ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامۀ خطبه های امام امیر مؤمنان علیه السلام
و من خطبة له علیه السلام
تعرف بخطبة الاشباح و هی من جلائل خطبه علیه السّلام
(1) روی مسعدة بن صدقة عن الصادق،جعفر بن محمّد علیهم السّلام أنّه قال:خطب أمیر المؤمنین علیه السّلام بهذه الخطبة علی منبر الکوفة،و ذلک أنّ رجلا أتاه فقال له:یا أمیر المؤمنین صف لنا ربّنا مثلما نراه عیانا لنزداد له حبّا و به معرفة،فغضب و نادی:
الصلاة جامعة،فاجتمع النّاس حتّی غصّ المسجد بأهله،فصعد المنبر و هو مغضب
1) 1) سند خطبه:در کتاب«مصادر نهج البلاغه»چنین آمده است که:تعبیر«سیّد رضی»در آغاز این خطبه، برای پی بردن به سند آن کافی است.چرا که او این خطبه را از«مسعدة بن صدقه»از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است و میدانیم که«مسعده»دارای کتابهایی از جمله:کتاب«خطب امیر مؤمنان علیه السّلام»است؛این کتاب تا زمان«سیّد هاشم بحرانی»(محدّث معروف که در قرن یازدهم میزیسته)وجود داشته و در اختیار او بوده است؛زیرا روایات فراوانی در کتاب معروفش«تفسیر برهان»از آن نقل کرده است. به هر حال،این خطبه از خطبههای مشهور امیر مؤمنان است،که جمعی از علمای اسلام،قبل و بعد از«سیّد رضی»آن را در کتابهای خود نقل کردهاند. «احمد بن عبد ربّه»مالکی در«عقد الفرید»و«شیخ صدوق»در کتاب«توحید»(با تفاوتی در الفاظ)آن را نقل کردهاند(این هر دو قبل از سیّد رضی میزیستهاند.) سپس«زمخشری»در«ربیع الأبرار»و«ابن اثیر»در«نهایه»بخشهایی از آن را ذکر کردهاند.به گفته مرحوم «سیّد بن طاووس»محتوای این خطبه به قدری عظمت دارد که خودش گواه بر صدق و اعتبارش میباشد و نیازی به سند متواتر ندارد(چرا که بسیار بعید است،چنین مضامینی از غیر معصوم صادر شود).(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 168).
متغیّر اللون،فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله ثمّ قال:...
این خطبه که به خطبه«اشباح»معروف است،از خطبههای درخشان آن حضرت میباشد.
مسعدة بن صدقه از امام صادق علیه السّلام نقل میکند:امیر مؤمنان علیه السّلام این خطبه را بر منبر کوفه به این جهت ایراد کرد که شخصی از امام علیه السّلام خواست،خدا را آن چنان برایش توصیف کند که گویا او را با چشم میبیند،تا بر معرفتش افزوده گردد! امام علیه السّلام از این سخن خشمگین شد و اعلام کرد همه حاضر شوند؛مسجد پر از جمعیّت شد،امام علیه السّلام بر منبر قرار گرفت،در حالی که غضبناک بود و رنگ چهرهاش متغیّر؛پس از ستایش خداوند و درود بر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله چنین فرمود:...
این خطبه از خطبههای بسیار پر ارزش،پر محتوا و فصیح و بلیغ است،که گواه دیگری بر عظمت امیر مؤمنان علیه السّلام و ارتباطش با عالم قدس،و بهرهگیریاش از علم بی انتهای الهی است.
«ابن ابی الحدید»در شرح بخشی از این خطبه میگوید:«هنگامی که انسان به این سخنان ربّانی و الفاظ قدسی نگاه میکند،فصاحت عرب در نظرش رنگ میبازد و نسبت سخنان فصحای عرب به این خطبه،همچون
نسبت خاک است به طلای ناب؛و اگر فرض کنیم عرب توانایی برآوردن الفاظ فصیحی شبیه این الفاظ را داشته باشد،کجا میتواند محتوایی این چنین بیاورد؛عرب جاهلی(که در فصاحت معروف است)و حتّی صحابه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به این معانی عمیق آسمانی پی نمیبردند،تا بخواهند از آن سخن بگویند».
سپس«ابن ابی الحدید»بعد از تجلیل فراوان از این خطبه،میافزاید:«سوگند یاد میکنم!که اگر انسان آگاه و دانا در این سخن دقّت کند،اندامش به لرزه در میآید و قلبش تکان میخورد و عظمت خداوند را با تمام وجود خود احساس میکند و گویی از کثرت شوق،هوش از سرش میپرد و روحش میخواهد از بدن پرواز کند». (1)
به هر حال،این خطبه دارای چند بخش است که هر کدام دیگری را تکمیل میکند:
در بخش اوّل،قسمتی از اوصاف پروردگار جهت آماده کردن افکار برای پذیرش حقایق بعد از آن،آمده است.
در بخش دوّم،به سؤال پرسش کنندهای که از اوصاف پروردگار پرسیده بود پاسخ میگوید و معیار را در اسما و صفات پروردگار،قرآن مجید قرار میدهد و به او توصیه میکند که مخصوصا در این بحث،از آیات قرآن جدا نشود.
در بخش سوّم،به عدم احاطه علمی انسان به کنه ذات و صفات خدا اشاره میفرماید.
در بخش چهارم،از تدبیر خداوند در جهان خلقت-که آینهای است برای تجلّی ذات و صفات او-بحث میفرماید.
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 6،صفحه 425.
در بخش پنجم،سخن از آفرینش آسمانهای با عظمت است،که جلوهگاه عظمت خدا است.
در بخش ششم،از آفرینش فرشتگان و صفات و ویژگی آنها سخن میگوید.
در بخش هفتم،توجّه شنوندگان را از عالم بالا به جهان پایین معطوف میدارد و از آفرینش زمین سخن به میان میآورد.
در بخش هشتم،به آفرینش آدم علیه السّلام و بعثت انبیا و ارسال رسل اشاره شده است.
در بخش نهم،از علم خداوند به غیوب و آگاهی او بر تمام اسرار وجود انسان و اعمال و نیّات و افکار و اسرار نهفته در درون سینه او،سخن میگوید.
و بالأخره در دهمین و آخرین بخش،با دعاهای بسیار پر معنا و پر محتوا،خطبه را به پایان میبرد و از مجموع این بخشها،معجون حیات بخشی برای تلطیف روح انسان و سیر او در مسیر قرب الی اللّه و اصلاح فکر و اعمال انسان ساخته و در اختیار همگان میگذارد (1).
در مورد علّت نامگذاری این خطبه به عنوان«أشباح»میان محقّقان گفتگو است.
بعضی گفتهاند،«اشباح»کنایه از فرشتگان است و از آنجا که بخش مهمّی از این خطبه،در مورد فرشتگان سخن میگوید به خطبه«اشباح»نامگذاری شده است.
بعضی احتمال دادهاند که کلمه«اشباح»در این خطبه وجود داشته و چون«سیّد رضی»عادت بر این دارد که از خطبه گلچین میکند،و تمام آن
1) 1) توجّه داشته باشید که این خطبه در یک تقسیم کلّی،به ده بخش تقسیم شده است،و گر نه برخی از این بخشها،به بخشهای دیگری نیز تقسیم میشود؛از این رو،ما در شرح و تفسیر این خطبه،آن را در نهایت به بیست و چهار بخش رساندهایم.
را نقل نمیکند این بخش از خطبه را انداخته است و آن جمله،احتمالا این بوده است:«و کیف یوصف بالأشباح و ینعت بالألسن الفصاح؛چگونه ممکن است خداوند به اشباح و اجسام توصیف شود و چگونه ممکن است زبانهای فصیح و گویا قدرت،بر بیان وصف او داشته باشند».(این جمله را مرحوم«صدوق»در کتاب«توحید»در خطبهای که شباهت با قسمتی از خطبه اشباح دارد،آورده است). (1)
احتمال دیگر در این نامگذاری این است که،چون خطبه طولانی بوده و یکی از معانی اصلی«شبح»گسترش و وسعت و امتداد چیزی است، (2)به این نام،نامیده شده است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که در مقدّمه خطبه خواندیم،حضرت از سؤال شخص سائل،درباره صفات خدا غضبناک شد و مردم را دعوت به اجتماع کرد و این خطبه جامع را برای همه ایراد فرمود؛این غضب و خشم،مولود چه بود؟ در پاسخ این سؤال نکاتی به نظر میرسد؛از جمله اینکه:لحن این سؤال نشان میدهد که گویا او انتظار داشت خداوند صفاتی همچون صفات مخلوقین داشته باشد؛چون تعبیر به«رؤیت»کرد،چیزی که متناسب عقیده مجسّمه(یعنی آنهایی که به جسمیّت خدا قائلند)بود.
دیگر اینکه،شاید خشم و غضب حضرت از این نظر بود که چرا با گذشتن این همه مدّت از طلوع اسلام،هنوز بعضی از مسلمانان آگاهی کافی از صفات پروردگار ندارند!
یا اینکه!،چرا مخالفان بیست و پنج سال آن حضرت را خانهنشین کردند و نگذاشتند بیشتر به تعلیم و تربیت مردم بپردازد و آنها را به معارف اسلام آشنا سازد.
الحمد للّه الّذی لا یفره المنع و الجمود،و لا یکدیه الإعطاء و الجود؛إذ کلّ معط منتقص سواه،و کلّ مانع مذموم ما خلاه؛و هو المنّان بفوائد النّعم،و عوائد المزید و القسم؛عیاله الخلائق،ضمن أرزاقهم،و قدّر أقواتهم،و نهج سبیل الرّاغبین إلیه،و الطّالبین ما لدیه،و لیس بما سئل بأجود منه بما لم یسأل.الأوّل الّذی لم یکن له قبل فیکون شیء قبله،و الآخر الّذی لیس له بعد فیکون شیء بعده،و الرّادع أناسیّ الأبصار عن أن تناله أو تدرکه،ما اختلف علیه دهر فیختلف منه الحال،و لا کان فی مکان فیجوز علیه الانتقال.و لو وهب ما تنفّست عنه معادن الجبال،و ضحکت عنه أصداف البحار،من فلزّ الّجین و العقیان،و نثارة الدّرّ و حصید المرجان،ما أثّر ذلک فی جوده،و لا أنفد سعة ما عنده،و لکان عنده من ذخائر الأنعام ما لا تنفده مطالب الأنام،لأنّه الجواد الّذی لا یغیضه سؤال السّائلین و لا یبخله إلحاح الملحّین.
حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که باز داشتن و امساک چیزی بر داراییاش نمیافزاید،و سخاوت و بخشش او را فقیر نمیسازد؛چرا که هر بخشندهای غیر از او داراییاش نقصان مییابد،و هر کس جز او،دست از عطا و بخشش باز دارد، مذموم شمرده میشود.اوست بخشنده انواع نعمتها و افزون کننده درآمدها و بهرهها.همه بندگان جیره خوار اویند،و روزی همه آنها را تضمین کرده،و قوت آنها را معین ساخته است
و راه را به علاقهمندان خود،و جویندگان آنچه نزد اوست، نشان داده است.چنان نیست که سخاوت او در آنجا که از وی چیزی بخواهند، بیشتر از موقعی باشد که از او نخواهند.او آغازی است که قبل ندارد،تا پیش از او چیزی باشد،و پایانی است که بعد ندارد،تا بعد از او وجودی باشد(بلکه از ازل تا ابد بوده و خواهد بود).
مردمک چشمها را،از مشاهده و درک ذاتش باز داشته است(نه چشم ظاهر او را میبیند،و نه چشم باطن به کنه ذاتش میرسد).زمانی بر آن نگذشته تا حالش دگرگون شود،و در مکانی نبوده که جا به جایی برای او تصوّر شود.اگر آنچه از درون سینه معادن کوهها بیرون میریزد،یا از دهان صدفهای دریا خارج میشود:از نقره خالص و طلای ناب و دانههای درّ و شاخههای مرجان(و در یک کلمه،تمام ذخایر جهان)را ببخشد،در جود و سخایش کمترین اثری نمیگذارد،و از وسعت نعمتهایش نمیکاهد؛آن قدر نزد او از ذخایر نعمتها است،که تقاضاهای مردم آن را از میان نمیبرد؛چرا که او سخاوتمندی است که پاسخگویی به تقاضای سائلان، چیزی از او نمیکاهد،و اصرار اصرارکنندگان،او را به بخل وانمیدارد.
همان گونه که در مقدّمه خطبه آمد،انگیزه ایراد این خطبه از سوی امام علیه السّلام این بود که شخصی از آن حضرت،توصیف خداوند را خواست؛توصیفی که به منزله عیان و مشاهده باشد و از آنجا که این سخن،بوی اعتقاد به جسمیّت خداوند،یا لا اقلّ داشتن اوصاف ممکنات میدهد،امام،سخت خشمگین شد و چهرهاش دگرگون گشت و برای اصلاح این
گونه طرز فکرها و هدایت به صراط مستقیم در اوصاف الهی،این خطبه را ایراد فرمود.
به همین دلیل،خطبه از دقیقترین اوصاف پروردگار-که بیانگر جدایی او از اوصاف همه مخلوقات و تفاوت او با آنهاست-آغاز شده است.
نخست میفرماید:«حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که بازداشتن و امساک،چیزی بر دارایی او نمیافزاید،و سخاوت و بخشش،او را فقیر نمیسازد».
(الحمد للّه الّذی لا یفره (1)المنع و الجمود،و لا یکدیه (2)الإعطاء و الجود) .
سپس به دلیل آن پرداخته،میفرماید:«چون هر بخشندهای غیر از او،داراییش نقصان مییابد و هر کس جز او،دست از عطا و بخشش باز دارد،مذموم شمرده میشود» (إذ کلّ معط منتقص سواه،و کلّ مانع مذموم ما خلاه) .
میدانیم یکی از ارکان اصلی معرفت صفات پروردگار این است که بدانیم او وجودی است از هر نظر بینهایت و هیچ گونه محدودیتی در ذات و صفات او نیست؛ بدیهی است که نامحدود،هر چه از او بردارند،باز هم نامحدود است؛یعنی کاستی در آن راه نمییابد.به این ترتیب،اگر به هر انسانی به اندازه این جهان مادّه ببخشد، باز هم کمترین کاستی در خزاین نعمتهای او پدید نمیآید.و نیز به همین دلیل اگر چیزی را از کسی باز دارد،به یقین جای نکوهش نیست؛چون در ذات بینهایت، بخل تصوّر نمیشود!حتما دلیل و حکمتی داشته است.
به تعبیر دیگر:بخشش و منع او بر حسب لیاقتها و استعدادها و شایستگیهاست و از این رو،جایی برای گفتگو و چون چرا باقی نمیماند.
در حدیث قدسی میخوانیم:«یا عبادی!لو أنّ أوّلکم و آخرکم و انسکم و جنّکم،قاموا فی صعید واحد،فسألونی فأعطیت کلّ إنسان مسألته ما نقص ذلک ممّا عندی شیئا إلاّ کما ینقص المخیط إذا دخل البحر؛ای بندگان من!اگر اوّلین و آخرین شما، انسانها و پریان،همه در میدان وسیعی بایستند و از من تقاضای(زیادی)کنند و به هر کس آنچه بخواهد بدهم،همه اینها چیزی از خزاین من کم نمیکند،مگر به آن مقدار که سوزن را وارد دریا کنند و بیرون آورند؛(بدیهی است چیزی از آب دریا بر سوزن نمیماند جز رطوبت فوق العاده ناچیز،و این مثالی است برای کمترین نقصان در برابر بزرگترین منبع؛و در واقع حتّی از این هم کمتر است.یا به تعبیر بهتر:هیچ کاستی در خزاین نامتناهی او پیدا نمیشود)» (1)و در حدیث قدسی دیگر میخوانیم که خداوند میفرماید:«إنّ من عبادی من لا یصلحه إلاّ الفاقة،و لو أغنیته لأفسده ذلک؛بعضی از بندگان من هستند که صلاح آنها در آن است که نیازمند باشند و اگر آنانرا غنی سازم، فاسد میشوند» (2). سپس در ادامه این سخن،به اوصاف دیگری که در ارتباط با همین جود و عطای الهی است پرداخته،چنین میفرماید:«اوست بخشنده انواع نعمتها و افزون کننده درآمدها و بهرهها». (و هو المنّان بفوائد النّعم،و عوائد المزید و القسم) .
از آنجا که توجّه به نعمتهای الهی،بر اساس این واقعیت که وجدان انسان،شکر منعم را لازم میشمرد و توجّه بندگان را به او معطوف
میدارد،امام علیه السّلام در آغاز این خطبه به سراغ این معنا میرود،تا دلهای شنوندگان را برای پذیرش بحثهای آینده آماده سازد.
تعبیر به«منّان»(از ماده«منّ»)به معنای بسیار بخشنده است و«فوائد النّعم» مفهوم وسیعی دارد که هر گونه نعمت مادّی و معنوی را شامل میشود.در اینکه چه تفاوتی میان این جمله و جمله«عوائد المزید و القسم»میباشد؟چند احتمال وجود دارد؛نخست اینکه،تعبیر اوّل اشاره به ضروریّات زندگی است و تعبیر دوم اشاره است به مسائل رفاهی و آنچه مایه آرامش و آسایش و لذّت و نشاط میگردد.
یا اینکه تعبیر اوّل اشاره به نعمتهای فردی است و تعبیر دوم(با توجّه به تعبیر «القسم»که از مادّه قسمت است)اشاره به بهرههای اجتماعی است.
یا اینکه«فوائد النّعم»اشاره به روزیهایی است که به هر حال به سراغ انسان میآید،مانند:آب و هوا و نور آفتاب و روزیهای ناخواسته و بیتلاش؛و تعبیر به «عوائد المزید و القسم»ناظر به روزیهایی است که با تلاش و کوشش و مدیریّت صحیح و درایت و هوشیاری نصیب انسان میشود.این احتمال وجود دارد که دو تعبیر فوق اشاره به همه این تفسیرها باشد.
در توصیف بعد و ادامه همین مطلب،میافزاید:«همه بندگان،جیره خوار اویند، و روزی همه آنها را تضمین کرده،و قوت آنها را معیّن ساخته است». عیاله الخلائق،ضمن أرزاقهم،و قدّر أقواتهم) .
تعبیر به«عیال»از یک سو،اشاره به محبّت و عنایت پروردگار نسبت به بندگان است،و از سوی دیگر مقدّمهای است برای بیان تضمین ارزاق آنها؛چرا که هر کس در برابر عیال و اهل بیت خود،احساس مسئولیّت میکند.امکان ندارد خداوند بندهای را بیافریند،ولی روزی او را مقدّر نساخته باشد و اگر میبینیم در جهان امروز و دیروز،جمعی از گرسنگی جان میبازند،
به دلیل مظالم و افزون طلبیهایی است که ظالمان و ستمگران دارند و بهره دیگران را،غاصبانه به خود اختصاص میدهند.و گاه نیز به دلیل عدم تلاش و کوشش و به کار نبستن مدیریّت صحیح است؛و گر نه این سفره گسترده الهی،پاسخگوی نیازهای همه انسانها تا پایان جهان است.
سپس به نعمتهای معنوی پرداخته،میفرماید:«خداوند راه را به علاقهمندان خود،و جویندگان آنچه نزد اوست،نشان داده است،(تا هر کس طالب او و عاشق اوست،در این راه گام نهد و به جوار قرب او بشتابد)». (و نهج سبیل الرّاغبین إلیه،و الطّالبین ما لدیه) .
به این ترتیب،تمام اسباب سعادت انسانها را در جنبههای مادّی و معنوی، فراهم ساخته است و راه را از چاه نشان داده،بیآنکه کسی را اجبار به پیمودن،یا ترک سلوک این راه کند؛این انسانها هستند که با تصمیم و اراده خویش،از این منابع نعمت،میتوانند بهره بگیرند.
در آخرین جمله در رابطه با همین نعمتها به یکی دیگر از اوصاف خاصّ حضرتش میپردازد و میفرماید:«چنان نیست که سخاوت خداوند در آنجا که از وی چیزی بخواهند بیشتر از موقعی باشد که از او نخواهند» (و لیس بما سئل بأجود منه بما لم یسأل) .
این تعبیر اشاره لطیفی به این حقیقت است که جود و بخشش خداوند بر اساس لیاقتها و شایستگیهاست،نه بر حسب اصرارها و تقاضاها و اگر دعا یکی از اسباب نعمتهای الهی است،به خاطر آن است که دعا کننده اگر شرایط دعا را فراهم سازد، شایستگی و لیاقتش فزون میگردد؛چرا که دعای صحیح،انسان را به توبه و انابه و اصلاح خویشتن و ذکر خدا وامیدارد،که هر کدام سبب شایستگی بیشتری میشود.
«ابن ابی الحدید»در تفسیر جمله«و لیس ما سئل بأجود...»میگوید:«در آن معنای لطیفی نهفته شده،زیرا این از ویژگیهای بشر است که وقتی
مورد درخواست قرار بگیرند و به آنها اصرار کنند،بیشتر اقدام به بخشش میکنند و اگر کسی سؤال نکند،یا کمتر میبخشند،(و یا اصلا نمیبخشند)ولی جود و سخای الهی عام و فراگیر است و در همه حال شامل حال بندگان میشود،(چه درخواست کنند و چه نکنند.هر چند دعا و ذکر خدا و توجّه به ذات پاک او،شایستگی بیشتری برای عطا به انسان میدهد)». (1)
اضافه بر این،انسانها به خاطر نیاز و نقصانشان نسبت به چیزهایی که مورد احتیاج آنهاست،کمتر سخاوت به خرج میدهند،تا چیزهایی که به آن نیاز ندارند؛ ولی از آنجا که نیاز و نقصان در ذات پاک خداوند راه ندارد،این تفاوت نیز در آنجا بی مفهوم است.
در ادامه این اوصاف که مربوط به صفات افعال و رزق و روزی بود،امام علیه السّلام اشاره به چهار وصف از صفات ذات او میکند؛نخست میفرماید:«او آغازی است که قبل ندارد تا پیش از او چیزی باشد،و پایانی است که بعد ندارد تا بعد از او وجودی باشد (او از ازل تا ابد بوده و خواهد بود)». (الأوّل الّذی لم یکن له قبل فیکون شیء قبله،و الآخر الّذی لیس له بعد فیکون شیء بعده) .
میدانیم اساس و پایه اصلی در معرفت ذات و صفات خداوند،مسأله نامحدود بودن اوست؛او کمال مطلق است و وجودی است نامتناهی از هر جهت؛و به همین دلیل همیشه بوده و همیشه خواهد بود.
در عالم ممکنات،ممکن است چیزی اوّل باشد نسبت به آنچه بعد از آن میآید و در عین حال،قبل از آن نیز اشیایی باشند؛چرا که آغاز و انجام بودن در ممکنات، یک امر نسبی است؛تنها ذات پاک خداست که نه چیزی قبل از آن بوده و نه چیزی بعد از آن خواهد بود.بدیهی است اوّلیّت
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد صفحه 6،400.
خداوند و آخر بودن او به معنای اوّل و آخر زمانی نیست!چرا که زمان از حرکت موجودات بوجود میآید(زمان مقدار حرکت است؛)و میدانیم در ذات او حرکت و تغییر امکان پذیر نیست،چرا که حرکت یا به سوی کمال است و یا به سوی نقصان؛او کمال مطلق است و نقصانی در او راه ندارد.
و در سوّمین وصف میفرماید:«مردمک چشمها را از مشاهده و درک ذاتش باز داشته است(نه چشم ظاهر او را میبیند و نه چشم باطن به کنه ذاتش میرسد)» ( و الرّادع أناسیّ (1)الأبصار عن أن تناله أو تدرکه) .
نه چشم ظاهر او را میبیند،چرا که جسم نیست و مکان و جهت ندارد و نه چشم باطن کنه ذاتش را مشاهده میکند،چرا که محدود،توان دیدن نامحدود را ندارد.
بنا بر این،تعبیر به«رادع»(باز دارنده)به این معنا نیست که حجابی ایجاد کرده؛بلکه کنایه از این است که ذات او برتر و بالاتر از این است که با چشم ظاهر یا باطن دیده شود.
قرآن مجید نیز میفرماید: «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ» ؛چشمها او را نمیبیند و او چشمها را میبیند». (2)
و هنگامی که بنی اسرائیل تقاضای مشاهده او را کردند،به موسی فرمود:«نگاهی به کوه کن،اگر در برابر جلوه ذات من پا بر جا ماند مرا خواهی دید،ولی کوه در برابر تجلّی حق چنان از هم متلاشی شد که همه
1) 1) «اناسیّ»جمع«انسان»که معمولا به افراد بشر گفته میشود.ولی گاه این واژه به معنای مردمک چشم به کار میرود(توجّه داشته باشید که مردمک نیز از کلمه مردم گرفته شده)به خاطر عکسی که از افراد در آن منعکس میشود.شاعر میگوید: ز گریه،مردم چشمم نشسته در خون است ببین که در طلبت حال مردمان چون است!
2) 2) سوره انعام،آیه 103.
بنی اسرائیل به خاک افتادند و هنگامی که به حال نخست بازگشتند اعتراف کردند که ذات پاک او برتر از آن است که انسان آن را ببیند.» (1)در چهارمین و پنجمین وصف که مکمّل اوصاف پیشین است میافزاید:«زمانی بر او نگذشته تا حالش دگرگون گردد،و در مکانی نبوده که جا به جایی برای او تصوّر شود». (ما اختلف علیه دهر فیختلف منه الحال،و لا کان فی مکان فیجوز علیه الإنتقال) .
در واقع این دو وصف اشاره به نفی زمان و مکان و عوارض آنها از ذات پاک خداوند است؛ذاتی که بینهایت است حرکتی در آن تصوّر نمیشود و به همین دلیل تحت سیطره زمان واقع نخواهد شد و نیز به همین دلیل حالات مختلف و حرکت به سوی کمال یا نقصان در آن راه ندارد؛او جسم نیست،تا مکان بخواهد؛محدود نیست،تا جای معیّنی داشته باشد و به همین دلیل،جا به جایی برای او متصوّر نیست.
بار دیگر امام علیه السّلام به وصف جود و بخشش خداوند باز میگردد و سخن از دریای بیکران جود و سخایش میگوید تا حسّ شکرگزاری بندگان را برانگیزد و به ذات پاکش امیدوار سازد و به معرفت صفات جلال و جمالش رهنمون گردد.میفرماید:
«اگر آن چه از درون سینه معادن کوهها بیرون میریزد یا از دهان صدفهای دریا خارج میشود،از نقره خالص و طلای ناب و دانههای درّ و شاخههای مرجان(و در یک کلمه تمام ذخایر جهان)را ببخشد،در جود و سخایش کمترین اثری نمیگذارد و از وسعت نعمتهایش نمیکاهد و آنقدر نزد او از ذخایر نعمتهاست که تقاضاهای مردم آن را از میان نمیبرد؛چرا که او سخاوتمندی است که پاسخگویی به درخواست سائلان چیزی از او کم نمیکند؛و اصرار اصرارکنندگان او را به بخل وا نمیدارد». (و لو وهب ما تنفّست عنه معادن الجبال،و
1) 3) برگرفته از آیه 55 سوره بقره و 143 سوره اعراف.
ضحکت عنه أصداف البحار،من فلزّ اللّجین (1)و العقیان، (2)و نثارة (3)الدّرّ،و حصید المرجان،ما أثّر ذلک فی جوده،و لا أنفد سعة ما عنده،و لکان عنده من ذخائر الأنعام،ما لا تنفده مطالب الأنام،لأنّه الجواد الّذی لا یغیضه (4)سؤال السّائلین،و لا یبخله إلحاح الملحّین) .
تعبیری از این زیباتر و رساتر درباره جود و سخای خداوند متعال و گسترش دامنه نعمتهای او پیدا نمیشود،که اگر تمام معادن و ذخایر گرانبهای دنیا را که در عمق کوهها و دل دریاها و خزاین انسانها وجود دارد،یکجا به یک نفر ببخشد،سر سوزنی در گنجینه مواهب او اثر نمیگذارد!چرا که با یک فرمان«کن»به مصداق «فیکون»هزاران هزار امثال آن در عرصه هستی ظاهر میشود و نیز به همین دلیل است که درخواستهای مکرّر و اصرارهای اصرار کنندگان،او را به بخل وانمیدارد و در خشم و غضب فرو نمیبرد؛کسانی از تقاضاهای مکرّر ناراحت میشوند،که منابعشان محدود است و با بخشش کاستی میگیرد و سرانجام پایان مییابد و به همین دلیل اگر دست حاجت میبریم،باید نزد خداوندی ببریم که کریم است و بخشنده و جواد و رحیم.
تعبیر به«تنفّس»درباره معادن کوهها،اشاره لطیفی است به بیرون افکندن معادن از درون آنها به سبب ریزشها،زلزلهها و شکافهایی که بر اثر
1) 1) «لجین»(بر وزن حسین)به معنای نقره است.
2) 2) «عقیان»به معنای طلای خالص است.
3) 3) «نثاره»از مادّه«نثر»(بر وزن نصر)به معنای پراکندن است و از آنجا که دهانه صدفها در دریاها شکافته میگردد و دانههای درّ به هر سو پراکنده میشود،این تعبیر به کار رفته است.
4) 4) «یغیض»از ماده«غیض»(بر وزن فیض)به معنای نقصان یافتن و فرو رفتن آب در زمین است و در جمله بالا اشاره به این است که چشمه جوشان فیض پروردگار،با بخششها هرگز نقصان نمییابد.
گذشت زمان در آنها پیدا میشود.و تعبیر به«ضحک»(خنده)درباره صدفها اشاره به شکافهایی است که در دهانه آنها پیدا میشود و لؤلؤهای غلتان از آن بیرون میریزد؛همان گونه که انسانهای زیبا،به هنگام خندیدن،دندانهای همچون مرواریدشان نمایان میگردد،صدفهای دریا نیز وقتی میخندند دانههای لؤلؤ در آنها آشکار میشود و بیرون میریزد.
این بخش از کلام مولا نکات جالبی را در برگرفته که همه آنها ناظر به وسعت نعمتهای پروردگار و جوشش چشمههای فیض ازلی اوست؛تا از این طریق امام علیه السّلام وجدان شنوندگان را تحریک کرده،و آنها را از طریق وجوب شکر منعم-که یک حکم بدیهی عقلی است-برای معرفت ذات و صفات او-تا آنجا که در حوصله بشر است-بسیج کند.
در یکجا میفرماید:هر چه میخواهید،از او بخواهید،جود و بخشش،هر قدر زیاد باشد از خزانه نعمت و رحمت او چیزی نمیکاهد.
در جایی دیگر میگوید:او بقدری سخاوتمند و بخشنده است که حتّی اگر کسی از او درخواستی هم نکند،ولی وی را نیازمند و لایق بداند،به او میبخشد و مشمول عنایاتش میکند.
همان گونه که در دعای معروف ماه رجب نیز میخوانیم:«یا من یعطی من سئله،یا من یعطی من لم یسئله و من لم یعرفه،تحنّا منه و رحمة؛ای کسی که هر کس از او درخواستی کند به او میبخشد و حتّی کسی را که درخواستی نکرده و او را هم نمیشناسد،از عطا و بخشش خویش محروم نمیسازد» (1).
1) 1) مفاتیح الجنان،اعمال ماه رجب.
در جای دیگر،با عباراتی بسیار زیبا و دلنشین این حقیقت را بر ملا میسازد که اگر تمام گنجهای صحرا و دریا و همه ثروتهای موجود روی زمین و زیر زمین را به کسی ببخشد،کمترین اثری در جود و بخشش او نمیگذارد و از دامنه آن نمیکاهد و نیز تکرار سؤال و درخواست و الحاح و اصرار در گسترش عطا و سخای او اثری ندارد؛در حالی که انسانها هر قدر سخیّ و بخشنده باشند،در مقابل تمام این امور آسیب پذیرند و دلیل آن یک چیز است و آن اینکه امکانات و عطایای همه محدود است و عطا و نعمتهای خدا همچون ذات پاک او نامحدود.
فانظر أیّها السّائل:فما دلّک القرآن علیه من صفته فائتمّ به و استضیء بنور هدایته،و ما کلّفک الشّیطان علمه ممّا لیس فی الکتاب علیک فرضه،و لا فی سنّة النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و أئمّة الهدی أثره،فکل علمه إلی اللّه سبحانه،فإنّ ذلک منتهی حقّ اللّه علیک.و اعلم أنّ الرّاسخین فی العلم هم الّذین أغناهم عن اقتحام السّدد المضروبة دون الغیوب،الإقرار بجملة ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب،فمدح اللّه-تعالی-اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما،و سمّی ترکهم التّعمّق فیما لم یکلّفهم البحث عن کنهه رسوخا،فاقتصر علی ذلک،و لا تقدّر عظمة اللّه سبحانه علی قدر عقلک فتکون من الهالکین.
ای کسی که از صفات خدا سؤال کردی!درست بنگر آنچه را قرآن از صفات او بیان کرده است از آن پیروی کن و از نور هدایتش روشنایی بگیر و آنچه را شیطان فرا گرفتنش را به تو تکلیف میکند-از اموری که در کتاب خدا بر تو واجب نشده و اثری از آن در سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمه هدی نیامده است-علمش را به خداوند واگذار کن؛که این نهایت حق خدا بر توست.و بدان راسخان و استواران در علم،آنها هستند که خداوند آنان را به خاطر اقرار اجمالی به تمام آنچه از آنها پوشیده است و تفسیر آن را نمیدانند،از فرو رفتن در عمق اسرار نهانی بینیاز ساخته و از این جهت که به عجز خویش در برابر آنچه از تفسیرش ناتوانند اعتراف
دارند خداوند آنها را ستوده و ترک بحث و تعمّق در آنچه پروردگار بر عهده آنان نگذاشته است را رسوخ در علم نامیده(و آنان را راسخان و ثابت قدمان در دانش خوانده است؛)به همین مقدار قناعت کن و عظمت خداوند سبحان را با مقیاس عقل خود،اندازه مگیر که از هالکان خواهی بود.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به یک قاعده کلّی و یک اصل مهم و جاودانی در فهم صفات خداوند اشاره فرموده،که اگر همه مطابق آن حرکت کنند،اختلافات مربوط به صفات خداوند برطرف خواهد شد؛میفرماید:«ای کسی که از صفات خدا سؤال کردی!درست بنگر،آنچه را قرآن از صفات او بیان کرده از آن پیروی کن،و از نور هدایتش روشنایی بگیر،و آنچه را شیطان،فرا گرفتنش را به تو تکلیف میکند از اموری که در کتاب خدا بر تو واجب نشده و اثری از آن در سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمّه هدی نیامده است،علمش را به خداوند واگذار،که این نهایت حقّ خدا بر تو است!» (فانظر أیّها السّائل!فما دلّک القرآن علیه من صفته فائتمّ به،و استضیء بنور هدایته، و ما کلّفک الشّیطان علمه ممّا لیس فی الکتاب علیک فرضه،و لا فی سنّة النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و أئمّة الهدی أثره؛فکل علمه إلی اللّه سبحانه،فإنّ ذلک منتهی حقّ اللّه علیک) در واقع،امام علیه السّلام وظیفه همگان را در برابر معرفت صفات خدا روشن ساخته و آن اینکه باید صفات او را در پرتو هدایتهای قرآن و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمّه معصومین علیهم السّلام فرا گرفت و استبداد به رأی و تکیه بر افکار محدود انسانی در خصوص این مسأله به
هیچ وجه مجاز نیست و جزو وسوسههای شیطانی محسوب میشود؛چرا؟
زیرا از یک سو،صفات خدا،مانند ذاتش نامحدود است و افکار انسانها همواره محدود است و از سوی دیگر،آشنایی انسانها و سر و کارشان همیشه با مخلوقات است و هنگامی که به سراغ صفات خدا میروند خطر سقوط در پرتگاه تشبیه- تشبیه او به مخلوقات و صفات آنها-وجود دارد و به همین دلیل بسیاری از کسانی که این اصل اساسی(رجوع به قرآن و وحی و کلمات معصومین علیهم السّلام)را فراموش کردهاند،غالبا گرفتار انحرافات سختی شده و برای خدا صفات مخلوقین قائل شدهاند.
و از سوی دیگر،همان گونه که قرآن میگوید:«هیچ چیز همانند خدا نیست» «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (1)و همان گونه که در جای دیگر فرموده:«انسانها احاطه علمی به او پیدا نمیکنند» و لا یحیطون به علما (2)با این حال،چه کسی میتواند جرأت کند که با این فکر قاصر بشری،به سراغ معرفت کنه ذات و صفات او برود،جز این که به معرفت اجمالی قناعت نماید و آن را هم از مبدء وحی و عصمت بگیرد،که خطایی در آن راه ندارد.خداوند خودش باید خود را معرّفی کند و اولیاء اللّه-که به مبدأ وحی ارتباط دارند-باید پرده از راز صفات او بردارند؛آن هم به آن مقدار که استعداد بشر توان آن را دارد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا صفات خدا توقیفی است؟یعنی بیان وصفی برای او،تنها در صورتی جایز است که در کتاب و سنّت وارد شده باشد؟
در پاسخ میگوییم:آری!این عقیده بسیاری از محقّقان و بزرگان علما است که در بحث صفات خدا باید با احتیاط گام برداشت و تنها در پرتو نور افکنهای وحی و سخنان معصومین علیهم السّلام پیش رفت.
به تعبیر دیگر:راه معرفت صفات خدا از گذرگاه مستقیمی عبور میکند که در دو طرفش،دو پرتگاه عظیم است!پرتگاه تعطیل و پرتگاه تشبیه؛توضیح این که:
در بحث معرفت صفات خداوند،مانند بسیاری از مباحث دیگر،افراط و تفریطهایی واقع شده است.گروهی صفات خدا را به صفات مخلوقین و با مقایسه به خویشتن تشبیه کردهاند؛صفات خدا را زاید بر ذات او دانسته(همان گونه که علم و قدرت و سایر صفات ما زاید بر ذات ما است.روزی عالم نبوده و بعد عالم شدهایم، روزی قوی نبوده و بعد قوی شدهایم).و بسیاری دیگر از صفاتی که آمیخته با انواع نقصها است،برای آن ذات مقدّس قائل شدهاند و تا آنجا پیش رفتهاند که برای خدا،جسم و زمان و مکان و جهت و حتّی دست و پا و موهای مجعّد و امثال آن قائل شدهاند.
گروه دیگری،در جهت مخالف این افکار تا آنجا پیش رفتهاند که قایل به تعطیل معرفت صفات شدهاند و گفتهاند ما چیزی از صفات خدا را نمیدانیم و درک نمیکنیم.مبادا اگر به سراغ معرفت صفات او بروند،گرفتار اشتباهات گروه اوّل شوند و در پرتگاه تشبیه سقوط کنند.
این دو گروه،یعنی قائلین به تعطیل معرفت و قائلین به تشبیه،هر دو در خطا و اشتباهند!چرا که در پرتو نور وحی و کلمات معصومین علیهم السّلام گام برنداشتهاند؛لذا در تاریکی جهل به بیراهه رفتهاند و اگر به توصیه امیر مؤمنان علی علیه السّلام عمل میکردند نه قائل به تعطیل بودند و نه قائل به تشبیه؛بلکه به معرفت اجمالی-که در جملههای بعد در این خطبه آمده است-قناعت میکردند و برای این که از هر گونه خطا مصون بمانند
گوش جان به آیات قرآن و کلمات معصومین علیهم السّلام بسپارند و تنها به اوصافی ایمان داشته باشند که در این بیانات آمده و چیزی از عقل خود بر آن نیفزایند که پای عقل در این وادی لنگ است.یا به تعبیر دقیقتر،عقل بیکمک وحی و بدون هدایتهای آن در شرح صفات خدا ناتوان است و این وادی را بی خضر راه طی نتوان کرد که ظلمات است و باید از خطر گمراهی ترسید:
طیّ این مرحله بیهمرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی!
قابل توجّه این که،در مورد آنچه در قرآن آمده امام علیه السّلام تعبیر به«فرض»نموده و در مورد سنّت معصومین علیهم السّلام تعبیر به«اثر»کرده است.این تفاوت در تعبیر شاید اشاره به این حقیقت باشد که در باب صفات خدا،شناخت آنچه در قرآن آمده لازم و واجب است و آنچه از معصومین علیهم السّلام رسیده،شرح و تفسیر و بیانی است بر آنچه در قرآن آمده است.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن،به نکته بسیار مهمی اشاره کرده،میفرماید:
«و بدان راسخان و استواران در علم آنها هستند که خداوند آنان را به خاطر اقرار اجمالی به تمام آنچه از آنها پوشیده است و تفسیر آن را نمیدانند،از فرو رفتن در (عمق)اسرار نهانی بینیاز ساخته؛و از این جهت که به عجز خویش در برابر آنچه از تفسیرش ناتوانند اعتراف دارند،خداوند آنها را ستوده،و ترک بحث و تعمّق را در آنچه پروردگار بر عهده آنان نگذاشته است«رسوخ در علم»نامیده(و آنان را راسخان و ثابت قدمان در دانش خوانده است)».
(و اعلم أنّ الرّاسخین فی العلم هم الّذین أغناهم عن اقتحام السّدد المضروبة دون الغیوب،الإقرار بجملة ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب،فمدح اللّه تعالی
اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما،و سمّی ترکهم التّعمّق فیما لم یکلّفهم البحث عن کنهه رسوخا) .
سپس میافزاید:«به همین مقدار قناعت کن و عظمت خداوند سبحان را با مقیاس عقل خود اندازه مگیر که از هالکان خواهی بود». (فاقتصر علی ذلک،و لا تقدّر عظمة اللّه سبحانه علی قدر عقلک فتکون من الهالکین) .
در حقیقت امام علیه السّلام در اینجا به آن کس که درباره صفات خدا سؤال کرده بود،هشدار میدهد که کنه صفات خدا-همچون کنه ذات خدا-برای هیچ انسانی شناخته شده نیست؛چرا که او و صفاتش نامحدود است و ما هر کس باشیم و در هر حدّی از علم،محدودیم و محدود به کنه و حقیقت ذات و صفات نامحدود نمیرسد.
بنابر این،تنها راه این است که در این گونه موارد به معرفت اجمالی قناعت شود؛ یعنی از آثار خدا-که در سراسر جهان آفرینش وجود دارد-میشود پی به اصل وجود او ببریم،بیآنکه ادّعای معرفت کنه ذات کنیم و از نظام عجیب و شگفتآوری که بر جهان آفرینش و موجودات متنوّع آن حاکم است،اجمالا پی به علم و قدرت و سایر صفات او ببریم،بیآنکه کنه علم و قدرت و صفات او را دریابیم.
خوب است در اینجا مثالی از جهان مخلوقات بزنیم؛ما وجود ذات و صفات بسیاری از موجودات جهان آفرینش را میدانیم،در حالی که کنه و حقیقت آن را نمیدانیم؛میدانیم زمان و مکان وجود دارد و همیشه در آن زندگی میکنیم،امّا حقیقت زمان و مکان چیست؟مطلبی است که فلاسفه بزرگ از درک آن حیران ماندهاند و نظرات متفاوتی ابداع کردهاند؛ما میدانیم نیروی جاذبه وجود دارد و آثار آن را میبینیم،امّا هیچ کس نمیداند حقیقت جاذبه چیست؟آیا امواج مخصوصی است؟یا پدیده مجهول دیگری است که از فاصلههای دور اثر میکند؟
از این روشنتر:ما همه چیز را با عقلمان درک میکنیم؛امّا حقیقت عقل چیست؟پاسخ روشنی ندارد!جایی که در عالم ممکنات و پدیدههای عالم آفرینش، ما به علم اجمالی قناعت میکنیم و در بسیاری از موارد علم تفصیلی نداریم،چه جای تعجّب که ذات و صفات خداوند واجب الوجود را اجمالا بشناسیم،ولی تفصیلا ندانیم.
روشن است اصرار بر درک کنه ذات و صفات و تعمّق در آن،یا حیرت انسان را بیشتر میکند و یا به گمراهی و افتادن در پرتگاه تشبیه(تشبیه به مخلوقات) میکشاند و منظور امام علیه السّلام از جمله«فتکون من الهالکین»همین هلاکت معنوی است.
در اینجا سؤالی مطرح میشود و آن اینکه مطابق آنچه در این فراز از خطبه آمده است،امام علیه السّلام میفرماید:راسخان در علم نیز از فهم کنه صفات خدا عاجزند و به عجز خود اعتراف دارند و این اعتراف نشانه رسوخ و استواری آنها در علم است و میدانیم این سخن اشاره به آیه 7 سوره آل عمران است که میفرماید: «وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا» و به این ترتیب مفهوم آیه چنین میشود که:تأویل آیات متشابه قرآن را فقط خدا میداند و راسخان در علم در برابر آن اظهار عجز میکنند.یعنی-به اصطلاح-جمله «و الرّاسخون...»جمله استینافیه است.
ولی از سویی در روایات زیادی که از ائمّه معصومین نقل شده و-شاید بالغ بر سی روایت بشود آمده است که«راسخان در علم»ماییم!یعنی از تأویل آیات متشابه با خبریم و به این ترتیب «الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ» در آیه،عطف به«اللّه»خواهد شد.
سؤال این است که این تضاد را که بین این خطبه از نهج البلاغه و آن همه از روایات است،چگونه حلّ کنیم و به تعبیر دیگر:آیا راسخان در علم-به هر معنی که آن را تفسیر کنیم-بر متشابهات قرآن و اسرار صفات خداوند آشنایی و آگاهی دارند؟یا آنکه قناعت آنها به همان علم اجمالی و عدم غور و تعمّق در ماورای آن، سبب شده که عنوان«راسخان در علم»بر آنها اطلاق شود؟ از یک سو،روایات بیشماری نظر اوّل را تأیید میکند و صرف نظر کردن از این همه روایات بسیار دشوار است و از سوی دیگر،خطبه بالا با صراحت نظر دوم را دنبال میکند،و این چیزی است که بسیاری از محقّقان و متفکّران در مسائل اسلامی را حیران ساخته است.
ولی با دقّت بیشتر میتوان در میان هر دو جمع کرد و تضاد را برطرف نمود،نه از یک راه،بلکه از دو راه:
نخست اینکه بگوییم:«راسخان در علم»هر قدر والامقام باشند حتّی امامان معصوم،ذاتا از معانی متشابهات قرآن و اسرار صفات حق آگاهی ندارند؛آنچه میدانند به تعلیم الهی و وحی یا الهام غیبی است،همان گونه که در بحث علم غیب و شفاعت،درباره آیات نفی کننده علم غیب از آن بزرگواران و آیات اثبات کننده علم غیب برای آنها گفته شده است که ذاتا چیزی از غیب نمیدانند بلکه آنچه میدانند به تعلیم الهی است؛همچنین ذاتا قادر به شفاعت نیستند،امّا با اذن پروردگار حقّ شفاعت پیدا میکنند.
دیگر اینکه:متشابهات و اسرار پیچیده معارف دینی بر دو گونه است؛بخشی از آن را«راسخان در علم»میدانند(مانند تفسیر بسیاری از آیات متشابه قرآن)در حالی که درک بخش دیگری از تفسیر آیات قرآن که مربوط به ذات و صفات پروردگار است،به طور تفصیلی برای هیچ انسانی
ممکن نیست آنچه انسانها از آن درک میکنند،همان معرفت و علم اجمالی است که در بالا با ذکر مثالهایی کاملا تبیین شد.
به تعبیر دیگر:متشابهات،بر دو گونه است؛بخشی از آن را معصومین و راسخان در علم میدانند و بخشی دیگری را که مربوط به کنه ذات و صفات خداست هیچ کس نمیداند و روایات مزبور مربوط به بخش اوّل است و خطبه مورد بحث،مربوط به بخش دوّم.
نتیجه اینکه:«واو»در آیه شریفه،واو عاطفه است و مفاد آیه چنین میشود که خدا و راسخان در علم،تفسیر متشابهات را میدانند ولی جمله «یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ» «مِنْ عِنْدِ رَبِّنا» جملهای است جداگانه که ناظر به مسایلی مانند کنه ذات و صفات خدا،یا زمان قیامت و امثال آن است. (1)
از اینجا روشن میشود اینکه در میان بزرگان علما معروف است که صفات خدا توقیفی است-یعنی هیچ نامی را نمیتوان بر خدا نهاد،جز نامهایی که در کتاب و سنّت وارد شده-اشاره به همین معنا است،زیرا اگر میدان نامگذاری پروردگار به روی افکار مردم که دائما با صفات ممکنات سر و کار دارند،صفاتی که همه جا آمیخته با نقایص است،سبب میشود که برای خداوند متعال نامهایی برگزینند که شایسته ذات او نباشد.به همین دلیل،دستور داده شده در این راه پر خوف و خطر، تنها در پرتو کتاب و سنّت حرکت کنند.
لذا امام علیه السّلام در تعبیر بسیار جالبی که ذیل فراز بالا دارد،به سؤال کننده از صفات خدا فرمود:به همین مقدار قناعت کن و عظمت خداوند را با عقل خود اندازهگیری نکن که(در پرتگاه شرک و تشبیه خواهی افتاد و)از هلاک شوندگان خواهی بود!
1) 1) به گفته«ابن ابی الحدید»در شرح این خطبه جمله«یقولون»میتواند حالیّه و میتواند استینافیّه باشد (جلد صفحه 6،404).
هو القادر الّذی إذا ارتمت الأوهآم،لتدرک منقطع قدرته.و حاول الفکر المبرّأ من خطرات الوساوس أن یقع علیه فی عمیقات غیوب ملکوته،و تولّهت القلوب إلیه،لتجری فی کیفیّة صفاته،و غمضت مداخل العقول فی حیث لا تبلغه الصّفات لتناول علم ذاته،ردعها و هی تجوب مهاوی سدف الغیوب،متخلّصة إلیه-سبحانه-فرجعت إذ جبهت معترفة بأنّه لا ینال بجور الاعتساف کنه معرفته،و لا تخطر ببال أولی الرّویّات خاطرة من تقدیر جلال عزّته.
او خداوند توانایی است که اگر نیروی اوهام و اندیشهها برای درک گستره قدرتش بکار افتد و افکار بلند مبرّای از وسوسهها،برای فهم عمیق غیب ملکوتش به جولان در آید و قلبهای مملوّ از عشق به او،برای پی بردن به کیفیّات صفاتش به کوشش پردازد و عقلهای پر توان،با دقّت و باریک بینی هر چه بیشتر،برای درک ذات پاکش-در آنجایی که توصیفات بشری به آن نمیرسد-گام بردارد،دست ردّ بر سینه همه آنها میگذارد و همه را به عقب میراند،در حالی که در تاریکیهای غیب، برای خلاصی خویش به خداوند سبحان پناه میبرند(و از گرفتار شدن در دام شرک و تشیبه بیمناکند.)سپس باز میگردند و اعتراف میکنند که هرگز با تلاش و کوشش نمیتوان به کنه ذات و صفات او رسید و با فکر و عقل نارسای
بشر نتوان او را درک کرد و اندازه عظمت و عزّتش به فکر اندیشمندان خطور نمیکند.
امام علیه السّلام در این فراز،برای تبیین هر چه بیشتر حقیقتی که در فراز قبل،درباره نارسایی عقل انسانها از درک کنه صفات خدا آمده بود،تعبیرات عمیقتر و گویاتری دارد و ضمن یک قضیّه شرطیّه-که با چهار شرط معطوف به هم و دو جزای شرط آمده است-این حقیقت را کاملا برملا ساخته که هر انسانی،هر قدر عمیق فکر کند و از طریق عقل و شهود برای رسیدن به کنه صفات خدا تلاش نماید،هرگز به جایی نمیرسد و نباید هم برسد؛چرا که او ذاتی است فوق«ما لا یتناهی بما لا یتناهی؛بی نهایت بالاتر از بی نهایت»و عقول انسانی از هر نظر متناهی و محدود است، میفرماید:
«او خداوند توانایی است که اگر نیروی اوهام و اندیشه ها برای درک گستره قدرتش به کار افتد،و افکار بلند مبرّای از وسوسهها برای فهم عمیق غیب ملکوتش به جولان درآید،و قلبهای مملوّ از عشق به او برای پی بردن به کیفیّات صفاتش به کوشش پردازد و عقلهای پر توان،با دقّت و باریک بینی هر چه بیشتر برای درک ذات پاکش-در آنجایی که توصیفات بشری به آن نمیرسد-گام بردارد،دست ردّ بر سینه همه آنها میگذارد،و همه را به عقب میراند،در حالی که در تاریکیهای غیب برای خلاص خویش به خداوند سبحان پناه میبرند؛(و از گرفتار شدن در دام شرک و تشبیه بیمناکند). (هو القادر الّذی إذا ارتمت (1)الأوهام،لتدرک منقطع
1) 1) «ارتمت»از مادّه(رمی»(بر وزن نهی)به معنای تیر انداختن است و از آنجایی که تیرها با سرعت حرکت میکنند جمله«إرتمت»در اینجا اشاره به سرعت حرکت اندیشه است.
(1)قدرته.و حاول الفکر المبرّأ من خطرات الوساوس أن یقع علیه فی عمیقات غیوب ملکوته،و تولّهت (2)القلوب إلیه،لتجری فی کیفیّة صفاته،و غمضت مداخل العقول فی حیث لا تبلغه الصّفات لتناول علم ذاته،ردعها و هی تجوب (3)مهاوی (4)سدف (5)الغیوب، متخلّصة إلیه سبحانه) . در واقع امام علیه السّلام در اینجا به چهار عامل جستجوگر برای تلاش در طریق شناخت کنه صفات اشاره میفرماید؛نخست افکار عادی تصفیه نشده،سپس افکار پاک از هر گونه وسوسه،و بعد از آن،قلبهای آکنده از عشق به خدا که در مسیر شهود پیش میروند،و سرانجام عقول باریکبین و دقیق،که از طرق استدلالی و نظری مسایل را دنبال میکنند و میفرماید:هیچ یک از اینها قادر به درک کنه صفات و ذات او نیستند و آنقدر آن ذات و صفات،نور خیره کننده دارد که چشمهای عقول را از کار میاندازد و پویندگان این راه را به عقب میراند.به گفته شاعر:
«فیک یا أعجوبة الکون غدا الفکر کلیلا أنت حیّرت ذوی اللّبّ و بلبلت العقولا
1) 2) «منقطع»به معنای جایی است که چیزی قطع میشود و چون معمولا در پایان،قطع صورت میگیرد، «منقطع»به معنای منتها و پایان چیزی آمده است.
2) 1) «تولّهت»از مادّه«وله»به معنای شدّت علاقه و عشق به چیزی است که انسان را حیران و از خود بی خود میکند.
3) 2) «تجوب»از مادّه«جوب»(بر وزن ذوب)به معنای بریدن،قطع کردن و سوراخ نمودن است.قرآن درباره قوم«ثمود»میگوید: «وَ ثَمُودَ الَّذِینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ» (فجر9/)اشاره به خانههایی است که در دل کوهها،با بریدن سنگها و صخرهها برای خود درست میکردند.
4) 3) «مهاوی»جمع«مهواة»و«مهوی»در اصل به معنای درّهای است که در میان دو کوه،یا گودالی است که در میان دو دیوار قرار میگیرد و از آنجا که چنین مکانی پرتگاه میباشد،این واژه به معنای هلاکت نیز آمده است.
5) 4) «سدف»جمع«سدفه»(بر وزن سرفه)به معنای تاریکی است.
کلّما قدّم فکری فیک شبرا،فرّ میلا ناکصا یخبط فی عمیاء لا یهدی سبیلا»
«در تو ای اعجوبه عالم هستی(ای خدای بزرگ)فکر،خسته و وامانده شده»! «تو صاحبان اندیشه را حیران ساختهای و عقلها را به هم ریختهای»! «هر زمان فکر من یک وجب به تو نزدیک میشود،یک میل فرار میکند»! «آری به عقب برمیگردد و در تاریکیها غرق میشود و راهی به پیش پیدا نمیکند»!
به گفته شاعر فارسی زبان:
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توأم راهنمایی
نتوان وصف تو گفتن،که تو در وصف نگنجی نتوان شبه تو جستن،که تو در وهم نیایی
همه درگاه تو جویم،همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم،که به توحید سزایی
بری از رنج و گدازی،بری از درد و نیازی بری از بیم و امیدی،بری از چون و چرایی
تو حکیمی،تو عظیمی،تو کریمی،تو رحیمی تو نماینده فضلی،تو سزاوار ثنایی
همه عزّی و جلالی،همه علمی و یقینی همه نوری و سروری،همه جودی و جزایی
سپس در تکمیل این بحث میافزاید:«این عقلها و وهمها و دلها و افکار چون به جایی نمیرسد)باز میگردند و اعتراف میکنند که هرگز با تلاش و کوشش،نمیتوان به کنه ذات و صفات او رسید،و با فکر و عقل نارسای بشر،نتوان او را درک کرد،و اندازه عظمت
و عزّتش به فکر اندیشمندان خطور نمیکند!» (فرجعت إذ جبهت (1)معترفة بأنّه لا ینال بجور الإعتساف (2)کنه معرفته،و لا تخطر ببال أولی الرّویّات (3)خاطرة من تقدیر جلال عزّته) .
تعبیر به«إرتمت الأوهام»اشاره به سرعت حرکات افکار عادی مردم،برای کشف عمق و گستره صفات خداست.
تعبیر«حاول الفکر المبرّا...»اشاره به اندیشههای اندیشمندانی است که روح و جان خود را از وسوسههای شیاطین پاک کرده و آئینه قلب آنها،آنقدر درخشان شده که حقایق را به خوبی منعکس میکند.
تعبیر به«تولّهت القلوب إلیه...»اشاره به تلاش و کوششهایی است که در طریق معرفة اللّه و شناخت ذات و صفات پروردگار،از سوی مشتاقان و عاشقان،از طریق دل انجام میگیرد.
و تعبیر«و غمضت مداخل العقول...»اشاره به عقلهای توانایی است که دقیقترین و باریکترین طرق استدلالهای نظری را دریافتهاند.
امام علیه السّلام میفرماید:اگر انسانها از این طرق چهارگانه وارد بشوند،هر چند بسیاری از حقایق را میتوانند درک کنند؛ولی کنه ذات و حقیقت صفات او،با هیچ یک از اینها قابل درک نیست و این عالیترین بیانی است که میتوان درباره عجز بشر از درک کنه ذات و صفات ذکر کرد.
البتّه این حالت،نه به خاطر خفای ذات و صفات اوست بلکه از شدّت ظهور است؛هیچ کس نمیتواند با چشم خود به طور دقیق تمام
ریزکاریهای سطح خورشید را ببیند؛و این،نه به خاطر تاریکی آن،بلکه بر اثر شدّت نورانیّت آن است؛ آنجا که خورشید-که ستاره متوسّطی از میلیونها ستاره در کهکشان ماست-این چنین باشد وضع ذات بی مثال حق روشن است.و به تعبیر دیگر:انسان هر چه نزدیکتر میشود،آن چنان غرق نور و عظمت او میگردد که به عجز و ناتوانی خود، بیشتر اعتراف میکند!
ولی این بدان معنا نیست که ما قایل به تعطیل ذات و صفات باشیم و بگوییم،ما مطلقا نمیتوانیم خدا را بشناسیم؛بلکه آنقدر آثار علم و قدرت،و ذات و صفات او، جهان هستی را پر کرده که همه جا او را میبینیم و همه جا ندای تسبیح او را میشنویم؛هر چند علم ما یک علم اجمالی است،نه تفصیلی.
الّذی ابتدع الخلق علی غیر مثال امتثله،و لا مقدار احتذی علیه،من خالق معبود کان قبله،و أرانا من ملکوت قدرته،و عجائب ما نطقت به آثار حکمته،و اعتراف الحاجة من الخلق إلی أن یقیمها بمساک قوّته،ما دلّنا باضطرار قیام الحجّة له علی معرفته،فظهرت البدائع الّتی أحدثتها آثار صنعته،و أعلام حکمته،فصار کلّ ما خلق حجّة له و دلیلا علیه؛و إن کان خلقا صامتا،فحجّته بالتّدبیر ناطقة،و دلالته علی المبدع قائمة.
او خدایی است که موجودات را از کتم عدم بوجود آورده،بی آنکه از نقشه قبلی دیگری اقتباس کند،یا در آفرینش از آفریدگاری پیش از خود،سرمشق بگیرد،و آنقدر از ملکوت قدرت خود و شگفتیهایی که آثار حکمتش از آن سخن میگوید و از نیاز موجودات به قدرت بر پا دارندهای خبر میدهد،به ما نشان داده که ما را بیاختیار به معرفت و شناخت او دعوت میکند.بدین ترتیب،ابداعاتی را آثار صنع او و نشانههای حکمتش بوجود آورده،که هر یک از مخلوقاتش حجّت و دلیلی بر وجود او هستند؛هر چند به ظاهر مخلوقی خاموشند،ولی(با زبان بیزبانی،امّا با صراحت و وضوح)از تدبیر او سخن میگویند و همواره گواه بر آفریدگارند.
از آن جا که در فرازهای گذشته امام علیه السّلام مردم را از تعمّق در کنه ذات و صفات خدا بر حذر داشت،چرا که با عقل هیچ انسانی قابل درک نیست؛در این بخش از خطبه،گویا برای اینکه تصوّر نشود راه معرفة اللّه بسته است طرق شناخت ذات و صفات پروردگار را به صورت اجمالی بیان میکند و آن را بیشمار و برتر از حدّ و مقدار ذکر میکند.میفرماید:«او خدایی است که موجودات را از کتم عدم به وجود آورده،بی آن که از نقشه قبلی دیگری اقتباس کند،یا در آفرینش از آفریدگاری پیش از خود،سرمشق بگیرد».
(الّذی ابتدع الخلق علی غیر مثال امتثله و لا مقدار احتذی علیه،من خالق معبود کان قبله) .
این چند جمله هم اشاره به ازلیّت ذات پاک خدا است و هم این که مخلوقاتش بدون هیچ سابقهای به وجود آمده؛آفرینش نو و بینظیر به تمام معنا.
مسأله«ابداع»(آفرینش بیسابقه)از مسائل بسیار مهم است.اهمیّت آن هنگامی روشن میشود که ما بدانیم تمام اختراعات و ابتکارات بشر،دنباله روی از اموری است که در جهان آفرینش وجود دارد.گاه برای کار خود،از یک پدیده این جهان الهام میگیرد و گاه پدیدههای مختلف را به هم ترکیب و تلفیق میکند؛درست مانند نقّاش چیره دستی که گاه عین صورت اشیاء را بر صفحه کاغذ منعکس میکند و گاه چند شیء را به هم ترکیب کرده،از آن صورتی میسازد.به یقین اگر پدیدههای گوناگون این جهان نبودند هیچ نقّاشی قدرت بر هیچ نقشی نداشت و هیچ مخترعی نمیتوانست دست به اختراعی بزند.ولی کار خداوند از همه اینها جدا
است؛هر چه دارد ابداع و ابتکار بی سابقه است و این تنها مخصوص ذات پاک او است.
شبیه همین معنای بدیع در خطبه اوّل«نهج البلاغه»به صورت دیگری بیان شده است؛آنجا که میفرماید:(أنشأ الخلق إنشاءا،و ابتدأه ابتداءا...).
سپس در ادامه و توضیح این سخن چنین میفرماید:«آن قدر از ملکوت قدرت خود و شگفتیهایی-که آثار حکمتش از آن سخن میگوید و از نیاز موجودات به قدرت بر پا دارندهای خبر میدهد-به ما نشان داده که ما را بی اختیار به معرفت و شناخت او دعوت میکند». (و أرانا من ملکوت قدرته،و عجائب ما نطقت به آثار حکمته،و اعتراف الحاجة من الخلق إلی أن یقیمها بمساک قوّته،ما دلّنا باضطرار قیام الحجّة له علی معرفته) .
به تعبیر دیگر:از سویی،خداوند آثار قدرتش را در پهنه جهان هستی که از همه موجودات آشکار و نمایان است،به همگان نشان داده؛و از سوی دیگر،نظم پیچیده و حساب شدهای که بر آنها حاکم است،نشان میدهد که نگهداری آنها نیاز به علم و قدرت بیپایان و ربوبیّت و تدبیر فوق العاده دارد.بنابر این،هم در ایجاد،و هم در بقا،بیانگر آن مبدأ بزرگ علم و قدرت است و لحظه به لحظه و ذرّه به ذرّه وجود آنها، حکایت از آن ذات پاک میکند؛به گونهای که هر انسانی را وادار به اعتراف میسازد و چراغ معرفتش را در درون دلها بر میافروزد.
در ادامه این سخن میافزاید:«بدین ترتیب،ابداعاتی را آثار صنع او و نشانههای حکمتش به وجود آورده که هر یک از مخلوقاتش حجّت و دلیلی بر وجود او هستند؛ هر چند به ظاهر مخلوقی خاموشند،ولی(با زبان بی زبانی،امّا با صراحت و وضوح)از تدبیر او سخن میگویند و همواره گواه بر آفریدگارند». (فظهرت البدائع الّتی أحدثتها آثار صنعته،و أعلام حکمته،
فصار کلّ ما خلق حجّة له،و دلیلا علیه؛إن کان خلقا صامتا،فحجّته بالتّدبیر ناطقة،و دلالته علی المبدع قائمة) . (1)
آری!،در سرتاسر عالم،زمزمه علم و قدرت اوست و از جبین تمام موجودات،نور توحید میدرخشد.و غلغله حمد و تسبیح موجودات فضای عالم را پر کرده و آنگونه که قرآن میگوید: «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» ؛ما آیات و نشانههای خود را در سراسر جهان و در وجود خود آنها(انسانها)به آنان نشان میدهیم،تا آشکار گردد که او حقّ است» (2)و به گفته شاعر فارسی زبان:
هر گیاهی که از زمین روید وحده لا شریک له گوید.
به گفته شاعر دیگری(ابو العتاهیه)که به زبان تازی سروده:
«فیا عجبا کیف یعصی الإله أم کیف یجحده الجاحد
و فی کلّ شیء له آیة تدلّ علی أنّه واحد»
«راستی شگفت است!چگونه معصیت پروردگار میشود؛یا چگونه منکران،او را انکار میکنند!حال آن که در هر چیزی نشانه اوست؛نشانهای که دلالت بر یکتایی او میکند». (3)
آری،بر هر چه بنگریم نشانه عظمت او در آن دیده میشود و به هر موجودی گوش فرا دهیم با زبان حال،مدح و ثنای حق میگوید و برای پی بردن به ذات پاک او،بینهایت دلیل و برهان داریم:به عدد برگهای درختان،قطرههای باران،ذرّات اتمها،سلولهای بدن انسانها،به عدد ستارههای آسمانها،کهکشانها و به عدد تمام ذرّات این جهان.
جمله«ما دلّنا باضطرار قیام الحجّة»به این معنا نیست که ما به حکم اجبار، اعتراف به وجود مقدّس او میکنیم؛بلکه به این معناست که آنقدر دلایل وجود او آشکار و هویداست که جایی برای انکار باقی نمیماند.مثل اینکه کسی را در محکمهای حاضر کنند،فیلمها و نوارها و شهود فراوان و قراین گوناگون بر کارهای او گواهی دهد،به گونهای که هیچ جای انکار برای او باقی نماند؛در اینجا تعبیر میکنیم:«او مجبور به اقرار شد»!و این نه به معنای تحت فشار قرار دادن از طریق تهدید و شکنجه است؛بلکه به این معناست که مسئله آنقدر روشن است،که جایی برای انکار باقی نمانده است.
جمله«فحجّته بالتّدبیر ناطقة،و دلالته علی المبدع قائمة»اشاره به این معناست که:تدبیر جهان هستی،دلیلی بر علم و قدرت بیپایان اوست و تنوّع موجودات این جهان که پر از ابداعات شگفت انگیز است،گواه دیگری بر آن علم و قدرت بیپایان است.
فأشهد أنّ من شبّهک بتباین أعضاء خلقک،و تلاحم حقاق مفاصلهم المحتجبة لتدبیر حکمتک،لم یعقد غیب ضمیره علی معرفتک،و لم یباشر قلبه الیقین بأنّه لا ندّلک،و کأنّه لم یسمع تبرّؤ التّابعین من المتبوعین إذ یقولون: «تَاللّهِ إِنْ کُنّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ» !کذب العادلون بک،إذ شبّهوک بأصنامهم،و نحلوک حلیة المخلوقین بأوهامهم، و جزّأوک تجزئة المجسّمات بخواطرهم،و قدّروک علی الخلقة المختلفة القوی،بقرائح عقولهم.
من گواهی میدهم آن کس که تو را به مخلوقاتت تشبیه کرده و برای تو همانند آنها اعضای مختلف و مفاصل به هم پیوسته-که به حکمتت در لابهلای عضلات پنهان گشتهاند-قائل شود،هرگز در اعماق ضمیر خود تو را نشناخته و یقین به این حقیقت،که برای تو شبیه و نظیری نیست،در درون جانش قرار نگرفته است و گویا سخن تابعان را از رهبران گمراه خود(در قیامت)بیزاری میجویند نشنیده است! آن روز که میگویند:«به خدا سوگند ما در گمراهی آشکار بودیم که شما را با پروردگار جهانیان برابر میشمردیم».دروغ گفتند آنان که برای تو همتایی قائل شدند و تو را به بتهای خود تشبیه نمودند و لباس و زینت مخلوقین را با اوهام و خیالات خود بر تو پوشانیدند و تو را همچون اجسام،با پندارهای خود تجزیه
کردند(و اجزایی همچون دست و پا،برای تو قائل شدند)و با سلیقههای منحطّ خود،تو را به مخلوقی که قوای گوناگون دارد،مقایسه نمودند.
در این فراز،بار دیگر امام علیه السّلام به بیان صفات پروردگار باز میگردد و نسبت به قرار گرفتن در پرتگاه تشبیه هشدار میدهد؛شاید به این دلیل که ممکن است گرفتن دلایل وجود خداوند از جهان خلقت و جستجوی آثار عظمت او در جای جای جهان آفرینش،انسان را وسوسه کند که برای او صفاتی همچون صفات مخلوقات قائل شود و تا سر حدّ قبول جسمیّت برای خداوند،سقوط کند.
لذا امام علیه السّلام روی به درگاه خدا آورده،چنین عرض میکند:«(خداوندا)گواهی میدهم آن کس که تو را به مخلوقاتت تشبیه کرده،و برای تو همانند آنها اعضای مختلف،و مفاصل به هم پیوسته-که به حکمتت در لابلای عضلات پنهان گشته است-قائل شود،هرگز در اعماق ضمیر خود تو را نشناخته،و یقین به این حقیقت که برای تو شبیه و نظیری نیست در درون جانش قرار نگرفته است؛و گویا سخن تابعان را که از رهبران گمراه خود(در قیامت)بیزاری میجویند،نشنیده است!آن روز که میگویند:به خدا سوگند!ما در گمراهی آشکار بودیم که شما را با پروردگار جهانیان برابر میشمردیم». (1)(فأشهد أنّ من شبّهک بتباین أعضاء خلقک،و تلاحم (2)حقاق (3)مفاصلهم المحتجبة لتدبیر حکمتک،لم یعقد غیب ضمیره
علی معرفتک،و لم یباشر قلبه الیقین بأنّه لا ندّلک،و کأنّه لم یسمع تبرّؤ التّابعین من المتبوعین إذ یقولون: «تَاللّهِ إِنْ کُنّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعالَمِینَ» ).
این جملهها اشاره روشنی به گمراهی گروه«مجسّمه»یا«مشبّهه»و شرک و کفر آنهاست،که برای خدا جسم و اعضای پیکر و دست و پا و چشم و گوش قایل بودند و به خاطر گرفتار شدن در وادی تشبیه،ذات پاک پروردگار را تا سر حدّ یک مخلوق ضعیف و ناتوان و فانی و ناپایدار تنزّل داده بودند،که قرآن از آن-در همان آیه بالا که در لابهلای کلام امام آمده است-به«ضلال مبین»(گمراهی آشکار)تعبیر کرده است.
جمله «من شبّهک بتباین أعضاء خلقک» اشاره به این است که آن کس که دارای جسم است،جسم او ترکیبی از اعضای مختلف است،که هر کدام ابزار کاری محسوب میشود.و تعبیر به:«تلاحم حقاق مفاصلهم»اشاره به پیوندهایی است که در میان اعضا وجود دارد.بنابر این،اعضای یک پیکر،هم از یکدیگر جدا هستند و هم به هم پیوستهاند.و این یکی از حکمتهای خداوند در آفرینش مخلوقات است؛ که اگر اعضای مختلف نداشته باشند،کارایی آنها محدود میشود و اگر از هم گسسته باشند،همکاری آنها غیر ممکن میشود.در ضمن خداوند منّان به حکمت خود، ارتباط اعضا را در زیر طبقات گوشت پنهان ساخته،تا در برابر حوادث مختلف آسیب پذیر نباشند.و این،جز در عالم مخلوقات،تصوّر نمیشود و خداوند منزّه از اجزا و اعضا و نیاز به جسم است.
امام علیه السّلام میفرماید:این گونه افراد نادان،در واقع گرفتار سه انحرافند:نخست اینکه،خدا را به درستی نشناختند و دیگر اینکه:به توحید او قائل نیستند و سوم اینکه به آیات صریح قرآن گوش فرا نداده و از
تعلیمات این کتاب آسمانی بیگانهاند و به همین دلیل در«ضلال مبین»گرفتارند. ولی در قیامت که حجابها کنار میرود و حقایق،آفتابی میشود؛به زودی به اشتباه خود،پی میبرند و رهبران گمراه و پیروانشان از یکدیگر بیزاری میجویند و اظهار ندامت و پشیمانی و شرمساری میکنند؛امّا چه سود که وقت آن گذشته است.
این همان چیزی است که در فراز بالا به روشنی به آن اشاره شده است.
قابل توجّه اینکه،امام علیه السّلام در فرازهای گذشته روی سخن را به مردم کرده بود، ولی در اینجا روی سخن به درگاه پروردگار نموده؛و این به خاطر آن است که اهمیّت مطلب را گوشزد کند!زیرا مخاطب هر قدر بزرگتر باشد،سخن را سنجیدهتر باید گفت.آن هم سخنی که از سوز دل برخاسته است.
سپس در ادامه این سخن به گروه دیگری از منحرفین-یعنی مشرکان و بتپرستان،که آنها نیز گروهی از«مشبّهه»محسوب میشوند-اشاره کرده، میفرماید:«دروغ گفتند!آنان که برای تو همتایی قائل شدند و تو را به بتهای خود تشبیه نمودند،و لباس و زینت مخلوقین را با اوهام و خیالات خود بر تو پوشانیدند، و تو را همچون اجسام با پندارهای خود تجزیه کردند،(و اجزایی همچون دست و پا و چشم و گوش برای تو قائل شدند؛)و با سلیقههای منحط خود،تو را به مخلوقی که قوای گوناگون دارد،مقایسه کردند».( کذب العادلون (1)،بک،إذ شبّهوک بأصنامهم،و نحلوک (2)
1) 1) «عادل»از مادّه«عدل»(بر وزن قشر)به معنای معادل و شبیه و نظیر است؛بنابر این«عادل»،مطابق این مفهوم به معنای کسی است که برای خداوند شبیه و شریک و مانندی قائل میشود.
2) 2) «نحلوا»از مادّه«نحله»در اصل به معنای بخشش و عطیّه است و به گفته«راغب»در کتاب«مفردات»،این واژه از ریشه«نحل»به معنای زنبور عسل گرفته شده؛چرا که بخشش و عطیّه شباهتی به کار زنبوران عسل در دادن عسل دارد.و در عبارت بالا منظور این است که بتپرستان با اوهام خود زیور مخلوقین را بر ذات پاک خالق پوشاندهاند و او را از مقام خالقیّت به مقام مخلوق بودن تنزّل دادهاند.
حلیة المخلوقین بأوهامهم،و جزّأوک تجزئة المجسّمات،بخواطرهم،و قدّروک علی الخلقة المختلفة القوی بقرائح (1)عقولهم) .
امام علیه السّلام با این تعبیرات محکم و قاطع-که در چهار صورت بیان شده-انواع و اقسام شرک و تشبیه خداوند متعال به مخلوقات را نفی میکند و همگان را از گرفتار شدن در وادی شرک،بر حذر میدارد!و مرز توحید موحّدان را با شرک مشرکان مشخّص میسازد:
در جمله اوّل،تشبیه به بتها را نفی میکند.
در جمله دوّم،زینت و آرایشی همچون زینت مخلوقات را برای خدا باطل میشمرد(مثل تعبیری که بعضی از افراد بسیار نادان و ساده لوح درباره خدا داشتند،که او را به صورت نوجوانی زیبا روی،با موهای مجعّد میپنداشتند).
و در جمله سوم،وجود اجزا و اعضایی همچون دست و پا را برای او منتفی میداند.
و در جمله چهارم،اعتقاد به نیروهای مختلف،مانند بینایی و شنوایی و بویایی (همچون مخلوقات)را بی اساس معرّفی میکند و به این ترتیب،از زوایای مختلف، پندارهای شرک آلود را در هم میکوبد.
1) 3) «قرائح»جمع«قریحه»در اصل به معنای نخستین آبی است که از چاه کشیده میشود؛سپس به آثار فکری و ذوقی انسان اطلاق شده است.
«مجسّمه»(به کسر سین)به کسانی گفته میشود که برای خدا جسم قائل هستند و حتّی تصریح میکنند دست و پا و گوش و چشم دارد و گاه به آنها«مشبّهه»(به کسر باء)نیز گفته میشود؛به جهت اینکه خدا را به مخلوقات مادّی تشبیه میکنند.
این اعتقاد از دیر ایّام در میان افراد بشر بوده و انسانهایی که بر اثر کوتاهی فکر نمیتوانستند چیزی را ماورای طبیعت مادی تصوّر کنند و تمام انسشان با مادّیات و اجسام بوده است خدا را همچون اجسام مادّی و یا همچون خودشان میپنداشتند.
اعتقاد به معبودهایی همچون:ماه و خورشید و ستارگان و اجسام دیگری مانند آنها نیز،از همین جا سر چشمه میگرفت.
تاریخ یهود نشان میدهد که آنها سخت به مسأله جسمیّت خدا معتقد بودند؛تا آنجا که پیامبرشان حضرت موسی علیه السّلام را سخت در فشار قرار دادند،که خدا را به آنها نشان دهد!و داستان کوه«طور»و صاعقه و از میان رفتن جمعی از«بنی اسرائیل»در این زمینه معروف است.
قبل از این ماجرا یعنی بعد از آن که بنی اسرائیل از نیل نجات یافتند نزد موسی آمدند و تقاضای ساختن بت برای پرستش کردند!و حتّی بعد از داستان صاعقه نیز بیدار نشدند و هنگامی که«سامری»گوساله را به عنوان«معبود»برای آنها ساخت،به سرعت جذب بسوی آن شدند و اکثریّت«بنی اسرائیل»به پرستش آن تن در دادند که موسی بعد از بازگشت از کوه«طور»سخت بر آشفت و آنها را کیفر سختی داد.
در تاریخ مسیحیّت نیز،اعتقاد به تثلیث(خدایان سهگانه:اب و ابن و روح القدس)نشانه روشنی از اعتقاد به جسمیّت پروردگار است زیرا با صراحت حضرت مسیح را فرزند خدا و یکی از خدایان سهگانه میدانند،در حالی که مسیح انسانی بود مانند سایر انسانها.
هنگامی که قرآن مجید بر قلب پاک پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نازل شد،خط بطلان بر عقائد باطل از جمله اعتقاد به تجسّم و تشبیه کشید و آیاتی همچون: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» ؛هیچ چیز مانند خدا نیست» (1)و «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ» ؛چشمها او را نمیبیند» (2)و آیه «لَنْ تَرانِی» (3)خطاب به موسی«هرگز مرا نخواهی دید»و آیاتی همچون: «وَ هُوَ مَعَکُمْ» «أَیْنَ ما کُنْتُمْ» ؛او با شماست هر جا باشید» (4)و آیه «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» ؛ما به انسانها از رگ گردن(یا رگ قلب)او نزدیکتریم» (5)و آیه «فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ» ؛به هر سو بنگرید خدا در آنجاست» (6)شواهد گویایی بر نفی جسمیّت از خدا است.
ولی متأسّفانه افکار التقاطی از سوی ملّتهای بتپرست و یهود و نصاری و مجوس که وارد اسلام شد،به داخل عقاید گروهی از مسلمین ساده لوح و ناآگاه نفوذ کرد و جمعیّتی به نام«مجسّمه»یا«مشبّهه»پیدا شدند.
شاید تعبیرات کنایی که در بعضی از آیات قرآن آمده مانند: «یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» ؛ دست خدا بالای دستهای آنهاست» (7)و «الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی» ؛خداوند بر عرش،سلطه دارد» (8)بهانهای به افراد منحرف و کوته فکر داد که به سوی این مذهب شرک آلود گام بردارند؛در حالی که مسلّم است«ید»در این گونه موارد به معنای قدرت و«إستوی»به معنای سلطه و سیطره
است،نه به معنای جلوس و استقرار بر چیزی؛و این تعبیرات کنایی قبل از قرآن و بعد از نزول آن نیز همیشه در ادبیّات اقوام مختلف وجود داشت،مثلا میگوئیم:«از دست فلان کس کاری ساخته نیست!» یعنی قدرت بر این کار ندارد و یا واژه«إستوی»را در مورد سلطه یک پادشاه بر یک کشور به کار میبرند.
دلایل عقلی و منطقی نیز به روشنی هر گونه جسمیّت را از خداوند نفی میکند؛ چرا که هر جسمی محدود است و زمان و مکان و اجزائی دارد؛بنابر این،از جهات مختلف نیازمند است و میدانیم نیاز و محدودیّت در ذات پاک خدا راه ندارد.
از آن مهمتر اینکه همه اجسام در معرض تغییرات و حتّی زوال هستند و معلوم است که گرد و غبار تغییر و زوال بر دامان کبریاییاش نمینشیند.
با این مدارک روشن،باز متأسّفانه-همان گونه که در بالا اشاره شد-عقیده منحطّ به جسمیت،دامان جمعی از مسلمانان نادان و بیخبر را گرفت و آنقدر در این مسیر ظلمانی پیش رفتند که مطابق نقل«محقّق دوانی»گروهی از آنها عقیده دارند که خداوند ترکیبی از گوشت و خون است و بعضی از آنها معتقدند که نوری نقرهگون و شفّاف از او میدرخشد و قامت او هفت وجب با وجبهای خود اوست و بعضی از آنها معتقدند که او به صورت انسان نوجوان زیبا و دارای مویی مجعّد است.
«علاّمه حلّی»در کتاب«منهاج الکرامه»داستانی از بعضی از«مجسّمه»نقل میکند که شنیدنی است؛میگوید:«یکی از بزرگان آنها،روزی از کنار مرد نفت فروشی میگذشت که نوجوان زیبارویی با موهای مجعّد و پیچ خورده از آنجا عبور کرد،آن عالم سخت به قیافه نوجوان خیره شد و پیوسته به او نگاه میکرد!مرد نفت فروش که آدم بی بند و باری بود.تصوّر کرد آن مرد نظر سویی نسبت به نوجوان دارد،شب هنگام نزد او آمد
و گفت:من امروز دیدم که تو سخت به او نگاه میکنی اگر بخواهی میتوانم او را در اختیار تو قرار دهم!آن مرد برآشفت و با تندی به او گفت:من کرارا به این نوجوان نگاه کردم چون مذهب من بر این است که خداوند گاه از آسمان به همین صورت به زمین نازل میشود.گفتم:نکند او خدای من باشد!مرد نفت فروش نخست ناراحت شد و گفت:من با این شغلی که دارم بسیار بر تو-با آن زهدی که داری و این عقیده کثیف-ترجیح دارم! (1)
1) 1) شرح نهج البلاغه علاّمه تستری،جلد 1،صفحه 233.
و أشهد أنّ من ساواک بشیء من خلقک فقد عدل بک،و العادل بک کافر بما تنزّلت به محکمات آیاتک،و نطقت عنه شواهد حجج بیّناتک،و إنّک أنت اللّه الّذی لم تتناه فی العقول،فتکون فی مهبّ فکرها مکیّفا،و لا فی رویّات خواطرها فتکون محدودا مصرّفا.
و گواهی میدهم آنانکه تو را با چیزی از مخلوقات مساوی شمردند همتایی برای تو قائل شدهاند،و آن کس که برای تو همتایی قائل شود،نسبت به آنچه آیات محکمات تو آورده و شواهد«دلایل آشکار»تو از آن سخن میگوید:کافر شده است! تو همان خدایی هستی که عقلها به تو احاطه نمییابد،تا در مسیر وزش افکار در کیفیّت خاصی قرار گیری!و در خاطرهها و اندیشهها جای نمیگیری،تا محدود و قابل تغییر باشی!
فراتر از احاطه عقلها
امام علیه السّلام در این فراز بار دیگر به مسأله انحراف مشرکان و اهل تشبیه باز میگردد و شهادتی دیگر در پیشگاه خداوند نسبت به انحراف آنها میدهد،تا مخاطبین بشنوند و در دام تشبیه گرفتار نشوند.
میفرماید:«و گواهی میدهم آنان که تو را با چیزی از مخلوقاتت مساوی شمردند،همتایی برای تو قائل شدهاند و آن کس که برای تو
همتایی قائل شود نسبت به آنچه«آیات محکمات»تو آورده و شواهد«دلائل آشکار»تو از آن سخن میگوید،کافر شده است!». (و أشهد أنّ من ساواک بشیء من خلقک فقد عدل بک،و العادل بک کافر بما تنزّلت به محکمات آیاتک،و نطقت عنه شواهد حجج بیّناتک) .
به نظر میرسد این شهادتی که امام علیه السّلام در این فراز،درباره انحراف مشرکان داده،با شهادتی که در فراز قبل بود،متفاوت و ناظر به دو گروه باشد؛شهادت جملههای پیشین مربوط به بتپرستانی است که خدا را تشبیه به بتها میکردند و بتها را در مقام ربوبیّت قرار میدادند یعنی حاجات خود را از آنها میطلبیدند و به همین دلیل،آنها را پرستش میکردند؛ولی آنچه در این فراز آمده،ناظر به کسانی است که برای خدا همتایی در جمیع جهات قرار میدادند؛همچون«وثنیّین»(دو گانه پرستان)،که معتقد به خدای خیر و خدای شرّ بودند و مسیحیان که قائل به«تثلیث» (خدایان سهگانه)بودند و آنها را«اب»و«ابن»و«روح القدس»مینامیدند.امام علیه السّلام آنها را کافر به محکمات آیات و حجّتهای بیّنات دانسته است.
ممکن است تعبیر به«آیات محکمات»و«حجج بیّنات»هر دو اشاره به آیاتی بوده باشد که به صراحت،هر گونه همتایی را برای خداوند نفی میکند،مانند «قُلْ أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً» ،بگو آیا شما به آن کس که زمین را در دو روز(دو دوران)آفرید،کافر میشوید و برای او همتایانی قرار میدهید!». (1)و آیه «فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ» ؛برای خداوند همتایانی قرار ندهید در حالی که میدانید(این سخن اشتباه محض است)». (2)
این احتمال نیز وجود دارد که«آیات محکمات»اشاره به آیات توحیدی صریح قرآن مجید باشد و«حجج بیّنات»اشاره باشد به دلائل عقلی که هر گونه شبیه و مانند و همتایی را برای خدا نفی میکند.
جملههای بعد گواه بر همین احتمال است؛آنجا که میگوید:«تو همان خدایی هستی که عقلها به تو احاطه نمییابد،تا در مسیر وزش افکار،در کیفیت خاصّی قرار گیری!و در خاطرهها و اندیشهها،جای نمیگیری،تا محدود و قابل تغییر باشی!» (و أنّک أنت اللّه الّذی لم تتناه فی العقول،فتکون فی مهبّ (1)فکرها مکیّفا،و لا فی رویّات خواطرها فتکون محدودا مصرّفا) .
امام علیه السّلام در جمله اوّل،اشاره به عدم درک عقلها نسبت به کنه ذات و صفات خدا میکند که در آغاز این خطبه نیز،با عبارات دیگری به آن اشاره شده بود و میفرماید:اگر عقل قادر به درک تو بود،باید کیفیّت خاصّی در ذات پاک تو باشد؛ ولی از آنجا که بالاتر از کیفیّت میباشی و هستی محض و خالصی؛عقل قادر به درک کنه ذات و صفاتت نیست.
در جمله دوم،به عدم احاطه اندیشهها به ذات پاک او اشاره میکند،چرا که اگر اندیشه به او احاطه یابد،حتما باید محدود باشد که هر چیز که محدود باشد،در معرض تغییرات زمانی و مکانی و جهات دیگر قرار میگیرد.
1) 1) «مهبّ»اسم مکان از مادّه«هبوب»به معنای محل وزش باد است و در عبارت بالا فکر،به نسیمی تشبیه شده که از گذرگاهی میگذرد؛ولی کنه ذات و صفات خدا از این گذرگاه بیرون است.
و منها:قدّر ما خلق فأحکم تقدیره،و دبّره فألطف تدبیره،و وجّهه لوجهته فلم یتعدّ حدود منزلته،و لم یقصر دون الإنتهاء إلی غایته،و لم یستصعب إذ أمر بالمضیّ علی إرادته،فکیف و إنّما صدرت الأمور عن مشیئته؟
آنچه را آفریده به درستی اندازهگیری نموده،و به خوبی تدبیر کرده،و در مسیر خودش قرار داده است.لذا هیچ موجودی از حدّ خود تجاوز نکرده،و پیش از رسیدن به هدف،باز نمیایستد،و به هنگامی که به آن فرمان داده شد،که مطابق اراده پروردگار حرکت کن سرپیچی ننمود؛چگونه ممکن است سرپیچی کند،حال آنکه همه چیز از اراده او سرچشمه گرفته است؟!
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام بار دیگر به جهان آفرینش و تدبیر الهی در خلقت و نظم و ادامه آن باز میگردد و از این نظم و تدبیر به عنوان آینهای برای نشان دادن جلال و جمال پروردگار بهره میگیرد.میفرماید:«آنچه آفریده به درستی اندازهگیری نموده است و به خوبی تدبیر کرده و در مسیر
خودش قرار داده است». (قدّر ما خلق فأحکم تقدیره،و دبّره فألطف تدبیره،و وجّهه لوجهته) .
به این ترتیب،مراحل سهگانه«تقدیر»و«تدبیر»و«توجیه»را بیان فرموده است.
«تقدیر»مقام اندازهگیری خلقت موجودات است و«تدبیر»به راه انداختن آنها در مسیر تعیین شده است و«توجیه»فراهم ساختن اسباب حرکت در این مسیر برای رسیدن به مقصد نهایی است و تمام این مراحل طبق حساب دقیق و برنامه منظّمی است،به گونهای که در همه جهان هستی هیچ موجودی نه در آغاز آفرینش و نه در مسیر حرکت خود به سوی هدف،بی برنامه نیست.
به همین جهت بلافاصله میافزاید:«هیچ موجودی از حدّ و منزلت خود تجاوز نکرده و قبل از رسیدن به هدف کوتاهی ننموده است،و به هنگامی که به آن فرمان داده شد که مطابق اراده پروردگار حرکت کند،سرپیچی نمود؛چگونه ممکن است سرپیچی کند،حال آن که همه چیز از اراده او سرچشمه گرفته است؟!». (فلم یتعدّ حدود منزلته،و لم یقصر دون الإنتهاء إلی غایته،و لم یستصعب إذ أمر بالمضیّ علی إرادته،فکیف و إنّما صدرت الأمور عن مشیئته؟) در حقیقت این سخن،اشاره به آن است که تصوّر نشود حرکات موجودات زمینی و آسمانی و پیمودن مراحل وجود در جهان گیاهان و حیوانات و انسان و کواکب آسمان بیحساب است.همه در حرکات خود سر بر فرمان او دارند و برنامهای را که از پیش برای آنها تعیین کرده،اجرا میکنند و هیچ تخلّفی از برنامههای تعیین شده ندارند و به این ترتیب،جهان هستی مجموعهای است از نظم دقیق و حرکات و جریانهای برنامهریزی شده.
در آیات قرآن مجید نیز،به این مراتب و مراحل سهگانه اشاره شده است.در سوره یس آیات 38 تا 40 میفرماید: «وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّی عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ» «تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ» ؛و خورشید که پیوسته به سوی قرارگاهش در حرکت است،(آیتی دیگر از آیات خدا است)این تقدیر و اندازهگیری خداوند قادر دانا است.و برای ماه منزلگاههایی قرار دادیم(هنگامی که این منازل را طی کرد)سرانجام به صورت شاخه کهنه قوسی شکل و زرد رنگ خرما در میآید.نه خورشید را سزاست که به ماه رسد و نه شب بر روز پیشی میگیرد و هر کدام در مسیر خود شناورند».
آیات فراوان دیگری نیز در قرآن است که به این حقیقت اشاره میکند.
در اینجا به دو نکته باید توجّه داشت:نخست این که،آنچه در جملههای بالا درباره امر و فرمان و پیروی موجودات از فرمان الهی آمده،همه اشاره به اوامر تکوینیّه الهی،یا به تعبیری دیگر:اشاره به قوانینی است که خداوند برای جهان هستی تعیین کرده و همه موجودات را در چنبر این قوانین قرار داده است به گونهای که تخلّف از این قوانین برای آنها غیر ممکن است.
دیگر این که،این سخن هرگز به معنای مجبور بودن انسان در افعال خویش نیست!چرا که خداوند صفت اختیار و آزادی اراده را به عنوان یک قانون از قوانین عالم هستی برای انسان قرار داده است و هرگز انسان نمیتواند این صفت را از خود سلب کند و به تعبیر دیگر:آزادی او هم به فرمان خدا است.
المنشیء أصناف الأشیاء بلا رویّة فکر آل إلیها،و لا قریحة غریزة أضمر علیها،و لا تجربه أفادها من حوادث الدّهور،و لا شریک أعانه علی ابتداع عجائب الأمور،فتمّ خلقه بأمره،و أذعن لطاعته،و أجاب إلی دعوته، لم یعترض دونه ریث المبطیء،و لا أناة المتلکّیء،فأقام من الأشیاء أودها،و نهج حدودها،و لاءم بقدرته بین متضادّها،و وصل أسباب قرائنها،و فرّقها أجناسا مختلفات فی الحدود و الأقدار،و الغرائز و الهیئات،بدایا خلائق أحکم صنعها،و فطرها علی ما أراد و ابتدعها!
او کسی است که موجودات مختلف را بدون نیاز به تفکّر و اندیشهای که به دست آورده باشد و بدون غریزهای که در درون نهان کند و بینیاز از تجربه حوادث زمانهای گذشته،و بدون کمک شریک و همتایی که او را در آفرینش موجودات شگفتانگیز یاری دهد،آفرید.و این سان آفرینش موجودات به فرمان او کامل شد، همه سر بر فرمانش نهادند و دعوتش را اجابت کردند،بی آن که در برابرش سستی کنند یا در اطاعت امرش درنگ نمایند؛بدین گونه،موجودات را بی هیچ کژی بر پا داشت و راهی را که باید بپیمایند معیّن فرمود.با قدرت خویش در میان اشیای متضاد الفت ایجاد کرد و آنها را که با یکدیگر همگون بودند،پیوند داد،و موجودات جهان را به انواع مختلف از نظر حدود و اندازهها،و غرایز و اشکال و هیأتهای گوناگون تقسیم نمود.اینها مخلوقات شگفتانگیزی
است که آفرینش آنها را استوار نمود،و با حکمت قرین ساخت و آن سان که میخواست ایجاد و ابداع فرمود.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،به چگونگی آفرینش موجودات میپردازد و میفرماید:«خداوند کسی است که موجودات مختلف را بدون نیاز به تفکّر و اندیشهای که به دست آورده باشد،و بدون غریزهای که در درون،نهان داشته باشد، و بینیاز از تجربه حوادث زمانهای گذشته،و بدون کمک شریک و همتایی که او را در آفرینش موجودات شگفتانگیز یاری کرده باشد،آفرید».
(المنشیء أصناف الأشیاء بلا رویّة فکر آل إلیها،و لا قریحة غریزة أضمر علیها،و لا تجربة أفادها من (1)حوادث الدّهور،و لا شریک أعانه علی ابتداع عجائب الأمور) .
در واقع،مبدأ علم و دانش و آگاهی به حقایق برای ما انسانها یکی از چهار چیز است:یا تفکّر و اندیشه است،یا الهامهای درونی است که غریزه نامیده میشود.یا تجربهای است که از تکرار کاری برای انسان حاصل میشود و یا کمکی است از همفکر و همتایی از برون که با آگاهیهای خود انسان را یاری میدهد و بر انجام کار بدیعی کمک میکند.
1) 1) «قریحه»همان طور که قبلا گفته شد،در اصل به معنای اوّلین آبی است که از چاه کشیده میشود؛ سپس به آنچه انسان از اعماق فکر و ذوق خویش را در مییابد،اطلاق شده و انضمام آن به غریزه-که به معنای طبیعت است-که چیزی را انسان به کمک ذوق و طبیعت خود دریابد.در مورد غیر انسان نیز این معنا ثابت است؛مثلا غالب پرندگان ساختن لانهها و تربیت فرزندان و مهاجرتهای طولانی دسته جمعی و امثال آن را با الهام از قریحه و غریزه انجام میدهند.
از آنجا که خداوند عالم،بر همه چیز آگاه و همه حقایق نزد او حاضر است و چیزی از دایره علم بیپایان او خارج نیست،در آفرینش خود هیچ گاه نیازی به این امور چهارگانه ندارد.فکر و اندیشه برای کسی سودمند است که معلوماتی دارد و مجهولاتی؛و میخواهد از معلومات به مجهولات پی برد و الهام غریزی،از آن کسانی است که حقیقتی از نظر آنها پنهان است و به یاری این الهام آشکار میشود.
تجربه و تکرار عمل برای پی بردن به نتیجه کارها،مربوط به کسی است که از نتایج بیخبر است و کمک گرفتن از افکار دیگران مخصوص کسانی است که نارسایی و ناتوانی دارند؛ولی آن ذات پاکی که از همه این امور مبرّا است،چه نیازی به اینها دارد؟ این تعبیرات در ضمن میتواند،ما بندگان ناآگاه را برای پیدا کردن منابع شناخت و معرفت کمک کند و بدانیم از این منابع چهارگانه،میتوانیم برای حلّ مشکلات کمک بگیریم،که سخت در زندگی به همه آنها نیازمندیم.
سپس امام علیه السّلام به نکته دیگری در همین مورد اشاره کرده،حاکمیّت قوانین آفرینش را بر همه موجودات قطعی میشمرد و همه را سر بر فرمانش معرّفی میکند؛میفرماید:«به این ترتیب،آفرینش موجودات به فرمان او کامل شد،همه سر بر فرمانش نهادند،و دعوتش را(طبق قوانین تکوین)اجابت کردند،بی آن که در برابرش سستی کنند یا در اطاعت امرش درنگ نمایند». (فتمّ خلقه بأمره و أذعن لطاعته،و أجاب إلی دعوته،لم یعترض دونه ریث (1)المبطیء،و لا أناة (2)المتلکّیء (3)) .
1) 1) «ریث»به معنای کندی کردن و سستی و کوتاهی نمودن در انجام کاری است.
2) 2) .«أناة»به معنای وقار آمیخته با تفکّر به هنگام انجام کاری است.
3) 3) «متلکّیء»از مادّه«لکأ»(بر وزن هدف)به معنای توقّف کردن در مکانی است؛سپس«متلکّیء»بر کسانی که در کار یا مسألهای توقّف میکنند و روی آن میاندیشند،اطلاق شده است.
این موضوع،هم اشارهای است به قدرت پروردگار و هم نظام متین و دقیق آفرینش،که همه موجودات از قوانین معیّنی پیروی میکنند و سر بر فرمان آن هستند.نه بر این قوانین پیشی میگیرند و نه از آن عقب میافتند.قرآن مجید در این باره میگوید: «ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ» ؛سپس به آفرینش آسمان پرداخت در حالی که به صورت دود بود به آن و به زمین دستور داد:به وجود آیید(و شکل گیرید)خواه از روی اطاعت و خواه اکراه،آنها گفتند ما از روی اطاعت میآییم(و شکل میگیریم)» (1).
اضافه بر این،پیامی برای همه انسانها دارد،که هماهنگ با جهان آفرینش،پیرو قوانین الهی باشند؛نه بر آن پیشی بگیرند و نه از آن عقب بمانند،تا به سر منزل مقصود برسند و سعادت را در آغوش گیرند.
در آخرین بخش از این فراز،به پنج نکته درباره نظام آفرینش و اسرار جهان خلقت،اشاره میکند که شایان دقّت و تأمّل است.
نخست میفرماید:«بدین گونه،موجودات را بی هیچ کژی بر پا داشت».( فأقام من الأشیاء أودها) (2).
سپس میافزاید:«و راهی را که باید بپیمایند،معیّن فرمود». (و نهج حدودها) .
آنگاه میگوید:«با قدرتش در میان اشیای متضادّ،الفت ایجاد کرد». (و لاءم بقدرته بین متضادّها) .
سپس میفرماید:«و آنها را که با یکدیگر همگون بودند،پیوند داد». (و وصل أسباب قرائنها) .
و سرانجام میفرماید:«و موجودات جهان را به انواع مختلف،از نظر حدود، اندازهها،غرائز،و اشکال و هیئتهای گوناگون تقسیم نمود». (و فرّقها أجناسا مختلفات فی الحدود و الأقدار،و الغرائز و الهیئات) .
بدین ترتیب،نظام آفرینش از هر نظر کامل شد و با تنوّع و کثرتی که در انواع و اجناس آن است همه با هم،تحت یک برنامه و قانون واحد،انجام وظیفه میکنند.
حتّی اشیای متضاد،با یکدیگر همکاری دارند و از جمع میان ضدّین نتایج عالی برمیخیزند!اشباه و نظایر به هم میپیوندند و مجموعه کاملی را به وجود میآورند و تنوّع عجیبی که در میان موجودات از نظر حدود و اندازهها و غرایز و هیئتها وجود دارد،مجموعه بدیع و شگفتانگیزی ایجاد کرده،که عالیترین دلیل بر قدرت خالق و علم بیپایان اوست.
جمعی از«مفسّران نهج البلاغه»«قرائن»را در عبارت فوق به معنای نفوس آدمی گرفتهاند،که خداوند آنها را با بدنها که در ظاهر با هم متضادّند-یکی از عالم مادّه و دیگری از عالم مجرّدات است-پیوند داده است.
گرچه یکی از معانی«قرینه»(که جمع آن قرائن است)،در لغت،«نفس انسانی» شمرده شده؛ولی دلیلی ندارد که جمله فوق را محدود به نفوس انسانی کنیم؛بلکه هدف،بیان جمع میان اضداد و وصل قرینهها و همگونها در سرتاسر جهان آفرینش است که وجود انسان یکی از مصادیق آن میباشد و اصولا اطلاق«قرینه»به نفس انسان،به خاطر مقرون بودن آن با بدن انسان است.
امام علیه السّلام در پایان این سخن،در یک نتیجهگیری روشن میفرماید:«اینها مخلوقات شگفتانگیزی است که خداوند آفرینش آنها را استوار و توأم با حکمت ساخت و آن سان که میخواست ایجاد و ابداع فرمود». (بدایا خلائق أحکم صنعها،و فطرها علی ما أراد و ابتدعها) ! (1).
تاکید امام بر این نکته که به کنه ذات خدا نیندیشید!بلکه در جهان آفرینش و خلقت او تفکّر کنید،یک اصل اساسی در بحثهای مربوط به معرفة اللّه است.چرا که اوّلی انسان را به سوی شرک و تشبیه میبرد و دومی به سوی ایمان و توحید؛ توحیدی آمیخته با عشق و محبت و اخلاص.
دلایل و براهین دیگر خداشناسی،مانند:برهان وجوب و امکان،غنا و فقر که بر محور دور و تسلسل و مانند آن دور میزند،دلایل خشکی هستند که معرفت میآورند،ولی عشق و محبّت و اخلاص در آن نیست؛ولی دقّت در نظام آفرینش موجودات،سرچشمه فیّاض عشق و محبّت است.
هنگامی که به عظمت آسمانها،و ستارهها،که تنها در کهکشان ما میلیاردها از آن وجود دارد-در حالی که به گفته دانشمندان بیش از یک میلیارد کهکشان در این جهان موجودات است-میاندیشیم.
1) 1) جمله بالا از نظر ترکیب نحوی چنین است:«بدایا»خبر است برای مبتدای محذوفی که«هذه»باشد و اضافه«بدایا»به«خلائق»از قبیل اضافه صفت به موصوف است که در اصل به معنای«خلائق بدایا»است، «بدایا»جمع«بدیئه»به معنای موجود بدیع و شگفتانگیز است.
و هنگامی که در جهان فوق العاده کوچک سلولهای بدن انسان،که ساختمان هر کدام به اندازه یک شهر صنعتی اسرار آمیز است،دقّت میکنیم؛ و هنگامی که در تنوّع عجیب گیاهان و حیوانات،فکر میکنیم و در گفته دانشمندان که میگویند:هنوز میلیونها نوع گیاه و حیوان در اعماق جنگلها و دریاها وجود دارد که بشر آنها را ندیده و نشناخته است،باریک میشویم و میدانیم که این تنوع و تکثّر عجیب،همه و همه به دو موجود ساده به نام«آب»و«خاک»باز میگردد.
و هنگامی که ظرافت گلها،لطافت گلبرگها،نظم بینظیر گردش خون در مویرگها،جهان اسرارآمیز روح و فکر و مغز و اعصاب،فکر میکنیم و میدانیم اینها تنها گوشهای از شگفتیهای جهان آفرینش است،بیاختیار با قافله جهان هستی که همه تسبیح گویان به سوی ذات پاکش در حرکتند،همصدا میشویم و زمزمه « «سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا» » (1)و نغمه« «رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً» » (2)سر میدهیم؛ در حالی که قلب ما سرشار از عشق و محبّت به خداوند و ایمان،به قدرت و عظمت او میباشد.
تعبیراتی که امام علیه السّلام در خطبه بالا ذکر فرموده،اشارات بر معنایی به این حقایق است.
و نظم بلا تعلیق رهوات فرجها،و لاحم صدوع انفراجها،و وشّج بینها و بین أزواجها،و ذلّل للهابطین بأمره،و الصّاعدین بأعمال خلقه،حزونة معراجها،و ناداها بعد إذ هی دخان،فالتحمت(فالتجمت)عری أشراجها، و فتق بعد الارتتاق صوامت أبوابها،و أقام رصدا،من الشّهب الثّواقب علی نقابها،و أمسکها من أن تمور،فی خرق الهواء بأیده و أمرها أن تقف مستسلمة لأمره.
(خداوند)فاصلههای وسیع و گشوده(کرات آسمانی)را بی آنکه بر چیزی تکیه داشته باشند،تنظیم نمود و شکافهای میان(هر کدام از آنها)را پیوند داد،آنها و نظائر آنها را به یکدیگر مربوط ساخت،و مشکل فرود آمدن فرشتگان را برای ابلاغ فرمان او،و بالا بردن اعمال مخلوقات را به آسمان،آسان نمود.به آسمانها در حالی که به صورت دود بودند،فرمان داد(فرمانی تکوینی برای پیمودن مراحل خلقت و تکامل).در این هنگام،میان بخشهای مختلف آن ارتباط برقرار گشت(و به صورت توده عظیمی در آمدند).سپس آسمانها را از هم جدا ساخت و درهای بسته آنها را باز گشود،و نگهبانانی از شهابهای ثاقب بر هر راهی گماشت(تا مانع نفوذ شیاطین به آسمانها گردد)و آنها را با دست قدرتش بی آن که گرفتار حرکات ناموزون گردند (در فضا)نگاهداشت و به آنها فرمان داد که تسلیم امر او بوده باشند(و از قوانین آفرینش پیروی کنند).
امام علیه السّلام در فراز گذشته از این خطبه،به کلیّاتی از تدبیر جهان آفرینش و قوانین حاکم بر آن و تنوّع و کثرت موجودات اشاره فرمود و در این بخش و بخشهای آینده،به جزئیات آن اشاره میفرماید و بحثهای بسیار عمیق و پر معنایی را درباره آفرینش آسمانها،فرشتگان،زمین و جهان پایین،آدم چگونگی آفرینش او و انواع روزیهایی که در اختیار انسانها قرار داده،مطرح میسازد.
نخست به سراغ آفرینش آسمانها میرود و میفرماید:«خداوند فاصلههای وسیع و گشوده(کرات آسمانی)را بی آنکه بر چیزی تکیه داشته باشد نظام بخشید و شکافهای میان(هر کدام از کرات)را به هم پیوند داد». (و نظم بلا تعلیق رهوات (1)فرجها،و لاحم (2)صدوع (3)انفراجها) .
در واقع امام علیه السّلام در جمله اوّل به همان چیزی اشاره فرموده که در قرآن مجید دو بار به آن اشاره شده است.میفرماید: «اللّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّماواتِ
1) 1) «رهوات»جمع«رهوة»به گفته بعضی از ارباب لغت(کتاب العین)به معنای بر آمدگی بالای کوههاست؛ولی بسیاری دیگر از ارباب لغت آن را مادّه«رهو»(بر وزن سهو)به معنای گشاده و باز بودن،یا آرام بودن تفسیر کردهاند و در خطبه بالا تفسیر«رهوات»به نقاط گشاده،مناسبتر است و بعضی هم آن را از لغات اضداد دانستهاند که به معنای مکان مرتفع و منخفض،هر دو میآید.
2) 2) «لاحم»از مادّه«لحم»به معنای پر کردن شکاف چیزی و به اصطلاح،لحیم کردن است و شاید ریشه اصلی آن همان«لحم»به معنای گوشت باشد که فاصله استخوانها را پر میکند.
3) 3) «صدوع»جمع«صدع»(بر وزن حرف)به معنای شکاف،یا شکافتن است.
بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها» ؛ خداوند همان کس است که آسمان را با ستونی نامرئی بر پا داشت». (1)
امروز هم همه دانشمندان فلکی تصریح میکنند که کرات آسمانها از هم جدا است و تعادل و نیروی جاذبه و دافعه هر کدام را در جایگاه خود قرار داده است.
و جمله دوم،اشاره به پیوند اجزاء هر کره نسبت به خود میباشد.بنابر این،در میان دو جمله بالا هیچ گونه تضادّی نیست.آنجا که میفرماید:فاصلهها را بی آنکه بر چیزی تکیه داشته باشند نظام بخشید و در جمله بعد میگوید:شکافها را به هم پیوند داده است.چرا که یکی ناظر به کلّ و دیگری ناظر به اجزاء است(وحدت ضمیرها مشکلی در اینجا ایجاد نمیکند،چرا که هر دو به آسمانها بر میگردد،یکی به مجموعه و دیگری به اجزاء).(دقّت کنید!).
در جمله سوم،به رابطه در میان کرات آسمانی که با هم قرین هستند اشاره میفرماید:و میگوید:«خداوند آنها و نظایر آنها را به یکدیگر مربوط ساخت.» (و وشّج (2)بینها و بین أزواجها) .
این تعبیر ممکن است اشاره به منظومههای عالم بالا بوده باشد که مجموعههایی را تشکیل میدهند که از کرات شبیه به یکدیگر تشکیل شدهاند و به این ترتیب،در این کلام کوتاه و پر معنا،هم اشاره به نظمی
شده است که بر هر یک از کرات حاکم است و هم اشاره به منظومهها و مجموعه عالم بالا. (1)
در چهارمین جمله اشاره به طرق صعود و نزول فرشتگان به آسمانها کرده، میفرماید:«مشکل فرود آمدن فرشتگان را برای ابلاغ فرمان او،و بالا بردن اعمال مخلوقات را به آسمان آسان نمود». (و ذلّل للهابطین بأمره،و الصّاعدین بأعمال خلقه،حزونة (2)معراجها) . آیا فرشتگان،وجود مادّی هستند و صعود و نزولی نسبت به آسمانها دارند یا اینکه منظور از این صعود و نزول،صعود و نزول معنوی است؟«مفسّران نهج البلاغه» تفسیرهای متفاوتی در این زمینه دارند.آنچه موافق ظاهر جملههای بالا و بسیاری از روایات و حتّی آیات قرآن مجید است،این است که آنها وجودات نوریّهای هستند که در عین لطافت،جنبه جسمانی نیز دارند؛هر چند به خاطر همان لطافت،برای ما قابل مشاهده نباشند و در این صورت صعود و نزول،و رفت و آمد برای آنها تصوّر میشود.
به خواست خداوند در فراز آینده همین خطبه که پیرامون ملائکه بحث میکند، سخنان بیشتری در این زمینه خواهیم داشت.
سؤال دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که مگر خداوند مکانی در آسمانها دارد که فرشتگان پیام او را از آسمان بالا به زمین میآورند و اعمال بندگان را از زمین نزد او به سوی آسمانها میبرند؟به
1) 2) بعضی«ازواج»را در اینجا به معنای ارواح«نفوس فلکیّه»تفسیر کردهاند و اشاره به عقیده جمعی از فلاسفه که برای هر فلکی روح مجرّد قائلند دانستهاند؛ولی انصاف این است که نه این نظریّه با دلیل روشنی ثابت شده،و نه جمله بالا دلالت بر چنین چیزی دارد.
2) 3) «حزونه»(که معنای مصدری و اسم مصدری دارد)به معنای خشونت است و در خطبه بالا اشاره به مشکلات و سختیها میباشد.
یقین،چنین چیزی درباره خداوند که ما فوق عالم مادّه است و زمان و مکان و اجزایی برای او تصوّر نمیشود،امکان پذیر نیست!پس چگونه فرشتگان از نزد او پیام میآورند و اعمال بندگان نزد او میبرند؟ با توجّه به یک نکته دقیق،پاسخ این سؤال روشن میشود و آن اینکه درست است زمین و آسمان همه از مخلوقات خداست،ولی مراکزی در این جهان مادّه وجود دارد که محل تابش انوار الهی یا به تعبیر دیگر،دارای قداست خاصّی است.
همان گونه که در روی زمین هم،همه جا شبیه هم نیست؛مثلا موسی بن عمران علیه السّلام برای گرفتن پیام خدا به کوه طور میرود و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله در آغاز به غار حرا میرفت؛در حالی که هیچ یک از آنها نزدیکتر به خدا از دیگری نبود،ولی قداست محل سبب میشود که در مکانهایی همچون طور و حرا و مسجد الحرام و مانند آن انوار الهیّه،بیشتر باشد.
در مورد فرشتگان نیز چنین است که در جهان بالا،مراکز قدسی وجود دارد که فرشتگان در آن مراکز مقدّس،پیام الهی را درک میکنند و پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نیز در معراج به همان مراکز،بلکه بالاتر از آن رسید و مشمول عنایات بیشتری گردید و اعمال نیک بندگان نیز در آن مراکز قدس،به ودیعت سپرده میشود و تا روز بازپسین نگهداری خواهد شد.
سپس امام علیه السّلام آنچه را در جملههای قبل به اجمال بازگو فرمود به تفصیل بیان میکند و در ضمن پنج جمله،مراحل آفرینش آسمانها را شرح میدهد.نخست میفرماید:«به آسمانها در حالی که به صورت دود بود،فرمان داد(فرمانی تکوینی، برای پیمودن مراحل خلقت و تکامل). (و ناداها بعد إذ هی دخان) .
این جمله،در حقیقت اشاره به نخستین مرحله آفرینش جهان است که در قرآن مجید نیز در آیه 11 سوره«فصّلت»آمده است: «ثُمَّ اسْتَوی إِلَی
السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ» ؛ سپس به تدبیر آسمان پرداخت،در حالی که به صورت دود بود». (1)
این همان چیزی است که دانش امروز نیز آن را تأیید میکند و میگوید:تمام جهان در آغاز به صورت توده بسیار عظیمی از گاز بود.
در جمله دوّم میافزاید:«سپس(خلقت وارد مرحله تازهای شد)و در این هنگام، بخشهای مختلف آن پیوند برقرار گشت». (فالتحمت عری أشراجها) .
با توجه به اینکه«إلتحام»به معنای به هم پیوستن و«عری»جمع«عروه»به معنای دستگیره و«أشراج»جمع«شرج»به معنای شکاف است،مفهوم جمله بالا این میشود که:خداوند آن توده عظیم دود مانند را،فشرده ساخت.شکافها را برطرف ساخت و اطراف آن را به هم پیوند داد،گویی این شکافها همچون جعبههایی است که دستگیرههای آن را برای محفوظ ماندن به هم میبندند و مرتبط میسازند.
این جمله نیز با دانش امروز که خبر از فشردگی توده گازی شکل-به سبب جاذبه درونی میدهد-هماهنگ است.
در جمله سوم میافزاید:«سپس آسمانها را از هم جدا ساخت و درهای بسته آنها را باز گشود(و در میان آنها فاصله انداخت)». (و فتق بعد الارتتاق صوامت أبوابها) .
این تعبیر،ممکن است اشاره به نظرات دانشمندان روز باشد که معتقدند توده گازی شکل نخستین،بر اثر یک انفجار عظیمی که در درونش رخ داد،متلاشی شد و ستارگان و کهکشانها به وجود آمدند.و طبق فرضیه دیگر،
1) 1) توجّه داشته باشید که«ثمّ»در آیه بالا،به معنای تأخیر در بیان است نه تأخیر در زمان.بنا بر این،دلیل بر این نیست که آفرینش آسمانها بعد از خلقت زمین است.(برای توضیح بیشتر،به تفسیر نمونه،ذیل آیه 11 سوره فصّلت مراجعه فرمائید).
به خاطر حرکت دورانی شدید و نیروی گریز از مرکز،بخشهایی از آن،یکی پس از دیگری جدا شدند و در این فضای بیکران از یکدیگر فاصله گرفتند و کرات آسمان به این ترتیب ساخته شد.
قرآن مجید نیز میفرماید: «أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما» ؛آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم». (1)(2)
در چهارمین جمله اشاره به آفرینش شهابهای آسمانی میکند(که به صورت یک خط نورانی در آسمان به چشم میخورد و سپس خاموش میشود).و میفرماید:«و نگهبانانی از شهابهای ثاقب(پر نور)بر هر راهی گماشت» (و أقام رصدا من الشّهب الثّواقب علی نقابها) .
توجّه داشته باشید که«رصد»(بر وزن صدف)در اصل معنای مصدری دارد و به معنای آمادگی برای مراقبت از چیزی است.و بر فاعل نیز اطلاق میشود و در مفرد و جمع هر دو به کار میرود.و«نقاب»جمع«نقب»به معنای راه،یا فاصله میان دو چیز است.بنابر این،مفهوم جمله بالا این میشود که خداوند شهابهایی بر طرق آسمانها گماشته(تا از نفوذ شیاطین به آسمانها جلوگیری کند).
این همان چیزی است که در آیات متعددی از قرآن مجید به آن اشاره شده است.از جمله در سوره«صافّات»آیه 8 تا 10 میخوانیم: «لا یَسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ
إِلاّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ» ؛آنها(شیاطین)نمیتوانند به سخنان فرشتگان عالم بالا گوش فرا دهند.و(هر گاه چنین قصدی را داشته باشند)از هر سو هدف تیرها قرار میگیرند.آنها به شدّت عقب رانده میشوند و برای آنان عذاب دائم است.مگر آن کس که برای لحظهای کوتاه جهت استراق سمع،به آسمان نزدیک شود که شهاب ثاقب او را دنبال میکند.» از این آیات و آیات دیگر اجمالا استفاده میشود که اخبار مهمّ این جهان،در جهان بالا،در میان فرشتگان که از سوی خدا مأمور اداره عالم هستند،گفتگو میشود و گاه شیاطین برای استراق سمع به آسمانها نزدیک میشوند؛ولی شهابها آنها را از آسمانها به طرف پایین میرانند.
درست است که شهاب از نظر علم امروز،چیزی جز سنگهای به ظاهر سرگردان که به جوّ کره زمین نزدیک میشوند و بر اثر تصادم با آن آتش میگیرند نمیباشد؛ ولی هیچ مانعی ندارد که شهابها مأموریت پاسداری از فضای آسمان را در برابر شیاطین داشته باشند؛هر چند نه شیطان برای ما قابل مشاهده است و نه حرکات شهب برای ما دقیقا معلوم میباشد(شرح بیشتر را درباره این مسئله مهم،در تفسیر نمونه،جلد 19،ذیل آیات بالا مطالعه فرمایید!).
در چهارمین و پنجمین جمله،به مطلب مهمّ دیگری در رابطه با نظام کواکب آسمان اشاره کرده،میفرماید:«آنها را با دست قدرتش از اینکه گرفتار حرکات ناموزون گردند(در میان فضا)نگاهداشت،و به آنها فرمان
داد که تسلیم امر او(و قوانین آفرینش)بوده باشند!» (و أمسکها من أن تمور، (1)فی خرق الهواء بأیده (2)و أمرها أن تقف مستسلمة لأمره) .
این تعبیر هماهنگی روشنی با علم روز دارد که میگوید:ستارگان آسمان و منظومهها و مجموعههای آن،تحت تأثیر نیروی جاذبه،که متناسب با جرم آنهاست،و نیروی دافعه،که بر اثر حرکت و نیروی گریز از مرکز در آنها پیدا میشود، در مدارهای خود در حرکتند؛بی آنکه تکیه بر جایی داشته باشند و کمترین انحرافی از مدار خود پیدا کنند.
به تعبیر دیگر:تعادل دقیق نیروی جاذبه و دافعه،به آنها اجازه نمیدهد که نه از هم دور شوند و در فضای بیکران سرگردان بمانند و نه به هم نزدیک شوند و به صورت توده واحدی در آیند.تعبیر به«تمور»(حرکت ناموزون پیدا کند)و«خرق الهواء»(فضای گسترده)به روشنی حکایت از این مطلب میکند.ولی بعضی از مفسّران پیشین نهج البلاغه که در حال و هوای«هیئت بطلمیوسی»زندگی میکردند و قائل به افلاک نه گانه پوست پیازی بودند،در تفسیر این جملهها گرفتار مشکل شدهاند و پارهای از الفاظ بالا را بر معانی مجازی حمل کردهاند،در حالی که بر
اساس هیئت امروز،تفسیر آنها بسیار روشن است.
جمله«أمرها»و«لأمره»در واقع اشاره به دو معناست؛«امر»در آغاز جمله اخیر، اشاره به فرمان تکوینی خدا و آفرینش است و«امر»در پایان
1) 1) «تمور»از مادّه«مور»(بر وزن قول)در لغت به معانی مختلفی آمده؛از جمله به معنای جریان سریع و همچنین گرد و غباری که آن را باد به هر سو میبرد،میباشد و از مجموع تعبیرات ارباب لغت استفاده میشود که«مور»همان حرکت سریع و دورانی و توأم با اضطراب و تموّج است.
2) 2) «أید»(بر وزن صید)به معنای قدرت و نعمت آمده است و در قرآن«ذاالأید»به معنای صاحب قدرت آمده است و در خطبه بالا به همین معنا میباشد.
جمله،اشاره به قوانین آفرینش است.یعنی خدا آنها را آن گونه آفریده است که تسلیم این قوانین باشند.
امام علیه السّلام در این فراز تصویر جامع و گویایی از آفرینش شگفتانگیز آسمانها کرده است:
از یک سو،اشاره به آغاز آفرینش آنها میکند که همه چیز به صورت توده عظیم دود مانندی به هم پیوسته بود.
از سوی دیگر،به انفجار نخستین که در آن توده عظیم واقع شد،و ستارهها و کهکشانها از یکدیگر جدا شدند،اشاره سربستهای میفرماید.
از سوی سوم،به معلّق بودن کواکب آسمان،در این فضای بیکران که نشانهای از عظمت و قدرت پروردگار است اشاره میفرماید:
از سوی چهارم،به حرکات منظّم و خالی از هر گونه ناموزونی در کرات آسمان که در مدارهای خود در گردشند(که نتیجه موازنه دو نیروی جاذبه و دافعه است)، اشاره روشنی دارد.
از سوی پنجم،حرکت فرشتگان را در جهان بالا و مراکز قدس و نزول آنها به زمین برای ابلاغ فرمان حق و صعود آنها به آسمان،برای بردن اعمال بندگان،یادآور میشود.
و از سوی ششم،به رانده شدن شیاطین از صعود به آسمانها،به وسیله شهابها میپردازد،که هر کدام از آنها در جای خود شرح مفصّلی دارد؛ولی امام علیه السّلام در عباراتی کوتاه و پر معنا و اندیشه برانگیز،همه را بیان فرموده است.
فراموش نکنیم که اینها همه در زمانی بوده که فقط«هیئت بطلیموس»و افلاک تو در توی پوست پیازی در مورد ساختمان آسمان بر محافل علمی
حکمفرما بود،و باید تصدیق کرد که بیان این حقایق در چنان فضایی در حدّ اعجاز است و نشانه روشنی است که علم آن حضرت از غیر منابع عادّی سرچشمه میگرفته است. (1)
1) 1) در جلد اوّل همین کتاب از صفحه 125 تا 150 بحثهای مشروحی در این زمینه داشتهایم.
و جعل شمسها آیة مبصرة لنهارها،و قمرها آیة ممحوّة من لیلها،و أجراهما فی مناقل مجراهما،و قدّر سیرهما فی مدارج درجهما،لیمیّز بین اللّیل و النّهار بهما،و لیعلم عدد السّنین و الحساب بمقادیرهما،ثمّ علّق فی جوّها فلکها،و ناط بها زینتها،من خفیّات دراریّها و مصابیح کواکبها، و رمی مسترقی السّمع بثواقب شهبها،و أجراها علی أذلال تسخیرها من ثبات ثابتها،و مسیر سائرها،و هبوطها و صعودها،و نحوسها و سعودها.
خداوند خورشید را نشانه روشنی بخش روز،و ماه را نوری محو و کم رنگ برای (زدودن شدّت تیرگی)شبها قرار داد و آنها را در مسیرهایشان به حرکت درآورد؛و مقدار سیر آنها را در مراحلی که باید بپیمایند معیّن فرمود،تا شب و روز را بدین وسیله از هم جدا سازد و عدد سالها و زمان معلوم گردد.سپس در فضای آسمانها، فلکها(مدارات کواکب)را آفرید،و آنچه زینت بخش آن بود از ستارگان مخفی و کم نور و ستارگان پر نور در آن جایگزین ساخت،و استراق سمع کنندگان را با شهابهای ثاقب تیر باران نمود،و همه آسمانها را به تسخیر خود در آورد،و ستارگان ثوابت و سیّار و هبوط کننده و صعود کننده و نحس و سعد آنها را به جریان انداخت.
امام علیه السّلام در این فراز،به آفرینش خورشید و ماه و ستارگان و فلسفه وجودی آنها اشاره کرده و با بیانی زیبا،فواید و برکات این کواکب آسمانی را شرح میدهد.
میفرماید:«خداوند،خورشید را نشانه روشنی بخش روز قرار داد(و تمام برکاتی که از روشنایی روز عاید میشود به واسطه آن است)». (و جعل شمسها آیة مبصرة لنهارها) .
«و ماه را نوری محو و کم رنگ برای(زدودن شدت تیرگی)شبها قرار داد» (و قمرها آیة ممحوّة من لیلیها) .
در تفسیر این جمله،«مفسّران نهج البلاغه»راههای گوناگونی رفتهاند؛گاه گفتهاند:
«ممحوّه»(محو شده)به شبهای محاق(شبهای ظلمانی آخر ماه)اشاره دارد.و گاه گفتهاند:اشاره به کلفها(نقطههای تاریکی روی ماه)میباشد.و گاه در تفسیر آن گفتهاند:که منظور کم رنگ شدن تدریجی ماه بعد از شب نیمه است.
ولی به نظر میرسد تمام اینها بیراهه است و منظور از«ممحوّه»(محو شده) همان کم رنگ بودن نور ماه،نسبت به نور خورشید است که خداوند این نور کم رنگ را برای کاستن مختصری از ظلمت شب(به گونهای که شب،فلسفه خودش را از دست ندهد و زمان آسایش و آرامش باشد)قرار داده است.
به هر حال،این تعبیر هماهنگ با آیات قرآن است که هم شب و روز از آیات خدا میشمرد و هم خورشید و ماه را: «وَ مِنْ آیاتِهِ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ» . (1)
برکات روشنایی آفتاب و نورافشانی آن بر صحنه زندگی بشر-که مایه هر گونه جنبش و حرکت و تلاش برای زندگی است-بر کسی پوشیده نیست.همان گونه که نور کم رنگ و لطیف و آرام بخش ماه در شبهای
1) 1) سوره فصّلت،آیه 37.
ظلمانی که سبب حلّ بسیاری از مشکلات زندگی بشر میشود و به هنگام ضرورت،راه خود را در پرتو آن،در شهر و بیابان پیدا میکند و در عین حال،چنان قوی نیست که اجازه فعّالیتهای روز را به انسان دهد و به ناچار به استراحت میپردازد،نیز از نعمتهای بزرگ خداوند است.
سپس امام علیه السّلام به حالات ماه و خورشید و فلسفه وجودی آنها میپردازد و میفرماید:«خداوند آنها را در مسیرهایشان به حرکت درآورد.و مقدار سیر آنها را در مراحلی که باید بپیمایند معیّن فرمود،تا شب و روز را به این وسیله،از هم جدا سازد و عدد سالها و حساب زمان(برای نظم زندگی انسانها)معلوم گردد». (و أجراهما فی مناقل (1)مجراهما،و قدّر سیرهما فی مدارج درجهما،لیمیّز بین اللّیل و النّهار بهما،و لیعلم عدد السّنین و الحساب بمقادیرهما) .
این همان چیزی است که در قرآن مجید نیز با اشاره روشنی بیان شده؛ میفرماید: «هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسابَ» ؛او کسی است که خورشید را روشنایی و ماه را نور قرار داد و برای آن منزلگاههایی مقدّر کرد تا عدد سالها و حساب(کارها)را بدانید». (2)
جدا شدن شب از روز به وسیله آفتاب و ماه،معلوم است و«مدارج»خورشید و ماه با توجّه به آنچه تجربهها نشان میدهد و دانشمندان فلکی با دقّت حساب کردهاند،نیز معلوم میشود؛دایرهای را که زمین به گرد خورشید میگردد و در 365 روز کامل میشود،در نظر ما زمینیان،چنان به نظر میرسد که این دایره مربوط به حرکت خورشید به دور زمین است؛در حالی که در واقع،خورشید در مرکز قرار گرفته و زمین به دور آن میچرخد،همان گونه که حرکت زمین به دور خود،که سبب پیدایش شب
و روز است و در 24 ساعت کامل میشود،در نظر ما به صورت حرکت خورشید به دور زمین احساس میشود.علّت این گونه احساسها این است که ما زمین را ثابت میپنداریم و تمام کواکب آسمان را به دور خود در حرکت میبینیم.
ماه نیز یک حرکت انتقالی به دور زمین دارد که در 29 روز و چند ساعت کامل میشود و تغییر شکل ظاهر ماه در نظر ما به جهت همین حرکت دورانی به دور زمین است.میلیونها سال خورشید و ماه و کره زمین در مدار و مسیر خود بدون کمترین تغییر،حرکت دارند و ما انسانها میتوانیم حساب سال و ماه را دقیقا تعیین کنیم.به خصوص اینکه در حرکت دورانی زمین به دور خورشید،در هر ماه آن را در کنار یکی از صورتهای فلکی میبینیم و برجهای دوازدهگانه ماههای خورشیدی در همین جا شکل میگیرد.
سپس به سراغ سایر ستارگان آسمان میرود و میفرماید:«خداوند در فضای آسمانها،فلکها(مدارات کواکب)را آفرید و آنچه زینت بخش آن بود،از ستارگان مخفی و کم نور،و ستارگان پر فروغ،در آن جایگزین ساخت». (ثمّ علّق فی جوّها فلکها،و ناط (1)بها زینتها،من خفیّات دراریها، (2)و مصابیح کواکبها) .
در اینجا امام علیه السّلام به دو قسم از کواکب آسمان اشاره فرموده:نخست،ستارگان کوچکند که امام از آنها تعبیر به مرواریدهای پنهان کرده و دیگر،ستارگان فروزان و پر نور که از آنها تعبیر به چراغها(مصابیح)فرموده است.میدانیم تقسیم بندی ستارگان به کوچک و بزرگ،یا ریز و درشت،
از دیدگاه ماست و گرنه بسیاری از این ستارگان کوچک،از نظر حجم،فوق العاده بزرگ و حتّی از خورشید ما،که یکی از کواکب متوسّط آسمان محسوب میشود،بزرگترند!امّا به جهت بعد مسافت به چشم ما کوچک میآیند و به عکس،ستارگان درشتی هستند(مانند ستاره زهره)که جزو سیّارات منظومه شمسی است و به جهت نزدیک بودنش درخشندگی فوق العادهای دارد در حالی که سیّاره کوچکی است.به هر حال،این ستارگان آسمان،شب را چنان زیبا و دلانگیز میکنند که گذشته از عظمت آفرینش آنها،زیباییشان نیز خیره کننده است.
البتّه ستارگان در عالم خود،جهان مستقلّی را تشکیل میدهند و به گفته دانشمندان،بسیاری از آنها ممکن است مسکونی بوده باشند و موجودات زندهای داشته باشند،که حیات آنها برای ما غیر قابل تصوّر است؛ولی با این حال،نقش آنها در زندگی ما تنها زیبایی آسمان شب نیست،بلکه به وسیله آنها میتوان در بیابان و دریا،راه را به سوی مقصد پیدا کرد. «وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِی ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» . (1)
از این گذشته،ممکن است مجموعه کواکب و ستارگان در این آسمان پهناور،به جهت تأثیرات جاذبه روی یکدیگر،نگاهدارنده و ضامن بقای مجموعه باشند.
سپس اشاره به یکی دیگر از پدیدههای شگفتانگیز آسمان،یعنی«شهابها» کرده،میفرماید:«و استراق سمع کنندگان را با شهابهای ثاقب تیرباران نمود».
(و رمی مسترقی (2)السّمع بثواقب شهبهآ) .
درباره شهابها در فراز قبل به اندازه کافی سخن گفتیم و مرجعی را برای مطالعه بیشتر معرّفی نمودیم و به نظر میرسد تکرار در این فراز،به جهت آن باشد که گاهی شهابها از دید ناظران زمینی به صورت ستاره متحرکی در میآیند.از این روست که امام علیه السّلام در کنار تقسیم ستارگان به آن نیز اشاره فرموده است.
سپس به شرح حالات ستارگان و حالات دقیق آنها میپردازد و میفرماید:«آنها را به تسخیر خود در آورد،و ستارگان ثوابت و سیّار،و هبوط کننده،و صعود کننده،و نحس و سعد آنها را به جریان انداخت».
(و أجراها علی أذلال، (1)تسخیرها من ثبات ثابتها،و مسیر سائرها،و هبوطها و صعودها،و نحوسها و سعودها) .
درباره ستارگان ثوابت و سیّار و هبوط و صعود،و چگونگی نحس و سعد آنها،در بخش نکتهها بحث خواهیم کرد.
1-میدانیم ستارگانی که در آسمان میبینیم از یک نظر به دو گونه تقسیم میشوند:«ثابت»و«سیّار»و ستارگان ثوابت مجموعههایی هستند که وضع خود را در آسمان تغییر نمیدهند؛از یک طرف طلوع میکنند و در طرف دیگر غروب،بیآنکه تغییری در فواصل آنها دیده شود(البتّه آنها در واقع حرکت دارند،ولی چون بسیار از ما دورند،حرکات آنها تأثیری در فواصل آنها نمیگذارد).
ستارگان سیّار چند ستاره هستند که در مجموعه منظومه شمسی گرد آفتاب میگردند و چون فاصله آنها با کره زمین نسبت به اجرام آسمانی،
1) 1) «أذلال»جمع«ذلّ»(به کسر ذال)به معنای مجرا و مسیر است.
بسیار کم است، حرکات آنها در آسمان کاملا معلوم است و دائما محلّ خود را نسبت به ما تغییر میدهند.
2-برای ستارگان و کواکب آسمان حالات دیگری نیز وجود دارد و آن«هبوط»و«صعود»است.یعنی چنان به نظر میرسد که یک ستاره،یا یک مجموعه به طرف بالا حرکت میکند که نامش صعود است و گاه به پایین حرکت میکند،که نامش هبوط است.روشنترین مثال آن خورشید است که از اوّل زمستان شروع به اوجگیری در مدار خود میکند و هر روز در محل بالاتری در آسمان دیده میشود تا اوّل تابستان که به نهایت اوج خود میرسد و کاملا در آسمان،بالا دیده میشود و گاه درست بالای سر،و سپس از آغاز تابستان هبوط آن شروع میشود و در اوّل زمستان به پایینترین نقطه در افق میرسد(البته این تغییرات در حقیقت مربوط به خورشید نیست بلکه مربوط به تغییر وضع زمین در حرکت مداری خود به دور خورشید و انحراف محور زمین نسبت به سطح مدار،به مقدار 23 درجه میباشد).
این تعبیرات نشان میدهد که امام علیه السّلام دقیقا به مسائل فلکی احاطه داشته و در اشارات پر معنایی بسیاری از مطالب را بیان فرموده است.
3-در مورد سعد و نحس ستارگان که در فراز بالا آمده است اگر بخواهیم به ظاهر ابتدایی آن بنگریم اشاره به اعتقادی است که جمعی از منجّمان قدیم درباره ستارگان داشتند؛بعضی از آنها را نحس میدانستند و طلوع یا تغییر حالات آنها را سبب حوادث بدی در زندگی عمومی مردم و
یا زندگی خصوصی بعضی از افراد میپنداشتند(چون برای هر انسانی ستارهای قائل بودند)و به عکس،طلوع یا تغییر حالات بعضی دیگر را نشانه بروز سعادت و خوشبختی برای جامعه انسانی و یا افراد خاصّی تصور میکردند؛در حالی که میدانیم اسلام تأثیر ستارگان را در سرنوشت انسانها نفی میکند و آن را نوعی شرک میشمرد.
در خطبه 79 که در جلد سوم شرح آن گذشت خواندیم که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در برابر منجمّی که در مورد جنگ نهروان پیشگویی منفی میکرد،سخت بر آشفت و پیشگوییهای او را که بر اساس تأثیر ستارگان در سرنوشت انسانها بود،نوعی تکذیب قرآن و بیگانگی از خداوند شمرد و در پایان خطبه،مردم را از این بخش از علم نجوم که سخن از رابطه سرنوشت انسانها با ستارگان و تأثیر آنها در زندگی بشر میگوید نهی فرمود.
در احادیث متعددی که از سایر معصومین علیهم السّلام به ما رسیده،نیز این بخش از علم نجوم شدیدا مورد نکوهش واقع شده و منجّم،همردیف کاهن و ساحر و کافر شمرده شده است.از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«من صدّق کاهنا أو منجّما فهو کافر بما أنزل علی محمّد»کسی که کاهن یا منجّمی را تصدیق کند به چیزی که بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله نازل شده کفر ورزیده است». (1)
و احادیث فراوان دیگر.
شکّی نیست که منجّمان قدیم در مورد ارتباط ستارگان با سرنوشت انسانها عقاید مختلفی داشتند که در شرح خطبه 79 به طور کامل بیان گردید و میتوان گفت که این روایات ناظر به کسانی است که تدبیر این جهان را
1) 1) وسائل الشیعه،جلد 12،صفحه 104.برای آگاهی از سایر احادیثی که در این زمینه وارد شده به همان کتاب،باب 24،از ابواب«ما یکتسب به»مراجعه فرمایید.
به دست ستارگان میپنداشتند و نوعی الوهیّت برای آنها قایل بودند.ولی اگر کسی بگوید ستارگان فقط دلالت بر وقوع چنین حوادثی(به فرمان خدا)دارند.چنین سخنی کفر نیست؛ ولی دلیلی بر اثبات این دلالت وجود ندارد.آنها عوالمی برای خود دارند همان گونه که کره زمین و ساکنانش برای خود عالمی دارند؛هیچ گونه دلیل علمی تاکنون چنین رابطهای را اثبات نکرده است،که مثلا طلوع و غروب فلان ستاره،یا تقارن فلان ستاره با ستاره دیگر،بر بروز جنگها یا صلح و آرامش مؤثّر باشد؛در عین حال نمیتوان این گونه دلالتها را به طور قطع نفی کرد،حتّی اگر از غیر معصومی شنیده شود.آنچه در بعضی روایات آمده است که مثلا هنگامی که قمر در عقرب است-یعنی کره ماه مقابل صورت فلکی عقرب قرار گیرد-ازدواج کردن مکروه است،چیزی نیست که ما بتوانیم آن را انکار کنیم.
از اینجا روشن میشود که سعد و نحسی که در این بخش از خطبه بالا آمده، ممکن است اشاره به چنین اموری باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که چگونگی قرار گرفتن بعضی از کواکب آسمان- مخصوصا سیّارات منظومه شمسی-در مدارات خود،در مقایسه با یکدیگر،ممکن است تأثیرات طبیعی در کره زمین داشته باشد؛مثلا میدانیم جزر و مدّ دریاها بر اثر تأثیر جاذبه کره ماه است و هرگاه کره ماه و خورشید در یک سو قرار گیرند(مانند اوائل و اواخر ماه)این جاذبه قویتر و حتّی ممکن است روی پوسته زمین هم تأثیر بگذارد و سبب شکستگیها و زلزلههایی شود و به عکس ممکن است بارندگیهای قابل ملاحظهای بر اثر تأثیر کرات آسمانی روی کره زمین و مانند آن صورت گیرد.
بنابر این،سعد و نحس ستارگان میتواند اشارهای به این تأثیر خاصّ طبیعی باشد.
ثمّ خلق سبحانه لإسکان سمواته،و عمارة الصّفیح الأعلی من ملکوته، خلقا بدیعا من ملائکته،و ملأ بهم فروج فجاجها،و حشابهم فتوق أجوائها، و بین فجوات تلک الفروج زجل المسبّحین منهم فی حظائر القدس،و سترات الحجب،و سرادقات المجد،و وراء ذلک الرّجیج الّذی تستکّ منه الأسماع سبحات نور تردع الأبصار عن بلوغها،فتقف خاسئة علی حدودها.
سپس خداوند سبحان برای سکونت در آسمانها و آباد ساختن آنها(با عبادت و نیایش)در بالاترین صفحه ملکوت خود،مخلوقاتی بدیع از فرشتگان آفرید؛تمام فواصل آسمان را با آنها پر کرد و فضای میان آن را از وجود فرشتگان،مالا مال ساخت.(به گونهای که)صدای تسبیح آنها،فاصلههای آسمانها را پر کرده و در بارگاه قدس و درون حجابها و سراپردههای مجد و عظمت،طنین انداز است،و در ماورای زلزله و غوغای تسبیح آنان-که گوشها از آن کر میشود-شعاعهای خیره کننده نور، چشمها را از دیدن باز میدارد و در محدوده خود متوقّف میسازد.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به آفرینش فرشتگان و مسئولیتهای مختلفی که بر عهده دارند میپردازد و با عباراتی بسیار زیبا و دلنشین-که به گفته«ابن ابی الحدید»آنچنان فصیح و بلیغ است که فصاحت عرب را به فراموشی میسپارد و نه تنها از نظر الفاظ که از نظر معانی هم چنان پر محتوا و آسمانی است که عقل در آن حیران میماند-این موضوع را شرح میدهد.
میفرماید:«سپس خداوند سبحان،برای سکونت در آسمانها و آباد ساختن آن (با عبادت و نیایش)در بالاترین صفحه ملکوت خود،مخلوقاتی بدیع از فرشتگان آفرید؛تمام فواصل آسمان را با آنها پر کرد و فضای میان آن را از وجود فرشتگان، مالا مال ساخت». (ثمّ خلق سبحانه لإسکان سمواته،و عمارة الصّفیح (1)الأعلی من ملکوته،خلقا بدیعا من ملائکته،و ملأ بهم فروج فجاجها،و حشا بهم فتوق (2)أجوائها (3)) .
تعبیر به«ثمّ»میتواند اشاره به این باشد که آفرینش فرشتگان بعد از آفرینش زمین و موجودات زمینی باشد و ممکن است به عنوان تأخیر در بیان و نه تأخیر در زمان ذکر باشد احتمال دوم-با توجّه به روایاتی که آفرینش فرشتگان را قبل از آفرینش موجودات زمینی ذکر کرده است و با
1) 1) «صفیح»از مادّه«صفح»در اصل به معنای انبساط و گسترش و عریض بودن چیزی است؛بنا بر این «صفیح»به معنای صحنههای گسترده و وسیع میآید.و«الصّفیح الأعلی»به معنای آسمانهای گسترده بالاست.این مادّه گاه به معنای گذشت کردن نیز بکار میرود،زیرا حکایت از عدم سختگیری و شرح صدر نسبت به شخص یا چیزی میکند.
2) 2) «فتوق»جمع«فتق»به معنای شکاف در چیزی یا فاصله میان دو چیز است و فرق آن با«فروج»که جمع«فرج»و به معنای شکاف میباشد،شاید از این نظر است که«فتق»گستردگی بیشتری دارد و همچنین ممکن است«فتق»اشاره به جایی باشد که دو بخش چیزی از هم جدا شود،در حالی که«فرج» تنها به معنای شکاف در چیزی است،بی آنکه از هم جدا گردد.
3) 3) «أجواء»جمع«جوّ»به معنای هوا،یا به معنای فاصله میان زمین و آسمان است.
توجه به خطبه اوّل نهج البلاغه که شرح آن گذشت-مناسبتر به نظر میرسد.
سپس میافزاید:«(هم اکنون)صدای تسبیح تسبیح گویان آنها،فاصلههای آسمان را پر کرده و در بارگاه قدس و درون حجابها و سراپردههای مجد و عظمت، طنین انداز است». (و بین فجوات (1)تلک الفروج زجل (2)المسبّحین منهم فی حظائر (3)القدس،و سترات الحجب،و سرادقات (4)المجد) .
ولی این بدان معنا نیست که این فرشتگان مقرّب توانستهاند به اوج معرفت پروردگار برسند؛بلکه همانگونه که امام علیه السّلام به دنبال این سخن میافزاید:«در ماورای زلزله و غوغای تسبیح آنان-که گوشها از آن کر میشود-شعاعهای خیره کننده نور،چشمها را از دیدن باز میدارد و
1) 1) «فجوات»جمع«فجوه»به معنای محلّ وسیع و گشاده است و به معنای فراخی و گشادگی میان دو چیز نیز آمده است و در داستان اصحاب کهف در قرآن کریم اشاره است به محلّ وسیع غار اصحاب کهف «هُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ» .
2) 2) «زجل»از مادّه«زجل»(بر وزن جمع)در اصل به معنای برداشتن و پرتاب کردن چیزی است و«زجل» (بر وزن عمل)به معنای صدای بلند و طرب انگیز است و گاه به هر گونه صدای بلند نیز اطلاق میشود.
3) 3) «حظائر»جمع«حظره»به معنای منطقه ممنوعه است-از مادّه«حظر»(بر وزن فرض)به معنای منع است.
4) 4) «سرادقات»جمع«سرادق»به معنای سراپرده و خیمه عظیم و با شکوه است.
در محدوده خود متوقف میسازد». (و وراء ذلک الرّجیج، (1)الّذی تستکّ، (2)منه الأسماع سبحات، (3)نور تردع الأبصار عن بلوغها،فتقف خاسئة (4)علی حدودها) .
بدیهی است مفهوم این سخن آن نیست که خداوند متعال،محلّی در آسمانها دارد که با انوار فوق العاده شدید،از هر سو احاطه شده است؛بلکه منظور این است که مراکز مقدّسی در این جهان هستی وجود دارد که حتّی فرشتگان از مشاهده آن عاجزند؛یا اینکه تعبیرات فوق کنایه از آن است که فرشتگان الهی با آن همه قرب و عظمت و غرق عبادت و تسبیح بودن نیز،قادر به درک کنه ذات و صفات خدا نیستند و عظمت پروردگار را جز به مقدار توان خود درک نمیکنند.
به تعبیر دیگر اگر این جملهها را بر ظاهرشان حمل و تفسیر کنیم نشان میدهد که در آسمانها مراکزی است که از قداست و نورانیّت بیشتری برخوردار است(در روایاتی نیز به این معنا اشاره شده است) (5).
همانگونه که در روی زمین نیز مراکزی همچون کعبه و بیت المقدّس وجود دارد که همواره مورد احترام بوده،بیآنکه محلّی برای ذات پاک خدا باشد.
1) 5) «رجیج»از مادّه«رجّ»(بر وزن حجّ)به معنای حرکت دادن شدید یا زلزله است.
2) 6) «تستکّ»از مادّه«سکّ»(بر وزن حکّ)در اصل به معنای حفر کردن است و در جمله بالا اشاره به صداهای شدیدی است که گویی گوش را سوراخ میکند؛این واژه به معنای کر شدن نیز آمده است که در واقع لازم و ملزوم معنای قبل است.
3) 7) «سبحات»جمع«سبحه»(بر وزن غنچه)به معنای نور و عظمت است و اضافه آن به«نور»در جمله بالا اضافه بیانیّه است.
4) 8) «خاسئه»از مادّه«خسأ»(بر وزن مدح)به معنای طرد کردن توأم با تحقیر است.
5) 1) رجوع شود به بحار الانوار،جلد 55،کتاب«السماء العالم»،باب 5(الحجب و الأستار و السّرادقات) صفحه 39.
و اگر بر معنای کنایی حمل و تفسیر شود،دلیل بر این است که فرشتگان با تمام عظمتی که دارند در مقام قرب پروردگار،به جایی میرسند که از آن فراتر نمیروند؛ بلکه عظمت و نور پروردگار،آنها را از گذشتن از آن مرز مانع میگردد.
و أنشأهم علی صور مختلفات،و أقدار متفاوتات،(أولی أجنحة)تسبّح جلال عزّته،لا ینتحلون ما ظهر فی الخلق من صنعه،و لا یدّعون أنّهم یخلقون شیئا معه ممّا انفرد به، «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» جعلهم اللّه فیما هنالک أهل الأمانة علی وحیه،و حمّلهم إلی المرسلین و دائع أمره و نهیه،و عصمهم من ریب الشّبهات،فما منهم زائغ عن سبیل مرضاته،و أمدّهم بفوائد المعونة،و أشعر قلوبهم تواضع إخبات السّکینة،و فتح لهم أبوابا ذللا إلی تماجیده،و نصب لهم منارا واضحة علی أعلام توحیده.
آنها را به صورتهای مختلف و اندازههای گوناگون آفرید،«در حالی که دارای بالهای متعددی هستند»(و از نظر قدرت،یکسان نمیباشند).همواره تسبیح جلال و عزّت او میگویند و هرگز اسرار شگفتانگیز آفرینش مخلوقات را به خود نسبت نمیدهند و ادّعا نمیکنند که در آفرینش چیزی با او شرکت دارند،«بلکه آنها بندگان گرامی او هستند که هیچ گاه در سخن بر او پیشی نمیگیرند و به فرمان او(بی هیچ کم و کاست)عمل میکنند».گروهی از آنها را امین وحی خود قرار داد،و به آنها برای رساندن ودایع امر و نهیش به پیامبران مأموریت داد،و از تردید و شبهات مصونیّت بخشید،به گونهای که هیچ کدام از آنان از راه رضای حقّ منحرف نمیشوند.آنان را از یاری خویش بهرهمند ساخت(تا وظیفه ابلاغ
وحی را به خوبی انجام دهند)و قلب آنان را با تواضع و خشوع و سکینه و آرامش قرین نمود(تا در انجام این وظیفه خطیر گرفتار خطا نشوند)و درهای سهل و آسانی را برای مدح و تمجید(و نیایش) خویش به روی آنها گشود(تا از این طریق مصونیّت بیشتری به آنها ببخشد)و چراغهای روشنی جهت راهیابی به نشانههای توحیدش برای آنان نصب نمود.
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام به بیان صور مختلف فرشتگان و تقسیم مسئولیتهای آنها و قسمتی از ویژگیهای دیگر آنان پرداخته،چنین میفرماید:
«آنها را به صورتهای مختلف و اندازههای گوناگون آفرید،در حالی که دارای بال و پرهای متعددی هستند(و از نظر قدرت یکسان نمیباشند.)و همواره تسبیح جلال و عزّت او میگویند». (و أنشأهم علی صور مختلفات،و أقدار متفاوتات،«أولی أجنحة»تسبّح جلال عزّته (1)) .
بعضی از مفسّران نهج البلاغه این تعبیرات را بر ظاهر آن حمل کردهاند و گفتهاند:فرشتگان اشکال مختلفی دارند و اندازههای آنها با هم متفاوت است و به راستی دارای بال و پرند و همواره تسبیح خدا میگویند.در حالی که بعضی دیگر این تعبیرات را کنایه از تفاوت مقامات فرشتگان و میزان قوّت و قدرت آنها دانستهاند و از آنجایی که بال برای پرندگان وسیله پرواز در آسمان است و چگونگی بالها قدرتهای متفاوتی برای پرواز به
1) 1) تعبیر«تسبّح جلال عزّته»ممکن است اشاره به تسبیح فرشتگان در برابر جلال و عزّت خداوند باشد و انتخاب صیغه مؤنّث،به خاطر مفهوم جمعی آنهاست.
آنها میدهد،این تعبیر را در مورد فرشتگان اشاره به تفاوت آنان از حیث قوّت و قدرت در انجام وظائف الهی دانستهاند.
درست است که ما وظیفه داریم تمام الفاظ را که در قرآن مجید و تعبیرات معصومین علیهم السّلام به کار گرفته شده،بر معانی حقیقی حمل کنیم و کنایه و مجاز جز با وجود قراین روشن میسّر نیست،ولی با توجّه به تعبیراتی که در ادامه این خطبه درباره اوصاف فرشتگان آمده بعید به نظر میرسد که بتوان آنها را بر معنای ظاهری حمل کرد؛مانند:(و منهم من قد خرقت أقدامهم تخوم الأرض السّفلی...)و همچنین تعبیراتی که در خطبههای گذشته درباره فرشتگان آمده بود؛مانند آنچه در خطبه اوّل درباره فرشتگان آمده:(و منهم الثّابتة فی الأرضین السّفلی أقدامهم،و المارقة من السّماء العلیا أعناقهم...)«گروهی از آنان(از آن قدر عظیم و بزرگند که)پاهایشان در طبقات پایین زمین،ثابت و گردنهایشان از آسمان بالا،گذشته است...» (1).این تعبیرات میتواند قرینه خوبی باشد بر اینکه اینگونه اوصاف جنبه کنایی و معنوی دارد نه ظاهری و مادّی.
سپس در ادامه این سخن،به برخی از ویژگیهای فرشتگان اشاره میکند و میفرماید:«آنها هرگز،اسرار شگفتانگیز آفرینش مخلوقات را به خود نسبت نمیدهند(هر چند خود به فرمان خدا واسطه در خلق باشند)و هیچ گاه ادّعا نمیکنند که در آفرینش چیزی،با او شرکت دارند». (لا ینتحلون (2)ما ظهر فی الخلق من صنعه،و لا یدّعون أنّهم یخلقون شیئا معه ممّا انفرد به) . بلافاصله از همان تعبیری که قرآن در مورد تسلیم مطلق فرشتگان در برابر اراده خدا بیان کرده، استفاده میکند و میفرماید:«بلکه آنها
بندگان گرامی(خدا)هستند که هیچگاه در سخن بر او پیشی نمیگیرند و به فرمان او(بی هیچ کم و کاست)عمل میکنند». «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» (1).
آری،آنها چشم بر امر،و گوش بر فرمان حقّ دارند و جز به اراده و مشیت او کاری نمیکنند و این نخستین ویژگی فرشتگان است که در این خطبه به آن اشاره شده است و مقام عصمت و مصون بودن آنها را از گناه و خطا بیان میدارد و در واقع بر تمام ادّعاهای مشرکان عرب و غیر آنها که برای فرشتگان مقام ربوبیّت و الوهیّت قائل بودند،خطّ بطلان میکشد،و آنها را در حدّ بندگان مطیع و سر بر فرمان حقّ معرفی مینماید که نه آفریدگارند و نه شریک آفریدگار در امر آفرینش.
سپس به وظیفه دیگری از وظایف آنها به عنوان حاملان وحی اشاره کرده،چنین میفرماید:«(گروهی از)آنان را امین وحی خود قرار داده و به آنها برای رساندن ودایع امر و نهیش به پیامبران مأموریت داده و از تردید و شبهات مصونیّت بخشیده است به گونهای که هیچ کدام از آنها از راه رضای حقّ منحرف نمیشوند». (جعلهم اللّه فیما هنالک أهل الأمانة علی وحیه،و حمّلهم إلی المرسلین ودائغ أمره و نهیه، و عصمهم من ریب الشّبهات.فما منهم زائغ (2)عن سبیل مرضاته) .
گرچه در این عبارت رساندن پیام وحی الهی را به همه فرشتگان نسبت داده، ولی به یقین منظور از آن،گروهی از آنهاست همانگونه که قرآن مجید
میفرماید:«اللّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً» ؛خداوند از فرشتگان رسولانی(به سوی پیامبران)بر میگزیند». (1)
و خود آن حضرت در خطبه اوّل نهج البلاغه نیز به این معنا تصریح فرموده، میفرماید:«و منهم أمناء علی وحیه،و ألسنة إلی رسله؛گروهی از آنها امنای وحی خدا و زبان(گویای حق)به سوی پیامبران او هستند».و این تعبیر معمول است که کارهای مهمّی که از گروه خاصّی از یک مجموعه سر میزند،به عنوان برنامهای از همه آن مجموعه تلقّی میشود.
به هر حال،این تعبیر نشان میدهد که فرشتگان در ابلاغ وحی،نهایت دقّت و امانت را دارند بیآنکه کوچکترین کم و زیادی در آن رخ دهد.
در واقع امام علیه السّلام در دو جمله اخیر اشاره به معصوم بودن فرشتگان از خطا و گناه فرموده است؛جمله اوّل اشاره به مصونیّت از شبهه و شکّ و خطاست و جمله دوم اشاره به معصوم بودن از گناه و مخالفت فرمان خدا میباشد.
در ادامه این سخن،امام علیه السّلام ضمن چهار جمله،عنایات خداوند را نسبت به فرشتگان وحی برای انجام صحیح مأموریت دشوارشان بیان میکند.
نخست میفرماید:«آنان را از یاری خویش بهرهمند ساخته(تا وظیفه سنگین ابلاغ وحی را به خوبی انجام دهند)». (و أمدّهم بفوائد المعونة) و در دومین جمله میفرماید:«قلب آنان را با تواضع و خشوع و سکینه و آرامش قرین ساخته(تا در انجام این وظیفه خطیر گرفتار خطا نشوند)». (و أشعر قلوبهم تواضع إخبات السّکینة) . (2)
و در سومین جمله میافزاید:«و درهای سهل و آسانی را برای مدح و تمجید(و نیایش)خویش به روی آنها گشوده(تا از این طریق مصونیّت بیشتری به آنان ببخشد)». (و فتح لهم أبوابا ذللا (1)إلی تماجیده (2)) .
و در جمله چهارم میفرماید:«و چراغهای روشنی،جهت راهیابی به نشانههای توحیدش برای آنها نصب نموده است(تا در پرتو انوار الهی و درک بیشتر از حقیقت توحید برای انجام وظیفه ابلاغ وحی آمادهتر گردند)». (و نصب لهم منارا واضحة علی أعلام توحیده) .
در مجموع،در این بخش از خطبه امام علیه السّلام ضمن بر شمردن اشکال و صورتهای مختلف فرشتگان و تفاوت تواناییهای آنها،به یکی از مهمترین وظایف گروهی از آنها،یعنی ابلاغ وحی و صفات این گروه ابلاغ کننده،اشاره فرموده است.
میدانیم وحی از طرق مختلف صورت میگرفته است:گاه توسط فرشته بوده که به عنوان پیک پروردگار عمل میکرده،مانند نزول وحی بر پیامبر اسلام به وسیله جبرئیل،و گاه از طریق شنیدن امواج صوتی که به قدرت خدا در فضا ایجاد میشده، مانند نزول وحی بر موسی علیه السّلام از این طریق.در داستان معراج نیز این گونه وحی -طبق روایات-بر پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نازل شده است و گاه از طریق الهام به قلب صورت میگرفته است،همانگونه که برای پیامبر اسلام در پارهای از مواقع صورت پذیرفته است.
اکنون این سؤال پیش میآید:با توجّه به امکان وحی از طریق ایجاد امواج صوتی یا الهام به قلب،چه ضرورتی دارد که فرشتگان واسطه وحی باشند؟ در جواب این سؤال مهم میتوان گفت:نزول فرشته،دارای مزایایی است:
1-از آنجا که فرشتگان موجودات مجرّدی هستند و بشر-هر کس باشد-جنبه مادّی و جسمانی و روحانی هر دو دارد تحمّل و دریافت وحی از طریق وساطت فرشتگان برای انبیا سهلتر و آسانتر است،در حالی که از طریق مستقیم سنگین و مشکلتر است.
2-نزول فرشته،وحی را به صورت مطمئنتر در میآورد و از این گذشته رسمیّت و اهمیّت بیشتری دارد،چرا که خداوند فرشته بزرگی را مأمور ابلاغ وحی ساخته است و جالب اینکه در بعضی از روایات آمده است که به هنگام نزول بعضی از سورههای قرآن،گروهی از فرشتگان(گاه هفتاد هزار نفر)جبرئیل را همراهی میکردند تا اهمیّت موضوع بر همگان آشکارتر شود و به یقین،این مزایا در الهام به قلب،یا شنیدن امواج صوتی نیست،هر چند آنها نیز در جای خود مزایای دیگری دارند.
لم تثقلهم موصرات الآثام،و لم ترتحلهم عقب اللّیالی و الأیّام،و لم ترم الشّکوک بنوازعها،عزیمة إیمانهم،و لم تعترک الظّنون علی معاقد یقینهم، و لا قدحت قادحة الإحن فیما بینهم،و لا سلبتهم الحیرة ما لاق من معرفته بضمائرهم،و ما سکن من عظمته و هیبة جلالته فی أثناء صدورهم،و لم تطمع فیهم الوساوس فتقترع برینها علی فکرهم.
سنگینی گناهان هرگز فرشتگان را ناتوان و درمانده نساخته(چرا که آنها هرگز گناه نمیکنند.)و رفت و آمد شب و روز آنان را به سوی مرگ کوچ نداده است(تا ضعف و پیری بر آنها چیره شود.) تیرهای شک و شبهه،ایمان پر عزم آنان را هدف قرار نداده،و گمان و تردید بر پایگاه یقین آنان راه نیافته(و آنها را متزلزل نساخته است).هیچ چیز آتش کینه و حسد را در میان آنها بر نیافروخته(تا ضعف و فتوری در کار آنها راه یابد.)و هرگز حیرت و سرگردانی آنان را از معرفتی که در باطن دارند و آنچه از عظمت و هیبت و جلال الهی در درون سینههایشان نهفته است،جدا نساخته،و(سرانجام)وسوسهها در وجودشان راه نیافته،تا شک و تردید ناشی از آن بر افکارشان چیره شود.
امام علیه السّلام در این فراز،در ادامه بیان اوصاف فرشتگان-مخصوصا وصف عصمت و مصونیّت از خطا و گناه-بیاناتی در تکمیل این اوصاف،ذکر فرموده و ضمن هفت جمله کوتاه و پر معنا،تمام زوایای آن را روشن ساخته است.
نخست میفرماید:«سنگینی گناهان هرگز آنان را ناتوان و درمانده نساخته است (چرا که فرشتگان اصلا گناه نمیکنند)». (لم تثقلهم موصرات (1)الآثام) .
اشاره به اینکه معمولا گناه،انسان را در مسیر اطاعت خدا سنگین بار و ناتوان میسازد و از آنجا که آنها هرگز مرتکب گناهی نمیشوند،سبکبارند و همیشه برای اطاعت آمادهاند و اینکه بعضی از شارحان احتمال دادهاند که منظور این است گناهان مردم آنها را در کارشان دلسرد نمیسازد،بسیار بعید به نظر میرسد،چون با سایر جملههای این بخش از خطبه هماهنگی ندارد.
و در دومین جمله میفرماید:«رفت و آمد شب و روز،آنها را به سوی مرگ کوچ نداده است(تا ضعف بر آنها چیره شود،بنابر این،همواره آماده اطاعت فرمان الهی هستند)». (و لم ترتحلهم عقب (2)اللّیالی و الأیّام) .
این احتمال نیز وجود دارد که منظور،انتقال از حیات به مرگ نباشد؛بلکه انتقال از اطاعت به معصیت باشد.یعنی طول زمان هرگز آنها را خسته نمیکند و از اطاعت پروردگار دور نمیسازد.
در سومین جمله میافزاید:«تیرهای شک و تردید ایمان پر عزم آنان را هدف قرار نداده است». (و لم ترم الشّکوک بنوازعها (1)عزیمة إیمانهم) .
در جمله چهارم میافزاید:«و گمانها بر پایگاه یقین آنان راه نیافته(و آنها را متزلزل نساخته است)». (و لم تعترک (2)الظّنون علی معاقد یقینهم) .
در پنجمین جمله میفرماید:«هیچ عاملی آتش کینه و حسد را در میان آنها بر نیفروخته(تا ضعف و فتوری در کار آنها راه یابد،بنابر این،همه فرشتگان به صورت هماهنگ و بی هیچ گونه اختلافی در انجام فرمانهای الهی عمل میکنند)». (و لا قدحت قادحة الإحن (3)فیما بینهم) .
در ششمین جمله در توصیف این فرشتگان اضافه میفرماید:«هرگز حیرت و سرگردانی آنان را از معرفتی که در باطن دارند و آنچه از عظمت و هیبت و جلال الهی در درون سینههایشان نهفتهاند جدا نساخته است». (و لا سلبتهم الحیرة ما لاق من معرفته بضمائرهم،و ما سکن عن عظمته و هیبة جلالته فی أثناء صدورهم) .
این عبارت ممکن است اشاره به این باشد که ایمان و معرفت آنها نسبت به خداوند و صفات جمال و جلال او به قدری قوی است که هرگز اوهام و حیرت ناشی از آن اوهام در آن نفوذ نخواهد کرد،و چیزی از آن نخواهد
1) 1) «نوازع»جمع«نازعه»از مادّه«نزع»(بر وزن وضع)به معنای از جا بر کندن،یا کشیدن است و در عبارت بالا اشاره به تیرهاست که وقتی میخواهند آن را از کمان رها کنند،باید بند کمان را با قوّت به عقب بکشند.
2) 2) «تعترک»از مادّه«عرک»(بر وزن ارک)در اینجا به معنای ازدحام است.
3) 3) «إحن»جمع«إحنه»به معنای حسد و کینه است.
کاست؛در حالی که در انسانها چنین نیست،گاه افراد مؤمن در برابر صحنههایی قرار میگیرند که سبب حیرت و سرگردانی و تزلزل پایههای ایمان آنها میشود.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از حیرت،همان عدم دسترسی به کنه ذات و صفات او باشد که هرگز آنها را از درک اجمالی ذات و صفات باز نمیدارد و همچون پارهای از انسانها که بر اثر عدم درک کنه ذات راه تعطیل صفات را پیش گرفتهاند، نیستند.
سرانجام در هفتمین و آخرین توصیف میفرماید:«وسوسهها در وجود آنها راه پیدا نکرده،تا شک و تردید ناشی از آن،بر فکرشان چیره شود». (و لم تطمع فیهم الوساوس فتقترع (1)برینها، (2)علی فکرهم) .
آنچه از مجموعه صفات بالا استفاده میشود این است که فرشتگان وحی، کمترین اشتباه و خطا و شک و تردید و سستی و تقصیر در وجودشان راه ندارد؛بلکه امانت در وحی الهی را کاملا رعایت میکنند و از طرق روشنی که برای آنها قرار داده شده است در نخستین فرصت به انبیا ابلاغ مینمایند.
در ضمن این کلام شریف پیامی برای همه انسانها-مخصوصا مبلّغان دینی و نویسندگان اسلامی-دارد که برای ابلاغ صحیح دعوت انبیا به مردم،نهایت دقّت، امانت،ایمان،استقامت و دوری از هر گونه وسوسه و شک و تردید و حقد و حسد لازم است.
و منهم من هو فی خلق الغمام الدّلّح،و فی عظم الجبال الشّمّخ،و فی قترة الظّلام الأیهم،و منهم من قد خرقت أقدامهم تخوم الأرض السّفلی،فهی کرایات بیض قد نفذت فی مخارق الهواء،و تحتها ریح هفّافة تحبسها علی حیث انتهت من الحدود المتناهیة،قد استفرغتهم أشغال عبادته،و وصلت حقائق الإیمان بینهم و بین معرفته،و قطعهم الإیقان به إلی الوله إلیه،و لم تجاوز رغباتهم ما عنده إلی ما عند غیره.
گروهی از آنها در درون ابرهای پر آب و بر فراز کوههای عظیم و مرتفع و در پوشش تاریکیهای شدید قرار دارند و گروهی دیگر از آنها قدمهایشان تا قعر زمین پایین رفته و(قامت آنها)همچون پرچمهای سفیدی دل هوا را شکافته و در زیر آن بادهایی است که با سرعت و نظم حرکت میکند و آنها را در مرزهای معیّنی نگه میدارد؛اشتغال به عبادت پروردگار،تمام وجودشان را پر کرده است،و حقیقت ایمان میان آنان و معرفت خدا پیوند داده،و یقین به پروردگار،آنها را تا سر حدّ عشق به او پیش برده است،و به جهت علاقهای که به آنچه نزد خداست دارند به چیزی نزد غیر او نمیاندیشند.
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام بعد از شرح حال فرشتگان وحی،به شرح حال اصناف دیگری از فرشتگان الهی میپردازد و میفرماید:«گروهی از آنها در درون ابرهای پر آب و بر فراز کوههای عظیم و مرتفع و در پوشش تاریکیهای شدید قرار دارند». (و منهم من هو فی خلق الغمام الدّلّح، (1)و فی عظام الجبال الشّمّخ، (2)و فی قترة (3)الظّلام الأیهم (4)) .
«دلّح»جمع«دالح»به معنای ابرهای پر آب است و«شمّخ»جمع«شامخ»به معنای مرتفع و«قتره»در اینجا به معنای خفا،و مخفیگاه و«أیهم»به معنای شبهای فوق العاده تاریک است و به نظر میرسد که منظور امام علیه السّلام اشاره به فرشتگانی است که مأمور بر ابرهای بارانزا و کوههای بلند و تاریکیها هستند که هر کدام در تدبیر این جهان-به فرمان پروردگار-سهمی دارند همانها که قرآن مجید در آیه 5 سوره«نازعات»به عنوان «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً» از آنان تعبیر کرده است.
این احتمال نیز داده شده که:این گروه از فرشتگان نقشی در آفرینش آن ابرها و کوهها و تاریکیها دارند و در هر صورت مأموریت آنها یک
1) 1) «دلّح»جمع«دالح»از مادّه«دلوح»به معنای ابرهای پر باران است؛گویی به خاطر سنگینی،آهسته حرکت میکنند.(زیرا ریشه اصلی این لغت،به معنای آهسته حرکت کردن و گامهای کوتاه برداشتن است).
2) 2) «شمّخ»جمع«شامخ»از مادّه«شموخ»به معنای بلند و مرتفع شدن است و به همین مناسبت کوههای مرتفع را شامخ میگویند.
3) 3) «قتره»به معنای تنگی و ضیق و انضمام چیزی به چیزی است و از آنجا که تاریکی شدید چنین است که گویی بخشهای تاریکی روی هم متراکم شده است،این واژه درباره آن در جمله بالا بکار رفته است.
4) 4) «أیهم»در اصل به معنای شخص دیوانه و ناقص العقل است و به بیابانی که آب و آبادانی ندارد و به شبی که ستاره در آن دیده نمیشود،نیز اطلاق میگردد و منظور از«ألظّلام الأیهم»در جمله بالا تاریکی شدید است.
مأموریت تکوینی است.بر خلاف گروه فرشتگان وحی،که مأموریت تشریعی دارند.
سپس به معرّفی گروه دیگری از فرشتگان پرداخته،چنین میفرماید:«گروهی دیگر از آنها قدمهایشان تا قعر زمین پایین رفته و(قامت آنها)همچون پرچمهای سفیدی دل هوا را شکافته و در زیر آن بادهایی است که با سرعت و نظم حرکت میکند و آنها را در مرزهای معیّنی نگه میدارد». (و منهم من قد خرقت أقدامهم تخوم (1)الأرض السّفلی،فهی کرایات بیض قد نفذت فی مخارق (2)الهواء،و تحتها ریح هفّافة، (3)تحبسها علی حیث انتهت من الحدود المتناهیة) .
تعبیر بالا شبیه چیزی است که در«خطبه اوّل»نهج البلاغه آمده که میفرماید:
«و منهم الثّابتة فی الأرضین السّفلی أقدامهم،و المارقة من السّماء العلیا أعنآقهم؛ گروهی از آنها(به قدری عظیم هستند که)پاهایشان در طبقات پایین زمین ثابت و گردنهایشان از آسمان بالا گذشته است».
بدیهی است این تعبیرات،اشارات و کنایاتی است نسبت به این گروه از فرشتگان بلند پایه و والا مقام که ما تنها شبحی از آن را درک میکنیم؛چرا که اطلاع زیادی از آفرینش آنها نداریم.تنها برای شخصی مانند علی علیه
1) 1) «تخوم»جمع«تخم»(بر وزن شخم و تخت هر دو آمده)،در اصل به معنای حدّ است و در اینجا«تخوم الأرض»به معنای اعماق زمین است.
2) 2) «مخارق»جمع«مخرق»از مادّه«خرق»(بر وزن خلق)به معنای پاره کردن و شکاف دادن و سوراخ نمودن است و مخارق هوا به معنای شکافهایی است که در میان طبقات هوا به وجود میآید.
3) 3) «هفّافه»از مادّه«هفّ»(بر وزن صفّ)به معنای سرعت در سیر است و«ریح هفّافه»به بادهایی گفته میشود که با سرعت در حرکت است.و گاه گفتهاند:«هفّافه»به معنای پاکیزه و ساکن است،ولی این معنا چندان تناسبی با عبارت بالا ندارد و بعید نیست هر دو معنا را در یک مفهوم بتوان ادغام کرد و گفت:منظور بادهای سریعی است که به صورت منظّم در جریان است.
السّلام و سایر معصومان علیهم السّلام که حجابهای جهان غیبت بر دیده آنان نیفتاده،درک حقیقت این تعبیرات به طور کامل ممکن است و ما باید به همین علم اجمالی خود در این زمینه قناعت کنیم.
در ادامه این سخن،ضمن چهار جمله،توصیف کاملی از وضع این فرشتگان بزرگ و والاقدر میکند.میفرماید:«اشتغال به عبادت پروردگار،تمام وجود آنها را پر کرده و حقیقت ایمان،میان آنان و معرفت او پیوند داده و یقین به پروردگار آنها را تا سر حدّ عشق به او پیش برده و(به همین دلیل)به خاطر علاقهای که به آنچه نزد خداست دارند به چیزی که نزد غیر اوست نمیاندیشند».
(قد استفرغتهم أشغال عبادته،و وصلت حقائق الإیمان بینهم و بین معرفته،و قطعهم الإیقان به إلی الوله (1)إلیه،و لم تجاوز رغباتهم ما عنده إلی ما عند غیره) .
این تعبیرات چهارگانه به یقین با یکدیگر در ارتباطند؛اشتغال به عبادت پروردگار،سبب تقویت ایمان هر چه بیشتر میشود و قوّت ایمان،سرانجام به عشق منتهی میگردد و هنگامی که عشق او وجود انسان،یا فرشته را پر کند،به غیر او نمیاندیشد و جز آنچه نزد اوست نمیطلبد.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله چنین نقل میکند:
«أفضل النّاس من عشق العبادة فعانقها،و أحبّها بقلبه،و باشرها بجسده،و تفرّغ لها؛ فهو لا یبالی علی ما أصبح من الدّنیا علی عسر،أم علی یسر؛برترین مردم کسی است که عاشق عبادت و بندگی باشد و آن را در آغوش گیرد و با قلبش آن را دوست داشته باشد و با تمام جسد آن را
1) 1) «وله»به معنای متحیّر شدن از شدّت اندوه است تا آنجا که گاه بی قرار شود و عقل را از دست بدهد؛ سپس به عشقهای سوزانی که آرامش و قرار از انسان میگیرند نیز،اطلاق شده است.
لمس کند و یکباره به آن پردازد؛چنین کسی اعتنایی به وضع دنیای خود ندارد که آیا در زحمت است یا راحت». (1)
ناگفته پیداست که نه عبادت فرشتگان آنها را از مأموریتهایشان در تدبیر جهان -به امر خدا-باز میدارد و نه عبادت اولیاء اللّه آنها را از تدبیر دین و دنیا و وظائف فردی و اجتماعی مانع میشود.چرا که آنها همه اینها را به عشق او بجا میآورند و در مسیر اطاعت فرمان اوست.
1) 2) کافی،جلد دوم،صفحه 83،باب العباده،حدیث 3.
قد ذاقوا حلاوة معرفته،و شربوا بالکأس الرّویّة من محبّته،و تمکّنت من سویداء قلوبهم و شیجة خیفته،فحنوا بطول الطّاعة اعتدال ظهورهم، و لم ینفذ طول الرّغبة إلیه مادّة تضرّعهم،و لا أطلق عنهم عظیم الزّلفة ربق خشوعهم،و لم یتولّهم الإعجاب فیستکثروا ما سلف منهم و لا ترکت لهم استکانة الإجلال نصیبا فی تعظیم حسناتهم،و لم تجر الفترات فیهم علی طول دؤبهم،و لم تغض رغباتهم فیخالفوا عن رجاء ربّهم،و لم تجفّ لطول المناجاة أسلات ألسنتهم،و لا ملکتهم الأشغال فتنقطع بهمس الجؤار،إلیه أصواتهم،و لم تختلف فی مقاوم الطّاعة مناکبهم،و لم یثنوا إلی راحة التّقصیر فی أمره رقابهم،و لا تعدو علی عزیمة جدّهم بلادة الغفلات،و لا تنتضل فی هممهم خدائع الشّهوات.
آنها شیرینی معرفت خدا را چشیده و از جام محبتّش سیراب شدهاند،و(در عین حال)خوف او در اعماق جانشان جایگزین شده است؛قامتشان از کثرت اطاعت خم شده و رغبت فراوان آنها به عبادت پروردگار،هرگز حال تضرّع و نشاط عبادت را در آنها از بین نبرده،و مقام برجسته آنان طوق خشوع را از گردنشان باز نکرده است؛خودبینی و عجب آنها را فرا نگرفته،تا اعمال گذشته خود را بسیار بشمرند،خضوع و کوچکی در برابر ذات با عظمتش،جایی برای بزرگ شمردن حسنات برای آنان باقی نگذارده است و با اینکه پیوسته مشغول عبادتند فتور و سستی به آنها دست نمیدهد و ادامه
این کار از رغبتشان نمیکاهد،تا از امید به پروردگار خود روی برتابند.مناجاتهای طولانی زبان آنان را خشک و ناتوان نساخته و اشتغال به غیر خداوند،آنها را تحت سلطه خود نیاورده،تا ندای بلند آنان را(در مقام تضرّع و تسبیح)کوتاه سازد،در مقام اطاعت و بندگی همچنان دوش به دوش ایستادهاند؛و راحت طلبی،آنان را به کوتاهی در انجام فرمانش وا نداشته و کودنی غفلتها بر تلاش و عزم راسخ آنها چیره نگردیده،و تیرهای فریب شهوات، همّتهای آنها را هدف قرار نداده است!.
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام به شرح بیشتری از صفات فرشتگان و مقام معرفت و عشق آنان به پروردگار و مراتب عبادت و خشوع و خضوع آنها میپردازد و در واقع به طور عمده به سه وصف از اوصاف آنها که به شکلهای مختلف و تعبیرات بسیار زیبا بیان شده،اشاره میکند:نخست مقام والای معرفت فرشتگان است که گویی همواره مست معارف و عشق و محبّت او هستند؛و سپس اطاعت مستمر که زاییده این معرفت است؛و سرانجام عدم ملال و کلال و خستگی و دلسردی و عجب در استمرار این اطاعت همیشگی.
آری!آنها کانونی هستند از علم و معرفت و عشق و محبّت،و سرمشقی از عبادت و اطاعت مستمر و خستگی ناپذیر.
گویی امام علیه السّلام با این سخنان مردم را به پیوستن به آنان و سرمشق گرفتن از آنها دعوت میکند که چگونه راه و رسم معرفت و حضور و خلوص و بندگی مستمر را در پیش گیرند.
میفرماید:«آنها شیرینی معرفتش را چشیده و از جام محبّتش سیراب شدهاند، و(در عین حال)خوف او در اعماق جانشان جایگزین شده است». (قد ذاقوا حلاوة معرفته،و شربوا بالکأس الرّویّة (1)من محبّته،و تمکّنت من سویداء (2)قلوبهم وشیجة (3)خیفته) .
تعبیر به:«چشیدن شیرینی معرفت و سیراب شدن از جام سرشار محبت»نشان میدهد که معرفت و عشق پروردگار را با تمام وجود خود درک کردهاند و در اعماق هستی آنها نفوذ کرده؛و تعبیر به«تمکّنت...»نشان میدهد که خوف پروردگار نیز در اعماق دلهای آنها ریشه دوانده و این خوف و رجا تمام نیروهایشان را در مسیر اطاعت پروردگار به کار انداخته است؛چرا که محبّت و امیدواری بیخوف،انسان را به غفلت و غرور وامیدارد و خوف بدون امیدواری و محبّت،او را به ناامیدی و یأس و سکون میکشاند.
به همین دلیل،به دنبال این اوصاف میفرماید:«لذا قامتشان از کثرت اطاعت و عبادت خم شده است».( فحنوا (4)بطول الطّاعة اعتدال ظهورهم) .
اشاره به اینکه آنها دائما در برابر پروردگار کمال خضوع و تسلیم را دارند.
1) 1) «رویّه»از مادّه«ریّ»(بر وزن طیّ)به معنای سیراب شدن است و«کأس رویّه»کنایه از ظرف پری است که شخص را کاملا سیراب میکند.
2) 2) «سویداء»تصغیر«سوداء»به معنای سیاهی است و«سویداء»اشاره به نقطه کوچکی در قلب است که به اعتقاد گذشتگان،مرکز قلب را تشکیل میداد.
3) 3) «وشیجه»از مادّه«وشج»(بر وزن پشم)به معنای به هم پیچیدن و مشبّک شدن آمده است و طنابی را که به هم میپیچند و به صورت تور در میآورند«وشیج»میگویند و به ریشههای درختان و مانند آن که درهم پیچیده است«وشیجه»گفته میشود در جمله بالا اشاره به خوف خداست که به دلهای فرشتگان میپیچد و آن را احاطه میکند.
4) 4) «حنوا»از مادّه«حنو»(بر وزن حذف)به معنای پیچیدن و منحنی کردن است.
«ولی با این حال،رغبت فراوان آنها به عبادت او،حال تضرّع و نشاط آنها را از بین نبرده است(و هرگز ملال و کلالی به آنها دست نمیدهد)». (و لم ینفد طول الرّغبة إلیه مادّة تضرّعهم).
نه همچون افراد بیمعرفت و تهی از عشق و محبّت و خوف و رجاء،که با اندک عبادتی خسته و دلسرد و بیمیل و رغبت میشوند! سپس در ادامه این سخن به نکته مهم دیگری پرداخته،میفرماید:«مقام برجسته آنان(نزد پروردگار)طوق خشوع را از گردنشان باز نکرده و خودبینی و عجب،آنها را فرا نگرفته است،تا اعمال گذشته خود را بسیار بشمرند!(و در خود فرو روند)و خضوع و کوچکی در برابر ذات با عظمتش،جائی برای بزرگ شمردن حسنات خود باقی نگذارده است».
(و لا أطلق عنهم عظیم الزّلفة (1)ربق (2)خشوعهم،و لم یتولّهم الإعجاب فیستکثروا ما سلف منهم و لا ترکت لهم استکانة (3)الإجلال نصیبا فی تعظیم حسناتهم) .
نکته لطیفی که در این سخن نهفته شده است و بعضی از شارحان نهج البلاغه به آن اشاره کردهاند این است که آنهایی که به سلاطین و شاهان و شخصیتهای انسانی -که ظاهرا بزرگ و با عظمتند-نزدیک میشوند به زودی در مییابند که آنها هر قدر ظاهرا بزرگ و قدرتمند باشند،قدرتشان محدود و پایان پذیر است و نزدیکان آنها میتوانند روزی
1) 1) «زلفه»از مادّه«زلف»(بر وزن ضعف)به معنای نزدیک شدن است و«زلفه»و«زلفی»به معنای مقام و منزلت و قرب است.
2) 2) «ربق»جمع«ربقه»به معنای طنابی است که در آن حلقههایی وجود دارد که حیوانات را با آن میبندند. سپس به رابطه محکم چیزی با چیز دیگر اطلاق شده و در جمله بالا به همین معنا آمده است.
3) 3) «استکانه»از مادّه«سکون»است و در این گونه موارد به معنای خضوع و تواضع میآید.(بعضی آن را از باب افتعال و از مادّه«سکون»میدانند و بعضی از باب استفعال از مادّه کون؛که آن هم به معنای قرار کردن در مکانی توأم با خضوع و خشوع است).
به همان قدرت یا بیش از آن برسند.همین معنا سبب میشود که از خضوع و تواضع و طاعت آنها به سرعت کاسته شود و اگر در ظاهر مجبور به تعظیم باشند،در باطن عظمتی برای آنها قائل نیستند.
ولی فرشتگان هر قدر در مسیر قرب پروردگار پیش میروند جلوههای تازهای از عظمت بیپایان او را میبینند و از اوصاف جمال و جلالش چهرههای جدیدی مینگرند؛به همین دلیل،روز به روز بر عشق و خضوع و خشوع آنها افزوده میشود و جایی برای اعجاب و بزرگ شمردن حسنات توسّط آنان باقی نمیگذارد،بلکه همواره خود را در این راه مقصّرتر میبینند.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن،از این حقیقت پرده بر میدارد که فرشتگان الهی هرگز از عبادت پروردگار خسته نمیشوند و سستی در آنها راه نمییابد و هیچ مانعی آنان را از ادامه این راه باز نمیدارد،بلکه همواره با شوق و شعف و با عشق و اراده و تصمیم به کار خویش ادامه میدهند؛همان گونه که انسانها از تنفّس کردن و استفاده از هوای آزاد در تمام عمرشان-اگر هزاران سال هم ادامه یابد-خسته نخواهند شد.در بیان این مطلب،امام علیه السّلام هشت جمله زیبا بیان فرموده که این مسأله را از زوایای مختلف مورد توجّه قرار میدهد.
نخست میفرماید:«با آن که پیوسته مشغول عبادتند فتور و سستی به آنها دست نمیدهد.» (و لم تجر الفترات فیهم علی طول دؤبهم) . (1)
همان گونه که قرآن مجید در توصیف فرشتگان میفرماید:« «یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ» ؛پیوسته در طول شب و روز تسبیح خدا میگویند و فتور و سستی به آنها دست نمیدهد.» (2)
در جمله دوم میفرماید:«و(ادامه این کار)از رغبتشان نکاسته تا از امید به پروردگار خود روی برتابند». (و لم تغض (1)رغباتهم فیخالفوا عن رجاء ربّهم) .
چرا که شوق و عشق آنها به کمال،دائمی است و علم آنها به عظمت پروردگار همواره رو به افزایش است.بنابر این،دلیلی ندارد که از عبادت او غافل شوند،یا از امید آنان چیزی کاسته گردد.
در سومین جمله میافزاید:«مناجاتهای طولانی،زبان آنان را خشک و ناتوان نساخته». (و لم تجفّ لطول المناجاة أسلات (2)ألسنتهم) .
البتّه فرشتگان،دهان و زبانی همچون ما ندارند که بر اثر کثرت ذکر و مناجات، رطوبت آن کم شود و به خشکی گراید؛بلکه این تعبیر کنایه لطیفی است از عدم ضعف و سستی و خستگی آنها در مقام تسبیح و نیایش پروردگار! در چهارمین جمله میفرماید:«اشتغال به غیر خداوند آنها را تحت سلطه خود نیاورده،تا ندای بلند آنان را(در مقام تضرّع و تسبیح)کوتاه سازد!» (و لا ملکتهم الأشغال فتنقطع بهمس (3)الجؤار، (4)إلیه أصواتهم) .
در حقیقت آنها جز عبادت و اطاعت و بندگی کار دیگری ندارند و این کار جزو ذات،وجود و عشق و ایمان آنها است و هرگز چنین امری
1) 3) «تغض»از مادّه«غیض»به معنای کم شدن و فروکش کردن چیزی است و در جمله بالا اشاره«لم تغض»به فروکش نکردن علاقه فرشتگان در امر اطاعت و عبادت پروردگار است.
2) 1) «أسلات»جمع«أسله»به معنای نوک زبان است و در جمله بالا در مورد کسی گفته میشود که از ادامه ذکر یا بیان چیزی خسته نمیشود و زبانش خشک نمیگردد.
3) 2) «همس»(بر وزن لمس)به گفته«راغب»در«مفردات»به معنای صدای آهسته و پنهان است.
4) 3) «جؤار»به معنای صدای بلند است و در جمله بالا اشاره به این است که صدای فرشتگان بر اثر ادامه مناجات پروردگار هرگز به خاموشی نمیگراید.
نمیتواند خستگی و ملال بیافریند!همان گونه که یک قلب سالم از ادامه کار به مدّت هفتاد سال نیز احساس خستگی نمیکند و افراد سالم،اصلا وجود قلب را در درون سینه خود احساس نمیکنند.
در پنجمین جمله میافزاید:«و در مقام عبادت و بندگی،همچنان دوش به دوش ایستادهاند». (و لم تختلف فی مقاوم (1)الطّاعة مناکبهم) .
در ششمین جمله میفرماید:«راحت طلبی،آنان را به کوتاهی در انجام فرمانش وانداشته». (و لم یثنوا (2)إلی راحة التّقصیر فی أمره رقابهم) .
همچنان گردنها را برافراشته و آماده اطاعت فرمانند.
و بالاخره در هفتمین و هشتمین جمله چنین میفرماید:«کودنی غفلتها بر تلاش و عزم راسخ آنها چیره نمیشود و تیرهای فریب شهوات،همتهای آنها را هدف قرار نمیدهد». (و لا تعدو علی عزیمة جدّهم بلادة الغفلات،و لا تنتضل (3)فی هممهم خدائع الشّهوات) .
اساسا وجود آنها کانون شهوت و غفلت نیست که گرفتار این سرنوشت خطرناک شوند و ایمان و عشقشان به پروردگار آنقدر قوی و نیرومند است که هرگز در طریق طاعت،خسته نمیشوند.
1) 4) «مقاوم»؛شارحان نهج البلاغه غالبا«مقاوم»را جمع«مقام»گرفتهاند که در اینجا به معنای صفوف است. هر چند در منابع لغت چنین جمعی را نیافتیم.
2) 1) «یثنوا»از مادّه«ثنی»(بر وزن سنگ)به معنای تا کردن و دولا کردن است و اگر به مدح کردن،ثنا خوانی گفته میشود به خاطر آن است که صفات برجسته کسی را یکی بعد از دیگری میشمرند.
3) 2) «تنتضل»از مادّه«نضال»به معنای تیر انداختن است.
در یک جمع بندی کوتاه،هدف امام علیه السّلام این است که حال فرشتگان الهی را در طریق طاعت و بندگی مشخّص کند و با تعبیراتی آمیخته با کنایات و تشبیهاتی توأم با انواع تعبیرات زیبا و دقیق،ابعاد این موضوع را نشان دهد و در واقع درسی برای همه انسانها باشد که اگر انسان به مقام قرب الهی راه یابد و حلاوت معرفت او را با ذائقه جان بچشد و از جام عشق او سیراب گردد هرگز در مسیر بندگی و طاعت پروردگار،احساس خستگی نمیکند بلکه هر چه پیشتر میرود جدّیتر و مصمّمتر میشود و شتاب بیشتری به خود میگیرد.به گفته شاعر:
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذّت شرب مدام ما!
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شده به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما!
در حالات پیشوایان بزرگ و رهبران طریق هدایت نیز،نکتههایی میبینیم که به خوبی نشان میدهد که انسانها نیز میتوانند در این جهات همانند فرشتگان باشند،بلکه بر آنها پیشی گیرند!چرا که اگر فرشتگان دارای چنین صفاتی هستند از شهوت و غفلت و هوا و هوسهای نفسانی دورند؛اگر انسان چنین گردد به یقین بر آنها برتری دارد.
درباره امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السّلام میخوانیم چهل سال چنان شب زنده دار بود که نماز صبح را با وضوی نماز مغرب به جا میآورد:«إنّه علیه السّلام صلّی أربعین سنة صلاة الصّبح بوضوء المغرب». (1)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السّلام میخوانیم که درباره عبادات امام علی علیه السّلام فرمود:«ما أطاق أحد عمله و إن کان علیّ بن الحسین لینظر فی الکتاب من کتب علیّ فیضرب به الأرض و یقول من یطیق هذا؟؛هیچ کس توانایی انجام عبادات علی علیه السّلام را ندارد(پدرم)علیّ بن الحسین علیه
1) 1) روضة المتقین،جلد 13،صفحه 264.
السّلام در بعضی از کتابهای علی علیه السّلام(که شرح عبادات او در آن بود)نظر میکرد و ناگهان کتاب را بر زمین میگذاشت و میفرمود چه کس توان چنین عبادتی دارد؟!». (1)
1) 2) موسوعة الامام علی بن ابی طالب،جلد 9،صفحه 202.همین معنا با شرح بیشتری در بحار الانوار،جلد 46،صفحه 75 آمده است.
قد اتّخذوا ذا العرش ذخیرة لیوم فاقتهم،و یمّموه عند انقطاع الخلق إلی المخلوقین برغبتهم،لا یقطعون أمد غایة عبادته و لا یرجع بهم الاستهتار بلزوم طاعته،إلاّ إلی موادّ من قلوبهم غیر منقطعة من رجائه و مخافته،لم تنقطع أسباب الشّفقة منهم،فینوا فی جدّهم،و لم تاسرهم الأطماع فیؤثروا و شیک السّعی علی اجتهادهم.لم یستعظموا مآ مضی من أعمالهم،و لو استعظموا ذلک لنسخ الرّجاء منهم شفقات و جلهم،و لم یختلفوا فی ربّهم باستحواذ الشّیطان علیهم.و لم یفرّقهم سوء التّقاطع، و لا تولاّهم غلّ التّحاسد،و لا تشعّبتهم مصارف الرّیب،و لا اقتسمتهم أخیاف الهمم،فهم أسراء إیمان لم یفکّهم من ربقته زیغ و لا عدول و لا ونی و لا فتور،و لیس فی أطباق السّماء موضع إهاب إلاّ و علیه ملک ساجد،أو ساع حافد،یزدادون علی طول الطّاعة بربّهم علما،و تزداد عزّة ربّهم فی قلوبهم عظما.
آنها(فرشتگان عشق به)خداوندی را که صاحب عرش است ذخیره روز بینوایی خود قرار داده و در آن هنگام که دیگران به مخلوقات میاندیشند آنها تمام توجّه خود را به خالق معطوف ساختهاند.آنها هیچ گاه عبادت او را پایان نمیدهند(چرا که)علاقه آنها به لزوم عبادت پروردگار از رجا و خوف او-که هرگز از دل آنها برکنده نمیشود-سرچشمه میگیرد،و هرگز اسباب خوف پروردگار از آنها قطع نشده تا در تلاش و کوشش خود
سستی کند و طمعها آنها را اسیر چنگال خود نساخته تا سرعت سعی(در امور دنیا)را بر کوشش خود(در کار آخرت و طاعت پروردگار)مقدّم دارند.آنها اعمال گذشته خود را بزرگ نشمرده که اگر بزرگ میشمردند امیدواری (بیش از حدّ)خوفشان را از بین میبرد،آنها درباره پروردگارشان هرگز بر اثر وسوسههای شیاطین گرفتار اختلاف نشده،و برخوردهای بد،آنان را از هم جدا نساخته و حسادتهای درونی،آنان را از هم دور ننموده است،عوامل شک و تردید، آنها را پراکنده نکرده،و افکار متفرقه،جمع آنها را از هم جدا نساخته است،آنها همیشه پای بند ایمانی هستند که هرگز طوق آن را به سبب شک و تردید،و عدول از حق،و سستی و خستگی،از گردن خویش بر نمیدارند،در تمام آسمانها به قدر جای پوست حیوانی نتوان یافت که فرشتهای در آنجا به سجده نیفتاده باشد،یا ملکی تلاشگر و سریع و چابک مشغول به کار نباشد،فرشتگانی که طاعت فراوان پیوسته،بر یقین و معرفتشان نسبت به پروردگار میافزاید و عزت خداوند را در قلوبشان فزونی میبخشد!
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به سراغ اوصاف دیگری از فرشتگان میرود(و گویی به آدمیان توصیه میکند که اگر میخواهید به شکل فرشتگان در آیید و راه قرب الی اللّه را ادامه دهید باید این اوصاف را برای خود فراهم سازید.)نخست به مقام توحید افعالی آنها و توجّه خاصّ آنان به خداوند یکتا و صرف نظر کردن از غیر او اشاره کرده میفرماید،:
«آنها(عشق به)خداوندی را که صاحب عرش است،ذخیره روز بینوایی خود قرار داده،و در آن هنگام که خلق به مخلوقات میاندیشند
آنها تمام توجّه خود را متوجّه خالق ساختهاند». (قد اتّخذوا ذا العرش ذخیرة لیوم فاقتهم،و یمّموه (1)عند انقطاع الخلق إلی المخلوقین برغبتهم) .
«ذالعرش»یکی از اوصاف خداست که دلالت بر نهایت عظمت ذات او دارد؛ چرا که عرش برترین موجود جهان خلقت است و این وصف از آیه شریفه «ذُو الْعَرْشِ یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِیُنْذِرَ یَوْمَ التَّلاقِ» ؛او صاحب عرش است و روح(مقدّس)را به فرمانش بر هر کس از بندگانش که بخواهد القا میکند تا همه را از روز ملاقات(روز رستاخیز)بیم دهد». (2)
آری،آنها جز به خدا دل نبستهاند و جز او را مبدء خیر و برکت و نجات،در این عالم نمیشناسند و انسانهای با ایمان تا همین طریق را در مسیر معرفة اللّه نپویند به جایی نمیرسند.
تعبیر به«ذخیرة لیوم فاقتهم»نشان میدهد که فرشتگان نیز در روز قیامت حساب و کتاب و پاداش و جزایی دارند.
سپس میافزاید:«آنها هیچگاه عبادت او را پایان نمیدهند(چرا که)علاقه آنها به لزوم عبادت پروردگار،از رجاء و خوف روز افزون او-که هرگز از دل آنها برکنده نمیشود-سرچشمه میگیرد». (لا یقطعون أمد غایة عبادته و لا یرجع بهم الإستهتار (3)بلزوم طاعته،إلاّ إلی موادّ (4)من قلوبهم غیر منقطعة من رجائه و مخافته) .
1) 1) «یمّموا»از مادّه«یمّ»به معنای قصد کردن چیزی است و«تیمّم»را از این رو«تیمّم»میگویند که انسان قصد میکند دست خود را بر خاک زند و بر پیشانی و پشت دستها بمالد.
2) 2) سوره غافر،آیه 15.
3) 3) «استهتار»مصدر است و به معنای بیمبالاتی و حرص بر انجام کار خلافی است و ریشه اصلی آن«هتر» (بر وزن ستر)به معنای حماقت و جهل است.
4) 4) «موادّ»جمع«مادّه»در اصل از«مدّ»به معنای گسترش و افزایش گرفته شده؛بنابر این،موادّ به معنای فزونیها و افزایشهاست.
آری،آنها انگیزههای اطاعت و بندگی را از سرچشمهای میگیرند که فناناپذیر است و آن سرچشمه،همان خوف و رجاء در برابر پروردگار است که نتیجه معرفت و شناخت آنها نسبت به خداست؛این عرفان ابدی و آن خوف و رجاء جاودانه،همواره آنها را در این مسیر به راه میاندازد.
لذا در جمله بعد تأکید میکند که:«هرگز اسباب خوف پروردگار،از آنها قطع نشده تا در تلاش و کوشش خود سستی کنند» (لم تنقطع أسباب الشّفقة منهم، فینوا (1)فی جدّهم) .
سپس این سخن را با جمله دیگری تکمیل میفرماید و آن اینکه:«طمعها آنها را اسیر چنگال خود نکرده،تا سرعت سعی(در امور دنیا)را بر کوشش خود(در کار آخرت و طاعت پروردگار)مقدّم دارند». (و لم تأسرهم الأطماع فیؤثروا وشیک (2)السّعی علی اجتهادهم) .
آری،آنچه انسان را در طریق بندگی حق سست میکند اسارت در چنگال هوسها و طمعهاست که نیروهای خلاّق را به خود جذب کرده و از اطاعت خدا دور میسازد.
در توصیفی دیگر درباره فرشتگان میفرماید:«آنها اعمال گذشته خود را بزرگ نشمردهاند که اگر بزرگ میشمردند امیدواری(بیش از حدّ)آنها خوفشان را از بین میبرد».
(لم یستعظموا ما مضی من أعمالهم،و لو استعظموا ذلک لنسخ الرّجاء منهم شفقات وجلهم) .
این،درس دیگری است برای همه انسانها تا همیشه اعمال خویش را در پیشگاه خدا کوچک بشمرند،که اگر بزرگ بشمرند سبب دلبستگی و امیدواری به آن میشود و آنان را در اعمال آینده،سست میسازد و خوف از خدا را-که یکی از عوامل مهمّ حرکت به سوی کمال است-از میان میبرد.گذشته از این،ما چه هستیم که اعمال ما چیزی باشد که لایق درگاه او باشد.
در بعضی از صفات گذشته سخن از عدم اعجاب ملائکه نسبت به خود و اعمال خویش بود و در اینجا سخن از تأثیر اعجاب در غلبه یافتن رجا بر خوف است که رهروان راه حق را از راه باز میدارد!چرا که طبیعی است هرگاه کسی اعمال خود را در پیشگاه خدا بزرگ بشمرد،حالت طلبکاری در خود احساس میکند و شخصی که خود را طلبکار میداند اعمالی را که انجام داده کافی میشمرد و از پیمودن راه تکامل باز میماند.
سپس در ادامه این اوصاف به بخش مهمّ دیگری از اوصاف فرشتگان میپردازد که انسانها سخت به آن نیازمندند و آن عدم اختلاف آنها با یکدیگر در مورد پروردگار است و از آنجا که اختلاف گاهی بر اثر وسوسههای شیطانی است و گاه ناشی از رذایل اخلاقی درونی،امام علیه السّلام آن را به صورت پنج توصیف درباره فرشتگان بیان میفرماید:
نخست به عوامل برونی اشاره کرده،میفرماید:«آنها درباره پروردگارشان هرگز بر اثر وسوسههای شیاطین گرفتار اختلافی نشدهاند». (و لم یختلفوا فی ربّهم باستحواذ الشّیطان علیهم) .
این سخن پیام روشنی برای همه انسانها دارد که سرچشمه اختلاف ادیان و مذاهب پیش از هر چیز،وسوسههای شیطان است!چرا که اختلاف-به
خصوص اگر عقیدتی باشد-سرچشمه انواع جنگها و جدالها و نابسامانیها خواهد بود و سرنوشت و سعادت انسان را تباه میکند.
در توصیفات بعدی،اشاره به عوامل درونی و رذایل اخلاقی که سبب اختلاف میگردد فرموده،میافزاید:«برخوردهای بد،آنان را از هم جدا نساخته.و حسادتهای درونی آنان را از هم دور ننموده؛و عوامل شکّ و تردید،آنها را پراکنده نکرده؛و افکار متفّرقه،جمع آنها را تقسیم ننموده است». (و لم یفرّقهم سوء التّقاطع،و لا تولاّهم غلّ التّحاسد،و لا تشعّبتهم مصارف الرّیب،و لا اقتسمتهم أخیاف (1)الهمم) .
بیشک قسمت عمده عوامل اختلاف با دقّت در این سخن کوتاه تبیین شده است:
اگر افراد نسبت به یکدیگر برخورد خوب و مؤدّبانه داشته باشند و با سخنان محبّتآمیز با هم برخورد کنند،جلو بسیاری از اختلافات که ناشی از سوء برخوردهاست،گرفته میشود و اگر نسبت به یکدیگر در درون دل حسد نپرورانند، عامل مهم دیگری ریشهکن میشود و اگر شک و تردیدها را در مسائل مختلف از خود دور سازند و با علم و آگاهی از مسائلی که پیرامون آنها میگذرد،گام بردارند،به یقین اختلافات کمتر میشود.
و اگر اختلاف اندیشهها و تفاوت ذوقها و سلیقهها را تحمّل کنند باز هم جداییها کاهش مییابد؛چرا که خداوند انسانها را گوناگون آفریده و اگر هر کدام بخواهند سلیقه خود را بر دیگری تحمیل کنند-به یقین-حتّی دو نفر هم نمیتواند با هم زندگی مشترک و بیدغدغهای داشته باشند.
1) 1) «أخیاف»از مادّه«خیف»،(بر وزن هدف)به معنای کسی است که رنگ چشمهای او با هم متفاوت باشد،یکی آبی و دیگری مشکی؛سپس به هر گونه اختلاف و تفاوت اطلاق شده است.
درست است که فرشتگان دارای شهواتی که ویژه آدمیان است،نیستند،و بسیاری از عوامل گناه در آنها وجود ندارد،ولی به هر حال دارای اختیار و عقل و شعور و حبّ ذاتند و قدرت بر عصیان و نافرمانی دارند؛ولی عرفان آنها نسبت به پروردگار مانع از گناه میگردد؛چرا که هرگاه گناه و عصیان بر آنها غیر ممکن بود،در خور این همه مدح و تمجید و الگو شدن برای انسانها نبودند!بنابر این،اگر انسانها نیز به آن پایه از کمال و معرفت برسند،میتوانند خود را در برابر عوامل گناه و شهوات،مهار کنند.
در پایان این سخن،در یک نتیجهگیری فشرده و گویا میفرماید:«آنها پای بند ایمانی هستند که هرگز طوق آن را به سبب شک و تردید،عدول از حق،و سستی و خستگی از گردن خویش بر نمیدارند!» (فهم أسراء إیمان لم یفکّهم من ربقته زیغ (1)و لا عدول و لا ونی (2)و لا فتور) .
تعبیر به«أسراء»(اسیران)و تعبیر به«ربقه»(طنابی که حلقههای متعدّد دارد) اشاره به التزام و پای بندی محکم آنها به ایمان است؛چنان در دریای معرفت پروردگار فرو رفتهاند و تسلیم در برابر ذات پاک او هستند که گویی گردنهایشان را محکم با طناب ایمان بستهاند و هیچ عاملی نمیتواند این طوق و طناب را از گردن آنها بردارد و اگر انسانها نیز همین گونه تسلیم فرمان حق و پای بند به ایمان باشند،هرگز عوامل گناه به وجود آنها راه نمییابد.
امام علیه السّلام در پایان این بخش به نکته دیگری پرداخته،از کثرت وجود فرشتگان و عظمت معرفت آنان سخن میگوید و سخن خود را در شرح اوصاف آنها به همین جا پایان میدهد و میفرماید:«در تمام آسمانها به قدر جای پوست حیوانی نتوان یافت جز اینکه فرشتهای در آنجا به
سجده افتاده،یا ملکی تلاشگر و سریع و چابک، مشغول کار است؛فرشتگانی که طاعت فراوان آنها بر یقین و معرفتشان نسبت به پروردگار میافزاید و عزّت خداوند را در قلوبشان فزونی میبخشد». (و لیس فی أطباق السّماء موضع إهاب (1)إلاّ و علیه ملک ساجد،أو ساع حافد، (2)یزدادون علی طول الطّاعة بربّهم علما،و تزداد عزّة ربّهم فی قلوبهم عظما) .
این تعبیر از یک سو نشان میدهد که عدد فرشتگان الهی تا چه حد زیاد و گسترده است،به گونهای که تمام آسمانها را پر کردهاند؛اعم از فرشتگانی که مأموریّتهایی در اداره عالم بر عهده آنها گذارده شده،و فرشتگانی که کارشان پیوسته عبادت و بندگی خداست.
از سوی دیگر هر دو گروه به خاطر طول اطاعت پروردگار روز به روز بر علم و معرفتشان افزوده میشود و به عظمت پروردگار آشناتر میشوند.
و این درس دیگری است برای انسانها که بدانند تقوا و اطاعت،سبب فزونی علم و معرفت و آشنایی بیشتر به صفات جمال و جلال پروردگار است و در واقع این دو در هم تأثیر متقابل دارند؛معرفت بیشتر،سبب طاعت فزونتر میگردد و طاعت بیشتر،سبب علم و عرفان عمیقتر میشود! در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که شخصی از آن حضرت پرسید:آیا فرشتگان بیشترند یا انسانها؟امام در جواب فرمود:«و الّذی نفسی بیده!لعدد ملائکة اللّه فی السّموات أکثر من عدد التّراب فی الأرض؛و ما فی السّماء من موضع قدم إلاّ و فیها ملک یسبّحه و یقدّسه؛قسم به کسی که جانم در دست اوست!عدد فرشتگان خدا در آسمانها،بیشتر است از
عدد ذرّات خاک در زمین و در تمام آسمانها به اندازه جای پایی نیست مگر اینکه در آنجا فرشتهای تسبیح و تقدیس خدا میگوید». (1)
در این خطبه امام علیه السّلام صفات فرشتگان را به صورت بسیار گسترده بیان فرموده است؛به همین هدف مهمی را در این بیان تعقیب میکند که تمام ریزهکاریها را شرح میدهد.به نظر میرسد که هدف اصلی امام علیه السّلام دو چیز است:نخست،همان مطلبی است که خطبه برای آن ایراد شده و آن معرفت صفات الهی،به دور از هر گونه تفکّر شرک آمیز است؛نه آلوده تشبیه شدن و نه آلوده تعطیل گشتن.
دیگر اینکه،منظور این بوده که انسانها را به سوی صفات فرشتگان سوق دهد؛ فرشتگانی که پیوسته به کار خود مشغولند؛همواره متواضع،خاضع و سر بر فرمانند؛ نه از کار خود خسته میشوند و نه سستی و فتور در آنها راه مییابد؛نه گرفتار کینه و حسد هستند و نه اختلاف و پراکندگی؛نه اعمال خود را بزرگ میشمرند و نه یأس و نومیدی در آنها راه مییابد؛جز به خدا نمیاندیشند و جز در مسیر طاعت او گام برنمیدارند.
درست است که آفرینش انسان با آنها بسیار متفاوت است،بر آنها عقل حکومت میکند و بر آدمیان عقل و شهوت.ولی همان گونه که این معجون حیوانی و عقلانی -یعنی انسان-ممکن است تا سر حدّ حیوانات درنده بلکه پستتر از آن،سقوط کند «بَلْ هُمْ أَضَلُّ» .همین طور استعداد آن را دارد تا به اوج افتخار
1) 3) تفسیر قمی«جلد دوم»صفحه 255.
فرشتگان برسد بلکه در این پرواز ملکوتی خود،از آنها بالاتر رود و به جایی رسد که«جز به خدا نبیند».و به همین دلیل،فرشتگان میتوانند در جهاتی الگویی برای انسانها شوند.
از سوی دیگر،آگاهی از حضور فرشتگان در سرتاسر جهان-به گونهای که حتّی یک قدم از این جهان پهناور از وجود آنها خالی نیست-نشانه مهمّی از حضور تدبیر پروردگار در سرتاسر جهان هستی است و در این امر،یک نکته تربیتی مهمّی است که بر آگاهان پوشیده نمیباشد!
و باز از سوی دیگر،این اوصاف،این پیام مهم را نیز برای انسانها دارد که اگر گاه به نماز میایستند،یا با خدای خود راز و نیاز میکنند و یا حتّی در دل شب به عبادت او برمیخیزند،از اعمال خود مغرور نشوند و آن را زیاد نشمرند و این فکر شیطانی در مغز آنها ظاهر نگردد که نیازی به عبادت آنها بوده است؛چه اینکه ذات بینیاز،به فرض محال که عبادتی از بندگان میطلبید،آن قدر فرشته دارد که از ازل تا ابد در سجده و قیام و عبادتند.
به راستی،دقّت در اوصافی که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در این خطبه درباره فرشتگان بیان فرموده،انسان را در عالمی از نور و عرفان فرو میبرد و به کوچکی اعمال و طاعاتش در پیشگاه خداوند واقف میسازد و راز و رمز قرب او را آشکار میکند و نشان میدهد که نه فرشتگان بیدلیل در جوار قرب خدا جای دارند و نه انسان بدون تلاش و عشق به پروردگار و اطاعت عاشقانه،به جایی میرسد:
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری!
بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری!
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که یکی از یارانش به نام«عبد اللّه بن سنان» از او پرسید:
«آیا فرشتگان برترند یا بنی آدم؟»فرمود:«امیر مؤمنان علی علیه السّلام چنین فرمود:«إنّ اللّه رکّب فی الملائکة عقلا بلا شهوة،و رکّب فی البهائم شهوة بلا عقل،و رکّب فی بنی آدم کلتیهما،فمن غلب عقله شهوته فهو خیر من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو شر من البهائم؛خداوند در فرشتگان عقل بدون شهوت قرار داد و در بهایم(چهارپایان) شهوت بدون عقل،ولی در انسانها هر دو را با هم ترکیب کرد؛پس آن کس که عقلش بر شهوتش غلبه کند،از فرشتگان بهتر است و آن کس که شهوتش بر عقلش پیشی گیرد،از بهایم بدتر». (1)
البتّه این حدیث بدان معنا نیست که فرشتگان از خود اختیاری ندارند و یا اینکه عوامل گناه و نافرمانی در آنها نمیتواند وجود داشته باشد،زیرا نبودن شهوت،به معنای نبودن بخشی از عوامل گناه است،نه تمام آن.
1) 1) وسائل الشیعه،جلد 11،صفحه 164،حدیث 2.
کبس الأرض علی مور أمواج مستفحلة،و لجج بحار زاخرة،تلتطم أواذیّ أمواجها،و تصطفق متقاذفات أثباجها،و ترغو زبدا کالفحول عند هیاجها،فخضع جماح الماء المتلاطم لثقل حملها،و سکن هیج ارتمائه إذ وطئته بکلکلها،و ذلّ مستخذیا،إذ تمعّکت علیه بکواهلها،فأصبح بعد اصطخاب أمواجه،ساجیا مقهورا،و فی حکمة الذّلّ منقادا أسیرا،و سکنت الأرض مدحوّة فی لجّة تیّاره،و ردّت من نخوة بأوه و اعتلائه،و شموخ أنفه و سموّ غلوائه،و کعمته علی کظّة جریته،فهمد بعد نزقاته،و لبد بعد زیفان و ثباته.
زمین را بر روی امواج پر هیجان و دریاهای مملو از آب قرار داد،امواجی که قسمتهای بالای آن متلاطم بود و پیوسته به هم میخورد،و لایهای از کف-همانند کفهای دهان شتر به هنگام مستی-بر روی آنها پدید آمد(سپس)قسمتهای سرکش آب پر تلاطم بر اثر سنگینی خضوع نمود،و هیجان آن به سبب تماس با سینه زمین فرو نشست،و کاملا تسلیم و رام شد؛چرا که زمین بر آن میغلتید و به این ترتیب آبها بعد از آن همه سر و صدا که بر اثر امواج خروشان پیدا شده بود،آرام شد و همچون اسب افسار شدهای اسیر و رام گشت و زمین نیز آرام شد و(خشکیها) از دل امواج تدریجا ظاهر و گسترده گشت،آب را از کبر و غرور و هیجان بیحدّ باز داشت و از شدّت حرکاتش کاست و بعد از آن همه جوش و خروش
(کاملا)آرام شد و پس از آن همه جست و خیز متکبّرانه،به جای خود ایستاد.
در خطبه اوّل«نهج البلاغه»خواندیم که امام علیه السّلام هنگام شرح آفرینش زمین فرمود:«خداوند نخست آبی جاری ساخت که امواجی متلاطم و متراکم داشت و آن را بر پشت تندبادی شدید،سوار کرد؛سپس به وسیله باد و طوفان شدید،امواج آب را به هم زد تا کفهایی بر روی آب نمایان شد و از آن کفهای عظیم،آسمانها(و زمین)را آفرید».
در این بخش از خطبه مورد بحث نیز،اشاره به مطلبی همانند آن میکند:با تعبیرات تازه و جالب! نخست میفرماید:«زمین را بر روی امواج پر هیجان و دریاهای مملو از آب قرار داد» (کبس (1)الأرض علی مور (2)أمواج مستفحلة، (3)و لجج بحار زاخرة (4)) .
«امواجی که قسمتهای بالای آن متلاطم بود و پیوسته به هم میخورد و لایهای از کف-همانند کفهای دهان شتر-به هنگام مستی،بر روی آنها پدید آمد!» (تلتطم أواذیّ (5)أمواجها،و تصطفق (6)متقاذفات (7)أثباجها، (8)و ترغو (9)زبدا کالفحول عند هیاجها) .
1) 1) «کبس»از مادّه«کبس»(بر وزن حبس)به معنای بستن و فشار آوردن است.
2) 2) «مور»(بر وزن غور)به معنای هیجان و اضطراب است.
3) 3) «مستفحله»از مادّه«استفحال»از ریشه«فحل»گرفته شده و به معنای هیجان و سرکشی است.
4) 4) «زاخره»از مادّه«زخر»(بر وزن فخر)به معنای مملوّ و پر شدن است.
5) 5) «أواذی»جمع«آذی»(بر وزن قاضی)به معنای موج یا قسمت بالای آن است.
6) 6) «تصطفق»از مادّه«صفق»(بر وزن سقف)به معنای زدن چیزی بر چیز دیگر است به گونهای که صدایی از آن برخیزد؛لذا به کف زدن«تصفیق»میگویند.
7) 7) «متقاذفات»از مادّه«قذف»(بر وزن حذف)به معنای درگیری و پرتاب شدن بر روی یکدیگر است.
8) 8) «أثباج»جمع«ثبج»(بر وزن سبد)به وسط و میان هر چیزی اطلاق میشود و به همین مناسبت،گاه به بخشهای عظیم دریا که در وسط دریا قرار دارد،اطلاق شده است.
9) 9) «ترغو»از مادّه«رغو»(بر وزن نقد)به معنای پیدا شدن رویه بر شیر و مانند آن است و واژه«رغوه»به چربی روی شیر و مانند آن گفته میشود و در جمله بالا به معنای موادّ تشکیل دهنده زمین است که بر روی آن مادّه مذاب نخستین،پیدا شد.
البته تعبیراتی مانند موج،دریا و کف و امثال آن برای اموری که قبل از آفرینش این جهان وجود داشت یعنی در آن زمانی که نه آبی بود نه دریا نه کفها و نه حتّی شب و روز،تشبیهاتی است که میتواند شبحی از آن جریانها را در برابر ما مجسّم سازد.
این تعبیرات ممکن است اشاره به موادّ مذابی باشد که در آغاز آفرینش وجود داشت و پیوسته بر اثر انفجارات عظیم متلاطم بود و به هم میخورد و بخشهایی از موادّ آن،شبیه کفهای عظیم،بر روی این مواد مذاب بسیار گسترده،نمایان گشت که با حرکات دورانی و یا بر اثر انفجارهای درونی که هیچ کس جز خدا نمیداند،به فضا پرتاب شد و زمین و کواکب و سیّارات را به وجود آورد.
سپس امام علیه السّلام به مرحله دیگری از مراحل پیدایش جهان اشاره کرده،میفرماید:
«قسمتهای سرکش آب پرتلاطم،بر اثر سنگینی،خضوع نموده و هیجان آن بر اثر تماس با سینه زمین فرو نشست و کاملا تسلیم و رام شد؛چرا که زمین با پشت،بر آن میغلتید». (فخضع جماح (1)الماء
1) 1) «جماح»به معنای سرکشی کردن اسب و مانند آن است؛سپس به هر چیزی که شبیه آن است اطلاق شده است.
المتلاطم لثقل حملها،و سکن هیج ارتمائه إذ و طئته بکلکلها، (1)و ذلّ مستخذیا إذ تمعّکت (2)علیه بکواهلها (3)) .
«و به این ترتیب آبها بعد از آن همه سر و صدا که بر اثر امواج خروشان پیدا شده بود،ساکن و آرام شد و همچون اسب افسار شدهای اسیر و رام گشت!». (فأصبح بعد اصطخاب (4)أمواجه،ساجیا (5)مقهورا،و فی حکمته (6)الذّل منقادا أسیرا) .
از این تعبیرات چنین استفاده میشود که پیدایش زمین(و کرات دیگر آسمانی) بر روی مادّه مذاب نخستین،تدریجا سبب آرامش آن گردید و شور و هیجانش فرو نشست.
این احتمال نیز وجود دارد که این تعبیرات اشاره به بارانهای سیلابی آغاز پیدایش کره زمین باشد که اقیانوسهای بسیار متلاطمی را تشکیل داد،ولی امواج خروشان آن تدریجا تحت تأثیر جاذبه زمین فرو نشست و آرامشی نسبی در سطح اقیانوسها پیدا شد و خشکیها تدریجا از زیر
1) 2) «کلکل»به معنای سینه است.
2) 3) «تمعّکت»از مادّه«معک»(بر وزن کبک)به معنای مالیدن و در غلتیدن و مانند آن است؛این واژه هنگامی که حیوانات،خود را به پشت،روی زمین میغلتانند اطلاق میشود.
3) 4) «کواهل»جمع«کاهل»به معنای قسمتهای بالای پشت و نزدیک به گردن است.
4) 1) «إصطخاب»از مادّه«صخب»(بر وزن وهب)به معنای صدا کردن شدید است و هنگامی که صدای پرندهها و قورباغهها با هم مخلوط میشود،واژه«اصطخاب»را بکار میبرند و در جمله بالا اشاره به مخلوط شدن فریاد موجها در یکدیگر است.
5) 2) «ساجی»به معنای ساکن و آرام،از مادّه«سجو»(بر وزن هجو)آمده است.
6) 3) «حکمه»از مادّه«حکم»(بر وزن حتم)در اصل به معنای باز گرداندن و منع کردن است؛به همین جهت به آن قسمتی از لجام که بر دهان حیوان قرار دارد«حکمه»گفته میشود،چرا که او را از مسیرهایی که مطلوب نیست باز میگرداند.و حکمت،بر عقل و دانش اطلاق میشود،چرا که انسان را از بدیها و انحرافها باز میدارد.
آب،سر بر آورد،چه آنکه در جملههای بعد میافزاید:«زمین آرام شد و خشکیهای آن،از دل امواج تدریجا ظاهر و گسترده گشت و آب را از کبر و غرور و نشاط بیحد،باز داشت و از شدّت حرکاتش کاست،و بعد از آن همه جوش و خروش ساکن شد و پس از آن همه جست و خیز متکبّرانه،به جای خود ایستاد». (و سکنت الأرض مدحوّة (1)فی لجّة تیّاره،و ردّت من نخوة بأوه (2)و اعتلائه،و شموخ (3)أنفه و سموّ غلوائه (4)و کعمته (5)علی کظّة (6)جریته، (7)فهمد (8)بعد نزقاته، (9)و لبد (10)بعد زیفان (11)وثباته (12)) .
به این ترتیب،طوفانهای نخستین فرو نشست و بارانهای سیلابی قطع شد و امواج خروشان دریاها بعد از آن همه جست و خیز آرام گرفت و کره
1) 4) «مدحوّه»از مادّه«دحو»(بر وزن محو)به معنای گسترش دادن است؛بنابر این،«مدحوّه»به معنای گسترش داده شده میباشد.
2) 5) «بأو»(بر وزن نحو)به معنای تکبّر و فخر فروشی است؛و در اینجا اشاره به شدّت تلاطم امواج است.
3) 6) «شموخ»به معنای بلندی و کبر و غرور آمده است.
4) 7) «غلواء»از مادّه«غلوّ»به معنای فزونی و بلند پروازی و تجاوز از حد است.
5) 8) «کعم»از مادّه«کعم»(بر وزن طعم)به معنای بستن دهان مشک و مانند آن است؛لذا به محدود کردن هر چیزی اطلاق میشود.
6) 1) «کظّه»به معنای پر شدن شکم از طعام است به حدّی که تنفّس مشکل شود؛و به هر چیزی که از حد بگذرد اطلاق میشود.
7) 2) «جریه»به معنای جاری شدن است.
8) 3) «همد»از مادّه«همود»به معنای فروکش کردن حرارت آتش است.
9) 4) «نزقات»از مادّه«نزق»به معنای جست و خیز است.
10) 5) «لبد»از مادّه«لبود»به معنای توقّف در مکانی است.
11) 6) «زیفان»به معنای راه رفتن متکبّرانه است.
12) 7) «وثبات»جمع«وثبه»به معنای جست و خیز و پرش است و در جملههای بالا به معنای حرکت شدید زمین در روزهای نخستین است.
زمین آماده برای پذیرش حیات و پیمودن مراحل آمادگی برای این موضوع شد،همانگونه که امام علیه السّلام در فراز بعد به آن اشاره خواهد فرمود.
بعضی از شارحان«نهج البلاغه»از تعبیرات بالا چنین استفاده کردهاند که آفرینش آب در فضا پیش از پیدایش کره زمین بوده؛ولی همانگونه که در بالا اشاره شد تعبیر به آب ممکن است اشاره به موادّ مذاب سیّالی بوده باشد که قبل از پیدایش آسمان و زمین وجود داشت و از درون آن،سیّارات و کرات و از جمله کره زمین به وجود آمد.
فلمّا سکن هیج الماء من تحت أکنافها،و حمل شواهق الجبال الشّمّخ البذّخ علی أکتافها،فجّر ینابیع العیون من عرانین أنوفها،و فرّقها فی سهوب بیدها و أخادیدها،و عدّل حرکاتها بالرّسیات من جلامیدها،و ذوات الشّناخیب الشّمّ من صیاخیدها،فسکنت من المیدان لرسوب الجبال فی قطع أدیمها،و تغلغلها متسرّبة فی جوبات خیاشیمها،و رکوبها أعناق سهول الأرضین و جراثیمها،و فسح بین الجوّ و بینها،و أعدّ الهواء متنسّما لساکنها،و أخرج إلیها أهلها علی تمام مرافقها.
هنگامی که هیجان آب در اطراف زمین فرو نشست،و زمین کوههای سخت و مرتفع را بر دوش خود حمل کرد،چشمههای آب را از بینی کوهها جاری ساخت؛و آن را در دشتهای گسترده و گودالها(و بستر رودخانهها)پراکنده و جاری نمود و حرکات زمین را با صخرههای عظیم و قلّههای بلند و استوار کوهها تعدیل کرد،و بدین ترتیب،لرزشهای زمین به جهت نفوذ کوهها در سطح آن و فرو رفتن ریشههای آن در اعماق زمین و سوار شدن آنها بر گردن دشتها و اعماق آن از لرزش و اضطراب باز ایستاد و خداوند میان زمین و جوّ فاصله افکند،نسیم هوا را برای ساکنان زمین آماده ساخت و تمام نیازمندیها و وسایل زندگی را برای اهل آن فراهم نمود.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه-که بعد از شرح پیدایش زمین بیان فرموده- اشاره به مسأله پیدایش چشمهها و آثار مهم کوهها در آرامش زمین و زمینیان کرده است و در واقع مهمترین اسباب حیات و زندگی را در زمین برشمرده که اوّل«آب» است و دوم«آرامش».میفرماید:«هنگامی که هیجان آب در اطراف زمین فرو نشست،و زمین کوههای سخت و مرتفع را بر دوش خود حمل کرد،چشمههای آب را از بینی کوهها جاری ساخت؛و آن را در دشتهای گسترده و گودالها(و بستر رودخانهها)پراکنده و جاری نمود». (فلمّا سکن هیج الماء من تحت أکنافها،و حمل شواهق (1)الجبال الشّمّخ (2)البذّخ (3)علی أکتافها،فجّر ینابیع العیون من عرانین (4)أنوفها، و فرّقها فی سهوب (5)بیدها (6)و أخادیدها (7)) .
این تعبیر نشان میدهد که نخست کوهها بر صفحه زمین آشکار شدند و سپس چشمهها؛این سخن با مطالعات زمینشناسی هماهنگ است که نخست پوسته زمین بر اثر سرد شدن،چین خوردگیهایی پیدا کرد و در این چین خوردگیها حفرههای عظیمی بود که آب آسمان را در خود جای میداد و سپس از گوشهای به صورت چشمهها جاری میشد.
1) 1) «شواهق»جمع«شاهق»به معنای بلند و مرتفع میباشد.
2) 2) «شمخ»جمع«شامخ»و«بذّخ»جمع«باذخ»هر دو به معنای بلند و مرتفع است.
3) 3) «شمخ»جمع«شامخ»و«بذّخ»جمع«باذخ»هر دو به معنای بلند و مرتفع است.
4) 4) «عرانین»جمع«عرنین»(بر وزن عشرین)به معنای قسمت استخوانی بالای بینی میباشد.
5) 5) «سهوب»جمع«سهب»(بر وزن فهم)به معنای دشت است.
6) 6) «بید»جمع«بیداء»به معنای دشتهای گسترده است.
7) 7) «أخادید»جمع«أخدود»(بر وزن خشنود)به معنای گودال بزرگ است.
تعبیر به«عرانین أنوفها»که به معنای قسمتهای بالای بینی است،در اینجا کنایه زیبایی است از قلههای کوهها؛و اساسا تشبیه برآمدگی کوهها به بینی تشبیه جالبی است که نشان میدهد چنان نیست که درون کوهها پر باشد،بلکه قسمتهای خالی در آن فراوان است که گاه به صورت غارهای نمایان در میآید و گاه غارهای بزرگ و مخفی و به هر حال،منابع ذخیره آبها است.
و از آنجا که چین خوردگیهای زمین و کوهها به صورت پراکنده است،به طور طبیعی آب چشمهها در دشتها و بیابانهای مختلف و دامنه کوهها تقسیم میشود و همه آنها از آب بهرهمند میگردند.
سپس به آرامش زمین و تعدیل حرکات آن به وسیله کوهها اشاره کرده، میفرماید:«حرکات زمین را با صخرههای عظیم و قلّههای بلند و محکم کوهها تعدیل نمود». (و عدّل حرکاتها بالرّاسیات (1)من جلامیدها، (2)و ذوات الشّناخیب (3)الشّمّ (4)من صیاخیدها (5)) .
و بدین ترتیب حرکات زمین به جهت نفوذ کوهها در سطح آن و فرو رفتن ریشههای آن در اعماق زمین و سوار شدن آنها بر گردن دشتها و عمق زمین از لرزش باز ایستاد. (فسکنت من المیدان (6)لرسوب الجبال فی قطع
1) 1) «راسیات»جمع«راسیه»به معنای سنگین و استوار است.
2) 2) «جلامید»جمع«جلمود»(بر وزن خشنود)به معنای تخته سنگ است.
3) 3) «شناخیب»جمع«شنخوب»(بر وزن خشنود)به معنای قلّه کوه است.
4) 4) «شمّ»جمع«اشمّ»به معنای بلند و مرتفع است و به معنای بلند مقام و بلند مرتبه نیز آمده است.
5) 5) «صیاخید»جمع«صیخود»(بر وزن محمود)به معنای سنگ سخت است.
6) 6) «میدان»به معنای حرکت و لرزش است.
أدیمها (1)،و تغلغلها (2)متسرّبة (3)فی جوبات (4)خیاشیمها (5)،و رکوبها أعناق سهول الأرضین و جراثیمها (6)) .
آنچه امام علیه السّلام در این بخش از خطبه بیان فرموده،همان است که از طریق علوم طبیعی ثابت شده است؛زیرا ریشههای کوهها در زمین فرو رفته و در بسیاری از مناطق زمین،از زیر به هم پیوستهاند و همچون شبکهای اطراف زمین را گرفته و در برابر فشار درونی زمین که از موادّ مذاب آن برمیخیزد،مقاومت میکند و جلوی بسیاری از زلزلهها را میگیرد.
این همان چیزی است که در قرآن مجید بارها به آن اشاره شده و گاه کوهها را به منزله میخهای زمین شمرده «وَ الْجِبالَ أَوْتاداً» (7)و گاه میفرماید:«در زمین کوههایی افکندیم تا جلو حرکات ناموزون آن را بگیرد». «وَ أَلْقی فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ» . (8)
البتّه کوهها فواید فراوان دیگری نیز دارد؛از جمله ذخیره آبهاست که گاه در درون آنها به صورت چشمهها خارج میشود و گاه در بیرون به صورت ذخیرههای فراوان برف است که تدریجا آب شده و نهرها را
1) 7) «أدیم»در اصل به معنای پوست دبّاغی شده است؛سپس به سطح زمین نیز اطلاق شده است.
2) 8) «تغلغل»به معنای بسیار فرو رفتن است.
3) 9) «متسرّبه»از مادّه«تسرّب»به معنای داخل شدن مخفیانه است.
4) 10) «جوبات»جمع«جوبه»(بر وزن توبه)به معنای حفره است.
5) 11) «خیاشیم»جمع«خیشوم»(بر وزن زیتون)به معنای قسمت بالای سوراخ بینی است که متّصل به سر میباشد.
6) 12) «جراثیم»جمع«جرثومه»به معنای اصل و ریشه و طبقات پایین زمین است و امروزه این واژه بر میکروب نیز اطلاق میشود که اصل و اساس بیماری است.
7) 1) سوره نبأ،آیه 7.
8) 2) سوره نحل،آیه 15.
تشکیل میدهد و فوائد بسیار دیگری که در جلد اوّل،در شرح خطبه اوّل،صفحه 79 به آن اشاره کردهایم.
سپس به امور مهمّ دیگری برای آماده کردن زمین جهت زندگی انسانها اشاره کرده،چنین میفرماید:«خداوند میان زمین و جوّ فاصله افکند،و نسیم هوا را برای ساکنان زمین آماده ساخت و تمام نیازمندیها و وسایل زندگی را برای اهل آن فراهم نمود». (و فسح بین الجوّ و بینها،و أعدّ الهواء متنسّما (1)لساکنها،و أخرج إلیها أهلها علی تمام مرافقها (2)) .
در این عبارت به ارکان اصلی حیات و زندگی انسان و حیوانات اشاره شده است که از همه مهمتر،هوا،یا به تعبیر دیگر اکسیژن هواست که اگر چند دقیقه از انسان قطع شود مرگ به سراغ او خواهد آمد؛ولی خداوند متعال آن را چنان فراوان آفریده و همه جا را از آن پر کرده که بدون کمترین زحمت،هوایی که بزرگترین نعمت است،در همه جا به طور یکسان در اختیار فقیر و غنی،کوچک و بزرگ،پیر و جوان و توانا و ناتوان قرار داد.
آن گاه در یک اشاره اجمالی تمام آنچه را برای زندگی انسان و حیوانات لازم بود، در عبارت کوتاهی بیان فرموده و تحت عنوان«مرافق»(نیازمندیها)به همه اشاره میکند.
در اینکه منظور از«جوّ»در اینجا چیست که خداوند میان آن و زمین فاصله افکنده؟بعضی گفتهاند:منظور فضاست و از آنجا که فضا،در واقع
1) 3) «متنسّم»از ریشه«نسیم»گرفته شده که به معنای وزش ملایم باد است؛بنابر این،«متنسّم»(به صیغه اسم مفعول)به معنای هوایی است که شایسته تنفّس است.
2) 4) «مرافق»جمع«مرفق»(بر وزن مکتب)به معنای تمام چیزهایی است که مورد نیاز است و انسان از آنها استفاده میکند؛«مرافق»جمع«مرفق»(بر وزن محنت)نیز آمده است که به معنای آرنج است و در خطبه بالا به همان معنای اوّل است.
جسم یا مادّه نیست،تعبیر به ایجاد فاصله بین آن و زمین،مناسب به نظر نمیرسد.
ممکن است،منظور از«جوّ»طبقات ما فوق هوا باشد،مانند لایه«ازن»که اگر فاصله آن با زمین کم بود و قشر هوا نازک میشد،جوابگوی نیازهای تنفّسی انسان نبود.
به علاوه سایر شرایط زندگی انسان و تمام جانداران در زمین به هم میخورد.
خداوند حکیم به مقتضای علم و قدرتش تمام وسایل زندگی انسان را پیش از آفرینش او بر صفحه زمین فراهم کرده است که به قسمتی از آن در خطبه بالا اشاره شده است؛از جمله آرامش زمین که اگر پیوسته در حالت لرزش بود زندگی بشر بر روی آن امکان نداشت و دیگر پیدایش هواست به گونهای که به صورت گسترده این مادّه حیاتی،در سفر و حضر،در خانه و بیرون خانه،در خواب و بیداری،همراه و همدم او باشد.
و نیز پیدایش چشمهها و آبها که در همه جا در اختیار انسان بوده باشد و همچنین بارش بارانهای حیات بخش که تمام نقاط مرتفع و بلندیها را سیراب و قابل استفاده میکند و در بخش آینده این خطبه به آن اشاره میشود.
همچنین پیدایش کوهها که نقش بسیار مؤثّری در حیات انسانها دارد و به یقین میتوان گفت:«بدون آنها حیات انسانی بر صفحه زمین در مخاطره قرار خواهد گرفت»زیرا:
از یک سو،عامل موثّری برای پیشگیری لرزش زمین بر اثر فشار درونی است.
و از سوی دوم عامل مؤثّری است برای پیشگیری از ناآرامی زمین بر اثر فشار برونی که برخاسته از جاذبه خورشید و ماه و جزر و مدّ حاصل از آن است.
و از سوی سوّم پناهگاهی است در مقابل طوفانهایی که همه چیز انسان را دست خوش تزلزل میسازد.
و از سوی چهارم وسیلهای است برای متوقّف ساختن ابرها و نزول بارانها.
و از سوی پنجم عاملی است برای ذخیره کردن آبها به صورت برفهای متراکم در سطح برونی به گونهای که در طول سال تدریجا آب شود و مورد بهرهبرداری قرار گیرد.
و از سوی ششم محلی است برای ذخیره آبهای درونی که در حفرههای عظیم داخل آنها نهفته میشود و به صورت چشمهها بر دشتها جاری میگردد.
و از سوی هفتم مانع برخورد شدید هوا بر قشر جامد زمین است؛زیرا کوهها پنجه در هوا افکنده و جوّ را همراه خود به گردش در میآورد که اگر صفحه زمین
صاف یا صیقلی بود،لغزش هوا بر سطح آن مشکلات زیادی به بار میآورد.
و از سوی هشتم کوهها و چین خوردگیهای زمین،سطح قابل استفاده زمین را عملا بیشتر میکند و در بعضی از نقاط به چندین برابر میرساند و با توجه به اختلاف درجه حرارت در بالا و وسط و دامنه کوهها،محیط را برای پرورش انواع مختلفی از گیاهان و محصولات فراهم میسازد.
و از سوی نهم کوهها مرکز معادن عظیمی است که در زندگی انسانها نقش مهمّی دارد.
و از سوی دهم بخش مهمّی از مصالح ساختمانی بناهای مهم و محکم از سنگهای کوهها تأمین میشود.
و فوائد دیگر که ما در اینجا فقط به بخشی از آن،آن هم فهرستوار اشاره کردهایم.
به همین دلیل قرآن مجید بارها به مسئله آفرینش کوهها به عنوان یک نعمت بزرگ الهی اشاره کرده و فواید مختلف آن را بر میشمرد و از جمله میفرماید: «وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیها رَواسِیَ وَ أَنْهاراً وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِیها زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ» ،خداوند کسی است که زمین را گسترد و در آن کوهها و نهرهایی قرار داد و از تمام میوهها دو جفت آفرید». (1)
1) 1) سوره رعد،آیه 3.
ثمّ لم یدع جرز الأرض الّتی تقصر میاه العیون عن روابیها،و لا تجد جداول الأنهار ذریعة إلی بلوغها،حتّی أنشأ لها ناشئة سحاب تحیی مواتها،و تستخرج نباتها ألّف غمامها بعد افتراق لمعه،و تباین قزعه، حتّی إذا تمخّضت لجّة المزن فیه،و التمع برقه فی کففه،و لم ینم و میضه فی کنهور ربابه،و متراکم سحابه،أرسله سحّا متدارکا،قد أسفّ هیدبه، تمریه الجنوب درر أهاضیبه،و دفع شآبیبه.فلمّا ألقت السّحاب برک بوانیها،و بعاع ما استقلّت به من العبء المحمول علیها،أخرج به من هوامد الأرض النّبات،و من زعر الجبال الأعشاب،فهی تبهج بزینة ریاضها و تزدهی بما ألبسته من ریط،أزاهیرها،و حلیة ما سمطت به من ناضر أنوارها،و جعل ذلک بلاغا للأنام،و رزقا للأنعام،و خرق الفجاج فی آفاقها،و أقام المنار للسّالکین علی جوادّ طرقها.
سپس خداوند هیچ یک از بلندیهای زمین را که آب چشمهها به نقاط مرتفع آن نمیرسد و جدولهای نهرها به آن راه ندارد،به حال خود وانگذاشت؛بلکه(برای آبیاری آنها)ابرهایی آفرید تا قسمتهای مرده زمین را زنده کند و گیاهان آن را برویاند.خداوند قطعات درخشنده و پراکنده و جدای ابرها را به هم پیوست و دریاهایی از آب که در ابرها نهفته بود سخت به حرکت در آمد(و آماده نزول شد؛)
برق،در اطراف آن درخشیدن گرفت و از درخشندگی آن،در ابرهای سفید کوه پیکر و متراکم چیزی
کاسته نشد؛(و همچنان ادامه یافت)این در حالی بود که ابرها(از شدّت سنگینی)به زمین نزدیک شده بودند؛در این هنگام باد جنوب،باران را همچون شیری از پستان حیوان بدوشید و به شدّت بر زمین فرو ریخت هنگامی که ابرها سینه بر زمین نهادند و آبهای فراوان سنگینی را که بر دوش داشتند،فرو ریختند،خداوند به وسیله آن از زمینهای خشک و بیگیاه،نباتات فراوانی رویانید و از دامنه کوههای کم گیاه،سبزه بسیار خارج ساخت و زمین به زیور باغهایش غرق نشاط و شادی شد و با لباس نازک گلبرگها که بر خود پوشیده بود به ناز آمد،و از زینت و زیوری که از گردنبند گلهای گوناگون یافته بود در وجد و شادی فرو رفت!و همه اینها را غذا و توشه انسانها،و روزی چهارپایان قرار داد،در اطراف زمین(و در میان کوهها)درّهها و راههای وسیعی شکافت و نشانهها-برای آنان که بخواهند از شاهراههای وسیعش بگذرند-قرار داد.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به یکی دیگر از مهمترین نعمتهای الهی که بدون آن حیات و زندگی بر صفحه زمین غیر ممکن است اشاره میفرماید و با تعبیراتی بسیار زیبا و جالب و روحپرور آن را شرح میدهد؛میگوید:«سپس خداوند هیچ یک از بلندیهای زمین را که آب چشمهها به نقاط مرتفع آن نمیرسد،و جدولهای نهرها به آن راه ندارد،به حال خود وانگذاشت؛بلکه(برای آبیاری آنها)ابرهایی آفرید تا قسمتهای مرده آن را زنده کند و گیاهان آن را برویاند». (ثمّ لم یدع جرز (1)
1) 1) «جرز»به زمینی گفته میشود که گیاه از آن قطع شده و در اصل از«جزر»(بر وزن غرض)به معنای قطع کردن و بریدن گرفته شده است.
الأرض الّتی تقصر میاه العیون عن روابیها، (1)و لا تجد جداول الأنهار ذریعة إلی بلوغها،حتّی أنشأ لها ناشئة سحاب تحیی مواتها،و تستخرج نباتها) .
جالب اینکه امام علیه السّلام به اقسام سهگانه آبیاریها در این بحث کوتاه اشاره کرده:
آبیاریهایی که به طور طبیعی به وسیله چشمههای پر آب صورت میگیرد و آبیاریهایی که از طریق کشیدن جدولهای مختلف و هدایت آب نهرهای طبیعی،از طریق این جدولها،به مناطقی که آب از دسترس آن بیرون است،صورت میگیرد و آبیاری از طریق باران که از همه مهمتر است؛چرا که در زمین مناطقی وجود دارد که جز به وسیله آب باران آبیاری نمیشود و این مناطق بسیار زیاد است؛اگر ابرها مأموریّت آبیاری این مناطق را نداشتند.قسمت عمده روی زمین خشک و مرده بود.اضافه بر این،شکّی نیست که نهرها و چشمهها نیز از آب باران مایه میگیرند که «اگر باران به کوهستان نبارد بسالی دجله گردد،خشک رودی».
به هر حال،خداوند این مأموریت مهم را بر دوش ابرها نهاده است.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن شرح این مطلب را به زیباترین وجهی بیان فرموده است.میگوید:«خداوند قطعات درخشنده و پراکنده و جدای ابرها را به هم پیوست، تا دریاهایی از آب که در ابرها نهفته بود،سخت به حرکت درآمد(و آماده نزول شد) و برق در اطرافش درخشیدن گرفت و از درخشندگی آن در ابرهای سفید کوه پیکر و متراکم،چیزی کاسته نشد(و همچنان ادامه یافت)در حالی که(از شدّت سنگینی) به زمین نزدیک شده بود.در این هنگام،باد جنوب باران را همچون شیری از پستان حیوان
1) 2) «روابی»جمع«رابیه»از مادّه«ربوّ»(بر وزن غلوّ)به معنای افزایش و نموّ است و در اینجا به معنای بلندیهای زمین(تپهها)میباشد.
بدوشید و به شدّت بر زمین فرو ریخت». (ألّف غمامها بعد افتراق لمعه، (1)و تباین قزعه، (2)حتّی إذا تمخّضت (3)لجّة المزن (4)فیه و التمع برقه فی کففه، (5)و لم ینم و میضه (6)فی کنهور (7)ربابه، (8)و متراکم سحابه،أرسله سحّا (9)متدارکا،قد أسفّ (10)هیدبه، (11)تمریه (12)الجنوب درر (13)أهاضیبه، (14)و دفع شآبیبه (15)) .
1) 1) «لمع»جمع«لمعه»(بر وزن لقمه)به معنای قطعه است؛خواه قطعات ابر باشد،یا چیز دیگر.
2) 2) «قزع»جمع«قزعه»(بر وزن ثمره)به معنای قطعه ابر نازک است.
3) 3) «تمخّضت»از مادّه«مخض»(بر وزن فرض)به معنای حرکت شدید است،مانند حرکتی که به هنگام گرفتن کره از ماست به مشک وارد میکنند و«مخاض»به حرکت شدید بچه در شکم مادر به هنگام زایمان گفته میشود.
4) 4) «مزن»به معنای ابرهای روشن است و گاه آن را به ابرهای بارانزا تفسیر کردهاند.
5) 5) «کفف»جمع«کفّه»(بر وزن قبّه)به معنای حاشیه و اطراف و جوانب هر چیزی است.
6) 6) «ومیض»از مادّه«ومض»(بر وزن رمز)به معنای درخشش مختصر است و«ومیض»به معنای درخشندگی است.
7) 7) «کنهور»به معنای قطعه عظیم یا متراکم از ابرهاست.
8) 8) «رباب»جمع«ربابه»به معنای ابرهای سفید و به هم پیوسته است.
9) 9) «سحّ»به معنای فربه شدن و نیز به معنای فرو ریختن آب فراوان است و در خطبه بالا به همین معنا به کار رفته است.
10) 10) «أسفّ»از مادّه«إسفاف»به معنای نزدیک شدن به زمین است.
11) 11) «هیدب»به معنای ابر پر آب و سنگینی است که به زمین نزدیک میشود.
12) 12) «تمری»از مادّه«مری»(بر وزن نرم)به معنای دست کشیدن به پستان حیوان برای دوشیدن است.
13) 13) «درر»جمع«درّة»(بر وزن ملّت)به معنای فراوانی و جریان شیر است.
14) 14) «أهاضیب»جمع«أهضوبة»به معنای دوشیدن پی در پی است.
15) 15) «شآبیب»جمع«شؤبوب»(بر وزن بهلول)به معنای رگبار باران است.
در این تعبیرات زیبا،نکات علمی مهمّی نهفته است؛نخست اشاره به مأموریّت بادها میکند که قطعات پراکنده ابر را که از دریاها برخاستهاند به هم میپیوندد تا بارانی گسترده و سیراب کننده به وجود آید.
سپس به تراکم و فشار ابرها بر یکدیگر که آنها را آماده نزول باران میکند و آن گاه به نقش جرقّههای برق،در یاری ابرها و کمک کردن برای ریزش باران دارد،اشاره میکند؛زیرا میدانیم برقها که بر اثر الکتریسته مثبت و منفی ابرها به وجود میآید مقدار زیادی از هوای اطراف را جذب میکند و از فشار هوا میکاهد و در شرایط جوّی کم فشار،ابر آماده باران میشود.
در ادامه اشاره به نقش بادها میکند که همچون انگشتانی که شیر را از پستان میدوشد باران را از ابر جدا میسازد و در همه جا پخش میکند.
همه اینها نشان میدهد که خداوند حکیم برای آبیاری زمینهای بلند و خشک تمام مقدّمات لازم را فراهم ساخته و تدبیری عالی مقرّر فرموده است.
تعبیر به:«دوشیدن ابرها بوسیله بادها»،نشان میدهد که بادها نقش مهمی در ریزش باران دارند و در واقع چنین است؛زیرا از یک سو،فضا را خنکتر میکنند و از سوی دیگر از فشار جوّ میکاهند که هر دو عاملی است برای فرو ریختن باران از ابرها.
تکیه بر باد جنوب(بادهایی که از جنوب به سمت شمال میوزد)به خاطر آن است که بیشترین رطوبت و ابر به وسیله آن منتقل میشود.
سپس در ادامه این سخن،از آثار حیات بخش باران در سرتاسر زمین و برکات و فواید آن سخن میگوید و میفرماید:«هنگامی که ابرها سینه بر زمین نهادند،و آبهای فراوان(سنگینی)را که بر دوش داشتند فرو گذاردند خداوند به وسیله آن از زمینهای خشک و بیگیاه،نباتات فراوانی رویانید
و از دامنه کوههای کم گیاه،سبزه بسیار خارج ساخت». (فلمّا ألقت السّحاب برک (1)بوانیها (2)و بعاع (3)ما أستقلّت (4)به من
العبء (5)المحمول علیها،أخرج به من هوامد (6)الأرض النّبات،و من زعر (7)الجبال الأعشاب) .
تعبیرات زیبای بالا چنین نشان میدهد که گویی ابرها باردار هستند و به هنگام نزول بارانهای سنگین،بار خود را بر زمین مینهند.همان باری که سرچشمه حیات و زندگی و زیبایی و برکت است؛نه تنها در دشتهای بیآب و علف که در دامنه و قلّه کوهها-که آبیاری آن به دست انسانها بسیار دشوار است-گیاهان و درختان فراوان میروید و منبع برکات و منافع مختلفی برای انسانها میشود.
در ادامه این سخن امام علیه السّلام زیباییهای جهان طبیعت را که زاییده نزول بارانهاست به تصویر کشیده،چنین میفرماید:«پس زمین به زیور باغهایش غرق نشاط و شادی شد،و با لباس نازک گلبرگها که بر خود پوشیده به ناز آمد،و از زینت و زیوری که از گردن بندگلهای گوناگون
1) 1) «برک»به معنای سینه شتر است که به هنگام خوابیدن بر زمین میگذارد.
2) 2) «بوانی»تثنیه«بوان»(بر وزن لسان)به معنای ستون خیمه و همچنین استخوانی است که در دو طرف سینه قرار میگیرد و در خطبه بالا،منظور،معنای دوم است.
3) 3) «بعاع»به معنای آب فراوانی است که در ابر وجود دارد.
4) 4) «إستقلّ»از مادّه«استقلال»و از ریشه«قلّ»(بر وزن ظلّ)به معنای بلند شدن و برداشتن و حمل کردن است.
5) 1) «عبء»به معنای بار است.
6) 2) «هوامد»جمع«هامده»از مادّه«همود»به معنای خاموش شدن آتش است و به زمینی که گیاهانش خشک شده«هامده»میگویند.
7) 3) «زعر»جمع«أزعر»(بر وزن اکبر)به معنای جایی است که گیاهان کمی در آنجا روییده و به موهای کم پشت نیز اطلاق میشود.
یافته بود،در وجد و شادی فرو رفت!» «فهی تبهج (1)بزینة ریاضها،و تزدهی (2)بما ألبسته من ریط (3)أزاهیرها، (4)و حلیة ما سمطت (5)به من ناضر (6)أنوارها (7)) .
ناگفته پیداست که زیباییهای جهان طبیعت در آرامش روح و رفع خستگی و ایجاد قدرت و نیرو برای فعالیّت حیات،نقش مهمی دارد؛بنابر این،تنها سخن از زیبایی نیست،هر چند زیباییها نشانهای از جمال و جلال خالق است؛بلکه این زیباییها یکی از عوامل بقای حیات و ادامه زندگی انسانها است و حتّی به گفته دانشمندان:در نشاط حیوانات نیز بسیار مؤثّر است و بخش مهمّی از زیباییهای طبیعت آنها را در برنامههای مختلف فعّال میکند.
در پایان این بخش میفرماید:«همه اینها را غذا و توشه انسانها،و روزی برای چهارپایان قرار داد». (و جعل ذلک بلاغا (8)للأنام،و رزقا للأنعام) .
انسانها نه تنها برای تغذیه از مواهب جهان طبیعت بهره میگیرند،بلکه لباس و مسکن و مرکب آنها و در یک کلام:«همه نیازمندیهای آنها»از این طریق تأمین میشود.همانگونه که قرآن مجید میفرماید: «أَنّا صَبَبْنَا
1) 4) «تبهج»از مادّه«بهجت»به معنای سرور و شادی است.
2) 5) «تزدهی»از مادّه«ازدها»به معنای تکبّر(و ناز)است.
3) 6) «ریط»جمع«ریطه»(بر وزن میته)به معنای پوشش نازک است.
4) 7) «ازاهیر»جمع«زهره»به معنای شکوفههای رنگارنگ است.
5) 8) «سمطت»از مادّه«سمط»(بر وزن سمت)به معنای آویزان کردن است.
6) 9) «ناضر»از مادّه«نضارت»به معنای طراوت و خرّمی و شادابی است؛مخصوصا شادابی که بر اثر وفور نعمت حاصل میشود.
7) 10) «أنوار»جمع«نور»(بر وزن غور)به معنای شکوفه است.
8) 1) «بلاغ»از مادّه«بلوغ»به معنای رسیدن به چیزی است؛خواه رسیدن به سنّ تکلیف باشد یا رسیدن میوهها به مرحله قابلیت استفاده،یا رسیدن به مقصد؛و در خطبه بالا به معنای قوّت و غذا آمده؛چرا که انسان را در سفر و حضر به مقصدش میرساند.
الْماءَ صَبًّا ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا وَ عِنَباً وَ قَضْباً وَ زَیْتُوناً وَ نَخْلاً وَ حَدائِقَ غُلْباً وَ فاکِهَةً وَ أَبًّا مَتاعاً لَکُمْ وَ لِأَنعامِکُم» ؛ما آب فراوانی از آسمان فرو ریختیم.سپس زمین را از هم شکافتیم،و در آن دانههای فراوان رویاندیم،و انگور و سبزی بسیار،و زیتون و نخل فراوان،و باغهای پر درخت،و میوه و چراگاه؛تا وسیلهای برای بهرهگیری شما و چهارپایانتان باشد». (1)
آری!انسان نه تنها از گیاهان و میوهها تغذیه میکند و از الیاف مختلف،لباس و فرش برای خود میسازد؛بلکه از چوبها خانه میسازد و از الیاف،خیمه بر پا میکند و از حیواناتی که از گیاهان تغذیه میکنند فراوردههای مختلفی برای انواع نیازمندیهای زندگی خود تهیّه میبیند.
در آخرین جمله این بخش به مسئله مهمّ دیگری که خداوند برای زندگی انسانها در روی زمین آفریده است اشاره کرده،چنین میفرماید:«در اطراف زمین(و در میان کوهها)درّهها و راههای وسیعی شکافت،و نشانههایی برای آنان که بخواهند از شاه راههای وسیعش بگذرند برپا نمود». (و خرق الفجاج (2)فی آفاقها و أقام المنار للسّالکین علی جوادّ (3)طرقها) .
با مختصر دقّتی بر صفحه زمین و جای جای این کره خاکی روشن میشود که خداوند به وسیله کوهها هرگز سدّ معبر نفرموده و قطعات و بخشهای زمین را از هم جدا نساخته؛بلکه همه جا و در همه حال شکافها و جادّههایی در لابلای آن به وجود آورده که تمام روی زمین را به هم میپیوندد.کمتر کسی توجّه دارد که اگر این جادهها وجود نداشت و کوههای طولانی به یکدیگر متّصل بودند و دیوار بلندی که مانع عبور
انسانها و حیوانات است،به وجود میآوردند و زمین را به بخشهای پراکنده و نامربوطی تقسیم میکردند،چه بلایی بر سر انسانها میآمد و چه محرومیتهایی پیدا میکردند.
قرآن مجید هم میفرماید: «وَ جَعَلْنا فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنا فِیها فِجاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ» ؛و در زمین کوههای ثابت و پا بر جایی قرار دادیم تا انسانها نلرزاند و در آن دژها و راههایی قرار دادیم تا هدایت شوند.» (1)نه تنها به وسیله جادهها سر تا سر زمین را پیوند داد بلکه علامات و نشانههای طبیعی بر سر جادهها نصب کرد تا از گم کردن راه در امان بمانند،(کوهها را به اشکال مختلف و رنگهای گوناگون و درّهها را به همین وضع آفرید تا بهترین راهنما باشد).
در قرآن میخوانیم: «وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابِیبُ سُودٌ» ؛
و از کوهها نیز(به لطف پروردگار)جادههایی آفریده شد،سفید و سرخ و به رنگهای مختلف و گاه به رنگ کاملا سیاه». (2)
همیشه مدیران حکیم و مدبّر برای رسیدن به مقاصد خود،تمام مقدّمات را از پیش فراهم میسازند؛خواه در عالم تشریع و تکلیف باشد،یا در عالم عینیّت و واقعیتها.خداوند عالم که حکمت و تدبیر او از هر کس برتر و بالاتر است،در جهان تکلیف تمام زمینههای اطاعت را فراهم کرده:به انسانها عقل و هوش داده،فطرت پاک مرحمت فرموده،پیامبران و کتب آسمانی فرستاده است تا همه بندگان بتوانند راه طاعت را در پیش گیرند و
این همان چیزی است که در«علم کلام»به عنوان «لطف»از آن یاد میشود.
در عالم آفرینش،پیش از آن که انسان قدم به عرصه حیات بگذارد تمام وسایل زندگی او را فراهم ساخت؛سطح کره زمین را آرام ساخت و از حرکات ناموزونش به وسیله کوهها و غیر آن جلوگیری نمود،چشمهها و نهرهای پر آب که مایه حیات بود آفرید،ابرها را مأموریت آبیاری نقاط مرتفع بخشید،انواع گیاهان که برای تغذیه انسانها و حیواناتی که در خدمت انسانند لازم بود،به وجود آورد و جادهها در وسط کوهها برای عبور و مرور انسانها و ارتباط اجتماعات بشری فراهم نمود و حتّی برای تلطیف روح آدمی زمین را به انواع زیورها از گلها و شکوفهها آراست.
آری معنای حکمت و تدبیر و ربوبیّت همین است و این همان چیزی است که مولا امیر مؤمنان علی علیه السّلام در این بخش از خطبه به آن اشاره فرموده است که از یک سو،انسان را به علم و قدرت و حکمت خدا آشنا میسازد و معرفت الهی را به او میآموزد و از سوی دیگر،حسّ شکرگزاری او را-که خمیر مایه اطاعت و بندگی است-در او تحریک میکند.این همان چیزی است که در جای جای آیات قرآن به چشم میخورد و خداوند به هر مناسبتی از آن سخن میگوید از جمله در سوره نحل،بعد از ذکر آفرینش آسمانها و زمین و چهارپایان و نزول باران از آسمان و پرورش درختان و زراعت و انواع میوهها و گردش خورشید و ماه و خلقت دریاها با نعمتهای بیشمارش میفرماید: «وَ أَلْقی فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنْهاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ» ؛خداوند در زمین کوههای ثابت و محکمی افکند تا لرزش آن را در برابر شما بگیرد و نهرهایی آفرید و راههایی ایجاد کرد تا هدایت شوید و
(نیز)علاماتی(در کوهها و جادهها)قرار داد و(حتّی برای شب)به وسیله ستارگان هدایت میشوند». (1)
1) 1) سوره نحل،آیات 15-16.
فلمّا مهد أرضه،و أنفذ أمره،اختار آدم،علیه السّلام،خیرة من خلقه،و جعله أوّل جبلّته،و أسکنه جنّته،و أرغد فیها أکله،و أوعز إلیه فیما نهاه عنه،و أعلمه أنّ فی الإقدام علیه التّعرّض لمعصیته،و المخاطرة بمنزلته؛ فأقدم علی ما نهاه عنه-موافاة لسابق علمه-فأهبطه بعد التّوبة لیعمر أرضه بنسله،و لیقیم الحجّة به علی عباده،و لم یخلهم بعد أن قبضه،ممّا یؤکّد علیهم حجّة ربوبیّته،و یصل بینهم و بین معرفته،بل تعاهدهم بالحجج علی ألسن الخیرة من أنبیائه،و متحمّلی ودائع رسالاته،قرنا فقرنا؛حتّی تمّت بنبیّنا محمّد صلّی اللّه علیه و آله حجّته،و بلغ المقطع عذره و نذره.
هنگامی که(خداوند)زمین را آماده ساخت و فرمان خویش را(در تمام جهات) نافذ کرد،آدم را از میان تمام مخلوقاتش برگزید،و او را نخستین و برترین آفریده، خویش قرار داد؛او را در بهشت خود ساکن کرد و غذاهای فراوان و گوارا را در اختیارش نهاد و(در عین حال)قبلا از آنچه ممنوعش کرده بود وی را بر حذر داشت،و آگاهش ساخت که اقدام بر آن(و تناول از درخت ممنوع)سبب عصیان و نافرمانی او خواهد بود و مقام و منزلتش را به خطر خواهد افکند!ولی آدم اقدام بر آن چیزی که از آن نهی شده بود کرد و علم خداوند درباره او به وقوع پیوست؛به همین جهت،او را پس از توبه از بهشت فرو فرستاد تا با کمک نسل خود زمین را آباد سازد و حجّت
را بر بندگانش اقامه کند؛و بعد از مرگ آدم،بندگان را از حجّت بر ربوبیّتش خالی نگذاشت و میان فرزندان آدم و معرفت خویش پیوندی برقرار ساخت و قرن به قرن،حجتها و دلیلها را بر زبان پیامبران برگزیده و حاملان ودایع رسالت خویش برای آنها اقامه نمود،سرانجام به وسیله پیامبر ما محمّد صلّی اللّه علیه و آله حجتش تمام شد(و سلسله پیامبران ختم گردید)و بیان احکام و انذار و(بشارت) به آخر رسید.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به مسأله آفرینش آدم بعد از مهیّا شدن زمین در تمام جهات میپردازد و میفرماید:«هنگامی که خداوند زمین خود را آماده ساخت و فرمان خویش را(در تمام جهات)نافذ کرد،آدم را از میان تمام آفریدهها برگزید و او را نخستین و برترین خلق خویش قرار داد!» (فلمّا مهد أرضه،و أنفذ أمره،اختار آدم،علیه السّلام،خیرة من خلقه،و جعله أوّل جبلّته) . (1)
تعبیر به«أوّل جبلّته»(نخستین مخلوق خود)ممکن است اشاره به نخستین انسان از نظر ترتیب زمانی باشد،و یا نخستین مخلوق از نظر موقعیّت و مقام،و یا هر دو.
سپس میافزاید:«خداوند او را در بهشت خود جای داد و غذاهای فراوان و گوارا در اختیارش نهاد و(در عین حال)پیشاپیش از آنچه ممنوعش کرده بود وی را بر حذر داشت،و آگاهش ساخت که اقدام بر آن
1) 1) «جبلّه»،به معنای طبیعت و فطرت انسان است(این واژه از مادّه«جبل»به معنای کوه گرفته شده است و از آنجا که فطرت انسان غیر قابل تغییر است،مانند کوه که نمیشود آن را جابجا کرد،به آن«جبّله»گفته شد).
(تناول از درخت ممنوع)سبب نافرمانی او خواهد بود و مقام و منزلتش را به خطر میافکند!». (و أسکنه جنّته،و أرغد فیها أکله،و أوعز (1)إلیه فیما نهاه عنه،و أعلمه أنّ فی الإقدام علیه التّعرّض لمعصیته،و المخاطرة بمنزلته) .
آری،خداوند آدم علیه السّلام را در بهشت زمین(باغی بسیار خرّم و سرسبز و پر از میوهها از باغهای روی زمین)جای داد و جمله«فلمّا مهد أرضه»گواه روشن این معناست.
سپس گفتنیها را به آدم گفت و امر و نهی خویش را به عنوان نخستین تکلیف برای آدم بیان کرد و از عاقبت شوم نافرمانی او را با خبر ساخت.
گرچه در این عبارت تصریح به شجره منهیّه(درخت ممنوع)نشده،ولی به طور اشاره بیان گردیده است و این همان چیزی است که در آیات متعدّدی از قرآن مجید دیده میشود.از جمله میفرماید:« «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» ؛پیش از این از آدم پیمان گرفته بودیم،امّا او فراموش کرد و عزم استواری برای او نیافتیم». (2)
در جای دیگر میفرماید: «وَ قُلْنا یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمِینَ» ؛و گفتیم:ای آدم!تو با همسرت در بهشت سکونت کن و از نعمتهای آن از هر جا میخواهید گوارا بخورید؛ولی نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد!» (3)سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:«امّا آدم اقدام بر آن چیزی که از آن نهی شده بود کرد،و علم خداوند درباره او به وقوع پیوست». (فأقدم علی ما نهاه عنه- موافاة لسابق علمه-) .
ممکن است در ابتدا چنین به نظر رسد،که تعبیر«موافاة لسابق علمه»نشان میدهد که آدم مجبور بود راه نافرمانی را بپیماید،چرا که در علم خداوند این معنا گذشته بود(و این همان شبهه معروف طرفداران جبر در مسأله علم ازلی خداوند است).
ولی همانگونه که در بحث جبر و تفویض به طور مشروح گفتهایم؛هرگز علم ازلی سبب اجبار بر عمل نمیشود!چرا که خداوند میدانسته،آدم از روی اختیار اقدام به چنین کاری میکند؛درست مثل اینکه استادی بداند فلان شاگرد او،به خاطر کوتاهی در درس و بحث،آخر سال رفوزه میشود.به یقین این علم و آگاهی،شاگرد او را مجبور بر این کار نمیکند.چرا که او میداند،شاگردش با علم و اختیار خود راه خطا میرود؛به خاطر تنبلی و تن پروری و یا به هر دلیل دیگر. (1)و به همین دلیل، بعد از این کار مورد مؤاخذه قرار گرفت و به او گفته شد:« «أَ لَمْ أَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَکُما إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُما عَدُوٌّ مُبِینٌ» ؛آیا شما را(تو و همسرت را)از آن درخت نهی نکردم و نگفتم شیطان دشمن آشکار شماست» (2).
اگر آدم واقعا مجبور بود،چگونه خداوند حکیم او را بر چیزی که اختیار نداشته مؤاخذه میکند و نیز چرا آدم از کرده خود پشیمان میشود و توبه مینماید و چرا خداوند حکیم او را به خاطر این کار از بهشت خارج میکند؟تمام اینها دلیل بر آن است که علم ازلی خداوند،هیچ گونه تضادّی با اختیار آدم و دیگران نداشته و ندارد.
سپس در ادامه این سخن میافزاید:«خداوند او را بعد از توبه از بهشت فرو فرستاد تا با کمک نسل خود،زمین را آباد سازد،و حجّت را بر
بندگانش،اقامه کند».
( فأهبطه (1)بعد التّوبة لیعمر أرضه بنسله،و لیقیم الحجّة به علی عباده) .
با توجه به عبارت گذشته،که میفرمود:خداوند آدم را در زمین جای داد، استفاده میشود که منظور از هبوط و نزول آدم،هبوط و نزول مکانی نیست؛بلکه مقامی است؛یعنی خداوند آدم را از آن مقام والایی که داشت به خاطر این ترک اولی تنزّل داد.
تعبیر به عمران و آبادسازی به وسیله آدم و نسل او نشان میدهد که باید هدف همه انسانها عمران و آبادی زمین باشد،نه تخریب آن به وسیله جنگها و اختلافات ویرانگر و یا تنبلی و سستی و بیکاری و یا حتّی تخریب محیط زیست!و جالب اینکه این عمران و آبادی بعد از توبه صورت گرفته و تا انسان از خطاهای خود توبه نکند توفیق این عمران و آبادی دست نمیدهد.در قرآن مجید نیز میخوانیم:« «هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ» ؛اوست که شما را از زمین آفرید و آبادی آن را به شما واگذاشت؛پس از او آمرزش بطلبید سپس به سوی او باز گردید(و به عمران و آبادی زمین بپردازید)» (2)در ضمن از جمله«فأهبطه بعد التّوبة»به خوبی استفاده میشود که هبوط آدم بعد از توبه صورت گرفته است.
نکته دیگری که در عبارت فوق به چشم میخورد و بارها در آیات قرآن به آن اشاره شده،مسئله اتمام حجّت بر بندگان است.گرچه خداوند به انسانها عقل داده است،ولی به آن اکتفا نفرموده؛بلکه با فرستادن پیامبران و نزول کتابهای آسمانی و ابلاغ مبلّغان الهی-که در هر عصر و زمان
صورت میگرفته-حجّت را بر بندگانش تمام کرد،همانگونه که در ادامه این سخن میفرماید:
«بعد از مرگ آدم،بندگان را از حجّت بر ربوبیّتش خالی نگذاشت و میان فرزندان آدم و معرفت خویش پیوندی برقرار ساخت و قرن به قرن،حجّتها و دلیلها را بر زبان پیامبران برگزیده و حاملان ودایع رسالت خویش برای آنها اقامه نمود،تا اینکه به وسیله پیامبر ما محمّد صلّی اللّه علیه و آله حجّتش تمام شد(و سلسله پیامبران ختم گردید)و بیان احکام و انذار(و بشارت)به آخر رسید». (و لم یخلهم بعد أن قبضه،ممّا یؤکّد علیهم حجّة ربوبیّته،و یصل بینهم و بین معرفته،بل تعاهدهم بالحجج علی ألسن الخیرة من أنبیائه،و متحمّلی ودائع رسالاته،قرنا (1)فقرنا؛حتّی تمّت بنبیّنا محمّد صلّی اللّه علیه و آله حجّته،و بلغ المقطع (2)عذره و نذره (3)) .
از بعضی از آیات قرآن استفاده میشود که توبه قبلا بوده و از بعضی استفاده میشود که توبه بعد صورت گرفته است و جمع میان آنها کاملا ممکن است،که آدم علیه السّلام توبه از خطای خود را مکرّر انجام داد:هم قبل از هبوط و هم بعد از هبوط؛و بسیار میشود که انسان خطایی مرتکب میشود و سالیان دراز هر زمان به یادش میآید،استغفار میکند.
1) 1) «قرن»به معنای یک زمان طولانی است که گاه به صد سال اطلاق میشود و گاه به معنای جماعتی است که در یک عصر با هم زندگی میکنند.
2) 2) «مقطع»به معنای پایان است.
3) 3) «عذره و نذره»تعبیر به«عذر»در اینجا به معنای اتمام حجّت بر بندگان است به گونهای عذری برای آنها در مخالفت باقی نماند.و«نذر»جمع«نذیر»در اینجا به معنای انذار است؛یعنی:ذکر عواقب سوئی که بر چیزی متّرتب میشود.
جمله «لم یخلهم بعد أن قبضه» نشان میدهد که آدم یکی از پیامبران الهی و از حجّتهای او بوده است و بعد از رحلت او،خدا پیامبران دیگری در هر زمان فرستاد و همچنان ادامه یافت تا به خاتم انبیا رسید. (1)
در اینجا این سؤال پیش میآید که اگر اتمام حجّت در هر عصر و زمان لازم است چرا با ظهور پیامبر اسلام،سلسله پیامبران پایان گرفت و آن حضرت خاتم انبیاء بود؟
پاسخ این سؤال با توجّه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه خداوند آخرین دستورات و کاملترین قوانین را بر پیامبر اسلام نازل کرد و اصول جامع و ضوابط متینی را مقرّر داشت که دانشمندان هر قوم و هر ملّت در سایه آن میتوانند راه خود را به سوی خدا و طریق خویش را به سعادت بازیابند به خصوص اینکه اوصیای آن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تا دامنه قیامت خواهند بود.
(شرح بیشتر پیرامون این سخن را در بحث«خاتمیت»در جلد هشتم از تفسیر «پیام قرآن»مطالعه کنید!).
1) 4) جمله«لیقیم الحجّة به علی عباده»(بنابر این که ضمیر«به»به آدم برگردد)،نیز دلیل دیگری بر نبوّت آدم است و تعبیر به«عباده»اشاره به حوّا و فرزندان آدم است.به علاوه سرنوشت آدم و خروج از بهشت بعد از ارتکاب خطا،حجّتی برای همه بندگان تا روز قیامت میتواند باشد.
و قدّر الأرزاق فکثّرها و قلّلها،و قسّمها علی الضّیق و السّعة فعدل فیها لیبتلی من أراد بمیسورها و معسورها،و لیختبر بذلک الشّکر و الصّبر من غنیّها و فقیرها.ثمّ قرن بسعتها عقابیل فاقتها،و بسلامتها طوارق آفاتها،و بفرج أفراحها غصص أتراحها،و خلق الآجال فأطالها و قصّرها،و قدّمها و أخّرها،و وصل بالموت أسبابها،و جعله خالجا لأشطانها،و قاطعا لمرائر أقرانها.
خداوند روزیها را مقدّر کرد و اندازهگیری فرمود؛گاه آن را زیاد و گاه کم نمود، گاه با تنگی و گاه با وسعت روزی را تقسیم کرد و(در عین حال)عدالت را در آن رعایت فرمود،و هدف از آن تقسیم،این بود که هر کس را بخواهد با وسعت روزی یا تنگی آن بیازماید و به وسیله آن،شکر و صبر غنی و فقیر را آزمایش کند.سپس روزی وسیع را با فقر و بیچارگی در آمیخت،تندرستی را با حوادث دردناک توأم ساخت،و شادی و سرور را با غصّه و اندوه قرین کرد.سرآمد عمر را آفرید؛آن را گاه طولانی و گاه کوتاه قرار داد و گاه مقدّم و گاه موخّر داشت و سرانجام مرگ را با عوامل پایان عمر پیوند داد و با آن،رشتههای طولانی حیات را درهم پیچید و پیوندهای محکم زندگی(توانمندان)را قطع کرد.
در ادامه بحثهای گذشته پیرامون اتمام حجت از سوی پروردگار به وسیله فرستادن پیامبران و نزول کتب آسمانی و دلایل قوی و روشن،امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دو وسیله آزمون الهی نسبت به بندگان در مراحل مختلف تکلیف اشاره میکند.
نخست میفرماید:«خداوند روزیها را مقدّر کرد و اندازهگیری فرمود؛گاه آن را زیاد و گاه کم نمود؛گاه با تنگی و گاه با وسعت،روزی(بندگان)را تقسیم کرد». (و قدّر الأرزاق فکثّرها و قلّلها،و قسّمها علی الضّیق و السّعة) .
و از آنجا که ممکن است این چنین توّهم شود که تفاوت گذاشتن میان بندگان،با عدالت سازگار نیست در جمله بعد میافزاید:«خداوند ارزاق را به طور عادلانه تقسیم کرد». (فعدل فیها) .
اشاره به این که عدالت به معنای مساوات و برابری نیست؛بلکه عدالت آن است که به هر کس آنچه مصلحت او است بدهند چنان که در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آمده است که فرمود:خداوند میفرماید:«إنّ من عبادی المؤمنین من لا یصلحه إلاّ الفاقة و لو أغنیته لأفسده ذلک،و إنّ من عبادی من لا یصلحه إلاّ الصّحّة و لو أمرضته لأفسده ذلک...؛بعضی از بندگان با ایمان من هستند که جز تنگدستی آنها را اصلاح نمیکند و اگر آنها را غنی سازم موجب فسادشان میشود و بعضی از بندگان من هستند که جز سلامت(و غنا)آنها را اصلاح نمیکند و اگر آنها را بیمار(و فقیر)کنم موجب فسادشان میشود؛(بنابر این به هر یک آنچه سبب صلاح حالشان میشود میدهم)». (1)
1) 1) بحار الانوار،جلد 68،صفحه 140.شبیه همین معنا مخصوصا در مورد غنا و فقر و همچنین سلامت و بیماری و توفیق عبادت و عدم توفیق،در جلد 5 بحار الانوار،صفحه 284 از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از خداوند متعال نقل شده است.
سپس در این زمینه شرح بیشتری میدهد؛میفرماید:«هدف از آن تقسیم این بوده است که هر که را بخواهد به وسعت روزی،یا تنگی آن بیازماید(و به تعبیر دیگر:)به وسیله آن،شکر و صبر غنی و فقیر را امتحان کند». (لیبتلی من أراد بمیسورها و معسورها،و لیختبر بذلک الشّکر و الصّبر من غنیّها و فقیرها) .
ممکن است این تفاوت در اشخاص مختلف باشد؛گروهی از نعمت فراوان بهره گیرند تا در میدان آزمایش نشان دهند که آیا شکر این همه نعمت را به جا میآورند و بخشی از ثروت خداداد را در اختیار محرومان قرار میدهند و آنچه را دارند در جای خود مصرف میکنند،یا به عکس،فزونی ثروت آنها را از خدا و خلق بیگانه میکند و در غرور و غفلت فرو میبرد؛یا این که تنگی روزی،صبر و استقامت آنها را درهم میشکند و آنان را به حرام و ناشکری و اعتراض بر پروردگار وادار میسازد.
حتّی در یک انسان ممکن است هر دو حالت واقع شود:گاه غنی و بینیاز،و گاه فقیر و تنگدست؛و هر کدام از این دو،میدان آزمون الهی است،میدان آزمون شکر و صبر و عدم استقامت و بیتابی.
در ادامه این سخن،به این نکته اشاره میکند که فقر و غنا و سلامتی و بیماری، چنان از هم جدا نیستند که انسان بتواند بر یکی تکیه کند؛بلکه چنان به هم نزدیک یا آمیختهاند که بر هیچ یک نمیتوان اعتماد کرد؛میفرماید:«سپس روزی وسیع را با باقی مانده فقر و بیچارگی در آمیخت،و تندرستی را با حوادث دردناک توأم ساخت،و شادی و سرور را با غصّه و اندوه قرین کرد». (ثمّ قرن بسعتها عقابیل فاقتها، و بسلامتها طوارق آفاتها،و بفرج أفراحها غصص أتراحها) (1).
1) 1) «أتراح»جمع«ترح»(بر وزن فرح)به معنای غم و غصه است و غالبا آن را به معنای ضدّ فرح تفسیر کردهاند؛ولی گاه به معنای هلاکت و قطع خیر و خوبی نیز اطلاق شده است.
تا هیچ کس در حال غنا و سلامت و شادی و سرور مغرور نگردد و همگان بدانند این امور همیشه و همه جا و در مورد هر کس در معرض زوال و نابودی و تبدیل به ضدّ است و به گفته شاعر:
بر مال و جمال خویشتن غرّه مشو کان را به شبی برند و این را به تبی!
با توجّه به اینکه«عقابیل»جمع«عقبوله»(بر وزن جرثومه)به معنای بقایای بیماری و مشکلات و آثاری که از«تب»به صورت«تبخال»بر لبها باقی میماند،میباشد؛ تعبیر بالا نشان میدهد که مشکلات و گرفتاریها و آثار و بقایای آن،همواره در کنار خوشیها و راحتیها قرار دارد و هرگز از آن جدا نمیشود و جمله«بفرج أفراحها غصص أتراحها»تأکید دیگری بر این معنا است؛چرا که«أتراح»جمع«ترح»(بر وزن فرح)به معنای غم و اندوه است؛در نتیجه امام علیه السّلام میفرماید:«شادیها با اندوهها آمیخته و غصّهها در کنار شادمانی نشسته است».
دومین نکتهای که از امام علیه السّلام در ادامه این سخن بیان میفرماید،زمان دار بودن زندگی است،که بالأخره پایانی دارد و دیر یا زود به پایان میرسد و چیزی که برای هیچ کس از آن گریزی نیست،مرگ است.میفرماید:«سرآمد زندگی و پایان عمر را آفرید،آن را گاه طولانی و گاه کوتاه قرار داد،و گاه مقدّم و گاه مؤخّر داشت». (و خلق الآجال فأطالها و قصّرها،و قدّمها و أخّرها) .
«سرانجام مرگ را با عوامل پایان عمر،پیوند داد؛(و بیماریها را بهانههایی برای سرآمد زندگی مقرّر داشت.)و با آن رشتههای طولانی حیات را درهم پیچید،و پیوندهای محکم زندگی(توانمندان و اقویا)را با
آن قطع کرد!» (و وصل بالموت أسبابها،و جعله خالجا (1)لأشطانها (2)،و قاطعا لمرائر (3)أقرانها) .
امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه به نکتههای فراوانی اشاره فرموده،از جمله این که بعضی به طور طبیعی عمر طولانی دارند و بعضی عمر کوتاه و در عین حال،گاهی همان عمر طولانی بر اثر اعمال بیرویه،یا انواع گناهان کوتاه میشود و گاه آن عمر کوتاه به خاطر رعایت مسایل مربوط به تندرستی و یا بر اثر اعمال و کارهای نیک طولانی میشود.همچنین به این نکته اشاره فرموده که برای مرگ اسباب فراوانی است؛اگر انسان بتواند از بعضی بگریزد،در چنگال دیگری گرفتار خواهد شد و حتّی نیرومندترین نیرومندان از مرگ در امان نیست!بنابر این،هیچکس نباید به سلامتی و تندرستی و جوانی و نیرومندی مغرور گردد و هر کس در هر سن و سال و در هر شرایطی باید با اعمال صالحه آماده سفر آخرت باشد. (4)
بعضی از«شارحان نهج البلاغه»این احتمال را نیز دادهاند که مراد از تقدیم و تأخیر،این است که خداوند طبق مصالحی بعضی را در زمانهای گذشته آفریده و زمان آنها را مقدّم داشته و بعضی را در زمانهای بعد آفریده است،ولی معنای اوّل مناسبتر و آموزندهتر است.
1) 1) «خالج»از مادّه«خلج»(بر وزن خرج)به معنای جذب کردن است و خلجان چیزی در ذهن انسان به معنای مجذوب شدن ذهن در برابر چیزی است؛«خلیج»را از آن جهت«خلیج»گفتهاند که بخش عظیمی از آب دریا را به خود جذب میکند.
2) 2) «أشطان»جمع«شطن»(بر وزن وطن)به معنای طناب یا طناب طویل است.این واژه گاهی به معنای دوری نیز آمده است و«شیطان»را به این مناسبت شیطان میگویند که دور از هدایت و رحمت خداست.
3) 3) «مرائر»جمع«مریر»به معنای طناب محکم است.
4) 1) درباره مسأله«أجل و سر آمد عمر»بحث مشروحی در جلد سوم ذیل خطبه 62 بیان شد.
نه تنها از عبارت بالا،بلکه از بسیاری از آیات قرآن و روایات مقدّر بودن روزی استفاده میشود و در منابع مختلف میبینیم که وسعت و فراخی روزی یا تنگی و ضیق آن،به اراده و مشیّت خداوند نسبت داده شده است،تا بندگان خود را بیازماید.
به تعبیر دیگر:به هر کس آنچه مصلحتش بوده است داده و برای هر کس آنچه
مایه صلاح حالش بوده مقرّر فرموده.این تعبیرات سؤالات متعدّدی بر میانگیزد.
نخست اینکه:اگر چنین است پس تلاش و کوشش،برای رزق و روزی چه مفهومی میتواند داشته باشد؟ دیگر اینکه:این گونه برداشتها سبب رکود فعّالیتهای اجتماعی و عقب ماندگی جامعه میگردد؛جامعهای که باید پر نشاط و پر امید به فعّالیتهای گسترده بپردازد و در میدان رقابت از جوامع غیر مسلمان عقب نماند.
قرآن مجید میفرماید:« «نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ» ؛ما معیشیت و(روزی)آنها در حیات دنیا در میانشان تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی برتری دادیم». (1)
ولی پاسخ این سؤالها در روایات اسلامی آمده است که هر گاه کنار هم چیده شود،ابهامی باقی نمیماند.
از یک سو،در همین نهج البلاغه و کلمات مولا میخوانیم:«إنّ الرّزق رزقان:رزق تطلبه،و رزق یطلبک،فإن أنت لم تأته أتاک؛روزی بر دو گونه
1) 1) سوره زخرف،آیه 32.
است:قسمتی از آن،تو باید به دنبالش بروی و قسمتی از آن،او به دنبال تو میآید به گونهای که اگر به سراغش نروی به سراغ تو خواهد آمد». (1)
واقعیت نیز چنین است که قسمت مهمّی از روزی چیزی است که انسان باید در راه آن تلاش و کوشش کند و تمام هوش و استعداد و توان خود را به کار گیرد و بدون اینها هرگز به آن نخواهد رسید؛ولی بخش دیگری روزیهای ناخواسته است که به سراغ انسان میآید و به او نشان میدهد که اگر چه تلاش و کوشش یک اصل مهم است،امّا رازقیّت خدا منحصر به آن نیست و در همه حال باید به او دل بست و همه چیز را از او دانست.
در روایت دیگری میخوانیم:«از جمله دعاهایی که مستجاب نمیشود،دعای انسان سالمی است که در خانه نشسته و دست از تلاش و کوشش برداشته و عرضه میدارد:خدایا به من روزی ده!(فرشتگان الهی)به او میگویند:این دعای تو مستجاب نیست.برخیز و تلاش کن».امام صادق علیه السّلام میفرماید:«أربع لا یستجاب لهم دعاء:الرّجل جالس فی بیته،یقول:یا ربّ ارزقنی!فیقول له:ألم آمرک بالطّلب». (2)
از سوی دیگر،تقدیرات الهی در بسیاری از موارد هماهنگ با تدبیرات ما است؛ یعنی خداوند مقدّر کرده آنها که تلاش و کوشش میکنند سهم بیشتری داشته باشند و آنها که سست و تنبلاند سهم کمتر.این هماهنگی تقدیر و تدبیر،پاسخ روشنی به کسانی میدهد که به بهانه تقدیر از تدبیر سرباز میزنند و تن به تنبلی میدهند.
از سوی سوم،بیشک استعداد جسمانی و فکری همه انسانها یکسان نیست و افراد بشر از نظر هوش و استعداد و مدیریّت اقتصادی و توان جسمی برای کار کردن بسیار تفاوت دارند و همین،سرچشمه تفاوت
بهرههای آنها در این قسمت میشود؛ آن کس که این تفاوتها را مقدّر کرده،طبعا تفاوتهای روزی را نیز مقدّر فرموده است و انتظار یکسان بودن همه انسانها از نظر روح و جسم،انتظار بسیار بیجایی است؛مانند انتظار مساوی بودن همه اعضای بدن و تمام استخوانها و عضلات؛چرا که در مجموعه بدن،هر عضوی مأموریتی دارد و توان او به اندازه مأموریت اوست و مجموعه جهان انسانیّت نیز،همانند یک بدن است با تفاوتها در جهات مختلف و طبعا با تفاوت در بهرههای روزی.
نتیجه اینکه:آنچه در خطبه بالا درباره تقدیر ارزاق آمده،میتواند اشارهای به تمام آنچه در سه نکته بالا گفتیم بوده باشد و این چیزی بر خلاف عدالت نیست؛ بلکه عین عدالت و حکمت است.
عالم السّرّ من ضمائر المضمرین،و نجوی المتخافتین،و خواطر رجم الظّنون،و عقد عزیمات الیقین،و مسارق إیماض الجفون،و ما ضمنته أکنان القلوب،و غیابات الغیوب،و ما أصغت لاستراقه مصائخ الأسماع، و مصائف الذّرّ،و مشاتی الهوامّ،و رجع الحنین من المولهات،و همس الأقدام،و منفسح الثّمرة من ولائج غلف الأکمام،و منقمع الوحوش من غیران الجبال و أودیتها و مختباء البعوض بین سوق الأشجار و ألحیتها، و مغرز الأوراق من الأفنان،و محطّ الأمشاج من مسارب الأصلاب،و ناشئة الغیوم و متلاحمها،و درور قطر السّحاب فی متراکمها،و ما تسفی، الأعاصیر بذیولها،و تعفو الأمطار بسیولها،و عوم بنات الأرض فی کثبان الرّمال.
خداوند از اسرار پنهانی رازداران آگاه است،و از نجوای آنان که آهسته سخن میگویند با خبر است،از آنچه به اذهان از طریق ظنّ و گمان،میگذرد،و از تصمیماتی که به یقین میپیوندد،آگاهی دارد.
برق نگاههای خیانت آمیز چشمها را که از لابهلای پلکها خارج میشود،میبیند و از آنچه در نهانگاه دلها قرار دارد و آنچه در پشت پردههای ظلمانی غیب پوشیده و پنهان است و از آنچه که پردههای گوشها مخفیانه میشنود،آگاه است،او از درون لانههای تابستانی مورچهگان و
خانههای زمستانی حشرات،و آهنگ اندوهبار زنان غم دیده،و صدای آهسته گامها،آگاهی دارد.
و نیز از جایگاه پرورش میوهها در درون غلاف شکوفهها،و از مخفیگاههای وحوش در درون غارهای کوهها و اعماق درّهها،و از نهانگاه پشهها در میان ساقهها و پوستهای درختان،و از محل پیوستگی برگها و شاخهها و از جای حرکت نطفهها از صلت(پدران)و آمیزش با نطفه(مادران)در درون رحمها مطلع است.او از ابرهای رقیقی که(در آسمان)پیدا میشود،سپس به هم پیوسته،و متراکم میگردد و نیز از ریزش قطرات باران از ابرهای متراکم و آنچه گردبادها با دامن خویش از روی زمین بر میگیرند و بارانها با سیلاب خود آن را فرو مینشانند و محو میکنند و از فرو رفتن جانوران زمین،در میان تپههای شن(در همه جا و در هر زمان و در هر حال)به خوبی آگاه است!
با دقّت در بخشهای مختلف این خطبه عجیب،روشن میشود که امام علیه السّلام یک مسیر بسیار حساب شده را در«معرفة اللّه»و سپس شناخت این جهان و بعد از آن، معرفت انسان و تربیت او پیموده است؛با بیانی که دقیقا خواننده را در مراحل مختلف این مسیر طولانی رهبری میکند و به سر منزل مقصود،یعنی پرورش یک انسان کامل میرساند.
در فصل گذشته،بعد از بیان آفرینش زمین و منابع حیاتی آن و سپس آفرینش آدم و سرگذشت عبرت انگیز او در بهشت و سپس انتقال به زمین،پیرامون تقسیم ارزاق و تعیین آجال و سرآمد عمرها سخنان دقیق و بیدادگری فرمود.
برای تکمیل این مباحث،در این بخش از خطبه،سخن از علم خداوند درباره همه چیز و همه کس،در همه جا و در همه زمان و اسرار درون و برون میگوید و با تعبیرات بسیار دقیق و ظریف و لطیف،انگشت روی جزئیّات آن میگذارد؛به گونهای که انسان با تمام وجود خود احساس میکند که همه عالم محضر خداست و تمام حرکات و سکناتش،در حضور او انجام میشود؛همان احساسی که مهمترین پایه تربیت و سوق به خوبیها و جدایی از بدیهاست.
میفرماید:«خداوند از اسرار پنهانی رازداران،آگاه است و از نجوای آنان که آهسته سخن میگویند با خبر است و به آنچه به اذهان به واسطه گمان خطور میکند و از تصمیماتی که به یقین میپیوندد،آگاهی دارد». (عالم السّرّ من ضمائر المضمرین،و نجوی المتخافتین،و خواطر رجم الظّنون،و عقد عزیمات الیقین) .
در واقع،آنچه به ذهن میآید،گاهی واقعیّتهاست و گاه اوهام و پندارها؛گاهی تصمیم و اراده قطعی است و گاه شک و تردید؛گاه از درون وجود انسان میجوشد و گاه از طریق سخنان محرمانه این و آن به او منتقل شده؛خدا از تمام اینها آگاه و با خبر است.
سپس میافزاید:«خداوند برق نگاههای خیانت آمیز چشمها را که از لابهلای پلکها خارج میشود میبیند و از آنچه در نهان گاه دلها قرار دارد و آنچه در پشت پردههای ظلمانی غیب پوشیده و پنهان است و از آنچه پرده گوشها مخفیانه میشنود،آگاه است». (و مسارق (1)إیماض (2)
الجفون، (1)و ما ضمنته أکنان القلوب،و غیابات الغیوب،و ما أصغت لاستراقه مصائخ (2)الأسماع) . با توجه به اینکه مهمترین منابع علم انسان قلب(عقل)و چشم و گوش است؛ همانگونه که در قرآن مجید آمده است:« «وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» ؛خداوند شما را از شکم مادران بیرون فرستاد در حالی که چیزی نمیدانستید و برای شما گوش و چشم و دل قرار داد تا(آگاه شوید و)شکر نعمتهای او را بجا آورید» (3).و خداوند به تمام این منابع احاطه دارد؛بنابر این،از تمام اسرار درون انسانها با خبر است.
سپس از اسرار درون انسان گذشته،به سراغ کوچکترین موجودات جهان میرود؛ میفرماید:«خداوند از درون لانههای تابستانی مورچگان،و خانههای زمستانی حشرات،و آهنگ اندوهبار زنان غمدیده،و صدای
آهسته گامها آگاهی دارد». (و مصائف (1)الذّرّ،و مشاتی (2)الهوامّ (3)،و رجع الحنین (4)من المولهات (5)،و همس (6)الأقدام) .
تکیه بر خانههای تابستانی مورچگان،از این نظر است که در تابستان کانون پر جوش و خروشی است که انسان را به یاد یک جامعه فعّال و پر تلاش-که با نظم و تدبیر خاصّی اداره میشود-میاندازد و تکیه بر خانههای زمستانی حشرات،شاید از این نظر است که آنها در زمستان در خواب عمیقی فرو میروند و گاه چندین ماه طول میکشد،که به«خواب زمستانی»معروف است؛خانههای آنها در این فصل، شبیه گورستانی است خاموش،در حالی که در واقع مرکز تجمع زندگان است.
تکیه بر نالههای اندوهبار زنان غمدیده و صدای آهسته قدمها از این نظر است که هر کدام را صدای خاصّی است و بیانگر واقعیت جداگانهای.یکی از سوز و درد درونی حکایت میکند و دیگری از مخفی کاری و احتیاط؛یعنی خداوند هم از مراکز پر ازدحام با خبر است و هم از مکانهای خاموش.
1) 2) «مصائف»جمع«مصیف»به معنای اقامتگاه تابستانی است؛(از مادّه«صیف»به معنای تابستان).
2) 3) «مشاتی»جمع«مشتی»به معنای اقامتگاه زمستانی است(از مادّه«شتاء»به معنای زمستان).
3) 4) «هوام»جمع«هامّه»به معنای حشرات گزنده خطرناک است و گاه به مطلق حشرات اطلاق میشود.
4) 5) «حنین»به معنای ناله است(از مادّه«حنان»به معنای نازک دلی گرفته شده است).
5) 6) «مولهات»به معنای زنان غمگین است از مادّه«وله»(بر وزن فرح)به معنای خوشحالی یا اندوه شدیدی است که عقل انسان را میرباید.
6) 7) «همس»(بر وزن لمس)به معنای صدای آهسته و پنهان است و گاه به صدای پای برهنه اطلاق میشود.
در ادامه این سخن،باز انگشت روی امور دیگری از امور لطیف و ظریف و مخفی و پنهان گذارده و شمول علم بیپایان پروردگار را نسبت به آن،با تعبیراتی بسیار جالب و زیبا روشن میسازد.میفرماید:«خداوند از جایگاه پرورش میوهها در درون غلاف شکوفهها،و از مخفیگاههای وحوش در درون غارهای کوهها و اعماق درّهها و از نهانگاه پشهها در میان ساقهها و پوستهای درختان،و از محلّ پیوستگی برگها به شاخهها و از جای حرکت نطفهها از صلب(پدران)و آمیزش با نطفه(مادران)در درون رحمها مطّلع است». (و منفسح (1)الثّمرة من ولائج (2)غلف (3)الأکمام (4)،و منقمع (5)الوحوش من غیران (6)الجبال و أودیتها،و مختباء البعوض بین سوق (7)الأشجار و ألحیتها (8)،و مغرز (9)الأوراق من الأفنان (10)،و محطّ الأمشاج (11)
1) 1) «منفسح»به معنای جایگاه وسیع از مادّه«فسح»(بر وزن مسح)به معنای وسعت دادن گرفته شده است.
2) 2) «ولائج»جمع«ولیجه»به معنای لباس زیرین و محرم اسرار و امر پنهانی است(از مادّه«ولوج»به معنای داخل شدن پنهانی).
3) 3) «غلف»جمع«غلاف»که معنای آن مشهور است.
4) 4) «أکمام»جمع«کمّ»(بر وزن جنّ)به معنای برگهایی است که شکوفهها را میپوشاند و بعید نیست اضافه «غلف»به«أکمام»اضافه بیانیّه باشد.
5) 5) «منقمع»به معنای محلّ اختفا است(از مادّه«انقماع»به معنای اختفا گرفته شده است).
6) 6) «غیران»جمع«غار»که معنای آن معروف است.البتّه عرب به غارهای وسیع،کهف میگوید.
7) 7) «سوق»جمع«ساقه»مانند ساقه درختان و گیاهان است.
8) 8) «ألحیه»جمع«لحاء»(بر وزن کتاب)به معنای پوست درختان است.
9) 9) «مغرز»به معنای محلّ ریشههای هر چیزی است؛(از مادّه«غرز»(بر وزن فرض)به معنای فرو کردن است،مانند فرو کردن سوزن در پارچه).
10) 10) «أفنان»جمع«فنن»(بر وزن قلم)به معنای شاخه تازه و پر برگ درختان است.
11) 11) «أمشاج»جمع«مشج»(بر وزن مشق،یا بر وزن سبب)به معنای شیء مخلوط است.
من مسارب (1)الأصلاب) .
تعبیر به«منفسح»که به معنای جایگاه وسیع است،اشاره به این نکته میکند که خداوند برای پرورش میوهها در درون شکوفهها جایگاه وسیعی آفریده که اجازه میدهد به میوه،از نقطه کوچکی شروع کند و گسترش پیدا کند تا زمانی که تمام آن محل را پر کند.
تعبیر به«منقمع الوحوش»نشان میدهد که حیوانات بیابان،برای محفوظ ماندن از حمله حیوانات دیگر به غارها و درّهها پناه میبرند و به هنگام لزوم برای شکار کردن یا سایر حوائج بیرون میآیند.
تعبیر به«مختباء البعوض»اشاره به زندگی بسیاری حشرات در درون ساقه و پوست درختان است که هم آنها را از حوادث مختلف حفظ میکند و هم محلّی برای تغذیه آنان است.
تعبیر به «مغرز الأوراق...» نه اشاره به برگها است و نه شاخهها؛بلکه اشاره به محلّ خاصی است که برگ به شاخه میچسبد و ریشههای آن در درون شاخه فرو میرود و آن را در برابر وزش بادها و طوفانها حفظ میکند و مسیر آب و غذا برای برگ محسوب میشود.
و تعبیر به «محطّ الأمشاج...» اشاره به این است که نطفه مرد از غدّههایی که در درون وجود او است به حرکت در میآید و هنگامی که به رحم میریزد با نطفه زن ترکیب میشود و در قرارگاه خود جهت پرورش و تبدیل به یک انسان کامل قرار میگیرد.خداوند تمام این مسیر و چگونگی ترکیب و محل نزول آن را دقیقا میداند و نیز ممکن است«أمشاج»اشاره به ترکیب نطفه مرد از چند آب مختلف باشد که در علم امروز ثابت شده
1) 12) «مسارب»جمع«مسرب»(بر وزن مرکب)به معنای محلّ راه رفتن در سراشیبی یا ریزش آب و مانند آن است.(از مادّه«سرب»(بر وزن حرب)به معنای راه سراشیبی است).
است و هر یک از این آبها به اندازه معیّن برای هدف خاصّی با دیگری ترکیب میگردد و نطفه مرد را تشکیل میدهد،سپس به سوی قرارگاه رحم حرکت میکند.
اگر انسان به تعداد میوههای درختان و عدد وحوش بیابان و پشهها و برگهای درختان و نطفههای مردان و زنان و جزئیّات آنها فکر کند-که چه رقم شگفت انگیزی را تشکیل میدهد-و توجّه داشته باشد که خداوند از تمام این جزئیّات با خبر است،آنگاه احساس میکند که در هر جا و در هر زمان و در همه حال،از اعمال و نیّات او به خوبی آگاه است.
سپس به سراغ بخش دیگری از ریزه کاریهای جهان آفرینش و حوادث حساب شده و موجودات مختلف آن میرود و چنین میافزاید:«خداوند از ابرهای رقیقی که (در آسمان)پیدا میشود سپس به هم پیوسته،متراکم میگردد و نیز از ریزش قطرات باران از ابرهای متراکم و آنچه گردبادها با دامان خویش از روی زمین بر میگیرند و بارانها با سیلاب خود آن را فرو مینشانند و محو میکنند و از فرو رفتن جانوران زمین در میان تپّههای شن،(در همه جا و هر زمان و در هر حال)به خوبی آگاه است!». (و ناشئة الغیوم و متلاحمها،و درور قطر السّحاب فی متراکمها،و ما تسفی، (1)الأعاصیر (2)بذیولها،و تعفو (3)الأمطار بسیولها،و عوم (4)بنات الأرض فی کثبان (5)الرّمال) .
1) 1) «تسفی»از مادّه«سفی»(بر وزن نفی)به معنای بادی است که خاک و غبار زیادی بر میانگیزد.
2) 2) «أعاصیر»جمع«إعصار»(بر وزن اجبار)به معنای گردباد است.
3) 3) «تعفو»از مادّه«عفو»به معنای محو کردن است و هنگامی که این واژه در مورد گناهان به کار میرود به معنای محو گناهان است و تندرستی را از این نظر عافیت میگویند که بیماری را محو میکند.
4) 4) «عوم»(بر وزن قوم)به معنای شنا کردن و فرو رفتن است.
5) 5) «کثبان»جمع«کثیب»به معنای تلّ و تپه است(از ماده«کثب»(بر وزن کسب)به معنای جمع کردن است).
آری!او که از تمام دقایق عالم هستی و از جزئیّات مخلوقات جاندار و بیجان در زمین و آسمان،در هر شرایط و در هر حالت،آگاه است؛و از پیدایش و گسترش و جا به جایی و حرکات آنها،دقیقا با خبر است؛چگونه ممکن است از اعماق نیّات من بیخبر باشد؟!
با اینکه در این بخش از خطبه،سخن از علم وسیع خداوند به همه اشیاء و تمامی موجودات است،ولی در ضمن اشاره به نکته مهمّ دیگری نیز شده است و آن تنوّع عجیب موجودات میباشد،از مسایل فکری و ذهنی انسان گرفته،تا اجزای مختلف چشم و گوش،و موجودات کوچک و بزرگ عالم؛مورچگان و خانههای تابستانی آنها،حشرات و لانههای زمستانی آنها،شکوفههای درختان،پرورش میوهها،برگها و گل برگها،وحوش بیابان که در غارها و درّهها زندگی میکنند، پشههایی که در لابهلای ساقهها و پوست درختان لانه میگزینند،چگونگی تشکیل نطفه آدمی از ترکیب نطفههای مرد و زن،پیدایش ابرها و تراکم آنها،و فرو ریختن دانههای باران از درون آن،وزش بادها و طوفانها و گردبادها،جاری شدن سیلها از کوهسارها،و فرو رفتن حشرات میان تپّههای شن و امثال آن،که در بخش آینده خواهد آمد؛خلاصه اموری که هر یک نشانه تازهای از علم و قدرت و خلاقیّت خداست و هر قدر انسان در آنها بیشتر بیندیشد به عظمت و علم او،آشناتر میشود و با گوش هوش،زمزمه تسبیح و حمد این موجودات را میشنود و غلغله آنها را که در سراسر جهان طنین انداز است احساس
میکند؛چیزی که نامحرمان قدرت درک آن را ندارند و تنها برای کسانی که از جمادی به سوی جان جان رفتهاند آشکار است.آری:
از جمادی سوی جان جان شوید غلغل تسبیح عالم بشنوید
فاش تسبیح جمادات آیدت وسوسه تأویلها بزدایدت
و مستقرّ ذوات الأجنحة بذرا شناخیب الجبال،و تغزید ذوات المنطق فی دیاجیر الأوکار،و ما أوعبته الأصداف،و حضنت علیه أمواج البحار،و ما غشیته سدفة لیل،أو ذرّ علیه شارق نهار،و ما اعتقبت علیه أطباق الدّیاجیر،و سبحات النّور؛و أثر کلّ خطوة،و حسّ کلّ حرکة،و رجع کلّ کلمة،و تحریک کلّ شفة،و مستقرّ کلّ نسمة،و مثقال کلّ ذرّة،و هماهم کلّ نفس هامّة،و ما علیها من ثمر شجرة،أو ساقط ورقة؛أو قرارة نطفة،أو نقاعة دم و مضغة،أو ناشئة خلق و سلالة؛لم یلحقه فی ذلک کلفة،و لا اعترضته فی حفظ ما ابتدع من خلقه عارضة،و لا اعتورته فی تنفیذ الأمور و تدابیر المخلوقین ملالة و لا فترة،بل نفذهم علمه،و أحصاهم عدده،و وسعهم عدله،و غمرهم فضله،مع تقصیرهم عن کنه ما هو أهله.
خداوند،از جایگاه پرندگان در قلّه بلند کوهها،و از نغمه مرغان خواننده در آشیانههای تاریک،با خبر است.همچنین از لؤلؤهایی که در دل صدفها پنهان شده و امواج دریا آنها را در دامن خویش پرورش داده است،و آنچه تاریکی شب آن را فرا گرفته،یا خورشید به آن نور افشانده،و آنچه ظلمتها و امواج نور یکی بعد از دیگری آن را در بر میگیرد،و اثر هر گام و احساس هر گونه حرکت و آهنگ هر سخن،و جنبش هر لب،و جایگاه هر انسان،و وزن هر مورچه،و ناله هر صاحب اندوه،و
میوههایی که بر شاخسار درختان قرار گرفته،و برگهایی که روی زمین ریخته،و قرارگاه هر نطفهها،یا جمع شدن خون،و مضغه یا پرورش یافتن انسان و سایر مخلوقات(آری!)از همه اینها به خوبی آگاه است،و هیچ گونه مشقّتی برای او در این علم و آگاهی وجود ندارد.بلکه در حفظ و نگهداری آنچه از مخلوقات ابداع کرده،نیز مشکلی برای او رخ نداده،و در تنفیذ امور و تدبیر موجودات نیز ملالت و فتوری بر او عارض نشده است.بلکه علمش در همه آنها نافذ و احصای او همه را شامل شده،و عدالتش همه را در بر گرفته است و با اینکه آنها در آنچه شایسته مقام اوست تقصیر دارند،فضل و رحمتش شامل حال همه آنهاست!.
گستردگی علم الهی
امام علیه السّلام در این بخش همچنان بحثهای گسترده سابق را پیرامون علم خداوند به تمام جزئیّات عالم هستی ادامه میدهد و با تعبیراتی بسیار جذّاب و الفاظی شیرین و گویا پرده از علم خداوند به تمام ریزهکاریهای این عالم بر میدارد و چنان با موشکافی این بحث را دنبال میکند که در هیچ سخنی مانند آن دیده نشده است و با مطالعه آن،انسان به یقین باور میکند که این گفتار کسی است که با جهان ماورای طبیعت ارتباط دارد و علم و دانش او از سرچشمه علم الهی میجوشد.
نخست به سراغ پرندگان آسمان میرود میفرماید:«خداوند از جایگاه بالداران در قلّه بلند کوهها و از نغمه مرغان خواننده در آشیانههای تاریک
با خبر است». (و مستقرّ ذوات الأجنحة بذرا (1)شناخیب (2)الجبال،و تغرید (3)ذوات المنطق فی دیاجیر (4)الأوکار (5)) .
میدانیم هر یک از پرندگان لانهای مخصوص و متناسب با خویش میسازد که با هم بسیار متفاوتند و نیز میدانیم نغمههای مرغان انواع و اقسامی دارد که هر کدام بیانگر مطلبی است؛آری خداوند از تمام جزئیات آنها آگاهی دارد.
سپس به اعماق دریاها گام مینهد و از صدفها و لؤلؤها و امواج سخن میگوید؛ میفرماید:«خداوند از لؤلؤهایی که در دل صدفها پنهان است،و امواج دریا آنها را در دامن خویش پرورش داده،آگاهی دارد». (و ما أوعبته (6)الأصداف،و حضنت علیه أمواج البحار) .
آنگاه به نظام نور و ظلمت در جهان آفرینش و زندگی انسانها پرداخته، میافزاید:«خدا از آنچه تاریکی شب آن را فرا گرفته و یا خورشید به آن نور افشانده و آنچه ظلمتها و امواج نور،یکی بعد از دیگری آن را در بر
1) 1) «ذرا»جمع«ذروه»(بر وزن هفده)به معنای مکان مرتفع و بالای هر چیزی است و به کوهان شتر نیز «ذروه»گفته میشود.
2) 2) «شناخیب»جمع«شنخوب»(بر وزن بهلول)به معنای قلّه کوه یا بلندی هر چیزی است.
3) 3) «تعزید»به معنای آواز خواندن پرندگان است.
4) 4) «دیاجیر»جمع«دیجور»به معنای تاریکی است.
5) 1) «اوکار»جمع«وکر»(بر وزن مکر)به معنای لانه و آشیانه است.
6) 2) «أوعبت»از مادّه«وعب»(بر وزن صعب)به معنای گردآوری کردن است.
میگیرد،با خبر است». (و ما غشیته سدفة (1)لیل،أو ذرّ (2)علیه شارق نهار،و ما اعتقبت علیه أطباق الدّیاجیر،و سبحات (3)النّور) .
و از آنجا به سراغ حرکات مختلف انسان میرود و میافزاید:«او از اثر هر گام،و احساس هر گونه حرکت،و آهنگ هر سخن،و جنبش هر لب،و جایگاه هر انسانی آگاه است». (و أثر کلّ خطوة،و حسّ کلّ حرکة،و رجع کلّ کلمة،و تحریک کلّ شفة،و مستقرّ کلّ نسمة) .
سپس به سراغ کوچکترین ذرّات و مخفیترین صداها میرود؛میفرماید:«از وزن هر مورچه،و ناله هر صاحب اندوه و غمی اطلاع دارد». (و مثقال کلّ ذرّة،و هماهم (4)کلّ نفس هامّة (5)) .
و از آنجا توجّه خود را به درختان و میوهها و انسانها و نطفهها که شباهت زیادی با هم دارند،معطوف میدارد و میفرماید:«او آنچه از میوهها بر شاخههای درختان قرار گرفته و برگهایی که روی زمین ریخته میشود،و قرارگاه نطفه،یا جمع شدن خون و مضغهها یا پرورش یافتن انسان و سایر مخلوقات و مبدء آفرینش آنها،آری!از همه اینها و تمام جزئیّات آن و اسرار درون و برون آنها،به خوبی آگاه است». (و ما علیها من
1) 3) «سدفه»در اینجا به معنای ظلمت است.
2) 4) «ذرّ»به معنای پاشیدن است و به معنای نورافشانی طلوع آفتاب نیز میآید.
3) 5) «سبحات»جمع«سبحه»(بر وزن لقمه)به معنای شعاع نور است و«سبحات النّور»در جمله بالا به معنای اشعّه نور آمده است.
4) 1) «هماهم»جمع«همهمه»به معنای رفت و آمد صدا در گلو و سینه است و به معنای ناله آهسته برخاسته از اندوه نیز آمده است.
5) 2) «هامة»به گفته بعضی از مفسّران نهج البلاغه کسی است که دارای همّت بلند است و گاه به معنای اشخاص غمگین(از مادّه«هم»به معنای غم)آمده است و در جمله بالا مناسب همین است.
ثمر شجرة،أو ساقط ورقة،أو قرارة نطفة،أو نقاعة (1)دم و مضغة،أو ناشئة خلق و سلالة) .
در قسمت پایانی این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به نکته مهمّی اشاره میفرماید و آن اینکه ممکن است با توجّه به گستردگی فوق العاده اموری که امام علیه السّلام در این خطبه به آن اشاره فرموده،که تمام ذرّات زمین و آسمان و موجودات جاندار و بیجان،همه و همه را شامل میشود،به گونهای که هیچ کس با هیچ وسیلهای نمیتواند آن را در حساب آورد و بر آن احاطه پیدا کند؛آری با این گستردگی، ممکن است این سؤال پیش آید که آیا علم خداوند به این امور مشکلی برای ذات پاکش ایجاد نمیکند؟زیرا انسانها برای احاطه به بخش بسیار بسیار کوچکی از حوادث و اسرار این جهان،گرفتار مشقّت و دردسر میشوند.
ولی امام علیه السّلام با صراحت میفرماید:«هیچ گونه مشقّتی برای خداوند در این زمینه وجود ندارد(نه تنها در علم و آگاهی بر آنها،بلکه)در حفظ و نگهداری آنچه از مخلوقات ابداع کرده،مشکلی برای او رخ نداده؛(اضافه بر این)در تنفیذ امور و تدبیر موجودات نیز،ملالت و فتوری بر او عارض نشده است». (لم یلحقه فی ذلک کلفة،و لا اعترضته فی حفظ ما ابتدع من خلقه عارضة،و لا اعتورته (2)فی تنفیذ الأمور و تدابیر المخلوقین ملالة و لا فترة) .
«بلکه علمش در آنها نفوذ یافته و شمارش او همه را شامل شده،و عدالتش همه را در بر گرفته است،و با اینکه آنها در آنچه شایسته مقام
1) 3) «نقاعه»از مادّه«نقع»(بر وزن نفع)به معنای جمع شدن آب و مانند آن در جایی است و«نقاعة دم»به معنای حفرهای است که خون در آن جمع میشود و در اینجا اشاره به رحم مادر است و بعضی گفتهاند:در اینجا به معنای«علقه»است.
2) 1) «اعتورت»از مادّه«إعتوار»به معنای دست به دست کردن و عارض شدن است و در اینجا مناسب، معنای دوم است.
اوست تقصیر و کوتاهی دارند فضل و رحمتش شامل حال همه آنهاست». (بل نفذهم علمه،و أحصاهم عدده، و وسعهم عدله،و غمرهم فضله،مع تقصیرهم عن کنه ما هو أهله) .
امام علیه السّلام در جملههای پر معنای بالا،بر چند نکته تأکید میکند؛نخست این که:
احاطه علمی خداوند به تمام جزئیّات عالم هستی هیچ مشکلی برای او ندارد؛(چرا که علم خداوند،علم حضوری است نه علم حصولی،آن گونه که شرحش در نکات خواهد آمد).
دیگر این که:علاوه بر احاطه علمی،حافظ تمام آنها است که چیزی برتر از علم است؛این حفظ و نگهداری نیز مشکلی برای آن ذات مقدّس ایجاد نمیکند؛(چرا که همه وابسته به وجود او هستند).
و دیگر این که:علاوه بر آگاهی و نگهداری،مدیر و مدبّر آنها است و در مسیر کمال،آنها را رهبری و راهنمایی میکند؛این نیز،فتور و ملالتی برای آن ذات پاک ندارد و بی آن که در انتظار معرفت و شکر خلایق باشد،فضل او همه را شامل شده و عدل او همه را فرا گرفته است.
آری علمش بیپایان،قدرتش بیانتها و فضلش نامحدود است و از او جز این انتظار نمیرود.
بیاناتی که مولا امیر مؤمنان علی علیه السّلام در این بخش از خطبه درباره وسعت علم پروردگار فرموده و جزئیّات عجیبی را مورد دقّت قرار داده،انسان را به یاد آیه شریفه سوره«لقمان»میاندازد که میفرماید:« «وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ» ؛اگر تمام درختان روی زمین(برای نوشتن کلمات خدا)قلم
شوند و دریا برای آن مرکّب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود تا کلمات الهی(معلومات خدا)را بنویسند(قلمها و دریاها تمام میشوند،ولی)کلمات خداوند تمام نمیشود؛چرا که خدا قادر و حکیم است» (1)اگر به این نکته توجّه کنیم که آنچه را مولا امیر مؤمنان علیه السّلام بیان فرموده،غالبا مربوط به کره زمین و مخلوقات آن است؛حال آنکه در این فضای عظیم آسمانها، ممکن است میلیونها،یا میلیاردها کرات آسمانی با عجایب و شگفتیهای زیادی باشد که خداوند به تمام جزئیّات آنها آگاهی دارد و نیز اگر به این نکته توجه کنیم که این جهان،میلیاردها سال قبل از ما بوده و معلوم نیست تا کی ادامه خواهد یافت؛اگر حوادثی را که در این زمان فوق العاده طولانی روی میدهد،بر آنچه گفته شد بیافزاییم سر از اعداد و ارقامی در میآورد که هیچ کس قادر به بیان آن نیست و جز خدا آن را نمیداند.
ولی نباید فراموش کرد که هدف امام علیه السّلام از بیان این حقایق و دقایق،از یک سو، افزایش معرفة اللّه در شنوندگان است و از سوی دیگر،تربیت نفوس انسانی به خاطر حضور در محضر خداوند در همه حال و آگاهی او از جزئیّات اعمال و نیّات انسان میباشد.
شاهد این سخن همان جملههای پر معنایی است که امام علیه السّلام در خطبه 198 بیان فرمود:«یعلم عجیج الوحوش فی القلوات،و معاصی العباد فی الخلوات،و اختلاف النّینان فی البحار الغامرات،و تلاطم الماء بالرّیاح العاصفات؛خداوند ناله و فریاد حیوانات وحشی را در بیابانها،و گناه و معاصی بندگان را در خلوتگاهها،و آمد و شد ماهیان را در اقیانوسهای ژرف،و تلاطم امواج آب بر اثر وزش تند بادها را میداند».
1) 1) سوره لقمان،آیه 27.
جمعی از فلاسفه پیشین اعتقاد داشتند که خداوند نمیتواند عالم به جزئیّات و ریزهکاریهای این عالم باشد؛او فقط یک علم کلی و جامع دارد.آنها میگفتند:
جزئیّات متعدّد و متکثّرند و موجودات متعدّد در ذات پاک او-که از جمیع جهات واحد است-راه ندارد.
این سخن یک اشتباه بزرگ است و از اینجا ناشی شده که علم خدا را-به اصطلاح-«علم حصولی»میدانستند و چنین میپنداشتند که عکس و صورتهای موجودات خارجیّه به ذات پاک او منتقل میشود؛در حالی که همه ما امروز میدانیم که علم خداوند به موجودات از طریق انتقال عکس و صورت ذهنی آنها -مانند انسانها-نیست؛بلکه علم او«علم حضوری»است.یعنی همه جا حاضر است و همه موجودات،نزد او حضور دارند و او به همه آنها احاطه دارد،بیآنکه احتیاج به عکس و نقشی باشد؛درست شبیه حضور صورتهای ذهنی انسان در برابر روح او؛ زیرا صورتهای ذهنی،ذاتا در روح انسانها حاضرند نه عکس و نقش آنها؛و احاطه انسان بر آنها نوعی احاطه حضوری است.
تأکید امام علیه السّلام در این خطبه بر علم خداوند به تمام جزئیّات هستی،خط بطلان بر اعتقاد بعضی از فلاسفه،در زمینه نفی خدا به جزئیّات،میکشد و نشان میدهد که او بر همه چیز،اعم از کلّی و جزیی و حتّی کوچکترین جزئیّات،احاطه دارد.
هنگامی که این عالم مشهور در«شرح نهج البلاغه»خود به این بخش از خطبه میرسد-که درباره وسعت علم بیپایان خدا به زیباترین بیانی
سخن میگوید-در شگفتی عمیقی فرو میرود و میگوید:«اگر«نضر بن کنانه»(جدّ اعلای عرب)این کلمات فصیح و بلیغ را میشنید درباره گوینده آن همان میگفت که«ابن جریح»در مورد یکی از فصحای بزرگ عرب«اسماعیل بن بلبل»گفت که خلاصهاش چنین است:
بعضی گفتند اسماعیل از شیبان است،من به آنان گفتم چنین نیست،به جانم سوگند!قبیله شیبان از اوست.» اشاره به اینکه آن قبیله هر افتخاری دارند،از او نشأت میگیرد،و چه بسیارند پدرانی که از فرزندان شریف خود،کسب مقام و برتری میکنند،همانگونه که طایفه «عدنان»از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله کسب شرف کرد.
سپس میافزاید:«نه تنها قبیله«عدنان»و«قحطان»به وجود علی علیه السّلام مباهات میکند بلکه چشم«ابراهیم خلیل علیه السّلام»نیز به وجود او روشن میشود و میگوید:او پایههای توحیدی را که من نهادم مستحکم ساخت و خداوند از دودمان من فرزندی آفرید که علم توحید را گسترش بینظیری داد؛بلکه اگر این سخن(بخشهایی از خطبه که مربوط به علم خداوند است)را«ارسطاطالیس»که عقیده به نفی علم خدا به جزئیّات داشت،میشنید،قلبش لرزان میشد و مو بر بدنش راست میگشت و فکرش در اضطراب فرو میرفت،و من کلامی را شبیه این کلام نمیبینم،مگر سخن خداوند،که کلام علی علیه السّلام هم از کلام خدا سرچشمه گرفته و شعلهای از آن آتش فروزان است و شرح و تفسیری از آیات خداوند است». (1)
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 7،صفحه 23(با کمی تلخیص).
الّلهمّ أنت أهل الوصف الجمیل،و التّعداد الکثیر،إن تؤمّل فخیر مأمول، و إن ترج فخیر مرجوّ.الّلهمّ و قد بسطت لی فیما لا أمدح به غیرک،و لا أثنی به علی أحد سواک،و لا أوجّهه إلی معادن الخیبة و مواضع الرّیبة،و عدلت بلسانی عن مدائح الآدمیّین؛و الثّناء علی المربوبین المخلوقین.الّلهمّ و لکلّ مثن علی من أثنی علیه مثوبة من جزاء،أو عارفة من عطاء؛و قد رجوتک دلیلا علی ذخائر الرّحمة و کنوز المغفرة.الّلهمّ و هذا مقام من أفردک بالتّوحید الّذی هو لک،و لم یر مستحقّا لهذه المحامد و الممادح غیرک؛و بی فاقة إلیک لا یجبر مسکنتها إلاّ فضلک،و لا ینعش من خلّتها إلاّ منّک وجودک،فهب لنا فی المقام رضاک،و أغننا عن مدّ الأیدی إلی سواک؛ «إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» .
خداوندا!تو داری اوصاف جمال و صفات کمال فراوان هستی؛اگر به تو آرزومندیم به خاطر آن است که تو بهترین آرزوی مایی.و اگر به تو امیدواریم تو بهترین امید ما هستی؛بار الها!تو به من توان دادی که به مدحی بپردازم که غیر تو را با آن مدح نمیگویم،و به ثنایی روی آورم که بر غیر تو نمیخوانم؛و روی سخنم را به کسانی که کانون نومیدی و شک و تردید هستند،متوجّه نمیسازم،تو زبانم را (در پرتو معرفتت)از مدح و ستایش انسانها و ثناخوانی مخلوقات بازداشتی.
خداوندا!هر ثناخوانی؛از
سوی کسی که ثنایش را میگوید،پاداش و عطایی دارد(به همین دلیل)من امیدوارم که مرا به سوی ذخایر رحمت و گنجهای مغفرت رهنمون گردی،خداوندا!این وضع کسی است که تو را در توحید خاصّ خودت یکتا شمرده،و غیر تو را لایق این ستایشها،و ثناها نمیداند.(خداوندا!)من به تو نیاز دارم.نیازی که جز فضل تو نمیتواند آن را برطرف سازد؛و پریشانم،پریشانی و فقری که جز بخشش تو نمیتواند آن را برطرف سازد.حال که چنین است،رضای خود را در این موقعیّت به ما عطا کن و دست نیاز ما را از دامن غیر خود کوتاه گردان«که تو بر هر چیز توانایی».
فراموش نکردهایم که امام علیه السّلام این خطبه بسیار جامع و مفصّل را در پاسخ کسی بیان فرمود که تقاضای بحثی درباره صفات خدا نموده بود و امام علیه السّلام نخست با دقیقترین و ظریفترین عبارات،صفات خداوند را اعم از صفات جمال و کمال،شرح میدهد،سپس به سراغ صفات فعل او میرود،از آفرینش فرشتگان و زمین و آسمان و آنگاه خلقت انسان و انواع نعمتهایی که به او بخشیده و سرانجام از علم خداوند به همه جزئیّات و کلیّات جهان هستی،سخن میگوید.
سپس در این بخش از خطبه که بخش پایانی آن است،رو به درگاه خدا میآورد و با دعای پر معنایی که بحثهای این خطبه را تکمیل میکند آن را پایان میدهد.
در این بخش،نخست خداوند را به بهترین صفات توصیف میکند؛توصیفی که برای غیر او جایز نیست و نشانهای از توحید در مقام دعا است میفرماید:
«خداوندا!تو دارای اوصاف جمال و صفات کمال فراوان هستی». (الّلهمّ أنت أهل الوصف الجمیل،و التّعداد (1)الکثیر) .
آری تمام صفات نیک در ذات پاکت جمع است،«تو کریمی،تو رحیمی،تو نماینده فضلی،تو سزاوار ثنایی».و به همین دلیل:«اگر به تو آرزومندیم به خاطر آن است که تو بهترین آرزوی مایی و اگر به تو امیدواریم تو بهترین مایه امید و رجایی» (إن تؤمّل فخیر مأمول،و إن ترج فخیر مرجوّ) .
سپس میافزاید:«بارالها!تو به من،توان دادی که به مدحی بپردازم که غیر تو را با آن،مدح نمیگویم و به ثنایی روی آورم که بر غیر تو نمیخوانم و روی سخنم را به کسانی که کانون نومیدی و محلّ تردید هستند،متوجه نمیسازم؛(آری)تو زبانم را از مدح و ستایش انسانها و ثناخوانی مخلوقات(در پرتو معرفت و ایمان به ذات پاکت)باز داشتهای». (الّلهمّ و قد بسطت لی فیما لا أمدح به غیرک،و لا أثنی به علی أحد سواک،و لا أوجّهه إلی معادن الخیبة و مواضع الرّیبة،و عدلت بلسانی عن مدائح الآدمیّین؛و الثّناء علی المربوبین المخلوقین) .
جالب اینکه امام علیه السّلام مدح و ستایش پروردگار را با شکر میآمیزد و از اینکه خداوند،توفیق عنایت کرده که زبانش به مدح و ثنای انسانها و مخلوقات-در برابر خالق-به گردش در نیاید،اظهار مسرّت میکند و چه کاری از این بهتر که انسان چشم بر عالم اسباب ببندد و در ماورای آن تنها ذات«مسبّب الأسباب»را ببیند و تمام حمد و ثنای خود را به پیشگاه او نثار کند.
1) 1) «تعداد»(به فتح تاء)به گفته ارباب لغت معنای مصدری دارد؛و به معنای شمارش چیزی است.(بعضی آن را مصدر ثلاثی مجرّد میدانند و بعضی مصدر باب تفعیل،که نخست تعدید بوده و یای آن تبدیل به الف شده است)و تلفّظ«تعداد»(به کسر تاء)بسیار کم است.
سپس در یک نتیجهگیری زیبا و دلنشین به پیشگاه خدا چنین عرضه میدارد:
«خداوندا!هر ثناخوانی از سوی کسی که ثنایش را میگوید پاداش و عطایی دارد و من امیدوارم که مرا به سوی ذخایر رحمت و گنجهای مغفرت،رهنمون کردی».
(الّلهمّ و لکلّ مثن علی من أثنی علیه مثوبة من جزاء أو عارفة من عطاء؛و قد رجوتک دلیلا علی ذخائر الرّحمة و کنوز المغفرة) .
این تعبیر ممکن است به معنای تقاضای رحمت عظیم و مغفرت گسترده خدا باشد،یا به معنای تقاضای استعداد و توفیق کسب شایستگیها برای وصول به آنها بوده باشد.
فرق میان«جزاء»و«عارفه»ممکن است این باشد که«جزاء»به عنوان پاداش عمل است و«عارفه»به معنای فضل و رحمت الهی-اضافه بر پاداش-است و از آنجا که خداوند به فضل و عطا معروف است،تعبیر به«عارفه»شده است.(در واقع «عارفه»در اینجا به معنای معروف است).
سپس میافزاید:«خداوندا!این وضع کسی است که تو را در توحید خاصّ خودت، یکتا شمرده و غیر تو را مستحقّ این ستایشها و مدحها نمیداند.(خداوندا!)من به تو نیاز دارم،نیازی که جز فضل تو نمیتواند آن را برطرف سازد و پریشانم،پریشانی و فقری که جز بخشش،وجود تو نمیتواند آن را برطرف سازد». (الّلهمّ و هذا مقام من أفردک بالتّوحید الّذی هو لک،و لم یر مستحقّا لهذه المحامد و الممادح غیرک؛و بی فاقة إلیک لا یجبر مسکنتها إلاّ فضلک،و لا ینعش (1)من خلّتها (2)إلاّ منّک وجودک) .
در واقع امام علیه السّلام میخواهد این حقیقت را بازگو کند که من تنها ثنای تو میگویم و تنها به تو امید بستهام و حلاّل مشکلات من تنها تویی!که این همان حقیقت توحید صفات و توحید افعالی است.
سرانجام با دو دعای بسیار جامع و پر معنا،این خطبه عظیم و بینظیر را پایان میبخشد؛عرضه میدارد:«حال که چنین است رضای خود را در این موقعیت به ما عطا کن و دست نیاز ما را از دامان غیر خود کوتاه گردان!«که تو بر هر چیز توانایی».
(فهب لنا فی هذا المقام رضاک،و أغننا عن مدّ الأیدی إلی سواک؛«إنّک علی کلّ شیء قدیر) .
چقدر جالب است بزرگ مردی که در میدان فصاحت و بلاغت و بیان دقیقترین نکتههای توحید و شرح معارف الهیّه،این گونه میدرخشد و داد سخن میدهد؛در پایان،بیآنکه گرد و غبار خود بزرگ بینی بر دامانش بنشیند،با نهایت تواضع و فروتنی دست به درگاه خدا بر میدارد و با تمام وجود خویش،رضای او را میطلبد و غیر او را به فراموشی میسپرد.
همان گونه که قرآن مجید بزرگترین معجزه جاویدان پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله است، بعضی از خطبههای نهج البلاغه به راستی در حدّ اعجاز است!یعنی تنها از امام معصومی ممکن است صادر شود و انسانهای دیگر قدرت مقابله با آن را ندارند.از جمله همین خطبه«اشباح»است که اکنون در پایان شرح و تفسیر خطبه،میتوانیم با آگاهی بیشتری از آن سخن بگوییم.
از نظر فصاحت و بلاغت،تعبیرات به قدری شیرین و در عین ایجاز،گویا و در عین گویایی،عمیق و در عین عمق،روح پرور است که قلب و جان انسان را لبریز از نور و معنویّت آمیخته با شعف و شادی میکند و گویی با خود به پرواز در میآورد و در ملکوت اعلی جای میدهد.
از نظر احاطه ادبی بر لغات عرب،آنقدر عجیب است که هیچکس-هر چند سالیان دراز با لغات و فرهنگ نامههای عرب سر و کار داشته باشد-نمیتواند بدون مراجعه به منابع اصلی لغت،به مفاهیم آن کاملا آگاهی یابد.
از نظر محتوا،آنچنان ژرف و عمیق است که انسان تصوّر نمیکند درباره صفات خدا و معارف الهیّه سخنی بالاتر از آن پیدا شود.اینجاست که انسان به یاد کلمات مولا علیه السّلام در خطبه«شقشقیّه»(خطبه 3)میافتد که فرمود:«ینحدر عنّی السّیل،و لا یرقی إلیّ الطّیر؛چشمههای(علم و دانش)از دامان کوهسار وجودم،جاری است و مرغان(دور پرواز اندیشهها)به افکار بلند من راه نتوانند یافت».
از نظر آثار تربیتی،هنگامی که نعمتهای خدا را با تمام ریزهکاریهایش توصیف میکند،چنان حسّ شکرگزاری را در انسان زنده مینماید،که خود را در پیشگاه بخشنده این نعمتها به خاطر قصور در شکرگزاری شرمنده میبیند و هنگامی که از علم بیپایان خدا و حضور پروردگار در تمام صحنه هستی سخن میگوید،انسان به خوبی احساس میکند که معنای این جمله«عالم محضر خداست و در محضر عصیان نکنید»یعنی چه! دعاهای عرفانی پایان خطبه،و تواضع و فروتنی فوق العاده امام علیه السّلام بعد از بیان آن همه نکات علمی و عرفانی و تربیتی،یک درس مهم برای هر انسان بیداری است که هرگز گرفتار غرور و خودبینی نشود و همه
چیز را از خدا بداند و هرگاه دست حاجت میبرد به آستان مقدّس او دست برد که«کریم است و رحیم است و غفور است و ودود !».
و من کلام له علیه السّلام
لمّا أراده الناس علی البیعة بعد قتل عثمان
(1) این سخن را امام وقتی ایراد کرد که مردم بعد از قتل عثمان،میخواستند با او بیعت کنند(و او میخواست با این سخن هم به مردم اتمام حجّت کند و هم بیاعتنایی خود را به مقام،ثابت نماید).
1) 1) سند خطبه:نویسنده«مصادر نهج البلاغه»در ذیل این خطبه میگوید:«طبری»و«ابن اثیر»آن را در حوادث سال 35 هجری با تفاوت مختصری نقل کردهاند و آنچه از مراجعه به این دو مدرک استفاده میشود، این است که امام علیه السّلام این جملهها را پشت سر هم به صورت یک خطبه بیان نفرموده؛بلکه بین آن حضرت و مردم گفتگوهایی در زمینه خلافت شد و امام سخنانی بیان فرمود که مرحوم«سیّد رضی»همه آنها را در کلام بالا جمع آوری کرده و گفتگوهای مردم را از آن حذف نموده است. از آنچه در بالا گفته شد،استفاده میشود که این کلام قبل از«سیّد رضی»از دو منبع معروف اهل سنّت نقل شده است؛سپس«سیّد رضی»از منبعی که نزد او معتبر بوده است،آن را نقل کرده است(به تاریخ طبری، جلد 3،صفحه 456 و تاریخ کامل ابن اثیر،جلد 3،صفحه 190 به بعد مراجعه شود)همچنین«شیخ مفید»در «الجمل»صفحه 48،و«ابن جوزی»،در«تذکرة الخواص،صفحه 57،این خطبه را نقل کردهاند.
یکی از شارحان معروف نهج البلاغه(مرحوم علاّمه خویی)مینویسد:«از روایات استفاده میشود که سبب ایراد این خطبه آن بود که خلفای پیشین سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را در تقسیم عادلانه بیت المال و رعایت مواسات بین مردم،تغییر دادند؛ عرب را بر عجم و موالی را بر بردگان و بزرگان قبیله را بر افراد عادی مقدّم داشتند.
هنگامی که عثمان به حکومت رسید،این معنا تشدید شد؛او خویشاوندان خود را از بنی امیّه بر سایر مردم برتری بخشید(مقامات و پستهای حکومت را بین آنها تقسیم کرد و اموال عظیمی از بیت المال را در اختیار آنها گذاشت)؛سالها این رسم در میان آنان رواج داشت و بسیاری از مردم به آن خو گرفته بودند و سیره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به فراموشی سپرده شده بود.
هنگامی که بعد از کشته شدن عثمان،همگان دست بیعت را به سوی علی علیه السّلام دراز کردند،بزرگان قبایل و افراد سرشناس از آن حضرت انتظار داشتند که به همان شیوه خلفا عمل کند در حالی که امام علیه السّلام تنها سیره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را ملاک میدانست؛ناچار با این سخنان با آنها اتمام حجّت کرد و با صراحت اعلام داشت که اگر رشته خلافت را به دست گیرد مطابق خواسته آنها عمل نخواهد کرد». (1)
در ضمن،بیاعتنایی خود را به خلافت و مقامات ظاهری کاملا نشان داد و در آغاز،دست رد به سینه طالبان بیعت زد تا هیچ کس تصوّر نکند،پذیرش بیعت مردم از سوی امام علیه السّلام به خاطر علاقه او به خلافت بوده است.
1) 1) منهاج البراعه،جلد 7،صفحه 62.
دعونی و التمسوا غیری؛فإنّا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان؛لا تقوم له القلوب،و لا تثبت علیه العقول.و إنّ الآفاق قد أغامت،و المحجّة قد تنکّرت.و اعلموا أنّی إن أجبتکم رکبت بکم ما أعلم،و لم أصغ إلی قول القائل و عتب العاتب،و إن ترکتمونی فأنا کأحدکم؛و لعلّی أسمعکم و أطوعکم لمن و لّیتموه أمرکم،و أنا لکم وزیرا،خیر لکم منّی أمیرا!
مرا رها کنید و دیگری را بطلبید!چرا که ما به استقبال چیزی میرویم که چهرهها و رنگهای گوناگون دارد و دلها نسبت به آن استوار و عقلها بر آن ثابت نمیماند(چون قبول زمامداری در این شرایط بسیار مشکل و طاقت فرساست)؛ ابرهای تیره و تار،افقها را پوشانیده و راه مستقیم حق(در این فضای ظلمانی) ناشناخته است.بدانید اگر من دعوت شما را بپذیرم مطابق آنچه خود،میدانم(با اصول حق و عدالت)با شما رفتار خواهم کرد و هرگز به سخن این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان،گوش نخواهم داد!و اگر مرا رها کنید همچون یکی از شما خواهم بود(و با عدم وجود یارو یاور،مسئولیّتی نخواهم داشت)بلکه شاید از شما شنواتر و مطیعتر،نسب به رئیس حکومت و والیان امر(در حفظ کیان اسلام و منافع مردم) بوده باشم و من برای شما وزیر و مشاور باشم بهتر از آن است که امیر و رهبر باشم (چرا که اگر امیر باشم و با من مخالفت کنید کافر میشوید،ولی اگر دیگری به جای من باشد چنین نیست).
شارحان«نهج البلاغه»بحثهای فراوانی پیرامون این خطبه کردهاند و بیشتر به اشکالاتی که مربوط به مسئله امامت است،پرداختهاند؛حتّی بسیاری از آنها شرح خطبه را رها کرده،مستقیما به سراغ پاسخ اشکالات رفتهاند؛ولی بهتر این است که ما نخست به تفسیر خطبه بپردازیم و در پایان به سراغ سؤال و جوابهایی که پیرامون این خطبه مطرح شده است،برویم.
امام علیه السّلام در برابر کسانی که دست بیعت به سوی او دراز کردهاند و از هر طرف هجوم آوردهاند و گمانشان این بوده که امام هم برنامه تبعیضهای ناروا در تقسیم بیت المال و مقامها و پستها را انجام خواهد داد،میفرماید:«مرا رها نمائید و دیگری را طلب کنید!» (دعونی و التمسوا غیری) .
سپس به بیان دلیل این مطلب پرداخته،میفرماید:«زیرا ما به استقبال چیزی میرویم که چهرهها و رنگهای گوناگونی دارد؛و دلها نسبت به آن استوار و عقلها بر آن ثابت نمیماند!» (فإنّا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان؛لا تقوم له القلوب،و لا تثبت علیه العقول) .
اشاره به اینکه مردم بر اثر کارهای ناروای خلفا-مخصوصا عثمان-اتّحاد نخستین را از دست دادهاند و هر کس برای خود نظری دارد و آن را دنبال میکند و بسیاری از آنها همچون شکارچیان در هر جا دنبال شکاری از اموال و مقامات دنیا هستند و با این اختلاف و تشتّت،باز گرداندن مردم به وحدت عصر رسول اللّه کار بسیار مشکل و پیچیدهای است و انتظارات آنها حدّ و مرزی ندارد.
سپس در ادامه این سخن،دور نمای تاریک آینده را با واقع بینی دقیقی ترسیم میکند و میفرماید:«ابرهای تیره و تار افقها را پوشانیده و راه مستقیم حق(در این فضای ظلمانی)ناشناخته است».
(و إنّ الآفاق قد أغامت (1)،و المحجّة (2)قد تنکّرت) .
چرا که هوا و هوسهای شیطانی و زرق و برق فریبنده دنیا چنان فضای افکار و قضاوت جامعه را تیره و تار کرده که اجازه نمیدهد راه صحیح را از چاه بشناسد و از پرتگاههایی که در مسیر آنهاست،بپرهیزد و به گفته دانشمند مصری محمّد عبده:
«طمعهایی که در بسیاری از مردم در عهد عثمان به خاطر بخششهای بیدریغ از بیت المال و انواع تبعیضهای ناروا حاصل شده بود،به آسانی به آنها اجازه نمیداد که بعدا با دیگران مساوات داشته باشند و هرگاه عدل علی علیه السّلام به سراغ آنها میآمد، از آن میگریختند و به سراغ بر پا ساختن فتنهها میرفتند تا به مقصود خود برسند و این در اغلب رؤسا و سردمداران قوم وجود داشت و امام بر سر دو راهی قرار داشت؛ اگر همان امتیازات را به آنها میداد مرتکب ظلم عظیم و مخالفت با شرع شریف میشد(و اگر تسلیم آنها نمیشد فتنهگریها آغاز میگشت)و از سوی دیگر،توده مردم که بر ضدّ مظالم عثمان به پا خاسته بودند،خواهان عدل و داد بودند و میبینیم که آنچه را علی علیه
1) 1) «أغامت»از مادّه«غیم»گرفته شده که به معنای ابر است؛بنابر این،جمله«إنّ الآفاق قد أغامت»یعنی: افقها را ابر پوشانده است؛که در اینجا کنایه از تاریک بودن اوضاع سیاسی و اجتماعی مسلمین در آن زمان است.
2) 2) «محجّه»در لغت به معنای طریقه واضح و راه روشن و مستقیم است،خواه ظاهری باشد یا معنوی،و در اصل از مادّه«حجّ»به معنای«قصد»گرفته شده؛زیرا همیشه انسان قصد دارد از راه روشن و مستقیم برود،تا به مقصود برسد.
السّلام پیش بینی میکرد،بعد از قبول بیعت مردم رخ داد(و فریاد مخالفت دنیا پرستان از هر سو بلند شد)». (1)
سپس در تأکید بیشتری نسبت به این موضوع،که اگر من زمام امور را بدست گیرم روشهای نادرست پیشین را ادامه نخواهم داد؛بلکه همچون زمان پیامبر اکرم به سراغ حقّ و عدالت خواهم رفت،میافزاید:«بدانید اگر من دعوت شما را بپذیرم، مطابق آنچه خود میدانم(از اصول حق و عدالت)با شما رفتار خواهم کرد و هرگز به سخن این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش نخواهم داد!» (و اعلموا أنّی إن أجبتکم رکبت بکم ما أعلم،و لم أصغ إلی قول القائل و عتب (2)العاتب) .
اشاره به اینکه من میدانم مصلحت اندیشان دنیا طلب،در آینده به من خواهند گفت که اجرای حق و عدالت امر حکومت را بر من مشکل میکند و مخالفتها را برمیانگیزد؛اصول سیاست مداری ایجاب میکند که همان ناهنجاریهای سابق را ادامه دهم؛بیت المال را به زورمندان ببخشم و مناصب و پستها را در اختیار گردنکشان قرار دهم هر چند به قیمت پایمال شدن حقوق توده مردم باشد؛درست همان کاری که اسلام و همه ادیان آسمانی برای نفی آن آمدهاند: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ» ؛ (3)ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب(آسمانی)و میزان(شناسایی حق از باطل و قوانینی عادلانه)نازل کردیم،تا مردم قیام به عدالت کنند».
سپس برای اتمام حجّت و اثبات بیاعتنایی خود به مقامهای ظاهری میافزاید:
«اگر مرا رها کنید همچون یکی از شما خواهم بود(و با عدم
وجود یار و یاور مسئولیّتی نخواهم داشت)بلکه شاید از شما شنواتر و مطیعتر نسبت به رئیس حکومت و والیان امر(در حفظ کیان اسلام و منافع مردم)بوده باشم» (و إن ترکتمونی فأنا کأحدکم؛و لعلّی أسمعکم و أطوعکم لمن ولّیتموه أمرکم) .
این تعبیر نشان میدهد که امام علیه السّلام در عالمی غیر از عالم مصلحت گرایان دنیا پرست و سیاست پیشه،سیر میکرد و هرگز حکومت را به عنوان یک طعمه شیرین و لذیذ نمیدانست؛بلکه وظیفهای سنگین و مقدّمهای برای احیای ارزشهای اسلامی میشمرد،که بدون آن،حکومت به اندازه آب بینی حیوانی هم ارزش ندارد.
در پایان روی سخنش را به همان گروه دنیا پرست و زیادت خواه و سیاست باز کرده،میفرماید:«من برای شما وزیر و مشاور باشم،بهتر از آن است که امیر و رهبر باشم». (و أنا لکم وزیرا،خیر لکم منّی أمیرا) .
چرا که اگر امیر باشم شما هرگز نمیتوانید به خود کامگیها و غصب حقوق محرومان ادامه دهید،ولی در مشاورت با من بهرههایی از حق خواهید برد،بیآنکه مسئول اعمال شما باشم.
تاریخ با صراحت میگوید تمام پیش بینیهای امام علیه السّلام در این کلام شریف به وقوع پیوست.و بر خلاف آنچه برخی از کوته نظران میاندیشند،امام علیه السّلام کاملا از شرایط سخت دوران حکومت خود آگاه بود و تمام واکنشهای مخالفان را پیش بینی میکرد؛هرگز غافلگیر نشد و چیزی بر خلاف آنچه گفته بود روی نداد،ولی او پیرو مکتبی بود که میگفت:احیای ارزشها،هر چند به قیمت قربانی شدن خود انسان باشد،بر هر چیز مقدّم است؛نه مکتبهای دنیای مادّی که میگویند:برای حفظ حکومت میتوان ارزشها را قربانی کرد!
او به گفته خود عمل کرد؛حتّی حاضر نشد به برادرش«عقیل»سهم مختصری، اضافه بر آنچه حقّ او بود،از بیت المال بدهد.
او بر خلاف خلیفه پیشین،کمترین چیزی برای خود نیاندوخت و روزی خطاب به مردم فرمود:«دخلت بلادکم بأشمالی هذه و رحلتی،و راحلتی،هاهی فإن أنا خرجت من بلادکم بغیر ما دخلت فإنّنی من الخائنین؛من به سرزمین شما وارد شدم با این لباس و این اثاث مختصر و این مرکب؛و اگر از سرزمین شما به غیر از این خارج شوم(و چیزی از بیت المال مسلمین را با خود ببرم)؛از خائنانم!» (1)بر خلاف آنچه معمول سیاستمداران امروز است،که به هنگام انتخابات وعدههای فریبندهای به مردم میدهند و برای جلب آرا به هر کار خلافی دست میزنند،امام علیه السّلام اهداف واقعی خود را کاملا روشن ساخت و از مسائلی که در ذائقه بسیاری تلخ بود،خبر داد و برای اینکه کمترین شائبه اغفال در کار نباشد،مردم را از طوفانهای آینده آگاه نمود؛این کاری است که در برنامه هیچ یک از زمامداران دنیای مادّی در طول تاریخ،سابقه نداشته است.
شارحان«نهج البلاغه»و دیگر اندیشمندان اسلام درباره این کلام امیر مؤمنان سخنان بسیاری گفتهاند؛گروهی آن را دلیل بر عدم وجود نصّ بر مسئله امامت و ولایت پنداشتهاند و گروهی در مقابل به دفاع برخاستهاند و جمعی از-به اصطلاح- روشنفکران عصر ما،آن را دلیل بر اصالت رأی مردم در حکومت گرفتهاند و همچنین...
1) 1) بحار الانوار،جلد 40،صفحه 325.
ولی برای اینکه در اینجا بیراهه نرویم بهتر است قبل از قضاوت درباره متن خطبه،به شرایط زمانی و مکانی و سایر مقدّماتی که فضای اصلی خطبه را تشکیل میدهد،توجّه کنیم.از جمله:
الف)این سخن در زمانی از امام صادر شد که«عثمان»بر اثر حیف و میل در بیت المال و مسلّط ساختن بنی امیّه بر جان و مال مردم و بروز اغتشاش در مناطق مختلف،به قتل رسیده بود و مردم برای بیعت،به سوی امام هجوم آورده بودند.
مردمی که سران آنها به امتیازات بیدلیل زمان عثمان خو گرفته بودند،انتظار داشتند امام هم بیت المال مسلمین را مطابق میل آنها تقسیم کند و سیاستمدارانشان انتظار داشتند که در برابر بیعت با امیر مؤمنان علیه السّلام،پستهای مهمّ فرمانداری و استانداری کشور وسیع اسلام،در اختیار آنها گذاشته شود.
بسیاری از توده مردم نیز از ارزشهای اسلامی فاصله گرفته و به خاطر وفور غنایم جنگی،آلوده زرق و برق دنیا شده بودند؛افکار جاهلی در میان آنها خودنمایی میکرد و زندگی عصر پیامبر-به خاطر بیتوجّهی خلفا-به فراموشی سپرده شده بود.
به همین دلیل،امام خود را بر سر دو راهی میدید:تسلیم نشدن در برابر بیعت مردم در آن شرایط بحرانی،یا تن دادن به بیعت و استقبال از طوفانها و بحرانها و امواج سهمگین اجتماعی.
ب)امام کسی نبود که مانند سیاستمداران دنیا طلب،طرح واقعی خود را برای حکومت اسلام پنهان سازد و با نشان در باغ سبز و فریبکاری،آنها را به بیعت بشکاند و بعد از نشستن بر تخت قدرت،طرح اصلی خود را آشکار سازد!او هرگز به این گونه فریبکاریها تن در نمیداد و مایل بود
همه چیز را قبلا به طور آشکار با مردم در میان بگذارد و مشکلات بیعتشان را برای آنها بیان کند.
بدیهی است برای کسی که از دیدگاه ارزشهای الهی به حکومت مینگرد،دلیلی ندارد که خود را با فریبکاری و به هر قیمت ممکن،به قدرت برساند.
ج)بیشک امام لایقترین فرد،نه تنها در آن زمان،بلکه در زمانهای قبل از آن نیز برای حکومت بود؛نه تنها امام چنین عقیدهای را درباره خود داشت و میفرمود:
«إنّه لیعلم أنّ محلّی منها محلّ القطب من الرّحا؛رقیب من هم به یقین میداند که جایگاه من از خلافت جایگاه محور سنگ آسیا نسبت به آن است،(که هرگز ممکن نیست سنگ بدون آن گردش کند). (1)
و نیز هنگامی که به مسئله شورای شش نفری عمر اشاره میکند که او را در کنار پنج نفر قرار داده بودند؛میفرماید:«متی اعترض الرّیب فیّ مع الأوّل منهم،حتّی صرت أقرن إلی هذه النّظائر؛کدام زمان بود که در مقایسه من با نخستین آنان(ابو بکر) شک و تردید وجود داشته باشد،تا چه رسد به اینکه مرا هم سنگ امثال اینها قرار دهند». (2)
و در جای دیگر هنگامی که مردم میخواستند بعد از عثمان با او بیعت کنند،با صراحت میگوید:«و لقد علمتم أنّی أحقّ النّاس بها من غیری؛همه شما به خوبی میدانید من از همه کس به خلافت شایستهترم». (3)
حتّی رقبای او،با صراحت شایستهتر بودن او را قبول داشتند(هر چند در عالم سیاست این شایستگیها از طرف رقیبان در عمل فراموش میشود!)از جمله«عمر» به هنگام انتخاب شورای شش نفری به علی علیه
السّلام گفت:«تو از همه شایستهتری اگر شوخ طبع نبودی!»سپس افزود:«أما و اللّه لئن ولّیتهم لتحملنّهم علی الحقّ الواضع و المحجّة البیضاء؛به خدا سوگند!اگر زمام حکومت را تو در دست بگیری مردم را در مسیر حقّ واضح،و راه روشن قرار خواهی داد». (1)
«ابو بکر»هنگامی که به خلافت رسید-طبق نقل بسیاری از روایات-عدم صلاحیّت خویش را برای خلافت بیان کرد.به گفته«طبری»چنین گفت:«أیّها النّاس! فإنّی ولّیت علیکم و لست بخیرکم؛مردم من والی شما شدهام در حالی که بهترین شما نیستم». (2)
و حتّی در بعضی از این روایات آمده است که ابو بکر گفت:«أقیلونی!فلست بخیرکم و علیّ فیکم؛مرا رها سازید،من بهترین شما نیستم در حالی که علی در میان شماست». (3)با توجه به آنچه در بالا آمد که همه از محکمات تاریخ و حدیث محسوب میشود -و طبعا جملههای متشابهی ماند خطبه بالا را باید در پرتو آن تفسیر کرد-شکّی باقی نمیماند که امام علیه السّلام در این خطبه میخواهد،عدم علاقه خود را به مسأله خلافت روشن سازد و نهایت تواضع خویش را در این امر نشان دهد و هم به مردمی که اصرار در بیعت با او داشتند،بگوید که اگر من قدرت را بدست گیرم برنامهام دنبال روی از روشهای نادرست پیشین نیست؛بلکه چارهای جز این ندارم که شما را به راه حق باز گردانم و ارزشهای عصر پیامبر را زنده کنم؛هر چند
خوشایند گروه زیادی نباشد و علم مخالفت بر پا دارند و طوفانهایی بپا کنند.
با توجّه به این نکات،نوبتی برای این باقی نمیماند که بحث کنیم،آیا این خطبه دلیل بر آن نیست که امامت منصوص نبوده.و یا اینکه معیار برای امامت و خلافت تنها آرای مردم است و بس!زیرا این سخن را کسی میگوید که تنها ظاهر این خطبه را مورد توجّه قرار دهد و از تمام قراین تاریخی و سخنان دیگر امام علیه السّلام در نهج البلاغه و غیر آن،چشم بپوشد!
بیشک،بیعت با علی علیه السّلام-به گفته همه مورّخان-پرشورترین و مردمیترین، بیعت بود؛چرا که بیعت در«سقیفه»از چند نفر تجاوز نمیکرد و بیعت با«عمر»طبق سفارش خلیفه اوّل بود و بیعت با«عثمان»ناشی از رأی سه نفر از شورای شش نفری بود؛در حالی که بیعت با علی علیه السّلام از آغاز به صورت گروهی انجام شد و از متن توده مردم برخاست و مردم همه یک صدا گرد او را گرفته و با او بیعت کردند؛در حالی که امام به خاطر شرایط بسیار سخت جامعه اسلامی-که از سوی مدیریّت خلفای پیشین سرچشمه گرفته بود-از قبول آن اکراه داشت.
مورّخ معروف،«ابن اثیر»در«کامل»در این زمینه چنین میگوید:«هنگامی که مصریان که در شورش بر ضدّ عثمان،نقش اصلی را داشتند بعد از واقعه قتل عثمان به مردم مدینه اصرار کردند که باید حتما خلیفهای برای مسلمین تعیین گردد، مردم به سوی علی علیه السّلام هجوم آوردند و گفتند:«آمدهایم با تو بیعت کنیم؛میبینی که چه بر سر اسلام و مسلمین آمده است».علی فرمود:«مرا رها کنید!و به دنبال دیگری بروید چرا که ما
به سوی چیزی میرویم که چهرهها و رنگهای مختلف دارد و دلها و عقلها بر آن استقرار نمییابد(مسئلهای است بسیار پیچیده و غامض)».
مردم گفتند:«تو را به خدا سوگند میدهیم!مگر نمیبینی در چه شرایطی قرار داریم؟مگر اسلام را(تنها)نمیبینی؟مگر آشوب و فتنهها را مشاهده نمیکنی؟ مگر از خدا نمیترسی؟».فرمود:«من پاسخ شما را گفتم و بدانید اگر من پیشنهاد شما را اجابت کنم(به سنّتهای غلط پیشین تن نمیدهم و)شما را به راهی میبرم که میدانم(عین حقّ و عدالت است)و اگر مرا رها کنید من فردی مانند شما خواهم بود(و مسئولیّتی بیش از مسئولیّت یک نفر ندارم)».
سپس ابن اثیر بیعت عامّه مردم با علی علیه السّلام به طور مشروح،شرح میدهد. (1)
به یقین-همان گونه که عبارتهای فوق گواهی میدهد-علی علیه السّلام میدانست که حکومت حق و عدالت بر مردمی که عادت به ظلم و ستم کردهاند،بسیار مشکل است و با مخالفتهای شدید سران دنیا پرست روبرو خواهد شد؛ولی با این همه میدانست حفظ اصول،هر چند به قیمت مخالفتها،کارشکنیها و سرانجام شهادتش تمام شود،کار بسیار پر ارزشی است.
هدف امام حکومت کردن به هر قیمت نبود،بلکه حکومت را برای حفظ اصول و ارزشها لازم میدانست،هر چند موقعیّت و حتّی جان او در این راه قربانی شود و البتّه درک این واقعیت برای کسانی که با فرهنگ انبیا و اولیا آشنا نیستند،آسان نیست.
«ابن ابی الحدید»در اینجا جمله جالبی از بعضی اندیشمندان نقل کرده است که گفتهاند:«سیاست علی علیه السّلام را اگر انسان منصف،با دقّت
1) 1) کامل ابن اثیر،جلد 3،صفحه 193.
بررسی کند و نسبت به شرایطی که او و یارانش گرفتار آن بودند آن را بسنجد،میبیند که این سیاست واقعا یک معجزه بود». (1)
جمله«أنا لکم وزیرا،خیر لکم منّی أمیرا»علاوه بر اینکه میتوان آن را بر نوعی تواضع و اتمام حجّت حمل کرد،توجیه دیگری هم میتواند داشته باشد که اگر علی علیه السّلام امیر میشد،مخالفت و قیام بر ضدّ او سبب کفر میگردید؛چرا که پیامبر صلی اللّه علیه و آله در حدیث معروف درباره او فرموده بود:«حربک حربی؛جنگ با تو،همچون جنگ با من است(و موجب کفر و خروج از اسلام میشود)». (2)در حالی که اگر آن حضرت مشاور بود،مخالفت با حکومت وقت،سبب کفر نمیگردید.
*** کوتاه سخن اینکه بعضی از ناآگاهان پیرامون این خطبه جنجال زیادی به راه انداختند و آن را بر خلاف اصول اعتقادی تشیّع پنداشتند،در حالی که هیچ مسئلهای که بر خلاف این اعتقادات باشد،در آن دیده نمیشود؛زیرا از یک سو، امام میخواهد بیاعتنایی خود را به مقامهای ظاهری کاملا نشان بدهد؛در حالی که دیگران برای اموری بسیار کمتر از آن دست و سر میشکستند.
از سوی دیگر،امام نهایت تواضع خود را در برابر مردم و افراد مؤمن و با ایمان،با این تعبیرات نشان میدهد.
از سوی سوم،به آنها هشدار میدهد و اتمام حجّت میکند که اگر من زمام امور را به دست گیرم جز حقّ و عدالت و کتاب و سنّت پیامبر و رضای خدا را به رسمیّت نمیشناسم.هرگز از من انتظار نداشته باشید که مانند دیگران،پایههای حکومت خود را با ظلم و ستم و تبعیض و تزویر محکم کنم.
و از سوی چهارم،تصّور نکنید من از طوفانهای آینده بیخبرم و بر مرکب خلافت به عنوان یک مرکب راهوار سوار میشوم؛من میدانم در شرایط فعلی،سوار شدن بر این مرکب چموش بسیار خطرناک و پر دردسر است!اگر آن را بپذیرم به خاطر وظیفه الهی است،نه غیر آن.
و من خطبة له علیه السّلام
و فیها ینبّه أمیر المؤمنین علی فضله و علمه و یبیّن فتنة بنی امیّه
(1) امام علیه السّلام در این خطبه از فضل و آگاهیهای خود و(عمدتا)از فتنههای بنی امیّه خبر میدهد.
1) 1) سند خطبه:«ابن ابی الحدید»در شرح این خطبه میگوید:این خطبه را بسیاری از مورّخان در کتب خود آوردهاند؛خطبهای است معروف و مستفیض که علی علیه السّلام آن را پس از پایان جنگ با خوارج نهروان بیان فرمود.و در آن جملههایی است که جز علی علیه السّلام آن را بیان نفرموده است.حتّی«ابن ابی الحدید»مطالبی بیش از آنچه«سیّد رضی»آورده است،در اینجا نقل میکند که نشان میدهد مرحوم«سیّد رضی»-مانند موارد دیگر-خطبه را تلخیص و گلچین کرده است.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 7،صفحه 57). در کتاب«مصادر نهج البلاغه»نیز آمده است که«ابن واضح»در تاریخ خود(تاریخ یعقوبی،جلد 2،صفحه 193)و«ابو نعیم»در«حلیة الأولیاء»و«ابن اثیر»در«نهایه»قسمتهایی از این خطبه را آوردهاند. مرحوم«علاّمه مجلسی»نیز آن را از کتاب«الغارات ثقفی»نقل کرده است(مصادر نهج البلاغه،جلد 2، صفحه 178). از مجموع این نقلها به خوبی استفاده میشود که این خطبه،از خطبههای معروفی است که در منابع بسیاری آمده است.
امام علیه السّلام در این خطبه بیش از هر چیز به فتنههایی توجّه میکند که مسلمانان در پیش داشتند و راه خلاصی از آن را شرح میدهد و به عنوان یک رهبر آگاه و صادق،هشدارهای لازم را به مردم درباره بدترین فتنهها که فتنه بنی امیّه است میدهد:
فتنههای کور و ظلمانی و بلاهای فراگیر و وحشتناک که بر اثر حکومت بنی امیّه، صغیر و کبیر را در بر میگیرد؛فتنههایی که تا امام علیه السّلام در حیات است،جلوی آن را گرفته،ولی بعد از امام علیه السّلام رخ میدهد؛فتنههایی که وقتی مردم حق نشناس در آن غوطهور شدند،آرزو میکنند ای کاش یک بار دیگر علی در میان آنها میآمد و سکّان کشتی نجات امّت را در دست میگرفت! در بخش کوتاه دیگری از این خطبه،از آگاهیهای خویش و ارتباط و پیوند با عالم غیب و سیراب شدن از سرچشمه وحی،سخن میگوید و جمله معروف و مشهور «فاسألونی قبل أن تفقدونی؛پیش از آنکه مرا از دست دهید،هر چه میخواهید از من بپرسید»را بیان میکند که به گفته«ابن عبد البرّ»در کتاب«استیعاب»گروهی از راویان و محدّثان تصریح کردهاند که احدی از صحابه این جمله را نگفت(چرا که از این بیم داشتند مردم سؤالاتی مطرح کنند که آنها پاسخ آن را نداشته باشند) (1)
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 7،صفحه 46 و جلد 13،صفحه 106.
أمّا بعد حمد اللّه،و الثّناء علیه،أیّها النّاس فإنّی فقأت عین الفتنة،و لم یکن لیجتریء علیها أحد غیری بعد أن ماج غیهبها و اشتدّ کلبها.
فاسألونی قبل أن تفقدونی،فو الّذی نفسی بیده لا تسألونی عن شیء فیما بینکم و بین السّاعة،و لا عن فئة تهدی مئة و تضلّ مئة إلاّ أنبأتکم بناعقها و قائدها و سائقها،و مناخ رکابها،و محطّ رحالها،و من یقتل من أهلها قتلا،و من یموت منهم موتا.و لو فقدتمونی و نزلت بکم کرائه الأمور،و حوازب الخطوب،لأطرق کثیر من السّائلین،و فشل کثیر من المسؤولین،و ذلک إذا قلّصت حربکم،و شمّرت عن ساق،و ضاقت الدّنیا علیکم ضیقا،تستطیلون معه أیّام البلاء علیکم،حتّی یفتح اللّه لبقیّة الأبرار منکم.
بعد از حمد و ثنای الهی(فرمود:)ای مردم!من چشم فتنه را کور کردم-و کسی جز من بر این کار جرأت نداشت!-بعد از آنکه ظلمت فتنهها،در همه جا گسترده شد و به آخرین درجه شدّت رسید!.
از من سؤال کنید(و آنچه را میخواهید درباره سرنوشت خود و آینده از من بپرسید)پیش از آنکه مرا از دست دهید.سوگند به کسی که جانم در دست قدرت اوست!از هیچ حادثهای که از امروز تا دامنه قیامت واقع میشود از من سؤال نمیکنید(مگر اینکه پاسخ آن را آماده دارم)و همچنین درباره هیچ گروهی که حتّی یک صد نفر را هدایت یا گمراه
میکند،پرسشی نمیکنید،مگر اینکه از دعوت کننده،رهبر و کسی که آنها را به پیش میراند،و از جایگاه خیمه و خرگاه و محلّ اجتماع آنها،و کسانی که از آنها کشته میشوند،یا به مرگ طبیعی میمیرند(از همه اینها شما را آگاه میسازم و اگر مرا از دست دهید سپس ناراحتیهای زندگی و مشکلات بر شما فرو بارد(و برای یافتن راه حل به این و آن متوسّل شوید)بسیاری از پرسش کنندگان سر به زیر میافکنند و در حیرت فرو میروند(چرا که پاسخگویی برای این سؤالات نمییابند)و بسیاری از مسئولان(و آنها که مورد پرسش واقع میشوند)از پاسخ فرو میمانند،این حوادث و بلاها هنگامی روی میدهد که جنگ بر شما طولانی شود و(برای در هم کوبیدن شما)دامن به کمر زند و دنیا آنچنان بر شما تنگ گردد که ایّام بلا را بسیار طولانی بشمرید و سخت بیتابی کنید(و این وضع همچنان ادامه مییابد)تا زمانی که خداوند،پرچم فتح و پیروزی را برای باقی مانده نیکان شما به اهتزاز درآورد!
امام علیه السّلام در نخستین بخش این خطبه-بعد از حمد و ثنای الهی-مردم را مخاطب ساخته میفرماید:
«ای مردم!من چشم فتنه را کور کردم و کسی جز من بر این کار جرأت نداشت، بعد از آنکه ظلمت فتنهها،در همه جا گسترده شد و به آخرین درجه شدّت رسید!».
(أمّا بعد حمد اللّه،و الثّناء علیه،أیّها النّاس!فإنّی فقأت (1)
1) 1) «فقأت»از مادّه«فقأ»(بر وزن فقر)به معنای شکافتن دمل برای بیرون آوردن چرک و خون آن است و هرگاه در مورد چشم به کار رود،به معنای در آوردن یا شکافتن آن میآید که نتیجه آن،کوری است.
عین الفتنة،و لم یکن لیجتریء علیها أحد غیری بعد أن ماج غیهبها، (1)و اشتدّ کلبها (2)) .
در این که منظور از فتنه در این عبارت کدام فتنه است؟جمعی از«شارحان نهج البلاغه»آن را اشاره به فتنه جنگ جمل دانستهاند؛چرا که افراد ساده لوح و حتّی آنها که در درجه متوسّطی از علم و ایمان بودند،در آن حیران شده بودند که آیا میشود با گروهی که ظاهرا مسلمانند-و به اصطلاح-اهل قبلهاند،جنگید؟! گروهی که بعضی از صحابه معروف و مشهور مانند«طلحه»و«زبیر»در میان آنهاست و گروهی که همسر رسول خدا«عایشه»زمامدار آن است؛هر چند این جنگ و پیکار، بعد از اتمام حجّت فراوان و عدم تسلیم در برابر حق بوده باشد.وانگهی،بعد از غلبه بر آنها،آیا میتوان اموال آنها را به غنیمت گرفت؟با اسیرانشان باید چه کرد؟ ولی امام که میدانست اگر این پیمان شکنی و شقّ عصای مسلمین ادامه یابد، فتنه و آشوب سراسر کشور اسلام را خواهد گرفت و شاید چیزی از اسلام و میراث پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله باقی نماند؛نخست به اتمام حجّت برخاست و با ملاقاتها و گفتگوهای پی در پی آنها را از عواقب این امر بر حذر داشت و چون نپذیرفتند چارهای جز توسّل به زور نبود؛
1) 1) «غیهب»از مادّه«غهب»(بر وزن وهب)به معنای ظلمت و سیاهی شدید است که در مورد شبهای کاملا ظلمانی و گاه در مورد حیواناتی کاملا سیاه به کار میرود.ریشه این لغت به معنای غفلت و نسیان آمده است،که تناسب زیادی با تاریکی دارد.
2) 2) «کلب»(بر وزن طلب)از مادّه«کلب»(بر وزن قلب)در اصل به معنای زدن اسب با مهمیز است(شیء نوک تیزی که در کنار چکمه قرار داشته و سوارکاران،برای دواندن اسبها از آن استفاده میکردند و آن را به شکم اسب میزدند.)به همین تناسب،در مورد حوادث سخت و جنگهای طاقت فرسا و بیماری هاری سگ،و حملهور شدن حیوانات درنده،به کار رفته است.
به همین دلیل،با قاطعیّت و بدون هیچ گونه شک و تردید،بر آنها تاخت و آتش جنگ جمل را خاموش نمود.
بعضی دیگر،فتنه«خوارج»در«نهروان»را نیز در مفهوم جمله بالا وارد دانستهاند؛چرا که«خوارج»علی رغم آلودگی و انحراف باطنی و حماقتشان،ظاهری آراسته داشتند و حتّی غالبا به واجبات و مستحبّات کوچک نیز،اهمیّت میدادند؛ لذا بسیاری از ساده دلان در مبارزه با آنان،تردید به خود راه میدادند.امام چشم این فتنه را که برخاسته از کج اندیشیها و اعمال منافقانه خوارج بود نیز،کور کرد.
بعضی دیگر،فتنه«معاویه»،شامیان و جنگ صفّین را-که از همه اینها گستردهتر بود و امام تا سر حدّ پیروزی آن را رهبری فرمود،و اگر سستی و نادانی گروهی از فریب خوردگان پیش نیامده بود،آن هم برای همیشه پایان مییافت-در مفهوم جمله بالا داخل میدانند.
بعضی از«شارحان»نیز فتنه را،به مفهوم عامّی گرفتهاند و معتقدند این فتنهها از زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در جنگ بدر آغاز شد و در غزوات دیگر ادامه یافت و بعد از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به صورت خطرناکتر،ظهور و بروز کرد و تا زمان«عثمان»ادامه یافت و بعد از بیعت مردم با آن حضرت به اشکال دیگری نمایان گشت و امام گاه با شمشیر،گاه با صبر و شکیبایی،گاه با آگاهی رسانی و گاه با فریادها و هشدارها، چشم فتنهها را نابینا کرد.
ولی تفسیر اوّل(اشاره به جنگ جمل)با تعبیرات خطبه،مناسبتر به نظر میرسد.
تعبیر به«عین الفتنة»نشان میدهد که امام فتنه را به هیولای وحشتناکی تشبیه کرده،که وقتی چشم او را کور کنند،قدرت فعّالیت از او گرفته میشود و در ضمن اشاره به این نکته نیز میتواند باشد که امام در مبارزه
با فتنهها،به سراغ مرکز اصلی فتنه و توطئه میرفت،نه شاخ و برگها؛زیرا،هنگامی که مرکز فتنه متلاشی شود بقیّه اعوان و انصار فتنهگران،خود به خود متلاشی خواهند شد و این،بهترین راه برای از بین بردن فتنهها،با ضایعات کمتر است.
سپس امام علیه السّلام در این زمینه به سراغ نکته بسیار مهمّی میرود و برای بیان آن، این گونه آغاز میکند.میفرماید:«از من سؤال کنید(و آنچه را میخواهید درباره سرنوشت آینده از من بپرسید)پیش از آن که مرا از دست دهید». (فاسألونی قبل أن تفقدونی) .
همان گونه که در سابق نیز اشاره شد،به گفته محقّقان،هیچ کس را یارای این سخن،جز علی بن ابی طالب علیه السّلام نبوده است!چرا که آگاهی او بر مسائل گذشته و حال و آینده،به قدری گسترده بود که پاسخ هر سؤالی را،از معارف و احکام و حوادث گوناگون آماده داشت و این علم و دانشی بود که از پیامبر آموخته بود و پیامبر از سرچشمه وحی فرا گرفته بود و الهامات الهیّه و تأییدات روح القدس بر قلب پاک امیر مؤمنان علی علیه السّلام نیز،آن را گسترش میداد و بر آن تأکید مینمود.
جمعی از«مورّخان»از افرادی نام بردهاند که به خاطر غرور آمیخته با ناآگاهی،در این میدان گام نهادند و ندای«سلونی»سر دادند؛ولی به زودی رسوا و سرشکسته شدند و مدّعای خود را پس گرفتند»از جمله«ابن جوزی»(دانشمند معروف قرن ششم)روزی بر منبر همین جمله«سلونی قبل أن تفقدونی»را در برابر مردم گفت، ناگهان زنی از میان جمعیّت برخاست رو به سوی او کرده گفت:«در روایات آمده که علی علیه السّلام در یک شب برای مراسم کفن و دفن«سلمان فارسی»به«مدائن»آمد و بلافاصله بازگشت»ابن جوزی گفت:«آری چنین روایتی نقل شده است».زن گفت «این را هم میدانیم که جنازه«عثمان»که در نزدیکی امام بود سه
روز در مزابل افتاده بود و علی علیه السّلام کاری نکرد؛»ابن جوزی گفت:«آری!چنین بوده است»زن گفت:
«باید یکی از این دو کار اشتباه باشد»(در واقع زن میخواست اعتقاد ابن جوزی را در مورد عثمان تخطئه کند)ابن جوزی از پاسخ فرو ماند و تنها به این قناعت کرد که به آن زن گفت:«اگر بدون اجازه همسرت از خانه بیرون آمدی لعنت خدا بر تو باد و اگر با اجازه شوهرت بود لعنت خدا بر او باد!»زن با خونسردی گفت:«بگو ببینم خارج شدن عایشه برای جنگ با علی علیه السّلام(در واقعه جمل)به اذن پیامبر بود،یا بدون آن!»(اشاره به اینکه پیامبر اکرم از قبل پیش بینی کرده بود و او را نهی فرمود.)ابن جوزی خاموش ماند و قدرت بر پاسخ نداشت. (1)
شبیه این واقعه درباره بعضی دیگر نقل شده است.
سپس امام علیه السّلام بعد از ذکر این مقدّمه چنین میفرماید:«سوگند به کسی که جانم در دست قدرت اوست!از هیچ حادثهای که از امروز تا دامنه قیامت واقع میشود از من سؤال نمیکنید(مگر این که پاسخ آن را آماده دارم)و همچنین درباره هیچ گروهی که حتّی یک صد نفر را هدایت یا گمراه میکنند پرسش نمیکنید،مگر اینکه از دعوت کننده و رهبر و کسی که آنها را به پیش میراند و از جایگاه خیمه و خرگاه و محلّ اجتماع آنها و کسانی که از آنها کشته میشوند،یا به مرگ طبیعی میمیرند، (از همه اینها)شما را آگاه میسازم.» (فو الّذی نفسی بیده!لا تسألونی عن شیء فیما بینکم و بین السّاعة،و لا عن فئة تهدی مئة و تضلّ مئة إلاّ أنبأتکم بناعقها، (2)و
قائدها و سائقها،و مناخ (1)رکابها،و محطّ رحالها،و من یقتل من أهلها قتلا،و من یموت منهم موتا) .
بسیارند کسانی که ممکن است مسائلی را به صورت مبهم و کلّی در آیندهای نزدیک پیش بینی کنند و این کاری است که سیاستمداران،در مسایل مربوط به اطراف عصر خود،همیشه دارند و ممکن است گاهی صحیح و گاهی اشتباه از آب درآید؛ولی پیش بینی دقیق جزئیّات با تمام مشخصّات،آن هم در زمانهای بسیار دور،برای هیچ کس ممکن نیست،جز آنها که با سرچشمه وحی ارتباطی دارند و از علم بیپایان پروردگار،مدد میگیرند و جالب این است که امام علیه السّلام در جملههای بالا از یک سو،تأکید بر این دارد که من تمام حوادث آینده را تا دامنه قیامت میتوانم برای شما پیش گویی کنم و از سوی دیگر اشاره به تمام جزئیّات آنها میکند.چیزی که برای غیر پیغمبر و کسانی که از علوم خاص او بهره دارند،امکان پذیر نیست.
در اینجا فورا این سؤال به ذهن میآید که آیا پیامبر یا امام،علم غیب-آن هم به این گستردگی-میتوانند داشته باشند،با اینکه قرآن با صراحت میگوید: «قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللّهُ» ؛بگو کسانی که در آسمان و زمین هستند جز خدا از غیب آگاه نیستند» (2).
این سخن پاسخ روشن و معروفی دارد که هم از آیات قرآن استفاده میشود و هم در کلمات خود آن حضرت آمده است و آن اینکه علم غیب به صورت ذاتی مخصوص خداست ولی خداوند هر مقدار از آن را لازم
بداند در اختیار اولیاء اللّه میگذارد؛ همان گونه که در آیه 26-27 سوره«جنّ»میخوانیم: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ» ؛خداوند عالم به امور پنهانی است و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیکند،مگر رسولی که او را برگزیده و از وی راضی شده است».
به زودی در کلام خود امام علیه السّلام-به خواست خدا-میخوانیم هنگامی که امام علیه السّلام از پارهای از حوادث آینده خبر داد و کسی همین سؤال را مطرح کرد امام علیه السّلام در پاسخ او فرمود:«لیس هو بعلم غیب،و إنّما هو تعلّم من ذی علم؛این علم غیب نیست؛ بلکه آموزشی است از صاحب علم».اشاره به اینکه علم غیب ذاتی،مخصوص خداست و علم من جنبه اکتسابی دارد؛من همه این امور را از پیامبر آموختم و او از خداوند متعال(شرح بیشتر این سخن،ذیل همان خطبه خواهد آمد).
به هر حال،هیچ کس بعد از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله جز امام امیر مؤمنان علیه السّلام چنین سخنی را نگفته و نمیتوانسته است بگوید؛ولی امام این سخن را فرموده و بارها پیشگوییهایی کرده که عینا واقع شده است.
«ابن ابی الحدید»در«شرح نهج البلاغه»خود فصلی تحت عنوان«امور غیبی که امام از آن خبر داد،سپس تحقّق یافت»در ذیل همین خطبه آورده است که در بحث نکات،اشارهای به آن خواهیم داشت.
تعبیر امام در جملههای بالا به«و لا عن فئة تهدی مئة...»اشاره به این است که نه تنها از گروهها و لشکرهای انبوه،که در آینده حادثه میآفرینند،با خبرم؛بلکه حتّی از گروهکهای کوچک که هیچ کس نمیتواند درباره آن پیشگویی داشته باشد-به برکت تعلیم الهی-با خبر هستم!.
سپس امام علیه السّلام به دو نکته دیگر در این زمینه اشاره میکند:
نخست،برای تشویق هر چه بیشتر آنها به سؤال کردن از مسائلی سرنوشت ساز، میفرماید:«اگر مرا از دست دهید سپس ناراحتیهای زندگی و مشکلات بر شما فرو بارد(و برای یافتن راه حلّ به این و آن متوسّل شوید)بسیاری از پرسش کنندگان سر به زیر میافکنند و در حیرت فرو میروند،(چرا که پاسخگویی نمییابند)؛و بسیاری از مسئولان(آنها که مورد پرستش واقع میشوند،)از پاسخ فرو میمانند».
( و لو فقدتمونی و نزلت بکم کرائه (1)الأمور،و حوازب (2)الخطوب،لأطرق کثیر من السّائلین،و فشل کثیر من المسؤولین) .
اشاره به اینکه،تا من در میان شما هستم از مسائل سرنوشت ساز خود سؤال کنید؛چرا که بعد از من دیگران نمیتوانند پاسخ درستی به شما بدهند؛لذا در کار خود فرو میمانید و پشیمان میشوید.
دیگر اینکه،یک اشاره اجمالی به طوفانها و بحرانهایی که در پیش است میکند، تا خود را برای آن آماده سازند و در عین حال نوید فتح و پیروزی به نیکان میدهد.
میفرماید:«این حوادث و بلاها هنگامی روی میدهد که جنگ بر شما طولانی شود و(برای کوبیدن شما)دامن به کمر زند و دنیا آنچنان بر شما تنگ گردد که ایّام بلا را بسیار طولانی بشمرید(و سخت بیتابی کنید،و این وضع همچنان ادامه مییابد)تا زمانی که خداوند پرچم فتح و پیروزی را برای باقیمانده نیکان شما،به اهتزاز در آورد». (و ذلک إذا
قلّصت (1)حربکم،و شمّرت (2)عن ساق،و ضاقت الدّنیا علیکم ضیقا، تستطیلون معه أیّام البلاء علیکم،حتّی یفتح اللّه لبقیّة الأبرار منکم) .
امام در واقع پیش بینی روشنی از سیطره حکّام جنایتکار بنی امیّه بر اموال و نفوس و سرزمینهای اسلامی میکند که هر کس با آنها اندک مخالفتی داشت،با شدیدترین ضربات سرکوب میشد و آمار جنایتها و اعمال غیر انسانی آنها از حد و حصر بیرون است و تعبیر«ضاقت الدّنیا علیکم ضیقا؛دنیا بر شما شدیدا تنگ خواهد شد»کاملا بر این حکومت سیاه،صادق بود.
تعبیر به«فتح و پیروزی نیکان»ممکن است اشاره به زوال حکومت جابر بنی امیّه باشد که مسلمانان برای مدّتی نفسی آسوده کشیدند؛چرا که هنوز عبّاسیان قدرت و قوّتی پیدا نکرده بودند.
و نیز ممکن است اشاره به حکومت جهانی حضرت مهدی علیه السّلام باشد،که به تمام ظلم و بیعدالتیها و جنایات جنایتکاران پایان میدهد.
نهج البلاغه پر است از پیشگوییهایی که امام درباره حوادث آینده دارد و گاه چنان جزئیّات آن را شرح میدهد که گویی با چشم،همه آنها را در برابر خود میبیند.
«ابن ابی الحدید»در ذیل خطبه مورد بحث نکته جالبی دارد و آن اینکه میگوید:
«امام علیه السّلام در این خطبه،به خدا سوگند یاد میکند که از هر حادثهای تا قیامت از او سؤال کنند،از تمام آنها خبر میدهد و حتّی جزئیّات آن را بازگو میکند».سپس میافزاید:«این سخن از آن حضرت نه به معنای ادّعای ربوبیّت است،نه به معنای ادّعای نبوّت؛بلکه امام میفرمود اینها را با تعلیم پیامبر فراگرفته است»و بعد میگوید:«ما این سخن را بارها آزمودهایم و کاملا مطابق واقعیّت دیدهایم و به صدق دعوی آن حضرت پی بردهایم؛مانند اخبار از ضربت خوردن آن حضرت به گونهای که محاسن مبارکش با خون سرش خضاب شود و اخبار از قتل امام حسین علیه السّلام و سخنی را که هنگام عبور از کربلا فرمود و اخبار به حکومت«معاویه»و جریان «حجّاج»و سرانجام کار«خوارج»در«نهروان»و اخباری که درباره بعضی از یارانش داد که بعضی کشته میشوند و بعضی به دار آویخته میشوند و خبرهای مربوط به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین و اخبار از عدّه لشکری که از کوفه به یاری او میآید، در آن هنگام که میخواست برای خاموش کردن فتنه طلحه و زبیر و عایشه به بصره برود و خبری که درباره آینده«عبد اللّه بن زبیر»داد و ماجرای ویران شدن«بصره»با غرقاب و رفتن به زیر آب و هلاک شدن مردم در فتنه«زنج»و نیز پرچمهای سیاهی که از سوی خراسان حرکت میکند(جریان ابو مسلم و عبّاسیان)...»(و اخبار فراوان دیگری که ابن ابی الحدید مشروحا آن را ذکر کرده و ما به خاطر پیشگیری از اطاله سخن آن را تلخیص نمودیم). (1)
این گواهی کسی است که به امامت آن حضرت به عنوان یک پیشوای معصوم اعتقادی ندارد؛ولی مسئله از نظر ما بسیار روشنتر است؛زیرا ائمه معصومین علیهم السّلام هم وارث علوم فراوانی از پیامبر اسلام بودند؛هم
1) 1) برای آگاهی بیشتر،به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 7،صفحه 47-50 مراجعه شود.
حقایق تازهای را از قرآن درک میکردند که دیگران درک نمیکنند و هم الهامات غیبی بر قلب آنها وارد میشد.
درباره وسعت علم امام باز هم ذیل خطبههای مناسب بحث خواهیم کرد.
إنّ الفتن إذا أقبلت شبّهت،و إذا أدبرت نبّهت؛ینکرن مقبلات،و یعرفن مدبرات،یحمن حوم الرّیاح،یصبن بلدا و یخطئن بلدا.ألا و إنّ أخوف الفتن عندی علیکم فتنة بنی امیّة،فإنّها فتنة عمیاء مظلمة:عمّت خطّتها،و خصّت بلیّتها،و أصاب البلاء من أبصر فیها،و أخطأ البلاء من عمی عنها.
و ایم اللّه لتجدنّ بنی أمیّة لکم أرباب سوء بعدی،کالنّاب الضّروس:تعذم بفیها،و تخبط بیدها،و تزین برجلها،و تمنع درّها،لا یزالون بکم حتّی لا یترکوا منکم إلاّ نافعا لهم،أو غیر ضائر بهم.و لا یزال بلاؤهم عنکم حتّی لا یکون انتصار أحدکم منهم إلاّ کانتصار العبد من ربّه،و الصّاحب من مستصحبه،ترد علیکم فتنتهم شوهاء مخشیّة،و قطعا جاهلیّة،لیس فیها منار هدی،و لا علم یری.
هنگامی که فتنهها روی میآورد به شکل حق خودنمایی میکند و هنگامی که پشت میکند(مردم را از ماهیّت خود)آگاه میسازد.در حال روی آوردن ناشناخته است و به هنگام پشت کردن شناخته میشود؛مانند گرد بادها به بعضی از شهرها اصابت میکند و از بعضی میگذرد.آگاه باشید!وحشتناکترین فتنهها برای شما از نظر من،فتنه بنی امیّه است!چرا که فتنهای است کور و تاریک؛و حکومت آن فراگیر است(و همه تحت فشار آن حکومت ظالم قرار میگیرند،)ولی بلای آن ویژه گروه خاصّی است،هر کس در آن فتنه بصیر و بینا باشد(و با آن به ستیز برخیزد)بلا
دامان او را میگیرد.و هر کس در برابر آن نابینا باشد،بلائی به او نمیرسد.به خدا سوگند!بعد از من،بنی امیّه را برای خود زمامداران بدی خواهید یافت!آنها همچون شتر شرور و بد خویی هستند که صاحب خود را گاز میگیرد؛با دست خود بر سر او میکوبد و با پا او را دور میسازد.و از دوشیدن شیرش او را منع میکند.آنها به این وضع ادامه میدهند.(و نیکان و مجاهدان را نابود میکنند)،مگر اینکه در مسیر منافع آنها قرار گیرد،یا لا اقل ضرری به آنها نرساند.بلا و ستمهای آنها نسبت به شما نیز همچنان ادامه خواهد یافت تا آنجا که(هیچ پناهگاهی نیابید و)استمداد شما از آنها به استمداد بردهای میماند که در برابر ظلم مالک خویش،از او کمک بطلبد؛یا همچون دوستی که از(تعدّی و احجاف دوست خود)به او پناه برد.(آری!) فتنههای آنها پشت سر یکدیگر بر شما وارد میشود؛با قیافهای زشت و ترسناک و همراه پارهای از آداب و رسوم جاهلیّت؛در آن زمان نه راهنمایی در آن میان خواهد بود و نه پرچم نجاتی!
فتنه خطرناک بنی امیّه!
امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه،گوشهای از حوادث تلخ آینده و فتنههایی که به مسلمانان روی میدهد خبر داد و در ادامه آن،در این بخش:اوّلا،به یک قانون کلّی درباره فتنهها اشاره میکند؛قانونی که آگاهی بر آن میتواند خطر فتنهها را تا حدّ زیادی تقلیل دهد و ثانیا،انگشت روی یک فتنه خاص-که در واقع مهمترین فتنهها بوده است-میگذارد و مردم را نسبت به آن هشدار میدهد و آن،فتنه بنی امیّه است که امام در این کلام کوتاه،بسیاری از ویژگیهای آن را بر شمرده است.
نخست میفرماید:«هنگامی که فتنهها روی آورند خود را به لباس حق درمیآورند و هنگامی که پشت میکنند(مردم را از ماهیّت خود)آگاه میسازند». (إنّ الفتن إذا أقبلت شبّهت،و إذا أدبرت نبّهت) .
در واقع،به هنگام روی کرد،اغفال کننده است و به هنگام پشت کردن،بیدار کننده.
سپس به نکتهای که در حقیقت علّت این موضوع است اشاره کرده،میفرماید:
«آنها در حال روی آوردن ناشناختهاند و به هنگام پشت کردن شناخته میشوند».
(ینکرن مقبلات،و یعرفن مدبرات) .
این،یک نکته بسیار مهمّ اجتماعی و سیاسی است،که فتنهگران و سود جویان تبهکار،ماهیّت خود را در چهره ساختگی حق به جانب،پنهان میدارند تا مردم را به دنبال خود بکشند؛ولی هنگامی بر مرکب مراد سوار شدند،چهره واقعی خود را نشان میدهند و همین امر،تدریجا سبب نابودی آنها میشود.این قانون و قاعدهای است برای تمام اعصار و قرون؛به همین دلیل طرفداران حق باید همیشه با دقّت و هشیاری به حوادث نگاه کنند،مبادا فریب چهرههای حق به جانب دروغین را بخورند و غافلگیر شوند.هر گونه سطحی نگری و حسن ظنّ بیدلیل در این گونه موارد،جز زیان و خسران به بار نمیآورد.
در ادامه این سخن به این نکته اشاره میفرماید که فتنهها همیشه فراگیر نیستند؛بلکه«مانند گردبادها به بعضی از شهرها اصابت میکنند و از کنار بعضی میگذرند!» (یحمن (1)حوم الرّیاح،یصبن بلدا و یخطئن بلدا) .
زیرا زمینههای ظهور و بروز فتنهها در همه شهرها یکسان نیست؛بلکه عوامل متعدّد و پیچیدهای دارد که در جایی هست و در جایی دیگر نیست.
1) 1) «یحمن»از مادّه«حوم»(بر وزن قوم)به معنای چرخیدن است.
بنابر این،اگر آثاری از فتنه در شهرهایی دیده نشد،نباید فریب خورد؛ای بسا شهر خاصّی را به خاطر آمادگیهایش هدف قرار دهد.
در ادامه این سخن،به سراغ فتنه بنی امیّه میرود و میفرماید:«آگاه باشید! وحشتناکترین فتنهها از نظر من برای شما،فتنه بنی امیّه است؛چرا که فتنهای است کور و تاریک». (ألا و إنّ أخوف الفتن عندی علیکم فتنة بنی امیّة،فإنّها فتنة عمیاء مظلمة) .
فتنههای کور و تاریک فتنههایی است که هیچ کس و هیچ چیز را به رسمیّت نمیشناسد و همه ارزشها را پایمال میکند و نیکان را بدون توجّه به سوابق و شخصیّت آنها درهم میکوبد و فتنه بنی امیّه براستی چنین بود!!در عصر حکومت آنها،ارزشهای عصر جاهلیّت،ناگهان زنده شد و بازماندگان کثیف و آلوده آن زمان، پستهای حسّاس حکومت اسلامی را اشغال کردند و نیکان و پاکان از صحنه اجتماع عقب رانده شدند و آنها که مقاومت کردند،نابود گشتند.
سپس به یکی از ویژگیهای این فتنه اشاره کرده،میفرماید:«حکومت آن فراگیر است(و همه تحت فشار آن حکومت ظالم هستند)و بلای آن ویژه گروهی است؛هر کس در آن فتنه بصیر و بینا باشد(و با آن ستیزه جویی کند)بلا دامان او را میگیرد و هر کس در برابر آن نابینا باشد،بلایی به او نمیرسد». (عمّت خطّتها (1)،و خصّت بلیّتها،و أصاب البلاء من أبصر فیها،و أخطأ البلاء من عمی عنها) .
بدیهی است آثار شوم فتنه سرانجام دامان همه اجتماع را خواهد گرفت و تعبیر به«عمّت خطّتها»ممکن است اشاره به همین معنا باشد؛ولی لبه تیز
1) 1) «خطّه»از مادّه«خطّ»به معنای علامت گذاردن است و واژه«خطّه»به معنای حالت و موضوع میآید.
آن،متوجّه آگاهان مجاهد و مبارز است ولی ناآگاهان و آگاهان بیمسئولیّت و بیدرد،از بلاهای خاص در امان میمانند.
سپس امام علیه السّلام در بیان دومین ویژگی حکومت بنی امیّه میافزاید:«به خدا سوگند!بعد از من بنی امیّه را برای خود زمامداران بدی خواهید یافت؛آنها همچون شتر شرور و بد خویی هستند که صاحب خود را گاز میگیرد؛با دست خود،بر سر او میکوبد؛و با پا او را دور میسازد؛و از دوشیدن شیرش او را منع میکند». (و ایم اللّه (1)لتجدنّ بنی أمیّة لکم أرباب سوء بعدی کالنّاب (2)الضّروس: (3)تعذم (4)بفیها،و تخبط (5)بیدها،و تزین (6)برجلها،و تمنع درّها، (7)).
چه تشبیه جالبی!انسان انتظار دارد از شیر شترش استفاده کند و بر او سوار شود و به مقصد برسد؛همان گونه انسان انتظار دارد حکومت به او کمک کند و مشکلاتش را حل نماید و در مسیر پیشرفتهای فردی و اجتماعی یار و یاورش باشد؛ولی حکّام ظالم،بیرحم و بیمنطق-که جز به منافع زودگذر خود و اشباع هوسهای خویش نمیاندیشند-نه
1) 1) «أیم»به اعتقاد بعضی از ادبا در اصل«أیمن»جمع«یمین»بوده،که نون آن ساقط شده و هنگامی که گفته شود«و أیم اللّه»یعنی:من به خدا سوگندها میخورم(ابن ابی الحدید در تفسیر این کلمه بحث مشروحی دارد که علاقهمندان میتوانند به جلد 7،صفحه 54،مراجعه کنند).
2) 2) «ألنّاب»به معنای شتر ماده پیر است.
3) 3) «ضروس»به معنای حیوان کج خلقی است که گاز میگیرد و در اصل از مادّه«ضرس»(بر وزن حرص)به معنای دندان آسیا است.
4) 4) «تعذم»از مادّه«عذم»(بر وزن جزم)به معنای خوردن چیزی با فشار حریصانه است که لازمه آن گاز گرفتن است.
5) 5) «تخبط»از مادّه«خبط»(بر وزن ضبط)به معنای زدن و کوبیدن با دست است.
6) 6) «تزبن»از مادّه«زبن»(بر وزن دفن)به معنای دور کردن و لگد زدن است.
7) 7) «درّ»به معنای ریزش شیر فراوان است؛سپس به هر خیر و برکتی اطلاق شده است.
تنها مشکلی را از جامعه حل نمیکنند،بلکه مردم را گرفتار سختترین مشکلات ساخته،از هر سو ضربه تازهای بر آنان وارد میسازند.
چقدر این پیشگویی صحیح بود و علی علیه السّلام با قلب پاکش تمام حوادث آینده را میدید که این گروه بیرحم و درنده خو،چه بلایی بر سر اسلام و مسلمین میآورند.
در ویژگی سوم میفرماید:«آنها به این وضع ادامه میدهند(و همواره با شما به سختی رفتار میکنند).تا کسی باقی نماند مگر اینکه در مسیر منافع آنها قرار گیرد؛ یا لا اقل،ضرری به آنها نرساند». (لا یزالون بکم حتّی لا یترکوا منکم إلاّ نافعا لهم،أو غیر ضائر بهم) .
همه صداهای حق طلبان را در گلوهایشان خفه میکنند و هر مخالفی را در هر جا باشد،از روی زمین بر میدارند و به هیچ کس حق حیات و زندگی نمیدهند،جز کسانی که در خدمت آنها باشند،یا کمترین ضرری به منافع آنها نرسانند.برای آنها تفاوت نمیکند این حق طلب و عدالت جو،فرزند رسول خدا باشد،یا صحابه پیامبر، یا عالم و دانشمند بزرگ دینی و یا زاهد و عابد!و به این ترتیب،عمومیت و گسترش فتنه را که امام علیه السّلام در آغاز کلام اشاره فرمود،در عمل به طور کامل پیاده میکنند.
در ویژگی چهارم به این نکته اشاره میفرماید که مشکل عظیم در این حکومت این است که هیچ پناهگاهی برای در امان ماندن از ظلم آنها وجود نخواهد داشت و هیچ دادرسی در برابر ستمهای آنها پیدا نمیشود و مردم ناچارند از ظلم این ظالمان به خودشان شکایت برند و تکلیف چنین شکایت و شاکیان روشن است.
میگوید:«بلا و ستمهای آنها نسبت به شما همچنان ادامه خواهد یافت،تا آنجا که (هیچ پناهگاهی نیابید و)استمداد شما از آنها به استمداد بردهای ماند که در برابر ظلم مالک،از او کمک بطلبند؛یا همچون دوستی که(از تعدّی و احجاف دوست خود،)به
او پناه برد». (و لا یزال بلاؤهم عنکم حتّی لا یکون انتصار أحدکم منهم إلاّ کانتصار العبد من ربّه،و الصّاحب من مستصحبه) .
و چنین است سرنوشت مردمی که حکومت جائر و ظالمشان تمام زبان حق گویان را قطع کند؛عالمان را خانهنشین سازد؛عزیزان را ذلیل و خوار کند و تمام قدرتهای مردمی را درهم بکوبد و همه را به استخدام خود در آورد.
در پنجمین و آخرین ویژگی-که در واقع تأکیدی است بر ویژگیهای قبل- میفرماید:«فتنههای آنها پشت سر یکدیگر بر شما وارد میشود،با قیافهای زشت و ترسناک،و همراه پارههایی از آداب و رسوم جاهلیّت؛نه راهنمایی در آن میان خواهد بود و نه پرچم نجاتی». (ترد علیکم فتنتهم شوهاء (1)مخشیّة (2)،و قطعا جاهلیّة، لیس فیها منار هدی،و لا علم یری) .
امام علیه السّلام با این ویژگیها تمام شرایط و اوضاع حکومت بنی امیّه را ترسیم کرده و پایان آن را نشان داده؛گویی در این دوران تاریک هشتاد ساله،میزیسته است و همه چیز را به رأی العین دیده،حکومتی که از قانون خدا پیروی میکرد،نه بهایی برای ارزشهای اسلامی قائل بود و نه قوانین اسلامی را به رسمیّت میشناخت.
حکومتی خود کامه،ظالم،بیمنطق و مملوّ از فتنهها که نمایانگر عصر جاهلیّت بود.
حکومتی که حتّی به مصالح و منافع مادّی خویش نمیاندیشید و آن قدر ظلم و ستم در این دوران هشتاد سال مرتکب شد،که در تاریخ بشریّت کم نظیر است.
آری!امام همه اینها را برای مسلمانان پیش بینی کرد و هشدار داد.تعبیر به «أرباب سوء بعدی»اشاره لطیفی به این حقیقت است که،شما که به
حکومت اسلامی و انسانی عادلانه من تن ندادید و در حفظ و دفاع از آن کوتاهی کردید باید در انتظار چنین زمامداران و حکّام سوئی بوده باشید.
بعضی از«شارحان نهج البلاغه»مطلبی نقل کردهاند که نشان میدهد بنی امیه با گروهی از مردم واقعا به صورت برده و غلام رفتار میکردند،تا آنجا که در«شرح نهج البلاغه تستری»آمده است که آنها بسیاری از مسلمین را به بردگی گرفتند و به گردن آنها مهر بردگی میزدند و در کف دستهای آنها علامتی میگذاشتند. (1)
«فتنه»واژهای است که همه از آن وحشت دارند و نتیجه آن را شوم و ناگوار میدانند،ولی فتنه چیست؟و نشانههای آن کدام است؟امام علیه السّلام در این خطبه،هم نشانههای فتنه را بیان فرمود و هم تعریف آن را با تکیه بر این نشانهها،روشن ساخته است.
فتنه به حوادث پیچیدهای میگویند که ماهیّت آن روشن نیست؛ظاهری فریبنده دارد و باطنی مملوّ از فساد؛جوامع انسانی را به بینظمی،تباهی،عداوت، دشمنی،جنگ و خونریزی،و فساد اموال و اعراض میکشاند.و از همه بدتر این که قابل کنترل نیست.
غالبا،در ابتدا چهره حق به جانبی دارد و ساده اندیشان را به دنبال خود میکشاند و تا مردم از ماهیّت آن آگاه شوند،ضربات خود را بر همه چیز وارد ساخته است.
فتنهها،هیچ قانونی را به رسمیّت نمیشناسند؛ممکن است در یک شهر همه چیز را به آتش کشد و در کنار آن شهر دیگری باشد که در امان بماند.فتنه همان گونه که امام علیه السّلام در فراز بالا بیان فرمود،مانند
1) 3) شرح نهج البلاغه تستری،جلد 6،صفحه 106.
گردباد است که همه چیز را با خود میچرخاند و میبرد و گاه دیده شده گردبادهای سنگین،انسانها،حتّی اتومبیل را از جا کنده و به آسمان برده و به هر سو پرتاب میکنند!!فتنهها نیز با شخصیّتهای بزرگ اجتماعی،دینی،علمی و سیاسی و با اموال مردم و سرمایههای جامعه،همین کار را میکند.
میدانیم گردبادها بر اثر وزش دو جبهه قویّ باد در دو جهت مخالف،پیدا میشود؛یعنی دو جبهه مخالف درهم میپیچند و به گرد هم میگردند و گردباد را به وجود میآورند؛فتنهها نیز بیشتر از اختلافات بر میخیزد؛آنگاه که دو جناح،بیفکر و بیمطالعه،بیرحمانه به جان هم میافتند،فضای جامعه را تیره و تار میسازند، نتیجهاش آن است که گردبادهای حوادث و ناامنی،همه چیز را از بیخ و بن میکند و نابود میسازد! به همین دلیل،در برابر حوادث اجتماعی باید خوش بینیها را تا حدّی کنار گذاشت و درباره کسانی که روی صحنه و پشت صحنه هستند،دقّت کرد و سوابق آنها را بررسی نمود و اگر فتنهای در کار است،مردم را با خبر ساخت و این وظیفه اندیشمندان هر جامعه است.
جنگهایی که در دوران حکومت امیر مؤمنان علی علیه السّلام به وقوع پیوست،هر کدام نمونه بارزی از فتنه بود؛در«جنگ جمل»،«عایشه»همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را بر شتر سوار کردند و دو نفر از صحابه پیامبر-که سوابق نسبتا خوبی در اسلام داشتند-بر اثر هوا و هوس و وسوسههای شیطان آتش فتنه را بر افروختند و نخستین بانگ اختلاف را در امّت اسلامی سر دادند؛در این میان،نزدیک به بیست هزار نفر از مسلمانان در این آتش فتنه سوختند و خانههای زیادی ویران شد.تا آن که با تدبیر امیر مؤمنان علی علیه السّلام آتش فتنه خاموش گشت.
فتنه«شامیان»و«جنگ صفّین»و ادّعای واهی خونخواهی عثمان و بر سر نیزه کردن قرآنها نمونه دیگری از این فتنهها بود و هنوز شعله آن خاموش نشده بود، فتنه سومی از آن برخاست!گروهی از متنسّکان جاهل و متعبّدان بیفکر،زیر پوشش«حکم فقط حکم خداست» (1)آتش جنگ نهروان را بر افروختند.
دقّت در این نمونههای عینی،میتواند تمام ویژگیهای فتنه را که امام علیه السّلام در این خطبه بیان کرده،عملا به انسان بیاموزد.
همان گونه که امام علیه السّلام در خطبه بالا فرموده،بنی امیّه سختترین و خطرناکترین فتنهای بود که دامان مسلمانان را در آغاز اسلام گرفت و تمدّن اسلامی را دگرگون ساخت و چهره حکومتی خونخوار،مستبد و بیمنطق به حکومت اسلامی داد.
بنی امیّه از دودمان«امیّة بن عبد شمس بن عبد مناف»(جدّ اعلای بنی امیّه) میباشند.
«ابو سفیان»که از نوادههای امیّه است،سرسختترین دشمن اسلام بود و آتش افروز اصلی بسیاری از جنگهای عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله محسوب میشود،که تا آخرین نفس آنچه میتوانست برای نابودی اسلام تلاش و کوشش کرد،ولی نقشههای او به لطف پروردگار نقش بر آب شد و سرانجام در نهایت ذلّت،تسلیم سپاه نیرومند اسلام گردید و چون ظاهرا اسلام آورده بود،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از جنایات او صرف نظر کرد، ولی معروف این است که تا آخر عمر در باطن ایمان نیاورد.
«ابن ابی الحدید»از«شعبی»(یکی از معاریف تابعین است)نقل میکند:هنگامی که«عثمان»به حکومت رسید«بنی امیّه»به خانه او آمدند و خانه پر
1) 1) لا حکم إلاّ للّه.
شد؛سپس در خانه را بستند،ابو سفیان که در آن روز نابینا بود رو به آنها کرد و گفت:«آیا شخصی غیر از شما بنی امیّه در اینجا حضور دارد؟»گفتند:«نه!»سپس این جمله مشهورش را بیان کرد:«یا بنی أمیّة تلقّفوها تلقّف الکرة!فو الّذی یحلف به أبو سفیان!ما من عذاب، و لا حساب،و لا جنّة،و لا نار،و لا بعث،و لا قیامة؛ای بنی امیّه!گوی خلافت را بربایید(و آن را در میان خود نگهدارید)قسم به کسی که ابو سفیان به او سوگند میخورد(گویا اشاره به بتها است!)نه عذابی در کار است و نه حسابی و نه بهشت و دوزخی و نه رستاخیز و قیامتی». (1)همان سخنی که نظیر آن را«معاویه»در داستان«مغیره»و «یزید»در اشعار معروفش بعد از مشاهده سر بریده امام حسین علیه السّلام بیان کرد.
دانشمندان اهل سنّت و شیعه،کتب و مقالات فراوانی درباره جنایات و زشتیهای حکومت بنی امیّه نگاشتهاند که نشان میدهد آنچه در روایات اسلامی قبل از این حکومت ظالم و جائر،پیشبینی شده-که بنی امیّه آفت این امّتند- عین حقیقت است.
در اینجا کافی است به گوشهای از کلمات بعضی از بزرگان اهل سنّت اشاره کنیم.
مرحوم«مغنیه»در شرح«نهج البلاغه»از«طه حسین»در کتاب«مرآة الاسلام»چنین نقل میکند که:معاویه خلافت را تبدیل به سلطنت کرد و آن را در فرزندان خود موروثی نمود؛اموری که قرآن آنها را تحریم کرده بود مباح شمرد...سپس پی در پی بر ضدّ کتاب و سنّت قیام کرد؛چرا که گناه،همیشه دعوت به گناه دیگر میکند و انسان دنیا پرست هرگز سیر نمیشود.خداوند در قرآن مجید،حرم مکّه را محترم شمرده و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حرم مدینه را بر آن افزود؛ولی بنی امیّه هم احترام مکّه را هتک
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 53.
کردند و هم احترام مدینه را!در آغاز«یزید بن معاویه»مدینه را(به خاطر این که اهل آن در برابر حکومت یزید تسلیم نشده بودند)مباح شمرد و به لشکریان خود اجازه داد که سه روز هر چه را در آن است،غارت کنند(نوامیس مردم مدینه نیز در این سه روز در امان نبود)سپس«عبد الملک بن مروان»به«حجّاج»اجازه داد که هتک احترام مکّه کند...همه اینها به خاطر آن بود که سرزمینهای مقدّس را مجبور به تسلیم کنند و«ابن زیاد»هتک احترام خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را نمود و امام حسین علیه السّلام و فرزندان و برادرانش را به قتل رسانید و دختران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به اسارت گرفت و اموال مسلمین بازیچه دست خلفای بنی امیّه شد،هر گونه که خود میخواستند آن را صرف میکردند،نه آن گونه که خدا میخواست. (1)همین نویسنده معروف،در تعبیر دیگری در مقایسه علی علیه السّلام با معاویه میگوید:
«چه میگویی درباره مردی که برادرش«عقیل بن ابی طالب»برای گرفتن کمک نزد او آمد و او به فرزندش حسن علیه السّلام گفت هنگامی که بیت المال را تقسیم کردم،عمویت را به بازار ببر و لباس و کفش تازهای برای او بخر و چیز بیشتری از بیت المال به او نداد؛ولی همین«عقیل»،هنگامی که ناراضی و عصبانی به شام نزد«معاویه»آمد صد هزار(درهم یا دینار)از بیت المال مسلمین به او بخشید.» (2)درباره جنایات بنی امیّه و تغییراتی که در حکومت اسلامی ایجاد کردند و فجایع زندگی آنها،فهرست نسبتا کاملی را در جلد سوم همین کتاب ذیل خطبه 77 به طور مستند آوردهایم،که مطالعه آن هر خواننده منصفی را در وحشت فرو میبرد.
با این همه به راستی جای تعجّب است!که هنوز بعضی از غافلان اصرار دارند معاویه،سردمدار بنی امیّه را در اعمالش تبرئه کنند؛به عنوان اینکه مجتهد بوده و بر مجتهد گناهی نیست!سخنی که با هیچ منطق و میزان عقلی تناسب ندارد و اگر بنا شود بدترین جنایات تاریخی را این گونه توجیه کنیم،دیگر جنایت کاری در سراسر تاریخ باقی نمیماند!!
نحن أهل البیت منها بمنجاة،و لسنا فیها بدعاة،ثمّ یفرّجها اللّه عنکم کتفریج الأدیم:بمن یسومهم خسفا،و یسوقهم عنفا،و یسقیهم بکأس مصبّرة لا یعطیهم إلاّ السّیف،و لا یحلسهم إلاّ الخوف،فعند ذلک تودّ قریش -بالدّنیا و ما فیها-لو یروننی مقاما واحدا،و لو قدر جزر جزور،لا قبل منهم ما أطلب الیوم بعضه فلا یعطونیه!
هنگامی که آن فتنههای کور و تاریک و ظلمانی روی آورد،ما اهل بیت از آن برکناریم و در آن زمان دعوت به حکومت نمیکنیم؛(این فتنهها همچنان ادامه نمییابد)و بعد از مدّتی خداوند آنها را از شما جدا میسازد؛همچون جدا کردن پوست از گوشت!این کار به وسیله کسانی انجام میشود که ذلّت را بر آنها تحمیل میکنند و آنها را(به سوی مرگ و نیستی)میرانند و جام تلخ بلا را در کامشان فرو میریزند؛جز ضربه شمشیر،چیزی به آنها نمیدهند و جز لباس ترس و وحشت بر آنها نمیپوشانند!در آن زمان،قریش دوست دارد،دنیا و آنچه را در دنیاست از دست بدهد،تا یکبار دیگر مرا ببیند(و رهبری مرا بپذیرد)هر چند زمان آن کوتاه باشد،به اندازه کشتن شتری،تا چیزی را از آنها بپذیرم که امروز کمی از آن را میخواهم و آنها نمیدهند.
انتقام شدید الهی از بنی امیّه
امام علیه السّلام در قسمت پایانی این خطبه،خبرهای تازهای از حوادث تلخ و شیرین آینده میدهد و نخست میفرماید:«هنگامی که آن فتنههای کور و تاریک و ظلمانی روی آورد،ما اهل بیت از آن برکناریم و در آن زمان دعوت(به حکومت)نمیکنیم».
( نحن أهل البیت منها بمنجاة (1)،و لسنا فیها بدعاة) .
در تفسیر این جمله،در میان«مفسّران نهج البلاغه»گفتگوهایی شده است؛زیرا به یقین،فتنهها از نظر عینیّت خارجی،دامان اهل بیت علیهم السّلام را گرفت که شهادت امام حسین علیه السّلام و یارانش یکی از نمونههای روشن آن بود؛بنابر این،برکناری اهل بیت از فتنههای آن دوران،به معنای این است که مسئولیّت آن فتنهها متوجّه آنان نبود؛بلکه متوجّه مردمی بود که رهبری اهل بیت را رها کردند و به بازماندگان دوران کفر و شرک و جاهلیت پیوستند.جمله«و لسنا فیها بدعاة؛ما در آن فتنه دعوت کننده نیستیم».نیز قرینهای بر این معنا است؛چرا که وقتی اهل بیت،به حکم اجبار خاموش باشند و هیچ گروهی را تشویق به کاری نکنند،مسئولیّت آن را بر عهده نخواهند داشت.
سپس امام علیه السّلام به آنها بشارت میدهد که این فتنهها برای همیشه ادامه نمییابد بلکه:«بعد از مدّتی خداوند آن را از شما جدا میسازد،همچون جدا کردن پوست از گوشت!» (ثمّ یفرّجها (2)اللّه عنکم کتفریج الأدیم (3)) .
1) 1) -«منجاة»از مادّه«نجات»به معنای زمین مرتفعی است که سیل آن را فرا نمیگیرد و سپس به هر مکانی که سبب نجات بشود،«منجاة»اطلاق شده است؛ولی گاه به معنای محلّ برکنار بودن از دخالت در امری نیز، آمده است.و در خطبه فوق به همین معنا است؛یعنی اهل بیت هیچ نقشی در حکومت،در عصر بنی امیّه نداشتند و تمام وزر و بال آن متوجّه خود آنان بود.
2) 2) «یفرّج»از مادّه«فرج»،به معنای گشایش است،خواه گشایش در مکان باشد،یا در مسائل معنوی و مشکلات و در خطبه بالا به معنای جدا شدن چیزی از چیزی است.
3) 3) «أدیم»به معنای پوست است.
این تشبیه اشاره به این است که فتنه بنی امیّه در آن زمان به طور کامل خاموش میشود و پایان میگیرد؛زیرا هنگامی که پوست را از گوشت جدا میکنند ذرّهای از پوست را بر گوشت رها نمیسازند و شکل و قیافه حیوان ذبح شده به طور کامل دگرگون میشود.
امّا این کار به دست چه کسانی انجام میشود و چگونه صورت میگیرد؟امام علیه السّلام در ادامه این سخن اشاره سربستهای به آن کرده چنین میفرماید:«این کار به وسیله کسانی انجام میشود که خواری را بر آنها تحمیل میکنند و آنها را(به سوی مرگ و نیستی میرانند)و جام تلخ بلا را در کامشان فرو میریزند؛جز ضربه شمشیر چیزی به آنها نمیدهند و جز لباس ترس و وحشت بر آنها نمیپوشانند!» (بمن یسومهم خسفا (1)،و یسوقهم عنفا،و یسقیهم بکأس مصبّرة لا یعطیهم إلاّ السّیف،و لا یحلسهم (2)إلاّ الخوف) .
تعبیر به«مصبّرة»که از ریشه«صبر»گرفته شده و میدانیم«صبر»(بر وزن خشن) گیاهی است بسیار تلخ،اشاره به این است که«بنی امیّه»در حکومت«بنی عبّاس» تلخترین و ناگوارترین زندگیها را خواهند داشت و جمله«لا یعطیهم...»تأکیدی است بر این معنا که هر کدام از«بنی امیّه»در چنگال«بنی عبّاس»گرفتار شوند،از دم شمشیر گذرانده خواهند شد و آنها که موفّق به فرار شوند،در ترس و وحشت عمیقی خواهند بود!!
در پایان این فراز میفرماید:«در آن زمان قریش(اشاره به گروه بنی امیّه است) دوست دارد،دنیا و آنچه را در دنیا است از دست بدهد،تا یک بار دیگر مرا ببیند(و رهبری مرا بپذیرد)هر چند زمان آن کوتاه باشد،به اندازه کشتن شتری،تا چیزی را از آنها بپذیرم که امروز کمی از آن را میخواهم ولی نمیدهند». (فعند ذلک تودّ قریش بالدّنیا و ما فیها-لو یروننی مقاما واحدا،و لو قدر جزر جزور (1)،لا قبل منهم ما أطلب الیوم بعضه فلا یعطونیه!) .
گرچه ظاهر عبارات بالا به خوبی نشان میدهد که پیش بینی امام علیه السّلام مربوط به نابود شدن بنی امیّه به وسیله بنی عبّاس است،ولی بعضی از«مفسّران نهج البلاغه» این احتمال را تقویت کردهاند که این جملهها ناظر به حکومت حضرت مهدی علیه السّلام میباشد،که با ظهورش بساط ظلم و ستم برچیده میشود؛ولی این احتمال بسیار بعید به نظر میرسد؛زیرا:اوّلا،بنی امیّه در آن زمان به صورت یک گروه مشخّص نخواهند بود و ثانیا،با ظهور حضرت مهدی علیه السّلام که برنامههای علوی را به طور کامل اجرا میکند،دیگر جایی برای این باقی نمیماند که آنها آرزوی حکومت علی علیه السّلام را کنند و به تعبیری دیگر:این آرزو از قبیل تحصیل حاصل است.
به هر حال،تاریخ به خوبی نشان میدهد که آنچه امام علیه السّلام فرموده بود،به طور کامل واقع شد؛از جمله حدود هشتاد سال بعد هنگامی که«مروان بن محمّد»آخرین خلیفه«بنی امیّه»سالهای پایانی حکومت خود را میگذرانید،با خبر شد که«عبد اللّه بن علی»از نوادگان«ابن عبّاس»و از فرماندهان لشکر«بنی عبّاس»به سرزمین«موصل» آمده؛او برای مقابله با
1) 1) «جزور»از مادّه«جزر»(بر وزن جذب)به معنای سر بریدن و نحر کردن حیوان است و«جزور»به شتری گفته میشود که آن را نحر کرده باشند.این واژه به معنای فروکش کردن آب دریا و مانند آن نیز آمده است.
آنها با لشکرش حرکت کرد،هنگامی که پرچم لشکر دشمن را دید،این جمله را بر زبان جاری ساخت:«ای کاش علیّ بن ابی طالب زیر این پرچم بود نه این جوان عباسی!» (1)و عجبتر این که هنگامی که«ابو العبّاس سفّاح»نخستین خلیفه عبّاسی بر تخت قدرت نشست،دستور داد آن قدر از«بنی امیّه»کشتار کنند،که به شمار در نمیآید و حتّی دستور داد قبرهای بنی امیّه را شکافتند و مردگان آنها را از گور درآوردند و سوزاندند.و به این ترتیب،هیچ کس از زندگان آنها سالم نماند مگر آنانی که به «اندلس»فرار کرده بودند.حتّی نوشتهاند«سفّاح»خشونت را به آنجا رسانید که دستور داد کشتگان«بنی امیّه»را پیش روی سگها اندازند،تا گوشت آنها را بخورند. (2)
و اساسا لقب«سفّاح»(خونریز)که به نخستین خلیفه عبّاسی داده شده،به خاطر کشتار وسیع و بیحسابی است که از بنی امیّه کرد. (3)
ناگفته پیدا است فرجی را که امام علیه السّلام اشاره میکند،تنها در زمان فترت بین حکومت بنی امیّه و بنی عبّاس بود؛یا به تعبیر دیگر؛مربوط به زمانی است که بنی عبّاس قدرت چندانی پیدا نکرده بود،زیرا بعد از آن که پایههای قدرت آنان محکم شد،آنها نیز به ظلم و ستم پرداختند و دوران تاریک دیگری به مسلمانان روی آورد.
این تجربه تاریخی کرارا تکرار شده است،که افرادی از پذیرش حقّ،با کرامت و عزّت سر باز زدند،سرانجام با خواری و ذلّت باطل را پذیرا شدند؛و نمونه روشن آن، مردم«عراق»در عصر علی علیه السّلام بودند.رهبری پیشوایی عادل آگاه،دلسوز و مهربان که حتّی در میدان جنگ،از دلسوزی و مهربانی فروگذاری نمیکرد،نپذیرفتند و هر روز با بهانهای از اطاعت فرمان او سرباز زدند؛قلب او را مالامال از خون کردند و هر زمان با ندانم کاری و حتّی خیانتها،امواج تازهای از غم و اندوه بر روح پاک او فرستادند.ولی چیزی نگذشت،آنها که«از خراج عادلانه شام گریخته بودند،بارکش غول بیابان شدند».
بیرحمانی بیمنطق،سنگدلانی کوردل،بر آنها مسلّط گشتند؛که نه بر صغیرشان رحم کردند و نه بر کبیرشان.همه چیز آنها را به تاراج بردند و روز روشن را بر آنها شب ظلمانی ساختند؛آرزو داشتند یک لحظه از حکومت علی علیه السّلام باز گردد؛ولی هیهات! آری!همان گونه شد که خود امام علیه السّلام در خطبه 28 بیان فرموده:«آن کس که از حقّ سود نگیرد،زیان باطل دامانش را خواهد گرفت و آن کس که نور هدایت او را به راه راست نبرد،ظلمت گمراهی او را به وادی هلاکت میکشاند».
به راستی این فصل از تاریخ اسلام،مملوّ از درسهای عبرت است؛از یک سو سرنوشت آنها که با امیر مؤمنان علیه السّلام وفا نکردند،فوق العاده عبرت انگیز است!و از سوی دیگر،داستان بنی امیّه بعد از علی علیه السّلام پر از درسهای عبرت است! «مسعودی»مورّخ مشهور،نقل میکند:«حجّاج حاکم کوفه و بصره(در دوران عبد الملک بن مروان)بیست سال فرمانروایی کرد؛تعداد کسانی را که در این مدّت در زیر شکنجههای دژخیمان او جان سپردند یا با شمشیر
کشته شدند،یکصد و بیست هزار نفر بود.و این آمار مربوط به غیر از کسانی است که در جنگهای او کشته شدند». (1)
«ابن قتیبه»در«الامامة و السیاسة»مینویسد:«حجّاج همراه دویست نفر مسلّح که شمشیرها را زیر لباس پنهان کرده بودند،وارد مسجد بصره شد،و به آنها دستور داد که اگر من برای مردم سخنرانی کردم و آنها مرا سنگباران کردند،من به علامت هجوم عمامه را از سر برمیدارم؛شما شمشیرها را از نیام بکشید و به هر کس دست یابید،او را از دم شمشیر بگذرانید! این جریان تحقق یافت و بعد از آن فکر«حجّاج»گفت از طرف«عبد الملک»به حکمرانی شهر شما منصوب شدهام،مردم بصره که سابقه زشت او را میدانستند او را سنگباران کردند،امّا او عمامه از سر برداشت و همراهان او شمشیرها را از غلاف بیرون آوردند و به جان مردم افتادند.هر کس از در مسجد بیرون میرفت او را گردن میزدند؛ناچار گروهی به داخل مسجد برگشتند،ولی آنها را یکی بعد از دیگری از دم شمشیر گذراندند،به گونهای که جوی خون از در مسجد سرازیر شد و به بازار رسید!» (2)این نمونهای از سرنوشت مردمی بود که با علی علیه السّلام آنچنان معامله کردند.
بنی امیّه نیز سرنوشتی بدتر از مردم عراق در حکومت بنی عبّاس پیدا کردند.تا آنجا که مینویسند:یکی از فرمانروایان بنی عبّاس نود نفر از سران بنی امیّه را در مجلس خود حاضر کرد؛دستور داد با عمودهای آهنین
جمجمههای آنها را شکستند و آنها را نیمه جان در وسط مجلس انداختند؛سپس دستور داد،سفره غذا بر پیکر آنها گستراند و غذا حاضر کردند و او(و دستیارانش)بر جنازههای نیمهجان آنها که ناله میکردند،نشستند و غذا خوردند!» (1)آنها حتّی بر کودکان«بنی امیّه»و مردگان آنها رحم نکردند.تا آنجا که همان «عبد اللّه بن علی»در ایّام«سفّاح»(نخستین خلیفه عبّاسی)به نبش قبور بنی امیه پرداخت؛از جمله جنازه«هشام بن عبد الملک»را از قبر بیرون آوردند و آتش زدند و همچنین جسد«ولید بن عبد الملک»و«یزید بن معاویه»-که فقط استخوانی از او باقی مانده بود-و اجساد دیگر را در تمام شهرها از قبرها بیرون کشیدند و سوزاندند (2)و سرانجام به سراغ قبر«معاویه»رفتند،امّا در آن جز مشتی خاک و غبار چیزی ندیدند! (3)
و من خطبة له علیه السّلام
و فیها یصف اللّه تعالی ثمّ یبیّن فضل الرّسول الکریم و أهل بیته ثمّ یعظ النّاس
1) 1) سند خطبه:نویسنده«مصادر نهج البلاغه»معتقد است آنچه در اینجا آمده بخشی از خطبه مشهوری است که آغاز آن:«ألحمد للّه الواحد الأحد المنفرد...»بوده است که مرحوم«کلینی»در کتاب«کافی»بعد از آن که بخشی از این خطبه را در مورد توحید نقل کرده چنین میگوید:«این خطبه از خطبههای مشهوری است که در میان مردم دست به دست میگشت»(کافی،جلد اوّل،صفحه 136). مرحوم«صدوق»میافزاید:«به فرموده امام صادق علیه السّلام این خطبه را امیر مؤمنان علی علیه السّلام هنگامی بیان کرد که میخواست برای دومین بار مسلمانان را برای جنگ با معاویه آماده کند».(توحید صدوق،صفحه 41،باب التوحید و نفی التشبیه،حدیث 3). «ابن عبد ربّه مالکی»نیز در کتاب«عقد الفرید»آن را در جلد چهارم با کمی تفاوت تحت عنوان«خطبته الغّراء»آورده است.نویسنده مصادر بعد از نقل مطالب بالا میگوید:«مطابق روایت«ابن عبد ربّه»سخنی از اهل بیت در این خطبه نیامده است؛شاید دست امانتداری!آن را حذف نموده،آن گونه که«خطبه شقشقیّه» را از کتاب«عقد الفرید»حذف کرده است؛در حالی که ثابت کردیم«خطبه شقشقیّه»در«عقد الفرید»وجود داشته».به هر حال،(بسیاری از)کسانی که این خطبه را نقل کردهاند قبل از«سیّد رضی»میزیستهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 185).
امام علیه السّلام در این خطبه صفات خداوند،سپس فضیلت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت گرامی آن حضرت را بیان کرده،آنگاه مردم را موعظه میکند.
این خطبه عمدتا بر چهار محور دور میزند:نخست،بیان بخشی از صفات خداوند متعال است.
سپس،اشارهای به آفرینش انبیا از صلب آدم علیه السّلام میکند.
و در محور سوم،اشارهای به پیدایش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از نسل پاکان و نیکان میکند و بخشی از فضایل و اوصاف برجسته آن حضرت را شرح میدهد و عترت گرامی او را میستاید.
و در آخرین محور،اندرزهای مؤثّر و بیدارگر در عبارتهای کوتاهی به مخاطبان میدهد.
فتبارک اللّه الّذی لا یبلغه بعد الهمم،و لا یناله حدس الفطن،الأوّل الّذی لا غایة له فینتهی،و لا آخر له فینقضی.
پر برکت است خداوندی که افکار بلند،به اوج معرفت او راه نمییابد و گمان زیرکان به مقام والایش نمیرسد،آغازی است که نهایتی ندارد تا به آن رسد،و آخری ندارد تا پایان گیرد و سپری شود.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه-مانند بسیاری از خطبههای دیگر-نخست به مدح و ثنای پروردگار میپردازد،تا بهترین آغاز برای سخن باشد و دلها را آماده برای سخنان آینده کند.در این چند جمله،چهار وصف از اوصاف الهی را بیان میفرماید که در حقیقت به یک وصف باز میگردد(و شبیه آن در نخستین خطبه نهج البلاغه در آغاز جلد اوّل این کتاب گذشت.)میفرماید:«پر برکت است خداوندی که افکار بلند،به اوج معرفت او راه نمییابد و گمان زیرکان به مقام والایش نمیرسد». (فتبارک اللّه الّذی لا یبلغه بعد الهمم،و لا یناله حدس الفطن) .
«خداوندی که آغازی است که نهایت ندارد تا به آن رسد و آخری ندارد تا پایانی برای او باشد و سپری شود». (الأوّل الّذی لا غایة له فینتهی،و لا آخر له فینقضی) .
تمام این اوصاف چهارگانه،اشاره به نامحدود بودن ذات او در هر جهت میکند؛ ذاتی که از نظر عظمت و علم و قدرت و آغاز و انجام نامحدود است:نه در فکر محدود انسانها میگنجد و نه با گمانه زنیهای زیرکان درک میشود،نه اوّلی دارد،نه آخری،نه هدفی برای ذات او است و نه غایتی؛چرا که کمال مطلق است و هستی نامحدود و بیپایان.
در عین حال،این اوصاف چهارگانه از زاویههای مختلفی به این حقیقت مینگرد:
در جمله اوّل،سخن از این است که افکار بلند انسانی و ارادههای قوی و نیرومند هر اندازه تلاش و کوشش کند و مقدّمه چینی نماید،به کنه معرفت او نمیرسد! ولی در جمله دوم،اشاره به حدس و گمان و انتقالهای دفعی و سریع فکری میکند که در بسیاری از مسائل زندگی ممکن است راه گشا باشد؛میفرماید:حدس زیرکان نیز در اینجا کارآیی ندارد! در جمله سوم،اشاره به این میکند که خداوند بر خلاف موجودات امکانیّه-که هدف و مقصدی برای وجود آنهاست و هنگامی که به آن رسیدند و رسالت وجود خویش را ایفا کردند،پایان میگیرند-نیست؛در واقع،چیزی در بیرون هستی بی پایان او وجود ندارد،تا به آن برسد.
و در آخرین جمله،اشاره به این میکند که او آخری است که هرگز به پایان نمیرسد.به تعبیر دیگر:او آغاز و انجام هستی است،امّا نه آغازی که روزی به پایان رسد و نه انجامی که روزی سپری شود؛زیرا،این اوصاف در او به معنای نامتناهی بودن و ازلیّت و ابدیّت است.
ممکن است معنای اخیر در بدو نظر چنین نباشد؛ولی با توجّه به جمله قبل و جملهای مشابه آن در نهج البلاغه،مانند خطبه 85،آنچه گفتیم بسیار نزدیک به نظر میرسد.
به هر حال،افکار محدود انسانها هرگز به کنه هستی آن کمال مطلق نمیرسد و معرفت ما از ذات پاک و صفات او،تنها یک معرفت اجمالی است که هر قدر روح انسان پاکتر و اندیشه،قویتر گردد،این معرفت اجمالی رو به کمال میرود؛هر چند هیچ گاه به معرفت تفصیلی نخواهند رسید.
(و منها فی وصف الأنبیاء) بخش دیگری از این خطبه که بیان صفات پیامبران را میکند.
فاستودعهم فی أفضل مستودع،و أقرّهم فی خیر مستقرّ،تناسختهم کرائم الأصلاب إلی مطهّرات الأرحام؛کلّما مضی منهم سلف،قام منهم بدین اللّه خلف.
خداوند پیامبران را در برترین جایگاه قرار داد و در بهترین مکان مستقر ساخت و پیوسته آنها را از اصلاب با ارزش(پدران)به ارحام پاک(مادران)منتقل نمود؛هر زمان یکی از آنها بدرود حیات گفت،دیگری برای پیشبرد آیین خدا به جای او برخاست!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،اشاره به پیامبرانی میکند که در طول تاریخ بشریّت یکی بعد از دیگری ظاهر شدند،تا بحث توحید را با بحث نبوّت تکمیل کند.
قرائن به خوبی نشان میدهد که در میان این بخش و بخش اوّل خطبه،قسمتهایی حذف شده است و اینها،همه گزیدههایی است از خطبه طولانیتری که امام بیان فرموده است.
به هر حال،این بخش در واقع اشاره به چند نکته مهم دارد:نخست اینکه، سلسله پیامبران،تاریخ بشریّت را زیر پوشش خود قرار داده و یکی
بعد از دیگری به وظیفه ارشاد بر میخاستند و دیگر اینکه،همه آنها هدف واحدی را دنبال میکردند و نکته سوم،اینکه همواره در صلب پدران،با فضیلت و ارحام مادران پاک پرورش یافتند.
میفرماید:«خداوند آنها را در برترین جایگاه،قرار داد و در بهترین مکان مستقر ساخت». (فاستودعهم فی أفضل مستودع،و أقرّهم فی خیر مستقرّ) .
سپس به شرح این مجمل پرداخته،میفرماید:«پیوسته اصلاب با ارزش(پدران) آنها را به ارحام پاک(مادران)منتقل نمود» (تناسختهم (1)کرائم الأصلاب إلی مطهّرات الأرحام) .
در واقع«أفضل مستودع»همان صلب پدران با فضیلت است و«خیر مستقرّ»همان ارحام مادران پاک دامن میباشد.
سپس به استمرار رسالت انبیا و تداوم آن اشاره کرده،میفرماید:«هر زمان یکی از آنها بدرود حیات گفت،دیگری برای پیشبرد آیین خدا به جای او برخاست».
(کلّما مضی منهم سلف،قام منهم بدین اللّه خلف) .
در حقیقت باغستان زندگی انسانها هیچ گاه از شجره طیّبه و درخت پربار وجود آنان خالی نمانده؛و همواره انسانها از این درختان پرثمر،که به مصداق «تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها» (2)نتایج وافر میگرفتند و قوت جان و قوّت روان را از شاخههای پربار آن میچیدند،و از این بذرهای اصلاح شده و درختان پرثمر بهرهها میبردند.
مسأله پاکی پدران و مادران انبیا،مسأله مهمّی است که در روایات اسلامی و زیارات بازتاب گستردهای دارد.چرا که هم از نظر قانون وراثت
دارای آثار عمیقی است و هم از نظر اجتماعی و اعتماد مردم و پیوند در میان امّتها و انبیا،آثار انکار ناپذیری دارد.
به همین دلیل،در روایات اسلامی که مربوط به انتخاب و گزینش همسر است تأکید شده است که مردم به سراغ خانوادههای پاکدامن و مشهور به تقوا بروند و زنان زیبای فریبندهای که در خانوادههای آلوده پرورش مییابند،به گیاهان و گلهایی که بر مزبلهها میرویند،تشبیه شدهاند. (1)
این نکته نیز قابل توجّه است که تعبیر«جانشینی انبیا نسبت به یکدیگر و نشستن خلف به جای سلف»اشاره به این حقیقت است که آنها به مصداق «لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» (2)همه،برنامههای واحد داشتند که در اصول یکسان بود؛هر چند گاهی در بعضی از فروع به خاطر تفاوت زمانها و مکانها،متفاوت بود؛همه دعوت به توحید و عدل و معاد داشتند و حتّی در اصول مسائل فرعیّه نیز یکسان بودند؛ همگی مردم را به نیایش و عبادت دعوت میکردند و به فضایل و اخلاق سوق میدادند و از صفات رذیله بر حذر میداشتند؛قانون را محترم میشمردند و رعایت نظم را لازم میدانستند.
حتّی أفضت کرامة اللّه سبحانه و تعالی إلی محمّد صلّی اللّه علیه و آله؛فأخرجه من أفضل المعادن منبتا،و أعزّ الأرومات مغرسا؛من الشّجرة الّتی صدع منها أنبیاءه،و انتجب منها أمناءه.عترته خیر العتر،و أسرته خیر الأسر،و شجرته خیر الشّجر؛نبتت فی حرم،و بسقت فی کرم؛لها فروع طوال؛و ثمر لا ینال؛فهو إمام من اتّقی،و بصیرة من اهتدی،سراج لمع ضوؤه،و شهاب سطع نوره،و زند برق لمعه،سیرته القصد،و سنّته الرّشد،و کلامه الفصل،و حکمه العدل؛أرسله علی حین فترة من الرّسل،و هفوة عن العمل،و غباوة من الأمم.
عنایات خداوند متعال در جهت ارسال رسل همچنان ادامه یافت،تا نوبت به محمّد صلّی اللّه علیه و آله رسید؛در این هنگام گوهر دانش را از بهترین معادن استخراج نمود و نهال وجودش را از اصیلترین و عزیزترین سرزمینها برآورد،و شاخه هستی او را از همان درختی که پیامبرانش را آفرید،و امینان درگاه خود را از آن برگزید،به وجود آورد.عترتش بهترین عترتها،خاندانش بهترین خاندانها،و درخت پربار وجودش بهترین درختان بود.درختی که در حرم(امن خداوند)رویید و در آسمان کرامت و فضیلت سر بر کشید،درختی با شاخههای بلندی و میوههایی(بسیار شیرین و پر ارزش)که دست(فرومایگان)هرگز بدان نمیرسد.
به همین دلیل،او پیشوای پرهیزکاران و سبب بینایی،هدایت جویان است.
چراغی است درخشان،و شهابی است پر فروغ،و آتش زنهای است که برقش آشکار است.راه و رسم او معتدل،سنّت و روش او صحیح و متین،سخنش روشنگر حق از باطل،و حکمش عین عدالت است.خداوند هنگامی او را به رسالت برگزید که میان او و پیامبران پیشین،فاصله زیادی افتاده بود و جهانیان از نیکیها دوری گزیده،و منحرف گشته و امّتها به جهل و نادانی گراییده بودند.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،به دنبال اشارهای که در بخش قبل درباره سلسله انبیا فرمود،به خاتم انبیا محمّد صلّی اللّه علیه و آله و فضائل و کمالات و صفات برجسته آن حضرت،در جهات مختلف اشاره میکند.
نخست از اجداد پاک و ریشه پر برکت و با فضیلت خاندانش سخن میگوید؛ سپس به شاخ و برگهای شجره پربار وجود او،یعنی عترت و فرزندانش میپردازد.
در مرحله سوم،شایستگیهای او را برای رهبری توصیف میکند و در مرحله چهارم،از زمان ظهور و قیام او سخن میگوید؛که هر یک از این ابعاد چهارگانه میتواند بخشی از عظمت آن حضرت را نمایان سازد.
در قسمت اوّل میفرماید:«عنایات خداوند متعال در جهت ارسال رسل همچنان ادامه یافت،تا نوبت به محمّد صلّی اللّه علیه و آله رسید». (حتّی أفضت کرامة اللّه سبحانه و تعالی إلی محمّد صلّی اللّه علیه و آله) .
«در این هنگام،او را از بهترین معادن استخراج کرد و نهال وجودش را از اصیلترین و عزیزترین سرزمینها برآورد و شاخه هستی او را از همان
درختی که پیامبرانش را از آن آفرید،به وجود آورد.از همان شجره(طیّبه)ای که امینان درگاه خود را از آن برگزید». (فأخرجه من أفضل المعادن منبتا،و أعزّ الأرومات (1)مغرسا؛من الشّجرة الّتی صدع منها أنبیاءه،و انتجب منها أمناءه) .
به یقین،یکی از ابعاد شخصیّت انسان را مسأله وراثت او تشکیل میدهد و پدران پاک و با فضیلت و مادران با تقوا و صاحب شخصیّت،زمینههای قداست فرزندان را به وجود میآورند،(بی آن که اجباری در کار باشد)و پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله از این نظر کاملا برجسته بود؛از دودمان ابراهیم علیه السّلام و پیامبران بزرگی که از تبار او برخاستند،از صلب بنی هاشم که فداکاری و ایثار و بخشندگی جزء صفات برجسته آنان بود؛از فرزندان عبد المطّلب که ایمان و عدالت و شجاعت در خمیره وجود او قرار داشت و در حقیقت آنچه خوبان همه داشتند او تنها داشت.
این نکته نیز مسلّم است که فرزندان با شخصیّت و نوادههای با فضیلت،دلیل دیگری بر شخصیّت هر انسانی است!چرا که«از کوزه همان برون تراود که در او است».لذا امام علیه السّلام در بخش دیگر این خطبه میفرماید:«عترت او بهترین عترتها، خاندانش بهترین خاندانها،و درخت پر بار وجودش بهترین درختان بود». (عترته (2)خیر العتر،و أسرته خیر الأسر،و شجرته خیر الشّجر) .
«درختی که در حرم«امن خداوند»رویید،و در آسمان کرامت و فضیلت سر برکشید». (نبتت فی حرم؛و بسقت فی کرم) .
«این درخت،شاخههای بلندی دارد و میوههایی(بسیار شیرین و پر ارزش،)که دست(فرومایگان)هرگز بدان نمیرسد».
(لها فروع طوال،و ثمر لا ینال) .
امام علیه السّلام با این تعبیرات بسیار زیبا،حقّ سخن را درباره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و عترت او ادا فرموده و عظمت و برکت این شجره طیّبه را روشن ساخته و با تشبیهات و تعبیراتی دلنشین،فضایل آنها را بیان فرموده است.
جمله«نبتت فی حرم»بنا به عقیده جمعی از«شارحان نهج البلاغه»اشاره به«حرم مکّه»است،که شجره وجودی پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله از آن رویید و در آن پرورش یافت؛ ولی بعضی دیگر گفتهاند منظور از حرم در اینجا عزّت و حرمت است؛یعنی درخت پربار وجود آن حضرت،در نهایت حرمت و عزّت رویید؛ولی معنای اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
جمله «بسقت فی کرم» اشاره به این است که نه تنها پیامبر در سرزمین و خانواده آبرومندی متولّد شد،بلکه پرورش و نموّ و رشد او نیز،در محیطی مملوّ از کرامت و بزرگواری تحقّق یافت؛(چون«بسوق»در اصل به معنای بلند شدن و طولانی شدن شاخههای درخت نخل است).
جمله«ثمر لا ینال»به این معنا نیست که هیچ کس دستش به ثمره این درخت پربار نمیرسد؛چرا که این فضیلتی نیست!بلکه یا همان طور که در بالا گفتیم منظور این است فرومایگان و افراد نالایق دستشان به میوههای این درخت فضیلت نمیرسد؛یا آنکه منظور آن است که آنچنان میوههای این شجره مبارکه پر ارزش است که احدی نمیتواند،همانند آنها شود.
از آنچه در بالا گفتیم معلوم شد که«شجره»در جمله اوّل اشاره به حضرت ابراهیم و انبیای پیشین است و در جمله بعد اشاره به شجره وجود خود پیامبر است،که عترتش شاخههای پربارش بودند.
در قسمت دیگری از همین بخش،اوصاف مهم و پر ارزشی را از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله ضمن نه جمله کوتاه و بسیار گویا بیان میفرماید.نخست میگوید:«به همین دلیل او پیشوای پرهیزکاران،و سبب بینایی هدایت جویان است» (فهو إمام من اتّقی و بصیرة من اهتدی) .
«چراغی است که نورش درخشان،و شهابی است پر فروغ،و آتش زنهای است که برقش آشکار است». (سراج لمع ضوؤه،و شهاب سطع نوره،و زند (1)برق لمعه) .
«راه و رسم او معتدل،سنّت و روش او صحیح و متین،سخنش روشنگر حق از باطل،و حکمش عادلانه است!». (سیرته القصد،و سنّته الرّشد،و کلامه الفصل،و حکمه العدل) .
تعبیر«إمام من التّقی...»شبیه «هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» درباره قرآن در آیه دوم سوره بقره است و منظور این است که تنها کسانی میتوانند از این چراغ پر فروغ هدایت و پیشوای بزرگ و بینظیر بهره بگیرند که چشمی بینا و روحی حقّ طلب و حقیقتجو، داشته باشند.
به تعبیر دیگر:حداقّل تقوا،یعنی آمادگی برای پذیرش حق در وجود آنها باشد؛ لذا جای تعجّب نیست که افراد لجوج،متعصّب،کینهتوز و کور باطن از وجود او بهره نبرند؛همان گونه که نابینا از نور آفتاب عالم تاب بهرهای نمیبرد.
تعبیر به«سراج»و«شهاب»و«زند»،ممکن است تأکید بر مطلب واحدی باشد که همان نورانیّت وجود پیامبر اکرم و سخنان و افعال و افکار اوست و احتمال دارد که «سراج»اشاره به جنبه هدایت و«شهاب»اشاره به دفع
1) 1) «زند»به معنای چیزی است که با آن آتش میافروزند؛مانند کبریت و سنگ چخماق،یا وسایل دیگری که در قدیم با آن آتش میافروختند.
شیاطین و مخالفان حق باشد (با توجّه به آیاتی از قرآن که«شهاب»را تیری برای طرد شیاطین شمرده) (1)و«زند» (آتش زنه،یا چیزی که آتش با آن میافروزد)اشاره به این باشد که وجود پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله جرقّههای نخستین را در افرادی که قابلیّت دارند،میزند و آنها را در مسیر تکامل به راه میاندازد.
جمله«سرته القصد»شبیه چیزی است که در قرآن آمده: «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً» . (2)و اشاره به اعتدال سیره پیامبر و دوری او از هر گونه افراط و تفریط در تمام زمینههای عبادی و اخلاقی و سیاسی و اقتصادی بود.
ممکن است برای کسی این توهم ایجاد شود که جمله«و حکمه العدل؛حکم او عین عدالت است»که با این حدیث معروف متضاد است؛آنجا که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«إنّما أقضی بینکم بالبیّنات و الأیمان،و بعضکم ألحن بحجّته من بعض؛فأیّما رجل قطعته من مال أخیه شیئا،فإنّما قطعت له به قطعة من النّار؛من در میان شما به وسیله شهود و قسم داوری میکنم و ممکن است بعضی از شما در اقامه دلیل خود،از بعضی گویاتر باشد(و بتواند ادّعای خود را در ظاهر ثابت کند و من مطابق آن حکم خواهم کرد،)ولی بدانید هر کسی که من بخشی از مال برادر مسلمانش را(بدین طریق) به او بدهم،بخشی از آتش دوزخ را به او دادهام!» (3)چرا که مفهوم این حدیث این است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله ممکن است،حکمی بر خلاف واقع بدهد.
ولی جواب این سخن روشن است؛هیچ گاه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در مقام قضاوت از وحی الهی و جبرئیل کمک نمیگرفت؛بلکه احکام او همیشه مطابق مدارک موجود بود؛و این عین عدالت است که قاضی بر طبق مدارک موجود قضاوت کند؛حال اگر شخصی نتواند مدارک خود را خوب ارائه دهد و یا مدارک خویش را بر اثر سهل انگاری و یا هر عامل دیگر از دست داده باشد و مظلوم واقع شود،هیچ گونه خدشهای در حکم عادلانه قاضی وارد نمیشود و اگر غیر از این باشد،عادلانه نیست.
در آخرین قسمت از این بخش امام علیه السّلام به شرایط سخت و بحرانی عصر ظهور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میپردازد،تا عظمت دعوت او و زحمات طاقت فرسای آن حضرت را روشن کند.میفرماید:«خداوند هنگامی او را به رسالت برگزید که میان او و پیامبران پیشین فاصله زیادی افتاده بود؛(به همین دلیل،جهانیان)از عمل نیک دوری گزیده و منحرف گشته،و امّتها به جهل و نادانی گراییده بودند». (أرسله علی حین فترة من الرّسل،و هفوة (1)عن العمل،و غباوة (2)من الأمم) .
تاریخ جامعه بشریّت در آستانه ظهور پیامبر اسلام و مخصوصا جاهلیّت عرب، حقیقت جملههای بالا را به خوبی تأیید میکند. (3)
بدیهی است هر قدر شرایط نامساعدتر و حاکمیّت جهل و نادانی،قویتر و گسترش دامنه فساد در جامعه بیشتر باشد،کار رهبران الهی و منادیان عدل و داد و اخلاق و فضیلت،سختتر و سنگینتر است به همین نسبت،عظمت مقام آنها به هنگام پیروزی بر مشکلات نمایانتر میشود.
آنچه در خطبه بالا درباره صفات و فضایل پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و برنامه هدایت آن حضرت آمده است،چیزی نیست که فقط امیر مؤمنان علی علیه السّلام و دوستان و پیروان او میگویند؛بلکه مطلبی است که حتّی دور افتادگان و شخصیّتهای غربی نیز بدان اعتراف دارند.
«برنارد شاو»فیلسوف انگلیسی در یکی از گفتههای خود چنین میگوید:دین محمّد صلّی اللّه علیه و آله تنها دینی است که این واقعیت از آن نمایان است که برای تمام اشکال زندگی انسانها شایستگی دارد،به گونهای که میتواند برای هر قوم و گروهی جاذبه داشته باشد...
باید محمّد صلّی اللّه علیه و آله را نجات دهنده بشر بنامیم و من معتقدم اگر کسی مانند او پیدا میشد که رهبری جهان امروز را بر عهده بگیرد بر همه مشکلات پیروز میشد،به گونهای که جهان را به سعادت و صلح سوق میداد.محمّد صلّی اللّه علیه و آله کاملترین بشر از سابقین و حاضرین بوده است و در آینده نیز وجود شخصی همانند او تصوّر نمیشود. (1)
گواهیهای زیادی از گروهی دیگر از دانشمندان غیر مسلمان،در این زمینه نقل شده که بعضی نویسندگان آن را جمع آوری کرده و به صورت کتاب منتشر کردهاند. (2)
1) 1) محمّد جواد مغنیه،فی ظلال نهج البلاغه،جلد 1،صفحه 63.
2) 2) یکی از نویسندگان(مرحوم حسین عبد اللّهی خوروش)کتابی محقّقانه در این زمینه نگاشته به نام «فرهنگ اسلام شناسان خارجی»که گواهی بیش از دو هزار نفر از دانشمندان و محقّقان و خاورشناسان و استادان مهم دانشگاههای جهان-که پیرامون اسلام و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله کتاب یا مقالهای نوشتهاند-در آن گرد آوری شده است.
این نکته را با اشعاری در وصف رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به پایان میبریم:
ای از بر سدره شاهراهت
وی قبّه عرش تکیهگاهت
ای طاق نهم،رواق بالا
بشکسته ز گوشه کلاهت
هم عقل دویده در رکابت
هم شرع خزیده در پناهت
ای چرخ کبود،ژنده دلقی
در گردن پیر خانقاهت
مه،طاسک گردن سمندت
شب،طرّه پرچم سیاهت
جبریل،مقیم آستانت
افلاک،حریم بارگاهت
چرخ ار چه رفیع،خاک پایت
عقل ار چه بزرگ،طفل راهت
خوردست خدا ز روی تعظیم
سوگند به روی همچو ماهت!
ایزد که رقیب جان،خرد کرد
نام تو ردیف نام خود کرد
نه تنها در خطبه بالا در کلام مبارک علی علیه السّلام از عظمت خاندان پیغمبر یاد شده است،بلکه در روایاتی که از خود پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله در منابع شیعه و اهل سنّت آمده است، تعبیراتی دیده میشود که رفعت مقام و عظمت جایگاه آنها را در پیشگاه خدا روشن میسازد.از جمله در حدیثی میخوانیم،که آن حضرت فرمود:«إنّ جبرائیل علیه السّلام قال لی:یا محمّد!قد طفت الأرض شرقا و غربا،فلم أجد فیها أکرم منک،و لا بیتا أکرم من بنی هاشم؛شرق و غرب جهان را گشتم کسی را از تو گرامیتر و خاندانی را از بنی هاشم گرامیتر نیافتم» (1)و در حدیث دیگری میفرماید:«سادة أهل محشر سادة أهل الدّنیا:
أنا و علیّ و حسن و حسین و حمزة و جعفر؛سروران اهل محشر سروران اهل دنیا هستند:من و علی و حسن و حسین و حمزه و جعفر» (2)
.و در حدیث سومی آمده است که فرمود:«إنّه لا یبغض أحد أهلی إلاّ حرّمه اللّه الجنّة؛هر کس با خاندان من دشمنی ورزد خداوند او را از بهشت محروم میسازد». (1)
در حدیث دیگری از عایشه نقل شده است که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«جبرئیل به من گفت:ای محمّد!شرق و غرب زمین را جستجو کردم انسانهایی بهتر از بنی هاشم نیافتم» (2)و«صحیح مسلم»که از معروفترین منابع اهل سنّت است در بحث «فضائل الصحابه»در نقل داستان غدیر آمده است که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در خطبه خود سه بار این جمله را تکرار کرد:«أذکّرکم اللّه فی أهل بیتی؛به شما یاد آوری میکنم که خدا را در مورد اهل بیت من فراموش نکنید(احترام و حق آنها را ضایع ننمایید)». (3)جالب اینکه«الامام الحافظ ابو العباس احمد بن عمر بن ابراهیم القرطبی»از علمای معروف اهل سنّت در کتاب«المفهم»که در شرح«صحیح مسلم»نوشته است هنگامی که به این حدیث میرسد چنین میگوید:«جای تعجّب است که با وجود این توصیههای پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بنی امیّه به مخالفت به آن برخاستند و حقّ آنها را ضایع کردند؛خونهای اهل بیت را ریختند،زنان و کودکان آنها را اسیر کردند،خانههاشان ویران نمودند و
سبّ و لعن آنها را مباح دانستند و بر خلاف وصیّت پیغمبر و آرزوی او رفتار کردند؛وای از شرمساری آنها و رسوائیشان در قیامت!!» (1)و از آن شگفت انگیزتر کار بی خبرانی است که با این همه رسواییهای بنی امیّه باز هم ظالمان بیایمانی همچون معاویه را محترم میشمرند و از او دفاع میکنند.
به هر حال شجره طیّبه وجود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و شاخههای پرثمر آن مصداق آیه شریفه 24 و 25 سوره«ابراهیم»است: «کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها» ؛همچون درخت پاکیزهای که ریشه آن ثابت و شاخههای آن در آسمان است و هر زمان به اذن پروردگار میوه خود را(در اختیار طالبان و جویندگان)قرار میدهد».
این سخن را با اشعار پر معنایی در این زمینه پایان میدهیم:
یا حبّذا دوحة فی الخلد نابتة ما مثلها نبتت فی الخلد من شجر
ألمصطفی أصلها و الفرع فاطمة ثمّ اللّقاح علیّ سیّد البشر
و الهاشمیّان سبطاه لها ثمر و الشّیعة الورق الملتفّ بالثّمر
هذا مقال رسول اللّه جاء به أهل الرّوایة فی العالی من الخبر
«آفرین بر آن درخت تناوری که در بهشت برین روییده که همانند آن،درختی در بهشت نیست.مصطفی ریشه آن،فاطمه شاخه آن و علی علیه السّلام-آقای انسانها-مایه باروری آن است.
و آن دو هاشمی(حسن و حسین علیهما السّلام)نوههای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،میوه آن هستند و شیعیان برگهایی هستند که اطراف میوهها را گرفتهاند.
1) 1) المفهم،جلد 6،صفحه 304.
این سخن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است که راویان در اخبار معتبر آن را آوردهاند.» (1)
1) 1) منهاج البراعه،جلد 7،صفحه 110.
اعملوا رحمکم اللّه،علی أعلام بیّنة،فالطّریق نهج یدعو إلی دار السّلام، و أنتم فی دار مستعتب علی مهل و فراغ،و الصّحف منشورة،و الأقلام جاریة،و الأبدان صحیحة،و الألسن مطلقة،و التّوبة مسموعة،و الأعمال مقبولة.
به عمل بپردازید خدا شما را رحمت کند!و باید اعمال شما بر طبق نشانههای روشن(کتاب خدا و سنّت معصومین علیهم السّلام)بوده باشد؛راه روشن است و شما را به خانه امن و امان(بهشت و سعادت جاویدان)دعوت میکند.شما در سرایی هستید که میتوانید از خطاهای خود(در پیشگاه خداوند)عذرخواهی کنید و رضایت او را جلب نمایید و مهلت کافی و فراغت خاطر دارید؛پروندههای اعمال گشوده و قلمها آماده نوشتن است؛بدنهای شما سالم و زبانها آزاد است؛توبه پذیرفته میشود و اعمال مقبول میگردد.
امام علیه السّلام در آخرین بخش این خطبه،به نتیجهگیری عملی و اخلاقی میپردازد و طیّ بیانی کوتاه و بسیار پر محتوا،تذکّراتی بسیار آموزنده بیان میفرماید.
نخست میگوید:«به عمل بپردازید خدا شما را رحمت کند!» (إعملوا،رحمکم اللّه) .
سپس به مسیر اشاره کرده،میفرماید:«و باید اعمال شما بر طبق نشانههای روشن(کتاب خدا و سنّت معصومین علیهم السّلام)بوده باشد». (علی أعلام بیّنة) .
سپس این نکته را یاد آوری میکند که تشخیص این راه و مقصد آن کار مشکلی نیست:«راه،روشن است و شما را به خانه امن و امان(بهشت و سعادت جاویدان) دعوت میکند».( فالطّریق نهج یدعو الی دار السّلام) .
آنگاه به فرصتهای بسیار گرانبهایی که مردم در اختیار دارند و غالبا به آن توجّه ندارند،اشاره کرده و طیّ هشت جمله،جوانب مختلف این فرصتهای گرانبها را روشن میسازد.نخست میفرماید:«شما در سرایی هستید که میتوانید از خطاهای خود،(از پیشگاه خداوند)عذرخواهی کنید و رضایت او را جلب نمایید». (و أنتم فی دار مستعتب) . (1)
«مهلت کافی و فراغت خاطر(برای انجام حسنات و کسب فضایل)دارید». (علی مهل و فراغ) .
«پروندههای اعمال گشوده،و قلمها آماده نوشتن است(و این،فرصت گرانبهایی است که نباید آن را از دست دهید)». (و الصّحف منشورة و الأقلام جاریة) .
«بدنهای شما سالم و زبانها آزاد است(و آماده انجام هر کار خیر،و بیان هر سخن نیکی هستید)». (و الأبدان صحیحة و الألسن مطلقة) .
1) 1) «مستعتب»از مادّه«عتب»(بر وزن حتم)در اصل به معنای ناراحتی درونی است و هنگامی که به باب «استفعال»برده شود به معنای زائل کردن ناراحتی است.به همین دلیل،«استعتاب»به معنای رضایت طلبیدن است.
«توبه پذیرفته میشود،و اعمال مقبول میگردد». (و التّوبة مسموعة،و الأعمال مقبولة) .
از یک سو،وسایل سعادت فراهم؛و از سوی دیگر،موانع راه قابل برطرف کردن است؛اگر از این فرصتها استفاده نشود،به راستی جای تأسّف است!به خصوص اینکه،هیچ تضمینی سپرده نشده که این فرصت گرانبها تا کی پایدار میماند؛ممکن است در یک لحظه کوتاه،همه چیز پایان گیرد؛درهای توبه بسته شود،پروندههای اعمال مختومه گردد،قلمها از نوشتن حسنات باز ایستد،بدنها علیل و ناتوان به بستر بیماری افتد،زبانها از کار بیفتد و هیچ گونه راه بازگشتی وجود نداشته باشد! قرآن مجید بارها هشدار داده و همگان را به این حقیقت توجّه میدهد که بعد از مرگ،پشیمانی و ندامت سودی ندارد و تقاضای بازگشت به دنیا و جبران تقصیرات به جایی نمیرسد.میفرماید: «وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصّالِحِینَ» ؛از آنچه به شما روزی دادهایم انفاق کنید پیش از آن که مرگ یکی از شما فرا رسد و بگوید:پروردگار را چرا مرگ مرا مدّت کمی به تأخیر نینداختی تا در راه خدا صدقه دهم و از صالحان باشم!» و بلافاصله میافزاید: «وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها وَ اللّهُ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ» ؛ (1)خداوند هرگز مرگ کسی را هنگامی که اجلش فرا رسد،به تأخیر نمیاندازد و خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.»
1) 1) سوره منافقون،آیات 10-11.
و من خطبة له علیه السّلام
یقررّ فضیلة الرسول الکریم صلّی اللّه علیه و آله
(1) در این خطبه امام علیه السّلام به فضیلت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله اشاره میکند.
هدف از بیان این خطبه،ذکر عظمت اسلام از یک سو،و عظمت آورنده آن از سوی دیگر است؛چرا که در خطبه،وضع مردم قبل و بعد از ظهور اسلام با هم مقایسه شده است و از این مقایسه به خوبی میتوان فهمید که تا چه حد،کار پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله عظمت دارد که آن جامعه فوق العاده منحطّ جاهلی را به جامعه مترقّی و نوین اسلامی تبدیل کرد.
1) 1) سند خطبه:در کتاب«مصادر نهج البلاغه»منبع دیگری غیر از نهج البلاغه برای این خطبه ذکر نکرده؛ فقط از کلام«ابن ابی الحدید»که برای بعضی از واژههای این خطبه تعبیری غیر از آنچه در نهج البلاغه آمده است؛آورده،چنین استنباط کرده که معلوم میشود نسخههای دیگری از این خطبه نزد«ابن ابی الحدید» بوده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 186).
بعثه و النّاس ضلاّل فی حیرة،و حاطبون فی فتنة،قد استهوتهم الأهواء،و استزلّتهم الکبریاء،و استخفّتهم الجاهلیّة الجهلاء؛حیاری فی زلزال من الأمر،و بلاء من الجهل،فبالغ صلّی اللّه علیه و آله فی النّصیحة، و مضی علی الطّریقة،و دعا إلی الحکمة،و الموعظة الحسنة.
(خداوند)او را هنگامی مبعوث کرد که مردم در حیرت و گمراهی،سرگردان بودند و در فتنهها غوطهور؛هوا و هوسهای سرکش آنها را به خود جلب کرده،و تکبّر و خود بزرگبینی آنها را به پرتگاه افکنده و جاهلیّت شدید آنها را سبک مغز ساخته بود،و در ناپایداری امور و بلای جهل،حیران و سرگردان بودند.در این هنگام، پیامبر در نصیحت آنها،نهایت کوشش را به خرج داد(و با سخنان دلنشین و منطقی در آنها نفوذ کرد؛)در راه راست حرکت مینمود(و مردم را به دنبال خود،به حرکت وامیداشت)و به سوی حکمت و دانش و موعظه نیکو دعوت میکرد.
بارها در نهج البلاغه امام علیه السّلام به تشریح وضع زمان جاهلیّت عرب پرداخته و با تعبیراتی روشن،ترسیم زندهای از آن زمان کرده است؛تا نسل جدید عصر آن حضرت-که زمان جاهلیّت را درک نکرده بودند-به
عظمت انقلاب اسلامی پی برند و بدانند چه کار بزرگی انجام شده است و نیز از این طریق،به مقام والای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آشناتر شوند؛چرا که ایجاد چنین تحوّل عظیمی ارادهای آهنین،استقامتی بینظیر و تدبیری بسیار عالی و برنامهای روشن لازم دارد،که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله واجد همه آنها بود.امام علیه السّلام در این خطبه،ضمن هفت جمله وضع عصر جاهلیّت را کاملا تبیین میکند.
در نخستین و دومین جمله چنین میفرماید:«خداوند او را زمانی مبعوث کرد که مردم در حیرت و گمراهی سرگردان بودند و در فتنهها غوطهور». (بعثه و النّاس ضلاّل فی حیرة،و حاطبون فی فتنة) .
بیشک،ضلالت و گمراهی اگر توأم با سرگردانی نباشد،ممکن است انسان خود را از آن نجات دهد؛مانند کسی که راه را گم کرده و از قرائن،طریق نجات را به دست میآورد؛بدبختی آنجا است که گمراهی با حیرت و سرگردانی همراه باشد و مردم در دوران جاهلیّت چنین بودند.
«حاطب»به کسی گفته میشود که هیزم جمع آوری کند.مردم عصر جاهلیّت،در عین گرفتاری در میان شعلههای فتنه،همواره هیزم بر آتش آن میافزودند و مشکل عظیم آنها همین بود که هیزمآور فتنهها بودند.
در سومین و چهارمین جمله میافزاید:«هوا و هوسهای سرکش آنها را به خود جلب کرده،و تکبّر و خود برتربینی آنها را به پرتگاه افکنده بود». (قد استهوتهم الأهوآء،و استزلّتهم الکبریاء) .
بدیهی است حاکمیّت هوا و هوس،جامعه را به پرتگاه میکشاند و هنگامی که خود بزرگ بینی به آن افزوده شود،مردم را در پرتگاه ساقط میکند.
در سه جمله آخر میفرماید:«جاهلیّت شدید،آنها را سبک مغز ساخته و در ناپایداری امور و بلای جهل حیران و سرگردان بودند». (و استخفّتهم الجاهلیّة الجهلاء؛حیاری فی زلزال من الأمر،و بلاء من الجهل) .
به این ترتیب،ریشه اصلّی بدبختی آنها جهل و گمراهی و هوا پرستی و فتنهگری و تکّبر بود؛صفات زشت و ناپسندی که هر یک از آنها در جامعهای پیدا شود،برای سقوط آن کافی است؛تا چه رسد که همه آنها یکجا جمع باشد! از اینجا روشن میشود که مشکلات عصر جاهلیّت تا چه اندازه زیاد،و پیچیده و نگران کننده بود و نیز روشن میشود کسی که بر آنها غلبه یافت،به یقین مؤیّد به تأییدات الهی و امدادهای غیبی بوده است.
در پایان این خطبه،به برنامههای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اشاره کرده و در جملههای کوتاهی حقّ سخن را ادا میکند؛میفرماید:«در این هنگام،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در نصیحت آنها نهایت کوشش را به خرج داد،(و با سخنان دلنشین و منطقی و حساب شده خود و استمداد از وحی آسمانی،به تدریج در آنها نفوذ کرد!)». (فبالغ صلّی اللّه علیه و آله فی النّصیحة) .
«و در راه راست حرکت مینمود(و مردم را به دنبال خود به حرکت وامیداشت) و به سوی حکمت و دانش و موعظه نیکو دعوت میکرد». (و مضی علی الطّریقة و دعا إلی الحکمة،و الموعظة الحسنة) .
در واقع،ابزار پیشرفت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در چهار چیز خلاصه شده:نخست، نصیحت و خیرخواهی،به طوری که مردم باور کرده بودند او برای نجات آنها تلاش میکند.سپس،اهل عمل بودن که خود بر طریقهای گام برمیداشت که به آن دعوت کرده بود و سوم،مردمی را که گرفتار جاهلیّت سخت و بلای نادانی و حیرت و سرگردانی بودند به علم و
دانش فرا خواند و سرانجام،به مواعظ حسنه و خطابههای عاطفی که در اعماق قلب نفوذ میکرد،دعوت نمود.
جمعی از«شارحان نهج البلاغه»برای دو جمله اخیر،تفسیر دیگری ذکر کردهاند و گفتهاند:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله مردم را به وسیله حکمت و موعظه حسنه به سوی خدا دعوت کرد.همان گونه که در آیه شریفه: «ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» (1)آمده است. (2)
امّا با توجه به جملههای قبل،که امام علیه السّلام عامل بدبختی آنها را«جاهلیّت جهلاء» و«بلاء من الجهل»شمرده است،تفسیر اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال،آنچه در این خطبه درباره اوضاع ناگوار و شرایط ناهنجار و فجایع و نابسامانیهای عصر جاهلیّت بیان شده،انسان را به فکر میاندازد که با مراجعه به تواریخ و روایاتی که شرایط آن زمان را بیان میکند،اطلاعات مشروحتری در این زمینه پیدا کند و خوشبختانه مدارک کافی برای این معنا وجود دارد و از آنجا که مقایسه آن اوضاع و احوال با شرایطی که بعد از قیام رسول اللّه بوجود آمد یکی از جنبههای اعجاز آمیز تاریخ اسلام است،بررسی این موضوع برای همه،بخصوص برای نسل جوان اندیشمند ضروری به نظر میرسد.
ما در«جلد اوّل»ذیل«خطبه اوّل»و در«جلد دوم»ذیل خطبه«26»و«33»، توضیحات کافی در این زمینه دادهایم و نیاز به تکرار نمیبینیم؛ولی توصیه میکنیم که خوانندگان گرامی بار دیگر آنها را از نظر بگذرانند.
و من خطبة له علیه السّلام
فی اللّه و فی الرّسول الأکرم صلّی اللّه علیه و آله
(1) از خطبه آن حضرت است که در آن از خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سخن به میان آورده است.
امام علیه السّلام در این خطبه به طور عمده از دو چیز بحث میفرماید:نخست،اشاره به قسمتی از اسمای حسنای خداوند مینماید و او را به این اوصاف مدح و ستایش میکند.سپس،به بیان بخشی از فضائل پیامبر گرامی اسلام پرداخته و از اصل و نسب شریف آن حضرت و سپس قیام شجاعانه او-که سبب خاموش شدن آتش فتنه و محو کینهها از سینهها گردید-سخن میگوید.
1) 1) سند خطبه:در مورد این خطبه،سندی غیر از آنچه در نهج البلاغه آمده است،به نظر نرسیده است.
الحمد للّه الأوّل فلا شیء قبله،و الآخر فلا شیء بعده،و الظّاهر فلا شیء فوقه،و الباطن فلا شیء دونه.
ستایش مخصوص خداوندی است که نخستین هستی است،و چیزی قبل از او نبوده است؛و آخرین هستی است،و چیزی بعد از او نیست؛او آشکار است،آن گونه که آشکارتر از او چیزی نیست؛و باطن و مخفی است،که چیزی از او مخفیتر نتوان یافت.
همان گونه که در بالا اشاره شد،در بخش اوّل این خطبه،اشاره به بعضی از صفات پروردگار شده و عمدتا روی«اوّل»و«آخر»بودن خداوند و«ظاهر»و«باطن» بودن ذات پاکش،تکیه گردیده است:میفرماید:«ستایش مخصوص خداوندی است که نخستین هستی است و چیزی قبل از او نبوده و آخرین هستی است و چیزی بعد از او نیست». (الحمد للّه الأوّل فلا شیء قبله،و الآخر فلا شیء بعده) .
«او آشکار است،آن گونه که آشکارتر از او چیزی نیست،و باطن و مخفی است، که چیزی از او مخفیتر نتوان یافت». (و الظّاهر فلا شیء فوقه،و الباطن فلا شیء دونه ) .
اوّل و آخر بودن خداوند به معنای ازلیّت و ابدیّت ذات پاک اوست؛زیرا اوّلیت او، نه به معنای آغازگر زمانی است؛چرا که در این صورت محصور در دایره زمان میشود و نه آغازگر از نظر مکان؛چرا که محصور در دایره مکان میگردد؛بلکه آغازگر بودن او به این معناست که ذات پاک ازلی او،سرچشمه تمام هستیهاست و همه موجودات از او نشأت گرفتهاند.
همچنین پایان بودن او،به معنای پایان زمانی و مکانی نیست؛بلکه مفهومش آن است که ذاتش ابدی میباشد،و بقای موجودات بسته به بقای اوست و آنگاه که همه چیز فانی شود،او باقی است: «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ» (1)کوتاه سخن اینکه:او سرآغاز و ابتدای عالم هستی است و اوست که بعد از فنای جهان نیز خواهد بود.
توصیف او به«ظاهر»و«باطن»،تعبیر دیگری از احاطه وجود بیپایان او نسبت به همه چیز است.
از همه چیز ظاهرتر است،چرا که آثارش تمام جهان را پر کرده؛و از همه چیز مخفیتر است،چرا که کنه ذاتش ناشناخته است! بعضی از«مفسّران نهج البلاغه»احتمالات دیگری درباره ظاهر و باطن بودن خداوند دادهاند؛از جمله اینکه:منظور از ظاهر این است که او بر همه چیز غالب است و چیزی بر او غلبه پیدا نمیکند و دیگر اینکه منظور از ظاهر این است که او برتر از همه اشیا میباشد:ولی مطابق این دو تفسیر،مفهوم باطن به قرینه مقابله چندان روشن نیست و مناسبتر همان تفسیر اوّل است؛که او از نظر آثار وجودیش بقدری ظاهر و آشکار است که هیچ چیز مانند او نیست؛زمین،آسمان،گیاهان،حیوانات و انسانها،دریا و صحرا،همه مملوّ از آثار وجود اوست؛ولی با این حال، کنه ذاتش
1) 1) سوره الرّحمن،آیات 26-27.
چنان مخفی است که احدی به آن راه ندارد؛زیرا انسان محدود،کنه آن وجود نامحدود را نمیتواند درک کند.
در دعای پربار و معروف امام حسین علیه السّلام(مشهور به دعای عرفه)میخوانیم:
«متی غبت حتّی تحتاج إلی دلیل یدلّ علیک و متی بعدت حتّی تکؤن الآثار هی الّتی توصل إلیک،عمیت عین لا تراک علیها رقیبا.» شاعر فارسی زبان همین مضمون را در اشعار لطیف خود بازگو کرده:
کی رفتهای ز دل که تمنّا کنم تو را
کی گشتهای نهفته که پیدا کنم تو را!
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را!
و منها:فی ذکر الرسول صلّی اللّه علیه و آله بخش دیگری از این خطبه که درباره پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سخن میگوید:
مستقرّه خیر مستقرّ،و منبته أشرف منبت،فی معادن الکرامة،و مماهد السّلامة؛قد صرفت نحوه أفئدة الأبرار،و ثنیت إلیه أزمّة الأبصار،دفن اللّه به الضّغائن،و أطفأ به الثّوائر،ألّف به إخوانا،و فرّق به أقرانا،أعزّ به الذّلّة،و أذلّ به العزّة،کلامه بیان،و صمته لسان.
جایگاه او بهترین جایگاه و محلّ رویش او شریفترین محلها بود.در کان بزرگواری و شرف،و گاهواره سلامت،پرورش یافت.دلهای نیکوکاران شیفته او گشت و چشمها(ی حق جویان)به سوی او متوجّه شد.خداوند به برکت وجود او،کینهها را مدفون ساخت و آتش دشمنیها را فرو نشاند؛افراد دور افتاده را به وسیله او به هم نزدیک و برادر ساخت و نزدیکانی را(که در ایمان و هدف هماهنگ نبودند)از هم دور نمود.ذلیلان(پاکدل و محروم)را به وسیله او عزّت بخشید و عزیزان(خودخواه) را ذلیل ساخت.سخنش بیان بود و سکوتش زبان.
در این خطبه کوتاه،امام علیه السّلام اوصافی برای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بیان میکند که هر یک از دیگری پر معناتر است.نخست از اساس و ریشه خانوادگی و جایگاه تولّد او شروع میکند؛میفرماید:«جایگاه او بهترین جایگاه و محلّ رویش او شریفترین محلها بود؛درکان بزرگواری و شرف،و گاهواره سلامت،پرورش یافت». (مستقرّه خیر مستقرّ،و منبته أشرف منبت،فی معادن الکرامة،و مماهد (1)السّلامة) .
منظور از«مستقرّ»و«منبت»رحم مادران پاک و صلب پدران موحّد و با ایمان بود.
همانگونه که در زیارات معصومین نیز به آن اشاره شده است همان گونه که در زیارت امام حسین علیه السّلام،مشهور به«زیارت وارث»آمده:«أشهد أنّک کنت نورا فی الأصلاب الشّامخة،و الأرحام المطّهرة».
این سخن در مورد شخص پیامبر از زبان خودش نیز نقل شده است.همان گونه که«فخر رازی»در تفسیر آیه «وَ تَقَلُّبَکَ فِی السّاجِدِینَ» (2)نقل کرده است که آن حضرت فرمود:«لم أزل أنقل من أصلاب الطّاهرین إلی أرحام الطّاهرات؛پیوسته من از صلب پدران پاک،به رحم مادران پاکدامن انتقال مییافتم». (3)
«معادن کرامت»و«مماهد سلامت»نیز تأکیدی بر آن است و یا اشاره به این است که پدران و اجداد و مادران پیامبر اسلام،علاوه بر پاکدامنی و ایمان،دارای فضایل انسانی،و از عیوب اخلاقی پاک بودند.
1) 1) «مماهد»جمع«ممهد»(بر وزن مکتب)در اصل از«مهد»به معنای گاهواره گرفته شده؛سپس به هر جایی که انسان در آن استراحت کند،یا آرامش روح در آن داشته باشد،اطلاق شده است.
2) 2) سوره شعراء،آیه 219.
3) 3) تفسیر کبیر فخر رازی،جلد 24،صفحه 174،مرحوم«علاّمه مجلسی»در«بحار الانوار»نیز روایات متعدّدی در این زمینه نقل کرده است(بحار جلد 15،صفحه 3 به بعد).
این احتمال نیز در تفسیر جملههای بالا داده شده که منظور از«مستقرّ»مدینه است که قرارگاه پیامبر بود و منظور از«منبت»مکّه است که محلّ تولّد آن حضرت به شمار میرود.
ولی تفسیر اوّل مناسبتر به نظر میرسد؛مخصوصا با توجّه به جمله «فی معادن الکرامة،و مماهد السّلامة» .
سپس به جاذبههای اخلاقی پیامبر پرداخته،میفرماید:«دلهای نیکوکاران، شیفته او گشت و چشمها(ی حق جویان)به سوی او متوجّه شد». (قد صرفت نحوه أفئدة الأبرار،و ثنیت (1)إلیه أزمّة الأبصار) .
به راستی پیامبر اسلام چنین بود!جاذبههای اخلاقی او:تواضع،محبّت، مهربانی،عفو و گذشت آمیخته با شجاعت و شهامت،دلها را به سوی خود جذب میکرد و تلاش فوق العاده او در طریق هدایت و اصلاح مردم،چشمها را به او متوجّه میساخت.
سپس در سومین مرحله به بخشی از برنامههای اجتماعی آن حضرت اشاره کرده،میفرماید:«خداوند به برکت وجود او،کینهها را مدفون ساخت و آتش فتنهها و دشمنیها را خاموش نمود». (دفن اللّه به الضّغائن (2)،و أطفأبه الثّوائر (3)) .
«افراد دور افتاده را به وسیله او به هم نزدیک و برادر ساخت و(گاه)نزدیکانی را (که در ایمان و هدف هماهنگ نبودند)از هم دور نمود». (ألّف به إخوانا،و فرّق به أقرانا) .
همان گونه که قرآن مجید در آیه 62 و 63 سوره«انفال»میفرماید: «هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ وَ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ» ؛او همان کسی است که تو را با یاری خود و مؤمنان تقویت کرد و دلهای آنان را با هم الفت داد».در آیه 103«سوره آل عمران» میفرماید: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً» ،و همگی به ریسمان خدا(-قرآن و اسلام)چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت(بزرگ)خدا را بر خود به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او میان دلهای شما الفت ایجاد کرد و به برکت نعمت او برادر شدید».
سپس به یکی دیگر از الطاف الهی به برکت وجود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اشاره کرده، میفرماید:«خداوند ذلیلان پاکدل و(محروم)را به وسیله او عزّت بخشید و عزیزان (خودخواه)را ذلیل ساخت». (أعزّ به الذّلّة،و أذلّ به العزّة) .
افراد با ایمان و با شخصیّت که به خاطر تهیدستی در چنگال زورمندان بیایمان گرفتار بودند،خداوند آنها را به برکت وجود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عزیز ساخت و مدیریتهای مهمّ جامعه اسلامی را به آنها سپرد و زورمندان فاسد و بیمنطق را از صحنه اجتماع بیرون راند.
در پایان خطبه،به یکی از برجستهترین صفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اشاره کرده میفرماید:
«سخنش بیان بود و سکوتش زبان». (کلامه بیان،و صمته لسان) .
هر زمان،زبان به سخن میگشود اسرار حکمت از زبانش فرو میریخت و حقایق وحی را تبیین میکرد؛راه نجات را نشان میداد و پرتگاهها را مشخّص مینمود و اگر گاهی سکوت میکرد،سکوتش پر معنا و پر مفهوم بود.ناراحتیها و نگرانیها و عدم رضایت خود را از پارهای کارها با سکوت نشان میداد و نادرست بودن سؤالات بیجا را،از همین
طریق پاسخ میگفت و در برابر جاهلان بد زبان،از همین سلاح یاری میجست و گاه با سکوت(با قرائن حالیّه)کارهایی را تقریر و امضا میکرد.
و من خطبة له علیه السّلام
فی اصحابه،و اصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله
(1) این خطبه،پیرامون مقایسه یاران حضرت با یاران پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله سخن میگوید.
با توجه به اینکه شأن ورود این خطبه-به گونهای که شارحان نهج البلاغه نوشتهاند-جریان سرپیچی مردم کوفه از فرمان علی علیه السّلام جهت مقابله با لشکریان غارتگر معاویه بعد از واقعه جنگ نهروان بوده است،امام در بخش اوّل این خطبه، مردم متمرّد کوفه را با شدیدترین عتاب
1) 1) سند خطبه:آنچه مرحوم«سیّد رضی»در این خطبه آورده است بخشی از یک خطبه طولانی است که به طور پراکنده در منابع متعدّدی نقل شده است،از جمله در کتاب«سلیم بن قیس هلالی»و«کافی مرحوم کلینی»و«ارشاد مفید»و«تذکره سبط بن جوزی»و«تاریخ دمشق ابن عساکر»و«البیان و التبیین جاحظ»و کتب فراوان دیگر،که بسیاری از آنها قبل از«سید رضی»میزیستهاند(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 192.و نهج البلاغه چاپ جامعه مدّرسین ذیل خطبه).
و سرزنش-که در نوع خود کم نظیر یا بینظیر است-رو به رو میسازد و به این امید که غیرت آنها به جوش آید و آماده نبرد با ظالمان شوند،آنها را با شلاّقهای توبیخ مینوازد و از تعبیرات مختلف،برای بیدار کردن آنها از خواب خرگوشی بهره میگیرد و مقصود از همه این توبیخها و سرزنشها آن است که پیش از سیطره ظالمان بیرحم،بر جان و مال و ناموس آنها و بر حکومت اسلامی،به خود آیند و به پا خیزند و آتش فتنه را خاموش و دست ظالمان را از قلمرو حکومت اسلامی قطع کنند! سپس در بخش دیگری از این خطبه،آنها را به پیروی اهل بیت-که سبب هدایت و نجات آنهاست-دعوت میکند و در واقع،همان مضمون و محتوای حدیث «ثقلین»را به آنها یادآور میشود.
و در آخرین بخش خطبه،مردم کوفه را با یاران پیامبر اسلام مقایسه میکند و با این مقایسه،روشن میسازد که چقدر میان آنها و یاران پیامبر از نظر ایمان و تقوا و عبادت و جهاد و استقامت و شجاعت،تفاوت وجود داشت.
روشن است که هر سه بخش خطبه،یک هدف را تعقیب میکند و آن بسیج لشکر کوفه است برای مقابله با دشمن؛دشمنی که بر هیچ چیز آنها-نه دین نه دنیایشان-رحم نمیکرد.
و لئن أمهل الظّالم فلن یفوت أخذه،و هو له بالمرصاد علی مجاز طریقه،و بموضع الشّجا من مساغ ریقه.أما و الّذی نفسی بیده،لیظهرنّ هؤلاء القوم علیکم،لیس لأنّهم أولی بالحقّ منکم،و لکن لإسراعهم إلی باطل صاحبهم،و إبطائکم عن حقّی.و لقد أصبحت الأمم تخاف ظلم رعاتها،و أصبحت أخاف ظلم رعیّتی.استنفرتکم للجهاد فلم تنفروا،و أسمعتکم فلم تسمعوا،و دعوتکم سرّا و جهرا فلم تستجیبوا،و نصحت لکم فلم تقبلوا،أشهود کغیّاب،و عبید کأرباب!أتلوا علیکم الحکم فتنفرون منها،و أعظکم بالموعظة البالغة فتتفرّقون عنها،و أحثّکم علی جهاد أهل البغی فما آتی علی آخر قولی حتّی أراکم متفرّقین أیادی سبا.ترجعون إلی مجالسکم،و تتخادعون عن مواعظکم،أقوّمکم غدوة،و ترجعون إلیّ عشیّة،کظهر الحنیّة،عجز المقوّم،و أعضل المقوّم.
اگر خداوند،ظالم و ستمگر را مهلت دهد چنان نیست که فرصت مجازات او از دستش برود.او در کمین گاه،بر سر راه ستمگر است و گلوی وی را در دست دارد،هر زمان بخواهد میفشارد،آن گونه که نتواند آب دهان فرو برد!آگاه باشید!سوگند به آن کس که جانم در دست قدرت اوست!این قوم(سپاه شام)سرانجام بر شما پیروز میشوند،امّا نه به خاطر این که در حقّانیّت از شما سزاوارترند؛بلکه به این جهت در طریق باطل زمامدارانشان،سریع و کوشا هستند؛در حالی که شما در ادای حقّ من
سستی میکنید،امّتها همواره از ظلم زمامدارانشان در وحشتند،ولی من از ظلم پیروانم بیمناکم!من شما را برای جهاد با دشمن برانگیختم،امّا حرکت نکردید؛به گوش شما خواندم،امّا نشنیدید؛در آشکار و نهان شما را(برای جهاد)دعوت کردم، اجابت ننمودید؛به شما اندرز دادم،ولی نپذیرفتید.آیا شما حاضرانی همچون غایبان هستیند و بردگانی در قیافه مالکان؟!پیوسته حکمتهای الهی را بر شما میخوانم،ولی از آن میگریزید و با اندرزهای رسا شما را موعظه میکنم،(امّا) پراکنده میشوید.
شما را به مبارزه با ظالمان ترغیب میکنم،امّا هنوز سخنانم به آخر نرسیده، میبینم همچون«قوم سبأ»متفرّق میشوید!به مجالس خود باز میگردید و یکدیگر را از این مواعظ بر میگردانید،صبحگاهان شما را مستقیم میسازم ولی شامگاهان همچون کمان خمیده سخت و محکمی که نه کسی قدرت صاف کردن آن را دارد و نه خودش قابلیّت صاف شدن را،به سوی من باز میگردید!
همان گونه که در بحث«خطبه در یک نگاه»اشاره شد،هدف اصلی این خطبه برانگیختن مردم عراق برای مقابله با بیدادگران شام(معاویه و لشکر او)است و امام علیه السّلام از طرق مختلف برای رسیدن به این هدف بهره میگیرد.
نخست میفرماید:«اگر خداوند،ظالم و ستمگر را(چند روزی)مهلت دهد،چنان نیست که فرصت مجازات او از دستش برود». (و لئن أمهل الظّالم فلن یفوت أخذه) .
«او در کمینگاه،بر سر راه ستمگر است و گلوی وی را در دست دارد؛هر زمان بخواهد میفشارد،آن چنان که نتواند آب دهان را فرو برد». (و هو له بالمرصاد علی مجاز طریقه،و بموضع الشّجا (1)من مساغ (2)ریقه (3)) .
این تعبیرات ممکن است اشاره به معاویه و لشکریان شام باشد؛که مبادا فرصت خداوند به آنها،سبب شکّ و تردید شما گردد و در حقّانیت خود،یا باطل بودن آنها تردیدی به خود راه دهید و این،در واقع نوعی دلداری به لشکریان امام علیه السّلام است تا با توجّه به این حقیقت،روحیّه خود را از دست ندهند.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از ظالم،همان لشکر متمرّد و عصیانگر است و در واقع،تهدیدی است در برابر آنها که اگر چند صباحی خداوند به شما مهلت داده،از عذاب و مجازات او در برابر عصیان و گردنکشیتان ایمن نباشید!ولی تفسیر اوّل،مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال،این همان چیزی است که قرآن مجید کرارا به آن اشاره کرده و میفرماید: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ» ؛آنها که کافر شدند تصوّر نکنند اگر به آنان مهلت میدهیم به سودشان است؛ما به آنها مهلت میدهیم برای آنکه بر گناهان خود بیفزایند و برای آنها عذاب خوار کنندهای است.» (4)و در جای دیگر میفرماید: «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ» ؛به یقین پروردگار تو در کمینگاه (ظالمان)است.» (5)
این موضوع،نه تنها درباره ستمگران شام و گردنکشان لشکر عراق صادق است؛ بلکه امروز هم برای همه ما درس آموزندهای است که مهلتهای الهی درباره ستمگران،نباید سبب غرور و غفلت ما گردد.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که:«خداوند فرشتهای را(برای مأموریتی)به زمین فرستاد؛مدّتی در زمین ماند و سپس به آسمان عروج کرد؛به او خطاب شد در زمین چه دیدی؟گفت:شگفتیهای فراوانی دیدم و از عجیبترین چیزهایی که دیدم این بود که بندهای از بندگانت را غرق نعمت دیدم؛رزق و روزی تو را میخورد و ادّعای خدایی میکرد،من از جرأت و جسارت او در برابر تو و از حلم تو در برابر او در شگفتی فرو رفتم!خداوند فرمود:آیا از حلم من تعجّب کردی؟! من چهار صد سال به او مهلت دادم،کمترین ناراحتی جسمانی پیدا نکرد و هر چه از دنیا میخواست به آن میرسید و غذا و آب او کمترین تغییری پیدا نمیکرد(اینها همه برای این بوده است تا او را بیازمایم و بندگان را هم به وسیله او آزمایش کنم)». (1)
سپس امام علیه السّلام آینده وضع آنها را در برابر دشمنان بیرحم چنین پیش بینی میکند و میفرماید:«آگاه باشید!سوگند به آن کس که جانم در دست قدرت اوست! این قوم سرانجام بر شما پیروز میشوند؛امّا نه به خاطر اینکه آنها در حقّانیّت،از شما سزاوارترند؛بلکه به این جهت که آنها در راه باطل زمامدارانشان سریع و کوشا هستند،در حالی که شما در ادای حقّ من کند و سست هستید!» (أما و الّذی نفسی بیده،لیظهرنّ هؤلاء القوم علیکم،لیس لأنّهم أولی بالحقّ منکم،و لکن لإسراعهم إلی باطل صاحبهم،و إبطائکم عن حقّی) .
1) 1) بحار الانوار،جلد 70،صفحه 381.
در واقع،امام علیه السّلام در اینجا به نکته مهمّی اشاره میکند؛میفرماید:سرانجام آنها بر شما پیروز میشوند،ولی گمان نکنید که این پیروزی به خاطر حقّانیّت آنهاست! مبادا کسی گمان کند که عامل پیروزی آنها تکیه بر حق است و این امر سبب گمراهی شما شود.آنها قطعا بر باطلند،ولی در باطل خود کوشا و مصمّماند و گوش بر فرمان معاویه دارند؛ولی شما با اینکه در مسیر حق گام برمیدارید،افرادی سست و بیاراده و در برابر فرمانده خود،سرکش و عصیانگرید و این صفات در هر کس و هر قوم و ملّتی باشد،سرنوشتی جز شکست نخواهد داشت.
و عجب اینکه،همین سخن را«مسلم بن عقبه»(همان کسی که از سوی یزید، فرمانده لشکری بود که مدینه را به خاک و خون کشید)در برابر اهل شام هنگامی که میخواست آنها را به میدان نبرد بکشاند تکرار کرد.گفت:ای مردم شام!شما از نظر شخصیّت و نسب برترین عرب نیستید؛جمعیّت شما نیز بیش از دیگران نیست و منطقه زندگی شما نیز گستردهتر نمیباشد.اگر شما بر دشمنانتان پیروز میشوید، تنها به خاطر انضباط و اطاعت از پیشوایان،و ایستادگی در برابر دشمن است؛در حالی که دشمنان شما چنین نیستند. (1)
سپس به نکته مهمّی در این رابطه اشاره کرد،میفرماید:«امتها همواره از ظالم زمامدارانشان در وحشتند،ولی من از ظلم پیروانم بیمناکم!» (و لقد أصبحت الأمم تخاف ظلم رعاتها،و أصبحت أخاف ظلم رعیّتی) .
همیشه در طول تاریخ،ملّتها از حکومتهای خود کامه خود و مظالم آنها در وحشت و اضطراب بودند،به گونهای که این یک امر طبیعی محسوب میشود؛ولی این مسأله در مورد امام علیه السّلام دگرگون شد!هیچ کس ترسی از ظلم و ستم او نداشت، چرا که کمترین ظلم و ستمی از
1) 1) ابو مخنف،طبق نقل شرح نهج البلاغه مرحوم تستری،جلد 10،صفحه 596.(با کمی تلخیص).
او سر نمیزد و به عکس،امام پیوسته نگران کارشکنیها،بیوفاییها،توطئهها و ندانم کاریهای اصحابش بود؛و البتّه چنین افرادی باید سرانجام زیر چکمه ستمگران،پایمال شوند و شدند.
سپس مطلب را باز کرده و انگشت روی نقاط ضعف عجیب کوفیان و عراقیان آن زمان میگذارد و میفرماید:«من شما را برای جهاد با دشمن برانگیختم،امّا حرکت نکردید؛به گوش شما خواندم،امّا نشنیدید؛در آشکار و نهان شما را(برای جهاد) دعوت کردم،اجابت ننمودید؛اندرزتان دادم،ولی نپذیرفتید!» (استنفرتکم للجهاد فلم تنفروا،و أسمعتکم فلم تسمعوا،و دعوتکم سرّا و جهرا فلم تستجیبوا،و نصحت لکم فلم تقبلوا) .
آیا لشکریان عراق خطر را میدیدند و بر اثر سستی و تن پروری به استقبال دشمن نمیرفتند؟یا به راستی تصوّر میکردند که حکومت معاویه برای آنها مشکلی ایجاد نخواهد کرد؟هر دو احتمال وجود دارد؛اضافه بر بزدلی و اختلافات قبیلگی و جهل و نادانی.
سپس برای تحریک آنها،با جملات کوبندهای-که هر انسانی غیر تمندی را به حرکت در میآورد-آنان را مخاطب ساخته،میفرماید:«آیا شما حاضرانی همچون غائبان هستید؟(که سخنانم را نمیشنوید)و یا بردگان(ضعیف)در قیافه مالکان (سرکش و قدرتمند)!». (أشهود کغیّاب،و عبید کأرباب!) .
«پیوسته حکمتهای الهی را بر شما میخوانم،از آن میگریزید؛و با مواعظ بالغه و اندرزهای رسا شما را موعظه میکنم،پراکنده میشوید؛به مبارزه با ظالمان شما را ترغیب میکنم،امّا هنوز سخنانم به آخر نرسیده میبینم همچون«ایادی سبا» متفرّق میشوید!» (أتلوا علیکم الحکم فتنفرون منها،و أعظکم بالموعظة البالغة فتتفرّقون عنها،و أحثّکم علی جهاد أهل البغی فما آتی علی آخر قولی حتّی أراکم متفرّقین أیادی سبا) .
«أیادی سبا»(و به تعبیر دیگر«مثل ایادی سبا»)اشاره به ضرب المثلی است معروف در میان عرب،برای گروهی که به شدّت پراکنده میشوند و اصل آن چنین است که«سبا»مردی بود که قبائل عرب«یمن»از او نشأت گرفتند؛وی دارای ده فرزند بود که شش نفر از آنها را به منزله دست راست خود قرار داده بود و چهار نفر را به منزله دست چپ؛ولی بعدا فرزندان او به شدّت از هم دور و پراکنده شدند و هر کدام در گوشهای زندگی کرد و قبیلهای از او بوجود آمد؛سپس پراکندگی آنها به عنوان یک ضرب المثل،معروف شد. (1)
به هر حال،جملههای بالا به خوبی نشان میدهد که امام نخست به نصیحت آنها با کلمات حکمت آمیز و مواعظ سودمند پرداخت و گفتنیها را با منطق صحیح به آنها گفت و تا آنجا که میشد مدارا کرد و اگر تعبیرات تند و شدیدی در این خطبه نسبت به آنها میبینیم،همه بعد از سخنان حکیمانه و اندرزهای مشفقانه بوده است؛و این،در زمانی که طرف مقابل به قدری لجوج و خیره سر است که جز با شلاّق عتاب و تازیانههای ملامت و سرزنش از خواب غفلت بیدار نمیشود! سپس در ادامه این سخن میفرماید:«(شما اندرزهای بلیغ مرا میشنوید،ولی) به مجالس خود باز میگردید و یکدیگر را از این مواعظ فریب میدهید(و آثار سخنان من را خنثی میکنید)» (ترجعون إلی مجالسکم،و تتخادعون عن مواعظکم) .
به همین دلیل،من«صبحگاهان شما را مستقیم میسازم،ولی شامگاهان همچون کمان خمیده سخت و محکمی که نه کسی قدرت صاف کردن آن را دارد و نه خودش قابلیّت صاف شدن را،به سوی من باز میگردید!»
1) 1) «ایادی»جمع«ایدی»و آن نیز به نوبه خود جمع«ید»به معنای دست میباشد،هر چند«ایادی»غالبا در غیر این معنا استعمال میشود.
(أقوّمکم غدوة،و ترجعون إلیّ عشیّة،کظهر الحنیّة (1)،عجز المقوّم،و أعضل (2)المقوّم) .
این جملهها اشاره به نکته مهمّی دارد و آن اینکه:منافقان زیادی در میان اهل عراق بودند که برای خنثی کردن تأثیر کلام امام کوشش میکردند؛هنگامی که نزد امام علیه السّلام میآمدند تحت تأثیر جاذبه اخلاقی و سخنان حکمتآمیزش قرار میگرفتند و باور میکردند که باید آماده پیکار با دشمن شوند؛امّا هنگامی که به جلسات خصوصی و عمومی خود باز میگشتند،گروهی شیطان صفت،به سم پاشی میپرداختند،افکار آنها را مشوّش،اراده آنها را ضعیف و رشته اتّحاد آنها را پاره میکردند؛صبح در محضر امام علیه السّلام،دلها را با آب توبه میشستند و عصر که به خدمتش باز میگشتند،با قلبی سیاه و تاریک و افکاری منحرف و کج و معوج میآمدند و این نبود مگر به خاطر فقدان شخصیّت درونی و عدم اراده قوی و رنگ پذیری از هر کس و هر چیز.
«نافع بن کلیب»میگوید:برای سلام گفتن به علی علیه السّلام وارد کوفه شدم؛به مسجد آمدم و کنار منبر نشستم.علی بر فراز منبر بود و عمامه سیاهی بر سر داشت...(و مردم را پیوسته نصیحت میکرد و اندرز میداد)هنگامی که از منبر پایین آمد،دیدم اشک از چشمان مبارکش جاری است.فرمود: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» ؛صبحگاه آنها را صاف و مستقیم میکنم،ولی وقت عصر به نزدم میآیند در حالی که مثل کمان خم شدهاند؛تا کی و تا چه زمانی(این کار را ادامه میدهند؟)» (3)
أیّها القوم الشّاهدة أبدانهم،الغائبة عنهم عقولهم،المختلفة أهواؤهم، المبتلی بهم أمراؤهم.صاحبکم یطیع اللّه و أنتم تعصونه،و صاحب أهل الشّام یعصی اللّه و هم یطیعونه.لوددت و اللّه أنّ معاویة صرفنی بکم صرف الدّینار بالدّرهم،فأخذ منّی عشرة منکم و أعطانی رجلا منهم!
ای قومی که جسمهایتان حاضر است و عقلهایتان پنهان و خواستههایتان مختلف و پراکنده و زمامدارانتان به شما مبتلا هستند!رهبر شما خدای را اطاعت میکند و شما او را عصیان میکنید؛امّا زمامدار اهل شام خدا را معصیت میکند، ولی آنان اطاعتش میکنند.به خدا سوگند!بسیار دوست داشتم معاویه شما را با نفرات خود مبادله میکرد،همچون مبادله کردن دینار به درهم:ده نفر از شما را از من میگرفت و یک نفر از آنها را به من میداد.
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام لحن سخن را تندتر کرده و تازیانه سرزنش را محکمتر بر پیکر روح آنها وارد میکند،به این امید که حرکتی در این ارواح خمود و سست پیدا شود و پیش از بروز خطر شدید،به پا خیزند میفرماید:«ای قومی که بدنهایتان حاضر است و عقلهایتان
پنهان،و خواستههایتان مختلف و پراکنده و زمامدارانتان به شما مبتلا هستند». (أیّها القوم الشّاهدة أبدانهم،الغائبة عنهم عقولهم،المختلفة أهواؤهم،المبتلی بهم أمراؤهم) .
در این عبارت،امام علیه السّلام روی سه نقطه ضعف آنها انگشت میگذارد:نخست،غایب بودن عقلها؛گویی عقلهایشان از تن جدا شده و تدبیر آن را رها نموده و وجودشان همچون کشوری بدون مدیر و مدبّر باقی مانده است.
دیگر اینکه،هیچگونه حلقه اتّصالی در میان آنها وجود ندارد؛هر کدام خواستهای دارند به اندازه هوای نفس و عقل کوچکشان.
بدیهی است!چنین گروهی،هیچ مشکلی را از خودشان و از دیگران حل نخواهند کرد.
و سومین نقطه ضعف آنها این بود که زمامداران ناچار بودند،با آنها بسازند و جانشینی برای آنان نداشتند.
مجموع این صفات سبب میشد که در میدان نبرد با دشمن،کفایت و کارآیی نداشته باشند.
در ادامه این سخن میافزاید:«رهبر شما خدای را اطاعت میکند؛و شما او را عصیان میکنید؛امّا زمامدار اهل شام خدا را معصیت میکند،ولی آنها اطاعتش میکنند!» (صاحبکم یطیع اللّه و أنتم تعصونه،و صاحب أهل الشّام یعصی اللّه و هم یطیعونه) .
راستی شگفتانگیز است!کسی که مطیع فرمان خدا است،سزاوارترین فردی است که باید او را اطاعت کرد و آن کس که عصیانگر است باید با او مخالفت نمود؛ ولی در اینجا قضیه به عکس شد؛مطیع فرمان خدا مورد بیمهری قرار گرفت و عصیانگر مورد احترام!!
در جمله پایانی این بخش،به تعبیری بر میخوریم که در نهج البلاغه بیمانند است.میفرماید:«به خدا سوگند!بسیار دوست داشتم معاویه شما را با نفرات خود مبادله میکرد،همچون مبادله کردن دینار به درهم:ده نفر از شما را از من میگرفت و یک نفر از آنها را به من میداد». (لوددت و اللّه أنّ معاویة صارفنی بکم صرف الدّینار بالدّرهم،فأخذ منّی عشرة منکم،و أعطانی رجلا منهم) .
تأکیدات متعدّدی که در این جمله آمده،نشان میدهد که این سخن امام علیه السّلام واقعا جدّی است و کمترین مبالغه در آن راه ندارد.شامیان را به منزله سکّه طلا فرض کرده و عراقیان را به منزله سکّه نقره،که در آن زمان یک دهم آن(دینار) ارزش داشت و این نشان میدهد که مردم شام افرادی با انضباط بودند حتّی هنگامی که معاویه آنان را فریب داد باز هم پشت سر او محکم ایستادند؛ولی لشکر کوفه و عراق به هیچ وجه انضباطی نداشتند و حتّی ده نفر از آنها به اندازه یک نفر از شامیان ارزش نداشت! در طول تاریخ شام و عراق قبل از اسلام و بعد از اسلام شواهدی برای این مطلب پیدا میشود.
یا أهل الکوفة،منیت منکم بثلاث و اثنتین:صمّ ذوو أسماع،و بکم ذوو کلام،و عمی ذوو أبصار،لا أحرار صدق عند اللّقاء،و لا إخوان ثقة عند البلاء!تربت أیدیکم!یا أشباه الإبل غاب عنها رعاتها!کلّما جمعت من جانب تفرّقت من آخر،و اللّه لکأنّی بکم فیما إخالکم:أن لو حمس الوغی،و حمی الضّراب،قد انفرجتم عن ابن أبی طالب انفراج المرأة عن قبلها.و إنّی لعلی بیّنة من ربّی،و منهاج من نبیّی،و إنّی لعلی الطّریق الواضح ألقطه لقطا.
ای اهل کوفه من به سه چیز(که در شما هست)و دو چیز(که در شما نیست) مبتلا شدهام:حقایق را نمیشنوید،در حالی که گوش دارید!سخن نمیگویید،در حالی که زبان تکلّم دارید!حقایق را نمیبینید،در حالی که چشم دارید!نه در هنگام نبرد،آزاد مردان صادقید؛و نه در آزمایشهای سخت برادران قابل اعتماد؛ دستهایتان خاکآلود باد!(و بر خاک مذلّت بنشینید)ای کسانی که به شتران بیساربانی میمانید که هرگاه از یک سو جمعشان کنند،از سوی دیگر پراکنده میشوند!به خدا سوگند!من درباره شما چنین گمان میکنم که اگر جنگ سختی روی دهد و آتش آن زبانه کشد،از اطراف فرزند ابو طالب جدا میشوید،همانند جدا شدن زن(هنگام وضع حمل)از نوزاد خویش!ولی من نشانه روشن(بر حقّانیت خویش)از پروردگارم دارم و بر طریق آشکار پیامبرم گام برمیدارم و در راهی واضح،
با هوشیاری و دقّت،به پیش میروم(و تکلیف الهی خود را انجام میدهم).
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،تازیانههای ملامت و سرزنش را محکمتر بر ارواح خفته آنها فرود میآورد و نقاط ضعف آنها را یکی بعد از دیگری بیان میکند؛باشد که به خود آمده،در صدد اصلاح برآیند.نخست میفرماید:«ای اهل کوفه!من به سه چیز(که در شما هست)و دو چیز(که در شما نیست)مبتلا شدهام:
گوش دارید امّا نمیشنوید،زبان دارید امّا سخن نمیگویید،حقایق را نمیبینید، در حالی که چشم دارید!». (یا أهل الکوفة!منیت منکم بثلاث و اثنتین:صمّ ذوو أسماع،و بکم ذوو کلام،و عمی ذوو أبصار) .
در اینجا امام علیه السّلام اشاره به ناتوانی آنها از مشاهده حوادث و تحلیل صحیح پیرامون آن و تلاش برای پیدا کردن راه حلها میکند،که در عین توانایی بر این امور،همه چیز را نادیده گرفته و در لاک خود فرو رفته بودند؛صیّاد بیرحم را میدیدند،امّا عکس العملی نشان نمیدادند؛پیام تهدید آمیز دشمن را میشنیدند، امّا تکان نمیخوردند.
و امّا آن دو چیز که در آنها میبایست باشد،ولی نبود،همان است که در ادامه سخن فرموده:«نه در هنگام نبرد،آزاد مردان صادقید،و نه در آزمایشهای سخت برادران قابل اعتماد!». (لا أحرار صدق عند اللّقاء،و لا إخوان ثقة عند البلاء!) .
بیشک،زندگی فراز و نشیبهای زیادی دارد:گاه زمان صلح است و گاه زمان جنگ و گاه راحتی است و گاه بلا؛دوستان باوفا و برادران قابل
اعتماد در آرامش و راحتی شناخته نمیشوند،بلکه سختیها،جنگها،بلاها و حوادث پیچیده و ناراحت کننده،میدان آزمون آنها است و متأسّفانه مردم کوفه و عراق،در آن زمان در این آزمونها روسفید نبودند و بارها بیوفایی و عدم استقامت و سستی و تنبلی خود را نشان داده بودند.
به همین جهت،امام علیه السّلام در جملههای بعد نخست به آنها نفرین میکند،سپس با دو تشبیه گویا از وضع روانی آن جمعیّت،آخرین سخن را درباره آنها بیان میفرماید.میگوید:«دستهایتان خاک آلود باد!(و بر خاک مذلّت بنشینید)».
(تربت (1)أیدیکم) .
«ای کسانی که به شتران بیساربانی میمانید که هرگاه از یک سو جمعشان کنند، از سوی دیگر پراکنده میشوند!». (یا أشباه الإبل غاب عنها رعاتها!) .
این تشبیه،تعبیر روشنی از جهل و نادانی و عدم انضباط آنها است.نخست آنها را به حیوانات تشبیه میکند و سپس به نداشتن صاحب نافذ الکلام.
روشن است جمع کردن شتران توسط ساربانها میسّر است و آنها به ندای هر کس گوش نمیدهند؛به همین دلیل،اگر دیگری بخواهد آنها را جمع کند،به مقصود خود نائل نمیشود.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن،سوگند یاد میکند و میفرماید:«به خدا سوگند!من درباره شما چنین گمان میکنم که اگر جنگ سختی روی دهد،و آتش آن زبانه کشد،از گرد فرزند ابو طالب جدا میشوید همانند جدا شدن زن(هنگام وضع حمل) از نوزاد خویش!». (و اللّه لکأنّی بکم فیما
1) 1) «تربت»از مادّه«تراب»به معنای خاک گرفته شده و«تربت أیدیکم»در اصل به این معنا است که دستانتان خاک آلود باد!ولی این واژه به معنای خسارت و فقر نیز به کار میرود؛زیرا افراد زیان کار و فقیر گویی به زمین خوردهاند و دستانشان خاک آلوده شده است!
إخالکم:أن لو حمس (1)الوغی (2)،و حمی (3)
الضّراب،قد انفرجتم عن ابن أبی طالب انفراج المرأة عن قبلها) .
برای جمله«إنفرجتم...»تفسیرهای گوناگونی شده،ولی مناسبتر با مقام شامخ امیر مؤمنان علی علیه السّلام و رعایت موازین فصاحت،و رعایت تناسب در مقام تشبیه، همان است که در بالا گفتیم.
زیرا زن به هنگام وضع حمل،به خاطر درد زیادی که میکشد هر لحظه میخواهد فرزند از او جدا شود،تا نفس راحتی بکشد!امام علیه السّلام مردم کوفه را به چنین زنی تشبیه میکند که برای جدا شدن از فرزند،لحظه شماری مینماید؛آنها نیز در میدان نبرد،پیچ و تاب میخوردند و در انتظار لحظهای بودند که راه فرار را پیدا کنند و از محضر امام علیه السّلام بگریزند؛گریختنی که بازگشتنی در آن نمیباشد؛ همانگونه که نوزاد به شکم مادر باز نمیگردد.
امام علیه السّلام در خطبه 34 تشبیه جالب دیگری در این زمینه فرموده؛میفرماید:«و أیم اللّه إنّی لأظنّ بکم أن لو حمس الوغی،و استحرّ الموت،قد انفرجتم عن إبن أبی طالب انفراج الرّأس؛به خدا قسم!من گمان میکنم اگر جنگ سختی درگیر شود و حرارت مرگ به شما نزدیک گردد،از فرزند ابو طالب جدا میشوید،همچون جدا شدن سر از تن(که التیامی در آن نیست)».
1) 2) «حمس»از مادّه«حمس»(بر وزن قفس)به معنای شدّت است و«حماسه»و«تمحّس»به معنای تشدید، مخصوصا در جنگها آمده است.
2) 3) «وغی»در اصل به معنای سر و صدای جنگاوران در میدان نبرد است و گاه به خود جنگ هم گفته میشود و در اینجا به همین معنا است.
3) 4) «حمی»از مادّه«حمی»(بر وزن سعی)به معنای شدّت حرارت است.«ضراب»در اینجا به معنای زد و خورد و جنگ میباشد.
سرانجام در پایان این بخش،موضوع خود را در این گیر و دارها روشن میسازد و میفرماید:«من نشانه روشنی(بر حقّانیت خویش)از پروردگارم دارم؛و بر طریق آشکار پیامبرم گام برمیدارم؛و من در راهی واضح با هوشیاری و دقّت به پیش میروم!« (و إنّی لعلی بیّنة من ربّی،و منهاج من نبیّی،و إنّی لعلی الطّریق الواضح ألقطه لقطا (1)) .
بدیهی است کسی که تکیهگاهش فرمان خدا و مسیرش مسیر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله باشد، گمراهی و شکستی برای او متصوّر نیست و هر چه برای او پیش آید،فتح و پیروزی و انجام وظیفه است.
جمله «ألقطه لقطا» در اصل به معنای جمع آوری کردن چیزی از نقاط مختلف است،که نیاز به هوشیاری و دقّت دارد و منظور امام علیه السّلام از این تعبیر،این است که من برای پیشرفت در مسیر حق،پیوسته گزینش میکنم و با هوشیاری،بهترین راه را بر میگزینم و مسیر خود را از لابلای موانع،با تلاش و کوشش انتخاب میکنم.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به هنگام مقایسه مردم عراق و شام،تعبیر بیسابقهای داشت که فرمود:«من دوست دارم که معاویه شما را با مردم شام معاوضه کند؛ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از شامیان را به من بدهد»در حالی که قضیّه باید بر عکس باشد،چون قرآن مجید در مقایسه مؤمنان با افراد بیایمان میفرماید «إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ
1) 1) «لقط»به معنای برداشتن چیزی از زمین است و همچنین برداشتن چیزهای مختلفی از نقاط مختلف.و اشیای گمشده را«لقطه»میگویند،زیرا معمولا از زمین برداشته میشود.
یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ» ؛هرگاه از شما بیست نفر با استقامت باشند،بر دویست نفر غلبه میکنند». (1)
راستی چرا این اصل قرآنی در مورد عراقیان و شامیان بر عکس شد؟ تحلیلهای دقیق،ما را به ریشههای آنچه در کلام امام علیه السّلام در این زمینه آمده است واقف میکند زیرا:
اوّلا-کوفه یک شهر نوبنیاد جنگی بود و اهالی آن که عمدتا لشکر امام علیه السّلام را تشکیل میدادند،از قبائل مختلف و مناطق گوناگون به آنجا آمده بودند و در میان آنها انسجام و هماهنگی و انضباط لازم وجود نداشت.هر کدام برای خود فکر و هدف داشتند و فرهنگ و روشی؛در حالی که شامیان از زمانهای قدیم همه در آنجا میزیستند و منسجم و یک پارچه و دارای یک فرهنگ بودند.
ثانیا-در میان لشکر امام علیه السّلام گروهی وجود داشتند که به منظور گردآوری غنائم جنگی به آنجا آمده بودند آنجا که پای غنیمتی در کار بود،مرد میدان بودند و آنجا که سخن از ایثار و فداکاری و شهادت بود،به گوشهای میخزیدند.
ثالثا-شامیان به کشور خود به عنوان یک وطن نگاه میکردند و خود را موظّف به دفاع از آن میدیدند،در حالی که لشکر کوفه وطنش جای دیگر بود و هر زمان که نمیتوانست در آنجا زندگی کند،راه بازگشت به وطن اصلی برای او باز بود.
اضافه بر اینها،ضعف اراده و آسیب پذیری در برابر فریبهای دشمن که نمونههای آن در جنگ صفّین و سایر حوادث نمایان گشت و عدم معرفت آنها به مقام و موقعیّت امام علیه السّلام و چشم بستن بر حوادث آینده و گرفتار روزمرّگی شدن،همه اینها عواملی بود که آثارش در میدان نبرد
1) 1) سوره انفال،آیه 65.
نمایان میشد.نخست دعوت امام علیه السّلام را برای جهاد اجابت نمیکردند و اگر هم اجابت میکردند در میدان نبرد ضعف و زبونی و سستی و پراکندگی را به زودی ابراز میداشتند.
به همین دلیل،هر بهانهای را برای فرار از میدان نبرد،مغتنم میشمردند؛یک روز میگفتند هوا شدیدا سرد است،بگذار کمی آرام گردد!و امام علیه السّلام میفرمود:هوا فقط برای شما سرد نیست،برای دشمنتان نیز سرد است.روز دیگر میگفتند:بگذار گرمی هوا کمی فروکش کند،تا آماده میدان نبرد شویم و امام علیه السّلام میفرمود:«اینها همه بهانههای فرار است:«فإذا کنتم من الحّر و القرّ تفرّون،فأنتم و اللّه من السّیف أفرّ؛ جایی که شما از سرما و گرما فرار میکنید،به خدا سوگند!از شمشیر دشمن بیشتر فرار میکنید خطبه!» (1)گویی میدان جنگ باید در فصل بهار باشد:در میان دشتهای پر گل و مرغان خواننده و مناظر زیبا! در حدیثی میخوانیم (2):«هنگامی که امام علیه السّلام مشاهده کرد که اصحابش بعد از جنگ نهروان از حرکت به سوی شام ناخشنودند،آنها را در«نخیله»(لشکرگاهی نزدیک کوفه)گرد آورد و دستور داد از لشکرگاه خارج نشوند و کمتر به سراغ زن و فرزندان بروند تا آماده و ساخته برای جهاد گردند؛ولی آنها آهسته و به طور پنهانی از لشکرگاه خارج میشدند و راه کوفه را پیش میگرفتند و جز عدّهای از یاران خاص امام،با او باقی نماندند؛هنگامی که امام چنین دید به کوفه بازگشت و برای مردم خطبه خواند(خطبهای شبیه خطبه مورد بحث)»و این نشان میدهد که اگر لحن امام در این گونه خطبهها تند و خشن است،به خاطر سستی شدید و
بیوفایی مخاطبان اوست که روح پاک او را سخت آزردند و امام علیه السّلام برای تحریک آنها به جهاد با دشمن خونخوار،چارهای جز این نداشت.
عامل دیگری که سبب سستی و بی انضباطی لشکر کوفه بود،این بود که سران آنها در دوران حکومت عثمان،در ناز و نعمت فرو رفته بودند؛چرا که او بیت المال را بدون حساب و کتاب در میان مردم تقسیم میکرد و برای سران و دوستان و بستگان و نزدیکان خود،امتیازات عجیبی قائل بود؛هنگامی که تحت برنامههای حکومت علی علیه السّلام قرار گرفتند،وضع دگرگون شد و تلخی عدالت،شیرینی تبعیض و ظلم را از کام آنها بیرون فرستاد؛مرتّب گلایه داشتند و نق میزدند؛این در حالی بود که معاویه برای پیشبرد اهدافش،نه عدالت را به رسمیت میشناخت و نه حکم خدا را! تمام تلاش و کوشش او این بود که هر کس را با درهم و دینار-به هر مبلغی که باشد-خریداری کند؛او تنها به حکومت خویش میاندیشید،نه به اسلام و نه به مردم،و در هنگام لزوم نیز متوسّل به ارعاب و تهدید و شکنجه و قتل میشد.
آری هنگامی که این امور دست به دست هم داد،چنین پدیدهای را در عراق و شام به وجود آورد.
و از اینجا میتوان به نکته مهمّی پی برد که امام امیر المؤمنین علیه السّلام چقدر مدیر و مدبّر بود که توانست با چنین مردمی در سه جنگ جمل و صفّین و نهروان شرکت جوید و با رعایت تمام ضوابط عدالت اسلامی در آنها برنده شود؛هر چند حماقت و نادانی گروهی از لشکریان،سرانجام کار خود را کرد و بخشی از نتایج مثبت را بر باد داد.
اینجاست که به یاد گفته«ابن ابی الحدید»میافتیم؛آنجا که میگوید:«علمای کلام از معتزله گفتهاند:«هیچ کس در حسن سیاست و صحّت
تدبیر،به مقام امام علی علیه السّلام نرسید؛زیرا او گرفتار رعیّتی با خواستههای مختلف و پراکنده و لشکری عاصی و متمرّد بود و با این حال،به وسیله همین گروه،دشمنان را درهم شکست و رؤسای آنها را از بین برد». (1)
راستی اگر ما بخواهیم قضاوت صحیحی در مورد سیاست امیر مؤمنان علی علیه السّلام داشته باشیم باید تمام این جهات را در نظر بگیریم؛به اضافه اینکه امام علیه السّلام بهرهگیری از هر گونه ابزار نادرست را برای خود حرام میدانست.
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 7،صفحه 73.
انظروا أهل بیت نبیّکم فالزموا سمتهم،و اتّبعوا أثرهم فلن یخرجوکم من هدی،و لن یعیدوکم فی ردی،فإن لبدوا فالبدوا،و إن نهضوا فانهضوا.
و لا تسبقوهم فتضلّوا،و لا تتأخّروا عنهم فتهلکوا.لقد رأیت أصحاب محمّد صلّی اللّه علیه و آله،فما أری أحدا یشبههم منکم!لقد کانوا یصبحون شعثا غبرا،و قد باتوا سجّدا و قیاما،یراوحون بین جباههم و خدودهم،و یقفون علی مثل الجمر من ذکر معادهم!کأنّ بین أعینهم رکب المعزی من طول سجودهم!إذا ذکر اللّه هملت أعینهم حتّی تبلّ جیوبهم،و مادوا کما یمید الشّجر یوم الرّیح العاصف،خوفا من العقاب،و رجاء للثّواب!
به اهل بیت پیامبرتان نگاه کنید!از همان سو که آنها گام برمیدارند گام بردارید.
و قدم در جای قدمهای آنها بگذارید(و بدانید)آنها هرگز شما را از جاده هدایت بیرون نمیبرند و به پستی و هلاکت نمیکشانند.اگر آنها توقّف کردند،توقّف کنید و اگر قیام کردند،قیام کنید.از آنها سبقت نگیرید که گمراه میشوید،و از آنان عقب نمانید که هلاک خواهید شد! من اصحاب محمّد صلّی اللّه علیه و آله را دیدهام ولی هیچ یک از شما را مانند آنها نمیبینم.
آنها موهایی ژولیده و چهرهای غبار آلود داشتند(با این که در فقر و تنگدستی زندگی میکردند خم به ابرو نمیآورند!)شب تا به صبح در حال سجده و قیام بودند(و هرگز از عبادت خسته نمیشدند؛)
گاهی پیشانی و گاه دو طرف صورت را(در پیشگاه خدا)به خاک مینهادند،و از ترس رستاخیز،گویی بر شعلههای آتش ایستاده بودند و آرام نداشتند.پیشانی آنها از سجدههای طولانی پینه بسته بود (همچون زانوی گوسفند).هنگامی که نام خدا برده میشد،اشک از چشمانشان فرو میریخت،آن قدر که گریبانشانتر میگشت،و همچون درختی که در روز طوفانی از شدّت تندباد به خود میلرزد،از خوف عقاب و عشق به ثواب میلرزیدند!
امام علیه السّلام در این بخش-که آخرین بخش خطبه است-به دو نکته مهم اشاره میفرماید:نخست،رهبرانی را که هرگز گمراه نمیشوند به یارانش معرّفی میکند،تا دست از دامن آنها برندارند و در پرتو آنان راه رستگاری را بیابند و دیگر،بخشی از صفات برجسته اصحاب خاص پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به عنوان سرمشقی برای آنان بازگو میکند تا به مضمون آیه شریفه «وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» (1)گام در جای گام آنها نهند و فضایلی را که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آموخته بودند،عملا به آنان منتقل سازند.
در قسمت اوّل میفرماید:«به اهل بیت پیامبرتان نگاه کنید!از همان سو که آنها گام برمیدارند،گام بردارید؛و قدم در جای قدمهای آنها بگذارید!(و بدانید)آنها هرگز شما را از جاده هدایت بیرون نمیبرند و به پستی و هلاکت نمیکشانند!».
(انظروا أهل بیت نبیّکم فالزموا سمتهم،و اتّبعوا أثرهم،فلن یخرجوکم من هدی،و لن یعیدوکم فی ردی) .
1) 1) سوره توبه،آیه 100.
این سخن،در واقع اشاره به همان حدیث«ثقلین»است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در آن حدیث متواتر،بدان اشاره فرمود که اگر دست از دامان قرآن و اهل بیت برندارید هرگز گمراه نخواهید شد و روشن است که منظور از اهل بیت در اینجا همان امامان معصوم است که به مفاد آیه شریفه «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» ؛ (1)خداوند آنها را از هر گونه رجس و پلیدی و گناه بر کنار ساخته و از هر نظر پاک نموده است».
سپس این دستور کلّی و اجمالی را باز میکند و شرح میدهد؛میفرماید:«اگر آنها توقّف کردند،توقّف کنید و اگر آنها قیام کردند قیام کنید!» (فإن لبدوا فالبدوا، (2)و إن نهضوا فانهضوا) .
به یقین شرایط زمانها و مکانها متفاوت است؛در آنجا که شرایط ایجاب میکند، قیام کنند و وارد معرکه جهاد شوند،سکوت و سکون سبب بدبختی است و آنجا که شرایط،اجازه قیام نمیدهد قیام کردن،مایه خسران و هدر دادن نیروها است.
عالمان معصوم از اهل بیت به خوبی این شرایط را میشناسند و طبق آن حرکت میکنند و هر گونه تخلّف از روش آنان مایه عقب افتادگی است.
و سرانجام با دو جمله دیگر این سخن را تکمیل میکند.میفرماید:«از آنها سبقت نگیرید که گمراه میشوید!و از آنان عقب نمانید که هلاک خواهید شد!» (و لا تسبقوهم فتضلّوا،و لا تتأخّروا عنهم فتهلکوا) .
همیشه و در هر جامعهای افراد افراطی و تفریطی یافت میشوند؛افراط گرایان روش پیشوایان راستین را کند میشمردند و بر آنها سبقت میگیرند و جامعه را به تباهی میکشند و به عکس،تفریط گرایان حرکت پیشوایان
را تند میپندارند و به بهانه حزم و دوراندیشی و احتیاط،از آنها عقب میافتند؛هم خود را هلاک میکنند و هم جامعه را گرفتار نابسامانی. در واقع،سخن امام علیه السّلام هم سو با حدیث معروف نبوی است که فرمود:«مثل أهل بیتی فیکم،مثل سفینة نوح من رکبها نجی و من تخلّف عنها هلک».این حدیث که با تعبیرات مختلفی در کتب شیعه و اهل سنّت با تفاوتهای مختصری نقل شده،نشان میدهد که اهل بیت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که علم و دانش آنها از قرآن مجید و از سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مایه میگیرد،تنها وسیله نجات در این دنیای طوفانیاند.همان گونه که هنگام وقوع طوفان نوح هیچ وسیله نجاتی جز کشتی نوح نبود. (1)
جالب اینکه در خطبه 87 شبیه تعبیر بالا درباره قرآن هنگام توصیف بندگان خاصّ خدا گذشت،که فرمود:«فهو قائده و إمامه،یحلّ حیث حلّ ثقله،و ینزل حیث کان منزله؛بنده خالص خدا قرآن را پیشوا و امام خود قرار داده؛هر جا قرآن فرود آید،او بار خویش را همانجا فرود میآورد و هر جا قرآن منزل کند او آنجا را منزلگاه خویش میگرداند».
و این تأکید دیگری بر همان حدیث ثقلین است! *** در قسمت دوم این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به سراغ ویژگیهای گروه خاصّی از یاران پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میرود و آنها را برای اصحابش الگو و سرمشق میسازد و در عبارت مبسوطی،هفت ویژگی درباره آنها بیان میکند.
1) 1) نویسنده متتبّع،مرحوم«میر حامد حسین هندی»در کتاب«عبقات الانوار»این حدیث را از 92 کتاب که بوسیله 92 نفر از دانشمندان اهل سنّت تألیف یافته،با تمام مشخّصات،نقل میکند.
نخست میفرماید:«من اصحاب محمّد صلّی اللّه علیه و آله را دیدهام،امّا هیچ یک از شما را مانند آنان نمیبینم!آنها موهایی ژولیده و چهرههایی غبار آلود داشتند(زاهد بودند و در فقر و تنگ دستی زندگی میکردند و خم به ابرو نمیآوردند!)». (لقد رأیت أصحاب محمّد صلّی اللّه علیه و آله،فما أری أحدا یشبههم منکم لقد کانوا یصبحون شعثا (1)غبرا (2)) .
در دومین وصف میفرماید:«آنها شب تا به صبح در حال سجده و قیام بودند(و هرگز از عبادت خسته نمیشدند)گاه پیشانی و گاه دو طرف صورت را(در پیشگاه خدا)به خاک میگذاردند». (و قد باتوا سجّدا و قیاما،یراوحون (3)بین جباههم و خدودهم (4)) .
هر زمان پیشانی آنها خسته میشد طرف راست را بر زمین مینهادند و هر زمان طرف راست خسته میشد طرف چپ را.
در سومین توصیف میافزاید:«آنها از ترس رستاخیز(و محاسبه اعمال)گویی بر شعلههای آتش ایستاده بودند و آرام نداشتند». (و یقفون علی مثل الجمر (5)من ذکر معادهم) .
آری آنها عذاب الهی را با تمام وجود خود،احساس میکردند و به همین دلیل آرامش نداشتند.
1) 1) «شعث»جمع«اشعث»در اصل به معنای ژولیده و کسی است که موهایش پریشان است و در عبارت بالا کنایه از فقر یا زهد است.
2) 2) «غبر»جمع«أغبر»به معنای غبار آلود است.
3) 3) «یراوحون»از مادّه«تراوح»به معنای انجام کاری،یکی بعد از دیگری است.
4) 4) «خدود»جمع«خدّ»به معنای دو طرف صورت است؛در مقابل«جباه»جمع«جبهه»که به معنای پیشانی است.و ترجمه«خدّ»در فارسی به«گونه»،صحیح نیست.
5) 5) «جمر»جمع«جمره»است که به معنای قطعه آتش شعلهور است.این واژه گاهی به سنگ ریزه نیز اطلاق میشود،که جمع آن«جمرات»است.
در چهاردهمین توصیف میافزاید:«پیشانی آنها از سجدههای طولانی،پینه بسته بود همچون زانوی گوسفند!» (کأنّ بین أعینهم رکب (1)المعزی (2)من طول سجودهم!) .
آری،لذّت عبادت و عشق به بندگی،آنها را به سجدههای طولانی در برابر محبوب مطلق وادار میساخت و آثارش بر پیشانی آنها مینشست.
در پنجمین وصف آنها میفرماید:«هنگامی که نام خدا برده میشد،اشک از چشمانشان فرو میریخت،آن قدر که گریبانشانتر میگشت!». (إذا ذکر اللّه هملت (3)أعینهم حتّی تبلّ جیوبهم) .
گاه از عشق خدا و درد فراق اشک میریختند و گاه از خوف عقاب! و در ششمین و آخرین وصف بار دیگر به چهره دیگری از ایمان قوی و خوف و رجاء آنها اشاره کرده،میفرماید:«آنها همچون درختی که در روز طوفانی از شدت تندباد به خود میلرزد،از ترس عقاب و عشق به ثواب میلرزیدند!» (و مادوا (4)کما یمید الشّجر یوم الرّیح العاصف،خوفا من العقاب،و رجاء للثّواب!) .
تشبیه به درخت که در برابر تندباد لرزان میشود،تشبیه جالبی است که امام علیه السّلام دلیل آن را نیز بیان فرموده،که گاه از ترس عقاب و گاه به امید ثواب صورت میگیرد.از یک چشم،اشک شوق دیدار پروردگار میریزند و از چشم دیگر،اشک خوف عقاب!و این است راه و رسم بندگان خالص و مخلص که در میان خوف و رجاء و بیم و امید در حرکتند.
از این بخش از خطبه،به خوبی روشن میشود که امامان اهل بیت،معصومند؛ چرا که امام علیه السّلام با صراحت میفرماید:«در همه چیز و در همه کار پیرو آنها باشید! هرگاه فرمان قیام و حرکت بدهند قیام و حرکت کنید!و هرگاه دستور سکون دهند، متوقف شوید!بر آنها پیشی نگیرید!از آنها عقب نیفتید،که مایه گمراهی و هلاکت است!و آنها هرگز شما را از هدایت بیرون نمیبرند،و به گمراهی نمیکشانند!» این تعبیرات،روشنترین دلیل مقام عصمت آنهاست؛چرا که درباره غیر معصوم از گناه و خطا این گونه دستورات صحیح نیست.
از سوی دیگر،نشان میدهد که امامت مسلمین،همواره در اهل بیت خواهد بود؛ چرا که امام علیه السّلام این دستور را محدود به زمان معیّنی نکرده است.
و از سوی سوم،نشان میدهد که مفهوم ولایت این نیست که انسان با دستورات آن بزرگواران گزینشی برخورد کند؛بلکه ولایت حقیقی آن است که در همه چیز و در هر حال،سر بر فرمان آن بزرگواران باشد و آنها که تنها در گفتار،یا پارهای از رفتارهای فردی و اجتماعی تابع اهل بیتاند موالیان حقیقی نیستند؛مدّعیانی هستند در لباس موالی! بدیهی است که منظور امام علیه السّلام تنها عصر و زمان او نیست؛چرا که«اهل بیت»را به عنوان امام و پیشوای معرّفی میکند نه فقط خودش را.
شاهد گویای این سخن حدیثی است که از خود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده؛آنجا که علی علیه السّلام میفرماید:«حافظان حدیث از یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میدانند که آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله چنین فرمود»:«إنّی و أهل بیتی مطهّرون،فلا تسبقوهم فتضلّوا؛و لا تتخلّفوا عنهم فتزلّوا،و
لا تخالفوهم فتجهلوا،و لا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم.هم أعلم النّاس کبارا،و أحلم النّاس صغارا؛فاتّبعوا الحقّ و أهله حیث کان؛من و اهل بیتم از هر نظر پاک و پاکیزهایم؛بنابر این،بر آنها پیشی نگیرید،که گمراه میشوید!و از فرمان آنها تخلّف نکنید،که لغزش خواهید داشت!و با آنها مخالفت نکنید،که گرفتار نادانی میشوید!و به آنها چیزی نیاموزید که آنها از شما داناترند!آنها در بزرگی از همه مردم عالمترند و در کوچکی از همه عاقلتر!بنابر این،از حق و اهل حق پیروی کنید،هر جا که باشد». (1)
بخش اخیر این خطبه که از یک سو مردم را به پیروی از اهل بیت علیهم السّلام دعوت میکند و از سوی دیگر یاد آور ویژگیهای اصحاب خاص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله میشود، رابطه لطیفی با بخشهای نخستین این خطبه که از مردم عراق و کوفه شدیدا نکوهش میکند،دارد زیرا از یک سو،به آنها میفهماند که شما هیچ عذری در پیشگاه خدا ندارید زیرا رهبر شما از اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است.
از همان کسانی است که رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله سفارش آنها را کرده،که مردم دست از دامنشان برندارند؛همانها که در کنار قرآن قرار دارند و کشتی نجاتند؛در حالی که پیشوای مردم شام،مردی است منحرف،ظالم و غارتگر و از بقایای عصر جاهلیّت؛ لذا از این نظر حجّت بر شما تمام است.
دیگر این که،ضعف و زبونی شما نه به دلیل عدم قدرت جسمانی است،بلکه از نظر روحانی و معنوی و رابطه با پروردگار ضعیف و ناتوانید؛از این رو،آنها را به پیروی عملی از اصحاب خاصّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله دعوت کرده که قویترین رابطهها را با خدا داشتند:در پیشگاه او
1) 1) تفسیر قمی،طبق نقل بحار الانوار،جلد 23،صفحه 130،حدیث 12.
به عبادت برمیخاستند و به سجود میپرداختند و پیکرشان از خوف خدا میلرزید،آثار سجده در صورت آنها نمایان بود و اشک خوف و شوق بر صورتشان جاری و این تعبّد و تعهّد رمز اصلی پیروزی آنها بر دشمن بود.
ممکن است افراد ساده اندیش از اطلاق کلام حضرت چنین تصوّر کنند که ویژگیهای بسیار والای فوق،در همه صحابه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بوده است و آن را دلیلی بر اصل معروف«تنزیه صحابه»بگیرند در حالی که به یقین این اوصاف و ویژگیها مربوط به اصحاب خاصّ آن حضرت،همچون:سلمانها،بوذرها،عمّارها و مقدادها است،نه همه آنان؛زیرا اوّلا:چنین مطلبی بر خلاف تاریخ است؛چرا که در هیچ تاریخی این صفات برای همه آنها نوشته نشده است.
ثانیا:بسیاری از آیات قرآن نشان میدهد که در میان آنها متخلّفان و گنهکاران خطرناکی بودند.
از جمله بعضی از آنها به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ارتش اسلام خیانت کردند که وقتی رسوا شدند،از در توبه درآمدند؛مانند«حاطب بن ابی بلتعه»و«ابو لبابه»که داستان آنها را همه شنیدهایم و ستون توبه در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یادآور این حقیقت است.
بعضی دیگر در مقام اعتراض در برابر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نسبت به حکم زکات برآمدند،در حالی که قبلا با خدا عهد کرده بودند اگر ثروتی پیدا کردند در راه خدا از آن انفاق کنند!مانند«ثعلبة بن حاطب انصاری»که داستان او در آیات 75 تا 77 سوره توبه آمده است.
بعضی فرمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را زیر پا گذاردند و به بهانههای واهی از شرکت در جنگ «تبوک»تخلّف کردند؛که داستان آنها ذیل آیه 118 سوره«توبه»آمده است.
گروهی دست به جاسوسی زدند،که قرآن در آیه 47 سوره«توبه»در مورد آنها میگوید:« «وَ فِیکُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ» ».
بعضی به ساختن مسجد«ضرار»پرداختند،تا در میان مؤمنان ایجاد شکاف و تفرقه کنند،که داستان آنها در ذیل آیات 107 تا 110 سوره«توبه»آمده است.
و بعضی از آنها که در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را راستی را میپیمودند،بعد از آن حضرت در اثر هوا پرستی فتنههایی بر پا کردند که خونهای زیادی از مسلمین ریخته شد؛مانند:«طلحه»و«زبیر»که آتش جنگ«جمل»را بر پا کردند و بر ضدّ امام المسلمین قیام نمودند و«معاویه»که فتنههای فراوانی،از جمله فتنه«صفّین»را رهبری میکرد.
بسیار ساده لوحی است که ما در برابر واقعیّتهای روشن تاریخ و آیات صریح قرآن،چشم بر هم نهیم و همه صحابه را با آب تنزیه بشوییم و دامان آنها را پاک و پاکیزه کنیم.
بنابر این،اگر امام امیر المؤمنین علیه السّلام در این خطبه،یا خطبههای دیگری مدح و تمجید بلیغی از صحابه میکند،به یقین منظور اصحاب خاصّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است که گروه قابل ملاحظهای از یاران او را تشکیل میدادند و در تمام میدانهای نبرد در صفوف مقدّم جای داشتند و همواره سر بر فرمان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله مینهادند و بسیاری از آنان در عصر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله شربت شهادت نوشیدند.
به هر حال،این گروه از یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که عالیترین درس بندگی و عبودیّت خداوند و استقامت و ایستادگی و ایثار و فداکاری را در
راه اسلام،از محضر بزرگترین استاد جهان بشریّت،یعنی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آموخته بودند سزاوار است الگو و اسوه مسلمانان،در هر عصر و زمان باشند.
همانها که به گفته مورّخان هنگامی که میخواستند از یکدیگر جدا شوند،سوره «و العصر»را یکی برای دیگری میخواند و او را به ایمان و عمل صالح و طرفداری از حق و صبر و استقامت دعوت میکرد. (1)
همانها که به تعبیر قرآن آثار سجده در چهرههایشان نمایان بود: «سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» (2).و همانها که در برابر دشمنان شدید و محکم،و در برابر دوستان نرم و ملایم بودند: «وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ» (3).
و من کلام له علیه السّلام
یشیر فیه إلی ظلم بنی أمیّة
(1) امام علیه السّلام در این خطبه اشاره به ستمهای بنی امیّه میفرماید.
در این خطبه،امام علیه السّلام در جملههای کوتاهی از فاجعه حکومت بنی امیّه و ظلم و انحراف آنها سخن میگوید و به قدری رسا و گویا است که تمام مظالم و رسواییهای این قوم بیدادگر،در همین عبارات فشرده بیان شده است و نشان میدهد که سستی مردم در مبارزه با آنها چه عواقب دردناکی برای خودشان و کلّ جامعه اسلامی در بر خواهد داشت.
1) 1) سند خطبه:به گفته نویسنده«مصادر نهج البلاغه»این خطبه را«ابن قتیبه»در کتاب«الامامة و السیاسه» نقل کرده و از تعبیرات او چنین بر میآید که امام علیه السّلام این سخن را بعد از خطبه 123 بیان فرموده است (مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 193).بعضی از محقّقان این خطبه را از«تذکرة الخواص ابن جوزی»و«ارشاد مفید»نیز نقل کردهاند(نهج البلاغه چاپ جامعه مدرّسین،تحقیق مرحوم حجة الاسلام دشتی،ذیل خطبه مورد بحث).
تاریخ نیز نشان میدهد که تمام پیشبینیهای امام درست بود و عدم توجّه به این هشدارها،سرانجام کار خود را کرد و چنان ظلم و ستمی بر مسلمین رفت که در تاریخ بشریّت کم سابقه،یا بیسابقه بود! این خطبه،در ضمن پاسخی است دندان شکن به ساده اندیشانی که اصرار امام علیه السّلام را در جنگ با بنیامیّه زیر سؤال میبرند و میگویند چرا مسلمان با مسلمان بجنگند؟
و اللّه لا یزالون حتّی لا یدعوا للّه محرّما إلاّ استحلّوه،و لا عقدا إلاّ حلّوه، و حتّی لا یبقی بیت مدر و لا وبر إلاّ دخله ظلمهم و نبا به سوء رعیهم،و حتّی یقوم الباکیان یبکیان:باک یبکی لدینه،و باک یبکی لدنیاه،و حتّی تکون نصرة أحدکم من أحدهم کنصرة العبد من سیّده،إذا شهد أطاعه،و إذا غاب اغتابه،و حتّی یکون أعظمکم فیها عناء أحسنکم باللّه ظنّا،فإن أتاکم اللّه بعافیة فاقبلوا،و إن ابتلیتم فاصبروا،ف «إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ» .
به خدا سوگند!آنها(بنی امیّه)همچنان به حکومت خود ادامه میدهند،تا آنجا که حرامی را باقی نمیگذارند،مگر آن که حلال بشمارند و پیمانی(از پیمانهای الهی و مردمی)نمیماند مگر این که آن را میشکنند.خانه و خیمهای باقی نمیماند،مگر اینکه ظلم و ستمشان در آن راه مییابد،و فساد و سوء تدبیرشان مردم را از خانههای خویش فراری میدهد.کار حکومت آنها بدانجا میرسد که مردم دو گروه میشوند و هر دو گروه گریانند:گروهی برای دینشان،و گروهی برای دنیایشان!کار به قدری سخت میشود که شما همچون بردهای خواهید بود که به یاری ارباب(ظالم وستمگرش)برمیخیزد؛در حضور او ناگزیر از اطاعت است و در غیاب از او بدگویی میکند.این حکومت ظالم و بیدادگر تا آنجا پیش میرود که هر کس به خدا امیدوارتر(و نزدیکتر)است،بیش از همه رنج و مصیبت میبیند.(در آن حکومت خودکامه)اگر خداوند برای شما
عافیت و سلامت پیش آورد(و از این امواج خطرناک در امان بودید،این نعمت الهی را)بپذیرید،(و خدا را شکر گویید!)و اگر(طوفان حوادث شما را گرفت و)به رنج و ناراحتی گرفتار شدید،شکیبا باشید،که «سرانجام نیک برای پرهیزکاران است!».
همانگونه که در بالا اشاره شد،امام علیه السّلام در این سخن فشرده خود آینده بنی امیّه را شرح میدهد و فجایع این حکومت ظالم و ستمگر را در پنج عنوان خلاصه میکند.
نخست میفرماید:«به خدا سوگند!آنها همچنان به حکومت خود ادامه میدهند تا آنجا که حرامی را باقی نگذارند،مگر این که حلال بشمارند و پیمانی(از پیمانهای الهی و مردمی)نمیماند مگر اینکه آن را میشکنند». (و اللّه لا یزالون (1)حتّی لا یدعوا للّه محرّما إلاّ استحلّوه،و لا عقدا إلاّ حلّوه) .
بعضی از بزرگان،فهرستی از بدعتهای بنی امیّه و حرامهایی را که آنها حلال کردند و پیمانهایی را که شکستند،گرد آوری نمودهاند،که در بحث نکات خواهد آمد.از مطالعه آنها روشن میشود که این قوم بیدادگر،چه بلایی بر سر اسلام آوردند.
در دومین فاجعهای که آنها برای مسلمین به وجود میآورند،اشاره به ظلم گسترده و فراگیر آنها کرده،میفرماید:«خانه و خیمهای باقی نمیماند مگر اینکه ظلم و ستمشان در آن راه مییابد و فساد و سوء
1) 1) جمعی از شارحان گفتهاند که:جمله«لا یزالون»محذوفی دارد و در تقدیر«لا یزالون ظالمین»میباشد ولی ظاهر این است که«لا یزالون حاکمین»میباشد،تا متناسب با جملههای بعد باشد.
تدبیرشان،مردم را از خانههای خویش فراری میدهد». (و حتّی لا یبقی بیت مدر،و لا وبر إلاّ دخله ظلمهم و نبابه سوء رعیهم) .
«مدر»در لغت گاه به معنای گلهای به هم فشرده و گاه به معنای خشت و گاه به معنای آجر و سنگ تشکیل شده؛بنابر این،«بیت مدر»اشاره به خانههایی است که در شهرها ساخته میشود و«وبر»به معنای پشم شتر،اشاره به خانههای روستایی و بادیهنشینان است که در آن زمان و در میان اعراب به صورت خیمههایی بنا میشد.
و این،بهترین تعبیر برای فراگیر بودن ظلم آنها است که هیچ کس از ظلم آنها در امان نبود.و این ظلم و ستم در بسیاری از اوقات سبب میشد آنها از خانههای خود فرار کنند و در به در شوند.
سپس در بیان فاجعه سوم میفرماید:«کار حکومت آنها بدانجا میرسد که مردم دو گروه میشوند و هر دو گروه گریانند:گروهی برای دینشان و گروهی برای دنیایشان!» (و حتّی یقوم الباکیان یبکیان:باک یبکی لدینه،و باک یبکی لدنیاه) .
آری!دین باوران به خاطر خطراتی که از سوی این گروه بازمانده جاهلی،متوجّه دین میشوند اشک میریزند و دنیا طلبان به خاطر هجوم ظالمانه آنها به دنیای مردم؛چرا که آنها،هم عقاید مردم را غارت میکردند و هم دنیایشان را.
در بیان چهارمین فاجعه میفرماید:«در این حکومت خودکامه،کار به قدری سخت میشود که شما همچون بردهای خواهید بود که به یاری ارباب(ظالم و ستمگرش)برمیخیزد؛در حضور ناگزیر از اطاعت است و در غیاب از او بدگویی میکند!». (و حتّی تکون نصرة أحدکم من أحدهم کنصرة العبد من سیّده،إذا شهد أطاعه،و إذا غاب اغتابه) .
اشاره به اینکه آنها مردم را به بردگی و عبودیّت میکشند؛نه عبودیّتی که حداقل توأم با رابطه عاطفی باشد و غلام مورد محبّت آقا و آقا مورد علاقه غلام قرار گیرد، بلکه عبودیّتی توأم با ظلم و تحقیر!که گویی زنجیر بر گردن آنها نهادهاند و به هر جا میخواهند میکشند.
بعضی از«مفسّران نهج البلاغه»در تفسیر این جمله گفتهاند که منظور یاری طلبیدن مردم از آنهاست نه یاری کردن مردم نسبت به آنها(به اصطلاح«نصرة» اضافه به مفعول شده است،نه اضافه به فاعل؛)بنابر این،مفهوم جمله چنین میشود که:«اگر از آنها یاری بطلبید همچون یاری طلبیدن غلام از ارباب ستمکار است،نه یاری طلبیدن دوست را دوست».ولی دو جمله«إذا شهد أطاعه...»گواه معنای اوّل است.
در بیان پنجمین و آخرین فاجعه میفرماید:«این حکومت ظالم و بیدادگر تا آنجا پیش میرود که هر کس به خدا امیدوارتر(و نزدیکتر)است،بیش از همه رنج و مصیبت میبیند». (و حتّی یکون أعظمکم فیها عنآء أحسنکم باللّه ظنّا) .
از یک حکومت جنایتکار و ستم پیشه و فاقد دین و اخلاق غیر از این انتظار نمیرود که هر کس پاکتر است در آن حکومت جام بلا و مصیبت بیشتری به او میدهند.
در پایان اصحاب و یارانش خود را در برابر حوادث دردناکی که در پیش دارند با این جمله دلداری میدهد؛میفرماید:«اگر خداوند برای شما عافیت و سلامت پیش آورد(و از این امواج خطرناک در امان بودید،این نعمت الهی را)بپذیرید(و خدا را شکر گویید)و اگر(طوفان حوادث شما را گرفت و)به رنج و ناراحتی گرفتار شدید، شکیبا باشید!که«سرانجام نیک برای پرهیزکاران است!» (فإن أتاکم اللّه بعافیة فاقبلوا،و إن ابتلیتم فاصبروا،ف «إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ» .
از این تعبیر استفاده میشود که اگر چه در حکومت بنی امیّه اکثریت عظیم مردم در رنج و فشار و تعب بودند،ولی گروه اندکی از امواج این حوادث برکنار بودند و امام علیه السّلام به هر دو گروه نصیحت میکند؛گروه اوّل را به صبر و شکیبایی و انتظار فرج و گروه دوم را به شکرگزاری در برابر حق!
پیش بینی عجیبی که امام علیه السّلام در این خطبه از فجایع فراگیر بنی امیّه فرموده است-به گواهی تاریخ اسلام-همه بدون استثناء،به وقوع پیوست و این حکومت ظالم و جبّار و بیدادگر جاهلی،از هیچ ظلم و ستمی فروگذار نکرد و برای تحکیم پایههای قدرت خود،خونهای زیادی ریخت و بیگناهان بسیاری را به زندان افکند و چنان وحشت و اضطراب بر مردم حاکم شد که حتّی در درون خانوادهها،گاه خویشاوندان نزدیک از هم میترسیدند.
مرحوم«علاّمه امینی»در کتاب نفیس«الغدیر»با ذکر اسناد و مدارک روشن فجایعی را که شخص معاویه انجام داد،جمع آوری کرده است؛در اینجا فهرست آن از نظر خوانندگان عزیز میگذرد و شرح و تفصیل منابع آن را میتوانند در«الغدیر» جلد یازدهم مطالعه کنند.
این مرد محقّق مینویسد:
«نخستین کسی که آشکارا به شرب خمر و خریدن آن اقدام کرد،معاویه بود.
نخستین کسی که در محیط اسلام فحشا را اشاعه داد،معاویه بود.
نخستین کسی که ربا را حلال شمرد،معاویه بود.
نخستین کسی که ازدواج با دو خواهر را در یک زمان اجازه داد،معاویه بود.
نخستین کسی که سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را در باب دیات تغییر داد،معاویه بود.
نخستین کسی که لبّیک را(در مراسم زیارت خانه خدا)ترک کرد،معاویه بود.
نخستین کسی که از اجرای حدود الهی سر باز زد،معاویه بود.
نخستین کسی که اموالی را برای جعل حدیث اختصاص داد،معاویه بود.
نخستین کسی که به هنگام بیعت با مردم بیزاری از علی علیه السّلام را شرط میکرد، معاویه بود.
نخستین کسی که سر یکی از اصحاب پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله(عمرو بن حمق)را جدا کرد و در شهرها گردش داد،معاویه بود.
نخستین کسی که خلافت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به سلطنت مبدّل ساخت،معاویه بود.
نخستین کسی که به دین خدا اهانت کرد و فرزند فاجرش را به خلافت برگزید، معاویه بود.
نخستین کسی که دستور داد مدینه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را غارت کنند،معاویه بود.
نخستین کسی که سبّ و ناسزاگویی به علی علیه السّلام را رواج داد،معاویه بود. (1)
نخستین کسی که خطبه نماز عید را(بر خلاف دستور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)بر نماز عید مقدّم داشت،تا در ضمن آن سبّ علی علیه السّلام کند و مردم متفرّق نشوند،معاویه بود». (2)
این تنها بخشی از فجایع معاویه در زمینه تغییر احکام الهی و نقض سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و زیر پا نهادن دستورات خدا بود و اگر کسی تمام تاریخ زندگانی او و سایر بنی امیّه را بررسی کند،باز هم به نمونههای بیشتری دست مییابد و به راستی اگر حکومت این ظالمان بیگانه از اسلام ادامه مییافت،به یقین چیزی از اسلام باقی نمیماند و این سخن با مدارک گستردهای که در دست است،جای انکار ندارد!و ما تعجّب میکنیم چرا بعضی اصرار دارند چشم بر هم نهند و با این همه فجایع،باز معاویه و بنی امیّه را بستایند؛براستی شگفتآور است.!!
«ابو الفرج اصفهانی»از مشاهیر علمای قرن چهارم هجری در کتاب معروف «اغانی»مطالب عجیبی درباره بنی امیّه ذکر کرده است که انسان را در وحشت فرو میبرد!از جمله:
1-«خالد بن عبد اللّه قسری»که از طرف«هشام بن عبد الملک»خلیفه اموی،والی کوفه بود خودش زندیق و مادرش نصرانی بود و در کارهایش نصارا و مجوس را بر مسلمانان ترجیح میداد. (1)
2-او برای مادرش که نصرانی بود،در پشت قبله مسجد کوفه،کلیسا و عبادتگاهی ساخته بود و با کمال وقاحت،هنگامی که صدای مؤذّن در مسجد بلند میشد،ناقوس کلیسا را مینواختند! (2)
3-او،خلیفه(هشام)را-العیاذ باللّه-بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله ترجیح میداد و به قدری متملّق و چاپلوس بود که میگفت:به خدا
سوگند!اگر خلیفه به من دستور دهد،خانه کعبه را ویران میکنم و سنگهای آن را یک به یک جدا میسازم و به شام منتقل میکنم!. (1)
و عجیب اینکه بعد از مدّتی«هشام»او را عزل کرد!نه به خاطر کارهایی که در بالا گفته شد؛بلکه به خاطر اینکه از بنی امیّه در اواخر کار بدگویی میکرد. (2)
«ابن ابی الحدید معتزلی (3)»در«شرح نهج البلاغه»از«ابو عثمان جاحظ»نقل میکند که«بنی هاشم»بر«بنی امیّه»افتخار میکردند که ما این کارها را انجام ندادیم:
الف-ویران کردن کعبه(اشاره به کاری است که«حجّاج»در زمان«عبد الملک» انجام داد).
ب-تغییر قبله(اشاره به نماز خواندن«ولید»به هنگام مستی به غیر قبله است، که میگفت: «تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ» .
ج-آنها پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را در مرتبه پایینتر از خلیفه قرار ندادند(اشاره به چیزی است که در بالا از کتاب«اغانی»نقل شد).
د-آنها مهر بر گردن مسلمین نزدند(اشاره به این است که بنی امیّه بر گردن گروهی از مسلمانها،به عنوان برده و غلام خود،مهر زدند؛همانند مهری که بر گردن اسبها میزدند!).
ه-آنها حرم پیامبر را غارت نکردند و حرمت زنان مسلمان را در آن حرم مقدّس بر باد ندادند(اشاره به داستان«مسلم بن عقبه»است که از طرف یزید مأمور حمله به مدینه شد،و جنایاتی آفرید که تاریخ بشریّت را سیاه کرد و به راستی زبان از ذکر آن عاجز و قلم از بیانش شرم دارد).
«پیش از آن«بسر بن أرطاة»از سوی معاویه مأموریت یافت به مدینه حمله کند و او در مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مردم را مجبور به بیعت با معاویه کرد؛درهای مسجد را بست و گفت اگر بیعت نکنید همه شما را از دم تیغ میگذرانم؛خانههایتان را ویران و اموالتان را غارت میکنیم!». (1)
فجایع بنی امیّه(معاویه و اعقابش)بیش از آن است که در این مختصر بگنجد.
کلام خود را در اینجا با سخنی از«ابن عساکر»مورّخ معروف اهل سنّت،پایان میدهیم.او در کتاب«تاریخ دمشق»میگوید:«عبد اللّه بن حنظله»که از بزرگان اصحاب پیامبر بود(فرزند حنظله غسیل الملائکه)در آن روز که«مسلم بن عقبه»از طرف یزید به مدینه حمله کرد،خطاب به مردم چنین گفت:ای مردم!تقوای خداوند یگانه یکتا را پیشه کنید؛به خدا سوگند!ما در برابر یزید قیام نکردیم مگر زمانی که ترسیدیم اگر سکوت کنیم،خداوند سنگهای آسمانی را بر سر ما فرو فرستد؛آیا در برابر مردی که با مادر و خواهر و دختر خود عمل منافی عفّت انجام میدهد!شراب مینوشد!نماز را رها میکند!میتوان در برابر او سکوت کرد؟به خدا سوگند!که اگر هیچ کس با من نباشد،من وظیفه خود را انجام میدهم. (2)
اینجاست که به عمق کلام امیر مؤمنان علی علیه السّلام واقف میشویم که فرمود:«لکلّ أمّة آفة،و آفة هذه الأمّة بنو أمیّة؛هر امتی را آفتی است؛و آفت این امّت بنی امیّه است» (3)و چه بیخبر و بینوا هستند کسانی که با این همه فجایع،باز دم از مجد بنی امیّه و صداقت معاویه میزنند؛راستی عجیب است!!!
و من خطبة له علیه السّلام
فی التزهید من الدنیا
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که پیرامون زهد در دنیا سخن میگوید.
1) 1) سند خطبه:از کسانی که قبل از مرحوم«سیّد رضی»و گرد آوری نهج البلاغه،این خطبه را نقل کردهاند، «زید بن وهب»است(او از صحابه امیر مؤمنان علی علیه السّلام است که بخش قابل ملاحظهای از خطبههای آن حضرت را در کتابی به عنوان«خطب امیر المؤمنین علی المنابر فی الجمع و الأعیاد و غیرهما»جمع آوری کرده و این نخستین کتابی است که در این زمینه نگاشته شده است.)مرحوم«محدّث نوری»در«مستدرک الوسائل»این خطبه را از آن کتاب آورده است که با خطبه مورد بحث اندک تفاوتی دارد.مرحوم«صدوق»- که او هم قبل از«سیّد رضی»میزیسته است-در دو کتاب خود:«معانی الأخبار»و«من لا یحضره الفقیه»تمام یا بخشی از آن را با تفاوت مختصری ذکر کرده است.افراد متعدّد دیگری که بعد از«سیّد رضی»میزیستند نیز،آن را در کتابهای خود آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 196).
با توجه به اینکه امام علیه السّلام-طبق بعضی از روایات-این خطبه را به عنوان خطبه نماز جمعه ایراد فرموده است،سعی میکند که در آن مردم را به زهد در دنیا ترغیب کند و چنان از بیوفایی دنیا و ناپایداری آن سخن بگوید که طالبان و عاشقان دنیا از آن دلسرد شوند و فریب زرق و برق آن را نخورند؛مخصوصا تصویر زندهای از کسانی ارائه میدهد که به خاطر از دست رفتن عزیزانشان،اشک میریزند و گروهی دیگر آنها را تسلیت میگویند و گروههای دیگری که در بستر بیماری افتادهاند و با مرگ دست به گریبانند؛تا غافلان را بیدار و مستهای هوا و هوس را هوشیار کند و در مجموع،داروی شفابخشی است برای بیمار دلان دنیا پرست و غافلان مغرور و مست.
نحمده علی ما کان،و نستعینه من أمرنا علی ما یکون،و نسأله المعافاة فی الأدیان،کما نسأله المعافاة فی الأبدان.
ما خدا را بر آنچه رخ داده است،حمد و سپاس میگوییم؛و از او یاری میطلبیم برای کارهایی که در پیش داریم،و از درگاهش سلامت در دین میطلبیم،آنگونه که سلامت در بدن را تقاضا میکنیم.
امام علیه السّلام در آغاز و مقدّمه این خطبه،به حمد و ثنای الهی میپردازد،تا دلها آماده پذیرش سخنان آینده او شود و ضمن چهار جمله،گفتنیها را میگوید.
نخست میفرماید:«ما خدا را بر آنچه رخ داده است،حمد و سپاس میگوییم».
(نحمده علی ما کان) .
مفهوم این سخن وسیع است:هم نعمتهایی را که از سوی خدا ارزانی شده، شامل میشود و هم حوادث تلخ و دردناک را.چرا که بندگان خاصّ خدا هر چه را از سوی اوست،نعمت و رحمت میشمرند و در برابر همه آنها سپاسگزارند.
سپس میافزاید:«و از او یاری میطلبیم،در همه کارهای آینده خود». (و نستعینه من أمرنا علی ما یکون) .
بدیهی است حمد و سپاس بر گذشته است و یاری طلبیدن برای آینده؛و بندگان خالص و مخلص،در برخورد با حوادث گذشته و آینده چنیناند،که یکی را سپاس میگویند و برای دیگری از پروردگار یاری میطلبند.
در سومین و چهارمین جمله،میفرماید:«ما از او سلامت در دین میطلبیم، آن گونه که سلامت در بدنها را تقاضا میکنیم!» (و نسأله المعافاة فی الأدیان،کما نسأله المعافاة فی الأبدان) .
این عبارت اشاره به نکته لطیفی است و آن اینکه اگر مردم به همان اندازه که به عافیت و سلامت جسمانی اهمیّت میدهند،به سلامت دینشان اهمیت میدادند وضع خوبی داشتند.ولی افسوس!یک بیماری مختصر جسمانی گاه انسان را به دنبال طبیبان متعدّد میفرستد،در حالی که به خاطر دهها بیماری خطرناک معنوی و اخلاقی و دینی،حتّی به دنبال یک طبیب هم نمیرود!!.
بعضی از«شارحان نهج البلاغه»این سخن را از بعضی از متفکّران انسان شناس نقل کردهاند که:«اگر یک صدم اشکهایی که برای شکمهای گرسنه و بدنهای برهنه ریخته میشود،برای ارواح گرسنه معرفت و برهنه از فضایل ریخته میشد،هم گرسنگیها و برهنگیهای جسمانی از بین میرفت و هم گرسنگیها و برهنگیهای روحی زایل میگشت!». (1)
این نکته نیز قابل دقّت است که ذکر«ادیان»به صورت جمع،اشاره به دین باوری نفرات انسانهاست،نه ادیان مختلف؛همانگونه که جمع آوردن«ابدان»به خاطر همین منظور است.
1) 1) شرح نهج البلاغه علاّمه جعفری،جلد صفحه 18،9.
عباد اللّه،أوصیکم بالرّفض لهذه الدّنیا التّارکة لکم و إن لم تحبّوا ترکها، و المبلیة لأجسامکم و إن کنتم تحبّون تجدیدها،فإنّما مثلکم و مثلها کسفر،سلکوا سبیلا فکأنّهم قد قطعوه،و أمّوا علما فکأنّهم قد بلغوه.و کم عسی المجری إلی الغایة أن یجری إلیها حتّی یبلغها!و ما عسی أن یکون بقاء من له یوم لا یعدوه،و طالب حثیث من الموت یحدوه و مزعج فی الدّنیا حتّی یفارقها رغما!فلا تنافسوا فی عزّ الدّنیا و فخرها،و لا تعجبوا بزینتها و نعیمها،و لا تجزعوا من ضرّائها و بؤسها،فإنّ عزّها و فخرها إلی انقطاع،و إنّ زینتها و نعیمها إلی زوال،و ضرّاءها و بؤسها إلی نفاد،و کلّ مدّة فیها إلی انتهاء،و کلّ حیّ فیها إلی فناء.
ای بندگان خدا!شما را به ترک این دنیایی که سرانجام شما را ترک میگوید توصیه میکنم؛هر چند ترک آن را دوست نداشته باشید!دنیایی که جسمهای شما را کهنه و فرسوده میسازد،با اینکه دوست دارید همواره تازه و نو گردد!شما نسبت به دنیا به مسافرانی میمانید که وقتی گام در جادّه نهادهاند،احساس میکنند به پایان راه رسیدهاند و تا قصد رسیدن به نشانهای در وسط راه کردهاند،گویی بلافاصله در کنار آن قرار گرفتهاند.
(آری،دنیا به سرعت پایان مییابد!)کسی که(در این دنیا)به سوی مقصد پیش میرود چه زود به آن میرسد!و چگونه میتواند امید به بقا
داشته باشد آن کس که روز معیّنی در پیش دارد،که از آن نمیتواند فراتر برود،مرگ به سرعت او را دنبال میکند و به پیش میراند و اجل او را به زور و بر خلاف میلش به جدایی از دنیا وادار میسازد.حال که چنین است،برای به دست آوردن عزّت و افتخارات(موهوم) سر و دست نشکنید؛و به زینت و نعمتهایش فریفته نشوید؛و از رنج و ناراحتیهای آن بیتابی نکنید!چرا که عزّت و افتخاراتش به زودی پایان میگیرد؛زینت و نعمتهایش زایل میگردد و رنج و ناراحتیهایش تمام میشود(و در یک کلمه) دوران هر چیز سپری میگردد و هر موجود زندهای به سوی فنا پیش میرود!
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام بعد از حمد و ثنای الهی-که در بخش پیشین گذشت-مردم را با عباراتی بسیار مؤثّر و نافذ،به زهد در دنیا ترغیب میکند و بیاعتباری دنیا را در لابهلای عباراتی لطیف و پویا مجسّم میسازد.میفرماید:«ای بندگان خدا!شما را به ترک این دنیایی که سرانجام رهایتان میسازد توصیه میکنم، هر چند شما ترک آن را دوست نداشته باشید!» (عباد اللّه!أوصیکم بالرّفض (1)لهذه الدّنیا التّارکة لکم و إن لم تحبّوا ترکها) .
1) 1) «رفض»در اصل به معنای ترک کردن چیزی است و«شیعه»را از آن جهت«رافضه»نامیدند که خلفای سهگانه را ترک کردهاند و بعضی گفتهاند اوّلین بار در زمان«زید بن علی»این عنوان برای شیعه مطرح شد؛ چرا که«زید»آنها را از بدگویی به«شیخین»نهی کرده بود و همین سبب شد که«زید»را رها کنند.
چه دردناک است که انسان دنبال معشوقی بدود که او با تمام قدرت از وی فرار میکند!امام علیه السّلام میفرماید حال که دنیا چنین است شما هم آن را ترک کنید،هر چند بر خلاف امیال و هوسهای شما باشد؛چرا که به مصداق آیه شریفه: «وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ» (1)ممکن است اموری باشد که انسان ظاهر بین آن را دوست داشته باشد،ولی در درونش سمّ جانگدازی نهفته باشد! سپس میافزاید:«دنیایی که جسمهای شما را کهنه و فرسوده کند،با اینکه شما دوست دارید همواره تازه و نو گردد!». (و المبلیة (2)لأجسامکم و إن کنتم تحبّون تجدیدها) .
هر کس با گذشت زمان،آثار پیری و فرسودگی را در خود ملاحظه میکند:از بین رفتن طراوت پوست بدن،سست شدن استخوانها،کم نور شدن چشم،سنگینی گوش،لکنت زبان،خمیدگی قامت،ضعف عضلات و اعصاب و مانند آن؛و به یقین هر کس از مشاهده آنها نگران و متأسّف میشود و گاه تلاش و کوشش میکند که این حرکت طبیعی برگشت ناپذیر را،با وسایلی برگرداند!ولی به یقین،اگر موفقیّت جزیی نصیب او شود،سرانجام این مسیر را خواه ناخواه طی میکند.آیا سزاوار است با مشاهده این امور باز هم انسان به آن دل ببندد؟ قابل توجّه اینکه دنیا نه تنها موجودات زنده و بخصوص جسم انسانها را کهنه و فرسوده میکند،بلکه قانون فرسودگی بر تمام جهان مادّه،از کهکشانها گرفته تا اتمها حاکم است.حتّی این آفتاب عالمتاب و خورشید درخشان نیز،تدریجا کهنه و فرسوده میشود و روزی به کلّی
نابود خواهد شد.نه تنها قرآن سخن از«تکویر شمس»(تاریکی خورشید)میگوید،بلکه علم امروز هم با صراحت به این معنا اشاره دارد.
در ادامه سخن امام علیه السّلام با ذکر تشبیهی،وضع ساکنان دنیا را روشن میسازد.
میفرماید:«شما نسبت به دنیا،به مسافرانی میمانید که وقتی گام در جاده نهادهاند، احساس میکنند به آخر رسیدهاند؛و تا قصد رسیدن به نشانهای در(وسط راه) کردهاند،گویی بلافاصله در کنار آن قرار گرفتهاند؛(آری،دنیا آنچنان به سرعت میگذرد که تا چشم بر هم میزنند همه چیز پایان مییابد)». (فإنّما مثلکم و مثلها کسفر (1)سلکوا سبیلا فکأنّهم قد قطعوه،و أمّوا (2)علما فکأنّهم قد بلغوه) .
در ادامه این سخن و تأکید بر مطلب بالا میافزاید:«چه نزدیک است کسی که (در این دنیا)به سوی مقصد پیش میرود،به محض حرکت،به آن برسد!». (و کم عسی المجری (3)إلی الغایة أن یجری إلیها حتّی یبلغها!) .
و در تعبیر و تأکید دیگری اضافه میفرماید:«چگونه میتواند امید به بقاء داشته باشد آن کس که روز معیّنی در پیش دارد که از آن نمیتواند فراتر برود،و مرگ به سرعت او را دنبال میکند،و به پیش میراند،و اجل او را به زور و بر خلاف میلش به جدایی از دنیا وادار میسازد!».( و ما عسی أن یکون بقاء من له یوم لا یعدوه،و طالب حثیث (4)من الموت یحدوه (5)،و مزعج (6)فی الدّنیا حتّی یفارقها رغما! (7)) .
1) 1) «سفر»جمع«سافر»به معنای مسافر است.
2) 2) «أمّوا»از مادّه«امّ»(بر وزن غم)به معنای قصد کردن است.
3) 3) «مجری»از مادّه«اجراء»در اینجا کنایه از مسافر است و در تفسیر جمله بالا،نظرات مختلفی از سوی مفسّران اظهار شده است و آنچه در بالا گفتیم از همه مناسبتر به نظر میرسد.
4) 4) «حثیث»از مادّه«حثّ»(به فتح حاء)به معنای تحریک کردن و به سرعت دنبال کاری رفتن است.
5) 5) «یحدو»از مادّه«حدی»به معنای راندن شتر همراه با آوازی است که ساربانها میخوانند؛سپس به معنای هر گونه راندن و سوق دادن به کار رفته است.
6) 6) «مزعج»از مادّه«ازعاج»به معنای بیرون راندن و مضطرب ساختن و ریشهکن کردن است.
7) 7) «رغم»به معنای مجبور ساختن است و گاهی اضافه به«انف»میشود که میگویند به«رغم انف»یعنی بینی کسی را به خاک مالیدن.
این تعبیرهای چهارگانه،که هر یک در قالب الفاظی نوریخته شده،یک حقیقت را بیان میکند و آن ناپایداری دنیا و بیاعتباری آن است.حقیقتی که غالب انسانها از آن غافل و بیخبرند و همین غفلت،بلای سعادت و خوشبختی آنها است.
سپس امام علیه السّلام از این بحث(ناپایداری و بیاعتباری دنیا)نتیجهگیری میکند و در بیانی زنده و گویا میفرماید:«حال که چنین است برای به دست آوردن عزّت و افتخارات(موهوم)دنیا،سر و دست نشکنید و به زینت و نعمتهایش فریفته نشوید و از رنج و ناراحتیهای آن جزع و بیتابی نکنید!». (فلا تنافسوا (1)فی عزّ الدّنیا و فخرها،و لا تعجبوا بزینتها و نعیمها،و لا تجزعوا من ضرّائها و بؤسها) .
«چرا که عزّت و افتخاراتش به زودی پایان میگیرد،زینت و نعمتهایش زایل میگردد،و رنج و ناراحتیهایش تمام میشود و(در یک کلمه)دوران هر چیز، سپری میشود و هر موجود زندهای به سوی فنا پیش میرود!». (فإنّ عزّها و فخرها إلی انقطاع،و إنّ زینتها و نعیمها إلی زوال،و ضرّاءها و بؤسها إلی نفاد (2)،و کلّ مدّة فیها إلی انتهاء،و کلّ حیّ فیها إلی فناء) .
امام علیه السّلام در این عبارات زیبا،نخست انگشت روی عزّتها و افتخارات،نعمتها و زینتها و درد و رنجهای دنیا میگذارد و همه را فانی و ناپایدار معرّفی میکند و بعد به صورت یک قانون کلّی میفرماید:«همه چیز این دنیا پایان میپذیرد و همه زندگان بدون استثناء به سوی مرگ پیش میروند؛حال که چنین است این همه دعوا و کشمکش و قال و غوغا و بیتابی و زاری برای چیست؟»به گفته یکی از «شارحان نهج البلاغه»،پیشینیان،رفتند و خاک شدند و ما از روی آنها عبور میکنیم و ما هم به زودی خاک میشویم و آیندگان از روی ما میگذرند،ولی باز هم بیدار نمیشویم!! جالب اینکه امام باقر علیه السّلام در حدیثی زرق و برق نعمتهای دنیا را تشبیه به مالی میکند که انسان در خواب پیدا میکند،ولی هنگامی که بیدار شد چیزی در دست خود نمیبیند:«أو کمال وجدته فی منامک،فاستیقظت و لیس معک منه شیء (1)».
و به گفته شاعر عرب:
«ألا إنّما الدّنیا کمنزل راکب أناخ عشیّا و هو فی الصّبح راحل
و کلّ شباب،أو جدید إلی البلاء و کلّ امرء یوما إلی اللّه صائر».
«آگاه باشید!دنیا همچون منزل مسافری است که شب هنگام در آنجا توقّف میکند و صبحگاهان از آن کوچ مینماید.
هر جوان،یا نوی به سوی پیری و فرسودگی پیش میرود و هر انسانی روزی به سوی خدا(و عالم آخرت)میشتابد».
1) 3) بحار الانوار،جلد 70،صفحه 36.
أ و لیس لکم فی آثار الأوّلین مزدجر،و فی آبائکم الماضین تبصرة و معتبر،إن کنتم تعقلون!أو لم تروا إلی الماضین منکم لا یرجعون،و إلی الخلف الباقین لا یبقون!أو لستم ترون أهل الدّنیا یصبحون و یمسون علی أحوال شتّی:فمیّت یبکی،و آخر یعزّی،و صریع مبتلی،و عائد یعود، و آخر بنفسه یجود،و طالب للدّنیا و الموت یطلبه،و غافل و لیس بمغفول عنه؛و علی أثر الماضی ما یمضی الباقی!
آیا اگر درست بیندیشید برای شما در آثار پیشینیان عامل باز دارندهای نیست؟و در نیاکان گذشته شما وسیله بینایی و عبرت وجود ندارد؟آیا نمیدانید که گذشتگانتان باز نمیگردند و بازماندگان شما باقی نمیمانند؟!آیا اهل دنیا را مشاهده نمیکنید که صبح و شام حالات گوناگونی دارند:یکی میمیرد،و بر او میگریند،و دیگری میماند و به او تسلیت میگویند؛یکی در بستر بیماری افتاده،و دیگری به عیادت او میرود،و یکی دیگر،در حال جان کندن است.یکی به دنبال دنیا میرود، در حالی که مرگ در پی او در حرکت است؛دیگری در عالم غفلت فرو رفته،در حالی که مرگ از او غافل نیست(آری!)بدین گونه،بازماندگان به دنبال گذشتگان در حرکتند!
ص: 346
امام علیه السّلام این معلّم بزرگ جهان انسانیّت،برای بیدار ساختن ارواح خفته،به دنبال بحثهای بیدارگر گذشته در زمینه ناپایداری دنیا،در این فراز چنین میافزاید:«(به گذشته تاریخ باز گردید)،آیا اگر درست بیندیشید برای شما در آثار پیشینیان عامل بازدارندهای نیست،و در نیاکان گذشته شما وسیله بینایی و عبرت وجود ندارد؟!» (أ و لیس لکم فی آثار الأوّلین مزدجر (1)،و فی آبائکم الماضین تبصرة و معتبر،إن کنتم تعقلون!) .
در توضیح این سخن میفرماید:«آیا نمیدانید که گذشتگانتان باز نمیگردند و بازماندگان باقی نمیمانند؟!».( أ و لم تروا إلی الماضین منکم لا یرجعون،و إلی الخلف الباقین لا یبقون) .
اشاره به اینکه قانون مرگ و فنا قانونی است فراگیر و شامل،که هیچ گونه استثنایی نمیپذیرد.آنها که رفتند باز نمیآیند و آنها که هستند،به دنبال آنها در حرکتند و همه در این قافله شرکت دارند.با این تفاوت که بعضی در صفوف مقدّماند و بعضی در صفوف مؤخّر؛همانگونه که امام در جای دیگر-هنگامی که ارواح خفتگان در خاک را در پشت دروازه کوفه مخاطب میسازد-میگوید:«أنتم لنا فرط سابق،و نحن لکم تبع لاحق؛شما پیشگامان این قافله بودید و ما دنبالهرو و تابع شما». (2)
باز در شرح این سخن،به تحلیل دقیقتر و گویاتری پرداخته و حال مردم دنیا را که در چنگال حوادث گوناگون گرفتارند،در یک تقسیمبندی هفتگانه چنین بیان میکند.میفرماید:«آیا اهل دنیا را مشاهده نمیکنید!
که صبح و شام حالات گوناگونی دارند:یکی میمیرد،و بر او میگریند،دیگری میماند و به او تسلیت میگویند،یکی در بستر بیماری افتاده،و دیگری به عیادت او میرود،و یکی دیگر در حال جان کندن است؛یکی به دنبال دنیا میرود،در حالی که مرگ(همچون سایه)در پی او در حرکت است،دیگری در عالم غفلت فرو رفته،در حالی که مرگ از او غافل نیست؛و بدین گونه،بازماندگان به دنبال گذشتگان در حرکتند!». (أ و لستم ترون أهل الدّنیا یصبحون و یمسون علی أحوال شتّی:فمیّت یبکی،و آخر یعزّی و صریع مبتلی،و عائد (1)یعود،و آخر بنفسه یجود، (2)و طالب للدّنیا و الموت یطلبه،و غافل و لیس بمغفول عنه؛و علی أثر الماضی ما یمضی الباقی!) .
این تجزیه و تحلیل چقدر جالب،گویا و فراگیر است که اگر کسی صحنههای آن را بتواند مجّسم کند و انسانها پشت سر هم،این صحنهها را ببینید چقدر مؤثّر خواهد بود:در جایی کسی از دنیا رفته و بر او اشک میریزند!در جایی دیگر مجلس عزا و یاد بود برپاست و مردم گروه گروه به بازماندگان تسلیت میگویند! در جای دیگر،گروهی در بستر بیماری ناله میکنند و به خود میپیچند و جمعی از دوستان و آشنایان در گرد بستر آنها،به عنوان عیادت حلقه زدهاند!.
در جای دیگر،کسانی آخرین ساعات عمر خود را طی میکنند و در حال جان کندن هستند و کاری از دست هیچ کس برای آنها بر نمیآید!
در صحنه دیگری،افرادی با تمام قدرت به دنبال دنیا میدوند و بدون توجّه به حلال و حرام،مشروع و ممنوع،در پی به چنگ آوردن آن هستند؛ولی حوادث مرگبار به دنبال آنها و در کمین آنهاست؛ناگهان در یک لحظه آنها و مرکبشان را به درون درّهای واژگون میکند و همه چیز پایان مییابد!
و بالأخره؛در جای دیگر،گروهی غافل،مشغول عیش و نوش و مست باده غرورند و فریاد شادی آنها به آسمان بلند است،در حالی که مرگ در کمین آنهاست؛ناگهان یکی را از آن میان در یک لحظه میگیرد و مجلس شادیشان به عزا مبدّل میشود و یا سقف بر آنها فرود میآید،و تمام مجلس تعطیل میشود.
اینها صحنههایی است که همیشه در تاریخ بشر بوده و همیشه خواهد بود و چقدر عبرتانگیز و آموزنده است،افسوس که عبرتگیران و فرهیختگان کماند!!
ألا فاذکروا هاذم اللّذّات،و منغّص الشّهوات،و قاطع الأمنیات،عند المساورة للأعمال القبیحة؛و استعینوا اللّه علی أداء واجب حقّه،و ما لا یحصی من أعداد نعمه و إحسانه.
به هوش باشید!در آن هنگام که با شتاب به سراغ اعمال زشت میروید،نابود کننده لذّات و بر هم زننده خواستهها و قطع کننده آرزوها را به یاد آورید؛و برای ادای حقّ واجب خداوند،و نعمتهای بیشمار و احسانهای بیپایانش،از او یاری بطلبید.
امام علیه السّلام در پایان این خطبه بلیغ و فصیح و نافذ،اشاره به دو نکته میفرماید که بحثهای گذشته را کامل و جامع میسازد:
نخست،اشاره به مرگ است که یاد آوری آن از عوامل بسیار مهم بیداری انسانهاست.میفرماید:«به هوش باشید!در آن زمان که با شتاب به سراغ اعمال قبیح میروید نابود کننده لذّات و بر هم زننده خواستهها و قطع کننده آرزوها را
به باد آورید! (ألا فاذکروا هاذم اللّذّات،و منغّص (1)الشّهوات،و قاطع الأمنیات،عند المساورة (2)للأعمال القبیحة) .
در این جا،امام علیه السّلام از مرگ به سه عنوان یاد کرده است:نخست«نابود کننده لذّتها؛»چرا که بسیاری از مردم،یک عمر زحمت میکشند تا وسایل زندگی و عیش و نوش و لذّت را از هر جهت فراهم سازند و درست این در زمانی است که نشانههای مرگ به صورت انواع بیماریها ظاهر شده است.اضافه بر این،بسیار دیده شده است که مجالس عیش و نوش،در یک لحظه،با یک حادثه به مجلس عزا مبدّل گشته است و عجب اینکه هیچ تضمینی درباره هیچ کس درباره این خطرها وجود ندارد.
دیگر:«گلوگیر کننده شهوات و خواستها»؛چرا که مرگ-همان مرگی که تاریخ و زمان معیّنی ندارد و به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست-در آن لحظه که انسان جرعه شهوات و کامیابیها را سر میکشد،گلویش را میفشارد و به همه چیز پایان میدهد.
سوّم:«قطع کننده آرزوها»؛چرا که آروزهای انسان به قدری دامنهدار است که هرگز پایان نمیپذیرد؛بلکه گاه با گذشت عمر-همانند سایههایی که نزدیکی غروب آفتاب گستردهتر میشود-دامنهدارتر میگردد و تنها چیزی که آروزها را قطع میکند،مرگ است و مرگ!
1) 1) «منغّص»از مادّه«نغص»(بر وزن نقص)به معنای ناگوار بودن است و نیز به معنای گلوگیر شدن آب آمده است؛سپس به زندگی ناگوار و ناراحت کننده و مانند آن اطلاق شده است.
2) 2) «مساورة»از مادّه«سور»(بر وزن غور)به معنای پریدن بر چیزی و حمله کردن است.این واژه در مورد کسی که خشمگین میشود نیز به کار میرود و به کار رفتن آن در جمله بالا به خاطر آن است که افراد هواپرست،هنگامی که به سراغ کارهای زشت میروند،سر از پا نمیشناسند و همچون حیوان درندهای که بر شکار خود میپرد،به آن حمله میکنند.
این تعبیرات به قدر کوبنده و هشدار دهنده است که هر انسانی را تحت تأثیر قرار میدهد و جالب اینکه میفرماید:«از مرگ زمانی یاد کنید که به اعمال قبیح حملهور میشوید»(زیرا کلمه«مساوره»از مادّه«سور»(بر وزن غور)به معنای پریدن و حمله کردن است)اشاره به اینکه بسیار میشود که زشتیها آن چنان زرق و برق دارد و هوای نفس آن را تزیین میکند که انسان مانند جانور درندهای که به صید خود حمله میکند و بر آن میپرد به سراغ آن میرود و در این لحظه یاد مرگ میتواند عامل بازدارندهای باشد.
و در دومین نکته،همگان را توصیه میکند که به یاد نعمتهای خدا باشند که آن،عامل بازدارنده دیگری است در برابر گناه؛میفرماید:«برای ادای حقّ واجب خداوند و نعمتهای بیشمار و احسانهای بیپایانش،از او یاری بطلبید!» (و استعینوا اللّه علی أداء واجب حقّه،و ما لا یحصی من أعداد نعمه و إحسانه) .
شکر منعم(سپاسگزاری در برابر بخشنده نعمتها)نه تنها انسان را به معرفة اللّه رهنمون میشود؛بلکه در ادای واجبات و ترک محرّمات نیز،عامل مؤثّری است.
بسیاری از مردم میگویند زرق و برق دنیا فریبنده است و در تعبیرات آیات قرآن و روایات،اشاراتی به این معنا شده.ولی اگر خوب بیندیشیم این فریبندگی برای ساده اندیشان و کودک صفتان است و اگر کمی دقّت کنیم کمتر چیزی از دنیا در نظر ما فریبنده خواهد بود و این همان چیزی است که امام علیه السّلام در خطبه بالا به آن اشاره کرده است،چرا که در هر
گوشه و کناری از دنیا،صدها و هزارها نشانه بیوفایی دنیا و ناپایداری و بیمحتوایی آن به چشم میخورد.
مردگانی که مردم برای آنها اشک میریزند؛نه تنها پیران،بلکه جوانان و کودکان نیز به دلائل گوناگون رهسپار دار آخرت میشوند.بیمارانی که در خانهها یا در بسترها،یا بیمارستانها خفتهاند و آنها که در اطاقهای عمل تحت سختترین جرّاحیها قرار دارند.
آنها که تمام زندگی خود را در حوادث ناگهانی،یا ورشکستگیهای تجاری به کلّی از دست دادهاند،آنها که یک روز،عزیزترین مردم بودند و الان ذلیلترین آنها هستند؛همه اینها،نشانههای ناپایداری و بیوفایی دنیا است.
آیا دنیایی که این همه صحنههای دردناک در هر زمان و هر مکان آن دیده میشود،فریبنده است؟ لذا امیر مؤمنان علی علیه السّلام در«کلمات قصار»به کسی که از فریبندگی دنیا میگفت فرمود:«ای کسی که دنیا را مذمّت میکنی و گمان میکنی فریبنده است؛کجای دنیا فریبنده است؟آیا قبرهای پدرانت در دل خاک،یا خوابگاه مادرانت در زیر زمین تو را فریب داده؟فراموش کردهاید که بارها در کنار بستر بیماران نشسته بودید و شفای آنها را طلب میکردید و از طبیبان برای آنها دارو طلب نمینمودید؟در آن لحظاتی که نه دارو برای آنها اثری داشت و نه گریه تو دارای فایده بود...دنیا خود را با این وضع برای تو مجسّم ساخته و با قربانگاههای دیگران،قربانگاه تو را نشان داده است». (1)
1) 1) نهج البلاغه،کلمات قصار،شماره 131.
چه زیبا است که دنیا در روایات اسلامی به مار خوش خط و خال تشبیه شده. (1)
چه کسی فریب مار خوش خط و خال را میخورد،جز کودکان،به یقین انسانها از مار میگریزند،چه خوش خط و خال باشد،یا نه و به گفته شاعر نکتهدان:
زندگی نقطه مرموزی نیست غیر تبدیل شب و روزی نیست
تلخ و شوری که به نام«عمر»است راستی آش دهن سوزی نیست!
در بعضی از احادیث اسلامی میخوانیم که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پرسیدند:
«هوشیارترین مؤمنان کیست؟»فرمود:«أکیس المؤمنین أکثرهم ذکرا للموت،و أشدّهم له استعدادا؛هوشیارترین مردم کسی است که از همه بیشتر به یاد مرگ باشد و برای آن خود را مهیّا کند». (2)
در حدیث دیگری از همان حضرت این روایت به عنوان:«أکیس النّاس و أحزمهم؛ هوشیارترین مردم و دوراندیشترین آنها»یاد شده و در آخر همین روایت آمده:
«أولئک الأکیاس ذهبوا بشرف الدّنیا و کراهة الآخرة؛هوشیاران واقعی آنها هستند که هم شرف دنیا را برای خود فراهم کردهاند و هم کرامت آخرت را». (3)
دلیل آن هم روشن است؛زیرا یاد مرگ و پایان زندگی،عامل بازدارنده مهمّی در برابر گناهان-که معمولا از حبّ دنیا سرچشمه میگیرد و تلاشهای بیهوده آمیخته با حرص و طمع که معمولا از فراموشی مرگ حاصل میگردد-محسوب میشود.
بگذریم از آن گروهی که به مضمون آیه شریفه: «فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ» ؛ (1)هنگامی که گرفتار طوفانهای بلا میشوند به یاد قیامت میافتند،همین که طوفان نشست همه چیز را فراموش میکنند».این گروه یقینا نابخردترین مردم دنیا هستند.
از جمله اموری که در اسلام به مسلمانها دستور داده شده،زیارت اهل قبور است که از یک سو،احترامی است به ارواح گذشتگان از مؤمنان و از سوی دیگر،یکی از عوامل مهم بیداری است،چرا که هر کس در آنجا با زبانحال این شعر را زمزمه میکند:
هر که باشی و به هر جا برسی آخرین منزل هستی این است.
1) 3) سوره عنکبوت،آیه 65.
و من خطبة له علیه السّلام
فی رسول اللّه و أهل بیته علیهم السّلام
(1) این خطبه درباره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت گرامی او سخن میگوید.
1) 1) سند خطبه:«ابن ابی الحدید»در شأن ورود این خطبه سخنانی دارد که نشان میدهد به منبع دیگری غیر از«نهج البلاغه»در مورد این خطبه دست یافته است.میگوید:این خطبه را علی علیه السّلام در سومین جمعه خلافتش بیان فرمود و به طور کنایه از آینده خود خبر داد و به آنها گوشزد کرد که در آن زمان که اجتماعات عظیم گرد آن حضرت را میگیرد،از این جهان چشم خواهد پوشید و همین گونه هم شد!زیرا نوشتهاند که اهل عراق در آن ماه که حضرت شربت شهادت نوشید،بیش از هر زمان بر گرد آن حضرت جمع شده بودند؛ به گونهای که یک لشکر ده هزار نفری،به فرزندش امام حسن علیه السّلام سپرد و لشکر ده هزار نفری دیگری به أبو أیّوب انصاری و همچنین به دیگران،تا آن که یکصد هزار شمشیر زن آماده حرکت برای در هم کوبیدن ظالمان و غارتگران شام شدند؛ولی درست در همین زمان،«ابن ملجم»ملعون حضرت را با ضربه شمشیر خود شهید کرد و آن جمعیت عظیم پراکنده شدند.(اقتباس از:مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 198).
همان گونه که در بحث سند خطبه آمده است این خطبه را امام علیه السّلام در آغاز خلافت خود بیان فرمود و در آن،نخست به حمد و ثنای الهی میپردازد و از رسالت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و خدمات برجسته آن حضرت و لزوم اطاعت و پیروی از وی سخن میگوید.
سپس،با اشاره سربستهای،به پیشگویی وضع خود و مردم عراق میپردازد و میفرماید:در آن زمان که همه تحت فرمان و رهبری پیشوایتان در میآیید متأسّفانه دوران او سپری شده و مرگ او فرا میرسد! و در آخرین بخش از خطبه،درباره عظمت آل محمّد علیهم السّلام سخن میگوید و از برکات وجودی آنها بحث میکند و اینکه هدایتهای آنها استمرار دارد و هر زمان یکی از آنان میرود،دیگری به جای او مینشیند.
الحمد للّه النّاشر فی الخلق فضله،و الباسط فیهم بالجود یده.نحمده فی جمیع أموره،و نستعینه علی رعایة حقوقه،و نشهد أن لا إله غیره و أنّ محمّدا عبده و رسوله،أرسله بأمره صادعا،و بذکره ناطقا،فأدّی أمینا، و مضی رشیدا؛و خلّف فینا رایة الحقّ،من تقدّمها مرق،و من تخلّف عنها زهق،و من لزمها لحق،دلیلها مکیث الکلام،بطیء القیام،سریع إذا قام،فإذا أنتم ألنتم له رقابکم،و أشرتم إلیه بأصابعکم،جاءه الموت فذهب به، فلبثتم بعده ما شاء اللّه حتّی یطلع اللّه لکم من یجمعکم و یضمّ نشرکم،فلا تطمعوا فی غیر مقبل،و لا تیأسوا من مدبر،فإنّ المدبر عسی أن تزلّ به إحدی قائمتیه،و تثبت الأخری،فترجعا حتّی تثبتا جمیعا.
ستایش مخصوص خداوندی است که فضل و بخشش خود را در تمامی مخلوقات منتشر ساخته،و دست جود و سخایش را به سوی آنان گشوده است!او را در تمام کارهایش ستایش میکنیم و برای رعایت حقوقش از او یاری میطلبیم؛و گواهی میدهیم که جز او معبودی نیست و محمّد بنده و فرستاده اوست.او را فرستاد تا فرمان حق را آشکارا بیان کند،و به تبیین اوصافش بپردازد.
او با امانت رسالت خویش را ادا کرد و با راستی و درستی به راه خود ادامه داد و پرچم حق را در میان ما به یادگار گذارد.پرچمی که هر کس از
آن پیشی گیرد از دین خارج شود!و هر کس از آن عقب بماند،هلاک گردد!و آن کس که همراه و ملازم آن باشد(به سر منزل سعادت)میرسد.
راهنمای این پرچم،با تأنّی سخن میگوید و دیر به پا میخیزد؛امّا هنگامی که به پا خاست،با سرعت و قاطعیّت پیش میرود.امّا زمانی که شما تحت فرمان او در آیید و با انگشت به سوی او اشاره کنید(و همه تسلیم فرمان او گردید)مرگ او فرا میرسد و دورانش سپری میشود و بعد از او،مدتی در انتظار خواهید بود،تا خداوند شخصی را ظاهر کند که شما را جمع نماید و پراکندگیتان را به جمعیّت مبدّل سازد.
بنا بر این،به چیزی که نیامده،دل نبندید و نسبت به آنچه گذشته،مأیوس و نگران نباشید!زیرا آن کس که پشت کرده،ممکن است یکی از پاهایش بلغزد و دیگری برقرار ماند.سپس هر دو با هم،به جای خود باز گردد و ثابت شود(و پیروزی بیافریند).
بیشک،هدف اصلّی خطبه،بیان اوصاف رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و خدمات آن حضرت و مقامات اهل بیت او است؛ولی از آن جا که به مضمون حدیث معروف که:«إنّ کلّ خطبة لیس فیها تشهد فهی کالید الجذماء؛هر خطبهای که در آن شهادتین نباشد،مانند دست قطع شده است» (1)امام علیه السّلام سخن خود را با حمد و ثنای الهی و شهادت به الوهیّت پروردگار و نبوّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آغاز میکند،تا دلهای شنوندگان در پرتو این دو شهادت،نور و صفا یابد و آماده پذیرش مطالب آینده خطبه شود.میفرماید:
1) 1) شرح نهج البلاغه مرحوم علاّمه خویی،جلد 7،صفحه 157.
«ستایش مخصوص خداوندی است که فضل و بخشش خود را در تمامی مخلوقات منتشر ساخته و دست جود و سخایش را به سوی آنان گشوده است». (1)
(الحمد للّه النّاشر فی الخلق فضله،و الباسط فیهم بالجود یده) .
توصیف پروردگار به این اوصاف،در واقع دلیلی است بر اختصاص او به هر گونه ستایش و حمد؛آری،کسی که این گونه فضل وجود و سخای او همگان را فرا گرفته و خوان نعمت او همه جا گسترده شده،باید شایسته مدح و ستایش باشد،نه غیر او؛ چرا که همه ریزهخوار خوان او هستند.
سپس به گسترش دامنه حمد و ستایش او اشاره کرده،میفرماید:«ما او را در تمام کارهایش ستایش میکنیم،و برای رعایت حقوقش از او یاری میطلبیم!».
(نحمده فی جمیع أموره،و نستعینه علی رعایة حقوقه) .
تعبیر به«جمیع أمور»اشاره به آن است که نه تنها در نعمت و کامیابی و سلامت و رفاه او را حمد و سپاس میگوییم؛بلکه،در بلا و شدّت و مصیبت،و به هنگام هجوم طوفان حوادث نیز،شاکر و سپاسگزاریم.چرا که،اوّلا میدانیم هر کاری میکند، موافق حکمت و نهایت مصلحت است،حتّی مصایبی که برای آزمایش ما،یا به عنوان کفّاره گناهان ما،یا سبب بیداری ما از خواب غفلت است.
و ثانیا،این حوادث،سبب میشود که ما اجر صابران،و پاداش شاکران را ببریم و این خود نعمت دیگری است.
و جمله «و نستعینه...» اشاره به این حقیقت است که برای اطاعت فرمان او،و رعایت حقوقش،نیز باید از او یاری بجوییم؛که بدون یاری او،کاری از ما ساخته نیست و این همان چیزی است که شب و روز در نمازها میگوییم: «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ» .
1) 1) شرح نهج البلاغه مرحوم علاّمه خویی،جلد 7،صفحه 157.
بعد از این حمد و ثنا،شهادت به الوهیّت او میدهد و میگوید:«گواهی میدهیم، جز او معبودی نیست». (و نشهد أن لا إله غیره) .
زیرا هنگامی که پذیرفتیم همه نعمتها از سوی او است،عبودیّت و پرستش نیز تنها شایسته ذات پاک او خواهد بود.
سپس میافزاید:«و گواهی میدهیم که محمّد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستاده اوست». (و أنّ محمّدا عبده و رسوله) .
تکیه بر عبودیّت،قبل از رسالت،علاوه بر اینکه هر گونه شرک را از مؤمنان دور میسازد،اشاره به این است که مقام عبودیّت،از مقام رسالت نیز برتر و بالاتر است! زیرا،بنده کامل و خاصّ خدا کسی است که تمام وجودش متعلّق به او باشد؛به جز او نیندیشد و غیر از او را نخواهد و این،اوج تکامل انسان است و مقامی فراتر از آن نیست و همان است که شایستگی لازم برای رسالت را فراهم میسازد.
به دنبال آن،در پنج جمله،اوصافی را برای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بیان میکند که بسیار پر معنا و پربار است؛میفرماید:«او را فرستاد تا فرمان حق را آشکارا بیان کند، و به شرح و تبیین اوصافش بپردازد.او با امانت،رسالت خویش را ادا کرد؛و با راستی و درستی به راه خود ادامه داد،و پرچم حق را در میان ما به یادگار گذارد».
( أرسله بأمره صادعا (1)،و بذکره ناطقا،فأدّی أمینا،و مضی رشیدا؛و خلّف فینا رایة الحقّ) .
امام علیه السّلام در این چند جمله،به ابعاد خدمات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله اشاره میکند:از یک سو،اشاره به ابلاغ اوامر و نواهی حق
1) 1) «صادع»از مادّه«صدع»به معنای شکافتن است و از آنجا که با شکافتن چیزی درونش آشکار میشود، این واژه به معنای اظهار و افشا نیز آمده است و در جمله بالا به همین معنا است و اینکه به دردسرهای شدید «صداع»گفته میشود،به این دلیل است که گویی میخواهد سر را بشکافد.
میفرماید؛که به طور شفاف و روشن و آشکار و بدون پردهپوشی همه را بیان فرمود.
و از سوی دیگر،آنچه برای معرفة اللّه و شناخت پروردگار لازم بود،تشریح کرد.
از سوی سوم،در ابلاغ این مأموریّتها نهایت امانت را رعایت کرد.
و از سوی چهارم،خودش نیز در عمل،این راه را بپیمود و سرمشقی برای همگان شد.
و از سوی پنجم،به فکر نسلهای آینده بود و پرچم حق را که همان کتاب و سنّت باشد،در میان مردم به یادگار گذاشت.
در تفسیر «رایة الحقّ» (پرچم حق)در میان مفسّران گفتگوست؛بعضی آن را به قرآن مجید،و بعضی به کتاب و سنّت و بعضی به قرآن و عترت-که در حدیث ثقلین آمده است-تفسیر کردهاند.
ولی با توجه به جملههایی که از «دلیلها مکیث الکلام...» شروع میشود،مناسبتر از همه آن است که«رایة حق»همان کتاب و سنّت باشد(زیرا کتاب اللّه،دعوت به سنّت هم نموده است).
سپس میافزاید:«پرچمی که هر کس از آن پیشی گیرد از دین خارج شود،و هر کس از آن عقب بماند هلاک گردد،و آن کس که ملازم آن باشد(به سر منزل سعادت)میرسد». (من تقدّمها مرق (1)،و من تخلّف عنها زهق (2)،و من لزمها لحق) .
جملههای سهگانه بالا درباره نحوه برخورد گروههای سهگانه مردم با حق و واقعیّت است:گروهی اهل افراطند و از حق پیشی میگیرند و در
بیراههها سرگردان و گمراه میشوند؛مانند خوارج که به گمان خود میخواستند در عمل کردن به قرآن، از امام زمان خود پیشی بگیرند و با کارهای احمقانه،گرفتار تضاد شدند.یا همچون کسانی که در عصر پیامبر هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در سفر روزه خود را افطار کرد، آنها گفتند:ما چنین نخواهیم کرد و احترام ماه رمضان را باید حفظ کنیم!که آنها به نام«عصاة»(گردنکشان)نامیده شدند. (1)
گروه دیگر،تفریط کاران هستند که چند قدمی به دنبال حق میروند و سپس تنبلی و سستی و هوا پرستی آنها را از ادامه پیروی از حق باز میدارد.
گروه سوم،ملازمان حقّند؛که نه بر آن پیشی میگیرند و نه از آن عقب میمانند؛ همیشه در ظلّ و سایه حق گام بر میدارند و به سر منزل مقصود میرسند. (2)
در ادامه سخن،به مسئله مهم دیگری پرداخته میفرماید:«راهنمای این پرچم (دارای این اوصاف است:)با تأنّی سخن میگوید،و دیر به پا میخیزد،امّا هنگامی که به پا خاست با سرعت و قاطعیّت پیش میرود!». (دلیلها مکیث (3)الکلام،بطیء القیام،سریع إذا قام) .
تعبیر به«دلیلها»آیا اشاره به کسی است که«حامل رایت»،یعنی پرچمدار است؟و یا آن کس که پیشاپیش لشکر حرکت میکند و آشنایی کامل به جاده دارد و آنها را در مسیر صحیح هدایت میکند؟
1) 1) وسائل الشیعه،جلد 7،صفحه 125،حدیث 7.(ابواب من یصحّ منه الصوم).
2) 2) مفعول«لحق»میتواند«کتاب اللّه»یا«رسول اللّه»یا«حق»و یا همه اینها بوده باشد.
3) 3) «مکیث»از مادّه«مکث»به معنای ماندن و توقّف توأم با انتظار است و«مکیث»به کسی گفته میشود که عاقل و هوشیار است و حساب شده سخن میگوید و حرکت میکند.
احتمال اوّل نزدیکتر به نظر میرسد؛چرا که پرچمدار عهدهدار بخشی از راهنمایی نیز میباشد و به هر جا میرود آحاد لشکر موظّفند به دنبال او حرکت کنند.
ولی دلیل و راهنما(اگر نیازی به وجود او باشد،)دلیل و راهنمای لشکر و قافله است،نه راهنمای پرچم که در عبارت بالا آمد.
در هر حال،منظور از این تعبیر-به تصریح غالب شارحان نهج البلاغه-شخص امیر مؤمنان یا همه اهل بیت عصمت علیهم السّلام است؛چرا که آنها به مقتضای«حدیث ثقلین»همواره با قرآن بودند و قرآن با آنها و هیچگاه از هم جدا نمیشدند و نمیشوند؛و امیر مؤمنان علی علیه السّلام همان کس است که به گواهی روایات شیعه و اهل سنّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به او فرمود:«أنت مع الحقّ و الحقّ معک حیثما دار؛تو با حق هستی و حق با توست،هر گونه گردش کند.» (1)
1) 1) این حدیث و شبیه آن،به طرق مختلف از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به وسیله«امّ سلمه»نقل شده است.از جمله «ابن عساکر»در«تاریخ دمشق»و«ابو بکر بغدادی»در«تاریخ بغداد»و«حموینی»در«فرائد السمطین»و کتب دیگر نقل کردهاند.در«صحیح ترمذی»نیز به این عبارت نقل شده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«أللّهمّ أدر الحقّ معه حیثما دار؛خداوندا حق را با او قرار ده،هر گونه گردش میکند».(برای شرح بیشتر به کتاب احقاق الحق،جلد پنجم،صفحه 623 به بعد،و الغدیر،جلد 3،صفحه 176 به بعد مراجعه شود). جالب اینکه«فخر رازی»در تفسیر سوره«حمد»در مورد جهر به «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» (بلند خواندن «بِسْمِ اللّهِ» از«بیهقی»دانشمند معروف اهل سنّت،از«ابو هریره»نقل میکند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله جهر به «بِسْمِ اللّهِ» میکرد؛سپس میافزاید:عمر،ابن عبّاس،عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبیر نیز،همگی جهر به «بِسْمِ اللّهِ» میکردند؛امّا علی علیه السّلام به تواتر ثابت شده است که همواره جهر به «بِسْمِ اللّهِ» میکرد و هر کس در دینش به علی اقتدا کند،به راه هدایت رفته و دلیل بر آن،حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که فرمود:«أللّهمّ أدر الحقّ مع علیّ حیث دار»(تفسیر کبیر فخر رازی،جلد اوّل،صفحه 204 و 205).
او کتاب ناطق بود و مفسّر قرآن مجید و بیانگر سنّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله.
تعبیر به«مکیث الکلام»به این معنا نیست که او کم سخن میگوید؛بلکه مفهومش این است که با تأنّی و دقّت و تفکّر سخن میگوید و به تعبیری دیگر:
همیشه سنجیده سخن میگوید.
و توصیف او به«بطیء القیام،سریع إذا قام»تأکید بر این معنا است که اعمال او نیز،همچون گفتارش سنجیده است؛شتابزده برای انجام کاری قیام نمیکند؛امّا هر زمان،وقت کاری فراهم شد فرصت را از دست نمیدهد.قاطعانه بر میخیزد و بدون تردید به انجام آن میپردازد!هر کس با زندگی امیر مؤمنان علی علیه السّلام آشنا باشد، وجود این اوصاف را آشکارا در حضرتش میبیند.بارها بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله افراد سرشناسی آمدند و حضرتش را دعوت به قیام کردند،امّا چون شرایط آماده نبود و دشمن سوء استفاده میکرد،نپذیرفت؛ولی در آن زمان که شرایط فراهم گشت، تردیدی به خود راه نداد. در بیانات آن حضرت نیز شواهد روشنی بر این اوصاف دیده میشود. (1)
سپس اضافه میفرماید:«زمانی که شما تحت فرمان او در آیید،و با انگشت به سوی او اشاره کنید(و همه تسلیم فرمان او گردید،)مرگ او فرا میرسد،و دورانش سپری میشود». (فإذا أنتم ألنتم له رقابکم،و أشرتم إلیه بأصابعکم،جاءه الموت فذهب به) .
اشاره به اینکه:او زحمت فراوانی میکشد،تا شما را زیر پرچم خویش گرد آورد و رهبری او برای شما آن چنان مسلّم شود،که از هر سو به او اشاره کنید؛ولی بعد از فراهم شدن مقدّمات پیروزی و اتّحاد شما،دست
1) 1) به شرح خطبه پنجم و ششم نهج البلاغه،در جلد اوّل از این کتاب مراجعه شود.
تقدیر او را از شما خواهد گرفت و شما بار دیگر پراکنده میشوید و دشمنان مسلّط میگردند.
جملههای بالا میتواند اشاره به همان چیزی باشد که قبلا در سند همین خطبه آوردیم،که اهل عراق در آن ماه که امام علیه السّلام شربت شهادت نوشید،بیش از هر زمان دیگر،گرد آن حضرت جمع شدند؛به گونهای که یک صد هزار لشکر،هر 10 هزار تن تحت فرماندهی یک نفر،آماده پیکار تحت فرمان آن حضرت با ستمگران شام شده بودند.ولی شهادت آن امام شیرازه آنها را در هم ریخت.
بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری برای این بخش از خطبه کردهاند و گفتهاند که اشاره به تمام دوران حضرت است؛ولی این تفسیر،بسیار بعید به نظر میرسد!چرا که تعبیرات قبل از این جمله،خلاف این معنا را میرساند؛به خصوص اینکه،این خطبه بعد از خلافت آن حضرت ایراد شده و اشاره به آینده میکند.
امام علیه السّلام برای اینکه اصحاب و یارانش مأیوس نشوند،آنها را به پیروزیهای آینده بشارت میدهد و میفرماید:«بعد از او مدّتی در انتظار خواهید بود،تا خداوند شخصی را ظاهر کند که شما را جمع نماید و پراکندگیتان را به جمعیّت مبدّل سازد». (فلبثتم بعده ما شاء اللّه حتّی یطلع اللّه لکم من یجمعکم،و یضمّ نشرکم) .
در اینکه این جملهها اشاره به قیام کیست؟«مفسّران نهج البلاغه»دو احتمال دادهاند:بعضی آن را اشاره به قیام حضرت مهدی علیه السّلام میدانند و بعضی دیگر،به قیام بنی عبّاس؛که زندگی ننگین بنی امیّه را به طور کامل در هم پیچیدند و سایه شوم آن گروه ظالم و فاسد و مفسد را،از سر مسلمین کم کردند؛هر چند خود آنها به شکل دیگری جنایات را آغاز نمودند.
ولی تفسیر اوّل بسیار مناسبتر است؛چرا که بنی عبّاس شایسته این تعبیرات در کلام امام علیه السّلام نبودند و مظالم آنها بر شیعیان علی علیه السّلام و مردم عراق،کمتر از مظالم بنی امیّه نبود.اضافه بر این،سخن در کسی است که پرچمدار حق باشد و به یقین بنی عبّاس پرچمدار باطل بودند! این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا داده شده که منظور از اجتماع یاران حضرت بر گرد فرد یا افرادی در آینده،تنها اجتماعی سیاسی و نظامی نیست؛بلکه اجتماع فکری و فرهنگی را نیز شامل میشود و این معنا در زمان امام باقر و امام صادق و امام علی بن موسی الرضا علیهم السّلام تحقّق یافت و جملههای آخر این خطبه را،گواهی بر این معنا گرفتهاند.
ولی با توجّه به ناهماهنگی این تفسیر با جملههای پیشین که از اجتماع سیاسی و نظامی سخن میگوید،این احتمال بعید به نظر میرسد.
ولی به هر حال،هدف از بیان این جمله نفی آن چیزی است که غالبا بعد از شکستها بر افکار چیره میشود و آن یأس و نومیدی و بدبینی است.میفرماید:
این موج به هر حال گذرا است و آیندهای روشن برای جامعه اسلامی در پیش است؛ نگران نباشید! در تأیید همین سخن،در جملههای بعد میافزاید:«بنابر این،به چیزی که نیامده دل نبندید و نسبت به آنچه گذشته،مأیوس و نگران نباشید؛زیرا آن کس که پشت کرده،ممکن است یکی از پاهایش بلغزد و دیگری برقرار ماند؛سپس هر دو با هم به جای خود باز گردد،ثابت شود(و پیروزی بیافریند)». (فلا تطمعوا فی غیر مقبل،و لا تیأسوا من مدبر،فإنّ المدبر عسی أن تزلّ به إحدی قائمتیه،و تثبت الأخری،فترجعا حتّی تثبتا جمیعا) .
در واقع امام علیه السّلام به بیان دو قاعده کلّی میپردازد که در پیشامدها و حوادث سخت باید به آن توجه داشت:نخست این که،نباید در این گونه
مواقع گرفتار خوشبینی افراطی شد و دل به چیزی بست که هنوز مقدّمات آن فراهم نشده و به دنبال آن قیام نسنجیدهای صورت گیرد.و دیگر این که،شکستها و مشکلات نیز نباید مایه یأس گردد و آن را امام علیه السّلام تشبیه به کسی میکند که در جادّهای حرکت میکند و ناگهان یک پای او میلغزد؛مردم خیال میکنند برای همیشه سقوط کرد! ولی چیزی نمیگذرد که بر پای دیگر تکیه میکند و پای اوّل را به جای خود میآورد و آماده حرکت میشود.
بنابر این،در حوادث سخت اجتماعی،در برابر امواج خروشان حادثه،نباید مأیوس شد و نسبت به حرکات نسنجیده،نباید امیدوار بود.
جمعی از شارحان نهج البلاغه «غیر مقبل» را اشاره به امامان غیر از مهدی علیه السّلام از اهل بیت علیهم السّلام دانستهاند و این که میفرماید:
در آنها طمع نداشته باشید،اشاره به این است که شرایط قیام برای آنها فراهم نیست و«مدبر»را اشاره به حضرت مهدی علیه السّلام دانستهاند که نباید از ظهورش در هیچ زمان مأیوس بود.
ولی این تفسیر،با جملههای آخر این قسمت از خطبه ابدا سازگار نیست!چرا که لغزش یک پا و سپس تکیه کردن بر پای دوم و بازگشتن پای لغزیده به جای خود، جز با تکلّف زیاد بر آن حضرت تطبیق نمیکند.
اضافه بر این،تعبیر به«مقبل»و«مدبر»به صورت نکره نشان میدهد که منظور بیان یک قاعده کلی است،نه اشاره به یک مصداق شخصی و گرنه مناسب بود با الف و لام ذکر شود.
ویژگیهایی که امام علیه السّلام درباره خودش به طور غیر مستقیم در عبارت بالا آورده است؛در واقع اشاره به اوصافی است که در هر رهبر الهی مدیر و مدبّر و با اقتدار باید باشد.
نخست اینکه:باید سخنانش سنجیده و توأم با فکر و تروّی باشد.همان گونه که در روایت دیگری از امام علیه السّلام در نهج البلاغه آمده است:
«لسان العاقل وراء قلبه،و قلب الأحمق وراء لسانه؛زبان عاقل پشت قلب او قرار گرفته و قلب احمق پشت زبان او است.» (1)یعنی خردمندان نخست میاندیشند،سپس سخن میگویند ولی سفیهان، نخست سخن میگویند سپس پیرامون صحّت و بطلان کلام خود اندیشه میکنند!! دیگر اینکه:کارهایش سنجیده و همراه با تدبیر و عاقبت اندیشی است و پس از آگاهی از درستی کار،آن را قاطعانه انجام میدهد.
در حدیثی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم که فرمود:«إذا هممت بأمر فتدبّر عاقبته، فإن یک خیرا و رشدا فاتّبعه،و إن یک غیّا فاجتنبه؛هنگامی که تصمیم بر کاری گرفتی به عاقبت آن نیک بیندیش!اگر خوب است و نیکی آن آشکار است،پیروی کن و اگر گمراهی است از آن بپرهیز.» (2)
هنگام بروز حوادث سخت،گروهی ناگهان از همه چیز مأیوس میشوند،یا به فعالیتهای خام و ناپخته دست میزنند و این یأس مانع مهمّی از فعّالیتهای حساب شده آینده آنها خواهد شد؛همان
فعّالیتهایی که ممکن است شکست را به پیروزی مبدّل سازد و ناکامی را به کامیابی.
توجّه عمیق به دو نکتهای که امام علیه السّلام در بالا فرمود میتواند این حالت منفی را برطرف سازد.نخست این که،از کارهای شتاب زده و دلبستگی به آنچه مقدّمات آن فراهم نشده است بپرهیزند و دیگر این که،از شکستهای مقطعی و موردی مأیوس نشوند؛چرا که میشود با تجربههای شکست،پل پیروزی ساخت.
اضافه بر این،گاه الطاف خفیّه الهی شامل حال انسان میشود و وسایل پیروزی را آماده میسازد.در حدیثی از امام امیر المؤمنین علیه السّلام طبق روایتی که شیخ صدوق در امالی نقل کرده،چنین میخوانیم که فرمود:
«کن لما لا ترجو أرجی منک لما ترجو؛نسبت به چیزی که امیدوار نیستی از چیزی که امید بدان داری،امیدوارتر باش(نه نسبت به اوّلی مأیوس باش و نه دلبستگی به دومی داشته باش.)»سپس امام علیه السّلام با ذکر سه مثال جالب،این مسأله را روشن میسازد؛ نخست میفرماید:«موسی بن عمران برای آوردن مقداری آتش در بیابان سینا به راه افتاد،ولی خداوند با او سخن گفت و به مقام نبوّت رسید.و ملکه سبا برای دیدار سلیمان آمد،امّا به افتخار اسلام و ایمان با سلیمان مفتخر شد،و ساحران فرعون، به امید تقرّب به او به مبارزه با موسی علیه السّلام برخاستند،ولی سرانجام به موسی علیه السّلام ایمان آوردند.» (1)
1) 1) امالی صدوق،صفحه 150،حدیث 7.
ألا إنّ مثل آل محمّد،صلّی اللّه علیه و آله کمثل نجوم السّماء:إذا خوی نجم طلع نجم،فکأنّکم قد تکاملت من اللّه فیکم الصّنائع،و أراکم ما کنتم تأملون.
آگاه باشید!آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله همانند ستارگان آسمانند که هر گاه یکی از آنها غروب کند،دیگری طلوع میکند.گویا(میبینم در پرتو خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)نعمتهای الهی بر شما کامل شده،و آنچه را آرزو داشتهاید،خدا به شما ارزانی داشته است.
در قسمت پایانی این خطبه،امام علیه السّلام همه مخاطبان خود را که منحصر به معاصران خویش نیست،مخاطب ساخته و مقام و موقعیّت اهل بیت را در عباراتی کوتاه،امّا بسیار پر معنا برای آنها شرح میدهد.میفرماید:«آگاه باشید!آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله همانند ستارگان آسمانند که هر گاه یکی از آنها غروب کند،دیگری طلوع میکند». (ألا إنّ مثل آل محمّد،صلّی اللّه علیه و آله کمثل نجوم السّماء:إذا خوی (1)نجم طلع نجم) .
1) 1) «خوی»از مادّه«خوی»(بر وزن هوا)به معنای غروب کردن و سقوط نمودن است.
سپس در تکمیل این سخن میافزاید:«گویا(میبینم)در پرتو خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،نعمتهای الهی بر شما کامل شده و آنچه را آرزو داشتهاید خداوند به شما ارزانی داشته است». (فکأنکم قد تکاملت من اللّه فیکم الصّنائع، (1)و أراکم ما کنتم تأملوون) .
امام علیه السّلام در این سخن کوتاه،به چند نکته اشاره فرموده؛نخست اینکه:
آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله همانند ستارگانند که قرآن مجید درباره آنها میفرماید: «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ» ؛آنها به وسیله ستارگان هدایت میشوند». (2)و در جایی دیگر میفرماید: «وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِی ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» ؛خداوند کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد؛تا در تاریکیهای صحرا و دریا بوسیله آنها هدایت شوید». (3)
در زمانهای قدیم که قطب نما اختراع نشده بود و جادّهها به صورت امروز نبود، قافلهها در صحراها،و کشتیها در دریاها،در شبهای تاریک به وسیله ستارگان آسمان راه را پیدا میکردند و به منزل مقصود میرسیدند و از ظلمات برّ و بحر رهایی مییافتند.
نجات در دنیا و آخرت و راهیابی به سعادت دارین نیز در پرتو هدایت آل محمّد علیهم السّلام امکان پذیر است.
مطلب دیگر اینکه:آسمان،شب خالی از ستاره نمیشود؛هر زمان ستارگانی آرام و آهسته غروب میکنند،ستارگان دیگری در افق مشرق ظاهر میشوند؛اهل بیت پیامبر علیهم السّلام نیز چنین هستند؛هر امامی چشم از جهان فرو میبندد،امام دیگری جای او را میگیرد تا نوبت به حضرت مهدی علیه السّلام رسد و با قیام خود جهان را پر از عدل و داد کند.
این تعبیر به خوبی نشان میدهد که سلسله امامت گسستنی و تعطیل بردار نیست.یا به تعبیر دیگر:روی زمین از حجّت خدا،هرگز خالی نمیماند و تعجّب در این است که بعضی از«شارحان نهج البلاغه»(مانند ابن ابی الحدید)هنگامی که جملههای پیشین این خطبه را تفسیر میکند،میگوید:اشاره به ظهور حضرت مهدی علیه السّلام است که به عقیده طرفداران مذهب ما،در آخر الزمان متولّد میشود و قیام به عدالت میکند.
اگر این گوینده در جملههای محل بحث-که در ذیل خطبه آمده-دقّت میکرد، به اشتباه خود در این سخن پی میبرد؛ولی افسوس!که گاهی تعصّبها اجازه نمیدهد تا قرینهای به این روشنی مورد توجّه قرار گیرد.
آخرین مطلب اینکه:امام علیه السّلام میفرماید:پیروی از آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله سبب میشود که به تمام آرزوهای خویش برسید و نعمتهای خداوند بر شما به کمال خود برسد و این دلیل بر نقش مؤثّر اهل بیت در تکامل دینی و دنیوی در همه زمانهاست و اینکه بعضی از شارحان نهج البلاغه آن را اشاره به زمان ظهور حضرت مهدی علیه السّلام دانستهاند،سخنی است بدون دلیل.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا وجود دارد،که امام علیه السّلام میفرماید:خداوند همه وسایل سعادت را برای شما فراهم کرده،که یکی از آنها وجود آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله است.
آنچه امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،در مورد آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و تشبیه آنها به ستارگان آسمان بیان فرموده،در واقع اقتباسی است
از حدیث معروف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که درباره آنها فرموده است:«ألنّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق،و أهل بیتی أمان لأمّتی من الإختلاف؛ستارگان،مایه امنیّت و نجات از غرق شدن برای اهل زمین هستند(زیرا در مسافرتهای دریایی،با کمک ستارگان به مقصد میرسیدند)و اهل بیت من،سبب امان و نجات امّتم از اختلافات هستند.» این حدیث را«حاکم نیشابوری»از علمای معروف اهل سنّت در کتاب«مستدرک» از«ابن عبّاس»نقل میکند و به دنبال آن میگوید:
«هذا حدیث صحیح الإسناد؛این حدیثی است که سندش صحیح است». (1)
عدّه دیگری از معاریف اهل سنّت نیز،این حدیث یا شبیه آن را از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل کردهاند؛از جمله«حموینی»در«فرائد السمطین»«ابن حجر»در «صواعق»،«محمّد بن صبان»در«اسعاف الراغبین»و غیر آنان بود. (2)
مرحوم«علاّمه مجلسی»در بحث امامت«بحار الأنوار»بابی تحت عنوان«إنّهم أمان لأهل الأرض من العذاب»ذکر کرده،که در آن احادیث متعدّدی از طرق اهل بیت علیهم السّلام آورده و در ضمن تصریح میکند که«احمد بن حنبل»نیز در مسندش این حدیث را از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده است. (3)
روشن است که تشبیه اهل بیت علیهم السّلام به ستارگان،به دلالت التزامی بر آنچه که امام علیه السّلام در خطبه بالا فرموده نیز دلالت دارد؛چرا که طبیعت ستارگان آسمان چنین است که هر زمان یکی از آنها در افق مغرب
غروب کند،دیگری در افق مشرق طلوع میکند.اضافه بر این،تعبیر«أمّتی»که در حدیث آمده،نشان میدهد که تمام امّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در طول زمان میتوانند از هدایتهای اهل بیت علیهم السّلام بهرهمند شوند در نتیجه،همیشه امامی از اهل بیت علیهم السّلام در میان امّت خواهد بود.
این نکته نیز قابل توجّه است که تکامل نعمتهای الهی در پرتو اهل بیت علیهم السّلام در هر زمان خواهد بود،ولی نهایت کمال آن در عصر ظهور حضرت مهدی علیه السّلام ارواحنا فداه است.همان گونه که در حدیثی که مرحوم«ابن میثم»در شرح خطبه بالا نقل کرده است،استفاده میشود.او میگوید:من در خطبهای از آن حضرت سخنی یافتم که در واقع میتواند شرح خطبه مورد بحث باشد؛آنجا که میگوید:
«یا قوم اعلموا علما یقینا!إنّ الّذی یستقبل قائمنا من أمر جاهلیّتکم لیس بدون ما استقبل الرّسول من أمر جاهلیّتکم...و لعمری لینزعنّ عنکم قضاة السّوء،و لیقبضنّ عنکم المراضین(المرائین)و لیعزلنّ عنکم أمراء الجور،و لیطهّرنّ الأرض من کلّ غاشّ و لیعملنّ فیکم بالعدل،و لیقومنّ فیکم بالقسطاس المستقیم؛ای مردم!به یقین بدانید جاهلیّتی که امام قائم،ما با آن رو به رو میشود،کمتر از جاهلیتی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله با آن رو به رو شد،نخواهد بود...و به جان خودم سوگند!که او تمام قضات فاسد را از جامعه شما دور میکند و امتیاز طلبان و سازشکاران(یا ریاکاران)را بر میگیرد و حاکمان جور را معزول میسازد و زمین را از هر خیانتکاری پاک میکند و در میان شما به عدل رفتار مینماید و معیارهای صحیح را در میان شما بر پا میدارد.» (1)
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن میثم،جلد 3،صفحه 9.
و من خطبة له علیه السّلام
و هی إحدی الخطب المشتملة علی الملاحم
(1) از خطبههای آن حضرت است که در آن از حوادث آینده پرده بر میدارد.
این خطبه-همانگونه که از عنوان بالا معلوم شد-به طور عمده درباره حوادث آینده سخن میگوید و خطراتی که مسلمانان،مخصوصا مردم عراق را تهدید میکند،پیشگویی مینماید.ولی قبل از آن،به دو بحث دیگر میپردازد:نخست، حمد و ثنای الهی و شهادت به یگانگی او،توأم با نکات تازه؛و دیگر،اظهار نگرانی از قیافه منفی به خود گرفتن گروهی از مردم،در برابر سخنان امام و پیشگوییهای او.
1) 1) سند خطبه:در کتابهایی که مصادر خطبههای نهج البلاغه در آن ذکر میشود،سند دیگری غیر از آنچه «سیّد رضی»در اینجا آورده است،دیده نشد؛گر چه در«نهج البلاغه چاپ جامعه مدرسین،با تحقیق مرحوم حجّة الاسلام آقای دشتی»اسنادی برای این خطبه ذکر شده است،ولی پس از مراجعه به منابع اصلی و آدرسهایی که در آن کتاب آمده،معلوم شد آن هم اشتباه است.
الحمد للّه الأوّل قبل کلّ أوّل،و الآخر،بعد کلّ آخر،و بأوّلیّته وجب أن لا أوّل له،و بآخریّته وجب أن لا آخر له،و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه شهادة یوافق فیها السّرّ الإعلان،و القلب اللّسان.
ستایش مخصوص خداوندی است!که نخستین هستی است پیش از همه نخستینها،و آخرین هستی است بعد از همه آخرها؛به دلیل نخست بودنش،لازم است آغازی نداشته باشد و به دلیل آخر بودنش،واجب است پایانی برایش نباشد.
و شهادت میدهم که معبودی(جز ذات پاک)اللّه نیست؛شهادتی که درون و برون در آن هماهنگ است،و دل با زبان هم صدا.
امام در آغاز این خطبه،مانند بسیاری از خطبههای دیگر،از حمد و ثنای پروردگار و شهادت به وحدانیّت او شروع میکند؛ولی برای رعایت موازین فصاحت و بلاغت در هر مورد،نکته،یا نکات تازهای درباره صفات حق به کار میبرد.میفرماید:
«ستایش مخصوص خداوندی است که نخستین هستی است،قبل از همه نخستینها و آخرین هستی است بعد از همه آخرها». (الحمد للّه الأوّل قبل کلّ أوّل،و الآخر بعد کلّ آخر) .
امام علیه السّلام در اینجا به سراغ ازلیّت و ابدیّت خداوند میرود که از مهمترین اوصاف اوست و اوصاف دیگر به آن باز میگردد؛چرا که در بحث صفات خدا گفتهایم:اساس صفات جمال و جلال او،نامحدود بودن ذات پاک او از تمام جهات است و ازلیّت و ابدیّت،بیان دیگری از نامحدود بودن آن ذات مقدّس است.
سپس به بیان دلیل،یا توضیحی در این زمینه پرداخته،میفرماید:«به دلیل نخست بودنش،لازم است آغازی نداشته باشد؛و به همین دلیل آخر بودنش،واجب است پایانی برایش نباشد». (و بأوّلیّته وجب أن لا أوّل له،و بآخریّته وجب أن لا آخر له) .
این تعبیر نکته لطیفی در بر دارد و آن اینکه:اوّل بودن خداوند،اوّلیت زمانی نیست؛بلکه اوّلیت ذاتی و به معنای ازلیّت است و روشن است ذاتی که ازلی است، آغازی از نظر زمان ندارد.همچنین آخریّت او ذاتی است،نه زمانی و به معنای ابدیّت است و چیزی که ابدی است،آخری از نظر زمان ندارد.
بعضی از«شارحان نهج البلاغه»در تفسیر این جمله،احتمالات دیگری دادهاند که با تعبیرات جملههای امام سازگار نیست.
سپس به شهادت بر الوهیّت خداوند پرداخته،چنین میفرماید:«و شهادت میدهم که معبودی جز(ذات پاک)اللّه نیست؛شهادتی که درون و برون در آن هماهنگ،و دل با زبان هم صدا است». (و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه شهادة یوافق فیها السّرّ الإعلان،و القلب اللّسان) .
این تعبیر نشان میدهد شهادتی ارزش دارد که تمام وجود انسان را در بر گیرد و ظاهر و باطن و قلب و زبان،در آن هماهنگ باشد.زیرا بسیارند که شهادت به توحید را بر زبان جاری میکنند،امّا دل آنها کانونی است از بتپرستی؛و بتکدهای است با انواع بتها،و نیز بسیارند کسانی که در دل
گواهی به یکتایی حق میدهند،ولی به هنگام عمل آثار شرک در آنها نمایان است:در برابر مال و مقام سجده میکنند و در مقابل شهوات،سر تعظیم فرود میآورند؛در حالی که در زبان و گاه در دل میگویند:
«معبودی جز خدای یکتا نیست!»و میدانیم همه اینها،از شاخههای نفاق است و چنین کسانی به حق در زمره منافقانند.
أیّها النّاس،لا یجرمنّکم شقاقی،و لا یستهوینّکم عصیانی،و لا تتراموا بالأبصار عند ما تسمعونه منّی.فو الّذی فلق الحبّة و برأ النّسمة،إنّ الّذی أنبّئکم به عن النّبیّ الأمّیّ صلّی اللّه علیه و آله،ما کذب المبلّغ،و لا جهل السّامع.
ای مردم!دشمنی و مخالفت با من،شما را وادار به گناه نسازد،و نافرمانی نسبت به من شما را به پیروی از هوای نفس نکشاند،و به هنگام شنیدن سخنانم با دیده انکار به یکدیگر نگاه نکنید.سوگند به آن کس که دانه را(در دل خاک)شکافت و بشر را آفرید!آنچه را که به شما خبر میدهم،از پیامبر امّی صلّی اللّه علیه و آله است.نه آن کس که (این حقایق را)به من ابلاغ کرده،دروغ گفته است و نه شنونده جاهل بوده،(که نتواند سخنان رسول خدا را به درستی حفظ کند).
امام علیه السّلام در این بخش،در واقع مقدّمه چینی میکند برای بخش بعد که پرده از حوادث مهم آینده بر میدارد و به مردم اطمینان میدهد که آنچه را درباره حوادث آینده پیشگویی میکند،واقعیّتهای قطعی و یقینی است
که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله شنیده است و تخلّفی در آن وجود ندارد. تعبیرات این بخش نشان میدهد که امام علیه السّلام قبلا هم پیشگوییهایی کرده است و بعضی از منافقان کوردل،یا مؤمنان ضعیف و ناآگاه با دیده انکار به آن نگریستند.
میفرماید:«ای مردم!دشمنی و مخالفت با من،شما را وادار به گناه نسازد و نافرمانی نسبت به من شما را به پیروی از هوای نفس نکشاند.و به هنگام شنیدن سخنانم،با دیده انکار به یکدیگر نگاه نکنید!».
( أیّها النّاس،لا یجرمنّکم (1)شقاقی (2)،و لا یستهوینّکم (3)عصیانی،و لا تتراموا بالأبصار،عند ما تسمعونه منّی) .
اشاره به اینکه:کینه توزیها و لجاجتها و حسادتها در بسیاری از موارد، انسان را به گناه میکشاند و پردهای در مقابل چشم او میافکند و چهره حقیقت را نمیبیند.
سپس میافزاید:«سوگند به آن کس که دانه را(در دل خاک)شکافت و بشر را آفرید!آنچه را که به شما خبر میدهم،از پیامبر امّی صلّی اللّه علیه و آله است.نه آن کس که(این حقایق را)به من ابلاغ کرده دروغ گفته است و نه شنونده؛جاهل بوده،(که نتواند سخنان رسول خدا را به درستی حفظ
1) 1) «یجرمنّ»از مادّه«جرم»(بر وزن جهر)(جرم بر وزن ظلم،اسم مصدر است)در اصل به معنای قطع کردن و بریدن است و از آنجا که افراد گناهکار پیوند خود را با خدا قطع میکنند،این کلمه به گناه نیز اطلاق شده است،بنابر این،«لا یجرمنّکم»به معنای«شما را وادار به گناه نکند»میباشد.
2) 2) «شقاق»در اصل به معنای شکاف است و به جنگ و منازعه و اختلاف نیز اطلاق میشود؛چرا که طرفین صفوف خود را از یکدیگر جدا میسازند و در جمله بالا به معنای مخالفت و منازعه است.
3) 3) «یستهوینّ»از مادّه«هوی»(هوای نفس)گرفته شده و مفهومش این است که شما را به پیروی هوای نفس وادار نکند.
کند)».( فوالّذی فلق الحبّة،و برأ (1)النّسمة، (2)إنّ الّذی أنبّئکم به عن النّبیّ الأمّیّ صلّی اللّه علیه و آله، (3)ما کذب المبلّغ،و لا جهل السّامع) .
تعبیری که در سوگند بالا آمده از ابداعات امام امیر المؤمنین علیه السّلام است و بارها در خطبههای نهج البلاغه دیده میشود،اشاره به نکته مهمّی است!و آن اینکه مهمترین و پیچیدهترین مسئله در نظام عالم هستی،مسئله حیات و زندگی است؛ چه در عالم گیاهان و چه در جهان انسانیّت؛و با تمام تلاشها و کوششهایی که انسانهای امروز در این راه به کار گرفتهاند،هنوز اسرار مسئله حیات،کشف نشده است.بنابر این،حیات و زندگی شاهکار آفرینش است و چیزی است که مطالعه درباره آن،ما را به خدا میرساند و نشان میدهد این پدیده عجیب و شگفتانگیز، چیزی نیست که بدون علم و قدرت خالق توانا و دانایی به وجود آمده باشد.بنابر این، استفاده از این اوصاف به هنگام قسم خوردن،مفهوم برجستهای را در اذهان ترسیم میکند.
به هر حال،هدف امام علیه السّلام این است که به مخاطبان خود اطمینان دهد که آنچه درباره حوادث آینده میگویم نه بر پایه حدس و تخمین
1) 4) «برأ»از مادّه«برء»(بر وزن نرم)گاه به معنای آفریدن و ایجاد کردن آمده و گاه به معنای دوری جستن و برائت از چیزی و در خطبه بالا به معنای اوّل است و اطلاق«برأ»(بر وزن ظلم)به معنای بهبودی و سلامتی به جهت آن است که شخص از حالت اوّل که بیماری است،جدا میشود.
2) 5) «نسمه»در اصل به معنای وزش ملایم باد است و گاه به معنای نفس کشیدن آمده و به همین مناسبت،به خود انسان هم که دارای تنفّس است،اطلاق میشود.
3) 1) تعبیر به«امّی»(درس نخوانده یا کسی که منسوب به امّ یعنی مادر است و جز در دامان مادر مطلبی فرا نگرفته)اشاره لطیفی به این نکته است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله با اینکه اصلا درسی نخوانده بود،هم از گذشته خبر میداد و هم از آینده و این یکی از نشانههای ارتباط او با خداوند است.
است و نه از قبیل پیشگویی کاهنان؛بلکه واقعیتهایی است که از رسول خدا شنیدهام و من کسی نیستم که در درک سخنان آن حضرت،خطا کرده باشم.بنابر این،آنچه میگویم عین حقیقت است و میخواهم با این پیشگویی،شما را آماده سازم تا بتوانید خطرات حوادث سخت آینده را به حداقل برسانید.
در حدیثی میخوانیم:هنگامی که آیه «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ» ؛و گوشهای شنوا آن را حفظ کند» (1)نازل شد،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود:«سألت اللّه تعالی أن یجعلها أذنک یا علیّ!قال علیه السّلام:فما نسیت شیئا بعد ذلک؛من از خدا خواستم که گوش تو را ای علی از آن گوشهای شنوا قرار دهد و علی علیه السّلام میفرماید:از آن به بعد،هر چه را شنیدم هرگز فراموش نکردم». (2)
لکأنّی أنظر إلی ضلّیل قد نعق بالشّام،و فحص برایاته فی ضواحی کوفان،فإذا فغرت فاغرته،و اشتدّت شکیمته،و ثقلت فی الأرض وطأته، عضّت الفتنة أبناءها بأنیابها،و ماجت الحرب بأمواجها،و بدا من الأیّام کلوحها،و من اللّیالی کدوحها.فإذا أینع زرعه،و قام علی ینعه،و هدرت شقاشقه،و برقت بوارقه،عقدت رایات الفتن المعضلة،و أقبلن کاللّیل المظلم،و البحر الملتطم.هذا،و کم یخرق الکوفة من قاصف و یمرّ علیها من عاصف و عن قلیل تلتفّ القرون بالقرون،و یحصد القائم،و یحطم المحصود!
گویا میبینم شخصی بسیار گمراه و گمراه کننده،بر مردم شام مسلّط شده،و همچون حیوانات بر آنها بانگ میزند و(آن قدر پیشروی میکند که)پرچمهای خویش را در اطراف کوفه نصب مینماید.هنگامی که او دهن باز میکند و طغیانش به اوج میرسد و جای پایش در زمین محکم میگردد و فتنه،فرزندان خود را با دندانهایش میگزد،و امواج جنگ،به حرکت در میآید؛چهره عبوس روزها ظاهر میشود و درد و رنج و مشقّت شبها نمایان میگردد و هنگامی که کشت(آن ظالم گمراه)به مرحله درو میرسد،برای چیدنش به پا میخیزد،به هیجان در میآید و برق شمشیرش میدرخشد؛در آن هنگام،پرچمهای فتنههای پیچیده(بر ضدّ او) به اهتزاز در میآید و(دشمنانش)همچون شب تار،و دریای
متلاطم روی میآورند. چه طوفانهای سختی شهر کوفه را میشکافد!و چه تندبادهایی که بر آن میگذرد و به زودی گروههای مختلف به جان هم میافتند؛آنان که سرپا هستند درو میشوند و آنها که از پا افتادهاند،لگد مال میگردند!.
امام علیه السّلام در این بخش-که در واقع بخش اصلی خطبه است-از روی حوادث وحشتناکی که در آینده در انتظار مردم عراق خواهد بود،پرده بر میدارد و با دقّت هر چه تمامتر،جزئیّات بعضی از این حوادث دردناک را تشریح میکند تا شاید مردم آماده شوند و با هوشیاری بتوانند ضایعات آن را به حداقل برسانند.میفرماید:
«گویا میبینم شخصی بسیار گمراه و گمراه کننده بر مردم شام مسلط شده،و همچون حیوانات بر آنها بانگ میزند و(آن قدر پیشروی میکند که)پرچمهای خویش را در اطراف کوفه نصب مینماید!» (لکأنّی أنظر إلی ضلّیل (1)قد نعق (2)بالشّام، و فحص (3)برایاته فی ضواحی کوفان (4)) .
1) 1) «ضلّیل»از مادّه«ضلال»به معنای گمراهی گرفته شده،و به معنای کسی است که بسیار گمراه است و طبعا،هم گمراه است و هم گمراه کننده.
2) 2) «نعق»از مادّه«نعق»(بر وزن نعل)در اصل به معنای صدای کلاغ است؛سپس به صداهایی که برای حرکت حیوانات و امر و نهی آنها گفته میشود،اطلاق شده و تعبیر بالا اشاره به آن است که بنی امیّه گروهی از مردم شام را تحمیق کرده بودند و همچون حیوانات به هر جا میخواستند،میبردند.
3) 3) «فحص»از مادّه«فحص»به معنای بحث و جستجو است.
4) 4) «کوفان»به معنای کوفه است و در اصل به معنای تپه شنهای دایره مانند و سرخ رنگ است.
سپس در توضیح بیشتری پیرامون این فاجعه بزرگ میافزاید:«هنگامی که او دهن باز میکند،و طغیانش به اوج میرسد،و جای پایش در زمین محکم میگردد فتنه،فرزندان خود را با دندانهای خویش میگزد،و امواج جنگ به حرکت در میآید،چهره عبوس روزگار ظاهر میشود،و درد و رنج و مشقّت شبها،نمایان میگردد!» (فإذا فغرت (1)فاغرته،و اشتدّت شکیمته (2)،و ثقلت فی الأرض و طأته،عضّت الفتنة أبناءها بأنیابها،و ماجت الحرب بأمواجها،و بدا من الأیّام کلوحها (3)،و من اللّیالی کدوحها (4)) .
در این که منظور از این فرد«ضلّیل»(گمراه و گمراه کننده)کیست؟شارحان نهج البلاغه به طور عمده دو قول دارند:بعضی معتقدند که منظور«معاویه»است که بعد از شهادت امیر مؤمنان علیه السّلام و به اصطلاح صلح با امام حسن علیه السّلام مردم عراق را در تحت شدیدترین فشارها قرار داد و آنچه را در جملههای بالا آمد،در عمل پیاده کرد؛ولی جمعی دیگر معتقدند منظور«عبد الملک بن مروان»است که جنایتکار معروف تاریخ اسلام،یعنی«حجّاج»از طرف او بر کوفه و عراق مسلّط شد و ظلم و ستمی نبود که انجام ندهد!ولی هر چه هست اشاره به حاکمان بیدادگر بنی امیّه میباشد.
1) 1) «فغرت»از مادّه«فغر»(بر وزن فقر)به معنای گشودن دهان است.
2) 2) «شکیمه»در اصل به معنای دهان بند حیوان است(قطعه فلزی که متصل به افسار است و در دهن حیوان قرار میگیرد؛)سپس به هر گونه فشار اطلاق شده است و در جمله بالا به همین معناست.
3) 3) «کلوح»به معنای عبوس بودن است.
4) 4) «کدوح»به معنای شدّت تلاش و کوشش است،آنچنان که در وجود انسان اثر کند و در اصل به معنای خراش نهادن بر چیزی است.
جمله«عصّنت الفتنة أبناءها بأنیابها؛فتنه فرزندان خود را با دندان میگزد»اشاره به این است که این آشوبها و فتنهها حتّی دامن فتنهگردان را نیز رها نمیکند!آنها نیز با اختلافات داخلی به جان هم میافتند و یا دشمنانشان-آن گونه که در تاریخ اسلام آمده-به پا میخیزند و طعم تلخ ظلم و بیدادگری را به آنان نیز میچشانند و در هر حال،فضای جهان اسلام تاریک میشود و پیر و جوان و خرد و کلان در امواج فتنه غرق میشوند.
سپس در ادامه این سخن میافزاید:«هنگامی که کشت او(آن ظالم گمراه)به مرحله درو میرسد،برای چیدنش به پا میخیزد و به هیجان در میآید،و برق شمشیرش میدرخشد،در آن هنگام،پرچمهای فتنههای سخت(بر ضدّ او)به اهتراز در میآید،و(دشمنانش)همچون شب تار و دریای متلاطم،روی میآورند!» (فإذا أینع زرعه و قام علی ینعه (1)،و هدرت شقاشقه (2)،و برقت بوارقه،عقدت رایات الفتن المعضلة،و أقبلن کاللّیل المظلم،و البحر الملتطم) .
اشاره به این که دوران حکومت آنها دیری نمیپاید و این گمراهان ستمگر،از کار خود بهره چندانی نمیگیرند و به زودی پرچمهای مخالفان برافراشته میشود و از هر سو آنها را احاطه میکند.ممکن است این جملهها اشاره به قیام بنی عبّاس بر ضد بنی امیّه باشد.
و در پایان چنین میفرماید:«اضافه بر اینها،چه طوفانهای سخت و پر صدایی شهر کوفه را میشکافد،و چه تندبادهایی که بر آن میگذرد،و به زودی دستههای مختلف به جان هم میافتند؛آنان که سر پا هستند درو
میشوند،و آنها که از پا افتادهاند لگدمال میگردند!» (هذا،و کم یخرق الکوفة من قاصف،و یمرّ علیها من عاصف،و عن قلیل تلتفّ القرون بالقرون،و یحصد القائم،و یحطم المحصود) .
جالب اینکه آنچه را امام علیه السّلام در این جملههای کوتاه و پر معنا بیان فرموده،در فاصله کمی به وقوع پیوست؛سرزمین«عراق»و به خصوص«کوفه»با فتنههای بنی امیّه و سپس بنی عبّاس در هم کوبیده شد؛و این شهر بزرگ،پیوسته مرکز طوفان سخت حوادث و تندبادهای فتنهها بود و هر کس،کمی با تاریخ«کوفه»آشنا باشد، عمق کلمات امام را در جملههای بالا به خوبی درک میکند.
تعبیر «تلتفّ القرون بالقرون» (با توجه به اینکه«تلتفّ»به معنای به هم پیچیدن و «قرون»جمع«قرن»به معنای گروهی از مردم است)اشاره به جنگهای سختی است که اقوام مختلف در سرزمین عراق و کوفه با یکدیگر داشتند؛مخصوصا درگیریهای بنی امیّه و بنی عبّاس!.
جمله «یحصد القائم،و یحطم المحصود!» کنایه لطیفی است از آسیبهایی که در طول این حوادث به همه مردم میرسد:آنها که سر پا هستند،به زمین میخورند و آنها که به زمین افتادهاند،پایمال میشوند! «ابن ابی الحدید»در شرح خود جمله «یحصد القائم» را کنایه از قتل امرای بنی امیّه در میدان جنگ گرفته و جمله «و یحطم المحصود» را کنایه از کشتن اسیران،با شکنجههای سخت میداند که نمونههای آن در تاریخ مذکور است.
ولی آنچه را«ابن ابی الحدید»ذکر کرده است،در واقع بعضی از مصادیق مفهوم گسترده جمله بالاست.
«ملاحم»جمع«ملحمه»در اصل به معنای واقعه مهمی است که توأم با فتنه باشد.
در بسیاری از خطبههای نهج البلاغه به مواردی برخورد میکنیم که امیر مؤمنان علی علیه السّلام از فتنههای مهمّی که مردم در پیش داشتند،خبر میدهد و در بسیاری از موارد،جزئیّات آن را نیز تشریح میفرماید و با صراحت میفرماید:«من اینها را از پیشوایم پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آموختم».
به نظر میرسد که هدف امام علیه السّلام از این پیشگوییها،دو چیز بوده است:نخست اینکه،به خاطر محبّتی که امام علیه السّلام به مردم داشته،آنان را آماده کند،تا ضایعات این فتنهها به حداقل برسد؛درست مثل اینکه شخص آگاهی مردم را از آمدن سیل،یا زلزله با خبر کند؛گرچه مردم نمیتوانند جلو آن را بگیرند،ولی با داشتن آگاهی قبلی،میتوانند خطرات آن را کم کنند.
دیگر اینکه،به آنها بفهماند کوتاهی در جهاد،تنبلی و سستی و اختلافهای گوناگون و در یک جمله:«ارتکاب گناهان عظیم»چنین حوادثی را در پیش دارد؛شاید بیدار شوند و توبه کنند و به راه خدا باز گردند.
در این زمینه،در خطبههای مناسب دیگر از جمله خطبه 128 و 138 که شباهت زیادی با خطبه بالا دارد،بحث خواهیم کرد.
هر کس آشنایی مختصری با تاریخ«کوفه»داشته باشد میداند یکی از پرحادثهترین بلاد اسلام در طول تاریخ،شهر«کوفه»و اطراف آن بوده است و به تعبیر دیگر:صحنههای بوده برای نشان دادن عمق جنایات جمعی
از جنایتکاران بنی امیّه و بنی عبّاس و اعمال خشونتبار بینظیر این درندگان انسان نما؛که انسان از خواندن آن در صفحات تاریخ،وحشت میکند!پس وای به حال آنها که این صحنهها را با چشم میدیدند!! ما قسمتهای زیادی از تاریخ کوفه و حوادث مرگبار آن را در ذیل خطبه 25 و 47 در جلد دوّم و خطبه 87 در جلد سوّم آوردهایم و نیازی به تکرار نیست.
و من خطبة له علیه السّلام
تجری هذا المجری و فیها ذکر یوم القیامة و احوال النّاس المقبلة
(1) این خطبه نیز همانند خطبه سابق،به حوادث آینده اشاره دارد و در ابتدا به حوادث سخت روز قیامت نیز اشارهای میکند.
این خطبه از دو بخش تشکیل یافته:بخش اوّل که قسمت کوتاهی است،اشاره به حوادث سخت روز رستاخیز دارد،که خداوند اوّلین و آخرین را برای رسیدگی به حساب دقیق و دادن پاداش و کیفر اعمالشان جمع میکند.
در بخش دوم اشاره به فتنههای وحشتناکی دارد که همچون پارههای شب تاریک روی میآورند و مردم را در فشار شدید قرار میدهند و
1) 1) سند خطبه:این خطبه در منابعی که قبل از«سیّد رضی»نگاشته شده،به دست نیامده؛ولی در هر حال،به نظر میرسد که جزئی از خطبه 128-که به خواست خدا به زودی به شرح آن خواهیم پرداخت-میباشد؛ ولی در کتابهایی که بعد از«سیّد رضی»نوشته شده،دیده میشود.
سرانجام گروهی از مجاهدان راستین،در برابر آنها به پا میخیزند.امام علیه السّلام در این بخش مخصوصا روی شهر بصره انگشت میگذارد و به فتنههایی که دامن این شهر را میگیرد،اشاره میکند.
و ذلک یوم یجمع اللّه فیه الأوّلین و الآخرین لنقاش الحساب،و جزاء الأعمال،خضوعا،قیاما،قد ألجمهم العرق،و رجفت بهم الأرض،فأحسنهم حالا من وجد لقدمیه موضعا،و لنفسه متّسعا.
آن روز روزی است که خداوند،اوّلین و آخرین را برای حسابرسی دقیق و دادن جزای اعمال جمع میکند،در حالی که همه با خضوع(و وحشت)به پا خاستهاند! این در حالی است که عرق(از سر و رویشان فرو میریزد،به گونهای که)بر دهانشان لجام زده،و لرزش زمین،تمام اندامشان را به حرکت در میآورند و بهترین حال برای کسانی که در عرصه محشر حاضرند حال کسی است که جای پایی پیدا کند و یا محلّی برای خود به دست آورد!
همان گونه که در بالا اشاره شد،امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه،جهت آماده سازی دلها،اشاره به وضع مردم در روز قیامت میکند و در عباراتی کوتاه و تکان دهنده،ویژگیهای وحشتانگیز آن روز را شرح میدهد.میفرماید:«آن روز روزی است که خداوند اوّلین و آخرین را برای رسیدگی به حساب دقیق و دادن جزای اعمال،جمع میکند؛در
حالی که همه،با خضوع(و وحشت)به پا خاستهاند!».
(و ذلک یوم یجمع اللّه فیه الأوّلین و الآخرین لنقاش الحساب،و جزاء الأعمال،خضوعا، قیاما) .
تعبیر به«اوّلین»و«آخرین»اشاره به این حقیقت است که قیامت و حساب اعمال،برای همه انسانها در یک روز و یک زمان خواهد بود؛همان گونه که قرآن مجید میفرماید: «وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَرْداً» ؛و همگی روز رستاخیز،تک و تنها نزد او حاضر میشوند.» (1)و در جای دیگر میفرماید: «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَمَجْمُوعُونَ إِلی مِیقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ» ؛بگو اوّلین و آخرین همگی در روز معیّنی گردآوری میشوند». (2)
تعبیر به«نقاش»که به معنای دقّت در محاسبه است،نشان میدهد در آن روز کمترین و کوچکترین اعمال مورد حساب قرار میگیرد و به آن پاداش یا کیفر داده میشود.
تعبیر به«خضوع»و«قیام»اشاره به این است که مردم در روز قیامت همچون کسانی هستند که در دادگاهها،در برابر قضات عدل،حاضر میشوند و در حالی که ایستادهاند آثار وحشت در آنها نمایان است.
در آیات قرآن نیز به این معانی اشاره شده؛در یک جا میفرماید: «خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ» ؛در حالی که چشمانشان از شدت وحشت به زیر افتاده...» (3)و در جایی دیگر میفرماید: «یَوْمَ یَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ» ؛روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان میایستند». (4)سپس میافزاید:آنها در حالی در دادگاه عدل الهی حاضر میشوند که«عرق(از سرو رویشان فرو میریزد به گونهای که)بر دهانشان لجام زده
و لرزش زمین تمام اندامشان را میلرزاند». (قد ألجمهم العرق،و رجفت (1)بهم الأرض) .
آیا این عرق ریزان شدید،به خاطر گرمی فضای محشر است،یا از شدّت شرمندگی و خجالت،و یا هر دو؟!و نیز لرزش زمین آیا به خاطر اعمال آنهاست،یا طبیعت دادگاه عدل الهی این چنین است،تا همه به فکر خویش باشند و به آنچه انجام دادهاند بی کم و کاست اعتراف کنند؟!هر چه باشد محیط رعبآور عجیبی است.
در آیات و روایات اسلامی نیز اشارات زیادی به عوامل و اسباب وحشتزای روز محشر شده است.(خداوند همه ما را حفظ کند و در آن روز،مشمول الطاف کریمانهاش قرار دهد!).
بعضی از شارحان نهج البلاغه در اینجا-مانند بسیاری دیگر از موارد-اصرار دارند که الفاظ بالا را کنایه از امور باطنی و روحانی بدانند؛در حالی که هیچ نیازی به این گونه تأویلها که شاهد و قرینهای ندارد،نیست و اگر ما باب این گونه تأویلات را در آیات و روایات بگشاییم،باب«تفسیر به رأی»گشوده میشود و هر کس آنچه را تمایل به آن دارد،از آیات و روایات میفهمد و به شیوه بعضی از روشنفکر نمایان «قرائتهای جدید در آیات و روایات»شروع میشود،در این صورت مسلّم است که اصالت همه متون مذهبی مخدوش میگردد و چیزی برای استدلال بر مسایل عقیدتی و عملی باقی نمیماند.
امام علیه السّلام در پایان این بخش،به یکی دیگر از مشکلات عظیم صحنه قیامت اشاره کرده،میفرماید:«بهترین حال برای کسانی که در عرصه محشر حاضرند،حال کسی است که جای پایی پیدا کند،یا محلّی
1) 1) «رجف»از مادّه«رجف»(بر وزن ربط)به معنای اضطراب و لرزه شدید است و از آنجا که اخبار فتنهانگیز،مایه اضطراب جامعه میشود،به آن«اراجیف»میگویند.
برای خود به دست آورد».( فأحسنهم حالا من وجد لقدمیه موضعا،و لنفسه متّسعا) .
این تعبیر اشاره به یکی از مشکلات عظیم صحنه محشر است که بر اثر کثرت جمعیّت و ضیق مکان حاصل میشود و از تعبیرات روایات بر میآید که هول محشر و وحشت حساب رسی اعمال،مسأله عامّی است که همه حاضران در محشر را فرا میگیرد؛چرا که حتّی نیکوکاران از حسابرسی دقیق پروردگار،بیمناکند!هول محشر عوامل فراوانی دارد که یکی از آنها همان ضیق مکان است که در جمله بالا آمده است.
و منها:
در قسمت دیگری از این خطبه آمده است:
فتن کقطع اللّیل المظلم،لا تقوم لها قائمة،و لا تردّ لها رایة،تأتیکم مزمومة مرحولة:یحفزها قائدها،و یجهدها راکبها،أهلها قوم شدید کلبهم، قلیل سلبهم،یجاهدهم فی سبیل اللّه قوم أذلّة عند المتکبّرین،فی الأرض مجهولون،و فی السّماء معروفون.فویل لک یا بصرة عند ذلک،من جیش من نقم اللّه!لا رهج له،و لا حسّ،و سیبتلی أهلک بالموت الأحمر،و الجوع الأغبر).
(در آینده)فتنههایی خواهد بود،همچون پارههای شب تاریک که هیچ کس نمیتواند در برابر آن بایستد،و هیچ پرچمی از پرچمهای آن به عقب رانده نمیشود (و شکست دامان آنها را نمیگیرد؛)همچون شتری مهار شده،و جهاز نهاده-که زمام دارش آن را میکشد،و سوارش به سرعت آن را میراند-به سوی شما میآید؛ این فتنهگران،جمعیّتی هستند که ضربه آنها بسیار شدید ولی تلفات خود آنها بسیار کم است.(سرانجام)گروهی(در برابر آنها به پا میخیرند و)در راه خدا با آنها نبرد میکنند(و فتنهگران را در هم میشکنند).آنها جمعیّتی هستند که نزد متکبّران و گردنکشان خوارند.در زمین گمنامند،و در آسمان معروفند.
در آن هنگام،وای بر تو ای بصره!از لشکری که به عنوان کیفر الهی بدون گرد و غبار و بی سر و صدا به تو حملهور میشوند و به زودی ساکنانت به مرگ سرخ،و گرسنگی شدیدی که رنگ چهره آنها را دگرگون میسازد،مبتلا خواهند شد.
در این بخش از خطبه،باز امام علیه السّلام به پیشگویی دقیق دیگری پیرامون یکی دیگر از فتنههایی که در انتظار مردم عراق است و کانون آن به خصوص بصره میباشد، اشاره میکند،شاید مردم با شنیدن آن،آمادگی دفاع بیشتری پیدا کنند و ضایعات و تلفاتشان در این فتنه کم شود و نیز از کیفر الهی که گاه به صورت فتنهها ظاهر میشود،بترسند و راه راست را در پیش گیرند.میفرماید:«فتنههایی است همچون پارههای شب تاریک،که هیچ کس نمیتواند در برابر آن بایستد و هیچ پرچمی از پرچمهای آن به عقب رانده نمیشود(و شکست،دامن آنها را نمیگیرد)» (فتن کقطع (1)اللّیل المظلم،لا تقوم لها قائمة،و لا تردّ لها رایة) .
اشاره به اینکه،گردانندگان این فتنه بسیار قوی و زورمندند و حساب شده وارد میدان میشوند و فضای جامعه را تیره و تار میسازند.
در تکمیل این معنا میافزاید:«این فتنهها به سوی شما میآید،همچون شتری مهار شده و جهاز بر پشت نهاده که زمام دارش آن را میکشاند و
1) 1) «قطع»جمع«قطعه»است و این تعبیر در مورد شبهای تاریک شاید به این معنا است که بعضی از بخشهای شب مانند نیمه شب،یا زمانی که ماه در آسمان نیست،فضا تاریکتر است و بعضی آن را به معنای قسمت عمده شب تفسیر کردهاند.
سوارش به سرعت آن را میراند». (تأتیکم مزمومة (1)مرحولة (2):یحفزها (3)قائدها،و یجهدها راکبها) . امام علیه السّلام برای نشان دادن آمادگی فتنهگران از هر نظر،فتنه آنان را به شتری تشبیه میکند که افسار بر دهان و جهاز بر پشت دارد و کاملا تسلیم کسی است که سوار بر آن است و به تعبیر دیگر:همه چیز،برای پیشرفت فتنهگریهای آنها آماده است.
تا آن حد که«این فتنهگران،جمعیّتی هستند که ضربه آنها بسیار شدید و تلفات آنان کم است».( أهلها قوم شدید کلبهم (4)،قلیل سلبهم (5)) .
این از ویژگیهای کسانی است که حساب شده و با تدارکی کامل وارد میدان میشوند،که در ادامه سخن با توجّه به تواریخ موجود،این گروه را خواهیم شناخت و خواهیم دید اوصافی که در بالا آمده،بر آنها به خوبی تطبیق میکند.
سپس امام علیه السّلام به نکته مهمّی اشاره میفرماید که این فتنه،زیاد دوام پیدا نمیکند،بلکه خداوند فتنهگران را به دست جمعی از اولیای مجاهدش در هم میپیچد،میفرماید:«گروهی(در برابر آنها به پا میخیزند و)در راه خدا با آنها نبرد میکنند(و فتنهگران را در هم میشکنند؛)آنها جمعیّتی هستند که نزد متکبّران و گردنکشان خوارند،در
1) 2) «مزمومه»از مادّه«زمام»به معنای حیوانی است که به آن مهار زده باشند و تحت کنترل باشد.
2) 3) «مرحوله»از مادّه«رحل»به معنای جهاز شتر یا وسائل سفر است و در اینجا«مرحوله»به معنای شتر آماده و مهیّا است و کنایه از این است که فتنهگران با تمام امکانات به پا میخیزند.
3) 4) «یحفز»از مادّه«حفز»(بر وزن حبس)به معنای تحریک کردن و برانگیختن و هول دادن است.
4) 1) «کلب»(بر وزن طلب)به معنای اذیّت و آزار است.
5) 2) «سلب»(بر وزن طلب)در این گونه موارد به معنای لباسی است که در میدان جنگ،قاتل از مقتول بر میدارد و در عبارت بالا کنایه از این است که تلفات فتنهگران بسیار کم است.
زمین گمنامند،و در آسمانها معروف!». (یجاهدهم فی سبیل اللّه قوم أذلّة عند المتکبّرین،فی الأرض مجهولون،و فی السّماء معروفون) .
اشاره به اینکه گروهی از اولیاء اللّه که مقام والایی در پیشگاه خدا دارند و در زمینه جهاد فی سبیل اللّه،قویّ و پیشتازند،آتش این فتنه را خاموش میکنند.آنها کسانی هستند که به خاطر عدم تظاهر و یا ریاکاری و بیاعتنایی به دنیا،نزد گردنکشان،مقام و منزلتی ندارند و در میان مردم،گمنامند؛امّا فرشتگان آسمان- که از باطن این جهان باخبرند-آنها را به خوبی میشناسند! در اینکه آن قوم فتنهگر که امام علیه السّلام از ظهور و فجایع آنها خبر میدهد،کیستند و مجاهدانی که در برابر آنها برخاستند و بعد از مدّتی فتنه را خاموش کردند چه کسانی بودند؟در میان مفسّران نهج البلاغه گفتگوی زیادی است.
جمعی آن قوم فتنهگر را طرفداران مردی به نام«صاحب الزنج»میدانند که نام اصلیاش«علیّ بن محمّد»بود و خود را منتسب به خاندان پیامبر میکرد(هر چند انتساب او کاملا مشکوک است)و گروهی از بردگان سیاه پوست را دور خود جمع کرد و به همین دلیل،لقب،«صاحب الزنج»به او دادند(صاحب بردگان سیاه پوست).وی در نیمه قرن سوم به پا خاست و در اطراف بصره،آشوب و فتنه عظیمی بر پا نمود و بعد از 12 سال،حکومت بر آن منطقه،به دست جمعی از مجاهدان کشته شد.
بعضی دیگر آن را اشاره به فتنه«مغول»میدانند که نه تنها سرزمین عراق،بلکه بخشهای عظیم جهان اسلام را زیر پوشش خود قرار دادند و بعد از مدّت طولانی، فتنه آنها به وسیله جنگجویان اسلام خاموش شد.
گروهی آن را به حوادث«آخر الزّمان»تفسیر کردهاند که فتنهگرانی به پا میخیزند،نه تنها سرزمین عراق،که مناطق وسیعی را زیر ضربات
شدیدترین فتنهها قرار میدهند و سرانجام به دست سپاهیان مهدی علیه السّلام که از مجاهدین فی سبیل اللّهاند،از میان میروند.
با توجّه به اینکه بسیاری از مفسّران نهج البلاغه این خطبه را بخشی از خطبه 128 میدانند،ترجیح میدهیم که بحث بیشتر در این زمینه را به شرح آن خطبه واگذار کنیم و هر دو را یکجا بحث نماییم.
سپس در قسمت اخیر این خطبه،امام علیه السّلام شهر بصره را مخاطب قرار داده، پیشگویی خاصّی در خصوص این شهر میکند.میفرماید:«در آن هنگام وای بر تو ای بصره!از لشکری که به عنوان کیفر الهی بدون گرد و غبار و بیسر و صدا به تو حملهور میشود،و به زودی ساکنانت به مرگ سرخ و گرسنگی شدیدی که رنگ چهره آنها را دگرگون میسازد،مبتلا خواهند شد!». (فویل لک یا بصرة عند ذلک،من جیش من نقم اللّه!لا رهج (1)له،و لا حسّ (2)،و سیبتلی أهلک بالموت الأحمر،و الجوع الأغبر (3)) .
تعبیر به«عند ذلک؛در آن زمان»نشان میدهد که حادثه بصره،حادثه جداگانهای نیست؛بلکه بصره یکی از کانونهای آن فتنه عظیم است که مردمش زیر ضربات آن فتنه،به شدیدترین وجهی مجازات میشوند.
تعبیر به «نقم اللّه» نشان میدهد که این فتنه وحشتناک،کیفر اعمال آنها است.
1) 1) «رهج»به معنای غبار است و در این جا کنایه از این است که لشکر مهاجم،بی سر و صدا و به طور غافلگیرانه وارد شهر میشود.
2) 2) «حسّ»به معنای صداهای در هم آمیخته است.
3) 3) «أغبر»به معنای غبار آلود است و«ألجوع الأغبر»کنایه از قحطی شدید است؛چرا که در زمان قحطی مردم چنان گرسنه میشوند که رنگ از صورت آنها میپرد،که گویی چهره آنها را غبار گرفته است.
تعبیر به «لا رهج له و لا حسّ» اشاره به آمادگی کامل لشکر مهاجم است که با شیوه حساب شده،بی سر و صدا و به طور ناگهانی به شهر حملهور میشوند،تا کسی مجال مقاومت در برابر آنها نداشته باشد!.
تعبیر به «الموت الأحمر» (مرگ سرخ)اشاره به کشتار وسیعی است که در بصره واقع میشود.در تاریخ«صاحب زنج»نوشتهاند:هنگامی که وارد بصره شد سیصد هزار نفر از مردم آنجا را از دم شمشیر گذراند (1).
و تعبیر به «الجوع الأغبر» (گرسنگی غبار آلود)اشاره به قحطی شدیدی است که بر اثر جنگها و ناامنی،یا بر اثر خشکسالی دامان آنها را گرفت و رنگ چهره آنان را دگرگون ساخت.
به گفته بعضی از مورّخان آن قدر کار بر آنها سخت شد که حیواناتی همچون سگ و گربه و موش را کشتند و خوردند و گاهی مرده انسانها را میخورند. (2)
بعضی از«مفسّران نهج البلاغه»تفسیرهای دیگری برای«ألموت الأحمر»و «الجوع الأغبر»مانند تفسیر به«طاعون»و«وبا»و«غرق شدن به خاطر سیلاب»و «هجوم امواج دریا»نمودهاند که مناسب به نظر نمیرسد.
و من خطبة له علیه السّلام
فی التزهید فی الدنیا
(1) امام علیه السّلام این خطبه را درباره زهد در دنیا ایراد فرموده است.
همان گونه که از تعبیرات مرحوم«سیّد رضی»(منها و منها)استفاده میشود؛آن بزرگوار تمام این خطبه را در اینجا نیاورده؛بلکه گزیدههایی از آن را که درخشش بیشتری داشته،در اینجا آورده است،و در مجموع چنین به نظر میرسد که این خطبه اهداف متعدّدی را دنبال میکند:نخست،تشویق به زهد و پارسایی و ترک دنیا پرستی،و سپس،مسأله تفکّر و عبرت گرفتن و بینایی در امور؛و بعد از آن،عالم واقعی را معرّفی میکند
1) 1) سند خطبه:آنچه مرحوم«سیّد رضی»در این خطبه آورده،بخشهایی است که از یک خطبه مشروحتر گرفته شده است؛لذا تعبیر به«منها»و«منها»میکند و به گفته محقّقان،قسمتهای مختلف این خطبه،در کتب زیادی که قبل از نهج البلاغه نگاشته شده به طور پراکنده دیده میشود؛مانند:«روضه کافی»،«تحف العقول»،«اصول کافی»«عیون الاخبار ابن قتبه»و«کتاب الفتن نعیم بن حمّاد خزاعی»متوفّای سال 228. (مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 206).
و رهروان راه حقّ را از منحرفان-از طریق بیان اوصاف- جدا میسازد؛و در بخش آخر این خطبه،مشکلات عظیم مؤمنان را در آخر الزّمان و سرنوشت اسلام را در آن شرایط،بیان میفرماید؛تا افراد با ایمان،با کم کردن ضایعات از نظر ایمانی و اخلاقی،آمادگی پیدا کنند.
از مجموع این خطبه،معجونی به دست میآید که میتواند انسان را در جهات مختلف زندگی معنوی و مادّی کمک کند،تا بر مشکلات چیره شود.
أیّها النّاس!انظروا إلی الدّنیا نظر الزّاهدین فیها،الصّادفین عنها؛فإنّها و اللّه عمّا قلیل تزیل الثّاوی السّاکن،و تفجع المترف الآمن؛لا یرجع ما تولّی منها فأدبر،و لا یدری ما هو آت منها فینتظر.سرورها مشوب بالحزن،و جلد الرّجال فیها إلی الضّعف و الوهن،فلا یغرّنکم کثرة ما یعجبکم فیها لقلّة مآ یصحبکم منها.
ای مردم!به دنیا همچون پارسایان و بیاعتنایان نگاه کنید؛زیرا به خدا سوگند! دنیا به زودی مقیمان و ساکنان خود را از میان بر میدارد،و هوسبازان غرق نعمت را-که بر آن تکیه کردهاند-ناگهان به مصیبت میکشاند.آنچه از دنیا،از دست رفته و پشت کرده،هیچگاه بر نمیگردد،و آینده معلوم نیست چگونه خواهد بود تا در انتظارش باشیم.شادی آن،آمیخته با اندوه است و توان و استقامت مردان نیرومند، در آن به ضعف و سستی میگراید،زیباییها و زرق و برقهای فراوان دنیا شما را نفریبد؛چرا که تنها مدّت کمی با شما خواهد بود.
امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه-همانگونه که در بالا اشاره شد-به مسأله زهد در دنیا که سرچشمه همه نیکیها و فضایل است،اشاره
کرده،میفرماید:«ای مردم!به دنیا همچون زاهدان و بیاعتنایان نگاه کنید!». (أیّها النّاس!انظروا إلی الدّنیا نظر الزّاهدین فیها،الصّادفین (1)عنها) .
مفهوم این سخن آن نیست که انسان ترک دنیا کند و به رهبانیّت رو آورد؛بلکه هدف،عدم دلباختگی و ترک دنیا پرستی است؛چرا که به روشنی ثابت شده است، دلدادگی و دلباختگی در برابر مال و مقام و لذّات دنیا،چشم و گوش انسان را کور و کر میکند و به تمام گناهان آلوده میسازد.همانگونه در حدیث معروفی که از پیامبر اکرم و ائمه هدی نقل شده،آمده است:«حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة؛محبّت و دلباختگی به دنیا،سرچشمه هر گناهی است». (2)
یک گناه به وضع دنیایی که در آن زندگی میکنیم،به روشنی نشان میدهد، سرچشمه جنگها و جنایتها و خونریزیها و آلودگیها،عموما دنیاپرستی است.
سپس امام علیه السّلام در عباراتی کوتاه،دلایل شش گانهای برای اثبات این حقیقت بیان مینماید.
نخست میگوید:«زیرا به خدا سوگند!دنیا به زودی مقیمان و ساکنان خود را از میان بر میدارد». (فإنّها و اللّه عمّا قلیل تزیل الثّاوی (3)السّاکن) .
1) 1) «صادف»از مادّه«صدف»(بر وزن حرف)به معنای اعراض و روی گردانی از چیزی است.
2) 2) این حدیث با تعبیرات مختلف از پیامبر اکرم،امیر مؤمنان،امام صادق و حتّی انبیای پیشین علیهم السّلام نقل شده است.(میزان الحکمه،جلد 2،حدیث 5813-5823)در حدیثی که مرحوم کلینی در کافی از امام سجّاد علیه السّلام نقل کرده،بعد از شرح سرچشمههای گناه،میفرماید:«فاجتمعن کلّهنّ فی حبّ الدّنیا.فقال الأنبیاء و العلماء-بعد معرفة ذلک-:حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة؛تمام ریشههای گناه در حب دنیا جمع است و به همین دلیل انبیا و دانشمندان بعد از آگاهی بر این موضوع گفتهاند:دنیا پرستی سرچشمه هر گناهی است!» (اصول کافی،جلد 2،صفحه 131).
3) 3) «ثاوی»از مادّه«ثواء»به معنای اقامت توأم با استقرار است.
آری!هر کس-بدون استثنا-روزی باید جهان را وداع گوید؛گروهی زودتر و گروهی کمی دیرتر!امّا به هر حال،همه طعم تلخ مرگ را میچشند: «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» . (1)
فرق میان«ثاوی»و«ساکن»این است که«ثاوی»به کسی میگویند که اقامت مستمرّ توأم با استقرار در جایی داشته باشد؛در حالی که«ساکن»ممکن است چنین باشد و ممکن است نباشد.
بنابر این،هم جوانانی که تصوّر میشود برای مدّت زیاد در این دنیا مستقرّ خواهند بود،در معرض زوالند و هم پیرانی که به حسب ظاهر سکونت آنها موقّتی و محدود است،همه راهیان دیار فنا و سیر کنندگان به سوی عالم بقا هستند.
در دومین دلیل میفرماید:«دنیا،هوسبازان غرق نعمت را که بر آن تکیه کردهاند، ناگهان به مصیبت میکشاند». (و تفجع المترف (2)الآمن) .
آری!در آن هنگام که سفره عیش و نوش را گستردهاند و فریاد شادی آنها گوش فلک را کر کرده،ناگهان«بانگی بر میآید که خواجه مرد»و چه عبرتانگیز است این مرگ و میرهای ناگهانی،که در هر عصر و زمان بوده و در این زمان فزونی یافته است! و چه عبرتانگیز است حال کسانی که شب،در ناز و نعمت میخوابند و صبحگاهان در حالی بیدار میشوند که همه امکانات خود را از دست دادهاند!! سوم و چهارم اینکه:«آنچه از دنیا از دست رفته و پشت کرده،هیچگاه بر نمیگردد و آینده معلوم نیست چگونه خواهد بود،تا در انتظارش باشیم!». (لا یرجع ما تولّی منها فأدبر،و لا یدری ما هو آت منها فینتظر) .
و چه دردناک است که انسان گم شدههای خویش را هرگز نتواند پیدا کند و به آینده نیز امیدوار نباشد!در حسرتی جبران ناپذیر بماند و امیدهای خود را بر باد رفته ببیند!نه جوانی باز میگردد و نه توانها و نیروهای از میان رفته بر اثر گذشت عمر.نه دوستان و مونسانی که در چهره در نقاب خاک کشیدند،خود را نشان میدهند و نه عزیزان از دست رفته.اینها همه یک طرف،از سوی دیگر،وحشت از آینده آمیخته با ابهام و جهل نیز،برای انسان دردناک است! در پنجمین و ششمین استدلال برای بیاعتباری دنیا میفرماید:«شادی آن آمیخته با اندوه است،و توانایی و استقامت مردان نیرومند در آن به ضعف و سستی میگراید». (سرورها مشوب بالحزن،و جلد (1)الرّجال فیها إلی الضّعف و الوهن) .
مشکل بزرگ مواهب مادّی دنیای همان است که امام علیه السّلام در جای دیگر به آن اشاره کرده:«لا تنالون منها نعمة إلاّ بفراق أخری؛به هر نعمتی از آن میرسید به فراق نعمت دیگری مبتلا میشوید». (2)مثلا کسی که فرزند ندارد،غم بیفرزندی قلب او را میفشارد؛ولی همین که صاحب فرزند،یا فرزندان شد،مشکلات فرزند از هر سو هجوم میآورد!ثروت ندارد،غم فقر او را آزار میدهد؛ثروتمند میشود،مشکل حسادت حسودان،خیانت خائنان،و طمع ورزی دزدان و سارقان،ظاهر و آشکار میشود و آرامش او را به کلّی بر هم میزند.آری!شادیهای دنیا،همیشه آمیخته با غم و اندوههاست و قوّتها به زودی جای خود را به ضعف و سستی میدهد.
سپس امام علیه السّلام در یک نتیجهگیری قاطع و بیدارگر از تمام این استدلالات، میفرماید:«حال که چنین است زرق و برقها و زیباییهای
فراوان دنیا شما را نفریبد!چرا که مدّت کمی با شما خواهد بود!». (فلا یغرّنّکم کثرة ما یعجبکم فیها لقلّة مآ یصحبکم منها) .
درست است که در دنیا زیبائیهای فراوان و زرق و برقهای خیره کننده بسیار دیده میشود،ولی همانها علاوه بر تمام مشکلاتی که در درونشان نهفته است، ناپایدار و زودگذر و بیاعتبار است.بنابر این،چیزی نیست که انسان عاقل را بفریبد و به خود مشغول کند.
به هر حال،کمی دقّت و تأمّل در جهات ششگانه بالا-و حتّی در یکی از آنها- کافی است که غافلان را از خواب غفلت بیدار کند،امّا افسوس که بسیاری از مردم نسبت به همان یک لحظه،دقّت و تأمّل بخل میورزند.
گاه تصوّر میشود مفهوم زهد آن است که انسان به کلّی ترک دنیا گوید،و همچون راهبان در گوشهای بخزد و از جامعه دوری گزیند؛در حالی که این معنا با روح اجتماعی اسلام هرگز نمیسازد و در روایات اسلامی،شدیدا از آن نهی شده است.بنابر این،زهد مفهوم دیگری دارد و آن ترک دلباختگی و دلدادگی و عشق بیقرار نسبت به دنیا،و عدم اسارت در چنگال زرق و برق آن است و این همان سرمایه عظیمی است که اگر انسان فاقد آن باشد،آلوده انواع گناهان میگردد و گاه دین و ایمان خود را بر سر متاع دنیا مینهد.
این همان چیزی است که امیر مؤمنان علیه السّلام درباره آن میفرماید:«إنّ من أعون الأخلاق علی الدّین،الزّهد فی الدّنیا؛از مهمترین اخلاقی که انسان را بر حفظ دینش یاری میدهد،زهد در دنیاست». (1)
امام صادق علیه السّلام درباره آن میفرماید:«إذا تخلّی المومن من الدّنیا سما،و وجد حلاوة حبّ اللّه؛هنگامی که مؤمن از دنیا پرستی کنارهگیری کند،ترقّی و تکامل مییابد و شیرینی محبّت خدا را میچشد». (2)در حدیث دیگری میخوانیم که علی علیه السّلام«جابر بن عبد اللّه»را دید که آه میکشد! فرمود:«یا جابر!علی م تنفسّک؟!أعلی الدّنیا؟؛برای چه آه کشیدی؟بر دنیا؟»جابر عرض کرد:«آری!» در اینجا امام علیه السّلام تحلیل جالبی درباره لذّتهای دنیا بیان فرموده که لذّاتش یا در خوردنی است،یا نوشیدنی،یا لباس فاخر،یا لذّت جنسی،یا مرکب،یا بوی خوش، یا نغمهها.
سپس در تشریح آنها فرمود:«بهترین غذاها عسل است و آن چیزی جز(شیره گلهای آمیخته با)آب دهان مگسی نیست و شیرینترین نوشیدنیها آب است که چیزی است کم ارزش که بر سطح زمین جاری است و برترین لباسها حریر است که از لعاب کرمی تهیّه میشود و بهترین لذّات جنسی در زنان است و آن هم در محلّی از بدن او که آلودهترین محلهاست و بهترین مرکبها اسب است که در بسیاری از موارد قاتل انسان است و بهترین بوی خوش،مشک است که از خون ناف حیوانی (آهوی ختن)گرفته میشود جالبترین نغمهها،نغمه غناست که انسان را به گناه میکشاند.
ای جابر!چیزی که بهترین لذّاتش چنین است،از دست رفتنش جای تأسف نیست.» جابر میگوید:«بعد از شنیدن این سخن،هرگز زرق و برق دنیا به فکر من خطور نکرد!» (1)
1) 1) بحار الانوار،جلد 75،صفحه 11.
رحم اللّه امرأ تفکّر فاعتبر،و اعتبر فأبصر،فکأنّ ما هو کائن من الدّنیا عن قلیل لم یکن،و کأنّ ما هو کائن من الآخرة عمّا قلیل لم یزل،و کلّ معدود منقض،و کلّ متوقّع آت،و کلّ آت قریب دان.
رحمت خدا بر آن کس باد که اندیشه کند،عبرت گیرد،و بینا شود،آنچه هم اکنون از دنیا موجود است پس از مدّت کوتاهی فکر میکنید گوئی هرگز وجود نداشته،و آنچه از آخرت به زودی فرا میرسد گوئی همواره بوده است.هر چیز که به شمارش آید(مانند ساعات عمر،)سرانجام پایان میگیرد،و هر چیز انتظارش را دارید،خواهد آمد و هر آیندهای قریب و نزدیک است.
امام علیه السّلام در این فراز از خطبه-که در واقع نتیجهگیری از فراز سابق است- میفرماید:«رحمت خدا بر آن کس باد که اندیشه کند و عبرت گیرد و بینا شود!»..
(رحم اللّه امرأ تفکّر فاعتبر،و اعتبر فأبصر) .
به یقین،منظور امام علیه السّلام تفکّر در مسائلی است که درباره سرنوشت دنیا،در فراز قبل بیان فرموده است و به یقین تفکّر در آن ویژگیهای ششگانه دنیا،مایه عبرت است و سبب بیداری و هشیاری
انسانها.و واضح است کسی که عبرت گیرد و پند بیاموزد،بینا میشود و به جای ظواهر اشیا و حوادث،باطن آنها را مینگرد و به ریشهها و نتیجهها فکر میکند و راه نجات را در سایه این تفکّر و عبرت و بینایی پیدا میکند و به تعبیر دیگر:انسان با تفکّر و اندیشه در حوادث امروز و دیروز،با یک سلسله حقایق آشنا میشود و با منطبق ساختن آنها بر اموری که در پیش دارد،راه صحیح را پیدا میکند.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که شخصی سؤال کرد:«آیا این روایت صحیح است که«إنّ تفکّر ساعة خیر من قیام لیلة؛ساعتی اندیشیدن بهتر است از یک شب بیدار بودن و عبادت کردن؟»فرمود:آری!پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«تفکّر ساعة، خیر من قیام لیلة»راوی سؤال میکند:«کیف یتفکّر؛چگونه فکر کند؟»حضرت فرمود:
«یمرّ بالدّور الخربة،فیقول:أین بانوک؟أین ساکنوک؟ما لک لا تتکلّمین؟؛از کنار خانههای ویران شده میگذرد(رو به آنها کرده)میگوید:سازندگان شما کجا رفتند، ساکنان شما چه شدند،چرا سخن نمیگویید؟!» (1)و اگر گوش شنوایی در کار باشد پیامها و گفتگوهای این ویرانهها را به خوبی میشنود:
هر شکاف خرابهای دهنی است که به معموره جهان خندد!
در ادامه این سخن میفرماید:«آنچه هم اکنون از دنیا موجود است پس از مدّت کوتاهی فکر میکنید اصلا وجود نداشته و آنچه از آخرت به زودی فرا میرسد، همواره بوده است!» (فکأنّ ما هو کائن من الدّنیا عن قلیل لم یکن،و کأنّ ما هو کائن من الآخرة عمّا قلیل لم یزل) .
1) 1) بحار الانوار،جلد 68،صفحه 324،حدیث 16.
اشاره به اینکه دنیا به قدری سریع میگذرد،و آخرت به قدری سریع میآید،که انسان این چنین تصوّر میکند هرگز دنیایی وجود نداشته و همیشه آخرت وجود داشته است.
ما این مسأله را در بسیاری از حوادث دنیا آزمودهایم؛گاه از کنار خانه بعضی از بزرگان پیشین،که روزی مرکزی پر غوغا و پر رفت و آمد بود میگذریم،آنچنان سکوت و خاموشی بر آن حاکم است که گویی هرگز در اینجا خبری نبود.
در پایان فراز به سه نکته مهمّ دیگر در سه عبارت کوتاه اشاره میفرماید و میگوید:«هر چیز به شمارش آید(مانند ساعات عمر)سرانجام پایان میگیرد،و هر چیز انتظارش را دارید خواهد آمد،و هر آیندهای قریب و نزدیک است!» (و کلّ معدود منقض،و کلّ متوقّع آت،و کلّ آت قریب دان) .
جمله اوّل اشاره به قاعده کلّی فلسفی است که هر چیزی تحت عدد در آید محدود است و هر چه محدود است پایان پذیر است و از آنجا که عمر انسانها و عمر تمام دنیا تحت اعداد و ارقام در میآید،باید همه در انتظار پایان گرفتن آن باشیم و جملههای بعد مکمّل آن است؛چرا که آنچه در انتظارش هستیم روزی به سراغ ما میآید و آنچه روزی به سراغ ما میآید؛از ما دور نیست!بنابر این،مرگ و پایان زندگی را نباید مطلبی دور دست تصوّر کرد و عمر را نمیتوان جاودانی شمرد و در واقع،این جملههای سهگانه به منزله دلیلی است برای آنچه در عبارات قبل آمد.
زندگی انسانها در هر عصر و مکان،مملوّ از درسهای عبرت است؛درسهایی که دل را بیدار میکند و حجابها را کنار میزند و ماهیّت زندگی دنیا را برملا میسازد؛ ولی افسوس که دیده عبرت بین کم است!! مردم غالبا از کنار حوادث آموزنده میگذرند و مخصوصا تکرار آنها سبب بیاعتنایی است.
مسئله«فرا افکنی»عامل دیگری برای عبرت نگرفتن از حوادث است.گویی ناکامیها،شکستها،زوال قدرتها،همه برای دیگران است و ما جاودانه،جوان و تندرست و پر قدرت،خواهیم ماند و دنیا به کام ما میگردد! اگر واقعا دیده عبرت بین باشد،در و دیوار و زمین و زمان،با زبان بیزبانی به ما درس میآموزند و هشدار میدهند.
در حدیث جالبی که از امام موسی بن جعفر علیه السّلام نقل شده به این نکته اشاره گردیده است.روزی«هارون الرشید»نامهای خدمت آن حضرت نوشت با این مضمون کوتاه:«عظنی و أوجز؛مرا موعظه کن و اندرز ده،امّا مختصر کن!».(البتّه بسیار بعید است که این گونه افراد در گفتهها و نوشتههایشان صادق باشند و خواهان پند و اندرز؛زیرا معمولا این مسائل نیز جزیی از برنامههای سیاسی آنهاست،تا به مردم نشان دهند،ما هم اهل موعظهایم و از فرزند پیامبر،اندرز و رهنمودی خواستیم).
امام علیه السّلام در پاسخ او این جمله کوتاه و پر معنا را رقم زد:«ما من شیء تراه عینک إلاّ و فیه موعظة؛هر چه را میبینی موعظه و پیامی دارد». (1)
آری!زمین و آسمان،برگهای درختان و تمام جان داران،حوادث زندگی بشر، ناله بیماران،موی سپید پیران،قامت خمیده بزرگسالان،
1) 1) سفینة البحار،ماده«وعظ».
قبرستانهای خاموش و کاخهای ویران شده شاهان،به هر کدام بنگری مجموعهای از عبرتها و اندرزها را در دل خود نهفته است.
در واقع،امام علیه السّلام با کنایه به هارون میگوید:دیده عبرت بین پیدا کن!عبرت فراوان است؛گوش شنوا پیدا کن!همه جا پر از آواز و اندرز است.کمبود در عبرتها و اندرزها نیست،کمبود در گوشهای شنوا و چشمهای بیناست.
کاخ کسری،اندرزهای مؤثّر خود را به همه میدهد،تنها خاقانیها که گوش شنوا دارند آن را میشنوند.
ویرانههای کاخ جمشید در فارس،به همه گردشگران اندرز میدهد،ولی آنها که به هنگام تماشای این آثار گوش شنوا دارند،کمند!امّا مرد عالم و دانشمند و روحانی گرانقدری همچون«شیخ علی ابی وردی شیرازی» (1)پیام آن را با گوش جان میشنود و از زبان فاختهای(پرندهای است با آواز حزنانگیز)که در کنار این کاخ ویران نشسته بود،گفتنیها را میگوید و چنین میسراید:
در بارگه جمشید دی فاختهای خوش خوان
با نغمه چنین میگفت:ای طرفه کهن ایوان
بر تخت در و ریزت،در پایه دهلیزت
کو جم که دهد فرمان؟کو درگه و کو دربان؟
جمشید که بر خورشید بر سود کلاه زر
آن تارک و آن افسر،با خاک شده یکسان
جم عبرت مردم شد،افسر ز سرش گم شد
سر خشت سر خم شد،هان ای سر باهش،هان!
1) 1) این مرد از بزرگانی است که قریب به عصر ما میزیسته،از شاگردان مرحوم آیت اللّه خراسانی و شرحی بر فرائد شیخ انصاری(ره)دارد.
این پند خموشان است،گر پند زبان خواهی
رو آیه«أورثنا»از سوره قرآن خوان
گوید که نشد یکدم،بر مرگ تبهکاران
نی خاطر خود پژمان،نی چشم فلک گریان (1)
1) 1) اشاره به این آیات شریفه است: «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ وَ نَعْمَةٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِینَ فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ» ؛چه بسیار باغها و چشمهها که از خود به جای گذاشتند.و زراعتها و قصرهای زیبا و گران قیمت و نعمتهای فراوان دیگر که در آن(غرق)بودند.این چنین بود ماجرای آنان و با اینها را میراث برای اقوام دیگری قرار دادیم.نه آسمان بر آنان گریست و نه زمین و نه به آنها مهلتی داده شد»(سوره دخان،آیات 25 تا 29).
و منها:العالم من عرف قدره،و کفی بالمرء جهلا ألاّ یعرف قدره؛و إنّ من أبغض الرّجال إلی اللّه تعالی لعبدا و کله اللّه إلی نفسه،جائرا عن قصد السّبیل،سائرا بغیر دلیل؛إن دعی إلی حرث الدّنیا عمل،و إن دعی إلی حرث الآخرة کسل!کأنّ ما عمل له واجب علیه؛و کأنّ ما ونی فیه ساقط عنه!
عالم کسی است که قدر و منزلت خویش را بشناسد؛و برای نادانی انسان همین بس که قدر و منزلت خود را نشناسد!از مبغوضترین افراد نزد خدا،بندهای است که خداوند او را به خودش واگذاشته؛از راه راست منحرف گشته و بدون راهنما گام بر میدارد.او(چنان فریفته دنیاست که)اگر به تحصیل دنیا خوانده شود،اجابت میکند و برای آن میکوشد و اگر به تحصیل آخرت دعوت شود،سستی میورزد؛ گویا آنچه را برای آن کار میکند بر او واجب است و آنچه در آن سستی نشان میدهد،از او ساقط میباشد!.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه-که بخش جداگانهای به نظر میرسد،هر چند بیارتباط به بخشهای گذشته نیست-به سراغ معرّفی
عالمان حقیقی و عالم نمایان میرود و با اوصاف دقیقی،وضع آنها را مشخّص میسازد.نخست میفرماید:«عالم کسی است که قدر و منزلت خویش را بشناسد!». (العالم من عرف قدره) .
و برای تأکید بیشتر میافزاید:«و برای نادانی انسان همین بس که قدر و منزلت خود را نشناسد!». (و کفی بالمرء جهلا ألاّ یعرف قدره) .
در تفسیر این دو جمله،احتمالاتی وجود دارد که همه،مناسب است و میتواند در مفهوم کلام مولا جمع باشد:
نخست اینکه،عالم واقعی کسی است که جایگاه و ارزش خود را در این جهان هستی در برابر عظمت پروردگار بشناسد:بداند ذرّهای ناچیز است که وابسته به وجودی است بیپایان؛و همین وابستگی او را به خدا آشنا میسازد و در مسیر قرب الی اللّه حرکت میدهد؛شبیه آنچه در تفسیر حدیث مشهور«من عرف نفسه،فقد عرف ربّه» (1)آمده است.
دیگر اینکه،منظور شناخت ارزش و جایگاه واقعی در اجتماع است و به تعبیر دیگر:عالم واقعی کسی است که از بلند پروازیهای دور از منطق،بپرهیزد و پایش را از گلیم خویش بیرون نکشد و در جایگاهی که برای آن آمادگی ندارد،خود را قرار ندهد و آبروی خویش را نبرد.
شبیه آنچه در بعضی از تعبیرات آمده که«رحم اللّه من عرف قدره،و لم یتجاوز حدّه؛رحمت خدا بر آن کس که قدر و منزلت خویش را بشناسد و از حدّ خود تجاوز نکند». (2)
سوم اینکه،منظور آن است که انسان موجودی است با ارزش،دارای استعدادهای والاست؛نباید گوهر گرانبهای وجود خود را ارزان بفروشد و
سرمایههای بزرگ خداداد را از دست دهد؛شبیه آنچه در شعر معروف منسوب به مولا امیر مؤمنان علیه السّلام آمده است:
أتزعم أنّک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الأکبر
«آیا گمان میکنی موجود کوچکی هستی حال آنکه عالم کبیر در تو خلاصه شده است».
البتّه با توجّه به اینکه استعمال لفظ در اکثر از معنا هیچ مشکلی ندارد،بلکه از زیباییها و بدایع کلام است،جمع بودن هر سه تفسیر در کلام بالا بعید به نظر نمیرسد؛هر چند جملههای بعد در این خطبه،با معنای دوم و سوم متناسبتر است.
و در ادامه این سخن و به عنوان شرح بیشتر،عالم نمایان بیخبر و دور از حق را چنین معرّفی میکند:«از مبغوضترین افراد نزد خدا بندهای است که خدا او را به خودش واگذاشته،از راه راست منحرف گشته،و بدون راهنما گام بر میدارد!» (و إنّ من أبغض الرّجال إلی اللّه تعالی لعبدا و کله اللّه إلی نفسه،جائرا عن قصد السّبیل، سائرا بغیر دلیل) .
بدیهی است تنها کسی از میان انبوه موانع و خطرها و پرتگاهها میتواند بگذرد و به مقصد برسد که مشمول عنایت الهی و تحت رعایت او باشد و اگر کسی-به خاطر اعمالش-به خود رها شود،به یقین هلاک خواهد شد؛از راه راست منحرف میگردد و بدون راهنما در بیابان زندگی سرگردان میشود! برای توضیح بیشتر میافزاید:«او(چنان فریفته دنیاست که)اگر به کشت دنیا خوانده شود،اجابت میکند و برای آن میکوشد،و اگر به کشت آخرت(و سعادت جاویدان)دعوت شود،سستی میورزد!» (إن دعی إلی حرث الدّنیا عمل،و إن دعی إلی حرث الآخرة کسل!) .
آن جدیّت در امر دنیا و این سستی و کسالت در امر آخرت،به خاطر آن است که باورهایش نسبت به آخرت ضعیف و اعتقادش به وعدههای الهی سست و بیپایه است.دنیا را نقد پنداشته و آخرت را نسیه! از همین رو در آخرین جمله میفرماید:«گویی آنچه را برای آن کار میکند(از امور دنیا)و لذّات زود گذرش بر او واجب است،و آنچه در آن سستی نشان میدهد از او ساقط میباشد!». (کأنّ ما عمل له واجب علیه؛و کأنّ ما ونی فیه ساقط عنه) . (1)
تعبیر به کشت و کشتزار درباره دنیا و آخرت اقتباس از این آیه شریفه است: «مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ» ؛کسی که زراعت آخرت را بخواهد بر محصولش میافزاییم و کسی که کشت دنیا را بطلبد مقداری از آن را به او میدهیم،امّا در آخرت هیچ بهرهای نخواهد داشت». (2)
دنیا میتواند مزرعه پر برکت آخرت باشد و میتواند کشتزار کم درآمد این دنیا.
اعمال خوب و بد،بذرهایی است که در آن افشانده میشود؛اعمال نیک،مانند بذری است که هفت خوشه و از هر خوشهای یک صد دانه و بیشتر ثمر میدهد؛و اعمال بد،همچون بذری است که در شورهزار افشانده میشود که «لا یَخْرُجُ إِلاّ نَکِداً» (3)«جز بهرهای اندک از آن حاصل نمیشود».
ضمنا جمله اخیر به خوبی نشان میدهد که اعمال نیک و بد از اعتقادات قوی و سست سرچشمه میگیرد.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،اوصاف عالمان واقعی و عالم نمایان را به خوبی روشن ساخته و نخستین وصف آنها را نشناختن قدر خویش بیان فرموده.نه قدر خود را در برابر عظمت خدا میدانند و نه قدرت خود را در برابر اجتماع و نه در برابر خودش.و آن کس که قدر و پایه خویش را نشناسد.در میان امواج جهل و بدبختی سرگردان خواهد شد و سرانجام خدا او را به حال خودش وامیگذارد و در بیابان زندگی حیران میگردد؛جز مواهب مادّی را به رسمیّت نمیشناسد؛دنیا را آب و آخرت را سراب میپندارد؛حلال و حرام،و حق و باطل برای او یکسان است؛ضدّ ارزشها در نظرش ارزش،و ارزشها در نظرش رنگ باخته و بیارزش میشوند.
چنان به دنبال مال و مقام میدود که گویی اوجب واجبات است و چنان در برابر وظایف واجب خود سستی میورزد،که گویی از محرّمات است.
در خطبه«هفدهم»امام علیه السّلام بحثهای بیشتری در این زمینه بیان فرموده و داد سخن داده است،به شرح و تفسیر ما از آن خطبه،در جلد اوّل،صفحه 583 مراجعه فرمایید.
و منها:و ذلک زمان لا ینجو فیه إلاّ کلّ مؤمن نومة،«إن شهد لم یعرف،و إن غاب لم یفتقد،أولئک مصابیح الهدی،»و أعلام السّری،لیسوا بالمساییح،و لا المذاییع البذر،أولئک یفتح اللّه لهم أبواب رحمته و یکشف عنهم ضرّاء نقمته.
أیّها النّاس،سیأتی علیکم زمان یکفأ فیه الإسلام،کما یکفأ الإناء بما فیه،أیّها النّاس،إنّ اللّه قد أعاذکم من أن یجور علیکم،و لم یعذکم من أن یبتلیکم،و قد قال جلّ من قائل: «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ وَ إِنْ کُنّا لَمُبْتَلِینَ» .
(آخر الزّمان)زمانی است که هیچ کس از فتنهها نجات نمییابد،مگر مؤمنی که بی نام و نشان است!اگر حاضر باشد،شناخته نمیشود و اگر غایب شود کسی سراغ او را نمیگیرد.آنها چراغهای هدایت و نشانهها برای حرکت در شبهای تاریک رهروان راه حقّاند.آنها در میان مردم اظهار وجود نمیکنند،و احمقانه و ناآگاهانه به افشای اسرار نمیپردازند.آنها کسانی هستند که خداوند درهای رحمتش را به رویشان میگشاید،و سختیها و مشکلات را از آنان برطرف میسازد.ای مردم!به زودی زمانی بر شما فرا میرسد که اسلام واژگون میشود،همچون ظرفی واژگون که آنچه در آن است بریزد.ای مردم!خداوند به شما امان داده که هرگز بر شما ظلم روا ندارد؛ولی هرگز امان نداده است که شما را آزمایش نکند،حال
آنکه خداوند متعال (در قرآن)فرموده:«در این ماجرا نشانههایی است(از حق)و ما به یقین همگان را میآزماییم!».
نشانههای آخر الزّمان
در این بخش-که آخرین بخش این خطبه است-امام علیه السّلام به وضع آخر الزّمان و به تعبیر دیگر:زمان پر شور و شرّی که قبل از قیام حضرت مهدی علیه السّلام فرا میرسد اشاره کرده،گاه ویژگیهای مؤمنان را در آن زمان شرح میدهد،و گاه وضع اسلام و احکام و قوانین اسلامی را. (1)
میفرماید:«آن(زمان)زمانی است که هیچ کس از فتنه نجات نمییابد،مگر مؤمنی که بی نام و نشان است!اگر در حضور است،شناخته نمیشود و اگر غایب شود،کسی سراغ او را نمیگیرد!» (و ذلک زمان لا ینجو فیه إلاّ کلّ مؤمن نومة،إن شهد لم یعرف،و إن غاب لم یفتقد) .
درست است که«نومه»از مادّه«نوم»به معنای شخص پر خواب است؛ولی روشن است که در اینجا کنایه از افراد گمنام و ناشناخته است؛به خصوص اینکه امام علیه السّلام در جملههای بعد همین توضیح را درباره آنها بیان فرموده است.
بدیهی است در زمانهایی که فساد جامعه را فرا میگیرد و مدیران و سردمداران اجتماع،افراد فاسد و آلوده هستند.افراد مؤمن و با شخصیّت،اگر چهرههای شناخته شدهای باشند جبّاران آنها را رها نمیکنند؛یا باید
1) 1) عدم پیوند معنوی این بخش،با بخش قبل،به خوبی نشان میدهد که مرحوم«سیّد رضی»قسمتهایی از این خطبه را که در میان این دو بخش بوده،حذف کرده است و تعبیر به«منها»نیز شاهد صدق این مدّعاست.
تسلیمشان شوند و در ردیف کارگزاران آنها قرار گیرند و یا در صورت مقاومت و امتناع،آنها را از میان بر میدارند.بنابر این،صلاح کار افراد مؤمن و با شخصیّت در این است که گمنام و دور از شهرت زندگی کنند،تا کسی به سراغ آنها نیاید.
در عین حال این گمنامی ظاهری،چیزی از مقام آنها نمیکاهد و نقش معنوی خود را در جامعه خواهند داشت؛از این رو امام علیه السّلام در ادامه سخن میافزاید:«آنها چراغهای هدایت و نشانههایی برای حرکت در شبهای تاریک رهروان راه حقّاند».
(أولئک مصابیح الهدی،و أعلام السّری) . (1)
گرچه خاموشند،ولی راه و رسم آنها برای افراد آگاه و بیدار سرمشق بزرگی است و به چراغها و نشانههایی میمانند که در مسیر مسافران نصب میشود،تا در شب تاریک راه را گم نکنند و بیراهه نروند.
سپس در توصیف این گروه از مؤمنان میافزاید:«آنها در میان مردم اظهار وجود نمیکنند،و احمقانه و ناآگاهانه به افشای اسرار نمیپردازند». (لیسوا بالمساییح،و لا المذاییع البذر) .
مرحوم«سیّد رضی»در ذیل این خطبه-چنانکه خواهد آمد-«مساییح»را به معنای افرادی که در میان مردم به فساد و سخن چینی مشغولند،تفسیر میکند و «مذاییع»را به کسانی که شایعات زشت و گناه آلود را پخش میکنند.و«بذر»را به معنای افراد نادان و بیمنطق ذکر کرده؛بنابر این،معنای جمله این میشود که این گروه از مؤمنان نه مفسده جو و فتنهانگیزند و نه مانند سفیهان در پی اشاعه فحشا.
ولی آنچه در بالا ذکر کردیم که منظور از این جمله سیاحتگرانی هستند که در میان مردم سیر میکنند و اظهار وجود مینمایند و ناآگاهانه
1) 1) «سری»(بر وزن شما)به معنای راه رفتن در شب است.
به افشای اسرار میپردازند،با معنای لغوی و جملههای دیگر خطبه سازگارتر است؛چرا که امام علیه السّلام آنها را به عنوان افراد ناشناخته در جامعه معرّفی میکنند. در پایان این توصیف چنین میفرماید:«آنها کسانی هستند که خداوند درهای رحمتش را به رویشان میگشاید،و سختیها و مشکلات را از آنان برطرف میسازد!». (أولئک یفتح اللّه لهم أبواب رحمته،و یکشف عنهم ضرّاء نقمته) .
این تعبیر نشان میدهد که در آن زمان سخت و طوفانی،خداوند عنایتش را از مؤمنان راستین،که هدایتگر دیگرانند بر نمیگیرد و آنان را از شرّ ظالمان،حوادث دوران و مشکلات زمان حفظ میکند.
سپس در ادامه این بحث،امام علیه السّلام به پیشگویی صریحتر و توضیح بیشتری درباره آن زمان پرداخته،چنین میافزاید:«ای مردم!به زودی زمانی بر شما فرا میرسد که اسلام واژگون میشود،همچون ظرفی که واژگون شود و آنچه در آن است بریزد».
(أیّها النّاس!سیأتی علیکم زمان یکفأ (1)فیه الإسلام،کما یکفأ الإناء بما فیه) .
تعبیر به «یکفأ فیه الإسلام» کنایه لطیفی است از دگرگون شدن همه مفاهیم اسلام و از دست رفتن حقیقت آن؛زیرا اسلام تشبیه به ظرفی شده که معارف و قوانین و احکام و اخلاق اسلامی در آن جای گرفته است و همانگونه که ظرف آب را اگر وارونه کنند،هر چه در آن است میریزد،اسلام هم در آن زمان وارونه میشود و محتوای خود را از دست میدهد و تنها نامی از آن باقی میماند.
نشانههای چنین زمانی در عصر ما ظاهر شده؛بسیاری از مسلمانان تنها به نام آن قناعت کردهاند؛نه اثری از اخلاق اسلامی در آن دیده میشود،
1) 1) «یکفأ»از مادّه«کفأ»(بر وزن نفع)به معنای واژگون کردن است.
نه تقوای الهی، نه توکّل بر پروردگار!نه آشنا به معارف قرآنند و نه آگاه از حقایق سنّت؛در میان شهوات غوطهورند و جز مال و مقام و لذّات مادّی و شهوات حیوانی چیزی را به رسمیّت نمیشناسند.
یکی از عوامل مهمّ این بدبختی«تفسیر رأی»و قرائتهای دروغین و انحرافی از اسلام است؛کسانی برای فریب خود،یا دیگران،با تفسیرهای نادرست از حقایق مسلّم اسلام،آنها را با هوا و هوسهای خویش تطبیق میدهند و در نتیجه،اسلام به شکل قطعه مومی میشود در دست آنها،که به هر شکل بخواهند آن را در میآورند!و سرانجام،اسلام از دیدگاه آنها مجموعهای از هوا و هوسهای سرکش میشود.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله خطاب به امیر مؤمنان علی علیه السّلام میخوانیم:
«یستحلّون حرامه بالشّبهات الکاذبة،و الأهواء السّاهیّة؛زمانی فرا میرسد که مردم حرام خدا را با شبهات دروغین و هوا و هوسهای فراموشیآور،حلال میشمردند!». (1)
در پایان این سخن،به پاسخ سؤال مقدّری میپردازد و آن سؤال این است که چرا خداوند مردم مسلمان را گرفتار این گونه زمانها و حوادث ناهنجار آن میکند؟ میفرماید:«ای مردم!خداوند به شما تأمین داده که هرگز بر شما ظلم روا ندارد،ولی هرگز تأمین نداده است که شما را آزمایش نکند،حال آن که خداوند متعال(در قرآن)فرموده:«در این ماجرا(ماجرای حضرت نوح)نشانههایی است(از حق)و ما به یقین،همگان را میآزماییم!». أیّها النّاس!إنّ اللّه قد أعاذکم من أن یجور علیکم،و لم یعذکم من أن یبتلیکم،و قد قال جلّ من قائل: «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ وَ إِنْ کُنّا لَمُبْتَلِینَ» . (2)
اشاره به اینکه این گونه زمانها،دوران آزمایش و امتحان مردم است و همه بدون استثنا-از انبیای بزرگ الهی گرفته تا افراد عادی-باید در آزمون بزرگ الهی شرکت کنند!آزمونهایی که گاهی جنبه فردی و گاه جنبه جمعی دارد؛مانند آنچه در جملههای بالا که خداوند همگان را در یک آزمون سراسری شرکت میدهد،تا صادقان از کاذبان و مؤمنان از منافقان شناخته شوند.
قال السیّد الشرّیف الرّضی:أمّا قوله علیه السّلام:«کلّ مؤمن نومة»فإنّما أراد به الخامل الذّکر،القلیل الشرّ.
و«المساییح»جمع«مسیاح»و هو الّذی یسیح بین النّاس بالفساد و النّمائم.و «المذاییع»جمع«مذیاع»و هو الّذی إذا سمع لغیره بفاحشة أذاعها،و نوّه بها.و«البذر» جمع«بذور»و هو الّذی یکثر سفهه و یلغو منطقه ؛ سیّد شریف رضی میفرماید:«امّا تعبیر آن حضرت «کلّ مؤمن نومة» (هر مؤمن پر خواب)اشاره به افراد گمنام و بیآزار است و «المساییح» جمع«مسیاح»به معنای کسی است که در بین مردم به نمّامی و شرّ و فساد رفت و آمد دارد. و «المذاییع» جمع«مذیاع»کسی است که چون کار زشتی را بشنود،اشاعه دهد. و «بذر» (بر وزن دهل)جمع«بذور»(بر وزن قبول)به کسی گفته میشود که بسیار سفیه و بیهودهگو است».
در بسیاری از روایات نکوهشهایی از وضع آخر الزّمان میبینیم که معمولا آخر الزّمان را به زمانهای نزدیک قیام حضرت مهدی علیه السّلام تفسیر کردهاند؛و در واقع، مفاسدی است که به مضمون«کما ملئت ظلما و جورا»صحنه جهان را فرا میگیرد و دلهای مشتاقان را برای پذیرش وجود مهدی علیه السّلام که مظهر عدل و صلاح است، آماده میسازد.
عواملی که سبب بروز و گسترش فساد در آخر زمان است،بسیار است؛از جمله امور زیر است:
1-دور ماندن از تعلیمات انبیا و اوصیا علیهم السّلام.
2-فزونی وسایل فساد و هوسرانی و هوا پرستی.
3-گسترش وسایل تبلیغاتی،که اجازه میدهد هر فسادی در گوشهای از دنیا باشد،به وسیله آنها به همه جای دنیا کشیده شود.
4-فزونی شبهات در مبانی دین و اخلاق،از طریق تفسیر به رأی و قرائات مختلف از معارف دینی و برنامههای عملی و اخلاقی.
5-سلطه حاکمان جبّار و فاسد و مفسد،که هیچ چیز جز منافع مادّی خویش را به رسمیّت نمیشناسد و با سرگرم ساختن مردم-مخصوصا جوانان-به انواع فساد، راه را برای نیل به مقاصد خود هموار میسازند.
به راستی،دینداری و دین باوری در چنین عصر و زمانهایی بسیار مشکل و طاقت فرساست و در واقع،این دوران،سختترین دوران آزمونهای الهی برای بندگان است.و هیچ کس جز پاکان و نیکانی که دست توسّل به دامان لطف الهی میزنند،از عهده چنین امتحان طاقت فرسایی بر نمیآیند!
امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه،به مسأله قیام پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله در محیط جاهلی عرب و زحمات طاقتفرسای آن حضرت،برای هدایت مردم اشاره میفرماید.
1) 1) سند خطبه:این خطبه،شباهت زیادی با خطبه سی و سوم دارد؛لذا مرحوم«سیّد رضی»در پایان این خطبه میفرماید: «قسمتی از این خطبه قبلا گذشت ولی چون آن را در این روایت با کمی اختلاف یافتم،بار دیگر طبق این روایت ذکر کردم.» این تعبیر نشان میدهد که هر دو خطبه مربوط به یک واقعه است،هر چند راویان اخبار آن را با کمی تفاوت نقل کردهاند؛ولی از آنجا که تفاوتهای آشکاری میان این دو خطبه نیز وجود دارد،احتمال تعدّد قویتر است. برای توضیح بیشتر به آنچه ذیل خطبه سی و سوم نگاشتهایم مراجعه فرمایید.
در بخش دیگری از این خطبه،ضمن اشاره به احیای ارزشهای جاهلی از سوی منحرفان،میفرماید:من همان راه پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله را دنبال میکنم و باطل را میشکافم و حق را از درون آن خارج میسازم،تا مردم تکلیف خود را با امام علیه السّلام بدانند،و برای مبارزه با ارزشهای جاهلی آماده شوند.
أمّا بعد،فإنّ اللّه سبحانه بعث محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و لیس أحد من العرب یقرأ کتابا،و لا یدّعی نبوّة و لا وحیا،فقاتل بمن أطاعه من عصاه، یسوقهم إلی منجاتهم؛و یبادر بهم السّاعة أن تنزل بهم،یحسر الحسیر،و یقف الکسیر،فیقیم علیه حتّی یلحقه غایته،إلاّ هالکا لا خیر فیه،حتّی أراهم منجاتهم و بوّأهم محلّتهم،فاستدارت رحاهم،و استقامت قناتهم.
امّا بعد،خداوند سبحان،محمّد صلّی اللّه علیه و آله را مبعوث کرد،در حالی که هیچ کس از عرب،کتاب آسمانی نداشت و ادّعای نبوّت و وحی نمیکرد.او به کمک کسانی که وی را اطاعت کردند،به مبارزه با عصیانگران برخاست،آنها را به سوی سر منزل نجات سوق میداد و پیش از آنکه مرگشان فرا رسد،آنها را در مسیر هدایت پیش میبرد.
در این میان گروهی ناتوان و خسته بازماندند و شکسته حالان متوقّف شدند؛ولی او در کنار آنان میایستاد(و به هدایتشان میپرداخت).تا آنها را به مقصد برساند؛به جز گمراهانی که هیچ امیدی به هدایتشان نبود!و این کار همچنان ادامه یافت،تا محلّ نجاتشان را به آنان نشان داد،و در جایگاه مناسبشان جای داد.در نتیجه، آسیای(زندگی پر برکت)آنها به گردش در آمد،و حکومت آنها قوی و استوار گشت.
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه-بعد از حمد و ثنای الهی که در عبارت بالا ذکر نشده -اشاره به مسأله بعثت پیغمبر اکرم صلی اللّه علیه و آله در آن محیط جاهلی کرده،میفرماید:«امّا بعد،خداوند سبحان محمّد صلی اللّه علیه و آله را مبعوث کرد در حالی که هیچ کس از عرب،کتاب آسمانی نداشت و ادّعای نبوّت و وحی نمیکرد». (أمّا بعد،فإنّ اللّه سبحانه بعث محمّدا صلّی اللّه علیه و آله،و لیس أحد من العرب یقرأ کتابا،و لا یدّعی نبوّة و لا وحیا) .
این تعبیر اشاره به اکثریّت قاطع عرب در آن زمان است که آیین بتپرستی را پیشه نموده بودند و دعوت انبیای پیشین را بر طاق نسیان زده بودند.بنابر این، وجود اقلیّتهای ضعیف یهود و نصارا در میان آنها،منافاتی با حکم عام که ناظر به اکثریّت قاطع است،ندارد.اضافه بر این،اقلیّت یهود،مهاجر بودند و از«شامات»به «حجاز»نقل مکان کردند،و اقلیّت مسیحیان نیز از«یمن»آمده بودند،که هیچکدام، از عرب محسوب نمیشدند.
این احتمال نیز وجود دارد که مراد از کتاب،کتب آسمانی تحریف نیافته است که در آن زمان وجود نداشت و اینکه بعضی احتمال دادهاند که کتاب در اینجا اشاره به خواندن و نوشتن معمولی است،بسیار بعید به نظر میرسد و جمله بعد بر خلاف آن گواهی میدهد.
به علاوه،کسانی که خواندن و نوشتن بلد باشند در آن زمان وجود داشتند.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن،مردم را در برابر دعوت به اسلام به سه گروه تقسیم میکند:گروهی که با آغوش باز اسلام را پذیرا شدند و
گروهی که با زحمت اسلام را پذیرفتند و گروه کمی که با لجاجت و تعصّب،در برابر آن ایستادند و هرگز آن را پذیرا نشدند و از میان رفتند. درباره گروه اوّل میفرماید:«پیامبر صلی اللّه علیه و آله به کمک کسانی که وی را اطاعت کردند به مبارزه با عصیانگران برخاست!آنها را به سوی سر منزل نجات سوق میداد و پیش از آن که مرگشان فرا رسد،به سرعت(در مسیر هدایت)پیش میبرد!» (فقاتل بمن أطاعه من عصاه،یسوقهم إلی منجاتهم،و یبادر بهم السّاعة أن تنزل بهم) .
تعبیر به«ألسّاعة»در جمله بالا،اشاره به قیامت صغری،یعنی:مرگ است،نه قیامت کبری که بعد از پایان جهان فرا میرسد.
درباره گروه دوم میفرماید:«گروهی ناتوان و خسته(در این میان)بازماندند،و شکسته حالان واماندند،ولی او در کنار آنان میایستاد(و به هدایتشان اهتمام میورزید،)تا آنها را به مقصد برساند!». (یحسر الحسیر (1)،و یقف الکسیر،فیقیم علیه حتّی یلحقه غایته) .
و سرانجام به گروه سوم اشاره میکند و میفرماید:«جز گمراهانی که هیچ امیدی به هدایتشان نبود». (إلاّ هالکا لا خیر فیه) .
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم که فرمود:«آنچه خداوند مرا به آن مبعوث کرده از هدایت و علم،همچون باران فراوانی است که از آسمان به زمین فرو میریزد،بعضی از زمینها پاکیزه و آماده رویش گیاه است،آب را به خود جذب میکند و گیاهان فراوانی از آن میروید؛بعضی دیگر توان رویش گیاه را ندارد،ولی آب را در خود حفظ میکند و مردم(از طریق قناتها و چشمهها)از آن آب بهره میگیرند،
1) 1) «حسیر»،از مادّه«حسر»(بر وزن حبس)به معنای برهنه کردن و برداشتن پوشش از چیزی است.سپس به معنای خستگی و واماندگی به کار رفته؛گویی انسان توان خود را از دست میدهد و برهنه میشود.
مینوشند و کشت و زرع خود را آبیاری میکنند،ولی بعضی دیگر نه آمادگی برای پرورش گیاه دارند،نه نگهداری آب(و چیزی از آن عاید هیچ کس نمیشود).
کسانی که از دانش بهره میگیرند یا به دیگران تعلیم میدهند و کسانی که اصلا بهره نمیگیرند و هدایت را نمیپذیرند همانند همین مثال هستند». (1)
آنچه در این حدیث شریف آمده است،همان چیزی است که در تعبیر زیبای دیگری در کلام مولا علی علیه السّلام آمده است.
سپس به اصل مطلب باز میگردد و میفرماید:«این کار همچنان ادامه یافت تا محل نجاتشان را به آنان نشان داد و در جایگاه مناسبشان جایگزین نمود،در نتیجه آسیای(زندگی پر برکت)آنها به گردش در آمد،و حکومت آنها قوی و استوار گشت (و در یک کلمه دنیا و آخرتشان تأمین شد)» (حتّی أراهم منجاتهم و بوّأهم محلّتهم، فاستدارت رحاهم (2)،و استقامت قناتهم (3)).
1) 1) صحیح مسلم،جلد 4،صفحه 1787،حدیث 2282.
2) 2) «رحی»،به معنای سنگ آسیاب است،و به گردش در آمدن سنگ آسیاب کنایه از جریان امور بر وفق مراد است.
3) 3) «قناة»از مادّه«قنو»(بر وزن صنف)در اصل به معنای شاخه درخت است.این واژه،به نیزه به خاطر شباهتش به شاخه درخت اطلاق شده است.و«استقامت قنات»به معنای برافراشته بودن پرچم،و آن هم کنایه از قدرت و قوّت حکومت است.
در آغاز این خطبه اشاره به عدم قیام انبیا از میان مردم عرب شد؛و این،در واقع اقتباسی است از آیه شریفه «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ» ؛قرآن را بر تو نازل کردیم،تا قومی را که پدرانشان انذار نشدند،انذار کنی». (1)
ممکن است این سؤال در اینجا مطرح شود که قرآن مجید،در جای دیگر میفرماید: «وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّ خَلا فِیها نَذِیرٌ» ؛هیچ امّتی نبود مگر اینکه بیم دهندهای در میان آنها وجود داشت». (2)به علاوه قاعده لطف ایجاب میکند،که هر امّتی رسول و فرستاده الهی داشته باشد.
در پاسخ میگوییم،منظور از آیه و خطبه بالا،انذار کنندگان آشکار و پیامبران بزرگ است،که آوازه آنها همه جا بپیچد،و گر نه در هر زمانی حجّت الهی،برای طالبان حقّ در میان امّتها وجود دارد؛به همین دلیل،زمان میان بعثت حضرت مسیح و بعثت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله را زمان«فترت»میگویند؛حال آنکه به یقین اوصیای مسیح بعد از او،وجود داشتند.
اضافه بر این،در زمان قیام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله-که خطبه بالا ناظر به آن است- احدی از عرب،ادّعای نبوّت وحی و کتاب آسمانی نداشت.
از تعبیرات امام علیه السّلام در این فراز از خطبه بالا به خوبی استفاده میشود که ظهور اسلام،نه تنها سبب اصلاح امر دین مردم شد،بلکه مشکلات دنیای آنها نیز بر طرف گشت.ملّتی نیرومند و حکومتی قوی در
سایه این آیین به وجود آمد،که سالیان دراز،سایه خود را بر سر مردم افکنده بود؛و اگر این حکومت از مسیر اسلام منحرف نمیگشت،ای بسا جاودانه باقی میماند.
اضافه بر این،در سایه تعلیمات اسلام،تمدّنی قوی و نیرومند با فرهنگی غنی و گسترده به وجود آمد،که فصل نوینی در تاریخ بشریّت گشود.
اینها همه دلیل بر آن است که پیروی از برنامههای اسلام،هم ضامن سلامت دین انسان و هم آبادی دنیای انسان است.
تعبیرهای چهارگانهای که در پایان فراز بالا آمده،گواه بر این مدّعاست.امام علیه السّلام میفرماید:«محلّ نجات آنها را به آنان ارائه نمود و در جایگاه مناسبشان جایگزین ساخت،آسیای آنها به گردش در آمد،و حکومت آنها قوی شد»که مجموعهای از پیروزیهای معنوی و مادّی است.
و ایم اللّه،لقد کنت من ساقتها حتّی تولّت بحذافیرها،و استوسقت فی قیادها؛ما ضعفت،و لا جبنت،و لا خنت،و لا وهنت و ایم اللّه،لأبقرنّ الباطل حتّی أخرج الحقّ من خاصرته!
به خدا سوگند!من در عقب این لشکر(لشکر اسلام)حرکت میکردم،و آنها را به پیش میبردم،تا گروه طرفداران باطل به طور کامل پشت کردند و تحت رهبری اسلام در آمدند.من(در انجام این مهم)هرگز ناتوان نشدم و نترسیدم،خیانت ننمودم و سست نگردیدم!(هم اکنون نیز همان راه را میپیمایم)و به خدا سوگند! شکم باطل را میشکافم،تا حق را از پهلوی آن خارج کنم.
شکم باطل را میشکافم و حق را بیرون میآورم!
امام علیه السّلام در ادامه این سخن،به نقش خود در پیش روی اسلام و شکست لشکر جاهلی اشاره کرده،میفرماید:«به خدا سوگند!من دنبال این لشکر[ لشکر اسلام] بودم و آنها را به پیش روی وامیداشتم،تا گروه طرفداران باطل به طور کامل پشت کردند(و متلاشی شدند)و تحت
رهبری اسلام در آمدند». (و ایم اللّه،لقد کنت من ساقتها حتّی تولّت بحذافیرها (1)،و استوسقت فی قیادها) . (2)
«ساقه»جمع«سائق»به معنای راننده است؛در گذشته چنین بوده است که برای حرکت مرکب،یا قافله کسی در جلو بوده،به نام«قائد»و کسی در پشت سر به نام «سائق».در مورد لشکرها نیز چنین بوده است،رهبرانی در جلو،و فرماندهانی در قسمت عقبه لشکر بودند و در واقع،امام علیه السّلام،پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله را به عنوان«قائد» لشکر معرّفی میکند و خود را به منزله«سائق»،ولی«سائق»گاه به معنای«قائد»هم آمده.اضافه بر این،ساقه لشکر به معنای قسمت عقبه لشکر نیز ذکر شده است،که در این صورت جمع«سائق»نمیباشد.
به هر حال،این تعبیر نشان میدهد که علی علیه السّلام نقش مهمّی در رهبری و هدایت لشکر اسلام و عقب راندن و شکست لشکر کفر داشته است.
در ادامه این سخن میفرماید:«من(در انجام این مهم)هرگز ناتوان نشدم و نترسیدم،خیانت ننمودم و سست نگردیدم». (ما ضعفت،و لا جبنت،و لا خنت،و لا وهنت) .
در واقع،شکست به سبب یکی از این چهار عامل است:ضعف،ترس،خیانت و سستی نشان دادن.
تفاوت«ضعف»و«وهن»این است که«ضعف»به معنای ناتوانی است،ولی در «وهن»،توانایی وجود دارد،امّا در بکار گرفتن آن سستی میشود.
بنابر این،هیچ یک از عوامل شکست در وجود مبارک آن حضرت یافت نمیشد.به همین دلیل در همه صحنهها پیروز بود. در پایان میفرماید:«(هم اکنون نیز همان راه را میپیمایم)و به خدا سوگند! شکم باطل را میشکافم تا حق را از پهلوی آن خارج سازم!». (و ایم اللّه،لأبقرنّ الباطل حتّی أخرج الحقّ من خاصرته (1)) .
این تعبیر نشان میدهد که حق همواره در دنیا وجود دارد،هر چند باطل روی آن پرده بیفکند،بنابر این،با شکافتن پرده باطل،حق که در پشت آن پنهان شده، آشکار میگردد و این نکته لطیفی است که امام علیه السّلام با تعبیرات خود آن را بیان فرموده است.
قال السیّد الشّریف الرّضی:و قد تقدّم مختار هذه الخطبة،إلاّ أنّنی وجدتها فی هذه الرّوایة علی خلاف ما سبق من زیادة و نقصان،فأوجبت الحال إثباتها ثانیة.
شریف رضی میگوید:جملههای برگزیده این خطبه را قبلا(در خطبه 33)آوردیم؛ ولی چون من همان معنا را در این روایت(در خطبه بالا)با کمی اختلاف یافتم،لازم بود بار دیگر در اینجا بیاورم.(و این نشان میدهد که مرحوم سیّد رضی تا چه حد در ذکر خطبهها دقّت به خرج میداده،که حتّی تفاوت روایات را از نظر دور نمیداشته است).
1) 1) «خاصره»به معنای پهلو است.
و من خطبة له علیه السّلام
فی بعض صفات الرّسول الکریم و تهدید بنی امیّة وعظة النّاس
(1) این خطبه پیرامون بخشی از صفات پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و تهدید بنی امیّه و موعظه مردم،ایراد شده است.
همانگونه که از عنوان خطبه روشن میشود این خطبه سه بخش عمده دارد:
در بخش اوّل،به ذکر پارهای از صفات پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله میپردازد و تصریح میکند آن حضرت،شایستهترین مخلوق الهی از آغاز کودکی تا پایان عمر بود و در واقع هدف امام علیه السّلام این است که مردم
1) 1) سند خطبه:بخشی از این خطبه را مفسّر معروف«علیّ بن ابراهیم»(متوفّای 307)در تفسیر خود (جلد 1،صفحه 384)ذیل آیه «لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ» (نحل-آیه 25)از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است همانگونه که«شیخ مفید»نیز بخشی از آن را در کتاب ارشاد(صفحه 1600)آورده است و هر دو بزرگوار قبل از«سیّد رضی»میزیستهاند.
را به اهمیّت میراث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و پاسداری از قرآن و اسلام دعوت کند.
در بخش دوّم،بنی امیّه را مورد خطاب و سرزنش قرار داده و آنها را به ناپایدار بودن دنیایی که به آن روی آوردهاند،توجّه میدهد و از انتقام الهی در برابر خونهای بسیاری که به ناحق ریختهاند،بر حذر میدارد و تأکید میکند که به زودی این خلافت را در دست دشمنان خود خواهید دید.
در بخش سوّم،به عنوان یک نتیجهگیری کلّی-همه مردم را با اندرزهایی بیدارگر موعظه میکند که در برابر هوا و هوس تسلیم نشوند و در فراگرفتن دانش بکوشند و امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نکنند.
حتّی بعث اللّه محمّدا صلّی اللّه علیه و آله،شهیدا و بشیرا،و نذیرا،خیر البریّة طفلا،و انجبها کهلا،و أطهر المطهّرین شیمة،و أجود المستمطرین دیمة.
(مردم جهان سخت در گمراهی بودند)تا اینکه خداوند محمّد صلّی اللّه علیه و آله را مبعوث ساخت که گواه بر اعمال آنها و بشارت دهنده(به پاداشهای الهی در برابر نیکیها) و بیم دهنده(از کیفر الهی در برابر زشتیها)بود.در کودکی شایستهترین مخلوق،و در بزرگسالی نجیبترین و شایستهترین آنان بود.اخلاقش از همه پاکان،پاکتر،و باران جود و سخایش،از همه بادوامتر بود.
اوصاف برجسته پیامبر صلّی اللّه علیه و آله
امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه،اشاره به نعمت پر فیض ظهور پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله کرده و او را به هفت وصف از اوصاف برجستهاش میستاید.میفرماید:«مردم جهان سخت در گمراهی بودند)تا اینکه خداوند محمّد صلّی اللّه علیه و آله را مبعوث ساخت،که گواه بر اعمال آنها و بشارت دهنده(به پاداشهای الهی،در برابر نیکیها)و بیم دهنده(از کیفر الهی،در برابر زشتیها)بود.در کودکی شایستهترین
مخلوق و در بزرگسالی نجیبترین و شایستهترین آنان بود.اخلاقش از همه پاکان،پاکتر و باران جود و سخایش از همه با دوامتر بود». (حتّی بعث اللّه محمّدا صلّی اللّه علیه و آله شهیدا،و بشیرا،و نذیرا،خیر البریّة طفلا،أنجبها کهلا، (1)و أطهر المطهّرین شیمة، (2)و أجود المستمطرین دیمة) (3).
توصیف اوّل(شهیدا)اشاره به چیزی است که در قرآن مجید آمده: «وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلی هؤُلاءِ» ؛(به یاد آورید!)روزی را که از هر امّتی گواهی از خودشان بر آنان بر میانگیزیم و تو را گواه بر آنان قرار میدهیم». (4)
و توصیف دوّم و سوم اشاره به همان است که در چندین آیه از قرآن مجید به آن اشاره شده است؛مانند: «إِنّا أَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً» ؛ما تو را به حق فرستادیم در حالی که بشارت دهنده و بیم دهندهای». (5)
در توصیف چهارم سخن از دوران طفولیّت آن بزرگوار است که حتّی در آن زمان از نظر ظاهر و باطن ممتاز بود؛به گونهای که طبق نقل«مناقب ابن شهر آشوب»«ابن عباس»میگوید:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در آن زمان با کودکان(هم سنّ و سال خود) دوستی و رفاقت داشت.آنها از روی نادانی گاه آلوده سرقت چیزی میشدند،ولی آن حضرت هرگز دست به سوی اموال مردم دراز نمیکرد؛آنها از نظر ظاهر گاه آلوده بودند،ولی آن حضرت همواره پاک و تمیز بود.
1) 1) «کهل»به معنای فرد میانسال است و بعضی گفتهاند این واژه به کسی که سی سال به بالا داشته باشد، اطلاق میشود و به معنای پیر نیست.
2) 2) «شیمه»به معنای اخلاق است و جمع آن«شیم»(بر وزن ستم)است.
3) 3) «دیمه»به معنای بارانی است که به صورت طولانی و نرم نرم و بدون رعد و برق میبارد.
4) 4) سوره نحل،آیه 89.
5) 5) سوره بقره،آیه 119.
و نیز در همان کتاب از حضرت«ابو طالب»نقل شده است:«من هرگز دروغی از او نشنیدم و آثار جاهلیّت در او نمایان نبود؛بیجهت نمیخندید و همراه کودکان بازی نمیکرد».
باز در همان کتاب آمده است که گاهی برای«عبد المطّلب»در سایه کعبه فرشی میگستراندند و هیچکس به احترام او بر آن فرش نمینشست؛فرزندانش در اطراف فرش مینشستند،تا او خارج شود؛ولی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در همان زمان میآمد و روی فرش«عبد المطّلب»مینشست!عموهایش میخواستند او را دور کنند؛ «عبد المطلب»میگفت فرزندم را رها کنید!«فو اللّه إنّ له لشأنا عظیما؛به خدا سوگند! او مقام والایی دارد» (1)و نیز از«ابو طالب»در مورد خلق و خوی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در زمان طفولیّت و نوجوانی این دو بیت نقل شده است.میگوید:
و لقد عهدتک صادقا فی القول لا تتزیّد
ما زلت تنطق بالصّوا ب و أنت طفل أمرد
«من همواره تو را راستگو دیدم که سخنی به گزاف نمیگویی.تو همواره سخن به صواب میگفتی،در حالی که هنوز در سنّ نوجوانی بودی.» (2)و از عجایب اینکه در حالات شیر خوارگی پیامبر(صلی الله علیه و آله)نوشتهاند:هنگامی که او را به دایهاش«حلیمه»سپردند،او تنها از پستان راست وی شیر مینوشید و اصلا تمایلی به پستان چپ نشان نمیداد!گویی
میخواست عدالت را رعایت کند و سهم فرزند«حلیمه»را نیز در نظر بگیرد. (1)
و در پنجمین و ششمین و هفتمین توصیف اشاره به نجابت و کرامت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در بزرگسالی میکند چیزی که بر کسی پوشیده نیست و تاریخ شاهد صدق آن است. تواضع،محبّت،هوش و درایت آن حضرت،عفو و گذشت او زبانزد خاصّ و عام بود؛ هر چه داشت بیدریغ در اختیار نیازمندان قرار میداد و باران جود و بخشش او، پر دوام بود.
او از همه سخاوتمندتر بود،به گونهای که هرگز درهم و دیناری نزد او باقی نمیماند و اگر چیزی اضافه میآورد و به نیازمندی برخورد نمیکرد که به او ببخشد، آرام نمیگرفت و در منزل نمیآسود،تا آن را به نیازمندی برساند.
او افراد با فضیلت را گرامی میداشت و در صله رحم کوشا بود.عذر خطاکاران را میپذیرفت و در لباس و غذا بر غلامان پیشی نمیگرفت.
1) 3) این حدیث را ابن شهرآشوب،طبق نقل بحار الانوار،جلد 15،صفحه 332 آورده است.
فما احلولت لکم الدّنیا فی لذّتها،و لا تمکّنتم من رضاع أخلافها إلاّ من بعد ما صادفتموها جائلا خطامها،قلقا و ضینها،قد صار حرامها عند أقوام بمنزلة السّدر المخضود،و حلالها بعیدا غیر موجود،و صادفتموها،و اللّه، ظلاّ ممدودا إلی أجل معدود.فالأرض لکم شاغرة،و أیدیکم فیها مبسوطة؛ و أیدی القادة عنکم مکفوفة،و سیوفکم علیهم مسلّطة،و سیوفهم عنکم مقبوضة.ألا و إنّ لکلّ دم ثائرا،و لکلّ حقّ طالبا و إنّ الثّائر فی دمائنا کالحاکم فی حقّ نفسه،و هو اللّه الّذی لا یعجزه من طلب،و لا یفوته من هرب.فأقسم باللّه،یا بنی أمیّة،عمّا قلیل لتعرفنّها فی أیدی غیرکم و فی دار عدوّکم!ألا إنّ أبصر الأبصار ما نفذ فی الخیر طرفه!ألا إنّ أسمع الأسماع ما وعی التّذکیر و قبله!
شما(ای افراد ضعیف الایمان)زمانی از لذّت و زرق و برق دنیا بهره بردید و از پستان آن شیر نوشیدید،که افسارش رها،و تنگ جهازش گشوده بود.(و کار شما به جایی رسید که)حرام دنیا در نظر گروهی،همچون درخت سدر بیخار بود و حلالش دور دست بلکه غیر موجود!به خدا سوگند!دنیایی که شما با آن رو به رو هستید، همچون سایهای است گسترده،تا سر آمدی معیّن.امروز زمین برای شما آزاد و بیمانع و دستهایتان باز است،در حالی که دست رهبران(الهی شما)نسبت به شما بسته است؛شمشیرهای شما بر آنان مسلّط،و شمشیرهای آنان از شما باز
گرفته شده است؛ولی آگاه باشید!هر خونی خونخواهی دارد.و هر حقّی صاحب و طالبی.و انتقام گیرنده خونهای ما،مانند کسی است که داور خویش است(که چیزی را فرو گذار نخواهد کرد،)و او خداوندی است که از گرفتن و مجازات کسی ناتوان نگردد و هیچ کس از پنجه عدالتش نگریزد.ای بنی امیّه!به خدا سوگند!به زودی این خلافت را در دست دیگران و در خانه دشمنان خود خواهید دید.آگاه باشید!بیناترین چشمها آن است که شعاعش در دل نیکیها نفوذ کند،و شنواترین گوشها آن است که اندرزها را در خود جای دهد و پذیرا گردد!.
این بخش از خطبه-که به نظر میرسد با بخش اوّل فاصلهای داشته که مرحوم «سیّد رضی»آن قسمت را نقل نکرده؛چون بنای آن بزرگوار،بر گزینش بخشهای خاصّی از خطبهها و گلچینی از عبارات مولا علیه السّلام بوده است-به گفته بسیاری از شارحان نهج البلاغه،خطاب به بنی امیّه است و شاهد آن اینکه در اواخر این بخش، نام بنی امیّه به صراحت آمده است؛در حالی که جمعی دیگر از شارحان نهج البلاغه معتقدند مخاطب در قسمت اوّل این بخش،باقی مانده صحابه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و تابعین هستند و ذیل آن خطاب به بنی امیّه است و تعبیراتی که در آغاز این بخش است، معنای دوّم را تأیید میکند؛زیرا تعبیرات نشان میدهد که امام علیه السّلام کسانی را مورد سرزنش قرار داده که انحراف از جادّه حقّ درباره آنها غیر منتظره بوده است و میدانیم بنی امیّه در طول تاریخ گروهی ستم پیشه،مخالف اسلام و منحرف بودند.
به هر حال،امام علیه السّلام در این بخش میفرماید:«شما(ای مسلمانان ضعیف الایمان)زمانی از لذّت و زرق و برق دنیا بهره بردید،و از پستان آن شیر نوشیدید، که افسارش رها،و تنگ جهازش گشوده بود!». (فما احلولت (1)لکم الدّنیا فی لذّتها،و لا تمکّنتم من رضاع أخلافها (2)إلاّ من بعد ما صادفتموها جائلا (3)خطامها (4)،قلقا (5)و ضینها) (6).
اشاره به اینکه در زمان حکومت عثمان و بعد از فتوحات اسلامی و ریخت و پاش در بیت المال،شما به لذّات دنیا و زرق و برق آن دست یافتید و همین امر،شما را از خدا دور ساخت؛حاکمان مشغول ثروت اندوزی بودند و تودههای مردم مشغول عیش و نوش.
لذا در ادامه سخن میافزاید:«(کار به جایی رسید که)حرام دنیا در نظر گروهی همچون درخت سدر بیخار بود و حلالش دور دست و غیر موجود!». (قد صار حرامها عند أقوام بمنزلة السّدر المخضود،و حلالها بعیدا غیر موجود) .
گروهی بر بیت المال افتاده بودند و با کمک دستیاران خود آن را غارت میکردند و این اموال حرام در میان مردم گسترده میشد.
تعبیر به«ألسّدر المخضود»(درخت سدر بیخار)اشاره به این است که نهی پروردگار و تحریم او همچون خارهایی است،در برابر لذّات نامشروع
1) 1) «احلولت»یعنی شیرین شد؛از مادّه«حلو»به معنای شیرینی گرفته شده است.
2) 2) «اخلاف»جمع«خلف»(بر وزن جلف)به معنای نوک پستان شتر است.
3) 3) «جائل»از مادّه«جولان»در اصل به معنای زائل شدن چیزی از مکانش میباشد.این تعبیر در مورد حیوانی که مهارش را رها میکنند و به هر سو میرود،اطلاق میشود.
4) 4) «خطام»به معنای مهار و افسار است.
5) 5) «قلق»از مادّه«قلق»(بر وزن ضرب)به معنای اضطراب و حرکت دادن چیزی است.
6) 6) «وضین»نوار پهنی است که دو طرف آن را از زیر شکم حیوان به جهاز شتر میبندند،تا سقوط نکند و در فارسی به آن تنگ(بر وزن سنگ)میگویند.
دنیا؛ولی افراد بیتقوا و لا ابالی نواهی الهی را نادیده میگیرند و حرام نزد آنها همچون سدر بیخار است.ارباب لغت میگویند:درخت سدر انواعی دارد بعضی از آنها میوه بسیار شیرین و معطّری دارد که دست و لباس کسی که آن را میخورد،آغشته به عطر آن میشود. (1)
آری،دنیا پرستان اموال حرام را همچون میوه شیرین سدر بیخار میبلعند و اعتنا به اوامر و نواهی پروردگار ندارند و در چنین فضایی حرام همه جا را پر میکند و حلال از دسترس مردم بیرون میرود.
سپس میافزاید:«به خدا سوگند!دنیایی که شما با آن رو به رو هستید،همچون سایهای است گسترده تا سرآمدی معیّن؛امروز زمین برای شما آزاد و بیمانع و دستهایتان باز است،در حالی که دست رهبران(واقعی و الهی)نسبت به شما بسته است!شمشیرهای شما بر آنان مسلّط،و شمشیرهای آنان از شما باز گرفته شده است!». (و صادفتموها،و اللّه،ظلاّ ممدودا إلی أجل معدود،فالأرض لکم شاغرة (2)،و أیدیکم فیها مبسوطة؛و أیدی القادة عنکم مکفوفة،و سیوفکم علیهم مسلّطة،و سیوفهم عنکم مقبوضة) .
این تعبیرات به خوبی نشان میدهد که در این بخش از خطبه،روی سخن به گروهی از مؤمنان،از بازماندگان صحابه و تابعین است؛که آنها به هنگام وزش تندبادهای آزمایش الهی،نتوانستند خود را حفظ کنند و همراه تندباد به هر سو حرکت کردند.
دنیا آنها را به خود مشغول داشت و فریفته زرق و برق خود نمود.این در حالی بود که حتّی برای امام علیه السّلام در دوران حکومتش امکان باز داشتن آنها نبود؛چرا که در عصر عثمان چنان غرق در زخارف دنیا شدند،که نجات آنها به آسانی ممکن نبود.
سپس آنها را به شدّت تهدید میکند که بدانند اوضاع چنین نمیماند و حساب و کتابی در کار است.میفرماید:«آگاه باشید!هر خونی خونخواهی دارد و هر حقّی صاحب و طالبی،و انتقام گیرنده خونهای ما مانند کسی است که داور خویش است (که چیزی را فروگذار نخواهد کرد،)و او خداوندی است که از گرفتن کسی ناتوان نگردد و هیچ کس از پنجه عدالتش نگریزد!». (ألا و إنّ لکلّ دم ثائرا (1)،و لکلّ حقّ طالبا، و إنّ الثّائر فی دمائنا کالحاکم فی حقّ نفسه،و هو اللّه الّذی لا یعجزه من طلب،و لا یفوته من هرب) .
اشاره به اینکه،اگر عذاب و انتقام الهی در برابر این خلاف کاریهای ظاهر و آشکار،به تأخیر افتد،بدین معنا نیست که این اعمال به فراموشی سپرده شده است و یا کسی را توان و یارای فرار از چنگال عدل الهی است.
جمله «إنّ الثّائر فی دمائنا...» (با توجه به اینکه«ثائر»از مادّه«ثار»که به معنای خونبها،یا خونخواهی است،گرفته شده)اشاره به این است که خونهایی که به ناحق از ما خاندان پیامبر ریخته میشود،خون خواهش خداست؛چرا که در راه او و برای او ریخته شده و جنبه شخصی و قبیلهای ندارد و به یقین چنین خونخواهی، در کار خود عاجز نمیماند.
در پایان این بخش روی سخن را به بنی امیّه کرده و با تعبیرات پر معنایی به آنها هشدار میدهد.میفرماید:
1) 1) «ثائر»از مادّه«ثأر»(بر وزن قعر)(که همزه آن تبدیل به الف شده و«ثار»(بر وزن غار)خوانده میشود.) در اصل به معنای خوانخواهی و خونبهاست و گاهی به معنای خون گفته شده که آن هم کنایه از همین است و تعبیر به«ثار اللّه»که درباره امام حسین و امیر مؤمنان آمده است:(یا ثار اللّه و ابن ثاره.)اشاره به این است که خونبها و خونخواهی آن دو بزرگوار،تعلّق به خانواده،یا قبیلهای ندارد؛بلکه تعلّق به خدا دارد و مربوط به تمام جهان انسانیّت است.
«ای بنی امیّه!به خدا سوگند!به زودی این خلافت را در دست دیگران و در خانه دشمنان خود خواهید دید». (فأقسم باللّه،یا بنی أمیّة،عمّا قلیل لتعرفنّها فی أیدی غیرکم و فی دار عدوّکم!) .
مبادا گمان کنید اگر خونهای بیگناهان را ریختید و بر صغیر و کبیر رحم نکردید و پایههای حکومت خود را با ظلم و ستم و نهب اموال و سفک دما،محکم کردید،این قدرت و حکومت،مدّت زیادی برای شما باقی میماند!تصوّر نکنید اگر خون من و فرزندانم در این راه ریخته شود،دنیا به کام شما خواهد بود!به زودی دشمنان شما از هر سو بر میخیزند و ضربات خود را با قیامهای پی در پی،بر سر شما وارد میکنند و سرانجام کاخ حکومت شما فرو میریزد و دودمان شما بر باد میرود و دشمنانتان همه شما را از دم شمشیر میگذرانند و حتّی بر مردگان شما نیز رحم نمیکنند؛استخوانهای مردگان را از قبر در آورده،آتش میزنند.
تاریخ میگوید:آنچه را امام علیه السّلام درباره آنها پیش بینی کرده بود،دقیقا واقع شد که بخشی از آن در شرح خطبه 87 گذشت. (1)
در پایان این سخن میفرماید:«آگاه باشید!بیناترین چشمها آن است که شعایش در دل نیکیها نفوذ کند و شنواترین گوشها آن است که یادآوریها را در خود جای دهد و پذیرا گردد!». (ألا إنّ أبصر الأبصار ما نفذ فی الخیر طرفه!ألا إنّ أسمع الأسماع ما وعی التّذکیر و قبله) .
اشاره به اینکه اگر شما و سایر مردم،چشم و گوش باز داشته باشید؛پیدا کردن راه خیر و سعادت،مخفی و پیچیده نیست؛ولی افسوس!که هوای نفس و هوسهای سرکش،چنان پرده ظلمانی بر چشم و گوش انسان میاندازد،که حقایق واضح را نمیبیند و دوستانهترین اندرز را نمیشنوند.
1) 1) پیام امام،جلد 3،صفحه 591 تا 600 و جلد 4،بخش پایانی خطبه 93.
جالب اینکه از یکی از سران بنی امیّه بعد از زوال حکومت آنها پرسیدند سبب زوال ملک شما چه بود؟او در پاسخ گفت:«عمّال ما بر رعایا ظلم کردند و انتظار داشتند ما عکس العملی نشان ندهیم.مالیاتهای سنگین بر مردم تحمیل کردیم و آنها از اطراف ما پراکنده شدند.باغها و زراعتهای ما ویران شد و خانههای ما خالی گشت.ما به وزرای خود اعتماد کردیم،ولی آنها منافع خویش را بر منافع ما مقدّم داشتند و کارها را بدون اطّلاع ما انجام دادند و نتیجه را از ما پنهان داشتند.حقوق لشکریان را به موقع به آنها ندادیم و آنها از اطاعت ما سر پیچیدند و دست در دست دشمنان ما گذاشتند.ما از مقابله دشمنان ناتوان شدیم،چون یار و یاوری نداشتیم و پنهان ماندن اخبار و حقایق از ما،از مهمترین اسباب زوال حکومت ما بود». (1)(دقت کنید،این درست همان چیزی است که امام علیه السّلام در خطبه بالا پیش بینی فرمود!).
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 7،صفحه 136،ذیل خطبه مورد بحث.
أیّها النّاس،استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متّعظ،و امتاحوا من صفو عین قد روّقت من الکدر.
عباد اللّه،لا ترکنوا إلی جهالتکم،و لا تنقادوا لأهوائکم،فإنّ النّازل بهذا المنزل نازل بشفا جرف هار،ینقل الرّدی علی ظهره من موضع إلی موضع،لرأی یحدثه بعد رأی؛یرید أن یلصق ما لا یلتصق،و یقرّب ما لا یتقارب!فاللّه اللّه أن تشکوا إلی من لا یشکی شجوکم،و لا ینقض برأیه ما قد أبرم لکم.
ای مردم!چراغ قلب خود را،از شعله(پر فروغ)واعظ با عمل،روشن سازید،و ظرف وجود خویش را،از آب زلال چشمهای که از آلودگیها پاک است،پر کنید.ای بندگان خدا!بر نادانیهای خود تکیه نکنید و تسلیم هوسهای خویش نشوید!زیرا آن کس که در این مقام بر آید(و تکیه بر جهالت و هوا و هوسها کند)همچون کسی است که بر لب پرتگاهی که در شرف فرو ریختن است قرار گرفته.او بار هلاکت را بر دوش میکشد و از جایی به جای دیگر میبرد و برای توجیه آرای ناپخته و ضدّ و نقیض خویش،مطالب نامتناسب را به هم پیوند میدهد.از(نافرمانی)خدا بپرهیزید!و شکایت خویش را نزد کسی که نمیتواند مشکل شما را حل کند و توان ندارد که با فکر خود گره از کار شما بگشاید،مبرید.
دست از دامن رهبر الهی خود بر ندارید
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به پند و اندرز مردم پرداخته و با مواعظ شایسته و نکات پر معنا،آنها را اندرز میدهد و در آغاز برای آماده ساختن روح و جان آنها میفرماید:«ای مردم!چراغ دل خود را از شعله(پر فروغ فکر)واعظ با عمل،روشن سازید و ظرف وجود خویش را از آب زلال چشمهای که از آلودگیها پاک است پر کنید!» (أیّها النّاس،استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متّعظ،و امتاحوا (1)من صفو عین قد روّقت (2)من الکدر) .
همانگونه که چراغهای پر نور،مسیر انسان را در تاریکیها روشن میسازد و از سقوط در پرتگاه،یا رفتن به بیراهه حفظ میکند؛بهرهگیری از اندرزهای«واعظ متّعظ»نیز،در سیر و سلوک معنوی و فکری و اخلاقی،انسان را از انحرافات عقیدتی و اخلاقی نگاه میدارد و همانگونه که آب صاف و خالی از هر گونه کدورت و آلودگی، مایه حیات جسم انسان و همه موجودات زنده است؛اندرزهای شایسته رهروان راه حق،مایه حیات جان و روح آدمی است.
روشن است که منظور از این چراغ هدایت و چشمه آب حیات،وجود خود امام علیه السّلام است که مردم حق شناس میبایست تا زمانی که دست رسی دارند نهایت استفاده را از آن حضرت بکنند:افسوس و صد افسوس!که نکردند و ما امروز بر سر سفره هدایت او نشستهایم و از گوشهای از کلمات آن حضرت که به ما رسیده است، چراغ دل را روشن میسازیم و از چشمه زلالش سیراب میشویم.
در ادامه این سخن،بندگان خدا را به طور عام مخاطب قرار داده و از تکیه بر جهل و نادانی و هوا و هوس و افکار باطل بر حذر میدارد.
میفرماید:«ای بندگان خدا!بر نادانیهای خود تکیه نکنید و تسلیم هوسهای خویش نشوید!»( عباد اللّه،لا ترکنوا إلی جهالتکم،و لا تنقادوا لأهوائکم) .
سپس دلیل روشنی برای این دستور بیان میکند و میفرماید:«زیرا آن کس که در این مقام بر آید(و تکیه بر جهالت و هوا و هوسها کند)همچون کسی است که بر لب پرتگاهی که در شرف فرو ریختن است،قرار گرفته». (فإنّ النّازل بهذا المنزل نازل بشفا جرف هار) . (1)
«آری او بار هلاکت و فساد را بر دوش میکشد و از جایی به جای دیگر میبرد!» (ینقل الرّدی علی ظهره من موضع إلی موضع) .
«و برای توجیه آرای ناپخته و ضدّ و نقیض خویش،مطالب نامتناسب را به هم پیوند میدهد!» (لرأی یحدثه بعد رأی؛یرید أن یلصق ما لا یلتصق،و یقرّب ما لا یتقارب!) .
امام علیه السّلام در این عبارات،با تشبیهات زیبا و رسایی که فرموده،یک حقیقت مهم را بیان میکند که یکی از سرچشمههای گمراهی،تکیه کردن بر پندارهای بیاساس و گمانهای باطل و آرای فاسد و غیر مستدل است.اینها گاه ظاهر فریبندهای دارد! همچون لب رودخانهها،یا پرتگاههایی
1) 1) «شفا»به معنای لبه چیزی است و در اصل به معنای لبه چاه و رودخانه میباشد.و واژه«شفه»به معنای لب نیز از همین ریشه است.«جرف»به معنای حاشیه رودخانه و یا چاه است.(ولی«شفا»لبه آن چیز میباشد).«هار»از مادّه«هور»(بر وزن غور)به معنای فرو ریختن و ویران شدن و شکست برداشتن است. بنابر این،مجموع سه کلمه چنین معنا میدهد:لبه حاشیه پرتگاهی که در حال فرو ریختن است.
که ظاهرش محکم،امّا زیر آن خالی شده است!افراد بیخبر،پای بر آن مینهند و ناگهان در درون رودخانه،یا قعر درّه سقوط میکنند.
اینها با اصرار بر پندارهای جاهلانه خود،همانند کسانی هستند که اسباب مرگ و سقوط خویش را بر دوش گرفته،به هر سو میبرند.و یکی از ناهنجاریها و بدبختیهای آنان این است که برای توجیه افکار باطل خود به امور باطل دیگری استناد میکنند و به این ترتیب،روز به روز و لحظه به لحظه،در گمراهی عمیقتری فرو میروند.
اینها نقطه مقابل کسانی هستند که در آغاز این بخش،به آنان اشاره شد:کسانی که از چراغ هدایت رهروان راستین،نور میگیرند و از چشمههای زلال علم آنها سیراب میشوند.
سپس امام علیه السّلام در یک نتیجهگیری میفرماید:«از(نافرمانی)خدا بپرهیزید و شکایت خویش را نزد کسی که نمیتواند مشکل شما را حل کند توان ندارد که با فکر خود گره از کار شما بگشاید،مبرید!»( فاللّه اللّه أن تشکوا إلی من لا یشکی شجوکم (1)،و لا ینقض برأیه ما قد أبرم لکم) .
این جمله ممکن است اشاره به یکی از سرچشمههای جهالت و گرفتاری در چنگال پندارهای باطل باشد و آن،مشورت نزد نااهلان بردن است!کسانی که از فکر سلیم و رأی قاطع و آگاهی کافی برای حل مشکلات بیبهرهاند و مشورت کنندگان را همراه خود به وادی ضلالت میکشانند.
این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به مطلب تازهای باشد و آن اینکه مردم فریب قدرتهای کاذب و جبّار را که جز به منافع خویش نمیاندیشند(همچون بنی امیّه)نخورند و حلّ مشکلات خویش را از آنها
1) 1) «شجو»به معنای غم و اندوه است.(این واژه،هم معنای مصدری دارد،هم اسم مصدری).
نخواهند،که نه تنها مشکلی را حل نمیکنند،بلکه در بسیاری از اوقات بر مشکلات نیز میافزایند.
إنّه لیس علی الإمام إلاّ ما حمّل من أمر ربّه:الإبلاغ فی الموعظة،و الاجتهاد فی النّصیحة،و الإحیاء للسّنّة،و إقامة الحدود علی مستحقّیها،و إصدار السّهمان علی أهلها.فبادروا العلم من قبل تصویح نبته،و من قبل أن تشغلوا بأنفسکم عن مستثار العلم من عند أهله،و انهوا عن المنکر و تناهوا عنه،فإنّما أمرتم بالنّهی بعد التّناهی!
به یقین امام و پیشوا جز وظایفی که به امر خداوند بر عهده او نهاده شده، وظیفهای ندارد؛یعنی ابلاغ مواعظ به همه مردم و تلاش و کوشش در خیرخواهی در تمام زمینهها،احیای سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله(و اجرای تمام قوانین الهی)و اجرای حدود الهی نسبت به تمام مستحقّین،بدون تبعیض و بیکم و کاست،و احقاق حقوق و پرداختن سهم همگان(از بیت المال).(امّا وظیفه شما این است که:)در فرا گرفتن علم بکوشید،پیش از آن که درخت آن بخشکد و قبل از آن که به خود مشغول گردید علم و دانش را از معدن آن که نزد اهلش میباشد استخراج کنید.
مردم را از منکرات باز دارید،و خودتان نیز مرتکب نشوید!چرا که شما موظّف هستید خود،ترک گناه کنید؛آنگاه مردم را از آن نهی نمایید!.
وظایف امام و مردم
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به وظایف پنجگانه پیشوای مسلمین و وظایف مسلمانان در میان خود پرداخته و نکات مهمّی را در این زمینه یادآور میشود؛ گویی بحثهای پیشین امام علیه السّلام که در بخش قبل آمده،این سؤال و ایراد را در اذهان بعضی برانگیخته که اگر ما در وادی جهالت افتادیم و یا شکایت مشکلات خویش به نااهل بردهایم،به خاطر آن است که امام دست ما را نگرفته و پا به پا نبرده و شیوه راه رفتن را به ما نیاموخته است.
در پاسخ این سؤال مقدّر،امام علیه السّلام میفرماید:من تمام وظایف خویش را که در پنج امر خلاصه میشود،در برابر شما انجام دادهام.این شما هستید که در انجام وظیفه کوتاهی کردهاید.میفرماید:
«امام و پیشوا غیر از آنچه به فرمان خدا بر عهده او نهاده شده است وظیفهای ندارد». (إنّه لیس علی الإمام إلاّ ما حمّل من أمر ربّه) .
وظایف او از این قرار است:
1-مواعظ الهی را به همه ابلاغ کند(و آموزشهای لازم را در تمام زمینهها به مردم بدهد)». (الإبلاغ فی الموعظة) .
2-«تلاش و کوشش در خیرخواهی(در تمام زمینهها)». (و الاجتهاد فی النّصیحة) .
3-«احیای سنّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله(و اجرای تمام قوانین الهی)». (و الإحیاء للسّنّة) .
4-«اجرای حدود الهی نسبت به تمام مستحقّین(بدون تبعیض و بیکم و کاست)». (و إقامة الحدود علی مستحقّیها) .
5-«پرداختن حقوق و سهم همگان(از بیت المال)» (و إصدار السّهمان (1)علی أهلها) .
و به این ترتیب،وظایف اصلی پیشوای مسلمین مشخّص شده است.از یکسو:
باید نسبت به احکام اسلام اطّلاع رسانی کامل کند،به گونهای که طالبان حقّ،از جهل و نادانی بدر آیند و بیاطّلاعی از احکام بدون دلیل،عذر شناخته نشود.
از سوی دیگر:در خیرخواهی مسلمین و اصلاح وضع دینی و دنیوی،اجتماعی، اقتصادی و سیاسی مردم نهایت تلاش و کوشش را به کار بندد.
و از سوی سوم:برای احیای احکام الهی و سنّت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله از طریق امر به معروف و نهی از منکر،یا هر وسیله دیگری کوشش کند.
و از سوی چهارم:برای پیشگیری از جرایم،حدود الهی را در مورد مستحقّین، بدون هیچ گونه تبعیض و تسامح اجرا کند.
و از سوی پنجم:حقوق مستحقّین و نیازمندان را از بیت المال،بی کم و کاست بپردازد.
هنگامی که پیشوای مسلمین این امور را انجام دهد،دین خود را به بندگان خدا ادا کرده است و اگر نابسامانی پیش آید،در اثر کوتاهی مردم است.
سپس امام علیه السّلام به وظایف مردم پرداخته و سه وظیفه عمده برای آنها بیان میکند.
نخست میفرماید:«در فراگرفتن علم بکوشید پیش از آن که درخت آن بخشکد!
1) 1) «سهمان»(بر وزن لقمان)جمع«سهم»به معنای بهره و نصیب است.
و قبل از آن که به خود مشغول گردید(و به دنیا آلوده شوید).علم و دانش را از نزد اهلش استخراج کنید!». (فبادروا العلم من قبل تصویح (1)نبته،و من قبل أن تشغلوا بأنفسکم عن مستثار (2)العلم من عند أهله) .
منظور از خشکیدن درخت علم،ممکن است شهادت آن حضرت باشد و منظور از مرکز جوشش علم نیز وجود مبارک خود او باشد.به این ترتیب،به آنها هشدار میدهد پیش از آنکه از میان شما بروم آنچه میخواهید بپرسید و فراگیرید.
این سخن همانند چیزی است که در اواخر عمر مبارکش میفرمود:«سلونی قبل أن تفقدونی،از من به پرسید پیش از اینکه مرا نیابید». (3)
این احتمال نیز وجود دارد که مراد حضرت از این جمله،خشکیدن درخت وجود انسان باشد؛چون انسان در هر سنّ و سالی آماده فراگیری علوم نیست.و این تفسیر با جمله بعدی هماهنگ است؛زیرا هر چه عمر انسان بالاتر رود،هم گرفتاری او بیشتر میشود و هم استعداد فراگیری او کمتر میشود.جمع بین این دو تفسیر نیز کاملا ممکن است.
در بیان دومین و سومین وظیفه مردم چنین میگوید:«مردم را از منکرات باز دارید،و خودتان نیز مرتکب نشوید،چرا که شما موظّف هستید اوّل خودتان ترک گناه کنید،و آنگاه مردم را از آن نهی نمایید!». (و انهوا عن المنکر و تناهوا عنه،فإنّما أمرتم بالنّهی بعد التّناهی!) .
به این ترتیب،وظیفه مردم این است که اوّلا:سطح معرفت و علم و آگاهی خود را بالا ببرند؛چرا که جهل یکی از عوامل ناهنجاریهاست و
ثانیا:در عمل به دستورات خداوند بکوشند و وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را که یک وظیفه عمومی است،فراموش نکنند و به یقین اگر حکومت وظایف پنجگانه خود را انجام دهد،و مردم به این وظایف سهگانه عمل کنند،صلاح و سعادت جامعه را فرا خواهد گرفت. در اینجا میان«شارحان نهج البلاغه»سؤالی مطرح شده،سؤالی که به ذهن هر خواننده دقیقی میآید و آن این که:چگونه امام علیه السّلام نهی از منکر را مشروط به خودداری شخص خود نهی کننده از منکرات شمرده و فرموده:«فإنّما أمرتم بالنّهی بعد التّناهی!».
«ابن ابی الحدید»در پاسخ این اشکال میگوید:«منظور این نیست که نهی از منکر مشروط به خودداری شخص نهی کننده باشد؛بلکه منظور این است که من نخست شما را به خودداری از منکرات امر کردم و سپس نهی کردن دیگران». (1)
مرحوم«شارح خویی»این پاسخ را نوعی تکلّف شمرده،سپس افزوده:«بهتر این است که در پاسخ این سؤال گفته شود،امام علیه السّلام در ابتدا هر دو را واجب شمرده (بیآنکه هیچ کدام مشروط به دیگری باشد)و جمله اخیر اشاره به این است که وجوب خویشتن داری از منکرات و موکّدتر از وجوب نهی از منکر است!چرا که اصلاح خویشتن،مقدّم بر اصلاح دیگران است». (2)
ولی بهتر این است که گفته شود:خویشتن داری از گناه،شرط کمال نهی از منکر است،نه شرط وجوب.زیرا،به یقین انسان وقتی خود مرتکب گناهی شود و بخواهد دیگران را از آن نهی کند،سخن او تأثیر چندانی
نخواهد داشت و اگر مردم جریان را بدانند او را مورد تمسخر قرار میدهند و میگویند:
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند
بانک و فریاد بر آری که مسلمانی نیست!
لذا پیشوایان اسلام بر این معنا تأکید داشتند که:ما شما را از هر کاری نهی میکنیم،نخست خودمان از آن پرهیز داریم.
داستان نهی کردن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله کودکی را از خرما معروف است،که در آن روز که حضرت خرما خورده بود او را نهی نکرد و در ادبیّات فارسی نیز آمده است:رطب خورده منع رطب چون کند! امیر مؤمنان علی علیه السّلام نیز سوگند یاد میکند که:«و اللّه!شما را از هر چیز نهی کردم، قبلا خودم آن را ترک گفتم». (1)
1) 1) نهج البلاغه،خطبه 175.
و من خطبة له علیه السّلام
و فیها یبیّن فضل الاسلام و یذکر الرّسول الکریم،ثمّ یلوم اصحابه
(1) امام علیه السّلام در این خطبه مزایای اسلام را بیان کرده و به فضایل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اشاره میکند،سپس یارانش را(به خاطر خلافهایی که مرتکب شدهاند)مورد سرزنش قرار میدهد.
مزایای اسلام،فضایل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،سپس یارانش را(به خاطر خلافهایی که مرتکب شدهاند)مورد سرزنش قرار میدهد
همان گونه که از عنوان خطبه روشن شد،این خطبه از سه بخش تشکیل یافته:
1) 1) سند خطبه:در«مصادر نهج البلاغه»آمده است که ما مدارک این خطبه را در ذیل کلمات قصار حضرت (کلمات 30،31،226 و 268)میآوریم و به نظر میرسد که همه اینها در یک خطبه جمع بوده است که امام علیه السّلام یکجا آورده(و مرحوم«سیّد رضی»آنها را جدا ساخته و هر قسمت را در جایی مطرح کرده است). ولی ما مدارک روشنی برای آنچه«مصادر»نقل کرده است،نیافتیم.آنچه از کتاب«مستدرک و مدارک نهج البلاغه»استفاده میشود این است که بخشی از این خطبه در کتاب«اصول کافی»و بخشی از آن«در امالی شیخ طوسی»آمده است.(از اوّل خطبه،تا جمله و الجنّة سبقته).
بخش اوّل،از اهمیّت اسلام و برکات آثار آن سخن میگوید و انگشت روی نکات دقیقی روی این زمینه میگذارد.
در بخش دوّم،نخست از شخصیّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در عباراتی کوتاه و پر معنا بحث میکند.سپس با دعاهای پر محتوایی به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و همه مؤمنین،این بخش را پایان میدهد.
در بخش سوم،یاران خود را مورد سرزنش قرار میدهد که با این همه نعمتها و مواهب الهی که به شما داده شده است،چرا تماشاگر ظلم و فساد شدهاید!چرا به ظالمان اجازه میدهید که رشته حکومت شما را به دست گیرند و هر کاری خواستند انجام دهند.
در بعضی از روایات آمده است که شخصی از امیر مؤمنان علی علیه السّلام از ویژگیهای اسلام و ایمان و کفر و نفاق سؤال کرد و حضرت این خطبه را در پاسخ او بیان فرمود و در روایت دیگری از«اصبغ بن نباته»نقل شده است که:امیر مؤمنان علی علیه السّلام این خطبه را در خانه،یا در«دار الاماره»بیان فرموده؛سپس دستور داد آن را بنویسند و بر مردم بخوانند. (1)
1) 1) شرح نهج البلاغه شوشتری،جلد صفحه 12،339.
الحمد للّه الّذی شرع الإسلام فسهّل شرائعه لمن ورده،و أعزّ أرکانه علی من غالبه،فجعله أمنا لمن علقه،و سلما لمن دخله،و برهانا لمن تکلّم به،و شاهدا لمن خاصم عنه،و نورا لمن استضاء به،و فهما لمن عقل،و لبّا لمن تدبّر،و آیة لمن توسّم،و تبصرة لمن عزم،و عبرة لمن اتّعظ،و نجاة لمن صدّق،و ثقة لمن توکّل،و راحة لمن فوّض،و جنّة لمن صبر،فهو أبلج الماهج،و أوضح الولائج؛مشرف المنار،مشرق الجوادّ،مضیء المصابیح،کریم المضمار،رفیع الغایة،جامع الحلبة،متنافس السّبقة، شریف الفرسان.التّصدیق منهاجه،و الصّالحات مناره،و الموت غایته،و الدّنیا مضماره،و القیامة حلبته،و الجنّة سبقته.
ستایش مخصوص خداوندی است که اسلام را تشریع کرد،راههای ورود به آن را آسان ساخت.و ارکانش را در برابر کسانی که به ستیز بر میخیزند،استوار نمود.و آن را برای کسانی که دست به دامنش زنند،پناهگاه امنی قرار داد.برای آنها که به حریمش گام نهند،وسیله سلامت و صلح؛و برای آنها که از منطقش پیروی کنند، دلیل و برهان روشن؛و برای آنها که از آن دفاع کنند،گواه(آشکار).اسلام برای کسانی که از آن روشنایی بجویند نور است و برای آنها که آن را درک کنند،مایه فهم و شعور؛و برای کسانی که تدبّر کنند،سرچشمه عقل است.اسلام برای کسانی که جستجوگر و تیز بین باشند نشانه(هدایت)است و برای آنها که
عزم بر درک حقیقت دارند،مایه بصیرت؛و برای آنها که اندرز پذیرند،درس عبرت.اسلام برای آنها که تصدیقش کنند،مایه نجات است و برای آنها که بر آن توکّل و تکیه نمایند،وسیله اطمینان؛و برای کسانی که کار خود را به آن واگذارند،موجب راحت و آسایش؛و برای آنها که(در راهش)صبر و استقامت به خرج دهند،سپری است(محکم.)، راههایش واضحترین راهها،ورودیهایش آشکارترین ورودیها،نشانههایش مرتفع، و جادههایش روشن،و چراغهایش پر نور است.میدان تمرین اسلام پاک و پاکیزه؛ نقطه پایانی مسابقه،بلند و رفیع؛اسبهای این میدان،اصیل و آماده؛جایزه مسابقه دهندگان،بسیار عالی؛و سوارکاران آن،مردمی شریفند.
تصدیق و یقین،راه رسیدن به اسلام است؛و نشانه آن،اعمال صالح.پایان این مسابقه،مرگ است و دنیا میدان تمرین و قیامت میدان مسابقه؛و بهشت جایزه آن است!
ویژگیهای ارزشمند اسلام
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به امتیازات مهمّ اسلام و ویژگیهای پر ارزش آن در ضمن 26 جمله کوتاه و پر معنا،اشاره فرموده است و همان گونه که در«خطبه در یک نگاه»آمد،این خطبه را در جواب کسی بیان فرمود که از ویژگیهای اسلام و کفر و ایمان و نفاق سؤال کرده بود و دستور داد در مسجد برای همه مردم بخوانند.
در آغاز،از حمد و ثنای الهی شروع میکند و میفرماید:«ستایش مخصوص خداوندی است که اسلام را تشریع فرمود و راههای ورود به آن را آسان ساخت».
(الحمد للّه الّذی شرع الإسلام فسهّل شرائعه لمن ورده) .
میدانیم«شریعت»به معنای راهی است که از کناره نهرهای بزرگ به سوی آب میگشایند،تا مردم بتوانند به آسانی از آب استفاده کنند.در اینجا امام علیه السّلام اسلام را به نهر عظیم پر برکتی تشبیه نموده و طرق وصول به آن را آسان معرّفی کرده است.
هم اسلام آوردن آسان است و خالی از هر گونه تشریفات؛زیرا کافی است انسان شهادتین را از صمیم قلب بر زبان جاری کند تا از صف کفر و نفاق خارج گردد و در صفوف مؤمنین و مسلمین قرار گیرد و هم برنامههای اسلام را آسان قرار داده؛با ادّله«لا ضرر»و«نفی حرج»هر گونه ضرر و تکلیف سنگین و طاقتفرسا را از دوش انسانها برداشته!اصل را بر«برائت»گذاشته و دستور داده فعل دیگران را حمل بر صحّت کنند.هر گونه اکراه و اجبار را مردود شمرده و کلیّه قراردادهایی که با اکراه و اجبار صورت میگیرد،باطل اعلام کرده.واجبات را تا آن جا لازم العمل شمرده که موجب مشقّت و عسر و حرج نشود و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در یک کلمه فرموده است:
«بعثت إلیکم بالحنیفیّة السّمحة السّهلة البیضاء،من به سوی شما با آیینی مبعوث شدم که هم خالص است و هم سهل و آسان و روشن» (1).
امّا سهل و آسان بودنش بدین معنا نیست که بد اندیشان بتوانند بر آن چیره گردند و غلبه کنند؛لذا در دومین توصیف میفرماید:«ارکانش را در برابر کسانی که به ستیز بر میخیزند،استوار نموده است». «و أعزّ أرکانه علی من غالبه» .
و به حکم «أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ» (2)مسلمانان موظّفند که در برابر دشمنان،قوی و سختگیر باشند و در برابر مؤمنان رحیم و مهربان.
سپس در چند توصیف دیگر میافزاید:«آن را برای کسانی که دست در دامنش زنند پناهگاه امنی قرار داده،و برای آنها که به حریمش گام نهند وسیله سلامت و صلح،و برای آنان که از منطقش پیروی کنند دلیل و برهان روشن،و برای آنها که از آن دفاع کنند گواه(آشکار)». (فجعله أمنا لمن علقه (1)،و سلما لمن دخله،و برهانا لمن تکلّم به،و شاهدا لمن خاصم عنه) .
آری،تمام مسلمانان بدون استثنا در محیط اسلام از امنیّت کامل برخوردارند.
پایهها و مبانی آن،چنان محکم و قوی است که در برابر حق طلبان،قابل استدلال و در مقابل مخالفان،در خور دفاع است.
در ادامه این سخن،در چند توصیف دیگر میافزاید:«اسلام برای کسانی که از آن روشنایی بطلبند،نور(و هدایت)است و برای آنها که آن را درک کنند،مایه فهم است و برای آنها که تدبّر کنند،سرچشمه عقل است». (و نورا لمن استضاء به،و فهما لمن عقل،و لبّا لمن تدبّر) .
از آنجا که برای رسیدن به یک حقیقت،سه مرحله وجود دارد:نخست،پیدا کردن جایگاه آن.سپس،فهمیدن.و بعد،تحلیل دقیق نمودن است.امام علیه السّلام در سه جمله کوتاه مراحل سهگانه را بیان فرموده؛نخست میفرماید:اسلام نور درخشانی است که افراد را به سوی خود فرا میخواند تا به آن برسند.سپس میگوید:قابل درک است برای کسانی که آن را تعقّل کنند.و سرانجام میفرماید:آنها که در آن تدبّر نمایند،به مغز و حقیقت آن میرسند.
و به راستی،اسلام واجد همه این صفات است!چرا که قرآن که شرح و مبیّن اسلام است،همه جا بر دلیل و برهان و بر منطق عقل تکیه میکند و همان گونه که در سوره مائده آیات 15 و 16 آمده است: «قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ
1) 1) «علق»از مادّه«علوق»به معنای چنگ زدن و چسبیدن به چیزی است و به خون بسته شده،بدین جهت «علقه»گویند،که به یکدیگر چسبیده است.
نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» ؛از طرف خداوند،نور و کتاب آشکاری بسوی شما آمد.خداوند به وسیله آن،کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند،به راههای سلامت هدایت میکند و به فرمان خود از تاریکیها به سوی نور میبرد و آنها را به راه راست رهبری میکند».
در سه وصف دیگر میفرماید:«اسلام نشانهای است برای آن کس که جستجوگر و تیزبین باشد،و مایه بصیرت است برای آن کس که عزم بر درک حقیقت دارد،و درس عبرتی است برای آن کس که اندرز پذیرد». (و آیه لمن توسّم،و تبصرة لمن عزم،و عبرة لمن اتّعظ) .
«توسّم»از مادّه«وسم»(بر وزن رسم)به معنای اثر گذاشتن و علامت نهادن است و«متوسّم»به کسی گفته میشود که از کمترین اثر،پی به واقعیّتها میبرد و معادل آن در فارسی هوشیار و با فراست است.قرآن مجید میگوید:« «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ» ؛ (1)در این مجازاتهای دردناک کافران آلوده،نشانههایی است برای هوشیاران».
در واقع،این تعبیر اشاره به نکات دقیق و باریکی است که در قرآن وجود دارد و افراد با فراست آن را درک میکنند. در ادامه این سخن،در بیان چهار ویژگی دیگر، میفرماید:
«(اسلام)مایه نجات کسی است که تصدیقش کند،و وسیله اطمینان آنها که بر آن توکّل و تکیه کنند،و موجب راحت و آسایش کسانی که کار خود را به آن واگذارند،و سپری است(محکم)برای آنها که(در راه آن)صبر و استقامت به خرج دهند». (و نجاة لمن صدّق،و ثقة لمن توکّل و راحة لمن فوّض،و جنّة لمن صبر) .
1) 1) سوره حجر،آیه 75.
در این قسمت سخن از چهار فضیلت اخلاقی است:تصدیق و توکّل و تفویض و صبر.
تصدیق اسلام در اعتقاد و عمل،بیشک سبب نجات است و توکّل و اعتماد بر معارف اسلامی و برنامههای عملی آن،سبب اطمینان به آینده و حال در دنیا و آخرت است و تفویض امر به اصول و فروع اسلام و به تعبیری دیگر:حرکت در سایه آن،سبب آرامش و راحتی است و صبر و استقامت در این مسیر و تحمّل شداید در حفظ عقیده و عمل به دستورات اسلام،سپری میسازد برای مقابله با اموری که سعادت فرد و جامعه را تهدید میکند.
در واقع،انسان خواهان نجات و اطمینان و آرامش و امنیّت است و تمام اینها در عمل به برنامههای اسلامی حاصل میشود.
در ادامه سخن،اشاره به پنج ویژگی دیگر درباره مسیر اسلام کرده،که در واقع جنبه نتیجهگیری از اوصاف گذشته دارد.میفرماید:«بنابر این،راههای اسلام، واضحترین راهها،و ورودیهای آن،آشکارترین ورودیها است.نشانههایش،مرتفع، جادههای آن روشن،و چراغهای آن پر نور است». (فهو أبلج (1)المناهج (2)،و أوضح الولائج (3)مشرف (4)المنار،مشرق الجوادّ (5)،مضیء المصابیح) .
1) 1) «ابلج»از مادّه«بلوج»(بر وزن بلوغ)به معنای نورانی و روشن است.
2) 2) «مناهج»جمع«منهج»به معنای جادّه واضح و مستقیم است.
3) 3) «ولائج»جمع«ولیجه»از مادّه«ولوج»به معنای داخل شدن است.بنابر این،«ولائج»به معنای درهای ورودی میآید.
4) 4) «مشرف»از مادّه«اشراف»در اینجا به معنای مرتفع است.
5) 5) «جوادّ»جمع«جادّه»به معنای راه وسیعی است که دو طرف آن درختکاری شده باشد و گاه به هر جادّه وسیعی گفته میشود.
در واقع،امام علیه السّلام در اینجا جادهای را ترسیم کرده که تمام امتیازات یک جادّه خوب را دارد.جادّه آنچنان واضح است که پیدا کردن آن برای همه ممکن است.
ورودیهای متعدّدی دارد که آنها نیز در برابر دیدگان حق طلبان قرار گرفته.این جاده نیاز به نشانههایی دارد که از دور نمایان باشد و مسیر را برای رهگذران کاملا آشکار کند.جادّه اسلام در واقع،چنین است.
(در گذشته در مسیر راهها،برجهایی میساختند و بالای آن چراغی نصب میکردند که از دور نمایان بود و از بیراهه رفتن جلوگیری میکرد و آن را«منار» مینامیدند.یعنی:محلّ نور.ولی معنای وسیع این کلمه،شامل تمام نشانههایی میشود که رهروان را از انحراف باز میدارد).
اضافه بر اینها،جادّه در روز روشن و در شب،با چراغهایی پر نور برای رهگذران آشکار است.
این تعبیرات میتواند کنایه از محکمات آیات قرآن و سنّت صریح و آشکار و معجزات و کرامات و دلیل عقل و نقل،که مسیر پویندگان راه اسلام را روشن میسازد و نشانههای آشکار در جای جای این مسیر نصب میکند،بوده باشد.
سپس در ادامه این توصیفات،اسلام را به مسابقهای تشبیه میکند که تمام ارکانش در بالاترین مرتبه حسن و کمال است.
مسابقهها معمولا نیاز به ارکانی دارد:1-میدان تمرین 2-محلّ پایان مسابقه 3-اسبهای آماده و ورزیده 4-جایزه عالی 5-سوارکاران شریف و با ارزش.
میفرماید:«میدان تمرین اسلام پاک و پاکیزه،نقطه پایانی مسابقه بلند و رفیع، اسبهای این میدان اصیل و آماده،جایزه مسابقه دهندگان بسیار
عالی،و سوارکاران آن مردمی شریفند!». (کریم المضمار (1)،رفیع الغایة،جامع الحلبة (2)متنافس (3)السّبقة (4)،شریف الفرسان) .
سپس میافزاید:«تصدیق و یقین،راه(رسیدن به اهداف)اسلام است و نشانه آن اعمال صالح،(و در واقع راه پیروزی در این مسابقه دو چیز است:ایمان و عمل صالح)». (التّصدیق منهاجه،و الصّالحات مناره) .
سپس در آخرین جملههای این بخش،آنچه به صورت کلّی آمده بود،به صورت جزیی مشخص میکند و میفرماید:«پایان این مسابقه مرگ است و دنیا میدان تمرین،و قیامت میدان مسابقه،و بهشت جایزه آن است». (و الموت غایته،و الدّنیا مضماره،و القیامة خلبته،و الجنّة سبقته) .
اگر در اینجا سخنی از سوارکاران مسابقه دهنده به میان نیامده،به خاطر روشن بودن آن است.
زیرا،آنها جز مؤمنانی که دارای ایمان صالح هستند،نخواهند بود.
این تشبیه زیبا با بیان روشنتری-و با کمی تفاوت-در خطبه 28 گذشت،که میفرمود:«ألا و إنّ الیوم المضمار،و غدا السّباق،و السّبقة الجنّة و الغایة النّار؛بدانید! امروز روز تمرین و آمادگی است و فردا روز مسابقه.جایزه برندگان بهشت و سرانجام (شوم)عقب ماندگان آتش دوزخ است».
1) 1) «مضمار»در اصل به معنای مکان یا زمان لاغر شدن است و از آنجا که اسبها در موقع تمرین برای مسابقه لاغر و قوی میشوند،این واژه به زمان،یا مکان مسابقه اطلاق میشود.
2) 2) «حلیة»از مادّه«حلب»(بر وزن قلب)در اصل به معنای جمع شدن است و از آنجا که به هنگام دوشیدن پستان حیوان،شیرها را در ظرفی جمع میکنند،این واژه به دوشیدن پستان حیوان هم،اطلاق شده است و سپس به اسبهایی که برای مسابقه گرد آوری میشوند،اطلاق شده است.
3) 3) «متنافس»از مادّه«تنافس»به معنای تلاش دو انسان در برابر یکدیگر برای به دست آوردن چیز نفیسی است.
4) 4) «سبقه»به معنای جایزه مسابقه است.
دنیا برای دنیا پرستان و آنها که آخرت را علما و یا عملا انکار میکنند،تمام مطلوب و منتهای مقصود است و به همین دلیل،تمام ارزشها را در پای آن قربانی میکنند.
تمام بدبختیهای مردم جهان مولود این طرز فکر است که در عقیده و یا در عمل زندگی سرای دیگر حضور نداشته باشد.
ولی در جهان بینی اسلامی،دنیا مرحلهای است گذرا و مقدّمهای برای آخرت، که در روایات اسلامی با تشبیهات مختلفی آمده.گاه«مزرعه»گاه«پل»و گاه «تجارتخانه»شمردهاند،که شرح آن ذیل خطبه 28 گذشت.
ولی در خطبه مورد بحث و بعضی دیگر از خطبههای نهج البلاغه،دنیا تشبیه به میدان تمرین و آخرت تشبیه به میدان مسابقه شده؛تشبیهی بسیار رسا و گویا.در واقع انسانها در این میدان با آموزشهای عقیدتی و پرورشهای اخلاقی،چنان قوی و نیرومند میشوند که در میدان مسابقه آخرت میتوانند به سرعت در بهشت جای گیرند و در آسمان قرب خدا پرواز کنند.و این که در خطبه بالا،«تصدیق»به عنوان«منهاج و«صالحات»به عنوان«منار»آمده،اشاره به همین آموزش و پرورش الهی است.
از این تشبیه نکات زیر استفاده میشود:
الف)سعادت و نجات در آخرت را بیحساب به کسی نمیدهند؛بلکه در پرتو سازندگیهای فکری و اخلاقی و عملی خواهد بود.
ب)با پایان دنیا پرونده اعمال بسته میشود و قیامت جای حساب است نه عمل همانگونه که میدان مسابقه جای تمرین نیست.
ج)جایزه این مسابقه،برترین جوائز است!چرا که این مسابقه برترین مسابقهها است.
د)تفاوت درجات و مراتب انسانها با اعتقاد اعمال و اخلاق آنها ارتباط دارد.
ممکن است گروهی بهشتی باشند،ولی هر کدام در مقامی از مقامات بهشت؛ همانگونه که شرکت کنندگان در یک مسابقه،نفر اوّل و دوم و سوم دارند که هر کدام جایزه متناسب رتبه خود میگیرند.
ه)هیچ چیز از اعمال و رفتار ما در دنیا از میان نمیرود و آثار همه باقی میماند.
همانگونه که آثار همه تمرینات برای مسابقه دهندگان محفوظ است.این همان است که قرآن میگوید: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» . (1)
در حدیثی از امام مجتبی علیه السّلام میخوانیم که:حضرت بعد از آنکه ماه رمضان را به عنوان مضمار خلق و میدان تمرین میشمرده،میفرماید:«و ایم اللّه لو کشف الغطاء لعلموا أنّ المحسن مشغول بإحسانه،و المسییء مشغول بإسائته؛به خدا سوگند!اگر پرده برداشته شود،مردم خواهد دانست که نیکوکار،بهرهمند از نیکوکاری خود و بدکار، درگیر بدکاری خویش است». (2)
همانگونه که در خطبه بالا و روایتی که در ذیل آن نقل کردیم،آمده است:اسلام شریعتی است سهل و آسان.یعنی در عین این که همه اعمال انسانها را تحت برنامه قرار میدهد،برنامهاش چنان است که مایه تنفّر و رمیدن مردم نمیشود.
دقّت در احکام اسلام چه در عبادات و معاملات و روابط انسانها و چه در مجازاتها،همه در پرتو این اصل تنظیم شده؛حتی شدیدترین مجازاتهای اسلامی مثلا قتل مرتکب زنای محصنه،این اصل رعایت
شده؛چرا که اگر مجازات شدید است،در عوض اثبات جرم به آسانی ممکن نیست.غالب دعاوی با دو شاهد اثبات میشود.در اینجا چهار شاهد لازم است و حتّی در اجرای بعضی از حدود که به صورت شلاّق انجام میشود،دستور داده شده:در تابستان در هوای خنک،و در زمستان در موقع گرمی هوا اجرا شود.دستها را زیاد بالا نیاورند،تا ضربه شدید شود و بر جاهای حسّاس بدن نزنند و امثال این دستورها.
این مجرمان مستوجب حد،هرگاه قبل از دستگیری توبه کنند،گناهشان بخشیده شده و هر کجا شک و تردید در این مجازاتها پیدا شود،قاعده«درء»اجرا میشود که به معنای نادیده گرفتن جرم است.
در حدیثی آمده است که امام صادق علیه السّلام به یکی از یاران خود فرمود:«تکالیف و وظایف دینی را به اندازه توانایی مردم بر دوش آنها بگذارید.سپس داستان مسلمانی را که همسایه کافری داشت و تمایل به اسلام پیدا کرده بود.نقل میفرماید که آن همسایه مسلمان،مرد کافر را صبح و ظهر و شب مرتّب به مسجد برد.بطوری که بیشتر اوقات او در مسجد به ادای واجبات و مستحبّات و مشغول عبادت بود.
یک روز که گذشت مرد تازه مسلمان انصراف خود را از اسلام اعلام کرد و گفت:این دین سختی است و من طاقت آن را ندارم.سپس امام علیه السّلام فرمود:«إنّ إمارة بنی أمیّة کانت بالسّیف و العسف،و إنّ إمارتنا بالرّفق،و الوقار،و التّقیّة،و حسن الخلطة،و الورع،و الإجتهاد.فرغّبوا النّاس فی دینکم،و فیما أنتم فیه؛حکومت بنی امیّه بر پایه شمشیر و سختگیری و تبعیض بود؛ولی حکومت ما به رفق و مدارا و تقیّه(منظور تقیّه مداراتی است)و حسن معاشرت و پارسایی و تلاش و کوشش است.بنابر این،تا میتوانید(از این طریق)مردم را به دین خود و آیین اهل بیت علیهم السّلام که در آن هستید، تشویق کنید.» (1)
1) 1) خصال شیخ صدوق،جلد 2،باب السّبعة،حدیث 35.
بدیهی است،محبّت و رفق و مدارا و برخورد خوب در مورد کسانی است که شرارت را پیشه خود نساختهاند و به یقین،اسلام در برابر ظالمان و ستمگران و اشرار و اوباش برخورد سختی دارد،تا امنیّت جامعه،در جهات مختلف خدشهدار نشود.
(و منها فی ذکر النّبی صلّی اللّه علیه و آله) این بخش از خطبه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سخن میگوید:
حتّی أوری قبسا لقابس،و أنار علما لحابس،فهو أمینک المأمون،و شهیدک یوم الدّین،و بعیثک نعمة و رسولک بالحقّ رحمة،اللّهمّ اقسم له مقسما من عدلک،و اجزه مضعّفات الخیر من فضلک.اللّهمّ أعل بناء البانین بنآءه!و أکرم لدیک نزله،و شرّف عندک منزله،و آته الوسیلة،و أعطه السّناء و الفضیلة،و احشرنا فی زمرته غیر خزایا،و لا نادمین،و لا ناکبین،و لا ناکثین،و لا ضالّین،و لا مضلّین،و لا مفتونین.
او تلاش کرد تا شعله فروزانی برای طالبان(حق)برافروخت و چراغ پر فروغی بر سر راه گم شدگان وادی ضلالت قرار داد؛او امین مورد اطمینان شماست.شاهد و گواهتان در رستاخیز و برانگیخته شما،به عنوان نعمت،و فرستاده به حق به سوی شما،به عنوان رحمت است.بار خدایا!سهم وافری از عدل خود و پاداش مضاعفی از خیرات از فضل خود،نصیب او گردان.خداوندا!بنای رفیع او را برترین بناها قرار ده و او را بر سر خوان(رحمت)خویش گرامی دار؛بر شرافت مقام او نزد خود بیفزای؛و وسیله قرب خود را به روی عنایت کن،مقام بلند و برتر را به او عطا فرما و ما را در زمره(دوستان و پیروان)او محشور گردان،در حالی که نه رسوا باشیم و
نه پشیمان؛ نه منحرف نه پیمان شکن؛نه گمراه،نه گمراه کننده و نه فریب خورده !
صفات و مقامات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به ویژگیها و صفات عالی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اشاره میکند و سپس علوّ مقام و درجات آن حضرت را از خدا میخواهد و سرانجام برای خودش و همه مؤمنان،جهت قرار گرفتن در زمره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله دعا میکند.
میفرماید:«(تلاشها و کوششها از سوی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله ادامه یافت)تا شعله فروزانی برای طالبان(حق)برافروخت و چراغ پر فروغی بر سر راه گمشدگان(وادی ضلالت قرار داد!». (حتّی أوری (1)قبسا (2)لقابس،و أنار علما لحابس) (3)با توجّه به اینکه این بخش از خطبه-به گفته مرحوم سیّد رضی-روایت دیگری از یکی از خطبههای پیشین(خطبه 72)میباشد،به خوبی میتوان فهمید که «حتّی»غایت و انتهایی برای تلاشها و کوششهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است و نیز میتوان دریافت که فاعل در جملههای
1) 1) «أوری»از مادّه«وری»(بر وزن نفی)به معنای مستور ساختن است و هنگامی که باب افعال میرود،به معنای آتش افروختن استعمال میشود؛گویی آتشی که در دل موادّ آتشزا نهفته شده،از آن بیرون میآید و در خطبه بالا اشاره به انوار هدایت است،که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در اختیار حق طلبان گذاشت.
2) 2) «قبس»به معنای بخشی از آتش است که آن را از مجموعهای جدا میکنند و«قابس»کسی است که آن بخش از آتش را در اختیار میگیرد و در اینجا اشاره به نور و هدایت است.
3) 3) «حابس»به معنای حبس کننده است و در اینجا به معنای انسان سرگردان آمده،زیرا کسی که در بیابان راه را گم میکند و سرگردان میشود شتر خود را نگه میدارد،تا ببیند از کدام راه باید برود.
«أوری»و«أنار»شخص پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میباشد.به این ترتیب،آن حضرت دو کار مهم انجام داد:
نخست،شعلههای فروزانی در اختیار طالبان حق قرار داد و دیگر اینکه، چراغهای پر فروغی بر سر راه گمشدگان نصب کرد.
گویا جمله اوّل،اشاره به علما و دانشمندان امّت است،که شعلهای را به سان چراغ در اختیار میگیرند و به راه میافتند و گروهی را با خود میبرند و جمله دوم،اشاره به افراد عادی و معمولی است که چراغی در اختیار ندارند و چشمشان به نشانهها و چراغهای منصوب در کنار جادّه دوخته شده است.یا به تعبیری دیگر:
هدایت خاص و عام را برای حق جویان فراهم ساخت.
سپس در یک نتیجهگیری زیبا و روشن میافزاید:«او(پیامبر صلّی اللّه علیه و آله امین مورد اطمینان،و شاهد و گواهتان در روز رستاخیز و برانگیخته شما به عنوان نعمت و فرستاده به حق شما برای رحمت است». (فهو أمینک المأمون،و شهیدک یوم الدّین،و بعیثک نعمة و رسولک بالحقّ رحمة) .
«أمین مأمون»نوعی تأکید و به معنای امانتدار کامل است و«شهید»و شاهد روز جزا بودن،اشاره به همان چیزی است که در آیه شریفه 89 سوره نحل آمده است:« «وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلی هؤُلاءِ» ؛بیاد آور! روزی را که از هر امّتی گواهی از خودشان بر آنها بر میانگیزیم و تو را گواه بر آنان قرار میدهیم».
این گواهی میتواند بر اصول کلّی باشد که در دعوت تمام انبیا بوده و یا بر جزئیات اعمال،به جهت حضور علمی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نسبت به اعمال تمام امّتها.
تعبیر به«بعیثک نعمة»اشاره به آن است که بعثت پیامبر هم نعمت بزرگی از سوی خداوند بود و هم نمونه بارزی از رحمت واسعه حق،چرا که
میلیونها میلیون مردم جهان،در پرتو تعلیماتش راه حق را پیدا کردند و به آن پیوستند.
این سخن در واقع اقتباسی است از آیات قرآن،در آنجا که میفرماید: «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ» (1)و در جای دیگر میفرماید: «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ» (2)در ادامه این سخن،به عنوان قدردانی از زحمات طاقتفرسای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و تعظیم و تکریم مقام والای او،امام علیه السّلام دست به دعا بر میدارد و هفت نعمت الهی را برای این رسول گرامی از خدا میطلبد.عرضه میدارد:«بار خدایا!سهم وافری از عدل خود و پاداش مضاعفی از خیرات،از فضل خود،نصیب او بگردان!» (اللّهمّ اقسم له مقسما من عدلک،و اجزه مضعّفات الخیر من فضلک) .
«خداوندا!بنای رفیع او را برترین بناها قرار ده،و او را بر سر خوان(رحمت) خویش گرامی دار؛بر شرافت مقام او نزد خود بیفزای؛وسیله قرب خود را به وی عنایت کن؛و مقام بلند و افضل را به او عطا فرما!». (اللّهمّ أعل علی بناء البانین بناءه و أکرم لدیک نزله (3)،و شرّف عندک منزله،و آته الوسیلة،و أعطه السّناء (4)،و الفضیلة) .
در دعای اوّل و دوم این نکته نهفته شده است که:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به مقتضای عدل الهی استحقاق پاداش فراوانی دارد و به مقتضای فضل پروردگار پاداشهای مضاعف،قرآن مجید میگوید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ
عَشْرُ أَمْثالِها» ؛کسی که کار نیکی کند،ده برابر به او پاداش داده میشود». (1)به یقین یک پاداش به مقتضای عدل است، و نه پاداش به مقتضای فضل پروردگار.
درخواست علوّ بنای پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بر بنای همه بنا کنندگان،یا اشاره به برتری آیین او بر همه آئینها،به مقتضای «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ» (2)میباشد؛یا برتری بنای مقامات بهشتی او؛و یا برتری روحیات و فضایل معنوی آن حضرت است.ولی تفسیر اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
تعبیر به«آیة الوسیلة»ظاهرا اشاره به مقام عالی قرب است و نتیجه آن درجات بسیار عالی بهشتی است.در حدیثی میخوانیم که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله خطاب به اصحاب خود فرمود:«سلوا اللّه لی الوسیلة،از خداوند برای من وسیله بخواهید!»و در ادامه این حدیث آمده است:«هی درجتی فی الجنّة،و هی ألف مرقاة...فلا یبقی یومئذ نبیّ و لا صدّیق و لا شهید إلاّ قال طوبی لمن کآن هذه الدّرجة درجته؛وسیله درجه من در بهشت است که هزار پله دارد.»سپس فاصله عظیم بین این مراتب را شرح میدهد تا به اینجا میرسد:«در آن روز هیچ پیامبر و صدّیق و شهیدی نیست،مگر اینکه میگوید خوشا به حال آن کس که این مقام،مقام او است!» (3)در پایان این بخش،امام علیه السّلام دست به دعا بر میدارد و برای خود و یارانش دعا میکند.عرضه میدارد:«(خداوندا)ما را در زمره(دوستان و پیروان)او محشور بگردان،در حالی که(به خاطر اعمال خویش)نه رسوا باشیم،نه پشیمان،نه منحرف،نه پیمان شکن،نه گمراه،نه گمراه کننده،و نه
فریب خورده!» (و احشرنا فی زمرته غیر خزایا (1)،و لا نادمین،و لا ناکبین،و لا ناکثین،و لا ضالّین،و لا مضلّین،و لا مفتونین) .
اشاره به اینکه کسانی که بتوانند در پرتو علم و عمل،در زمره یاران پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله قرار گیرند،از این هفت آسیب بزرگ در امانند.در روز قیامت خوار و رسوا و شرمنده نمیشوند و هنگامی که در برابر نتایج اعمال خود قرار میگیرند از کردهها پشیمان نخواهند شد؛در صف منحرفان و پیمان شکنان قرار نخواهند گرفت؛در وادی ضلالت سرگردان نمیشوند و بار گناه دیگران را بر دوش نمیکشند و فریب شیطان و هوای نفس را نمیخورند.
در حقیقت امام علیه السّلام به گروههایی از امت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اشاره میکند که هنگامی که وارد صحنه محشر میشوند،در یکی از این صفوف هفتگانه قرار میگیرند و شاید در میان مخاطبان حضرت در آن روز نیز وجود داشتند و امام علیه السّلام با دعایش به آنها هشدار و اندرز میدهد.
مرحوم«سیّد رضی»در ذیل این سخن میفرماید: «و قد مضی هذا الکلام فیما تقدّم؛ إلاّ أنّنا کرّرناه هنا لما فی الرّوایتین من الإختلاف؛ این سخن در خطبههای پیشین گذشت؛ولی ما آن را در اینجا تکرار کردیم،چون در میان این دو روایت تفاوتی وجود داشت». (2)
اعتراف جالب!
«ابن ابی الحدید»در ذیل این بخش از خطبه،مطلب بسیار جالبی دارد.او میگوید:«از استادم«ابو جعفر نقیب»که مرد با انصاف و دور از تعصّب بود در اینجا سؤال کردم و گفتم:«من سخنان صحابه و خطبههای آنها را دیدهام،هیچکدام را مثل علی علیه السّلام در تعظیم و تکریم و بزرگداشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ندیدم و نه دعایی مانند دعای او،ما از نهج البلاغه و غیر نهج البلاغه فصلهای بسیاری را همانند این فصل دیدهایم که نشان میدهد،او تعظیم و تکریم بسیار زیادی نسبت به پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله دارد (دیگران چرا چنین نبودند)؟».
«ابو جعفر نقیب»در پاسخ گفت:«هیچ یک از صحابه-جز علی علیه السّلام-سخنان مدوّنی که انسان چیزی از آن در مورد شخصیت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله بیاموزد،ندارد.
آنها سخنانی معمولی و کم فایده دارند».سپس افزود:
«ایمان علی به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و تصدیق و پذیرش او بسیار قوی بود؛او در ایمان و یقین خود ثابت؛و در امور،قاطع و در عین حال،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را کاملا دوست میداشت؛چرا که هم نسبتش به او میرسید،و هم تربیتش؛و موقعیت او نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با سایر اصحاب تفاوت داشت.اضافه بر این،شرافت را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گرفته بود؛چرا که هر دو همچون یک روح در یک بدن بودند». (1)
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 7،صفحه 174.
و منها فی خطاب اصحابه بخش دیگری از خطبه،خطاب به یارانش.
و قد بلغتم من کرامة اللّه تعالی لکم منزلة تکرم بها إماؤکم و توصل بها جیرانکم،و یعظّمکم من لا فضل لکم علیه،و لا ید لکم عنده،و یهابکم من لا یخاف لکم سطوة،و لا لکم علیه إمرة و قد ترون عهود اللّه منقوضة فلا تغضبون!و أنتم لنقض ذمم آبائکم تأنفون!و کانت أمور اللّه علیکم ترد،و عنکم تصدر،و إلیکم ترجع،فمکّنتم الظّلمة من منزلتکم،و ألقیتم إلیهم أزمّتکم،و أسلمتم أمور اللّه فی أیدیهم،یعملون بالشّبهات،و یسیرون فی الشّهوات،و ایم اللّه،لو فرّقوکم تحت کلّ کوکب،لجمعکم اللّه لشرّ یوم لهم!
شما از لطف خداوند بزرگ به مقامی رسیدید که حتّی کنیزانتان را گرامی میدارند و به همسایگانتان محبّت میکنند،کسانی که شما از آنها برتر نیستید و حقّی بر آنان ندارید،برای شما عظمت و احترام قائلند،و کسانی که ترسی از قدرت شما ندارند و بر آنها حکومتی ندارید،از شما حساب میبرند.ولی شما میبینید که قوانین و پیمانهای الهی شکسته شده،امّا به خشم نمیآیید!در حالی که اگر سنّتهای پدرانتان نقض گردد،سخت ناراحت میشوید!در گذشته امور حکومت به دست شما بود و از ناحیه شما به دیگران میرسید و نتیجه(و داوری)نهایی به سوی شما باز
میگشت،ولی شما مقام خویش را به ستمگران واگذار کردید و زمام امور خود را به دست آنها سپردید،و مأموریتهای الهی را به آنها دادید.آنها به شبهات عمل میکنند و در شهوات غوطهورند.امّا به خدا سوگند!اگر دشمنان،شما را در زیر هر ستارهای از آسمان پراکنده کنند،باز خداوند فرزندان شما را برای بدترین روز آنها(روز انتقام)گردآوری میکند!
افسوس که قدر این نعمت را نشناختید
امام علیه السّلام در این بخش آخر خطبه،در حقیقت اشاره به دو نکته مهم میکند که با یکدیگر ارتباط روشنی دارد:
نخست،عظمتی که مسلمانان در سایه اسلام پیدا کردند؛عظمتی بینظیر در چشم دوست و دشمن.
دیگر اینکه،شما مردم قدر این نعمت را نشناختید و بر اثر سستی و ضعف و زبونی،کار خود را به دست حکّام ظالم،بیایمان و شهوت پرست سپردید و این یک ناشکری عظیم بود.
میفرماید:«شما از لطف خداوند بزرگ،به مقامی رسیدید که حتّی کنیزانتان را گرامی میدارند و به همسایگانتان محبّت میکنند!». (و قد بلغتم من کرامة اللّه تعالی لکم منزلة تکرم بها إماؤکم و توصل بها جیرانکم) .
«و کسانی که شما از آنها برتر نیستید،و حقّی بر آنان ندارید،برای شما عظمت و احترام قائلند». (و یعظّمکم من لا فضل لکم علیه،و لا ید لکم عنده) .
«و کسانی که ترسی از قدرت شما ندارند و بر آنها حکومتی ندارید،از شما حساب میبرند». (و یهابکم (1)من لا یخاف لکم سطوة (2)،و لا لکم علیه إمرة) .
در واقع امام علیه السّلام با این تعبیرات زیبا و گویا،مقام و منزلت مسلمین را در سایه اسلام بیان میکند.نه تنها خودشان در نظر دوست و دشمن احترام داشتند،بلکه کنیزان آنها را هم احترام میگذاشتند؛همسایگانشان را به خاطر آنها مورد لطف و عنایت قرار میدادند و اقوامی که از نظر قدرت و مکنت چیزی از آنان کم نداشتند و شرمنده احسانی نبودند،مسلمانان را بزرگ میداشتند و حتّی آنها که از قلمرو حکومت اسلام بیرون بودند،ابهّت و هیبت برای آنان قایل بودند.
مسلّم است،به مضمون حدیث شریف:«من خاف اللّه أخاف اللّه منه کلّ شیء و من لم یخف اللّه أخافه اللّه من کلّ شیء؛کسی بنده خدا باشد و از خدا بترسد،دیگران از او میترسند و برای او هیبت قائلند و آن کس که بنده هوا و شیطان باشد،از همه چیز بیمناک و ترسناک است». (1)مسلمانانی که به حقیقت اسلام عمل کنند و دستورات خداوند را به درستی اجرا نمایند و تقوای الهی را پیشه سازند،نزد دیگران نیز محترم و پرهیبتند.این یک واقعیّت است و هرگز مبالغهای در آن نیست.مورّخ و جامعهشناس معروف غربی«گوستاولبون»در«تاریخ تمدّن اسلام و عرب»نقل میکند:
هنگامی که بعضی از فرماندهان بزرگ آماده جنگ و ستیز با مسلمین میشدند، آگاهان تعجب کردند که حمله بردن به محلّ و موطن نیرویی که تا مدّت پانصد سال، تمام اروپا را به وحشت و اضطراب انداخت،اقدامی متهوّرانه است». (2)
اینها به خاطر آن بود که مسلمین در پرتو ایمان،افرادی شجاع و فداکار و از جان گذشته و شکستناپذیر شده بودند.
اضافه بر این،امدادهای غیبی و عنایات الهی نیز شامل حال آنها بود.«ابن ابی الحدید»داستان عبرت انگیزی نقل میکند که شاهد گویای این معناست.
میگوید:«هنگامی که لشکر اسلام از دجله به سوی کاخ سفید مدائن عبور کرد،در زمانی بود که دجله در حال«مدّ»و همچون دریای موّاجی بود.آنها سوار بر اسب(و اسبها شناکنان)در حالی که نیزهها بر دست داشتند،نه زرهی در تن و نه کلاه خودی بر سر آنها،راه میپیمودند.
لشکر ساسانیان بعد از یک تیراندازی شدید،عقبنشینی کردند و مسلمانان همچنان پیش میآمدند و از تیرها نمیترسیدند؛کشاورزی که در آن نزدیکی بود و بیلی در دست داشت،به یکی از لشکریان ساسانی که از تیراندازان ماهر بود گفت:
«وای بر شما!شما با این همه سلاح از برابر این جمعیّت بیدفاع فرار میکنید!راستی شرم آور و خجلت آور است!»آن مرد لشکری که سوار بر مرکب بود،گفت:بیل خود را در گوشهای روی زمین نصب کن!او چنین کرد.سوار تیرانداز،آن را هدف قرار داد، به طوری که تیر بیل را شکافت و از سوی مقابل در آمد.سپس به آن مرد کشاورز گفت:«الآن نگاه کن!»در همین حال،بیست تیر به سوی یکی از لشکریان اسلام پرتاب کرد،ولی یکی از آنها نه به او و نه به اسبش اصابت نکرد،در حالی که فاصله زیادی نداشت.بعد به او گفت:دیدی؟گویی این جمعیت در پوششی از حمایت (الهی)قرار دارند!». (1)
سپس امام علیه السّلام در قسمت دوم از بخش اخیر این خطبه،به ناسپاسی مردم در مقابل آن همه نعمت و قدرت اشاره کرده،میفرماید:«با این همه میبینید،قوانین و پیمانهای الهی شکسته شده امّا به خشم
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 7،صفحه 177.
نمیآیید!در حالی که اگر پیمانها و سنّتهای پدرانتان نقض گردد،سخت ناراحت میشوید!(آنها برای پیمانهای الهی به اندازه پیمانهای پدرانتان ارزش قائل نیستید؟)». (و قد ترون عهود اللّه منقوضة فلا تغضبون!و أنتم لنقض ذمم آبائکم تأنفون! (1)) .
اشاره به اینکه اگر یک سنّت قبیلگی و طایفهای در میان آنها شکسته میشد، فریادشان بلند میگشت؛امّا بنی امیّه در مقابل چشم آنها،تمام سنن الهی را درهم شکستند،ولی آنها فریاد بر نکشیدند و این ناسپاسی بسیار بزرگی در برابر آن همه نعمتهای الهی بود.
سپس میافزاید:«در گذشته،امور حکومت به دست شما بود و از ناحیه شما به دیگران میرسید و نتیجه(و داوری)نهایی به سوی شما باز میگشت؛ولی شما مقام خویش را به ستمگران واگذار کردید و زمام امور خود را به دست آنها سپردید و مأموریّتهای الهی را به آنها دادید!» (و کانت أمور اللّه علیکم ترد،و عنکم تصدر،و إلیکم ترجع،فمکّنتم الظّلمة من منزلتکم،و ألقیتم إلیهم أرمّتکم،و أسلمتم أمور اللّه فی أیدیهم) .
این ناسپاسی بزرگ دیگری بود که بعد از آن همه،قوّت و قدرت-به گونهای که همه چیز در دست آنها بود،و جز به اداره آنها کاری انجام نمیشد-میدان را برای ظالمان خالی کردند و آنها بر جای پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تکیه زدند و زمام امور مسلمین را به دست گرفتند.
و همانگونه در ادامه این سخن میفرماید:«آنها به شبهات عمل میکنند و در شهوات غوطهورند!». (یعملون بالشّبهات،و یسیرون فی الشّهوات) .
آری،در عصر حکومت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،کارها به دست صالحان سپرده میشد؛و برنامههای حکومت اسلامی در تمام زمینهها در مسیر
1) 1) «تأنفون»از مادّه«أنف»(بر وزن شرف)به معنای ناخوش داشتن چیزی است.
اسلام پیش میرفت؛ولی غفلت و سستی و ناسپاسی مردم سبب شد که بازماندگان دوران جاهلیّت و تفالههای شرک و عصبیّت؛فرزندان ابو سفیان-دشمن شماره یک اسلام-بر تخت و حکومت اسلامی تکیه زدند و همه چیز را دگرگون ساختند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه جمله«و کانت أمور اللّه علیکم ترد...»را اشاره به احاکم الهی دانستند نه حکومت،و گفتهاند:احکام خدا از سوی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و امام علیه السّلام به مردم تعلیم داده میشد؛سپس از سوی اصحاب این دو بزرگوار به سایر مردم تعلیم داده میشد،و آنها باز میگشتند و نسلهای آینده را تعلیم میدادند.
یا اینکه داوری درباره احکام الهی به سوی اصحاب باز میگشت و آنها در اختلافات مردم داوری میکردند.
ولی این گونه احتمالات ضعیف به نظر میرسد و با جمله«فمکّنتم الظّلمة من منزلتکم؛اکنون ظالمان را به جای خود نشاندید»که اشاره به امر حکومت است،با این گونه تفسیرها سازگار نیست.
منظور از جمله «یعملون بالشّبهات» این است که آنها(بنی امیّه)برای توجیه کارهای خلاف خود،به متشابهات و تعبیراتی از قرآن یا کلمات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله-که میتوانستند به کمک قرائتهای جدید،بر مقصود انحرافی خود تطبیق دهند- تمسّک میجستند؛و به جای اینکه به هدایت مردم و نشر عدالت و تقوا بپردازند، در شهوات غوطهور بودند و چیزی جز حفظ مقام و شهوات حیوانی و انتقام جوییهای وحشیانه و سنن جاهلی برای آنها مفهومی نداشت.
در آخرین جمله میفرماید:«به خدا سوگند!اگر دشمنان،شما را در زیر هر ستارهای از آسمان پراکنده کنند،باز خداوند(نسلهایی از)شما را
برای بدترین روز آنها(روز انتقام)گردآوری میکند!». (و ایم اللّه،لو فرّقوکم تحت کلّ کوکب،لجمعکم اللّه لشرّ یوم لهم!) .
بسیاری از«شارحان نهج البلاغه»این جمله را به قیام ابو مسلم خراسانی و قیام مردم عراق بر ضدّ بنی امیه دانستند که به بدترین وجهی از آنان انتقام گرفتند و ریشه آنها را به کلّی قطع کردند و حتّی گاهی دست به کارهای وحشیانهای زدند که در تاریخ هم کم سابقه است.
این احتمال که جمله بالا اشاره به قیام حضرت مهدی علیه السّلام باشد که بعضی از شارحان نهج البلاغه ذکر کردهاند،بسیار بعید است و با تعبیرات خطبه هم خوانی ندارد.
جمله«لو فرّقوکم تحت کلّ کوکب»کنایه از نهایت پراکندگی و از هم گسیختگی است و گرنه هرگز نمیتوان هر انسانی را در زیر ستارهای در روی زمین جای داد.
انتقام عجیب عبّاسیان از امویان!
بنی امیّه جنایات وحشیانه عجیبی در دوران کوتاه تاریخ خود انجام دادند و سرانجام انتقام سختی از آنها گرفته شد و تعبیر به«شرّ یوم»در خطبه بالا میتواند اشاره به آن باشد.در اینجا به یک نمونه از آن اشاره میکنیم که راستی عبرتانگیز است:
«هنگامی که نخستین خلیفه عباسی«عبد اللّه سفّاح»بر تخت قدرت نشست،در فکر بود که چگونه از سران بنی امیّه انتقام سختی بگیرد.در همین ایّام،سران بنی امیّه که پراکنده شده بودند،به او نامه نوشتند و از او امان خواستند.
«سفّاح»از فرصت استفاده کرد و پاسخ محبّت آمیزی به آنها داد و نوشت که به کمک آنها سخت نیازمند است و آنان را مورد عطا و بخشش قرار خواهد داد؛لذا سران«آل زیاد»و«آل مروان»و خاندان معاویه دعوت او را پاسخ گفتند و نزد او حاضر شدند.
«سفّاح»دستور داد کرسیهایی از طلا و نقره برای آنها نصب کردند و این شگفتی مردم را برانگیخت که چرا«سفّاح»با این جنایتکاران چنین رفتار میکند. در این موقع یکی از دربانان وارد مجلس شد و به«سفّاح»خبر داد که مردی ژولیده و غبار آلود از راه رسیده و درخواست ملاقات فوری داد.
«سفّاح»با این اوصاف او را شناخت،گفت:قاعدتا باید«سدیف»شاعر باشد؛ بگویید وارد شود.
«بنی امیّه»با شنیدن نام«سدیف»رنگ از چهرههایشان پرید و اندامشان به لرزه در آمد؛زیرا میدانستند او شاعری توانا،فصیح،شجاع و از دوستان و شیعیان علی علیه السّلام و از دشمنان سرسخت بنی امیّه است.
«سدیف»وارد شد؛هنگامی که نگاهش به بنی امیّه افتاد،اشعار تکان دهندهای در مورد ظلمهای بنی امیّه بر بنی هاشم قرائت کرد که از جمله آنها این دو بیت بود:
و اذکروا مصرع الحسین و زید و قتیل بجانب المهراس
و القتیل الّذی بحرّان أضحی ثاویا بین غربة و تتاس
«به یاد آورید!محل شهادت حسین علیه السّلام و زید را و آن شهیدی که در مهراس(اشاره به شهادت حمزه در احد است.)شربت شهادت نوشید.
و آن شهیدی که در حرّان به شهادت رسید و تا شامگاهان در تنهایی بود و(حتّی جنازه او)به فراموشی سپرده شد».
(اشاره به شهادت«ابراهیم بن محمّد»یکی از معاریف بنی هاشم و بنی عبّاس در سرزمین حرّان در نزدیکی مرزهای شمالی عراق است). (1)
«سفّاح»دستور داد خلعتی به«سدیف»بدهند و به او گفت:فردا بیا تا تو را خشنود سازم و او را مرخص نمود؛سپس رو به بنی امیّه کرد و گفت:سخنان این برده و غلام بر شما گران نیاید،او حق ندارد درباره موالی خود سخن بگوید؛شما مورد احترام من هستید(بروید و فردا بیایید!) بنی امیّه پس از بیرون آمدن از نزد سفّاح به مشورت پرداختند.بعضی گفتند:
بهتر آن است که فرار کنیم؛ولی گروه بیشتری نظر دادند که خلیفه وعده نیکی به ما داده و«سدیف»کوچکتر از آن است که بتواند نظر خلیفه را برگرداند.
فردا همه نزد«سفّاح»آمدند؛او دستور پذیرایی از بنیامیّه را داد؛ناگهان «سدیف»شاعر وارد شد و رو به سفّاح کرد و گفت:
«پدرم فدایت باد!تو انتقام گیرنده خونهایی؛تو کشنده اشراری».سپس اشعار بسیار مهیّجی خواند که از ظلم و بیدادگری بنی امیّه مخصوصا از ظلم آنها بر شهیدان کربلا سخن میگفت.«سفّاح»ظاهرا برآشفت و به«سدیف»گفت:تو در نظر من احترام داری؛ولی بر گرد و دیگر از این سخنان مگو و گذشته را فراموش کن.
بنی امیّه از کاخ«سفّاح»بیرون آمدند و به شور پرداختند؛گفتند:باید از خلیفه بخواهیم«سدیف»را اعدام کند و گرنه سخنان تحریک آمیز او ما را گرفتار خواهد کرد.
«سفّاح»شب هنگام«سدیف»را احضار کرد و گفت:وای بر تو چرا این قدر عجله میکنی؟!
1) 1) معجم البلدان،جلد 2،صفحه 235.
«سدیف»گفت:«پیمانه صبر من لبریز شده و پیش از این طاقت تحمل ندارم.چرا از آنها انتقام نمیگیری؟»سپس بلند بلند گریه کرد و اشعاری در مظالم بنی امیّه بر بنی هاشم خواند که سفّاح را تکان داد و به شدّت گریست.«سدیف»نیز آن قدر گریه کرد که از هوش رفت؛هنگامی که به هوش آمد«سفّاح»به او گفت روز آنها فرا رسیده و به مقصودت خواهی رسید!برو امشب را آرام بخواب و فردا بیا.امّا«سدیف»آن شب به خواب نرفت و پیوسته با خدا مناجات میکرد و از او میخواست سفّاح به وعدهاش وفا کند.
«سفّاح»روز بعد برای اغفال بنی امیّه دستور داد،منادی ندا کند که امروز روز عطا و جایزه است.مردم به طرف قصر هجوم آوردند و درهم و دینارهایی در میان آنها پخش شد.سفّاح چهار صد نفر از غلامان نیرومند خود را مسلّح ساخت و دستور داد هنگامی که من عمامه را از سر برداشتم،همه حاضران را به قتل برسانید.
سفّاح در جای خود قرار گرفت و رو به بنی امیّه کرد و گفت:امروز روز عطا و جایزه است؛از چه کسی شروع کنم؟آنها برای خوشایند سفّاح گفتند:از بنی هاشم شروع کن! یکی از غلامان که با او تبانی شده بود گفت:«حمزة بن عبد المطلب»بیاید و عطای خود را بگیرد.
سدیف که در آنجا حاضر بود گفت:حمزه نیست.سفّاح گفت:چرا؟گفت زنی از بنی امیّه به نام هند،وحشی را واداشت تا او را به قتل برساند؛سپس جگر او را بیرون آورد و زیر دندان گرفت.
سفّاح گفت:عجب!من خبر نداشتم،دیگری را صدا بزن.
غلام صدا زد:«مسلم بن عقیل»بیاید و عطای خود را بگیرد.
خبری نشد؛سفّاح پرسید:چه شده؟سدیف در جواب گفت:«عبید اللّه بن زیاد»او را گردن زد و طناب به پای او بست و در بازارهای کوفه گردانید.
سفّاح گفت:عجب!نمیدانستم،دیگری را طلب کنید و غلام همچنان ادامه داد و یک یک را صدا زد،تا به امام حسین علیه السّلام و ابو الفضل العبّاس و زید بن علی و ابراهیم بن محمّد رسید و بنی امیّه هنگامی که این صحنه را دیدند و این سخنان را شنیدند،به مرگ خود یقین پیدا کردند و در اینجا بود که آثار خشم و غضب در چهره سفّاح کاملا نمایان شد و با چشمش به سدیف اشاره کرد و«سدیف»اشعاری انشاء کرد که از جمله دو بیت زیر است:
حسبت أمیّة أن سترضی هاشم عنها،و یذهب زیدها و حسینها
کذبت و حقّ محمّد و وصیّه حقّا ستبصر ما یسییء ظنونها
«بنی امیّه پنداشتند که بنی هاشم به آسانی از آنها خشنود میشوند و حسین بن علی علیه السّلام و زید را فراموش میکنند.
دروغ گفتند!به حق محمّد و وصیّ او سوگند!که به زودی چیزهایی میبینند که به اشتباه خود پی میبرند».
سفّاح با صدای بلند گریه کرد و عمامه را از سر انداخت و سخت آشفته شد و صدا زد:«یا لثارات الحسین،یا لثارات بنی هاشم؛ای خونخواهان امام حسین و ای خونخواهان بنی هاشم!» غلامان با مشاهده این علامت از پشت پردهها بیرون آمدند و با شمشیر به جان سران بنی امیّه افتادند و طولی نکشید که جسد بی جان همه آنها بر
زمین افتاد و آنها که بیرون قصر بودند مشاهده کردند که خون از درون قصر بیرون میآید و بدین وسیله از جریان آگاه شدند...» (1)البته این داستان طولانی است و ما بخشی از آن را نقل کردیم که نشان میدهد همانگونه که علی علیه السّلام در خطبه بالا پیش بینی فرموده بود،بنی امیّه بدترین روز خود را مشاهده کردند.
1) 1) تاریخ ابی مخنف لوط بن یحیی(مطابق نقل منهاج البراعه علاّمه خوئی،جلد 7،صفحه 223 به بعد).
و من کلام له علیه السّلام
فی بعض ایّام صفّین
(1) یکی از سخنان امام علیه السّلام که در یکی از روزهای جنگ صفّین ایراد فرموده است.
با توجّه به اینکه امام علیه السّلام این سخن را در یکی از ایّام صفّین بیان فرموده،و نشان میدهد ناظر به حادثهای است که در آغاز آن،اصحاب امام علیه السّلام عقبنشینی کردند و سپس باز گشتند و بر دشمن پیروز شدند؛مقصود امام این بوده است که نخست عقبنشینی آنها را با الفاظی لطیف و ملایم نکوهش و مذمّت کند،سپس از ضدّ حمله آنها ستایش و تمجید به عمل آورد و آنها را تشویق به پایمردی و ایستادگی در برابر
1) 1) سند خطبه:این کلام را«طبری»در تاریخ خود در حوادث سنه 37 و«مرحوم کلینی»در کتاب جهاد از «فروغ کافی»و«نصر بن مزاحم»در کتاب«صفّین»(با تفاوتهایی)نقل کردهاند.«ابن اثیر»در کتاب«نهایه» لغات پیچیده این کلام را تفسیر کرده،که نشان میدهد به دست او هم رسیده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 221).
دشمن کند و به یقین گذاشتن انگشت روی نقطه ضعف و سپس پرداختن به نقاط قوّت و تشویق آنان،از نظر روانی تأثیر خاصّی دارد،که امام علیه السّلام در این کلام فصیح و بلیغ خود از این روش بهره گرفته است.
و قد رأیت جولتکم،و انحیازکم عن صفوفکم،تحوزکم الجفاة الطّغام،و أعراب أهل الشّام،و أنتم لهامیم العرب،و یآفیخ الشّریف،و الأنف المقدّم،و السّنام الأعظم.و لقد شفی و حاوح صدری أن رأیتکم بأخرة تحوزونهم کما حازوکم،و تزیلونهم عن مواقفهم کما أزالوکم؛حسّا بالنّصال،و شجرا بالرّماح،ترکب أولاهم أخراهم کالإبل الهیم المطرودة؛ترمی عن حیاضها؛ و تذاد عن مواردها!
من فرار و کنارهگیری شما را از صفوف خودتان مشاهده کردم(و با چشم خود دیدم)که فرومایگان خشن و اعراب بادیهنشین شام،شما را به عقبنشینی وادار کردند،در حالی که شما از بزرگان(و شجاعان)و پیشگامان عرب و از سران شرف و پیشروان و برجستگان آنها هستید(ولی خوشوقتم،طولی نکشید که)ناراحتی درون سینه مرا شفا بخشیدید(و بر زخم دلم مرهم نهادید؛)چون دیدم همان گونه که آنها شما را عقب راندند،شما صفوفشان را درهم شکستید و آنان را از لشکرگاه خود به عقب راندید؛با رگبار تیر و نیزه به آنها حمله کردید،آنچنان که فراریان آنها همچون شتران تشنه عقب رانده شده از ورود به آبشخور،بر روی هم میریختند!
بر زخم دلم مرهم نهادید
بعضی از شارحان نهج البلاغه نقل کردهاند که امام علیه السّلام این خطبه را هنگامی بیان فرمود که میمنه(بخش راست لشکر)اهل عراق عقبنشینی کرد؛سپس در یک ضدّ حمله،به جای خود بازگشت و به«مالک اشتر»پیوست و«مالک»به اتّفاق آنها بر صفوف لشکر شام یورش برد و آنها را پراکنده ساخت. (1)هنگامی که امام این دو صحنه را مشاهده کرد،آنها را مخاطب ساخت و سخنان بالا را خطاب به آنها ایراد فرمود.
در جملههای کوتاه بالا امام علیه السّلام برای تشویق این گروه از یارانش نخست به نقطه ضعف آنها اشاره کرده و بعد به جبران آن ضعف از ناحیه خودشان اشاره میکند و گفتار خود را با انواع تشبیهات عمیق و زیبا و کنایات پر معنا میآمیزد،تا عمیقترین اثر را در روح و جان آنها بگذارد و در آینده از آن پندگیرند و در برابر حملات دشمن پایمردی و استقامت بیشتری نشان دهند.
نخست میفرماید:«من فرار و هزیمت و کنارهگیری و عقبنشینی شما را از صفوف خودتان مشاهده کردم(و با چشم خود دیدم)که فرومایگان خشن و اعراب بادیهنشین شام،شما را به عقبنشینی وادار
1) 1) «نصر بن مزاحم»در کتاب«صفّین»شأن ورود این خطبه را به خوبی بیان کرده است.او میگوید:در روز هفتم ماه صفر بود که از روزهای وحشتناک جنگ صفّین محسوب میشد؛در آن روز لشکر معاویه به بخشی از لشکر امیر مؤمنان علی علیه السّلام حمله کردند و آنها را عقب راندند؛علی علیه السّلام ناراحت شد و آنها را ملامت نمود و سپس آنها را تشویق به حمله نمود و به اتّفاق«مالک اشتر»حمله سریع و مؤثّری کردند و دشمن را درهم کوبیدند و به عقب راندند؛و آنگاه امام علیه السّلام خطبه مورد بحث را ایراد فرمود.(کتاب وقعه صفین،صفحه 243 تا 256،چاپ بصیرتی قم).
کردند». (و قد رأیت جولتکم (1)،و انحیازکم (2)عن صفوفکم،تحوزکم الجفاة (3)الطّغام (4)،و أعراب أهل الشّام) .
«این در حالی است که شما از بزرگان و(شجاعان)پیشگامان عرب و از سران شرف،و پیشروان و برجستگان آنها هستید!». (و أنتم لهامیم (5)العرب،و یآفیخ (6)الشّرف،و الأنف (7)المقدّم،و السّنام الأعظم) .
من از شما چنین عقبنشینی را انتظار نداشتم و برازنده و شایسته شما نبود؛ولی خوشوقتم طولی نکشید که:«ناراحتی درون سینه مرا شفا بخشیدید(و بر زخم دلم مرهم نهادید؛)چون دیدم همان گونه که آنها شما را به عقبنشینی واداشتند،شما صفوفشان را درهم شکستید و آنان را از
1) 2) «جوله»از مادّه«جولان»در اصل به معنای دور زدن در میدان و مانند آن است؛و گاه به معنای عقبنشینی،سپس بازگشت به میدان و حمله به دشمن-که یک حرکت دورانی است-آمده و در کلام بالا به همین معنا است.
2) 1) «انحیاز»به گفته«قاموس»به معنای ترک مواضع(و عقبنشینی)است.
3) 2) «جفاة»جمع«جافی»به معنای افراد فرومایه و خشن است.
4) 3) «طغام»جمع«طغامه»به معنای اوباش و افراد رذل و پست است.
5) 4) «لهامیم»جمع«لهمیم»و«لهموم»به معنای اسبهای چابک و پیش رو است؛سپس به انسانهای پیش رو نیز،اطلاق شده است؛مانند چیزی که در کلام بالا آمده است.این واژه،گاه به معنای افراد با سخاوت آمده،که تناسبی با محلّ بحث ندارد.
6) 5) «یآفیخ»جمع«یافوخ»به معنای محل اتّصال استخوانهای پیش سر است.بعضی گفتهاند:این واژه نام همان موضعی در پیش سر است،که در آغاز تولّد نرم است و با گذشت زمان سفت و محکم میشود و در کلام بالا کنایه از سرکردگان است.
7) 6) «أنف»معنای واضحی دارد و آن«بینی»است؛ولی از آنجا که برجستهترین نقطه صورت نوک بینی است،عرب این واژه را به افراد پیش رو اطلاق میکند.
لشکرگاه خود به عقب راندید». (و لقد شفی وحاوح (1)صدری أن رأیتکم بأخرة تحوزونهم کما حازوکم،و تزیلونهم عن مواقفهم کما أزالوکم) .
«آنها را به رگبار تیر و نیزه بستید،آنچنان که فراریان آنها،همچون شتران تشنه عقب رانده شده از ورود به آبشخور،بر روی هم میریختند!» (حسّا (2)بالنّصال (3)،و شجرا (4)بالرّماح؛ترکب أولاهم أخراهم کالإبل الهیم (5)المطرودة؛ترمی عن حیاضها؛و تذاد (6)عن مواردها!) .
بیشکّ،جنگ صفّین مقابله دو لشکر بود که یکی از آنها بسیاری از شخصیّتهای اسلامی را در خود جای میداد؛بعضی از صحابه پیامبر و بعضی از فرزندان صحابه و از خاندانهای با شخصیّت و از پیش گامان در اسلام بودند،که در خدمت علی علیه السّلام در برابر گروهی قیام کردند که در واقع بازماندگان دوران جاهلیّت و فرومایگان و فرصت طلبان و دنیا دوستانی بودند که با جوایز و بخششهای بیحساب و کتاب معاویه،به میدان آمده بودند و در رأس آنها«عمرو بن عاص»بود که رشوه کلانش را که همان حکومت مصر بود،در برابر حضور در این میدان و فتنهانگیزیهای شیطانی گرفت.
بنابر این،تعبیرات امام علیه السّلام درباره لشکر شام و لشکر کوفه هرگز جنبه تشویق و تعارف بیمحتوا نداشته،بلکه عین واقعیّت بود.
1) 7) «و حاوح»جمع«وحوح»به معنای صدایی است که از سینه دردمند بر میخیزد.
2) 8) «حسّ»(به فتح حاء)به چند معنا آمده است:گاه به معنای ریشهکن کردن و قتل و کشتن،(مانند کلام بالا.) و گاه به معنای جستجو نمودن،یا دیدن و دریافتن آمده است.
3) 9) «نصال»جمع«نصل»به معنای قطعه آهن تیزی است که در نوک تیرهای چوبین قرار میدهند تا کارگر شود و در فارسی آن را«پیکان»میگویند.
4) 1) «شجر»به معنای ضربه زدن با نیزه است.
5) 2) «هیم»جمع«أهیم»یا«هائم»به معنای انسان یا حیوانی است که شدیدا تشنه باشد.
6) 3) «تذاد»از مادّه«ذود»به معنای طرد کردن و عقب راندن است.
و من خطبة له علیه السّلام
و هی من خطب الملاحم
(1) از خطبههای امام است که از وقایع و حوادث مهم آینده خبر میدهد.
این خطبه از بخشهایی تشکیل یافته:در«نخستین بخش،مانند بسیاری از خطبهها،سخن از حمد و ثنای الهی و اوصاف جلال و جمال او و دلایل اثبات وجود مقدس اوست.در دومین بخش،-مانند بسیاری از خطبههای دیگر-سخن از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و فضایل و کمالات اوست.
در سومین بخش،از یک طبیب سیّار روحانی که به دنبال بیمارانش میگردد و تمام وسایل درمان را فراهم کرده،سخن به میان آورده،که
1) 1) سند خطبه:بخشی از این خطبه را«آمدی»در«غرر»و بخش دیگری را«زمخشری»در«ربیع الأبرار»و نیز بخش دیگری را«آمدی»در همان«غرر»در جایی دیگر آورده است؛که با آنچه در«نهج البلاغه»آمده است،تفاوتها و اضافاتی دارد که نشان میدهد،آنها این خطبه را از منابع دیگری نقل کردهاند نه از نهج البلاغه.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 227).
بسیاری از شارحان نهج البلاغه آن را اشاره به خود حضرت میدانند و بعضی آن را ناظر به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله دانستهاند. در بخش چهارم،به سرزنش یاران سست و بیتحرّک خود پرداخته و به آنها گوشزد میکند که این سستی و پراکندگی و بیتفاوتی عاقبت دردناکی دارد؛دشمنان بر شما مسلّط میشوند و چنان شما را درهم میکوبند که چیز قابل توجّهی باقی نمیماند.
و در پنجمین بخش،که قسمت مهمّی از خطبه را تشکیل میدهد،به نصیحت و اندرز آنها میپردازد و در ششمین و آخرین بخش،حوادث سخت آینده را پیشگویی میکند که برکات زمین و آسمان از مردم قطع میشود؛زشتیها پدیدار میگردد؛ معروف،منکر و منکر،معروف،و حقایق اسلام تحریف میشود.
الحمد للّه المتجلّی لخلقه بخلقه،و الظّاهر لقلوبهم بحجّته.خلق الخلق من غیر رویّة،إذ کانت الرّویّات لا تلیق إلاّ بذوی الضّمائر،و لیس بذی ضمیر فی نفسه.خرق علمه باطن غیب السّترات،و أحاط بغموض عقائد السّریرات.
ستایش مخصوص خداوندی است که با آفرینش خویش بر انسانها تجلّی کرده است.خداوندی که با حجّت و نشانههای خود،بر قلب بندگان آشکار شده است.
آفریدهها را بدون نیاز به فکر و اندیشه آفرید؛چرا که اندیشه مخصوص کسانی است که دارای روح و ضمیر باطن هستند،و او چنین نیست؛(زیرا)علم و دانش او،اعماق پردههای غیب را شکافته و به عقاید پیچیده و پنهان احاطه دارد.
تجلّی خدا بر بندگان
همان طور که در بالا اشاره شد امام علیه السّلام در آغاز این خطبه،به سراغ حمد و ستایش پروردگار و ذکر جمال و جلال او و براهین ذات مقدّسش میرود.در عباراتی کوتاه و زیبا و دلنشین،به مهمترین دلایل توحید اشاره میکند.نخست میفرماید:
«ستایش مخصوص خداوندی است
که با آفرینش خود،بر انسانها تجلی کرده است!». (الحمد للّه المتجلّی لخلقه بخلقه) .
و این،در واقع اشاره به«برهان نظم»است که در جای جای قرآن مجید آمده است.گاه دست انسان را میگیرد و به آسمانها میبرد و سیّارات و ثوابت و کهکشانهای با عظمت را به او نشان میدهد و گاه به اعماق اتم میکشاند و ساختمان شگفتانگیز آن را به انسان ارائه میدهد.گاه عجایب خلقت پرندگان،گاه شگفتیهای جهان حیوانات و جانداران،گاه اسرار آفرینش نباتات،گاه عجایب اعماق دریاها.آری،به وسیله مخلوقات،خالق را به خلقش نشان داده است و این داستان عجیب و طولانی دارد که هرگز تمام نمیشود.از یک سو،هر قدر در عظمت عالم آفرینش بیندیشیم،به جایی نمیرسیم و از سویی دیگر،در اسرار خلقت آنها و نظم حاکم بر آنها.
از تفسیر بالا روشن شد که خلق در«لخلقه»اشاره به انسانها است و در«بخلقه» اشاره به تمامی مخلوقات است.یکی خاص،و دیگری عام است.
سپس در ادامه این سخن،اشاره به«برهان فطرت»میکند و میفرماید:
«خداوندی که با حجّت و دلیل خود،بر قلب بندگان آشکار شده است!» (و الظّاهر لقلوبهم بحجّته) .
چه حجّتی از این بالاتر که وقتی انسان به قلب و روح خود باز میگردد،بانگ توحید و خداشناسی را از هر گوشه آن میشنود و به همین دلیل،هر قدر شیاطین در انکار ذات پاکش بکوشند و برای منحرف ساختن بندگان تلاش کنند،هنگامی که فشارها برچیده شد،و ابرهای ظلمانی وساوس شیطانی کنار رفت،فطرت توحیدی تجلّی میکند و باز انسان به سوی خدا بر میگردد.
در سومین جمله،اشاره به دلیل سومی میکند که میتوان آن را«برهان ابداع» نام نهاد.میفرماید:«آفریدهها را بدون نیاز به فکر و اندیشه آفرید؛چرا که اندیشه مخصوص کسانی است که دارای روح و ضمیر باطن هستند و او چنین نیست!» (خلق الخلق من غیر رویّة،إذ کانت الرّویّات لا تلیق إلاّ بذوی الضّمائر (1)،و لیس بذی ضمیر فی نفسه) .
میدانیم تمام مصنوعات انسانی بازگشت به تفکّر و برنامهریزی و نقشهکشیهای قبلی میکند و این تفکّر و برنامهریزی نیز بازگشت به مخلوقات و مصنوعات جهان آفرینش دارد.یعنی هر چه انسان میسازد،شبیه و مانندی برای آن در جهان خلقت دیده؛و گاه اشکال مخلوقات گوناگون را به هم ترکیب میکند و از آن چیزی درست میکند؛صنعت کشتی را از مرغان دریایی،و هواپیما را از خلقت پرندگان، و مراکب دیگر را از مراکب صحرایی آموخته است.بنابر این،اوّلا در مصنوعات خود نیاز به اندیشه و تفکّر دارد و ثانیا نیاز به پیروی و تقلید و الگو گرفتن از موجودات اطراف خویش.
آن کس که تمام افعالش ابداع است،نه اندیشهای لازم دارد و نه الگویی،تنها خداست.
امروز ثابت شده است که تنها در روی کره زمین میلیونها نوع گیاه و حیوان و حشره وجود دارد که هنوز بسیاری از آنها که در اعماق دریاها و یا در قلب جنگلها و یا درون کویرهای دور دست و یا مناطق قطبی زندگی میکنند،برای انسان کشف نشده است؛آفریدههایی با شگفتیهای حیرتانگیز و طرز زندگی کاملا متفاوت و ساختمان و ترکیببندی بسیار
1) 1) «ضمائر»جمع«ضمیر»از مادّه«ضمور»(بر وزن قبول)گرفته شده،که در اصل به معنای لاغر و باریک شدن است و از آنجا که اسرار درون انسان نیز باریک و دقیق است،واژه ضمیر به باطن انسان اطلاق شده است.
حساب شده.تمام اینها،ابداعات الهی است و ابداع او یکی از دلایل وجود و علم و قدرت است.
گذشته از همه اینها،مصنوعات بشری با گذشت قرنها و استفاده کردن از تجربههای دیگران تکامل مییابد،در حالی که مخلوقات خدا چنین نیست و اگر روند تکاملی داشته باشند،از درون خود آن مخلوق سرچشمه میگیرد،نه با تجربه جدید.
سپس در چهارمین جمله برای توضیح و تفسیر گفتار پیشین میفرماید:«علم و دانش او،اعماق پردههای غیب را شکافته و به عقاید پیچیده و پنهان احاطه دارد» (خرق علمه باطن غیب السّترات (1)،و أحاط بغموض عقائد السّریرات (2)) .
اگر آفرینش او در آشکال و کیفیّات بسیار متنوّع و گوناگون نیاز به اندیشه و الگوی قبلی ندارد؛به این دلیل است که علم او بیپایان و نامحدود است.در اعماق همه چیز نفوذ دارد و از عقاید پنهانی هر کس با خبر است.
آری،کسی نیاز به اندیشه و تفکّر و استفاده از تجارب دیگران دارد،که علمش محدود است و از پشت پردههای غیب بیخبر است.
تعبیر بالا،در واقع از قبیل ذکر خاص بعد از عام است؛یعنی نخست از علم خداوند به باطن تمام اشیا،سخن میگوید؛سپس از علم او به عقاید پنهان آدمیان.
وسعت علم خداوند
مسئله علم خداوند،هم از نظر معرفتی و هم از نظر آثار اخلاقی و تربیتی از مهمترین مسائل است.مسئلهای است که قرآن مجید،بحثهای مهمّی پیرامون آن دارد و گستردگی آن را با مثالهای زیبایی بیان میکند.از جمله میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ» ؛اگر همه درختان روی زمین قلم شود و دریا برای آن مرکّب گردد و هفت دریا بر آن افزوده شود،همه اینها تمام میشود،ولی کلمات(و معلومات)خدا پایان نمیگیرد!خداوند عزیز و حکیم است». (1)
اگر در عمق این مثال دقت کنیم و معنای آن را کاملا در ذهن مجسّم سازیم، آنگاه به این حقیقت پی میبریم که دامنه علم پروردگار بسیار فراتر از آن است که ما فکر میکنیم.
بدیهی است این علم نمیتواند علم حصولی و از طریق تصوّر و تصدیق باشد؛ بلکه علم حضوری است.یعنی حضور خداوند در همه جا و در هر زمان و هر مکان و حضور همه اشیا در نزد ذات پاک او ایجاب میکند که چیزی بر او مخفی و پوشیده نباشد؛چرا که حقیقت علم،حضور معلوم نزد عالم است؛منتها در علم حصولی، معلوم شخصا نزد عالم حضور ندارد،بلکه صورتی از آن طریق تصوّر یا تصدیق در ذهن عالم،حاضر میشود؛ولی در علم حضوری ذات معلوم نزد عالم حاضر است و تمام اشیا و حوادث در هر زمان و هر مکان،باطن و ظاهر آنها،همه از طریق همین علم حضوری نزد خداوند واضح و آشکار است.
1) 1) سوره لقمان،آیه 27.
به همین دلیل،امام علیه السّلام در بخش اوّل از خطبه بالا میفرماید:علم و دانش او اعماق پردههای غیب را شکافته و عقاید پیچیده و پنهان را احاطه کرده است.
ممکن است درک مفهوم علم حضوری برای بعضی مشکل باشد؛ولی با یک مثال میتوان آن را روشن ساخت و آن اینکه بیشک علم ما به صورتهای ذهنی ما و تصوّرها و تصدیقهایی که از جهان خارج در ذهن ما ترسیم شده،علم حضوری است؛یعنی این صورتهای ذهنی نزد روح ما حاضر است و از آن جدا نیست.آری، علم خداوند به تمام عالم هستی اینگونه است،نه اینکه صور ذهنی داشته باشد؛ بلکه وجود عینی آنها نزد او است؛چرا که میدانیم او همه جا با ماست: «وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ» (1).و او از ما به ما نزدیکتر است «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» (2).
از اینجا روشن میشود که توجّه به این علم گسترده و بیپایان،چه آثار مهم تربیتی دارد.زیرا،هنگامی که انسان،عالم را محضر خدا بداند و علم او را محیط بر اسرار درون و مسایل برون ببیند،به یقین مراقب اعمال و حتی نیّات و افکار خویش خواهد بود. (3)
و منها فی ذکر النبی صلّی اللّه علیه و آله بخشی از این خطبه،که درباره پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سخن میگوید إختاره من شجرة الأنبیاء،و مشکاة الضّیاء،و ذؤابة العلیاء،و سرّة البطحاء،و مصابیح الظّلمة،و ینابیع الحکمة.
او را از شجره پیامبران برگزید،از محلّ روشنایی،و سرچشمه نور،از جایگاه بلند و رفیع،و از کانون بطحاء،از چراغهای برافروخته در تاریکی،و چشمههای دانش و حکمت انتخاب کرد.
توصیف شایستهای از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله
امام علیه السّلام در بخش دوم این خطبه،بعد از حمد و ستایش الهی و بیان دلایل وجود او،به سراغ معرّفی پیامبر بزرگ اسلام صلّی اللّه علیه و آله میرود و در چند جمله کوتاه و با استفاده از شش تشبیه،فضایل بیمثال آن حضرت را میشمرد.نخست میفرماید:«او را از شجره پیامبران برگزید». (اختاره من شجرة الأنبیاء) .
«و از محل روشنایی و سرچشمه نور». (و مشکاة الضّیاء) .
«و از محلّی بلند و رفیع!» (و ذؤابة العلیاء) .
«و از کانون(سرزمین شریف)بطحاء». (و سرّة البطحاء) .
«و از چراغهای برافروخته در تاریکی». (و مصابیح الظّلمة) .
«و از چشمههای دانش و حکمت». (و ینابیع الحکمة) .
این تشبیهات و استعارات ششگانه،هر کدام اشاره به نکتهای و فضیلتی از فضایل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است.
تشبیه اوّل-به گفته بسیاری از شارحان نهج البلاغه-اشاره به دودمان ابراهیم علیه السّلام است که پیامبران بزرگی از آن برخاستند و نسب والای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نیز از طریق اسماعیل به آن پیغمبر بزرگ(ابراهیم علیه السّلام)میرسد.
تشبیه دوّم،اشاره به این است که:انوار معارف الهی در مشکاة وجود انبیا قرار دارد و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله حامل این انوار است.توجّه داشته باشید که«مشکاة»یا چراغ دان،همان محفظهای است که در گذشته،چراغ را در آن میگذاشتند تا وزش باد آن را خاموش نکند.بنا بر این،انبیا حافظان انوار معارف الهیّهاند.
در تشبیه سوم،با توجه به اینکه«ذؤابه»موهای قسمت جلو سر است و«علیاء»نیز به معنای بلندی است،اشاره به این است که:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نسبش به برترین خاندانهای بشری میرسد که شرف وراثت را در حدّ اعلا از آنها کسب کرده بود.
و در تشبیه چهارم،با توجّه به اینکه«بطحاء»اشاره به بخش خاصّی از مکه است که قبیله قریش ساکن آن بودند و«سرّه»به معنای ناف و کانون است و قریش برترین قبایل عرب محسوب میشدند،اشاره به این است که:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از مرکز قبیلهای برخاسته که اشرف قبایل آنجا محسوب میشده(هر چند گروهی از آنها بر اثر دنیا پرستی دعوت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله را اجابت نکردند،و به عنوان کفّار قریش معروف شدند).
پنجمین تشبیه،اشاره به این است که:پیامبران و انبیای الهی چراغهای پر نوری هستند که سینه ظلمت کفر و جهل را میشکافند و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله یکی از پر فروغترین چراغهای هدایت بود.
و در آخرین تشبیه،پیامبران را به چشمههایی تشبیه میکند که علم و دانش از آن میجوشد و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله یکی از پر جوششترین چشمههای علم و دانش بود.
و منها:طبیب دوّار بطبّه،قد أحکم مراهمه،و أحمی مواسمه،یضع ذلک حیث الحاجة إلیه،من قلوب عمی،و آذان صمّ،و ألسنة بکم؛متتبّع بدوائه مواضع الغفلة،و مواطن الحیرة؛لم یستضیئوا بأضواء الحکمة؛و لم یقدحوا بزناد العلوم الثّاقبة؛فهم فی ذلک کالأنعام السّائمة،و الصّخور القاسیة.
در بخش دیگری از این خطبه میفرماید:او طبیب سیّاری است که با طبّ خویش همواره در گردش است(و در جستجوی بیماران)مرهمهایش را کاملا آماده ساخته و ابزارش را برای موارد نیاز(به عنوان آخرین درمان)جهت داغ کردن محلّ زخمها گداخته نموده،برای قلبهای نابینا،گوشهای ناشنوا و زبانهای گنگ.و با داروی خود در جستجوی بیماران غافل و سرگردان است.همانها که با فروغ حکمت، روشن نشده و با جرقّه آتش افروز دانشهای تابناک فکر خود را شعلهور نساختهاند، آنهائی که همچون چهارپایان صحرا گرد و سنگهای سخت نفوذ ناپذیرند.
طبیب سیّار!
غالب«شارحان نهج البلاغه»اوصافی را که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در این فراز شمرده،اشاره به وجود مقدّس خودش دانستهاند که بعد از بیان
اوصاف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به بیان اوصاف خویش میپردازد و خود را طبیب سیّاری میداند که تمام وسایل لازم را برای علاج بیماران فراهم ساخته است و گویی اجماع شارحان نهج البلاغه بر این معناست.تنها کسی که این جملات را اوصاف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دانسته و ادامه بحثهای فراز گذشته میشمرد،«آمدی»در کتاب«غرر الحکم»است،که میگوید:
«إنّه فی ذکر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله؛این اوصاف درباره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است» (1).
ولی ارتباط این جمله،با جملههای سابق از یک سو و انطباق دقیق آن بر اوضاع و شرایط پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از سوی دیگر تأیید میکند که این اوصاف درباره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله باشد و ما تعجّب میکنیم چگونه همه شارحان نهج البلاغه این مطلب را- لا اقل-در حدّ یک احتمال مطرح نکردهاند؛در حالی که هیچ شاهد و قرینهای برای ادّعای خودشان اقامه ننمودهاند.درست است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام هر دو از یک شجره مبارکه و هر دو شبیه روح واحدی هستند که در دو بدن قرار گرفته است و اوصافی که درباره یکی از این دو بزرگوار صادق است،درباره دیگری نیز صادق میباشد؛ولی از نظر روشن شدن واقعیّات باید مرجع ضمایر این بخش از خطبه معلوم گردد و خوانندگان عزیز نیز به هنگام مطالعه شرح این اوصاف،تصدیق خواهند کرد که با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سازگارتر است.
به هر حال،میفرماید:«او طبیبی است سیّار که با طبّ خویش،همواره به گردش میپردازد،(و در جستجوی بیماران است)مرهمهایش را کاملا آماده ساخته و برای موارد نیاز(و اضطرار)جهت داغ کردن محلّ زخمها ابزارش را گداخته نموده،برای قلبهای نابینا؛گوشهای ناشنوا،و
1) 1) غرر الحکم و درر الکلم،حکمت شماره 6033(شرح فارسی،جلد 4،صفحه 1794).
زبانهای گنگ آماده است و با داروی خود،در جستجوی بیماران غافل و سرگردان است». (طبیب دوّار بطبّه،قد أحکم مراهمه (1)،و أحمی مواسمه (2)،یضع ذلک حیث الحاجة إلیه:من قلوب عمی،و آذان صمّ،و ألسنة بکم؛ متتبّع بدوائه مواضع الغفلة،و مواطن الحیرة) .
چه تعبیرات و تشبیهات زیبایی!از یک سو،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله(یا خودش)را به عنوان طبیب معرّفی میکند؛چرا که اطبّا به درمان بیمارهای جسمی میپردازند و او به درمان بیماریهای روحی و اخلاقی،که به مراتب سختتر و خطرناکتر از بیماریهای جسمانی است که از آن میان،به سه قسمت مهم در عبارت بالا اشاره شده:کسانی که بر اثر گناه و هوا پرستی و غفلت،چشم دلهایشان نابینا شده و گوش شنوا را برای گرفتن پیام حق از دست دادهاند و زبان گویا برای ذکر حق ندارند.
از سوی دیگر او را به عنوان«دوّار»یعنی سیّار معرفی میکند،اشاره به اینکه مانند طبیبان جسمانی در گوشه مطب،یا بیمارستان نمینشیند که بیماران به سراغ او بیایند؛بلکه بر میخیزد و وسایل دارو و درمان را با خود حمل میکند و در هر کوی و برزن و هر شهر و دیار به دنبال بیماران میگردد؛و این سیره همه پیامبران و امامان بوده که دانشمندان و علمای امّت نیز باید به آنها اقتدا کنند؛خود را همچون کعبه ندانند که مردم به طواف آنها بیایند؛بلکه همچون نسیم سحرگاهان به هر سو بوزند و روح تازه در کالبدهای مرده بدمند،یا همچون صیادی که به دنبال صید میگردد.
سپس اشاره به جامعیّت درمان او میکند،که نخست برای درمان زخمهای جانکاه از انواع مرهمهای شفابخش استفاده میکند و در پایان
کار،اگر هیچ مرهم و دارویی اثر نگذاشت برای نجات جان بیمار ناچار محلّ زخم را داغ میکند.(در گذشته زخمهای غیر قابل علاج-مانند سیاه زخم-را با آهن داغ میسوزاندند.)و به این ترتیب،وظیفه«بشارت»و«انذار»را به طور کامل انجام میدهد و به تعبیر دیگر:
قرآن داروی شفابخش اوست،با آیات«بشارت»بر زخمهای جانکاه قلوب،مرهم مینهد و با آیات«انذار»زخمهای غیر قابل علاج را داغ میکند.
توجّه به این نکته نیز لازم است که«مواضع غفلت»و«مواطن حیرت»را میتوان به افراد غافل و سرگردان تفسیر کرد که در بالا گفتیم و میتوان اشاره به افرادی دانست که بیمار و فراموش شده،یا سرگردانند؛ولی تفسیر اوّل با جملههای بعد سازگارتر است.
سپس در توضیح و تفسیر مواضع غفلت و مواطن حیرت،میفرماید:«این غافلان سرگردان،با فروغ حکمت روشن نشده،و با جرقّه آتش افروز دانشهای تابناک،فکر خود را شعلهور نساخته بودند،و آنها از این نظر همچون چهارپایان صحرا گرد و سنگهای سخت نفوذ ناپذیر بودند!» (لم یستضیئوا بأضواء الحکمة؛و لم یقدحوا (1)بزناد (2)العلوم الثّاقبة؛فهم فی ذلک کالأنعام السّائمة (3)،و الصّخور القاسیة) .
1) 1) «یقدحوا»از مادّه«قدح»(بر وزن مدح)به معنای افروختن آتش است به وسیله زند(:سنگ چخماق،یا آتش زنه که در قدیم مانند کبریت جهت بر افروختن آتش از آن استفاده میشد).
2) 2) «زناد»جمع«زند»به معنای ابزار فوقانی است که برای آتش افروزی استفاده میکنند؛زیرا معمول عرب این بوده که از دو چوب مخصو صفحه برای جرقّه زدن جهت آتش افروزی استفاده میکردند؛چوب زیرین را«زنده»و چوب رویین را«زند»مینامیدند و آن موادّی که به وسیله آنها آتش در آن شعلهور میشد را «وقود»مینامیدند.
3) 3) «سائمه»از مادّه«سوم»(بر وزن قوم)به معنای حرکت حیوان در بیابان و همچنین وزش بادهای مستمرّ آمده است و«حیوان سائمه»به حیوانی گفته میشود که او را برای چرا کردن،در بیابان رها میکنند.
تعبیر«لم یستضیئوا»و«لم یقدحوا»نشان میدهد که آنها قبل از قیام انبیا نیز میتوانستند بخشی از غفلت و سرگردانی خود را با نور حکمت و علم و دلیل عقل برطرف سازند،ولی هرگز به پیامهای علم و عقل نیز اعتنا نکردند.
جمله«لم یستیضیئوا...»و«لم یقدحوا»ممکن است اشاره به دو گروه از افراد گمراه باشد:گروهی که اگر جرقّه علم و دانش به قلب آنها میرسید،تبدیل به مبدء نور میشدند و راهنمای دیگران؛و گروه دیگری که توان انجام هدایت دیگران را نداشتند،امّا میتوانستند در پرتو انوار حکمت،حداقل راه خودشان را پیدا کنند.
تعبیر به«أنعام سائمه»(چهارپایان بیابان گرد)و«صخور قاسیه»(سنگهای سخت و نفوذناپذیر)نیز میتواند اشاره به دو گروه باشد:گروهی گمراهند در حدّ چهارپایان که قابلیّت تعلیم و تربیت را در حدّ پایینی دارند؛و گروهی که در بدو نظر همچون سنگ،نفوذناپذیر هستند.
توجّه به این نکته نیز لازم است که«مواضع غفلت»و«مواطن حیرت»با هم متفاوت است؛«غفلت»در جایی گفته میشود که انسان توجّه به چیزی ندارد و خطراتی را که در اطراف اوست نمیبیند؛یا شبیه بیماریهایی است که بدون داشتن درد،ناگهان بر وجود انسان مسلّط میشود و راه بازگشت ندارد.
ولی«مواطن حیرت»جایی است که انسان توجّه به خطرات دارد،ولی راه مقابله با آن را نمیداند.
به هر حال،این طبیب روحانی سیّار،همه جا روی حساب و برنامه گام بر میدارد و با دم مسیحاییش،دردمندان را درمان و در کالبد مردگان،روح و حیات میدمد.
قد انجابت السّرائر لأهل البصائر،و وضحت محجّة الحقّ لخابطها و أسفرت السّاعة عن وجهها،و ظهرت العلامة لمتوسّمها.ما لی أراکم أشباحا بلا أرواح،و أرواحا بلا أشباح،و نسّاکا بلا صلاح،و تجّارا بلا أرباح،و أیقاظا نوّما،و شهودا غیّبا،و ناظرة عمیاء،و سامعة صمّاء،و ناطقة بکماء!
و باطن آنها(منافقان)برای اهل بصیرت آشکار است،و راه حق برای پویندگان آن هویدا گشته است(قیامت نزدیک است و)رستاخیز،نقاب از چهره برداشته،و نشانههای آن برای جستجوگران هوشیار آشکار گشته است!چرا شما را پیکرهای بیروح،و روحهای بیپیکر میبینم؟عبادت کنندگانی ناصالح،تجّاری بیسود، بیدارانی خواب آلود،حاضرانی غایب،ناظرانی نابینا،شنوندگانی کر و سخنگویانی گنگ مشاهده میکنم؟!
پیکرهای بیروح!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،اشاره به وضع منافقین و معاندین بنی امیّه میکند.میفرماید:«سرائر و باطن آنها برای اهل بصیرت آشکار شده،و راه حق برای پویندگان آن هویدا گشته است.(و به این ترتیب،
امروز حجّت بر همه کس تمام شده است)». (قد انجابت (1)السّرائر لأهل البصائر،و وضحت محجّة الحقّ لخابطها) . (2)
و در ادامه میافزاید:«رستاخیز،نقاب را از چهره برداشته،و نشانههای آن،برای جستجوگران هوشیار آشکار گشته است». (و أسفرت (3)السّاعة عن وجهها،و ظهرت العلامة لمتوسّمها) .
ممکن است منظور از ظهور علامات قیامت،همان بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله-که خاتم انبیا و آخرین فرد از سلسله پیامبران خداست-و همچنین آشکار شدن فتنهها در جهان اسلام و در صفحه روی زمین،بوده باشد و این مطلب منافات با گذشتن هزار سال و بیشتر،از آن زمان ندارد؛چرا که در قیاس با عمر دنیا،این مقدار از زمان،مقدار کوتاهی است.
در حدیثی نیز از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«بعثت أنا و السّاعة کهاتین-و ضمّ السّبّابة و الوسطی-؛بعثت من و قیامت همانند این دو است-و اشاره به دو انگشت مبارک سبّابه و وسطای خویش نمود-» (4).
1) 1) «إنجابت»از مادّه«جوب»(بر وزن قوم)و«جوبه»(بر وزن توبه)به معنای قطع کردن و بریدن است و پاسخ کلام را از این رو«جواب»میگویند که سؤال را قطع میکند و به آن پایان میدهد و هنگامی که این کلمه به باب انفعال میرود،به معنای انکشاف و آشکار شدن است و در خطبه بالا به همین معنا آمده است.
2) 2) «خابط»از مادّه«خبط»گاه به معنای ضرب شدید آمده و گاه به معنای راه سپردن بدون هدایت،همچون کسی که در شب بدون چراغ طیّ طریق میکند و در خطبه بالا معنای دوم منظور است.
3) 3) «أسفرت»از مادّه«سفور»به معنای باز کردن پوشش و کشف حجاب است و لذا به زنان بیحجاب «سافرات»گفته میشود.و«مسافر»را از این جهت«مسافر»گویند که در حال عادّی در لابهلای خانهها و دیوارهای شهر ناپیداست؛امّا به هنگامی که گام به بیابان میگذارد،آشکار میشود.
4) 4) بسیاری از مفسّران شیعه و اهل سنّت حدیث بالا را در تفسیر آیه 18 سوره محمّد صلّی اللّه علیه و آله آوردهاند.
بنابر این،با آشکار شدن اسرار درون و روشن شدن راه حق و نزدیک شدن قیامت،جای این است که همه غافلان از خواب غفلت بیدار شوند!از گناهان خود به درگاه خدا توبه کنند و راه حق را پیش گیرند؛ولی با این حال،امام علیه السّلام از عدم عکس العمل مناسب از سوی بسیاری از مردم در برابر این جریان تعجّب میکند و در ادامه این سخن میفرماید:«چرا شما را پیکرهای بیروح،و روحهای بیپیکر میبینم؟!،عبادت کنندگانی ناصالح،تجّاری بیسود،بیدارانی در خواب،حاضرانی غائب،ناظرانی نابینا،شنوندگانی کر،و سخن گویانی گنگ،مشاهده میکنم!» (ما لی أراکم أشباحا بلا أرواح،و أرواحا بلا أشباح،و نسّاکا (1)بلا صلاح،و تجّارا بلا أرباح،و أیقاظا (2)نوّما (3)،و شهودا غیّبا،و ناظرة عمیاء،و سامعة صمّاء،و ناطقة بکماء!) .
منظور از «أشباح بلا أرواح،و أرواح بلا أشباح» گروههایی هستند که یا قدرت ظاهری دارند،امّا تفکّر و تدبیر ندارند و یا صاحب تفکّر و تدبیرند امّا قدرت بکارگیری آن را ندارند!بدیهی است هیچ یک از این دو گروه،راه به جایی نمیبرند؛ همانگونه که جسم بیروح و روح بیجسم کارایی ندارد.
تعبیر به «نسّاکا بلا صلاح» اشاره به عبادتهای بیمحتوای عابدان آن زمان است.زیرا نخستین اثر عبادت،تربیت و اصلاح انسان است؛اگر عابدی ناصالح بود، دلیل بر این است که عبادتش پوست بیمغزی بوده است.
«تجارا بلا أرواح» ممکن است اشاره به چیزی باشد که در سوره«عصر»نیز آمده است که میفرماید:«همه انسانها در خسرانند،مگر آنها که ایمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و صبر میکنند».
و تعبیر به «أیقاظا نوّما» و چهار تعبیر دیگری که بعد از آن آمده،اشاره به افرادی است که بر حسب ظاهر بیدارند و در صحنه حاضرند و چشم و گوش و زبان دارند،امّا چون هیچ عکس العملی در برابر حوادث نیک و بد از خود نشان نمیدهند؛گویی واقعا خوابند و از صحنه غایبند؛نابینا و کر و لالند!
آری،اسلام وجود هر چیزی را در آثار آن میبیند؛انسان زنده بیاثر،گویی در صف مردگان است و بینایان بیبصیرت،گویی کورند و همچنین شنوندگان و گویندگان بیخاصیّت،کران و لالان محسوب میشوند.شبیه این تعبیر،کرارا در آیات قرآن آمده است که از افراد منافق و بیایمان به «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ» (1)و یا مانند آن،تعبیر میکند.
به این ترتیب از مجموع کلام بالا چنین استفاده میشود که علی علیه السّلام یاران خود را شدیدا سرزنش میکند که چرا بعد از آشکار شدن باطن بنی امیّه و اهداف شوم حکومت آنها،حرکتی از شما دیده نمیشود و همچون افراد خواب و بیخبر،کور و کر و لال از کنار فجایع بنی امیّه میگذرید و نمیدانید چه آینده تاریکی برای اسلام و مسلمین در پیش است.
وجود بیخاصیّت،همچون عدم است
1) 1) سوره بقره،آیه 171.
معمولا وجود و عدم اشیا را با عینیّت آنها در خارج و عدم آن محاسبه میکنند؛ ولی در منطق قرآن مجید و روایات اسلامی وجود و عدم اشیا با آثار آنها محاسبه میشود.زندگان بیاثر،در صف مردگانند و مردگان زنده یاد،در صف زندگان.قرآن مجید بارها روی این مطلب تأکید کرده است.گاه به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میفرماید: «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ» ؛به یقین تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمیتوانی کران را هنگامی که روی بر میگردانند و پشت میکنند فرا خوانی». (1)
مسلّم است که منظور از مردگان و کران در اینجا افرادی هستند که ظاهرا زنده و دارای گوش شنوا میباشند؛امّا چون عکس العمل مناسبی در برابر دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نشان نمیدهند،در زمره مردگان و کران محسوب شدهاند.
و در جای دیگر میفرماید: «وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا» ؛ما شعر به او تعلیم ندادیم و سزاوار او نیست.این(کتاب آسمانی)فقط ذکر و قرآن مبین است،تا افرادی را که زندهاند،بیم دهد». (2)
امیر مؤمنان علی علیه السّلام به کمیل بن زیاد فرمود:«هلک خزّان الأموال و هم أحیاء،و العلماء باقون ما بقی الدّهر:أعیانهم مفقودة،و أمثالهم فی القلوب موجودة؛ثروت اندوزان مردهاند در حالی که ظاهرا زندهاند!ولی دانشمندان،تا دنیا برقرار است،زنده میمانند:جسم آنها از میان مردم بیرون رفته،ولی چهره آنان در آینه دلها نقش بسته است». (3)
اگر با این مقیاس قرآنی و روایی،اشخاص و افراد و تمدّنها و برنامهها را بسنجیم،جهان چهره دیگری در نظر ما خواهد داشت و باید هم مقیاس سنجش، همین باشد؛چرا که موجود زنده چیزی است که دارای آثار حیات است؛آن کس و آن چیز که آثار حیات نداشته باشد،در واقع مرده است و اگر مردگانی بعد از حیات خود آثار وجودی نشان دهند،تا آن زمان که آثار وجود آنها در جامعه بشری است، در زمره زندگان محسوب میشوند.شهیدان راه خدا چون آثارشان باقی است،زنده جاویدانند(گذشته از زندگی برزخی بهشتی).
و ظالمان بیدادگر که جز تباهی و فساد و ویرانی و مرگ اثری ندارند،به یقین در صف مردگان میباشند.
اگر علی علیه السّلام گروهی از مردم کوفه و عراق را به عنوان«أشباح بلا أرواح»و ناظران نابینا و شنوندگان کر،معرّفی میکند به خاطر پیروی از همین منطق و همین فلسفه اسلامی است.
رایة ضلال قد قامت علی قطبها،و تفرّقت بشعبها،تکیلکم بصاعها،و تخبطکم بباعها.قائدها خارج من الملّة،قائم علی الضّلّة؛فلا یبقی یومئذ منکم إلاّ ثفالة کثفالة القدر،أو نفاضة کنفاضة العکم،تعرککم عرک الأدیم، و تدوسکم دوس الحصید،و تستخلص المؤمن من بینکم استخلاص الطّیر الحبّة البطینة من بین هزیل الحبّ.
(گویا میبینم:)پرچم گمراهی بر جایگاه خود نصب و محکم شده،و طرفداران آن همه جا پراکنده گشتهاند.شما را با پیمانه خود میپیماید(و با معیارهای خود میسنجد)و با دستهای گشاده خویش،شاخ و برگ شما را فرو میریزد.رهبر این گروه،از آیین اسلام خارج است و بر پایه گمراهی و ضلالت ایستاده؛(کار به جایی میرسد که)در آن روز جز تعداد کمی از شما باقی نمیماند.همانند ته مانده دیگ و یا خرده نانهائی که در ته کیسه باقی مانده و به هنگام تکان دادن فرو میریزد(به این هم قناعت نمیکنند؛بلکه)شما را همچون پوستهایی که(به هنگام دبّاغی)به هم میپیچند،تحت فشار قرار میدهند و همچون زراعت درو شده میکوبند و پایمال میکنند،افراد با ایمان(و ممتاز)را از میان شما جدا میسازند(و نابود میکنند؛)همان گونه که پرندگان،دانههای درشت را از دانههای لاغر جدا میسازند (و میبلعند).
جبّاران بنی امیّه همه چیز را درهم میکوبند
جمعی از شارحان نهج البلاغه این بخش از خطبه را جدا از بخشهای سابق دانستهاند و معتقدند در میان این دو،مطالب دیگری بوده است که مرحوم«سیّد رضی»طبق روشی که دارد-که از هر خطبه قسمتهایی را که برجستگی بیشتری، مخصوصا از نظر فصاحت و بلاغت دارد،بر میگزیند و بقیّه را حذف میکند- قسمتهای میانی این دو بخش را انداخته است و لذا این دسته از شارحان این بخش را اشاره به حوادث و فتنههای آخر الزّمان میدانند.
در حالی که بعضی دیگر،مانند«ابن میثم بحرانی»معتقد به ارتباط میان این بخش و بخشهای سابق هستند و آن را اشاره به گمراهان بنی امیّه و حکّام ظالم و جائر و بیدین آنها میدانند و این احتمال نزدیکتر به نظر میرسد.زیرا مرحوم«سیّد رضی»به هنگام گزینش بخشهای مختلف یک خطبه،معمولا با کلمه«و منها»آنها را از هم جدا میکند؛همان گونه که در قسمتهای نخستین همین خطبه مشاهده میکنیم که در دو مورد بخشها را با تعبیر«و منها»جدا کرده است.
به هر حال،میفرماید:«(گویا میبینم:)پرچم گمراهی بر جایگاه خود نصب و محکم شده،و طرفداران آن،همه جا پراکنده گشتهاند». (رایة ضلال قد قامت علی قطبها،و تفرّقت بشعبها) .
با اینکه خبر از حوادث آینده است تا مردم خود را برای آن آماده کنند و ضایعات و زیانهایش به حداقل برسد،ولی با این حال،آن را به صورت فعل ماضی بیان فرموده؛اشاره به اینکه این برنامه حتما واقع خواهد شد!همان طور که در تعبیر معروف ادبا آمده است که مضارع متحقّق الوقوع،به منزله ماضی است.
تعبیر به«قد قامت علی قطبها»اشاره به این است که این پرچم ضلالت که از سوی خاندان فاسد و مفسد بنی امیّه برپا میشود،چنان محکم خواهد شد که به این آسانی از جا کنده نمیشود.
جمله«تفرّقت بشعبها»گرچه ظاهرا سخن از پراکندگی شاخههای این پرچم است،ولی در واقع منظور پراکنده شدن طرفداران آن در تمام بلاد اسلامی است.
سپس میافزاید:این پرچم(اشاره به طرفداران پرچم است)«شما را با پیمانه خود میپیماید(و با معیارهای خود میسنجد)و با دستهای گشاده خویش شاخ و برگ شما را فرو میریزد!»( تکیلکم (1)بصاعها،و تخبطکم بباعها) . (2)
اشاره به اینکه:آنها با معیارهای خود شما را میسنجند؛هر کس با معیارشان هماهنگ باشد،مطلوب و آنها که هماهنگ نیستند نامطلوبند.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از جمله اوّل این است که آنها تمام مقدّرات شما را در دست میگیرند و به هر کس آنچه بخواهند میدهند.
جمله «تخبطکم بباعها» -با توجّه به اینکه«تخبط»در اینجا به معنای فروریختن برگ درخت با ضربات چوب است و«باع»به معنای دستهای گشاده میباشد- اشاره به این است که آنان تا آنجا که دستشان میرسد،شاخ و برگ شما را فرو میریزند و شما را به ضعف و ذلّت میکشانند و
1) 1) «تکیل»از مادّه«کیل»(بر وزن ذیل)به معنای پیمانه است و غالبا در مورد موادّ غذایی مانند گندم و جو به کار میرود؛ولی گاه به صورت مجازی در مورد هر گونه سنجش نیز استعمال میشود.
2) 2) «باع»در اصل به معنای فاصله میان سرانگشتان دو دست است،هنگامی که انسان کاملا دستها را به طرف راست و چپ باز کند؛ولی در بسیاری از مواقع،در معنای مجازی قدرت کامل یک انسان بکار میرود و «طول باع»اشاره به توانایی زیاد است.
این است راه و رسم یک حکومت ظالم و خودکامه که همه چیز را با معیارهای خود میسازد و هر که با او هماهنگ نیست،محکوم به فنا است.
سپس امام علیه السّلام به رهبر این حکومت خودکامه بیدادگر اشاره کرده،میفرماید:
«رهبر این گروه از آیین اسلام خارج است و بر پایه گمراهی و ضلالت ایستاده!»
( قائدها خارج من الملّة،قائم علی الضّلّة) .
این جمله که اشاره به معاویه یا سایر حکّام بنی امیه است،ناظر به این معناست که رهبران این گروه نه تنها مطابق قوانین اسلام عمل نمیکنند و ضروریّات دین را زیر پا مینهند،بلکه پایه و اساس کارشان گمراهی و اصرار بر ضلالت است؛همانگونه که تاریخ بر اعمال و برنامههای آنها گواهی میدهد.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن،به پایان دردناک و غمانگیز این ماجرا اشاره کرده میفرماید:«(کار به جایی میرسد که)در آن روز جز تعداد کمی از شما باقی نمیماند:همانند ته مانده دیگ،خرده نانهائی که در ته کیسه باقی مانده و به هنگام تکان دادن،فرو میریزد!». (فلا یبقی یومئذ منکم إلاّ ثفالة (1)کثفالة القدر،أو نفاضة (2)کنفاضة العکم (3)) .
این تعبیر به اشاره به این است که آنها که از این فتنه جان سالم بدر میبرند،بسیار اندکند و غیر قابل توجّه!زیرا،آنها ظالمان احدی از مؤمنان با شخصیّت را سالم نمیگذارند.
1) 1) «ثفاله»از مادّه«ثفل»(بر وزن هفت)به معنای رسوب کردن تفالههاست و گاه به معنای باقیماندههای بیمصرف هر چیزی بکار میرود.
2) 2) «نفاضه»از مادّه«نفض»(بر وزن نبض)به معنای حرکت دادن چیزی،به منظور اینکه آنچه به آن چسبیده است،بریزد و«نفاضه»به آن اشیایی که ریزش میکند،گفته میشود.
3) 3) «عکم»(بر وزن فکر)به معنای کیسه،یا جوال است که در آن چیزی نگهداری میکنند.
به این هم قناعت نمیکنند بلکه:«شما را همچون پوستهایی که(به هنگام دبّاغی)به هم میپیچند،تحت فشار قرار میدهند و همچون زراعت درو شده میکوبند و پایمال میکنند!». (تعرککم (1)عرک الأدیم (2)،و تدوسکم (3)دوس الحصید) .
«و افراد با ایمان(و ممتاز)را از میان شما جدا میسازند(و نابود میکنند؛) همان گونه که پرندگان،دانههای درشت را از دانههای لاغر جدا میکنند(و میبلعند)». (و تستخلص المؤمن من بینکم استخلاص الطّیر الحبّة البطینة (4)من بین هزیل (5)الحبّ) .
اشاره به اینکه آنها به همه ستم میکنند،ولی نسبت به مؤمنان با شخصیت و ممتاز،ستم مضاعفی دارند.
یک قانون کلّی درباره حکومتهای خودکامه!
گرچه امام علیه السّلام این بخش از خطبه را به عنوان پیشگویی،درباره بنی امیّه و آینده حکومت آنان(به احتمال قوی)بیان فرموده،ولی به نظر میرسد این یک قانون کلّی درباره تمام حکومتهای خودکامه و ستمگر
1) 4) «تعرک»از مادّه«عرک»(بر وزن ارک)به معنای مالش محکم است و میدان جنگ را از این جهت«معرکه» میگویند که طرفین یکدیگر را درهم میکوبند.
2) 5) «ادیم»در اصل به معنای پوسته هر چیزی است؛ولی بیشتر به چرم و پوست حیوانات اطلاق میشود.
3) 6) «تدوس»از مادّه«دوس»(بر وزن قوس)به معنای پایمال کردن شدید است.
4) 1) «بطینه»از مادّه«بطن»به معنای شکم گرفته شده؛و به افراد،یا دانههای چاق و فربه اطلاق میشود و به تعبیر دیگر:«بطینه»به معنای شکم بزرگ است.
5) 2) «هزیل»نقطه مقابل«بطین»به معنای شیء لاغر و کم گوشت و سبک وزن است و به سخنان بیمحتوا و شوخی،واژه«هزل»اطلاق میشود،که آن هم به معنای سبک وزن بودن است.
است.آنها پایههای پرچم ضلالت را محکم میکنند و به هر سو شاخههای خود را میگسترانند.همه چیز را با معیارهای موافق منافع خود میسنجند و همه مخالفان را درهم میکوبند و پایمال میکنند و افراد برجسته آنها را مخصوصا هدف قرار داده و به زودی از میان بر میدارند؛نه رحم و نه عواطف انسانی برای آنها مطرح است و نه قانون و نه حقوق بشر؛نه نمونههای آن را در عصر و زمان خود نیز آشکارا میبینیم.
أین تذهب بکم المذاهب،و تتیه بکم الغیاهب و تخدعکم الکواذب؟و من أین تؤتون،و أنّی تؤفکون؟فلکلّ أجل کتاب،و لکلّ غیبة إیاب،فاستمعوا من ربّانیّکم،و أحضروه قلوبکم،و استیقظوا إن هتف بکم.و لیصدق رائد أهله،و لیجمع شمله،و لیحضر ذهنه،فلقد فلق لکم الأمر فلق الخرزة، و قرفه قرف الصّمغة.فعند ذلک أخذ الباطل مآخذه،و رکب الجهل مراکبه،و عظمت الطّاغیة،و قلّت الدّاعیة،و صال الدّهر صیال السّبع العقور،و هدر فنیق الباطل بعد کظوم،و تواخی النّاس علی الفجور،و تهاجروا علی الدّین،و تحابّوا علی الکذب،و تباغضوا علی الصّدق.
روشهای گمراه کننده،شما را به کجا میبرد؟!تاریکیها و ظلمتها تا کی شما را سرگردان میسازد؟و دروغ پردازیها تا کی شما را میفریبد؟!از کجا در شما نفوذ میکنند و چگونه شما را منحرف میسازند؟!(کی میخواهید بیدار شوید؟)برای هر اجل و سرآمدی،نوشتهای مقرّر شده،و برای هر غیبتی بازگشتی(عمر شما پایان میپذیرد و اعمالتان در برابر شما ظاهر میشود.)حال که چنین است،به سخنان پیشوای الهی خود،گوش فرا دهید؛دلهای خود را نزد او حاضر سازید و هنگامی که (به خاطر احساس خطر،)به شما فریاد میزند،بیدار شوید!رهبر باید برای پیروانش صادقانه سخن گوید،و آنها را متمرکز ساخته و
محتوای ذهن خویش را(جهت برنامهریزی برای نجات آنها)حاضر کند(و رهبر شما چنین است).پیشوای شما حقیقت را برای شما به خوبی شکافته،همانند مهرهای که آن را برای شناسایی درونش میشکافند؛یا همچون صمغ و شیره درختی که از بدنه آن جدا میسازند.
زمانی فرا میرسد که باطل جایگاه خود را گرفته(و بر همه چیز سلطه مییابد)و جهل بر مرکبهای خویش سوار میشود؛طاغوت،عظمت یافته و داعیان حق کاستی میگیرند.روزگار همچون درنده خطرناکی حملهور میشود و باطل بعد از مدّتها سکوت،همچون شتر نر،نعره بر میآورد.مردم در شکستن قوانین الهی هم دست میشوند و در فاصله گرفتن از دین متّحد میگردند!برای دروغ گفتن،پیمان میبندند و در برابر صدق و راستی دشمنی میورزند!!
بیدار شوید آینده شومی در پیش است!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،به دنبال پیش بینی حوادث سخت و دردناک-که در آینده دامن مسلمین را میگیرد-طرق دور ماندن از آن،یا حداقل،کم کردن ضایعات آن را به اصحابش تعلیم میدهد.
نخست برای جلب توجّه آنان فریاد میزند:«مذاهب و روشهای گمراه کننده شما را به کجا میبرد؟تاریکیها و ظلمتها تا کی شما را سرگردان میسازد؟و دروغ پردازیها تا کی شما را میفریبد؟از کجا در شما نفوذ میکنند و چگونه شما را از راه منحرف میسازند؟(کی میخواهید بیدار شوید و پیام حق را بشنوید؟!)». (أین تذهب بکم المذاهب،و تتیه (1)بکم الغیاهب (2)و تخدعکم الکواذب؟و من أین تؤتون،و أنّی تؤفکون؟) .
و به این ترتیب،این معلّم بزرگ و رهبر آسمانی مخاطبین خود را از خواب غفلت بیدار و آماده شنیدن سخنان حق میکند و در ادامه سخن آنها را متوجّه مسئله مرگ و پایان عمر و بازگشت اعمال میکند و میفرماید:«برای هر اجل و سرآمدی، نوشتهای مقرر شده،و برای هر غیبتی،بازگشتی(عمر شما بیپایان میپذیرد،و اعمالتان در برابر شما ظاهر میشود)». (فلکلّ أجل کتاب،و لکلّ غیبة إیاب) .
اشاره به اینکه:تصوّر نکنید عمر شما بی پایان است و همیشه فرصت برای جبران خطاها وجود دارد و تصوّر نکنید که اعمال شما غائب و پنهان میشود و هرگز به سوی شما باز نمیگردد؛مرگ حق است و پیمانههای عمر،محدود و اعمال انسانها نزد خداوند محفوظ است.
بنابر این،منظور از«غائبی که باز میگردد»،یا اعمال انسانهاست و یا مرگ است؛ همانگونه که در خطبههای دیگری از نهج البلاغه نیز این تعبیر دیده میشود؛ امام علیه السّلام در پایان خطبه 83 مردم را دعوت به توبه و اصلاح خویشتن،قبل از فرا رسیدن مرگ میکند و از آن تعبیر به«قبل قدوم الغائب المنتظر»میفرماید.و شبیه این معنا در خطبه 64 نیز دیده میشود. (1)
1) 1) بعضی از شارحان نهج البلاغه چون پیوند روشنی برای این جمله و جملههای قبل ندیدهاند،فرض را بر این گرفتهاند که این جمله در کلام امام علیه السّلام از جملههای قبل جدا بوده و مرحوم«سیّد رضی»به خاطر روش گزینشی،از نقل قسمتهای وسط صرف نظر کرده است؛در حالی که معمول«سیّد رضی»این چنین نیست که جملههایی را بیندازد و جملههای بعد را با ما قبل پیوند دهد،بیآنکه اشارهای به آن(مثلا با کلمه«و منها») نداشته باشد و همانگونه که ما در بالا گفتیم:پیوند معنوی این جمله،با جملههای قبل کاملا قابل درک است.
سپس امام علیه السّلام در ادامه سخن میفرماید:«حال که چنین است!به سخنان پیشوای الهی خود گوش فرا دهید،دلهای خود را نزد او حاضر سازید،و هنگامی که (به خاطر احساس خطر)به شما فریاد میزند،بیدار شوید».( فاستمعوا من ربّانیّکم، و أحضروه قلوبکم،و استیقظوا إن هتف (1)بکم) .
در ادامه سخن برای جلب توجّه مردم به نصایح و اندرزها و هشدارها میافزاید:
«رهبر باید برای پیروانش صادقانه سخن گوید؛و آنها را متمرکز ساخته،و محتوای ذهن خویش را(برای نجات آنها)حاضر کند،(و رهبر شما چنین است)». (و لیصدق رائد (2)أهله،و لیجمع شمله (3)،و لیحضر ذهنه) .
خلاصه اینکه:رهبر و پیشوای جمعیّت وظیفهای دارد و مردم هم وظیفهای؛او از یک سو،باید واقعیّتها را برای مردم بگوید و از سوی دیگر،افکار،یا نفرات خود را جمع کند و سامان و نظام دهد و از سوی سوم،فکر خود را متمرکز ساخته و برنامهریزی دقیق کند و هنگامی که رهبر و پیشوا این برنامه را انجام داد،وظیفه پیروان این است که با تمام وجود خود،در انجام اوامر او بکوشند.
سپس میافزاید:«پیشوای شما،حقیقت را برای شما به خوبی شکافته؛همانند مهرهای که آن را برای شناسایی درونش میشکافند؛یا همچون صمغ و شیره درختی که از بدنه آن جدا میسازند». (فلقد فلق (4)لکم الأمر فلق الخرزة (5)،و قرفه (6)قرف الصّمغة (7)) .
1) 2) «هتف»از مادّه«هتاف»(بر وزن حباب)به معنای فریاد زدن است.
2) 1) «رائد»از مادّه«رود»(بر وزن قوم)به معنای کسی است که پیشاپیش قافله حرکت میکند و محلّ آب و مرتع را شناسایی میکند،تا قافله در آنجا اطراق کند.
3) 2) «شمل»به معنای جمع کردن و گردآوری نمودن است.
4) 3) «فلق»از مادّه«فلق»(بر وزن خلق)به معنای شکافتن است.
5) 4) «خرزه»به جواهرات و دانههای زینتی گران قیمت،یا کم قیمت اطلاق میشود.
6) 5) «قرف»از مادّه«قرف»(بر وزن حرف)به معنای تراشیدن،پوست کندن،یا جدا کردن است.
7) 6) «صمغه»شیرهای است که از درختان جاری میشود.
«خرزه»به معنای مهره گران قیمت،یا ارزان قیمت است و هنگامی که مهرههایی مشکوک شوند که از چه نوع میباشند،یکی از آنها را میشکافند تا باطن آن آشکار شود.
و این سخن کنایه از تبیین واقعیّتها و آشکار کردن باطن امور است و تعبیر به:«قرفه قرف الصّمغة»اشاره به این است که:«من عصاره و جوهره مطالب را بیرون کشیدهام،همانند جدا کردن شیرههای سودمند از درختان».
در اینجا امام علیه السّلام بار دیگر به ادامه سخن درباره حوادث آینده که در سطرهای پیشین از آن بحث شد،میپردازد و آن را با بیان پیامدهای اجتماعی و اخلاقی و دینی حکومتهای خودکامه،تکمیل میکند و در واقع،آثار مختلف اجتماعی و مذهبی این حکومتها را بیان میفرماید.پیوند این بخش از خطبه،با بخشهای گذشته کاملا روشن است؛هر چند در این میان چند جملهای خطاب به یارانش برای بیدار باش بیان فرموده است و جای تعجّب است که جمعی از شارحان نهج البلاغه این بخش را بریده از بخشهای سابق میدانند که بر اثر گزینشهای مرحوم«سیّد رضی»به وجود آمده.گویی گزینش حساب شده آن مرد بزرگ،بهانهای شده تا هر کس که نخواهد در پیوندها دقّت کند،آن را به گردن گرد آورنده نهج البلاغه بیندازد.
به هر حال،امام میفرماید:«در آن هنگام باطل جایگاه خود را میگیرد(و بر همه چیز سلطه مییابد)و جهل،بر مرکبهای خویش سوار میشود؛طاغوت عظمت یافته و داعیان حق کاستی میگیرند». (فعند ذلک أخذ الباطل مآخذه،و رکب الجهل مراکبه،و عظمت الطّاغیة،و قلّت الدّاعیة) .
«طاغیه»در اینجا ممکن است معنای مصدری داشته باشد؛یعنی:طغیان در سطح جامعه،بزرگ و گسترده میشود و میتواند معنای اسم فاعلی داشته باشد؛ یعنی:گروه طغیانگر عظمت مییابند و طبعا دعوت کنندگان به سوی حق در مقابل آنها کم میشوند،یا آنها را نابود و یا خاموش میکنند و از صحنه اجتماع میرانند و این است خطرناکترین پدیده شوم حکومتهای باطل و خودکامه،که زبان حقگویان را میبرند و دهان آنها را میدوزند.
و در ادامه میافزاید:«روزگار به سان درنده خطرناکی حملهور میشود و باطل بعد از مدّتها سکوت،همچون شتر نر نعره بر میآورد!». (و صال (1)الدّهر صیال السّبع العقور (2)،و هدر (3)فنیق (4)الباطل بعد کظوم (5)) .
آری گروههای منافق و پس ماندههای دوران جاهلیّت-که از صحنه جامعه اسلامی عقب رانده شده بودند-بار دیگر بر اثر ضعف طرفداران حق،به صحنه میآیند و آزادانه فریاد میکشند.
در این هنگام،تمام ارزشها،ضد ارزش و ضد ارزشها،ارزش میشود:«مردم در شکستن قوانین الهی هم دست میشوند،و در فاصله گرفتن از دین متّحد میگردند، برای دروغ گفتن،پیمان دوستی میبندند و
1) 1) «صال»از مادّه«صول»(بر وزن قول)به معنای پریدن روی چیزی است.
2) 2) «عقور»از مادّه«عقر»(بر وزن قفل)در اصل به معنای اساس و ریشه چیزی است و به معنای پی کردن شتر و گاز گرفتن و دریدن نیز آمده است.
3) 3) «هدر»از مادّه«هدیر»(بر وزن قدیر)به معنای صدا را در گلو گرداندن و فریاد کشیدن است.
4) 4) «فنیق»به معنای حیوان نر،یا شتر نری است که مورد احترام است و کمتر بر آن سوار میشوند.
5) 5) «کظوم»و«کظم»(بر وزن هضم)در اصل به معنای بستن سر مشک است و به سکوت کردن و فرو بردن خشم و غضب نیز اطلاق میشود.
در برابر صدق و راستی،دشمنی میورزند». (و تواخی النّاس علی الفجور،و تهاجروا علی الدّین،و تحابّوا علی الکذب، و تباغضوا علی الصّدق) .
و به این ترتیب،به مقتضای«ألنّاس علی دین ملوکهم»این حاکمان فاسق و فاجر و بیدین و کذّاب،مردم را به این صفات میکشانند و صحنه جامعه اسلامی به کلّی تیره و تار میشود.
با این که دین،شامل ترک دروغ و فجور میباشد و هجرت از دین،به معنای هجرت از همه این ارزشها است؛ولی امام علیه السّلام به طور خاص،روی مسأله فجور و کذب تکیه میکند؛چرا که در میان پدیدههای شوم حکومتهای خودکامه بیدین، مسأله بیبند و باری اخلاقی و دروغ از همه آشکارتر و خطرناکتر است.
تعبیر به«تواخی»و«تهاجروا»و«تحابّوا»و«تباغضوا»اشاره به این نکته لطیف است که در این گونه جوامع،توده مردم به صورت گروهی و دسته جمعی و متّحد و متّفق به سوی فجور و کذب و بیدینی پیش میروند و به تعبیر دیگر:مسأله جنبه فردی ندارد،بلکه جنبه جمعی توأم با برنامهریزی دارد و خطر بزرگ همین است.
فإذا کان ذلک کان الولد غیظا،و المطر قیظا،و تفیض اللّئام فیضا،و تغیض الکرام غیضا،و کان أهل ذلک الزّمان ذئابا،و سلاطینه سباعا،و أوساطه أکّالا،و فقراؤه أمواتا؛و غار الصّدق،و فاض الکذب،و استعملت المودّة باللّسان،و تشاجر النّاس بالقلوب،و صار الفسوق نسبا،و العفاف عجبا،و لبس الإسلام لبس الفرو مقلوبا.
در آن هنگام،فرزندان سبب خشم(پدران و مادران)میشوند؛و باران گرمی میافزاید؛فرومایگان همه جا را پر میکنند و نیکان بزرگوار،کمیاب میشوند!مردم آن زمان،همچون گرگان؛و سلاطین آنها همچون درندگان؛و طبقه متوسط طعمه آنها؛و مستمندان همچون مردگان خواهند بود.(در آن زمان)راستگویی از میان میرود و دروغ فراوان میشود؛مردم با زبان اظهار دوستی میکنند،و با دل دشمنی؛ به گناه و آلودگی افتخار میکنند و از عفّت و پاکدامنی در شگفتی فرو میروند!و اسلام همچون پوستینی وارونه پوشیده میشود!!.
پوستین وارونه!
به دنبال بحثی که امام علیه السّلام به عنوان پیشگویی از آینده در مورد سیطره و سلطه حکّام خودکامه بیدادگر و پیامدهای آن در بخشهای سابق
خطبه بیان فرمودند،در بخش آخر،به قسمتهای مهمّ دیگری از آثار شوم این حکومتها،و وضع اخلاقی و اجتماعی و اقتصادی مردم در چنین حکومتهایی اشاره میفرماید.
نخست میگوید:«در آن هنگام،فرزندان سبب خشم(پدران و مادران)میشوند و باران،گرمی میافزاید؛فرومایگان همه جا را پر میکنند و نیکان بزرگوار،کمیاب میشوند!» (فإذا کان ذلک کان الولد غیظا (1)و المطر قیظا (2)،و تفیض اللّئام فیضا (3)،و تغیض الکرام غیضا (4)) .
اشاره به اینکه صفات سوء حکّام ظالم،به درون خانوادهها نیز نفوذ میکند و فرزندانی که باید نور چشمان پدر و مادر و مایه برکت و شکوفایی زندگی آنان باشند، مبدّل به یک عامل ناراحتی و بدبختی میشوند.
از سوی دیگر،آثار وضعی این اعمال ناروا در جهان طبیعت و نعمتهای الهی نیز آشکار میشود و بارانی که باید در زمستان ببارد و مایه برودت و لطافت هوا شود،در تابستان میبارد و سبب گرمی و ناراحتی و ضایع شدن محصولات کشاورزی میگردد.
و از سوی سوم،به خاطر دگرگون شدن ارزشها،فرومایگان صحنه اجتماع را جولانگاه خود قرار میدهند و به همین دلیل،پاکان و نیکان از صحنه طرد میشوند و این ویژگیهای چهارگانه،در هر حکومت خودکامه ظالمی دیده میشود.
1) 1) «غیض»به معنای غضب است و بعضی گفتهاند:حالتی است شدیدتر از غضب.
2) 2) «قیض»به معنای وسط تابستان و به اصطلاح«قلب الأسد»است و هنگامی که این واژه به معنای مصدری به کار میرود،به معنای حرارت شدید یافتن است.
3) 3) «فیض»به معنای سیلان آب،یا باران،یا اشک و مانند آن است.
4) 4) «غیض»به معنای نقصان یافتن و در زمین فرو رفتن است.
در ادامه این سخن به ویژگیهای چهارگانه دیگری اشاره فرموده و گروههای اجتماعی آن زمان را به چهار دسته تقسیم میفرماید و میگوید:«مردم آن زمان همچون گرگان؛و سلاطین آنها همچون درندگان؛و طبقه متوسّط،طعمه آنها؛و مستمندان،همچون مردگان خواهند بود!». (و کان أهل ذلک الزّمان ذئابا،و سلاطینه سباعا،و أوساطه أکّالا (1)،و فقراؤه أمواتا) .
منظور از اهل آن زمان،کارگزاران و اعوان و انصار حکّام ظالم است.هنگامی که سلطان آنها درندهخو باشد،همکاران و همدستان آنها نیز گرگ صفت خواهند بود و طبیعی است که در این میان،قشرهای متوسّط جامعه،طعمه آن گرگان درنده میشوند و فقرا چنان به فراموشی سپرده میشوند،که گویی مردهاند! گویی امام علیه السّلام سرتاسر تاریخ بشر را مورد بررسی قرار داده و در این عبارات کوتاه، ویژگیهای حکومتهای خودکامه ستمگر را،دقیقا بیان فرموده است.
در آخرین قسمت این خطبه،به هفت پدیده شوم در چنین جوامعی که سرچشمه تمام بدبختیها میشود،اشاره فرموده،چنین میگوید:
«در آن زمان،راستگویی از میان میرود و دروغ فراوان میشود.مردم با زبان اظهار دوستی میکنند،و با دل،دشمنی.به گناه و آلودگی افتخار میکنند و از عفّت و پاکدامنی در شگفتی فرو میروند و اسلام همچون
1) 1) «أکّال»جمع«آکل»(مانند طلاّب جمع طالب)به معنای خورنده است؛بنابر این،معنای جمله«أوساطه أکّالا»این است که طبقه متوسط در آن زمان دائما مشغول خورد و خوراک و چپاول و غارت اموالند و اگر اسم فاعل را در اینجا به معنای اسم مفعول بدانیم که متناسب با جملههای قبل است،مفهوم همان میشود که در متن آوردیم.
پوستینی وارونه پوشیده میشود!» (و غار (1)الصّدق،و فاض الکذب،و استعملت المودّة باللّسان،و تشاجر النّاس بالقلوب،و صار الفسوق نسبا،و العفاف عجبا،و لبس الإسلام لبس الفرو (2)مقلوبا. تعبیر به «غار الصّدق،و فاض الکذب» -با توجّه به اینکه«غار»از مادّه«غور»در اصل به معنای فرو رفتن آب،یا چیز دیگر در زمین و«فاض»از مادّه«فیض»به معنای سیلان و فزونی آب،یا باران و امثال آن است-اشاره به این میباشد که گویی در آن زمان،چشمههای صدق و راستی در زمین فرو میرود و باغستان سر سبز جهان انسانیّت به خشکی میگراید و به عکس،آب شور و ناگوار دروغ بر سرزمین اجتماع غلبه میکند و در این شورهزار،جز«خس»نمیروید.
جمله«صار الفسوق نسبا»اشاره به این است که:افراد فاسق چنان به یکدیگر نزدیک میشوند و دست به دست هم میدهند،که گویی برادر یا خویشاوند یکدیگرند.
بعضی از«شارحان نهج البلاغه»«فسوق»را در اینجا به زنا تفسیر کردهاند؛یعنی فرزندان نامشروع در آن جامعه زیاد میشود و این تفسیر با جمله«و العفاف عجبا» (عفّت و پاکدامنی مایه تعجّب میشود)تناسب دارد.
احتمال سومی در تفسیر این جمله وجود دارد و آن این است که فاسقان به فسق خود افتخار میکنند!همانگونه که عرب به نسب خود افتخار میکرد و به عکس،افراد پاکدامن در چنان جامعهای سرافکنده خواهند بود و مورد ملامت و سرزنش واقع میشوند.
و جمله «لبس الإسلام لبس الفرو مقلوبا» اشاره به نکته لطیفی است و آن اینکه حکّام ظالم و فاسق و فاجر سعی در نابودی اسلام و بیدین کردن مردم نمیکنند؛ بلکه برای رسیدن به منویّات شوم خود،اسلام را تحریف کرده،وارونه نشان میدهند؛درست مانند پوستینی که وارونه پوشیده شود و تاریخ حکومتهای خودکامه-مخصوصا حکومتهای بیدادگر بنی امیّه و بنی عبّاس-شاهد صدق این سخن است.
بدیهی است پوستین وارونه نه گرمای چندانی دارد و نه شکل و شباهتی به لباس انسانها؛بلکه،انسان را به صورت حیوانی در میآورد و ذکر این جمله بعد از ذکر مفاسد دیگر آن زمان ممکن است از قبیل ذکر عام بعد از خاص باشد؛زیرا هنگامی که اسلام وارونه شود،دروغ به جای راستی،فسوق به جای عفاف مینشیند؛ همچنین سایر ارزشها و ضد ارزشها جا به جا میشود.
آثار سلطه فرومایگان!
آنچه را امام علیه السّلام در سه بخش از این خطبه درباره حوادث آینده جامعه اسلامی به عنوان پیش بینی بیان فرموده،ترسیم بسیار دقیق و حساب شدهای از تمام حکومتهای جبّار خودکامه در طول تاریخ است.هنگامی که آنها پایههای خود را محکم میکنند تمام نیکان و پاکان را از صحنه اجتماع کنار میزنند و مدیران و دستیاران خود را از افراد بیبند و بار و بیایمان و نوکر مآب که به جای«کلاه،سر میآورند».بر میگزینند.مؤمنان را تحت فشار قرار میدهند و مردم را به جهل و نادانی و بیخبری سوق میدهند.دروغ همه جا را فرا میگیرد و صدق و راستی برچیده میشود.فرومایگان بر مقدّرات مردم مسلّط میشوند و بسیاری از مردم به
حکم«ألنّاس علی دین ملوکهم»از آن حکّام و سلاطین درندهخو پیروی میکنند.
نظام ارزش جامعه به کلّی دگرگون میشود و فی المثل:بی عفّتی و ناپاکی مایه افتخار و پاکدامنی از اسباب سرافکندگی به حساب میآید.
این گونه حکومتها در محیطهای مذهبی با مذهب نمیجنگند؛بلکه سعی میکنند مذهب را از درون تهی سازند و تعلیمات آن تحریف کنند و به این طریق از احساسات مذهبی مردم به نفع مقاصد شوم خود استفاده کنند.خرافات را در میان مردم ترویج میدهند و به بعضی از ظواهر مذهبی اهمیّت داده،عمق و باطن آن را از میان میبرند.
هرگاه با این معیارهای دقیقی که مولا امیر مؤمنان علیه السّلام در این خطبه بیان کرده به جوامع دنیای امروز-مخصوصا بسیاری از کشورهای اسلامی-بنگریم،میبینیم چقدر قابل تطبیق است.گویی امام علیه السّلام از آن روز تمام حوادثی را که امروز در جوامع میگذرد با چشم میدیده و همچون نقّاش چیره دستی آنها را با نوک قلم ترسیم نموده؛تصویری که از هر نظر برابر با اصل است.
آنچه امام علیه السّلام در این خطبه پیش بینی فرموده است شباهت به روایاتی دارد که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در این زمینه نقل شده است.از جمله در حدیثی میخوانیم:
«یأتی علی النّاس زمان وجوههم وجوه الآدمیّین،و قلوبهم قلوب الشّیاطین،کأمثال الذّئاب الضّواری،سفّاکون للدّماء،لا یتناهون عن منکر فعلوه،إن تابعتهم ارتابوک و إن حدّثتهم کذّبوک،إن تواریت عنهم اغتابوک.ألسّنّة فیهم بدعة،و البدعة فیهم سنّة،و الحلیم منهم غادر،و الغادر بینهم حلیم،ألمؤمن فیما بینهم مستضعف،و الفاسق فیما بینهم مشرّف...فعند ذلک یحرمهم اللّه قطر السّماء فی أوانه،و ینزله فی غیر أوانه،و یسلّط علیهم شرارهم...؛زمانی بر مردم فرا
میرسد که صورتهای آنها،صورتهای انسانی است و دلهای آنها دلهای شیطانی!مانند گرگان درندهاند؛و پیوسته خونریزی میکنند؛و هیچگاه(با تذّکر و ارشاد)از منکراتی که انجام میدهند،باز نمیگردند!اگر با آنها همراهی کنی تو را متّهم میکنند و اگر سخنی بگویی،تکذیبت میکنند و اگر از آنها پنهان شوی غیبت میکنند.سنّت(سنّت معصومین)در میان آنها بدعت است؛و بدعت در میان آنها سنّت!عاقل در نظر آنها کسی است که فریبکار و پیمان شکن باشد و فریبکار و پیمان شکن در میان آنها عاقل و هوشیار محسوب میشود.مؤمن در میان آنها مستضعف و فاسق در میان آنها مشرّف و گرامی است...در این هنگام،خداوند آنها را از باران به موقع،محروم میسازد و بارانهای بیموقع(که مایه فساد و تباهی است)بر آنها نازل میکند و اشرار بر آنها مسلّط میشوند». (1)
1) 1) سفینة البحار،مادّه«زمن».
و من خطبة له علیه السّلام
فی بیان قدرة اللّه و انفراده بالعظمة و أمر البعث
(1) امام علیه السّلام این خطبه را برای بیان قدرت خداوند و عظمت منحصر به فرد او و مسأله رستاخیز و قیامت ذکر فرموده است.
این خطبه از خطبههای بسیار فصیح و بلیغ و پر محتوا و با ارزش نهج البلاغه است که به همین دلیل نام«الزّهراء»(درخشنده)را بر آن گزاردهاند و به گفته یکی از شارحان معروف نهج البلاغه،«ابن ابی الحدید»:«تأثیر و جاذبه این خطبه چنان است که اگر آن را بر انسان بیایمانی که قیامت را با تمام قدرت نفی میکند،بخوانند توان مقاومتش درهم
1) 1) سند خطبه:در«مصادر نهج البلاغه»آمده است که مرحوم«سیّد رضی»این خطبه را به صورت گزینش از خطبه معروف به«الزهراء»گرفته است.از کسانی که قبل از«سیّد رضی»میزیستهاند و این خطبه را در کتاب خود آوردهاند«ابن عبد ربّه مالکی»در«عقد الفرید»است.«زمخشری»و«آمدی»،بخشهایی از این خطبه را بعینه ذکر کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 235).
میشکند و دلش در وحشت فرو میرود،و او را در مبانی فکری خود متزلزل میسازد،و وادار به تجدید نظر میکند». (1)
این خطبه دارای نکات بسیار آموزندهای است و در مجموع دارای هشت بخش است:
بخش اوّل از قدرت عظیم پروردگار و ناتوانی مخلوقات در برابر او سخن میگوید و نکات دقیقی را در این زمینه یاد آور میشود.
بخش دوّم از خلقت فرشتگان و بعضی از ویژگیهای آنها بحث میکند،که اگر از اسرار غیب با خبر میشدند میدانستند عبادات مستمرّ و بینظیرشان در برابر عظمت حق،بسیار ناچیز است.
بخش سوّم با ترسیمی از خانه آخرت و نعمتهای بهشتی،از غفلت بندگان و رغبت آنها به دنیای مادّی و دور ماندن از دعوت انبیا سخن میگوید.
بخش چهارم به سراغ حالت دلباختگان دنیا و آلودگان به معصیت در هنگام مرگ میرود و در تعبیراتی بسیار مؤثّر و رسا وضع آنها را در آن حالت چنان ترسیم میکند که هر انسان غافلی را به تفکّر و بازنگری در رفتار خویش وامیدارد.
در بخش پنجم و ششم پیرامون قیامت و مقدّمات روز رستاخیز و پرسش از اعمال انسانها و سعادت مؤمنان نیکوکار و مجازات بدکاران سخن میگوید و سرنوشت هر یک از این دو گروه را با تعبیراتی بسیار مؤثّر شرح میدهد.
در بخش هفتم از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله مخصوصا از زهد و بیاعتنایی آن حضرت نسبت به دنیا سخن میگوید و او را به عنوان الگو و اسوهای برای همه اهل ایمان معرّفی میکند.
1) 2) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 7،صفحه 202.
در بخش هشتم-که آخرین بخش است-سخن از اهل بیت پیامبر و یاران و پیروان او دارد و در بیان بسیار کوتاهی عظمت مقام آنها را ترسیم میفرماید.
کلّ شیء خاشع له،و کلّ شیء قائم به:غنی کلّ فقیر،و عزّ کلّ ذلیل،و قوّة کلّ ضعیف،و مفزع کلّ ملهوف.من تکلّم سمع نطقه،و من سکت علم سرّه،و من عاش فعلیه رزقه،و من مات فإلیه منقلبه.لم ترک العیون فتخبر عنک،بل کنت قبل الواصفین من خلقک.لم تخلق الخلق لوحشة،و لا استعملتهم لمنفعة،و لا یسبقک.من طلبت،و لا یفلتک،من أخذت،و لا ینقصی سلطانک من عصاک،و لا یزید فی ملکک من أطاعک،و لا یردّ أمرک من سخط قضاءک،و لا یستغنی عنک من تولّی عن أمرک.کلّ سرّ عندک علانیة،و کلّ غیب عندک شهادة.أنت الأبد فلا أمد لک،و أنت المنتهی فلا محیص عنک،و أنت الموعد فلا منجی منک إلاّ إلیک.بیدک ناصیة کلّ دابّة،و إلیک مصیر کلّ نسمة.سبحانک ما أعظم شأنک!سبحانک ما أعظم ما نری من خلقک!و ما أصغر کلّ عظیمة فی جنب قدرتک!و ما أهول ما نری من ملکوتک!و ما أحقر ذلک فیما غاب عنّا من سلطانک!و ما أسبغ نعمک فی الدّنیا،و ما أصغرها فی نعم الآخرة!
همه چیز در برابر او خاضع است،و هر چیزی به وجود او قائم میباشد!بینیاز کننده هر فقیر،و عزّت بخش هر خوار و ذلیل،و نیروی هر ناتوان،و پناهگاه هر مصیبت رسیده است.هر کس سخن بگوید نطق او را میشنود،هر کس سکوت کند اسرار درونش را میداند،آن کس که
زنده است روزیش بر اوست،و آن کس که میمیرد بازگشتش به سوی اوست.
(پروردگارا!)چشمها تو را ندیده تا از تو خبر دهند؛بلکه تو پیش از آنکه وصف کنندگانت وجود پیدا کنند،بودهای.آفریدگان را برای رفع وحشت تنهایی نیافریدی، و برای سود خود آنها را به کاری وانداشتی،هیچ کس نمیتواند از پنجه قدرتت بگریزد،و آن کس را که بگیری از حیطه قدرت تو بیرون نمیرود.معصیت گنهکاران از عظمت تو نمیکاهد و اطاعت مطیعان بر حاکمیت تو نمیافزاید.آن کس که از قضا و قدر تو به خشم آید،نمیتواند حکم و فرمانت را دگرگون سازد،و آن کس که از اوامر تو روی گرداند،از تو بینیاز نمیشود.هر رازی نزد تو آشکار،و هر پنهانی پیش تو حاضر است.تو وجودی جاودانی هستی که زمان برایت نیست،تو پایانی هستی که جز بازگشت به سویت راهی وجود ندارد،و وعدهگاهی که نجات از حکمت جز به وسیله تو ممکن نیست.ناصیه(و زمام اختیار)هر جنبندهای به دست توست،و بازگشت همه نفوس به سوی تو میباشد.
(پروردگارا!)پاک و منزّهی!چه بزرگ است مقام تو.(باز هم)منزّهی!چه بزرگ است آنچه را که از آفریدههایت میبینیم و چه کوچک است هر بزرگی در برابر قدرت و عظمت تو،و چه با شکوه است آنچه را از ملکوتت مشاهده میکنیم.(با این حال، چقدر ناچیز است آنچه را میبینیم،در برابر آنچه از قلمرو حکومتت از ما پنهان است!چه قدر نعمتهای دنیایت فراوان و پر اهمیّت است و چه کوچک است این نعمتها در برابر نعمتهای آخرتت.
اوصاف کمال پروردگار
همانگونه که در بالا اشاره شد این خطبه یکی از زیباترین و پر معناترین خطبههای نهج البلاغه است و در بخش نخست آن اوصاف جمال و جلال و صفات فعل پروردگار به طرز بسیار جامع و جالبی ترسیم شده است.
نخست روی ده وصف از اوصاف کمال انگشت گذارده،میفرماید:«همه چیز در برابر او خاضع است و هر چیزی به وجود او قائم میباشد!بینیاز کننده هر فقیر، عزّت بخش هر فرد خوار و ذلیل،نیروی هر ناتوان،و پناهگاه هر مصیبت رسیده است!». (کلّ شیء خاشع له،و کلّ شیء قائم به:غنی کلّ فقیر،و عزّ کلّ ذلیل،و قوّة کلّ ضعیف،و مفزع کلّ ملهوف) .
این شش وصف در حقیقت بازگشت به قدرت مطلقه پروردگار و وجود بیپایان و نامحدود او و نیاز همه ممکنات میکند.
«خاشع»از مادّه«خشوع»در اصل به معنای خضوع است؛ولی مفهومی گستردهتر از آن دارد که خضوع ظاهری و باطنی و تشریعی و تکوینی را شامل میشود.
بنابر این،خشوع همه اشیاء در برابر او،به معنای تسلیم بودن در برابر خداوند و حاکمیّت قوانین آفرینش بر آنهاست.
قائم بودن همه چیز به خداوند از این جهت است که او واجب الوجود است و غیر او ممکن الوجود،و ممکن،وجودی وابسته به واجب است؛همانند نور آفتاب که به خورشید وابسته است.غنای هر فقیر و عزّت هر ذلیل و قوّت هر ضعیف بودن نیز از همین جا سرچشمه میگیرد؛چرا که ممکنات و مخلوقات،چیزی از خود ندارند؛هر چه دارند از ناحیه اوست و هر کمالی نصیب آنها شود،پرتوی از آن کمال مطلق الهی است.
«ملهوف»از مادّه«لهف»در اصل به معنای غم و اندوه است که به خاطر از دست دادن چیزی به انسان است میدهد و گاه در مورد افرادی به کار میرود که مظلوم شدهاند و فریاد استغاثه بر آوردهاند و از آنجا که قدرت
ناچیز انسانها به آنها اجازه نمیدهد که به تمام خواستههای خود برسند و یا آنچه را دارند نگهداری کنند، بنا بر این،به هنگامی که غم و اندوه از دست دادن سرمایههای مادّی و معنوی بر وجود آنها چیره میشود،راهی جز این ندارند که به آن ذات پاک قادر و توانا پناه ببرند و برای حلّ مشکلات خود،از او یاری بطلبند.
آنچه در بالا آمد،در واقع بر گرفته از آیات مختلف قرآن است که این اوصاف را در جای جای قرآن برای خداوند بیان میکند.در یک جا میفرماید: «وَ لِلّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ» ؛تمام آنچه در آسمان و زمین وجود دارد،برای خدا سجده میکنند». (1)
و در جای دیگر میفرماید: «اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ» ؛هیچ معبودی نیست جز خداوند یگانه زنده،که قائم به ذات خویش است و موجودات دیگر قائم به او هستند». (2)
و در جای دیگر میفرماید: «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» ؛ای مردم!شما همگی نیازمند به خدایید؛تنها خداوند است که بینیاز و شایسته هر گونه حمد و ستایش است». (3)
و بالأخره به صورت جامع میفرماید: «قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» ؛بگو:بارالها!مالک حکومتها تویی؛به هر کس بخواهی حکومت میبخشی و از هر کس بخواهی حکومت را میگیری؛هر کس را
بخواهی عزّت میدهی و هر کس را بخواهی خوار میکنی؛تمام خوبیها به دست تو است؛تو بر هر چیزی توانا هستی!». (1)
در ادامه این شش وصف،به چهار وصف دیگر اشاره کرده،میفرماید:«هر کس سخنی بگوید نطق او را میشنود،و هر کس سکوت کند اسرار درونش را میداند،آن کس که زنده است روزیش بر او است،و آن کس که میمیرد بازگشتش به سوی اوست». (من تکلّم سمع نطقه،و من سکت علم سرّه،و من عاش فعلیه رزقه،و من مات فإلیه منقلبه) .
آری!او از درون و برون ما آگاه است و او در زندگی و مرگ ناظر احوال ما است؛ روزی ما بر اوست و بازگشت ما به سوی او.
اگر راستی همین ده وصفی را که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در این جملههای کوتاه بیان کرده است،در عمق جان ما جای گیرد و همه را باور کنیم،برای اصلاح ما کافی است.بدانیم هر چه داریم از اوست و هر چه میخواهیم،باید از او بخواهیم؛از اسرار درون ما با خبر است و سرانجام،همه به سوی او و دادگاه عدلش باز میگردیم.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن به ذکر پارهای از صفات سلبیه خداوند میپردازد و میفرماید:«چشمها تو را ندیده تا از تو خبر دهند؛بلکه تو پیش از آنکه وصف کنندگانت وجود پیدا کنند،بودهای!». (لم ترک (2)العیون فتخبر عنک،بل کنت قبل الواصفین من خلقک) .
تعبیر به«لم ترک العیون»اشاره به این است که:تو نه مخلوق بودهای و نه جسم،تا دیده شوی و بخواهند اوصاف تو را از طریق رؤیت و مشاهده بیان کنند و جمله بعد، در حقیقت به منزله علّت است؛زیرا خداوندی که از
ازل بوده،هرگز ممکن نیست جسم باشد؛زیرا جسم حادث است و مرکز حوادث؛بنابر این،قابل مشاهده نیست و اگر اوصافی برای ذات پاک خداوند بیان میکنیم،به حکم آن است که عقل از طریق استدلالات به آن رسیده،یا پیامبران الهی در کتب آسمانی آن را برای ما آوردهاند.
در ادامه سخن،به هشت وصف دیگر از اوصاف جلال-که جنبه سلبی دارد و در واقع بینیازی مطلق و شکست ناپذیری خداوند را بازگو میکند-اشاره کرده،با این تعبیر سخن میگوید:«آفریدگان را برای رفع وحشت تنهایی نیافریدی و برای سود خود،آنها را به کاری وانداشتی؛هیچ کس از پنجه قدرت تو نمیتواند فرار کند و آن کس را که بگیری از حیطه قدرتت بیرون نمیرود؛معصیت گنهکاران،از عظمت تو نمیکاهد و اطاعت مطیعان،بر حاکمیّت تو نمیافزاید.آن کس که از قضا و قدر تو به خشم آید،نمیتواند فرمانت را برگرداند و آن کس که از اوامر تو روی گرداند،از تو بینیاز نمیشود!».
(لم تخلق الخلق لوحشة،و لا استعملتهم لمنفعة،و لا یسبقک.من طلبت،و لا یفلتک (1)من أخذت،و لا ینقص سلطانک من عصاک،و لا یزید فی ملکک من أطاعک،و لا یردّ أمرک من سخط قضاءک،و لا یستغنی عنک من تولّی عن أمرک) .
آری؛او از همگان بینیاز است و هر کمالی در عالم پیدا شود،منبع اصلی و بیپایانش نزد اوست و چیزی در برابر اراده او نمیتواند قد علم کند.بنابر این اگر مخلوقاتی را آفریده،به خاطر نور افشانی و فیض بخشی
1) 1) «یفلت»از مادّه«افلات»به معنای رهایی یافتن ناگهانی،یا فرار کردن است و حدیث معروف«عمر»که در کتب شیعه و اهل سنّت آمده و«ابن منظور»در«لسان العرب»نیز در لغت«فلت»آن را نقل میکند،از همین باب است.میگوید:«إنّ بیعة أبی بکر کانت فلتة وقی اللّه شرّها؛بیعت ابی بکر ناگهانی(و بدون مطالعه) بود،که خداوند شرّ آن را برطرف ساخت.(و جنجال و درگیری واقع نشد)».
است،نه به خاطر دفع وحشت تنهایی،یا جلب منفعت.نه عبادت عبادت کنندگان بر جلال او میافزاید و نه اگر جمله کائنات کافر گردند،بر دامان کبریائیش گردی مینشیند.آنها که به او پشت کنند بینیاز از او نیستند و آنها که بر قضاء و قدر او خرده گیرند،قادر به تغییر و تبدیل آن نیستند.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن به پنج وصف دیگر از اوصاف جمال او اشاره کرده، میفرماید:«هر سرّی نزد تو آشکار است و هر پنهانی پیش تو حاضر.تو وجودی ابدی هستی که زمان برایت نیست؛و پایانی هستی که جز بازگشت به سویت راهی وجود ندارد؛و وعدهگاهی که نجات از حکمت جز به وسیله تو ممکن نیست». (کلّ سرّ عندک علانیة،و کلّ غیب عندک شهادة.أنت الأبد فلا أمد لک،و أنت المنتهی فلا محیص (1)عنک،و أنت الموعد فلا منجی منک إلاّ إلیک) .
گرچه در ابتدای نظر،واژه«سرّ»و«غیب»به یک معنا است و همچنین واژههای «علانیه»و«شهاده»؛ولی بعید نیست که منظور از«سرّ»اسرار درون بندگان باشد که خداوند از همه آنها با خبر است و به تعبیر دیگر هر سرّی برای او علانیه میباشد؛ ولی«غیب»به معنای حوادث آینده،یا گذشته است که از حسّ ما پوشیده است؛یا انواع موجوداتی که در زمین و آسمان پهناور در حال حاضر وجود دارند،ولی حواس ما به آنها دسترسی ندارد. (2)
تعبیر به«أنت الأبد»در واقع نوعی تأکید است بر ابدیّت خداوند.او چنان ابدی است که گویی عین ابدیّت است!چرا که او واجب الوجود است و به همین دلیل،نه آغازی دارد و نه پایانی؛چرا که آغاز و پایان از اوصاف مخلوقات است که از جهات مختلف محدودند.
تعبیر به«منتهی»و«موعد»درباره خداوند دو وصف متفاوت است.او«منتهی» است،یعنی:همه چیز به سوی او بازگشت میکند. «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» و او «موعد»است،یعنی:وعدهگاهی است برای حساب و کتاب و بررسی اعمال انسانها و هیچ کس توانایی فرار از دادگاه عدل او را ندارد.قرآن مجید نیز با صراحت میگوید:
«وَ عُرِضُوا عَلی رَبِّکَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونا کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَکُمْ مَوْعِداً» ؛آنها در یک صف به پیشگاه پروردگارت عرضه میشوند(و به آنان گفته میشود:)همگی نزد ما آمدید همان گونه که نخستین بار شما را آفریدیم،امّا شما گمان میکردید ما هرگز موعدی برایتان قرار نخواهیم داد». (1)پیام این اوصاف الهی این است که ما بدانیم او از همه چیز و حتّی از اسرار درون ما کاملا آگاه است؛اگر از خلق پنهان کنیم از خالق پنهان نخواهد بود و نیز بدانیم در این جهان هر چه باشیم و به هر جا برسیم آخرین منزلگاه ما دادگاه عدل او است و به یقین،توجّه به این اوصاف، اثر عمیقی در باز داشتن از گناه و نافرمانی حق دارد.
در ادامه این سخن باز برای تأکید بر قدرت پروردگار و بازگشت همه موجودات زنده به سوی او میفرماید:«ناصیه(و زمام)اختیار هر جنبندهای به دست تو است و بازگشت همه نفوس به سوی تو میباشد». (بیدک ناصیة کلّ دابّة،و إلیک مصیر کلّ نسمة) .
1) 1) سوره کهف،آیه 48.
با توجّه به اینکه«ناصیة»به معنای موی پیش سر است و برای رام کردن و تسلیم نمودن حیوانات موی پیش سر آنها را محکم میگیرند،تعبیر فوق به معنای تسلیم همه جنبندگان در برابر اراده مطلقه پروردگار است.
تعبیر به«کلّ نسمة»با توجّه به این که«نسمة»در اصل به معنای وزش ملایم نسیم است و سپس به روح موجودات زنده و خود آنها اطلاق شده،اشاره به این میباشد که هر موجود زندهای سرانجام به سوی تو باز میگردد و در محضر عدل تو حاضر میشود.
در هفت جمله پایانی این بخش از خطبه،امام علیه السّلام مسأله عظمت قدرت و آفرینش خداوند و اهمیّت نعمتهای دنیا و آخرت را با تعبیراتی بسیار زیبا و گویا و رسا بیان فرموده است.
در پنج جمله نخست،در مورد عظمت خداوند و آفرینش او میفرماید:
«(پروردگارا!)پاک و منزّهی!چه بزرگ است مقام تو.(باز هم)منزّهی!چه بزرگ است آنچه را که از آفریدههایت میبینیم؛و چه کوچک است هر بزرگی در برابر قدرت و عظمت تو؛و چه با شکوه است آنچه را از ملکوتت مشاهده میکنیم و چقدر ناچیز است آنچه را میبینیم،در برابر آنچه از قلمرو حکومتت که از ما پنهان است!».
(سبحانک ما أعظم شأنک!سبحانک ما أعظم ما نری من خلقک!و ما أصغر کلّ عظیمة فی جنب قدرتک!و ما أهول ما نری من ملکوتک!و ما أحقر ذلک فیما غاب عنّا من سلطانک!) .
هر قدر علم و دانش بشر پیشرفت میکند و ابزار قویتری برای بررسی جهان آفرینش در اختیار او قرار میگیرد،عظمت این عالم به طرز عجیبی در نظر ما بیشتر میشود.به گفته بعضی از دانشمندان،جهان آفرینش-تا آنجا که ما میدانیم- همچون کتابخانه عظیمی است که میلیونها کتاب داشته باشد و کره زمین ما با تمام تشکیلاتش،همچون یک
نقطه در یکی از صفحات کتابی از کتابهای این کتابخانه بزرگ است و به گفته دیگری:امروز ثابت شده که بعضی از ستارگان آسمان به قدری بزرگ است که انسان را غرق در شگفتی میکند!ستارهای است جزء ستارگان صورت فلکی«جوزا»که به عنوان«ابط الجوزا»شناخته میشود،که سی میلیارد برابر کره زمین است!و این تنها یکی از ستارگان بزرگ آسمان است.و چه جالب است که امام علیه السّلام میفرماید آنچه از ما پنهان است،بسیار با عظمتتر است از آنچه میبینیم.
این را در زمانی فرمود که هیچ یک از اکتشافات امروز نبود و«هیأت بطلمیوسی»که جهان هستی را با نهایت حقارت مینگریست،بر تمام محافل علمی حکمفرما بود.
امام علیه السّلام در این سخن،دقیقا در سایه قرآن مجید حرکت میکند آنجا که میفرماید: «لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ» ؛
آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش انسانها بزرگتر است،ولی بیشتر مردم نمیدانند». (1)
امام علیه السّلام در دو جمله پایانی در مورد نعمتهای دنیا و آخرت میفرماید:«چه قدر نعمتهای دنیایت فراوان و پر اهمیّت است و چه کوچک است در برابر نعمتهای آخرت!» (و ما أسبغ (2)نعمک فی الدّنیا،و ما أصغرها فی نعم الآخرة) .
و منها:من ملائکة أسکنتهم سماواتک،و رفعتهم عن أرضک؛هم أعلم خلقک بک،و أخوفهم لک،و أقربهم منک؛لم یسکنوا الأصلاب،و لم یضمّنوا الأرحام،و لم یخلقوا «مِنْ ماءٍ مَهِینٍ» و لم یتشعّبهم «رَیْبَ الْمَنُونِ» ؛و إنّهم علی مکانهم منک،و منزلتهم عندک،و استجماع أهوائهم فیک و کثرة طاعتهم لک،و قلّة غفلتهم عن أمرک،لو عاینوا کنه ما خفی علیهم منک لحقّروا أعمالهم،و لزروا علی أنفسهم،و لعرفوا أنّهم لم یعبدوک حقّ عبادتک،و لم یطیعوک حقّ طاعتک.
از جمله مخلوقات تو فرشتگانی هستند که آنها را در آسمانهای خود سکونت بخشیدی و از زمینت بالا بردی.آنها از همه آفریدههای تو نسبت به تو آگاهترند،و پیش از همه،از تو خائفند،و از همه به تو نزدیکتر.آنها هرگز در صلب پدران قرار نداشته و رحم مادران آنها را در بر نگرفته،از آبی پست،آفریده نشده،و حوادث زمان و مرگ و میرها آنها را از یکدیگر جدا نساخته است؛ولی آنان با این مقام قرب که نسبت به ساحت مقدّست دارند و منزلتی که نزد تو یافتهاند و عشق و علاقهای که تنها به تو دارند و طاعات فراوانی که برای تو انجام میدهند و از فرمان تو کمتر غفلت میکنند،با این همه،هرگاه آنچه را از عظمت تو بر آنها پوشیده است مشاهده میکردند،اعمال خویش را حقیر میشمردند و بر خود عیب میگرفتند(و آن را شایسته مقام تو نمیدانستند)و به خوبی میفهمیدند
که حقّ عبادتت را هرگز انجام ندادهاند و آن گونه که سزاوار مقام توست،اطاعت ننمودهاند.
عظمت و عبودیّت فرشتگان
با توجّه به اینکه امام علیه السّلام در بخش سابق این خطبه سخن از عظمت خلق خداوند و ملکوت آسمانها به میان آورد و آنچه را میبینیم در برابر آنچه از ما پنهان است، کوچک شمرد!در این بخش از خطبه به بعضی از بزرگترین آفریدگان خداوند یعنی فرشتگان اشاره کرده،میفرماید:«از جمله آنها فرشتگانی هستند که آنها را در آسمانهای خود سکونت بخشیدی و از زمینت بالا بردی». (من ملائکة (1)أسکنتهم سماواتک،و رفعتهم عن أرضک) .
بیشک،فرشتگان پروردگار منحصر به ساکنان آسمانها نیستند و در زمین فرشتگانی وجود دارند که حافظ اعمال مردم یا تدبیر اموری به فرمان پروردگار میکنند و یا مسئولیّت قبض ارواح را بر عهده دارند؛ولی با توجّه به اینکه امام علیه السّلام در عبارت بالا حکم کلّی درباره فرشتگان بیان نفرموده،بلکه سخن از گروهی از آنها به میان آورده است،مشکلی ایجاد نمیشود و اینکه جمعی از شارحان نهج البلاغه در اینجا دست به توجیهاتی زدهاند،هیچ ضرورتی ندارد.
سپس در ادامه این سخن به اوصاف فرشتگان پرداخته و بخشی از صفات ثبوتیّه و سلبیه آنها را بیان میفرماید.در قسمت اوّل میگوید:«آنها
1) 1) بنابر آنچه در بالا آمده«من»به اصطلاح«تبعضیّه»است و اشاره به بخشی از مخلوقات عظیم خداوند است که در فراز سابق این خطبه آمده است.
از همه مخلوقات تو، نسبت به تو آگاهترند و بیشتر از همه از تو خائفند و از همه به تو نزدیکترند». (هم أعلم خلقک بک،و أخوفهم لک،و أقربهم منک) . این سه وصف ارتباط نزدیکی با یکدیگر دارند؛زیرا معرفت بالای فرشتگان نسبت به ذات پروردگار سبب خوف آنها میشود،هم خوف از کوتاهی در انجام مسئولیّتها و هم خوف ناشی از هیبت مقام و عظمت او.و مجموع این دو صفت سبب میشود که نزدیکترین بندگان به خدا باشند.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه فرشتگان از تمام مخلوقات،آگاهتر و به خداوند متعالی نزدیکترند،در حالی که ما میدانیم انبیای الهی-مخصوصا پیغمبر اسلام-و حتّی شاید گروهی صلحا،از فرشتگان برترند و سجده تمام فرشتگان بر آدم و برتری آدم از نظر علم و دانش بر فرشتگان،دلیل روشنی بر این برتری است و در احادیث آمده است که گروهی از فرشتگان در خدمت انبیا،یا صلحا و مؤمنان هستند و حدیث معروف ترکیب خلقت انسان از عقل و شهوت و خلقت فرشتگان از عقل بدون شهوت و اینکه اگر انسان از عقل خویش پیروی کند و بر شهوت خود غالب گردد،از فرشتگان برتر است،دلیل دیگری بر برتری گروهی از انسانها بر فرشتگان میباشد. (1)
در پاسخ این سؤال میتوان گفت:منظور اعلمیّت و اقربیّت نسبی است و به تعبیر دیگر:عبارت بالا،شبیه حصر اضافی میباشد و نیز میتوان گفت که عبارت فوق یک حکم عام است که استثنائاتی در مورد انبیا و اولیا به خود گرفته است.
در قسمت صفات سلبیّه آنها که اشاره به عدم وجود نواقصی در فرشتگان است که در آدمیان وجود دارد،به چهار وصف اشاره میفرماید و میگوید:«آنها هرگز در صلب پدران قرار نداشته و رحم مادران آنان را در
1) 1) وسائل الشیعه،جلد 11،صفحه 164،ابواب جهاد نفس،باب 9،حدیث 2.
بر نگرفته و از آبی پست آفریده نشدهاند،حوادث زمان و مرگ و میرها آنها را از یکدیگر جدا نساخته است». (لم یسکنوا الأصلاب،و لم یضمّنوا الأرحام،و لم یخلقوا «مِنْ ماءٍ مَهِینٍ» (1)،و لم یتشعّبهم (2)«رَیْبَ الْمَنُونِ» (3)روشن است قرار گرفتن در مکانی محدود،همچون صلب پدران و سپس رحم مادران و آفریده شدن از قطره آبی به ظاهر پست و بیمقدار،نقصانهایی است که دامن انسانها را گرفته است؛در حالی که فرشتگان نه ازدواجی دارند و نه تولّدی همچون انسانها.
اضافه بر این،آنها نه مرگ و میر دارند و نه تغییر و دگرگونی بر اثر گذشت زمان، نه بیماری دامان آنها را میگیرد و نه پیری و فرسودگی.
وجود این امتیازات در فرشتگان،گرچه نشانه شرافت خلقت آنهاست و انسانها از این نظر بیشکّ نسبت به آنها در مقام پایینتری قرار میگیرند؛ولی آنچه سبب عظمت انسان و برتری او بر فرشتگان میشود،همان روح الهی است که در جمله «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» (4)به آن اشاره شده است و همین امر سبب سجده تمام آنها در برابر آفرینش آدم شد.
بیان این اوصاف که همه آنها نشانه عظمت فرشتگان است،در واقع مقدّمهای است برای آنچه امام علیه السّلام در جملههای بعد فرموده است.میگوید:«ولی آنها با این مقام قرب که نسبت به تو دارند و منزلتی که نزد
1) 2) «مهین»از مادّه«مهانت»به معنای حقارت و پستی است و«ماء مهین»اشاره به آب منی است که هم از نظر مقدار ناچیز است و هم از نظر ارزش ظاهری.
2) 3) «یتشعّبهم»از مادّه«تشعّب»به معنای پراکندگی است و«شعبه»به معنای شاخه و فرعی است که از اصل جدا شود.
3) 1) «ریب»به معنای هر گونه شکّ و تردیدی است که سرانجام پرده از روی آن برداشته میشود و«منون»به معنای حوادث روزگار یا مرگ است.بنابر این،«ریب المنون»به معنای حوادث و مرگ و میرهایی است که گذشت زمان آن را آشکار خواهد ساخت.
4) 2) سوره حجر آیه،29.
تو یافتهاند و عشق و علاقهای که تنها به تو دارند،و طاعتهای فراوانی که برای تو انجام میدهند و از فرمان تو کمتر غفلت میکنند-با این همه-اگر کنه و واقع آنچه را از عظمت تو بر آنها پوشیده است،مشاهده میکردند،اعمال خویش را حقیر میشمردند و بر خود عیب میگرفتند(و آن را شایسته مقام تو نمیدانستند)و به خوبی میفهمیدند که حقّ عبادت تو را هرگز انجام ندادهاند و آن گونه که سزاوار مقام توست،اطاعتت ننمودهاند!». (و إنّهم علی مکانهم منک،و منزلتهم عندک،و استجماع أهوائهم فیک، و کثرة طاعتهم لک،و قلّة غفلتهم عن أمرک،لو عاینوا کنه ما خفی علیهم منک لحقّروا أعمالهم،و لزروا (1)علی أنفسهم،و لعرفوا أنّهم لم یعبدوک حقّ عبادتک،و لم یطیعوک حقّ طاعتک) .
آری،فرشتگان الهی با آن همه مقام و معرفتی که دارند،باز در شناخت عظمت پروردگار و گستره صفات جمال و جلال او بسیار قاصرند و به همین دلیل،اگر به فرض محال امکان داشت خدا را آنچنان که هست،بشناسند،میفهمیدند که نه عبادتی در خور شأن داشتهاند و نه اطاعتی.و آنچه را انجام دادهاند ذرّهای ناچیز و عملی بیمقدار بوده است.
این تعبیر،از یک سو میرساند که هر قدر معرفت و شناخت انسان نسبت به خدا بالاتر برود،به همان نسبت اطاعت و عبادت او بیشتر خواهد بود.
و از سوی دیگر،نشان میدهد که هیچ کس حقّ عبادت خدا را انجام نداده.
همانگونه که هیچ کس حقّ معرفت او را به دست نیاورده است.چرا که انسان و فرشته-حتّی بزرگترین انسانها و فرشتگان-وجودی محدودند و ذات پاک خدا از هر نظر نامحدود است و این وجود محدود،
1) 1) «زروا»از مادّه«زری»(بر وزن سعی)به معنای عیب گرفتن،یا توبیخ و سرزنش کردن است و«ازراء» نیز به همین معناست.
نه توان معرفت آن وجود لایتناهی را دارد و نه توان حقّ عبادت و اطاعت او را.
تعبیر به«أهواء»(جمع هوی)در جمله«و استجماع أهوائهم فیک»به معنای هوا و هوسها نیست؛بلکه به معنای عشق و علاقه است.زیرا،این واژه در هر دو معنا به کار میرود.
و به تعبیر دیگر:گاه در علاقه مثبت به کار میرود و گاه در علاقههای منفی.و به هر حال،منظور از این جمله این است که:فرشتگان تمام عشق و علاقه خود را متوجّه ذات پاک خداوند کردهاند.
تعبیر به «قلّة غفلتهم عن أمرک» نشان میدهد که غفلت برای فرشتگان نیز امکان پذیر است،ولی بسیار کم و ناچیز میباشد.و روایاتی که درباره ترک اولای بعضی از فرشتگان وارد شده،شاهد این مدّعاست.بنابر این،نیازی به توجیه تکلّف آمیز بعضی از«شارحان نهج البلاغه»که«قلّت»را به معنای«عدم»گرفتهاند، نیست.
به هر حال،جایی که فرشتگان که هزاران هزار سال در خطّ عبادت و اطاعت خدا هستند چنین باشند،ما با این عبادت و اطاعت ناچیز چگونه خواهیم بود؟! این نکته نیز حائز اهمیّت است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله با توجّه به حدیث معروف«ما عبدناک حقّ عبادتک،و ما عرفناک حقّ معرفتک؛ما هرگز حقّ عبادت تو را بجا نیاوردیم و آنچه را شایسته معرفت توست،پیدا نکردیم» (1).التفات به این حقیقت-یعنی عدم معرفت و عبادت شایسته در برابر عظمت پروردگار-داشته است؛در حالی که جملههای بالا در کلام علی علیه السّلام نشان میدهد که فرشتگان توجّه به این نکته ندارند و شاید
1) 1) مرحوم علاّمه مجلسی در جلد 68 بحار الانوار،صفحه 23،حدیث فوق را از پیامبر اکرم ضمن توضیحات خود برای بعضی از احادیث،بیان فرموده است.
آیه «وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ» (1)نیز دلیل دیگری بر این معنا باشد و این برتری انسان را نسبت به فرشتگان روشن میسازد.
1) 2) سوره بقره،آیه 30.
سبحانک خالقا و معبودا!بحسن بلائک عند خلقک.خلقت دارا،و جعلت فیها مأدبة:مشربا و مطعما،و أزواجا و خدما،و قصورا،و أنهارا،و زروعا، و ثمارا؛ثمّ أرسلت داعیا یدعو إلیها،فلا الدّاعی أجابوا،و لا فیما رغّبت رغبوا،و لا إلی ما شوّقت إلیه اشتاقوا.أقبلوا علی جیفة قد افتضحوا بأکلها،و اصطلحوا علی حبّها،و من عشق شیئا أعشی بصره،و أمرض قلبه،فهو ینظر بعین غیر صحیحة،و یسمع بأذن غیر سمیعة،قد خرقت الشّهوات عقله،و أماتت الدّنیا قلبه،و ولهت علیها نفسه،فهو عبد لها،و لمن فی یدیه شیء منها،حیثما زالت زال إلیها،و حیثما أقبلت أقبل علیها؛لا ینزجر من اللّه بزاجر،و لا یتّعظ منه بواعظ،و هو یری المأخوذین علی الغرّة،حیث لا إقالة و لا رجعة،کیف نزل بهم ما کانوا یجهلون،و جاءهم من فراق الدّنیا ما کانوا یأمنون،و قدموا من الآخرة علی ما کانوا یوعدون.
فغیر موصوف ما نزل بهم.
(خداوندا)خالق و معبودی هستی پاک و منزّه!تو را(به خاطر نعمتهایی که به آفریدگان عطا کردهای)تنزیه و ستایش میکنم!سرایی بزرگ آفریدهای(به نام سرای آخرت)که در آن انواع نعمتها را قرار دادهای:آشامیدنیها،خوردنیها، همسران،خدمتکاران،کاخها،نهرها،درختان بارور و میوهها.سپس دعوت کنندهای فرستادهای که مردم را به سوی آن همه نعمت فراخواند؛ولی نه دعوت او را اجابت کردند و نه به
آنچه ترغیب فرمودهای،اظهار علاقه نمودند و نه به آنچه تشویق نمودهای مشتاق شدند؛(بلکه)به مرداری روی آوردند که با خوردن آن رسوا گشتهاند،و(عجب اینکه)در محبّت و دوستی آن با هم توافق کردهاند.
آری!هر کس به چیزی عشق ورزد چشم او را ناتوان و قلب و فکر او را بیمار میسازد؛در نتیجه با چشمی معیوب(به همه چیز)مینگرد و با گوشی ناشنوا میشنود.شهوات و خواستههای دل جامه عقلش را دریده،و دنیا پرستی،قلبش را میرانده،و تمام وجودش شیفته آن شده است؛از این رو او بنده دنیاست و بنده هر کسی که چیزی از دنیا را در دست دارد!به هر طرف دنیا بلغزد،او هم میلغزد و به هر سو رو کند،به همان سو رو میکند.نه نهی کننده الهی را پذیرا میشود و نه موعظه هیچ واعظ ربّانی را؛در حالی که با چشم خود غافلانی را میبیند که ناگهان در چنگال مرگ گرفتار میشوند؛در آنجا که نه تقاضای عفو پذیرفته میشود و نه بازگشتی وجود دارد(آری!او میبیند)چگونه حوادث دردناکی که از آن خبر نداشتهاند،بر سر آنها فرود آمده،و دنیایی را که جایگاه امنی میپنداشتند،از آنها جدا شده،و به آنچه از آخرت به آنها وعده داده شده بود،رسیدهاند.(آری!)حوادثی بر سر آنها فرود آمده که با هیچ بیانی قابل توصیف نیست(اما اینها پند نمیگیرند!)
ترسیم گویایی از سرای دیگر
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،نخست از سرای آخرت و آفرینش بهشت و نعمتهای گوناگون و گرانبهای آن سخن به میان میآورد،تا مقدمّهای باشد برای بحثهای آینده این خطبه.میفرماید:«(خداوندا!)خالق و معبودی هستی پاک و منزّه!تو را،(به خاطر نعمتهای
نیکی که به آفریدگان عطا کردهای)تنزیه و ستایش میکنم! (سبحانک خالقا و معبودا!بحسن بلائک عند خلقک) «سرایی آفریدهای با عظمت(به نام سرای آخرت)که در آن انواع نعمتها قرار دادهای:آشامیدنیها،خوردنیها،همسران،خدمتکاران،کاخها،نهرها،درختان بارور و میوهها». (و جعلت فیها مأدبة (1):مشربا و مطعما،و أزواجا و خدما،و قصورا، و أنهارا،و زروعا،و ثمارا) .
به یقین،هدف از بیان همه اینها پاک سازی انسان از رذایل اخلاقی و انواع گناهان و سوق او به سوی«قرب الی اللّه»است؛ولی از آنجا که این نعمتها باعث تشویق انسان برای پیمودن این مسیر میشود،خداوند حکیم همه آنها را برای بندگانش مقرّر فرموده و از آنها برای حضور بر سر این سفره پربار و پر برکت دعوت نموده است.
در ادامه سخن میافزاید:«سپس دعوت کنندهای فرستادی که مردم را به سوی آن همه نعمت دعوت کند؛ولی نه دعوت او را اجابت کردند و نه به آنچه ترغیب کردهای،اظهار علاقه نمودند،و نه به آنچه تشویق نمودهای مشتاق شدند!». (ثمّ أرسلت داعیا یدعو إلیها،فلا الدّاعی أجابوا،و لا فیما رغّبت رغبوا،و لا إلی ما شوّقت إلیه اشتاقوا) .
نه تنها نسبت به نعمتهای پاک و جاویدان سرای آخرت،علاقهای نشان ندادهاند،بلکه«به مرداری روی آوردند که با خوردن آن رسوا
1) 1) «مأدبة»(به ضمّ دال و به فتح آن)به معنای طعام و غذایی است که برای مجلسی فراهم میشود و میهمانها را به سوی آن دعوت میکنند و در اصل از مادّه«ادب»به معنای دعوت کردن گرفته شده و به کارهای خوب و رعایت آن«ادب»میگویند،چون مردم به سوی آن دعوت شدهاند.
گشتهاند و(عجیب اینکه)در محبّت و دوستی آن،با هم توافق کردهاند».( أقبلوا علی جیفة (1)قد افتضحوا بأکلها،و اصطلحوا علی حبّها) .
بدیهی است منظور امام علیه السّلام از«ارسال دعوت کننده»فرستادن پیامبران الهی -مخصوصا-پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله است و منظور از عدم اجابت دعوت،همه انسانها نیست؛بلکه اکثریّت طالبان دنیا و پیروان هوا و هوس و تارکان آخرت است.
به همین دلیل،آنها را به حیوانات درندهای تشبیه میکند که بر سر جیفهای ریختهاند و خود را به خاطر آن رسوا میسازند؛چرا که بوی جیفه از دهان و دست آنها استشمام میشود و آثار جیفه و مردار گندیده دنیا،در تمام وجودشان ظاهر میگردد.
اینکه امام علیه السّلام میفرماید:در دوستی جیفه دنیا با هم توافق کردهاند،به این معنا نیست که دنیا پرستان با هم جنگ ندارند؛بلکه دائما مانند حیواناتی که اطراف یک مردار را میگیرند،به یکدیگر حمله میکنند و هر کدام پارههای جیفه را از دهان دیگران بیرون میکشند؛بلکه منظور این است که همگی در محبّت و علاقه به آن متّفق هستند! تشبیه دنیا به جیفه و مردار،تشبیهی است که در روایات دیگر نیز وارد شده و این تشبیه به خاطر تعفّنی است که در باطن دنیای آلوده به انواع ظلمها و گناهان وجود دارد و یا به خاطر این که دنیا پرستان برای ربودن آن از یکدیگر،به جنگ و ستیز بر میخیزند.
1) 2) «جیفه»به معنای مردار،در اصل از مادّه«جیف»(اجوف یایی)به معنای گندیدن میباشد.لذا هر چیز تنفّر آمیز را به«جیفه»تشبیه میکنند و تشبیه دنیای مادّی و آلوده به«جیفه»در خطبه بالا از همین روست.
سپس امام علیه السّلام نتیجه این محبّت و علاقه شدید به دنیا را به صورت یک قاعده کلّی و عام بیان میفرماید و میگوید:«هر کس به چیزی عشق ورزد،چشم او را ناتوان،و قلب و فکر او را بیمار میسازد؛در نتیجه با چشمی معیوب(به همه چیز) مینگرد و با گوشی ناشنوا میشنود». (و من عشق (1)شیئا أعشی (2)بصره،و أمرض قلبه،فهو ینظر بعین غیر صحیحة،و یسمع بأذن غیر سمیعة) .
امام علیه السّلام به عنوان یک طبیب حاذق،در این بیان خود،انگشت بر نقطه اصلی درد گذارده است و آن اینکه دنیا پرستی و عشق سوزان به زرق و برق و زینتهای دنیای مادّی،نیروی داوری و قضاوت صحیح را به کلّی از انسان سلب میکند؛به گونهای که تمام سعادت و خوشبختی خود را در وصول به این دنیای مادّی میپندارد،از هر طریق و به هر قیمت که باشد و جدایی از آن،او را بیتاب و بیمار میسازد.
بدیهی است که چنین کسی نه حقّ و باطل را تشخیص میدهد و نه مصالح و مفاسد خویش را درک میکند.دیوانهوار به سوی لذّات دنیا پیش میرود و هنگامی بیدار میشود که همه چیز را از دست داده است.
درباره حقیقت عشق و آثار آن،در بحث نکات-به خواست خدا-سخن خواهیم گفت.اکنون این بحث را با حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله پایان میدهیم،آنجا که فرمود:
«من جعل الدّنیا أکبر همّه،فرّق اللّه علیه
1) 1) «عشق»از مادّه«عشق»(بر وزن فکر)به معنای علاقه شدید به چیزی است و«عشقه»(بر وزن ثمره)به معنای درختی است که سبز و با طراوت میشود،سپس چیزی نمیگذرد که باریک و زرد میگردد. بعضی گفتهاند:عشق در اصل از همین مادّه گرفته شده است؛زیرا عاشق را لاغر و پژمرده میکند.
2) 2) «أعشی»از مادّه«عشو»(بر وزن خشم)به معنای ضعف چشم و ناتوانی آن است و گاه به معنای شب کوری تفسیر شده است.
همّه،و جعل فقره بین عینیه؛آن کسی که مهمترین فکر او دنیا باشد،خداوند فکر او را پریشان میسازد و فقر او را در برابر چشمانش قرار میدهد». (1)
سپس در ادامه این سخن میافزاید:«شهوات و خواستههای دل جامه عقلش را دریده،و دنیاپرستی قلبش را میرانده،و تمام وجودش شیفته آن شده است!». (قد خرقت الشّهوات عقله،و أماتت الدّنیا قلبه،و ولهت علیها نفسه) .
در جمله اوّل،امام علیه السّلام عقل را به لباسی تشبیه کرده،که میتواند هم حافظ انسان باشد و هم زینت او؛ولی شهوات جامه زیبای عقل را پاره میکند.در جمله دوّم،مغلوب شدن عقل و خرد را در برابر شهوات،به عنوان مرگ عقل معرفی میکند و در جمله سوّم از عشق و دلدادگی دنیا که تمام وجود دنیاپرستان را احاطه میکند، خبر میدهد.
«به این ترتیب،او بنده دنیاست و بنده هر کسی که چیزی از دنیا را در دست دارد.
به هر طرف دنیا بلغزد،او هم میلغزد و به هر سو رو کند،به همان سو رو میکند!».
(فهو عبد لها،و لمن فی یدیه شیء منها،حیثما زالت زال إلیها،و حیثما أقبلت أقبل علیها) .
«این دلباخته به دنیا از هیچ نهی کننده الهی پذیرا نمیشود و موعظه هیچ واعظ ربّانی را قبول نمیکند؛در حالی که با چشم خود غافلانی را میبیند که ناگهان در چنگال مرگ گرفتار میشوند؛در جایی که نه تقاضای عفو پذیرفته میشود و نه بازگشتی وجود دارد». (لا ینزجر من اللّه بزاجر،و لا یتّعظ منه بواعظ،و هو یری المأخوذین علی الغرّة (2)،حیث لا إقالة (3)و لا رجعة) .
1) 3) شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی،جلد 3،صفحه 63.
2) 1) «غرّه»به معنای غفلت،از مادّه«غرور»که به معنای فریب و نیرنگ است،گرفته شده.زیرا فریب،انسان را غافلگیر میکند.
3) 2) «إقاله»از مادّه«قیل»(بر وزن سیل)به معنای فسخ کردن معامله و مانند آن است و گاه گفتهاند که:معنای اصلی آن نجات دادن کسی از سقوط است و در خطبه مورد بحث به معنای عفو خداوند از گناهان بنده آمده است و خواب نیم روز را از این جهت«قیلوله»میگویند که موجب آرامش است.و همان گونه که فسخ کردن معامله کسی که از معامله پشیمان شده است،مایه آرامش و راحتی اوست.
«آری!او میبیند چگونه حوادث دردناکی که از آن خبر نداشتند،بر سر آنها فرود آمده و دنیایی را که جایگاه امنی میپنداشتند از آنها جدا شده و به آنچه از آخرت به آنها وعده داده شده بود رسیدهاند.(آری!)حوادثی بر سر آنها فرود آمده که به هیچ وجه قابل توصیف نیست». (کیف نزل بهم ما کانوا یجهلون،و جاءهم من فراق الدّنیا ما کانوا یأمنون،و قدموا من الآخرة علی ما کانوا یوعدون،فغیر موصوف ما نزل بهم) .آری،کسی که همه روز نشانههای بیوفایی دنیا و حوادث سختی را که برای فریب خوردگان روی میدهد با چشم خود میبیند،باید قاعدتا بیدار شود؛پند واعظان را بشنود و نهی زاجران را پذیرا شود؛ولی عشق و دلباختگی به دنیا و زرق و برق آن،چنان چشم و گوش آنها را کور و کر کرده و عقل و فکر آنها را مسخّر ساخته که اجازه بیدار شدن به آنها را نمیدهد.
عشقهای مقدّس و نامقدّس
در خطبه بالا امام علیه السّلام با تعبیری کوتاه و گویا اشاره به یک حقیقت مهم فرموده است که دانشمندان و عرفا و شعرا هر یک به نوبه خود پیرامون آن سخنان فراوانی دارند.
امام فرمود:«من عشق شیئا أعشی بصره،و أمرض قلبه،فهو ینظر بعین غیر صحیحة،و یسمع بأذن غیر سمیعة؛هر کس به چیزی عشق ورزد،نابینایش
میکند و قلبش را بیمار میسازد سپس با چشمی معیوب مینگرد و با گوشی ناشنوا میشنود».
این چند جمله پر معنا ما را بر آن داشت که بحثی پیرامون عشق-اعم از عشقهای مقدّس و نامقدّس-داشته باشیم.درباره عشق،عظمت و شکوه عشق و یا جنون و بیماری عشق،سخن بسیار گفته شده و شاید کمتر کلمهای باشد که این همه،تعبیرها و تعریفهای مختلف و متناقض درباره آن گفته شده باشد.بعضی از نویسندگان بزرگ آن را به قدری بالا بردهاند که گفتهاند:عشق افسر زندگی و سعادت جاودانی است!یا اینکه:عشق معمار عالم هستی است! در مورد انسانها نیز از آثار معجزه آسای عشق سخن گفتهاند،که روح انسان را توانا و دل او را زنده نگه میدارد.یا اینکه:اصولا زندگی بدون عشق مفهومی ندارد.
در برابر این تفسیرها و تعریفهای زیبا،جمعی دیگر از نویسندگان و فلاسفه، شدیدترین حملات و اتّهامات خود را نثار عشق کردهاند و آن را همچون یک بیماری نفرتانگیز تحقیر نمودهاند.یکی از نویسندگان معروف میگوید:عشق مانند بیماری سرطان و نقرس است که انسان عاقل باید از آن فرار کند! یکی دیگر از دانشمندان میگوید:عشق را اگر یک نوع جنون ندانیم،لا اقل عصارهای از مغزهای ناتوان است! این تفسیرهای ضدّ و نقیض در مورد عشق به خوبی نشان میدهد که همه این اندیشمندان از یک چیز سخن نمیگویند.گروهی نظرشان به عشقهای مقدّسی است که تمام وجود انسان را به رنگ خود در میآورد و با جاذبه بسیار نیرومندش به سوی معشوق حقیقی و خالق یکتا پیش میبرد.
و آنها که در نکوهش آن کوشیدهاند نظرشان به عشقهای آتشین مادّی و مجازی و آلوده به انواع گناه و جنایت است که غالبا سر از رسوایی و بدبختی و بیماری در میآورد.
در عشقهای مجازی و مادّی نامقدّس،انسان دیوانهوار به چیزی علاقه پیدا میکند و هر چه دارد در پای آن میریزد.در واقع،منظور از عشق در این جا،جاذبه نیرومندی است که دو انسان را به گناه و آلودگی و سقوط در لجنزار عصیان میکشاند و هر چه در نکوهش آن گفته شود،کم است.
این جاذبه سرکش،عقل را ویران میکند و از کار میاندازد و انسان بر اثر آن دست به کارهای جنون آمیزی میزند.
نخستین خطر آن،پرده افکنی بر عیبها،نقصها و زشتیها است.این گونه عاشقان بیقرار،حتّی بدترین عیوب را با تفسیرهای شگفتآور حسن معرّفی میکنند!نه اندرزی میپذیرند و نه گوش به نصیحت ناصحان میدهند و حتّی گاه به ستیز در برابر اندرزگویان بر میخیزند.
اشخاصی که گرفتار چنین عشقهای داغ و مادّی میشوند،پیش خود فکر میکنند در پرتو این عشق درکی پیدا کردهاند که سایر مردم از آن محرومند و معتقدند:
اگر بر دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی این عاشقان خسته دل،در عالمی از خیال و اوهام غوطهورند و همه ارزشها در نظر آنها جابجا میشود.آنها تنها با زبان عشق سروکار دارند و از کسانی که با زبان علم و منطق با آنها سخن میگویند،بیگانهاند.
این عشقهای آتشین مجازی،غالبا با یک آمیزش جنسی خاموش میشود! یکباره پردهها کنار میرود و چشم واقع بین باز میشود،گویی عاشق بیقرار از یک خواب عمیق بیدار شده و گاه آن عشق پرشور جای خود را به نفرت و بیزاری میدهد؛چرا که میبیند همه چیز خود را در
پای معشوق نثار کرده و از دست داده است.این گونه عشقهای سرکش،غالبا به رسوایی میکشد.
همان رسوایی که بعد از بیداری و هوشیاری قابل جبران نیست.بسیاری از جداییها،فرارها،و انتحارها،ناشی از عدم انطباق تخیّلات عاشقانه،با زندگی واقعی انسانها است.
نه تنها عشقهای آتشین جنسی،بلکه عشق به مال و مقام و جاه و جلال و زرق و برق جهان مادّی نیز،همین پیآمدها را دارد.
حدیثی که از امام صادق علیه السّلام درباره عشق نقل شده است،ناظر به همین معنی است.یکی از یاران آن حضرت میگوید:درباره عشق(و عاشقان)از او سؤال کردم، فرمود:«قلوب خلت عن ذکر اللّه،فأذاقها اللّه حبّ غیره؛دلهایی است که از یاد خدا خالی شده و خداوند محبّت غیر خود را به آنها چشانیده است». (1)
در حدیثی دیگری که از علی علیه السّلام درباره ناتوانی عاشق از دیدن حقایق نقل شده، میخوانیم:«عین المحبّ عمیّة عن معایب المحبوب،و أذنه صمّاء عن قبح مساویه؛ چشم محب و عاشق،از دیدن عیوب محبوب نابینا و گوشش از شنیدن کاستیهای او ناشنواست». (2)
و اینکه در بعضی از احادیث از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آمده است:«من عشق فعفّ ثمّ مات،مات شهیدا؛کسی که عاشق شود و عفّت پیشه کند،سپس(با همین حال پارسایی) از دنیا برود،شهید از دنیا رفته است». (3)اشاره به همینگونه عشقهای آلوده مجازی است.
همچنین حدیث دیگری که از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«من عشق و کتم و عفّ و صبر،غفر اللّه له،و أدخله الجنّة؛کسی که عاشق شود و کتمان کند و پارسایی و شکیبایی پیشه کند،خداوند گناهان او را میبخشد و او را وارد بهشت میکند». (1)
ولی به عکس،در عشقهای حقیقی و مقدّس،روح انسان صفا و نورانیّت فوق العادهای پیدا میکند و همه چیز را جز معشوق حقیقی-که مظهر کمال مطلق است-به فراموشی میسپارد و تحمّل تمام شداید را برای رسیدن به وصال او و برخوردار شدن از جذبههای عنایت و لطفش آسان میشمرد و هنگامی که«در بیابان به شوق کعبه قدم میگذارد،از سرزنشهای خار مغیلان غمی به دل راه نمیدهد».
همانگونه که در حدیث قدسی آمده است:«إذا کان الغالب علی العبد الإشتغال بی جعلت بغیته و لذّته فی ذکری،فإذا جعلت بغیته و لذّته فی ذکری،عشقنی و عشقته، فإذا عشقنی رفعت الحجاب فیما بینی و بینه؛هنگامی که بنده من توجّه به من پیدا کند، آرزو و لذّتش را در ذکر خودم قرار میدهم و هنگامی که آرزو و لذّتش در ذکر من باشد، به من عشق میورزد و من هم به او عشق میورزم و هنگامی که به من عشق ورزد حجاب میان خودم و او را بر میدارم،(تا به مقام شهود نائل گردد)» (2).
عشق به خدا و اولیاء اللّه و همچنین عشق به ارزشهای والا،یا به تعبیر دیگر:
محبّت و علاقه شدید و سوزان به این امور،همواره چراغ راه اولیاء اللّه و شهیدان پاک باخته و عارفان دل سوخته و عالمانی که آثار علمی بزرگی از خود نشان دادهاند، بوده است و در یک کلمه،راههای پرپیچ و خم تکامل را،بدون مرکب عشق نمیتوان پیمود.
زمزمههای امیر مؤمنان در دل شب و دعای پر معنای«صباح»در صبحگاهان و بندبند دعای«کمیل»و راز و نیاز امام حسین علیه السّلام در روز عرفه در بیابان عرفات و مناجاتهای پانزدهگانه امام سجّاد علیه السّلام و تمام«صحیفه سجادیّه»و زمزمه عاشقانه منتظران حضرت مهدی علیه السّلام به هنگام خواندن دعای«ندبه»همه و همه آثار گرانبهایی است از این عشق مقدّس.
از آنچه گفتیم روشن شد که اگر بعضی از دانشمندان روی کلمه«عشق» حسّاسیت منفی شدیدی دارند،به خاطر مشاهده عشقهای نامقدّس و هوس آلود و گناه خیز است و گرنه عشق مقدّس،نیرومندترین عامل حرکت به سوی خداوند و ارزشهای والای انسانی است.
و اینکه بعضی تصوّر میکنند واژه«عشق»در کلمات معصومین نیامده است، اشتباه بزرگی است.زیرا،هم در روایات نبوی و هم در روایات معصومین دیده میشود.
از جمله مرحوم کلینی در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:
«أفضل النّاس من عشق العبادة فعانقها،و أحبّها بقلبه،و باشرها بجسده و تفرّغ لها؛ برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد؛آن را در آغوش بگیرد و با قلبش آن را دوست داشته باشد و با جسدش آن را لمس کند و خود را فارغ البال برای آن قرار بدهد». (1)
در حدیث نبوی دیگری درباره سلمان میخوانیم:«إنّ الجنّة لأعشق لسلمان من سلمان للجنّة؛بیش از آنچه سلمان به بهشت عشق میورزد،بهشت عاشق سلمان است». (2)
مرحوم علاّمه مجلسی در ذیل حدیث اوّل بیانی دارد که میفرماید:«عشق به معنای افراط در محبّت است و گاه تصوّر کردهاند که مخصوص به امور باطله میباشد و در محبّت به خدا و آنچه مربوط به اوست بکار نمیرود؛ولی این روایت نشان میدهد که چنین نیست،هر چند احتیاط آن است واژههای مشتقّ آن(عاشق و معشوق)را در مورد خداوند بکار نبریم،بنابر این که اسماء اللّه توفیقی باشد». (1)
1) 3) بحار الانوار،جلد 67،صفحه 253.
اجتمعت علیهم سکرة الموت و حسرة الفوت،ففترت لها أطرافهم،و تغیّرت لها ألوانهم،ثمّ ازداد الموت فیهم ولوجا،فحیل بین أحدهم و بین منطقه،و إنّه لبین أهله ینظر ببصره،و یسمع بأذنه،علی صحّة من عقله، و بقاء من لبّه،یفکّر فیم أفنی عمره،و فیم أذهب دهره!و یتذکّر أموالا جمعها،أغمض فی مطالبها،و أخذها من مصرّحاتها و مشتبهاتها،قد لزمته تبعات جمعها،و أشرف علی فراقها،تبقی لمن وراءه ینعمون فیها،و یتمتّعون بها،فیکون المهنأ لغیره،و العبء علی ظهره.و المرء قد غلقت رهونه بها،فهو یعضّ یده ندامة علی ما أصحر له عند الموت من أمره،و یزهد فیما کان یرغب فیه أیّام عمره،و یتمنّی أنّ الّذی کان یغبطه بها و یحسده علیها قد حازها دونه!فلم یزل الموت یبالغ فی جسده حتّی خالط لسانه سمعه،فصار بین أهله لا ینطق بلسانه،و لا یسمع بسمعه:یردّد طرفه بالنّظر فی وجوههم،یری حرکات ألسنتهم،و لا یسمع رجع کلامهم.
ثمّ ازداد زاد الموت التیاطا به،فقبض بصره کما قبض سمعه،و خرجت الرّوح من جسده،فصار جیفة بین أهله،قد أوحشوا من جانبه،و تباعدوا من قربه.لا یسعد باکیا،و لا یجیب داعیا.ثمّ حملوه إلی مخطّ فی الأرض، فأسلموه فیه إلی عمله،و انقطعوا عن زورته.
(آری)شدائد و سکرات مرگ،و حسرت از دست دادن(همه چیز)بر آنها هجوم آورده،و به خاطر آن،اعضای پیکرشان سست میشود و در برابر آن،رنگ خود را میبازند؛سپس مرگ تدریجا در آنها نفوذ میکند و بین آنها و زبانشان جدایی میافکند،در حالی که میان خانواده خود قرار دارد و با چشم خود به آنها نگاه میکند،با گوش سخنانشان را میشنود،عقلش سالم و فکرش برجا است.(در این هنگام،از خواب غفلت بیدار میشود:) فکر میکند که عمرش را برای چه چیزهایی بر باد داده و روزگارش را در چه راهی سپری نموده است.به یاد ثروتهایی میافتد که گردآوری کرده؛در جمع آن چشم بر هم گذارده و از حلال و حرام و مشکوک(هر چه به دستش آمده)در اختیار گرفته است،گناه جمع آوری آن،بر دامانش نشسته،و هنگام جدایی از آن رسیده است!(آری!)این اموال برای بازماندگان او به جای میماند و از آن بهره میگیرند و متنعّم میشوند!لذّت و آسایش آن برای دیگران است و سنگینی گناهانش بر دوش او!و او گروگان این اموال است.این در حالی است که به خاطر اموری که به هنگام مرگ برای او روشن شده،دست خود را از پشیمانی میگزد(و انگشت ندامت به دندان میگیرد!)نسبت به آنچه در تمام عمر به آن علاقه داشت،بیاعتنا میشود و آرزو میکند ای کاش این اموال به دست آن کس میرسید که در گذشته به ثروت او غبطه میخورد و بر آن حسد میورزید،(تا وبال جانش نگردد).
سپس مرگ همچنان در وجود او پیشروی میکند،تا آنجا که گوشش همچون زبانش از کار میافتد؛به طوری که در میان خانوادهاش نه زبان
سخن گفتن دارد و نه گوش برای شنیدن.پیوسته به صورت آنها نگاه میکند،حرکات زبانشان را میبیند، ولی صدای آنان را نمیشنود.
سپس چنگال مرگ در او بیشتر فرو میرود!چشمش نیز همانند گوشش از کار میافتد و روح او از بدنش برای همیشه خارج میشود.در این هنگام،به صورت مرداری در میان خانوادهاش قرار میگیرد،که از نشستن نزد او وحشت میکنند و از او فاصله میگیرند.
(فریاد سوگواران بر میخیزد،)ولی نمیتواند سوگوارانش را یاری دهد و نه به کسی که او را صدا میزند،پاسخ گوید.سرانجام او را به سوی گودالی در درون زمین حمل میکنند؛او را به دست عملش میسپارند و برای همیشه از دیدارش چشم میپوشند!
مراحل تکان دهنده مرگ
آنچه در این فراز از خطبه میبینید شرح بسیار گویا و تکان دهندهای است برای آنچه امام علیه السّلام در آخرین جمله فراز گذشته-که مربوط به سکرات موت بود-بیان فرموده است.
نخست میفرماید:«سکرات و شداید مرگ و حسرت از دست دادن همه چیز،بر آنها هجوم آورده است». (اجتمعت علیهم سکرة الموت و حسرة الفوت) .
در واقع دو هجوم سنگین در آستانه مرگ به انسان میشود؛نخست:هجوم سکرات موت است،و آن حالتی است شبیه به گیجی مستی که بر اثر فرا رسیدن مرگ،به انسان دست میدهد و گاه بر عقل او چیره میشود و او را در اضطراب و ناآرامی فوق العادهای فرو میبرد.
و دیگر:حسرت از دست دادن تمام چیزهایی است که در یک عمر طولانی برای گردآوری آنها زحمت کشیده و رنجها تحمّل نموده است.اموری که سخت به آن دلبستگی دارد و گویی جزو وجود او شده است و در یک لحظه میبیند،باید با همه آنها وداع کند و بگذارد و بگذرد،و این بر هیجان و ناآرامی شدید او میافزاید.
سپس به شرح آن سکرات پرداخته میفرماید:«به خاطر آن،اعضا و پیکرشان سست میشود و در برابر آن رنگ خود را میبازند؛سپس مرگ تدریجا در آنها نفوذ میکند و میان آنها و زبانشان جدایی میافکند؛در حالی که میان خانواده خود قرار دارند؛با چشم خود به آنها نگاه میکنند و با گوش سخنانشان را میشنوند و عقلشان سالم و فکرشان برجاست». (ففترت لها أطرافهم،و تغیّرت لها ألوانهم،ثمّ ازداد الموت فیهم ولوجا،فحیل بین أحدهم و بین منطقه،و إنّه لبین أهله ینظر ببصره،و یسمع بأذنه،علی صحّة من عقله،و بقاء من لبّه) .
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که معمولا اوّلین چیزی که از کار میافتد زبان است.همان زبانی که بزرگترین سرمایه انسان برای حلّ مشکلات اوست و چه دردناک است که انسان با چشم ببیند و با گوش بشنود و عقل او سالم باشد،ولی نتواند کمترین سخنی بر زبان جاری کند و خواستههای خود را شرح دهد.
یکی از شارحان نهج البلاغه در این جا مثالی از تورات درباره مرگ نقل کرده است که بسیار گویا است.میگوید:مرگ همچون درخت پر خاری است که در تمام بدن انسان فرو رود و هر خاری(همچون قلاّب)به یکی از رگها و عصبها بند شود و یک مرتبه انسان قوی و نیرومندی آن درخت را از بدن جدا کند و تمام عروق و اعصاب را پاره پاره سازد. (1)
1) 1) شرح ابن میثم،جلد 3،صفحه 164.
سپس در ادامه این سخن میفرماید:«(در این هنگام که سیلی سکرات بر صورت او نواخته میشود،از خواب غفلت بیدار میگردد و عمیقا به فکر فرو میرود)فکر میکند که عمرش را برای چه چیزهایی بر باد داده،و روزگارش را در چه راهی سپری نموده است!». (یفکّر فیم أفنی عمره،و فیم أذهب دهره!) .
«به یاد ثروتهایی میافتد که گردآوری کرده است؛در جمع آوری آن چشم بر هم گذارده و از حلال و حرام و مشکوک(هر چه به دستش آمده)در اختیار گرفته است،و گناه جمع آوری آن بر دامان او نشسته و هنگام جدایی از آن فرا رسیده است». (و یتذکّر أموالا جمعها،أغمض (1)فی مطالبها،و أخذها من مصرّحاتها و مشتبهاتها،قد لزمته تبعات جمعها،و أشرف علی فراقها) .
آری او بیدار میشود و نخستین کابوسی که بر وجود او سایه میافکند کابوس اموال اوست!اموالی که به خاطر دلباختگی و دلبستگی به دنیا در فکر حلال و حرام آن نبود؛یا با توجیهات نادرست،اجازه تملّک آن را به خود داده است.حال که پردهها کنار میرود،میبیند چه بار سنگینی بر دوش او از حقوق اللّه و حقوق النّاس قرار گرفته و از همه بدتر اینکه راهی برای نجات از آن نیست.زبان گویایی برای بیان این مشکل ندارد و به فرض که بیان کند،گوش شنوایی وجود ندارد!چه اینکه غالبا اطرافیان و وارثان نیز به همین درد گرفتارند و اگر چیزی بگوید،میگویند:
«هذیان میگوید و عقل و هوش خود را از دست داده است!»تا به راحتی بتوانند اموال او را تصاحب کنند.
1) 1) «أغمض»از مادّه«غمض»(بر وزن نبض)در اصل به معنای قرار گرفتن پلکهای چشم بر روی یکدیگر است.سپس به هر گونه تساهل و تغافل و چشم پوشی اطلاق شده است.
بدبختی واقعی اینجاست که زحمت گردآوری آن اموال و تبعات و مسئولیّتهای الهی همه بر دوش او سنگینی میکند،ولی او ناچار است از همه چشم بپوشد و دیگران از آن بهرهگیرند.
لذا در ادامه این سخن میفرماید:«این اموال برای بازماندگان او به جای میماند و از آن بهره میگیرند و متنّعم میشوند.لذّت و آسایش آن برای دیگران است و سنگینی گناهانش بر دوش او!و او گروگان این اموال است!» (تبقی لمن وراءه ینعمون فیها،و یتمتّعون بها،فیکون المهنأ لغیره،و العبء (1)علی ظهره.و المرء قد غلقت رهونه (2)بها) .
تعبیر به«رهون»در جمله اخیر اشاره به این است که او در گرو اموال حرامی است که از دیگران گرفته،که تا گروگان را نپردازد خلاصی و رهایی نمییابد.
چه دردناک است!که انسان در یک لحظه،به کاخهای زیبا،وسایل پذیرایی گوناگون،لباسهایگران قیمت و رنگارنگ،مرکبهای سواری پر قیمت و سرمایهها و اموال متراکم شده نظر بیفکند که عمری برای تهیّه آن زحمت کشید و خون جگر خورد و بدون هیچ عوض و پاداشی همه را به دیگران میسپارد و از آن دردناکتر! اینکه حساب و مسئولیّتهایش بر
1) 1) «عبء»به معنای ثقل و سنگینی است و ریشه اصلی آن«عبء»(بر وزن فرد)به معنای مهیّا ساختن است.
2) 2) «رهون»جمع«رهن»به معنای گروگان و محبوس شدن هر چیزی است و آن وثیقهای است که معمولا در برابر وام داده میشود که تا وام پرداخت نشود وثیقه آزاد نخواهد شد و جمله«و المرء قد غلقت رهونه بها»اشاره به این است که تمام وثیقههای معنوی وجود انسان گویی گروگان اموال او میشود؛اموالی که حلال و حرام در آن به هم آمیخته است.سعادت انسان،نجات او و سرنوشت آینده او همه در گرو آن است.
دوش اوست و لذّاتش نصیب دیگران.ولی افسوس که دیر هنگام بیدار شد و راهی برای جبران مافات نیست و جز حسرت و اندوه نصیبی ندارد.
به همین دلیل در جمله بعد میفرماید:«او در این حال،به خاطر اموری که به هنگام مرگ برای او روشن شده،دست خود را از پشیمانی میگزد(و انگشت ندامت به دندان میگیرد!)و نسبت به آنچه در تمام عمر به آن علاقه داشت،بیاعتنا میشود!» (فهو یعضّ یده ندامة علی ما أصحر (1)له عند الموت من أمره،و یزهد فیما کان یرغب فیه أیّام عمره) .
در این حال او به یاد این مطلب میافتد که در دوران زندگی غالبا در برابر حسودان قرار داشت؛حسودانی میخواستند اموال و ثروتها را به چنگ آورند و به او اجازه تملّک آنها را ندهند،ولی او با زیرکی و تلاش و فعالیّت،جلو آنها را گرفت و به آنها اجازه نداد ثروتهایی که میبایست نصیب او بشود،به چنگ حسودانش بیفتد؛ولی اکنون که سرنوشت خود و اموال خود را در آستانه مرگ میبیند:«آرزو میکند ای کاش این اموال به دست آن کس میرسید که در گذشته به ثروت او غبطه میخورد و بر آن حسد میورزید(تا وبال جانش نگردد)». (و یتمنّی أنّ الّذی کان یغبطه بها و یحسده علیها قد حازها دونه!) .
سپس امام علیه السّلام به بیان مرحله پایانی عمر و نقطه نهایی زندگی میپردازد و با تعبیراتی تکان دهنده چنان ترسیمی از این مرحله میکنند که هر شنوندهای را تحت تأثیر قرار میدهد؛گویی خود را در آن حال میبیند که میخواهد با زندگی وداع گوید؛میفرماید:«سپس مرگ همچنان در وجود او پیشروی میکند تا آنجا که گوشش همچون زبانش
1) 3) «أصحر»به معنای خارج شدن به سوی صحراست و چون در بیابان همه چیز ظاهر و آشکار میشود به خلاف کوچهها و پس کوچههای شهر،این واژه به معنای اظهار و آشکار ساختن آمده است.
از کار میافتد؛به طوری که در میان خانوادهاش نه زبان برای سخن گفتن دارد،و نه گوش برای شنیدن». (فلم یزل الموت یبالغ فی جسده حتّی خالط لسانه سمعه،فصار بین أهله لا ینطق بلسانه،و لا یسمع بسمعه) .
آری!اعضای اصلی او یکی بعد از دیگری از کار میافتد؛نه زبان گویایی باقی مانده و نه گوش شنوایی.در این حال:«پیوسته به صورت خانوادهاش مینگرد.
حرکات زبانشان را میبیند،ولی صدای آنان را نمیشنود!». (یردّد طرفه بالنّظر فی وجوههم،یری حرکات ألسنتهم،و لا یسمع رجع کلامهم) .
چه دردناک است که با چشم سخن گفتن آنها را میبیند،ولی با گوش پیام آنها را نمیشنود.آنها میکوشند با او ارتباطی برقرار کنند،ولی او قدرت بر ارتباط گرفتن با آنان را ندارد! در ادامه میافزاید:«سپس چنگال مرگ در او بیشتر فرو میرود؛چشمش نیز همانند گوشش از کار میافتد.(آری چشم را برای همیشه فرو میبندد)و روح او از بدنش برای همیشه خارج میشود». (ثمّ ازداد الموت التیاطا (1)به،فقبض بصره کما قبض سمعه،و خرجت الرّوح من جسده) .
«در این هنگام به صورت مرداری در میان خانوادهاش قرار میگیرد که از نشستن نزد او وحشت میکنند و از او فاصله میگیرند(فریاد سوگواران بر میخیزد؛)ولی نه میتواند سوگوارانش را یاری دهد،و نه کسی را که او را صدا میزند پاسخ گوید».
(فصار جیفة بین أهله،قد أوحشوا من جانبه،و تباعدوا من قربه،لا یسعد باکیا،و لا یجیب داعیا) .
1) 1) «التیاط»از مادّه«لیط»(بر وزن لیل)به معنای چسبیدن و آمیختن به چیزی است.
«سرانجام او را به سوی گودالی در درون زمین حمل میکنند؛او را به دست عملش میسپارند و برای همیشه از دیدارش چشم میپوشند!». (ثمّ حملوه إلی مخطّ (1)فی الأرض،فأسلموه فیه إلی عمله،و انقطعوا عن زورته (2)) .
سالیان دراز در میان خانوادهاش میگفتند و میخندیدند و میجوشیدند و میخروشیدند و دوری از یکدیگر را تحمّل نمیکردند؛ولی بعد از فرا رسیدن مرگ یک ساعت ماندن در کنار او را تحمّل نخواهند کرد!گویی همیشه از آنها بیگانه و آنها نیز از او بیگانه بودهاند.
لحظه هولناک جان دادن
در طول زندگی انسان،لحظهای دردناکتر و غم انگیزتر از لحظه جان دادن نیست.
لحظه پایان گرفتن آرزوها! لحظه چشم پوشی از تمام فرآوردههای زندگی! لحظه جدا شدن از دوستان و بستگان و فرزندان! لحظه وداع با دنیا و با هر چه در دنیاست! و بالأخره لحظه انتقال به جهانی تازه که ممکن است آمیخته با مشکلات عظیم و پیآمدهای بسیار دردناکی باشد.
امام علیه السّلام در خطبه بالا چنان ترسیمی از پایان زندگی و مرگ به صورت لحظه به لحظه فرموده است که هر خوانندهای آن را در مقابل خود مجسّم میبیند و در جریان شرایط هولناک آن قرار میگیرد.
امام علیه السّلام با تعبیراتی تکان دهنده انسانهایی را که از این لحظه فوق العاده غمانگیز غافلند بیدار میکند،تا قبل از فرا رسیدن زمانی که راه برگشت و جبران و تدارک نیست،به فکر خود باشند و زاد و توشه لازم را برای این سفر خوفناک و طولانی فراهم سازند.
اما نباید فراموش کرد گروهی از اولیاء اللّه و پاکان و نیکان هستند که بر چهره مرگ لبخند میزنند و تنگاتنگ آن را در آغوش میگیرند؛چرا که معتقدند:مرگ تنها جامه رنگارنگی را از آنها میگیرد و آنها جانی جاودان به دست میآورند و به تعبیر دیگر:سکرات موت و حوادث هولناک لحظه جان دادن،بستگی به نیّت و عمل انسان دارد که میتواند آن لحظه را به صورت دردناکترین لحظات عمر،یا زیباترین لحظات زندگی در آورد.
حتّی إذا بلغ الکتاب أجله،و الأمر مقادیره،و ألحق آخر الخلق بأوّله،و جاء من أمر اللّه ما یریده من تجدید خلقه،أماد السّماء و فطرها،و أرجّ الأرض و أرجفها،و قلع جبالها و نسفها،و دکّ بعضها بعضا من هیبة جلالته و مخوف سطوته،و أخرج من فیها،فجدّدهم بعد إخلاقهم،و جمعهم بعد تفرّقهم،ثمّ میّزهم لما یریده من مسألتهم عن خفایا الأعمال و خبایا الأفعال،و جعلهم فریقین:أنعم علی هؤلاء و انتقم من هؤلاء.
این وضع(مرگ و میرهای آدمی)همچنان ادامه مییابد تا عمر جهان پایان گیرد و مقدّرات به انتها رسد،و آخرین مخلوقات به نخستین آنها ملحق گردد(و همه بمیرند)و فرمان خدا برای بازگشت مخلوقات که اراده کرده است صادر گردد.در این هنگام آسمان(کرات آسمانی)را به حرکت در میآورد و از هم میشکافد؛زمین را به لرزه در آورده و به سختی تکان میدهد؛کوهها را از جا کنده،به هر سو پرتاب میکند و آنها از هیبت جلال و خوف سطوتش به یکدیگر کوبیده شده،متلاشی میگردند.(بعد از این انقلابهای عظیم)خداوند تمام کسانی را که در دل خاک آرمیدهاند،بیرون میآورد و پس از فرسودگی،نوسازی میکند،و بعد از پراکندگی آنها را جمع مینماید؛سپس آنها را برای سؤال از اعمال مخفی و افعال پنهانی از هم جدا ساخته،به دو گروه تقسیم میکند:به این گروه(نیکان و پاکان)نعمت میبخشد و آن گروه(بدان)را مجازات میکند.
رستاخیز انسانها
با توجّه به بحثهایی که امام علیه السّلام در قسمتهای پیشین خطبه،در مورد زندگی پر غوغای دنیاپرستان و سپس لحظات پایانی عمر انسان با تمام مشکلات طاقتفرسا و حوادث دردناکش کرد،در این بخش از خطبه به بحث از مرحله دیگری میپردازد و آن قیامت،رستاخیز و حساب و کتاب است و با این بخش،بحث را درباره سرنوشت انسان،کامل میسازد و دورنمای گویا و آموزندهای در پیش روی انسانها میگذارد؛به این منظور که تا فرصتی باقی است،بیدار شوند و صراط مستقیم را از جادههای انحرافی بشناسند.
میفرماید:«این وضع همچنان ادامه مییابد،تا عمر جهان پایان گیرد و مقدّرات به انتها برسد و آخرین مخلوقات،به نخستین آنها،ملحق گردد(همه بمیرند)و فرمان خدا برای تجدید خلقت که اراده کرده است،صادر گردد». (حتّی إذا بلغ الکتاب أجله،و الأمر مقادیره،و ألحق آخر الخلق بأوّله،و جاء من أمر اللّه ما یریده من تجدید خلقه) .
آری!زندگی انسان در این دنیا هدف نهایی نیست،بلکه مقدّمهای است برای زندگی در جهان دیگر،که جاودانی و مقصد نهایی خلقت است.
«در این هنگام آسمان(کرات آسمانی)را به حرکت در میآورد و از هم میشکافد؛زمین را به لرزه در آورده،به سختی تکان میدهد؛کوهها را از جا کنده و به هر سو پرتاب میکند،و آنها از هیبت جلال و خوف سطوتش به یکدیگر کوبیده شده،و متلاشی میگردد!» (أماد (1)السّماء و
1) 1) «أماد»از مادّه«مید»(بر وزن صید)به معنای تحرّک و اضطراب است؛بنابر این«أماد»به معنای به حرکت در آوردن،توأم با تکان دادن است.
فطرها،و أرجّ (1)الأرض و أرجفها (2)،و قلع جبالها و نسفها (3)،و دکّ (4)بعضها بعضا من هیبة جلالته و مخوف سطوته) .
به این ترتیب،انفجار عظیمی در آسمانها و زمین به وقوع میپیوندد و جهان مادّه به طور کامل ویران میشود و همانگونه که قرآن میگوید،بر ویرانههای آن جهان نوینی ایجاد میشود که رستاخیز در آن واقع خواهد شد:« «یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ» ؛در آن روز که این زمین به زمینی دیگر و آسمانها به آسمانهای دیگری مبدّل میشود و آنها(انسانها)در پیشگاه خداوند واحد قهّار ظاهر میشوند». (5)
در واقع سخنان امام علیه السّلام در این جملههای کوتاه و پر معنا بر گرفته از قرآن مجید است و عصاره چیزی است که در قرآن به صورت گسترده آمده است.
و درباره آسمان میفرماید:« «إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ وَ إِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ» ؛هنگامی که آسمان از هم شکافته شود و ستارگان پراکنده شوند و فرود ریزند». (6)
1) 2) «أرجّ»از مادّه«رجّ»(بر وزن حجّ)گرفته شده که به معنای حرکت دادن شدید است.
2) 3) «أرجف»از مادّه«رجف»(بر وزن کشف)به معنای اضطراب و لرزه شدید است و اخبار فتنهانگیز را از آن جهت«اراجیف»گویند که مایه اضطراب جامعه است.
3) 1) «نسف»از مادّه«نسف»(بر وزن حذف)در اصل به معنای ریختن دانههای غذایی در غربال و تکان دادن و باد دادن آن است تا پوست از دانه جدا شود.در اینجا به معنای متلاشی و خرد کردن کوههاست.
4) 2) «دکّ»در اصل به معنای زمین صاف و هموار است و از آنجا که برای صاف کردن زمین ناهموار باید آن را درهم کوبید،این واژه در بسیاری از موارد به معنای کوبیدن شدید به کار میرود.
5) 3) سوره ابراهیم،آیه 48.
6) 4) سوره انفطار،آیات 1-2.
و نیز در مورد زمین میفرماید:« «إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا» ؛هنگامی که زمین به شدّت به لرزه در میآید و کوهها درهم کوبیده میشود و به صورت غبار پراکندهای در میآید». (1)
و نیز میفرماید:« «یَوْمَ تَرْجُفُ الرّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ» ؛آن روز که زلزلههای هولناک همه چیز را میلرزاند و به دنبال آن دوّمین حادثه(صیحه عظیم محشر)رخ میدهد». (2)
در ادامه این سخن میفرماید:«بعد از این انقلابهای عظیم و حوادث کوبنده و هولناک،خداوند تمام کسانی را که در دل خاک آرمیدهاند،بیرون میآورد و پس از فرسودگی نوسازی میکند و بعد از پراکندگی آنها را جمع مینماید». (و أخرج من فیها،فجدّدهم بعد إخلاقهم (3)،و جمعهم بعد تفرّقهم) .
و این آغاز رستاخیز انسانهاست که همگی به حیات نوین باز میگردند و وارد صحنه محشر میشوند.
تعبیر به«جدّدهم»اشاره روشنی به معاد جسمانی و نوسازی انسانها و تکامل جسمی آنان در عرصه محشر است.
جمله «و جمعهم بعد تفرّقهم» ممکن است اشاره به اجتماع انسانها در صحنه محشر باشد و یا اشاره به جمع شدن ذرّات پراکنده هر انسانی برای تجدید حیات و مانعی ندارد که عبارت مذکور اشاره به هر دو معنا باشد.
در ادامه میفرماید:«سپس آنها را برای سؤال از اعمال مخفی و افعال پنهانی از هم جدا ساخته،به دو گروه تقسیم میکند:به این گروه نعمت میبخشد و آن گروه را مجازات میکند». (ثمّ میّزهم لما یریده من مسألتهم عن
خفایا الأعمال و خبایا الأفعال، و جعلهم فریقین:أنعم علی هؤلاء و انتقم (1)من هؤلاء) .
تعبیر به «خفایا الأعمال و خبایا الأفعال» ممکن است اشاره به یک مطلب،یعنی:
اعمال پنهانی بوده باشد و این احتمال نیز وجود دارد که«خفایا الأعمال»اشاره به اعمالی باشد که به صورت پنهان کاری،هر چند در دل اجتماع انجام داده میشود و «خبایا الأفعال»اشاره به کارهایی باشد که در خلوتگاههای پوشیده از نظر انجام میگیرد؛زیرا«خبایا»جمع«خبیئه»به معنای شیء پنهان است.به هر حال چیزی از کارهای ما بر خدا پنهان و پوشیده نیست،چرا که او در همه جا حضور دارد و تمام عالم محضر خدا است.
1) 2) «إنتقم»از مادّه«نقمت»(بر وزن نعمت)در اصل به معنای کیفر دادن و مجازات کردن است و گاه به معنای تلافی کردن توأم با کینه جویی آمده است؛ولی در خطبه بالا و مواردی که در قرآن به کار رفته است،همان معنای مجازات کردن را دارد.
فأمّا أهل الطّاعة فأثابهم بجواره،و خلّدهم فی داره،حیث لا یظعن النّزّال،و لا تتغیّر بهم الحال،و لا تنوبهم الأفزاع،و لا تنالهم الأسقام،و لا تعرض لهم الأخطار،و لا تشخصهم الأسفار.و أمّا أهل المعصیة فأنزلهم شرّ دار،و غلّ الأیدی إلی الأعناق،و قرن النّواصی بالأقدام،و ألبسهم سرابیل القطران،و مقطّعات النّیران،فی عذاب قد اشتدّ حرّه،و باب قد أطبق علی أهله،فی نار لها کلب و لجب،و لهب ساطع،و قصیف هائل،لا یظعن مقیمها،و لا یفادی أسیرها،و لا تفصم کبولها.لا مدّة للدّار فتفنی،و لا أجل للقوم فیقضی.
اما اطاعت کنندگان را در جوار رحمت خویش پاداش عطا میکند،و در سرای جاودانی خود برای همیشه جای میدهد.در سرایی که اقامت کنندگانش هرگز از آن کوچ نمیکنند.و حالاتشان دگرگون نمیشود.ترس و وحشتی به آنان روی نمیآورد، و بیماری به وجودشان عارض نمیشود،خطری به آنها متوجّه نمیگردد،و سفرها آنها را از دیار خود بیرون نمیراند.
و اما گناهکاران را در بدترین منزلگاه جای میدهد و دست آنها را با غل و زنجیر به گردنشان میبندد،آن گونه که سرهایشان را به پاها نزدیک میکند.لباسی از موادّ آتشزا و جامههایی از قطعههای آتش بر آنها میپوشاند.در عذابی که حرارتش بسیار شدید و درش به روی آنها بسته
است!آتشی پر هیجان که میخروشد و زبانه میکشد!شعلههایش فروزان،و صدایش هراسانگیز است.همیشه در آن اقامت دارند و برای آزادی اسیرانش غرامتی پذیرفته نمیشود،و زنجیرهایش گسسته نمیگردد!مدتی برای آن سرا تعیین نشده تا پایان گیرد و سرآمدی برای آن قوم وجود ندارد،تا به آخر رسد!
آخرین منزلگاه هستی
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه-که در واقع آخرین مرحله سیر انسان را بیان میکند-اشاره به بخشی از پاداشهای نیکوکاران و مجازاتهای بدکاران فرموده، چنین میگوید:«اما اطاعت کنندگان را در جوار رحمت خویش پاداش میدهد و در سرای جاودانی خود آنان را برای همیشه جای میدهد». (فأمّا أهل الطّاعة فأثابهم بجواره،و خلّدهم فی داره) .
سپس ویژگیهای این سرای آخرت را در چند جمله کوتاه و پر معنا بر میشمرد و میفرماید:«سرایی که اقامت کنندگانش هرگز از آن کوچ نمیکنند و حالاتشان دگرگون نمیشود(و پیوسته مشمول نعمتهای الهی هستند)». (حیث لا یظعن (1)النّزّال،و لا تتغیّر بهم الحال) .
«ترس و وحشت به آنان روی نمیآورد و بیماری به وجودشان نمیرسد؛خطری به آنها عارض نمیگردد و سفرها،آنها را از دیار خود
1) 1) «یظعن»از مادّه«ظعن»به معنای کوچ کردن است.
بیرون نمیراند». (و لا تنوبهم الأفزاع (1)،و لا تنالهم الأسقام،و لا تعرض لهم الأخطار،و لا تشخصهم (2)الأسفار) .
به این ترتیب،حوادث ناراحت کننده و عوارض نگرانیزا که در عالم دنیا پیوسته آرامش فکر انسان را بر هم میزند و زندگانیهای راحت را تحت تأثیر قرار میدهد در آنجا وجود ندارد و همیشه خیال انسان راحت و آرامش او برقرار و زندگی او مملوّ از سرور و شادی است؛نه خطری آنها را تهدید میکند و نه بیماری و نه عوامل وحشتناک طبیعی همچون سیلها و زلزلهها و خشکسالیها و نه حوادث ناراحت کننده اجتماعی مانند ناامنیها،جنگها و کشمکشها.
تفاوت میان جمله: «لا یظعن النّزّال» با جمله: «و لا تشخصهم الأسفار» .ممکن است از این نظر باشد که اوّلی اشاره به کوچهای اجباری باشد که انسان در دنیا گاهی مجبور به آن میشود و به کلّی ترک وطن میگوید و دومی اشاره به سفرهایی است که انسان در دنیا به حکم اجبار برای تأمین حاجات زندگی،مشکلات و رنج آن را پذیرا میشود.در سرای آخرت هیچ یک از آنها وجود ندارد.
آری!زندگی دنیا هر قدر راحت و پر نعمت باشد،به خاطر اینکه همواره در معرض این آفات است لذّت بخش و شیرین نیست؛ولی زندگی سرای جاویدان به خاطر نبودن هر گونه عوامل نگرانی،شیرین شیرین است.
در اینجا ممکن است کسانی سؤال کنند که ما ارزش نعمتهای این جهان را به خاطر لحظاتی که آنها را از دست میدهیم درک میکنیم؛تا ظلمت شب را نبینیم ارزش روشنایی روز و آفتاب عالمتاب را نمیفهمیم و تا بیماری دست ندهد ارزش نعمت سلامتی آشکار نمیشود؛آیا نبودن
عوارض و حوادثی که در بالا اشاره شد، سبب نمیشود که انسان در آنجا از درک لذّت نعمتها باز ماند.
در پاسخ این سؤال باید به دو نکته توجّه داشت:نخست اینکه،نعمتهای سرای آخرت در تحوّل و تغییرند؛یعنی پیوسته نعمتی جای خود را به نعمتی دیگر میدهد و هر روز مواهب جدیدی به آنها میرسد و این دگرگونیهای نشاط آفرین و لذّت بخش یک نواختی را از بین میبرد و ارزش آنها را آشکار میسازد.
دیگر اینکه:آنچه لذّات دنیا را در کام انسان تلخ میکند این است که پیوسته خطرات نعمتها را احاطه کرده و فکر سلب نعمت،همواره انسان را آزار میدهد.
امام علیه السّلام در عبارات بالا میفرماید:این مشکل بزرگ درباره نعمتهای آخرت وجود ندارد.
همانگونه که در قرآن مجید آمده است که از زبان بهشتیان به هنگام حمد و ستایش پروردگار میگوید:« «وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَکُورٌ اَلَّذِی أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا یَمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ» ؛آنها میگویند:ستایش برای خداوندی است که اندوه را از ما برطرف ساخت؛زیرا پروردگار ما غفور و شکور است.خداوندی که به فضل خود ما را در این سرای جاویدان جای داد که نه رنجی در آنجا به ما میرسد و نه سستی و واماندگی». (1)
سپس امام علیه السّلام به شرح درد و رنجهای اهل معصیت در سرایی دیگر پرداخته میفرماید:«و اما گناهکاران را در بدترین منزلگاه جای میدهد و دست آنها را با غل و زنجیر به گردنشان میبندد،آن گونه که سرهایشان را به پاها نزدیک میکند!» (و أمّا أهل المعصیة فأنزلهم شرّ دار،و غلّ الأیدی إلی الأعناق،و قرن النّواصی بالأقدام)
1) 1) سوره فاطر،آیات 34-35.
این تعبیرات اشاره به چیزی است که در قرآن مجید آمده:« «إِذِ الْأَغْلالُ فِی أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ یُسْحَبُونَ فِی الْحَمِیمِ ثُمَّ فِی النّارِ یُسْجَرُونَ» ؛در آن هنگام که غل و زنجیرها بر گردن آنان قرار گرفته و آنها را میکشند و در آب جوشان وارد میکنند،سپس در آتش دوزخ افروخته میشوند». (1)
در ادامه این سخن میافزاید:«خداوند جامههایی از موادّ آتشزا و لباسهایی از قطعههای آتش بر آنها میپوشاند؛در عذابی که حرارتش بسیار شدید است و درش به روی آنها بسته است!آتشی پر هیجان که میخروشد و زبانه میکشد!شعلههایش فروزان و صدایش هراسانگیز است!». (و ألبسهم سرابیل القطران،و مقطّعات النّیران،فی عذاب قد اشتدّ حرّه،و باب قد أطبق علی أهله،فی نار لها کلب (2)و لجب (3)،و لهب ساطع،و قصیف (4)هائل) .
«قطران»در اصل به معنای مادّه قابل اشتعالی است شبیه نفت سیاه که سیاه و لزج و بدبوست و در قدیم به حیواناتی که مبتلا به«جرب»(نوعی بیماری که مو و پشم با آن میریزد)بودند میمالیدند و معتقد بودند که این مادّه بیماری را درمان میکند.این مادّه چنان است که اگر شعله آتش به آن برسد شعلهور میشود.
امام علیه السّلام میفرماید:در آن روز پیراهنی از این مادّه بر دوزخیان میپوشانند.
اوصافی که برای آتش دوزخ در این عبارات کوتاه و تکان دهنده ذکر شده،نشان میدهد که آتشی فوق العاده سوزان است.شعلههایش به آسمان زبانه میکشد و صدای هولناکش گوش را کر میکند.
امام علیه السّلام در ادامه سخن میفرماید:اضافه بر همه اینها،مشکل عظیم این است که:«گنهکاران همیشه در آن اقامت دارند و برای آزادی اسیرانش غرامتی پذیرفته نمیشود و زنجیرهایش گسسته نمیگردد؛مدّتی برای آن سرا تعیین نشده تا پایان گیرد و سرآمدی برای آن قوم وجود ندارد تا به آخر رسد!». (لا یظعن مقیمها،و لا یفادی أسیرها،و لا تفصم (1)کبولها، (2)لا مدّة للدّار فتفنی،و لا أجل للقوم فیقضی) .
اگر انسان یک لحظه این عذابهای هولناک و شدید را در ذهن خود تصوّر کند، کافی است که او را از گناه باز دارد و هدف اصلی از شرح این عذابهای الهی نیز همین است!مخصوصا در روایات اسلامی تأکید شده است که وقتی به آیات پاداشهای شوقانگیز بهشت میرسید،به آن فکر کنید و هر زمان به آیات هولناک عذاب میرسید،توقّف کنید و در آن بیندیشید.امیر مؤمنان علی علیه السّلام در خطبه «همّام»(خطبه 193)در توصیف پرهیزکاران میفرماید:«فإذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا،و تطلّعت نفوسهم إلیها شوقا،و ظنّوا أنّها نصب أعینهم،و إذا مرّوا بآیة فیها تخویف أصغوا إلیها مسامع قلوبهم،و ظنّوا أنّ زفیر جهنّم و شهیقها فی أصول آذانهم؛پرهیزکاران هنگام تلاوت قرآن هرگاه به آیهای برسند که در آن تشویق باشد،با علاقه فراوان به آن روی آورند و روح و جانشان با شوق فراوان در آن سر میکشد و آن را همواره نصب العین خود میسازند و هر زمان به آیهای
برسند که در آن تخویف باشد،گوش دل خویش را برای شنیدن آن باز میکنند و گویی صدای زوزه آتش جهنّم را در اعماق گوش خود احساس میکنند».
برنامه عالی هدایت
بحث بسیار منظّم و منطقی و بیدارگر و هشدار دهنده که امام در این خطبه از آغاز تا به اینجا بیان فرموده،راستی نسخه هدایت و نجات انسانهاست.
نخست از اوصاف جمال و جلال خدا و قدرت عظیم و علم و احاطه او نسبت به هر چیز از جمله اعمال بندگان و همچنین عظمت جهان هستی شروع میکند،تا سطح معرفت و ایمان را بالا ببرد و آماده پذیرش حق کند.
سپس از آفرینش اصناف ملائکه و عبادت آنها سخن میگوید،تا نشان دهد عبادت انسانها در برابر آن ناچیز است.
آنگاه به آفرینش انسان و نعمتهای عظیم خدا پرداخته و دنیاپرستان را سخت مورد نکوهش قرار میدهد و از دلبستگی به نعمتهای زوال پذیر دنیا بر حذر میدارد.
سپس از مرگ و پایان زندگی و سکرات موت و ندامت عمیق انسانهای خطاکار در آستانه مرگ خبر میدهد و چنان ترسیمی از آن در اذهان مجسّم میکند که ارواح خفته را به شدّت تکان میدهد و بیدار میسازد.
و در پایان از پاداشهای عظیم و دلانگیز نیکوکاران و مجازاتهای سخت و وحشتناک بدکاران در قیامت پرده بر میدارد،تا هر کس حساب کار خویش را بکند.
آری!این طبیب بزرگ روحانی نسخهای شفابخش برای بیمار دلان پیچیده که اگر بدان عمل کنند،بهبودی آنها قطعی است.
و منها فی ذکر النبیّ صلّی اللّه علیه و آله بخش دیگری از این خطبه که درباره پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله سخن میگوید:
قد حقّر الدّنیا و صغّرها و أهون بها و هوّنها،و علم أنّ اللّه زواها،عنه اختیارا،و بسطها لغیره احتقارا،فأعرض عن الدّنیا بقلبه،و أمات ذکرها عن نفسه،و أحبّ أن تغیب زینتها عن عینه،لکیلا یتّخذ منها ریاشا،أو یرجو فیها مقاما.بلّغ عن ربّه معذرا،و نصح لأمّته منذرا،و دعا إلی الجنّة مبشّرا،و خوّف من النّار محذّرا.
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله دنیا را بسیار حقیر و کوچک میشمرد و آن را خوار و بیمقدار میدانست،و در دیدگاه دیگران نیز تحقیرش مینمود،او میدانست خداوند برای احترام و گرامی داشت وی،دنیا را از او گرفته و به خاطر حقارتش آن را برای دیگران گسترده ساخته است!(و به این ترتیب،پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)با قلب و روح خود از دنیا روی گردان شد و یاد آن را برای همیشه در دل خود میراند،و دوست میداشت که زینتهای آن از پیش چشمش پنهان و دور شود،تا از آن لباس فاخری تهیّه نکند،و یا اقامت در آن را آرزو ننماید.او در تبلیغ احکام الهی به بندگان برای قطع عذر و اتمام حجّت اصرار ورزید،و امّت خویش را از
عذاب خدا بیم داد و نصیحت کرده،آنها را به سوی بهشت دعوت نمود و بشارت داد و از آتش دوزخ بر حذر داشت.
زهد پیامبر خدا
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام به ذکر اوصاف والای پیامبر و بیاعتنایی او نسبت به زرق و برق دنیا میپردازد تا نمونهای جامع و الگویی کامل برای بحثهای پیشین این خطبه باشد و نشان دهد چگونه یک انسان میتواند در پرتو ایمان و آگاهی و عمل صالح از خطرات دنیاپرستی در امان بماند.میفرماید:«او دنیا را بسیار حقیر و کوچک میشمرد و آن را خوار و بیمقدار میدانست و در دیدگاه دیگران نیز تحقیرش مینمود!» (قد حقّر الدّنیا و صغّرها،و أهون بها و هوّنها) .
این تعبیرات اشاره روشنی به مقام زهد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است؛زیرا کسی که دنیا را حقیر بداند و حقارت آن را به دیگران نیز توصیه کند،به یقین وابستگی و دلبستگی به دنیا نخواهد داشت!چرا که شیء حقیر و بیمقدار،ارزشی ندارد که عقل او را برباید و قلب او را به خود جذب کند.
سپس در تأکید این معنا میافزاید:«و میدانست که خداوند برای احترام و گرامی داشت او،دنیا را از وی گرفته و به خاطر حقارتش آن را برای دیگران گسترده ساخته است!» (و علم أنّ اللّه زواها (1)عنه اختیارا (2)،و بسطها لغیره احتقارا) .
این سخن شبیه چیزی است که خداوند در سوره زخرف بیان فرموده است:« «وَ لَوْ لا أَنْ یَکُونَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَیْها یَظْهَرُونَ وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیْها یَتَّکِؤُنَ وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذلِکَ لَمّا مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ» ؛اگر(تمکّن کفار از مواهب مادی) سبب نمیشد که همه مردم امّت واحد(گمراهی)شوند،ما برای کسانی که به(خداوند) رحمان کافر میشدند،خانههایی قرار میدادیم با سقفهایی از نفره و نردبانهایی که از آن بالا روند و برای خانههایشان درها و تختهایی(زیبا و نقرهای)قرار میدادیم که بر آن تکیه کنند و انواع زیورها؛ولی تمام اینها بهره زندگی دنیا است،و آخرت نزد پروردگار از آن پرهیزکاران است». (1)
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:«پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با قلب و روح خود از دنیا روی گردانید و یاد آن را(برای همیشه)در دل خود میراند،و دوست میداشت که زینتهای آن از پیش چشمش پنهان و دور شود؛تا از آن لباس فاخری تهیّه نکند و یا اقامت در آن را آرزو ننماید». (فأعرض عن الدّنیا بقلبه،و أمات ذکرها عن نفسه،و أحبّ أن تغیب زینتها عن عینه،لکیلا یتّخذ منها ریاشا،أو یرجو فیها مقاما) .
تعبیر به«ریاش»که هم به معنای مفرد و هم به معنای جمع آمده است،اشاره به لباسهای فاخر است و در اصل از مادّه«ریش»به معنای«پرهای پرندگان»گرفته شده و این تعبیر میتواند اشاره به همه زرق و برقهای دنیا باشد که یکی از آنها لباسهای فاخر است.
این نخستین ویژگی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بود که هرگز فریفته دنیا و زرق و برق آن نشد و خود را اسیر دنیای مادّی و مواهب زودگذر آن نکرد.
1) 1) سوره زخرف آیات،33-35.
ویژگی دوّم وظیفه تبلیغ رسالت و رساندن فرمان خدا به همه بندگان بود که برای آن نهایت مجاهدت را فرمود.همانگونه که امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«در تبلیغ احکام الهی به بندگان برای قطع عذر و اتمام حجّت اصرار ورزید،و امّت خویش را از عذاب خدا بیم داد،و نصیحت کرد،و آنها را به سوی بهشت دعوت نمود و بشارت داد و از آتش دوزخ بر حذر داشت!». (بلّغ عن ربّه معذرا،و نصح لأمّته منذرا،و دعا إلی الجنّة مبشّرا،و خوّف من النّار محذّرا) .
به یقین اگر پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در مرحله اوّل شکست میخورد و فریفته زرق و برق دنیا و ناز و نعمت آن میگشت،هرگز نمیتوانست حقّ مرحله دوم یعنی ابلاغ رسالتهای الهی را انجام دهد.اسیر دنیا و نفس کجا و رساندن پیامهای الهی کجا! در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که خداوند به موسی بن عمران فرمود:
«یا موسی!إنّ الدّنیا دار عقوبة عاقبت فیها آدم عند خطیئته،و جعلتها ملعونة،ملعون ما فیها إلاّ ما کان لی.یا موسی إنّ عبادی الصّالحین زهدوا فی الدّنیا بقدر علمهم،و سائر الخلق رغبوا فیها بقدر جهلهم؛ای موسی!دنیا دار کیفر و مجازات است.من آدم را به خاطر خطایش در آن مجازات کردم و دنیا را ملعون و نفرین شده قرار دادم.هر چه در دنیاست ملعون است مگر آنچه برای من(و در طریق طاعت و رضای من)باشد.ای موسی!بندگان صالح من به مقدار علم و آگاهیشان در مورد دنیا زهد پیشه کردند و سایر مردم به اندازه جهلشان به آن علاقمند شدند». (1)
شرط اصلی رهبری پیشوایان
1) 1) کافی،جلد 2،صفحه 317،حدیث 9.
مهمترین مشکلی که رهبران و پیشوایان و رؤسای جمعیتها دارند،گرفتار شدن در چنگال مواهب مادّی و زرق و برق دنیاست و همین امر سبب میشود که افراد ناصالح را به خاطر منافع مادّی خود،بر صالحان مقدّم بشمرند و ظلم و ستمکاری را که حافظ منفعت آنها باشد بر عدل و داد ترجیح دهند.همه چیز را با معیار منافع مادّی بسنجند و ضابطههای الهی و عقلانی و انسانی را در پای منافع زودگذر دنیوی قربانی کنند.
به همین دلیل،امام علیه السّلام مهمترین چیزی را که در این فراز از خطبه درباره پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله ذکر میکند،حقارت و کوچکی دنیا در نظر اوست حقارتی که سبب شد تمام زرق و برقهای دنیا را نادیده بگیرد و یاد آن را از صحنه ذهن خویش محو کند.
قرآن مجید بارها درباره پیامبران بزرگ الهی و شخص پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله میگوید:
آنها با صراحت به مردم میگفتند که ما از شما اجر و مزدی هرگز مطالبه نمیکنیم و زندگی آنها همچون زندگی افراد مستضعف بود و همین امر سبب میشد که حق و عدالت را درباره همه اجرا کنند و از ثروتمندان خودخواهی که همه کس و همه چیز را میخواهند با پول و ثروت در اختیار بگیرند،نهراسند و در برابر آنان تسلیم نشوند.
زندگی گسترده و مرفّه و پر زرق و برق،هزینه سنگینی دارد و این هزینه جز از طریق مماشات و سازشکاری با ثروتمندان و ارباب زر و زور حاصل نمیشود و میدانیم این امر دشمن واقعی حقّ و عدالت یا به تعبیر دیگر:مدیریّت پاک و صالح است.
این سخن را با حدیثی درباره زهد و بیاعتنایی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله پایان میدهیم.
امام صادق علیه السّلام میفرماید:«مردی خدمت پیامبر آمد در حالی که پیامبر روی حصیری استراحت کرده بود و ناهمواریهای حصیر در جسم پیامبر اثر گذاشته بود و متّکایی از لیف خرما داشت که اثر
آن هم در صورت مبارکش آشکار بود.آن مرد عرب از روی محبّت دست بر بدن پیامبر میکشید و میگفت:«کسری و قیصر هرگز به چنین اموری راضی نمیشوند!آنها بر صریر و دیباج میخوابند و تو بر این حصیر».پیامبر فرمود:به خدا سوگند!من بهتر از آنها هستم و نزد خدا(با این زندگی
ساده)گرامیترم؛مرا با دنیا چکار؟!سپس افزود:«إنّما مثل الدّنیا کمثل راکب مرّ علی شجرة و لها فیء فاستظلّ تحتها،فلمّا أن مال الظّلّ عنها ارتحل فذهب و ترکها؛مردم دنیا همانند سواری هستند که در بیابان به درختی که سایه دارد میرسد و در سایه آن میآرامد،هنگامی که سایه برگشت کوچ میکند و میرود و آن درخت را ترک میکند». (1)
1) 1) بحار الانوار،جلد 16،صفحه 283.
نحن شجرة النّبوّة،و محطّ الرّسالة،و مختلف الملائکة،و معادن العلم، و ینابیع الحکم،ناصرنا و محبّنا ینتظر الرّحمة و عدوّنا و مبغضنا ینتظر السّطوة.
ما درخت پر بار نبوّت و جایگاه رسالت و محلّ آمد و شد فرشتگان و معادن علم و چشمه سارهای حکمتیم،یاوران و دوستداران ما در انتظار رحمت حقّند،و دشمنان کینهتوز ما باید در انتظار مجازات باشند.
شاخههای درخت پربار نبوّت
امام علیه السّلام این خطبه را بعد از ذکر اوصاف پیامبر با ذکر اوصافی از اهل بیت پایان میدهد و رعایت فصاحت و بلاغت را با این حسن ختام به سر حدّ کمال میرساند.
میفرماید:«ما درخت پر بار نبوّت و جایگاه رسالت و محلّ رفت و آمد فرشتگان و معادن علم و چشمه سارهای حکمتیم». (نحن شجرة النّبوّة،و محطّ الرّسالة،و مختلف (1)الملائکة،و معادن العلم،و ینابیع الحکم) .
1) 1) «مختلف»از مادّه«اختلاف»که در اینجا به معنای رفت و آمد است.بنابر این«مختلف»یعنی محلّ رفت و آمد.
تعبیر به«شجره»،اشاره به این است که نبوّت همچون درخت پرباری است که دارای شاخهها و فروع مختلفی است.ریشه و ساقه آن،پیغمبر اکرم و فرزندان او، شاخ و برگهای آن و هدایت مردم به سوی خدا،میوه این درخت است.
در تعبیر دوم،خاندان نبوّت را به بارانداز و فرودگاهی تشبیه میکند که رسالت،در آن از سوی خدا نزول پیدا کرده است و در تعبیر سوم،خانه پیامبر را مرکز رفت و آمد فرشتگان الهی میشمرد و علی علیه السّلام و فرزندانش کسانی هستند که در این خانه و خانواده،پرورش یافتهاند و طبعا آثار و برکات وحی در آنها پرتو افکن میباشد.
واژه«ملائکه»در اینجا ممکن است که اشاره به فرشتگان وحی باشد(جبرئیل و همراهانش)که بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نازل میشدند؛یا اشاره به معنای اعمّی باشد که سایر فرشتگانی را که به عنوان خدمت یا بشارت در این خانواده رفت و آمد داشتهاند،شامل شود و در هر حال،منظور این نیست که فرشته وحی بر غیر پیامبر نازل میشده است.
تفاوت«شجرة النّبوّة»و«محطّ الرّسالة»از این نظر است که پیامبر دارای دو مقام بود:مقام نبوّت،که همان خبر دادن از سوی خداست و مقام رسالت،که تبلیغ آن است.
یا به تعبیر دیگر:نبیّ مأمور ابلاغ است و رسالت معمولا توأم با امامت و رهبری و اجرا میباشد.
و منظور از «معادن علم» آن است که امامان اهل بیت علیه السّلام وارث علوم پیامبر و حافظ کتاب و سنّت بودند.در شأن نزول آیه شریفه« «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ» ؛گوش شنوا این پیامها را در خود نگه میدارد» (1)در روایات متعدّدی که در منابع فراوانی از اهل سنّت نقل شده،آمده است که پیغمبر
1) 1) سوره حاقّه،آیه 12.
اکرم فرمود:«سألت ربّی أن یجعلها أذن علیّ؛از پروردگارم تقاضا کردم که این گوش شنوا را گوش علی علیه السّلام قرار دهد»و به دنبال این دعا علی علیه السّلام میفرمود:«ما سمعت من رسول اللّه شیئا فنسیته؛من هیچ سخنی را بعد از آن از رسول خدا نشنیدم که فراموش کنم؛بلکه همیشه آن را به خاطر داشتم». (1)
حدیث«علیّ مع القرآن،و القرآن مع علیّ؛علی همواره با قرآن است و قرآن با علی است». (2)
و همچنین حدیث«أنا مدینة العلم و علیّ بابها؛من شهر علمم و علیّام در است» (3)از احادیث معروفی است که در کتب شیعه و اهل سنّت وارد شده و همه گواه بر این است که این خانواده،معادن علم و سرچشمههای حکمت بودهاند.
تفاوت«معادن»و«ینابیع»از این نظر است که«معدن»چیزی است که معمولا مردم به سراغ آن میروند و از آن بهره میگیرند؛ولی«ینابیع»(به معنای چشمهها) چیزی است که میجوشد و به سوی مردم سرازیر میشود.
امام علیه السّلام در پایان این سخن میفرماید:«یاور و دوستدار ما در انتظار رحمت حقّ است و دشمن کینهتوز ما در انتظار مجازات حق است». (ناصرنا و محبّنا ینتظر الرّحمة،و عدوّنا و مبغضنا ینتظر السّطوة (4)) .
1) 1) برای آگاهی از منابع حدیث میتوانید به جلد 9 پیام قرآن،صفحه 359 به بعد و بحار الانوار،جلد 35، صفحه 326-331 مراجعه کنید.
2) 2) الغدیر،جلد 3،صفحه 178 و 180.
3) 3) به کتاب الغدیر،جلد 6،صفحه 61-80 مراجعه شود.
4) 4) «سطوه»در اصل به معنای پریدن بر روی کسی و مقهور ساختن اوست و از آنجا که یکی از لوازم آن مجازات کردن است،در خطبه بالا و مانند آن به این معنا به کار رفته است.
این سخن بدان معنا نیست که آنها چنین انتظاری را واقعا دارند؛بلکه به این معناست که باید منتظر چنین عاقبت شومی باشند و در واقع نوعی تهدید به عذاب الهی است،در دنیا و آخرت.
و من خطبة له علیه السّلام
فی ارکان الدّین
(1) در این خطبه امام علیه السّلام از ارکان اسلام سخن میگوید.
1) 1) سند خطبه:به گفته نویسنده«مصادر نهج البلاغه»آغاز این خطبه:«الحمد للّه فاطر الخلق،و خالق الأشباح»بوده و این خطبهای است که در میان اهل قبل از مرحوم سیّد رضی و بعد از او معروف و مشهور بوده و به نام خطبه«دیباج»شناخته میشده است.از کسانی که قبل از«سیّد رضی»آن را نقل کرده است مرحوم«صدوق»در«من لا یحضره الفقیه»(جلد 1،صفحه 131)میباشد که آن را به صورت مسند با تفاوتهایی آورده است و همچنین در کتاب«علل الشرایع»و نیز در کتاب«تحف العقول»که نویسنده آن نیز قبل از«سیّد رضی»میزیسته آمده است و در کتاب«محاسن»هم ذکر شده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2، صفحه 238).ولی آنچه در«تحف العقول»آمده از«ألحمد للّه فاطر الخلق،و خالق الإصباح»شروع میشود؛سپس خطبه را بسیار مشروحتر از آنچه«سیّد رضی»آورده است،بیان میکند و معروف بودن آن را به عنوان خطبه «دیباج»ذکر مینماید(تحف العقول صفحه 104-107).
این خطبه در واقع از دو بخش تشکیل شده:در بخش اوّل،امام علیه السّلام بهترین اسباب تقرّب به خدا را که عبارت از ایمان،جهاد،اخلاص،نماز و زکات و مانند آن است،در ده عنوان بیان فرموده و فلسفه هر کدام را در عباراتی کوتاه و بسیار پر معنا ذکر میکند.
در بخش دوّم،به جنبههای عملی ایمان و طرق رسیدن به آن پرداخته و توصیه به ذکر خدا و اقتدا به هدایت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و پیروی از سنّت او و اهتمام به تعلّم قرآن و فهم آیات الهی میکند.
در پایان خطبه نیز نکوهش شدیدی از عالم بیعمل-با ذکر مجازات سخت او- شده است.
إنّ أفضل ما توسّل به المتوسّلون إلی اللّه سبحانه و تعالی،الإیمان به و برسوله،و الجهاد فی سبیله،فإنّه ذروة الإسلام؛و کلمة الإخلاص فإنّها الفطرة؛و إقام الصلاة فإنّها الملّة؛و إیتاء الزّکاة فإنّها فریضة واجبة؛و صوم شهر رمضان فإنّه جنّة من العقاب؛و حجّ البیت و اعتماره فإنّهما ینفیان الفقر و یرحضان الذّنب،و صلة الرّحم فإنّها مثراة فی المال،و منسأة فی الأجل؛و صدقة السّرّ فإنّها تکفّر الخطیئة؛و صدقة العلانیة فإنّها تدفع میتة السّوء؛و صنائع المعروف فإنّها تقی مصارع الهوان.
برترین وسیلهای که متوسّلان به خدا،به آن توسّل میجویند ایمان به خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اوست و جهاد در راه خدا که قلّه رفیع اسلام است و کلمه اخلاص(و شهادت به یگانگی خدا)که هماهنگ با فطرت انسانی است،و برپا داشتن نماز که حقیقت دین و آیین است،و ادای زکات که فریضهای واجب است،و روزه ماه رمضان که سپری در برابر عذاب الهی است،و حج و عمره خانه خدا که نابود کننده فقر و شستشو دهنده گناه است و صله رحم که سبب فزونی مال و طول عمر،و صدقه پنهانی که کفّاره گناهان است و صدقه آشکار که از مرگهای بد پیشگیری میکند و خدمت به خلق که از لغزشها و شکستهای خفّتبار جلوگیری میکند.
کار آمدترین وسیلهها
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه از بهترین چیزی که رهروان راه حق و سالکان طریق بندگی خدا میتوانند به آن متوسّل شوند و به قرب پروردگار راه یابند سخن میگوید و به ده موضوع مهم اشاره میفرماید.نخست میگوید:«برترین وسیلهای که متوسّلان به خدا،به آن توسّل میجویند ایمان به خدا و پیامبر اوست». (إنّ أفضل ما توسّل به المتوسّلون (1)إلی اللّه سبحانه و تعالی،الإیمان به و برسوله) .
این تعبیر گویی اشاره به آیه شریفه «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ» (2).و شرح و تفسیر آن میباشد؛زیرا خداوند در این آیه،نخست دستور به تقوا میدهد و سپس دستور به انتخاب وسیله به سوی خداوند.و به این ترتیب، منظور از وسیله،ایمان و جهاد و سایر اموری است که در این خطبه آمده است.
این سخن منافات با تفسیر دیگر آیه که وسیله را شفاعت اولیاء اللّه میشمرد، ندارد؛زیرا همه این وسایل میتواند در مفهوم آیه شریفه جمع باشد.
به هر حال نخستین وسیله ایمان ذکر شده،ایمان به خدا و پیامبر.زیرا،ریشه اصلّی تمام حرکتهای سازنده و مثبت،ایمان است.
جالب اینکه در کلام امام علیه السّلام نسبت به تمام این واجبات«دهگانه»نکتهای به عنوان تعلیل و فلسفه ذکر شده،جز مسئله ایمان به خدا و پیامبر.به خاطر اینکه این مسئله بینیاز از ذکر دلیل است و به تعبیر دیگر:اساس و
پایه تمام خوبیها و نیکیها ایمان است و بدون آن،هیچ گونه حرکتی به سوی فرایض الهی و واجبات دینی وجود نخواهد داشت و به قدری این امر واضح و روشن است که نیازی به ذکر دلیل ندارد.
سپس به دومین واجب پرداخته میفرماید:«و جهاد در راه او،چرا که جهاد قلّه رفیع اسلام است». (و الجهاد فی سبیله،فإنّه ذروة (1)الإسلام) .
«جهاد»در اینجا معنای وسیعی دارد که علاوه بر جهاد نظامی و مقابله مسلّحانه با دشمن،شامل جهاد علمی و تبلیغی و امر به معروف و نهی از منکر و هر گونه تلاش و کوشش مفید و سازنده برای پیشبرد اهداف اسلامی و حتّی جهاد با نفس میشود و تعبیر به«ذروة الإسلام»«قلّه رفیع اسلام»اشاره به این است که تا جهاد همه جانبه نباشد،کاری از پیش نخواهد رفت.امام علیه السّلام در تعبیر دیگری که در اواخر نهج البلاغه آمده است و ناظر به بیان فلسفه احکام است درباره جهاد میفرماید:«و الجهاد عزّ للإسلام؛خداوند جهاد را برای عزّت و سربلندی اسلام و مسلمین قرار داده است». (2)
گرچه دشمنان اسلام سعی دارند با سوء استفاده و سوء تفسیر از واژه جهاد، اسلام را به خشونت متّهم سازند؛ولی از این نکته غافلند که جهاد یعنی:«تلاش برای زنده ماندن در مقابل عوامل مزاحم»در نهاد و طبیعت هر موجود زندهای افتاده است.در درون وجود ما اگر نیروهای جهادگر،که کارشان دفاع از سلامت انسان در مقابل هزاران هزار میکروب مزاحم،که شب و روز از طرق مختلف وارد بدن انسان میشود،نبودند؛زندگی کردن حتّی یک روز برای ما مشکل بود و بیماری«ایذر»که امروز خطرناکترین
بیماری شمرده میشود،چیزی جز از کار افتادن نیروی دفاعی بدن نیست.جامعهای که جهاد را از دست بدهد شبیه کسی است که به این بیماری مبتلا شده و مورد تهاجم انواع مشکلات قرار میگیرد.
حقیقت این است آنها که جهاد اسلامی را نشانه گرفتهاند،به خوبی میدانند تا این اصل در میان مسلمانان زنده است،سلطه بر آنان ممکن نیست و اگر جهاد تحت عنوان«خشونت»حذف شود،مشکلی در برابر سلطهگران وجود نخواهد داشت.به همین دلیل،یکی از ویژگیهای بعضی از مذاهب ساختگی،حذف جهاد از برنامه آنهاست.
به هر حال،اگر در بیان امام علیه السّلام،نخستین واجب از واجبات بعد از ایمان به خدا و پیامبر،جهاد شمرده شده،دلیلش همین است که بدون جهاد،حیات مکتب تضمین نمیشود.
در حدیثی از علی علیه السّلام میخوانیم:«و اللّه ما صلحت دنیا و لا دین إلاّ به؛به خدا سوگند!دنیا و دین بدون جهاد سامان نمیگیرد». (1)
در بیان سومین واجب میفرماید:«همچنین کلمه اخلاص(و شهادت به یگانگی خدا)که هم آهنگ با فطرت انسانی است». (و کلمة الإخلاص فإنّها الفطرة) .
منظور از«کلمه اخلاص»همان شهادت«لا اله الاّ اللّه»است که عبودیّت و الوهیّت را مخصوص ذات پاک پروردگار میکند و هر گونه شرک و بت پرستی را نفی مینماید.
از بعضی از روایات استفاده میشود که اخلاص جنبه عملی هم دارد و آن اینکه تنها به آستان حق روی آورد و از غیر او در عمل چشم بپوشد و از ارتکاب گناهان خودداری نماید.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«من قال لا إله إلاّ اللّه مخلصا دخل الجنّة،و إخلاصه أن یحجزه لا إله
1) 1) وسائل الشیعه،جلد 1،صفحه 9.
إلاّ اللّه عمّا حرّم اللّه؛کسی که«لا اله الا اللّه»را با اخلاص بگوید وارد بهشت میشود و اخلاصش آن است که«لا اله الا اللّه»او را از آنچه خدا بر او حرام کرده است،باز دارد». (1)
روشن است کسی که به سراغ گناهان میرود،یا تسلیم شیطان شده،یا هوای نفس و هر کدام از این دو باشد نوعی شرک در عمل محسوب میشود و با حقیقت اخلاص سازگار نیست.
در بیان چهارمین واجب میفرماید:«و بر پا داشتن نماز که حقیقت دین و آیین است» (و إقام الصّلاة فإنّها الملّة) .
«ملّت»در اینجا به معنای دین و آیین است و اینکه نماز را به عنوان جزء دین نشمرده،بلکه کلّ دین معرفی کرده،به خاطر آن است که نماز پایه اصلّی دین است؛ همانگونه که در حدیث معروف پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله آمده است:«ألصّلاة عماد الدّین، فمن ترک صلاته متعمّدا فقد هدم دینه؛نماز ستون دین است کسی که عمدا آن را ترک کند،دین خود را ویران کرده است». (2)و در حدیث دیگری از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمده است:
«مثل الصّلاة مثل عمود الفسطاط إذا ثبت العمود ثبتت الأطناب و الأوتاد و الغشاء،و إذا انکسر العمود لم ینفع طنب،و لا وتد و لا غشاء؛نماز همچون ستون خیمه است هنگامی که ستون خیمه برقرار باشد،طنابها و میخها و پوشش خیمه برقرار و مفید است و هنگامی که ستون بشکند نه طنابها بدرد میخورد و نه میخها و پوشش». (3)
در بیان پنجمین واجب میفرماید:«و ادای زکات که فریضهای واجب است». (و إیتاء الزّکاة فإنّها فریضة واجبة) .
«فریضه»معمولا به معنای واجب است؛بنابر این،ذکر واجب بعد از آن،نوعی تأکید محسوب میشود.ولی فریضه معنای دیگری دارد که با محل بحث ما متناسبتر است و آن،عبارت از قطع کردن و جدا کردن چیزی است و در اینجا، بخشی از مال است که برای هدفی جدا میکنند.یا به تعبیر دیگر:مالیّاتی است که برای کمک به ضعیفان جامعه و تأمین هزینههای حکومت اسلامی تعیین شده است.
در قرآن مجید درباره سهام ارث میفرماید: «نَصِیباً مَفْرُوضاً» . (1)و به همین جهت، بسیاری از بزرگان در بحث ارث به جای«کتاب الارث»«کتاب الفرائض»گفتهاند.
به هر حال،مسأله زکات بعد از نماز،از مهمترین ارکان اسلام است.در حدیثی از امام باقر علیه السّلام میخوانیم:«هنگامی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در مسجد بود،پنج نفر را صدا زد و فرمود برخیزید و از مسجد ما بیرون روید!«لا تصلّوا فیه و أنتم لا تزکّون؛شما که زکات نمیدهید،در مسجد ما نماز نخوانید». (2)
در بیان ششمین رکن از ارکان اسلام به سراغ روزه میرود و میفرماید:«و روزه ماه رمضان که سپری در برابر عقاب است». (و صوم شهر رمضان فإنّه جنّة من العقاب) .
تعبیر به«جنّة»(سپر)درباره روزه ماه رمضان که یک وسیله مهم دفاعی در میدان مبارزه است،به خاطر آن است که سرچشمه اصلی گناهان وسوسههای شیطان و ابزار شیطان،هوای نفس است.هنگامی که به وسیله روزه،شهوات در کنترل عقل در آیند انسان با این وسیله دفاعی،از حملات شیطان محفوظ میماند.
در اینجا تعبیر «جنّة من العقاب» آمده،در حالی که در حدیث معروف دیگری «جنّة من النّار» (1)ذکر شده که هر دو به یک معنا باز میگردد.
و به هر حال،در فضیلت روزه همین بس که انسان را از جهان بهیمیّت به سوی جهان فرشتگان میبرد و بر بساط قرب خداوند جای میدهد.
در بیان هفتمین رکن از ارکان اسلام میفرماید:«و حج و عمره خانه خدا که نابود کننده فقر و شستشو دهنده گناه است». (و حجّ البیت و اعتماره فإنّهما ینفیان الفقر و یرحضان (2)الذّنب) .
بیشک،زیارت خانه خدا،هم برکات مادی دارد و هم برکات معنوی و روحانی که در اینجا به هر دو اشاره شده که خلاصه آن در آیه شریفه 28 سوره حج دیده میشود؛آنجا که میفرماید: «لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» .
اما تأثیر آن در شستشوی گناه از این نظر است که حج و عمره تحوّلی در روح و جان انسان ایجاد میکند و حتّی قلوب سنگدلان را نرم میسازد و به بازنگری اعمال پیشین و توبه از گناهان وامیدارد.همان گونه که در حدیثی وارد شده است که:
مانند روزی که از مادر متولّد شده از گناهان خود پاک میشود:(یخرج من ذنوبه کهیئة یوم ولدته أمّه) (3).
و اما تأثیر آن در زدودن آثار فقر و تنگدستی-علاوه بر برکات الهی حج در نفی فقر-از این نظر است که مسلمانان میتوانند در کنار مراسم حج،بازارهای خوبی جهت مبادلات اقتصادی به وجود آورند و نوعی تجارت جهانی در میان خود دائر سازند؛آن گونه که در اعصار نخستین به صورت
محدودتری در میان قبایل عرب وجود داشت و اگر مسلمین امروز از این فرصت برای تقویت بنیههای اقتصادی کشورهای اسلامی استفاده کنند،به یقین موفقیتهای خوبی از جهت فقر زدایی نصیب آنان خواهد گشت.در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«ما رأیت شیئا أسرع غنی و لا أنفی للفقر من إدمان حجّ البیت؛چیزی را سریعتر در جلب بینیازی و نفی فقر از تداوم حج،ندیدم». (1)
در بیان هشتمین رکن میفرماید:«و صله رحم که سبب فزونی مال و تأخیر اجل (و طول عمر)است». (و صلة الرّحم فإنّها مثراة (2)فی المال،و منسأة (3)فی الأجل) .
تأثیر صله رحم در فزونی مال-علاوه بر الطاف الهی که در جنبههای مادّی شامل حال این دسته از نیکوکاران میشود-این است که پیوندهای خانوادگی غالبا سبب همکاریهای دسته جمعی اقتصادی میشود و معمولا کارهای گروهی در مسایل اقتصادی سود آورتر است.
و تأثیر آن در طول عمر ممکن است از این جهت باشد که ارحام به یکدیگر دعا میکنند و همین دعا سبب طول عمر آنها میشود؛به علاوه،هنگامی که روابط خوبی با هم داشته باشند،در مشکلات و از جمله بیماریها به یاری هم میشتابند و همین امر باعث طول عمر آنها میشود.
1) 2) بحار الانوار،جلد 66،صفحه 406.
2) 3) «مثراة»از مادّه«ثری»،و«ثروت»به معنای فزونی یافتن است.لذا مال فراوان را«ثروت»میگویند و «مثرات»مصدر میمی به معنای اسم فاعل است،یعنی:«سبب فزونی».
3) 4) «منسأة»از مادّه«نسأ»(بر وزن نسخ)به معنای تأخیر انداختن است و«منسأة»مصدر میمی به معنای اسم فاعل،یعنی«سبب تأخیر»میباشد و به عصا«منسأة»میگویند،زیرا با نوک آن،اشیای مزاحم به کنار رانده میشود.
اضافه بر این،صله رحم،غم و اندوه را کم میکند و نشاط و شادابی-که از عوامل طول عمر است-میآفریند.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«صلة الأرحام تزکّی الأعمال،و تنمنی الأموال،و تدفع البلوی،و تسیّر الحساب،و تنسیء فی الأجل؛صله رحم اعمال را پاک میکند و اموال را رشد و نموّ میدهد و بلا را دفع،و حساب را آسان،و أجل را به تأخیر میاندازد». (1)
پر واضح است که تحلیلهای منطقی که ما برای رابطه عبادات و کارهای نیک با آثار مادّی داریم،به این مفهوم نیست که ارتباطات معنوی و الهی آنها را که از چشم ما پوشیده است،نادیده بگیریم.
در بیان نهمین رکن از ارکان اسلام میفرماید:«و صدقه پنهانی که کفّاره گناهان است و صدقه آشکار که از مرگهای بد پیشگیری میکند». (و صدقة السّرّ فإنّها تکفّر الخطیئة،و صدقة العلانیة فإنّها تدفع میتة السّوء) .
منظور از«صدقه سرّ»کمکهایی است که انسان به افراد نیازمند و آبرومند میکند که هم خلوص نیّت بیشتری و هم حفظ آبروی افراد نیازمند در آن است و به همین دلیل،برکات فراوانی دارد و این تعبیر هم شامل صدقات واجبه مانند کفّارات و نذورات میشود و هم صدقات مستحبّه و انفاقات.
و منظور از«صدقه علانیه»کمکهایی است که آشکارا انجام میشود و یکی از آثار و برکات آن تشویق دیگران به کار خیر و دعای مردم در حق صدقه دهنده است.این سخن در واقع برگرفته از آیه شریفه «الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» ؛آنان که اموال خود را در شب روز،پنهان و آشکار انفاق
1) 1) کافی،جلد صفحه 2،150.
میکنند،پاداششان نزد پروردگارشان است؛نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشوند». (1)
در روایات متعدّدی که در منابع معروف اهل سنّت و شیعه وارد شده،آمده است (2)که:این آیه هنگامی نازل شد که علی علیه السّلام چهار درهم داشت یکی را در شب و یکی را در روز،یکی را آشکار و یکی را پنهان،در راه خدا انفاق کرد.
البتّه«صدقه»در فقه اسلامی معمولا در مورد کمک به نیازمندان که با قصد قربت انجام میشود اطلاق میگردد؛ولی صدقه مفهوم وسیعتری دارد که شامل هر کار خیر اجتماعی مانند بنای مساجد و مدارس و جادّهها و بیمارستانها و کارهای فرهنگی میگردد و لذا در روایتی از امام کاظم علیه السّلام وارد شده:«عونک للضّعیف من أفضل الصّدقة؛کمک کردن تو به ضعیفان از بالاترین صدقات است». (3)و بیشک بنای بیمارستانها و مدارس و مانند آن مصداق«عون الضعیف»است.
در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله میخوانیم:«کلّ معروف صدقة؛هر کار نیکی صدقه محسوب میشود». (4)
و نیز در حدیث دیگری از همان بزرگوار میخوانیم:«ألکلمة الطّیّبة صدقة؛هر سخن پاکیزهای صدقه است». (5)
و امام صادق علیه السّلام میفرماید:«إسماع الأصمّ من غیر تزجّر صدقة هنئة؛رساندن مطلب بدون اظهار ناراحتی به گوش افرادی که شنوایی آنها ضعیف است،صدقه گوارایی است». (1)
این سخن را با حدیث دیگری از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پایان میدهیم.روزی آن حضرت فرمود:«بر هر مسلمانی لازم است که در هر روز صدقهای بدهد».کسی عرض کرد:«همه،توانایی این کار را ندارند».پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:«إماطتک الأذی عن الطّریق صدقة،و إرشادک الرّجل إلی الطّریق صدقة و عیادتک المریض صدقة،و أمرک بالمعروف صدقة،و نهیک عن المنکر صدقة،و ردّک السّلام صدقة؛کنار زدن موانع از سر راه و جادّهها صدقه است؛راهنمایی افراد به مقصد مورد نظر آنها صدقه است؛عیادت مریض صدقه است؛امر به معروف صدقه است؛نهی از منکر صدقه است و جواب سلام نیز صدقه است». (2)
منظور از«میتة السّوء»مرگ و میرهایی است که با شکنجه و ناراحتی شدید واقع میشود؛مانند سوختن در آتش و بیماریهای جانکاه و مشقّتبار و تصادفهای شدید به هنگام رانندگی.
در بیان دهمین و آخرین رکن از ارکان اسلام میافزاید:«و کارهای خوب (مخصوصا خدمت به خلق)که از لغزشها و شکستهای خفّت بار جلوگیری میکند». (و صنائع (3)المعروف فإنّها تقی مصارع (4)الهوان) .
1) 2) بحار الانوار،جلد 71،صفحه 388.
2) 3) بحار الانوار،جلد 72،صفحه 50،حدیث 4.
3) 4) «صنایع»از مادّه«صنع»(بر وزن قفل)به معنای ساختن و ابداع چیزی است و در لغت عرب به کارهای خوب و نیکوکاری«صنایع»جمع«صنیعه»گفته میشود.(نقل از المعجم الوسیط).
4) 5) «مصارع»جمع«مصرع»به معنای محل افکندن و زمین افتادن است و به قتلگاه،«مصرع»گفته میشود و به کشتی گرفتن«مصارعه»میگویند،چون هر یک از دو طرف میخواهد دیگری را به زمین بیفکند.
تعبیر به«صنائع المعروف»که هر کار نیکی را شامل میشود،از قبیل ذکر عام بعد از خاص است.در واقع در هر یک از جملههای قبل،انگشت روی یکی از کارهای مهمّ خیر گذارده شده،ولی در اینجا کارهای خیر به طور عام آمده است.این احتمال نیز وجود دارد که منظور از«صنائع المعروف»کمک به بندگان خداست.
کمکهایی که در امور سابق نمیگنجد.
منظور از«مصارع الهوان»شکستهایی است که در زندگی برای انسان پیش میآید و توأم با خواری و ذلّت است؛که در واقع،دو شکست محسوب میشود:
شکست از ناحیه از دست دادن امکانات و شکستی از ناحیه آبرو و حیثیّت.زیرا همه شکستها توأم با خفّت و ذلّت نیست.به همین دلیل،بعضی از آنها قابل تحمّل است؛ولی شکست آمیخته با خفّت و ذلّت بسیار دردناک است و کارهای خیر- مخصوصا خدمت به نیازمندان،خواه خدمات فردی باشد یا اجتماعی-سبب پیشگیری از این گونه شکستها میشود.
در روایات متعدّدی که از معصومین علیهم السّلام نقل شده،روی مسئله«صنایع معروف» (کارهای خیر)تأکید فراوانی دیده میشود.از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که فرمود:«أوّل من یدخل الجنّة أهل المعروف؛نخستین کسانی که وارد بهشت میشوند کسانی هستند که اهل کارهای خیر و خدمت به خلق هستند». (1)
1) 1) میزان الحکمه،جلد 3،صفحه 1931،شماره 12611.
و در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السّلام میخوانیم:«علیکم بصنائع المعروف فإنّها نعم الزّاد إلی المعاد؛بر شما باد!به کارهای نیک و خدمت به خلق که بهترین زاد و توشه برای معاد است». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام آمده است که اصحاب و یاران خود را تشویق به معروف و کارهای خیر کرد؛سپس فرمود:«بهشت دری دارد به نام«معروف»تنها کسانی از آن در وارد میشوند که در دنیا«صنایع معروف»(کارهای خیر)داشتهاند»و در پایان میافزاید:«إنّ العبد لیمشی فی حاجة أخیه المؤمن،فیوکّل اللّه عزّ و جلّ به ملکین:واحدا عن یمینه،و واحدا عن شماله،یستغفرون له ربّه و یدعوان بقضاء حاجته؛بندهای که در طریق بر آوردن حاجت برادر مؤمنش گام بر میدارد خداوند دو فرشته را مأمور میکند:یکی از طرف چپ با او میروند و پیوسته برای او استغفار میکنند و بر آوردن حاجات او را از خدا میخواهند» (2).
فلسفه احکام
بسیار میشود که طبیبان آگاه،بیماران خود را از آثار مهمّ داروهای شفابخش و غذاهای تقویتی که درمان بیماریها را تسریع میکند با خبر میسازند؛تا با شوق و علاقه بیشتر داروهای تلخ را تحمّل کنند و دستورات طبیب را دقیقا بکار بگیرند.
طبیبان روحانی نیز دقیقا همین مسیر را میپیمایند و فلسفه تشریع احکام و آثار حیات بخش برنامههای دینی را برای مردم شرح میدهند تا
آتش اشتیاق را در دل آنها شعلهور سازند و با عزمی راسخ به دنبال انجام برنامهها بفرستند.
بیان فلسفه احکام که نمونه روشنی از آن در خطبه بالا دیده میشود،علاوه بر اینکه شوق و علاقه مردم را برای انجام وظائف دینی افزون میکند و تحمّل ناراحتی را برای انجام پارهای از وظایف سخت و سنگین آسان میسازد،چند فایده دیگر نیز دارد:
1-به همه مردم هشدار میدهد که باید در چه مسیری حرکت کنند تا فلسفه حکم پیاده شود؛مثلا هنگامی که میگوید:«فرض اللّه...الحجّ تشییدا للدّین؛خداوند حج را سبب قدرت و قوّت اسلام قرار داده است». (1)مفهومش این است که مراسم حج را آنچنان با شکوه برگزار کنند که به این هدف والا برسند،نه اینکه تنها به آداب صوری حج و تشریفات ظاهری آن قناعت کنند.
2-دیگر اینکه:بدانند آثار و برکات این اعمال به خود ما باز میگردد.در واقع ما با انجام این اعمال،خدمتی به خویش میکنیم؛منّتی بر خدا نداریم و باید بسیار ممنون باشیم.همانگونه که قرآن در مورد اصل ایمان و اسلام میگوید:« «یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإِیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» ؛گروهی بر تو منّت میگذارند که مسلمان شدهاند!بگو خداوند بر شما منّت میگذارد که شما را به سوی اسلام هدایت کرده است،اگر در ادّعای اسلام راست میگویند». (2)
3-سرانجام اینکه:میتوانیم با توجّه به فلسفه احکام اعمال خود را ارزیابی کنیم،که تا چه اندازه مقبول درگاه خداوند است و چه اندازه از آن
دور میباشد.مثلا وقتی میفرماید:«فلسفه روزه تقوا و فلسفه نماز نهی از فحشا و منکر است»باید ملاحظه کنیم که آیا بعد از انجام روزه و نماز،روح تقوا و پرهیز از گناه در ما حاصل شده است،یا نه؟و به این ترتیب،ارزش عبادات و اعمال خود را به دست آوریم.
آری!ما خدا را حکیم میدانیم و حکمت او ایجاب میکند که هیچ دستوری را بدون هدف و نتیجه بیان نفرماید و چه بیخبرند آن جاهلان ناآگاه که میگویند افعال خداوند معلّل به اغراض نیست؛یعنی هیچ هدفی در کارها و برنامهها و تشریعات او وجود ندارد!آنها با این سخن زشت و ناپسند خود،حکیم بودن خداوند را زیر سؤال میبرند و چنین میپندارند که به حقیقت توحید نزدیک شدهاند در حالی که مصداق این آیه شریفهاند که:« «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» ؛بگو:آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین(مردم)در کارها چه کسانی هستند؟آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا کم(و نابود)شده،با این حال میپندارند کار نیک انجام میدهند». (1)
آری!افعال خدا معلّل به اغراض نیست؛یعنی هدفهایی که به خود او بازگشت کند.زیرا،او بینیاز از همه چیز و همه کس میباشد؛ولی افسوس که این ناآگاهان این سخن را نمیگویند،بلکه میگویند ضرورتی ندارد که نتیجه افعال و دستورات خداوند به بندگان برگردد و این نهایت بیخبری است!!! به هر حال،امیر مؤمنان علی علیه السّلام در خطبه بالا بخشهای جالبی از فلسفه احکام را بیان فرموده،که با مطالعه آن،آتش شوق انجام این برنامههای حساب شده الهی، در دلها زبانه میکشد و با طیب
خاطر به دنبال آن حرکت میکنند.
1) 2) سوره کهف،آیات 103-104.
أفیضوا فی ذکر اللّه،فإنّه أحسن الذّکر.و ارغبوا فیما وعد المتقین فإنّ وعده أصدق الوعد.و اقتدوا بهدی نبیّکم فإنّه أفضل الهدی.و استنّوا بسنّته فإنّها اهدی السّنن.و تعلّموا القرآن فإنّه أحسن الحدیث،و تفقّهوا فیه فإنّه ربیع القلوب،و استشفوا بنوره فإنّه شفاء الصّدور،و أحسنوا تلاوته فإنّه أنفع القصص،و إنّ العالم بغیر علمه کالجاهل الحائر الّذی لا یستفیق من جهله؛بل الحجّة علیه أعظم،و الحسرة له ألزم،و هو عند اللّه ألوم.
پیوسته به یاد خدا باشید که بهترین یادهاست!و به آنچه خداوند به پرهیزکاران وعده داده است،علاقهمند باشید که وعده او صادقترین وعدههاست!به راه و رسم پیامبرتان اقتدا کنید،که بهترین راه و رسمهاست!دستورها و سنّت او را به کار بندید که هدایت کنندهترین سنّتهاست!قرآن را فرا گیرید که بهترین گفتههاست!و در آن بیندیشید که بهار قلبهاست!از نور آن شفا و درمان بطلبید که شفای دلها(ی بیمار)است!و آن را به نیکوترین وجه تلاوت کنید،که نیکوترین سخنهاست.
به یقین،عالمی که به غیر علمش عمل میکند،همچون جاهل سرگردانی است که هرگز از جهل خویش بیرون نمیآید؛بلکه حجّت بر او عظیمتر،حسرتش پایدارتر،و سرزنش او در پیشگاه خدا سزاوارتر است!
از این راه به سوی خدا آیید
امام علیه السّلام بعد از بیان ارکان اسلام و ذکر اسرار و فلسفه احکام،مخاطبان خود را به انجام دستوراتی در طریق پیاده کردن آن ارکان،تشویق و هدایت میکند.نخست میفرماید:«پیوسته به یاد خدا باشید،که بهترین یادهاست!» (أفیضوا فی ذکر اللّه فإنّه أحسن الذّکر) .
تعبیر به«افاضه»که در اصل به معنای خروج آب با کثرت و فزونی است در اینجا به معنای توجّه فراوان به ذکر خدا و همواره به یاد او بودن است.
تعبیر به«أحسن الذّکر»به خاطر آن است که تمام برکات معنوی و مادّی از آن سرچشمه میگیرد.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم که فرمود:«لیس عمل أحبّ إلی اللّه تعالی، و لا أنجی لعبد من کلّ سیّئة فی الدّنیا و الآخرة،من ذکر اللّه.قیل:و لا القتال فی سبیل اللّه؟ قال:لو لا ذکر اللّه لم یؤمر بالقتال؛هیچ عملی در نزد خداوند متعال و نجات بخشتر برای بندگان از هر گناهی در دنیا و آخرت،محبوبتر از ذکر خداوند وجود ندارد!کسی پرسید:حتّی جهاد در راه خدا؟پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:اگر به خاطر ذکر خدا نبود،دستور به جهاد داده نمیشد». (1)
سپس امام علیه السّلام در ادامنه این سخن میفرماید:«به آنچه خداوند به پرهیزکاران وعده داده است،علاقهمند باشید؛که وعده او صادقترین وعدههاست». (و ارغبوا فیما وعد المتقین فإنّ وعده أصدق الوعد) .
«و به راه و رسم پیامبرتان اقتدا کنید!که بهترین راه و رسمهاست؛دستورات و سنّت او را به کار بندید،که هدایت کنندهترین سنّتهاست». (و اقتدوا بهدی نبیّکم فإنّه أفضل الهدی،و استنّوا بسنّته فإنّها اهدی السّنن) .
بیشک وعدههای الهی به مطیعان و مؤمنان نیکوکار،صادقترین وعدههاست.
زیرا،کسی تخلّف از وعده میکند که یا عاجز و ناتوان باشد
1) 1) کنز العمّال،شماره 3931.
و یا بخیل و یا نادان؛که بدون آگاهی وعدهای داده و بعدا از آن سرباز میزند.اما کسی که قدرت،علم وجودش بیپایان است،تخلّف از وعده درباره او محال است.
منظور از«هدی»(بر وزن منع)به معنای راه و رسم و طریقه و روش است و «سنّت»به معنای دستوراتی است که در زمینههای مختلف صادر فرموده است و با توجّه به اینکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله خاتم انبیاست،طبیعی است که راه و رسم و سنّت او برترین راه و رسم و سنّتها بوده باشد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن در مورد قرآن،تأکید میکند و چهار دستور درباره آن،بیان میفرماید.میگوید:«قرآن را فرا گیرید که بهترین گفتههاست!و در آن بیندیشید که بهار قلبهاست!از نور آن،شفا و درمان بطلبید که شفای دلها(ی بیمار)است!و آن را به نیکوترین وجه تلاوت کنید،که نافعترین سخنهاست!» (و تعلّموا القرآن فإنّه أحسن الحدیث،و تفقّهوا فیه فإنّه ربیع القلوب،و استشفوا بنوره فإنّه شفاء الصّدور،و أحسنوا تلاوته فإنّه أنفع القصص) .
امام علیه السّلام در واقع چهار مرحله مختلف را که به طور طبیعی،یکی بر دیگری تقدّم دارد،ذکر فرموده:
در مرحله نخست،دستور به فراگرفتن قرآن میدهد و آن را«احسن الحدیث» میشمرد؛چرا که جامعترین دستور سعادت انسانهاست.
در مرحله بعد،به تفکّر و اندیشه در معنا و محتوای آن،دستور میدهد،چرا که بهار دلهاست؛همان گونه که در فصل بهار،شکوفهها و گلها و سبزهها همه جا میروید،به برکت قرآن مجید نیز گلهای فضایل اخلاق و شکوفههای معارف الهیّه بر صفحه دل ظاهر میشود و آن کس که
حیات انسانی از آن نگیرد،همچون درخت خشکیدهای است که در فصل بهار،تکان نمیخورد(هر درختی که به نوروز بجنبد حطب است).
در مرحله سوم،دستور به عمل میدهد و میفرماید:از نور آیات الهی شفا بگیرید؛همان گونه که بسیاری از بیماران از پرتو نور آفتاب،سلامتی خود را باز مییابند و محیط زندگی آنها با تابش نور آفتاب از عوامل بیماری پاکسازی میشود، که گفتهاند:«آنجا که آفتاب بتابد طبیب نیاید».
و در مرحله چهارم،با جمله«أحسنوا تلاوته؛قرآن را به نیکوترین وجه،تلاوت کنید»تا دلهای مشتاقان به سوی آن جذب شود و دور افتادگان،به آن نزدیک گردند،وظیفه تبلیغ صحیح قرآن را گوشزد مینماید.
امام علیه السّلام با این چهار دستور،وظیفه مردم را در برابر قرآن مجید مشخّص کرده و ای کاش تنها به تلاوت و تجوید و زیبایی صوت و قرائت،قناعت نمیشد و مراحل دیگر که هدف اصلی را تشکیل میدهد،درباره قرآن پیاده میگشت.
در جمله اوّل درباره قرآن مجید تعبیر به«احسن الحدیث»و در جمله آخر به «انفع القصص»شده است و با توجّه به اینکه حدیث به معنای هر کلامی است که از سخنگویی صادر میشود(زیرا حدیث از مادّه«حدوث»است و به کلام،حدیث گفته میشود به خاطر اینکه پی در پی حادث میگردد)مفهوم آن این است که قرآن برترین کلامی است که در میان انسانها وجود دارد:هم از نظر فصاحت و بلاغت و هم از نظر محتوا.و در واقع،اشاره به آیه شریفه «اللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ» ؛خداوند بهترین سخن را نازل کرده است؛کتابی که آیاتش(در لطف و زیبایی و عمق و محتوا)همانند یکدیگر است؛آیاتی مکرّر دارد». (1)
1) 1) سوره زمر،آیه 23.
ولی«أنفع القصص»(با توجّه به اینکه«قصص»در اصل به معنای جستجو کردن چیزی است و به هر کلامی اطلاق میشود،زیرا هر سخنی چیزی را جستجو و بیان میکند و به همین دلیل بعضی از مفسّران تصریح کردهاند که«أحسن القصص»اشاره به مجموعه قرآن است)ناظر به آثار و نتایج عملی قرآن است که در سایه پیاده کردن دستورات آن حاصل میشود.
از این جهت،در پایان خطبه به نکته بسیار مهمّی در رابطه با عالم بیعمل و آنان که قرآن را میخوانند و عمل نمیکنند اشاره کرده و میفرماید:«به یقین،عالمی که به غیر علمش عمل میکند همچون جاهل سرگردانی است که هرگز از جهل خویش به خود نمیآید!بلکه حجّت بر او عظیمتر و حسرتش پایدارتر و سرزنش او در پیشگاه خدا سزاوارتر است!» (و إنّ العالم العامل بغیر علمه کالجاهل الحائر الّذی لا یستفیق (1)من جهله؛بل الحجّة علیه أعظم،و الحسرة له ألزم،و هو عند اللّه ألوم (2)) .
در این عبارت امام علیه السّلام نخست تشبیه جالبی درباره عالم بی عمل(یا به تعبیر امام علیه السّلام:عالمی که به غیر علمش عمل میکند)فرموده،که نشان میدهد چنین عالمی از حدّ یک جاهل معمولی هم پایینتر است.به جاهل سرگردانی میماند که هرگز از جهل خود بیدار نمیشود و امیدی به هدایت او نیست؛چرا که آگاهانه در راه خلاف گام نهاده و به همین جهت،خداوند توفیق هدایت را از او سلب میکند؛ نیروهای خود را در
1) 1) «یستفیق»از مادّه«استفاقه»به معنای بهبودی یافتن از بیماری و یا هوشیار شدن بعد از مستی و یا بیدار شدن بعد از خواب است و در خطبه بالا،مناسب،معنای سوم است.
2) 2) «ألوم»از مادّه«لوم»(بر وزن قوم)به معنای سرزنش گرفته شده و با توجّه به اینکه«ألوم»صیغه افعل تفضیل است،در اینجا به معنای«سزاوارتر به ملامت»است.
این سرگردانی از دست میدهد و هرگز به ساحل نجات نمیرسد و در گردابهای هلاکت گرفتار میشود.
سپس از این مرحله پا را فراتر مینهد و بدبختی بیشتر چنین عالمی را نسبت به جاهل سرگردان در سه جمله کوبنده بیان میدارد.نخست میفرماید:«حجّت بر او عظیم است!»چرا که جاهل میتواند جهل خود را عذر قرار دهد(هر چند واقعا جهل عذر نیست)ولی عالم بی عمل چه عذری خواهد داشت؟! دیگر اینکه:«حسرت او پایدارتر است!»زیرا با داشتن اسباب و وسایل سعادت از این قافله عقب مانده و در بیابان زندگی گرفتار سرگردانی شده است.
سوم این که:«او در نزد خدا بیش از جاهل سرگردان مستحق سرزنش و ملامت است!»چون حجّت الهی و عقلی از هر نظر بر او تمام بوده و چنین کسی از هر نظر، مستحقّ ملامت است.به همین دلیل،در روایات اسلامی میخوانیم که امام صادق علیه السّلام فرمود:«یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل أن یغفر للعالم ذنب واحد؛هفتاد گناه جاهل بخشوده میشود،پیش از آنکه یک گناه عالم بخشوده شود!» (1)بلکه قبول توبه چنین عالم بیعمل،بسیار مشکل است زیرا قرآن میگوید: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ» ؛توبه تنها برای کسانی است که کار بدی را از روی جهالت انجام دادهاند». (2)(اشاره به این که توبه عالم،سخت پذیرفته میشود).
سرنوشت عالمان بیعمل!
مردم چند گروهند:عالم،جاهل قاصر،جاهل مقصّر بسیط،و جاهل مرکّب.
«عالم»کسی است که مطلبی را به طور اجمال یا به طور تفصیل میداند.یعنی نسبت به چیزی گاه علم اجمالی دارد و گاه علم تفصیلی.مثلا اجمالا میداند شراب، حرام است و زیانهایی برای جسم و روح انسان دارد.یا به طور تفصیل دلایل حرمت شراب و مدارک آن را دیده و آثار زیانبار آن را در هر یک از اعضا مورد بررسی دقیق قرار داده است.
«جاهل قاصر»کسی است که نمیداند؛ولی دسترسی به علم هم ندارد،یا به خاطر دور بودن از مراکز علم و یا فرو رفتن در غفلت و سهو و خطا.
«جاهل مقصّر»کسی است که دسترسی به اسباب علم دارد،اما بر اثر سستی و تنبلی و سهل انگاری به سراغ علم نرفته و در جهل و بیخبری مانده است؛ولی با این حال از جهل خود با خبر است!یعنی میداند که نمیداند.
اما«جاهل مرکّب»کسی است که واقعا در جهل فرو رفته و از حق و واقعیت به دور افتاده؛امّا از جهل خود خبری ندارد؛بلکه به عکس خیال میکند آگاه و با خبر است و آنچه را فهمیده،عین واقعیّت میباشد و به تعبیر دیگر:نمیداند که نمیداند.
در میان این گروهها خطر و مسئولیّت جاهل قاصر از همه کمتر است و بعد از آن، جاهل مقصّر قرار دارد و سپس جاهل مرکّب؛که ممکن است به خاطر جهل مرکّبش خطراتی برای خود و دیگران ایجاد کند.امّا از همه خطرناکتر عالم بیعمل است.آن کس که آگاهانه راه خلاف میرود و همچون دزدی است که با چراغ آمده،به کاهدان نمیزند،بلکه کالای گزیدهتر را میبرد.تمام بدبختیهایی که بشر در طول تاریخ داشته،به
خاطر همین عالمان بیعمل بوده.سرچشمه تمام جنگها و نابسامانیها در جامعه بشری چه در گذشته.و چه امروز از همین گروه است.
آنها هستند که خطرناکترین سلاحهای کشتار جمعی برای محو و نابودی انسانهای بیگناه میسازند.آنها هستند که نقشههای شیطانی برای استثمار و استعمار ملّتها میکشند.آنها هستند که برای حفظ منافع شوم و نامشروعشان آتش جنگ به پا میکنند و بالأخره آنها هستند که برای دست یافتن به منافع بیشتر، مراکز حسّاس تبلیغاتی را به دست میگیرند.چهره حقایق را میپوشانند و با دروغ و تزویر،انسانها را در بیخبری فرو میبرند.
قرآن مجید آنها را به سگ هاری تشبیه کرده که عطش نامحدود و پایان ناپذیری بر او غلبه نموده،در هیچ حال سیراب نمیشود.اگر به او حمله کنی دهانش باز و زبانش بیرون است و اگر او را به حال خود واگذاری باز چنین است: «فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ» . (1)
تعبیری که امام علیه السّلام در خطبه بالا درباره عالم بیعمل و سرنوشت او بیان فرموده، تعبیری است بسیار رسا و گویا.او در عمل همچون جاهل مرکّب است که به راه خطا میرود و گاه به آن هم افتخار میکند و در حساب روز جزا و مجازات آخرت و دنیا، کیفر او از همه شدیدتر و مسئولیّتش بیشتر و حسابش سنگینتر است.
راستی چه میشود که انسان با علم و آگاهی در راه خطا گام میگذارد و این تضادّ علم و عمل از کجا سرچشمه میگیرد؟
1) 1) سوره اعراف،آیه 176.
جواب این سؤال روشن است.گاه این عالم واقعا پایههای ایمانش سست و ضعیف است گرچه در ظاهر مسلمان است،ولی در باطن،«یقولون إنّ اللّه خالق جنّة و نار و تعذیب و غلّ یدین» (1)میگوید.
و گاه در عین ایمان به خدا،آنچنان غلبه هوای نفس بر او شدید است که سدّ ایمانش را که معمولا چندان محکم نیست میشکند و سیلاب هوا و هوس تمام وجودش را فرا میگیرد و به قعر درّه هولناک ضلالت و گمراهی پرتاب میکند.
این سخن را با حدیث زیبایی از علی علیه السّلام پایان میدهیم،میفرماید:«تورات با پنج جمله پایان یافته که من دوست دارم در آغاز هر روز آنها را از نظر بگذرانم».
سپس آنها را به این صورت بیان میفرماید:
«ألاوّل:العالم الّذی لا یعمل بعلمه فهو و إبلیس سواء».
«و الثّانی:سلطان لا یعدل برعیّته فهو و فرعون سواء».
«و الثّالث:فقیر یتذلّل لغنیّ طمعا فی ماله فهو و الکلب سواء».
«و الرّابع:غنّی لا ینتفع بماله فهو و الأجیر سواء».
«و الخامس:امرأة تخرج من بیتها بغیر ضرورة فهی و الأمة سواء».
«اوّل عالمی که به علمش عمل نکند،با شیطان مساوی است».
«دوم زمامداری که عدالت را درباره مردم رعایت نکند،با فرعون مساوی است».
«سوم فقیری که در برابر غنی به خاطر طمع در اموال او ذلیلانه خضوع میکند،با سگ مساوی است».
1) 2) این شعر از«عمر سعد»نقل شده که به هنگام پیشنهاد رویارویی با امام حسین علیه السّلام در میدان کربلا وعده حکومت«ری»را به او دادند و او مدّتی در فکر فرو رفت و بعد اشعاری خواند که یک بیتش همین بیت بالاست و مضمونش این است که:«میگویند خدایی هست و بهشت و دوزخ و عذاب و کیفری دارد!».
«چهارم ثروتمندی که از مالش(برای خود و کمک به دیگران)بهره نمیگیرد،با فقیر اجیر مساوی است».
«پنجم زنی که برای هوای نفس و بدون نیاز از منزل خارج میشود،او با کنیز برده یکسان است.(چرا که او هم برده هوسهاست)». (1)
بارالها!اکنون که در پرتو هدایتهای نهج البلاغه امیر مؤمنان علی علیه السّلام علم و دانشی را به ما موهبت فرمودی توفیق عمل و بهرهگیری از آن مرحمت فرما و ما را از همسویی و همرنگی با شیطان رهایی ببخش و عاقبت امر ما را ختم به خیر بگردان! پایان جلد چهارم پیام امام امیر المؤمنین علیه السّلام 1380/10/11 مطابق 17 شوّال 1422
1) 1) اثنی عشریّه صفحه،206.