ghaemiyeh.com
سرشناسه:شهرستانی، سیدعلی، ۱۳۳۷-
عنوان قراردادی:منع تدوینالحدیث .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:منع تدوین حدیث [کتاب] : انگیزهها و پیامدها ، بررسی ریشهها و روشهای دو مکتب حدیثی مسلمین/ نویسنده سیدعلی شهرستانی ؛ مترجم سیدهادی حسینی ؛ تهیهکننده اداره ترجمه، اداره کل پژوهش مجمع جهانی اهل بیت(ع).
مشخصات نشر:قم: مجمع جهانی اهل بیت(ع)، معاونت فرهنگی، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:۷۸۸ ص.
فروست:مجمع جهانی اهل بیت(ع)، معاونت فرهنگی؛ ۶۸۶ .
شابک:978-964-529-596-5
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه : ص.۷۵۶ - ۷۸۸ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:حدیث -- منع تدوین
شناسه افزوده:حسینی، سیدهادی، مترجم
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). معاونت فرهنگی
شناسه افزوده:مجمع جهانی اهل بیت (ع). اداره ترجمه
رده بندی کنگره:BP۱۱۳/۱/ش۹م۸۰۴۱ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۲۶۷
شماره کتابشناسی ملی:۳۸۲۹۳۲۸
بسم الله الرحمن الرحیم
حاکمان و روند عادی سازی فقه حکومتی 8
مثالهایی گویا بر مخالفتِ صحابی با حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله . 25
خلاصه و نتیجه بحث 37
تدوین کدام حدیث در عصر ابن عبدالعزیز؟! 48
پرسش و سنجش 54
نگرش اهل بیت علیهم السلام 57
بیم و تثبیت 79
عُمَر و امویان 93
انگارۀ حجیّت قول صحابی 98
مراحل سه گانه جلوگیری از تدوین حدیث 111
مرحلۀ اول 113
مرحلۀ دوم 116
مرحلۀ سوم 130
چکیدۀ عامل پایانی 138
مراحل منع 150
1 . شیوع پدیدۀ کثرت حدیث 152
2 . منع ابوبکر از حدیث گویی و سوزاندنِ احادیث مُدوَّن خود 153
3 . دستور عمر به صحابه برای کاستن از نقل حدیث 153
4 . جمع آوری مدوَّنات صحابه و سوزاندن آنها 153
5 . زندانی ساختن بعضی از صحابه و اعلامِ عمومی بر ترک نقل و تدوین حدیث 155
6 . انحصار عمل به قرآن 156
7 . اجازۀ اجتهاد و قیاس 156
8 . تلاش برای انحصار اجتهاد 157
چکیدۀ مطالب 159
بیم صحابه از کتابتِ رأی (نه حدیث) 161
اَمر دوم (پیدایش دو مکتب ، که در اصول و مبانی با هم ناسازگارند) 166
موضع امام علی علیه السلام 170
دلیلها و شاخصها 176
میان دو خط مشی 183
تثبیتِ دو روش در دورۀ امویان 185
1 . خلفا و تدوین حدیث 187
2 . اهل بیت علیهم السلام و تدوین 200
امام علی بن ابی طالب علیه السلام 212
حضرت فاطمه زهرا علیها السلام 220
امام حسن علیه السلام 222
امام حسین علیه السلام 224
امام سجّاد علیه السلام 227
امام محمّد باقر علیه السلام 232
امام جعفر صادق علیه السلام 240
امام کاظم علیه السلام 247
امام رضا علیه السلام 261
امام جواد علیه السلام 267
امام هادی علیه السلام 271
امام حسن عسکری علیه السلام 274
امام مهدی علیه السلام . 279
چهار صد اصل 286
شیعه و بهره گیری از اصول 300
نویسندگان کتب اربعه و استفادۀ آنها از اصول چهار صدگانه 306
نمونههای تطبیقی فقه دو مکتب 316
1 . ارث 321
2 . مسئلهای در صید 325
3 . حد شرابخوار 328
4 . دیه دندانها 336
انگیزههای تحریف و انحراف 343
نتیجه 368
سخن پایانی 378
منابع و مآخذ 381
شافعی در کتاب الأُمّ از طریق عُبَید بن رِفاعه از پدرش روایت میکند که :
معاویه به مدینه آمد و با مردم نماز گزارد و «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را نخواند و هنگامی که به رکوع رفت و بلند شد ، تکبیر نگفت!
پس از سلام ، مهاجران و انصار ندا دادند که : از نمازت دُزدیدی! بسم الله کجا رفت؟ تکبیر پیش و پس از رکوع را چه کردی؟
معاویه نماز دیگری را با آنان خواند ، و آنچه را جا انداخته بود آورد .(1)
شافعی - پیش از این حدیث - از انس بن مالک روایت میکند که گفت :
معاویه در مدینه نماز گزارد ، قرائت را به جهر آورد ، بسم الله را برای سورۀ فاتحه گفت و برای سورۀ بعد از آن نخواند ، و آن گاه که [برای سجده] خم شد ، تکبیر نگفت تا اینکه نماز را تمام کرد .
1) . الأُمّ 1: 108؛ سنن دارقطنی 1: 311، حدیث 34؛ سنن بیهقی 2: 49؛ حدیث 2339؛ التدوین فی اخبار قزوین 1: 154 .
چون سلام داد ، مهاجرانی که آن را شنیدند از هر سو نداد دادند : ای معاویه ، از نماز دزدیدی یا فراموش کردی؟
پس از آن ، چون نماز گزارد ، بسم الله را برای سورۀ بعد آورد و هنگامی که برای سجده خم شد ، تکبیر گفت .(1)
از زُهْری نقل شده که :
اول کسی که بسم الله را در مدینه به اخفات خواند ، عَمْرو بن سعید بن عاص است .(2)
فخر رازی در احکام البسملة بر کلام زُهْری ، این گونه تعلیق میزند :
می گویم : عَمْرو در زمان یزید بن معاویه والی مدینه شد ، و کسانی در این راستا از او پیروی کردند . از این روست که یحیی بن جَعْدَه میگوید : شیطان ، از پیشوایان ، آیۀ بسمله را ربود . مقصودش از «پیشوایان» عالمان درباری است .
زُهْری میگوید : بسمله ، آیهای از کتاب خداست که مردم واگذاشتند .
مجاهد میگوید : مردم آنچه را پیش از آن بود ، از یاد بردند . بعد از دورانی که صحابه ، ترک بسمله را از معاویه برنتافتند ، هر چیز نو پیدایی ، پسندیده نیست واگر چیزی مشهور و شایع گشت ،
نقلِ علما حجّت است ، نه کارهای حاکمان .
اگر بگویی : اگر حق نبود ، علما آن را انکار میکردند!
می گویم : بر معاویه انکار کردند و او از عمل خویش بازگشت . چون امر به دیگر والیان ستمگر مدینه رسید (مانند أَشْدَق و حجّاج و حُبَیش بن دلجه و نظائر آنها) از ترس قدرتِ آنان ، به انکار دست نیازیدند یا بعضیشان انکار کردند و پذیرفته نشد .
باقی ماندگان ، از انکار دست کشیدند و قضیه به نظرشان راحت آمد و هر دو صورت جایز دانسته شد ، هرچند در آن ترکِ سنّت بود .
علما از خوفِ فتنه ، از پرداختن به این مسئله چشم پوشیدند(1).
سپس کلام ابن زبیر را میآورد که گفت :
اُمرا را از جهر به «بسمله» باز نداشت مگر کِبر .
و آن گاه مینویسد :
شاید عمرو بن سعید اَشْدَق (نخستین کسی که بسمله را در مدینه به اخفات خواند) این کار را برای مخالفت با ابن زبیر انجام داد ؛ زیرا مذهب ابن زُبیر جهر بسمله در نماز بود .
بنی مروانی که پس از اَشْدَق والی مدینه شدند ، به او اقتدا کردند . بعید نیست که اَشْدَق آن را قصد کرده باشد . او کسی است که سوی ابن زبیر لشکر گسیل داشت و او را در مکّه محاصره کرد . حجّاج به وی اقتدا نمود و برای بار دوم ابن زبیر را محاصره کرد و
1) . احکام البسملة: 76 .
پیش از آن کعبه را ویران ساخت و «حجر» را از آن درآورد و کارهایی را که ابن زبیر در آن کرده بود ، تغییر داد .
اینان میخواستند از هر طریق ممکن ، با ابن زبیر مخالفت کنند . مداومت بر اخفاتِ بسمله ، بعید نیست از آن جمله باشد ، بلکه اَقْرب است ؛ زیرا مسئلهای است اختلافی .
بکر بن عبدالله مُزنی میگوید : پشت سر عبدالله بن زُبیر نماز گزاردم ، وی بسمله را به جهر آورد .
در روایت دیگر هست که : وی قرائت را در نماز به بسم الله آغاز میکرد و میگفت : شما را جز کِبر از این کار باز نمیدارد .(1)
فخر رازی - پیش از این - سخنی را از محمّد بن اسحاق مُسیّبی میآورد که گفت :
پدرم حدیث کرد که چون در مدینه با مردم نماز گزارد «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را به جهر خواند .
گفت : اَعشی - ابوبکر پسر خواهر مالک بن انس - نزدم آمد و گفت : مالک بن انس تو را سلام میرساند و میگوید : در مخالفت با اهل مدینه ، بر جانِ کسانی بیم داشتم ، تو از آنان نیستی ، چیزی از تو بروز یافت که از دیگران ندیدم!
پرسیدم : چه چیزی؟
گفت : جهر به بسم الله .
1) 1 . احکام البسملة: 76، مصنّف ابن ابی شیبه 1: 362، حدیث 1456؛ سنن بیهقی 2: 49، حدیث 2235 .
گفتم : از طرفِ من به مالک سلام برسان و بگو : از تو بسیار شنیدم که میگفتی : «از اهل عراق حدیث برمگیرید! احدی از اصحابمان را ندیدم که از آنان حدیث کند» حدیث ترک بسمله را از «حمید طویل» گرفتم . اگر فراگیری حدیث از اهل عراق را دوست داری ، این حدیث و جز آن را از آنها بستانیم وگرنه ، حمید را با دیگران رها کنیم .
و بر این کار ، بر من حجّتی نداری ؛ زیرا بسیار شنیدم که میگفتی : هر علمی را از اهلش برگیرید و علم قرآن را در مدینه از ابو نُعَیم!
دربارۀ قرائت بِسم الله از او پرسیدم ، مرا به آن فراخواند وگفت : شهادت میدهم که آن جزو سبع المثانی [سورۀ حمد] است و خدا آن را نازل کرد .
نافع - از اطرافیان ابن عمر - از ابن عمر برایم حدیث کرد که وی هر سورهای را به بسمله آغاز میکرد و ابتدا آن را میخواند .(1)
تأثیر این دو خط مشی بر فقها بعدها آشکار شد . از این روست که مالک (فقیه دربار) سوره را با بسمله شروع نمیکند ، امّا اسحاق مسیّبی به ثبوتِ آن از پیامبر و بعضی از اصحاب معتقد است .
شایان ذکر است که غالب فقه اهل مدینه بر خلاف اهل بیت بود . امّا فقه اهل کوفه ، موافق اهل بیت بود . معروف است که مالک موطّأ را به درخواستِ منصور عبّاسی نوشت ، منصور به او گفت :
ای ابا عبدالله ، این علم را مُدوَّن ساز و از آن کتابهایی فراهم آور ،
1) . احکام البسملة: 74-75؛ سنن بیهقی 2: 48، حدیث 2233 .
و نظرات خاص عبدالله بن مسعود و تجویزهای ابن عبّاس و سخت گیریهای ابن عمر را در آن میاور ، راه میانه را برگزین و آنچه را ائمّه و صحابه (رضی الله عنهم) بر آن اجماع دارند گرد آور ، تا ما - ان شاء الله - مردم را بر علم و کتابهای تو واداریم و آنها را در شهرها منتشر کنیم و سویشان عهدنامه فرستیم که با آن مخالفت نورزند و به سوای آن قضاوت نکنند .
مالک گفت : خدا امیر را به سلامت دارد ، اهل عراق علم ما را نمیپسندند و برای نظر ما ارزشی قائل نیستند!
در حدیث دیگر آمده است که منصور به مالک گفت :
ای ابا عبدالله ، همۀ علم را یکی کن! مالک گفت : اصحاب پیامبر در شهرها پراکندهاند ، هرکس در شهر خود نظری میدهد ؛ اهل مکّه بر یک قولاند و اهل مدینه قول دیگری دارند ، و اهل عراق نظرشان متفاوت است!
منصور گفت : هیچ حدیثی را از اهل عراق قبول ندارم ، علم نزد اهل مدینه است ، این علم را برای مردم بنویس .(1)
فقه اهل مدینه ، به طور غالب ، بر خلاف فقه اهل بیت بود ، سخنانِ آلِ پیامبر این مطلب را روشن میسازد . امّا فقه اهل عراق - هرچند با رأی و احادیثِ
1) . بنگرید به، وضوء النبی (المدخل): 354 (به نقل از امام مالک: 133 و ترتیب المدارک: 30-33) و بنگرید به، الإمامه والسیاسه 2: 142؛ در این مأخذ از مالک روایت شده که گفت: به منصور گفتم: اهل عراق علم ما را نمیپسندند! ابو جعفر منصور گفت: با شمشیر آنان را بر این کار وامی داریم و پشت هایشان را - در این راستا - با تازیانه پاره پاره میسازیم (دیباج المذهّب: 25) .
درباری آمیخته بود - در بیشتر موارد با مکتبِ اهل بیت هماهنگی داشت . سخنان منصور که میگوید : «از اهل عراق ، خوب و بدی را نمیپذیریم» ، «مردم را بر علم و کتابهای تو وامی داریم و در شهرها آنها را منتشر میسازیم ...» این حقیقت را - بی هیچ شکّی - روشن میسازد .
در نامۀ مالک به لیث بن سعد (فقیه اهل مصر) آمده است :
به من خبر رسید که تو فتواهایی میدهی که بر خلاف نظرِ مردم و شهر ماست! در حالی که امانت داری و فضل تو بر کسی پوشیده نیست ...(1)
سیاستِ حکومت - خواه اُموی و خواه عبّاسی - بر این بود که توانش را در مخالفت با فقه اهل بیت به کار گیرد . این حقیقتی است که (برای) اهل صدق و انصاف ، جای شک و انکار نیست . نصوصی را که آوردیم - به خودی خود - بر این امر دلالت دارد .
نمیخواهیم قطعی اعلام داریم که موضع امویان و عبّاسیان در بسمله ، برگرفته از سیرۀ شیخین بود! بعضی از آنها برای تأیید نگرشهای ابوبکر و عمر است ، و بعضیشان معاویه یا عبدالملک بن مروان یا منصور یا دیگران را تأیید میکند . بر عالمان و محقّقان است که این امور را شناسایی کنند و در آنها درنگ ورزند .
فخر رازی در احکام البسملة ، از بیهقی در الخلافیّات ، از جعفر بن محمّد علیه السلام نقل میکند که فرمود :
آل محمّد بر جهر «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» موافقت دارند .
1) . تاریخ ابن مَعین 4: 449، باب رسالة مالک إلی اللیث بن سعد .
و ابو جعفر محمّد بن علی میگوید : نماز پشت سر کسی که [بسمله را] به جهر نمیخواند ، بایسته نیست .(1)
از امام رضا علیه السلام روایت شده که فرمود :
آل محمّد ، بر جهر «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» هماهنگاند .(2)
در دعائم الإسلام از امام سجّاد علیه السلام نقل شده که فرمود :
ما فرزندان فاطمه بر آن [جهر بسمله] نظرِ یکسان داریم .(3)
در روایت دیگر آمده است که :
از رسول خدا و از حضرت علی و امام حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد ، برایمان روایت شده است که آنان در قرائتِ حمد و سوره در نمازهای جهری ، «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را به جهر میخواندند .(4)
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود :
تقیه ، دین من و دین پدرانِ من است ؛ در سه چیز تقیّه نمیکنم که ترک جهر به «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» از جمله آن سه چیز است .(5)
از ابو هُرَیره روایت است که گفت :
رسول خدا «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را به جهر خواند ، سپس
1) . احکام البسملة: 40 .
2) . تفسیر ابوالفتوح رازی 1: 20؛ المجموع (نووی) 3: 289 (به نقل از کتاب الخلافیّات بیهقی) .
3) . دعائم الإسلام 1: 160 (و به نقل از آن در مستدرک وسائل الشیعه 4: 189، حدیث 4455) .
4) . دعائم الإسلام 1: 160 .
5) . دعائم الإسلام 1: 110 (و جلد 2، ص132)؛ و نیز بنگرید به، اُصول الأحکام فی الحلال والحرام 2: 410 (اثر یحیی بن حسین زیدی) .
مردم آن را ترک کردند .(1)
و این چنین ، درمییابیم که معاویه ، به تحریف متعه و ترک بسمله و ترک تکبیر در هر خَم و راست شدن در نماز ، بسنده نکرد ، بلکه در قلمروهای زیادی به محو سنّتِ پیامبر دست یازید .
از این روست که میبینیم امام علی علیه السلام و فرزندانش بر این حقایقِ تلخ تأکید میورزند .
احمد بن حنبل به اسناد از عَبّاد بن عبدالله بن زبیر آورده است که گفت :
چون معاویه برای حج آمد ، در مکّه همراهش بودیم ... نماز ظهر را با ما دو رکعت خواند ، سپس به دار النَّدْوَه رفت .
ابن زبیر میگوید : روزگاری عثمان نماز را تمام میخواند . وقتی به مکّه میآمد ، ظهر و عصر و عشای آخر را چهار رکعتی میگزارد و آن گاه که سوی مِنی و عرفات میرفت ، نماز را شکسته به جا میآورد . پس آن گاه که از حج فارغ میشد و در مِنی اقامت میگزید ، نماز را تمام میخواند تا از مکّه بیرون میرفت .
چون معاویه ظهر را دو رکعت گزارد ، مروان بن حکم و عَمْرو بن عثمان برخاستند و به او گفتند : هیچ کس چون تو بر پسر عمویت ، به این زشتی عیب نگرفت!
معاویه پرسید : چه عیبی؟
1) . احکام البسملة: 45؛ به نقل از سنن دارقطنی 1: 307، حدیث 20؛ و مستدرک حاکم 1: 357، حدیث 850؛ در این دو مصدر، جمله پایانی (ثمّ ترکه الناس) نیامده است . بیهقی آن را در السنن الکبری 2: 47، حدیث 2226، میآورد .
گفتند : مگر نمیدانی که عثمان در مکّه نماز را تمام میخواند؟!
معاویه گفت : وای بر شما! مگر کاری غیر از کار من انجام میداد! با رسول خدا صلی الله علیه و آله و ابوبکر و عمر (رضی الله عنهما) نماز را دو رکعتی خواندم .
گفتند : پسر عمویت ظهر را (در مکّه) تمام میخواند ، مخالفت تو با او در این کار عیب است!
ابن زبیر میگوید : در این هنگام معاویه سوی نماز عصر روانه شد ، و آن را با ما چهار رکعت گزارد .(1)
سیاست حُکّام پیوسته چنین بود . آنان با این که احکامی را از رسول خدا فرا گرفته بودند ، باز از حرفشان برمی گشتند . به سخن معاویه بنگرید : «آیا عثمان کاری جز این کرد؟! با رسول خدا و ابوبکر و عمر نماز را دورکعتی گزاردم» به جهت عرق قبیلهای و تعصّب فامیلی ، هواهای نفسانیشان را پیروی میکنند : «پسر عمویت آن را تمام خواند ، مخالفتت با او عیب است!» .
ابن عساکر در تاریخ خود از طریق حسن بصری آورده است که گفت :
عُبادة بن صامت در شام بود ، دید ظروف نقره به دو برابر مظروفشان فروخته میشود . سوی مردم روانه شد و گفت : ای مردم ، هرکه مرا نمیشناسد ، من عُبادة بن صامتم . آگاه باشید که من در شب پنجشنبه آخرین رمضانی که پیامبر زنده بود ، در مجلسی از مجالس انصار ، شنیدم که پیامبر میفرمود : طلا در برابر
1) . مسند احمد 4: 94؛ مجمع الزوائد 2: 156؛ و بنگرید به، فتح الباری 2: 457؛ نیل الأوطار 3: 259 .
طلا ، مثل به مثل - با وزن مساوی - جایز است امّا ، افزون بر این رباست .
میگوید : مردم متفرق شدند ، این خبر به معاویه رسید ، عُبادة را احضار کرد و گفت : اگر تو صحابی پیامبری و از آن حضرت حدیث شنیدهای ، ما هم از اصحاب اوییم و از او حدیث دریافته ایم!
عُبادة گفت : تو صحابی پیامبری و از او حدیث شنیدهای؟!!
معاویه گفت : از این سخن دست بردار ، و آن را باز مگوی!
عُبادة گفت : آری ، هرچند بینی معاویه را به خاک مالد! سپس از نزد او برخاست .
معاویه گفت : میان خود و اصحاب محمّد ، چیزی را رساتر از گذشت نمییابم !(1)
با تأمّل در این نقل تاریخی ، میتوان به نظرِ فراتری که عُبادة داشت پی بُرد ؛ زیرا وی با مکتب اجتهاد هم عصر بود و توجیهات و ادعای نسخ آنها را (در هر حکمی که میخواستند بر خلاف کتاب و سنّت فتوا دهند) میشناخت .
از این روست که عُبادة تأکید میورزد که خودش از پیامبر شنید و تأکید میکند که این معامله ربوی در آخرین رمضان پیامبر روی داد تا آنان نتوانند نسخ آن را ادعا کنند ؛ چراکه پس از استقرار احکام در پایان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله مجالی برای ادعای نسخ نمیماند .
نیز مینگریم که عُبادة روزِ آن را مشخص میسازد تا به تکذیبش نپردازند .
1) . بنگرید به، تاریخ دمشق 26: 199 .
در روایتِ مسلم و بیهقی آمده است :
این خبر به معاویه رسید ، منبر رفت و گفت : چه غرضی دارند کسانی که از پیامبر احادیثی را میآورند که ما با وجودِ مصاحبت با پیامبر و حضور در نزدش ، آنها را نشنیده ایم!
عُبادة برخاست ... سپس گفت : آنچه را از پیامبر شنیده ایم میگوییم ، هرچند ناخوشایند معاویه باشد ... مرا چه باک از اینکه در تاریکی شب ، در لشکرش او را همراهی نکردم .(1)
معاویه نمیتوانست خودش عُبادة را درجا تکذیب کند ؛ زیرا وی تاریخ و مکانی که این حدیث را شنیده بود مشخص ساخت (در یکی از مجالس انصار ، شب پنجم رمضان) تنها ادعا کرد که وی این حدیث و امثالِ آن را نشنیده است ، پس از آنکه از ادعای نسخ درمانْد و جرأت نکرد عُبادة را تکذیب کند ، به نوعی تجاهُل دست یازید .
از این جمله است آنچه را وافی مهدی ، دربارۀ مروان میگوید که وی دربارۀ کسی که زنش را طلاقی بیبرگشت (یعنی طلاق باین) داد ، حکم کرد که سه طلاق واقع میشود (چنان که در الموطّأ آمده است) و زُرقانی از موازیه نقل میکند که پیامبر کسی را که زنش را طلاقِ قطعی و بی برگشت داد ، ملزم به سه طلاق ساخت ، و عُمَر در این زمینه ، حکم به سه طلاق کرد .(2)
از مروان نقل است که وی ابن عبّاس را خواست و گفت :
آیا فتوا میدهی که دیۀ ده انگشت ، ده شتر است؟ در حالی که میدانی عُمَر در انگشت ابهام به پانزده یا سیزده شتر فتوا داد و در انگشت بعد از آن به دوازده یا ده شتر و در انگشت میانه ، ده شتر و در انگشت بعد از آن ، نُه شتر و در انگشت کوچک ، شش شتر .
ابن عبّاس گفت : خدا عُمَر را بیامرزد! قول رسول خدا سزاوارتر به پیروی است تا قول عُمَر .(1)
مروان در طلاق ثلاث [سه بار طلاق در یک مجلس] و دیۀ انگشتان ، از عمر پیروی میکند .
مانند این است سخنی که از معاویه دربارۀ نماز بعد از عصر روایت شده است .
در مسند احمد از ابو تَیّاح روایت است که گفت :
شنیدم حُمرانِ بن اَبان از معاویه حدیث میکرد که او کسانی را دید که پس از نماز عصر ، نماز میخوانند ، گفت : شما نمازی را میگزارید که ما در مصاحبت پیامبر ندیدیم آن را بخواند و از آن نهی کرد (مقصود دو رکعت نماز ، پس از نماز عصر است) .(2)
آری ، فقه درباری - و بیشتر روایاتشان از پیامبر - در خدمتِ درست انگاری نگرش خلفا (به ویژه سه خلیفه نخست و مخصوصاًابوبکر و عمر) درآمد ، و به
سه بار طلاق در یک مجلس و نهی از نماز بعد از عصر و ... بسنده نکرد ، بلکه یک سیاست کلی در حیات اجتماعی و نظام اداری خلافت اسلامی به شمار میرفت که از نماز تراویح آغاز شد تا دیگر اجتهادات .
دکتر نادیه شریف عمری - آنجا که به وارسی حدیث نماز تراویح میپردازد - مینویسد :
بر اساس روایات ، این کار در سال 14 هجری روی داد . عمر به شهرها نامه نوشت و مسلمانان را بر این نماز فراخواند ، و برای مردم دو امام قرار داد ؛ یکی برای مردان و دیگری برای زنان .(1)
دکتر اعظمی ، سخن بعضی از منکران سنّت را در پاکستان نقل میکند ، در آن آمده است :
میگویند : خطای اساسی که بعد از خلفای راشدین تاکنون در میان مسلمانان رخ داد این است که آنان روح اسلام را درنیافتند ؛ چراکه اسلام نظامی مبتنی بر شوراست ، قرآن ما را به امور کلی فرامی خواند و تفصیل آن را به مجلس شورای مسلمانان وامی گذارد تا طریقۀ نماز و نسبت زکات را - بر حسب زمان و مکان - مشخص سازند .
این ، همان چیزی است که ابوبکر و عمر و خلفای راشدین فهمیدند . آنان با صحابه به مشورت میپرداختند ، و آنجا که حس میکردند «سنّت» نیازمند اضافۀ چیزی هست ، آن را میافزودند ، و اگر ضرورتی برای تغییر نمییافتند ، باقی میگذارند .
اگر سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله امری دائمی بود ، پیامبر آن را برای ما به صورت کتاب آماده میساخت .
1) . اجتهاد الرسول: 285؛ و بنگرید به، مصنّف ابن ابی شیبه 2: 34، حدیث 6149؛ طبقات ابن سعد 3: 281؛ تاریخ طبری 2: 570؛ فتح الباری 4: 253؛ تنویر الحوالک 1: 105 .
معنای «...أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ ...» (1)این نیست که سنّت پیامبر را پس از وفاتش پیروی کنید ؛ چراکه سنّت آن حضرت در درون خود ، عنصر دوام و بقا را در بر ندارد ، بلکه «...أَطِیعُوا اللهَ» یعنی فرمان بری از نظامی که قرآن به آن ارشاد میکند و پیامبر - در زمان حیاتش - نمونۀ آن را آورد ؛ یعنی برپایی خلافت بر اساس آموزههای نبوّت .
و از آنجا که این نظام تا دوران خلفای راشدین استمرار یافت ، آن گاه پس از آمدن امویان به میدان سیاست ، اوضاع به هم ریخت و میانِ دین و سیاست فاصله افتاد ، مردم معنای طاعت رسول را نفهمیدند و در نتیجه به احادیث روی آوردند ؛ زیرا احکام در قرآن ، اندک است و ضرورت حیات ، بسی بیش از آنهاست .
یکی از وظایف خلافت - بر اساس آموزههای نبوّت - این بود که در پیشامدهای نوپیدا نیازهای ضروری جامعه را برطرف سازد ، لیکن فقدان چنین دولتی مردم را به اخذ حدیث برانگیخت ، و از آن جای که متون حدیثی ، برای این مهم ، بسنده نبود ، پدیدۀ جعل حدیث فزونی یافت .(2)
این سخن از امثال این کسان ، در پی منع تدوین حدیث از سوی شیخین (و سپس دعوت به اجتهاد و اکتفا به قرآن) بیان شده است . ما نمیخواهیم دراین باره ، سخن به درازا کشد ؛ چراکه ما را از اصل بحث خارج میسازد . اگر خلفای حاکم پذیرای حق میشدند و امر تشریع را وامی گذاردند ، این کار آنان را از اختلاف در حدیث و احکام - که گریبان گیر مسلمانان شد - بی نیاز میساخت و نیازمندِ قانونمند ساختن رأی و قیاس و نظایر این دو (که گاه به تحریم حلال و
تحلیل حرام میانجامد) نمیشدند و دین استقرار مییافت و آرای گوناگون در آن پدید نمیآمد .
آری ، آنان نمیخواستند اهل بیت علیهم السلام مصدر امر تشریع و تبیین احکام خدا باشند ؛ زیرا این کار موقعیت آنان را تضعیف میکرد . اگر بعضی در زمینۀ احادیث خلافت و وصیّت ، خود را به نادانی میزدند ، این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را دربارۀ حضرت علی علیه السلام نمیتوانستند تجاهل کنند که فرمود :
أنا مدینةُ العلم وعلیٌّ بابها ؛(1)
من شهر علمم و علی دروازه آن است .
برایشان امکان نداشت که جایگاه حضرت علی علیه السلام را نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله انکار کنند و علم انبوه و گستردۀ آن حضرت و راست گوییاش را در حدیث ، برنتابند ؛ چراکه فرمود :
عَلَّمَنی رسولُ الله ألفَ باب مِنَ العلم ، یَنْفَتِحُ لی من کلّ باب ألفُ باب ؛
رسول خدا هزار باب از علم به من آموخت ، که از هر بابی هزار باب برایم باز میشود .
مسلمانان میبایست به امام علی علیه السلام و بزرگان صحابه - که خط مشیشان مکتب تعبّدی آن حضرت بود - رجوع میکردند ؛ کسانی که سنّت پیامبر را نگه داشتند و در جوامع حدیثیشان آن را تدوین کردند تا دینشان را از آن برگیرند .
نزد همگان ثابت است که حضرت علی علیه السلام آن گاه که از منصبِ خویش کنار زده شد ، به جمع آوری قرآن و حدیث پرداخت و آن دو را تدوین کرد ، نزد آن حضرت اَلْواحی بود که در آن ، آنچه را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد و آنچه را پیامبر در شأن نزول آن بر زبان آورد ، مینوشت .
1) . المعجم الکبیر 11: 65، حدیث 11061؛ مستدرک حاکم 3: 137، حدیث 4637؛ الفردوس بمأثور الخطاب 1: 44، حدیث 106 (به نقل از اَنس)؛ فیض القدیر 1: 36 .
دکتر عبدالکریم بن علی بن محمّد نمله ، پس از آنکه معنای «مخالفت» را از نظر لغوی بررسی میکند (و بیان میدارد که «مخالفت» به معنای ضدیّت ، عصیان ، عدم اتفاق است)(1)
و مقصود از صحابی را در لغت و اصطلاح ، روشن میسازد ،(2)
بعضی از مثالهای تطبیقی را در این راستا میآورد و مینویسد :
علمای اسلام در این زمینه به دو مذهب تقسیم میشوند :
مذهب اول ، معتقد است که : حدیث بر حجیّت خود باقی است . مخالفت صحابی را (خواه نزدیک باشد و خواه دور) نباید بر حدیث مقدّم داشت و عمل به حدیث ، به جهت مخالفت صحابی ، ترک نمیشود(3)...
مذهب دوم ، بر این باور است که : [در صورت مخالفت] باید قول صحابی اخذ شود ، و حدیث نبوی از اعتبار میافتد .(4)
وی سپس مثالهایی را از مخالفت صحابی با حدیثی که خودش روایت کرده است ، میآورد و اثر این اختلاف را نیز بیان میکند ، و چنین میگوید :
پس از آنکه مذهب علما را در این مسئلۀ اصولی شناختیم و ادلۀ اصحاب هریک از دو مذهب را بیان کردیم ، جای آن است که
بعضی از مثالهای تطبیقی را بیاوریم که در آن صحابی ، مخالفتِ کلی با حدیثی که خود روایت کرده است ، مینماید .
این کار ، برای روشنگری بیشتر است تا خواننده تصویر گویایی از این مسئله را در ذهن خود مجسّم سازد .
بنابراین ، با توفیق از خدا ، میگویم :
مثال اول
بخاری و مسلم در صحیحشان ، و ابو داود و ترمذی و نسائی و ابن ماجَه و دارِمی در سُنَن خود ، و امام مالک در الموطّأ و امام احمد در المسند از ابو هریره روایت کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
إذا وَلَغَ الکلبُ فی إناءِ أحدِکم ، فَلْیَغْسِلْهُ سبعاً أُولاهُنَّ بالتُّراب ؛(1)هرگاه سگ ، ظرفِ یکی از شما را لیس بزند ، باید اول آن را خاک مالی کند ، سپس هفت مرتبه با آب بشوید .
این حدیث را ابو هُریره از پیامبر صلی الله علیه و آله بیان میدارد و به آن عمل نمیکند ، بلکه مخالفت میورزد و ظرفی را که در آن سگ دهن زده است ، سه بار میشوید .
طحاوی در شرح معانی الآثار و دارقطنی در سُنَن خود و ابن جوزی در العلل المتناهیة آوردهاند که : ابو هُرَیره ، چنین ظرفی را سه بار میشست .(2)
1) . صحیح بخاری 1: 75، حدیث 170؛ صحیح مسلم 1: 234، حدیث 279؛ سنن ابی داود 1: 19، حدیث 71 (متن از این مأخذ است)؛ سنن ترمذی 1: 151، حدیث 91؛ سنن نسائی 1: 52، حدیث 63-64؛ سنن ابن ماجه 1: 130، حدیث 363-364؛ الموطّأ 1: 52، حدیث 65؛ مسند احمد 2: 460، حدیث 9931 .
2) . شرح معانی الآثار 1: 23؛ سنن دارقطنی 1: 66، حدیث 17؛ العلل المتناهیه 1: 333، حدیث 544 .
در اینجا ، صحابی - ابو هُریره - با حدیثی که خودش روایت کرده است مخالفت میورزد .
اصحاب مذهب اول - که جمهور علمایند - بر این عقیدهاند که باید ظرفی را که در آن سگ آب دهان ریخته است ، هفت بار شست . آنان به این حدیث احتجاج میکنند و بر اساس قاعدهشان ، به مخالفت ابو هُریره التفات نمیکنند .
امّا اصحاب مذهب دوم ، آن گاه که مینگرند ابو هُریره با آنچه روایت کرده است مخالفت میورزد ، به قاعدهشان تمسک میکنند و آن این است که : «هرگاه صحابی بر خلاف روایتش عمل کرد ، مخالفتِ او ملاک است ، نه حدیث» .(1)
از این رو میگویند : ظرفی را که سگ در آن دَهَن زده است ، سه بار شستن کفایت میکند ، و به حدیثی که ابو هُریره روایت کرده است ، عمل نمیکنند .
در اینجا بعضی از اصحاب مذهب دوم ، اختلاف دارند که آیا چنین حدیثی منسوخ است یا هفت بار شستن بر «استحباب» حمل میشود؟
سه قول است :
قول اول : این حدیث منسوخ میباشد . نظر کمال بن همام در التحریر چنین است ، و امیر بادشاه در تیسیر التحریر و ابن اَمیر حاج در التقریر والتحبیر ، با وی موافقاند .
قول دوم : حدیث نسخ نشده است ، لیکن بر استحباب حمل میشود
1) . به عنوان نمونه، بنگرید به، تحفة الأحوذی 2: 78، آنجا که میگوید: از اصول علما این است که هرگاه صحابی با روایت خودش مخالفت ورزد، این کار بر نَسْخ آن دلالت میکند .
؛ یعنی سه بار شستن واجب است و هفت بار شستن مستحب .
سمرقندی در بذل النظر و در المیزان این عقیده را دارد .
قول سوم : احتمال میرود که حدیث منسوخ باشد ، و احتمال آن است که بر استحباب حمل شود .
سرخسی در اُصولِ خود و نَسَفی در کشف الأسرار ، به این قول گراییدهاند .
سپس دکتر عبدالکریم میگوید که : نظر راجح ، عقیدۀ اصحاب مذهب اول است ؛ یعنی ظرفی را که سگ لیسیده است ، باید هفت مرتبه شست . دلیلِ آن چند وجه است :
وجه اول : ثبوت حدیث ابو هُریره - که پیش از این گذشت - و صحّتِ آن ، و عدم اثبات چیزی که برای معارضه با آن صلاحیت داشته باشد .
وجه دوم : هفت بار شستنِ چنین ظرفی ، از طریق دیگر از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است .
مسلم در صحیح خود ، ابو داود و نسائی و ابن ماجَه و دارِمی در سننشان ، احمد در المسند ، از عبدالله بن مُغَفَّل روایت کردهاند که ، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود :
إذا وَلَغَ الکلبُ فی الإناء ، فَاغْسِلوه سبعَ مرّات ، والثامنةَ عَفِّروه بالتُّراب ؛ آن گاه که سگ ظرفی را لیسید ، هفت بار آن را بشویید ، و بار هشتم آن را خاک مالی کنید . (1)
1) . صحیح مسلم 1: 235، حدیث 280؛ سنن ابی داود 1: 19, حدیث 74, سنن نسایی 1: 177, حدیث 337؛ سنن دارمی 1: 204، حدیث 737؛ ابن عمر نیز این حدیث را از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده است ؛ چنان که در مصنف ابن ابی شیبة 1: 59،حدیث 1831 و سنن ابن ماجه 1: 130،حدیث 366، آمده است .
اگر با فرض محال ، فرض کنیم که مخالفتِ صحابی در حدیثی که خودش روایت میکند اثر میگذارد ، در روایتی که دیگری نقل میکند ، نمیتواند اثرگذار باشد .
وجه سوم : سخن اصحاب مذهب دوم یا بعضی از آنان است ؛ یعنی باید ظرف سه بار شسته شود . مستندِ آن این است که ابو هُریره چنین ظرفی را سه بار میشست ، و این کار بر خلافِ حدیثی است که روایت میکند .
این حدیث وی ، شایستۀ استناد و اعتماد نیست ؛ زیرا روایت از ابو هُریره مختلف است : از وی روایت شده است که به هفت بار شستن فتوا داد ، و روایت شده است که به سه بار شستن فتوا داد ...
مثال دوم
ابو داود و تِرمِذی و دارِمی و دارقُطْنی در سننشان و حاکم در المستدرک و امام احمد در المسند و طحاوی در شرح معانی الآثار ، از عایشه روایت کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
أیُّما امرأةً نَکَحَتْ نفسَها بغیر إذن ولیّها ، فنِکاحُها باطل ؛(1)هرگاه زنی
1) . سنن ابی داود 2: 229، حدیث 2083؛ سنن ترمذی 3: 407، حدیث 1102؛ سنن دارمی 2: 185، حدیث 2184؛ سنن دارقطنی 3: 221، حدیث 10؛ مستدرک حاکم 2: 182، حدیث 2706؛ مسند احمد 6: 47، حدیث 24251؛ شرح معانی الآثار 3: 7 .
بی اذن ولی خود ، ازدواج کند ، عقد ازدواج او باطل است .
این حدیث را عایشه از پیامبر روایت میکند ، لیکن خود به آن عمل نکرد ، بلکه با آن مخالفت ورزید ؛ زیرا عایشه دختر برادرش ، حفصة بن عبدالرحمان بن ابی بکر را به همسری پسر خواهرش درآورد ، در حالی که برادرش - عبدالرحمان - غائب و در شام بود .
در برابر این حدیث ، علما اختلاف کردهاند :
اصحاب مذهب اول (که به روایت عمل میکنند ، نه به مخالفتِ صحابی) قائلاند که باید به مقتضای حدیث عمل کرد و جایز نیست که زن ، خود را به عقد کسی درآورد ، و به مخالفت عایشه اعتنا نمیکنند .اینان ، جمهور علمایند .
اصحاب مذهب دوم ، بر این باورند که مخالفت عایشه ملاک است باید بدان عمل کرد و احتجاج به حدیث را واگذاشت ؛ به همین جهت میگویند جایز است که زن ، خود را شوهر دهد .
عبدالعزیز بخاری در کشف الأسرار - با تبیین نگرش حنفیه در این زمینه - میگوید : چون عایشه (رضی الله عنها) قائل بود که تزویج دختر برادرش بی اذن وی جایز است و آن را عقدِ استواری میدانست تا آنجا که تمکین جنسی را - که جز با صحت عقد نکاح و ثبوتِ آن عملی نیست - اجازه داد ، محال است عقیدهاش این باشد و همراه با آن ، آنچه را روایت کرده است ، صحیح بداند .
سپس وجه دلالت دیگری را در این راستا میآورد ، میگوید : چون عایشه او را شوهر داد ، دلالت میکند که نکاحِ خودِ زن را جایز میداند ؛ زیرا هنگامی که عقد با عبارتِ زنِ دیگری منعقد شود ، با
عبارتِ خودش اَولی است که انعقاد یابد ، پس این کار عایشه ، عمل بر خلافِ روایتش میباشد .
وجه سومی را میآورد ، و میگوید : چون عایشه او را شوهر داد ، پس معتقد بود که جوازِ نکاح وی - بی اذنِ ولی - به اولویت جایز است ؛ چراکه هرکه حق نکاح خودش را ندارد ، به طریق اَولی دیگری را نیز نمیتواند به عقد کسی درآورد ؛ و هرکس حق دارد دیگری را به عقد کسی درآورد ، به طریقِ اولی حق ازدواجِ خود را دارد .
بعضی از حنفیان (مانند سرخسی در اصولش و نَسَفی در کشف الأسرار) یادآور شدهاند که این حدیث ، منسوخ است ؛ زیرا عایشه بر خلافِ روایتِ خود (بنا بر قاعدۀ آنها) عمل کرد .(1)
امام احمد - در روایتِ حَرْب بن اسماعیل - بر این امر تصریح میکند ، میگوید : این حدیث از عایشه صحیح نمیباشد ؛ زیرا وی دخترانِ خواهرش را شوهر داد ، در حالی که این حدیث از او روایت شده است .
و نیز میگوید : در روایتِ مَرْوَزی هست که : این حدیث صحیح نیست ؛ زیرا عایشه بر خلافِ آن عمل کرد .
پس از این سخنان ، دکتر عبدالکریم ، بر سخن پیشین ، این گونه تعلیق میزند :
1) . بنگرید به، اصول سرخسی 2: 6؛ سرخسی میگوید: اینکه عایشه بر خلافِ حدیثِ خود عمل میکند بیانگر نسخ آن است .
نظر راجح همان است که جمهور به آن قائلاند ، به جهت دو امر :
امر اول : بخاری در صحیح خود و ابو داود و تِرمِذی و ابن ماجَه در سننشان و امام احمد در المسند از عایشه روایت کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : لا نِکاحَ إلّا بولیّ(1)؛ ازدواج بی اذنِ «ولی» تحقّق نمییابد .
و نیز این حدیث را ابن عبّاس و ابو موسی روایت کردهاند و روایت صحیحی است ؛ مَروَزی میگوید : از احمد و یحیی دربارۀ این حدیث پرسیدم ، گفتند : صحیح است(2)واین گفته ، صریح در مسئله است .
امر دوم : مخالفت عایشه با این حدیث ، صریح نیست . به فرض بپذیریم صراحت دارد ، عمل عایشه یا دیگران نمیتواند حدیث ثابتی را که هیچ یک از ائمّه مورد اعتماد حدیث در آن شک ندارد ، از اعتبار بیندازد (و دانای حقیقی خداست) .
مثال سوم
بخاری و مسلم در صحیح خودشان و ابو داود و تِرمِذی و نسائی و ابن ماجَه در سننشان ، و امام مالک در الموطّأ و امام احمد در المسند ، از زُهْری از سالم از پدرش - عبدالله بن عُمَر - روایت کرده است که گفت :
رأیتُ رسول الله صلی الله علیه و آله إذا اسْتَفْتَحَ الصلاةَ رفع یَدَیْهِ حتّی یُحاذی مَنکَبَیْه ، وإذا أرادَ أن یَرْکَعَ وبعدَ ما یَرْفَعُ رأسه مِنَ الرُّکوع ، ولا یَفْعَلُ ذلک فی السُّجود(1)؛ رسول خدا را دیدم هرگاه که نماز را آغاز میکرد و نیز آن گاه که به رکوع میرفت و از آن سر بر میداشت ، دستها را تا مقابل شانهها بالا میبرد ؛ و این کار را در سجده انجام نمیداد .
این حدیث را عبدالله بن عُمَر از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکند ولی به آن عمل نمیکرد ، بلکه خلافِ آن را در پیش گرفت و دستانش را جز هنگام شروع نماز بالا نمیبرد .
ابن ابی شَیْبَه در المُصَنَّف آورده است که مجاهد گفت :
ندیدم که ابن عُمَر جز در آغاز نماز ، دستهایش را بالا بَرَد .
طحاوی در شرح معانی الآثار این روایت را به سند صحیح نقل می کند .(2)
در اینجا ابن عُمَر - که یک صحابی است - با حدیثی که خود روایت میکند ، مخالفت میورزد! از این رو علما اختلاف دارند :
اصحاب مذهب اول - که قائلاند مخالفت صحابی با روایتِ خودش حدیث را از احتجاج نمیاندازد - به مقتضای حدیث عمل میکنند که بالا بردن دست هاست هنگامِ افتتاح نماز و هنگامِ رکوع و هنگامِ
1) . صحیح بخاری 1: 257، حدیث 702؛ صحیح مسلم 1: 292، حدیث 390؛ سنن اَبی داود 1: 191، حدیث 721؛ سنن ترمذی 2: 35، حدیث 255؛ سنن نسائی 2: 182، حدیث 1025؛ سنن ابن ماجة 1: 279، حدیث 858؛ الموطّأ 1: 75، حدیث 163؛ مسند احمد 2: 8، حدیث 4540 .
2) . مصنّف ابن ابی شیبة 1: 214، حدیث 2452؛ شرح معانی الآثار 1: 227؛ الدرایة فی تخریج أحادیث الهدایة 1: 149 .
برخاستن از رکوع (واین ، مذهب جمهور است) .
امّا اصحاب مذهب دوم - که قائلاند مخالفت صحابی با روایت خودش آن را از اعتبار میاندازد - عمل عبدالله بن عُمَر را ملاک قرار میدهند که همان بلند کردن دستها فقط در هنگام شروع نماز است ، و عمل به حدیث را رها میکنند (و اینان اکثر حنفیهاند) .
جَصّاص در الفصول میگوید :
این که ابن عمر دستها را در نماز بالا نمیبرد ، با این که خودش از پیامبر آن را نقل میکند ، گویای این است که وی نسخ حدیث را دریافت وگرنه آن را ترک نمیکرد ؛ چراکه بر صحابیای مثل او ، روا نیست این گمان به ذهن آید که با سنّت پیامبر - که خود روایت کرد و جای تأویل در آن نیست - مخالفت ورزد .
اکثر حنفیان به مثل آنچه ابوبکر جَصّاص گفته است ، جزم دارند و بر این باورند که : با مخالفت ابن عمر با این حدیث (که خودش آن را روایت میکند) میتوان دریافت که نسخِ آن ثابت شده است .
از آنان است ابو زید دَبُوسی در الأسرار فی الأُصول والفروع ، سِجِسْتانی در الغنیة فی الأُصول ، سرخسی در اصولش ، کمال بن همام در التحریر ، عبدالعزیز بخاری در کشف الأسرار ، اَمیر بادشاه در تیسیر التحریر ، ابن اَمیر الحاج در التقریر والتحبیر ، نَسَفی در کشف الأسرار و ملاجیون در نور الأنوار شرح المنار .
و بعضی از حنفیه گفته اند : چون ابن عُمَر با حدیثی که خودش روایت میکند ، مخالفت میورزد ، این حدیث اعتبار ندارد و نمیتوان به آن احتجاج کرد (و نگفتهاند که آن منسوخ است) ؛ مانند
بَزْدَوی در اصولش ، و خبازی در المغنی .
آن گاه دکتر عبدالکریم ، میگوید :
نظر راجح همان عقیدۀ جمهور علماست ؛ یعنی بالا بردن دستها هنگام تکبیرة الإحرام ، و هنگام رکوع ، و هنگام بلند شدن از رکوع .
به چند دلیل :
اول : عمل پیامبر است ، نه فعل یکی از صحابه ؛ خواه ابن عُمَر باشد یا کس دیگر .
دوم : به مقتضای این حدیث ، اصحاب پیامبر عمل کردهاند ؛ حسن میگوید : اصحاب پیامبر را دیدم که هنگام تکبیرة الإحرام و هنگام رکوع آن گاه که سر از رکوع برمی داشتند ، دستهایشان را چونان بادبزن ها ، بلند میکردند .(1)
بخاری میگوید : ابن مَدِینی - که اعلم اهلِ زمان خود بود - میگفت : به دلیل این حدیث ، شایسته است مسلمانان [هنگام تکبیر] دستهایشان را بلند کنند .(2)
سوم : سخن مجاهد مبنی بر این که : وی ندید که ابن عمر دستانش را بلند کند مگر در تکبیرِ آغاز نماز ، با آنچه طاووس میآورد ، معارض است . طاووس میگوید : ابن عمر را دید که موافق با آنچه وی از پیامبر روایت میکند ، عمل میکرد .
و نیز معارض است با سخن امام احمد که در این باره از وی سؤال شد ، گفت : آری ، باید هنگام تکبیر دستها را بلند کرد ، چه کسی در آن شک میکند؟! ابن عُمَر هنگامی که میدید کسی این کار را نمیکند ، او را به آن فرا میخواند .(1)
ما روایت طاووس و امام احمد را بر روایت مجاهد ، ترجیح میدهیم ؛ زیرا با حدیثی که ابن عمر بیان میدارد ، موافق است و همین را عقل تأیید میکند (و دانای حقیقی خداست) .
سخن عبدالعزیز بخاری در کشف الأسرار قابل اعتنا نیست که میگوید ابن عمر دست هایش را (در آغاز نماز و هنگام رکوع و پس از آن) پیش از علم به نَسْخ حدیثی که روایت کرد ، بالا میبُرد . چون نَسْخ حدیث را دانست ، دیگر عمل به مضمون حدیث - نقل شده توسط خودش - را رها نمود و تنها در تکبیر آغاز نماز ، این کار را انجام میداد .
چراکه این سخن عبدالعزیز بخاری مُجَرَّد احتمال است و دلیل و برهان میخواهد ، و مادامی که دلیلی بر آن نیست توقف میکنیم و به آنچه تهی از احتمال است و از پیامبر صلی الله علیه و آله ثابت میباشد و بزرگانِ صحابه به آن عمل کردهاند ، عمل میکنیم ، که همان بلند کردن دستها - در همۀ موارد - است (والله اعلم) .
اینها بعضی از مصداقها برای این قاعدۀ اصولیاند ، هرکه خواهان زیاده و تفصیل در این نمونهها و مثالهای دیگر است ، به کتابهای فقهی مراجعه کند .(2)
این نمونهها را بدان جهت آوردیم که اثبات کنیم حاکمان بیش از آنکه مقید به سخن خدا و متعهد به تعالیم وحی باشند ، میکوشیدند که نظر و رأی خودشان را شرعیَّت بخشند .
اگر به فقه عثمان و معاویه - و کسانی که در خط آنها بودند - بنگریم ، درمییابیم که آرای جدید عثمان امتداد همان روش عُمَر است و اگر گاهی اوقات از سنّتِ شیخین سخن بر زبان میآید (مانند تمام خواندن نماز ظهر در مِنی و مقدّم آوردن خطبه - که از سوی عثمان بروز یافت - و تقدیم خطبه در نماز عید فطر و قربان از سوی معاویه) مقصود این نیست که نظر آنان در همه چیزها بر خلاف رأی ابوبکر و عمر است ، بلکه دلالت میکند بر اینکه آنان - بر اساس این قاعده که خلیفه بنا بر مصلحت و رجحان ، حق قانون گذاری دارد - رأی جدیدی را اختیار کردهاند ، و طبیعی است که باورشان این باشد که نظرشان بر کسان پیش از ایشان رجحان دارد .
سیرۀ عثمان و معاویه ، همان روش خلفای پیشین بود ، رأی و اجتهادشان در امتداد همان رأیی صورت میگرفت که شیخین در شریعت بنیان نهادند .
و این چنین بود که در میان مسلمانان دو خط مشی پدید آمد :
1 . مکتبی که پای بند به نصوص شرعی بود و رأی هیچ کس را جایگزین حکم خدا و رسول نمیکرد ، چراکه پیامبر صلی الله علیه و آله به رأی و قیاس ، احکام را بیان نمیداشت ، بلکه به آنچه که خدا برایش مینمایاند حکم میکرد .
«إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللهُ ... » ؛(1)
ما این کتاب را سویت فرستادیم تا به آنچه خدا برایت مینمایاند ،
1) . سورۀ نساء (4) آیۀ 105 .
میان مردم حکم کنی .
«وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی» ؛(1)
پیامبر از روی هوا سخن نمیگوید ، حرف او جز وحیی که به او میشود نیست .
معنای این آیه این است که پیامبر صلی الله علیه و آله به وحیی که بر وی نازل میشد ، تعبّد داشت و به رأی خویش فتوا نمیداد .
این مفهوم تعبّدی در سخنان امامان از نسل آن حضرت نیز آمده است ، همهشان بر این تأکید میورزند که قولشان رأی و فتوایی از سوی آنها نیست ، بلکه حکمی است که نسل اندر نسل از پیامبر به ارث بردهاند .
2 . در مقابل این مکتب ، خط مشی دیگری بروز یافت که آن را «مکتب اجتهاد و رأی» یا مصلحت نگری مینامیم ، و در عصرهای بعد استحکام یافت .
این خط مشی را بعضی از صحابه در دوران رسول خدا در پیش گرفتند ؛ ابوبکر و عُمَر در ماجرای مردِ عابدْنما موضع گرفتند و بدان جهت که او را نمازگزار و خاشع یافتند ، به قتل نرساندند ، کسانی دیگر از صحابه ، روزۀ دهر گرفتند با اینکه رسول خدا از آن نهی کرد .
اینان به مشروعیت رأی فرامیخواندند . عُمَر آن گاه که حس کرد با کمبود نص روبه روست ، به قیاس و اجتهاد اجازه داد ، سپس بر منبر رفت و به سرزنش اختلاف نظرِ صحابه پرداخت ؛ یعنی وی و ابوبکر میخواستند حجیّتِ رأی منحصر به آن دو باشد (نه دیگران) و صحابه را بر تعبّد به آنچه میگفتند مُلْزَم میساختند ، جز اینکه در این زمینه موفق نشدند ؛ زیرا مشروعیت بخشیدن
1) . سورۀ نجم (53) آیۀ 3-4 .
به رأی و اجتهاد چنان گسترده و انعطاف پذیر و سَیّال است که هیچ کس نمیتواند آن را در انحصار خویش درآورد .
مشروعیت بخشی به چند رأیی ، امّتِ اسلامی را در اختلاف فرو برد ، ابوبکر این حقیقت را بر زبان آورد ، آنجا که گفت : «آیندگان ، شدّتِ اختلافشان بیشتر خواهد بود» مثلِ این سخن را به عُمَر گفت ، آنجا که از حکومتِ میان مردم شکوه کرد .
امام علی علیه السلام این امر را در خطبۀ شقشقیّه ، به روشن ترین صورت ، مینمایاند ، آنجا که میفرماید :
یکثرُ العِثار فیها ، والاعتذارُ منها ، فصاحِبُها کراکِبِ الصَّعْبَةِ إن أشنَقَ لها خَرَمَ ، وإن أسْلَسَ لها تقحَّمَ ، فمُنِیَ الناسُ لَعَمْرُ الله بخَبْط وشِماس ؛
سپس آن را به راهی درآورد ناهموار ، پر آسیب و جان آزار ، که رونده در آن هر دم به سر درآید ، و پی در پی پوزش خواهد ، و از ورطه به در نیاید ، سواری را ماند که بر بارگیرِ توسن نشیند ، اگر مهارش بکشد ، بینی آن آسیب بیند ، و اگر رها کند سرنگون افتد و بمیرد . به خدا که مردم چونان گرفتار شدند که کسی بر اسب سرکش نشیند ، و آن چارپا به پهنای راه رود و راهِ راست را نبیند .(1)
اگر در این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله نیک بیندیشیم که فرمود : «قلم و کاغذ برایم بیاورید که نوشتهای برایتان بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید» و در حدیث ثَقَلین فرمود : «تا زمانی که به قرآن و عترت چنگ آویزید ، هیچ گاه به
1) . نهج البلاغه (ترجمه دکتر سیّد جعفر شهیدی): 10، خطبه 3 .
کژراهه نیفتید» همراه با احادیثی که از سوی اهل بیت وارد شده است و از عمل به رأی نهی کردهاند و آن را دوری از سنّت دانستهاند ، درمییابیم که اباحۀ تدوین و منع آن ، با شریعت ارتباط تنگاتنگی دارند ، لیکن خلفا این دو امر را در راستای مصالح و آرای خودشان به کار گرفتند ؛ هرگاه ضرورت در منع دیدند ، از تدوین و نقل حدیث بازداشتند و آنجا که خودشان خواستند ، باب آن را گشودند .
هنگامی که امّت اسلامی در معرض آزمون واقع شد ، به هر اندازه که از اهل بیت فاصله گرفت ، از حق و جاده صواب دور ماند و در سرگردانی افتاد .
این همان دغدغهای بود که پیامبر صلی الله علیه و آله برای امّتش داشت و از آن میترسید ؛ چرا که فاصلۀ سیاسی امّت وعدم اطاعت آنان در مسئلۀ ولایت و خلافت ، آنان را از سنّت رسول خدا دور میساخت و به انحراف از جاده میانجامید ؛ زیرا نامزد نکردن امام علی علیه السلام برای خلافت و نگماردن آن حضرت را بر مسند امور ، امر پیامبر صلی الله علیه و آله و اِخبار آن حضرت را ساقط نمیساخت که فرمود : «میانتان دو چیز گران بها بر جای میگذارم ...» .
بر اساس این حدیث ، امّت امر به اخذ از اهل بیت شدند ؛ یعنی اگر در شریعت اقوال امامان از نسلِ پیامبر را برنگیرند ، از راه بیرون میروند و از سنّت به دور میافتند .
رسول خدا صلی الله علیه و آله بر این امر تأکید میورزید که ائمّه علیهم السلام هادیان امّتاند ، و اختلافات مردم را - پس از آن حضرت - میتوانند روشن سازند و از بین ببرند .
نمونههای زیر در این راستا ، گویاست :
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
أنا المُنذر وعلیٌّ الهادی ، وبِک یا علی یَهْتَدی المُهتدون من بعدی ؛(1)
من بیم دهندهام و علی هدایتگر است . ای علی ، پس از من ، هدایت یافتگان به وسیلۀ تو هدایت میشوند .
نیز آن حضرت فرمود :
مَن أراد أن یَحْیا حیاتی ویموت مَیْتَتی ویَسکُنُ جنّةَ الخلد الّتی وَعَدَنی ربّی ، فلیتوَلَّ علیّ بن أبی طالب ؛ فإنّه لَن یُخْرِجَکم مِن هُدی ، ولن یُدخلکم فی ضلالة ؛(2)
هرکه میخواهد چونان من زندگی کند و بمیرد و به بهشت جاودانی درآید که پروردگارم به من وعده داد ، باید ولایت علی بن ابی طالب را گردن نهد ؛ زیرا او هرگز شما را از صراط هدایت خارج نمیسازد و در ضلالت فرو نمیبرد .
احادیث دیگری از پیامبر صلی الله علیه و آله هست که بر لزوم اخذ احکام از امامان علیهم السلام (نه از غیر ایشان) تأکید دارد .
روایت شده که آن حضرت فرمود :
إنّما هَلَکَ من کان قبلَکم بهذا ، ضَرَبوا کتابَ الله بعضه ببعض ؛ وإنّما نزل کتابُ الله یُصدِّقُ بعضه بعضاً ، فلا تُکذِّبوا بعضَه ببعض ؛ فما عَلِمْتم منه فقولوا ، وما جَهِلْتم فَکِلُوه إلی عالِمِه ؛(3)
1) . تاریخ دمشق 42: 359؛ مستدرک حاکم 3: 140، حدیث 4646؛ تفسیر طبری 13: 108؛ تفسیر ابن کثیر 2: 503؛ الدرّ المنثور 4: 608؛ فتح القدیر 3: 70؛ فتح الباری 8: 376 .
2) . اصول کافی 1: 209، حدیث 5؛ المعجم الکبیر 5: 194، حدیث 5067؛ مستدرک حاکم 3: 139، حدیث 4642 .
3) . مسند احمد 2: 185، حدیث 6741 (متن از این مأخذ است)؛ المعجم الأوسط 3: 227، حدیث 2995؛ المدخل (بیهقی) 1: 429، حدیث 790؛ مستدرک حاکم 3: 343، حدیث 5321 .
همانا کسانِ قبل از شما بدان جهت هلاک شدند که بخشی از قرآن را به بخش دیگر زدند ؛ کتابِ نازل شدۀ الهی چنان است که بخشی ، بخش دیگرش را تصدیق میکند! بنابراین شما با بعضی از قرآن ، بعضِ دیگر را تکذیب نکنید ؛ آنچه را میدانید بگویید ، و آنچه را نمیدانید ، به عالِم [و کسی که آگاه به معنا و تفسیر آن است] واگذارید .
در خبر دیگر آمده است که فرمود :
مَهْلاً یا قوم ، بِهذا أُهلکت الأُمم قبلِکم باختلافهم علی أنبیائهم وضَرْبهم الکُتُبَ بَعْضَها ببعض!
إنّ القرآن لم یَنْزِل یُکذِّبُ بعضُه بعضاً ، بل یُصَدِّق بعضُه بعضاً ؛ فما عرفتم فاعملوا به ، وما جَهِلْتُم منه فَرُدُّوه إلی عالمه ؛(1)
ای قوم ، شتاب مَورزید! امّتهای پیشین به دلیل اختلافشان با انبیاشان و زدنِ بعضی از [بخشهای] کتابها را به بعض دیگر ، هلاک شدند و از میان رفتند .
قرآن [چنان] نازل نشد که بخشی از آن بخش دیگر را تکذیب کند ، بلکه بعضی از آن بعض دیگر را تصدیق میکند . پس آنچه را دانستید ، عمل کنید و آنچه را نا آگاهید ، به عالم [و کسی که میداند] بازگردانید .
1) . مسند احمد 2: 181، حدیث 6702؛ و بنگرید به، جلد 2: 300، حدیث 7976؛ و صحیح ابن حبّان 1: 275؛ و نزدیک به آن در المعجم الاوسط 8: 307، حدیث 8715؛ و اعتقاد اَهل السنّة 1: 117، حدیث 183 .
از اُبَی بن کعب رسیده که چون سؤال شد : راه برون رفت از غائلۀ قتلِ عثمان چیست؟
اُبَی پاسخ داد : کتاب خدا و سنّت پیامبرش ؛ آنچه را برایتان روشن است عمل کنید ، و آنچه را بر شما مشکل است به عالمش واگذارید .(1)
از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود :
...فلو أنّهم إذا سُئِلوا عن الشیء من دین الله فَلَم یکن عندهم منه أثرٌ عن رسول الله ...رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الأَْمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ ... (2)من آل محمّد ؛(3)
اگر اینان هنگامی که از دین خدا سؤال میشدند ، و نزدشان حدیثی از پیامبر نبود «آن را به خدا و رسول و اولی الأمر از خودشان باز میگرداندند ، کسانی از ایشان آن را درمییافتند» یعنی کسانی از آل محمّد .
جلوگیری از آوردنِ دوات و قلم پیش پیامبر ، و سپس منع از تدوین سنّت و نقل حدیث ، و شعار «کتاب خدا ما را بس است» ، و به دنبال آن مشروعیت بخشی به رأی و قیاس ، و چند رأیی را در شریعت جایز شمردن ، و اینکه کلام صحابی قرآن و سنّت را تخصیص میزند ... همۀ اینها مراحلیاند که امّت اسلامی به خود دید و از راه مستقیم و آنچه در شریعت ترسیم شد ، دور افتاد .
این چکیده ای بود از بلایی که بر سر حدیث نبوی آمد و گوشه ای بود از چنگ انداختن «رأی» بر (پیکره) شریعت و اگر بخواهیم در این زمینه به طور گسترده سخن بگوییم ، از موضوع بحث خارج میشویم .
حکومتی که بر سر کار آمد ، نظرات همه را صحیح میانگاشت و اقوال جمیع صحابه را نافذ میدانست مگر فقه امام علی علیه السلام و پیروانش را که اهلِ تعبّد و تدوین بودند . این بینش ، در پندار حاکمان ، پیوندی با اسلام نداشت و از فقه مسلمانان به دور بود!
با نگاه به میراث فقهی و حدیثیمان ، چیرگی روح عصبیّت را در آن احساس میکنیم . احادیث امام علی علیه السلام در مجامع حدیثی اهل سنّت ، از چند ده تا فراتر نمیرود و احکام فقهی بر اساس آنها نمیباشد مگر هنگام ناچاریشان به آن ، آنان از نقل روایات و احکامی میترسند که امام علی علیه السلام دهان به دهان با املای پیامبر صلی الله علیه و آله نوشت (و به نقلی اندک از آنها بسنده میکنند) .
امّا احادیث ابو هُریره و ابن عُمَر و عایشه ، برایشان محور و سنگ آسیای شریعت است و به هزاران حدیث میرسد!
این اختلال [و تبعیض] برای چیست؟ آیا بدان جهت است که ابو هُرَیره و ابن عُمَر و عایشه ، سبقت در اسلام و فزونی در علم و خویشاوندی بیشتر به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به امام علی علیه السلام داشتند؟! یا مسئله چیز دیگری است؟
چرا مالک در الموطّأ به میزانی که از ابو هُرَیره حدیث میکند ، از حضرت علی حدیث نمیآورد ؟(1)
1) . شمار احادیثی را که مالک از امام علی علیه السلام در الموطّأ میآورد، تنها هشت حدیث است، در حالی که از ابو هریره نزدیک به صد و هفتاد حدیث روایت میکند .
چرا در فقه اهل سنّت اشارهای به احکام اهل بیت علیهم السلام نمیشود ، در حالی که این فقها نادرترین آرای فقهی گذشته را (که پیروانشان منقرض شدهاند) ذکر میکنند؟!
این خط مشی چه معنایی میدهد؟ چرا بقایای تفکّر تعصّبی در میراثی دینی ما هست و به همین خاطر پژوهشگران از آگاهی بر اموری که حقایق را روشن میسازند ، منع میشوند ، و اگر کسی در این راستا اقدام کند ، به تفرقه پراکنی میان مسلمانان متهم میشود؟!
بسیار در شگفتیم و به خود حق میدهیم که بپرسیم : از چه هنگام ، تبیین حقایق و روشن سازی مجهولات ، تفرقه افکنی و فتنه انگیزی شمرده شد؟!
نکتهای مهم
برای آنکه به خط مشی حاکمان در احکام پی ببریم ، کافی است به روایت زیر توجّه کنیم :
در مقدّمه تذکرة الحفّاظ از شُعَیْب بن جَریر روایت شده که وی از سُفیان ثَوری خواست عقاید اهل سنّت را برایش بازگوید ، سفیان گفت :
بنویس : «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» قرآن ، کلام خدا ، مخلوق نمیباشد ...
ای شعیب ، آنچه را نوشتی تو را سودی نمیبخشد مگر اینکه به مسح بر روی کفش(1)معتقد باشی ، اِخفای بسمله را از جهرِ آن برتر بدانی ، به «قَدَر» ایمان بیاوری ، و پشتِ سر نیکوکار و بدکار نماز بخوانی و عقیده ات این باشد که جهاد تا روز قیامت باقی است ،
1) . مراد پاپوشی نرم از پوست است که مانند چکمه دارای ساق است (النهایة ابن اثیر - واژه موزج) (م) .
و باید در حکومتِ سلطان ستم کار یا عادل ، بُردبار ماند .
پرسیدم : ای ابا عبدالله ، همۀ نمازها؟
گفت : نه ، نماز جمعه و عید فطر و قربان را پشتِ سر هرکس که بود بخوان ، امّا در دیگر نمازها اختیارت با خودت ؛ پشت سر کسی نماز گزار که به او اعتماد داری و میدانی که از اهل سنّت است .(1)
آیا نه چنین است که اِخفای بسم الله ، و مسح بر روی کفش و نماز پشت سر هر صالح و فاسق ... از ساختههای سیاسی حکومت است؟!
مکتب اهل بیت علیهم السلام جهرِ بسم الله را از علامات مؤمن میداند ، بسیاری از بزرگان صحابه این نگرش را تأیید کردهاند . اگر خروج از بحث لازم نمیآمد به اسم آنها و احادیثشان اشاره میکردیم ، لیکن مهم این است که بدانیم مفرداتِ مذکور بر خلاف فقه امام علی علیه السلام و ابن عبّاس و اَعیان صحابه است و با فقه فقهای دربار همسوست ، و همین دلیل و شاخص کافی است .
آنچه گذشت بعضی از اصولِ سیاست بود . اکنون راز تأکید بر سیرۀ عُمَر را روشن میسازیم ، و اینکه چرا وی مردم را از نقل حدیث میترساند .
در بعضی از روایات منسوب به پیامبر آمده است که آن حضرت فرمود :
اِقتدوا بالَّذَیْنِ مِن بعدی : أبابکر وعمر ؛(2)
1) . بنگرید به، اعتقاد اهل السنّة 1: 154-152 (همه خبر در این مأخذ هست، و در آن آمده است که: قرآن، کلامی است مخلوق)؛ تذکرة الحفّاظ 1: 206 (متن از این مأخذ است)؛ تحفة الأحوذی 2: 48 (با اختصار) .
2) . مسند احمد 5: 382، حدیث 23293؛ سنن ابن ماجه 1: 37، حدیث 97؛ سنن ترمذی 5: 610-609، حدیث 3662 - 3663؛ مستدرک حاکم 3: 80، حدیث 4455 .
به دو کس که بعد از من میآیند ، اقتدا کنید : ابوبکر و عمر .
شاخصهایی هست که دلالت میکند این حدیث در اوائل خلافت عثمان جعل شد ؛ چراکه عمر و عبدالرَّحمان بن عوف از دو چیز بیم داشتند :
1 . کسی بر مسند خلافت نشیند که اجتهاد ابوبکر و عمر را برنتابد .
2 . اجتهاد افسار گسیخته و بی حد و مرز ، سریان یابد .
زیرا تعدُّد مراکز فتوا و حجّت دانستن رأی همه ، اگر میدان مییافت - به ویژه در آن برهه از تاریخ اسلام - هیچ کس نمیتوانست در مقابل آن بایستد . از این روست که ابن عوف بر عثمان میتازد که چرا اموری را میآورد که در عهد شیخین سابقه ندارد ، و از او میخواهد که بر اجتهادات ابوبکر و عُمَر بازایستد و از آنها فراتر نرود .
لیکن عثمان خواستۀ ابن عوف را برنیاورد و قول او را نپذیرفت ؛ چراکه خود را کمتر از ابوبکر و عمر نمیدید تا دنباله رو آثار آنها - در اجتهاد - باشد ، و دلیلی بر ترجیح رأی آن دو بر رأی خودش نمیدید .
اگر ابوبکر و عمر از طریق دادنِ دختر به پیامبر صلی الله علیه و آله با او خویشاوند بودند ، عثمان - به تنهایی - دو دختر پیامبر را (به نقل بعضی از اخبار) گرفت و از دو طریق به پیامبر پیوند یافت!!
آری ، عثمان با خود میگفت : اگر اجتهاد مشروع است ، چرا من در احکام اجتهاد نورزم؟ چگونه اینان به خود حق میدهند که مرا ملزم به پیروی رأی شیخین سازند و اینکه آثار آن دو را پی گیرم ، در حالی که میبینم آن دو به قول پیامبر متعبّد نبودند ، و از پیشِ خود دست به اجتهاد میزدند؟!
اگر اجتهاد جایز نیست ، چرا برای آنان مباح میدانند و مرا از آن باز میدارند؟
نگرشها دربارۀ این معادله مختلف بود . ابن عوف و هم طرازان فکری اش ، محدود ساختن دائرۀ اجتهاد و رأی را به سیرۀ شیخین ، مد نظر داشتند و عثمان را به
آن ملزم میکردند و از او میخواستند که به عهدی که ملتزم شده است ، وفا کند .
در حالی که موضع امام علی علیه السلام بر خلاف این نگرش بود . آن حضرت خطای موازنه مورد نظر را دریافت و اینکه طریق اجتهاد باز است و ویژۀ کسی نیست ؛ از این رو به ابن عوف فرمود :
دَقَّ الله بینکما عِطْرَ مَنْشِم ؛(1)
خدا میانتان عطر مَنْشِم(2)بپاشاند .
امام علیه السلام با این جمله ، به اختلاف آن دو خبر داد و با جمله دعائی این سخن را گفت ، زیرا با دیدۀ تیزبین خویش میدید که خلافت به او بازخواهد گشت ، و این امر رخ داد .
امویان ، نام عثمان را به فهرست خلفایی افزودند که طاعت آنها و پیروی سیرهشان واجب است . در نقلهای زیادی نامهای خلفای سه گانه آمده است : «ابوبکر ، عمر و عثمان» و اسم حضرت علی علیه السلام به عنوانِ خلیفۀ چهارم ، درج نشد مگر در اواخر عهد عبّاسی اول ، که اسم آن حضرت را در فهرست خلفا آوردند ؛ چراکه در اوایل حکومت عبّاسیان چارهای جز این نیافتند(3)
و میخواستند با هر آنچه رنگ و بوی اموی دارد معارضه کنند ، و امام علی علیه السلام از بنی هاشم بود ، از این رو دستاویز آنها شد .
1) . شرح نهج البلاغه 1: 188 (و جلد 9، ص55) .
2) . مَنْشِم، نام زنی عطر فروش در مکّه بود که قبایل «خُزاعه» و «جُرْهُم» هرگاه میخواستند بجنگند، از عطر او به خود میزدند و با این کار جنگ میانشان شدّت مییافت، و این سخن ضرب المثل شد؛ گویند: «أشْأَمُ مِن عِطر مَنْشِم»؛ شومتر از عطر مَنْشِم (بنگرید به، صحاح جوهری 5: 2041) (م) .
3) . تا آنجا که نگارنده به خاطر دارد، تربیع خلافت (اینکه خلفا چهار نفرند) در زمان احمد بن حنبل و متوکّل عبّاسی رخ داد .
صدور روایات «خلفای راشدین پس از من چهار نفرند ...» از آثار این بخش از تاریخ اسلام است . اختصاص خلفا به سه نفر (ابوبکر ، عمر ، عثمان) از بدعتهای عصر اُموی است . امّا روایات «به دو نفری که بعد از من میآیند اقتدا کنید ...» و امثال آن ، پس از ماجرای شورا و در زمان تأکید بر سیرۀ شیخین ، صادر شد .
سیاست ، نقش بزرگی در صدور این احادیث و غیر آن دارد . احادیثی چون «العشرةُ المبشّرة» (ده نفری که وعده بهشت داده شدند) ، «عدالت همۀ صحابه» و ... .
این احادیث مسلک تعدّد آرا را که بذر آن به وسیلۀ ابوبکر و عمر (هنگام منعشان از حدیث و تدوین) پاشیده شد ، روشن میسازند .
شیوع پدیدۀ حدیث محوری نزد بعضی از صحابه ، و رأی گرایی نزد بعض دیگر ، و اختلاط هر دو نزد فرقه سوّم ... سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله را با آثار صحابه آمیخت و درهم و برهم شد ، خشک وتر با هم سوخت و درست و نادرست به هم آمیخت و سنّت با سیرۀ عمومی مردم ، مخلوط گشت .
عمر بن عبدالعزیز خواست سیرۀ شیخین را استوار سازد تا شریعتِ عملی مسلمانان باشد .
وی ، به ابوبکر بن عَمْرو بن حَزْم ، مینویسد :
حدیث پیامبر یا سنّت آن حضرت یا حدیث عَمْرَه را مد نظر قرار بده و آن را بنویس ، چراکه بیم دارم علم و عُلَما از میان بروند .(1)
1) . صحیح بخاری 1: 49؛ طبقات ابن سعد 8: 480؛ سنن دارمی 1: 137، حدیث 488؛ التمهید (ابن عبدالبر) 17: 251؛ تقیید العلم: 105-106 (متن از این مأخذ است) .
در نقل دیگر آمده است : «و حدیث عُمَر»(1)، و در نقل سومی هست که ابن عبدالعزیز خواست احادیثی که نزد عَمْرَه (دختر عبدالرحمان) و قاسم بن محمّد وجود دارد برایش نوشته شود ، او نیز این کار را کرد .(2)
در کتاب حلیة الأولیاء به نقل از حاطب بن خلایف بُرجُمی آمده است :
عمر بن عبدالعزیز در خطبهاش گفت : آنچه را رسول خدا و دو صاحب او [ابوبکر و عمر] سنّت کردهاند ، دین ماست که به آن پای بندیم ، وسنّت دیگران را وامینهیم .(3)
در تقیید العلم میخوانیم :
عمر بن عبدالعزیز به [والی] مدینه نامه نوشت (و در نقل عفّان آمده که برای اهل مدینه نوشت) که : احادیثِ رسول خدا را بجویید و بنویسید ، چراکه میترسم [از میان بروند] .
در نقل عفّان آمده است : بیم دارم که علم و عالمان از بین بروند .(4)
در یکی از نامههای ابن عبدالعزیز به بعضی از کارگزارانش آمده است :
سنّت را کسی بنیان نهاد که میدانست در خلافِ آن خطا و لغزش و حماقت و درنگهای نابجاست . آنچه را سلف صالح برگزیدهاند ، بپسند! آنان با آگاهی این کار را انجام دادند ، وبا بینش تمام ، به
همان ، بسنده کردند ، بر کشف امور دین توانمندتر بودند ، و در ترجیح (ودست زدن به انتخاب بخشی از سنت) اولویت داشتند .
اگر هدایت همین روشی باشد که شما [بدعت گذاران] دارید ، پس شما پیش از آنهایید [و این سخنی است باطل چراکه پس از آنها آمدید] و اگر بگویید : «بعد ایشان حوادثی رخ داد» ، این حوادث را پدید نیاوردند مگر کسانی که غیر راه ایشان را پی گرفتند و خود را از ایشان برتر دانستند [اینان بر باطلاند ؛ زیرا] سلف صالح پیشتاز هدایتاند .
آنان بایستههای دین را گفتند و در حدّی که آیندگان را کارساز باشد ، دین را بیان داشتند ، جا مانده از آنان ، کم کاری نمود و جلو زننده از آنان ، خود را به زحمت فکند!
آنان که تفریط کردند ، جفاکار شدند و آنان که به افراط گراییدند ، به غلو افتادند ؛ سلف صالح راهی میانه را برگزیدند و هدایتی درست و استوار یافتند .(1)
در سخن دیگری میگوید :
رسول خدا و والیان پس از او ، سنّتهایی را گذاردند که پیروی از آنها تصدیقِ کتاب وتکمیلِ طاعت وقوّتِ دینِ خداست! هیچ کس حقّ تغییر و تبدیل و گرایش به نظری بر خلافِ آنها را ندارد ؛ هرکه به آنها هدایت جوید ، راه را یافت و هرکه از آنها یاری خواهد پیروزمند است ، و هرکه با آنها مخالفت کند و راهی جز
1) . سنن ابی داود 4: 203، حدیث 4612 (و به نقل از آن در حقیقة البدعة وأحکامها 1: 74)؛ مانند این سخن در البدع (ابن وضّاح): 30، آمده است .
راهِ مؤمنان را در پیش گیرد(1)[خدا او را به خودش وانهد ودوزخ را به او بچشاند که بد فرجامی برای اوست] .(2)
باری ، عمر بن عبدالعزیز ، آنچه را ابوبکر بن حَزْم تدوین کرد ، برای همۀ سرزمینها سنّت قرار داد ، در حالی که کتاب وی اجتهاداتِ خلفا را در بر داشت و آنچه را عَمْرَة و قاسم بن محمّد و عایشه و دیگران روایت کرده بودند ، در آن بازگو میشد ؛ این تحکیم فقه خلفا ، همان چیزی بود که نظام حاکم ، آن را میخواست .
ابن شهاب زُهْری در این زمینه میگوید :
عمر بن عبدالعزیز از ما خواست که سُنن را گرد آوریم ، آنها را در چند دفتر نوشتیم . او بر هر سرزمینِ تحت سلطهاش یک دفتر از آن را فرستاد .(3)
بر اساس گزارشات تاریخی ، تدوین علم [و مسائل دین] به خواستِ حاکمان صورت گرفت ، و حکومت در عصر عباسیان در مرجعیت مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت ، نقش بسزایی داشت .
بنابراین ، اقدام عمر بن عبدالعزیز تنها گردآوری سنّت پیامبر نبود ، بلکه میخواست آنچه را از خلفا صادر شد ، اصالت بخشد و مکتب خلفا (اجتهاد و رأی) را زنده سازد .
و این ، در حالی صورت میگرفت که فقه از منابع و اصول خویش جدا شد و بیش از یک قرن میگذشت که علم دین
[احادیث پیامبر و سنّتِ آن حضرت] از میان امّت اسلام ، رخت بر بسته بود .
پیداست که چنین سنّتی نمیتوانست اطمینانآور باشد ؛ زیرا در فضایی تدوین شد که جعل حدیث رواج داشت و تعصّباتِ قومی بر آن حاکم بود .
پوشیده نماند که وجود بعضی از احادیثی که خط مشی عمومی حاکم ، آنها را خوش نداشت ، بیانگر خلوص نیّت تدوینگران و تلاش آنها برای حفظ شریعت نمیباشد ، بلکه شاخص امتداد دو مکتب در عهد آنها و وجود کسانی است که مدافع سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند .
زیرا تحریف حکومتی نمیتوانست در برابر جریان فکری بزرگ و اصیل مقاومت کند ؛ چراکه قرآن و روایات دیگر ، جاهایی را که گروه حاکم دچارِ لغزش میشدند و خلط میکردند ، روشن میساخت ؛ و صحابیان پرهیزگار و اهل منطق سلیم ، در برابر خلطِ آنها میایستادند .
از این روست که احادیث «مکتب تعبّد» را در صحاح و مسانیدی مییابیم که پیروانِ «مکتب رأی و اجتهاد» تدوین کردند .
علی رغم همۀ شرایط دشوار و فضای ابهام آلودی که وجود داشت ، این روایتها در فقه مسلمانان راه یافت . شمول و گسترش آنها در بیشتر ابواب فقه ، از دو خط مشی فکری خبر میدهد : یکی به رأی فرا میخواند و بر طبق اجتهاد صحابه فتوا میدهد ، و دیگری به نصوص و آنچه در کتاب و سنّت هست ، عمل میکند (نه چیز دیگر) .
در کتاب تقیید العلم آمده است :
به ما خبر داد صالح بن کیسان ، گفت : من و زُهْری همراه شدیم تا علم [دین] را به دست آوریم ، گفتیم : سُنَن را مینویسیم! آنچه را از پیامبر رسیده بود نوشتیم .
سپس او گفت : آنچه را از اصحاب پیامبر رسیده است مینویسیم ،
چراکه آنها جزو سنّت است!
من گفتم : آنها جزو سنّت نمیباشد ، نباید بنویسیم!
باری ، او نوشت ، و من ننوشتم ، او موفق شد و من ضایع ساختم .(1)
ابو زهره میگوید :
مالک را دیدم که فتوای آنان را میستاند ، چنان که گویا آنها جزو سنّت است .(2)
موسی جار الله ، میگوید :
ما فقهای اهل سنّت و جماعت ، سیرۀ شیخین (صدّیق و فاروق) را اصولی معتبر میدانیم که در اثباتِ احکام شرعی (در حیاتِ امّت و ادارۀ دولت) با سنّتِ پیامبر شارع برابری میکند ؛ و بر این باوریم که خلفای راشدین ، چونان عصمتِ رسالت ، معصوماند .(3)
چگونه چنین نباشد در حالی که حکومت ، پشتیبان مکتب خلفاست ؛ آنچه را میخواهند ثبت میکنند ، و جنبههایی را که نمیپسندند وامی گذارند!
ابوبکر صنعانی نقل میکند :
نزد مالک بن انس رفتیم ، از ربیعة الرأی - که استاد و معلم مالک بود - برایمان حدیث کرد . ما خواستار حدیث فزون تری شدیم ، روزی به ما گفت : چرا پیش ربیعه نمیروید که در آن طاق خفته است؟
ما پیش ربیعه رفتیم و گفتیم : چگونه است که مالک از تو حدیث میکند و خودت این کار را نمیکنی؟
گفت : مگر نمیدانید که مثقالی از «دولت» بهتر از باری از «علم» است !(1)
این سخن ، مواضع هر دو مکتب و امتداد آن دو را در عصر اموی و عبّاسی مینمایاند و اختلاط احادیث را برملا میسازد به گونهای که تمیز حدیث صحیح از ضعیف دشوار است . این ، همان چیزی است که خلفا برای عصرهای آینده میخواستند .
تصریح به نام ده تن از صحابه که بهشتیاند(2)، بر خلافِ سیرۀ عملی آنهاست . چگونه میتوان طلحه و زبیر را که با امام علی علیه السلام جنگیدند - و آن حضرت در آن زمان خلیفۀ شرعی بود - همه را اهل بهشت دانست؟! در حالی که میدانیم حق یکی است ؛ اگر حضرت علی علیه السلام بر حق باشد طلحه و زبیر بر باطلاند و به عکس .
با خبر «عشره مبشّره»(3)
در برابر حدیثِ بخاری چه کنیم که از پیامبر نقل میکند که فرمود :
هر گاه دو مسلمان با هم بجنگند ، هر دو دوزخیاند .
راوی میپرسد : ای رسول خدا ، قاتل دوزخی است ... مقتول چرا
1) . تاریخ بغداد 8: 424؛ طبقات الفقهاء (ابی اسحاق): 54؛ صفوة الصفوه 2: 151 .
2) . مسند احمد 1: 187، حدیث ؛629، سنن ابن ماجه 1: 48، حدیث 133؛ سنن ترمذی 5: 647، حدیث 3747 .
3) . این ده نفر صحابی بهشتی، بر اساس احادیث اهل سنّت، عبارتند از: ابوبکر، عمر، عثمان، حضرت علی علیه السلام ، طلحه، زبیر، سعد بن ابی وقّاص، عبدالرحمن بن عوف، سعید بن زید، ابو عبیدة بن جَرّاح (م) .
دوزخی باشد؟
فرمود : بدان جهت که او قصد کشتن حریفش را داشت .(1)
این حدیث ، انسان را دچار حیرت میسازد و درمیماند که طلحه و زبیر را بهشتی بداند یا دوزخی؟
وظیفۀ صحابی چیست؟ آیا با گروه یاغی مبارزه کند تا به امر خدا تن دهد یا چنان که ابن عُمَر میگوید ، از هرکس غلبه یافت پیروی کُنَد؟!
هرگاه هر کدام از این ده نفر - به اعتبار اینکه بهشتیاند - میتوانستند به هر کاری که دلشان خواست دست یازند ، چرا خودشان به این حقیقت پی نبردند و بعضی از آنها بعضی دیگر را واگذاشتند؟!
اگر این منطق ، صحیح است ، چرا با آنارشیسم فکری میستیزیم؟
آیا این سخن ، چیزی جز ناچیز انگاری خون و مال و آبروی مسلمانان است؟!
چرا عمر بن عبدالعزیز بر ابوبکر بن حزم تأکید میکند که حدیث رسول خدا و سنّت ابوبکر و عُمَر (و بنا بر نقلی حدیث عُمْرَه ، و بر اساس نقل دیگر حدیث عُمَر) را بنویسد؟!
از این سخن ابن عبدالعزیز - در خطبهاش - که میگوید : «آنچه را که رسول خدا و دو صاحبش سنّت کردهاند ، این سنّت ، دین ماست ؛ امّا آنچه را دیگران پی نهادهاند ، وا مینهیم» چه چیزی استنباط میشود؟!
چرا عمر بن عبدالعزیز سنّت عثمان و حضرت علی علیه السلام را الزامی نمیداند؟ مگر آنان جزو خلفای راشدین نیستند که پیامبر صلی الله علیه و آله دربارهشان فرمود : «بر شما
1) . صحیح بخاری 1: 20، حدیث 31 (و جلد 6: 2520 و2594، حدیث 6841 و6672)؛ صحیح مسلم 4: 2213، حدیث 2888 .
باد به سنّت من وسنّت خلفای راشدین پس از من»؟!
آیا سنّت متداول در آن روز سنّت پیامبر بود یا سنّت صحابه؟
اینها پرسش ها ، بلکه تناقضهایی است که نیازمند وارسی فقهی و تاریخی است و این نصوص را به جهت کاستیهاشان نباید پذیرفت .
اصول جَرْح و تعدیل (ملاکهای اعتبار راوی و ضعف روایت) در این عرصه کارساز نمیاُفتد ؛ چراکه این اصول پس از پیامبر صلی الله علیه و آله از سوی حکّام و تحت نظارت و اشرافِ آنان پی ریزی شد و بر این اصول ، روح عصبیّت چیرگی دارد .
نسبت گمراهی و فساد عقیده و کذب (و چیزهایی مانند آن) به شیعیان علی علیه السلام بدان جهت داده شد که روایات اینان بر خلاف افکار آنان بود .
این اصول در سیر و سلوک ما آثاری را بر جای نهاد که بیوارسی و تحقیق نمیتوان از آنها رهایی یافت و چارهای جز بررسی ریشههای تاریخی و فقهی آنها نمیباشد .
ما بر این باوریم که بررسی چنین قضایایی ، افقهای جدیدی از معرفت را میگشاید که مزۀ راستی و تیزبینی آنها پیش از این ، هرگز حس نمیشد و سزامند است که پژوهشگران به این بحثها بپردازند .
از لابلای همین بحث و نیز از کتاب تاریخ الحدیث النبوی ، که ما دربارۀ سنّت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله قلم زدهایم ، نتایجی به دست میآید که ثابت میکند سنّت متداول امروزین ، سنّت پیامبر نمیباشد ؛ بلکه بخش پر حجمی از ابواب وعناوینش ، سنّت کسان دیگر است .
امامان اهل بیت علیهم السلام آشکارا و پنهان به این حقیقت اشاره دارند . اکنون بعضی از روایات آنها را میآوریم تا نگرش متمایز آنها از مکتبِ اهل رأی ، روشن گردد .
امام باقر علیه السلام به جابر فرمود :
یا جابر ، لو کنّا نُفتی الناسَ برأینا وهَوانا لَکُنّا منَ الهالکین! ولکنّا نُفْتیهم بآثار من رسول الله صلی الله علیه و آله وأُصول عنه نتوارثها کابر عن کابر ؛ نکنِزها کما یَکْنِزُ هؤلاء ذَهَبَهم وفِضَّتَهُم ؛(1)
ای جابر ، اگر ما مردم را به رأی و هوای خویش فتوا دهیم ، از هلاک شوندگانیم! ما بر اساسِ آثاری از رسول خدا و اصولی از آن حضرت - که نسل اندر نسل آن را به ارث برده ایم - فتوا میدهیم ؛ و این ذخایر علمی را نگهداری میکنیم همان گونه که مردم از طلا و نقرهشان نگهداری میکنند .
مردی از امام صادق علیه السلام مسئلهای را پرسید ، آن حضرت پاسخ داد . آن مرد گفت : به نظرتان اگر این امر چنین و چنان بود ، حکمش چه بود؟
امام علیه السلام فرمود :
مَه! ما أجَبْتُک فیه شیء فهو عن رسول الله ، لَسْنا مِن «أَرَأَیْتَ» فی شیء ؛(2)
ساکت باش! پاسخی که دادم از رسول خدا برایت باز گفتم . ما را با اهل رأی چکار!
سعید اَعْرَج میگوید : به امام صادق علیه السلام گفتم : نزد ما فقیهانی هستند که میگویند آنچه را در کتاب خدا و سنّت رسول نیابیم ، به رأی خویش نظر میدهیم! امام علیه السلام فرمود :
کَذَبُوا ، لیس شیءٌ إلَّا قد جاء فی الکتاب وجائت به السُنّة ؛(1)
دروغ میگویند ، چیزی که در کتاب و سنّت نباشد ، وجود ندارد .
از امام باقر علیه السلام دربارۀ مسئلهای سؤال شد ، آن حضرت پاسخ داد . شخص پرسنده گفت : فقها این سخن را نمیگویند! امام علیه السلام فرمود :
وَیْحَک! وهل رأیتَ فقیهاً قطّ؟! إنّ الفقیهَ حقَّ الفقیه الزّاهد فی الدّنیا ، الراغب فی الآخرة ، المُتَمَسِّک بسُنّة النبیّ ؛(2)
وای بر تو! مگر فقیهی هرگز دیدهای؟! فقیه راستین ، از دنیا رویگردان و به آخرت راغب است و به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله چنگ میآویزد .
در روایت دیگری از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود :
ما أَحَدٌ أکْذَبُ علی الله وعلی رسوله مِمّن کَذَّبَنا أهل البیت أو کَذَبَ علینا ؛ لأنّا إنّما نُحدِّث عن رسول الله وعن الله ، فإذا کُذِّبْنا فقد کُذِّب اللهُ ورسولُهُ ؛(3)
هیچ کس از کسی که ما خاندان را تکذیب کند یا بر ما دروغ بندد ، دروغ گوتر بر خدا و رسول نیست ؛ چراکه ما از رسول خدا و از خدا حدیث میکنیم ، هنگامی که تکذیب شویم ، خدا و رسول او تکذیب شدهاند .
از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمود :
لو أنّا حَدَّثْنا برأینا ضَلَلْنا کما ضَلَّ مَن کان قَبْلَنا .(1)
(وفی آخر : فلولا ذلک کنّا کهؤلاء الناس)(2)ولکنّا حَدَّثْنا ببیّنة مِن ربّنا بَیَّنها لنبیّه فَبَیَّنَها لَنا ؛(3)
اگر ما به رأی خویش حدیث کنیم ، گمراه میشویم ؛ چنان که کسانِ پیش از ما گمراه شدند (در حدیث دیگر آمده : اگر آن امر نبود ، ما شبیه این مردم بودیم) لیکن با دلیل روشنی از پروردگارمان - که برای پیامبرش تبیین کرد و پیامبر آن را برای ما باز گفت - حدیث میکنیم .
در حدیث دیگری از آن حضرت رسیده است که فرمود :
إنّ الله عَلَّمَ نَبیّه التنزیل والتأویل ، فَعَلَّمَه رسولُ الله عَلیّاً وعَلَّمنا والله ؛(4)
خدای بزرگ ، علم تنزیل و تأویل را به پیامبرش آموخت ، به خدا سوگند ، پیامبر آن علم را به علی و ما تعلیم داد .
ابن حزم به سند خویش از ابن شُبْرُمَه روایت میکند که جعفر بن محمّد بن علی بن حسین ، امام صادق علیه السلام به ابو حنیفه فرمود :
اتَّقِ الله ولا تَقِس! فإنّا نَقِفُ غداً نحن ومَن خالَفَنا بَیْنَ یَدَی الله ، فنقول : قال رسول الله ، قال الله تبارک وتعالی ...
وتقول أنت وأصحابک : سَمِعنا ورَأَیْنا ، فیفعَلُ اللهُ بنا وبکم ما یَشاء ؛(1)
از خدا بترس و قیاس مکن! فردای قیامت ما و مخالفانمان پیش خدا میایستیم ، ما میگوئیم : رسول خدا فرمود که ، خدای متعال فرمود ...
تو و اصحابت میگویید : [سخن خدا و پیامبر را] شنیدیم و [با وجود این] به رأی خویش نظر دادیم!
در آن هنگام ، خدا دربارۀ ما و شما ، آن کُنَد که خواهد .
ابو نُعَیم در حلیة الأولیاء به سندش از ابن شُبْرُمَه آورده که گفت :
به همراه ابو حنیفه بر جعفر بن محمّد درآمدیم ، آن حضرت به ابن ابی لیلا فرمود : این شخص که با توست ، کیست؟
ابن ابی لیلا گفت : مردی است که در امر دین ، بینشی قوی و تیز دارد!
امام صادق علیه السلام فرمود : گویا [مقصودت این است که] امر دین را به رأی خود قیاس میکند!
گفت : آری .
امام علیه السلام فرمود : ای نعمان ، آیا تاکنون سَرَت را قیاس کردهای؟(2)
گفت : چگونه سَرَم را قیاس کنم؟!
امام علیه السلام فرمود : تو را شخصی نمیبینم که از عهدۀ چیزی برآیی ...!
آیا کلمهای را که اولش کفر و آخرش ایمان است ، میدانی؟
ابو حنیفه گفت : چنین کلمهای را برایم باز گوی!
امام علیه السلام فرمود : وقتی بنده میگوید : «لا إله» (خدایی نیست) کافر میشود ، و چون «إلاّ الله» (مگر الله) گوید ، ایمان است .
آن گاه امام علیه السلام رو به ابو حنیفه کرد و فرمود : ای نعمان ، برای من پدرم از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرد که فرمود : ... نخستین کسی که در امر دین قیاس کرد ، ابلیس بود . خدای متعال به او فرمود که به آدم سجده کن! او گفت : «من از آدم بهترم ، مرا از آتش آفریدی و او را از گِل»(1)از این رو هرکس دین را به رأی خویش قیاس کند ، خدای متعال روز قیامت او را با ابلیس همنشین میسازد ؛ چرا که ابلیس به قیاس بیناتر است .
سپس امام علیه السلام از ابو حنیفه پرسید : آدم کشی گناهش بزرگتر است یا زنا؟
ابو حنیفه گفت : آدم کشتن .
امام علیه السلام فرمود : پس چرا خدا در اثبات قتل نفس ، سخن دو شاهد را میپذیرد و در زنا شهادت کمتر از چهار نفر را برنمی تابد؟!
باز امام علیه السلام پرسید : نماز عظمت بیشتری دارد یا روزه؟
ابو حنیفه گفت : نماز .
امام علیه السلام فرمود : پس چرا زن حائض ، قضای روزه را باید به جا آورد و نمازش قضا ندارد؟
وای بر تو! چگونه قیاس را حجّت میدانی؟! از خدا بترس ، و دین را با رأی خویش قیاس مکن .(2)
اَبو شَیْبَه میگوید : شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود :
ضَلَّ عِلْمُ ابن شُبْرُمَة! عندنا الجامعة ، إملاء رسول الله وخطّ علیّ بیده ؛ إنّ الجامعة لم تدع لأحد کلاماً فیها علم الحلال والحرام .
إنّ أصحاب القیاس طلبوا العلم بالقیاس فلم یزدادوا من الحقّ إلا بُعداً ، إنّ دین الله لا یُصاب بالقیاس ؛(1)
علم ابن شُبْرُمَه تباهی است! نزد ما صحیفۀ جامعه میباشد که با املای رسول خدا و دستْ خطِ علی است . جامعه برای احدی جای سخن باقی نگذاشت ، علم حلال و حرام در آن هست .
اصحاب قیاس ، میخواهند با قیاس ، علم دین را به دست آورند ، این کار بر دوریشان از حق میافزاید ؛ دین خدا با قیاس به دست نمیآید .
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود :
خدا محمّد را به عنوان پیامبر خاتم فرستاد ، پیامبری بعد از او نمیباشد ؛ خدا کتابی بر او نازل کرد که آخرین کتاب آسمانی است ، و کتاب آسمانی بعد از آن وجود ندارد ...
پیامبر صلی الله علیه و آله علم ماندگاری را به اَوصیای خود سپرد ولی مردم آنها را واگذاشتند .
این اوصیا بر اهل هر زمانی شاهدند ، اما این مردم با هر که ولایت آنها را آشکار سازند و علومشان را جویا شوند ، میستیزند ؛ و این ، بدان جهت است که بخشی از قرآن را به خاطر بخش دیگر
1) . بصائر الدرجات: 166، باب 11، حدیث 23؛ اصول کافی 1: 57، باب البدع والرأی والمقاییس، حدیث 14 .
کنار زدند و منسوخ را ناسخ پنداشتند و خاص را عام گرفتند و به آنها احتجاج کردند ، به اولِ آیه چسبیدند و سنّت را در تأویل آن واگذاشتند . به آغاز و پایانِ کلام نگاه نکردند و ورود و خروج آن را در نیافتند ؛چراکه آن را از اهلش نستاندند ، به همین جهت خود گمراه شدند و دیگران را گمراه ساختند .(1)
از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده است که فرمود :
مَن أَفْتَی النَّاسَ بِغَیْر عِلْمٍ وَهُوَ لا یَعْلَمُ الناسخَ مِنَ المَنْسوخ وَالمُحْکَم مِنَ المُتشابه ، فقد هَلَکَ وأهْلَکَ ؛(2)
کسی که ناسخ را از منسوخ و محکم را از متشابه باز نشناسد و ناعالمانه برای مردم فتوا دهد ، خودش هلاک میشود ودیگران را هلاک میسازد .
محمّد بن حکیم میگوید : به امام صادق علیه السلام گفتم : گروهی از اصحابِ ما تفقُّه میورزند و علمی را به دست میآورند و احادیثی را روایت میکنند ، مسئلهای از آنان پرسیده میشود ، رأی و نظرشان را دربارۀ آن میگویند [آیا این کار درست است؟] امام علیه السلام فرمود :
لا ، وهل هَلَکَ مَن مضی إلّا بهذا وأشباهه!
نه ، کسانِ پیش از آنها جز با همین شیوه و نظایر آن ، هلاک نشدند .(3)
در کنز العُمّال از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود :
تَعْمَلُ هذه الأُمّة بُرْهةً بکتاب الله ، ثمّ تعمَلُ بُرهةً بسُنّة رسول الله ، ثُمّ تعملُ بُرهةً بالرأی ؛ فإذا عملوا بالرأی فقد ضَلّوا وأضَلُّوا ؛(1)
این امّت در بُرههای از زمان به کتاب خدا عمل میکنند ، و در برههای دیگر سنّت رسول خدا را در پیش میگیرند ، سپس رأی و نظر خود را ملاک قرار میدهند ؛ هنگامی که به رأی خود عمل کنند ، خود گمراه میشوند و دیگران را در گمراهی میافکنند .
از ابن اَبی عُمَیر ، از چند نفر ، از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود :
لَعَنَ اللهُ أصحابَ القیاس! فإنّهم غَیَّروا کلامَ الله وسُنّة رسوله ، واتّهموا الصادقینَ فی دین الله ؛(2)
نفرین بر اصحاب قیاس! آنان کلام خدا و سنّت پیامبرش را تغییر دادند ، و به [پیشوایان] راستین دین خدا اتهام زدند .
عُبیده سلمانی میگوید : از حضرت علی علیه السلام روایت میشد که آن حضرت بیع اُمّ ولد (کنیزانی که از مولاشان صاحب فرزندند) را جایز دانسته است! امام باقر علیه السلام فرمود :
بر عُبَیده دروغ بستهاند (یا فرمود : عُبیده بر حضرت علی علیه السلام به دروغ این نسبت را داده است) اینان میخواهند حکم به قیاس را به آن حضرت نسبت دهند ، این کار را نخواهند توانست!
ما فرزند
زادگانِ علی هستیم ، آنچه را از علی برایتان حدیث میکنیم ، سخن آن حضرت است و آنچه را انکارکنیم افترائی بر اوست ؛ ما میدانیم که قیاس جزو دین علی نیست ، کسی قیاس میکند که کتاب و سنّت را نمیداند!
حرفهای آنان گمراهتان نسازد ، آنان از گمراه سازی دست برنمی دارند ...(1)
ابو بصیر میگوید به امام صادق علیه السلام گفتم : چیزهایی بر ما وارد میشود که در کتاب و سنّت پاسخ آنها را نمییابیم ، آیا نظر خودمان را دربارۀ آنها ابراز داریم؟ امام علیه السلام فرمود :
لا ، أما أنّک إن أصَبْتَ لم تُؤْجر ، وإن أخْطَأْتَ کَذَبْتَ علی الله عزّ وجلّ ؛(2)
نه ، مگر نمیدانی اگر درست بگویی پاداشی نداری و اگر خطا کنی بر خدای بزرگ دروغ بستهای !(3)
از امام علی بن حسین علیه السلام روایت شده که فرمود :
إنّ دینَ اللهِ لا یُصاب بالعقول الناقصة والآراء الباطلة والمقاییس الفاسدة ، ولا یُصاب إلّا بالتسلیم ؛ فَمَن سَلَّم لنا سَلِمَ ، ومَن اقتدی بنا هُدِی ، وَمَن کان یَعمَلُ بالقیاس والرأی هَلَکَ ؛ ومَن وَجَدَ فی نفسه شیئاً ممّا نقوله أو نقضی به حَرَجاً ؛ کَفَرَ بالذی أنزل السبع المثانی
1) . دعائم الإسلام 2: 536، حدیث 1902؛ مستدرک وسائل الشیعه 17: 254، حدیث 21267 .
2) . المحاسن 1: 213، حدیث 90؛ اصول کافی 1: 56، باب البدع والرأی . . .، حدیث 11 .
3) . بعید نیست که مقصود امام علیه السلام گوشه زدن به خطای ملتزمان به اجتهاد و رأی باشد که همان صحیح دانستنِ فتوای امرا و حکّام است . به دلیل سخنی که از عبدالله بن عمرو بن عاص و دیگران روایت شده است .
والقرآنَ العظیم وهو لا یَعْلَم ؛(1)
دین خدا با عقلهای ناقص و آرای باطل و قیاسهای فاسد ، به دست نمیآید و جز با تسلیم نمیتوان به آن رسید!
هرکه تسلیم ما شود ، سالم میماند و هرکه به ما اقتدا کند ، هدایت میشود و هرکه به قیاس عمل کند ، هلاک میگردد!
و هرکه دربارۀ چیزهایی که ما میگوییم یا حکم میکنیم ، قبولش برایش سخت باشد ، ندانسته به کسی کفر میورزد که «سبع المثانی» و قرآن عظیم را نازل کرد .
از رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیده است که فرمود :
إیّاکم وأصحابَ الرأی! فإنّهم أعْیَتْهُم السُّنَن أن یحفظوها ، فقالوا فی الحلال والحرام بِرَأْیهم ؛ فأحلّوا ما حَرَّم اللهُ وحرّموا ما أحلّه اللهُ ، فَضَلُّوا وأضَلّوا ؛(2)
بپرهیزید از اصحاب رأی! اینان در حفظ سنّت درماندند ، از این رو در حلال و حرام ، رأی خویش را بازگفتند ؛ حرام خدا را حلال و حلالِ او را حرام کردند ، خود گمراه شدند و دیگران را گمراه ساختند .
از امام علی علیه السلام رسیده که فرمود :
یا معشرَ شیعتنا المُنْتَحِلین مَوَدَّتنا ، إیّاکم وأصحابَ الرأی! فإنّهم أعداءُ السُّنَن! تَفَلَّتَتْ منهم الأحادیثُ أن یحفظوها وأعْیَتْهُم السُّنَّةُ أن یَعُوها ...
فسُئِلوا عَمّا لا یَعْلَمون ، فأَنَفُوا أن یَعْتَرِفُوا بأنّهم لا یَعْلَمون! فعارضوا الدینَ بآرائهم ، فَضَلُّوا وأَضَلُّوا ؛(1)
ای گروه شیعیانِ ما که منتسب به مَوَدّتِ مایید ، از اصحاب رأی برحذر باشید! آنان دشمنانِ سنّت اند! احادیث از دستشان در رفت و نتوانستند آنها را حفظ کنند و سنّت را به جان درنیافتند ...
از چیزهایی که نمیدانند سؤال میشوند ، ننگ دارند از اینکه به نادانیشان اعتراف کنند! با آرایشان بر ضدّ دین سخن میگویند ، گمراه میشوند و گمراه میسازند .
از حبیب نقل شده که گفت : امام صادق علیه السلام به ما فرمود :
ما أَحَدٌ أحَبَّ إلیَّ منکم! إنّ الناس سَلَکوا سُبُلاً شَتّی ؛ منهم مَن أخَذَ بهواه ، ومنهم مَن أَخَذَ برأیه ، وإنّکم أَخَذْتُم بأمر له أَصْلٌ ؛(2)
هیچ کس نزد من دوست داشتنیتر از شما- پیروان مکتب اهل بیت- نیست! مردم راههای مختلفی را در پیش گرفتند ؛ بعضی هواپرست شدند و بعضی رأی محور گردیدند ، شما به امری دست آویختید که مستند است .
از ابو اسحاق سَبیعی نقل شده که گفت : شنیدم امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمود :
إنّ الناسَ آلُوا بعدَ رسول الله إلی ثلاثة : آلُوا إلی عالم علی هُدی مِن الله ، قد أغناه اللهُ بما عَلِمَ مِنْ عِلْم ، عن عِلْم غیره ؛ وجاهلٌ مُدَّع
للعلم ، لا علمَ له ، مُعْجِبٌ بما عنده قد فَتَنَتْهُ الدنیا وفَتَنَ غیره ؛ ومُتَعَلِّم مِن عالم علی سبیل هُدی مِنَ الله ونجاة ؛ ثُمّ هَلَکَ مَن ادَّعی وخابَ مَن افتری ؛(1)
مردم ، بعد از رسول خدا ، سه دسته شدند :
عالمی که هدایتِ الهی داشت ، خدا او را به علمی که نزدش بود از علمِ دیگران بی نیاز ساخت .
جاهلی که مُدّعی علم و دانایی بود و از علم بهرهای نداشت ، از اندک علم خود به شگفت آمد و خود بزرگ بین شد ، دنیا او را فریفت و او دیگران را فریب داد .
دانش پژوهی که از عالمی علم آموخت که در صراط هدایت خدا و نجات است .
پس از اینها ، هرکه ادعایی کرد و چیزی را از پیش خود بافت ، هلاک شد و امیدی به او نیست .
امام صادق علیه السلام میفرماید :
إنّ عندنا ما لا نَحْتاج معه إلی الناس ، وإنّ الناسَ لَیَحْتاجون إلینا ؛ وإنّ عندنا کُتُباً إملاءُ رسول الله وخَطُّ علیّ ، صحیفةً فیها کلُّ حلال وحرام! وإنّکم لَتَأْتُونا بالأمر فَنَعْرِفُ إذا أَخَذْتُمْ به ونَعْرِفُ إذا تَرَکْتُمُوهُ ؛(2)
نزد ما چیزهایی است که با وجود آنها نیازی به مردم نداریم ، بلکه
مردم به ما نیازمندند ؛ نزد ما کتابهایی است با املای رسول خدا و خط علی ، صحیفهای که هر حلال و حرامی در آن هست!
هنگامی که شما پیش ما میآیید ، میدانیم چه کارهایی را میکنید و به چه کارهایی دست نمییازید .
امام علی علیه السلام احادیث موجود در دست مردم را سه دسته میکند ، و سبب اختلاف آنها را باز میگوید ، میفرماید :
إنّ فی أیدی الناس حقّاً وباطلاً ، وصِدقاً وکَذِباً ، وناسخاً ومنسوخاً ، وعامّاً وخاصّاً ، ومُحکماً ومتشابهاً ، وحِفظاً ووهماً ، ولقد کُذِبَ علی رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم علی عهده حتّی قام خطیباً فقال : «مَن کَذَبَ عَلَیّ مُتعمّداً فَلْیَتَبَوّأْ مقعَدَه من النار» .
وإنّما أتاک بالحدیث أربعةُ رجال لیس لهم خامسٌ :
رجلٌ منافقٌ مُظهرٌ للإیمان ، مُتَصَنِّعٌ بالإسلام ، لا یتأَثَّمُ ولا یَتَحَرَّجُ ، یَکْذِبُ علی رسول الله صلّی الله علیه وآله مُتعَمِّداً ، فَلَوْ عَلِمَ الناس أنّه منافقٌ کاذبٌ لم یقبلوا منه ولم یُصَدِّقوا قولَهُ ، ولکنّهم قالوا : صاحب رسول الله صلّی الله علیه وآله رَآه وسَمِعَ منهُ وَلَقِفَ عنهُ فیأخذون بقوله ، وقد أخْبَرَکَ الله عن المنافقین بما أخبرکَ ، ووَصَفَهُمْ بما وصفهم به لَکَ ، ثُمَّ بَقُوا بعدَه علیه وآله السلامُ فتقرَّبوا إلی أئمّة الضلالة والدُّعاةِ إلی النار بالزورِ والبُهْتان ، فَوَلَّوْهُمُ الأعمالَ وجعلوهم حُکّاماً علی رقابِ الناس ، فأکلوا بهم الدُّنیا ، وإنّما الناس مَعَ المُلوکِ والدنیا إلَّا مَنْ عَصَمَ اللهُ ، فَهُو أحدُ الأربعةِ .
ورَجُلٌ سَمِعَ من رسول الله شیئاً لم یحفَظْهُ علی وجهه فَوَهِمَ فیه ولم یتعمَّد کَذِباً فهو فی یدیه ویرویه ویعملُ به ویقولُ أنا سمعته من
رسول الله صلّی الله علیه وآله ، فَلَوْ عَلِمَ المسلمون أنّه وَهِمَ فیه لم یقبلوه منه ، ولو علم هو أنّه کذلک لرفضه .
ورَجُلٌ ثالثٌ سَمِعَ من رسول الله صلّی الله علیه وآله شیئاً یأمرُ به ثُمّ نَهَی عنه وهو لا یَعْلَمُ ، أو سمعهُ یَنْهَی عن شیء ثمّ أمر به وهو لا یعلمُ ، فَحَفِظَ المنسوخ ولم یحفظ الناسخ ، فَلَو عَلِمَ أنّه منسوخٌ لرفضهُ ، ولو عَلِمَ المسلمون إذ سمعوهُ منه أنّه منسوخٌ لَرَفَضُوهُ ؛
در دست مردم حق است و باطل ، راست و دروغ ، ناسخ و منسوخ ، عام و خاص ، مُحکم و متشابه و آنچه در خاطر سپرده شده است و آنچه حدیث گو بدان گمان برده است ، و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله در زمان او دروغ بستند تا آنکه برخاست و خطبه خواند و فرمود : «هرکه به عمد بر من دروغ بندد جایی در آتش برای خود آماده سازد» .
و حدیث را چهار کس نزد تو آرند که پنجمی ندارند :
مردی دورو که ایمان آشکار کند ، و به ظاهر چون مسلمان بُوَد ، از گناه نترسد و بیمی به دل نیارد ، و به عَمْد بر رسول خدا صلی الله علیه و آله دروغ بندد و باک ندارد ، و اگر مردم بدانند او منافق است و دروغ گو ، از او حدیث نپذیرند و گفتهاش را به راست نگیرند ، لیکن گویند یار رسول خدا صلی الله علیه و آله است ،او را دید و از او شنید و در ضبط آورد ، پس گفته او را قبول باید کرد .
و خدا تو را از منافقان خبر داد چنان که باید و آنان را برای تو وصف فرمود آن سان که شاید ، اینان پس از رسول خدا ، که بر او و کسان او درود باد ، بر جای ماندند ، و با دروغ و تهمت به پیشوایان گمراهی و دعوت کنندگان به آتش - غضب الهی -
نزدیکی جستند ، و آنان این منافقان را به کار گماردند و کار مردم را به دستشان سپاردند ، و به دست ایشان دنیا را خوردند ، و مردم آنجا روند که پادشاه و دنیا روی آرد ، جز [ آن ] که خدا نگه دارد ، و این - منافق - یکی از چهار تن است .
و مردی که چیزی از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنید و آن را چنان که باید در گوش نکشید ، و به خطا شنفته و به عمد دروغی نگفته ، آن حدیث نزد اوست ؛ آن را میگوید و بدان کار میکند ، و گوید : «من این را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم» و اگر مسلمانان میدانستند وی در آن حدیث به خطا رفته از او نمیپذیرفتند ، و او هم اگر میدانست حدیث خطاست از سَرِ گفتن آن برمی خاست .
و سومین ، مردی است که شنید رسول خدا صلی الله علیه و آله به چیزی امر فرمود ، سپس آن را نهی فرمود و او نمیداند . یا شنید چیزی را نهی کرد سپس بدان امر فرمود ، و او از آن آگاهی ندارد . پس آن را که نسخ شده به خاطر دارد و نسخ کننده را به خاطر نمیآرد ، و اگر میدانست - آنچه در خاطر دارد - نسخ شده ، آن را ترک میگفت و اگر مسلمانان هنگامی که حدیث را از وی شنیدند میدانستند نسخ شده ، ترک آن حدیث میگفتند .(1)
ادامه این سخن در اصول کافی چنین است :
وآخرَ رابع لم یَکْذِب علی رسول الله ، مُبغض للکذبِ خوفاً مِنَ الله وتعظیماً لرسول الله ، لَمْ یَنْسَهُ بل حَفِظَ ما سَمِعَ علی وجهه فجاءَ به کما
1) . نهج البلاغه (دکتر سیّد جعفر شهیدی): 242-243، خطبه 210 .
سَمِعَ لم یَزِد فیه ولم یَنْقُص منه ، وعَلِمَ الناسخَ مِنَ المَنْسُوخ فَعَمِلَ بالناسخِ وَرَفَضَ المنسوخ .
فإنّ أمرَ النبیّ مثلُ القرآن ناسخٌ ومنسوخٌ وخاصٌّ وعامٌّ ومحکمٌ ومتشابه .
قد کانَ یکون من رسول الله الکلامُ لَه وجهان کلامٌ عام وکلام خاصّ مِثلُ القرآن .
وقال الله عزّ وجلّ فی کتابه : ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا . . (1)فَیَشْتَبِهُ علی مَن لم یَعْرِف ولَمْ یَدْرِ ما عَنَی اللهُ به ورسولُه ولیسَ کُلُّ أصحاب رسول الله کان یَسْأَلُه عن الشیء فیفهَمُ وکان منهم من یَسألُه ولا یستَفهِمُهُ حتّی إن کان لَیُحبُّون أن یَجِیءَ الأعرابیّ والطارِئُ فیسألَ رسول الله حتّی یسمعوا .
وقد کنتُ أدْخُلُ علی رسول الله کُلَّ یوم دَخْلَةً وکلَّ لَیْلَة دَخلَةً فیُخَلِّینی فیها أدورُ معه حیثُ دارَ وقد عَلِمَ أصحابُ رسول الله أنّه لم یَصنَع ذلک بأحد من الناس غیری فرُبّما کان فی بیتی یأتینی رسول الله أکثرُ ذلک فی بیتی .
وکنتُ إذا دخلتُ علیه بعضَ منازله أخْلانی وأقامَ عنّی نساءَهُ فلا یبقی عنده غَیْری ؛ وَإذا أتانی للْخَلْوة معی فی منزلی ، لم تَقُمْ عنّی فاطمة ، ولا أحدٌ مِن بَنیَّ .
وکنتُ إذا سألتُهُ أجابنی وإذا سَکَتُّ عنه فَنِیَتْ مسائلی ابتدأنی .
فما نَزَلَت علی رسول الله آیةٌ من القرآن إلّا أقرأنیها وأملاها عَلَیّ
1) . سورۀ حشر (59) آیۀ 7 .
فکتَبْتُها بِخَطّی وعَلَّمنی تأویلها وتفسیرها وناسِخَها ومنسوخها ومُحکَمها ومُتَشابهها وخاصّها وعامّها ...
ولا عِلماً أمْلاه عَلَیّ وکَتَبْتَهُ منذ دعا الله لی بما دَعا وما تَرَکَ شیئاً عَلَّمَهُ اللهُ مِن حَلال ولا حَرام ولا أمْر ولا نَهْی کانَ أو یکون ولا کتاب مُنزَل علی أَحَد قبلَه مِن طاعة أو مَعصیَة إلّا عَلَّمْنیه وحَفِظْتُه فلم أَنْسَ حَرْفاً واحداً ، ثمَّ وَضَعَ یَدَه علی صدری ودعا الله لی أن یَمْلأَ قلبی علماً وفَهماً وحُکماً ونُوراً ؛(1)
چهارمین نفر ، کسی است که بر رسول خدا دروغ نمیبندد و از بیم خدا و احترام به پیامبر ، دروغ را دشمن میدارد ، حدیث پیامبر را از یاد نبرد ، بلکه آنچه را شنید ، درست حفظ کرد (فزونی و کاستی در آن پدید نیاورد) و همان گونه نقل میکند ، ناسخ را از منسوخ باز میشناسد و به ناسخ عمل میکند و منسوخ را وامی گذارد ؛ چراکه امر پیامبر صلی الله علیه و آله مثل قرآن ، ناسخ و منسوخ و خاص و عام و محکم و متشابه دارد .
گاه سخن پیامبر صلی الله علیه و آله چونان قرآن ، دارای دو وجه عام و خاص است ، خدای بزرگ در قرآن میفرماید : «آنچه را پیامبر برایتان آورد برگیرید و از آنچه نهیتان کرد باز ایستید» .
کسانی که مقصود خدا و پیامبر را درنمییافتند ، دچار تردید میشدند و همۀ اصحاب پیامبر این گونه نبودند که از آن حضرت
1) . اصول کافی1 : 62 - 64، حدیث 1؛ کتاب سلیم بن قَیْس: 182، باب علّة الفرق بین أحادیث الشیعة وأحادیث مخالفیهم .
بپرسند تا مقصود را بفهمند و بعضی که از پیامبر سؤال میکردند ، در صَدَدِ فهم برنمی آمدند و دوست میداشتند که یک اَعرابی و مسافر بیاید و آن مسئله را بپرسد تا آنها بشنوند .
امّا من در هر روز ، یک بار و در هر شب ، یک نوبت بر رسول خدا وارد میشدم او با من خلوت میکرد و (در این زمان) در هر حالی همراه او بودم . اصحاب رسول خدا میدانند که پیامبر صلی الله علیه و آله با هیچ کس جز من ، چنین رفتاری را نداشت ، بسا میشد که من در خانهام بودم و پیامبر نزدم میآمد و این کار بیشتر رخ میداد .
آن گاه که من پیش پیامبر میرفتم با من تنها میشد و زنانش را از نزد ما برمی خیزاند ، لیکن آن گاه که به خانه ما میآمد فاطمه و فرزندانم در کنار ما میماندند .
چون از پیامبر چیزی را میپرسیدم ، پاسخ میداد و آن گاه که ساکت میماندم آن حضرت آغازِ سخن میکرد .
هیچ آیهای از قرآن بر پیامبر نازل نشد مگر اینکه آن را بر من قرائت و املا کرد ، من به خطِ خود آن را نوشتم ، و پیامبر تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عامِ آن را به من آموخت ...
از آن زمان که پیامبر برایم دعا کرد که فهم و حفظ یابم ، هر علمی را که برایم املا کرد از یاد نبردم . پیامبر صلی الله علیه و آله همۀ حلالها و حرامها و امر و نهیهای گذشته و آینده را که خدا به او آموزاند ، به من تعلیم فرمود ، و هر طاعت و معصیتی را که بر پیامبران گذشته - در قالبِ کتاب - نازل شده بود ، به من یاد داد و من آن را حفظ کردم ،
و یک حرف آن را هم از دست ندادم .
آن گاه پیامبر دستش را بر سینهام گذاشت و دعا کرد که خدا قلبم را آکنده از علم و فهم و حُکم و نور سازد .
با این تقسیمِ واقعی (و بیطرفانه) امام علی علیه السلام نظر مکتب اهل بیت را دربارۀ برخورد صحابه با پیامبر و روایتِ آنها از آن حضرت و جایگاهشان نسبت به پیامبر و نقش قریش در شریعت ، بیان میکند ، سخن دیگری از نهج البلاغه در این زمینه رهگشاست ، امام علی علیه السلام در خطبۀ قاصعه ، میفرماید :
فَانْظُرُوا إِلَی مَوَاقِعِ نِعَمِ اللهِ عَلَیْهِمْ حِینَ بَعَثَ إِلَیْهِمْ رَسُولاً ، فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُمْ ، وَجَمَعَ عَلَی دَعْوَتِهِ أُلْفَتَهُمْ ، کَیْفَ نَشَرَتِ النِّعْمَةُ عَلَیْهِمْ جَنَاحَ کَرَامَتِهَا ، وَأَسَالَتْ لَهُمْ جَدَاوِلَ نَعِیمِهَا ، وَالْتَفَّتِ الْمِلَّةُ بِهِمْ فِی عَوَائِدِ بَرَکَتِهَا ، فَأَصْبَحُوا فِی نِعْمَتِهَا غَرِقِینَ ، وَفِی خُضْرَةِ عَیْشِهَا فَکِهینَ ، قَدْ تَرَبَّعَتِ الاُْمُورُ بِهِمْ ، فِی ظِلِّ سُلْطَان قَاهِر وَآوَتْهُمُ الْحَالُ إِلَی کَنَفِ عِزٍّ غَالِب ، وَتَعَطَّفَتِ الاُْمُورُ عَلَیْهِمْ فِی ذُرَی مُلْک ثَابَت ، فَهُمْ حُکَّامٌ عَلَی الْعَالَمِینَ ، وَمُلُوکٌ فِی أَطْرَافِ الاَْرَضِینَ ، یَمْلِکُونَ الاُْمُورَ عَلَی مَنْ کَانَ یَمْلِکُهَا عَلَیْهِمْ ، وَیُمْضُونَ الاَْحْکَامَ فِیمَنْ کَانَ یُمْضِیهَا فِیهِمْ ، لاَ تُغْمَزُ لَهُمْ قَنَاةٌ ، وَلاَ تُقْرَعُ لَهُمْ صَفَاةٌ .
أَلاَ وَإِنَّکُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَیْدِیَکُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ ، وَثَلَمْتُمْ حِصْنَ اللهِ الْمَضْرُوبَ عَلَیْکُمْ بِأَحْکَامِ الْجَاهِلِیَّةِ ، فَإنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ قَدْ امْتَنَّ عَلَی جَمَاعَةِ هذِهِ الاُْمَّةِ فِیمَا عَقَدَ بَیْنَهُمْ مِنْ حَبْلِ هذِهِ الاُلْفَةِ الَّتی یَنْتَقِلُونَ فِی ظِلِّهَا ، وَیَأْوُونَ إِلَی کَنَفِهَا ، بِنِعْمَة لاَ یَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْمُخْلُوقِینَ لَهَا قِیمَةً لاَِنَّهَا أَرْجَحُ مِنْ کُلِّ ثَمَن وَأَجَلُّ مِنْ کُلِّ خَطَر .
وَاعلَمُوا أَنَّکُمْ صِرْتُمْ بعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً ، وَبَعْدَ الْمُوَالاَةِ أَحْزَاباً ، مَا
تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الاْسْلاَمِ إِلَّا بِاسْمِهِ ، وَلاَ تَعْرِفُونَ مِنَ الاْیمَانِ إِلَّا رَسْمَهُ .
تَقُولونَ : النَّارَ وَلاَ الْعَارَ ، کَأَنَّکُمْ تُرِیدُونَ أَنْ تُکْفِئُوا الاْسْلاَمَ عَلَی وَجْهِهِ ، انْتِهَاکاً لِحَرِیمِةِ ، وَنَقْضاً لِمِیثَاقِهِ الَّذی وَضَعَهُ اللهُ لَکُمْ حَرَماً فِی أَرْضِهِ وَأَمْنَاً بَیْنَ خَلْقِهِ ، وَإِنَّکُمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَی غَیْرِهِ حَارَبَکُمْ أَهْلُ الْکُفْرِ ، ثُمَّ لاَ جَبْرَائِیلُ وَلاَ مِیکَائِیلُ وَلاَ مُهاجِرُونَ وَلاَ أَنْصَارٌ یَنْصُرُونَکُمْ إلّا الْمُقَارَعَةَ بِالسَّیْفِ حَتَّی یَحْکُمَ اللهُ بَیْنَکُمْ .
وَإِنَّ عِنْدَکُمْ الاَْمْثَالَ مِنْ بَأْسِ اللهِ وَقَوَارِعِهِ ، وَأَیَّامِهِ وَوَقَائِعِهِ ، فَلاَ تَسْتَبْطِئُوا وَعیدَهُ جَهْلاً بِأَخْذِهِ ، وَتَهَاوُناً بَبَطْشِهِ ، وَیَأْساً مِنْ بَأْسِهِ ، فَإنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِی بَیْنَ أَیْدِیکُمْ إِلَّا لِتَرْکِهِمُ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ ، فَلَعَنَ اللهُ السُّفَهَاءِ لِرُکُوبِ الْمَعَاصِی ، وَالْحُلَمَاءَ لِتَرْکِ التَّنَاهِی .
أَلاَ وَقَدْ قَطَعْتُمْ قَیْدَ الإسْلاَمِ وَعَطَّلْتُمْ حُدُودَهُ وَأَمَتُّمْ أَحْکَامَهُ أَلاَ وَقَدْ أَمَرَنِی اللهُ بِقِتَالِ أَهْلِ الْبَغْی وَالنَّکْثِ وَالْفَسَادِ فِی الاَْرْضِ فَأَمَّا النَّاکِثُونَ فَقَدْ قَاتَلْتُ ، وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَقَدْ جَاهَدْتُ ، وَأَمَّا الْمَارِقَةُ فَقَدْ دَوَّخْتُ ، وَأَمَّا شَیْطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ کُفِیتُهُ بِصَعْقَة سُمِعَتْ لَهَا وَجْبَةُ قَلْبِهِ وَرَجَّةُ صَدْرِهِ ،
وَبَقِیَتْ بَقِیَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی ، وَلَئِنْ أَذِنَ اللهُ فِی الْکَرَّةِ عَلَیْهِمْ لاَُدِیلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا یَتَشَذَّرُ فِی أَطْرَافِ الْبِلاَدِ تشذّراً .
أَنَا وَضَعْتُ فِی الصِّغَرِ بِکَلاَکِلِ الْعَرَبِ ، وَکَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِیعَةَ وَمُضَرَ ، وَقَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِی مِنْ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ بِالْقَرَابَةِ الْقَرِیبَةِ ، وَالْمَنْزِلَةَ الْخَصِیصَةِ ، وَضَعَنِی فِی حِجْرِهِ وَأَنَا وَلَدٌ یَضُمُّنِی إِلَی صَدْرِهِ ، وَیَکْنُفُنِی فِی فِرَاشِهِ ، وَیُمِسُّنِی جَسَدَهُ وَیُشِمُّنِی
عَرْفَهُ ، وَکَانَ یَمْضُغُ الشَّیءَ ثُمَّ یُلْقِمُنِیهِ ، وَمَا وَجَدَ لِی کَذْبَةً فِی قَوْل ، وَلاَ خَطْلَةً فِی فِعْل ، وَلَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ مِنْ لَدُنْ أَنْ کَانَ فَطِیماً أَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلاَئِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَرِیقَ الْمَکَارِمِ ، وَمَحَاسِنَ أَخْلاَقِ الْعَالَمِ لَیْلَهُ وَنَهَارَهُ .
وَلَقَدْ کُنْتُ أَتَّبِعُهُ الْفَصِیلِ أَثَرَ أُمِّهِ یَرْفَعُ لِی فِی کُلِّ یَوْم مِنْ أَخْلاَقِهِ عَلَماً وَیَأْمُرُنِی بِالاِقْتِدَاءِ بِهِ ، وَلَقَدْ کَانَ یُجَاوِرُ فِی کُلِّ سَنَة بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَلاَ یَرَاهُ غَیْرِی ، وَلَمْ یَجْمَعْ بَیْتٌ وَاحِدٌ یَوْمَئِذ فِی الاْسْلاَمِ غَیْرَ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَخَدِیجَةَ وَأَنَا ثَالِثُهُمَا ، أَرَی نُورَ الْوَحْی وَالرِّسَالَةِ ، وَأَشُمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ .
وَلَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حِینَ نَزَلَ الْوَحْی عَلَیْهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ ، فَقُلْتُ : یَا رَسُولَ اللهِ مَا هذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقَالَ : هذَا الشّیْطَانُ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ ، إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَتَرَی مَا أَرَی إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِی ، وَلکِنَّکَ وَزِیرٌ وَإِنَّکَ لَعَلَی خَیْر .
وَلَقَدْ کُنْتُ مَعَهُ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ لَمَّا أَتَاهُ الْمَلاَُ مِنْ قُرَیْش ، فَقَالُوا لَهُ : یَا مُحَمَّدُ إِنَّکَ قَدِ ادَّعَیْتَ عَظِیماً لَمْ یَدَّعِهِ آبَاؤُکَ وَلاَ أَحَدٌ مِنْ بَیْتِکَ ، وَنَحْن نَسْأَلُکَ أَمْراً إِنْ أَجَبْتَنَا إِلَیْهِ وَأَرَیْتَنَاهُ عَلِمْنَا أَنَّکَ نَبِی وَرَسُولٌ ، وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّکَ سَاحِرٌ کَذَّابٌ ، فَقَالَ صَلَّی الله عَلَیْهِ وَآلِهِ : وَمَا تَسْأَلُونَ؟ قَالُوا : تَدْعُو لَنَا هذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّی تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَتَقِفَ بَیْنَ یَدَیْکَ ، فَقَالَ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ : إِنَّ اللهَ عَلَی کُلِّ شَیء قَدِیرٌ ، فَإنْ فَعَلَ اللهُ لَکُمْ ذلِکَ أَتُوْمِنُونَ وَتَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ؟ قَالُوا : نَعَمْ ، قَالَ : فَإنِّی سَأُرِیکُمْ مَا تَطْلُبُونَ ، وَإِنِّی لاََعْلَمُ أَنَّکُمْ لاَ تَفِیئُونَ إِلَی خَیْر ، وَإِنَّ فِیکُمْ مَنْ یُطْرَحُ فِی الْقَلِیبِ ، وَمَنْ یُحَزِّبُ الاَْحْزَابَ . ثُمَّ
قَالَ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ : یَا أَیَّتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ کُنْتِ تُؤْمِنِینَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ وَتَعْلَمِینَ أَنِّی رَسُولُ اللهِ فَانْقَلِعِی بِعُرُوقِکَ حَتَّی تَقِفِی بَیْنَ یَدَی بِإذْنِ اللهِ ، فَوَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لاَنْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا وَجَاءَتْ وَلَهَا دَوِی شَدِیدٌ وَقَصْفٌ کَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّیْرِ حَتَّی وَقَفَتْ بَیْنَ یَدَی رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ مُرَفْرِفَةً ، وَأَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الاَْعْلَی عَلَی رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ ، وَبِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَی مَنْکِبِی ، وَکُنْتُ عَنْ یَمینِهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَی ذلِکَ قَالُوا - عُلُوّاً وَاسْتِکْبَاراً - : فَمُرْهَا فَلْیَأْتِکَ نِصْفُهَا وَیَبْقَی نِصْفُهَا فَأَمَرَهَا بِذلِکَ ، فَأَقْبَلَ إِلَیْهِ نِصْفُهَا کَأَعْجَبِ إِقْبَال وَأَشَدِّهِ دَوِیّاً ، فَکَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ فَقَالُوا کُفْراً وَعُتْواً : فَمُرْ هذَا النِّصْفَ فَلْیَرْجِعْ إِلَی نِصْفِهِ کَمَا کَانَ ، فَأَمَرَهُ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ فَرَجَعَ . فَقُلْتُ أَنَا : لاَ إِلهَ إِلَّا اللهُ فَإنِّی أَوَّلُ مُؤْمِن بِکَ یَا رَسُولَ اللهِ ، وَأَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللهِ تَعَالَی تَصْدِیقاً بِنُبُوَّتِکَ وَإِجْلاَلاً لِکَلِمَتِکَ .
فَقَالَ الْقَوْمُ کُلُّهُمْ : بَلْ سَاحِرٌ کَذَّابٌ ، عَجِیبُ السِّحْرِ خَفِیفٌ فِیهِ ، وَهَلْ یُصَدِّقُکَ فِی أَمْرِکَ إلّا مِثْلُ هذَا (یَعْنُونِی) وَإِنِّی لَمِنْ قَوْم لاَ تَأْخُذُهُمْ فِی اللهِ لَوْمَةُ لاَئِم ، سِیمَاهُمْ سِیمَا الصِّدِّیقِینَ وَکَلاَمُهُمْ کَلاَمُ الاَْبْرَارِ ، عُمَّارُ اللَّیْلِ وَمَنَارُ النَّهَارِ ، مُتَمَسِّکُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ ، یُحْیُونَ سُنَنَ اللهِ وَسُنَنَ رَسُولِهِ ، لاَ یَسْتَکْبِرُونَ وَلاَ یَعْلُونَ ، وَلاَ یَغُلُّونَ وَلاَ یُفْسِدُونَ ، قُلُوبُهُمْ فِی الْجِنَانِ وَأَجْسَادُهُمْ فِی الْعَمَلِ ؛
پس بنگرید که نعمتهای خدا چگونه بر آنان فرو ریخت ، هنگامی که پیامبری برایشان برانگیخت ، آنان را به طاعت خدا درآوَرد و با خواندنشان به سوی او با یکدیگر سازوارشان کرد ، و چسان
نعمت ، شهپرِ خود را بر سر آنان گسترد و جویبارهایی از آسایش و رفاه برای ایشان روان نمود ، و ملّت اسلام ، با برکتهای خود آنان را فراهم فرمود . پس در نعمت شریعت غرقه گردیدند ، و لذّت زندگی خرّم و فراخ آن را چشیدند . زندگیشان به سامان ، در سایه دولتی قوی شأن ؛ و نیکویی حال آنان را به عزّتی رساند ارجمند ، و کارهاشان استوار گردید و دولتشان نیرومند ؛ چنان که حاکم شدند بر جهانیان ، و پادشاهان زمین در این کرانه و آن کران . کار کسانی را به دست گرفتند که بر آنان حکومت مینمودند ، و بر کسانی فرمان راندند که فرمانبر آنان بودند . نه تیرشان بر سنگ میرسید و نه سنگشان سبک میگردید .
همانا شما رشته فرمانبرداری را از گردن گشادید و به داوریهای دورانِ جاهلیّت رضا دادید ، در دژ خدایی که پیرامونتان بود رخنه نهادید ، همانا خدای سبحان بر جماعت این امّت - مسلمان - منّت نهاد و به الفت آنان را با یکدیگر پیوند داد ؛ پیوندی که در سایه آن بچمند ، و در پناه آن بیارمند . در نعمتی که هیچ یک از آفریدگان بهایی نداند برای آن ، چه آن نعمت از هر بهایی برتر است و از هر رتبت و منزلتی گرانقدرتر .
و بدانید که شما پس از هجرت - و ادب آموختن از شریعت - به - خوی - بادیه نشینی بازگشتید و پس از پیوند دوستی دسته دسته شدید ، با اسلام جز به نام آن بستگی ندارید و از ایمان جز نشان آن را نمیشناسید .
میگویید به آتش - میسوزیم - و ننگ را - نمیتُوزیم - گویا
میخواهید اسلام را واژگون کنید با پرده حرمتش را دریدن ، و رشته برادری دینی را بریدن ، پیمانی که خدایش برای شما در زمین خود پناهگاه و جای امن فرمود ، و موجب ایمنی آفریده هایش نمود ؛ و اگر شما به چیزی جز اسلام پناه بردید ، کافران با شما پیکار خواهند کرد ، آن گاه نه جبرئیل و نه میکائیل ، و نه مهاجران و نه انصار که شما را یاری کند ، جز تیغ بر یکدیگر زدن نَبُود تا خدا میان شما داوری کند .
و همانا نمونهها و داستانها در دسترس شماست - از گذشتگان - و عذاب خدا و سختیهای او - که رسید به آنان - و روزهایی - که عذابشان کرد - و آسیبهای سختِ او - که به آنان فرود آورد - پس وعده عذاب او را دیر میانگارید ، به عذر آنکه نمیدانید در چنگ او گرفتارید ، و با انتقامِ او را سبک شمردن ، و از کیفر او ایمن بودن که همانا خدای سبحان - مردم - دوران گذشته را که پیش از شمایند از رحمت خود دور نفرمود ، جز برای آنکه امر به معروف را واگذاشتند ، و مردمان را از منکر بازنداشتند ، پس خدا ، بیخردانِ - آنان را - لعنت کرد به خاطر نافرمانی کردن ، و خردمندان را به گناه دیگران از نافرمانی مانع نبودن .
هان! بدانید که شما رشته - پیوند با - اسلام را گسستید ، و حدود آن را شکستید ، و احکام آن را کار نبستید ، بدانید که خدا مرا امر فرموده است با تجاوزکاران و پیمان گسلان و تبهکاران در زمین پیکار کنم ، امّا با ناکثانان پیمان شکن جنگیدم و با قاسطین تجاوزکار ستیزیدم ، و مارقین خارج شده از دین را خوار و زبون
ساختم ، امّا شیطان رَدْهَه ،(1)بانگ صاعقه ای قلبش را به تپش درآورد و سینهاش را لرزاند و کارش را ساخت ؛ حال تنها اندکی از تجاوزکاران مانده و اگر خدا مرا رخصت داد بر ایشان بتازم و آنان را براندازم ، دولت را از آنها بازگردانم و از آنِ خود سازم ، جز تنی چند که در این سوی و آن سوی شهرها بمانند - و مردم را بترسانند - . .
من در خُردی ، بزرگانِ عرب را به خاک انداختم و سرکردگان- دو قبیلة - ربیعه و مضر را هلاک ساختم ، شما میدانید مرا نزد رسول خدا چه رتبت است ، و خویشاوندیم با او در چه نسبت است ، آن گاه که کودک بودم مرا در کنار خود نهاد و بر سینه خویش جایم داد ، و مرا در بستر خود میخوابانید چنان که تنم را به تن خویش میسود و بوی خوشِ خود را به من میبویانید ، و گاه بودی که چیزی را میجَوید ، سپس آن را به من میخورانید ، از من دروغی در گفتار نشنید ، و خطایی در کردار ندید ، هنگامی که از شیر گرفته شد خدا بزرگترین فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشین او فرمود تا راههای بزرگواری را پیمود ، و خویهای نیکوی جهان را فراهم نمود .
و من در پی او بودم - در سفر و حضر - چنان که شتر بچّه در پی مادر ، هر روز برای من از اخلاقِ خود نشانهای برپا میداشت و مرا
1) . رَدْهَه: گودالی است که رهبر خوارج معروف به «ذو الثدیه» جنازهاش در آن افتاد، (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 13 / 183) .
به پیروی آن میگماشت ، هر سال در حراء خلوت میگزید ، من او را میدیدم و جز من کسی وی را نمیدید ، آن هنگام جز خانهای که رسول خدا صلی الله علیه و آله و خدیجه در آن بود ، در هیچ خانهای مسلمانی راه نیافته بود ، من سوّمین آنان بودم ، روشنایی وحی و پیامبری را میدیدم و بوی نبوّت را میشنودم .
من هنگامی که وحی بر او فرود آمد ، صدای نالة شیطان را شنیدم ، گفتم : ای فرستاده خدا این صدای ناله چیست؟ گفت : «این شیطان است که از آن که او را نپرستند نومید و نگران است ، همانا تو میشنوی آنچه را من میشنوم ، و میبینی آنچه را من میبینم ، جز اینکه تو پیامبر نیستی و وزیری و بر راه خیر میروی - و مؤمنان را امیری -» .
و من با او بودم ، هنگامی که مهتران قریش نزد وی آمدند ، و گفتند : «ای محمّد! تو ادعای بزرگی میکنی که نه پدرانت چنان دعویی داشتند ، نه کسی از خاندانت ، ما چیزی را از تو میخواهیم اگر آن را پذیرفتی و به ما نمایاندی ، میدانیم تو پیامبر و فرستادهای وگرنه میدانیم جادوگری و دروغ گویی» . پیامبر صلی الله علیه و آله گفت : «چه میپرسید؟» گفتند : «این درخت را برای ما بخوان تا با رگ و ریشه برآید و پیش روی تو درآید» . گفت صلی الله علیه و آله : «خدا بر هر چیز تواناست ، اگر خدا برای شما چنین کرد ، میگروید ، و به حق گواهی میدهید؟» گفتند : «آری» . گفت : «من آنچه را میخواهید به شما نشان خواهم داد ، و من میدانم شما به راه خیر باز نمیگردید ، و در میان شما کسی است که در چاه افکنده شود و کسی است که گروهها را به هم
پیوندد و لشکر فراهم آورد» . سپس گفت صلی الله علیه و آله : «ای درخت اگر به خدا و روز رستاخیز گرویدهای و میدانی من فرستاده خدایم با رگ و ریشه از جای برآی ، و پیش روی من درآی به فرمان خدای» . پس به خدایی که او را به راستی برانگیخت ، رگ و ریشه درخت از هم گسیخت و از جای برآمد ، بانگی سخت کنان و چون پرندگان پر زنان تا پیش روی رسول خدا صلی الله علیه و آله بیامد ، و شاخه فرازین خود را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله گسترد ، و یکی از شاخه هایش را بر دوش من آورد ، و من در سوی راست او بودم ، پس چون آنان این - معجزه - را دیدند ، از روی برتری جویی و گردن کشی گفتند : «بگو تا نیم آن نزد تو آید و نیم دیگر بر جای ماند» . پس او درخت را چنین فرمان داد و نیم آن رو سوی او نهاد ، پیش آمدنی سخت شگفت آور ، و با بانگی هرچه سخت تر ، چنانکه میخواست خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله بپیچد ، پس آنان از روی ناسپاسی و سرکشی گفتند : «این نیم را بفرما تا نزد نیم خود باز رود چنان که بود» و او درخت را چنان فرمود ، پس درخت باز گردید و من گفتم : لا اله إلاّ الله ، ای فرستاده خدا! من نخستین کَسَم که به تو گروید ، و نخستین کَس که اقرار کرد که درخت آنچه را فرمودی به فرمان خدا به جا آورد ، تا پیامبری تو را گواهی دهد و گفته تو را بزرگ دارد .
پس آنان گفتند : «نه که ساحری است دروغ گو ، شگفت جادوگر ، و کار او ، و چه کسی تو را در کارت تصدیق کند جز او!» - و قصدشان من بودم - من از مردمی هستم که در راه خدا از سرزنش ملامت کنندگان باز نمیایستند ، نشانههای آنان ، نشانه راستکاران و
سخنشان ، گفتار درست کرداران . زنده داران شباند - به عبادت - و نشانههای روزند - برای هدایت - چنگ در ریسمان قرآن زدهاند ، و سنّت خدا و فرستاده او را زنده کردهاند ، نه بزرگی میفروشند ، و نه برتری جویی دارند ، نه خیانت میکنند و نه تبهکارند ، دلهاشان در بهشت است و تنهاشان را به کار - عبادت - وامیدارند .(1)
آری ، امر امّت تا بدین پایه رسید ؛ چنان که دهلوی در رسالهاش میگوید :
چون عهد خلفای راشدین سپری شد ، خلافت به قومی رسید که شایستگی آن را نداشتند و از استقلال علمی در فتاوای و احکام برخوردار نبودند . پس ناچار شدند دست به دامنِ فقها شوند و در همه حال ، همراه آنان باشند .
تنی چند از علمای طرازِ اوّل باقی بودند ، آنان هرگاه طلب میشدند میگریختند و روی میگرداندند . مردم آن زمان دیدند که با وجود اقبال امّت به علمای طراز اول ، آنان از آنها روی برمی گردانند ؛ از این رو برای دستیابی به عزّت ، علم آموختند [و به دربارِ خلفا روی آوردند] و در نتیجه ، فقها پس از آنکه مطلوب مردم بودند ، طالب شدند و بعد از آنکه با رویگردانی از سلاطین ، عزیز بودند ، خوارِ دربارِ آنها گشتند مگر کسانی که خدا توفیقشان داد [و در دام این زبونی نیفتادند] .(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله از سلطۀ قبیلهای نسبت به شریعت بیمناک بود (همان که قرآن هم هشدار میداد) و تأکید داشت که حضرت علی علیه السلام تنها کسی است که تفسیر و تأویل همۀ آیات و احادیث را میداند و از روح قبیلهای و آرای اِرتجالی [از پیش خود ساخته] به دور است .
از ابو سفیان نقل شده است که پس از تعیین ابوبکر برای خلافت ، به امام علی علیه السلام گفت :
شأنِ خلافت این نیست که در کمترین قبیلۀ قریش باشد ... دستت را بده تا با تو بیعت کنم! به خدا سوگند اگر بخواهی ، برای جنگ با ابو بکر مدینه را آکنده از سوارگان و پیادگان سازم! امام علیه السلام از بیعت با او خودداری ورزید .(1)
در بعضی از نقلها آمده است که امام علی علیه السلام به ابو سفیان گفت :
ای ابو سفیان ، دیر زمانی است که با اسلام و مسلمانان دشمنی میورزی! با این کارت ، نتوانستهای به اسلام آسیب بزنی .(2)
رِبْعی از امام علی علیه السلام نقل میکند که فرمود :
در ماجرای حُدَیبیّه ، گروهی از مشرکان نزد ما آمدند (سُهیل بن عمرو و چند تن از سرانِ مشرکان میان آنها بود) گفتند : ای رسول خدا ، گروهی از فرزندان و برادران و بندگانِ ما که درک و فهمی از
دین ندارند برای فرار از اموال و کالاهای ما ، پیش تو آمدهاند ، آنان را به ما بازگردان!
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : اگر آنان فهمِ درست در دین ندارند ، ما آگاهشان میسازیم! ای قریشیان ، بس کنید (و ایمان بیاورید) وگرنه خدا کسی را که قلبش را به ایمان آزمود بر شما برمیانگیزاند تا در راه دین گردنتان را بزند!
پرسیدند : او کیست؟ ابوبکر گفت : ای رسول خدا ، او چه کسی است؟ عُمَر گفت : او چه کسی میباشد؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : او وصله دوزِ کفش است!
پیامبر صلی الله علیه و آله کفش خود را به علی علیه السلام داده بود که پینهاش کند و آن حضرت کفش پیامبر را پینه میدوخت .(1)
گزارشهای حدیثی و تاریخی حاکی است که پیامبر صلی الله علیه و آله میدانست که خواه ناخواه ، پس از او میان اُمّتش اختلاف روی میدهد ، از آن حضرت نقل شده است که فرمود :
جبرئیل نزدم آمد و گفت : ای محمّد ، امّتت بعد از تو ، مختلف میشوند .(2)
تِرمذی از عُمَر روایت کرده است که گفت :
رسول خدا پیش من آمد ، چهرهاش را اندوهگین دیدم ، ریشم را گرفت و گفت : «إِنَّا للهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» ،(3)فرمود : جبرئیل نزدم
آمد و گفت : «إِنَّا للهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» ، گفتم : آری ، ما از خداییم و سوی او باز میگردیم! از چه روی ، این کلمه را بر زبان آوردی؟
جبرئیل پاسخ داد : امّتت اندکی پس از تو ، دچار فتنه میشوند!
پرسیدم : فتنه کفر یا گمراهی؟
گفت : هر دو فتنه ، روی خواهد داد .
گفتم : از کجا این فتنه پدید میآید ، در حالی که من در میانشان کتاب خدا را بر جای میگذارم!
گفت : به کتاب خدا گمراه میشوند! و نخست این کار از سوی قاریان و اُمَرا اتفاق میافتد ؛ فرمان روایان حقوقِ مردم را نمیدهند ، از این رو میانشان جنگ (و خون ریزی) رخ میدهد ، و قاریان هوادار امیرشان میشوند و مردم را در گمراهی فرو میبرند و از آن جلوگیری نمیکنند .
پرسیدم : ای جبرئیل ، چگونه کسانی از این فتنه به سلامت میرهند؟
گفت : با خودداری و صبر ؛ اگر حقّشان به آنها داده شد بگیرند ، و اگر منع شدند ، رها کنند .(1)
ابتلا و امتحان امّت ، دائر مدار این است که اقوال اهل بیتِ پیامبر را بگیرند یا نستانند ، از خالد بن عُرْفُطَه نقل شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
1) . کتاب السنّة (ابن ابی عاصم) 1: 132، باب 57، حدیث 303؛ نوادر الأُصول فی أحادیث الرسول 249: 2-248 (متن از این مأخذ است) العلل المتناهیة 852: 2-851، حدیث 1424؛ الدرّ المنثور 3: 634 .
إنّکم سَتُبتَلُونَ فی أهل بیتی مِن بعدی ؛(1)
به زودی شما - پس از من - دربارۀ اهل بیتم آزموده میشوید!
و در حدیث ثَقَلین است که آن حضرت فرمود :
أَیُّها الناس ، فإنّما أَنَا بشرٌ یُوشکُ أن یأتیَ رسو لٌ إلیَّ فأُجیبَ! وأنا تارکٌ فیکم ثَقَلَیْن : أَوَّلُهما کتابُ الله ، فیه الهُدی والنُّور ، فَخُذُوا بکتاب الله وَاسْتَمْسَکوا به (فَحَثّ عَلَی کتاب الله ورَغَّبَ فیه ، ثمّ قال :) وَأهلُ بیتی! أُذَکِّرُکُم اللهَ فی أهل بیتی ، أُذکِّرُکُم الله فی أهل بیتی ، أُذَکِّرُکُم اللهَ فی أهل بیتی ؛(2)
ای مردم ، من بَشَرم ، به زودی پیکی [فرشتۀ مرگ] سویم خواهد آمد و او را اجابت میکنم!
من در میانتان دو چیز نفیس بر جای میگذارم : کتاب خدا که در آن هدایت و نور است ؛ کتاب خدا را بگیرید و به آن تمسک جویید (آن گاه پیامبر مردم را به کتاب خدا برانگیخت و تشویق کرد ، سپس فرمود :) و اهل بیتم! خدا را به یاد شما میآورم دربارۀ اهل بیتم ، بترسید از خدا در رفتار با خاندانم ، حقوقِ اهل بیتم را پس از من پاس دارید!
و نیز از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود :
لا یُؤمن أحدُکم حَتّی أَکونَ أَحَبَّ إلیه مِن نفسه ، وَأَهلی أحَبَّ إلیه مِن
أَهْلِه ، وَعِترتی أَحَبَّ إلیه مِن عِتْرَتِه ، وذاتی أحَبَّ إلیه مِن ذاته ؛(1)
هیچ یک از شما ایمان [کامل] ندارد مگر اینکه من از جانش پیش او محبوبتر باشم ، و خاندانم از خاندانِ خودش نزدش دوست داشتنی تر ، و عترتم از عترتِ خودش محبوب تر ، و ذاتِ من از ذات خودش - پیش او - دوست داشتنیتر باشد .
و همچنین از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که فرمود :
... وعترتی أهلُ بیتی ، لَن یَفْتَرقا حتّی یَرِدا علَیّ الحوضَ ، فَانْظُرُوا کَیْفَ تَخْلُفُونی فیهما ؛(2)
دو چیز گرانقدر در میان شما میگذارم ؛ کتاب خدا و عترتم (اهل بیت من) این دو هرگز از هم جدا نشوند تا اینکه در حوض بر من وارد آیند! پس نیک بنگرید که چگونه حق آن دو را - پس از من - پاس میدارید .
صاحب کتاب الفتح الربّانی بر حدیث پیشین این گونه تعلیق میزند :
یعنی اگر اوامر و نواهی کتاب خدا را گردن نهید و به رهنمودِ عترت هدایت جویید و سیرۀ عترت را بپیمایید ، هدایت مییابید و گمراه نمیشوید .(3)
و در تحفة الأحوذی در شرح این سخن که : «فانظروا کیفَ تخلفونی فیهما» آمده است :
1) . المعجم الأوسط 6: 59، حدیث 5790؛ الفردوس بمأثور الخطاب 5: 154، حدیث 7796؛ کنز العمّال 1: 41، حدیث 93 (به نقل از معجم الأوسط) در این منبع به جای کلمه «ذاتی»، «ذُرّیّتی» آمده است .
2) . مسند احمد 3: 17، 11147؛ سنن ترمذی 5: 663، حدیث 3788؛ السنن الکبری (نسائی) 5: 45، حدیث 8148؛ المعجم الکبیر 3: 65، حدیث 2679 .
3) . الفتح الربّانی فی ترتیب مسند احمد 22: 104 .
واژۀ «نظر» ، به معنای تأمّل و تفکُّر است ؛ یعنی تأمّل کنید و اندیشه را در جانشینیتان برای من به کار برید ، که آیا خَلَفِ راستین هستید یا خَلَف ناشایست ؟!(1)
زُرقانی در شرح المواهب میگوید :
سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله به قرآن و اهمیت دادن به آن ، بدان جهت میباشد که «قرآن» معدن علوم دینی و اَسرار و حِکَمِ شرعی و گنجینۀ حقایق و دقایق ناپیداست .
و گرانقدری «عترت» از آن روست که پاکی عنصر در فهم دین مدد میرساند . عنصر پاک به حُسنِ اخلاق میانجامد ، و اخلاق نیک به صفای قلب و پاکیزگی آن منجر میشود ؛ به همین جهت پیامبر صلی الله علیه و آله در چند جا به لزوم پیروی از اهل بیتِ خود تأکید کرد و اینکه آنان اَولی ترین مردمان به رعایت شئون امّتاند ؛ به همین دلیل ، مَثَلِ آنان را مَثَلِ کشتی نوح قرار داد ، که هرکه در آن سوار شد ، نجات یافت و هرکه از آن تخلّف ورزید ، غرق گشت .(2)
صاحب التاج الجامع للأُصول در شرح حدیث سابق مینویسد :
پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید :
جانشین نیکی برای من نسبت به قرآن و عترت باشید با احترام به آن دو ، و عمل به کتاب خدا و آنچه به نظر اهل علم از آل البیت
میآید ، بیش از دیگران .(1)
نَووی در تعلیق بر حدیث ثَقَلین مینویسد :
کتاب و عترت ، ثَقَلَیْن نامیده شدند به جهت عظمت و بزرگی شأنشان ؛ و برخی گفتهاند به علّت سنگینی عمل به آنها ثقلین نامیده شدند .(2)
حسین بن محمّد بن عبدالله طِیْبی در الکاشف عن حقائق السنّة النبویّة میگوید :
اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : إنّی تارک فیکم (من در میانتان برجای میگذارم) اشاره است به منزلتِ توأمان دو خَلَف (و بر جای ماندۀ) پیامبر .(3)
نور الدین سَمْهُودی در جواهر العقدین میگوید :
از آنجا که هم قرآنِ عظیم و هم عترتِ طاهره ، معدِن علوم دینی و اَسرار و حِکَمِ نفیس شرعی و گنجینههای دقایق و استخراج حقایقاند ، پیامبر صلی الله علیه و آله بر آن دو ثقلین اطلاق کرد ، بعضی از احادیثِ دیگر که در آنها پیامبر [مردم را] بر اقتدا و تمسّک و تعلُّم از اهل بیت برمی انگیزاند ، ارشاد به آن است .(4)
ابن حَجَر در الصواعق المحرقة مینویسد :
خدا قرآن و عترت را ثقلین نامید ؛ زیرا «ثقل» هر نفیس خطیر مصون
است ، و قرآن و عترت چنیناند ، چراکه هر کدام از آنها معدن علوم لَدُنّی و اَسرار و حِکَم آسمانی و احکام شرعیاند ؛ به همین خاطر ، پیامبر صلی الله علیه و آله بر اقتدا و تمسّک به آنان و تعلّم از ایشان برانگیخت و فرمود : الحمدُ لله الذی جَعَلَ فینا الحکمة أهلَ البیت ؛ سپاس خدای را که حکمت را در ما خاندان قرار داد .
و گفته اند : قرآن و عترت ، ثَقَلین نامیده شدهاند به جهتِ سنگینی رعایتِ حقوقِ آن دو .(1)
خَطّابی در غریب الحدیث و ابن منظور در لسان العرب و زَبیدی در تاج العروس و ابن اثیر در النهایة و نَووی در شرح خود بر صحیح مسلم و دیگران در شرح حدیث ثقلین گفته اند :
قرآن و عترت ، ثقلین نامیده شدهاند ؛ بدان جهت که این دو را گرفتن و عمل به آنها کردن ، ثقیل است .(2)
شهاب الدین خَفاجی در نسیم الریاض در تفسیر حدیث ثقلین ، اقوال را میشمارد و میگوید :
ثَقَلَیْن ، تثنیۀ ثقل است . ثقل ، هر چیز سنگین میباشد و ضد سبکی است . ثَقَلَیْن ، انس و جنّ (آدمی و پری)اند .
پیامبر قرآن و عترت را ثَقَلَیْن نامید به جهت عظمتِ شأن آن دو ، و اینکه آبادانی دین به آن دوست (چنان که دنیا به انس و جن آباد
میشود) و به دلیل رجحان قدرشان ، چراکه رجحان در ترازو به وزنهای است که در آن هست ؛ یا بدان علّت که رعایتِ حقوقِ قرآن و عترت ، سنگین است .
قول هفتم : بودن هریک از قرآن و عترت ، مصون از خطا و یاوه و سهو و لغزش ، و طهارت آنها از آلودگی و پلیدی و از باطل و دروغ .
بعضی از فقراتِ حدیث ، این تفسیر را تأیید میکند و با معنای لغوی نیز جور در میآید ؛ زیرا ثقل - در لغت - شیء نفیس مصون است .
امّا طهارتِ کتاب مبین و صیانت آن از آنچه گفته شد ، معلوم است ؛ چراکه قرآن از نزد خدای داناست و در نزد او عَلی و حکیم است [آسمانی است و آکنده از حکمت] باطل از هیچ سو در آن راه ندارد .
و امّا طهارتِ عترتِ طیّبه ، از آن روست که خدا پلیدی را از آنان زدود و پاک و پاکیزهشان ساخت ، نه باطل را بر زبان میآورند و نه به آن دست مییازند و نه به آن فرا میخوانند ؛ اینان همان صادقاناند که خدا به مؤمنان فرمان داد با آنان باشند ،(1)اگر چنین نبود آنان را همتای قرآن قرار نمیداد ؛ زیرا قرآن را جز پاکان مَس نمیکند .(2)
ابن حجر مکّی ، پس از نقل دعائی از امام سجّاد علیه السلام در الصواعق سخنی دارد ، میگوید :
خَلَفِ این اُمّت به کجا پناه میبرند؟ اَعلامِ این ملّت از میان رفت و اُمّت دچار تفرقه و اختلاف شد ، بعضی بعض دیگر را تکفیر میکنند ، در حالی که خدا میفرماید :
«وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ...» ؛(1)
چونان کسانی نباشید که پس از آمدنِ دلایلِ روشن ، در وادی تفرقه و اختلاف افتادند .
کیست که بر ابلاغِ حجّت و تأویل حکم ، کانون رجوع باشد مگر همتایانِ کتاب و فرزندان ائمّه هدی و چراغهای فروزانِ شبهای تار ؛ کسانی که خدا بر بندگانش به آنان احتجاج کرد و خلق را رها و بی حجّت وانگذاشت؟!
آیا میتوان یافت و شناخت که آنان در غیر شاخههای شجرۀ مبارکه و بقایای برگزیدگانی باشند که خدا پلیدی را از آنان زدود و پاک و پاکیزهشان کرد ، و از آفتها آنها را مصون داشت و مودّتشان را در قرآن واجب ساخت ؟!(2)
به این ترتیب ، روشن شد که قصدِ رسول خدا از تأکید بر عترت ، این است که مردم در مسائل اعتقادی و فقهی و در دیگر عرصههای حیات ، به آنان رجوع کنند ؛ زیرا آل پیامبر و ذریّۀ او به سنّتِ آن حضرت آگاهند . پیامبر صلی الله علیه و آله از عاقبتِ امّت و انحراف آنها از طریق و سنّتش بیم داشت ؛ چراکه خلافت و پیامدهای
تعصّبات و قبیلهای آن - خواه ناخواه - بر احکام تأثیر میگذاشت و مردم را از اهل بیت دور میساخت و در نتیجه ، آنان از مصدر صحیح قانون گذاری اسلامی - که همان سنّت نبوی است - دور میماندند ؛ چنان که امروزه شاهدِ آنیم .
اگر در احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم السلام به دقّت بنگریم ، درمییابیم که بر جمله «ضلال» (که مقصود دور شدن از صراط مستقیم است) تأکید شده است .
در «رزیّة یوم الخمیس» پیامبر فرمود : ائتونی بِدَواة أَکْتُبُ لَکُم کتاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعْدی أَبَداً ؛(1)دواتی برایم بیاورید تا کتابی برایتان بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید .
در حجّة الوداع فرمود : ما إن أخذتُم بهما لن تضلّوا ؛(2)مادامی که به قرآن و عترت دست آویزید ، هرگز گمراه نخواهید شد .
آن گاه که عُمَر جوامعی از تورات را پیش پیامبر صلی الله علیه و آله آورد ، فرمود : والذی نفسی بیده ، لو أنّ موسی أصبح فیکم ثمّ اتّبَعْتُموه وترکتمونی لَضَلَلْتُم ؛(3)سوگند به آن که جانم به دست اوست ، اگر موسی هم اکنون زنده شود و به میانتان آید و شما او را بپیروید و مرا واگذارید ، البته گمراه خواهید شد .
این مفهوم ، در سخن اهل بیت علیهم السلام نیز آمده است و در خطبۀ حضرت فاطمه زهرا علیها السلام و کلمات آن حضرت - به صراحت - دیده میشود .
1) . صحیح بخاری 4: 1612، باب مرض النبی ووفاته، حدیث 4168؛ صحیح مسلم 3: 1259، باب ترک الوصیّة، حدیث 1637 .
2) . مسند احمد 3: 59، حدیث 11578؛ سنن ترمذی 5: 662، حدیث 3786؛ المعجم الأوسط 5: 89، حدیث 4757؛ مستدرک حاکم 3: 118، حدیث 4577 .
3) . مصنّف عبدالرزّاق 6: 113، حدیث 10164؛ مسند احمد 3: 470؛ سنن دارمی 1: 126، حدیث 435 .
شیخ محمّد حنفی در شرح الجامع الصغیر(1)و در حاشیه شرح العزیزی (2 : 417) مینویسد :
حدیث العَیْبَة (عَیْبَةُ عِلْمی) یعنی ظرفِ علمِ من و نگه دارندۀ آن ، علی است ؛ چراکه آن حضرت شهرِ علم بود .
به همین جهت ، صحابه در حلّ مشکلات نیازمند او میشدند ، و معاویه هنگام جنگ ، مشکلاتی را از آن حضرت پرسید ، علی آنها را پاسخ داد . گروهی گفتند : تو را چه میشود! سؤالاتِ دشمنِ ما را پاسخ میدهی؟
فرمود : همین شما را بس نیست که او نیازمند ماست!
آن حضرت ، گرههای دشواری را که عُمَر به آنها گرفتار آمد ، گشود ؛ عُمَر گفت : خدا مرا زنده در قومی نگذارد که در آن ابوالحسن نباشد!
عُمَر از خدا خواست که بعد از علی زندگی نکند .
وی آن گاه ماجراهایی را ذکر میکند که «حدیثِ لَطم» از آنهاست و طبری آنها را در الریاض النضرة آورده است .(2)
مناوی در فیض القدیر دربارۀ «حدیثِ عَیْبَه» مینویسد :(3)
ابن دُرَید میگوید : عَیْبَه ، چیزی است که انسان چیزهای نفیس
خود را در آن نگهداری میکند :(1)
این سخن کوتاه [و پر معنا] (که ضرب المثلی بر آن سبقت نگرفت) بیانگر آن است که پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را به امور ناپیدایی ویژه ساخت که احدی غیر از او بر آنها اطلاع نیافت ؛ و این ، نهایتِ مدح در حقّ علی علیه السلام است .(2)
تاکنون بعضی از اصول اختلافی میان مکتب اهل بیت علیهم السلام و مکتب خلفا روشن شد ، و دانستیم که بزرگترین مادۀ نزاع بین این دو جناح ، همان بنیادهای فکری این دو جناح است . عترت پیامبر خلافت را برای تحقّق اهداف شریعت و اجرای سنّتِ پیامبر صلی الله علیه و آله میخواستند ؛ چراکه خلافت - به خودی خود - ارزشی برای آنان نداشت و کمترین گرایشی سوی آن نداشتند .
ابن عبّاس میگوید : در «ذی قار» بر حضرت علی علیه السلام وارد شدم در حالی که کفش خود را پینه میزد ، از من پرسید : قیمت این کفش چقدر است؟ گفتم : ارزشی ندارد! فرمود :
واللهِ لَهِیَ أحَبُّ إلیَّ مِن إمرتکم ، إلّا أن أُقیم حقّاً أو أدْفَعُ باطلاً ؛(3)
به خدا سوگند ، این لنگه کفش بی ارزش ، برای من از امارت بر شما محبوبتر است مگر اینکه حقی را به پا دارم و باطلی را دفع کنم!
با وجود این ، اهل بیت عمل به آنچه را از ایشان نقل میشود ، نمیپسندند مگر پس از عرضۀ آنها بر کتاب خدا ؛ آنان گفتهاند که اگر سخنشان با قرآن
سازگار بود و تطابق آن با کتاب الهی احراز شد ، اخذ شود و اگر بر خلافِ تعالیم قرآن بود ، باید آن را دور افکند و به دیوار زد .
همۀ این سخت گیریها برای این بود که میخواستند ضوابط و معیارهایی را ارائه دهند که بر اساس آنها «حدیث» پذیرفته یا ردّ شود .
با امور و ادلهای که بیان کردیم میتوان دریافت که حسن ظن به صحابه (و مانند آن) از اموری نیست که بتوان بر آن اعتماد کرد و شریعت و فقه را بر آن بنا نهاد .
معنای وحدت رویّه در اندیشه و مبانی [وحدتِ فکری و اصولی] همین است . کلام عترت ، قرآن را تفسیر میکند و قرآن به طهارتِ عترت استوار میگردد . بنابراین «علیٌّ مع القرآن والقرآن مع علیّ»(1)(علی با قرآن است و قرآن با علی است) و در سخنِ عترت ، آموزهای را نمیتوان یافت که بر خلافِ قرآن باشد ، و به عکس .
این مطلب در فقه خلفا - که فقه اشخاص را بر قرآن عرضه نمیکنند - به عکس است ، و بسا این کار را از اعمال بی دینان به شمار آورند ؛(2)
زیرا دریافتهاند که در موارد بسیاری میانِ قرآن و اجتهادات صحابه تبایُن هست ، بلکه فقه صحابه و عمل آنها را مُخَصِّصِ قرآن قرار میدهند و این بدان جهت است که کوردلی را دوست میدارند ؛ چراکه در کتابِ الهی شک و باطل راه ندارد .
شیخ محمّد ابو زُهْرَه میگوید :
حنفیان و حنبلیان عمل صحابی را مُخصِّص قرآن میشمارند با این تعلیل که صحابی آگاه ، عمل به عموم کتاب را جز با دلیل [مُوجَّه] وانمی گذارد از این رو ، عمل صحابی بر خلاف عمومِ قرآن ، دلیل
بر تخصیص آن است ؛ و قول صحابی به منزلۀ عملِ اوست .(1)
پیش از این ، سخن صاوی گذشت که از این گفته بسی عجیبتر بود ؛ زیرا شخص خارج از مذاهب اَربعه را گمراه و گمراهساز میداند .(2)
نقش عُمَر را در تحکیم فقه امویان نباید نادیده انگاشت ؛ زیرا وی جا پاهای آنان را استوار ساخت ؛ امارتِ شام را پس از یزید (برادر معاویه) به معاویه سپرد ،(3)و به ابوبکر پیشنهاد کرد صدقات (و حقوق مالی) را که در دستِ ابو سفیان است واگذارد تا وی با آنها به ضمانِ ولای خویش بپردازد ،(4)و یزید بن ابی سفیان را فرمانده لشکر شام کند .
و دربارۀ معاویه گفت :
از کسرا سخن میگویید ، در حالی که معاویه نزد شماست !(5)
یا آن گاه که سخن از معاویه و قیصر و زیرکی آن دو به میان آمد ، گفت :
جوانْ مرد قریش را نزد ما سرزنش مکنید! او فرزند سالارِ قریش است ، هنگام خشم ، میخندد و جز به رضا نمیرسد و آنچه را در
1) . ابو حنیفه (اَبی زهره): 304 .
2) . بنگرید، حاشیة الصاوی علی تفسیر الجلالین 3: 10 (چاپ دار احیاء التراث العربی) .
3) . مصنّف عبدالرزّاق 5: 456، غزوة ذات السلاسل، حدیث 9770؛ الاستیعاب 2: 625، شماره 988 (سعید بن عامر)؛ البدایة والنهایة 8: 21؛ الإصابه 6: 152، رقم 8074 .
4) . شرح نهج البلاغه 2: 44 (به نقل از کتاب السقیفه، اثر جوهری) .
5) . تاریخ طبری 3: 264؛ و بنگرید به، الاستیعاب 3: 1417، رقم 2435؛ در این مأخذ آمده است که چون عمر به شام درآمد و معاویه را دید که با خدم و حشم فراوانی به استقبالش آمده، گفت: این کسرای عرب است!
بالای سر دارد نمیگیرد مگر از کف پاهایش(1).(2)
در تاریخ آمده است که چون معاویه از سوی عمر ولایت یافت ، نامهای از پدر و نامهای از مادرش به او رسید ؛
پدرش در آن نامه گفته بود : ای فرزندم ، این گروه مهاجران ، بر ما پیشی گرفتند و ما را عقب انداختند . این سبقت ، آنان را سرافراز کرد و تأخیرمان ، دست ما را از خلافت کوتاه ساخت ؛ آنان رهبر و آقا شدند و ما رعیت و پیرو شدیم! یکی از پستهای مهمشان را به تو سپردند ، پس با آنان مخالفت مَورز ، تا زمانی این امر در دستِ توست ، در این میدان مسابقه بشتاب ، اگر به خلافت رسیدی آن را به نسلِ پس از خود بسپار .
و مادرش در نامهاش نوشته بود : والله ، ای فرزندم ، کمتر مادر آزادهای مثل تو را میزاید! این مرد (یعنی عُمَر) تو را بر این امر برانگیخت ، پس در آنچه دوست داری و نداری ، فرمان بردار او باش .(3)
آن گاه که عُمَر به شام آمد ، معاویه به او گفت :
1) . تاریخ دمشق 59: 112؛ و نیز بنگرید به، البدایة والنهایة 8: 124 (در چاپ 1408 هجری، ص33)1؛ الاستیعاب 3: 418، رقم 24350 .
2) . این متن، با عبارات مختلف نقل شده است . در «کنز العمال 13: 587، حدیث 37507» میخوانیم: « . . . مَنْ لا یبیت إلّا علی الرضا . . . . یتناول ما فوق رأسه مِن تحت قدمه»؛ جز با خشنودی [و تسلیم به تقدیر الهی] شب را به سر نمیبرد . . . روزیاش را از دل زمین به دست میآورد . در «تاریخ طبری 4: 213» آمده است: «وهو یتناول مِنْ فوقه ومِنْ تحته» (از بالا و پائین میخورد)، در «انساب الأشراف 5: 49» آمده است: «لا یَنام إلّا عَلی الرضا» (جز با خرسندی نمیخوابد) (م) .
3) . تاریخ دمشق 70: 186؛ البدایة والنهایة 8: 118 .
ای امیر مؤمنان ، به هر چه خواهی امر کن!
عُمَر گفت : تو را امر و نهی نمیکنم .(1)
با این سیاست ، معاویه توانست دل عمر را به چنگ آورد . عمر گروهی از بنی امیّه و دوست دارانش را بر بعضی از سرزمینها گماشت ؛ ولایت فلسطین و اردن را به عمرو بن عاص سپرد ،(2)و ولید بن عُقْبَه را - که از نزدیکانش بود - بر صدقات بنی تغلب گمارد ،(3)
یَعْلَی بن اُمیّه را بر بعضی بلاد یمن والی کرد ،(4)
مُغِیرة بن شعبه را امیر کوفه ساخت ،(5)عبدالله بن اَبی سَرْح (برادر رضاعی عثمان) را بر خاک مصر ولایت داد ،(6)
که در عهد عثمان ، همۀ مصر به آن ضمیمه شد .(7)
عُمَر در سرپرستی ولایات و کارها ، آشکارا بر امویان و همدستان آنها اعتماد داشت ، در عین حال از تولیتِ بنی هاشم روی برمی گرداند . آن گاه که پس از مرگ والی «حِمْص» خواست ابن عباس را بر این شهر بگمارد ، به او گفت :
ای فرزند عبّاس ، میترسم مرگم فرا رسد و تو پایدار باشی و به مردم بگویی : سوی ما بشتابید! و پیداست که جز از خودتان کسی
1) . الاستیعاب 3: 1417؛ تاریخ دمشق 59: 112؛ البدایة والنهایة 8: 125؛ سیر اعلام النبلاء 3: 133؛ و بنگرید به، تاریخ طبری 3: 265 .
2) . تاریخ خلیفه 1: 155؛ فتوح البلدان 1: 145؛ تاریخ دمشق 46: 157 (و جلد 59، ص111) .
3) . المنتظم 6: 5؛ تهذیب الکمال 131: 54؛ البدایة والنهایة 8: 14 .
4) . تاریخ طبری 2: 361و 380؛ الإصابه 3: 256 (و جلد 5، ص390)؛ تهذیب الأسماء 2: 459، رقم 703 یعلی بن امیّه .
5) . تاریخ خلیفه 1: 154؛ فتوح البلدان 1: 297؛ تاریخ طبری 2: 499؛ تاریخ الخلفاء 1: 133؛ شذرات الذهب 1: 56 .
6) . سیر أعلام النبلاء 3: 43؛ الإصابة 4: 110 .
7) . تاریخ خلیفه 1: 178؛ فتوح البلدان 1: 244؛ تاریخ طبری 2: 516؛ البدایة والنهایة 5: 350-351 .
به شما رو نمیآورد .(1)
در راستای اجرای سیاست ابوبکر و عُمَر است که ابن عوف به امام علی علیه السلام گفت :
با تو به این شرط بیعت میکنم که احدی از بنی هاشم را بر مردم نگماری !(2)
و آن گاه که اعتراضها بر عُمَر بالا گرفت که :
عُمَیر بن سعد را از حکومتِ حِمْص عزل کردی و معاویه را جای آن گماشتی؟! عُمَر گفت : از معاویه جز به نیکی یاد مکنید ، از رسول خدا شنیدم که میگفت : خدایا او را هدایت کن !(3)
چندان روشن نیست که آیا این حدیث را امویان ساختند تا کارهایی را که معاویه در دوران سلطنتش انجام داد ، آبرو بخشند؟ یا اینکه عُمَر با این سخن میخواست اعتراض مردم را فرونشاند؟
آیا طلب هدایت از خدا برای معاویه ، با این سخن پیامبر سازگار است که او
1) . مروج الذهب 2: 330 .
2) . الإمامة والسیاسة 1: 31؛ و بنگرید به، طبقات ابن سعد 3: 344؛ تاریخ طبری 2: 560؛ مصنّف عبدالرزّاق 5: 481، حدیث 9776؛ مصنّف ابن اَبی شیبه 7: 439، حدیث 37071؛ سنن بیهقی 8: 151 (در این منابع آمده است که عمر این سخن را به حضرت علی علیه السلام و دیگر اصحاب شورا - روزی که آنان را تعیین کرد - گفت) .
3) . البدایة والنهایة 8: 122 . در تاریخ دمشق (جلد 59، ص85) از ابو سائب نقل شده که گفت: از پدرم شنیدم که چون عمر معاویه را والی ساخت، مردم گفتند: جوانی را به ولایت گمارد! عمر گفت: مرا سرزنش میکنید! شنیدم رسول خدا میگفت: خدایا، معاویه را هدایت یافته ای هدایت گر قرار ده؛ او را هدایت کن و به وسیله او دیگران را هدایت ساز .
و پدر و برادرش را لعن و نفرین کرد؟!
در هر حال ، معاویه از پشتوانۀ عُمَر برای تقویتِ جایگاه خود استفاده کرد ، مؤیّد این مطلب ، سخن معاویه به صَعْصَعة بن صُوْحان است که گفت :
والله ، من در اسلام سابقهای دارم ، گرچه خوش سابقهتر از من هم بودهاند ، لیکن در این زمان هیچ کس از من به کاری که دارم توانمندتر نیست ، عُمَر این را دریافت . اگر توانمندتر از من مییافت ، به من و غیر من اعتنا نمیکرد . وانگهی کار بدعت و ناصوابی نکردهام که کناره گیرم! اگر امیر مؤمنان [عثمان] و جماعتِ مسلمانان عزلِ مرا صلاح میداند ، به من نامه بنویسد تا آن را واگذارم ...(1)
و نیز نامۀ معاویه در پاسخ به محمّد بن ابی بکر که به معاویه نامه نوشت و فضائل حضرت علی علیه السلام را برشمرد و در آن یادآور شد که :
وای بر تو ای معاویه ، خود را با علی هم طراز میدانی! در حالی که علی وارث و وصی رسول و پدر فرزندانِ اوست ، و نخستین پیرو پیامبر و آخرین کس که با او تجدید عهد کرد ...
معاویه در جواب نوشت :
در نامهات از حق پسر ابوطالب و سابقه او و خویشاوندیاش و ... یاد کردی و برایم دلیل آوردی! با فضل دیگری بر من فخر میفروشی! خدا را سپاس که این فضیلتها را به تو نداد و نصیب دیگری ساخت .
من به همراه پدرت در زمان حیات پیامبر ، حقّ علی را بر خود لازم میدیدیم ، فضل او بر ما آشکار بود . چون خدا برای پیامبر آنچه را میخواست برگزید ، وعدهاش را برآورد و دعوتش را آشکار
1) . تاریخ طبری 2: 638؛ شرح نهج البلاغه 2: 133؛ الکامل 3: 35 .
ساخت و حجّتش را پیروز گردانید و او را سوی خود بُرد ، پدرت و عُمَر ، نخستین کسان بودند که حق او را برنتافتند و به مخالفت با او برخاستند و در این کار با هم همدست شدند ...
پدرت این سفره را برایم آماده کرد و پادشاهیام را استوار ساخت . اگر این کار صواب و به حق باشد ، پدرت پیشگام آن است و اگر ستم باشد ، دستاورد استبداد پدرت میباشد و ما شرکای اوییم ؛ راه او را در پیش گرفتیم و به فعل او اقتدا کردیم .
اگر پدرت به این کار دست نمییازید ، ما با علی مخالفت نمیکردیم و خلافت را در اختیارش میگذاشتیم ، لیکن رفتار پدرت را - پیش از این - دیدیم و گام بر جای پای او نهادیم . اگر انتقادی داری ، بر پدرت وارد ساز یا وایش گذار!
سلام بر کسی که از گمراهیاش توبه کند و به حق برگردد .(1)
در نامۀ یزید بن معاویه به ابن عمر - آن گاه که بر او در قتل امام حسین علیه السلام
اعتراض کرد - آمده است :
ای احمق ، ما در خانههای آراستهای پا گذاشتیم که فرش هایش پهن و متکاهایش چیده شده بود! در این راستا جنگیدیم ؛ اگر خلافت حقّ ماست ، برای حفظ حقّمان مبارزه کردیم ، و اگر حق دیگری میباشد ، پدرت اول کسی است که این سنّت را گذارد و
1) . اَنساب الأشراف 3: 1092-1093؛ وقعة صفّین (منقری): 119؛ جمهرة رسائل عرب 1: 477 (به نقل از مروج الذهب 2: 600) شرح نهج البلاغه 3: 190؛ تاریخ طبری 3: 68 (این همان نامه ای است که طبری میگوید: دوست نداشتم آن را بیاورم؛ چراکه گوش عامّه مردم تحمّل شنیدن آن را ندارد) الکامل 3: 157 .
حق را از اهلش ستاند و ویژۀ خود ساخت .(1)
همۀ اینها ، نقش عمر را در تقویت فقه امویان مینمایاند ، او به عثمان و معاویه (و دیگر کسانی که با مکتب «تعبّد محض» مخالف بودند) میدان داد تا فقه جدید و بنیانهای نوی را در قانون گذاری اسلامی پیریزی کنند . در مقابل ، مینگریم امویان میکوشند فقه ابوبکر و عُمَر و عثمان را استوار سازند .
غزالی در المستصفی دربارۀ حجیّت قول صحابی - پس ازطرح نظراتی در این باره - میگوید :
از مصادر خیالی ، قول صحابی است ؛ گروهی بر این باورند که مذهب صحابی - به طور مطلق - حجّت است ، و قومی آن را حجّت میدانند هرچند مخالف با قیاس باشد ، و دستهای تنها قول ابوبکر و عُمَر را حجّت میدانند به دلیل این حدیث پیامبر که فرمود : «به دو نفر پس از من اقتدا کنید» و طائفهای به حجیّت قول خلفای راشدین - آن گاه که با هم هماهنگ باشند - قائلاند ، همه اینها نزد ما باطل است .(2)
سپس غزالی به ردّ همۀ این اقوال میپردازد و میگوید :
کسی که اشتباه و سهو بر او جایز است و عصمتش ثابت نمیباشد ، قولش حجیّت ندارد ؛ با جواز خطا چگونه میتوان به قولِ ایشان احتجاج ورزید؟! چگونه بی حجّت متواتر ، عصمتِ آنان ادعا میشود؟ چگونه میتوان عصمتِ قومی را تصُّور کرد که اختلافشان جایز است؟
چگونه دو معصوم با هم اختلاف میورزند؟ چگونه است که
صحابه بر جواز مخالفتِ رأی صحابه اتفاق دارند؟! ابوبکر و عُمَر کسانی را که با اجتهاد در برابر رأی آن دو مخالفت ورزیدند ، تخطئه نکردند ، بلکه در مسائل اجتهادی واجب ساختند که هر مجتهدی از اجتهاد خویش پیروی کند .
بنابراین ، نبود ادله بر عصمت ، وقوع اختلاف میان صحابه ، تصریح صحابه به جواز مخالفت با ایشان ، سه دلیل قاطع برای عدم حجیّت قول صحابی است .(1)
استاد ابو زُهره میگوید :
حق این است که قول صحابی حجّت نمیباشد . خدای سبحان جز محمّد را سوی این امّت برنینگیخت و ما جز یک پیامبر نداریم ، صحابه بعد آن حضرت - به طور مساوی - به پیروی شریعت آن حضرت در کتاب و سنّت ، مکلّفاند ؛ هرکس قائل باشد که در دین خدا جز کتاب و سنّت ، چیز دیگر حجّت دارد ، چیزی را بر زبان میآورد که در دین ثابت نیست و از شریعتی سخن میگوید که خدا بدان امر نکرد .(2)
دکتر حسین حاج حسن ، در این زمینه ، سخن جالب و ظریفی دارد ، میگوید :
صحابۀ پیامبر مانند دیگر مردم ، بشرند ، دنیا و شادیهای آن بعضی را میفریبد و در رفتارشان ارزشهای اجتماعی اثر میگذارد
؛ کسانی که قائلاند صحابه فرشتگانی معصوم از گناهاند ، ...
از بدشانسی ابوجهل این بود که در معرکه «بدر» در صفِ مشرکان کشته شد . اگر زمان با او یار میشد - چنان که دیگران این فرصت را یافتند - و از این معرکه جان به در میبُرد و تا روز فتح مکّه باقی میماند واسلام میآورد ، در شمار صحابه یا رهبرانی درمیآمد که ادعا دارند پرچم اسلام را برافراشتند .
این مسئله ، تصادفی است . صُدفه (اتفاق ناگهانی) نقش بزرگی در زندگی انسان بازی میکند و امری است که هر روز شاهد آنیم ؛ چراکه بسیاری از ابوجهلها را رویدادهای تصادفی به بالاترین مراتب رساند ، و محدّثان و راویان پیرامونِ آنها ، آنان را در هالهای از عظمت یاد میکنند .(1)
ابن حزم ، آیاتی از سورۀ نور را میآورد که خداوند در آنها مؤمن راستین را توصیف میکند :
«وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِالله وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنا ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَما أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ * وَإِذا دُعُوا إِلَی اللهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذا فَرِیقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ * وَإِنْ یَکُنْ لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ * أَفِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا أَمْ یَخافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ * إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذا دُعُوا إِلَی اللهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنا وَأَطَعْنا وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَمَنْ یُطِعِ اللهَ وَرَسُولَهُ وَیَخْشَ اللهَ وَیَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ * وَأَقْسَمُوا
1) . نقد الحدیث 1: 350 - 351 (این سخن از کتاب وعّاظ السلاطین: 118، اثر دکتر علی وردی، گرفته شده است) .
بِاللهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ قُلْ لا تُقْسِمُوا طاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اللهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ * قُلْ أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْهِ ما حُمِّلَ وَعَلَیْکُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَإِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَما عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ» ؛(1)
می گویند : به خدا و پیامبرش ایمان آوردیم و فرمانْ بریم ، سپس گروهی از ایشان - بعد از این اقرار - روی بر میگردانند ، اینان مؤمن نیستند ؛ هنگامی که سوی خدا و رسولش فرا خوانده شوند که میان آنها حکم کند ، دستهای از ایشان روی برمی تابند ، و اگر حق به جانب آنها باشد ، گوش به فرمان سوی پیامبر آیند .
آیا ایشان بیمار دل اند؟ یا شک دارند؟ یا میترسند که خدا و فرستادهاش بر آنان ستم ورزد؟! [چنین نیست] بلکه خودشان ستم کارند .
مؤمنان (راستین) آناناند که چون سوی خدا و رسولش دعوت شوند که میانِ آنها داوری کند ، گویند : شنیدیم و فرمان بَریم . ایناناند که رستگارند .
و هرکه مطیع خدا و پیامبرش باشد و از خدا بترسد و پروا کند ، کامیاب است .
سوگندهای سخت یاد میکنند که اگر فرمان صادر کنی [برای جهاد] بیرون میآیند . بگو : سوگند مخورید! طاعتی نیک داشته باشید ، خدا به کارهاتان آگاه است .
1) . سورۀ نور (24) آیۀ 47-54 .
بگو : خدا و پیامبر را اطاعت کنید! اگر (از فرمان خدا و پیامبر) روی گردانید پیامبرمسئولِ وظیفۀ خود است وشما مسئولِ تکلیفی که دارید ؛ و اگر شما پیامبر را فرمان برید ، هدایت مییابید ؛ و پیامبر جز روشنگری وظیفهای ندارد .
ابن حزم ، پس از ذکر این آیات مینگارد :
این آیات محکم ، برای احدی دستاویز نمیگذارد ، خدا در آنها توصیف کارهای اهل زمانِ ما را بیان میکند ؛ چراکه میگویند : ما به خدا و رسول ایمان داریم و مطیع آنها هستیم ، آن گاه دستهای از ایشان - بعد از این اقرار - روی برمی گردانند و با آنچه از سوی خدا و رسول آمد مخالفت میورزند! اینان به نصِ حکم خدا مؤمن نیستند .
هنگامی که به آیاتی از قرآن یا حدیثی فراخوانده شوند که بر خلاف تقلید ملعون آنهاست ، از آن روی برمی تابند با این توجیهات که : این ، مورد عمل نیست ، این آیه خاص است ، این حدیث متروک میباشد ، فلانی از عمل به آن ابا ورزید ، قیاس برخلاف این است .
و زمانی که در حدیث یا قرآن چیزی بیابند که با تقلیدشان همسوست ، با آن هر نوع هماهنگی را دارند و حرف به حرفِ آن را معترفانه میآورند .
وای بر ایشان ، چه اندیشهای در سر دارند؟ آیا بیماردل و اهل شک اند؟ یا از ستم خدا و پیامبر میترسند؟ اینان همان ستمگراناند که پروردگار جهانیان به این نام ، نامیدشان . پس مرگ بر ستمگران باد!(1)
پس از این سخن ، ابن حَزْم درصدد توجیه کارهای کبار صحابه - در
1) . الإحکام فی اصول الأحکام 1: 98 - 99 .
مخالفتشان با حدیث پیامبر - برمی آید و شبهۀ اِدخال در دین را از آنها دفع میکند (چون پیش خود هالهای از قداست برای این اشخاص ترسیم میکند) لیکن هم زمان با آن ، حجیّت فعل صحابی و سخنی را که بر خلاف سنّت ثابت از پیامبر صلی الله علیه و آله صحابی بر زبان آورده است ، نفی میکند و میگوید :
بعضی گفته اند : تردیدی نیست که گروهی از صحابه و تابعان ، بسیاری از احادیث پیامبر را که دریافتند ، ترک کردند . این ترک آنها یا به جهتِ ناچیز انگاری و تحقیر احادیث پیامبر روی داد (که نشانگرِ کفر فاعل آن است) و یا به دلیل علمِ فزون تری بود که نزد خود داشتند و همین گمان ، نسبت به آنان بهتر است .
این سخن ، به چند وجه ، باطل است : یکی از آنها این است که اگر کسی بگوید : شاید آن کسی که حدیث را ترک کرد ، آن حدیث از اَخبار دخیله وساختگی بود!
پاسخ این است : شاید روایتی که گفته است : «فلان صحابی ، حدیث کذائی را ترک کرد» جعلی باشد! چه وجه اولویتی میان وجودِ جاعلان حدیث در میان راویانِ حدیث پیامبر ، ووجود آنها در میان ناقلانی است که روایت کردهاند چه کسانی فلان احادیث را واگذاشته اند؟!
نیز گروهی از آنها بعضی از احادیث را ترک کردند ، و گروه دیگر همان احادیث را برگرفتند .
پس فرقی میان این نیست که کسی بگوید : لابد کسی که ترک کرد ، چیزی میدانست ، از این رو آن را وانهاد ؛ و اینکه شخصی بگوید لابد کسی که به این حدیث عمل کرد ، چیزی میدانست و
به جهت آن ، عمل کرد .
و هر نظریهای که فاقد برهان باشد ، ساقط و بی ارزش است .
پیش از این گفتیم که قول حق [که با برهان تأیید میشود] به خاطر کسی که عمل به حق را ترک کند (خواه ترک شخص به خطا و عذر باشد یا از روی عصیان ، حق را ترک کند و وبالِ آن به گردنش افتد) احساس وحشت (و تنهایی) نمیکند و به کسی که آن را به کار برد - هرکس که باشد - اعتنایی نمینماید ؛ چه به آن عمل شود و چه وایش گذارند ، برایش مساوی است . البته بر هر کس که حق را شنید ، واجب است - در هر حالی - به آن عمل کند .
و نیز احادیثی که گفته شده بعضی از پیشینیان ، ترکش کردهاند ، در بیشتر مواقع ، همان احادیثی نیست که این احتجاج گران نیز به خاطر رویگردانی گذشتگان ، آن را ترک کرده باشند ، بلکه اینان آنچه را آنان گرفتهاند ترک کردهاند و به آنچه آنان رها کردهاند چسبیدهاند . از این رو ، بر ایشان در ترک بعضی از احادیث توسط برخی از سَلَف ، حجتی نیست ؛ چراکه خودشان نخستین مخالفان در این راستایند و اول کسانیاند که آن ترک را باطل میسازند .
احتجاجی بدتر از این نیست که انسان به چیزی که باطل است بر کسی احتجاج ورزد - که آن احتجاج را ثابت و درست نمیداند - بلکه آن را باطل میسازد ؛ چونان ابطال احتجاج گر برای او یا شدیدتر از آن .
و نیز اگر افترای آنان درست باشد که نزد تارک بعضی از احادیث علمی بوده است که بدان جهت آن را ترک کردهاند (از این سخن به خدای بزرگ پناه میبریم و در پناه او قرار میدهیم همۀ کسانی
را که خیری در حقّشان گمان میرود از مثل این نسبتها که به بزرگانِ مقدّس این امّت دادهاند) لازم میآید که فاعلِ آن ، ملعون به لعنت خدا باشد ، خدای متعال میفرماید :
إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ ؛(1) کسانی دلایل روشنگر و هدایتی را که نازل کردیم (بعد از آنکه آن را در کتابهای آسمانی تبیین کردیم) کتمان میکنند . این گونه کسان را خدا لعنت میکند و همه لعن کنندگان نفرینشان میکنند .
میگوییم : خدا لعنت کند هرکسی را که از خدا و رسول علمی را بداند و آن را از مردم کتمان سازد (هرکه باشد) و هرکه این را به صحابه نسبت دهد ، بدعت در دین و شریعتْ فریبی را به آنان نسبت میدهد ، که از کفر شدیدتر است .
من با این سخن (در مجلس قاضی عبدالرَّحمان بن احمد بن بشر و در انجمنی بزرگ از فقهای مالکی) با لیث بن حرفش عبدی مناظره کردم ، هیچ یک از آنها در رد سخنم پاسخی ندادند ، بلکه همه خاموش ماندند مگر اندکی از آنها که قول مرا تصدیق کردند ؛ چراکه من به لیث گفتم :
به مالک نسبتی دادی که اگر درست باشد او فاسق ترین مردمان خواهد بود ؛ زیرا توصیف کردی که روایات مشکل دار و متروک و منسوخ خود را برای مردم بیان داشت ، و روایات مورد عمل و سالم و
1) . سورۀ بقره (2) آیۀ 159 .
ناسخ را کتمان کرد تا اینکه درگذشت و برای احدی آشکار نساخت!
و این ، ویژگی کسی است که قصد ایجاد تباهی در اسلام و دغل کاری نسبت به مسلمانان دارد . خدا وی را از این کار ، در امان نگاه داشت .
بلکه مالک - نزد ما - از امامان خیرخواه این ملّت است ، لیکن به صواب رفت و خطا کرد . اجتهاد ورزید ، گاه توفیق یافت و گاه ناکام ماند (مانند دیگر عالمان) .
خدای متعال ، تبلیغ دین را بر هر عالمی واجب ساخت و فرمود : هرکه پرسش شود و علمی را - که نزد اوست - کتمان کند ، روز قیامت لگامی از آتش بر او زنند ...(1)
چند رأیی - که ابن حزم از آن دفاع میکند - بر خلاف وحدت عقیدتی است . گرچه ما در عدم حجیّت قول و فعل صحابی با ابن حزم موافقیم ، بلکه افزون بر آن ، میگوییم قائل شدن به عدالتِ صحابی (به طور مطلق) بر خلافِ رفتار عمر با سعد بن عُباده است و این سخنش که گفت : «سعد را بکشید ، خدا سعد را بکشد» ،(2)
و نیز اینکه عُمَر تمیم داری را تازیانه زد ،(3)و عمرو بن عاص را در دزدی از اموالِ عمومی خائن دانست ،(4)و در دین خالد ، طعنه زد و رجم او را
خواستار شد .(1)
اینها - همه - حاکی از آناند که مسئلۀ «عدالت صحابی» در عهد ابوبکر و عمر (و حتّی عثمان) مطرح نبود ، بلکه بعدها پدید آمد و ریشه در سنّت ندارد ؛ زیرا هر آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله در این زمینه نقل کردهاند ، جای تردید و رد است .
و چنین است هالهای از قداست که برای صحابه در نظر میگیرند و آنان را به منزلۀ معصوم میشمارند و سخن آنها را مخصّص قرآن میدانند .
آری ، شیوۀ مکتب خلفا و داعیان به رأی گرایی و مصلحت محوری (و یاران آنها) چنین است . برای توضیح بیشتر ، کلام تفتازانی را در شرح المقاصد میآوریم ، آنجا که میگوید :
ظاهرِ درگیریها و مشاجراتی که میان صحابه رخ داد - و در تواریخ مسطور است - دلالت میکند که بعضی از آنها از راه حق منحرف شدند و به حد ظلم و فسق رسیدند . عامل این کجروی ، حقد و عناد و حسد و دشمنی و ریاست طلبی و گرایش به لذّتها و شهوتها بود که در وجود بعضی از آنها ریشه داشت ؛ زیرا هر صحابیای معصوم نیست و هرکه پیامبر را دید ، نیک نام نمیباشد .
با وجود این ، علما از باب حسن ظن به اصحاب پیامبر ، برای آنان وجوه و تأویلاتی آوردهاند که شایستۀ آنهاست و بر این باورند که آنان از گمراهی و فسق مصوناند .
این کار برای حفظ عقائد مسلمانان از انحراف و گمراهی در حق بزرگان صحابه - به ویژه مهاجران و انصار و آنان که به بهشت
1) . بنگرید به، تاریخ طبری 2: 274؛ البدایة والنهایة 6: 323؛ ثقات ابن حبّان 2: 169 .
بشارت داده شدهاند - صورت گرفت .
و امّا ظلمی که بعد از صحابه بر اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله جریان یافت ، چنان آشکار است که جایی برای سرپوش گذاشتن باقی نمیگذارد و چنان زشت و نفرت انگیز است که احتمال اشتباه در آن منتفی است ؛ چراکه جمادات و زبان بستهها هم به آن شهادت میدهند و موجودات زمین و آسمان برایش گریستند ، کوهها از آن فرو پاشید و صخرهها شکافت و این کردار زشت در طولِ زمان و گذشتِ روزگاران همچنان باقی است . لعنت خدا بر کسی که به این کار دست یازید یا به آن رضایت داد یا در این راستا کوشید ؛ و عذاب آخرت در حقِّ اینان شدیدتر و پایدارتر است .
اگر گویند : بعضی از علمای مذهب ، لعن بر یزید را جایز نمیدانند با اینکه میدانند وی مستحق فراتر از لعن است!
می گوییم : این کار برای آن است که این لعن به بالاتر و پیش کسوتتر از یزید کشانده نشود ؛ چنان که [لعن شیخین] شعار رافضیهاست ...(1)
از مهم ترین عوامل این مبانی اختراعی و اصول نادرست ، منع نقل و تدوین حدیث میباشد . این امر بود که به رأی میدان داد تا بر نصوص حکم براند .
سلیمان بن عبدالقوی حنبلی (م 716ﮪ) در شرح الأربعین مینویسد :
تعارض روایات و نصوص ، سبب اختلافی است که علما با هم دارند . بعضی از مردم گمان میکنند که عامل اصلی این اختلاف
1) . شرح المقاصد 5: 310 .
عُمَر است ؛ زیرا صحابه از او خواستند که اجازه دهد سنّت را تدوین کنند ، وی با اینکه میدانست پیامبر فرمود : «برای ابو شاة بنویسید» ، «علم را با کتابت ماندگار سازید» ، آنان را از تدوین سنّت منع کرد .
اگر میگذاشت که هریک از صحابه آنچه را از پیامبر شنید مینوشت ، سنّت ضبط میشد ، و میان آخرین نفر امّت و پیامبر جز صحابیای که روایتش تدوین مییافت ، واسطه نبود ؛ چراکه این دیوانها از آنان به تواتر نقل میشد ؛ چنان که از بخاری به تواتر روایت میشود .(1)
شیخ محمّد ابو زهره میگوید :
خودداری بعضی از صحابه از کتابت حدیث و منع آنان از این کار ، به سبب نهی پیامبر از نوشتن حدیث نبود ؛ زیرا در آثاری که از آنان در منع یا خودداری از این کار رسیده است ، این تعلیل نیست ؛ آنان ترس از اینکه [مبادا] مردم با پرداختن به حدیث از قرآن بازمانند یا دیگر اغراض را ، دلیل میآورند .(2)
و چنین بود که بسیاری از سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله از میان رفت ، و حجم انبوهی از روایات را - که از آن حضرت نبود - به وی نسبت دادند ، و مبانی و اصول زیادی در شریعت تراشیده شد و احادیث پیامبر به طور کامل با رأی و اجتهاد بیامیخت تا آنجا که بخاری خود را ملزم ساخت که روایات کتابش را از میان
600 هزار حدیث برگزیند ، و نزدیک به این کار را مسلم و نسائی و دیگران انجام دادند .
خلاصۀ سخن دربارۀ محنتِ حدیث پیامبر - سپس اختراع حجیّت قول و فعل صحابی - و پیامدی که این کار بر شریعت گذاشت ، این است . ما سخن را در این زمینه بسط دادیم تا خواننده بر ملابسات [و ساخت و پاختهای] تشریع و بعضی از اسباب اختلاف میان مسلمانان پی ببرد .
قصدمان جز بیان حقیقتی نبود که سالیان طولانی بر مسلمانان پوشیده بود و نزدیک به 14 قرن در حصار قرار داشت .
از لابه لای بحث و بررسی منع تدوین حدیث ، میتوان سه مرحله را دریافت :
1 . دوران ابوبکر و عمر .
2 . دنباله روان شیخین (عثمان و معاویه) .
3 . بعد از معاویه تا عصر تدوین حدیث توسط حکومت .
منع تدوین در عهد ابوبکر و عمر (افزون بر تلاش آنها برای پنهان سازی فضایل اهل بیت که سزاوارتر بودن آنها را برای خلافت مینمایاند و آشکار میساخت که عقل آنان سزامندِ رأی و اجتهاد است) از عدم حفظ و احاطۀ آن دو ، بر همۀ احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله ناشی میشد . از آنجا که مقام خلافت اقتضا میکرد که خلیفه به احکام پیامبر آگاه باشد و از سویی وی از خاصان پیامبر صلی الله علیه و آله نبود تا همۀ احکام صادر از آن حضرت را بداند و شناخت خلیفه به وجوه تفسیر و تأویل در قرآن و ... ثابت نیست ، طبیعی بود که میان فتواهای او و سخنانِ پیامبر و حکم قرآن ناسازگاری پدید آید .
این امر اگر مجال مییافت تا برای مردم روشن شود (آن گونه که امروزه
پیداست) مشکل بزرگی رخ میداد ؛ به ویژه آنکه خلیفه در پی جنگهای مرزی و فتح سرزمینهای هم جوار با بلاد مسلمانان بود .
از این رو ، لازم دید که رأی خود را حکمِ نهایی وحرف آخر بداند (هرچند بر خلاف نص قرآن یا حدیث پیامبر درآید) تا در مصالحی که میپسندد ، معذور باشد ؛ چنین است که میگوید : ذلک عَلَی ما قضینا وهذا عَلَی ما قَضَیْنا ؛(1)آن سخن آن روزمان بود ، و این حکم را اکنون میگوییم!
با گسترش سرزمینهای دولت اسلامی - که در پی فتوحات پدید میآمد - و بر اثر ارتباط با اَقوام مختلفی که به اسلام درمیآمدند ، قضایا و رخدادهایی که نیازمند بیانِ حکم بود ، فزونی یافت و خلیفه (عمر) آمادگی علمی برای پاسخ به نیازهای جدید در خود نمیدید ؛ چراکه به احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله اِشراف نداشت و از جایگاه شرعیای که آن حضرت نمایاند تهی بود ؛ زیرا - چنان که خودش میگوید - پیوسته در کنار پیامبر نبود تا از آن حضرت مسائل علمی را دریابد ؛ او و یکی از دوستان انصاریاش به تناوب نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بودند .
بخاری روایت میکند که عُمَر گفت :
من و همسایۀ انصاریام در قبیلۀ اُمیّة بن زید (که در حوالی مدینه بود) به تناوب نزد پیامبر میرفتیم - یک روز او ، یک روز من - روزی که من میرفتم [پس از بازگشت] خبر وحی و دیگر اخبار در آن روز را برای وی میآوردم و روزی که او شرفیاب میشد ، نیز چنین میکرد .(2)
1) . صحیح بخاری 1: 46، حدیث 89؛ صحیح مسلم 2: 1112؛ مسند احمد 1: 33، حدیث 222؛ سنن ترمذی 5: 420، حدیث 420 .
2) . صحیح البخاری 1: 46، حدیث 89 (و جلد 2، ص871، حدیث 2335)؛ صحیح مسلم 2: 1112، باب فی الإیلاء واعتزال النساء . . .؛ مسند احمد 1: 33، حدیث 222؛ سنن ترمذی 5: 420؛ باب ومن سوره التحریم، حدیث 420 .
داد و ستد در بازارها ، عُمَر را از ملازمت با پیامبر صلی الله علیه و آله و دین فهمی از آن حضرت باز میداشت ؛ چراکه خود میگوید : «معامله در بازار مرا به خود مشغول ساخت»(1)و اُبَی به او گفت : «تو سرگرم خرید و فروش بودی!»(2)
و این ، یکی از اسباب دریافت اندک عُمَر از محضر پیامبر بود .
باری ، وقایع جدید ، جوابهای فوری از قرآن و سنّت میخواست و از آنجا که عُمَر با همۀ سنّت و وجوه تأویل آشنا نبود ، با مشکل دشواری رو به رو شد ؛ چراکه اگر بر خلاف قرآن و سنّت فتوا میداد ، در تنگنای رویارویی با صحابه میافتاد که او را از موضعِ شرعی در آن واقعه - آن گونه که از پیامبر شنیده بودند - آگاه میکردند .
از این رو ، وی در آغاز ، حکم پیامبر صلی الله علیه و آله را میپرسید تا بعد در تنگنا نیفتد یا بی چون و چرا ، آنچه را صحابه از سخنانِ پیامبر یادآور میشدند ، میپذیرفت .
لیکن استمرار سؤال از صحابه در حکم وقایع و حوادثی که پیاپی میآمد و این فرض که احکام از نصوص دریافت میشوند ... ناگزیر عُمَر را در این تنگنا میانداخت که در هر موضع گیری شرعی در پی حکمِ خدا برآید و طبیعی بود که این کار ، فرصتهای زیادی را از دستش میربود . به همین جهت ضروری یافت که در چارچوب منع از کتابت و تدوین و نقل حدیث ، به اجتهاد و عمل به
رأی رو آورد و خود و کسانی که این سیره را در پیش گیرند معذور دارد .
در این راستا ، مسلمانان دو خط مشی را در پیش گرفتند :
اول : کسانی که حکم و استنباطِ حکم را جز در پرتو قرآن و سنّت ، برنتافتند .
دوم : در همۀ موارد - خواه نص باشد یا نباشد - به اجتهاد تن دادند و ملاک را مصلحت قرار دادند .
بنابراین ، قوی ترین ابزاری که حاکمان در پیش گرفتند ، مصلحت شد . در هر امر و نهیی ادعای مصلحت میکردند . امّا آیا مشروعیتِ مصلحت ، برگرفته از نص (قرآن و حدیث) بود یا خیر؟
پیروان مکتب تعبّد محض اگر به احکام ثانویه دست مییازیدند ، در پرتو نصوص و برای زمانی محدود ، به مقدار ضرورت بود ، نه اجتهاد خودشان . امّا مصلحت در مکتب خلفا (افزون بر اینکه مصلحت تخیّلی بود) از فعلِ خلیفه و مصلحتی که او به نظرش میآمد ، به عنوان حکم دائمی برگرفته میشد ، و پیداست که میان این دو نگرش فرق بزرگی هست .
آری ، اجتهاد ، انعطاف پذیر و سیّال است و حد و مرزی نمیتوان برای آن در نظر گرفت . کسی که بر اَرّابه اجتهاد سوار میشود ، چنان است که امام علی علیه السلام توصیف کرد : «کَراکب الصَّعْبَة ...» مانند راکب حیوانِ رام نشده و وحشی است که نه میتوان بر آن لگام زد و نه زمامِ او را کشید .
عثمان به پیگیری سنّت ابوبکر و عُمَر میل داشت ، در عین حال - همانند آنان - خود را شایستۀ فتوا دادن و اجتهاد بر اساس مصلحت نگری میدانست ؛ چراکه محدود ساختنِ فتوا و حدیث به آنچه در زمان شیخین عمل شده است (آن گونه که عثمان در خطبۀ آغاز خلافتش تصریح کرد) بعدها او را میآزُرْد ؛
چون در اسلام سابقهای داشت و داماد پیامبر به شمار میرفت و شأن خود را کمتر از ابوبکر و عمر نمیدانست .
چگونه عثمان میتوانست اعتراض مردم را بر خود به جهت مخالفت با بعضی از اجتهاداتِ شیخین تحمّل کند با آنکه خود شاهد بود که آنان در برابر اجتهاداتِ سنّت ستیز عُمَر سکوت میکردند ، بلکه این اجتهادها را پسندیدند و آنها را روش زندگی قرار دادند که با سنّت پیامبر برابری میکرد ، بلکه در موارد بسیاری بر خلاف سنّت بود ؛ و در تشریع بعضی از آنها «عُمَر» بسی جسورتر و بی باکتر از «عثمان» گام نهاد .
عثمان با خود میگفت : چرا عُمَر حق داشته باشد که چیزی را با مصلحت اندیشی تشریع یا نهی کند (مانند نماز تراویح ، متعۀ زنان و ...) و من حق نداشته باشم؟!
چرا من تابع سیاستِ ابوبکر و عمر باشم و خودم اجتهاد نورزم که دیگران تابع من شوند؟!
عثمان آشکارا این سخن را بر زبان آورد ، آنجا که به معترضان گفت :
والله ، چیزی را بر من عیب میگیرید که در برابر فرزند خطّاب به مثلِ آن ، تن دادید!
به خدا سوگند ، من یارانِ نیرومندی دارم که شمارشان بیشتر و لایقترند و اگر فرایشان خوانم سویم میشتابند! هماوردانی بیش از شما برایتان آماده ساختهام ، و اکنون زمان چنگ و دندان نشان دادن است ...(1)
پیش از این ، دیدیم که ابن عوف نتوانست عثمان را به عهد و میثاقش (که
1) . الإمامة والسیاسة 1: 46؛ تاریخ طبری 2: 645؛ البدایة والنهایة 7: 169 .
به سیرۀ ابوبکر و عمر عمل کند) مُلزم سازد . در گفت و گویی که میان عثمان و او - دربارۀ نماز در مِنی - درگرفت ، سرانجام خاموش ماند و چیزی نگفت .
ابن عوف گفت :آیا در این مکان با رسول خدا ، دو رکعت نماز نگزاردی؟
عثمان گفت : چرا .
پرسید : آیا با ابوبکر ، دو رکعت نماز نگزاردی؟
پاسخ داد : چرا .
پرسید : آیا با عمر ، دو رکعت نماز نگزاردی؟
پاسخ داد : چرا .
پرسید : آیا در آغاز خلافتت ، دو رکعت نماز نگزاردی؟
پاسخ داد : چرا .
ابن عوف گفت : چگونه امروز نماز را چهار رکعت میخوانی؟
عثمان گفت : رأیی است که به نظرم رسید .(1)
عثمان این کار را جز به اجتهاد خویش انجام نداد .
در پی اجتهاد در برابر نص (که در شریعت پیامبر صلی الله علیه و آله از آن نهی شده است) عبور از خط قرمزها پیش میآید و هیچ کس نمیتواند افسارِ آن را بکشد و بر اجتهاداتِ دیگران اعتراض کند ؛ چراکه خلیفۀ مسلمانان این کار را کرده است . اگر اعتراضی بر اجتهاد دیگران وارد شود ، پیش از آن بر خلیفۀ مسلمانان وارد است ؛ زیرا او به آن دست یازید . اگر اجتهاد ، شرعی است ، اجتهاد عثمان و غیر او نیز شرعی میباشد و اگر شرعی نیست ، چرا ابوبکر و عمر مرتکبِ آن شدند؟!
1) . بنگرید به، تاریخ طبری 2: 606، اَحداث سنه 29ه- .
از سویی ، منع از تدوین سنّت و گرایش به کم گویی از پیامبر صلی الله علیه و آله اجتهاد نزد شیخین را پدید آورد ، و اجتهاد آن دو باعث شد که عثمان نیز اجتهاد ورزد و طبق آنچه مصلحت میبیند حکم ایجاد کند ، و خلفای پس از اینان (به جز امام علی علیه السلام ) آرزوهایشان را در اجتهاد و مصلحت یافتند و دیدند که این کار ، بهترین پردهای است که در پناه آن میتوانند آرای خود را تصحیح سازند .
امّا امام علی علیه السلام با این خط مشی درافتاد ، سخنانِ آن حضرت در نهج البلاغه و دیگر جاها این امر را چنان روشن میسازد که جایی برای شک باقی نمیگذارد ، در اینجا دو متن از آن حضرت میآوریم که در ایّام خلافت خویش به ریشه یابی اختلافات میپردازد .
متن اول
امام علیه السلام در سخنی میفرماید :
سرآغاز شکل گیری فتنهها ، پیروی هواهای نفسانی و بدعت گذاری در احکام است . در این روند ، کتابِ خدا مخالفت میشود و کسانی به ناحق بر کسانِ دیگر حاکم میگردند . اگر باطل از آمیختگی با حق درمیآمد ، بر حق جویان پوشیده نمیماند و اگر حق از پوشش باطل جدا میشد ، مُعاندان زبانْ درازی نمیکردند ؛ لیکن مُشتی از این و مُشتی از آن بردارند ، سپس به هم مخلوط شوند . اینجاست که شیطان بر اولیای خود مسلّط میگردد ، و کسانی نجات مییابند که از سوی خدا فرجامی نیک برایشان رقم خورد .(1)
از رسول خدا شنیدم که میفرمود : چگونه خواهید بود زمانی که
1) . نهج البلاغه، خطبه 50 .
فتنهای شما را بپوشاند که در آن خردسالْ قامت افرازد و بزرگسالْ پیر شود ، مردم در آن فتنه جاری شوند و آن را به عنوان سنّت برگیرند ؛ چنان که اگر تغییری در آن داده شود ، بگویند : «سنّت دگرگون شد ، و مردم کار ناپسندی کردند!» .
پس از آن ، بلا شدّت یابد و نسل مسلمانان را به اسارت خود درآوَرَد و آنان را درهم بشکند و خُرد سازد ؛ آن گونه که آتش هیزم را میخاکستراند ، و آسیا دانهها را میلهاند .
در این دوران ، مردم برای غیر خدا تفقُّه میکنند (و درک و فهمشان را به کار میبندند) و علم را برای عمل نمیآموزند و با اعمالِ آخرت ، دنیا را میطلبند .
آن گاه امام به کسانی از اهل بیت و خواص و شیعیانش - که پیرامون آن حضرت بودند - رو کرد و فرمود :
والیان پیش از من با انگیزۀ مخالفت با پیامبر به اعمالی دست یازیدند ، عهدش را شکستند و سنّتش را تغییر دادند! اگر مردم را بر ترکِ آنها وادارم و سنّت پیامبر را به جایگاه خودش (آن گونه که در زمانِ آن حضرت بود) برگردانم ، سربازانم پراکنده میشوند و تنها میمانم یا اندکی از شیعیانم که فضل مرا میشناسند و از وجوبِ امامتِ من - بر اساسِ قرآن و سنّت - باخبرند ، در کنارم خواهند ماند .
چه خواهید گفت اگر این کارها را انجام دهم :
دستور دهم مقام ابراهیم را به جایی برگردانند که رسولِ خدا گذارد!
فدک را به وارثان فاطمه بازگردانم .
صاعِ(1)
رسول خدا را آن گونه که بود رایج سازم .(2)
و زمینهایی را که پیامبر به اقوامی واگذارد و حکمِ آن حضرت امضا و اجرا نشد ، در اختیارِ آنان قرار دهم .
خانۀ جعفر را به ورثهاش بازگردانم و بخشی از آن را که جزو مسجد کردهاند ، ویران سازم .
و قضاوتهای ستمگرانهای را که شده است ، باطل سازم .(3)
و زنانی را که به ناحق در اختیار مردانیاند ، به شوهرانشان باز گردانم ،(4)
بسا این سخن امام علیه السلام اشاره به فرمایش آن حضرت بعد از بیعت باشد که فرمود: آگاه باشید! هر زمینی که عثمان اقطاع کرد [و به ناحق در اختیار خویشانش قرار داد] و هر مالی را که او [به کسانش] بخشیده، به بیت المال برمی گردانم؛ چراکه حق از بین رفتنی نیست و چیزی آن را باطل نمیکند! اگر دریابم که این اموال کابین زناناند آنها را بازپس میگیرم و . . . (بنگرید به، نهج البلاغه، خطبه 15؛ و شرح نهج البلاغه 1: 269) .
و بدین وسیله به پیشباز حکم خدا دربارۀ زنان و احکام ازدواج روم . و فرزندانِ بنی تَغْلِب را به اسارت درآورم .(5)
بَغَوی (م510ه) در شرح السنّة میگوید: روایت شده که عُمَر خواست از نصارای عرب جزیه بگیرد، گفتند: ما عربیم! آنچه را عجم میپردازد نمیدهیم، لیکن مانند صدقه معمول در میان مسلمانان را از ما بستان! گفت: حکم خدا جزیه گرفتن از شماست! گفتند: به اسم صدقه هرچه خواهی بیفزا و به عنوان «جزیه» چیزی از ما مگیر . عُمَر با آنها توافق کرد که دو برابر صدقه را از آنها بگیرد (بحار الأنوار 31: 34) .
1) . صاع: شش رطل آب که پیامبر با این میزان آب غسل میکرد، و پس از آن حضرت، آن را کم دانستند؛ و نیز پیمانه ای در کیل که بر اساسِ آن حقوقِ مالی و . . . باید پرداخت میشد (م) .
2) . بنگرید به، کتاب الخلاف (شیخ طوسی) 1: 129، مسئله 73 .
3) . مانند حکم عُمَر به عَوْل و تَعْصیب در ارث و . . .
4) . مثل کسی که بی حضور دو شاهد عادل و یا در حال حیض، زنش را طلاق دهد .
5) . زیرا عُمَر جزیه را از آنان برداشت [و بر ایشان دو برابر زکات مقرّر کرد] آنان اهل ذمّه نبودند، از این رو، اسیر ساختن فرزندانِ آنها حلال و شایسته بود .
و از زمین خیبر آنچه را تقسیم شده است ، بازگردانم .(1)
و دیوان عطایا را برچینم ،(2)و چونان رسول خدا بیت المال را به همه یکسان بپردازم ، نه اینکه [کسان و گروههای خاصی اموال عمومی را بچاپند و امکانات جامعه] در میان اغنیا دست به دست گردد .(3)
و [در گرفتن مالیات بر زمین ها ، محاسبه] مساحت را لغو کنم .(4)
گفتهاند: رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد مالیات بر زمینها را از روی درآمدِ آن قرار دهند، لیکن عُمَر بر خلاف امر پیامبر، در سرزمینهای شام و عراق، مالیات را براساس مساحتِ زمین مقرّر کرد (م) .
و میان ازدواجها مساوات را برقرار سازم .(5)
و خُمس پیامبر را آن گونه که خدای بزرگ نازل کرد و واجب ساخت ، به اجرا درآورم .(6)
1) . در زمان عمر، پسرش عبدالله برای بازدید اموالِ خود به خیبر رفت و شبانه به او حمله شد . جریان به عُمَر رسید . عمر یهود خیبر را (که به دستور پیامبر در آنجا ساکن بودند و آن حضرت بخشی از زمینهای خیبر را به آنها واگذارد و مقرّر داشت که سهمی از محصول را بپردازند) از آنجا بیرون کرد و املاک آنها را میان گروهی از خواصِ خود - مانند عبدالله بن عمر، عثمان، زبیر، عبدالرحمان و . . . - تقسیم نمود (بنگرید به، سیره ابن هشام 2: 356 به بعد) (م) .
2) . اشاره است به این اقدام عمر که برای تأمین هزینههای عالمان و والیان و لشکریان، به منزلۀ زکات واجب، بر زارعان و صنعتگران و تاجران، خراج (مالیات) نهاد و دفترهایی مشخص کرد که اسمهای اینان و آنان در آنها بود .
3) . اشاره است به آیه هفتم سورۀ حشر؛ «ما أَفاءَ اللهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الأَْغْنِیاءِ مِنْکُمْ» (م) .
4) . تفصیل این ماجرا در کتاب الشافی (اثر سیّد مرتضی) آمده است .
5) . بسا اشاره است به اینکه عُمَر، غیر قریشی را از ازدواج با قریشی بازداشت، و منع کرد که عجم با عرب ازدواج کند .
6) . اشاره است به منع حقِّ خمس اهل بیت علیهم السلام به وسیلۀ عمر .
و مسجد پیامبر را به جای خودش برگردانم ،(1)
و درهای گشوده بر آن را ببندم و درهای بسته شده را باز کنم .(2)
و مسح بر روی کفش را حرام سازم .(3)
و هرکه را نبیذ(4)بیاشامد ، حد زنم .
و دستور دهم که متعۀ حج و متعۀ زنان - هر دو - حلال است .(5)
و امر کنم که در نماز بر میّت ، پنج تکبیر بگویند .(6)
و مردم را ملزم سازم که «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را به جهر قرائت کنند .(7)
کسانی را که رسول خدا از مسجدش بیرون راند و بعد از آن حضرت به آن درآمدند ، از مسجد بیرون کنم ؛ و آنان را که پیامبر به مسجدش درآورد و پس
1) . یعنی آنچه را به غصب بر مسجد افزوده شده، خارج سازم .
2) . اشاره به نزول جبرئیل از سوی خدا بر پیامبر است که به آن حضرت وحی شد همۀ درهایی را که به مسجد باز میشود ببند مگر درِ خانه حضرت علی علیه السلام .
3) . عُمَر مسح بر کفش را اجازه داد؛ با اینکه حضرت علی علیه السلام و ابن عبّاس و عایشه و دیگران در این حکم با او مخالفت ورزیدند .
4) . نبیذ، شرابِ خرماست که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله آن را حلال دانستند (م) .
5) . عُمَر هر دو متعه را حرام ساخت و اعلان کرد که هرکس مرتکب آنها شود او را مجازات میکند (م) .
6) . بر اساس روایتِ حُذَیْفَه و زید بن اَرْقَم و دیگران، پیامبر صلی الله علیه و آله بر جنازهها پنج بار تکبیر میگفت .
7) . با اینکه قرائت بسم الله با صدای بلند، توسط پیامبر صلی الله علیه و آله (در نماز) امری قطعی است و احادیثِ معتبری در این زمینه هست، برخلاف این سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله پس از آن حضرت، حاکمان بر اخفاتِ آن پای فشردند (م) .
از آن حضرت اِخراج شدند ، به مسجد درآورم .(1)
مردم را به حکم قرآن و طلاق بر اساس سنّت ، وادارم .(2)
و صدقات (زکات) را بر اساس اصناف (نه گانه) آن(3)
بر اساس ضوابط شرعیاش بستانم .
و وضو و غسل و نماز را به اوقات و شرایع و جایگاهشان بازگردانم .(4)
و اهل نجران را به جای خودشان برگردانم .(5)
و اسیران فارس و دیگر امّتها را به کتاب خدا و سنّت پیامبر ، بازگردانم .
اگر به این کارها دست یازم ، از اطرافِ من پراکنده میشوید .
به خدا سوگند ، مردم را فراخواندم که در ماه رمضان جز برای نماز واجب به نماز نایستند ، و اعلام کردم که خواندن نافلهها به جماعت ، بدعت است! ناگهان بعضی از لشکریانم - که همراهم میجنگیدند - ندا دادند که : ای اهل اسلام ، سنّت عمر از میان رفت! ما را از نماز نافله در ماه رمضان باز میدارد! و ترسیدم در
1) . احتمال میرود اشاره به صحابهای باشد که با حاکمان به مخالفت برخاستند و با آنکه از مقرّبان پیامبر بودند از مسجد اخراج شدند؛ و از سوی دیگر کسانی مانند حکم بن عاص را که پیامبر صلی الله علیه و آله اخراج کرد، اجازۀ ورود دادند .
2) . در این سخن، امام علیه السلام به اجتهاداتی نظر دارد که بر خلافِ قرآن انجام شد؛ مانند سه طلاق در یک مجلس (و یا دو شاهد برای ازدواج، و اجرای طلاق بدون شاهد) .
3) . یعنی از اجناس نه گانه: دینار و درهم، گندم و جو و خرما و کشمش، و شتر و گوسفند و گاو .
4) . زیرا آنان بر خلاف احکام راستین وضو و . . . احکامی را جای گزین ساختند، ما حکم وضو را در کتاب «وضو النبی» روشن ساختیم .
5) . عمر اینان را از وطنشان کوچ داد .
ناحیهای از لشکرم شورش کنند .
چه کشیدم از دست این امّت! از اختلافشان و پیرویشان از پیشوایان گمراه و داعیانِ به دوزخ!
اگر از خمس سهم ذوی القربی را میدادم ، که خدای بزرگ میفرماید : «إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللهِ وَما أَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ» ؛(1)اگر به خدا ایمان دارید و آنچه را بر بندۀ خود روز فرقان ، روزی که دو گروه به هم رسیدند ، نازل کردیم .
به خدا سوگند ، مقصود به ذی القربی ما هستیم که خدا آن را همتای خود و پیامبرش ساخت و فرمود : [آنچه را از اهل آبادیها که خدا به پیامبرش بازگرداند] از آنِ خداست ورسول او و برای ذی القربی و یتیمان و مسکینان است (مقصود از اینها مائیم) تا اینکه اموال میان ثروتمندان به گردش درنیاید و آنچه را که رسول خدا برای شما آورد ، بگیرید و از آنچه نهی کرد بازایستید ، و پروای خدا را داشته باشید (در ظلمِ آل محمّد) به راستی که کیفر خدا (بر کسانی که بر آل محمّد ستم ورزند) بس شدید است (2). (3)
متن دوم
شیخ طوسی در تهذیب الأحکام به روایت از امام صادق علیه السلام نقل میکند که
چون امیرالمؤمنین علیه السلام به کوفه درآمد و به امام حسن علیه السلام دستور داد که ندا کند که : «در ماه رمضان نماز [نافله] در مسجد به جماعت جایز نمیباشد» امام حسن علیه السلام این کار را کرد . مردم چون سخن آن حضرت را شنیدند ، فریاد برآوردند که : «وا عُمَراه ، واعُمَراه!» (وای! سنّت عمر از میان رفت!) چون امام حسن بازگشت ، امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید : این صدا چیست؟ آن حضرت پاسخ داد : مردم بانگ میزنند که : «وا عمراه! وا عمراه!» امام علی علیه السلام فرمود : بگو نماز گزارند .(1)
از این دو حدیث ، چند نکته به دست میآید :
یک : سنّتهایی از سوی خلفا تشریع شد که حضرت علی علیه السلام آنها را برنمی تافت ؛ چراکه بر خلاف سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله بود .
دو : امام علیه السلام کوشید این سنّتها را برچیند ، لیکن نتوانست بسیاری از آنها را از میان بردارد ؛ زیرا جریانِ قدرتمندی از عُمَر حمایت میکرد و پیرو اجتهادات و نظرات او بود .
سه : اختلاف میان حضرت علی علیه السلام و عمر ، در موضوع خلافت - به تنهایی - منحصر نشد ، بلکه فقه و شریعت را نیز دربر میگرفت .
قائلان به حجیّتِ رأی و اجتهادات صحابه ، با نقل حدیث از پیامبر و تدوین سنّت آن حضرت مخالف بودند و اجتهادات ابوبکر و عمر را بر هر چیزی ترجیح میدادند ؛ زیرا چنین میپنداشتند که آنان اسرار احکام را دریافتهاند و روح تشریع را میشناسند .
و امّا هواداران مکتب تعبّد محض ، در برابر تهدیداتِ اینان میایستادند ، فقه
1) . تهذیب الأحکام 3: 71، حدیث 227 .
رسول خدا را روشن میساختند و حدیث آن حضرت را برای مردم باز میگفتند ، هرچند شمشیر آخته بر گردنهاشان نهند .
از حضرت علی علیه السلام رسیده است آن گاه که طعن زده شد ، فرمود :
أما وصیّتی إیّاکم ، فالله - عزّ وجلّ - لا تُشْرِکُوا به شیئاً ، ومحمّد لا تُضیِّعوا سُنَّتَه ، أَقِیموا هذین العَمُودَیْن ؛(1)
وصیّتِ من به شما این است که به خدای بزرگ چیزی را شرک مَورزید ، و سنّت محمّد صلی الله علیه و آله را ضایع مسازید ؛ و این دو ستون را به پا دارید .
ابن کثیر از پدرش نقل میکند که گفت :
بر ابوذر درآمدم در حالی که در جمرۀ وسطی نشسته بود و مردم بر او گرد آمده بودند و استفتا میکردند . مردی آمد و جلو ابوذر ایستاد و گفت : مگر تو از فتوا نهی نشده ای؟!
ابوذر سر برداشت و گفت : مگر تو مراقبِ منی؟! اگر شمشیر تیز بر گردنم نهید و گمان کنم باید کلمهای را که از رسول خدا شنیدهام بیان کنم ، پیش از آنکه گردنم را بِبُرید ، آن را بر زبان میآورم .(2)
1) . المعجم الکبیر 1: 96، حدیث 197 .
2) . تاریخ دمشق 66: 194؛ سنن دارمی 1: 146، حدیث 545؛ سیر أعلام النبلاء 2: 64؛ حلیة الأولیاء 1: 160 (در این مأخذ هست که بر سر ابوذر جوانی از قریش بود، گفت: مگر امیرمؤمنان تو را از فتوا باز نداشت؟!) ابن حجر در فتح الباری 1: 161، مینویسد: کسی که ابوذر را مخاطب ساخت، مردی از قریش به شمار میآمد و آن که او را نهی کرد، عثمان بود . ابوذر طاعت عثمان را آن گاه که او را از فتوا نهی کرد بر خود لازم نمیدید؛ چراکه اعتقاد داشت امر پیامبر به تبلیغ حدیث از آن حضرت، بر او واجب میباشد .
در این سخن ، مینگریم که ابوذر به تبلیغ آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید پای میفشارد ، هرچند شمشیر بُرّان بر گردنش گذارند! سائل واژه «فُتیا» (فتوا) را میآورد ، و ابوذر به لفظِ «سَمِعْتُها مِن رسول الله» عدول میکند . این امر - به روشنی - تفاوت میان دو خط مشی را مینمایاند .
آری ، ابوذر و دیگر پیروان مکتب تعبّد محض ، این مسئولیّت را حس کردند و تا آخرین نَفَس در تبلیغ سنّتِ رسول خدا کوشیدند .
چگونه ابوذر این سخن را نگوید با آنکه در جاهای زیادی از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید که آن حضرت بیم داشت از اینکه امّتش به جهت کینه توزی با حضرت علی علیه السلام به گمراهی افتند و از راه حق دور شوند و به سنّتهای دیگران چنگ زنند .
از حَنَش کنانی نقل شده است که گفت :
از ابوذر ، در حالی که دست به در کعبه آویخته بود ، شنیدم که میگفت : ای مردم ، هرکه مرا میشناسد ، منزلتِ مرا میداند ؛ و هرکه من برایش ناشناخته ام ، بداند که من ابوذرم! شنیدم رسول خدا میفرمود : مَثَل اهل بیتِ من ، مَثَل کشتی نوح است ؛ هرکه بر آن سوار شود ، نجات مییابد و هرکه تخلُّف ورزد ، غرق میشود .(1)
از ابوذر نقل شده که گفت :
ای امّتی که پس از پیامبر سر در گم شدید! بدانید که اگر آن را که خدا مقدّم داشت ، پیش میانداختید و آن را که خدا مؤخّر داشت ،
1) . مستدرک حاکم 2: 373؛ المعجم الأوسط 5: 355، حدیث 5534 .
پس میزدید و ولایت و وراثت را در اهل بیت پیامبرتان اقرار میکردید ، از بالا و پایین غرق در نعمت میشدید و ولی خدا تُهی دست (و بی یاور) نمیماند و سهمی از فرائض خدا به خطا نمیرفت و هیچ کس در حکم خدا اختلاف نمیکرد مگر اینکه علم آن را نزد ایشان از کتاب خدا و سنّت پیامبرش مییافت .
امّا حال که چنین کردید ، وَبالِ امرتان را بچشید! و به زودی ستمگران دریابند که به کدام بازداشت گاهی برمیگردند ؟!(1)
امام امیرالمؤمنین علیه السلام به ابوذر فرمود :
إنّ القومَ خافوک علی دنیاهم ، وخِفْتَهم علی دینک ؛(2)
مردم برای دنیاشان از تو میترسند ، و تو به خاطر دینت از ایشان بیم داری!
ابوذر و اَمثال او (از پیروان روش تعبّد محض) بر لزوم پای بندی به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله که نزد اهل بیت آن حضرت بود ، تأکید داشتند ؛ چراکه احادیث فراوانی دربارۀ مکانت حضرت علی علیه السلام شنیده بودند . امام علی علیه السلام در زمانِ حیاتِ پیامبر صلی الله علیه و آله سخنان آن حضرت را تدوین کرد و دارای صحیفه و کتاب جامعه و جفر بود که در آنها همۀ آنچه را که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید ، گردآوری کرد ؛ هر روز دو بار ، صبح و شام ، با پیامبر صلی الله علیه و آله در خلوت مینشست ، و آشکارا بیان میداشت که : دریافت ، هر آیهای کجا و دربارۀ چه کسی نازل شد و ...
بعضی از صحابه ، به کلام عُمَر چسبیدند و تدوین احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله را
برنتافتند ، بلکه در برابر سخنِ آن حضرت اجتهاد ورزیدند با این توجیه که روح تشریع را میشناسند .
پیش از این ، سخن ابن عبّاس گذشت که گفت :
چرا لبّیک اینان را نمیشنوم؟!
(راوی میگوید) گفتم : از معاویه میترسند!
ابن عبّاس از خیمهاش بیرون آمد و گفت : لبّیک اللهمّ لبّیک ، هرچند بینی معاویه به خاک مالیده شود!
پروردگارا ، لعن و نفرینت بر اینان باد! به جهت دشمنی با علی ، سنّت را رها کردند .(1)
از عِکْرِمه نقل شده که گفت :
پشت سر شیخی در مکّه نماز گزاردم [در مجموع اعمال نماز] 22 تکبیر گفت . به ابن عبّاس گفتم : این مرد احمق است!
ابن عبّاس گفت : مادرت به عزایت بنشیند ، این سنّت ابوالقاسم است .(2)
معاویه ، بسمله را از سوره دزدید ،(3)
ظرفی از طلا - یا ورقی از طلا - را به بیشتر از وزنِ او فروخت (که ابو درداء به وی اعتراض کرد و حدیث پیامبر را بر جایز نبودن این معامله باز گفت) و معاویه گفت : اشکالی در این نمیبینم! ابو درداء گفت :
چه کسی مرا نسبت به معاویه معذور میدارد (و یاریام میکند)؟! از رسول خدا برایش میگویم ، و او رأی خودش را به رُخم میکشد! من در سرزمینی که تویی ساکن نمیشوم !(1)
همۀ این سخنان ، اختلاف دو مکتب را در اصول و مفاهیم مینمایاند .
این مرحله ، دورۀ خلفایی است که بعد از معاویه تا عصر تدوین از سوی حکومت ، فرمان روا بودند . هدف اینان با اهدافِ خلفای پیشین و کسانی که پس از آنها آمدند ، مشابه است . اینان افکار حاکم در عصر اول و گرایش جانشینانِ آنها را - دربارۀ مشروعیّت رأی برای صحابه - به خدمت گرفتند تا مانع فعالیّت پیروان اهل بیت (که همواره در زمرۀ مخالفان حکومت بودند) شوند و آنها را شناسایی کنند .
عمر بن عبدالعزیز ، ابن شهاب زُهْری را به تدوین سنّت فراخواند با تأکید بر اینکه سنّت ابوبکر و عمر را بنگارد . ابن شهاب میگوید :
ما کراهت داشتیم که سنّت را تدوین کنیم تا اینکه سلطان ما را بر این کار مجبور ساخت .(2)
پوشیده نماند که این فرمانروایان ، فرزندان ابو سفیان و حَکَم بن عاص و کسانی بودند که با زور به اسلام درآمدند .
مگر ابو سفیان نگفت :
سوگند به کسی که ابو سفیان به او قسم میخورد ، بهشت و
دوزخی در کار نیست !(1)
این معاویه بود که با ناچیز انگاری پیامبر صلی الله علیه و آله زبان دراز کرد که :
به نام ابن اَبی کَبْشَه(2)هر روز پنج بار بانگ میزنند که : «أشهد أنّ محمّداً رسول الله» (گواهی میدهم که محمّد ، رسول خداست) پس [از این بانگ] کدام عمل باقی میماند ، کدام یاد بعد از این [شهادت] دوام میآورد؟! والله ، ای بی پدر! چارهای نداریم جز اینکه آنان را یکی پس از دیگری بکشیم و دفن کنیم و فضائلِ آنها را نابود سازیم .(3)
مگر جز این است که یزید شعر ابن زَبَعْری را در انکار نبوّت پیامبر ، زمزمه میکرد :
لَعِبَتْ هاشمُ بالمُلک فَلا خبرٌ جاءَ ولا وَحیٌ نَزَل(4)
چگونه میتوان آنچه را که از ابو سعید خُدری رسیده است پنهان ساخت؟! هنگامی که مروان پیش از نماز عید میخواست برای خطبه به منبر رود ، جامهاش راکشید و گفت :
والله [شریعت را] دگرگون ساختید!
1) . تاریخ طبری 5: 622؛ الاستیعاب 4: 1679؛ مروج الذهب 2: 343 .
2) . مقصود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است، ابو کَبْشَه نام جدّ مادری آن حضرت بود (م) .
3) . الأخبار الموفّقیّات (زبیر بن بکّار): 576-577؛ مروج الذهب 3: 454؛ النصائح الکافیة: 124؛ شرح نهج البلاغه 5: 130؛ بحار الأنوار 33: 170 ذیل حدیث 443 .
4) . کشف الغمّه 2: 230؛ احتجاج طبرسی 2: 34 .
مروان پاسخ داد : ای ابو سعید ، آنچه را تو میدانی از میان رفت !(1)
ابو سعید گفت : به خدا سوگند ، آنچه را من میدانم از آنچه نمیدانم بهتر است!
مروان گفت : مردم بعد از نماز نمیایستند ، از این رو خطبه را پیش از نماز میخوانم !(2)
شیخ محمّد عبده ، مینویسد :
ابتلای عموم مردم به دروغ پردازی در دولت امویان ، سخن درستی است ؛ ناقلان زیاد بودند و صادقان اندک . بسیاری از بزرگان صحابه از نقل حدیث خودداری میکردند مگر برای کسانی که به امانت داری آنها اعتماد داشتند ، از بیم اینکه مبادا به تحریف احادیثی که از آنان میشنوند ، دست یازند .(3)
خلفای عبّاسی در لگدمالی شریعت ، کمتر از امویان نبودند ، دین را در راستای مصلحتِ حکومت و نظام به خدمت گرفتند . منصور مالک را به تدوین سنّت ابوبکر و عُمَر فرا خواند تا مردم را بر آن گرد آورد ، و از ابو حنیفه خواست که به ستیز فکری با صادق آل محمّد علیه السلام بپردازد ...(4)
اینان اختلاف فقهی را به عنوان وسیلهای برای شناسایی پیروان اهل بیت
1) . در «صحیح مسلم (یک جلدی): 398، حدیث 2050» آمده است: «قد تُرِک ما تَعْلَمْ» (ای ابو سعید، آنچه را تو میدانی وانهاده شد) ابو سعید میگوید: گفتم: نه چنین است . سوگند به کسی که جانم به دست اوست، بهتر از آنچه میدانم، نمیآورید (م) .
2) . صحیح بخاری 1: 326، حدیث 913؛ سنن بیهقی 3: 280، حدیث 5929 .
3) . أضواء علی السنّة المحمّدیّة: 389 (به نقل از تاریخ الإمام محمّد عبده 2: 347) .
4) . بنگرید به کتاب وضوء النبی: 349-353 .
برگرفتند به همین جهت ، احادیث متناقض و روایاتی که بعضی از مذاهب اسلامی را برتر مینمایاند ، فزونی یافت .(1)
استاد احمد امین ، میگوید :
عجیب است اگر ما نموداری برای حدیث ترسیم کنیم ، به شکل هِرمی است که رأس آن عهد پیامبر میباشد و با گذشت زمان گسترش مییابد تا به قاعدۀ هرم میرسد (که دورترین زمان به عهد پیامبر است) در حالی که به لحاظ عقلی باید عکس این حالت باشد! صحابه پیامبر بیش از همه با احادیث آن حضرت آشنا بودند ، و به تدریج با مرگ آنها و عدم راوی از آنها ، حدیث باید کاستی پذیرد ؛ و این روندِ نزولی همچنان ادامه یابد .
لیکن میبینیم که احادیث عهد اموی بیش از احادیث عصر خلفای راشدین است ، و احادیث عصر عبّاسی از احادیث عهد اموی فزونتر میباشد !(2)
وی سپس این امر را به جنبش هجرت برای دستیابی به حدیث و نقش یهود و نصارا در مسخ شریعت ، توجیه میکند و با خود فراموشی [ذهنها را] از توجّه به نقش نظام سلطه و اهداف سیاسی آن - در این زمینه - باز میدارد .
لیکن آیا یهود (که با ذلّت جزیه میدادند) بیهیچ پشتیبانی یا اغماضِ از سوی حکومت ، میتوانستند به نقش ویرانگرشان بپردازند؟ به نظر میرسد عوامل سیاسی و قائل شدن به مشروعیّت رأی همۀ صحابه ، از عوامل مهم در
این راستایند .
پیامبر صلی الله علیه و آله به وقوع این ماجرا خبر داد و نگرانی خود را از روزگار آینده ابراز داشت و ضرورت التزام به سنّت و تمسّک به عترت را خواستار گردید (چنان که در حدیث ثقلین و دیگر احادیث هست) ابوبکر نیز وقوع این ماجرا را پیش بینی کرد ، ولی راه حل او دعوت مردم به بسنده کردن به قرآن بود!
از همۀ آنچه گذشت به دست میآید که این افکار و غیر آن ، به دلیل منع از تدوین سنّت و التزام به حجیّت رأی صحابه و دیگر عوامل سیاسی ، پدید آمد .
دربارۀ اختلاف ، ریاضی دانان گفتهاند که از یک میلی متر شروع میشود و به یک کیلومتر میرسد ، بلکه به بی نهایت میانجامد . ما امروزه این حقیقت را آشکارا در احادیث پیامبر (و بلایی که شریعت به آن گرفتار آمد) شاهدیم . کار سنّت به جایی رسیده است که جز به فعل صحابه پذیرفتنی نیست ، بلکه کلام صحابی و فعل او مخصّص قرآن قرار میگیرد!
در اینجا بعضی از سخنان اهل بیت علیهم السلام را میآوریم که دربردارندۀ پاسخ به بسیاری از شبهه هاست و بر نامشروع بودنِ «رأی گرایی» تأکید دارد .
امام صادق علیه السلام نامۀ مفصّلی به یکی از اصحابش دارد ، در آن آمده است :
ای کسانی که امید رحمت و رستگاری برایتان هست! خدا خیری را که برایتان آورد کامل ساخت . بدانید که خواست خدا این نیست که آدمی در دینش هوای نفس و رأی و قیاس را برگزیند .
خدا قرآن را فرستاد و بیانِ هر چیزی را در آن قرار داد و برای قرآن و قرآن آموزی کسانی را شایسته دانست که علمِ خدایی دارند و در دینشان به هوا و رأی و قیاس نمیگروَند ؛ آنان همان اهل ذکراند که خدا امّت را به سؤال از آنها فراخواند ...
رسول خدا پیش از رحلت ، آنان را بر این کار ملزم ساخت! آنها پس از درگذشت آن حضرت ، گفتند : ما میتوانیم اجماع مردم را ملاک قرار دهیم! بر خلافِ فرمان خدا و پیامبر ، این رویه را در پیش گرفتند ، این گونه کسان چقدر جسور و گمراه اند! چه پندار خامی دارند که این کار را مقدور خود میدانند! والله ، وظیفۀ خلق این است که مطیع فرمان خدا باشند و در حیات محمّد صلی الله علیه و آله و بعد از مرگ او از امرِ خدا پیروی کنند .
آیا این دشمنان خدا میپندارند که در زمانِ پیامبر کسی میتوانست به رأی و قیاس عمل کند؟ اگر بگویند : «آری» دروغ بر خدا بستهاند و بسیار در گمراهی به سر میبرند ؛ و اگر بگویند : «نه» ، به حجّت علیه خود اقرار کردهاند ؛ چنان که در زمان پیامبر هیچ کس حق نداشت از هوا و رأی و قیاس پیروی کند ، پس از آن حضرت نیز چنین است ...
از آثار رسول خدا و سنّت او پیروی کنید و این روند را در پیش گیرید ، از هوا و رأی تبعیّت نکنید که گمراه میشوید ؛ چراکه گمراه ترین مردمان - نزد خدا - کسی است که بدون هدایتی از سوی خدا ، پیرو هوا و رأی خود باشد ...
ای یاران ، بچسبید به آثار رسول خدا و سنّت او و آثار ائمّه اهل بیت و سنّتشان! هرکه این طریق را پیمود هدایت یافت ، و هرکه آن را رها ساخت و روی گرداند ، گمراه شد ؛ زیرا اینان کسانیاند
که خدا به طاعت و ولایتشان امر کرد .(1)
امام صادق علیه السلام از پدرانش از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند که فرمود :
إنّ المؤمن أخَذَ دینَه عن ربِّه ، ولم یأخُذه عن رأیه ؛(2)
مؤمن دینش را از پروردگارش میستاند ، نه از رأی خود .
و نیز از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت میکند که خدای بزرگ فرمود :
ما آمَنَ بی مَن فَسَّرَ برأیه کلامی ، وما عَرفَنی مَن شَبَّهَنی بِخَلْقی ؛(3)
هرکس به رأی خود کلام مرا تفسیر کند ، به من ایمان نیاورده است ، و هرکه مرا به مخلوقاتم شبیه ساخت ، من را نشناخت .
معاویة بن مَیْسَرَة بن شُریح ، میگوید : در مسجد خَیْف به محضر ابا عبدالله [امام صادق علیه السلام ] شرفیاب شدم ، او در میان جمعی - حدود 200 نفر - قرار داشت که یکی از آنها عبدالله بن شُبْرُمَه بود ، پرسید : ای ابو عبدالله ، ما در عراق بر اساس کتاب و سنّت حکم میکنیم ، مسئلهای پیش میآید ، به رأی خود در آن اجتهاد میورزیم ...
امام صادق علیه السلام فرمود : علی بن ابی طالب چگونه شخصیتی بود؟ (ابن شُبْرُمَه
1) . روضه کافی 8: 5 - 6؛ وسائل الشیعة 27: 37، حدیث 33152 . امام صادق علیه السلام در سخنی طولانی، آنچه را مکتب اجتهاد - دربارۀ اجتهاد پیامبر و این سخن او که اختلاف امّتم رحمت است و ... - مطرح کردند، رد کرده است (بنگرید به، المحکم والمتشابه: 91؛ وسائل الشیعة 72: 52 - 53 ، حدیث 33188) .
2) . امالی صدوق: 342، حدیث 570؛ معانی الأخبار: 85،1 باب معنی السلام، حدیث 1؛ وسائل الشیعة 27: 44 - 45، حدیث 33171 .
3) . عیون اخبار الرضا علیه السلام 2: 107، باب ما جاء عن الرضا علیه السلام من الأخبار فی التوحید، حدیث 4؛ وسائل الشیعة 27: 45، حدیث 33172 .
بسیار او را ستود و به عظمت از او یاد کرد) امام علیه السلام فرمود :
علی علیه السلام ابا داشت از اینکه رأی خویش را در دین خدا دخالت دهد و در چیزی از دین خدا به رأی و قیاس نظر دهد ...
سپس آن حضرت در ادامه فرمود : اگر ابن شُبْرُمَه میدانست مردم از کجا هلاک شدند ، به قیاس نزدیک نمیشد و به آن عمل نمیکرد .(1)
از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمود :
یا زرارة ، إیّاکَ وأصحاب القیاس فی الدِّین ؛ فَإنَّهم تَرَکُوا عِلْمَ ما وُکِّلوا به وَتَکَلَّفُوا ما قَدْ کُفُوه ، یَتَأوَّلُونَ الأَخْبارَ ، وَیَکْذِبُونَ عَلَی الله - عزّ وجلّ(2)- وَکَأنّی بالرَّجُل منهم یُنادَی مِن بَیْنِ یَدَیْه ، فیُجِیبُ مِن خَلْفه ، وَیُنادَی مِن خَلْفه ، فیُجیب مِن بَیْنِ یَدَیْه ؛ قد تاهُوا وتَحَیَّروا فی الأَرْضِ والدِّین ؛(3)
ای زراره ، از اصحاب قیاس - در دین - بپرهیز ؛ چراکه آنان علمی را که از آنان خواسته شد واگذاردند و خود را در چیزی که بسنده بودند ، به زحمت انداختند ؛ اخبار را تأویل میکنند و بر خدا دروغ میبندند! گویا من با یکی از آنانم [می نگرم که] از پیشاپیش او را ندا میدهند ، او از پشت سر جواب میگوید و به عکس ؛ اینان در
1) . المحاسن 1: 210، حدیث 77؛ وسائل الشیعة 27: 51، حدیث 33183 .
2) . زیرا به ظن و تخمین سخن میگویند، خدای متعال میفرماید: بگو آیا خدا به شما اجازه داده که به ظن حرف بزنید یا [از پیش خود] بر خدا دروغ میبندید؛ «قُلْ آللهأَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللهِ تَفْتَرُونَ» (سورۀ یونس، آیۀ 59) .
3) . وسائل الشیعة 27: 59، حدیث 33193 .
زمین و دین سر در گم شدند و در حیرت فرو رفتند .
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود :
اِحْتَفِظُوا بِکُتُبِکُم ، فإنّکُم سوفَ تَحْتاجُونَ إلیها ؛(1)
کتابهایتان را نگه دارید ؛ چراکه نیازمند آنها خواهید شد .
و نیز فرمود :
اُکْتُبُوا ، فَإنَّکم لا تَحْفَظُونَ حتَّی تَکْتُبُوا ؛(2)
بنویسید! چون شما حفظ نمیکنید [و افکار و عقایدتان نمیماند] مگر اینکه [آنها را] بنگارید [و با ثبت نوشتاری از آسیب مصون دارید] .
و همچنین فرمود :
اُکْتُب وبُثَّ عِلْمَک فی إخْوانک ، فإن مِتَّ فأَوْرِثْ کُتُبَکَ بَنیکَ ؛ فإنّه یَأْتی عَلَی النّاس زمانُ هَرْج لا یَأْنَسُونَ فیه إلّا بِکُتُبهم(3)؛
بنویس و علمت را در میان برادران دینی ات بپراکن! اگر مرگت فرا رسید ، کتاب هایت را میراث فرزندانت ساز ؛ زیرا زمانِ آشفتهای در پیش است که در آن ، مردم جز با کتابهاشان اُنس نمیگیرند .
و اخبار فراوان دیگر - که از ترس طولانی شدن - آنها را نیاوردیم و مفاد همۀ آنها ضرورتِ تدوین حدیث و پیروی از مدوّنات اصحاب با اخلاص پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد و لزوم تعبّد محض و دور افکندن رأی و اجتهاد و فتوا بر
اساس اصولی که پیامبر صلی الله علیه و آله آنها را نیاورد و پس از آن حضرت در شرایط ویژهای پدید آمد .
از آنچه گذشت میتوان دریافت سببِ حقیقی منعِ تدوین حدیث (که در ورای آن نهفته میباشد) دارای عوامل و انگیزههای چندی است ، از جمله :
1 . نابود سازی فضائل اهل بیت علیهم السلام که از شایستگی همه جانبۀ آنها پرده برمی دارند ، و همگان را به امامت و خلافت آنها فرامی خوانند .
2 . احاطه نداشتن حاکمان به احکام .
3 . رسوبات فرهنگی ارثی و گرایشهای فکری خلفا و تواناییهای ذهنیشان که با اجتهاد تناسب داشت .
به خاطر همۀ اینها خواستند فضای فقهی جدیدی را پدید آورند تا از خلالِ آن ، خلیفه بتواند عجز فقهیای را که در خود مییافت بپوشاند و هِرَم فِقهی - سیاسی نوی را بنیان گذارد .
این نتیجه ، با ملاحظۀ مقدّمات زیر به دست میآید :
الف) نخستین جرقهای که به شکل عملی برای منع تدوین زده شد ، پیش از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله بر زبان عُمَر جاری گشت ؛ چراکه آن حضرت قلم و دوات خواست تا کتابی بنویسد که امّت پس از او هرگز گمراه نشوند ، و عُمَر با رد خواستۀ پیامبر ، گفت : این مرد ، هذیان میگوید! کتاب خدا ما را کافی است .
این منع از تدوین ، گرچه در آن لحظه ، موضع گیری ویژهای بود که عُمَر ناچار به آن دست یازید تا امر خلافت را پس از پیامبر آن گونه که خود میخواهد بچرخاند ، لیکن با ضربه به قداست پیامبر و جلالتِ قدر و جریحه دار ساختن عصمتِ پیامبر صلی الله علیه و آله صورت گرفت ؛ به همین جهت ، عرصه را برای تاخت و تاز عُمَر آماده ساخت تا بتواند رأی خود را بر صحابه و بر همۀ کسانی که در آنجا حضور داشتند ، تحمیل کند تا آنجا که در پاسخ زنانِ پیامبر که گفتند :
«حاجتِ پیامبر را برآورید» ، گفت :
اُسْکُتْنَ! فإنّکم صَواحِبَه ؛ إذا مَرِضَ عَصَرْتُنَّ أَعینَکُنّ ، وإذا صَحَّ أَخَذْتُنّ بِعُنُقه ؛
ساکت شوید! شما همان زنانید که هنگام بیماری پیامبر بر او اَخم میکردید و هنگام تندرستی گردنش را [در آغوش] میگرفتید .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : هُنَّ خَیْرٌ منکم ؛ آنان از شما بهترند .(1)
این حدیث ، روشن میسازد که پیامبر صلی الله علیه و آله کار عُمَر را نپذیرفت ، بلکه میخواست بر همان سخن پیشین خود در حجّة الوداع تأکید ورزد و دو ثقل اکبر و اصغر (قرآن و عترت) را میان امّت ، جانشین خود سازد .
عُمَر از تأکید پیامبر صلی الله علیه و آله بر این امر ، بیم داشت و به مقام قدسی پیامبر صلی الله علیه و آله یاوه گویی را نسبت داد تا سخنِ آن حضرت را ناچیز جلوه دهد یا اگر پیامبر فرصت کتابت یابد ، از اهمیّت این نوشته بکاهد ؛ زیرا پس از طرح احتمال هذیان گویی ، احتجاج به نوشتۀ آن حضرت از اعتبار افتاد . همین امر باعث شد که پیامبر از این کار انصراف یابد و بگوید : «برخیزید و نزد من با هم درگیر مشوید ؛ چراکه مشاجره در حضور من شایسته نباشد» .(2)
بنابراین ، منع از تدوین - در اینجا - برای منع از تصریح به خلافتِ عترت رخ داد و ضربه زدن به پایه و فائدۀ کتابت و تدوین ؛ یعنی این منع دارای دو بُعد سیاسی و تشریعی بود .
افزون بر آنچه بزرگان گفتهاند ، سبب منع تأسیسِ نظریه «رأیٌ رأیتُه» (رأیی است که به نظرم آمد) [اصالتِ رأی] و اجازه تعدُّدِ آرا بود تا خلیفه بتواند عجز فقهیاش را - که او را در تنگنای شدید انداخته بود - پوشش دهد .
مردم میدانستند که خدا و رسولش مُشَرِّع (قانون گذار) اند و نمیخواستند احکام را بگیرند جز از کسانی که از خواص پیامبر به شمار میروند و بر همۀ اسرار تنزیل و تأویل آگاهاند .
از سویی ، قضایایی که پیش میآمد ، خلیفه را ملزم میساخت که بر طبق رأی خود - به دور از احادیث و سنّت - فتوا دهد . این کار او را ناگزیر میساخت اجتهاد ورزد و سپس به دیگران اجازۀ اجتهاد دهد تا خودش در اجتهاد معذور باشد و در بدعتی که دست یازید ، تنها نماند [پس از آنکه عمر توانست اجتهاد به رأی را امری مشروع جلوه دهد] کوشید تا اجازۀ فتوا را به خود و ابوبکر منحصر سازد ، لیکن عثمان آن را برنتافت .
ب) ابوبکر و عمر ادعا نکردند که همۀ مسائل صادر از پیامبر صلی الله علیه و آله را میشناسند ، بلکه آن دو طبق رأی فتوا میدادند ؛ از ابوبکر دربارۀ «کَلالَه» رسیده است که گفت : «اگر به صواب گفتم از سوی خداست ، و اگر خطا کردم از من است و از شیطان» .
نیز هر دو تن ، احکامی را که نمیدانستند از صحابه میپرسیدند ، و سخن صحابه را میگرفتند و اجرا میکردند ، حتّی عمر به زنی که او را در فتوایش تخطئه کرد ، گفت : او فقیهتر از عمر است .(1)
احکامی که بر ابوبکر و عمر پوشیده بود ، اندک نیست و در یک یا دو مسئله
1) . سنن بیهقی 7: 233؛ کنز العمّال 16: 537، حدیث 45797 .
منحصر نمیشود تا با تأویلی بتوان آن را حل و فصل کرد و از سویی حکم این مسائل را دیگران همچون امام علی علیه السلام ، مُعاذ ، حُذَیفه ، ابن مسعود و ... میدانستند .
از اینجا میتوان دریافت که قول عُمَر که به گروهی از صحابه گفت : «نحن أعلم ، نأخُذُ ، منکم ونَردّ علیکم» (ما دانای اموریم! آنچه را از شما به ما میرسد پاسخ میگوییم) و سخن عُروة بن زبیر که به ابن عبّاس گفت : «والله ، ابوبکر و عمر به سنّت پیامبر از تو داناترند و بهتر از تو آن را منتشر میسازند» و دیگر سخنان ، تنها برای تثبیت موقعیّت علمی ابوبکر و عُمَر در اریکه قدرت بود و بدان جهت صورت میگرفت که دیگران را به آنچه آنان با رأی و اجتهاد حکم میکنند ، ملزم سازند با این ادّعا که آن دو به مصالح مسلمانان از دیگران آگاهترند .
هنگامی که مردم صحیفههاشان را پیش عُمَر آوردند ، امید داشتند که عُمَر استوارترین و راست ترین آنها را برگزیند ، قصدشان از این کار این نبود که نظر نهایی از آنِ خلیفه است و رأی صواب همان چیزی است که او میگوید .
پس از آنکه امور استقرار یافت و منع تدوین حدیث گامهای موفق آمیزی را طی کرد ، اندیشۀ اَعلم بودن خلیفه ، مطرح شد .
این دو کانال ، به خلیفه اجازه داد که با اهرم ترساندن صحابه و به سکوت واداشتن آنها ، برای خود هر علمی را ادعا کند . اینکه در آغاز ، به صحابه اجازه داد اجتهاد ورزند و در برابر اجتهادات و نظراتِ شرعی آنها نرمش نشان میداد ، نخستین گام خلیفه برای نزدیک شدن به هدف بود ؛ چراکه میان این دسته از صحابه کسانی وجود داشتند که شأن و علم و سابقهشان کمتر از خلیفه بود (مانند ابوهُرَیره ، سَمُرَة بن جُنْدَب و ...) ازاین رو ، صحیح انگاشتن رویۀ آنها به
طریق اولی مستلزم صحیح دانستن نظر خلیفه به شمار میرفت ؛ زیرا اگر خلیفه برتر از آنها دانسته نمیشد کمتر از آنها که نبود!
افزون بر این ، در مجالس فقهی - که خلیفه برگزار میکرد - سود اول و آخر از آنِ خلیفه میشد ؛ زیرا روی دیگر گشودن باب اجتهاد برای صحابه ، خطای آنها بود و تخطئۀ بعضی از آنها به وسیلۀ بعض دیگر .
این کار برای حکومت بسیار سودمند میافتاد چراکه قوی ترین توجیهات عقلی را برای خطاهای عُمَر پدید میآورد و آنان نمیتوانستند بر خطای عُمَر ایراد گیرند ؛ زیرا شاهد دیگر خطاهای ناشی از اجتهاد و رأی بودند و خود در آنها شرکت داشتند .
در اینجا نباید نقش منع از تدوین و سانسور شدید صُحُف را نزد صحابه ، از یاد بُرد ؛ چراکه این کار منطقه فراغی را در تشریع پدید آورد که جز با اجتهاد پُر نمیشد ، همان اجتهادی که خلیفه میخواست و در ورای برنامۀ منع تدوین ، در پی آن بود .
ج) بعضی از صحابه با پرسشهایی عُمَر را امتحان میکردند و با یادآور شدن خطاهای وی سراسیمهاش میساختند . حکم یک مسئله را در زمانهای مختلف از او میپرسیدند تا او را بر تناقض گویی در جواب هایش واقف سازند .
عُمَر از دست اندازیهای آنان آزرده خاطر میشد ، به کسی که مسئلهای را از او پرسید که قبلاً از پیامبر پرسیده بود و جواب آن را میدانست ، گفت : دستت بشکند! چیزی را که از پیامبر پرسیدی از من سؤال میکنی تا مرا مخالف با پیامبر نشان دهی ؟!(1)
1) . الآحاد والمثانی 3: 228، حدیث 1589؛ المعجم الکبیر 3: 262، حدیث 3353؛ نیز بنگرید به، مصنّف ابن اَبی شیبه 3: 174، حدیث 13181؛ شرح معانی الآثار 2: 232 .
پدیدۀ تخطئۀ خلیفه که آشکارا در عهد عُمَر - نه دیگر خلفا - صورت میگرفت ، بیانگر این است که فتح بابِ «رأی رأیتُه» (رأی و فتوای من چنین است) به حدی رسید که جلوگیری از آن ممکن نبود .
عالم به احکام از سؤال بیم ندارد ، بلکه دوست میدارد پرسش شود تا پاسخ دهد . از امام علی علیه السلام روایت شده که فرمود : «سَلونی قبل أن تَفْقِدونی»(1)(پیش از آنکه مرا از دست بدهید ، از من بپرسید) امّا کسی که از آثار علمی پیامبر صلی الله علیه و آله تهی است ، از سؤال میترسد ، صَبِیغِ بن عِسْل را برای سؤالاتِ زیادش به تازیانه میبندد و او را به زندقه (بیدینی) متهم میسازد .(2)
امام احمد در کتاب مسائل (جلد 1، ص478، حدیث 81) میگوید:
ابو عثمان نهدی روایت میکند که مردی (از بنی یربوع یا بنی تمیم) از عُمَر دربارۀ «الذَّارِیَاتْ»، «وَالْمُرْسَلاتِ»، «وَالنَّازِعَاتِ» یا بعضی از آنها پرسید . عمر به او گفت: سرت را برهنه ساز! در این هنگام موی زیادی بر سرش نمایان شد . عمر گفت: بدان! اگر سرت را تراشیده میدیدم، به خدا تو را میکشتم . سپس به اهل بصره نوشت که با آن مرد رفت و آمد نکنند و هم سخن نشوند .
راوی میگوید: اگر ما صد نفر در یک جا جمع بودیم و او به طرفمان میآمد، پراکنده میشدیم . اسم او صبیغ بن عسل بود . . .
در مقابل، حاکم نیشابوری به اسناد از ابو طفیل روایت میکند که گفت: علی را بر منبر دیدم که میفرمود: «پیش از آنکه مرا برای سؤال نیابید از من بپرسید، و پس از من، هرگز مانند مرا برای سؤال نخواهید یافت! ابن کوّاء برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین معنای «الذَّارِیَاتِ ذَرْواً» چیست؟ فرمود: بادها .
پرسید: «الْحَامِلاَتِ وِقْراً» چه؟ فرمود: ابرها .
پرسید: «فَالْجَارِیَاتِ یُسْراً» چیست؟ فرمود: کشتی ها .
پرسید: «الْمُقَسِّمَاتِ أَمْراً» کیاناند؟ فرمود: ملائکه .
پرسید: «الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللهِ کُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ؛ جَهَنَّمَ» چه کسانی اند؟ فرمود: منافقان قریش .
حاکم میگوید: اسناد این حدیث صحیح است و بخاری و مسلم آن را نیاوردهاند .
در بعضی مآخذ، این حدیث طولانی است و سؤالهای زیادی در آن مطرح شده است که امام علی علیه السلام به آنها پاسخ داد . برای آگاهی بیشتر میتوان به منابع زیر مراجعه کرد: الاحتجاج1: 386؛ نهج السعادة 2: 631؛ جواهر المطالب 1: 300؛ عمدة القاری 10: 19؛ تغلیق التعلیق: 318-319؛ کنز العمّال13: 159 - 162؛ الأحادیث المختاره 2: 126، حدیث 494؛ مسند شاشی 2: 96، حدیث 620؛ تاریخ دمشق 27: 99؛ المعیار والموازنة: 298؛ نظم درر السمطین: 126 .
د) با توجّه به توسعۀ سرزمینهای دولتِ اسلامی و فراوانی مسائل جدید و لزوم ارائۀ راه حلها در پرتو کتاب و سنّت ، و قصور عُمَر از احاطه بر احادیث پیامبر [در ابعاد و زوایای گوناگون] و امکان ناسازگاری میان روایاتِ عُمَر و دیگران و ... وی ضروری دید که همان نگرش پیشین خود (یعنی رأی محوری) را تقویت کند و آن را بر سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله ترجیح دهد و شرعیّت اجتهاد را استوار سازد و از نقل حدیث جلوگیری کند ؛ زیرا نقل و تدوین حدیث ، باعث آگاهی مردم میشد و اشتباهات عُمَر را نمایان میساخت .
اینکه عُمَر - در بخشی از دوران حکومتش - به صحابه اجازۀ اجتهاد (نه نقل حدیث) داد برای توجیه کار خودش بود . دستور او به صحابه برای کم حدیث گویی نیز در این راستا صادر شد . این امر ، اشاره به این است که خلیفه اجازه نمیداد مسائلی را که او نمیداند دیگران بشنوند .
به این ترتیب ، منع تدوین از قلمرو خاص بیرون میآید و بسی فراتر است از آنچه دربارهاش گفتهاند ، و حاکی از آن است که تنها به امر خلافت و امامت مربوط ، نمیشد .
ﮪ) مشهور است که عُمَر فضائل حضرت علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام را بر زبان میآورد ، لیکن از تفسیر آنها بیم داشت . سپس برای دور ساختن اهل بیت از خلافت به این توجیه دست یازید که قریش اجتماع نبوّت و خلافت را در یک خاندان خوش ندارند .
پیداست که پس از قبضۀ خلافت ، ذکر احادیث فضائل حضرت علی علیه السلام آسیبی را که نشرِ فقهِ فضائل و نصوص پیامبر صلی الله علیه و آله [بر نگرش عمر] وارد میساخت ، در بر نداشت ؛ زیرا این فقه ، مخالفتِ اجتهادات عمر را با قرآن و سنّت مینمایاند و در نتیجه ، به نقض امور عمر و شورش مسلمانان بر وی میانجامید . تضعیف در کیان دولت از همین مجرا عملی بود .
آری ، عُمَر بعد از قبضۀ خلافت ، شرح و تفصیل و تفسیر فضائل حضرت علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام را خوش نداشت ؛ زیرا انتشار و شیوع آنها ، موقعیت خلیفه را میلرزاند و مسند رهبریاش را فرو میپاشاند ، و موضع طرف داران اهل بیت را قوی میساخت و کشف میکرد که خلافتِ شرعی ، حقِ خاندان پیامبر است .
همچنین منع عُمَر از تدوین در آن پنجشنبۀ شوم ، ناظر به همین معناست . افزون بر این ، سببی مهم در کنار مشکلی به شمار میرود که عمر در مقام فتوا با آن رو به رو شد و او را به سیاستِ منع عام از تدوین واداشت تا از پیامدهای ناگوارِ سیاسی و فقهی در امان بماند .
دور ساختن امام علی علیه السلام از امامتِ فقهی و سیاسی از اهدافِ اساسی در
دولتِ خلفاست . در کلام ابن عبّاس آشکارا این سخن هست که : «لو قُدِّمَ مَن قَدَّمَ الله ... ما عالَت فریضة» ؛(1)اگر کسی را که خدا مقدّم داشت جلو میانداختید ، عَوْل(2)در ارث پیش نمیآمد .
زیرا شأن آگاهی فقهی کمتر از شأن آگاهی سیاسی نیست . شناخت مردم بر توانایی امام علی علیه السلام در زمینۀ احکام و ضعفِ عُمَر در این عرصه ، توان علمی خلیفه را تردید برانگیز میساخت ودر نتیجه یکی از دوبال خلافت - که همان توانمندی علمی است - از کار میافتاد .
بنابراین ، منع عمومی از تدوین و تقلیل در نقل حدیث و سپس گشودنِ باب اجتهاد (به وسیله رأی و قیاس و ...) بیانگر آن است که منع از تدوین انگیزههای متعددی داشت و به آنچه بزرگان در سبب هفتم گفتهاند ، منحصر نمیشود .
و) بر روایات آن دسته از صحابه که با فقه عُمَر میستیزیدند ، نگرش فقهی غلبه دارد ؛ یعنی احادیث آنها بیشتر احکام شرعی را بیان میدارد ، نه اینکه به امامت و فضائل اهل بیت علیهم السلام و مسائل اداری و حکومتی بپردازد .
سخن ابن عبّاس - در این راستا - شنیدنی است که میگفت : «میگویم : رسول خدا چنین گفت! میگویند : ابوبکر و عمر گفت ...» و نیز قول ابن عمر که گفت : «آیا سنّت عمر باید پیروی شود یا سنّتِ رسول خدا؟!» ،(3)«به خاطر
1) . سنن بیهقی 6: 253، باب العول فی الفرائض، حدیث 12237 .
2) . اصطلاحی است در مسئلۀ ارث . در کیفیّت تقسیم ترکه بر وارثان میّت که در صورت زیادی سهام بر ترکه، نقصان ترکه بر جمیع وارثان به طور مساوی تقسیم میشود . این قول اهل سنّت است و در مکتب اهل بیت علیهم السلام این قول باطل است (بنگرید به کتب فقهی ارث) .
3) . البدایة والنهایة 5: 141؛ در «مسند احمد 2: 95، حدیث 5700» آمده است: گروهی از مردم به ابن عمر گفتند: چگونه با پدرت مخالفت میورزی؟ او از متعه حج نهی کرد! ابن عمر گفت: آیا شایسته است سنّت پیامبر را پیروی کنید یا سنّت عمر را؟!؛ سنن بیهقی 5: 21، حدیث 8658 .
هیچ کس سنّتِ ابوالقاسم را ترک نمیکنم!» ،(1)«این کار را پیامبر انجام داد ، او بهتر از عُمَر است» .(2)
این روایات ، ثابت میکند که نقطۀ اوج اختلاف ، در بیانِ احکام بود و اصولی که گروه حاکم بنیان گذاردند ؛ مانند اصل اجتهاد در شریعت ، قیاس و ...
منع از نقلِ تفسیری فضائل اهل بیت و ادلۀ امامت به همراه منع از نقل فقه و احادیث نبوی (و هر آنچه مکتب اهل بیت را استوار میساخت) از برنامههای اساسی خلفا به شمار میرفت . ماجرای زیر بیانگر این موضوع است .
از عبدالرحمان بن یزید حکایت شده که گفت :
سلیمان بن عبدالملک - در زمان ولایت عهدیاش - سال 82 هجری عازم حج شد و به مدینه درآمد . مردم نزدش رفتند و او را خوشامد گفتند . وی به دیدنِ جاهایی رفت که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن نماز گزارده بود و آنجا که یاران اُحُد صدمه دیدند . در این سیر ، اَبان بن عثمان و عَمرو بن عثمان و ابوبکر بن عبدالله ، با او همراه بودند . او را به قُبا و مسجد فَضیخ و مَشربه اُمّ ابراهیم و اُحُد بردند . وی از ماجراهایی که در این مکانها رخ داده بود میپرسید و آنان پاسخ میدادند .
سپس وی به اَبان بن عثمان دستور داد که سیرۀ پیامبر و جنگهایش را برای او بنویسد . ابان گفت : نوشتهام و آن را تصحیح شده از کسی که اعتماد دارم برگرفتهام!
سلیمان آن را به ده نفر از کاتبان داد تا از رویش بنویسند . آنان در پوست نازکی آن را نوشتند و به سلیمان دادند . در آن ذکر [نام] انصار در دو «عَقَبَه» و ذکر انصار در «بدر» بود .
سلیمان گفت : باور ندارم که این قوم دارای این فضایل باشند [و ذکری از فضائل خاندانِ من به میان نیاید] خاندانِ من یا از نظر انداخته شدهاند (و آنها را ناچیز انگاشتهاند) و یا اینکه دارای چنین فضیلتهایی نبودهاند .
اَبان بن عثمان گفت : ای امیر ، کاری را که در حقّ شهید مظلوم کردند و او را خوار و ذلیل ساختند ما را از حق گویی باز نمیدارد! آنان همین گونهاند که ما در این کتاب وصف کردیم .
سلیمان گفت : نیازی به نسخ این کتاب ندارم تا اینکه آن را نزد امیرمؤمنان یادآور شوم ، شاید او مخالفت ورزد! آن گاه امر کرد که آن کتاب را پاره کنند و از بین ببرند و گفت : هنگام مراجعت از امیرمؤمنان میپرسم ، اگر موافقت کرد ، استنساخ آن آسان است .
سلیمان نزد عبدالملک بازگشت و ماجرا را باز گفت .
عبدالملک گفت : چه حجّتی داری که کتابی بیاوری که فضلی در آن برای ما نیست؟! اهل شام را به اموری آگاه میسازی که ما نمیخواهیم آنها را بفهمند .
سلیمان گفت : به همین جهت من دستور دادم آن نوشته استنساخ شده را نابود سازند تا اینکه رأی امیرمؤمنان را جویا شوم .
پس نظر او را به صواب دانست .(1)
اکنون در ادامۀ بحث ، مراحل منع و سیر پلکانی آن را بیان میکنیم و اینکه چگونه به تدریج منع ، این مواضع را سپری ساخت تا آنجا که نظریۀ منع تدوین حدیث و فتح باب اجتهاد ، به عنوان قانونی نهادینه در صدر اسلام درآمد .
این حقیقت ، از میانِ همۀ ملابساتی که تاکنون دریافتیم و از این پس خواهیم شناخت ، به دست میآید .
1) . الموفّقیّات (زبیر بن بکّار): 332-333 .
تاکنون دریافتیم که منع تدوین حدیث - که به فتح باب اجتهاد و رأی انجامید - مراحل اساسی و دورههای معیّنی را سپری ساخت و امری تعبّدی و برگرفته شده از پیامبر صلی الله علیه و آله نبود . مهم ترین مراحل منع تدوین حدیث ، موارد ذیلاند :
آن گاه که اجتهادات ابوبکر و عُمَر (و هم فکران آن دو) فزونی یافت و میان اقوال مجتهدان و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله ناسازگاری پدید آمد ، بدیهی بود که نقل حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان یک امر ضروری برای رسیدن به حکم شرعی صحیح ، به پاکیزه ترین صورتش ، زیاد گردد .
بدان جهت که این اجتهادات ، آشکارا از روند نقل حدیث ، تمایز مییافت (چراکه صحابه با نقل حدیث مأنوس بودند و این امر ، نزدشان مسئلهای طبیعی بود) احتمال میرود که قول خلیفه اول که گفت : «شما احادیثی را از پیامبر بر زبان میآورید که در آنها اختلاف دارید ، و مردمان بعد از شما اختلاف شدیدتری خواهند یافت» ، به تعدّد نگرشها در عهد او رهنمون باشد و اینکه هریک از صحابه رویکرد ویژهای را پذیرفتند ، و این امر به گسترش آتش اختلاف میان مسلمانان - بعدها - دامن میزد .
در هر حال ، نقل حدیث در زمان ابوبکر یک جریان نیرومند بود و وجود آن بعد از ابوبکر ، در برابر جریان اجتهادی از هم گسیخته ، استوار شد . این ، همان چیزی است که عُمَر بر زبان آورد و گفت : «از رسول خدا زیاد حدیث میگویید» و در الطبقات الکبری آمده است : «احادیث در عهد عُمَر فزونی یافت» ، و در تقیید العلم میخوانیم : «به عمر خبر رسید که در دست مردم کتابهایی است» و ...
پس از آنکه نقل حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله فزونی یافت و جریانی خروشان گشت ، ابوبکر صحابه را از نقل حدیث بازداشت و گفت : «از رسول خدا حدیث نکنید ، هرکس از شما چیزی پرسید ، بگویید : میان ما و شما کتابِ خدا هست» و در پی آن ، مجموعۀ مدوَّن حدیثیاش را سوزاند ، به عایشه گفت : «دخترم ، احادیثی که نزدت هست برایم بیاور!» و سپس آتشی خواست و آنها را سوزاند .
با توجّه به استمرار نقل حدیث و رشد فزایندۀ آن در عهد عُمَر و تن ندادن صحابۀ محدِّث به خواستۀ ابوبکر ، عمر درصَدَد برآمد که سیرۀ ابوبکر را با پافشاری بیشتری پی گیرد . نمایندگان خود را به کوفه تا «صرار» (جایی در نزدیکی مدینه) مشایعت کرد تا به آنان بگوید : «از رسول خدا کمتر روایت بخوانید ، من هم با شما شریکم» و این سخن که گفت : «روایت از پیامبر را بکاهید مگر روایاتی که عمل شده است» یا «خوش ندارم حدیث رسول خدا شیوع یابد» .
نهی از نقل حدیث و سپس سوزاندن ابوبکر کتاب حدیثیاش را ، از سوی صحابه آن قدر استقبال نشد که شیخین را شادمان سازد ، بلکه مدوّناتی نزد
بسیاری از صحابه باقی ماند و با وجود آنها (و نیز کسانی که به تدوین حدیث میپرداختند) خلیفه نمیتوانست به مقصود خویش دست یابد . از این رو ، عُمَر تصمیم گرفت همۀ مدوّنات را جمع آوری کند ، گفت : «احدی نزد خود کتابی باقی نگذارد مگر اینکه آن را نزدم بیاورد!» صحابه گمان کردند که عُمَر میخواهد آنها را بررسی کند و در مدوّنی که اختلافی در آن نباشد ، سامان بخشد ، لیکن با سوزاندن آنها غافل گیر شدند ؛ چراکه راوی میگوید : «کتابهایشان را آوردند ، عُمَر آنها را با آتش سوزاند» .
این سوزاندن بدان جهت صورت گرفت که احادیث تدوین شده به منزلۀ سند رسمی در دست صحابه - برای تخطئۀ خلیفه - بود . عُمَر نمیخواست این اسناد در دست آنان باشد تا علیه او اموری را فاش سازند که فرجام خوشی برایش نداشت .
و نیز بدان سبب که مکتوبات در صدر اسلام - آن هم به قلم صحابی - چنان ارزشمند بود که میتوانست رأی خلیفه را نقض کند به خلاف نقل شفاهی حدیث که امکان معارضه با آن ، در همان لحظه و فوراً ، با ساختن یک حدیث دیگر وجود داشت .
از این روست که میبینیم اجازۀ نقل حدیث میدادند و از تدوین آن منع میکردند!
بعضی از نویسندگان احتمال دادهاند که اجازۀ نقل حدیث و منع از تدوین ، به جهت اعتقاد فرقهای از یهود به کتابت صورت گرفت ؛ برخلافِ فرقهای از یهود که به کتابت نمیپرداختند وبه حفظ تورات فرا میخواندند .
از آنجا که عمر با کَعْب الأحبار و وَهْب بن مُنبَّه مشورت میکرد ، احتمال میرود که در اجازۀ نقل حدیث و منع از تدوین آن ، تحت تأثیر رأی آن دو قرار گرفته باشد ؛ زیرا عُمَر نیاز داشت که بعضی از احادیث را محدود سازد ، و
تفکیک بین نقل حدیث و تدوین آن ، بهترین راه حل برای این مسئله بود .
از عُمَر رسیده که دربارۀ «شعر» از کعب الأحبار پرسید ، او پاسخ داد :
اَناجیل گروهی از فرزندان اسماعیل در سینههاشان است و سخن حکیمانه بر زبان میآورند .(1)
در خبر دیگر از وَهْب نقل شده که گفت :
موسی گفت : پروردگارا ، در تورات ، امّتی را یافتم که انجیلهایشان در سینههایشان هست و آن را میخوانند (کسان پیش از آنها از روی کتابهایشان میخواندند و آن را حفظ نمیکردند) خدایا ، آنها را امّت من ساز!
[پروردگار متعال] فرمود : آنان امّتِ احمدند .(2)
در کتاب الفکر الدینی الإسرائیلی اثر دکتر حسن ظأظأ ، صفحۀ 79 (از تلمود حیطین ، 60 ب - تمورا - 14 ب) آمده است :
اُمّتی که دهان به دهان روایت میکند ، حق نداری روایاتِ شفاهی و زبانی آنها را با کتابت ثبت کنی .(3)
با وجود اقداماتِ پی در پی و تدابیر فراوان ، بعضی از بزرگان صحابه آنچه را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده بودند روایت میکردند و به رأی خلیفه ، اعتنایی نداشتند .
در برابر این حالت ، عمر دست بسته نماند ، بلکه فرمانهای تند وسختی
صادر کرد که از نقل و تدوین حدیث - به طور قاطع - باز میداشت . در خطبهای گفت :
حدیث شما بدترین حدیث است و کلام شما شَرترین کلام! هرکس میخواهد حرفی بزند باید به «کتاب الله» سخن بگوید وگرنه سر جایش بنشیند .(1)
ناقلان حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله - مانند عمّار ، ابو موسی و ... - را تهدید کرد و در این راستا محدّثان صحابه را در مدینه نگه داشت تا تحت نظرش باشند و بر خلافِ رأی او حدیث نقل نکنند . در گزارشاتِ تاریخی آمده است که عُمَر بعضی از اصحاب پیامبر را زندانی ساخت ، عبدالرحمان بن عوف میگوید :
عمر نَمُرد تا اینکه سوی اصحاب رسول خدا در سرزمینها پیک فرستاد ... و گفت : نزدم بمانید! به خدا سوگند ، تا زندهام نباید از من جدا شوید!
آنان در کنار عُمَر ماندند تا اینکه درگذشت .(2)
به عنوان جایگزین حدیث پیامبر یا توجیه منع از تدوین ، ابوبکر و عمر این سخن را مطرح ساختند که «میان ما و شما کتاب خدا هست!» ، «کتاب خدا ما را کافی است» ، «کتاب خدا را هرگز به چیزی نمیپوشانم» ؛ چراکه با این نقشه ، میتوانستند از تعبّد به نصوص سنّت ، بگریزند و آزادی عملِ بیشتری به دست آورند .
از آنجا که عُمَر دریافت دربارۀ مسائل بسیاری ، احادیثی سراغ ندارد ، ضروری دید که به خود و صحابه اجازه دهد که به اجتهاد بپردازند و قیاس و مصلحت و ... مبانی اساسی در قانون گذاری اسلامی باشد .
اجتهاد - با این وسعت - در میان صحابه رواج یافت ، آرا و نظرات گوناگون و مختلفی پدید آمد و ترجیح رأیی بر رأی دیگر دشوار شد . همین امر ، خلیفه را برانگیخت که به منبر رود و صحابه را از اختلاف برحذر دارد ، نیز به کسانی که نزدش گرد آمده بودند گفت : «ما دانای شماییم! از شما میگیریم و به شما بازمی گردانیم» .(1)
تأکید بر سیرۀ ابوبکر و عمر در «شورا» و اجازۀ عثمان و معاویه در اکتفا به احادیثی که در عهد عُمَر به آن عمل شد ، و فرمان عمر بن عبدالعزیز به حصر تدوین به سنّت ابوبکر و عمر (نه غیر آن دو)(2)
و ... دلالت میکند بر اینکه نظرات ابوبکر و عُمَر به صورت سنّت عملی درآمد ، و اجتهاد آن دو ، اصل سومی در تشریع اسلامی شد که خود شیخین ادعای آن را نداشتند .
با این سخن ، روشن میشود که سخنان اسماعیل ادهم ، توفیق صدقی و
1) . همان .
2) . حاجب بن خلیفه بُرجُمی میگوید: عمر بن عبدالعزیز را دیدم که در زمان خلافتش برای مردم خطبه میخواند و میگفت: «بدانید! آنچه را پیامبر و دو صاحبش [ابوبکر و عمر] سنّت کردند، دین ماست . به همان بسنده میکنیم؛ و آنچه را دیگران گفتند، به کناری مینهیم!» (حلیة الأولیاء 5: 298؛ تاریخ الخلفاء 1: 241) .
رشید رضا(1)
(و منکرانِ سنّت گرایی در پاکستان که قرآن را بسنده میدانند) نتیجۀ حتمی منع ابوبکر و عُمَر از کتابت و تدوین حدیث رسول خداست .
نیز روشن گشت که توجیه شیخین در منع تدوین و دیگر توجیهاتی که دیگران (نویسندگان شیعه و سنّی ، خاورشناسان و ...) بافتهاند ، درست نمیباشد ؛ زیرا منع از تدوین در بستر خاصی شکل گرفت که به سرانِ خلافت برمی گردد و در راستای باورهای پیشین و انگیزههای شخصی عُمَر پدید آمد و قبل از او در ذهن ابوبکر خلجان میکرد و بعد از عُمَر ، عثمان و امویان پی میجستند .
نهی از کتابتِ حدیث ، نهی شرعی نبود ، و روایاتی که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند - که آن حضرت از تدوین نهی کرد - صحیح نمیباشد . دستور نهی و منع ، از یک موضع سیاسی - فقهی برمی خاست که عُمَر و دیگر خلفا آن را در پیش گرفتند ، و طبیعی است که باید روایاتی از پیامبر نقل میشد تا مواضع خلیفه را تصحیح کند .
اگر منع از پیامبر صلی الله علیه و آله وجود میداشت و مسلمانان به آن آگاه میشدند ، ابوبکر پانصد حدیث نمینوشت ، و از شخص مطمئن و معتَمَد آنها را دریافت نمیکرد ، و برای عمرو بن عاص و انس بن مالک ، احادیث رسول خدا را دربارۀ زکات - و جز آن - نمینوشت ، و عُمَر صحابه را گرد نمیآورد تا دربارۀ تدوین با آنها به مشورت بپردازد ، و صحابه او را به این امر خاطرنشان نمیساختند ، و
1) . بنگرید به، دراسات فی الحدیث النبوی (اعظمی): 32 .
عُمَر نمیگفت : «هیچ کس نزد خود کتابی نگذارد مگر اینکه آن را پیش من بیاورد» .
این سخنان ، به مشروعیّت تدوین اشاره دارد . ما - به خواست خدا - در آیندهای نزدیک ، پژوهش مفصلی را دربارۀ فقه صحابهای که سنّت را تدوین کردند و انصار و صحابهای که در کنار امام علی علیه السلام در جنگ هایش بودند ، خواهیم داشت تا روشن شود که فقه اینان بر خلاف فقه گروه حاکم بود - که از نقل و تدوین حدیث منع میکردند - و این دسته ، گروه زیادی از انصار را تشکیل میدادند که پیرو مکتب «تعبّد محض» بودند .
عُمَر پس از آنکه دریافت مکتوبات و مدوَّناتی از پیامبر نزد بعضی از صحابه هست ، از آنان خواست که آنها را نزدش بیاورند . مردم میپنداشتند که عُمَر میخواهد استوارترین آنها را برگیرد (چنان که خود عمر این سخن را بر زبان آورد) چون مکتوبات را آوردند ، عمر دستور داد آنها را بسوزانند! به این فرمان ، آنان غافل گیر شدند .
با تدبّر در احادیثی که ادعا کردهاند منع از سوی پیامبر صورت گرفت ، میتوان دریافت که این منع پس از مشروعیّتِ تدوین رخ داد ؛ یعنی پیامبر نخست اجازۀ تدوین را داد ، سپس - طبق ادّعای آنها - از آن منع کرد ؛ چراکه فرمود : «هرکس چیزی نوشته است آن را محو کند» .(1)
این مطلب ، سخن صبحی صالح و دیگران را نقض میکند ؛ چراکه وی میگوید :
1) . صحیح مسلم 4: 2298، حدیث 3004؛ سنن دارمی 1: 130، حدیث 450؛ مسند احمد 3: 12، حدیث 11100 .
رسول خدا در آغاز دعوت به اسلام ، از بیمِ اختلاط حدیث با قرآن ، تدوین را نهی کرد . امّا چون قرآن تدوین شد ، به تدوینِ حدیث اجازه داد .(1)
از سویی ، دستور منع یک فرمان حکومتی بود که شرعیّتِ خود را از سنّت به دست نیاورد ؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله به صراحت ، مردم را به علم آموزی و نقل حدیث و کتابت و تدوین فرامی خواند . آن حضرت بهای آزادی هریک از اسیران بدر را تعلیم کتابت به ده نفر از مسلمانان قرار داد ، و بر نشر احادیث خود تأکید میورزید . سخن صبحی صالح و دیگران ، ثابت میکند که تدوین پس از منع پدید آمد ، لیکن خبر گذشته ، عکس آن را - به روشنی - بیان میدارد .
باری ، منع ، دو بُعد سیاسی و فقهی داشت ، و اختلاف در حدیث پیامبر (افزون بر عوامل مذهبی) از پیامدهای این حکم حکومتی است و ...
همچنین روشن شد که نظر «گلدزیهر» درست نمیباشد ؛ چراکه میگوید :
اهل رأی ، احادیث نهی از کتابت را جعل کردند و اهل حدیث ، به ساخت احادیثی پرداختند که به نگارش حدیث فرامیخواند .(2)
گرچه نقش داعیانِ رأی (در زمان پیامبر به طور پنهانی و در زمان حکومت خلفا به طور علنی) در جعل احادیث نهی ، انکار ناشدنی است ؛ امّا نقل و تدوین حدیث ، از پایههای اسلام به شمار میرفت ، بزرگان صحابه به آن عمل کردند و رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را تشریع کرد ، و از چیزهایی نیست که اهل حدیث آن را وضع
کرده باشند .
آری اگر مقصود ، کاتبان سلاطین باشد ، سخن بجاست (زیرا آنان به جعل حدیث میپرداختند) .
از این نظر ، ضرورتی وجود ندارد که بعضی از نویسندگان به جمع میان احادیث منع و اباحه بپردازند ؛ چراکه ماجرا از آنچه آوردیم ، فراتر نمیباشد .
این رویکرد مهمتر است از آنچه در وجوه جمع میان آنها گفتهاند ؛ مانند اینکه : بعضی احادیث مرفوع و برخی موقوفاند ، باید مرفوع را بر موقوف ترجیح داد ...
نهی صحابه و تابعان از کتابت و بی رغبتی آنها نسبت به آن ، به نهی حکومتی - که در جانشان نقش بسته بود - باز میگردد و بدان سبب که اقوالشان از رأی [برداشت و عقیدۀ شخصی] برمیخاست . از این رو راضی نمیشدند آنها را با کتابت تثبیت کنند ؛ چراکه از اختلاط آنها با روایات پیامبر صلی الله علیه و آله بیم داشتند ، بلکه نمیپسندیدند که تناقضات اجتهادی میان نظراتشان آشکار گردد و با سنّت در تعارض افتد .
آری ، آنان آرایشان را برای خودشان ثبت میکردند تا میان سخن امروزشان با سخنی که دیروز گفتهاند ، اختلاف پدید نیاید . با وجود این ، نشر این کتابها را برنمی تافتند و در پاره کردن و نابود ساختن آنها میکوشیدند .
شَعْبی نقل میکند :
مروان برای زید بن ثابت - پشت پرده - مردی را نشاند ، سپس زید را فراخواند ، از او سؤال میکرد و عدهای مینوشتند . زید سوی آنان نگریست و گفت : ای مروان ، پوزش میخواهم! آنچه را میگویم ، رأی خود من است [نه حدیث پیامبر ، از این رو ،
شایسته نیست دیگران آن را بنویسند] .(1)
دکتر محمّد عجاج خطیب میگوید :
آن گاه که آرای شخصی تابعان شهرت یافت ، کراهت آنها از کتابت فزونی گرفت ؛ چراکه ترسیدند شاگردانشان آنها را با حدیث تدوین کنند ، و دیگران به نقل آنها بپردازند و با حدیث اشتباه گردد . میتوانیم دریابیم که هرکس از کتابت کراهت داشت و بر آن اصرار میورزید ، از تدوینِ رأی خود کراهت داشت .(2)
دکتر یوسف عش ، در این زمینه مینویسد :
خودداری از کتابت که در میان این گروه هست ، برخلاف نتیجهای که ما به آن دست یافتیم ، نمیباشد . آنان همه فقیه بودند و در میانشان محدّثی که فقیه نباشد ، وجود نداشت . فقیه میان حدیث و رأی جمع میکند ، و میترسد از اینکه رأی و اجتهادش در کنار احادیث پیامبر ثبت گردد .
وی ، سپس مثالهایی میآورد که نظریهاش را روشن میسازد ، آن گاه میگوید :
اخباری داریم که حاکی از کراهت کتابتِ رأی است ؛ مانند عذرخواهی زید بن ثابت از اینکه مروان سخنانِ او را ثبت کند .
یحیی بن سعید روایت میکند که :
مردی پیش سعید بن مُسَیَّب (که از فقهای مخالفِ کتابت است)
آمد ، چیزی را از او پرسید ، سعید آن را بر وی املا کرد . سپس نظر خود سعید را جویا شد ، وی پاسخ داد و آن مرد آن را نوشت .
مردی از همدمان سعید گفت : ای ابو محمّد ، آیا باید رأی تو نوشته شود؟
سعید به آن مرد گفت : آن را به من بده! نوشته را از دست او گرفت و پاره کرد .(1)
در حدیث عَمْرو بن دینار از جابر آمده است :
به جابر گفته شد : اینان رأی تو را مینویسند! گفت : چیزی را مینگارند که بسا فردا از آن بازگردم (و نظرم عوض شود) .(2)
دکتر صبحی صالح میگوید :
از عواملی که باعث شد کراهتِ قوم از کتابت فزونی یابد ، رو به اشتهار نهادن آرای شخصیشان بود . بیم داشتند هنگامی که مردم احادیث را از زبان آنها مینویسند ، در کنار آن نظراتِ آنان را نیز بنگارند .
اخباری داریم که این مطلب را تأکید و اثبات میکند . روشن ترین آنها - در عصر تابعان بزرگ - شاید این خبر باشد که به جابر گفتند : افراد رأی تو را مینویسند ...(3)
از ابن عوف روایت شده که گفت :
ای ابو اسماعیل ، به زودی این کتابها مردم را گمراه خواهد
ساخت .(1)
احتمال میرود رجوع عُمَر از آنچه دربارۀ میراثِ «جَدّه» نوشت ، از این باب باشد ؛ یعنی از ترس ظهور برخورد آرا با یکدیگر و تعارض آنها با سنّت .
همچنین آنچه از صحابه و تابعان رسیده است که به فرزندانشان دستور میدادند کتابهایشان را محو کنند و با آب بشویند (تا نوشتهها پاک گردد) بدان جهت بود که نگارش رأی آنها شمرده میشد ، نه احادیثِ صحیح از رسول خدا صلی الله علیه و آله .
دکتر محمّد عجاج خطیب مینویسد :
همۀ این اقوال از علما روایت شده است . مورّخان نوشتهاند که آنان خوش نداشتند مردم سخنان آنها را بنویسند . این مطلب ، آشکارا دلالت دارد که در نگارش حدیث ، کراهت وجود نداشت ، بلکه کتابت رأی را نمیپسندیدند . و اخباری که در نهی کتابت به طور مطلق آمده است ، مقصود نهی از کتابتِ رأی میباشد ...
این نظریه آن گاه بیشتر تقویت میشود که میبینیم اخباری از این تابعان رسیده است که بر کتابت تشویق میکنند و به شاگردانشان اجازه میدهند که حدیث را از زبان آنها بنویسند .(2)
با توجّه به این سخنان ، میتوان دریافت که آنچه از زبان زید نوشته میشد ، آرای شخصیاش بود ؛ لذا از کتابتِ آن کراهت داشت . کراهتِ سعید بن مُسَیَّب و دیگران نیز چنین است . در کتابهای رجال و حدیث ، نقلهای زیادی را در این زمینه میتوان یافت .(3)
بنابراین ، عمل این دسته از صحابه ، دلیل بر کراهیتِ تدوین سنّت از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله نمیباشد . در کتاب تقیید العلم آمده است که «صحابه ، حدیث پیامبر را مینوشتند تا آن را حفظ کنند! پس از حفظ ، آن را از بین میبردند» اگر این سخن را در کنار این مطلب بگذاریم که : «خیلی از وقتها صحابه به رأی خود فتوا میدادند» ، به این نتیجه میرسیم که در این کشاکش ، اختلاط رأی با حدیث پیش آمد به گونهای که نمیتوان آنها را از یکدیگر تمیز داد . از این روست که بسیاری از مأثوراتِ نبوی ، جز کلام صحابی و فهم او نمیباشد .(1)
به ویژه آنکه باور ما این است که پشت پردۀ منع تدوین ، ابوبکر و عُمَر قرار داشتند ، و منع تدوین ، یک موضع شخصی به شمار میرود . شرایط حکومت باعث شد که شیخین به این کار دست یازند وگرنه این کار ، وجهۀ شرعی نداشت .
شیخ محمّد ابو زهو در الحدیث والمحدّثون دربارۀ نهی از تدوین مینویسد :
نهی از تدوین ، رأی عُمَر بود .(2)
یحیی بن جَعْدَه میگوید :
عُمَر میخواست سنّت را بنویسد ، سپس دریافت که نباید این کار را کند ، آن گاه به شهرها نوشت : هرکس حدیثی نزد او هست آن را از بین ببرد .
تعبیرهایی چون «أراد» (خواست) ، «بَدا لَه» (برایش آشکار شد) ، «ثمّ کتب فی الأمصار» (سپس به شهرها نوشت) به وضوح ، دلالت میکند که اقدام عمر به
محو حدیث با انگیزۀ شخصی و رغبتِ ویژه او به این کار ، صورت گرفت .
در کتاب التوثیق المبکّر میخوانیم :
اینان که در برابر کتابتِ حدیث به معارضه برخاستند ، انگیزههای شخصی داشتند . حتّی عمر که از سرسخت ترین معارضان کتابت حدیث به شمار میرود ، نقل یا استشهاد به هیچ حدیثی نمیکند تا نگرش او را تأیید و استوار سازد .(1)
نیز قاسم بن محمّد بن ابوبکر ، میگوید :
به عُمَر خبر رسید که در دست مردم کتابهایی به چشم میخورد! وی آن را قبیح دانست و بدش آمد .
این سخن ، دلالت دارد که کراهت از سوی عُمَر رخ نمود ، نه از پیامبر صلی الله علیه و آله و خلیفه پیش از آنکه آنها را ببیند ، به انکار پرداخت و محکوم کرد! و برخوردی این چنین ، بسی جای تأمّل است .
بنابراین ، سیاست عُمَر ، منع همگان از حدیث بود (چراکه حدیث دربر دارندۀ فضایل اهل بیت و احکام بود) و این کار عُمَر با رأی شخصی او صورت گرفت و وجه شرعی نداشت .
به همین خاطر ، ما به جمع میانِ روایاتِ نهی از کتابت و روایاتی که به کتابت فرامی خواند ، نپرداختیم .
1) . التوثیق المبکّر: 239 (چنان که در تدوین السنّة: 288، آمده است) .
بعضی از صحابه ، مشروعیّت رأی و ظنّ را پذیرفتند - هرچند در برابر آن دلیل قطعی باشد - و به حجیّتِ اجتهاداتِ عُمَر در سهم المؤلفة قلوبهم (و دیگر قضایا و احکام) قائل شدند .
بعضی دیگر از صحابه این گونه اجتهادات را برنمی تافتند مگر آن گاه که از قرآن و سنّت استنباط شود . اینان اعتقاد داشتند که پیامبر صلی الله علیه و آله به نصوص متعبِّد بود و به رأی و ظن سخن نمیگفت ، بلکه منتظر وحی میماند تا وقایع را فَیصَله دهد و نظر قطعی در احکام نازل شود . خدای سبحان دربارۀ پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید :
«وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی» ؛(1)
پیامبر از روی هوا سخن نمیگوید ، آنچه را بر زبان میآورد وحیی است که به او میشود .
«لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ الله» ؛(2)
تا میان مردم با آنچه خدا به تو نمایاند ، حکم کنی .
امّا این سخن خدا که فرمود : «وَما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ...» (3)(مرد و زن مؤمنی را نشاید که هنگام حکمِ خدا و رسول در امری ، خود در امرشان به انتخاب دست یازند)
سخنی است در ابطال مکتب اجتهاد و رأی ؛ و چنین است این آیه که فرمود : «وَرَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَیَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ ...» (1)(و پروردگارت آنچه را بخواهد میآفریند و مختار است ، برای ایشان اختیاری نیست) .
این آیه ، آشکارا عمل این دسته از مجتهدان را - که در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله خواهان مصلحت شناسی بودند - باطل میسازد . خدای متعال میخواهد به جایز نبودن این کار تصریح کند ؛ چراکه شریعتِ خود را در کتابش کامل آورد و پیامبرش را واداشت تا احکامش را برای مردم تبیین سازد .
به آیۀ اخیر ، عبدالله بن عبّاس در رَدّ عُمَر برای امامت نیز استدلال کرد .(2)
اجتهاد و حکم بر اساس ظن در امور ، دلیل قطعی وحیانی ندارد ، بلکه تجاوز به حریم شریعت به شمار میرود و فتوا به غیر آن چیزی است که خدا نازل کرد ؛ زیرا خدا میفرماید :
«قُلْ آللهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللهِ تَفْتَرُونَ» ؛(3)
بگو : آیا خدا به شما اِذن داد یا بر خدا تهمت میزنید .
آری ، صحابه متعبّد ، اخذ به رأی را جایز نمیدانستند ؛ زیرا در میانِ خود کسی را میشناختند که خدا او را به فهم و علم ، ویژه ساخت و از تنزیل و تأویل آگاه بود ؛ و بدان جهت که دریافتند برگرفتن اجتهادِ صحابی الزامی نیست ؛ چراکه سخن وی یک نظر شخصی است و بدان پایه نمیرسد که بتواند وجوب و حرمت را پدید آورد .
ترجیح رأی ابوبکر و عُمَر بر کلام رسول خدا ، یا پذیرش قول آن دو (بی آنکه با قرآن و سنّت ارزیابی گردد) نمیتواند در برابر حقایق تاب بیاورد ؛ و چنین است این نظر که خلیفه به مقصودِ شارع از دیگران داناتر است!
بلی ، عُمَر میخواست یک امر ضروری را برای حکومتش استوار سازد و آن عدم تخطئۀ اجتهادات او بعد از مرگش بود ، بلکه میخواست آنچه را میگوید ، جزو شریعت به شمار آید . همین امر ، ابن عوف را برانگیخت تا از عثمان تعهّد گیرد که براساس کتاب خدا و سنّت پیامبر و سیرۀ شیخین عمل کند و به عبارتِ دیگر مسلمانان را به آنچه در عهد شیخین سنّت شد ، محدود ساخت ؛ زیرا مخالفت با اجتهادات آنها به معنای تقویتِ جناحِ مخالف خلیفه بود .
عثمان آن گاه که این شرط را پذیرفت ، میخواست به مقتضای آن عمل کند ، لیکن در شش سال آخر حکومتش از آن تخطّی کرد ؛ چراکه خود را شایستۀ اجتهاد و همتای شیخین میدانست .
امّا امام علی علیه السلام به اجتهاد در برابر نصّ تن نداد و شرط پیشنهادی ابن عوف را نپذیرفت و به قبولِ دو اصلِ کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله بسنده کرد .
و این چنین ، در شریعت دو مکتب متباین شکل گرفت :
گروهی که نمایندۀ آنها امام علی علیه السلام و پیروانِ اویند ؛ مانند عبدالله بن عبّاس ، عمّار بن یاسر ، ابوذر ، سلمان و ... و در دورههای بعد ، امام حسن علیه السلام ، امام حسین علیه السلام ، امام سجّاد علیه السلام و دیگر امامان اهل بیت علیهم السلام .
و گروه دیگر که نمایندهشان ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و پیروان آنهاست ؛ مانند عمرو بن عاص و فرزندش ، عبدالله بن عمر ، ابو هُرَیره ، سَمُرَة بن جندب ، هِشام بن عبدالملک ، ابو جعفر منصور ، هارون رشید ... ودیگر حاکمان بنی امیّه و بنی عبّاس .
آنان که به رأی قائل شدند ، اجتهاد و تأویل باطل را برای بیرون آمدن از تنگناهای سخت ، به کار گرفتند :
به اجتهاد و تأویل دست یازیدند تا برای ابن ملجم - قاتل امام علی علیه السلام - عذر بتراشند و راه چارهای بیابند ، با اینکه وی از صحابه نیست!
یزید را در قتلِ امام حسین علیه السلام معذور دارند .
برای ابو العادیه در کشتنِ عمّار عذر آورند .
معاویه را معذور دارند که امام حسن علیه السلام را سمّ خوراند .
عثمان را معذور دارند که قرآنها را به آتش کشید .
عُمَر را معذور دارند که کتابهای حدیث را سوزاند .
برای ابوبکر عذر بتراشند به جهت تأویلاتی که دربارۀ قتل مالک و زنای خالد بن ولید با زنِ او ، بر زبان آورد .
در نتیجه ، چون خلفا قانون گذاری کردند ، نظریۀ جواز تقدیم مفضول با وجود فاضل پدید آمد . معاویه ، یزید ، مروان و پسران او همه مفضولاند ، لیکن مصلحت اقتضا میکرد که مفضول بر فاضل مقدّم شود .
اکنون اشارهای داریم به بخشی از ستمی که اهل بیت به خاطر استواری و پا فشاری بر عقیدهشان (و ابقای دین به دور از آمیختگی و بدعت) متحمّل شدند .
امام علی علیه السلام برخوردِ قریشیان را روشن میسازد و اینکه چگونه آنان دین خدا را تغییر دادند ، میفرماید :
إنَّ اللهَ لمّا قَبَضَ نبیَّه ، استَأْثَرَتْ عَلَینا قریشٌ بالأَمر ، وَدَفَعَتْنا عَن حقٍّ نحنُ أَحَقُّ به مِنَ النّاس کافّةً ؛ فَرَأَیتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَی ذلک أَفْضَلُ مِن تَفْریقِ کلمةِ المسلمین وَسَفْکِ دمائهم ، وَالنّاسُ حَدِیثُو عهد بالإسلام ،
وَالدّینُ یُمْخَضُ مَخْضَ الوَطْب ، یُفسِدُه أدنی وَهْن وَیَعْکِسُهُ أَقَلّ خُلْف ؛(1)
چون خداوند پیامبرش را از این دنیا برد ، قریش خلافت را ویژۀ خود ساخت و ما را از حقّی بازداشت که از همۀ مردم به آن سزامندتر بودیم . دریافتم که صبر بر این حق کشی ، برتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان و ریختن خون آنهاست ؛ چراکه مردم تازه مسلمان بودند و دین ، چونان مَشگ آکنده از شیر بود که اندک غفلتی آن را تباه میساخت و کمترین تخلّف آن را واژگون میکرد .
و در نامهای به عقیل میفرماید :
ألا وإنّ العَرَبَ قد أَجْمَعَت عَلَی حَرْبِ أَخیک الیومَ إجماعَها عَلَی حَرْبِ رسول الله قَبْلَ الیوم ؛(2)
آگاه باش که امروزه عرب چونان که پیش از این در برابر پیامبر صف آرایی کردند ، برای جنگ با برادرت همدست شدهاند .
در سخن دیگری میفرماید :
اَللَّهُمَّ إنّی أَسْتَعْدِیکَ عَلَی قُریش وَمَن أعانَهُم فإِنَّهُمْ قَد قَطَعوا رَحِمِی ، وَأَکْفَأُوا إِنائی ، وَأَجْمَعُوا عَلَی مُنازَعَتی حقّاً کُنتُ أَوْلی به مِن غیری ، وقالوا : أَلا إِنَّ فی الحَقّ أَنْ تَأْخُذَه وَفی الحَقّ أَن تُمنَعَهُ ، فَاصْبِر مَغموماً أو مُتْ مُتَأَسِّفاً ، فَنَظَرْتُ فَإذا لَیْسَ لی رافدٌ ولا ذابٌّ ولا مُساعِدٌ إلّا أَهْلَ بیتی ؛
بار خدایا از تو بر قریش یاری میخواهم که پیوند خویشاوندیم را
بریدند و کار را بر من واژگون گردانیدند و برای ستیز با من فراهم گردیدند در حقّی - که از آنِ من بود نه آنان - و بدان سزاوارتر بودم از دیگران ، و گفتند : حق را توانی به دست آورد ، و توانند تو را از آن منع کرد . پس کنون شکیبا باش افسرده یا بمیر به حسرت مُرده ، و نگریستم و دیدم نه مرا یاری است ، نه مدافعی و مددکاری جز کسانم .(1)
و میفرماید :
حَتّی إذا قَبَضَ اللهُ رَسوله صلی الله علیه و آله رَجَعَ قومٌ عَلَی الأَعقاب ، وغَالتْهُمُ السُّبُل ، وَاتَّکَلوا عَلَی الوَلائج وَوَصَلُوا غَیْرَ الرَّحِم ، وَهَجَروا السَّبَبَ الَّذی أُمِرُوا بِمَوَدَّته ، وَنَقَلُوا البِناءَ عَن رَصِّ أَساسِه ، فبَنَوْهُ فی غَیْرِ مَوضِعِه ؛
و چون خدا فرستادۀ خود را نزد خویش برد ، گروهی به گذشته جاهلی خود بازگشتند ، و با پیمودن راههای گوناگون به گمراهی رسیدند ، و به دوستانی که خود گزیدند پیوستند ؛ و از خویشاوند گسستند . از وسیلتی که به دوستی آن مأمور بودند جدا افتادند ، و بنیان را از بُن برافکندند ، و در جای دیگر بنا نهادند .(2)
از امام باقر علیه السلام نقل شده که به بعضی از اصحابش فرمود :
ای فلانی ، نمیدانی که ما از ظلم قریش و همدستی آنها علیه خود چهها که ندیدیم! و شیعیان و دوستداران ما از دست این مردم چهها که نکشیدند!
رسول خدا رحلت کرد وخبر داد که ما به حکومت بر مردم اَولیایم . امّا قریش علیه ما متحد شدند تا اینکه خلافت را از معدنِ آن بیرون آوردند . به حق ما و حُجّتِ ما علیه انصار احتجاج کردند [تا آنکه بر حکومت سیطره یافتند] آن گاه یکی پس از دیگری آن را میان خود گرداندند تا اینکه خلافت به ما برگشت . سپس بیعت خود را با ما شکستند و در برابر ما جنگ برپا شد!
صاحب این امر [امام علی علیه السلام ] پیوسته در حال گذر از راههای دشوار و گردنههای سخت بود تا اینکه به قتل رسید .
پس از او با فرزندش حسن علیه السلام بیعت شد و پیمان بستند ، لیکن وی به مکر و فریب گرفتار آمد و به سازش وادار شد ؛ اهل عراق بر او شوریدند تا آنجا که خنجری در پهلویش زده شد و لشکرش به غارت رفت و خلخالهای کنیزانش تاراج گردید .
آن حضرت حکومت را به معاویه واگذارد و خون خود و اهل بیت خویش را - که به راستی گروهی اندک بودند - حفظ کرد .
پس از او بیست هزار نفر از اهل عراق با حسین علیه السلام بیعت کردند ، لیکن وفادار نماندند و در حالی که بیعت آن حضرت بر گردنشان بود ، علیه او قیام کردند و او را کشتند .
پس از آن ، ما اهل بیت ، همواره به خواری و ستم گرفتار آمدیم ، ناچیز انگاشته شدیم و تحقیر گردیدیم ، محروم ماندیم و به قتل رسیدیم ، به هراس افتادیم و بر جانِ خود و اولیایمان ایمن نبودیم .
در این میان ، دروغ پردازان و انکارگرانِ حقّ ما فرصت یافتند تا خود را به حاکمان و قاضیان و کارگزارانِ بدکردار در هر شهر و
دیار نزدیک سازند ، احادیث ساختگی و دروغ را روایت کنند و آنچه را ما نگفته ونکرده ایم بازگویند تا مردم را با ما دشمن سازند .
در زمان معاویه - پس از وفات حسن علیه السلام - این کار شدّت یافت . شیعیان ما در هر شهری به قتل رسید و دستها و پاها با گمان [شیعه بودن] بریده شد . هرکس دوستی و گرایش به ما را بر زبان میآورد ، به زندان میافتاد یا مالش غارت میگشت یا خانهاش ویران میشد . این بلا تا زمانِ عبیدالله بن زیاد (قاتل حسین علیه السلام ) همچنان شدّت داشت و روزافزون بود .
سپس حجّاج آمد و شیعیان را قتل عام کرد . هر ظن و تهمتی را بهانه میساخت وشیعیان را به بند میکشید تا آنجا که اگر به شخصی «زندیق» یا «کافر» گفته میشد ، بهتر بود از اینکه «شیعۀ علی» خطاب شود .
کار بدانجا رسید که مردانی خوش نام - و شاید پارسا و راستگو - احادیث عجیبی را در برتری والیان سَلَف بر زبان آوردند ؛ ماجراها و احادیثی که هرگز وجود خارجی نداشت ورخ نداده بود! شنونده آنها را حق میانگاشت ؛ زیرا بسیاری از کسانی که آنها را نقل میکردند ، دروغگو و بی مبالات [در دین] شناخته نمیشدند .(1)
امام علی علیه السلام در سخنی اشاره میکند که امّت به کتابِ خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله عمل نکردند و گرایشهای دیگری بر آنان چیره گشت :
فیا عَجَباً - ومالی لا أَعْجَبُ - مِن خَطَأِ هذه الفِرَق عَلَی اخْتِلاف
1) . شرح نهج البلاغه11: 43 - 44 .
حُجَجِها فی دینها . لا یَقْتَصُّونَ أَثَرَ نبیٍّ ، وَلا یَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِیٍّ ، ولا یُؤمِنونَ بِغَیْب ، وَلا یَعِفُّون عن عَیْب ، یَعْمَلُونَ فی الشُّبُهات وَیَسیرونُ فی الشَّهَوات ، المعروفُ عندهم ما عَرَفُوا ، وَالمُنکر عندهم ما أَنْکَرُوا ، مَفْزَعُهُم فی الْمُعْضِلاتِ إلی أَنْفُسِهِم وتَعْویلُهُم فی المُهمّاتِ عَلَی آرائهم ، کَأَنَّ کُلَّ امرئ منهم إمامُ نَفْسِه قد أَخَذَ منها فیما یَرَی بِعُرًی ثِقات وأَسباب مُحکَمات ؛
در شگفتم! و چرا شگفتی نکنم از خطای فرقههای چنین ، با گونه گونه حجّتهاشان در دین . نه پَی پیامبری را میگیرند ، و نه پذیرای کردار جانشیناند ، نه غیب را باور دارند ، و نه عیب را وامی گذارند ، به شبههها عمل میکنند ، و به راه شهوتها میروند ، معروف نزدشان چیزی است که شناسند و بدان خرسندند ، و منکَر آن است که آن را نپسندند ، در مشکلات خود را پناه جای ، شمارند ، و در گشودنِ مهمّات به رأی خویش تکیه دارند ، گویی هریک از آنان امام خویش است که در حکمی که میدهد - بی تشویش است - چنان بیند که به استوارترین دستاویزها چنگ زده و محکمترین وسیلتها را به کار برده .(1)
در جای دیگر میفرماید :
إنّ الکتاب لَمَعی ما فارَقْتُه مُذ صَحِبتُهُ ، فَلَقَد کُنّا مَعَ رسول الله صلی الله علیه و آله وَإنّ القَتْلَ لَیَدُورُ عَلَی الآباء والأبناء والإخْوان وَالقَرابات ، فما نَزْدادُ عَلَی کُلّ مصیبة وَشِدّة إلّا إیماناً ، وَمُضیِّاً عَلَی الحَقِّ ، وَتَسلیماً للأَمْر ،
1) . نهج البلاغه (شهیدی): 71، خطبه 88 .
وصَبْراً عَلَی مَضَض الجِراح ، وَلکنّا إنَّما أَصْبَحْنا نُقاتِلُ إخواننا فی الإسلام عَلَی ما دَخَلَ فیه مِنَ الزَّیْغ وَالإِعوِجاج وَالشُّبْهَة وَالتَّأْویل ؛
چه قرآن با من است ، از آن هنگام که یارِ آن گشتم ، از آن جدا نبودم . همانا ، با رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم ، و به خونِ پدران ، و فرزندان و برادران ، و خویشاوندانمان دست میآلودیم ، و هر مصیبت و سختی بر ایمانمان میافزود ، و رفتنمان در راهِ حقّ بود ، و گردن نهادن به فرمان ، و شکیبائی بر درد جراحتهای سوزان . لیکن امروز پیکار ما با برادران مسلمانی است که دو دلی و کجبازی در اسلامشان راه یافته است ، و شبهه و تأویل با اعتقاد در یقین دربافته است .(1)
و آن گاه که امام علیه السلام از صفّین باز میگشت ، خطبهای خواند که در آن آمده است :
... وَالنَّاسُ فی فِتَن انْجَذَمَ فیها حَبْلُ الدّین ، وَتَزَعْزَعَتْ سَوارِی الیَقین ، وَاخْتَلَفَ النَّجْرُ وَتَشَتَّتَ الأَمرُ ، وَضاقَ المَخْرَجُ ، وعَمِیَ المَصْدَرُ ، فَالهُدی خاملٌ ، والعَمَی شامِلٌ ، عُصِیَ الرَّحمن ، ونُصِرَ الشَّیْطانُ ، وخُذِلَ الإیمانُ ، فَانْهارَت دَعائِمُه ، وَتَنَکَّرتْ مَعالِمُهُ ، وَدَرَسَتْ سُبُلُهُ ، وَعَفَتْ شُرُکُهُ ؛
و این هنگامی بود که مردم به بلاها گرفتار بود ، و رشته دین سست و نااستوار ، و پایههای ایمان ناپایدار ، پندار با حقیقت به هم آمیخته ، همه کارها در هم ریخته ، بُرونْشوِ کار دشوار ، درآمد
1) . نهج البلاغه (شهیدی)، ص120-120، ضمن خطبه 122 .
نگاهش ناپدیدار ، چراغ هدایت بی نور ، دیده حقیقت بینی کور ، همگی به خدا نافرمان ، فرمانبر و یاور شیطان ، از ایمان رو گردان ، پایههای دین ویران ، شریعت بی نام و نشان ، راه هایش پوشیده و ناآبادان .(1)
در خطبۀ دیگر میفرماید :
ما زِلْتُ أَنْتَظر بِکُم عَواقِبَ الغَدْرِ ، وَأَتَوَسَّمُکُم بِحِلْیَةِ المُغتَرِّین ، سَتَرَنِی عَنْکم جِلبابُ الدّین ، وَبَصَّرَنِیکم صِدْقُ النِیَّة ، أَقَمْتُ لکم عَلَی سَنَنِ الحَقّ فی جَوادِّ المَضَلَّةِ ، حَیثُ تَلْتَقُونَ ولا دلیلَ ، وَتَحْتَفِرُونَ ولا تُمِیهُونَ ؛
پیوسته پیمان شکنی شما را میپاییدم ، و نشان فریفتگی را در چهرهتان میدیدم ، راه دینداران را میپیمودید ، و آن نبودید که مینمودید ، به صفای باطن درون شما را میخواندم ، و بر شما حکم ظاهر میراندم ، بر راه حق ایستادم ، و آن را از راههای گمراهی جدا کردم ، و به شما نشان دادم ، حالی که میپوییدید ، و راهنمایی نمیدیدید ، چاه میکندید و به آبی نمیرسیدید.(2)
قریش در آغاز دعوت به اسلام ، در تحریم [اقتصادی و اجتماعی] بنی هاشم کوشید ، لیکن هاشمیان سه سال در شِعْب ابوطالب پایدار ماندند و محاصرۀ عرب را تحمّل کردند .
پس از آن ، عرب همدست شدند که پیامبر را به قتل برسانند تا هاشمیان نتوانند به خون خواهی او برخیزند .
از این روست که رسول خدا در ستایش هاشمیان میفرماید :
اینان در جاهلیّت و اسلام از من جدا نشدند و ما و ایشان با همیم (و انگشتان دو دست را در هم فرو برد) .(1)
هاشمیان رسول خدا را وانگذاردند و او را تسلیم دشمن نکردند ، بلکه سپر حفاظتی او بودند و تا آخرین لحظه حیات پیامبر صلی الله علیه و آله از آن حضرت دفاع کردند .
چنان که عرب (با انسجام و اتحاد) علیه پیامبر صلی الله علیه و آله جنگها را سامان دادند ، قریش - پس از پیامبر صلی الله علیه و آله - بر ستیزه جویی و نابود سازی اهل بیت آن حضرت ، با هم همدست شدند . آنچه را در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله اعلان کردند ، بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله توسعه یافت و استوار گردید ؛ چراکه آنان به مشروعیتِ رأی ، مصلحت شناسی ، درک ملاکهای احکام ، نهی از تدوین - و دیگر معیارهای نوپیدا - قائل بودند .
می دانیم که همۀ اینها بعدها عملی گردید با اینکه میگفتند : «رسول خدا هیچ کس را جانشین خود نگمارد» ولایت عهدی ، با استناد به فعل ابوبکر در جانشین ساختن عُمَر مشروعیت یافت . تدوین به جهت کراهتِ عُمَر ، مکروه و منفور بود و چون ابن عبدالعزیز به آن اقدام کرد ، جایز گردید .
با پیروی از عملکرد ابوبکر و عُمَر ، به عدم اجتماع نبوّت و امامت قائل شدند و اینکه رسول خدا ارث بر جای نگذارْد .
بجاست - در اینجا - سخن امام علی علیه السلام را هنگامی که با عثمان بیعت شد ،
1) . سنن ابی داود 3: 146، حدیث 2980؛ سنن نسائی (المجتبی) 7: 130، حدیث 4137 (متن از این مأخذ است)؛ مسند ابی یعلی 13: 7396 - 7399 .
نقل کنیم . عبّاس - عموی آن حضرت - گفت : آیا نگفتم که به شورا داخل مشو؟ امام علی علیه السلام فرمود :
عموی من ، حقیقتِ ماجرا را نمیدانی! مگر نشنیدی که عُمَر بر منبر میگفت : خدا برای این خاندان خلافت و نبوّت را (کنار هم) قرار نداد؟! میخواستم به زبانِ خودش ، خود را تکذیب کند تا مردم بدانند که سخنِ پیشین او دروغ و باطل بود و ما شایستۀ خلافتیم!
عبّاس ، ساکت ماند .(1)
اگر به راستی پیامبر صلی الله علیه و آله ارث برجای نمینهد ، چرا ابوبکر گفت : «عصا و مرکب و کفش پیامبر را به علی دادم»(2)؟ چرا زنان پیامبر ارثشان را از ابوبکر خواستند؟ اینها پرسشهایی است که پاسخ میطلبد ، و به نظر میرسد که تصوّرات ناصواب در این زمینه ، به اعتقادات نادرستی انجامید که امروزه در تاریخ و زندگی مسلمانان جاری است .
سؤال اینجاست که دادنِ کتاب و حکمت و فرمانروایی به آل ابراهیم شگفتی نمیآفریند ، لیکن از اینکه آل محمّد صلی الله علیه و آله بهره مندی آل ابراهیم علیه السلام را یابند ، اظهارِ تعجّب میشود؟! خدای سبحان میفرماید :
«أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً» ؛(3)
آیا مردم بر آنچه که خدا از فضل خویش به آنان داد ، حسادت میورزند؟! ما به آل ابراهیم ، کتاب و حکمت دادیم ، و فرمانروایی بزرگی را در اختیارشان نهادیم .
امام علی علیه السلام میفرماید :
والله ، ما تَنْقِمُ منّا قُرَیش إلّا أَنَّ اللهَ اخْتارَنا عَلَیهم ؛ فَأَدْخَلْناهُم فی حَیِّزِنا ؛(1)
انتقام قریش از ما بدان جهت است که خدا ما را بر آنها برگزید! ما آنها را در زمرۀ خودمان درآوردیم .
پیش از این ، نامۀ معاویه به محمّد بن ابی بکر گذشت که نوشت :
پدرت و عُمَر ، اولین کسانی بودند که حقّ علی را رُبودند و با امر پیامبر مخالفت ورزیدند ، و در این کار با هم متحد و همسو شدند .(2)
باری ، بلای اثر پذیری از انگیزههای سیاسی و مواضع حکومتی دامن گیرِ فقه شد ، و احکام دینی واقعی ، به جهت زمینههای ویژهای که صاحبان سلطه و خلفای اهلِ رأی دیکته میکردند ، ناشناخته ماند .
در اینجا سخنی را از کتاب الاعتصام میآوریم که ابن العربی آن را نقل میکند و از آنچه گفتیم پرده برمی دارد ، ابن العربی میگوید :
شیخ ما - ابوبکر فهری - هنگام رکوع و آن گاه که سر از آن برمی افراشت ، دست هایش را بلند میکرد (مذهب مالک و شافعی
همین است و شیعه همین کار را میکند) .
وی روزی در اقامتگاه ابن شواء(1)در «ثغر»(2)- محل تدریس من - هنگام نماز ظهر ، نزدم آمد . به مسجد آنجا داخل شد و در صف اول ایستاد . من در کنار پنجره رو به دریا پشتِ سر او نشستم و از شدّت گرما خود را با نسیم دریا خنک میکردم . در همان صفِ من ، ابو ثمنه - دریا دار و فرمانده نیروی دریایی - با گروهی از اصحابش ، منتظر نماز بود و به کشتیهای زیر لنگرگاه مینگریست .
چون شیخ فهری دستانش را هنگام رکوع و پس از آن برافراشت ، ابو ثمنه و یارانش گفتند : این مشرقی را نمیبینید که چگونه به مسجد ما درآمده است؟ برخیزید و او را بکشید و به دریا افکنید ، احدی شما را نمیبیند [و مؤاخذه نخواهید شد] .
قلبم داشت از جا کنده میشد ، گفتم : سبحان الله! این شخص طُرطُوشی ، فقیه عصر است! پرسیدند : چرا دستانش را بلند کرد؟ گفتم : پیامبر صلی الله علیه و آله این کار را میکرد ، مذهب مالک - در روایت اهل مدینه از او - همین است!
آنان را ساکت و آرام ساختم تا اینکه شیخ از نماز فارغ شد . به جای سکونت او در آن اقامتگاه رفتم ، از اینکه رنگ رخسارم پریده بود تعجّب کرد و علّت را جویا شد . من ماجرا گفتم ، خندید و
گفت : آیا من لیاقت ندارم که برای اقامۀ سنّت پیامبر کشته شوم؟!
گفتم : این کار [عدم تقیّه] جایز نمیباشد! میان کسانی هستی که اگر سنّت را به پا داری ، علیه تو برمی خیزند و بسا خونت را بریزند!
گفت : این سخن را واگذار ، و به سخنِ دیگری بپرداز .(1)
ابن العربی استادش - شیخ فهری - را به تقیه دعوت میکند ، لیکن استاد وی دوست میدارد که برای اقامۀ سنّت پیامبر فدا شود .
موضع بخاری و مسلم در گزینش روایات و راویان ، از مثالهای روشنِ تأثیرِ انگیزههای سیاسی در رفتار اشخاص است . این دو تن از مروان بن حکم و ابو سفیان و معاویه و عمرو بن عاص و مُغِیرة بن شعبه و عبدالله بن عمرو بن عاص و نُعمان بن بشیر ، فراوان روایت نقل میکنند ، لیکن از امام حسن و امام حسین علیه السلام - دو نوۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله - روایتی را نمیآورند ، و بخاری هرگز به سخن امام صادق علیه السلام احتجاج نمیورزد .
بیشتر کسانی که بخاری از آنها روایت میکند ، عبارتاند از : ابو هُرَیره ، عایشه ، عُمَر ، عبدالله بن عمر ، عبدالله بن عمرو بن عاص ، بخاری 446 حدیث از ابو هُرَیره ، 270 حدیث از عبدالله بن عُمَر و 442 حدیث از عایشه روایت میکند . در حالی که از فاطمه - دختر پیامبر - یک حدیث ، و از حضرت علی علیه السلام تنها 29 حدیث نقل میکند .
1) . احکام القرآن (ابن العربی) 4: 371؛ الاعتصام 1: 358؛ تفسیر قرطبی 19: 281 .
چرا چنین است؟ آیا ابو هُرَیره و عبدالله بن عَمْرو بن عاص ، بیشتر از علی به رسول خدا نزدیک بودند؟! یا علی علیه السلام از صحابهای است که ابوهُرَیره در توصیف او میگوید : پرداختن به تجارت او را از دیدارِ پیامبر صلی الله علیه و آله بازداشت ! (1)
حقیقت این است که این نگرش به استوار ساختنِ روح قُرَیشی در شریعت ، بازمی گردد .
از مقداد روایت است که روز شورا به عبدالرَّحمان بن عوف گفت :
ای عبدالرَّحمان ، به خدا سوگند ، علی را رها کردی ، در حالی که او از کسانی است که به حق حکم میکند و بر محورِ حق میچرخد .
عبدالرَّحمان گفت : ای مقداد ، والله ، به خاطر مسلمانان اجتهاد ورزیدم!
مقداد گفت : مانند آنچه بر سر این خاندان پس از پیامبرشان آمد ، ندیدم! در شگفتم از قریش! مردی را واگذاردند که داناتر و عادلتر از او را سراغ ندارم ، ای کاش برایش یارانی مییافتم!
عبدالرَّحمان گفت : ای مقداد ، از خدا بترس ، بیم فتنه را بر تو دارم!
مردی به مقداد گفت : خدا تو را رحمت کند ، این اهل بیت کیاناند؟ و آن مرد کیست؟
1) . این سخن را ابو هُرَیره در توصیف عُمَر بر زبان میآورد (م) .
مقداد گفت : اهل بیت ، فرزندان عبدالمطّلباند ، و آن مرد علی بن ابی طالب است .(1)
شایان ذکر است که عُمَر ، عبدالرحمان بن عوف را در ضمن شش نفر اصحاب شورا قرار داد ، در حالی که میدانست شایستهتر از او آنجا هست . بخاری به سندش از ابن شهاب ، از عُبَیدالله بن عبدالله بن عُتْبَة بن مسعود ، از ابن عبّاس نقل میکند که گفت :
من قرآن را برای مردانی از مهاجران قرائت میکردم ، یکی از آنها عبدالرَّحمان بن عوف بود .(2)
در تاریخ دمشق به اسناد از مالک بن انس ، از زُهْری ، از عبیدالله بن عبدالله بن عُتْبَة بن مسعود آمده است :
عبدالله بن عبّاس به وی خبر داد که وی در خلافت عمر ، برای عبدالرَّحمان قرآن را قرائت میکرد .(3)
در ذخائر العقبی به نقل از ابن عبّاس آمده است که گفت :
من برای مردانی از مهاجران قرآن میخواندم ، یکی از آنها عبدالرَّحمان بن عوف بود . از ابو رافع روایت شده که گفت : ابن عبّاس چنان همدم عُمَر بود که از اهل او به شمار میرفت ، وی
قرآن را برایش قرائت میکرد .
این روایت را ابو حاتم آورده است .(1)
آری ، دستاورد این شورای ظالمانه این شد که امر خلافت ، به عثمان و پس از او به معاویه و آن گاه به یزید سپرده شد . چون معاویۀ صغیر بر مسند خلافت پا گذاشت ، ستمی را که در این «شورا» بر اهل بیت شده بود ، حس کرد ، خطبۀ معروفی خواند و خود را از خلافت عزل کرد . راوی میگوید :
مروان بن حکم - که پای منبر بود - به او گفت : ای ابو لیلا ، آیا مقصودت سُنّتِ عُمَری است؟
معاویه صغیر گفت : از من دور شو ، آیا دین فریبی میکنی ... عُمَر هنگامی که خلافت را به «شورا» وانهاد و آن را از کسی که در عدالتش تردیدی نبود بازداشت ، نهایتِ ستم را به کار بست .(2)
از پیامبر صلی الله علیه و آله در خطبۀ وداع روایت است که فرمود :
ای مردم ، عطای سلطان را تا زمانی که غرض دنیوی در میان نیست و برای رضای خداست ، بستانید! امّا آن گاه که قریش برای فرمانروایی به جان هم افتادند و با عطا خواستند دین شما را بخرند (و شما را به کارهایی که میخواهند وادارند) آن را واگذارید .(3)
اکنون میتوانیم مرز افتراق دو خط مشی را در امور زیر بیان کنیم :
ترک حدیث و فقط اخذ به قرآن ؛ چراکه عُمَر گفت : از رسول خدا حدیث مکنید! هرکه از شما سؤال کرد ، بگویید : میان ما و شما کتاب خدا هست .
مکتب اجتهاد به مشروعیّت اجتهاد پیامبر قائل بود .
امّا مکتب «تعبّد محض» آن را انکار میکرد ؛ زیرا مبتنی بر ظن و گمان است و میان فرض و تخمین و جزم و یقین ، فاصلۀ بسیاری وجود دارد .
مکتب اجتهاد میگفت که پیامبر صلی الله علیه و آله برای جانشینی پس از خود ، وصیّت نکرد .
امّا مکتب اهل بیت ، عقیده داشت که رسول خدا صلی الله علیه و آله به جانشینی حضرت علی و اهل بیت علیهم السلام - بعد از آن حضرت - نصّ دارد .
قریش و مکتب اجتهاد از تدوین سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله جلوگیری کردند .
امّا مکتب اهل بیت به تدوین سنّتِ پیامبر پرداختند و علی رغم شرایط دشوار آن دوران ، به تدوین فراخواندند .
مکتب اجتهاد قائل بود که «کتاب خدا ما را بس است» و «کتاب خدا را با چیزی نمیپوشانم» .
امّا مکتب اهل بیت دربارۀ قرآن بر این باور بود که : «قرآن در بر دارنده چند وجه است»(1)
و فهم حقایق قرآن و تفصیل آیاتِ آن ، جز از طریق سنّت و تفسیر کسانی که از سوی خدا طلایه دارانِ علمِ قرآناند ، امکان ندارد .
1) . نهج البلاغه، خطبه 77 .
مکتب اجتهاد به اینکه سخن صحابی بر قرآن عرضه شود ، تن نمیداد ، بلکه قول و عمل صحابی را مخصِّص قرآن میدانست .
امّا مکتب اهل بیت به لزوم عرضۀ کلام آنها به قرآن و طرح آنچه بر خلافِ قرآن باشد ، فراخواند . از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود : «هرگاه برایتان حدیثی را گفتم ، خاستگاهِ قرآنی آن را از من بپرسید»(1)
یا فرمود : «سخن مرا بر کتاب خدا عرضه بدارید ، آنچه را موافق با قرآن بود برگیرید ، و آنچه را بر خلافِ قرآن بود دور افکنید» .(2)
مکتب اجتهاد در احکام شرعی قائل به تصویب بود ؛ زیرا به عدالت صحابه اعتقاد داشت .
امّا مکتب اهل بیت ، مُخَطّئه(3)
بود .
مکتب اجتهاد به صحّت روایاتی که در کتاب بخاری و مسلم آمده ، قائل است .
امّا مکتب تعبّد ، همۀ آنچه را در کتابهای اربعه هست ، صحیح نمیداند .
مکتب اجتهاد در بسیاری از احکام شرعی (مانند قضاوت و ...) عدالت را شرط نمیداند و نماز پشت سر هر نیکوکار و بدکار را جایز میشمارد .
امّا مکتب اهل بیت ، این را برنمی تابد .
1) . المحاسن 1: 269، باب 37، حدیث 358؛ اصول کافی 1: 59، باب الردّ إلی الکتاب والسنّه، حدیث 5 .
2) . الاستبصار 1: 190، باب 112، حدیث 9668 .
3) . مُخَطِّئه: یعنی حکم واقعی خدا تابع آنچه صحابی یا مجتهد فتوا میدهد، جعل نمیشود . ممکن است حکم مجتهد با حکم واقعی خدا مطابق باشد و ممکن است بر خلافِ حکم واقعی یا ناسازگار با آن درآید (م) .
آن گاه که تدوین حدیث ، نزد اصحاب تعبّد محض - علی رغم کوششهایی که ارکانِ آن را از بین برد - استقرار یافت ، مکتب اجتهاد ، ضروری دید که دوشادوشِ آنها قافلهاش را حرکت دهد و چیزی در این عرصه تقدیم دارد تا در آینده در قانون گذاری با مشکل رو به رو نشود ؛ زیرا تأخیر تدوین به معنای ضایع شدن و نابودی حدیث بود .
از این رو ، هواداران این مکتب کوشیدند تا جایگزینی را برای تدوین پدید آورند که بتواند با مکتب «تعبّد محض» مقابله کند ؛ به همین جهت ، هشام بن عبدالملک - و در نقل دیگر عمر بن عبدالعزیز - به ابن شهاب زُهْری (م 124ﮪ) دستور داد که به تدوینِ سنّت بپردازد .
از معمّر ، از زُهْری نقل شده که گفت :
ما کتابتِ علمِ را ناپسند میدانستیم تا اینکه این اُمَرا ما را بر آن واداشتند ، و بر آن شدیم که هیچ کس را از آن منع نکنیم .(1)
در نقل دیگر آمده است :
فرمانروایان از من کتابت را خواستند ، برایشان نوشتم ؛ از خدا
1) . تقیید العلم: 107؛ طبقات ابن سعد 2: 389؛ و بنگرید به، البدایة والنهایة 9: 341 .
شرمم آمد که برای غیر ملوک ، حدیث ننویسم .(1)
از ابو المَلِیح حکایت شده که گفت :
ما امید نداشتیم که نزد زُهْری حدیث بنویسیم تا اینکه هشام او را مجبور ساخت که برای فرزندانش بنویسد . در پی آن ، مردم حدیث را نوشتند(2).
در کتاب أضواء علی السنّة المحمّدیّة آمده است :
ابن شهاب از مخالفانِ هِشام بود ، لیکن دیری نپایید که از ملازمانِ او شد ، با وی حج گزارد و هشام او را معلّم فرزندانش ساخت .(3)
آنچه ما را در سلامت و خودجوشی این امر و صدق نیّت خلفا به شک میاندازد این است که نهی کنندگان از تدوین در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله قریشی بودند . آنان عبدالله بن عمرو بن عاص را از تدوین حدیث بازداشتند .
افزون بر این ، موضع آنها را نسبت به حدیث در زمان عُمَر و عثمان و معاویه میدانیم که به تأیید این خلفا و پیروی از آنها پرداختند ، و بر موضع گیریهای ابو سفیان و معاویه و یزید نسبت به پیامبر و رسالت ، آگاهیم .
اگر در رفتار ابو سفیان با قبر حمزه - عموی پیامبر صلی الله علیه و آله - درنگ ورزیم و در سخنِ معاویه به مُغِیره ، آن گاه که به کوفه درآمد ، نیک بیندیشیم ، حقایق بیشتری را درمییابیم .
ابو سفیان در حالی که لگد به قبر حمزه میزد ، میگفت : ای
ابو عماره ، امری را که برایش با شمشیر به جان هم افتادیم [اکنون] در دست نوجوانانِ ما درآمد و بازیچه آنان گشت .(1)
از مُغِیره نقل شده که از معاویه خواست که از آزارِ بنی هاشم دست بردارد ؛ چراکه این کار نامش را پایدارتر خواهد ساخت ، معاویه در پاسخ گفت :
چه خیال خامی! به بقای کدام نام دل خوش سازم؟! قبیلۀ «تَیْم» قدرت را به دست گرفت و آنچه را در توان داشت انجام داد ، ولی هنوز نمرده بود که نامش از میان رفت مگر اینکه کسی نامی از ابوبکر به میان آورد .
پس از او قبیلۀ «عَدی» فرمانروا شد ، ده سال رنج برد و تلاش کرد ، ولی پیش از مرگ ، نامش از میان رفت مگر کسی اسمی از عُمَر ببرد .
برای ابن ابی کَبْشَه(2)هر روزه پنج بار بانگ زنند که : «أشهد أنّ محمّداً رسول الله» ؛ گواهم بر اینکه محمّد رسول خداست .
ای بی پدر ، بعد از این ندا ، کدام عمل باقی میماند؟ و چه نامی دوام میآورد؟ به خدا سوگند ، چارهای نداریم جز اینکه آنان را یکی پس از دیگری زنده به گور سازیم .(3)
و آن گاه که معاویه به کوفه درآمد ، گفت :
به خدا سوگند ، با شما نجنگیدم که نماز و روزه و حج گزارید و
زکات دهید ، میدانم که این کارها را انجام میدهید ، با شما کارزار کردم تا فرمانروایی کنم ، خدا امارت را به من داد و شما خوش نداشتید .(1)
والنهایة 8: 131 .
بنابراین ، چگونه میتوان احکام را از مصدری گرفت که قدر و منزلتِ پیامبر نزد وی بدین پایه است و از مردمانی ستانْد که موضعشان نسبت به رسالت چنین است؟ با اینکه میدانیم بعضی از آنها بر زبان پیامبر لَعن شدند .
چگونه به مرویات آنها دل آرام گیرد و آنان را بر ذخایرِ سنّت اَمین بدانیم ، با اینکه مکر و خدعهشان را میشناسیم و آگاهیم بر اینکه چگونه روح عصبیّت و تفرقه را میان مسلمانان پراکندند؟!
چگونه سنّت با اِجبار (واعمالِ فشار) تدوین گشت وخوب وبد آن بر همه الزامی گردید ، در حالی که پیش از آن [در عهد خلفا] به شدت از تدوینِ آن جلوگیری میشد؟!
در شرح صحیح مسلم نَووی آمده است :
بَشیر عدوی نزد ابن عبّاس آمد ، حدیث میخواند و میگفت : «قال رسول الله ، قال رسول الله» ابن عبّاس به حدیث او گوش نمیداد و به او نمینگریست .
گفت : ای ابن عبّاس ، چرا حدیثم را نمیشنوی؟ از رسول خدا برایت حدیث میخوانم و تو گوش نمیکنی!!
ابن عبّاس گفت : زمانی تا میشنیدیم مردی میگفت «قال رسول
1) . مصنّف ابن ابی شیبه 6: 187، حدیث 30556؛ تاریخ دمشق 59: 150؛ سیر اعلام النبلاء 3: 147؛ البدایة
الله» چشمها وگوش هایمان سوی او تیز میشد ، امّا زمانی که مردم به هر سره ونا سرهای دست یازیدند ، ما جز آنچه را میشناسیم ازمردم نمیپذیریم .(1)
آری ، سیاست اموی بر تحریف و تهدید بنا نهاده شد در حین اینکه حقایق نزد محدّثان و حاملان آثار واضح بود ، ولی قدرتِ نمایاندنِ آنها را نداشتند .
در فتح الباری آمده است :
هِشام بن عبدالملک از زُهْری خواست که روایتی بسازد مبنی بر اینکه آیه «... وَالَّذِی تَوَلَّی کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِیمٌ» (2)(و آن که بخش عمدهای از دروغ سازی را بر عهده داشت ، برایش عذابی بزرگ است) دربارۀ علی نازل شد .(3)
در حالی که میبینیم زُهری به مُعَمّر دربارۀ حضرت علی علیه السلام حدیثی را روایت میکند و به او میگوید :
این حدیث را کتمان کن و از غیرِ من پنهان ساز ، چراکه اینان [امویان] احدی را در ستایش علی و ذکر نام او معذور نمیدارند .
مُعَمر میگوید : پرسیدم : ای ابوبکر ، چرا با آنان همراه شدی ، با اینکه این سخن را شنیدی؟!
گفت : ای شخص ، بس کن! آنان در اموال (و خوشگذرانیها)شان ما را شریک ساختند ، ما هم به خواستههایشان تن دادیم .(4)
در نامۀ امام سجّاد علیه السلام به زُهری ، ترسیم حال وی و تنگنایی که حکومت آن زمان گرفتارش ساخت ، آمده است :
خدا ما را از فتنهها مصون دارد و از آتش دوزخ بر تو رحم کند ، در حالی هستی که سزامند ترحُّمی! خدا نعمتهای فراوانی بر تو ارزانی داشت ، تنی سالم به تو داد و عمرت را طولانی ساخت و با آگاه ساختن به قرآن وفقاهت در دین و شناختِ سنّت پیامبر ، حجّت هایش را بر تو تمام کرد ...
بنگر که فردای قیامت چه پاسخی خواهی داشت آن گاه که در حضور خدا بایستی و از تو بپرسد که نعمت هایش را چگونه پاس داشتی و حجّت هایش را چگونه ادا کردی؟! مپندار که خدا عذرت را میپذیرد و از تقصیرت درمیگذرد! این خیالی است خام ، چنین نیست ، خدا در قرآن از عالمان پیمان گرفت که : «لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلاَ تَکْتُمُونَهُ» ؛(1)آنچه را میدانید برای مردم تبیین کنید و کتمان نسازید .
بدان که کمترین کتمان و سبک ترین گناه تو این است که با نزدیکی به ظالم و خدمت گزاری به او ، وحشت وهراس را از دلش زدودی و راه تجاوز و ستم را برایش هموار ساختی!
چقدر بیمناکم از اینکه فردای قیامت ، به گناهِ خیانت بازداشت شوی ، و به جرم اعانت بر ظلم گرفتار آیی!
تو مال از دستِ کسی گرفتی که حق عطا و بخشش نداشت و حق را به حق دار باز نگرداند! آن گاه که تو را به خود نزدیک ساخت ، باطلی را
1) . سورۀ آل عمران (3) آیۀ 187 .
رد نکردی و دوستدار کسی شدی که با خدا دشمنی میورزد!
آنها تو را برای این خواستند که با محوریتِ تو سنگ آسیای ستمگریهایشان را بچرخانند و تو را پل عبور از بلاها سازند و نردبانی برای گمراهی و بلندگویی برای ستمکاریشان و پیروی برای راهی که در پیش گرفتهاند!
به وسیلۀ تو مردم را نسبت به علما به شک میاندازند و دلهای نابخردان را سوی خود میکشند!
عملکرد زبده ترین وزیران و قوی ترین یاران آنها به پای کاری که تو در اصلاح نمایی فساد آنها (و رفت و آمد خاص و عام به دربارشان) میکنی ، نمیرسد .
چقدر آنچه را به تو میدهند در برابر آنچه از تو میگیرند ، اندک است! کمترین بهرهها را برایت داشتند و بیشترین ویرانیها را نصیبت ساختند!
به فکر خود باش که کسی جز خودت غم خوار تو نیست! خود را حسابرسی کن ، بنگر شکر تو نسبت به کسی که تو را در خُرد و کلانِ نعمت هایش غرق ساخت ، چگونه است؟!
چقدر بیم دارم از اینکه چنان باشی که خدا در کتابش فرمود : «پس از آنان کسانی ناشایست روی کار آمدند که نماز را تباه کردند و از شهوات پیروی نمودند ...»(1)... .(2)
معاویه چهار هزار درهم به سَمُرَة بن جندب داد تا روایتی بسازد که مفاد آن این باشد که آیه «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ ...» (1)(و کسانی از انسانها برای رضای خدا خود را فدا میسازند) دربارۀ ابن ملجم - قاتل امام علی علیه السلام - نازل شد ، و سَمُرَه این کار را کرد .(2)
جعل حدیث در عهد معاویه کاری زشت به شمار نمیآمد ، جاعلان بی آنکه از خدا بترسند و تقوای او را پیشه کنند ، به ساختِ احادیثی میپرداختند که برای حکومت سودمند باشد واحادیثی را که ناخوشایند صاحبان قدرت بود ، تکذیب ومنع میکردند .
مدائنی میگوید :
احادیث ساختگی فراوانی رُخ نمود و بهتان و دروغ منتشر شد و محورِ کار فقها و قاضیان و والیان قرار گرفت . بلای بزرگ مردم ، قاریانِ ریاکار و کم مایگانِ عابد نما بود که حدیث میساختند تا نزد والیان منزلت یابند و در شمار نزدیکان آنها درآیند و از اموال و املاک و منازل ، بهرهمند شوند .
این اخبار و احادیث ، به دست دیندارانی افتاد که اهل دروغ و بهتان نبودند ، آنها را به گمان اینکه حق است پذیرفتند و نقل کردند ، و اگر میدانستند که آنها باطل است ، روایت نمیکردند و به آنها متدیِّن نمیشدند .(3)
دهلوی در رساله الإنصاف مینویسد :
چون دورۀ خلفای راشدین پایان یافت ، خلافت به کسانی رسید که به ناحق و بی استقلال علمی در فتاوا و احکام ، آن را به دست گرفتند . از این رو به استعانت از فقها و همراهی با آنها - در همۀ احوالشان - ناچار شدند .
شماری از علمای طراز اول باقی بودند ، لیکن تا درخواستی از آنها میشد میگریختند و دوری میجستند .
اهل این دوران [و آنان که عالمانِ راستین نبودند] با اعراضِ عالمانِ واقعی ، دیدند که امّت به آنها روی آوردند ، از این رو برای رسیدن به عزّت (جاه و مقام) به کسبِ علم دست یازیدند [و به خلفا روآوردند] در نتیجه ، فقها - که تا پیش از این ، به دنبالشان میآمدند - خود ، دنباله رو گشتند و پس از آنکه با روی گردانی از سلاطین عزیز بودند ، با روی آوردن به آنها ذلیل شدند مگر کسی را که خدا توفیق داد .(1)
در مناقب امام ابو حنیفه آمده است :
هنگامی که از سوی یکی از حاکمان اموی ابو حنیفه برای پاسخ به یک مسئله فقهی احضار شد ، گفت : کلمۀ استرجاع را بر زبان آوردم ؛(2)چراکه در آن مسئله ، نظرم مطابق قولِ علی رضیاللهعنه و دین داریام به آن بود [با خود اندیشیدم] چه کار کنم؟
سپس تصمیم گرفتم سخن راست را بگویم و فتوا به دینی دهم که با آن خدا را میپرستم .
این امر بدان جهت بود که بنی امیه به قول علی فتوا نمیدادند و اعتنایی به آن نمیکردند ...
در این عصر ، نامِ علی برده نمیشد ، بین مشایخ ، علامتِ نام علی واژۀ «شیخ» بود ، میگفتند : شیخ میگوید ...
بنی امیّه مردم را منع کردند از اینکه فرزندانشان را «علی» بنامند ، و هرکس نام فرزندش را علی میگذارد ، در معرض بلا قرار میگرفت .(1)
نزدیک به این سخن از حسن بصری نقل شده است . از یونس بن عُبَیْد حکایت شده که گفت :
به حسن بصری گفتم : ای ابو سعید ، تو با آنکه رسول خدا را درک نکرده ای ، میگویی : «قال رسول الله» (رسول خدا فرمود)!
حسن پاسخ داد : ای پسر برادر ، چیزی را از من پرسیدی که احدی قبل از تو نپرسید! اگر نزدم قدر و منزلت نداشتی پاسخت نمیگفتم . ما در زمانی به سر میبریم که شاهدی! (وی کارگزار حجاج بود) هرچه شنیدی میگویم : «قال رسول الله» (رسول خدا فرمود) مقصود علی بن ابی طالب است جز اینکه شرایط زمانی به گونهای است که نمیتوانم نام علی را بر زبان آورم .(2)
از شَعْبی نقل شده است که گفت :
با آل ابی طالب چه کنیم؟! اگر آنان را دوست بداریم کشته میشویم ، و اگر دشمن بداریم به دوزخ درمیآییم .(1)
شیخ ابو جعفر اسکافی میگوید :
معاویه گروهی از صحابه و تابعان را گماشت تا اخبار قبیحی را دربارۀ علی روایت کنند که دربردارندۀ طعن و نفرت از علی باشد ، و کارمُزد شایان توجّهی برای آن تعیین کرد که هرکسی را به رغبت وا میداشت .
کسانی چون ابو هُرَیره ، عمرو بن عاص ، مُغِیرة بن شعبه (و از تابعان ، عُرْوَة بن زبیر) اخباری که معاویه را خشنود میساخت برایش جعل کردند .(2)
ابن عَرَفَه - معروف به نَفْطَوَیْه - میگوید :
بیشترین احادیث دروغ در فضائل صحابه ، در روزگار بنی اُمیّه پدید آمد . مردم برای تقرّب به آنان حدیث میساختند : چراکه گمان میکردند آنان با این کار بنی هاشم را خوار و زبون میسازند .(3)
آری ، این موضع گیریها بود که امام باقر علیه السلام را برانگیخت تا به صراحت بر زبان آورد که :
بَلیّةُ النّاسِ علینا عظیمة ؛ إن دَعَوْناهم لَمْ یَسْتَجیبوا لنا ، وإن تَرَکْناهم لَمْ یَهْتَدُوا بغیرنا ؛(1)
ما گرفتاری بزرگی با این مردم داریم ؛ اگر آنان را [به آیین حق] دعوت کنیم ، نمیپذیرند ؛ و اگر رهاشان سازیم ، به غیر ما [و حقایقی را که ما میگوییم و دین درست را عرضه میداریم] هدایت نمییابند .
از امام علی بن حسین علیه السلام روایت شده که فرمود :
ما زِلْتُم تقولون فینا حتّی بَغَّضْتُمونا إلی النّاس ؛(2)
پیوسته دربارۀ ما بدگویی کردید تا اینکه ما را پیش مردم دشمن ساختید (و کینه توزی نسبت به ما را در دلها نشاندید) .
و در دعای امام سجّاد علیه السلام آمده است :
اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا الْمَقَامَ لِخُلَفَائِکَ وَأَصْفِیَائِکَ ... حَتَّی عَادَ صِفْوَتُکَ وَخُلَفَاؤُکَ مَغْلُوبِینَ مَقْهُورِینَ مُبْتَزِّینَ ، یَرَوْنَ حُکْمَکَ مُبَدَّلاً ، وَکِتَابَکَ مَنْبُوذاً ، وَفَرَائِضَکَ مُحَرَّفَةً عَنْ جِهَاتِ أَشْرَاعِکَ ، وَسُنَنَ نَبِیِّکَ مَتْرُوکَةً ؛(3)
پروردگارا ، این مقام ، از آن خُلفا و برگزیدگانِ توست ... تا اینکه برگزیدگان و جانشینان تو [در روی زمین] به قهر و غلبه گرفتار آمدند و حقّشان ربوده شد ؛ دیدند که (حاکمان جور) حُکم تو را
تغییر دادند و کتابت را دور افکندند و فرائض [و احکام] شریعتِ تو را تحریف کردند و سنّتهای پیامبرت را وانهادند ...
و نیز در تبیین اختلاف اُمّت میفرماید :
چه حالی خواهند داشت آنان که در دامِ افراط و تفریط گرفتار آمدند و به خود واگذاشته شدند تا در گمراهیها و تاریکیها فرو روند ...
دستهای از این امّت به بهانۀ اخلاص در دیانت ، از امامان دین و خاندان نبوّت جدا شدند و خود را در چنگال رهبانیّت انداختند و به زیاده روی پرداختند ؛ اسلام را بسیار نیک توصیف کردند و خود را با سنّتهای نیکو آراستند تا اینکه زمانی طولانی گذشت (و آرزوهاشان برآورده نشد) و مقصد و مسافت به نظرشان دور آمد و به محنتهایی سخت ، آزموده شدند .
در این هنگام ، از راه هدایت و نشانۀ نجات روی برتافتند و به شیوۀ نیاکانشان برگشتند .
گروه دیگر دربارۀ ما کوتاهی ورزیدند ، به متشابهات قرآن احتجاج کردند و قرآن را با آرای خود به تأویل بردند و به اخبارِ مأثور تهمت زدند ؛ با ترفندِ تنْ آسایان - بی فروغی از کتاب و دستاویزی از علمِ راستین - در شبههها و ظلمتها گام نهادند و پنداشتند که رشد یافتهاند .
نسلِ این امّت به کجا پناه بَرَند؟ شاخصهای ملّت و دین با اختلاف و چند دستگی از میان رفت ، بعضی بعضِ دیگر را تکفیر میکنند ، در حالی که خدای متعال میفرماید : «وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ
تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ» ؛(1)چونان کسانی نباشید که دچار تفرقه شدند و با وجود دلایل روشن ، اختلاف کردند .
آیا برای ابلاغ حجّت و تأویل حکمت ، جز ائمّۀ هُدی و نور افکن تاریکیها - کسانی که خدا به آنها بر بندگان احتجاج کرد و خلق را بی حجّت به حال خود وانگذاشت - کسی مورد اعتماد هست؟
آیا جز از شاخسارِ درخت مبارک نبوّت و بقایای برگزیدگانی که خدا پلیدی را از آنان زدود و پاک و پاکیزهشان ساخت و از آفات آنها را مصون داشت و مَوَدَّتشان را در قرآن واجب ساخت ، کسی را میشناسید و مییابید ؟!(2)
و نیز آن حضرت به شخصی که با او در یک مسئلۀ شرعی فقهی مشاجره میکرد ، فرمود :
یا هذا ، لو صِرْتَ إلی مَنازِلنا ، لاََرَیْناکَ آثارَ جبرئیل فی رِحالنا ؛ أَفَیکونُ أحدٌ أَعْلَمَ بالسُنَّة مِنّا ؟!(3)
ای مرد ، اگر به منازل ما آمد و شد داشتی ، رد پای جبرئیل را در آنجا به تو نشان میدادیم! آیا کسی هست که به سنّت پیامبر از ما داناتر باشد؟!
و نیز میفرماید :
إنّ دینَ الله لا یُصابُ بالعُقُول النّاقِصَة والآراءِ الباطلة والمَقاییسِ
الفاسِدَة ، لا یُصابُ إلّا بالتَّسلیم ؛ فَمَن سَلَّمَ لنا سَلِمَ ، وَمَنِ اقْتَدی بنا هُدِی ؛ ومَن کان یَعْمَلُ بالقیاس وَالرَّأی هَلَکَ ؛(1)
با عقلهای ناقص و آرای باطل و قیاسهای فاسد ، دینِ خدا به دست نمیآید ، به دین خدا جز با تسلیم نمیتوان رسید ؛ هرکس تسلیم ما شود سالم میماند ، هرکه به ما اقتدا کند هدایت میشود ؛ و هرکس شیوه قیاس و رأی را در پیش گیرد ، به هلاکت میافتد .
آری ، امّت اسلام به تحریف گرفتار شد .
ابن زُهره مینویسد :
بیگمان در اختفای بسیاری از آثارِ «علی» در قضاوت و فتوا ، حکومت اموی دست داشت وگرنه ، معقول نیست که «علی» را بالای منبرها لعن کنند و علما را واگذارند که علم او را حدیث کنند و فتاوا و اقوالش را بازگویند ؛ به ویژه در آنچه به اصل حکومت اسلامی ارتباط مییافت .(2)
تفصیل سخن در این باره ، فرصت دیگری را میطلبد . از آنچه ابن اثیر نقل میکند میتوان دریافت که اصحاب تدوین در دورۀ حجّاج چه روزگاری داشتند ، وی میگوید :
حجّاج بن یوسف از سوی امویان والی عراق شد . وی به دست جابر و گردن سهل بن سعد ساعدی و اَنس بن مالک مُهر زد . با این کار ، میخواست تحقیرشان کند تا مردم از آنها دوری گزینند و به حرف و حدیثشان گوش ندهند .(3)
به تواتر ثابت است که اهل بیت علیهم السلام تدوین را جایز میدانستند . امام علی علیه السلام با خط خودش و املای رسول خدا صلی الله علیه و آله صحیفهای را نوشت که طول آن به هفتاد ذرع میرسید .(1)
در «من لا یحضره الفقیه 4: 418، حدیث 5914» از حسن بن فضّال از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام روایت شده که فرمود: امام نشانههایی دارد؛ او داناترین، حاکم ترین، پرهیزکارترین، بردبارترین، شجاع ترین، بخشنده ترین، عابدترین . . . مردمان به شمار میرود . نزد او صحیفه ای است که نامهای شیعیانش - تا روز قیامت - در آن ثبت میباشد و نیز صحیفه ای که اسمهای دشمنانش تا روز قیامت در آن نوشته شده است .
نزد امام جامعه هست، صحیفه ای که طول آن به هفتاد ذرع میرسد و آنچه را آدمیان نیاز دارند در آن گرد آمده است .
نزد امام علیه السلام جفر اکبر و جفر اصغر میباشد، که پوست بز و قوچی است و در آن همۀ علوم حتّی بهای یک خراش و یک تازیانه یا نیم و ثلث تازیانه، در آن هست؛ و نزد امام مصحف فاطمه علیها السلام است (عیون اخبار الرضا علیه السلام 1: 193، باب 19، حدیث 1) .
دکتر رفعت فوزی عبدالمطّلب ، روایات این صحیفه را - که در ابواب فقه پراکندهاند - در کتابی گرد آورده و آن را صحیفة علیّ بن أبی طالب عن رسول الله ، دراسة توثیقیّة فقهیّة(2)نامیده است .
این صحیفه نزد ائمّه علیهم السلام وجود داشت ، آن را از یکدیگر ارث میبردند و در حفظ و نگهداری آن کوشا بودند . از امام حسن علیه السلام روایت شده که فرمود :
إنّ العلمَ فینا وَنَحْنُ أَهْلُه ، وهو عندنا مجموعٌ کُلُّهُ بِحَذافِیرِه ، وإنّه لا یَحْدُثُ شَیْءٌ إلی یَومِ القیامة حَتّی أَرْشُ الْخَدْشِ إلّا وهو عندنا
مَکْتُوبٌ بِإِملاءِ رَسُولِ الله وَخَطِّ علیّ بِیَدِه ؛(1)
علم در میان ماست و ما اهل آنیم . همۀ علم نزد ما گرد آمده است و تا روز قیامت چیزی رخ نمیدهد - حتّی تاوانِ مالی یک خراش - جز اینکه با املای پیامبر و دست خط علی ، نزد ما مکتوب است .
و آن گاه که از رأی پدر آن حضرت در «خیار»(2)سؤال شد ، دستور داد صندوق کتابها را بیاورند . از آن ، صحیفۀ زرد رنگی را بیرون آورد که قول علی علیه السلام دربارۀ خیار در آن نوشته شده بود .(3)
این کتاب [بعد از امام حسن علیه السلام ] نزد امام حسین علیه السلام قرار گرفت ، و سپس نزد امام سجّاد علیه السلام و بعد از او نزد امام باقر علیه السلام و ...(4)
روشن است که فرزندان امام علی علیه السلام به این صحیفه اهتمام بی نظیری داشتند ، حتّی مصیبتهای سهمگین امام حسین علیه السلام را بازنداشت از اینکه این صحیفه را نزد دختر بزرگش فاطمه به امانت سپارد تا آن را به امام سجّاد علیه السلام بدهد و این کتابها به عنوان ذخایری از گنجینه آل محمّد و امانت پیامبر صلی الله علیه و آله نزد آنان پایدار بماند .(5)
اهمیتِ این صحیفه بدان پایه است که حضرت فاطمه زهرا علیها السلام به کنیزش فضّه (آن گاه که صحیفه را نیافت) فرمود :
وَیْحَک! أُطْلُبِیها ، فإنّها تَعْدِلُ عندی حَسَناً وحُسَیْناً ؛(1)
وای بر تو! آن را بیاب ، چراکه [ارزش آن] نزد من با حسن و حسینم برابری میکند!
این اهتمام ، بی حساب و کتاب و ناشی از وابستگیها و علاقههای شخصی نبود ؛ زیرا هم طرازی این صحیفه با دو ریحانه پیامبر صلی الله علیه و آله امری است که درنگ و تأمُّل فراوانی را میطلبد ؛ چراکه علم نهفته در این صحیفه ، برابری میکرد با علمی که امام حسن و امام حسین علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتند ، و این صحیفه برای مسلمانان ، همان نقشی را ایفا میکرد که امام حسن و امام حسین علیهم السلام برای امّت پیامبر صلی الله علیه و آله عهده دار بودند .
این مواظبتِ فزایندۀ مکتب تعبّد را از مدوّنات - به طور کلّی - و از کتاب امام علی علیه السلام به طور ویژه ، نزد «مکتب رأی و اجتهاد» نمییابیم . ابوبکر کتابش را سوزاند ، عُمَر کتابهای دیگران را آتش زد ، عثمان قرآنها را به آتش کشید ، معاویه دستور داد که حدیث کم بر زبان آید مگر حدیثی که در عهد عُمَر روایت شده باشد ، دیگر خلفا نیز بر همین رَویَّه بودند .
بر خلاف اهل بیت علیهم السلام که از آغاز تشریع اسلامی و نزول وحی تا زمانهای متأخّر ، از تدوین بازنایستادند و در حفظ مدوّناتِ خود کوشیدند .
رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام را به تدوین فرا خواند و به او فرمود :
آنچه را املا میکنم بنویس!
حضرت علی علیه السلام پرسید : ای رسول خدا ، میترسی از یاد ببرم؟!
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : نه ، از خدا خواستهام که همه چیز را به خاطرت
1) . المعجم الکبیر 22: 413، باب ما أسندت فاطمة .
بسپارد و از یادت نبرد ، لیکن برای شریکانت تدوین کن!
حضرت علی علیه السلام پرسید : ای رسول خدا ، شرکای من کیانند؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : امامان از نسل تو .(1)
به این ترتیب یقین میکنیم که پیامبر صلی الله علیه و آله خواست شریعتش را به وسیلۀ تدوین ، نزد اهل بیت علیهم السلام و دیگران ، حفظ کند تا مُدوَّنات به عنوان ذخایر علمی برای نسلهای آینده مسلمانان - در عصرهای بعد - باقی بماند .
روی آوری امامان اهل بیت به کتاب امام علی علیه السلام و نگریستن در آن و دیگران را بر آن شاهد گرفتن ، در راستای استوار سازی حرفها و نقلهاشان صورت میگرفت و اینکه آنان گزاف و از رأی خویش سخن نمیگویند ، بلکه بیاناتشان در گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله ریشه دارد و از خاستگاه وحی برمیخیزد .
از امام صادق علیه السلام روایت شده که میفرمود :
علی بن حسین هنگامی که کتاب علی علیه السلام را میگرفت و در آن مینگریست ، میفرمود : چه کسی طاقتِ این [سختی ها] را دارد ؟!(2)
و در ارشاد مفید میخوانیم که امام سجّاد علیه السلام به فرزندش امام باقر علیه السلام فرمود :
فرزندم ، بعضی از این صحیفهها را که عبادت علی علیه السلام در آن است به من ده!
امام باقر علیه السلام میفرماید : آنها را در اختیارش نهادم ، اندکی را خواند ، سپس رها کرد و آهی کشید و فرمود : چه کس را یارای عبادتِ علی است !(3)
مطلب شایان توجّه در این دو حدیث این است که آیا کتاب امام علی علیه السلام تنها به بیان فرائض شرعی و احکام فقهی اختصاص داشت یا اینکه علوم دیگری را شامل میشد؟
پیداست که کتاب امام علی علیه السلام اصول عبادات و اَعمالِ مستحبی را شامل میشد و همۀ اصول و مبانی دین اسلام را - به عنوان یک مجموعة منسجم و متکامل - در بر داشت ، و تمامی آنچه را مسلمانان نیاز دارند در آن گرد آمده بود . آن گاه که امام زین العابدین علیه السلام بر مستحبّات و نوافل و سُنَنی که در آن بود آگاهی یافت (با اینکه بدن خودش پینه بسته بود و به کثرت عبادت و شب زنده داری و روزه داشتن معروف بود) فرمود : چه کسی طاقتِ این را دارد؟!
باری ، تدوین و پاسداری از کتابها رسم و راهِ امامان اهل بیت علیهم السلام و پیروان آنها به شمار میآمد و در مقابل ، عادتِ هواداران مکتبِ اجتهاد و رأی سوزاندن و نابود سازی و جلوگیری از نقل و تدوین حدیث بود . این امر ، جای شکی باقی نمیگذارد که «آنچه حجّت است» نزد اهل بیت علیهم السلام و مکتب تعبّد ، از استواری و ضبط بالایی برخوردار است ، برخلاف آنچه نزد مکتب اجتهاد و رأی میباشد که آمیزهای متأثّر از عوامل مختلف و آرای گوناگون است ؛ از تشریع اجتهاد و رأی در برابر نص آغاز میشود و کم کم به تثبیت قیاس میانجامد و دست به دامان اصولِ تازهای میگردد که بعدها به عرصه میآید و آراء و خط مشیها در این راستا پایانی ندارد .
با مراجعه به سخنان امام باقر علیه السلام و فرزندش امام صادق علیه السلام به تمرکز آنان بر صحیفۀ امام علی علیه السلام و اهتمام فراوان بر آن را درمییابیم .
از عُذافِر صیرفی روایت شده که گفت :
من با حَکَم بن عُتَیْبَه نزد امام باقر علیه السلام بودیم ، وی نزد امام منزلتی
داشت و از آن حضرت پرسشهایی میکرد [و امام علیه السلام پاسخ میداد] تا اینکه در مسئلهای اختلاف کردند ، امام باقر علیه السلام فرمود : فرزندم ، برخیز و کتاب علی را بیاور!
امام صادق علیه السلام کتاب بزرگی را که در صندوقچۀ اشیای نفیس نگهداری میشد ، آورد . امام باقر علیه السلام آن را گشود و به جست و جو در آن پرداخت تا اینکه مسئله را درآورد ، فرمود : این خط علی و املای رسول خداست! به حَکَم رو کرد و فرمود : ای ابا محمّد ، تو و سَلَمه و ابو مِقدام ، هر چپ و راستی خواستید بروید ، به خدا سوگند ، علم مطئمنی را نمییابید مگر نزد قومی که جبرئیل بر آنان فرود میآمد .(1)
در حدیث دیگر آمده است که حَکَم بن عُتَیْبَه از دیه دندانها از آن حضرت پرسید ، و امام علیه السلام پاسخ داد و فرمود :
هکذا وجدناه فی کتاب علیّ ؛(2)
در کتاب علی ، آن را چنین یافتیم .
از زرارة بن اَعْیَن نقل شده است که از امام باقر علیه السلام دربارۀ ارث جدّ پرسیدم ... تا اینکه میگوید :
امام به فرزندش جعفر رو کرد و گفت : صحیفة فرائض [کتاب میراث] را برای زراره بخوان ... آن حضرت کتابی را بیرون آورد که
چونان ران شتر [بزرگ] بود ... چون به آن صحیفه برخوردم کتابِ ضخیمی را دیدم که پیدا بود از کتابهای پیشینیان است . در آن نگاه کردم ، دیدم در آن خلافِ چیزی است که به دستِ مردم است ...
فردا صبح امام باقر علیه السلام را دیدم ، به من فرمود : آیا کتاب میراث را خواندی؟ ... والله ، آنچه را دیدی ، حق است ؛ املای پیامبر و خط علی میباشد ... پدرم از جدم برایم حدیث کرد که امیرالمؤمنین آن را برایش گفت ...(1)
از ابو اَیّوب خَزّاز ، از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود :
إنّ کُلَّ ذی رَحِم بِمَنْزَلَةِ الرَّحِم الَّذی یَجُرُّ به ...(2)
هر دارای خویشاوندی ، به منزلۀ خویشاوندی است که او را میکشاند [و در نبودِ خویشاوندِ نزدیکتر و عدم مانع دیگر ، ارث به او میرسد] .
از سلیمان بن خالد ، از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود :
در کتاب علی آمده است که یکی از پیامبران سوی پروردگارش دربارۀ قضاوت شکوه کرد ...(3)
این گونه روایات ، تأکیدی است بر اینکه کتاب حضرت علی علیه السلام دائرة المعارفی بود که علوم دینی و دنیویای را که پیامبر صلی الله علیه و آله از جانب خدا آورد ، در
بر داشت ؛ چراکه اخبار انبیا و امّتهای پیشین در کتاب حضرت علی علیه السلام وجود داشت(1)
علاّمه مازندرانی در شرح اصول کافی (جلد 6، ص84) مینویسد:
مقصود از «کُتُب»، کتابی است که علی بن ابی طالب علیه السلام آن را گرد آورد .
و «جَفْر اَبْیَض» که در آن زبورِ داود و توراتِ موسی و انجیل عیسی و صحف ابراهیم هست .
و «مصحف فاطمه علیها السلام » که هنگام نزول جبرئیل سوی آن حضرت، حضرت علی علیه السلام آن را نوشت و جبرئیل از آنچه تا روز قیامت رخ دهد خبر داد و همۀ آنچه مردم نیاز دارند در آن میباشد .
و «جامعه» که کتابی است با املای رسول خدا صلی الله علیه و آله ، حضرت علی علیه السلام به خط خود آن را نوشت .
و «جَفْر» که دربردارندۀ علم انبیا و اوصیا و عمل علمای پیشین است؛ و صحیفه ای که جبرئیل امین دربارۀ وصیّت از نزد پروردگار جهانیان آورد .
و مراد از «علم»، علم مختص به امام است؛ یعنی علمِ گذشته و حال و آینده تا روز قیامت .
منظور از «سلاح»، سلاح پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد؛ مانند کلاه خود، سپر، پرچم، پیراهن، شمشیر، انگشتر و جز آن . . .
، و آن حضرت آنها را از میان دو لبِ پیامبر صلی الله علیه و آله تدوین کرد .اخبار ادیان سابق و کسانی که مسخ شدند و عذاب گردیدند و ... از کتاب امام علی علیه السلام به ما رسیده است ...
بعضی از معارف این کتاب بزرگ ، موارد ذیل است :
حکم باقی ماندۀ خوراکی که گربه به آن دهن زده است ،(2)کفایت کردن غسل
1) . ابن اُذَینه از بُرَید عجلی نقل میکند که گفت از امام باقر علیه السلام دربارۀ این آیه پرسیدم: «إِنَّ اللهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الأَْماناتِ إِلی أَهْلِها وَإِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ» [نساء/58] (خدا شما را فرا میخواند به اینکه امانتها را به اهلش بسپارید و هنگام داوری میان مردم عدالت ورزید)، امام علیه السلام فرمود: إیّانا عَنَی، أن یُؤَدِّی الأوّل إلی الإمام الّذی بعدَه الکُتُب والعلم والسِّلاح؛ طرفِ خطاب آیه ماییم! باید امامِ اول به امام بعد از خود، کتابها و علم و سلاح را تقدیم دارد .
2) . تهذیب الأحکام 1: 227، حدیث 655؛ و نیز بنگرید به، فروع کافی 3: 9، حدیث 4 .
جنابت از وضو ،(1)
احکام مربوط به جنازه ها ، وقتِ فضیلتِ نماز ظهر و عصر و تشهّد در نماز ،(2)حکم کسی که در حال اِحرام بمیرد و چگونگی سامانِ کار او ،(3)
حکم نماز در لباسی که از پشم حیوان حرام گوشت ساختهاند ،(4)
تشهّد در نماز ،(5)
اینکه خدا بر زیادی نماز و روزه پاداش میدهد ،(6)عدالتِ امام جماعت ،(7)
آداب دعا ،(8)
منع زکات ،(9)
مسائل امر به معروف و شیوع زنا و قطعِ ارتباط با خویشاوندان ،(10)
وجوبِ روزه به محض دیدنِ هلال ماه رمضان ،(11)حکمِ پوشیدن پارچه زربافت برای مُحْرِم ،(12)صید کسی که در حال احرام است ،(13)و شک در شمارِ طوافِ بر کعبه ،(14)و امان نامه دادن به کسی که به مسلمانان بپیوندد ،(15)
و
1) . تهذیب الأحکام 1: 139، حدیث 398 .
2) . تهذیب الأحکام 2: 23، حدیث 64؛ الاستبصار 1: 251، حدیث 900 .
3) . در این زمینه چهار روایت هست؛ بنگرید به، تهذیب الأحکام 5: 383، حدیث 1337 - 1338؛ فروع کافی 4: 368، حدیث 3 .
4) . فروع کافی 3: 397، حدیث 1؛ تهذیب الأحکام 2: 209، حدیث 818 .
5) . بصائر الدرجات: 165، حدیث 14 .
6) . بصائر الدرجات: 185، حدیث 11؛ وسایل الشیعه 4: 103، حدیث 4630 .
7) . تهذیب الأحکام 3: 28، حدیث 96 .
8) . اصول کافی 2: 484 - 485، حدیث 2 و7؛ وسایل الشیعه 7: 80، حدیث 8785 .
9) . فروع کافی 3: 505، حدیث 17؛ وسائل الشیعه 9: 26، حدیث 11431 .
10) . علل الشرایع 2: 584، باب 385، حدیث 26؛ امالی صدوق: 385، حدیث 493 .
11) . تهذیب الأحکام 4: 158، حدیث 441؛ وسائل الشیعه 10: 255، حدیث 13349 .
12) . فروع کافی 4: 340، حدیث 7؛ من لا یحضره الفقیه 2: 217، حدیث 21 .
13) . فروع کافی 4: 389، حدیث 5 (و جلد 4، ص390، حدیث 9)؛ تهذیب الأحکام 5: 344، حدیث 1190-1191 .
14) . تهذیب الأحکام 5: 152، حدیث 502؛ وسائل الشیعه 13: 366 - 367، حدیث 17966 و17972 .
15) . فروع کافی 5: 31، حدیث 5 .
تصرّف در مالِ فرزند ،(1)معنای «شیء» در وصیّت ،(2)مسائلی در ازدواج(3)و سوگندها(4)و خوردن باز و پرندۀ شکاری از صید(5)، و مسائلی در صید و تذکیه حیوان(6)
و آنچه از دنبۀ گوسفند زنده بریده شود(7)، و حرام بودن مارماهی و ماهی مرده(8)
و زمیر(9)وطحال و آنچه دریا به ساحل اندازد(10)و اژدر ماهی(11)و گوشت خر(12)و حکم زمینها(13)
و ارث(14)
1) . تهذیب الأحکام 6: 343، حدیث 961 .
2) . فروع کافی 7: 40، حدیث 1؛ من لا یحضره الفقیه 4: 151، حدیث 1؛ معانی الأخبار: 217، حدیث 1 .
3) . فروع کافی 5: 135، حدیث 5 (و ص452، حدیث 1)؛ تهذیب الأحکام 7: 432، حدیث 1723 (و ص481، حدیث 1932 .
4) . اصول کافی 2: 347، حدیث 4؛ خصال صدوق 1: 124، حدیث 119 .
5) . تفسیر عیّاشی 1: 294، حدیث 28 (و ص295، حدیث 30)؛ فروع کافی 6: 202، حدیث 1 (و ص207، حدیث 1) .
6) . فروع کافی 6: 232، حدیث 1 و3؛ من لا یحضره الفقیه 3: 210، حدیث 61؛ تهذیب الأحکام 9: 57، حدیث 237 .
7) . فروع کافی 6: 254، حدیث 1؛ من لا یحضره الفقیه 3: 209، حدیث 57 .
8) . تهذیب الأحکام 9: 5، حدیث 12؛ الاستبصار 4: 590، حدیث 5 .
9) . فروع کافی 6: 219، حدیث 1؛ تهذیب الأحکام 9: 2، حدیث 1 .
10) . تهذیب الأحکام 9: 9، حدیث 18؛ وسائل الشیعه 24: 134، حدیث 30170 .
11) . تهذیب الأحکام 9: 4، حدیث 9-10؛ الاستبصار 4: 58، حدیث 201 (و ص59، حدیث 3) .
12) . تهذیب الأحکام 9: 40، حدیث 169 .
13) . اصول کافی 1: 407، حدیث 1؛ تهذیب الأحکام 7: 152، حدیث 674؛ وسائل الشیعه 25: 414، حدیث 32246 .
14) . بنگرید به، فروع کافی 7: 77، حدیث 1؛ تهذیب الأحکام 9: 269، حدیث 976؛ من لا یحضره الفقیه 4: 306، حدیث 13 .
و گناهان کبیره(5)و خوردنِ مال یتیم(6)و کیفر معاصی(7)و کوشش در عبادت ،(8)و ابتلای مؤمن(9)و مَثَلِ دنیا(10)و خوش گمانی به خدا(11)و حرمت همسایه(12)و خلق(13)و
اَصحاب شنبه(14)و طلبِ علم(15)و دیۀ دندانها(16)و موارد بسیار دیگر .
1) . فروع کافی 7: 414 - 415، حدیث 3 و7؛ تهذیب الأحکام 6: 228، حدیث 550-551 .
2) . فروع کافی 7: 200، حدیث 12 (و ص214، حدیث 4، ص216، حدیث 11)؛ تهذیب الأحکام 10: 146، حدیث 579؛ من لا یحضره الفقیه 4: 53، حدیث 14 .
3) . اصول کافی 1: 238، حدیث 1 (فروع کافی 7: 316، حدیث 1 و ص329، حدیث1)؛ تهذیب الأحکام 10: 251، حدیث 251، حدیث 996؛ خصال صدوق: 539، حدیث 9 .
4) . فروع کافی 5: 541، حدیث 4؛ المحاسن 1: 107، حدیث 93 .
5) . اصول کافی 2: 278، حدیث 8؛ وسائل الشیعه 15: 321، حدیث 20631 .
6) . ثواب الأعمال: 233؛ وسائل الشیعه 17: 247، حدیث 22443 .
7) . ثواب الأعمال: 254؛ امالی صدوق: 385 .
8) . روضه کافی 8: 135، حدیث 100 (وص163، حدیث 172)؛ وسائل الشیعه 1: 91، حدیث 215 .
9) . اصول کافی 2: 259، حدیث 29؛ علل الشرائع 1: 44، حدیث 1 .
10) . اصول کافی 2: 136، حدیث 22؛ تنبیه الخواطر 2: 194 .
11) . اصول کافی 2: 71، حدیث 2؛ الاختصاص:227 .
12) . اصول کافی 2: 666، حدیث 2 .
13) . تفسیر قمی 1: 36؛ تفسیر عیّاشی 1: 26، حدیث 2؛ بحار الأنوار 11: 127، حدیث 55 .
14) . تفسیر قمی 1: 244؛ تفسیر عیّاشی 2: 33، حدیث 93؛ بحار الأنوار 14: 52، حدیث 5 .
15) . اصول کافی 1: 41، حدیث 1؛ بحار الأنوار 1: 106، حدیث 2؛ کشف الغمّه 2: 346 .
16) . بنگرید به، فروع کافی 7: 329، حدیث 1؛ من لا یحضره الفقیه 4: 104، حدیث 12؛ تهذیب الأحکام 10: 254، حدیث 1005 .
اینها نمونههایی اندک از تعالیم و معارفی است که در کتاب امام علی علیه السلام آمده است ، قصد ما آوردن فهرستِ دقیقی از مطالب این کتاب در میانِ مصنّفات شیعه و احادیث نبود ، بلکه میخواستیم تضاد میان دو مکتب فقهی را بنمایانیم و اختلافی که پس از ماجرای خلافت ، میان مسلمانان پدید آمد .
با اشاره به این نکته که مکتبِ تعبّد محض به کتاب امام علی علیه السلام تمسّک میکرد تا بر اصالتِ خویش برهان آورد و بیان دارد که آموزه هایش از پیامبر صلی الله علیه و آله و وحی سرچشمه میگیرد .
به همین جهت بود که این کتاب از سوی مانعانِ تدوین سانسور میشد تا آنجا که [بعدها] بعضی احکام آن را ناآشنا و عجیب دانستند ؛ چراکه تا آن زمان به گوششان نخورده بود .
کتابتِ امام علی علیه السلام تنها در آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله املا کرد ، منحصر نمیشود . آن حضرت کتابهای دیگری نیز نوشت که از علم پیامبر صلی الله علیه و آله مایه میگرفت . سیّد مرتضی (م436ﮪ ) کتاب المحکم والمتشابه فی القرآن(1)و اَشعری قمی (م103ﮪ ) کتاب ناسخ القرآن ومنسوخه(2)را به امام علی علیه السلام منسوب میسازند .
حافظ ابن عُقده کوفی (م 333ﮪ) حدود60 نوع از انواع علوم قرآن را برای
امام علی علیه السلام ذکر میکند .(1)
همچنین فرزندان امام علی علیه السلام و اصحاب آن حضرت ، با اقتدا به او ، کتابهایی را در همۀ عرصهها (و قلمروهای علمی) نگاشتند .
حارث اَعور همدانی ، کتاب کاملی را از امیرالمؤمنین علیه السلام باز میگفت .(2)
از اَبو رافع نقل شده که کتابی را از امام علی علیه السلام روایت میکرد .(3)
رَبیعة بن سُمَیْع نامهای را از آن حضرت حکایت میکند که امام علیه السلام هنگام فرستادنِ او جهتِ جمع آوری صدقات ، برایش نوشت .(4)
کتاب میثم بن یحیی تمّار ، تا قرن هفتم هجری متداول بود . طبری بی واسطه از وی آن را ستاند .(5)
اَصبغ بن نُباته مُجاشِعی ، کتابِ قضاء را از حضرت علی علیه السلام روایت میکرد . این کتاب با عنوان أقضیة أمیرالمؤمنین(6)یا عجائب أحکام أمیرالمؤمنین(7)به چاپ رسیده است .
سُلَیم بن قَیْس کتابی دارد که اَبانِ بن عَیّاش از او روایت میکند .
کتابهای دیگری نیز برای دیگر صحابه و تابعان هست که آنها را از حضرت علی علیه السلام نقل کردهاند یا از علمِ آن حضرت برگرفتهاند .
1) . اَعیان الشیعه 1: 321؛ بحار الأنوار 93: 3 .
2) . رجال نجاشی: 7، ذیل رقم 2؛ الفهرست: 62، رقم 119 .
3) . رجال نجاشی: 6، رقم 1؛ تأسیس الشیعه: 280 .
4) . رجال نجاشی: 7-8، رقم 3؛ نقد الرجال (تفرشی) 2: 238، رقم 1957 .
5) . تأسیس الشیعه: 283 .
6) . الذریعه 2: 273، رقم 1105 (آقا بزرگ میگوید: بعضی از اصحاب آن را نوشتهاند) .
7) . بنگرید به، الذریعه 17: 152، رقم 794 .
در الأشباه والنظائر (اثر سُیوطی) از ابن عساکر نقل شده است که بعضی از عالمان نحو یادآور میشد که نزدش نوشتار ابو الأَسْوَد هست که امام علی علیه السلام آن را به وی القا کرد .(1)
نامهای از امام علی علیه السلام رسیده که آن را برای مالک اشتر نَخَعی (آن گاه که او را بر ولایتِ مصر گماشت) نوشت . این نامه در ضمنِ نهج البلاغه آمده است و نیز به طور جداگانه چاپ شده است .
عالمانِ بزرگ شرحهای فراوان بر این نامه نوشتهاند ؛ چراکه این نامه - افزون بر حقوق فرمانروا و رعیّت - جامعیتِ اندیشه امام علیه السلام را در امور سیاسی و اداری و اجتماعی مینمایاند و بسیار بااهمیت است .
اَعمش ، از ابراهیم ، از پدرش نقل میکند که گفت : علی برایمان خطبه خواند و گفت :
هرکه میپندارد که ما چیزی را بر زبان میآوریم که در کتابِ خدا و این صحیفه(2)نیست ، دروغ میگوید .(3)
از طارِق روایت شده که گفت : علی را بر منبر دیدم در حالی که میفرمود :
نزد ما کتابی که برایتان بخوانیم نیست مگر کتابِ خدا و این صحیفه .(4)
1) . الأشباه والنظائر 1: 12 - 14 (به نقل از تاریخ دمشق 7: 55)؛ اَنباء الرواة (قفطی) 1: 39؛ سیر أعلام النبلاء 4: 84 .
2) . صحیفهای بر غلاف شمشیر آن حضرت آویزان بود که در آن سنِ شتری که باید در زکات گرفته شود و دیۀ جراحات وجود داشت .
3) . تقیید العلم: 88؛ جامع بیان العلم وفضله 1: 71؛ و بنگرید به، صحیح بخاری 6: 2662، حدیث 6870؛ صحیح مسلم 2: 995، حدیث 1370 .
4) . تقیید العلم: 89 .
این دو نقل - و دیگر گزارشهای مشابه آن - از نکاتِ مهمّی دربارۀ کتابِ حضرت علی علیه السلام و موضوع تدوین ، پرده برمی دارد ؛ چراکه مشاهده میشود بعضی از مسلمانان بر اثر جهل به تدوین و فوائد آن (و نیز جهل به نقل حدیث و آثار آن و جهل به تنزیل و تأویل و ...) به نظرشان عجیب آمد که نزد امام علی علیه السلام کتاب یا کتابهایی در زمینۀ علوم اسلامی باشد . بسا آنان به حضرت علی علیه السلام تهمت میزدند که غیر کتابِ خدا را میخواند یا قرآن دیگری در دستِ اوست! چنان که امروزه بعضی از نویسندگان مسلمان - که آگاهی دقیقی از امور تدوین و مدوّنات موجود صدر اسلام ندارند - بر همین پندارند .
امام علی علیه السلام میخواست حقیقتِ ماجرا را روشن سازد و اینکه علوم آن حضرت بر گرفته از قرآن و نیز صحیفهای است که از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله نوشت و به منزلۀ تفسیر جامعِ قرآن میباشد و آنچه به وسیلۀ وحی نازل شد - در همۀ ابعادش - در آن هست ، آنچه را او بر زبان میآورد ، بیرون از این دو مصدر اساسی نیست .
سخن امام علی علیه السلام ناظر به دفع شبهه یا این دروغ است که نزد آن حضرت ، کتاب دیگری همسنگ یا مغایر با کتابِ خدا وجود دارد . از این روست که راوی بعضی از اوصافِ کتاب را به تفصیل برمی شمارد ؛ اینکه دیۀ جراحتها (و زخم ها) در آن هست ، و سنِ شتری که باید به عنوان زکات گرفته شود و ... ؛ چراکه (مردم) آن را به خاطر داشتند و در عهد پیامبر با احکامِ آن آشنا بودند ، نه اینکه احکام این کتاب هرگز به گوششان نخورده باشد (گرچه محتویات آن را به تفصیل نمیدانستند) .
گویا مناسبتِ مقام ، اقتضا میکرد که امام علیه السلام به طور ویژه از این صحیفه نام ببرد ؛ زیرا سیاق کلام برای نفی دیگر مُدَوَّنات نزد آن حضرت نیست ، چون
میدانیم کتابهای دیگر از آن حضرت ، نزد اهل بیت وجود داشت .
بنابراین ، سخن امام که میفرماید : «کتاب الله وهذه الصحیفة» (قرآن و این صحیفه) اشاره است به اینکه امام علیه السلام چیزی را بر زبان نمیآورد مگر اینکه ریشه در سخنِ رسول خدا صلی الله علیه و آله دارد .
باید اذعان داشت که کتاب حضرت علی علیه السلام اساسِ همۀ علوم و ارزشمندترین کتابها نزد اهل بیت علیهم السلام دانسته میشد . از این روست که امام علی و فرزندانش علیهم السلام به شدّت بر آن تأکید دارند . حتّی ابن سیرین آرزو داشت این کتاب را ببیند یا بر آن دست یابد ؛ چراکه میگوید :
اگر به این کتاب دست مییافتم ، علمِ فراوانی نصیبم میشد .(1)
امام علی علیه السلام در تدوین علم ، به ویژه علم پیامبر صلی الله علیه و آله با تأکید فراوان ، اِصرار میورزید . از حارث نقل شده که امام علی علیه السلام فرمود :
کیست که علمی را به درهمی از من بخرد؟
حارث میگوید : من پیش آن حضرت رفتم و صُحُفی را به یک درهم خریدم و آنها را [با خود] آوردم .(2)
احادیثِ فراوان دیگری نیز هست که مسلمانان را بر تدوین برمی انگیزاند ، مانند :
قَیِّدُوا العِلمَ ؛(3)
علم را [ با کتابت ] ماندگار سازید .
الخَطّ علامةٌ ، فکلُّ ما کانَ أَبینَ کانَ أَحْسَن ؛(1)
خط نشانه است ، هرچه گویاتر باشد بهتر است .
و این سخن آن حضرت که به کاتبش - عُبَیْدالله بن اَبی رافع - فرمود :
أَلْقِ دَواتَک ، اَطِلْ جِلْفَةِ قَلَمِک ، وفَرِّجْ بینَ السُّطور ، وَقَرْمِط بَیْنَ الحروف ؛(2)
دواتت را لیقه کن ، و نوک قلم را بتراش ، و میان سطرها فاصله بگذار ، و حروف را به هم نزدیک ساز و دقیق بنویس .
و نیز این سخن که فرمود :
اَطِلْ جِلْفَةَ قَلَمِک وأسمنها ، وأیمن قطتک ، وأسمعنی طنینَ النون ، وحَوِّر الحاء ، وَأَسْمِنِ الصاد ، وَعَرِّجِ العین ، وَأشقِقِ الکاف ، وعَظِّم الفاء ، وَرَتِّل اللام ، وأَسْلِسِ الباء والتاء والثاء ، وأَقِمِ الزای وَعَلِّ ذنبها ؛ وَاجْعَل قَلَمَکَ خَلْفَ أُذنک یکونُ أذکُرَ لک ؛(3)
این سفارشها دربارۀ علم خط - که یکی از ارکان مهم تدوین است - اصولیاند که خطاطان تا به امروز در نگارش به کار میبرند و در خوش نویسی از آن بهره میبرند .
آری ، اهل بیت نهایتِ اهتمامشان را در امر تدوین به کار گرفتند ، و اَصحاب و نویسندگان را به مراعات نکاتِ دقیق رهنمون شدند .
این نصوص ، بهترین دلیل بر نفی نسبتی است که به امام علی علیه السلام دادهاند و
گفته اند : «آن حضرت از تدوین کتابها و نگهداری آنها نهی میکرد» و شاهدی گویاست بر این سخن که : حاکمان در جعل حدیث و دروغ بافی نقش عمدهای داشتند .
ابراهیم بن محمّد ثقفی (م283ﮪ) در الغارات سخنی را میآورد که عظمت کتاب حضرت علی علیه السلام را مینمایاند و اینکه در آن علم فراوانی وجود داشت و امویان به تحریف آنچه امام علی علیه السلام بر زبان آورد ، دست یازیدند .
وی پس از آنکه نامۀ امام علی علیه السلام را به محمّد بن ابی بکر برای اهل مصر میآورد ، میگوید :
برایم حدیث کرد عبدالله بن محمّد بن عثمان ، از علی بن محمّد بن اَبی سیف ، از اصحابش که چون علی این جواب را برای محمّد بن ابی بکر نوشت ، محمد در آن مینگریست و آن را میآموخت و بر اساسِ آن حکم میکرد . هنگامی که عمرو بن عاص بر او چیره شد و او را کشت همۀ کتابهایش را گرفت و برای معاویه فرستاد . معاویه در این نامه ، نگاه میکرد و به شگفت میآمد .
وَلید بن عُقْبَه چون دید این نامه اعجاب معاویه را برمی انگیزد ، به او گفت : امر کن این احادیث را بسوزانند .
معاویه به او گفت : خاموش ای ابن ابی مُعَیط ، هوشیار نیستی!
ولید گفت : این تو هستی که غافلی! آیا این هوشیاری است که مردم بدانند احادیث ابو تراب نزد توست؟ آنها را میآموزی و بر اساسِ آنها حکم میکنی؟! پس چرا با او میجنگی؟
معاویه گفت : وای بر تو! از من میخواهی که علمی این چنین را آتش زنم؟ والله ، چنین علمی جامع و استوار و روشن ، نشنیدهام .
ولید گفت : اگر علم و حکم علی را تحسین میکنی ، چرا با او نبرد میکنی؟
معاویه گفت : اگر ابو تراب عثمان را نمیکشت و فتوا میداد ، از او میپذیرفتیم . سپس اندکی درنگ کرد و رو به همدمانش کرد و گفت : ما باور نداریم که این نامه ، از نوشتههای علی بن اَبی طالب است ، لیکن میگوییم : این نامه از نوشتههای ابوبکر صدّیق میباشد که نزد فرزندش محمّد بود . ما به آن حکم میکنیم و فتوا میدهیم .(1)
این کتابها در خزائن بنی امیّه بود تا اینکه خلافت به عُمَر بن عبدالعزیز رسید ، وی آشکار ساخت که آنها احادیث علی بن اَبی طالباند ...
چون علی علیه السلام دریافت که این نامه به دست معاویه رسیده است ، رنجیده خاطر شد .(2)
ابو اسحاق میگوید : برای ما حدیث کرد بَکْر بن بَکْر ، از قَیْس بن رَبیع ، از مَیْسَرَةِ بن حَبیب ، از عَمْرو بن مُرَّة ، از عبدالله بن سَلَمَة ، گفت : علی با ما نماز گزارد ، چون از نماز فارغ شد این اَبیات را خواند :
لَقَد عثرتُ عثرةً لا أَعْتَذِر سَوفَ أکِیسُ بعدها وأَسْتَمِرُّ
وأجمعُ الأمر الشَّتِیتَ والمُنْتَشِر
لغزشی کردم که جای جبران نماند! بعد از این هوشیاری میورزم ، و امور پراکنده انتشار یافته را گرد میآورم .
گفتیم : ای امیرالمؤمنین ، چرا این چنین سخن میگویی؟
فرمود : محمّد بن ابی بکر را بر مصر گماشتم ، برایم نامه نوشت که سنّت را نمیداند . نامهای برایش نوشتم و سنّت را در آن بیان کردم ، او کشته شد و این نامه را گرفتند .(1)
این نقل تاریخی ، روشن میسازد که امام علی علیه السلام تا چه اندازه از تحریف سنّتِ نبوی به وسیلۀ معاویه ، بیمناک بود . آن گاه که باخبر شد نامه به دست معاویه افتاده است ، به شدّت اندوهگین گردید و تأسّف خورد .
نزد حضرت فاطمه علیها السلام کتابی وجود داشت که آن را از پدرش گرفت .
در کتابهای اهل سنّت آمده است که :
اُبَی بن کعب بر فاطمه - دختر محمّد - درآمد . آن حضرت بقچهای را بیرون آورد که در آن کتابی بود [و این حدیث در آن دیده میشد] .
مَن کان یُؤمِنُ بالله والیَوْمِ الآخر ، فَلْیُحْسِن إلی جارِه ؛
هرکه به خدا و روز آخرت ایمان دارد ، به همسایهاش نیکی کند .(2)
قاسم بن فُضَیل میگوید :
محمّد بن علی برایمان گفت : عمر بن عبدالعزیز برایم نوشت که نسخهای از وصیّتِ فاطمه را بنویس . در وصیّتِ آن حضرت [ماجرای] پردهای بود که مردم میپنداشتند فاطمه آن را درست کرد ، و اینکه رسول خدا بر او درآمد ، چون آن پرده را دید ، بازگشت ...(1)
ابن بابویه قمی ، با اسناد از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود :
من در کتاب فاطمه علیها السلام مینگرم ، هیچ پادشاهی به فرمانروایی نمیرسد مگر اینکه نام او و نام پدرش در آن ثبت است .(2)
در کتاب کافی روایت است که امام صادق علیه السلام مسئلهای را با تکیه بر کتاب حضرت فاطمه علیها السلام پاسخ گفت . کتاب حضرت فاطمه علیها السلام به «مُصْحَف» مشهور است . همان که مُغرضان برای نارواگویی بر پیروانِ مکتب اهل بیت علیهم السلام دستاویزشان ساختهاند ، با اینکه پیداست واژۀ «مصحف» و «صحیفه» از صدر اسلام بر هر کتابی اطلاق میشد ، و به «کتاب الله» اختصاص نداشت تا صحّتِ گفتههای آنان لازم آید .
شیخ طاهر جزائری میگوید :
چون پیامبر صلی الله علیه و آله درگذشت ، صحابه به گردآوری آنچه در عهد آن حضرت نوشته شده بود ، در یک جا ، مبادرت ورزیدند و آن را
«مُصْحَف» نامیدند .(1)
نزد امام حسن علیه السلام صحیفۀ پدرش امام علی علیه السلام بود . آن را نگهداری میکرد و علوم پیامبر صلی الله علیه و آله را از آن باز میگفت . عبدالرَّحمان بن ابی لیلا میگوید :
از حسن بن علی از قول علی دربارۀ «خیار» پرسیدم . صندوقچهای را خواست و صحیفهای زردرنگ از آن بیرون آورد که در آن قول علی پیرامونِ خیار نوشته شده بود .(2)
در این حدیث دو نکته نهفته است :
1 . وجود اختلاف میانِ صحابه دربارۀ «خیار» که ابن ابی لیلا را واداشت قول حضرت علی علیه السلام را در این زمینه بجوید .
2 . اشتهار اصالتِ فقه حضرت علی علیه السلام میانِ مسلمانان ، که ابن ابی لیلا را برانگیخت نظرِ امام علی علیه السلام را از امام حسن علیه السلام بپرسد ؛ زیرا اعتقاد داشت که کتابِ حضرت علی علیه السلام نزد آن حضرت است .
از سویی ، امام حسن علیه السلام بارها بر اهمیّت نشر علم اصیل تأکید میورزید و ضرورت حفظِ شریعت را با تدوین و نقل حدیث یادآور میشد و از مسئولیّت اهل بیت و فرزندانِ آنها در این راستا سخن میگفت .
از شُرَحْبیل بن سعید روایت شده که گفت :
حسن بن علی فرزندانِ خود و فرزندانِ برادرش را فراخواند و
فرمود : ای فرزندان ، شما خُردسالانِ قومی هستید که اندک زمانی بعد ، بزرگانِ قوم دیگر خواهید شد . علم (حدیث) را بیاموزید . هر کدام از شما که نمیتواند روایت کند ، آن را بنویسد و در خانهاش گذارد .(1)
امام به فرزندانِ خانوادهاش سفارش میکند که از کودکی به علم [و حدیث] مُجهَّز شوند تا از آن نفع برند و بعدها دیگران را بهره مند سازند ؛ چراکه علم بر لبۀ پرتگاه واقع شده است و خطر سقوط و نابودی آن هست .
از ابی عَمْرو بن علاء نقل شده که گفت :
از حسن بن علی علیه السلام پرسیده شد ، مردی 80 سال دارد ، آیا حدیث بنویسد؟
فرمود : اگر میخواهد به نیکی [آبرومندانه] زندگی کند ، آری .(2)
اگر این مدوّنات برای ما تا امروز باقی نمیماند ، معلوم نبود تشریع اسلامی چه سرنوشتی مییافت ؛ زیرا با وجود مدوّناتی که با تأخیر نگارش یافت ، اختلاف و نابودی بعضی از احکام مشهود است ، چه رسد به اینکه اصلاً تدوینی وجود نمیداشت .
نزد اهل بیت و شیعیان آنها ثابت است که کتاب امام علی علیه السلام پس از وفات امام حسن علیه السلام در اختیار امام حسین علیه السلام قرار گرفت و آن حضرت چون
وقایع پیش روی خود را دید ، دخترش فاطمه کبرا را فراخواند و کتابی را که چون طومار پیچیده بود ، به او سپرد ...(1)
و در خبر دیگر آمده است :
کتابها نزد علی علیه السلام بود . چون رهسپار عراق شد ، آنها را پیش اُمّ سَلَمه به امانت نهاد ، پس از شهادتِ امام علی علیه السلام ، آنها نزد حسن علیه السلام بود ، و سپس نزد حسین علیه السلام و پس از آن نزد علی بن حسین ...(2)
این کتاب غیر از کتابی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد اُمّ سَلَمه به امانت گذاشت و به او سفارش کرد که آن را به جانشینِ آن حضرت بدهد با این نشانی که وی آن را از اُم سلمه بطلبد .
اُم سلمه از آن کتاب نگهداری میکرد تا اینکه مردم با امام علی علیه السلام بیعت کردند . آن حضرت نزد اُمّ سَلَمه آمد و آن کتاب را خواست و اُمّ سَلَمه آن را به حضرت داد .(3)
از علی بن حسین علیه السلام نقل شده که فرمود :
محمّد بن حنفیّه نزد حسین بن علی علیه السلام آمد و گفت : سهمِ میراثِ مرا از پدرم بده! امام حسین علیه السلام فرمود : پدرت جز 700 درهم - که از عطاهایش زیاده مانده بود - باقی نگذاشت (گفت : مردم چنین میپندارند و از من میپرسند و من ناگزیرم پاسخ دهم) .
گفت : از علمِ پدرم مرا عطا کن!
امام حسین علیه السلام او را فراخواند ، صحیفهای آورد که کمتر از یک وجب یا بیشتر از چهار انگشت بود .
گفت : به اندازه درختی (و مانند آن) آکنده از علم شدم(1).(2)
کتابی که از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله نزد اُمّ سَلَمَه امانت نهاده شد ، آن کتابی نبود که بر امام علی علیه السلام املا کرد ؛ چراکه آن کتاب در حکومت به کار میآمد و این کتاب دربارۀ تشریع و اَخبارِ امّتها بود .
به جهتِ اهمیت این کتاب بود که امام حسین علیه السلام - با اینکه در سخت ترین شرایط قرار داشت - اشتیاق شدیدی داشت که این علم به جانشین بعد از او برسد .
و از اینجاست که چهرۀ حقیقی اُمّ المؤمنین - اُمّ سَلَمَه - رُخ مینماید . او از نخستین زنانی است که تدوین را پاس داشت و خطرِ منع آن را درک کرد . این زن نیکوکار مورد تقدیر همۀ امامان علیهم السلام است ، نزد او مدوّنات نفیس شریعت را به امانت میسپردند .
آری ، امام حسین علیه السلام به تدوین و نقل حدیث فرا میخواند ، در خطبهای که در «مِنی» ایراد کرد ، فرمود :
می دانید و شاهدید که این دیو طغیانگر با ما و شیعیانِمان چه کرد! تقاضایی از شما دارم ؛ اگر راست گفتم تصدیقیم کنید و اگر دروغ گفتم مرا تکذیب کنید .
سخنم را بشنوید و کتمان دارید و آن گاه که به شهرها و
قبیله هایتان بازگشتید ، به کسانی که اطمینان دارید و مورد اعتمادند ، بیاموزانید ؛ چراکه میترسم این سخنانِ حق ، کهنه شود و از میان برود .(1)
از عبدالله بن سِنان رسیده است که گفت :
از امام صادق علیه السلام دربارۀ شخصی پرسیدم که در حال احرام بمیرد ، با او چه کنند؟
فرمود : عبدالرَّحمان بن حسن بن علی در حال احرام در «اَبواء» از دنیا رفت . امام حسین علیه السلام به همراه عبدالله بن عبّاس و عبدالله بن جعفر در کنارش بودند . همان گونه که میّت را تجهیز میکنند او را تجهیز کرد ، صورتِ او را پوشاند و بوی خوش به کار نبرد [و او را حنوط نکرد] .
فرمود : این دستور ، در کتاب علی علیه السلام هست .(2)
دربارۀ محمّد بن حنفیّه نیز این ماجرا حکایت شده است .(3)
اینها دلالت دارد بر اینکه اولاد امام علی علیه السلام از اصحاب تدوین بودند و در راستای حفظ سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و استوار سازی نقلشان از آن حضرت ، بر کتابت اهتمام میورزیدند .
از امام سجّاد علیه السلام چند رساله بر جای ماند که مشهورترین آنها رسالۀ حقوق(1)و صحیفه سجادیّه(2)
میباشد .
ابو حمزه ثُمالی میگوید :
صحیفهای از علی بن حسین را دربارۀ زُهد خواندم ، و آنچه را در آن بود نوشتم و سپس به آن حضرت عرضه داشتم . امام علیه السلام آن را شناخت و تصحیح کرد .(3)
شاید بخشی از صحیفۀ کاملۀ سجادیّه به دست ابو حمزه رسید و او آن را خواند و ... ؛ زیرا آنچه در صحیفه آمده است در زهد منحصر نمیشود ، بلکه امور دیگری نیز در آن هست .
نیز این احتمال وجود دارد که این ماجرا به جزئی از کتابِ امام علی علیه السلام مربوط باشد که به سند امام سجّاد علیه السلام روایت شده بود ؛ چراکه کتاب امام علی علیه السلام نزد آن حضرت بود .
در روایت است که از امام سجّاد علیه السلام دربارۀ مردی سؤال شد که در مالش وصیّت به «شیء» کرده است [یعنی گفته است : چیزی از مالم را بدهید به ...] امام علیه السلام فرمود :
مقصود از «شیء» در کتاب علی علیه السلام یک ششم مال است .(4)
کُلَیْنی به سندش از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمود :
علی بن حسین علیه السلام هنگامی که کتاب علی علیه السلام را میگرفت و در آن مینگریست ، میفرمود : چه کسی طاقتِ این [همه عبادت را با این کیفیّت] دارد؟!
سپس به آن عمل میکرد .(1)
از ابن اُذَیْنَه ، از اَبان بن اَبی عَیّاش روایت شده که گفت :
این نسخه کتاب سُلیم بن قَیْس عامری هلالی است که به اَبان بن اَبی عَیّاش داد و آن را قرائت کرد ، و میپندارد که آن را بر علی بن حسین قرائت کرده است .
گفت : سُلَیم راست میگوید : این حدیث را ما میشناسیم .(2)
امام باقر علیه السلام و زید بن علی و حسین اصغر - فرزندان امام سجّاد علیه السلام رسالهای را دربارۀ اَحکام حج از پدرشان روایت کردهاند.(3)
مشهور است که امام باقر علیه السلام و «زید» به امر تدوین اهتمام داشتند . در مقدمۀ کتاب مفاتیح کنوز السُنّة ، شیخ احمد محمّد شاکر ، کتاب المجموع یا مسند الإمام زید (به فرض صحّت این انتساب) را قدیمی ترین کتابِ موجود از کتابهای ائمّه پیشین ، میشمارد .(4)
استاد محمّد عجاج خطیب نیز میگوید :
...المجموع از مهم ترین اسنادِ تاریخی است که از آغاز تصنیف و تألیف در اوائل قرن دوم هجری ، خبر میدهد . این نکته را ما با بررسی مصنّفات و مجامیع به دست آوردیم بی آنکه بتوانیم نخستین نمونۀ ملموس آنها را دریابیم مگر مُوطَّأ مالک که تألیف آن پیش از پایان نیمۀ قرن دوم هجری پایان یافت . بر این اساس ، نگارش المجموع سی سال پیش از آن میباشد .
روشن است که المجموع چاپ شده ، فقه و حدیث را با هم گرد آورده است و در بر دارندۀ دو مجموعه فقهی و حدیثی میباشد ، لیکن این دو به هم پیوستهاند .(1)
استاد اَسَد حیدر به نقل از کتاب تمهید لتاریخ الفلسفة الإسلامیّة مینویسد :
زید بن علی دارای یک کتاب فقهی است که از میان نسخههای خطی قدیمی در کتابخانۀ اُمپروز در شهر میلانو(2)به دست آمد و به سرزمینهای جنوبی عرب اختصاص دارد .
این نسخه خطی ، قدیمی ترین مجموعه در فقه اسلامی به شمار میآید و در ارتباط با تاریخ تألیف در فقه اسلامی ، شایسته است مورد توجّه قرار گیرد .(3)
این کتاب به نام مسند الإمام زید بن علی به چاپ رسیده است .
لیکن حق این است که از عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله مُدَوَّناتی هست که از کتابِ
مجموعِ امام زید ، قدیمیترند . نمونۀ ملموس آن ، به قرن اول هجری باز میگردد و در رسالۀ حقوق و صحیفه سجادیّه نمود یافته است که ابو حمزۀ ثُمالی و دیگران ، آنها را تدوین کردند .
این دو نمونۀ زنده ، تا به امروز نمایان است .
شایان ذکر است که مدوّناتِ گران سنگِ امام سجّاد علیه السلام شیوۀ جدیدی را در فرهنگ مُدَوّن مسلمانان ارائه داد و قلمروی را گشود که پیوسته میراث اندیشۀ مسلمانان را افزون ساخت .
«دعا» و «حقوق» از مهم ترین و ریشه دارترین مایههای فرهنگی مسلمانان است . امام سجّاد علیه السلام پرداختن به این دو را - در عصر خود - ضروری یافت ؛ چراکه اخلاق اسلامی و حقوق فردی و اجتماعی در دورانِ یزید و پس از آن ، در آستانۀ نابودی قرار گر فت . تدوین این دو رسالۀ امام علیه السلام به منزلۀ تدوین بیماریهای این مرحله از تاریخ و راههای علاجِ آن است ، و سندی تاریخی برای مرحلهای مهم از تعالیم اسلامی و علمِ تازهای - از علوم اسلامی - به شمار میآید .
و این امر بر توثیق مُدَوَّنات امام زید بن علی (اگر انتساب به او درست باشد) و امام محمّد باقر علیه السلام میافزاید ؛ زیرا در موارد بسیاری نقل میکنند که از پدرشان و از اجدادشان روایت شده است .
ابن صفوان ذکر میکند که :
زید ، کتابی در «القلّة والجماعة» داشت که آن را در احتجاج با دشمنان به کار میگرفت و به آن پناه میآورد .(1)
1) . التحف شرح الزُلَف (سیّد مجدالدین مؤیّدی): 30؛ ثورة زید بن علی (ناجی حسن): 35 .
ناجی حسن ، در مقدّمۀ کتاب تحقیقِ خود بر کتاب الصفوة (اثر امام زید) مینویسد :
ده و اندی رساله در موضوعات مختلف به امام زید منسوب است ؛ مانند علم کلام ، تفسیر ، فقه و اَخبار .(1)
مؤیّدی حسنی ، در کتاب التُحَف شرح الزُلَف کتابهایی را برای امام زید نام میبرد که در جای دیگر آنها را نمیتوان یافت .(2)
استاد عبدالحلیم جندی میگوید :
عَمْرو بن اَبی مقدام ، جامعی را در فقه نوشت که از امام زین العابدین روایت میکرد .(3)
سیّد محمّد جواد جلالی ، کتاب غریب القرآن امام زید بن علی را تحقیق کرده است . این کتاب توسط انتشاراتِ سازمان تبلیغات اسلامی در ایران ، به چاپ رسید .
به این ترتیب ، مینگریم که ائمّه اهل بیت علیهم السلام همواره تدوین و نقل حدیث را در کانون توجّه خود قرار میدادند ؛ خود مینوشتند و فرزندانشان را به تدوین وامی داشتند و اَصحابشان را بر آن ترغیب میکردند .
به ویژه اگر به دیدۀ عبرت بنگریم عصر امام سجّاد علیه السلام سخت ترین دوران برای علمای آل محمّد علیهم السلام شمرده میشد ؛ زیرا پس از واقعۀ کربلا بود . بروز مُدوَّنات ارزشمند در این عصر - با عنایتِ مکتب تدوین - یکی از معجزاتِ تاریخ فرهنگ اسلامی میباشد .
عصر امام باقر و صادق علیه السلام دوران طلایی نشر احکام مکتب تدوین به شمار میآید . در این دوران ، شرایط سیاسی ، حکومتها را به خود مشغول ساخت ؛ سقوط امویان و به قدرت رسیدن عبّاسیان این فرصت را برای اَصحاب مکتب تدوین فراهم آورد که بی واهمه ، آنچه را نزدشان هست حدیث کنند و بنویسند و ابراز دارند .
طبیعی است که در این بُرهه ، سهم بیشتر و مرجعِ نخست و اصلی ، کتابِ امام علی علیه السلام و دیگر مُدوَّنات اهل بیت باشد به این اعتبار که آنها مهم ترین و قدیمی ترین و استوارترین کتابها در علوم اسلامیاند ؛ چراکه در عهد پیامبر و به امرِ آن حضرت نگارش یافتند ، املا کننده ، پیامبر صلی الله علیه و آله بود وکاتب ، امام علی علیه السلام وحافظ (و نگهبان) آن ، دو نوۀ پیامبر - که خدا پلیدی را از آنها زدود - و این ویژگیها پس از کتاب خدا ، در هیچ مُدَوَّنِ دیگری فراهم نیامد .
بر این اساس - و با توجّه به آنچه آوردیم - میتوانیم دریابیم که چرا امام باقر و صادق3 برای اصحابشان و عموم پرسش گران و برای پیروان مکتب منع تدوین ، کتابِ امام علی علیه السلام را نشان میدادند . این کتاب ، بیشتر هنگام مناقشه شدید در مسائل اختلافی ابراز میشد .
با وجود این ، ائمّه علیهم السلام در حالاتِ عادی نیز آن را برای تثبیت ایمان اَصحابشان آشکار میساختند ؛ چراکه وقتی آنان با چشم خویش به خطّ امام علی علیه السلام واملای پیامبر صلی الله علیه و آله مینگریستند ، ایمانشان بر خط مشی فکریای که در پیش گرفته بودند (و از سنّت پیامبر برمی خاست) فزونی مییافت .
نکته مهم این است که عصر این دو امام ، دوران نشاط علمی و فراوانی علما و اهل نظر و فتوا است . روایت است که در یک زمان چهار هزار راوی وجود
داشتند که هر کدام میگفتند : جعفر بن محمّد برایم حدیث کرد ...
این زمان مُصادف بود با شکل گیری مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت ، امام علیه السلام ضروری دید که مکتب اهل رأی را تخطئه کند و کفۀ ترازوی مکتب تعبّد محض را سنگین سازد . این کار با ابراز کتابی صورت میگرفت که از عهد پیامبر باقی ماند و در وثاقتِ آن هیچ مسلمانی اختلاف نداشت .
به همین جهت ، امام باقر و صادق علیه السلام کتاب امام علی علیه السلام را زیاد به رُخ میکشیدند تا نظر اهل رأی را باطل سازند و ثابت کنند که سخنانشان بازگویی روایاتِ پیامبر - بی تغییر و تبدیل - است و تحتِ تأثیر جریانات سیاسی نمیباشد .
از امام باقر علیه السلام نقل شده که به زراره گفت :
ای زُراره ، از اَصحاب قیاس در دین برحذر باش! آنان علمی را که عهده دار بودند واگذاشتند و در علمی که به آنان مربوط نمیشد ، خود را به زحمت انداختند ؛ اخبار را تأویل میکنند ، و بر خدا دروغ میبندند . گویا یکی از آنها را مینگرم که از پیش صدایش زنند و او از پس جواب میدهد ، از پس صدایش میزنند از پیش جواب میدهد!
اینان سردر گماند و در زندگی و دینداری حیران میمانند .(1)
در خبر عُذافِر صَیْرفی آمده است :
میگوید : من با حَکَم بن عُتَیْبَه نزد ابو جعفر علیه السلام بودم . امام او را گرامی میداشت . او به پرسش از امام پرداخت تا اینکه در مسئلهای اختلاف کردند .
1) . اَمالی مفید: 52 .
ابو جعفر علیه السلام فرمود : پسرم ، برخیز و کتابِ علی را بیاور! [آن حضرت برخاست] و طومار نوشتۀ بزرگی را آورد . امام باقر علیه السلام آن را گشود و به وارسی در آن پرداخت تا اینکه آن مسئله را یافت ، فرمود :
«این ، خط علی و املای رسول خداست!» .
رو به حکم کرد و فرمود : ای ابا محمّد ، تو و سَلَمه و ابو مِقْدام به هر چپ و راستی خواستید بروید ، به خدا سوگند ، هیچ علمی را نمییابید که مطمئنتر از علمِ قومی باشد که جبرئیل بر آنها نازل شد .(1)
پیداست که حَکَم از عالمانِ صاحب کرسی تدریس بود (و به همین جهت امام او را گرامی میداشت) و همراهانش «سَلَمة بن کُهَیْل» و «ابو مقدام» نیز چنین بودند (نوشتههای رجال شناسان دربارۀ آنها مؤیّد این سخن است) امام علیه السلام کتاب حضرت علی علیه السلام را آورد تا سخنِ پیامبر صلی الله علیه و آله را در آن مسئلة اختلافی ، نشان دهد .
اینکه در روایت آمده است : «فأخْرَجَ کتاباً مَدْروجاً عظیماً» (کتاب بزرگی را - که در صندوق ویژهای نگهداری میشد - بیرون آورد) نمایانگر این است که کتابِ امام علی علیه السلام به منزلۀ دائرة المعارف علوم اسلامی به شمار میآمد ، و اهل بیت علیهم السلام به آن اهتمام داشتند و مانند گوهری نفیس آن را در صندوقچۀ مخصوص نگهداری میکردند تا آسیبی به آن نرسد .
در حدیث دیگر از محمّد بن مسلم روایت شده که گفت :
1) . رجال نجاشی: 360، رقم 966 .
ابو جعفر صحیفهای را باز کرد ، نخستین چیزی که در آن به چشمِ من خورد این مطلب بود : «هرگاه وارث ، تنها ، فرزند برادر و جد باشد ، هر کدام نیمی از مال را ارث میبرند» .
پرسیدم : فدایت شوم ، قاضیانِ حکومت قائلاند که با وجود جدّ ، فرزندِ برادر ارث نمیبرد!
فرمود : این کتاب ، به خط علی و املای رسول خداست .(1)
آن گاه که چشم محمّد بن مسلم به این کتاب افتاد و در آن نگریست و دریافت که قاضیانِ حکومت براساسِ آن حکم نمیکنند ، پرسید : راز این صحیفه چیست؟ امام علیه السلام پاسخ داد که مطالب این صحیفه از نوشتههای سالیان اخیر نیست که دستِ تحریف و نسیان و اشتباه در آن راه یافته باشد و بازیچۀ هوسهای اشخاص گردد ، بلکه صحیفهای است با املای پیامبر صلی الله علیه و آله و خط امام علی علیه السلام که از تحریف و غلط مصون ماند .
در روایت دیگری از ابن عُیَینَه بصری آمده است که گفت :
من شاهد بودم که ابن ابی لیلا دربارۀ مردی که برای بعضی از خویشانش غلّۀ زمینی را قرار داده بود بی آنکه از نظر زمانی پایانی برای آن معیّن کند و آن مرد از دنیا رفته بود ، وارثانِ آن مرد را حاضر ساخت و آن خویشاوندی را نیز که برایش محصولِ آن زمین قرار داده شده بود فراخواند ، سپس چنین قضاوت کرد :
نظر من این است که به همان شیوۀ صاحب زمین رفتار شود و همچنان غلّه در اختیار خویشِ وی قرار گیرد .
1) . فروع کافی 7: 112، باب ابن الأخ والجد، حدیث 1 .
محمّد بن مسلم گفت : علی بن اَبی طالب بر خلافِ آنچه تو حکم کردی قضاوت کرد!
پرسید : این سخن را از کجا میگویی؟
پاسخ داد : شنیدم ابو جعفر میگفت : علی بن ابی طالب به رَدّ حبیس (فوایدی را که شخص برای فرد یا گروهی قرار داده است بی آنکه زمانِ پایانِ آن را مشخص سازد) و اجرای احکام میراث ، حکم کرد .
ابن ابی لیلا پرسید : آیا این سخن در کتابی نزد تو هست؟
پاسخ داد : آری .
گفت : بفرست آن را بیاورند و به من نشان ده .
محمّد بن مسلم گفت : به شرط آنکه در آن کتاب فقط به همین حدیث نگاه کنی!
گفت : باشد .
محمّد بن مسلم کتاب را آورد و حدیث ابو جعفر را به او نشان داد و ابی لیلا در آن قضیّه از حکم خود برگشت .(1)
با توجّه به این حدیث ، میتوان دریافت که ابن ابی لیلا دوست داشت بر کتابِ امام علی علیه السلام آگاهی یابد ؛ چراکه میدانست قول محمّد بن مسلم - به تنهایی - حجّت نیست و او همچون ابی لیلا یکی از فقهاست و رأی و نظری دارد . به همین جهت پرسید : دلیل تو بر این سخن چیست؟
و پس از آنکه محمّد بن مسلم در پاسخ او گفت که این سخن ، قول امام
1) . فروع کافی 7: 35، حدیث 27؛ من لا یحضره الفقیه 4: 245، حدیث 5581 .
محمّد باقر علیه السلام میباشد ، به آن بسنده نکرد ، بلکه از او خواست که آن را در کتاب به او بنمایاند ؛ زیرا :
اولاً : میدانست که مُدوَّنات اهمیت دارند [و میتوان به آنها اعتماد کرد] .
ثانیاً : دریافت که به طور قطع امام باقر علیه السلام آن را از کتاب امام علی علیه السلام باز گفته است ، از این رو خواست ثابت شود که آن سخن از کتاب امام علی علیه السلام است و او به چشم خود آن را ببیند .
نکته دیگر این است که محمّد بن مسلم بر ابن ابی لیلا شرط کرد که به جز محلّ اختلاف جای دیگر کتاب را نگاه نکند ؛ چراکه اصحاب اهل بیت علیهم السلام حریص بودند بر اینکه کتاب امام علی علیه السلام یا بسیاری از مطالب و احادیث آن ، به دستِ نا اهلان نیفتد تا با اجتهادات و آرای خود مطالبِ آن را بیامیزند و سپس آنها را به کتابِ امام علی علیه السلام نسبت دهند و با این شیوه ، روایاتِ اصیلِ آن را ضایع سازند .
باری ، ابن ابی لیلا به حق اذعان کرد و حکم خودش را پس گرفت و بر اساسِ کتاب امام علی علیه السلام قضاوت کرد .
این ماجرا ، یک نمونۀ زنده است که بر اهمیتِ تدوین و فائدۀ آن دلالت دارد . اگر همۀ احادیث و احکام به این شکل تدوین میشد ، اختلافی باقی نمیماند مگر در موارد اندکی که میتوان آن را نادیده انگاشت .
در کتاب بصائر الدرجات از عبدالملک روایت شده است که گفت :
امام باقر علیه السلام کتابِ علی علیه السلام را خواست . امام صادق آن را آورد - مثل [ماهیچه های] رانِ انسان درهم پیچیده بود - در آن آمده بود که زنان از خانه و زمین شوهر ارث نمیبرند .
ابو جعفر علیه السلام فرمود : والله ، این را علی به دست خود نوشت و
رسول خدا آن را املا کرد .(1)
در کتاب اصول کافی از ابو بصیر روایت شده است که گفت : از امام باقر علیه السلام پرسیدم : آیا شهادتِ زنازاده جایز است؟ فرمود : نه . گفتم : حَکَم بن عُتَیْبَه میپندارد که جایز است! فرمود :
خدایا ، او را میامرز! [گویا] خدای متعال برای حَکَم نفرموده «وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ ...» (2)(این قرآن ذکری برای توست و برای قومت) .
حَکَم به هر چپ و راستی میخواهد برود . به خدا سوگند ، علمِ دین را نمیتوان ستاند مگر از خاندانی که جبرئیل بر آنها فرود آمد .(3)
محمّد بن مسلم از امام باقر علیه السلام روایت میکند که فرمود :
نزد هیچ یک از مردمان حق و صوابی نیست مگر اینکه از ما خاندان گرفتهاند ، و هیچ کس به حق و عدل قضاوت نمیکند مگر اینکه کلید و در و آغاز و سببِ آن اَمیرالمؤمنین علی علیه السلام است ؛ هرگاه امور بر آنها مشتبه شود و به خطا روند ، خطا از خود آنهاست و اگر سخن درست بر زبان آورند ، از امام علی علیه السلام است .(4)
افزون بر این ، نزد امام محمّد باقر علیه السلام کتابهای زیاد دیگری وجود داشت که آنها را از آبا و اَجدادش و از صحابه خالص پیامبر صلی الله علیه و آله ستاند ؛ چنان که علمِ
فراوانی را - که ارث بُرده بود - املا کرد و کتابهایی از زبانِ آن حضرت تدوین شد .
محمّد عجاج خطیب مینویسد :
نزد[امام] محمّد باقر (56 - 114ﮪ) کتابهای فراوانی بود که بعضی از آنها را فرزندش جعفر صادق از او شنید و بعضی را خواند .(1)
عبدالله بن محمّد بن عقیل بن اَبی طالب ، میگوید :
من و ابو جعفر نزد جابر بن عبدالله آمد و شُد داشتیم ، لوحهایی همراه ما بود که در آنها مینوشتیم .(2)
در روایت طولانی از امام صادق علیه السلام نقل شده که: امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث میکرد . اهل مدینه میگفتند: مردی دروغگوتر از این شخص ندیدیم! از کسی که ندیده حدیث میکند!
چون امام باقر علیه السلام این وضع را دید، برایشان از جابر حدیث کرد تا مردم حرفش را راست بدانند . در حالی که به خدا سوگند، جابر نزد آن حضرت میآمد و از او علم میآموخت (بنگرید به، رجال کشّی 1: 222؛ اصول کافی 1: 469 - 470، حدیث 2) .
به نظر میرسد کسانی که حدیث امام باقر علیه السلام را از پیامبر صلی الله علیه و آله ریشخند میکردند، میزانِ اهمیتِ مُدَوَّنات و کتاب علی و راههای علم امام علیه السلام را نمیشناختند .
روشن است که جابر از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله سفارش شده بود که بعضی از وصایا را به امام باقر علیه السلام برساند .
از ابو جارود عَبْدی از امام باقر علیه السلام کتابی دربارۀ تفسیر قرآن روایت است(3)و نزد شماری از اصحابِ امام ، کتابها و نسخههای دیگری از آن حضرت
هست .(1)
بسیاری از اصحاب امام باقر علیه السلام آنچه را آن حضرت حدیث میکرد و بر زبان آورد ، تدوین کردند .
امام صادق علیه السلام بر تدوین تأکید داشت و هر از گاهی کتاب امام علی علیه السلام را - به ویژه در مسائلی که اختلاف میشد - برای اَصحابِ خود و سؤال کنندگان بیرون میآورد و مینمایاند .
از ابو بصیر مُرادی نقل است که گفت :
از امام صادق علیه السلام دربارۀ مسئلهای در ارث سؤال کردم ، به من فرمود : میخواهی کتاب علی را برایت بیاورم؟ گفتم : مگر کتاب علی نابود نشد؟! فرمود : کتاب علی از بین نمیرود .
امام علیه السلام کتاب امام علی علیه السلام را آورد ، کتاب گران قدر و ارزشمندی بود ، در آن آمده بود : اگر مردی بمیرد و عمو و دایی بر جای گذارد ، دو ثلث میراث برای عمو است و یک ثلث آن برای دایی .(2)
ابو بصیر از مُقَرَّبان ائمّه علیهم السلام و از کسانی است که از آنان حدیث میستاند ، لیکن بر اثر [سیاستِ] منع از تدوینِ ابوبکر یا سوزاندن کتابهای صحابه توسط عُمَر (یا اینکه معاویه پس از شهادت امام علی علیه السلام در پی کتاب آن حضرت بود تا آن را نابود کند) میپندارد که کتاب علی از میان رفته است . امّا امام علیه السلام با
قاطعیّت میگوید که «کتاب علی علیه السلام از بین نمیرود» .
با این بیان ، امام علیه السلام این حقیقت را آشکار میسازد که کتاب امام علی علیه السلام گران قیمت ترین اشیا نزد ائمّه علیهم السلام میباشد و محال است که از بین برود یا تلف شود ، بلکه همواره محفوظ میماند و یکی پس از دیگری آن را ارث میبرند .
افزون بر این ، امام علیه السلام خود از کتاب حضرت علی علیه السلام نام بُرد و خواست آن را به سائل بنمایاند ، و این بدان معناست که آن حضرت تأکید شدید داشت بر اینکه کتاب حضرت علی علیه السلام موقعیّتِ لازم را در فقه مسلمانان و در میان آنها بیاید . از این روست که فراوان به آن عنایت میورزید و آشکارش میساخت .
به جهت اهمیّت زیاد امام صادق علیه السلام به مدوَّنات و کتاب ها ، آن حضرت «صُحُفی» [کسی که دانش خود را از کتابها فرا گرفته است] نامیده شد . امام علیه السلام به این نسبت افتخار کرد و فرمود :
نَعَم ، أَنا صُحُفیّ ؛ قَرَأْتُ صُحُفِ آبائی إبراهیم وموسی ؛(1)
آری ، من صُحُفی ام ؛ صُحُفِ اَجدادم ابراهیم و موسی را خواندم .
از ابو بصیر روایت شده که گفت :
بر امام صادق علیه السلام درآمدم ، فرمود : بعضی از اهل بَصْرَه نزدم آمدند و دربارۀ احادیثی که نوشته بودند نظرِ مرا جویا شدند ، شما چرا نمینویسید؟ مطالب را هرگز نمیتوانید حفظ کنید (و باقی نگه دارید) مگر اینکه آنها را ثبت کنید .(2)
کلینی در کافی میگوید :
عدهای از اصحاب ما ، از سَهْل بن زیاد ، از حسن بن ظَریف ، از پدرش ظریف ، از مردی که عبدالله بن اَیّوب نامیده میشد ، گفت : برایم حدیث کرد ابو عَمْرو مُتَطَبِّب ، گفت این کتاب [یعنی کتاب ظریف در دیات] را به امام صادق علیه السلام نشان دادم .
و علی بن فَضّال از حسن بن جَهْم روایت کرده است که گفت : آن را بر امام رضا علیه السلام عرضه کردم ، فرمود : آن را روایت کنید ، کتاب صحیحی است .(1)
تأکید ائمّه علیهم السلام بر مسائل ارث و قضاوت و شهادت نیز در این راستاست .
محمّد بن مسلم روایت میکند که از امام علیه السلام پرسیدم : از میراثِ علم [به شما] چه رسید؟ آیا جوامع (و امور کلی) است یا تفسیر هر چیزی که مردم به آن نیاز دارند (مانند طلاق و میراث) در آن هست؟
امام علیه السلام فرمود : علی علیه السلام همۀ علم را نوشت ؛ قضاوت ، میراث و ...(2)
عدول امام از طلاق [در سخن محمّد بن مسلم] به قضاوت (پس از بیان وجود همۀ علم) اشاره به کثرتِ تحریف و تبدیل در این دو باب است و این ، همان نکتۀ ذکر خاص بعد از عام میباشد .
میدانیم که عُمَر بسیاری از احکام قضا را نمیدانست و از حکم ارث جدّه و کلاله و ... آگاهی نداشت و در موارد بسیاری بر قضاوت دیگران (مانند حضرت علی علیه السلام و اشخاص دیگر) اعتماد میکرد . از آنجا که مسلمانان در باب قضا و
ارث دچار دگرگونی و اختلاط شده بودند ، ائمّه علیهم السلام تأکید داشتند که کتابِ حضرت علی علیه السلام را در این دو باب بنمایانند .
امام صادق علیه السلام به وجود صحیفۀ امام علی علیه السلام و کتابِ جَفْر نزد خویش مباهات میکند(1)
گفتهاند: به حقیقتِ این کتاب جز مهدی - که در آخر الزمان باید منتظر ظهورش ماند - پی نمیبرد و این مطلب در کتابهای انبیای پیشین هست؛ چنان که از عیسی علیه السلام نقل شده که: ما گروه انبیا تنزیل را برایتان میآوریم و امّا تأویل را بارقلیط [یعنی حضرت علی علیه السلام ] که پس از من میآید، خواهد آورد . . .
ابن طلحه میگوید: جَفْر و جامعه دو کتاب ارزشمندیاند که یکی را امام علی علیه السلام در حالی که بر منبر کوفه خطابه میخواند - ذکر کرد و دیگری را رسول خدا پنهانی به حضرت علی علیه السلام آموخت و دستور داد آن را تدوین کند .
امام علی علیه السلام آن را در حروفی پراکنده به روش «کتاب پوستی» در جفر نوشت یعنی در ورقه ای از پوست شتر رنگ شده، نوشت و به آن در میان مردم مشهور شد؛ زیرا ماجرای اولین و آخرین را در آن میتوان یافت .
مردم در وضع و تکسیر آن مختلف اند؛ بعضی مانند جعفر صادق به تکسیر صغیر آن را کسر کرد و در خافیه باب کبیر قرار داد: ا ب ت ث . . . و باب صغیر اَبْجَد تا قَرَشَتْ و . . .
و بیان میدارد که این دو از علومِ پوشیده [و سِرّی] پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد .
عبدالله بن سنان ، از امام صادق علیه السلام روایت میکند و میگوید : نزد آن حضرت از نوشتههای فرزندان حسن سخن به میان آمد و ما کتاب جَفْر را یادآور شدیم ، فرمود :
به خدا سوگند ، نزد ما پوستِ بُز و میشی با املای پیامبر و خط علی است ، و نزد ما صحیفهای به طول 70 ذرع هست که پیامبر آن
1) . ملا کاتب چلبی در «کشف الظنون 1: 591» علم الجفر والجامعة . . . را عنوان زده است و در این باره مطالبی را میآورد تا اینکه میگوید: این علم را اهل بیت و کسانی که به آنان منتسباند و از آنها علم میآموزند (مشایخ کامل) به ارث بردند و با همه توان آن را از دیگران کتمان میکردند .
را املا فرمود و علی علیه السلام به دست خویش آن را نگاشت و در آن ، همۀ آنچه نیاز است - حتّی دیۀ خراش - وجود دارد .(1)
به این ترتیب ، درمییابیم که امام صادق علیه السلام (نزد امامان اهل بیت علیهم السلام ) در رأس بنای هرمِ تدوین قرار دارد و بیشترین اعتمادش به کتاب حضرت علی علیه السلام و دیگر کتابهای پدرانش - و آنچه را که از صُحُف انبیا ارث بردند - میباشد .
جای شگفتی است که پیروان مکتب منع تدوین ، به سرزنش اصحاب تدوین - حتّی در عصرهای متأخّر - میپردازند و نقل از مکتوبات را عیب میدانند . امّا شیوۀ خود را که بازگویی سخن شفاهی از دهانِ اشخاص است ، علمِ دین میشمارند .
ابو حنیفه به امام صادق علیه السلام طعنه میزند که او «صُحُفی» است [یعنی سخنانش را از کتاب میگوید] لیکن امام صادق علیه السلام دربارۀ او و دیگرانی که با او هم مسلکاند میگوید :
شما را به اینان چه کار؟! از شما چه میخواهند و بر چه چیز ملامتتان میکنند؟! ... به خدا سوگند ، نزد ما چیزهایی است که به هیچ کس نیاز نداریم و مردم به ما محتاجاند ؛ نزد ما کتابی با املای پیامبر صلی الله علیه و آله است که علی علیه السلام به خط خود آن را نوشت ، صحیفهای که طول آن 70 ذرع میباشد و هر حلال و حرامی در آن هست .(2)
کتابهایی که امام صادق علیه السلام از پدران و اجدادش ستاند (و به ارث بُرد) و کتابهایی را که بر اصحابش املا کرد ، نزد شیعه و اهل سنّت مشهور است .
ابن عُدَی میگوید :
جعفر ، احادیث و نسخههایی داشت و از مردمان ثقه (قابل اعتماد) بود (چنان که یحیی بن مَعین گفته است) و عَمْرو بن ابی مقدام میگوید : هر گاه به جعفر بن محمّد مینگرم ، درمییابم که او از سلالۀ پیامبران است .(1)
محمّد عجاج خطیب ، سخن صاحب تهذیب را این گونه بیان میکند :
نزد جعفر صادق (80 - 148ﮪ) رسالهها و احادیث و نسخههایی وجود داشت و او از محدّثانِ ثقه (راستگو) بود .(2)
امام صادق علیه السلام بزرگ ترین شخصیتِ فقهیای بود که در آن زمان مردم میشناختند . آن حضرت با تیزبینی خطری را که در آینده از ناحیۀ عدم تدوین ، مسلمانان را تهدید میکرد ، دریافت ، به مُفَضَّل بن عمر جُعْفی فرمود :
بنویس و علمت را میان برادرانت منتشر ساز ، هنگامِ مرگ کتاب هایت را برای فرزندانت ارث گذار ؛ چراکه زمان آشوبی در پیش است که مردم جز به کتابهاشان اُنس نمیگیرند .(3)
این سخن ، همان تداومِ تدوین و فزونی آن را میرساند که نزد علمای اهل بیت علیهم السلام وجود داشت . امام حسن علیه السلام یارانش را - هنگامی که به جهت ترورِ فکری [و ارعاب و تهدید] امویان از روایت باز ایستادند - به کتابت فرامی خواند ، و نیز امام صادق علیه السلام به همین جهت ، اصحاب را بر تدوین
برمیانگیزانْد و تشویق میکرد ؛ زیرا همین فاجعه در عصر عبّاسی به شکل دیگری و در قلمرو نوی پدید آمد یا در آستانۀ وقوع بود [و میخواست فضای فکری را تسخیر کند] هرچند منع تدوین در این دوره تقریباً وجود نداشت ، لیکن مشکلات و معضلات از آنجا رخ نمود که حاکمانِ عبّاسی مرزها را به روی کشورهای مجاور فارس ، ترک و دیگران گشودند و خوش گذرانیهایی که در عصر منصور آغاز شد و در زمانِ هارون الرشید به اوج خود رسید ، در رویگردان ساختن مردم از علم الهی و گرایش آنها به لهو و هرزگی یا دیگر علوم ، به شدّت تأثیر نهاد ، بلکه پیوندهای روحی و اعتقادی امری دشوار گشت و دست یافتن بر علم حقیقی در چنین اَمواج خروشانی ، امری ناممکن مینمود .
از این روست که امام صادق علیه السلام بر ضرورت حفظ مُدَوَّنات تأکید میورزد تا در فضای ظلمانی اختلاف و سیاستهای حاکم ، مردم به نور این کتابها اُنس بگیرند .
از امام صادق علیه السلام نقل شده که آن حضرت و اصحابش کمترین فرصتهای ممکن را برای پرداختن به تدوین از دست نمیدادند . آن حضرت به یکی از یارانش فرمود :
تو مطلب را به خاطر نمیسپاری ، رفیقت کجاست که برایت بنویسد؟
وی پاسخ داد : به گمانم مشغول کاری است ، و من دوست نداشتم در وقتِ نیازم [به این مسئله] تأخیر کنم .
امام علیه السلام به شخصی که در مجلس بود ، فرمود : برای او بنویس .(1)
1) . دلائل الإمامه: 555 .
اصحاب امام علیه السلام آنچه را آن حضرت بر زبان میآورد ، در اُصول و کتابهایی تدوین کردند ؛ بعضی از آنها در ردّ ملحدان میباشد ،(1)و بعضی جواب سؤالهای عبدالله نجاشی (والی اهواز)(2)
و بعضی احکام شرعی که «جعفریّات» یا اشعثیّات - از باب نسبت به راوی آن ابن اَشعث - نامیده شده است .(3)
یحیی بن سعید میگوید :
جعفر [امام صادق علیه السلام ] حدیث طولانی را دربارۀ حج بر من املا کرد .(4)
امام موسی بن جعفر علیه السلام همان روش آبا و اجدادش را در تدوین و حفظ مدوّنات آنها - به ویژه کتاب حضرت علی علیه السلام - پیمود ، لیکن تدوین در عصر آن حضرت به صورت نامههای سرّی درآمد که به اصحاب مینوشت و مسائل دینی آنان را از پشت نردههای آهنین هارون ، پاسخ میگفت .
امام کاظم علیه السلام بر اساس بعضی از روایات ، هفت سال و بر اساس بعضِ دیگر 25 سال در زندان ماند . این زمان طولانی حبس ، به طور طبیعی شیوۀ مکاتبه را میطلبید . به همین جهت ، امام علیه السلام به مکاتبه با اصحاب پرداخت و به پنهانی آمدن بعضی از اصحاب نزد آن حضرت و پاسخ به پرسشهای دینیشان بسنده نکرد ، علی رغم اینکه خطر احتمالِ دستیابی مأموران حکومت به نامهها وجود داشت .
از سوی دیگر ، فزونی لهو و فساد و خوش گذرانی مادی و فکری - در حکومت هارون - بسیاری از صالحان و پرهیزکاران را بر آن داشت که به انزوا پناه آورند و شیوۀ تصوُّف و برکناری از مردم را در پیش گیرند که این کژراهههای علمی به سرعت به انحرافات فکری کشیده شد و افکار خطرناکی را میان مسلمانان پراکند .
این رویکرد ، امام کاظم علیه السلام را واداشت تا اهتمام خویش را در این قلمرو متمرکز کند و معنای زهد حقیقی و شیوۀ صحیح آن را در مکتب اسلام ، روشن سازد . در پرتو این گونه روشنگریهای امام علیه السلام بود که بُشر حافی از شادخواری و فساد دست کشید و به مدارج والایی از زهد و تقوا رسید .
اموری چون درنگ طولانی در زندان ، تصحیح انحرافات فکری و چاره جویی برای مذاهب نوپیدا ، اندکی فقه کاظمی را در ورای پرتوهایی که بر جوانب مذکور تمرکز یافت ، پنهان ساخت .
با وجود این جریانات ، درمییابیم که نمونههای برجسته تدوین از امام کاظم علیه السلام میدرخشد ، اما از دو امام پیشین کمتر است .
موسی بن ابراهیم ، ابو عمران مَرْوَزی بغدادی مسائلی را از امام کاظم علیه السلام نقل میکند که از امام علیه السلام در زندان هارون شنفت . آن حضرت آنها را از آبا و اجدادش ، از پیامبر صلی الله علیه و آله گفت .
این مُسند را شیخ طوسی(1)
و نجاشی(2)
آوردهاند .
همچنین چلبی در کشف الظنون آن را نام میبرد و مینویسد :
ابو نُعَیم اصفهانی آن را روایت کرده است ، و این مسند را از موسی
بن جعفر ، موسی بن ابراهیم روایت میکند .(1)
این کتاب بارها چاپ شده است .
افزون بر این ، کتاب حضرت علی علیه السلام نزد امام کاظم علیه السلام بود . امام صادق علیه السلام آن حضرت را به عنوان «صاحب کتاب علی» به مُفَضَّل بن عمر معرفی کرد .
نعمانی در الغیبة از عبدُالواحد ، از احمد بن محمّد بن رَباح ، از احمد بن علی حِمْیَری ، از حسن بن اَیُّوب ، از عبدالکریم بن عَمْرو خَثْعَمی ، از حَمّادِ صائغ روایت میکند که گفت :
شنیدم مُفضّل بن عمر از امام صادق علیه السلام پرسید : آیا ممکن است خدا طاعتِ بندهای را واجب سازد ، سپس خبر آسمان را از او مکتوم دارد؟
امام علیه السلام فرمود : الله بزرگتر و کریمتر و رئوفتر است به بندگانش و مهربانتر از اینکه طاعت بندهای را واجب کند ، آن گاه در صبح و شام خبر آسمان را از او پوشیده دارد!
در این هنگام ابوالحسن موسی علیه السلام وارد شد ، امام صادق علیه السلام فرمود : آیا خوش حال نمیشوی که به صاحب کتابِ علی بنگری؟!
مُفَضَّل گفت : چه چیزی میتواند مرا بیش از آن مسرور سازد؟!
امام علیه السلام فرمود : این ، همان صاحب کتاب علی است .(2)
در نوادر احمد بن عیسی آمده است :
شنیدم ابن اَبی عُمَیر از علی بن یقطین نقل میکرد که گفت : از امام کاظم علیه السلام دربارۀ مُتعه پرسیدم ، امام علیه السلام فرمود : تو را چه به این کار! خدا از آن بی نیازت ساخت .
گفتم : خواستم حکمش را بدانم .
امام علیه السلام فرمود : مُتعه در کتاب علی هست .
[گفتم :] گاه زن [در میزان مهر] میافزاید [و زمان متعه] افزایش مییابد [یعنی بی عده دوباره زن متعه میشود]؟
فرمود : مگر گوارایی آن جز به همین کار نیست [که ادامه زناشویی در آن دل خواهی است] .(1)
علی بن جعفر علوم دین را از برادرش موسی بن جعفر علیه السلام فراگرفت و در کتابی آنها را نگاشت که نام آن مسائل علی بن جعفر است . این کتابها بارها به چاپ رسیده است و در سالیان اخیر مؤسسه آل البیت آن را به چاپ رساند .
و همچنین رسالهها و کتابهای دیگری را اصحاب امام علیه السلام از آن حضرت روایت کردهاند .
امام کاظم علیه السلام با اصول نوپیدایی چون قیاس و عمل به رأی ، به معارضه پرداخت . سخنِ حضرت به سَماعة بن مهران(2)و محمّد بن حکیم در این راستاست :
محمّد بن حکیم میگوید : به امام کاظم علیه السلام گفتم : فدایت شوم ،
دانشِ دین را دریافتیم ، خدا به وسیلۀ شما ما را از مردم [و مراجعه به اهل سنّت] بی نیاز ساخت . گروهی از ما که در مجلسی هست ، کسی چیزی را نمیپرسد مگر اینکه پاسخ خود را دریافت میکند و این ، به راستی لطفی است که خدا وجودتان را بر ما ارزانی داشته است [با وجود این] گاه مسئلهای برایمان پیش میآید که در آن باره از شما و اجدادتان چیزی نرسیده است ، ما بهترین حکمی را که به نظرمان میآید و بیشترین سازگاری را با احادیث شما دارد ، برمی گیریم [آیا این کار جایز است؟]
امام علیه السلام فرمود : مبادا این کار را بکنید! ای فرزندِ حَکیم ، به خدا سوگند ، آنان که هلاک شدند ، با همین شیوه ، هلاک گردیدند ...(1)
در روایت دیگر میخوانیم :
ابو یوسف از امام کاظم علیه السلام پرسید : آیا شخص مُحرِم میتواند زیر سایه برود؟
امام علیه السلام فرمود : نه .
گفت : از سایۀ دیوار یا محمل میتواند بگذرد و به خانه یا چادر درآید؟
امام علیه السلام فرمود : آری .
راوی میگوید : وقتی امام این سخن را فرمود ، ابو یوسف ، خنده ریشخندانهای کرد .
1) . المحاسن 1: 212، حدیث 89؛ اصول کافی 1: 56، حدیث 9؛ وسائل الشیعه 27: 86، حدیث 33280 .
امام علیه السلام فرمود : ای ابو یوسف ، با قیاس تو و یارانت نمیتوان دین را به دست آورد . خدای بزرگ در قرآن به طلاق فرمان داد و بر حضور دو شاهد عادل در آن تأکید کرد ، و امر ازدواج را بدون شاهد نافذ دانست ؛ شما آنجا که خدا دو شاهد را شرط کرده ، باطل ساختید و آنجا که شاهد نمیخواهد ، شاهد میآورید ، و طلاق شخص دیوانه و مست را جایز میشمارید .
رسول خدا حج گزارد و اِحرام بست و سایبان برنگرفت [لیکن] به خانه و خیمه داخل میشد و به سایۀ محمل و دیوار درمیآمد! ما همان عمل رسول خدا را به جا میآوریم .
در این هنگام ابو یوسف خاموش ماند .(1)
کتاب حضرت علی علیه السلام نزد امام کاظم علیه السلام محفوظ بود . امام به آن کتاب عمل میکرد و آن را به اصحابش و دیگران - به ویژه در مسائل اختلافی - نشان میداد .
حَمّاد بن عثمان میگوید : از امام کاظم علیه السلام دربارۀ مردی پرسیدم که از دنیا رفته است و مادر و برادرش برجای ماندهاند .
فرمود : ای شیخ ، میخواهی حکم را از کتاب [علی] بدانی؟
گفتم : آری .
فرمود : علی علیه السلام مال را به خویشاوند نزدیک و نزدیکتر میداد .
گفتم : پس برادر چیزی را ارث نمیبرد؟
فرمود : به تو گفتم که علی علیه السلام مال را به نزدیک و نزدیکتر
1) . فروع کافی 4: 353، حدیث 15 .
میداد .(1)
پاسخ امام علیه السلام بیانِ قاعدۀ کلی است ، بی آنکه تفصیل ماجرا را بازگوید ؛ زیرا شنونده مقصود را دریافت . امام حکم را به صراحت نگفت ، چراکه حاکمان و پیروان آنها در کمین بودند که آن حضرت از آبا و اجدادش ، از پیامبر صلی الله علیه و آله چه نقل میکند .
در این حدیث ، ملاحظه میشود که امام علیه السلام جواب خود را به عرضۀ کتاب بر سائل ، ارجاع میدهد و استحکام میبخشد تا اطمینان سؤال کننده فزونی یابد . امام علیه السلام مانند دیگران از پیشِ خود پاسخ نمیگوید .
اگر تاریخ کتاب حضرت علی علیه السلام را نزد ائمّه علیهم السلام وارسی کنیم ، درمییابیم که اندک اندک این کتاب در فقه امام باقر و امام صادق علیه السلام به شکل قابل ملاحظه ای ، بارز میشود و سپس نزد امام کاظم علیه السلام رخ مینماید و پس از آن به تدریج مطرح میگردد ؛ به همین جهت فقه صحیح و روایات نبوی ، همان است که آل محمّد نقل کردند و همۀ مسلمانان را آگاه ساختند که کتاب حضرت علی علیه السلام نزد آنان است و علم دین را از آن - و دیگر کتابها که با آن همانندی دارد - نقل میکنند .
این امور تکامل یافت و به شکل مکتبی که چارچوب آن روشن است در دوران این سه امام علیه السلام درآمد . ابراز فراوان کتاب حضرت علی علیه السلام توسّط آنان برای استوار سازی و نشر علوم دینی صورت میگرفت که بیشتر آن در عصر این سه ائمّه علیهم السلام حاصل شد .
1) . فروع کافی 7: 91، حدیث 2؛ تهذیب الأحکام 9: 270، حدیث 981 .
یادآوری لازم
ائمّه علیهم السلام کتاب امام علی علیه السلام را به شکل شایان توجّهی بیشتر در باب ارث و قضا و شهادات ، بارز میساختند ، سرّ این اختصاص چیست؟
وارسی این امر ما را بر این حقیقت مهم میرساند که نیاز خلفا به زعامتِ دینی همراه با کاستیهاشان در این عرصه ، از عوامل اساسیای است که آنان را به منع نقل و تدوین حدیث واداشت . افزون بر این ، انعطاف موجود در رأی و اجتهاد ، هنگام واقع شدن در تنگنا به فریادشان میرسید . تراکمِ منقولات از کتاب حضرت علی علیه السلام در باب ارث و قضا و شهادات ، این حقیقت را اثبات میکند .
زیرا نخستین اختلاف فقهی پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله میان حضرت فاطمه علیها السلام و ابی بکر روی داد . این اختلاف هیاهوی بزرگی را برانگیخت که تا امروزه آثارش باقی است .
فدک در دست حضرت زهرا علیها السلام بود و ابوبکر آن را از دست وکیل حضرت زهرا علیها السلام درآورد . حضرت زهرا علیها السلام آمد تا آن را از ابوبکر بازستاند و در حضور مسلمانان ادعا کرد که فدک را پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان حیات به وی حضرت بخشید . ابوبکر شاهد خواست ، حضرت زهرا علیها السلام امام علی و امام حسن و حسین علیهم السلام و اُمّ اَیْمَن و اُمّ سَلَمه را به عنوان شاهد آورد .
ابوبکر در این مجلس ناچار شد با توجیهاتی - که نزد حضرت زهرا علیها السلام پذیرفتنی نبود و با کتاب و سنّت مطابقت نداشت - شهادتِ این افراد را رَدّ کند . حضرت زهرا علیها السلام با وی احتجاج کرد که به فرض «فدک» نحله (عطیّه) نباشد ، ارث است و به عموم آیات ارث استدلال آورد و در خطبۀ مشهور و شگفت انگیز خویش فرمود :
اکنون میپندارید که ما [فرزندان انبیا] ارث نمیبریم! ««أَفَحُکْمَ
الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ» ؛(1)آیا حکم جاهلیت را میجویند؟! برای مردمی که به آیات خدا یقین دارند حکم چه کسی از حکم خدا نیکوتر است ... .
ای پسر اَبی قُحافه ، آیا در کتابِ خدا تو از پدرت ارث میبری و من نه؟! دروغی از پیش خود بافتی!
آیا به عمد کتاب خدا را واگذاشتید و پشت سر انداختید؟! چراکه میفرماید : «وَوَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ»(2)(سلیمان از داود ارث برد) و از یحیی بن زکریّا حکایت میکند که گفت :
«فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ» ؛(3)
پروردگارا ، از نزد خود ولیای بر من ببخش که از من و آل یعقوب ارث بَرَد(4).
و میفرماید : «مِنْکُمْ وَ أُولُوا الأَْرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللهِ» ؛(5)
[در ارث بردن] بعضی از خویشاوندان بر بعض دیگر در کتاب خدا مقدماند .
و میفرماید : «یُوصِیکُمُ اللهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُْنْثَیَیْنِ» ؛(6)
خدا به شما سفارش میکند که سهم هر پسر - در ارث - دو برابر دختر میباشد .
و میفرماید : «إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الأَْقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ» ؛(1)اگر شخصی در حال مرگ است ومالی دارد ، برای پدر ومادر و نزدیکان به معروف [خداپسندانه] وصیّت کند ، این کار بر پرهیزکاران حق است .
[با این همه دلیل و شاهد] شما میپندارید که بهرهای از اِرث برای من نیست ...(2)
در اینجا ابوبکر ناگزیر شد ادعا کند او به تنهایی از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید که فرمود : «نحن معاشر النبیاء لا نورِّث درهماً و لا دیناراً» (ما گروه انبیا درهم و دینار - به ارث - برجای نمیگذاریم) .
این ، اختلاف دومی بود ؛ زیرا حضرت زهرا علیها السلام به عمومات ارث در قرآن و اینکه داود برای سلیمان ارث برجای گذاشت و ... با ابوبکر به معارضه برخاست .
در اثباتِ بطلان ادعای ابوبکر همین بس که او خود به زُبیر بن عوّام (شوهر دخترش اَسماء ، مادر عبدالله بن زبیر) ، محمّد بن مَسْلَمَه و دیگران از اموال برجای مانده از پیامبر صلی الله علیه و آله ، ارث داد .(3)
المصریّة، شماره 518، سال یازدهم، ص457؛ النصّ والاجتهاد: 124 .
از اینجاست که میتوانیم دریابیم که این دو باب فقهی (بیشتر از دیگر باب ها) گاه دچار تبدیل و دگرگونی شدهاند و زمانی به جهل گرفتار آمدهاند .
امتداد تغییرات در این دو باب نیز بیانگر حقیقت فوق است . از این رو ، ماجرای قتل مالک بن نُوَیْره و زنا با زن وی توسط خالد ابن ولید ، امتدادِ سیاستِ «خود را به نادانی زدن» و گشودن باب رأی در نظام قضایی به شمار میآید و ساخت و پرداختِ قضیه «خالد تأویل کرد و خطا نمود» از سوی ابوبکر برای بیرون آمدن از این تنگنای قضایی است ؛ چرا که خالد نمیتوانست آمیزش با زن مالک را انکار کند ، زیرا لشکریان - که در میانشان افراد ثقه وجود داشتند - بر این کار شهادت میدادند .
نظیر این ماجرا در زمانِ خلافتِ عُمَر نیز روی داد . حضرت علی علیه السلام و عبّاس نزد عمر (و بنا بر نقل دیگر نزد ابوبکر) دربارۀ میراث رسول خدا اختلافی (صوری) داشتند . وی حکم کرد که مرکب و سلاح و انگشتر پیامبر صلی الله علیه و آله برای حضرت علی علیه السلام باشد . بر عُمَر اعتراض شد که وی پیش از این ، روایت ابوبکر را در عدم توریث انبیا تأیید کرد ، چرا اکنون حضرت علی علیه السلام و عبّاس را از پیامبر ارث میدهد؟ از این رو عُمَر ناچار شد آن دو را از خود براند و در حل این ماجرا دخالت نکند .
این کار ، فراری است از سوی خلیفه در باب ارث و قضا و شهادات تا آنجا که حدود مُعَطَّل ماند .
مسئلۀ زنای مُغِیرة بن شعبه و شهادتِ شهود بر آن ، نیز در زمان حکومت عُمَر رخ داد ، که وی با شاهد چهارم برای برداشتنِ «حد» از مُغیره همدستی کرد . با اینکه شهادت سه نفر بر زنا اگر آن را اثبات نکند ، دست کم تعزیر را به اثبات میرساند ؛ چراکه مُغیره با زنِ شوهردار خلوت کرد و شهود او را روی شکم زن دیدند و صدای نَفَسْ زدنِ آن دو را میشنیدند و در میانِ ران دو زن آلتِ مُغیره را مشاهده کردند و ...
لیکن هیچ یک از اینها عمر را مُجاب نساخت ، بلکه این حرفها را دور افکند .
این اجتهادی بود که در باب قضا و شهادات صورت گرفت و تعطیل اقامۀ حدود به شمار میآمد .
مثل این ، در زمان خلافتِ عثمان اتفاق افتاد . ولید شراب آشامید و در حال مستی با مردم نماز گزارد . شهود به طور کامل بر آن شهادت دادند ، ولی اگر اصرار امام علی علیه السلام و مسلمانان بر اقامۀ حد نبود ، عثمان میخواست حد را از او بردارد .
این مطلب را میتوان از وارسی دلایل عثمان برای تبرئۀ ولید و تهدید شهود به وسیلۀ او ، به دست آورد تا آنجا که عایشه گفت : «عثمان حدود را باطل ساخت و شاهدان را ترساند» .(1)
تحریف در ارث همچنان ادامه یافت ، تا آنجا که عثمان فدک و زمینهای حاصل خیز اطراف مدینه را به مروان بن حَکَم بخشید و با این کار با ادعای حضرت زهرا علیها السلام - در نحله یا ارث بودن فدک - و سخن ابوبکر که آن را از مسلمانان میدانست ، مخالفت کرد .
این حالت استمرار یافت و بحرانی شد تا اینکه اَمر به یزید رسید و او دل خواهانه محرمات را مرتکب میگشت و جلو مردم شراب میآشامید ، بیآنکه معاویه بر او «حد» را اقامه کند یا دست کم او را از تظاهر به فسق و فجور باز دارد .
افزون بر این ، امویان - به ویژه معاویه - با حُجّتِ ارث و اینکه او وارث عثمان است (چون در جدّ اعلا با هم مشترکاند) با امام علی علیه السلام جنگید با اینکه فرزندِ عثمان زنده بود و او «ولی دم» به شمار میرفت ، نه معاویه!
1) . اَنساب الأشراف 5: 34؛ تاریخ طبری 4: 276 .
معاویه ، حقایق ارث را تحریف کرد و ادعاهایش مسلمانان شام را فریفت تا آنجا که برای این تحریف رسوا - در ارث - به همراه او قتال کردند و کشته شدند .
نظیر این تحریف را میتوان در سقیفه دید . قریش خلافت را با ادعای نزدیک بودن به پیامبر (در مقابل انصار) به دست گرفتند و حضرت علی علیه السلام را به این دلیل کنار نهادند که آنها نیز عشیرۀ پیامبرند و بر ادارۀ اموال از امام علی علیه السلام قویتر میباشند ، آنها پیر تجربه دیدهاند و حضرت علی علیه السلام جوانی است خام!
با روی کار آمدنِ عبّاسیان ، مصیبتِ بزرگ در ارث و قضا و شهادات شروع شد ؛ چراکه مخالفانِ عبّاسیان - یعنی علویان - قرابت نسبی نزدیکتری با پیامبر داشتند و این امر ادعای عبّاسیان را بر احق بودن آنان بر خلافت و وراثتِ نبی (از دیگران) باطل میساخت . به همین جهت ، آنان در تحریف قوانین ارث کوشیدند و مفاهیم و نصوص کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله را تغییر دادند تا آنجا که مروان بن اَبی حَفصه را واداشتند که بسراید :
أَنّی یکونُ ولیسَ ذاک بِکائن لِبَنی البَنَاتِ وِراثةُ الأَعْمامِ(1)
طبق برخی ار مصادر شیعه امام کاظم علیه السلام و امام رضا علیه السلام این تحریف در ارث را با رواج این اشعار پاسخ گفتند :
1) . الفصول المختارة: 96؛ بحار الأنوار 10: 391 .
لِمَ لا یکونُ وإنَّ ذاک لکائن
للبنت نصفٌ کامل من إرثه
ما للطَّلیق وللتُّراث وإنّما
لِبنی البَنات وِراثةُ الأعمام
والعَمُّ متروکٌ بغیر سهام
سَجَدَ الطلیقُ مَخافةَ الصَمْصام(1)
چرا با وجود عمو ، فرزندانِ دختر ، وارث نباشند؟ این امر کاری است که تحقق یافته است .
نیمی از ارث پدر (بر اساسِ کتاب خدا) برای دختر است و عمو هیچ سهمی در آن ندارد .
بنده آزاد شده را چه به ارث! او [عبّاس] از بیم شمشیر و کشته شدن ، اسلام آورد .
همچنین روایت است که :
هارون با تکیه بر دست امام کاظم علیه السلام برخاست و در مدینه سوی زیارت قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله رهسپار شد ، چون بدانجا رسید ، ایستاد گفت : سلام بر تو ای رسول خدا ، سلام بر تو ای پسر عمو! ...
امام کاظم علیه السلام دستش را از دست هارون کشید ، پیش آمد و فرمود : سلام بر تو ای رسول خدا ، سلام بر تو ای پدر!
از این سخن ، هارون خشمگین شد .(2)
در مجلس دیگری میخوانیم :
هارون از امام موسی بن جعفر علیه السلام پرسید : به چه سبب ادعا
میکنید که شما اولاد پیامبر و وارثانِ اویید ، نه ما؟! در حالی که همۀ ما با هم پسر عموییم؟
امام علیه السلام فرمود : بگو ببینم اگر رسول خدا دخترت را خواستگاری کند ، به او میدهی؟
رشید پاسخ داد : آری ، والله! و بر این کار ، بر عرب و عجم افتخار میکنم .
امام علیه السلام فرمود : لیکن اگر دختر مرا خواستگاری کند ، نمیتوانم او را به زناشویی پیامبر درآورم ؛ زیرا آن حضرت پدر من است!
با این سخن کوبنده ، هارون ساکت شد و مات و مبهوت ماند .(1)
ماجرای یحیی بن عبدالله بن حسن با هارون ، نیز همین گونه است(2)
و اینها از انگیزههایی است که رشید را واداشت به دشمنی و آسیب رسانی به امام کاظم علیه السلام و یحیی و دیگر خاندانِ پیامبر صلی الله علیه و آله دست یازد .
این تحریف پیاپی در ارث و قضا و شهادات ، به راستی شایانِ توجّه است . امین - که نامزد ولایت عهدی و امارت بر مسلمانان پس از هارون میباشد - شراب میآشامد . هارون و بعضی از کسانی که در قصرند ، او را در حال مستی میبینند . رشید در تنگنای محذور اخلاقی مقابل مسلمانان میافتد ؛ اگر از اجرای حد چشم پوشد ، این امر شایع میشود و ادعای او به عنوان امیرمؤمنان تباه میگردد ، از سویی نمیخواهد بر ولی عهدِ پس از خود «حد» را جاری سازد!
از این رو ، برای ابو یوسف قاضی پیک میفرستد و او را برای امر مهمی احضار میکند و راه چاره میجوید . ابو یوسف بُرون رفتهای ضعیفی را پیشنهاد میکند که مادر داغدیده را میخنداند [با وجود این] هارون سجدۀ شکر به جای میآورد و به ابو یوسف مال هنگفتی را میبخشد .(1)
آیا در باب قضا و شهادات ، بالاتر از این ، تحریفی هست؟!
از همین نگاه گذرا ، میتوان راز تأکید ائمّه علیهم السلام را بر این دو باب دریافت .
حاکمان - در دورههای اخیر - میخواستند به تصرفاتی (مانند ربودنِ اموال مردم) دست یازند و این کار جز با بازیچه ساختنِ قوانین ارث و اَموال ، شدنی نبود ؛ نیز شرابخواری و مجالس لهو و غنا و رقص و خوش گذرانی نیازمندِ احکامی بود که با ابطالِ شهود و تغییر قانون قضا ، توجیه لازم را برای کارهاشان فراهم آورد .
فقه صحیح بر همۀ این فرضیهها و ادعاها مُهر بطلان میزند ، و نگرشهایی را که قائلاند خدا همۀ کردارهای خطای خلیفه خود را - در روی زمین - میآمرزد و خلیفه حسابرسی نمیشود مردود میشمارد .
کتابهای اهل بیت علیهم السلام نزد امامان علیهم السلام محفوظ ماند . مهم ترین آنها کتاب حضرت علی علیه السلام و کتاب جَفْر و کتاب جامعة به شمار میآمد . کتاب جَفْر به امام رضا علیه السلام از پدرانش رسید .
کشّی از نَصر بن قابوس نقل میکند که وی در خانۀ امام کاظم علیه السلام بود . امام علیه السلام فرزندش امام رضا علیه السلام را در حالی که در کتاب جَفْر مینگریست ، به او
1) . بنگرید به، نشوار المحاضرة 1: 252 .
نشان داد و فرمود :
این ، فرزندم علی است ، و کتابی را که در آن نگاه میکند ، جَفر است .(1)
علی بن ابراهیم ، از محمّد بن عیسی ، از یونس ، از ابوالحسن علیه السلام و از پدرش از ابن فضّال روایت میکند که گفت :
کتاب علی را به ابوالحسن علیه السلام نشان دادم،(2)فرمود : کتابِ صحیحی است ، امیرالمؤمنین در دیۀ جراحتِ اَعضا ، حکم کرده است .(3)
علی بن ابراهیم ، از پدرش ، از ابن فضّال و محمّد بن عیسی ، هر دو به نقل از یونس گفتند :
کتابِ فرائض (میراث) را به نقل از امیرالمؤمنین علیه السلام بر ابوالحسن رضا علیه السلام عرضه کردیم ، فرمود : کتاب صحیحی است .(4)
در زمان حضرت رضا علیه السلام و پس از آن ، دورۀ جدیدی آغاز شد که همان عصر تصنیف و استوار سازی و توثیق مُدوَّناتی است که ادعا یا فرض میشد آنها مطالب کتاب حضرت علی علیه السلام و احکام دین را - که اهل بیت علیهم السلام بیان داشتهاند - نقل کردهاند . اصحاب ائمّه علیهم السلام آنها را گرد میآوردند و بر امامان علیهم السلام عرضه میکردند تا درستی آن منقولات اِحراز شود .
از عبدالله جُعْفی روایت شده که گفت :
بر امام رضا علیه السلام درآمدم و صحیفه یا برگۀ کاغذی را به همراه
داشتم که در آن به نقل از جعفر بن محمّد نوشته شده بود : «دنیا برای صاحب این امر چونان نیمۀ گردو نمایان است [و امام علیه السلام بر همه چیز آگاه میباشد] .
امام رضا علیه السلام فرمود : ای حمزه ، والله این سخن حق است ، آن را بر پوستی منتقل کن [یعنی بر پوست بنویس تا ماندگار بماند] .(1)
در اینجا ملاحظه میشود که مروی از امام صادق علیه السلام بر امام رضا علیه السلام عرضه میگردد تا از صحّتِ آن اطمینان به دست آید ، یا امام علیه السلام آن را بر کتابی که نزدش محفوظ است عرضه کند (چنان که در حدیث اول ملاحظه شد) یا شیوۀ دیگری فراتر از اینها باشد به اینکه امام علیه السلام مطابقتِ روایت را با آنچه از آبای خویش به یاد دارد ، بنگرد .
هر روشی که باشد ، مقصود و هدف ، توثیق مرویات از امامان سه گانه (امام باقر و صادق و کاظم علیهم السلام ) میباشد و منتهی شدن حدیث به حضرت علی علیه السلام و سپس به پیامبر صلی الله علیه و آله و این شیوه ، طبیعتِ مسلک اهل بیت علیهم السلام است .
حمزة بن عبدالله جعفری میگوید :
در پشت برگ کاغذی [این حدیث را] نوشتم : (دنیا برای امام ، مانند گردوی شکسته (و دو نیم شده) نمایان است» آن را به امام رضا علیه السلام نشان دادم و گفتم : فدایت شوم! اَصحاب ما حدیثی را روایت میکنند که من انکارش نمیکنم ، لیکن دوست دارم از شما بشنوم .
امام علیه السلام در آن نگریست ، سپس آن را چنان پیچید که پنداشتم بر
1) . فروع کافی 7: 330، حدیث 1؛ الاستبصار 4: 299، باب 179، حدیث 3 .
وی گران آمد ، آن گاه فرمود :
این سخن ، حق است! آن را در پوستی منتقل ساز .(1)
امام رضا علیه السلام به امر تدوین بسیار اهتمام داشت تا آنجا که پیشِ خادمانِ تدوین علم و دین ، دوات میگذاشت .
علی بن اَسباط میگوید : شنیدم امام رضا علیه السلام میفرمود :
در کنزی که خدا میفرماید : ««وَکانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما» زیر آن دیوار گنجی برای آن دو غلام بود» ...(2)
گفتم : فدایت شویم! میخواهم این سخن را بنویسم . امام علیه السلام دوات را به دست گرفت تا پیشِ من نهد ، من دست امام را گرفتم و بوسیدم و دوات را ستاندم و آن سخن را نوشتم .(3)
امام رضا علیه السلام تأکید میورزد که آنچه را بر زبان میآورد ، سخنانِ حق به ارث رسیده از پیامبر صلی الله علیه و آله است و میراثِ صحیح پیامبر صلی الله علیه و آله نزد آن حضرت میباشد .
یعقوب بن جعفر میگوید : در رکابِ امام رضا علیه السلام در مکّه بودم ، مردی به آن حضرت گفت : شما کتابِ خدا را گونهای تفسیر میکنید که تاکنون نشنیده ایم!
امام علیه السلام فرمود : قرآن ، پیش از آنکه بر مردم فرود آید و برای آنان تفسیر شود ، بر ما نازل شد و تفسیر گشت ؛ ما حلال و حرامِ آن را میشناسیم ...
این علمی است که آگاهت ساختم و آنچه را لازم دانستم به تو رساندم ، اگر پذیرفتی شاکر باش ؛ و اگر رها کردی [بدان که] خدا بر هر چیزی گواه است .(1)
عبدالسلام بن صالح هَرَوی میگوید :
شنیدم امام رضا علیه السلام میفرمود : خدا رحمت کند بندهای را که امر ما را اِحیا کند!
پرسیدم : چگونه امر شما را زنده سازد؟
فرمود : علوم ما را بیاموزد و به مردم بیاموزاند ؛ چراکه اگر مردم محاسنِ کلام ما را بدانند ، از ما پیروی میکنند .(2)
از ابن اَبی نصر رسیده است که :
به امام رضا علیه السلام گفتم : فدایت شوم! بعضی از اصحاب ما قائلاند اثری را که از تو از پدرانت حکایت میشود ، میشنویم و بر آن قیاس میورزیم و عمل میکنیم .
فرمود : سبحان الله! والله ، این شیوه از دین جعفر علیه السلام نمیباشد . اینان گروهیاند که به ما نیاز ندارند ؛ از طاعتِ ما خارج شدهاند و در موضع ما قرار گرفتهاند [یعنی ادعای امامت دارند] پس کجاست تقلیدی که از جعفر و ابا جعفر میکردند؟
جعفر فرمود : بر قیاس حمل نکنید ، هیچ چیزی نیست که قیاس به
عدل (و صدق) آن حکم کند(1)
شیخ عزیز الله عُطاردی در پینوشت «مسند الإمام الرضا علیه السلام 1: 234» عبارت را این گونه معنا میکند: «یعنی قیاس یصدقه وَیُقیمه وقیاس آخر یکسره»؛ قیاسی آن را تصدیق میکند و به پا میدارد و قیاس دیگر، آن را میشکند (م) .
مگر اینکه قیاسِ [دیگر که با قیاس نخست تعارض دارد] آن را درهم میشکند .(2)همچنین امام رضا علیه السلام دربارۀ کسانی که در شبهه میافتند و امرِ دین بر آنان مشتبه میگردد ، میفرماید :
اینان قومیاند که شیطان در اندیشهشان راه یافت ؛ آنان را با شُبهه میفریبد و امر دینشان را بر آنها مشتبه میسازد .
اینها میخواهند از پیش خود هدایت شوند ، میگویند : برای چه؟ چه وقت؟ چگونه؟ هلاکت از همین مأوای احتیاط به سراغشان میآید و این دستاورد خودشان است «پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمیورزد» .
شایسته نیست آنان چنین روندی را در پیش گیرند ، بلکه بر آنها واجب است هنگام تحیُّر بازایستند و آنچه را نمیدانند به دانای کار و کسی که استنباطِ درست دارد ، بازگردانند ؛ زیرا خدای متعال میفرماید :
«وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَإِلی أُولِی الأَْمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ» ؛(3)
اگر آن را به خدا و رسولش و اولیای امرِ خود باز میگرداندند ، البته کسانی از آنان که میتوانند آن را استنباط کنند ، میفهمیدند .
یعنی آل محمّد صلی الله علیه و آله ایشان ، کسانیاند که از قرآن استنباط میکنند و حلال و حرام آن را میشناسند ، و ایناناند حجّت خدا بر خلق .(1)
امام رضا علیه السلام صحیفهای دارد که آن را از پدرانش روایت میکند و «صحیفة الرضا» نامیده میشود ، و بارها به چاپ رسیده است .
نیز رسالة الذهبیه از امام رضا علیه السلام میباشد که آن را برای مأمون عبّاسی نوشت و مأمون دستور داد آن را با آب طلا بنویسند و از این رو ، ذهبیّه (طلایی) نامیده شد (وجه دیگری نیز برای نام گذاری آن گفتهاند) و این رساله بارها چاپ شده است .
همۀ اینها غیر مطالبی است که امام علیه السلام بر اَصحاب خود و بر فقها و فقه آموزانِ آن زمان ، املا کرد ؛ زیرا امام علیه السلام مجالس تدریس و املای حدیث داشت .
علی بن علی خُزاعی - برادرِ دعبل شاعر - میگوید :
ابوالحسن ، علی بن موسی الرضا علیه السلام در طوس ، در رجب سال 198 برای ما اِملای حدیث کرد ، گفت : پدرم ، موسی بن جعفر مرا حدیث کرد .(2)
این سخن ، به وجود مجالسی صراحت دارد که امام رضا علیه السلام در آن علوم اسلامی را بر علما و حافظانِ مسلمان املا میکرد ، و اینکه آن حضرت به تدوین و مُدوَّنات اهتمام داشت .
امام جواد علیه السلام مسیرتدوین وحفظ مدوَّنات (وسعی فراوان برای ضبط و ماندگاری آنها) را ادامه داد . مأمون عبّاسی مجالس مناظرهای را سامان داد تا آن حضرت را با دلیل و برهان به زانو درآورد یا به لحاظ خُردسالیاش از شأنِ علمی امام بکاهد ، لیکن در این کار ناکام ماند و نتیجۀ عکس داد ؛ چراکه امام علیه السلام با علم و دانایی [خدادادِ] خویش ، فقها وعموم مسلمانان را مات ومبهوت ساخت . اهتمامِ آن حضرت به مسائلِ اعتقادی در کنار توجّه به فقه و تدوین حدیث (به جهت شرایطی که امام در آن میزیست) مشهور است .
امام جواد علیه السلام تلاشهای خود را بر ادارۀ مجالس مناظره و رد و بدل مطالبِ علمی منحصر نساخت ، بلکه مسیر توثیق [و مستند ساختنِ] منقولات را ادامه داد . آن حضرت به کتاب امام علی علیه السلام و آنچه از امام باقر و صادق علیه السلام نقل میشد ، اطلاع کامل داشت .
محمّد بن حسن بن اَبی خالد میگوید :
به ابو جعفر دوم (یعنی امام جواد) گفتم : فدایت شوم! مشایخ ما از امام باقر و صادق علیه السلام روایات زیادی ستاندند ، ولی چون تقیه شدید بود کتابهاشان را پنهان داشتند و از ایشان روایت نشد (یعنی واسطة بین ما و آنها از میان رفت) هنگامی که درگذشتند ، کتابها به دست ما رسید [چه کنیم]؟
امام علیه السلام فرمود : آنها را حدیث کنید ، آنها حق [و درست] است .(1)
ستم به فکر و اندیشه - و به ویژه ظلم در حقّ تدوین - از سوی خلفای بنی
1) . اصول کافی 1: 53، باب النوادر، حدیث 15 .
امیّه و بنی عبّاس ، به درجهای میرسد که یکی از نزدیکان امام جواد علیه السلام به شک میافتد و میخواهد به صحّت مرویّاتی که بر اثر فشارهای فکری و اعتقادی بازگو نشدهاند ، یقین یابد .
اینجاست که نقشِ امام علیه السلام به عنوان میزانِ شناخت صحیح از ناصحیح و حق از باطل (در میانِ مُدَوَّنات و مرویات) روشن میشود و گمان میرود که امام علیه السلام مطابقت آنها را با کتاب امام علی علیه السلام وکتابهای پدرانش دریافت و از این رو به سؤال کننده فرمود : «آنها را حدیث کنید ، آنها حق است» .
سائل یک نفر است و امام به لفظ جمع «حَدِّثوا» پاسخ میدهد . این امر نشان میدهد که این بلا و مصیبت ، عمومی بود و همۀ اَصحاب آن حضرت با آن مواجه بودند ، و بسیاری از مرویات و مُدوّنات - به جهت سرکوب و فشار و ارعاب - ناموثَّق به نظر میآمد .
امام علیه السلام صورت و محتوای مدوَّنات پدرانش را میشناخت ، خط آنها را به دیدگانش میگذاشت و میگریست و سوگند یاد میکرد که آن خط ، پدرش هست تا این احتمال را که آن کتابی ساختگی بر امام رضا علیه السلام باشد ، دفع کند .
ابراهیم بن ابی محمود میگوید :
بر اَبو جعفر [امام جواد] علیه السلام وارد شدم و کتابهایی از پدرش همراهم بود . آن حضرت به خواندنِ آنها پرداخت و کتاب بزرگی را بر چشمانش گذاشت و گفت : والله ، خط پدرم میباشد و به گریه افتاد تا آنجا که اشک هایش سرازیر شد .(1)
و احمد بن اَبی خَلَف روایت میکند :
1) . رجال کشّی: 475 .
بیمار بودم ، ابو جعفر علیه السلام به عیادتم آمد ، کنار بالینم کتاب یوم و لیلة بود . از آغاز تا پایان آن را ورق زد و [سه بار] فرمود : خدا یونس را رحمت کند ...(1)
و از آن حضرت روایت است که فرمود :
در کتاب علی علیه السلام آمده که انسان ، شبیه ترین چیزها به معیار (ترازو) میباشد ؛ یا راجح (و سنگین) است به علم - و یک بار فرمود به عقل - و یا ناقص (و سبک) است به جهل .(2)
امام جواد علیه السلام بر اهمیتِ تدوین تأکید میورزید ؛ زیرا تدوین سبب ماندگاری بیشتری در اذهان میشود تا نقل تنها ، بلکه در ذهن «منقول له» (کسی که برایش نقل صورت میگیرد) پایدارتر میماند ؛ به ویژه آنکه در میانِ خوانندگانِ کتابها ، کسانی خط امام علیه السلام را میشناختند .
از عبدالعزیز مُهْتَدِی حکایت شده که از امام جواد علیه السلام دربارۀ یونس بن عبدالرَّحمان پرسید ، امام علیه السلام به خط خود نوشت :
او را دوست میدارم و برایش رحمت میطلبم ، هرچند همشهریانِ تو مخالفاند .(3)
رسالهها و نامههایی از امام جواد علیه السلام به اصحاب رسیده است :
احمد بن محمّد بن عیسی میگوید : ابو جعفر غلامش را به همراه
نامهای سویم فرستاد ، از من خواست که نزد آن حضرت بروم ... فرمود : نامهام را نزد او ببر و بخواه که مال را برایم بفرستد . من نامه امام را پیش زکریّا بن آدم بُردم ، وی مال را برای آن حضرت فرستاد .(1)
حسن بن شمعون میگوید :
رسالۀ ابو جعفر ثانی را - به خط خود آن حضرت - بر علی بن مهزیار خواندم : بسم الله الرحمن الرحیم ؛ یا علی ، خدا به تو پاداش نیک دهد ...(2)
امام علیه السلام نامۀ دیگری به علی بن مهزیار دارد ، که در بغداد به او نوشت ،(3)
و نیز نامهای که از مدینه سویش نگاشت .(4)
و از عبدالعزیز - یا کسی که از او روایت میکند - نقل شده که گفت :
به امام جواد علیه السلام نامه نوشتم که نزد من برای شما چیزی [از اموال] است ، امر میفرمایید به که دهم؟ آن حضرت برایم نوشت :
آنچه در این نامه بود ، من ستاندم ...(5)
از محمّد بن احمد بن حمّاد مَرْوَزی رسیده است که :
ابو جعفر به پدرم نوشت ...(6)
از عبدالجبّار نهاوندی - در خبری طولانی - آمده است :
از میانِ نامههایم نامهای بیرون آمد که در آن نوشته شده بود : بسم الله الرَّحمن الرَّحیم ، این نامهای است از محمّد بن علی هاشمی علوی ، به عبدالله بن مبارک ...(1)
شیخ عزیز الله عُطارِدی احادیث امام جواد علیه السلام را گرد آورد و با عنوانِ مسند الإمام الجواد علیه السلام آن را به چاپ رساند .
کتاب امام علی علیه السلام نزد این امام هُمام وجود داشت . آثار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سنّتِ مبارک آن حضرت را از کتاب حضرت علی علیه السلام برای مسلمانان نقل میکرد و به اندازهای به تبلیغ احکام و روایاتِ کتاب حضرت علی علیه السلام عنایت داشت که در هنگام بیماری مُشرف به مرگ (و مسموم شدن با زهر) در نقل از این کتاب میکوشید .
ابو دِعامه میگوید : به عیادتِ علی بن محمّد بن علی بن موسی رفتم . در همان مرضی که به سبب آن ، در همان سال درگذشت . چون خواستم بازگردم ، فرمود : ای اَبا دِعامه ، [ادای] حقِ تو بر من لازم شد ، آیا حدیثی برایت نخوانم که شادت سازم؟
گفتم : ای فرزند رسول خدا ، بسی مشتاقم .
فرمود : برایم حدیث کرد پدرم محمّد بن علی ، گفت : برایم
1) . رجال کشّی: 476 .
حدیث کرد پدرم علی بن موسی ، گفت : برایم حدیث کرد پدرم موسی بن جعفر ، گفت : برایم حدیث کرد پدرم جعفر بن محمّد ، گفت : برایم حدیث کرد پدرم محمّد بن علی ، گفت : برایم حدیث کرد پدرم علی بن حسین ، گفت : برایم حدیث کرد پدرم حسین بن علی ، گفت : برایم حدیث کرد پدرم علی بن اَبی طالب ، گفت : رسول خدا برایم فرمود : یا علی ، بنویس!
پرسیدم : چه بنویسم؟
فرمود : بنویس : بسم الله الرحمن الرّحیم ؛ الإیمانُ ما وَقَرَتْهُ القُلوبُ ، وصَدَّقَتْهُ الأعمالُ ، والإسلامُ ما جَری به اللسانُ وحَلَّتْ به المُناکحة ؛
به نام خداوند هستی بخش مهربان ؛ ایمان آن است که در قلبها جا گیرد و اعمال آن را تصدیق کند ، و اسلام عباراتی است که بر زبان آید و بدین وسیله ، زناشویی حلال گردد .
ابو دِعامه میگوید ، گفتم : ای فرزند رسول خدا ، به خدا سوگند ، میانِ نیکویی این حدیث و سندی این چنین آراسته و استوار ، در شگفت ماندهام که کدام یک زیباتر است؟!
امام علیه السلام فرمود : آن ، در صحیفهای است به خط علی بن ابی طالب علیه السلام و املای رسول خدا صلی الله علیه و آله که ما نسل اندر نسل به ارث بردهایم .(1)
این روایت اِلهام بخش این حقیقت است که همه یا بیشتر آنچه
1) . مُروج الذَّهَب 4: 85 - 86 ؛ اعیان الشیعه 2: 349، رقم 1821؛ نیز بنگرید به، بحار الأنوار 50: 208 .
امامان علیهم السلام روایت کردهاند از کتاب امام علی علیه السلام است ، هرچند جدا جدا (در هر روایت) به آن تصریح ندارند ، بلکه به صورتِ عمومی بیان داشتهاند .
این امر بر بعضی از نادانان پوشیده ماند و امام صادق علیه السلام را مُتَّهم ساختند که «صُحُفی» است و از کتاب چیزی را میگوید ، و درنیافتند که مستند آن حضرت نوشتههایی بود که از رسول خدا صلی الله علیه و آله با خط امام علی علیه السلام دریافت .
امام هادی علیه السلام استوار سازی مرویات و مدوّنات را از آبا و اجدادش استمرار بخشید تا احادیث خالص و شفاف به نسلهای آینده برسد .
محمّد بن عیسی میگوید :
داود بن فَرْقَد فارسی نامهای به ابوالحسن ثالث نوشت و آن حضرت به خط خویش پاسخ آن را نگاشت ، گفت :
پرسش من دربارۀ علمی است که از آبا و اجدادت برای ما نقل شده و احادیثی که به صورت مختلف روایت شدهاند ، با وجود این اختلاف ، چگونه به آنها عمل شود؟ آیا احادیثِ اختلافی را به شما بازگردانیم؟
امام علیه السلام به او نوشت (و من آن را خواندم) :
آنچه را میدانید سخنِ ماست ، بدان مُلزَم باشید ، و آنچه را که نمیدانید قولِ ما باشد [و احتمال میدهید که سخنِ ما نباشد] به خودمان برگردانید .(1)
در اینجا امام علیه السلام اصحابش را وا میدارد که روایاتِ اختلافی و مدوّناتی را که صحّت نسبت آنها به اهل بیت علیهم السلام مشکوک است ، به آن حضرت ارجاع دهند
1) . بصائر الدرجات: 544، حدیث 26 .
تا نقلهای صحیح را توثیق کند و و احادیث ساختگی و دروغین یا آنها که غلط و اشتباه در آنها راه یافته است ، ترک شود .
بعضی از اصحاب امام هادی علیه السلام تفسیری به نام الأمالی فی تفسیر القرآن را از آن حضرت روایت کردهاند که چاپ شده و در دسترس است ، گرچه بعضی از بزرگان در نسبت این کتاب به امام علیه السلام تردید دارند .
علاّمه سیّد محسن امین ، کتابی را دربارۀ احکام دین و رسالهای را در رد بر اهل جبر و تفویض برای امام هادی علیه السلام ذکر میکند .(1)
هریک از ابو طاهر(2)
و عیسی بن احمد بن عیسی(3)و علی بن رَیّان ،(4)
نسخهای را از امام هادی علیه السلام روایت کردهاند .
شیخ عزیز الله عُطارِدی احادیث امام هادی را در کتابی گرد آورد و به نام مسند الإمام الهادی به چاپ رساند .
تلاشهای امام عسکری علیه السلام در دو جهت اصلی جریان یافت :
اول : آگاه ساختنِ اصحابِ خاص خود را به آنچه مربوط به فرزندش امام زمان علیه السلام میشود و اینکه پس از آن حضرت ، وی ، امر امامت و تبلیغ را به پا میدارد .
دوم : تدوین و توثیق مدوَّنات ، به وسیلۀ عرضۀ کتاب امام علی علیه السلام یا آنچه را از آبا و اجدادِ خود دریافت .
در بحث ما بیشتر جهت دوم مد نظر است .
از سعد بن عبدالله اَشعری روایت است که گفت :
احمد بن عبدالله بن خانِبَه کتابی را بر مولایمان ابو محمّد - حسن بن علی بن محمّد - صاحب العسکر علیه السلام عرضه داشت ، امام علیه السلام آن را خواند و فرمود : صحیح است ، بدان عمل کنید .(1)
این کتاب را که امام علیه السلام صحّتِ آن را تأیید کرد ، مرجعِ عالمان برای تصحیح و توثیق مرویات قرار گرفت و به مقابله مدوّنات خود با این کتاب پرداختند .
از حسن بن محمّد بن وَجْناء (ابو محمّد نَصیبی) نقل شده است که گفت :
به ابو محمّد نامه نوشتیم و از آن حضرت خواستیم که کتابی برایمان بفرستد یا چیزی بنویسد ، که به آن عمل کنیم . امام علیه السلام کتابِ عمل را برایمان فرستاد .
صفوانی میگوید : من از روی آن یک نسخه نوشتم ، در مقابله با کتاب ابن خانِبَه ، حروف اندکی از آن زیاده یا کم بود . (2)
امام عسکری علیه السلام برای آنان کتاب عمل را میفرستد که به نظر میرسد مسائل اصلی و اساسی را در بر داشت ، و این بدان معناست که امام علیه السلام به تدوین اهتمام فراوانی داشت ؛ چراکه با وجود خود آن حضرت در میان آنها ، اهمیّتِ تدوین و گستردگی و فائدۀ عمومی آن را ارج نهاد ، و برای آنان کتاب عمل را فرستاد .
1) . فلاح السائل: 183؛ شیخ یوسف بحرانی در الحدائق الناضرة (جلد 1، ص9) مینویسد: روایت شده که کتاب عبیدالله بن علی حلبی بر امام صادق علیه السلام عرضه شد، امام علیه السلام آن را پسندید و صحیح دانست؛ و کتاب یونس بن عبدالرحمان و کتاب فضل بن شاذان بر امام عسکری علیه السلام عرضه شد، امام علیه السلام این دو کتاب را ستود .
2) . رجال نجاشی : 244 (و در چاپ انتشارات اسلامی، 1365، ص 346، رقم 935).
اهتمام اصحاب امام به تدوین و توثیق مُدوّنات ، با توجّه به استنساخِ صفوانی از روی کتاب و سپس مقابله آن با کتاب ابن خانِبَه ، به دست میآید ؛ همان کتابی است که پیش از آن ، از سوی امام توثیق شد .
بنابراین ، روند توثیق نزد اهل بیت علیهم السلام جایگاه مهمی داشت ، آنان برای حفظ مُدوَّنات این کار را به اَصحاب و پیروانشان آموختند .
مُلَقَّب بِقَوراء [بخوراء] میگوید :
فضل بن شاذان او را رهسپار عراق ساخت ، به جایی که ابو محمّد حسن بن علی عسکری آنجا بود . وی یادآور میشود که بر ابو محمّد درآمد چون میخواست بیرون آید کتابی را که درون عبایی پیچیده بود و در بغل داشت ، افتاد . امام علیه السلام آن را برداشت و نگریست . کتاب از نوشتههای فضل بود . امام علیه السلام برایش رحمت طلبید و فرمود : به اهل خراسان غبطه میخورم ، به جهت منزلتِ فضلِ بن شاذان و بودنِ وی در میانِ ایشان .(1)
از امام عسکری علیه السلام دربارۀ کتابهای بنی فضّال سؤال شد ، گفتند : خانههای ما آکنده از آن کتاب هاست ، چگونه به کتابهای آن عمل کنیم؟ امام علیه السلام فرمود :
خُذُوا بِما رَوَوا ، وَذَرُوا ما رَأَوا ؛(2)
آنچه را روایت میکنند برگیرید ، و آنچه را سخن و عقیدۀ خود آنهاست واگذارید .
خاندان فَضّال احادیث ائمّه علیهم السلام را تدوین کردند ، لیکن انحرافِ اعتقادی در امامت یافتند ، همین امر ، باعث شد که در مرویات پیشین آنها که نوشته بودند ، تردید پیش آید .
این سخن دلالت میکند که پیروان اهل بیت علیهم السلام به مُدَوَّنات و استفاده از آنها محافظت داشتند و حریصانه در پی تحقّقِ صحّتِ آنها بودند .
داود بن قاسم جعفری میگوید :
بر ابو محمّد - صاحب العسکر - کتاب یوم و لیلة یونس را عرضه داشتم ، فرمود : چه کسی این را نوشته است؟
گفتم : تصنیف یونس مولای آل یقطین است .
فرمود : خدا ، برای هر حرفی از آن - روز قیامت - نوری را به او عطا میکند .(1)
و در خبر دیگر چنین است :
امام علیه السلام در آن نگاه کرد و همۀ آن را از نظر گذراند ، سپس فرمود : این - همهاش - دینِ من و دینِ پدران من است ، و همۀ آن حق میباشد .(2)
بُورَق بُوشْجانی میگوید :
به سامرا رفتم و کتاب یوم و لیلة همراهم بود . بر ابو محمّد درآمدم و آن کتاب را نشانش دادم و گفتم : اگر صلاح میدانید ، در آن نظری بیفکنید .
امام علیه السلام همۀ صفحاتِ آن را وارسی نمود و فرمود : این کتاب صحیح میباشد و شایسته است به آن عمل شود .(1)
افزون بر این ، تفسیری از امام علیه السلام روایت شده که بارها با عنوان تفسیر الإمام العسکری علیه السلام چاپ شده است .
نسخهای منسوب به امام علیه السلام از مُعاذ جویمی نقل شده است .(2)ابو طاهر زراری - جدّ اَبی غالب - و محمّد بن رَیّان بن صَلت و محمّد بن عیسی قمی ، مسائلی را از آن حضرت حکایت کردهاند .(3)
امام عسکری علیه السلام در زمینۀ مسائل احکام و عقاید ، مکاتباتی داشت ، که نامههای زیر ، از آن جمله است :
پاسخ نامۀ محمّد بن حسن صَفّار ،(4)
عبدالله بن جعفر ،(5)ابراهیم بن مهزیار ،(6)علی بن محمّد ،(7)
حُصَیْنی ، محمّد بن رَیّان ،(8)
ریّان بن صَلْت ،(9)
علی بن بلال ،(10)
1) . رجال کشّی 2: 537 رقم 1023 .
2) . رجال نجاشی: 304، رقم 831؛ الذریعه 24: 152، رقم 777 .
3) . بنگرید به، رجال نجاشی: 347، رقم 937، و ص370 رقم 1009، و ص371 رقم 1010، و ص280 رقم 740 .
4) . بنگرید به، من لا یحضره الفقیه 3: 499 و508؛ تهذیب الأحکام 7: 150 .
5) . فروع کافی 6: 35؛ من لا یحضره الفقیه 3: 488؛ مکارم الأخلاق: 263؛ فروع کافی 5: 447 .
6) . فروع کافی 4: 310؛ من لا یحضره الفقیه 2: 444 .
7) . فروع کافی 4: 310؛ من لا یحضره الفقیه 2: 445 .
8) . اصول کافی 1: 409 .
9) . تهذیب الأحکام 4: 139 .
10) . من لا یحضره الفقیه 4: 179 .
11) . فروع کافی 4: 181 .
12) . فروع کافی 3: 399؛ الاستبصار 1: 385؛ تهذیب الأحکام 2: 207 .
امام مهدی علیه السلام علوم آبا و اجدادش را به ارث بُرد (چنان که وارثِ کتاب امام علی علیه السلام و دیگر کتابهایی است که نزد ائمّه علیهم السلام وجود داشت) امامان علیهم السلام تصریح کردهاند که همۀ آنچه در کتاب امام علی علیه السلام یا مصحف فاطمه علیها السلام یا دیگر مدوَّناتِ عصر رسالت وجود داشت ، نزد امام مهدی علیه السلام است و آن حضرت در دورانِ حکومتش ، جز به قرآن و آنچه در این صحیفههاست ، حکم نمیکند .
حُمران بن اَعْیَن ، از امام باقر علیه السلام روایت میکند که به اتاقِ بزرگی اشاره کرد و فرمود :
ای حُمران ، در این خانه ، صحیفهای هست که به خط علی و املای رسول خداست! اگر ما بر مردم ولایت یابیم ، میانشان به آنچه خدا نازل کرد حکم میکنیم ؛ از آنچه در این صحیفه است فراتر نمیرویم .(1)
ائمّه علیهم السلام بیان کردهاند که کتاب امام علی علیه السلام و صحیفۀ آن حضرت ، نزدشان باقی است آن کتاب از بین نمیرود و امامان علیهم السلام یکی پس از دیگری آن را ارث میبرند .
ابو بصیر میگوید :
ابو جعفر صحیفهای را به من نشان داد که در آن حلال و حرام و سهام میراث بود ، گفتم : این چه کتابی است؟
1) . بصائر الدرجات: 163، باب 12، حدیث 5 .
فرمود : این املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و دست خط علی علیه السلام است .
پرسیدم : کهنه و پوسیده نشده است؟
فرمود : چه چیزی آن را میپوساند ؟!(1)
پرسیدم : از بین نرفته است؟
فرمود : چه چیزی آن را از میان میبرد .(2)
حسن بن وَجْناء نَصیبی - در حدیثی طولانی - آنجا که حضرت حجّت (عجّل الله فرجه) را در سامرّاء دید ، میگوید :
سپس دفتری را به من داد که در آن دعای فرج و صلوات بر آن حضرت نوشته شده بود ، فرمود : این دعا را بخوان ، و این چنین بر من صلوات بفرست ، و آن را جز به اولیای شایستهام مده .(3)
در حدیث دیگر آمده است که امام از یکی از اصحابش - که از اصحاب پدرش نیز بود - خواست تا انگشتری را که امام عسکری علیه السلام به او داده است ، به وی نشان دهد ، میگوید :
انگشتر را برای آن حضرت آوردم ، چون آن را دید ، اشک هایش فرو ریخت ، آن را بوسید ، سپس نوشتۀ حک شده بر آن را خواند که چنین بود : «یا الله یا محمّد یا علی» آن گاه فرمود : ای انگشتر ،
1) . علاّمه مجلسی در شرح این جمله، میگوید: مقصود این است که چه چیزی میتواند آن را بفرساید در حالی که خدا آن را برای ما حفظ میکند؟! یا زیاد در دسترس اشخاص نیست تا پوسیده و کهنه شود و از میان برود (بحار الأنوار 26: 24) (م) .
2) . بصائر الدرجات: 164، باب 12، حدیث 9 .
3) . کمال الدین و تمام النعمه: 443-444، باب 43، حدیث 17 .
جانم به فدای دستی که زمانی تو در آن بودی !(1)
افزون بر این ، امام مهدی علیه السلام بدان جهت که حدود هفتاد سال از نظرها پنهان ماند و نتوانست احکام دین و تدوین حدیث را به صورتِ علنی نشر دهد ، به مکاتبه با اَصحاب پرداخت . آنان مسائل اساسی را از امام علیه السلام میپرسیدند ، و دست نوشتۀ آن حضرت (با نشان مخصوص) برایشان فرستاده میشد تا با دیگر نامهها مخلوط نشود یا کسی به تزویر دست نیازد .
این پاسخها «توقیعات) نامیده شدهاند و تنی چند از بزرگان به جمع آوری آنها پرداختهاند . ابو عبّاس حِمْیَری (م 299ﮪ) که از اصحاب امام مهدی به شمار میرود آنها را گرد آورده است .
در سالیان اخیر نیز ، شیخ محمّد غروی بیشتر مدوَّنات امام مهدی علیه السلام را که از طریق توقیعات و مکاتبات به دست ما رسیده است ، گرد آورد و با عنوان المختار من کلمات الإمام المهدی به چاپ رساند .
بدین ترتیب ، روشن شد که استمرار تدوین نزد اهل بیت علیهم السلام با کتاب امام علی علیه السلام آغاز شد و نسل اندر نسل ادامه یافت تا به امام مهدی علیه السلام رسید . به همین جهت ، اصحاب ائمّه علیهم السلام و علمای شیعه به گردآوری مُدوَّنات پرداختند .
باری ، آنان بر مسئلۀ توثیق مدوّنات - به ویژه پس از امامتِ امام کاظم علیه السلام - اصرار و تأکید داشتند ، هرچند این کار از قدیم دارای ریشهای استوار بود و در طول زمان ، ائمّه علیهم السلام بر آن تأکید میکردند و به توثیق آنچه را اصحاب برایشان عرضه میداشت ، میپرداختند ، لیکن مرکز ثقلِ توثیق که با نسبت بالایی مد نظر قرار گرفت ، در عصر امام رضا علیه السلام و امامان بعد از آن حضرت روی داد .
1) . همان: 445، باب 43، حدیث 19 .
پیش از پایانِ این بحث ، بجاست یادآور شویم که عامل مهم در تأخیر مدوّنات نزد پیروان مکتب اجتهاد و رأی این بود که بعضی از اطرافیان پیامبر صلی الله علیه و آله با آن حضرت چونان یک انسان عادی - که هیچ فرقی با دیگران ندارد - برخورد میکردند ؛ از پشت خانهها صدایش میزدند ، با زیاد ماندن نزد پیامبر صلی الله علیه و آله خستهاش میساختند و اعتقاد داشتند که پیامبر صلی الله علیه و آله خطا میکند و به صواب میرود ، در حالِ خشم چیزی را بر زبان میآورد که در حالتِ خشنودی لب بر آن نمیگشاید ، و ...
عبدالله بن عَمرو بن عاص میگوید :
من هر چیزی را که از رسول خدا میشنیدم ، مینوشتم . میخواستم آن را حفظ کنم [و ماندگار سازم] قریشیان مرا از این کار بازداشتند ، گفتند : هر چیزی را که از پیامبر میشنوی ، مینویسی؟! رسول خدا ، بشری است که در حال رضا و خشم سخن میگوید!
من از این کار باز ایستادم ، و جریان را برای پیامبر گفتم .
فرمود : بنویس ، سوگند به کسی که جانم در دستِ اوست ، از زبانِ من جز سخنِ حق نمیتراود .(1)
این روایت بیانگر آن است که قریش با این حجّت از تدوین نهی میکردند که پیامبر در حال غَضَب ، سخن ناصواب بر زبان میآورد .
عمرو بن شُعیب ، از پدرش ، از جدّش نقل میکند که گفت :
پرسیدم : ای رسول خدا ، آنچه را از تو میشنوم بنویسم؟
1) . مسند احمد 2: 162، حدیث 6510؛ سنن دارمی 1: 136، حدیث 484؛ سنن ابی داود 3: 318، حدیث 3646؛ مستدرک حاکم 1: 187، حدیث 359 (روایت از این مأخذ است) .
فرمود : آری .
پرسیدم : در رضا و غضب .
فرمود : آری ، در همۀ این حالات ، من جز حق نمیگویم .(1)
همین اندیشه ، رواج یافت و شایع شد و مؤثّر واقع گردید . حتّی در عصر ائمّه علیهم السلام بعضی از اصحاب میپنداشتند که امام در حالِ خشم چیزی را نقل میکند و میگوید که در حالِ رضا بر خلافِ آن معتقد است! اینان گمان میکردند که ائمّه علیهم السلام مانند دیگر فقها و اصحاب فتوا و اجتهادند که آرای آنها بر اساسِ اوضاع و شرایط و اختلاف آگاهیشان از ادلّه ، دگرگون میشود .
امامان علیهم السلام همانند سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله را - در پاسخ - بر زبان میآوردند ، چیزی که جز ائمّه اهل بیت علیهم السلام هیچ پیشوای دیگری جرئت ندارد آن را ادّعا کند . آنان به درستی مرویات و احکامشان اطمینان و یقین داشتند و اصحابشان را به تدوین فرا میخواندند ؛ زیرا جز سخنِ حق نمیگفتند .
حمزة بن عبدالمطّلب از عبدالله جُعفی نقل میکند که گفت :
بر امام رضا علیه السلام درآمدم . صحیفه یا برگۀ کاغذی به همراه داشتم که در آن به نقل از جعفر [امام صادق علیه السلام ] نوشته شده بود : «دنیا برای صاحب این امر ، مانند دو نیمۀ گردو نمایان است» .
امام رضا فرمود : ای حمزه ، به خدا سوگند ، این سخن حق است ، آن را به پوستی نقل دهید .(2)
پشتیبانِ این سخن ، ورود روایاتِ فراوانی از امامان علیهم السلام است که مفاد همۀ آنها این است که امامان علیهم السلام جز حق نمیگفتند و به رأی و اجتهاد فتوا نمیدادند .
فُضَیل بن یَسار از امام باقر علیه السلام روایت میکند که فرمود :
ما اگر به رأی خودمان حدیث کنیم ، گمراه میشویم - چنان که کسانِ پیش از ما گمراه شدند - لیکن حدیث ما بر اساسِ شاهدی روشن از پروردگارمان است که آن را برای پیامبرش باز گفت و پیامبر آن را برای ما بیان داشت .(1)
داود بن اَبی زید اَحول ، از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود :
ما اگر به رأی و هوای نفس خودمان فتوا دهیم از هلاک شدگانیم ، لیکن آنچه را ما بر زبان میآوریم ، آثاری از رسول خداست! اصولِ علم که نسل اندر نسل آن را به ارث برده ایم ، و آن گونه که مردم ، طلا و نقرهشان را کنز میکنند (و در جایی مخفی و محفوظ میدارند) ما آن را نگهداری میکنیم .(2)
از قُتَیبه رسیده است که گفت :
مردی از امام صادق علیه السلام مسئلهای را پرسید ، امام پاسخ آن را داد . آن مرد گفت : اگر به نظرت چنین و چنان میآمد ، چه میگفتی؟
امام علیه السلام فرمود : دَم فرو بند! پاسخی را که من به تو دادم ، از رسولِ خدا بود . ما از اهل رأی و نظر نیستیم(3)(و از خود ، نظری نداریم) .
این استمرار در تدوین و اعتماد مطلق به اینکه منقولات ، عین همان سخنانی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر زبان آورد ، جز مکتب اهل بیت در هیچ جای دیگر یافت نمیشود . امامانِ اهل بیت علیهم السلام اساسِ تدوین و شالوده بنای مکتبِ تعبّد محضاند . پس از این روشنگری ، اهل انصاف میتوانند مرویاتِ دل خواه خویش را برگزینند .
اکنون زمانِ نقل کلام دکتر مصطفی اعظمی دربارۀ شیعه است ، میگوید :
شیعهای که در حال حاضر در جهان هست ، بیشتر دوازده امامی است . اینان به پیروی سنّتِ پیامبر صلی الله علیه و آله قائلاند ، و اختلافِ میان ما و آنها در طریقِ اثباتِ سنّت میباشد ، نه خودِ آن .(1)
1) . دراسات فی الحدیث النبوی 1: 25 .
چهار صد اصل
رسم شیعه این بود که سخنانِ امامان علیهم السلام را در کتابهایی بنویسد . آنان با این کار از نخستین کسانی به شمار میروند که به تدوین فقه اسلام پرداختند .
استاد مصطفی عبدالرزّاق میگوید :
بیدلیل نیست که شیعه به تدوین فقه شتافت [و در این زمینه پیش گام شد] چراکه به عصمتِ امامانشان - یا چیزی در حدّ عصمت - اعتقاد داشتند ، و این کار آنان را واداشت که قضاوتها و فتواهای آنان را تدوین کنند .(1)
واقع امر همین گونه است ؛ به ویژه در عهد امام باقر و صادق علیهم السلام یعنی در پایانِ خلافتِ امویان و آغازِ حکومتِ عبّاسیان ؛ حکومتی که در سالهای نخست ، به ترویج سیاستِ فضای باز برای تدوین ، پرداخت یا این رویکرد را ادعا داشت .
این دو امام علیهم السلام از این فرصت استفاده کردند ، به ویژه آن زمان که روی آوری قبائل بنی اسد ، مُخارق ، طی ، سلیم ، غَطْفان ، غفّار ، اَزْد ، خُزاعه ، خَثْعَم ،
1) . الإمام الصادق والمذاهب الأربعه 3: 497؛ تمهید لتاریخ الفلسفة الإسلامیّة: 252 .
مَخزوم ، بنی ضَبَّة ، بنی حارث ، و بنی عبدالمطَّلِب را دیدند که جگرگوشههاشان را برای فراگیری دانش ، سوی آنها میفرستند .(1)
مِزِّی - در تهذیب الکمال - سُفیان بن عُیَیْنَه ، مالک بن اَنَس ، سُفیان ثوری ، نُعمانِ بن ثابت (ابو حنیفه) ، سلیمان بن بلال ، شُعبة بن حَجّاج ، عبدالله بن میمون قَدّاح ، عبدالملک بن عبدالعزیز بن جُرَیْح و کسانِ دیگر را از شاگردان امامِ صادق علیه السلام میشمارد .(2)
وی از ابو العبّاس بن عُقْدَه ، به اسناد از حسن بن زیاد نقل میکند که گفت :
از ابو حنیفه دربارۀ فقیه ترین کسی که دیده است سؤال شد ، وی پاسخ داد : داناتر از جعفر بن محمّد کسی را ندیدم! چون منصور به حیره آمد ، مرا خواست و گفت : ای ابو حنیفه ، مردم فریفتۀ جعفر شدهاند ، از مسائلِ سخت ، شماری را برای او آماده ساز! من 40 مسئله را آماده کردم ...
هنگامی که بر منصور درآمدم ، دیدم جعفر در سمت راست او نشسته است و چون نگاهشان کردم ، بیش از منصور ، هیبت جعفر مرا فراگرفت ، سلام کردم ، به من اجازه داد ...(3)
شیخ محمّد ابو زُهْرَه ، در مقدمۀ کتابش الإمام الصادق (که آن را پس از نگارش هفت کتاب دربارۀ پیشوایان مسلمانان - ابو حنیفه ، مالک ، شافعی ، ابن حَنْبل ، ابن تَیمیّه ، ابن حَزْم ، و زید - نوشته است) مینگارد :
ما تصمیم گرفتیم - به یاری خدا و توفیق او - پیرامون امام صادق
کتابی بنویسیم . پیش از آن دربارۀ هفت تن از امامان ارجمند کتاب نوشتیم . تأخیر این کتاب بدان معنا نیست که امام صادق علیه السلام در مرتبۀ پایینتر از آنهاست ، بلکه بر بیشتر آنان برتری دارد و آن حضرت را فضل ویژهای بر بزرگانِ آنهاست ؛ ابو حنیفه از امام صادق روایت میکرد و او را داناترین مردم به مسائل اختلافی میان مردم(1)و دارای احاطه علمی وسیعتر از همۀ فقها میدانست و امام مالک ، برای درس و روایت ، نزد آن حضرت میرفت .
فضیلتِ مقامِ استادی بر ابو حنیفه و مالک - که فضیلتی ممتاز و کم نظیر است - برای شناختِ جایگاه علمی برتر امام صادق کافی است . از این رو تأخیرِ کتابِ مربوط به آن حضرت - پس از هفت کتاب دربارۀ ائمّه - هرگز به جهتِ نقص و کاستی او نیست و تقدّم دیگر کتابها بر او به معنای برتری آن ائمّه بر امام صادق نمیباشد .
افزون بر این ، امام صادق ، نوۀ زین العابدین است که در عصر خود از نظر فضل و شَرَف و دین و علم ، سرآمد اهل مدینه بود . ابن شهاب زُهْری و بسیاری از تابعان نزد آن حضرت شاگردی میکردند .
او فرزند محمّد باقر است که [لایهها و پوسته های] علم را شکافت و به مغز علم [و جوهره اصلی آن] دست یافت .
1) . شیخ ابو زهره در کتاب تاریخ المذاهب الاسلامیّه: 693، حاشیه ای بر گفت و گوی ابو حنیفه با حضرت صادق علیه السلام دارد .
امام صادق کسی است که خدا شرف ذاتی و کرامت نسبی و قرابت هاشمی و عزّت محمّدی را یکجا برایش گرد آورد(1).
در حلیة الأولیاء میخوانیم :
گروهی از تابعان از امام صادق حدیث دریافت کردند ، از آنهاست : یحیی بن سعید اَنصاری ، اَیّوب سَخْتیانی ، ابو عَمرو بن علاء ، یزید بن عبدالله بن الهاد ، شُعبة بن حَجّاج ، مالک بن اَنس ، سُفیان بن عُیَینه ، و دیگران ...(2)
پیش از این دانستیم که این علمِ انبوه و احادیثی که از امامان اهل بیت علیهم السلام دریافت شد ، به وسیلۀ اصحابشان در صحیفههایی تدوین گشت و سهم امام باقر و صادق علیهم السلام بیش از همه بود . به این جوامع حدیثی گاه اسمِ «نسخه» را اطلاق کردهاند ، و گاه «کتاب» و زمانی «اصل» و هنگامی «رساله» و جز آن .
سیّد رضی الدین علی بن طاووس در مهج الدعوات به اسنادش از ابو وَضّاح ، محمّد بن عبدالله بن زید نَهْشَلی ، از پدرش ، روایت میکند که گفت :
گروهی از اصحاب امام کاظم علیه السلام از اهل بیعت و شیعۀ آن حضرت - در مجلس امام حاضر میشدند در حالی که با خود اَلواح آبنوسِ نازک و میلها [و قلم هایی] به همراه داشتند و هنگامی که امام علیه السلام کلمهای را بر زبان میآورد یا در واقعهای فتوایی میداد ، آنچه را که از او در این زمینه میشنیدند ، ثبت میکردند .(3)
شیخ بهائی در مشرق الشمسین مینگارد :
از مشایخ ما (که خدا تربتشان را پاکیزه گرداند) به ما رسیده است که رسم و شیوۀ اصحابِ اصول چنین بود که هرگاه از یکی از ائمّه حدیثی را میشنیدند آن را در اصولشان ثبت میکردند تا با گذشت ایّام بعضی یا همۀ آن از یاد نرود .(1)
محقّق داماد مینویسد :
عادت و خوی اَصحاب اصول این بود که هرگاه از یکی از ائمّه علیهم السلام حدیثی را میشنیدند ، بی درنگ آن را در اصولشان ضبط میکردند .(2)
استاد عبدالحلیم الجُنْدی میگوید :
نخستین کسانی که در تدوین سبقت جستند ، پناه آوران به ائمّه اهل بیت علیهم السلام اند ، آنان شفاهی یا کَتْبی حدیث میآموختند . از این رو ، نقلهای حدیثی کتابهای شیعه ، میراث ناب و خالص نبوی است .
این در حالی است که علمای اهل سنّت حدود یک قرن و نیم کوشیدند تا نخستین مُدَوَّنات را - در این عرصه - پدید آورند ، سپس قرنها سپری شد ، صحراها و بیابانها را در نوردیدند ، هر شهر و آبادی را گشتند ...
هنگامی که مینگریم در میان راویان کسانیاند که گفته میشود وی دهها هزار حدیث از امام نقل کرده است ، کفایت میراثِ
اطمینان بخش شیعه ، برای نیازهای امّت ، آشکار میگردد .
زمانی که ملاحظه کنیم شافعی و مالک و ابو حنیفه و یحیی بن مَعین و ابو حاتم و ذهبی (که واضعانِ شروطِ محدّثان و قواعد قبولِ روایت و صحّتِ سندند) امام صادق را توثیق کردهاند ، بسنده است که راویان را تا امام صادق وارسی کنیم .
همین که حدیث به امام برسد ، شیعه را کفایت میکند ، اسناد قبل از امام صادق - بلکه به طور کلّی قبل از ائمّه - را نمیطلبند ؛ زیرا امام یا از امام پیش از خود که به او وصیّت کرد روایت میکند یا حدیث را در کتابهای پدرانش میخواند ، ... آنچه را امام بر زبان آورد ، نزد شیعه سنّت است و از هر نظر پاکیزه ؛ اینکه امام حدیث را روایت میکند ، صرف شهادت به آن نیست ، بلکه اعلانِ صحّتِ آن میباشد .
وقتی امام صادق ، روایتِ امام باقر و روایت امام سجّاد را ا ز حسین از حسن یا از علی از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت میکند ، این کار - از هر نظر - تصحیح سند است . سه نفر اخیر ، از پیشگامان صحابهاند ، از صاحب رسالت روایت میکنند ، زیرا حسن و حسین از علی علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت بر زبان میآورند .
بی گمان رویّة علی علیه السلام و کسانی که از آن حضرت در تدوین پیروی کردند ، برای مسلمانان خیر بزرگی بود . زشتیهایی را که منسوب به بعضی روایات بود بازداشت و باب افترا و تهمت را برای زندیقان و جاعلانِ حدیث بَست .
پیش دستی در تدوین ، از امتیازاتِ شیعه است . آن گاه که علما -
پس از زمانی طولانی - بر پناه آوردن به آن اجماع کردند ، همه پذیرفتند که این فضیلت برای علی و فرزندانِ اوست .
سنّت ، شارحِ قرآن میباشد و با املای صاحب رسالت به نگارش درآمد . از این رو ، مثل آن ، شایستة کتابت است .
مُحدّثان اهل سنّت در قرون نخست ، ناگزیر بودند لفظ حدیث را از بزرگان بشنوند یا بر آنان عرضه دارند ؛ زیرا سنّت تدوین نشده بود ، به همین جهت بر سفر به نقاط مختلف عالم برای دریافتِ حدیث از علما ، تأکید داشتند .(1)
شیخ مفید در الإرشاد میگوید :
اصحاب حدیث ، نامهای راویان ثقه را از امام صادق علیه السلام - علی رغم اختلافشان در آرا و مقالات - گرد آوردند ، آنان چهار هزار مَردند .(2)
شیخ طبرسی در إعلام الوری مینویسد :
از هیچ کس مانند آنچه از امام صادق علیه السلام دربارۀ علوم مختلف حدیث هست ، روایت نقل نشد . اصحاب حدیث اسامی راویان ثقه را از آن حضرت جمع کردهاند ، آنان چهار هزار نفرند .(3)
و در قسم اول میگوید :
چهار هزار انسان از امام صادق علیه السلام روایت کردهاند ، و از پاسخهای امام علیه السلام به مسائل گوناگون چهارصد کتاب نوشته شد که به
کتابهای «اصل» معروفاند ؛ اَصحابِ آن حضرت و پیش از او اصحاب پدرش و اَصحاب فرزندش امام کاظم علیه السلام آنها را روایت کردهاند .(1)
شیخ محمّد بن علی فتّال ، میگوید :
اصحاب حدیث اَسمای رُواتِ مورد اعتماد را - با وجود اختلافشان در آرا و مقالات - گرد آوردهاند ، آنها چهار هزار نفر میباشند .(2)
ابن شهر آشوب در المناقب میگوید :
از امام صادق علیه السلام علومی نقل گردید که از احدی نقل نشد ، اصحاب حدیث اَسامی افراد ثقه را - علی رغم اختلاف نظرهاشان - گرد آوردهاند ، آنان چهار هزار نفرند .(3)
محقّق حلّی در المعتبر مینگارد :
از امام صادق علیه السلام علوم فراوانی انتشار یافت که عقلها را به حیرت و شگفتی واداشت تا آنجا که گروهی به افراط گراییدند و او را تا حد خدایی بالا بردند ، راویان از آن حضرت نزدیک به چهار هزار نفر میرسد ...
در پاسخ مسائلی از امام علیه السلام چهارصد مُصَنَّف ، اثرِ چهارصد مُصَنِّف نگاشته شد که آنها را اُصول مینامند .(4)
شهید در الذکری مینویسد :
ابو عبدالله ، جعفر بن محمّد صادق ، در پاسخ مسائلی از آن حضرت ، چهارصد کتاب ، اثرِ چهارصد نویسنده ، به نگارش درآمد و چهار هزار نفر از شاگردانِ معروفِ آن حضرت - از اهل عراق و شام و حجاز و خراسان - به تدوین پرداختند .(1)
شیخ حسین ، پدر شیخ بهائی میگوید :
فقها و علمای برجسته شیعه و سنّی که به تدوین پرداختند ، چهار هزار نفرند ... تنها در پاسخ سؤالهایی که از امام صادق علیه السلام میشد چهار صد کتاب اثرِ چهار صد مُصَنِّف نگاشته شد که الأُصول فی أنواع العلوم نامیده میشود .(2)
محقّق داماد ، مینویسد :
مشهور این است که اصول چهارصدگانه (اثر چهار صد نفر) از سوی رجال [شاگردان] امام صادق علیه السلام تألیف شد ، بلکه در مجالسِ سماع و روایت از آن حضرت به نگارش درآمد .
کسانی از عامّه و خاصّه که از آن حضرت روایت کردهاند ، نزدیک به چهار هزار نفرند ، کتابها و مُصَنّفاتِ آنها زیاد است ، اما آنچه را معتبر دانستهاند و بر آن تکیه میشود و اصول نام گرفته است ، همین چهار صد اصل میباشد .(3)
شهید ثانی در شرح الدرایة میگوید :
امرِ متقدّمان بر چهار صد مُصَنَّف مربوط به چهار صد مُصَنِّف
استقرار یافت ، آنها را اُصول نامیدند و اعتمادشان بر آنها بود ، سپس روزگار چنین اقتضاء کرد که بخش بزرگی از این اصول از بین برود . گروهی آنها را - برای آنکه به آسانی در دسترس باشد - در کتابهای ویژهای خلاصه کردند که بهترین گردآوری از آنها در این چهار کتاب است : کافی ، تهذیب ، استبصار ، مَن لا یَحْضُرُهُ الفقیه .(1)
اسامی بعضی از اصحاب این مُدَوَّنات در این کتابها آمده اند : رجالِ عبدالله بن جَبَله کنانی (م219ﮪ) ، مشیخه حسن بن محبوب (م224ﮪ) ، رجالِ حسن بن فَضّال (م224ﮪ) ، رجالِ علی بن حسن بن فَضّال ، رجال محمّد بن خالد بَرْقی ، رجالِ احمد بن محمّد بن خالد برقی (م274ﮪ) ، رجالِ احمد عقیقی (م280ﮪ) و دیگران .
شیخ محمّد تقی مجلسی 5 در روضة المتقین - که شرحی بر کتاب مَن لا یَحْضُرهُ الفقیه است - هنگام شرح مَشیخه صدوق مینگارد :
احمد بن حسین بن عبدالملک اَوْدی ، بیشتر در طریقِ حسن بن محبوب میآید که از وی روایت میکند و اگر نام جد آن را نیاورد به دیگری مشتبه میشود ...
ظاهر این است که هرگز نیازی به این طریق نیست ؛ زیرا بی تردید اَمثالِ این کتابها - که مدار شیعه بر آنها بود - بیشتر از شهرتِ کتب اربعه نزد ما ، میانِ آنان اشتهار داشت .
شکّی در این نیست که آوردنِ طریق برای صحّتِ انتساب کتاب به
1) . الحدائق الناضرة 1: 18؛ وسائل الشیعه 30: 201؛ نهایة الدرایة: 122 .
صاحبِ آن است . زمانی که کتاب متواتر باشد ، تمسّک به اخبار آحاد صحیح [برای صحّتِ انتساب] مانند شناساندن خورشید است به چراغ(1)...
سپس میگوید :
مقصود از کتابِ مشیخه ، کتابی است که حسن بن محبوب آن را گرد آورد و اخبار شیوخ - اصحابِ ابو جعفر و ابو عبدالله و ابو الحسن علیهم السلام - را تألیف کرد . وی از کتابهای 60 نفر از اصحاب ابو عبدالله روایت میکند که آنان آنچه را میشنیدند مینوشتند و عادتشان این بود که هر خبری را که میشنوند هر روز در کتابهایشان بنویسند . اخبار در این کتابها پراکندهاند ؛ زیرا آنان در هر روز ، احکام طهارت ، نماز ، حج ، تجارت ، نکاح ، طلاق ، دیات وجز آن را که میشنیدند ، در کتابهایشان مینوشتند .
حسن بن محبوب ، اخبار شیوخ را بر ترتیب ابواب فقه مرتب ساخت ، همان اخباری که پراکنده بود و مثل این کتابهایی که در دستِ ماست نبود .
سپس این شیخ آنها را بر اساسِ ترتیب نامهای شیوخ گرد آورد ؛ مثلاً به ترتیب اسم زراره آنها را جمع آوری کرد و نخست اخبار او را مرتّب آورد ، پس از آن اخبار محمّد بن مسلم را مرتّب آورد و همین طور ادامه داد .
فائدۀ این ترتیب ، بیشتر بود ؛ زیرا اگر خبر زراره را میخواستند ،
1) . روضة المتّقین 1: 327 - 328 .
همه در یک جا جمع بود و امکان مقابلۀ آن با اصلِ زراره وجود داشت ، گرچه ترتیب اول نزد ما بهتر است ؛ به همین جهت مشایخ ثلاثه ما(1)هر کتابی را با آنچه در اصول دیگر یافتند ، در کتابهای چهارگانهشان(2)آوردند .
و چون این ترتیب بهتر بود و آن را با اصول مقابله کردند و جمع را موافق یافتند ، آن اصول را واگذاشتند و بر این کتابها اعتماد ورزیدند .(3)
نیز مجلسی میگوید :
این اصول نزد اصحاب ما وجود داشت و با تقریر ائمّهای که در زمان آنها میزیستند - بر عمل به این اصول - بر آن ، عمل میکردند . این اصول نزد ثقة الإسلام (کلینی) و رئیس المحدّثین (شیخ صدوق) و شیخ الطائفه (شیخ طوسی) وجود داشت ، و از آنها این کتابهای چهارگانه را گردآوردند .
و آن گاه که کتابهای شیخ طوسی و شیخ مفید آتش زده شد ، بیشتر آنها از بین رفت و بعضی از آنها نزدشان باقی ماند ، حتّی نزد ابن ادریس بخشی از آنها بود و بعضی از آن اصول تاکنون باقی مانده است .
لیکن چون کتب اربعه موافق با این اصول بودند و با ترتیب بهتری
مرتّب گشتند ، به نقلِ اصول ، چندان اهتمامی نشد .(1)
سپس مجلسی بعضی از عواملی را که رجال شناسان ، اصحاب اصول را در کتابهای رجالیشان نیاوردهاند ، ذکر میکند ، آن گاه میگوید :
و یا نیاوردن اسامی صاحبان اصول چهارصدگانه به جهت فاصله زمانی میانِ ارباب رجال واصحاب اصول ودیگراصحاب کتب است که افزون بر هشتاد هزار کتاب میباشد (چنان که با وارسی به دست میآید) .
نقل شده که نزد سیّد مرتضی هشتاد هزار مجلّد از مصنَّفات و محفوظات و مَقرُوّات (چیزهایی را که بر اساتیدش خواند و آنان تأیید کردند) وجود داشت .
وَشّاء ذکر میکند که وی تنها در مسجد کوفه از نُهصد شیخ حدیث شنفت که هر کدام میگفتند : برایم حدیث کرد جعفر بن محمّد .(2)
شیخ طوسی در مقدمه الفهرست میگوید :
من تضمین نمیکنم که نام همه کتابها را گرد آورده ام ؛ چراکه تصانیف اصحاب ما و اصولِ آنها - به جهتِ کثرت پراکندگی آنان در سرزمینها - به ضبط درنمیآید .(3)
سیّد محسن امین در اعیان الشیعه از حافظ احمد بن عُقْدَه زیدی کوفی ، نقل میکند که وی کتاب جداگانهای را دربارۀ کسانی که از آنها روایت میکرد ، سامان داد . در آن نام چهار هزار نفر را گرد آورد و مُصنّفات آنان را ذکر کرد ،
و همۀ راویان خود را نیاورد .
چنین امتیازاتی است که شیعه را برانگیخت به اصول خویش (از نظر قرائت بر استاد و حفظ و تصحیح) اهتمام ورزد ؛ زیرا فقه و حدیث شیعه از آن مایه میگرفت .
شیخ صدوق در مقدمۀ کتاب مَن لا یَحْضُرُه الفقیه مینویسد :
چونان مُصَنِّفان قصد نکردم همۀ آنچه را راویان باز گفتهاند گرد آورم ، بلکه به نقلِ احادیثی پرداختم که طبقِ آنها فتوا میدهم و صحیحشان میدانم و معتقدم که آنها میانِ من و پروردگارم حجّتاند . آنچه در این کتاب هست ، از کتابهای مشهوری استخراج شد که مورد اعتماد و مرجع است ؛ مانند کتاب حریز بن عبدالله سِجِستانی ، عُبَیدالله بن علی حلبی ، کتابهای عَلی بن مَهزیار اَهوازی ، حسین بن سعید ، نوادر احمد بن محمّد بن عیسی ، نوادر الحکمه محمّد بن احمد بن یحیی بن عمران اَشعری ، کتاب الرحمه سعد بن عبدالله ، جامعِ شیخ ما محمّد بن حسن بن ولید ، نوادر محمّد بن اَبی عُمَیر ، کتاب المحاسن احمد بن ابی عبدالله بَرقی ، رسالۀ پدرم به من ، و دیگر اصول و مُصَنَّفاتی که طُرُق من به آنها در فهرستِ کتابهایی که از مشایخ و پیشینیانم برایم روایت شد ، معروف است .
و نهایت توانم را در این راستا به کار بردم ، از خدا یاری میخواهم
و بر او توکُّل دارم و از تقصیرِ خویش آمرزش میطلبم .(1)
محقّق حلّی در المعتبر مینگارد :
از امام صادق علیه السلام نزدیک به چهار هزار نفر روایت کردهاند ، و با تعلیماتِ آن حضرت فقهای اندیشمند بسیاری پدید آمدند ؛ مانند زُرارة بن اَعْیَن و دو برادرش - بُکَیْر و حُمْران - جمیل بن دُرّاج ، محمّد ابن مسلم ، بُرَید بن معاویه ، دو هِشام ، ابو بصیر ، عبیدالله ، محمّد و عِمران حَلَبی ، عبدالله بن سِنان ، ابو صباح کِنانی و دیگر شخصیتهای برجسته ، حتّی از پاسخ پرسشهایی که آن حضرت داد چهار صد کتاب نگاشته شد که آنها را «اُصُول» مینامند .
سپس میگوید :
فاضلانی جزو شاگردانِ امام جواد علیه السلام بودند ؛ مانند حسین بن سعید و برادرش حسن و [احمد بن] محمّد بن ابی نصر بَزَنطی ، و احمد بن محمّد بن خالد برقی ، شاذانِ بن فضل قمی ، اَیّوب بن نوح بن دُرّاج ، احمد بن محمّد بن عیسی ، و دیگران که تعدادشان زیاد است و سخن را طولانی میسازد ، و کتابهاشان هم اکنون میان اَصحاب نقل میشود و بر علم فراوانی دلالت دارد .(2)
آن گاه مینویسد :
از کتابهای این بزرگان بر نقلهایی بسنده کردم که در آن ، کوشش آنها آشکار بود و اهتمامشان دریافت میشد و محلِ
اعتمادشان به شمار میرفت .
از کسانی که نقل آنها را برگزیدم ، اینان اند : حسن بن محبوب ، و [اَحمد بن] محمّد بن ابی نصر بَزَنطی ، حسین بن سعید ، فضل بن شاذان ، یونس بن عبدالرَّحمان .
و از متأخّران : ابو جعفر محمّد بن علی بن بابویه ، محمّد بن یعقوبِ کلینی ...(1)
ابن ادریس حلّی در مُسْتَطْرفات السرائر ، باب زیادات ، دربارۀ روایاتِ ظریفی که از کتابهای مشیخه اهل قلم و ناقلانِ کوشای حدیث به دست میآورد ، مینگارد :
از آن جمله است احادیثِ ظریفی که ما آنها را استفاده کردیم از :
کتاب نوادر احمد بن محمّد بن اَبی نصر بَزَنطی (صحابی امام رضا علیه السلام ) .
آنچه را اَبان بن تَغلب (صحابی امام باقر و صادق علیه السلام ) در کتابش میآورد .
کتاب جمیل بن دُرّاج .
کتاب سیاری ، که نامش ابو عبدالله است ، صحابی امام رضا علیه السلام .
مسائل الرجال و مکاتبۀ آنها با امام هادی و پاسخهای آن حضرت .
کتاب مشیخه ، اثر حسن بن محبوب ، سَرّاد (صحابی امام رضا علیه السلام ) که از اصحاب ثقه ما و جلیل القدر است ، روایات زیادی
1) . المعتبر 1: 33 .
را نقل میکند و یکی از ارکانِ چهارگانۀ عصر خود به شمار میرود .
کتاب نوادر المُصَنّف ، تصنیف محمّد بن علی بن محبوب .
این کتاب به خط شیخ طوسی است ، احادیث را از خط او نقل کردم .
کتاب مَن لا یَحْضَرُهُ الفقیه ، شیخ صدوق .
کتاب قُرب الإسناد ، تصنیف محمّد بن عبدالله بن جعفر حِمْیَری .
کتاب جعفر بن محمّد بن سِنان ، دهقان .
کتاب تهذیب الأحکام .
کتاب عبدالله بن بُکَیْر بن اَعْیَن .
روایتِ ابوالقاسم بن قولَوَیه .
کتاب «اُنس العالم» تصنیف صفوانی .
کتاب «المحاسن» تصنیف احمد بن ابی عبدالله ، بَرقی .
کتاب «العیون والمحاسن» تصنیف شیخ مفید .(1)
شیخ بهائی در الوجیزه میگوید :
همۀ احادیثِ ما - به جز اندکی - به ائمّه دوازده گانه علیهم السلام میرسد ، و نقل آنها به پیامبر صلی الله علیه و آله منتهی میشود ؛ چراکه علوم امامان علیهم السلام از این منبع نور برگرفته شد .
روایاتی را که کتابهای شیعه به نقل از ائمّه علیهم السلام در بر دارند ، بسیار بیشتر از روایاتی است که اهل سنّت در صحاح ستّه گرد آوردهاند ؛ هرکه کتابهای هر دو فرقه را بررسی کند ، این امر
1) . السرائر 3: 563 - 648؛ این اثر جداگانه نیز به نام «مستطرفات السرائر» به چاپ رسیده است .
برایش آشکار میشود .
تنها یک راوی ، اَبان بن تغلب ، از یک امام (یعنی حضرت صادق علیه السلام ) سه هزار حدیث روایت میکند .
مُحدِّثان قدیمِ ما آنچه را از کلمات ائمّه به دستشان رسید ، در چهارصد کتاب جمع آوری کردند که «اُصول» نامیده میشد . سپس گروهی از متأخّران - که سعیشان مشکور باد - عهده دار گردآوری این کتابها و مرتّب سازی آنها شدند تا از پراکندگی آنها بکاهند و این اخبار به آسانی در دسترس جویندگان قرار گیرد . در این عرصه ، کتابهای مبسوطی را باب بندی کردند و اصولی را ضبط نمودند و پیراستند که دربردارندۀ اسانید متصل به معصومان علیهم السلام بود ؛ مانند کافی ، مَن لا یَحْضُرُهُ الفقیه ، تهذیب ، استبصار ، مدینة العلم ، خِصال ، اَمالی ، عیون اخبار الرضا ، و دیگر کتابها .(1)
شیخ حسن در المنتقی و المعالم تصریح میکند به این سخن که :
احادیث کُتُب اَربعه (و مانند آن) در بردارندۀ قرائن [صحّت] است و آنها - بی هیچ تغییری - از اصول و کتابهایی نقل شدهاند که همه بر صحّتِ آنها اتفاق نظر دارند .(2)
کَفْعَمی در الجُنّة الواقیة میگوید :
این کتاب ، محتوی عوذات ، دعاها ، تسبیحها و زیارات است ... از کتابهایی که صحّتِ آنها مورد اعتماد میباشد و با امنیّتِ خاطر
میتوان به آنها چنگ آویخت ، برگرفته شدهاند .(1)
علی بن ابراهیم قمی ، به ثبوتِ احادیثِ تفسیرش و اینکه آنها از اَفراد ثقه از ائمّه علیهم السلام روایت شدهاند ، شهادت میدهد .(2)
سیّد رضی الدین بن طاووس در کتابهای خویش سخنانی را میآورد که دلالت دارند بر اینکه بسیاری از کتابهای مذکور و دیگر کتابهای مانند آنها ، همچون اصولِ اَصحابِ ائمّه نزدش بوده است ، و چیزهای فراوانی را از آنها نقل میکند .(3)
نیز شهید در الذکری و کَفْعَمی در المصباح تصریح کردهاند که بسیاری از اصول قدما و کتابهای ایشان ، نزد آنها وجود داشت .(4)
تا اینکه نوبت به شیخ حُرّ عاملی میرسد ، وی در فائدة چهارم ، از فواید پایانی کتابش - وسائل الشیعه - که درصدد شمارش مصادر کتاب است - مینویسد :
و دیگر کتاب ها ؛ امّا آنچه را از کتابی نقل کردهاند و نامِ آن را به صراحت نیاوردهاند ، به راستی زیاد است (در کتابهای رجال ذکر شدهاند) براساسِ آنچه ما ضبط کردیم ، از شش هزار و ششصد کتاب فزونتر میباشد .(5)
در هر حال ، گروهی از شاگردان ائمّه علیهم السلام - به ویژه در زمان امام باقر و صادق علیهم السلام - در انواع علوم درخشیدند و آنچه را از ائمّه علیهم السلام دریافته بودند در
کتابهایی تدوین کردند . عالمان رجال و شرح حال نگاران (مانند ابن نَدیم ، کَشّی ، نجاشی و دیگران) به مُصَنَّفاتِ آنها اشاره کردهاند .
هِشام بن حکم دربارۀ الفاظ ، رَدّ بر زندیقان ، توحید ، امامت ، جبر و قَدَر ، رَدّ بر ثنویّه (دوگانه پرستان) ، رد بر اَرَسْطاطالیس و دیگر فلاسفۀ یونان ، کتاب نوشت ؛ و در فقه و اصول رسالههای زیادی را به نگارش درآورد .
زُرارة بن اَعْیَن در استطاعت ، جبر و غیر آن کتاب نوشت .
محمّد بن عمر ، در توحید و امامت و فقه ، به نگارش پرداخت .
یعقوب بن اسحاق سِکّیت در اصلاح المنطق ، و دربارۀ الفاظ و اَضداد (واژههایی که معنای متضاد دارند) والفاظی که میان چند معنا مشترکاند ،کتاب نوشت .
محمّد بن نُعمان بَجَلّی - مؤمن طاق - در زمینۀ امامت و معرفت ، اثبات الوصیّه ، اوامر و نواهی ، مناظرات و جز آن ، کتابهایی تألیف کرد .
و دیگر اصحاب مؤلّف و کتابهاشان ، که به صدها تألیف - اگر نگوییم هزاران - میرسد . مُحمَّدون ثلاثه (کُلَیْنی ، صدوق ، طوسی) کُتُب اربعه (کافی ، مَن لا یَحْضُرُه الفقیه ، تهذیب الاحکام ، استبصار) را از آنها گرفتهاند ، هریک از این سه نفر ، کتابهای دیگری نیز در تفسیر ، تاریخ و حدیث و ... دارند .
همۀ کسانی که از ائمّه علیهم السلام روایت کردهاند ، از نظرِ عدالت و وثاقت در اوجاند ، طوایفِ مختلف آنها محترم میباشند ، حتّی صاحبان صحاحِ شش گانه اهل سنّت ، از بسیاری از آنها روایت کردهاند و بعضی از رجال شناسانِ سُنّی بر وثاقت و جایگاه علمی آنان اذعان دارند ، گرچه میگویند : «گرایش شیعی شدیدی دارد» ، «راستگوست ، لیکن مذهب تشیّع را دارد» ، «شیعی مذهب است» و عباراتی مانند اینها .(1)
1) . سیّد عبدالحسین شرف الدین نام صد نفر از آنها را در المراجعات آورده است .
گرد آورنده این روایات و مُدوِّنان آنها نیز جایگاه شایستهای دارند . محمّد بن یعقوب کلینی (صاحب کافی) را بسیاری از اَصحاب تراجم (شرح حال نگاران) مانند : ابن مأکولا ،(1)
ابن أثیر ،(2)
صفدی ،(3)
ابن حجر(4)
و دیگر محدّثان و لغویان - مانند فیروزآبادی ،(5)زَبیدی(6)
و ... - در کتابهاشان ، آوردهاند .
استاد ثامر عمیدی بر عدمِ وجود خدشه از سوی بزرگان دربارۀ کلینی ، مینویسد :
به هیچ عالم رجالی سنّی دست نیافتم که دربارۀ کلینی خدشه کند ، نه جَرْح مُفَسَّر و نه غیر مُفَسَّر .(7)
هیچ یک از آنها - تا آنجا که من میدانم - دربارۀ کلینی بدگویی نکردهاند ، با اینکه آنان - با کمال تأسّف - رجال شیعه را به صرف شیعه بودنشان بیاعتبار میدانند ، و این ، حقیقتی انکارناپذیر است .
این مطلب دلالت دارد بر اتفاق آنان بر اینکه ثقة الإسلام کلینی میان علمای اسلام جایگاه ارزندهای دارد ، هیچ کس دربارۀ او سخن
1) . الإکمال 4: 575 .
2) . الکامل 7: 150 .
3) . الوافی بالوفیات 5: 226 .
4) . لسان المیزان 5: 265، ترجمه 1107 .
5) . قاموس المحیط 4: 363 .
6) . تاج العروس 9: 322 .
7) . جَرْح مُفَسَّر و غیر مُفَسَّر از اصطلاحات علم رجال است . جَرْح غیر مُفَسَّر، صرفِ نسبت خدشه، به شخصی است؛ مثل اینکه فلانی مورد اعتماد نیست . امّا جرح مُفَسَّر، جَرح همراه با تعلیل میباشد؛ مثل اینکه گویند: به سخن فلانی اعتمادی نیست چون از ضعفا روایت میکند (م) .
زشت بر زبان نیاورد مگر اینکه دروغِ او برملا شد و میانِ علما رسوا گشت(1).
ابن اثیر ، کلینی را از مُجدِّدان امامیه در رأس قرن سوم میشمارد .(2)
امّا محمّد بن علی بن حسین بن موسی بن بابَوَیْه قمی - صاحب کتاب «مَن لا یَحْضُرُه الفقیه» - دارای تألیفات فراوانی است ، حافظهاش ضرب المثل شد .(3)
وی از خاندانی عالی قدر و بافضیلت به شمار میآمد . ابن اَبی طی دربارۀ خاندانِ او میگوید : «بیتِ علم و جلالت» ،(4)
پدرش از عالمانِ بزرگ شیعه و در زمرۀ مصنِّفانِ آنها به شمار میرفت .(5)
وی بلند مرتبه ، حافظ اَحادیث ، رجال شناس و ناقد اَخبار بود ، در میان قمیها چونان او در حفظ و فزونی علم دیده نشد ؛ حدود 300 کتاب دارد ،(6)
وی فتنۀ حسین بن منصور حلاّج را در قم از بین بُرد ،(7)
بزرگان شیعه در جوانیاش از او حدیث دریافت میکردند ،(8)
گروهی - از جمله شیخ مفید - از او روایت کردهاند .
شیخ مفید ، شاگردِ شیخ صدوق و استاد شیخ طوسی ، به ابن المعلِّم لقب
یافت . وی صاحب تصانیف بدیعی است که به حدود 200 اثر میرسد .(1)ریاستِ متکلمان شیعه به او رسید ، در علم کلام بر مذهب اصحابش ، پیشگام گشت ، تیزبین و حاضر جواب بود و حافظهای نیرومند داشت ،(2)وی در خانهاش در «دَرْب ریاح»(3)مجلسی
مناظرهای به پا کرد که همۀ عالمان در آن حاضر میشدند(4)
و با اهل هر عقیدهای با شکوه و عظمت - در دولت آل بویه - مناظره میکرد .(5)
شیخ مفید ، در انواع مباحث کلامی ، در [مذهب] اعتزال و ادبیات چیره دست بود . ابن اَبی طَی در «تاریخ الإمامیّة» شرح حال او را به تفصیل میآورد و میگوید :
وی در همۀ فنون یگانۀ روزگار خویش به شمار میآمد : در اصول دین و اصول فقه ، در فقه ، اخبار ، رجال ، تفسیر ، نحو و شعر .
نفس قوی ، کارهای نیک فراوان ، افتادگی زیاد ، نماز و روزۀ فراوان از ویژگیهای اوست . وی جامهای خشن میپوشید ...(6)
و امّا شیخ محمّد بن حسن طوسی ، بزرگ طائفه شیعه در زمان خود بود . دارای تصانیفی است . دو تا از کتابهای او ، جزو کتب اربعه شیعۀ امامیه میباشد :
1 . تهذیب الأحکام
2 . الإستبصار فیما اختلف مِنَ الأخبار
شیخ طوسی کلام و اُصول دین شیعه را از شیخ مفید - رئیس امامیه - فرا گرفت و همواره در نزد او علم آموخت تا به کمال رسید و مهارت و چیره دستی لازم را یافت . وی در تفسیر ، کتابی را سامان داد و احادیث و نوادر را در دو مجلّد املا کرد ، که همۀ آنها از شیخ مفید است .(1)
سُبکی(2)
وسُیُوطی ،(3)
و چلبی در «کشف الظنون» ،(4)شیخ طوسی را از علمای شافعی شمردهاند . بدان جهت که شیخ اقوالِ اهل سنّت را در فقه و تفسیر میآورد ، آنان به اشتباه افتادهاند و او را سنّی شافعی پنداشتهاند .
شیخ محمّد ابو زهره ، دربارۀ شیخ طوسی مینویسد :
وی بر دو مذهب شیعه و سنّی تسلط داشت . استاد عبدالحلیم جندی میگوید : در مذهب امامیه و در مذاهب اهل سنّت ، طوسی حجّت است .(5)
این ، چکیدهای از زندگی نویسندگان کتب اربعه است . آنان مرویاتِ خود را از «اصول چهارصدگانه» نقل میکردند که به نقل از ائمّه علیهم السلام تدوین یافت ، و امامان علیهم السلام اَخبار را از کتاب امام علی علیه السلام باز میگفتند ، کتابی که با املای
رسول خدا صلی الله علیه و آله و خط امام علی علیه السلام به نگارش درآمد .
بر این اساس ، شیوۀ تدوین و نقل حدیث ، نزد شیعه ، امری به هم پیوسته و خدشه ناپذیر است و آنچه گذشت ، اصالتِ آن را اثبات میکند .
یادآوری
شایان ذکر است که «اصول چهارصدگانه» شاملِ همۀ روایاتی که ائمّه علیهم السلام در فقه و دیگر زمینهها - در جاهای مختلف - گفتند ، نمیباشد . بخشی از این روایات در سینۀ حافظانِ رُواتِ احادیثِ اهل بیت علیهم السلام باقی ماند . همچنین کُتُب اربعه - که کلینی و صدوق و طوسی آنها را نوشتند - همۀ احادیثی را که اصحاب ائمّه روایت کردند ، در بر ندارد و اینان از آنها جز احادیثی - از اصول چهارصدگانه و جز آن - را که نزدشان صحیح بود ، نیاوردند و ثابت نشده است که آنان به همۀ اصول چهارصدگانه دست یافتند .
سیّد محسن امین در اَعیان الشیعه مینگارد :
بعضی از اصول چهارصدگانه تا عصرهای متأخِّر ، در گنجههای کتاب نزد علمای شیعه (مانند حرّ عاملی ، مجلسی ، میر لوحی معاصر مجلسی(1)
بنابراین، عدم دستیابی به روایت، سوای فحص، دارای اسبابِ زیادی است؛ از جمله آنها بخلِ صاحب کتاب میباشد (چنان که در مورد مذکور ملاحظه شد) و . . .
میرزا حسین نوری و دیگران) باقی ماند و بیشتر1) . محدّث نوری در مستدرک الوسائل 1: 32، مینویسد: میر لوحی معاصر مجلسی اول و دوم است و با او در اصفهان ساکن بود . نزد وی کتابهای نفیس و ارزشمندی وجود داشت؛ مانند کتاب الرجعه (اثر فضل بن شاذان)، الفرج الکبیر فی الغیبة (اثر ابو عبدالله، محمّد بن هبة الله بن جعفر وراق طرابلسی)، کتاب الغیبة (اثر حسن بن حمزه مرعشی) و دیگر کتابها که با وجود نیاز شدید مجلسی به آنها، به وی اطلاع نداد .
آنها تلف شد ، لیکن مضامین آنها در مجامیع کتب حدیثی محفوظ است ؛ زیرا علمای ما از اوائل سدۀ چهارم تا نیمه اول قرن پنجم ، کتابهایشان را از آنها و دیگر کتابهای حدیثی صحیح ، سامان دادند .(1)
در اینجا کلام استاد عبدالحلیم را در کتابِ «الإمام جعفر الصادق» نقل میکنیم . وی هنگامِ سخن دربارۀ تدوین میگوید :
لیکن «علی» به تدوین پرداخت و شیوۀ تدوین را میانِ پیروانش باقی گذاشت . وی به روش خویش اطمینان و اعتماد داشت . او همان کسی است که پیامبر دربارهاش میگوید : علی با قرآن و قرآن با علی است و هرگز این دو از هم جدا نمیشوند تا در حوض بر من درآیند ...
مذهب شیعه در سینۀ حافظان و ناقلانِ حدیث به وسیلۀ تدوین فقهی استقرار یافت با املا به فرزندان و آنان به فرزندانشان ؛ وبه ویژه زین العابدین و زید و باقر و صادق . سپس مجالس امام صادق در نشر مذهب ، همان کارکرد تدوین را در استقرار مذهب عهده دار شد و پیشوایانی که نزد آن حضرت شاگردی کردند و شاگردانشان اموری را دریافتند که مجلس درس امام صادق را سرآمدِ همۀ مجالس (خواه مجالس اهل سنّت یا اهل بیت) ساخت .(2)
آن گاه استاد مواردی را میشمارد .
وی پیش از این مطلب ، مینویسد :
دوران شاگردی نزد امام صادق مایۀ افتخار فقه مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت شد . امّا عظمتِ امام زیاده و کم نمیپذیرد ، آن حضرت علم جدّش را به همۀ مردم میرساند .
امامت مرتبۀ [بلندی] است ، و شاگردی امامان اهل سنّت نزد آن حضرت ، از سرِ اشتیاق آنان - برای نزدیک شدن به صاحب این مرتبه - بود .(1)
و در جای دیگر مینویسد :
مالک ، بوی پیامبر را در مجلس فرزندِ دختر او مییافت و حس یا گویا لمس میکرد مادهای را که از جد به نوهاش انتقال مییابد یا اشیای غیر مادی که عقل و دل را میرُباید .
نگاه به آن حضرت لذت بخش بود و شنیدن از او نعمتی [بزرگ] و صرف همنشینی با او تأدیب و تربیت ، و در همۀ اینها راههایی سوی «بهشت» بود .
صاحب مجلس از هر نظر پاک و پاکیزه بود ، از جدش جز به پاکیزگی حدیث بر زبان نمیآوَرْد ...(2)
و در جای دیگر مینگارد :
در این مجلس - آن گونه که آمار برداران میگویند - چهار هزار
راوی نزد امام شاگردی و روایت میکردند ، و چهارصد کاتب مینوشتند و همهشان میگفتند : جعفر بن محمّد فرمود .
به راستی مجلس امام ، چه مجلس ارجمند و بی نظیری بود ؛ چیزهایی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن مشاهده میشد که بعضیشان مادی بودند و نسل اندر نسل به آن حضرت رسیده بود ، و بعضیشان معنوی که در معانی و فحوای کلام آن حضرت نمود داشت .
این مجلس درس ، جای لجاجت و کشمکشِ بینتیجه نبود . آن حضرت به شاگردان میفرمود : هرکه چیزی را بشناسد سخنش در آن باره ، اندک میشود . بلیغ بدان جهت بلیغ نامیده شد که با کمترین سعی به خواستهاش میرسد ...(1)
سخن دربارۀ جایگاه جوامع حدیثی را نزد شیعه امامی و نظراتشان را در زمینۀ آنها به پایان میبریم ؛ آنان به «کتب اربعه» به عنوان وحی مُنْزَل یا مانند وحی نمینگرند ، و باورشان این نیست که هرکس کلینی یا طوسی یا صدوق از او روایت کند از پل گذشته است [و از هر نظر سالم و درست میباشد] و عقیده ندارند که همۀ آنچه در «کتب اربعه» هست صحیح است .
روایات کتب اربعه - نزد شیعه - چون دیگر مرویات پذیرای اصول جَرْح و تعدیلاند و نقد و استدلال میشوند و هالۀ بزرگ نمایی آنها را در بر نگرفته است ؛ چنان که صحاح شش گانه نزد اهل سنّت ، به این هاله احاطه شدهاند .
1) . همان .
بنابراین ، حدیث اگر در بر دارندۀ همۀ شرایط معتبر نباشد ، ارزشی ندارد - هرچند مشایخ محدّثان مانند کلینی و طوسی آن را آورده باشند - بلکه باید همراه با قرائن حالی یا مقالی باشد که صدور آن را از معصوم به اثبات رساند و موجب اعتماد به آن شود ؛ مانند اینکه حدیث در بسیاری از اصولِ چهارصدگانه یا دست کم در یک یا دو اصل از آنها با اسناد متعدد و معتبر آمده باشد ، یا در یکی از کتابهایی یافت شود که بر ائمّه علیهم السلام عرضه شدهاند .
مانند کتاب عبیدالله حلبی که بر امام صادق علیه السلام عرضه داشت و آن حضرت فرمود : برای اینان [اهل سنّت] مثل آن وجود ندارد .(1)
و مانند کتاب یونس بن عبدالرحمان و فضل بن شاذان که بر امام حسن عسکری علیه السلام عرضه کردند .(2)
یا اینکه حدیث در اصول مورد اعتمادی باشد که در نزد سَلَفِ معاصر با ائمّه وجود داشتهاند ؛ مانند «کتاب الصلاة» حریز بن عبدالله ، کتابهای ابن سعید و علی بن مهزیار و دیگران .
هرچند صاحبانِ این کتابها غیر امامی باشند ؛ مانند کتاب جعفر بن غیاث قاضی ، کتابهای حسین بن عبدالله سَعْدی ، و «کتاب القبلة» علی بن حسن طاطَرِی .(3)
پس از همۀ آنچه دربارۀ گشایش فوری بابِ تدوین در مکتب «تعبّد محض» و منع آن از سوی مکتب «رأی و اجتهاد» آوردیم ، اکنون نمونههای تطبیقی زندهای را از فقه دو مکتب میآوریم . قصدمان در این راستا ملموس ساختن این حقیقت است که اختلاف در فقه ، پس از اختلاف در خلافت ، پدید آمد .
این امر ،آنچه را در عوامل منع تدوین از سوی ابوبکر و عمر گفتیم ، روشن میسازد ، و اینکه آثارِ آن هم اکنون در میان مسلمانان بازتاب دارد ؛ چراکه اختلاف در فقه به اختلاف در اصول و روایاتی باز میگردد که نزد دو طرف گردآوری شدهاند و آن گاه که تاریخ سنّت و اوضاع و احوال آن را بشناسیم ، همه چیز روشن میگردد .
در اینجا چهار مسئله فقهی را میآوریم که میانِ این دو خط مشی اختلافی است آنها را از ابواب فقهی مختلف (ارث ، اَطعمه و اَشرب ، حدود ، دیات) برگزیدیم تا آنچه را میگوییم به روشن ترین صورت ، گویا باشد و تبیین گردد که منع صادر از سوی ابوبکر و عمر (و پیروان آن دو) تأثیر کاملی را بر همه ابواب فقه اسلامی - اگر نگوییم همۀ آن - بر جای گذاشت ؛ زیرا از آثار منع تدوین ، قائل شدن به مشروعیّت چند رأیی نزد صحابه بود .
به دیگر سخن ، منع تدوین ، باب اجتهاد را - به ناچار - گشود ؛ زیرا مردم در قضایای روزمرهشان - به ویژه در مسائل جدید و نوپیدا - در پی راه حل بودند و با اجتهادِ صحابه (خواه بر طبق نص یا غیر آن) این نیاز برطرف میشد .
می دانیم که طبیعت اجتهاد این است که شخص را به ایستادن بر یک رأی ملزم نمیسازد ، و از اینجا بود که در اظهار نظرها و مسائل فقهی ، میان صحابه اختلاف روی داد و حتّی یک صحابی اقوالِ گوناگونی را ابراز میداشت .
این اختلاف آرا میان صحابه - بعد از آنها - بر تابعان اثر گذاشت ؛ چراکه خلفا با تدوین اقوال صحابه در کنار حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله این اختلافات را اصل قرار دادند . حسن بن کیسان با زُهری دربارۀ سخن یک صحابی با هم اختلاف کردند ؛ ابن کیسان میگفت که آن سخن ، سنّت نمیباشد ، لیکن زُهْری بر تدوین آن اصرار داشت ؛ زیرا معتقد بود که اقوال صحابی سنّت است . ابن کیسان میگوید : او تدوین کرد و من ضایع ساختم .
شیخ محمّد ابو زهره میگوید :
مالک ، فتوای صحابه را به عنوان سنّت ، برمی گرفت .(1)
و این چنین ، اختلاف آرای صحابه به اصولِ حدیثی راه یافت و قانون شرعی گشت که مخالفت با آن ناممکن شد تا آنجا که میبینیم اختلافِ نقل از یک صحابی چنین حالی یافت که شخصی نظرِ نخست او را برگرفت و شخصِ دیگر به رأی دوم او گرایید .
همۀ اینها روشن میسازد که سنّت نبوی - در نزد اهل سنّت - دو مرحله را پیمود :
الف) مرحلۀ منع ؛
ب) مرحلۀ تدوین .
در مرحلۀ منع ، آرای صحابه شرعیّت یافت و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله با سنّتِ
1) . ابن حنبل (ابی زهره): 252-255؛ مالک (ابی زهره): 290 .
صحابه درآمیخت ؛ و در مرحلۀ تدوین ، این آرای مختلف نوشته شد و به عنوان قانونِ الزامی شریعت مطرح گشت .
امّا مکتب «تعبُّد محض» تنها دارای یک مرحله است و آن ، تمسّک به سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشد و آنچه امام علی علیه السلام به دست خویش از زبانِ آن حضرت نگاشت ؛ و از این روست که در مسائل فقهی مکتب تعبّد محض ، اختلافِ اساسی نمینگریم .
و اینک نمونههایی از این مطلب :
از محمّد بن مسلم روایت است که گفت :
ابو عبدالله صحیفهای را باز کرد ، تا در آن نگریستم دیدم که نوشته است : « [آن گاه که وارث ، تنها ، فرزند برادر و جد باشد] میراث میانِ فرزند برادر و جد به نصف تقسیم میشود» .
به امام صادق علیه السلام گفتم : فدایت شوم ، قاضیانِ شهر ما با وجود جد ، به فرزندِ برادر ارث نمیدهند!
امام علیه السلام فرمود : این کتاب به خط علی و املای رسول خداست .(1)
در روایتِ دیگر میگوید :
به صحیفهای نگاه کردم که ابو جعفر در آن مینگریست ، دیدم نوشته بود : «مالِ (میراث) میانِ فرزند برادر و جد به طور مساوی تقسیم میشود» .
به امام باقر علیه السلام گفتم : نزد ما (قاضیانیاند که) به این حکم فتوا
1) . فروع کافی 7: 112، باب ابن أخ و جد، حدیث 1؛ وسائل الشیعه 26: 159، حدیث 32714 .
نمیدهند و برای پسر برادر با وجود جدّ ، چیزی قرار نمیدهند!
امام علیه السلام فرمود : بدان که این املای رسول خدا و خط علی است (از زبانِ پیامبر صلی الله علیه و آله به دست امام علی علیه السلام نگارش یافت) .(1)
این دو حدیث ، به مسئلهای در ارث - در فقه اسلامی - میپردازند که اختلاف و کشمکش در آن فراوان است . محمّد بن مسلم اذعان میدارد که قاضیانِ شهر او به آنچه در کتابِ علی هست حکم نمیکنند ، امام باقر علیه السلام سخنِ او را تصدیق میکند و میفرماید : قاضیان مدینه نیز بر اساسِ قضاوت ائمّه اهل بیت علیهم السلام حکم نمیکنند . از این رو ، امام باقر علیه السلام تأکید دارد به اینکه حکمِ او برگرفته از دهانِ پیامبر و دست خط علی با املای پیامبر است .
تأکید امام باقر علیه السلام بر موثق بودن مصدر این حکم و اهمیت تدوین - به طور عام - و به ویژه این نوشته ، برای تأکید بر اختلاف دو مکتب مذکور در اصول است . با مراجعه به مصادر فقه شیعۀ امامی میتوان دریافت که آنان در تقسیم میراث ، پسر برادر را جانشین برادر در ارثْ بَری - همراه جد - به شمار میآورند .(2)
امّا فقهای اهل سنّت ، این گونه حکم نمیکنند ؛ با اینکه میدانند که حضرت علی علیه السلام و ابن عبّاس حکم کردند که سهم ارثِ پسر برادر با سهم جد [آن گاه که وارث منحصر به آنها باشد] مساوی است .
طحاوی از طریق اسماعیل بن اَبی خالد ، از شَعْبی روایت میکند که گفت :
برایم حدیث شد که علی بن اَبی طالب پسران برادر را به منزلۀ
پدرانشان در کنار جد به حساب میآورد ، و جز او هیچ یک از صحابه این کار را نمیکرد .(1)
عبدالرزّاق به سند خویش از شَعْبی ، مثل همین سخن را میآورد .(2)
به نظر میرسد که اصرارِ مکتب «اجتهاد و رأی» بر پس زدن قول امام علی علیه السلام وابن عبّاس ، بدان جهت بود که به نظر خلفا امرِ جدّ مهم انگاشته میشد ؛ چراکه اختلاف و آرای گوناگونی از آنها در این زمینه هست و آنان آنچه را که در این مسئله بر خلاف اجتهاداتشان به شمار میآمد ، محو و نابود میکردند و مانعِ آن میشدند . حتّی حضرت علی علیه السلام از انتشار حکمِ خود دربارۀ جدّ بیم داشت . از ابن عبّاس خواست که آنچه را در این باره نوشته از بین ببرد .
ابن شَیْبَه به سند صحیح از شعبی روایت میکند که گفت :
ابن عبّاس در نامهای به حضرت علی علیه السلام دربارۀ میراث شش برادر به همراه یک جد پرسید ، امام علیه السلام در پاسخ وی نگاشت : جد را مانند یکی از آنان قرار ده و این نوشتۀ مرا محو کن .(3)
و در نقل دیگری است که امام علیه السلام به ابن عبّاس فرمود :
این نوشتهام را نابود ساز و آن را باقی مگذار .(4)
این سخن صراحت دارد در اینکه حضرت علی علیه السلام از بیانِ حکم خویش در این مسئله و افتادنِ نوشته وی به دستِ نا اهلان ، بیم داشت .
از عبدالله بن مسعود مانند این روایت نقل شده است .
از شعبة بن توأم ضبّی روایت است که گفت :
برادری داشتم که در عهد عُمَر درگذشت و برادرانی به همراه جدش از او بر جای ماندند . نزد ابن مسعود آمدیم ، او یک ششم ارث را با وجود برادران به جد داد .
پس از آن ، برادر دیگرم در عهد عثمان از دنیا رفت و برادران و جدش بر جای ماندند ، نزد ابن مسعود آمدیم ، یک سوم میراث را با وجود برادران به جد داد .
گفتیم : به جدّ ما از میراث برادر اوّلمان یک ششم ارث را دادی و اکنون یک سوم را میدهی؟!
گفت : ما به قضاوت رهبرانمان حکم میکنیم .(1)
در اینجا ابن مسعود اشاره دارد به اینکه نمیتواند آنچه را از پیامبر شنید یا آنچه را به نظرش میرسد ، آشکارا بیان دارد ؛ چراکه اقوال عُمَر در این باره مختلف است ، و به آنچه خلفا حکم دادند بسنده میکند .
این پاسخ ابن مسعود تا حد زیادی شبیه به جوابی است که وی در پاسخِ کسی ابراز داشت که از او پرسید : در منی با پیامبر دو رکعت نماز گزاردی ، سپس با عثمان چهار رکعت؟ ابن مسعود گفت :
لیکن عثمان امام است ، بر خلافِ او رفتار نمیکنم ، مخالفت با او شَر برمی انگیزد .(2)
اختلاف اَقوال عُمَر دربارۀ جد ، سپس آرای گوناگون صحابه در این زمینه ،
بعضی از فقها را به ظنّ اشتباه آمیزی افکنده است ، دستهای گفته اند :
برای جد با وجود برادران ، چیزی معلوم (و معینی) از ارث نیست ، برحسب آنچه خلیفه حکم کند چیزی به او داده میشود .(1)
آری ، گروه حاکم ، میخواستند نظر خلفای گذشته را تثبیت کنند و بر مخالفت روش امام علی علیه السلام و ابن عبّاس اصرار ورزند .
از حجّاج رسیده است که پیکی نزد شعبی فرستاد تا دربارۀ مسئلۀ (ارث) جد از او بپرسد .
شعبی گفت : ابن مسعود ، علی ، عثمان ، ابن عبّاس و ... در این باره سخن گفتهاند .
حجّاج گفت : آنچه را ابن عبّاس بر زبان میآورد گرچه سخن استواری است ...
به قاضی دستور دهید که بر اساسِ حکمِ عثمان ، فتوا دهد .(2)
از این شواهد به دست میآید که نگرش روشن و یک نواختی که نزد امام علی و اهل بیت علیهم السلام میباشد ، برگرفته از کتابی است که با املای پیامبر صلی الله علیه و آله به نگارش درآمد ، و نگرش تیره و مه آلود ، به منع کنندگانِ تدوین تعلّق دارد .
حلبی از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمود :
پدرم با ترس و بیم فتوا میداد و ما دربارۀ بیان حکم حیوانی که توسط بازها و شاهینها صید شود ، بیم داشتیم . امّا اکنون
نمیترسیم و صید آنها را حلال نمیدانیم مگر اینکه شخص بتواند صید را زنده بیابد و سر ببُرد ؛ چراکه در کتاب علی آمده است که خدای بزرگ فرمود : «وَما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبِینَ…» ؛(1)(و آنچه را درندگان آموزش دیده ، سگها به چنگ میآورند) خدا در این آیه پرندگانِ شکاری را «کلاب» (سگان) نامید .(2)
امام باقر علیه السلام بدان جهت با ترس فتوا میداد که تحت فشارهای ترور فکری اموی میزیست ؛ زیرا امویان به صید با پرندگان شکاری مشهور بودند (چنان که یزید و غیر او به این کار دست مییازید) و آن گاه که در آغاز حکومتِ عبّاسیان ، این ترس برطرف شد ، امام صادق علیه السلام به تبیینِ حکمِ آن پرداخت و فرمود :
أمّا الآنَ فإنّا لا نخافُ ولا نُحِلُّ صیدَها إلّا أن تُدْرَک ذکاته فإنّه ...(3)
امّا الآن ما بیم نداریم و شکار پرندگانِ شکاری (باز ، شاهین ، عقاب ، و ...) را حلال نمیشماریم مگر اینکه زنده به دست آیند و تذکیه شوند .
با بررسی این گزارۀ فقهی درمییابیم ادلهای که در این زمینه هست ، منحصر به حلیّت صیدی است که تازی (سگ آموزش دیده) شکار کند ، نصّ آیه همین است .
از ابی ثعلبه خُشَنی و عدی بن حاتم طائی ، حلیتِ خصوص آنچه را که کلبِ مُعَلَّم صید کند ، وارد شده است .(4)
از ابن عُمَر و مجاهد حکایت شده است که :
شکار ، جز با سگ تازی جایز نمیباشد ؛(1)چراکه خدا میفرماید : «وَمَا عَلَّمْتُمْ ...» .
ابن حزم اندلسی تصریح دارد به اینکه سنّت نبوی در خصوصِ سگانِ تازی نص دارد و جز آنها را ذکر نکرده است .(2)
آنان روایت منسوب به ابن عبّاس را ضعیف دانستهاند که در تفسیر آیه میگوید : «مقصود ، سگان تازی و باز و هر پرندهای میباشد که برای صید آموزش دیده است»(3)
چراکه این روایت از طریق علی بن اَبی طلحه وارد شده است که ابن عبّاس را درک نکرد . افزون بر این ، بیشتر رجالیان او را ضعیف شمردهاند .(4)
هرگاه همۀ اینها را بر آنچه از اهل بیت علیهم السلام دربارۀ حلال بودن شکارِ سگ تازی (و حرمت صید دیگر درندگان) وارد شده بیفزاییم ، به میزان وضوح این حکم پی میبریم ؛ و اینکه حاکمان آنچه را خواستشان بود بر بعضی از مسلمانان املا کردند و آنان از خوف و ترس آن را بر زبان آوردند تا اینکه نسلهای بعد به اشتباه افتادند و نظر صواب بر آنها پوشیده ماند .
از این روست که بیشتر فقهای اهل سنّت با این حکمِ واضح مخالفاند و به حلال بودن صید پرندگان شکاری فتوا میدهند .(5)با اینکه در این زمینه از سنّت
نبوی نصی به دست نیامده است ، بلکه سنّت بر خلافِ آن میباشد .
آنان بی دلیل و برهان (از کتاب و سنّت) موضوعِ آیه را توسعه دادند ؛ چراکه کتاب و سنّت تنها شکار سگ تازی را حلال میداند ، ابن حزم به این مطلب تصریح دارد(1)و ظاهر سخن ابن قدامه نیز همین است .(2)
با توجه به این روشنگری ها ، یقین پیدا میکنیم که اگر مسلمانان به تدوین سنّت - که امام علی علیه السلام آن را آغازید - دست مییازیدند ، برای همگان خیر فراوانی دربر داشت ، لیکن اوضاع و احوال سیاسی ، این گزاره را تحتِ خواستِ حاکمان درآورد ، نه آنچه در قرآن وجود داشت و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آن تأکید میورزید .
از بُرید بن معاویه روایت است که گفت : شنیدم امام صادق علیه السلام میفرمود :
یُضرَبُ شاربُ الخمر ثمانین ، وشارب النبیذ ثمانین ؛(3)
آشامندۀ خمر و شارب نبیذ (شرابی که از کشمش به دست میآید) باید 80 تازیانه زده شود .
این خبر ، دربر دارندۀ دو مطلب است :
الف) تعیین حد شارب خمر که 80 تازیانه است ؛
ب) توسعۀ موضوع خمر برای هر مست کنندهای و آنچه که طبیعتِ آن مستی آور است ؛ مانند نبیذ (شراب کشمش) .
مطلب اول
دربارۀ مطلب نخست ، از امامانِ چهارگانۀ مذاهب اهل سنّت ثابت است که حدِ «مَست» 80 تازیانه است مگر شافعی که در یکی از دو فتوایش حد او را 40 تازیانه میداند و مستند وی روایتی از پیامبر است که شراب خوار را به نعلین (یا به چیزی که دو زبانه داشت) 40 بار زد .(1)
مستند 80 تازیانه از مشورت عُمَر با صحابه دربارۀ حدّ خمر برگرفته شده است . در روایت صحیحی از امام علی علیه السلام - در این مشورت - آمده است که گفت : هنگامی که شخص مست گردد هذیان میبافد و در هذیان گویی افترا میزند ، پس شرابخوار را حد افترا (نسبت ناشایست به کسی) بزنید .(2)
ابن عوف گفت : او را سبک ترین حد که 80 تازیانه است بزنید .(3)
رأی صحابه به همین 80 تازیانه انجامید .
جای شگفتی از این گمانِ ناحق است که شریعت را تهی از حکم جَلد (تازیانه) دانستهاند .
ابن حزم در المحلّی به نقل از بعضی تصریح کرده است که شارع ، حدی برای شرابخوار قرار نداد .(4)
در اینجا ما نمیخواهیم به وارسی سخن ابن حزم و ردّ آن بپردازیم ، لیکن
یادآور میشویم که از این ادعا ، نقصان شریعت و لغو بودنِ آن لازم میآید در حالی که خدای متعال قرآن را «...تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ...» (1)(بیانگر هر چیزی) معرفی میکند ، و هیچ یک از مسلمانان به نقص شریعت قائل نمیباشند .
امّا استدلالی که به 40 ضربه بر اساس عمل پیامبر شده است - که آن حضرت با چیزی که دو طرف داشت یا با نعلین 40 بار زد - با فرض صحّت این سخن ، با 80 تازیانه سازگار است ؛ چرا که عرف زدن با دو کفش را یک ضربه نمیداند ، بلکه آن را دو ضرب میشمارد و این ، خود دلیل بر 80 تازیانه است .
مشهور است که عُمَر - پیش از مشورت با صحابه - شارب خمر را 40 تازیانه و 60 تازیانه حد میزد تا اینکه پس از مشورت با صحابه ، رأیش بر 80 تازیانه استوار گردید .
نیز از عُمَر رسیده است که شراب خوار را تبعید کرد ، و بعد از آن گفت : از این پس احدی را تبعید نمیکنم .(2)
مکتب تعبّد محض ، قطع دارد به اینکه حکم 80 تازیانه ، رأی حضرت علی علیه السلام نیست ، بلکه از رسول خدا صلی الله علیه و آله این امر ثابت است به این قرینه که آن حضرت شراب خوار را با «نعلین» حد زد و به دلیل کتاب امام علی علیه السلام که با املای پیامبر میباشد .
جای شگفتی است که سرخسی در المبسوط ادعا میکند که 80 تازیانه ، استنباطی از سوی حضرت علی علیه السلام میباشد(3)غافل از اینکه آن حضرت این حکم را از رسول خدا صلی الله علیه و آله ستاند و تعلیلِ مذکور را برای اُنس ذهنی و استوار سازی حکم پیامبر صلی الله علیه و آله آورد .
مطلب دوم
مکتب تعبّد محض ، اجماع دارد بر اینکه موضوع خمر توسعه دارد و آنچه را که طبیعتِ آن سُکر آور است (و انسان را از حالِ عادی خارج میسازد) در بر میگیرد ، هرچند نوشیدن اندکِ آن شخص را مست نسازد .
امّا پیروانِ مکتب رأی و اجتهاد ، در این مسئله به اختلاف شدیدی افتادهاند ؛ شافعیان و مالکیان و بعضی دیگر با مکتب تعبّد محض همسویند و بر این باورند که هر مُسکری حرام است ؛ چراکه «مُسکر» اسم جامع برای هر چیزی است که طبیعتِ آن مستی آور باشد ، هرچند اندکی از آن مستی نیاورد .
ابن حجر در سبل السلام مینویسد :
شافعیان و مالکیان و دیگران به حرمت هر مُسکری معتقدند ؛ خواه از آب انگور باشد یا از کشمش به دست آید . خوردن چیزی که طبیعت مستی آور دارد ، به طور مطلق جایز نمیباشد ، هرچند اندک باشد و مستی نیاورد .(1)
و بعضی از ایشان شرب نبیذ را - که اندک آن انسان را مست نمیسازد - جایز میدانند ، و کسانی چون ابراهیم نخعی ، سُفیان ثَوری ، ابن اَبی لیلا ، شریک ، ابن شُبْرُمَه ، ابو حنیفه و دیگر فقهای کوفی و بیشتر علمای بصری ، آشامیدنِ زیاد نبیذ را حرام نمیشمارند ؛ چراکه میگویند :
آنچه در دیگر نبیذهای مست کننده حرام است ، خودِ سُکر (مستی) است نه عینِ آن [و آبِ کشمشی که در خارج هست] .(2)
ابن قُدامه میگوید :
دستهای مانند ابو وائل ، نخعی ، بسیاری از اهل کوفه و اصحاب رأی بر این نظرند که شخص (برای خوردنِ نبیذ) حد زده نمیشود مگر اینکه مست شود .(1)
از این سخن میتوان دریافت که اینان فعلیتِ اِسکار را شرطِ حرمت و حَدّ میدانند ، بر خلاف مکتب تعبّد محض (و شافعیّه و مالکیّه) که به حرمت هر شرابی قائلاند که طبیعتِ مست کنندگی دارد و از آنجا که نبیذ این ویژگی را داراست ، آشامیدنِ کم و زیادِ آن حرام میباشد .
این دیدگاه شیعه ، از آنجا که سازگار با فطرت و عقل است ، حتّی از طرفِ دشمنانِ آنان ، حکم پسندیدهای دانسته شده است .
موسی جار الله مینویسد :
در حرمت هر شرابی که اندکِ آن مستی آور است ، دین شیعه خوشایندم میافتد . حتّی شخص مضطر در حال ناچاری ، شراب نمیآشامد ... شیعه نشستن بر سر سفرهای را که در آن شراب باشد حرام میداند .
سخنانِ شیعۀ امامیّه در مسائل طلاق و بعضی از آنچه را در میراث آوردهاند ، بسیار نیکو و زیباست .(2)
ابن حزم از کسانی که به رأی نخست قائلاند بیزاری میجوید و بر آنان میتازد ، سپس به عقیدۀ مکتب تعبّد محض گرایش مییابد ؛ زیرا میگوید :
این احادیثِ آشکار - که صحّتِ آن به تواتر ثابت است - از عایشه ، ابو هُرَیره ، ابو موسی ، ابن عُمَر ، سعد بن اَبی وَقّاص ، جابر بن عبدالله ، نُعمان بن بشیر ، دیلم بن هوشع (همۀ اینها از پیامبر صلی الله علیه و آله ) نقل شده است ، و جایی برای تأویل و توجیه باقی نمیماند ، بلکه در تحریمِ شرابِ مست کننده صراحت دارد ، و حرمتِ شرابِ عسل ، شراب جو ، شراب گندم ، شرابِ ذرّت به شرط آنکه مست کننده باشد ، و تحریم شرابی که آشامیدنِ زیادِ آن مستی آور است ، بر خلافِ باورِ اَشخاصِ دون مایهای که خدا توفیقشان نداد ...
بعضی از آنان دربارۀ برخی از این احادیث پردۀ حیا را دریدهاند و این سخن پیامبر را که فرمود : «هر مست کنندهای حرام است» این گونه توجیه کردهاند که : مقصود ، آخرین جام است که در پی آن مستی میآید .(1)
مقصود ابن حزم از جمله : «بخلاف ما یقول مَن خَذَلَه الله تعالی وحرمه التوفیق» (بر خلاف آنچه دون مایگانِ ناکام بر زبان میآورند) ابو حنیفه و پیروانِ اوست ؛ زیرا آنان خوردنِ دُردههای شراب را مکروه میدانند و میگویند هرکه آن را بیاشامد حَدّ ندارد مگر اینکه شخص را مست کند .(2)
پیداست که مقصود از «حرمتِ جامِ آخر» جواز آشامیدنِ اندک مشروبات یا نبیذ است ؛ چراکه نوشیدن شراب ، بی درنگ مست نمیسازد با جامِ آخر است که مستی پدید میآید ، پس تازیانه برای جامِ آخر است ، نه جامهای پیش از آن .
با وارسی گزارههای تاریخ قانون گذاری اسلام ، به دست میآید که دلیلِ صاحب این قول و عقیده ، عمل عُمَر میباشد و رأیی که او در این زمینه ابراز داشت . روایت شده است :
عرب بادیه نشینی از شرابِ عُمَر نوشید . عمر او را حد زد . اَعرابی گفت : من از شرابِ تو آشامیدم! عمر آن شراب را خواست و با آب آن را رقیق ساخت ، سپس نوشید و آن گاه گفت : هرکس شرابش بَست و غلیظ شد ، آن را با آب رقیق سازد .(1)
و از عمر وارد شده است که گفت :
ما این شراب را میآشامیم تا گوشت شتر را در شکمِ ما هضم کند و ما را آزار ندهد . هرکس شرابش غلیظ شد آن را با آب مخلوط سازد .(2)
و نیز گفت :
من مردی شکم گُندهام ، در آشامیدنِ این شربت مرا سرزنش نکنید و در نوشیدن این شیر مرا معاف دارید . این نبیذ را میآشامم تا لینتِ مزاج یابم .(3)
از ابو حنیفه نقل است که در حلال بودن اندکی از شرابی که زیادِ آن مست کننده است ، به سیرۀ عمر احتجاج میکرد . آن گاه که عبیدالله - بن عمر بن حفص بن عاصم ابن عمر بن خطّاب - در آشامیدن نبیذ بر ابو حنیفه اعتراض کرد ، او گفت :
این حلیّت را از پدرت فرا گرفته ایم! پرسید : کدام پدر؟ ابو حنیفه گفت : (از پدرت حدیث رسیده است که گفت :) هرگاه غلیظ بود با آب آن را رقیق سازید .
عبیدالله عمر میگفت : اگر به مست کنندگی آن یقین داشتی و غلیظ نبود ، چه میکنی؟ ابو حنیفه ساکت ماند .(1)
مشاهده میشود که اینان به دلالتهای دوری چنگ میآویزند تا به نتیجهای - هرچند ضعیف - در این فرع فقهی برسند . از این روست که در اختلافاتِ شدید میافتند و به نتایج گوناگونی دست مییابند ؛ چراکه نصوص صحیحی را که در کتاب امام علی علیه السلام هست و از اهل بیت علیهم السلام وارد شده است ، رها کردند .
آری ، حاکمان اموی و عبّاسی بر این حکم تأکید داشتند که در حرمت ، اسکار فعلی شرط است تا مردم را از انتقاد منصرف سازند و زمینه برای آشامیدن مسکرات ونبیذ برایشان (آن گونه که دوست میدارند بی هیچ مانع و بازدارندهای) فراهم آید ، و در این راستا جایز بودن آشامیدن نبیذ شرعی را (یعنی افکندن مقداری خرما در آب گندیده ، تا شوری [و بدمزگی]اش از بین برود) به خدمتِ خویش درآورند ، و این حکم را به نبیذی که جوش آید سرایت دادند ، سپس در حرمت ، اِسکارِ فعلی را شرط کردند .
به این حکم قائل شدند در حالی که میدانستند رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود :
لَتَسْتَحِلَنَّ طائفةٌ من أُمّتی الخمرَ باسم یُسَمّونَها إیّاه ؛
به زودی طائفهای از اُمّتم شراب را با اسم [جدیدی] که بر آن میگذارند ، حلال میشمارند (این روایت را احمد و ابن ماجه
1) . سنن بیهقی 8: 306؛ سنن دارقطنی 4: 261 (عبارت داخل پرانتز از این کتاب است) .
آوردهاند) .(1)
و نیز از آن حضرت روایت است که فرمود :
شبها و روزها به پایان نمیرسد تا اینکه دستهای از امّتِ من خمر را با نامِ دیگری ، میآشامند (ابن ماجه این روایت را آورده است) .(2)
هنگامی که این اخبار پیامبر صلی الله علیه و آله را با واقعِ خارجی تطبیق کنیم ، درمییابیم که بزرگان صحابه ، نبیذ نمیآشامیدند (مگر عُمَر که در حلیّتِ آن اجتهاد ورزید و پیش از مرگ ، خواست برایش نبیذ آورند تا بیاشامد)(3)و امامان اهل بیت علیهم السلام آن را حرام قطعی میدانستند .
بنابراین ، میتوان سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را اشاره به حُکّام اُمَوی و عبّاسی دانست که به آشامیدن نبیذ دست یازیدند و از آن فراتر رفتند و شرابِ خالص را نوشیدند .
در هر حال ، اگر تدوین نزد مسلمانان استوار میماند و اگر خلفا میگذاشتند که مسلمانان معالم دینشان را از مُدَوَّنات - از جمله کتاب امام علی علیه السلام - فرا گیرند ، این آمیختگی میانِ اصول و مفاهیم پدید نمیآمد ، و این کار برای اسلام و مسلمانان بسیار سودمند میافتاد و اختلاف در مسائل فقهی (میان امّت اسلام) به این حد نمیرسید .
1) . الفقه علی المذاهب الأربعه 5: 21 .
2) . همان .
3) . در سنن بیهقی 3: 113، آمده است که عمرو بن میمون اَودی گفت: هنگامی که عُمر خنجر زده شد، به حضورش رفتم . . . طبیب آمد، پرسید: چه نوشیدنی را بیشتر دوست داری؟ گفت: نبیذ . آن را آوردند، عمر از آن آشامید و اندکی بعد از جای بعضی از زخمها [شکافهای کارد بر شکم] بیرون آمد .
حکم بن عُیَیْنَه میگوید به امام باقر علیه السلام گفتم : در دهان بعضی از مردم 32 دندان است و در دهان بعضی 28 دندان ، دیۀ دندانها چگونه تقسیم میشود؟ فرمود :
خلقت طبیعی 28 دندان است ؛ 12 دندان در جلوِ دهان و 16 دندان در عقبِ آن . دیۀ دندانها بر همین تعداد تقسیم میشود . دیۀ هریک از دندانهای پیشین - هرگاه شکسته شود - 500 درهم میباشد و دیۀ همۀ آنها شش هزار درهم .
و دیۀ هریک از دندانهای پسین - هرگاه شکسته شود و [از بیخ] بیفتد ، 250 درهم است و دیۀ همۀ این 16 دندان ، چهار هزار درهم .
بنابراین ، دیۀ همۀ دندانهای پیشین و پسین ، ده هزار درهم میشود ، پس افزون بر این 28 دندان ، دیه ندارد و نیز برای [دندانهای نداشتۀ] کمتر از 28 دندان ، دیهای نیست .(1)
در کتاب علی ، حکم دیه را این چنین یافتیم .(2)
شیخ صدوق به اسنادش از ابن محبوب مثل این روایت را میآورد ،(3)و نیز شیخ طوسی به اسناد از حسن بن محبوب ، مانند آن را نقل میکند .(4)
فقهای امامیّه به این حکم ، عمل کردند ؛ زیرا در کتاب امام علی علیه السلام آمده است ، و از این رو ، در تقسیمِ دیۀ آن اختلافی ندارند .
در جواهر الکلام میخوانیم :
اگر همۀ دندانها از بین برود ، بی هیچ اختلافی ، دیۀ کامل به آن تعلّق میگیرد ... ظاهر عبارت شیخ طوسی در المبسوط این است که این حکم اجماعی است ، بلکه به صراحت در التحریر حکایت شده است ...
دیه بر 28 دندان تقسیم میشود ، از الخلاف نقل شده که اجماع شیعه و اَخبارِ آنها همین است ... در دندانهای جلو 600 دینار [شش هزار درهم] ، حصۀ هر دندان 50 دینار [پانصد درهم] و دندانهای عقب 400 دینار [چهار هزار درهم] ، حصۀ هر دندان کرسی 25 دینار [دویست و پنجاه درهم] ... و این تمام دیه است ...(1)
امامیه ، اجماع کردهاند که بر بیشتر از 28 دندان ، دیۀ دندانِ کامل نیست ؛ یک سوم دیه یا اَرش یا مصالحه یا ... جاری میباشد . این است معنا و مؤدّای روایتی که آشکارا بیان میدارد که این حکم از کتاب امام علی علیه السلام است .
امّا آنان که به کتاب حضرت علی علیه السلام دست نیافتند یا حکم را از آن برنگرفتند ، بسیار با هم اختلاف دارند و بر اساس نقلها و آرائشان ، مذاهب گوناگونی را در پیش گرفتهاند .
از عطا روایت است که گفت :
در دو دندان پیشین و دو رُباعی و دو نیش پنج شتر پنج شتر [یعنی
1) . جواهر الکلام 43: 229 - 231 .
در هر کدام 5 شتر] در باقی دو شتر ، دو شتر (این روایتِ دوم از عمر است)(1)...
امّا روایتِ اول عمر ، تصریح دارد بر اینکه دیه در دیگر دندانها (دندانهای کرسی) یک شتر است ، نه دو شتر .(2)
از سوی دیگر صاحب مغنی تساوی دیه در دندانها را به طور مطلق - دندانهای پیشین و پسین - به عطا نسبت داده است ؛ یعنی در هر کدام 5 شتر .(3)
بر اساسِ این قول ، دیۀ همۀ دندانها - که 28 دندان میباشد - صد و چهل شتر میشود ، که از دیۀ کامل انسان 40 شتر فزونتر است .
از ابن عبّاس و عمر روایت است که در هریک از دندانهای ثنایا ، 50 دینار دیه است و در ناجذ 40 دینار ، و در هر دندان آسیا 25 دینار .(4)
بنابراین نقل ، عمر در دیۀ دندانها ، رأی سومی دارد . همچنین رأی چهارمی برای عمر هست که صاحب مغنی آن را نقل میکند ؛ یعنی تساوی دیه میان همۀ دندانها ،(5)این رأی را به ابن عبّاس و عطا نیز نسبت دادهاند .(6)
این اختلاف رأی در دیه ، برآشفتگی نقل از صحابه - یا ناقلان از صحابه -
1) . مصنّف ابن اَبی شیبه 5: 366، حدیث 26978؛ مصنّف عبدالرزّاق 9: 345، باب الأسنان .
2) . مصنّف ابن اَبی شیبه 5: 367، حدیث 26988؛ الموطّأ 2: 861، حدیث 1554 . نیز بنگرید به، مصنّف عبدالرزّاق 9: 347؛ المغنی 8: 353 .
3) . المغنی 8: 353، باب الأسنان .
4) . نیل الأوطار 7: 217 .
5) . المغنی 8: 353 .
6) . همان .
دلالت دارد وگرنه بدیهی است که دیه هر روز تغییر نمییابد و نمیتوان گفت دیه در هر زمانی مقداری است که مغایر با اندازهای میباشد که شارع مقدّس مشخص کرده است .
این اختلاف رأی را در میان پیروان مکتب تعبّد محض نمییابیم ؛ چراکه تکیهشان بر کتاب امام علی علیه السلام میباشد ، کتاب اصیلی که از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله تدوین یافت .
اگر پیروان مکتب رأی و اجتهاد ، به آنچه در کتاب امام علی علیه السلام آمد ، عمل میکردند ، این تغایر عجیب را از یک صحابی - آن هم در یک مسئله - نمییافتیم .
با اینکه نقل از امام علی علیه السلام و امامان اهل بیت علیهم السلام در مقدار دیۀ دندانها ، ثابت و صحیح است ، مکتب منع تدوین ، طبق رأی و اجتهاد خود ، آن را تأویل میکند . دلیل عمدۀ اینان که به تساوی دیۀ دندانها قائلاند ، جملهای است که در کتابِ عمرو بن حزم میباشد :
فی السنّ خمسٌ مِن الإبل ؛(1)
دیۀ دندان ، 5 شتر است .
این سخن بر عمومی که آنان ادعا میکنند دلالت ندارد ؛ زیرا تعبیر به «سنّ» (دندان) با وجود تعبیری که در احادیث دیگر به «اَضراس» (دندانهای آسیا) ، «ثنایا» (دندانهای پیشین) و ... آمده ، عموم و اطلاق ادعا شده در این نص را - به گونهای که شامل دندانهای کرسی و ... بشود - باطل میسازد .
پیامبر صلی الله علیه و آله عَمْرو بن حزم را سوی اهل یمن فرستاد با کتابی که در آن فرائض
1) . المحلّی 10/ 412 .
و سنن و دیات وجود داشت .(1)
این مقدار ، در دیۀ دندانها از او نقل شده است که با نقل ائمّۀ اهل بیت علیهم السلام همسوست ، لیکن این نقل ، بُریده و بی دنباله است ، شرح و تفصیل آن را نمیبینیم . دخالتِ رأی و اجتهاد در این نقل ، پیروان آنها را در این خطای فتوایی انداخت .
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود :
فی السنّ خمس مِن الإبل (أدناها وأقصاها) وهو نصف عشر الدیة ؛ إن کانت دنانیر فدنانیر ، وإن کانت دراهم فدراهم ، وإن کانت بقراً فبقراً ، وإن کانت غنماً فغنماً ، وإن کانت إبلاً فإبلاً ... ؛(2)
دیۀ دندان (نزدیک و دور آن) 5 شتر است که نصفِ یک دهم دیۀ کامل انسان است ؛ اگر دینار دارد ، دینار میدهد ؛ اگر درهم دارد درهم ؛ و اگر گاو دارد ، گاو میدهد ؛ و اگر گوسفند دارد ، گوسفند ؛ و اگر شتر دارد ، شتر ...
در این روایت ، دیۀ دوازده دندان پیشین (دور و نزدیک آن) 5 شتر دانسته شده است ، که مساوی با نصف یک دهم دیۀ کامل انسان میباشد . اگر شتر باشد ، برای هر دندان 5 شتر و اگر دینار باشد ، برای هر دندان ، 50 دینار و اگر درهم باشد ، برای هر دندان ، 500 درهم ؛ امّا دیۀ دیگر دندان ها ، در روایاتِ دیگر بیان شده است .
بنابراین ، آنچه در کتاب عمرو بن حزم هست ، با آنچه از اهل بیت رسیده همسوست و این هماهنگی از فواید تدوین میباشد .
تأویل سخنِ ابن حزم و عدم توجّه به نکاتِ دیگر - و تفاصیلی که در روایات دیگر آمده - و تعمیمِ نابجا ، پیروان مکتب اجتهاد و رأی را در این غلط و اختلاف در مقدار دیه دندان ها ، انداخت .
امّا استدلالِ آنان به روایت ابن عبّاس ، که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
الأصابع سواء والأسنان سواء ، الثنیة والضرس سواء ، هذه وهذه سواء ؛(1)
دیۀ انگشتان با هم مساوی است ، دیۀ دندانها با هم برابر میباشد ، دیۀ دندانهای پیشین و کرسی مساویاند ، دیۀ این و این با هم برابرند .
این روایت بر فرض صحّتِ نقل آن ، مُدَوَّن نمیباشد و با دیگر نقلها از صحابه و تابعان و فقها معارض میباشد .
افزون بر این ، احمد بن حنبل - که به اجماع مسلمانان بیش از آنکه فقیه باشد راوی و مُحدِّث است - رأیی دارد که با نظر همۀ فقهای اهل سنّت و منقولات آنها مخالف میباشد و با دیدگاه اهل بیت علیهم السلام و پیروان مکتب تعبّد محض همسوست .
احمد بن حنبل بر این عقیده است که دیۀ دندانهای پیشین 6 هزار درهم و دیه دندانهای پسین 4 هزار درهم میباشد ، که در مجموع ، مساوی دیۀ کامل انسان میشود .
1) . المغنی 8: 353 - 355 .
نَووی در المجموع به صراحت این فتوا را از او میآورد ،(1)و ظاهر عبارتِ المغنی همین است .(2)
با توجّه به همین نمونههای اندک ، اهمیّت تدوین و ارزش کتاب مُدوَّنِ امام علی علیه السلام روشن میشود و اینکه اصحاب تدوین (پیروان مکتب تعبّد محض) از مانعان تدوین (پیروان مکتب اجتهاد و رأی) به صواب نزدیک ترند و منقولات آنها از پیامبر صلی الله علیه و آله صحیحتر میباشد .
اصحاب مکتب اجتهاد و رأی از تدوین و مدوّنات به دور افتادند و دچار حیرت و اختلاف و چند رأیی شدند . اگر چیزی از احکام به وسیلۀ بعضی از مدوَّنات به آنها رسید ، تنها نقل ناقصی است که آرا و اجتهادات در آن دخالت ورزید و به نوبۀ خود آنان را از جادۀ صواب دورتر ساخت .
در روندی این چنین ، فقه اسلامی در مکتب رأی و اجتهاد ، فقهی مبتنی بر آرا گشت و از آنجا که طبیعتِ رأی اختلاف نظر است ، آرای گوناگون پدید آمد .
به عکس فقه اسلامی در مکتب تعبّد محض و نزد تدوینگران سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله در عهد آن حضرت و محافظان بر تدوین پس از پیامبر صلی الله علیه و آله که از خطا و تغییر و نقصان به دور ماند ، شرح و تفصیل و ارتباط منقولات با هم حفظ شد ، به گونهای که از آنها حکم بی شبهه و شائبه را بیرون میآورند .
بایسته است پژوهشگران آنچه را از کتاب امام علی علیه السلام در فقه اسلامی نقل شده است ، با تیزبینی وارسی کنند تا اهمیّت تدوین - به طور عام - برایشان روشن شود و جایگاه نفیس این کتاب را دریابند .
از آنچه گذشت ، اصول اختلافی میان دو مکتب - که در پی منع از نقل و تدوین حدیث جوشید و گسترش یافت - روشن گردید و به نتایج پربار و درستی دربارۀ بنای دو مکتبِ «اجتهاد و رأی» و «تعبّد محض» رسیدیم و بر اثر مثبتی که «تدوین» بر فقه مُدَوِّنان برجای گذاشت و اثر سلبی که «منع از تدوین» بر فقه مانعان پدید آورد ، آگاه شدیم و ارزش میراث فقهی را در هر دو مکتب دریافتیم .
اکنون میخواهیم اعتبار دریافت هایمان را به میزان دیگری عرضه داریم تا مقدار سازگاری هریک از این دو خطّ مشی را با سیر طبیعی سنّتهای تاریخی و قواعد جامعه شناسی و اخلاق بشناسیم و اندازۀ همراهی و سازگاری آنها را با شرایط مختلفی که هر دو مکتب را در بر گرفته بود ، به دست آوریم تا دریابیم که کدام یک از این دو مکتب از تحریف و انحراف به دورند و کدام یک به آن نزدیکترند .
امام علی علیه السلام در خطبهای میفرماید :
دریافتم که میگویید «علی دروغ میبافد» خدا شما را بکشد! بر چه کسی دروغ میبندم؟! بر خدا؟ من نخستین فردم که به او ایمان آوردم . آیا بر پیامبر خدا دروغ بستهام؟! نخستین کَس منم که او را تصدیق کردم .(1)
1) . نهج البلاغه1: 119، خطبه 71 .
در این سخن ، دقیق ترین و باشکوه ترین معانی احتجاج و مناظره نهفته است و اشاره دارد به بحرانِ بیماری اخلاقی - اجتماعی که همه یا بخش بزرگی از جامعه به آن گرفتار آمد ؛ چراکه جامِ کینه و دروغ پردازیاش را بر شخصی فرو میریخت که در اوجِ پاکی و صافی قرار داشت .
از این روست که امام علیه السلام برای بطلان پندار این گروه از مردمان ، استدلال میکند به اینکه دروغ پردازی نیازمند انگیزههای ذاتی یا خارجی است که شخص آنها را در راستای خواستهها و اهدافش به کار گیرد ؛ چراکه دروغگو :
یا کوردل است و به قدری در محرّمات و عصیان و سرکشی فرو رفته است که از دروغگویی لذّت میبرد و از این خوی زشت هیچ پروایی ندارد .
یا در پی دستیابی به خواستههای دنیایی است و از راه راستی نمیتواند به آنها برسد ، از این رو به ناچار به دروغ رو میآورد .
یا ترسوست ، از فرجام کارش بیم دارد و از اینکه مجازاتِ قانونی دامنگیرش شود میهراسد ، و برای رهایی از این تنگنا به دروغگویی پناه میآورد .
یا برای خلاصی از سؤال دشواری است که پاسخ آن را نمیداند ، و با دروغ پردازی ، عجز و درماندگیاش را میپوشاند .
و ...
با وارسی تاریخ اسلام میتوان دریافت که بیشتر تکذیبکنندگان خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله گرایشهای جاهلی یا خواستههای نفسانی یا ناتوانی فکری رسوا کننده داشتند و اینان از ترس شمشیر ، مسلمان شدند (مانند کسانی که پس از فتح مکّه اسلام را پذیرفتند) یا در صفوف مسلمانان رخنه کردند (چونان منافقان) .
انگیزههایی این چنین در حقّ امام علی علیه السلام منتفی است ؛ چراکه آن حضرت
صحابی مخلصی به شمار میرفت که به اجماع مسلمانان ، پسندیده ترین موضع گیریها و والاترین صفات را دارا بود ؛ چنان که از نظر نَسَبی ، جایگاه بلندی داشت که بینیاز از توصیف است ، و هیچ گونه کمبودی در او نمیتوان یافت که برای سرپوش گذاری بر آن ، به دروغ دست یازد .
به همین جهت است که میفرماید :
فَعَلی مَن أکْذِبُ ؛ أَعَلَی الله؟ فَأَنَا أوّلُ مَن آمَنَ بِهِ . أم علی نَبیّه؟ فَأنَا اوّلُ مَن صَدَّقَهُ؟
بر که دروغ میبندم؟ بر خدا؟ و من نخستین کس هستم که بدو ایمان آوردم ، یا بر پیامبر او؟ و اوّلین کس منم که وی را تصدیق کردم .(1)
امام علی علیه السلام جز راستی را بر زبان نمیآورد ، چراکه چون اویی انگیزهای برای دروغگویی ندارد ؛ او کسی است که خدای بزرگ در شأن او و خاندانش ، آیاتی را فرود آورد ؛ مانند آیۀ تطهیر ، مباهله ، آیۀ موّدت ، سورۀ دهر ، و این آیات :
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا» ؛(2)به ریسمان الهی چنگ آویزید و پراکنده مشوید .
«وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ» ؛(3)با راستگویان باشید .
«وَأَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ
سَبِیلِهِ» ؛(1)این صراطِ من ، راه راست است ؛ آن را بپیمایید و دیگر راهها را نروید که از راه خدا پراکندهتان میسازد .
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ» ؛(2)ای کسانی که ایمان آوردید ، خدا و پیامبر و اُولی الأمر خود را پیروی کنید .
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» ؛(3)اگر نمیدانید ، از اهل ذکر (دانایان) بپرسید .
«وَمَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَیَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَساءَتْ مَصِیراً» ؛(4)هرکه بعد از روشن شدن هدایت ، با پیامبر بستیزد و راه غیر مؤمنان را در پیش گیرد ، آنچه را پذیرفت بر دوشش میاندازیم و دوزخ را به او میچشانیم .
«إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ» ؛(5)(ای پیامبر) تو بیم دهندهای و برای هر قومی هدایتگری هست .
«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ * وَمَنْ یَتَوَلَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ» ؛(6)همانا ولی (و سرپرستِ) شما خدا و پیامبرش و کسانیاند که ایمان آوردند و نماز را به پا داشتند و در حالِ رکوع زکات دادند ؛ و هرکه ولایت خدا و رسولش
و کسانی را که ایمان آوردند ، بپذیرد [جزوِ حزب الله است و باید دانست که] چیرگی [و پیروزی نهایی] از آنِ حزب خداست .
پس از این تعالیم - و نیز آیاتِ فراوان دیگر - چه توجیهی برای دروغ بستنِ امام علی علیه السلام بر خدا میتوان آورد؟!
و امّا دروغ بستن بر پیامبر صلی الله علیه و آله خوی چاپلوسان و هواپرستان و طمع کاران و رویّة دشمنان اسلام و کسانی است که در صفوف مسلمانان خود را جا زدند و از بیم کشف کارهاشان پیامبر صلی الله علیه و آله را آزار دادند و تکذیب کردند ؛ آنان که بر سر پیامبر صلی الله علیه و آله زباله ریختند و در راهش خار قرار دادند و ...
حضرت علی علیه السلام پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله است که با جان و خونش از آن حضرت دفاع کرد ؛ نخستین کسی است که نبوّت و رسالتِ آن حضرت را تصدیق کرد و برای دفع خطر از پیامبر بر بسترِ او خوابید .
آیا معقول است که شخصی این چنین بر پیامبر دروغ بندد؟! در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله در احادیث فراوانی آن حضرت را میستاید ، از جمله :
علی امام پرهیزکاران است و رهبر روسفیدان (و نورانی چهرگان) .(1)
این علی ، امیر نیکوکاران است و کُشندۀ فاسقان ؛ هرکه او را یاری رساند ، نصرت مییابد و هرکه او را خوار سازد ، به ذلّت میافتد .(2)
من شهر علمم و علی دروازۀ آن است ، هرکه علم میخواهد ، باید از درِ آن درآید .(3)
ای علی ، تو برای اُمّتم آنچه را اختلاف کنند - بعد از من - تبیین میکنی .(1)
ای علی ، بعد از من ، امّت به تو خیانت کنند! تو بر ملّتِ من خواهی زیست و بر سنّتِ من کشته میشوی ؛ هرکه تو را دوست بدارد مرا دوست داشته ، و هرکه تو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است . در آیندهای نه چندان دور ، این محاسن تو به خونِ سرت رنگین خواهد شد .(2)
احمد به سند صحیح از ابن عُمَر ، و حاکم از عُمَر این سخن را نقل میکند که گفت :
به علی بن اَبی طالب سه ویژگی داده شد که اگر یکی از آنها را داشتم برایم از شتران سرخ موی محبوبتر بود!
پرسیدند : آنها کدام است؟
گفت : ازدواج با فاطمه دختر رسول خدا ، سکونت در مسجد با پیامبر و حلال بودن آنچه بر پیامبر حلال است بر او ، و پرچمداری سپاه(3)در روز جنگ خیبر .(4)
مسلم از سعد بن اَبی وَقّاص(5)
و ابن عبّاس(6)
مانند این سخن را نقل میکند .
1) . مستدرک حاکم 3: 132، حدیث 4620 .
2) . تفسیر الطبری 13: 108؛ فتح الباری 8: 376؛ الدرّ المنثور 4: 608 .
3) . مقصود جمله معروف پیامبر صلی الله علیه و آله است که پیش از دادن پرچم به دست امام علی علیه السلام بر زبان آورد و فرمود: فردا پرچم را به دست کسی میسپارم که خدا و رسولش را دوست میدارد و آنان نیز او را دوست میدارند، به پیش میتازد و نمیگریزد و ... (م) .
4) . مُصَنّف ابن اَبی شیبه 6: 369، حدیث 32099؛ مجمع الزوائد 9: 120 .
5) . صحیح مسلم 4: 1871، حدیث 2404؛ سنن ترمذی 5: 638، حدیث 3724 .
6) . المعجم الأوسط 8: 212، حدیث 8432؛ تاریخ دمشق 42: 72 .
از امام علی علیه السلام روایت است که فرمود : از چیزهایی که پیامبر صلی الله علیه و آله با من در میان نهاد این بود که این امّت - بعد از آن حضرت - نسبت به من ، پیمان شکنی خواهند کرد .(1)
از ابن عبّاس نقل شده است که گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمود : بدان که تو - بعدِ من - با زورگویی مواجه میشوی! حضرت علی علیه السلام فرمود : دینم سلامت میماند؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : [آری] با سلامت در دین .(2)
کسی که جایگاهی این چنین نسبت به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله دارد ، آیا انگیزهای برای دروغ بستن بر خدا و رسولش برای او میتوان تصور کرد؟!
اگر متن سخن ذهبی را - که آگاهانه یا ناخودآگاه میآورد - مرور کنیم ، به این حقیقت بیشتر پی میبریم ، وی دربارۀ امام محمّد بن حسن ، مهدی منتظر علیه السلام میگوید :
وی ، آخرین بازماندۀ امامان دوازدهگانهای است که امامیه ادعای عصمتِ آنها را دارند ، او همان کسی است که آنان میپندارند آخرین حجّت و صاحب الزمان میباشد ... او زنده باقی میماند و نمیمیرد تا اینکه قیام کند و زمین پر از ظلم و جور را ، آکنده از عدل و داد سازد .
والله ، ما آن [گسترش عدل و داد] را دوست میداریم ...
مولایمان علی ، از خلفای راشدین است ...
دو فرزندش ، حسن و حسین - دو نوۀ پیامبر - آقای جوانان اهل بهشتاند و اگر خلافت را به دست میگرفتند ، سزامندِ آن بودند .
زین العابدین ، بلند مرتبه و از بزرگان علمای عامل به شمار میآمد و برای امامت صلاحیّت داشت ...
همچنین فرزندش ابو جعفر باقر ، بزرگ ، امامی فقیه ، شایستۀ خلافت بود .
فرزند او ، جعفر صادق ، فردی گران قدر و از پیشوایان علمی ، از ابو جعفر منصور به خلافت لایقتر بود .
نیز فرزندش موسی ، جایگاه ارزشمندی داشت ، مرد علم به شمار میآمد و اَوْلی به خلافت از هارون ...
و فرزند او علی بن موسی الرضا ، از شأن والا و علم و بیان برخوردار بود ، عظمت او در جانها نفوذ یافت و به همین جهت ، مأمون او را ولی عهد خویش ساخت ...
فرزند وی ، محمّد الجواد از بزرگان قوم دانسته میشد ...
همچنین فرزند جواد - مُلَقَّب به هادی - مردی شریف و ارجمند بود .
و نیز فرزند هادی ، حسن بن علی عسکری (خدای تعالی همۀ آنان را رحمت کند) .(1)
چگونه امامان این گونه نباشند در حالی که آنان (چنان که در حدیث ثقلین
1) . سیر أعلام النبلاء 13: 120 - 121، ذیل واژه «المنتظر» .
هست) همتای قرآناند و اَمان مردم از غرق - همان گونه که در حدیث سفینه بیان شده است - و باعث مصونیّتِ امّت از اختلاف .(1)
1 . نسبتِ تحریف به پیشوایان مکتب تعبّد محض - که همان ائمّه اهل بیتاند - آن گاه که با دیگران مقایسه شوند ، معدوم میباشد ؛ چراکه ائمّه علیهم السلام امیرالمؤمنین ، امام حسن و امام حسین و ... به نصّ قرآن و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله از هر آلودگی پاکاند ، و در ستایش پیروان و رهروانِ راهِ آنان (مانند ابن عبّاس ، ابن مسعود ، ابوذر ، عمّار و ...) احادیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شده است .
اینان کسانیاند که گرایشهای نفسانی و جریانات [انحرافی] را برنتافتند و هیچ یک از آنان به دروغ بافی و ساختِ حدیث (که دربارۀ کسانی چون ابو هُرَیره و سَمُرَة بن جندب و کعب الأحبار و ... جاری است) متهم نشدند ، و این فارق ، میانِ دو مکتب شایانِ ملاحظه است .
در اینجا امور دیگری به نظر میرسد که اشاره به آن لازم است :
2 . پیروان مکتب تعبّد محض بر نقل آنچه درمییافتند ، پافشاری میکردند - هرچند شمشیر آخته بر گردنشان نهند - و در امر دین مداهنه نمیورزیدند (چنان که در موضع امام علی علیه السلام در روز شورا ملاحظه میشود ، آن حضرت عمل به سیرۀ ابوبکر و عمر را نپذیرفت چون با سنّت پیامبر ناسازگاری داشت ،(2)یا مانند موضع امام حسین علیه السلام نسبت به یزید ، یا دیگر موضع گیریها که از آنان ثابت
1) . مستدرک حاکم 3: 162، حدیث 4715 .
2) . از این نمونه است سخن قیس بن سعد بن عباده، هنگام بیعت با امام حسن علیه السلام که در آن تعریض به شرط اضافی ای است که روز شورای برای بیعت گرفتن گنجاندند . وی به امام حسن علیه السلام گفت: با تو بیعت میکنم بر کتاب خدا و سنّت پیامبر، چراکه آن هر شرطی را با خود به همراه میآورد (بنگرید به، تذکرة الخواص:196) .
است) به عکس پیروان مکتب اجتهاد و رأی ؛ کسانی که به امام علی علیه السلام خاطرنشان ساختند که در دوران خلافتش تسامح و تساهل ورزد و چرب زبانی و فریبکاری را در پیش گیرد ؛ چراکه صلاح و مصلحت مسلمانان در مداهنه با آنان است ، و به امام حسین علیه السلام اشاره کردند که با یزید بیعت کند و مانند دیگران ساکت بماند به این دلیل که مخالفت با او شر برمی انگیزد و قضای الهی تأویل پذیر است ، و ...
3 . شرایع آسمانی - طبق آمار و روش تاریخی ، قرآنی - تنها در میانِ فقرا و مستضعفان جوانه زد و در آغوش آنان رشد یافت و شکوفا شد .
خدای سبحان میفرماید :
«قالُوا أَنُؤْمِنُ لَکَ وَاتَّبَعَکَ الأَْرْذَلُونَ» ؛(1)
گفتند : آیا در حالی که فرومایه ترین مردم از تو پیروی کردند ، به تو ایمان آوریم؟!
« ... وَما نَراکَ اتَّبَعَکَ إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَراذِلُنا بادِیَ الرَّأْیِ ...» ؛(2)
نمیبینیم کسی را که از تو پیروی کند مگر فرومایگان که فرومایگی آنان با یک نظر معلوم میشود .
«...لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَکٌ...» ؛(3)
(کافران در اعتراض به بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند :) چرا گنجی بر او نازل نشد و فرشتهای همراهش نیامد؟!
این آیات ، آشکارا مینمایاند که «الأَرْذَلُونَ» (مستضعفانی که به نظر آنان خوار وبی چیز میآمدند) سوی اعتقاد به شریعتِ آسمانی میشتافتند و پیامبران نیز از میانِ همین فقرا بودند ، و برای مردم طلا و نقره و چیزی که مردم را غرق در خوش گذرانی و لذّت و شهوت سازد ، با خود نیاوردند ؛ متاعِ آنان زُهد بود و تواضع و نداشتنِ تکبّر و غرور .
و از آن سوی ، مشرکان و کافران از طبقۀ اغنیا و اَشراف بودند ، با روح شریعت و مفاهیمِ آن - که آنان را محدود میساخت - سازگاری نمییافتند ، و شریعت برای آنان هیچ برتری وامتیازی را قرار نداد وهمین امر ، شگفتی واعجاب آنها را برمی انگیخت .
خدای متعال میفرماید :
«زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ ...» ؛(1)
برای مردم شهوات (داشتنِ زنان و فرزندان و کیسههای آکنده از طلا و نقره) آراسته شد .
«فَلَوْ لا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِکَةُ مُقْتَرِنِینَ» ؛(2)
چرا بر او دست بندهای طلا افکنده نمیشود یا فرشتگان همراهیاش نمیکنند؟!
پیامبر صلی الله علیه و آله پس از آنکه حال امّت را چنین یافت ، به فقرا افتخار میکرد و آنان را در آغوش میگرفت . فقیرانی که از دنیا روگردان بودند (مانند عمّار ، مقداد ،
سلمان ، ابوذر ، بلال حبشی ، صُهَیب رومی و ...) آن حضرت را پیروی کردند .
و امّا اغنیا (مانند ابولهب ، ابوجهل و ابو سفیان و ...) از کسانی بودند که در راه پیامبر صلی الله علیه و آله خار میافکندند . اینها حقایقی است که هیچ کس در آن اختلاف ندارد .
هنگامی که این سنّتِ قرآنی را مدّ نظر قرار دهیم و آن را بر دو مکتب «تعبّد محض» و «اجتهاد و رأی» تطبیق کنیم ، درمییابیم که اکثریّت فراگیر پیروانِ مکتب تعبّد محض ، فقرایند ؛ ابوذر فقیرانه زیست و در تبعید ، غریبانه جان سپرد ؛ عمّار شهید شد و چیزی برجای نگذاشت ، و چنین است حال دیگر پیشوایان این مکتب و پیروان آنها .
در مقابل ، شادخواری و گردن افرازی را نزد عثمان و مروان بن حکم و معاویه و عمرو بن عاص مییابیم . مورّخان اموال و املاکی را که اینان بر جای گذاشتهاند ، آوردهاند .
این دنیاگرایی روزافزون ، با منطق دین و احکامِ آن سازگاری نداشت . خلفا و حکّام ، آن را دریافتند .
از عبّاس بن سالم حکایت شده است که گفت :
عمر بن عبدالعزیز ، ابو سلام حبشی را فراخواند ، او را بر اَستر سوار کردند و نزد خلیفه رهسپار ساختند . چون وی بر عمر بن عبدالعزیز درآمد ، گفت : ای امیر مؤمنان ، در حمل بر «بَرید»(1)بر من سخت گذشت و به مشقّت افتادم!
عمر بن عبدالعزیز گفت : ای ابو سلام ، نمیخواستیم تو را به
1) . بَرِید: قاطری که برای سفرهای سخت آن را آماده میساختند و دُمش را میبُریدند (م) .
زحمت اندازیم ، لیکن دریافتیم که حدیثِ ثوبان - بندۀ آزاد شدۀ رسول خدا - دربارۀ حوض نزد توست ، دوست داشتم آن را از دهانِ خودت بشنفم . ابو سلام گفت : شنیدم ثوبان میگفت : شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود : مسافتِ حوضِ من از عَدَن تا عمانِ بلقاست ، آبِ آن از شیر سپیدتر و از عسل شیرینتر میباشد ، جامهای آن به اندازۀ ستارگانِ آسمان است . هر که از آن جرعهای بیاشامد ، هرگز تشنه نمیشود ؛ نخستین کسانی که بر آن وارد میشوند ، فقرایند .
عمر بن خطّاب پرسید : ای رسول خدا ، کدام فقیران؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : آنانی که موهای سرشان آشفته و لباسشان چرکین است ، با زنانِ نازپرورده ازدواج نمیکنند ، و درهای خانههاشان اَیوان ندارد .
عمر بن عبدالعزیز گفت : به خدا سوگند ، بر در خانه ایوان زدم و فاطمه دختر عبدالملک را - که نازپرورده است - به زنی گرفتم [و از اینان نیستم] مگر اینکه خدا بر من رحم کند!
لیکن به سرم روغن نمیمالم تا آشفته شود و لباسی را که در تن دارم نمیشویم تا چرکین گردد .(1)
این حدیث صراحت دارد بر اینکه ژولیده مویان و چرکین جامهها ، همان مجاهدان در راه خدا و عبادت پیشهگاناند ؛ کسانی که به زیورهای دنیا سرگرم
1) . مسند عمر بن عبدالعزیز: 119، حدیث 63؛ مسند احمد 5: 275، حدیث 22421؛ مستند ابی داود طیالسی: 134، حدیث 655 .
نمیشوند ، و به آنها بیاعتنا میمانند .
عمر بن عبدالعزیز اعتراف میکند که از این گروه نیست ، سپس میخواهد خود را به آنان ملحق سازد ؛ میپندارد که مو و لباس چرکین راه ورود به بهشت است و درنمییابد که مراد از آن ، بیاعتنایی به زینتها و جلوههای دنیاست تا مبادا دنیا دوستی شخصی را از جهاد و عبادتِ خالص برای خدا ، دور سازد .
باری ، سُفیان ثَوری در اسراف و تبذیر (تباه ساختن نعمت ها) بر منصور عبّاسی اعتراض کرد ، منصور به او گفت :
می خواهی مثل تو باشم؟!
ثَوری گفت : نه ، لیکن کمتر از آنچه هستی باش وبالاتر از آنچه من هستم .
منصور گفت : بیرون شو .(1)
با مراجعه به تاریخ میتوان دریافت که معاویه ، یزید ، مروان ، عبدالملک ، ولید ، هشام بن عبدالملک ، منصور ، مهدی ، رشید و دیگران به اسراف و تبذیر در خوراکها و شکم بارگیها و مجالس عیش و نوش و ... دست یازیدند ، در تحریف کتاب و جعل حدیث ، بی موالات بودند ، و اینان بودند که در آغاز مانع تدوینِ سنّت پیامبر شدند سپس به تدوینِ سنّتِ حکومتی (سنّتی که خواستِ حکومت بود و با دنیا تازی و اَمیال حاکمان تضادی نداشت) فراخواندند ، و برای مسلمانان چهار مذهب سامان دادند .
اینان کسانیاند که رأی را در آغوش گرفتند و به مصلحت و اجتهاد دعوت کردند . از این روست که احتمال تحریف و انحراف در این گونه کسان ، در
1) . الورع (احمد بن حنبل): 194؛ حلیة الأولیاء 7: 43 .
مقایسه با پیروان مکتب ابو تراب (گروهی که به حکومت دسترسی نداشتند ، دین خدا را بسنده میدانستند و به تبدیل و تغییر احکام و تأویلاتِ ساختگی این چنین نگراییدند) به راستی زیاد است .
4 . چاپلوسی و نزدیک شدن به سلاطین ، همواره در جوامع بشری بوده است و این درد بیدرمان از سرشتِ بعضی از آدمیان رخت برنمیبندد . در حکومتهای مستبد ، رشوه و هواداری ، در تقرُّبِ اَفراد و نفرت از آنها ، حُکم میرانَد و این خود اثر زیادی در جذب دون مایگانی دارد که در پی ارضای مخلوقاند ، هرچند این کار خالق را به خشم آوَرَد .
این معنا در این حدیث شریف آمده است که :
أَخْسَرُ الناس مَن باع آخرتَه بدنیاه ، وأَخْسَر من ذلک منه مَن باع آخرتَه بدنیا غیرِه ؛(1)
زیان کارترین مردم کسی است که آخرتش را به دنیای خود بفروشد ، و زیان کارتر از او کسی است که آخرتش را برای دنیای دیگران از کف بدهد .
این پدیده ، به صورت خطرناکی در دورۀ عثمان بارز شد - گرچه در دورۀ ابوبکر و عمر به صورت محدودی وجود داشت - زیرا عثمان زمینه را چنان آماده ساخت که خلافتِ اسلامی ، چونان حکومت کسرا و قیصر شود و در این راستا مسئولیتها و ولایتها را به خویشاوندانش سپرد و تُیولی را به آنها واگذارد و
1) . مواهب الجلیل 1: 41؛ در مآخذ روایی شیعه آمده است: «شرّ الناس . . .» (شرترین مردم . . .) بنگرید به، من لا یحضره الفقیه 3: 353؛ اختصاص شیخ مفید: 243؛ وسائل الشیعه 16: 34، ذیل حدیث 20902 .
اَموال (و دارایی ها) را به آنان داد تا آنجا که نقل شده هنگام مرگِ بعضی از آنها ، طلای میراثشان با تبر قطعه قطعه میشد .(1)
در تاریخ ثبت است که عثمان خمس [درآمد] آفریقا و فدک را به عبدالله بن اَبی سرح(2)
و مروان بن حکم(3)
بخشید .
این گونه بخششها به خویشاوندان ، برای آن بود که آنان از نگرشها و آرای عثمان حمایت و دفاع کنند ، همان موضع گیریها و منشهایی که منجر شد میانِ مسلمانان شکاف افتد و سپس بر عثمان یورش آورند و او را بکشند .
آری ، بعضی از این نشانهها در آغاز خلافت ابوبکر ظاهر شد ؛ آن گاه که خالد بن ولید جامۀ خز پوشید و عمامهای که با تیرها آن را آراسته بود - از روی غرور - بر سر نهاد . تا آنجا که عمر عمامهاش را از سر او کشید و تیرهای آن را خُرد ساخت و خالد را به رجم (سنگسار) تهدید کرد ؛ چرا که با همسر مالک بن نُوَیره ، در حال عده ، همبستر شد .
عُمَر معاویه را «کسرای عرب» نامید و به او اجازه داد لباسهای باشکوه بپوشد ، بدان جهت که در نزدیکی سرزمین روم قرار داشت .
در مقابلِ همۀ اینها ، امام علی علیه السلام را مینگریم که افتخار میکند به اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله او را «ابو تراب» (خاک نشین) نامید .
امام علیه السلام دربارۀ ردایش میگوید :
والله لَقَد رَقَعْتُ مِدْرَعَتی هذه حتّی اسْتَحْیَیْتُ مِن راقِعِها ؛
به خدا که این جامه پشمینِ خود را چندان پینه کردم که از پینه کننده شرمساری بردم .(1)
آن حضرت نان خشک را با نمک یا شیر میخورد ، و آن دو را با هم مصرف نمیکرد ؛ چراکه میخواست با شکم گرسنه ، خدا را ملاقات کند .(2)
امام علیه السلام آن گاه که حکومت را به دست گرفت ، کوشید بخششهای عثمان به چاپلوسان (و نور چشمی ها) را به بیت المال بازگرداند .
[امام علیه السلام به اندازهای در صراط حق و عدل استوار بود و اهتمام داشت که] وقتی برادرش عقیل از او مالی را بیش از حقِ خودش خواست ، آهنی را داغ کرد و آن را به دستِ عقیل نزدیک ساخت تا حرارتش را بچشد [و عذاب دوزخ را به خاطر آورد و نادرستی این کار و کیفر آن را حس کند] .(3)
امّا معاویه - و هم نوعانش - قصّه سرایان و دروغ پردازان را به خدمت گرفت و به آنان اموالِ فراوانی را بخشید تا علیه امام علی علیه السلام حدیث جعل کنند و به بدگویی و طعن دربارۀ حضرت علی علیه السلام دامن زنند .
به سَمُرَة بن جندب ، چهل هزار دینار داد تا روایت کند این سخن خدای متعال : «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا ...» (4)(ظاهر سخن بعضی از مردم تو را به شگفتی وامیدارد) دربارۀ حضرت علی علیه السلام نازل شد .(5)
عمرو بن عاص را در طمع ولایتِ مصر انداخت تا او را در جنگ با
حضرت علی علیه السلام همراهی و پشتیبانی کند .
این حدیث مشهور پیامبر صلی الله علیه و آله را که فرمود : «ای عمّار ، تو را گروهی یاغی و ستمگر میکشند» تأویل کرد به اینکه مقصود پیامبر صلی الله علیه و آله ، حضرت علی علیه السلام است ؛ چراکه او عمّار را میانِ نیزهها و تیرها افکند .
بر این اساس ، میتوانیم بگوییم که : سردمداران مکتب اجتهاد ، متکبّرانِ شادخوار بودند ، و سرانِ مکتب تعبّد محض ، فقرای ستم دیده ؛ از این رو ، تصوّر تحریف از سوی مظلومان تحت ستم - در حالی که زمام امور به دست خلفا بود - امکان ندارد .
محمّد بن وزیر یمانی در پژوهشی به بررسی احادیث معاویه و عمرو عاص و مُغِیرة بن شعبه میپردازد و ضمن این تحقیق ، به این نتیجه میرسد که احادیثِ روایت شده از این سه نفر ، یکی است .(1)
این پژوهش ، مدعای ما را اثبات میکند ؛ اینکه فقه آنفین (گردن فرازان) فقه واحدی است که در یک کانال میریزد و وحدت نگرش میان آنان را مینمایاند .
از این روست که میبینیم خلفای اموی و عبّاسی ، منصب قضاوت را چونان ابزاری برای خُرد کردن شخصیّتِ مخالفانِ خود به کار میبرند و فتاوای فقها را برای مصالح شخصیشان استثمار میکنند .
حکایت شده است که شبی هارون الرشید ، قاضی القضات ، ابو یوسف را ا حضار کرد . وی سراسیمه سوی هارون شتافت . چون به قصر درآمد او را دید که بر تخت نشسته است و در طرفِ راستِ او عیسی بن جعفر قرار دارد .
هارون گفت : ای ابا یوسف ، گمان داریم تو را ترسانده ایم!
1) . بنگرید به، توضیح الأفکار 2: 453 - 464؛ الروض الباسم 2: 113 - 129 .
پاسخ داد : آری ، والله! همچنین خانوادهام [به شدّت ترسیده اند] .
چون ابو یوسف آرامش یافت ، رشید گفت : تو را خواستهام تا بر عیسی بن جعفر شاهد بگیرم ؛ چراکه او کنیزی دارد ، خواستم که او را بر من ببخشد یا بفروشد ، او اِبا میکند . والله ، اگر این کار را نکند ، او را میکشم!
عیسی بن جعفر گفت : من به طلاق زنانم و آزاد کردن بردگانم و صدقۀ داراییام سوگند یاد کردهام که نه این کنیز را بفروشم و نه آن را به کسی هبه کنم .
هارون از ابو یوسف خواست که برای این مشکل ، چارهای بیابد .
ابو یوسف گفت : نیمی از آن را برایت ببخشد و نیم دیگر را بفروشد .
رشید گفت : من نمیتوانم صبر کنم تا کنیز یک بار حیض ببیند (چراکه او کنیز است و برای حلال شدن همبستری با او این کار لازم میباشد) اگر من امشب با او آمیزش نکنم ، میترسم جانم را از کف بدهم .
ابو یوسف گفت : ای امیر مؤمنان ، امر سادهتر از این حرف هاست! او را آزاد ساز و سپس هم اکنون با او ازدواج کن .
با این حیله ، رشید کنیز را از دستِ مولایش بیرون کشید و در همان شب با او همبستر شد .(1)
1) . بنگرید به، تاریخ فقه اسلامی (محمّد یوسف): 168؛ این ماجرا - به طور کامل - در تاریخ بغداد 14: 253، آمده است؛ و نیز در وفیات الأعیان 6: 385 .
در اینجا ما مینگریم که این مسئله طرّاحی میشود و این معمّا آماده میگردد تا طاعت ابو یوسف از سلطان و میزان فرمان برداریاش و استعداد او برای تبدیل احکام و تغییر آرا - در راستای خشنودی هارون - آزمایش شود .
رشید گرچه به این چیزها پایبند نبود و به مانند این چاره جوییهای فقهی عجیب نیاز نداشت و بطلان آنها را میدانست ، لیکن میخواست فقها را به عنوان یک سرپوش شرعی به کار گیرد و از این طریق آنچه را میخواهد عملی سازد .
مسعودی مینویسد :
زُبَیْده - همسر رشید - به ابو یوسف نامه نوشت که : دربارۀ این امر فتوایت چیست؟ دوست دارم که فلان گونه باشد .
ابو یوسف موافق با خواسته زبیده فتوا داد ، وی نیز هدایایی را برای ابو یوسف فرستاد که شامل طلا و نقره و غلاّت و چهارپایان و لباسها و دیگر چیزهای نفیس بود .
یکی از کسانی که در مجلس ابو یوسف حاضر بود ، گفت پیامبر فرمود : مَنْ أُهْدِیَت إلیه هدیّةٌ ، فَجُلَساؤه شُرکاؤه ؛ برای هرکس هدیهای برسد ، همنشینانش - در آن هدیه - با وی شریکاند .
ابو یوسف گفت : این سخن در جایی است که هدیۀ مردم خرما و شیر باشد .(1)
تصرّف در معانی را بنگرید! چگونه سخن را از آنچه در حدیث نبوی اراده شده (و دلالت واضح دارد) برمی گرداند .
1) . تاریخ بغداد 14: 254؛ وفیات الأعیان 6: 386 .
اینها بعضی از مثال هاست که برای استشهاد آوردیم . غرض ، استقصا نبود وگرنه این نمونهها بسیار فراواناند . حتّی گروه عمدهای از نویسندگان و اندیشمندان مسلمانِ قدیم و جدید ، یادآور شدهاند که سبب اساسی انقراض بعضی از مذاهب (مانند مذهب ربیعة الرأی ، اَوزاعی ، سُفیان ثَوری) رویگردانی حکومتها - به جهتی - از آنها میباشد ؛ و یا اینکه هنگام مواجهه با رواجِ دیگر مذاهب اسلامی (مانند مذاهب اربعه) که سلطان به آنها روی آورد و مردم را سوی آنها برانگیخت و به هواداری از سردمداران آنها یا تشویق شاگردانشان پرداخت ، از میان رفتند .
ابن حَزْم مینویسد :
دو مذهب ، در آغاز امر ، به وسیله ریاست و سلطان انتشار یافتند ؛ یکی از آن دو ، مذهب ابو حنیفه است . آن گاه که ابو یوسف عهده دار امر قضاوت شد تنها قاضیانی را به کار میگماشت که از اصحاب او یا از منتسبان به مذهب او بودند ؛ مذهب دوم ، مذهب مالک است ...(1)
دهلوی مینگارد :
هر مذهبی که اصحابِ آن شهرت یافتند و بر کرسی قضاوت و فتوا تکیه زدند ، کتابهاشان در میان مردم آوازه یافت و تدریس شد و در نقاط مختلف زمین انتشار پیدا کرد و این روند در زمانِ بعد ، ادامه یافت .
و هر مذهبی که اصحابِ آن گمنام بودند و به قضاوت و فتوا
1) . المغرب: 164؛ وفیات الأعیان 6: 144؛ نفح الطیب 2: 482/6 .
گماشته نشدند و مردم به آنان رغبت نکردند ، پس از مدتی از میان رفت .(1)
5 . ثابت شد که خلفا با مکتب امام علی علیه السلام همسویی نداشتند ، بلکه با آن حضرت مخالف بودند و اختلافاتِ پیشین را در سیرهشان با امام علیه السلام استوار میساختند . تدوین حکومتی ، با تأخیر ، یک قرن بعد (در زمان عمر بن عبدالعزیز یا هشام بن عبدالملک) روی داد و این تدوین ، در پرتو محفوظات سامان یافت و از مُدَوَّنات گرفته نشد .
بنابراین ، امکان تحریف در مُدوَّنات اینان بیش از دیگران مُتصوّر است ؛ چراکه گرایشهای قومی در میانشان موج میزد ، قدرت در دستشان بود و با زمان پیامبر صلی الله علیه و آله فاصله داشتند .
امّا تصوّر امکان تحریف در مکتب اهل بیت علیهم السلام منتفی است ؛ چراکه عکس این عوامل در آن جاری میباشد .
6 . پذیرش مشروعیّت رأی و چند رأیی ، هواداران آنان را به تحریف واداشت ؛ یعنی آنان در راستای یاری امامانشان خود را ملزم ساختند که حدیث بسازند یا احادیث را طبق آنچه قائلاند تأویل کنند . از این روست که مینگریم آنان جعل مذهبی را از اَقسام جعل میشمارند .
امّا پیروان مکتب تعبّد محض ، به این چیزها نیازی نداشتند ؛ چراکه حدیثشان از اصول مُدَوَّن نقل میشد و در نتیجه ، تصوّر تحریف در اَقوالِ آنها وجود نداشت ؛ زیرا نصوصشان بر خلاف هم نبودند و از یک مصدر تراوش مییافتند ، و نیز آنان قرآن را اصل قرار دادند که هر آنچه مشکوک به نظر میرسد بر آن عرضه گردد .
1) . حجّة الله البالغة 1: 151؛ الإمام الصادق والمذاهب الأربعة 2: 11 .
7 . فرق دیگر این است که : در مکتب تعبّد محض ، اصولِ مبانیِ فقهی ، منسجم است ، بر خلاف مکتبِ اجتهاد و رأی .
اهل بیت علیهم السلام بر لزوم گرفتن احکام از کتاب و سنّت (نه چیز دیگر) تأکید داشتند ، امّا مکتب اجتهاد و رأی ، در مقابل کتاب و سنّت ، رأی و اجتهاد را مشروع دانستند و این امر به اختلاف در اصول پذیرفته شده نزد آنها دامن میزد ؛ بعضی بر قیاس اعتماد میکردند و بعضی دیگر از آن برحذر میداشتند ؛ برخی قائل به مصالح مرسله بودند و برخی دیگر آن را برنمی تافتند و ...
هر مذهبی در پی حفظ منافع خویش برمی آمد و نتیجه این کشمکش ها ، فزونیها و تأویلاتی بود که در هر یک از آنها رخ مینمود . بعضی به بعض دیگر نسبتهایی میدادند که از او به دور بود یا مقصودِ او نبود .
مذاهب چهارگانۀ امروزه و مذاهبی که منقرض شدهاند با هم برخوردهای فکری دارند و امواج اختلاف ، میانشان موج میزند ، حتّی بعضی بعض دیگر را فاسق میشمارند .
همین امر از قوی ترین انگیزههای تحریف و انحراف میباشد ؛ چراکه هرکس درصدد برمی آید مسلک و مذهب خویش را یاری کند .
8 . نگاهی به عملکرد کسانی که به توثیق و تضعیفِ راویان - در هر دو مکتب - میپردازند ، از حقیقتی پرده برمی دارد که بر خردمندان پوشیده نیست .
رجال شناسان مکتب رأی و اجتهاد (به خاطر گوناگونی خط مشیهایشان) در توثیق یا خدشه در یک راوی ، اختلاف دارند ، حتّی در وثاقت شخص عالمِ رجالی و عدالت وی و میزان حجیّت آرای او ، نظراتِ مختلفی را ابراز میکنند .
به عنوان نمونه ، در وثاقت و حجیّت توثیقاتِ ابن مَعین (امام جرح و تعدیل) اختلاف شده است ؛ چراکه وی - مانند دیگران - در بیشتر موارد ، بدان جهت در شخصی خدشه میکند که با او هم مذهب نیست یا در رأی و نظری با وی اختلاف دارد ؛ و در موارد بسیاری شخصی را توثیق میکند چون با او در مذهب و مسلک همسوست ، حتّی وی در امام شافعی خدشه میکند و او را غیر ثقه میشمارد .
بسیاری ابن مَعین را جَرح کردهاند و او را ثقه نمیشمارند ؛ دیگرانی نیز بر او اعتماد مطلق دارند به گونهای که هیچ جَرح و تعدیلی را همتای جَرح و تعدیل او نمیدانند ، و همۀ اینها به مکتب رأی و اجتهاد منسوباند .
حال دیگران نیز چنین است ؛ عبدالعزیز ماجشون ، ابن اَبی حازم ، محمّد بن اسحاق و ... در امام مالک خدشه کردهاند .(1)
دارقُطنی بخشی از احادیثی را که در آن با مالک در المُوَطَّأ مخالفت شده و در آن تغییر دادهاند گرد آورده است که فراتر از 20 حدیث است و از نسخههای خطی ظاهریه ، در کتابخانۀ دمشق میباشد .(2)
خطیب بغدادی ، نام بیش از 35 نفر را در تاریخ بغداد میآورد که در ابو حنیفه خدشه کردهاند .(3)
مانند این سخن دربارۀ احمد بن حنبل نیز گفته شده است .
همچنین بعضی از علمای رجال گاه به توثیق شخصی پرداختهاند و مرتبۀ او را به آسمان بالا بردهاند ، سپس به سببِ اختلافِ شخصی - نه دینی و مذهبی - در او خدشه کردهاند و از مرتبۀ قبل او را به زیر کشیدهاند .
از این اختلاف در توثیق و میزان عدالتِ راوی و حجیّتِ قول او ، دور صریح لازم میآید . چگونه میتوان با اعتماد بر جرح و تعدیل شخصی که وثاقتِ او ثابت نشده است ، روایتی را برگرفت ، یا رد کرد و نپذیرفت .
ذهبی رسالهای با نام ذکر مَن یُؤتمن قولُه فی الجرح والتعدیل(1)سامان میدهد و در آن به شرح اُصول نقد میپردازد و طبقات ناقدان و چگونگی اَخذ اقوالِ آنان را میآورد .
لیکن اگر به رجال شناسان مکتب اهل بیت علیهم السلام نیک بنگریم ، درمییابیم که بر تعدیل و مَدح و خدشه اتفاق نظر دارند . کسی را نمیتوان به خاطر آورد که در نجاشی ، کشّی ، طوسی یا دیگر علمای بزرگ شیعه ، خدشه کند . این امر ، بیانگر وحدت فکر و اتحاد مسلک آنان است .
اینها بعضی از انگیزههای انحراف و تحریف در این دو مکتباند . بحث کامل در این زمینه ، نیازمند چند جلد کتاب است و اگر همۀ این انگیزهها به طور کامل وارسی شود ، نتایج خیره کننده و شگفت انگیزی به دست خواهد آمد .
1) . نسخه ای از این کتاب را میتوان در آیاصوفیا به شماره 2953، یافت .
پس از آنکه بطلان آرای شش گانه - برای منع تدوین - هویدا شد و عدم تمامیّتِ سبب هفتم (به عنوان علّت تامّه منعِ تدوین) روشن گشت ، و عواملِ اصلی حقیقی منعِ تدوین را نمایان ساختیم ، به نتایج مهمّی دست مییابیم که بر این امر مترتّباند و در تشریع اسلامی اثر گذاردند ، مهم ترین آنها چنین است :
1 . تقسیمِ مسلمانان به دو جناح فکری ، پس از شکل گیری دو مکتبِ مستقل ، که هر کدام افکار و اُصول و مبانی ویژۀ خود را داشتند .
2 . استوار سازی مفاهیم پیروانِ منع تدوین در فرهنگ اسلامی ، و بروز تعلیلها و توجیهات مختلف برای این منعِ نامیمون .
3 . طرح مقولۀ «کتاب خدا ما را بس است» و «میان ما و شما کتاب خدا هست» به عنوان نخستین گام برای دور ساختن عترت و سرپوش گذاری بر ناآگاهی نسبت به سنّتِ پیامبر صلی الله علیه و آله سپس تن ندادن به این خط مشی (چنان که در نزاع ابوبکر با حضرت زهرا علیها السلام در خطبۀ فدک مشاهده میشود ، حضرت زهرا علیها السلام به قرآن استشهاد کرد و ابوبکر آن را برنتافت) و تخطّی عُمَر از متن
صریحِ قرآن دربارۀ سه بار طلاق و المؤلفة قلوبهم (جذب دلهای کافران به اسلام) و ... و در سالیان اخیر استفاده بعضی از غَرَض ورزان ، از این مقوله ، برای انکارِ [حجیّتِ] ماسوای قرآن .
4 . منع خلفا از تدوینِ حدیث ، جهت پیش گیری از انتشار احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله که سزامندی اهل بیت علیهم السلام را به خلافت روشن میساخت همراه با جلوگیری از تفسیر بیانی مراد از آیات (که در همین راستا بود) با بهانههای واهی و سست .
5 . گشودنِ باب اجتهاد ، برای پُر سازی شکاف پدید آمده از منع تدوین در ضمنِ مراحل گوناگون ذیل :
الف) وجود نشانههای اولیه در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نزد کسانی که پس از به قدرت رسیدنِ اسلام ، آن را پذیرفتند . اینان با پیامبر به مخالفت برمی خاستند و به اجتهاد دست مییازیدند و آنچه را پیامبر صلی الله علیه و آله آورده بود ، وامی گذاشتند .
ب) اجرای نظریۀ اجتهاد ، به وسیلۀ ابوبکر .
ج) گشایش وسیع ترین درها توسط عُمَر ، برای پیاده نمودن اجتهادات و آرای خودش .
6 . ظهور مفهومِ «رأی رَأَیتُه» (رأیی است که ابراز داشتم) و «تَأَوَّلَ فَأَخْطَأَ» (برداشتی داشت ولی به خطا رفت) در سپیده دمِ حکومتِ منع از تدوین ، و منجر شدنِ آن به پی ریزی اصول جدیدی همچون قیاس و استحسان و مصالح مرسله و ...
7 . تأثیر منع تدوین و فتح باب اجتهاد - به طور جدّی - در پیدایش رویارویی و اختلاف در فتاوا و آرای صحابه - بلکه گوناگونی فتواها و آرای یک صحابی -
که به نتایج زیر انجامید :
مشروع شدنِ اختلاف و تعدُّد آرا نزد صحابه ، و حجیّتِ همۀ آنها و قائل شدن به عدالت صحابه .
پذیرش تصویب در احکام شرعی به این معنا که خدا احکامش را - در لوح محفوظ - طبقِ فتواهای مجتهدان ثبت میکند .
قائل شدن به اجتهاد پیامبر صلی الله علیه و آله و اینکه آن حضرت مانند دیگر انسانهاست ، به خطا میرود وصواب میگوید (هنگام خشنودی سخنی را بر زبان میآورد که در زمان خشم به آن لب نمیگشاید) تا ابوبکر و عمر را در رفتارها و کارهایشان معذور بدارند .
تفسیر احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنچه خرسندشان سازد ؛ چنان که در «اختلاف أُمّتی رحمة» (اختلاف امّتم رحمت است) مشاهده میشود .
8 . مطرح ساختن عُمَر نظریۀ اَعلم بودنِ خودش را - در حالی که در آغاز این ادعا را برای خود نداشت - و تحوُّل این نظریه به اندیشۀ اَعلم بودنِ خلفا به احکام خدا و اینکه آنان اَوْلی ترین کسان به صدور فتوایند .
بر این اساس ، جایز است :
یک : خلیفه هرکه را بر خلافِ نظرش سخن گوید (یا بر خلافِ خواستِ خلیفه از او چیزی را بپرسد) تازیانه بزند .
دو : بزرگان صحابه را به سبب پُرچانگی در حدیث به زندان افکند .
سه : صحابه در احکام و جز آن ، منتظر امر خلیفه باشند .
9 . ظهور افکار جدید در زندگی مسلمانان ، از جمله :
لزوم پیروی از دستور حاکم ؛ چراکه «والیان چنین گفتهاند» ، «مخالفت ، شَر است» ، «از حاکم فرمانْ بَر باش ، هرچند بر پشتت تازیانه زند» .
عدم اشتراط عدالت در بسیاری از امور (مانند قضاوت و غیر آن) و حتّی در عبادات ؛ چراکه نماز پشت سر هر نیکوکار و بدکاری جایز است .
10 . برگرفتن اجتهاد صحابی یا سیرۀ ابوبکر و عمر را به مثابه یک اصل سوم در تشریع و آن را همتای قرآن و سنّتِ پیامبر صلی الله علیه و آله دانستن ، که این امر به روشنی در روز شورا بروز یافت .
11 . شکستِ حصرِ اجتهاد به ابوبکر و عُمَر و عمل به فتوای آن دو ، به جهتِ تدارکِ بسترها و شرایطی که اجتهاد را عمومی سازد و دیگر خلفا را نیز در برگیرد .
از این روست که میبینیم آرای عثمان و معاویه (و کسانِ بعد از آنها) توسعه یافت تا آنجا که مسلمانان از بدعتهای عثمان به تنگ آمدند ، و آن گاه که عثمان نشانههای انقلاب را علیه خود حس کرد ، سعید بن زید بن نُفَیل(1)
در صحیح بخاری 5: 2095 (کتاب الذبائح، باب ما ذبح علی النصب والأصنام، حدیث 5180) از سالم روایت شده که وی از عبدالله شنید که از رسول خدا صلی الله علیه و آله حدیث میکرد که: پیامبر صلی الله علیه و آله زید بن عمر بن نفیل را در پایین «بَلْدَح» - پیش از آنکه وحی بر پیامبر فرود آید - ملاقات کرد . رسول خدا سفره ای را پهن کرد که در آن گوشت بود (و زید را به آن دعوت نمود) زید از خوردن امتناع ورزید و گفت: من از آنچه بر اَنصابتان ذبح میکنید نمیخورم و از آنچه اسم خدا بر آن برده نشده مصرف نمیکنم!
این هالهای از قداست را که بر زید، پدر سعید (سازندۀ حدیث «عَشَره مُبَشَّره») افکنده شده است، نیک بنگرید .
را برای جعل
1) . بنگرید به، احتجاج طبرسی 1: 237؛ الکافئه: 25 .
حدیث «عشره مبشّره» (ده نفری که وعده بهشت به آنها داده شد) به کار گرفت تا اینکه اعتراضاتِ مسلمانان را از خود دور سازد .
این کار ، هیچ سودی نبخشید ، لیکن پس از آن ، شتابان به خدمت گرفته شد و در عقائد و فقه مسلمانان تأثیر گذاشت .
12 . اختصاص مُدَوَّنات - که با تأخیر زمانی نگارش یافت - به بخش بزرگی از آرای سردمداران مکتبِ اجتهاد (و به ویژه تمرکز فراوان بر تدوین سیرۀ ابوبکر و عمر) به آرای آن دو ، امتیاز خاصی بخشید و برتری آنها را بر آرای دیگران نمایاند .
و با این کار ، یعنی حصر اجتهاد در ابوبکر و عمر ، گرچه حصر کامل درهم شکسته شد جز اینکه در پرتو این کار ، هالهای از قداست و اولویّت ، سیرۀ ابوبکر و عمر را در بر گرفت .
13 . معطوف ساختن نگاهها به فقه مخالفانِ تدوین و تعبُّد و از صحنه راندن فقه مُدوِّنان متعبّد به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و تقویتِ جایگاه قُرَشیان و صحابیان متأخّر - کسانی که جزو برگزیدگان صحابه نبودند - و واگذاری مسئولیتها و پُستهای مهم سیاسی و قانون گذاری به آنان .
14 . دور نگه داشتن امّت از اهل تدوین و مُدَوَّنات ، که اهل بیت علیهم السلام و مُدَوَّنات آنان ، سرآمدِ این قافله به شمار میآمد .
در این محور ، چند گام اساسی برداشته شد :
الف) پذیراندنِ این نظریه که نباید نبوّت و خلافت - با هم - در بنی
هاشم اجتماع یابد .
ب) ساخت احادیث در فضائل مانعان تدوین ، و تراشیدن لغزشهای ساختگی برای مُدَوِّنان و در نتیجه ، پیروی از مسلکِ فقهی مانعانِ تدوین .
ج) اختراع نظریۀ اَفضلیت شیخین بر سایر مردم و اینکه عثمان بعد از ابوبکر و عمر ، بر همۀ مردم برتری دارد ، و نگه داشتن علی بن اَبی طالب علیه السلام در جایگاهی که دیگر مردمان با او مساوی و همسطحاند .
د) نسبت دادن همۀ آرای فقهی برآمده از منع تدوین را به مدوِّنانی که نقلهای ثابت و صحیح دیگری از آنها وجود داشت و برخاسته از مکتبِ تدوین بود .
15 . پوشیده ماندنِ احکام فراوان و از میان رفتن بخشی از آنها ، از پیامدهای نهی از تدوین - به مدّت یک قرن - میباشد ، تا آنجا که سنّتِ پیامبر صلی الله علیه و آله به صورت امری فراموش شده درآمد ؛ و روزگار منع تدوین حدیث طول کشید تا اینکه باب تدوین گشوده شد ، لیکن تدوین حکومتی و ناقص و آمیخته با حجمِ انبوهی از اجتهادات و آراء .
16 . توجیه تراشی برای تشریعِ آنچه خوشایندشان بود برای آیندگان (و برگرفتنِ آن و واجب ساختن آن بر مسلمانان) و ترک کردنِ آنچه مورد پسندشان نبود ؛ و بازگذاشتن میدان برای فرصت طلبان تا در این راستا چاره اندیشی کنند و آنچه را حاکمان انتظار دارند ، برآورند .
این امر ، به پیامدهای زیر منجر شد :
اجازۀ اجتهاد مطلق ، خواه نصّی در میان باشد یا نباشد .
استوار ساختنِ مصلحتی که ادعا میشد - نه مصلحت واقعی - و مقدّم داشتن آن بر نصوص .
عدم لزوم عرضۀ اقوال صحابه بر قرآن ، بلکه بعضی آنچه را صحابی بر زبان آوَرَد - به طور مطلق - حجّت میشمارند و فعل صحابی را مخصِّص کتابِ خدا میانگارند .
17 . منعِ تدوین حدیث ، به جهت گوناگونی رویکردها و رأی ها ، موجب اختلاف حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله شد .
18 . دور ساختن امّت از اهل بیت علیهم السلام در فقه و سیاست ، امامان اهل بیت علیهم السلام را واداشت تا بر تدوین و حفظ آنچه را از پدرانشان ارث بردند - و بیم از میانِ رفتن آنها بود - اصرار ورزند .
این امر ، میراثِ حدیثی شیعه را گرانبارتر از روایاتی ساخت که نزد اهل سنّت هست ؛ زیرا میدانیم که سنن نسائی به جهت در بر داشتنِ احکام ، بر دیگر کتابهای اهل سنّت ممتاز است ؛ چراکه مؤلّف آن در نامهای به اهل مکّه مینویسد :
همۀ این احادیث دربارۀ احکام است ، احادیث فراوانی را که در زهد و فضایل و دیگر مکارم است ، در این کتاب نیاوردم .
احادیث این کتاب ، حدود 5274 حدیث است که اگر آن را با احادیث احکام در وسائل الشیعه (35850 حدیث) و مستدرک الوسائل (23000 حدیث) مقایسه کنیم ، چیزی به حساب نمیآید .
محقّقان بر این باورند که روایات شیعه معادل دو برابر روایاتی است که در صحاح و سنن اهل سنّت آمده است .
19 . از بین رفتن قداست پیامبر صلی الله علیه و آله در نفوس خلفا با نوسانهای متفاوت ؛ در آغاز از پشت خانه آن حضرت را صدا میزدند و لباسش را میکشیدند ، و با
گذشتِ زمان کار بدانجا رسید که عمر گفت : «إنّ الرجلَ لَیَهْجُر» (این مرد هذیان میگوید) ، «دو متعه در عهد رسول خدا وجود داشت ، من آن دو را حرام میسازم و هرکه را به آن دست یازد کیفر میکنم» .
معاویه به کسی که نهی پیامبر را از «ربا» به او یادآور شد ، گفت : «من اشکالی در ربا نمیبینم» .
و در نهایت ، یزید به اَبیاتِ ابن زبعرا تمثُّل جست و ولید بن یزید ، قرآن را پاره پاره کرد .
20 . دستاوردهای فقهی و نتایج اعتقادی حاصل از اینها ، در تاریخ تشریع اسلامی انکار ناشدنی است . تدوینی که با تأخیر صورت گرفت ، نتوانست شکاف پدید آمده را پر سازد ، بلکه با تدوین آرای مختلف و اجتهاداتی که با احادیث صحیح پیامبر صلی الله علیه و آله آمیخته بود ، پیچیدگی و حیرت را افزون ساخت . از این رو ، ایجاد سازگاری میان مذاهب اسلامی در بیشتر مسائل فقهی ، دشوار گشت .
21 . نسبت منعِ تدوین به پیامبر صلی الله علیه و آله برای تبرئۀ ساحتِ مانعانِ حقیقی تدوین و افکندن پیامدهای منع بر دوش پیامبر صلی الله علیه و آله و دست یازی به موازنه و مقایسه میان روایات منع و احادیث تدوین ، صورت گرفت ؛ با آنکه همۀ روایاتِ منع تدوین ، ضعیفاند و نمیتوانند در برابرِ روایات تدوین ایستادگی کنند . این روایات در زمانهای بعد ، برای توجیه منع ابوبکر و عمر (و دنباله روان آن دو) از تدوین و نقل حدیث ساخته شدند .
22 . منع تدوین حدیث ، دستاویزی برای خاورشناسان شد که در آیین اسلام خدشه کنند و بر اندیشه اسلامی و فرهنگ اصیل آن طعن زنند به اینکه : دین اسلام ، باعث واپس گرایی است و ملّتها را از پیشرفتِ تمدّنی بازمی دارد .
23 . چاره اندیشی نویسندگان و سخن پردازانی که از سوی مکتب خلفا تأیید میشدند و تلاش پیوستۀ آنها برای تراشیدن توجیهات مختلف در راستای تبرئۀ عمر ، از پیامدهای منعِ تدوین به شمار میرود . اینان شجاعت لازم را ندارند که به خطای خلیفه تصریح کنند و حقایق را در این عرصه بیان دارند .
در این پژوهش ، سعی نگارنده بر این بود که بحثی را در قضیّة جلوگیری از نگارش احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله پیش روی خوانندگانِ گرامی قرار دهد و این بررسی ، با نقد و تأمّل و درنگ همراه باشد و مُدام به گفتوگو و تبادُل نظر بپردازد و پرس و جو کند و نتیجه بگیرد .
خوانندۀ گرامی را در این سفر تاریخی حدیثی ، گام به گام ، همراهی کردیم . اگر وی با ما در این سفر ضروری مهم پایدار مانده باشد ، امید داریم که با جانش خطوط اصلی بحث را لمس کرده باشد و در ضمن این وارسی ، حقایقی برایش روشن شده باشد که بر تیزبینیاش بیفزاید و در دستیابی به نظر درست و صواب او را مدد رساند .
از عالمان و استادانِ ارجمند و کسانی که دست اندرکار فقه و حدیث و میراث علمیاند ، میخواهیم که در پذیرش یا رَد آنچه نگاشتیم و ادعا کردیم ، با روحیّة علمی - به دور از تعصب و طائفه گرایی - بنگرند تا با هم به راه برتر و شیوۀ موفقتر برسیم ، در پی صواب برآییم نه خطا ، و حقیقت را بجوییم نه غیر آن را .
روی سخن ، بیشتر با مشایخ الأزهر است و دانشگاه اسلامی مدینه ، و انجمن جهانی اسلام - در مکّه - و دانشگاه زیتونه (در تونس) ؛ و نیز بزرگانِ حوزه
نجف و قم و اندیشمندانِ عراق و لبنان و سوریه و همۀ سرزمینهای اسلامی .
این سخنِ امام صادق علیه السلام را که فرمود : «محبوب ترین برادرانِ ایمانی من کسانیاند که عیب هایم را به من هدیه کنند»(1)
از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز نقل شده که فرمود: «خیر إخوانکم مَن أهدی إلیکم عیوبکم» (تنبیه الخواطر 2: 123) .
به همۀ مراکز علمی و دانشگاهی اسلامی یادآور میشوم و از آنان میخواهم که بر حقیر منّت گذارند و هر انتقادی را دربارۀ این پژوهش - که به نظرشان میآید - برایم ارسال دارند . این کار ، برای رسیدن به دقّت و صواب بیشتر مرا یاری میرساند .
نگارنده ، پیوسته در پی سخنِ حق بوده و هست و از آن دفاع میکند - هرچند برایش گران تمام شود - چراکه ما همه در صدد تبیین قضیهای هستیم که با معارف اسلامیمان ارتباط دارد و مهمتر از آن به حیات ابدیمان (آن گاه که درپیشگاه خدای بزرگ ، برای حسابرسی بایستیم) مربوط است .
از خدای متعال خواستاریم که حق را - چنان که هست - به ما بنمایاند تا آن را پیروی کنیم ، و باطل را باطل بنمایاند تا از آن اجتناب ورزیم .
این پژوهش را پایان میبریم با ستایش خدا و صلوات بر محمّد و خاندان پاک و پاکیزهاش و میگوییم :
الحمدُ للّه ربّ العالمین ، وصَلَّی الله علی محمّد وآله الطیِّبین الطاهرین .
1) . بحار الأنوار 75: 249، حدیث 15 .
قرآن کریم .
نهج البلاغه .
صحیفه سجادیّه .
آقا بزرگ تهرانی (م1389ﮪ) الذریعة إلی تصانیف الشیعة ، دار الأضواء ، چاپ سوم ، بیروت ، 1403ﮪ .
آلوسی ، محمود (م1270ﮪ) روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی = تفسیر آلوسی ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
آمدی ، علی بن محمّد (م631ﮪ) الإحکام فی أُصول الأحکام ، تحقیق : سیّد جمیلی ، دار الکتاب العربی ، بیروت ، 1404ﮪ .
ابراهیم بیضون ؛ ملامح التیّارات السیاسیّة فی القرن الأوّل الهجری ، دار النهضة العربیّة ، بیروت ، 1979م .
ابن اَبی الحدید ، عزّالدین (م656ﮪ) شرح نهج البلاغة ، تحقیق : محمّد ابوالفضل ابراهیم ، دار احیاء الکتب العربیّه ، چاپ اول ، بیروت ، 1378 ﮪ .
ابن اَبی العز ، علی بن علی (م792ﮪ) شرح العقیدة الطحاویّة ، تحقیق : عبدالله عبدالمحسن ترکی و شعیب ارنائوط ، مؤسسة الرساله ، چاپ یازدهم ، بیروت 1418ﮪ .
ابن اَبی الوفاء ، عبدالقادر (م775ﮪ) الجواهر المُضیئة فی طبقات الحنفیّة = طبقات الحنفیّة ، میر محمّد ، کتاب خانۀ کراچی .
ابن ابی جمهور اَحسائی ، محمّد بن علی ( م880ﮪ) عوالی اللئالی العزیزیّة فی الأحادیث الدینیّة ، تحقیق : آیة الله مرعشی و شیخ مجتبی عراقی ، چاپخانه سیّدالشهداء ، قم ، 1403ﮪ .
ابن ابی عاصم شیبانی (م287ﮪ) السنّة ، تحقیق : محمّد ناصر الدین اَلبانی ، المکتب الإسلامی ، بیروت ، 1400ﮪ .
ابن ابی عاصم شیبانی ، احمد بن عمرو (م287ﮪ) الآحاد والمثانی (6 جلد) ، تحقیق : باسم فیصل احمد الجوابرة ، دار الرایة ، ریاض ، 1411ﮪ .
ابن ابی عاصم شیبانی ، احمد بن عمرو (م287ﮪ) الدیات ، اداره قرآن و علوم اسلامی ، کراچی ، 1407ﮪ .
ابن اَبی عاصم ، احمد بن عمرو (م287ﮪ) المذکّر والتذکیر والذکر ، تحقیق : خالد بن قاسم ردادی ، دار المنار ، ریاض ، 1413ﮪ .
ابن اثیر جَزَری ، مبارک بن محمّد (م606ﮪ) النهایة فی غریب الحدیث ، تحقیق : طاهر احمد زاوی و محمود محمّد طناحی ، المکتبة العلمیّه ، بیروت ، 1399ﮪ .
ابن اَثیر ، علی بن محمّد (م630ﮪ) اُسُد الغابه ، انتشارات اسماعیلیان ، تهران .
ابن اَثیر ، علی بن محمّد (م630ﮪ) الکامل فی التاریخ ، تحقیق : عبدالله قاضی ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ دوم ، بیروت ، 1415ﮪ .
ابن ادریس حلّی ، محمّد بن منصور (م589ﮪ) السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی ، تحقیق : گروهی از پژوهشگران ، جامعۀ مدرّسین ، چاپ دوم ، قم ، 1410ﮪ .
ابن اسحاق بن یسار (م151ﮪ) سیرة ابن اسحاق ، المسمّاة بکتاب المبتدأ والمبعث والمغازی ، تحقیق : محمّد حمید الله ، معهد الدراسات والأبحاث للتعریب .
ابن بَشْکُوال ، خلف بن عبدالملک (م278ﮪ) غوامض الأسماء المُبهمة الواقعة فی متون الأحادیث المسندة ، تحقیق : عزّ الدین علی سیّد و محمّد کمال الدین ، عالم الکتب ، بیروت ، 1407ﮪ .
ابن تیمیّه حرّانی ، احمد بن عبدالحلیم (م728ﮪ) شرح العمدة فی الفقه ، تحقیق : سعود صالح عطیشان ، مکتبة العبیکان ، ریاض ، 1413ﮪ .
ابن تیمیّه حرانی ، احمد بن عبدالحلیم (م728ﮪ) مجموع الفتاوی (6 جلد) .
ابن جارود نیشابوری (م307ﮪ) المنتقی من السنن المسندة ، تحقیق : عبدالله عمر بارودی ، مؤسسة الکتاب الثقافیّة ، بیروت ، 1408ﮪ .
ابن جبر ، علی بن یوسف (متوفای قرن هفتم هجری) نهج الإیمان ، تحقیق : سیّد احمد حسینی ، مجتمع امام هادی علیه السلام ، مشهد ، 1418ﮪ .
ابن جَعْد ، علی (م230ﮪ) المسند ، تحقیق : عامر احمد حیدر ، مؤسسة نادر ، بیروت ، 1410ﮪ .
ابن جوزی ، سیرة عمر بن الخطّاب = تاریخ عمر بن الخطّاب ، دار احیاء العلوم ، بیروت .
ابن جوزی ، عبدالرحمان (م597ﮪ) المنتظم فی تاریخ الملوک والأُمم ، دار صادر ، بیروت ، 1358ﮪ .
ابن جوزی ، عبدالرحمان بن علی (م597ﮪ) التحقیق فی أحادیث الخلاف ، تحقیق : مسعد عبدالحمید ، محمّد السعدنی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1415ﮪ .
ابن جوزی ، عبدالرحمان بن علی (م597ﮪ) العلل المتناهیة فی الأحادیث الواهیة (2 جلد) تحقیق : خلیل المیس ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1403ﮪ .
ابن جوزی ، عبدالرحمان بن علی (م597ﮪ) زاد المسیر فی علم التفسیر ، المکتب الإسلامی ، چاپ سوم ، بیروت ، 1404ﮪ .
ابن جوزی ، عبدالرحمان بن علی (م597ﮪ) صفة الصفوة ، تحقیق : محمود فاخوری و محمّد رواس قلعه چی ، دار المعرفة ، چاپ دوم ، بیروت ، 1399ﮪ .
ابن جوزی ، عبدالرحمان بن علی (م597ﮪ) غریب الحدیث ، منبع یابی : عبدالمعطی قلعه چی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1405ﮪ .
ابن حِبّان ، محمّد (م354ﮪ) الثقات لابن حبّان ، تحقیق : سیّد شرف الدین احمد ، دار الفکر ، بیروت ، 1395ﮪ .
ابن حِبّان ، محمّد (م354ﮪ) صحیح ابن حبّان ، بترتیب ابن بلبان ، تحقیق : شعیب ارنائوط ، مؤسسة الرساله ، چاپ دوم ، بیروت ، 1414ﮪ .
ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م852ﮪ) الإصابة فی تمییز الصحابة ، تحقیق : علی محمّد بجاوی ، دار الجیل ، بیروت ، 1412ﮪ .
ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م852ﮪ) الدرایة فی تخریج أحادیث الهدایة ، تحقیق : سیّد عبدالهاشم یمانی مدنی ، دار المعرفة ، بیروت .
ابن حجر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م852ﮪ) الوقوف علی ما فی صحیح مسلم مِن الموقوف ، تحقیق : عبدالله لیثی انصاری ، مؤسسة الثقافه ، بیروت ، 1406ﮪ .
ابن حجر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م852ﮪ) تلخیص الحبیر فی أحادیث الرافعی الکبیر ، تحقیق : سیّد عبدالله هاشم یمانی مدنی ، مدینه ، 1384ﮪ .
ابن حجر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م852ﮪ) تهذیب التهذیب ، دار الفکر ، بیروت ، 1404ﮪ .
ابن حجر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م852ﮪ) فتح الباری شرح صحیح البخاری ، تحقیق : محمّد فؤاد عبدالباقی ومحبّ الدین الخطیب ، دار المعرفة ، بیروت .
ابن حجر عسقلانی ، احمد بن علی (م852ﮪ) هدی الساری ، تحقیق ابراهیم عطوه عوض ، شرکة الحلبی ، مصر ، 1383ﮪ .
ابن حجر هیثمی ، احمد بن محمّد (م973ﮪ) الصواعق المحرقة علی أهل الرفض والضلال والزندقة ، تحقیق : عبدالرحمن بن عبدالله ترکی و کامل محمّد خراط ، مؤسسة الرساله ، بیروت ، 1997م .
ابن حَزْم ، علی بن احمد (م456ﮪ) المحلّی ، تحقیق : لجنة احیاء التراث العربی ، دار الآفاق الجدید ، بیروت .
ابن حَزْم ، علی بن احمد (م456ﮪ) أسماء الصحابة الرواة وما لکلّ واحد منهم مِن العدد ، تحقیق : عبدالحمید سعدنی ، مکتبة القرآن ، قاهره ، 1991م .
ابن حَزْم ، علی بن احمد (م456ﮪ) الإحکام فی أُصول الأحکام ، دار الحدیث ، قاهره ، 1404ﮪ .
ابن حزم ، علی بن احمد (م456ﮪ) حجة الوداع ، تحقیق : ابو صُهَیب کرمی ، بیت الأفکار الدولیّه ، ریاض ، 1998م .
ابن حنبل شیبانی ، عبدالله بن احمد (م290ﮪ) السنّة ، تحقیق : محمّد سعید سالم قحطانی ، دار ابن القیّم ، دمام ، 1406ﮪ .
ابن حنبل ، احمد بن محمّد (م266ﮪ) مسائل الإمام أحمد ، تحقیق : فضل الرحمن دین محمّد ، الدار العلمیّه ، دهلی ، 1988م .
ابن خلدون عبدالرحمان بن محمّد (م808ﮪ) مقدّمة ابن خلدون ، دار القلم ، چاپ پنجم ، بیروت ، 1984م .
ابن خَلّکان ، احمد بن محمّد (م681ﮪ) وفیات الأعیان وأنباء الزمان ، تحقیق : احسان عبّاس ، دار الثقافه ، بیروت ، 1968م .
ابن داود ، حسن بن علی (م707ﮪ) رجال ابن داود ، مطبعة الحیدریّه ، نجف ، 1392ﮪ .
ابن ربیع شیبانی ، عبدالرحمان بن علی (م944ﮪ) تیسیر الوصول إلی جامع الأُصول ، تصحیح : محمّد حامد فقی ، المکتبة التجاریة الکبری ، مصر ، 1346ﮪ .
ابن رَجَب حنبلی ، عبدالرحمان بن احمد (م750ﮪ) جامع العلوم والحکم فی شرح خمسین حدیثاً مع جوامع الکلم ، دار المعرفة ، بیروت ، 1408ﮪ .
ابن رُشد ، محمّد بن احمد (م595ﮪ) بدایة المجتهد ونهایة المقتصد ، دار الفکر ، بیروت .
ابن زُهره حلبی ، محمّد بن عبدالله (م639ﮪ) الأربعون حدیثاً فی حقوق الأُخوة ، تحقیق : نبیل رضا علوان ، چاپ خانه مهر ، قم ، 1405ﮪ .
ابن سعد ، محمّد (م230ﮪ) الطبقات الکبری ، دار صادر ، بیروت .
ابن سلیمان ، محمّد بن محمّد (م879ﮪ) التقریر والتحبیر فی علم الأُصول الجامع بین اصطلاحی الحنفیّة والشافعیّة ، تحقیق : مکتب البحوث والدراسات ، دار الفکر ، بیروت ، 1996م .
ابن شاهین ، عبدالباسط بن خلیل (م920ﮪ) غایة السؤل فی سیرة الرسول ،
تحقیق : محمّد کمال الدین ، عالم الکتب ، بیروت ، 1988م .
ابن شَبَّه نمیری ، عمر (م262ﮪ) تاریخ المدینة المنوّرة ، تحقیق : فهیم محمّد شلتوت ، دار الفکر ، قم .
ابن شعبه حرّانی ، حسن بن علی (از بزرگان قرن چهارم) تحف العقول عن آل الرسول ، تصحیح : علی اکبر غفاری ، مؤسسة انتشارات اسلامی ، چاپ دوم ، قم ، 1404ﮪ .
ابن شهر آشوب ، محمد بن علی (م588ﮪ) معالم العلماء ، مقدمه : سیّد محمّد صادق آل بحر العلوم ، قم .
ابن شهر آشوب ، محمّد بن علی (م588ﮪ) مناقب آل اَبی طالب ، تحقیق : گروهی از اساتید نجف ، 1376ﮪ .
ابن شیرویه دیلمی ، شیرویه بن شهردار (م509ﮪ) الفردوس بمأثور الخطاب ، تحقیق : سعید بن بسیونی زغلول ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1986م .
ابن طاووس ، علی بن موسی (م664ﮪ) اللهوف علی قتلی الطفوف ، قم ، 1417ﮪ .
ابن طاووس ، علی بن موسی (م664ﮪ) فلاح السائل ، دفتر تبلیغات اسلامی ، قم .
ابن عبد رَبّه ، احمد بن محمّد (م328ﮪ) العقد الفرید ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت ، 1409ﮪ .
ابن عبدالبر ، یوسف بن عبدالله (م463ﮪ) جامع بیان العلم وفضله ، چاپ المنیریّة ، قم .
ابن عبدالبَرّ ، یوسف بن عبدالله (م463ﮪ) الاستیعاب فی معرفة الأصحاب تحقیق : علی محمّد بجاوی ، دار الجیل ، بیروت ، 1412ﮪ .
ابن عبدالبر ، یوسف بن عبدالله (م463ﮪ) التمهید لما فی الموطّأ من المعانی والأسانید ، تحقیق : مصطفی بن احمد علوی ومحمّد عبدالبکیر بکر ،
وزراة الأوقاف والشؤون الإسلامیّة ، مغرب ، 1387ﮪ .
ابن عدی جرجانی ، عبدالله (م365ﮪ) الکامل فی ضعفاء الرجال ، تحقیق : یحیی مختار غزاوی ، دار الفکر ، چاپ سوم ، بیروت ، 1409ﮪ .
ابن عربی مالکی ، محمّد بن عبدالله (م543ﮪ) عارضة الأحوذی بشرح صحیح الترمذی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1418ﮪ .
ابن عساکر ، علی بن حسن (م571ﮪ) تاریخ دمشق ، تحقیق : علی شیری ، دار الفکر ، بیروت ، 1415ﮪ .
ابن عماد حنبلی ، عبدالحی بن احمد (م1089ﮪ) شذرات الذَهَب فی أخبار مَن ذَهَب (4 جلد) دار الکتب العلمیّه ، بیروت .
ابن فتّال نیشابوری ، محمّد (م508ﮪ) روضة الواعظین ، تحقیق : سیّد محمّد مهدی و سیّد حسن خرسان ، منشورات الرضی ، قم .
ابن فرحون یعمری ، ابراهیم بن علی (م799ﮪ) الدیباج المذهّب فی معرفة أعیان علماء المذهب ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت .
ابن فَرّوخ صفّار ، محمّد بن حسن (م290ﮪ) بصائر الدرجات ، تحقیق : میرزا کوچه باغی ، مؤسسه اعلمی ، تهران ، 1404ﮪ .
ابن قانع ، عبدالباقی (م351ﮪ) معجم الصحابة ، تحقیق : صلاح بن سالم مصراتی ، مکتبة الغرباء الأثریّة ، مدینه ، 1418ﮪ .
ابن قُتَیبه دِینَوَری ، عبدالله بن مسلم (م276ﮪ) الإمامة والسیاسة ، تحقیق : طه محمّد زینی ، مؤسسه حلبی ، قاهره .
ابن قُتَیبه دینَوری ، عبدالله بن مسلم (م276ﮪ) تأویل مختلف الحدیث ، تحقیق : محمّد زهری النحار ، دار الجیل ، بیروت ، 1393ﮪ .
ابن قُتَیبه دِینوَری ، عبدالله بن مسلم (م276ﮪ) عیون الأخبار ، تحقیق : یوسف علی طویل ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1406ﮪ .
ابن قُتَیْبَه دِینَوری ، عبدالله بن مسلم (م276ﮪ) غریب الحدیث ، تحقیق : عبدالله جبوری ، مطبعة العانی ، بغداد ، 1397ﮪ .
ابن قُدامه ، عبدالله بن احمد (م620ﮪ) المغنی فی فقه الإمام أحمد بن حنبل الشیبانی (10 جلد) دار الفکر ، بیروت ، 1405ﮪ .
ابن قُدامه ، عبدالله بن احمد (م620ﮪ) و محمّد بن احمد (682ﮪ) الشرح الکبیر علی المقنع .
ابن کثیر ، اسماعیل بن عمر (م774ﮪ) البدایة والنهایة ، مکتبة المعارف ، بیروت .
ابن کثیر ، اسماعیل بن عمر (م774ﮪ) تفسیر القرآن العظیم ، دار الفکر ، بیروت 1401ﮪ .
ابن ماجَه قزوینی ، محمّد بن یزید (م275ﮪ) سنن ابن ماجه ، تحقیق : محمّد فؤاد عبدالباقی ، دارالفکر ، بیروت .
ابن ماکولا ، علی بن هبة الله (م475ﮪ) الإکمال فی رفع الارتیاب عن المؤتلف والمختلف فی الأسماء والکنی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1411ﮪ .
ابن مَدینی ؛ العلل ، تحقیق : محمّد مصطفی اَعظمی ، المکتب الإسلامی ، بیروت ، 1392ﮪ .
ابن مُنذر نیشابوری ، محمّد بن ابراهیم (م318ﮪ) الأوسط فی السُّنَن والإجماع والاختلاف ، تحقیق : صغیر احمد محمّد خلف ، دار طیبه ، ریاض ، 1405ﮪ .
ابن منظور ، محمّد بن مُکَرَّم (م711ﮪ) مختصر تاریخ دمشق ، تحقیق : احمد راتب حمّوس ، محمّد ناجی عمر ، دار الفکر ، بیروت ، 1405ﮪ .
ابن هشام حِمْیَری ، عبدالملک (م218ﮪ) السیرة النبویّة = سیرة ابن هشام ، تحقیق : مصطفی السقّا و دیگران ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
ابن یزید ، احمد بن محمّد (م311ﮪ) السنّة (3 جلد) تحقیق : عطیّه زهرانی ، دار الرایة ، ریاض ، 1410ﮪ .
ابو اسحاق شیرازی ، ابراهیم بن علی (م476ﮪ) طبقات الفقهاء ، تحقیق : خلیل المیس ، دار القلم ، بیروت .
ابو جعفر اسکافی ، محمّد بن عبدالله (م220ﮪ) المعیار والموازنة ، تحقیق : شیخ باقر محمودی .
ابو حنیفه مغربی ، نعمان بن محمّد (م363ﮪ) دعائم الإسلام ، تحقیق : آصف بن علی اصغر فیضی ، دار المعارف ، قاهره ، 1383ﮪ .
ابو خثیمه نسائی ، زهیر بن حرب (م234ﮪ) العلم ، تحقیق : محمّد ناصر الدین اَلبانی ، المکتب الإسلامی ، چاپ دوم ، بیروت ، 1403ﮪ .
ابو رَیَّه ، محمود (معاصر) أضواء علی السنّة النبویّه ، دار الکتاب الإسلامی ، چاپ پنجم .
ابو عوانه اسفراینی ، یعقوب بن اسحاق (م316ﮪ) مسند أبی عوانة ، تحقیق : ایمن بن عارف دمشقی ، دار المعرفة ، بیروت ، 1998م .
ابو نُعیم اَصبهانی ، احمد بن عبدالله (م430ﮪ) المسند المستخرج علی صحیح الإمام مسلم ، تحقیق : محمّد حسن اسماعیل شافعی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1996م .
ابو نُعَیم اَصبهانی ، احمد بن عبدالله (م430ﮪ) حلیة الأولیاء وطبقات الأصفیاء (10 جلد) دار الکتاب العربی ، چاپ چهارم ، بیروت ، 1405ﮪ .
ابو نُعَیم اَصبهانی ، احمد بن عبدالله (م430ﮪ) دلائل النبوّة ، تحقیق : محمّد محمّد حدّاد ، دار طیبه ، ریاض ، 1409ﮪ .
ابو نُعیم اَصبهانی ، احمد بن عبدالله (م430ﮪ) مسند الإمام أبی حنیفة ، تحقیق : محمّد نظر الفاریابی ، مکتبة الکوثر ، ریاض ، 1415ﮪ .
ابو یَعْلی موصلی ، احمد بن علی (م307ﮪ) مسند أبی یعلی ، تحقیق : حسین سلیم اَسد ، دار المأمون ، دمشق ، 1404ﮪ .
ابوالفرج الاصفهانی (م356ﮪ) مقاتل الطالبیین ، تحقیق : کاظم مظفّر ، مؤسسة دار الکتاب ، چاپ دوم ، قم ، 1385ﮪ .
ابوبکر بن عبدالله ؛ معرفة النسخ والصحف والحدیث ، دار الدرایة ، ریاض ، 1412ﮪ .
اَبی السعود ، محمّد بن محمّد (م951ﮪ) إرشاد العقل السلیم إلی مزایا القرآن الکریم = تفسیر أبی السعود (9 جلد) احیاء التراث ، بیروت .
ابی داود سِجِستانی ، سلیمان بن اَشعث (م275ﮪ) سنن أبی داود ، تحقیق : محمّد محی الدین عبدالحمید ، دار الفکر ، بیروت .
ابی عُبَید ، قاسم بن سلام (م224ﮪ) الأموال ، تحقیق : محمّد خلیل هراس ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1406ﮪ .
احمد امین (م1373ﮪ) ضحی الإسلام ، چاپ دهم ، دار الکتاب العربی .
احمد اَمین (م1373ﮪ) فجر الإسلام ، دار الکتاب العربی ، چاپ یازدهم ، بیروت ، 1975م .
احمد بن حنبل (م241ﮪ) العلل ومعرفة الرجال ، تحقیق : وصی الله بن محمّد عبّاس ، المکتب الإسلامی (بیروت) دار الخانی (ریاض) 1408ﮪ .
احمد بن حنبل (م241ﮪ) فضائل الصحابة ، تحقیق : وصی الله محمّد عبّاس ، مؤسسة الرساله ، بیروت ، 1403ﮪ .
احمد بن حنبل (م241ﮪ) مسند الإمام أحمد بن حنبل ، مؤسسة قرطبه ، مصر .
احمد زکی صفوة ؛ جمهرة رسائل العرب فی عصر العربیّة الزاهرة ، المکتبة العلمیّة ، بیروت .
احمدی میانجی ، علی بن حسین (معاصر) مکاتیب الرسول ، دار الحدیث ، قم ، 1392ﮪ .
اَزدی ، مَعْمَر بن راشد (م153ﮪ) الجامع ، تحقیق : حبیب الأعظمی ، المکتب الإسلامی ، چاپ دوم ، بیروت ، 1403ﮪ .
استرآبادی نجفی ، سیّد شرف الدین حسینی (م965ﮪ) تأویل الآیات فی فضائل العترة الطاهرة ، تحقیق : مدرسه امام هادی علیه السلام نشر امیر ، قم ، 1407ﮪ .
اَسَد حیدر (م1405 ﮪ) الإمام الصادق والمذاهب الأربعة ، بیروت .
اشعری قمی ، احمد (از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی)
النوادر ، تحقیق و نشر : مدرسه امام مهدی علیه السلام ، قم ، 1408ﮪ .
اَعظمی ، محمّد مصطفی ؛ التمییز لمسلم المطبوع مع کتاب منهج النقد عند المحدّثین ، مکتبة الکوثر ، سعودی ، چاپ سوم ، 1410ﮪ .
اعظمی ، محمد مصطفی ؛ دراسات فی الحدیث النبوی ، عربستان سعودی ، دانشگاه ملک فیصل .
امتیاز احمد(1)؛ دلائل التوثیق المبکّر للسنّة والحدیث ، ترجمه (به زبان عربی) دکتر عبدالمعطی امین قلعه چی ، چاپ شده در ضمن سلسله انتشارات دانشگاه پژوهشهای اسلامی کراچی .
امین عاملی ، سیّد محسن (م1371ﮪ) أعیان الشیعة ، چاپ سوم ، دمشق ، 1370ﮪ .
اَنْدُلُسی ، عمر بن علی (م804ﮪ) تحفة المحتاج إلی أدلّة المنهاج ، تحقیق : عبدالله سعاف لحیانی ، دار حراء ، مکّه ، 1406ﮪ .
باعونی ، محمّد بن احمد (م871ﮪ) جواهر المطالب فی مناقب الإمام الجلیل علی ابن أبی طالب ، تحقیق : شیخ محمّد باقر محمودی ، مرکز احیای فرهنگ اسلامی ، قم ، 1415ﮪ .
بحرانی ، سیّد هاشم (م1107ﮪ) البرهان فی تفسیر القرآن ، چاپ دوم .
بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م256ﮪ) التاریخ الصغیر (الأوسط) ، تحقیق : محمود ابراهیم زاید ، دار الوعی ، حلب ، 1397ﮪ .
بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م256ﮪ) خلق اَفعال العباد ، تحقیق : عبدالرحمن عمیره ، دار المعارف السعودیّه ، ریاض ، 1398ﮪ .
بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م256ﮪ) الجامع الصحیح المختصر ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، دار ابن کثیر ، بیروت ، 1407ﮪ .
1) . رئیس دانشکده پژوهشهای اسلامی کراچی پاکستان .
بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م256ﮪ) الکنی ، تحقیق : سیّد هاشم ندوی ، دار الفکر ، بیروت .
بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م256ﮪ) صحیح بخاری = الجامع الصحیح ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، دار ابن کثیر ، چاپ سوم ، بیروت ، 1407ﮪ .
بدران ، شیخ عبدالقادر ؛ تهذیب تاریخ دمشق ، دار المسیر ، چاپ دوم ، بیروت ، 1399ﮪ .
برقی ، احمد بن محمّد (م274ﮪ) المحاسن ، تحقیق سیّد جلال الدین حسینی ، دار الکتب الإسلامیّه ، قم .
بروجردی ، سیّد محمّد حسین (م1380ﮪ) جامع أحادیث الشیعة ، گردآورنده : شیخ اسماعیل مُعزّی ملایری ، چاپ دوم ، قم ، 1414ﮪ .
بصری ، محمّد بن علی (م436ﮪ) المعتمد فی أُصول الفقه ، تحقیق : خلیل میس ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1403ﮪ .
بغدادی ، محمّد بن حبیب (م245ﮪ) المحبَّر .
بغدادی ، محمد بن حبیب (م245ﮪ) المنمّق فی أخبار قریش ، تصحیح وتعلیق : خورشید احمد فاروق ، عالم الکتب ، بیروت ، 1405ﮪ .
بَغَوی ، حسین بن مسعود (م516ﮪ) معالم التنزیل ، تحقیق : مروان عک و مروان سوار ، دار المعرفه ، چاپ دوم ، بیروت ، 1407ﮪ .
بنا ، احمد بن عبدالرحمن ؛ الفتح الربّانی فی ترتیب مسند أحمد ، دار احیاء التراث ، بیروت .
بهائی ، محمّد بن حسین (م1030ﮪ) مشرق الشمسین ، چاپ سنگی به همراه کتاب الحبل المتین ، تجدید چاپ مکتبه بصیرتی ، قم .
بَهُوتی ، منصور بن یونس (م1051ﮪ) کشّاف القناع عن متنِ الإقناع ، تحقیق : هلال مصیلحی مصطفی ، دار الفکر ، بیروت ، 1402ﮪ .
بَیْهقی ، احمد بن حسین (م458ﮪ) السنن الکبری ، تحقیق : محمّد عبدالقادر عطا ، دار الباز ، مکّه ، 1414ﮪ .
بَیْهقی ، احمد بن حسین (م458ﮪ) المدخل إلی السنن الکبری ، تحقیق : محمّد ضیاء الرحمن اَعظمی ، دار الخلفاء ، کویت .
بیهقی ، احمد بن حسین (م458ﮪ) شعب الإیمان ، تحقیق : محمّد سعید بسیونی زغلول ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1410ﮪ .
بیهقی ، احمد بن حسین (م458ﮪ) مناقب الشافعی ، تحقیق : سیّد احمد صقر ، دار التراث العربی ، قاهره ، 1391ﮪ .
ترکی ، عبدالمجید ؛ مناظرات فی أُصول الشریعة الإسلامیّة بین ابن حزم والباجی ، ترجمه وتحقیق : عبدالصبور شاهین ، دار الغرب الإسلامی ، بیروت .
تِرمِذی ، محمّد بن عیسی (م279ﮪ) الجامع الصحیح = سنن الترمذی ، تحقیق : احمد محمّد شاکر و دیگران ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
ثَقَفی ، ابراهیم بن محمّد (م283ﮪ) الغارات ، تحقیق : سیّد جلال الدین محدّث ، انتشارات بهمن .
جرجی زیدان (معاصر) تاریخ التمدّن الإسلامی ، جلد 11 و12 از مجموعه آثار مؤلّف ، دار الجیل ، بیروت ، 1402ﮪ .
جزائری ، شیخ طاهر ؛ توجیه النظر فی علوم الحدیث والأثر ، چاپ مصر 1328ﮪ (تجدید چاپ ، دار المعرفة ، بیروت) .
جزیری ، عبدالرحمان ؛ الفقه علی المذاهب الأربعة ، دار الفکر بیروت 1406ﮪ .
جَصّاص ، احمد بن علی (م370ﮪ) أحکام القرآن (5 جلد) ، تحقیق : محمّد صادق قمحاوی ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت ، 1405ﮪ .
جلالی ، سیّد محمّد رضا (معاصر) تدوین السنّة الشریفة ، دفتر تبلیغات السلامی ، قم ، 1413ﮪ .
حازمی ، محمّد بن موسی (م584ﮪ) الاعتبار فی الناسخ والمنسوخ مِنَ الآثار ، مطبعة اندلس ، حمص ، 1386ﮪ .
حاکم حَسْکانی ، عبیدالله بن احمد (متوفای قرن پنجم) شواهد التنزیل
لقواعد التفضیل ، تحقیق : شیخ محمّد باقر محمودی ، مرکز احیای فرهنگ اسلامی ، تهران ، 1411ﮪ .
حاکم نیشابوری ، محمّد بن عبدالله (م405ﮪ) المستدرک علی الصحیحین ، تحقیق : مصطفی عبدالقادر عطا ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1411ﮪ .
حرّ عاملی ، محمّد بن حسن (م1104ﮪ) وسائل الشیعه ، تحقیق ونشر : مؤسسه آل البیت ، چاپ دوم ، قم ، 1414ﮪ .
حسین حاج حسن ؛ نقد الحدیث ، مؤسسة الوفاء ، 1405ﮪ .
حسین عطوان ؛ الروایة التاریخیّة فی بلاد الشام ، دار الجیل ، 1986م .
حسینی ، ابراهیم بن محمّد (م1120ﮪ) البیان والتعریف فی أسباب ورود الحدیث الشریف ، تحقیق : سیف الدین کاتب ، دار الکتاب العربی ، بیروت، 1401ﮪ .
حلبی ، علی بن برهان الدین (م1044ﮪ) السیرة الحلبیّه = إنسان العیون فی سیرة الأمین والمأمون ، دار المعرفة ، بیروت ، 1400ﮪ .
حلّی ، جعفر بن حسن (م676ﮪ) المعتبر فی شرح المختصر ، تحقیق : گروه محقّقان با اشراف آیة الله ناصر مکارم شیرازی ، مؤسسه سیّدالشهداء ، چاپ مدرسه امام امیرالمؤمنین علیه السلام ، قم .
حِلِّی ، حسن بن سلیمان (متوفای قرن نهم هجری) مختصر بصائر الدرجات ، مطبعة الحیدریّه ، نجف ، 1370ﮪ .
حلّی ، حسن بن یوسف (م762ﮪ) منتهی المطلب ، حاج احمد ، تبریز ، 1333ﮪ .
حَمَوی ، یاقوت بن عبدالله (م626ﮪ) معجم البلدان ، دار الفکر ، بیروت .
حُمَیدی ، عبدالله (م219ﮪ) المسند ، تحقیق : حبیب الرحمن اَعظمی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت .
حمیری ، عبدالله بن جعفر (از بزرگان قرن سوم هجری) قرب الإسناد ،
تحقیق و نشر : مؤسسة آل البیت ، قم ، 1413ﮪ .
حنبلی ، ابراهیم بن محمّد (م884ﮪ) المبدع فی شرح المقنع ، المکتب الإسلامی ، بیروت ، 1400ﮪ .
حنفی ، یوسف بن موسی (م803ﮪ) المعتصر من المختصر من مشکل الآثار (2 جلد) دار النشر ، مکتبة المتنبّی ، قاهره .
خراسانی ، سعید بن منصور (م227ﮪ) السنن ، تحقیق : حبیب الرحمن اعظمی ، دار السلفیّه ، هند ، 1982م .
خَزَّاز قمی ، علی بن محمّد (از عالمان قرن چهارم هجری) کفایة الأثر فی النصّ علی الأئمّة الإثنی عشر ، تحقیق : سیّد عبداللطیف حسینی خوتی ، انتشارات بیدار ، قم ، 1401ﮪ .
خُزاعی نیشابوری ، حسین بن علی (از اَعلام قرن ششم) روض الجنان وروح الجنان فی تفسیر القرآن = تفسیر ابوالفتوح رازی ، تصحیح : محمّد جعفر یاحقی و محمّد مهدی ناصح ، مرکز پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی ، مشهد ، 1408ﮪ .
خُزاعی ، علی بن محمود (م789ﮪ) تخریج الدلالات السمعیّة علی ما کان فی عهد رسول الله من الحرف ، تحقیق : احسان عبّاس ، دار الغرب الإسلامی ، بیروت ، 1405ﮪ .
خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م463ﮪ) الفقه والمتفقّه ، دار الکتب العلمیّة ، چاپ دوم ، بیروت ، 1400ﮪ .
خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م463ﮪ) شرف أصحاب الحدیث ، تحقیق : محمّد سعید خطیب اوغلی ، دانشگاه انقره ، 1971م .
خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م463ﮪ) الأسماء المبهمة مِنَ الأنباء المحکمة ، گرد آورنده : عزّ الدین علی السیّد ، مکتبة الخانجی ، مصر ، 1405ﮪ .
خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م463ﮪ) الرحلة فی طلب الحدیث ، تحقیق : نور الدین عتر ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1395ﮪ .
خوارزمی ، موفق بن احمد (م568ﮪ) المناقب ، تحقیق : شیخ مالک محمودی ، مؤسسه نشر اسلامی ، چاپ دوم ، قم ، 1411ﮪ .
خوانساری ، محمّد باقر (م1306ﮪ) روضات الجنّات ، تحقیق : اسد الله اسماعیلیان ، قم .
دارقُطنی ، علی بن عمر (م385ﮪ) سنن دارقطنی (4 جلد) تحقیق : سیّد عبدالله هاشم یمانی مدنی ، دار المعرفه ، بیروت ، 1386ﮪ .
دارِمی ، عبدالله بن عبدالرحمن (م255ﮪ) سنن الدارمی ، تحقیق : فواز احمد زمرلی و خالد السبع العلمی ، دار الکتب العربی ، بیروت ، 1407ﮪ .
دَرْدیر ، احمد بن محمّد (م1201ﮪ) الشرح الکبیر ، تحقیق : محمّد علیش ، دار الفکر ، بیروت .
دَمِیری ، محمّد بن موسی (م682ﮪ) حیاة الحیوان الکبری ، انتشارات سیّد رضی ، با اُفست از مکتبة مصطفی حلبی ، مصر 1401ﮪ .
دیب البغا ، مصطفی ؛ أثر الأدلّة المختلف فیها فی الفقه الإسلامی ، دار الإمام بخاری .
ذهبی ، محمّد بن احمد (م748ﮪ) تاریخ الإسلام ، تحقیق : دکتر عمر عبدالسلام تدمری ، دار الکتاب العربی ، چاپ دوم ، 1410ﮪ .
ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م748ﮪ) تذکرة الحفّاظ ، تصحیح وزرات معارف حکومت هند ، اُفست دار احیاء التراث العربی .
ذهبی ، محمّد بن احمد (م748ﮪ) سیر أعلام النُبَلاء ، تحقیق شعیب اَرنائوط و محمّد نعیم عرقسوسی ، مؤسسة الرساله ، چاپ نهم ، بیروت ، 1413ﮪ .
ذهبی ، محمّد حسین (معاصر) التفسیر والمفسّرون ، منبع یابی و فهرست : شیخ احمد زغبی ، دار الأرقم ، بیروت .
رازی ، عبدالرحمن بن اَبی حاتم (م327ﮪ) الجرح والتعدیل ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت ، 1271ﮪ .
رازی ، محمّد بن ابی بکر (م721ﮪ) مختار الصحاح ، تحقیق : محمود
خاطر ، مکتبة لبنان ناشرون ، بیروت ، 1415ﮪ .
راغب اصفهانی ، حسین بن محمّد (م425ﮪ) محاضرات الأُدباء ، انتشارات حیدریّه ، قم .
رافعی قزوینی ، عبدالکریم بن محمّد (م623ﮪ) التدوین فی أخبار قزوین ، تحقیق : عزیز الله عُطارِدی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1987ﮪ .
رام هرمزی ، حسن بن عبدالرحمن (م360ﮪ) المحدّث الفاضل بین الراوی والواعی ، تحقیق : محمّد عجاج خطیب ، دار الفکر ، چاپ سوم ، بیروت ، 1404ﮪ .
روحانی ، سیّد مهدی ؛ بحوث مع أهل السنّة وسلفیه ، بیروت ، 1399ﮪ .
زَبیدی ، سیّد محمّد مرتضی حسینی (م1205ﮪ) تاج العروس من جواهر القاموس ، مکتبة الحیاة ، بیروت .
زُبَیر بن بَکَّار (م256ﮪ) الأخبار الموفقیّات ، تحقیق : دکتر سامی مکّی عانی ، رئاسة الأوقاف ، بغداد ، 1972م .
زُرَعی ، محمّد بن ابی بکر (م751ﮪ) إعلام الموقّعین عن ربّ العالمین ، تحقیق : طه عبدالرئوف سعید ، دار الجیل ، بیروت ، 1973م .
زرعی ، محمّد بن اَبی بکر (م751ﮪ) الطرق الحکمیّة فی السیاسة الشرعیّة ، تحقیق : محمّد جمیل غازی ، مطبعة المدنی ، قاهره .
زرعی ، محمّد بن ابی بکر (م751ﮪ) زاد المعاد فی هدی خیر العباد ، تحقیق : شعیب اَرنائوط وعبدالقادر اَرنائوط ، مؤسسة الرساله ، چاپ دوازدهم ، بیروت ، 1407ﮪ .
زُرقانی ، محمّد بن عبدالباقی (م1122ﮪ) شرح الزرقانی علی موطّأ الإمام مالک ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1411ﮪ .
زَرْکَشی ، محمّد بن عبدالله (م794ﮪ) الإجابة لإیراد ما استدرکته السیّدة عائشة علی الصحابة ، تحقیق : سعید افغانی ، مکتب الإسلامی ، چاپ چهارم ، بیروت ، 1405ﮪ .
زِرِکلی ، خیر الدین (م1410ﮪ) الأعلام (8 جلد) دار العلم ، چاپ پنجم ، 1980م .
زَرَندی ، محمّد بن یوسف (م750ﮪ) نظم درر السمطین ، از نسخههای خطی کتاب خانه عمومی امیرالمؤمنین علیه السلام ، 1377ﮪ .
زَرَندی ، میر محمّد ؛ بحوث فی تاریخ القرآن ، مؤسسه انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه مدرسین) قم ، 1420ﮪ .
زمخشری ، محمود بن عمر (م538ﮪ) الفائق فی غریب الحدیث ، تحقیق : علی محمّد بجاوی و محمّد ابوالفضل ابراهیم ، دار المعرفة ، چاپ دوم ، لبنان .
زمخشری ، محمود بن عمر (م538ﮪ) الکشّاف ، دار المعرفه ، بیروت .
زَیْلَعی ، عبدالله بن یوسف (م762ﮪ) نصب الرایة لأحادیثِ الهدایة ، تحقیق : محمّد یوسف بنوری ، دار الحدیث ، مصر ، 1357 ﮪ .
سُبکی ، عبدالوهّاب بن علی (م771ﮪ) طبقات الشافعیّة الکبری ، تحقیق : عبدالفتّاح محمّد الحلو ومحمود محمّد الطناحی ، دار هجر ، چاپ دوم ، قاهره ، 1992م .
سِجِستانی ، سلیمان بن اَشعث (م275ﮪ) المراسیل ، تحقیق : شعیب اَرنائوط ، مؤسسة الرساله ، بیروت ، 1408ﮪ .
سَخاوی ، شمس الدین (م902ﮪ) التحفة اللطیفة فی تاریخ المدینة الشریفة ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1993م .
سرخسی ، محمّد بن احمد بن اَبی سَهْل (م483ﮪ) أُصول السرخسی (2 جلد) تحقیق : ابو الوفاء افغانی ، لجنة احیاء المعارف النعمانیه ، حیدر آباد هند ، افست دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1414ﮪ .
سرخسی ، محمّد بن احمد بن اَبی سَهْل (م483ﮪ) المبسوط ، دار المعرفة ، بیروت ، 1406ﮪ .
سعید بن منصور (م227ﮪ) سنن سعید بن منصور ، تحقیق : سعد بن عبدالله آل حمید ، دار العیصمی ، ریاض ، 1414ﮪ .
سلمی سمرقندی ، نضر بن مسعود بن عیّاش ؛ تفسیر عیّاشی ، تحقیق : سیّد هاشم رسولی محلاّتی ، المکتبة العلمیّة الإسلامیّه ، تهران ، 1380ﮪ .
سُلَیم بن قیس (م76ﮪ) کتاب سلیم بن قیس هلالی ، تحقیق : محمّد باقر انصاری .
سهیلی ، عبدالرحمان بن عبدالله (م581ﮪ) الروض الأنف فی تفسیر السیرة النبویّة لابن هشام ، تحقیق : مجدی منصور الشوری ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1418ﮪ .
سیّد علی خان مدنی (م1120ﮪ) ریاض السالکین ، جامعه مدرسین ، قم ، 1415ﮪ .
سیواسی ، محمّد بن عبدالواحد (م681ﮪ) شرح فتح القدیر ، دار الفکر ، چاپ دوم ، بیروت .
سُیُوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) الأشباه والنظائر ، تحقیق : عبدالعال سالم مکرم ، مؤسسة الرساله ، 1406ﮪ .
سُیُوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) التطریف فی التصحیف ، دار الفائز ، سعودیّه ، 1409ﮪ .
سیوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، دار الفکر ، بیروت ، 1401ﮪ .
سیوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) الخصائص الکبری = کفایة الطالب اللبیب فی خصائص الحبیب ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1985م .
سُیُوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) الدرّ المنثور ، دار الفکر ، بیروت ، 1993م .
سُیُوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) الدیباج علی صحیح مسلم ، تحقیق : ابو اسحاق جوینی اثیری ، دار ابن عفّان ، عربستان سعودی ، 1416ﮪ .
سیوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) تاریخ الخلفا ، تحقیق : محمّد محی الدین عبدالحمید ، مطبعة السعاده ، مصر ، 1371ﮪ .
سُیُوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی ، تحقیق : عبدالوهاب عبداللطیف ، مکتبة الریاض الحدیثه ، ریاض .
سُیُوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) تنویر الحوالک شرح موطّأ مالک ، مکتبة التجاریّة الکبری ، مصر ، 1389ﮪ .
سیوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) شرح السیوطی علی سنن النسائی ، تحقیق : عبدالفتّاح اَبو غده ، مکتب المطبوعات الإسلامیّه ، چاپ دوم ، حلب ، 1406ﮪ .
سُیُوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) شرح سنن ابن ماجه ، قدیمی کتب خانه ، کراچی .
سیوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) لباب النقول فی أسباب النزول ، دار احیاء العلوم ، بیروت .
سُیوطی ، عبدالرحمان (م911ﮪ) مفتاح الجنّة فی الاحتجاج بالسنّة ، چاپ سوم ، مدینه ، 1399ﮪ .
شاشی ، محمّد بن احمد (م507ﮪ) حلیة العلماء فی معرفة مذاهب الفقهاء ، تحقیق : یاسین احمد ابراهیم درادکه ، مؤسسة الرساله ، بیروت ، 1400ﮪ .
شاشی ، هیثم بن کلیب (م335ﮪ) المسند ، تحقیق : محفوظ الرحمن زین الله ، مکتبة العلوم والحکم ، مکّه ، 1410ﮪ .
شافعی ، محمّد بن ادریس (م204ﮪ) اختلاف الحدیث ، تحقیق : استاد محمّد احمد عبدالعزیز ، دار الباز ، مکّه ، چاپ دوم ، 1406ﮪ .
شافعی ، محمّد بن ادریس (م204ﮪ) الرسالة ، تحقیق : احمد محمّد شا کر ، قاهره ، 1358ﮪ .
شافعی ، محمّد بن ادریس (م204ﮪ) مسند الشافعی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت .
شرف الدین ، سیّد عبدالحسین (م1377ﮪ) المراجعات ، تحقیق : حسین راضی ، الجمعیّة الإسلامیّه ، چاپ دوم ، 1402ﮪ .
شرف الدین ، سیّد عبدالحسین (م1377ﮪ) النصّ والاجتهاد ، تحقیق : ابو مجتبی ، سیّدالشهداء ، قم ، 1404ﮪ .
شُرُنْبُلالی ، حسن (م1069ﮪ) نور الإیضاح ونجاة الأرواح ، دار الحکمه ، دمشق ، 1985م .
شریف عمری ، نادیة ؛ اجتهاد الرسول ، مؤسسة الرسالة ، چاپ چهارم ، بیروت ، 1408ﮪ .
شوکانی ، محمّد بن علی (م1250ﮪ) فتح القدیر الجامع بین فنَّی الروایة والدرایة من علم التفسیر ، دار الفکر ، بیروت .
شوکانی ، محمّد بن علی (م1255ﮪ) نیل الأوطار من أحادیث سیّد الأخیار (شرح منتقی الأخبار) 9 جلد ، دار الجیل ، بیروت ، 1973م .
شهرستانی ، سیّد علی (مؤلّف کتاب حاضر) وضوء النبی ، قم 1415 .
شَهْروزی ، عثمان بن عبدالرحمان (م643ﮪ) مقدّمة ابن الصلاح فی علوم الحدیث ، تحقیق : صلاح بن محمّد بن عویضه ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1416ﮪ .
شیبانی ، محمّد بن حسن (م189ﮪ) الحجة علی أهل المدینة ، تحقیق : مهدی حسن گیلانی قادری ، عالم الکتب ، چاپ سوم ، بیروت ، 1403ﮪ .
شیخ عبّاس قمی (م1359ﮪ) الکنی والألقاب ، مقدّمه : محمّد هادی امینی ، 1970م .
صالحی شامی ، محمّد بن یوسف (م942ﮪ) سبل الهدی والرشاد فی سیرة خیر العباد ، تحقیق : عادل احمد عبدالموجود ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1414ﮪ .
صبحی صالح (معاصر) علوم الحدیث ومصطلحه ، دانشگاه دمشق ، چاپ پنجم ، 1379ﮪ (اُفست منشورات رضی ، قم) .
صدر ، سیّد حسن کاظمی (م1354ﮪ) تأسیس الشیعة لعلوم الإسلام ، بغداد .
صدوق ، محمّد بن علی (م381ﮪ) الأمالی ، تحقیق و نشر : مؤسسه
بعثت ، قم ، 1417ﮪ .
صدوق ، محمّد بن علی (م381ﮪ) الخصال ، تصحیح وتعلیق : علی اکبر غفاری ، جامعه مدرسین ، چاپ دوم ، قم ، 1403ﮪ .
صدوق ، محمّد بن علی (م381ﮪ) ثواب الأعمال ، انتشارات سیّد رضی ، چاپ دوم ، قم ، 1405ﮪ .
صدوق ، محمّد بن علی (م381ﮪ) علل الشرایع ، المکتبة الحیدریّه ، نجف ، 1386ﮪ .
صدوق ، محمّد بن علی (م381ﮪ) عیون أخبار الرضا علیه السلام ، تصحیح : حسین اعلمی ، مؤسسه اعلمی ، بیروت ، 1404ﮪ .
صدوق ، محمّد بن علی (م381ﮪ) کمال الدین وتمام النعمة ، تصحیح و تعلیق : علی اکبر غفاری ، مؤسسه نشر اسلامی ، قم ، 1405ﮪ .
صدوق ، محمّد بن علی (م381ﮪ) معانی الأخبار ، تصحیح : علی اکبر غفاری ، جماعة المدرّسین ، قم .
صدوق ، محمّد بن علی (م381ﮪ) من لا یَحْضُره الفقیه ، تعلیق : علی اکبر غفاری ، جامعه مدرّسین ، چاپ دوم ، قم ، 1404ﮪ .
صنعانی ، محمّد بن اسماعیل (م1182ﮪ) إرشاد النقّاد إلی تیسیر الاجتهاد ، مکتبة التراث العربی ، بغداد ، 1990م .
صَنعانی ، محمّد بن اسماعیل (م1182ﮪ) توضیح الأفکار لمعانی تنقیح الأنظار ، تعلیق : صلاح بن محمّد بن عویضة ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1417ﮪ .
صنعانی ، محمّد بن اسماعیل (م1182ﮪ) سبل السلام شرح بلوغ المرام من أدلّة الأحکام ، تحقیق : محمّد عبدالعزیز خولی ، دار احیاء التراث العربی ، چاپ چهارم ، بیروت ، 1379ﮪ .
صَیداوی ، محمّد بن احمد (م402ﮪ) معجم الشیوخ ، تحقیق : عمر عبدالسلام تدمری ، مؤسسة الرساله ، بیروت ، 1405ﮪ .
طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م360ﮪ) الروض الدانی = المعجم الصغیر ، تحقیق : محمّد شکور محمود العاج ، المکتب الإسلامی ، بیروت ، 1405ﮪ .
طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م360ﮪ) المعجم الأوسط ، تحقیق : طارق بن عوض الله و عبدالمحسن ، دار الحرمین ، قاهره ، 1415ﮪ .
طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م360ﮪ) المعجم الکبیر ، تحقیق : حمدی عبدالمجید السلفی ، مکتبة العلوم والحکم الموصل ، چاپ دوم ، 1404ﮪ .
طبرانی ، سلیمان بن احمد (م360ﮪ) مسند الشامیین ، تحقیق : حمدی عبدالمجید سلفی ، مؤسسة الرساله ، چاپ دوم ، بیروت ، 1417ﮪ .
طبرسی ، احمد بن علی (م560ﮪ) الاحتجاج ، تعلیق سیّد محمّد باقر خرسان ، دار النعمان ، نجف ، 1386ﮪ .
طَبْرسی ، حسن بن فضل (از بزرگان قرن ششم هجری) مکارم الأخلاق ، منشورات شریف رضی ، چاپ ششم ، قم ، 1392ﮪ .
طبرسی ، فضل بن حسن (م548ﮪ) إعلام الوری بأعلام الهُدی ، تحقیق ونشر : مؤسسة آل البیت ، قم ، 1417ﮪ .
طبری ، احمد بن عبدالله (م694ﮪ) الریاض النضرة فی مناقب العشرة ، تحقیق : عیسی عبدالله محمّد مانع حمیری ، دار الغرب الإسلامی ، بیروت ، 1996م .
طَبَری ، محمّد بن جَریر (م310ﮪ) تاریخ الأُمم والملوک = تاریخ الطبری ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1407ﮪ .
طَبَری ، محمّد بن جریر (م310ﮪ) جامع البیان عن تأویل آی القرآن = تفسیر الطبری ، دار الفکر ، بیروت ، 1405ﮪ .
طَبَری ، محمّد بن جریر بن رستم (متوفای اوایل قرن چهارم هجری) المسترشد فی إمامة أمیرالمؤمنین علیه السلام ، تحقیق : احمد محمودی ، مؤسسة الثقافه ، قم .
طبری ، محمّد بن جریر بن رستم (متوفای اوایل قرن چهارم هجری)
دلائل الإمامة ، تحقیق ونشر : مؤسسه بعثت ، قم ، 1413ﮪ .
طَحاوی ، احمد بن محمّد (م321ﮪ) شرح معانی الآثار ، تحقیق : محمّد زهری النجار ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1399ﮪ .
طوسی ، محمّد بن حسن (م460ﮪ) اختیار معرفة الرجال = رجال الکشّی ، تحقیق : شیخ حسن مصطفوی ، چاپ دانشکده ادبیات ، مشهد ، 1348ﮪ .
طوسی ، محمّد بن حسن (م460ﮪ) الاستبصار فیما اختلف مِنَ الأخبار تحقیق : سیّد حسن خرسان ، دار الکتب الإسلامیّه ، چاپ چهارم ، قم ، 1391ﮪ .
طوسی ، محمّد بن حسن (م460ﮪ) الأمالی ، تحقیق : قسم الدراسات الإسلامیّة (گروه پژوهشهای اسلامی) ، دار الثقافة ، قم ، 1414ﮪ .
طوسی ، محمّد بن حسن (م460ﮪ) الخلاف ، تحقیق : سیّد جواد شهرستانی و سیّد علی خراسانی و شیخ محمّد مهدی نجف ، انتشارات اسلامی ، قم ، 1417ﮪ .
طوسی ، محمّد بن حسن (م460ﮪ) الغیبة ، تحقیق : عباد الله تهرانی و احمد ناصح ، مؤسسه معارف اسلامی ، قم ، 1411ﮪ .
طوسی ، محمّد بن حسن (م460ﮪ) تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة ، تحقیق : سیّد حسن خرسان ، دار الکتب الإسلامیّه ، چاپ چهارم ، قم .
طَیالسی ، سلیمان بن داود (م204ﮪ) المسند ، دار المعرفة ، بیروت .
عاملی ، حسین بن عبدالصمد (م984ﮪ) وصول الأخیار إلی أُصول الأخبار ، تحقیق : سیّد عبداللطیف کوه کمری ، مجمع الذخائر الإسلامیّه ، قم ، 1401ﮪ .
عاملی ، علی بن یونس (م877ﮪ) الصراط المستقیم إلی مستحقّی التقدیم ، تحقیق : محمّد باقر بهبودی ، المکتبة الرضویّه ، 1384ﮪ .
عبد بن حمید بن نصر (م249ﮪ) المنتخب من مسند عبد بن حمید ، تحقیق : صبحی بدری و محمود محمّد خلیل ، مکتبة السنّة ، قاهره ، 1408ﮪ .
عبدالحلیم جندی ؛ الإمام جعفر الصادق ، نشر : محمّد توفیق عویضة ،
1397ﮪ .
عبدالغنی عبدالخالق ؛ حُجیّة السُنّة ، المعهد العالمی للفکر الإسلامی ، دار الفکر ، بیروت ، 1407ﮪ .
عبدالوهّاب خلاف ؛ علم اُصول الفقه ، دار القلم ، چاپ دهم ، کویت ، 1392ﮪ .
عِجْلونی ، اسماعیل بن محمّد (م1162ﮪ) کشف الخفاء ومزیل الإلباس عمّا اشتهر من الأحادیث علی ألسنة الناس ، تحقیق : احمد قلاش ، مؤسسة الرساله ، چاپ چهارم ، بیروت ، 1405ﮪ .
عسکری ، حسن بن عبدالله (م382ﮪ) تصحیفات المحدّثین ، تحقیق : محمود احمد میره ، المطبعة العربیّة الحدیثه ، قاهره ، 1402ﮪ .
عسکری ، سیّد مرتضی (م1386ش) عبدالله بن سبأ وأساطیر أُخری ، چاپ ششم ، قم ، 1413ﮪ .
عسکری ، سیّد مرتضی (م1386ش) معالم المدرستین ، مؤسسة النعمان ، بیروت ، 1410ﮪ .
عظیم آبادی ، محمّد شمس الحق (م بعد از 1310ﮪ) عون المعبود شرح سنن أبی داود ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ دوم ، بیروت ، 1415ﮪ .
علوی ، محمّد بن عقیل (م1350ﮪ) النصائح الکافیة لمن یتولّی معاویة ، دار الثقافه ، قم ، 1412ﮪ .
عمری ، صالح بن محمّد (م1218ﮪ) إیقاظ همم أُولی الأبصار ، دار المعرفة ، بیروت ، 1398ﮪ .
عَیْنی ، محمّد بن احمد (م855ﮪ) عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری ، دار الفکر ، بیروت .
غزالی ، محمّد بن محمّد (م505ﮪ) المستصفی فی علم الأُصول ، تحقیق : محمّد عبدالسلام عبدالشافی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1413ﮪ .
غزنوی حنفی (م773ﮪ) الغرّة المنیفة فی تحقیق بعض مسائل الإمام أبی
حنیفة ، تحقیق : محمّد زاهد بن حسن کوثری ، مکتبة الإمام اَبی حنیفه ، چاپ دوم ، بیروت ، 1988م .
غَزِّی ، محمّد بن محمّد (م1061ﮪ) إتقان ما یُحسن مِن الأخبار الدائرة علی الألسن ، تحقیق : خلیل محمّد عربی ، دار الفاروق الحدیثه ، چاپ دوم ، قاهره ، 1415ﮪ .
فاکهی ، محمّد بن اسحاق (م275ﮪ) أَخبار مکّة فی قدیم الدهر وحدیثه (6 جلد) تحقیق : دکتر عبدالملک عبدالله دهیش ، دار خضر ، بیروت ، 1414ﮪ .
فتحی ، ردینی ، المناهج الأُصولیّة ، شرکة متّحده سوریا ، چاپ دوم ، 1405ﮪ .
فخر رازی ، محمّد بن عمر (م606ﮪ) أحکام البسملة وما یتعلَّق بها من الأحکام والمعانی واختلاف العلماء ، تحقیق : مجدی السیّد ابراهیم ، مکتبة القرآن ، قاهره .
فخر رازی ، محمّد بن عمر (م606ﮪ) المحصول فی علم الأُصول ، تحقیق : طه جابر فیّاض علوانی ، جامعة الإمام محمّد بن سعود ، ریاض ، 1400ﮪ .
فخر رازی ، محمّد بن عمر (م606ﮪ) تفسیر الفخر الرازی = التفسیر الکبیر ، دار التراث العربی ، چاپ سوم ، بیروت .
فراهیدی ، خلیل بن احمد (م170ﮪ) العین ، تحقیق : مهدی مخزومی و ابراهیم سامرّائی .
فضل بن شاذان (م260ﮪ) الإیضاح ، تحقیق : سیّد جلال الدین حسینی ارموی ، چاپ شده در ایران .
فیروزآبادی ، محمّد بن یعقوب (م817ﮪ) القاموس المحیط .
قاسم بن محمّد (م1029ﮪ) الاعتصام بحبل الله المتین ، عمّان ، 1403ﮪ .
قاضی عیاض ، عیاضِ موسی (م544ﮪ) ترتیب المدارک وتقریب المسالک ، تحقیق : احمد بکیر محمود ، دار الحیاة ، بیروت .
قرشی ، خیثمة بن سلیمان (م343ﮪ) من حدیث خیثمة بن سلیمان قرشی أطرابلسی ، تحقیق : عمر عبدالسلام ، دار الکتاب العربی ، بیروت ، 1400ﮪ .
قُرْطُبی ، محمّد بن احمد (م671ﮪ) الجامع لأحکام القرآن = تفسیر القرطبی ، تحقیق : احمد عبدالحلیم بردونی ، دار الشعب ، چاپ دوم ، قاهره ، 1372ﮪ .
قَسْطلانی ، احمد بن محمّد (م923ﮪ) إرشاد الساری لشرح صحیح البخاری ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
قضاعی ، محمّد بن سلامه (م454ﮪ) مسند الشهاب ، تحقیق : حمدی عبدالمجید سلفی ، مؤسسة الرساله ، چاپ دوم ، بیروت ، 1407ﮪ .
قلعه جی ، محمّد رواس ؛ موسوعة فقه ابراهیم نخعی ، دار النفائس ، چاپ دوم ، بیروت ، 1406ﮪ .
قلعه جی ، محمّد رواس ؛ موسوعة فقه زید بن ثابت وأبی هُریرة ، دار النفائس ، بیروت ، 1413ﮪ .
قلعه جی ، محمّد رواس ؛ موسوعة فقه عبدالله بن مسعود ، دار النفائس ، چاپ دوم ، بیروت ، 1412ﮪ .
قلعه جی ، محمّد رواس ؛ موسوعة فقه عمر بن خطّاب ، دار النفائس ، چاپ چهارم ، بیروت ، 1409ﮪ .
قَلْقَشَنْدی ، احمد بن عبدالله (م821ﮪ) صبح الأعشی فی صناعة الإنشاء ، تحقیق : دکتر یوسف علی طویل ، دار الفکر ، دمشق ، 1987م .
قَلْقَشَنْدی ، احمد بن عبدالله (م821ﮪ) مآثر الإنافة فی معالم الخلافة ، تحقیق : عبدالستّار احمد فراج ، مطبعة حکومت کویت ، چاپ دوم ، 1985م .
قمی ، علی بن ابراهیم (م329ﮪ) تفسیر القمی ، تصحیح : سیّد طیّب جزائری ، مؤسسه دار الکتاب ، قم ، 1404ﮪ .
قُنْدوزی ، سلیمان بن ابراهیم (م1294ﮪ) ینابیع المودّة لذوی القربی ، تحقیق : سیّد علی جمال اشرف حسینی ، دار الأُسوه ، 1416ﮪ
قَنُّوجی ، صدّیق بن حسن (م1307ﮪ) أبجد العلوم الوشی المرقوم فی بیان أحوال العلوم تحقیق : عبدالجبّار زرکار ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1978م .
قیسرانی ، محمّد بن طاهر (م507ﮪ) تذکرة الحفّاظ ، تحقیق : حمدی عبدالمجید ، دار الصمیعی ، ریاض ، 1415ﮪ .
کاشانی ، علاء الدین (م587ﮪ) بدائع الصنائع فی ترتیب الشرائع ، دار الکتاب العربی ، چاپ دوم ، بیروت ، 1982م .
کتانی ادریسی ، عبدالحی (م1038ﮪ) نظام الحکومة النبویّة المسمّی التراتیب الإداریّة ، دار الکتاب العربی ، بیروت .
کَفْعَمی ، ابراهیم بن علی (متوفای قرن نهم) المصباح = الجُنّة الواقیة ، مؤسسه اعلمی ، بیروت ، 1403ﮪ .
کلاعی ، سلیمان بن موسی (م634ﮪ) الاکتفاء بما تَضَمَّنَه من مغازی رسول الله والثلاثة الخلفاء ، تحقیق : محمّد کمال الدین عزّ الدین علی ، عالم الکتب ، بیروت ، 1997م .
کُلَینی ، محمّد بن یعقوب (م329ﮪ) الکافی (8 جلد) تحقیق : علی اکبر غفاری ، دار الکتب الإسلامیّه ، چاپ سوم ، تهران ، 1388ﮪ .
گروهی از مستشرقان ؛ المعجم المفهرس لألفاظ الحدیث النبوی ، مکتبة بریل ، لیدن ، 1936م .
لالِکائی ، هبة الله بن حسن (م418ﮪ ) اعتقاد أهل السنّة = شرح أُصول اعتقاد أهل السنّة والجماعة من الکتب والسنّة وإجماع الصحابة ، تحقیق : احمد سعد حمدان ، دار طیبه ، ریاض ، 1402ﮪ .
لکاندِهْلَوی ، محمّد یوسف (م1245ﮪ) حیاة الصحابه ، مراجعه و شرح : شیخ هشام بخاری ، المکتبة العصریّه ، چاپ دوم ، بیروت ، 1417ﮪ .
مازندرانی ، مولی محمّد صالح (م1081ﮪ) شرح أُصول الکافی .
مالقی اندلسی ، محمّد بن یحیی (م741ﮪ) التمهید والبیان فی مقتل الشهید عثمان ، تحقیق : محمود یوسف زاید ، دار الثقافة ، قطر ، 1405ﮪ .
مالک بن انس (م179ﮪ) المدوّنة الکبری ، دار صادر ، بیروت .
مالک بن انس (م179ﮪ) موطّأ الإمام مالک ، تحقیق : محمّد فؤاد عبدالباقی ، دار احیاء التراث العربی ، مصر .
ماوِردی ، علی بن محمّد (م429ﮪ) أعلام النبوّة ، تحقیق : محمّد المعتصم باللّه بغدادی ، دار الکتاب العربی ، بیروت ، 1987م .
مبارکفوری ، محمّد عبدالرحمان (م1353ﮪ) تحفة الأحوذی بشرح جامع الترمذی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت .
متقی هندی (م975ﮪ) کنز العمّال ، تحقیق : بکری حیانی و صفوت السقا ، مؤسسة الرساله ، بیروت .
محبّ الدین طبری ، احمد بن عبدالله (م694ﮪ) ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی ، دار الکتب المصریّه .
محمّد ابو زهره ؛ تاریخ المذاهب الإسلامیّة فی السیاسة والعقائد ، دار الفکر العربی ، بیروت ، 1989م .
محمّد ابو زهو ؛ الحدیث والمحدّثون أو عنایة الأُمّة الإسلامیّة بالسنّة النبویّة ، چاپ قاهره 1378ﮪ (تجدید چاپ ، دار الکتاب العربی ، بیروت ، 1404ﮪ) .
محمّد سلام مدکور ؛ مناهج الاجتهاد فی الإسلام ، دانشگاه کویت ، 1393ﮪ .
محمّد عبدالهادی حنفی (م1138ﮪ) حاشیة السندی علی النسائی (چاپ با سُنَن نسائی در 8 جلد) تحقیق : عبدالفتّاح ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ دوم بیروت ، 1406ﮪ .
محمّد عجاج خطیب ؛ إصلاح الحدیث وعلومه ومصطلحه ، دار المعارف ، چاپ دهم ، مصر ، 1408ﮪ .
محمّد عجاج خطیب ؛ السنّة قبل التدوین ، دار الفکر ، چاپ دوم ، بیروت ، 1391ﮪ .
محمودی ، محمّد باقر (معاصر) نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغة ، دار التعارف ، بیروت ، 1396ﮪ .
مرغینانی ، علی بن ابی بکر (م593ﮪ) الهدایة شرح بدایة المبتدی ، المکتبة الإسلامیّة ، بیروت .
مِزِّی ، یوسف بن زکی (م742ﮪ) تهذیب الکمال ، تحقیق : دکتر بشّار عوّاد ، دار الرسالة ، بیروت ، 1400ﮪ .
مسعودی ، علی بن حسین (م346ﮪ) التنبیه والشراف ، دار صعب ، بیروت .
مسعودی ، علی بن حسین (م346ﮪ) مروج الذهب ، دار الهجره ، قم ، 1385ﮪ .
مسلم بن حجّاج قُشَیْری نیشابوری (م261ﮪ) صحیح مسلم ، تحقیق : محمّد فؤاد عبدالباقی ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
مظَفَّر ، محمّد حسن (م1275ﮪ) دلائل الصدق ، دار المعلم ، چاپ دوم ، قاهره ، 1396ﮪ .
معلمی ، عبدالرحمان بن یحیی ؛ الأنوار الکاشفة لما فی الأضواء مِنَ المجازفة ، عالَم الکتب ، بیروت ، 1402ﮪ .
مغربی ، احمد بن الصدّیق (م1380ﮪ) فتح الملک العلی بصحّة حدیث باب مدینة العلم علی ، تحقیق : محمّد هادی امینی ، مکتبة امیرالمؤمنین علیه السلام ، اصفهان ، 1388ﮪ .
مغربی ، محمّد بن عبدالرحمان (م954ﮪ) مواهب الجلیل لشرح مختصر خلیل ، دار الفکر ، چاپ دوم ، بیروت ، 1398ﮪ .
مفید ، محمّد بن محمّد (م413ﮪ) الأمالی ، تحقیق : حسین استاد ولی و علی اکبر غفاری ، جامعه مدرسین ، قم ، 1403ﮪ .
مفید ، محمّد بن محمّد (م413ﮪ) الفصول المختارة ، تحقیق : سیّد میر علی شریفی ، دار المفید ، چاپ دوم ، بیروت ، 1414ﮪ .
مُفید ، محمّد بن نعمان (م413ﮪ) الإختصاص ، تحقیق : علی اکبر
غفاری ، جامعه مدرسین ، قم .
مفید ، محمّد بن نُعمان (م413ﮪ) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد (2 جلد) تحقیق و نشر : مؤسسه آل البیت ، قم .
مفید ، محمّد بن نُعمان (م413ﮪ) أوائل المقالات ، تحقیق : ابراهیم انصاری زنجانی ، دار المفید ، چاپ دوم ، بیروت ، 1414ﮪ .
مَقْدِسی ، محمّد بن عبدالواحد (م643ﮪ) الأحادیث المختارة (10 جلد) ، تحقیق : عبدالملک بن عبدالله بن دهیش ، مکتبة النهضة الحدیثه ، مکّه 1410ﮪ .
مَقْدِسی ، محمّد بن مفلح (م762ﮪ) الفروع وتصحیح الفروع ، تحقیق : ابو زهراء حازم قاضی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1418ﮪ .
مُناوی ، عبدالرئوف (م1035ﮪ) فیض القدیر شرح الجامع الصغیر ، المکتبة التجاریة الکبری ، مصر ، 1356ﮪ .
مُنْذِری ، عبدالعظیم بن عبدالقوی (م656ﮪ) الترغیب والترهیب من الحدیث الشریف ، تحقیق : ابراهیم شمس الدین ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1417ﮪ .
منصور علی ناصف ؛ التاج الجامع للأُصول ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت ، 1371ﮪ .
مِنْقَری ، نصر بن مزاحم (م212ﮪ) وقعة صفّین ، تحقیق : عبدالسلام محمّد هارون ، مؤسسة العربیّة الحدیثه ، چاپ دوم ، 1382ﮪ .
منیر بعلبکی (معاصر) موسوعة المورد ، دار العلم ، بیروت ، 1980م .
الموسوعة العربیّة المیسّرة ، دار الشعب ، چاپ دوم ، قاهره ، 1972م .
مؤیّدی حسنی ، مجدالدین بن محمّد ؛ التحف شرح الزلف ، چاپ اول ، 1389ﮪ .
میرداماد ، میر محمّد باقر (م1040ﮪ) الرواشح السماویّة فی شرح الأحادیث الإمامیّة ، انتشارت کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی ، قم ، 1405ﮪ .
میلانی ، سیّد محمّد هادی (م1395ﮪ) قادتنا کیف نعرفهم ، تحقیق : سیّد
محمّد علی میلانی ، مؤسسة الوفاء ، بیروت ، 1406ﮪ .
ناجی حسن ، ثورة زید بن علی ، مکتبة النهضة ، بغداد (و نیز چاپ مطبعة الآداب ، نجف ، 1966م) .
نجاشی ، احمد بن علی ( م450ﮪ) رجال نجاشی ، تحقیق : سیّد موسی شُبَیری زنجانی ، مؤسسه انتشارات اسلامی ، چاپ پنجم ، قم ، 1416ﮪ .
نحاس ، احمد بن محمّد (م338ﮪ) معانی القرآن الکریم = تفسیر النحّاس ، تحقیق : محمّد علی صابونی ، جامعة أُمّ القری ، مکّه ، 1409ﮪ .
نسائی ، احمد بن شعیب (م303ﮪ) السنن الکبری ، تحقیق : عبدالغفّار سلیمان بنداری ، سیّد کسروی حسن ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1411ﮪ .
نسائی ، احمد بن شعیب (م303ﮪ) المجتبی من السنن = سنن النسائی ، تحقیق : عبدالفتّاح ابو غده ، مکتبة المطبوعات الإسلامیّه ، چاپ دوم ، حلب ، 1406ﮪ .
نسفی ، محمّد بن عمر (م537ﮪ) تفسیر النسفی .
نُعمانی ، محمّد بن ابراهیم (م380ﮪ) الغیبة ، تحقیق : علی اکبر غفاری ، مکتبة الصدوق ، تهران .
نفراوی مالکی ، احمد بن غنیم بن سالم (م1125ﮪ) الفواکه الدوانی علی رسالة ابن زید القیروانی (2 جلد) دار الفکر ، بیروت ، 1415 ﮪ .
نمله ، عبدالکریم بن علی ؛ مخالفة الصحابة للحدیث النبوی الشریف ، مکتبة الرشد ، ریاض ، 1416ﮪ .
نوری ، میرزا حسین (م1320ﮪ) خاتمة المستدرک ، تحقیق و نشر : مؤسسه آل البیت ، قم ، 1415ﮪ .
نوری ، میرزا حسین (م1320ﮪ) مستدرک الوسائل ومستنبط المسائل ، تحقیق و نشر : مؤسسة آل البیت ، قم ، 1408ﮪ .
نَووی ، محیی الدین بن شرف (م676ﮪ) المجموع شرح المهذّب ، تحقیق : محمود مطرحی ، دار الفکر ، بیروت ، 1417ﮪ .
نَووی ، یحیی بن شرف (م676ﮪ) صحیح مسلم بشرح النووی ، دار احیاء التراث العربی ، چاپ دوم ، بیروت ، 1392ﮪ .
واحدی نیشابوری ، علی بن احمد (م469ﮪ) أسباب نزول الآیات ، مؤسسة الحلبی ، قاهره ، 1388ﮪ .
واسطی ، اسلم بن سهل (م292ﮪ) تاریخ واسط ، تحقیق : کورکیس عوّاد ، عالم الکتب ، بیروت ، 1406ﮪ .
وافی المهدی ؛ الاجتهاد فی الشریعة الإسلامیّة (نشأته وتطوّره والتعریف به) دار الثقافة المغرب .
هاشم معروف حسینی ؛ تاریخ الفقه الجعفری ، دار الکتاب العربی ، بیروت ، 1407ﮪ .
هاشم معروف حسینی ؛ دراسات فی الحدیث والمحدّثین ، دار التعارف ، چاپ دوم ، بیروت ، 1398ﮪ .
هَرَوی ، قاسم بن سلام (م224ﮪ) غریب الحدیث ، محمّد عبدالمعید خان ، دار الکتاب العربی ، بیروت ، 1396ﮪ .
هَیْثَمی ، حافظ نور الدین ؛ بغیة الباحث عن زوائد مسند الحارث ، تحقیق : حسین احمد صالح با کری ، مرکز خدمة السنّة والسیرة النبویّه ، مدینه ، 1413ﮪ .
هیثمی ، علی بن اَبی بکر (م807ﮪ) مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، دار الکتاب العربی ، بیروت ، 1407ﮪ .
یعقوبی ، احمد بن اَبی یعقوب (م292ﮪ) تاریخ یعقوبی ، دار صادر ، بیروت .
یحیی بن حسن زیدی (م566ﮪ) أُصول الأحکام فی الحلال والحرام .