّتی قائل گردد او را یگانه ندانسته و آن کس که برای او مانند قرار داده به حقیقتش پینبرده و هرکس او را به چیزی تشبیه کند به مقصد نرسیده و آن کس که به او اشاره کند یا در وهم و اندیشه آورد،او را منزّه(از صفات مخلوقات)ندانسته است.(کنه ذاتش هرگز شناخته نمیشود،زیرا)آنچه کنه ذاتش شناخته شده مصنوع و مخلوق است و آنچه بقایش به دیگری وابسته است معلول علّتی است.او فاعلی است که نیازمند به حرکت دادن ابزار و آلات نیست و مدبّری است که احتیاج به جولان فکر و اندیشه ندارد،بینیاز است امّا نه به این معنا که(قبلا از شخص یا چیزی)بهره گرفته باشد.نه زمانها با او قرین است و نه ابزار و وسایل از او حمایت میکند(بلکه)وجودش بر
زمان پیشی گرفته و بر عدم،سبقت جسته و ازلیّتش بر آغاز مقدّم بوده است.با آفرینش حواس(برای مخلوقات)معلوم شد که او از داشتن حواس پیراسته است و با آفرینش اشیای متضاد معلوم شد که ضدی برای او نیست و با قرین ساختن موجودات به یکدیگر روشن شد که قرین و همتایی ندارد،نور را ضد ظلمت،و رنگهای روشن را ضد رنگهای تیره و تار،و خشکی را ضد رطوبت و گرمی را ضد سردی قرار داده.
اضداد را باهم ترکیب نمود و متباینات را قرین هم ساخت،اموری را که از هم دور بودند به یکدیگر نزدیک کرد و آنها را که به یکدیگر نزدیک بودند از هم جدا ساخت.
نکات دقیقی درباره صفات خدا
این خطبه شریفه همانگونه که در بالا آمد مشتمل بر مطالب نفیس و مباحث پرارزشی از علم الهی است که در نهایت فصاحت و بلاغت و حسن اسلوب و انسجام عبارات و زیبایی بیان شده است.در آغاز این خطبه امام علیه السّلام به بخشی از صفات سلبیه خداوند اشاره میکند و میفرماید:«کسی که برای خدا کیفیّتی قائل گردد او را یگانه ندانسته و آن کس که برای او مانند قرار داده به حقیقتش پی نبرده و هرکس او را به چیزی تشبیه کند به مقصد نرسیده و آن کس که به او اشاره کند،یا در وهم و اندیشه آورد او را منزّه(از صفات مخلوقات)ندانسته است»؛ (ما وحّده من کیّفه،و لا حقیقته أصاب من مثّله،و لا إیّاه عنی من شبّهه،و لا صمده (1)من أشار إلیه و توهّمه) .
امام علیه السّلام در بیان نخستین وصف از اوصاف سلبیّه پروردگار به مسئله نفی کیفیّت از خداوند اشاره میکند که همان حالتی است که عارض به جسم مادی یا موجود روحانی میشود و چون در معرض حدوث عوارض بودن دلیل بر مخلوق بودن است ذات پاکی که
1) 1) .«صمد»از ریشه«صمد»گاه به معنای بزرگی و گاه به معنای صلابت و استحکام و گاه به معنای پاک و منزه بودن آمده است و در اینجا به همین معنای اخیر است.
ازلی و ابدی است در معرض کیفیّتی قرار نمیگیرد.
در بیان دومین وصف،هرگونه مثل و مانند و همتا را از او نفی میکند،زیرا اگر مثلی داشته باشد هرگاه مثلیّت در همه جهات باشد،عین او میشود و اگر در بعضی از جهات باشد لازمه آن ترکیب است(ترکیب از ما به الاشتراک و مابه الامتیاز)و ترکیب با واجب الوجود بودن نمیسازد،زیرا هرمرکّبی نیازمند به اجزای خود است و نیاز در واجب الوجود مفهومی ندارد و به تعبیر دیگر اجزای در مرتبه قبل از«کلّ»قرار دارند،بنابراین اگر واجب الوجودی هست باید همان اجزای باشد؛نه«کلّ»که مولود آن اجزاست و از طرفی لازمه اجزا،تعدّد است و در واجب الوجود تعدّد امکان ندارد،زیرا واجب الوجود از هرنظر نامتناهی است و دو«نامتناهی از هرنظر»محال است.
در سومین وصف نفی شبیه از ذات مقدّس او میکند،زیرا ذات نامتناهی از جمیع جهات،شبیه و مانند ندارد.(تفاوت مثل و شبیه از این جهت است که مثل در همه جهات یا اکثر صفات ملاحظه میشود و شبیه ممکن است در پارهای از جهات باشد).
در چهارمین و پنجمین وصف میفرماید:آن کس که به خدا اشاره کند یا او را در وهم خویش بگنجاند خدا را نشناخته،زیرا اشاره حسی دلیل بر جسمانیت و دارا بودن جهت و مکان است که خداوند از همه اینها منزّه است و در وهم گنجانیدن به معنای محدود ساختن ذات پاک نامحدود اوست و به همین دلیل میگوییم:هیچ کس کنه ذات خدا را درک نمیکند و علم ما به او همانند علم اجمالی است،مثلا میگوییم:خداوند همان آفریدگار و خالق این جهان است.
در ادامه این سخن به دو وصف دیگر اشاره کرده،میفرماید:«(کنه ذاتش هرگز شناخته نمیشود،زیرا)آنچه کنه ذاتش شناخته شده مصنوع و مخلوق است و آنچه بقایش به دیگری وابسته است معلول علّتی است»؛ (کلّ معروف بنفسه مصنوع،و کلّ قائم فی سواه معلول) .
بارها گفتهایم خداوند وجودی است از هرنظر غیر متناهی و هرگز در فکر محدود ما
نمیگنجد و به همین دلیل برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم است و اگر سؤال شود پس چگونه ما خدا را میشناسیم؟میگوییم:عمدتا از دو راه:یکی از طریق اشاره به آثار و افعال او که جهان هستی را پر کرده و بر هرچه نظر کنیم سیمای او را در ماورای آن اجمالا میبینیم و دیگر از طریق تحلیل حقیقت وجود که به واجب الوجود اجمالا منتهی میشود و در اصطلاح«برهان صدیقین»نام دارد و در احادیث و دعاها به عنوان«یا من دلّ علی ذاته بذاته»به آن اشاره شده است که آن هم یک علم اجمالی است؛نه علم به کنه و حقیقت ذات او که از دسترس همه افکار حتّی افکار انبیا و اولیا بیرون است.
این نکته نیز روشن است که هر چیزی قائم به دیگری باشد خواه به صورت عرض بر آن عارض باشد و خواه به صورت وجود جوهری وابسته،به هرحال معلول دیگری است و خداوندی که واجب الوجود است معلول نیست؛بلکه قیّوم است؛یعنی قائم به ذات خویش است و قیام دیگران به اوست.
سپس به افعال و تدبیرات و غنای او اشاره کرده،میفرماید:«او فاعلی است که نیازمند به حرکت دادن ابزار و آلات نیست و تدبیرکنندهای است که احتیاج به جولان فکر و اندیشه ندارد و غنی و بینیاز است امّا نه به این معنا که(قبلا از شخص یا چیزی)بهره گرفته باشد»؛ (فاعل لا باضطراب آلة،مقدّر لا بجول (1)فکرة،غنیّ لا باستفادة) .
زیرا کسی که برای انجام کارش متوسل به ابزار و آلاتی میشود و به سبب آن است که قدرتش محدود است لذا از آن ابزار کمک میگیرد و کسی که در تدبیراتش نیاز به تفکّر و مطالعه دارد به سبب محدود بودن علم اوست که به ناچار با اندیشه و مطالعه بر آن میافزاید؛ولی کسی که علم و قدرتش نامحدود است از همه اینها بینیاز است و نیز همه اغنیا غیر از او از طریق تحصیل مال و مقام و امثال آن از بیرون وجود خود غنی میشوند در حالی که خداوند غنیّ بالذات است.
1) 1) .«جول»و«جولان»به معنای گردش کردن به هرسو است و جولان فکر به معنای اندیشیدن و فکر کردن است.
قرآن مجید میگوید:« «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» ای مردم شما همگی نیازمند خداوند هستید و تنها خداوند است که بینیاز و شایسته ستایش است». (1)
در ادامه بیان این اوصاف میفرماید:«نه زمانها با او قرین است و نه ابزار و وسایل از او حمایت میکند(بلکه)وجودش بر زمان پیشی گرفته،و بر عدم سبقت جسته و ازلیّتش بر آغاز مقدّم بوده است»؛ (لا تصحبه الأوقات،و لا ترفده (2)الأدوات؛سبق الأوقات کونه،و العدم وجوده،و الإبتداء أزله) .
جمله «لا تصحبه الأوقات ...»اشاره به این است که زمان،امری حادث است و خداوندی که ذاتش ازلی و ابدی است قرین با حوادث نبوده و نخواهد بود و آلات و ابزار و ادوات،معین و یاور و حامی او نبوده است.
تفاوت این جمله با جمله «فاعل لا باضطراب آلة» ممکن است از این نظر باشد که در جمله سابق سخن از افعال خدا بود که نیاز به آلات و ابزاری ندارد و این جمله اشاره به این است که در بقایش کمک از ابزار و ادواتی نمیگیرد.
و جملههای سهگانه «سبق الأوقات کونه ...»در واقع،شرحی است برای جمله «لا تصحبه الأوقات »چون هنگامی که پذیرفتیم هستی او برتر از زمان و مکان است نتیجه میگیریم که وجود او بر زمان پیشی گرفته و هستی او بر عدم سبقت جسته و ازلیت او بر هرآغازی مقدم بوده است.
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه امام میفرماید:وجود خداوند بر عدم سبقت گرفت در حالی که«عدم»چیزی نیست که وجود خداوند بر آن سبقت گیرد.
در پاسخ این سؤال میتوان گفت که مقصود از عدم،عدم مخلوقات است؛یعنی آن هنگام که هیچیک از این کائنات موجود نشده بود خداوند وجود داشت.
گاه گفته میشود:این جمله کنایه از واجب الوجود بودن خداوند است،زیرا ذاتی که واجب الوجود است همیشه بوده است و خواهد بود و بر عدم غلبه دارد و هرگز«عدم»بر ذات پاک او عارض نمیشود.
جمله «و الإبتداء أزله» (ازلیّت خداوند بر ابتدا پیشی گرفت)اشاره به این است که ذات ازلی و ابدی او برتر از این است که آغاز و ابتدایی داشته باشد.
سپس امام علیه السّلام به بیان اوصاف دیگری میپردازد که هریک از دیگری مهمتر است، میفرماید:«به سبب آفرینش حواس(برای مخلوقات)معلوم شد که او از داشتن حواس پیراسته است»؛ (بتشعیره (1)المشاعر عرف أن لا مشعر له) ،زیرا وجود حواس از لوازم مخلوقات امکانیه است و واجب الوجود از آن منزه است.افزون بر این،حواس از عوارض موجودات است و عرض و معروض دو چیز مختلفند حال آنکه میدانیم ترکیب در ذات خداوند راه ندارد.
به تعبیر دیگر خداوند با آفرینش حواس به بندگانش نشان داد که احساس و حواس اموری عارضی هستند و جدای از ذات اشیا.بندگان نیز از اینجا فهمیدند که او دارای حواس نیست،چون ذاتش محل عوارض نیست.
در ادامه میافزاید:«با آفرینش اشیای متضاد معلوم شد که ضدی برای او نیست و با قرین ساختن موجودات به یکدیگر روشن شد که قرین و همتایی ندارد»؛ (و بمضادّته بین الأمور عرف أن لا ضدّ له،و بمقارنته بین الأشیاء عرف أن لا قرین له) .
تفسیر این سخن،آن است که دو موجود متضاد،به یقین هردو محدود و دارای دو حالت مختلفند،در حالی که ذات خداوندی نه محدودیت دارد و نه چیزی بر او عارض میشود؛همچنین دو موجود قرین یکدیگر هردو محدودند و دارای عوار مشابه،در حالی که ذات پاک او از هرنظر نامحدود و عاری از عوارض است.
1) 1) .«تشعیر»از«شعور»به معنای آگاهی یافتن و دانستن و در کاری،دقیق و باریک شدن است؛ولی در اینجا؛یعنی دانستن چیزی از طریق حواس.
امام علیه السّلام به دنبال این سخن انگشت بر چند مصداق از امور متضاد گذارده،میفرماید:
«نور را ضد ظلمت،و رنگهای روشن را ضد رنگهای تیره و تار،و خشکی را ضد رطوبت و گرمی را ضد سردی قرار داد»؛ (ضادّ النّور بالظّلمة،و الوضوح بالبهمة (1)،و الجمود بالبلل،و الحرور بالصّرد (2)) .
بدیهی است این تضادّ فلسفهای دارد و آن ایجاد تعادل و از میان بردن آثار سوء هر یک با دیگری است.اگر آفتاب،پیوسته در قسمتی از کره زمین بتابد و بخش دیگری پیوسته در ظلمت فرورود حیات و زندگی،به زودی برچیده خواهد شد؛آنچه در معرض تابش آفتاب است از شدّت حرارت میسوزد و نابود میشود و آنچه در ظلمت فرورفته منجمد میگردد و از میان میرود:« «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللّهِ یَأْتِیکُمْ بِضِیاءٍ أَ فَلا تَسْمَعُونَ» (3)بگو به من خبر دهید اگر خداوند شب را تا قیامت بر شما جاودان سازد آیا معبودی جز خدا میتواند روشنایی برای شما بیاورد؟آیا نمیشنوید؟»:« «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّهُ عَلَیْکُمُ النَّهارَ سَرْمَداً إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللّهِ یَأْتِیکُمْ بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ أَ فَلا تُبْصِرُونَ» (4)بگو به من خبر دهید اگر خداوند روز را تا قیامت بر شما جاودان کند کدام معبود غیر از خداست که شبی برای شما بیاورد تا در آن آرامش یابید؟آیا نمیبینید؟»:« «وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» (5)و از رحمت او است که برای شما شب و روز قرار داد تا هم در آن آرامش داشته باشید و هم برای بهرهگیری از فضل خدا تلاش کنید و شاید شکر نعمت او را به جا آورید».
در اینجا این سؤال مطرح است که ظلمت،امری عدمی است و چیزی نیست که
خداوند آن را آفریده باشد و یا به عنوان ضدّ در مقابل نور قرار گیرد.همین سؤال در آیه شریفه« «الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ» (1)ستایش مخصوص خداوندی که آسمانها و زمین را آفرید و ظلمتها و نورها را پدید آورد»نیز مطرح است.
ولی با توجه به این نکته که ظلمت شب و مانند آن ظلمت مطلق نیست تا عدمی باشد،بلکه ضعف شدید نور است،به همین دلیل شبانگاه هنگامی که ناگهان چراغها خاموش میشود ما چیزی را مطلقا نمیبینیم؛ولی به تدریج که چشم ما به آن نور ضعیف درون ظلمت عادت میکند اطراف خود را مشاهده میکنیم،بنابراین ظلمت نیز مخلوقی از مخلوقات خداست که با نور متضادّ است.
جمله «و الوضوح بالبهمة» ممکن است اشاره به تفاوت رنگها باشد که فلسفه آن تمیز اشیا از یکدیگر است.«وضوح»اشاره به رنگهای روشن و«بهمه»اشاره به رنگهای تیره و تاریک است.یا اشاره به حالات نیمه روشن و نیمه تاریک در بین الطلوعین و بین الغروبین است «و الجمود بالبلل» اشاره به خشکیها و دریاها و اشیای جامد و مرطوب است که هرکدام فلسفه وجودی خاصّی دارد.
«و الحرور بالصّرد» اشاره به فصول سال،یا بهطور کلی گرما و سرماست که هرکدام نقشی در حیات موجودات زنده و پرورش آنها دارد.
آنگاه در ادامه این سخن به چهار وصف دیگر اشاره کرده،میفرماید:«اضداد را با هم ترکیب نمود و موجودات متباین را قرین هم ساخت،اموری را که از هم دور بودند به یکدیگر نزدیک کرد و آنها را که به یکدیگر نزدیک بودند از هم جدا ساخت»؛ (مؤلّف بین متعادیاتها،مقارن بین متبایناتها،مقرّب بین متباعداتها،مفرّق بین متدانیاتها) .
امام علیه السّلام در این بیان اشاره به نکات بسیار مهمّی میکند که خداوند در تدبیر جهان هستی به کار گرفته است.در بسیاری از موارد جمع بین ضدّین کرده،روح را که جوهری
1) 1) .انعام آیه،1.
است لطیف و ماورای ماده با جسم خاکی پیوند داده و موجودات مختلف را در کنار یکدیگر قرار داده است،همانگونه که در ترکیب بدن انسان و جانوران و گیاهان دیده میشود که دهها فلز و شبه فلز در کنار هم قرار گرفته و ترکیبی بدیع به وجود آوردهاند.
جالب اینکه در میان دو ضدّ؛مانند قطب مثبت و منفی الکتریسیته،جاذبه و کشش قرار داد،و در میان دو الکتریسیته یکسان؛مانند دو مثبت یا دو منفی،دافعه قرار داده است.
در میان جنس نر و ماده بهطور طبیعی جاذبه و در میان دو هم جنس دافعه قرار داده است.
به این ترتیب امام علیه السّلام به چهار بخش از موجودات جهان اشاره کرده است که بخشی از آنها متضادّند؛مانند نور و ظلمت و روح و جسم،و بعضی متباینند؛مانند انواع گیاهان و جانداران که در عین تباین تضادّی هم با یکدیگر ندارند.خداوند در میان همه اینها الفتی ایجاد کرد.
قسم سوم آنهایی هستند که از هم دورند و خداوند آنها را به یکدیگر نزدیک میکند؛ مانند همسرانی از دو قوم جدای از یکدیگر که بر اثر عشق و محبّت به هم نزدیک میشوند.
قسم چهارم اموری هستند که ذاتا به یکدیگر نزدیکند؛ولی خداوند در تدبیر جهان آنها را از هم دور میسازد؛مانند کرات منظومه شمسی که طبق نظریه معروف،روزی همه در کنار هم بودند اما خداوند آنها را از هم جدا کرد و منظومه شمسی را به وجود آورد.
یا اینکه اجزای ترکیبی و برگهای گیاهان بعد از خشکیدن از یکدیگر جدا میشوند و تبدیل به عناصر فعّالی برای پرورش درختان و گیاهان دیگر میگردند،همچنین گاه قطعات ابر را از مناطق مختلف با فرمانی که به بادها میدهد به هم پیوند میزند و بارانهای حیاتبخش نازل میکند و به بادهای دیگر فرمان میدهد که آنها را از هم متلاشی کنند و به جاهای دیگر بفرستند.
آری!ربوبیّت و تدبیر او چنین اقتضا میکند که گاه جمع بین ضدّین کند و گاه
متباینین را به یکدیگر نزدیک سازد؛زمانی دورها را نزدیک و هنگامی نزدیکها را دور سازد.
چگونگی جمع ضدّین
گروهی معتقدند که جهان از جمع اضداد تشکیل شده و تضاد سبب تکامل است و به گفته بعضی از حکما«لو لا التّضاد ما صحّ الفیض عن المبدأ الجواد؛اگر تضاد نبود فیض از ناحیه پروردگار ادامه نمییافت».بعضی جمله بالا را که در کلام امام علیه السّلام آمده است (مؤلّف بین متعادیاتها،مقارن بین متبایناتها...)نیز دلیل بر این مطلب گرفتهاند.
طرفداران مکتب ماتریالیسم دیالکتیک یکی از اصول اساسی چهارگانه مکتب خود را نیز جمع ضدین میشمردند و میگویند:هرموجودی ضد خود را در دل خود پرورش میدهد و با ظاهر شدن ضد موجود قبلی از بین میرود و مثال به جوجه و تخممرغ و امثال آن میزنند و از آن نتیجه میگیرند که جامعه سرمایهداری بهطور جبری ضد خود را که جامعه سوسیالیستی و کمونیستی است در دل خود میپروراند و با ظهور اینها سرمایهداری نفی میشود.بر این اساس مطالب واهی و سستی را بنا نهادهاند که ضعف و ناتوانی آنها در عمل ظاهر و آشکار گردید و همانگونه که مشاهده کردیم دستگاه آنها برچیده شد.
البتّه باید توجه داشت که جمع بین ضدین(یا نقیضین)یک اصطلاح فلسفی دارد که مفهومش جمع در محل واحد از جمیع جهات است.به این معنا که مثلا شیئی واحد در آن واحد همه آن سفید و یا سیاه باشد البتّه محال است.یا یک لحظه معین در مکان واحد هم شب باشد و هم روز یا انسان معینی در زمان معینی هم زنده باشد و هم مرده.
بدیهی است جمع بین ضدین یا نقیضین به این مفهوم غیر ممکن است.
ولی گاه منظور جمع عرفی است؛مانند اینکه دو جسم سیاه و سفید در آن واحد در کنار هم قرار گیرند.یا در دو زمان متصل به هم،گاه جسمی سفید و گاه سیاه باشد.این معنا نه تنها محال نیست،بلکه بخشهای عظیمی از جهان را دربرگرفته است.با توجه به این نکته به اصل مسئله بازمیگردیم و میگوییم:در جهانی که ما زندگی میکنیم مدیر و مدبّر عالم،ذات پاک خداست که گاه نظام اضداد را گسترده است و همانگونه که در کلام امام علیه السّلام آمده بود،نور و ظلمت حرارت و برودت خشکی و رطوبت را به هم آمیخته و نظام شب و روز و فصول سال و ابر و باران و آفتاب را مأمور کارهای مهمی کرده است و گاه میان امثال دیده میشود مثلا اعضای پیکر یک انسان یا یک گیاه نه تنها تضادی ندارند،بلکه با یکدیگر هماهنگاند.
به هرحال شک نیست که تضادها به گونهای که گفته شد در بسیاری از مواقع میتوانند نقش مهمی در پیشرفت جامعه انسانی و تکامل موجودات داشته باشند؛ رقابتهای سازنده در هرجامعهای منشأ پیشرفت است و در میدانهای مختلف سبب نیرومندی است حتی وجود شیطان در برابر مؤمنان موجب افزایش و قدرت ایمانی آنهاست.
لا یشمل بحدّ،و لا یحسب بعدّ،و إنّما تحدّ الأدوات أنفسها،و تشیر الالات إلی نظائرها.منعتها«منذ»القدمة،و حمتها«قد»الأزلیّة،و جنّبتها«لو لا» التّکملة!بها تجلّی صانعها للعقول،و بها امتنع عن نظر العیون،و لا یجری علیه السّکون و الحرکة،و کیف یجری علیه ما هو أجراه،و یعود فیه ما هو أبداه،و یحدث فیه ما هو أحدثه!إذا لتفاوتت ذاته،و لتجزّأ کنهه،و لا متنع من الأزل معناه،و لکان له وراء إذ وجد له أمام،و لا لتمس التّمام إذ لزمه النّقصان.و إذا لقامت آیة المصنوع فیه،و لتحوّل دلیلا بعد أن کان مدلولا علیه،و خرج بسلطان الإمتناع من أن یؤثّر فیه ما یؤثّر فی غیره.
الّذی لا یحول و لا یزول،و لا یجوز علیه الأفول.لم یلد فیکون مولودا،و لم یولد فیصیر محدودا.جلّ عن اتّخاذ الأبناء،و طهر عن ملامسة النّساء .
حدّ و اندازهای برای او نیست،و به شمارش درنمیآید،زیرا«واژهها»خودش را محدود میسازد و«کلمات»به مانند خود اشاره میکند.(منظور از ادوات و آلات واژههایی همچون«متی»،«قد»و«لعل»است که در عبارات بعد به آن اشاره خواهد شد).اینکه میگوییم:موجودات از فلان زمان پیدا شدهاند آنها را از قدیم بودن بازمیدارد،و اینکه میگوییم:به تحقیق به وجود آمدهاند آنها را از ازلی بودن ممنوع میسازد و هنگامی که گفته میشود:اگر چنین نبود مشکلی نداشتند،دلیلی بر آن است که به کمال نرسیدهاند.
آفریدگار جهان با آفرینش مخلوقات در برابر عقلها تجلی کرد،و به همین سبب مشاهده
او با چشمهای ظاهر غیر ممکن است سکون و حرکت در او راه ندارد(زیرا)چگونه ممکن است چیزی بر او عارض شود که خودش آن را ایجاد کرده است؟و چگونه ممکن است آنچه را او ظاهر کرده به خودش بازگردد و تحت تأثیر آفریده خویش قرار گیرد؟که اگر حرکت و سکون در ذات او راه پیدا کند ذاتش تغییر میپذیرد و کنه ذاتش تجزیه میشود مفهوم ازلیت برای او ممتنع میگردد و باید پشتسری داشته باشد اگر پیشرویی دارد، و به سبب نقصان باید در جستجوی کمال باشد،و در این حال نشانه مخلوق بودن در او ظاهر خواهد شد و خود دلیل بر وجود خالقی دیگر خواهد بود؛نه اینکه مخلوقات دلیل وجود او باشند(و سرانجام اینکه)به سبب دارا بودن قدرت مطلقه آنچه در غیر او اثر میگذارد در او اثر نخواهد گذاشت.آری او خداوندی است که نه تغییر در ذات او راه دارد و نه زوال و غروب و افول بر او رواست.کسی را نزد او تا خود مولود دیگری باشد و از کسی زاده نشد تا محدود به حدودی گردد،برتر از آن است که فرزندانی برگزیند و پاکتر از آن است که تصور آمیزش با زنان درباره او رود.
امام علیه السّلام در این بخش،نخست اشاره به صفات دیگری از صفات سلبیه خداوند کرده، میفرماید:«حد و اندازهای او را فرانمیگیرد،و به حساب و شمارش در نمیآید،زیرا «واژهها»خودش را محدود میسازند و«کلمات»به مانند خود اشاره میکند»؛ (لا یشمل بحدّ،و لا یحسب بعدّ،و إنّما تحدّ الأدوات أنفسها،و تشیر الآلات إلی نظائرها) .
تفسیر جمله اوّل و دوم روشن است،چون خداوند وجودی است از هرنظر نامحدود و اگر محدود بود واجب الوجود نبود بلکه ممکن الوجود بود.همچنین اگر به شمارش عددی درآید باید از قبیل ممکنات باشد که تعدد در آن راه مییابد و اگر میگوییم خداوند یگانه و یکتاست نه به معنای واحد عددی است،بلکه به معنای بینظیر بودن است:
«لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (1)
ولی در تفسیر جمله سوم و چهارم به جهت ابهامی که بر آنها حاکم است،شارحان نهج البلاغه اختلاف نظر دارند و کلید حلّ مشکل تفسیر این دو جمله در این امر نهفته است که قرائنی نشان میدهد مرحوم سیّد رضی به هنگام گلچین کردن خطبه که جزء برنامه همیشگی اوست جملههایی را در ارتباط با این دو جمله حذف کرده است.
گرچه مرحوم رضی این نکته را رعایت میکند که در میان جملههای مرتبط با یکدیگر جدایی نیفکند ولی گاه ممکن است بدون توجه این مسئله به فراموشی سپرده شود.
شاهد این سخن که بعضی از جملات خطبه در اینجا حذف شده است،روایت تحف العقول است.در آنجا که امام علیه السّلام میفرماید:«لا تفوّته«متی»و لا تدنیه«قد»و لا تحجبه«لعلّ»و لا تقارنه«مع»و لا تشتمله«هو»انّما تحدّ الأدوات أنفسها و تشیر الآلة الی نظائرها؛در ذات پاک خداوند«متی»(چه زمان؟)راه ندارد که قبل یا بعد از آن وجود داشته باشد و تعبیر به«قد»(که در مورد وقوع چیزی قریب به زمان حال به کار میرود)به او نزدیک نمیشود(تا او را محدود سازد)و«لعلّ»(-شاید)او را محجوب نمیدارد(تا علم او آمیخته به شکّ گردد)و«هو»(-او)تمام وجود وی را شامل نمیشود تا کنه ذاتش آشکار گردد.این کلمات(تعبیراتی همچون متی و قد و لعل و مع و هو)خود را محدود میسازد(یعنی تنها در جایی به کار میروند که زمان و مکان ناآگاهی در آن راه داشته باشد)و این تعبیرات به نظایر خود اشاره میکند(نظایری که در عالم ممکنات وجود دارد؛نه ذات پاک خدا که بینظیر است).
سپس در تأکید بر این سخن میفرماید:«همین که میگوییم:موجودات«از فلان زمان»پیدا شدهاند آنها را از قدیم بودن بازمیدارد و این که میگوییم:«به تحقیق»به وجود آمدهاند آنها را از ازلی بودن ممنوع میسازد و هنگامی که گفته میشود:«اگر چنین نبود»مشکلی نداشتند دلیل بر آن است که به کمال نرسیدهاید»؛ (منعتها«منذ»القدمة،
1) 1) .شورا،آیه 11.
و حمتها«قد»الأزلیّة،و جنّبتها«لو لا»التّکملة!) . (1)
توضیح اینکه واژه«منذ»در مواردی به کار میرود که تاریخچهای برای وجود چیزی باشد،بنابراین با توجه به استعمال این واژه در مورد ممکنات به خوبی میتوان یافت که اینها حادثند؛نه قدیم.همچنین واژه«قد»هنگامی که در ماضی به کار میرود به معنای وقوع چیزی قریب به زمان حال است که آن هم با ازلیّت سازگار نیست و نیز واژه«لو لا» در جایی به کار میرود که مانعی بر سر راه تکامل چیزی به وجود آمده؛مانند سخنی که قرآن مجید از کافران نقل میکند که به مستکبران میگویند:« «لَوْ لا أَنْتُمْ لَکُنّا مُؤْمِنِینَ» اگر شما نبودیم ایمان آورده بودیم». (2)و با توجه به ازلیّت و ابدیّت و کمال مطلق خداوند این ادوات و تعبیرات هیچ کدام درباره او به کار نمیرود.
امام علیه السّلام در بیان اوصاف دیگری از اوصاف خداوند میفرماید:«آفریدگار جهان با آفرینش مخلوقات در برابر عقلها تجلی کرد،و به همین سبب مشاهده او با چشمهای ظاهر غیر ممکن است» (بها تجلّی صانعها للعقول،و بها امتنع عن نظر العیون) .
آری آثار او در جای جای عالم هستی نمایان است و از آنها پی به وجود مقدّس او میبریم؛ولی با این حال با چشم ظاهر دیده نمیشود،زیرا رؤیت چشم،مخصوص اجسام است که دارای زمان و مکان و اجزا و جهت هستند و خداوند از تمام اینها منزّه است.
آنگاه امام علیه السّلام مسئله مهم دیگری را مطرح میکند و درباره نفی سکون و حرکت از ذات پاک خداوند سخن میگوید،میفرماید:«سکون و حرکت در او راه ندارد(زیرا)چگونه میتواند چیزی بر او عارض شود که خودش آن را ایجاد کرده است،و چگونه ممکن است آنچه را او ظاهر کرده به خودش بازگردد و تحت تأثیر آفریده خویش قرار گیرد؟»؛ (و لا
یجری علیه السّکون و الحرکة،و کیف یجری علیه ما هو أجراه،و یعود فیه ما هو أبداه،و یحدث فیه ما هو أحدثه!) .
آری حرکت و سکون از عوارض ممکنات است.حرکت آن است که یک شیء در دو زمان در دو جا یا در دو حالت قرار گیرد و سکون آن است که در دو زمان در یک جا یا در یک حالت باشد،بنابراین هم سکون حادث است و هم حرکت،زیرا هر دو وصف بیان حالت دوم چیزی است که زمانی بر آن گذشته است.به تعبیر دیگر در حالت اوّل نه سکون است نه حرکت و در حالت دوم است که سکون و حرکت معنا مییابد که اگر در جای اوّل باشد سکون است و اگر در جای دیگری باشد حرکت است.
اضافه بر این اگر حرکت در مکان و زمان و کیفیت و مانند اینها باشد از عوارض جسم است و همچنین اگر حرکت در جوهر باشد و میدانیم خداوند نه جسم است و نه جوهر.
نتیجه اینکه حرکت و سکون از مخلوقات خدا و از ممکنات است و هرگز به ذات پاک واجب الوجود راه ندارد.
در ادامه این سخن امام علیه السّلام به دلایل این موضوع پرداخته و هشت دلیل برای آن ذکر میفرماید:
نخست اینکه«اگر حرکت و سکون در ذات خداوند راه پیدا کند ذاتش تغییر میپذیرد»؛ (إذا لتفاوتت ذاته) و میدانیم او وجودی است دارای کمال مطلق و دور از هر گونه تغییر،و ذاتی است ثابت.
دیگر اینکه«کنه ذاتش تجزیه میشود»؛ (و لتجزّأ کنهه) ،زیرا لازمه حرکت آن است که موجودی به چیزی رسد که نداشته است،بنابراین وجود او ترکیبی از ما بالفعل و ما بالقوّه است(یعنی چیزی که هست و چیزی که بعدا به آن خواهد رسید).
سوم اینکه«مفهوم ازلیت برای او ممتنع میگردد»؛ (و لامتنع من الأزل معناه) .
زیرا حرکت و سکون،چنانکه گفتیم،هردو حادث است و ذات پاک او ازلی و قدیم است و جمع میان حادث و قدیم ممکن نیست.
چهارم اینکه اگر حرکت در ذات او راه پیدا کند«باید پشتسری داشته باشد اگر پیشرویی دارد»؛ (و لکان له وراء إذ وجد له أمام) ،زیرا حرکت به هرسو باشد و به هر مفهومی در نظر گرفته شود،سمت و سویی دارد که سمت و سوی آن،پیشرو محسوب میشود و عکس آن پشتسر.
پنجم اینکه لازمه حرکت جستجوی کمال است پس به سبب نقصان باید در جستجوی کمال باشد»؛ (و لالتمس التّمام إذ لزمه النّقصان) ،زیرا حرکت یا به سوی تکامل است یا به سوی نقصان و هرکدام باشد مفهومش آن است که موجود متحرک کمال مطلق نیست.
ششم اینکه اگر حرکت در ذات پاک او باشد«نشانه مخلوق بودن در او ظاهر خواهد شد»؛ (و إذا لقامت آیة المصنوع فیه) .
هفتم اینکه اگر چنین باشد«او دلیل وجود خالقی دیگر خواهد بود؛نه اینکه مخلوقات دلیل وجود او باشند»؛ (و لتحوّل دلیلا بعد أن کان مدلولا علیه) .
هشتم اینکه«به سبب دارا بودن قدرت مطلقه،آنچه در غیر او اثر میگذارد در او اثر نخواهد گذاشت»؛ (و خرج بسلطان الإمتناع من أن یؤثّر فیه ما یؤثّر فی غیره) .اشاره به اینکه سلطه نفوذناپذیر و غیر قابل تغییر او سبب میشود که معرض در حوادث نباشد و آنچه در غیر او مؤثر است در او تأثیر نکند،زیرا ذات پاکش غیر قابل تغییر است:
آنچه تغیّر نپذیرد تویی آنکه نمرده است و نمیرد تویی
کوتاه سخن اینکه حرکت خواه در عرض باشد یا جوهر،در کمیّت باشد(مانند رشد بدن انسان یا نموّ گیاهان)یا در کیفیت باشد(مانند دگرگونی رنگها در جهان طبیعت و کم و زیاد شدن گرما و سرما در فصول سال)خواه به سوی کمال باشد(مانند رشد کودک) و خواه به سوی نقصان باشد(مانند ضعف و ناتوانی پیران)هیچیک از آنها در ذات پاک خداوند راه ندارد،چون واجب الوجود است و کمال مطلق،و حرکت مخصوص ممکنات و موجودات دارای نقصان است.
افزون بر این،حرکت نشانه تجزیهپذیری و حادث بودن است که در ذات بسیط ازلی راه ندارد.
سپس امام در ادامه این اوصاف به بیان هفت وصف دیگر میپردازد که رابطه نزدیکی با مسئله حرکت دارد،میفرماید:«آری!او خداوندی که نه تغییر در ذات او راه دارد و نه زوال و غروب و افول بر او رواست»؛ (الّذی لا یحول و لا یزول،و لا یجوز علیه الأفول) .
تغییر و زوال و افول و غروب همه از عوارض موجودات امکانیه و محدود و ناقص است و این اوصاف برای او متصوّر نیست.
آنگاه میفرماید:«کسی را نزد او تا خود مولود دیگری باشد و از کسی زاده نشد تا محدود به حدودی گردد،برتر از آن است که فرزندانی برگزیند و پاکتر از آن است که تصور آمیزش با زنان درباره او رود»؛ (لم یلد فیکون مولودا،و لم یولد فیصیر محدودا.جلّ عن اتّخاذ الأبناء،و طهر عن ملامسة النّساء) .
بیشک همه این امور،زادن و زاییده شدن و صاحب زن و فرزند شدن از عوارض موجودات جسمانی است و خداوند سبحان نه جسم است و نه عوارض جسمانی دارد، اضافه بر این،این امور هم نشانه حدوث است و هم نیاز،و او نه حادث است و نه نیازمند.
جمله «لم یلد فیکون مولودا» اشاره به وضع متعارف موجودات زنده است که از یک سو متولّد از دیگری میشوند و از سوی دیگر فرزندانی از آنها متولد میشود،بنابراین نقض و ایراد در مورد حضرت آدم که او صاحب فرزند شد ولی خودش از کسی متولد نشد وارد نمیشود،زیرا آدم فردی استثنایی بود،به علاوه اگر آدم متولد از انسانی نشد متولد از خاک شد که این خود نوعی ولادت است.
لا تناله الأوهام فتقدّره،و لا تتوهّمه الفطن فتصوّره،و لا تدرکه الحواسّ فتحسّه،و لا تلمسه الأیدی فتمسّه.و لا یتغیّر بحال،و لا یتبدّل فی الأحوال.و لا تبلیه اللّیالی و الأیام،و لا یغیّره الضّیاء و الظّلام.و لا یوصف بشیء من الأجزاء،و لا بالجوارح و الأعضاء،و لا بعرض من الأعراض،و لا بالغیریّة و الأبعاض.و لا یقال:له حدّ و لا نهایة،و لا انقطاع و لا غایة؛و لا أنّ الأشیاء تحویه فتقلّه أو تهویه،أو أنّ شیئا یحمله،فیمیله أو یعدّله.لیس فی الأشیاء بوالج،و لا عنها بخارج.یخبر لا بلسان و لهوات،و یسمع لا بخروق و أدوات.یقول و لا یلفظ،و یحفظ و لا یتحفّظ،و یرید و لا یضمر.یحبّ و یرضی من غیر رقّة،و یبغض و یغضب من غیر مشقّة.یقول لمن أراد کونه: «کُنْ فَیَکُونُ» لا بصوت یقرع،و لا بنداء یسمع؛ و إنّما کلامه سبحانه فعل منه أنشأه و مثّله،لم یکن من قبل ذلک کائنا،و لو کان قدیما لکان إلها ثانیا .
دست وهم و خیال به دمان کبریاییش نمیرسد تا محدودش سازد و تیزهوشی هوشمندان نمیتواند نقش او را در ذهن و تصور آورد.نه حواس قادر بر ادراک او هستند تا محسوس گردد،و نه دستها میتوانند او را لمس کنند تا ملموس شود،هیچگاه تغییر نمیپذیرد و دگرگونی در او حاصل نمیشود،آمدوشد شبها و روزها وی را کهنه نمیسازد و روشنایی و تاریکی تغییرش نمیدهد،هرگز توصیف به داشتن اجزا و جوارح و
اعضا،و عرضی از اعراض و تفاوت و ابعاض نمیشود،حد و نهایتی برای او نیست،و نه انقطاع و پایانی،اشیا به او احاطه ندارند تا وی را بالا و پایین برند،و چیزی او را حمل نمیکند تا به جانبی متمایل سازد یا ثابت نگهدارد.
نه درون اشیا داخل است و نه از آنها خارج،خبر میدهد اما نه با زبان و حنجره و میشنود ولی نه با کمک استخوانها(ی شنوایی)و پرده گوش،سخن میگوید؛اما نه با الفاظ،(همه چیز را)در علم خود دارد؛ولی نه با رنج به خاطر سپردن،و اراده میکند؛اما نه با تصمیمگیری درونی دوست میدارد و خشنود میشود؛اما نه از روی رقت قلب و نازکدلی و دشمن میدارد و خشم میگیرد؛اما نه از روی ناراحتی و رنج درون،هرگاه اراده چیزی کند،میگوید:«موجود باش»و بیدرنگ موجود میشود؛نه به این معنا که صدایی از او در گوشها بنشیند یا فریادی شنیده شود،بلکه سخن خداوند همان چیزی است که ایجاد میکند و صورت میبخشد و پیش از آن چیزی وجود نداشته و اگر پیش از آن چیزی از ازل وجود داشت خدا معبود دوم بود.
بخش دیگری از اوصاف بینظیر او
از نکات مهمی که در کلام امام علیه السّلام در این خطبه کاملا متجلی و آشکار است این است که امام علیه السّلام با تعبیرات بسیار متنوع هرگونه وصفی از اوصاف مادی و جسمانی را از خداوند نفی میکند؛زیرا بسیاری از مردم در طریق معرفة الله گرفتار تشبیه میشوند و خدا را با اوصاف مخلوقات در ذهن خود تصور میکنند که اشتباهی بزرگ و نابخشودنی است.
این معلم بزرگ توحید و معرفة الله،بهطور مکرر به این مسئله بازمیگردد و با عبارات زیبا و دلنشین مخاطبان خود را از پرتگاه تشبیه رهایی میبخشد.
به همین دلیل در ادامه بحثهای سابق،در این بخش از خطبه میفرماید:«دست وهم و خیال به دامان کبریاییش نمیرسد تا محدودش سازد و تیزهوشی هوشمندان نمیتواند نقش او را در ذهن و تصوّر آورد،نه حواس قادر بر ادراک او هستند تا محسوس گردد،و نه دستها میتوانند او را لمس کنند تا ملموس شود.هیچگاه تغییر نمیپذیرد و دگرگونی در او حاصل نمیشود،آمدوشد شبها و روزها وی را کهنه نمیسازد و روشنایی و تاریکی تغییرش نمیدهد»؛ (لا تناله الأوهام فتقدّره،و لا تتوهّمه الفطن فتصوّره،و لا تدرکه الحواسّ فتحسّه،و لا تلمسه الأیدی فتمسّه.و لا یتغیّر بحال،و لا یتبدّل فی الأحوال.و لا تبلیه اللّیالی و الأیّام،و لا یغیّره الضّیاء و الظّلام) .
«اوهام»جمع«وهم»به معنای قوه خیال است که تعلق به ماده و محسوسات دارد و اگر خداوند در وهم بگنجد باید مکان و زمان و کیفیت و کمیتی برای او تصور شود؛حال آنکه ذات پاکش از این امور منزه است،جسم دارای اجزاست و زمان و مکان و تغییر و حرکت و اینها اموری هستند که در ذات لایتناهی او راه ندارند.
«فطن»جمع«فطنه»به معنای قوه عقل و خرد است و به افراد تیزهوش«فطن»گفته میشود.قوه عقل نیز به کمک وهم و تصورات ذهنی وابسته به اجسام،فعالیت دارد، بنابراین اگر با عقل و به کمک وهم درک شود باز پای عوارض جسمانی در میان میآید.
تعبیر به «و لا تلمسه ...»-با توجه به اینکه لمس و مسّ دو معنا دارد،مسّ به تماس با اجسام اطلاق میشود و لمس به طلب و تلاش برای تماس گفته میشود-اشاره به این است که هرچه انسانها بکوشند با دست خود او را لمس کنند غیر ممکن است،چون جسم نیست تا لمس شود.
اما با توجه به ثبات ذاتش،تغییر او با گذشت زمان و پدیدههایی همچون نور و ظلمت ممکن نیست؛زیرا بارها گفتهایم او وجودی است کامل و نامتناهی از هرجهت و مافوق زمان و مکان و حرکت،و چنین ذاتی دستخوش حوادث و تغییرات نمیشود و اسیر
چنگال شب و روز و نور و ظلمت نمیگردد.
آنگاه در ادامه این سخن میفرماید:«هرگز توصیف به داشتن اجزا و داشتن جوارح و اعضا،و عرضی از اعراض و دارا بودن تفاوت و ابعاض نمیشود»؛ (و لا یوصف بشیء من الأجزاء،و لا بالجوارح و الأعضاء،و لا بعرض من الأعراض،و لا بالغیریّة و الأبعاض) .
روشن است تمام این امور یعنی دارا بودن اجزا و اعضای بدن و قبول عوارض-مانند رنگها و کیفیت و کمیت متفاوت-همه از خواص جسم و جسمانیات و ماده و ممکنات است و همچنین تفاوت با اشیای دیگر،زیرا لازمه آن ترکیب از قدر مشترک و مابه الامتیاز است و هرگونه ترکیب دلیل است بر احتیاج مرکب به اجزای خود،و موجود محتاج،واجب الوجود بینیاز از همه چیز نتواند بود.
در ادامه بیان اوصاف سلبیه خداوند امام علیه السّلام اوصاف دیگری را بیان میفرماید که:
«حد و نهایتی برای او نیست و نه انقطاع و پایانی،اشیا به او احاطه ندارند تا وی را بالا برند یا پایین آورند،و چیزی او را حمل نمیکند تا به جانبی متمایل سازد یا ثابت نگهدارد!»؛ (و لا یقال:له حدّ و لا نهایة،و لا انقطاع و لا غایة؛و لا أنّ الأشیاء تحویه فتقلّه (1)أو تهویه (2)،أو أنّ شیئا یحمله،فیمیله أو یعدّله) .
این اوصاف ششگانه(حد،نهایت،انقطاع،پایان،احاطه کردن و حمل کردن)همه از اوصاف جسم و جسمانیات است و خداوندی که منزه از جسمانیت است هیچیک از این اوصاف در ذات پاکش راه ندارد و به فرض که بعضی از این اوصاف درباره غیر موجودات مادی نیز صادق باشد بیشک از اوصاف ممکن الوجود است که همواره و از هرنظر
محدود است و بارها گفتهایم ذات پاک واجب الوجود از هرنظر نامحدود است.بنابراین هیچیک از این اوصاف را به خود نمیپذیرد.
افزون بر این،اوصاف ذکر شده لوازمی دارد که آنها نیز مربوط به عالم اجسام است؛ احاطه کردن بر چیزی سبب میشود آن را بالا ببرد و یا پایین بیاورد و حمل کردن چیزی گاه سبب میشود آن را به یک طرف متمایل کنند یا ثابت نگهدارند و همه اینها از اوصاف اجسامند.
حتی بعضی از فلاسفه گفتهاند خداوند به«لا نهایة»نیز وصف نمیشود،زیرا این تعبیر لا نهایت جسمانی را تداعی میکند.
به هر حال امام علیه السّلام در جای جای این خطبه سعی بر این میفرماید که همه مخاطبان را از گرفتار شدن در دام تشبیه رهایی بخشد و خداوند را از هرگونه وصف مخلوقات منزّه شمارد.
سپس در ادامه این اوصاف،اوصاف دیگری را میشمرد و میفرماید:«نه درون اشیا داخل است،و نه از آنها خارج!»(بلکه همه جا هست و به همه چیز احاطه دارد)؛ (لیس فی الأشیاء بوالج (1)،و لا عنها بخارج) .
گاه ممکن است برای بعضی اینگونه تعبیرات که درباره احاطه ذات پاک خداوند به همه اشیا در این خطبه و خطبهها و روایات دیگر آمده؛چیزی شبیه تناقض جلوه کند که چگونه ممکن است وجودی نه داخل اشیا باشد نه خارج از آن؛ولی این یک واقعیت است؛در یک تشبیه ناقص میتوان گفت ذات مقدس او روح عالم هستی است.روح انسان در بدن او هست نه به معنای جزء بدن و از بدن خارج است نه به عنوان بیگانگی از بدن،بلکه احاطه تدبیر و تصرف در جسم دارد و هرزمان روح از جسم خارج شود؛یعنی رابطه تدبیر و تصرفش قطع گردد،میمیرد.آری خداوند به منزله روح عالم هستی است.
1) 1) .«والج»از ریشه«ولوج»در اصل به معنای دخول است.
در ادامه این سخن امام علیه السّلام به بیان پنج وصف دیگر پرداخته،میفرماید:«خداوند خبر میدهد؛اما نه با زبان و حنجره،و میشنود؛ولی نه با کمک استخوانها(ی شنوایی)و پرده گوش،سخن میگوید؛اما نه با الفاظ،(همه چیز را)در علم خود دارد؛ولی نه با رنج به خاطر سپردن،و اراده میکند؛اما نه با تصمیمگیری درونی»؛ (یخبر لا بلسان و لهوات (1)،و یسمع لا بخروق (2)و أدوات.یقول و لا یلفظ،و یحفظ و لا یتحفّظ،و یرید و لا یضمر) .
اشاره به این که صفاتی همچون سمیع و حفیظ و متکلم و مرید بر ذات پاک او اطلاق میشود؛ولی مجرد از عوارض جسمانی و اسباب مادی،چون او نه جسم است و نه ماده، اگر سخن میگوید امواج صوتی را برای موسی بن عمران یا غیر او در فضا ایجاد میکند،و اگر میشنود یا در حفظ دارد به معنای علم او به تمام سخنان و گفتهها و آگاهی او بر تمام حوادث گذشته است که نتیجه و عصاره حفظ و شنوایی و اراده است.به بیان دیگر این تعبیرات از قبیل مجازات مافوق الحقیقة است و هرگز نباید با شنیدن این الفاظ که بشر برای زندگی روزمره خود ابداع کرده است و عموما رنگ جسمانی و مادی دارد تصور کنیم ذات پاک خداوند نیز همین گونه است.بلکه هنگام به کارگیری این الفاظ درباره خدا باید از تمام پوششهای جسمانی و مادی به درآید و در نتیجه و عصاره این امور خلاصه شود تا بتوان آنها را در مورد خداوند به کار برد و در واقع از قبیل«خذ الغایات و اترک المبادی» است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه در جمله «یحفظ و لا یتحفّظ» احتمال دادهاند منظور این است که خداوند موجودات را از حوادث آفات حفظ میکند و خودش نیاز به حافظی
ندارد؛ولی از توجه به سایر اوصافی که قبل از این وصف آمده روشن میشود که مفهوم صحیح این کلام همان است که در بالا آمد؛یعنی اشاره به نیروی حافظه است.
سپس به دو وصف دیگر اشاره کرده،میفرماید:«دوست میدارد و خشنود میشود؛ اما نه از روی رقت قلب و نازکدلی و دشمن میدارد و خشم میگیرد؛اما نه از روی ناراحتی و رنج درون»؛ (یحبّ و یرضی من غیر رقّة،و یبغض و یغضب من غیر مشقّة) .
گرچه بعضی تصور کردهاند که «یحبّ و یرضی» دو معنای متفاوت دارند و همچنین «یبغض و یغضب» ولی لحن کلام امام علیه السّلام نشان میدهد که هردو را در یک معنا و یا قریب به یک معنا به کار برده است.
در هرحال،این دو وصف شبیه اوصافی است که قبلا ذکر شد،اسباب آن جنبه آسمانی دارد؛ولی نتیجه آن در مورد خداوند صادق است،محبت و رضایت ما آمیخته با رقت قلب و نوعی آرامش و تمایل باطنی است و بغض و غضب ما به جهت درد و رنج درونی،همراه تحریک اعصاب و بالا رفتن فشار خون است.بدیهی است این معانی در مورد خداوند صادق نیست و لذا این اوصاف را تفسیر به نتیجه کردهاند و گفتهاند:محبت و رضایت خداوند نسبت به بندهاش به این صورت است که عملا او را مشمول نعمتها و توفیقات بیشتر میکند و بغض و غضب او به کسی به این است که نعمت و سعادت و توفیق را از او میگیرد.
اینگونه تفسیر به نتیجه،یکی از اصول اساسی است که در مورد بسیاری از صفات خداوند به کار میرود.
سپس امام علیه السّلام در تکمیل این سخن میفرماید:«هرگاه اراده چیزی کند،میگوید:
«موجود باش»و بلا درنگ موجود میشود،نه به این معنا که صدایی از او در گوشها بنشیند یا فریادی شنیده شود،بلکه سخن خداوند همان کاری است که ایجاد میکند و صورت میبخشد و پیش از آن چیزی وجود نداشته و اگر پیش از آن چیزی از ازل وجود
داشت خدا معبود دوم بود»؛ (یقول لمن أراد کونه: «کُنْ فَیَکُونُ» (1)،لا بصوت یقرع،و لا بنداء یسمع؛و إنّما کلامه سبحانه فعل منه أنشأه و مثّله،لم یکن من قبل ذلک کائنا،و لو کان قدیما لکان إلها ثانیا) .
مقصود امام علیه السّلام از این سخن این است که جمله«کن فیکون»که در آیات قرآن مجید آمده به معنای فرمانی لفظی؛مانند فرمان رؤسا و پادشاهان به زیردستان خود نیست که الفاظی بر زبان میرانند و در گوش مخاطبین مینشیند و گاه که اصرار بر چیزی دارند فریاد میکشند که تا فاصله زیادی فریادشان شنیده میشود،بلکه اوامر خداوند همان فرمان تکوینی او و به تعبیر دیگر فعل است،تا اراده چیزی کند(اراده نیز به معنای علم به نظام اصلح است)بیدرنگ موجود میشود،اگر اراده کند کائنات در یک لحظه موجود شوند در همان یک لحظه آسمان و زمین و ستارگان و کهکشانها ایجاد میشوند و اگر اراده کند بهطور تدریجی در هزار سال یا میلیونها سال به وجود آیند بیکموکاست همان خواهد شد.
در ضمن،فعل خداوند که همان آفرینش موجودات است براساس شبیهسازی قبلی هرگز نبوده است،زیرا اگر چنین باشد مفهوم آن تعدد وجود ازلی و تعدد خداوند و معبود خواهد بود و همانگونه که در بحثهای توحیدی گفتهایم تعدد در این مورد محال است، زیرا وجود نامتناهی و نامحدود از هرجهت،تعدد نمیپذیرد.
1) 1) .توبه،آیه 117.
لا یقال:کان بعد أن لم یکن،فتجری علیه الصّفات المحدثات،و لا یکون بینها و بینه فصل،و لا له علیها فضل،فیستوی الصّانع و المصنوع،و یتکافأ المبتدع و البدیع.خلق الخلائق علی غیر مثال خلا من غیره،و لم یستعن علی خلقها بأحد من خلقه.و أنشأ الأرض فأمسکها من غیر اشتغال،و أرساها علی غیر قرار،و أقامها بغیر قوائم،و رفعها بغیر دعائم،و حصّنها من الأود و الإعوجاج،و منعها من التّهافت و الإنفراج.
أرسی أوتادها،و ضرب أسدادها،و استفاض عیونها،و خدّ أودیتها؛فلم یهن ما بناه،و لا ضعف ما قوّاه.هو الظّاهر علیها بسلطانه و عظمته،و هو الباطن لها بعلمه و معرفته،و العالی علی کلّ شیء منها بجلاله و عزّته.لا یعجزه شیء منها طلبه،و لا یمتنع علیه فیغلبه،و لا یفوته السّریع منها فیسبقه،و لا یحتاج إلی ذی مال فیرزقه.خضعت الأشیاء له،و ذلّت مستکینة لعظمته،لا تستطیع الهرب من سلطانه إلی غیره فتمتنع من نفعه و ضرّه،و لا کفء له فیکافئه،و لا نظیر له فیساویه.
شایسته نیست گفته شود:خداوند موجود شد بعد از آنکه نبود که در این صورت صفات موجودات حادث بر او جاری میشود و میان او و آنها تفاوتی باقی نمیماند و هیچگونه برتری بر سایر مخلوقات نخواهد داشت؛در نتیجه صانع و مصنوع و ایجادکننده و ایجادشونده یکسان خواهد شد.مخلوقات را بدون همانندی که از دیگری گرفته باشد
آفرید و در آفرینش آنها از کسی یاری نجست.زمین را آفرید و آن را در جای خود ثابت نگه داشت بیآنکه این کار او را به خود مشغول سازد و در عین حرکت و بیقراری به او ثبات بخشید.بدون هیچ پایهای آن را برپا نمود و بیهیچ ستونی آن را برافراشت و از کژی و اعوجاج نگاه داشت و از سقوط و درهم شکافتن آن جلوگیری کرد.
خداوند میخهای زمین را محکم نمود و سدهایی در آن ایجاد کرد چشمههایش را جاری ساخت و درّههایش را(برای جریان سیلابها)شکافت.آنچه را بنا کرد هرگز سست نشد و هرچه را قوت بخشید ناتوان نگشت.او با عظمتش بر ظاهر آن سلطه دارد و با علم و آگاهیش از درون آن باخبر است،با جلال و عزتی بر همه چیز آن مسلط است و چیزی از قلمرو قدرتش بیرون نیست.هرگز موجودی از فرمانش سر نمیپیچد تا بر او چیره گردد و هیچ شتابکنندهای از چنگ قدرتش نمیگریزد تا بر او پیشی گیرد و به هیچ ثروتمندی نیاز ندارد تا به او روزی دهد.تمامی اشیا در برابر وی خاضع و فرمانبردار و در مقابل عظمتش ذلیل و خوارند.
هیچ موجودی قدرت فرار از محیط حکومتش به خارج از آن را ندارد تا از پذیرش سود و زیانش خودداری کند.نه مانندی دارد تا همتای او گردد و نه نظیر و شبیهی برای او متصور است تا با او مساوی شود.
باز هم اوصاف مهم دیگری از اوصاف جمال و جلالش
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به صفات دیگری از صفات خداوند اشاره کرده و بحثهای گذشته را بدین وسیله تکمیل میکند.
نخست به سراغ ازلیت خداوند میرود و میفرماید:«شایسته نیست گفته شود او موجود شد بعد از آنکه نبود که در این صورت صفات موجودات حادث بر او جاری میشود و بین او و آنها تفاوتی باقی نمیماند و هیچگونه برتری بر سایر مخلوقات نخواهد داشت؛
در نتیجه صانع و مصنوع و ایجادکننده و ایجادشونده یکسان خواهد شد»؛ (لا یقال:کان بعد أن لم یکن،فتجری علیه الصّفات المحدثات،و لا یکون بینها و بینه فصل،و لا له علیها فضل،فیستوی الصّانع و المصنوع،و یتکافأ المبتدع و البدیع (1)) .
سپس به شرح یکی دیگر از صفات بارز خداوند یعنی قدرت بارز او میپردازد و در این زمینه نخست به مسئله ابداع و آفرینش بیسابقه را مطرح کرده و میفرماید:«مخلوقات را بینمونهای که از دیگری گرفته باشد آفرید و در آفرینش آنها از کسی یاری نجست»؛ (خلق الخلائق علی غیر مثال خلا من غیره،و لم یستعن علی خلقها بأحد من خلقه) .
هنگامی که به جهان خلقت نظر میافکنیم انواع بیشماری مخلوقات در عالم جانداران و گیاهان و جمادات میبینیم که هریک شکل و ساختمان بدیع و آفرینش ویژه و جالبی دارد.موجوداتی که هرگز سابقه نداشته و خداوند آنها را از کتم عدم به عرصه وجود آورد و در مسیر تکامل پیش فرستاد در حالی که اگر انسانها صنایعی دارند هم به اقتباس از دیگری است؛مثلا روز نخست کسی با دقت در بال و پر پرندگان و کیفیت پرواز آنها به فکر ساختن نوعی هواپیمای بسیار ابتدایی افتاد.سپس دانشمندان در زمانهای بعد یکی پس از دیگری اختراع پیشین را گرفته و به تکمیل آن پرداختند تا در عصر و زمان ما به اوج تکامل خود رسید.
بر این اساس،مخترعان ما یا در اختراعات خود از طبیعت الهام میگیرند و یا از دیگری؛نه کار بدون سابقه انجام میدهند و نه کاری بدون کمک گرفتن از دیگران.در حالی که کارهای آنها محدود است؛ولی خداوند در پهنه آفرینش و در ایجاد این همه
1) 1) .روشن است که ضمیرها در«بینها»و«علیها»به«محدثات»بازگشت میکند و هرگاه«صفات المحدثات»به صورت اضافه و بدون الف و لام خوانده شود(آنگونه که در بعضی نسخهها آمده،مطلب روشنتر خواهد بود.همچنین اگر طبق بعضی از نسخ«مبدع»به جای«مبتدع»باشد.مفهوم عبارت روشنتر میشود،زیرا«مبدع»به معنای آفریننده و«بدیع»در این صورت به معنای آفریده شده است و مفهوم اسم مفعولی دارد.
مخلوقات متنوع و بیشمار،نه نیاز به سابقه دارد و نه نیاز به کمک.
آنگاه به سراغ چهره دیگر از قدرت بیپایان او میرود و میفرماید:«خداوند زمین را آفرید و آن را در جای خود ثابت نگه داشت بیآنکه این کار او را به خود مشغول سازد و در عین حرکت و بیقراری به او ثبات بخشید.بدون هیچ پایهای آن را برپا کرد و بیهیچ ستونی آن را برافراشت و از کژی و اعوجاج نگاه داشت و از سقوط و درهم شکافتن آن جلوگیری کرد»؛ (و أنشأ الأرض فأمسکها من غیر اشتغال،و أرساها علی غیر قرار،و أقامها بغیر قوائم،و رفعها بغیر دعائم،و حصّنها من الأود (1)و الإعوجاج، و منعها من التّهافت (2)و الإنفراج (3)) .
امروز این مطلب برای همه ما مسلم است که میلیونها سال است کره زمین به دور خود و به دور خورشید در مدار معینی در حرکت است و این حرکت سریع به قدری منظم و آرام است که ساکنان زمین هرگز آن را احساس نمیکنند و به همین دلیل دانشمندان پیشین کره زمین را مرکز عالم و ثابت میدانستند.
این چه قدرتی است که زمین با این همه عظمت را در میلیونها سال در عین حرکتهای متعدد،آن را ثابت نگهداشته بیآنکه پایهای بخواهد و یا ستونی داشته باشد و یا اینکه با گذشت این همه زمان شکافی بردارد و اجزای آن درهم بریزد؛آیا جز قدرت عظیم پروردگار میتواند چنین برنامهای برای زمین تنظیم کند؟
امروز ما میدانیم قرار گرفتن زمین در فاصله معینی از خورشید و در وضعی کاملا یکنواخت و آرام،نتیجه تعادل دقیقه قوه جاذبه و دافعه است.براساس نیروی جاذبه به هردو جسم یکدیگر را نسبت مستقیم جرمها و به نسبت معکوس مجذور فاصلهها جذب میکنند.این نیرو سبب میشود کره خاکی ما به سرعت به سوی خورشید پیش رود و
مجذوب آن شود و تبدیل به دود و بخار گردد از سوی دیگر حرکت دورانی بر گرد یک مرکز سبب فرار آن جسم از مرکز میشود که آن را نیروی گریز از مرکز مینامند و هرچه قدر حرکت سریعتر باشد نیروی گریز از مرکز بیشتر است،لذا هنگامی که قلاب سنگ را به دور دست بهطور سریع به گردش در میآورند ناگهان آن را رها میکنند به شدت به نقطه دور پرتاب میشود.
حال برای اینکه زمین میلیونها سال در مدار خود به صورت یکنواخت گردش کند تنها راه این است که نیروی جاذبه که تناسب با جسم زمین و خورشید دارد با نیروی دافعه که بر اثر حرکت و گریز از مرکز حاصل میشود کاملا مساوی باشد؛حتی اگر کمی فاصله زیادتر و یا کمتر گردد و یا کمی حرکت کندتر و یا سریعتر شود این معادله دقیق بر هم میخورد و زمین در فضا سرگردان میشود و یا به سوی خورشید جذب میگردد.
اکنون این سؤال باقی میماند که این تعبیرهای مختلف برای چیست؟
بعضی از شارحان نهج البلاغه آنها را از قبیل عطف تفسیری دانستهاند؛ولی به نظر میرسد مولا امیر مؤمنان علی علیه السّلام هریک از اینها را در معنای خاصی به کار برده تا همه جوانب مطلب را روشن سازد.توضیح اینکه هنگامی که بخواهند چیزی را ثابت قرار دهند نخست قرارگاهی میخواهد که بر آن تکیه کند،سپس احتیاج به پایههای زیرین و بعد از آن ستونهای محکم و قوی دارد.امام علیه السّلام میفرماید:خدا زمین را ثابت نگهداشته بیآنکه نیازی به یکی از این امور سهگانه داشته باشد.در فضای بیکران با نرمی شنا میکند و بدون تکیهگاه و ستون در یک حال ثابت است.
در جمله بعد فرمود:خداوند زمین را از اود و اعوجاج و تهافت و انفراج بازداشت که هر کدام از این چهار واژه معنای خاص خود دارد. «اود» اشاره به سنگینی و فشاری است که گاه موجب کجی (اعوجاج) و گاه موجب فروریختن (تهافت) و یا شکاف (انفراج) در بنا میشود.خداوند زمین را از همه اینها حفظ کرد.
سپس در ادامه این سخن به بعضی دیگر از عجایب و شگفتیهای زمین و تدبیرهای
الهی برای آماده ساختن آن برای زندگی انسانها اشاره کرده،میفرماید:«خداوند میخهای زمین را محکم نمود و سدهایی در آن ایجاد نمود،چشمههایش را جاری ساخت و درّههایش را(برای جریان سیلابها)شکافت.آنچه را بنا نمود هرگز سست نشد و هرچه را قوت بخشید ناتوان نگشت»؛ (أرسی أوتادها،و ضرب أسدادها (1)،و استفاض عیونها، و خدّ (2)أودیتها؛فلم یهن ما بناه،و لا ضعف ما قوّاه) .
جمله اوّل اشاره به آیات متعددی است که در قرآن درباره کوهها آمده و خداوند آنها را به منزله میخهای زمین قرار داده تا از لرزهها و بیقراریها زمین را نجات دهد.در سوره نبأ میخوانیم:« «وَ الْجِبالَ أَوْتاداً» خداوند کوهها را میخهای زمین قرار داد». (3)و (4)
از آنجا که یکی از آثار کوهها این است که به صورت سدی در مقابل سیلابها و تندبادها درمیآید از آن تعبیر به«اسداد»فرموده است.با توجه به اینکه خلل و فرج کوهها و فضاهای خالی در گوشه و کنار آنها سبب ذخیره آب و سپس جاری شدن چشمهها میگردد و نیز شکافهای کوهها که سبب پیدایش درهها و هدایت آب باران به جلگهها و درهها میشود روی این دو مسئله نیز تکیه فرموده است.
آنگاه در پی بیان ربوبیت و تدبیر خداوند که از صفات فعل اوست به سراغ صفات ذات میرود و به علم و قدرت و وحدانیت خداوند با تعبیرهای بسیار عمیق و دلنشین اشاره کرده،میفرماید:«او با سلطه و عظمتش بر ظاهر آن سلطه دارد و با علم و آگاهیش از درون آن باخبر است.با جلال و عزتش بر همه چیز مسلط است و چیزی از قلمرو قدرتش بیرون نیست.هرگز موجودی از فرمانش سر نمیپیچد تا بر او چیره گردد و هیچ شتاب
1) 1) .«اسداد»جمع«سدّ»است که معنای معروفی دارد.
2) 2) .«خدّ»در اصل از خدّ انسان گرفته شده که به معنای دو فرورفتگی واقع در دو طرف بینی است.سپس به گودالها و شکافهای وسیع و عمیق در زمین اطلاق شده است و در خطبه بالا به در معنای شکافتن به کار رفته است.
3) 3) .نبا،آیه 7.
4) 4) .شرح این مطلب در تفسیر نمونه،ذیل آیه 3 سوره رعد آیه 15 سوره نحل آمده است.
کنندهای از چنگ قدرتش نمیگریزد تا بر او پیشی گیرد و به هیچ ثروتمندی نیاز ندارد تا به او روزی دهد»؛ (هو الظّاهر علیها بسلطانه و عظمته،و هو الباطن لها بعلمه و معرفته،و العالی علی کلّ شیء منها بجلاله و عزّته.لا یعجزه شیء منها طلبه،و لا یمتنع علیه فیغلبه،و لا یفوته السّریع منها فیسبقه،و لا یحتاج إلی ذی مال فیرزقه) .
دلیل همه این صفات در واقع قدرت و علم بیپایان اوست،آن کس که قدرت نامحدود دارد بر همه چیز غالب است و بر همه موجودات برتری دارد،چیزی بر او غالب نمیشود و کسی از حیطه قدرتش نمیتواند بگریزد و طبعا نیاز به هیچ کس ندارد،چون بر هرچیز قادر و تواناست.
همچنین کسی که علمش بیپایان است از درون و برون اشیا آگاه است و اساسا درون و برون برای او معنا ندارد،همانگونه که قوی و ضعیف،دور و نزدیک و بالا و پایین همه نزد او یکسان است.
بدیهی است توجه به این صفات افزون بر بالا بردن سطح معرفت انسان نسبت به خدا، آثار بسیار مهمی در تربیت نفوس و تزکیه انسان دارد.
آنگاه در ادامه شرح قدرت پروردگار در پهنه جهان هستی میافزاید:«تمامی اشیا در برابرش خاضع و فرمانبردار و در مقابل عظمتش ذلیل و خوارند.هیچ موجودی قدرت فرار از محیط حکومتش به خارج از آن را ندارد تا از پذیرش سود و زیان او خودداری کند»؛ (خضعت الأشیاء له،و ذلّت مستکینة لعظمته،لا تستطیع الهرب من سلطانه إلی غیره فتمتنع من نفعه و ضرّه) .
آری همه جهان ملک خداست و قوانین او در همه جا حکومت میکند و هرجا برویم تحت سلطه او هستیم و بیرون از آن چیزی جز عدم نیست و فرار به جای دیگر مفهومی ندارد.
در اینجا این سؤال برای شارحان نهج البلاغه مطرح شده که فرار از زیان قابل درک
است؛ولی فرار از منفعت چه مفهومی میتواند داشته باشد؟
در پاسخ گفتهاند:منظور این است که اگر کسی نخواهد وامدار دیگری گردد تا در برابر خواستههای او مسئولیتی داشته باشد و به تعبیر دیگر از منافع و عطایای او بگریزد تا ناچار نباشد سر بر فرمان او نهد چنین کاری در مورد خداوند و مهر و قهر او مفهومی ندارد.
قرآن مجید میگوید:« «قُلْ مَنْ ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُمْ مِنَ اللّهِ إِنْ أَرادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِکُمْ رَحْمَةً» بگو چه کسی میتواند شما را در برابر اراده خدا بازدارد اگر او مصیبت یا رحمتی را برای شما بخواهد». (1)
در اینجا نیز سخن از امتناع از پذیرش رحمت و کیفر الهی است؛میفرماید:در هر حال شما راهی جز پذیرش ندارید؛خواه رحمتی برای شما بخواهد یا مصیبتی در برابر رحمت او به هرحال وامدار خواهید بود.
سرانجام این فراز از خطبه با تأکید بر یگانگی ذات پاک پروردگار پایان میگیرد، حضرت میفرماید:«نه مانندی دارد تا همتای او گردد و نه نظیر و شبیهی برای او متصور است تا با او مساوی شود»؛ (و لا کفء له فیکافئه،و لا نظیر له فیساویه) .
بارها گفتهایم،ذات پاک خداوند از هرنظر نامحدود است.بدیهی است دوگانگی در وجود نامحدود امکان ندارد،زیرا تعدّد همیشه همراه با محدودیت است،چون هریک از آن دو فاقد وجود دیگری است و یا به تعبیر دیگر مرز هرکدام به دیگری که میرسد نقطه پایان آن است و این امر با نامحدود بودن ذات پروردگار او سازگار نیست.
جالب اینکه این فراز از توحید شروع میشود و بعد از ذکر مجموعهای از صفات ذات و صفات افعال با تأکید بر توحید پایان میگیرد.
1) 1) .احزاب،آیه 17.
هو المفنی لها بعد وجودها،حتّی یصیر موجودها کمفقودها.و لیس فناء الدّنیا بعد ابتداعها بأعجب من إنشائها و اختراعها.و کیف و لو اجتمع جمیع حیوانها من طیرها و بهائمها،و ما کان من مراحها و سائمها،و أصناف أسناخها و أجناسها،و متبلّدة أممها و أکیاسها،علی إحداث بعوضة،ما قدرت علی إحداثها،و لا عرفت کیف السّبیل إلی إیجادها،و لتحیّرت عقولها فی علم ذلک و تاهت،و عجزت قواها و تناهت،و رجعت خاسئة حسیرة،عارفة بأنّها مقهورة،مقرّة بالعجز عن إنشائها،مذعنة بالضّعف عن إفنائها!
اوست که اشیا را پس از ایجاد(در زمان معینی)نابود خواهد کرد(و بساط جهان را در هم میپیچد)تا وجودش همچون عدمش گردد.فنای جهان بعد از وجودش، شگفتآورتر از ایجاد آن بعد از عدم نیست،زیرا اگر تمام جانداران اعم از پرندگان و چهارپایان و حیواناتی که شبانگاه به جایگاهشان میروند و آنها که در بیابان مشغول چرا هستند و انواع و اقسام گوناگون آنها اعم از آنها؛که کمهوش(یا غیر عاقل)هستند و آنها که(مانند انسانها)زیرکند(آری اگر همه آنها)جمع شوند هرگز توانایی بر خلق پشهای ندارند و هیچگاه طریق ایجاد آن را نتوانند شناخت.(نه تنها نمیتوانند پشهای بیافرینند بلکه)عقول آنها در کشف اسرار آفرینش آن حیران میماند و قوای آنها در این راه ناتوان میشود و سرانجام پس از تلاش فراوان شکستخورده و وامانده بازمیگردند و به
شکست خود اعتراف و به ناتوانی خود اقرار میکنند؛حتی به ناتوانی خود از نابود ساختن آن نیز اذعان دارند!
حتی قادر به خلق پشهای نیستند!
به دنبال بحث عمیقی که در بخش گذشته این خطبه درباره آفرینش جهان مخصوصا زمین و شگفتیهایش گذشت،امام علیه السّلام در این بخش،سخن از مسئله فنا و نابودی جهان میگوید و قدرت بیپایان خدا را بر ایجاد و نابودی جهان،آشکار میسازد و میفرماید:
«اوست که اشیا را پس از ایجاد(در زمان معینی)نابود خواهد کرد(و بساط جهان را درهم میپیچد)تا وجودش همچون عدمش گردد»؛ (هو المفنی لها بعد وجودها،حتّی یصیر موجودها کمفقودها) .
سپس در تکمیل این سخن،میافزاید:«فنای جهان بعد از وجودش شگفتآورتر از ایجاد آن بعد از عدم نیست،زیرا اگر همه جانداران؛اعم از پرندگان و چهارپایان و حیواناتی که شبانگاه به جایگاهشان بازمیگردند و آنها که در بیابان مشغول چرا هستند و تمام انواع و اقسام گوناگون آنها؛اعم از آنها که کمهوش(یا غیرعاقل)هستند و آنها که (مانند انسانها)زیرکند(آری اگر همه آنها)جمع شوند هرگز توانایی بر خلق ندارند و هیچگاه طریق ایجاد آن را نتوانند شناخت»؛ (و لیس فناء الدّنیا بعد ابتداعها بأعجب من إنشائها و اختراعها.و کیف و لو اجتمع جمیع حیوانها من طیرها و بهائمها،و ما کان من مراحها (1)و سائمها (2)،و أصناف أسناخها (3)و أجناسها،و متبلّدة (4)أممها و
1) 1) .«مراح»از ریشه«روح»به معنای استراحتگاه حیوانات است.
2) 2) .«سائم»از«سوم»بر وزن«قوم»در اصل به معنای دنبال چیزی رفتن است،سپس به معنای به چرا رفتن حیوانات آمده است.
3) 3) .«اسناخ»جمع«سنخ»در اصل به معنای اصل و ریشه است و در اینجا؛یعنی انواع حیوانات.
4) 4) .«متبلدة»از ریشه«بلادت»به معنای کمفهمی است.نقطه مقابل کیاست(تیزهوشی).
أکیاسها،علی إحداث بعوضة،ما قدرت علی إحداثها،و لا عرفت کیف السّبیل إلی إیجادها) .
این سخن نه تنها در زمان صدورش از امام علیه السّلام واقعیت داشت،بلکه امروز نیز کاملا صادق است،زیرا اگر همه دانشمندان جهان،جمع شوند تا پشهای بیافرینند توانایی ندارند،زیرا مسئله پیدایش حیات از موجودات بیجان همچنان لاینحل باقی مانده است.افزون بر این،ساختمان پشه از نظر بالها و پاها و مغز و اعصاب و دستگاه تغذیه و تولیدمثل به قدری پیچیده و ظریف و دقیق است که به فرض مسئله پیدایش حیات هم حل شود باز دانشمندان از انجام دادن مثل آن عاجزند.
جملههای (ما قدرت علی إحداثها،و لا عرفت کیف السّبیل إلی إیجادها) هر یک به نکتهای اشاره دارد.جمله اوّل اشاره به عجز انسانها و حیوانات از ایجاد پشه و جمله دوم اشاره به عدم آگاهی به عوامل و اسباب آن است.
همین معنا در قرآن مجید نیز درباره آفرینش مگس آمده است که میفرماید:« «إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ» کسانی را که غیر از خدا عبادت میکنید هرگز قادر نیستند مگسی بیافرینند هرچند همگی بر این کار اجتماع کنند». (1)
در ادامه این سخن میافزاید:«(نه تنها نمیتوانند پشهای بیافرینند،بلکه)عقول آنها در کشف اسرار آفرینش آن حیران میماند و قوای آنها در این راه ناتوان میشود.و سرانجام پس از تلاش فراوان شکستخورده و وامانده بازمیگردند و به اعتراف به شکست خود و اقرار به ناتوانی از ایجاد پشهای میکنند.حتی به ناتوانی خود از نابود ساختن آن نیز اذعان دارند»؛ (و لتحیّرت عقولها فی علم ذلک و تاهت،و عجزت
1) 5) .حج،آیه 73.
قواها و تناهت،و رجعت خاسئة (1)حسیرة (2)،عارفة بأنّها مقهورة،مقرّة بالعجز عن إنشائها،مذعنة بالضّعف عن إفنائها!) .
آری این پشههای کوچک اگر تصمیم به اذیت و آزار انسانها و سایر جانداران بگیرند و خداوند کنترل تولید مثل را از آن بردارد به قدری افزایش پیدا میکنند که فضای زندگی را بر انسانها تیره و تار میسازند و همه مواد حشرهکش در برابر نابودی آنها درمانده میشود و اگر امروز میبینیم با موادی میتوان آنها را در مناطق محدودی از بین برد از آن رو است که بهطور محدود،تولید مثل میکنند وگرنه مانند ملخها که از کنترل خارج میشوند گروههای عظیمی تشکیل میدهند که مانند ابر فضا را میپوشانند.
این پشههای به ظاهر ضعیف،قدرتنمایی خود را در بعضی موارد-به فرمان خدا- نشان دادهاند گاه به صورت گروهی که به یک فیل حمله میکنند او را از پای در میآورند.
بعضی از آنها-در شرایط خاصی-ناقل میکروبهای خطرناک یا سموم کشنده هستند که هرانسانی را در مقابل خود،ناتوان میسازد تا توانایی خود را به اثبات رساند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه به تناسب جمله«هو المفنی لها بعد وجودها»که در آغاز این بخش از خطبه آمده بود،درباره معاد جسمانی سخن گفتهاند و آیاتی همچون آیه ذیل را شاهد اصل مطلب گرفتهاند:« «یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَما»
«بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ» روزی که آسمان را چون طوماری درهم میپیچیم سپس همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم بازگردانیم». (1)
سپس افزودهاند:همه انبیا،به خصوص پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله خبر از فنای این جهان دادهاند و افزودهاند که فلاسفه با این امر مخالفت کردهاند نه به این جهت که فنای عالم غیر ممکن است،بلکه به این جهت که با بقای علت که ذات پاک خداست،معدوم شدن این جهان ممکن نیست.
سپس به شرح مسئله امتناع اعاده معدوم پرداختهاند و به تردید بعضی در مسئله معاد جسمانی اشاره کردهاند؛ولی حق این است که نه فنای عالم غیر ممکن است،زیرا خداوند فاعل مختار است و هنگامی که مصلحت بداند چیزی را ایجاد میکند و اگر مصلحت بداند آن را به دیار عدم میفرستد،و نه مسئله معاد جسمانی جای تردید است، زیرا قرآن با صراحت در آیات بیشماری به آن اشاره کرده و هیچ دلیل عقلی بر امتناع آن وجود ندارد. (2)
مسئله محال بودن اعاده معدوم نیز ارتباطی به مسئله معاد ندارد،زیرا اگر میگوییم اعاده معدوم محال است؛یعنی بازگرداندن آن چیز با همه خصوصیات حتی زمان و مکان محال است و به یقین زمانی که سپری شد بازنمیگردد؛ولی بازگشت انسانها در معاد و رستاخیز مفهومش بازگشت زمان و مکان گذشته نیست،زیرا هیچ عاقلی نمیگوید همان زمانی که در دنیا در آن میزیستند در قیامت بازمیگردد،بلکه منظور بازگشتن انسان با همه ویژگیهای او در زمان و مکان دیگر است.مثلا هنگامی که حضرت مسیح مردهای را زنده کرد به یقین همان شخص سابق بود،هرچند در زمان و مکان دیگری زنده شد.
احیای اموات در قیامت نیز چنین است.
کوتاهسخن اینکه آنچه در این خطبه آمده چیزی جز آنچه در قرآن مجید آمده نیست،بلکه امام با تعبیرات زیبا و عمیقی در واقع آیات معاد را در اینجا شرح داده است.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه تصریح میفرماید که اگر همه موجودات جمع شوند تا پشهای را بیافرینند قدرت ندارند و اگر زادوولد پشهها به فرمان الهی از کنترل خارج شود هیچ قدرتی در جهان توان نابود کردن آنها را ندارد و همانگونه که در بالا گفتیم این سخن نه تنها در عصر نزول قرآن و عصر امام علیه السّلام مقرون به واقعیت بود،بلکه در عصر ما نیز چنین است،زیرا:
پشهها خلقت پیچیدهای دارند؛بسیاری از آنها تنها در آبهای راکد کنار نهرها، باتلاقها و مانند آن پرورش مییابند.به این ترتیب که پشه ماده هربار قریب 150 تخم میریزد نوزاد از تخم به زودی بیرون میآید.هرنوزاد لوله تنفس بسیار ظریف و باریکی دارد که به سطح آب مربوط میشود و نوزاد به آن آویزان میماند.چند روز بعد پوستهای در اطراف او نمایان میشود و در درون پوسته که ظاهرا بیحرکت است تغییرات فراوانی در ساختمان او پیدا میشود.چند روز بعد پشه نابالغ از پوسته خارج میشود و به پرواز در میآید و بقیه عمر خود را در هوا زندگی میکند.
تحولات عجیبی که در این مدت کوتاه در ساختمان پشه پدید میآید و موجودی آبی تبدیل به پرندهای تمام عیار میگردد راستی شگفتآور است.
دانشمندان میگویند پشههای نر از شیرههای گیاهان و عصاره میوهها تغذیه میکنند؛ولی پشه ماده بیشتر خون میمکد.هنگامی که پشه به کسی نیش میزند در جستجوی خوراک خود؛یعنی خون است.
همه پشهها حشراتی کوچکاند که تنها دو بال دارند و اگر زیر ذرهبین گذارده شوند
ساختمانی بسیار ظریف و شگفتانگیز در آنها دیده میشود که ساختن آن برای انسان غیر ممکن است آن هم به صورتی موجودی زنده دارای رشد و نمو و تغذیه و تولید مثل.
عجب اینکه بعضی از آنها چنان بیرنگ هستند که با چشم دیده نمیشوند.
پشههای معمولی گرچه موجوداتی مزاحماند و ممکن است یک شب خواب را بهطور کامل از انسانی نیرومند و قوی البنیه بگیرند؛ولی غالبا خطرناک نیستند؛اما در میان پشهها پشههای خطرناک و سمی نیز وجود دارد که میتوانند قویترین حیوانات را از پای درآورند. (1)
1) 1) .فرهنگنامه.
و إنّ اللّه سبحانه،یعود بعد فناء الدّنیا وحده لا شیء معه.کما کان قبل ابتدائها،کذلک یکون بعد فنائها،بلا وقت و لا مکان،و لا حین و لا زمان.
عدمت عند ذلک الآجال و الأوقات،و زالت السّنون و السّاعات.فلا شیء إلاّ اللّه الواحد القهّار الّذی إلیه مصیر جمیع الأمور.بلا قدرة منها کان ابتداء خلقها،و بغیر امتناع منها کان فناؤها،و لو قدرت علی الإمتناع لدام بقاؤها.لم یتکاءده صنع شیء منها إذ صنعه،و لم یؤده منها خلق ما خلقه و برأه،و لم یکوّنها لتشدید سلطان،و لا لخوف من زوال و نقصان،و لا للإستعانة بها علی ندّ مکاثر،و لا للإحتراز بها من ضدّ مثاور،و لا للإزدیاد بها فی ملکه،و لا لمکاثرة شریک فی شرکه،و لا لوحشة کانت منه،فأراد أن یستأنس إلیها .
خداوند سبحان بعد از فنای جهان تنها باقی میماند،چیزی با او نخواهد بود و همان گونه که قبل از آفرینش جهان تنها بود بعد از فنای آن چنین خواهد شد.(در آن هنگام) نه وقتی وجود خواهد داشت نه مکانی و نه حین و نه زمانی.در آن هنگام سرآمدها، اوقات،سالها و ساعتها همه از میان میرود و چیزی جز خداوند یکتای قاهر نیست، همان خدایی که همه امور به او بازگشت میکند،کائنات همانگونه که در آغاز آفرینش از خود قدرتی نداشتند،به هنگام فنا و نابودی نیز توان امتناع را ندارند،زیرا اگر قدرت بر امتناع میداشتند بقای آنها ادامه مییافت.در آن زمان که موجودات را آفرید آفرینش
آن برای او رنجآور نبود و به سبب خلقت آنها خستگی برای او پدید نیامد.خداوند(هرگز) موجودات جهان را برای استحکام بخشیدن به حکومتش نیافرید و نه برای ترس از زوال و نقصان،نه برای کمک گرفتن از آنها در برابر همتایی برتری جو و نه برای دوری جستن از دشمنی مهاجم،نه برای افزودن بر ملک خویش،نه برای فزونطلبی در برابر شریکی همطراز و نه به سبب وحشت از تنهایی و انس گرفتن با مخلوقات خود.
من نکردم خلق تا سودی کنم!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه و در ادامه بحثهایی که قبلا درباره وجود و عدم جهان فرمود،میافزاید:«خداوند سبحان است که بعد از فنای جهان تنها باقی میماند،چیزی با او نخواهد بود و همانگونه که قبل از آفرینش جهان تنها بود بعد از فنای آن چنین خواهد شد.(در آن هنگام)نه وقتی وجود خواهد داشت نه مکانی و نه حین و نه زمان»؛ (و إنّ اللّه سبحانه،یعود بعد فناء الدّنیا وحده لا شیء معه.کما کان قبل ابتدائها، کذلک یکون بعد فنائها،بلا وقت و لا مکان،و لا حین و لا زمان) .
سپس در ادامه همین بحث میفرماید:«در آن هنگام سرآمدها و اوقات و سالها و ساعتها همه از میان خواهد رفت(نه موجودی باقی مانده نه وقت و نه زمانی و نه مکانی، زیرا زمان و مکان،زاییده اجسام است و هنگامی که جسمی نباشد زمان و مکانی نیز نیست)»؛ (عدمت عند ذلک الآجال و الأوقات،و زالت السّنون و السّاعات) .
حضرت در نتیجهگیری میافزاید:«در آن هنگام،چیزی جز خداوند یکتای قاهر نیست،همان خدایی که همه امور به او بازگشت میکند و کائنات همانگونه که در آغاز آفرینش از خود قدرتی نداشتند به هنگام فنا و نابودی نیز توان امتناع را ندارند،زیرا اگر قدرت بر امتناع میداشتند بقای آنها ادامه مییافت»؛ (فلا شیء إلاّ اللّه الواحد القهّار
الّذی إلیه مصیر جمیع الأمور.بلا قدرة منها کان ابتداء خلقها،و بغیر امتناع منها کان فناؤها،و لو قدرت علی الإمتناع لدام بقاؤها) .
اشاره به این که همه جهان خلقت،در برابر اراده خداوند،تسلیم است؛نه در آغاز آفرینش خود،اختیاری داشتند نه به هنگام فنا و پایان زندگی،چون اگر آفرینش و فنا به دست آنها بود از آنجا که بیشک هرموجودی خواهان بقای خویش است همه موجودات جاودان میشدند.
البتّه این سخن منافاتی با اختیاری بودن افعال انسانها ندارد،زیرا منظور مولا علیه السّلام بیان آغاز و پایان خلقت است که از اختیار همه بیرون است و مطابق برنامهای حکیمانه و زمانبندی شده انجام میگیرد.
آنگاه به این نکته اشاره میفرماید:«در آن زمان که چیزی را آفرید آفرینش آن برای او رنجآور نبود و به سبب خلقت موجودات خستگی برای او پدید نیامد»؛ (لم یتکاءده (1)صنع شیء منها إذ صنعه،و لم یؤده (2)منها خلق ما خلقه و برأه) .
زیرا خستگی و ضعف و ناتوانی مربوط به کسی است که قدرت محدودی دارد، هنگامی که بخواهد زیر بار کاری برود که بیش از قدرت اوست ناتوان و فرسوده میشود و اگر در حد اعلای قدرت او باشد خسته میشود؛اما برای کسی که قدرتش بیپایان است برداشتن یک پر کاه از زمین با یک کوه عظیم یکسان است.او نیاز به ابزار و آلاتی ندارد که از آن کمک بگیرد،بلکه به محض اینکه اراده کند همه چیز انجام میشود: «إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (3)
این بیان مولا هماهنگ با چیزی است که در بخشی از آیة الکرسی در قرآن مجید آمده است،آنجا که میفرماید:« «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما» تخت حاکمیت خداوند آسمانها و زمین را دربر گرفته و حفظ این دو برای او سنگین و موجب زحمت نیست». (1)و در جایی دیگر بعد از اشاره به آفرینش آسمان و زمین میفرماید:« «وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ» هرگز به موجب آفرینش آنها خسته نشد». (2)
سپس حضرت در ادامه به بیان این نکته مهم میپردازد که نه آفرینش جهان خلقت برای جلب نفع و دفع ضرری بوده،چون او غنی بالذات است و نه فانی ساختن آنها بعد از آفرینش به جهت ناراحتی و خستگی از وجود آنها بوده است و به این ترتیب هرگونه نیاز را در آفرینش جهان و سپس در فانی ساختن جهان از ذات پاک او نفی میکند.
در قسمت اوّل به اهداف هفتگانهای که معمولا انسانها را برای انجام کارهای خویش در نظر میگیرند اشاره کرده و همه را که از نشانههای ضعف و نقصان است از او نفی میکند،میفرماید:«هرگز موجودات جهان را برای استحکام بخشیدن به حکومتش نیافرید(زیرا او وجودی است نامحدود و بینیاز از هرنظر)»؛ (و لم یکوّنها لتشدید سلطان) .
«و نه برای ترس از زوال و نقصان»؛(چون او واجب الوجود است و زوال و نقصان در وی راه ندارد)؛ (و لا لخوف من زوال و نقصان) .
«و نه برای کمک گرفتن از آنها در برابر همتایی برتریجویی(چرا که او همتایی ندارد)»؛ (و لا للإستعانة بها علی ندّ مکاثر (3)) .
«و نه برای دوری جستن از دشمنی مهاجم(چون او ضدّ و دشمنی ندارد و همه چیز و
همه کس سر بر فرمانش دارند)»؛ (و لا للإحتراز بها من ضدّ مثاور (1)) .
«و نه برای افزودن بر ملک خویش»؛(زیرا او نیازی به مخلوقات خود ندارد تا با افزایش آنها نیازش برطرف گردد)»؛ (و لا للإزدیاد بها فی ملکه) .
«و نه برای فزونطلبی در برابر شریکی همطراز(چون نه شریکی دارد و نه قرینی)»؛ (و لا لمکاثرة شریک فی شرکه) .
«و نه به سبب وحشت از تنهایی و برای انس گرفتن با مخلوقات خود(زیرا وحشت تنهایی به جهت احساس خطر از ناحیه دشمن یا بروز مشکلات است ولی او نه دشمنی دارد و نه مشکلی)»؛ (و لا لوحشة کانت منه،فأراد أن یستأنس إلیها) .
بدیهی است همه این اهداف هفتگانه به جلب منفعت و دفع ضرر بازمیگردد؛ولی امام علیه السّلام آن دو را به طرز بلیغی تشریح فرموده و انگشت روی همه مصادیق مهم آن گذارده است به گونهای که از آن رساتر و گویاتر تصور نمیشود.
روشن است هنگامی که همه این اهداف نفی شود،ثابت میگردد که خداوند آفرینشی که دارد برای فیضبخشی و لطف به آفریدگان است؛نه جهت جلب منفعتی برای به خویش،چون جلب منفعت یا دفع ضرر از لوازم ممکنات است و او واجب الوجود است.
آیا زمانی بود که مخلوقی نباشد؟
آنچه امام علیه السّلام در این بخش از خطبه پیرامون فنای دنیا در آغاز و در پایان بیان فرموده به گونهای که خداوند در آغاز تنهای تنها بوده و در پایان نیز چنین میشود،سؤالی را برای
1) 1) .«مثاور»از ریشه«ثور»بر وزن«غور»گرفته شده که در اصل به معنای«پراکنده ساختن»است(و اگر به گاو نر«ثور»میگویند به جهت آن است که زمین را شخم میزند و«مثاور»در اینجا به معنای مهاجم است،زیرا لازمه هجوم پراکنده ساختن لشکر مقابل است.
بعضی شارحان نهج البلاغه طرح کرده است که میگویند:چگونه ممکن است ذات پاک فیاض علی الاطلاق زمانی باشد که فیض از آن بروز و ظهور نکند و پاسخ دادهاند که منظور عدم وجود اشیا بهطور مطلق نیست،بلکه در مرحله ذات خداوند است یعنی موجوداتی بودهاند؛اما نه مستقل از او،بلکه وابسته به او(البتّه این پاسخ چندان قانعکننده نیست).
سؤال مهمتری نیز برای ما مطرح است و آن اینکه آنچه را امام درباره فنای جهان فرموده چگونه با ظاهر آیات قرآن سازگار است؟قرآن در آیات متعددی میگوید:این جهان در پایان خراب و ویران میگردد؛نه اینکه به کلی نابود شود،میفرماید: «إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ» (1)
در جای دیگر میفرماید:« «یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ» آن روز که این زمین به زمین دیگر و آسمانها به آسمانهای دیگری مبدّل میشوند». (2)
در جای دیگر میفرماید:« «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبِّی نَسْفاً فَیَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً لا تَری فِیها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً» از تو درباره کوهها سؤال میکنند بگو پروردگارم آنها را متلاشی کرده بر باد میدهد سپس زمین را صاف و هموار میسازد به گونهای که در آن هیچ پستی و بلندی نمیبینند». (3)
اضافه بر این میگوید:انسانها روز قیامت از قبرها سر برمیآورند و بسیاری از دانشمندان معتقدند طبق ظواهر آیات و روایات بهشت و جهنم هماکنون آفریده شده و اعمال ماست که آنها را گسترش میدهد.
با این حال چگونه میتوان گفت در پایان جهان همه چیز نابود میشود و جز خداوند یگانه و یکتا باقی نمیماند حتی زمان و مکان هم از بین میرود؟!آنگونه که در خطبه بالا
خواندیم.در پاسخ سؤال اوّل میتوان گفت:همانگونه که خداوند فیّاض است حکیم علی الاطلاق نیز هست و او فاعل مجبور نیست ممکن است حکمتش چنان ایجاب کند که در آغاز چیزی نباشد سپس موجود شود،بنابراین فیّاض بودن او مانع از عدم اشیا در قبل از آفرینش نیست.
و در پاسخ سؤال دوم ممکن است گفته شود که در آغاز جهان ویران میشود همان گونه که در آیات بالا اشاره شد؛ولی بعد از ویرانی به کلی محو میگردد به گونهای که جز ذات پاک خدا باقی نمیماند.سپس آنچه را فانی شده بود-به صورت اعاده معدوم، البتّه در شکل معقولش (1)-را به صحنه حیات میآورد،و درست همانند آنچه در سابق بود همان بهشت و همان دوزخ،همان انسانها و همان قبرها،و این امر معقولی است و در بخش آینده این خطبه نیز اشاراتی به این مطلب دیده میشود.
1) 1) .اعاده معدوم شکل نامعقولی دارد و شکل معقولی؛شکل نامعقول آن این است که موجود فانی شده با همه ویژگیها و حتی ویژگی زمان سابق بازگردد.این محال است،زیرا بازگشت زمان معنا ندارد و تناقض است؛ ولی شکل معقول آن این است که همه چیز جز زمان به صورت نخست بازآید و شاید عدم توجه به این تفاوت سبب شده که دانشمندان گرفتار یک نزاع لفظی در مسئله اعاده معدوم بشوند؛بعضی آن را محال بدانند و بعضی ممکن.
ثمّ هو یفنیها بعد تکوینها،لا لسأم دخل علیه فی تصریفها و تدبیرها،و لا لراحة واصلة إلیه،و لا لثقل شیء منها علیه.لا یملّه طول بقائها فیدعوه إلی سرعة إفنائها،و لکنّه سبحانه دبّرها بلطفه،و أمسکها بأمره،و أتقنها بقدرته،ثمّ یعیدها بعد الفناء من غیر حاجة منه إلیها،و لا استعانة بشیء منها علیها،و لا لانصراف من حال وحشة إلی حال استئناس،و لا من حال جهل و عمی إلی حال علم و التماس،و لا من فقر و حاجة إلی غنی و کثرة،و لا من ذلّ وضعة إلی عزّ و قدرة .
سپس خداوند موجودات را بعد از ایجاد،فانی میکند نه به خستگی از تدبیر و اداره آنها و نه برای اینکه(با فنای آنها آسایشی یابد؛نه به جهت(رفع)رنج سنگینی که از ناحیه آنها بر او وارد میشود و نه اینکه طول بقای موجودات،اسباب ملالت اوست و این امر او را به تسریع در فنای آنها دعوت میکند،بلکه خداوند سبحان با لطف خود موجودات جهان را تدبیر کرده؛به امر و فرمانش آنها را نگاه داشته و با قدرتش متقن ساخته است.سپس همه آنها را بعد از فنا بازمیگرداند(و حیات نوین میبخشد)بیآنکه نیازی به آنها داشته باشد یا از بعضی برای ایجاد بعضی دیگر کمک گیرد یا از حال وحشت و تنهایی به حال انس و آرامش منتقل شود؛یا از نادانی و بیخبری،علم و تجربهای کسب کند؛یا از فقر و نیاز به توانگری و فزونی دست یابد و یا از ناتوانی و ذلت به عزت و قدرت راه یابد.
تداوم خلقت و فنا
در این بخش که آخرین بخش خطبه است امام علیه السّلام به دنبال بیان روشنی که درباره اهداف ایجاد جهان آفرینش بیان فرمود از فنای این جهان و هدف سخن میگوید و میفرماید:«سپس خداوند موجودات را بعد از ایجاد نابود میکند؛نه به سبب خستگی از تدبیر و اداره آنها و نه برای اینکه(با فنای آنها)آسایشی یابد؛و نه به جهت(رفع)رنج سنگینی که از ناحیه آنها بر او وارد میشود و نه اینکه طول بقای موجودات اسباب ملالت اوست،و این امر او را به تسریع در فنای آنها دعوت میکند»؛ (ثمّ هو یفنیها بعد تکوینها، لا لسأم (1)دخل علیه فی تصریفها و تدبیرها،و لا لراحة واصلة إلیه،و لا لثقل شیء منها علیه.لا یملّه طول بقائها فیدعوه إلی سرعة إفنائها) .
زیرا همه این امور خستگی و ناتوانی و ملالت و طلب استراحت،از محدود بودن قدرت و توان فاعل ناشی میشود و آن کس که قدرتش بیپایان است در معرض هیچیک از این حوادث نیست.اینها همه از صفات ممکنات است و اگر کسی توهم چنین صفاتی را برای خدا کند گرفتار اشتباه بزرگ تشبیه(واجب به ممکن)شده است.
در اینجا این سؤال مطرح شده که مگر کسی چنین احتمالاتی را درباره خداوند میدهد که امام در مقام نفی آن است؟
بدون شک صاحبان عقول مستقیمه چنین احتمالی را به فکر خود راه نمیدهند؛ ولی ممکن است افراد عادی گرفتار چنین وسوسههایی بشوند؛آنهایی که خدا را جسم میدانند و چشم و گوش و دست و پا و گیسوان او قائل شدهاند چه جای تعجب که گرفتار
1) 1) .«سأم»به معنای خستگی و ملالت است و اگر میبینیم در جملههای بعد ملامت نیز نفی شده،تکرار نیست،بلکه در جمله نخست،ملالت ناشی از تدبیر جهان از ذات پاک خداوند نفی شده و در جمله آخر ملالت ناشی از طول بقای جهان.
این اوهام شوند؟!سؤالهای دیگری که در اینجا مطرح شده این است که امام علیه السّلام اینگونه از اهداف را برای فنای دنیا نفی میکند؛ولی به جای آن هدف مثبتی را نام نمیبرد.
پاسخ این سؤال روشن است؛خداوند حکیم همه کارهایش از روی حکمت است و آثار و فوایدش به انسان و سایر موجودات برمیگردد؛نه به ذات پاکش که از همه چیز مستغنی است،ممکن است هدف اصلی از افنا این باشد که انسانها گرفتار اشتباه نشوند، وجودشان را از ناحیه خودشان ندانند و آسمان و زمین را ازلی و ابدی نپندارند و بدانند هر چه جز اوست وابسته به اراده اوست.
آنگاه در ادامه و تکمیل این سخن و در یک جمعبندی از بحثهای گذشته میفرماید:
«بلکه خداوند سبحان با لطف خود موجودات جهان را تدبیر کرده؛به امر و فرمانش آنها را نگاه داشته و با قدرتش متقن ساخته،سپس همه آنها را بعد از فنا بازمیگرداند(و حیات نوین میبخشد)بیآنکه نیازی به آنها داشته باشد یا از بعضی برای ایجاد بعضی دیگر کمک گیرد یا از حال وحشت و تنهایی به حال انس و آرامش منتقل شود؛یا از نادانی و بی خبری،علم و تجربهای کسب کند؛یا از فقر و نیاز به توانگری و فزونی دست یابد و یا از ناتوانی و ذلّت به عزت و قدرت راه یابد»؛ (و لکنّه سبحانه دبّرها بلطفه،و أمسکها بأمره،و أتقنها بقدرته،ثمّ یعیدها بعد الفناء من غیر حاجة منه إلیها،و لا استعانة بشیء منها علیها،و لا لانصراف من حال وحشة إلی حال استئناس،و لا من حال جهل و عمی إلی حال علم و التماس (1)،و لا من فقر و حاجة إلی غنی و کثرة،و لا من ذلّ و ضعة (2)إلی عزّ و قدرة) .
آنچه امام علیه السّلام در ذیل این خطبه بیان فرموده و در ضمن شش جمله،اهدافی را که شایسته ذات پاک او نیست نسبت به آفرینش جهان،نفی میکند،با کمی تفاوت همان اهداف هفتگانهای است که در بخشهای قبل گذشت و امام علیه السّلام به جهت جمعبندی،آنها
را در تعبیرات نوین آورده است و خلاصه همه این است که نه ایجاد جهان آفرینش از روی نیاز او بوده و نه فانی ساختن و نه خلق جدید بعد از عدم.
در اینجا باز این سؤال مطرح شده است که اگر خداوند ایجاد و افنا و سپس خلق جدید را برای نیازهای خود و رفع انواع کمبودها انجام نداده است پس چه هدفی داشته و چرا امام علیه السّلام اشاره به آن هدف نفرموده است؟
پاسخ بخش اوّل این سؤال همان است که در بالا بود؛وجودی که از هرنظر،کامل است هرگز جهتگیری افعالش به سوی خویش نیست،بلکه به سوی مخلوقات و ممکنات است و چیزی از آن عاید او نمیگردد و به بیان دیگر مخلوقاتش هرچه دارند از او دارند، چیزی از خود ندارند که به او دهند: «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (1)
آری!
او نکرده خلق تا سودی کند بلکه تا بر بندگان جودی کند
1) 1) .حجر،آیه 21.
و من خطبة له علیه السّلام
و هی فی ذکر الملاحم
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که از حوادث آینده خبر میدهد.
این خطبه در واقع دو بخش دارد،در بخش اوّل،امام علیه السّلام سخن از گروهی به میان آورده که در آینده برای دفاع از حق،و نشر عدل و داد قیام میکنند،در زمانی که انواع مفاسد جهان را پر کرده و مردم سخت در فشار و گرفتاری هستند که تناسب با ظهور
1) 1) .سند خطبه: این خطبه را«ابو الحسن مدائنی»(که از دانشمندان قرن سوم هجری است)در کتاب صفّین نقل میکند و خطبهای را که او نقل کرده از این جا شروع میشود:«اذا کثر فیکم الأخلاط...»و در ادامه آن بعد از عبارت مفصّلی خطبه مورد بحث را با تفاوت و اضافاتی آورده و به خوبی روشن است که خطبه را از جای دیگری گرفته است،زیرا اوّلا او مدّتها پیش از سیّد رضی میزیسته است و ثانیا آنچه را او نقل کرده نسبت به آنچه را سیّد رضی آورده،اضافات قابل ملاحظهای دارد.زمخشری نیز در کتاب ربیع الابرار بخشی از این خطبه را ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 2،ص 478).
حضرت مهدی علیه السّلام و یاران او دارد.
در بخش دوم،اصحاب و یاران و مردم زمان خویش را نصیحت میکند که از فتنهها بپرهیزند و از گرد پیشوای خود پراکنده نشوند و مراقب فتنههای شدیدتری باشند که در پیش روی آنهاست.
گفتنی است که مدائنی-همانگونه که در سند خطبه اشاره شد-قسمتهای دیگری را از این خطبه که مرحوم سید رضی ذکر نکرده است در کتاب خود با نام صفین آورده و در پایان آن میگوید:مردی از اهل بصره(هنگامی که پیشگوییهای علی علیه السّلام را با آن شرح و تفصیل شنید)به مردی از اهل کوفه که در کنار او نشسته بود،گفت:من گواهی میدهم که این مرد بر خدا و پیامبر دروغ میبندد.مردی که از اهل کوفه بود،به او گفت:از کجا فهمیدی؟(ولی او جوابی نداد)سپس میافزاید:آن مرد کوفی میگوید به خدا قسم علی علیه السّلام از منبر پایین نیامد مگر این که آن مرد بصری فلج شد و دست و پای او از کار افتاد.او را در محملی گذاشتند و به خانهاش بردند و در همان شب از دنیا رفت. (1)
1) 1) .مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 479.همین مطلب را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در جلد 6،صفحه 136 آورده است.
ألا بأبی و أمّی،هم من عدّة أسماؤهم فی السّماء معروفة و فی الأرض مجهولة.ألا فتوقّعوا ما یکون من إدبار أمورکم،و انقطاع وصلکم، و استعمال صغارکم.ذاک حیث تکون ضربة السّیف علی المؤمن أهون من الدّرهم من حلّه.ذاک حیث یکون المعطی أعظم أجرا من المعطی.ذاک حیث تسکرون من غیر شراب،بل من النّعمة و النّعیم،و تحلفون من غیر اضطرار،و تکذبون من غیر إحراج.ذاک إذا عضّکم البلاء کما یعضّ القتب غارب البعیر.ما أطول هذا العناء،و أبعد هذا الرّجاء!
هان!پدر و مادرم فدایشان باد!همان گروهی که نامشان در آسمان معروف است و در زمین مجهول.بدانید شما باید منتظر عقبگرد در امور خویش و گسیختگی پیوندها و روی کار آمدن خردسالان و بیکفایتان باشید و این در زمانی است که ضربه شمشیر بر مؤمن آسانتر است از یافتن یک درهم حلال و نیز در زمانی است که اجر و پاداش گیرنده از دهنده بیشتر است.این امر هنگامی رخ میدهد که مست میشوید بیآنکه شراب نوشیده باشید،بلکه مست نعمت و فزونی امکانات هستید،سوگند یاد میکنید بیآنکه مجبور باشید،دروغ میگویید در حالی که ناچار نیستید و این هنگامی خواهد بود که بلاها شما را میگزد و مجروح میسازد آنگونه که جهاز نامناسب شتر پشت او را میآزارد (و مجروح میکند،آه)این رنج و سختی چه طولانی است و امید رهایی چه دور!
حوادث وحشتناکی در پیش است!
امام در آغاز این خطبه گروهی از خاصّان درگاه پروردگار را نام میبرد که اجمالا مأموریت مهمّی بر دوش دارند و میگوید:«هان!پدر و مادرم فدایشان باد!همان گروهی که نامشان در آسمان معروف است و در زمین مجهول»؛ (ألا بأبی و أمّی (1)،هم من عدّة أسماؤهم فی السّماء معروفة و فی الأرض مجهولة) .
در اینکه این گروه کیانند و مأموریتشان چیست؟در متن خطبه،به اجمال گذشته و لذا در میان شارحان نهج البلاغه اختلاف است؛بعضی معتقدند آنها یازده امام معصوم از نسل علی علیه السّلام هستند که نامهای آنها در میان فرشتگان آسمان معروف است اما زمینیان تنها گروه خاصّی از آنها و موقعیتشان را میشناسند.
بعضی دیگر از میان اهل سنّت گفتهاند:اشاره به جمعی از مؤمنان خاص و اولیاست که در تعبیر آنها به عنوان قطب و ابدال ذکر شده است،تعبیراتی که معمولا صوفیان در کلمات خود به کار میبرند؛ولی قرائن متعدّد نشان میدهد که منظور از آن،حضرت مهدی و یاران خاص اوست،زیرا امام بعد از این جمله از حوادث سخت و دردناکی خبر میدهد که انسان را به یاد علائم آخر الزمان و ظهور حضرت مهدی علیه السّلام میاندازد.افزون بر این،در بخشی از خطبه که مدائنی در کتاب صفّین آورده است (2)،اشاره به«خسف در بیداء»شده است؛یعنی شکافتن بیابان و فرورفتن گروهی در آن و میدانیم که«خسف بیداء»جزو علائم ظهور حضرت مهدی علیه السّلام است که در روایات به آن اشاره شده است. (3)
1) 1) .در ترکیب عبارت فوق-همانگونه که بعضی از شارحان نهج البلاغه(خویی)گفته است-«هم»مبتدا و «بأبی و أمّی»در جایگاه خبر و«من»بیانیه است.این عبارت شبیه جمله«بأبی انتم و أمی»است که در اینجا بهجای ضمیر مخاطب ضمیر غایب به کار رفته و در آخر جمله قرار گرفته است.
2) 2) .مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 478.
3) 3) .به بحث علامات ظهور المهدی علیه السّلام در کتاب سفینة البحار ماده«هدی»و بحار الانوار،جلد 2،صفحات 119 و 181 به بعد مراجعه شود.
از اینجا روشن میشود که مأموریت آنها همان مأموریتی است که در روایات فراوان در منابع شیعه و اهل سنّت درباره حضرت مهدی علیه السّلام آمده است که«یملأ الأرض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا». (1)
بعضی در ذیل این جمله سؤالی را مطرح کردهاند که چگونه امام میگوید:پدر و مادرم فدای آنها باد در حالی که یک نفر آنها حضرت مهدی است بقیه از یاران و اصحاب او هستند؟
پاسخ این سؤال این است که اینگونه تعبیرات از زبان امامان درباره غیر امامان که برنامه بسیار مهمی را اجرا کردهاند،دیده میشود؛مانند آنچه در ذیل زیارت وارث آمده است:«بأبی أنتم و أمّی طبتم و طابت الأرض الّتی فیها دفنتم»که معروف است بعضی از امامان علیهم السّلام نیز این زیارت را در برابر قبور شهدای کربلا خواندهاند.
مرحوم اربلی در کشف الغمه در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل میکند که روزی فرمود:من عمویم حمزه و برادرم جعفر بن ابی طالب را در خواب دیدم به آنها گفتم:«بابی و أمّی أنتما ایّ الأعمال وجدتما افضل؟پدر و مادرم به فدایتان باد چه اعمالی را(در آن جهان)افضل و برتر یافتید؟آنها گفتند:همه پدران و مادران فدای تو باد«وجدنا افضل الأعمال الصّلاة علیک و سقی الماء و حبّ علیّ بن ابی طالب؛برترین اعمال را درود فرستادن بر تو و آب دادن به تشنگان و محبّت علی بن ابی طالب یافتیم». (2)
سپس امام پیشگوییهایی از حوادث آینده دردناکی دارد که در انتظار مردم است؛ حوادثی که شبیه علاماتی است که برای ظهور حضرت مهدی ذکر شده است،میفرماید:
«بدانید شما باید منتظر عقبگرد در امور خویش و گسیختگی پیوندها و روی کار آمدن خردسالان و بیکفایتان باشید»؛ (ألا فتوقّعوا ما یکون من إدبار أمورکم،و انقطاع
وصلکم،و استعمال صغارکم) .
بدیهی است هنگامی که افراد کم تجربه و خام و نالایق در اجتماعی بر سر کار آیند عقبگردها شروع میشود و پیوندهای اجتماعی میگسلد!حال چرا گروهی از زمامداران برای مدیریتها به سراغ صغار و کمتجربهها میروند؟فقط برای آن است که آنها بندگانی هستند«جان و دل بر کف،چشم بر امر و گوش بر فرمان»و این بزرگترین عامل بدبختی آنهاست.
آنگاه امام علیه السّلام به شرح مبسوطی درباره این حوادث دردناک پرداخته،چنین میفرماید:«و این وضع در زمانی است که ضربه شمشیر بر مؤمن آسانتر است از یافتن یک درهم حلال و این در زمانی است که اجر و پاداش گیرنده از دهنده بیشتر است!»؛ (ذاک حیث تکون ضربة السّیف علی المؤمن أهون من الدّرهم من حلّه.ذاک حیث یکون المعطی أعظم أجرا من المعطی) .
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،قبل از هرچیز مسئله حلال و حرام اموال را یادآور میشود،زیرا سرنوشت مادی و معنوی جامعهها به آن بستگی دارد،میفرماید:به قدری اموال آلوده و حرام و غصب و رشوه و تقلب در جامعه زیاد میشود که به دست آوردن یک درهم حلال از تحمل ضربه شمشیر در یک جنگ مشکلتر میشود و به همین دلیل آنهایی که انفاق در راه خدا میکنند کمتر مشمول اجر و پاداش الهی میشوند،چون میدانند که اموالشان پاک نیست؛ولی گیرندگان که از این معنا باخبر نیستند یا میدانند ولی به حکم اضطرار،آن مال مشکوک یا حرام را میگیرند،مسئولیتی در پیشگاه خدا ندارند و اجر و پاداششان بیشتر است در حالی که در یک جامعه سالم مطابق حدیث معروف:«انّ الید العلیا خیر من الید السّفلی؛دست بالا(دهنده)بهتر از دست پایین (گیرنده)است» (1)قضیه برعکس است یعنی معطی(دهنده)اجرش بیشتر از معطی
1) 1) .میزان الحکمة،جلد 1،صفحه 43،ماده«اخ».
(گیرنده)است.
در هرحال آنچه درباره فزونی اموال حرام در آخر الزمان در این بیان امام علیه السّلام آمده،در روایات دیگر نیز به وضوح به چشم میخورد.از جمله در حدیثی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«أقلّ ما یکون فی آخر الزّمان أخ یوثق به او درهم من حلال؛کمترین چیزی که در آخر الزمان پیدا میشود برادر مورد اعتماد و درهمی از حلال است». (1)
از آنچه گفتیم روشن شد جمله بالا مفهوم پیچیده و ناشناختهای ندارد که جمعی از شارحان نهج البلاغه درباره آن به بحث پرداخته و احتمالات بعید و ضعیفی دادهاند.
سپس به مشکلات دیگر آن جامعه فاسد که مردم باید به حکم اجبار در انتظار آن باشند،پرداخته میفرماید:«این امر هنگامی رخ میدهد که مست میشوید بیآنکه شراب خورده باشید،بلکه مست نعمت و فزونی امکانات هستید و سوگند یاد میکنید بیآنکه مجبور باشید و دروغ میگویید در حالی که ناچار نیستند»؛ (ذاک حیث تسکرون من غیر شراب،بل من النّعمة و النّعیم،و تحلفون من غیر اضطرار،و تکذبون من غیر إحراج) .
این بلاهای سهگانه در هرجامعهای باشد آن را به ویرانی میکشد،ثروتمندان،مست ثروت شوند و خدا و خلق او را به فراموشی بسپارند که مستی نعمت از مستی شراب خطرناکتر است.مستی شراب ممکن است با گذشتن یک شب پایان یابد ولی مستی نعمت ممکن است یک عمر باقی بماند همچنین قسم خوردن بیجهت،ارزش نام خدا را پایین میآورد و دروغ گفتن بدون اجبار بر پایههای اعتماد را لرزان میسازد و زندگی در چنین جامعهای بسیار مشکل و طاقتفرساست.
و در پایان این پیشگویی،چنین میفرماید:«و این هنگامی خواهد بود که بلاها شما را میگزد و مجروح میسازد آنگونه که جهاز نامناسب شتر،پشت او را میآزارد(و مجروح
1) 1) .بحار الانوار،جلد 74،صفحه 157.
میکند،آه)این رنج و سختی چه طولانی است و این امید رهایی چه دور!»؛ (ذاک إذا عضّکم (1)البلاء کما یعضّ القتب (2)غارب (3)البعیر.ما أطول هذا العناء،و أبعد هذا الرّجاء!) .
بسیاری از شارحان معتقدند این جمله از جملههای ما قبل جداست و سیّد رضی- آنگونه که معمول اوست-به هنگام گزینش عبارات دلنشین مولا،جملههایی را رها کرده است.
این سخن بعید نیست،زیرا«ذاک»ظاهرا اشاره به نجات و فرجی است که برای اهل ایمان پس از آن همه بلاها حاصل میشود و جمله «ما أطول هذا العناء و أبعد هذا الرّجاء» شاهد خوبی بر این معناست که امام میفرماید:«امید نجاتی بعد از این همه رنج و سختی وجود دارد».
جمله«ألا بأبی و أمّی»نیز نشان میدهد که امام با این سخن در انتظار گروهی است که جامعه اسلامی را از شرّ و فساد نجات میدهند و به هرحال مناسبترین تفسیر برای مجموع این بحث همان است که در بالا اشاره شد و گفتیم ناظر به حوادث سخت و دردناک آخر الزمان و نجات جامعه بشری از آنها به وسیله ظهور حضرت مهدی علیه السّلام است.
در اینجا توجه به دو نکته لازم است:نخست اینکه چرا امام علیه السّلام مشکلات و بلاها را تشبیه به«قطب»(جهاز چوبی مخصوص شتر که برای حلّ مشکل کوهان او گذارده میشود)کرده است که پشت شتر را میآزارد؟بعید نیست این تشبیه از آن رو باشد که «قطب»را برای رهایی از مشکل برآمدگی کوهان شتر میگذارند؛ولی مشکل دیگری
1) 1) .«عضّ»از«عضّ»بر وزن«خزّ»در اصل به معنای گاز گرفتن با دندان است،سپس به کنایه در مورد حوادثی که انسان را ناراحت میکند،به کار رفته است.
2) 2) .«قتب»جهاز شتر است(چارچوبه کوچکی است کمی بزرگتر از کوهان شتر که روی آن میگذارند تا شخصی که بر آن سوار میشود کوهان وی را نیاز دارد).
3) 3) .«غارب»فاصله میان گردن و کوهان است.
ایجاد میشود که پشت و گردن شتر را آزار میدهد و گاه مجروح میکند.حوادث و بلاهای آن زمان نیز چنین است که هرچارهای برای آن اندیشیده شود،مشکل دیگری دامان مردم را میگیرد.
دیگر اینکه امام علیه السّلام چگونه میفرماید:«امید نجات دور است»در حالی که از بعضی از روایات استفاده میشود امید نجات نزدیک است؟
پاسخ آن است که ظهور آن حضرت مشروط به شرایطی است که اگر آن شرایط تحقق یابد،نزدیک است و اگر تحقّق نیابد دور است و به تعبیر دیگر:مؤمنان میتوانند با فراهم کردن شرایط ظهور؛یعنی خودسازی و آمادگی کامل و دعاهای پیدرپی،ظهور آن حضرت را از نزدیک سازند و هرگاه این امور ترک شود ظهور به تأخیر خواهد افتاد، بنابراین ظهور از یک نظر نزدیک است و از یک نظر دور و امیدواریم که به لطف پروردگار نزدیک باشد.
حوادث سخت و دردناک آخر الزمان
در این خطبه و بعضی خطبههای دیگر نهج البلاغه و روایاتی از پیامبر اکرم و امامان اهل بیت علیهم السّلام خبرهایی از آینده تاریک و سختی برای مؤمنان داده شده است.
از ویژگیهای آن زمان،پشت کردن بسیاری از مردم به مسئله حلال و حرام است.آنچه را به دستشان برسد از هرجا و هرکس باشد برای خود حلال میشمرند و این آلودگی همه زندگی آنها را میآلاید.
ویژگی دیگر که مستی نعمت است سبب میشود مبدأ و معاد را به فراموشی بسپارند و همچون مستان شراب،در عالم بیخبری به سر ببرند.دور زدن احکام و تکیه بر
بهانههای واهی برای انجام هرکار ناروا و تمسّک به حیلههای شرعی یکی دیگر از ویژگیهای آن زمان است.بدعتها به صورت سنّتها و سنّتها به صورت بدعتها در میآید.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«یأتی علی النّاس زمان لا یبقی أحد إلاّ أکل الرّبا فإن لم یأکله أصابه من غباره؛زمانی بر مردم فرامیرسد که همه رباخوار میشوند و اگر کسانی رباخوار نباشند گرد و غبار ربا بر دامنشان مینشیند». (1)
در حدیث دیگری در وصایای رسول خدا به ابن مسعود آمده است:«زمانی بر مردم فرا میرسد که انواع غذاهای لذیذ را میخورند و بر مرکبها(ی گران قیمت)سوار میشوند و مردان،همچون زنان که برای همسر خود،زینت میکنند خود را میآرایند.زنان،بیپرده خارج میشوند و مانند سلاطین جبّار در اجتماع خودنمایی میکنند.این گروه منافقان این امت در آخر الزماناند-تا آنجا که میفرماید:«یابن مسعود یأتی علی الناس زمان الصّابر علی دینه مثل القابض علی الجمرة بکفّه؛زمانی بر مردم فرامیرسد که نگهداری دین همچون نگهداری آتش در کف دست است». (2)و حوادث دردناک دیگری که ذکر همه آنها به طول میانجامد.
این پیشگوییها در واقع افزون بر اینکه جنبه اعجاز دارد،هشداری است به گروههای وفادار به اسلام که خود را نبازند و بدانند این دوران پایانی دارد که به ظهور حضرت مهدی ارواحنا فداه میانجامد.
أیّها النّاس،ألقوا هذه الأزمّة الّتی تحمل ظهورها الأثقال من أیدیکم،و لا تصدّعوا علی سلطانکم فتذمّوا غبّ فعالکم.و لا تقتحموا ما استقبلتم من فور نار الفتنة،و أمیطوا عن سننها،و خلّوا قصد السّبیل لها:فقد لعمری یهلک فی لهبها المؤمن،و یسلم فیها غیر المسلم.
إنّما مثلی بینکم کمثل السّراج فی الظّلمة،یستضیء به من ولجها.
فاسمعوا أیّها النّاس وعوا،و أحضروا آذان قلوبکم تفهموا .
ای مردم!افسارهای این حیوانات را که بارهای سنگین بر پشت دارند از دست خود رها سازید(اشاره به فتنههاست).هرگز از اطراف پیشوای خود پراکنده نشوید که سرانجام،خویشتن را به خاطر اعمال خود نکوهش خواهید کرد.خود را در آتش فتنهای که در پیش است نیفکنید و از مسیر آن دوری گزینید.راه را برای عبور آن،باز گذارید.به جانم سوگند مؤمنان(اگر خود را کنار نکشند)هلاک میشوند،اما غیر مسلمانان از آن جان سالم به در میبرند!مثل من در میان شما همچون چراغ در تاریکی است که هرکس در ظلمت قرار گیرد از نور آن بهره میبرد.ای مردم!بشنوید و سخنانم را حفظ کنید و گوشهای قلب خود را آماده سازید تا کلامم را کاملا درک کنید.
دستورهایی برای نجات از فتنه
به دنبال پیشگوییهایی که امام علیه السّلام از حوادث سخت و دردناک آینده در بخش گذشته
خطبه فرمود،در این بخش به یاران خود دستوراتی میدهد که آنها از خطرات این حوادث محفوظ دارد.
نخست میفرماید:«ای مردم!افسار این حیوانات(اشاره به فتنههاست)را که بارهای سنگینی بر پشت دارند از دست خود رها سازید»؛ (أیّها النّاس،ألقوا هذه الأزمّة (1)الّتی تحمل ظهورها الأثقال من أیدیکم) .
این جمله کنایه از این است که حوادثی در اطراف شما رخ میدهد که بارهای فتنه و فساد را بر دوش دارند،شما رهبری آنها را به عهده نگیرید و به پیشرفت آن کمک نکنید و در واقع دستور قرآن مجید را به آنها یادآور میشود که میفرماید:« «وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ» همکاری و کمک به گناه و تجاوز بر دیگران،نکنید». (2)
سپس میافزاید:«هرگز از اطراف پیشوای خود پراکنده نشوید که سرانجام،خویشتن را به موجب اعمال خود نکوهش خواهید کرد،خود را در آتش فتنهای که در پیش است نیفکنید و از مسیر آن دوری گزینید.وسط راه را برای عبور آن،باز گذارید»؛ (و لا تصدّعوا (3)علی سلطانکم فتذمّوا غبّ (4)فعالکم.و لا تقتحموا (5)ما استقبلتم من فور (6)نار الفتنة،و أمیطوا (7)عن سننها (8)،و خلّوا قصد السّبیل (9)لها) .
1) 1) .«ازمّة»جمع«زمام»به معنای افسار است.
2) 2) .مائده،آیه 2.
3) 3) .«تصدّعوا»از ریشه«صدع»بر وزن«صبر»در اصل به معنای شکافتن است.سپس به معنای پراکنده شدن و اختلاف یا افشای چیزی آمده است.در این خطبه به همان معنای پراکنده شدن است.
4) 4) .«غبّ»آخر و عاقبت چیزی است؛ولی گاه به معنای یک روز در میان نیز آمده است و در این خطبه یعنی اوّل.
5) 5) .«تقتحموا»از ریشه«اقتحام»انداختن خود در چیزی بدون مطالعه است.
6) 6) .«فور»و«فوران»به معنای جوشش و جوشیدن است.
7) 7) .«امیطوا»از ریشه«میط»بر وزن«صیت»به معنای دور شدن گرفته شده و هنگامی که به باب افعال میرود به معنای دور ساختن است.
8) 8) .«سنن»به معنای راه و طریق است و«سنن»بر وزن«کهن»جمع«سنّت»به معنای روشهاست.
9) 9) .«قصد السبیل»یعنی وسط راه؛خواه راه حق باشد یا باطل؛ولی در بسیاری از موارد بر معنای راه میانه مستقیم حقّ،اطلاق میشود.قرآن مجید میگوید: «وَ عَلَی اللّهِ قَصْدُ السَّبِیلِ» (نحل،آیه 9)و در این خطبه به معنای اوّل است که مطلق میانه راه باشد.
این سخن اشاره به آن است که اگر مردم با فتنهها همکاری نکنند و نه تنها وارد فتنه نشوند،بلکه از آن دوری گزینند و راه را برای عبور آن باز بگذارند،ضایعاتش بسیار کمتر است؛درست مانند سیلاب عظیمی که مردم توانایی بر کنترل آن ندارند؛ولی اگر راه آن را باز گذارند که به درّهها و دشتها سرازیر شود ضایعاتش کمتر از آن است که وارد آن شوند و در درون آن قرار گیرند.
آنگاه در ادامه به ذکر علّت پرداخته،میفرماید:«به جانم سوگند!مؤمنان(اگر خود را کنار نکشند)هلاک میشوند؛اما غیر مسلمانان از آن جان سالم به در میبرند»؛ (فقد لعمری یهلک فی لهبها المؤمن،و یسلم فیها غیر المسلم) .
اشاره به اینکه موج فتنه به قدری قوی است که مؤمنان اگر بخواهند با آن به مقابله برخیزند نابود میشوند و غیر آنها که خود را کنار میکشند سالم میمانند.در چنین مواردی نباید نیروها را بیهوده از دست داد،بلکه باید آنها را حفظ کرد و منتظر فرصت مناسب بود.این همان چیزی است که فلسفه اصلی تقیّه را در مسائل دینی و اجتماعی و سیاسی تشکیل میدهد،حفظ نیروها و انتظار فرصت.
در پایان خطبه امام علیه السّلام اشاره به موقعیت خود میکند تا غافلان بیدار شوند و از وجود پرفیض او بهره گیرند،میفرماید:«مثل من در میان شما همچون چراغ در تاریکی است که هر کس در ظلمت قرار گیرد از نور آن بهره میبرد.ای مردم بشنوید و سخنانم را حفظ کنید و گوشهای قلب خود را آماده سازید تا کلامم را کاملا بفهمید»؛ (إنّما مثلی بینکم کمثل السّراج فی الظّلمة،یستضیء به من ولجها.فاسمعوا أیّها النّاس و عوا (1)،و أحضروا آذان قلوبکم تفهموا) .
1) 10) .«عوا»از ریشه«وعی»بر وزن«سعی»به معنای نگاه داشتن و فهمیدن و حفظ کردن است و چون به صیغه امر و فعل مضارع درآید،واو،از آن حذف میشود.
آری امام علیه السّلام هنگامی که حوادث تلخ آینده و ظلمات فتنهها را پیشبینی میکند راه نجات آن را نیز نشان میدهد و میفرماید:اگر سخنانی را که من میگویم به خوبی بشنوید و حفظ کنید و دقیقا در آن بیندیشید برای نجات شما از شرّ اشرار و فتنههای فتنهجویان بسیار مؤثر است.
امام علیه السّلام در اینجا وجود خود را به چراغی پر نور در میان امواج ظلمت،تشبیه کرده و به مردم دستور میدهد به سوی این چراغ بیایند و در حوزه پرتوافشانی آن قرار گیرند.
نخست دستور میدهند سخنان را بشنوند و نگهداری کنند.سپس فرمان میدهد که درباره آن تعمق نمایند و حقیقت آن را درک کنند(و این است تفاوت مفهوم جمله «فاسمعوا أیّها النّاس و عوا» با جمله «و أحضروا آذان قلوبکم تفهموا» که یکی شنیدن و درک کردن و نگهداری نمودن و دیگری دقت کردن و به عمق آن رسیدن را میگوید).
کنار رفتن از برابر امواج فتنهها
گاه فتنههایی در جوامع بشری بروز میکند که افراد باایمان نه قادر بر دفع آن هستند و نه توان تشکیل یک گروه مبارز را دارند و افرادی که مستقیما در برابر این فتنهها قرار گیرند و خود را به آب و آتش بزنند،سرنوشتی جز شکست و نابودی ندارند.
بهترین راه در چنین شرایطی،کنار رفتن از جلو سیلاب فتنه و در انتظار یافتن فرصت مناسب برای قلع و قمع آن است.بدیهی است اقدامات نسنجیده،نتیجهای جز هدر دادن نیروها و از بین بردن فرصتهای آینده ندارد.فلسفه نهی از قیامها در عصر امامان معصوم نیز همین است و این در واقع شاخهای از شاخههای تقیّه است؛تقیّهای که فلسفهاش حفظ نیروها برای استفاده از فرصت مناسب است.
امام امیر المؤمنین علیه السّلام با اینکه شجاعترین فرد امت و از مبارزان صف اوّل در مقابل دشمنان اسلام بود در خطبه بالا به نکته دقیقی که گفته شد توجه میدهد و بر آن تأکید میکند.
و من خطبة له علیه السّلام
فی الوصیّة بأمور
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن مردم را به امور مهمّی توصیه میکند
در این خطبه،امام علیه السّلام به سه نکته مهم اشاره میفرماید:نخست همه مردم را به تقوا و پرهیزکاری و اجتناب از معصیت خداوند سفارش میکند و نعمتهای الهی را به آنها یادآور میشود تا انگیزهای باشد بر تقوا و اطاعت.
دیگر اینکه همگان را به یادآوری مرگ و انتقال از دنیا و چگونگی این انتقال سفارش میکند،با تعبیراتی تکاندهنده که میتواند عامل دیگری بر اطاعت و ترک گناه باشد.
1) 1) .سند خطبه: در کتاب مصادر نهج البلاغه تنها منبعی که برای این خطبه غیر از نهج البلاغه ذکر کرده است،کتاب «الاعجاز و الایجاز»ثعالبی است و با توجه به اینکه(او از معاصران سیّد رضی است و)روایت او تفاوتهای متعدّدی با جملات نهج البلاغه دارد،معلوم میشود آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است. (مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 17)البتّه محتوای خطبه به گونهای بلند است که صدور آن از غیر امام معصوم بسیار بعید مینماید.
در نکته سوم هشدار میدهد که روزها و شبها و ساعات عمر به سرعت میگذرد،بهپا خیزید و خانه آخرت خویش را آباد کنید.
أوصیکم،أیّها النّاس،بتقوی اللّه و کثرة حمده علی آلائه إلیکم،و نعمائه علیکم،و بلائه لدیکم.فکم خصّکم بنعمة،و تدارککم برحمة!أعورتم له فسترکم،و تعرّضتم لأخذه فأمهلکم!
ای مردم شما را به تقوای الهی و شکر بسیار خداوند در برابر نعمتهای معنوی و مادی که به شما بخشیده و در برابر آزمایشهایش(که سبب ترفیع مقام شما میشود)سفارش میکنم.چه بسیار نعمتهایی که خداوند ویژه شما قرار داد و شما را مشمول رحمت خاص خود گردانید،شما عیبهای خویش را آشکار کردید و او پوشاند،خود را در معرض مجاز آتش قرار دادید؛اما او به شما مهلت داد.
توصیه به تقوا و شکر
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه همانگونه که قبلا اشاره شد همه مخاطبان خود را به تقوا و حمد و سپاس الهی در برابر نعمتها دعوت میکند و میفرماید:«ای مردم شما را به تقوای الهی و شکر بسیار خداوند در برابر نعمتهای معنوی و مادی که به شما بخشیده و در برابر آزمایشهایش(که سبب ترفیع مقام شما میشود)سفارش میکنم»؛ (أوصیکم، أیّها النّاس،بتقوی اللّه و کثرة حمده علی آلائه إلیکم،و نعمائه علیکم،و بلائه (1)
1) 1) .«بلاء»گاه از ریشه«بلو»(ناقص واوی)و گاه از ریشه«بلی»(ناقص یایی)آمده است.اوّلی-
لدیکم) .
گرچه«آلاء»و«نعماء»در بسیاری از موارد به یک معنا که همان نعمتها است به کار میرود؛ولی بعضی معتقدند که آلاء اشاره به نعمتهای معنوی و نعماء اشاره به نعمتهای مادی است،مخصوصا هنگامی که این دو واژه در کنار هم قرار گیرند.
واژه«بلاء»گاه به معنای آزمایش و امتحان و گاه به معنای حوادث خیر یا شر میآید و در جمله بالا به تناسب جملههای قبل از آن به معنای حوادث خیر است.بعضی نیز گفتهاند:مقصود حوادث دردناکی است که خداوند،انسان را با آن آزمایش میکند و سبب ارتقای رتبه و فزونی پاداش او در درگاه خدا میشود که از این نظر نعمت محسوب میگردد.
به هرحال این سخن امام علیه السّلام شبیه همان چیزی است که علمای کلام در بحث معرفة اللّه بر آن تکیه دارند و میگویند:انگیزه اصلی این بحث همان مسئله شکر منعم است،زیرا انسان خود را غرق نعمتهایی میبیند و چون که شکر بخشنده نعمت در فطرت آدمی نهفته است،به فکر بخشنده نعمت میافتد،به سراغ او میرود تا او را بشناسد و همین امر میتواند سبب اطاعت او و ترک عصیانش شود.
سپس امام علیه السّلام به شرح بعضی از این نعمتها پرداخته،میفرماید:«چه بسیار نعمتهایی که خداوند ویژه شما قرار داد و شما را مشمول رحمت خاص خود گردانید،شما عیبهای خویش را آشکار کردید و او پوشاند،و خود را در معرض مجاز آتش قرار دادید؛اما او به
شما مهلت داد»؛ (فکم خصّکم بنعمة،و تدارککم برحمة!أعورتم (1)له فسترکم،و تعرّضتم لأخذه (2)فأمهلکم!) .
امام علیه السّلام در این بخش نخست اشاره به نعمتها و رحمتهایی میکند که اختصاص به این امت دارد؛مانند خاتمیت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و بهترین امت بودن و عدم نزول بلا بر امت، تا هنگامی که پیامبر در میان آنهاست یا مشغول استغفارند.و بعد از آن به مسئله پردهپوشی پروردگار در مقابل پردهدری افراد گنهکار،همچنین دادن فرصت کافی برای توبه و بازگشت به سوی خود و عدم تعجیل در مجازات آنها میپردازد که هریک از آنها نعمتی بسیار بزرگ است.
1) 1) .«اعورتم»از ریشه«عار»به معنای عیب گرفته شده و به هرچیزی که اظهار آن عیب شمرده میشود، عورت اطلاق میکنند و هنگامی که به باب افعال برود(مانند جمله بالا)به معنای اظهار عیب است.
2) 2) .«اخذ»در اصل به معنای گرفتن است و چون برای مجازات کردن قبلا مجرم را دستگیر میکنند این واژه به معنای مجازات نیز به کار میرود.
و أوصیکم بذکر الموت و إقلال الغفلة عنه.و کیف غفلتکم عمّا لیس یغفلکم،و طمعکم فیمن لیس یمهلکم!فکفی واعظا بموتی عاینتموهم، حملوا إلی قبورهم غیر راکبین،و أنزلوا فیها غیر نازلین،فکأنّهم لم یکونوا للدّنیا عمّارا،و کأنّ الآخرة لم تزل لهم دارا.أوحشوا ما کانوا یوطنون،و أوطنوا ما کانوا یوحشون،و اشتغلوا بما فارقوا،و أضاعوا ما إلیه انتقلوا.لا عن قبیح یستطیعون انتقالا،و لا فی حسن یستطیعون ازدیادا.أنسوا بالدّنیا فغرّتهم،و وثقوا بها فصرعتهم.
شما را به یادآوری مرگ و کاستن غفلت از آن توصیه میکنم.چگونه غافل میشوید از چیزی که او از شما غافل نمیشود؟چگونه طمع میورزید در کسی(اشاره به فرشته مرگ است)که به شما مهلت نمیدهد؟!بهترین واعظ و اندرزدهنده برای شما مردگانی هستند که با چشم خود آنها را میبینید که آنها را به سوی قبرهایشان میبرند بیآنکه اختیاری از خود داشته باشند و در میان قبر میگذارند بیآن که بخواهند!(چنان از دنیا بیگانه میشوند که)گویی هرگز به عمران آن نپرداختند و چنان به آخرت میپیوندند که گویی همیشه وطنشان بوده است!(آری)از آنجا که وطنشان بود وحشت و دوری میکنند و آنجا را که از آن وحشت داشتند وطن میگزینند.آنها در دنیا به چیزی مشغول شدند که (سرانجام)از آن جدا گشتند،و جایی که به آن منتقل گشتند.(سرای آخرت)را تباه کردند،نه قدرت دارند از عمل زشتی که انجام دادهاند کنار روند و نه میتوانند بر کارهای
نیک خود چیزی بیفزایند،آنها به دنیا انس گرفتند و فریبشان داد و به آن اعتماد کردند و بر زمینشان زد!
بهترین واعظ!
امام در این بخش از خطبه به نکته مهمی اشاره میکند که میتواند انگیزه نیرومندی برای تقوا که در بخش گذشته آمد،بوده باشد و آن ذکر مرگ است؛نخست به بیان سفارشی کلّی درباره مرگ پرداخته،چنین میفرماید:«شما را به یادآوری مرگ و کاستن غفلت از آن توصیه میکنم.چگونه غافل میشوید از چیزی که او از شما غافل نمیشود؟! و چگونه طمع میورزید در کسی که(اشاره به فرشته مرگ است)به شما مهلت نمیدهد!»؛ (و أوصیکم بذکر الموت و إقلال الغفلة عنه.و کیف غفلتکم عمّا لیس یغفلکم،و طمعکم فیمن لیس یمهلکم!) .
آری!هیچ عقلی اجازه نمیدهد انسان از حادثهای که به هرحال در انتظار اوست، غافل بماند و از چیزی که راه گریزی ندارد امید واهی فرار ببندد،عاقل کسی است که این واقعیت را بپذیرد که مرگ سرنوشت حتمی همه انسانها،بلکه همه موجودات است و به گفته شاعر که اشاره به قبر خویش میکند:
هر که باشی و به هر جا برسی آخرین منزل هستی این است
سپس امام علیه السّلام به شرح دقیق و تکاندهندهای از لحظات مرگ و حوادث آن در ضمن 12 جمله کوتاه و پرمعنا میپردازد:
نخست میفرماید:«بهترین واعظ و اندرز دهنده برای شما مردگانی هستند که با چشم خود آنها را میبینید که آنها را به سوی قبرهایشان میبرند بیآنکه اختیاری از خود داشته باشند و در میان قبر میگذارند بیآن که بخواهند!»؛ (فکفی واعظا بموتی
عاینتموهم،حملوا إلی قبورهم غیر راکبین،و أنزلوا فیها غیر نازلین) .
آری!آنها بر دوش مردم سوارند و به سوی منزلگاه ابدی خویش پیش میروند بیآنکه از خود اختیاری داشته باشند و آنان را در حفره قبر وارد میکنند بیآنکه بخواهد.
سپس با بیان دو وصف دیگر،سرنوشت آنها را روشنتر میسازد و میفرماید:«(چنان از دنیا بیگانه میشوند که)گویی هرگز به عمران آن نپرداختهاند و(چنان به آخرت میپیوندند که گویی همیشه وطنشان بوده است!)»؛ (فکأنّهم لم یکونوا للدّنیا عمّارا (1)، و کأنّ الآخرة لم تزل لهم دارا) .
اشاره به اینکه همه چیز در یک لحظه تمام میشود و به قدری از دنیا فاصله میگیرند که گویی هرگز در آن نمیزیستند و چنان به آخرت نزدیک میشوند که گویی از ازل در آنجا میزیستند.
در ادامه میافزاید:«از آنجایی که وطنشان بود وحشت و دوری میکنند و آنجا را که از آن وحشت داشتند به عنوان وطن برمیگزینند»؛ (أوحشوا ما کانوا یوطنون،و أوطنوا ما کانوا یوحشون) .
آری!هنگامی که از کنار قبرستانهای خاموش عبور میکردند،از دیدن منظره قبرستان در وحشت فرومیرفتند و روی از آن برمیگرداندند،به ویژه اگر هنگام شب عبورشان به قبرستان میافتاد؛ولی اکنون آنجا وطن آنها شده است و اگر آنها را با این حال به خانه و کاشانهشان بازگردانند هم مردم از آنها وحشت میکنند و هم آنها-اگر درک و شعوری میداشتند-از مردم وحشت میکردند.
از سوی دیگر مشکل مهم آنها این است که سرای آخرت را آباد نکردند و هرچه نیرو داشتند بر سر عمران سرای دنیا گذاشتند همانگونه که امام علیه السّلام در ادامه سخن میفرماید:«آنها در دنیا به چیزی مشغول شدند که(سرانجام)از آن جدا گشتند،و جایی
1) 1) .«عمّار»جمع«عامر»از ریشه«عماره»و«عمران»به معنای آباد کردن گرفته شده و عمّار به معنای آبادکنندگان است.
که به آن منتقل گشتند(سرای آخرت)را تباه کردند»؛ (و اشتغلوا بما فارقوا،و أضاعوا ما إلیه انتقلوا) .
از آن بدتر که راه جبران بسته است،آنگونه که امام به دنبال این سخن میفرماید:«نه قدرت دارند از عمل زشتی که انجام دادهاند کنار روند و نه میتوانند بر کارهای نیک خود چیزی بیفزایند»؛ (لا عن قبیح یستطیعون انتقالا،و لا فی حسن یستطیعون ازدیادا) .
آیا میوهای که از درخت جدا شد خواه رسیده باشد یا کال،ممکن است به شاخهها بازگردد و راه خود را ادامه دهد؟آیا فرزندی که از مادر متولّد میشود خواه جنین کامل باشد یا ناقص،امکان دارد به رحم مادر بازگردد و به تکامل خویش ادامه دهد؟هرگز.آری راهیان دیار آخرت نیز چنیناند،امکان بازگشتی به دنیا ندارند و به همین دلیل،پرونده اعمال آنها برای همیشه بسته میشود؛نه خطایی را میتوانند جبران کنند و نه حسنهای بر حسنات بیفزایند و بزرگترین مصیبت برای دنیاپرستان گنهکار و آلوده همین مصیبت است وگرنه مردن اگر توأم با اعمال صالح باشد نه تنها مصیبت نیست،بلکه سعادت است و رحمت؛شکستن قفس و آزاد شدن مرغ روح انسان و پرواز آن در فضای عالم بالا.به همین دلیل مولای متقیان علی علیه السّلام هنگامی که ضربه اشقی الاولین و الآخرین،عبد الرحمن بن ملجم بر فرق مبارکش وارد شد،فرمود:«فزت و ربّ الکعبة؛ به خدای کعبه رستگار شدم».
در جمله آخر این فقره به بیان دلیل این ناکامی و تیرهروزی میپردازد،میفرماید:
(اینها به موجب آن بود که)«آنها به دنیا انس گرفتند و فریبشان داد و به آن اعتماد کردند و بر زمینشان زد» (أنسوا بالدّنیا فغرّتهم،و وثقوا بها فصرعتهم (1)) .
آری اعتماد بر دنیا همچون اعتماد بر سراب است که انسان را در بیابان سوزانی به
1) 1) .«صرعت»از ریشه«صرع»بر وزن«فرع»به معنای بر خاک افکندن گرفته شده است.
دنبال خود میکشد و تشنهتر میکند و سرانجام امید او را به یأس مبدّل میسازد و یا همچون اعتماد بر دیواری شکسته است که به زودی فرومیریزد و انسان زیر آوار آن میماند.
مرگ را فراموش نکنید
نه تنها امیر مؤمنان که همه معلمان اخلاق و هادیان راه نجات،و از همه بالاتر قرآن مجید برای بیدار کردن خفتگان بر مسئله مرگ و پایان زندگی تکیه میکنند و بارها یادآور میشوند که این زندگی جاودان نیست و به سرعت زوال مییابد؛کودکان دیروز جوانان امروز و جوانان امروز پیران فردا هستند و پیران فردا همچون برگ خزان با تندباد اجل فرومیریزند و به صفوف گذشتگان میپیوندند.
توجه به این حقیقت راستی عبرتانگیز و بیدارگر است؛بسیاری از مردم در عمل آن چنان هستند که گویی زندگی جاوید دارند،حال آنکه به حیات خود تا یک ساعت دیگر اطمینان ندارند.توجه به این نکته کافی است که انسان را از مرکب غرور پیاده کند و چشمان او را بر حقایق بگشاید و راه را به انسان نشان دهد.
یاد مرگ و پایان زندگی هنگامی اثربخشتر میشود که انسان در حوادثی که هنگام مردن رخ میدهد کاملا دقّت ورزد و اموری را که مولای ما امیر مؤمنان در خطبه بالا انگشت بر آن نهاده بررسی کند،جدا شدن از عزیزان،فاصله گرفتن از ثروتها،کاخها و مقامها،بیگانه شدن از همه دوستان و فرود آمدن در وادی خاموشان و پنهان شدن زیر تودههای خاک تیره و از همه مهمتر بسته شدن پرونده زندگی و عدم امکان جبران خطاهای گذشته،همه اینها به راستی بهترین واعظ و اندرزگوست.
به همین دلیل در حدیث معروف پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«إنّ أکیس المؤمنین، أکثرهم ذکرا للموت و أشدّهم له استعدادا؛باهوشترین مؤمنان کسی است که بیش از همه به یاد مرگ باشد و بیش از همه آماده آن باشد». (1)
در حدیث دیگری از همان بزرگوار میخوانیم:از آن حضرت پرسیدند:«هل یحشر مع الشّهداء أحد؛آیا احدی از غیر شهیدان با شهدا محشور میشود؟»فرمود:«نعم من یذکر الموت فی الیوم و اللّیلة عشرین مرّة؛آری کسی که در شبانهروز،بیست بار به یاد مرگ بیفتد(و خود را با اعمال صالح و توبه از گناه آماده سازد)». (2)
این بحث را با حدیث عبرتانگیز دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السّلام پایان میدهیم که میفرماید:«انسان هنگامی که در آخرین روز دنیا و نخستین روز آخرت قرار گیرد اموال و فرزندان و اعمال او در برابرش مجسّم میشوند؛نخست به اموالش مینگرد و میگوید:به خدا قسم من در جمعآوری تو حریص و بخیل بودم،حال بگو:سهم من نزد تو چیست؟ میگوید:فقط به اندازه کفنت از من برگیر و با خود ببر!سپس رو به فرزندانش میکند و میگوید:من شما را دوست میداشتم و از هرجهت شما را حمایت میکردم.بهره من نزد شما چیست؟میگویند:همین اندازه که ما تو را به سوی قبر میبریم و در زیر خاکها پنهان میسازیم!سپس متوجه عملش میشود و به آن میگوید:به خدا سوگند!من نسبت به تو(اعمال)بیرغبت بودم و تو بر من سنگین بودی،اکنون من چه بهرهای نزد تو دارم!میگوید:من در قبر و قیامت با توام». (3)و (4)
فسابقوا-رحمکم اللّه-إلی منازلکم الّتی أمرتم أن تعمروها،و الّتی رغبتم فیها،و دعیتم إلیها.و استتمّوا نعم اللّه علیکم بالصّبر علی طاعته، و المجانبة لمعصیته،فإنّ غدا من الیوم قریب.ما أسرع السّاعات فی الیوم،و أسرع الأیّام فی الشّهر،و أسرع الشّهور فی السّنة،و أسرع السّنین فی العمر!
شما-خدایتان رحمت کند-به سوی منازلی که مأمور عمران آنها هستید و به آن ترغیب و دعوت شدهاید،بشتابید.نعمتهای خدا را با صبر و استقامت و دوری از معصیت بر خویش کامل کنید،زیرا فردا به امروز نزدیک است،و چقدر ساعات در روز با شتاب و سرعت میگذرد و روزها در ماه و ماهها در سال و سالها در عمر!
راه نجات
امام علیه السّلام در ادامه بخش پیشین خطبه که از مرگ و پایان زندگی و انتقال سریع به جهان آخرت و تأسّف از کوتاهیها و تقصیرها سخن میگفت،در این بخش پایانی خطبه راه نجات را نشان میدهد و میفرماید:«(اکنون که چنین است)شما-خدایتان رحمت کند-به سوی منازلی که مأمور عمران آنها هستید و به آن ترغیب و دعوت شدهاید، بشتابید»؛ (فسابقوا-رحمکم اللّه-إلی منازلکم الّتی أمرتم أن تعمروها،و الّتی
رغبتم فیها،و دعیتم إلیها) .
به یقین منظور از منازل،منازل آخرت است که هم در آیات و روایات،دستور به عمران و آباد ساختن آن داده شده و هم ترغیب و دعوت به سوی آن شده است،چنانکه قرآن مجید میگوید:« «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ» و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که به وسعت آسمانها و زمین است و برای پرهیزگاران آماده شده است». (1)
در جای دیگر میفرماید:« «وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» و خداوند به سرای صلح و سلامت دعوت میکند و هرکس را بخواهد و شایسته و لایق ببیند به راه راست هدایت مینماید». (2)در سوره بقره میفرماید:« «وَ اللّهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ» و خدا دعوت به بهشت و آمرزش طبق فرمان خود میکند». (3)
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به یکی دیگر از برنامههای راه نجات اشاره کرده، میفرماید:«نعمتهای خدا را با صبر و استقامت و دوری از معصیت بر خویش کامل کنید»؛ (و استتمّوا نعم اللّه علیکم بالصّبر علی طاعته،و المجانبة لمعصیته) .
این سخن میتواند اشاره به تکمیل نعمتهای مادی دنیا باشد و یا تکمیل این نعمتها با افزودن نعمتهای گرانبهای پروردگار در قیامت،زیرا صبر بر طاعت و دوری از معصیت به مقتضای «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ» (4)سبب فزونی نعمتهای مادی و معنوی، دنیوی و اخروی است و میدانیم شکر حقیقی آن است که انسان نعمتهای خدا را در مسیر طاعت به کار گیرد و هرگز از آنها در جهت نافرمانی گناه،بهره نبرد.
در حدیثی از حضرت(علی علیه السّلام)میخوانیم:«اقلّ ما یلزمکم للّه أن لا تستعینوا بنعمته علی معاصیه؛کمترین چیزی که برای خدا بر شما لازم است این است که از نعمتهای او برای انجام گناه کمک نگیرید». (1)
در پایان به صورت ذکر دلیل برای آنچه قبلا گفته شد،چنین میفرماید:«زیرا فردا به امروز نزدیک است،و چقدر ساعات در روز با شتاب و سرعت میگذرد و روزها در ماه و ماهها در سال و سالها در عمر»؛ (فإنّ غدا من الیوم قریب.ما أسرع السّاعات فی الیوم،و أسرع الأیّام فی الشّهر،و أسرع الشّهور فی السّنة،و أسرع السّنین فی العمر! (2)) .
منظور از«غد»در عبارت بالا یا روز مرگ است،چنانکه شاعر میگوید:
علی الموت إعداد النّفوس و لا أری
بعیدا غدا ما أقرب الیوم من غد
«من مرگ را سبب آمادگی نفوس انسان میبینم و فردای مرگ را دور نمیبینم چه نزدیک است امروز به فردا»
یا اینکه منظور فردای قیامت است،آنگونه که در خطبه 28 آمده است:«ألا و إنّ الیوم المضمار و غدا السّباق؛بدانید امروز روز تمرین است و فردای قیامت روز مسابقه».
ولی با توجه به اینکه بخش مهمّی از این خطبه درباره مرگ و پایان زندگی و بسته شدن پرونده اعمال،سخن میگوید در اینجا مناسب همان معنای اوّل است و جملههای ذیل که درباره سرعت گذشت روزها و ماهها و سالها و عمر سخن میگوید،شاهد دیگری
بر این معناست.
جالب اینکه امام برای نشان دادن شتاب گذشت عمر از اجزای کوچک آن آغاز کرده؛ نخست عبور سریع ساعتها در روز را بیان دارد.میرود،سپس گذشت روزها در ماه و ماهها در سال و سالها در عمر،تا این گذشت سریع کاملا مفهوم گردد و راستی چنین است.
بسیاری از پیران در برابر این سؤال که عمرتان چگونه گذشت؟میگویند:به سرعت برق و با یک چشم برهم زدن،گویی دیروز بود که با کودکان در کوچهها بازی میکردیم و با جوانان میگفتیم و میخندیدیم،ناگهان در آینه دیدیم برف پیری بر سر و صورت ما نشسته است،اندام سست شده و تاب و توان از اعضا رفته،قامت خمیده و نفسها به شماره افتاده است.
مجموع این خطبه مخصوصا بخش آخر آن هشدار بسیار مؤثّری است برای بیدار کردن عقلهای خفته.ابن ابی الحدید در یکی از سخنان خود در پایان این خطبه چنین میگوید:«کلام شریف وجیز بالغ فی معناه و الفصل کلّه نادر لا نظیر له؛این سخن پرارزش فشرده گویایی است و همه این فصل کمنظیر،بلکه بیمانند است». (1)
1) 1) .شرح ابن ابی الحدید،جلد صفحه 13،100.
و من کلام له علیه السّلام فی الإیمان و وجوب الهجرة
(1) از کلمات امام علیه السّلام است که درباره اقسام ایمان و وجوب هجرت،سخن میگوید.
این خطبه که در عین کوتاهی،بسیار پرمحتوا و مشتمل بر چهار بخش است:در بخش اول،امام علیه السّلام درباره اقسام ایمان(ایمان پایدار و ناپایدار)سخن میگوید و در بخش دوم از حقیقت مفهوم مهاجرت در اسلام پرده برمیدارد و آن را برنامهای دائم و مستمر معرفی مینماید و در بخش سوم به مشکل بودن فهم برخی از احادیث معصومین یا عدم
1) 1) .سند خطبه: این خطبه را افزون بر سیّد رضی،جمعی از بزرگانی که قبل از او میزیستهاند یا بعد از او دیده به جهان گشودهاند در کتب خود،نقل کردهاند.مرحوم محمّد بن حسن صفار متوفای سال 290 هجری در کتاب بصائر الدرجات و مرحوم صدوق متوفای سال 381 هجری در کتاب عیون الاخبار و کتاب خصال، در هرکدام قسمتی از خطبه را آورده است و همچنین در غرر الحکم آمدی متوفای 550 هجری و ثعالبی در کتاب الایجاز و الاعجاز آن را با مختصر تفاوتی نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 19).
قدرت بر تحمل مفهوم آن اشاره میکند و سرانجام در بخش چهارم به گستردگی دانش خود اشاره میفرماید و از مردم دعوت میکند که هرچه میخواهند از وی بپرسند،پیش از آنکه حضرتش را از دست بدهند.
فمن الإیمان ما یکون ثابتا مستقرّا فی القلوب،و منه ما یکون عواری بین القلوب و الصّدور،إلی أجل معلوم.فإذا کانت لکم براءة من أحد فقفوه حتّی یحضره الموت،فعند ذلک یقع حدّ البراءة.
بعضی از ایمانها ثابت و استوار در دلهاست و بعضی دیگر ناپایدار و عاریتی است در میان قلبها و سینهها تا سرآمدی معلوم،هرگاه خواستید از کسی بیزاری جویید مهلت دهید تا زمان مرگش فرارسد که آن هنگام(اگر از گناهانش توبه نکرد و تزلزل پیدا کرد) زمان بیزاری جستن است.
ایمانهای پایدار و ناپایدار
همانگونه که قبلا نیز اشاره شد،امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه،اشاره به اقسام ایمانهای ثابت و غیر ثابت میکند و میفرماید:«بعضی از ایمانها ثابت و استوار در دلهاست و بعضی دیگر ناپایدار و عاریتی در میان قلبها و سینهها تا سرآمدی معلوم است»؛ (فمن الإیمان ما یکون ثابتا مستقرّا فی القلوب،و منه ما یکون عواری بین القلوب و الصّدور،إلی أجل معلوم) .
تقسیم ایمان به ثابت و مستقر و متزلزل و ناپایدار و به بیان دیگر عاریتی،چیزی است که در احادیث اسلامی به آن اشاره شده است.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام در تفسیر آیه شریفه «وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ» (1)اینچنین میخوانیم:«فالمستقرّ الإیمان الثابت و المستودع المعار؛مستقر به معنای ایمان ثابت است و مستودع ایمان عاریتی است». (2)
در حدیث دیگری از امام ابو الحسن در تفسیر همان آیه آمده است:«ما کان من الإیمان المستقرّ فمستقرّ إلی یوم القیامة و أبدا و ما کان مستودعا سلبه اللّه قبل الممات؛ایمانی که مستقر باشد تا ابد ادامه خواهد یافت و اما ایمان عاریتی،خداوند آن را قبل از ممات میگیرد». (3)
گرچه در تفسیر آیه فوق نظرات مختلفی داده شده است،از جمله اینکه منظور از مستقر آنهایی هستند که از قرارگاه رحم به دنیا گام نهادند و مستودع آنهایی هستند که هنوز در رحم مادرانند؛ولی مانعی ندارد که یک آیه دارای چند تفسیر باشد.
به هرحال اگر انسان دارای نفس مطمئنه شود و ایمان در اعماقش نفوذ کند،ایمان او مستقر است و با دگرگونیها شرایط و تهدیدها و تطمیعها متزلزل نمیشود؛ولی اگر راسخ نباشد،زوال آن در برابر زر و زور کاملا ممکن است.
عوامل تزلزل ایمان متعدد است؛عدم آگاهی از دلایل محکم و هواپرستیها و ضعف نفس و آلودگی به گناهان بزرگ.هریک از اینها اموری هستند که ممکن است در پایان عمر ایمان انسان را متزلزل سازند و سرانجام آدمی بیایمان از دنیا برود.
تعبیر به (عواری بین القلوب و الصّدور) کنایه از این است که ایمان هنوز در قلب و روح آدمی نفوذ نکرده و به همین دلیل استقرار نیافته است.درست مانند انسانی که به کنار دیوار خانهای میرسد و وارد آن نمیشود.به یقین چنین شخصی استقراری ندارد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن مردم را از بیزاری جستن از افراد پیش از پایان
عمرشان برحذر میدارد؛زیرا سرنوشت انسانها در پایان عمرشان روشن میشود.
حضرت میفرماید:«هر گاه خواستید از کسی بیزاری بجویید مهلت دهید تا زمان مرگش فرارسد که آن هنگام(اگر از گناهانش توبه نکرد و تزلزل ایمان یافت آن زمان)بیزاری جستن است»؛ (فإذا کانت لکم براءة من أحد فقفوه حتّی یحضره الموت،فعند ذلک یقع حدّ البراءة) .
به این ترتیب درباره هیچکس حکم قطعی نمیتوان کرد؛نه افراد باایمان و نه افراد بیایمان،زیرا ممکن است در پایان راه بر اثر عوامل مختلفی برگردد و اگر حکمی بشود حکم موقت و مرحلهای است.
عوامل پایداری ایمان
در بخش نخستین این خطبه که در بالا آمد،امام علیه السّلام اشارهای پرمعنا بر تقسیم ایمان به دو قسم پایدار و ناپایدار فرمود.اکنون سؤال در این است که چه اموری سبب ثبات یا تزلزل ایمان میشود؟
پاسخ این سؤال اجمالا معلوم است،زیرا گناهان سنگین و بیتوجهی به وظایف شرعی،به یقین از اسباب تزلزل ایمان و سوء خاتمه است؛ولی در آیات و روایات روی موارد خاصی تکیه شده است،از جمله:
همنشینی با بدان و منافقان؛در آیه 28 و 29 سوره فرقان میخوانیم که بعضی از دوزخیان در قیامت از داشتن دوستان بد اظهار تأسف میکنند و میگویند:« «یا وَیْلَتی لَیْتَنِی» «لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً» «لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِی» ای وای بر من کاش فلان کس را دوست خود انتخاب نکرده بودم،او مرا از ذکر حق گمراه ساخت بعد از آنکه یاد حق به سراغ من آمده بود».
در آیه 56 و 57 سوره صافات از قول بعضی از بهشتیان میخوانیم که از فراز بهشت نگاهی به دوزخ میافکند و به دوست گمراه دوزخیش میگوید:« «تَاللّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدِینِ وَ لَوْ لا نِعْمَةُ رَبِّی لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرِینَ» به خدا سوگند!نزدیک بود مرا نیز به هلاکت بکشانی و اگر نعمت پروردگارم نبود من نیز از احضارشدگان در دوزخ بودم».
در حدیثی نیز از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که از آن حضرت پرسیدند چه چیز ایمان را در انسان ثابت و راسخ میکند؟در پاسخ فرمود:«الّذی یثبته فیه الورع،و الّذی یخرجه منه الطّمع؛ورع و تقوا ایمان را در انسان تثبیت میکند و طمع آن را بیرون میسازد». (1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:«من کان فعله لقوله موافقا فاثبت له الشّهادة بالنّجاة و من لم یکن فعله لقوله موافقا فإنّما ذلک مستودع؛کسی که رفتارش با گفتارش هماهنگ است به نجات او گواهی ده،و آن کس که موافق نیست ایمانش عاریتی است(و بر باد میرود)». (2)
امیر مؤمنان علی علیه السّلام نیز به«کمیل»راه پایدار بودن را نشان داد و فرمود:«یا کمیل!إنّما تستحقّ أن تکون مستقرا إذا لزمت الجادّة الواضحة الّتی لا تخرجک إلی عوج و لا تزیلک عن منهج ما حملناک علیه و هدیناک إلیه؛ای کمیل!تنها در صورتی مستحق ثبات ایمان هستی که از جاده روشنی که تو را به کژی نمیبرد حرکت کنی و از روشی که به تو آموختهایم و به سوی آن هدایت شدهای،جدا نشوی». (3)
البتّه عوامل ثبات و تزلزل ایمان منحصر به آنچه گفته شد نیست؛ولی بخش مهمی را میتوان در عوامل فوق جستجو کرد.
و الهجرة قائمة علی حدّها الأوّل.ما کان للّه فی أهل الأرض حاجة من مستسرّ الإمّة و معلنها.لا یقع اسم الهجرة علی أحد بمعرفة الحجّة فی الأرض.فمن عرفها و أقرّ بها فهو مهاجر.و لا یقع اسم الإستضعاف علی من بلغته الحجّة فسمعتها أذنه و وعاها قلبه.
إنّ أمرنا صعب مستصعب،لا یحمله إلاّ عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للإیمان،و لا یعی حدیثنا إلاّ صدور أمینة،و أحلام رزینة.
أیّها النّاس،سلونی قبل أن تفقدونی،فلأنا بطرق السّماء أعلم منّی بطرق الأرض،قبل أن تشغر برجلها فتنة تطأ فی خطامها،و تذهب بأحلام قومها .
هجرت بر همان وضع نخستین خود باقی است!خداوند به کسانی که در روی زمین زندگی میکنند؛خواه ایمانشان را پنهان نمایند یا آشکار سازند نیازی ندارد.(و اگر دستور به هجرت داده به مصلحت اهل ایمان است که بتوانند در برابر دشمن قوی شوند)و نام هجرت بر کسی اطلاق نمیشود مگر اینکه حجّت خدا را بر روی زمین بشناسد.آنها که حجت خدا را بشناسند و به او ایمان آورند مهاجرند(هرچند ظاهرا سفری نکرده باشند) و نام مستضعف بر کسی که حجت به او رسیده و گوشش آن را شنیده و قلبش آن را حفظ کرده نهاده نمیشود.(بدانید)شناخت موقعیت ما کاری است بس دشوار که جز بنده مؤمنی که خداوند قلبش را به وسیله ایمان آزموده است آن را پذیرا نمیشود و احادیث ما
را جز سینهها و افکار امین و عقلهای وزین درک نمیکنند.
ای مردم!از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا از دست دهید،زیرا من به راههای آسمان از راههای زمین آشناترم!(آری بپرسید)پیش از آنکه فتنه و فساد سرزمین شما را همچون شتر لجامگسیخته لگدمال کند(و سایه شوم خود را همه جا بگستراند)و عقلهای مردم را برباید.
هرچه میخواهید بپرسید
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به سه نکته مهم اشاره میفرماید:نخست تفسیر روشنی از مسئله هجرت دارد.میدانیم در آغاز دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در مدینه،نشانه ایمان، هجرت بود؛یعنی کسانی که در مناطق دیگر از جمله مکه ایمان پیدا میکردند باید به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بشتابند؛هم تعالیم اسلام را فراگیرند و هم جمعیّت مؤمنان را با حضور خود تقویت کنند؛ولی بعد از سیطره اسلام بر جزیرة العرب،هجرت ظاهرا مفهوم خود را از دست داد.دیگر لزومی نداشت کسانی که در مناطق دیگر ایمان پیدا کردهاند به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بشتابند؛ولی هجرت به مفهوم دیگری که در واقع روح همان هجرت نخستین است،پایدار ماند.
امام علیه السّلام اشاره به این معنای هجرت میکند و میفرماید:«هجرت بر همان وضع نخستین خود باقی است.خداوند به کسانی که در روی زمین زندگی میکنند؛خواه ایمانشان را پنهان نمایند یا آشکار سازند نیازی ندارد(و اگر دستور به هجرت داده به مصلحت اهل ایمان است که بتوانند از این طریق در مقابل دشمن قوی شوند)»؛ (و الهجرة قائمة علی حدّها الأوّل.ما کان للّه فی أهل الأرض حاجة من مستسرّ (1)
1) 1) .«مستسرّ»از ریشه«سرّ»گرفته شده و به معنای کسی است که در پی اخفا کردن چیزی است.
الإمّة و معلنها) . (1)
«امّة»(به کسر همزه)در عبارت بالا به معنای حالت است و در اینجا به ایمان اشاره دارد؛یعنی کسی که ایمان خود را پنهان سازد؛ولی بعضی امة(با ضم همزه)خواندهاند که بر طبق آن معنا جمله این میشود:آن افرادی از امت اسلامی که ایمان خود را پنهان سازند و آن افرادی که ایمان خود را آشکار نمایند.
سپس امام علیه السّلام بعد از این بیان اجمالی به شرح معنای هجرت در کلامی شفاف میپردازد و میفرماید:«نام هجرت بر کسی اطلاق نمیشود مگر اینکه حجّت خدا بر روی زمین را بشناسد.آنها که حجت خدا را بشناسند و به او ایمان آورند مهاجرند،(هرچند ظاهرا سفری نکرده باشند)و نام مستضعف بر کسی که حجت به او رسیده و گوشش آن را شنیده و قلبش آن را حفظ کرده نهاده نمیشود»؛ (لا یقع اسم الهجرة علی أحد بمعرفة الحجّة فی الأرض.فمن عرفها و أقرّ بها فهو مهاجر.و لا یقع اسم الإستضعاف علی من بلغته الحجّة فسمعتها أذنه و وعاها قلبه) . (2)
عصاره کلام امام علیه السّلام این است که هجرت در هرزمان و هرمکانی همچون عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله باقی و برقرار است؛اما نه به این معنا که اهل ایمان از جایی به جای دیگر بروند،بلکه به این معنا که حجت خدا را یعنی جانشین واقعی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و به تعبیر روایت معروف نبوی،امام زمان خود را بشناسند و به او ایمان آورند؛خواه این امر از طریق هجرت مکانی صورت گیرد یا بدون آن،حاصل شود.کسی که امام زمان خود را بشناسد
1) 1) .مطابق آنچه در بالا آمد«ما»در جمله«ما کان للّه...»نافیه است؛ولی بعضی از شارحان نهج البلاغه «ما»را زمانیه به معنای«مادام»دانستهاند و گفتهاند مفهوم جمله این است:تا زمانی که خداوند نیاز به ایمان مردم دارد،هجرت باقی و برقرار است و نیاز در اینجا به معنای طلب و ناظر به همان اوامر و نواهی خداوند خطاب به مردم است؛ولی معنای اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
2) 2) .توجه داشته باشید که در بعضی نسخ صبحی صالح«الا»حذف شده ولی در نسخه تصحیح شده موجود است و جمله بدون«الا»معنای درستی ندارد.
مهاجر واقعی است،زیرا هدف از هجرت که شناخت حجت خدا در زمین است برای او حاصل شده و کسانی که چنین نباشند مستضعفاند که گاه معذورند و گاه غیر معذور.آنها که راه برای شناخت نداشته باشند جزء گروه اوّلاند(یعنی معذورند)و آنها که راه برای شناخت داشته باشند و عمل نکنند جزو گروه دوّماند(یعنی غیر معذورند).
«مستضعف»در قرآن و روایات اسلامی به دو معنا اطلاق شده:کسانی که از نظر زندگی مادی در فشارند؛مانند آنچه در آیه پنج سوره قصص آمده،میفرماید:« «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ» ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم».این آیه اشارهای به داستان بنی اسرائیل و فرعونیان است و اصل کلّی را در باب مستضعفان بیان دارد.
دوم کسانی که از نظر دینی در فشار واقع شدهاند و قادر بر هجرت از محل زندگی خود نیستند؛قرآن مجید درباره آنها میگوید: «وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیراً» (1)این آیه ناظر به مسلمانان مکه است که توانایی هجرت نداشتند و مشرکان به آنها اجازه نمیدادند مراسم دینی خود را آزادانه انجام دهند.قرآن مسلمانان مدینه را تشویق به نجات آنها از چنگال مشرکان میکند و نام مستضعف بر آنها مینهد.
گاه این واژه در روایات معنای سومی نیز دارد و آن کسی است که توانایی بر تحقیق از حقّ و شناخت آن را ندارد؛خواه بر اثر ضعف فکری باشد یا عدم دسترسی به منابع تحقیق.در روایتی از امام باقر علیه السّلام میخوانیم که از آن حضرت درباره مستضعف سؤال کردند،فرمود:«هو الّذی لا یهتدی حیلة إلی الکفر فیکفر و لا یهتدی سبیلا إلی
1) 1) .نساء،آیه 75.
الإیمان،لا یستطیع أن یؤمن و لا یستطیع أن یکفر؛مستضعف کسی است که راهی بر شناخت کفر و ایمان ندارد؛نه میتواند ایمان را اختیار کند و نه میتواند کفر را بپذیرد». (1)
منظور امام علیه السّلام در خطبه بالا همین معنای سوم است.
درباره حقیقت مهاجرت در بخش نکات،شرح بیشتری خواهیم داد.
سپس امام نکته دوم را بیان میفرماید:«شناخت موقعیت ما کاری است بس دشوار که جز بنده مؤمنی که خداوند قلبش را به وسیله ایمان آزموده است آن را پذیرا نمیشود و احادیث ما را جز سینهها و افکار امین و عقلهای وزین درک نمیکنند»؛ (إنّ أمرنا صعب مستصعب (2)،لا یحمله إلاّ عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للإیمان،و لا یعی (3)حدیثنا إلاّ صدور أمینة،و أحلام رزینة (4)) .
نظیر این تعبیر امام در احادیث دیگر نیز از امامان معصوم رسیده است و ممکن است اشاره به روایات دقیق و عمیق توحیدی مربوط به صفات جمال و جلال خدا و مقامات پیامبر و ائمه معصومان علیه السّلام و نفوذ آنها در جهان تکوین به اذن خدا و شفاعت گسترده آنان از خاطیان امّت و آگاهی آنها بر غیب و حوادث آینده به تعلیم الهی بوده باشد که همه کس توان تحمل آنها را ندارد،زیرا بسیاری از ناآگاهان صفات خدا را همچون صفات مخلوقات میپندارند و پیامبر امام معصوم را در حدّ انسانی معمولی.بدیهی است اینگونه افراد تحمّل پذیرش آن احادیث را ندارند،همانگونه که در بعضی از خطبههای نهج البلاغه آمده است وقتی امیر مؤمنان علی علیه السّلام بخشی از اخبار غیبی را بیان فرمود،
1) 1) .الکافی،جلد 2،صفحه 404،باب المستضعف،حدیث 1.
2) 2) .«مستصعب»از ریشه«صعب»به معنای مشکل شمردن و دشوار دانستن چیزی است و آمدن این دو واژه(صعب و مستصعب)پشت سر یکدیگر برای تأکید است.
3) 3) .«یعی»از ریشه«وعی»بر وزن«سعی»به معنای فهمیدن و حفظ کردن است.
4) 4) .«رزینه»از«رزانت»به معنای وقار گرفته شده و رزین به شخص باوقار و متین و سنگین و آرام گفته میشود.
افراد ضعیف و نادانی که توان پذیرش آن را نداشتند حضرت را(نعوذ باللّه)به دروغ گفتن متهم کردند.
نمونهای از این مقامات در قسمت آخر همین خطبه آمده است که به یقین همه توان درک و تحمل آن را ندارند.
رابطه این بخش خطبه با آنچه امام علیه السّلام درباره مسئله هجرت بیان فرمود این است که مهاجران برای معرفت امام زمان خود باید سینهای وسیع و روحی گسترده و فکری پرمایه داشته باشند تا بتوانند از این چشمههای پرفیض الهی بهره کافی ببرند.
سپس در سومین و آخرین نکته،خطاب به عموم مردم میفرماید:«ای مردم از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا از دست دهید،زیرا من به راههای آسمان از راههای زمین آشناترم(آری بپرسید)پیش از آنکه فتنه و فساد سرزمین شما را همچون شتر لجام گسیخته لگدمال کند(و سایه شوم خود را همه جا بگستراند)و عقلهای مردم را برباید»؛ (أیّها النّاس،سلونی قبل أن تفقدونی،فلأنا بطرق السّماء أعلم منّی بطرق الأرض،قبل أن تشغر (1)برجلها فتنة تطأ فی خطامها، (2)و تذهب بأحلام (3)قومها) .
این سخن از همان احادیث صعب و مستصعب است که ناآگاهان به مقامات معصومین آن را برنمیتابند؛ولی بارها علی علیه السّلام آن را فرموده و به هرسؤالی از هرکس پاسخ داده است.
1) 1) .«تشغر»از«شغور»بر وزن«شعور»،معانی مختلفی دارد از جمله معنای هجوم است که مناسب با جمله بالاست و نیز از معانی آن بلند کردن و بالا بردن است و بالا بردن پا به معنای شروع حرکت است؛ یعنی پیش از حرکت فتنه.
2) 2) .«خطام»به معنای«زمام»و دهنه شتر و مانند آن است و جمله«تطأ فی خطامها»کنایه از این است که آن فتنه همچون شتر افسارگسیخته همه جا لگدمال میکند.
3) 3) .«احلام»جمع«حلم»بر وزن«نهم»به معنای عقل است و گاه به معنای خواب و رؤیا نیز آمده است و در اینجا مراد،معنای اوّل است.
جالب اینکه این سخن تنها در منابع شیعه نیامده است؛دانشمندان اهل سنّت نیز از آن حضرت نقل کردهاند؛یحیی بن سعید بن مسیّب مطابق نقل«الاستیعاب»میگوید:
«ما کان أحد من النّاس یقول سلونی غیر علیّ بن أبی طالب رضی اللّه تعالی عنه؛از مردم جمله«هرچه را میخواهد از من بپرسید»بر زبان جاری نکرد جز علی بن ابی طالب». (1)
در همان کتاب از ابو الطفیل نقل میکند که من،علی علیه السّلام را دیدم خطبه میخواند و میگفت:«سلونی فو اللّه لا تسئلونی عن شیء إلاّ أخبرتکم؛و سلونی عن کتاب اللّه فو اللّه ما من آیة إلاّ و أنا أعلم أبلیل نزلت أم بنهار أم فی سهل أم فی جبل؛هرچه میخواهید از من سؤال کنید،به خدا سوگند از چیزی سؤال نمیکنید مگر اینکه پاسخ آن را به شما میگویم،از قرآن از من بپرسید به خدا قسم من میدانم کدام آیه در شب نازل شد و کدام در روز و کدام در دشت و کدام در کوه». (2)
در حدیثی از عبد الله بن عباس در همان کتاب استیعاب آمده است که میگوید:«و اللّه لقد اعطی علیّ بن أبی طالب تسعة أعشار العلم و أیم اللّه لقد شارککم فی العشر العاشر؛به خدا سوگند علی بن ابی طالب علیه السّلام از نه دهم علوم و دانشها(به لطف پروردگار) بهرهمند است و به خدا سوگند در یک دهم باقی مانده(که در اختیار مردم است)شریک است». (3)
این سخن را با حدیث دیگری پایان میدهیم.محمد بن یوسف بلخی شافعی در کتاب خود چنین آورده است:
«از علی علیه السّلام روایت شده است که روزی در مجلسی عمومی فرمود:«سلونی قبل أن تفقدونی...؛از من سؤال کنید پیش از آنکه مرا از دست دهید»،از من درباره آسمانها
سؤال کنید که به همه بخشهای آن آشنا هستم.مردی از میان جمعیت برخاست و گفت:
ای پسر ابو طالب اکنون که چنین ادعایی کردی بگو ببینم در این ساعت جبرئیل کجاست؟امام علیه السّلام مقدار کمی سکوت کرد و در فکر فرورفت سپس سر برداشت و فرمود:
من همه آسمانهای هفتگانه را جستجو کردم و جبرئیل را نیافتم و تصور میکنم تو جبرئیل باشی.سؤال کننده گفت:آفرین آفرین بر تو ای فرزند ابو طالب،پروردگارت به تو بر فرشتگان مباهات میکند.این سخن را گفت و سپس از نظر حاضران پنهان شد. (1)
در ضمن آگاهتر بودن حضرت به طرق آسمانها به جهت اهمیّتی است که آسمانها نسبت به زمین دارند.
نقش هجرت در اسلام
میدانیم تاریخ اسلام براساس هجرت نوشته شده است؛یعنی مسلمانان مبدأ تاریخ خود را میلاد پیامبر اکرم گرفتهاند و نه بعثت او،بلکه مبدأ را سال هجرت قرار دادهاند و این نشان میدهد که مهمترین فصل زندگی مسلمانان هجرت است و در واقع هجرت بود که صفحه جدیدی در تاریخ اسلام گشود و سرآغاز حکومت اسلامی و پیشرفت مسلمانان در همه زمینهها شد.
محیط مکه علیرغم تبلیغات سیزده ساله پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله،آمادگی برای پذیرش اسلام بهطور کامل را نداشت،زیرا سران زورمند قریش سعی داشتند هرحرکتی را که بر ضد خود میدیدند در نطفه خفه کنند؛آنها بتپرستی را حافظ منافع کثیف خود و توحید را مزاحم میدانستند؛ولی پیامبر اکرم گروهی از جوانان پاکدل را در این مدت،
1) 1) .احقاق الحق،جلد 7،صفحه 621.همین روایت با کمی تفاوت در بحار الانوار(از کتاب فضایل شاذان بن جبرئیل)جلد 39،صفحه 108،حدیث 13 نقل شده است.
آهستهآهسته تربیت کرد و قبل از آنکه که خود به مدینه هجرت کند آنها را به مدینه فرستاد.جمعی از پاکدلان مدینه به آنها پیوستند و با یکدیگر هم پیمان شدند و در چنین شرایطی پیامبر به مدینه آمد و مورد استقبال واقع شد و آزادانه به نشر اسلام پرداخت و نخستین مسجد به زودی ساخته شد.
حرکت هجرت به عنوان فریضهای الهی همچنان ادامه یافت؛یعنی هرکس در هر کجا از جزیرة العرب مسلمان میشد میبایست به مدینه نزد پیامبر بشتابد و جمعیت مسلمانان را تقویت کند و آنها که مهاجرت نمیکردند طبق صریح آیه مشمول ولایت اسلامی نبودند: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلایَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ حَتّی یُهاجِرُوا» (1)
سرانجام هنگام فتح مکّه که اسلام سایه خود را بر همه منطقه گسترانید موضوع هجرت ظاهرا پایان یافت و افرادی که بعد از آن تاریخ از مکه به مدینه میآمدند جزو مهاجران محسوب نمیشدند و طبق روایت مشهوری پیامبر اکرم فرمود:«لا هجرة بعد فتح مکّة؛بعد از فتح مکه هجرتی در کار نیست». (2)
سپس هجرت مفهوم وسیع و گستردهتری پیدا کرد؛کسانی که از بلاد کفر به بلاد اسلام میرفتند جزو مهاجران بودند و همچنین کسانی که برای دفع شر دشمنان اسلام از منطقهای به منطقه دیگر منتقل میشدند از مهاجرین محسوب میشدند،لذا در حدیثی از پیامبر اکرم میخوانیم:«أیّها النّاس هاجروا و تمسّکوا بالإسلام فإنّ الهجرة لا تنقطعوا ما دام الجهاد؛ای مردم هجرت کنید و اسلام را محکم بگیرید،زیرا هجرت تا زمانی که جهاد برپاست قطع نمیشود». (3)
سپس از این معنا هم فراتر رفت و هجرت درونی و معنوی افزون بر هجرت برونی و
مکانی،بر آن افزوده شد،همانگونه که در احادیث متعددی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«و المهاجر من هجر الخطایا و الذّنوب؛مهاجر کسی است که از خطایا و گناهان هجرت کند». (1)
حتی در حدیثی از علی علیه السّلام میخوانیم:«یقول الرّجل هاجرت و لم یهاجر إنّما المهاجرون الّذین یهجرون السّیئات و لم یأتوا بها؛بعضی میگوید:ما مهاجرت کردیم در حالی که مهاجرت نکردهاند؛مهاجران واقعی کسانی هستند که از گناهان هجرت کنند و هرگز آن را انجام ندهند». (2)به این ترتیب کسانی که هجرت مکانی کنند اما هجرت معنوی و درونی نداشته باشند؛یعنی از گناهان دوری نکنند در زمره مهاجران واقعی نیستند.
دلیل اینگونه توسعه در مفهوم هجرت روشن است؛زیرا روح و جهان هجرت،رفتن از کفر به سوی ایمان و از عصیان به سوی اطاعت است.
از همین رهگذر در خطبه بالا معرفت امام هرزمان و رسیدن به خدمت او برای فراگیری معارف دینی به عنوان هجرت شناخته شده است.
و من خطبة له علیه السّلام
یحمد اللّه و یثنی علی نبیّه و یعظ بالتّقوی
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن حمد خدا میگوید و بر پیامبر ثنا میفرستد و به تقوا و پرهیزگاری اندرز میدهد.
این خطبه که از درخشانترین خطبههای امیر مؤمنان علی علیه السّلام است از چند بخش
1) 1) .سند خطبه: ابن ابی الحدید درباره این خطبه میگوید:بدان این خطبه از برجستهترین خطبههای مولا و از کلمات کم نظیر آن حضرت است و انواع صنایع بدیع و فصاحت و بلاغت که خالی از هرگونه تکلّفی است در آن به کار رفته است.خطیب معروف عرب،ابن نباته بسیاری از تعبیرات این خطبه را گرفته و در جای جای خطبههای خود برای زیبا ساختن آنها به کار برده است. نویسنده مصادر نهج البلاغه بعد از نقل این عبارت چنین نتیجه میگیرد که ابن ابی الحدید این خطبه را در جای دیگری غیر از نهج البلاغه نیز یافته است به خصوص اینکه ابن نباته متوفای سال 374 مدتی قبل از تألیف نهج البلاغه از دنیا چشم بربسته است.آمدی نیز بخشهایی از این خطبه را در غرر الحکم آورده است. (مصادر نهج البلاغه،جلد صفحه 3،23)
تشکیل شده است:
در بخش اوّل شکر و سپاس خداوند را میگوید و شهادت به رسالت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله میدهد و از پیروی آن حضرت بر دشمنانش به لطف پروردگار سخن میگوید.
در بخش دوّم ضمن تأکید بر مسئله تقوا،همگان را به آمادگی برای سفر آخرت دعوت میکند و از پایان زندگی و مشکلات مرگ و حوادث پس از آن سخن میگوید.
در بخش سوم ضمن تأکید بر ناپایداری دنیا و شرح عذاب دردناک الهی در قیامت که در انتظار مجرمان است از سرنوشت لذتبخش صالحان در سرای دیگر و نعمتهای بینظیر بهشتی و آرامش کامل و پاداش عظیم و فناناپذیر آنها بحث میکند.
در بخش چهارم بار دیگر امام علیه السّلام به آنچه در بخش دوم بیان فرمود بازمیگردد و با تعبیرات جدیدی همه را تشویق به آمادگی برای سفر آخرت میکند.
در بخش پنجم که آخرین بخش خطبه است اصحاب و یاران خود را مخاطب ساخته و از حرکات عجولانه و قیامهای بیثمر و تصمیمهای خام برای نیل به شهادت و مانند آن، بر حذر میدارد و تصریح میکند که اگر در مسیر حق باشید در بستر،هم بمیرید شهید خواهید بود.
أحمده شکرا لإنعامه،و أستعینه علی وظائف حقوقه،عزیز الجند، عظیم المجد.
و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله دعا إلی طاعته،و قاهر أعداءه جهادا عن دینه؛لا یثنیه عن ذلک اجتماع علی تکذیبه،و التماس لإطفاء نوره.
خداوند را بهپاس نعمتهایش ستایش میکنم و برای ادای حقوق و اطاعت فرمانهایش از او یاری میطلبم،خداوندی که سپاهش شکستناپذیر و مجد و عظمتش بزرگ است و گواهی میدهم که محمّد صلّی اللّه علیه و اله بنده و فرستاده اوست.انسانها را به اطاعت پروردگار دعوت نمود و با دشمنان خدا در طریق جهاد،برای دین حق پیکار کرد و پیروز شد.هرگز هماهنگی و اتّحاد دشمنانش در تکذیب وی و تصمیم بر خاموش کردن نورش او را از مسیر خود بازنداشت.
پیامبر رحمت و جهاد
امام علیه السّلام در این بخش،از حمد و سپاس خداوند آغاز میکند و میگوید:«خداوند را به پاس نعمتهایش ستایش میکنم و برای ادای حقوق و اطاعت فرمانهایش از او یاری میطلبم.خداوندی که سپاهش شکستناپذیر و مجد و عظمتش بزرگ است»؛ (أحمده
شکرا لإنعامه،و أستعینه علی وظائف حقوقه؛عزیز الجند،عظیم المجد (1)) .
تعبیر به«وظایف حقوق»ممکن است اشاره به واجبات الهی؛مانند نماز و روزه و خمس و زکات باشد که جز با توفیق الهی بهطور کامل انجام نمیگیرد و ممکن است اشاره به حقوق الهی ناشی از نعمتهایی همچون گوش و چشم و عقل و هوش و جوانی و سلامت باشد،چون هرکدام شکری را میطلبد.
سپس به ذکر شهادت به رسالت پیامبر و بعضی از اوصاف برجسته آن حضرت پرداخته،چنین میفرماید:«شهادت میدهم که محمّد بنده و فرستاده اوست.انسانها را به اطاعت پروردگار دعوت نمود و با دشمنان خدا،در طریق جهاد برای دین حق پیکار کرد و پیروز شد.هرگز هماهنگی و اتّحاد دشمنانش در تکذیب وی و تصمیم بر خاموش ساختن نورش،او را از مسیر خود بازنداشت»؛(و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله دعا إلی طاعته،و قاهر أعداءه جهادا عن دینه؛لا یثنیه (2)عن ذلک اجتماع علی تکذیبه، و التماس لإطفاء نوره).
امام علیه السّلام در این قسمت از کلامش به دو نکته مهم از زندگی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله اشاره فرموده است:نخست اینکه او همواره در پیکار با دشمنان پیروز میشد و این دلیل روشنی بر مدیریت صحیح پیامبر درباره برنامههای مبارزاتی و جنگی با دشمن است.
افزون بر عنایات و امدادهای الهی.دیگر اینکه هرگز اتّحاد دشمنان در برابر او در عزم و اراده آن حضرت تأثیر نمیگذاشت و او را ناتوان نمیساخت و از برنامه خود منصرف نمیکرد؛شجاعانه پیش میرفت و به مقصود خود میرسید.
معروف است هنگامی که پیامبر در مکّه بود سران قریش به آن حضرت گفتند:تو به
بتهای ما بدگویی میکنی و ما را سفیه میشمری و اتحاد جمعیّت ما را به پراکندگی مبدّل ساختهای!اگر هدفت به دست آوردن مال است هرچه میخواهی به تو میدهیم.هرگاه طالب مقامی،مقام برجستهای به تو خواهیم داد و اگر این برنامهها ناشی از بیماری توست به درمانت میپردازیم،پیامبر فرمود:هیچیک از اینها نیست،بلکه خداوند مرا به عنوان رسولش به سوی شما فرستاده و کتابی بر شما نازل کرد.اگر آنچه را آوردم میپذیرید در دنیا و آخرت بهرهمند خواهید شد و اگر نپذیرید صبر میکنم تا خداوند میان من و شما داوری کند.
سران قریش رو به عمویش ابو طالب کردند و گفتند از او بخواه که به بتهای ما بد نگوید یا با هم پیکار میکنیم تا یکی از دو گروه-ما و آنها-از بین برود.پیامبر فرمود:«یا عمّاه لو وضعت الشّمس فی یمینی و القمر فی شمالی ما ترک هذا القول حتّی أنفذه أو أقتل دونه؛ای عمو!اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند (و بر همه منظومه شمسی مرا حاکم کنند)من دست از برنامه خود برنمیدارم تا آن را به انجام برسانم یا در این راه کشته شوم». (1)
1) 1) .تاریخ طبری،جلد 2،صفحه 67؛بحار الانوار،جلد 9،صفحه 143 و سیره ابن هشام،جلد 1،صفحه 284.
فاعتصموا بتقوی اللّه،فإنّ لها حبلا وثیقا عروته،و معقلا منیعا ذروته.و بادروا الموت و غمراته،و امهدوا له قبل حلوله،و أعدّوا له قبل نزوله:فإنّ الغایة القیامة؛و کفی بذلک واعظا لمن عقل،و معتبرا لمن جهل! و قبل بلوغ الغایة ما تعلمون من ضیق الأرماس،و شدّة الإبلاس،و هول المطّلع،و روعات الفزع،و اختلاف الأضلاع،و استکاک الأسماع،و ظلمة اللّحد،و خیفة الوعد،و غمّ الضّریح،و ردم الصّفیح.
به رشته تقوا چنگ زنید،زیرا رشتهای است با دستاویزهای محکم و پناهگاهی است که قله آن بلند و اطمینانبخش است،(با اعمال صالح)به استقبال مرگ و سختیهایش بروید،و پیش از فرارسیدنش آماده آن شوید و هرگونه وسیله نجات را قبل از نزول مرگ فراهم سازید،زیرا پایان کار همه قیامت است،و مرگ برای اندرز خردمندان کفایت میکند و وسیله عبرتی برای جاهلان است و پیش از فرارسیدن قیامت،مشکلاتی است که میدانید از جمله تنگی قبرها،شدت غم و اندوه،ترس از حوادث قیامت،بیم و وحشت پیدرپی،درهم فرورفتن استخوانها(بر اثر فشار قبر)،کر شدن گوشها،تاریکی لحد، ترس از وعده عذاب،غم و اندوه تنگنای گور و پوشانده شدن آن از سنگها(و سرانجام خفتن در زیر خروارها سنگ و خاک!).
مشکلاتی که در پیش رو دارید!
بعد از حمد و سپاس الهی و شهادت به رسالت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،امام علیه السّلام در این بخش به
مهمترین موضوع سرنوشتساز در زندگی انسانها؛یعنی تقوا میپردازد و میفرماید:«به رشته تقوا چنگ زنید،زیرا رشتهای است با دستاویزهای محکم و پناهگاهی است که قله آن بلند و اطمینانبخش است»؛ (فاعتصموا بتقوی اللّه،فإنّ لها حبلا وثیقا عروته،و معقلا (1)منیعا (2)ذروته (3)) .
در حقیقت عالم دنیا به منزله چاهی فرض شده که نجات از مشکلات آن جز با چنگ زدن به ریسمانی محکم که همان تقواست ممکن نیست و بار دیگر به محلّی تشبیه شده که مرکز طوفانهاست و برای نجات از عوارض منفی آن باید به دامنه کوه بلندی پناه برد و به این ترتیب تقوا هم وسیله نجات است،از حضیض ذلّت به اوج سعادت و عزّت،و هم عاملی است برای دفاع در مقابل طوفان شهوات و هوا و هوسها.
سپس امام علیه السّلام یکی از مهمترین وسائل عبرت و اندرز را مطرح میکند و آن را به صورت دقیق و تکاندهندهای ترسیم میکند،میفرماید:«و(با اعمال صالح)به استقبال مرگ و سختیهایش بروید،پیش از فرارسیدنش آماده آن شوید و هرگونه وسیله نجات را قبل از نزول مرگ فراهم سازید چرا که پایان کار همه قیامت است و مرگ برای اندرز خردمندان کفایت میکند و وسیله عبرتی برای جاهلان است»؛ (و بادروا الموت و غمراته، (4)و امهدوا له قبل حلوله،و أعدّوا له قبل نزوله:فإنّ الغایة القیامة؛و کفی بذلک واعظا لمن عقل،و معتبرا لمن جهل!) .
بدیهی است کسی که سفر پر خوف و خطر و غیر قابل بازگشتی در پیش دارد،باید حداکثر آمادگی را برای آن پیدا کند و اسباب آن را از هرنظر فراهم سازد،آن هم سفری
1) 1) .«معقل»به معنای ملجأ و پناهگاه و کوه بلند است،از«عقل»به معنای منع گرفته شده است.
2) 2) .«منیع»از«منع»به معنای نفوذناپذیر،دست نیافتنی،و برج و باروی بلند است.
3) 3) .«ذروته»به قله کوهها و قسمت بلند هرچیزی اطلاق میشود.
4) 4) .«غمرات»جمع«غمره»بر وزن«ضربه»به معنای از بین بردن آثار چیزی است.سپس به هرچیزی که همه چهره زمین یا غیر آن را بپوشاند،اطلاق شده است.در خطبه بالا غمرات موت،شداید آن است که بر همه وجود انسان مسلّط میشود.
همچون سفر سرنوشتساز آخرت و بیشک اگر انسان با پروندهای پاک و نامه اعمالی پر از حسنات و خالی از سیّئات به سراغ آن رود،جای نگرانی نیست.
آنگاه امام علیه السّلام به ذکر بخشی از حوادث تکاندهنده مرگ و قبر میپردازد و میفرماید:
«و پیش از فرارسیدن قیامت،اموری است که میدانید از جمله:تنگی قبرها،شدت غم و اندوه،ترس از حوادث قیامت،بیم و وحشت پیدرپی،درهم فرورفتن استخوانها(بر اثر فشار قبر)،کر شدن گوشها،تاریکی لحد،ترس از وعده عذاب،غم و اندوه تنگنای گور و پوشانده شدن آن از سنگها(و سرانجام خفتن در زیر خروارها سنگ و خاک)»؛ (و قبل بلوغ الغایة ما تعلمون من ضیق الأرماس (1)،و شدّة الإبلاس (2)،و هول المطّلع (3)،و روعات (4)الفزع،و اختلاف الأضلاع (5)،و استکاک (6)الأسماع،و ظلمة اللّحد،و خیفة الوعد،و غمّ الضّریح (7)،و ردم (8)الصّفیح (9)) .
با توجه به اینکه مرگ در نزد ما به معنای پایان همه چیز نیست و روح بعد از آن، هوشیار میماند و بسیاری از مسائل بعد از مرگ را لمس میکند،قبرهای تنگ و تاریکی
1) 1) .«ارماس»جمع«رمس»به معنای قبر و خاکی است که قبر را با آن پر میکنند.در این خطبه به همان معنای قبر است.
2) 2) .«ابلاس»در اصل به معنای غم و اندوهی است که در مواقع ناگوار به انسان دست میدهد.
3) 3) .«مطّلع»در اصل به معنای محل بلندی است که وقتی انسان از آنجا نگاه میکند از وضع اطراف آگاه میشود.سپس به مواقف روز قیامت یا عالم برزخ که انسان از نتیجه اعمالش آگاه میشود،اطلاق شده است.
4) 4) .«روعات»جمع«روع»به معنای ترس و وحشت است.
5) 5) .«اضلاع»جمع«ضلع»دندههایی است که اطراف سینه را گرفته است.
6) 6) .«استکاک»از ریشه«سکّ»به معنای مسدود کردن چیزی است و به بستن در و ناشنوا شدن گوش نیز اطلاق میشود و«استکاک الاستماع»یعنی کر شدن گوشها در آستانه مرگ.
7) 7) .«ضریح»قبر یا شکافی است که در وسط قبر برای«لحد»ایجاد میکنند.
8) 8) .«ردم»بستن چیزی است و این واژه به پر کردن گودال با خاک و همچنین به سدهای بزرگ نیز اطلاق شده است.
9) 9) .«صفیح»به معنای سنگهای عریض و الواح پهن است.
که در مقایسه با خانههای وسیع و زیبا بسیار وحشتانگیز است و نگرانیهای مربوط به فشار قبر و وحشت از آینده،جدایی از دوستان و عزیزان و احساس تنهایی مطلق و متلاشی شدن اعضای پیکر در زیر خاک و در یک کلمه منتقل شدن از محیطی آرام و مرفه به محیطی بسیار وحشتناک،همه اینها اموری است که فکر آن لرزه بر اندام میاندازد و به همگان هشدار میدهد که آماده برای چنین سفر پرخوف و خطری بشوند.
شایان توجه است که امام علیه السّلام ضمن ده تعبیر گویا و کوتاه و تکاندهنده،گویی همه چیز را در مقابل چشم مخاطبان در ارتباط با مسئله مرگ و قبر مجسم میسازد؛اموری که همه بدون استثنا باید در انتظار آن باشند و اندیشه در آن انسان را از خواب غفلت،هر چند عمیق باشد بیدار میسازد و به اصلاح برنامههای زندگیش وادار میکند.
شاید به همین دلیل در دستورات اسلامی آمده است هنگامی که میّت را به سوی قبر میبرید قبل از رسیدن به قبر او را به زمین بگذارید،اندکی صبر کنید باز جلوتر ببرید و به زمین بگذارید و اندکی صبر کنید و به این ترتیب او را برای ورود به جایگاه وحشتناکش آماده کنید. (1)
1) 1) .وسائل الشیعة،جلد 2،صفحه 838 و کتاب الطهارة،ابواب الدفن،باب حدیث 16،6.
فاللّه اللّه عباد اللّه!فإنّ الدّنیا ماضیة بکم علی سنن،و أنتم و السّاعة فی قرن.و کأنّها قد جاءت بأشراطها،و أزفت بأفراطها،و وقفت بکم علی صراطها.و کأنّها قد أشرفت بزلازلها،و أناخت بکلاکلها،و انصرمت الدّنیا بأهلها،و أخرجتهم من حضنها،فکانت کیوم مضی،أو شهر انقضی،و صار جدیدها رثّا،و سمینها غثّا.فی موقف ضنک المقام،و أمور مشتبهة عظام،و نار شدید کلبها،عال لجبها،ساطع لهبها،متغیّظ زفیرها،متأجّج سعیرها،بعید خمودها،ذاک وقودها،مخوف وعیدها،عم قرارها،مظلمة أقطارها،حامیة قدورها،فظیعة أمورها. «وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً» قد أمن العذاب،و انقطع العتاب؛و زحزحوا عن النّار،و اطمأنّت بهم الدّار،و رضوا المثوی و القرار.الّذین کانت أعمالهم فی الدّنیا زاکیة،و أعینهم باکیة،و کان لیلهم فی دنیاهم نهارا،تخشّعا و استغفارا؛و کان نهارهم لیلا،توحّشا و انقطاعا.فجعل اللّه لهم الجنّة مآبا،و الجزاء ثوابا، «وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها» فی ملک دائم،و نعیم قائم.
از خدا بترسید از خدا بترسید ای بندگان خدا!(و بدانید)که دنیا شما را به همان راه خود میبرد(که دیگران را برد و سرنوشتی چون سرنوشت آنها دارید)شما و قیامت را با یک رشته بستهاند(و کاملا به یکدیگر نزدیک هستید)گویی نشانههای آن فرارسیده و علائم آن نزدیک شده و شما را در مسیر خود قرار داده است.گویا زلزلههایش در شرف وقوع است و مانند شتر سینه بر زمین نهاده است.دنیا از اهلش بریده و آنها را از آغوش
گرم خویش خارج ساخته است؛زندگی(برای آنها که رفتند)همچون روزی بود که گذشت یا ماهی که سپری شد؛تازههایش کهنه و فربههایش لاغر شده است(سپس هنگامی که) مردم به عرصه محشر میآیند گنهکاران در برابر صحنه وحشتناکی قرار میگیرند،در جایگاهی تنگ،در میان مشکلاتی بزرگ و آتشی پرسوز که فریادش بلند و زبانههایش آشکار،غرّش آن پرهیجان،شعلههایش فروزان،خاموشیاش دور از انتظار، آتشگیرهاش شعلهور،تهدیدش مخوف،قرارگاهش(بر اثر دودهای متراکم)تاریک، جوانبش تیره و ظلمانی،دیگهایش جوشان و امورش سخت و وحشتناک است.
پرهیزکاران گروه گروه به سوی بهشت رهنمون میشوند در حالی که از کیفر عذاب،ایمن و از سرزنشها آسوده و از آتش برکنارند؛در خانههایی امن و مطمئن قرار میگیرند و از آن جایگاه،بسیار خشنودند؛همانها که در دنیا اعمالشان پاک،چشمانشان(از خوف خدا) گریان،شبهایشان در دنیا بر اثر خشوع و استغفار همچون روز و روزهایشان از خوف پروردگار و توجه به او همچون شب بوده است.به همین دلیل خداوند بهشت را منزلگاه آنها و پاداش(عظیم)را ثوابشان قرار داد.(آری)آنها سزاوار این نعمت و شایسته آن بودند.(سرانجام)در سرایی دائم و در میان نعمتهای پایدار اقامت میگزینند.
اهوال محشر!
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام به دنبال بحثی که درباره مرگ و شداید آن بیان فرمود، همه مردم را به آمادگی برای این سفر پرخوف و خطر دعوت میکند و با تعبیرات تکاندهندهای از آغاز قیامت و پایان دنیا سخن میگوید و میفرماید:«از خدا بترسید از خدا بترسید ای بندگان خدا!(بدانید)که دنیا شما را به همان راه خود میبرد(که دیگران را برد،و سرنوشتی همچون سرنوشت آنها دارید)شما و قیامت را با یک رشته بستهاند(و کاملا به یکدیگر نزدیک هستید)گویا نشانههای آن فرارسیده و علائم آن نزدیک شده،و
شما را در مسیر خود قرار داده است،گویا زلزلههایش در شرف وقوع است و مانند شتر سینه بر زمین نهاده است»؛ (فاللّه اللّه عباد اللّه!فإنّ الدّنیا ماضیة بکم علی سنن (1)، و أنتم و السّاعة فی قرن (2).و کأنّها قد جاءت بأشراطها (3)،و أزفت (4)بأفراطها (5)،و وقفت بکم علی صراطها.و کأنّها قد أشرفت بزلازلها،و أناخت (6)بکلاکلها (7)) .
جمله «أنتم و الساعة فی قرن» با توجه به اینکه«قرن»به معنای طنابی است که چند شتر را با آن میبندند،اشاره به این است که فاصله شما از قیامت دور نیست.این تعبیر ممکن است اشاره به قیامت صغرا،یعنی مرگ باشد یا قیامت کبرا،یعنی روز رستاخیز، زیرا عمر دنیا هرقدر باشد ناچیز است و قیامت فرامیرسد.
تفاوت جمله «و کأنّها قد جاءت بأشراطها» و جمله «و أزفت بأفراطها» در این است که در جمله اوّل میگوید:نشانههای قیامت فرارسیده و در جمله دوم سخن از فراهم شدن مقدّمات آن است.
جمله «و أناخت بکلاکلها» را بعضی اشاره به سختیهای قیامت دانستهاند،زیرا هنگامی که شتر میخوابد و سینه به زمین میچسباند سنگینی خود را بر زمین میافکند؛ولی بعید نیست که اشاره به آن باشد که برنامه مرگ و قیامت همچون شتری است که بر در خانه همه میخوابد.کنایه از اینکه هیچ کس از آن رها نیست.
سپس حضرت درباره اوضاع دنیا میفرماید:«دنیا از اهلش بریده و آنها را از آغوش گرم
1) 1) .«سنن»به معنای طریقه و روش است و گاه به جاده نیز اطلاق میشود.
2) 2) .«قرن»ریسمان و طنابی است که شتران متعدد را با آن به یکدیگر متّصل میکنند.
3) 3) .«أشراط»جمع«شرط»بر وزن«شرف»به معنای علامت و نشانه است.
4) 4) .«أزفت»از ریشه«أزف»بر وزن«شرف»به معنای نزدیک شدن گرفته شده است.
5) 5) .«أفراط»جمع«فرط»بر وزن«شرط»کوه کوچک و علامت است و خطبه بالا ناظر به معنای دوم است.
6) 6) .«اناخت»از«اناخه»به معنای خواباندن شتر است.
7) 7) .«کلاکل»جمع«کلکل»بر وزن«جنگل»به معنای سینه است.
خویش خارج ساخته است؛زندگی(برای آنها که رفتند)همچون روزی بود که گذشت یا ماهی که سپری شد؛تازههایش کهنه و فربههایش لاغر شده است»؛ (و انصرمت الدّنیا بأهلها،و أخرجتهم من حضنها (1)،فکانت کیوم مضی أو شهر انقضی،و صار جدیدها رثّا (2)،و سمینها غثّا (3)) .
آری آنها که عمری کوتاه داشتند گویی به منزله یک روز بود و آنها که عمری طولانی داشتند به منزله یک ماه که گذشت.
جمله «أخرجتهم من حضنها» اشاره به این است که دنیا مدّتی آنها را در آغوش خود پرورش میدهد،سپس آنها را رها میسازد و به کام مرگ میفرستد.
جملههای «صار جدیدها رثّا،و سمینها غثّا» اشاره به دگرگونی همه نعمتهای دنیاست؛نوها کهنه میشوند و از دست میروند و چاقها لاغر میگردند و با این جهان وداع میگویند.
آنگاه در ادامه این سخن از وضع انسان در پایان جهان،به بحث از مواقف قیامت میپردازد،گویا در اینجا کلامی در تقدیر است و یا مرحوم سیّد رضی به هنگام گزینش عبارات بعضی از جملهها را نیاورده است،میفرماید:«(سپس هنگامی که مردم به عرصه محشر میآیند گنهکاران در برابر صحنه وحشتناکی قرار میگیرند)در جایگاهی تنگ،در میان مشکلاتی بزرگ و آتشی پرسوز که فریادش بلند،و زبانههایش آشکار،غرّش آن پر هیجان،شعلههایش فروزان،خاموشیاش دور از انتظار،آتشگیرهاش شعلهور،تهدیدش مخوف،قرارگاهش(بر اثر دودهای متراکم)تاریک و جوانبش تیره و ظلمانی،دیگهایش جوشان و امورش سخت و وحشتناک است»؛ (فی موقف ضنک (4)المقام،و أمور
مشتبهة عظام،و نار شدید کلبها (1)،عال لجبها (2)،ساطع لهبها،متغیّظ زفیرها، متأجّج (3)سعیرها،بعید خمودها،ذاک (4)وقودها،مخوف وعیدها،عم (5)قرارها،مظلمة أقطارها،حامیة قدورها،فظیعة أمورها) .
تعبیر به«موقف»اشاره به صحنه قیامت یا عرصه دوزخ است،به قرینه وصفی که بعد از آن آمده است و قابل توجه اینکه امام علیه السّلام در این عبارت و اوصاف دوازدهگانهای که برای آتش جهنّم برشمرده،همه ویژگیهای این اعجازات الهی با دقّت و فصاحت تمام بیان کرده،به گونهای که پشت گنهکاران را میلرزاند.
آتش سوزان و خطرناک،آتشی است که هم شعلههایش شدید باشد و هم بر اثر انفجاراتی که در آن رخ میدهد صدای وحشتناکی از آن برخیزد؛به آسانی خاموش نشود و آتشگیرهاش کاملا آماده شعلهور شدن باشد؛دودهای انبوه و کشنده،درون و اطرافش را فراگیرد به گونهای که روز روشن در درون آن همچون شب ظلمانی گردد.
امام علیه السّلام این اوصاف را چنان بیان میکند که گویی با چشم خود همه را در پشت پرده غیبت میبیند.
سپس به احوال بهشتیان میپردازد و آن را نیز چنان دقیق و روشن ترسیم میکند که شعله اشتیاق را در دل مؤمنان برمیافروزد،میفرماید:«و پرهیزگاران گروه گروه به سوی بهشت رهنمون میشوند در حالی که از کیفر عذاب،ایمن و از سرزنشها آسوده و از آتش برکنارند؛در خانههایی امن و مطمئن قرار میگیرند و از این جایگاه،بسیار خشنودند»؛
1) 1) .«کلب»به معنای گاز گرفتن سگ است،سپس به معنای هرگونه گزندگی و ناراحتی شدید به کار رفته است.
2) 2) .«لجب»به معنای خروش امواج است.
3) 3) .«متأجّج»از ریشه«أجیج»به معنای برافروخته شدن آتش است که توأم با صدا باشد.
4) 4) .«ذاک»از ریشه«ذکاء»بر وزن«دواء»به معنای شدّت داشتن شعله و حرارت آتش گرفته شده است.
5) 5) .«عم»صفت مشبّهه به معنای نابینا از ریشه«عمی»بر وزن«جفا»به نامه نابینا شدن گرفته شده است.
( «وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً» (1)قد أمن العذاب،و انقطع العتاب؛و زحزحوا (2)عن النّار،و اطمأنّت بهم الدّار،و رضوا المثوی و القرار) .
امام در این عبارت کوتاه پنج امتیاز بزرگ برای این دسته از پرهیزکاران بهشتی بیان فرموده که همه را میتوان در آرامش و آسودگی کامل خلاصه کرد،در امان بودن از عذاب و قطع عتاب و دور شدن از آتش و استقرار کامل در سرای بهشتی و خشنودی از این سرنوشت.
آنگاه به معرفی این گروه پرداخته و بخشی از اعمال آنها را شرح میدهد و میفرماید:
«آنها کسانی هستند که در دنیا اعمالشان پاک چشمانشان(از خوف خدا)گریان، شبهایشان در دنیا بر اثر خشوع و استغفار همچون روز و روزهایشان از خوف پروردگار و توجه به او همچون شب بوده است»؛ (الّذین کانت أعمالهم فی الدّنیا زاکیة،و أعینهم باکیة،و کان لیلهم فی دنیاهم نهارا،تخشّعا و استغفارا؛و کان نهارهم لیلا،توحّشا و انقطاعا) .
امام علیه السّلام در این چهار وصف،مقام والای آنها را به عالیترین صورت ترسیم کرده و آن را دلیل بر بهشتی بودن آنها شمرده است.
از یک سو اعمالشان در دنیا از هر گونه آلودگی به گناه و ریا و خود بزرگ بینی پاک بوده و چشمانشان از خوف خدا و مصائب بندگان مظلوم پروردگار گریان بوده است و از سوی دیگر با شببیداری و خشوع و خضوع و استغفار از لغزشها شبهایشان همچون روز و روزهای آنها به سبب دوری از دنیاپرستان و درگیر شدن در غوغاهای مادی و انقطاع الی الله همچون شب بوده است،آری این است اوصاف بهشتیان والامقام و سعادتمندان اهل نجات و به یقین با داشتن این صفات،شایسته چنان افتخاری هستند، لذا امام علیه السّلام در پایان این سخن میافزاید:«به همین دلیل خداوند بهشت را منزلگاه آنها و پاداش
(عظیم)را ثوابشان قرار داد و آنها سزاوار این نعمت و شایسته آن بودند،در سرایی دائم و در میان نعمتهای پایدار اقامت میگزینند»؛ (فجعل اللّه لهم الجنّة مآبا،و الجزاء ثوابا، «وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها» (1)فی ملک دائم،و نعیم قائم) .
به این ترتیب امام علیه السّلام هم شایستگیهای آنها را شرح میدهد و هم جزا و پاداش عظیمشان را.چند صباحی با هوای نفس به مبارزه برخاستند و با عبادت پروردگار و خوف و خشیت او در روزها و شبها شایستگی خود را ثابت کردند و خداوند جواد و کریم پاداش و جزای بسیار برتر و بالاتر،پاداشی زوالناپذیر و جاودانه نصیبشان کرد.
1) 1) .فتح،آیه 26.
فارعوا عباد اللّه ما برعایته یفوز فائزکم،و بإضاعته یخسر مبطلکم.و بادروا آجالکم بأعمالکم؛فإنّکم مرتهنون بما أسلفتم،و مدینون بما قدّمتم.
و کأن قد نزل بکم المخوف،فلا رجعة تنالون،و لا عثرة تقالون.استعملنا اللّه و إیّاکم بطاعته و طاعة رسوله،و عفا عنّا و عنکم بفضل رحمته.
ای بندگان خدا مراقب چیزی باشید که پیروزمندان با رعایتش به پیروزی میرسند،و بدکاران با ضایع ساختنش به زیان و خسران گرفتار میشوند.با اعمال صالح بر مرگ خود پیشی بگیرید،زیرا شما در گرو کارهایی هستید که از پیش فرستادهاید.و به سبب اعمالی که در گذشته انجام دادهاید جزا داده میشوید.گویی مرگ وحشتناک به سراغ شما آمده؛ نه دسترسی به بازگشت دارید و نه از هیچ لغزشی توان پوزش.خداوند ما و شما را در راه اطاعت خود موفق دارد و از ما و شما به فضل و رحمتش درگذرد.
آماده سفر آخرت باشید
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دنبال بیان سرنوشت بدکاران و نیکوکاران به هنگام مرگ و در قیامت مطلبی را بیان میدارد که سبب نجات و پیروزی به هنگام مرگ و قیامت است،میفرماید:«ای بندگان خدا مراقب چیزی باشید که پیروزمندان با رعایتش به پیروزی میرسند،و بدکاران با ضایع ساختنش به زیان و خسران گرفتار میشوند»؛
(فارعوا عباد اللّه ما برعایته یفوز فائزکم،و بإضاعته یخسر مبطلکم (1)) .
روشن است که این تعبیر گویای امام،اشاره به تقوا و عمل صالح است که رعایت آن سبب رستگاری و پشت کردن به آن سبب زیان و خسران است.همانگونه که در قرآن مجید میفرماید:« «وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ» هرکس خدا و پیامبرش را اطاعت کند و از خدا بترسد و از مخالفت فرمانش بپرهیزد آنها رستگاران واقعی هستند». (2)
در ادامه این سخن،از کوتاهی عمر انسان و عدم اعتماد به بقای عمر و ابهام حاکم بر لحظه تحقق موت سخن میگوید و همه را به شتاب برای اندوختن اعمال صالح دعوت میکند و میفرماید:«با اعمال صالح بر مرگ خود پیشی بگیرید،زیرا شما در گرو کارهایی هستید که از پیش فرستادهاید و به سبب اعمالی که در گذشته انجام دادهاید جزا داده میشوید»؛ (و بادروا آجالکم بأعمالکم؛فإنّکم مرتهنون بما أسلفتم،و مدینون (3)بما قدّمتم) .
چه تعبیر زیبایی است(تعبیر به رهن و دین)نسبت به گناهان پیشین؛گویی گناهان به صورت وامی به گردن انسان میافتد و همه وجود،به منزله رهن در برابر این وام گروگان است که تا توبه نکند و با اعمال صالح جبران ننماید همچنان گرفتار آن است.
قرآن مجید میفرماید:« «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ» هر کس گرو اعمال خویش است». (4)
در حدیث معروف نبوی(خطبه شعبانیه درباره اهمیّت ماه مبارک رمضان) میخوانیم:«أیّها النّاس إنّ أنفسکم مرهونة بأعمالکم ففکّوها باستغفارکم؛ای مردم
جان شما در گرو اعمال شماست آن را به وسیله استغفار آزاد سازید». (1)
در ادامه به همگان هشدار میدهد و میفرماید:«گویی مرگ وحشتناک به سراغ شما آمده،نه دسترسی به بازگشت دارید و نه از هیچ لغزشی توان پوزش خواستن»؛ (و کأن قد نزل بکم المخوف،فلا رجعة تنالون،و لا عثرة تقالون (2)) .
در حقیقت امام علیه السّلام به این واقعیت اشاره میکند که ممکن است هرلحظه مرگ دامان انسان را در حادثهای بگیرد،به خصوص اینکه ما مرگهای ناگهانی را که بر اثر ایست قلبی یا حوادث دیگر اتفاق میافتد با چشم خود میبینیم،مرگی که بازگشتناپذیر است و اسباب ظاهری در برابر آن عاجز و ناتوان است.
سپس امام علیه السّلام این فراز را با دعای کوتاه و جامعی پایان میبخشد و میگوید:«خداوند ما و شما را در راه اطاعت خود و پیامبرش موفق دارد و از ما و شما به فضل و رحمتش در گذرد»؛ (استعملنا اللّه و إیّاکم بطاعته و طاعة رسوله،و عفا عنّا و عنکم بفضل رحمته) .
الزموا الأرض،و اصبروا علی البلاء.و لا تحرّکوا بأیدیکم و سیوفکم فی هوی ألسنتکم،و لا تستعجلوا بما لم یعجّله اللّه لکم.فإنّه من مات منکم علی فراشه و هو علی معرفة حقّ ربّه و حقّ رسوله و أهل بیته مات شهیدا،و وقع أجره علی اللّه،و استوجب ثواب ما نوی من صالح عمله،و قامت النّیّة مقام إصلاته لسیفه؛فانّ لکلّ شیء مدّة و أجلا.
بر جای خود باشید(و بدون اجازه دست به نبرد نزنید).در برابر مشکلات و بلاها شکیبا باشید،دست و شمشیرهای خود را در طریق هوای نفس و آنچه بر زبانتان جاری میشود به کار نگیرید و نسبت به آنچه خداوند تعجیل آن را لازم ندانسته شتاب نکنید، زیرا آن کس از شما که در بستر خویش بمیرد ولی معرفت پروردگار خود و رسول او و اهل بیتش را بهطور شایسته داشته باشد،شهید از دنیا رفته است،پاداش او بر خداست و ثواب اعمال صالحی را که قصد آن را داشته میبرد و نیتش جای ضربات شمشیرش را میگیرد(بدانید)هرکاری،وقتی دارد و سرآمدی.
هرکاری وقتی دارد!
امام علیه السّلام در بخش پایانی این خطبه به کسانی که برای شهادت بیتابی و عجله میکردند و اصرار داشتند که نابههنگام و بدون برنامه امام علیه السّلام آنها را به مبارزه با دشمن دعوت کند،چنین دستور میدهد:«بر جای خود باشید(و بدون اجازه دست به نبرد
نزنید)در برابر بلاها و مشکلات شکیبا باشید،دستها و شمشیرهای خود را در طریق هوای نفس و آنچه بر زبانتان جاری میشود به کار نگیرید و نسبت به آنچه خداوند تعجیل آن را لازم ندانسته شتاب نکنید»؛ (الزموا (1)الأرض،و اصبروا علی البلاء.و لا تحرّکوا بأیدیکم و سیوفکم فی هوی ألسنتکم،و لا تستعجلوا بما لم یعجّله اللّه لکم) .
همانگونه که گروهی از جهاد فی سبیل اللّه فرار میکنند،گروهی به عکس عجله دارند و نابههنگام طالب جهاد و گاه شهادت در راه خدا هستند.گرچه نیّات این گروه مقدس است ولی اعمال بدون برنامه و بیموقع به یقین آثار منفی و نادرستی دارد.به همین دلیل امام علیه السّلام از این کار نهی میکند.
سپس به صورت دلیل چنین میفرماید:«زیرا آن کس از شما که در بستر خویش بمیرد ولی معرفت پروردگار خود و رسول او و اهل بیتش را بهطور شایسته داشته باشد شهید از دنیا رفته است.پاداش او بر خداست و ثواب اعمال صالحی را که قصد آن را داشته میبرد و نیّتش جای ضربات شمشیرش را میگیرد»؛ (فإنّه من مات منکم علی فراشه و هو علی معرفة حقّ ربّه و حقّ رسوله و أهل بیته مات شهیدا،و وقع أجره علی اللّه،و استوجب ثواب ما نوی من صالح عمله،و قامت النّیّة مقام إصلاته (2)لسیفه) .
در پایان در جملهای فشرده میافزاید:«(بدانید)هرکاری،وقتی دارد و سرآمدی»؛ (فانّ لکلّ شیء مدّة و أجلا) .
این جملههای حکیمانه در هرعصر و هرزمان کارآیی دارد و پاسخ خوبی است برای افراد تندرو و وقتناشناس که نیّات پاکی دارند و چه بسا عاشق جهاد و شهادتند؛ولی
زمان مناسب آن را تشخیص نمیدهند.پیوسته بیتابی میکنند و به رهبر خود فشار میآورند؛ولی رهبر آگاه،تسلیم فشارها نمیشود و میوه را بیموقع نمیچیند؛اما آنان را بشارت میدهد که خداوند پاداشی را که میخواهند به سبب نیّتشان به آنها میدهد.اگر در ادعای خود صادق و ایمانشان به مبدأ و معاد و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و خاندانش محکم باشد، مشمول ثواب مجاهدان راه خدا و شهیدان میشوند.
این سخن نه تنها در مورد جهاد و شهادت،بلکه درباره همه کارهای خیر،صادق است که باید به موقع اقدام کرد و در غیر موقع،نیّتهای خالص،کار اعمال صالح را انجام میدهد.
شبیه همین نکته مهم را در خطبه پنجم با تعبیر دیگری بیان کرده،میفرماید: «و مجتنی الثّمرة لغیر وقت ایناعها کالزّارع بغیر أرضه ؛کسی که میوه را پیش از رسیدن بچیند،همانند کسی است که بذر خود را در زمین نامناسب و شورهزار بپاشد».
این سخن در عصر و زمان ما نیز صادق است؛گروهی برای مبارزه با منافقان داخلی و دشمنان خارجی بیتابی میکنند و در انتظار زمان مناسب و برنامهریزی نیستند و یا برای ظهور حضرت مهدی علیه السّلام و جانفشانی در رکابش سخت بیتابند به همه آنها میتوان گفت اگر پایههای ایمان شما محکم و نیّاتتان خالص باشد،خداوند پاداش مجاهدان و شهیدان را به شما عنایت میکند.
قیامهای نابهنگام
در جوامعی که تحت فشار شدید از سوی دشمن خارجی یا داخلی قرار دارند،گاه کاسه صبر گروهی از مردمی سادهاندیش لبریز میشود و دست به قیامهای نابههنگام میزنند که نه تنها به شکست میانجامد،بلکه دشمن را بیدار میکند و فرصتهای آینده را نیز بر
باد میدهد.یکی از مشکلات رهبران مدیر و مدبر همین گروهها هستند.
در تاریخ شیعه از این قیامهای نابههنگام،بعد از واقعه کربلا مواردی دیده میشود که امامان اهل بیت علیه السّلام از آن نهی میکردند؛ولی گاه بعضی از شیعیان مخلص نیز با آنها همراهی مینمودند.
مسئله مهم این است که مبارزه و قیام برای سرکوب دشمن شرایط زیادی را میطلبد که رهبران مدیر و مدبر تلاش میکنند همه آن شرایط فراهم گردد تا قیام به نتیجه قطعی برسد.اگر دیگران«مو»را میبینند آنها پیچش«مو»را میبینند و اگر سادهاندیشان«ابرو» را میبینند آنها به«اشارت ابرو»نگاه میکنند.
از خطبه بالا استفاده میشود که امیر مؤمنان علیه السّلام با اینکه بزرگترین مبارز و مجاهد اسلام بود،گرفتار چنین اشخاص شده بود که نقطه مقابل،کندروان،بیحال و تنبل قرار داشت،در دو سوی افراط و تفریط.
گاه عشق به شهادت پس از شنیدن آیات و روایات مربوط به مقامات شهدا،افرادی را به پیمودن این راه دعوت میکرد؛ولی امام در خطبه بالا بهترین راه را به آنها نشان میدهد و میفرماید:«عجله نکنید،بیتاب نباشید،هرکار زمان و وقتی دارد و بدانید اگر مؤمن و مخلص باشید خدا به نیّات شما همان ثوابی را میبخشد که به شهیدان راهش میدهد».
و من خطبة له علیه السّلام
یحمد اللّه و یثنی علی نبیّه و یوصی بالزّهد و التّقوی
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن حمد خداوند و ثنای بر پیامبر خدا میگوید و به زهد و تقوا توصیه میکند.
این خطبه در حقیقت از سه بخش تشکیل شده است:
بخش اوّل ناظر به حمد و ثنای الهی،آمیخته با ذکر نعمتهای و بخشی از صفات جمال و جلال اوست.سپس شهادت بر رسالت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله است و توضیح شرایطی که آن حضرت در آن شرایط برای هدایت مردم مبعوث شده است.
بخش دوم از تقوا و آثار و برکات آن سخن میگوید و توصیه میکند که مردم در همه امور زندگی به این دستگیره محکم الهی چنگ زنند.
1) 1) .سند خطبه: ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود و آمدی در غرر الحکم قسمتهایی از این خطبه را با تفاوتهایی ذکر میکنند که نشان میدهد از منبع دیگری جز نهج البلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 28)
در بخش سوم به دنیاپرستی و فریفته زرقوبرق آن شدن هشدار میدهد و به معرفی دنیا و نشان دادن عیوب آن میپردازد تا همگان بیدار شوند و عبرت گیرند.
ألحمد للّه الفاشی فی الخلق حمده،و الغالب جنده،و المتعالی جدّه أحمده علی نعمه التّؤام،و آلائه العظام.الّذی عظم حلمه فعفا،و عدل فی کلّ ما قضی،و علم ما یمضی و ما مضی،مبتدع الخلائق بعلمه،و منشئهم بحکمه،بلا اقتداء و لا تعلیم،و لا احتذاء لمثال صانع حکیم،و لا إصابة خطإ،و لا حضرة ملإ.
و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله،ابتعثه و النّاس یضربون فی غمرة،و یموجون فی حیرة.قد قادتهم أزمّة الحین،و استغلقت علی أفئدتهم أقفال الرّین .
ستایش ویژه خداوندی است که حمد و ثنایش همه خلایق را فراگرفته،سپاهش پیروز و مجد و عظمتش متعالی است،او را به سبب نعمتهای به هم پیوسته و برکات و فیض عظیمش میستایم،همان خداوندی که حلمش عظیم است و به همین دلیل(از خطاکاران)در میگذرد و در آنچه حکم کرده و فرمان داده،دادگر است و از آینده و گذشته باخبر.
خداوندی که به علم خود،آفریدگان را ابداع کرده و با فرمانش آنها را ایجاد نموده است،بیآنکه(در این کار)از کسی پیروی کند و یا آموزشی ببیند و یا از نمونهای که از آفریننده حکیمی صادر شده باشد،الگو پذیرد و یا خطایی برای او پیش آید(و از خطای خود تجربه آموزد)و بیآنکه جمعیّتی حضور داشته باشند(که با آنها مشورت کند یا از آنان کمک گیرد)،و گواهی میدهم که محمّد صلّی اللّه علیه و اله بنده و فرستاده اوست،او را زمانی
مبعوث کرد که مردم غرق گناه و جهل بودند و در میان امواج حیرت و سرگردانی دست و پا میزدند.افسار هلاکت،آنها را به هرسو میکشید و قفلهای نادانی و گمراهی بر قلبهایشان زده شده بود.
خلقت بدیع خداوند
امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه که از فصیحترین خطبههای آن حضرت است از حمد خدا آغاز میکند و او را به سه وصف میستاید و عرضه میدارد:«ستایش ویژه خداوندی است که حمد و ثنایش همه آفریدهها را فراگرفته و سپاهش پیروز و مجد و عظمتش متعالی است»؛ (ألحمد للّه الفاشی (1)فی الخلق حمده،و الغالب جنده،و المتعالی جدّه) .
تعبیر به «الفاشی فی الخلق حمده» که از گستردگی حمد خداوند در میان همه مخلوقات خبر میدهد؛ممکن است اشاره به این باشد که همه اقوام باایمان او را حمد و ثنا میگویند و یا اشاره به حمد و سپاسی است که همه موجودات جهان به ویژه نعمتهای پروردگار با زبان حال یا زبان قال،حمد و تسبیح او را میگویند.
پیروز بودن لشکر خدا از آن رو است که نه تنها فرشتگان الهی بلکه همه عالم سپاه و لشکر خداست و هیچ کس و هیچ چیز تاب مقاومت در برابر آنها را ندارد: «وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (2)
جمله «و المتعالی جدّه» برگرفته از آیه شریفه «وَ أَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبِّنا» (3)است و با توجه به اینکه«جدّ»در اینجا به معنای عظمت است،اشاره به این است که عظمت ذات
پاک او بسیار متعالی است. (1)
سپس انگشت بر نعمتهای مادی و معنوی خداوند گذارده و در برابر آنها حمد خدا میگوید و عرضه میدارد:«او را به سبب نعمتهای به هم پیوسته و برکات و فیض عظیمش میستایم»؛ (أحمده علی نعمه التّؤام (2)،و آلائه العظام) .
با توجه به اینکه«تؤام»(بر وزن غلام)جمع توأم(بر وزن جوهر)به معنای اشیایی است که همراه با یکدیگر است.
اشاره به این است که نعمتهای الهی غالبا نعمتهای به هم پیوسته است،مثلا نعمت زبان هم وسیله گفتار است و هم عاملی برای هدایت غذا به زیر دندان برای جویدن و هم وسیله بسیار مهمی برای فروبردن غذا و هم چشیدن طعمها و باخبر شدن از سلامت و فساد غذاها و همچنین نعمتهای بیشمار دیگر و چه زیبا سروده است آن شاعر توانا:
فضل خدای را که تواند شمار کرد یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد
آن صانع قدیم که بر فرش کائنات چندین هزار صورت الوان نگار کرد
بحر آفرید و بر و درختان و آدمی خورشید و ماه و انجم و لیل و نهار کرد
الوان نعمتی که نشاید سپاس گفت اسباب راحتی که نشاید شمار کرد
از چوب خشک میوه و در نی شکر نهاد و از قطره دانهای در شاهوار کرد
اجزای خاک مرده به تأثیر آفتاب بستان میوه و چمن و لالهزار کرد
چندین هزار منظر زیبا بیافرید تا کیست کو نظر ز سر اعتبار کرد
توحیدگوی او نه بنی آدمند و بس هربلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد
1) 1) .اینکه پدر بزرگ را جدّ میگویند به واسطه بزرگی مقام و سنّ اوست.
2) 2) .«تؤام»بر وزن«غلام»جمع«توأم»بر وزن«جوشن»در اصل به معنای فرزند دوقلو است و هردو را توأمین میگویند.سپس به هرچیزی که همراه شیء دیگری باشد توأم اطلاق شده است و در جمله بالا اشاره به این نکته است که نعمتهای پروردگار به صورت مفرد نیستند،بلکه غالبا گروهی از نعمتها همراه یکدیگرند.
لال است در دهان بلاغت زبان وصف از غایت کرم که نهان و آشکار کرد (1)
ممکن است قرار گرفتن«آلاء»در مقابل«نعم»اشاره به نعمتهای معنوی در مقابل نعمتهای مادی باشد. سپس به معرفی خداوندی که حمد و ستایش او را کرده میپردازد و او را با پنج وصف مهم یاد میکند که هریک به تنهایی میتواند انگیزه حمد و ستایش باشد،میفرماید:«همان خداوندی که حلمش عظیم است و به همین دلیل(از خطاکاران)در میگذرد و در آنچه حکم کرده و فرمان داده دادگر است و از آینده و گذشته باخبر،خداوندی که به علم خود آفریدگان را ابداع کرده،و با حکمش آنها را ایجاد نموده است»؛ (الّذی عظم حلمه فعفا،و عدل فی کلّ ما قضی،و علم ما یمضی و ما مضی، مبتدع الخلائق بعلمه،و منشئهم بحکمه) .
این اوصاف پنجگانه که از فزونی حلم خداوند آغاز میشود و به آفرینش خلایق و ابداع کائنات منتهی میگردد،مهمترین بخش از صفات خداست که شامل علم و قدرت و عدالت و لطف و مرحمت است.
آنگاه به این حقیقت اشاره میکند که آفرینش خداوند بدون هیچگونه سابقه تعلم، تجربه و مشورت است،میفرماید:«بیآنکه(در این کار)از کسی پیروی کند و یا آموزشی ببیند،و یا از نمونهای که از آفریننده حکیمی صادر شده باشد الگو پذیرد،یا خطایی برای او پیش آید(و از خطای خود تجربه آموزد)و نه جمعیّتی حضور داشته باشند(که با آنها مشورت کند یا از آنان کمک گیرد»؛ (بلا اقتداء و لا تعلیم،و لا احتذاء (2)لمثال صانع حکیم،و لا إصابة خطإ،و لا حضرة ملإ) .
در واقع کسی که در صنعت خود از دیگری الهام میپذیرد،ممکن است از یکی از پنج طریق زیر باشد:
نخست،از دیگری تقلید کند،دوم آموزش ببیند،سوم نمونهای از صنعتگر دانشمندی ببیند و با استفاده از آن به مقصود خود برسد،چهارم از خطاهای خود تجربه بیندوزد و پنجم گروهی را به مشورت و همکاری دعوت کند؛اما خداوند صانع حکیم، خلقتش در همه جا بیسابقه و بینیاز است از همه آنچه در بالا آمده،لذا درباره آفرینش او لفظ ابداع(خلقت بدون سابقه)به کار میرود.
این مسئله،فوق العاده اهمیّت دارد که انسانها هرچه میسازند و هرمصنوعی به وجود میآورند حتما نمونههایی از آن را در جهان آفرینش دیدهاند؛مثلا مخترعان هواپیما،بیشک از پرندگان الهام فراوان گرفتهاند به همین دلیل شباهت زیادی در میان انواع هواپیماها با انواع پرندگان دیده میشود.در عین حال برای رسیدن به مقصود باید از علوم و تجارب پیشینیان بهره بگیرند و همیشه در کنار خود آزمایشگاه وسیع و گستردهای داشته باشند تا خطاهای خود را از طریق آزمایش برطرف سازند و غالبا برای تکمیل کار خود شورا تشکیل میدهند و از همایشها و کنگرهها استفاده میکنند،در حالی که خداوند حکیم در خلقت گسترده و انواع نامحدود مخلوقاتش نیاز به هیچیک از این امور ندارد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این بخش از خطبه بعد از حمد و ثنای الهی،شهادت به رسالت پیامبر پرداخته و وضع عصر قیام آن حضرت را در چند جمله کوتاه و پرمعنا تشریح میکند تا اهمیّت این دعوت الهی آشکارتر و ملموستر شود،میفرماید:«و گواهی میدهم که(محمّد صلّی اللّه علیه و اله)بنده و فرستاده اوست او را زمانی مبعوث کرد که مردم غرق گناه و جهل بودند و در میان امواج حیرت و سرگردانی دست و پا میزدند.افسار هلاکت،آنها را به هرسو میکشید و قفلهای نادانی و گمراهی بر قلبهایشان زده شده بود»؛ (و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله؛ابتعثه و النّاس یضربون فی غمرة (1)،و یموجون فی حیرة.
1) 1) .«غمره»آب فراوانی است که همه چهره چیزی را میپوشاند،سپس به معنای هرگونه شدّت-
قد قادتهم أزمّة الحین (1)،و استغلقت علی أفئدتهم أقفال الرّین (2)) .
امام علیه السّلام با چند تشبیه گویا وضع مردم را در عصر جاهلیّت کاملا ترسیم فرموده است؛ گاه آنها را به کسی تشبیه میکند که در گرداب وحشتناکی افتاده و پیوسته فریاد میکشد و کمک میطلبد،و گاه به حیواناتی تشبیه کرده که زمام آنها به دست افراد فاسد و مفسدی است که آنان را به سوی پرتگاه میکشند،و گاه دلهای آنها را شبیه مخزنی میداند که قفل محکمی بر در آن خورده و هیچ علم و دانش و آگاهی و فضیلتی وارد آن نمیشود.
به راستی تا انسان به وضع مردمی که در عصر جاهلیّت میزیستند از نظر فکری و عقیدتی و اخلاقی و اجتماعی و سیاسی آگاه نشود،به عظمت مقام پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله و دعوت او آشنا نخواهد شد،به همین دلیل امام در خطبههای متعددی از نهج البلاغه با تعبیرهای بسیار گویا وضع آن زمان را برای نسلهایی که آن عصر را درک نکرده بودند و یا درک کرده و به فراموشی سپرده بودند،یادآور میشود از جمله:
در خطبه دوم میفرماید: «أرسله بالدّین المشهور...و النّاس فی فتن انجزم فیها جعل الدّین...» .
در خطبه 26 میفرماید: «إنّ اللّه بعث محمّدا...و أنتم معشر العرب فی شرّ دین و فی شرّ دار...» .
در خطبه 59 میفرماید: «بعثه و النّاس ضلاّل فی حیرة و حاطبون فی فتنة...» .و
1) 1) .«حین»(با فتح حاء)به معنای مرگ و هلاکت است و به معنای غم و اندوه شدید که انسان را تا سرحدّ مرگ پیش میبرد نیز استعمال شده است و حین(با کسر حاء)به معنای زمان است.در خطبه بالا با فتح حاء میباشد.
2) 2) .«رین»(با فتح راء)در اصل به معنای زنگاری است که روی اشیای مختلف مینشیند.در فارسی آن را زنگ و زنگار میگویند و معمولا نشانه پوسیدن و ضایع شدن آن فلز یا از بین رفتن شفافیّت و درخشندگی آن است.
در خطبه 195 میخوانیم: «أرسله و أعلام الهدی دارسة و مناهج الدّین طامسة...» .
هرگاه مجموعه عبارات امام علیه السّلام را در مجموع این خطبهها،کنار هم قرار دهیم،ترسیم بسیار گویایی از وضع زمان جاهلیت و مشکلات عظیم مردم آن زمان در مسائل عقیدتی و اجتماعی و اخلاقی در برابر ما مجسّم میشود و آنگاه به اهمیّت اسلام و خدمات رسول خدا در تبدیل جامعه جاهلی به جامعه اسلامی پی خواهیم برد.
عباد اللّه!أوصیکم بتقوی اللّه فإنّها حقّ اللّه علیکم،و الموجبة علی اللّه حقّکم،و أن تستعینوا علیها باللّه،و تستعینوا بها علی اللّه:فإنّ التّقوی فی الیوم الحرز و الجنّة،و فی غد الطّریق إلی الجنّة.مسلکها واضح،و سالکها رابح،و مستودعها حافظ.لم تبرح عارضة نفسها علی الأمم الماضین منکم و الغابرین،لحاجتهم إلیها غدا،إذا أعاد اللّه ما أبدی،و أخذ ما أعطی،و سأل عمّا أسدی.فما أقلّ من قبلها،و حملها حقّ حملها! أولئک الأقلّون عددا،و هم أهل صفة اللّه سبحانه إذ یقول: «وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ»
ای بندگان خدا!شما را به تقوا و پرهیزکاری توصیه میکنم،زیرا تقوا حق خداوند بر شماست و سبب حق شما بر خداوند نیز میشود!و نیز توصیه میکنم که با استعانت از خداوند به تقوا دست یابید،زیرا پرهیزگاری،امروز پناهگاه و سپر بلای شماست و فردا راه رسیدن به بهشت است.
جاده تقوا واضح و روشن و پوینده آن صاحب سود فراوان و امانتدارش(خداوند) حافظ آن است.تقوا همواره خود را به امتهای پیشین و آینده عرضه داشته و میدارد، زیرا فردای قیامت همه به آن نیازمندند،در آن روز که خدا آنچه را آفریده بازمیگرداند و آنچه را عطا کرده،بازمیستاند و از همه(صاحبان نعمت)نعمتهایش را بازخواست میکند(که با نعمتهای او چه کردند؟).
اما چقدر کمند کسانی که تقوا را پذیرا شدند و حق آن را ادا کردند(آری)آنها عددشان کم و شایسته تمجید هستند که خداوند(در قرآن مجید)درباره آنان فرموده:«اندکی از بندگان من سپاسگزارند».
تقوا بهترین پناهگاه در دنیا و چراغ راه در قیامت است
این بخش از کلام امام علیه السّلام هدف اصلی خطبه را تشکیل میدهد و آنچه در بخش نخست گذشت در واقع مقدمه و زمینهساز این بخش است،زیرا تا ایمان به خدا و نبوت پیامبر اکرم نباشد سخن از تقوا گفتن موضوعی ندارد؛نخست میفرماید:«ای بندگان خدا شما را به تقوا و پرهیزکاری توصیه میکنم،زیرا که تقوا حق خداوند بر شما است و سبب حق شما بر خداوند(نیز)خواهد بود»؛ (عباد اللّه!أوصیکم بتقوی اللّه فإنّها حقّ اللّه علیکم،و الموجبة علی اللّه حقّکم) .
این تعبیر درباره تقوا بدیع است که از یک سو حقّ خداست بر بندگان و از سوی دیگر سبب میشود بندگان بر خداوند حقّی پیدا کنند؛اما حق خداست به دلیل آنکه نتیجه تقوا همان اطاعت جمیع اوامر و نواهی پروردگار است و اطاعت حق خدا بر بندگان است، و اما حق بندگان است،زیرا بر اثر آن استحقاق پاداش خواهند یافت.
بسیاری از شارحان نهج البلاغه تقوا را در اینجا به اطاعت کامل از فرمانهای خدا تفسیر کردهاند در حالی که تقوا آن خداترسی درونی و پایبند بودن باطنی به اصولی است که اثرش اطاعت فرمان خداست؛تقوا همان چیزی است که در مراحل نخستین به صورت عدالت ظاهر میشود و در مراحل عالی به صورت عصمت،و اینها همه از صفات باطنی است.
کسی که در برابر اطاعت و گناه بیتفاوت است بیتقواست و آن کس که پایبند به
اصول الهی و متعهّد به آنهاست،باتقواست و آثار هردو در اعمال نمایان میشود.سپس امام برای بدست آوردن این گوهر گرانبها چنین میفرماید:
«شما را توصیه میکنم که با استعانت از خداوند به تقوا دست یابید(که پیمودن این راه بییاری خدا بسیار مشکل است)و به یاری تقوا بر خداوند حق(پاداش)پیدا کنید»؛ (و أن تستعینوا علیها باللّه،و تستعینوا بها علی اللّه) .
آری پیمودن راه تقوا،تقوایی که بر زندگی انسان احاطه کند،جز به یاری خداوند میسّر نیست.حتی انبیا و اولیا خود را در این راه به خدا میسپردند و از او یاری میجستند و میگفتند:« «وَ ما تَوْفِیقِی إِلاّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ» توفیق من جز به یاری خدا نیست،بر او توکّل کردم و به سوی او بازمیگردم». (1)
در دعای پرمعنایی که بعد از زیارت امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام به آن توصیه شده، میخوانیم:«کلّما وفّقتنی بخیر فأنت دلیلی علیه و طریقی إلیه؛هر زمان مرا به کار نیکی دادی تو راهنمای من به سوی آن و نشاندهنده مسیر من بودی». (2)
آنگاه امام به دو اثر مهم تقوا به عنوان دلیل اشاره کرده،میفرماید:«زیرا پرهیزگاری امروز،پناهگاه و سپر بلای شماست و فردا راه رسیدن به بهشت است»؛ (فإنّ التّقوی فی الیوم الحرز و الجنّة) .
آری!همه حوادث تلخ فردی و اجتماعی که زندگی را در کام انسان در این جهان، ناگوار میکند بر اثر گناه و خروج از جاده عدل و انصاف است؛تقوا سبب میشود که انسان در این جهان از سقوط در پرتگاه گناه و عواقب دردناک آن رهایی یابد و زندگی شیرین توأم با آرامش و سعادت داشته باشد و فردای قیامت به مقتضای:« «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» و زاد و توشه تهیه کنید که بهترین زاد و توشه پرهیزکاری است». (3)
راه وصول به بهشت و نعمتهای بینظیر بهشتی است،آیا گوهری گرانبهاتر از این پیدا میشود که هم در دنیا حافظ انسان باشد و هم در آخرت نجاتدهنده او گردد؟
سپس در ادامه سخن به سه نکته مهم درباره تقوا اشاره میکند،نخست میفرماید:
«جاده تقوا واضح و روشن و پوینده آن صاحب سود فراوان و امانتدارش(خداوند)حافظ آن است» (و فی غد الطّریق إلی الجنّة.مسلکها واضح،و سالکها رابح،و مستودعها حافظ) .
اما واضح بودن جاده تقوا به جهت آن است که از یک سو با فطرت انسان،کاملا هماهنگ است و از سوی دیگر در عالم تشریع در کتاب و سنّت،مسیر این جاده،تبیین شده است.
اما سود بردن سالک این راه به جهت آن است که از یک سو در قیامت به مقتضای «تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ کانَ تَقِیًّا» (1)پرهیزکاران را به سوی بهشت دعوت میکند و از سوی دیگر در دنیا صاحب آن را از آلودگیها و پستیها و زندگی تاریک و ظلمانی رهایی میبخشد و او را آبرومند و سربلند و مورد احترام قرار میدهد.
اما حافظ بودن نگاهدارنده آن(بنابر اینکه«مستودع»را به معنای اسم مفعولی بگیریم)به سبب آن است که خداوند اجر و پاداش پرهیزکاران را بر عهده گرفته،بنابراین امانت آنها نزد خدا محفوظ است و فرشتگان الهی نیز حافظ اعمال پرهیزگارانند،و اگر «مستودع»را به معنای اسم مکان(مخزن و جایگاه)بدانیم جایگاه تقوا قلب انسان است که آن را به خوبی حفظ میکند و از آن مراقبت مینماید.بعضی نیز«حافظ»را به معنای محفوظ گرفتهاند،بنابراین مفهوم جمله این میشود که پرهیزکاران در سایه تقوا محفوظاند.
نکته دومی که امام به آن اشاره میکند،این است که تقوا حقیقتی است پایدار که محدود به زمان و مکانی نبوده و نخواهد بود،میفرماید:«تقوا همواره خود را به امتهای
1) 1) .مریم،آیه 63.
پیشین و آینده عرضه داشته و میدارد،زیرا فردای قیامت همه به آن نیازمندند؛در آن روز که خدا آنچه را که آفریده بازمیگرداند و آنچه را عطا کرده،بازمیستاند و از همه نعمتهایش(صاحبان نعمت را)بازخواست میکند(که با نعمتهای او چه کردند؟)»؛ (لم تبرح (1)عارضة نفسها علی الأمم الماضین منکم و الغابرین، (2)لحاجتهم إلیها غدا، إذا أعاد اللّه ما أبدی،و أخذ ما أعطی،و سأل عمّا أسدی (3)) .
آری تقوا همچون قصر زیبا،باشکوه و آرامبخشی است که همگان را به سوی خود فرا میخواند و در برابر دیدگان همه انسانها بوده و خواهد بود و همه کتب آسمانی و انبیا و اولیای الهی به سوی آن دعوت کردهاند.قرآن مجید میگوید:« «وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّهَ» ما به کسانی که پیش از شما کتاب آسمانی به آنها داده شده بود سفارش کردیم به شما نیز سفارش میکنیم که تقوای الهی پیشه کنید». (4)
امام علیه السّلام در سومین نکته میفرماید:«اما چه کم هستند کسانی که تقوا را پذیرا شدند و حق آن را ادا کردند(آری)آنها عددشان کم و شایسته توصیفی هستند که خداوند(در قرآن مجید)میفرماید:اندکی از بندگان من سپاسگزارند»؛ (فما أقلّ من قبلها،و حملها حقّ حملها!أولئک الأقلّون عددا،و هم أهل صفة اللّه سبحانه إذ یقول: «وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ» (5)) .
امّا چرا تقوا با آن همه اهمیّتی که دارد طالبانش کم است؟پاسخ این سؤال چندان
1) 1) .«لم تبرح»از ریشه«برح»به معنای دور شدن و کنار رفتن گرفته شده و هنگامی که با کلمه نفی همراه میشود،معنای اثبات را میرساند.
2) 2) .«غابرین»جمع«غابر»از غبور،بر وزن«عبور»گرفته شده که به معنای باقی ماندن چیزی است، بنابراین«غابرین»یعنی بازماندگان.
3) 3) .«اسدی»از ریشه«سدی»بر وزن«عبا»به معنای نیکی کردن گرفته شده است.
4) 4) .نساء،آیه 131.
5) 5) .سبأ،آیه 13.
پیچیده نیست،زیرا تقوا مخالف هوای نفس است و گام برداشتن برخلاف هوای نفس کار آسانی نیست.جاده تقوا بسیار پرسنگلاخ و پرفراز و نشیب است،هرچند پایانی لذتبخش دارد؛ولی جاده هوای نفس،اما صاف و لذتبخش؛اما پایانش بسیار دردناک است.
در حدیثی میخوانیم هنگامی که خداوند بهشت را آفرید به جبرئیل فرمود نگاهی به آن بیفکن.هنگامی که جبرئیل مناظر زیبای بهشت را دید عرض کرد پروردگارا«لا یترکها أحد إلاّ دخلها؛هیچکس نیست که بهشت را رها سازد و وارد آن نشود»؛اما هنگامی که خداوند آن را در لابهلای ناراحتیها(و مخالفت هوای نفس)پیچید،فرمود نگاهی به آن بیفکن،چون جبرئیل به آن نگاه کرد عرض کرد:«یا ربّ أخشی أن لا یدخلها أحد؛پروردگارا از این میترسم که هیچکس وارد آن نشود».هنگامی که دوزخ را آفرید به جبرئیل فرمود:نگاهی به آن بیفکن،چونکه جبرئیل به آن منظره وحشتناک نگاه کرد عرض کرد:«یا ربّ لا یدخلها أحد؛پروردگارا هیچکس به سراغ آن نخواهد آمد» اما هنگامی که خداوند آن را در لابهلای شهوات پیچید فرمود نگاهی به آن بیفکن.وقتی که جبرئیل به آن نگاه کرد عرض کرد:«یا ربّ أخشی أن یدخلها کلّ أحد؛پروردگارا از آن میترسم که همه وارد آن شوند». (1)
این حدیث پرمعنا در واقع شرحی است بر حدیث فشردهای که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و امیر المؤمنین علیه السّلام نقل شده است:«حفّت الجنّة بالمکاره و حفّت النّار بالشّهوات». (2)
فأهطعوا بأسماعکم إلیها،و ألظّوا بجدّکم علیها،و اعتاضوها من کلّ سلف خلفا،و من کلّ مخالف موافقا.أیقظوا بها نومکم،و اقطعوا بها یومکم، و أشعروها قلوبکم،و ارحضوا بها ذنوبکم،و داووا بها الأسقام،و بادروا بها الحمام،و اعتبروا بمن أضاعها،و لا یعتبرنّ بکم من أطاعها.ألا فصونوها و تصوّنوا بها،و کونوا عن الدّنیا نزّاها،و إلی الآخرة ولاّها.و لا تضعوا من رفعته التّقوی،و لا ترفعوا من رفعته الدّنیا.و لا تشیموا بارقها،و لا تسمعوا ناطقها،و لا تجیبوا ناعقها و لا تستضیئوا بإشراقها،و لا تفتنوا بأعلاقها،فإنّ برقها خالب،و نطقها کاذب،و أموالها محروبة،و أعلاقها مسلوبة.ألا و هی المتصدّیة العنون،و الجامحة الحرون،و المائنة الخؤون،و الجحود الکنود،و العنود الصّدود،و الحیود المیود .
گوش جان خود را برای شنیدن ندای تقوا باز کنید،و با جدیّت برای به دست آوردن آن تلاش نمایید،تقوا را به جای آنچه از دست رفته است قرار دهید،و آن را در عوض هر کار مخالفی(که انجام میدادید)پذیرا شوید،خواب خود را با تقوا به بیداری مبدّل سازید و روز خود را با آن طی کنید،قلوب خود را با آن همراه نمایید،گناهان خویش را با آن شستشو دهید و بیماری جان و دل را با آن مداوا کنید.
به وسیله تقوا بر مرگ خود پیشی گیرید.(و با آن آماده سفر آخرت شوید)از کسانی که تقوا را بر باد دادند(و گرفتار انواع بدبختیها شدند)عبرت بگیرید.مبادا مطیعان تقوا از بی تقوایی شما عبرت گیرند.به هوش باشید!تقوا را حفظ کنید و خویشتن را نیز در پرتو آن
محافظت نمایید.در برابر زرقوبرق دنیا خویشتندار،و نسبت به آخرت دلباخته و مشتاق باشید.
آنکس را که تقوا او را بلند مرتبه ساخته،خوار مشمرید و آنکس که دنیا عزیزش کرده،ارجمند ندانید.به زرقوبرق دنیا چشم ندوزید و به سخن کسی که شما را به آن ترغیب میکند گوش فراندهید و به ندایش پاسخ مگویید.
از درخشندگی ظاهریش روشنایی مخواهید و فریفته اشیای به ظاهر نفیس آن نگردید،زیرا زرق و برقش نیرنگ و سخنش دروغ و اموال گران قیمتش غارت شده و متاعش به سرقت رفته است.
آگاه باشید دنیا همچون زن هرزه عشوهگر و خودنمایی است که مردم را به سوی خود فرامیخواند و یا همچون حیوان سرکشی است که صاحبش را از خود میراند،دروغگویی است پرخیانت،ناسپاسی است حقنشناس و دشمنی است بازدارنده و پشتکنندهای است مضطرب و نگران!
ندای بیدارگر تقوا را بشنوید
امام علی علیه السّلام در این بخش از خطبه بحث گسترده و عمیقی درباره آثار تقوا برای انسانهای بیدار دل بیان فرموده است و در دوازده جمله کوتاه و پرمعنا ابعاد مختلف آن را به نمایش گذارده است:
نخست میفرماید:«گوش جان خود را برای شنیدن ندای تقوا باز کنید،و با جدیت برای به دست آوردن آن تلاش نمایید،تقوا را به جای آنچه از دست رفته است قرار دهید.
و آن را در عوض هرکار مخالفی(که انجام میدادید)پذیرا شوید»؛ (فأهطعوا (1)
1) 1) .«اهطعوا»از ریشه«هطوع»بر وزن«طلوع»به معنای به سرعت به سراغ چیزی رفتن گرفته شده است.
بأسماعکم إلیها،و ألظّوا (1)بجدّکم علیها،و اعتاضوها من کلّ سلف خلفا،و من کلّ مخالف موافقا) .
گویی تقوا همه انسانها را به سوی خود فرامیخواند و آثار نیک خود را برای همگان تشریح میکند،لذا امام میفرماید:به سرعت گوش خود را به دعوت تقوا بسپارید و به دنبال آن برخیزید و به تهیه مقدمات آن بپردازید و اگر تقوا داشته باشید از دست رفتن سرمایههای دنیا غمی ندارد و تقوا در برابر مخالفان مدافع شماست.
واژه«مخالف»در اینجا ممکن است اشاره به گناهان پیشینی باشد که آثار آن با تقوا برچیده میشود و یا منظور دشمنان و مخالفان انسان باشد،زیرا خداوند وعده پیروزی به پرهیزگاران داده است همانگونه که قرآن مجید میفرماید:« «إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ» خداوند با پرهیزکاران و نیکوکاران است». (2)و نیز میفرماید:
« «وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً» هرگاه شکیبایی و تقوا پیشه کنید مکر مخالفان به شما نمیرسد». (3)
سپس در شش جمله دیگر میافزاید:«خواب خود را با تقوا به بیداری مبدّل سازید،و روز خود را با آن طی کنید،قلوب خود را با آن همراه نمایید،گناهان خویش را با آن شستشو دهید،و بیماریهای جان و دل را با آن مداوا کنید»؛ (ایقظوا بها نومکم و اقطعوا بها یومکم،و أشعروها قلوبکم،و ارحضوا (4)بها ذنوبکم،و داووا بها الأسقام) .
جمله «أیقظوا بها نومکم» ممکن است اشاره به خواب معمولی باشد؛یعنی در پرتو تقوا پاسی از شب را بیدار باشید و با خدا راز و نیاز کنید.(در مقابل و اقطعوا بها یومکم) این احتمال داده شده که مراد بیدار شدن از خواب غفلت به سبب تقواست.جمله «اشعروها
قلوبکم» (با توجه به اینکه شعار لباس زیرین است)ممکن است به این اشاره باشد که دل خود را با تقوا نورانی کنید و یا تقوا را شعار و علامت خویش قرار دهید و یا دلهای خود را با تقوا بیدار سازید.(چنانچه«اشعروا»از ریشه شعور باشد).
جمله «داووا بها الأسقام» دردهای اجتماعی است که به واسطه تقوا درمان میشوند.
در نهمین تا دوازدهمین جملهها میفرماید:«به وسیله تقوا بر مرگ خود پیشی گیرید.(و با آن آماده سفر آخرت شوید)از کسانی که تقوا را بر باد دادند(و گرفتار انواع بدبختیها شدند)عبرت بگیرید،مبادا مطیعان تقوا از بیتقوایی شما عبرت گیرند!(و زندگی شما عبرتی برای آنان گردد)به هوش باشید!تقوا را حفظ کنید و خویشتن را نیز در پرتو آن محافظت نمایید»؛ (و بادروا بها الحمام (1)،و اعتبروا بمن أضاعها،و لا یعتبرنّ بکم من أطاعها.ألا فصونوها و تصوّنوا (2)بها) .
قرآن مجید نیز میفرماید:« «سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» به پیش تازید برای رسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمین است». (3)
در جای دیگر میفرماید:« «وَ لِباسُ التَّقْوی ذلِکَ خَیْرٌ» لباس پرهیزکاری لباس خوبی است». (4)آری لباس تقوا را باید حفظ کرد و با لباس تقوا نیز باید مصون و محفوظ بود.
جمله «و اعتبروا...» اشاره به این است که نتیجه بیتقواییها در همین زندگی دنیا در
برابر چشمان شماست؛هم با چشم میبینید و هم در تاریخ میخوانید که افراد و جوامع بشری بر اثر بیتقواییها به چه سرنوشت شوم و دردناکی گرفتار شدند.شما از آنان عبرت گیرید و نگذارید دیگران از شما عبرت گیرند.
قرآن مجید بعد از اینکه داستان یوسف و برادران و همسر عزیز مصر و مشکلاتی که بر اثر بیتقوایی دامن گروهی را گرفت و آثار پربرکتی را که از تقوا عاید یوسف علیه السّلام شد بیان میکند و میفرماید:« «لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ» به یقین در سرگذشت آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه است». (1)
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به بیان عواقب سوء دنیاپرستی میپردازد که از شاخههای بیتقوایی است و درضمن نه جمله کوتاه،دستوراتی درباره برحذر شدن از دنیای فریبنده بیان کرده،چنین میفرماید:«در برابر زرق و برق دنیا خویشتندار،و نسبت به آخرت دلباخته و مشتاق باشید.آن کس که تقوا او را بلند مرتبه ساخته،خوار مشمرید و آن کس که دنیا عزیزش کرده ارجمند ندانید.به زرقوبرق دنیا چشم ندوزید و به سخن کسی که شما را ترغیب به آن میکند گوش فراندهید و به ندایش پاسخ مگویید.
از درخشندگی ظاهریش روشنایی مخواهید و فریفته اشیای(به ظاهر)نفیس آن نگردید»؛ (و کونوا عن الدّنیا نزّاها (2)،و إلی الآخرة ولاّها (3).و لا تضعوا من رفعته التّقوی،و لا ترفعوا من رفعته الدّنیا.و لا تشیموا (4)بارقها (5)و لا تسمعوا ناطقها،و لا تجیبوا ناعقها (6).و لا تستضیئوا بإشراقها،و لا تفتنو بأعلاقها (7)) .
1) 1) .یوسف،آیه 111.
2) 2) .«نزاه»جمع«نازه»به معنای عفیف النفس و خویشتندار است.
3) 3) .«ولاه»جمع«واله»به معنای مشتاق و شیداست.
4) 4) .«لا تشیموا»از ریشه«شیم»بر وزن«غیب»به معنای چشم به چیزی دوختن،گرفته شده است.
5) 5) .«بارق»ابری است که از آن برق میجهد و به معنای شمشیری درخشان نیز آمده است.
6) 6) .«ناعق»از ریشه«نعق»بر وزن«برق»به معنای بانگ زدن بر حیوانات است سپس به هربانگ زدنی اطلاق شده است.
7) 7) .«اعلاق»جمع«علقه»بر وزن«فتنه»به معنای شیء نفیس و پرارزش است(هرچند جنبه ظاهری داشته باشد)و از ریشه«علاقه»گرفته شده،زیرا اشیای نفیس سبب تعلّق قلب به آنها میشود.
در واقع امام علیه السّلام در این عبارت پر معنا طرق نفوذ دنیا را در فکر و جان انسانها مورد توجّه قرار داده و درباره همه آنها هشدار میدهد؛دوری از زرقوبرق دنیا،عشق به آخرت،حمایت از پرهیزگاران،بیاعتنایی به مقامات دنیاپرستان،چشم ندوختن به اموال و ثروتها و کاخها و زینتهای ظاهری،گوش ندادن به وسوسههای دنیاپرستان، دست ردّ به سینه آنها گذاشتن،فریب درخشش ظاهری دنیا را نخوردن و به اموری که مورد علاقه صاحبان زر و زور است،دل نبستن.
به یقین هرکس این هشدارهای نهگانه را به کار ببندد در دام شیطان و دنیاپرستان نخواهد افتاد.
سپس امام علی علیه السّلام به بیان دلیلهای روشنی برای هشدارهای بالا پرداخته،چنین ادامه میدهد:«زیرا زرق و برقش نیرنگ و سخنش دروغ و اموال گران قیمتش غارت شده،و متاعش به سرقت رفته است!»؛ (فإنّ برقها خالب (1)،و نطقها کاذب،و أموالها محروبة (2)،و أعلاقها مسلوبة) .
در واقع هر یک از این دلایل چهارگانه اشاره به بخشی از تعبیرات گذشته است:
فریبنده بودن زرق و برق دنیا به جهت آن است که دوام و بقایی ندارد و دروغ بودن سخنانش به دلیل این است که با هیچکس در هیچ زمان وفا نکرده است.غارت شده بودن اموالش به جهت این است که پیوسته دنیاپرستان آن را از دست یکدیگر غارت میکنند و به سرقت رفته بودنش از آن روست که هر مال ظاهرا نفیسی که در دست کسی است فرد دنیاپرستی چشم به آن دوخته و در فرصت مناسب آن را میرباید.
آنگاه بار دیگر امام به همه مخاطبان خویش هشدار میدهد و با ذکر شش وصف
دیگر از اوصاف رذیله دنیا همگان را از گرفتار شدن در دام آن بر حذر میدارد و میفرماید:
«آگاه باشید دنیا همچون زن هرزه عشوهگر و خودنمایی است که مردم را به سوی خود فرا میخواند و یا همچون حیوان سرکشی صاحبش را از خود میراند،دروغگویی است پر خیانت،ناسپاسی است حقنشناس و دشمنی است بازدارنده و پشتکنندهای است مضطرب و نگران»؛ (ألا و هی المتصدّیة (1)العنون (2)،و الجامحة (3)الحرون (4)،و المائنة (5)الخؤون (6)،و الجحود الکنود (7)،و العنود الصّدود (8)،و الحیود (9)المیود (10)) .
1) 1) .«متصدیه»به معنای زنی است که خود را به مردان عرضه میدارد که به زن بدکاره تفسیر میشود،از ریشه«تصدّی»به معنای عرضه کردن گرفته شده است.
2) 2) .«عنون»از ریشه«عنّ»بر وزن«ظنّ»به معنای خودنمایی گرفته شده است.
3) 3) .«جامحه»به معنای چموش و سرکش از«جموح»بر وزن«فتوح»گرفته شده است.
4) 4) .«حرون»نیز به معنای سرکش است،با این تفاوت که«جموح»حیوانی است که بدون کنترل به هرطرف میرود و«عنون»حیوانی است که سرکشی میکند و میایستد و قدم از قدم برنمیدارد.
5) 5) .«مائنه»یعنی دروغگو از ریشه«مین»بر وزن«عین»به معنای کذب گرفته شده است.
6) 6) .«خؤون»به معنای خیانتگر از ریشه خیانت است.
7) 7) .«کنود»یعنی ناسپاس و بخیل.در اصل به زمینی میگویند که چیزی از آن نمیروید.
8) 8) .«صدود»یعنی اعتراضکننده و بازدارنده.از ریشه«صدّ»گرفته شده که در دو معنا استعمال میشود: اعراض و منع.
9) 9) .«حیود»به معنای گریزان و پشتکننده،از«حید»بر وزن«صید»گرفته شده است.
10) 10) .«میود»به معنای منحرق و مضطرب از ریشه«میدان»بر وزن«ضربان»به معنای تزلزل و اضطراب و انحراف گرفته شده است.
حالها انتقال،و وطأتها زلزال،و عزّها ذلّ،و جدّها هزل،و علوها سفل.
دار حرب و سلب،و نهب و عطب.أهلها علی ساق و سیاق،و لحاق و فراق.
قد تحیّرت مذاهبها،و أعجزت مهاربها،و خابت مطالبها؛فأسلمتهم المعاقل،و لفظتهم المنازل،و أعیتهم المحاول:فمن ناج معقور،و لحم مجزور،و شلو مذبوح،و دم مسفوح،و عاضّ علی یدیه،و صافق بکفّیه،و مرتفق بخدّیه،و زار علی رأیه،و راجع عن عزمه؛و قد أدبرت الحیلة،و أقبلت الغیلة، «وَ لاتَ حِینَ مَناصٍ» هیهات هیهات!قد فات ما فات،و ذهب ما ذهب،و مضت الدّنیا لحال بالها، «فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ»
حال دنیا دگرگونی(دائمی)است و گامهای محکمش لرزان،عزّتش ذلّت،برنامههای جدیاش شوخی و بلندیاش عین سقوط است.
دنیا سرای غارت و دزدی و ربودن(اموال و مقامات یکدیگر)و تباهی و هلاکت است و اهل آن همواره آماده حرکت(به سوی پایان زندگی)و پیوستن(به پیشینیان)و جدایی (از دوستان و عزیزان)هستند.
راههایش حیرتزا،گریزگاههایش ضعیف و مقاصدش یأسآور و نومیدی زاست (هنگامی که فرمان مرگ دنیاپرستان صادر میشود)دژهای محکم صاحبان خود را تسلیم میکنند و خانههایشان آنان را بیرون میافکنند و تدبیرشان آنها را خسته و ناکام
میسازد.در این حال آنها یا نجات یافتهای مجروحند یا مردهای پاره پاره،یا سر از تن جدا شده،یا غرق به خون،یا پشیمانی که هردو دستش را به دندان میگزد،یا حسرتمندی که دستها را به هم میساید،یا حیرتزدهای که سر را به روی دستها تکیه داده(و به فکر فرورفته)یا پشیمانی که بر اشتباهات خویش تأسف میخورد(و خود را شایسته سرزنش میبیند)و یا از تصمیم برگشتهای(که راه چاره را در برابر خویش مسدود میبیند.آری!)این در حالی است که راه چاره بسته شده،حوادث غافلگیرکننده فرارسیده«و هنگام فرار و نجات نیست».هیهات هیهات!(در این هنگام کار از کار گذشته) آنچه باید از دست برود از دست رفته،گذشتهها گذشته و دنیا همچنان به راه خود ادامه میدهد(و کسی از آنان یاد نمیکند)«نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین،و نه به آنها مهلتی داده شد!».
سرنوشت دنیا و دنیاپرستان
با توجه به اینکه حبّ دنیا و دلبستگی شدید به امور مادّی سرچشمه انواع گناهان و جنایات و خلافکاریهاست و با توجّه به اینکه در عصر امام به موجب فتوحات اسلامی، ثروت زیادی در کشور اسلام فراهم شده بود و عدّهای غرق ناز و نعمت بودند،امام بارها در خطبههایش مردم را از دنیاپرستی نهی میکند و با تعبیراتی که در کلام دیگری،نظیر آن دیده نشده است آثار زشت دنیاپرستی را بر ملا میسازد،لذا در این بخش از خطبه امام علیه السّلام نخست با پنج جمله کوتاه بر بیاعتبار بودن مواهب مادی تأکید میکند و میفرماید:«حال دنیا دگرگونی(دائمی)است و گامهای محکمش لرزان،عزّتش ذلّت، برنامههای جدیاش شوخی،و بلندیاش عین سقوط است»؛ (حالها انتقال،و وطأتها زلزال،و عزّها ذلّ،و جدّها هزل،و علوها سفل (1)) .
1) 1) .«علو»و«سفل»به معنای بلندی و پایینی است که گاه به ضمّ حرف اوّل و گاه به کسر آن تلفظ میشود.
اما دگرگونی حال دنیا بر کسی پوشیده نیست چه بسا شبانگاه،بر تخت قدرت نشسته و قصد کشورگشایی دارد؛ولی سحرگاه نه تن سر و نه سر تاج دارد!با یک گردش چرخ نیلوفری نیرومندان سقوط میکنند و ضعیفان به قدرت میرسند و عزیزان دیروز ذلیلان امروز میگردند.
اما متزلزل بودن گامهای آن به آن علت است که قرارگاه انسان در این جهان دائما متزلزل است بر هرچیز تکیه کند-مال،ثروت،جوانی و سلامتی-همه اموری متزلزلند.و امّا اینکه عزّتش عین ذلّت است،بعضی از شارحان آن را به این معنا تفسیر کردهاند که عزّتهای مادی و نامشروع سبب ذلّت در آخرت است و بعضی گفتهاند:سبب دوری از خدا در همین دنیاست؛ولی تفسیر روشنتر آن است که عزّتهای مادّی سبب وابستگیهای شدید میشود،وابستگیهایی که او را به ذلّت میکشاند و برای حفظ آن باید در مقابل هرکس و ناکس سر فرود آورد.
اما اینکه جدّ آن هزل و شوخی است علت آن ناپایداری و سرعت زوال و عدم استقرار است و بلندیاش پستی است از اینرو که افراد بلند مقام برای حفظ قدرت خویش تن به پستیهای فراوانی میدهند و از افراد آلوده و کثیف برای حفظ قدرت خود بهره میگیرند.
سپس با دو وصف دیگر،این مطلب را کاملتر میسازد و میفرماید:«دنیا سرای غارت و دزدی و ربودن(اموال و مقامات یکدیگر)و تباه شدن و هلاکت است و اهل آن پیوسته آماده حال حرکت(به سوی مرگ)و پیوستن(به پیشینیان)و جدایی(از دوستان و عزیزان)هستند»؛ (دار حرب و سلب،و نهب و عطب.أهلها علی ساق و سیاق (1)،و لحاق و فراق (2)) .
1) 1) .«ساق»به معنای ساق پاست و تعبیر به«علی ساق»در جایی گفته میشود که کسی بر پا ایستاده و آماده انجام کاری است و«سیاق»از ریشه«سوق»به معنای راندن و به پیش بردن است،بنابراین جمله «علی ساق و سیاق»مفهومش این است که اهل دنیا آماده حرکت و راهی شدن به سوی جهان دیگرند.
2) 2) .«لحاق»و«فراق»نقطه مقابل یکدیگرند؛«لحاق»به معنای ملحق شدن و«فراق»به معنای جدا شدن است.
واژه«حرب و سلب،و نهب»هرچند همه به معنای غارت کردن و بردن اموال کسی است؛ولی به نظر میرسد در میان آنها تفاوت دقیقی است«حرب»آن است که همه اموال کسی را ببرند،زیرا در لغت به عنوان«اخذ جمیع ماله»تفسیر شده است؛ولی «سلب»غالبا به معنای بردن لباس افراد و آنچه در دست دارند تفسیر شده است و لذا در حدیث داریم:«من قتل قتیلا فله سلبه؛کسی که در میدان جنگ فردی را به قتل برساند لباس و سلاحش از آن اوست». (1)
و اما«نهب»که در لغت به معنای غنیمت گرفتن و غارت کردن آمده است ممکن است اشاره به غارتهای گروهی و دستهجمعی باشد،بنابراین معنای کلام امام علیه السّلام این میشود که:دنیا گاه تمام هستی انسان را میبرد و گاه بخشی از آن را و گاه گروهی از غارتگران به عناوین مختلف بر سر کار میآیند و اموال گروههایی از مردم را به غارت میبرند.
آری،به راستی دنیا-اگر خوب دقت کنیم-میدان کارزاری است که غارتگران در آن به جان هم افتادهاند و غارت در اشکال مختلف آن صورت میگیرد و سرانجامش«عطب» یعنی هلاکت و نابودی است و اینها همه در حالی است که همه انسانها در آستانه سفر،به جهان دیگر قرار دارند و کسی از فردای خود باخبر نیست.سپس امام علیه السّلام در سه جمله دیگر به بخش دیگری از مشکلات و معایب دنیا اشاره کرده میفرماید:«راههایش حیرتزا،گریزگاههایش ناتوانکننده و مقاصدش یأسآور و نومیدی زاست»؛ (قد تحیّرت مذاهبها،و أعجزت مهاربها (2)،و خابت مطالبها) .
اشاره به اینکه انسانهای بیدار هرگاه بخواهند از مشکلات آن نجات و رهایی یابند آن هم کار آسانی نیست.تشخیص دادن راه فرار در آن بسیار مشکل و پیدا کردن گریزگاه بسیار پیچیده است.
این مسئله را ما با تجربه دریافتهایم که افراد هنگامی که گرفتار دنیا میشوند سپس بیدار میگردند و قصد فرار دارند دست و پای آنها را امور مختلفی میبندند و با زحمت زیاد،باید راه را پیدا کنند.
سپس به سرنوشت دنیاپرستان اشاره کرده میفرماید:«(هنگامی که فرمان مرگشان صادر میشود)دژهای محکم،صاحبان خود را تسلیم میکنند و خانههایشان آنان را بیرون میافکنند و تدبیرشان آنها را خسته و ناکام میسازد»؛ (فأسلمتهم المعاقل (1)،و لفظتهم (2)المنازل،و أعیتهم المحاول (3)) .
آری!هنگامی که پیمانه آنها لبریز میشود همه چیز او را در برابر حوادث تنها میگذارد؛نیرومندترین قلعهها و محکمترین خانهها دفاعی از او نمیکنند و تدبیرهایش نتیجه معکوس میدهند و او را تسلیم مرگ میسازند و مطابق ضرب المثل معروف:
«چون قضا آید طبیب ابله شود».
در نتیجه سرنوشت مغروران دنیاپرست به یکی از چند صورتی که امام در ادامه این سخن بیان فرموده،رقم میخورد،میفرماید:«یا نجاتیافتهای مجروحند یا مردهای پاره پاره،یا سر از تن جدا شده،یا غرق به خون،یا پشیمانی که هر دو دستش را به دندان میگزد،یا حسرتمندی که دستها را به هم میساید،یا حیرتزدهای که سر را به روی دستها تکیه داده(و به فکر فرو رفته)یا پشیمانی که بر اشتباهات خویش تأسف میخورد (و خود را شایسته ملامت میبیند)و یا از تصمیم برگشتهای(که راه چاره را در برابر خود مسدود میبیند»؛ (فمن ناج معقور (4)،و لحم مجزور (5)،و شلو (6)مذبوح،و دم
1) 1) .«معاقل»جمع«معقل»بر وزن«مجلس»به معنای دژ محکم و پناهگاه است.
2) 2) .«لفظت»از ریشه«لفظ»بر وزن«حذف»به معنای بیرون افکندن گرفته شده و الفاظ را از این جهت الفاظ میگویند که گویی از دهان پرتاب میشود.
3) 3) .«محاول»جمع«محاله»بر وزن«حواله»یعنی قدرت تدبیر و تصرّف.
4) 4) .«معقور»از ریشه«عقر»بر وزن«فقر»یعنی مجروح کردن و کشتن شتر یا قطع کردن دست و پای حیوان.
5) 5) .«مجزور»به معنای مقطوع و سربریده از ریشه«جزر»بر وزن«مرز»قطع کردن است.
6) 6) .«شلو»بخشی از گوشت حیوان مذبوح را گویند.
مسفوح (1)،و عاضّ (2)علی یدیه،و صافق (3)بکفّیه،و مرتفق (4)بخدّیه (5)،و زار (6)علی رأیه،و راجع عن عزمه) .
امام عاقبت کار مغروران ناکام در این دنیا را در نه صورت بالا به گونهای بیان فرموده که دقیقتر و گویاتر از آن تصوّر نمیشود؛این اصناف نهگانه هرکدام به نوعی ضربات دنیا را بر پیکر خود احساس میکنند و قدر جامع آن است که پایان کارشان شقاوت و حسرت و ندامت است چه آنها که ضرباتشان سنگین است و در کام مرگ فرومیروند و چه آنها که زنده میمانند و حسرت میخورند.
تاریخ نمونههای زیادی از هریک از این گروههای نهگانه را نشان میدهد و ای بسا خود،نیز در عمر کوتاهمان آنها را با چشم خود دیدهایم.
آنگاه در آخرین جملههای این خطبه به این حقیقت اشاره میکند که به هنگام فرا رسیدن حوادث بلاخیر و مرگ حتمی،راهها مسدود میشود،میفرماید:«این در حالی
1) 7) .«مسفوح»یعنی ریخته شده و در اصل از«سفح»بر وزن«صبر»به معنای ریختن است و بیشتر در مورد خونریزی به کار میرود.
2) 8) .«عاض»یعنی گازگیرنده از ریشه«عضّ»بر وزن«سدّ»به معنای گاز گرفتن با دندان است و این تعبیر معمولا درباره کسانی به کار میرود که از شدّت ناراحتی یا ندامت دستهای خود را با دندان میگزند.
3) 9) .«صافق»یعنی کسی که دستهای خود را به هم میزند.از ریشه«صفق»بر وزن«دفع»به معنای ضربه زدنی است که با صدا همراه باشد و در اینجا اشاره به کسانی است که از شدّت ناراحتی دستهای خود را به هم میکوبند.
4) 10) .«مرتفق»به معنای کسی است که دستهای خود را تکیهگاه قرار میدهد و در عبارت بالا کنایه از کسی است که گرفتار حیرت شدیدی شده و سر خود را به دستها تکیه داده و در فکر فرورفته است و«ارتفاق» تکیه کردن است.
5) 11) .«خدّی»تثنیه خدّ به معنای گونه انسان است.
6) 12) .«زار»به معنای ملامتکننده و توبیخکننده است.از ریشه«زری»بر وزن«زرد»عیبجویی و ملامت کردن است و لذا به معنای کوچک و حقیر شمردن نیز آمده است.
است که راه چاره بسته شده،حوادث غافلگیرکننده فرارسیده«و هنگام فرار و نجات نیست»؛ (و قد أدبرت الحیلة،و أقبلت الغیلة (1)، «وَ لاتَ 2حِینَ مَناصٍ» ) (2).
میافزاید:«هیهات هیهات!(در این هنگام کار از کار گذشته)آنچه باید از دست برود از دست رفته،گذشتهها گذشته و دنیا همچنان به راه خود ادامه میدهد(کسی از آنان یاد نمیکند)نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین،و نه به آنها مهلتی داده شد»؛ (هیهات هیهات!قد فات ما فات،و ذهب ما ذهب،و مضت الدّنیا لحال بالها (3)، «فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ» ) .
آری!آنها که روزی بر مرکب غرور سوار بودند در کاخهای پر زرقوبرق میزیستند و خود را فرمانروایان زمین و آسمان میپنداشتند،هنگامی که پنجههای نیرومند قضا گلوی آنها را گرفت،چنان ذلیلانه تسلیم شدند و با دنیا وداع گفتند که گویی هرگز نبودند؛ چشمی برای آنها گریان نشد و خاطری پژمان نگشت و بعد از آنها دنیا همچنان به راه خویش ادامه میدهد و پیش میرود و اقوام و ملّتها و قدرتمندان و زورمندان،یکی بعد از دیگری میآیند و میروند و گرد و غبار نسیان و فراموشی بر تاریخشان پاشیده میشود.
جمله «وَ لاتَ حِینَ مَناصٍ» که عینا از قرآن مجید (4)گرفته شده درباره گروههایی از اقوام پیشین است که گرفتار غرور اختلاف بودند و زندگی دنیا را جاودان میپنداشتند-و هنگامی که در چنگال عذاب الهی گرفتار شدند فریاد میزدند و کمک میخواستند؛ولی وقت نجات گذشته بود.
و جمله «فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ» نیز آیهای دیگر از قرآن مجید (1)است که اشاره به حال فرعونیان میکند در آن هنگام که همگی در دریا غرق شدند و باغها و چشمهها و کاخها و نعمتها را به دیگران واگذاردند و رفتند بیآنکه چشمی برای آنها بگرید.
این تعبیر که«نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین»ممکن است کنایه از حقارت و پستی و نبودن یار و یاور برای آنها باشد،زیرا در میان عرب معمول است هنگامی که میخواهند عظمت مقام کسی را که از دست رفته است بیان کنند میگویند:آسمان و زمین بر او گریه کردند و خورشید و ماه به سبب فقدانش تاریک شدند.
این احتمال نیز داده شده که منظور از آن،گریستن اهل آسمانها و زمین باشد،زیرا گاه فرشتگان برای مؤمنان و مقرّبان درگاه خداوند گریه میکنند؛نه برای جبّاران و ستمکاران.
1) 1) .دخان،آیه 29.
و من خطبة له علیه السّلام تسمّی القاصعة
(1) و هی تتضمّن ذم إبلیس لعنه اللّه،علی استکباره و ترکه السّجود لآدم علیه السّلام،و أنّه أوّل من أظهر العصبیّة و تبع الحمیّة،و تحذیر الناس من سلوک طریقته.
از خطبههای امام علیه السّلام که خطبه قاصعه نامیده شده است.
این خطبه متضمن نکوهش ابلیس(لعنة اللّه علیه)میباشد به جهت تکبر ورزیدن و
1) 1) .سند خطبه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه پس از بیان این نکته که خطبه قاصعه طولانیترین خطبه امیر المؤمنین علیه السّلام است که مسائل مهمی را در مواعظ بازگو میکند،میافزاید(گروهی قبل از سیّد رضی این خطبه را در کتابهای خود آوردهاند از جمله)نسخهای از این خطبه نزد سیّد بن طاوس بوده که در کتاب یقین آن را آورده است و میگوید این نسخه را با اخباری در فضایل اهل بیت علیهم السّلام در مجموعهای دیدم که بزرگان پیشین آن را نقل کردهاند و تاریخ کتاب آن سنه 280 هجری بوده است.مرحوم کلینی نیز در جلد چهارم کتاب کافی فصلی از این خطبه را آورده.همانگونه که مرحوم صدوق در جلد اوّل کتاب من لا یحضر بخشی از آن را آورده است.همچنین زمخشری بعد از سید رضی در جلد اوّل ربیع الابرار بعضی از فصول این خطبه را ذکر کرده همانگونه که ماوردی در اعلام النبوة معجزهای را که امیر مؤمنان علی علیه السّلام از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در این خطبه در مورد حرکت درخت نقل فرموده آورده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 3،صفحه 56).
ترک سجده برای آدم علیه السّلام و اینکه او نخستین کسی است که تعصب و تکبر را ظاهر ساخت و نیز امام علیه السّلام در این خطبه مردم را از پیمودن راه و رسم ابلیس(و تعصب و تکبّر) بر حذر میدارد.
در مورد شأن ورود این خطبه چنین گفتهاند که اهل کوفه در اواخر دوران خلافت امام علیه السّلام(بر اثر فراوانی ثروت و انتقال فرهنگ فاسد بعضی از همسایگان به کشور اسلامی و مشکلاتی که در عصر خلفا در جامعه اسلامی به وجود آمد)گرفتار مفاسد زیادی شده بودند که از همه مهمتر،برتریجویی قبائل بر یکدیگر و تعصّبهای جاهلی بود تا آنجا که گاه جوانان جلف و بیبندوبار با یکدیگر درگیر میشدند و هرگاه یکی از آنان مجروح یا مضروب میشد فریاد بلند میکرد و اهل قبیله خود را به یاری میطلبید آنها نیز چشم و گوش بسته به یاری او میشتافتند و چه بسا در این میان خونهای زیادی ریخته میشد.
امام علیه السّلام برای خاموش کردن آتش این فتنهها این خطبه را که همه آن درباره مذمّت و نکوهش تکبّر و تعصّبهای جاهلی است،ایراد فرمود و حق سخن و نصیحت را به عالیترین وجهی بیان کرد.
خطبهای است بسیار فصیح و بلیغ و کوبنده و تکاندهنده و به همین دلیل نام آن را خطبه قاصعه(کوبنده)نهادهاند هرچند کلمه قاصعه در این خطبه به کار نرفته است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه وجوه دیگری برای نامگذاری این خطبه به تناسب معانی مختلفی که واژه قاصعه دارد،ذکر کردهاند؛از جمله مرحوم شارح خویی در وجه تسمیه این خطبه به قاصعه هفت وجه ذکر کرده که از هرکدام از یکی از معانی«قصع»در لغت گرفته شده است؛ولی آنچه را در بالا ذکر کردیم از همه مناسبتر به نظر میرسد.
به هرحال این خطبه از بخشهای متعددی تشکیل یافته که شارحان نهج البلاغه هر کدام به سلیقه خود آن را به چند بخش تقسیم کردهاند؛بعضی به پنج بخش و بعضی به
یازده بخش و بعضی به نوزده بخش.
مسلّم است که تمام بخشهای این خطبه بر یک محور دور میزند و آن کوبیدن تعصّبهای جاهلی و تکبّر و خود برتربینی،مخصوصا تعصّبات قبیلگی و نژادی و گروهی است که سرچشمه بسیاری از اختلافات و نابسامانیها و مفاسد اجتماعی است و دقت در مجموع خطبه و همچنین شأن ورود آن این حقیقت را روشن میسازد.
بر این اساس ما آن را به بیست بخش تقسیم کردیم:
در بخش اوّل،نخست به حمد و سپاس خداوند و سپس به طرد شیطان به جهت تعصب و تکبر در برابر آدم علیه السّلام اشاره میکند.
بخش دوم،اشاره به آفرینش انسان از خاک دارد که روح تواضع را زنده میکند سپس بار دیگر عاقبت شوم شیطان به علت کبر و تعصّبش را یادآور میشود.
بخش سوم،هشدار به همه مردم است که در دام شیطان نیفتند و راه او را نپویند.
در بخش چهارم،نکوهش از کسانی میکند که در دام تکبّر و افتخارات موهوم جاهلیت افتادهاند.
بخش پنجم،هشدار به همگان است که از اطاعت و پیروی حاکمان متکبّر و متعصّب بپرهیزند.
بخش ششم،دستور به عبرت گرفتن از امّتهای پیشین میدهد همانان که متکبّرانشان بیچاره شدند و متواضعانشان که در رأس آنها انبیا بودند که به سعادت نائل آمدند.
بخش هفتم،اشاره به زندگی ساده موسی بن عمران و برادرش هارون و لباس سادهای که آنها به هنگام ملاقات با فرعون متکبّر و خودخواه در تن داشتند،میکند و تواضع انبیاء و اولیاء اللّه را که در همه زندگانی آنها منعکس بود،نشان میدهد.
بخش هشتم،اشاره به انتخاب سرزمینی خشک و سوزان برای بنای کعبه با مصالحی ساده است تا کبر و غرور را از سرها بیرون کند و مراسمی را که مظهر سادهزیستی و تواضع
کامل است،به تصویر بکشد.
در بخش نهم،امام علیه السّلام به دامهای مختلف شیطان مخصوصا ظلم و ستم اشاره میکند و انجام فرایض دینی مانند نماز و روزه و زکات را وسیله دفاع در برابر شیطان میشمرد.
بخش دهم به سرچشمههای تعصب و غرور اشاره دارد.
بخش یازدهم اشاره به تعصّب مثبت و نشانهها و آثار آن است.
بخش دوازدهم سرنوشت امتهای پیشین را درس عبرتی میشمرند و همگان را به مطالعه احوال آنها دعوت میکند.
بخش سیزدهم به آثار بسیار ارزنده وحدت و اتحاد و عواقب شوم تشتّت و اختلاف اختصاص دارد.
در بخش چهاردهم بار دیگر مخاطبان را به تاریخ گذشته بازمیگرداند و آثار شوم اختلاف فرزندان اسماعیل و اسحاق و بنی اسرائیل را برمیشمرد.
در بخش پانزدهم به نعمت بسیار مهم وجود پیامبر اکرم و آثار آن در جامعه اسلامی اشاره میفرماید.
در بخش شانزدهم بازگشت گروهی از مردم به عادات جاهلیّت را بعد از قیام پیامبر مورد نکوهش شدید قرار میدهد.
در بخش هفدهم بر اعمال زشت ناکثین و قاسطین انگشت مینهد.
در بخش هجدهم امام علیه السّلام به موقعیت خودش نسبت به پیامبر اسلام به عنوان اولین کس از مردان که به او ایمان آورد و همراه با او بود اشاره میکند.
در بخش نوزدهم از معجزه باهره درختی که به فرمان پیامبر از جا کنده شد و به سوی او حرکت کرد،بهطور مبسوط سخن میگوید.
بخش بیستم از امتیازات و سجایای اهل بیت علیهم السّلام سخن میگوید و به عنوان«ختامه مسک»خطبه را پایان میدهد.
ألحمد للّه الّذی لبس العزّ و الکبریاء؛و اختارهما لنفسه دون خلقه،و جعلهما حمی و حرما علی غیره،و اصطفاهما لجلاله.و جعل اللّعنة علی من نازعه فیهما من عباده.ثمّ اختبر بذلک ملائکته المقرّبین،لیمیز المتواضعین منهم من المستکبرین،فقال سبحانه و هو العالم بمضمرات القلوب،و محجوبات الغیوب: «إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاّ إِبْلِیسَ» اعترضته الحمیّة فافتخر علی آدم بخلقه،و تعصّب علیه لأصله.فعدوّ اللّه إمام المتعصّبین،و سلف المستکبرین،الّذی وضع أساس العصبیّة،و نازع اللّه رداء الجبریّة،و ادّرع لباس التّعزّز،و خلع قناع التّذلّل.
ألا ترون کیف صغّره اللّه بتکبّره،و وضعه بترفّعه،فجعله فی الدّنیا مدحورا،و أعدّ له فی الآخرة سعیرا؟!
حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که لباس عزّت و عظمت را بر خود پوشانده و این دو را ویژه خویش-نه مخلوقش-ساخته،و آن را حد و مرز و حرم میان خود و دیگران قرار داده و برای جلال خویش برگزیده است،لعن و نفرین را بر بندگانی که با او در این دو صفت به منازعه و ستیز برمیخیزند قرار داده(و آنها را از رحمتش دور ساخته است).
سپس بدین وسیله فرشتگان مقرّب خود را در بوته آزمایش قرار داد تا متواضعان آنها
را از متکبران جدا سازد و با اینکه از همه آنچه در دلهاست باخبر و از اسرار نهان آگاه است،به آنها فرمود:«من بشری از گل میآفرینم آنگاه که آفرینش او را کامل کردم و از روح خود در او دمیدم همگی برای او سجده کنید»،فرشتگان همه بدون استثنا سجده کردند جز ابلیس که تعصب و نخوت او را فراگرفت و به جهت خلقتش(از آتش)بر آدم افتخار کرد و به سبب اصل و ریشهاش نسبت به آدم تعصب ورزید،از اینرو این دشمن خدا، پیشوای متعصبان و سرسلسله مستکبران شد که اساس تعصب را بنا نهاد و با خداوند در ردای جبروتیش به ستیز برخاست و لباس بزرگی و تکبر بر تن نمود و پوشش تواضع و فروتنی را از تن درآورد.
آیا نمیبینید چگونه خداوند او را به سبب تکبّرش کوچک شمرد و بر اثر خود برتر بینیاش وی را پست و خوار گردانید و به همین جهت او را در دنیا طرد کرد و در آخرت آتش فروزان دوزخ را برایش آماده ساخت؟
شیطان بنیانگذار اساس تعصب!
همانگونه که در شأن ورود خطبه اشاره شد،هدف اصلی از بیان این خطبه طولانی و مملو از اندرزهای عالی و انسانساز،مبارزه با کبر و غرور و تعصبهای جاهلی و طائفی بوده که در عصر آن حضرت،سرچشمه نزاعهای خونین قبایل و افراد شده است.بدین جهت امام علیه السّلام خطبه را با حمد و سپاس الهی،همان خدایی که عظمت و کبریا مخصوص ذات اوست آغاز میکند و میفرماید:«حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که لباس عزت و عظمت را بر خود پوشانده و این دو را ویژه خویش-نه مخلوقش-برگزیده است و آن را حد و مرز و حرم میان خود و دیگران قرار داده،و برای جلال خویش برگزیده،و لعن و نفرین را بر بندگانی که با او در این دو صفت به منازعه و ستیز برمیخیزند قرار داده(و آنها را از رحمتش دور ساخته است)»؛ (الحمد للّه الّذی لبس العزّ و الکبریاء،و
اختارهما لنفسه دون خلقه،و جعلهما حمی (1)و حرما علی غیره،و اصطفاهما لجلاله.و جعل اللّعنة علی من نازعه فیهما من عباده) .
بیشک عزّت(شکستناپذیری)عظمت(بزرگی)مخصوص ذات پاک خداوند است، زیرا غیر او در برابرش موجوداتی ضعیف و ناتوانند،افزون بر اینکه هرچه دارند از او دارند، هرزمان اراده کند به آنها میبخشد و هر لحظه اراده کند از آنان میگیرد.
جملههای پنجگانهای که در عبارت بالا آمده که میفرماید:لباس عزت و عصمت برازنده غیر او نیست و این دو صفت را مخصوص خود قرار داده و گاه از آن تعبیر به حمی و حرم(منطقه ممنوعهای که غیر،حق ورود در آن را ندارد)و گاه تعبیر به گزینش برای ذات پاک خود میکند و گاه لعنت را نثار کسانی که راه کبر و برتریجویی را در پیش میگیرند، عبارات مختلفی است که یک حقیقت را دنبال میکند و همه این عبارات میگوید:
بندگان خدا جز تواضع و فروتنی در برابر خداوند و نسبت به یکدیگر،راهی ندارند.
حقیقت این است که خداوند نه نیازی به بزرگنمایی دارد،نه احتیاجی که او را به بزرگی بستایند؛ذات مقدّس او از هرنظر دارای بزرگی و عظمت است؛ولی از آنجا که تکبّر و خودبرتربینی در بندگان،سرچشمه اکثر نابسامانیها و بدبختیها و ظلم و ستم انسانها به یکدیگر است در جملههای بالا آنها را از این موضوع بر حذر داشته و همگان را به تواضع و فروتنی دعوت میکند.
به همین دلیل در ادامه این سخن درباره نخستین آزمون تواضع به هنگام آفرینش آدم اشاره کرده،میفرماید:«سپس بدین وسیله فرشتگان مقرّب خود را در بوته آزمایش قرار داد تا متواضعان آنها را از متکبران جدا سازد و با اینکه از تمام آنچه در دلهاست با خبر و از اسرار نهان آگاه است به آنها فرمود:من بشری از گل میآفرینم آنگاه که آفرینش
1) 1) .«حمی»به معنای منطقه ممنوعه است از ریشه حمایت به معنای ممانعت و دفاع کردن از چیزی،گرفته شده و به همین جهت به پرهیز کردن بیمار از آنچه برای او ضرر دارد«حمیة»بر وزن«جزیه»گفته میشود.
او را کامل کردم و از روح خود در او دمیدم همگی برای او سجده کنید،فرشتگان همه بدون استثنا سجده کردند جز ابلیس»؛ (ثمّ اختبر بذلک ملائکته المقرّبین،لیمیز المتواضعین منهم من المستکبرین،فقال سبحانه و هو العالم بمضمرات القلوب، و محجوبات الغیوب: «إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاّ إِبْلِیسَ» ) .
به یقین،آزمون خدا با آزمون بندگان متفاوت است؛ما هنگامی که چیزی یا کسی را میآزماییم میخواهیم جهل خود را درباره آن تبدیل به علم کنیم،لذا از آن تعبیر به اختبار(خبر گرفتن و خبردار شدن)میکنیم؛ولی خداوند که طبق جملههای بالا عالم به مکنونات دلها و محجوبات غیوب است هرگز نمیخواهد با آزمایشهای خود چیزی بر علمش بیفزاید،بلکه آزمایش او برای این است که نیات باطنی و خلقیات درونی و اسرار مخفی بندگانش در لباس افعال ظاهر گردد تا مستحقّ جزا شوند،زیرا نیّت به تنهایی برای این معنا کافی نیست،آنچه برای ثواب و عقاب لازم است انجام اعمال است.
این همان چیزی است که امام علیه السّلام در جایی دیگر میفرماید:«انّه یختبرهم بالأموال و الأولاد لیتبیّن السّاخط لرزقه و الرّاضی بقسمه و إن کان سبحانه أعلم بهم من أنفسهم لکن لتظهر الأفعال الّتی بها یستحقّ الثّواب و العقاب؛خداوند انسانها را با اموال و فرزندانشان میآزماید تا آن کس که از روزی خود ناخشنود است از آن کس که خرسند است شناخته شود هرچند خداوند به احوالشان از خودشان آگاهتر است(آری! او بندگان خود را میآزماید)تا افعالی که سبب استحقاق پاداش یا کیفر است آشکار گردد». (1)
سپس به شرح حال ابلیس پرداخته و دلیل مخالفت او را با فرمان قطعی خداوند چنین بیان میکند:«تعصب و نخوت او را فراگرفت و به جهت خلقتش(از آتش)بر آدم افتخار کرد و به سبب اصل و ریشهاش نسبت به آدم تعصب ورزید،از اینرو این دشمن
1) 1) .نهج البلاغه،کلمات قصار،93.
خدا،پیشوای متعصبان و سرسلسله مستکبران شد که اساس تعصب را بنا نهاد و با خداوند در ردای جبروتیش به ستیز برخاست و لباس بزرگی و تکبّر بر تن نمود،و پوشش تواضع و فروتنی را درآورد»؛ (اعترضته الحمیّة فافتخر علی آدم بخلقه،و تعصّب علیه لأصله.فعدوّ اللّه إمام المتعصّبین،و سلف المستکبرین،الّذی وضع أساس العصبیّة،و نازع اللّه رداء الجبریّة،و ادّرع (1)لباس التّعزّز (2)،و خلع قناع التّذلّل) .
در واقع سبب اصلی مخالفت آشکار ابلیس نسبت به فرمان قطعی خداوند همان تعصّب و غرور بود که از یک محاسبه غلط و سرچشمه گرفته از خودبینی و خودخواهی ناشی شده بود او تنها از آفرینش آدم جنبه خاکی او را میدید و لذا اصل خود را که از آتش است از او برتر میدانست: «خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» (3)و بخش مهم وجود آدم را که همان روح الهی بود «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ» (4)به کلّی نادیده میگرفت.
آری!خودبینی و خودخواهی بدترین حجاب است که انسان را از درک واضحترین حقایق بازمیدارد.ابلیس حتی در برتری آتش بر خاک نیز گرفتار خطا و اشتباه شد،زیرا خاک منبع اصلی حیات،نمو گیاهان،پرورش گلها و میوهها و انواع برکات است در حالی که آتش موجود خطرناکی است که تنها در بخشی از زندگی انسان به کار میآید.
به هر حال تعبیر امام درباره ابلیس به «عدوّ الله» اشاره به این است که او تنها دشمن آدم نبود،بلکه دشمن خالق آدم و معترض به فرمان او بود.او سنگ نخستین تعصب را بنا نهاد و آیین استکبار و تکبّر را آغاز کرد؛کاری که در واقع جنگ با خدا محسوب میشود، زیرا عزّت و بزرگی تنها شایسته ذات پاک اوست و زیبنده بندگان تنها تواضع و فروتنی
است و به گفته بزرگان علمای اخلاق امّ الرذائل تکبّر و غرور است.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که یکی از یارانش میگوید:از آن حضرت سؤال کردم کمترین مرحله الحاد و کفر چیست؟فرمود:«إنّ الکبر أدناه؛تکبّر نخستین مرحله آن است». (1)
در حدیث دیگر از امام باقر و امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«لا یدخل الجنّة من فی قلبه مثقال ذرّة من کبر؛کسی که به اندازه ذرهای تکبر در قلبش باشد وارد بهشت نخواهد شد». (2)
آنگاه امام روی سخن را به مخاطبین کرده و از سرنوشت شوم شیطان برای هشدار به آنان بهرهبرداری کرده میفرماید:«آیا نمیبینید چگونه خداوند او را به سبب تکبّرش تحقیر کرد و کوچک شمرد و بر اثر خودبرتربینیاش وی را پست و خوار گردانید و به همین جهت او را در دنیا طرد کرد و آتش فروزان دوزخ را در آخرت برایش آماده ساخت؟»؛ (أ لا ترون کیف صغّره اللّه بتکبّره،و وضعه بترفّعه،فجعله فی الدّنیا مدحورا (3)،و أعدّ له فی الآخرة سعیرا؟) .
این تعبیرها اشاره به آیات قرآن مجید است،در یکجا میفرماید:« «فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلی یَوْمِ الدِّینِ» از بهشت بیرون رو!که تو رانده شده درگاه مایی و لعنت من بر تو تا روز قیامت باد». (4)
در جایی دیگر میفرماید:« «قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ» فرمود به حق سوگند!و حق میگویم که جهنم را از تو و پیروان تو پر خواهم کرد». (5)
و لو أراد اللّه أن یخلق آدم من نور یخطف الأبصار ضیاؤه،و یبهر العقول رواؤه،و طیب یأخذ الأنفاس عرفه،لفعل.و لو فعل لظلّت له الأعناق خاضعة،و لخفّت البلوی فیه علی الملائکة.و لکنّ اللّه سبحانه یبتلی خلقه ببعض ما یجهلون أصله،تمییزا بالاختبار لهم،و نفیا للاستکبار عنهم،و إبعاد للخیلاء منهم.
فاعتبروا بما کان من فعل اللّه بإبلیس إذ أحبط عمله الطّویل،و جهده الجهید،و کان قد عبد اللّه ستّة آلاف سنة،لا یدری أمن سنی الدّنیا أم من سنی الآخرة،عن کبر ساعة واحدة.فمن ذا بعد إبلیس یسلم علی اللّه بمثل معصیته؟کلاّ،ما کان اللّه سبحانه لیدخل الجنّة بشرا بأمر أخرج به منها ملکا.إنّ حکمه فی أهل السّماء و أهل الأرض لواحد.و ما بین اللّه و بین أحد من خلقه هوادة فی إباحة حمی حرّمه علی العالمین.
اگر خدا میخواست میتوانست آدم را از نوری بیافریند که روشناییاش دیدهها را برباید و زیبایی و جمالش عقول را مبهوت کند و عطرش شامّهها را مسخر سازد و اگر چنین میکرد گردنها در برابر آدم خاضع میشد و آزمایش برای فرشتگان بسیار آسان بود؛ولی خداوند سبحان خلق خود را با اموری میآزماید که از فلسفه آن آگاهی ندارند تا (مطیعان از عاصیان)ممتاز گردند و تکبّر را از آنان بزداید و آنها را از کبر و غرور دور سازد، بنابراین،از کاری که خداوند با ابلیس کرد عبرت بگیرید،زیرا اعمال طولانی و کوششهای بسیارش را بر باد داد در حالی که خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود،سالهایی که
معلوم نیست از سالهای دنیا بود یا آخرت(آری)همه آنها را به سبب ساعتی تکبّر نابود ساخت.چگونه ممکن است کسی بعد از ابلیس همان نافرمانی او را انجام دهد ولی در برابر(خشم)خدا سالم بماند؟نه،هرگز چنین نخواهد بود هیچگاه خدا انسانی را با داشتن صفتی وارد بهشت نمیکند که بر اثر همان صفت فرشتهای را از بهشت بیرون کرده است.
حکم او درباره اهل آسمان و زمین یکسان است و خدا با هیچیک از خلق خود دوستی خاصی ندارد تا به سبب آن چیزی را که بر همه جهانیان تحریم کرده است بر وی مباح سازد.
از سرنوشت ابلیس عبرت بگیرید!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه در ادامه آزمایش ابلیس که در بخش قبل گذشت به نکته مهمی اشاره میکند و آن اینکه خداوند بندگانش را با اموری آزمایش میکند که فلسفه آن بر آنها پوشیده است و گاه تحمل آن بر آنها سخت و سنگین است میفرماید:
«اگر خدا میخواست میتوانست آدم را از نوری بیافریند که روشناییاش دیدهها را برباید و زیبایی و جمالش عقلها را مبهوت کند و عطرش شامّهها را مسخر سازد و اگر چنین میکرد گردنها در برابر آدم خاضع میشد و آزمایش برای فرشتگان بسیار آسان بود»؛ (و لو أراد اللّه أن یخلق آدم من نور یخطف (1)الأبصار ضیاؤه،و یبهر (2)العقول رواؤه (3)،و طیب یأخذ الأنفاس عرفه (4)لفعل.و لو فعل لظلّت له الأعناق خاضعة، و لخفّت البلوی فیه علی الملائکة) .
اشاره به اینکه اگر امتحانات الهی هماهنگ با خواسته دل افراد باشد،امتحان عملا بیاثر خواهد شد،زیرا همه برطبق آن عمل میکنند؛هم خداپرستان و هم هواپرستان و چنین امتحانی بینتیجه خواهد بود؛ولی اگر برخلاف میل افراد بود صفوف مؤمنان خداپرست و مخلص از خودخواهان هواپرست و غیر مخلص جدا خواهد شد.
امتحان مغروران و متکبّران باید با اموری باشد که غرور و تکبّر را بشکند همانگونه که در امتحان فرشتگان و ابلیس واقع شد.
به همین دلیل امام در ادامه این سخن میافزاید:«اما خداوند سبحان خلق خود را با اموری میآزماید که از فلسفه آن آگاهی ندارند تا(مطیعان از عاصیان)ممتاز گردند و تکبّر را از آنان بزداید و آنها را از کبر و غرور دور سازد»؛ (و لکنّ اللّه سبحانه یبتلی خلقه ببعض ما یجهلون أصله،تمییزا بالاختبار لهم،و نفیا للاستکبار عنهم،و إبعادا للخیلاء (1)منهم) .
از اینجا روشن میشود چرا فلسفه همه احکام شرع،آشکار نیست.درست است که فلسفه بسیاری از آنها به حکم عقل یا به توضیح آیات و روایات بر ما آشکار شده ولی قسمت قابل ملاحظهای از آن همچنان در پرده ابهام باقی مانده،این برای آن است که مطیعان مخلص از متمردان و گردنکشان شناخته شوند.البتّه مخفی بودن اسرار این احکام غیر از آنچه گفته شد دلایل دیگری نیز میتواند داشته باشد.
سپس امام علیه السّلام عاقبت کار ابلیس مستکبر و گردنکش را به منظور اینکه درس عبرتی برای همگان باشد مطرح میکند و به آنها هشدار میدهد که راه ابلیس را نپویند تا به سرنوشت او گرفتار نشوند میفرماید:«از کاری که خداوند با ابلیس کرد عبرت بگیرید،زیرا اعمال طولانی و کوششهای بسیارش را بر باد داد در حالی که خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود سالهایی که معلوم نیست از سالهای دنیا بود یا آخرت(آری)همه آنها را به سبب ساعتی تکبّر نابود ساخت»؛ (فاعتبروا بما کان من فعل اللّه بإبلیس إذ أحبط
1) 1) .«خیلاء»به معنای تکبّر است.
عمله الطّویل،و جهده (1)الجهید،و کان قد عبد اللّه ستّة آلاف سنة،لا یدری أ من سنی (2)الدّنیا أم من سنی الآخرة،عن کبر ساعة واحدة) .
تدبیر «لا یدری أ من سنی الدّنیا أم من سنی الاخرة» .مفهومش این نیست که امام از این مسئله خبردار نبود،بلکه اشاره به این است که توده مردم از آن آگاه نیستند و منظور از سالهای دنیا همین سالهایی است که بر ما میگذرد که مقدارش معلوم است و منظور از سالهای آخرت آن است که در قرآن بهطور مکرر به آن اشاره شده است:« «وَ إِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ» و یک روز نزد پروردگار تو(در جهان آخرت) مانند هزار سال است از آنچه میشمارید». (3)
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه ممکن است شش هزار سال عبادت با تکبّر یک ساعت از میان برود؟پاسخ آن روشن است،چون سازندگی کاری است پیچیده و طولانی؛ولی تخریب کاری ساده و سریع است؛یک خانه بزرگ را ممکن است سالها صرف ساختن آن کنند ولی در یک آتشسوزی چند ساعته نابود شود؛یک سد عظیم را سالها میسازند ولی با چند دینامیت و مواد منفجره در مدتی بسیار کوتاه متلاشی میشود.
مسئله«حبط اعمال»بر اثر پارهای از گناهان مطلب مهمی است که در پایان همین بخش در نکتهها خواهد آمد.
آنگاه امام در ادامه به این نکته اشاره میکند که متکبّران از انسانها نیز سرنوشتی همچون ابلیس دارند،میفرماید:«چگونه ممکن است کسی بعد از ابلیس همان نافرمانی او را انجام دهد ولی در برابر(خشم)خدا سالم بماند،نه،هرگز چنین نخواهد بود هیچگاه
1) 1) .«جهد»،بر وزن«مهد»و«جهد»بر وزن«کفر»هردو به معنای سعی و تلاش خستهکننده است و «جهید»فعیل از همین ریشه است که برای تأکید ذکر میشود،بنابراین«جهد و جهید»به معنای آخرین مرتبه تلاش و کوشش است.
2) 2) .«سنی»در اصل سنین بوده که به هنگام اضافه نون آن حذف شده و سنین جمع سنه به معنای سال بوده است.
3) 3) .حج،آیه 47.نزدیک به همین تعبیر نیز در سوره سجده،آیه 5 آمده است.
خدا انسانی را با داشتن صفتی وارد بهشت نمیکند که بر اثر همان صفت فرشتهای را از بهشت بیرون کرده است»؛ (فمن ذا بعد إبلیس یسلم علی اللّه بمثل معصیته؟کلاّ،ما کان اللّه سبحانه لیدخل الجنّة بشرا بأمر أخرج به منها ملکا) .
سپس در تأکید بر این معنا میفرماید:«حکم او درباره اهل آسمان و زمین یکسان است و خدا با هیچیک از خلق خود دوستی خاصی ندارد تا به سبب آن چیزی را که بر همه جهانیان تحریم کرده است بر وی مباح سازد!؛ (إنّ حکمه فی أهل السّماء و أهل الأرض لواحد.و ما بین اللّه و بین أحد من خلقه هوادة (1)فی إباحة حمی (2)حرّمه علی العالمین) .
اشاره به اینکه همه مکلفان در برابر خداوند یکسانند و هیچکس را بر دیگری امتیاز نیست،خداوند با کسی خویشاوندی ندارد،گناه برای همه گناه و طاعت برای همه طاعت است.مبادا بعضی تصور کنند مجازات سنگین ابلیس در برابر تکبرش از ویژگیهای او بوده و دامان دیگران را نخواهد گرفت.
در این بخش از خطبه آمده بود که عبادات شش هزار ساله ابلیس به سبب یک ساعت تکبر بر باد رفت.
مسئله احباط و تکفیر،و به تعبیر دیگر بر باد رفتن اعمال نیک یا جبران اعمال سوء با توبه و اطاعت،از مسائل مهمی است که در میان متکلمان و مفسران و ارباب حدیث مورد بحث و گفتگوست.
از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که بعضی از اعمال سوء،آنقدر اهمیّت دارد که میتواند آثار اعمال نیک را از بین ببرد،از جمله کفر به خداوند و پیامبر و یوم المعاد است که در آیه 88 سوره انعام میخوانیم:« «وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» هرگاه مشرک شوند اعمالی را که انجام دهند از بین میرود و در آیه 147 سوره اعراف میفرماید:« «وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ لِقاءِ الْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ» کسانی که آیات ما و روز قیامت را انکار کردند اعمالشان بر باد میرود».
در مورد تکفیر نیز قرآن مجید در آیه 7 سوره عنکبوت میفرماید:« «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ» کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند گناهان آنها را میپوشانیم(و میبخشیم)».
البتّه این به آن معنا نیست که روز قیامت مجموعه حسنات و سیئات را در برابر هم قرار دهند،اگر حسنات بیشتر بود،سیئات مورد نظر قرار نگیرد و اگر سیئات بیشتر بود، حسنات بهطور کلی نادیده گرفته شود،این نوع احباط و تکفیر مورد قبول نیست و با آیات قرآن نیز نمیسازد.در آیه 7 و 8 سوره زلزال میخوانیم:« «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» هرکس به مقدار ذرهای کار نیک انجام دهد آن را میبیند و هرکس به اندازه ذرهای کار بد انجام دهد آن را خواهد دید».
کوتاه سخن اینکه هریک از کار نیک و بد اثر خاص خود را عند اللّه در قیامت خواهد داشت؛ولی این مطلب استثنائاتی دارد که بعضی از کارهای نیک،خطاها را میپوشانند و بعضی از کارهای زشت،حسنات را از میان میبرند. (1)
در این بخش از خطبه آمده بود که ابلیس فرشتهای بود که خدا او را به جهت گناه سنگینش از بهشت بیرون راند و مطرود درگاه حق شد.
1) 1) .شرح بیشتر درباره این مسئله را در تفسیر نمونه ذیل،آیه 217 سوره بقره مطالعه فرمایید.
این تعبیر ممکن است این تصور را ایجاد کند که ابلیس واقعا از فرشتگان بوده است، در حالی که قرآن با صراحت میگوید:« «کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» او از جن بود سپس از طاعت فرمان پروردگارش خارج شد». (1)از سوی دیگر قرآن به وضوح میگوید:
فرشتگان معصوماند و هرگز گناه نمیکنند:« «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» آنها بندگان گرامی خدا هستند در هیچ سخنی بر او پیشی نمیگیرند و فرمان او را به گردن مینهند». (2)
چگونه ممکن است فرشته معصوم نه تنها نافرمانی کند،بلکه راه کفر و معارضه با پروردگار را بپوید؟!
از اینجا روشن میشود که ابلیس به موجب داشتن عبادات فراوان در صفوف فرشتگان جای گرفته بود؛نه اینکه واقعا جزء فرشتگان بود.این تعبیر گرچه تعبیری مجازی است؛ولی با وجود قرائن روشن نباید جای تردید باشد.
از آیات قرآن و روایات اسلامی و خطبه بالا به خوبی استفاده میشود که تکبّر ابلیس سرانجام به کفر او انجامید،آن هم بالاترین درجه کفر،زیرا به حکمت خدا اعتراض کرد و دستور پروردگار را درباره سجده بر آدم علیه السّلام غیر حکیمانه پنداشت و به همین دلیل به شدیدترین مجازاتها گرفتار شد و آن طرد ابدی از درگاه خدا و حبط عبادات شش هزار ساله بود.
این سخن پیامی به همه ما دارد که تکبّر و تعصب را کوچک نپندارید که گاه ممکن است به کفر و حبط اعمال و طرد از درگاه خداوند بیانجامد.البتّه ابلیس میتوانست باز گردد و توبه کند؛ولی نخستین شرط توبه او این بود که فرمان خدا را در مورد سجده بر
آدم علیه السّلام اطاعت کند،لذا در حدیثی از امام صادق علیه السّلام آمده است که:«و اللّه لو أنّ إبلیس سجد للّه بعد المعصیة و التّکبّر عمر الدّنیا،ما نفعه ذلک و لا قبله اللّه منه ما لم یسجد لادم کما أمر اللّه أن یسجد له؛به خدا سوگند اگر ابلیس به اندازه عمر دنیا بعد از آن معصیت،سجده برای خدا میکرد،سودی به حال او نداشت و خدا از او نمیپذیرد جز اینکه بازگردد و بر آدم سجده کند.آنگونه که خدا به او دستور داده بود». (1)
از پیامهای مهم این بخش از خطبه این است که رابطه خلق با خالق رابطه اطاعت و بندگی است و همه انسانها،بلکه همه مخلوقاتی که در شرایط یکسان قرار دارند،در احکام او یکسانند و آنگونه که جمعی از یهود و نصارا خود را فرزندان خدا و خاصّان او میپنداشتند و مجازاتی جز اندک برای خود در برابر اعمالشان قائل نبودند: «وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصاری نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَ أَحِبّاؤُهُ» (2)خیالی باطل و فکری بیاساس است.
بنابراین هرگاه تکبّر و تعصّب و نافرمانی سبب رانده شدن کسی از درگاه خدا شود و هرکس در هرجا آلوده به چنین صفتی گردد،سرنوشتی غیر از آن نخواهد داشت.نژادها، اقوام،انسانها و غیر انسانها همه مشمول همین قاعدهاند.
فاحذروا عباد اللّه عدوّ اللّه أن یعدیکم بدائه،و أن یستفزّکم بندائه،و أن یجلب علیکم بخیله و رجله.فلعمری لقد فوّق لکم سهم الوعید،و أغرق إلیکم بالنّزع الشّدید،و رماکم من مکان قریب،فقال: «رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ» قذفا بغیب بعید،و رجما بظنّ غیر مصیب،صدّقه به أبناء الحمیّة،و إخوان العصبیّة،و فرسان الکبر و الجاهلیّة.حتّی إذا انقادت له الجامحة منکم،و استحکمت الطّماعیّة منه فیکم،فنجمت الحال من السّرّ الخفیّ إلی الأمر الجلیّ،استفحل سلطانه علیکم،و دلف بجنوده نحوکم،فأقحموکم و لجات الذّلّ،و أحلّوکم ورطات القتل،و أوطؤوکم إثخان الجراحة،طعنا فی عیونکم،و حزّا فی حلوقکم،و دقّا لمناخرکم،و قصدا لمقاتلکم،و سوقا بخزائم القهر إلی النّار المعدّة لکم.فأصبح أعظم فی دینکم حرجا،و أوری فی دنیاکم قدحا من الّذین أصبحتم لهم مناصبین،و علیهم متألّبین.فاجعلوا علیه حدّکم،و له جدّکم.
ای بندگان خدا!از این دشمن خدا(ابلیس)بر حذر باشید.نکند شما را به بیماری خویش(کبر و غرور و تعصّب)مبتلا سازد و با ندای خود شما را تحریک کند و لشکریان سواره و پیادهاش را فریاد زند و بر ضد شما برانگیزد.به جانم سوگند!او تیر خطرناک را برای شما آماده نموده،در کمان گذارده و با قدرت تا آخرین حدّ کشیده و از مکانی نزدیک به سوی شما پرتاب نموده است و گفته است:پروردگارا!بدین جهت که مرا اغوا کردی(و از رحمت خود محروم ساختی)زرقوبرق زندگی دنیا را در چشم آنها جلوه میدهم و
همه را اغوا میکنم(و از رحمتت محروم میسازم)او در این سخن تیری در تاریکی به سوی هدفی دور دست انداخت و گمانی نادرست داشت(زیرا خواستهاش درباره همه انسانها صورت نپذیرفت،ولی)فرزندان تکبّر و برادران تعصب و سواران بر مرکب غرور و جهل،او را عملا تصدیق کردند و این وضع همچنان ادامه یافت تا افراد سرکش و سست ایمان لذت را در برابر خود تسلیم کرد و طمع خویش را بر شما مستحکم نمود و اسرار پنهانی آشکار شد.در این هنگام سلطهاش بر شما قوت گرفت و با سپاه خویش به شما حملهور شد.تا شما را به پناهگاه ذلّت کشاندند و در مهلکههای قتل وارد کردند،و زخم خوردگان شما را در زیر پاها له کردند،نیزههای خود را در چشمان شما فروبردند،گلوی شما را بریدند،بینی شما را کوبیدند،و قصد هلاکت شما کردند و(سرانجام)شما را با قهر و غلبه به سوی آتش(غضب الهی)که برایتان آماده شده بود،کشاندند.بنابراین ابلیس بزرگترین مشکل برای دین شما و آتشافروزترین دشمن برای دنیای شماست و خطرناکتر از همه انسانهایی است که با آنها دشمنی میورزید و برای درهم شکستن آنان عدّه و عده گرد میآورید،از اینرو قوت و قدرت خود را در برابر او به کار گیرید و پیوند خویش را با او قطع کنید.
او خطرناکترین دشمن شماست
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به نتیجهگیری از داستان گمراهی و طرد شیطان بر اثر تکبّر و عصیان میپردازد و به همگان هشدار میدهد که گرفتار سرنوشت او نشوند.
میفرماید:«ای بندگان خدا!از این دشمن خدا(ابلیس)بر حذر باشید نکند شما را به بیماری خویش(کبر و غرور و تعصّب)مبتلا سازد و با ندای خود شما را تحریک کند و لشکریان سواره و پیادهاش را فریاد زند و بر ضد شما گرد آورد»؛ (فاحذروا عباد اللّه عدوّ
اللّه أن یعدیکم (1)بدائه،و أن یستفزّکم (2)بندائه،و أن یجلب (3)علیکم بخیله و رجله (4)) .
این گفتار مولا برگرفته از آیه قرآن است که میفرماید:« «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ» هرکدام از آنها را میتوانید با صدایت تحریک کن و لشکر سواره و پیادهات بر آنها گسیل دار». (5)
«خیل»هم به معنای اسبهاست و هم به معنای اسبسواران و در اینجا به معنای لشکر سواره است و«رجل»به معنای لشکر پیاده است و اشاره به دستیاران فراوانی است که شیطان از جنس خود و از جنس آدمیان دارد که برای گمراه ساختن مردم به او کمک میدهند؛بعضی سریعتر(همچون لشکر سواره)و بعضی آرامتر همچون لشکر پیاده.
البتّه صفات رذیله و عوامل گناه و مراکز فساد و تبلیغات و گمراهکننده و ابزار گناه نیز به نوعی لشکر پیاده و سواره شیطانند که امام بندگان خدا را از همه این امور بر حذر میدارد.
سپس برای تأکید این سخن به جان خود سوگند میخورد و میفرماید:«به جانم سوگند!او تیر خطرناک را برای شما آماده نموده،در کمان گذارده،و با قدرت تا آخرین حدّ کشیده و از مکانی نزدیک به سوی شما پرتاب نموده است»؛ (فلعمری لقد فوّق (6)لکم
1) 1) .«یعدی»از«عدو»بر وزن«صبر»در اصل به معنای تجاوز کردن است و«عدوان»یعنی ستم کردن و «عداوت»به معنای دشمنی و«عدوی»به معنای دویدن و همچنین به معنای سرایت کردن بیماری از کسی به دیگری به کار میرود و منظور در خطبه بالا همین معنای اخیر است؛یعنی شیطان بیماری کبر و غرور و تعصّب خویش را به شما منتقل میکند.
2) 2) .«یستفزّ»از«استفزاز»به معنای تحریک کردن و برانگیختن است.
3) 3) .«یجلب»از«جلب»به معنای فریاد زدن بر کسی یا راندن او از محلّی به محلّ دیگر گرفته شده است.
4) 4) .«رجل»جمع راجل به معنای پیاده یا لشکری پیاده است.
5) 5) .سوره اسراء،آیه 64.
6) 6) .«فوّق»از«فوق»به معنای محلّی از زه کمان که انتهای تیر را برای پرتاب به آن تکیه میدهند گرفته شده-
سهم الوعید،و أغرق (1)إلیکم بالنّزع (2)الشّدید،و رماکم من مکان قریب) .
آنگاه شاهد این سخن را از کلام خود ابلیس(طبق آیههای قرآن)چنین بیان میکند:«شیطان گفته است پروردگارا!بدین جهت که مرا اغوا کردی(و از رحمت خود محروم ساختی)زرقوبرق زندگی دنیا را در چشم آنها جلوه میدهم و همه را اغوا میکنم (و از رحمتت محروم میسازم)»؛ (فقال: «رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ» ) .
اینکه امام به جان خود سوگند میخورد نشان میدهد که مطلب فوق العاده جدّی است؛چه چیز شریفتر از جان امام است و اینکه میفرماید:«شیطان تیر تهدید را در چلّه کمان گذارده و آن را تا به آخر کشیده و از مکانی نزدیک شما را نشانه گرفته است»اشاره به این است که خطر شیطان در شدیدترین صورت که کمتر خطا میکند متوجّه شماست و راه نفوذ خویش را این بدبخت بینوا نیز نشان داده است و آن آرایش مظاهر مادّی دنیا و زیباسازی زرقوبرق مواهب مادّی و غرق ساختن در گرداب شهوات است.
تعبیر امام علیه السّلام به اینکه شیطان تمام قوا و نیروهای خود را برای حمله به شما آماده ساخته و از مکان نزدیکی شما را نشان گرفته و از هرنظر در تیررس او قرار دارید اشاره به این است که عوامل وسوسههای شیطانی در درون و برون انسان فراوان است،هوای نفس از یک طرف و عوامل بیرونی گناه از سوی دیگر جمله (لأغوینّهم أجمعین) که با«لام» قسم شروع شده و با«نون»تأکید ثقیله و تصریح به واژه«اجمعین»پایان گرفته شاهد بر این است که او در اهداف شوم خود بسیار جدّی است و به همین دلیل انسانها باید کاملا بیدار و هوشیار باشند تا در دامهای رنگارنگ او نیفتند.
لازم به ذکر است که جمله «ربّ بما أغویتنی ...؛پروردگارا به سبب آنکه مرا گمراه ساختی...»از دروغها و افتراهای شیطان به ساحت قدس پروردگار است و نشان میدهد که او تا چه حد جسور و بیپرواست که چنین دروغ بزرگی را به خدا میبندد،خداوندی که هدایتگر همگان است و اسباب هدایت را در اختیار آنها گذارده و چون سخن شیطان واضح البطلان بوده قرآن اشارهای به بطلان آن نمیکند.خداوند کدام عامل گمراهی برای شیطان فراهم ساخت آیا به او و فرشتگان نفرمود:( فاذا نفخت فیه من رّوحی فقعوا له ساجدین )شرافت آدم به جهت روح ویژه الهی اوست؛ولی شیطان حسود و خودخواه آن را نادیده گرفت و به مسئله آفرینش او از طین(گل)بسنده کرد!آیا سبب گمراهی از ناحیه خود او نبود؟!
سپس امام در ادامه این سخن میفرماید:«او در این سخن(همه را گمراه میکنم) تیری در تاریکی به سوی هدفی دور انداخت و گمانی نادرست داشت زیرا خواستهاش درباره همه انسانها صورت نپذیرفت»؛ (قذفا بغیب بعید،و رجما بظنّ غیر مصیب) .
جمله «رجما بظنّ غیر مصیب» به همین صورت در بسیاری از نسخههای نهج البلاغه آمده است و گاه تصور میشود که با آیه شریفه« «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاّ فَرِیقاً مِنَ الْمُؤْمِنِینَ» به یقین ابلیس گمان خود را درباره آنها محقّق یافت، همگی از او پیروی کردند مگر گروهی از مؤمنان» (1)سازگار نیست،در حالی که این آیه درباره قوم سبأ است نه درباره همه انسانها وگرنه مؤمنان در میان امت پیامبران تعدادشان کم نیست.
جمعی از شارحان نهج البلاغه،نسخه دیگری را که بدون کلمه«غیر»و به صورت «رجما بظنّ مصیب»است ترجیح دادهاند،زیرا گمان شیطان را درباره انسانها مطابق واقع دانستهاند،چون فقط اندکی از انسانها از وساوس او برکنار ماندهاند آنگونه که قرآن
1) 1) .سبأ،آیه 20.
مجید میگوید: «وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ» (1)و در جای دیگر میفرماید: «إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ قَلِیلٌ ما هُمْ» (2)
افزون بر این با جمله بعد همین خطبه نیز سازگارتر است که میفرماید:«فرزندان تکبّر و برادران تعصب و سواران بر مرکب غرور و جهل او را عملا تصدیق کردند»؛ (صدّقه به أبناء الحمیّة،و إخوان العصبیّة،و فرسان الکبر و الجاهلیّة) .
تعبیر به «أبناء الحمیّة» کنایه از این است که آنها به قدری آلوده به تکبر هستند که گویی فرزندان تکبرند همچنین تعبیر«برادران عصبیّت»کنایه از ارتباط تنگاتنگ آنها با تعصّبات قومی و قبیلگی و مانند آن است و نیز «و فرسان الکبر و الجاهلیّة» کنایه از آن است که آنها آن قدر گرفتار کبر و جهل و غرورند که گویی بر مرکبی از جهل و کبر سوار شده و به پیش میتازند.
سپس میافزاید:«این وضع همچنان ادامه یافت تا افراد سرکش و سستایمان از شما را در برابر خدا تسلیم کرد و طمع خویش را بر شما مستحکم نمود و اسرار،پنهانی آشکار شد.در این هنگام سلطهاش بر شما قوت گرفت و با سپاه خویش سوی به شما حملهور شد»؛ (حتّی إذا انقادت له الجامحة (3)منکم،و استحکمت الطّماعیّة (4)منه فیکم،فنجمت (5)الحال من السّرّ الخفیّ إلی الأمر الجلیّ.استفحل (6)سلطانه علیکم، و دلف (7)بجنوده نحوکم) .
1) 1) .سبأ،آیه 13.
2) 2) .ص،آیه 24.
3) 3) .«جامحه»به معنای حیوان سرکش است.از«جموح»بر وزن«فتوح»گرفته شده است.
4) 4) .«الطماعیه»،«طماعیه»و«طمع»به یک معناست.
5) 5) .«نجمت»از«نجوم»به معنای نمایان شدن گرفته شده و ستاره را نجم میگویند چون در آسمان ظاهر میشود.گاه به گیاهان بدون ساقه نیز نجم گفته میشود،زیرا از زمین بیرون میآید.
6) 6) .«استفحل»از ریشه«استفحال»و از فحل،بر وزن«نخل»به معنای عظیم و برجسته گرفته شده و «استفحال»به معنای سنگینی کردن و طاقتفرسا شدن است.
7) 7) .«دلف»از«دلوف»به معنای آهسته راه رفتن و گامهای کوتاه برداشتن گرفته شده است و در-
اشاره به اینکه ابلیس نخست میکوشد افرادی را که در برابر او سرکشی میکنند تسلیم خود گرداند و پایگاه خویش را در میان آنان محکم کند،آنگاه سلطه خود را بر آنان گسترش میدهد و با لشکر خویش به آنان حملهور میشود،در حالی که قدرت دفاع از خود را ندارند و بدترین صورت گرفتار انواع مصائب مادی و معنوی میشوند،همانگونه که در ادامه این سخن در هشت جمله کوتاه و پرمعنا آثار حمله گسترده لشکر شیطان را برشمرده میفرماید:«آنها شما را به پناهگاه ذلت کشانند و در مهلکههای قتل وارد کردند، و زخمخوردگان شما را در زیر پاها له کردند،نیزههای خود را در چشمان شما فروبردند، گلوی شما را بریدند،بینی شما را کوبیدند،و قصد هلاکت شما کردند و(سرانجام)شما را با قهر و غلبه به سوی آتش(غضب الهی)که برایتان آماده شده کشاندند» (فأقحموکم (1)ولجات (2)الذّلّ،و أحلّوکم ورطات (3)القتل،و أوطؤوکم (4)إثخان (5)الجراحة،طعنا فی عیونکم،و حزّا (6)فی حلوقکم،و دقّا لمناخرکم (7)،و قصدا لمقاتلکم،و سوقا بخزائم (8)القهر إلی النّار المعدّة لکم) .
این تعبیرات بسیار دقیق و حسابشده که با بلاغت فوق العادهای همراه است،نهایت
1) 1) .«اقحموکم»از ریشه«قحوم»به معنای بیمطالعه در کاری وارد شدن و«اقحام»یعنی به زور و قهر و غلبه کسی را به کاری واداشتن.
2) 2) .«ولجات»به معنای غارها و پناهگاهها جمع«ولجة»بر وزن«درجه»به معنای غاری است که رهگذران در مشکلات به آن پناه میبرند.
3) 3) .«ورطات»به معنای مشکلات و بنبستها و مهلکهها جمع«ورطه»بر وزن«غفله»است.
4) 4) .«اوطأوکم»از ریشه«وطئ»به معنای پایمال کردن و زیر پا له کردن گرفته شده است.
5) 5) .«اثخان»از«ثخونة»در اصل به معنای ضخامت و غلظت و سنگین شدن گرفته شده و«اثخان»مبالغه و شدت در کشتار دشمن است.
6) 6) .«حزّ»به معنای قطع کردن و بریدن است.
7) 7) .«مناخر»جمع«منخر»بینی یا سوراخ بینی است.
8) 8) .«خزائم»جمع«خزامة»بر وزن«کتابة»حلقهای است که در بینی شتر میکنند و ریسمان در آن میاندازند و به هنگام سرکشی آن را میکشند.
بدبختی شکستخوردگان در برابر شیطان را مجسّم میکند:اگر از برابر لشکرش بگریزید و به پناهگاهی پناهنده شوند جز پناهگاه ذلت نخواهد بود و اگر مقاومت کنند جز مرگ و نابودی سرنوشتی نخواهند داشت.مرگ آنها نیز ساده نخواهد بود،مرگی است آمیخته با لگدمال شدن مجروحان و فرورفتن نیزهها در چشمها؛بریده شدن گلوها و خرد شدن بینیها و سرانجام همچون شتری که ریسمان در سوراخ بینی او کرده باشند به سوی آتش قهر و غضب الهی کشیده میشوند.
آنگاه امام در یک نتیجهگیری قاطع میفرماید:«بدین ترتیب ابلیس بزرگترین مشکل برای دین شما و آتشافروزترین دشمن برای دنیای شماست خطرناکتر از همه انسانهایی است که با آنها دشمنی میورزید و برای درهم شکستن آنان عده و عده گردآوری میکنید،بنابراین قوت و قدرت خود را در برابر او به کار گیرید و پیوند خویش را با او قطع کنید»؛ (فأصبح أعظم فی دینکم حرجا (1)،و أوری (2)فی دنیاکم قدحا (3)من الّذین أصبحتم لهم مناصبین (4)،و علیهم متألّبین (5).فاجعلوا علیه حدّکم (6)،و له جدّکم (7)) .
1) 1) .«حرج»،بر وزن«خرج»و«حرج»بر وزن«حرم»به معنای گرفتگی و ناراحتی و محدودیت شدید است و در اصل به معنای اجتماع درختان درهم پیچیده است.
2) 2) .«اوری»از ریشه«وری»بر وزن«نفی»در اصل به معنای مستور ساختن است و به آتشی که در وسایل آتشافروزی نهفته شده و از طریق جرقه زدن بیرون میآید وری گفته میشود و در جمله بالا به معنای آتش افروختن آمده است.
3) 3) .«قدح»خارج کردن آتش از آتشزنه(چیزی مانند کبریت)است.
4) 4) .«مناصبین»جمع«مناصب»به معنای کسی است که به دشمنی برخواسته،از ریشه نصب به معنای عدوات گرفته شده است.
5) 5) .«متألبین»گروهی است که اجتماع بر انجام کاری میکنند از ماده«ألب»بر وزن«سلب»به معنای تجمع و تحریک کردن گرفته شده است.
6) 6) .«حدّ»و«حدّت»به معنای شدّت و غضب،و در اصل به معنای تیز کردن است.
7) 7) .«جدّ»یعنی قطع.از آنجا که هرموجود با عظمتی از دیگران جدا و ممتاز میشود پدربزرگ«جدّ»-
اشاره به اینکه با توجه به آنچه در بخشهای قبل این خطبه گفته شد ابلیس بزرگترین دشمن دین و دنیای شماست؛و از هردشمنی خطرناکتر است؛باید تمام نیروهای خود را برای دفع او بسیج کنید.
در این عبارت،امام علیه السّلام از فساد و تباهی تعبیر به«حرج»یعنی دشواری،نموده(و در بعضی از نسخهها جرح به معنای جراحت و زخم آمده که تعبیر مناسبتر به نظر میرسد) و از وسوسههای گمراهکننده شیطان تعبیر به قدح(چیزی که با آن آتش میافروزند) فرموده است،زیرا یک آتشزنه کوچک ممکن است خانه یا محلهای را به آتش بکشاند؛ وسوسههای شیطانی نیز گاه باعث اختلاف و از هم پاشیدگی جامعهها میشود مخصوصا تعصبهای کور و کبر و غرور که خطبه،بیشتر ناظر به آن است میتواند آتش جنگلهای قبیلگی را روشن سازد و زمین را از خون افراد بیگناه رنگین کند.
تعبیر به«جدّ»(با فتح جیم)به معنای قطع،اشاره به قطع رابطه و عدم اطاعت از فرمان ابلیس است.(در بعضی از نسخهها«جدّ»با کسر جیم آمده که به معنای تلاش و کوشش است و با جمله قبل تناسب بیشتری دارد؛بعضی در مبارزه با ابلیس نهایت جد و جهد را بنمایید.
فلعمر اللّه لقد فخر علی أصلکم،و وقع فی حسبکم،و دفع فی نسبکم،و أجلب بخیله علیکم،و قصد برجله سبیلکم،یقتنصونکم بکلّ مکان،و یضربون منکم کلّ بنان.لا تمتنعون بحیلة،و لا تدفعون بعزیمة،فی حومة ذلّ،و حلقة ضیق،و عرصة موت،و جولة بلاء.فأطفئوا ما کمن فی قلوبکم من نیران العصبیّة و احقاد الجاهلیّة،فإنّما تلک الحمیّة تکون فی المسلم من خطرات الشّیطان و نخواته،و نزغاته و نفثاته.و اعتمدوا وضع التّذلّل علی رؤوسکم،و إلقاء التعزّز تحت أقدامکم،و خلع التّکبّر من أعناقکم،و اتّخذوا التّواضع مسلحة بینکم و بین عدوّکم إبلیس و جنوده؛ فإنّ له من کلّ أمّة جنودا و أعوانا،و رجلا و فرسانا،و لا تکونوا کالمتکبّر علی ابن أمّه من غیر ما فضل جعله اللّه فیه سوی ما ألحقت العظمة بنفسه من عداوة الحسد،و قدحت الحمیّة فی قلبه من نار الغضب،و نفخ الشّیطان فی أنفه من ریح الکبر الّذی أعقبه اللّه به النّدامة،و ألزمه آثام القاتلین إلی یوم القیامة.
به خدا سوگند،او(شیطان)بر اصل و ریشه شما(آدم)برتریجویی کرد و نسبت به حسب شما طعنه زد و بر نسب شما عیب گرفت،با سپاه سواره خود به شما حمله آورد و با پیاده نظامش راه را بر شما بست.آنها هرجا شما را بیابند صید میکنند و انگشتانتان را قطع مینمایند(و کارآیی را از شما میگیرند)هرگز نمیتوانید(به آسانی)از چنگ آنها
رهایی یابید و نه با تصمیم و اراده،به راحتی آنها را از خود برانید،این در حالی است که در جایگاه پست و دایره تنگ و صحنه مرگ و جولانگاه بلا قرار گرفتهاید،بنابراین(ریشهها را بخشکانید و)شرارههای تعصب و کینههای جاهلیّت را که در دلهایتان پنهان شده خاموش سازید،زیرا این نخوت و تعصب ناروا که در مسلمان پیدا میشود از القائات شیطان و نخوتها و فسادها و وسوسههای اوست.تاج تواضع بر سر نهید و خودبرتربینی را زیر پا افکنید،حلقههای زنجیر تکبّر را از گردن فرونهید و فروتنی را سنگر میان خود و دشمنتان؛یعنی ابلیس و سپاهیانش قرار دهید،زیرا او از هرامتی لشکریان و یاورانی، پیادگان و سوارانی دارد(که با کمک آنها در میان همه اقوام و گروهها نفوذ میکند).
شما مانند آن متکبّر(قابیل)نباشید که بر فرزند مادرش(برادر با جان برابرش) بیآنکه بر او برتری داشته باشد تکبّر ورزید و جز خودبرتربینی ناشی از دشمنی برخاسته از حسادت در قلبش چیزی نبود.(سرانجام)آتش غضب بر اثر کبر و تعصب ناروا در دلش شعلهور شد و شیطان،باد غرور در بینی او دمید،همان کبر و غروری(که سبب قتل برادرش شد)و در پایان،خداوند به سبب آن برای او پشیمانی به بار آورد و گناه همه قاتلان را تا روز قیامت بر گردن او افکند.
مانند شیطان و قابیل نباشید
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه همگان را بسیج میکند که در برابر شیطان و وسوسههای او بایستند و سابقه سوء و دشمنی او را با عبارات گویا و پرمعنا بیان میکند و میفرماید:«به خدا سوگند!او(شیطان)بر اصل و ریشه شما تفاخر کرد و به حسب شما طعنه زد و بر نسب شما عیب گرفت و با سپاه سواره خود به شما حمله آورد و با پیاده نظامش راه را بر شما بست»؛ (فلعمر اللّه (1)لقد فخر علی أصلکم،و وقع فی حسبکم (2)
1) 1) .«لعمر اللّه»«عمر»به فتح«عین»به معنای عمر،به ضم«عین»است که در موارد قسم بکار-میرود،بنابراین جمله لعمری؛یعنی به جان خودم سوگند و«لعمر اللّه»؛یعنی به بقای ذات پاک خدا سوگند.
2) 2) .«حسب»واژه حسب معمولا همراه نسب ذکر میشود؛ولی معنای متفاوتی دارد.حسب در اصل به معنای قدر و منزلت و شرافت چیزی است و چون اصل و نسب نیز در قدر و منزلت انسان تأثیر دارد گاه این واژه،نسب والا و ارجمند را نیز شامل میشود.به اندازه و مقدار هرچیزی نیز حسب گفته میشود.این واژه در واقع از ماده حساب گرفته شده،زیرا افراد افتخارات خود و پدرانشان را به هنگام ذکر حسب خویش شمار میکنند.
و دفع فی نسبکم،و أجلب بخیله علیکم،و قصد برجله سبیلکم) .
این تعبیرات پرمعنا برگرفته از آیات قرآن مجید است؛در آیه 33 سوره حجر میخوانیم که شیطان آدم را بدینگونه تحقیر کرد:« «لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» من هرگز برای بشری که او را از گل خشکیدهای که از گل بدبویی گرفته شده است آفریدهای،سجده نخواهم کرد».او به جهت غرور و حسادت و تکبّرش جمله «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» از کلام خدا را که بزرگترین فخر آدم است به فراموشی سپرد و در آیه 12 از سوره اعراف میخوانیم که گفت:« «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» من از او بهترم،مرا از آتش فروزان آفریدهای و او را از گل(بی مقدار)»که با این از نسب آدم عیبجویی میکند،در حالی که اگر کبر و غرور اجازه میداد میدانست که خاک منبع انواع برکات و حیات موجودات است و بر آتش برتری دارد.در آیه 64 سوره اسراء میخوانیم که خداوند به او میگوید:« «وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ» (برای آزمایش انسانها)لشکر سواره و پیادهات را بر آنها گسیل دار»و در آیه 16 سوره اعراف میخوانیم که شیطان میگوید:« «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ» من سر راه مستقیم تو در برابر آنها کمین میکنم».
آری چنین دشمنی که نه شخصیّت والای آدم را قبول دارد و نه اصل و نسب او را میپذیرد و تمام نیروهای خود را برای گمراه ساختن او بسیج کرده است بسیار خطرناک است و باید از او برحذر بود.
در ادامه این سخن میافزاید:«آنها هر جا شما را بیابند صید میکنند و انگشتانتان را قطع مینمایند؛هرگز نمیتوانید(به آسانی)با حیله،آنها را منع کنید و نه با تصمیم و اراده،به راحتی آنها را از خود برانید،این در حالی است که در جایگاه ذلتآور و دایره تنگ و صحنه مرگ و جولانگاه بلا قرار گرفتهاید»؛ (یقتنصونکم (1)بکلّ مکان،و یضربون منکم کلّ بنان (2).لا تمتنعون بحیلة،و لا تدفعون بعزیمة.فی حومة (3)ذلّ،و حلقة ضیق،و عرصة موت،و جولة بلاء) .
جمله «و یضربون منکم کلّ بنان» شبیه چیزی است که در قرآن مجید در مورد حمله فرشتگان در میدان جنگ بدر به کفار آمده است که میفرماید:« «وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ» و تمام انگشتانشان را قطع کنید». (4)قطع انگشتان اگر در مورد دستها باشد سبب میشود که انسان از انجام غالب کارها ناتوان شود،زیرا هرکاری ابزاری لازم دارد و ابزار کار را معمولا با انگشتان میگیرند و اگر انگشتان پا باشد تعادل انسان را به هنگام راه رفتن برهم میزند.در خطبه مورد بحث،اشاره به این است که شیاطین به شما حمله میکنند و شما را از کار میاندازند به گونهای که قدرت بر تصمیمگیری و چارهاندیشی نخواهید داشت.
سپس امام علیه السّلام انگشت روی نقطه اصلی درد گذاشته و با تشبیهات بسیار زیبایی در نهایت فصاحت و بلاغت به همگان هشدار میدهد و از آثار مرگبار تعصّبهای کور و تکبّرها برحذر میدارد،میفرماید:«شرارههای تعصب و کینههای جاهلیّت را که در دلهایتان پنهان شده خاموش سازید،زیرا این نخوت و تعصب ناروا را که در مسلمان پیدا میشود از
1) 1) .«یقتنصون»از«قنص»بر وزن«حبس»به معنای صید کردن گرفته شده است.
2) 2) .«بنان»جمع«بنانة»در لغت هم به معنای انگشتان آمده هم سر انگشتان و کسی که انگشتان یا سر انگشتان او قطع شود کارآیی خود را از دست میدهد.
3) 3) .«حومة»به معنای بخش اصلی و حساس چیزی است.به بخش اصلی جنگ یا مذلت و خواری نیز «حومه»گفته میشود.
4) 4) .انفال،آیه 12.
القائات شیطان و نخوتها و فسادها و وسوسههای اوست»؛ (فأطفئوا ما کمن فی قلوبکم من نیران العصبیّة و احقاد الجاهلیّة،فإنّما تلک الحمیّة تکون فی المسلم من خطرات الشّیطان و نخواته (1)،و نزغاته (2)،و نفثاته (3)) .
در این تعبیر امام علیه السّلام تعصبهای ناروا و کینههای جاهلیّت را تشبیه به آشتی کرده که در اعماق دلها کمین میکند،ناگهان سر برمیآورد و همه وجود انسان را فرامیگیرد و از آن به بیرون سرایت میکند و گاه قوم و قبیلهای را به آتش میکشد.امام علیه السّلام این صفت رذیله را از وساوس شیطان میشمرد که از برون به درون مسلمانان القا میگردد؛یعنی مسلمان واقعی از آن بیگانه است.
در ادامه میفرماید:«تاج تواضع بر سر نهید،و خودبرتربینی را زیر پا افکنید، حلقههای زنجیر تکبّر را از گردن فرونهید و فروتنی را سنگر میان خود و دشمنتان؛یعنی ابلیس و سپاهیانش برگزینید»؛ (و اعتمدوا وضع التّذلّل علی رؤوسکم،و إلقاء التعزّز تحت أقدامکم،و خلع التّکبّر من أعناقکم؛و اتّخذوا التّواضع مسلحة (4)بینکم و بین عدوّکم إبلیس و جنوده) .
1) 1) .«نخوات»جمع«نخوة»به معنای تکبّر است.
2) 2) .«نزغات»جمع«نزغة»به معنای فساد است.از ریشه«نزغ»بر وزن«وضع»به معنای وارد شدن در کاری به قصد،افساد گرفته شده است.
3) 3) .«نفثات»جمع«نفثة»به معنای مقدار کمی از آب دهان است که به بیرون ریخته میشود و در اصل از «نفث»بر وزن«حبس»به معنای دمیدن گرفته شده است.و چون به هنگام دمیدن به چیزی گاهی آب دهان بیرون میافتد،در این معنا به کار رفته است و در جمله بالا کنایه از وسوسههای شیطان است،زیرا معمول در میان ساحران این بوده که به هنگام سحر اورادی میخوانند و به شخص موردنظر خود میدمیدند،لذا کنایه از وسوسه شدن است.
4) 4) .«مسلحة»به معنای محل جمعآوری و به تعبیر دیگر زاغه مهمات است و به سنگرگاه نیز گفته میشود، زیرا معمولا در سنگر مقدار قابل ملاحظهای اسلحه گردآوری میکنند و در جمله بالا به همین معنا آمده است.
در این عبارت امام علیه السّلام تواضع را تشبیه به تاج و خودپسندی را به موجود بیارزشی که زیر پاها میافتد و تکبّر را به غل و زنجیری که بر گردن مینهند و فروتنی را به سنگرگاه محکمی که انسان را در برابر دشمن حفظ میکند،تشبیه کرده است که هریک پیام روشنی برای انسانها و مخصوصا افراد با ایمان دارد.
سپس امام علیه السّلام دلیل روشنی برای این دستورات بیان کرده،چنین میفرماید:«زیرا او از هرامّتی لشکریان و یاورانی،پیادهگان و سوارانی دارد،که با کمک آنها در میان همه اقوام و گروهها نفوذ میکند»؛ (فإنّ له من کلّ أمّة جنودا و أعوانا،و رجلا و فرسانا) .
به یقین همه آنها از جن نیستند،بلکه گروهی از انسانهای شیطان صفت و گمراه و گمراهکننده جزو اعوان و انصار او هستند،همانگونه که قرآن مجید میگوید:« «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ» اینگونه برای هرپیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم». (1)
آنگاه اشاره کوتاه و پرمعنایی به داستان قابیل میکند.دومین نفر(بعد از شیطان) که گرفتار تکبّر و تعصّب ناروا شد و دست به جنایت عظیمی زد و در گرداب پشیمانی و بدبختی گرفتار شد میفرماید:«شما مانند آنها متکبّر(قابیل)نباشید که بر فرزند مادرش (برادرش)بیآنکه بر او برتری داشته باشد تکبّر ورزید و جز خودبرتربینی به جهت دشمنی برخاسته از حسادت در قلبش چیزی نبود»؛ (و لا تکونوا کالمتکبّر علی ابن أمّه من غیر ما فضل جعله اللّه فیه سوی ما ألحقت العظمة بنفسه من عداوة الحسد) .
تعبیر به«ابن ام»(فرزند مادر)به جای برادر برای اشاره به جنبه عاطفی موضوع است؛ یعنی با آن همه پیوند عاطفی که میان این دو بود تکبّر و حسادت کار خود را کرد و او را به قتل برادر واداشت.شبیه همین معنا را در داستان موسی و هارون میخوانیم که هارون هنگامی که برادرش موسی سخت از گوسالهپرستی بنی اسرائیل خشمگین شده بود و بر
1) 1) .انعام،آیه 112.
سر هارون فریاد میزد،برای تحریک عواطف برادر گفت:« «یَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لا بِرَأْسِی» ای پسر مادرم(ای برادر)ریش و سر مرا مگیر». (1)
جمله «سوی ما ألحقت» به اصطلاح از قبیل استثنای منقطع است.در اینجا برای شدت مذمت آمده است مثل اینکه میگوییم:«فلان کس هیچ فضیلتی نداشت جز اینکه دروغ میگفت و خیانت میکرد».
تعبیر به «عداوة الحسد» اشاره به این است که حسادت انسان را به دشمنی و عداوت میکشاند،عداوتی که میتواند سرچشمه قتل و کشتار برادر گردد.
سپس امام علیه السّلام به توضیح این ماجرا پرداخته چنین میفرماید:«(سرانجام)آتش غضب بر اثر کبر و تعصب ناروا در دلش شعلهور شد و شیطان،باد کبر و غرور در بینی او دمید همان کبر و غروری که در پایان،خداوند به سبب آن برای او پشیمانی به بار آورد و گناه همه قاتلان را تا روز قیامت بر گردن او افکند»؛ (و قدحت الحمیّة فی قلبه من نار الغضب،و نفخ الشّیطان فی أنفه من ریح الکبر الّذی أعقبه اللّه به النّدامة،و ألزمه آثام (2)القاتلین إلی یوم القیامة) .
از جملههای بالا به خوبی استفاده میشود که انحرافات نخست از درون انسان بر میخیزد سپس شیطان به آن دامن میزند و سرانجام آثار شوم آن به فرمان خدا دامان انسان را میگیرد،بنابراین هرچه هست از درون آلوده خود انسان است و بقیه آثار اعمال اوست و این پاسخی است برای کسانی که میگویند چرا شیطان چنین و چنان میکند و چرا پروردگار متعال ما را گرفتار فلان حوادث شوم میسازد.
ابن ابی الحدید در ذیل این جمله،از طبری مورخ معروف،از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نقل میکند که فرمود:«ما من نفس تقتل ظلما إلاّ کان علی ابن آدم الأوّل کفل منها و
ذلک بأنّه اوّل من سنّ القتل؛هیچکس از روی ظلم و ستم کشته نمیشود مگر اینکه بر فرزند نخست آدم(قابیل)سهمی از آن را مینویسند،زیرا او اوّلین کسی است که سنّت شوم قتل را گذاشت».
سپس ابن ابی الحدید میافزاید:این سخن:کلام امیر المؤمنین علیه السّلام را در خطبه بالا تأیید میکند. (1)
برقرار ساختن سنّت حسنه و سنّت سیئه و آثار آن،بحث دامنهداری در روایات اسلامی دارد که در جای مناسب به خواست خدا از آن سخن خواهیم گفت و در یک جمله کوتاه میتوان گفت:هرکس در امر خیر پیشگام شود مردم را در انجام آن تشویق میکند و سهمی در ایجاد انگیزه برای دیگران و ثواب آنها دارد و هرکس در کار شرّی پیشگام شود به سبب حرمتشکنی و تشویق افراد سست ایمان به گناه،سهمی در گناه آنها دارد.
1) 1) .شرح ابن ابی الحدید،جلد 13،صفحه 146.
ألا و قد أمعنتم فی البغی،و أفسدتم فی الأرض مصارحة للّه بالمناصبة،و مبارزة للمؤمنین بالمحاربة.فاللّه اللّه فی کبر الحمیّة و فخر الجاهلیّة!فإنّه ملاقح الشّنآن،و منافخ الشّیطان،الّتی خدع بها الأمم الماضیة،و القرون الخالیة.حتّی أعنقوا فی حنادس جهالته،و مهاوی ضلالته،ذللا عن سیاقه،سلسا فی قیاده.أمرا تشابهت القلوب فیه،و تتابعت القرون علیه،و کبرا تضایقت الصّدور به.
ألا فالحذر الحذر من طاعة ساداتکم و کبرائکم!الّذین تکبّروا عن حسبهم،و ترفّعوا فوق نسبهم،و ألقؤا الهجینة علی ربّهم،و جاحدوا اللّه علی ما صنع بهم،مکابرة لقضائه،و مغالبة لآلائه.فإنّهم قواعد أساس العصبیّة،و دعائم أرکان الفتنة،و سیوف اعتزاء الجاهلیّة.فاتّقوا اللّه و لا تکونوا لنعمه علیکم أضدادا،و لا لفضله عندکم حسّادا.و لا تطیعوا الأدعیاء الّذین شربتم بصفوکم کدرهم،و خلطتم بصحّتکم مرضهم،و أدخلتم فی حقّکم باطلهم،و هم أساس الفسوق،و أحلاس العقوق.اتّخذهم إبلیس مطایا ضلال.و جندا بهم یصول علی النّاس،و تراجمة ینطق علی ألسنتهم،استراقا لعقولکم و دخولا فی عیونکم،و نفثا فی أسماعکم.
فجعلکم مرمی نبله،و موطئ قدمه،و مأخذ یده.
آگاه باشید شما در سرکشی و ستم افراط کردید و برای دشمنی آشکار با خدا و مبارزه
با مؤمنان راستین به فساد در زمین و ستیز برخاستید.خدا را!خدا را!از کبر و تعصب ناروا و تفاخر جاهلیّت بپرهیزید که سبب ایجاد کینه و دشمنی و جایگاه وسوسههای شیطان است.اینها همان چیزی است که شیطان به وسیله آن،امتهای پیشین و اقوام گذشته را فریفت تا آنجا که در تاریکیهای جهل فرورفتند و در گودالها و دامهای ضلالت او سقوط کردند،به آسانی تسلیم او شدند و رهبری او را پذیرفتند و آنها را به هرجا که خاطر خواه او بود برد.آنها پیروی از چیزی کردند که دلها در آن شبیه و هماهنگ بود و قرنها پی درپی بر آن گذشت و کبر و غروری را پذیرا شدند که(بر اثر فزونی)سینهها با آن تنگ شد.
به هوش باشید،بترسید و بر حذر باشید از پیروی و اطاعت(کورکورانه)بزرگترها و رؤسایتان،همانها که به سبب موقعیت خود،تکبّر میورزند و خویش را بالاتر از نسب خود میشمرند،اعمال نادرست خود را به خدا نسبت میدهند و به انکار نعمتهای او بر میخیزند تا با قضایش ستیز کنند و بر نعمتهایش چیره شوند،زیرا آنها اساس و بنیان تعصب و ستون و ارکان فتنه و فساد و شمشیرهای تکبّر جاهلیّتاند.
از خدا بترسید و با نعمتهایی که او به شما ارزانی داشته مخالفت نکنید و نسبت به فضل و بخشش او به یکدیگر حسادت نورزید.از افراد بیاصل و نسب اطاعت نکنید همانها که بر اثر صفای باطن خویش،آب تیره نفاقشان را نوشیدید و تندرستی خویش را با بیماری آنها آمیختید و در اعتقاد حق خود،عقیده باطل آنها را راه دادید،آنها اساس گناه و همنشین نافرمانی و عصیانند آنها کسانی هستند که شیطان آنان را مرکبهای راهوار ضلالت قرار داده و سپاهی که به وسیله آنان به مردم غافل حمله میکند و از آنها به عنوان سخنگوی خود(برای بیان مقاصد خوش)بهره میگیرد تا عقلهایتان را بدزدد،در چشمهای شما نفوذ کند و در گوشهایتان(اباطیل را)بدمد و به این ترتیب شما را هدف تیرهای خود و پایمال قدمهایش قرار داد و گلوی شما را در دست خود فشرد!
از بزرگان متکبر خود پیروی نکنید
امام علیه السّلام بعد از مقدماتی که در فرازهای قبل درباره خطرات کبر و غرور و تعصبهای ناروا بیان فرمود،در این بخش از خطبه به مخاطبان خود مستقیما هشدار میدهد و از عواقب سوء پیروی این خط شیطانی بر حذر میدارد و کسانی را که به بهانههای واهی تعصّبات قبیلگی و برتری قومی بر قوم دیگر آتش اختلاف و جنگ و جدال را میافروختند با اخطارهای کوبنده خود از این راه بازمیدارد و میفرماید:«آگاه باشید شما در سرکشی و ستم افراط کردید و برای دشمنی آشکار با خدا و مبارزه با مؤمنان راستین به فساد در زمین و ستیز برخاستید»؛ (ألا و قد أمعنتم (1)فی البغی،و أفسدتم فی الأرض مصارحة (2)للّه بالمناصبة (3)،و مبارزة للمؤمنین بالمحاربة) .
بعضی از شارحان نهج البلاغه مخاطبان این جملهها را سپاهیان شام و طرفداران معاویه دانستند شاید به جهت اینکه لحن خطاب حضرت را بسیار تند و شدید دیدهاند که متناسب با مردم کوفه و عراق نبوده است،در حالی که از شأن ورود خطبه و همه خطابهای آن به خوبی استفاده میشود مخاطبان همان سرکشان کوفه و عراق بودند که به جهت تعصّبهای جاهلیّت قبائل را به جان هم میانداختند و منشأ فساد و خونریزی میشدند.این کار از یک سو دشمنی صریح با خدا محسوب میشد و از سوی دیگر مبارزه آشکار با مؤمنان راستین.
1) 1) .«امعنتم»از ریشه«امعان»به معنای زیادهروی در انجام چیزی است.در اصل از ریشه«معن»بر وزن «دهن»به معنای سیراب شدن زمین گرفته شده است.
2) 2) .«مصارحه»از ریشه«صرح»به معنای وضوح و روشنی گرفته شده و«مصارحه»به معنای مقابله کردن با کسی و چیزی بهطور آشکار میباشد.
3) 3) .«مناصبه»از ریشه«نصب»بر وزن«نسب»به معنای تعب و زحمت گرفته شده است و«مناصبه» یعنی تظاهر به عداوت کردن که موجب رنج و تعب و زحمت طرفین میشود.
سپس لحن کلام را شدیدتر میکند و میفرماید:«خدا را!خدا را!از کبر و تعصّب ناروا و تفاخر جاهلیّت بپرهیزید که سبب ایجاد کینه و دشمنی و جایگاه وسوسههای شیطان است»؛ (اللّه فی کبر الحمیّة و فخر الجاهلیّة!فإنّه ملاقح الشّنآن،و منافخ الشّیطان) .
با توجه به اینکه«ملاقح»جمع«ملقح»بر وزن مجرم،معنای اسم فاعلی دارد،مفهوم جمله این است که کبر و تعصّب سبب تولید کینه و عداوت است و نیز«منافخ»جمع «منفخ»بر وزن«مصرف»آلت و ابزاری است که به وسیله آن میدمند و مفهوم آن این است که شیطان از این طریق در دلها وسوسه میکند و آنها را به راه فساد میکشد.
آنگاه امام علیه السّلام به آثار و خطرات این وسوسهها و نفخات شیطانی اشاره کرده میفرماید:«اینها همان چیزی است که شیطان به وسیله آن،امتهای پیشین و اقوام گذشته را فریفت تا آنجا که در تاریکیهای جهل به سرعت فرورفتند و در گودالها و دامهای ضلالت او سقوط کردند،به آسانی تسلیم او شدند و رهبری او را پذیرا گشتند و وی آنها را به هرجا که خاطرخواهش بود برد!»؛ (الّتی خدع بها الأمم الماضیة،و القرون الخالیة.حتّی أعنقوا (1)فی حنادس (2)جهالته،و مهاوی (3)ضلالته،ذللا (4)عن سیاقه، سلسا (5)فی قیاده) .
«آنها پیروی از چیزی کردند که دلها در آن،شبیه و هماهنگ بود و قرنها پیدرپی بر
1) 1) .«اعنقوا»از ریشه«عنق»به معنای گردن گرفته شده و«عناق»یعنی گردن کشیدن و به سرعت دنبال چیزی رفتن.
2) 2) .«حنادس»جمع«حندس»بر وزن«قبرس»به معنای تاریکی است و به همین جهت سه شب آخر ماه که با تاریکی شدید محاق آمیخته میشود،حنادس گفته میشود.
3) 3) .«مهاوی»جمع«مهواة»یعنی گودال و گاه به معنای گودال عمیقی است که سیل در آن میافتد و راه فرار ندارد.
4) 4) .«ذلل»جمع«ذلول»به معنای شخص منقاد و تسلیم و حیوان رام است.
5) 5) .«سلسل»جمع«سلس»بر وزن«خشن»به معنای رام و فرمانبردار است.
آن گذشت و کبر و غروری را پذیرا شدند که(بر اثر فزونی)سینهها با آن تنگ شد»؛ (أمرا تشابهت القلوب فیه،و تتابعت القرون علیه،و کبرا تضایقت الصّدور به) .
اشاره به اینکه مسئله کبر و غرور و خطرات و آثار شوم آن،امری ریشهدار در همه امتها و ملتها و سرچشمه جنگهای خونین و نزاعهای دامنهدار و انواع جنایات و غفلتها و بیخبریها بوده است.
برتریجوییها و تعبات کور،چهره تاریخ بشر را تاریک کرده و مهمترین دام شیطان در اعصار و قرون پیشین و در امروز و فرداست.
یکی از شارحان نهج البلاغه(مرحوم مغینه)در شرح خود از فیلسوف معروف انگلیسی«راسل»نقل میکند که میگوید هرانسانی دوست دارد خدا باشد و عجیبتر این که کمتر کسی است که باور کند این امر محال است.سپس این شارح دانشمند میافزاید این سخن،صحیح است ولی آنها که آرزو میکنند خدایی کنند و به آن نمیرسند،برای سیر کردن درون تشنه خویش از برتریجویی و افتخار به استخوانهای پوشیده اموات و نیاکانشان یا پست و مقامی که دارند و یا ذکر نامشان در صفحات جراید بهره میگیرند.
سپس امام علیه السّلام انگشت روی نقطه اصلی درد گذارده که همان پیروی بیقیدوشرط از رؤسای قبائل و سردمداران فساد و متکبران خودخواه است که مردم را به جهت هوسهای خود میکشانند و فتنه و فساد بر پا میکنند،میفرماید:«به هوش باشید،بترسید و بر حذر باشید از پیروی و اطاعت(کورکورانه)بزرگترها و رؤسایتان،همانها که به سبب موقعیت خود،تکبر میورزند و خویش را بالاتر از نسب خود میشمرند،اعمال نادرست خود را به خدا نسبت میدهند و به انکار نعمتهای او برمیخیزند تا با قضایش ستیز کنند و بر نعمتهایش چیره شوند»؛ (ألا فالحذر الحذر من طاعة ساداتکم و کبرائکم! الّذین تکبّروا عن حسبهم،و ترفّعوا فوق نسبهم،و ألقوا الهجینة (1)علی ربّهم،و
1) 1) .«هجینه»به معنای نقص و صفت زشت و قبیح است و از ریشه«هجونه»گرفته شده است.
جاحدوا اللّه علی ما صنع بهم،مکابرة لقضائه،و مغالبة لآلائه (1)) .
این سخن در واقع،برگرفته از آیات قرآن مجید است که در قیامت از اطاعت سران و بزرگان خود اظهار ندامت میکنند و عرضه میدارند« «رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً» پروردگارا!ما از سران و بزرگان خود اطاعت کردیم و ما را گمراه ساختند.پروردگارا آنها را از عذاب دو چندان ده و آنها را شدیدا لعن فرما». (2)
هر گاه به دقّت تاریخ گذشته بشر را مشاهده کنیم میبینیم یکی از سرچشمههای عمده جنگها و خونریزیها برتری جوییهای نژادی و قومی بوده است که هنوز هم ادامه دارد و یکی از عوامل مهم جنگ جهانی اوّل و دوم که بخش عظیمی از جهان را ویران کرد و دهها میلیون انسان را به خاک و خون کشاند همین امر بود.
در حالی که اگر انسان خوب بنگرد اصل او خاک و اصل و ریشه دیگرش نطفه بیارزش است و پایان کارش مرداری است گندیده.اسلام تفاخر به آبا و مناصب و به خود بستن القاب غرورآفرین و غفلتزا را نهی کرده؛در حدیث شریف نبوی میخوانیم:«حبّ الرّجل دینه و مروّته،خلقه و أصله عقله؛شخصیّت انسان دین او و ارزش او اخلاق او و اصل و ریشه او عقل و خرد اوست». (3)
پیامبر صلّی اللّه علیه و اله این سخن را زمانی گفت که گروهی برای تحقیر سلمان فارسی اصل و نسبش را پرسیدند و او اصل و نسب خود را آزادی از قید بردگی به کمک پیامبر و هدایت به وسیله او شمرده بود.
جمله «ألقوا الهجینة علی ربّهم» اشاره به این است که آنها نسب خود را برتر میشمرند و دیگران را پستتر،و در واقع زشتی نسب دیگران را به خدا نسبت میدادند و معتقد بودند خدا خلق برتری آفریده که آنها بودند و خلق پستتری که دیگران هستند، آنها نعمتهای الهی را به لیاقتها و شایستگیهای خودشان نسبت میدادند و الطاف والاء الهی را انکار میکردند.
سپس امام علیه السّلام به ذکر دلیلی برای پرهیز از پیروی اینگونه کسان پرداخته،چنین میفرماید:«آنها اساس و بنیان تعصب و ستون و ارکان فتنه و فساد و شمشیرهای تکبّر جاهلیّتاند»؛ (فإنّهم قواعد أساس العصبیّة،و دعائم أرکان الفتنة،و سیوف اعتزاء (1)الجاهلیّة) .
امام علیه السّلام تعصب و فتنه را به خانهای تشبیه میکند که شالوده آن را سردمداران فاسد و مفسد و ستونهای آن را متکبّران خودخواه تشکیل میدهند و همه را از سکونت در چنین خانهای بازمیدارد و نیز شعارهایی که در زمان جاهلیّت برای تحریک قبایل بر ضد یکدیگر میدادند تشبیه به شمشیرهای برنده میکند و سپس سردمداران فساد را به منزله این شمشیرها میشمارد.
در زمان جاهلیّت،معمول بود که هر گاه قبیلهای از قبایل مورد تهدید از سوی مخالفان قرار میگرفت به جای فکر کردن در طریق اصلاح و آرامش و صلح،رؤسای متعصب و جاهل قبایل دستور میدادند که شعارهای جنگ سر داده شود و از همه وسایلی که میتوانستند احساسات افراد جاهل و بیخبر را تحریک کنند و آتش جنگ را شعلهور سازند،بهره میگرفتند و مخصوصا هرقبیلهای را با نام نیاکان و بزرگان پیشین صدا میزدند و در اینجا سران قبایل به منزله آن شمشیرها شمرده شدهاند.
تاریخ نشان میدهد که سران مقامپرست در دورانهای گذشته برای حفظ منافع
1) 1) .«اعتزاء»به معنای نسبت دادن از ریشه«عزو»بر وزن«رزم»گرفته شده است.
نامشروع خود مردم بیخبر را با انواع شعارهای مهیّج،بسیج میکردند و غافلان را قربانی منافع خویش میساختند و امروز نیز رسانههای جمعی جهان برای حفظ قدرت مستکبران و منافع سرمایهداران بزرگ از همین روش به صورتی گستردهتر بهره میگیرند و همانگونه که قرآن مجید میگوید:« «إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً» زمامداران وارد هرشهر و دیاری شوند آنجا را به فساد میکشند و عزیزانشان را ذلیل میکنند». (1)همین گروه بودند که پیوسته در برابر پیامبران که برای آگاه ساختن تودههای مردم و برقرار ساختن عدالت اجتماعی مبعوث شده بودند،به دشمنی برمیخاستند:« «وَ ما أَرْسَلْنا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّ قالَ مُتْرَفُوها إِنّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ کافِرُونَ» ما در هیچ شهر و دیاری پیامبری بیمدهنده نفرستادیم مگر اینکه مترفین(آنها که مست ناز و نعمت بودند)گفتند ما به آنچه شما به آن فرستاده شدهاید،کافریم». (2)
سپس میافزاید:«از خدا بترسید و با نعمتهایی که او به شما ارزانی داشته مخالفت نکنید و نسبت به فضل و بخشش او به یکدیگر حسادت نورزید»؛ (فاتّقوا اللّه و لا تکونوا لنعمه علیکم أضدادا،و لا لفضله عندکم حسّادا) .
در واقع آنها که نعمتهای خدا را کفران میکنند و به جای بهرهگیری از آن برای خدمت به خلق،راه کبر و غرور و خودبرتربینی را پیش میگیرند اینها به دشمنی با نعمتهای خودشان برخاسته و نسبت به مواهب الهی در حق خودشان حسادت ورزیدهاند،زیرا کار آنها با کار حسودان و دشمنان در نتیجه یکی است؛هردو مایه سلب نعمت و فضل الهی است.آنگاه امام به نکته دیگری اشاره میفرماید و میگوید:«از افراد بیاصل و نسب(که جامه اسلام را بر تن پوشیده و کبر و غرور را پیشه کردهاند و راه فساد را
میروند)اطاعت نکنید»؛ (و لا تطیعوا الأدعیاء (1)) .
بعضی از مفسّران«ادعیاء»را به همان معنای اصلی آن(افراد ناپاکزاده و بیاصل و نسب)تفسیر کردهاند،در حالی که بعضی دیگر آن را به معنای منافقان میدانند،زیرا نفاق نیز از پستی اصل و نسب و گوهر ذات ریشه میگیرد.برخی دیگر آن را به معنای فرومایگان دانستهاند.
این نکته نیز قابل دقت است که تکبّر و خودبرتربینی که موضوع اصلی این خطبه است در بسیاری از اوقات از عقده حقارت سرچشمه میگیرد همانطور که در حدیث امام صادق علیه السّلام آمده است:«ما من رجل تکبّر او تجبّر إلاّ لذلّة وجدها فی نفسه؛هیچکس تکبّر و فخرفروشی نمیکند جز به جهت حقارتی که در درون وجود خود مییابد». (2)
در ادامه این سخن به شرح اوصاف معنای گروه ادعیاء پرداخته و میفرماید:«همانها که به موجب صفای باطن خویش،آب تیره نفاقشان را نوشیدید و تندرستی خویش را با بیماری آنها آمیختید و در اعتقاد حق خود،عقیده باطل آنها را راه دادید»؛ (الّذین شربتم بصفوکم کدرهم،و خلطتم بصحّتکم مرضهم،و أدخلتم فی حقّکم باطلهم) .
اشاره به اینکه این منافقان مستکبر،از حسن نیت شما سوء استفاده کردند و افکار و نیات آلوده و اعمال بیمارگونه و مطالب باطل و بیاساسشان را در روح و جان و اجتماع شما تزریق کردند؛بر همه شما لازم است که آنها را بشناسید و حساب خود را از آنها جدا کنید و این فاسدان مفسد و افکار و برنامههای آنها را از جامعه خود بیرون بریزید. آنگاه امام در توضیح بیشتری میافزاید:آنها اساس گناه و همنشین نافرمانی و عصیانند!»؛ (و هم أساس الفسوق،و أحلاس (3)العقوق (4)) .
1) 1) .«ادعیاء»جمع«دعیّ»بر وزن«جلیّ»در اصل به معنای پسرخوانده است؛یعنی فرزندی که از پدر دیگری است و شخصی که او را به خود نسبت میدهد و چون اینگونه افراد گاه اصل و نسب روشنی ندارد و یا فرزند نامشروع هستند،«دعیّ»به معنای فرومایه،پست،بیاصل و نسب و زنازاده نیز آمده است.
2) 2) .الکافی،جلد 2،صفحه 312.
3) 3) .«احلاس»جمع«حلس»بر وزن«حرص»به معنای پارچه نازکی است که روی پشت شتر-میاندازند و غالبا همراه اوست.سپس به هرچیزی که ملازم و همراه دیگری باشد«حلس»گفته میشود و لذا«احلاس البیوت»به کسانی گفته میشود که خانهنشین شده باشند.
4) 4) .«عقوق»در اصل به معنای چاک زدن و پاره کردن است.سپس این واژه به مخالفت کردن با پدر و مادر یا دیگران اطلاق شده است و«احلاس العقوق»به معنای کسانی است که ملازم و همراه سرکشی و عصیاناند.
با توجه به اینکه«فسوق»در اصل به معنای خروج از اطاعت است و«عقوق»به هرگونه عصیان گفته میشود مفهوم جمله بالا این است که همه گناهان و مفاسد اجتماعی از سردمداران فاسد و مستکبر سرچشمه میگیرد و به مصداق«النّاس علی دین ملوکهم» این گروه توده مردم را به دنبال خود میکشانند.
در ادامه این سخن از رابطه این گروه با ابلیس و ارتباط افکار و برنامه آنان با وسوسههای او سخن میگوید و چنین میفرماید:«شیطان آنها را(سردمداران گمراه قبایل و جوامع را)مرکبهای راهوار ضلالت قرار داده،و سپاهی که به وسیله آنان به مردم غافل حمله میکند و از آنها به عنوان سخنگوی خود(برای بیان مقاصد خویش)بهره میگیرد تا عقلهایتان را بدزدد،در چشمهای شما نفوذ کند و در گوشهایتان(اباطیل را) بدمد»؛ (اتّخذهم إبلیس مطایا ضلال.و جندا بهم یصول (1)علی النّاس،و تراجمة ینطق علی ألسنتهم،استراقا لعقولکم و دخولا (2)فی عیونکم،و نفثا (3)فی أسماعکم) .
در واقع ابلیس برای گمراهی مردم،نخست بر دوش این گروه از سران سوار میشوند و به کمک آنها به توده مردم حملهور میگردد.هنگامی که تسلیم شدند با زبان همین سران گمراه مطالب خود را به گوش آنها میرساند و همه منابع فهم آنها را اعم از عقل و
1) 5) .«یصول»از ریشه«صولة»به معنای حمله کردن است.
2) 6) .«دخول»غالبا به معنای ورود در چیزی میآید و گاه به معنای مشوش و معیوب ساختن نیز آمده است و جمله بالا به همین معناست.
3) 7) .«نفث»در اصل به معنای ریختن مقدار کمی از آب دهان است و از آنجا که این کار با کمی دمیدن انجام میگیرد به معنای نفخ(دمیدن)هم آمده است.
چشم و گوش از کار میاندازد.با آرزوهای دورودراز و انواع هوا و هوسها عقل آنها را میگیرد و با تزیین زرقوبرق دنیا،دید حقیقی را از آنها سلب میکند و سخنان ظاهر فریب به گوش آنها میخواند و وسوسه میکند و سرنوشت آنها همان میشود که امام علیه السّلام در ادامه این سخن بیان فرموده است:
«به این ترتیب شما را هدف تیرهای خود و پایمال قدمهای خویش قرار داد و گلوی شما را در دست خود فشرد»؛ (فجعلکم مرمی نبله (1)،و موطئ قدمه،و مأخذ یده) .
بدیهی است هنگامی که انسان،عقل و دید و ادراک خود را از دست بدهد در زیر دست و پای دشمن لگدمال میشود و تیرهای او بدنش را نشانه میگیرد و گلوی او را میفشارد.
غالب شارحان نهج البلاغه جمله «و مأخذ» را اشاره به اسارت در چنگال شیطان گرفتهاند؛بنابراین مفهوم سه جمله چنین میشود:شیطان شما را نابود و یا ذلیل و اسیر خود میسازد؛ولی تفسیری که در بالا گفتیم با جملههای قبل هماهنگتر است.
سخنان پرمعنای امام علیه السّلام درباره نفوذ شیطان در انسانها در حقیقت با الهام از قرآن مجید بیان شده است که میفرماید:« «وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ» شیاطین به دوستان و پیروان خود مطالبی مخفیانه القا میکنند تا با شما به مجادله برخیزند،اگر از آنها اطاعت کنید شما هم مشرک خواهید بود». (2)
و در آیه 112 انعام میفرماید:« «وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً» اینچنین در برابر هرپیامبری دشمنی از شیاطین انس و جنّ قرار دادیم آنها مخفیانه سخنان فریبنده و بیاساس به یکدیگر القا میکردند».
شبیه آنچه در این خطبه آمده در خطبه هفتم نیز گذشت که فرمود: «اتّخذوا
الشّیطان لأمرهم ملاکا و اتّخذهم له أشراکا...فنظر بأعینهم،و نطق بألسنتهم، فرکب بهم الزّلل،و زیّن لهم الخطل ؛آنها شیطان را اساس کار خود قرار دادند و شیطان نیز آنها را به عنوان دامهای خویش برگزید...با چشم آنها نگاه کرد و با زبانشان سخن گفت و بر مرکبهای لغزشها سوار نمود و سخنان بیهوده و باطل را در نظرشان زینت بخشید».
رابطه تکبّر و تعصّب
«تکبّر»به معنای خودبرتربینی و«تعصّب»به معنای وابستگی و غیر منطقی به شخص یا چیزی و دفاع بیقیدوشرط از آن است از ماده«عصب»(بر وزن غضب)یعنی رشتههای مخصوص که عضلات انسان را به مغز مربوط میکند و مجموعه آن«سلسله اعصاب»را تشکیل میدهد.
سپس به گروه و جمعیّتی که باهم همکاری و همفکری دارند اطلاق شده و چنین جمعیّتی را«عصبة»(بر وزن سفره)میگویند و واژه«تعصّب»معمولا به وابستگیهای غیر منطقی و بیقیدوشرط گفته میشود و سرچشمه آن غالبا جهل و کوتاه فکری و خود بزرگبینی است،زیرا کسی که میخواهد بزرگی به خود ببندد سعی میکند کسانی را که به او وابستگی دارند یا او به آنها وابستگی دارد بزرگ بشمارد،نقاط ضعف آنها را نبیند و اگر نقاط قوتی دارند بزرگنمایی کند تا خود از این طریق بزرگی بفروشد.
این رذیله اخلاقی مخصوصا هنگامی که در شکل تعصب نژادی و قبیلگی ظاهر شود سرچشمه مفاسد بسیاری است و در طول تاریخ همواره منشأ جنگها و خشونتها و درگیریهای خونین بوده است.
از تاریخ جاهلیّت گرفته تا دنیای امروز هیچیک از آسیبهای تکبّر و تعصّب در امان
نماندهاند؛در حوادث شوم عصر جاهلیّت میخوانیم که دوبار درگیری شدید بین قبایل عرب واقع شد که به نام«فجار»در تاریخ مشهور شده است.فجار اوّل زمانی واقع شد که مردی از طایفه بنی کنانه بدهی قابل ملاحظهای به مردی از طایفه هوازن داشت.و قادر به پرداختن آن نبود.مرد هوازنی در سوق عکاظ(بازاری که هرسال یک بار در نزدیک طایف تشکیل میشد)میمونی مشاهده کرد و گفت چه کسی پیدا میشود که این میمون را در قبال طلبی که من از فلانکس دارم بفروشد و مقصودش از این سخن،تحقیر مرد کنانی بود که از پرداخت بدهیاش عاجز شده بود.در این هنگام مردی از طایفه بنی کنانه رسید و با شمشیر خود میمون را کشت.مرد هوازنی فریاد کشید و مرد کنانی هم طایفه بنی کنانه را به یاری خود طلبید و دو قبیله به جان هم افتادند و درگیری شدیدی واقع شد که نزدیک بود به جنگ تمام عیاری تبدیل شود.
فجار دوم که مدتی بعد از وفات عبد المطلب روی داد به این سبب حاصل شد که جوان نادانی از قبیله بنی غفار در گوشهای از بازار عکاظ نشسته بود و پای خود را دراز کرده بود و میگفت من برترین مرد عربم و هرکس قبول ندارد این دو پای مرا قطع کند جوان بیخرد دیگری همچون او که از قبیله بنی قیس بود شمشیر کشید و پای وی را مجروح کرد.فریاد از دو طرف برخاست و قبایل آن دو به جان هم افتادند و درگیری شدیدی بین طرفین اتفاق افتاد و بعد از مدتی عداوت و دشمنی با یکدیگر صلح کردند. (1)
در قرن اخیر نیز جنگ جهانی دوم همانگونه که میدانیم بر اثر نژادپرستیهای آلمانیهای نازی رخ داد که در طول آن دهها میلیون نفر کشته و دهها میلیون مجروح و مفقود الاثر شدند و ویرانیهای عظیمی در اروپا و نقاط دیگری از جهان روی داد و حتی امروز نیز عامل اصلی تجاوزهای مستکبران و جنایتکاران اسرائیلی چیزی جز خودبرتربینی و تعصبهای نژادی نیست.
با توجه به آنچه در بالا آمد به عمق کلام امام علیه السّلام در این خطبه که این همه اظهار
1) 1) .کامل ابن اثیر،جلد 1،صفحه 589-588.
نگرانی در ظهور و بروز آثار کبر و تعصب میکند آشناتر میشویم،لذا در حدیثی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«من کان فی قلبه حبّة من خردل من عصبیّة،بعثه اللّه یوم القیامة مع أعراب الجاهلیّة؛کسی که در قلبش به اندازه یک دانه خردل تعصب ناروا باشد خداوند او را روز قیامت با اعراب جاهلیّت محشور میکند». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«من تعصّب او تعصّب له فقد خلع ربق الإیمان؛کسی که تعصب بورزد یا برای او تعصب بورزند،رشته ایمان را از گردن خود برداشته است». (2)
فاعتبروا بما أصاب الأمم المستکبرین من قبلکم من بأس اللّه وصولاته،و وقائعه و مثلاته،و اتّعظوا بمثاوی خدودهم،و مصارع جنوبهم،و استعیذوا باللّه من لواقح الکبر،کما تستعیذونه من طوارق الدّهر.
فلو رخّص اللّه فی الکبر لأحد من عباده لرخّص فیه لخاصّة أنبیائه و أولیائه؛و لکنّه سبحانه کرّه إلیهم التّکابر،و رضی لهم التّواضع، فألصقوا بالأرض خدودهم،و عفّروا فی التّراب وجوههم.و خفضوا أجنحتهم للمؤمنین،و کانوا قوما مستضعفین.قد اختبرهم اللّه بالمخمصة،و ابتلاهم بالمجهدة،و امتحنهم بالمخاوف،و مخضهم بالمکاره.فلا تعتبروا الرّضی و السّخط بالمال و الولد جهلا بمواقع الفتنة،و الاختبار فی موضع الغنی و الاقتدار،فقد قال سبحانه و تعالی:
«أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ» فإنّ اللّه سبحانه یختبر عباده المستکبرین فی أنفسهم بأولیائه المستضعفین فی أعینهم .
از آنچه به امتهای مستکبر پیشین از عذاب الهی و کیفرها و مجازاتهای او رسید عبرت بگیرید و از قبرهای آنها و خوابگاهشان در زیر خاک پند آموزید و به خدا از آثار شوم کبر پناه برید،آنگونه که از بلاها و مشکلات روزگار به او پناه میبرید.اگر خدا به کسی از
بندگانش اجازه تکبّر ورزیدن میداد،نخست اجازه آن را به پیامبران و اولیای خاصّش داده بود؛ولی خداوند سبحان تکبّر را برای آنها منفور شمرد و تواضع و فروتنی را برای آنان پسندید.به همین دلیل آنها گونههای خود را(در پیشگاه او)بر زمین مینهادند و صورتها را به خاک میساییدند؛پر و بال خویش را برای مؤمنان فرومینهادند و همچون مستضعفان،ساده میزیستند.
خداوند آنها را با گرسنگی آزمایش کرد و به مشقّت و رنج مبتلا ساخت؛با امور خوفناک امتحان نمود و با حوادث ناخوشایند خالص گردانید.
ثروت و اولاد(بودونبود یا کم و زیاد آن)را دلیل بر خشنودی یا خشم خدا نگیرید که این ناشی از جهل و بیخبری نسبت به آزمایشهای الهی در مورد بینیازی و قدرت است (همانگونه که)خداوند سبحان فرموده است:«آیا گمان میکنند مال و فرزندانی که به آنها میبخشیم دلیل بر این است که نیکیها را به سرعت برای آنان فراهم میسازیم (چنین نیست)،بلکه آنها درک نمیکنند».(آری)خداوند کسانی را از بندگانش که خود را برتر میبینند به وسیله اولیای خود که در نظر آنها مستضعفند آزمایش میکنند.
تکبّر برای هیچکس روا نیست
به دنبال هشدارهایی که امام علیه السّلام در بخش گذشته این خطبه درباره پیروی از مستکبران و سرکشان بیان فرمود،در این بخش از خطبه،دست همه مخاطبان را گرفته و به اعماق تاریخ گذشته میبرد و سرگذشت امّتهای مستکبر و سردمداران کبر و غرور را در آزمایشگاه بزرگ تاریخ به آنها نشان میدهد و میفرماید:«از آنچه به امتهای مستکبر پیشین از عذاب خدا و کیفرها و مجازاتهای او رسید عبرت بگیرید»؛ (فاعتبروا بما أصاب الأمم المستکبرین من قبلکم من بأس اللّه و صولاته، (1)و وقائعه و
1) 1) .«صولات»جمع«صول»بر وزن«قول»و به معنای پریدن و با قهر و غلبه بر چیزی مسلّط شدن است.
مثلاته (1)) .
گروهی-همچون فرعون و فرعونیان را در میان امواج خروشان آب غرق کرد و بدنهای بیجان آنها طعمه ماهیان دریا شد.گروهی را با زلزلههای شدید و کوبنده و سپس بارانی از سنگ به دیار عدم یا به اعماق زمین فرستاد و شهرهای آنها چنان زیر و رو شد که جز تل خاکی باقی نماند؛همانند قوم لوط و گروهی را با طوفان چنان درهم شکست که افراد قویپیکر آنها در برابر تندباد همچون پر کاه به هرسو پرتاب میشدند مانند قوم عاد و گروهی را گرفتار صاعقهها کرد که در یک چشم برهم زدن بیش از خاکستری از آنها باقی نمانده بود،همانگونه که قرآن مجید میفرماید:« «فَکُلاًّ أَخَذْنا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَیْهِ حاصِباً وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّیْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا وَ ما کانَ اللّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» ما هریک از آنان(سرکشان و مستکبران)را به گناهشان گرفتیم بر بعضی از آنها طوفانی از سنگریزه فرستادیم و بعضی از آنها را صیحه آسمانی(صاعقه)فروگرفت و بعضی دیگر را در زمین فروبردیم و بعضی را غرق کردیم خداوند هرگز به آنها ستم نکرد آنها خودشان بر خویش ستم کردند». (2)
سپس میفرماید:«و از قبرهای آنها و خوابگاهشان در زیر خاک پند گیرید و به خدا از آثار شوم کبر پناه برید،آنگونه که از بلاها و مشکلات روزگار به او پناه میبرید»؛ (و اتّعظوا بمثاوی (3)خدودهم،و مصارع جنوبهم، (4)و استعیذوا باللّه من لواقح (5)
1) 1) .«مثلات»جمع«مثله»بر وزن«عضله»به معنای عقوبت و مجازات و از جمله عذابهایی است که بر امتهای پیشین نازل شده آنچنانکه به صورت ضرب المثل درآمده است.
2) 2) .عنکبوت،آیه 40.
3) 3) .«مثاوی»جمع«مثوی»از ریشه«ثواء»به معنای اقامت گزیدن مکانی گرفته شده است،بنابراین مثوی به معنای منزلگاه و مکان و مثاوی به معنای امکنه است.
4) 4) .«جنوب»جمع«جنب»بر وزن«جمع»در اصل به معنای پهلو و کناره است.
5) 5) .«لواقح»جمع«لاقح»به معنای بارورکننده از ریشه«لقاح»به معنای بارورشده گرفته شده است و در جمله بالا اشاره به عوامل پیدایش کبر و غرور است.
الکبر،کما تستعیذونه من طوارق الدّهر) .
به نظر میرسد که این سه دستور که امام بیان فرمود:«اعتبروا»و«اتّعظوا»و «استعیذوا»(عبرت بگیرید،پند بیاموزید و به خدا پناه ببرید)مراحل سهگانهای است که انسان آگاه در پیمودن راه حق به هنگام مطالعه حالات پیشینیان در پیش دارد:نخست از سرنوشت پیشینیان که آن همه نعمت و قدرت و عزت داشتند و بر اثر کبر و غرور در گرداب هلاکت فرورفتند و مقایسه وضع خود با آنان بیدار میشود،سپس درسها و پندهایی از تاریخ زندگی و مرگ آنها میآموزد و سرانجام به خدا پناه میبرد که گرفتار کبر و غرور نشوند.
جمله «کما تستعیذونه من طوارق الدّهر» اشاره به این است که آثار شوم کبر از حوادث دردناکی،همچون زلزلهها و طوفانها و حوادث دردناک طبیعی،کمتر نیست.
سپس این معلم بزرگ آسمانی برای ایجاد نفرت هرچه بیشتر در دلها نسبت به کبر و غرور از راه دیگری وارد میشود و میفرماید:«اگر خدا به کسی از بندگانش اجازه تکبر ورزیدن میداد،نخست اجازه آن را به پیامبران و اولیای خاصّش داده بود؛ولی خداوند سبحان کبر ورزیدن را برای آنها منفور شمرد و تواضع و فروتنی را برای آنان پسندید.به همین دلیل آنها گونههای خود را(در پیشگاه او)بر زمین مینهادند،و صورتها را به خاک میساییدند؛پر و بال خویش را برای مؤمنان فرومینهادند و همچون مستضعفان ساده میزیستند»؛ (فلو رخّص اللّه فی الکبر لأحد من عباده لرخّص فیه لخاصّة أنبیائه و أولیائه؛و لکنّه سبحانه کرّه إلیهم التّکابر،و رضی لهم التّواضع،فألصقوا بالأرض خدودهم،و عفّروا (1)فی التّراب وجوههم.و خفضوا أجنحتهم للمؤمنین،و کانوا قوما مستضعفین) .
ممکن است جمعی از مستکبران چنین پندارند که اظهار تکبّر نشانه شخصیت است و این موهبتی از مواهب الهی است.امام در جمله بالا میفرماید:اگر این کار،کار خوبی
1) 1) .«عفّروا»در اصل از«عفر»به معنای خاکمال کردن و خاکآلود نمودن گرفته شده است.
بود و نعمت و کرامت محسوب میشد خداوند قبل از هرکس برای انبیا و اولیا مجاز میشمرد در حالی که کاملا برعکس است؛کبر و غرور را صفتی نفرتانگیز به آنها معرفی کرده و تواضع را همچون تاج افتخار بر سر آنها نهاده است.به همین دلیل هم در پیشگاه خدا خاضع بودند و صورت بر خاک مینهاد و هم در برابر مؤمنان اظهار فروتنی میکردند.
جمله «و خفضوا أجنحتهم» کنایه لطیفی از تواضع است،زیرا مرغ هنگامی که میخواهد به جوجههای خود محبّتی آمیخته با تواضع داشته باشد،پر و بال خود را فرو مینهد و جوجهها را زیر بال و پر میگیرد.
جمله «و کانوا قوما مستضعفین» در اینجا به معنای ضعف و ناتوانی نیست،بلکه به این معناست که خود را در شکل گروههای ضعیف جامعه درمیآورند و زندگانی همچون زندگانی آنها داشتند.
آنگاه امام علیه السّلام برای رفع اشتباه گروهی از مستکبران که دارا بودن مال و ثروت و فرزندان را نشانه قرب خود در درگاه خدا میپنداشتند به سراغ زندگی انبیا و اولیای خاص خود میرود و مشکلات و انواع امتحانات آنها را با تعبیراتی گویا و پرمعنا برمیشمرد و بر چهار نوع از آزمونهای آنان انگشت مینهد و میفرماید:«خداوند آنها را با گرسنگی آزمایش کرد،و به مشقّت و رنج مبتلا ساخت،با امور خوفناک امتحان نمود،و با حوادث ناخوشایند خالص گردانید»؛ (قد اختبرهم اللّه بالمخمصة (1)،و ابتلاهم بالمجهدة (2)،و امتحنهم بالمخاوف،و مخضهم (3)بالمکاره) .
مواد امتحانی خداوند،بیشمار است؛گاه با نقمت و گاه با نعمت،گاه با بیماری و گاه
1) 1) .«مخمصه»به معنای گرسنگی و خالی بودن شکم از غذاست،و از ریشه«خمص»بر وزن«لمس»به معنای فرورفتگی و گرسنگی شدید که باعث فرورفتن شکم میشود گرفته شده است.
2) 2) .«مجهده»مصدر میمی به معنای مشقّت از«جهد»بر وزن«مهد»و«جهد»بر وزن«کفر»به معنای خستگی ناشی از تلاش و کوشش است.
3) 3) .«مخض»از ریشه«مخض»بر وزن«مغز»در اصل،یعنی حرکت دادن شدید مشکی که در آن ماست است برای گرفتن کره.سپس به هرگونه حرکت شدید و پر زحمت اطلاق شده است.
سلامت و گاه با عزّت و گاه سلب عزّت،آزمایش میکند؛ولی این آزمونها را میتوان به بخشهای متعددی تقسیم کرد؛تنگی معشیت و گرسنگی و تشنگی،حوادث طاقتفرسا؛ مانند مشکلاتی که مسلمانان در صدر اسلام از شعب ابی طالب گرفته تا غزوات مختلف و ناامنیها که حاصل از تهدیدات دشمن است و نیز بیماریها و مصائب.
زندگی تمام پیامبران الهی گواه بر این امتحانات است.زندگانی موسی بن عمران از آغاز تولّد تا زمانی که به خانه شعیب پناهنده شد و در زمانی که برای دعوت فرعونیان قد علم کرد و حوادث بعد از آن و گرفتاریهایی که در چنگال بنی اسرائیل داشت و همچنین مراحل مختلف زندگی ابراهیم علیه السّلام از بابل گرفته تا سرزمین مصر و سپس مکّه و مخصوصا زندگی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله که بینیاز از توضیح است همه شاهد و گواه بر این معناست.
سپس با ذکر این مقدمه به رفع اشتباه مهمی میپردازد که بسیاری از مردم در گذشته و حال به آن گرفتار بودهاند و خیال میکردند که فزونی اموال و ثروت،دلیل بر خوشبختی و قرب در درگاه الهی است،میفرماید:«بنابراین ثروت و اولاد(بودونبود یا کم و زیاد آن) را دلیل بر خشنودی یا خشم خدا نگیرید که این ناشی از جهل و بیخبری از آزمایشهای الهی در مورد بینیازی به قدرت است»؛ (فلا تعتبروا الرّضی و السّخط بالمال و الولد جهلا بمواقع الفتنة،و الاختبار فی موضع الغنی و الاقتدار) .
سپس امام علیه السّلام به آیهای از قرآن که در این مورد صراحت دارد استدلال کرده میفرماید:«خداوند سبحان و متعال فرموده است:«آیا گمان میکنند مال و فرزندانی که به آنها میبخشیم(به جهت خشنودی و رضایتی است که از آنها داریم و)دلیل بر این است که نیکیها را به سرعت برای آنان فراهم میسازیم(چنین نیست)بلکه آنها درک نمیکنند»؛ (فقد قال سبحانه و تعالی: «أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ» ) (1).
آنگاه به عنوان نتیجهگیری از این آیه شریفه میفرماید:«(آری)خداوند کسانی را از
1) 1) .مؤمنون،آیه 55 و 56.
بندگانش که خود را برتر میبینند به وسیله اولیای خود که در نظر آنها مستضعفند آزمایش میکنند»؛ (فإنّ اللّه سبحانه یختبر عباده المستکبرین فی أنفسهم بأولیائه المستضعفین فی أعینهم) .
تعبیر به«فی أنفسهم»در مورد مستکبران اشاره به این است که آنها هرگز بزرگ نیستند؛بندگان ضعیف و ناتوانی هستند که خود را بزرگ میپندارند و تعبیر به«فی أعینهم»(با توجه به اینکه ضمیر آن به«مستکبران»برمیگردد اشاره به این است که اولیاء اللّه هرگز ضعیف و ناتوان نیستند،بلکه مستکبران آنها را به موجب زهد و پارسایی و تقوا و پایبندی آنها به قوانین مستضعف گمان میکنند و از اینجا روشن میشود که واژه مستضعف در اینجا با همین واژه در جملههای بالا متفاوت است؛در آنجا که میفرماید:
«پیامبران مستضعفاند»اشاره به سادهزیستی و تواضع آنهاست و در اینجا که میفرماید:
«اولیاء اللّه در چشم مستکبران مستضعفاند»اشاره به ناتوانی و ضعف و زبونی است که آنها میپندارند.
رفع یک اشتباه
در بسیاری از آیات قرآن به این مطلب اشاره شده است که در میان اقوام پیشین افرادی بودند که برتری در مال و ثروت و عده و نفرات را دلیل بر قرب در درگاه حق میدانستند و همین اشتباه سبب میشد که به موازات امکانات فراوان مادی،مقامات معنوی برای خود قائل باشند و در اینجا به مغالطهای دست میزدند؛میگفتند این نعمتهای خداست و اگر خدا کسی را مشمول نعمتهایش قرار دهد حتما او را دوست داشته و کسی را که خدا دوست دارد مقرب درگاه اوست و با همین پندار به تحقیر مادی و معنوی مؤمنان تهیدست میپرداختند.
غافل از اینکه بخشیدن امکانات مادی دلایل مختلفی دارد؛گاه موهبت الهی است و گاه آزمایش و امتحان است و گاه جنبه عذاب استدراجی دارد؛یعنی خداوند به افرادی که قابل اصلاح نیستند پیدرپی نعمت میدهد و ناگهان نعمتها را به یکباره از آنها سلب میکند تا مجازاتشان سخت و دردناک باشد؛درست همانند شخص متجاوزی را که اجازه میدهند از درخت میوه بالاتر و بالاتر رود تا هنگام سقوط تمام استخوانهایش درهم بشکند.
و لقد دخل موسی بن عمران و معه أخوه هارون علیه السّلام علی فرعون،و علیهما مدارع الصّوف،و بأیدیهما العصیّ،فشرطا له-إن أسلم-بقاء ملکه،و دوام عزّه؛فقال:
«ألا تعجبون من هذین یشرطان لی دوام العزّ،و بقاء الملک؛و هما بما ترون من حال الفقر و الذّلّ،فهلاّ ألقی علیهما أساورة من ذهب»؟إعظاما للذّهب و جمعه،و احتقارا للصّوف و لبسه!و لو أراد اللّه سبحانه لأنبیائه حیث بعثهم أن یفتح لهم کنوز الذّهبان،و معادن العقیان،و مغارس الجنان،و أن یحشر معهم طیور السّماء و وحوش الأرضین لفعل،و لو فعل لسقط البلاء،و بطل الجزاء،و اضمحلّت الأنباء،و لما وجب للقابلین أجور المبتلین،و لا استحقّ المؤمنون ثواب المحسنین،و لا لزمت الأسماء معانیها.و لکنّ اللّه سبحانه جعل رسله أولی قوّة فی عزائمهم، وضعفة فیما تری الأعین من حالاتهم،مع قناعة تملأ القلوب و العیون غنی،و خصاصة تملأ الأبصار و الأسماع أذی.
موسی بن عمران با برادرش هارون بر فرعون وارد شدند در حالی که پیراهنهای بلند پشمین به تن داشتند و در دست هرکدام عصایی(همچون عصای چوپانها)بود(او را دعوت به سوی خداوند یگانه کردند و)با او شرط کردند که اگر تسلیم فرمان خدا شود عزّت و قدرتش پایدار و حکومتش برقرار خواهد بود؛ولی فرعون گفت:آیا از این دو نفر
تعجّب نمیکنید که بقای ملک و دوام عزّتم را تضمین میکنند در حالی که فقر و ذلّت از سر و وضعشان میبارد؟!(اگر راست میگویند)چرا دستبندهایی از طلا(از سوی خدا)به آنها داده نشده است؟
این سخن را فرعون به جهت بزرگ شمردن طلا و گردآوری آن و تحقیر پشم و پوشیدن آن گفت،در حالی که اگر خداوند سبحان میخواست به هنگام مبعوث ساختن پیامبرانش درهای گنجهای طلا و معادن زر ناب و باغهای خرّم و سرسبز را به روی آنها بگشاید؛میگشود و اگر اراده میکرد پرندگان آسمان و وحوش زمین را همراه آنها گسیل دارد؛میداشت؛ولی اگر این کار را میکرد ارزش آزمایش از میان میرفت،پاداش و جزای نیکوکاران بیاثر میشد و وعدههای الهی بیفایده میگشت،مطیعان،مستحقّ اجر و پاداش امتحاندهندگان نمیشدند و مؤمنان استحقاق ثواب نیکوکاران را نمییافتند و نامها(نام مسلم،مؤمن،مخلص و...)با معانی خود همراه نمیگشت.اما خداوند سبحان پیامبران خود را از نظر عزم و اراده،قوی و از نظر ظاهر،فقیر و تهیدست در چشم مردم قرار داد؛ولی فقری توأم با قناعتی که قلبها و چشمها را پر از غنا میکرد،همراه ضعف ظاهری که چشمها و گوشها(ی دنیاپرستان)را آزار میداد(در جهات معنوی،قوی و نیرومند و در جهات مادّی،ساده و بیآلایش بودند).
درس دیگری از داستان موسی بن عمران
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،نکوهش کبر و غرور و تعصب را که هدف اصلی مجموع خطبه است از طریق دیگری که بسیار آموزنده است،دنبال میکند و به داستان موسی بن عمران هنگامی که به اتفاق برادرش در حالی که لباسهای بسیار ساده در تن داشتند و بر فرعون وارد شدند و مورد تحقیر فرعون متکبّر واقع گشتند اشاره میکند و میفرماید:
«موسی بن عمران با برادرش هارون(علیهما السلام)بر فرعون وارد شدند؛در حالی که
جبّه پشمین به تن داشتند و در دست هرکدام عصایی(همچون عصای چوپانها)بود(او را دعوت به سوی خداوند یگانه کردند و)با او شرط کردند که اگر تسلیم فرمان خدا شود عزت و قدرتش پایدار،و حکومتش برقرار خواهد بود»؛ (و لقد دخل موسی بن عمران و معه أخوه هارون علیه السّلام علی فرعون،و علیهما مدارع (1)الصّوف،و بأیدیهما العصیّ، (2)فشرطا له-إن أسلم-بقاء ملکه،و دوام عزّه) .
موسی و هارون مخصوصا با لباس و عصای خشن چوپانی وارد بر فرعون شدند تا از یکسو خیالبافیهای او و اطرافیانش را درباره اینکه شخصیّت در گرو مال و ثروت و زر و زینت است،درهم بشکنند و از سوی دیگر اعلام دارند دوران آنگونه زندگی پایان یافته و دوران جدیدی از حکومت الهی با کمک مستضعفان آغاز شده است.
در ادامه این سخن به بیان واکنش فرعون در برابر دعوت موسی و هارون پرداخته میفرماید:«فرعون گفت:آیا از این دو نفر تعجّب نمیکنید که بقای ملک و دوام عزّتم را (به شرط اسلام آوردن)تضمین میکنند در حالی که فقر و ذلّت از سر و وضعشان میبارد (اگر راست میگویند)چرا دستبندهایی از طلا(از سوی خدا)به آنها داده نشده است.این سخن را فرعون به جهت بزرگ شمردن طلا و گردآوری آن و تحقیر پشم و پوشیدن آن گفت»؛ (فقال:«أ لا تعجبون من هذین یشرطان لی دوام العزّ،و بقاء الملک؛و هما بما ترون من حال الفقر و الذّلّ،فهلاّ ألقی علیهما أساورة (3)من ذهب»؟إعظاما للذّهب و جمعه،و احتقارا للصّوف و لبسه!) .
آری!نظام ارزشی دستگاه فرعون بر همین محور میچرخید آنها که زروزیور و ثروت بیشتری داشتند شخصیّت والاتری نصیبشان شده بود و پشمینهپوشان پابرهنه،افراد
پست و پلیدی شمرده میشدند؛یعنی ارزشهای انسانی و درون ذاتی کمترین نقشی در بیان شخصیّت افراد در آن نظام نداشت.و تنها ارزشهای اعتباری و پنداری و برونذاتی محور شخصیّت بود.
در اینجا امام علیه السّلام این حقیقت را که ارزش واقعی آن نبود و فرعون و فرعونیان میپنداشتند،با بیان بسیار زیبایی شرح میدهد و میفرماید:«اگر خداوند سبحان میخواست به هنگام مبعوث ساختن پیامبرانش درهای گنجهای طلا و معادن زرناب،و باغهای خرّم و سرسبز را به روی آنها بگشاید،میگشود و اگر اراده میکرد پرندگان آسمان و وحوش زمین را همراه آنها گسیل دارد،میداشت(به یقین قادر بر این امور بود)ولی اگر این کار را میکرد ارزش آزمایش از میان میرفت؛پاداش و جزای نیکوکاران بیاثر میشد و وعدههای الهی بیفایده میگشت؛و مطیعان مستحق اجر و پاداش امتحاندهندگان نمیشدند و مؤمنان استحقاق ثواب نیکوکاران را نمییافتند و نامها(نام مسلم،مؤمن، مخلص و...)با معانی خود همراه نمیگشت»؛ (و لو أراد اللّه سبحانه لأنبیائه حیث بعثهم أن یفتح لهم کنوز الذّهبان (1)،و معادن العقیان (2)،و مغارس (3)الجنان،و أن یحشر معهم طیور السّماء و وحوش الأرضین لفعل،و لو فعل لسقط البلاء،و بطل الجزاء،و اضمحلّت الأنباء،و لما وجب للقابلین أجور المبتلین،و لا استحقّ المؤمنون ثواب المحسنین،و لا لزمت الأسماء معانیها) .
اشاره به اینکه خداوند حکیم به خوبی میتواند پیامبرانش را با همه نیروهای مادی بسیج کند و به همه زر و زیورها بیاراید؛همه ثروتها،باغها،قصرها و وسایل تجمل را در اختیار آنان بگذارد و چیزی در اختیار یک نفر از پیامبرانش قرار دهد که حتی همه سلاطین دنیا دستهجمعی آن را نداشتهاند-زیرا او خالق آسمانها و زمینهاست-ولی او
حکیم است و میداند اگر چنین کند هدف اصلی بعثت از دست خواهد رفت،بلکه نتیجه معکوس به بار میآید ارزشها تبدیل به ضد ارزشها میشود و ایمان و اخلاق و تربیت به تباهی میگراید.
امام علیه السّلام در بیان آثار سوء چنین امری به شش مفسده به تفصیل اشاره میکند:
1-آزمون و امتحان بندگان در چنان شرایطی عملا بیاثر میشد،زیرا افراد بیایمان نیز به جهت زرقوبرق و امکانات فراوان انبیا به دنبال آنها میشتافتند بیآنکه آیین آنها را پذیرا شده باشند.
2-دومین پیامد نامطلوب اینکه ثواب نیکوکاران از بین میرفت،زیرا ایمان آنها با آن شرایط خالص نبود.
3-وعدههای الهی و اخبار وحی در مورد حلال و حرام انگیزه برای اطاعت مردم نبود، بلکه انگیزههای مادّی آنها را به حرکت درمیآورد و نیز اخبار زندگی آنها برای آیندگان به عنوان درس و سرمشق،پذیرفته نمیشد.
4-کسانی که به انبیا ایمان میآوردند پاداش پرارزش مجاهدان و آزمودگان واقعی را دریافت نمیداشتند.
5-مؤمنان راستین مستحق ثواب نیکوکاران نبودند چون زحمتی متحمل نمیشدند.
6-ششمین پیامد فاسد اینکه نامهای پرارزشی همچون مؤمنان،صالحان،مجاهدان و مخلصان،مصادیق واقعی خود را از دست میدهد؛همچنین اوصافی که برای پیامبران و اولیاء اللّه از زهد و تقوا و بیاعتنایی به دنیا ذکر میشود مفهوم خود را از دست میدهد.
سپس امام برای تبیین و توضیح همین معنا میافزاید:«اما خداوند سبحان پیامبران خود را از نظر عزم و اراده،قوی و از نظر ظاهر،فقیر و تهیدست در چشم مردم قرار داد، فقری توأم با قناعتی که قلبها و چشمها را پر از غنا میکرد،همراه ضعف ظاهری که چشمها و گوشها(ی دنیاپرستان)را آزار میداد(در جهات معنوی،قوی و نیرومند و در جهات مادّی،ساده و بیآلایش بودند)»؛ (و لکنّ اللّه سبحانه جعل رسله أولی قوّة
فی عزائمهم،و ضعفة فیما تری الأعین من حالاتهم،مع قناعة تملأ القلوب و العیون غنی،و خصاصة (1)تملأ الأبصار و الأسماع أذی) .
در واقع آنها مردان قدرتمندی بودند که میتوانستند زروزیور دنیا را برای خود فراهم سازند؛اما بیاعتنایی به مظاهر مادّی،به آنها اجازه نمیداد که به دنبال این امور بروند، اموری که سرچشمه کبر و غرور و خودخواهی و خودپسندی است.
1) 1) .«خصاصه»از«خصاص»بر وزن«اساس»گرفته شده و در اصل به معنای شکافی است که در دیوار خانه به وجود میآید سپس به فقر که موجب شکاف در زندگی است اطلاق شده است.
و لو کانت الأنبیاء أهل قوّة لا ترام،و عزّة لا تضام،و ملک تمدّ نحوه أعناق الرّجال،و تشدّ إلیه عقد الرّحال،لکان ذلک أهون علی الخلق فی الإعتبار،و أبعد لهم فی الإستکبار،و لآمنوا عن رهبة قاهرة لهم،أو رغبة مائلة بهم،فکانت النّیّات مشترکة،و الحسنات مقتسمة.و لکنّ اللّه سبحانه أراد أن یکون الاتّباع لرسله،و التّصدیق بکتبه،و الخشوع لوجهه،و الاستکانة لأمره،و الاستسلام لطاعته،أمورا له خاصّة لا تشوبها من غیرها شائبة.و کلّما کانت البلوی و الاختبار أعظم کانت المثوبة و الجزاء أجزل .
اگر پیامبران دارای قدرتی بودند که کسی را یارای مخالفت با آنان نبود،و توانایی و عزتی داشتند که هیچگاه مغلوب نمیشدند،و سلطنت و شوکتی که گردنها به سوی آن کشیده میشد و از راههای دور بار سفر به سوی آنان میبستند-اگر چنین بودند-پذیرش دعوت آنان برای مردم آسانتر و سرکشی در برابر آنان مشکلتر بود.و مردم به جهت ترسی که بر آنها مستولی میشد،یا علاقه و انتظاری که آنان را متمایل به پیامبران میساخت به آنها ایمان میآوردند.در این حال نیّات و انگیزهها خالص نبود(و غیر خدا در آن شرکت داشت)به همین دلیل حسنات و پاداش آنان تقسیم میشد(و اجر کمی داشتند).
ولی خداوند سبحان اراده کرده است که پیروی از رسولانش و تصدیق کتابهایش و خضوع در برابر ذات پاکش و تواضع در برابر فرمانش و تسلیم در مقابل اطاعتش اموری
باشد که فقط به جهت او انجام گیرد و چیز دیگری آن را مشوب و ناخالص نکند،(و به یقین)هرقدر امتحان و آزمایش عظیمتر(و مشکلتر)باشد ثواب و پاداشش فزونتر خواهد بود.
چرا زندگی انبیا ساده بود؟
امام علیه السّلام در بخش سابق این خطبه اشارات پرمعنایی به زندگی ساده انبیا از جمله موسی بن عمران داشت و در ادامه آن در این بخش از خطبه به بیان آثار معنوی و تربیتی آن میپردازد و میفرماید:«اگر پیامبران دارای قدرتی بودند که کسی را یارای مخالفت با آنان نبود،و توانایی و عزتی داشتند که هیچگاه مغلوب نمیشدند،و سلطنت و شوکتی که گردنها به سوی آن کشیده میشد و از راههای دور،بار سفر به سوی آنان میبستند-اگر چنین بودند-پذیرش دعوت آنان باری مردم آسانتر و سرکشی در برابر آنان مشکلتر بود.و مردم به جهت ترسی که بر آنها مستولی میشد،یا علاقه و انتظاری که آنان را متمایل به پیامبران میساخت به آنها ایمان میآوردند.در این حال نیّات و انگیزهها خالص نبود(و غیر خدا در آن شرکت داشت)به همین دلیل حسنات و پاداش آنان تقسیم میشد(و اجر کمی داشتند)»؛ (و لو کانت الأنبیاء أهل قوّة لا ترام (1)،و عزّة لا تضام (2)،و ملک تمدّ نحوه أعناق الرّجال،و تشدّ إلیه عقد (3)الرّحال (4)،لکان ذلک أهون علی الخلق فی الإعتبار،و أبعد لهم فی الإستکبار،و لآمنوا عن رهبة قاهرة لهم،أو رغبة مائلة بهم،فکانت النّیّات مشترکة،و الحسنات مقتسمة) .
آری آنچه در برنامههای دینی اهمیّت فوق العاده دارد اخلاص و خلوص نیت است و به یقین اگر پیشوایان دین جلال و شکوه سلاطین را داشته باشند نیّتها غالبا آلوده میگردد،گروه کثیری از مردم برای تأمین دنیا و برخورداری از امکانات آن پیشوایان به سراغ آنها میروند که:«النّاس عبید الدّنیا»و گروه دیگری با انگیزههای دوگانه؛ انگیزههای مادی و معنوی به سراغ آنها میروند که اولی به یگانگی از خدا و دومی نوعی از شرک است.
سپس در ادامه این سخن برای تأکید این مطلب میافزاید:
«ولی خداوند سبحان اراده کرده است که پیروی از رسولانش و تصدیق کتابهایش و خضوع در برابر ذات پاکش و تواضع در برابر فرمانش و تسلیم در مقابل اطاعتش،اموری باشد که فقط به جهت او انجام گیرد و چیز دیگری آن را مشوب و ناخالص نکند»؛ (و لکنّ اللّه سبحانه أراد أن یکون الاتّباع لرسله،و التّصدیق بکتبه،و الخشوع لوجهه،و الاستکانة (1)لأمره،و الاستسلام لطاعته،أمورا له خاصّة لا تشوبها (2)من غیرها شائبة) .
در واقع امام علیه السّلام به پنج چیز اشاره میکند که همه آنها باید با خلوص نیّت انجام گیرد:
1-قبول دعوت پیامبران،2-تصدیق به کتابهای آسمانی،3-خشوع عملی در برابر ذات پاک خدا،4-تسلیم درونی و قلبی در برابر فرمان او،5-تسلیم عملی و انجام اوامر او.
به این ترتیب باید ایمان و عمل و اخلاق همه خالصانه صورت گیرد-قرآن مجید نیز میفرماید: «أَلا لِلّهِ الدِّینُ الْخالِصُ» (3)و در جای دیگر میفرماید: «وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ» (4)
آنگاه در ادامه این سخن نتیجه نهایی این برنامه را چنین بیان میفرماید:«هرقدر امتحان و آزمایش عظیمتر(و مشکلتر)باشد ثواب و پاداشش فزونتر خواهد بود»؛ (و کلّما کانت البلوی و الاختبار أعظم کانت المثوبة و الجزاء أجزل) .
اشاره به اینکه ساده بودن زندگی انبیا و دوری آنان از زرقوبرق دنیا اهل ایمان را در برابر آزمون سختتری قرار میدهد و بدیهی است هرقدر آزمون سختتر باشد پاداش قبولشدگان در آن سنگینتر خواهد بود،و در واقع این یک درس بزرگ اخلاص برای همه کسانی است که میخواهند در خط انبیا حرکت کنند که آنها نیز همین راه را طی کنند تا پیروان مخلصی تربیت نمایند.
ألا ترون أنّ اللّه،سبحانه،اختبر الأوّلین من لدن آدم صلوات اللّه علیه، إلی الآخرین من هذا العالم؛بأحجار لا تضرّ و لا تنفع،و لا تبصر و لا تسمع.فجعلها بیته الحرام«الّذی جعله للنّاس قیاما».ثمّ وضعه بأوعر بقاع الأرض حجرا،و أقلّ نتائق الدّنیا مدرا،و أضیق بطون الأودیة قطرا.
بین جبال خشنة،و رمال دمثة،و عیون وشلة،و قری منقطعة؛لا یزکوبها خفّ،و لا حافر و لا ظلف.ثمّ أمر آدم علیه السّلام و ولده أن یثنوا أعطافهم نحوه،فصار مثابة لمنتجع أسفارهم،و غایة لملقی رحالهم.تهوی إلیه ثمار الأفئدة من مفاوز قفار سحیقة و مهاوی فجاج عمیقة،و جزائر بحار منقطعة،حتّی یهزّوا مناکبهم ذللا یهلّلون للّه حوله،و یرملون علی أقدامهم شعثا غبرا له.قد نبذوا السّرابیل وراء ظهورهم،و شوّهوا بإعفاء الشّعور محاسن خلقهم،ابتلاء عظیما،و امتحانا شدیدا،و اختبارا مبینا،و تمحیصا بلیغا،جعله اللّه سببا لرحمته،و وصلة إلی جنّته .
آیا نمیبینید خداوند انسانهای نخستین را از زمان آدم تا آخرین آنها را در این عالم با سنگهایی(منظور خانه کعبه است)آزمایش نموده که نه زیان میرساند نه سودی میبخشد،نه میبیند و نه میشنود،و این سنگها را خانه محترم خود قرار داده و آن را موجب پایداری و پابرجایی مردم ساخته است.
سپس آن را در سنگلاخترین مکانها و بیگیاهترین ریگزارهای زمین و تنگترین
درّهها،در میان کوههای خشن و شنهای نرم و روان و چشمههای کمآب و آبادیهای پراکنده قرار داد که نه شتر به آسانی در آن پرورش مییابد و نه اسب و گاو و گوسفند.(نه بنای قابل ملاحظهای دارد و نه سرزمین پرباری).
سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد که به سوی آن رخت سفر بربندند،آنجا را مرکز اجتماع و سرمنزل مقصود و باراندازشان قرار داد،که میوه دلها از میان فلاتها و دشتهای دور دست و از درون درّههای عمیق و جزایر از هم پراکنده دریاها به سوی آن سرازیر میشود تا شانهها را متواضعانه حرکت دهند و لا اله الاّ اللّهگویان گرد این خانه طواف کنند و با موهای آشفته و بدنهای پرگردوغبار هروله نمایند،در حالی که لباسها را به کناری افکنده و با ترک اصلاح سر و صورت زیباییهای خود را دگرگون ساختهاند.این آزمایشی است بزرگ و امتحانی است شدید و آشکار و پاکسازی مؤثری که خدا آن را سبب رحمتش و وصول به بهشتش قرار داده است.
درس عجیب دیگری از خانه خدا
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه هدف نهایی خود را که نفی تکبّر و دعوت به ساده زیستی است از طریق دیگری دنبال میکند و با تعبیرات بسیار زیبا،گویا و رسا آن را شرح میدهد،به گونهای که هیچ گویندهای هرچند فصیح و بلیغ باشد به گرد او نمیرسد، میفرماید:«آیا نمیبینید که خداوند انسانهای نخستین را از زمان آدم تا آخرین آنها در این عالم با سنگهایی که نه زیان میرساند نه سودی میبخشد،نه میبیند و نه میشنود، آزمایش نمود و این سنگها را خانه محترم خود قرار داده و آن را موجب پایداری و پابرجایی مردم ساخته است»؛ (أ لا ترون أنّ اللّه،سبحانه،اختبر الأوّلین من لدن آدم صلوات اللّه علیه،إلی الآخرین من هذا العالم؛بأحجار لا تضرّ و لا تنفع،و لا تبصر و لا تسمع.فجعلها بیته الحرام«الّذی جعله للنّاس قیاما») .
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که خانه کعبه-قدیمیترین معبد جهان- نخست به دست آدم ساخته شد(سپس در زمان ابراهیم تجدید بنا گردید)و نیز از آن استفاده میشود که سادگی فوق العاده این خانه و مصالح ظاهرا کمارزش آن همه برای این بوده است که مردم در جنبه مادّی آن خیره نشوند،بلکه یکپارچه به مسائل معنوی آن بیندیشند.نیز میفرماید:«خانه کعبه چنان مرکزیّتی دارد که توجه به آن و مراسمی که هرسال گرداگرد آن انجام میشود،سبب پایداری مسلمین و قوّت و عزّت و اتحاد و پیشرفت و تعالی آنان در جهات مختلف است».
این جمله در کلام امام علیه السّلام برگرفته از آیه شریفه 97 سوره مائده است که میفرماید:
« «جَعَلَ اللّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرامَ قِیاماً لِلنّاسِ» خداوند کعبه،بیت الحرام را وسیلهای برای سامان بخشیدن به کار مردم قرار داده است».
«قیام»در اینجا مصدری است که به معنای اسم فاعل آمده؛یعنی زندگی مردم را از جهت مادّی و معنوی برپا میدارد،همانگونه که ستونهای قوّی،خیمه و خانه برپا میدارد.
«بیت اللّه»از یک سو،رمز وحدت و اتحاد مسلمانان و سربلندی و عظمت آنهاست و از سوی دیگر مراسمی دارد که دلها را از زنگار گناه پاک میکند و نور معنویت بر آنها میپاشد.
آنگاه امام علیه السّلام بعد از ذکر سادگی خانه کعبه به ذکر ویژگیهای سرزمین مکّه که این خانه در آن قرار گرفته است،پرداخته،چنین میفرماید:«سپس خداوند آن را در سنگلاخترین مکانها و بیگیاهترین ریگزارهای زمین و تنگترین درّهها در میان کوههای خشن و شنهای نرم و روان و چشمههای کمآب و آبادیهای پراکنده قرار داد که نه شتر به آسانی در آن پرورش مییابد و نه اسب و گاو و گوسفند.(نه بنای قابل ملاحظهای دارد و نه سرزمین زراعی و دامداری)»؛ (ثمّ وضعه بأوعر (1)بقاع الأرض حجرا،و أقلّ نتائق (2)
الدّنیا مدرا (1).و أضیق بطون الأودیة قطرا (2).بین جبال خشنة،و رمال دمثة (3)،و عیون وشلة (4)،و قری منقطعة؛لا یزکو (5)بها خفّ، (6)و لا حافر (7)و لا ظلف (8)) .
امام علیه السّلام در این اوصاف هشتگانهای که برای سرزمین مکّه بیان فرموده،داد سخن را درباره محرومیت این سرزمین از جهات مختلف سر داده است؛نخست از سنگلاخ بودن آن سخن میگوید که هرکس به این سرزمین مشرّف شود میبیند خانه خدا در درّه تنگی میان کوههای خشک و خشن و صعب العبور قرار گرفته که امروز با زحمت زیاد به وسیله حفر تونلهای فراوان توانستهاند جادّهها و خیابانهای مناسبی از درون این کوهها برای عابران سواره و پیاده بسازند.
سپس به کمبود خاک برای زراعت اشاره میکند که راستی چنین است؛امروز مجبورند برای پرورش مقداری درخت،خاکهایی از نقاط دور و نزدیک به آنجا حمل کنند و سپس به تنگ بودن درههای آن اشاره میکند،میدانیم درههای وسیع که دارای سرزمین زراعی خوب است یکی از بهترین نقاط برای زندگی بشر است و بسیاری از شهرهای بزرگ نیز در چنین درّهها واقع شده است،ولی درههای تنگ به هیچ وجه قابل
1) 3) .«مدر»به معنای خاکهای خشکیده به هم چسبیده است و به ملاتهایی که فاصله میان سنگها و آجرها را به هنگام بنا میپوشاند،مدر میگویند.
2) 4) .«قطر»به معنای ناحیه و منطقه است.
3) 5) .«دمثة»از ریشه«دماثه»به معنای نرم بودن گرفته شده است.
4) 6) .«وشلة»به معنای کمی آب از«وشل»بر وزن«حشر»به معنای جریان خفیف آب گرفته شده است.
5) 7) .«یزکو»از«زکاة»به معنای نموّ و رویش گرفته شده است.
6) 8) .«خف»در اصل به معنای کفش و در اینجا کنایه از شتر است،زیرا قسمت پایین پای او گویی در کفشی قرار دارد.
7) 9) .«حافر»به معنای حفرکننده و در اینجا کنایه از اسب است،زیرا سم او زمین را حفر میکند.
8) 10) .«ظلف»به معنای سمهای شکافدار و کنایه از گاو و گوسفند است.
زندگی نیست.
آنگاه به کوههای خشن مکّه که کمترین گیاهی بر آن میروید و شنهای نرمی که عبور و مرور بر آن بسیار مشکل است و طوفانها آن را جابهجا میکند و چشمههای کمآب آن و آبادیهای پراکندهای که بیابانهایی خشکی در میان آنها قرار گرفته،اشاره میکند و سرانجام آماده نبودن این سرزمین برای پرورش حیوانات اهلی همچون شتر و گاو و گوسفند را از ویژگیهای آن میشمارد.به راستی اگر خانه خدا در میان این کوهها قرار نداشت هرگز کسی فکر نمیکرد که مکّه را محلّ زندگی خود قرار دهد؛ولی خداوند برای تربیت نفوس و زدودن آثار کبر و غرور چنین منطقهای را به عنوان برترین معبد روی زمین برگزیده و همه مستطیعان را برای انجام مناسک حج به آنجا فراخوانده است.
ابراهیم خلیل اللّه که مأمور تجدید بنای کعبه بود نیز طبق آنچه قرآن بیان کرده،به همین حقیقت اعتراف کرد و عرضه داشت:« «رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ» پروردگارا من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی در کنار خانهای که حرم توست ساکن ساختم». (1)
سپس امام علیه السّلام بعد از ذکر موقعیت خانه کعبه و ویژگیهای سرزمین مکّه به مسئله حجّ و زیارت خانه خدا میپردازد که از زمان آفرینش آدم آغاز شده است و تا پایان جهان ادامه دارد،میفرماید:«آنگاه آدم و فرزندانش را فرمان داد که به سوی آن رخت سفر بربندند و آنجا مرکز اجتماع و سرمنزل مقصود و باراندازشان قرار داد،که میوه دلها از میان فلاتها و دشتهای دور دست و از درون درّههای عمیق و جزائر از هم پراکنده دریاها با سرعت به آنجا روی میآورد»؛ (ثمّ أمر آدم علیه السّلام و ولده أن یثنوا (2)أعطافهم (3)نحوه،
فصار مثابة (1)لمنتجع (2)أسفارهم،و غایة لملقی رحالهم (3).تهوی إلیه ثمار الأفئدة من مفاوز (4)قفار (5)سحیقة (6)و مهاوی (7)فجاج (8)عمیقة،و جزائر بحار منقطعة) .
این تعبیرات زیبای امام برگرفته از آیات شریفه قرآن مجید است؛امام علیه السّلام مکّه را به عنوان«مثابه»(جایگاه،پناهگاه و مرکز اجتماع)شمرده،همانگونه که قرآن مجید میفرماید:« «وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً» به خاطر بیاورید هنگامی خانه کعبه را محلّ اجتماع و مرکز امنوامان قرار دادیم». (9)
از آن تعبیر به«منتجع»(محلّی که برای سود به آنجا میروند)کرده،همانگونه که در قرآن مجید آمده است:« «لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» مردم به زیارت خانه خدا میروند تا بهرههای فراوان از آن گیرند». (10)
جمله «تهوی الیه ثمار الافئده» برگرفته از آیه شریفه« «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ» خداوندا دلهای مردم را به آنها متوجه ساز»میباشد. (11)
1) 1) .«مثابة»به معنای محل بازگشت از ریشه«ثوب»بر وزن«فوق»به معنای بازگشتن گرفته شده است.
2) 2) .«منتجع»یعنی محل فایده از«نجوع»به معنای مفید بودن گرفته شده است و لذا به چراگاه و آسایشگاه و محل تفریح نیز منتجع گفته میشود.
3) 3) .«ملقی رحالهم»یعنی بارانداز آنها،از ریشه«القاء»و«رحال»جمع«رحل»گرفته شده است.
4) 4) .«مفاوز»جمع«مفازه»به معنای بیابان است.
5) 5) .«قفار»جمع«قفر»به معنای خالی بودن از سکنه است.
6) 6) .«سحیقة»به معنای دور دست از«سحق»بر وزن«سقف»به معنای کوفتن و نرم کردن و دور ساختن گرفته شده است.
7) 7) .«مهاوی»جمع«مهوای»به معنای گرداب و پرتگاه است از«هویّ»بر وزن«حلیّ»با ضم«ح»و تشدید«ی»)به معنای سقوط کردن و پایین افتادن گرفته شده است.
8) 8) .«فجاج»جمع«فج»به معنای گردنه و گذرگاه میان دو کوه است از«فج»بر وزن«حجّ»به معنای پاها را از هم گشادن و دور کردن گرفته شده است.
9) 9) .بقره،آیه 125.
10) 10) .حج،آیه 28.
11) 11) .ابراهیم آیه،37.
تعبیر «من مفاوز قفار» هماهنگ است با آیه شریفه« «وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ» و مردم را دعوت عام به حج کن تا پیادهها و سوارهها بر مرکبهای لاغر از هرراه دوری به سوی تو بیایند». (1)
به این ترتیب حرکت اقوام مختلف از مناطق جهان را به سوی مکّه منعکس میکند و به دنبال آن اشارهای به اعمال و مناسک آموزنده حج نموده،میفرماید:«این حرکت برای آن است که:«(هنگام سعی)شانهها را متواضعانه حرکت دهند و لا اله الاّ اللّه گویان گرد خانه کعبه طواف کنند و با موهای آشفته و بدنهای پرگردوغبار هروله نمایند،در حالی که لباسها را به کناری افکنده و با ترک اصلاح سر و صورت زیباییهای خود را دگرگون ساختهاند»؛ (حتّی یهزّوا (2)مناکبهم ذللا یهلّلون للّه حوله،و یرملون (3)علی أقدامهم شعثا (4)غبرا (5)له.قد نبذوا السّرابیل (6)وراء ظهورهم،و شوّهوا (7)بإعفاء (8)الشّعور محاسن خلقهم) .
امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه به بخش مهمی از مناسک حج اشاره فرموده از جمله پوشیدن لباس احرام و ترک کردن آنچه به محرم حرام است از زیباییها و همچنین طواف گرد خانه خدا و سعی میان صفا و مروه با آداب خاص که هریک از برنامه و آموزهای از آموزههای حج است و به راستی تا انسان در این مراسم شرکت نکند و از نزدیک این برنامه خودسازی را نبیند نمیتواند به عمق تأثیر این تعلیمات آشنا شود.در ادامه این سخن
1) 1) .حج،آیه 27.
2) 2) .«یهزوا»از ریشه«هزّ»بر وزن«حظ»به معنای تکان دادن است.
3) 3) .«یرملون»از ریشه«رمل»بر وزن«عمل»به معنای راه رفتن سریع(هروله کردن)گرفته شده است.
4) 4) .«شعث»جمع«اشعث»یعنی ژولیدهمو.
5) 5) .«غبر»جمع«اغبر»به معنای غبارآلود است.
6) 6) .«سرابیل»جمع«سربال»به معنای پیراهن است و گاه به هرگونه لباسی اطلاق شده و در خطبه بالا همین معنا مراد است.
7) 7) .«شوهوا»از ریشه«شوه»بر وزن«قول»به معنای بدنما و بدمنظر شدن است.
8) 8) .«اعفاء»به معنای رها ساختن است و«اعفاء الشعور»یعنی رها ساختن موها تا بلند شدن آن.
میافزاید:«این آزمایشی بزرگ و امتحانی شدید و آزمونی آشکار و پاکسازی است مؤثر که خدا آن را سبب رحمتش و وصول به بهشتش قرار داده است»؛ (ابتلاء عظیما،و امتحانا شدیدا،و اختبارا مبینا،و تمحیصا بلیغا،جعله اللّه سببا لرحمته،و وصلة إلی جنّته) .
تعبیر به ابتلا،امتحان و اختبار هرسه تعبیر دلالت بر آزمودن دارد؛ولی در یکی با وصف عظیم و دیگری شدید و دیگری مبین ذکر شده و مقصود امتحانی بسیار مهم است که هم بزرگ باشد هم شدید و هم آشکار و آزمون حج دارای این اوصاف سهگانه است و جمله (تمحیصا بلیغا) اشاره به نتیجه این آزمون است که تأثیر عمیقی در خالص گردانیدن دلها و نیّات دارد،آنگونه که در روایات وارد شده است که زوّار خانه خدا هنگامی که از این مراسم بزرگ برمیگردند،چون انسانی هستند که از نو تولد یافتهاند.
همانگونه که امام صادق علیه السّلام میفرماید:پدرم میفرمود:«من أمّ هذا البیت حاجّا أو معتمرا مبرأ من الکبر،رجع من ذنوبه کهیئة یوم ولدته أمّه؛کسی که قصد این خانه به عنوان حج یا عمره کند در حالی که دور از کبر و غرور باشد،از گناهان خود پاک میشود آنگونه که از مادر متولد شده بود». (1)
تمام این بیانات در راستای هدف خطبه است که همان مبارزه با کبر و غرور و خودخواهی و خودبینی است،زیرا حج لباس غرور و خودبینی را از تن انسان بیرون میآورد و درس تواضع و اخلاص و فروتنی را به او میآموزد.
1) 1) .الکافی،جلد 4،صفحه 252،حدیث 2 باب فضل الحج و العمرة.
و لو أراد سبحانه أن یضع بیته الحرام،و مشاعره العظام،بین جنّات و أنهار،و سهل و قرار،جمّ الأشجار،دانی الثّمار،ملتفّ البنی،متّصل القری، بین برّة سمراء،و روضة خضراء،و أریاف محدقة،و عراص مغدقة،و ریاض ناضرة،و طرق عامرة،لکان قد صغر قدر الجزاء علی حسب ضعف البلاء.و لو کان الإساس المحمول علیها،و الأحجار المرفوع بها،بین زمرّدة خضراء،و یاقوتة حمراء،و نور و ضیاء،لخفّف ذلک مصارعة الشّکّ فی الصّدور،و لوضع مجاهدة إبلیس عن القلوب،و لنفی معتلج الرّیب من النّاس،و لکنّ اللّه یختبر عباده بأنواع الشّدائد،و یتعبّدهم بأنواع المجاهد،و یبتلیهم بضروب المکاره،إخراجا للتّکبّر من قلوبهم،و إسکانا للتّذلّل فی نفوسهم،و لیجعل ذلک أبوابا فتحا إلی فضله،و أسبابا ذللا لعفوه .
اگر خداوند سبحان میخواست میتوانست خانه محترم خود و اماکن پرعظمتش را در میان باغها و نهرها و سرزمینهای هموار و آرام و پردرخت که میوههایش در دسترس باشد دارای بناهای فراوان و آبادیهای به هم پیوسته در میان گندمزارها و باغهای خرم و پرگل و گیاه و روستاهای سرسبز و زمینهای پرآب و گلزارهای پرطراوت و جادههای آباد قرار دهد؛امّا در این صورت به همان نسبت که آزمون،سادهتر بود پاداش و جزا نیز کوچکتر میشد و اگر پی و بنیانی که خانه کعبه بر آن نهاده شده و سنگهایی که بنای آن
را بالا برده از زمرد سبز و یاقوت سرخ و درخشنده بود،شک و تردید در سینهها کمتر رخنه میکرد و نیازی برای تلاش ابلیس جهت سیطره بر قلوب نبود و وسوسههای پنهانی از مردم منتفی میشد؛ولی خداوند،بندگانش را با انواع شدائد میآزماید و با انواع مشکلات،متعبّد میسازد و با اشکال گوناگون گرفتاریها امتحان میکند تا تکبر را از قلوب آنها خارج سازد و تواضع و فروتنی را در نفوسشان جای دهد تا درهای فضل و رحمتش را به روی آنان بگشاید و اسباب آسان عفوش را در اختیارشان قرار دهد.
چرا کعبه در میان باغهای سرسبز نیست؟
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه در تکمیل آنچه در بخش پیشین گذشت به این نکته اشاره میفرماید که خداوند میتوانست خانه کعبه را در خوش آب و هواترین مناطق زمین قرار دهد و بنایش را با سنگهای گرانبهای زینتی بسازد؛ولی چنین نکرد مبادا مردم متوجه جهات مادی شوند و اجر و پاداششان کم گردد و در بیان این معنا چنان داد سخن داده که از آن زیباتر و گویاتر تصور نمیشود،میفرماید:«اگر خداوند سبحان میخواست خانه محترم خود و اماکن پرعظمتش را در میان باغها و نهرها و سرزمینهای هموار و آرام و پردرخت که میوههایش در دسترس باشد دارای بناهای فراوان و آبادیهای به هم پیوسته در میان گندمزارها و باغهای خرم و پرگل و گیاه و روستاهای سرسبز و زمینهای پرآب و گلزارهای پرطراوت و جادههای آباد قرار دهد،میتوانست امّا در این صورت به همان نسبت که آزمون،سادهتر بود پاداش و جزا نیز کوچکتر میشد»؛ (و لو أراد سبحانه أن یضع بیته الحرام،و مشاعره (1)العظام،بین جنّات و أنهار،و سهل
1) 1) .«مشاعر»جمع«مشعر»به معنای محلی است که بعضی از اعمال حج در آنجا انجام میشود و به جهت آن«مشعر»میگویند که شعارهای اسلامی در آنجا اجرا میگردد و نیز فکر و شعور و اندیشه را به کار میاندازد.
و قرار،جمّ (1)الأشجار،دانی الثّمار،ملتفّ (2)البنی، (3)متّصل القری،بین برّة (4)سمراء، (5)و روضة خضراء،و أریاف (6)محدقة (7)،و عراص (8)مغدقة (9)،و ریاض ناضرة (10)،و طرق عامرة،لکان قد صغر قدر الجزاء علی حسب ضعف البلاء) .
امام علیه السّلام با ترسیم دقیق و زیبایی که برای یک منطقه خرم و سرسبز با ذکر دوازده وصف مختلف بیان فرموده،همه گفتنیها را در این زمینه گفته و به تمام زیباییها که برای یک سرزمین خرم و آباد است با دقت هرچه تمامتر،اشاره کرده و فصاحت و بلاغت را به اوج رسانده است.
به یقین اگر خانه خدا در سرزمین بسیار خوش آب و هوایی که امام اوصاف آن را بیان فرموده قرار میداد،به گردشگاه مهمی تبدیل میشود که گروهی برای خوشگذرانی به آنجا میآمدند و درسهای تربیتی و اخلاقی حج به فراموشی سپرده میشد.
آنگاه درباره ساختمان خانه کعبه میفرماید:«و اگر پی و بنیانی که خانه کعبه بر آن نهاده شده و سنگهایی که بنای آن را بالا برده از زمرد سبز و یاقوت سرخ همراه با نور و
1) 1) .«جم»به معنای فراوان و انبوه است.
2) 2) .«ملتف»به معنای مجتمع و تراکم از ریشه«لفّ»بر وزن«کف»به معنای پیچیدن گرفته شده است.
3) 3) .«بنی»جمع«بنیه»یعنی بنا.
4) 4) .«برّه»و«برّ»به معنای گندم.
5) 5) .«سمراء»یعنی گندمگون.
6) 6) .«اریاف»جمع«ریف»زمینی است که در آن زراعت میشود و آباد است و به معنای روستا نیز آمده است.
7) 7) .«محدقه»یعنی محلی که باغ و بوستان دارد.
8) 8) .«عراص»جمع«عرصة»حیاط خانه است.
9) 9) .«مغدقة»یعنی فراوان و زیاد و در اصل از«غدق»بر وزن«شفق»به معنای آب فراوان گرفته شده است.
10) 10) .«ناضرة»به معنای شاداب و سرسبز از ریشه«نضرة»به معنای شادابی خاصی است که بر اثر وفور نعمت حاصل میشود.
درخشش بود،سبب میشد شک و تردید در سینهها کمتر رخنه میکرد و نیازی برای تلاش ابلیس جهت سیطره بر قلوب نبود و وسوسههای پنهانی از مردم منتفی میشد»؛ (و لو کان الإساس (1)المحمول علیها،و الأحجار المرفوع بها،بین زمرّدة خضراء، و یاقوته حمراء،و نور و ضیاء،لخفّف ذلک مصارعة (2)الشّکّ فی الصّدور،و لوضع مجاهدة إبلیس عن القلوب،و لنفی معتلج (3)الرّیب من النّاس) .
به یقین برنامهای همچون حج برای این تنظیم شده که انسان در پرتو آن با هوای نفس و وسوسههای شیطانی مبارزه کند و هرگاه این مراسم،منظره جالبی داشته باشد این مبارزه کمرنگ خواهد شد؛ولی هنگامی که با زحمت و مشقّت و در محیطی خشک و ساده برگزار گردد وسوسههای شیاطین و هوای نفس،فعّال میشود و اینجاست که بازار مبارزه،داغ و بندگان باایمان،نیرومند و قوی میشوند و آثار تربیتی حج در آنها آشکار میگردد.منظور از«مصارعة الشّکّ»مبارزه وسوسهها و شک و تردیدها از درون با قلب مؤمن است و منظور از«مجاهده ابلیس»وسوسههای او از برون است و مفهوم«معتلج الرّیب»تلاطم امواج تردیدهاست که در تکالیف شاقّ مذهبی،گاهی مؤمنان را تکان میدهد.و«شکّ»و«ریب»را گرچه به یک معنا تفسیر کردهاند؛ولی به گفته بعضی از ارباب لغت،«ریب»به معنای شکّ و تردیدی است که بعدا پرده از روی آن برداشته میشود،در حالی که شک ممکن است همچنان باقی بماند.
آنگاه امام در یک نتیجهگیری کلّی چنین میفرماید:«ولی خداوند،بندگانش را با انواع
1) 1) .«اساس»به کسر همزه جمع«اس»(به فتح همزه یا به کسر یا به ضم)به معنای پایه و شالوده است.
2) 2) .«مصارعة»به معنای کشتی گرفتن و مبارزه،از«صرع»بر وزن«فرع»به معنای به زمین افکندن گرفته شده است و بیماری«صرع»را از این جهت«صرع»گفتهاند که انسان،غش میکند و او را به زمین میافکند.
3) 3) .«معتلج»به معنای«تلاطم»از ریشه«اعتلاج»یعنی نزاع کردن با یکدیگر و برآشفتن و به تلاطم افتادن.
شداید میآزماید و با انواع مشکلات،متعبّد میسازد و با اقسام گوناگون گرفتاریها امتحان میکند تا تکبّر را از قلوب آنها خارج سازد و تواضع و فروتنی را در نفوسشان جایگزین نماید و درهای فضل و رحمتش را به روی آنان بگشاید و اسباب عفوش را به آسانی در اختیارشان قرار دهد»؛ (و لکنّ اللّه یختبر عباده بأنواع الشّدائد،و یتعبّدهم بأنواع المجاهد،و یبتلیهم بضروب المکاره،إخراجا للتّکبّر من قلوبهم،و إسکانا للتّذلّل فی نفوسهم،و لیجعل ذلک أبوابا فتحا (1)إلی فضله،و أسبابا ذللا (2)لعفوه) .
اشاره به اینکه واجبات شرعی مانند نماز و روزه و حج و جهاد و زکات و خمس و همچنین منهیات و ترک انواع هوا و هوسها،اموری هستند غالبا سنگین و پرزحمت تا صفوف مطیعان و متواضعان در برابر فرمان حق را از هواپرستان خودخواه جدا سازد و اگر غیر از این میبود هرگز این جدایی صفوف صورت نمیگرفت.
واژه«شدائد»و«مجاهد»و«مکاره»گرچه مفاهیمی نزدیک به هم دارد و همه اشاره به کارهای سخت و دشوار است؛ولی از سه زاویه به آن نگاه شده،شدّتی که شکیبایی میطلبد و مشقّتی که تحمل و بردباری میخواهد و کراهتی که صبر و استقامت طلب میکند.
قابل توجه است که امام علیه السّلام چهار نتیجه که لازم و ملزوم یکدیگرند،برای این امر بیان فرموده است:1.بیرون راندن تکبّر از دلها.2.جانشین کردن فروتنی به جای آنکه هدف اصلی خطبه را تشکیل میدهد.3.گشودن درهای بهشت.4.شمول عفو و رحمت الهی.
«أفضل الأعمال أحمزها»!
آنچه در بالا در کلام امام علیه السّلام آمده،همان چیزی است که در روایات اسلامی تحت عنوان«أفضل الأعمال أحمزها»دیده میشود (1)این حدیث که از پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله نقل شده است نشان میدهد طاعات و اعمال خیر هرقدر انجام آن از نظر جسمانی یا روحی سنگینتر باشد فضیلت و ثواب آن بیشتر است.
«احمز»از ریشه«حمز»در لغت به معنای گزندگی و تندی و تیزی و سختی و سوزندگی چیزی است و این تعبیر نشان میدهد که اعمال پرزحمت و گزنده و سخت در پیشگاه خدا ارزش بیشتری دارد.دلیل آن هم روشن است،زیرا نیروی بیشتری از نظر جسم و روح برای انجام آن لازم است و میدانیم پاداش اعمال به اندازه نیروهایی است که برای انجام آن به کار گرفته میشود.
این نیرو همیشه جنبه جسمانی ندارد(مانند پای پیاده به زیارت خانه خدا رفتن در شرایطی که دلیل بر عظمت این برنامه میشود)در بسیاری از اوقات جنبه روحی دارد؛ مثلا«اخلاص نیّت»به گونهای که کمترین شائبه غیر خدا در آن نباشد کار آسانی نیست یا تواضع و خضوع در آنجا که با روح سرکش آدمی نمیسازد کار بسیار سختی است و همین امر سبب شد که ابلیس آن را تحمل نکند و رشته بندگی خدا را برای همیشه بگسلد.
هرکدام از این سختیها از یک سو سبب پاداش عظیم الهی میگردد و از سوی دیگر نفوس انسانی را تربیت و تقویت میکند و اینکه ریاضتها سبب صفای نفس و قوّت و قدرت آن است از همین جا سرچشمه میگیرد.
مبارزه با کبر و تعصّب که موضوع اصلی این خطبه است از روشنترین مصادیق «أفضل الأعمال أحمزها»است و نیز زیارت خانه خدا در آن سرزمین خشک و سوزان؛با
1) 1) .بحار الانوار،جلد 67،صفحه 191.
برنامههایی خاص بر نفس آدمی شاقّ و سنگین است؛از تروک احرام گرفته تا سعی صفا و مروه و طواف خانه خدا و وقوف در بیابان عرفات و مشعر و منا و حلق رأس،مصداق روشن دیگری از آن است.
فاللّه اللّه فی عاجل البغی،و آجل و خامة الظّلم،و سوء عاقبة الکبر، فإنّها مصیدة إبلیس العظمی،و مکیدته الکبری،الّتی تساور قلوب الرّجال مساورة السّموم القاتلة،فما تکدی أبدا،و لا تشوی أحدا،لا عالما لعلمه،و لا مقلاّ فی طمره.و عن ذلک ما حرس اللّه عباده المؤمنین بالصّلوات و الزّکوات،و مجاهدة الصّیام فی الأیّام المفروضات،تسکینا لأطرافهم،و تخشیعا لأبصارهم،و تذلیلا لنفوسهم،و تخفیضا لقلوبهم،و إذهابا للخیلاء عنهم،و لما فی ذلک من تعفیر عتاق الوجوه بالتّراب تواضعا،و التصاق کرائم الجوارح بالأرض تصاغرا،و لحوق البطون بالمتون من الصّیام تذلّلا؛مع ما فی الزّکاة من صرف ثمرات الأرض و غیر ذلک إلی أهل المسکنة و الفقر.
انظروا إلی ما فی هذه الأفعال من قمع نواجم الفخر،و قدع طوالع الکبر .
خدا را خدا را!از کیفر سریع سرکشی و سرانجام وخیم ظلم و ستم و سوء عاقبت تکبّر بر حذر باشید،زیرا این امور دام بزرگ ابلیس و نیرنگ عظیم اوست که همچون زهرهای کشنده در قلوب مردان نفوذ میکند.هرگز از تأثیر فرونمیماند و کسی از هلاکتش جان سالم به در نمیبرد،نه عالم به جهت علم و دانشش و نه فقیر به سبب لباس کهنهاش،و به همین جهت خداوند بندگان باایمان خود را با نمازها و زکاتها و مجاهدتها به وسیله روزههای واجب(از بغی و ظلم و کبر)حراست فرموده،تا اعضا و جوارحشان آرام شود،
چشمانشان خاضع و نفوس آنان رام گردد،قلبهایشان خضوع پذیرد و تکبّر را از آنان بزداید.
و به همین دلیل ساییدن پیشانیها که بهترین جای صورت است بر خاک،موجب تواضع و فروتنی است و گذاردن اعضای پرارزش بدن بر زمین دلیل بر کوچکی و چسبیدن شکمها به پشت به هنگام روزه مایه تواضع است و نیز پرداخت زکات موجب صرف ثمرات و درآمدهای زمین و غیر آن برای نیازمندان و مستمندان میگردد(و همه این امور بندگان را از آفت کبر و غرور بازمیدارد و به تواضع و فروتنی دعوت میکند)به آثار این اعمال بنگرید که چگونه شاخههای درخت تفاخر را درهم میشکند و از جوانه زدن کبر و خودپسندی(در دلها)جلوگیری میکند.
هیچکس از کبر و غرور در امان نیست
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه باز به دنبال هدف اصلی مجموع خطبه؛یعنی نکوهش کبر و غرور و نشان دادن آثار سوء آن است؛ولی این هدف را از مسیر جالب دیگری دنبال میکند و به سراغ عبادت و واجبات و فرایض الهی میرود و نشان میدهد که آنها چگونه برای زدودن آثار کبر و غرور،مؤثراند.
ابتدا مقدّمتا بهطور کلّی به عواقب سوء بغی و ظلم،هشدار میدهد و میفرماید:«خدا را خدا را!از کیفر سریع سرکشی و سرانجام وخیم ظلم و ستم و سوء عاقبت تکبّر بر حذر باشید»؛ (فاللّه اللّه فی عاجل البغی،و آجل وخامة الظّلم،و سوء عاقبة الکبر) .
سپس به ذکر دلیل روشنی برای این هشدار پرداخته،میفرماید:«زیرا(این امور سه گانه)دام بزرگ ابلیس و نیرنگ عظیم اوست که همچون زهرهای کشنده در قلوب مردان نفوذ میکند.هرگز از تأثیر فرونمیماند و کسی از هلاکتش جان سالم به در نمیبرد،نه
عالم به جهت علم و دانشش و نه فقیر به سبب لباس کهنهاش»؛ (فإنّها مصیدة (1)إبلیس العظمی،و مکیدته الکبری،الّتی تساور (2)قلوب الرّجال مساورة السّموم القاتلة، فما تکدی (3)أبدا،و لا تشوی (4)أحدا،لا عالما لعلمه،و لا مقلاّ (5)فی طمره (6)) .
امور سهگانهای که امام علیه السّلام در آغاز این سخن به آن هشدار میدهد،بعضی به معنای تجاوز از حد به معنای ستم کردن و تکبّر و خودبرتربینی است لازم و ملزوم یکدیگرند.
افراد متکبّر تنها خودشان را میبینند و به همین جهت برای حقوق دیگران ارزشی قائل نیستند و دست به ظلم و ستم میزنند و نیز بعضی به معنای تجاوز از حد،به ظلم و ستم میانجامد و همه اینها سموم کشنده و دامهای خطرناکی از دامهای شیطانند که جز اولیاء اللّه و افراد صلح باایمان را از آن گریزی نیست.
جمله «فما تکدی أبدا...» اشاره به فراگیر بودن این هشدار است؛مبادا دانشمندی تصوّر کند که تنها با علم و دانشش میتواند از این دام شیطان رهایی یابد و یا شخص فقیری با فقرش ممکن است از آسیب آن در امان بماند؛هرکس-بدون استثنا-آلوده بغی و ظلم و کبر گردد عاقبت شوم و تاریکی خواهد داشت.
آنگاه امام عبادت اسلامی را مطرح و روی بسیاری از آنها انگشت میگذارد و تأثیر مثبت آنها را در زدودن آثار کبر و غرور و زنده کردن روح تواضع و فروتنی شرح میدهد و
1) 1) .«مصیدة»(به سکون صاد و فتح یاء)و بعضی به کسر میم خواندهاند به معنای آلت صید دام است.
2) 2) .«تساور»از«سور»،بر وزن«غور»به معنای پریدن بر چیزی و حمله کردن است و در اینجا به معنای نفوذ سموم در دلها آمده است.
3) 3) .«تکدی»از ریشه«کدی»بر وزن«کسب»به معنای بخل ورزیدن و محبوس ساختن و از اثر انداختن است.
4) 4) .«تشوی»از ریشه«شیّ»بر وزن«شرّ»گاه به معنای بریان کردن و پختن و گاه به معنای دست و پا و اطراف بدن آمده و هنگامی که به باب افعال برود به ضرباتی گفته میشود که به نقطه حساس وارد نگردد و خطا کند و به اطراف وارد شود.
5) 5) .«مقلأ»«مقلّ»به معنای فقیر است و از ریشه«قلیل»گرفته شده است.
6) 6) .«طمر»به معنای لباس کهنه و مندرس است.
میفرماید:«و به همین جهت است که خداوند،بندگان باایمان خود را با نمازها و زکاتها و مجاهدتها به وسیله روزه واجب(از بغی و ظلم و کبر)حراست فرموده،تا اعضا و جوارحشان آرام شود؛چشمانشان خاضع،و نفوس آنان رام گردد؛قلبهایشان خضوع پذیرد و تکبّر را از آنان بزداید»؛ (و عن ذلک ما حرس اللّه (1)عباده المؤمنین بالصّلوات و الزّکوات،و مجاهدة الصّیام فی الأیّام المفروضات،تسکینا لأطرافهم، (2)و تخشیعا لأبصارهم،و تذلیلا لنفوسهم،و تخفیضا (3)لقلوبهم،و إذهابا للخیلاء (4)عنهم) .
اشاره به اینکه یکی از فلسفههای مهم این عبادات،درهم شکستن انگیزههای کبر و غرور است که سرچشمه تجاوز و ظلم میشود.ارکان و آداب نماز بهطور کامل،انسان را به تواضع دعوت میکند.ایستادن همچون عبد خاضع در برابر خداوند و سپس رکوع و از همه مهمتر سجده از یک سو روح تواضع را در انسان پرورش میدهد و از سوی دیگر او را از هرگونه گناه بازمیدارد «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ» (5).
همچنین زکات که در واقع اکرام و احترامی به نیازمندان و مستمندان است،کبر و
1) 1) .«عن ذلک ما حرس اللّه»در ترکیب و تفسیر این جمله،شارحان اختلاف کردهاند.ابن ابی الحدید میگوید«ما»در این جمله زایده و«ذلک»اشاره به بغی و ظلم و کبر است،بنابراین مفهوم جمله چنین میشود:خداوند بندگانش را از این امور سهگانه به وسیله نماز و روزه و زکات حفظ فرموده است و بعضی دیگر مانند شارح خوئی گفتهاند که«عن»در اینجا برای بیان علت است و«ما»مصدریه است و معنای جمله این میشود که خداوند بدین سبب بندگانش را با نماز و زکات و روزه از کبر و غرور و ظلم،حراست کرده است.
2) 2) .«اطراف»این واژه در فارسی امروز به معنای جوانب است؛ولی در لغت عرب طرف،بر وزن«هدف»به معنای قطعه و پارهای از هرچیز است و به هنگامی اطراف بدن گفته میشود مراد دست و پا و انگشتان است.
3) 3) .«تخفیض»از«خفض»بر وزن«لفظ»به معنای سهولت و نرمش و پایین آوردن گرفته شده است.
4) 4) .«خیلاء»به معنای تکبّر و خودبینی است.
5) 5) .عنکبوت،آیه 45.
غرور را از روح و جان ثروتمندان و متمکّنان میزداید و نیز روزه که انسان را با تشنگی و گرسنگی در صف فقرا و نیازمندان قرار میدهد،درهم شکننده کبر و غرور است؛هرچند فلسفه این عبادات به این منحصر نمیشود؛ولی به یقین یکی از فلسفههایش همین است که امام علیه السّلام در اینجا بدان اشاره فرموده است.
در سایر روایات اسلامی نیز به این معنا اشاره شده است؛مثلا در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام میخوانیم:«إنّ علّة الصّلاة أنّها إقرار بالرّبوبیّة للّه تعالی و خلع الأنداد و قیام بین یدی الجبّار جلّ جلاله بالذّل و المسکنة و الخضوع...؛فلسفه نماز اقرار به ربوبیت خداوند متعال و نفی هرگونه شرک و قیام در برابر ذات پاک خداوند با تسلیم و تواضع و خضوع است». (1)
و نیز درباره فلسفه زکات از همان حضرت نقل شده است که میفرماید:«و هو موعظة لأهل الغنی و عبرة لهم لیستدلّوا علی فقراء الآخرة بهم؛ادای زکات پند و اندرزی است برای اغنیا و درس عبرتی است برای آنها تا از این طریق به فقر و نیازمندی خود در آخرت آشنا شوند». (2)
نیز از همان حضرت درباره فلسفه صوم چنین میخوانیم:«علّة الصّوم عرفان مسّ الجوع و العطش لیکون ذلیلا مستکینا...؛فلسفه روزه این است که گرسنگی و تشنگی را احساس کند تا متواضع و خاضع گردد...» (3)
آنگاه امام علیه السّلام در ادامه این سخن به شرح آنچه در جملههای بالا به صورت اجمال درباره فلسفه نماز و روزه و زکات بیان کرده بود،پرداخته چنین میفرماید:«(خداوند نماز را واجب کرد)به این جهت که ساییدن پیشانیها که بهترین جای صورت است بر خاک، موجب تواضع و فروتنی است و گذاردن اعضای پرارزش بدن بر زمین دلیل بر کوچکی،و
چسبیدن شکمها به پشت،به هنگام روزه،مایه تواضع است و نیز پرداخت زکات،موجب صرف ثمرات زمین و غیر آن برای نیازمندان و مستمندان میگردد(و همه این امور، بندگان را از آفت کبر و غرور بازمیدارد و به تواضع و فروتنی دعوت میکند)»؛ (و لما فی ذلک من تعفیر (1)عتاق (2)الوجوه بالتّراب تواضعا،و التصاق کرائم (3)الجوارح بالأرض تصاغرا (4)،و لحوق البطون بالمتون (5)من الصّیام تذلّلا؛مع ما فی الزّکاة من صرف ثمرات الأرض و غیر ذلک إلی أهل المسکنة و الفقر) .
به یقین آنچه در بالا آمد،بخشی از فلسفههای این عبادات مهم اسلامی است،زیرا عبادات،فلسفههای مهمی دارد که یکی از مهمترین آنها همان پرورش روح تواضع و فروتنی و مبارزه با کبر و غرور است.فلسفه نهی از فحشاء و منکر و معراج مؤمن بودن در نماز و نیز پرورش روح تقوا و اخلاص در سایه روزه و مبارزه با آفت اختلاف طبقاتی در زکات و غیر اینها،غیر قابل انکار است.
در سایر روایات اسلامی نیز اشارات روشنی به این امور دیده میشود.در حدیثی از امام باقر علیه السّلام میخوانیم که خداوند به موسی بن عمران وحی کرد:آیا میدانی چرا من تو را از میان خلقم برای سخن گفتن با او برگزیدم؟موسی عرض کرد:پروردگارا نمیدانم، فرمود:«یا موسی إنّی قلّبت عبادی ظهرا و بطنا فلم أجد أحدا أذلّ لی نفسا منک یا موسی إنّک إذا صلّیت وضعت خدّیک علی التّراب؛ای موسی من تمام بندگانم را زیر و رو کردم احدی را مثل تو متواضع در برابر خود ندیدم؛ای موسی!هنگامی تو نماز
1) 1) .«تعفیر»به معنای به خاک مالیدن است از«عفر»به معنای خاک و غبار است.
2) 2) .«عتاق»جمع«عتیق»شیء پرارزش و گرانبهاست و به اشیای قدیمی پرارزش،عتیقه میگویند،و «عتاق الوجوه»اشاره به بخشهای پرارزش صورت یعنی پیشانی است.
3) 3) .«کرائم»جمع«کریمه»یعنی گرانقدر،باارزش،شریف و بزرگوار.
4) 4) .«تصاغر»به معنای کوچکی کردن از ریشه«صغر»بر وزن«پسر»به معنای کوچکی شده است.
5) 5) .«متون»جمع«متن»به معنای پشت و گاه به معنای اصل میآید و در اینجا معنای اوّل مراد است.
میخوانی دو طرف صورت خود را بر خاک مینهی». (1)
در پایان این فقره در یک نتیجهگیری کلی میفرماید:«به آثار این اعمال(نماز و روزه و زکات و سجده)بگیرید که چگونه شاخههای درخت تفاخر را درهم میشکند و از جوانه زدن کبر و خودپسندی(در دلها)جلوگیری میکند»؛ (انظروا إلی ما فی هذه الأفعال من قمع (2)نواجم (3)الفخر و قدع (4)طوالع الکبر) .
قابل توجه است که بعضی از این عبادات همه روز تکرار میشود تا روزی خالی از برنامه«کبرزدایی»بر انسان نگذرد.
فلسفه عبادات
بیشک،خداوند بزرگ از عبادت ما و فرشتگان بینیاز است و اگر تمام جهانیان،راه ایمان یا کفر را پیش گیرند چیزی بر جلال او افزوده یا از آن کاسته نمیشود. «إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ» (5)و نیز میفرماید: «وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ» (6)
هرکس هرچیز دارد از برکات ذات پاک پروردگار و رشحهای از رشحات وجود اوست بنابراین مخلوق کاری نمیتواند انجام دهد که بر عظمت خالق بیفزاید و از اینجا به خوبی
میتواند نتیجه گرفت که فلسفه و فایده احکام عموما و عبادات خصوصا به خود انسانها بازمیگردد.
عبادات،فلسفه مشترک و فلسفه خاص دارد؛فلسفه مشترک عبادات،خضوع و تواضع در پیشگاه خدا و شکستن بت کبر و غرور و سرکشی و طغیان است.افزون بر این، عبادات انسان را به یاد خدا میاندازد و قلب و روح را زنده نگاه میدارد و آثار غفلت و بیخبری را میزداید و بدین ترتیب عبادات انسان را همیشه در مسیر عبودیت و بندگی حق نگاه میدارد.
اضافه بر این،هریک از عبادات،فلسفه ویژه خود را نیز دارد؛نماز نهی از فحشا و منکر میکند و روزه مبارزه با هوای نفس را تقویت مینماید و زکات،اختلاف طبقاتی را از بین میبرد یا کاهش میدهد،حج باعث اتحاد صفوف مسلمانان و قوت و قدرت اسلام میگردد و در روایات اسلامی که در باب فلسفه احکام آمده به همه این امور اشاره شده است. (1)
1) 1) .به کلمات قصار نهج البلاغه،کلمه 252 مراجعه فرمایید.
و لقد نظرت فما وجدت أحدا من العالمین یتعصّب لشیء من الأشیاء إلاّ عن علّة تحتمل تمویه الجهلاء،أو حجّة تلیط بعقول السّفهاء غیرکم.فإنّکم تتعصّبون لأمر ما یعرف له سبب و لا علّة.أمّا إبلیس فتعصّب علی آدم لأصله،و طعن علیه فی خلقته،فقال:أنا ناریّ و أنت طینیّ.
و أمّا الأغنیاء من مترفة الأمم،فتعصّبوا لآثار مواقع النّعم،فقالوا:
«نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ»
من در رفتار و کردار مردم جهان نظر افکندم،هیچکس را نیافتم که درباره چیزی تعصّب به خرج دهد جز اینکه دلیل و هدفی برای خویش دارد یا میخواهد حقیقت را بر جاهلان مشتبه سازد یا با دلیلی در فکر و اندیشه سفیهان نفوذ کند،جز شما که درباره چیزی تعصّب میورزند که نه سببی دارد و نه هدفی.
ابلیس در برابر آدم به سبب اصل و ریشه خود تعصّب و تکبّر ورزید؛آفرینش آدم را مورد طعن قرار داد و گفت:من از آتشم و تو از گل.و اما ثروتمندان عیّاش و متکبّر امّتهای پیشین،تعصّبشان به سبب نعمتهای گوناگون(و زر و زیورها)و فزونی نفراتشان بود؛آنها میگفتند:ثروت و فرزندان ما از همه بیشتر است و هرگز کیفر(الهی)را نمیبینیم.(امّا شما حتی این بهانهها را هم برای تعصب کورکورانه خود ندارید).
تعصب بیدلیل
امام علیه السّلام در این فقره برای مبارزه با کبر و غرور و تعصبات جاهلی به بیان نکته دیگری میپردازد که حاصلش این است که افراد متعصب برای خود دلایلی دارند،هرچند ضعیف و نادرست؛اما تعصبهای زشت شما که سبب نزاع و خونریزی میشود هیچ دلیلی ندارد و این نشان میدهد که تعصب شما از آنها زشتتر و بدتر است.
میفرماید:«من در رفتار و کردار مردم جهان نظر افکندم هیچکس را نیافتم که درباره چیزی تعصّب و تکبّر به خرج دهد جز اینکه(ظاهرا)دلیل و هدفی برای خویش دارد یا میخواهد حقیقت را بر جاهلان مشتبه سازد یا با دلیلی در فکر و اندیشه سفیهان نفوذ کند جز شما که درباره چیزی تعصّب میورزید که نه سببی دارد و نه هدفی»؛ (و لقد نظرت فما وجدت أحدا من العالمین یتعصّب لشیء من الأشیاء إلاّ عن علّة تحتمل تمویه (1)الجهلاء،أو حجّة تلیط (2)بعقول السّفهاء غیرکم.فإنّکم تتعصّبون لأمر ما یعرف له سبب و لا علّة) .
اشاره به اینکه هرچه تاریخ گذشتگان و اقوام امروز را مطالعه میکنم به این نتیجه میرسم که آنها بهانهای برای تعصب خود داشتند یا پوشاندن حقیقت بر جاهلان و یا نفوذ در افکار سفیهان و سادهلوحان و در نتیجه رسیدن به یک سلسله منافع مادی؛ولی تعصبات شما اثر و فایده و هیچ دلیل مقبول و یا نیمه مقبولی ندارد،جز سخنانی ناروا و سپس دیوانهوار به جان هم افتادن و احیانا خون ریختن.تفاوت جاهلان و سفیهان در
1) 1) .«تمویه»یعنی مشتبه ساختن و در اصل به معنای دادن آب طلا به روی مس برای فریب جاهلان بوده است.
2) 2) .«تلیط»از ریشه«لوط»بر وزن«موت»به معنای چسبیدن چیزی به چیزی است و هنگامی که مطلبی مورد علاقه قلبی کسی باشد که گویی به آن چسبیده و از آن جدا نمیشود جمله«لاط بقلبی»را به کار میبرند.این واژه هم به صورت اجوف واوی و هم به صورت اجوف یایی به کار میرود.
این است که جاهلان هیچ آگاهی ندارند؛ولی سفیهان نیمهآگاهند و هردو گروه با دلایل دروغین ممکن است.در مسیر منافع متعصبان و مستکبران گام بردارند.
بدیهی است منظور امام این نیست که تعصب شما معلول بدون علت است،زیرا هر چیزی در جهان از نظر فلسفی علتی دارد،بلکه منظور این است که متعصبان پیشین بهانههای ظاهرفریبی داشتند شما آن را هم ندارید چنانکه تعصب مخاطبان حضرت از پایین بودن فرهنگ و خیالات واهی جاهلی سرچشمه میگرفت که حتی در قالب یک بهانه قابل طرح،نمیگنجید.
آنگاه امام علیه السّلام به دو نمونه از تعصبهایی که ظاهرا با دلایلی-هرچند نادرست-همراه بوده اشاره میفرماید:یکی تعصب و استکبار ابلیس و دیگری تعصب ثروتمندان مستکبر پیشین.
میفرماید:«اما ابلیس در برابر آدم به سبب اصل و ریشه خود تعصّب و تکبّر ورزید، آفرینش آدم را مورد طعن قرار داد و گفت:من از آتشم و تو از گل»؛ (أمّا إبلیس فتعصّب علی آدم لأصله،و طعن علیه فی خلقته،فقال:أنا ناریّ و أنت طینیّ) .
ابلیس به یقین از آتش آفریده شده بود،زیرا او از جن بود و آفرینش طایفه جن از آتش بود و آدم نیز از خاک و گل و در ظاهر آتش دارای نور و روشنایی است،در حالی که گل تیره و تاریک است و این میتواند بهانهای برای خودبرتربینی ابلیس باشد،در حالی که اوّلا آتش سوزنده است و خاک احیاکننده.افزون بر این،فضیلت آدم در روح الهی او بود و لذا خداوند میفرماید: «فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ» (1)ولی ابلیس در اثر خودخواهی و تعصب نمیخواست این حقیقت را دریابد.
آنگاه به گروه دوم پرداخته میفرماید:«اما خود ثروتمندان عیّاش و متکبّر امّتهای پیشین،تعصّبشان به سبب نعمتهای گوناگون(و زر و زیورها)و فزونی نفراتشان بود؛آنها
1) 1) .حجر،آیه 29.
میگفتند:ثروت و فرزندان ما از همه بیشتر است و هرگز کیفر نمیبینیم(اما شما حتی این بهانهها را هم برای تعصب خود ندارید)»؛ (و أمّا الأغنیاء من مترفة (1)الأمم، فتعصّبوا لآثار مواقع (2)النّعم،فقالوا: «نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ» (3)) .
اشاره به اینکه آنها نعمتهای پروردگار را در جنبههای مادّی که شامل نیروی انسانی و اموال سرشار میشد وسیله برتریجویی و تعصّب قرار دادند و از پذیرش دعوت انبیا سرباز زدند و سرانجام به کیفر الهی گرفتار شدند؛ولی تعصّب مخاطبان آن حضرت که به بهانههای واهی و کودکانه به نزاع و درگیری میپرداختند،نه مثل تعصّب شیطان و نه مثل تعصّب مترفان و مستکبران پیشین،بلکه بر محور مسائلی دور میزد که حتّی ارزش بهانهجویی را هم نداشت و این بدترین نوع تعصّب است.
1) 1) .«مترفه»و«مترف»بهطوری که در لسان العرب آمده از ریشه«ترف»بر وزن«هدف»به معنای تنعّم گرفته شده و معمولا به کسی میگویند که فزونی نعمت او را مست و مغرور کرده و به طغیان واداشته است.
2) 2) .«مواقع»جمع«موقع»به معنای محلّ است و مواقع النعم اشاره به نعمتهایی است که مورد بهره برداری قرار میگیرد و منظور از آثار لذّاتی است که از آن برای صاحبان نعمت فراهم میشود.
3) 3) .سبأ،آیه 35.
فإن کان لا بدّ من العصبیّة فلیکن تعصّبکم لمکارم الخصال،و محامد الأفعال،و محاسن الأمور،الّتی تفاضلت فیها المجداء و النّجداء من بیوتات العرب و یعاسیب القبائل؛بالأخلاق الرّغیبة،و الأحلام العظیمة، و الأخطار الجلیلة،و الآثار المحمودة.فتعصّبوا لخلال الحمد من الحفظ للجوار،و الوفاء بالذّمام،و الطّاعة للبرّ،و المعصیة للکبر،و الأخذ بالفضل،و الکفّ عن البغی،و الإعظام للقتل،و الإنصاف للخلق،و الکظم للغیظ،و اجتناب الفساد فی الأرض .
اگر قرار است تعصّبی انجام گیرد،باید تعصّب شما برای اخلاق پسندیده،کارهای نیک و امور خوب و شایسته باشد.همان افعال و اموری که مردان بزرگوار و شجاع از خاندانهای باارزش عرب و سران با شخصیّت قبایل در آنها بر یکدیگر پیشی میجستند(یعنی)در صفات پسندیده و اندیشههای والا و مقامهای بلند و آثار ستوده(آری!اگر میخواهید تعصّبی داشته باشید)درباره خصلتهای مطلوب،تعصّب به خرج دهید؛از جمله حفظ حقوق همسایگان،وفای به عهد و پیمان،انجام کارهای نیک،مخالفت با تکبّر،اقدام به جود و بخشش،خودداری از ستم،بزرگ شمردن قتل نفس(و پرهیز شدید از آن)،انصاف درباره مردم،فروخوردن خشم و اجتناب از فساد در زمین.
جای تعصب اینجاست!
تعصّب-چنانکه قبلا نیز اشاره شد-به معنای پایبندی و وابستگی شدید به چیزی است که به دو شکل ظهور میکند؛در شکل منفی که همان وابستگیهای شدید دور از منطق و بیقیدوشرط به مسائل کمارزش و گاه بیارزش و موهوم است که سرچشمه بسیاری از نزاعهای خونین و کشمکشهای پردردسر است.
در شکل مثبت؛یعنی ایستادگی و پایمردی بر اموری که ارزشهای والای انسانی و اخلاقی و اجتماعی را تشکیل میدهد و این نوع تعصّب نه تنها عیب نیست،بلکه یکی از نقاط قوّت و مثبت است؛مانند کسی که برای حفظ دین و ایمان و یا حفظ کشور و ناموس و آبرویش پافشاری به خرج میدهد.
به همین جهت امام علیه السّلام برای اینکه مخاطبان متعصّب خود را از تعصّبهای منفی و زشت نجات دهد پیشنهاد تعصّبهای مثبت به آنها میکند تا خلاء عاطفی آنها را برطرف سازد و نیروهای درونی آنان را به سوی یک برنامه مثبت سوق دهد و این کاری است که همه رهبران آگاه در اجتماعات برای اصلاح مفاسد اجتماعی باید انجام دهند؛به جای آنکه در مقابل امواج سهمگین انگیزههای منفی بایستند،شکل آنها را تغییر دهند و به سوی کانالهای مثبت سوق دهند و لذا میفرماید:
«اگر قرار است تعصّبی صورت گیرد باید تعصّب شما برای اخلاق پسندیده،کارهای نیک و امور خوب و شایسته باشد،همان افعال و اموری که مردان بزرگوار و شجاع از خاندان عرب و سران با شخصیّت قبایل در آنها بر یکدیگر پیشی میجستند»؛ (فإن کان لا بدّ من العصبیّة فلیکن تعصّبکم لمکارم الخصال،و محامد الأفعال،و محاسن الأمور،الّتی تفاضلت فیها المجداء (1)و النّجداء (2)من بیوتات العرب و
یعاسیب (1)القبائل) .
اشاره به اینکه سرمشق شما در این امور نباید جاهلان بیمنطق باشد،بلکه به افراد با شخصیّت و عاقل و هوشیار اقتدا کنید همانها که در کسب فضایل و مکارم اخلاق از یکدیگر پیشی میگرفتند و نیروهای خود را در این میدان مسابقه انسانی به کار میبردند.
سپس در چند جمله کوتاه به شرح آن پرداخته میفرماید:«(یعنی»در صفات پسندیده و اندیشههای والا و مقامهای بلند و آثار ستوده(در کسب این امور تعصب به خرج دهید)»؛ (بالأخلاق الرّغیبة،و الأحلام العظیمة،و الأخطار الجلیلة،و الآثار المحمودة) .
این امور چهارگانه که در کلام حضرت آمده است در واقع ابعاد شخصیت انسان را بیان میکند،اخلاق شایسته،فکر بلند،مقام والا،و آثار نیک.(مانند آثار علمی و خدمات اجتماعی).کسی که این امور را در خود جمع کند به یقین انسان شایسته و پرارزشی است که میتواند الگو برای دیگران باشد.
آنگاه در ادامه این سخن امام علیه السّلام انگشت روی جزئیات مسائل اخلاقی گذاشته،به ده نمونه از مکارم اخلاق و صفات بارز انسانی اشاره کرده و همگان را به آن دعوت میکند، میفرماید:«(اگر میخواهید تعصّبی داشته باشید)درباره خصلتهای مطلوب تعصب به خرج دهید؛از جمله حفظ حقوق همسایگان،وفای به عهد و پیمان،انجام کار نیک، مخالفت با تکبّر،اقدام به جود و بخشش،خودداری از ستم؛بزرگ شمردن قتل نفس(و پرهیز شدید از آن)،انصاف درباره مردم،فروخوردن خشم و اجتناب از فساد در زمین»؛ (فتعصّبوا لخلال الحمد من الحفظ للجوار،و الوفاء بالذّمام، (2)و الطّاعة للبرّ،و
المعصیة للکبر،و الأخذ بالفضل،و الکفّ عن البغی،و الإعظام للقتل،و الإنصاف للخلق،و الکظم للغیظ،و اجتناب الفساد فی الأرض) .
بیشک انسانی که جامع این صفات دهگانه باشد،انسان شایسته و پرارزشی است و جامعهای که این اصول در آن حکمفرما گردد،جامعهای است از هرنظر سالم و سعادتمند و پیشرو.
شایان ذکر است صفات مزبور بر دو گونه است:بعضی اشاره به پرهیز مفاسد فردی و جمعی میکند؛مانند«اعظام قتل»و«مخالف با تکبّر»و«اجتناب از فساد در زمین»بخشی دیگر به کارهای مفید و سازنده،ناظر است مانند«حفظ حقوق»،«وفای به عهد»،«انجام نیکیها»و«جود و بخشش».
«حفظ جوار»به معنای رعایت حقوق همسایگان،در اسلام مورد تأکید قرار گرفته است.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«حسن الجوار یعمر الدّیار و یزید فی الأعمار؛نیکی به همسایگان سبب آبادی و فزونی در عمر است». (1)«حسن جوار»تنها به این نیست که انسان تولید مزاحمتی برای همسایگان نکند بلکه در مشکلات به یاری آنها بشتابد و اگر احیانا مزاحمتی از سوی آنها شد با رفق و مدارا برخورد کند و به یقین اگر این دستور اسلامی را همه رعایت کنند موجی از محبّت و دوستی در سرتاسر شهرها و آبادیها پیدا میشود.
«وفاء به ذمام»اشاره به وفای به عهد و پیمان است که در اسلام اهمیّت فوق العادهای دارد و انصاف درباره خلق،اشاره به این است که حقوق خود و دیگران را به یک چشم نگاه کند؛آنچه برای خود میخواهد برای دیگران نیز بخواهد و آنچه برای خود نمیخواهد برای دیگران نیز نپسندد.
1) 1) .الکافی،جلد 2،صفحه 667،حدیث 8.
تعصّبهای منفی و مثبت
در وجود انسان انگیزههای گوناگون و پیچیدهای است که اگر بر اثر جهل و نادانی به کانالهای نامطلوبی سوق داده شود نتایج آن بسیار منفی و گاه مرگبار است.در اینگونه موارد رهبران جامعه نباید به فکر نابود کردن انگیزهها باشند،بلکه باید آنها را به مسیرهای مفید و سازنده هدایت کنند و به تعبیر دیگر با انتخاب جایگزینهای مثبت نه تنها با انگیزهها مقابله نکنند،بلکه از آن بهره بگیرند.
یک سیلاب عظیم اگر مهار نشود سبب ویرانی و نابودی جان و اموال مردم است؛ولی اگر سدّی قوی در برابر آن بکشند و مهارش کنند و آب از دریچههای معیّنی بیرون آید، سبب عمران و آبادی است؛مقادیر عظیمی برق تولید میکند،کارخانههای بزرگی را به راه میاندازد،آب را برای تمام مدت سال ذخیره میکند و کشاورزی را رونق میبخشد.
در تعبیرات اسلامی،این مطلب به خوبی نمایان است؛مثلا در خطبه نکاح میخوانیم:«الحمد للّه الّذی أحلّ النّکاح و حرّم الزّنا و السّفاح»اشاره به اینکه خداوند هرگز دستور به سرکوبی غریزه جنسی نمیدهد،بلکه مسیر صحیح نکاح را تعیین فرموده تا به اعمال منافی عفّت کشیده نشوند.حضرت لوط پیامبر هنگامی که قوم خود را از اعمال منافی عفّت نهی میکند به آنها پیشنهاد ازدواج با دخترانش را میدهد و میفرماید: «هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ» (1)
در سوره نور در کنار حدّ زنا: «الزّانِیَةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ» (2)به همکاری عمومی جامعه برای ازدواج سالم جوانان دستور میدهد و میفرماید:
«وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ وَ الصّالِحِینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّهُ»
«مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ» (1)
در بعضی از روایات اسلامی آمده است:«شوم المرأة کثرة مهرها...» (2)و در بعضی دیگر آمده:«شومها شدّة مؤونتها» (3)یعنی بدقدمی زن در سنگینی مهریه و زیادی هزینههای زندگی است.
در میان مردم چیزی به نام خوش قدمی و بدقدمی وجود دارد که به شکل خرافی بسیار زیانبار است؛ولی اسلام به آن یک لباس منطقی پوشانده،بیآنکه اصل آن را نابود کند.
در مورد تعصّب نیز مطلب از همین قرار است؛انگیزههایی در درون انسان است که او را به سوی تعصّب میکشاند و هرگاه رها شود،به جنبههای منفی که مایه کبر غرور و گاه نزاعهای خونین است،کشیده میشود؛ولی امام علیه السّلام سعی میکند آن را به سوی جنبههای مثبت هدایت کند،میفرماید:اگر بناست که افراد،قبائل و اقوام تعصّبی به خرج دهند،چه بهتر که این تعصّب در مکارم الاخلاق و محاسن افعال حمایت از مظلومان،مبارزه با ظالمان و نیکی درباره همگان صورت گیرد.
و احذروا ما نزل بالأمم قبلکم من المثلات بسوء الأفعال،و ذمیم الأعمال.فتذکّروا فی الخیر و الشّرّ أحوالهم،و احذروا أن تکونوا أمثالهم.
فإذا تفکّرتم فی تفاوت حالیهم،فالزموا کلّ أمر لزمت العزّة به شأنهم،و زاحت الأعداء له عنهم،و مدّت العافیة به علیهم،و انقادت النّعمة له معهم، و وصلت الکرامة علیه حبلهم من الاجتناب للفرقة،و اللّزوم للألفة،و التّحاضّ علیها،و التّواصی بها،و اجتنبوا کلّ أمر کسر فقرتهم،و أوهن منّتهم؛من تضاغن القلوب،و تشاحن الصّدور،و تدابر النّفوس،و تخاذل الأیدی.
از کیفرهایی که بر اثر سوء افعال و اعمال ناپسند بر امتهای پیشین وارد شد،بر حذر باشید،حالات آنها را در خوبی و بدی به یاد آرید و بترسید از اینکه شما هم مانند آنان شوید،هرگاه به تفاوت دو حال آنها(پیروزی و شکست)میاندیشید به سراغ اموری بروید که موجب عزّت و اقتدار آنان شد؛دشمنان را از آنها دور کرد؛عافیت و سلامت را بر آنان گسترش داد؛نعمتها مطیعشان شد و کرامت و شخصیت،رشته خود را به آنان پیوست.
عامل این خوشبختی پرهیز از تفرقه،تأکید بر الفت و اتحاد،تشویق یکدیگر به آن و سفارش نمودن به انجام آن بود.از هرکاری که ستون فقرات آنها را درهم شکست و قدرتشان را سست کرد اجتناب کنید:از کینههای درونی،بدخواهی،پشت به هم کردن و دست از یاری هم برداشتن بپرهیزید.
از سرگذشت پیشینیان عبرت بگیرید
امام علیه السّلام در این بخش و چند بخش آینده،مخاطبان خود را به مطالعه در احوال پیشینیان دعوت میکند عوامل ضعف و قدرت آنها را برمیشمرد و اسباب پیروزی و شکست را در جای جای زندگی آنان به مخاطبان خود نشان میدهد،تا از تجارب آنان بهره گیرند و در پرتو هدایتهای تاریخ،راه صحیح زندگی را پیدا کنند.این نوع آموزش (آموزش از طریق مطالعه تاریخ پیشینیان)چیزی است که قرآن مجید در اکثر سورهها بر آن تأکید میکند و بسیار مؤثر و تکاندهنده است.
میفرماید:«کیفرهایی که بر اثر سوء افعال و اعمال ناپسند بر امتهای پیشین وارد شد برحذر باشید،حالات آنها را در خوبی و بدی به یاد آرید و بترسید از اینکه شما مانند آنان باشید»؛ (و احذروا ما نزل بالأمم قبلکم من المثلات بسوء الأفعال،و ذمیم الأعمال.فتذکّروا فی الخیر و الشّرّ أحوالهم،و احذروا أن تکونوا أمثالهم) .
در این جمله امام علیه السّلام به سرنوشت اقوامی،همچون قوم عاد،ثمود و قوم نوح و قوم لوط و سرنوشت فرعونها و نمرودها عذابهایی که بر اثر اعمال زشتشان بر سر آنها فروآمد اشاره میکند و همه را از مبتلا شدن به چنان سرنوشتی برحذر میدارد.
تعبیر به«سوء الأفعال و ذمیم الأعمال»ممکن است تأکید بر روی یک معنا باشد و آن کارهای زشت و ناپسند است.این احتمال نیز وجود دارد که «سوء افعال» اشاره به اعمال گناهآلود باشد و «ذمیم اعمال» ناظر به کارهای ناپسند،هرچند به مرحله گناه نیز نرسد؛مانند غفلت از جان محرومان و ترک انصاف وجود و بخشش و ایثار که مورد نکوهش عقل و خرد است.
آنگاه بعد از بیان این اجمال به تفصیل میپردازد،همان روشی که قرآن مجید،کرارا از آن برای بیان مسائل مهم استفاده میکند،میفرماید:«هرگاه به تفاوت دو حال آنها
(پیروزی و شکست)بیندیشید به سراغ اموری بروید که موجب عزّت و اقتدار آنان شد؛ دشمنان را از آنها دور کرد؛عافیت و سلامت را برای آنان گسترش داد؛نعمتها مطیعشان شد و کرامت و شخصیت،رشته خود را به آنان پیوست»؛ (فإذا تفکّرتم فی تفاوت حالیهم،فالزموا کلّ أمر لزمت العزّة به شأنهم،و زاحت الأعداء له عنهم،و مدّت العافیة به علیهم،و انقادت النّعمة له معهم،و وصلت الکرامة علیه حبلهم) .
سپس امام،عواملی را که باعث فراهم شدن این امور پنجگانه(عزّت،شکست دشمن، عافیت،نعمت و کرامت)شد به این صورت بیان میفرماید:«(این امور عبارتند از)پرهیز از تفرقه و پراکندگی،تأکید بر الفت و اتحاد،تشویق یکدیگر به آن و سفارش نمودن به انجام آن است»؛ (من الاجتناب للفرقة،و اللّزوم للألفة،و التّحاضّ علیها،و التّواصی بها) .
این عوامل چهارگانه گرچه همه به مسئله اتحاد و وحدت بازمیگردد؛ولی هریک از تعبیرات ناظر به نکتهای است؛اجتناب از فرقه ناظر به نفی عوامل تفرقه است و لزوم الفت،ناظر به اثبات عوامل وحدت است.«تحاض»اشاره به تشویق است(احتمالا تشویقهای عملی)و«تواصی»اشاره به سفارش کردن از طریق بیان است.و همه اینها در مسیر اتحاد صفوف و یکدلی است.
سپس امام علیه السّلام به جنبه منفی این مسئله؛یعنی تفرقه و عوامل آن میپردازد و با تعبیری پرمعنا به آنها هشدار میدهد که از عوامل اختلاف به شدت بپرهیزند،میفرماید:
«از هرکاری که ستون فقرات آنها را درهم شکست و قدرتشان را سست کرد اجتناب کنید»؛ (و اجتنبوا کلّ أمر کسر فقرتهم (1)،و أوهن منّتهم (2)) .
1) 1) .«فقره»به معنای مهره پشت است که جمع آن«فقرات»است و به منزله ستونی است که پشت انسان را نگه میدارد و به او اجازه خم و راست شدن میدهد.
2) 2) .«منّه»به معنای قوّت است و«منّت»بر وزن«عزّت»به معنای نعمت بزرگ است که موجب قدرت و قوت میشود و به گفته راغب در مفردات در اصل از«منّ»که واحد وزن است گرفته شده است.
در ادامه این سخن بعد از ذکر این اصل کلی،انگشت بر عوامل خاص آن میگذارد و میفرماید:«(عوامل اختلاف آنها)از کینههای درونی،بدخواهی،پشت به هم کردن و دست از یاری هم برداشتن بود»؛ (من تضاغن القلوب،و تشاحن الصّدور،و تدابر النّفوس،و تخاذل الأیدی) .
این چهار عامل،عوامل اصلی اختلافند که بعضی جنبه باطنی دارد؛مانند کینههایی که در سینهها پنهان است و حسادت و بخل،و بعضی جنبه ظاهری دارد؛مانند پشت به یکدیگر کردن و در برابر حوادث برادران و دوستان و مؤمنان را تنها گذاشتن.آری!این امور در هرقوم و ملتی پیدا شود پشتشان را میشکند و قدرتشان را میگیرد.
و تدبّروا أحوال الماضین من المؤمنین قبلکم،کیف کانوا فی حال التّمحیص و البلاء.ألم یکونوا أثقل الخلائق أعباء،و أجهد العباد بلاء،و أضیق أهل الدّنیا حالا.اتّخذتهم الفراعنة عبیدا فساموهم سوء العذاب، و جرّ عوهم المرار،فلم تبرح الحال بهم فی ذلّ الهلکة و قهر الغلبة،لا یجدون حیلة فی امتناع،و لا سبیلا إلی دفاع.حتّی إذا رأی اللّه سبحانه جدّ الصّبر منهم علی الأذی فی محبّته،و الاحتمال للمکروه من خوفه،جعل لهم من مضایق البلاء فرجا،فأبدلهم العزّ مکان الذّلّ،و الأمن مکان الخوف، فصاروا ملوکا حکّاما،و أئمّة أعلاما،و قد بلغت الکرامة من اللّه لهم ما لم تذهب الآمال إلیه بهم .
در احوال مؤمنان پیشین بیندیشید که در حال آزمایش و امتحان چگونه بودند؟آیا آنها بیش از همه مردم بار مشکلات را بر دوش نکشیدند و بیش از همه بندگان(خدا)در شدت و زحمت نبودند و از همه جهانیان در تنگنای سختتری قرار نداشتند؟فرعونها آنان را برده خویش ساختند و پیوسته آنها را در بدترین شکنجهها قرار دادند و تلخیهای روزگار را جرعه جرعه به آنها نوشاندند و همچنان این وضع با ذلّت و هلاکت به سبب قهر و غلبه ظالمان ادامه یافت.
نه چارهای داشتند که از آن وضع سر باز زنند و نه راهی برای دفاع از خود مییافتند،تا زمانی که خداوند سبحان جدّیت آنها را در صبر و استقامت در برابر ناملایمات در مسیر
محبّتش و تحمّل ناراحتیها را به جهت خوف و خشیتش در آنها مشاهده کرد.در این هنگام گشایشی از تنگناهای بلا برای آنان فراهم ساخت؛ذلّت را به عزّت،و ترس و ناامنی را به امنیّت مبدّل کرد و آنها زمامداران فرمانروا و پیشوایان برجسته شدند و آنقدر لطف و کرامت الهی شامل حالشان شد که هیچکس فکر آن را هم درباره آنان نمیکرد.
عوامل پیروزی مؤمنان پیشین
با توجه به اینکه موضوع اصلی این خطبه مبارزه با کبر و غرور و تعصبهای منفی است و در فصل سابق امام علیه السّلام توجه مخاطبان خود را به احوال امتهای پیشین و پیروزیهای آنها در سایه اتحاد و اتفاق بیان نمود،در این فصل بار دیگر مخاطبان را به مطالعه احوال پیشینیان و امتحانات سخت و سنگین آنان جلب میکند و نشان میدهد چگونه در برابر امتحانات الهی بر دشمن پیروز شدند و عزت و عظمت و امنیّت را خداوند به آنها بازگرداند و میفرماید:«در احوال مؤمنان پیشین بیندیشید که در حال آزمایش و امتحان چگونه بودند؟»؛ (و تدبّروا أحوال الماضین من المؤمنین قبلکم،کیف کانوا فی حال التّمحیص و البلاء) .
در ادامه این بحث،به شرح امتحانات سخت آنها پرداخته،میفرماید:«آیا آنها بیش از همه مردم بار مشکلات را بر دوش نکشیدند و بیش از همه بندگان(خدا)در شدت و زحمت نبودند و از همه جهانیان در تنگنای سختتری قرار نداشتند؟»؛ (أ لم یکونوا أثقل الخلائق أعباء (1)،و أجهد العباد بلاء،و أضیق أهل الدّنیا حالا) .
سپس به شرح بیشتری در این زمینه پرداخته و انگشت بر مشکلات سخت زندگی آنها گذارده،میافزاید:«فرعونها آنان را برده خویش ساختند و پیوسته ایشان را در
1) 1) .«اعباء»جمع«عبأ»بر وزن«فکر»به معنای بار سنگین است.
بدترین شکنجهها قرار دادند،تلخیهای روزگار را جرعه جرعه به آنها نوشاندند و همچنان این وضع با ذلّت و هلاکت به سبب سلطه و قهر ظالمان ادامه یافت؛نه چارهای داشتند که از آن وضع سرباز زنند و نه راهی برای دفاع از خود مییافتند!»؛ (اتّخذتهم الفراعنة عبیدا فساموهم (1)سوء العذاب،و جرّعوهم المرار (2)،فلم تبرح الحال بهم فی ذلّ الهلکة و قهر الغلبة،لا یجدون حیلة فی امتناع،و لا سبیلا إلی دفاع) .
گرچه مشکلات زندگی اقوام پیشین و امتحانات سخت و سنگین آنها محدود به زمان فراعنه نبود؛ولی از آنجا که در قرآن مجید بارها به مشکلات عظیم بنی اسرائیل در زمان فرعون اشاره شده و همه مسلمانان با آنها آشنا هستند،امام علیه السّلام مخصوصا به زندگی آنها اشاره میکند که از یک سو همه آنان را به صورت بردگان درآورده بودند و سختترین کارها را از آنها میکشیدند و کمترین امکانات را در اختیارشان مینهادند و در صورت احساس خطر مردانشان را میکشتند و زنان را برای خدمتکاری و کنیزی زنده نگاه میداشتند.سالیان دراز بر آنها گذشت و هیچ راهی برای نجات نیافتند ولی سرانجام لطف خداوند شامل حال آنها شد و به طرز معجزهآسایی بر دشمنان پیروز شدند.و فراعنه و اعوان آنها را به دیار عدم فرستاد، همانطور که در ادامه سخن میفرماید:«(این صف همچنان ادامه یافت)تا زمانی که خداوند سبحان جدّیت آنها را در صبر و استقامت در برابر ناملایمات در مسیر محبّتش و تحمّل ناراحتیها را به جهت خوف و خشیتش در آنها مشاهده کرد.در این هنگام گشایشی از تنگناهای بلا برای آنان قرار داد»؛ (حتّی إذا رأی اللّه سبحانه جدّ الصّبر منهم علی الأذی فی محبّته،و الاحتمال للمکروه من
1) 1) .«ساموا»از ریشه«سوم»بر وزن«قوم»در اصل به معنای جستجوی چیزی کردن و یا تحمیل کار به دیگری آمده و از آن یک نوع ادامه و استمرار نیز استفاده میشود،بنابراین جمله«ساموهم..».مفهومش آن است که پیوسته آنها را شکنجه میدادند.
2) 2) .«مرار»در اصل نوعی درخت با برگ و چوب بسیار تلخ است.سپس به هرحادثه تلخ و ناگواری اطلاق شده است.
خوفه،جعل لهم من مضایق البلاء فرجا) .
آری!هنگامی که انسان از میدان امتحان سربلند درآید خداوند ابرهای تیره و تار مشکلات را کنار میزند و آفتاب درخشان پیروزی چهره خود را نمایان میسازد.آنگونه که درباره حضرت موسی و یارانش و اقوام دیگری همانند آنها واقع شد.
امام علیه السّلام در این جمله تنها اشارهای کلی به پیروزی آنها کرده،سپس در ادامه سخن، آن را شرح میدهد و میفرماید:«ذلّت را برای آنها به عزّت،و ترس و ناامنی را به امنیّت مبدّل ساخت؛(و با این عنایت الهی)و آنها زمامداران فرمانروا و پیشوایان برجسته شدند و آنقدر لطف و کرامت الهی شامل حالشان شد که هیچکس فکر آن را هم درباره آنان نمیکرد»؛ (فأبدلهم العزّ مکان الذّلّ،و الأمن مکان الخوف،فصاروا ملوکا حکّاما، و أئمّة أعلاما،و قد بلغت الکرامة من اللّه لهم ما لم تذهب الآمال إلیه بهم) .
قرآن مجید در مورد بنی اسرائیل و فرعونیان در این زمینه توضیح بیشتری دارد که زوایای این پیروزی را نشان میدهد،میفرماید:« «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ وَ نَعْمَةٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِینَ» چه بسیار باغها و چشمهها که از خود به جای گذاشتند و زراعتها و قصرهای زیبا و گرانقیمت و نعمتهای فراوان دیگر که در آن غرق بودند اینگونه ما آن(اموال و حکومت)را میراث برای اقوام دیگری قرار دادیم». (1)
در جای دیگر میفرماید:« «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ» ما میخواستیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم». (2)
فانظروا کیف کانوا حیث کانت الأملاء مجتمعة،و الأهواء مؤتلفة،و القلوب معتدلة،و الأیدی مترادفة،و السّیوف متناصرة،و البصائر نافذة، و العزائم واحدة.ألم یکونوا أربابا فی أقطار الأرضین،و ملوکا علی رقاب العالمین!فانظروا إلی ما صاروا إلیه فی آخر أمورهم،حین وقعت الفرقة، و تشتّتت الألفة،و اختلفت الکلمة و الأفئدة،و تشعّبوا مختلفین،و تفرّقوا متحاربین،قد خلع اللّه عنهم لباس کرامته،و سلبهم غضارة نعمته،و بقی قصص أخبارهم فیکم عبرا للمعتبرین.
بنگرید(اقوام پیشین در آن هنگام که جمعیّتهایشان متّحد،خواستهها هماهنگ، اندیشهها معتدل،دستها پشتیبان هم،شمشیرها یاریکننده یکدیگر،دیدهها نافذ و تصمیمها یکی بود چگونه بودند آیا(در آن روز)آنها زمامدار اقطار زمین نبودند و بر مردم جهان حکومت نمیکردند،حال بنگرید که پایان کارشان به کجا کشید.در آن هنگام که در میان آنها جدایی افتاد؛الفتشان به پراکندگی و اهداف و دلهایشان از هم دور شد و به گروههای مختلفی تقسیم شدند و در پراکندگی به نبرد باهم پرداختند(در این هنگام بود که)خدا لباس کرامت خود را از تنشان بیرون کرد و وسعت و شادابی نعمت را از آنها گرفت،تنها چیزی که از آنها باقی ماند سرگذشتشان در میان شما بود که درس عبرتی است برای عبرتگیرندگان.
اتحاد و پراکندگی،مهمترین عامل پیروزی و شکست
امام علیه السّلام پس از سخنان پرمعنایی که درباره اقوام پیشین و سرنوشت عبرتانگیز آنها بیان فرمود،در این بخش از خطبه به نتیجهگیری پرداخته و روی عامل اصلی پیروزی و شکست که همان اتحاد صفوف و اختلاف است.انگشت مینهد و با تعبیرات گوناگونی در ضمن هفت جمله ابعاد وحدت کلمه را منعکس میکند و میفرماید:«بنگرید(اقوام پیشین)در آن هنگام که جمعیتهایشان متّحد،خواستهها هماهنگ،اندیشهها معتدل، دستها پشتیبان هم،شمشیرها یاریکننده یکدیگر،دیدهها نافذ و تصمیمها یکی بود، چگونه بودند؟آیا(در آن روز)آنها زمامدار اقطار زمین نبودند و بر مردم جهان حکومت نمیکردند»؛ (فانظروا کیف کانوا حیث کانت الأملاء (1)مجتمعة،و الأهواء مؤتلفة،و القلوب معتدلة،و الأیدی مترادفة،و السّیوف متناصرة،و البصائر نافذة،و العزائم واحدة.أ لم یکونوا أربابا فی أقطار الأرضین،و ملوکا علی رقاب العالمین) .
امام علیه السّلام در این عبارات زیبا و پرمعنا اتحاد و اتفاق را در همه مظاهرش بیان کرده،آن را عامل سربلندی و حاکمیت و قدرت عظیم شمرده است؛اتفاق در خواستهها،اتفاق در برنامهها و تصمیمها،اتفاق در عمل،اتفاق به هنگام صلح و جنگ و در یک کلمه،اتحاد صفوف در جمیع مظاهر حیات.
دلیل این سخن کاملا روشن است؛افراد هرکدام به تنهایی قدرت زیادی ندارند و همچون قطرهای هستند که اگر در بیابانی قرار گیرند با یک تابش آفتاب و وزش باد بخار میشوند؛ولی همین قطرها هنگامی که به هم پیوستند دریای خروشانی را تشکیل میدهند که میتواند منبع هرگونه خیر و برکت باشد.تار عنکبوت به تنهایی به قدری
1) 1) .«املاء»جمع«ملأ»به معنای جمعیت و گاه به معنای جمعیت خاصّی مانند اشراف یک قوم است.
ضعیف و کمدوام است که در برابر یک نسیم مقاومت نمیکند؛اما امروز آنها را به هم میتابند و جلیقههای ضدّ گلوله درست میکنند که مقاومتش از هرچیز بیشتر است و این است نقش اتحاد و اتفاق.
صد هزاران خیط یکتا را نباشد قوّتی چون به هم برتافتی اسفندیارش نگسلد!
ممکن است جملههای فوق درباره بنی اسرائیل باشد.در آن زمانی که موسی بن عمران قیام کرد و صفوف آنها را متحد ساخت و عنایات الهی نیز شامل حال آنها شد و بر پهنه کشور مصر و سرزمینهای اطراف آن حاکم شدند و بعد از موسی حکومتهای عظیمی؛مانند حکومت داود و سلیمان تشکیل دادند.نیز ممکن است یک اصل کلی و عمومی باشد که بارها در تاریخ پیشینیان به وقوع پیوسته است که هرزمان اتحاد صفوف و اتفاق نظر و تصمیم و برنامه حاصل شد پیروزی به دنبال آن بود.
به هرحال بیان امام علیه السّلام این حقیقت را منعکس میکند که گرچه برای پیروزی و پیشرفت و ترقّی،عوامل زیادی وجود دارد؛ولی از همه مهمتر مسئله اتحاد و اتفاق است.
در ادامه این سخن امام علیه السّلام عامل اصلی شکست را یادآور میشود که همان اختلاف نظر و تشتّت صفوف است و در ضمن پنج جمله به ابعاد مختلف آن اشاره کرده، میفرماید:«حال بنگرید که پایان کارشان به کجا کشید.در آن هنگام که در میان آنها جدایی افتاد؛الفتشان به پراکندگی گرایید و اهداف و دلهایشان از هم دور شد و به گروههای مختلفی تقسیم شدند و در پراکندگی به نبرد باهم پرداختند(آری در این هنگام بود که)خدا لباس کرامت خود را از تنشان بیرون کرد و وسعت و شادابی نعمت را از آنها برگرفت،تنها چیزی که از آنها باقی ماند سرگذشتشان در میان شما بود که درس عبرتی است برای عبرتگیرندگان»؛ (فانظروا إلی ما صاروا إلیه فی آخر أمورهم، حین وقعت الفرقة،و تشتّتت الألفة،و اختلفت الکلمة و الأفئدة،و تشعّبوا مختلفین،و تفرّقوا متحاربین،قد خلع اللّه عنهم لباس کرامته،و سلبهم غضارة (1)
1) 1) .«غضارة»به معنای خوبی و شادابی و وسعت است.
نعمته،و بقی قصص أخبارهم فیکم عبرا للمعتبرین) .
آری!هنگامی که نیروهای یک ملت در مسیر اختلاف گام بردارند،الفت و محبت به پراکندگی و عداوت تبدیل شود و آتش اختلاف کلمه و تفرّق افکار از میان آنها زبانه کشد.
به جای اینکه با دشمنی که قصد نابودی آنها را دارد بجنگند،به جنگ با خود میپردازند و نیروهایشان در این راه به هدر میرود.خداوند نیز دست مرحمتش را از سر آنها بر میدارد و لباس ذلّت بر اندامشان میپوشاند.
این بخش از کلام امام علیه السّلام نیز میتواند اشاره به سرگذشت بنی اسرائیل بعد از پیروزیهای پیدرپی باشد که بر اثر اختلاف و پراکندگی قدرت خویش را از دست دادند و در دنیا پراکنده و دربهدر شدند و نیز میتواند اشاره به همه اقوامی باشد که بعد از پیروزی در سایه اتحاد،دوران نکبت آنها به سبب کفران نعمت و اختلاف شروع شد و در سراشیبی سقوط قرار گرفتند.
فاعتبروا بحال ولد إسماعیل و بنی إسحاق و بنی إسرائیل علیه السّلام.فما أشدّ اعتدال الأحوال،و أقرب اشتباه الأمثال!
تأمّلوا أمرهم فی حال تشتّتهم و تفرّقهم،لیالی کانت الأکاسرة و القیاصرة أربابا لهم،یحتازونهم عن ریف الآفاق،و بحر العراق،و خضرة الدّنیا،إلی منابت الشّیح،و مهافی الرّیح،و نکد المعاش،فترکوهم عالة مساکین إخوان دبر و وبر،أذلّ الأمم دارا،و أجدبهم قرارا،لا یأوون إلی جناح دعوة یعتصمون بها،و لا إلی ظلّ ألفة یعتمدون علی عزّها.فالأحوال مضطربة،و الأیدی مختلفة،و الکثرة متفرّقة؛فی بلاء أزل،و أطباق جهل! من بنات موؤودة،و أصنام معبودة،و أرحام مقطوعة،و غارات مشنونة.
اکنون از سرنوشت فرزندان اسماعیل و اولاد اسحاق و یعقوب درس عبرت بگیرند.
چقدر احوال امتها یکسان و سرنوشتها شبیه یکدیگر است!در کار آنها در آن زمان که گرفتار تشتّت و پراکندگی بودند بیندیشید،آن زمان که کسراها و قیصرها مالک و ارباب آنان بودند و آنها را از سرزمینهای آباد و کنارههای دریای عراق(دجله و فرات)و مناطق سرسبز و خرم به نقاط بیآب و علف،محل وزش تندبادها و مکانهایی که زندگی در آن سخت و مشکل بود تبعید کردند،و آنها را به صورت گروهی فقیر و مسکین همنشین شتران مجروح و لباسهای پشمین خشن ساختند.آنها را ذلیلترین امتها از نظر محل سکنا قرار دادند و در بیحاصلترین زمینها ساکن کردند.نه در پناه کسی بودند که از
حمایت او کمک گیرند و نه در سایه الفت و اتحادی که بر عزتش تکیه کنند،وضع آنها ناآرام،قدرتها پراکنده،جمعیّت انبوهشان متفرق شد.در بلایی شدید و جهلی فراگیر فرو رفتند،دختران زندهبهگور شده،بتهای مورد پرستش،قطع رحمها و جنگها و غارتهای پیدرپی از آثار آن دوران بود.
از سرنوشت فرزندان اسماعیل و اسحاق عبرت بگیرید!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دنبال بحث مشروحی که در بخشهای قبل درباره عوامل پیروزی و شکست اقوام پیشین بیان فرمود،انگشت روی مصادیق عینی این مطلب میگذارد و دست مخاطبان خویش را گرفته،به اعماق تاریخ گذشته میبرد و سرگذشت فرزندان اسماعیل و اسحاق و بنی اسرائیل را به آنها نشان میدهد تا از آن عبرت بگیرند،میفرماید:«حال که چنین است از سرنوشت فرزندان اسماعیل و اولاد اسحاق و یعقوب،درس عبرت بیاموزید،و چقدر احوال امتها یکسان و سرنوشتها شبیه یکدیگر است»؛ (فاعتبروا بحال ولد إسماعیل و بنی إسحاق و بنی إسرائیل علیه السّلام.فما أشدّ اعتدال (1)الأحوال،و أقرب اشتباه (2)الأمثال!) .
به این ترتیب امام به آنها توصیه میکند که با مقایسه حال خود به پیشینیان،عوامل پیروزی را از شکست بشناسند و در دام شیطان و هوای نفس و تعصب و غرور گرفتار نشوند.
باید توجه داشت که فرزندان ابراهیم به سه شاخه تقسیم شدند.یک شاخه
1) 1) .«اعتدال»معنای معروفی دارد و آن میان حدّ افراط و تفریط است و معنای دیگری و آن مساوات دو چیز و شباهت آنها به یکدیگر است(هرکدام عدل دیگری است)و در عبارت بالا همین معنا مراد است.
2) 2) .«اشتباه»نیز دو معنا دارد؛نخست در فهم یا انجام چیزی راه خطا رفتن و دوم شباهت دو چیزی به یکدیگر است و در اینجا معنای دوم اراده شده است.
بنی اسماعیل بودند که اجداد پیامبر اکرم را تشکیل میدادند و دیگر بنی اسحاق بودند که به دو شاخه تقسیم شدند؛گروهی فرزندان یعقوب بودند که بنی اسرائیل را تشکیل میدهند و گروهی فرزندان«عیسو»که«ادومیان»از نسل آنها هستند(ادومیان قوم نیرومندی بودند که در منطقه«ادوم»بخش جنوبی بحر المیّت تا شمال عربستان زندگی میکردند.
این احتمال نیز در تفسیر جملههای بالا وجود دارد که امام یک قانون کلی بیان میکند و میفرماید:«تاریخ پیوسته تکرار میشود و اقوام و امتها همواره،شرایط مشابهی دارند که هرملتی از آن میتواند به سرنوشت خودش پی ببرد».
آنگاه به شرح و بسط این سخن پرداخته و از روش اجمال و تفصیل که روش مؤثّری برای بیان حقایق است بهره میگیرد،میفرماید:«در کار آنها که گرفتار تشتّت و پراکندگی بودند،بیندیشید،آن زمان که کسراها و قیصرها مالک و اربابشان بودند و آنها را از سرزمینهای آباد و کنارههای دریای عراق(دجله و فرات)و مناطق سرسبز و خرم به نقاط بیآب و علف،محل وزش تندبادها و مکانهایی که زندگی در آن سخت و مشکل بود تبعید کردند»؛ (تأمّلوا أمرهم فی حال تشتّتهم و تفرّقهم،لیالی کانت الأکاسرة (1)و القیاصرة (2)أربابا لهم،یحتازونهم (3)عن ریف (4)الآفاق،و بحر العراق،و خضرة الدّنیا،إلی منابت الشّیح (5)،و مهافی (6)الرّیح،و نکد (7)المعاش) .
1) 1) .«اکاسرة»جمع«کسری»(به کسر و فتح کاف)لقب عمومی برای پادشاهان ایرانی پیش از اسلام بوده است.(مثل واژه شاه)
2) 2) .«قیاصره»جمع«قیصر»بر وزن«حیدر»لقب عمومی پادشاهان روم؛مانند فرعون که لقب عمومی پادشاهان مصر بوده است.
3) 3) .«یحتازونهم»از ریشه«حیازت»به معنای در اختیار گرفتن و تملک کردن چیزی است و در اینجا به معنای برگرفتن آن افراد از سرزمینهای آباد و سرسبز و تبعید کردنشان به جای دیگر است.
4) 4) .«ریف»یعنی زمین حاصلخیز و پربرکت.
5) 5) .«شیح»گیاه تلخ و خوشبویی است که در بیابانها میروید و در فارسی به آن درمنه میگویند.
6) 6) .«مهافی»جمع«مهفی»به معنای محلّی است که تندبادها در آن میوزد.
7) 7) .«نکد»به معنای شیء قلیل است.
اشاره به اینکه زندگی پربرکت شهری و روستایی را از آنها گرفتند و آنان را به بیابانها راندند و در محیطهای بیآب و علف آواره ساختند.
در ادامه میافزاید:«آنان را به صورت گروهی فقیر و مسکین،همنشین شتران مجروح و لباسهای پشمین خشن ساختند.(شغلشان ساربانی،خوراکشان شیر شتر،لباس و خیمههایشان از پشمهای خشن تهیه میشد)آنها را ذلیلترین امتها از نظر محل سکنا قرار دادند و در بیحاصلترین زمینها ساکن کردند.نه در پناه کسی بودند که از حمایت او کمک گیرند و نه در سایه الفت و اتحادی که بر عزتش تکیه کنند»؛ (فترکوهم عالة (1)مساکین إخوان دبر (2)و وبر (3)،أذلّ الأمم دارا،و أجدبهم قرارا لا یأوون (4)إلی جناح دعوة یعتصمون بها،و لا إلی ظلّ ألفة یعتمدون علی عزّها) .
سپس امام به شرح نتیجه این وضع پرداخته،میفرماید:«حالات آنها ناآرام،قدرتها پراکنده جمعیت انبوهشان متفرق شد.در بلایی شدید و جهلی فراگیر فرورفتند، دختران زندهبهگور شده،بتهای مورد پرستش،قطع رحمها و جنگها و غارتهای پی در پی از آثار آن بود»؛ (فالأحوال مضطربة،و الأیدی مختلفة،و الکثرة متفرّقة،فی بلاء أزل (5)،و أطباق جهل!من بنات موؤودة (6)،و أصنام معبودة،و أرحام مقطوعة،
1) 8) .«عالة»جمع«عائل»به معنای فقیر است و«عیلولة»برطرف ساختن نیازهای دیگری است.
2) 9) .«دبر»جمع«دبرة»بر وزن«شجره»یعنی جراحت و زخم پشت حیوان.
3) 10) .«وبر»پشم شتر(و گاه به خصوص کرک گفته میشود)و منظور از اخوان وبر در عبارت بالا،ساربانی شتر است.
4) 11) .«یأوون»از ریشه«اواء»بر وزن«کتاب»به معنای وارد شدن و سکنا گزیدن در مکانی است.
5) 12) .«ازل»به معنای تنگ و سخت است؛به معنای حبس کردن نیز آمده است.
6) 13) .«موؤدة»از«وأد»بر وزن«رعد»در اصل به معنای ثقل و سنگینی است.سپس به دخترانی که در زیر خاک در عصر جاهلیت پنهان میکردند نیز اطلاق شده،زیرا آنها را در زیر خاک پنهان میکردند و انبوهی خاک و سنگ به روی آنها میریختند.
اشاره به اینکه اختلاف و پراکندگی و تشتّت آرا و افکار،همیشه بلاهای شدیدی بر سر جوامع انسانی نازل میکند و آنها را در جهل و نادانی فرومیبرد،همانگونه که تاریخ درباره جاهلیّت عرب نشان میدهد که دست به اعمال ضدّانسانی وحشتناکی میزدند که امام به چهار نمونه آن اشاره فرموده است؛دخترانشان را به بهانه حفظ حرمت و ابراز غیرت و یا نجات از ننگ زندهبهگور میکردند و سنگ و چوبهایی را که با دست خود ساخته و پرداخته بودند،میپرستیدند.هرقبیلهای بتی مخصوص به خود داشتند.
قریش،بنی کنانه،اوس و خزرج بت«منات»پرستش میکردند.بنی ثقیف،بتهای«لات و عزّی»و هذیل بت«سواع»و قبیله بنی کلب بت«ودّ»و طوایف دیگر بتهای دیگر را،بت «هبل»به عنوان بزرگترین بت بر فراز کعبه نصب شده بود و بتهای«اساف»و«نائله»بر صفا و مروه قرار داشت و همه در برابر این سه بت تعظیم میکردند و خانه کعبه که کانون توحید و یگانهپرستی بود تبدیل به بتخانهای بزرگ شده بود.
قطع رحم،در کلام امام میتواند اشاره به کشتن فرزندان به علت فقر یا به عنوان عبادت در مقابل بتها بوده باشد و«غارات مشنونه»اشاره به جنگهای متعددی است که در عصر جاهلیّت میان قبائل عرب به بهانههای واهی درمیگرفت و به گفته بعضی از مورّخان هیچگاه آتش این جنگها خاموش نشد تا اسلام ظهور کرد و به جنگهای قبیلگی و کشتن پسران و دختران و پرستش بتها پایان داد.
این است سرنوشت کسانی که رشته اتحاد را پاره کنند و به پراکندگی و نفاق روی آورند که در میان هرقوم و ملتی به شکلی ظهور میکند و منحصر به عصر جاهلیّت نیست.
1) 1) .«غارات»جمع«غارة»در اصل به معنای هجوم بردن است و هنگامی که هجوم از هرطرف باشد «غارات مشنونة»گفته میشود و چون حملات در بسیاری از اوقات توأم با بردن اموال است واژه غارتگری در فارسی به معنای بردن اموال اطلاق شده؛ولی ظاهرا در عربی به این معنا نیامده است.
2) 2) .«مشنونة»از«شنّ»بر وزن«ظنّ»به معنای هجوم بردن از هرطرف است.
قطرهها و دریا!
شاید این سخن را کرارا شنیده باشید که قطرههای باران هرکدام به تنهایی قوت و قدرتی ندارند،اما هنگامی که به هم پیوستند و تشکیل نهر عظیمی دادند و پشت سر نیرومندی متراکم شدند میتوانند کارهای بزرگی را انجام دهند از جمله نیروی مهم برق تولید میکنند که کارخانههای عظیمی را به حرکت درمیآورد،فضای شهرها و روستاها را روشن میسازد و مزارع و باغهای گستردهای را آبیاری میکند و در یک کلام حیات و زندگی میبخشد.
انسانها نیز همینگونهاند؛هرانسانی هرقدر قویّ و نیرومند باشد به تنهایی کاری از او ساخته نیست،همچون یک قطره درشت باران؛ولی هنگامی که این نیروهای کوچک به هم پیوستند دنیا را تکان میدهند.نه تنها در میدان نبرد با دشمن سدّ عظیمی ایجاد میکنند،در عالم اقتصاد و علم و دانش نیز سبب پیشرفتهای عظیمی میشوند.اگر قطرات علم دانشمندان در طول تاریخ و در جوامع بشری به هم نمیپیوست امروز شاهد و ناظر این پیشرفتهای علمی نبودیم و تمدّن بشر همچون تمدّن دوران حجر بود.
هنگامی که اختلاف در جوامع انسانی ظاهر شود نه تنها پیشرفتی حاصل نمیگردد، بلکه همه قدرت و قوّت در مبارزه با یکدیگر نابود میگردد و اثری جز ویرانی و عقبماندگی نخواهد داشت.
امام علیه السّلام در این خطبه شریفه بارها بر این معنا تأکید فرمود و مخاطبان خود را به اعماق تاریخ بشریت برده و نتیجه اتحاد و اختلاف را آشکارا به آنها نشان میدهد.
در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی بر این موضوع تأکید بسیار زیادی شده است؛ ولی همیشه به دست آوردن اتحاد صفوف کار آسانی نیست.آفات زیادی دارد؛از جمله تعصّبها و تکبّر و خودبزرگبینی و ترجیح منافع محدود کوتاهمدت،بر منافع گسترده
درازمدت که امام علیه السّلام در این خطبه به آن اشاره فرموده از آفات مهمّ وحدت است.
امام علیه السّلام در خطبههای دیگر نهج البلاغه نیز بر این معنا تأکید کرده است؛از جمله در خطبه 127 خواندیم که میفرماید:«و إیّاکم و الفرقة فإنّ الشّاذّ من النّاس للشّیطان کما أنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب؛از جدایی و تفرقه بپرهیزید،زیرا افراد تنها و جدا از جمعیّت نصیب شیطانند،همانگونه که گوسفند جدا از گله طعمه گرگ است».
در خطبه 86 نیز تعبیر گویای دیگری دارد که میفرماید:«و لا تباغضوا فإنّها الحالقة؛باهم دشمنی نکنید که دشمنی و عداوت هرخیر و برکتی را از بین میبرد».
این سخن را با پیام مهمی از قرآن مجید پایان میدهیم که میفرماید:« «وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِینَ» نزاع مکنید که سست خواهید شد و قوّت و قدرت شما از دست خواهد رفت و صبر و استقامت(در برابر عوامل نفاق) داشته باشید که خدا با صابران است». (1)
1) 1) .انفال،آیه 46.
فانظروا إلی مواقع نعم اللّه علیهم حین بعث إلیهم رسولا،فعقد بملّته طاعتهم،و جمع علی دعوته ألفتهم:کیف نشرت النّعمة علیهم جناح کرامتها،و أسالت لهم جداول نعیمها،و التفّت الملّة بهم فی عوائد برکتها، فأصبحوا فی نعمتها غرقین،و فی خضرة عیشها فکهین.قد تربّعت الأمور بهم،فی ظلّ سلطان قاهر،و آوتهم الحال إلی کنف عزّ غالب،و تعطّفت الأمور علیهم فی ذری ملک ثابت.فهم حکّام علی العالمین،و ملوک فی أطراف الأرضین.یملکون الأمور علی من کان یملکها علیهم،و یمضون الأحکام فیمن کان یمضیها فیهم!لا تغمز لهم قناة،و لا تقرع لهم صفاة .
اکنون به نعمتهای بزرگی که خداوند هنگام بعثت پیامبر اسلام به آنها ارزانی داشت بنگرید که در سایه آیین خود آنها را مطیع فرمان ساخت و با دعوتش آنان را متحد کرد (بنگرید)چگونه نعمت(الهی)پر و بال کرامت خود را بر آنها گسترد و نهرهای مواهب خویش را به سوی آنها جاری ساخت،آیین حقّ با همه برکاتش آنان را دربر گرفت تا آنجا که در میان نعمتهای این آیین غرق شدند و در زندگی خرّمش شادمان گشتند.
امور آنها در سایه حکومت قدرتمندی استوار شد و تحت حمایت عزّت پیروزمندی قرار گرفتند و کارهایشان بر قلّههای حکومتی پایدار،سامان یافت.
در سایه این امور آنها زمامداران جهانیان شدند و سلاطین گرداگرد زمین و بر کسانی که پیش از آن بر آنها فرمانروایی داشتند حکم راندند و احکام را درباره کسانی به اجرا
درآوردند که در گذشته آنها مجریان امور بودند،نه نیزههای آنها کج میشد و نه سنگ آنان درهم میشکست(قدرتشان ثابت و نیروهایشان شکستناپذیر بود).
اسلام به شما قدرت و عظمت داد
به دنبال بحثی که امام علیه السّلام در بخش گذشته این خطبه درباره بدبختیهای عصر جاهلیّت و مشکلات و نابسامانیها و فقر و ناامنی بیان فرمود،در این بخش از خطبه به شرح برکاتی که در سایه قیام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و اتحاد و اتفاق و الفت مردم به یکدیگر نصیب آنها شد،پرداخته و با عباراتی بسیار گویا و زیبا آن را تشریح میکند و میفرماید:
«به نعمتهای بزرگی که خداوند هنگام بعثت پیامبر به آنها ارزانی داشت بنگرید که در سایه آیین خود آنها را مطیع فرمان ساخت و با دعوتش آنان را متحد کرد»؛ (فانظروا إلی مواقع نعم اللّه علیهم حین بعث إلیهم رسولا،فعقد بملّته طاعتهم،و جمع علی دعوته ألفتهم) .
آری در عصر جاهلیت،هرقوم و قبیلهای،بلکه هرفردی دنبال منافع و هوا و هوس خویش بود و اختلاف و پراکندگی عظیمی بر آنها حاکم شده بود؛ولی خداوند در سایه توحید و آیین اسلام همه را در زیر یک پرچم گردآوری کرد و تحت یک فرمان قرار داد و در سایه همین امر همهچیز دگرگون شد.
آنگاه به شرح این نعمتها پرداخته و با تشبیهات و استعارات زیبایی آنها را یکبهیک برمیشمارد و میافزاید:«(بنگرید)چگونه نعمت(الهی)پر و بال کرامت خود را بر آنها گسترد و نهرهای مواهب خویش را به سوی آنها جاری ساخت و آیین حقّ با همه برکاتش آنان را دربر گرفت تا آنجا که در میان نعمتهای این آیین غرق شدند و در زندگی خرّمش شادمان گشتند»؛ (کیف نشرت النّعمة علیهم جناح کرامتها،و أسالت لهم جداول (1)
1) 1) .«جداول»جمع«جدول»به معنای جوی آب است.
نعیمها،و التفّت الملّة بهم فی عوائد برکتها،فأصبحوا فی نعمتها غرقین،و فی خضرة عیشها فکهین (1)) .
امام علیه السّلام نخست نعمتهای الهی را به پرندهای تشبیه میکند که جوجههای خود را زیر بال و پر میگیرد و به آنها گرمی و آرامش و امنیّت میبخشد،سپس آن را به نهرهای آب زلالی تشبیه میکند که به سوی مزارع و باغها در حرکت است و آنها را خرم و سرسبز و شاداب میسازد و نتیجه آن را غرق شدن در نعمتها و آسوده زیستن در یک زندگی شیرین و آرام ذکر میکند.
در ادامه این سخن،به نعمت مهم حکومت اسلامی،حکومتی مقتدر و سرفراز اشاره کرده،میفرماید:«امور آنها در سایه حکومت قدرتمندی استوار شد،و تحت حمایت عزّت پیروزمندی قرار گرفتند و کارهایشان بر قلّههای حکومتی پایدار،سامان یافت»؛ (قد تربّعت (2)الأمور بهم،فی ظلّ سلطان قاهر،و آوتهم الحال إلی کنف عزّ غالب،و تعطّفت الأمور علیهم فی ذری (3)ملک ثابت) .
تاریخ اسلام،بهترین گواه بر صدق تمام تعبیرات امام علیه السّلام در زمینه پیروزی عرب بالخصوص و مسلمانان عموما در سایه اسلام است،چیزی که مورخان شرق و غرب همه به آن معتقدند.
در پایان این سخن اشاره به پیروزی مطلق مسلمانان بر دشمنان کرده و با تعبیری رسا میفرماید:«در سایه این امور آنها زمامداران جهانیان شدند و سلاطین گرداگرد زمین
1) 1) .«فکهین»جمع«فکه»بر وزن«خشن»به معنای شادمان و خندان است و در اصل از«فکاهه»بر وزن قباله به معنای مزاح کردن و خندیدن گرفته شده است.بعضی معتقدند ریشه اصلی آن«فاکهه»به معنای میوه است گویی شوخیها و مزاحها همچون میوههای شیرینی است که از آن لذّت میبرند.
2) 2) .«تربّعت»از«تربّع»به معنای چهار زانو نشستن است.سپس به معنای اقامت در مکانی با آرامش و اطمینان به کار رفته است.
3) 3) .«ذری»جمع«ذروة»(به ضم ذال و کسر آن)قسمت بالای هرچیزی است و به کوهان شتر و قلّه کوهها گفته میشود.
و بر کسانی که پیش از آن بر آنها فرمانروایی داشتند حکم راندند،و احکام را درباره کسانی به اجرا درآوردند که در گذشته مجریان امور بودند،نه نیزههای آنها کج میشد و نه سنگ آنان درهم میشکست(قدرتشان ثابت و نیروهایشان شکستناپذیر بود)»؛ (فهم حکّام علی العالمین،و ملوک فی أطراف الأرضین.یملکون الأمور علی من کان یملکها علیهم،و یمضون الأحکام فیمن کان یمضیها فیهم!لا تغمز (1)لهم قناة (2)،و لا تقرع (3)لهم صفاة (4)) .
اشاره به اینکه پادشاهان و حاکمانی که در دوران قبل آنها را بر اثر اختلاف و پراکندگی و ضعف و ناتوانی به بند میکشیدند و برده و بنده خود میساختند،در سایه اتحاد و قدرتی که مسلمین از ایمان گرفته بودند در برابر آنان زانو زدند و به نیروی شکستناپذیری مبدّل شدند.
یکی از مستشرقین میگوید:قدرت مسلمین به جایی رسیده بود که اگر کسی به فکر مبارزه با آنها میافتاد،میگفتند:دیوانه است و عقل خود را از دست داده است.
1) 1) .«تغمز»از ریشه«غمز»بر وزن«طنز»به معنای اشاره با چشم و دست برای عیبجویی است و گاه به معنای کجومعوج شدن به کار میرود و در جمله بالا معنای دوم مراد است.
2) 2) .«قناة»به معنای نیزه و گاه به معنای عصا آمده است و به کاریز و مسیر آبها که به صورت مستقیم کشیده میشود،قنات میگویند و در اینجا به معنای نیزه است.
3) 3) .«لا تقرع»از ریشه«قرع»بر وزن«فرع»یعنی کوبیدن چیزی بر روی چیزی به گونهای که صدای شدید از آن برخیزد.
4) 4) .«صفاة»به معنای تختهسنگ پهن و صاف و در جمله بالا کنایه از قدرت است.
ألا و إنّکم قد نفضتم أیدیکم من حبل الطّاعة،و ثلمتم حصن اللّه المضروب علیکم،بأحکام الجاهلیّة.فإنّ اللّه سبحانه قد امتنّ علی جماعة هذه الأمّة فیما عقد بینهم من حبل هذه الألفة الّتی ینتقلون فی ظلّها،و یأوون إلی کنفها،بنعمة لا یعرف أحد من المخلوقین لها قیمة،لأنّها أرجح من کلّ ثمن،و أجلّ من کلّ خطر.
و اعلموا أنّکم صرتم بعد الهجرة أعرابا،و بعد الموالاة أحزابا.ما تتعلّقون من الإسلام إلاّ باسمه،و لا تعرفون من الإیمان إلاّ رسمه.
تقولون:النّار و لا العار!کأنّکم تریدون أن تکفئوا الإسلام علی وجهه انتهاکا لحریمه،و نقضا لمیثاقه الّذی وضعه اللّه لکم حرما فی أرضه،و أمنا بین خلقه.و إنّکم إن لجأتم إلی غیره حاربکم أهل الکفر،ثمّ لا جبرائیل و لا میکائیل و لا مهاجرون و لا أنصار ینصرونکم إلاّ المقارعة بالسّیف حتّی یحکم اللّه بینکم.
و إنّ عندکم الأمثال من بأس اللّه و قوارعه،و أیّامه و وقائعه،فلا تستبطئوا وعیده جهلا بأخذه،و تهاونا ببطشه،و یأسا من بأسه.فإنّ اللّه سبحانه لم یلعن القرن الماضی بین أیدیکم إلاّ لترکهم الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر.فلعن اللّه السّفهاء لرکوب المعاصی،و الحلماء لترک التّناهی.
ألا و قد قطعتم قید الإسلام،و عطّلتم حدوده،و أمتّم أحکامه .
آینده تاریکی در انتظار شماست!
آگاه باشید شما دست از ریسمان اطاعت خدا کشیدید و با احیای احکام جاهلیّت دژ محکم الهی را که گرداگرد شما بود درهم شکستید،خداوند سبحان بر این امّت منّت نهاده و پیوند الفت و اتحاد را میان آنان برقرار ساخته،الفتی که در سایه آن(در نهایت امنیّت)رفتوآمد کنند و در کنف حمایت آن قرار گیرند؛نعمتی که هیچکس از مردم نمیتواند بهایی برای آن بشناسد،زیرا از هربهایی برتر و از هرچیز باارزشی پرارزشتر است.
بدانید شما بعد از هجرت(به سوی اسلام)به خوی اعراب بادیهنشین(قبل از اسلام) بازگشتید و بعد از دوستی و محبّت(رشته الفت را گسستید و)به صورت گروههای پراکنده درآمدید.از اسلام تنها به نامش قناعت کردید و از ایمان جز صورتی نمیشناسید.شما میگویید:«النار و لا العار»(آتش دوزخ آری!اما ننگ و عار نه!)گویا میخواهید با این شعارتان اسلام را واژگون کنید و حرمت آن را بشکنید و پیمان الهی را که خداوند آن را حرمی برای شما در زمین قرار داده و وسیله امنیّت خلقش شمرده،نقض کنید.
شما اگر به غیر اسلام پناه برید کافران با شما نبرد خواهند کرد و در آن هنگام نه جبرئیل و میکائیل به یاری شما میآیند و نه مهاجرین و انصار و راهی جز پیکار با شمشیر نخواهید داشت تا خداوند میان شما حکم کند و شکست و زبونی شما فرارسد.
نمونههایی از کیفرهای الهی و عذابهای کوبنده او و روزهایی که مجازات وی دامن گنهکاران را گرفت و وقایعی که در این زمینه اتفاق افتاد(در قرآن مجید)در دسترس شماست.بنابراین تهدیدهای الهی را به جهت جهل و سبک شمردن خشم پروردگار و ایمنی از کیفر او دور نشمرید،زیرا خداوند سبحان مردم قرون پیشین را از رحمت خود دور نساخت جز به این سبب که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کردند،لذا افراد نادان را به سبب گناه و دانایان را به علت ترک نهی از منکر از رحمت خود دور ساخت.آگاه
باشید شما رشته اسلام را قطع کردید و حدود آن را تعطیل نمودید و احکامش را به نابودی کشاندید(با این حال انتظار نجات دارید؟!).
از تعصّب و تفرقه بپرهیزید
به دنبال بحثی که در فرازهای گذشته درباره بنی اسرائیل و ضعف آنها قبل از قیام موسی علیه السّلام سپس قدرت و قوّت آنان در سایه این قیام وحدتساز و آنگاه ضعف و ذلّت مجدّد به جهت پشت کردن به آیین موسی بیان فرمود،همین مراحل سهگانه را درباره مسلمانان یادآور میشود:مرحله اوّل که مربوط به عصر جاهلیت بود و مرحله دوم که ارتباط با عصر قیام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و آن همه موفقیّتها و پیروزیها داشت،در بخشهای سابق این خطبه گذشت.اکنون امام در این بخش به بیان مرحله سوم که دوران عقبگرد مسلمانان از وحدت و پیروزی پیشینه است،پرداخته چنین میفرماید:
«آگاه باشید شما دست از ریسمان اطاعت خدا کشیدید و با احیای احکام جاهلیّت دژ محکم الهی را که گرداگرد شما بود درهم شکستید»؛ (ألا و إنّکم قد نفضتم (1)أیدیکم من حبل الطّاعة،و ثلمتم (2)حصن اللّه المضروب علیکم،بأحکام الجاهلیّة) .
سپس به شرح این سخن پرداخته،میافزاید:«چنانکه خداوند سبحان بر این امّت منّت نهاده و پیوند الفت و اتحاد را میان آنان برقرار ساخته،الفتی که در سایه آن(در امنیّت)رفتوآمد کنند و در کنف حمایت آن قرار گیرند؛نعمتی که هیچکس از مردم نمیتواند بهایی برای آن بشناسد،زیرا از هربهایی برتر و از هرچیز باارزشی پرارزشتر است»؛ (فإنّ اللّه سبحانه قد امتنّ علی جماعة هذه الأمّة فیما عقد بینهم من حبل
هذه الألفة الّتی ینتقلون فی ظلّها،و یأوون إلی کنفها (1)،بنعمة لا یعرف أحد من المخلوقین لها قیمة،لأنّها أرجح من کلّ ثمن،و أجلّ من کلّ خطر) .
این تعبیرات بلند و بالا،همه درباره اهمیّت اتحاد و الفت است،همان چیزی که قرآن بارها بر آن تأکید کرده از جمله میفرماید:« «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً» و همگی به ریسمان خدا(-قرآن و اسلام،و هرگونه وسیله وحدت)چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت(بزرگ)خدا را بر خود،به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او میان دلهای شما،الفت ایجاد کرد و به برکت نعمتش،برادر شدید». (2)و (3)
در ادامه این سخن با صراحت بیشتری میفرماید:«بدانید شما بعد از هجرت(به سوی اسلام)به خوی اعراب بادیهنشین(قبل از اسلام)بازگشتید و بعد از دوستی و محبّت(رشته الفت را گسستید و)به صورت گروههای پراکنده درآمدید.از اسلام تنها به نامش قناعت کردهاید و از ایمان جز صورتی نمیشناسید»؛ (و اعلموا أنّکم صرتم بعد الهجرة أعرابا،و بعد الموالاة أحزابا.ما تتعلّقون من الإسلام إلاّ باسمه،و لا تعرفون من الإیمان إلاّ رسمه) .
امام در این چند جمله نگرانی شدید خود را از وضع مسلمانان آن زمان ابراز میدارد که چگونه تعصّبات قبیلگی در میان آنها به شدت آشکار شده بود،همان چیزی که پیامبر
1) 1) .«کنف»به معنای حمایت و حفاظت و سایه و پناه است.
2) 2) .آل عمران،آیه 103.
3) 3) .نمونههای عینی این فرمان قرآنی و تعلیمات امام علیه السّلام را در این خطبه با چشم خود در ایّام مشاهده کردیم.دشمنان اسلام و استعمارگران غرب نقشههای خطرناکی برای کشورهای اسلامی لبنان کشیده بودند که آن را به وسیله عمّال نفوذی خود تحت سیطره قرار دهند؛هم فکر اسرائیل را از این ناحیه آسوده کنند و هم سکویی باشد برای دست انداختن به سایر کشورهای اسلامی؛ولی ملّت لبنان در یک روز تاریخی(روز 26 محرم الحرام 1426)دست اتحاد به هم دادند و گردهمایی عظیم میلیونی به راه انداختند و با یک زبان، بیزاری خود را از دشمنان ابراز داشتند و نقشههای آنها را نقشبرآب کردند: «وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ»
اسلام آن را در سایه تعلیمات عالی اسلامی محو کرد و این تعصّبات سرچشمه درگیری و خونریزی شد،لذا امام علیه السّلام به آنها میفرماید:«شما دم از اسلام و ایمان میزنید؛ولی تنها از اسلام نامی بر خود نهادهاید و از ایمان به تشریفاتی بسنده کردهاید.آری!شما شهادتین را بر زبان جاری میکنید و نماز و روزهای در ظاهر انجام میدهید؛ولی از اصول تعلیمات اسلام بیخبرید».
سپس امام به شرح این جمله سربسته پرداخته،میفرماید:«شما میگویید: «النّار و لا العار» (آتش دوزخ آری!اما ننگ و عار نه!)گویا میخواهید با این شعارتان اسلام را واژگون کنید و حرمت آن را بشکنید و پیمان الهی را که خداوند آن را حرمی برای شما در زمین قرار داده و وسیله امنیّت خلقش شمرده،نقض کنید»؛ (تقولون:النّار و لا العار! کأنّکم تریدون أن تکفئوا (1)الإسلام علی وجهه انتهاکا لحریمه،و نقضا لمیثاقه الّذی وضعه اللّه لکم حرما فی أرضه،و أمنا بین خلقه) .
جمله شعارگونه «النّار و لا العار» که به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه اوّلینبار از زبان«اوس بن حارثه» (2)شنیده شد و مفهومش این است که«ما از آتش استقبال میکنیم ولی ننگ را نمیپذیریم»در واقع از شعارهای متعصّبین دور از اسلام است؛آنها میگفتند:
«حاضریم به دوزخ برویم؛اما حاضر نیستیم مثلا فلان قبیله بر ما پیشی گیرد یا خونی از ما بریزد و انتقامش را دو چندان نگیریم».امام میفرماید:«مفهوم این سخن پشت کردن به اسلام و نقض پیمانهای الهی است».
جمعی از شارحان نهج البلاغه گفتهاند:جمله «النّار و لا العار» اگر در مورد اهداف مقدّس باشد جمله خوبی است؛ولی اگر درباره افتخارات موهوم قبیلگی باشد سخن زشت و نادرستی است.
این سخن در صورتی صحیح است که«النار»به معنای آتش دوزخ نباشد،بلکه به معنای وسیعی باشد که شامل آتش مشکلات دنیوی نیز بشود.مثلا گفته شود:«تن به مشکلات و حتی مرگ میدهیم اما ننگ سیطره کفّار را بر بلاد اسلامی نمیپذیریم».به یقین این شعار صحیحی است؛اما اگر گفته شود«تن به آتش دوزخ میسپاریم؛اما ننگ برتریجویی فلان قبیله را نمیپذیریم»شعاری بسیار نادرست و همگون با تعصّبات جاهلیت است.
بر این اساس آنچه در شرح نهج البلاغه محقّق تستری آمده است که این تقسیم را سخن مضحکی میداند،درست به نظر نمیرسد،زیرا گویندگان این سخن نار را به معنای وسیع تفسیر کردهاند،هرچند آنچه در کلام امام علیه السّلام از زبان متعصّبان آن زمان آمده، منظور همان قسم منفی این شعار است.
آنگاه امام به عاقبت شوم این روش اشاره کرده،میفرماید:«شما اگر به غیر اسلام پناه برید کافران با شما نبرد خواهند کرد و در آن هنگام نه جبرئیل و میکائیل به یاری شما میآیند و نه مهاجرین و انصار و راهی جز پیکار با شمشیر نخواهید داشت تا خداوند میان شما حکم کند(و شکست و زبونی شما فرارسد)»؛ (و إنّکم إن لجأتم إلی غیره (1)حاربکم أهل الکفر،ثمّ لا جبرائیل و لا میکائیل و لا مهاجرون و لا أنصار (2)ینصرونکم إلاّ المقارعة (3)بالسّیف (4)حتّی یحکم اللّه بینکم) .
1) 1) .مرجع ضمیر در«غیره»اسلام است که قبلا ذکر شده،هرچند بعضی احتمال دادند که منظور خداست.
2) 2) .واژه«لا»در چهار مورد که در این جمله آمده است،اگر«لا»نافیه جنس باشد باید جبرائیل و میکائیل و مهاجرون و انصار به صورت منصوب خوانده شود،آنگونه که در بعضی از نسخ نیز وارد شده است و اگر آن را«لا»ی نفی بدانیم(لای مشبهه به لیس)باید هرچهار کلمه به صورت مرفوع خوانده شود،آنگونه که در نسخه موجود است.
3) 3) .«المقارعة»به معنای زدوخورد و نبرد و کشمکش است.
4) 4) .جمله«إلاّ المقارعة بالسّیف»احتمال دارد از قبیل استثنای منقطع باشد،اشاره به اینکه شما هیچ یار و یاوری نخواهید داشت،جز زدوخورد با شمشیر که آن نیز نمیتواند با این پراکندگی که دارید سبب-
اشاره به اینکه آن روز که متمسّک به اسلام بودید،خداوند فرشتگان آسمان را به یاری شما فرستاد و امدادهای غیبی شامل حال مهاجران و انصار شد؛دشمنان را عقب راندید و پیروزی و امنیت و عزّت را برای خود فراهم ساختید؛ولی اگر به اسلام پشت کنید همه اینها از شما گرفته خواهد شد؛شما میمانید و دشمنان خونآشام و به یقین بدون یاری خداوند راه به جایی نخواهید برد،بنابراین به اسلام راستین بازگردید،باد کبر و غرور از سر به در کنید و تعصّبهای جاهلیّت را کنار بگذارید و آتش اختلاف را فروبنشانید تا دست لطف الهی بر سر شما باشد.
آنگاه امام علیه السّلام به آنها هشدار میدهد که در سرگذشت دردناک متمرّدان پیشین بیندیشید و حال خود را با آنها قیاس کنید،میفرماید:«(در قرآن مجید)نمونههایی از کیفرهای الهی و عذابهای کوبنده او و روزهایی که مجازات وی دامن گنهکاران را گرفت و وقایعی که در این زمینه اتفاق افتاد در دسترس شماست»؛ (و إنّ عندکم الأمثال من بأس اللّه و قوارعه،و أیّامه و وقائعه) .
تعبیرات چهارگانه«بأس»و«قوارع»و«ایام»و«وقایع»همه،اشاره به مجازاتهای سخت و سنگین امتهای تبهکار پیشین است؛ولی هریک از این تعبیرات مفهوم خاص خود را دارد؛«بأس»به معنای جنگ و پیکار و عذاب است و«قوارع»اشاره به کیفرهای کوبنده است؛مانند طوفان نوح و زلزله ویرانگر قوم لوط و صاعقه عاد و ثمود.«ایّام»اشاره به مجموعه روزهایی است که این حوادث در آن اتفاق افتاد و«وقایع»مجموعه این حوادث اعم از مقدمات و ذی المقدمه و آثار و نتایج آن است.
«ایّام اللّه»در اینجا اشاره به روزهای سخت و وحشتناک امتهای پیشین است.در قرآن مجید درباره قوم عاد آمده است:« «إِنّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ»
«مُسْتَمِرٍّ» مانند باد وحشتناک و سردی را در یک روز شوم طولانی بر آنان فرستادیم». (1)و به دنبال آن میفرماید:« «تَنْزِعُ النّاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ» که مردم را همچون تنههای نخل ریشهکن شده از جایشان برمیکند». (2)و آیات فراوان دیگری که درباره قوم فرعون و قوم نوح و مانند آنها آمده است.
سپس امام به دنبال آن میافزاید:«بنابراین تهدیدهای الهی را به جهت جهل نسبت به آن و سبک شمردن خشم پروردگار و ایمنی از کیفر او دور نشمرید»؛ (فلا تستبطئوا (3)وعیده جهلا بأخذه،و تهاونا ببطشه (4)،و یأسا من بأسه) .
اشاره به اینکه اگر چند روز یا چند ماهی مجازات عاصیان و گردنکشان به تأخیر افتد آن را دلیل بر عدم نگیرید،زیرا تاریخ نشان داده این امر«گرچه دیر آید بیاید»و اصولا اینگونه فاصلههای زمانی در مقیاس عمر جهان فاصلهای محسوب نمیشود.
آنگاه امام به ذکر دلیل برای این موضوع(همگونی سرنوشتها)پرداخته و انگشت بر یکی از مهمترین خطاهای آنان گذارده،میفرماید:«خداوند سبحان مردم قرون پیشین را از رحمت خود دور نساخت جز به این سبب که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کردند،لذا افراد سفیه و نادان را به سبب گناه و دانایان را به علت ترک نهی از منکر از رحمت خود دور ساخت»؛ (فإنّ اللّه سبحانه لم یلعن القرن الماضی بین أیدیکم إلاّ لترکهم الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر.فلعن اللّه السّفهاء لرکوب المعاصی، و الحلماء (5)لترک التّناهی) .
1) 1) .قمر،آیه 19.
2) 2) .قمر،آیه 20.
3) 3) .«تستبطئوا»از ریشه«استبطاء»به معنای کند شمردن و انتظار کشیدن است.از«بطئ»بر وزن«قفل» به معنای کندی گرفته شده است.
4) 4) .«بطش»در اصل به معنای گرفتن چیزی با قدرت است و چون به هنگام مجازات مجرم،نخست او را با قدرت میگیرند،این واژه به معنای مجازات نیز آمده است.
5) 5) .«الحلماء»جمع«حلیم»به معنای عاقل است و از ریشه«حلم»بر وزن«شتر»به معنای عقل گرفته شده است.
این سخن اشاره به آیات شریفه قرآن مجید است،آنجا که میفرماید:« «لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ عَلی لِسانِ داوُدَ وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ» کافران بنی اسرائیل از زبان داود و عیسی بن مریم لعن و نفرین شدند.این به جهت آن بود که گناه کردند و تجاوز نمینمودند؛آنها از اعمال زشتی که انجام میدادند یکدیگر را نهی نمیکردند،چه بدکاری انجام میدادند». (1)
البتّه در بخش آینده خطبه،به عوامل دیگر سقوط آنها اشاره شده؛ولی تعبیر امام نشان میدهد که مهمترین خطای آنها ترک امر به معروف و نهی از منکر بود،زیرا اجرای همه احکام الهی وابسته به زنده نگه داشتن این دو وظیفه الهی است و هرگاه این دو فریضه برپا داشته شود همه فرایض برپا خواهد بود و اگر رها شود فرایض دیگر نیز دستخوش فنا و نابودی خواهد شد،لذا در حدیث امام باقر علیه السّلام میخوانیم:«إنّ الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر...فریضة عظیمة بها تقام الفرائض». (2)
درباره اهمیّت فوق العاده امر به معروف و نهی از منکر در اسلام،ذیل خطبههای دیگری که با صراحت از این موضوع سخن میگوید به خواست خدا بحث خواهیم کرد.
سپس امام علیه السّلام سخنش را در این فراز از خطبه با این جمله پایان میدهد،میفرماید:
«به هوش باشید شما رشته اسلام را قطع کردید،حدود آن را تعطیل نمودید و احکامش را به نابودی کشاندید»؛ (ألا و قد قطعتم قید الإسلام،و عطّلتم حدوده،و أمتّم أحکامه) .
اشاره به اینکه که تنها نام اسلام یا تشریفات ظاهریش سبب نجات کسی نیست،بلکه باید احکامش اجرا شود،حدودش برقرار گردد و پیوند با اسلام در همه زمینهها محکم باشد و شما چنین نیستید.نام اسلام را یدک میکشید و از افکار و رفتار جاهلی پیروی میکنید و باز هم انتظار دارید سربلند و عزیز و مقتدر باشید.
ألا و قد أمرنی اللّه بقتال أهل البغی و النّکث و الفساد فی الأرض،فأمّا النّاکثون فقد قاتلت،و أمّا القاسطون فقد جاهدت،و أمّا المارقة فقد دوّخت، و أمّا شیطان الرّدهة فقد کفیته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه و رجّة صدره،و بقیت بقیّة من أهل البغی.و لئن أذن اللّه فی الکرّة علیهم لأدیلنّ منهم إلاّ ما یتشذّر فی أطراف البلاد تشذّرا.
آگاه باشید!خداوند مرا به نبرد با ستمگران،پیمانشکنان و مفسدان در ارض امر فرموده است،با ناکثین و پیمانشکنان(اشاره به اصحاب جمل)نبرد کردم(و آنها را در هم شکستم)و با قاسطین(ستمگران شام و اصحاب معاویه)جهاد نمودم(و ضعف و زبونی آنها را نشان دادم)و مارقین(خوارج نهروان)را بر خاک مذلت نشاندم؛اما شیطان ردهه(ذو الثدیه رییس خوارج)با صاعقهای که بر او فرود آمد به گونه که تپش قلب و لرزش سینهاش شنیده شد،شرّ او از من دفع گردید ولی گروه دیگری از ستمگران باقی ماندهاند که اگر خداوند به من اجازه حمله دیگری به آنها دهد(و مرا باقی بگذارد)آنها را از میان برداشته و دولت حق را به جای آنها قرار میدهم،جز افراد قلیلی از آنان که(ممکن است از دست ما بگریزند)و در اطراف بلاد پراکنده میشوند.
من مأمور به مبارزه با فاسدان و مفسدانم
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،اشاره به نبردهای معروف خود با گروههای ستمگر و
پیمانشکن در جنگهای جمل و صفین و نهروان میکند که چگونه قدرت و توان خود را به آنها نشان داد،گویی میخواهد با این سخن،بعضی از قبایل شورشی را که بر اثر تعصبات واهی به جان هم میافتادند(و بحث آنها در بخشهای پیشین آمد)بر سر جای خود بنشاند و به آنها بفهماند که اگر به این حرکت نادرست خود ادامه دهند با حمله شدیدی مجازات خواهند شد،میفرماید:«آگاه باشید!خداوند مرا به نبرد با ستمگران، پیمانشکنان و مفسدان در ارض امر فرموده،اما با ناکثین و پیمانشکنان(اشاره به اصحاب جمل)نبرد کردم(و آنها را درهم شکستم)و با قاسطین(ستمگران شام و اصحاب معاویه)جهاد نمودم(و ضعف و زبونی آنها را نشان دادم)و مارقین(خوارج نهروان)را بر خاک مذلت نشاندم»؛ (ألا و قد أمرنی اللّه بقتال أهل البغی و النّکث (1)و الفساد فی الأرض،فأمّا النّاکثون فقد قاتلت،و أمّا القاسطون (2)فقد جاهدت،و أمّا المارقة (3)فقد دوّخت (4)) .
اشاره به اینکه اولا آنچه را من در پیکار با این سه گروه انجام دادم به فرمان خدا بود.
این سخن ناظر به روایتی است که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل شده است که به امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود:«و إنّک ستقاتل بعدی النّاکثین و القاسطین و المارقین». (5)
1) 1) .«نکث»به معنای پیمانشکنی است و اهل نکث اشاره به طلحه و زبیر و مانند آنهاست که با امام علیه السّلام بیعت کردند.سپس بیعت خود را شکستند و جنگ جمل را به راه انداختند و سرانجام کشته شدند و به آنها ناکثون گفته میشود.
2) 2) .«قاسطون»از ریشه«قسط»است که گاه به معنای ظلم و گاه به معنای عدالت میآید،زیرا اصل معنای آن همان سهم و نصیب است که اگر پرداخته شود عدالت و اگر باز گرفته شود ظلم است.در اینجا اشاره به اصحاب معاویه است که انواع ستمها را بر مردم روا میداشتند.
3) 3) .«مارقة»از ریشه«مروق»بر وزن«غروب»خروج از چیزی است مخصوصا هنگامی که تیر از کمان خارج شود و فراتر از هدف برود از آن تعبیر به مروق میکنند و خوارج نهروان را از این جهت«مارقة»یا «مارقین»گفتهاند که آنها افرادی بسیار افراطی و خشک و متعصب بودند و به همین دلیل همه را جز خودشان کافر میدانستند(مانند وهابیها).
4) 4) .«دوّخت»از ریشه«دوخ»بر وزن«فوق»به معنای ذلیل کردن و به تسلیم کشاندن است.
5) 5) .شرح ابن ابی الحدید،جلد 6،صفحه 130.
همین سخن به تعبیر دیگری در اسد الغابة آمده است،که امام علیه السّلام فرمود:«عهد إلی رسول اللّه أن أقاتل النّاکثین و القاسطین و المارقین». (1)
ثانیا اشاره به این است که هرسه گروه را درهم شکستم؛اما اصحاب جمل تارومار شدند و خوارج نهروان متلاشی گشتند و اصحاب معاویه نیز در نبرد مغلوب شدند،اما با حیلهای که عمر و عاص پیشنهاد کرد خود را از شکست کامل نجات دادند.
در ادامه این سخن،انگشت روی رییس خوارج که نامش حرقوص بن زهیر و کنیهاش ذو الثدیة بود،گذارده که به طرز فجیعی در میدان جنگ نهروان جان داد،میفرماید:«اما شیطان ردهه(اشاره به ذو الثدیه رییس خوارج است که جسم بیجان او بعد از جنگ نهروان در گودال آبی افتاده بود)با صاعقهای که بر او فرود آمد به گونه که تپش قلب و لرزش سینهاش شنیده شد،شرّ او از من دفع گردید»؛ (و أمّا شیطان الرّدهة (2)فقد کفیته بصعقة (3)سمعت لها وجبة (4)قلبه و رجّة (5)صدره) .
در میان شارحان نهج البلاغه درباره این صاعقه،گفتوگوست؛بعضی معتقدند که واقعا صاعقهای آسمانی رییس خوارج ذو الثدیه را نابود ساخت و جسم بیجانش در گودال آبی افتاد(«ردهة»به معنای گودال آب است)ولی جمعی دیگر عقیده دارند که این صاعقه کنایه از آن فریاد شجاعانهای است که امام علیه السّلام در آغاز جنگ از سینه برکشید،این فریاد گروهی را به لرزه درآورد و از جمله ذو الثدیه چنان ترسید که قلبش از کار افتاد به
1) 1) .اسد الغابة،جلد 4،صفحه 33.
2) 2) .«ردهة»گودالی است که آب باران در آن جمع میشود.به اتاقها یا حیاط وسیع و سالن نیز اطلاق میشود.
3) 3) .«صعقة»در اصل از صاعقه گرفته شده که سبب هلاکت میشود.سپس به معنای هلاکت یا وحشتی که قلب را به لرزه درمیآورد استعمال شده است.
4) 4) .«وجبة»به معنای سقوط و خفقان و از کار افتادن و ساکت شدن است.واژه«وجبة»گاه به یک وعده غذا اطلاق میشود.شاید به این دلیل که خوردن غذا باعث سکون و سکوت آدمی میگردد.
5) 5) .«رجّة»از ریشه«رجّ»بر وزن«حج»به معنای به لرزه درآوردن است.
روی زمین غلتید و در گودال آبی سرازیر شد.آنگاه بعضی از بازماندگان مخالفین را با این جمله مورد تهدید قرار میدهد و میفرماید:«و گروه دیگری از ستمگران باقی ماندهاند که اگر خداوند به من اجازه حمله دیگری به آنها دهد(و مرا باقی بگذارد)آنها را از میان برداشته و دولت حق را به جای آنها قرار میدهم،جز افراد قلیلی از آنان که(ممکن است از دست ما بگریزند و)در اطراف بلاد پراکنده شوند»؛ (و بقیت بقیّة من أهل البغی.و لئن أذن اللّه فی الکرّة علیهم لأدیلنّ (1)منهم إلاّ ما یتشذّر فی أطراف البلاد تشذّرا (2)) .
تعبیر به «أهل البغی» اشاره به ستمگران شام و اصحاب معاویه است که اگر داستان حکمین در میدان صفین پیش نیامده بود تارومار میشدند.امام علیه السّلام میفرماید:«اگر توفیقی نصیب من شود قدرت آنها را درهم میشکنم و حکومت حق و عدالت را در سراسر کشور اسلامی برپا میدارم».
ذکر این معنا به صورت جمله شرطیه،شاید اشاره به این است که امام علیه السّلام میدانسته است توفیق حمله دیگر به آنان نخواهد یافت و پیش از آنکه دست به چنین کاری زند شهید خواهد شد؛ولی به هرحال آمادگی خود را برای مبارزه با ستمگران تا آخرین نفس اعلام میدارد و در ضمن برنامه آینده را به یاران خود تعلیم میدهد.
ذو الثدیة کیست؟
نام اصلی وی حرقوص بن زهیر سعدی تمیمی است که به ذو الخویصره،ذو الثدیه و
مخدج معروف است.وجه نامگذاری وی به ذو الخویصرة روشن نیست؛ولی به اعتبار آنکه گوشت زائدی همانند پستان بر بازو داشت،به ذو الثدیه معروف شد و به جهت نقص در دست،به مخدج الید نیز شناخته شده است.
در تفاسیر در ذیل آیه 58 سوره توبه آمده است:« «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ یَسْخَطُونَ» در میان آنها کسانی هستند که در(تقسیم)غنایم به تو خرده میگیرند،اگر از آن(غنایم،سهمی)به آنها داده شود،راضی میشوند؛و اگر داده نشود،خشم میگیرند».و در منابع تاریخی در نقل ماجرای غزوه چنین آمده است که پس از پایان جنگ حنین،به هنگام تقسیم غنایم،در محلی به نام«جعرانه»ابو سفیان و برخی از تازه مسلمانان قریش،غنایم بیشتری را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله طلب کردند؛آن حضرت نیز با اذن الهی و برای تألیف قلوب،اموال فراوانی را به آنان بخشید.در گیرودار این تقسیم ذو الثدیه نزد پیامبر آمد و معترضانه گفت:«ای رسول خدا!عدالت پیشه کن».پیامبر صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«وای بر تو!اگر من به عدالت رفتار نکنم، چه کسی به عدالت رفتار خواهد کرد؟».در این هنگام یکی از حاضران(عمر بن خطاب)از پیامبر اجازه خواست که گردن او را بزند؛ولی پیامبر وی را از این کار بازداشت و فرمود:
«دعه،فسیخرج من ضئضئ هذا قوم یمرقون من الدّین کما یمرق السّهم من الرّمیة...تحتقر صلاتکم فی جنب صلاتهم،و صومکم عند صومهم،یقرءون القرآن لا یجاوز تراقیهم،آیتهم رجل أسود مخدج الید،إحدی یدیه کأنّها ثدی امرأة أو بضعة تدردر؛رهایش کنید!او پیروانی خواهد یافت که از دین به در خواهند شد؛همانگونه که تیر از کمان به در میشود.شما نماز و روزه خویش را در برابر نماز و روزه آنان ناچیز خواهید شمرد.آنان قرآن میخوانند؛ولی از شانه و گلوگاهشان فراتر نخواهد رفت.نشانه آنان وجود مردی سیاه چرده،با دست ناقص است که بر یکی از دستانش(پاره
گوشتی)چون پستان زنان دارد و در میان آنان است». (1)
مطابق این پیشبینی،گروهی در امت اسلامی پدید میآمدند که قرآن میخواندند و اهل تهجّد و عبادت بودند؛ولی در واقع از دین خارج و از حقیقت آن اطلاعی نداشتند.
این حقیقت به اندازهای میان مسلمانان معروف بود که حتّی عایشه که به علی علیه السّلام کینه داشت،پس از ماجرای نهروان و کشته شدن ذو الثدیه گفت:من از پیامبر شنیدم که درباره این گروه فرمود:آنان بدترین مردمند که به دست بهترین افراد کشته میشوند. (2)
این پیشبینی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله محقّق شد و پس از ماجرای جنگ صفین و ماجرای حکمیّت،خوارج در منزل عبد اللّه بن وهب راسبی اجتماع کردند،ذو الثدیه در آن جمع خطبهای آتشین خواند و دوستان و پیروان خود را به قیام بر ضدّ مسلمانان-که به زعم او گمراه شده بودند-فراخواند.رهبری آن گروه را عبد اللّه بن وهب راسبی به عهده داشت (هرچند رهبری فکری و عقیدتی آنها به عهده ذو الثدیه بود). (3)
آن گروه گمراه جنگ نهروانی را به راه انداختند و امیر مؤمنان علیه السّلام قبل از پیکار با آنها فرمود:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:قومی از دین خارج میشوند و با مسلمانان جنگ میکنند و علامت آنان مردی است که نقصی در دست اوست(مخدج الید). (4)
در اثنای جنگ و همچنین پس از پایان آن مردم به دنبال ذو الثدیه و یا همان مخدج بودند؛ولی هرچه گشتند،او را پیدا نکردند.کمکم برخی از بهانهجویان زبان به طعن
1) 1) .این ماجرا و پیشبینی رسول خدا(با اختلاف در تعبیرات)درباره آنان در منابع معتبر اهل سنّت آمده است،از جمله:صحیح بخاری،جلد 7،صفحه 111 و جلد 8،صفحه 52؛صحیح مسلم،جلد 3،صفحه 112؛مسند احمد،جلد 3،صفحه 56 و 65؛مصنف ابن ابی شیبه،جلد 8،صفحه 741؛شرح ابن ابی الحدید،جلد 2،صفحه 266؛تاریخ طبری،جلد 2،صفحه 360؛اسد الغابة،جلد 2،صفحه 139 و کنز العمال،جلد 11،صفحه 307 به بعد.
2) 2) .شرح ابن ابی الحدید جلد 2،صفحه 267 و 268 و البدایة و النهایة،جلد 7،صفحه 337.
3) 3) .رجوع کنید به:تاریخ طبری،جلد 4،صفحه 54-55.
4) 4) .مصنف ابن ابی شیبه،جلد 10،صفحه 740.
گشودند و گفتند:«پسر ابو طالب،ما را فریب داد تا با برادران خویش بجنگیم». (1)
یافتن او کار دشواری شد و همه در جستجوی آن بودند،ولی علی علیه السّلام پیوسته میفرمود:«ما کذبت و لا کذبت؛نه دروغ گفتهام و نه بر من دروغ گفته شد».
حضرت دستور داد با نی تکتک جنازهها را علامتگذاری کردند،تا آنکه داخل لجنزاری جنازهای را دیدند که فقط پاهایش پیدا بود.جنازه را خارج ساختند و بیدرنگ دستهای او را بررسی کردند و دیدند او همان مردی است که امیر مؤمنان به نقل از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ویژگیهای او را پیشبینی کرده بود.علی علیه السّلام تکبیر گفت و مردم نیز تکبیر گفتند و آن حضرت سجده شکر به جای آورد. (2)
أنا وضعت فی الصّغر بکلاکل العرب،و کسرت نواجم قرون ربیعة و مضر.و قد علمتم موضعی من رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-بالقرابة القریبة،و المنزلة الخصیصة.وضعنی فی حجره و أنا ولد یضمّنی إلی صدره،و یکنفنی فی فراشه،و یمسّنی جسده،و یشمّنی عرفه.و کان یمضغ الشّیء ثمّ یلقمنیه،و ما وجد لی کذبة فی قول،و لا خطلة فی فعل.و لقد قرن اللّه به-صلّی اللّه علیه و آله-من لدن أن کان فطیما أعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم،و محاسن أخلاق العالم،لیله و نهاره.و لقد کنت أتّبعه اتّباع الفصیل أثر أمّه،یرفع لی فی کلّ یوم من أخلاقه علما، و یأمرنی بالاقتداء به.و لقد کان یجاور فی کلّ سنة بحراء فأراه،و لا یراه غیری.و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الإسلام غیر رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-و خدیجة و أنا ثالثهما.أری نور الوحی و الرّسالة،و أشمّ ریح النّبوّة.
و لقد سمعت رنّة الشّیطان حین نزل الوحی علیه-صلّی اللّه علیه و آله-فقلت:یا رسول اللّه ما هذه الرّنّة؟فقال:«هذا الشّیطان قد أیس من عبادته.إنّک تسمع ما أسمع،و تری ما أری،إلاّ أنّک لست بنبیّ،و لکنّک لوزیر و إنّک لعلی خیر».
من در دوران جوانی بزرگان و شجاعان عرب را به خاک افکندم و شاخهای بلند قبیله
ربیعه و مضر را درهم شکستم(و سران گردنکش آنها را به خاک نشاندم)و شما به خوبی موقعیّت مرا از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از نظر خویشاوندی نزدیک و منزلت و مقام ویژه میدانید.
او مرا در دامان خویش در حالی که کودک(خردسالی)بودم مینشاند و(همانند فرزندش)مرا به سینه خود میفشرد و در بستر خویش در کنار خود میخوابانید،به گونهای که بدن خود را(همچون یک پدر مهربان)به بدن من میچسبانید و بوی خوش خود را به مشام من میرساند و(چون بسیار کوچک بودم و توان جویدن غذای سخت را نداشتم)غذا را میجوید و در دهان من میگذاشت.
او هرگز دروغی در گفتار من نیافت و در کردارم خطا و اشتباهی ندید.
از همان زمان که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از شیر بازگرفته شد،خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را مأمور ساخت تا در طول شب و روز وی را به راههای فضیلت و محاسن اخلاق جهانیان وادارد و من هم مانند کودکی که به دنبال مادرش حرکت میکند از او پیروی میکردم.هرروز نکته تازهای از اخلاق برجسته خود برای من آشکار میساخت و مرا فرمان میداد که به او اقتدا کنم.
او در هرسال مدتی را در مجاورت غار حرا به سر میبرد(و به عبادت خدا میپرداخت) من او را میدیدم و کسی دیگر او را نمیدید(و از برنامه عبادت او خبر نداشت و هنگامی که آن حضرت به نبوت مبعوث شد)در آن روز خانهای که اسلام در آن راه یافته باشد،جز خانه پیامبر نبود تنها او و خدیجه در آن بودند و من نفر سوم بودم.من نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوّت را استشمام میکردم.من صدای ناله شیطان را در آغاز نزول وحی بر آن حضرت شنیدم و گفتم ای رسول خدا این ناله(از کیست و برای)چیست؟فرمود:
این ناله شیطان است،زیرا از اینکه پیرویش کنند مأیوس شده است.
(سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به من فرمود:)تو آنچه را من میشنوم میشنوی و آنچه من میبینم میبینی(و چشم و گوش تو حقایق عالم غیب را درک میکند)جز اینکه تو پیامبر نیستی؛ولی وزیر منی و در مسیر خیر و سعادت قرار داری!
پرورش در آغوش پیامبر
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه برای تقویت روحیه یاران خود و در مقابل دشمنان و غوغاسالاران و فتنهجویان قبایل،به دو نکته مهم اشاره میفرماید.نخست به موقف خود در جنگهای اسلامی در برابر شجاعان عرب و ضربات سنگینی که به آنها وارد ساخت، اشاره میکند تا دشمنان و غوغاگران بر سر جای خود بنشینند و دیگر رابطه نزدیک خود را با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله که امتیاز منحصر به فردی برای آن حضرت بود بیان میکند تا همه مؤمنان راستین،با علاقه و اخلاص بیشتر به فرمانش گردن نهند،بنابراین هرگز نباید تصوّر کرد که امام در این بخش از خطبه به خودستایی پرداخته است؛چیزی که با بخشهای پیشین خطبه در تضاد است،بلکه امام هدف مهمی را دنبال میکند که فراتر از اینگونه پندارهاست.
در قسمت اوّل میفرماید:«من در دوران جوانی بزرگان و شجاعان عرب را به خاک افکندم و شاخهای بلند قبیله ربیعه و مضر را درهم شکستم(و سران گردنکش آنها را به خاک نشاندم)»؛ (أنا وضعت فی الصّغر بکلاکل العرب،و کسرت نواجم (1)قرون ربیعة و مضر) .
تعبیر به«صغر»در جمله بالا نقطه مقابل«کبر»،اشاره به دوران جوانی حضرت است؛ نه کودکی،و این تعبیر متعارفی است که افرادی که سنّ و سالی از آنها گذشته،هنگامی که میخواهند به دوران جوانی خود اشاره کند،میگوید:«هنگامی که کوچک بودم چنین و چنان کردم».
به هرحال امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه خاطره پرشکوه پیروزیهایش را در جنگهای اسلامی در نظرها مجسّم میکند؛ضرباتی را که در میدان«بدر»بر پیکر«عتبه»و«ولید»و
1) 1) .«نواجم»جمع«ناجمة»از«نجم»بر وزن«حجم»به معنای طلوع و ظهور است و به شاخهای بلند که ظهور و بروز زیادی دارد نواجم قرون گفته میشود،و از قبیل اضافه صفت به موصوف است.
«حنظله»وارد کرد و دفاع جانانهای را که در میدان«احد»از پیامبر اکرم در برابر انبوه دشمنان فرمود و ضربه سهمگینی را که در جنگ«احزاب»بر بزرگترین شجاع عرب «عمرو بن عبدود»وارد ساخت و آوازهاش در همه جزیرة العرب پیچید و سپس قدرتنماییهای او در فتح«مکه»و جنگ«حنین»و همچنین غزوات و سرایای دیگر که اندکی مطالعه درباره آنها نشان میدهد.امام از نظر روح و جسم تا چه حد قدرتمند بوده است.یادآوری این امور لرزه بر پیکر دشمنان او میافکند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه تحلیل جالبی در اینجا دارند،میگویند:پیامبر اسلام سه دوران مختلف را بعد از بعثت،پشت سر گذاشت؛نخست دوران سیزده ساله مکه بود که دست به شمشیر نبرد و تنها به مقاومت در برابر دشمنان و تعلیم و تربیت دوستان پرداخت.دوران دوم از آغاز هجرت شروع میشود تا جنگ احزاب که پیغمبر اکرم و مسلمانان غالبا در برابر دشمن حالت دفاعی داشتند و دوران سوم دوران فتح مکه و جنگ حنین بود که بیشتر جنبه تهاجمی داشت،هرچند هدف خاموش کردن آتش فتنه بود.
علی علیه السّلام در همه این دورانها،در کنار پیامبر به فداکاری پرداخت.در دوران اوّل«لیلة المبیت»را پشت سر گذاشت که در بستر پیامبر خوابید و جان خود را سپر بلای او ساخت.
در دوران دوم فداکاریهای امام در جنگ بدر و احد و احزاب در کنار پیامبر فراموش ناشدنی است.در دوران سوم یعنی فتح مکّه و جنگ حنین نیز در صف اوّل در برابر دشمن قرار داشت. (1)
بعضی از نویسندگان از این هم فراتر رفته و گفتهاند:امیر مؤمنان حتی قبل از بعثت نیز مدافع پیامبر اکرم بود و در اینجا اشاره به داستانی کردهاند که از دوران هشتسالگی آن حضرت رخ میدهد؛امام در آن سنوسال با کودکان مکّه چنین میگفت:محمّد صلّی اللّه علیه و اله در خانهاش سخنی از بردگان نمیگوید و کنیز و غلامان(خدیجه)را به عنوان جوانان خطاب
1) 1) .فی ظلال نهج البلاغه(شرح محمد جواد مغنیه بر نهج البلاغه)،جلد صفحه 3،151-155.
میکند و هرگز در برابر کارهای خلاف آنها تندی نمیکند و حتی کلمه«افّ»را نیز به آنها نمیگوید. (1)
تعبیر به«کلاکل»(جمع کلکل به معنای استخوان سینه)اشاره به افراد نیرومند و سرکردگان است و«قرون»جمع«قرن»به معنای شاخ کنایه از افراد نیرومند است،زیرا شاخ حیوان از محکمترین اعضای اوست.
سپس امام علیه السّلام به بیان نکته دوم از این بخش؛یعنی رابطه بسیار نزدیک او با پیامبر صلّی اللّه علیه و اله پرداخته و نشان میدهد که این رابطه از آغاز طفولیت تا پایان عمر بوده و امام تربیت یافته دامان پیامبر اکرم است،میفرماید:«شما به خوبی موقعیت مرا از رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از نظر خویشاوندی نزدیک،و منزلت و مقام ویژه،میدانید»؛ (و قد علمتم موضعی من رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-بالقرابة القریبة،و المنزلة الخصیصة) .
آنگاه برای توضیح بیشتر میافزاید:«او مرا در دامان خویش در حالی که کودک (خردسالی)بودم مینشاند و(همانند فرزندش)مرا به سینه خود میفشرد و در بستر خویش در کنار خود میخوابانید،به گونهای که بدن خود را(همچون یک پدر بسیار مهربان)به بدن من میچسبانید و بوی خوش خود را به مشام من میرساند و(چون بسیار کوچک بودم و توان جویدن غذای سخت را نداشتم)غذا را میجوید و در دهان من میگذاشت»؛ (وضعنی فی حجره و أنا ولد یضمّنی إلی صدره،و یکنفنی فی فراشه،و یمسّنی جسده،و یشمّنی عرفه (2).و کان یمضغ الشّیء ثمّ یلقمنیه) .
این تعبیرات نشان میدهد که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله هیچ تفاوتی میان علی علیه السّلام و فرزندان خود نمیگذاشت و از آن موقع که آن حضرت بسیار کم سنوسال بود او را در دامان و آغوش خود پرورش میداد و نهایت محبّت را درباره او ابراز میفرمود.
در ادامه میافزاید:«رسول خدا هرگز دروغی در گفتار من نیافت و در کردارم خطا و اشتباهی ندید»؛ (و ما وجد لی کذبة فی قول،و لا خطلة (1)فی فعل) .
اشاره به اینکه من مدارج تربیت را در سایه او بهطور کامل پیمودم،به گونهای که گفتار و رفتارم کاملا صادقانه و در مسیر حق بود و کمترین انحرافی نداشتم.
آنگاه امام علیه السّلام به بیان این نکته میپردازد که من اگر در دوران قبل از بعثت نیز از آن حضرت پیروی میکردم و این را افتخار و فرصت مهمی برای خود میشمردم،به این دلیل بود که آن حضرت از آغاز عمر تحت هدایت و عنایت پروردگار قرار داشت، میفرماید:«از همان زمان که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از شیر بازگرفته شد،خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را مأمور ساخت تا در طول شب و روز وی را به راههای فضیلت و محاسن اخلاق جهانیان وادارد و من هم مانند کودکی که به دنبال مادرش حرکت میکند از او پیروی میکردم.هرروز نکته تازهای از اخلاق برجسته خود برای من آشکار میساخت و مرا فرمان میداد که به او اقتدا میکنم»؛ (و لقد قرن اللّه به-صلّی اللّه علیه و آله-من لدن أن کان فطیما (2)أعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم،و محاسن أخلاق العالم،لیله و نهاره.و لقد کنت أتّبعه اتّباع الفصیل (3)أثر أمّه،یرفع لی فی کلّ یوم من أخلاقه علما،و یأمرنی بالاقتداء به) .
اشاره به اینکه سرپرستی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نسبت به من،تنها در جهات ظاهری و معمولی نبود،بلکه هرروز این معلم بزرگ درس،تازهای از اخلاق و فضیلت به من آموخت و من نیز پذیرا میشدم.
تعبیر به«علما»اشاره به پرچمها و نشانههایی است که سابقا در مسیر راهها در بیابانها
میگذاردند تا مسافران و رهگذران راه خود را گم نکنند و با اطمینان خاطر و گامهای استوار به سوی سرمنزل مقصود،پیش روند.این هدایتکننده راه حق نیز درباره علی علیه السّلام همین موقعیت را داشت.
آنگاه به یکی از فصول مهم زندگی پیامبر صلّی اللّه علیه و اله قبل از بعثت؛یعنی داستان عبادتهای او در غار حراء اشاره کرده،چنین میفرماید:«او در هرسال مدتی را در مجاورت غار حرا به سر میبرد(و به عبادت خدا میپرداخت)من او را میدیدم و کسی دیگر او را نمیدید(و از برنامه عبادت او خبر نداشت)و هنگامی که آن حضرت به نبوّت مبعوث شد در آن روز خانهای که اسلام در آن راه یافته باشد،جز خانه پیامبر نبود که او و خدیجه در آن بودند و من نفر سوم بودم.من نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوّت را استشمام میکردم»؛ (و لقد کان یجاور فی کلّ سنة بحراء فأراه،و لا یراه غیری.و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الإسلام غیر رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-و خدیجة و أنا ثالثهما.
أری نور الوحی و الرّسالة،و أشمّ ریح النّبوّة) .
این عبارت نشان میدهد که داستان عبادت پیامبر در غار حراء سالها تکرار میشد،به طوری که امام میفرماید:«هرسال آن حضرت به حراء میرفت»و نیز نشان میدهد که تنها علی علیه السّلام با او بود.افزون بر این،در آغاز اسلام مدتها گذشت که تنها سه نفر پیرو این آیین پاک بودند:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله خدیجه و علی علیه السّلام.
در اینکه منظور از دیدن نور وحی و استشمام بوی نبوّت چیست؟بعضی از شارحان نهج البلاغه آن را بر جنبههای معنوی حمل کردهاند،در حالی که بعضی دیگر میگویند:
مانعی ندارد که حمل بر جنبه ظاهری و مادی بشود؛یعنی به هنگام وحی واقعا نوری ساطع میکشد که تنها پیامبر اکرم و امیر مؤمنان آن را میدیدند و بوی خوشی فضا را عطرآگین میکرد که تنها به مشام این دو بزرگوار میرسید و هیچ مانعی ندارد که بعضی از موجودات مادی را افرادی که احساس قویتری دارند درک کنند و دیگران درک نکنند؛ مثلا گفته میشود:اشعه ماورای بنفش یا مادون قرمز که برای ما انسانها قابل ادراک
نیست برای بعضی از پرندگان که حسن قویتری دارند قابل ادراک است.
درباره برنامههای پیامبر در غار حراء و ایمان خدیجه و علی علیه السّلام به عنوان اوّلین نفر از زنان و مردان در ذیل همین بخش در بحث نکات،سخن خواهیم گفت.
سپس امام به نکته مهم دیگری در رابطه او با پیامبر اکرم اشاره کرده،میفرماید:«من صدای ناله شیطان را در آغاز نزول وحی بر آن حضرت شنیدم و گفتم ای رسول خدا این ناله(از کیست و برای)چیست؟فرمود:این ناله شیطان است،زیرا از اینکه پیرویش کنند مأیوس شده است»؛ (و لقد سمعت رنّة (1)الشّیطان حین نزل الوحی علیه-صلّی اللّه علیه و آله-فقلت:یا رسول اللّه ما هذه الرّنّة؟فقال:«هذا الشّیطان قد أیس من عبادته) .
آنگاه اضافه میکند که پیامبر در ادامه این سخن فرمود:«تو آنچه را من میشنوم میشنوی و آنچه من میبینم میبینی(چشم و گوش تو همچون چشم و گوش من حقایق عالم غیب را ادراک میکند)جز اینکه تو پیامبر نیستی؛ولی وزیر(من)هستی و در طریق خیر قرار داری»؛ (إنّک تسمع ما أسمع،و تری ما أری إلاّ أنّک لست بنبیّ، و لکنّک لوزیر و إنّک لعلی خیر») .
ممکن است کسی بگوید:بعد از ظهور اسلام و پیامبر اکرم باز هم گروه کثیری سر بر فرمان شیطان دارند.این سخن چگونه با مطلب بالا سازگار است؟پاسخ این است که با ظهور اسلام آن اطاعت مطلق و بیقید و شرط عصر جاهلیّت در همهچیز از شیطان،که شامل بتپرستی و آلودگیهای اخلاقی و مظالم شدید اجتماعی میشد درهم شکست و گروه کثیری از مؤمنان راستین در هرقرن پیدا شدند که اگر جمعیّت آنها از پیروان شیطان بیشتر نباشد کیفیت وجودی و مقامات آنها بسیار برتر است.
به تعبیر دیگر:شیطان در روز نخست گفته بود: «وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّ عِبادَکَ»
1) 1) .«رنّة»به معنای صدای غمانگیز و ناله است و گاه به فریاد شدید نیز گفته میشود.
«مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ» (1)این معنا با ظهور پیامبر اکرم از میان رفت،زیرا غیر از«مخلصین»که منظور اولیای خاص خدا هستند،گروهی از مؤمنان قویّ الایمان و صالح العمل نیز از پیروی شیطان سرباز زدند.
به هرحال این گفتار،همانند روایات متعدّد دیگر که بعدا به آن اشاره خواهد شد، نشان میدهد که موقعیت علی علیه السّلام نسبت به پیامبر اکرم تا چه اندازه والا بوده است-او در همهچیز دوشبهدوش پیامبر پیش میرفت،فقط مقام نبوّت نداشت.
این همان حقیقتی است که در حدیث«منزلت»که بهطور گسترده در کتب شیعه و اهل سنّت نقل شده،آمده است که در جنگ تبوک هنگامی که پیامبر،علی علیه السّلام را به جای خود در مدینه قرار داد و امام از جهت عدم شرکت در جهاد ناراحت بود پیامبر حدیث منزلت را بیان فرمود.
این حدیث طبق نقل ابن عباس که در کتب معتبر اهل سنّت به عنوان یک حدیث صحیح شناخته شده است،چنین است:«هنگامی که رسول خدا برای غزوه تبوک آماده حرکت شد و گروهی از مردم با آن حضرت بودند علی علیه السّلام عرض کرد:من هم با شما بیایم، پیامبر فرمود:نه!علی علیه السّلام گریست،رسول خدا فرمود:«أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لیس بعدی نبیّ؛آیا تو راضی نیستی که نسبت به من همچون هارون(برادر موسی)نسبت به موسی باشی جز اینکه بعد از من پیامبری نیست (اشاره به اینکه تمام مزایای من جز مقام نبوت را دارا هستی)».سپس افزود:«إنّه لا ینبغی أن أذهب إلاّ و أنت خلیفتی؛سزاوار نیست من بروم جز اینکه تو جانشین من باشی».
این حدیث را حاکم در مستدرک ذکر کرده و گفته است:سند حدیث صحیح است و نیز ذهبی در تلخیص المستدرک آن را آورده و تصریح به صحّت آن کرده است.در کتب
1) 1) .حجر،آیه 39-40.
بسیار دیگری؛مانند مسند احمد،ذخائر العقبی،مناقب خوارزمی،الاصابة ابن حجر عسقلانی و کتب بسیار دیگری که نقل تمام اسناد آن بسیار به طول میانجامد،آمده است. (1)
این رابطه از زمانی آغاز شد که علی علیه السّلام کودک بسیار خردسالی بود و بحران شدید اقتصادی و قحطی در مکّه پیدا شد.ابو طالب فرزندان زیادی داشت و سخت به زحمت افتاد.پیامبر اکرم که هنوز به مقام نبوت نرسیده بود به عباس که مرد ثروتمندی بود، فرمود:برادرت ابو طالب،کثیر العیال است و مشکلات موجود را میبینی.همراه من بیا نزد او برویم.یکی از فرزندانش را تو سرپرستی کن و یکی را من.عباس پذیرفت،هردو نزد ابو طالب آمدند و مقصود خود را بازگو کردند،ابو طالب گفت:عقیل را نزد من بگذارید و هر یک از سایر فرزندانم را خواستید انتخاب کنید،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله علی علیه السّلام را برگزید و عباس جعفر را و از آن به بعد علی بن ابی طالب با رسول خدا بود تا زمان بعثت که در آن زمان نیز از او پیروی کرد و به او ایمان آورد و تصدیقش نمود. (2)
گویا دست تقدیر این حادثه را به وجود آورد تا بزرگترین مرد جهان بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از آغاز عمر شب و روز در کنار آن حضرت باشد و تحت تعلیم و تربیت او قرار گیرد
1) 1) .مرحوم سیّد شرف الدین در کتاب«المراجعات»و محققان کتاب المراجعات در پاورقیهای آن به مصادر مختلف این حدیث اشاره کردهاند.(المراجعات،صفحه 261،مراجعه 26).در کتاب احقاق الحق بیش از یکصد صفحه پیرامون مصادر این حدیث و اسناد آن از کتب اهل سنّت بحث شده است. (احقاق الحق،جلد 5،صفحه 132 تا 238).
2) 2) .تاریخ طبری،جلد 2،صفحه 57-58.
و این شاگرد در محضر آن استاد تا آنجا پیش برود که نور وحی را ببیند و بوی وحی را استشمام کند و صدای جبرئیل را بشنود و حتی ناله شیطان را که به هنگام بعثت از حلقوم او برخاست،درک کند و در یک کلام با جهان غیب کاملا در ارتباط باشد و تا آنجا پیش برود که پیامبر اکرم خطاب به او بفرماید:«إنّک تسمع ما أسمع و تری ما أری إلاّ أنّک لست بنبیّ؛آنچه را که من میشنوم،میشنوی و آنچه را که من میبینم میبینی جز اینکه پیامبر نیستی». (1)
غار حرا بر فراز کوهی قرار دارد که امروز جبل النور نامیده میشود.سابقا این کوه در خارج مکه بود؛ولی امروز به سبب گسترش شهر مکّه جبل النور و غار حرا در داخل مکّه قرار دارد و پیمون آن از پای کوه تا فراز آن حدود یک ساعت به طول میانجامد.
غار مزبور غار کوچکی است که گنجایش یک نفر ایستاده در حال عبادت و دو سه نفر نشسته را دارد؛ولی در کنار آن محل نسبتا وسیعی است که جای نشستن گروهی است.
جالب اینکه دو طرف غار باز است و هوای لطیفی در غار جریان دارد و در گرمترین اوقات سال،انسان احساس گرما نمیکند و از همه گذشته،جای خلوت و مملوّ از روحانیت است.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله قبل از بعثت و حتی گاه بعد از بعثت برای دور ماندن از غوغای بتپرستان جاهل و جامعه مملوّ از خرافات آن عصر،به غار حرا میرفت و ساعتها و روزها به راز و نیاز با خدا میپرداخت و در اسرار آسمان و زمین میاندیشید.قابل توجه است که داخل غار اگر کسی رو به دهانه شمالی غار بایستد هم رو به کعبه ایستاده و هم رو به بیت المقدس.
1) 1) .درباره اینکه علی علیه السّلام نخستین کسی بود که ایمان آورد و ایمانش پذیرفته شد بهطور مشروح در جلد 3، از همین کتاب،صفحه 169-174 بحث شد.
از پارهای از روایات استفاده میشود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله حتی بعد از نبوّت،گاهی به غار حراء میرفت و دور از اذیت و آزار مشرکان متعصب،به عبادت و راز و نیاز با خدا میپرداخت و علی علیه السّلام و خدیجه گاه با آن حضرت بودند و میدانیم نخستین شعاع وحی در همانجا درخشید.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود میگوید:داستان مجاورت پیامبر اکرم به غار حرا مشهور است و در کتب صحاح آمده که او در هرسال یک ماه در جوار حراء بود و در آن ماه نیازمندانی به سراغ آن حضرت میآمدند و آنها را اطعام میکرد،هنگامی که این مدت پایان میپذیرفت و پیامبر اکرم از آنجا بازمیگشت به سراغ کعبه میآمد و هفت دور یا بیشتر طواف میکرد.سپس به خانه خود بازمیگشت تا سال بعثت فرارسید.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله ماه مبارک را در آن سال به اتفاق خدیجه و علی بن ابی طالب و خادمی که داشتند در آنجا بود و در این زمان بود که جبرئیل فرمان نبوّت و رسالت را برای آن حضرت آورد و(این حدیث ظاهرا اشاره به نزول دفعی و یک پارچه قرآن بر پیامبر اکرم در ماه رمضان است و منافاتی با نزول تدریجی که آغاز آن 27 رجب است،ندارد). (1)
بسیاری سؤال میکنند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله قبل از بعثت چه آیینی داشته است،در حالی که هنوز آیین اسلام نازل نشده بود؟
گاه گفته میشود او بر آیین شیخ الانبیاء،ابراهیم خلیل علیه السّلام بود.این سخن از یک نظر صحیح است و آن اینکه حضرت،موحد و یگانهپرست بود و یگانهپرستی از بارزترین ویژگیهای آیین ابراهیم است،هرچند همه انبیا یگانهپرست بودند؛ولی این دلیل بر آن نمیشود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در همه فروع دین،متعبّد به شریعت ابراهیم علیه السّلام باشد.
1) 1) .شرح ابن ابی الحدید،جلد 13،صفحه 208.
از کتاب غنیه مرحوم ابن زهره برمیآید که این سؤال از آن زمان نیز مطرح بوده است، زیرا ایشان فصلی برای این مطلب که آیا پیامبر متعبّد به شریعت انبیای پیشین بوده یا نه منعقد نموده،هرچند سخن بسیار کوتاهی در ذیل آن بیان کرده است.وی تنها به این مطلب قناعت کرده که ممکن است رسول خدا قبل از بعثت نیز به آیین خود عمل میکرده بیآنکه کوچکترین دلیلی بر آن ذکر کند.
در پاورقیهای چاپ اخیر این کتاب آمده است که این مسئله از زمان سیّد مرتضی و شیخ طوسی نیز مطرح بوده و بعضی بهطور سربسته گفتهاند که آن حضرت پیرو آیینهای قبل از خود بوده است و بعضی گفتهاند:نبوده،و بعضی توقف کردهاند.از شیخ طوسی نقل شده که میگوید:اعتقاد شیعه بر این است که او قبل از نبوّت به برنامه ویژهای عمل میکرده که از طریق وحی بر او نازل میشده است،بیآنکه پیرو آیین انبیای پیشین باشد.
علامه مجلسی معتقد است که پیامبر اسلام قبل از رسالت دارای مقام نبوّت بوده گاه فرشتگان با او سخن میگفتند و صدای آنها را میشنید و گاه در رؤیای صادقه به او الهام الهی میشد و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسید و قرآن و اسلام رسما بر او نازل گردید.او شش دلیل بر این معنا ذکر میکند. (1)
و چه خوب بود دانشمندان ما به خطبه قاصعه و کلام امیر المؤمنین علیه السّلام که در مورد برنامه ویژه پیامبر توسط بزرگترین فرشته الهی سخن میگوید و میفرماید:«خداوند از همان زمان که رسول خدا از شیر بازگرفته شد،بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را مأمور او ساخت تا در طول شب و روز وی را به راههای فضیلت و محاسن اخلاق وادار کند.
این سخن به خوبی نشان میدهد که پیامبر اکرم قبل از بعثت پیرو آیینهای پیشین نبود،بلکه برنامهای مخصوص خود داشت که از طریق الهام فرشته بزرگ خدا به او اعلام میشد و آن حضرت مطابق این برنامه ویژه عمل میکرد.
1) 1) .بحار الانوار،جلد 18،صفحه 277 به بعد.
چگونه ممکن است فرشته بزرگ الهی طرق مکارم اخلاق را به او بیاموزد؛اما واجبات را به او نیاموزد و به این ترتیب پاسخ سؤال درباره تعبّد پیامبر به آیینهای پیشین یا عدم آن در زمان قبل از بعثت روشن میشود. (1)
1) 1) .مرحوم علامه مجلسی نیز در کتاب بحار الانوار بحثی در این زمینه دارد و معتقد است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله قبل از بعثت نبی بود،ولی رسول نبود(جلد 17،صفحه 277-281)و فخر رازی نیز در کتاب المحصول (جلد 1،صفحه 426،چاپ دار الکتب العلمیة)بحثی در این زمینه آورده است.
و لقد کنت معه-صلّی اللّه علیه و آله-لمّا أتاه الملأ من قریش،فقالوا له:
یا محمّد،إنّک قد ادّعیت عظیما لم یدّعه آباؤک و لا أحد من بیتک،و نحن نسألک أمرا إن أنت أجبتنا إلیه و أریتناه،علمنا أنّک نبیّ و رسول،و إن لم تفعل علمنا أنّک ساحر کذّاب.فقال صلّی اللّه علیه و آله:«و ما تسألون؟» قالوا:تدعو لنا هذه الشّجرة حتّی تنقلع بعروقها و تقف بین یدیک،فقال صلّی اللّه علیه و آله:«إنّ اللّه علی کلّ شیء قدیر،فإن فعل اللّه لکم ذلک، أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ؟»قالوا:نعم،قال:«فإنّی سأریکم ما تطلبون،و إنّی لأعلم أنّکم لا تفیئون إلی خیر،و إنّ فیکم من یطرح فی القلیب،و من یحزّب الأحزاب».ثمّ قال صلّی اللّه علیه و آله:«یا أیّتها الشّجرة إن کنت تؤمنین باللّه و الیوم الآخر،و تعلمین أنّی رسول اللّه،فانقلعی بعروقک حتّی تقفی بین یدیّ بإذن اللّه».فو الّذی بعثه بالحقّ لا نقلعت بعروقها،و جاءت و لها دویّ شدید،و قصف کقصف أجنحة الطّیر؛حتّی وقفت بین یدی رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-مرفوفة،و ألقت بغصنها الأعلی علی رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-و ببعض أغصانها علی منکبی،و کنت عن یمینه-صلّی اللّه علیه و آله-فلمّا نظر القوم إلی ذلک قالوا-علوّا و استکبارا-:فمرها فلیأتک نصفها و یبقی نصفها،فأمرها بذلک،فأقبل إلیه نصفها کأعجب إقبال و أشدّه دویّا،فکادت تلتفّ برسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-فقالوا-کفرا و عتوّا-:فمر هذا النّصف فلیرجع إلی نصفه کما کان،فأمره-صلّی اللّه علیه و آله-فرجع؛فقلت أنا:لا إله إلاّ اللّه؛إنّی أوّل
مؤمن بک یا رسول اللّه،و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تعالی تصدیقا بنبوّتک،و إجلالا لکلمتک.فقال القوم کلّهم:بل ساحر کذّاب، عجیب السّحر خفیف فیه،و هل یصدّقک فی أمرک إلاّ مثل هذا!(یعنوننی).
من با آن حضرت-صلّی اللّه علیه و آله-بودم؛که سران قریش نزد او آمدند و گفتند:ای محمّد تو ادعای بزرگی کردهای؛ادعایی که هیچیک از پدران و خاندانت نکردند.ما از تو معجزهای میخواهیم که اگر پاسخ مثبت پیش چشم ما به انجام برسانی،میدانیم که تو پیامبر و فرستاده خدایی و اگر انجام ندهی،خواهیم دانست،ساحر دروغگویی هستی.
پیامبر-صلی الله علیه و آله و سلم-فرمود:خواسته شما چیست؟گفتند:این درخت را(اشاره به درختی کردند که در آنجا بود)برای ما صدا زن،تا با تمام ریشههایش کنده شود و پیش روی تو بایستد،پیامبر-صلی الله علیه و آله و سلم-فرمود:خداوند بر هر چیزی تواناست.آیا اگر این کار را برای شما انجام دهم،ایمان میآورید و شهادت به حق خواهید داد،عرض کردند:آری،فرمود:من به زودی آنچه را میخواهید به شما نشان میدهم؛ولی میدانم که شما به خیر و نیکی(و ایمان و تسلیم در برابر حق)باز نمیگردید،و نیز میدانم در میان شما کسی است که درون چاه(در سرزمین بدر)افکنده میشود(اشاره به جنازههای ابو جهل و عتبه و شیبه و امیة بن خلف است که در میدان بدر به چاه افکنده شدند)و نیز کسی است که احزاب را(برای جنگ با مسلمین)بسیج میکند(اشاره به ابو سفیان است).
سپس فرمود:ای درخت اگر به خدا و روز واپسین ایمان داری و میدانی که من رسول خدا هستم با ریشهها از زمین کنده شو و نزد من آی و به فرمان خدا پیش روی من بایست!
سوگند به خدایی که او را به حق مبعوث کرد(با چشم خود دیدم)درخت با ریشههایش از زمین کنده شد و حرکت کرد،در حالی که(بر اثر سرعت حرکت)طنین شدیدی داشت و صدایی همچون صدای بال پرندگان(در هنگام پرواز)از آن بر میخاست و در برابر رسول خدا-صلی الله علیه و آله-قرار گرفت،در حالی که مانند پرندگان بال میزد و بعضی از شاخههای بالای آن،بر سر رسول خدا-صلی الله علیه و آله- سایه افکنده بود و بعضی دیگر بر دوش من،در حالی که در طرف راست پیامبر ایستاده بودم.
هنگامی که آن قوم(لجوج)این صحنه را مشاهده کردند،از روی برتریجویی و تکبّر گفتند:(اگر راست میگویی)دستور ده(درخت به جای خود برگردد و)نیمی از آن نزد تو آید و نیم دیگر در جای خود باقی بماند.(رسول خدا)به درخت امر فرمود که چنین کند، بلافاصله نیمی از آن درخت،با منظرهای شگفتآور و صدایی شدیدتر به سوی آن حضرت،حرکت کرد و آنقدر پیش آمد که نزدیک بود به آن حضرت-صلی الله علیه و آله و سلم-بپیچد.
(بار دیگر)آنها از روی کفر و سرکشی گفتند:دستور ده این نصف بازگردد و به نصف دیگر ملحق شود و به صورت نخستین درآید،پیامبر اکرم-صلی الله علیه و آله و سلم- دستور داد و آن نصف به جای نخستین بازگشت.
در این هنگام من گفتم:لا اله الا الله؛ای رسول خدا!من نخستین کسی هستم که به تو ایمان آوردهام و نخستین کسی هستم که اقرار میکنم که آن درخت آنچه را انجام داد به فرمان خدا و برای تصدیق نبوّت تو و بزرگداشت سخن و برنامهات بود؛ولی تمام آن گروه گفتند:او ساحری دروغگوست،که سحر شگفتآور و ماهرانهای دارد(سپس افزودند:)آیا تو را در این کار کسی جز امثال این-منظورشان من بودم-تصدیق میکند؟!
معجزه حرکت درخت
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه که یکی از مهمترین بخشهای آن محسوب میشود، اشاره به یکی از معجزات مهم پیامبر که در مکه واقع شده و امام شاهد و ناظر آن بوده، میکند تا تأکیدی بر رابطه نزدیک خود با آن حضرت و ایمان پیشین خویش نماید.
معجزهای که کمتر کسی از مسلمانان شاهد و ناظر آن بوده و میفرماید:«من با آن حضرت -صلی اللّه علیه و آله-بودم؛در آن هنگام که سران قریش نزد او آمدند و گفتند:ای محمّد تو ادعای بزرگی کردهای،ادعایی که هیچیک از پدران و خاندانت چنین ادعایی نکردند.
ما از تو معجزهای میخواهیم که اگر پاسخ مثبت به آن دهی،و آن را پیش چشم ما به انجام برسانی،میدانیم که تو پیامبر و فرستاده خدایی و اگر انجام ندهی،خواهیم دانست،ساحر دروغگویی هستی»؛ (و لقد کنت معه-صلّی اللّه علیه و آله-لمّا أتاه الملأ (1)من قریش،فقالوا له:یا محمّد،إنّک قد ادّعیت عظیما لم یدّعه آباؤک و لا أحد من بیتک،و نحن نسألک أمرا إن أنت أجبتنا إلیه و أریتناه،علمنا أنّک نبیّ و رسول،و إن لم تفعل علمنا أنّک ساحر کذّاب) .
تعبیر به «الملأ من قریش» (-سران قریش)نشان میدهد که این معجزه در مکّه واقع شده و در زمانی بوده که دعوت پیامبر آشکار شده بود و به گوش بسیاری رسیده بود؛ ولی هنوز مسلمانان قوت و قدرتی نداشتند وگرنه مخالفان،با چنین لحن شدید و جسورانهای با آن حضرت سخن نمیگفتند.
به هرحال آنها به گمان خود در مقام آزمون پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله برآمدهاند و فرصت خوبی به دست رسول اللّه افتاد تا حقانیّت خود را از طریق معجزهای که آنها میخواهند(نه آنچه را خودش میخواهد)به اثبات رساند،لذا در ادامه این خطبه میخوانیم:«پیامبر صلّی اللّه علیه و اله
1) 1) .«ملاء»در لغت به چیزی گفته میشود که چشم را پر میکند و شگفتی بیننده را برمیانگیزد،به همین جهت به سران و بزرگان هرجمعیّتی«ملاء»میگویند.
فرمود:خواسته شما چیست؟گفتند:این درخت را(اشاره به درختی کردند که در آنجا بود)برای ما صدا زن،تا با همه ریشههایش کنده شود و پیش روی تو بایستد»؛ (فقال صلّی اللّه علیه و آله:«و ما تسألون؟»قالوا:تدعوا لنا هذه الشّجرة حتّی تنقلع بعروقها و تقف بین یدیک) .
پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«خداوند بر هرچیزی تواناست؟آیا این کار را برای شما انجام دهم،ایمان میآورید و به حق شهادت به حق خواهید داد،عرض کردند:آری»؛ (فقال صلّی اللّه علیه و آله:«إنّ اللّه علی کلّ شیء قدیر،فإن فعل اللّه لکم ذلک، أتؤمنون و تشهدون بالحقّ؟»قالوا:نعم) .
شایان توجه است که حضرت میفرماید: «فإن فعل اللّه ؛اگر خدا این کار را انجام دهد».و نمیگوید:«فإن فعلت؛اگر این کار را من انجام دهم»اشاره به اینکه معجزه در حقیقت کار خداست،هرچند بر دست پیامبر صلّی اللّه علیه و اله ظاهر میشود.
تعبیر«أ تؤمنون»و«تشهدون»اشاره به این است که هم قلبا ایمان بیاورید و هم در ظاهر شهادت به حق بدهید.
به هرحال آنها هردو را پذیرفتند و در اینجا بود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«من به زودی آنچه را میخواهید به شما نشان میدهم؛ولی میدانم که شما به خیر و نیکی(و ایمان و تسلیم در برابر حق)بازنمیگردید.و نیز میدانم در میان شما کسی است که درون چاه(در سرزمین بدر)افکنده میشود و نیز کسی است که احزاب را(برای جنگ) بسیج میکند»؛ (قال:«فإنّی سأریکم ما تطلبون،و إنّی لأعلم أنّکم لا تفیئون إلی خیر،و إنّ فیکم من یطرح فی القلیب (1)،و من یحزّب الأحزاب») .
جمله «و إنّ فیکم...» اشاره به ابو جهل و عتبه و شیبه و امیة بن خلف است که در میدان جنگ بدر کشته شدند و بدن بیجان آنها را در چاهی که آنجا بود،افکندند و جمله
1) 1) .«قلیب»از ریشه«قلب»به معنای دگرگون ساختن گرفته شده،این واژه به معنای چاه است به جهت این که خاکهای آن را برمیگردانند.
«من یحزّب الأحزاب» اشاره به ابو سفیان است.در واقع پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله معجزه مورد تقاضای آنها را با سه خبر غیبی که هریک معجزهای محسوب میشود،تکمیل فرمود:
عدم ایمان آنها و داستان افکندن جنازه بعضی از آنها در چاه و مسئله جنگ احزاب که سالیان درازی بعد از آن واقع شد.
سپس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به سراغ اصل تقاضای آنها رفت و رو به درخت کرده:«فرمود:
ای درخت اگر به خدا و روز واپسین ایمان داری و میدانی که من رسول خدا هستم با ریشهها از زمین کنده شو و نزد من آی و به فرمان خدا پیش روی من بایست»؛ (ثمّ قال صلّی اللّه علیه و آله:«یا أیّتها الشّجرة إن کنت تؤمنین باللّه و الیوم الآخر،و تعلمین أنّی رسول اللّه،فانقلعی بعروقک حتّی تقفی بین یدیّ بإذن اللّه») .
خطاب پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به آن درخت نشان میدهد که نباتات و جمادات نیز از نوعی شعور خداداد برخوردارند و جمله بعد از آن،نشان میدهد که آنها هم دارای ایمان به خدا و روز جزا هستند؛اما این ایمان و آن هوشیاری چگونه است و آیا جنبه اختیاری دارد یا اجباری،مطالبی است که دقیقا بر ما روشن نیست.آیات متعددی در قرآن مجید نیز داریم که اشاره به نوعی هوشیاری و ایمان در همهچیز حتی جمادات میکند و میگوید:
آنها نیز تسبیح و حمد خدا میگویند که مفسّران بهطور مشروح درباره آن بحث کردهاند. 1
در اینجا امیر مؤمنان علی علیه السّلام رشته سخن را به دست میگیرد و میفرماید:«قسم به کسی که او را به حق مبعوث کرد(که با چشم خود دیدم)درخت با ریشههایش از زمین کنده شد و حرکت کرد،در حالی که(بر اثر سرعت حرکت)طنین شدیدی داشت و صدایی همچون صدای بال پرندگان(در هنگام پرواز).تا در برابر رسول خدا-صلی الله علیه و آله-
قرار گرفت،در حالی که مانند پرندگان بال میزد و بعضی از شاخههای بالای آن،بر سر رسول خدا-صلی الله علیه و آله-سایه افکنده بود و بعضی دیگر بر دوش من،که در طرف راست پیامبر ایستاده بودم»؛ (فو الّذی بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها،و جاءت و لها دویّ (1)شدید،و قصف (2)کقصف أجنحة الطّیر؛حتّی وقفت بین یدی رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله-مرفرفة (3)،و ألقت بغصنها الأعلی علی رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-،و ببعض أغصانها علی منکبی،و کنت عن یمینه-صلّی اللّه علیه و آله-) .
از تعبیرات فوق به خوبی استفاده میشود که درخت مزبور درخت تنومندی بوده است که حرکت شاخ و برگهای آن در آسمان تولید صدا و همهمه میکرد و بعضی از شاخههای آن بالای سر پیامبر و بعضی بر دوش علی علیه السّلام و این معجزه بزرگی است که درختی آنچنان،با یک اشاره پیامبر به اذن اللّه از ریشه کنده شود و در برابر او قرار گیرد.
آیا این معجزه آشکار سبب بیداری و ایمان آن مشرکان متعصّب شد؟نه!بلکه همان گونه که عادت متعصّبان لجوج است به بهانهجویی پرداختند که امام علیه السّلام در ادامه سخن به آن اشاره کرده،میفرماید:«هنگامی که آن قوم(لجوج)این صحنه را مشاهده کردند،از روی برتریجویی و تکبّر گفتند:(اگر راست میگویی)دستور ده(درخت به جای خود برگردد و)نیمی از آن نزد تو آید و نیم دیگر آن در جای خود باقی بماند!(رسول خدا)به
1) 1) .«دوّی»به معنای صدا و طنین و انعکاس صوت استعمال میشود.
2) 2) .«قصف»در اصل به معنای شکستن است،و لذا به بادهای شکننده«قاصف»گفته میشود و چون به هنگام شکستن چیزی یا وزیدن طوفانها صدای شدیدی به گوش میرسد،این واژه به معنای صدای شدید نیز آمده است.
3) 3) .«مرفوف»از ریشه«رفرف»در اصل به معنای برگهای گسترده درختان است و به پارچههای زیبا و رنگارنگ نیز«رفرف»اطلاق میشود و«مرفرفه»پرندهای است که بال و پر میزند،گویی در عبارت بالا هدف امام این است که بگوید:هنگامی که درخت نزد پیامبر اکرم آمد شاخههایش همچنان تکان میخورد مانند بال پرندگان.
درخت امر فرمود که چنین کند،بلافاصله نیمی از آن درخت،با منظرهای شگفتآور و صدایی شدیدتر به سوی آن حضرت،حرکت کرد و آنقدر پیش آمد که نزدیک بود به آن حضرت-صلی الله علیه و آله و سلم-بپیچد»؛ (فلمّا نظر القوم إلی ذلک قالوا-علوّا و استکبارا-فمرها فلیأتک نصفها و یبقی نصفها،فأمرها بذلک،فأقبل إلیه نصفها کأعجب إقبال و أشدّه دویّا،فکادت تلتفّ برسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-) .
از تعبیر بالا استفاده میشود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در اینجا دو معجزه دیگر به آنها نشان داد:نخست امر فرمود که درخت به جای خود برگردد.سپس دستور داد تا نیمی از آن به اذن اللّه نزد او آید.
آیا با این همه آن قوم مشرک لجوج تسلیم شدند؟متأسفانه نه!آنگونه که امام در ادامه سخن میفرماید:«آنها از روی کفر و سرکشی گفتند:دستور ده این نصف بازگردد و به نصف دیگر ملحق شود.به صورت نخستین درآید،پیامبر اکرم-صلی الله علیه و آله و سلم-دستور داد و آن نصف به جای نخستین بازگشت.در این هنگام من گفتم:لا اله الا الله؛ای رسول خدا!من نخستین کسی هستم که به تو ایمان آوردهام و نخستین کسی هستم که اقرار میکنم که آن درخت آنچه را انجام داد به فرمان خدا و برای تصدیق نبوّت تو و بزرگداشت سخن و برنامهات بود»؛ (فقالوا-کفرا و عتوّا-:فمر هذا النّصف فلیرجع إلی نصفه کما کان،فأمره-صلّی اللّه علیه و آله-فرجع؛فقلت أنا:لا إله إلاّ اللّه؛إنّی أوّل مؤمن بک یا رسول اللّه،و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تعالی تصدیقا بنبوّتک،و إجلالا لکلمتک) .
آیا بعد از مشاهده این معجزات چهارگانه و خوارق عادات شگفتانگیز که همه به پیشنهاد آنها واقع شد؛نه به خواست پیغمبر و انتخاب او،آن گروه ایمان آوردند؟ متأسفانه نه تنها ایمان نیاوردند،بلکه سخنی کفرآمیز و جسورانه و دور از منطق گفتند، آنگونه که امام در ادامه سخن میفرماید:«تمام آن گروه گفتند:او ساحری دروغگوست، که سحر شگفتآور،و توأم با مهارت دارد(سپس افزودند:)آیا تو را در این کار کسی جز
امثال این-منظورشان من بودم-تصدیق میکند»؛ (فقال القوم کلّهم:بل ساحر کذّاب، عجیب السّحر خفیف (1)فیه،و هل یصدّقک فی أمرک إلاّ مثل هذا!-یعنوننی-) .
اشاره به اینکه ما که در عمر خود ساحران بسیار دیدهایم و میدانیم که کار تو همانند کار آنها بلکه از نوع برتر آن است و تنها امثال این کودک خوشباور تو را تصدیق میکنند!
عجب اینکه صدر و ذیل سخنانشان کاملا متناقص است!خودشان پیشنهاد معجزه میدهند و اظهار میدارند،در همان اوّلین مرحله معجزه قانع میشویم و ایمان میآوریم؛ولی هنگامی که این معجزه چهار بار تکرار میشود،تازه میگویند تو ساحری! هرکس در اینجا میپرسد اگر آنها سحر و معجزه را از هم نمیشناختند و احتمال ساحر بودن را درباره پیامبر میدادند،چرا از آغاز پیشنهاد معجزه کردند؟میتوانستند این نسبت دروغین را در آغاز بگویند.
آری افراد لجوج و متعصّب نه منطق صحیح دارند و نه وجدان و انصاف.
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله معجزات بسیاری داشت که معجزه بالا یکی از بارزترین آنهاست و تنها در این خطبه نیست که اشاره به این مطلب شده است،بلکه این معجزه در تواریخ و روایات اسلامی بازتاب گستردهای دارد.
در اینجا کافی است به سخنی که ابن ابی الحدید در شرح این خطبه دارد،توجه شود.
او چنین میگوید:«اما درختی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آن را فراخواند(و به صورت اعجاز نزد آن حضرت آمد)احادیث وارده درباره آن بسیار است و به حدّ استفاضه رسیده و محدّثان در
1) 1) .«خفیف»در اصل به معنای سبک است و به حرکات سریعی که به هنگام تردستی با مهارت انجام میدهند،نیز خفیف گفته میشود.
کتب حدیث و متکلّمان در باب معجزات رسول خدا آن را نقل کردهاند و غالبا روایات آنها به همان صورتی است که در خطبه قاصعه(خطبه مورد بحث)آمده است،هرچند بعضی آن را به صورت مختصر ذکر کردهاند و چنین گفتهاند:«إنّه دعا شجرة فأقبلت تخدّ إلیه الأرض خدّا؛آن حضرت درخت را فراخواند و درخت زمین را شکافت و نزد او آمد».
سپس میافزاید:«بیهقی در کتاب دلائل النبوة داستان درخت را آورده و همچنین محمد بن اسحاق بن یسار در کتاب السیرة و المغازی به گونه دیگری آن را ذکر نموده است. (1)
مرحوم علاّمه تستری نیز در شرح نهج البلاغه خود میگوید:ابن اثیر در کتاب کامل و در اسد الغابه و بلاذری در انساب الاشراف و کراجکی در کنز الفوائد نیز حدیث درخت را به گونه مختصری آوردهاند. (2)
البتّه کسانی که آشنایی با معجزات انبیا عموما و معجزه رسول خدا خصوصا دارند، میدانند که اینگونه معجزات و برتر از آن برای اثبات حق بودن دعوت نبوّت چیز عجیبی نیست،همانگونه که لجاجت افراد نادان و متعصب و لجوج نیز در برابر آنها مطلب تازهای نیست.
همانگونه که در بالا اشاره شد بیشک انبیا و پیامبران و همچنین امامان معصوم علیهم السّلام خارق عاداتی که از انسان عادی امکانپذیر نیست داشتهاند؛یعنی اموری که برخلاف قوانین معمول طبیعت بوده و انجام آن جز با استمداد از یک نیروی مافوق طبیعی ممکن نبوده است؛مانند زنده کردن مردگان،شفا دادن بیماران غیر قابل علاج،اخبار از امور پنهانی که در قرآن مجید درباره حضرت مسیح علیه السّلام آمده یا معجزه عصا و ید بیضای
حضرت موسی و ناقه صالح و خاموش و سرد شدن آتش نمرود در مورد ابراهیم علیه السّلام و معجزه شقّ القمر و از همه بالاتر اعجاز قرآن از جهات مختلف در مورد پیامبر صلّی اللّه علیه و اله.
واضح است که هرگز معجزه به معنای تحقّق معلول بیعلت نیست تا افرادی آن را انکار کنند،بلکه به معنای استمداد از علل ناشناخته فوق طبیعی است و این ادعا که ما تمام علل طبیعی و مافوق طبیعی را شناختهایم،ادعایی است که هیچکس آن را نمیپذیرد.
از سوی دیگر سحر یک واقعیت است،هرچند با خرافات زیادی آمیخته شده است.
ساحران معمولا از علل طبیعی استفاده میکنند؛ولی علل و اسبابی که مردم عادی از آن اطلاعی ندارند،مثلا درباره سحر ساحران عصر موسی علیه السّلام گفتهاند:آنها چیزی شبیه مار ساختند و درون آن را«جیوه»ریختند.هنگامی که آفتاب بر آن تابید به علت«فرّار بودن» جیوه آن مارهای ساختگی به حرکت درآمد،بنابراین کار آنها خارق عادت بود؛اما با استفاده از اسباب ناشناخته برای توده مردم.
اکنون این سؤال پیش میآید که مردم از کجا تفاوت سحر را از معجزه بفهمند تا بتوانند پیامبران را از ساحران دروغگو بشناسند؟
فرق میان این دو واضح است،زیرا اوّلا سحر ساحران چون متّکی به علوم محدود بشری است طبعا محدود است،و لذا ساحران خارق عادتی را که خود میخواهند انجام میدهند نه خارق عادتی را که مردم پیشنهاد میکنند،زیرا کار آنها متّکی به تجربیات و تمرینات و ریاضتهای قبلی است.
اما در مورد اعجاز،انبیا به سراغ اموری میرفتند که مردم پیشنهاد میکردند؛مانند معجزه بالا و معجزه شق القمر و معجزات مختلفی که از موسی بن عمران درخواست کردهاند،هرچند بعضی از انبیا در آغاز معجزاتی نیز با خود داشتند؛مانند معجزه قرآن و معجزه عصا و ید بیضا.
ثانیا معجزات انبیا توأم با ادّعای نبوّت بود،در حالی که خارق عادات ساحران هرگز با
چنین ادعایی همراه نبوده و نیست،زیرا حکمت الهی اجازه نمیدهد که کار خارق عادتی بر دست کذّاب و دروغگویی حاصل شود و ادعای نبوت کند و مردم ناآگاه را به گمراهی بکشاند.حکمت الهیه ایجاب میکند که این قبیل افراد رسوا شوند،لذا هروقت ساحری به فکر چنین ادعایی افتاده،رسوا شده است.
ثالثا از آنجا که سحر امری انحرافی است،افراد منحرف و نادرست به دنبال آن میروند؛افرادی که رفتار و کردارشان گواه بر نادرستی آنان است.به این ترتیب هنگامی که خارق عادتی از کسی دیده شود باید زندگی او را بررسی کرد،اگر زندگی او سراسر پاکی و تقوا بوده،این نشان معجزه بودن آن خارق عادت است و اگر آثار نادرستی در او نمایان بود و پرونده تاریک یا مبهمی از نظر زندگی داشت،روشن میشود که آن خارق عادت سحر است،چرا که ساحران از مصداقهای بارز افراد متقلّب و دروغگو هستند.
و إنّی لمن قوم لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم،سیماهم سیما الصّدّیقین، و کلامهم کلام الأبرار،عمّار اللّیل و منار النّهار.متمسّکون بحبل القرآن، یحیون سنن اللّه و سنن رسوله؛لا یستکبرون و لا یعلون،و لا یغلّون و لا یفسدون.قلوبهم فی الجنان،و أجسادهم فی العمل .
من از کسانی هستم که در راه خدا از هیچ ملامتی هراس ندارند،از کسانی که سیمایشان سیمای صدیقان و گفتارشان گفتار نیکان است.از کسانی که شبها را با عبادت آباد میکنند و(در طریق هدایت مردم)روشنیبخش روزهایند،از کسانی که دست به ریسمان قرآن زده و سنّتهای خدا و رسولش را احیا میکنند،تکبّر نمیورزند و برتری جویی ندارند،خیانت نمیکنند و فساد به راه نمیاندازند،دلهایشان در بهشت و بدنهایشان در میدان عمل است.
من از این گروهم!
سرانجام امام علیه السّلام در بخش نهایی خطبه به معرّفی خویش میپردازد،و آنچه را در سابق برای معرفی خود فرموده بود کامل میکند تا از یک سو به آنچه در این خطبه آمده، قوّت و عمق و اتقان بیشتری ببخشد،زیرا ایمان به گوینده و عمق علم و تقوا و بینش و آگاهی او به خواننده پیام میدهد که سخنانش را جدّیتر بگیرد و از سوی دیگر نسل جوانی که در میان یاران او بودند و از سوابق امام آگاهی نداشتند،آگاهی پیدا کنند و از
سوی سوم همه بدانند که این بیانات نه به جهت دنیا بوده،نه تقویت پایههای حکومت، بلکه هدفی جز هدایت امّت به صراط مستقیم در آن نبوده است.حضرت در اینجا دوازده وصف برای خویشتن بیان میکند که هریک فضیلت بزرگی از فضایل انسانی است.
نخست میفرماید:«من از کسانی هستم که در راه خدا از هیچ سرزنشی هراس ندارم»؛ (و إنّی لمن قوم لا تأخذهم فی اللّه لومة لائم) .
گاه انجام وظیفه،مخالف افکار و خواستههای گروهی از افراد جامعه است،در اینجا افراد سودجو و عافیت طلب یا ترسو از انجام وظیفه سرباز میزنند،مبادا هدف تیرهای ملامت و سرزنش قرار گیرند.مرد خدا کسی است که اگر همه مردم به راه خطا بروند و او راه صواب را در برابر خود ببیند از پیمودن آن نهراسد و رضای خدا را بر رضای خلق مقدّم دارد و در رأس چنین جمعیّتی امیر مؤمنان علی علیه السّلام-بعد از پیامبر اکرم-قرار داشت و این ویژگی در همه اهل بیت عصمت بود که یکی از نمونههای بارز آن امام حسین علیه السّلام و قیامش در کربلاست.
قرآن مجید نیز درباره گروهی از مجاهدان راه خدا این وصف را بیان کرده،میفرماید:
« «یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ» آنها در راه خدا جهاد میکنند و از سرزنش هیچ ملامتگری هراسی ندارند،این فضل خداست که به هرکس بخواهد(و شایسته ببیند)میدهد». (1)
در دومین و سومین وصف میفرماید:«از کسانی که سیمایشان سیمای صدیقان و گفتارشان گفتار نیکان است»؛ (سیماهم سیما الصّدّیقین،و کلامهم کلام الأبرار) .
«صدّیقین»همان راستگویانی هستند که در صف مقدّم تصدیقکنندگان پیامبران درآمدهاند و اعمالشان گفتارشان را تصدیق میکند و در آیه 69 سوره نساء هم ردیف پیامبران ذکر شدهاند؛آنجا که میفرماید: «فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ»
1) 1) .مائده،آیه 54.
«ابرار»کسانی هستند که در سوره«هل اتی»هیجده وصف برای آنها بیان شده است، اوصافی که دارنده آن را به بالاترین مقام قرب خدا میرساند و میدانیم این اوصاف درباره پنج تن،(علی علیه السّلام و فاطمه زهرا و حسن و حسین علیهم السّلام)وارد شده است.
سپس در چهارمین و پنجمین وصف میفرماید:«از کسانی که شبها را با عبادت آباد میکنند و(در طریق هدایت مردم)روشنیبخش روزهایند»؛ (عمّار اللّیل و منار النّهار) .
تعبیر به«عمّار»جمع عامر یعنی آبادگر به جهت آن است که شبزندهداری و عبادات شبانه روح و جان انسان را آباد میکند و به آن صفا و روحانیّت میبخشد و دلهای مرده از گناه را با آب حیاتبخش توبه زنده میسازد و تعبیر به«منار»اشاره به برجهای بلندی است که سابقا در مسیر راههای بیابانی قرار میدادند و بر فراز آنها چراغی روشن میکردند تا مسافران گمراه نشوند(شبیه علائم راهنمایی امروز).آری این قوم همانند آنها مردم را در مسیر راه به سوی خدا و سعادت و خوشبختی راهنمایی میکنند تا به بیراههها نیفتند و گرفتار غولهای بیابان نشوند.
در بیان ششمین و هفتمین وصف میفرماید:«از کسانی که دست به ریسمان قرآن زده و سنّتهای خدا و رسولش را احیا میکنند»؛ (متمسّکون بحبل القرآن؛یحیون سنن اللّه و سنن رسوله) .
منظور از تمسّک به«حبل قرآن»یا این است که به آن توسّل جسته شود تا انسان از چاه طبیعت و هوای نفس بیرون آید و به اوج قرب خدا صعود کند و یا اینکه به وسیله آن، آب حیات،از درون زمین وجود انسانی بیرون کشیده شود و یا در گذرگاههای خطرناک دنیا با تمسّک به حبل قرآن از سقوط در دره گمراهی نجات حاصل گردد.
در روایتی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم که به هنگام ایراد حدیث ثقلین،در توضیح اهمیّت قرآن فرمود:«کتاب اللّه حبل ممدود من السّماء إلی الأرض؛کتاب خدا ریسمانی است کشیده شده از آسمان به زمین(که عالم ملک با ملکوت را پیوند میدهد و
وسیله ارتقا را فراهم میسازد). 1
«احیای سنّت خدا و سنّت پیامبر»عمل کردن به واجبات الهی که در قرآن آمده و فرایضی است که پیامبر فرض نموده است؛نه فقط عمل کردن،بلکه دعوت عامه مردم به سوی آن نیز لازم است.
در هشتمین و نهمین و دهمین و یازدهمین وصف میفرماید:«از کسانی که تکبّر نمیورزند و برتریجویی ندارند و خیانت نمیکنند و فساد به راه نمیاندازند»؛ (لا یستکبرون و لا یعلون،و لا یغلّون 2و لا یفسدون) .
این چهار وصف در واقع به یکدیگر مرتبطاند؛مستکبران دائما به سوی برتریجویی میروند و برای رسیدن به اهداف نامشروع خود دست به خیانت و فساد میزنند،قرآن مجید میگوید:« «إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها» شاهان جبّار هنگامی که وارد منطقه آبادی شوند،آنجا را به فساد میکشند» 3،و نیز میفرماید:« «تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً» این سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتریجویی در زمین و فساد را ندارند». 4
با توجه به اینکه خیانت و فساد در اینجا به صورت مطلق آمده،خیانت و فساد در عقاید و اخلاق و اموال و تمام شؤون زندگی را شامل میشود.
سرانجام در دوازدهمین وصف که جامعیّت فوق العادهای دارد،میفرماید:«ما از کسانی هستیم که دلهایشان در بهشت و بدنهایشان در میدان عمل است»؛ (قلوبهم فی الجنان،و أجسادهم فی العمل) .
اشاره به اینکه هدف آنها بسیار والاست و جز به رضای خدا و بهشت جاویدان او
نمیاندیشند و به همین دلیل بدنهایشان پیوسته در مسیر طاعت حق و عمل به وظایف الهی و انسانی است.
قابل توجّه است که خطبه با نفی تکبّر و استکبار آغاز میشود و با همان پایان مییابد و این یکی از شئون فصاحت و بلاغت است که پایان سخن با آغاز آن پیوند بخورد.
به راستی قوم و جمعیت یا افرادی که واجد این اوصاف دوازدهگانه باشند،برترین انسانها هستند؛وجودشان در دنیا پربها و در آخرت مایه افتخار و نجات برای پیروانشان است.
*** بار الها ما را در خط و مسیر آنها قرار ده و توفیق پیروی از برنامههای آنها عنایت فرما و دست ما را از دامنشان در دنیا و آخرت کوتاه مفرما!
و من خطبة له علیه السّلام
یصف فیها المتّقین
(1) روی أن صاحبا لأمیر المؤمنین علیه السّلام یقال له همّام کان رجلا عابدا،فقال له:یا أمیر المؤمنین،صف لی المتّقین حتّی کأنی أنظر إلیهم.فتثاقل علیه السّلام عن جوابه ثمّ قال:یا همّام!اتّق اللّه و أحسن:ف «إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ» فلم یقنع همّام بهذا القول حتّی عزم علیه،فحمد اللّه و أثنی علیه،و صلّی علی النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله ثمّ قال علیه السّلام:
1) 1) .سند خطبه: این خطبه از خطبههای بسیار معروف و معتبر است که با سندهای مختلف(غیر از نهج البلاغه)نقل شده است.گروهی از راویان آن قبل از سیّد رضی و گروهی بعد از او میزیستهاند. صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه میگوید:از کسانی که قبل از سیّد رضی این خطبه را نقل کردهاند مرحوم صدوق در امالی و ابن شعبه(معاصر شیخ صدوق)در تحف العقول و سلیم بن قیس در کتاب خود آورده است.ابن قتیبه(متوفای قرن سوم)نیز مقداری از این خطبه را در کتاب الزهد از کتاب عیون الاخبار نقل کرده است. از جمله کسانی که بعد از سیّد رضی این خطبه را با اسناد دیگری نقل کردهاند و متن آن،نشان میدهد از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته شده است،سبط ابن جوزی در تذکرة و ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول و کراجکی در کنز الفوائد هستند که با تفاوتهایی آن را نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 65).
از خطبههای امام علیه السّلام است
که در آن صفات و روحیات پرهیزکاران را شرح میدهد.
(شأن ورود خطبه از این قرار است که)یکی از یاران امیر مؤمنان علی علیه السّلام به نام «همام» (1)که مرد عابد و پرهیزکاری بود،به آن حضرت عرض کرد:ای امیر مؤمنان! پرهیزکاران را برایم آنچنان وصف کن که گویی آنها را با چشم مینگرم.امام علیه السّلام در پاسخ او درنگ کرد و آنگاه فرمود:ای همام تقوای الهی پیشهساز و نیکی کن که خداوند با کسانی است که تقوا پیشه کنند و کسانی که نیکوکارند؛ولی همام به این مقدار قانع نشد(و توضیح بیشتر خواست و اصرار ورزید)تا اینکه امام علیه السّلام تصمیم گرفت صفات متقین را مشروحا برای او بازگو کند،پس حمد خدای را بجا آورد و ثنا نمود و بر پیامبرش صلی الله علیه و آله درود فرستاد.سپس فرمود.
از یک نگاه خطبه یک مطلب را دنبال میکند و آن صفات پرهیزکاران است که امام در حدود یک صد و ده صفت در این خطبه برای پرهیزکاران بیان فرموده است؛ولی اگر درست در جزئیات خطبه دقت کنیم میبینیم که این صفات ناظر به ابعاد مختلفی از زندگی پرهیزکاران است.
بخشی از آن از صفات اخلاق فردی آنها سخن میگوید.
1) 1) .«همّام»از ماده«هم»به معنای اراده و تصمیم و گاه به معنای غم است و نامیدن افراد به این نام به این امید است که شخص صاحب ارادهای گردد.در اینکه«همّام»کیست،میان شارحان نهج البلاغه گفت و گوست؛ابن ابی الحدید معتزلی گوید:همّام بن شریح است،در حالی که علامه مجلسی گوید اظهر این است که او همام بن عبادة بن خیثم باشد که پسر برادر ربیع بن خیثم محسوب میشود(معروف است که ربیع بن خیثم،همان خواجه ربیع است که نزدیک شهر مشهد مدفون است). به هرحال،او از شیعیان خاص امیر مؤمنان و از عارفان و عابدان و زاهدان بود.(شرح ابن ابی الحدید،جلد 10،صفحه 134).
بخش دیگری از اخلاق اجتماعی آنها بحث میکند.
قسمتی از خطبه،ناظر به علو شأن آنها در مباحث اعتقادی و معارف دین است،در حالی که در بخش دیگری به مقام پرهیزکاری آنها از نظر گفتار و رفتار اشاره دارد.
در بخش دیگری از خطبه علامتها و نشانههای آنها بحث شده که اگر بخواهیم اهل تقوا را در میان جمع بشناسیم با چه اوصافی میتوان شناخت.
در بخش پایانی خطبه سخن از حادثه عجیبی به میان آمده که برای همام-همان پرسشگری که با اصرار و تأکید،بیان اوصاف متقین را خواسته بود-اتفاق افتاد که صیحهای زد و مدهوش شد.سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد و به دنبال آن امام علیه السّلام فرمود:مواعظ بالغه در کسانی که اهل آن هستند چنین اثر میگذارد.به دنبال آن شخص جسوری سؤال کرد،چرا این حادثه درباره شخص شما اتفاق نمیافتد،و امام جواب قانعکنندهای دادند.
از بعضی طرق روایت استفاده میشود که امام علیه السّلام این خطبه را به عنوان صفات شیعه ایراد فرمود. (1)
با توجه به آنچه در صدر این خطبه آمده،این سؤال مطرح میشود که چرا امام در آغاز از بیان و پاسخ مشروح به سؤال همام خودداری کرد و پس از اصرار به این کار تن در داد؟
درباره علت تأمل آن حضرت در جواب،وجوهی گفته شده از جمله اینکه:
1-امام علیه السّلام میدانستند که او مردی بسیار حساس و نسبت به مواعظ پذیراست و بیم آن میرود که بر اثر حساسیت فوق العاده و تأثر شدید،قالب تهی کند،لذا امام علیه السّلام به پاسخ اجمالی قناعت فرمود و ذیل خطبه گواه بر آن است.
1) 1) .به مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 65 رجوع شود.
2-در آن مجلس،افراد بیگانه و اغیاری بودند که امام علیه السّلام مصلحت نمیدید این گوهرهای گرانبها در اختیار آنان قرار گیرد(گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش)ذیل خطبه نیز میتواند گواه بر این معنا باشد،زیرا سؤال آن سائل و جواب امام علیه السّلام دلیل بر وجود بعضی از نامحرمان در آن جمع است.
3-امام علیه السّلام با این تأمل و سکوت،شوق همام را برای شنیدن پاسخ سؤال بیشتر کرد تا این سخنان در عمق جانش به خوبی جای گیرد:
وعده وصل چون شود نزدیک آتش عشق شعلهور گردد
4-ادب در مقام سؤال و جواب،ایجاب میکند که پاسخدهنده عجولانه به جواب نپردازد،بلکه با تأمل و درنگ سخن را آغاز کند تا شنونده را به اهمیّت مطلب آشناتر سازد.در حدیثی میخوانیم که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در پاسخ سؤال پرسشگری،مقداری سکوت و تأمل فرمود،کسی عرض کرد آیا میخواستید درباره این مسئله فکر کنید؟ فرمود:نه،سکوت و تأمل من برای ارج نهادن به عمل و دانش بود. (1)
1) 1) .مستدرک سفینة البحار،باب التدبیر،جلد 3،صفحه 421.
أمّا بعد،فإنّ اللّه-سبحانه و تعالی-خلق الخلق حین خلقهم غنیّا عن طاعتهم،آمنا من معصیتهم،لأنّه لا تضرّه معصیة من عصاه،و لا تنفعه طاعة من أطاعه.فقسم بینهم معایشهم،و وضعهم من الدّنیا مواضعهم.
فالمتّقون فیها هم أهل الفضائل:منطقهم الصّواب،و ملبسهم الاقتصاد،و مشیهم التّواضع.غضّوا أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم،و وقفوا أسماعهم علی العلم النّافع لهم.نزّلت أنفسهم منهم فی البلاء کالّتی نزّلت فی الرّخاء.و لو لا الأجل الّذی کتب اللّه علیهم لم تستقرّ أرواحهم فی أجسادهم طرفة عین،شوقا إلی الثّواب،و خوفا من العقاب.عظم الخالق فی أنفسهم فصغر مادونه فی أعینهم،فهم و الجنّة کمن قد رآها،فهم فیها منعّمون،و هم و النّار کمن قد رآها،فهم فیها معذّبون.قلوبهم محزونة،و شرورهم مأمونة،و أجسادهم نحیفة،و حاجاتهم خفیفة،و أنفسهم عفیفة.صبروا أیّاما قصیرة أعقبتهم راحة طویلة.تجارة مربحة یسّرها لهم ربّهم.أرادتهم الدّنیا فلم یریدوها،و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها.
اما بعد(از حمد و ثنای الهی)،خداوند منزه و والا خلق را آفرید در حالی که از اطاعتشان بینیاز و از معصیتشان ایمن بود،زیرا نه عصیان گنهکاران به او زیان میرساند (و بر دامان کبریاییاش گردی مینشاند)و نه اطاعت مطیعان به او نفعی میبخشد.پس از آفرینش آنان،روزی و معیشتشان را(با روش حکیمانهای)در میان آنان تقسیم کرد و
هریک را در جایگاه دنیویاش جای داد.(ولی)پرهیزکاران در این دنیا صاحب فضایلی هستند:گفتارشان راست،لباسشان میانه روی و راه رفتنشان تواضع و فروتنی است.
چشمان خویش را از آنچه خداوند بر آنان حرام کرده فرونهادهاند و گوشهای خود را وقف شنیدن علم و دانشی کردهاند که برای آنان سودمند است،حال آنان در بلا همچون حالشان در آسایش و رفاه است و اگر سرآمد معیّنی که خداوند برای(زندگی)آنها مقرّر داشته نبود یک چشم برهم زدن،ارواحشان از شوق پاداش الهی و ترس از کیفر او در جسمشان قرار نمیگرفت.آفریدگار در روح و جانشان بزرگ جلوه کرده،به همین دلیل غیر او در چشمانشان کوچک است.آنها به کسانی میمانند که بهشت را با چشم خود دیده و در آن متنعماند و همچون کسانی هستند که آتش دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذّبند!قلبهای آنها اندوهگین و مردم از شرّشان در امانند.اندامشان لاغر و نیازهایشان اندک و نفوسشان عفیف و پاک است.آنها برای مدتی کوتاهی در این جهان صبر و شکیبایی پیشه کردند و به دنبال آن آسایشی طولانی نصیبشان شد.این تجارتی پرسود است که پروردگارشان برای آنها فراهم ساخته است.دنیا(با جلوهگریهایش)به سراغ آنها آمد؛ولی آنها فریبش را نخوردند و آن را نخواستند.دنیا میرفت که آنها را اسیر خود سازد ولی آنان به بهای جان،خویش را از اسارتش آزاد ساختند!
صفات والای پرهیزکاران
پیش از آنکه به تفسیر بخش اوّل خطبه بپردازیم،لازم است به سراغ این نکته برویم که جواب کوتاه نخستین امام علیه السّلام چگونه با سؤال همّام ارتباط داشت؟او تقاضای بیان اوصاف متقیان کرد و امام به جای بیان اوصاف،امر به تقوا و احسان نمود و سپس فایده تقوا را بیان فرمود که در بدو نظر،نه امر به تقوا پاسخ همام است و نه ذکر فواید آن.
ظاهر این است که امام علیه السّلام با این سخن میخواهد به او بفهماند که مفهوم تقوا بهطور اجمال روشن است تو مرد عمل باش،مشکلی در کار نیست.امام علیه السّلام برای تشویق او به تقوا به بیان نتیجه میپردازد.
به هرحال امام علیه السّلام در آغاز خطبه به بیان این نکته مهم میپردازد که خدا از همگان بینیاز است و اگر دستورات سنگین و متعددی درباره تقوا در این خطبه میآید،برای افزودن به جاه و جلال خدا نیست،بلکه برای پیمودن راه تکامل انسان است،میفرماید:
«اما بعد(از حمد و ثنای الهی)،خداوند منزّه و والا خلق را آفرید در حالی که از اطاعتشان بینیاز بود و از معصیتشان ایمن،زیرا نه عصیان گنهکاران به او زیان میرساند(و بر دامان کبریاییاش گردی مینشاند)و نه اطاعت مطیعان به او نفعی میبخشد»؛ (أمّا بعد،فإنّ اللّه-سبحانه و تعالی-خلق الخلق حین خلقهم غنیّا عن طاعتهم،آمنا من معصیتهم،لأنّه لا تضرّه معصیة من عصاه،و لا تنفعه طاعة من أطاعه) .
دلیل آن روشن است،زیرا اوّلا خداوند وجودی است بینهایت از هرجهت و کامل مطلق و چنین وجودی کمبود و نقصانی ندارد که بخواهد از طریق ستایش و اطاعت بندگان کمالی بپذیرد و اگر همه کائنات هم کافر شوند بر دامن کبریاییش گردی نمینشیند،زیرا مخلوقات ناتوانتر از آنند که بتوانند زیانی به ذات پاکش برسانند.ثانیا مخلوقات هرچه دارند از اوست و از برکات فیض او و بازگرداندن فیض او به او معنا ندارد.
همگی ریزهخوار خوان نعمت او،بلکه وابسته به وجود اویند که اگر لحظهای رابطه آنها با خدا قطع شود،نابود میشوند:(اگر نازی کند از هم،فروریزند قالبها).
آنگاه امام علیه السّلام به وضع مادی مردم در دنیا میپردازد که در واقع مقدمهای است برای بیان جنبههای معنوی که بعد از آن ذکر شده است و با دو جمله،همهچیز را در جهات زندگی مادی مردم بیان کرده است،میفرماید:«(خدا بعد از آفرینش خلق)،روزی و معیشت آنان را(با روش حکیمانهای)در میان آنان تقسیم کرد و هریک را در جایگاه
دنیویاش جای داد»؛ (فقسم بینهم معایشهم،و وضعهم من الدّنیا مواضعهم) .
اشاره به اینکه خداوند تمام نیازهای مادی انسان را در اختیار او قرار داد و هرکدام را برحسب لیاقت،جایگاهی بخشید.
این همان چیزی است که در قرآن مجید در آیه 32 زخرف آمده است،میفرماید:
« «نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ» ما اسباب معیشت آنها را در زندگی دنیا در میانشان تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی برتری دادیم».
بدیهی است معنای تقسیم معیشت این نیست که بدون سعی و کوشش همهچیز به خانه انسان بیاید،از آنجا که روزی بر سعی و کوشش،مایه تباهی و تنبلی و بیاعتنایی به روزیهاست،خداوند مواد همه را آفریده و همگان را به سعی و عمل دعوت کرده است.
مقامات ظاهری نیز که خداوند به بندگان بخشیده،بدون سعی و کوشش به دست نمیآید.
این نکته نیز قابل توجه است که اگر گروهی در دنیای امروز بر اثر گرسنگی جان میدهند،نه به علت کمبودهاست،بلکه به سبب ظلم و ستم گروهی خودخواه و سودجو و انحصارطلب است.حتی در سختترین سالهای قحطی اگر تقسیم عادلانهای در ارزاق شود،کسی گرسنه نمیماند.
نه تنها ارزاق انسانها،بلکه روزه همه جانداران و حیوانات را به گونه شگفتآوری برای آنها فراهم ساخته است؛نه نطفهها را در جنین به فراموشی سپرده،نه جاندار کوچکی که درون تخم پرندگان،یا دانه گیاهان وجود دارد،محروم ساخته است.داستان تقسیم روزی در طرق بسیار مختلف آن،داستانی است بسیار شگفتانگیز که درباره آن کتابها میتوان نوشت و حتی شرح کوتاه آن به درازا میکشد.
سپس به بیان فضایل و صفات برجسته پرهیزکاران پرداخته و سخن را با ذکر سه
صفت برجسته آغاز میکند،میفرماید:«پرهیزکاران در این دنیا صاحب فضایلی هستند:
گفتارشان راست،لباسشان میانهروی و راه رفتنشان تواضع و فروتنی است»؛ (فالمتّقون فیها هم أهل الفضائل،منطقهم الصّواب،و ملبسهم الاقتصاد،و مشیهم التّواضع) .
جمله «منطقهم الصّواب» اشاره به نخستین گام در خودسازی و تربیت انسانهاست و آن اصلاح زبان است؛زبانی که بیشترین گناهان کبیره با آن انجام میشود و بهترین عبادات به وسیله آن صورت میگیرد و اگر اصلاح شود،همه وجود انسان رو به صلاح میرود و اگر فاسد شود،همه رو به ویرانی میگذارند.
واژه«صواب»،در اینجا،مفهوم بسیار گستردهای دارد و هرسخن حق و مفیدی را شامل میشود.آری،پرهیزکاران قبل از هرکار به اصلاح گفتار خویش میپردازند و به همین دلیل،سالکان طریق الی اللّه معتقدند که اوّلین گام در اصلاح خویشتن،اصلاح زبان است که اصلاح آن مایه اصلاح سایر ارکان است.قرآن مجید میفرماید:« «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ» ای کسانی که ایمان آوردهاید پرهیزکاری پیشه کنید و سخن صحیح بگویید تا خداوند اعمال شما را اصلاح کند و گناهانتان را ببخشد». (1)
اصلاح اعمال و غفران ذنوب به دنبال تقوا و قول سدید،قرینه خوبی بر رابطه اینها با یکدیگر است.
تعبیر به«ملبس»در جمله «و ملبسهم الاقتصاد» (2)که به عنوان دومین فضیلت مهم پرهیزکاران ذکر شده است اگر در معنای حقیقی به کار رود،اشاره به همان لباس ظاهری است که باید نه اسراف و تبذیر در آن باشد و نه سختگیری و خساست،همانگونه که بسیاری از شارحان نهج البلاغه فهمیدهاند.
اما اگر به قرینه آیاتی که لباس را در معنای کنایی وسیع به کار برده است؛مانند «وَ لِباسُ التَّقْوی ذلِکَ خَیْرٌ» (1)و «وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِباساً» (2)و «هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ» (3)معنای لباس را منحصر در پوشش ظاهری ندانیم،مفهوم گستردهای پیدا میکند که همه زندگی انسان را شامل میشود؛یعنی اعتدال و میانهروی تمام زندگی آنان را دربرگرفته و همچون لباسی است بر قامت آنان،همانگونه که در جمله سوم تعبیر به «مشیهم التّواضع» تنها اشاره به راه رفتن ظاهری نیست،زیرا راه رفتن متواضعانه هرچند کار خوبی است اما در ردیف نخستین صفات برجسته پرهیزکاران قرار نمیگیرد؛ولی هرگاه اشاره به معنای وسیع مشی باشد مفهومش این است که همه رفتارهای آنها آمیخته با تواضع است.
در واقع امام علیه السّلام به سه اصل اساسی در آغاز این خطبه اشاره فرموده است:
درستکاری،میانهروی و تواضع که بر سراسر زندگی پرهیزکاران حاکم است.
در روایات اسلامی نیز راجع به این سه اصل،تأکیدهای فراوانی دیده میشود؛در حدیثی از امام باقر علیه السّلام میخوانیم:«إنّ هذا اللّسان مفتاح کلّ خیر و شرّ فینبغی للمؤمن ان یختم علی لسانه کما یختم علی ذهبه و فضته؛این زبان کلید هرخیر و شرّی است،پس سزاوار است که مؤمن مهر بر زبانش زند همانگونه بر طلا و نقرهاش مهر میزند(و در صندوق محفوظی نگاه میدارد)». (4)
در حدیث دیگری از امیر المؤمنین علیه السّلام میخوانیم:«ما عال من اقتصد؛آنکس که میانهروی را پیشه کند هرگز تنگدست نمیشود». (5)
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام چنین میخوانیم:«فیما اوحی اللّه عزّ و جلّ إلی داود علیه السّلام:یا داود کما أنّ أقرب النّاس من اللّه المتواضعون کذلک أبعد النّاس من اللّه المتکبّرون؛در بین سخنانی که خداوند عز و جل به حضرت داود علیه السّلام وحی کرد این سخن بود:ای داود همانگونه که نزدیکترین مردم به خداوند،افراد متواضع هستند،دورترین مردم از خداوند نیز متکبران هستند». (1)
سپس به بیان دو وصف دیگر پرداخته،میفرماید:«آنها چشمان خویش را از آنچه خداوند بر آنان حرام کرده فرونهادهاند و گوشهای خود را وقف شنیدن علم و دانشی که برای آنان سودمند است،ساختهاند»؛ (غضّوا (2)أبصارهم عمّا حرّم اللّه علیهم،و وقفوا أسماعهم علی العلم النّافع لهم) .
«غضّوا»از ریشه«غضّ»در اصل به معنای کم کردن است و هنگامی که در مورد چشم به کار میرود،معنای فروافکندن میدهد؛یعنی سر را به زیر اندازد و نگاه نکند،که ما در تعبیرات فارسی به جای آن چشمپوشی به کار میبریم.
«وقفوا»از ریشه«وقف»در لغت به معنای متوقف ساختن است؛ولی گاه به معنای اصطلاحی فقهی یعنی چیزی را برای چیزی وقف کردن یا از آن گستردهتر،چیزی را اختصاص به چیزی دادن،به کار میرود.
بنابراین هرگاه در دو جمله بالا معانی حقیقی کلمه را در نظر بگیریم مفهومش آن است که آنها نگاه به صحنههای حرام نمیکنند و پیوسته گوش به علم نافع میدهند و اگر معنای وسیع و کنایی آنها را در نظر بگیریم،مفهوم جمله اوّل این است که آنها از همه محرمات چشمپوشی و صرفنظر میکنند و گوشهای آنها وقف بر علم نافع است.
1) 1) .وسائل الشیعة،کتاب الجهاد،ابواب جهاد النفس،باب 28،حدیث 2.
2) 2) .«غضّوا»از ماده«غضّ»بر وزن«خزّ»چنانکه در بالا آمد در اصل به معنای کم یا کوتاه کردن است؛ هنگامی که در مورد چشم به کار میرود به معنای فروافکندن چشم است یعنی سر به زیر انداختن و نگاه نکردن است و«غمض»به معنای فروبستن و چشم را برهم گذاردن است.
مقصود از«علم نافع»در درجه اوّل،علومی است که برای دین و ارزشهای معنوی و زندگی سعادتبخش در جهان دیگر،سودمند است و در درجه بعد،همه علوم و دانشهایی را که برای عزت و عظمت و استقلال و سربلندی انسانها در این دنیا لازم است؛اعم از علوم مربوط به سلامت انسان یا صنایع و کشاورزی یا علوم سیاسی و مانند آن.
بیشک رابطه انسان با جهان خارج،جهان امروز و گذشته بهطور عمده از طریق این دو موهبت الهی؛یعنی چشم و گوش است،حقایق را با چشم میبیند،تاریخ مکتوب را با چشم میخواند،پیام الهی و پیشوایان دین و تجربیات بزرگان پیشین را با گوش خود میشنود و با این دو وسیله با همه چیز در اطراف خود رابطه برقرار میکند که اگر این دو موهبت از انسان گرفته شود،چیزی برای او باقی نمیماند و عقل و شعورش در حدّ طفل غیر ممیز متوقف خواهد ماند و حتی زبان و سایر حواس در صورت سلامت این دو فعال میشوند.به همین دلیل افراد کر و کور همیشه لال هستند هرچند زبانشان سالم باشد.
در حدیثی از امام باقر علیه السّلام میخوانیم:«کلّ عین باکیة یوم القیامة غیر ثلاث؛عین سهرت فی سبیل اللّه،و عین فاضت من خشیة اللّه،و عین غضّت من محارم اللّه؛ تمام چشمها در روز قیامت گریان است،جز سه چشم،چشمی که در راه خدا بیدار بماند و چشمی که از خوف خدا گریان شود و چشمی که از حرام پوشیده شود». (1)
در حدیث دیگری از امام حسن مجتبی علیه السّلام میخوانیم:«إنّ أبصر الأبصار ما نفذ فی الخیر مذهبه و أسمع الأسماع ما وعی التّذکیر و انتفع به؛بیناترین دیدهها، دیدهای است که نظر و دید آن در مسیر خیر باشد و شنواترین گوشها گوشی است که تذکرات و پندها را اخذ کند و از آنها نفع ببرد». (2)
سپس امام علیه السّلام به یکی دیگر از اوصاف پرهیزکاران که صفت رضا و تسلیم است، پرداخته،میفرماید:«حال آنها در بلا همچون حالشان در آسایش و رفاه است»؛ (نزّلت
أنفسهم منهم فی البلاء کالّتی نزّلت فی الرّخاء (1)) .
در حال نعمت مست و مغرور نمیشوند و در بلا و مشکلات بیتابی و جزع ندارند؛در همه حال راضی به رضای خدا و تسلیم در برابر اراده او هستند.به یقین از تلاش و کوشش برای مبارزه با مشکلات و فراهم کردن اسباب نعمتها فروگذار نمیکنند؛ولی آنجا که از تحت اراده آنها بیرون است،جز تسلیم و رضا عکس العملی نشان نمیدهند؛زیرا از یک سو میدانند خداوند حکیم است و مهربان؛از هرکس،حتی از مادر مهربانتر و جز آنچه که مصلحت بنده باایمان اوست،مقدّر نمیفرماید.
از سوی دیگر میدانند بیتابی در برابر بلا و حوادث ناگوار نه تنها مشکلی را حل نمیکند،بلکه اجر و پاداش آنها را بر باد میدهد و گاه بر مشکلات نیز میافزاید و سبب یأس و نومیدی و انفعال در برابر هرحادثهای میشود.
درباره اهمیّت مقام تسلیم و رضا،روایات فراوانی از معصومین علیهم السّلام وارد شده است؛از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«رأس طاعة اللّه الصبر و الرّضا عن اللّه فیما احبّ العبد او کره،و لا یرضی عبد عن اللّه فیما احبّ أو کره إلاّ کان خیرا له فیما أحبّ أو کره؛برترین مرتبه اطاعت خداوند،صبر و رضا در همه چیزهایی است که بندگان دوست دارند،یا دوست ندارند و هیچ بندهای در همه این امور از خدا راضی نمیشود،مگر اینکه خیر او در آن است». (2)
مرحوم کلینی بعد از نقل این روایت در کافی،دوازده روایت دیگر در اهمیّت تسلیم و رضا و مقامات مؤمنان راضی و تسلیم در برابر اراده پروردگار ذکر کرده است.
امام علیه السّلام بعد از ذکر اوصاف فوق به یک وصف دیگر مهم پرهیزکاران میپردازد که نشانه ایمان قویّ و اطمینان آنها به وعدههای الهی است،میفرماید:«اگر سرآمد معیّنی که
خداوند برای(زندگی)آنها مقرّر داشته نبود یک چشم برهم زدن،ارواحشان از شوق پاداش الهی و ترس از کیفر او در جسمشان قرار نمیگرفت»؛ (و لو لا الأجل الّذی کتب اللّه علیهم لم تستقرّ أرواحهم فی أجسادهم طرفة عین،شوقا إلی الثّواب،و خوفا من العقاب) .
روح آنها به کبوتری میماند که در قفس گرفتار است؛در یک سوی خود،باغی خرم و سرسبز با انواع گلها و گیاهان و میوهها میبیند و در طرف دیگر خود آتشی سوزان.در درون قفس،بال و پر میزند و شدیدا طالب آزادی است تا پرواز کند و بر شاخسار باغ قرار گیرد و در ضمن از آتش سوزانی که در یک طرف دیگر قفس بود،رهایی یابد.
پرهیزکاران راستین چنیناند.عشق به ثواب از یک سو و خوف از عقاب(بر اثر سوء عاقبت)از سوی دیگر،روح ناآرام آنها را به جهان دیگر جذب میکند؛ولی اجلی که خداوند برای آنها مقرر ساخته آنان را از این امر بازمیدارد.
در ضمن این تعبیر،حاکمیت صفت خوف و رجا را بر وجود آنها روشن میسازد؛از یک سو امیدوار به لطف و ثواب الهی هستند و از سوی دیگر از این بیم دارند که در دنیا پایشان بلغزد و در دام شیطان و هوای نفس،گرفتار شوند و با سوء عاقبت از دنیا بروند.
در حدیثی از لقمان حکیم میخوانیم که خطاب به فرزندش میگفت:«یا بنیّ خف اللّه خوفا لو أتیت یوم القیامة ببرّ الثقلین خفت أن یعذّبک و ارج اللّه رجاء لو وافیت القیامة بإثم الثّقلین رجوت أن یغفر اللّه لک؛فرزندم آنگونه از خدا بترس که اگر در روز قیامت در صحنه قیامت وارد شوی،در حالی که اعمال نیک انس و جن را با خود داشته باشی باز از عذاب خدا بترسی و آنقدر امیدوار به لطف او باش که اگر روز قیامت با گناه جن و انس وارد محشر شوی باز امید به عفو او داشته باشی». (1)
سپس امام علیه السّلام به سراغ یکی دیگر از اوصاف بسیار برجسته پرهیزکاران میرود، میفرماید:«آفریدگار در روح و جانشان بزرگ جلوه کرده،به همین دلیل غیر او در
1) 1) .بحار الانوار،جلد 13،صفحه 412.
چشمانشان کوچک است»؛ (عظم الخالق فی أنفسهم فصغر مادونه فی أعینهم) .
هرگاه کسی در کنار اقیانوس پهناور و بیکرانی باشد،طبیعی است که یک قطره آب در نظرش بسیار حقیر و ناچیز است و آنکس که چشم به آفتاب عالمتاب دوخته،پرتو شمع کوچکی در نظرش بیمقدار است.آری پرهیزکاران با آفریدگار جهان هستی،با قدرت و علم بیپایان او آشنا شدهاند و به قدر استعداد خود،عظمت ذات پاک او را دریافتهاند.بدیهی است که غیر او در نظرشان کوچک و بیمقدار است و یکی از دلایل تقوا و پرهیزکاری و بالاتر از آن،عصمت و مصونیت از گناه همین است.هرقدر معرفت انسان به خدا بیشتر شود،ما سوی اللّه در نظرش کوچکتر میشود و به این اشیای حقیر و ناچیز،دل نمیبندد و به جهت آنها گناه نمیکند.
از اینجا میفهمیم که اگر علی علیه السّلام میفرماید: «و اللّه لو أعطیت الأقالیم السّبعة بما تحت أفلاکها علی أن أعصی اللّه فی نملة أسلبها جلب شعیرة ما فعلته ؛به خدا سوگند اگر هفت اقلیم را با آنچه در زیر آسمانش قرار دارد به من دهند برای اینکه خدا را در مورد مورچهای نافرمانی کنم و پوست جوی را از دهانش برگیرم،هرگز چنین کاری را نخواهم کرد» (1)دلیلش همین است.
اگر در ادامه این سخن،میافزاید: «و إنّ دنیاکم عندی لأهون من ورقة فی فم جرادة تقمضها ؛به یقین دنیای شما(با همه ثروتها و زرق و برقهایش)نزد من از برگی که در دهان ملخی است و آن را میجود پستتر است».به دلیل عرفان والای مولا نسبت به خداست.آری،هرقدر معرفة اللّه بیشتر شود،دنیا در نظر انسان،کوچکتر میگردد، اسباب گناه نزد او ضعیفتر میشود و آرامش بیشتری مییابد.یکی از آثار آن،حضور قلب فوق العاده در عبادت و نماز است،به گونهای که اگر پیکان تیری از پای او برکشند متوجه نمیشود.
آنگاه امام علیه السّلام به سراغ وصف برجسته دیگری میرود که آن مقام یقین شهودی
1) 1) .نهج البلاغه،خطبه 224.
پرهیزگاران والامقام است،میفرماید:«آنها به کسانی میمانند که بهشت را با چشم خود دیده و در آن متنعماند،و همچون کسانی هستند که آتش دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذّبند»؛ (فهم و الجنّة کمن قد رآها،فهم فیها منعّمون،و هم و النّار کمن قد رآها، فهم فیها معذّبون) .
ایمان و یقین،مراحلی دارد؛گروهی ایمانشان برخاسته از ادله عقلی است و دلایل کافی و شافی بر آن دارند.بزرگان اخلاق و عرفان با اقتباس از آیات قرآن از این مرحله به علم الیقین تعبیر کردهاند.
مرحله والاتر،مرحله شهود است.در این مرحله انسان،استدلالات عقلی را پشت سر میگذارد و به مقام شهود میرسد و با چشم دل،خدا را میبیند و عظمت او را مشاهده میکند و هرگونه شک و تردید و وسوسههایی که گاهی در اعماق استدلالات عقلی نیز وجود دارد از او زایل میشود و آن را مقام عین الیقین گویند.
مرحله سوم که مخصوص خاصان و مقربان است مرحله حق الیقین است و آن،این است که انسان به جایی میرسد که خویشتن خویش را فراموش میکند،آنچه میبیند خداست و غیر او از نظرش محو میشود.
در حقیقت مرحله اوّل،جنبه عمومی دارد و همه مؤمنان راستین را شامل میشود.
مرحله دوم ویژه پرهیزکاران مخلص و مجاهد است و مرحله سوم ویژه گروه خاصی از اولیاء اللّه،همچون معصومان علیهم السّلام است و هریک از اینها آثاری دارد.
یکی از آثار مرحله شهود که درباره پرهیزکاران در این خطبه به آن اشاره شده این است که خود را در حضور دائم در برابر حق میبینند و پیوسته سر بر فرمان او هستند و قداست زندگی آنها گواه بر ایمان شهودی آنهاست.
در حدیث معروفی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که فرمود یک روز پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بعد از نماز صبح،چشمش به جوانی افتاد که بسیار خوابآلود بود،اندامش نحیف و لاغر به نظر میرسید،رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله او را با نام صدا زد و فرمود:«کیف أصبحت یا فلان؟؛چگونه
صبح کردی(و حالت چگونه است؟)».عرض کرد:«أصبحت یا رسول اللّه موقنا؛صبح کردم ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در حالی که به مقام یقین رسیدم».رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله از این پاسخ صریح او در شگفتی فرورفت و به او فرمود:«إنّ لکلّ یقین حقیقة فما حقیقة یقینک؟؛هر یقینی نشانه روشنی دارد،نشانه روشن یقین تو چیست؟»عرض کرد:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نشانه آن،این است که مرا در اندوهی عمیق فروبرده و به شبزندهداری و روزه گرفتن روزها واداشته است و روح من به دنیا و آنچه در آن است بیاعتناست...
«کأنّی أنظر إلی اهل الجنّة یتنعّمون فی الجنّة و یتعارفون،علی الأرائک متّکئون،و کأنّی أنظر إلی أهل النّار و هم فیها معذّبون مصطرخون و کأنّی الآن اسمع زفیر النّار یدور فی مسامعی؛گویی من اهل بهشت را میبینم که در آغوش بهشت متنعماند و باهم در گفتوگوی دوستانهاند و بر تختها تکیه زدهاند و گویی اهل دوزخ را میبینم که در آن،عذاب میشوند و فریاد میکشند و گویی الآن،صدای شعلههای آتش در گوش من میپیچد».پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله فرمود:«هذا عبد نوّر اللّه قلبه بالإیمان؛این بندهای است که خداوند قلب او را با نور ایمان روشن ساخته است».سپس فرمود:این حالت را حفظ کن،جوان عرضه داشت:دعایی در حق من کنید که خداوند شهادت را در رکاب شما برای من فراهم سازد،پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در حق او دعا کرد،طولی نکشید که در یکی از غزوات،همراه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله شرکت کرد و در آن غزوه ده نفر شهید شدند که دهمین آنها این جوان بود. (1)
داستانهای فراوانی شبیه آنچه در بالا آمد از پرهیزکارانی که در طول تاریخ به مقام شهود رسیدهاند نقل شده که بر گفتار مولا علی علیه السّلام تأکید مینهد.
در ادامه این سخن به پنج وصف دیگر از اوصاف پرهیزکاران پرداخته،میفرماید:
«قلبهای آنها اندوهگین و مردم از شرّشان در امانند.اندامشان لاغر و نیازهایشان اندک و
1) 1) .این حدیث را مرحوم کلینی در باب حقیقة الایمان(الکافی،جلد 2،صفحه 52)آورده است.مرحوم علامه مجلسی نیز در بحار الانوار،جلد 67،صفحه 174 از کتاب محاسن،این حدیث را نقل کرده است.
نفوسشان عفیف و پاک است»؛ (قلوبهم محزونة،و شرورهم مأمونة،و أجسادهم نحیفة،و حاجاتهم خفیفة،و أنفسهم عفیفة) .
این صفات مجموعهای از صفات پرهیزکاران است،زیرا حزن و اندوه آنها که در نخستین وصف آمده،اشاره به خوف از خدا و کوتاهی در انجام مسؤولیتهاست.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«الحزن من شعار العارفین»و در ادامه این سخن میفرماید:«و لو حجب الحزن عن قلوب العارفین ساعة لاستغاثوا؛اگر ساعتی حزن از دلهای اهل معرفت پوشیده گردد به درگاه خدا استغاثه میکنند و آن را از او میخواهند». (1)
آری آنها پیوسته در برابر مسؤولیتهایشان نگرانند و از این نظر بر دل آنها اندوهی سایه افکنده،مبادا در گرفتن حق مظلومی کوتاهی کرده باشند یا اندک ظلمی از آنها سرزده باشد یا به غیر خدا اندیشیده باشند.افزون بر این،غم عشق و اندوه دوری از قرب پروردگار که طالب آنند نیز از آنها جدا نمیشود؛ولی در هرحال آنها غم دنیا ندارند،چون عاشق دنیا نیستند،بنابراین اگر قرآن مجید میگوید:« «أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» بدانید دوستان خدا نه ترس دارند و نه غمگین میشوند». (2)منافاتی با آنچه در این خطبه آمده ندارد،زیرا این خطبه مربوط به خوف از غیر خدا و غم دنیای مادی است.
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو داغی طلبیم
در وصف دوم که میفرماید:«مردم از شر آنها در امانند به این نکته اشاره میکند که وجود آنها برای همه خیر و برکت است؛نه موجب درد و عذاب».در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«إنّ شرّ النّاس منزلة عند اللّه یوم القیامة من یخاف النّاس شرّه؛
بدترین مردم در پیشگاه خدا در روز قیامت کسی است که مردم از شر او ترسان باشند». (1)
در وصف سوم میفرماید:جسم آنها نحیف است.البتّه نحیف نه به آن معنا که امروز در فارسی ما از آن میفهمیم،بلکه به معنای لاغر است که از یکسو نشانه زهد و پارسایی و روزه گرفتن و از سوی دیگر دلالت بر چابکی و آمادگی برای انجام وظایف الهی دارد.
در هرحال این وصف مانند بعضی از اوصاف دیگر همواره استثنایی دارد که بعضی از افرادی که برحسب ساختمان جسمانی لاغر نیستند،در صف پرهیزکاران هستند.
در وصف چهارم اشاره به نیازهای محدود آنها شده است؛نه همچون دنیاپرستان زراندوز که مانند جهنم هرچه بیابند باز هم«هل من مزید»میگویند.به یقین روح قناعت و حاجات خفیف،انسان را از بسیاری از گناهان در امان میدارد و فکر او را برای پیمودن راه حق راحتتر میکند و همانگونه که امام علیه السّلام در یکی از گفتارهای کوتاه و پرمعنوی فرموده،سبکبار میشوند و ملحق میگردند. (2)
در حدیث دیگری میخوانیم:امام صادق علیه السّلام وارد حمام شد.صاحب حمام به آن حضرت عرض کرد:اجازه میدهید برای شما حمام را قرق کنیم.فرمود:«لا إنّ المؤمن خفیف المؤونة؛نه،مؤمن خفیف المؤونة است(و زندگی ساده و بیتکلّفی دارد)». (3)
در پنجمین وصف اشاره به مقام عفت آنها میکند و روح آنها را عفیف میشمارد، همان عفتی که انسان را وادار به چشمپوشی از هوا و هوس و گناه میکند و به تعبیر دیگر هواپرستی و گناه در نظر آنها بیرنگ میشود،به گونهای که از مشاهده صحنههای زشت و آلوده متنفر میشوند.
در کلمات قصار نهج البلاغه میفرماید: «ما المجاهد الشّهید فی سبیل اللّه بأعظم اجرا ممّن قدر فعفّ؛لکاد العفیف أن یکون ملکا من الملائکة ؛پاداش کسانی که در
راه خدا جهاد کنند و شهید شوند،بیشتر از کسی که قادر(بر گناه و حرام و اعمال ناشایست)شود و عفت و پاکدامنی پیشه کند،نیست؛نزدیک است که فرد پاکدامن و عفیف،فرشتهای از فرشتگان الهی شود».
چرا چنین نباشد در حالی که در میدان جهاد اکبر بر دشمن خطرناکی همچون هوای نفس و شیطان غالب شده است.
سپس در وصف مهم دیگری از پرهیزگاران میفرماید:«آنها برای مدتی کوتاهی در این جهان صبر و شکیبایی پیشه کردند و به دنبال آن آسایشی طولانی نصیبشان شد.
این تجارتی پرسود است که پروردگارشان برای آنها فراهم ساخته است»؛ (صبروا أیّاما قصیرة أعقبتهم راحة طویلة.تجارة مربحة یسّرها لهم ربّهم) .
صبر و شکیبایی خواه در مسیر طاعت باشد یا در برابر وسوسههای گناه و یا در مقابل مصیبت،از صفات برجسته پرهیزگاران است.
هیچکس به هیچ هدف مهمی خواه مادی باشد یا معنوی،بدون صبر و استقامت نمیرسد و اگر انسان این صفت را از دست دهد دین و ایمان و شرف و آبروی او به خطر خواهد افتاد و به همین دلیل در عبارت دیگری از مولا صبر،نسبت به ایمان همچون سر نسبت به بدن شمرده شده است: «و علیکم بالصّبر فإنّ الصّبر من الإیمان کالرّأس من الجسد» . (1)
در حدیثی که مرحوم کلینی در کافی از امام باقر علیه السّلام نقل میکند،میخوانیم:«الجنّة محفوفة بالمکاره و الصّبر،فمن صبر علی المکاره فی الدّنیا دخل الجنّة؛و جهنّم محفوفة باللّذات و الشّهوات فمن أعطی نفسه لذّتها و شهوتها دخل النّار؛بهشت در لابهلای ناملایمات و شکیبایی پیچیده شده،پس آنکس که در دنیا در برابر ناملایمات شکیبایی کند(و از وسوسههای گناه و شهوات صرفنظر نماید)داخل بهشت میشود و جهنم در لابهلای لذّات و شهوات گناهآلود پیچیده شده،پس هرکس نفس
1) 1) .نهج البلاغه،کلمات قصار،82.
خود را در برابر اینگونه لذات و شهوات آزاد بگذارد،داخل آتش میشود». (1)
امام در جملههای بالا این کار را؛یعنی صبر و شکیبایی کوتاهمدت در برابر نیل به سعادت درازمدت را تجارتی پرسود میشمرد که با لطف الهی برای پرهیزکاران فراهم شده است.
قرآن مجید میگوید:« «إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتابَ اللّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ» کسانی که کتاب الهی را تلاوت میکنند و نماز را برپا میدارند و از آنچه به آنان روزی دادهایم پنهان و آشکار،انفاق میکنند، تجارتی(پرسود و)بیزیان و خالی از کساد را امید دارند». (2)
نیز میفرماید:«هنگامی که مؤمنان صالح و صابر میخواهند وارد بهشت شوند،در آستان بهشت،فرشتگان به آنها سلام و درود میگویند که:« «سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ» سلام بر شما به جهت صبر و استقامتتان». (3)
آنگاه در بیان دو وصف دیگر از اوصاف پرهیزکاران میفرماید:«دنیا(با جلوه گریهایش)به سراغ آنها آمد؛ولی آنها فریبش را نخوردند و آن را نخواستند.دنیا میرفت که آنها را اسیر خود سازد ولی آنان به بهای جان،خویش را از اسارتش آزاد ساختند»؛ (أرادتهم الدّنیا فلم یریدوها،و أسرتهم ففدوا أنفسهم منها) .
اشاره به اینکه دنیا با زرق و برقهایی که دارد به سراغ همه میرود و خود را چنان میآراید که نفوس انسانی را به سوی خود جلب کند.آنها که ناآگاه یا هوسبازند،در دام دنیا گرفتار میشوند؛ولی پرهیزگاران که سراب بودن متاع دنیا را میدانند،هرگز فریب آن را نمیخورند.همچنین دنیا از طریق مال و ثروت و جاه و مقام و شهوات گوناگون انسانهای بسیاری را در دام خود اسیر میسازد و راه آزادی و نجات را بر آنها میبندد؛
ولی پرهیزگاران در همان گامهای نخستین به این معنا پی میبرند و به بهای جان خود را از این اسارت رهایی میبخشند.
به راستی ما بسیاری را میبینیم که چنان اسیر مقامند که برای حفظ آن به هرگناه و جنایت و ذلّتی تن در میدهند،و بعضی چنان اسیر مال و شهوتند که برای حفظ آن همه کرامت انسانی خود را بر باد میدهند؛ولی پرهیزگاران که در خط معصومان گام بر میدارند،حتی از جان خویش میگذرند و فریاد«هیهات منّا الذّلّة»سر میدهند.
محورهای این بخش از خطبه
این بخش از خطبه که در آن قریب بیست صفت از صفات پرهیزکاران آمده،عمدتا بر چند محور دور میزند؛ایمان فوق العاده پرهیزکاران،ایمانی که در سرحد شهود و مشاهده عالم ماورای طبیعت است.مسئله بیاعتنایی به زرقوبرق دنیا و عدم اسارت در چنگال هوا و هوسها و شهوات،جویای علم و دانش بودن،پرهیز از هرگونه گناه مخصوصا آلودگیهای زبان،تواضع و فروتنی و عدم آزار خلق.
اگر در برنامه پرهیزکاران جز همین فراز نبود برای اینکه از اینها انسان کاملی بسازد، کافی بود تا چه رسد به اینکه بخشهای بعدی خطبه نیز به آن ضمیمه گردد.
صفات مزبور،صفاتی جدا و بیگانه از یکدیگر نیست،بلکه همه باهم پیوسته است و برنامهای جامع برای سالکان الی اللّه و کسانی که طالب قرب به خدا هستند،تشکیل میدهد.
آن کسی که ایمان او به حدی رسیده که گویی آیندههای دور را میبیند و از پشت پرده ضخیم طبیعت،بهشت و جهنم را مشاهده میکند،طبیعی است که ماسوی اللّه در چشم او کوچک شود،فریب زرقوبرق دنیا را نخورد،و در برابر خلق متواضع باشد و آزارش به
کسی نرسد.
اکنون این سؤال پیش میآید که این ایمان شهودی چگونه تحصیل میشود و این همای سعادت بر سر چه کسی خواهد نشست؟
پاسخ این سؤال را با تشبیهات روشن میشود؛آیینه قلب تا زنگار هوا و هوس دارد، چهره حقیقت در آن منعکس نمیشود و تا انسان در سیاهچال طبیعت زندانی است به آسمان حقیقت پرواز نمیکند و تا گرد و غبار فضای اطراف او را پر کرده،جمال دلآرای یار را هرچند به او نزدیک باشد،نمیبیند و چه زیبا میگوید،حافظ:
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
أمّا اللّیل فصافّون أقدامهم،تالین لأجزاء القرآن یرتّلونها ترتیلا.
یحزّنون به أنفسهم و یستثیرون به دواء دائهم.فإذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا،و تطلّعت نفوسهم إلیها شوقا،و ظنّوا أنّها نصب أعینهم.و إذا مرّوا بآیة فیها تخویف أصغوا إلیها مسامع قلوبهم،و ظنّوا أنّ زفیر جهنّم و شهیقها فی أصول آذانهم،فهم حانون علی أوساطهم، مفترشون لجباههم و أکفّهم و رکبهم،و أطراف أقدامهم،یطلبون إلی اللّه تعالی فی فکاک رقابهم.
اما شب هنگام بر پای خود(به نماز)میایستند و آیات قرآن را شمرده و با تدبر میخوانند،به وسیله آن،جان خویش را محزون میسازند و داروی درد خود را از آن میطلبند.هنگامی که به آیهای میرسند که در آن،تشویق است(تشویق به پاداشهای بزرگ الهی در برابر ایمان و عمل صالح)با اشتیاق فراوان بر آن تکیه میکنند و چشم جانشان با علاقه بسیار در آن خیره میشود و گویی آن بشارت را در برابر چشم خود میبینند و هنگامی که به آیهای میرسند که بیم و انذار در آن است(انذار در برابر گناهان) گوشهای دل خویش را برای شنیدن آن باز میکنند و گویی فریادها و نالههای زبانههای آتش دوزخ در درون گوششان طنینانداز است!آنها قامت خود را در پیشگاه خدا خم میکنند(و به رکوع میروند)و پیشانی و کف دستها و سر زانوها و نوک انگشتان پا را(به هنگام سجده)بر زمین میگسترانند و آزادی خویش را از پیشگاه خداوند متعال درخواست میکنند.
برنامه شبانه پرهیزکاران
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به ذکر برنامه شبانه پرهیزکاران میپردازد و انگشت بر جزئیات آن مینهد و راه را برای پیمودن جهت همگان هموار میسازد و میفرماید:«اما در شب بر پای خود(به نماز)میایستند و آیات قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت میکنند.
به وسیله آن،جان خویش را محزون میسازند و داروی درد خود را از آن میطلبند»؛ (أمّا اللّیل فصافّون أقدامهم،تالین لأجزاء القرآن یرتّلونها ترتیلا.یحزّنون به أنفسهم و یستثیرون (1)به دواء دائهم) .
این جمله ممکن است اشاره به تلاوت قرآن در نماز شب باشد،زیرا قرآن را در حال قیام و بعد از سوره حمد نماز میخوانند و نیز ممکن است این دو جدای از هم باشد؛یعنی به هنگام شب هم به نماز برمیخیزند و هم تلاوت قرآن دارند.
شایان ذکر است که امام روش قرآن خواندن پرهیزکاران را در عبارت کوتاه و پرمعنایی بیان کرده است؛اوّلا قرآن را به صورت«ترتیل»میخوانند و معنای«ترتیل»شمرده خواندن و تأمل در مفاهیم آیات است.افزون بر این میفرماید:آنها خود را کاملا مخاطب قرآن میدانند،از بشارات قرآن،شاد و از انذارهای قرآن در اندوه فرومیروند و داروی همه دردهای اخلاقی و معنوی خود را در جای جای آیات قرآن جستجو میکنند که هم طبیب است و هم داروساز.
سپس در تشریح این معنا میفرماید:«هنگامی که به آیهای میرسند که در آن تشویق است(تشویق به پاداشهای بزرگ الهی در برابر ایمان و عمل صالح)با اشتیاق فراوان بر آن تکیه میکنند و چشم جانشان با علاقه بسیار در آن خیره میشود و گویی آن
1) 1) .«یستثیرون»از ریشه«ثور»بر وزن«غور»و«ثوران»بر وزن«فوران»در اصل به معنای به هیجان آمدن و«استثارة»به معنای به هیجان درآوردن است و در جمله بالا به معنای جستجوگری در آیات قرآن برای یافتن داروی بیماریهای اخلاقی و معنوی است.
بشارت را در برابر چشم خود میبینند»؛ (فإذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا، و تطلّعت (1)نفوسهم إلیها شوقا،و ظنّوا أنّها نصب أعینهم) .
آری!آنها قرآن را سرسری نمیخوانند و همانگونه که در بالا گفته شد خود را مخاطبان واقعی آن میدانند؛بشارتهای الهی آتش شوق را در دلهای آنها شعلهور میسازد و آنچه را در آخرت است در این دنیا با چشم دل میبینند و همین امر انگیزه آنها در برنامه«سیر الی اللّه»است.
«و نیز هنگامی که به آیهای میرساند که بیم و انذار در آن است(انذار در برابر گناهان) گوشهای دل خویش را برای شنیدن آن باز میکنند و گویی فریادها و نالههای زبانههای آتش دوزخ در درون گوششان طنینانداز است»؛ (و إذا مرّوا بآیة فیها تخویف أصغوا إلیها مسامع قلوبهم،و ظنّوا أنّ زفیر (2)جهنّم و شهیقها فی أصول آذانهم) .
آری ایمان آنها به مرحله شهود رسیده و حقایق عالم غیب و جهان آخرت را با چشم میبینند و با همه وجودشان لمس میکنند و هرگاه خواندن آیات قرآن بدینگونه باشد بهترین وسیله تربیت انسانهاست.
در یکی از سخنان مولا آمده است:«ألا لا خیر فی قراءة لیس فیها تدبّر ألا لا خیر فی عبادة لیس فیها تفقّه؛آگاه باشید تلاوتی که در آن تدبّر نیست منشأ خیر و برکتی نیست و عبادتی که در آن فهم و آگاهی نباشد،خیری ندارد». (3)
در حدیث دیگری از امام سجاد علیه السّلام آمده است:«آیات القرآن خزائن فکلّما فتحت خزینة ینبغی لک ان تنظر ما فیها؛آیات قرآن گنجینههای الهی است هرگاه گنجینهای گشوده شود،سزاوار است با دقّت در آن نظر افکنی(و از گوهرهای گرانبهایش
1) 1) .«تطلعت»از طلوع گرفته شده و«تطلع»به معنای سرکشیدن برای یافتن چیزی است.
2) 2) .«زفیر»و«شهیق»:«زفیر»در اصل به معنای بازدم(بیرون فرستادن نفس)و«شهیق»به معنای دم (فروبردن نفس)است؛ولی بعضی گفتهاند:«زفیر»،بیرون فرستادن نفس توأم با فریاد کشیدن و«شهیق» فروبردن نفس توأم با ناله است.
3) 3) .بحار الانوار،جلد صفحه 92،211.
بهرهگیری)». (1)
از آنجا که امام علیه السّلام در جملههای قبل کیفیّت نماز پرهیزکاران را در حال قیام بیان فرمود که با تلاوت آیات قرآن و توأم با خضوع و خشوع و تدبّر و حضور قلب همراه است، در جملههای بعد به بیان دو رکن دیگر؛یعنی رکوع و سجود میپردازد و میفرماید:«آنها قامت خود را در پیشگاه خدا خم میکنند(و به رکوع میروند)و پیشانی و کف دستها و سر زانوها و نوک انگشتان پا را(به هنگام سجده)بر زمین میگسترانند و آزادی خویش را از پیشگاه خداوند متعال درخواست میکنند»؛ (فهم حانون (2)علی أوساطهم (3)، مفترشون لجباههم (4)و أکفّهم و رکبهم،و أطراف (5)أقدامهم،یطلبون إلی اللّه تعالی فی فکاک (6)رقابهم) .
تعبیراتی که امام علیه السّلام درباره رکوع و سجود بیان فرموده،تعبیرات زیبا و جالبی است که انسان را به عمق این عبادات آشناتر میسازد؛خم شدن در پیشگاه خدا و فرش کردن پیشانی و دست و پاها بر زمین در برابر عظمت او با توجه و حضور قلب،دنیایی از معنویت را به همراه دارد و جالب اینکه هدف نهایی آن را آزادسازی گردنها از زنجیر اسارت بیان فرموده است؛آیا تنها آزاد ساختن از اسارت در چنگال آتش دوزخ است یا آزادسازی از هر گونه اسارت در چنگال هوای نفس و شیطان و انسانهای شیطانصفت؟تعبیر امام، مطلق است و همه را شامل میشود،هرچند در دعاها یا روایات،کرارا دیده شده که بعد از
1) 1) .الکافی،جلد 2،کتاب فضل القرآن،باب فی قرائته،حدیث 2.
2) 2) .«حانون»از ریشه«حنو»به معنای پیچیدن و دولا کردن چیزی است،بنابراین«حانون»جمع «حانی»به معنای کسی است که کمر خود را خم میکند.ماده انحنا از همین ریشه گرفته شده است.
3) 3) .«اوساط»جمع«وسط»در اینجا به معنای کمر است.
4) 4) .«جباه»جمع«جبهه»یعنی پیشانی.
5) 5) .«اطراف»جمع«طرف»به معنای کرانه و نوک هرچیزی را میگویند و در اینجا،یعنی نوک انگشتان که در موقع سجده بر زمین میگذارند.
6) 6) .«فکاک»و«فک»به معنای رها ساختن و آزاد نمودن و جدا کردن است.
«فکاک رقبة»واژه«من النّار»ذکر میشود.
آری!آزادی انسان تنها در بندگی خداست،هم در دنیا و هم در آخرت و ناپرهیزکاران اسیر چنگال هواوهوس و شیطان و مال و ثروت و مقام و شهوتاند.
آنچه امام علیه السّلام در این فراز درباره پرهیزگاران بیان فرموده در واقع برگرفته از صفاتی است که قرآن مجید در بخش آخر سوره فرقان درباره«عباد الرحمان»بیان کرده است.
آنجا که میفرماید:« «وَ الَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیاماً وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها کانَ غَراماً» کسانی که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام میکنند و کسانی که میگویند،پروردگارا!عذاب جهنّم را از ما برطرف گردان که عذابش سخت و پردوام است». (1)
امام علیه السّلام بعد از اوصاف ویژهای که برای پرهیزکاران در ابتدای این خطبه بیان کرده،به برنامه شبانهروزانه آنها اشاره میکند،برنامهای که مملوّ از درسهای سعادت است.
نخست برنامه شبانه آنها را شرح میدهد که بهطور کامل در جهت خودسازی و قرب به خدا پیش میروند.
اساس این برنامه را در دو چیز ذکر میکند:1-نماز با حضور قلب کامل،نمازی که معراج مؤمن و نردبان ترقّی و«قربان کلّ تقیّ»و سبب قرب پرهیزکاران در دادگاه خدا و نهیکننده از فحشا و منکر است.
2-تلاوت قرآن در نماز و خارج نماز در دل شب،در سکوت مطلق و شرایطی که هیچ چیز مانع از حضور در محضر قرآن نیست،همراه باتدبّر در جای جای قرآن،به گونهای که خود را مخاطب آیات ثواب و عقاب بداند،سرنوشت بهشتیان و دوزخیان را در لابهلای
1) 1) .فرقان،آیه 64 و 65.
آیاتش با چشم خود ببیند،از معارفش درس بیاموزد،از مواعظش پند بگیرد و از احکامش برنامه زندگی بسازد.
به یقین چنین نماز و تلاوت قرآنی در دل شب آنها را آنگونه تربیت میکند که به هنگام روز بتوانند برنامههای سازنده و درخشان خود را به نحو احسن اجرا کنند و برنامه روزانه آنها در بخش بعد خواهد آمد.
و أمّا النّهار فحلماء علماء،أبرار أتقیاء.قد براهم الخوف بری القداح ینظر إلیهم النّاظر فیحسبهم مرضی،و ما بالقوم من مرض؛و یقول:لقد خولطوا!.
و لقد خالطهم أمر عظیم!لا یرضون من أعمالهم القلیل،و لا یستکثرون الکثیر.فهم لأنفسهم متّهمون،و من أعمالهم مشفقون إذا زکّی أحد منهم خاف ممّا یقال له،فیقول:أنا أعلم بنفسی من غیری،و ربّی أعلم بی منّی بنفسی!اللّهمّ لا تؤاخذنی بما یقولون،و اجعلنی أفضل ممّا یظنّون،و اغفر لی ما لا یعلمون!
پرهیزگاران به هنگام روز،دانشمندانی بردبار و نیکوکارانی باتقوا هستند،ترس و خوف(در برابر مسؤولیتهای الهی)بدنهای آنها را همچون چوبههای تیر،تراشیده و لاغر ساخته است،آنگونه که بینندگان(ناآگاه)آنها را بیمار میپندارند،در حالی که هیچ بیماری در وجودشان نیست و گوینده(بیخبر و غافل)میگوید:افکارشان بههمریخته و بیماردلاند،در حالی که اندیشهای بس بزرگ با فکر آنان آمیخته است.از اعمال اندک، خشنود نمیشوند و اعمال فراوان خود را زیاد نمیشمارند،بلکه پیوسته خود را(به کوتاهی و قصور)متّهم میسازند،و از اعمال خود نگرانند،هرگاه یکی از آنها را مدح و ستایش کنند.از آنچه درباره او گفته شده به هراس میافتد و میگوید:من از دیگران نسبت به خود آگاهترم و پروردگارم به اعمال من از من آگاهتر است.بارالها!مرا به جهت نیکیهایی که به من نسبت میدهند مؤاخذه مفرما!و مرا برتر از آنچه آنها گمان میکنند قرار ده و گناهانی را که من دارم و آنها نمیدانند ببخش!
برنامه روزانه پرهیزکاران
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به برنامه روزانه پرهیزکاران میپردازد(در برابر بخش گذشته که برنامه شبانه آنها را تشریح میکرد)و در آغاز به پنج وصف از اوصاف آنها اشاره میکند و میفرماید:
«پرهیزکاران به هنگام روز،دانشمندانی بردبار و نیکوکارانی باتقوا هستند.ترس و خوف(در برابر مسئولیتهای الهی)بدنهای آنها را همچون چوبههای تیر،تراشیده و لاغر ساخته،آنگونه که بینندگان(ناآگاه)آنها را بیمار میپندارند در حالی که هیچ بیماری در وجودشان نیست و گوینده(بیخبر و غافل)میگویند:آنها افکارشان بههمریخته و بیمار دلاند،در حالی که اندیشهای بس بزرگ با فکر آنان آمیخته است(اندیشه مسئولیت در برابر فرمانهای الهی)»؛ (و أمّا النّهار فحلماء علماء،أبرار أتقیاء.قد براهم (1)الخوف بری القداح (2)ینظر إلیهم النّاظر فیحسبهم مرضی،و ما بالقوم من مرض؛و یقول:
لقد خولطوا! (3).و لقد خالطهم أمر عظیم!) .
اوصاف پنجگانهای که امام علیه السّلام در برنامه روزانه پرهیزکاران بیان فرمود،نشانه روشنی بر این حقیقت است که پرهیزکاری مورد نظر،هرگز پرهیزگاری منفی و جدای از جامعه نیست،بلکه پرهیزگاری توأم با علم و دانش،مدیریت و مسئولیتپذیری و نیکوکاری و زندگی در دل جامعه است.
«حلماء»از ماده«حلم»به گفته راغب در اصل به معنای خویشتنداری به هنگام غصب
1) 1) .«براهم»از ریشه«بری»بر وزن«سعی»به معنای تراشیدن قلم یا تیر و یا هرچوبی است و در محل کلام به معنای لاغر ساختن است.
2) 2) .«قداح»جمع«قدح»بر وزن«قشر»به معنای چوبه تیر است.پیش از آنکه آن را بتراشند و به پیکان نهند.
3) 3) .«خولطوا»از«خلط»به معنای مخلوط کردن گرفته شده و در اینجا به معنای درهمریخته شدن فکر است که در تعبیرات عوامانه میگویند:فلانکس قاطی کرده است.
است و از آنجا که این حالت از عقل و خرد سرچشمه میگیرد،این واژه(حلم)گاه به معنای عقل و خرد نیز به کار میرود،لذا«حلیم»هم به افراد بردبار و خویشتندار میگویند و هم به افراد عالم و دانشمند.
علمای اخلاق گفتهاند که صفت«حلم»حد وسط در میان دو صفت رذیله است؛یکی تن به ذلت دادن و دیگری افراط در غضب.
به هرحال این صفت در برخورد با جاهلان و بیخردان غالبا ظاهر میشود،شخص حلیم تا آنجا که سبب سوء استفاده نشود در برابر آنان ملایمت و مدارا بهخرج میدهد، شاید به راه آیند و دست از خیرهسری بردارند.
تعبیر به«علماء»منحصر به عالمانی نیست که علوم رسمی را خواندهاند،بلکه شامل افراد آگاهی میشود که دارای معرفت بالا و قدرت درک حقایقاند.
تعبیر به «قد براهم الخوف بری القداح» تنها مقصودش این نیست که پرهیزگاران از خوف مسئولیتها لاغر اندامند،بلکه آنها بر اثر این خوف فعالیت قویتر و قاطعتری در راه انجام وظیفه دارند،زیرا وقتی چوبه تیر را میتراشند برای خوردن به هدف،پرواز بهتر و نوک تیزتری دارد.
تعبیر به اینکه«ناظران آنها را بیمار میپندارند»اشاره به این است که همواره عالمان بردبار و پرهیزگاران نیکوکار-در چشم افراد سادهلوح،انسانهای غیرقاطع با مدیریت ضعیف محسوب میشوند،به همین دلیل میبینیم غالب پیامبران از سوی امتهای نادان به جهل و جنون متّهم شدند به خصوص اینکه آنها همرنگ جماعت نیستند و آن کس که همرنگ جماعت نباشند از نظر جاهلان سند رسوایی خود را امضا کرده و چنین کسی که نان به نرخ روز نمیخورد،عاقل نیست.
قرآن مجید درباره پیشگامان در خیرات میگوید:« «وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلی رَبِّهِمْ راجِعُونَ» آنها کسانی هستند که نهایت کوشش را در انجام طاعات به خرج میدهند و با این حال دلهایشان هراسان است از اینکه به سوی پروردگارشان باز
میگردند». (1)
در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید در ذیل این آیه شریفه از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله نقل شده است که سؤال کردند:آیا منظور از آیه کسانی هستند که معصیت میکنند و از گناه خود میترسند؟فرمود:نه!«بل الرّجل یصوم و یتصدّق و یخاف أن لا یقبل منه؛منظور کسی است که روزه میگیرد و در راه خدا انفاق میکنند و در عین حال از این بیم دارد که از او پذیرفته نشود». (2)
سپس امام علیه السّلام به ذکر همت عالی پرهیزکاران میپردازد و میفرماید:«از اعمال اندک، خشنود نمیشوند،و اعمال فراوان خود را زیاد نمیشمارند،بلکه پیوسته خود را(به کوتاهی و قصور)متّهم میسازند(هرچند عبادات و طاعات و کارهای مهم اجتماعی فراوانی کرده باشند و به همین دلیل)از اعمال خود نگرانند(مبادا حق خدا و خلق را ادا نکرده باشند)»؛ (لا یرضون من أعمالهم القلیل،و لا یستکثرون الکثیر.فهم لأنفسهم متّهمون،و من أعمالهم مشفقون (3)) .
علوّ همت آنها و معرفت بالایشان به آنها اجازه نمیدهد که به اعمال کم راضی شوند و یا اعمال فراوان را بسیار ببینند برخلاف کوتهفکران مغرور که به اندک عملی چنان از خود راضی میشوند که گویی برترین خلق خدایند.
گذشته از این،آنها دارای صفت برجسته انتقاد از خویشتناند که غالب افراد از آن گریزانند نه انتقاد دیگران را میپذیرند و به طریق اولی نه از خود انتقاد میکنند و کاری را که سبب تکامل و پیشرفت انسان است رها میسازند.
آنها پیوسته از این بیم دارند که حق نعمت خدا را ادا نکرده باشند و راه و رسم عبودیت
پروردگار را ترک گفته باشند و در برابر خلق خدا مسئول باشند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه،«اعمال»در اینجا را تنها به عبادات تفسیر کردهاند و روایات مربوط به عبادات فراوان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و امیر مؤمنان علیه السّلام و امام سجاد علیه السّلام را در اینجا آوردهاند.درست است که عبادت یکی از وظایف مهم بندگان است؛ولی هیچ دلیلی نداریم که واژه«اعمال»که در بالا آمده منحصر به عبادت باشد و مسئولیتهای اجتماعی را شامل نشود.
پیشوایان بزرگ ما با اعمال فوق العاده وسیع و گسترده و پاکی که داشتند،باز در برابر پروردگار اظهار انفعال میکردند.امام سجاد علیه السّلام در دعای ابو حمزه عرض میکند:«و ما قدر أعمالنا فی جنب نعمک و کیف نستکثر أعمالا نقابل بها کرمک؛اعمال ما در برابر نعمتهای عظیم تو چه ارزشی دارد و چگونه در برابر کرم تو اعمال خود را زیاد بشمریم؟!»
در کتاب الغارات از بعضی یاران امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل شده که به او عرض کرد:
چقدر در راه خدا صدقه میدهی و انفاق میکنی؟!آیا دست نگه نمیداری؟فرمود:«لو أعلم أنّ اللّه قبل منّی فرضا واحدا لأمسکت و لکنّی و اللّه ما أدری أقبل اللّه منّی شیئا أم لا؟؛اگر میدانستم خداوند یکی از اینها را از من قبول کرده دست نگه میداشتم؛ ولی به خدا سوگند نمیدانم آیا چیزی را از من قبول کرده یا نه؟». (1)
این در واقع درسی است برای عموم مردم که به اعمال خویش،مغرور نشوند،هرچند زیاد باشد،زیرا مسئله اخلاص بسیار مشکل و پیچیده است.
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السّلام میخوانیم که فرمود:«ثلاث قاصمات الظّهر؛ رجل استکثر عمله و نسی ذنوبه و أعجب برأیه؛سه چیز پشت انسان را میشکند؛ کسی که اعمال خود را بسیار ببیند و گناهان خود را به فراموشی بسپارد و فکر خود را بسیار بپسندند(و افکار دیگران را به هیچ انگارد)». (2)
آنگاه امام علیه السّلام در ادامه همان مسئله انتقاد از خویشتن به نکته زیبای دیگری اشاره میکند،میفرماید:«هرگاه یکی از آنها را مدح و ستایش کنند.از آنچه درباره او گفته شده به هراس میافتد و میگوید:من از دیگران نسبت به خود آگاهترم و پروردگارم به اعمال من از من آگاهتر است.بارالها!مرا به سبب نیکیهایی که به من نسبت میدهند مؤاخذه مفرما!و مرا برتر از آنچه آنها گمان میکنند قرار ده و گناهانی را که من دارم و آنها نمیدانند ببخش»؛ (إذا زکّی أحد منهم خاف ممّا یقال له،فیقول:أنا أعلم بنفسی من غیری،و ربّی أعلم بی منّی بنفسی!اللّهمّ لا تؤاخذنی بما یقولون،و اجعلنی أفضل ممّا یظنّون،و اغفر لی ما لا یعلمون!) .
میدانیم یکی از موانع راه پیشرفت در درگاه خدا و در جامعه بشری،مدح مداحان و تملق متملقان است که بسیاری از سران جهان را به خطا افکنده و گمراه ساخته است.
پرهیزکاران پیوسته از ستایش ستایشگران بیمناکند،نکند سبب غرور و عجب آنها گردد و مورد مؤاخذه پروردگار واقع شوند.در عین حال از خدا میخواهند که برتر از ستایش آنها باشند و اگر خطا و گناه مخفیانهای دارند،خدا آنها را ببخشد.
آنها نقّادان عمل خویشند
در حالی که برنامه شبانه پرهیزگاران،خودسازی در سایه نیایش و عبادت و راز و نیاز با خداست،روزانه آنها برنامهای کاملا مردمی و اجتماعی دارند؛تکیه بر علم و حلم و نیکوکاری و خوف در برابر انجام مسؤولیتها دلیل روشنی بر این معناست.
عالماند و با علم خود جامعه را هدایت میکنند.
حلیماند و در مقابل تعصّب و لجاجت و ندانمکاریهای افراد جاهل صبر میکنند.
نیکوکارند و به اندازه توان خود به نیازمندان خدمت میکنند.
خائفاند و نسبت به انجام مسئولیتها سختگیر؛خوف آنها خوفی است مثبت که انگیزه کار بهتر و بیشتر است؛نه خوف منفی که سبب گوشهگیری و ترک فعالیت است، لذا میفرماید:خوف،آنها را ضعیف نکرده،بلکه کارآمدتر ساخته است،همچون چوبه تیری که آن را میتراشند و آماده برای هدفگیری میکنند.
از ویژگیهای آنها این است که مانند دنیاپرستان نان را به نرخ روز نمیخورند و همچون فرصتطلبان برای رسیدن به اهداف مادی با هرکس در هرشرایطی سازش ندارند و به همین دلیل از دیدگاه این گروه،افراد کمعقل،محسوب میشوند،بالاخره آنها نقّادان اعمال خویشند و پیش از آنکه مردم اعمال آنها را زیر ذرّهبین نقد بگذارند خودشان در این راه پیشگامند.
به یقین چنین افرادی هستند که میتوانند جامعه بشری را از ظلم و ستم،نجات دهند و حق را به حقدار برسانند.
فمن علامة أحدهم أنّک تری له قوّة فی دین،و حزما فی لین،و إیمانا فی یقین،و حرصا فی علم،و علما فی حلم،و قصدا فی غنی،و خشوعا فی عبادة،و تجمّلا فی فاقة،و صبرا فی شدّة،و طلبا فی حلال،و نشاطا فی هدی،و تحرّجا عن طمع.یعمل الأعمال الصّالحة و هو علی وجل.یمسی و همّه الشّکر،و یصبح و همّه الذّکر.یبیت حذرا و یصبح فرحا؛حذرا لمّا حذّر من الغفلة،و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة.إن استصعبت علیه نفسه فیما تکره لم یعطها سؤلها فیما تحبّ.قرّة عینه فیما لا یزول،و زهادته فیما لا یبقی،یمزج الحلم بالعلم،و القول بالعمل.
از نشانههای هریک از آنها این است که او را در دین خود قوی میبینی و در عین قاطعیت،نرمخوست،دارای ایمانی مملوّ از یقین،و حرص در کسب دانش،و آگاهی در عین بردباری،و میانهروی در حال غنا و ثروت،و خشوع در عبادت،و آراستگی در عین تهیدستی،و شکیبایی در شدائد،و طلب روزی حلال،و نشاط در راه هدایت و دوری از طمع است.پیوسته عمل صالح انجام میدهد و با این حال ترسان است(که از او پذیرفته نشود)روز را بهپایان میبرند در حالی که همّ او سپاسگزاری و شکر(خداوند)است،و صبح میکند در حالی که همه همّش یاد خداست.شب را سپری میکند،در حالی که ترسان است،و صبح برمیخیزد در حالی که شادمان است؛ترسان از غفلتهایی است که از آن برحذر داشته شده و شادمان برای فضل و رحمتی است که به او رسیده(زیرا روز دیگری از خدا عمر گرفته و درهای سعی و تلاش را به روی او گشوده است).هرگاه نفس او
در انجام وظایفی که از آن ناخشنود است سرکشی کند،او نیز نفس خود را از آنچه دوست دارد محروم میسازد.چشمروشنی او در چیزی است که زوال در آن راه ندارد و زهد و بیاعتناییاش نسبت به چیزی است که بقا و دوامی در آن نیست.علم را با حلم میآمیزد و گفتار را با کردار!
دوازده وصف دیگر
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دوازده وصف دیگر از اوصاف برجسته پرهیزکاران، در عباراتی کوتاه و پرمعنا اشاره کرده از قوّت آنها در دین آغاز میکند و به دوری آنان از طمع ختم مینماید،میفرماید:«از نشانههای هریک از آنها این است که آنها را در دین خود نیرومند میبینی و در عین محکمکاری و قاطعیت،نرمخو،و دارای ایمانی مملوّ از یقین،و حرص در کسب دانش،و آگاهی در عین بردباری،و میانهروی در حال غنا و ثروت، و خشوع در عبادت،و آراستگی در عین تهیدستی،و شکیبایی در شدائد و طلب روزی حلال و نشاط در راه هدایت،و دوری از طمع هستند»؛ (فمن علامة أحدهم أنّک تری له قوّة فی دین،و حزما (1)فی لین،و إیمانا فی یقین،و حرصا فی علم،و علما فی حلم،و قصدا فی غنی،و خشوعا فی عبادة،و تجمّلا (2)فی فاقة،و صبرا فی شدّة، و طلبا فی حلال،و نشاطا (3)فی هدی،و تحرّجا (4)عن طمع) .
1) 1) .«حزم»به معنای محکم کردن و متقن ساختن است و ریشه اصلی آن«حزام»،تنگ حیوان است(نوار محکمی که زین یا پالان را به وسیله آن زیر شکم حیوان،محکم میبندند و به معنای هرگونه کمربند نیز آمده است).
2) 2) .«تجمّل»از«جمال»گرفته شده و به معنای اظهار زیبایی و جمال است و«تجمل»در حال فقر به این معناست که شخص فقیر ظاهرا خود را بینیاز نشان دهد.
3) 3) .«نشاط»فعالیت صادقانه است و«نشاطات»علمی به معنای فعالیتهای علمی است.
4) 4) .«تحرّج»از ریشه«حرج»به معنای مشقّت گرفته شده است.این واژه هنگامی که با«عن»متعدی شود به معنای دوری کردن و خود را گرفتار نمودن است.
تعبیر به قوّت در دین،اشاره به این است که وسوسهگران و شبههافکنان و منافقان نمیتوانند در آنها نفوذ کنند و طوفانها و حوادث سخت زندگی،ایمان آنها را متزلزل نمیسازد.
و«حزم در لین»اشاره به این است که آنها در عین دوراندیشی که لازمه آن غالبا سختگیری است-برخلاف«روزمرگی»که کارها را آسان میکند-نرمخوی را فراموش نمیکنند و با کسانی که در انجام یک هدف اجتماعی با آنها همراه هستند رفتاری با رفق و محبت دارند و مطابق ضرب المثل معروف عرب که میگوید:«لا تکن حلوا فتسترط و لا مرّا فتلفظ؛آنقدر شیرین نباش که تو را ببلعند و نه آنقدر تلخ که تو را دور افکنند»، رفتار میکنند.
تعبیر به«ایمان در یقین»اشاره به این است که ایمان مراتبی دارد و اعلی درجه آن، علم الیقین و حق الیقین است که گاه از طریق استدلالهای قوی و محکم،حاصل میشود و گاه از آن برتر؛یعنی از راه شهود به دست میآید.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«إنّ الإیمان أفضل من الإسلام و إنّ الیقین أفضل من الإیمان و ما من شیء أعزّ من الیقین؛ایمان از اسلام برتر است(زیرا اسلام، اقرار در ظاهر است و ایمان،تصدیق به قلب)و یقین،افضل از ایمان است(زیرا درجه عالی ایمان است)و هیچچیز کمیابتر از یقین نیست». (1)آری پرهیزکاران واقعی به این گوهر گرانبهای کمیاب دست یافتهاند.
تعبیر به «حرصا فی علم» با اینکه واژه حرص معمولا بار منفی دارد،اشاره به این است که آنها شدیدا به دنبال فراگیری علماند و روزی بر آنها نمیگذرد که دانش تازهای کسب نکنند،در حالی که دنیاپرستان،حریص در جمع اموالاند.پرهیزکاران حریص در جمع علماند،زیرا پرهیزکاری بدون علم،عمق و ریشهای ندارد.
منظور از آمیختن علم با حلم،این است که عالم در برابر جهل جاهلان نباید
1) 1) .الکافی،جلد 2،صفحه 51،باب فضل الایمان علی الاسلام،حدیث 1.
خشمگین شود و تندخویی کند،بلکه با بردباری و به صورت تدریجی در آنها نفوذ نماید و جهلشان را بزداید.
در حدیث مفصلی که مرحوم علامه مجلسی در گفتگوی امام صادق علیه السّلام با عنوان بصری که برای درک علم به محضر آن حضرت آمده بود نقل میکند،میخوانیم که فرمود:حلم و بردباری تو باید به قدری باشد که اگر کسی به تو بگوید اگر سخن نسنجیدهای درباره من بگویی ده برابر آن به تو میگویم،تو در جواب بگویی اگر تو ده سخن ناسنجیده بگویی من یکی نخواهم گفت:«فمن قال لک إن قلت واحدة سمعت عشرا فقل إن قلت عشرا لم تسمع واحدة»و در مورد علم به او میفرماید:آنچه را نمیدانی از علما بپرس و از اینکه برای بهانهجویی و آزار یا آزمودن افراد از آنها سؤال کنی بپرهیز و از عمل به آرای شخصی و ظنی دوری کن:«فأسأل العلماء ما جهلت و إیّاک أن تسألهم تعنّتا و تجربة و إیّاک أن تعمل برأیک شیئا». (1)
تعبیر به «قصدا فی غنی» اشاره به این است که آنها اگر غنی و ثروتمند شوند اعتدال و میانهروی را فراموش نمیکنند و از اسراف و تبذیر،پرهیز دارند و اضافه اموال خویش را در اختیار نیازمندان میگذارند.
جمله «و خشوعا فی عبادة» اشاره به این است که عبادت آنها سرسری و بیروح نیست،بلکه حالت خضوع و خشوع و حضور قلب که روح عبادات است در اعمال عبادی آنها موج میزند و هرنمازی از آنها نردبانی است برای صعود به اوج قرب خدا؛و به همین دلیل قرآن مجید در وصف مؤمنان رستگار میفرماید: «الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ» (2)
جمله «تجمّلا فی فاقة» در واقع نقطه مقابل «قصدا فی غنی» است.اشاره به اینکه پرهیزگاران نه به هنگام تبذیر و اسراف و طغیان دارند و نه به هنگام فقر زبان به شکوه و
شکایت میگشایند.
تعبیر به«تجمّل»مفهومش این است که آنها هرچند فقیر و نادار باشند،ظاهر خود را حفظ میکنند،همانگونه که قرآن مجید میفرماید: «یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ» (1)
این گروه از فقیران آنچنان زندگی میکنند که افراد نادان بر اثر خویشتنداری،آنها را اغنیا میپندارند.
جمله «صبرا فی شدّة» اشاره به استقامت و شکیبایی آنها در برابر شدائد روزگار و حوادث ناگوار است که به مصداق «إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» (2)خود را از آن خدا میدانند و جایگاه امن و امان و روح و ریحان را سرای آخرت میشمرند؛ نه این دنیا را.در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم که فرمود:«إنّ الصّبر نصف الإیمان» (3)و در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است که فرمود:«الإیمان نصفان؛ نصف فی الصّبر و نصف فی الشّکر؛ایمان دو نصف است؛نیمی از آن صبر است و نیمی از آن شکر(صبر در برابر مشکلات و ناملایمات و شکر در برابر نعمتها)». (4)
جمله «طلبا فی حلال» نشان میدهد که پرهیزگاران افرادی گوشهگیر و بیگانه از فعالیتهای زندگی نیستند،بلکه تلاش و کوشش برای معاش و پیشرفت جامعه اسلامی جزو برنامههای اصلی آنهاست.با این قید که دنیاپرستان در فکر حلال و حرام نیستند و آنها پیوسته طالب حلالاند و اگر کاری بسیار پردرآمد باشد ولی بوی حرام دهد از آن میگریزند.در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«العبادة سبعون جزءا أفضلها طلب
الحلال؛عبادت هفتاد جزء دارد که از همه برتر،به دنبال روزی حلال بودن است». (1)
قرآن مجید میگوید:« «یا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً» ای رسولان الهی از غذای پاکیزه و حلال تناول کنید و عمل صالح به جای آورید». (2)این تعبیر ممکن است،نشان آن باشد که عمل صالح زاییده غذای حلال و طیّب است.
تعبیر به «نشاطا فی هدی» ناظر به این است که پیمودن راه هدایت برای آنها برخلاف افراد کوتاهفکر و کم معرفت مایه نشاط و شادی است؛هرگز از پیمودن این راه خسته نمیشوند و سلوک سبیل الهی هردم بر نشاط آنها میافزاید.
منظور از جمله «و تحرّجا عن طمع» این است که پرهیزکاران به کلّی از طمع دورند، زیرا طمع نتیجه وابستگی شدید به دنیا و سبب توجه به غیر خدا و موجب مفاسد زیادی میگردد.از جمله یکی از عوامل ذلّت و کینه و عداوت و حقد و حسد است؛طمعکاران هرگز از مال دنیا سیر نمیشوند و پیوسته برای به دست آوردن آن از هرراهی که باشد تلاش میکنند و در واقع گرفتار اسارت دائماند،همانگونه که امام علیه السّلام در کلمات قصارش فرموده: «الطّمع رقّ مؤبّد ؛طمع سبب بردگی جاویدان است». (3)
به علاوه،طمع فکر و عقل را از کار میاندازد و انسان را گرفتار لغزشهای بزرگ میکند،همانگونه که مولا در یکی دیگر از کلمات قصارش فرموده: «أکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع ؛بیشترین زمین خوردن عقلها،زیر برقهای طمع است». (4)
سپس امام علیه السّلام به بیان سه وصف دیگر از اوصاف برجسته شخص پرهیزکار پرداخته میفرماید:«پیوسته عمل صالح انجام میدهد،با این حال ترسان است(که از او پذیرفته نشود.)روز را بهپایان میبرد در حالی که همّ او سپاسگزاری(نعمتهای الهی)است و صبح
میکند در حالی که تمام همّش یاد خداست» (یعمل الأعمال الصّالحة و هو علی وجل (1).یمسی و همّه الشّکر،و یصبح و همّه الذّکر) .
آری!اولیاء اللّه اگر تمام اعمال صالح را انجام داده باشند باز از این بیم دارند که حق عبودیت پروردگار را ادا نکرده و در انجام وظیفه خود کوتاهی کرده باشند،همانگونه که در حدیث آمده است:شخصی از امام صادق علیه السّلام پرسید چه چیز مهمّی در وصیّت لقمان بود؟فرمود:«امور مهم و شگفتآوری،گفت و از همه شگفتآورتر اینکه به فرزندش گفت:آنگونه از خدا بترس که اگر تمام اعمال نیک انس و جنّ را انجام داده باشی باز از این بترسی که کوتاهی کردهای و خداوند مجازاتت میکند و آنقدر به رحمت خدا امیدوار باش که اگر تمام گناهان انس و جنّ را انجام دادهای،باز امید به رحمت او داشته باشی». (2)
قرآن مجید در این زمینه تعبیر گویایی دارد؛در بیان اوصاف پیشگامان در اعمال خیر میفرماید:« «وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلی رَبِّهِمْ راجِعُونَ» آنها کسانی هستند که نهایت کوشش را در انجام طاعات به خرج میدهند و با این حال دلهایشان هراسناک است از اینکه سرانجام به سوی پروردگارشان بازمیگردند». (3)
تعبیر به «عیسی...» اشاره به این است که آنها در آغاز روز که تلاش و کوشش را شروع میکنند،با نام خدا آغاز میکنند و در پایان روز که از مواهب الهی بهره کافی میگرفتند، به شکر خدا میپردازند.درست همچون نشستن بر سر سفره غذا که با نام خدا شروع میشود و با شکر پروردگار پایان میپذیرد،هرچند بعضی از شارحان (4)نهج البلاغه در تفسیر این دو جمله گفتهاند که این اختلاف در تعبیر از باب تنوّع در عبارت است و منظور
آن است که صبح و شام و در جمیع حالات،هم ذاکرند و هم شاکر؛ولی آنچه که در بالا گرفته شد،صحیحتر به نظر میرسد.
درباره اهمیّت ذکر اللّه در آیات و روایات،تعبیرات بسیار پرمعنایی وارد شده است؛ مثلا در حدیثی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میفرماید:«ثلاثة معصومون من إبلیس و جنوده:
الذّاکرون للّه،و الباکون من خشیة اللّه،و المستغفرون بالأسحار؛سه گروهند که از شیطان و لشکریانش در امانند،آنها که پیوسته یاد خدا میکنند،و آنها که از ترس(کیفر خداوند)اشک میریزند(و احساس مسؤولیت میکنند)،و آنها که در سحرگاهان استغفار مینمایند». (1)
درباره اهمیّت شکر نیز در آیات و روایات،تأکیدات فراوانی دیده میشود؛از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان که در غرر الحکم آمده است،میخوانیم:«شکر النّعمة امان من حلول النّقمة؛شکر نعمت انسان را از بلاها و حوادث ناگوار در امان میدارد». (2)
آنگاه اشاره به دو وصف مهم دیگر از اوصاف این پاکمردان میکند و میفرماید:
«شب را سپری میکند،در حالی که ترسان است و صبح برمیخیزد،در حالی که شادمان است.ترسان از غفلتهایی است که از آن برحذر داشته شده،و شادمان برای فضل و رحمتی است که به او رسیده(زیرا روز دیگری از خدا عمر گرفته و درهای سعی و تلاش را به روی او گشوده است)»؛ (یبیت حذرا و یصبح فرحا؛حذرا لمّا حذّر من الغفلة،و فرحا بما أصاب من الفضل و الرّحمة) .
مفهوم این سخن آن نیست که برای مسئله خوف و رجا تقسیم زمانی بیان کند؛خوف و رجا در هرزمان و در هرحال در دل پرهیزکاران است،بلکه از آنجا که پرهیزکاران بعد از پایان کار روزانه به محاسبه خویش میپردازند و از این نگرانند که در برنامه روزی که
گذشت خطاها و لغزشهایی باشد،سخن از خوف آنها به میان آمده و لذا به ما دستور داده شده است که شب هنگام قبل از آنکه به بستر استراحت رویم،استغفار کنیم.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«من استغفر اللّه حین یأوی إلی فراشه مأة مرّة تحاتت ذنوبه کما یسقط ورق الشّجر؛کسی که شب هنگام وقتی به بستر استراحت میرود یکصد مرتبه استغفار کند،گناهان او فرومیریزد آنگونه که برگ درختان(هنگام پاییز) فرومیریزد». (1)
و از آنجا که روز آغاز فعالیتی نوین و اعمال صالح جدیدی است فعالیتی که باید با امید آغاز گردد تجلیگاه صفت رجا و شادمانی است.
در اینکه میان فضل و رحمت چه تفاوتی است مفسّران قرآن در ذیل آیه «قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ» (2)گفتوگو بسیار دارند؛بعضی فضل الهی را اشاره به نعمتهای ظاهری و مادی و رحمت را اشاره به نعمتهای باطنی و معنوی دانستهاند و بعضی دیگر فضل را آغاز نعمت و رحمت را دوام نعمت دانستهاند.این احتمال نیز داده شده که فضل اشاره به نعمت عام پروردگار به همه انسانها و رحمت اشاره به رحمت ویژه مؤمنان است.
البتّه این تفسیرها منافاتی باهم ندارند و ممکن است در مفهوم عبارت بالا گنجانیده شوند.
آنگاه امام علیه السّلام به بیان دیگر از اوصاف برجسته انسان پرهیزگار که در ارتباط با تهذیب نفس و خودسازی است،پرداخته،میفرماید:«هر گاه نفس او در انجام وظایفی که از آن ناخشنود است سرکشی کند،او نیز از آنچه نفس دوست دارد محرومش میسازد»؛ (إن استصعبت (3)علیه نفسه فیما تکره لم یعطها سؤلها فیما تحبّ) .
این در واقع یکی از مراحل سلوک راهیان الی اللّه است که آن را مرحله«معاقبه» مینامند که بعد از مراحل«مشارطه»و«مراقبه»و«محاسبه»قرار دارد؛یعنی صبحگاهان که برنامه تازهای را در زندگی خود شروع میکنند با نفس خویش شرط میکنند که از هرگونه گناه بپرهیزد.سپس در طول روز مراقب آن هستند و شبانگاه قبل از آنکه به بستر استراحت بروند به حساب اعمال روزانه رسیدگی میکنند و اگر خلافی از آنها سرزده بود نفس خود را مجازات میکنند.به این صورت که او را از آنچه به آن تمایل دارد موقّتا باز میدارد؛مثلا از غذای خوب،بستر نرم،خواب کافی و مانند آن محروم میسازد تا نفس سرکش رام گردد و برای روزهای آینده در مسیر اطاعت خداوند قرار گیرد.این برنامه برای تهذیب نفس،بسیار مؤثر و کارساز است و به یقین هرگاه انسان مدّتی بر آن مداومت کند، آثار و برکات عجیب آن را در جان و روح خویش میبیند.
در ادامه این سخن به چهار وصف مهم دیگر اشاره کرده،میفرماید:«روشنی چشم او در چیزی است که زوال در آن راه ندارد و زهد و بیاعتناییاش نسبت به چیزی است که بقا و دوامی در آن نیست.علم را با حلم میآمیزد و گفتار را با کردار»؛ (قرّة عینه فیما لا یزول،و زهادته فیما لا یبقی،یمزج الحلم بالعلم،و القول بالعمل) .
تعبیر به «قرّة عینه» با توجه به اینکه«قرّه»در اصل از ریشه«قرّ»(بر وزن حرّ)به معنای سردی گرفته شده و عرب معتقد بوده که اشک شوق همواره سرد و خنک و اشک غم داغ و سوزان است،این تعبیر در جایی گفته میشود که مایه شادی و خوشحالی است و معادل آن در فارسی«چشمروشنی»است.به این ترتیب مفهوم جمله بالا این است که چشم پرهیزگاران به جهان آخرت روشن است،زیرا جهانی است پایدار و برقرار، همانگونه که قرآن مجید درباره بهشتیان میگوید: «خالِدِینَ فِیها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ» (1)و نیز میفرماید:« «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما»
1) 1) .هود،آیه 107.
«کانُوا یَعْمَلُونَ» هیچکس نمیداند چه پاداشهای مهمّی که مایه روشنی چشمهاست برای آنها نهفته شده،این جزای کارهایی است که انجام میدادند». (1)و با توجه به اینکه طبق آنچه در بخشهای قبل این خطبه گذشت،آنها در همین دنیا گویی بهشت و نعمتهای بهشتی را با چشم خود میبینند،این حالت شادمانی و قرة العین در برابر بهشت،در همین جا برای آنها حاصل است.به عکس چون دنیای ناپایدار را آنگونه که هست دریافتهاند،هرگز دل به آن نمیبندند.آمیختن حلم با علم و بردباری با دانش و همچنین گفتار با کردار از برجستهترین نقاط قوّت آنهاست،زیرا اگر عالم در برابر جهل جاهلان بردبار نباشد نجات دادن آنها برای او غیر ممکن است و اگر گفتار آنها با عمل همراه نگردد تأثیری در سخن آنها نخواهد بود.همانگونه که در حدیث امام صادق علیه السّلام آمده است:«إنّ العالم إذا لم یعمل بعلمه زلّت موعظته عن القلوب کما یزلّ المطر عن الصّفا؛هرگاه عالم به علمش عمل نکند موعظه و اندرز او از دلها فرومیریزد،آنگونه که دانههای باران از سنگ سخت فرومیریزد». (2)
تراه قریبا أمله،قلیلا زلله،خاشعا قلبه،قانعة نفسه،منزورا أکله،سهلا أمره،حریزا دینه،میّتة شهوته،مکظوما غیظه.الخیر منه مأمول،و الشّرّ منه مأمون،إن کان فی الغافلین کتب فی الذّاکرین،و إن کان فی الذّاکرین لم یکتب من الغافلین.
یعفو عمّن ظلمه،و یعطی من حرمه،و یصل من قطعه،بعیدا فحشه، لیّنا قوله،غائبا منکره،حاضرا معروفه،مقبلا خیره،مدبرا شرّه.فی الزّلازل و قور،و فی المکاره صبور،و فی الرّخاء شکور.لا یحیف علی من یبغض،و لا یأثم فیمن یحبّ.یعترف بالحقّ قبل أن یشهد علیه،لا یضیع ما استحفظ،و لا ینسی ما ذکّر،و لا ینابز بالألقاب،و لا یضارّ بالجار،و لا یشمت بالمصائب،و لا یدخل فی الباطل،و لا یخرج من الحقّ.إن صمت لم یغمّه صمته،و إن ضحک لم یعل صوته،و إن بغی علیه صبر حتّی یکون اللّه هو الّذی ینتقم له.نفسه منه فی عناء.و النّاس منه فی راحة.أتعب نفسه لآخرته،و أراح النّاس من نفسه.بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة،و دنوّه ممّن دنا منه لین و رحمة.لیس تباعده بکبر و عظمة،و لا دنوّه بمکر و خدیعة .
او(پرهیزکار)را میبینی که آرزویش نزدیک،لغزشش کم،قلبش خاشع،نفسش قانع، خوراکش اندک،امورش آسان،دینش محفوظ،شهوت سرکشش مرده و خشمش فرو
خورده شده است.(مردم)به خیر او امیدوار و از شرّش در امانند.اگر در میان غافلان باشد جزو ذاکران محسوب میشود و اگر در میان ذاکران باشد در زمره غافلان نوشته نمیشود.
کسی را که به او ستم کرده(و پشیمان است)میبخشد و به آنکس که محرومش ساخته عطا میکند و به کسی که پیوندش را با وی قطع کرده است،میپیوندد.سخن زشت و خشونتآمیز از او دور است،گفتارش نرم و ملایم،منکرات از او غایب،و معروف و کارهای شایسته او حاضر.نیکیاش روی آورده و شرّش پشت کرده است.در برابر حوادث سخت، استوار و در حوادث ناگوار،شکیبا و به هنگام فزونی نعمت شکرگزار است.به کسی که با او دشمنی دارد ستم نمیکند و به سبب دوستی با کسی مرتکب گناه نمیشود و پیش از آنکه شاهدی بر ضدّش اقامه شود اعتراف به حق میکند.آنچه حفظش را به او سپردهاند تباه نمیسازد و آنچه را به او تذکّر دادهاند فراموش نمیکند.مردم را با نامهای زشت نمیخواند و به همسایگان زیان نمیرساند.مصیبت زده را شماتت نمیکند.در امور باطل وارد نمیشود و از دائره حق بیرون نمیرود.هرگاه سکوت کند سکوتش وی را غمگین نمیسازد و اگر بخندد صدایش به قهقهه بلند نمیشود و هرگاه به او ستمی شود(حتی الامکان)صبر میکند تا خدا انتقامش را بگیرد.نفس خود را به زحمت میافکند؛ولی مردم از دست او راحتند.خویشتن را برای آخرت به تعب میاندازند و مردم را از ناحیه خود آسوده میسازد.دوریاش از کسانی که دوری میکند،به سبب زهد و حفظ پاکی است و نزدیکیاش به کسانی که نزدیک میشود،مهربانی و رحمت است؛نه اینکه دوریاش از روی تکبّر و خودبزرگبینی و نزدیکیاش برای مکر و خدعه(و بهرهگیری مادی)باشد.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه نخست به بیان نه وصف دیگر از اوصاف برجسته
پرهیزگاران میپردازد و میفرماید:«او را میبینی که آرزویش نزدیک،لغزشش کم، قلبش خاشع،نفسش قانع،خوراکش اندک،امورش آسان،دینش محفوظ،شهوت سرکشش مرده،و خشمش فروخورده شده است»؛ (تراه قریبا أمله،قلیلا زلله،خاشعا قلبه،قانعة نفسه،منزورا (1)أکله،سهلا أمره،حریزا (2)دینه،میّتة شهوته،مکظوما (3)غیظه) .
در این عبارت،امام نخست از کوتاهی آرزوها سخن میگوید،زیرا آرزوهای دور و دراز- همانگونه که در روایات وارد شده-سبب فراموشی آخرت میگردد و نسیان آخرت،بلای بزرگی است که سرچشمه انواع گناهان و خطاهاست.
درست است که وجود امید و آرزو در انسان،انگیزه حرکت و فعالیت است،همانگونه که در حدیث نبوی آمده است:«الأمل رحمة لأمّتی و لو لا الأمل ما رضعت والدة ولدها و لا غرس غارس شجرا؛امید و آرزو مایه رحمت است برای امت من و اگر نبود، هیچ مادری فرزندش را شیر نمیداد و هیچ باغبانی درختی نمینشاند». (4)ولی هر گاه از حد بگذرد و به صورت آرزوهای دور و دراز درآید تمام نیروها و افکار انسان را مجذوب دنیا میکند و همهچیز به فراموشی سپرده میشود و حتی انسان با چنین حالتی از دنیای خود نیز بهره نمیبرد.
اما کم بودن لغزشهای پرهیزگاران به جهت آن است که خود را از صحنههای گناه دور میدارند و پیوسته به یاد خدا هستند.
و خشوع قلب آنان نتیجه معرفت آنها نسبت به خداست،چون هرقدر انسان عظمت
1) 1) .«منزور»از ریشه«نزر»بر وزن«نذر»به معنای کم و اندک است.
2) 2) .«حریز»از ریشه«حرز»بر وزن«قرض»به معنای حفظ کردن گرفته شده و«حریز»به چیزی میگویند که محفوظ است.
3) 3) .«مکظوم»از ریشه«کظم»بر وزن«هضم»به معنای گلوگاه است و«مکظوم»به کسی گفته میشود که بسیار خشمگین یا غمناک باشد و در عین حال خویشتنداری میکند،گویی گلویش دارد فشرده میشود.
4) 4) .سفینة البحار،جلد 1،صفحه 30،ماده«امل»و بحار الانوار،جلد صفحه 74،173.
معبود را بیشتر درک کند در برابر او خاضعتر میشود.
قانع بودن پرهیزگاران نتیجه بینش آنها به مواهب مادی و زرقوبرق دنیاست.و چون آن را ناپایدار و فانی میبینند خود را برای وصول به آن به خطر نمیافکند و به مقدار لازم قناعت میکنند.
اندک بودن خوراک آنها بدین جهت است که میدانند پرخوری،علاوه بر اینکه سبب انواع بیماریهاست،حال عبادت و راز و نیاز با خدا را از بین میبرد.افزون بر این،آنها را از یاد مستمندان غافل میسازد.در حدیثی در غرر الحکم از کلمات مولا میخوانیم:«من اقتصد فی أکله کثرت صحّته و صلحت فکرته؛کسی که میانهروی در خوردن را پیشه کند،سلامتی او افزون و فکرش به صلاح و درستی میگراید».
جمله «سهلا أمره» اشاره به این است که هم در مورد کارهای شخصی خود آسان میگیرد و هم در برابر مردم سهل المؤونه است.کسانی را میبینیم که برای یک مسافرت و یا حتی یک مهمانی چه تکلّفاتی قائل میشوند و عذاب الیم برای خود فراهم میسازند و یا در برابر مردم برای اندک حقّی ماهها و سالها به کشمکش ادامه میدهند،در حالی که آسانگیران هم در زندگی شخصی راحتند و هم در روابطشان با سایر مردم.
تعبیر به «حریزا دینه» اشاره به این است که او بیش از هرچیز به حفظ ایمان و عقیده و اصول مکتب خود اهمیّت میدهد و آن را در برابر مال و مقام و شهوت،قربانی نمیکنند.جمله «میّتة شهوته» به این معنا نیست که آنها خالی از هرگونه شهواتی هستند،بلکه شهوت آنها در کنترل عقل و ایمانشان است،همان تعبیر جالبی که قرآن درباره یوسف دارد: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ» (1)
و اما جمله «مکظوما غیظه» بعد از صفات گذشته،اشاره به این است که حفظ دین و انجام مسئولیتها،گاه سبب عکس العملهای ناروایی از سوی جاهلان میشود که آتش خشم را در دل پرهیزگاران برمیافروزد؛ولی آنها بر نفس خویش مسلّطند و خشم خود را
1) 1) .یوسف،آیه 24.
فرو میبرند.
سپس امام علیه السّلام در ادامه سخن به چهار وصف دیگر از اوصاف برجسته پرهیزگاران اشاره کرده،میفرماید:«(مردم)به خیر او امیدوار و از شرّش در امانند،اگر در میان غافلان باشد جزو ذاکران محسوب میشود و اگر در میان ذاکران باشد در زمره غافلان نوشته نمیشود»؛ (الخیر منه مأمول،و الشّرّ منه مأمون،إن کان فی الغافلین کتب فی الذّاکرین،و إن کان فی الذّاکرین لم یکتب من الغافلین) .
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم که فرمود:«ألا أنبّئکم لم سمّی المؤمن مؤمنا؟لإیمانه النّاس علی أنفسهم و أموالهم،أ لا أنبّئکم من المسلم؟المسلم من سلم النّاس من یده و لسانه؛آیا به شما خبر دهم چرا مؤمن مؤمن نامیده شده؟به سبب اینکه مردم را بر جان و مالشان امان بخشیده.آیا به شما خبر دهم چه کسی مسلمان است؟کسی که مردم از دست و زبانش در سلامت باشند». (1)
هر گاه مؤمنان و مسلمانان عادی باید چنین باشند،پرهیزگاران که نخبگان مؤمنان و مسلماناناند بهطور مسلم چنین خواهند بود؛آنها منبع خیرات و برکات و همه مردم از شر آنان در امانند.
در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«إنّ مثل المؤمن کمثل النّحلة إن صاحبته نفعک و إن شاورته نفعک و إن جالسته نفعک و کلّ شأنه منافع و کذلک النّحلة کلّ شأنها نحلة؛مؤمن همچون زنبور عسل است(سرتاپا مفید است)اگر با او رفیق بشوی به تو سود میرساند و اگر مشورت کنی به تو منفعت میبخشد و اگر با او همنشین گردی برای تو سودمند است و همه کار او منفعت است،همانگونه که زنبور عسل همه چیزش دارای منفعت است». (2)
بعضی از دانشمندان گفتهاند:تشبیه مؤمن به زنبور عسل میتواند به جهت هوشیاری
فوق العاده،و منافع گسترده،سعی و کوشش فراوان،پرهیز از مناطق آلوده،استفاده از غذای پاک و بهره گرفتن از دسترنج خود باشد. (1)اضافه بر این زنبور عسل هم شهدی را که تولید میکند بسیار پرفائده است و هم انباری را که از موم میسازد کارآیی بسیار دارد و هم با گردش روی گلها سبب گردافشانی و باروری انواع گیاهان میشود و حتی نیش او نیز که وسیلهای دفاعی در برابر دشمن است برای درمان بعضی از بیماریها مفید است.
واژه خیر و شر مفهوم بسیار گستردهای دارد که همه نیکیهای مادّی و معنوی و همه شرور مادی و معنوی را شامل میشود.
جمله «إن کان فی الغافلین...» اشاره به این است که او در میان افراد غافل و بیخبر، همرنگ جماعت نمیشود و همچنان به یاد خدا و روز قیامت مشغول است و در میان ذاکران از جمع آنها عقب نمیماند و غفلت دامن او را نخواهد گرفت.
سپس امام علیه السّلام اشاره به سه وصف مهم دیگر که از کرامات پرهیزگاران است کرده، میفرماید:«کسی را که به او ستم کرده(و پشیمان است)میبخشد و به آن کس که محرومش ساخته عطا میکند و به کسی که پیوندش را با وی قطع کرده است، میپیوندد»؛ (یعفو عمّن ظلمه،و یعطی من حرمه،و یصل من قطعه) .
گاه انسان در برابر بدیهای دیگران مقابله به مثل میکند که غالبا زاییده خوی انتقامجویی است؛ولی گاه مقابله به ضدّ میکند که این روش اولیاء الله و پرهیزگاران است؛از ظلم ظالمان میگذرد در حالی که قدرت انتقامجویی دارد و این نوعی شجاعت است و چون از موضع قدرت انجام میشود تسلیم در برابر ظلم نیست و در برابر کسانی که او را هنگامی محروم ساختهاند عکس العملش بخشش به هنگام نیاز آنهاست که این دلیل بر سخاوت است.با آنهایی که از وی قهر کردهاند آشتی میکند و آنها را مشمول کمکهای خود میسازد و این هم شجاعت است و هم سخاوت.
در حدیثی از امام زین العابدین علیه السّلام میخوانیم که فرمود:«روز قیامت که میشود ندا
1) 1) .بحار الانوار،جلد 61،صفحه 238.
دهندهای ندا میدهد:اهل فضل کجایند،جماعتی از مردم برمیخیزند(که ما هستیم) فرشتگان رو به آنها میکنند و میگویند:فضل شما در چه بود،میگویند:«کنّا نصل من قطعنا و نعطی من حرمنا و نعفو عمّن ظلمنا؛ما با کسانی که از ما قطع رابطه کرده بودند پیوند برقرار ساختیم و به کسانی که ما را محروم ساخته بودند عطا میکردیم و از کسانی که به ما ستم کرده بودند،گذشت میکردیم».در این هنگام به آنها گفته میشود:
«صدقتم ادخلوا الجنّة؛راست گفتید(شما اهل فضیلتاید)همگی داخل بهشت شوید». (1)
قرآن مجید نیز این دستور را بهطور عام و گسترده به ما داده است؛خطاب به پیامبر میفرماید:« «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ» بدی را به بهترین راه و روش دفع کن(و پاسخ بدی را به نیکی ده)». (2)
آنگاه امام علیه السّلام شش وصف برجسته دیگر پرهیزگاران را در عبارتی بسیار کوتاه و پرمعنا بیان کرده،میفرماید:«سخن زشت و خشونتآمیز از او دور است،گفتارش نرم و ملایم،منکرات از او غایب،و معروف و کارهای شایسته او حاضر و آشکار،نیکیاش روی آورده و شرّش پشت کرده است»؛ (بعیدا فحشه (3)،لیّنا قوله،غائبا منکره،حاضرا معروفه،مقبلا خیره،مدبرا شرّه) .
این اوصاف ششگانه که دوبهدو در مقابل هم قرار گرفتهاند و یکدیگر را تفسیر میکنند،اشاره به برخوردهای اجتماعی پرهیزگاران است.
دو جمله «بعیدا فحشه،لیّنا قوله» اشاره به این است که برخورد آنان با همه مردم با زبان خوب و تعبیرات محبّتآمیز است و خشونت در گفتار و سخنان زشت از آنها دور
است.نه تنها چنین سخنانی نمیگویند،بلکه با آنها فاصله زیادی دارند.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام در برابر این سؤال که حدّ حسن خلق چیست؟آمده است:«أن تلین جناحک، و تطیب کلامک،و تلقی أخاک ببشر حسن؛حد حسن خلق این است که نرمخوباشی و سخنت را پاک و پاکیزه کنی و برادرت را با چهره گشاده ملاقات نمایی». (1)
«غایب بودن منکر»اشاره به معدوم بودن آن است؛یعنی منکری از آنها سر نمیزند که در برابر مردم خود را نشان دهد.
این احتمال نیز وجود دارد که اگر لغزشی از آنان سر زند،حداقل لغزش آشکاری نیست تا جامعه را آلوده سازد.
«معروف»اشاره به همه خوبیهاست که عقل و وجدان و شرع آن را میشناسد و با آن بیگانه نیست(از ماده عرفان به معنای شناخت است).
منظور از«اقبال خیر و ادبار شرّ»آن است که آنها در انجام نیکیها پیوسته رو به پیش میروند و اگر بدیهایی در گذشته داشتهاند،همواره از آن فاصله میگیرند.
سپس امام علیه السّلام سه وصف دیگر از اوصاف حمیده آنها را بیان میدارد و میفرماید:«در برابر حوادث سخت،استوار،و در حوادث ناگوار،شکیبا و به هنگام فراوانی نعمت شکرگزار است»؛ (فی الزّلازل (2)وقور (3)،و فی المکاره صبور،و فی الرّخاء شکور) .
«زلازل»در اصل به معنای زلزلههاست؛ولی در اینجا رویدادهای سخت و فتنههای بزرگی مراد است که دلها را تکان میدهد.پرهیزکاران در برابر اینگونه حوادث،روحیه خود را از دست نمیدهند و مانند کوه در برابر این طوفانها به مضمون«المؤمن أصلب
من الجبل» (1)ایستادگی به خرج میدهند و این نشان میدهد که پرهیزکاری به معنای کنارهگیری از اجتماع و عافیتطلبی نیست،بلکه پرهیزکاران واقعی کسانی هستند که در مقابل حوادث سخت،سینه سپر میکنند و با شجاعت برای نجات خود و جامعه در حل مشکلات میکوشند.
صبر در مکاره،یکی از شاخههای صبر است که شامل هرگونه مصیبت و حادثه ناگوار میشود.پرهیزکاران در این میدان هم سربلند و پراستقامتند،زیرا بیتابی در برابر مصائب و مشکلات از یک سو انسان را به گناه و سخنان نادرست میکشاند و از سوی دیگر راه پیدا کردن حل مشکل را به روی انسان میبندد.
شکرگزاری آنها،به هنگام فزونی نعمت،ناشی از تواضع آنان در برابر خدا و خلق است؛ نه همچون مغروران متکبّر که وقتی به مال و مقام و ثروتی میرسند همهچیز را فراموش کرده،سرکشی را در برابر خالق و مخلوق آغاز میکنند.
سپس امام علیه السّلام به سه وصف دیگر از این اوصاف فضیلت اشاره کرده،میفرماید:«به کسی که او با وی دشمنی دارد ستم نمیکند،و به سبب دوستی با کسی مرتکب گناه نمیشود،و پیش از آنکه شاهدی بر ضدّش اقامه شود اعتراف به حق میکند»؛ (لا یحیف (2)علی من یبغض،و لا یأثم فیمن یحبّ،یعترف بالحقّ قبل أن یشهد علیه) .
این سه وصف،همه ناشی از روح حقطلبی و عدالتخواهی پرهیزگاران است.عادل کسی است که نه حق دشمنش را از او دریغ دارد،همانگونه که قرآن مجید میگوید:
« «وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا» دشمنی با گروهی سبب نشود که عدالت را درباره آنان اجرا نکنید». (3)
و نه به دوستانش بیش از آنکه حق دارند بدهد و سبب تضییع حق دیگران شود، همانگونه که قرآن کریم در اینباره میفرماید:« «وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کانَ ذا قُرْبی» هنگامی که سخنی میگویید عدالت را رعایت کنید،هرچند درباره بستگان نزدیک شما باشد». (1)
اعتراف آنها به حق قبل از اقامه شهود نیز از همینجا سرچشمه میگیرد،زیرا کسانی در مقابل شهود تسلیم میشوند که تسلیم حق نیستند و اقامه شهود،آنها را مجبور به تسلیم میکند؛اما کسی که خواهان حق و عدالت است شخصا به دنبال صاحب حق میرود تا او را بیابد و حق او را ادا کند و پشت خود را از بار مظلمه دیگران سبک سازد.در این میدان بدهکاران به دنبال طلبکاران میروند و افراد امانتدار در جستجوی صاحبان امانتند به عکس آنچه در جوامع بیتقوا دیده میشود.
آری،پرهیزگاران واقعی آنهایی هستند که نه دوستیها و نه دشمنیها هیچیک آنها را از مرز حق و عدالت دور نمیکند و برای ادای حقوق نیاز به دادگاه و دادستانی ندارند.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در حدیثی میفرماید:«أتقی النّاس من قال الحقّ فیما له و علیه؛ باتقواترین مردم کسی است که حق را بگوید چه به نفع او باشد یا به زیان او». (2)
در ادامه این سخن،امام علیه السّلام به هفت وصف برجسته دیگر از صفات پارسایان در عباراتی هماهنگ اشاره کرده،میفرماید:«آنچه حفظش را به او سپردهاند تباه نمیسازد و آنچه را به او تذکّر دادهاند،فراموش نمیکند.مردم را با نامهای زشت نمیخواند و به همسایگان زیان نمیرساند.مصیبتزده را شماتت نمیکند.در امور باطل وارد نمیشود و از دائره حق بیرون نمیرود»؛ (لا یضیع ما استحفظ،و لا ینسی ما ذکّر،و لا ینابز (3)
بالألقاب،و لا یضارّ بالجار،و لا یشمت (1)بالمصائب،و لا یدخل فی الباطل،و لا یخرج من الحقّ) .
جمله «لا یضیع ما استحفظ» مفهوم وسیعی دارد که همه امانتهای الهی و مردمی را شامل میشود.از نماز گرفته که قرآن درباره آن میگوید« «وَ الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ» مؤمنان کسانی هستند که بر نمازهای خود محافظت دارند(از ریا و سمعه و هرکاری که به صحت نماز و یا قبول آن لطمه میزند)». (2)
همچنین امانتهای دیگری؛مانند قرآن مجید و احکام اسلام،فرزندانی که خدا به آنها داده و امانتهای مختلفی که مردم به آنها میسپارند برای حفظ آنها سخت میکوشند و هرگز به سبب سهلانگاری و غفلت و کوتاهی،آنها را تباه نمیکنند.
جمله «لا ینسی ما ذکّر» اشاره به همه تذکّرات و یادآوریهای مفیدی است که از سوی خداوند و اولیاء اللّه و معلّمان راستین و دوستان بیدار نسبت به آنها شده است؛آری آنها افراد فراموشکاری نیستند که درسهای هدایت را نادیده بگیرند و به آن پایبند نباشند و هرگاه وسوسههای شیطان به سراغ آنها بیاید بیفاصله به یاد خدا و اندرزهای اندرزگویان باایمان میافتند و به راه بازمیگردند.قرآن مجید میگوید:« «إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ» پرهیزگاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان میشوند به یاد(خدا و پاداش و کیفر او)میافتند،ناگهان بیدار میشوند». (3)
جمله «و لا ینابز بالألقاب» اشاره به همان چیزی است که در قرآن مجید آمده، میفرماید:« «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ» یکدیگر را با لقبهای زشت و ناپسند خطاب
نکنید». (1)زیرا ذکر اینگونه القاب،آتش کینه و عداوت را در دلها برمیانگیزد و طرف مقابل را به عکس العمل وامیدارد و فضای جامعه را مسموم میکند و شخصیت افراد را در هم میشکند.
آزار نرساندن به همسایگان و شماتت نکردن مصیبتزدگان که به دنبال مسئله«تنابز به القاب»آمده،اشاره به رعایت حقوق اجتماعی و احترام انسانها در همه جوانب است.
قرآن مجید و پیامبر اکرم و ائمه معصومین علیهم السّلام بارها سفارش رعایت حقوق همسایگان را کردهاند تا آنجا که در سخنی دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السّلام میخوانیم که فرمود: «اللّه اللّه فی جیرانکم فإنّهم وصیّة نبیّکم ما زال یوصی بهم حتّی ظنّنا أنّهم سیورّثهم؛ خدا را خدا را در مورد همسایگانتان فراموش نکنید،زیرا پیامبر اکرم پیوسته سفارش آنها را میکرد تا آنجا که ما گمان بردیم آنها را در زمره وارثان قرار خواهد داد». (2)
از سوی دیگر میدانیم مصیبتزده،همچون انسان مجروحی است که نیاز مبرم به تسلیت دارد و شماتت مانند نمک پاشیدن بر زخم اوست و هیچ انسان باوجدانی چنین اجازهای را به خود نمیدهد که بر زخم کسی نمک بپاشد.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«من شمت بمصیبة نزلت بأخیه لم یخرج من الدّنیا حتّی یفتتن؛کسی که برادر مسلمانش را در برابر مصیبتی که به او وارد شده شماتت کند از دنیا بیرون نمیرود مگر اینکه خود به همان مصیبت گرفتار میشود». (3)
آخرین اوصاف در جملههای بالا عدم ورود پرهیزگاران در باطل و عدم خروج از دائره حق است که مفهوم وسیعی دارد و به مقتضای آن پرهیزگار،در افکار باطل رفتار باطل و گفتار باطل وارد نمیشود و در همهچیز و همهجا و نسبت به هرکس و هرکار،تابع حق است و مطلقا از حق عدول نخواهد کرد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه همین اوصاف به سه وصف دیگر در عبارتی هماهنگ اشاره میکند و میفرماید:«هر گاه سکوت کند سکوتش وی را غمگین نمیسازد و اگر بخندد صدایش به قهقهه بلند نمیشود،و هرگاه به او ستمی شود(حتی الامکان)صبر میکند تا خدا انتقامش را بگیرد»؛ (إن صمت لم یغمّه صمته،و إن ضحک لم یعل صوته،و إن بغی علیه صبر حتّی یکون اللّه هو الّذی ینتقم له) .
پرهیزگاران از سکوت خود غمگین نمیشوند،با اینکه سکوت در بسیاری از مواقع سبب پژمردگی و اندوه است،زیرا سکوت مایه نجات از بسیاری از آفات لسان است،به علاوه سبب تفکّر در این امور دین و دنیاست.در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:
«طوبی لمن...أنفق الفضل من ماله و أمسک الفضل من قوله؛خوشا به حال کسی که فزونی مالش را انفاق کرده است و زیادهگویی را از سخنش فروگرفته است». (1)
پرهیزگاران با صدای بلند نمیخندند،زیرا قهقهههای بلند،راه و رسم ثروتمندان مغرور و افراد بیخیال است.در حدیثی از آن حضرت که در غرر الحکم آمده است، میخوانیم:«خیر الضّحک التّبسّم؛بهترین خنده تبسّم است».
جمله «و إن بغی علیه...» اشاره به این است که گاهی دوستان و بستگان و حتی برادران ممکن است ستمی بر انسان وارد کنند که اگر بخواهند به انتقامجویی برخیزد، درگیریها ادامه مییابد و چه بسا به جای خطرناک و غیر قابل جبران برسد.هرگاه در اینگونه موارد انسان راه شکیبایی و تحمّل پیش گیرد و طرف مقابل را به خدا واگذارد، هم خودش از وسوسههای خطرناک شیطان رهایی مییابد و هم آرامش جامعه را حفظ میکند؛ولی بدیهی است این سخن ناظر به دشمنان لجوج و بیرحم نیست که در برابر آنها صبر و سکوت،سبب طغیان و ظلم بیشتر است:(اشک کباب مایه طغیان آتش است).
1) 1) .الکافی،جلد 2،صفحه 144.
سپس امام علیه السّلام به چهار وصف برجسته دیگر از اوصاف پارسایان اشاره میکند که هر یک مکمّل دیگری است،میفرماید:«نفس خود را به زحمت میافکند؛ولی مردم از دست او راحتند،خویشتن را برای آخرت به تعب میاندازد و مردم را از ناحیه خود آسوده میسازد»؛ (نفسه منه فی عناء.و النّاس منه فی راحة) .
اشاره به این است که مشکلات را برای ناراحتی دیگران پذیرا میشود؛مثلا هرگاه مشکلی در جامعه پیدا شود او برای حل آن خویشتن را به زحمت میافکند تا دیگران راحت باشند و در واقع این نوعی ایثار و فداکاری است که انسان برای راحتی بندگان خدا، مشکلات اجتماعی را تحمل کند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه جمله سوم و چهارم «أتعب نفسه...» را به منزله دلیل برای دو جمله قبل دانستهاند؛یعنی اگر نفس او از ناحیه خودش در زحمت است به سبب این است که پیوسته برای آماده کردن سرای آخرت میکوشد و اگر مردم از دست او راحتند به واسطه این است که او برای این کار تصمیم گرفته است.
این احتمال نیز وجود دارد که این دو جمله،ناظر به مسئله دیگری باشد؛دو جمله قبل،اشاره به امور مادی و این دو جمله اشاره به امور معنوی باشد.
امیر مؤمنان علیه السّلام میفرماید:«من عمّر دار إقامته فهو العاقل؛عاقل کسی است که خانه اقامت خود را آباد سازد». (1)
قرآن مجید با صراحت میگوید:« «وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دارُ الْقَرارِ» سرای باقی و اقامتگاه ابدی آخرت است». (2)
حضرت سرانجام با ذکر چهار فضیلت برجسته دیگر صفات پرهیزکاران را پایان میبخشد.(پایانی که اگر حادثه مربوط به همام پیش نمیآمد شاید نقطه پایان نبود و
مطالب برجسته دیگری در این رابطه بیان میکرد)میفرماید:«دوریاش از کسانی که دوری میکند به سبب زهد و حفظ پاکی است و نزدیکیاش به کسانی که نزدیک میشود مهربانی و رحمت است،نه اینکه دوریاش از روی تکبّر و خودبزرگبینی باشد و نزدیکیاش برای مکر و خدعه(و بهرهگیری مادی)»؛ (أتعب نفسه لآخرته،و أراح النّاس من نفسه.بعده عمّن تباعد عنه زهد و نزاهة؛و دنوّه ممّن دنا منه لین و رحمة،لیس تباعده بکبر و عظمة،و لا دنوّه بمکر و خدیعة) .
امام علیه السّلام در ذکر این اوصاف به نکته مهمی اشاره میکند و آن اینکه:پارسایان در پیوندهای اجتماعی،دوستیها و دشمنیها،برقرار ساختن رابطهها یا قطع کردن ارتباط که در تعامل افراد جامعه نسبت به یکدیگر اجتنابناپذیر است،اهداف مقدّسی را دنبال میکنند؛اگر از کسی دور میشوند به جهت آلودگی او یا برای آن است که نزدیک شدن به او آنها را گرفتار زرقوبرق دنیا میسازد که آنها به آن مبتلا گشتهاند.نزدیک شدن آنان به افراد برای این است که ارشاد جاهلی کنند یا تنبیه غافلی و یا کمک به ضعیف و دردمندی،به عکس دنیاپرستان که دوری آنها از افراد به سبب خودبزرگبینی است و نزدیک شدن برای گرفتن بهرههای مادی و فریب دادن و نیرنگ است.
در ذیل این خطبه در نهج البلاغه آمده است:راوی این خطبه میگوید:«(هنگامی که سخن امیر مؤمنان به اینجا رسید)همام فریادی کشید و مدهوش شد و جان داد»؛ (قال:
فصعق همّام صعقة کانت نفسه فیها) .
«در این هنگام امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود،به خدا سوگند من از این پیشامد بر او میترسیدم.سپس فرمود:اینگونه اندرزهای رسا به آنها که اهل موعظهاند،اثر میگذارد»؛
(فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام:أما و اللّه لقد کنت أخافها علیه.ثمّ قال:أ هکذا (1)تصنع المواعظ البالغة بأهلها) .
«در اینجا کسی به امام عرض کرد:پس چرا این مواعظ با شما چنین نمیکند»؛ (فقال له قائل:فما بالک یا أمیر المؤمنین!) .
«امام در پاسخ او فرمود:وای بر تو هراجل و سرآمدی وقت معیّنی دارد که از آن نمیگذرد و سبب خاصّی دارد که از آن تجاوز نمیکند»؛ (فقال علیه السّلام:ویحک،إنّ لکلّ أجل وقتا لا یعدوه،و سببا لا یتجاوزه) .
سپس افزود:«آرام باش دیگر چنین سخنی مگو!این سخنی بود که شیطان بر زبان تو جاری ساخت»؛ (فمهلا!لا تعد لمثلها،فإنّما نفث الشّیطان علی لسانک!) .
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا همّام به چنین سرنوشتی دچار شد و چرا برای امام که گوینده این سخنان است،چنین حادثهای رخ نداد؟
در پاسخ سؤال اوّل باید به این نکته توجّه داشت که همام،گرچه مرد عابد و زاهدی بود(همانگونه که در آغاز خطبه آمده است:«کان رجلا عابدا»)و گرچه قلبش مملوّ از حکمت و روحش سرشار از زیرکی و ذکاوت بود(همانگونه که از سؤالش پیداست)؛ولی هرقدر روح او وسیع باشد در برابر روح امیر مؤمنان علی علیه السّلام که چون اقیانوس ناپیدا کرانهای است،قابل مقایسه نیست.به همین دلیل قلب همّام تاب تحمل فشار آن همه معلومات را نداشت،زیرا اقیانوس را نمیتوان در استخر کوچکی ریخت،بنابراین جای تعجّب نیست که همّام صیحهای زند و از هوش برود،آن هم از هوش رفتنی که جان خود را با آن از دست بدهد.
در قرآن مجید در داستان موسی و بنی اسرائیل و تجلی نور الهی بر کوه چنین میخوانیم:« «فَلَمّا تَجَلّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً» هنگامی که
1) 1) .در نسخه بالا همزه استفهام بر سر«هکذا»آمده؛ولی در بسیاری از نسخ قدیم و شروح نهج البلاغه همزه استفهام ذکر نشده است و مناسب معنا نیز همین است.
پروردگارش بر کوه تجلی کرد آن را درهم کوبید و موسی افتاد و مدهوش شد». (1)
نه تنها موسی نتوانست مقاومت کند،کوه با آن عظمت نیز درهم کوبیده شد.
آری!مواعظی که از دل برخیزد اینگونه بر دل مینشیند و مهم آن است که انسان اهل «مواعظ بالغه»باشد وگرنه انسانهای سنگدل و آلودهای که در دام شیطان گرفتارند نه گوش شنوایی برای اندرزها دارند و نه قلب آرامی برای پذیرش.
به تعبیر دیگر:همام گرچه پارسایی والامقام بود؛ولی صفاتی را که امام در این خطبه بیان فرمود بهطور تمام و کمال در خود ندید.آتش حسرت در عمق جان او افتاد و بیقرار شد و از شدّت تأسف جان داد.
در طول تاریخ اسلام نیز نمونههایی از این قبیل دیده شده است که گاهی گنهکاران بیدار شده و پارسایان بیقرار.سخنان کوبندهای را شنیدند و طاقت نیاوردند و جان دادند. (2)
احتمال سومی نیز در اینجا وجود دارد و آن اینکه هنگامی که همّام بشارتهای ضمنی امیر مؤمنان علی علیه السّلام را به پرهیزکاران شنید روحش از شوق معبود و محبوبش پرواز کرد و به عالم جنان رهسپار شد.
بلی رسم و ره عشّاق این است طریق جانفشانیشان چنین است
در حدیثی آمده است که«ربیع بن خثیم»در آن جلسه حاضر بود.هنگامی که روح همّام از بدنش پرواز کرد اشک از چشمان او جاری شد و عرض کرد:ای امیر مؤمنان چقدر زود موعظه تو در فرزند برادرم اثر گذاشت.ای کاش من جای او بودم!امام علیه السّلام فرمود:آری موعظههای رسا اینگونه در اهلش اثر میگذارد! (3)
پاسخ سؤال دوم همان است که امام علیه السّلام بیان فرمود که هرکسی اجلی دارد تا اجلش
فرانرسد،از دنیا نمیرود؛ولی به هنگام فرارسیدن اجل عامل نهایی ممکن است امور مختلفی باشد.در اینجا عامل نهایی،سخنان پرمایه امیر مؤمنان بود.به علاوه نمیتوان روح امام را با روح همّام مقایسه کرد،روح او اقیانوسی است که اینگونه امواج را در خود پذیرا میشود؛نه همچون استخری که تلاطم شدید آب وضع آن را به کلی درهم بریزد.
از آنچه در بالا آمد پاسخ سؤال سوّم نیز روشن میشود و آن اینکه چگونه امیر مؤمنان علی علیه السّلام درخواست همّام را پذیرفت و آن اندرزهای شافی و کافی و بلند و بالا را برای او بیان کرد،در حالی که خودش میگوید:من بیم این داشتم که همام به چنین سرنوشتی دچار میشود؟زیرا هنگامی که اجل او فرارسیده باشد عامل نهایی میتواند یک دگرگونی دستگاههای مختلف بدن باشد یا امواج خروشان معنوی در درون جان.
اما اینکه امام به شخص اعتراضکننده میفرماید:«دیگر از این قبیل سخنان مگوی! و شیطان آن را بر زبان تو جاری ساخت»به سبب آن است که او سؤال خود را به عنوان تحقیق برای فهم مطلبی مطرح نکرد،بلکه هدفش این بود که سخنان امام را نقض،یا به تعبیر دیگر به پندار خود ابطال نماید و به یقین چنین سؤالی با چنین هدف سؤال شیطانی است.
نگاه دیگری به خطبه همّام
این خطبه در واقع دورهای کامل از اخلاق اسلامی است که به کلیه زوایای زندگی فردی و اجتماعی،مادی و معنوی انسان نظر میافکند و برای کسانی که میخواهند مراحل سیر و سلوک را بپیماند،نسخه کاملی است.در این خطبه اوصاف پارسایان به سبک بدیعی در یک صد و ده صفت بیان شده(گویی عدد را به نام مبارک خودش انتخاب کرده است)از اصلاح زبان شروع میشود و به آیین مردمداری و احترام به حقوق انسانها
پایان مییابد.کسانی هستند که بر اثر ضعف ایمان و اراده در همان گام اوّل فرومیمانند؛ ولی افرادی همچون همّام با پیمودن این یک صد و ده گام به دیدار معبود میرسند.
از مزایای این خطبه این است که تقوا را از صورت منفی آنکه در اذهان بعضی است بیرون برده و به صورت مثبتش که در آیات و روایت اسلامی است،معرفی میکند.این خطبه نمیگوید برای اینکه پاک بمانی از همهچیز دوری گزین،مبادا آلوده شوی،بلکه میگوید در دل جامعه و در میان امواج خروشان زندگی دنیاپرستان آنچنان باش که گردی بر دامان تو ننشیند،همچون انسان قویّ البنیهای که در جمع بیماران،سالم میماند و همه میکروبهای بیماریزا را خنثی میسازد.
مرحوم علامه شهید مطهری در«ده گفتار»خود از عهده بیان این سخن به خوبی برآمده و ضمن اینکه تقوا را به دو نوع تقسیم میکند؛تقوایی که ضعف است و تقوایی که قوّت است در بیان نوع اول میگوید:«تقوای ضعف این است که انسان برای اینکه خود را از آلودگیهای معاصی حفظ کند از موجبات آنها فرار کند و نوع دوم آن است که در روح خود چنان حالت و قوّتی به وجود آورد که به او مصونیت روحی و اخلاقی ببخشد.
سپس میافزاید:«ادبیات منظوم و منثور ما،تعلیماتی دیده میشود که کموبیش تقوا را به صورت اوّل که ضعف است نشان میدهد؛آنگونه که در اشعار سعدی میخوانیم:
بدیدم عابدی در کوهساری قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیایی که باری بند از دل برگشایی
بگفت آنجا پریرویان نغزند چو گل بسیار شد پیلان بلغزند
آنگاه به شرح تقوای قوّت میپردازد و میگوید:«در آثار دینی خصوصا نهج البلاغه همهجا تقوا به معنای آن ملکه مقدس است که به روح،قوت و قدرت و نیرو میدهد و نفس امّاره و احساسات سرکش را رام و مطیع میسازد». (1)
1) 1) .رجوع شود به ده گفتار،صفحه 7-11.
آری به غاری پناه بردن و از گناه مصون ماندن افتخار نیست.افتخار از آن یوسف است که در برابر شدیدترین امواج تمایلات جنسی قرار میگیرد و«برهان ربّ»که همان تقوای سطح بالاست او را حفظ میکند.
البتّه انکار نمیکنیم!کسانی که به این مرحله از تقوا نرسیدهاند،چه بسا برای خود ناچار باشند راه اوّل را برگزینند.
و من خطبة له علیه السّلام
یصف فیها المنافقین
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است.
که درباره اوصاف منافقان ایراد فرموده است.
این خطبه همانگونه که از عنوانش پیداست درباره منافقان و اوصاف آنها سخن میگوید و در مجموع از دو بخش تشکیل شده است.
بخش اوّل،از حمد و ثنای الهی و شهادت به نبوت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آغاز میشود و در ذیل همین بخش،مشکلات طاقتفرسای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و توطئههای خطرناکی که از
1) 1) .سند خطبه: در مصادر نهج البلاغه برای اثبات اینکه خطبه مورد بحث را غیر از مرحوم سیّد رضی نیز نقل کردهاند،به دو مدرک اشاره میکند؛نخست به چیزی که میر یحیی علوی در کتاب طراز آورده که بخشهایی از این خطبه را با تفاوتهایی ذکر کرده است و نشان میدهد از جای دیگری آن را گرفته است.دیگر اینکه آمدی در کتاب غرر الحکم بخشهای مختلفی از خطبه را با تفاوتهایی ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 69)
سوی منافقان و دشمنان،بر ضد آن حضرت شد،مورد توجه قرار گرفته است.
از آنجا که خط نفاق بعد از آن حضرت و در عصر امام علیه السّلام نیز با شدت ادامه داشت، امام علیه السّلام در بخش دوم این خطبه،درباره خطر منافقان هشدار میدهد و صفات آنها را یکی پس از دیگری با بیانی روشن برای جامعه اسلامی ذکر میکند تا همه مسلمانان راستین،آنها را بشناسند و توطئههای آنها را خنثی کرده و در نطفه خفه کنند.
نحمده علی ما وفّق له من الطّاعة،و ذاد عنه من المعصیة،و نسأله لمنّته تماما،و بحبله اعتصاما.و نشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله،خاض إلی رضوان اللّه کلّ غمرة،و تجرّع فیه کلّ غصّة.و قد تلوّن له الأدنون،و تألّب علیه الأقصون،و خلعت إلیه العرب أعنّتها،و ضربت إلی محاربته بطون رواحلها،حتّی أنزلت بساحته عداوتها،من أبعد الدّار،و أسحق المزار .
خداوند را جهت توفیقی که بر اطاعتش داده و حمایتی که در جلوگیری از معصیتش نموده،سپاس میگوییم و از او میخواهیم که نعمتش را(بر ما)کامل کند و چنگ زدن به ریسمان محکمش را نصیب ما گرداند و گواهی میدهیم که محمّد صلّی اللّه علیه و اله بنده و فرستاده اوست،همان کسی که در راه رضای خدا در دریای مشکلات غوطهور شد و جام هر مصیبتی را جرعه جرعه نوشید.نزدیکانش ناپایدار،و بیگانگان در دشمنیاش مصمّم بودند.عرب برای نبرد با او زمام مرکبها را رها ساخت و با شتاب به سوی او راند تا از دورترین نقطه و دورافتادهترین خانه،عداوت خویش را در برابر او ظاهر ساختند.
مشکلات عظیم رسالت
امام علیه السّلام این خطبه را،مانند بسیاری از خطبههای دیگر،با حمد و ثنای الهی و شهادت بر رسالت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آغاز میکند و در اینجا حمد و ثنا را با تقاضا و دعا
میآمیزد و میفرماید:«خداوند را سپاس میگوییم و ستایش میکنیم بر توفیقی که بر اطاعتش داده و حمایتی که در جلوگیری از معصیتش نموده،و از او میخواهیم که نعمتش را(بر ما)کامل و چنگ زدن به ریسمان محکمش را نصیب ما گرداند»؛ (نحمده علی ما وفّق له من الطّاعة،و ذاد (1)عنه من المعصیة،و نسأله لمنّته تماما،و بحبله اعتصاما) .
از آنجا که برترین افتخار انسان توفیق اطاعت و ترک معصیت است،امام علیه السّلام در کلام بالا بر این دو تکیه میکند و منظور از توفیق در اینجا فراهم کردن اسباب اطاعت و ترک معصیت است،زیرا خداوند به ما عقل و هوش داده،وجدان بیدار مرحمت کرده،پیامبران الهی را فرستاده و کتب آسمانی را نازل کرده که تمام اینها ما را به طاعتش نزدیک و از معصیتش دور گرداند و اگر این اسباب وجود نداشت در گرداب گناه و ترک طاعت غوطهور میشدیم،بنابراین سزاوار است همواره خدا را بر این نعمتهای بزرگ سپاس گوییم.
اما دعایی که امام در دو جمله در ذیل این حمد و ثنا آورده،یکی مربوط به تقاضای تکمیل نعمتها و دیگری توفیق اعتصام به حبل اللّه است که منظور از آن یا دین و آیین الهی است،آنگونه که از آیه «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» (2)استفاده میشود،و یا منظور قرآن مجید است،آنگونه که از حدیث ثقلین برمیآید که میفرماید:
«کتاب اللّه حبل ممدود من السّماء الی الأرض» (3)و یا منظور،هردو است،زیرا در واقع تفاوتی باهم ندارند.
به یقین اگر این توفیق الهی شامل حال ما گردد،که نعمتهای او در حق ما کامل و چنگ زدن ما به حبل اللّه،قویّ شود،خوشبختترین انسان خواهیم بود.
بعضی از شارحان نهج البلاغه در اینجا اشکالی مطرح کردهاند،که چگونه امام تقاضای اتمام نعمت میکند،در حالی که قرآن میگوید: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّهِ لا تُحْصُوها» (1)اشاره به اینکه نعمتهای الهی قابل شمارش نیست و حد و مرز ندارد؟
ولی باید توجه داشت که تکمیل نعمت درجات و مراحلی دارد؛اگر به مرحله نهایی آن هیچکس نمیرسد،مراحل دیگرش قابل وصول است و امام آن را از خدا تقاضا میکند.
سپس حضرت شهادت به نبوّت پیامبر را با ذکر اوصاف برجسته آن حضرت مطرح میکند و میفرماید:«و گواهی میدهیم که محمّد بنده و فرستاده اوست،همان کسی که در راه رضای خدا در دریای مشکلات غوطهور شد،و جام هرمصیبتی را جرعه جرعه نوشید»؛ (و نشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله،خاض إلی رضوان اللّه کلّ غمرة (2)،و تجرّع فیه کلّ غصّة (3)) .
این دو وصفی که امام علیه السّلام درباره پیامبر صلّی اللّه علیه و اله بیان فرموده،جامع همه اوصاف خیر است؛ایستادن در برابر مشکلات و تحمّل در برابر مصائب.تا آن مقاومت و تحمّل نباشد هیچکار مهمی به سامان نمیرسد.
جمله «تجرّع فیه کلّ غصّة» نشان میدهد که حوادث گلوگیر در برابر پیامبر یکی،دو تا نبود،بلکه او جرعه جرعه از جام مصائب مینوشید و تحمّل میکرد؛جمعی از بهترین یارانش را از او گرفتند صبر کرد،انواع مشکلات و موانع بر سر راه او ایجاد کردند؛ولی از همه آنها عبور نمود و این در واقع درسی است برای همه کسانی که میخواهند با طاغوتها مبارزه کنند و به اصلاح جامعه خویش بپردازند.
سپس امام علیه السّلام بخشی از مشکلات عظیم پیامبر اسلام را در دوران رسالتش در چند
1) 1) .ابراهیم،آیه 34.
2) 2) .«غمره»در اصل از«غمر»بر وزن«خمر»به معنای از بین بردن اثر چیزی است.سپس به آب زیادی که همه چهره چیزی را میپوشاند و مسیر خود را میشوید و پیش میرود«غمره»و«غامر»گفته میشود.
3) 3) .«غصّه»در اصل به معنای غذا،آب و یا شیء دیگری است که در گلوگیر میکند.انسان چون هنگام غم و اندوه،احساس میکند چیزی در گلویش گیر کرده است از آن تعبیر به غصّه میشود.
جمله کوتاه و پر معنا بیان میکند و میفرماید:«بستگان و نزدیکانش را ناپایدار و بیگانگان در دشمنیاش مصمّم بودند،عرب برای نبرد با او زمام مرکبها را رها ساخت و باشتاب، به سوی او راند تا از دورترین نقطه و پرفاصلهترین خانه عداوت خویش را در برابر وی ظاهر سازند»؛ (و قد تلوّن له الأدنون (1)،و تألّب (2)علیه الأقصون،و خلعت إلیه العرب أعنّتها (3)،و ضربت إلی محاربته بطون رواحلها، (4)حتّی أنزلت بساحته عداوتها،من أبعد الدّار،و أسحق (5)المزار) .
جمله «تلوّن له الأدنون» اشاره به این است که جمعی از بستگان نزدیک پیامبر صلّی اللّه علیه و اله مانند عباس که تمایل به حمایت از او داشتند،در کار خود ثابت قدم نبودند.
جمله «تألّب علیه الأقصون» اشاره به شاخههای دورتر قبیله قریش است که دست به دست هم دادند و قبائل دیگر را نیز تحریک کردند تا در برابر پیامبر اسلام بایستند و در چنین شرایطی که نه نزدیکان جرأت حمایت شجاعانهای داشته باشند و نه دوران،در عداوت و دشمنی کوتاهی کنند مشکلات عظیمی پیدا میشود که ایستادگی در برابر آن بسیار سخت است.
جمله «خلعت إلیه العرب أعنّتها،و ضربت إلی محاربته بطون رواحلها» اشاره به سرعت و شتاب شدید مخالفان در عداوت و دشمنی با آن حضرت است،زیرا هنگامی که بخواهند مرکب به سرعت پیش برود افسار آن سست میکنند و با شلاّق بر پهلوها و شکم آن میزنند.تاریخ اسلام نیز در همه فصول خود به این حقیقت گواهی میدهد که
1) 1) .«ادنون»جمع«أدنی»به معنای نزدیک است،بنابراین«أدنون»یعنی نزدیکان و در مقابل«أقصون» به معنای افراد دور است.
2) 2) .«تألّب»از ماده«ألب»بر وزن«امر»به معنای جمع شدن و از هرسو گرد آمدن است و به معنای شورانیدن و بسیج کردن بر ضدّ شخص یا گروهی نیز به کار میرود.
3) 3) .«أعنّة»جمع«عنان»یعنی زمام و لجام.
4) 4) .«رواحل»جمع«راحله»به معنای مرکب و در بسیاری از مواقع به معنای شتر باربر است.
5) 5) .«أسحق»از ریشه«سحق»بر وزن«قفل»یعنی دور شدن و اسحق به معنای دورترین نقطه است.
دشمنان از هیچ کاری که فکر میکردند به شکست اسلام و پیامبر بینجامد خودداری نکردند؛ولی خدا میخواست این نور الهی خاموش نشود و روزبهروز درخشش بیشتری پیدا کند،لذا نقشههای آنها را نقشبرآب کرد و آتشهایی را که افروخته بودند،با باران لطف و عنایتش خاموش ساخت و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از این معرکههای خطرناک پیروز و سربلند برآمد و اسلام،شرق و غرب جهان را تسخیر کرد.
ولی از آنجا که منافقان داخلی-همان کسانی که اظهار اسلام کردند و ظاهرا به مسلمانان پیوستند؛ولی دلهای آنها بوی کفر میداد و مملوّ از عداوت بود-نیز در این میان نقش مهمی داشتند و خط آنها همچنان در میان مسلمانان و حتی در عصر امام علیه السّلام ادامه داشت.امام در ادامه این سخن،هشدار اکیدی به مسلمانان درباره خط نفاق میدهد و در بخش بعد-چنانکه خواهد آمد-اوصاف و خطرات منافقان را شرح میکند.
ابن ابی الحدید در اینجا نگاهی کوتاه و گذرا به مشکلات و دشواریهایی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در دوران رسالت خود پشتسر گذاشت،افکنده،چنین میگوید:
«کسی که کتب تاریخ و سیره را مطالعه میکند،میداند که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله در راه خدا چه دشواریهایی را تحمل کرد؛از استهزای قریش در آغاز دعوت گرفته تا سنگسار کردن، تا آنجا که از پشت پای او خون فرومیریخت و کودکان را به مخالفت و آزار او وادار میکردند.شکمبه شتر بر سر او میریختند.لباس آن حضرت را بر گردنش پیچیده و میفشردند.او را چند سال در شعب بنی هاشم(ابو طالب)محاصره کردند.خرید و فروش با او و مسلمانان اندک آن زمان را تحریم کردند و از ازدواج با آنان و سخن گفتن خودداری نمودند تا آنجا که نزدیک بود مسلمانان از گرسنگی هلاک شوند،و اگر بعضی از ارحام و علاقهمندان پیامبر صلّی اللّه علیه و اله مخفیانه کمی آرد و خرما در تاریکی شب به آنها نمیرساندند،از گرسنگی هلاک شده بودند.اصحاب و یارانش را میگرفتند و میزدند و در برابر آفتاب به بند میکشیدند و از خانه خود دور میساختند تا آنجا که گروهی مجبور شدند به حبشه مهاجرت کنند و خود پیامبر صلّی اللّه علیه و اله گاهی به قبیله ثقیف و گاهی به بنی عامر و گاه به ربیعه و
غیر آنها پناه برد(ولی هیچیک فایدهای نداشت).سپس همگی تصمیم گرفتند که آن حضرت را شبانه به قتل برسانند و پیامبر صلّی اللّه علیه و اله ناچار شد از چنگال آنها فرار کند و به مدینه رود و به طایفه اوس و خزرج بپیوندد،در حالی که همسر و فرزندان خود و تمام وسایل زندگیش را در مکه رها کرده بود و با زحمت شدید توانست خود را به مدینه برساند.در آنجا نیز آن حضرت را آسوده نگذاشتند،جنگها پشت سر یکدیگر روی داد و لشکرها پشت سر یکدیگر به سوی او حرکت کردند،به گونهای که همیشه در زحمت بود و جنگها یکی پس از دیگری مسلمانان را در فشار قرار میداد؛ولی سرانجام خدا او را یاری کرد و آیینش جهانگیر شد و کسی که آشنا به تاریخ اسلام باشد شرح این مشکلات را میداند (1)(اینها همان چیزی است که امام علیه السّلام در جملههای کوتاه و پرمعنای بالا به آن اشاره کرده است).
1) 1) .شرح ابن ابی الحدید،جلد 10،صفحه 165.
أوصیکم عباد اللّه بتقوی اللّه،و أحذّرکم أهل النّفاق،فإنّهم الضّالّون المضلّون،و الزّالّون المزلّون،یتلوّنون ألوانا،و یفتنّون افتنانا،و یعمدونکم بکلّ عماد،و یرصدونکم بکلّ مرصاد.قلوبهم دویّة،و صفاحهم نقیّة.یمشون الخفاء،و یدبّون الضّراء.وصفهم دواء،و قولهم شفاء،و فعلهم الدّاء العیاء.حسدة الرّخاء،و مؤکّدو البلاء،و مقنطوا الرّجاء.لهم بکلّ طریق صریع،و إلی کلّ قلب شفیع،و لکلّ شجو دموع.یتقارضون الثّناء،و یتراقبون الجزاء:إن سألوا ألحفوا،و إن عذلوا کشفوا،و إن حکموا أسرفوا.
ای بندگان خدا!شما را به پرهیزکاری سفارش میکنم و از منافقان برحذر میدارم، زیرا آنها گمراه و گمراهکننده،خطاکارند و به خطاانداز،هرزمان به رنگی درمیآیند و به قیافههای دیگری خودنمایی مینمایند.از هروسیلهای برای فریفتن شما استفاده میکنند،و در هرکمینگاهی به کمین شما مینشینند،دلهایشان آلوده و بیمار،و ظاهرشان را(برای فریب شما)پاک نگه میدارند،در پنهانی گام برمیدارند،و همچون خزندهای که در میان بوتههای درهم پیچیده خود را مخفی ساخته،پیش میروند.
بیانشان در ظاهر درمان،گفتارشان شفابخش؛ولی کردارشان درد بیدرمان است.آنان بر رفاه و آسایش مردم حسد میورزند و بر بلا و ناراحتی آنان میافزایند و پیوسته تخم ناامیدی بر دلها میپاشند.آنها در هرراهی کشتهای را به خاک افکندهاند و به هردلی راهی دارند،و بر هرمصیبتی اشک دروغینی میریزند،پیوسته مدح و ثنا به هم وام
میدهند،و انتظار پاداش و جزا میکشند،هرگاه چیزی را طلب کنند اصرار میورزند،اگر کسی را ملامت کنند پردهدری میکنند،و اگر مقامی به آنها سپرده شود راه اسراف پیش میگیرند.
خطر منافقان!
همانگونه که در پایان بخش قبل گفتیم،امام علیه السّلام در این بخش،اشاره به صفات منافقان میکند و مسلمانها را از خطرات آنها آگاه میسازد و به همگان هشدار میدهد و چنان وصف دقیقی برای آنها ذکر میکند که هیچکس با این دقت اوصاف اهل نفاق را بیان نکرده است.
در آغاز شش وصف آنها را به این صورت بیان میکند که میفرماید:«ای بندگان خدا شما را به تقوا و پرهیزکاری سفارش میکنم،و از منافقان برحذر میدارم،زیرا آنها گمراهند و گمراهکننده،خطاکارند و به خطا انداز،هرزمان به رنگی درمیآیند و به قیافههای دیگری خودنمایی میکنند»؛ (أوصیکم عباد اللّه بتقوی اللّه،و أحذّرکم أهل النّفاق،فإنّهم الضّالّون المضلّون،و الزّالّون (1)المزلّون،یتلوّنون ألوانا،و یفتنّون (2)افتنانا) .
نخستین صفتی که امام علیه السّلام در اینجا برای اهل نفاق میشمرد گمراهی آنان است؛نه تنها گمراهند که اصرار بر گمراه ساختن دیگران نیز دارند،اضافه بر این خطاکارند؛نه تنها خطاکار که دیگران را نیز به خطا میافکنند.
در ضمن تفاوت بین«ضالّون»و«زالّون»روشن شد؛اوّلی اشاره به کسانی است که
آگاهانه در گمراهی گام مینهند و دومی اشاره به کسانی است که اشتباه و خطای فراوان دارند.آری!چون از نور علم و ایمان بیبهرهاند اشتباهات آنها نیز فراوان است.
افزون بر این صفات چهارگانه آنها افراد متلوّنی هستند که هرروز به رنگی و هرزمان به شکلی درمیآیند تا منافع نامشروع خود را از این طریق تأمین کنند؛در جمع نمازگزاران به نماز میایستند و در میان شرابخواران به شرب خمر مینشینند و مطابق توصیف قرآن« «وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ» و هنگامی که افراد باایمان را ملاقات کنند میگویند ما ایمان آوردیم؛ولی هنگامی که با افراد شیطانصفت خود خلوت میکنند میگویند:ما با شماییم ما فقط آنها را مسخره میکنیم». (1)
تفاوت«یتلّونون»و«یفتنّون»ممکن است از این جهت باشد که اوّلی اشاره به جهات ظاهری آنها میکند که هرروز به رنگی درمیآیند و دومی اشاره به نقشههای پنهانی آنها دارد که هرروز به سراغ نقشه مرموز تازهای میروند و طبیعت نفاق در هرصورت دوگانگی در گفتار و رفتار و برنامهها است.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به شش وصف دیگر از اوصاف خطرناک آنها در عبارتی کوتاه و پرمعنا اشاره میکند،میفرماید:«از هروسیلهای برای فریفتن شما استفاده میکنند،و در هرکمینگاهی به کمین شما مینشینند.دلهایشان آلوده و بیمار،و ظاهرشان را(برای فریب شما)پاک نگه میدارند،در پنهانی گام برمیدارند،و همچون خزندهای در لابهلای بوتههای درهم پیچیده خود را مخفی ساخته،پیش میروند،بیان آنها درمان،گفتارشان(به ظاهر)شفابخش؛ولی کردارشان درد بیدرمان است!»؛ (و یعمدونکم (2)بکلّ عماد،و یرصدونکم (3)بکلّ مرصاد.قلوبهم دویّة (4)،و صفاحهم (5)
1) 1) .بقره،آیه 14.
2) 2) .«یعمدونکم»از ریشه«عمد»به معنای ستون زدن گرفته شده و منظور در اینجا این است که آنها از هر وسیلهای بر ضد شما استفاده میکنند.
3) 3) .«یرصدونکم»از«رصد»بر وزن«صدف»در اصل به معنای آمادگی برای مراقبت از چیزی است و به معنای کمین کردن آمده است.
4) 4) .«دویة»از ریشه«دوّی»از«دوا»به معنای بیماری گرفته شده و دوّی(صفت مشبهه بر وزن فعیل)به معنای آلوده و بیمار و مؤنث آن دوّیه است؛ولی«دواء»بر وزن دمار از همین ماده گرفته شده و به معنای دارو و درمان و چیزی است که درد را زایل میکند.
5) 5) .«صفاح»جمع«صفح»به معنای پهنه صورت یا کاغذ و امثال آن است و در اینجا اشاره به این است که ظاهر منافقان پاک و درونشان آلوده است.
نقیّة.یمشون الخفاء،و یدبّون (1)الضّراء (2)،وصفهم دواء،و قولهم شفاء،و فعلهم الدّاء العیاء (3)) .
جمله «و یعمدونکم بکلّ عماد» اشاره به این است که آنها برای درهم شکستن شما از هروسیلهای استفاده میکنند؛شایعهافکنی،ایجاد تردید و تزلزل در صفوف مؤمنان، پاشیدن تخم بدبینی و فساد و...
جمله «و یرصدونکم بکلّ مرصاد» اشاره به این است که آنها از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به شما غافل نمیمانند.پیوسته در کمین هستند تا فرصتی بیابند و زهر خود را در کام شما بریزند.
جملههای بعد از آن،همگی حکایت از دوگانگی شخصیت آنها و تفاوت ظاهر و باطن آنان مینماید و میفرماید:دلهایشان بیمار و ظاهرشان سالم،گفتارشان به ظاهر شفابخش؛اما رفتارشان درد بیدرمان و تمام کارهایشان آمیخته با توطئههای مخفیانه و نقشههای پنهانی شیطانی است.
1) 6) .«یدبّون»از«دبیب»به معنای آهسته راه رفتن و قدمهای کوتاه برداشتن است و از نظر مفهوم لغوی هر جنبندهای را شامل میشود؛خواه سریع،راه برود یا آهسته.
2) 7) .«ضوّاء»یعنی بیشه و زمین گستردهای که درختان به هم پیچیدهای در آن وجود دارد و حیوانات بیابان برای مخفی کردن خود به آن پناه میبرند.
3) 8) .«عیاء»از«عیّ»به معنای عجز و ناتوانی گرفته شده و«داء عیاء»به معنای بیماری غیر قابل علاجی است که اطبّا از درمان آن عاجزند(عیاء در اینجا مصدری است که معنای وصفی دارد).
سپس در ادامه سخن به بیان سه وصف دیگر پرداخته،میفرماید:«بر رفاه و آسایش مردم حسد میورزند و بر بلا و ناراحتی آنان میافزایند و پیوسته تخم ناامیدی و یأس بر دلها میپاشند»؛ (حسدة (1)الرّخاء،و مؤکّدو البلاء،و مقنطو الرّجاء) .
قرآن مجید میگوید:« «إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُوا بِها» هرگاه نیکی به شما برسد ناراحت میشوند و هرگاه مصیبتی بر شما وارد گردد خوشحال میشوند» (2)و این طبیعت منافقان در هرعصر و در هرزمان است.
ایجاد یأس و بدبینی برای تضعیف ارادهها و درهم شکستن قدرت جهاد و مقاومت، یکی دیگر از حیلههای خطرناک منافقان است که اگر کارگر شود آثار بسیار زیانباری دارد.
این موضوع در دنیای امروز که فعالیت رسانههای جمعی بر همهجا سایه افکنده از گذشته خطرناکتر است.منافقانی که در بیرون و درون کشورهای اسلامی هستند با استفاده از این وسائل برای مأیوس کردن مسلمانان از برنامههای اصلاحی و از هرگونه پیشرفت و موفقیّت،وسائل شکست آنها را فراهم میسازند.باید در برابر این شیطان صفتان با تمام قدرت ایستاد و پیوسته مردم را به الطاف خفیّه و جلیّه الهی و پیشرفت و پیروزی امیدوار ساخت و شعارهای «إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ» (3)«وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» (4)را همه جا سر داد.
در ادامه به سه وصف دیگر اشاره کرده،میفرماید:«آنها در هرراهی کشتهای را به خاک افکندهاند،و به هردلی راهی دارند،و بر هرمصیبتی اشک دروغینی میریزند»؛ (لهم بکلّ طریق صریع (5)،و إلی کلّ قلب شفیع،و لکلّ شجو (6)دموع) .
1) 1) .«حسدة»جمع«حاسد»مانند«قتله»جمع«قاتل»به معنای کسی است که حسد میورزد.
2) 2) .آل عمران،آیه 120.
3) 3) .محمد،آیه 7.
4) 4) .آل عمران،آیه 139.
5) 5) .«صریع»از«صرع»بر وزن«فرع»به معنای به خاک افکندن گرفته شده و معنای مفعولی دارد یعنی به خاک افتاده،و به معنای کشتهای که به خاک افتاده به کار میرود.
6) 6) .«شجو»به معنای غم و غصه است.
جمله اوّل،کنایه کثرت افرادی است که به دست آنها و با توطئههای آنها کشته میشوند یا شدیدا آزاد میبینند.
جمله دوم،اشاره به این است که منافقان با انواع حیلهها و تملّقها تلاش میکنند در تمام دلها نفوذ کنند و خود را دوست همهکس قلمداد کنند،حتی کسانی که باهم اختلاف دارند و در دو قطب مختلفاند و از این طریق به فتنهانگیزی ادامه دهند.جمله سوم،اشاره به همدردیهای دروغین آنها و اشک تمساح ریختن در مصائب مؤمنان است تا کینهها و عداوتهای درونی خود را به این طریق بپوشانند و مردم را بفریبند و به دنبال خود به پرتگاه بکشانند و آنها را بیچاره کنند.
جمله چهارم،اشاره به کثرت کسانی است که از آنها ضربه خورده و از کار افتادهاند و یا هلاک شدهاند.اشاره به اینکه قربانیان آنها محدود نیست که به آسانی بتوان از کنار آنها گذشت؛به قدری گسترده است که گویی در هرکوچه و برزنی کشتهای بر اثر توطئههای آنها افتاده است.به این ترتیب اگر مسلمانان به موقع نقشههای آنها را نقشبرآب نکنند، هیچکس از ضربههای آنان در امان نخواهد بود.
جمله پنجم،از نیرنگهای آنها برای نفوذ در دلها خبر میدهد آنها همواره شریک دزد و رفیق قافلهاند و نشانههای قافله را در اختیار سارقان میگذارند و با آنها همکاری تنگاتنگ دارند و به همین دلیل سعی میکنند به هرکسی وانمود کنند دوست صمیمی او هستند.ششمین جمله نیز تکمیل و تأکیدی است برای آنچه در جمله قبل آمد.آنها سعی دارند خود را شریک غم مردم نشان دهند و بر مصائب آنان اشک تمساح بریزند،هر چند در دل میخندند و خوشحالند آری این است راه و رسم نفاق.
آنگاه امام علیه السّلام در ادامه سخن به دو صفت زشت و شوم دیگر آنان اشاره میکند و میفرماید:«آنها پیوسته مدح و ثنا به هم وام میدهند،و انتظار پاداش و جزا میکشند»؛ (یتقارضون الثّناء،و یتراقبون الجزاء) .
آری هرکدام از آنها در مجلسی به مدّاحی و ثناخوانی دیگری میپردازد و صفاتی را که هرگز در او وجود ندارد برمیشمرد،به این قصد که او هم در مجلس دیگری همینگونه از او مدح و ثنای دروغین بگوید.هرگز مدح و ثنای آنها به نیّت حقگویی و تقدیر از پاکان و نیکان نیست،بلکه هدف آن است که شبیه آن دروغها را در حق خود بشنود.
جمله «یتراقبون الجزاء» نیز تأکیدی بر این مطلب و یا چهره دیگری از این خلق و خوی زشت است؛یعنی هرگز خدمت بیریایی به کسی نمیکنند،بلکه دائما در برابر خدمت انتظار خدمت دارند؛نه فقط در ثناخوانی در همهجا و در هرکار.
سرانجام امام علیه السّلام این بخش را به بیان سه قسمت دیگر از رذائل اخلاقی منافقان پایان میبخشد و میفرماید:«هر گاه چیزی را طلب کنند اصرار میورزند،اگر کسی را ملامت کنند پردهدری میکنند،اگر مقامی به آنها سپرده شود راه اسراف پیش میگیرند»؛ (إن سألوا ألحفوا (1)،و إن عذلوا (2)کشفوا،و إن حکموا أسرفوا) .
نیاز انسانها به یکدیگر قابل انکار نیست و گاه این نیاز سبب میشود که انسان چیزی یا حلّ مشکلی را از دیگر بخواهد؛ولی اصرار کردن،کار زشتی است،زیرا ممکن است طرف نخواهد یا نتواند آن کار را انجام دهد و با آن خواسته موافقت نماید و از اصرار شرمنده و ناراحت شود.قرآن مجید در اوصاف مؤمنان نیازمند و تهیدست میفرماید:« «لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً» آنها هرگز با اصرار چیزی از مردم تقاضا نمیکنند» (3)ولی منافقان میخواهند به مقصود خود برسند،هرچند دیگری را مأخوذ به حیا کنند و مجبور سازند که برخلاف میلش عمل کند.
همچنین اگر به اصطلاح بخواهند کسی را نصیحت و امر به معروف کنند کاری میکنند که در میان جمع آبرویش بریزد،در حالی که اسلام دستور میدهد این کار با
ظرافت و دقت انجام شود؛نه آبروی مسلمانی بریزد و نه در دل ناراحت شود و غمگین گردد.
جمله «و إن حکموا أسرفوا» اشاره به این است که منافقان هرگاه به مقامی برسند نه تنها حق آن مقام را ادا نمیکنند،بلکه راه اسراف،پیش میگیرند؛هم خدا را ناراضی میکنند و هم مردم را و سعی دارند کیسهها برای منافع نامشروع خود بدوزند.قرآن مجید درباره بعضی از منافقان میگوید:« «وَ إِذا تَوَلّی سَعی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ» هنگامی که به مقامی میرسد در راه فساد در زمین گام برمیدارد و سعی دارد زراعتها و چهارپایان را نابود کند(با اینکه میداند)خدا فساد را دوست ندارد». (1)
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از«إن حکموا»این باشد که اگر آنها را در کاری به داوری بطلبند هرگز داوری عادلانهای نخواهند داشت و از مرز عدالت و دادگری تجاوز خواهند کرد.و مانعی ندارد که هردو تفسیر در مفهوم جمله جمع باشد.
1) 1) .بقره،آیه 205.البته تفسیر بالا یکی از تفاسیر آیه است.
قد أعدّوا لکلّ حقّ باطلا،و لکلّ قائم مائلا،و لکلّ حیّ قاتلا،و لکلّ باب مفتاحا،و لکلّ لیل مصباحا.یتوصّلون إلی الطّمع بالیأس لیقیموا به أسواقهم،و ینفقوا به أعلاقهم،یقولون فیشبّهون،و یصفون فیموّهون.قد هوّنوا الطّریق،و أضلعوا المضیق،فهم لمة الشّیطان،و حمة النّیران:
«أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ»
(منافقان)در برابر هرحقی باطلی آماده ساختهاند،و در برابر هردلیل محکمی شبههای،و برای هرزندهای قاتلی،و برای هردری کلیدی،و برای هرشبی چراغی(تا به مقاصد شوم خود نائل شوند).آنها با اظهار یأس و بیرغبتی(به دنیا)تلاش میکنند به مطامع خویش برسند و بازار خود را گرم کنند و کالای مورد علاقه خویش(ضلالت و گمراهی)را به فروش برسانند.
آنان سخنانی میگویند و مردم را به اشتباه میافکنند،و بیانات فریبندهای دارند تا دیگران را بفریبند.راه ورود به خواستههای خود را آسان،و طریق خروج از آن را تنگ و پر پیچوخم میسازند(تا مردم را در دام خود گرفتار کنند)آنها دارودسته شیطانند و شرارههای آتش دوزخ.(همانگونه خدا میفرماید)آنها حزب شیطانند و بدانید حزب شیطان زیانکارند.
برنامهریزی دقیق منافقان!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه که بخش پایانی است،اشاره مهمی دارد به اینکه منافقان با برنامهریزی کامل به سوی اهداف خود پیش میروند و برای حلّ هرمشکلی از مشکلات خود چارهای اندیشیده و برای نابود کردن مخالفان برنامهریزی نمودهاند، میفرماید:«آنها در برابر هر حقی باطلی آماده ساختهاند،و در برابر هردلیل محکمی، شبههای و برای هرزندهای قاتلی،و برای هردری کلیدی،و برای هرشبی چراغی تهیه کردهاند»؛ (قد أعدّوا لکلّ حقّ باطلا،و لکلّ قائم مائلا،و لکلّ حیّ قاتلا،و لکلّ باب مفتاحا،و لکلّ لیل مصباحا) .
در این پنج جمله با توجه به واژه«أعدّوا»(-آماده کردهاند)امام علیه السّلام از این حقیقت پرده برمیدارد که منافقان،همه مسائل مثبت جامعه را زیر نظر میگیرند و برای تخریب آن برنامهریزی میکنند و برای بنبستهایی که بر سر راه دارند راهحلهایی در نظر میگیرند تا بتوانند درهای بسته را بگشایند و موانع را از سر راه بردارند،حتی در شب تاریک با چراغ آیند تا گزیدهتر برند کالا!
در طول تاریخ مخصوصا قرنهای نخستین اسلام،شواهد زندهای برای کلام پرمعنای امام علیه السّلام دیده میشود؛از بهانهای که برای کنار زدن امام از صحنه خلافت(جوان بودن و یا شوخ طبع بودن)گرفته تا آتش زدن در بیت وحی،بعد از پیامبر اکرم،به بهانه مخالفت با اجماع مسلمین(اجماعی که وجود خارجی نداشت)و سپس خونخواهی عثمان،آن هم از سوی کسانی که دستشان به خون عثمان آلوده بود و بالا بردن قرآنها بر سر نیزهها در زمانی که در آستانه شکستن بودند و مانند آن.
جالب این است که گاه به اموری متوسل میشدند که هرانسان آگاهی را شدیدا در تعجّب فرومیبرد؛مثلا هنگامی که به لشکریان معاویه گفتند شما«فئه باغیه»(گروه
ستمگر)هستید که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در حدیث معروف درباره عمار خبر داده بود و بیش از سی سال قبل،به عمّار خطاب کرد و گفت:«تو را فئه باغیه خواهند کشت»آنها در برابر این استدلال محکم و روشن گفتند«قاتل عمّار علی است،زیرا او عمّار را به همراه خود آورد! اگر نیاورده بود ما او را نمیکشتیم». (1)
سپس امام علیه السّلام به یکی دیگر از نیرنگهای آنها برای نفوذ در دلها اشاره کرده میفرماید:
«آنها با اظهار یأس و بیرغبتی(به دنیا)تلاش میکنند به مطالع خویش برسند و بازار خود را گرم کرده.کالای مورد علاقه خویش(ضلالت و گمراهی)را به فروش برسانند»؛ (یتوصّلون إلی الطّمع بالیأس لیقیموا به أسواقهم،و ینفقوا به أعلاقهم (2)) .
آنها سوداگران مرموزی هستند که سرمایه آنان کفر و نفاق و ضلالت و مشتریانشان افراد سادهاندیش و بهای این معامله از دست دادن دین و ایمان است.
همانگونه که گاه بعضی از تجّار برای گرم کردن بازار خویش،نسبت به فروش جنس به مشتریان بیاعتنایی نشان میدهند تا به مقتضای«الانسان حریص علی ما منع»آتش شوق را در دل آنها بیفروزند و بازار خود را گرم کنند و متاع کاسد و فاسد خود را به اعلی القیم بفروشند.
آنگاه میافزاید:«آنان سخنانی میگویند و مردم را به اشتباه میافکنند،توصیف میکنند تا مردم را بفریبند»؛ (یقولون فیشبّهون،و یصفون فیموّهون (3)) .
آری!آنها پیوسته کفر و نفاق و گمراهی و ضلال را در لباس حق جلوه میدهند تا تودههای مردم که بهطور فطری و طبیعی خواهان حقاند،باطل آنها را بپذیرند و در طریق گمراهی گام بردارند.
در وصف دیگر میافزاید:«آنها راه ورود به خواستههای خود را آسان،و طریق خروج از
آن را تنگ و پرپیچوخم میسازند(تا مردم را در دام خود گرفتار سازند)»؛ (قد هوّنوا الطّریق،و أضلعوا (1)المضیق) .
این روش را امروز هم در منافقان عصر خویش میبینیم که با شرایط سهلی افراد را وارد گروه خویش میسازند،آنگاه چنان دست و پای با انواع تعهدات و بدهکاریها میبندند که خروج از جرگه آنان بسیار سخت است.جهانخواران عصر ما برای گرفتار ساختن ملتها و کشورها،نخست با شرایط سادهای وامهای سخاوتمندانه به آنها میدهند.هنگامی که آنها را گرفتار ساختند فشارها را پیدرپی بر آنها وارد میسازند و خواستههای خود را بر آنان تحمیل میکنند،در حالی که چنان دست و پای آنها بسته که راه خروج و بازگشت ندارند.
سرانجام امام علیه السّلام در پایان این خطبه،هشدار میدهد و میفرماید:«آنها دارودسته شیطانند و شرارههای آتش دوزخ(همانگونه که خدا میفرماید)آنها حزب شیطانند،و بدانید حزب شیطان زیانکارانند»؛ (فهم لمة (2)الشّیطان،و حمة (3)النّیران: «أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ» (4)) .
نفاق و منافقان در طول تاریخ
هیچکس نمیتواند تاریخچهای برای نفاق و منافقان تعیین کنند.در جوامعی که
1) 1) .«اضلعوا»در اصل از ریشه«ضلع»به معنای دنده گرفته شده و چون دندهها معمولا کج است«اضلاع» به معنای کجومعوج ساختن آمده است.
2) 2) .«لمة»جمعیّتی است از مردان و زنان و بعضی تعداد آن را سه تا ده ذکر کردهاند و ممکن است در اینجا اشاره به این باشد که نفرات آنها کم و خطراتشان زیاد است.
3) 3) .«حمة»به معنای سم و زهر است و به هرچیز گزندهای«حمة»اطلاق میشود،مانند سوزش و حرارت آفتاب.
4) 4) .مجادله،آیه 19.
افراد فاسد و مفسدی وجود داشتهاند،تا زمانی که قدرت بر مبارزه آشکار در خود میدیدند؛به مبارزه ادامه میدادند؛ولی هنگامی که شکست میخوردند،لباس نفاق در تن میپوشیدند و به صورت جمعیّتهای زیرزمینی درمیآمدند و اهداف شوم خود را از این طریق ادامه میدادند.در ظاهر تسلیم شده و اعلام وفاداری و پیوستن به تودههای مردم میکردند؛ولی در باطن اهداف شوم خود را با برنامهریزی دقیق دنبال میکردند.
ویژگی اصلی منافقان،داشتن شخصیت دوگانه است.دوگانگی ظاهر و باطن،گفتار و رفتار،جلسات خصوصی و عمومی و دوگانگی در همهچیز،که شرح آن را امام امیر مؤمنان علیه السّلام در این خطبه به صورتی بسیار دقیق بیان فرموده است.
آنها خود را اصلاحطلب میخوانند،در حالی که مفسدان واقعی هستند.خود را عاقل و هوشیار و دیگران را ابله و نادان میدانند،در حالی که واقعا ابلهانی شیطانصفتند.
آنها شریک دزد و دوست قافله،رفیق مردم و عامل بیگانه،غمخوار کشور و عامل استعمارند.
آنها به هنگام بروز طوفانها و رسیدن وقت فداکاری به بهانههای واهی و گفتن «إِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَةٌ» (1)میدان را خالی میکنند و معمولا در این هنگام است که پرده نفاق بر اثر طوفان از چهرههای آنها کنار میرود و شناخته میشوند.
برخلاف آنچه گروهی از سادهاندیشان اهل سنّت فکر میکنند که هرکس پیامبر خدا را ملاقات کرد و در خدمت او بود و سخنان او را شنید و چشم او بر صورت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله افتاد،در هاله قداستی به نام«صحابی»قرار میگیرد و صدق و عدالت او مسلّم میشود، برخلاف این پندار در میان معاصران پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،منافقان خطرناکی بودند که در سوره «منافقین»و از آن آشکارتر و گستردهتر در سوره«احزاب»و«توبه»و بعضی سورههای دیگر قرآن با صراحت به آنها اشاره شده و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در مقابل آنها موضعگیری سختی داشته است.
1) 1) .احزاب آیه،13.
کسی که این سورهها را با دقت بررسی کند میداند که موج نفاق و منافقگری،حتی در سالهای آخر عمر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله،شدید بوده؛اما نفوذ و قدرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و پیروزی آشکار مؤمنان راستین،ابتکار عمل را از دست آنها گرفته بود.
آنها بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله به جنبوجوش درآمدند و با نقشههای بسیار مرموز،آن قدر تلاش کردند که در عصر بنی امیّه بر جای پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به عنوان خلیفه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله تکیه زدند و کسی که در اواخر عمر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله اسلام را پذیرفته بود و فرزند دشمن شماره یک اسلام؛یعنی ابو سفیان به شمار میرفت بر جای رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله نشست و«خال المؤمنین»شد.این داستان سر دراز دارد که فعلا از آن میگذریم.
در دنیای امروز نفاق بیش از هرزمان دیگری دیده میشود.منافقان با برنامهریزی بسیار حساب شده و ابزار و سرمایه فراوان و عمّال وسیع در همهجای دنیا و حتی با بهرهگیری از وسایل مدرن به شیطنتهای گسترده خود مشغولند.
دولتهای استعماری که حیات آنها به مکیدن خون دیگران وابسته است،در پناه عناوینی مانند حقوق بشر و آزادی و دموکراسی،بدترین جنایات را انجام میدهند.اگر در کشوری که مورد پسند آنها نیست در صورتی که کمترین خشونتی با یک زندانی شود فریاد برمیکشند؛ولی در زندانهایی،همچون زندان«ابو غریب»عراق و«گوانتانامو» جنایاتی انجام میدهند که در تاریخ بیسابقه بوده است و اخبار تکاندهنده آنها در عصر و زمان ما همهجا منتشر شده است.
در پناه لفظ آزادی،آزادی عمل و عقیده را از همه مخالفان خود میگیرند و سعی دارند همهجا حکومتهای وابسته به خود به وجود آورند و گاه با صراحت میگویند بهترین گزینه برای ما حکومتهایی است که حافظ منافع ما باشد.
آنها دم از حکومتهای مردمی میزنند؛ولی در هرنقطهای از جهان که مردم حکومتی برپا کردند که حافظ منافع آنها نبود با تمام قوا سعی میکنند آن را ساقط کنند.
گاه از طریق کمکهای مردم و وامهای باعوض و بلاعوض وارد میشوند؛ولی هدف
اصلی آنها وابسته کردن ملتها و دولتهاست؛زیرا هنگامی که وابسته شدند به حکم اجبار آنچه را به آنها دیکته کنند باید بپذیرند و این داستان بسیار مفصلتری دارد که شرح آن را در یک کتاب و چند کتاب نمیتوان نوشت.
تنها راه رهایی از چنگال این منافقان دژخیم و خطرناک و چندین چهره،اتحاد ملتهای مظلوم و دربند است که نخست پرده از چهره آنها برگیرند و آنها را معرفی کنند و سپس به گونهای هماهنگ با آنها بستیزند و به یقین چون منافقان،تنها دنبال اهداف مادی هستند هرگز روح فداکاری ندارند.سرانجام شکست میخورند و عقبنشینی میکنند.
و من خطبة له علیه السّلام
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن پس از ستایش خدا و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله مردم را نصیحت میفرماید.
بحث هایی را که امام علیه السّلام در این خطبه بیان فرموده است میتوان در سه بخش خلاصه کرد:نخست حمد و ثنای پروردگار با ذکر آثاری از آن ذات مقدّس،از عجایب جهان هستی و سپس شهادت به نبوت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و اشاره به اوصاف دیگری از صفات بارز آن حضرت.
در بخش دوم اشاره به هدف آفرینش انسان میکند و مراقبت الهی را بر او با عبارات بسیار زیبایی شرح میدهد.
در بخش سوم اندرزهایی درباره تقوا و آماده شدن برای سفر آخرت و حضور در دادگاه عدل الهی آمده است.
1) 1) .سند خطبه: این خطبه از معدود خطبههایی است که مدرکی جز نهج البلاغه برای آن نیست.
الحمد للّه الّذی أظهر من آثار سلطانه،و جلال کبریائه،ما حیّر مقل العقول من عجائب قدرته،و ردع خطرات هماهم النّفوس عن عرفان کنه صفته.
و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه،شهادة إیمان و إیقان،و إخلاص و إذعان.و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله،أرسله و أعلام الهدی دارسة،و مناهج الدّین طامسة،فصدع بالحقّ؛و نصح للخلق،و هدی إلی الرّشد،و أمر بالقصد، صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که از آثار عظمت و جلال کبریاییش آنقدر آشکار ساخته که دیده عقول را از شگفتیهای قدرتش در حیرت فروبرده،و اندیشههای بلند انسانها را از شناخت کنه صفاتش بازداشته است،و گواهی میدهم که معبودی جز خداوند یکتا نیست؛گواهی برگرفته از ایمان و یقین و اخلاص و اذعان،و گواهی میدهم که محمد صلّی اللّه علیه و اله بنده و فرستاده اوست.هنگامی او را فرستاد که نشانههای هدایت کهنه و فرسوده و جادّههای دین محو شده بود.او حق را آشکار ساخت و برای مردم دلسوزی و خیرخواهی کرد و آنان به سوی کمال،هدایت نمود و به عدل و داد،امر فرمود.رحمت و سلام خدا بر او و خاندانش باد.
قیام پیامبر در شرایط بسیار سخت
همانگونه که در آغاز خطبه اشاره شد،امام علیه السّلام این خطبه را-مانند بسیاری از خطبههای دیگر-با حمد و ثنای الهی شروع میکند؛ولی با تغییراتی تازه و تشبیهاتی نوین و روحپرور.
میفرماید:«حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که از آثار عظمت و جلال کبریاییش آنقدر آشکار ساخته که دیده عقول را از شگفتیهای قدرتش در حیرت فرو برده،و اندیشههای بلند انسانها را از شناخت کنه صفاتش بازداشته است»؛ (الحمد للّه الّذی أظهر من آثار سلطانه،و جلال کبریائه،ما حیّر مقل (1)العقول من عجائب قدرته،و ردع خطرات هماهم (2)النّفوس عن عرفان کنه صفته) .
به راستی اگر کسی در جهان آفرینش از ذرات اتم گرفته تا منظومههای آسمانی و کهکشانها و از انواع گیاهان و گلها و میوهها گرفته تا اقسام شگفتانگیز حیوانات،پرندهها و درندهها و ماهیان دریاها و وحوش بیابانها و انواع عجیب حشرات و جانداران ذرهبینی، دقت کند هرروز عجایب تازه و شگفتیهای نوینی در آنها میبیند و پیشرفت علم و دانش بشری نیز هرروز پرده جدیدی از این شگفتیها را نشان میدهد،به گونهای که انسان در قدرت آفریدگار حیران میشود و روزبهروز این حقیقت آشکارتر میگردد که او بالاتر از خیال و قیاس و وهم ماست و بالاتر است از آنچه دیدهایم و خواندهایم و نوشتهایم.
سپس امام علیه السّلام به سراغ اقرار به شهادتین میرود؛ولی هریک از آن دو را با تعبیراتی
1) 1) .«مقل»جمع«مقله»بر وزن«غرفه»به معنای قسمت دوری چشم اعم از سیاهی و سفیدی است و در اینجا امام علیه السّلام عقل را تشبیه به انسانی کرده که دارای چشمی است که به اشیای شگفتانگیزی خیره شده و در آن حیران شده است.
2) 2) .«هماهم»جمع«همهمه»به معنای صدای آهسته یا صدایی است که به گوش میخورد اما معنا و مفهوم آن درک نمیشود.
تازه بیان میکند و میفرماید:«و گواهی میدهم که معبودی جز خداوند یکتا نیست، گواهی برگرفته از ایمان و یقین و اخلاص و اذعان»؛ (و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه،شهادة إیمان و إیقان،و إخلاص و إذعان (1)) .
این چهار تعبیر(ایمان و ایقان و اخلاص و اذعان)اشاره به چهار مرحله از باورهای دینی است؛ایمان مرحله اوّل است که انسان چیزی را میپذیرد و باور میکند،هرچند ممکن است در اطراف آن،شکوک و شبهات جزئی وجود داشته باشد؛ولی مرحله ایقان مرحلهای است که گردوغبار آن شبهات و شکها زدوده میشود و باورهای قلبی شفاف و درخشنده میگردد.
مرحله اخلاص مرحله نفی ما سوی اللّه است که همهچیز را غیر خدا کنار میزند،تنها او را میبیند و به او عشق میورزد و با او سخن میگوید و از او طلب میکند و سرانجام مرحله اذعان فرامیرسد که به گفته اهل لغت به معنای اقرار آمیخته با خضوع است؛ یعنی ایمان او در جای جای اعمال و گفتار و رفتار او آشکار میشود و همه زندگی او به رنگ الهی درمیآید و مصداق «صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً» (2)میشود.
بدیهی است هر گاه ایمان و یقین و اخلاص در وجود انسان ریشهدار شود ثمره نهایی آن همان اعمال انسان است.
آنگاه امام بعد از شهادت به یکتایی پروردگار،به شهادت نبوّت با ذکر صفات برجستهای از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و اشاراتی به اهداف نبوّت میپردازد و میفرماید:«و گواهی میدهم که محمّد بنده و فرستاده اوست،هنگامی او را فرستاد که نشانههای هدایت کهنه و فرسوده،و جادّههای دین محو شده بود.او حق را آشکار ساخت و برای مردم
دلسوزی و خیرخواهی کرد و به سوی کمال هدایت نمود،و به عدل و داد امر فرمود.
رحمت و سلام خدا بر او و خاندانش باد»؛ (و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله،أرسله و أعلام الهدی دارسة (1)،و مناهج الدّین طامسة (2)،فصدع (3)بالحقّ؛و نصح للخلق،و هدی إلی الرّشد،و أمر بالقصد،صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) .
اعلام هدی به معنای نشانههایی است که در مسیر راه مسافران قرار میدهند تا جاده را گم نکنند(مانند علائم راهنمایی امروز که بر سر راهها میگذراند تا هرکس مقصد خویش را بشناسد و پیش گیرد)و در اینجا اشاره به تعلیمات آنها و پیشوایان دین و آموزههای کتب آسمانی است.
جمله «و مناهج الدّین طامسة» اشاره به قوانین آسمانی است که در عصر جاهلیّت به فراموشی سپرده شده بود.
آری در چنین شرایط و چنین محیطی که ظلمت کفر،همهجا را فراگرفته بود، پیغمبر اسلام قیام کرد و چهار برنامه را اجرا فرمود:نخست حق را در معارف دینی آشکارا بیان کرد.سپس به خیرخواهی مردم برخاست و با اندرزها و نصایح خود آنها را به ترک گناه و فساد و زشتیها و نامردیها فراخواند و در مرحله سوم آنها را به آنچه مایه تکامل انسان بود هدایت کرد و در چهارمین مرحله دعوت به عدل و داد و میانهروی و اعتدال در
1) 1) .«دارسة»از ریشه«در است»در اصل به معنای تکرار چیزی است و از آنجا که به هنگام فراگرفتن چیزی،استاد مطالب را تکرار میکند به آن درس میگویند و چون حوادث پیدرپی،و باد و باران سبب فرسودگی و کهنگی بناها میشود این تعبیر به معنای فرسودگی نیز به کار میرود و در خطبه بالا اشاره به همین معناست.
2) 2) .«طامسة»از«طمس»بر وزن«شمس»به معنای محو شدن و از بین رفتن آثار چیزی است و به معنای محو کردن نیز آمده است.
3) 3) .«صدع»از ریشه«صدع»بر وزن«صبر»در اصل به معنای مطلق شکافتن یا شکافتن اجسام محکم است و چون با شکافتن چیزی درونش آشکار میشود این واژه به معنای آشکار کردن نیز به کار میرود و در خطبه بالا همین معنا اراده شده است.
همهچیز فرمود(درود و سلام پروردگار بر او و آلش باد).
امام در این عبارات کوتاه،هم ترسیم واضحی از وضع عصر جاهلیت نموده و هم ارکان دعوت پیغمبر اسلام را بیان کرده است.
و اعلموا،عباد اللّه،أنّه لم یخلقکم عبثا،و لم یرسلکم هملا،علم مبلغ نعمه علیکم،و أحصی إحسانه إلیکم،فاستفتحوه،و استنجحوه،و اطلبوا إلیه و استمنحوه،فما قطعکم عنه حجاب،و لا أغلق عنکم دونه باب،و إنّه لبکلّ مکان،و فی کلّ حین و أوان،و مع کلّ إنس و جانّ؛لا یثلمه العطاء،و لا ینقصه الحباء،و لا یستنفده سائل،و لا یستقصیه نائل،و لا یلویه شخص عن شخص،و لا یلهیه صوت عن صوت،و لا تحجزه هبة عن سلب،و لا یشغله غضب عن رحمة،و لا تولهه رحمة عن عقاب،و لا یجنّه البطون عن الظّهور،و لا یقطعه الظّهور عن البطون.قرب فنأی،و علا فدنا،و ظهر فبطن،و بطن فعلن،و دان و لم یدن.لم یذرء الخلق باحتیال،و لا استعان بهم لکلال .
بدانید ای بندگان خدا که خداوند شما را بیهوده نیافریده و بیسرپرست رها نساخته است.خدا از مقدار و اندازه نعمتهایش بر شما آگاه است و مراتب احسان و نیکی خود را بر شما شماره فرموده است.(و همه کارهایش از روی حکمت است)حال که چنین است از او درخواست گشایش و پیروزی(و گشودن درهای سعادت)کنید.دست نیاز به سوی او دراز کرده،عطا و بخشش را از او بخواهید،زیرا میان شما و او حجابی نیست و دری بین او و شما بسته نشده است.او در همهجا و در هرلحظه و با هرکس از انس و جنّ همراه است.
نه بخشش از داراییاش میکاهد و نه عطایا آسیبی به خزاین او میرساند.نه درخواست
کنندگان،نعمتش را تمام میکند و نه بهرهمندان از عطایش،به مواهب او پایان میدهند.
و توجه او به کسی وی را از دیگری غافل نمیسازد و شنیدن صدایی او را از شنیدن صدای دیگری بازنمیدارد.عطا و بخشش او به کسی مانع از سلب نعمت(در آنجا که مصلحت باشد)نمیگردد و غضبش او را از رحمت بازنمیدارد و رحمتش او را از عذاب و کیفر(به هنگام لزوم)غافل نمیسازد.نه آنچه پنهان است او را از آنچه آشکار است بازمیدارد و نه آنچه آشکار است او را از آنچه نهان است جدا میسازد.او نزدیک است و در عین حال دور؛ بلند مرتبه است و در همان حال نزدیک؛آشکار است و پنهان؛پنهان است و آشکار.همه را(در برابر اعمالشان)جزا میدهد و کسی به او جزایی نخواهد داد.در آفرینش مخلوقات نیاز به فکر و اندیشه نداشته و به جهت خستگی از کسی کمک نخواسته است.
خوان نعمت بیدریغش همهجا گسترده است
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به سه نکته اساسی اشاره میفرماید:نخست مسئله هدف آفرینش.سپس نعمتهای فراوان الهی که شامل حال همه بندگان میشود و سرانجام،بر مراقبت دائمی و حضور الهی در همهجا و همهحال تأکید مینهد.
در قسمت اوّل میفرماید:«بدانید ای بندگان خدا که خدا شما را بیهوده نیافریده و بی سرپرست رها نساخته است»؛ (و اعلموا،عباد اللّه،أنّه لم یخلقکم عبثا،و لم یرسلکم هملا (1)) .
این سخن در واقع برگرفته از کلام خداست که میفرماید:« «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ» آیا چنین پنداشتهاید که ما شما را بیهوده آفریدهایم و به سوی ما بازنمیگردید». (2)
به یقین خداوند حکیم و دانا هرگز کاری عبث و بیهوده انجام نمیدهد،گرچه منافع و سودهای افعال خدا به خدا بازنمیگردد،چون او بینیاز مطلق است؛ولی به یقین افعال او آثار و برکاتی دارد که به بندگانش باز میگردد.
چون داشتن هادی و راهنما،نخستین شرط برای وصول به هدف است،به دنبال جمله «لم یخلقکم عبثا» جمله «لم یرسلکم هملا» آمده است،زیرا ارسال در اینگونه موارد به معنای رها ساختن و«همل»در اصل به گله بیچوپان گفته میشود.بدین ترتیب،مسئولیت انسان با این اشاره در برابر اهداف آفرینش و هدایت رهبران،روشن میگردد.
در قسمت دوّم میفرماید:«خدا از مقدار و اندازه نعمتهایش بر شما آگاه است و مراتب احسان و نیکی خود را بر شما شماره فرموده است(و همه کارهایش از روی حکمت است)»؛ (علم مبلغ نعمه علیکم،و أحصی إحسانه إلیکم) .
نعمت و احسان،شامل تمام نعمتهای مادی و معنوی و حتی استعدادهای گوناگون درونی میشود و این بدان معناست که مردم از نعمتهای او بهره گیرند و طریق ناسپاسی پیش نگیرند و نعمتهای الهی را بیهوده به هدر ندهند و از سستی و تنبلی در بهرهگیری از آن بپرهیزند و بدانند برای رسیدن به هدف آفرینش و کمال مطلوب،همه اسباب و وسائل آماده است.
آنگاه سومین مطلب را عنوان میکند و میفرماید:«حال که چنین است(و همه وسائل سعادت آماده شده)از او درخواست گشایش و پیروزی بطلبید،دست نیاز را به سوی او دراز کرده و عطا و بخشش را از او بخواهید،چرا که میان شما و او حجابی نیست و دری بین او و شما بسته نشده است»؛ (فاستفتحوه (1)،و استنجحوه (2)،و اطلبوا إلیه و
استمنحوه (1)،فما قطعکم عنه حجاب،و لا أغلق عنکم دونه باب) .
اشاره به اینکه فیض از مبدأ فیّاض آماده شده،اکنون نوبت شماست که دست طلب به دامان لطفش بزنید و درهای رحمتش را بگشایید و رستگاری را از او بطلبید و میدانیم هنگامی که فاعلیت فاعل با قابلیت قابل بیامیزد نتیجه قطعی و حتمی است.
حضرت برخلاف پندار بتپرستان و مشرکان و پیروان آنها در عصر و زمان ما،که گمان میکنند مستقیما نباید به درگاه خدا رفت،بلکه باید غیر او را پرستید تا او راه را بگشاید،میفرماید:هیچ رادع و مانعی بر سر راه نیست و همه بندگان میتوانند به درگاه خدا بروند و اگر گاهی از آبروی شفیعان بهره میگیرند آن هم تأکید دیگری است بر ارتباط مستقیم به ذات پاک خدا و عمل به دستور او.
آنگاه در توضیح این سخن اشاره به سه نکته دیگر میکند و تفاوت عطا و بخشش الهی را با دیگران در این سه نکته روشن میسازد و میفرماید:«او در همهجا و در هر لحظه و با هر کس از انس و جنّ همراه است.نه بخشش از داراییاش میکاهد و نه عطایا آسیبی به خزاین او میرساند.نه درخواستکنندگان،نعمتش را تمام میکند و نه بهرهمندان از عطایش،به مواهب او پایان میدهند»؛ (و إنّه لبکلّ مکان،و فی کلّ حین و أوان،و مع کلّ إنس و جانّ؛لا یثلمه (2)العطاء،و لا ینقصه الحباء (3)،و لا یستنفده سائل،و لا یستقصیه نائل) .
به این ترتیب،خداوند بخشندهای است که در همهجا حضور دارد و دست همه نیازمندان به دامان کبریاییاش میرسد،بلکه در همهجا با هرکسی همراه است و از
1) 1) .«استمنحوا»از ریشه«منح»بر وزن«منع»در اصل به معنای واگذار کردن شیر حیوان به خود حیوان است.سپس به هرگونه عطیّه و بخشش اطلاق شده،بنابراین استمناح به معنای طلب عطایاست.
2) 2) .«یثلم»از ریشه«ثلم»بر وزن«صبر»و«ثلمه»بر وزن«ضربه»در اصل به معنای لبه چیزی شکستن است.سپس به هرکاری که صدمهای بر کسی یا چیزی وارد کند اطلاق شده است.
3) 3) .«حباء»از ریشه«حبو»بر وزن«ختم»در اصل به معنای بخشش چیزی بدون انتظار پاداش است و در جمله بالا نیز به همین معناست.
سوی دیگر،عطایای او حدّ و مرز و نهایتی ندارد و بیم این نمیرود که اگر به افرادی ببخشد دیگران در مضیقه قرار گیرند:
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر
که کریم است و رحیم است و غفور و ودود
کرمش نامتناهی نعمش بیپایان
هیچ خواهنده از این در نرود بیمقصود
زیرا او وجودی است از هرنظر نامتناهی،به همین دلیل کرمش نامتناهی است و نعمت و عطایش نیز نامتناهی،بلکه مطابق آنچه در دعای افتتاح آمده است:«و لا تزیده کثرة العطاء إلاّ جودا و کرما؛فزونی بخشش جز بر جود و کرم او نمیافزاید»،اشاره به اینکه هرقدر بیشتر ببخشد مردم بیشتر به جود و کرمش امیدوار میشوند.
آنگاه به نکته سوم پرداخته،میفرماید:«(او همانند مخلوقاتش نیست)و توجه به کسی وی را از دیگری غافل نمیسازد و شنیدن صدایی او را از شنیدن صدای دیگر باز نمیدارد.عطا و بخشش او به کسی مانع از سلب نعمت(در آنجا که مصلحت باشد) نمیگردد،و غضبش او را از رحمت بازنمیدارد،و رحمتش او را از عذاب و کیفر(به هنگام لزوم)غافل نمیسازد،نه آنچه پنهان است او را از آنچه آشکار است بازمیدارد،و نه آنچه آشکار است او را از آنچه نهان است جدا میسازد»؛ (و لا یلویه (1)شخص عن شخص،و لا یلهیه صوت عن صوت،و لا تحجزه هبة عن سلب،و لا یشغله غضب عن رحمة،و لا تولهه (2)رحمة عن عقاب،و لا یجنّه (3)البطون عن الظّهور،و لا یقطعه
1) 1) .«یلوی»از ریشه«لیّ»بر وزن«حیّ»به معنای اعراض کردن و سر برگرداندن و منحرف ساختن است.
2) 2) .«توله»از«وله»بر وزن«فرح»به معنای حیرت و سرگردانی از شدّت غم و اندوه است و لذا به شخص عاشق غمگین«واله»گفته میشود.
3) 3) .«یجن»از ریشه«جنّ»بر وزن«فنّ»به معنای مستور ساختن و پوشاندن است،لذا به کسی که عقلش پوشیده شده،مجنون گفته میشود و بر طایفه جن به جهت مستور بودن،این لفظ اطلاق شده است و به-
الظّهور عن البطون) .
این جملههای هفتگانه،از یکسو تشویقی است برای بندگان که هرچه میخواهند از او بخواهند و بدانند.اگر همه مخلوقاتی که در پهنه جهان آفرینش وجود دارند،دست به دعا بردارند و همزمان خواستههایی را مطرح کنند،او از همه خواستههای این افراد آگاه و باخبر است.چیزی که در غیر خداوند مطلقا دیده نمیشود،حتی گاه سؤال یک نفر آنها را از سؤال نفر دوم غافل میکند.
از سوی دیگر،هشداری است به همه بندگان،که مراقب حضور ذات پروردگار در همه حال باشند و بدانند همانگونه که نعمت و عطایش بیپایان است و هیچ خوانندهای از در او بیمقصود بازنمیگردد،همچنین رحمتش مانع غضب،و نعمتش مانع کیفر بدکاران و ظالمان نیست و آنچه در خلوت و جلوت و آشکار و نهان انجام میدهند برای او نمایان است.اساسا آشکار و نهان،دور و نزدیک درباره آن ذات نامتناهی،مفهوم ندارد.این مخلوقانند که محدودند و دور و نزدیک و آشکار و نهان دارند.
آنگاه امام علیه السّلام با ذکر هفت جمله دیگر مربوط به اوصاف خداوند متعال،آنچه را در جملههای قبل آمد تشریح کرده و بر آن تأکید مینهد و میفرماید:«او نزدیک است و در عین حال دور،بلند مرتبه است و در همان حال نزدیک،آشکار است و پنهان و پنهان است و آشکار.همه را(در برابر اعمالشان)جزا میدهد و کسی به او جزا نخواهد داد.در آفرینش مخلوقات نیاز به فکر و اندیشه نداشته،و به جهت خستگی از کسی کمک نخواسته است»؛ (قرب فنأی،و علا فدنا،و ظهر فبطن،و بطن فعلن،و دان (1)و لم یدن.لم یذرء (2)الخلق باحتیال،و لا استعان بهم لکلال (3)) .
همه این اوصاف هفتگانه،در واقع از یک نقطه سرچشمه میگیرد و آن اینکه او وجودی است نامتناهی از هرنظر و به همین دلیل همهجا حضور دارد و در عین حال کنه ذات بیانتهایش از دسترس افکار دور است.ظاهر و باطن،دور و نزدیک،برای او یکسان است و با توجه به علم بیپایانش نیازی به فکر و اندیشه به هنگام آفرینش ندارد و نیز به همین دلیل خستگی و کلال در ذات او راه نمییابد،زیرا این از اوصاف مخلوقات است که قدرت و توان محدودی دارند به هنگامی که قدرتشان پایان گیرد خسته و ناتوان و وامانده میشوند.
امام علیه السّلام نهایت فصاحت و بلاغت را در این جملهها به کار گرفته که حقیقت واحدی را در چهرههای گوناگونی و با عباراتی زیبا و متنوّع منعکس ساخته است.
أوصیکم،عباد اللّه،بتقوی اللّه،فإنّها الزّمام و القوام،فتمسّکوا بوثائقها،و اعتصموا بحقائقها،تؤل بکم إلی أکنان الدّعة و أوطان السّعة، و معاقل الحرز و منازل العزّ، «لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ» ،و تظلم له الأقطار،و تعطّل فیه صروم العشار.و ینفخ فی الصّور،فتزهق کلّ مهجة، و تبکم کلّ لهجة،و تذلّ الشّمّ الشّوامخ،و الصّمّ الرّواسخ،فیصیر صلدها سرابا رقرقا،و معهدها قاعا سملقا،فلا شفیع یشفع،و لا حمیم ینفع،و لا معذرة تدفع .
ای بندگان خدا!شما را به تقوا سفارش میکنم که زمام و مهار انسان و قوام زندگی اوست،پس به وسیلههای مطمئن تقوا،تمسک جویید و به حقایق آن،چنگ زنید تا شما را به سرمنزل آرامش و جایگاههای پروسعت و قلعههای محکم و سراهای عزت برساند.
در آن روز که چشمها در آن خیره شود و از حرکت بازایستد و همه اقطار جهان تیره و تار گردد و گلههای شتران(نفیسترین ثروتهای عرب)بیصاحب میماند(و به فراموشی سپرده خواهد شد)در آن هنگام در صور دمیده میشود،قلبها از کار میافتد،زبانها بند میآید،کوههای بلند فرومیریزند و سنگهای محکم درهم میشکنند و آن سنگهای سخت چنان متلاشی و صاف میشوند که همچون سرابی لرزان به نظر میآیند و جای آنها،صاف و هموار میگردد،چنانکه گویی هرگز کوهی در آنجا وجود نداشته است(در آن روز)نه شفیعی وجود دارد که شفاعت کند و نه دوستی که سودی بخشد و نه عذر موجهی که عذاب الهی را برطرف سازد.
دورنمای هولانگیز قیامت
در این بخش از خطبه همه انسانها را به تقوای الهی سفارش میکند و آثار مهم تقوا را برمیشمرد و میفرماید:«ای بندگان خدا،شما را به تقوا سفارش میکنم که زمام و مهار انسان و قوام زندگی اوست»؛ (أوصیکم،عباد اللّه،بتقوی اللّه،فإنّها الزّمام و القوام) .
تعبیر به«زمام»که در اصل به معنای افسار است،اشاره به نیروی بازدارندگی تقواست که انسان را در برابر گناهان مهار میکند و از سقوط در پرتگاههای فساد و گناه و گرفتار شدن در دام شیطان و هوای نفس بازمیدارد.«قوام»اشاره به این است که پایههای زندگی پاک و آمیخته با سعادت،بر آن استوار است و به تعبیر دیگر:تقوا از یک سو جنبه بازدارندگی دارد و از سوی دیگر جنبه سازندگی و هرگاه این دو،دست به دست هم بدهد سعادت و نجات انسان کامل میشود و در یک کلام با وجود تقوا،سعادت انسان از نظر مادی و معنوی کامل است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه،«زمام»و«قوام»را مربوط به عبادات دانستند،در حالی که جمله از قبیل حذف متعلق است که عمومیت به مفهوم آن میبخشد و آیات قرآن نیز گواه بر این است که تقوا،هم سبب نجات در آخرت و هم مایه برکت در زندگی مادی دنیاست.از یک سو میفرماید: «تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ کانَ تَقِیًّا» (1)و از سوی دیگر میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» (2)
در ادامه سخن به عنوان توضیح و تأکید میافزاید:«به وسیلههای مطمئن تقوا، تمسّک جویید و به حقایق آن،چنگ زنید تا شما را به سرمنزل آرامش و جایگاههای پر
وسعت و قلعههای محکم و سراهای عزت برساند»؛ (فتمسّکوا بوثائقها (1)،و اعتصموا بحقائقها (2)،تؤل (3)بکم إلی أکنان (4)الدّعة (5)و أوطان السّعة،و معاقل (6)الحرز و منازل العزّ) .
تعبیر به«وثائق»جمع وثیقه به معنای دستگیره محکم،اشاره به جنبههای ظاهری تقواست و تعبیر به«حقائق»جمع حقیقت اشاره به جنبههای واقعی آن است.
جملههای چهارگانهای که در عبارت بالا به عنوان نتیجه(و جزای شرط مقدّر)ذکر شده،نشان میدهد که تمسّک به تقوا هم سبب آرامش است و هم گشایش و هم محفوظ ماندن از خطرات و هم برخورداری از عزّت.
آری!هنگامی که تقوا به معنای احساس مسئولیت الهی،بر جامعه حاکم شود،کمتر کسی به حقوق دیگری تجاوز میکند و دست به ظلم و ستم میآلاید که نتیجه آن آرامش است و هنگامی که تقوا به معنای وظیفهشناسی حاکم شود،جامعه روزبهروز گسترش پیدا میکند و هنگامی که تقوا به معنای حالت بازدارندگی در مقابل دشمن،حاکم گردد، جامعه از شرّ آنان مصون خواهد ماند و مجموعه این امور مایه عزّت و آبرو و سربلندی است.
1) 1) .«وثائق»جمع«وثیقه»چیزی است که بر آن تکیه و اعتماد میکنند.
2) 2) .«حقائق»جمع حقیقت،معنای آن معروف و مشهور است؛ولی بعضی از شارحان نهج البلاغه(ابن ابی الحدید)آن را به معنای رایت(پرچم)گرفته که در هیچیک از منابع لغت پیدا نشده است.
3) 3) .«تؤل»(که در اصل«تؤول»بوده و به جهت جزای شرط مقدّر واقع شدن،مجزوم شده و به صورت تؤل درآمده)از ریشه«اول»بر وزن«قول»به معنای بازگشت،گرفته شده است،بنابراین جمله«تؤل بکم» مفهومش این است که شما را بازمیگرداند.
4) 4) .«اکنان»جمع«کنّ»بر وزن«جن»به معنای ستر و پرده است.
5) 5) .«دعة»به معنای استراحت و آرامش است.
6) 6) .«معاقل»جمع«معقل»بر وزن«مسجد»به معنای ملجأ و پناهگاه و گاه به معنای کوههای بلند آمده که میتواند انسان را از خطر سیلاب و مانند آن نجات دهد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:این آثار چهارگانه بهطور کامل در آخرت تحقّق مییابد،نه به این معنا که این آثار،در زندگی دنیا هم نباشد،بلکه یعنی هدف اصلی و نهایی آنجاست.میفرماید:«این در روزی است که چشمها در آن خیره شود و از حرکت بازایستد و همه اقطار جهان تیره و تار گردد و گلههای شتران(نفیسترین ثروتهای عرب)بیصاحب ماند»؛ ( «لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ» (1)و تظلم له الأقطار،و تعطّل فیه صروم (2)العشار (3)) .
این اوصاف سهگانه مربوط به صیحه نخستین و زلزله پایان جهان است زیرا به قدری وحشتناک و دهشت آفرین است که همهکس همهچیز را جز خود فراموش میکند همانگونه که قرآن در ترسیمی گویا میگوید:« «یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لکِنَّ عَذابَ اللّهِ شَدِیدٌ» روزی که آن(زلزله رستاخیز)را میبینید هر مادر شیردهی،کودکی شیرخوارش را فراموش میکند و هر بارداری جنین خود را بر زمین مینهد،و مردم را مست میبینی در حالی که مست نیستند ولی عذاب الهی شدید است». (4)
در ادامه این سخن امام علیه السّلام گوشههای دیگری از آغاز رستاخیز را شرح میدهد که دلها را میلرزاند و افکار را حیران میسازد،میفرماید:«در آن هنگام در صور دمیده میشود،قلبها از کار میافتد،زبانها بند میآید،کوههای بلند فرومیریزند و سنگهای
1) 1) .«تشخص»از ریشه«شخوص»به معنای خیره شدن چشم به یک نقطه است،بهطوری که از حرکت باز ایستد.این تعبیر معمولا کنایه از رعب و وحشت است.
2) 2) .«صروم»جمع«صرم»بر وزن«فعل»در اصل به معنای گله شتران است سپس به مجموعههای دیگر انسانی و غیرانسانی اطلاق شده است.
3) 3) .«عشار»جمع«عشراء»بر وزن«وکلا»در اصل به معنای شتر باردار دهماهه است و از آنجا که چنین شتری هم به جهت خودش و هم به جهت بچه کاملی که در شکم دارد پرارزش است این واژه،کنایه از اموال نفیس است.
4) 4) .حج،آیه 2.
محکم درهم میشکنند و آن سنگهای سخت چنان متلاشی و صاف میشود که همچون سرابی لرزان و متلألئی به نظر میآید و جای آنها،صاف و هموار میگردد که گویی هرگز کوهی در آنجا وجود نداشته است»؛ (و ینفخ فی الصّور،فتزهق (1)کلّ مهجة (2)،و تبکم (3)کلّ لهجة،و تذلّ الشّمّ (4)الشّوامخ (5)،و الصّمّ (6)الرّواسخ (7)،فیصیر صلدها (8)سرابا رقرقا (9)،و معهدها (10)قاعا (11)سملقا (12)) .
از مجموع آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که دو نوع تحوّل شدید و تکاندهنده در پایان جهان و آستانه رستاخیز رخ میدهد که از آنها تعبیر به نفخ صور(دمیدن در
1) 1) .«تزهق»از«زهوق»بر وزن«غروب»به معنای هلاکت و نابودی است.
2) 2) .«مهجه»در اصل به معنای خونی است که در درون قلب وجود دارد و حیات آدمی به آن بسته است. سپس به خود قلب اطلاق شده است.
3) 3) .«تبکم»از«بکم»بر وزن«قلم»به معنای لال شدن و از کار افتادن زبان گرفته شده و«بکم»بر وزن «قفل»جمع«ابکم»یعنی شخص گنگ و لال.
4) 4) .«شمّ»جمع«أشمّ»به معنای مرتفع است.
5) 5) .«شوامخ»جمع«شامخ»به معنای بلند است،بنابراین«الشمّ الشوامخ»به عنوان تأکید برای کوههای بلند ذکر شده است.
6) 6) .«صمّ»جمع«أصم»گاه به معنای ناشنوا و گاه به معنای سنگهای سخت میآید و در جمله بالا در معنای دوم استعمال شده است.
7) 7) .«رواسخ»جمع«راسخ»به معنای محکم و پابرجاست.
8) 8) .«صلد»در اصل سنگ صاف و سختی را گویند که چیزی بر آن نمیروید.سپس به معنای بخیل و انعطافناپذیر نیز استعمال شده و در اینجا همان معنای اوّل مراد است.
9) 9) .«رقرق»به معنای اشک خفیفی است که در چشم حلقه میزند و میدرخشد و از آن خارج نمیشود. سپس به هرچیز کم و خفیفی اطلاق شده و نیز به معنای برق زدن و تلألؤ نیز بکار رفته است و در جمله بالا به همین معنای اخیر است.
10) 10) .«معهد»جایگاهی است که به سوی آن بازمیگردند و در تعبیرات امروز به آموزشگاه نیز اطلاق میشود و«معهدها»در این خطبه به معنای جایگاه کوههاست.
11) 11) .«قاع»یعنی زمین صاف و مستوی.
12) 12) .«سملق»زمین صافی است که هیچ جای آن بلندتر از جای دیگر نباشد.
شیپور)شده است،زیرا در گذشته هنگامی که میخواستند لشکر را به حرکت درآورند یا اعلام جنگ کنند یا از خواب بیدار نمایند شیپور بیداری یا شیپور حرکت یا جنگ نواخته میشد و با آهنگهای مختلفی که صدای شیپور داشت،مطلب به گوش میرسید، بنابراین نفخ صور به معنای آغاز تحوّلی عظیم است.
از آیات قرآن استفاده میشود که همراه نفخ صور اوّل،زلزله عظیمی در سراسر جهان رخ میدهد و همه موجودات زنده بر اثر شدّت آن،قالب تهی میکنند که این شیپور مرگ است.آیه شریفه «إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ یَوْمَ تَرَوْنَها» (1)نیز آیه «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ» (2)اشاره به همین نفخ صور است.
در نفخ صور دوم که همان شیپور تجدید حیات و زندگی است،تحوّل تازهای رخ میدهد و بر ویرانههای جهان پیشین جهانی نو پدیدار میشود و مردگان از قبرها بر میخیزند و آماده حساب میشوند.در سوره«زلزال»اشاره به نفخه دوم شده،میفرماید:
«إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها» همچنین در ادامه آیه 68 سوره زمر که در بالا آمد، میفرماید:« «ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ» سپس بار دیگر در صور دمیده میشود،ناگهان همه مردگان از قبر برمیخیزد و در انتظارند».آنچه امام در این بخش از خطبه بیان فرمود،اشاره به همان نفخ صور اوّل است که سبب ویرانی جهان،درهم شکستن کوهها و محو شدن آثار آن و تحیّر عجیب انسانها و سپس مرگ آنان میشود.
آنچه در ذیل این خطبه آمده اشاره به حوادث بعد از نفخ دوم است که میفرماید:«(در آن روز)نه شفیعی است که شفاعت کند و نه دوستی که سودی بخشد و نه عذر موجّهی که عذاب الهی را برطرف سازد»؛(فلا شفیع یشفع،و لا حمیم ینفع،و لا معذرة تدفع).
این سخن نیز برگرفته از آیات قرآن مجید است که میفرماید:« «ما لِلظّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لا شَفِیعٍ یُطاعُ» برای ستمگران نه دوست پرمحبّتی است و نه شفاعتکنندهای که شفاعتش پذیرفته شود». (1)نیز میفرماید:« «فَیَوْمَئِذٍ لا یَنْفَعُ الَّذِینَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لا هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ» آن روز عذرخواهی ظالمان سودی به حالشان ندارد و توبه آنان پذیرفته نمیشود». (2)
بدیهی است عدم پذیرش معذرت همانگونه که از آیات بالا برمیآید،مخصوص کسانی است که با اعمال خود پلهای ارتباطی شفاعت پشت سر خود را ویران کردهاند؛ ولی آنان که راه شفاعت را بازگرداندهاند،مشمول شفاعت خواهند شد.قرآن مجید میفرماید:« «وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی» و(شافعان)شفاعت نمیکنند مگر برای کسانی که خداوند راضی به شفاعت آنان است». (3)
طرز چینش این خطبه نشان میدهد که بخشی از خطبه مفصلتری بوده و مرحوم سیّد رضی طبق روش گلچینی مخصوص خود،این بخش را از بخشهای دیگر را برگزیده و به آن استقلال بخشیده است.به هرحال این خطبه از سه بخش تقسیم شده است:
در بخش نخست امام اشارات کوتاه و پرمعنایی به دوران قیام پیامبر و در نتیجه خدمات بزرگ او به جهان انسانیت به ویژه جامعه عرب میکند.
1) 1) .سند خطبه: این خطبه را-افزون بر مرحوم سیّد رضی-در بعضی منابع دیگر میتوان یافت؛از جمله آمدی بخشی از این خطبه را(در غرر الحکم در حرف الف)آورده است و نیز بخشهایی از خطبه 192 را همراه بخشهایی از خطبه مورد بحث و بخشهایی از خطبه مورد بحث را همراه خطبه 191 آورده است و این نشان میدهد هر دو خطبه یکی بوده(و آمدی آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه اخذ کرده است).(مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 74).
در بخش دوم بعد از توصیه به تقوا،همه مخاطبان خویش را از فریفته شدن در برابر زرقوبرق دنیا برحذر میدارد و با عباراتی زیبا و پرمعنا و تشبیهاتی جالب،ناپایداری و بیاعتباری دنیا را روشن میسازد.
در بخش سوّم،راه نجات را به همگان نشان میدهد و تأکید میکند که تا توان دارید از فرصت بهره گیرید و پیش از آنکه مرگ دامان شما را بگیرد شما دامان سعادت را بگیرید.
بعثه حین لا علم قائم،و لا منار ساطع،و لا منهج واضح.
أوصیکم،عباد اللّه،بتقوی اللّه،و أحذّرکم الدّنیا،فإنّها دار شخوص،و محلّة تنغیص،ساکنها ظاعن،و قاطنها بائن،تمید بأهلها میدان السّفینة تقصفها العواصف فی لجج البحار،فمنهم الغرق الوبق،و منهم النّاجی علی بطون الأمواج،تحفزه الرّیاح بأذیالها،و تحمله علی أهوالها،فما غرق منها فلیس بمستدرک،و ما نجا منها فإلی مهلک!
خداوند پیامبرش را زمانی مبعوث کرد که نشانهای(از دین و ایمان)برپا نبود؛نه چراغ هدایتی روشن،و نه طریق حقی آشکار بود.
ای بندگان خدا!شما را به تقوای الهی سفارش میکنم و از دنیای فریبنده برحذر میدارم،زیرا سرایی است ناپایدار،و جایگاه سختی و مشقت است،ساکنانش آماده سفر و مقیمانش ناگزیر از جدایی از آن هستند.ساکنان دنیا همچون سرنشینان یک کشتی میباشند که در دل اقیانوس عمیقی گرفتار امواج کوبنده و سنگینی شده و پیوسته طوفانها و امواج آنها را مضطرب میسازد.(و سرانجام آن کشتی درهم میشکند)گروهی از سرنشینانش غرق و هلاک میگردند و بعضی که نجات مییابند(و به قطعاتی از چوبهای کشتی میچسبند)بادها آنها را به این سو و آن سو میبرند و بر فراز امواج هولناک میکشند(و چندین بار میمیرند و زنده میشوند تا به ساحل برسند)آنها که غرق شدهاند بازیافتنشان ممکن نیست و آنها که نجات یافتهاند نیز در شرف هلاکتند.
دریای هولناک دنیا
امام علیه السّلام در قسمت اوّل این خطبه هنگامی که میخواهد دورانی را که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در آن مبعوث شد یعنی عصر جاهلیت را توضیح میدهد،در سه جمله کوتاه چنین میفرماید:«خداوند پیامبرش را زمانی مبعوث کرد که نه نشانهای(از دین و ایمان)برپا بود،نه چراغ هدایتی روشن،و نه طریق حقی آشکار»؛ (بعثه حین لا علم قائم،و لا منار ساطع (1)،و لا منهج واضح) .
در زمانهای گذشته جادّههای بیابانی و کوهستانی،مانند امروز روشن نبود.البتّه شاهراهها به علت عبور و مرور زیاد مشخص بود؛ولی راههای فرعی نامشخص بود برای اینکه مسافران راهها را گم نکنند روزها نشانههایی به صورت ستون و مانند آن در جای جای جاده از ابتدا تا مقصد قرار میدادند که آن را«علم»مینامیدند و شبها چراغی بالای آن روشن میکردند و به این جهت نام منار به خود گرفت»،بنابراین اگر نشانه روزانه و چراغ شبانه و شاهراه واضح نبود،احتمال گمراهی رهروان راه بسیار زیاد بود.
امام علیه السّلام مسیر زندگی مردم را در عصر جاهلیت به کوره راهی تشبیه میکند که نه نشانهای در آن برپاست و نه چراغ روشنیبخش،و نتیجه آن همان ضلال مبین است که درباره آنها قرآن بیان فرموده است:« «وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ» (2)و به یقین (مردم عصر جاهلیّت قبل از قیام پیامبر اکرم)در گمراهی آشکار بودند». سپس امام در ادامه این سخن،همه انسانها را مخاطب ساخته میفرماید:«ای بندگان خدا شما را به تقوای الهی سفارش میکنم،و از دنیای فریبنده برحذر میدارم،زیرا سرایی است ناپایدار،و جایگاه سختی و مشقت است.ساکنانش آماده سفر و مقیمانش ناگزیر جدایی
از آن هستند»؛ (أوصیکم،عباد اللّه،بتقوی اللّه،و أحذّرکم الدّنیا،فإنّها دار شخوص (1)،و محلّة تنغیص،ساکنها ظاعن،و قاطنها بائن) .این تعبیرات چهارگانه همگی اشاره به ناپایداری دنیا و بیقرار بودن آن است،آن هم آمیخته با رنج و درد،و شگفت آنکه با آشکار بودن نشانههای ناپایداری و درد و رنجها از همهجای آن،باز هم گروهی عملا جاویدانش میدانند و برای آن سر و دست میشکنند.
آنگاه امام علیه السّلام مثال بسیار گویا و تکاندهندهای برای این دنیا فریبنده بیان میکند که از آن بهتر تصور نمیشود و میفرماید:«ساکنان دنیا همچون سرنشینان یک کشتی هستند که در دل اقیانوسی عمیق گرفتار امواج کوبنده و سنگینی شده که پیوسته طوفانها و امواج آنها را مضطرب میسازد.(و سرانجام آن کشتی درهم میشکند)، گروهی از سرنشینانش غرق شده و هلاک میگردند.و بعضی که نجات مییابند(و به قطعاتی از چوبهای در هم شکسته کشتی میچسبند)بادها آنها را به این سو و آن سو میبرند و بر فراز امواج هولناک به هرطرف میکشانند(و چندین بار میمیرند و زنده میشوند تا به ساحل برسند)آنها که غرق شدهاند بازیافتنشان ممکن نیست و آنها که نجات یافتهاند نیز در شرف هلاکتند»؛ (تمید بأهلها میدان السّفینة تقصفها (2)العواصف فی لجج (3)البحار،فمنهم الغرق الوبق (4)،و منهم النّاجی علی بطون الأمواج، تحفزه (5)الرّیاح بأذیالها،و تحمله علی أهوالها،فما غرق منها فلیس بمستدرک،و ما نجا منها فإلی مهلک!) .
1) 1) .«شخوص»به معنای برآمدن و طلوع کردن و یا از محلی به محل دیگر رفتن است و در اینجا به همین معنای اخیر آمده است.
2) 2) .«تقصفها»از ریشه«قصف»بر وزن«حذف»به معنای شکستن آمده است.
3) 3) .«لجج»جمع«لجّه»دریای عمیق و پهناور را گویند.
4) 4) .«وبق»از ریشه«وبق»بر وزن«فقر»به معنای هلاکت گرفته شده و صیغه«وبق»بر وزن«خشن» معنای وصفی دارد و به معنای هلاک شده است.
5) 5) .«تحفزه»از ریشه«حفز»بر وزن«لفظ»به معنای حرکت دادن و به پیش راندن گرفته شده است.
تشبیه دنیا به دریا و تشبیه ساکنانش به سرنشینان کشتی،آن هم به هنگام طوفان سخت که نتیجه آن غرق شدن گروهی است پیش از این خطبه مولا امیر مؤمنان علیه السّلام،در کلمات لقمان حکیم آمده است،هرچند تعبیرات وی هرگز به این زیبایی نیست.لقمان مطابق آنچه امام موسی بن جعفر علیه السّلام در حدیث پرمحتوای خود از او نقل میفرماید، میگوید:«یا بنیّ إنّ الدّنیا بحر عمیق قد غرق فیها عالم کثیر فلتکن سفینتک فیها تقوی اللّه و حشوها الإیمان و شرائها التّوکّل و قیّمها العقل و دلیلها العلم و سکّانها الصّبر (1)فرزندم!دنیا دریای عمیقی است که انسانهای بسیاری در آن غرق شدهاند.
کشتی خود را در این دنیا تقوا قرار ده،و ذخایر آن را ایمان و بادبان آن را توکل،ناخدای آن را عقل،راهنمای آن را علم،و سکّان آن را صبر قرار ده». (2)
امام علیه السّلام در ادامه همین خطبه نجات از این دریای مخوف را بیان کرده است.
به هرحال،آنچه امام علیه السّلام در این تشبیه گویا و زیبا بیان فرموده حال مردم دنیا را ترسیم میکند که چگونه در لابهلای انواع مصائب و ناراحتیها و بلاها قرار دارند،پیوسته امنیت به ناامنی،سلامت به بیماری؛غنی به فقر؛و جمعیّت به پراکندگی تبدیل میشود و هرزمان در حوادث گوناگون گروهی را در کام امواج خود میبلعد.با این حال تعجب است از کسانی که بر آن دل مینهند و به وفاداری آن امیدوارند.
عباد اللّه،الآن فاعلموا،و الألسن مطلقة،و الابدان صحیحة،و الأعضاء لدنة،و المنقلب فسیح،و المجال عریض،قبل إرهاق الفوت،و حلول الموت.فحقّقوا علیکم نزوله،و لا تنتظروا قدومه.
ای بندگان خدا!هماکنون(به هوش باشید و)اعمال صالح انجام دهید،در حالی که زبانها آزاد،بدنها سالم،اعضا و جوارح نرم و آماده،میدان عمل وسیع و فرصت باقی است.
(آری)پیش از آنکه این فرصت از دست برود و مرگ فرارسد(از آن بهره گیرید)؛نزول مرگ را حق بشمرید و در انتظار آن(در آینده دوردست)نباشید.
تا فرصت باقی است کاری کنید
امام علیه السّلام در شرح این بخش از خطبه-همانگونه که قبلا اشاره کردیم-طریق نجات از حوادث خطرناکی را که در بخش قبل به آن اشاره فرمود،به وضوح نشان میدهد که هر گاه این دستورات به کار گرفته شود نجات از امواج خطرناک دنیای پرزرقوبرق و فریبنده حتمی است،میفرماید:«ای بندگان خدا!هماکنون(به هوش باشید و)اعمال صالح انجام دهید،در حالی که زبانها آزاد،بدنها سالم،اعضا و جوارح نرم و آماده،میدان عمل عمل وسیع و فرصت باقی است.پیش از آنکه این فرصت را از دست برود و مرگ فرارسد (از آن بهره گیرید)؛نزول مرگ را حق بشمرید و در انتظار آن(در آینده دوردست) نباشید»؛ (عباد اللّه،الآن فاعلموا،و الألسن مطلقة،و الابدان صحیحة،و الأعضاء
لدنة (1)،و المنقلب (2)فسیح (3)،و المجال عریض،قبل إرهاق (4)الفوت،و حلول الموت.فحقّقوا علیکم نزوله،و لا تنتظروا قدومه) .
امام علیه السّلام در این عبارات پرمعنا به همگان مخصوصا جوانان و پیران،هشدار میدهد پیش از آنکه دوران پیری و فرسودگی فرارسد زبانها کند شود،بدنها بیمار،اعضا خشک و میدان تنگ و مجال کوتاه،آری پیش از اینکه این امور رخ دهد،در فرصت خوبی که در اختیار دارید عمل کنید عمل که بهترین ذخیره و وسیله نجات،اعمال صالحه است.
همچنین تأکید میکند که در هرسنوسالی که هستید،مرگ را دوردست نبینید.
حتی در جوانی و شادابی و سلامت مانند غافلانی نباشید که وقتی به آنها گفته میشود گناه بس است به درگاه خدا روی آورید،میگویند:هنوز فرصت باقی است.زمان توبه و عمل صالح بعدا فرامیرسد چه کسی میداند فردا چه خواهد شد و چه کسی تضمین میکند که تا یک ساعت دیگر چه پیش میآید.و کدامین نفر از ما زنده است و کدامین زنده نیست.شبیه همین معنا در آغاز خطبه 237 نیز آمده است که میفرماید:«فاعلموا و انتم فی نفس البقاء و الصّحف منشورة و التّوبة مبسوطة؛اکنون که در متن زندگی و حیات هستید و پروندهها باز و بساط توبه گسترده است عمل کنید».
قابل توجه اینکه اکثر نسخههای نهج البلاغه در آغاز بخش این خطبه«الآن فاعلموا» نوشتهاند(به جای فاعلموا)و قرائن،شهادت بر صحت همین نسخه میدهد.انسجام مطالب و تناسب اندرزها هم حکایت از لزوم عمل دارد.خطبه 237 نیز گواه بر آن است.
1) 1) .«لدنه»از ریشه«لدانه»بر وزن«شبانه»به معنای نرمی گرفته شده،یعنی پیش از آنکه انسان به پیری برسد و اعضای او خشک و کمتحرّک شود.
2) 2) .«منقلب»به معنای محلّ بازگشت،در اینجا اشاره به میدان عمل است.
3) 3) .«فسیح»از ریشه«فسح»بر وزن«مسح»به معنای گستردن و فسیح به معنای گسترده و وسیع است.
4) 4) .«ارهاق»از«رهق»بر وزن«شفق»به معنای کسی را تحت فشار قرار دادن و نیز به معنای نزدیک شدن آمده است؛بنابراین«ارهاق الفوت»ممکن است اشاره به تحت فشار قرار گرفتن از ناحیه مرگ باشد و یا نزدیک شدن به مرگ.
و من کلام له علیه السّلام
ینبّه فیه علی فضیلته لقبول قوله و امره و نهیه
(1) از سخنان امام علیه السّلام است که در آن فضایل خویش و لزوم پذیرش سخنان و امر و نهیش را یادآور میشود.
این خطبه در واقع از سه بخش تقسیم میشود:
در بخش نخست امام علیه السّلام اشاره به اطاعت خالصانه خود و دفاع بیقید و شرط از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میکند و میفرماید:اصحاب و یاران محمّد همگی شاهد و ناظر این صحنهها بودند و به خوبی از آن آگاهند.
1) 1) .سند خطبه: این خطبه را مرحوم شیخ مفید پیش از مرحوم سیّد رضی در کتاب مجالس با تفاوت مختصری آورده است؛همچنین«آمدی»در حرف«واو»غرر الحکم قسمت عمده این خطبه را ذکر کرده است.روایت «آمدی»اضافاتی دارد که نشان میدهد خطبه را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 75-76).
در بخش دوم اشاره به حوادث مهمی از لحظه جان دادن پیامبر تا زمان غسل و نماز بر او و دفن آن حضرت میکند و نشان میدهد که آن امام علیه السّلام به حضرت از همه نزدیکتر بوده است.
در بخش سوم در یک نتیجهگیری روشن،اطاعت فرمانش را به دلیل آن همه سوابق و فضایل و افتخارات بر همه واجب میشمرد و از مخاطبان دعوت میکند که در حفظ آیین اسلام و میراث پیامبر با او همراه باشند و فرمان او را نسبت به جهاد با دشمن(لشکر معاویه و شام)اجرا کنند و هیچ تردیدی به خود راه ندهند که آنها بر حقّند و دشمنانشان بر باطل.
و لقد علم المستحفظون من أصحاب محمّد-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-أنّی لم أردّ علی اللّه و لا علی رسوله ساعة قطّ.و لقد واسیته بنفسی فی المواطن الّتی تنکص فیها الأبطال،و تتأخّر فیها الأقدام،نجدة أکرمنی اللّه بها .
اصحاب و یاران رازدار محمّد صلّی اللّه علیه و اله به خوبی میدانند که من هرگز به معارضه با(احکام و دستورات)خدا و پیامبرش برنخاستم(بلکه پیوسته چشم بر امر و گوش بر فرمان بودم) من با جان خود در صحنههای نبردی که شجاعان فرار میکردند و گامهایشان به عقب بر میگشت او را یاری کردم.این شجاعتی است که خداوند مرا به آن اکرام فرمود.
پیوسته گوش بر فرمان بودم!
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه اشاره به دو نکته مهم میکند:نخست اینکه همیشه و در همهجا و بدون هیچ قید و شرط،مطیع فرمان خدا و پیامبر بوده است،در حالی که گاه و بیگاه بعضی از افراد عادی یا سرشناس یاران پیامبر بر آن حضرت خرده میگرفتند، میفرماید:«اصحاب و یاران رازدار محمد صلّی اللّه علیه و اله به خوبی میدانند که من هرگز به معارضه با (احکام و دستورات)خدا و پیامبرش برنخاستم(بلکه پیوسته چشم بر امر و گوش بر
فرمان بودم)»؛ (و لقد (1)علم المستحفظون من أصحاب محمّد-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-أنّی لم أردّ علی اللّه و لا علی رسوله ساعة قطّ) .
«مستحفظون» (به صورت صیغه اسم مفعول)اشاره به آن گروهی است که اسرار پیامبر و تاریخ صحیح اسلام به آنها سپرده شده بود و این به خوبی نشان میدهد که تنها گروهی از یاران آن حضرت بودند که به دقّت و خالی از هرگونه غرض و سوء نیّت،حافظ اسرار اسلام و حوادث تاریخی بودند و مردم آنها را به دقّت و امانت میشناختند.در برابر گروهی در دوران معاویه که دین خود را به دنیا فروختند و احادیثی جعل کردند و با فضایل علی علیه السّلام به مبارزه برخاستند و حتی نقایصی را به کذب و دروغ به آن حضرت نسبت دادند،تا دنیای خود را با این گناهان آباد کنند.
این جمله در عین حال اشاره به کسانی دارد که گاهی زبان اعتراض میگشودند، همانگونه که در قرآن مجید آمده است:« «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ یَسْخَطُونَ» و در میان آنها کسانی هستند که در تقسیم غنایم به تو خرده میگیرند.اگر از آن غنایم سهمی به آنها داده شود راضی میشوند و اگر داده نشود خشم میگیرند». (2)
نیز اشاره به افراد سرشناسی مانند عمر است که در روایات اهل سنّت نیز آمده که در
1) 1) .در این خطبه پنج بار تعبیر«و لقد»آمده است که هرکدام برای تأکید بر مطلب تازهای است.بعضی از شارحان نهج البلاغه معتقدند که واو در اینجا واو قسم است؛ولی بعضی از اساتید فن ادب عربی«واو»را مستأنفه دانسته و لام را لام جواب قسم گرفتهاند و معتقدند که قسم،محذوف آن است.در تقدیر«و أقسم باللّه لقد...»بوده است.در کتاب مغنی اللبیب آمده است:مشهور این است که در اینگونه موارد لام،لام قسم است؛ولی از ابو حیان نقل میکند که در آیه «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ» لام را لام ابتدا دانسته که برای تأکید است و ممکن است قبل از آن قسم محذوفی باشد.(مغنی اللبیب،حرف«لام»).این احتمال نیز وجود دارد که اساسا اینجا قسمی در کار نباشد،بلکه«لام»و«قد»هردو برای تأکید است و لذا غالب مترجمان در ترجمههای خود معنای قسم را نیاوردهاند.
2) 2) .توبه،آیه 58.
روز حدیبیّه-طبق نقل مصنّف عبد الرزّاق صنعانی،عالم معروف اهل سنّت-به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله اعتراض کرد و گفت:آیا تو رسول بر حقّ خدا نیستی؟!پیامبر فرمود:آری!عمر گفت:آیا ما بر حق نیستیم و دشمنان ما بر باطل نیستند؟پیامبر فرمود:آری!گفت:چرا ما در دین خود تسلیم پستی شویم(و صلحی که شبیه تسلیم است با دشمن داشته باشیم)؟پیامبر فرمود:من رسول خدا هستم و گوش به فرمان او و او مرا یاری خواهد کرد،عمر اعتراض خود را ادامه داد و عرض کرد:مگر نفرمودی ما به زیارت خانه خدا مشرّف میشویم؟فرمود:آیا من گفتم امسال مشرّف میشوید؟عرض کرد:نه!فرمود:
الآن هم میگویم به زودی مشرّف خواهید شد». (1)
از روایت استفاده میشود تنها خلیفه دوم نبود که زبان به اعتراض گشود.گروههای دیگری نیز با وی همراهی کردند.
ولی در هیچ تاریخی نمیخوانیم که در جایی علی علیه السّلام نسبت به یکی از کارهای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله اعتراض کرده باشد،بلکه همهجا تابع آن حضرت و سر بر فرمانش بود.
امام در ادامه سخن،به شرح فداکاریهای خود در راه اسلام و پیامبر پرداخته، میفرماید:«من با جان خود او را یاری کردم،در صحنههای نبردی که شجاعان فرار میکردند و گامهایشان به عقب برمیگشت؛این شجاعتی است که خداوند مرا به آن اکرام فرمود»؛ (و لقد واسیته (2)بنفسی فی المواطن الّتی تنکص (3)فیها الأبطال،و تتأخّر
1) 1) .مصنّف عبد الرزاق صنعانی،جلد 5،صفحه 339.همین حدیث را سیوطی در در المنثور،جلد 6، صفحه 77 ذیل آیه 26 سوره فتح و طبری در تاریخ معروف خود در جلد 2،صفحه 280 در حوادث سنه شش هجری نیز آوردهاند.
2) 2) .«واسیت»و«آسیت»هردو از یک ریشه و به یک معناست؛هردو از«أشی»بر وزن«سعی»گرفته شده و به معنای شرکت دادن دیگری در چیزی است و«مواسات»به معنای شریک ساختن دیگران در مال و امکانات زندگی است.
3) 3) .«تنکص»از ریشه«نکص»بر وزن«عکس»یعنی به عقب بازگشتن و در میدان جنگ به عقبنشینی لشکر اطلاق میشود.«نجده»به معنای شجاعت و ایستادگی در برابر دشمن یا حادثه است.
فیها الأقدام،نجدة أکرمنی اللّه بها) .
این جملههای کوتاه اشاره به فداکاریهای آن حضرت در غزوات مهم اسلامی،همچون احد و خیبر و احزاب و حنین است.
میدانیم در احد طبق تصریح مورّخین هنگامی که دشمن خبر دروغین کشته شدن پیامبر را منتشر کرد و عده زیادی از مسلمانان شهید شدند باقیمانده لشکر عقبنشینی کردند تنها کسی که در کنار پیامبر باقی ماند و همچون پروانه گرد شمع وجود او میگشت و دفاع مینمود علی علیه السّلام بود. (1)
نیز میدانیم در جنگ احزاب همه در برابر«عمرو بن عبدود»به اصطلاح،سپر انداختند و هیچکس جز امیر مؤمنان علی علیه السّلام آماده مبارزه با او نشد. (2)
در جنگ خیبر پیامبر هرروز پرچم جنگ را به دست یکی از مدّعیان میداد؛ولی کاری از پیش نمیبرد تا اینکه در آخرین روز پرچم را به دست علی علیه السّلام سپرد و قلعههای خیبر به دست مبارک او یکی پس از دیگری فتح شد. (3)
در جنگ حنین هنگامی که لشکر اسلام مورد هجوم غافلگیرانه دشمن قرار گرفت بسیاری از ترس و وحشت فرار کردند.یکی از کسانی که محکم ایستاد و از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله دفاع کرد،علی علیه السّلام بود. (4)
به یقین فداکاریهای علی علیه السّلام منحصر به میدان نبرد نبود،بلکه در موارد دیگری که کمتر کسی جرأت میکرد در آن گام نهد،علی علیه السّلام بود که شجاعانه وارد میشد؛مانند داستان«لیلة المبیت»(شبی که علی علیه السّلام در بستر پیامبر خوابید و سبب نجات آن حضرت از چنگال دشمنان خونخوار شد).
و لقد قبض رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-و إنّ رأسه لعلی صدری.و لقد سالت نفسه فی کفّی،فأمررتها علی وجهی.و لقد ولّیت غسله-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-و الملائکة أعوانی،فضجّت الدّار و الأفنیة.ملأ یهبط،و ملأ یعرج،و ما فارقت سمعی هینمة منهم.یصلّون علیه حتّی واریناه فی ضریحه.فمن ذا أحقّ به منّی حیّا و میّتا؟فانفذوا علی بصائرکم،و لتصدق نیّاتکم فی جهاد عدوّکم.فو الّذی لا إله إلاّ هو إنّی لعلی جادّة الحقّ،و إنّهم لعلی مزلّة الباطل.أقول ما تسمعون،و أستغفر اللّه لی و لکم!
رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله)در حالی که سرش بر سینهام قرار داشت،قبض روح شد،نفس او در دستم روان گشت.سپس آن را به چهره کشیدم.من عهدهدار غسل او بودم،در حالی که فرشتگان مرا یاری میکردند.(گویی)در و دیوار و صحن و خانه،به ضجّه درآمده بودند.گروهی(از فرشتگان)به زمین میآمدند و گروهی به آسمان میرفتند و گوش من از صدای آنان که آهسته بر آن حضرت نماز میخواندند،خالی نمیشد!تا زمانی که او را در قبر به خاک سپردیم.چه کسی به آن حضرت در حیات و مرگش از من سزاوارتر است؟،بنابراین با بینش خود حرکت کنید و صدق نیّت خود را در جهاد با دشمن اثبات نمایید؛زیرا به خدایی که معبودی جز او نیست قسم یاد میکند که من در جاده حق قرار دارم و آنها(مخالفان من)در لغزشگاه باطلاند من سخنانم را
آشکارا میگویم و همگی میشنوید(و به همه شما اتمام حجّت میکنم)و برای خود و شما از درگاه خدا درخواست غفران و آمرزش دارم.
بعد از بیان رابطه نزدیک و خالصانه و مخلصانه امام علیه السّلام با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در حیات او، امام روابط نزدیک خود با آن حضرت،پس از وفات را یادآور میشود و نشان میدهد که احدی از مسلمانان چنین ارتباطی را با پیامبر اکرم نداشت،میفرماید:«رسول خدا- صلّی اللّه علیه و آله-در حالی که سرش بر سینهام قرار داشت قبض روح شد و نفس او در دستم روان گشت،سپس آن را به چهره کشیدم»؛ (و لقد قبض رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-و إنّ رأسه لعلی صدری.و لقد سالت نفسه فی کفی، فأمررتها علی وجهی) .
تعبیر «إنّ رأسه لعلی صدری» ممکن است اشاره به این باشد که امیر مؤمنان علی علیه السّلام سر پیامبر را از زمین بلند کرد و در آن لحظه به سینه چسبانید که هم مایه آرامش پیامبر بود و هم سبب آرامش علی علیه السّلام و در این حال،نفس کشیدن هم آسانتر است.این احتمال نیز داده شده که سر پیامبر اکرم بر دامان علی علیه السّلام بود و علی علیه السّلام خم شد و سینه آن حضرت با سر پیامبر تماس داشت؛ولی این احتمال با تعبیر«علی صدری» سازگار نیست.در اینکه منظور از«نفس»در جمله «سالت نفسه» چیست؟در میان شارحان و مترجمان نهج البلاغه گفتوگوی بسیاری است و این گفتوگوها بر محور دو تفسیر دور میزند:
نخست اینکه منظور از نفس خون است که در بسیاری از عبارات فقها و ادبا به این معنا آمده؛«نفس سائله»در کتب فقهی به معنای خون جهنده است و در اشعار عرب نیز
به این معنا استعمال شده است و گفتهاند:«پیامبر اکرم در آخرین ساعت عمر،مقداری خون از حلق مبارکش بیرون آمد و از دهان بیرون ریخت و طبق این خطبه آن خون در کف دست مبارک علی علیه السّلام قرار گرفت و آن حضرت به عنوان تبرّک بر صورت خود مالید». (1)
تفسیر دیگر اینکه نفس همان روح مقدّس انسانی است که در قرآن مجید بارها به آن اشاره شده است:« «اللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها» خداوند روح انسانها را در هنگام مرگ میگیرد». (2)بنابراین مفهوم جمله این میشود که روح مقدّس و پاک پیامبر به هنگام جدا شدن از بدن بر دست علی علیه السّلام قرار گرفت و آن حضرت آن را به صورت خود کشید. (3)
ولی در اینجا جملهای که برای بسیاری از شارحان یا مترجمان مبهم مانده تعبیر «أمررتها علی وجهی» است؛میگویند:مگر روح چیزی است که بتوان آن را بر صورت مالید؟!
برای حل این اشکال میتوان گفت که«کفّ»مؤنّث است،زیرا اعضای جفت بدن جنبه تأنیث دارد و اعضایی که یکی بیشتر نیست مذکر شمرده میشود.شاعر عرب نیز میگوید:
«و کفّ خضیب زیّنت ببنانی»،بنابراین معنای جمله این میشود که دست من با روح مقدّس پیامبر تماس گرفت.سپس دست را به عنوان تبرّک به صورت کشیدم.به این ترتیب مشکل تفسیر جمله بالا حل میشود.
سپس امام به سایر مراسم پیامبر اکرم از غسل و دفن پرداخته،میفرماید:«من متصدّی غسل او بودم،در حالی که فرشتگان مرا یاری میکردند.(گویی)در و دیوار و صحن و خانه به ضجّه درآمده بودند،گروهی(از فرشتگان)به زمین میآمدند و گروهی به آسمان میرفتند و گوش من از صدای آنان که آهسته بر آنان نماز میخواندند،خالی
نمیشد تا زمانی که او را در قبر به خاک سپردیم»؛ (و لقد ولّیت غسله-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-و الملائکة أعوانی،فضجّت الدّار و الأفنیة (1).ملأ یهبط،و ملأ یعرج،و ما فارقت سمعی هینمة (2)منهم.یصلّون علیه حتّی واریناه (3)فی ضریحه) .
جمله «ولّیت غسله» ممکن است اشاره به این باشد که پیامبر اکرم مرا مسئول و متولّی این کار ساخته بود و یاری فرشتگان به منظور احترام و تعظیم و تکریم پیامبر اکرم بود.
ضجّه و فریاد در و دیوار خانه ممکن است به معنای حقیقی آن باشد،همانگونه که در مورد تسبیح جمادات در تفسیر آیات تسبیح در قرآن مجید ذکر کردهاند و ممکن است به معنای مجازی باشد و اشاره باشد به فضای غم و اندوه عظیمی که بر فضای خانه پیامبر سایه افکنده بود.این احتمال نیز داده شده که در اینجا واژه ملائکه محذوف شده که جمله قرینه بر آن است بنابراین معنای جمله «فضجّت...» این میشود فرشتگانی که در خانه حضور داشتند فریاد و ضجّه برآوردند؛ولی این احتمال بعید به نظر میرسید.
احتمال چهارمی نیز وجود دارد و آن اینکه مردمی که در اطراف خانه حضور داشتند فریاد میکشیدند.
تعبیر به هبوط و عروج فرشتگان اشاره به این است که گروه گروه میآمدند و بر آن حضرت نماز میگزاردند و میرفتند و در این میان گوش مبارک علی علیه السّلام بود که صدای آنها را به هنگام نماز و درود فرستادن بر آن حضرت درک میکرد و این نماز و درود فرشتگان تا هنگام دفن ادامه داشت.
تعبیر به«ضریح»اشاره به شکافی است که در زمین برای دفن آن حضرت ایجاد کردند؛زیرا«ضریح»در لغت به همین معناست،هرچند امروز ضریح به آن چیزی که روی
قبر میگذارند،اطلاق میشود.
در روایات شیعه و اهل سنّت نیز آمده است:تنها متولّی غسل و دفن پیامبر،علی علیه السّلام بود از جمله مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار از کتاب الوصیه«شیخ عیسی ضریر»از امام کاظم علیه السّلام چنین نقل میکند:«قال رسول اللّه یا علی!أ ضمنت دینی تقضیه عنّی! قال نعم.قال اللّهم فاشهد.ثمّ قال یا علی تغسلنی و لا یغسلنی غیرک فیعمی بصره...قال علی علیه السّلام فکیف أقوی علیک وحدی؟قال یعنیک جبرئیل و میکائیل و إسرافیل...؛پیامبر اکرم فرمود:ای علی!آیا تو ضمانت کردی که بدهیهای مرا بپردازی؟ عرض کرد آری!فرمود خدایا گواه باش!سپس فرمود:ای علی!مرا غسل بده و غیر تو نباید مرا غسل دهد که نابینا خواهد شد...علی علیه السّلام عرض کرد چگونه من به تنهایی قادر بر این کار خواهم شد؟فرمود:جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و...تو را یاری خواهند کرد». (1)
آنگاه امام علیه السّلام به نتیجهگیری از مجموع بحثهای گذشته پرداخته و قرب خود را به پیامبر در حال حیات و وفات دلیل روشنی بر سزاوارتر بودن به امر خلافت میشمرد و به دنبال آن،همگان را برای جهاد با دشمن بسیج میکند و میفرماید:«(با توجه به آنچه گفتم)چه کسی به آن حضرت در حیات و مرگش از من سزاوارتر است»؛ (فمن ذا أحقّ به منّی حیّا و میّتا؟) .
ممکن است سؤال شود که این امور چه ارتباطی به مسئله خلافت دارد؟پاسخ این سؤال روشن است؛مقصود علی علیه السّلام این است که اگر خلافت پیامبر-به فرض-منصوص نباشد باید به شایستهترین و نزدیکترین افراد سپرده شود.آیا کسی که همیشه تسلیم فرمان پیامبر بود و در همه غزوات اسلامی ایثار و فداکاریش فزونتر بود و کسی که زمزمههای غیب را میشنید و هبوط و عروج فرشتگان را با چشم میدید و مراسم خاصّ غسل و کفن و دفن پیامبر را طبق وصیت آن حضرت بر عهده داشت،آیا از همه
1) 1) .بحار الانوار،جلد 22،صفحه 492.
شایستهتر نیست؟علم و آگاهی از یک سو،فداکاری بینظیر از سوی دیگر،قرب به رسول اللّه از سوی سوم و وصیت به غسل و کفن و دفن از سوی چهارم،همه اینها امتیازاتی است که هر گاه در کفه ترازو گذارده شود،بر همهچیز ترجیح پیدا میکند.
سپس حضرت نتیجهگیری دیگری کرده،میفرماید:«بنابراین با بینش خود حرکت کنید و صدق نیّت خود را در جهاد با دشمن اثبات نمایید،زیرا به خدایی که معبودی جز او نیست سوگند که من در جاده حق قرار دارم و آنها(مخالفان من)در لغزشگاه باطلاند»؛ (فانفذوا علی بصائرکم،و لتصدق نیّاتکم فی جهاد عدوّکم.فو الّذی لا إله إلاّ هو إنّی لعلی جادّة الحقّ،و إنّهم لعلی مزلّة (1)الباطل) .
امام در واقع منطق منظّمی را که به صورت علّت و معلولهای زنجیرهای است در این خطبه دنبال کرده است؛نخست قرب و فداکاری خود را به پیامبر در حال حیات و نزدیکی خود را بعد از وفات به آن حضرت ثابت کرده و به دنبال آن شایستگی خویش را برای احراز مقام خلافت،از همه بیشتر میشمرد.سپس به نتیجهگیری نهایی پرداخته، همه را دعوت به جهاد با دشمن میکند که منظور در اینجا مبارزه با معاویه و لشکریانش اوست و به آنها اطمینان خاطر میدهد که راه حق همین است. (2)
تعبیر به«جادة الحقّ و مزلّة الباطل»تعبیر جالب و حساب شدهای است،زیرا حق همچون جاده مستقیم و روشنی است که انسان را به مقصد میرساند؛ولی باطل،جاده نیست،بلکه لغزشگاه و پرتگاه است.
سرانجام امام علیه السّلام خطبه را با دو جمله دیگر پایان میدهد،میفرماید:«من سخنانم را آشکارا میگویم و همگی میشنوید(و به همه شما اتمام حجّت میکنم)و برای خود و
شما از درگاه خدا درخواست غفران و آمرزش دارم»؛ (أقول ما تسمعون،و أستغفر اللّه لی و لکم!) .
امام علیه السّلام با این جمله با مردم اتمام حجت میکند و بر عمل کردن به دستوراتش تأکید میورزد و برای حسن ختام از خداوند برای همه طلب آمرزش میکند تا اگر یارانش مرتکب خطاهایی شده باشند مشمول عنایت الهی شوند.
امام علیه السّلام در خطبه بالا اشاره به حادثه ناگوار رحلت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و ضجه فرشتگان میکند که حاکی از عظمت این مصیبت عظماست.
این حادثه هنگامی دردناکتر میشود که حوادث ناگوار دیگری را که مقارن و همراه آن یا بعد از آن واقع شد،مورد بررسی قرار دهیم که عمق فاجعه را بیشتر میکند.
جمعی از شارحان نهج البلاغه در اینجا به ذکر بخشی از این حوادث پرداختهاند؛ولی ما بهتر آن دیدیم که عناین قلم را به دست«شهرستانی»دانشمند معروف و متعصب اهل سنّت،از علمای قرن ششم در کتاب ملل و نحل بسپاریم.
او اشاره به ده اختلاف مهم میکند که هرکدام برای جهان مصائبی به بار آورد،هر چند میکوشد آن را با اجتهاد اصحاب توجیه کند؛ولی بدیهی است اعمال خلاف انجام شده به قدری آشکار است که توجیه آن با مسئله اجتهاد یا اشتباه غیر قابل قبول است.
نخستین اختلاف را نزاعی میداند که در بیماری آخر عمر پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله واقع شد.
او از صحیح بخاری از«ابن عباس»نقل میکند هنگامی که بیماری پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله که در آن بدرود حیات گفت،شدید شد،فرمود:«ایتونی بدواة و قرطاس أکتب لکم کتابا لا تضلّوا بعدی؛دوات و کاغذی بیاورید برای شما نامهای بنویسم تا با عمل کردن به آن بعد
از من گمراه نشوید».
عمر گفت:«بیماری بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله غلبه کرده(و آنچه میگوید از هوش و حواس کافی سرچشمه نمیگیرد)،کتاب خدا ما را کافی است».
در این هنگام سر و صدای زیادی در میان اصحاب بلند شد،پیغمبر فرمود:«قوموا عنّی لا ینبغی عندی التّنازع؛از نزد من برخیزید و بروید،نزاع نزد من سزاوار نیست».
ابن عباس بعد از نقل این حدیث افزود:«الرّزیّة کلّ الرّزیّه ما حال بیننا و بین کتاب رسول اللّه؛مصیبت بزرگ این بود که میان ما و نامه پیامبر جدایی افکندند». (1)
سپس به اختلاف دوم در همان بیماری پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله اشاره میکند که فرمود:«جهّزوا جیش أسامة لعن اللّه من تخلّف عنه؛لشکر اسامه را آماده کنید و همراه آن بروید،لعنت خدا بر کسی که از آن تخلف کند».
در این هنگام جمعی گفتند امتثال امر پیغمبر بر ما واجب است و اسامة در خارج مدینه آماده حرکت(به سوی شام برای مبارزه با فتنه شامیان)است.عده دیگری گفتند:
بیماری پیغمبر صلّی اللّه علیه و اله شدید است،قلوب ما اجازه جدایی از او را نمیدهد،باید صبر کنیم ببینیم کار به کجا میکشد.
اختلاف سوم نیز هنگام رحلت پیغمبر اتفاق افتاد.عمر بن خطاب گفت:«من قال أنّ محمّدا قد مات قتلته بسیفی هذا و إنّما رفع إلی السّماء کما رفع عیسی علیه السّلام؛هرکس بگوید محمد از دنیا رفته،من او را با این شمشیر به قتل میرسانم،خدا او را به آسمان برد،همانگونه که عیسی علیه السّلام را برد».
ابو بکر(گفتار او را شکست و)گفت:هرکس محمّد صلّی اللّه علیه و اله را پرستش میکرد،محمد صلّی اللّه علیه و اله از دنیا دیده فروبست و هرکس خدای محمّد را پرستش میکند او نمرده و نخواهد مرد، سپس این آیه را تلاوت کرد:« «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ» محمّد فقط فرستاده
1) 1) .صحیح بخاری،کتاب العلم،حدیث 114 و کتاب المرضی،حدیث 5669.
خداست و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب(به دوران جاهلیّت و کفر)بازمیگردید...». (1)
در این هنگام مردم گفتار او را پذیرفتند،و عمر گفت:گویا تاکنون آیهای را که ابو بکر تلاوت کرد،نشنیده بودم. (2)
اختلاف چهارم در مورد محل دفن پیامبر بود،مهاجران مکّه میخواستند جسد حضرت را به مکّه ببرند،چون زادگاه او بود و انصار مدینه میخواستند در مدینه دفن شود،چون دار الهجرة بود.گروهی علاقه داشتند حضرت را به بیت المقدس ببرند که محل دفن انبیاست.سپس همگی اتفاق بر این کردند که در مدینه دفن شود چون روایتی از آن حضرت بود که«الأنبیاء یدفنون حیث یموتون؛پیامبران در همانجا که از دنیا میروند باید دفن شوند». (3)
پنجمین اختلاف در مسئله امامت بروز کرد که به گفته همین دانشمند مهمترین اختلاف بین امت،اختلاف در امامت و خلافت بود:«إذ ما سلّ سیف فی الإسلام علی
1) 1) .آل عمران،آیه 144.
2) 2) .از تاریخ طبری استفاده میشود که هنگام وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله ابو بکر در«سخ»یکی از آبادیهای اطراف مدینه بود،هنگامی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله از دنیا رفت عمر برخاست و گفت:گروهی از منافقان گمان میکنند پیامبر مرده است به خدا سوگند او نمرده و به سوی پروردگارش رفته است،همانگونه که موسی بن عمران چهل شب رفت و سپس بازگشت(پیامبر هم بازمیگردد)ابو بکر باخبر شد و به خانه پیامبر اکرم رفت و از رحلت او آگاه شد و به مسجد بازگشت،عمر همچنان برای مردم سخن میگفت او رشته سخن را به دست گرفت و گفتاری را که در بالا ذکر کردیم بیان نمود(تاریخ طبری،جلد 2،صفحه 442 حوادث سنه 11). بعضی معتقدند هدف عمر از این گفتوگوها این بود که مردم را مشغول کند تا ابو بکر خود را در میان جمع حاضر کند و مسئله خلافت را سامان دهد.
3) 3) .در منابع حدیث اهل بیت آمده است که علی علیه السّلام فرمود:شریفترین موضع همان موضعی است که خداوند پیامبرش را در آنجا قبض روح کرده،و به همین دلیل آن حضرت در همان خانه خودش دفن شد. (کامل بهایی،جلد 1،صفحه 285،تألیف عماد الدین طبری).
قاعدة دینیة مثل ما سلّ علی الإمامة فی کلّ زمان؛زیرا در هیچ برنامه دینی شمشیری همچون شمشیری که در امامت و خلافت در هرزمان کشیده شد،کشیده نشد».
سپس داستان سقیفه بنی ساعده و اختلافاتی را که در آن روی داد و سرانجام با ابو بکر بیعت کردند،نقل میکند.
ششمین اختلاف را به امر فدک اختصاص میدهد و اشاره به سخن فاطمه زهرا علیها سلام میکند که آن را به عنوان هبه پیامبر و یا لا اقل ارث پیامبر مطالبه میفرمود؛ولی ابو بکر با روایت(مجعول):«نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث،ما ترکناه صدقة؛ما پیامبران چیزی را به ارث نمیگذاریم و هرچه را از ما بماند صدقه در راه خداست»،با وی مخالفت میورزیدند.
آنگاه به هفتمین اختلاف درباره مانعان زکات که بعضی آنها را کافر میدانستند و بعضی غیر کافر و اختلاف هشتم که تصریح ابو بکر به خلافت عمر در وقت وفاتش بود، میکند که گروهی از مردم به او گفتند:«ولّیت علینا فظّا غلیظا؛شخص خشنی را بر ما گماشتی»؛ولی گروهی او را پذیرا شدند.
نهمین اختلاف در امر شورای شش نفره عمر بود که برای تعیین خلیفه بعد از خودش ترتیب داده بود و دهمین اختلاف در زمان امیر مؤمنان علی علیه السّلام رخ داد که بعد از اتفاق عموم مسلمین نسبت به خلافت و بیعت با آن حضرت روی داد،طلحه و زبیر و عایشه شعله جنگ جمل را برافروختند و معاویه جنگ صفین و خوارج جنگ نهروان را. (1)
1) 1) .ملل و نحل شهرستانی،صفحه 16-19،چاپ دار الفکر بیروت،(با تلخیص).
و من خطبة له علیه السّلام
ینبّه علی إحاطة علم اللّه بالجزئیّات،ثمّ یحثّ علی التّقوی،
و یبیّن فضل الإسلام و القرآن
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است
که درباره احاطه علم خداوند به همه جزئیات و سپس تشویق به تقوا و به دنبال آن بیان برتری اسلام و قرآن ایراد فرموده است.
1) 1) .سند خطبه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه میگوید:آنچه را مرحوم سیّد رضی در اینجا آورده با آنچه در خطبه 104(106 طبق آنچه در این کتاب آمده است)یک خطبه است که با دقّت در عبارات،این مطلب روشن میشود.(مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 82)؛ولی مدرک و منبع دیگری غیر از نهج البلاغه برای آن ذکر نکرده است با بررسیهایی که به وسیله رایانه انجام شد نیز مدرکی غیر از نهج البلاغه برای آن نیافتیم. متأسفانه در بعضی از کتب(مانند نهج البلاغه نسخه معجم مفهرس از انتشارات نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین)شش منبع غیر از نهج البلاغه برای این خطبه ذکر شده که حتی یکی از آنها صحیح نیست؛امّا بلندای مضمون و محتوای خطبه به قدری است که ممکن نیست از غیر امام صادر شود و این خود دلیلی بر قوّت سند آن است.
این خطبه از چند بخش تشکیل شده است:در بخش نخست،امام علیه السّلام با تعبیرات زیبایی از علم بیپایان خداوند سخن میگوید و به نبوّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله گواهی میدهد که در واقع،شهادتین را با تعبیر جدیدی تکمیل میکند.
در بخش دوم،سفارش به تقوا و پرهیزگاری میفرماید و آن را داروی همه دردها و شفای تمام بیماریها و وسیله اصلاح همه مفاسد و پاکیزگی روح و روشنی چشم میشمرد.در این بخش نکاتی درباره تقوا بیان شده که در خطبههای دیگر کمتر آمده است.
در بخش سوّم،با تعبیراتی شوقانگیز که دلها را به سوی خود جذب میکند،از اهمیّت دین اسلام و مزایای آن سخن میگوید.
در بخش چهارم از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله و خدمات برجسته او در آن دوران تاریک جاهلیّت و رهبری انقلاب اسلام سخن گفته شده است.
در بخش پنجم که بخش پایانی خطبه است،سخن از قرآن کریم به میان آورده و با ذکر چهل وصف از اوصاف و ویژگیهای قرآن که میتوان گفت جامعترین تمجید درباره قرآن مجید است،خطبه را بهپایان برده است.درود و رحمت بیانتهای الهی بر روان پاکش باد.
یعلم عجیج الوحوش فی الفلوات،و معاصی العباد فی الخلوات،و اختلاف النّینان فی البحار الغامرات،و تلاطم الماء بالرّیاح العاصفات.و أشهد أنّ محمّدا نجیب اللّه،و سفیر وحیه،و رسول رحمته.
(خداوند)صدای نعره حیوانات وحشی را در بیابانها،و گناهان بندگان را در خلوتگاهها،و رفتوآمد ماهیان را در دریاهای ژرف،و تلاطم امواج آب را بر اثر وزش تندبادها،میداند(و از تمام این جزئیات آگاه و باخبر است)و گواهی میدهم که محمّد برگزیده خدا و سفیر وحی و رسول رحمت اوست.
احاطه علمی پروردگار
چون این خطبه عمدتا پیرامون اسلام و قرآن و تقوا سخن میگوید،امام در آغاز از ایمان به مبدأ و معاد شروع میکند؛ایمانی که انگیزه برای همه خیرات و وسیله برای همه برکات است.
هنگامی که میخواهد سخن از معرفة اللّه بگوید روی علم بیپایان خدا که از مهمترین اوصاف حقّ است،تکیه میکند و میفرماید:«(خداوند)صدای نعره حیوانات وحشی را در بیابانها و گناهان بندگان را در خلوتگاهها و رفتوآمد ماهیان را در دریاهای ژرف،و تلاطم امواج آب را بر اثر وزش تندبادها میداند(و از تمام این جزئیات آگاه و باخبر
است)»؛ (یعلم عجیج (1)الوحوش فی الفلوات (2)،و معاصی العباد فی الخلوات،و اختلاف النّینان (3)فی البحار الغامرات (4)،و تلاطم الماء بالرّیاح العاصفات (5)) .
امام در این قسمت از خطبه روی چهار پدیده از پدیدههای جهان که بسیار متنوّع است و در عین حال چندان مورد توجّه نیست،انگشت گذارده و علم خداوند را به آنها بیان میکند:
نخست اینکه میدانیم در بیابانهای سرتاسر دنیا،حیوانات وحشی فراوانی وجود دارند که نعرهها و ضجّههای آنها به گوش ما شهرنشینان نمیرسد؛ولی خداوند از آن با خبر است و میداند کدام حیوان در کدام مکان و کدام زمان نعرهای کشید و کمیت و کیفیّت آن چگونه بود؟
دیگر اینکه گناهان زیادی در خلوتگاه و دور از چشم تودههای مردم انجام میگیرد که همه ما از آن بیخبریم؛ولی خدا میداند که کدام انسان در چه زمان و در چه مکان،چه گناهی را مرتکب شده است.
نیز میداند در اعماق دریاها دور از چشم انسانها کدامیک از ماهیان در چه زمانی و چه مکانی رفتوآمد دارند.
1) 1) .«عجیج»از ریشه«عجّ»بر وزن«حج»به معنای فریاد کشیدن و نعره زدن است و معمولا درباره حیوانات به کار میرود.
2) 2) .«فلوات»جمع«فلات»به معنای زمین گسترده بیآب و علف است و گاه به مطلق دشتها و بیابانها گفته میشود.
3) 3) .«نینان»جمع«نون»به معنای ماهی بزرگ است و گاه به«نهنگ»اطلاق میشود.
4) 4) .«غامرات»از ریشه«غمر»بر وزن«عمد»به معنای از بین بردن اثر چیزی است.سپس به آبهای زیادی که تمام چهره زمین یا موجودات درون آن را میپوشاند،اطلاق شده است و دریای«غامر»همان دریای عمیق است.
5) 5) .«عاصفات»جمع«عاصفه»از ریشه«عصف»بر وزن«حذف»به معنای کاه است و«عاصف»به تندبادی گفته میشود که برگهای خشکیده و کاه مانند را به هرطرف پراکنده میکند و یا اشیا را همچون کاه از هم متلاشی میسازد.
نیز میداند امواجی که در صفحه اقیانوسها،هرشب و روز به حرکت درمیآیند و ما انسانها جزء بسیار کوچکی از آن را میبینیم در چه زمانی و چه مکانی حرکت میکند و کی آرام میگیرد.
اگر بر همه اینها این نکته را بیفزاییم که علم خداوند درباره این امور،منحصر به امروز و دیروز نیست،بلکه در طول میلیونها سال که این حوادث شب و روز واقع شده(به استثنای گناه انسانها که زمان محدودتری دارد)خدا میداند که کدامیک از این پدیدهها در کجا و به چه صورت تحقق یافته است.
نیز اگر بر اینها بیفزاییم که تنها کره زمین نیست که مرکز حوادث گوناگون است،بلکه میلیاردها ستاره تنها در کهکشان ماست که مرکز حوادث گوناگون دائمی است به اضافه کهکشانهای دیگر که سر به میلیاردها میگذارد.
آری!مجموعه اینها در علم خدا جمع است و اینجاست که باور میکنیم آنچه را قرآن مجید در آیه 27 سوره لقمان فرموده است:« «وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ» و اگر همه درختان روی زمین قلم شوند و دریا برای آن مرکب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود (اینها همه تمام میشود ولی)کلمات خدا پایان نمیپذیرد،خداوند عزیز و حکیم است».
عین واقعیت است و نه تنها این آیه اغراق نیست،بلکه نسبت به دایره گسترده خداوند چیز مهمی محسوب نمیشود.
در ادامه این سخن و بعد از بیان علم و دانایی مبدأ جهان آفرینش،درباره گواهی بر نبوّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله سخن میگوید و با سه وصف مهم او را میستاید و میفرماید:«و گواهی میدهم که محمّد برگزیده خدا و سفیر وحی او و رسول رحمت وی است»؛ (و أشهد أنّ محمّدا نجیب (1)اللّه،و سفیر وحیه،و رسول رحمته) .
1) 1) . «نجیب» از نجابت گرفته شده و به معنای هرموجود باارزش و نفیس برگزیده است،هرچند در فارسی امروز به خصوص کسانی گفته میشود که در امور جنسی پاک و پاکدامن هستند.
آری!او انسانی والامقام و فوق العاده برجسته بود که خداوند او را برای مقام ختم نبوّت برگزید و وحی خود را بر او نازل کرد و او را کانون رحمت خویش ساخت.
این رحمت در چهرههای مختلف تجلی کرد؛گاه از طریق بیان معارف والای دینی و گاه شرح قوانین حیاتبخش و گاه طلب رحمت از سوی خدا برای امت و سرانجام این رحمت در شکل شفاعت در قیامت ظاهر خواهد شد و امید داریم که ما هم مشمول رحمت واسعه او بشویم.
در حدیثی آمده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله هنگامی که آیه «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ» (1)که مظهری از رحمت عامه توست نازل شد،به جبرئیل فرمود:آیا چیزی از این رحمت نصیب تو هم شده است عرض کرد:آری!من از پایان کار خود بیمناک بودم.
هنگامی که این آیه(درباره من)بر تو نازل شد: «ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ» (2)و خداوند مرا به این وسیله ستود من آرامش یافتم. (3)
أمّا بعد،فإنّی أوصیکم بتقوی اللّه الّذی ابتدأ خلقکم،و إلیه یکون معادکم،و به نجاح طلبتکم،و إلیه منتهی رغبتکم،و نحوه قصد سبیلکم، و إلیه مرامی مفزعکم.فإنّ تقوی اللّه دواء داء قلوبکم،و بصر عمی أفئدتکم،و شفاء مرض أجسادکم،و صلاح فساد صدورکم،و طهور دنس أنفسکم،و جلاء عشا أبصارکم،و أمن فزع جأشکم،و ضیاء سواد ظلمتکم.
فاجعلوا طاعة اللّه شعارا دون دثارکم،و دخیلا دون شعارکم،و لطیفا بین أضلاعکم،و أمیرا فوق أمورکم،و منهلا لحین ورودکم،و شفیعا لدرک طلبتکم،و جنّة لیوم فزعکم،و مصابیح لبطون قبورکم،و سکنا لطول وحشتکم،و نفسا لکرب مواطنکم.فإنّ طاعة اللّه حرز من متالف مکتنفة،و مخاوف متوقّعة،و أوار نیران موقدة.فمن أخذ بالتّقوی عزبت عنه الشّدائد بعد دنوّها،و احلولت له الأمور بعد مرارتها،و انفرجت عنه الأمواج بعد تراکمها،و أسهلت له الصّعاب بعد إنصابها،و هطلت علیه الکرامة بعد قحوطها،و تحدّبت علیه الرّحمة بعد نفورها،و تفجّرت علیه النّعم بعد نضوبها،و وبلت علیه البرکة بعد إرذاذها.
فاتّقوا اللّه الّذی نفعکم بموعظته،و وعظکم،برسالته،و امتنّ علیکم بنعمته.فعبّدوا أنفسکم لعبادته،و اخرجوا إلیه من حقّ طاعته.
اما بعد،من شما را به تقوای الهی توصیه میکنم،همان خداوندی که آفرینش شما را
آغاز کرد و بازگشت شما نیز به سوی اوست.خدایی که برآورنده حاجات شما و آخرین نقطه امید و آرزویتان است.راه راست شما به او ختم میشود و به هنگام ترس و وحشت پناهگاهتان تنها اوست.تقوا پیشه کنید که تقوای الهی داروی بیماریهای دلهای شماست و سبب بینایی قلبها و شفای امراض جسمانی و موجب اصلاح فساد جانها و پاکیزگی از آلودگی ارواح و جلای نابینایی چشمها و سبب امنیّت در برابر اضطرابها و روشنایی تیرگیهای شماست.حال که چنین است اطاعت خدا را جامه زیرین قرار دهید؛ نه رویین،بلکه آن را درون وجود خود سازید؛نه جامه زیرین(و از آن بالاتر)آن را در درون قلب خود وارد کنید و فرماندهی امور خود را به او بسپارید و راهی برای ورود به آبگاه (زندگی)و شفیعی برای نیل به خواستهها و سپری برای روز اضطرار و چراغ پرفروغی برای درون قبرها و مایه آرامشی در برابر وحشتهای طولانی و راه گشایشی برای لحظات سخت زندگی،زیرا اطاعت خداوند وسیله حفظ از حوادث مرگباری است که اطراف انسان را فراگرفته و وحشتهایی که(هرلحظه)انتظار آن میرود و حفظ از حرارت آتشهای برافروخته(جهان دیگر)است.هرکس دست به دامن تقوا زند شدائد و سختیهای نزدیک،از وی دور میگردد،تلخیهای حوادث ناراحتکننده به شیرینی مبدّل میشود، امواج متراکم ناراحتی از او دور و مشکلات پیدرپی و خستهکننده آسان میگردد،و مجد،عظمت از دست رفته،همچون بارانهای پرپشت بر او فرومیبارد و رحمت قطع شده الهی به سوی او بازمیگردد.نعمتهایی که فرونشسته بود به جوشش درمیآید و برکتهای کم شده به فراوانی بر او ریزش میکند.حال که چنین است(و تقوا و اطاعت پروردگار سرچشمه این همه برکات است)تقوای الهی پیشه کنید،همان خداوندی که با پند و اندرزش به شما سود بخشیده و با رسالتش شما را اندرز داده و با نعمتش بر شما منّت نهاده است،بنابراین خود را برای پرستش او آماده کنید و با انجام وظایف،حق طاعتش را بجا آورید.
تقوای الهی سرچشمه تمام خوشبختیها
امام علیه السّلام بعد از اشاره به علم بیپایان خداوند و شهادت به نبوّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در بخش گذشته،که در واقع جنبه مقدمه داشت،در این بخش وارد ذی المقدمه میشود که در درجه اوّل توصیه به تقوای الهی است و آن را با اوصافی از پروردگار همراه میکند تا شعله عشق به تقوا را در دلها برمیافروزد،میفرماید:«اما بعد من شما را به تقوای الهی توصیه میکنم،همان خداوندی که آفرینش شما را آغاز کرد و بازگشت شما نیز به سوی اوست.خدایی که برآورنده حاجات شما و آخرین نقطه امید و آرزویتان است.راه راست شما به او ختم میشود و به هنگام ترس و وحشت پناهگاهتان تنها اوست»؛ (أمّا بعد، فإنّی أوصیکم بتقوی اللّه الّذی ابتدأ خلقکم،و إلیه یکون معادکم،و به نجاح طلبتکم،و إلیه منتهی رغبتکم،و نحوه قصد سبیلکم،و إلیه مرامی مفزعکم (1)) .
قرآن مجید نیز میگوید:« «وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلاّ هُوَ» و اگر خداوند زیانی به تو برساند هیچکس جز او آن را برطرف نمیسازد». (2)و نیز میفرماید:
« «ثُمَّ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ» و هنگامی که ناراحتی به شما رسد فقط او را میخوانید». (3)
سپس امام علیه السّلام به دنبال توصیه به تقوا،به ذکر آثار تقوا در هشت جمله کوتاه و پرمعنا میپردازد و میفرماید:«(تقوا پیشه کنید)تقوای الهی داروی بیماریهای دلهای شماست و سبب بینایی قلبها و شفای امراض جسمانی و موجب اصلاح فساد جانها و پاکیزگی از آلودگی ارواح و جلای نابینایی چشمها و سبب امنیّت در برابر اضطرابها و روشنایی
تیرگیهای شماست»؛ (فإنّ تقوی اللّه دواء داء قلوبکم،و بصر عمی أفئدتکم،و شفاء مرض أجسادکم،و صلاح فساد صدورکم،و طهور دنس أنفسکم،و جلاء عشا (1)أبصارکم،و أمن فزع جأشکم (2)،و ضیاء سواد ظلمتکم) .
جمله اوّل اشاره به بیماریهای فکری و روحانی،همچون گمراهی و ضلالت است و جمله دوم اشاره به برطرف شدن موانع و حجابهای شناخت در پرتو تقواست.
جمله سوم اشاره به کمخوری و رعایت اعتدال در مصرف غذاها در سایه تقواست،زیرا میدانیم همانگونه که در روایت معروف نبوی«المعدة رأس کلّ داء و الحمیة رأس کلّ دواء؛معده خانه تمام بیماریها و کم خوردن سرآغاز تمام درمانهاست» (3)آمده و پزشکان امروز عموما آن را تأیید میکنند،قسمت مهمی از بیماریها بر اثر پرخوری است و سلامت و طول عمر از آن کسانی است که کمتر غذا میخورند.جمله چهارم و پنجم هر دو اشاره به پاکسازی درون از رذائل اخلاقی،همچون کبر و حسد و کینه و مانند آن است منتها جمله چهارم ناظر به آنجایی است که این صفات زشت آنچنان در جان آدمی رسوخ کرده که آن را به فساد کشانده است،در حالی که جمله پنجم اشاره به آلودگیهای سطحی و کمعمقتر است که با آب تقوا شستشو میشود.جمله ششم،اشاره به این است که تقوا بینش درونی انسان را تیزتر و چشم بصیرت را روشن میسازد و تفاوت آن با جمله «و بصر عمی أفئدتکم» ظاهرا این است که در آن جمله سخن از نابینایی مطلق بود که تقوا آن را درمان میکند و در اینجا اشاره به کمی نور بصیرت است که در سایه تقوا افزونی مییابد.
1) 1) .«عشا»از«عشو»بر وزن«نشر»به معنای ضعیف شدن چشم یا جستجو کردن با چشمان ضعیف است و«عشا»که اسم مصدر است به معنای ضعف دیده به کار میرود.
2) 2) .«جأش»به معنای اضطراب ناشی از اندوه یا ترس است و از آنجا که قلب انسان(روح انسان)مرکز این امور است گاهی به خود قلب نیز جأش گفته میشود و در جمله بالا هردو معنا ممکن است.
3) 3) .بحار الانوار،جلد 59،صفحه 291.
جمله هفتم،اشاره به اضطرابهایی است که انسان بر اثر آلودگی به گناه پیدا میکند؛ ترس از عذابهای الهی در دنیا و آخرت و ناراحتی وجدان که در طبیعت گناه وجود دارد.
تقوا همه اینها را برطرف میسازد.
قرآن مجید میگوید:« «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ» کسانی که کار نیکی انجام دهند پاداشی بهتر از آن خواهند داشت و آنان از وحشت و اضطراب آن روز در امانند». (1)
آخرین جمله،اشاره به تأثیر تقوا در برطرف ساختن ظلمت جهالتها و بیعدالتیهاست.به این ترتیب تقوا،همه خیر و سعادتهای دنیا و آخرت را برای انسان به ارمغان میآورد.
سپس امام علیه السّلام بعد از ذکر تقوا و آثار مهم آن در زندگی معنوی و مادی انسانها،اطاعت پروردگار را که از آثار پربار تقواست مطرح میکند و در ده جمله کوتاه و پرمعنا موضع طاعت خدا را در زندگی افراد باایمان روشن میسازد و میفرماید:«حال که چنین است اطاعت خدا را جامه زیرین قرار دهید؛نه رویین،بلکه آن را درون وجود خود بسازید؛نه جامه زیرین بلکه آن را در درون قلب خود وارد کنید و فرماندهی امور خود را به او بسپارید و راهی برای ورود به آبگاه(زندگی)و شفیعی برای نیل به خواستهها،و سپری برای روز اضطراب،و چراغ پرفروغی برای درون قبرها،و مایه آرامشی در برابر وحشتهای طولانی،و راه گشایشی برای لحظات سخت زندگی»؛ (فاجعلوا طاعة اللّه شعارا دون دثارکم،و دخیلا دون شعارکم،و لطیفا بین أضلاعکم،و أمیرا فوق أمورکم،و منهلا (2)لحین ورودکم (3)،و شفیعا لدرک (4)طلبتکم،و جنّة لیوم فزعکم،و مصابیح
1) 1) .نمل،آیه 89.
2) 2) .«منهل»به معنای محلّی است که از آنجا در کنار آب قرار میگیرند و در فارسی به آن آبشخور گفته میشود و از ریشه«نهل»بر وزن«محل»به معنای ابتدای نوشیدن آب است.
3) 3) .«ورود»در اصل به معنای رفتن در کنار آب است.سپس معنای وسیعی پیدا کرده و به داخل شدن-در هرچیزی اطلاق میشود.
4) 4) .«درک»بر وزن«نمک»به معنای رسیدن و دریافتن است و تدارک به جبران کردن چیزی اطلاق میشود.
لبطون قبورکم،و سکنا لطول وحشتکم،و نفسا لکرب مواطنکم) .
امام علیه السّلام در سه جمله نخست،جایگاه اطاعت خدا را در وجود انسان مشخص میکند؛ ابتدا آن را به صورت لباس زیرین،نه لباس رویین که تنها جنبه خودنمایی و ظاهرسازی و ریاکاری داشته باشد،معرّفی میکند آنگاه از آن فراتر رفته و آن را به درون جسم میکشاند که از لباس زیرین هم پایینتر است و باز از آن فراتر میرود و جایگاه آن را قلب انسان معرفی میکند.
توجه داشته باشید که«بین اضلاع»مفهوم دقیقش«میان دندهها»ست و از آنجا که قلب در درون سینه قرار دارد و دندهها از هرطرف آن را احاطه کرده،اشاره لطیفی به قلب است.
البتّه باید توجه داشت که قلب،مرکز ادراکات نیست؛ولی رابطه نزدیکی با مغز و روح انسان دارد و هرپدیدهای که در روح ظاهر میشود.نخستین اثرش در قلب نمایان میگردد.
جمله «أمیرا فوق أمورکم» اشاره به این است که حاکمیت فرمان خدا باید در تمام مسائل زندگی اعم از فردی و اجتماعی و سیاسی جاری باشد.
جملههای «و منهلا لحین ورودکم...» اشاره به آثار مثبت و برکات فراوان اطاعت خدا در زندگی مادی و معنوی انسانهاست روح را سیراب میکند و انسانها را به اهداف والای خود میرساند،در مقابل مشکلات از او دفاع میکند و در عالم برزخ و قبر و روز قیامت مایه آرامش است. سپس حضرت در ادامه به ذکر علّت لزوم اطاعت پروردگار پرداخته،میفرماید:«زیرا اطاعت خداوند وسیله حفظ از حوادث مرگباری است که اطراف انسان را فراگرفته و وحشتهایی که(هرلحظه)انتظار آن میرود،و(نیز)حفظ از
حرارت آتشهای برافروخته(جهان دیگر)است»؛ (فإنّ طاعة اللّه حرز من متالف مکتنفة،و مخاوف متوقّعة،و أوار (1)نیران موقدة) .
در واقع جمله اوّل و دوم اشاره به برکات اطاعت خداوند در دنیا و جمله سوم اشاره به آثار آن در آخرت است؛در دنیا انسان را از خطرات موجود و خطرات آینده حفظ میکند و در آخرت از آتش سوزان دوزخ.
بعضی از شارحان نهج البلاغه این خطرات را اشاره به مفاسد اخلاقی و درونی دانستهاند که هلاکتهای ناشی از آن همان دور ماندن از هدایتهای الهی است در حالی که این خطرات میتواند شامل خطرات مادّی هم بشود،زیرا اطاعت الهی،جامعه بشری را در امنیّت فرومیبرد،برکات آسمان و زمین را شامل حال آنها میکند و مرگومیرها را تقلیل میدهد،همانگونه که در آیات سوره نوح به آن اشاره شده است: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً» (2)
آنگاه بار دیگر امام به مسئله تقوا و پرهیزگاری و آثار آن بازمیگردد،زیرا طاعت پروردگار و تقوا لازم و ملزوم یکدیگرند؛تقوای درونی سبب طاعت میشود،همانگونه که طاعت عامل پرورش تقوا در درون میگردد. امام علیه السّلام در اینجا به هشت قسمت از آثار تقوا، ضمن جملههایی کوتاه و پرمعنا اشاره میکند و میفرماید:«هرکس دست به دامن تقوا زند شدائد و سختیها پس از نزدیکی،از وی دور میگردد،تلخیهای حوادث ناراحتکننده به شیرینی مبدّل میشود،امواج متراکم ناراحتی از او دور و مشکلات پیدرپی و خسته کننده،آسان میگردد و مجد و عظمت از دست رفته،همچون بارانهای پرپشت بر او فرو میبارد و رحمت قطع شده الهی به سوی او بازمیگردد.نعمتهایی که فرونشسته بود به
جوشش درمیآید و برکتهای کم شده به فراوانی بر او ریزش میکند»؛ (فمن أخذ بالتّقوی عزبت (1)عنه الشّدائد بعد دنوّها،و احلولت (2)له الأمور بعد مرارتها،و انفرجت عنه الأمواج بعد تراکمها،و أسهلت له الصّعاب بعد إنصابها (3)،و هطلت (4)علیه الکرامة بعد قحوطها (5)،و تحدّبت (6)علیه الرّحمة بعد نفورها،و تفجّرت علیه النّعم بعد نضوبها (7)،و وبلت (8)علیه البرکة بعد إرذاذها (9)) .
از مجموعه این آثار هشتگانهای که امام برای تقوا بیان فرمود،به خوبی ارزش تقوا در صحنه زندگی مادی و معنوی بشر آشکار میشود.آری!در سایه تقوا بلاها برطرف میگردد و فیض رحمت الهی بر پرهیزگاران و جوامع پرهیزگار میبارد،فساد و تباهی رخت برمیبندد،آرامش و امنیت و نعمت و برکت،شامل حال آنها میشود.قرآن مجید
1) 1) .«عزبت»از ریشه«عزوب»بر وزن«غروب»در اصل به معنای دور شدن از خانواده برای یافتن مرتع جهت چهارپایان است.سپس به هرنوع دور شدن و پنهان گشتن اطلاق شده است.به مردان و زنانی که از همسران خود دور مانده،یا اصلا همسری انتخاب نکردهاند«عزب»بر وزن«عرب»گفته میشود.
2) 2) .«احلولت»در اصل از«حلو»بر وزن«حکم»به معنای شیرینی است و«احلولت»که از باب مزید فیه است،معنای کثرت و فزونی را پیدا کرده است،بنابراین«احلول»یعنی بسیار شیرین شد؛مانند «اعشوشب»که به معنای پرگیاه شدن است.
3) 3) .«انصاب»مصدر باب افعال به معنای خسته کردن است و از ریشه«نصب»بر وزن«نسب»به معنای خسته شدن گرفته شده است.
4) 4) .«هطل»یعنی ریزش پیدرپی باران.
5) 5) .«قحوط»به معنای قحطی است.
6) 6) .«تحدبت»از ریشه«حدب»بر وزن«ادب»در اصل به معنای بلندیهایی است که میان پستیها قرار گیرد و به برآمدگی پشت انسان نیز«حدب»گفته میشود و هنگامی که چیزی احاطه بر چیز دیگر کند این واژه در آنجا نیز به کار میرود و در خطبه بالا به همین معناست.
7) 7) .«نضوب»در اصل به معنای فروکش کردن آب در زمین است.سپس به از بین رفتن هرچیزی اطلاق شده است.
8) 8) .«وبلت»از ریشه«وبل»بر وزن«جبل»به معنای باران شدید و دانه درشت گرفته شده است و در اینجا به معنای ریزش فراوان برکات الهی است.
9) 9) .«ارذاذ»به معنای باریدن خفیف باران است(نمنم باریدن).
میگوید:« «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» اگر مردمی که در شهرها و آبادیها زندگی میکنند ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند،درهای برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشودیم». (1)و نیز میفرماید:
« «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ» آنکس که تقوا پیشه کند خداوند راه نجات از مشکلات را به روی او میگشاید و از آنجا که انتظار آن ندارد،به او روزی میدهد». (2)
رابطه تقوا با این امور تنها رابطهای معنوی نیست.از نظر تحلیلهای عقلی نیز همینگونه است.
جوامعی را میشناسیم که بر اثر رعایت تقوا و اعتماد به یکدیگر توانستند با همکاری یکدیگر مشکلات عظیم را حل کنند و اختلافات و منازعات و پروندههای جزایی و کیفری در آنها به حداقل رسیده است.
جالب است که در ماه مبارک رمضان که روزهداران به مقتضای «لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» (3)از تقوای بیشتری برخوردار میشوند،آمار جرائم و جنایات به شدت کاهش مییابد و به هنگامی که مردم به سفرهای معنوی،همچون زیارت خانه خدا میروند مشکلات اجتماعی ناشی از مشکلات اخلاقی به سرعت فروکش میکند،زیرا تقوا عامل بازدارندهای در برابر تمام این مشکلات است.
در یک جامعه باتقوا بدهکاران به دنبال طلبکاران میگردند و اغنیا به سراغ نیازمندان میروند؛افرادی که سنگینی حقوق دیگران را بر دوش خود احساس میکنند راه نجات از آن را جستجو میکنند و به این ترتیب رابطه تقوا و فرونشستن مشکلات و فزونی برکات هم تفسیر معنوی دارد و هم تفسیر مادّی.
سپس امام علیه السّلام در پایان این بخش از خطبه بار دیگر به مسئله تقوا بازمیگردد و بر آن چیزی که این بخش با آن آغاز شده بود بار دیگر تأکید میورزد و میفرماید:«حال که چنین است(و تقوا و اطاعت پروردگار این همه برکات بیمانند و گسترده دارد)تقوای خداوند پیشه کنید،همان خداوندی که با پند و اندرزش به شما سود بخشیده و به وسیله رسالتش شما را اندرز داده و با نعمتش بر شما منّت نهاده است»؛ (فاتّقوا اللّه الّذی نفعکم بموعظته،و وعظکم،برسالته،و امتنّ علیکم بنعمته) .
این اوصاف سهگانهای را که امام برای خداوند ذکر کرده،همگی انگیزههایی است برای پیمودن طریق تقوا،زیرا شامل تمام نعمتهای مادی و معنوی میشود،مواعظ الهی آن هم مواعظی که از طریق رسالت انبیا مخصوصا پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله به صورت گسترده در اختیار تمام اهل ایمان گذارده،و انواع نعمتهای مادی و معنوی دیگر که به انسانها بخشیده و در سایه آن میتوان به اوج قلّه عبودیت و تقوا و کمال معنوی و مادّی رسید،سبب میشود که حسّ شکرگزاری در برابر بخشنده این نعمتها در انسان تحریک گردد و او را به سوی تقوا و اطاعت پروردگار ببرد.
در آخرین جمله میفرماید:«اکنون که چنین است خود را برای پرستش او آماده کنید و با انجام وظایف،حق طاعتش را بجا آورید»؛ (فعبّدوا أنفسکم لعبادته،و اخرجوا إلیه من حقّ طاعته) .
«عبّدوا»گرچه از ریشه عبادت اخذ شده؛ولی در اینگونه موارد به معنای مهیّا ساختن و تسلیم نمودن است و همانگونه که گفته میشود«عبد الطریق»یعنی جاده را آماده ساخت.
روشن است که آماده ساختن خویشتن برای بندگی خدا مقدمهای است برای ادای حق اطاعت و این آمادگی از طریق ایمان و معارف الهی و خودسازی و تهذیب نفس و آگاهی بر اسرار عبادات میسّر خواهد شد.
ثمّ إنّ هذا الإسلام دین اللّه الّذی اصطفاه لنفسه،و اصطنعه علی عینه، و أصفاه خیرة خلقه،و أقام دعائمه علی محبّته.أذلّ الأدیان بعزّته،و وضع الملل برفعه،و أهان أعداءه بکرامته،و خذل محادّیه بنصره،و هدم أرکان الضّلالة برکنه.و سقی من عطش من حیاضه،و أتأق الحیاض بمواتحه.ثمّ جعله لا انفصام لعروته،و لا فکّ لحلقته،و لا انهدام لأساسه،و لا زوال لدعائمه،و لا انقلاع لشجرته،و لا انقطاع لمدّته،و لا عفاء لشرائعه،و لا جذّ لفروعه،و لا ضنک لطرقه،و لا وعوثة لسهولته،و لا سواد لوضحه،و لا عوج لانتصابه،و لا عصل فی عوده،و لا وعث لفجّه،و لا انطفاء لمصابیحه،و لا مرارة لحلاوته.فهو دعائم أساخ فی الحقّ أسناخها،و ثبّت لها أساسها،و ینابیع غزرت عیونها،و مصابیح شبّت نیرانها؛و منار اقتدی بها سفّارها،و أعلام قصد بها فجاجها،و مناهل روی بها ورّادها.جعل اللّه فیه منتهی رضوانه،و ذروة دعائمه،و سنام طاعته؛ فهو عند اللّه وثیق الأرکان،رفیع البنیان،منیر البرهان،مضیء النّیران، عزیز السّلطان،مشرف المنار،معوذ المثار.فشرّفوه و اتّبعوه،و أدّوا إلیه حقّه،وضعوه مواضعه .
(آگاه باشید)این اسلام آیینی است که خداوند آن را برای خود برگزیده و با عنایت خاص خویش آماده ساخته(و به آن فوق العاده اهمیّت داده است)بهترین خلق خود
(محمّد صلّی اللّه علیه و آله)را برای تبلیغ آن برگزیده و پایههای آن را بر محبّت خویش بنا نهاده،ادیان و مذاهب دیگر را با عزّت و قدرت اسلام ضعیف کرد و ملل دیگر را با اعتلای اسلام فرود آورد و با احترام و نفوذ آن،دشمنانش را خوار نمود.با یاری اسلام مخالفان سرسختش را درمانده ساخت و با تقویت آن ارکان ضلالت را درهم کوبید.تشنگان را از سرچشمه زلال آن سیراب کرد و آبگاهش را پرآب نمود.سپس اسلام را چنان قرار داد که هرگز دستگیرهاش شکسته نشود و حلقههایش از هم بازنگردد.اساسش ویرانی نپذیرد و ستونهایش فرونریزد،درخت وجودش برکنده نشود،مدّتش پایان نگیرد،بر احکامش غبار کهنگی ننشیند و شاخههایش قطع نگردد،راههایش خالی از تنگنا،آسان بودنش خالی از سستی و روشناییاش خالی از تیرگی است.در طریق مستقیمش کژی راه نیابد و ستونش اعوجاج نپذیرد،در جادههای وسیع آن لغزندگی نباشد،چراغهایش هرگز خاموش نشود و شیرینیاش هیچگاه تلخی ندارد،اسلام دارای ستونهایی است که خداوند آن را در اعماق حق استوار ساخته و اساس آن را ثابت قرار داده است.چشمه سارهایش پرآب و چراغهایش پرفروغ است.نشانههای هدایتی دارد که مسافران راه حق را رهنمون میشود و پرچمهایی که برای هدایت پویندگان راه خدا نصب شده و آبگاههایی که واردان بر آن سیراب میشوند.خداوند منتهای خشنودی خود و بالاترین قلّه رفیع اطاعتش را در آن قرار داده است،لذا اسلام نزد خدا دارای پایههای محکم،بنای رفیع،دلیل روشن،شعلهای نورافشان،قدرتی غیر قابل شکست و نشانههایی آشکار است و ستیز و مبارزه با آن امکانپذیر نیست،بنابراین آن را گرامی دارید،از آن تبعیت کنید، حقش را ادا نمایید و آن را در جایگاه شایستهاش قرار دهید.
ارزش والای اسلام
امام علیه السّلام در این قسمت از خطبه،به بیان اهمیّت اسلام و عظمت این آیین مقدس
میپردازد و در واقع با این بخش آنچه را که درباره اطاعت و تقوا در بخش گذشته آمده بود،تکمیل میکند،زیرا اطاعت و تقوا به پیروی آیین اسلام حاصل میشود.در قسمت نخست این بخش،یازده صفت از اوصاف عظمت اسلام را بیان کرده،میفرماید:«سپس (آگاه باشید)این اسلام آیینی است که خداوند آن را برای خود برگزیده و با عنایت خاص خویش آماده ساخته(و به آن فوق العاده اهمیّت داده است).بهترین خلق خود(محمد صلّی اللّه علیه و آله)را برای تبلیغ آن برگزید و پایههای آن را بر محبّت خویش قرار داد»؛ (ثمّ إنّ هذا الإسلام دین اللّه الّذی اصطفاه لنفسه،و اصطنعه (1)علی عینه،و أصفاه خیرة خلقه،و أقام دعائمه علی محبّته) .
در این پنج وصف نخستین،در حقیقت ارکان اصلی این دین مقدس تبیین شده که تشریع آن به دست خداست و با نهایت دقت صورت گرفته،و ابلاغکننده آن بهترین خلق خدا پیامبر اسلام است و پایههای اصلی آن براساس محبّت خدا قرار گرفته است.
جمله (اصطفاه لنفسه) اشاره به این است که راه رسیدن به قرب خداوند،تنهایی آیین اسلام است:« «وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ» هر کس غیر دین اسلام را بپذیرد از او پذیرفته نیست». (2)جمله «و اصطنعه علی عینه» در مورد اموری گفته میشود که شخص به هنگام انجام گرفتن آن حاضر و ناظر باشد و به عبارت دیگر در برابر چشمان او انجام گیرد.و در مورد خداوند،کنایه از نهایت عنایت و مراقبت الهی نسبت به آن است.قرآن مجید درباره حضرت موسی علیه السّلام میفرماید:« «وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی» تو باید در حضور من و تحت مراقبت من پرورش یابی». (3)
جمله «أقام دعائمه علی محبّته» (با توجّه به اینکه ضمیر محبته به خدا بازمیگردد
اشاره به این است که اساس اسلام را محبّت تشکیل میدهد و این یکی از افتخارات ماست که آیینمان برپایه محبت است و لذا در روایت آمده است:«هل الدّین إلاّ الحبّ إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ» آیا دین چیزی غیر از محبّت است؟خداوند عز و جل میگوید:بگو(ای پیامبر صلّی اللّه علیه و اله)اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد». (1)
به این ترتیب پایه دین محبّت بندگان نسبت به خدا از یک سو و محبّت خدا به بندگان از سوی دیگر است.
در ادامه این سخن شش وصف دیگر را بیان کرده،میگوید:«خداوند ادیان و مذاهب دیگر را با عزّت و قدرت بخشیدن به اسلام ضعیف کرد و ملل دیگر را با اعتلای اسلام فرود آورد،و با احترام و نفوذ آن،دشمنانش را خوار نمود.با یاری اسلام مخالفان سرسختش را درمانده ساخت و با تقویت آن،ارکان ضلالت را درهم کوبید.تشنگان را از سرچشمه زلال آن سیراب کرد،و آبگاهش را پرآب نمود»؛ (أذلّ الأدیان بعزّته،و وضع الملل برفعه، و أهان أعداءه بکرامته،و خذل محادّیه (2)بنصره،و هدم أرکان الضّلالة برکنه.و سقی من عطش من حیاضه،و أتأق (3)الحیاض بمواتحه (4)) .
جملههای «أذلّ الأدیان بعزّته،و وضع الملل برفعه...» با توجه به اینکه ضمیر در آنها به اسلام برمیگردد)اشاره به همان چیزی است که در قرآن مجید آمده است:« «هُوَ»
1) 1) .بحار الانوار،جلد 66،صفحه 237،حدیث 5.ضمنا آیهای که آمده،آیه 31 سوره آل عمران است.
2) 2) .«محادّی»از«محادّه»از معنای دشمنی کردن و ستیزه نمودن،گرفته شده و ریشه اصلی آن«حدّ»است که به معنای طرف و نهایت چیزی است و چون دشمن در طرف مقابل قرار میگیرد.«محادّه»به معنای دشمنی کردن آمده است(توجه داشته باشید«محادّی»در اصل«محادّین»اسم فاعل صیغه جمع بوده که نون آن به هنگام اضافه،افتاده است).
3) 3) .«أتاق»از ریشه«تأق»به معنای پر شدن گرفته شده و هنگامی که به باب افعال برود به معنای پر کردن است.
4) 4) .«مواتح»جمع«ماتح»به معنای کسی است که آب از چاه برمیکشد.
«الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ» او کسی است که رسول خدا را با هدایت و دین حق فرستاد تا او را بر همه ادیان غالب سازد، هرچند مشرکان کراهت داشته باشند». (1)
در آیه قبل از آن میخوانیم:« «یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ» آنها میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند؛ولی خدا نور خود را کامل میکند،هرچند کافران خوش نداشته باشند». (2)
پیروزی اسلام بر ادیان دیگر در دو جبهه بود؛یکی جبهه ظاهری از نظر سیاسی و نظامی و دیگر جبهه باطنی از نظر منطق و استدلال و برهان،زیرا قرآن مجید قویترین دلایل را برای اثبات معارف دینی اقامه کرده که هرفرد منصفی را وادار به پذیرش میکند و همانگونه که مولا در جملههای بالا فرمود،تشنگان را از چشمههای جوشان خود سیراب و آبگاههای علم و معرفت را با دلایل خویش پر میسازد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به بیان امتیازات مهم دیگری از امتیازات اسلام میپردازد و نخست جاودانگی این آیین مقدّس را بیان میدارد و با هشت جمله پرمعنا این جاودانگی را به زیباترین وجهی ترسیم میکند و میفرماید:«خداوند اسلام را چنان قرار داده که هرگز دستگیرهاش شکسته نشود و حلقههایش از هم بازنگردد،اساسش ویرانی نپذیرد و ستونهایش فرونریزد،درخت وجودش برکنده نشود،مدّتش پایان نگیرد،بر احکامش غبار کهنگی ننشیند و شاخههایش قطع نگردد»؛ (ثمّ جعله لا انفصام لعروته،و لا فکّ لحلقته،و لا انهدام لأساسه،و لا زوال لدعائمه،و لا انقلاع لشجرته،و لا انقطاع لمدّته،و لا عفاء (3)لشرائعه،و لا جذّ لفروعه) .
این همان چیزی است که قرآن مجید درباره پیامبر فرموده:« «ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ» محمّد پدر هیچیک از مردان شما نبوده و نیست؛ولی رسول خدا و آخرین پیامبران است...». (1)
اصول و ارکان اسلام چنان از سوی خداوند تنظیم شده که با گذشت زمان متزلزل نمیشود و نیازهای هرزمان و هرمکان در احکام ثابت و متغیّرش(با تغییر موضوعات) پیشبینی شده و همین جامعیّت آن را جاودانه ساخته است.
سپس امام بعد از جاودانگی اسلام به بیان اوصاف دیگری از قبیل سهل و آسان بودن و صاف و مستقیم و روشن بودن قوانین اسلام میپردازد و در ضمن هشت جمله میفرماید:«راههایش خالی از تنگنا،آسان بودنش خالی از سستی و روشناییاش خالی از تیرگی است.در طریق مستقیمش کژی راه نیابد و ستونش اعوجاج نپذیرد،در جادههای وسیع آن لغزندگی نباشد،چراغهایش هرگز خاموش نشود و شیرینیاش هیچگاه تلخی ندارد»؛ (و لا ضنک (2)لطرقه،و لا وعوثة (3)لسهولته،و لا سواد لوضحه (4)،و لا عوج لانتصابه (5)،و لا عصل (6)فی عوده،و لا وعث لفجّه (7)،و لا انطفاء لمصابیحه،و لا مرارة لحلاوته) .
جمله اوّل (و لا ضنک لطرقه) اشاره به همان چیزی است که در روایت نبوی آمده است:«بعثت بالحنفیّة السّهلة السّمحة؛من به شریعت سهل و آسان مبعوث شدهام». (8)
1) 1) .احزاب،آیه 40.
2) 2) .«ضنک»به معنای ضیق و سختی است و این واژه همیشه به صورت مفرد به کار میرود.
3) 3) .«وعوثه»به معنای مشقّت و سختی است.
4) 4) .«وضح»از ریشه«وضوح»به معنای ظهور و آشکار شدن است.
5) 5) .«انتصاب»از ریشه«نصب»یعنی برخاستن و ایستادن.
6) 6) .«عصل»به معنای اعوجاج و خمیدگی است.
7) 7) .«فجّ»در اصل به معنای درّه؛یعنی فاصله میان دو کوه است.سپس به جادههای وسیع اطلاق شده است.
8) 8) .این حدیث و مضمون آن در بسیاری از کتب شیعه و اهل سنت آمده است از جمله در المحصول-
شریعتی که پیمودن آن برای سالکان الی اللّه سختی ندارد و قوانینش سهل و آسان است.
از آنجا که گاهی افراط در سهولت سبب سستی میگردد،در جمله بعد (و لا وعوثة لسهولته) میفرماید:این آسانی و سهله و سمحه بودن شریعت،هرگز به افراط نمیگراید،بلکه در سرحد اعتدال است.در جمله سوم اشاره به این حقیقت دارد که روشنایی جاده اسلام همیشگی است و چنان نیست که گاهی تاریکی بر آن غلبه یابد.
فرق میان جمله چهارم و پنجم که هردو اشاره به صاف و مستقیم بودن آیین اسلام و عدم کژی در آن است،ممکن است از این نظر باشد که در جمله چهارم به صاف بودن مسیر اشاره میکند و در جمله پنجم به صاف بودن ستونهای این بنای پرشکوه نظر دارد.
در جمله ششم (و لا وعث لفجّه) اشاره به این دارد که سطح این جادّه محکم است و پیمودن آن برای رهروان آسان،نه همچون جادههای پرخاک و شن که پای در آن فرو میرود و پیمودنش بر رهروان مشکل است.
جمعی از شارحان نهج البلاغه جمله هفتم (و لا انطفاء لمصابیحه) را اشاره به وجود علما در هرعصر و زمان دانستهاند که به لطف پروردگار،این چراغهای روشن در هرزمانی بوده و هستند و راهها را به همگان نشان میدهند.بعضی نیز آن را اشاره به امامان معصوم دانستهاند که زمین از وجود آنان خالی نمیشود.نیز ممکن است مفهوم عامّی داشته باشد که شامل دلایل روشن و نشانههای حقانیت و آثار عظمت در هرعصر و زمان میشود.
آخرین جمله (و لا مرارة لحلاوته) اشاره به این است که بسیاری از شیرینیهای دنیاست که تلخیهای فراوانی به آن آمیخته و یا در پایان آن است،همچون مال و ثروت و مقام و بهرهگیری از لذّات که غالبا توأم با ناراحتیها و نگرانیهاست؛ولی شیرینی اسلام
هیچگاه آمیخته با تلخی نخواهد بود.
آنگاه امام در ادامه سخن بعد از بیان جاودانگی اسلام و سهولت احکام،اشاره به قوّت و قدرت و اقتدار اسلام کرده و ضمن هفت جمله،حق مطلب را ادا نموده،میفرماید:
«بنابراین اسلام دارای ستونهایی است که خداوند آن را در اعماق حق استوار ساخته و اساس آن را ثابت قرار داده و چشمهسارهایش پرآب و چراغهایش پرفروغ است.
نشانههای هدایتی دارد که مسافران راه حق را رهنمون میشود و پرچمهایی که برای هدایت پویندگان راه خدا نصب شده و آبگاههایی که واردان بر آن سیراب میشوند»؛ (فهو دعائم أساخ (1)فی الحقّ أسناخها (2)،و ثبّت لها أساسها (3)،و ینابیع غزرت (4)عیونها، و مصابیح شبّت نیرانها؛و منار اقتدی بها سفّارها (5)،و أعلام قصد بها فجاجها،و مناهل روی بها ورّادها) .
به این ترتیب اسلام به کاخ عظیمی تشبیه شده که دارای شالودههای محکم و ستونهای قوی است و در کنار آن باغستان و چشمههای پرآبی قرار دارد و برای رسیدن به آن در مسیر راه چراغهایی در شب تاریک و نشانههایی در روز قرار داده شده،به گونهای که پویندگان این راه نه در شبها گمراه میشوند و نه در روزها،و در مسیر راه آبگاههایی است که مسافران تشنه را سیراب میکند.
این ستونها و پایهها میتواند اشاره به همان چیزی باشد که در حدیث«بنی الإسلام علی خمسة؛علی الصّلاة و الزّکاة و الصّوم و الحجّ و الولایة و لم یناد بشیء کما نودی بالولایة؛اسلام بر پنج پایه بنا شده است بر نماز و زکات و روزه و حج و ولایت و
1) 1) .«اساخ»از ریشه«سوخ»بر وزن«صوت»به معنای فرورفتن در چیزی است و هنگامی که به باب افعال برود به معنای فروبردن میآید.
2) 2) .«اسناخ»جمع«سنخ»بر وزن«صبر»به معنای اصل و پایه هرچیزی است.
3) 3) .«آساس»جمع«اساس»به معنای شالوده و ریشه ساختمان است.
4) 4) .«غزرت»از ریشه«غزارت»به معنای کثرت و فراوانی گرفته شده است.
5) 5) .«سفّار»جمع«سافر»به معنای مسافر است.
حاکمیت امامان،و به چیزی همچون ولایت،دعوت نشده است(زیرا پایه همه واجبات است). (1)
اما چشمههایی که در سومین جمله به آن اشاره شده،میتواند ناظر به آیات قرآن مجید و سنّت پیامبر اکرم و امامان معصوم علیهم السّلام باشد.چراغها و نشانههای راه،اشاره به معجزات و کراماتی است که از آن بزرگواران صادر شده و آبگاههای سیرابکننده،اشاره به علوم معصومین است که همه را سیراب میکند.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به سه ویژگی دیگر از ویژگیهای اسلام اشاره کرده، میفرماید:«خداوند منتهای خشنودی خود و بالاترین قلّه رفیع اطاعتش را در آن قرار داده است»؛ (جعل اللّه فیه منتهی رضوانه،و ذروة دعائمه،و سنام طاعته) .
جمله اول در واقع اشاره به همان چیزی است که در قرآن مجید آمده که میفرماید:
«وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» (2)
جمله دوم میتواند اشاره به آیه شریفه« «وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ» هر کس جز اسلام را دین خود قرار دهد از او پذیرفته نیست» (3)باشد.
و جمله سوم مطابق بعضی از روایات اشاره به جهاد است.در حدیثی از امام باقر علیه السّلام میخوانیم که به یکی از یاران خود فرمود:«ألا اخبرک بأصل الإسلام و فرعه و ذورة سنامه؛آیا تو را از اصل و فرع اسلام و قله رفیع آن باخبر نسازم».راوی عرض میکند:آری! فدایت شوم،فرمود:«أمّا أصله الصّلاة و فرعه الزّکاة و ذروة سنامه الجهاد؛اصلش نماز و فرعش زکات و قله رفیع آن جهاد است». (4)
سرانجام امام علیه السّلام در پایان این بخش به هفت وصف دیگر از اوصاف اسلام در عباراتی
کوتاه و پرمعنا اشاره کرده،میفرماید:«بنابر آنچه گفته شد،اسلام نزد خدا دارای پایههای محکم،بنای رفیع،دلیلی روشن،شعلهای نورافشان،قدرتی غیر قابل شکست و نشانههایی آشکار است،و ستیز و مبارزه با آن امکانپذیر نیست»؛ (فهو عند اللّه وثیق الأرکان،رفیع البنیان،منیر البرهان،مضیء النّیران،عزیز السّلطان،مشرف المنار،معوذ (1)المثار) .
جمله اوّل (فهو عند اللّه...) اشاره به این است که اسلام بر پایههای محکمی از دلایل عقلی و منطقی و معجزات روشن پیامبر اکرم قرار دارد.
و جمله «رفیع البنیان» اشاره به گستردگی و عظمت برنامههای اسلام است که شامل همه اصول و فروع زندگی مادی و معنوی انسانها میشود.
جمله سوم «منیر البرهان» اشاره به دلایل روشنی است که میتوان بر حقانیت اسلام اقامه کرد.
جمله چهارم «مضیء النّیران» ناظر به علوم و دانشهای روشنیبخشی است که از اسلام سرچشمه میگیرد.همانگونه که تاریخ میگوید:اسلام در قرون تاریک وسطی، چنان حرکتی در پیشرفت تمام رشتههای علوم انسانی و تجربی ایجاد کرد که فرآوردههای علمی مسلمانان به همه جهان آن روز صادر شد و به گفته بعضی از دانشمندان غرب به منزله ماهتابی بود که فضای ظلمانی شبهای قرون وسطای اروپا را روشن ساخت.
جمله پنجم «عزیز السّلطان» میتواند اشاره به شکستناپذیری حاکمیت اسلام باشد یا اشاره به شکستناپذیری دلایل و براهین متقن و قوّی آن.
جمله ششم «مشرف المنار» -با توجه به اینکه«منار»ستونهای بلندی بود که بر فراز آن چراغ روشن میکردند تا مسافران در بیابانها راه مقصد را گم نکنند و هرقدر این منار
1) 1) .«معوز»از ریشه«اعوزاز»به معنای کمبود و نایاب شدن گرفته شده است.
بلندتر بود و اشراف بیشتری داشت دور افتادگان را بهتر هدایت میکرد-اشاره به این است که هدایتهای قرآن و اسلام آنقدر قوی است که دورافتادگان را از همهجا به سوی خود دعوت میکند.
هفتمین جمله «معوذ المثار» -با توجه به اینکه«مثار»مصدر میمی است و به معنای حرکت دادن و برانگیختن و بیرون راندن است-اشاره به این است که هیچکس قدرت ستیز با اسلام راستین را ندارد.
به دنبال این اوصاف،چهار دستور که در واقع لازمه اوصاف سابق است،صادر میفرماید و میگوید:«اکنون که چنین است آن را گرامی دارید،از آن تبعیت کنید،حقش را ادا نمایید و آن را در جایگاه شایستهاش قرار دهید»؛ (فشرّفوه و اتّبعوه،و أدّوا إلیه حقّه،و ضعوه مواضعه) .
بدیهی است چیزی که دارای این اوصاف باعظمت باشد هرعاقلی باید آن را گرامی بدارد و آیینی که اینگونه دلایل قوی و روشن دارد،باید از آن پیروی شود و حقش را ادا کنند و ادای حق آن،گوش بر امر و چشم بر فرمان آن دوختن است و آن را در جایگاه خویش قرار دادن این است که آن را سرمشق زندگی در همه امور قرار داده و کمترین تحریف،در آن روا مدارند.
ثمّ إنّ اللّه سبحانه بعث محمّدا-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-بالحقّ حین دنا من الدّنیا الانقطاع،و أقبل من الآخرة الاطّلاع،و أظلمت بهجتها بعد إشراق،و قامت بأهلها علی ساق،و خشن منها مهاد،و أزف منها قیاد، فی انقطاع من مدّتها،و اقتراب من أشراطها،و تصرّم من أهلها،و انفصام من حلقتها،و انتشار من سببها،و عفاء من أعلامها،و تکشّف من عوراتها،و قصر من طولها.
جعله اللّه بلاغا لرسالته،و کرامة لأمّته،و ربیعا لأهل زمانه،و رفعة لأعوانه،و شرفا لأنصاره .
خداوند سبحان محمّد علیه السّلام را زمانی به حق مبعوث ساخت که دنیا به پایانش نزدیک گشته،نشانههای آخرت مشرف شده بود؛روشنایی نشاطانگیزش به ظلمت گراییده و اهل خود را در رنج و مشقّت،بر سر پا نگه داشته بود،در زمانی که بسترش ناهموار و حیاتش رو به زوال میرفت،عمرش پایان میگرفت و عوامل زوالش نزدیک شده بود.
اهلش در حال نابودی،حلقههایش درهم شکسته،اسبابش از هم گسیخته،پرچمهایش کهنه و پوسیده،عیوبش آشکار شده و طول عمرش به کوتاهی گراییده بود.در چنین شرایطی خداوند پیامبر را ابلاغکننده رسالتش قرار داد و سبب کرامت و افتخار امّتش،و همچون فصل بهار برای اهل زمانش بود و مایه سربلندی یاران و اسباب شرف انصارش.
امام علیه السّلام در فصل سابق بحث غرّایی درباره عظمت اسلام و ویژگیهای مهمّ آن،ضمن تعبیرات عمیق و گویایی بیان فرمود.به دنبال آن در این فصل درباره آورنده این دین؛ یعنی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و مخصوصا شرایط بسیار سختی که در آن شرایط،پیامبر صلّی اللّه علیه و اله قیام کرد،سخن میگوید.در فصل آینده اهمیّت قرآن مجید را که مهمترین معجزه پیامبر اکرم و قانون اساسی اسلام است،مطرح میکند.
در این فصل-همانگونه که گفته شد-بیش از همه چیز روی شرایط سخت عصر جاهلیّت و زمان قیام پیامبر اکرم انگشت مینهد و ضمن چهارده جمله کوتاه،ویژگیهای آن زمان را برمیشمرد و میفرماید:«خداوند سبحان محمّد علیه السّلام را هنگامی به حق مبعوث ساخت که دنیا به پایانش نزدیک شده،و نشانههای آخرت مشرف شده بود، روشنایی نشاطانگیز آن به ظلمت گراییده و اهل خود را در رنج و مشقّت،بر سر پا نگه داشته بود»؛ (ثمّ إنّ اللّه سبحانه بعث محمّدا-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-بالحقّ حین دنا من الدّنیا الانقطاع،و أقبل من الآخرة الاطّلاع (1)،و أظلمت بهجتها بعد إشراق،و قامت بأهلها علی ساق (2)) .
در ادامه میافزاید:«در زمانی که بسترش ناهموار و حیاتش رو به زوال میرفت، عمرش پایان میگرفت و علامات زوالش نزدیک شده بود»؛ (و خشن منها مهاد (3)،و أزف (4)منها قیاد (5)،فی انقطاع من مدّتها،و اقتراب من أشراطها (6)) .
1) 1) .«اطّلاع»از ریشه«طلوع»به معنای ظاهر شدن گرفته شده و به معنای سر کشیدن و آگاهی گرفتن و مشرف بر چیزی شدن.
2) 2) .«ساق»در اصل به معنای ساق پاست و چون برای انجام کارهای مشکل و پیچیده،انسان ناچار است بر ساق پا بایستد،این واژه کنایه از شدّت و مشقّت است.
3) 3) .«مهاد»در اصل به معنای بستر است.(مانند مهد)سپس به زمینهای صاف و گسترده،اطلاق شده است.
4) 4) .«أزف»از ریشه«ازوف»بر وزن«وقوف»به معنای نزدیک شدن گرفته شده است.
5) 5) .«قیاد»از«قید»به معنای در بند کشیدن گرفته شده و«قیاد»طنابی است که آن را در گردن حیوان و مانند آن میافکنند و به پیش میکشند.جمله«ازف منها قیادا»به این معناست که گویی طنابی به گردن دنیا افکندهاند و آن را به سوی پایانش میکشانند.
6) 6) .«اشراط»جمع«شرط»بر وزن«شرف»به معنای علامت است.
سپس میافزاید:«اهلش در حال نابودی،حلقههایش درهم شکسته،اسبابش از هم گسیخته،پرچمهایش کهنه و پوسیده،عیوبش آشکار شده و طول عمرش به کوتاهی گراییده بود»؛ (و تصرّم (1)من أهلها،و انفصام من حلقتها،و انتشار من سببها،و عفاء (2)من أعلامها،و تکشّف من عوراتها،و قصر من طولها) .
این تعبیرات چهاردهگانه،همه اشاره به این است که جهان رو به زوال میرود و ما در بخش آخرین آن قرار گرفتهایم.امکانات،نعمتها،مواهب و استعدادها در همه ابعاد رو به زوال است.
سپس میفرماید:«در چنین شرایطی،خداوند پیامبر را ابلاغکننده رسالتش قرار داد و سبب کرامت و افتخار امّتش؛همچون فصل بهار برای اهل زمانش بود و مایه سربلندی یاران و اسباب شرف انصارش»؛ (جعله اللّه بلاغا لرسالته،و کرامة لأمّته،و ربیعا لأهل زمانه،و رفعة لأعوانه،و شرفا لأنصاره) .
آری!این پیامبر بزرگ در بخش پایانی جهان،بهار خرّم و سرسبز آفرید و پیروان خود را به اوج افتخار و قلّه پیروزی رساند و همه را از برکات وجود خود برخوردار کرد و در آن شام تیره،خورشید درخشانی طالع ساخت.
با توجه به آنچه در بالا آمد قسمت اعظم عمر دنیا گذشته و آنچه باقی مانده،بخش کمتر آن است،از آیات مختلف قرآن نیز همین معنا به خوبی استفاده میشود.در آیه یک سوره انبیا میخوانیم:« «اقْتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ» حساب مردم به آنان نزدیک شده،در حالی که در غفلتاند و روی گردانند».
در نخستین آیه سوره قمر آمده است:« «اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» قیامت نزدیک شد و ماه از هم شکافت»و در آیه شش و هفت سوره معارج میخوانیم:« «إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَ نَراهُ قَرِیباً» آنها پایان جهان را دور میبینند و ما نزدیک میبینیم»و آیات دیگر.
اکنون این سؤال پیش میآید که مگر عمر دنیا چه اندازه است که بیشتر آن گذشته باشد؟حدود 14 قرن از بعثت رسول خدا میگذرد و ممکن است قرون زیاد دیگری نیز به همین منوال بگذرد،در حالی که ما اثری از زوال دنیا و آغاز قیامت احساس نمیکنیم.
مفسّران نهج البلاغه در اینجا گفتگوی زیادی دارند؛گویی در بنبست قرار گرفته و هر کدام راهی برای گشودن بنبست جستجو میکنند.و بعضی نیز بعد از گفتوگوهای زیاد، اعتراف به عجز کرده و سکوت را شایستهتر میشمرند.
جالب اینکه درباره مقدار عمر دنیا هرکس چیزی گفته است،بعضی 5 هزار سال، بعضی 7 هزار و بعضی 12 هزار و بعضی بیشتر از آن شمردهاند و شگفتتر اینکه بعضی مقدار اضافی از ماهها و روزها را نیز در کنار سالها قید کردهاند،در حالی که به نظر میرسد هیچکدام مدرک معتبری بر گفتار خود ندارند و سخن همه آنها بر حدس و گمان استوار است و به اصطلاح تیری است در تاریکی.بهتر آن است که ما بیآنکه در صدد تعیین عمر دنیا به سال و ماه و روز باشیم به سراغ پاسخ سؤال فوق برویم و ببینیم چگونه باقیمانده عمر دنیا در برابر گذشته آن مقدار کمی است؟
در اینجا پاسخهای متعددی ذکر شده که از همه بهتر پاسخ زیر است:
دانش امروزی و همچنین روایات اسلامی،تاریخی طولانی برای زندگی انسانها بر صفحه زمین قائل هستند که در مقایسه با آن،باقیمانده عمر انسان بر روی زمین، ممکن است کوتاه باشد.
در پارهای از روایات،آمده است«آیا گمان میکنید که خداوند هیچ مخلوقی غیر از شما انسانها نیافرید،در حالی که قبل از شما هزاران نسل انسان بوده و شما در آخر آنها قرار دارید». (1)
بنابراین آنچه در بخش بالا از این خطبه آمده است و همچنین اشاراتی که در آیات مختلف قرآن به این مسئله شده که باقیمانده عمر دنیا کوتاه است،مشکلی ایجاد نمیکند.
تفسیر دیگری که برای تعبیرات بالا ذکر شده این است که منظور از انقطاع و روی آوردن آخرت،پایان زندگی انسانها یا امّتهاست،زیرا مدّت عمر آدمی کوتاه است و چیزی نمیگذرد که مرگ او فرامیرسد.
اگر خوب در جملههای چهاردهگانه بالا دقّت کنیم تصدیق خواهیم کرد که این تفسیر با همه آن جملهها سازگار نیست.
آری او بهار بود!
امام علیه السّلام در پایان این بخش،اشاره به افتخارآفرینی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله درباره پیروانش فرموده،او را به منزله فصل بهار برای اهل زمانش و مایه شرف و رفعت اعوان و انصارش دانسته است.
1) 1) .بحار الانوار،ج 54،ص 336،مرحوم علامه طباطبایی در جلد چهارم المیزان در ذیل آیه یک سوره نساء بحث مفیدی در این زمینه آوردهاند.
هرگاه نگاهی به تاریخ عصر جاهلیّت بیفکنیم و بعد تحوّل و انقلابی را که بر اثر قیام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله پدید آمد در نظر بگیریم حقیقت جملههای بالا را به خوبی درک خواهیم کرد.عرب جاهلی که به عنوان انسانی نیمهوحشی محسوب میشد و فاقد هرگونه موقعیت اجتماعی و تاریخی بود در سایه قیام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله چنان عظمتی پیدا کرد که در تاریخ عالم بیسابقه یا کمسابقه بود.پیروان پیغمبر اسلام اعم از عرب و عجم نه تنها حکومت گستردهای بر بخش عمده جهان آن روز تشکیل دادند،بلکه قلّههای علم و دانش را نیز فتح نمودند؛آنچنانکه علوم اسلامی سرانجام سرچشمه انقلاب علمی اروپا و به اصطلاح«رنسانس»شد و هماکنون نیز اگر مسلمانان به گذشته خود بازگردند و ارزشهای اسلامی را زنده کنند،باز از پیشروان و پیشتازان در صحنههای علمی و سیاسی و اقتصادی خواهند بود.
ثمّ أنزل علیه الکتاب نورا لا تطفأ مصابیحه،و سراجا لا یخبو توقّده،و بحرا لا یدرک قعره،و منهاجا لا یضلّ نهجه،و شعاعا لا یظلم ضوءه،و فرقانا لا یخمد برهانه،و تبیانا لا تهدم أرکانه،و شفاء لا تخشی أسقامه،و عزّا لا تهزم أنصاره،و حقّا لا تخذل أعوانه.فهو معدن الإیمان و بحبوحته،و ینابیع العلم و بحوره،و ریاض العدل و غدرانه،و أثافیّ الإسلام و بنیانه،و أودیة الحقّ و غیطانه.و بحر لا ینزفه المستنزفون،و عیون لا ینضبها الماتحون و مناهل لا یغیضها الواردون،و منازل لا یضلّ نهجها المسافرون،و أعلام لا یعمی عنها السّائرون،و آکام لا یجوز عنها القاصدون.
جعله اللّه ریّا لعطش العلماء،و ربیعا لقلوب الفقهاء،و محاجّ لطرق الصّلحاء،و دواء لیس بعده داء،و نورا لیس معه ظلمة،و حبلا وثیقا عروته،و معقلا منیعا ذروته،و عزّا لمن تولاّه،و سلما لمن دخله،و هدی لمن ائتمّ به،و عذرا لمن انتحله،و برهانا لمن تکلّم به،و شاهدا لمن خاصم به،و فلجا لمن حاجّ به،و حاملا لمن حمله،و مطیّة لمن أعمله،و آیة لمن توسّم،و جنّة لمن استلأم.و علما لمن وعی،و حدیثا لمن روی،و حکما لمن قضی .
سپس خداوند قرآن را بر او نازل کرد؛نوری که چراغهایش خاموشی ندارد،چراغی که
فروغ آن زوال نپذیرد.دریایی که ژرفایش درک نشود و راهی که پیمودنش به گمراهی نمیکشد،شعاعی که روشناییاش تیرگی نگیرد،فرقان و جداکننده حق از باطلی که پرتو برهانش خاموش نگردد،بنایی که ارکانش منهدم نشود و داروی شفابخشی که با وجود آن،بیماریها وحشت نیاورد،قدرتی که یاورانش شکست نپذیرند و حقّی که مددکارانش بییار و یاور نمانند.قرآن معدن ایمان و کانون آن است،چشمهسارهای دانش و دریاهای علم و باغهای عدالت و برکههای عدل و پایههای اسلام و بنیان آن و نهرهای حق و دشتهای خرّم و سرسبز دین است،دریایی است که هرچه از آن برگیرند پایان نمیگیرد و چشمهای است که هرچه از آن بردارند کم نمیشود.
آبشخورهایی است که هرچه از آن برکشند کاستی نمییابد.منزلگاههایی است که مسافرانش راه خود را گم نمیکنند و نشانههایی است که از چشم رهگذران پنهان نمیماند و زمینهای مرتفعی است که جویندگانش از آن نمیگذرند.خداوند آن را فرونشاننده عطش دانشمندان،بهار دلهای فقیهان و جادّههای وسیع صالحان قرار داده است.دارویی است که با بهرهگیری از آن اثری از بیماری باقی نمیماند و نوری است که ظلمتی با آن نخواهد بود.ریسمانی است که دستاویز آن مطمئن و پناهگاهی است که قلّه بلند آن مانع نفوذ دشمن،عزّت و قدرت است،برای آنکس که تحت ولایتش قرار گیرد و محل امنی است برای آنکس که در حوزه آن وارد شود.
راهنمایی است برای کسی که به آن اقتدا کند و عذری است برای آنکس که آن را مذهب خویش برگزیند و دلیل و برهانی است برای کسی که با آن سخن گوید و گواهی است برای کسی که به کمک آن در برابر دشمنش بایستد و سبب پیروزی است بر آنکس که به آن احتجاج کند.قرآن نجات دهنده خوبی است برای کسی که به آن عمل کند و مرکب راهواری است برای آنکس که آن را به کار گیرد.نشانه افتخاری است برای کسی که خود را با آن نشانهگذاری کند و سپر مطمئنّی است برای آنکس که خود را در پناه آن قرار دهد.علم و دانش پرارزشی است برای کسی که آن را حفظ و نگهداری کند و گفتار
والایی است برای آنکس که آن را روایت نماید و حکم قاطعی است برای کسی که با آن قضاوت کند.
ویژگیهای مهم قرآن
همان گونه که قبلا گفته شد،امام علیه السّلام در این خطبه بلیغ،نخست از اهمیّت تقوا سخن میگوید.سپس راه تقوا را که پیروی از آیین اسلام است شرح میدهد و در مرحله بعد به اهمیّت قیام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله،آورنده اسلام میپردازد و در این بخش آخر،از فضایل و امتیازات قرآن که معجزه جاویدان پیامبر و قانون اساسی اسلام است،سخن میگوید.
جالب اینکه امام در 42 جمله کوتاه و عمیق و پرمعنا به 42 امتیاز مهم قرآن اشاره و فضیلتهای آن را به صورت گسترده،تشریح میکند به گونهای که بالاتر از آن نمیتوان گفت.
در آغاز به ده فضیلت و امتیاز میپردازد و میفرماید:«سپس خداوند قرآن را بر او نازل فرمود،نوری که چراغهایش خاموشی ندارد،چراغی که فروغ آن زوال نپذیرد.دریایی که ژرفایش درک نشود و راهی که پیمودنش به گمراهی نمیانجامد،شعاعی که روشناییاش تیرگی نگیرد،فرقان و جداکننده حق از باطلی که پرتو برهانش خاموش نگردد،بنایی که ارکانش منهدم نشود،و داروی شفابخشی که با وجود آن،بیماریها وحشت نیاورد،قدرتی که یاورانش شکست نپذیرند و حقّی که مددکارانش بییار و یاور نمانند»؛ (ثمّ أنزل علیه الکتاب نورا لا تطفأ مصابیحه،و سراجا لا یخبو (1)توقّده،و بحرا لا یدرک قعره،و منهاجا (2)لا یضلّ نهجه،و شعاعا لا یظلم ضوءه،و فرقانا لا یخمد برهانه،و تبیانا لا تهدم أرکانه،و شفاء لا تخشی أسقامه،و عزّا لا تهزم أنصاره،و حقّا لا تخذل
أعوانه) .
جمله اوّل و دوم در واقع برگرفته از آیاتی است که قرآن مجید را به نور تشبیه کرده است؛در آیه 15 مائده میخوانیم:« «قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ» از سوی خدا نور و کتاب آشکاری برای شما آمد...»،زیرا قرآن مجید جادههای تاریک زندگی را روشن میسازد و راه را از بیراهه و پرتگاه،نشان میدهد و کاروان جامعه انسانی را در بیابان پرفراز و نشیب این جهان به سوی مقصد؛یعنی سعادت دنیا و آخرت رهنمون میگردد.
جمله سوم (و بحرا لا یدرک قعره) اشاره به اسرار پنهانی و دقایق علوم است که در قرآن مجید وجود دارد و فراتر از اندیشههاست و جز خاصّان درگاه الهی به آن نمیرسند.
در احادیث اسلامی به بطون متعدد قرآن مجید اشاره شده است.
تعبیر به«منهاج»در جمله چهارم در مورد قرآن با توجه به اینکه منهاج به معنای جاده واضح و روشن و مستقیم است که رهروان آن گمراه نمیگردند-اشاره به این است:
کسانی که از این طریق واضح و صراط مستقیم الهی بهره گیرند هرگز گرفتار گمراهیها نمیشوند.
در جمله پنجم اشارهای دیگری به نورانیّت قرآن شده است،از این نظر که شعاعش جاودانی است و هرگز زایل نمیگردد،همانگونه که قرآن درباره خودش میگوید:« «لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ» هیچگونه باطل(و باطلکنندهای)نه از پیش رو و نه از پشت سر به سراغ آن نمیآید،زیرا از سوی خداوند حکیم و حمید نازل شده است». (1)
در جمله ششم اشاره به نکته مهم دیگری میکند و آن اینکه قرآن،فرقان است؛ یعنی به هنگامی که حق و باطل به هم آمیخته شود،آنچه مطابق قرآن است،حق و آنچه مخالف آن است باطل است و به این ترتیب،حق را از باطل جدا میسازد.تعبیر به فرقان درباره قرآن در آیه اوّل سوره فرقان آمده است «تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ»
1) 1) .فصّلت،آیه 42.
«لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً» و از آن مهمتر اینکه این ویژگی قرآن هرگز به خمود و خاموشی و پنهانی نمیگراید.
در جمله هفتم قرآن تشبیه به بنایی شده است که ارکان و ستونهای آن چنان مستحکم است که هرگز ویران نمیشود و این اشاره به جاودانگی تعلیمات قرآن است. (1)
در جمله هشتم به تشبیه دیگری برخورد میکنیم؛قرآن با داروی شفابخشی تشبیه شده که هیچ آثار زیانباری ندارد،زیرا میدانیم غالب داروها به مضمون«لیس من دواء إلاّ و یهیّج داء؛هیچ دارویی نیست مگر اینکه اگر یک بیماری را برطرف میسازد بیماری دیگری را میآفریند» (2)آثار منفی مختلفی دارند؛ولی قرآن دارویی است که سرتاپا مثبت و شفابخش است.
تعبیر به«شفاء»درباره قرآن در خود قرآن آمده است؛در آیه 57 سوره«یونس» میخوانیم:« «قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ» از سوی پروردگار شما اندرزی برای شما آمد و چیزی که شفابخش بیماریهای(اخلاقی)در سینههاست».
در آیه 82 سوره«اسراء»آمده است:« «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» و از قرآن آنچه شفاء و رحمت است برای مؤمنان نازل میکنیم».
حتی از بسیاری از روایات معصومین استفاده میشود که قرآن مجید اضافه بر اینکه درمان بیماریهای عقیدتی و اخلاقی است،درمان بیماریهای جسمانی نیز هست.از جمله در روایات در مورد تأثیر بسیار مثبت سوره«حمد»برای بیماریهای ظاهری تأکید شده است.
در تفسیر کنز الدقائق و دیگر تفاسیر در تفسیر سوره حمد روایات متعددی در این زمینه آمده است.مرحوم کلینی نیز در جلد دوم اصول کافی در باب فضل القرآن،روایات
متعددی در این زمینه نقل کرده است.
در نهمین و دهمین جمله از جملههای بالا سخن از انصار و اعوان قرآن به میان آمده که هرگز گرفتار شکست نمیشوند و در برابر دشمنان تنها نمیمانند.
در ادامه این بحث،امام علیه السّلام به یازده امتیاز دیگر در یازده جمله کوتاه و پیدرپی اشاره کرده و قرآن را به دریا و چشمهسار و بنای مستحکم و معدن گرانبها و جاده روشن و آشکار تشبیه میکند و میفرماید:«قرآن معدن ایمان و کانون آن است،چشمهسارهای دانش و دریاهای علم و باغهای عدالت و برکههای عدل و پایههای اسلام و بنیان آن و نهرهای حق و دشتهای خرّم و سرسبز دین است،دریایی است که هرچه از آن برگیرند پایان نمیگیرد و چشمههایی است که هرچه از آن بردارند کم نمیشود و آبشخورهایی که هرچه از آن برکشند کاستی نمییابد.منزلگاههایی است که مسافرانش راه خود را گم نمیکنند و نشانههایی است که از چشم رهگذران پنهان نمیماند و زمینهای مرتفعی است که جویندگانش از آن نمیگذرند»؛ (فهو معدن الإیمان و بحبوحته (1)،و ینابیع العلم و بحوره،و ریاض (2)العدل و غدرانه (3)،و أثافیّ (4)الإسلام و بنیانه،و أودیة الحقّ و غیطانه (5).و بحر لا ینزفه (6)المستنزفون،و عیون لا ینضبها (7)الماتحون (8)،و
1) 1) .«بحبوحه»به معنای کانون و وسط چیزی است.
2) 2) .«ریاض»جمع«روضه»به معنای باغ است.
3) 3) .«عذران»جمع«عذیر»به معنای آبگیر و برکه است و به معنای رودخانه نیز آمده است و در اصل گودالی است که بر اثر سیل،آب در آن جمع میشود.
4) 4) .«اثافیّ»جمع«أثفیّه»بر وزن«أضحیّه»از ماده«أثف»بر وزن«اسب»به معنای ثبات و استقرار گرفته شده و«اثفیه»به سنگهای ثابتی گفته میشود که دیگ را روی آن میگذارند.گاه این واژه به سه پایه هم اطلاق میگردد.
5) 5) .«غیطان»جمع«غیط»بر وزن«زید»به معنای شدت و زمین وسیع است.
6) 6) .«ینزف»از ریشه«نزف»بر وزن«نظم»به معنای آب از چیزی کشیدن است(و به معنای خون گرفتن هم آمده است)و«مستنزفون»به کسانی گفته میشود که آب را آنقدر از چاه یا استخر میکشند که پایان میگیرد.
7) 7) .«ینضب»در اصل از ریشه«نضوب»به معنای فرورفتن آب در زمین است و جمله«لا ینضبها» مفهومش این است که آب آن چشمهها را پایان نمیدهد.
8) 8) .«ماتحون»جمع«ماتحه»از ریشه«متح»بر وزن«مدح»به معنای آب کشیدن از چاه یا چشمه است.
مناهل لا یغیضها (1)الواردون،و منازل لا یضلّ نهجها المسافرون،و أعلام لا یعمی عنها السّائرون،و آکام (2)لا یجوز عنها القاصدون) .
تعبیر به «معدن الإیمان» اشاره به این است که دلایل معارف اسلامی از توحید و اثبات وجود خدا گرفته تا مسئله معاد و اعجاز قرآن و ولایت،همه در قرآن مجید به صورت گسترده آمده است؛دلایلی که سرچشمه دلایل دیگر است،زیرا معدن به چیزی گفته میشود که منبع و مرکز اصلی اشیای گرانبها و مورد نیاز است.
در جمله دوم همین مطلب به تعبیر دیگری آمده است.قرآن را به عنوان چشمه جوشان و دریای علم،بلکه چشمههای جوشان و دریاها شمرده که اهل ایمان میتوانند علوم مختلف را از آن برگیرند و امروز ما میدانیم سرچشمه علم کلام و فقه و اخلاق و تاریخ انبیا و تاریخ اسلام و علوم دیگری در قرآن مجید است.
در جمله سوم به مسئله مهم دیگری اشاره کرده و قرآن را به عنوان باغهای عدالت و غدیرها و آبگیرهای آن معرفی نموده است.قرآن مجید همه مؤمنان را مخاطب ساخته، میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ» (3)یعنی قیام به عدالت را کافی نمیشمرد،بلکه«قوّام»بودن را لازم میداند که صیغه مبالغه و تأکید است حتی تصریح میکند دوستیها و دشمنیها هرگز مانع اجرای عدالت نشود: «وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی» (4)
و نیز در ذیل آیه اوّل میگوید:حتی به جهت طرفداری از پدر و مادر و نزدیکترین نزدیکان،در اجرای عدالت سستی نکنید.
قابل توجه اینکه امام علیه السّلام عدالت را تشبیه به باغ و استخرهایی کرده که باغ را آبیاری میکند و به یقین جامعهای که عدالت در آن اجرا میشود همان زیبایی باغ و خرّمی و طراوت ناشی از آبیاری کافی دارد و جامعهای که غرق ظلم و تبعیض گردد،به بیابان خشک و سوزان و خالی از آب و علف میماند.
در چهارمین جمله سخن از اساس و بنیان اسلام است که در قرآن مجید دیده میشود،زیرا«اثافی»و«بنیان»به معنای ریشهها و پایههاست و طبق حدیث معروف امام باقر علیه السّلام اسلام بر پنج پایه بنا شده است:نماز،زکات،حج،روزه و ولایت(جهاد،امر به معروف و نهی از منکر از توابع ولایت است)؛«بنی الإسلام علی خمسة اشیاء؛علی الصّلاة و الزّکاة و الحجّ و الصّوم و الولایة» (1)و میدانیم اصول این فرایض الهی همه در قرآن مجید به صورت گسترده آمده است.
در جمله پنجم سخن از حق است(حق به معنای گسترده آنکه تمامی حقوق الهی و انسانی و اجتماعی را دربرمیگیرد.امام میفرماید:«نهرها و زمینهای آباد حق در قرآن است».
در ششمین و هفتمین و هشتمین جمله سخن از پایانناپذیری معارف و علوم قرآنی است که هرچه از آن برگیرند کاستی نمییابد و تا دامنه قیامت حقایق تازهای برای اندیشمندان و جویندگان و پویندگان راه خدا ارائه میدهد،دلیل آن هم روشن است؛ قرآن کلام خداست و کلام خدا همچون ذات خدا پایانناپذیر و نامحدود است،همانگونه که در حدیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آمده است:«لا تحصی عجائبه و لا تبلی غرائبه؛ شگفتیهای قرآن شمارش نمیگردد و غرائب آن هرگز کهنه نمیشود». (2)
این سخن،پیامی برای همه مفسّران قرآن دارد که هرگز تصوّر نکنند آنچه را از قرآن استفاده کردهاند آخرین سخن است و نکته تازه و جدیدی ماورای آن نیست.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«که در پاسخ این سؤال که چرا قرآن هرگز کهنه نمیشود؟فرمود:زیرا خداوند او را برای زمان خاص و گروه معیّنی قرار نداده است»:«فهو فی کلّ زمان جدید و عند کلّ قوم غضّ إلی یوم القیامة؛قرآن در زمانی نو است و نزد هرقوم و ملّتی تا روز قیامت تازه و پرطراوت است». (1)
در نهمین و دهمین و یازدهمین امتیاز،اشاره به روشن بودن راه قرآن و تضمین هدایت پویندگان این راه است:نه مسافرانش گمراه میشوند،نه نشانههایش بر رهروان پوشیده میماند و نه منزلگاههای مطمئنّش بر کسی مخفی خواهد بود.
سپس امام در ادامه این اوصاف والای قرآن به پنج وصف هماهنگ دیگر قرآن اشاره کرده،میفرماید:«خداوند آن را فرونشاننده عطش دانشمندان،بهار دلهای فقیهان و جادّههای وسیع صالحان قرار داده است.دارویی است که با بهرهگیری از آن اثری از بیماری باقی نمیماند و نوری است که ظلمتی با آن نخواهد بود»؛ (جعله اللّه ریّا (2)لعطش العلماء،و ربیعا لقلوب الفقهاء،و محاجّ (3)لطرق الصّلحاء،و دواء لیس بعده داء،و نورا لیس معه ظلمة) .
اینکه در جمله اوّل میفرماید:«خداوند قرآن را سبب فرونشاندن عطش دانشمندان قرار داده»اشاره به این است که هردانشمندی تشنه علم بیشتر است،زیرا طعم علم و دانش را چشیده است و چون علوم و دانشهای قرآن مجید بسیار گسترده و نامحدود است،دانشمندان میتوانند با آن عطش علمی خود را فروبنشانند.
در کلمات قصار امام علیه السّلام در نهج البلاغه نیز آمده است: «منهومان لا یشبعان؛طالب
علم و طالب دنیا ؛دو گروه گرسنهاند که هرگز سیر نمیشوند؛طالبان علم و طالبان دنیا». (1)
اگر در جمله دوم میفرماید:«قرآن بهار دلهای فقیهان و عاقلان است»اشاره به این است که در فصل بهار عالم طبیعت،زندگی را از سر میگیرد.گیاهان و گلها و میوهها ظاهر میشوند.قرآن مجید نیز در دلهای آگاهان همین اثر را دارد؛گلهای فضیلت،میوههای لذتبخش ایمان و اخلاق و معرفت و سرانجام قرب الهی در پرتو قرآن فراهم میشود.
در جمله سوم،امام علیه السّلام قرآن را جادّه وسیع و روشن رهروان راه حق میشمرد،زیرا صالحان کسانی هستند که در مسیر سیر و سلوک الی اللّه گام برمیدارند و بهترین جادهای را که میتوانند برای رسیدن به مقصد برگزینند مسیر قرآن مجید است.
در چهارمین جمله اشاره به نکته جدیدی میکند و آن اینکه داروها گاه تنها جنبه تسکینی دارند و گاه درمان موقّت و گاه درمان کامل؛ولی عوارض منفی و بیماریهای جنبی به بار میآورند؛اما قرآن دارویی است که هیچیک از این ضعفهای سهگانه را ندارد؛ دارویی است که بهطور کامل درمان میکند و فاقد هرعارضه منفی است.
در پنجمین جمله باز به نکته تازهای اشاره میکند و آن اینکه نورهای عالم ماده،گاه آمیخته با ظلمتاند(مانند نور بین الطلوعین و بین الغروبین)و اگر ظلمتی با آن آمیخته نیست یا خسوف و کسوفی دارد و یا غروب و افولی؛ولی نور قرآن نه غروب و افولی دارد و نه خسوف و کسوفی،زیرا از نور علم حق سرچشمه گرفته و در آنجا ظلمت راه ندارد و میدانیم: «اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» . (2)
در ادامه این اوصاف،امام به چهار امتیاز دیگر از امتیازهای قرآن اشاره کرده، میفرماید:«ریسمانی است که دستاویز آن مطمئن و پناهگاهی است که قلّه بلند آن مانع نفوذ دشمن و عزّت و قدرت است برای کسی که تحت ولایتش قرار گیرد و محل امنی
است برای آنکس که در حوزهاش وارد شود»؛ (و حبلا وثیقا عروته،و معقلا (1)منیعا ذروته،و عزّا لمن تولاّه،و سلما لمن دخله) .
امام علیه السّلام با بیان این چهارم وصف در واقع سعادت انسان را به دژ محکمی تشبیه کرده که بر فراز کوه بلندی قرار دارد و رهروان این راه همچون کوهنوردان باید از طنابهای محکمی که به نقاط بالاتر کوه بسته میشود و دستگیرههای محکمی دارد استفاده کنند تا به آن دژ برسند و آن دژ در جایی قرار دارد که دشمن به آن دست نمییابد و هرکس در سایه آن قرار گیرد قدرتی غیر قابل شکست مییابد و آنکس که در آن وارد شود،سالم میماند.
دشمن اصلی انسان،هوای نفس و شیطان است و ناامنیها نیز از همینجا سرچشمه میگیرد.کسی که در پناه قرآن قرار میگیرد،بر قله رفیع سلامت و سعادت و در عزت و امنیّت خواهد نشست.
آنگاه امام به پنج وصف دیگر هماهنگ،از اوصاف قرآن اشاره کرده،میفرماید:«قرآن راهنمایی است برای کسی که به آن اقتدا کند،و عذری است برای آنکس که آن را مذهب خویش برگزیند و دلیل و برهانی است برای کسی که با آن سخن گوید،و گواهی است برای کسی که به کمک آن در برابر دشمنش بایستد،و سبب پیروزی است برای آنکس که به آن احتجاج کند»؛ (و هدی لمن ائتمّ به،و عذرا لمن انتحله (2)،و برهانا لمن تکلّم به، و شاهدا لمن خاصم به،و فلجا (3)لمن حاجّ به) .
منظور از هدایت در جمله اوّل روشن است و منظور از عذر در جمله دوم ممکن است اتمام حجّت باشد که قرآن به همه افراد در مورد ایمان و انجام وظایف الهی،اتمام حجّت
میکند و نیز ممکن است منظور این باشد که قرآن سند معذور بودن در پیشگاه خدا در قیامت است به این معنا که هرکس اعمال خود را با دستور و پیام قرآن هماهنگ سازد،
در پیشگاه خدا معذور خواهد بود.معنای دوم صحیحتر به نظر میرسد.
تعبیر به «برهانا لمن تکلّم به» اشاره به این است که نه تنها انسان در عقاید و اعمال خود میتواند تکیه بر قرآن کند،بلکه براهین قرآنی در مقابل مخالفان؛خواه در مبدأ و معاد باشد و خواه در برنامههای زندگی،بهترین برهان است.
تعبیر به «شاهدا لمن خاصم به» تأکید بیشتری بر این معناست که هرکس قرآن را شاهد و گواه خود در مقابل خصم بگیرد،بهترین شاهد و گواه محسوب خواهد شد و نتیجه آن همان چیزی است که در جمله پنجم آمده که استدلال و استشهاد به قرآن، سبب پیروزی و غلبه بر مخالفان است.
سپس امام علیه السّلام در هفت وصف باقی مانده از 42 وصفی که در این بخش از خطبه درباره قرآن بیان کرده،میفرماید:«قرآن نجاتدهنده خوبی است برای کسی که به آن عمل کند و مرکب راهواری است برای آن کس که آن را به کار گیرد،نشانه افتخاری است برای کسی که خود را با آن نشانهگذاری کند،و سپر مطمئنّی است برای آنکس که خود را در پناه آن قرار دهد و علم و دانش پرارزشی است برای کسی که آن را حفظ و نگهداری کند و گفتار والایی است برای آنکس که آن را روایت نماید و حکم قاطعی است برای کسی که با آن قضاوت کند»؛ (و حاملا لمن حمله،و مطیّة لمن أعمله،و آیة لمن توسّم (1)،و جنّة لمن استلأم (2)،و علما لمن وعی،و حدیثا لمن روی،و حکما لمن قضی) .
1) 1) .«توسّم»از«وسم»بر وزن«وصل»به معنای علامتگذاری گرفته شده است.این ماده،گاه به معنای زیبایی نیز به کار میرود.
2) 2) .«استلأم»از ریشه«لئم»بر وزن«لعن»به معنای جمع کردن و التیام بخشیدن و هماهنگ نمودن میان دو چیز است و«استلام»به معنای پوشیدن زره یا سایر ابزار جنگ است،گویی میان این ابزار و بدن خود هماهنگی ایجاد میکند.
در جملههای اول و دوم،مؤمنان به قرآن را به کسی تشبیه میکند که بر مرکبی از نور سوار شده و به سوی آسمان سعادت در پرواز است،مرکبی مطمئن و راهوار.
در جمله سوم قرآن را مدال افتخاری میشمارد برای همه کسانی که آن را نشانه زندگی خود قرار میدهند.آیات قرآن بهترین شعار و نشانههای آن بهترین نشانههاست.
در جمله چهارم آن را زرهی شمرده که انسان را در نبرد با دشمنان از گزند حوادث، حفظ میکند.هم دشمنان ظاهری و مخالفان اسلام و هم دشمنان باطنی و درونی؛ یعنی هوای نفس و هم دشمنی پنهانی یعنی شیطان.
در پنجمین و ششمین و هفتمین وصف،در واقع به علوم حاصل از قرآن اشاره میکند؛جمله «و علما لمن وعی» ممکن اشاره به استدلالات منطقی قرآن باشد و جمله «حدیثا لمن روی» اشاره به حدیث نقلی و احادیثی که از ناحیه وحی به دست آمده است.
در آخرین جمله،به کاربرد علمی آن در مسئله قضاوت و داوری اشاره میکند.
بنابراین که قضا در این جمله به معنای داوری در مخاصمات باشد،و اگر قضا هر گونه حکم و قضاوت را شامل شود،همه احکام فقهی و عقیدتی را دربر گیرد.
بحث درباره عظمت قرآن در خطبههای فراوانی از نهج البلاغه آمده است؛ولی در هیچ خطبهای بحثی به این گستردگی و جامعیت دیده نمیشود.
در 42 امتیازی که امام علیه السّلام در این خطبه ذکر فرموده،مطالبی است که ناظر ناآگاه ممکن است آن را ادّعای بیدلیل پندارد؛ولی با دقّت در آیات خود قرآن،شواهد و دلایل کافی برای آن یافت میشود.
مثلا اگر امام قرآن را معدن ایمان و سرچشمه علم میشمرد،به جهت آن است که قرآن مجید درباره مهمترین مسائل عقیدتی،یعنی مبدأ و معاد،آنقدر دلایل گوناگون عقلی ذکر کرده که درهای ایمان به خدا و معاد را به روی هرانسان منصفی میگشاید.
در مسئله خداشناسی،دست انسانها را گرفته،به اوج آسمانها و اعماق زمین میبرد؛ آمدوشد منظّم شب و روز،حرکت منظم بادها، (1)آفرینش انواع حیوانات و گیاهان و میوهها، (2)پرواز پرندگان بر فراز آسمانها (3)،حرکت ابرها و سیراب شدن سرزمینهای تشنه، بر اثر ریزش بارانها (4)که هرکدام جلوهای از نظم عالم آفرینش است،به او نشان میدهد تا یقین پیدا کند در ورای این دستگاه،مبدأ علم و قدرتی است که آن را به این صورت میگرداند.در مسئله معاد دست انسان حقطلب را گرفته به آغاز آفرینش میبرد (5)و صحنههای معاد را در عالم گیاهان (6)و قدرت خدا را بر احیای استخوان پوسیده مردگان 7
1) 1) . «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِیها مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ» (بقره،آیه 164)
2) 2) . «وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوانٌ وَ غَیْرُ صِنْوانٍ یُسْقی بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ» (رعد، آیه 4)
3) 3) . «أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فِی جَوِّ السَّماءِ ما یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللّهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» (نحل،آیه 79)
4) 4) . «اللّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحاباً فَیَبْسُطُهُ فِی السَّماءِ کَیْفَ یَشاءُ وَ یَجْعَلُهُ کِسَفاً فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ» «فَانْظُرْ إِلی آثارِ رَحْمَتِ اللّهِ کَیْفَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» (روم، آیه 48 و 50)
5) 5) . «کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ» (اعراف،آیه 29)
6) 6) . «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً» (کهف،آیه 45)
نشان میدهد.
در زمینه عدالت آنقدر به آن اهمیّت داده که آن را از وظایف حتمی مؤمنان 1و اجرای آن راحتی درباره دشمنان سرسخت،توصیه میکند 2و انحراف از آن را گناهی بزرگ میشمرد.
اگر امیر مؤمنان آن را چشمه جوشان فیض الهی برای سیراب کردن قلوب علما و بهار دلهای فقها میشمرد،دلیل آن در خود قرآن است،زیرا با اینکه هزاران تفسیر بر قرآن مجید نوشته شده،باز هرروز دانشمندان به کشف تازهای در قرآن مجید دست مییابند.
اگر امام علیه السّلام میفرماید:قرآن سبب عزت و شوکت مسلمانان است،دلیلش آن است که در آیات مختلف،آنها را به وحدت کلمه و عدم تفرقه دعوت کرده و پیوند مؤمنان را پیوند برادران شمرده و نتیجه آن را عزّت مؤمنان در سایه عزت خدا دانسته است. 3
همچنین تمام موضوعاتی را که امام به عنوان 42 امتیاز برای قرآن در این بخش از خطبه ذکر فرموده،ریشههای آن را در قرآن مییابید،که اگر جمعآوری شود یک کتاب قطور تشکیل میدهد.دستوراتی که اگر به آنها عمل شود به یقین این آثار از آنها به دست میآید.
عظمت قرآن چنان است که نه تنها مسلمانان و پیشوایان بزرگ اسلام آن را به این اوصاف بزرگ میستایند،بلکه دورافتادگان باخبر نیز پس از غور در آیات این کتاب بزرگ آسمانی،به عظمت آن اعتراف کرده و تعبیراتی دارند که بسیار قابل توجه است:
«آلبرماله»مورّخ و دانشمند معروف فرانسوی در کتاب«تاریخ عمومی»خود درباره قرآن چنین مینویسد:
«قرآن کتاب به تمام معنا ممتازی است که جایگزین سایر کتابهای عالی و دربرگیرنده همه علوم(انسانی)است،کتابی است که هم دارای دستورات مذهبی و هم قوانین مدنی امروز است؛هم نسخه راهنمای یک قاضی و هم کمال مطلوب یک پیشوای روحانی است». (1)
«ویل دورانت»دانشمند و فیلسوف معروف معاصر در کتاب تاریخ تمدّن خود مینویسد:
«قرآن در جانهای ساده و بیآلایش،عقایدی آسان و دور از ابهام پدید میآورد که از رسوم تشریفات ناروا دور است و از قید مراسم بتپرستی و کاهنی آزاد.ترقّی اخلاق و فرهنگ مسلمین به برکت آن انجام گرفته و اصول نظم اجتماعی و وحدت جمعی را در میان آنان استوار ساخته است.
-سپس میافزاید:-عقول آنان را از بسیاری از اوهام و خرافات و ظلم و خشونت رهایی بخشیده و مردم زبون را از حرمت و عزّت نفس برخوردار ساخته و در جامعه مسلمین چنان اعتدال و تقوایی به وجود آورده که در هیچیک از مناطق جهان که قلمرو انسان سفیدپوست بوده است،نظیر نداشت». (2)
«رالف لین تون»(نویسنده کتاب سیر تمدن)مینویسد:
«آموزشگاه عالی قرآن،راه ترقّی و پیشرفت هرفرد را از هرطبقه به هرمقام هموار ساخته است،به گونهای که حتّی فرزند یک نفر برده،میتواند در جامعه اسلامی به مقامات عالی و والا برسد». (1)
پروفسور«دراپرز اروپ»میگوید:
«قرآن شامل پیشنهادها و دستورات عالی اخلاقی است و از بخشهایی تشکیل یافته که مورد قبول همگان قرار میگیرد.این دستورات به خودی خود کامل و رسا بوده و برای برنامه زندگی مردم راهنمای حیات و ضروری است». (2)
«جان دیون پورت»مؤلّف کتاب«عذر تقصیر به پیشگاه محمّد و قرآن»مینویسد:
«قرآن به اندازهای از نقایص مبرّا و منزّه است که نیازمند کوچکترین تصحیح و اصلاحی نیست و ممکن است از اوّل تا به آخر آن را خواند بیآنکه انسان کمترین ملامتی از آن احساس کند». (3)
«گوته»شاعر و دانشمند مشهور آلمانی میگوید:
«سالیان دراز کشیشان از خدا بیخبر ما را از پی بردن به حقایق قرآن مقدّس و عظمت آورنده آن محمّد صلّی اللّه علیه و اله،دور نگاه داشته بودند؛اما هرقدر که قدم در جادّه علم و دانش گذاردیم پردههای جهل و تعصّب نابجا از بین رفته و این کتاب توصیفناپذیر(قرآن) جهانیان را به سوی خود جلب نموده و تأثیر عمیقی در علم و دانش جهان میگذارد،و سرانجام محور افکار مردم جهان میگردد». (4)
و من کلام له علیه السّلام
کان یوصی به أصحابه
(1) از سخنان امام علیه السّلام است که پیوسته یارانش را به آن توصیه میکرد.
امام علیه السّلام در این گفتار خود به چهار موضوع مهم از تکالیف اسلامی سفارش میکند که هرکدام بخشی از خطبه را تشکیل میدهد.
در بخش اوّل،به مسئله نماز و اهمیّت آن میپردازد و به کیفیت عالی و کمیّت کافی آن اشاره کرده،نماز را وسیله نجات در آخرت و سبب پاکی از گناهان در دنیا و شستشوی
1) 1) .سند خطبه: مرحوم کلینی قبل از مرحوم سیّد رضی این کلام را در«کافی»کتاب الجهاد بخش عمده این کلام را نقل کرده است(الکافی،جلد 5،صفحه 36). در مصادر نهج البلاغه نیز چیزی فراتر از آن نیامده است(مصادر،جلد 3،صفحه 85).
جان و دل از رذائل اخلاقی میشمرد و اهتمام پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله و مؤمنان راستین را نسبت به آن یادآور میشود.
در بخش دوم،به مسئله زکات که بعد از نماز مهمترین رکن ایمان است،میپردازد و آن را کفاره گناهان و حجابی در برابر آتش دوزخ میشمرد و پرداختن آن را افتخاری بزرگ میداند،و کسانی را که از این نکته غافلند،سرزنش میکند.
در بخش سوم،به سراغ موضوع بسیار مهم دیگری میرود که آن ادای امانت است.
اهل امانت را سعادتمندان،و خائنان به امانت را شکستخوردگان و مأیوسان از رحمت الهی میشمرد و به تفسیر کوتاهی از آیه شریفه «إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ» (1)میپردازد.
در بخش چهارم از موضوعی سخن میگوید که ضامن اجرای همه تکالیف و احکام الهی است و آن مراقبت و احاطه علمی پروردگار بر همه اعمال انسانهاست.نه تنها خداوند احاطه علمی دارد،بلکه اعضا و جوارح و ضمائر انسانها را نیز ناظران و مراقبان حق بر اعمال او میشمرد.
جمله«کان یوصی به أصحابه»نشان میدهد که امام علیه السّلام این سخن را در هرفرصت مناسبی تکرار میکرد و به یاران خود درباره به این چهار اصل مهم هشدار میداد.سزاوار است پیوندگان راه امام علیه السّلام نیز همین برنامه را ادامه دهند و خود و یاران خود را به این اصول چهارگانه نجات بخش،همواره توصیه کنند.
1) 1) .احزاب،آیه 72.
تعاهدوا أمر الصّلاة،و حافظوا علیها،و استکثروا منها،و تقرّبوا بها، فإنّها «کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً» ألا تسمعون إلی جواب أهل النّار حین سئلوا: «ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ» و إنّها لتحتّ الذّنوب حتّ الورق،و تطلقها إطلاق الرّبق،و شبّهها رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-بالحمّة تکون علی باب الرّجل،فهو یغتسل منها فی الیوم و اللّیلة خمس مرّات،فما عسی أن یبقی علیه من الدّرن؟و قد عرف حقّها رجال من المؤمنین الّذین لا تشغلهم عنها زینة متاع،و لا قرّة عین من ولد و لا مال.یقول اللّه سبحانه: «رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ» و کان رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-نصبا بالصّلاة بعد التّبشیر له بالجنّة،لقول اللّه سبحانه: «وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها» فکان یأمر بها أهله و یصبر علیها نفسه .
برنامه نماز را به خوبی مراقبت کنید و در محافظت آن بکوشید.بسیار نماز بخوانید و به وسیله آن به خدا تقرّب جویید،زیرا نماز بر همه مؤمنان در اوقات مخصوص واجب است.آیا پاسخ دوزخیان را در برابر این سؤال که«چه چیز شما را به دوزخ کشانید؟» نمیشنوید که میگویند:«ما از نمازگزاران نبودیم».(آری)نماز گناهان را فرومیریزد، همچون فروریختن برگ از درختان(در فصل پاییز)و طنابهای معاصی را از گردنها
میگشاید.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نماز را به چشمه آب گرمی تشبیه فرمود که بر در خانه انسان باشد و او هرشبانهروز پنج مرتبه خود را در آن شستشو دهد که بیشکّ چرک و آلودگی در بدنش باقی نخواهد ماند(نمازهای پنجگانه نیز روح و قلب انسان را شستشو میدهند و آثاری از گناه در آن باقی نمیگذارند).
آن گروه از مؤمنان که زینت متاع دنیا و فرزندان و اموالی که مایه چشمروشنی است، آنها را به خود مشغول نداشته،حق نماز را خوب شناختهاند.خداوند سبحان درباره آنها میفرماید:«آنها مردانی هستند که تجارت و بیع آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداختن زکات بازنمیدارد و رسول خدا بعد از بشارت به بهشت،خویش را برای نماز به تعب و مشقّت میانداخت،زیرا خداوند به او فرموده بود:«خانواده خویش را به نماز دعوت کن و در برابر آن شکیبا باش»(زیرا نماز کلید ورود به بهشت است)،آن حضرت پیدرپی اهل بیت خود را به نماز دعوت میکرد و خود را بر آن وادار میفرمود(و در انجام آن اصرار و شکیبایی داشت).
اهمیّت فوق العاده نماز
همان گونه که در بحث«خطبه در یک نگاه»گفته شد،امام علیه السّلام در این خطبه به چهار امر مهم که از ارکان دین محسوب میشود اشاره کرده،بر آن تأکید میورزد.سه امر آن مربوط به فروع دین(نماز و زکات و حفظ و ادای امانت)و یک امر آن از آثار اصول دین است و آن ایمان به حضور الهی در همهجا و علم او به تمام مضمرات قلوب و اعمال جوارح است.
در بخش اوّل که مربوط به نماز است به آثار مهم معنوی و تربیتی نماز و عاقبت شوم تارکان و سبکشمرندگان آن پرداخته،نمازگزاران واقعی را معرفی میکند،نخست میفرماید:«برنامه نماز را به خوبی مراقبت کنید و در محافظت آن بکوشید.بسیار نماز
بخوانید و به وسیله آن به خدا تقرّب جویید زیرا نماز بر همه مؤمنان در اوقات مخصوص واجب است»؛ (تعاهدوا أمر الصّلاة،و حافظوا علیها،و استکثروا منها،و تقّربوا بها، فإنّها «کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً» (1)) .
در این عبارت کوتاه چهار دستور درباره نماز داده شده است:تعاهد،محافظت، استکثار،و تقرب جستن به آن.
منظور از«تعاهد»سرکشی و اصلاح کردن است.این تعبیر در مورد کسی که به املاک و مزارع خود سرکشی کرده و در اصلاح آن میکوشد به کار میرود،بنابراین جمله بالا اشاره به این است که آموزشهای خود را در مورد واجبات و مستحبات و مکروهات نماز ادامه دهید به گونهای که هرروز نماز شما از نمازهای روزهای گذشته بهتر باشد.
منظور از محافظت که در آیه 238 بقره نیز به آن اشاره شده: «حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطی» نگاهداری نماز از موانع و ریا و سمعه و مانند آن است.
بعضی نیز احتمال دادهاند که منظور حفظ اوقات هرنماز در وقت فضیلت آن است.
تعبیر به «استکثروا» اشاره به همان چیزی است که در روایت معروف نبوی صلّی اللّه علیه و اله آمده است که:«الصّلاة خیر موضوع فمن شاء استقلّ و من شاء استکثر؛نماز بهترین کار است،هر کس بخواهد به مقدار کم بجا میآورد و هر کس بخواهد(و توان داشته باشد)به مقدار زیاد». (2)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم که فرمود:«إنّ أحبّ الأعمال إلی اللّه عزّ و جلّ الصّلاة و البرّ و الجهاد؛بهترین اعمال نزد خداوند متعال نماز است و نیکوکاری و جهاد». (3)
در چهارمین جمله که در واقع نتیجه جملههای سهگانه قبل است،میفرماید:«به
وسیله نماز به درگاه خدا تقرّب جویید».
در حدیث معروف از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام آمده است:«الصّلاة قربان کلّ تقیّ؛نماز وسیله تقرّب هر پرهیزگاری است». (1)
سپس امام علیه السّلام به ذکر دلیل برای این دستورات مهم در مورد نماز پرداخته و به هفت نکته اشاره میکند و به آیاتی از قرآن مجید و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله استدلال میفرماید.
نخست میگوید:«زیرا نماز به عنوان فریضه واجب(در اوقات مختلف شب و روز)بر مؤمنان مقرّر شده است»؛ «إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً» (2)
مفسّران برای این آیه دو تفسیر ذکر کردهاند:نخست اینکه منظور از«موقوف»واجب است،زیرا این تعبیر به جای وجوب به کار میرود.دیگر اینکه اشاره به اوقات نماز است که باید همه مؤمنان به دقت مراقب آن باشند و هرنمازی را در وقت خود بهجا آورند.
سپس به ذکر دلیل دوم پرداخته،میفرماید:«آیا پاسخ دوزخیان را در برابر این سؤال که«چهچیز شما را به دوزخ کشانید؟»نمیشنوید که میگویند:«ما از نمازگزاران نبودیم»؛ (ألا تسمعون إلی جواب أهل النّار حین سئلوا: «ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ 3قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ» (3)) .
البتّه در ادامه آیه شریفه مزبور به چند گناه دیگر که عامل ورود آنها در دوزخ شده اشاره گردیده است:«عدم اطعام مساکین،همصدا شدن با اهل باطل و تکذیب روز قیامت»؛ «وَ لَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ وَ کُنّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِینَ وَ کُنّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ»
«الدِّینِ» (1)ولی مهم اینجاست که قرآن مجید ترک نماز را قبل از همه اینها بیان کرده است و این نشانه روشنی بر اهمیّت نقش نماز در سعادت و نجات انسانهاست.
در ضمن،این آیات دلیل روشنی بر مجازات کفّار بر ترک فروع دین همانند ترک اصول دین است و این مسئله پیچیده را حل میکند.
امام در بیان سومین و چهارمین دلیل برای اثبات اهمیّت نماز میفرماید:«نماز گناهان را فرومیریزد،همچون فرو ریختن برگ از درختان(در فصل پاییز)و طنابهای معاصی را از گردنها میگشاید»؛ (و إنّها لتحتّ الذّنوب حتّ (2)الورق،و تطلقها إطلاق الرّبق (3)) .
آری همان گونه که نماز از گناهان آینده به مضمون آیه شریفه «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ» (4)جلوگیری میکند،نسبت به گناهان گذشته نیز از طریق توبه و انابه به درگاه الهی که نماز بستر آن را فراهم میسازد اثر میگذارد و گناهانی را که همچون طناب بر گردن انسان قرار گرفته و او را از پیشرفت و ترقّی مانع میشود،از بین برده، انسان را آزاد میسازد.
در حدیثی از سلمان فارسی میخوانیم که میگوید:من با رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله در سایه درختی نشسته بودیم،پیامبر شاخهای از آن درخت را گرفته،تکان داد در این هنگام برگها فروریختند،سپس فرمود:«أ لا تسئلونی عمّا صنعت؟؛آیا نمیپرسید چرا این کار را کردم؟»عرض کردند:ای رسول خدا خودت به ما خبر ده!فرمود:«إنّ العبد المسلم إذا
1) 1) .مدثر،آیه 44-46.
2) 2) .«حتّ»در اصل به معنای جدا کردن برگهای درختان است و گاه در جدا کردن اشیای دیگر نیز به کار میرود.
3) 3) .«ربق»بر وزن«عنب»جمع«ربق»بر وزن«فعل»به معنای طنابی است که دستاویزهای متعددی در آن است و معمولا هنگامی که میخواهند حیوانات را به صف کنند هرکدام را به یکی از آن دستاویزها میبندند.
4) 4) .عنکبوت آیه،45.
قام إلی الصّلوة تحاتت خطایاه کما تحاتت ورق هذه الشّجرة؛بنده مسلمان هنگامی که به نماز برمیخیزد گناهان او فرومیریزد همانگونه که برگهای این درخت فرو ریخت». (1)
سپس امام در پنجمین استدلال خود به کلام معروف رسول خدا درباره اهمیّت نماز استناد میجوید و میفرماید:«پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نماز را به چشمه آب گرمی تشبیه فرمود که بر در خانه انسان باشد و او هرشبانهروز پنج مرتبه خود را در آن شستشو دهد که بیشکّ چرک و آلودگی در بدنش باقی نخواهد ماند(نمازهای پنجگانه روزانه نیز چنان روح و قلب انسان را شستشو میدهد و آثاری از گناه در آن باقی نمیگذارد)»؛ (و شبّهها رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-بالحمّة تکون علی باب الرّجل،فهو یغتسل منها فی الیوم و اللّیلة خمس مرّات،فما عسی أن یبقی علیه من الدّرن (2)؟) . (3)
با توجه به اینکه در متن خطبه تعبیر به«حمّه»(چشمه آب گرم یا آبهای گرمی که به عنوان درمان بیماریها مورد استفاده قرار میگیرد)شده روشن میشود که نماز همچون چشمه آب معمولی نیست،بلکه چشمه خاصّی است که آثار فوق العادهای در زدودن آلودگیها دارد؛ولی باید توجّه داشت که این تعبیر تا آنجا که ما تفحّص کردیم تنها در کلام امام و در این خطبه آمده است.
این تأثیر ممکن است از این جهت باشد که نماز روح تقوا را در انسان زنده میکند و به مضمون «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ» او را از فحشا و منکرات،در آینده باز
1) 1) .وسائل الشیعة،جلد 3،صفحه 76،حدیث 3 از باب 32 از ابواب اعداد فرائض.
2) 2) .«درن»بر وزن«لجن»به معنای چرک و آلودگی است.
3) 3) .این حدیث را مرحوم شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه در جلد 3،باب دوم از ابواب اعداد فرائض، حدیث 3 آورده است.با این تفاوت که به جای«حمّه»«نهر»و«النهر الجاری»ذکر شده است.همین مضمون در مسند احمد،جلد 1،صفحه 72،چاپ دار الصادر بیروت و صحیح مسلم،جلد 2،صفحه 132 انتشارات دار الفکر نیز آمده است.
میدارد و طبعا نسبت به گذشته نیز دعوت به توبه مینماید.
امام علیه السّلام در ادامه سخن در ششمین استدلال خود به آیه دیگری در قرآن مجید که مقام والای نمازگزاران را بیان میکند استناد میجوید و میفرماید:«گروهی از مؤمنان که زینت متاع دنیا و فرزندان اموالی که مایه چشمروشنی است آنها را به خود مشغول نداشته،حق نماز را خوب شناختهاند.خداوند سبحان درباره آنها میفرماید:«آنها مردانی هستند که تجارت و بیع آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و پرداختن زکات باز نمیدارد»؛ (و قد عرف حقّها رجال من المؤمنین الّذین لا تشغلهم عنها زینة متاع، و لا قرّة عین من ولد و لا مال.یقول اللّه سبحانه: «رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ» (1)) .
باید توجه داشت که آیه فوق به فاصله یک آیه از آیه نور در قرآن مجید واقع شده و در آیه قبل از آن سخن از بیوت مرتفعی است که نور پرفروغ الهی در آن میدرخشد و صبح و شام در آن تسبیح و تحمید خدا میشود و رجالی که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده، همانند پاسداران نور الهی هستند که زرقوبرق دنیا آنها را به خود مشغول نمیکند و از یاد خالق و کمک به خلق بازنمیدارد.
سرانجام در بیان هفتمین و آخرین دلیل برای اهمیّت نماز اشاره به برنامه پیامبر اکرم که برگرفته از قرآن مجید است کرده،میفرماید:«رسول خدا بعد از بشارت به بهشت خویش را برای نماز به تعب و مشقّت میانداخت،زیرا خداوند به او فرموده بود:«خانواده خویش را به نماز دعوت کن و در برابر آن شکیبا باش»(زیرا نماز کلید ورود به بهشت است)لذا آن حضرت پیدرپی اهل بیت خود را به نماز دعوت میکرد و خود را بر آن وادار میکرد(و در انجام آن اصرار و شکیبایی داشت)»؛ (و کان رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-نصبا (2)بالصّلاة بعد التّبشیر له بالجنّة،لقول اللّه سبحانه: «وَ أْمُرْ أَهْلَکَ»
«بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها» (1)،فکان یأمر بها أهله و یصبر (2)علیها نفسه) .
این دلائل هفتگانه که امیر مؤمنان علی علیه السّلام برای بیان اهمیّت نماز از آیات قرآن و سنّت پیامبر آورده و دهها دلایل دیگر که به یقین،امام در مقام بیان همه آنها نبوده است، نشان میدهد که نماز چه گوهر گرانبهایی است و چه تأثیری در تربیت و سعادت انسان دارد و دور ماندن از نماز و برکات آن چه خطراتی ایجاد میکند.
نقش نماز در تربیت انسان
انسان موجود فراموشکاری است؛نه تنها دیگران را فراموش میکند،بلکه بسیار میشود که به خود فراموشی نیز مبتلا میگردد و این خود فراموشی بزرگترین دشمن سعادت اوست.
دو عامل مهم به این خود فراموشی کمک میکند؛نخست نیازهای واقعی زندگی روزانه است مخصوصا در زمانی که زندگی پیچیده و پر از مشکلات شود،و دیگری نیازهای خیالی و زرقوبرقها و تشریفات آمیخته با هوا و هوسها و عشق به مال و جاه و شهوات است.در این حال درست به مسافری میماند که در دو طرف جاده،قصرهای سر به فلک کشیده و شاهدان زیبا روی را میبیند که ناگهان او را از مسیر اصلی بازداشته و به پرتگاه میکشاند.
مهمترین آثار نماز،بیدار ساختن انسان و پایان دادن به خود فراموشی است،زیرا
هنگامی که یاد خدا به میان آمد،وضع به کلی دگرگون میشود.آیه شریفه «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی» (1)که فلسفه نماز را یاد خدا میشمارد و آیه شریفه «لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ» (2)که بعد از جمله «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ» آمده،نشان میدهد که ریشه اصلی فلسفه نماز در یاد خدا نهاده شده است زیرا سرچشمه همه گناهان حبّ دنیا و دنیاپرستی است که ذکر اللّه،انسان را از آن بازمیدارد،همانگونه که در آیه 29«نجم»میخوانیم:
« «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا» از کسانی که از یاد ما روی برتافتند و تنها به دنیای مادی دل بستهاند،روی بگردان».
طبق آیات دیگر قرآن،شیطان در اطراف قلب انسان،طواف میکند،همینکه یاد خدا در آن پیدا شود میگریزد: «إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ» (3)
و اگر میبینیم در روایات اسلامی،نماز عمود دین و چشمه آب زلال پاککننده شمرده شده،دلیلش همین است به ویژه اگر این نماز به صورت جماعت انجام شود و مؤمنان،دستهجمعی به درگاه خدا روی آورند.در روایتی از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و اله آمده است:«هرکس نمازهای پنجگانه روزانه را با جماعت(با شرایط کامل)بخواند،هرکار نیکی را درباره او گمان داشته باشید و شهادت او را بپذیرید»؛(من صلّی الصّلاة فی جماعة فظنّوا به کلّ خیر و أقبلوا شهادته). (4)
اگر نگاهی به مقدمات نماز(طهارت و وضو و غسل)که انسان را به پاکی جسم و جان، دعوت میکند و شرایط دیگر آن مانند پاک و حلال بودن لباس و توجه به کعبه،کهنترین مرکز توحید و ارکان و محتوای آیات و اذکار و تعقیبات آن شود،دید و فهم انسان را درباره
اهمیّت فوق العاده این عبادت بزرگ و بینظیر،گسترش میدهد و نشان میدهد که نماز چه نقش مهمی در تربیت انسان و رساندن او به جوار قرب خدا در سیر و سلوک معنوی و عرفانی دارد.
ثمّ إنّ الزّکاة جعلت مع الصّلاة قربانا لأهل الإسلام،فمن أعطاها طیّب النّفس بها،فإنّها تجعل له کفّارة،و من النّار حجازا و وقایة.فلا یتبعنّها أحد نفسه،و لا یکثرنّ علیها لهفه،فإنّ من أعطاها غیر طیّب النّفس بها، یرجو بها ما هو أفضل منها،فهو جاهل بالسّنّة،مغبون الأجر،ضالّ العمل، طویل النّدم .
سپس زکات،همراه نماز،وسیله تقرّب مسلمانان به خدا قرار داده شده است،کسی که زکات را با طیب خاطر عطا کند،کفّاره(گناهان)او قرار داده خواهد شد و مانع و حاجبی (از آتش دوزخ)بنابراین نباید هیچکس نسبت به آنچه(در راه خدا)پرداخته دل مشغولی داشته باشد و از ادای آنچه داده است تأسف خورد،زیرا آنکس که بدون طیب خاطر به امید دریافت چیزی که برتر از آن است آن را بپردازد،نسبت به سنّت پیامبر،جاهل بوده، و از گرفتن پاداش مغبون شده در عمل گمراه است و پشیمانی او طولانی خواهد بود.
برکات زکات
همان گونه که در آغاز خطبه اشاره شد،امام علیه السّلام در این خطبه به چهار برنامه بسیار مهم اشاره میکند که نخستین آنها نماز بود و بحث آن به صورت مستوفی گذشت.اکنون نوبت زکات است،میفرماید:«سپس زکات،همراه نماز،وسیله تقرّب مسلمانان به خدا قرار داده شده است»؛ (ثمّ إنّ الزّکاة جعلت مع الصّلاة قربانا لأهل الإسلام) .
«قربان»در اینجا به معنای چیزی است که موجب تقرّب به سوی خدا میشود و میدانیم نماز،رابطه خلق با خالق و زکات،رابطه خلق با سایر بندگان خداست که ارتباط با آنها نوعی ارتباط با خدا محسوب میشود.شایسته توجه است که نماز و زکات در 27 آیه از قرآن مجید در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند که نشان میدهد این دو برای تأمین سعادت فرد و جامعه،لازم و ملزوم یکدیگرند.
سپس امام علیه السّلام بعضی از آثار مهم زکات و شرایط آن را برمیشمرد و میفرماید:
«بنابراین هرکسی که زکات را با طیب خاطر عطا کند،کفّاره(گناهان)او قرار داده خواهد شد و مانع و حاجبی(از آتش دوزخ)برای او خواهد بود»؛ (فمن أعطاها طیّب النّفس بها، فإنّها تجعل له کفّارة،و من النّار حجازا و وقایة) .
مطابق این تعبیر امام،نخستین شرط برای قبولی زکات آن است که با میل و رغبت و به عنوان امتثال فرمان پروردگار و جلب رضای او آن را بپردازد و در چنین حالتی دو اثر مهم دارد که یکی از آنها کفّاره گناهان پیشین است و دیگری حجاب بودن در مقابل آتش دوزخ.
به یقین کسی که زکات را با کراهت بپردازد و نتواند عشق و علاقه به مال را از دل بیرون کند،ادای تکلیف کرده؛اما از برکات معنوی و روحانی و اخلاقی آن بهرهمند نخواهد شد.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله آمده است:«أرض القیامة نار ما خلا ظلّ المؤمن فإنّ صدقته تظلّه؛سراسر زمین قیامت را آتشی فرامیگیرد جز سایبان مؤمن که صدقات او سایبانی برای او میشود». (1)
قرآن مجید یکی از صفات منافقان را این میشمارد که اگر انفاقی در راه خدا میکنند با کراهت توأم است و به همین دلیل مقبول درگاه الهی نمیافتد: «وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلاّ أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّهِ وَ بِرَسُولِهِ» «وَ لا یُنْفِقُونَ إِلاّ وَ هُمْ کارِهُونَ» (2)
در ادامه این سخن،امام نتیجهگیری میکند و میفرماید:«پس نباید هیچکس به آنچه(در راه خدا)پرداخته دلبستگی داشته باشد و از ادای آنچه داده است بسیار تأسف بخورد»؛ (فلا یتبعنّها أحد نفسه،و لا یکثرنّ علیها لهفه (1)) .
آری!مردم دو گروهند؛گروهی زکات و سایر صدقات خود را با نهایت خشنودی در راه خدا میدهند و به مضمون «إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً» (2)همه عشق و علاقه آنها متوجه جلب رضای پروردگار است؛نه انتظار سپاسگزاری دارند و نه پاداش و جزایی از گیرندگان میطلبند؛ولی گروه دیگری به سختی جان کندن،زکات را از خود جدا میکنند و پیوسته دلشان نگران آن است و گاه و بیگاه میگویند فلان مالی را که برای زکات دادیم چقدر خوب و مرغوب بود و چه اندازه برای آن زحمت کشیده بودیم و اگر امروز در دست ما بود چنین و چنان میشد.این گروه، مصداق همان چیزی هستند که امام علیه السّلام در عبارت بالا فرموده است.اکنون ببینیم امام پیامدهای منفی آن را چگونه بیان میکند،میفرماید:«زیرا آنکس که بدون طیب خاطر به امید دریافت چیزی که برتر از آن است آن را بپردازد او نسبت به سنّت پیامبر،جاهل،و از گرفتن پاداش مغبون شده است،در عمل گمراه و پشیمانی او طولانی خواهد بود»؛ (فإنّ من أعطاها غیر طیّب النّفس بها،یرجو بها ما هو أفضل منها،فهو جاهل بالسّنّة، مغبون الأجر،ضالّ العمل،طویل النّدم) .
در تفسیر جمله «یرجو بها ما هو أفضل منها» جمعی از شارحان نهج البلاغه گفتهاند:
منظور این است که انسان باایمان در ادای زکات و سایر قربات حتّی انتظار برکت مال و برخورداری از مواهب بیشتر الهی را نداشته باشد،بلکه تنها رضا و خشنودی خدا را در نظر بگیرد؛ولی این تفسیر با تعبیر«جاهل بالسنّة»و«ضالّ العمل»سازگار نیست،زیرا از روایات اسلامی به خوبی استفاده میشود که انتظار فضل و عنایت الهی در اینگونه موارد
نه تنها ممنوع نیست،بلکه مرغوب است.
در روایات زکات و صدقه وارد شده است که در هنگام تنگدستی از طریق دادن صدقه، گشایش روزی بطلبید (1)و حتی قرآن مجید میگوید:« «یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ» خدا ربا را نابود میکند(و برکت را از آن میگیرد)ولی صدقات را افزایش میدهد». (2)
ولی دو تفسیر دیگر برای این جمله،میتوان گفت که با جملههای دیگر هماهنگتر است؛نخست اینکه این جمله ادامه جمله «غیر طیّب النّفس بها» باشد؛یعنی هنگام زکات نه طیب خاطر دارد نه امید برتر از آن از سوی خدا.بدیهی است چنین کسی برخلاف سنّت عمل کرده و به گمراهی کشیده شده است.دیگر اینکه منظور این است کسی که به هنگام ادای زکات،رضایت درونی ندارد و در عین حال برتر از آن را از خدا میطلبد،سخت در اشتباه و جاهل به سنّت است.
زکات رکن مهم جامعه اسلامی
زکات بعد از نماز مهمترین برنامه اسلام است؛در نماز سخن از رابطه با خالق است و در زکات،رابطه با خلق خدا.در واقع صدق و راستی انسان در موضوع رابطه با خالق،هنگامی ثابت میشود که رابطه او با خلق قوی باشد؛از مشکلات آنان باخبر گردد؛در حلّ آن بکوشد؛نسبت به دردمندان و بینوایان و محرومان هم دردی نشان دهد و تا آنجا که در توان دارد به کمک آنها بشتابد که روشنترین مظهر آن پرداخت زکات است.به همین دلیل همانگونه که در سابق اشاره شد در 27 آیه از قرآن مجید،«نماز»و«زکات»در کنار
هم قرار گرفته است.
از سوی دیگر یکی از خطرناکترین پدیدههای اجتماعی،فاصله طبقاتی است؛ قشری مرفّه و صاحب همهچیز و قشری محروم از نیازهای ابتدایی زندگی در برابر هم قرار گیرند که هم به قشر محروم آسیب میرسد و هم بر اثر واکنشهای شدید آن قشر،قشر مرفّه آسیب میبیند و ناامنی در کلّ جامعه آشکار میشود.
در آیه 195 سوره بقره میخوانیم: «وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ» مفهومش این است که اگر میخواهید از هلاکت نجات یابید انفاق در راه خدا را فراموش نکنید.
در کلام امیر مؤمنان علی علیه السّلام اشاره لطیفی به این حقیقت شده است،زیرا بعد از تقسیم اقشار جامعه به عالم و جاهل و غنّی و فقیر میفرماید:«و إذا بخل الغنیّ بمعروفه باع الفقیر آخرته بدنیاه»یعنی هنگامی که اغنیا از نیکی به محرومان بخل ورزند محرومان،جامعه آخرت خویش را به دنیا میفروشند و قیام میکنند و همه قوانین اجتماعی را درهم میشکنند.
از سوی سوم،صفات رذیلهای در بسیاری از انسانها بالفعل یا بالقوه وجود دارد که جز با پرداخت زکات ریشهکن نمیشود.قرآن مجید میگوید:« «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها» از اموال آنها صدقهای(به عنوان زکات)بگیر تا به وسیله آن آنها را پاکسازی و تربیت کنی». (1)آری!پرداخت زکات تأثیر فوق العادهای در تهذیب نفس و پرورش عالیترین صفات انسانی دارد.
1) 1) .توبه،آیه 103.
ثمّ أداء الأمانة،فقد خاب من لیس من أهلها.إنّها عرضت علی السّماوات المبنیّة،و الأرضین المدحوّة،و الجبال ذات الطّول المنصوبة فلا أطول و لا أعرض،و لا أعلی و لا أعظم منها.و لو امتنع شیء بطول أو عرض أو قوّة أو عزّ لامتنعن؛و لکن أشفقن من العقوبة،و عقلن ما جهل من هو أضعف منهنّ،و هو الإنسان، «إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً»
سپس(خداوند)ادای امانت(را بر عهده همگان گذارده)آنکس که اهل آن نیست ناامید و ناکام خواهد شد.این امانت بر آسمانهای برافراشته و زمینهای گسترده و کوههای مرتفع که از آنها طولانیتر و عریضتر و برتر و بزرگتر پیدا نمیشود،عرضه شد(ولی آنها قدرت تحمّل آن را نداشتند و آن را نپذیرفتند)و اگر بنا بود چیزی به واسطه(غرور قدرت به خاطر طول و عرض و قوتی که دارد از پذیرش امانت امتناع ورزد به یقین آسمان و زمین و کوهها امتناع میکردند؛ولی آنها(نه به جهت غرور،بلکه)از عقوبت الهی(به سبب عدم ادای حق آن)وحشت داشتند و آنچه را که موجودی ناتوانتر از آنها-یعنی انسان-از آن بیخبر بود،درک کردند(آری)انسان،ستمگر و نادان بود.
اهمیّت ادای امانت
امام علیه السّلام در بخش سوم خطبه-بعد از بیان اهمیّت نماز و زکات-مسئله بسیار مهم دیگری را طرح میکند که مسئله«ادای امانت»است.همان موضوعی که اگر انجام نشود
همه برنامهها ابتر و بینتیجه خواهد بود،میفرماید:«سپس(خداوند)ادای امانت(را بر عهده انسانها گذارد)به راستی آنکس که از اهل آن نیست،ناامید و ناکام خواهد شد»؛ (ثمّ أداء الأمانة،فقد خاب من لیس من أهلها) .
در اینکه منظور از ادای امانت در اینجا چیست؟بعضی از شارحان برای آن محدودیت قائل شده و آن را به معنای ولایت و امامت،یا مانند آن دانستهاند،در حالی که قرار گرفتن ادای امانت بعد از نماز و روزه،نشان میدهد که مفهوم عامّی از آن اراده شده است،زیرا ادای امانت پایه همه فعالیتهای مثبت اجتماعی است که اگر خیانت در امانتها راه یابد، اعتماد همگان متزلزل میشود،همکاری اجتماعی از میان میرود و محیطی مملوّ از سوء ظن و فساد و نابسامانی به وجود میآید،لذا در روایتی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که فرمود:«إنّ اللّه عزّ و جلّ لم یبعث نبیّا إلاّ بصدق الحدیث و أداء الأمانة إلی البرّ و الفاجر؛خداوند متعال هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر اینکه راستگویی و ادای امانت به خوبی و بدان،جزو برنامههای او بود». (1)
در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«الأمانة تجلب الغنی و الخیانة تجلب الفقر؛امانت بینیازی و ثروتمندی میآورد و خیانت فقر و ناداری». (2)
شایسته است توجه شود که امانت دو معنا دارد؛معنایی خاص که شامل امانتهای مالی مردم میشود که نزد یکدیگر میسپارند و حفظ آن از اوجب واجبات است و دیگر معنای عام که شامل هرگونه موهبت و مسئولیت الهی میشود.به این ترتیب عمر ما، فرزندان ما،کشور ما،مقامات اجتماعی و حکومتهای الهی همه،اماناتی است که به ما سپرده شده و باید در آن خیانت نشود.
این مفهوم عام هم شامل امانتهای مادی مردمی و هم امانتهای الهی و معنوی میشود و حفظ همه آنها از ارکان دین است که امام بعد از بیان نماز و زکات به آن پرداخته است.
جملههای بعد از آن به خوبی نشان میدهد که هدف از ذکر امانت در اینجا،همان مفهوم عام است،چون در تعقیب این جمله،امام میفرماید:«این امانت بر آسمانهای برافراشته و زمینهای گسترده و کوههای مرتفع که از آنها طولانیتر و عریضتر و برتر و بزرگتر پیدا نمیشود،عرضه شد(ولی آنها قدرت تحمّل آن را نداشتند و آن را نپذیرفتند)»؛ (إنّها عرضت علی السّماوات المبنیّة (1)،و الأرضین المدحوّة (2)،و الجبال ذات الطّول المنصوبة،فلا أطول و لا أعرض،و لا أعلی و لا أعظم منها) .
سپس میافزاید:«و اگر بنا بود چیزی به واسطه طول و عرض و قوّت و قدرتی که دارد از پذیرش امانت امتناع ورزد،به یقین آسمان و زمین و کوهها امتناع میکردند؛ولی آنها (نه به جهت غرور و قدرت بلکه)از عقوبت الهی(به سبب عدم ادای حق آن)وحشت داشتند و آنچه را که موجودی ناتوانتر از آنها-یعنی انسان-از آن بیخبر بود درک کردند (آری)انسان،ستمگر و نادان بود»؛ (و لو امتنع شیء بطول أو عرض أو قوّة أو عزّ لا متنعن؛و لکن أشفقن من العقوبة،و عقلن ما جهل من هو أضعف منهنّ،و هو الإنسان، «إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً» ) .
این کلام امام اشاره به همان چیزی است که در آیه 72 سوره احزاب آمده است که میفرماید:« «إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً» ما امانت(تعهّد،تکلیف و ولایت الهی)را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم.آنها از حمل آن سر بر تافتند و از آن
1) 1) .«مبنیّة»از ریشه«بناء»گرفته شده که مفهوم آن روشن است و چون وجود بناء در ساختار زمین و آسمان مطلب واضحی است،نیاز به بیان ندارد؛بر این اساس این واژه اشاره به مفهوم مهمتری میکند و آن بلندی و رفعت و عظمت بناست.
2) 2) .«مدحوّه»از ریشه«دحو»بر وزن«محو»به معنای گستردن گرفته شده است و منظور از «دحو الارض»این است که در آغاز-همانگونه که علم زمینشناسی نیز تأکید میکند-تمام سطح زمین را آبهای حاصل از بارانهای سیلابی نخستین فراگرفته بود؛این آبها تدریجا در گودال زمین جای گرفتند و خشکیها از زیر آب سر برآورد و زمین آماده سکونت انسانها شد.
هراسیدند؛اما انسان آن را بر دوش کشید؛او بسیار ظالم و جاهل بود.(چون قدر این مقام عظیم را نشناخت)».
این آیه شریفه میگوید:«ما در آغاز امانت الهی را بر آسمان و زمین و کوهها عرضه داشتیم؛و آنها از بیم قبول مسئولیت،آن را نپذیرفتند؛ولی انسان بار این امانت را بر دوش کشید و ظالم و جاهل بود».
در این آیه دو نکته مهم و پیچیده وجود دارد:نخست اینکه منظور از این امانت الهی که آنقدر سنگین بود که آسمان و زمین و کوهها از پذیرش آن سرباز زدند،چیست؟
بسیاری از مفسّران آن را همان تکلیف الهیّه و اوامر و نواهی و ایمان و از جمله ولایت معصومین میدانند و عدم پذیرش آن از سوی آسمان و زمین به دلیل عدم استعداد آنها برای پذیرش این مسئولیت بود،بنابراین عرضه داشتن این تکلیف الهی بر آنها به زبان حال بوده است،هرچند بعضی معتقدند خداوند در آن زمان عقل و هوش کافی برای مخاطب شدن به دین خطاب را به آنها عطا فرمود؛ولی به هرحال انسان با دارا بودن استعداد فوق العاده الهی آن را پذیرا شد.
به یقین این افتخار بزرگی برای انسان است که مخاطب به اوامر و نواهی الهی است و لذا روز بلوغ خود را جشن میگیرد.
از همین رو«ظلوم و جهول»را به پایان کار تفسیر کردهاند یعنی در پذیرش این بار امانت ظلوم و جهول نبود،بلکه در ادای حقّ آن بر خویشتن ظلم کرد و قدر مقام خود را ندانست و به آن جاهل بود.
این روشنترین تفسیری است که میتوان برای آیه فوق کرد؛ولی این تفسیر از دو
جهت با آنچه در خطبه مورد بحث آمده سازگار نیست.نخست اینکه میگوید:اگر آسمان و زمین و کوهها زیر بار این امانت نرفتند،به واسطه عقل و هوشیاری آنها بود و دیگر اینکه انسان که از آنها ضعیفتر بود.بر اثر جهل و نادانی به خویشتن ظلم کرد و زیر بار این امانت رفت و به این ترتیب پذیرش این امانت تکلیف،نکته ضعفی برای انسانها و عدم پذیرش آن از سوی آسمان و زمین نقطه قوتی برای زمین و آسمان محسوب میشود.
این معنا افزون بر اینکه با آیه فوق نمیسازد با آیات دیگر،قرآن نیز سازگار نیست،زیرا خداوند انسان را برترین موجود آفرینش معرفی کرده و درباره او «لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ » «وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً» (1)فرموده و تمام فرشتگان را دستور داده است بر او سر فرود آورند و او را«خلیفة اللّه»در زمین معرفی کرده و در حق او «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» (2)فرموده است.آیا ممکن است انسان با این افتخارات،از جماداتی مانند زمین و آسمان و کوهها ضعیفتر و پستتر باشد؟!
این راستی مسئله پیچیدهای است و جمع میان محتوای این خطبه با آیه شریفه کار آسانی نیست و شارحان نهج البلاغه نیز در پی حلّ این مشکل نرفتهاند.تنها راه حلی که به نظر میرسد این است که آیه را یک قضیّه کلیّه بدانیم و کلام امام را بر قضیّه جزئیه حمل کنیم.به این معنا که بگوییم:امام علیه السّلام ناظر به گروهی از انسانهاست،گروهی که به حکم آیه شریفه «أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (3)عقل و دانشی ندارند و پردههای جهل و غرور و غفلت و هواپرستی بر فکر آنها افتاده و پذیرش این امانت الهی به جای اینکه مایه افتخاری برای آنها شود سبب بدبختی آنها شده است و نظیر آن را در قرآن مجید درباره بیماردلان و منافقان میخوانیم:« «وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِیماناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِیماناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی»
«قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ» و هنگامی که سورهای نازل میشود بعضی از آنان(به دیگران)میگویند:این سوره،ایمان کدامیک از شما را افزون ساخت؟(به آنها بگو):اما کسانی که ایمان آوردهاند بر ایمانشان افزوده و آنها(به فضل و رحمت الهی)خوشحالند و اما آنها که در دلهایشان بیماری است پلیدی بر پلیدشان افزوده و از دنیا رفتند در حالی که کافر بودند». (1)
سزاوار است این مسئله از سوی پژوهشگران،بیش از این،مورد غور و بررسی قرار گیرد.
حفظ امانت،چه به معنای خاص آنکه حفظ سرمایههای مالی دیگران است و چه به معنای عام که پاسداری و حفاظت از تمام سرمایههای الهی،معنوی و مادی،فردی و اجتماعی است،از ارکان همه ادیان الهی بوده و هست.حدیث معروف:«إنّ اللّه عزّ و جلّ لم یبعث نبیّا إلاّ بصدق الحدیث و أداء الأمانة إلی البرّ و الفاجر»که قبلا به آن اشاره شد دلیل روشنی بر این مطلب است.
حفظ این امانت به قدری عظیم و سنگین و والاست که آسمانهای برافراشته-و کوههای عظیم،استعداد تحمل آن را نداشت و انسان که اشرف مخلوقات بود با استعداد خدادادی این بار را بر دوش کشید،هرچند گروهی ناسپاس را ظلومان و جهولان را در پیش گرفتند و حق آن را ادا نکردند؛ولی انبیا و اولیا و پویندگان راه آنها این افتخار بزرگ را حفظ نمودند.
نکته مهم این است که در منابع اسلامی،حقوق زیادی را برای مسلمین نسبت به یکدیگر ذکر شده است؛ولی حفظ امانت فراتر از آن است و جزء حقوق بشر محسوب میشود،لذا در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که در یکی از وصایایش فرمود:«إعلم
1) 1) .توبه،آیه و 124 125.
أنّ ضارب علیّ بالسّیف و قاتله لو إتمننی و استنصحنی و استشارنی ثمّ قبلت ذلک منه لأدّیت إلیه الأمانة؛بدان اگر آنکس که علی علیه السّلام را با شمشیر ضربه زد و به شهادت رساند اگر امانتی نزد من میگذاشت یا نصیحتی میخواست یا مشورتی میطلبید و من از او میپذیرفتم امانت را(در هرسه مورد)رعایت میکردم». (1)
این مسئله تا آن حد اهمیّت دارد که به عنوان بهترین نشانه شخصیت انسان و ایمان او شمرده شده،حتی فراتر از نماز و روزه و حج است.
در حدیث معروفی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله میخوانیم:«لا تنظروا إلی کثرة صلاتهم و صومهم و کثرة الحجّ و المعروف و طنطنتهم باللّیل و لکن انظروا إلی صدق الحدیث و أداء الأمانة؛تنها نگاه به فزونی نماز و روزه و کثرت حج و کارهای نیک آنها و سر و صدای مناجاتشان در دل شب نکنید،بلکه به راستگویی و ادای امانت آنان بنگرید». (2)
گواه صدق این حدیث نورانی،تجاربی است که در طول عمر خود دیدهایم.بسیارند کسانی که در مسائل عبادی سخت کوش و کاملا مقیّدند ولی هنگامی که پای مسائل عالی مخصوصا اموال کلان به میان میآید قدمهایشان میلرزد و میلغزند.
إنّ اللّه سبحانه و تعالی لا یخفی علیه ما العباد مقترفون فی لیلهم و نهارهم.لطف به خبرا،و أحاط به علما.أعضاؤکم شهوده،و جوارحکم جنوده،و ضمائرکم عیونه،و خلواتکم عیانه.
خداوند منزّه و متعال آنچه را که بندگان در شب و روز انجام میدهند بر او پوشیده نیست،بهطور دقیق از اعمال آنها آگاه است و با علم بیپایانش به آنها احاطه دارد،اعضای شما گواهان،و اندام شما سپاهیان او و ضمیر و وجدانتان جاسوسان وی هستند،و خلوتگاههای شما در برابر او آشکار و عیان است!
در خلوت و جلوت با شماست
امام علیه السّلام در بخشهای گذشته این خطبه به سه موضوع مهم که از ارکان اوامر الهی است،اشاره فرمود؛نماز و زکات و حفظ امانت،و در این بخش از خطبه به چیزی اشاره میکند که به منزله عامل اجرایی این دستورات مهم است و آن احاطه علمی پروردگار در همهحال نسبت به انسانهاست.
به تعبیر دیگر انسان هنگامی در پی اطاعت این اوامر است که احساس کند در همه حال در محضر خداست و چشم علم او ناظر همه احوال وی است همانگونه که قرار دادن مراقبین بشری در داخل شهرها و جادهها مردم را به رعایت قوانین بشری دعوت میکند.
میفرماید:«آنچه را که بندگان در شب و روز انجام میدهند بر او پوشیده نیست به
طور دقیق از اعمال آنها آگاه است و با علم بیپایانش به آنها احاطه دارد»؛ (إنّ اللّه سبحانه و تعالی لا یخفی علیه ما العباد مقترفون فی لیلهم و نهارهم.لطف به خبرا،و أحاط به علما) .
تعبیر به«عباد»تعبیر گستردهای است که شامل همه انسانها،مسلمان و کافر،کوچک و بزرگ،عالم و جاهل،میشود و مقدم داشتن شب بر روز برای آن است که شبها مخفیگاهی است برای بسیاری از گنهکاران.
جمله «لطف به خبرا» با توجه به اینکه یکی از اوصاف پروردگار«لطیف»است و لطیف به کسی گفته میشود که به امور ظریف و دقیق آشناست ناظر به این معناست که حتی کوچکترین و مخفیترین اعمال بندگان از او پنهان نمیماند:« «یَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ» چشمهایی که مخفیانه به خیانت گردش میکند میداند و از اسرار درون سینهها آگاه است». (1)
همه اینها به سبب آن است که علم خدا نسبت به همه اشیا،علم حضوری است،او همه جا حاضر و ناظر است و تمام عالم هستی،محضر خداست و به این ترتیب،چیزی بر او مخفی نمیماند.
گاه بعضی به مثالی تمسک میجویند و میگویند:اگر چیزی در کف دست ما باشد و به آن نگاه کنیم آیا امکان دارد که بر ما مخفی بماند،علم خداوند نسبت به موجودات از این هم فراتر و بالاتر و والاتر است.
در ادامه این سخن و برای اثبات مراقبتهای شدید الهی نسبت به انسانها میافزاید:
«اعضای شما گواهان و اندام شما سپاهیان او و ضمیر و وجدانتان جاسوسان وی هستند و خلوتگاههای شما در برابر او آشکار و عیان است»؛ (أعضاؤکم شهوده،و جوارحکم جنوده،و ضمائرکم عیونه،و خلواتکم عیانه) .
اعضا جمع عضو،مفهوم عامّی دارد که شامل عضوهایی میشود که انسان با او
1) 1) .غافر،آیه 19.
کارهایی انجام میدهد؛مانند دست و پا،و عضوهایی که به ظاهر کاری با آن کاری انجام نمیدهد؛مانند دندهها و پهلوها؛ولی«جوارح»جمع«جارحه»با توجه به ریشه لغوی که «جرح»به معنای اکتساب است،تنها اشاره به اعضایی است که انسان با آن عملی انجام میدهد و کار نیک میکند یا بد مرتکب شود و به این ترتیب ذکر جوارح بعد از اعضا از قبیل ذکر خاص بعد از عام است.
«ضمایر»جمع«ضمیر»به معنای باطن و درون انسان است و در اینجا میتواند اشاره به وجدان انسان باشد که قاضی و داوری درونی است.
«خلوات»جمع«خلوة»به معنای جایی است که عموم مردم به آن راه ندارند و از آنجا که بسیاری از گناهان در خلوتگاه انجام میشود در جمله بالا روی آن تکیه شده است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه«خلوات»را به معنای اعمالی که در خلوتگاه انجام میشود دانستهاند که از قبیل حذف مضاف خواهد بود.
به هرحال هدف امام علیه السّلام از بیان چهار جمله اخیر این است که بگوید:نه تنها علم خداوند بر همه اعمال انسانها احاطه دارد،بلکه اعضا و جوارح و ضمایر خود شما نیز شهود و جنود و عیون او هستند و جای جای مکانها حتی خلوتگاهها بر اعمال شما گواهی میدهند.
و من کلام له علیه السّلام
(1) از سخنان امام علیه السّلام است
که درباره معاویه ایراد فرموده است.
امام علیه السّلام در این خطبه به سیاست معاویه که مملوّ از دروغ و عوامفریبی و مکر و حیله بوده،اشاره میکند و میفرماید:«من از او به فنون اینگونه سیاستها آشناترم؛اما تقوا و پرهیزگاری و ترس از خدا هرگز به من اجازه نمیدهد که این روش جنایتآلود را برگزینم».
در آخر این کلام میفرماید:«اما چنان نیست که من در برابر سیاستهای او اغفال شوم و مقاومت نکنم».
1) 1) .سند خطبه: این خطبه را مرحوم کلینی(با عبارات مختصرتر و مشابهی)در جلد دوم اصول کافی،صفحه 336 و 338 با دو سند نقل کرده است که یکی از آن دو از امام صادق علیه السّلام است و دیگری از اصبغ بن نباته که مستقیما از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل میکند.با توجه به اینکه اصبغ بن نباته میگوید:امیر مؤمنان علی علیه السّلام این سخن را در خطبهای بر منبر کوفه بیان کرد که این بخشی از خطبه مفصلتری بوده است که مرحوم سیّد رضی تنها به همین مقدار اکتفا کرده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 3،صفحه 85).
و اللّه ما معاویة بأدهی منّی،و لکنّه یغدر و یفجر.و لو لا کراهیة الغدر لکنت من أدهی النّاس،و لکن کلّ غدرة فجرة،و کلّ فجرة کفرة.«و لکلّ غادر لواء یعرف به یوم القیامة».
و اللّه ما أستغفل بالمکیدة،و لا أستغمز بالشّدیدة.
به خدا سوگند معاویه از من سیاستمدارتر و زیرکتر نیست؛ولی او نیرنگ میزند و مرتکب انواع گناه میشود(سیاستش بیقیدوشرط است و هرکار خلافی را برای پیشبرد اهداف سیاسی خود مجاز میشمرد).اگر غدر و خیانت ناپسند نبود من سیاستمدارترین مردم بودم؛ولی هرگونه عذر و پیمانشکنی منتهی به فجور و گناه میشود و هرگناهی سر از کفر در میآورد(همانگونه که رسول خدا فرمود:)«هرغدّار و پیمانشکنی روز قیامت پرچم خاصی دارد که به وسیله آن شناخته میشود(و در صحنه محشر رسوا میگردد)ولی به خدا سوگند(با اینکه اهل اینگونه سیاستها نیستم؛ولی)با کید و مکر دشمن اغفال نمیشوم و در برابر شداید زانو میزنم.
سیاستهای او آمیخته با گناه است
بعضی از ناآگاهان و بیخبران در عصر امیر مؤمنان علی علیه السّلام بودند که وقتی آن امام بزرگوار را با معاویه مقایسه میکردند،میگفتند معاویه سیاستمدارتر است.سخنی که در قرون بعد از بعضی شنیده شده و امروز غافلانی هستند که آن را تکرار میکنند.اما در
گفتار بالا پاسخ منطقی دندانشکنی به اینگونه افراد میدهد و میفرماید:«به خدا سوگند معاویه از من سیاستمدارتر و زیرکتر نیست؛ولی او نیرنگ میزند و مرتکب انواع گناه میشود(سیاستش بیقیدوشرط است و هرکار خلافی را برای پیشبرد اهداف سیاسی مجاز میشمرد)»؛ (و اللّه ما معاویة بأدهی (1)منّی،و لکنّه یغدر و یفجر) .
«یغدر»از«غدر»به معنای نیرنگ و پیمانشکنی گرفته شده و«یفجر»از«فجور»به معنای گناه است و در واقع این فجور نتیجه این عذر است،زیرا«غدر»راه آن را هموار میسازد.
سپس در ادامه این سخن میافزاید:«اگر غدر و خیانت ناپسند نبود من سیاستمدارترین مردم بودم»؛ (و لو لا کراهیة الغدر لکنت من أدهی النّاس) .
در واقع امام علیه السّلام اشاره به این نکته مهم میکند که سیاست بر دو گونه است:سیاست بیقید و شرط و آمیخته با انواع گناه و در یک کلمه سیاست شیطانی،و سیاست و تدبیر آمیخته با تقوا و پرهیزکاری و در یک کلمه سیاست رحمانی راه این دو با هم متفاوت است و نتیجههای آن مختلف.
گونه اوّل هیچ حدّ و مرز اخلاقی و دینی و انسانی و وجدانی را به رسمیت نمیشناسد و هر اصل و قانون و ضابطه و فضیلتی مزاحم آن شود،بیرحمانه آن را از سر راه بر میدارد،همانگونه که در شرق و غرب عالم سیاست امروز دیده میشود.
اما قسم دوم سیاستی است که در چهارچوبه ارزشهای الهی و وجدانی و انسانی قرار دارد؛هرگز متوسّل به گناه و ظلم و ستم،مخصوصا بر افراد بیگناه و بیدفاع،نمیشود؛ عذر و خیانت و فجور و پیمانشکنی را مجاز نمیداند،زیادهخواهی و زیادهطلبی را نمیپسندد و خطوط قرمزی برای خود قائل است که از آن فراتر نمیرود.
لذا امام علیه السّلام در ادامه این سخن اشاره به کسانی که عذر و نیرنگ و فجور را وسیله
1) 1) .«أدهی»از ریشه«دهی»بر وزن«وحی»به معنای شدّت هوشیاری و زیرکی میآید و گاه به معنای مصیبت و حادثه بزرگ و در جمله بالا همان معنای اوّل اراده شده است.
پیشرفت سیاستهای خود میدانند کرده،میفرماید:«ولی هرگونه عذر و پیمانشکنی منتهی به فجور و گناه میشود و هرگناهی سر از کفر در میآورد(همانگونه که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله فرمود:)هرغدّار و پیمانشکنی روز قیامت پرچم خاصی دارد که به وسیله آن شناخته میشود(و در صحنه محشر رسوا میشود)»؛ (و لکن کلّ غدرة فجرة،و کلّ فجرة کفرة.«و لکلّ غادر لواء یعرف به یوم القیامة») .
جمله «و لکلّ غادر لواء...» حدیث معروفی است که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در بسیاری از کتب نقل شده است.از جمله شوکانی در نیل الاوطار و بخاری در صحیح خود آن را آوردهاند و شوکانی تصریح میکند که این حدیث مورد اتفاق است. (1)
آنگاه در پایان این سخن برای اینکه کسی تصور نکند امام علیه السّلام با این صفای دل ممکن است فریب سیاستبازان غدّار و جبّار را بخورد،میفرماید:«ولی به خدا سوگند من (با اینکه اهل اینگونه سیاستها نیستم؛ولی)با کید و مکر دشمن اغفال نمیشوم و در برابر شداید و سختیها زانو نمیزنم»؛ (و اللّه ما أستغفل بالمکیدة،و لا استغمز (2)بالشّدیدة) .
این سخن در واقع پاسخی است به آنها که میگویند در برابر افراد فاجر و بیدین تنها کسانی مانند آنها میتوانند بایستند و افراد دیندار و درستکار،در چنگال آنها گرفتار خواهند شد.امام علیه السّلام در پاسخ این سخن میفرماید:ممکن است انسان اهل نیرنگ و فجور نباشد؛ولی راه و رسم اهل نیرنگ و فجور را بشناسد تا هرگز در دام آنها گرفتار نشود.
سیاست انسانی و سیاست شیطانی
حقیقت سیاست،همان تدبیر است که گاه درباره یک گروه کوچک به کار میرود و گاه درباره یک کشور و این امر از دورترین زمانها در جوامع انسانی وجود داشته و سیاستمداران،اعم از خوب و بد بر انسانها حکومت میکردند.
این سیاستها بر دو گونه بوده است:غالبا بیقیدوشرط و گاه مشروط و مقیّد.سیاست بیقیدوشرط،سیاستی است که برای پیشبرد هدف هیچ مانع و رادعی را نمیپذیرد و برای نیل به مقاصد شخصی هرکاری را مباح میشمرد؛گناهکار و بیگناه را میکشد، زمینها و خانههای آباد را ویران میکند،به هرنوع حیله و دروغ و تزویر متوسّل میشود، پیمانها را هرزمان مخالف اهداف خود ببیند زیر پا میگذارد و حتی بر فرزند و پدر و مادر و برادر رحم نمیکند.اینکه میگویند:«سیاست،پدر و مادر ندارد»اشاره به همین است، هارون به فرزندش مأمون میگوید:اگر چشم طمع به حکومتم بدوزی آن را از کاسه سرت بیرون میکشم و مأمون از سر بریده برادرش امین استقبال میکند و جشن میگیرد.
امثال این حوادث در تاریخ عجم و عرب و شرق و غرب فراوان است که قرآن به یکی از نمونههای آن درباره فرعون اشاره کرده،میفرماید:« «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ یَسْتَحْیِی نِساءَهُمْ إِنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ» فرعون در زمین برتریجویی کرد و اهل آن را به گروههای مختلفی تقسیم نمود،گروهی را به ضعف و ناتوانی میکشاند،پسرانشان را سر میبرید و زنانشان را(برای کنیزی و کامجویی)زنده نگه میداشت.او به یقین از تبهکاران بود». (1)
اما سیاست رحمانی و انسانی،سیاستی است که برای وصول به هدف پایبند مشروعیت وسیلههاست و از چهارچوبههای احکام الهی و اصول انسانی قدم فراتر نمینهد؛عدالت را در حق دوست و دشمن به رسمیت میشمرد،امانت را رعایت میکند،
1) 1) .قصص آیه،4.
به عهد خود پایبند است و انسان و وجدان و کرامت انسانی را ارج مینهد.
چنین سیاستمدارانی هرچند اندکند و در مقایسه با دشمنان دارای سیاست شیطانی،ممکن است گرفتار مشکلاتی شوند،ولی نام آنها بر پیشانی تاریخ میدرخشد و راه و رسمشان الگویی است برای همه انسانها.
نمونه بارزی از نوع اوّل سیاست،دارودسته معاویه در شام است و نمونه بسیار روشن برای قسم دوم،سیاست امیر مؤمنان علی علیه السّلام است.این سخنی است که دوست و دشمن -جز افراد متعصّب-به آن اعتراف کردهاند.
ابن ابی الحدید با توجه به مبانی مذهبی خود سیاست امیر مؤمنان را در کشورداری در ابتدا با سیاست عمر مقایسه کرده و میگوید:بعضی از کسانی که مقام علی علیه السّلام را نشناختهاند میپندارند عمر از او سیاستمدارتر بود،هرچند که آن حضرت از عمر عالمتر بود.
سپس به ردّ این نظریه پرداخته،میگوید:سیاست علی علیه السّلام منطبق بر سیاست پیامبر اسلام بود و از استادش ابو جعفر نقیب نقل میکند که با صراحت میگفت:«هیچ تفاوتی میان سیره پیامبر با سیره علی علیه السّلام نبود».
آنگاه به بیان مشروح سخنان جاحظ(دانشمند سنّی معتزلی)درباره مقایسه سیاست علی علیه السّلام و معاویه میپردازد که خلاصهاش چنین است:
بعضی که خود را عاقل و هوشیار میپندارند،میگویند:«معاویه دوراندیشتر و سیاستمدارتر از علی علیه السّلام بوده است در حالی که این سخن اشتباه(بزرگی)است».در ادامه سخن برای ابطال این توهم میافزاید علی علیه السّلام در جنگهای خود به چیزی جز آنچه موافق قرآن و سنّت بود عمل نمیکرد ولی معاویه هرحیلهای را به کار میبرد،چه موافق قرآن باشد چه مخالف.
علی علیه السّلام به سپاهیان خود دستور میداد که هرگز آغازگر جنگ نباشید،فراریان را تعقیب و نابود نکنید،مجروحان را نکشید(در حالی که معاویه هرگز چنین دستورهایی را
نمیداد).
ابن ابی الحدید بعد از نقل این سخن و تمجید در پی به سراغ سخنان کسانی میرود که در پارهای از امور بر سیاست علی علیه السّلام خرده گرفتهاند از جمله:
1-چرا علی علیه السّلام به هنگام بیعت برای خلافت،معاویه را در شام تثبیت نکرد تا پس از استقرار حکومتش او را بدون جنگ و خونریزی عزل نماید؟
در پاسخ میگوید:علی علیه السّلام میدانست این کار سبب تقویت معاویه و امتناع بیشتر او از بیعت میشود و پس از آن دیگر هیچ عذری برای عزل او پذیرفته نبود.
2-چرا علی علیه السّلام هنگامی که در میدان صفین بر شریعه فرات مسلط شد معاویه و لشکریانش را از آن منع نکرد تا از تشنگی به ستوه آیند،در حالی که معاویه پیش از آن، چنین کرده بود؟
در پاسخ میگوید:علی علیه السّلام همچون معاویه نبود که شکنجه دشمنان را مخصوصا از طریق عطش جایز بشمارد،زیرا خدا در مورد هیچیک از مجرمان چنین حکمی را صادر نکرده است.
3-چرا علی علیه السّلام در قرارداد ترک مخاصمه با معاویه حاضر شد نام امیر مؤمنان(خلیفه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله)را از کنار نامش محو کنند،کاری که شبهه را در نفوس اهل شام تقویت کرد؟
در پاسخ میگوید:این کار علی علیه السّلام دقیقا همچون روش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله در جریان صلح حدیبیه بود که وقتی سران شرک اصرار کردند پیامبر صلّی اللّه علیه و اله عنوان رسول اللّه را از عقدنامه صلح حذف کند،موافقت کرد(و چون کسی راضی به این کار نبود خود اقدام به این کار نمود)و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله این جریان را به علی علیه السّلام قبلا خبر داده بود.
4-چرا علی علیه السّلام با اینکه از کثرت دشمنان خود باخبر بود،اقدامات امنیتی را در این مورد به اجرا در نیاورد؟در پاسخ میگوید:علی علیه السّلام در این کار از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله پیروی
میکرد(و راضی نبود با گماردن محافظان در چپ و راست،خود را از مردم جدا سازد). (1)
ابن ابی الحدید سخنانی فراتر از اینها دارد و در حدود 50 صفحه از کتابش را در ذیل همین خطبه به بحث فوق،اختصاص داده که نقل همه آن در این مختصر نمیگنجد.
جالب اینکه او در پایان همه این بحثها چنین میگوید:از آنچه گفتیم روشن میشود کسانی که بر سیاست علی علیه السّلام خرده میگیرند در اشتباهند:«إنّه أصحّ النّاس تدبیرا و أحسنهم سیاسة و إنّما الهوی و العصبیّة لا حیلة فیهما؛او از همه مردم،تدبیرش صحیحتر و سیاستش بهتر بود؛ولی تعصبهای شدید(که مانع فهم این امور میشود)راه حلّی ندارد».
*** اکنون که با پایان خطبه دویست(200)جلد هفتم این کتاب پایان مییابد خدا را شکر و سپاس میگوییم که توفیق را تاکنون رفیق راه کرد و از ساحت قدسش مسئلت داریم که سایه لطفش را از ما برنگیرد و همچنان توفیق او رفیق راه باشد،تا این شرح به پایان رسد.
بحمد اللّه این شرح از سوی گروههای مختلف مورد استقبال واقع شده و به عنوان بهترین کتاب سال 1382 شناخته شده و امیدواریم به لطف او به عنوان فصل نوینی در میان شروح نهج البلاغه جای شایسته خود را بگشاید.
*** در اینجا نمیتوانیم تأسف خود را به جهت از دست دادن یکی از همکاران عزیز، فاضل ارجمند و متتبّع؛یعنی مرحوم مبرور حجة الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ ابراهیم بهادری(قدّس سره)را کتمان کنیم.
او مردی سختکوش،منظم،مخلص،باتقوا و محقّق بود و بیش از بیست کتاب از کتب بزرگان پیشین را تحقیق کرد و یادداشتهای گرانقیمتی بر آنها نگاشت؛روحش قرین
1) 1) .رجوع کنید به شرح ابن ابی الحدید،جلد 10،صفحه 212-260.
رحمت ایزدی و پاداشش نزد خداوند غفور و رحیم افزون باد.
«رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالْإِیمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» (1)
پایان جلد هفتم شرح نهج البلاغه پیام امام امیر المؤمنین علیه السّلام
84/7/10 مطابق 27 شعبان 1426 ق
1) 1) .حشر آیه،10.