ghaemiyeh.com
سرشناسه: انصاری، قدرتالله
عنوان و نام پدیدآور: احکام و حقوق کودکان در اسلام برگرفته از موسوعه احکام الاطفال و ادلتها محمدجواد فاضل لنکرانی/ مولف قدرت الله انصاری.
مشخصات نشر: قم: مرکز فقهی ائمه اطهار (علیه السلام)، 1391.
مشخصات ظاهری: 2 ج.
شابک: 2-48-5694-600-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: ج. 2 (چاپ اول: 1391) (فیپا)
موضوع: کودکان (فقه)
موضوع: فقه جعفری - رساله عملیه
موضوع: فتواهای شیعه - قرن 14
موضوع: فقه تطبیقی
موضوع: والدین و کودک (اسلام)
شناسه افزوده: فاضل لنکرانی، محمدجواد، 1341 -. موسوعه احکام الاطفال و ادلتها: مقارنه تفصیلیه بین مذهب الامامیه و المذاهب الاخری. برگزیده
رده بندی کنگره: 201 1391 ف 9 ک/ 198 BP
رده بندی دیویی: 297/379
شماره کتابشناسی ملی: 3093083
احکام و حقوق کودکان در اسلام (جلد اوّل)
مؤلف: قدرت الله انصاری
تاریخ نشر: 1392 * نوبت چاپ: اول * چاپ: اعتماد
ناشر: انتشارات مرکز فقهی ائمه اطهار:
ویراستار: محمدمهدی مقدادی
شمارگان: 1000
شابک: 8-46-5694-600-978
قیمت: 18500 تومان
مرکز پخش: قم، میدان معلم، مرکز فقهی ائمه اطهار:، تلفن: 7832303 و 7749494
قم شعبه 1: خیابان ارم، جنب مدرسه کرمانیها، تلفن: 7744271، 7744281
شعبه تهران: سهراه ضرّابخانه، پاسداران، خیابان شهید کاشیها، پلاک 6، تلفن: 22843965
بسم الله الرحمن الرحیم
احکام و حقوق کودکان در اسلام برگرفته از موسوعه احکام الاطفال و ادلتها محمدجواد فاضل لنکرانی
مولف قدرت الله انصاری
مقدّمه معاونت پژوهش 15
پیشگفتار 21
اهمیت فقه و جایگاه فقها 21
فقه شیعه، به مثابه میراثی پُرمایه 22
ضرورت بررسی احکام و حقوق کودک در فقه 23
مسئولیت خطیر نسبت به کودکان 27
درباره کتاب حاضر 28
اهداف در تألیف این کتاب 28
مشخصات این کتاب 29
نحوه تدوین مباحث کتاب 31
ساختار کتاب 32
فصل اوّل
کلیات / 35
گفتار اوّل: حق، حقوق، تکلیف، حکم 37
الف: معنای حقوق 37
ب: معنای حق 38
ج: مفهوم تکلیف و شرایط آن 42
د: مفهوم و معنای حکم 43
ه -: اقسام حکم 44
و: افتراق حق با حکم 46
گفتار دوّم: کودک (صغیر)، حجر 58
کودک در لغت 58
کودک در فقه 60
کودک (صغیر) در حقوق مدنی 60
کودک در کنوانسیون حقوق کودک 61
مراحل سنین کودک در فقه 61
کودک ممیز 62
تحقیق در این مسأله 64
حجر در لغت و اصطلاح فقهی 65
اقسام حجر 65
موجبات حجر 66
حجر در حقوق مدنی 66
حجر حمایتی و حجر سوء ظنّی 67
ادلّه فقهی حجر کودک 68
مبنای حقوقی حجر کودک 71
گفتار سوّم: بلوغ 72
اهمیت تحقیق در مورد بلوغ 72
بلوغ در لغت و فقه و حقوق 73
علائم بلوغ 74
علامت اوّل: احتلام 74
ادلّه فقهی علامت بودن احتلام 75
مباحث مطرح شده در ذیل علامت اوّل 79
علامت دوّم: انبات (رویش موی خشن) 80
علامت سوّم: سن بلوغ 82
ادلّه فقهی معیار سن بلوغِ پسران 82
ادلّه فقهی معیار سن بلوغ دختران 84
علامت چهارم و پنجم در بلوغ دختران 87
تحقیق در سن بلوغ دختران 89
ترجیح دیدگاه مشهور فقها 93
گفتار چهارم: رشد 97
رشد در لغت 97
رشد در اصطلاح فقها 98
ادلّه دیدگاه فقها در مورد رشد 98
تحقیق در مفهوم رشد 100
اعتبار ملکهی نفسانی 102
اعتبار عدالت در تحقّق رشد 103
رشد در حقوق مدنی 104
سفیه در لغت و اصطلاح 105
حکم فقهی سفیه 106
احراز رشد 107
وقت آزمایش 108
اثبات رشد 109
مقایسه رفع حجر در فقه با حقوق موضوعه 113
فصل دوّم
احکام کلّی مسئولیت در برابر کودک / 115
گفتار اوّل: ولایت بر کودک 117
ولایت در لغت و اصطلاح 117
انواع ولایت در فقه 119
انواع ولایت در حقوق مدنی 121
گفتار دوّم: احکام وصیت نسبت به کودک 123
وصیت در لغت و اصطلاح 123
وصیت در اصطلاح حقوق مدنی 124
شرط بودن بلوغ در وصی 125
وصی در حقوق مدنی 132
گفتار سوّم: ولایت حاکم، قضات، و عدول مؤمنین بر کودکان فاقد سرپرست 133
الف: ولایت حاکم اسلامی بر کودکان بیسرپرست 133
ب: ادلّه فقهی ولایت حاکم بر ایتام 134
ج: ولایت حاکم در حقوق مدنی 139
د: ولایت قضات بر کودکان بیسرپرست 140
ه -: ادلّه فقهی ولایت قضات بر کودکان بیسرپرست 142
و: ولایت یا اختیارات قاضی (دادگاه) در حقوق مدنی 145
ز: ولایت و اختیارات قیم در فقه و حقوق 146
ح: دادگاه صالح برای نصب قیم 149
ط: ولایت عدول مؤمنین بر ایتام و کودکان بیسرپرست 153
گفتار چهارم: شرایط و محدوده ولایت و پایان آن 159
الف: شرایط اعمال ولایت 159
ب: ادلّه فقهی اعتبار مصلحت در اعمال ولایت 160
ج: رعایت مصلحت کودک در حقوق مدنی 161
د: پایان ولایت، وصایت و قیمومت 161
فصل سوم
مستحبات ازدواج یا رعایت حقوق کودک
قبل از ولادت و در دوران حمل / 163
گفتار اوّل: زمینهسازی جهت رعایت حقوق کودک قبل از ازدواج 165
طرح مسأله 165
بهترین بنیان در اسلام 165
حقّ داشتن پدر و مادر شایسته 167
زمینههای رعایت حق کودک قبل از ازدواج 168
ازدواج مکروه 177
نتیجهگیری از مباحث گذشته 181
پاسخ به یک پرسش 182
شرایط انعقاد نطفه و تشکیل جنین 183
گفتار دوّم: احکام جنین و رعایت حقوق کودک پیش از تولّد 194
تغذیه مادر در ایام بارداری 194
اضطرار به خوردن غذای حرام 197
حق حیات جنین 199
فصل چهارم
حقوق کودک بعد از ولادت / 243
گفتار اوّل: انجام امور اعتقادی و مذهبی بعد از تولّد نوزاد 245
تجاوز به حقوق کودکان قبل از ظهور اسلام تا به امروز 245
غسل نوزاد 249
گفتن اذان و اقامه در گوش نوزاد 250
کامبرداری 252
تراشیدن سر نوزاد در روز هفتم 253
عقیقه برای نوزاد 254
شرایط عقیقه 255
ولیمه در تولّد کودک 258
حق داشتن نام شایسته 259
بهترین نامها 261
بدترین نامها 262
مقایسه حق اسم برای کودک در اسلام با کنوانسیون حقوق کودک 263
ختنه نوزاد پسر 267
جواز تأخیر ختنه تا زمان بلوغ 268
وجوب ختنه بعد از بلوغ 268
دعا در وقت ختنه 268
استحباب تبریک و تهنیت در تولّد نوزاد 270
اهمیت سنّت تبریک تولّد نوزاد 271
گفتار دوّم: رعایت حق کودک در نسب و هویت 272
مفهوم نسب در لغت، فقه و حقوق 272
حق ثبت نسب 274
وجوب ثبت نسب نوزاد بر والدین 275
نتیجه 278
وجوب اقرار و اعتراف به نسب 278
اثبات نسب در نکاح صحیح 280
دلیل دیدگاه فقیهان 280
تعمیم حکم در ازدواج موقّت 282
شرایط اثبات نسب 282
شرایط تحقّق و اثبات نسب در حقوق 292
آثار الحاق کودک به والدین 293
چند فرع فقهی در ارتباط با نسب کودک 295
گفتار سوّم: نسب ناشی از شبهه و زنا 299
الف: نسب ناشی از وطی به شبهه 299
ب: نسب ناشی از زنا 302
گفتار چهارم: تلقیح مصنوعی 310
مفهوم تلقیح در لغت و اصطلاح 310
جواز تلقیح مصنوعی در بعضی از صور 312
حرمت تلقیح با نطفه مرد بیگانه 313
دلایل فقهی این دیدگاه 314
نسب در تلقیح مصنوعی 322
ادلّه تحقق نسب در تلقیح مصنوعی 326
نسب ناشی از لقاح مصنوعی در حقوق مدنی 329
تذکر چند مطلب 330
انتقاد صاحبنظران حقوقی از تلقیح مصنوعی 332
گفتار پنجم: اقرار به نسب (اقرار به پدری) 334
طرح مسأله 334
شرایط نفوذ اقرار به نسب در فقه 335
شرایط نفوذ اقرار به نسب در حقوق مدنی 336
عدم فرق بین پدر و مادر در اقرار به نسب 337
انکار نسب بعد از اقرار 338
تذکر چند مطلب 339
فصل پنجم
احکام لقیط (گمشده) و تبنّی (فرزندخواندگی) / 341
گفتار اوّل: احکام لقیط 343
مفهوم لقیط در لغت و اصطلاح 343
شرایط ملتقط 344
وظایف ملتقط 345
احکام لقیط 349
وارث لقیط 354
گفتار دوّم: احکام تبنّی (فرزندخواندگی) 356
مفهوم تبنّی 356
حرمت تبنّی 356
ادلّه حرمت تبنّی 357
عدم اثبات نسب با تبنّی 357
پرسشی درباره تبنّی 361
تأکید اسلام به نگهداری از اطفال بیسرپرست 364
محرمیت اطفال مجهول النسب با خانوادههای سرپرست 368
فرزندخواندگی در حقوق مدنی 369
آثار حکم سرپرستی، حضانت و ولایت 371
فصل ششم
احکام و حقوق کودک در تغذیه، رضاع و نفقه / 373
گفتار اوّل: حق کودک در تغذیه با شیر مادر 375
اهمیت شیر مادر 375
نمونههایی از آیات و روایات در اهمیت شیر مادر 376
فواید شیر مادر 379
حق تغذیه کودک در کنوانسیون حقوق کودک 381
گفتار دوّم: احکام فقهی شیر دادن به نوزاد (رضاع) 382
الف: وجوب شیردادن مادر به نوزاد 382
ب: عدم وجوب شیر دادن بر مادر 383
ج: حق تقدّم مادر در شیر دادن به نوزاد 385
د: استحقاق مادر برای گرفتن اجرة المثل شیر دادن 388
ه -: مدّت شیرخوارگی وچگونگی آن 389
و: شیرخوارگی بیش از دو سال 391
ز: حق تغذیه کودک با شیر مادر در حقوق مدنی 393
ح: شیرخوارگی و ایجاد محرمیت و قرابت 394
ط: ادلّه فقهی ایجاد قرابت با شیرخوارگی 395
ی: شرایط پیدایش قرابت رضاعی و محرمیت با رضاع 396
ک: احکام مترتّب بر رضاع 400
ل: قرابت رضاعی در حقوق مدنی 401
گفتار سوم: کودک و حق نفقه 403
نفقه در لغت و اصطلاح 403
وجوب نفقه کودک بر والدین 404
ادلّه وجود نفقه کودک بر والدین 404
نفقه نوه و نتیجه 407
استحباب تأمین نفقة اولاد اقارب 408
ترتیب وجوب نفقه 410
شرایط انفاق کننده و مستحق انفاق 412
وجوب کسب در آمد برای تأمین نفقه اولاد 413
پایان زمان وجوب نفقه 415
مقدار نفقه 416
ترتیب در پرداخت نفقه 417
الزام به انفاق 419
نفقه کودک در حقوق مدنی 420
شرایط منفق علیه و انفاق کننده در حقوق مدنی 421
مقدار نفقه در حقوق مدنی 422
متقابل بودن نفقه اقارب 422
الزام به انفاق نفقه اقارب 423
گفتار چهارم: نفقه کودکان بیسرپرست، یتیم و فقیر 424
الف: طرح مسأله 424
ب: زکات اموال 424
ج: زکات فطره 425
د: انواع کفّارات 426
ه -: انفال 429
و: خراج وجزیه 433
ز: خمس درآمدها 433
ح: صدقات مستحبی 435
فصل هفتم
حضانت، تعلیم و تربیت کودک / 437
گفتار اوّل: حق حضانت 439
حضانت در لغت و اصطلاح فقه 439
وجوب حضانت 440
ماهیت حضانت (حق یا تکلیف) 442
تعیین اولویت در حضانت اطفال 443
ادلّه فقهی این نظریه 443
حضانت طفل در صورت فوت پدر یا مادر 446
ادلّه این دیدگاه 446
حضانت کودک در صورت فوت والدین 447
شرایط حاضن 448
سلب حضانت از دارندهی اولویت 453
حق ملاقات طفل در مدّت حضانت 453
اجرت حضانت 455
پایان زمان حضانت 456
ادلّه فقهی این دیدگاه 457
مراقبت و نظارت بر نوجوانان 458
مسائل مربوط به حضانت در حقوق مدنی 458
گفتار دوّم: حق تعلیم و تربیت 464
تربیت در لغت 464
تعریف تربیت 464
تربیت در اصطلاح فقه و حقوق 465
تعلیم در لغت 466
تعریف تعلیم 466
تعلیم در اصطلاح فقها 467
اهمیت تعلیم و تربیت در اسلام 467
اهمیت تعلیم و تربیت در دوران کودکی 472
سفارش اولیای دین به تعلیم و تربیت در دوران کودکی 473
اقسام تربیت 477
حکم تعلیم و تربیت 478
ادلّه وجوب تعلیم و تربیت 479
اشتراک مادر با پدر در ولایت بر تربیت فرزندان 486
استحباب تعلیم و تربیت در بعضی امور 487
یاد آوری چند مطلب 488
فضیلت تربیت و پرورش ایتام 492
روایات وارد شده در فضیلت تربیت ایتام 494
ولایت حاکم مشروط به نبودن پدر و مادر 497
ولایت عدول مؤمنین بر تربیت ایتام 498
تربیت کودک در حقوق مدنی 498
تربیت کودک در اعلامیه جهانی و کنوانسیون حقوق کودک 499
مقایسه تعالیم اسلام با اعلامیه جهانی و کنوانسیون در تربیت کودک 499
فصل هشتم
عوامل و شیوههای مؤثر در تعلیم و تربیت کودکان
و اولویتهای آن / 503
گفتار اوّل: عوامل و شیوههای مؤثر در تعلیم و تربیت کودکان 505
طرح مسأله 505
مراحل تعلیم و تربیت 505
احیای شخصیت کودک 510
عوامل احیای شخصیت در کودک 511
اظهار مهربانی و عطوفت نسبت به کودکان 518
اجتناب از افراط در محبّت به کودک 523
والدین الگوی تربیتی کودکانند 525
عادت دادن کودکان به رفتار پسندیده 528
ارزشهایی که عادت به آنها توصیه شده است 529
تربیت با موعظه 539
آداب موعظه 541
تربیت با تشویق 544
نمونه هایی از تشویق، در قرآن و احادیث 544
فواید تشویق 547
آداب تشویق 548
تربیت با بیان قصّه 548
تربیت با ایجاد مسابقه بین کودکان 549
تربیت با امرونهی به کودک 549
تربیت با قهر و دوری از کودک 549
تربیت با تنبیه و تأدیب کودک 549
گفتاردوّم: اولویتهای تعلیم و تربیت اسلامی نسبت به کودکان 551
تعلیم و تربیت در جهت ایمان به آفریدگار جهان 551
اثر ایمان به خدا در وجود کودک 553
معرفت و محبت پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان او 554
آموزش قرآن کریم 556
آموزش احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان او 558
آموزش فرائض دینی 558
آموزش مستحبات و ترغیب به انجام آنها 561
توصیه به دعا برای فرزندان 563
آموزش علوم مختلف 564
آموزش نیازهای جامعه اسلامی 567
آموزش فنون رزمی و آمادگیهای جسمانی 568
گفتار سوّم: تربیت کودکان نسبت به آداب ضروری 571
ادب نظافت 571
ادب غذا خوردن 572
تربیت کودک به آداب اجتماعی 573
مشورت با نوجوانان 578
کمک به نوجوانان در انتخاب دوست 579
افراد شایستهِ دوستی برای فرزندان 580
عدالت و مساوات در بین اطفال 581
آموزش کودکان در قانون اساسی و دیگر قوانین 582
آموزش کودک در اعلامیه جهانی و پیماننامه حقوق کودک 583
نمایه 585
آیات 587
روایات 592
اصطلاحات 604
اعلام
اماکن
جامعه انسانی بسان بوستانی است که گل ها و نهال های گوناگون به آن زیبایی و جذابیت دادهاند. کودکان، غنچه ها و نونهالان این بوستانندکه حضورشان شادابی بوستان است و رونق گلستان آفرینش. شخصیت خاص کودکان و شاخصه های فردی و اجتماعی آنان، همچنین ظرفیت و ظرافت های وجودی آنان چنان اقتضا می کند که دیگران، خواه والدین و خواه نهادهای اجتماعی، در راستای حفظ و نگاهداری آنان تلاش و کوششی دوچندان داشته باشند. چرا که نهال وجود کودکان همواره در معرض آفت ها و آسیب های گوناگون است. افزون بر این که آنان آینده سازان جامعه هستند و بی گمان تلاش برای تعلیم و تربیت صحیح و پاسداشت حقوق شان در واقع تأمین و تضمین آینده ای کامیاب و بهتر است.
توجه به حقوق کودکان و نوجوانان نه تنها جزو آموزه های پر تأکید دینی که مورد وفاق همه انسان های وظیفه شناس ومسئولیت پذیر است. از این رو این موضوع در دهه های اخیر همواره محور دغدغه های محققان، خیر اندیشان و بسیاری از مجامع بین المللی
قرار گرفته و علاوه بر تلاش های عملی، آثار فراوانی درباره اهمیت وحقوق آنان تدوین شده و مقرّرات متعددی در حمایت آنان به تصویب رسیده است.
شریعت مقدّس اسلام نیز به کودکان و مسائل مربوط به آنان توجهی جامع و شامل دارد و برای آنها جایگاهی ارزنده قائل است. اسلام کودک را نعمت و امانت الهی در دست والدین میداند و برای تربیت و پرورش وی از جهت جسمی و روحی، مادّی و معنوی، اخلاقی و عقلی احکام وتوصیه های مفصّلی بیان داشته است. این امر به گونه ای است که میتوان ادّعا کرد بر پایه تعالیم و آموزههای این دین مقدّس، الگوی جامع و کامل تربیتی و حقوقی برای کودکان قابل تدوین و ارائه است. برای آگاهی بیشتر مخاطبان گرامی به جاست که در این جا به گونه ای کوتاه، برخی از مهمترین اصول رفتار با کودک از منظراسلام بیان گردد؛ اصولی که می تواند در تبیین دیدگاه و ترسیم نظام حقوقی و چارچوب تربیتی کودکان مورد عنایت و بهرهبرداری قرار گیرد:
کرامت کودکان: در دین اسلام کودکان مانند دیگر انسان ها از شخصیت، کرامت و حیثیت انسانی برخوردارند و برخورد شایسته و رفتار انسانی با آنان مورد سفارش این مکتب است. قرآن کریم کسانی را که کودکان بیسرپرست را مورد تکریم قرار نمیدهند، سرزنش کرده است.(1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز فرمودهاند: «فرزندانتان را گرامی بدارید و به شایستگی تربیت کنید تا مورد مغفرت قرار گیرید».(2)
مصلحت محوری: مهمترین عاملی که اقدامات والدین و سرپرستان را نسبت به کودکان جهت میدهد، رعایت مصلحت، خیر و صلاح، به تعبیر دینی، «غبطه» آنان است. از اینرو در حقوق اسلام هیچ مربّی یا سرپرستی نمیتواند بدون رعایت مصلحت کودک اقدامی را مرتکب شود. اهمیت این امر به گونهای است که بر اساس آیات و روایات تصرّف در مال صغیر نیز باید به بهترین شیوه و با رعایت صلاح وی باشد.(3)
مهرورزی و ترحّم: از نظر اسلام مهربانی و محبّت نسبت به کودکان در زمره اصول بنیادین رفتار با آنان است. در این آیین مقدس پیرامون مراعات حال اطفال و مهرورزی و عطوفت نسبت به آنها سفارشهای بسیاری شدهاست. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که اسوۀ نیکو و برجسته اخلاق است، نسبت به کودکان مهر و رأفت داشت.(1)همچنین از امام صادق علیه السلام روایت شده است که خداوند بنده خود را بهخاطر محبّت و شدّت دوستی فرزندش مورد لطف و رحمت قرار میدهد(2). در حدیثی دیگر از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «به بزرگسالان خود احترام بگذارید و به کودکان ترحم و عطوفت نمایید».(3)
آسانگیری و مسامحه: کودکان به لحاظ سنِ کم و عدمِ درک کامل واقعیات و ناآگاهی از خیر و صلاح و ا مور شایسته و ناشایسته، مستحق آسانگیری و مدارا هستند. در تعالیم اسلامی برای رفق و مدارا با کودکان و آسان گرفتن کارها در مورد آنان و نیز تغافل، عفو و گذشت از خطاهایشان توصیههای زیادی آمده است. بهعنوان نمونه از پیامبراعظم صلی الله علیه و آله نقل است که فرمودند: «خدا رحمت کند کسی را که فرزندش را به خیر و نیکی راهنمایی و مساعدت کند، به این که بر او آسان گیرد و از سختی و خطای او درگذرد و او را مورد آزار و اذیت قرار ندهد».(4)
جلوگیری از آسیب یا خشونت: بهطور کلی در اسلام ایراد آسیب و خشونت علیه انسانهای بیگناه نارواست و بهطور قطع ممنوعیت آن در مورد کودکان معصوم و کم توان اولویت بیشتری دارد. از این رو، هر عملی که به نوعی خشونت، آسیب و ضرر به جسم ظریف و روح لطیف کودک تلقی شود باید ترک گردد. آیاتی از قرآن کریم(5)و بسیاری از احادیث از جمله روایت پیشین بر این مطلب دلالت دارد.
1) (1) . «التلطّف بالصبیان من عادة الرسول»لطف و مهرورزی به کودکان از عادات حمیده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود. فیض کاشانی، المحجةالبیضاء، بیتا: 366/3.
2) (2) . حر عاملی، وسائل الشیعه، بی تا: 98/15.
3) (3) . ابن بابویه، عیون اخبار الرضا (علیه السلام): 163.
4) (4) . حر عاملی، وسائل الشیعه: 199/15.
5) (5) . سوره ضحی آیه 9 و سوره بقره آیه 233.
با مروری بر منابع گران سنگ کتاب و سنّت اسلامی با حجمی انبوه از آیات و رو ایات مواجه می شویم که هر یک به گونه ای به مباحث و مسائل مربوط به کودکان و حقوق آنان پرداخته است. سیره عملی پیشوایان دینی نیز منبعی ارزشمند برای آشنایی با دیدگاه های اسلامی درباره حقوق کودکان و شیوه رفتار با آنان است. درنگ در این منابع به روشنی آشکار می سازدکه نگاه اسلام به حقوق کودکان، نگاهی جامع و چند سویه است. این نگاه ناشی از مبانی نگرشی و روشی این دین در امر تعلیم و تربیت است. تعلیم و تربیتی که هم به مسائل مادّی و دنیوی کودک توجه دارد و هم به مسائل معنوی و اخروی وی. این جامعیت یکی از ویژگی ها و مزیت های نگرش اسلام درباره حقوق واحکام کودکان است. برخورداری از این میراث سترگ از یک طرف و اهمیت توجه به حقوق کودکان و نوجوانان از طرف دیگر اقتضا می کند که دانشیان و پژوهشیان جهان اسلام توجه و تلاش خود را معطوف صید مروارید های حکمت از این دریای ناپیداکرانه کنند. از آن جا که امروز خوشبختانه توجه به حقوق کودکان در اغلب جوامع جهان مورد توجه قرار گرفته و پیروان ادیان مختلف و اندیشه های دینی و غیر دینی گوناگون سعی بر ارائه دیدگاه های خود درباره حقوق کودک دارند، بایسته است که دیدگاه های اسلامی درباره احکام وحقوق کودکان نیز مورد باز پژوهی قرار گرفته و در
ساختاری منسجم و روزآمد به محضر اندیشمندان و دغدغه داران ونیز مراکز علمی داخلی وبین المللی ارائه گردد.
مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام که از آغاز شکل گیری با ژرف اندیشی بنیانگذار فقیدش مرجع عالی قدر حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی رحمه الله دغدغه و داعیه بیان دیدگاه های مبتنی بر فقه اهل بیت علیهم السلام را داشته و دارد، ضرورت بنیادین توجه به مباحث حقوقی، فقهی و تربیتی کودکان را درک و آن را به عنوان یکی از محورهای فعالیت های علمی و پژوهشی خود قرار داد که نخستین رهاورد آن نگارش «موسوعةاحکام الاطفال وادلّتها» درهشت مجلد است. این اثر علمی به شیوه استدلالی و تطبیقی (مطالعه دیدگاه ها و مستندات فقه امامیه با تطبیق بر مذاهب فقهی اربعه اهل سنّت) مجموعه احکام کودکان و نیز بخشی از مهم ترین حقوق آنان را در اسلام بررسی کرده است.
این موسوعه که با اشراف ریاست محترم مرکز، آیت الله شیخ محمد جواد فاضل لنکرانی و مدیریت حجت الاسلام والمسلمین قدرتالله انصاری (نگارندهمحترم اثر حاضر) وتلاش و همکاری محققان ارجمند حجج اسلام محمد جواد انصاری، ابراهیم بهشتی دامغانی، عباس علی پیوندی، عبد الحسین جمالی، علی سعیدی و سید علی اکبر طباطبایی به انجام رسیده و شش مجلّد آن چاپ ومنتشر شده، تاکنون مورد استقبال فراوان قرار گرفته است. از آن جا که امکان داشت حجم زیاد این مجموعه و مباحث مفصّل آن به زبان عربی مانع بهره برداری خیل فراوانی از دانش پژوهان و علاقه مندان گردد، مقرّر شد تلخیصی از اثر یادشده به محضر علاقه مندان تقدیم شود. از این رو نگارنده ارجمند با تلاشی در خور تحسین به تلخیص این مجموعه وافزودن پارهای از مباحث جدید، همچنین تطبیق مباحث مطرحشده بر مقرّرات داخلی و پیمان نامه حقوق کودک و نگارش آن به زبان فارسی اقدام نمودند.
در این جا برای اطلاع مخاطبان گرامی به عناوین برخی از عمده ترین مباحثی که در کتاب حاضر مورد توجه قرار گرفته اشاره می شود: اهمیت فقه و لزوم توجه به احکام و حقوق کودکان از منظر فقه اسلامی، تعریف مفاهیمی چون حق و تکلیف و حکم، حجر
کودک، احکام صغیر، احکام بلوغ، رشد کودک و راههای احراز آن، همچنین رشد کودک از منظر فقهی و حقوقی، ولایت بر کودک، احکام وصیت نسبت به کودک، مفهوم و محدوده ولایت بر کودکان بدون سرپرست، رعایت حقوق کودک در امر ازدواج، حقوق کودک قبل و بعد از ولادت، لزوم رعایت حق کودک در نسب و هویت، تلقیح مصنوعی، احکام کودکان گمشده و فرزندخواندگی، احکام و حقوق کودک در تغذیه، رضاع و نفقه، حضانت، تعلیم و تربیت کودک، عوامل و شیوههای مؤثر در تعلیم و تربیت کودکان، ولایت بر اموال کودک، ولایت بر نکاح صغار، لزوم توجه به احکام و حقوق کودک در مسائل عقیدتی و تربیتی، عبادات کودکان، تصرّفات کودک و اموری چون خرید و فروش و دیگر عقود، احکام کودکان در مورد اقرار، قضا و شهادات، و تقلید، جنایت در حق کودکان، احکام بزهکاری کودکان و تأدیب آنها، و احکام و حقوق کودکان استثنایی.
اینک که به یاری خداوند پژوهش حاضر به انجام رسیده و آماده عرضه به اصحاب معرفت و اندیشمندان و پژوهندگان حقوق کودکان است، سزاست که پس از ادای شکربه محضر خداوند متعال، از ریاست و مدیریت مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام ونگارندهگرامی جناب آقای انصاری و نیز ارزیاب فرهیخته این اثر جناب آقای دکترناصرقربان نیا و همه کسانی که در پیدایی این اثر نقش داشتهاند، تشکّروقدردانی شود. امید که خداوند همگان را در انجام وظایف خطیر و مسئولیتهای سترگی که بر دوش گرفتهاند یاری رسان باشد.
دکتر محمدمهدی مقدادی
معاون پژوهشی مرکز فقهی ائمه اطهار (علیه السلام)
پاییز 1391
حمد و سپاس به درگاه خداوند متعال و درود و سلام بر هدایتگران بشر، خاصّه پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله وبر خاندان پاک و مطهّرش، به ویژه امام عصر ارواحنا فداه و عجّل الله تعالی فرجه الشریف.
(1) اهمیت هر علم، به موضوع آن بستگی دارد. موضوع علم فقه، کردار و رفتار مسلمانان از آغاز تا پایان زندگی است. در حقیقت فقه، قوانین زندگی سالم و برتر مادّی و معنوی و مقرّرات فردی و اجتماعی مسلمانان میباشد. به علاوه، دربر دارندهی دستورالعملهایی برای کسب سعادت در عالم آخرت و رسیدن به نعمتهای بزرگ الهی است.
به اعتراف بسیاری از صاحبنظران منصف، فقه اسلامی از مترقّیترین و کاملترین قوانین حقوقی موجود در جوامع بشری است و عمل به آن میتواند بخش عظیمی از مشکلاتی را که در جهان امروز فراروی انسان است، را برطرف سازد.
1) (1) فقه در لغت به معنی فهم و علم است (لسان العرب 150:5؛ مصباح المنیر: 479 معجم الوسیط: 698) و به حسب اصطلاح فقها به عبارات مختلف تعریف شده که از میان آنها عبارت «علم به احکام شرعی عملی از ادلّه تفصیلی آنها» «العلم بالأحکام الشرعیة العملیة من ادلته التفصیله» متداول و مشهور میباشد، ر. ک: کشف الرموز 6:6، التنقیح الرائع 5:1، جامع المقاصد مقدمه: 6:1، معالم الدین قسم الفقه.
بدین جهت است که آیات و روایات بسیاری، ضمن اشاره به اهمیت علم فقه، مسلمانان را به فراگیری و تحقیق نسبت به آن ترغیب و تشویق مینماید.
در قرآن کریم میخوانیم: شایسته نیست مؤمنان همگی (به سوی میدان جهاد) کوچکنند، چرا از هر گروهی جمعیتی برای فراگیری فقه و دانستن مسائل دینی به دیگر شهرها مسافرت نمیکنند؟ (وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ) .(1)
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نیز فرموده است: آموزش مسائل فقهی از بهترین عبادات است. (أَفضَلُ العِبادَةِ الفِقهُ).(2)همچنین فرموده است: آنگاه که خداوند خیر بندهای را بخواهد، به او توفیق کسب دانش فقه و فهم مسائل دینی عطا میفرماید.
«إِذا أَرادَ اللهُ بِعَبدٍ خَیرًا، فَقَّهَهُ فِی الدَّینِ».(3)
در این میان، فقه شیعه که میتوان آنرا فقه اهل بیت: نامید، میراثی است ژرف و گرانقدر، عظیم و انسان ساز، فقهی که ساختار، بنیاد و هدف آن، برپایی عدالت فردی و اجتماعی، به رهبری و ولایت پاکترین راهبران است.
مکتب فقهی شیعه را امتیازها و برجستگیهای فراوانی است، منبع علوم و معارف آن گسترهای وسیع دارد، بیش از دو قرن گفتار و سیره امامان معصوم: رهنمودها و راهبردهای آنان در مقاطع گوناگون، و پاسخگویی به مسائل و حوادث نوپیدا در اعصار و امصار، متمایز و گاه متضاد، ذخیرهای سترگ و آموزههایی استوار و متقن را فرا راه بشر نهاد، تعالیمی که در هر دوره و جامعه ای، راهبر و راهگشا است.
در مکتب شیعه بیش از دو قرن، وحی توسط خاندان عصمت و طهارت، تفسیر علمی و عملی شد، آنگاه که سر سلسله حکومت امویان (خلیفه دوم) جمع و نقل احادیث نبوی را منع میکرد، امیرالمؤمنین علیه السلام به جمع احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله میپرداخت و اصحاب و یارانش را نیز به این امر مهم فرا میخواند.
ابن عباس شاگرد آن حضرت، نظرات استاد و مولای خویش را در تفسیر وحی، بهمردم میآموخت و عمّار و ابوذر در کوچه و خیابان، دیدگاههای اهل بیت: راتبلیغ مینمودند و هنگامی که خلفا و دستاندرکاران حکومت برای ساماندهی جامعه و تنظیم قوانین و مقرّرات به قیاس و استحسان روی آوردند، دانشگاه صادقین علیهما السلام صدها عالم فقیه، متکلّم و متخصّص در علوم آن روز را تحویل جامعه داد، این مهم را امامان معصوم: درسختترین دوران پی گرفتند و به قیمت استقبال از رنجها، زندانها و به مَسلخ رفتن ها، معارف انسان ساز و فقه تشیع را عرضه داشتند و اندیشه حاکم را نقد و ردّ کردند.
این حرکت پس از غیبت آخرین امام معصوم علیهم السلام با دست مایهای عظیم، توسط شاگردان عسکریین علیهما السلام پیگیری شد و با بهرهگیری از «اصول اربعمأة» و دیگر آموزههای اهل بیت، کتابها تألیف شد و عالمانی متعهد پرورش یافتند.
هر چند فقه شیعه از سابقهای به قدمت ظهور شریعت اسلام، برخوردار است و در این مدّت بسیاری از فقها و صاحبنظران در موضوعات مختلفِ آن تحقیق نموده و نظریات خود را که بر گرفته از ادلّه اربعه، بهویژه قرآن و روایات است، در قالب کتاب، رساله، مقاله و فتوا ارائه نمودهاند، و با اطمینان میتوان ادّعا نمود در این دوران طولانی، ذهن تیزبین فقیهان مسائل پیچیده فقهی را با کندوکاو وصف ناپذیری حلاّجی نموده و گرههای بسیاری را با انگشتِ تحقیق و تدبّر، از زندگی بشر باز نمودهاند، لیکن نمیتوان پذیرفت تحقیقات انجام شده کافی است، بلکه به دلیل گستردگی دامنه فقه (که امور مختلف زندگی بشر در تمام دوران عمر از تولّد تا وفات و از دنیا تا آخرت را
شامل میگردد) چهبسا در بعضی موضوعات که بسیار هم مورد نیاز بوده، یا تحقیقی صورت نگرفته و یا اندک و به طور ناقص انجام شده است، و با عنایت به اینکه فقه شیعه با زیرساخت اجتماعی و انسانیاش، و ویژگیهایی که در روش استنباط و حتّی منابع استنباط دارد، میتواند پاسخگوی نیازهای قانونی و حقوقی جهان امروز باشد. کافی است با ذهن جهان نگر و تلّقی درست از انسان و اسلام، و فهم صحیح از رسالت دین، به سراغ این ذخیره عظیم رفت و با شناختن واقع بینانه از نیازهای نوپیدای انسانِ امروز، خلأها و نیازهای جوامع را بر منابع شیعی عرضه کرد. این کار طلیعه نهضتی جدید خواهد شد و ایرانِ شیعی را أُمُّالقری و راهبر جهان اسلام، و پناهگاهی برای مستضعفان جهان خواهد نمود.
آری! اگر معارف پاک و زلال اهل بیت: و جمال دلربای فرهنگ و فقه شیعه بدون پیرایه، به مردم دنیا برسد، و نسبت به آن آگاهی پیدا کنند چنانکه خود فرمودهاند، مردم فوج فوج به آنان روی میآورند: «فَإِنَّالنّاسَ لَو عَلِمُوا مَحاسِنَ کَلامِنَا لا تَّبَعُونَا».(1)به هر صورت از جمله موضوعات با اهمّیت، که ضرورت تحقیق در آن غیر قابل انکار و مورد نیاز جامعه امروز میباشد، تحقیق در حقوق و احکام مربوط به اطفال است؛ چرا که در ابواب مختلف فقه، برای کودک حقوقی بیان شده و والدین و دیگر افراد جامعه ملزم به رعایت آن میباشند. شناسایی آنها و آگاهی دادن به والدین گامی مؤثر جهت احقاق حقوق کودک خواهد بود. به عبارت دیگر اولیای اطفال نسبت به فرزندانخود بهویژه در زمان طفولیت آنها، دارای مسئولیتی خطیر میباشند. خداوند متعال در قرآن خطاب به مؤمنین میفرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید، خود و اهل و عیال و فرزندان خویش را از آتشی که هیزم آن، انسانها و سنگها است، نگاهدارید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النّاسُ...) .(2)
نگهداری خویشتن از عذاب الهی، به ترک معاصی و عدم تسلیم در برابر شهوات سرکش است و حفظ و نگهداری فرزندان و خانواده، به تعلیم و تربیت و فراهم ساختن محیطی پاک و خالی از هرگونه آلودگی تحقّق مییابد.
امام زین العابدین علیه السلام، سعادت و شقاوت فرزندان را با تربیت آنها مرتبط و والدین را در این خصوص دارای مسئولیت خطیر میداند و میفرماید: «وَ أَمَّا حَقُّ وَلَدِکَ فَتَعلَمُ أَنَّهُ مِنکَ وَ مُضَافٌ إِلَیکَ فِی عاجِلِ الدُّنیَا بِخَیرِهِ وَ شَرَّهِ وَ أَنَّکَ مَسئُولٌ عَمّا وَلَّیتَهُ مِن حُسنِ الأَدَبِ وَ الدَّلالَةِ عَلی رَبَّهِ».(1)بدون شک، آگاهی از حقوق کودک، والدین اطفال و دیگر سرپرستان و مسئولان (مانند قیم، مربّی، معلّم) را در عمل به وظیفه خویش یاری خواهد نمود.
از سوی دیگر، جامعه پیشرفته بر پایه سازندگی و بر اساسِ عدالت، آزادی و شناخت واقعی حقوق انسان بنیان نهاده میشود و اوّلین عامل توفیق و توسعه در جامعه متمدّن و با فرهنگ، تربیت و پرورش نونهالانی است که سازندگان واقعی فردای آن جامعه میباشند، و بی توجّهی به سرنوشت و حقوق آنان، میتواند آینده جامعه را با خطراتی جدّی روبرو سازد.
هر چند بسیاری از کودکان جامعهی امروز از مزایای زندگی مادّی برخوردارند، امّا طیف عظیمی از سرپرستان همین کودکان، در جهت تربیت دینی آنان، به وظیفه خود آنگونه که بایسته و شایسته است، عمل نمیکنند. این دسته از کودکان از گام نهادن در راه سعادت که اساس آن بر پایهی دین و دینداری بنا نهاده شده، محروم میباشند، و در حقیقت بزرگترین حق معنوی آنان تضییع میگردد. ولی دردناکتر از آن، وضعیت کودکانی است که حقوق مادّی و معنوی آنان، هر دو نادیده گرفته میشود. در جامعه امروز کم نیستند کودکانی که از سحرگاهان تا پاسی از شب به خاطر پول، همانند برده، تنبه کار اجباری میدهند تا از گرسنگی نمیرند، آنان که از بامدادان تا غروب آفتاب در لجنزارها و انبارهای زباله و مناطق فقیرنشین، گرانبهاترین اوقات خود را تلف مینمایند و وسیلهای برای سرگرمی ندارند. و نیز اطفالی که به شکلهای مختلف توسط
1) (1) تحف العقول: 263، ح 23.
والدین خود و دیگر بزرگسالان، مورد انوع آزارهای جسمی و چه بسا سوءاستفاده جنسی قرار میگیرند و چون قادر به دفاع از خود نیستند، همواره حقوق مسلّم آنان در برخورداری از امنیت، رفاه، آموزش رایگان، تربیت دینی و بسیاری از موارد دیگر به راحتی نادیده گرفته میشود.
به گفته بعضی از محقّقین، در سالهای پیش، ارتباط اطفال با مواد مخدّر موضوع مهمی محسوب نمیشد، همچنانکه این موضوع در کنوانسیونها و اعلامیههای آن زمان منعکس نشده بود، امّا امروزه نرخ بالای استفاده غیر مجاز از مواد مخدّر توسط اطفال، زنگ خطر جهانی است که از یک سو، تربیت و بالندگی اطفال و همچنین رفاه و سعادت آنان را به مخاطره میافکند، و از سوی دیگر، اقتصاد ملّی و نظم اجتماعی را تهدید میکند.(1)
متأسفانه در جوامع امروزی به علّت سقوط اخلاق، بهویژه در جوامعی که دارای پیشرفت صنعتی میباشند با استفاده از ناتوانی، ضعف، بی اطلاعی، و گاهی نیاز اطفال، گروهی از آنان را به جرائم جنسی وادار ساختهاند و عدهای فاسد، خواستهها و لذّتهای کثیف خود را با بهرهکشی جنسی از اطفال، برآورده میسازند و موجب هتک حرمت فردی و اجتماعی آنها میشوند. اگر چه دستیابی به آمار دقیق در این زمینه دشوار است، زیرا سوءاستفاده از کودکان اقدامی مخفیانه است که در آن، کودکان اغلب از طریق شبکههای زیر زمینی قاچاقچیان، ردّ و بدل میشوند، با این وجود تخمین زده میشود که تقریباً یک میلیون کودک که غالباً دخترند، هر سال به این تجارت چند میلیارد دلاری کشانده میشوند.(2)
کوتاه سخن اینکه، در عصر حاضر در سرتاسر جهان، میلیونها کودک بر اثر عواملی چون فقر، بیماری، جنگ، خشونت، تبعیض نژادی، استثمار، بی سوادی، عدم احساس مسئولیت و غفلت والدین نسبت به تربیت صحیح اخلاقی، دینی و اسلامی آنها، از حقوق مختلف و مسلّم خویش محروم ماندهاند.
چگونه بشر میتواند ادّعای تمدّن و عدالت خواهی داشته باشد، در حالی که زیباترین و معصومترین مخلوق عالم رها میگردد، آزار و اذیت میشود، دزدیده و فروخته میشود و مورد بهرهکشیهای غیرانسانی قرار میگیرد؟!
باندهای مافیای تجارتِ کودکان، بعضی از مواقع بدون هیچ مانعی به فعالیت مجرمانه خود ادامه میدهند... با وجود این، اطفالی که حتّی سر شکایت هم ندارند، به اشکی آرام میگیرند و به ناپناهی پناه مییابند، در این موقعیت چه باید کرد؟
آیا ما بزرگسالان - هر کس به سهم خود - در مقابل کودکان مسئولیت نداریم؟
بیگمان نمیتوان دست روی دست گذاشت و شاهد تضییع حقوق کودکان، و تماشاگر جدایی فوج فوج جوانان و نوجوانان مسلمان از فرهنگ خود شد و تنها با نگاشتن چند کتاب تخصّصی برای گروه خاص و در سطح فهم آنان، کار را تمام شده تلقّی کرد، و از کنار گروه عظیمی که تشنه دانایی و فهم دقیق مسائل و برنامه ریزی روشن برای زندگی خود و تربیت فرزندانشان میباشند، گذشت, و نیازهای آنان را نادیده انگاشت تا راهزنانِ دین و فرهنگ، آنان را از راه به در برند و زمانی سر از لاک خود در آورند که بیغوله بانان، بر همه جا دست انداخته و دیگر کار تمام شده باشد.
امروز، هم دنیا میخواهد بفهمد که ما چه میگوییم، و هم مسلمانان که در جای جای دارالاسلام زندگی میکنند، میخواهند وظایف خود، بهویژه مسئولیت خویش در قبال فرزندان و حقوق آنها را بدانند.
و از طرفی، آموزههای شریعت و دانش فقه گسترده و عمیق است، نه ما، که اگر دهها گروه بسان ما دست بهکار شوند، نمیتوانند تمامی مسائل آنرا چنانکه باید، بکاوند و حق مطلب را اداء کنند.
بنابراین، نیاز مردم و جامعه میطلبد که در موضوعات مختلف فقه از جمله کودکان، تحقیقِ جامع و گسترده و روزآمد صورت پذیرد.
با مراجعه به فهرست کتابهای موجود در کتابخانهها و نیز با مطالعه کتابشناسیهای مهم و تحقیقات دیگری که به عمل آمد، مشخص شد کتابی جامع و کامل، که در برگیرنده مسائل مختلف فقهی مربوط به کودکان باشد، در فقه شیعه و اهل سنّت وجود ندارد و فقیهان مسائل مربوط به کودک را به تناسب، در مباحث مختلف و به طور پراکنده بیان کردهاند.
از سوی دیگر، تخصّصی شدن ابواب مختلف فقه و ارائه مباحث به طور منظّم و پژوهش بیشتر در مسائل مورد نیاز و با اهمیت که به هر دلیل مورد تحقیق قرار نگرفته، همواره خواست صاحبنظران بوده است. بدین جهت نگارنده این سطور، در مرکز فقهی ائمّه اطهار: کهیادگار پُر خیر و با برکت مرجع عالیقدر حضرت آیةالله العظمی فاضل لنکرانی رحمه الله میباشد، طرح تحقیقی احکام فقهی اطفال را با نام «موسوعة احکام الاطفال و ادلّتها» بااشراف استاد محقّق حضرت مستطاب جناب حاج شیخ محمد جواد فاضل لنکرانی و با کمک جمعی از فضلای محترم (حجج اسلام آقایان محمد جواد انصاری، علی سعیدی، سید علیاکبر طباطبایی، ابراهیم بهشتی، عباسعلی پیوندی، عبدالحسین جمالی)، تحقیق و تدوین نمودیم که بالغ بر هشت جلد گردیده است و بحمدالله تا کنون پنج جلد آن منتشر شده است. بعد از انتشار چهار جلد اول که با استقبال خوبی از سوی افراد و مراکز تحقیقی همراه بود, تصمیم گرفته شد گزیده مباحث مطرح شده در آن، با ذکر مهمترین مبانی و ادلّه و نیز دیدگاه فقهای بزرگ و صاحب نام شیعه در مورد حقوق کودک به زبان فارسی با نام «حقوق و احکام کودک در فقه اسلامی» در دو جلد تدوین و ارائه گردد و در این میان تلاش گردید پارهای مباحث مهم و کاربردی و نیز تطبیق با مقرّرات مهم داخلی و بینالمللی بدان افزوده شود.
الف: استفاده بیشتر فارسی زبانان, بهویژه دانشجویان و اساتید دانشگاه در رشتههای فقه, حقوق, و قضای اسلامی.
ب: تطبیق احکام فقهی مربوط به کودک با مواد قانون مدنی ایران و کنوانسیونهای بینالمللی که در ارتباط با حقوق کودک صادر شده بهویژه پیماننامه(1)حقوق کودک.
ج: پاسخ به برخی شبههها و ایرادها که نسبت به بعضی از احکام فقهی مطرح شده است، مانند بلوغ دختران در سن نه سالگی, ولایت بر نکاح صغار و جواز تنبیهکودکان.
1 - جمع آوری احکام فقهی, اخلاقی, و حقوق کودک به روش فقه استدلالی در یک مجموعه دو جلدی که در نوع خود کمنظیر میباشد.
همانگونه که پیشتر اشاره شد اکثر احکام اعم از فقهی, اخلاقی و حقوقی مربوط به کودک از دوران انعقاد نطفه تا بلوغ که در کتاب «موسوعة احکام الاطفال وادلّتها» جمعآوری شده, در این کتاب نیز بیان گردیده, با این تفاوت که از استدلالهای طولانی و نیز اشکال و ابرامی که در مباحث فقه استدلالی بیان میشود, خودداری شده و فقط به بیان حکم و دیدگاه فقها و استدلال بر آن به طور مختصر, اکتفا شده است, به گونهای که هشت جلد موسوعه به دو جلد تقلیل یافته است. البته بعضی از مباحث که کاربرد علمی
1) (1) سازمانهای بینالمللی در دهههای اخیر با هدف حمایت از کودکان و نوجوانان اقداماتی انجام داده که مهمترین آن کنوانسیون حقوق کودک میباشد که در نوامبر (1989) به اتفاق آرا در مجمع عمومی سازمان ملل متحد به تصویب رسید و در سپتامبر 1990 با توجه به بند الف ماده (49), به مرحله اجرا گذارده شد.کنوانسیون حقوق کودک حاوی حداقل استانداردهای حقوقی, اخلاقی است که مورد توافق دولتها قرار گرفته و بیانگر توقّعات و آرزوهای جامعه بینالملل در مورد حمایت از کودکان و مراقبت از آنهاست؛ تاکنون بسیاری از دولتها این پیماننامه را تصویب نموده و به آن ملحق شدهاند.مجلس شورای اسلامی ایران, کنوانسیون حقوق کودک را که مشتمل بر یک مقدمه و (54) ماده میباشد, در جلسه علنی روز یکشنبه مورخ 1372/12/1, به تصویب رساند و در تاریخ 1372/12/11 به تأیید شورای نگهبان قانون اساسی رسید و اجازه الحاق دولت جمهوری اسلامی ایران به آن صادر گردید, مشروط بر آن که مفاد آن در هر مورد و در هر زمان در تعارض با قوانین داخلی و موازین اسلامی باشد و یا قرار گیرد, از طرف دولت جمهوری اسلامی ایران لازم الرعایه نباشد.
بیشتری دارد مانند: مباحث تعلیم و تربیت کودک, ولایت و قیمومیت بر کودک و... همچنان گسترده بحث شده, ولی مباحثی که اینگونه نیست, مثل ولایت بر نکاح کودک, جهاد کودک و... با رعایت اختصار عنوان گردیده است.
ضمن اینکه مباحث مطرح شده در این کتاب هماهنگ با ابواب و فصول «موسوعة احکام الاطفال» نمیباشد و در آن جابهجایی صورت گرفته, به طوری که بعضی از مباحث جلد ششم و هفتم در آغاز این کتاب آمده است. این تصمیم به جهت رعایت آنچه امروزه در تدوین کتب علمی رایج شده, که مفاهیم کلی مباحث را در بخش آغازین تحقیق قرار میدهند, اتخاذ گردید. بنابراین, کتاب «حقوق و احکام کودک...» ناظر به کتاب احکام الاطفال است، لیکن ترجمه آن نمیباشد.
2 - علاوه بر احکام و حقوقی که مستقیماً به کودک مربوط میشود مانند عبادات کودک, حق نفقه و حق تربیت از احکامی که تکالیف و تعهدات والدین و دیگران نسبت به کودک محسوب میگردد, مانند ولایت پدر و جد پدری بر اموال کودک و ولایت بر نکاح نیز سخن به میان آمده است.
افزون بر این بعضی از مسائلی که با تسامح میتوان آنها را حق کودک نامید و به واقع در زمرۀ حقوق نمیباشد, نیز مطرح گردیده است، مانند شرایطی که اسلام برای انتخاب همسر (مستحبات نکاح) بیان نموده است تا موجب پرورش کودک سالم و سعادتمند شود.
3 - برای آن دسته از حقوق کودک که غالباً به عنوان مباحث اخلاقی بیان میشود, مانند مباحث تعلیم و تربیت, مبانی و ادلّه فقهی بیان شده تا مسئولیت والدین و دیگران در این وظیفه بسیار خطیر بیشتر روشن گردد و خود را به انجام آن ملزم بدانند.
4 - در بحث از مفاهیم (فصل اول و دوم) بر خلاف آنچه متداول است، فقط به تعریف مفهوم اکتفا نشده و بعضی از عناوین مانند حجر, رشد, بلوغ و عدم تعلّق احکام الزامی به کودک مورد تحقیق قرار گرفته و برای اثبات نظریهای که اختیار شده دلیل ارائه گردیده است, چرا که در مباحث فقه استدلالی صرف بیان مفهوم بدون ذکر دلیل کارآیی لازم را ندارد.
5 - همچنین بر خلاف آنچه در نشر کتب فارسی در سالهای اخیر متداول است که در ذکر منابع و زیرنویسها ابتدا نام مؤلف و سپس کتاب را مینویسند, در این کتاب فقط به ذکر کتب اکتفا گردیده مگر در مواردی که تشابه اسمی وجود داشته باشد که در اینگونه موارد به ناچار نام نویسنده کتاب هم آورده شده است.
اتخاذ این روش بدان جهت است که چون در این کتاب در اکثر مباحث به نظریه مشهور فقها اشاره شده و در نتیجه میباید به کتب فقهی ارجاع شود ذکر نام تعدادی از بزرگان فقها در هر بحث موجب تکرار ملالآور و بیفایده خواهد بود. البته در کتابنامه نام تمامی نویسندگان به همراه کتابها آمده است.
6 - با توجه به آنچه ذکر شد مقصود از احکام در عنوان کتاب تمام احکام فقهی مرتبط با کودک اعمّ از احکام وضعی و تکلیفی است و نیز اعم از احکامی که به طور مستقیم به شخص کودک تعلق میگیرد و یا احکامی که والدین کودک و دیگر افراد در ارتباط با وی دارند, همچنین مقصود از حقوق معنایی فراتر از مفهوم اصطلاحی و رایج در علم حقوق میباشد.
به عنوان مثال یکی از احکام فقهی که در مسائل نسب و هویت کودک بحث میشود، عدم جواز انکار نسب توسط پدر کودک بعد از اقرار به آن میباشد, این حکم در دایره حقوق کودک به معنی رایج آن قرار نمیگیرد، ولی در فقه مطرح شده و میتوان آن را از حقوق فقهی کودک بر شمرد.
7 - در تمام مباحث مطرح شده در این کتاب سعی شده است از عناوین فقهی بهویژه عناوینی که در متن آیات و روایات آمده است، استفاده گردد.
در یک جمعبندی کلّی میتوان مباحث مطرح شده در این کتاب و شیوۀ ارائه آن را به دو قسم تقسیم نمود.
قسم اوّل: مباحثی است که در قالب تکالیف و تعهدات والدین و دیگران نسبت به کودک از آنها بحث میشود.
قسم دوّم: احکام و حقوقی است که در ارتباط با کودک در فقه بیان شده است و متعلق آن شخص کودک میباشد, مانند مسائل عبادی کودک, معاملات او, دخالت کودک در دعاوی مالی و غیرمالی نسبت به خود و دیگران.
مباحث مطرح شده در قسم دوّم به ترتیب ابواب فقه در کتب مشهور فقه استدلالی, مانند شرائع الاسلام و جواهرالکلام میباشد. به بیان دیگر مسائلی که در کتب فقهی از طهارت تا دیات در خصوص کودک وجود دارد به اجمال از آنها بحث شده است, به همین جهت در بعضی ابواب فقهی که احکام بیشتری در ارتباط با کودک وجود داشته، بخش مربوط به آن دارای قلمرو بیشتری است و در ابوابی که مسائل کمتری مطرح گردیده، بخش مربوط به آن از حجم کمتری برخوردار است.
این کتاب در دو جلد و طی هفده فصل ارائه گردیده است و مباحث آن اجمالاً بدینقرار است:
الف: جلد اوّل
فصل اوّل: واژگان کلیدی در احکام و حقوق کودک مانند حق, حقوق, تکلیف, حکم, کودک ممیز و غیر ممیز, محجور, رشید, سفیه و بلوغ.
فصل دوّم: احکام کلّی در ارتباط با مسئولیت دیگران نسبت به کودک مانند ولایت بر کودک, وصیت نسبت به وی, قیمومیت بر کودک, شرایط و محدوده ولایت و پایان آن.
فصل سوّم: مستحبات ازدواج یا زمینهسازی برای رعایت حقوق کودک قبل از ازدواج و نیز احکام جنین در فقه و حقوق و مسائل مربوط به کنترل موالید.
فصل چهارم: امور اعتقادی و مذهبی بعد از تولّد نوزاد, و نیز رعایت حق کودک در نسب و هویت و مسائل مربوط به تلقیح مصنوعی.
فصل پنجم: احکام لقیط (کودکانی که پدر و مادر آنها معلوم نیست) و تبنّی (فرزندخواندگی)
فصل ششم: احکام و حقوق کودک در تغذیه با شیر مادر و نیز مسائل رضاع و شیر دادن به نوزاد, نفقه کودک, و راههای تأمین نفقه کودکان بیسرپرست و یتیم و فقیر.
فصل هفتم: مسائل حضانت، مانند تعیین اولویت در حضانت کودک, شرایط مستحقین حضانت, و نیز احکام و حقوق کودک در تعلیم و تربیت.
فصل هشتم: عوامل و شیوههای مؤثر در تعلیم وتربیت و اولویتهای آن, مانند تعلیم و تربیت کودک در جهت ایمان به پروردگار, معرفت و محبّت پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان مطهّر آن حضرت, و آموزش فرائض دینی.
ب: جلد دوّم
فصل نهم: احکام ولایت بر اموال کودک, و اداره آن و شرایط دخالت در اموالکودک.
فصل دهم: احکام ولایت بر تزویج کودکان.
فصل یازدهم: اعتقادات کودک و مسائلی مانند پاکی و طهارت جسمی و معنوی وی, و رعایت حقوق او در داشتن اعتقادات مذهبی.
فصل دوازدهم: عبادات کودک مانند نماز, روزه و حجّ.
فصل سیزدهم: احکام مربوط به دخالت و تصرّف کودک در اموال خود و دیگران از قبیل خرید و فروش, حواله, ضمانت, مضاربه, ودیعه, اجاره, صدقه, و همچنین بحث از حمایت کودک در برابر استثمار اقتصادی و ممنوعیت بهکارگیری وی در کارهای سخت.
فصل چهاردهم: مسائل مربوط به اقرار کودک و دعاوی او در امور مالی و نیز گواهی وی در همین زمینه.
فصل پانزدهم: جنایت بر کودک (کودک آزاری)
فصل شانزدهم: مباحث تنبیه کودکان و ممنوعیت اجرای حدود شرعی بر آنان و راههای جلوگیری از بزهکاری کودکان.
فصل هفدهم: مباحث مربوط به کودکان مریض, معلول و عقب مانده و شیوه برخورد و راههای کمک به آنان.
تقدیر و تشکّر
در پایان بر خود لازم میدانم، از استاد محقّق حضرت آیةالله حاج آقا محمدجواد فاضل، رییس محترم مرکز فقهی ائمّه اطهار: که ضمن نظارت بر حُسن انجام این تحقیق، باحمایت مادّی و معنوی خویش، ما را پشتیبانی و دلگرمی بخشیدند، صمیمانه تشکّر نمایم.
همچنین از مدیر محترم مرکز، حضرت حجة الاسلام والمسلمین حاج محمدرضا فاضل کاشانی و نیز معاون پژوهشی مرکز، جناب آقای دکتر محمّدمهدی مقدادی که در به سامان رسیدن این تحقیق در مراحل مختلف پیگیری جدّی نمودند و هم در ویراستاری آن بذل محبّت کردند و جناب آقای دکتر ناصر قرباننیا که زحمت ارزیابی این تحقیق را متقبّل شدند و نیز از برادران محقّق، آقایان شیخ یونس فرخنده و شیخ روح الله انصاری و شیخ عباس کوهی که بازنویسی و تطبیق و تصحیح و مقابله مباحث را به عهده داشتند و در این خصوص وظایف محوّله را با جدیت پیگیر بودند، همچنین ازآقای مهدیپاشازاده که تایپ و اصلاح این تحقیق را به عهده داشتند، تقدیر و تشکر مینمایم.
امید آنکه، این خدمت کوچک، بخشی از دِین ما را در قبال حوزه علمیه و نظام مقدّس اسلامی جبران نماید و موجب رضایت خداوند متعال و حضرت بقیة الله الاعظم، امام عصر علیه السلام واقع شود و ذخیرهای باشد برای روزی که (لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ) . (1)ان شاء الله تعالی
قدرت الله انصاری
1) (1) سوره شعراء 88:26-89.
(تبیین واژههای کلیدی در احکام و حقوق کودک)
واژه «حقوق» معانی گوناگونی دارد، ولی چند معنی آن بیشتر مورد گفتگو است:
1 - حقوق به معنای مجموعهی مقرّرات حاکم بر روابط اجتماعی. به تعبیری دیگر، مجموعهی بایدها و نبایدهایی که اعضای یک جامعه ملزم به رعایت آنها میباشند و دولت ضمانت اجرای آنها را بر عهده دارد.
2 - حقوق به معنای علم حقوق: مقصود از حقوق در این مفهوم، دانشی است که به تحلیل قواعد حقوقی و سیر تحوّل آنها میپردازد.
3 - حقوق، جمع حق: در هر نظام حقوقی برای تأمین سعادت اجتماعی و فردی انسان و جلوگیری از هرگونه تجاوز و تعارض، امتیازها و قدرتهای قانونی مشخصی اعتبار میشود که به هر یک از آنها اصطلاحاً «حق» میگویند و مجموع آنها را حقوق مینامند.
حقوق به این معنا، مجموعهای از امتیازات فردی یا گروهی شناخته شده در جامعه است که ناشی از قوانین و مقرّرات حاکم بر آن میباشد و قراردادی و وضعی است(1).
1) (1) ر. ک: دکتر محمد جعفر جعفری لنگرودی, مقدمه عمومی علم حقوق: 12-13؛ مصطفی دانش پژوه, قدرتالله خسروشاهی, فلسفه حقوق: 16-17؛ محمدعلی آقایی, اصطلاحات حقوقی: 14.
بنابراین حق حیات، حق مالکیت، حق زوجیت، حق والدین، حق کودک و مانند اینها به اعتبار معنی اخیر است. مقصود از حقوق (که به عنوان اسم این کتاب انتخاب گردیده و از آنها بحث خواهد شد) معنی اخیر میباشد.
کلمهی حق در لغت، در مفاهیم مختلفی به کار رفته، مانند ضدّ باطل، ثابت(1)، یقین(2)، واجب. در قرآن کریم میخوانیم: (لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی أَکْثَرِهِمْ ) (3)یعنی بر اکثر آنها ثابت و واجب شد (عذاب)، زیرا از کسانی میباشند که ازحالشان پیداست در حال کفر میمیرند.
در عبارات بعضی از محققین آمده است، معنای اصلی حق، موافقت و مطابقت است؛ بر کسی که چیزی را به مقتضای حکمت ایجاد مینماید و نیز فعلی که بر طبق حکمت و مصلحت از فاعل صادر میشود، حق اطلاق میگردد. به همین اعتبار خداوند حق است، زیرا خالقیت او و افعالش به مقتضای حکمت است و نیز بر اعتقاد مطابق با واقع وحقیقت، و کردار و گفتاری که به حسب آنچه لازم است، صادر و بیان شده، حق اطلاق میشود.(4)
به نظر میرسد هر چند کلمهی حق در مفاهیم مختلفی استعمال شده است، ولی میتوان در تمام این کاربردها نوعی ثبات و تحقّق را در نظر گرفت، بنابراین معنی اصلی حق، ثبات و تحقّق است.
حق در اصطلاح فقها و حقوقدانان به نوعی اختیار و توان و سلطه تفسیر گردیده است.(5)در غالب تعریفهایی که از حق میشود قبل از هر چیز بر این عنصر اصلی تکیه شده است.
یکی از صاحبنظران حقوقی در اینباره مینویسد: «حقّ در اصطلاح عبارت است از توانایی که شخص بر چیزی و یا بر کسی داشته باشد».(1)
و نیز گفتهاند: حق، سلطه و توانایی است که برای صاحب حق، بر غیر خودش جعل و اعتبار گردیده و متعلّق آن ممکن است مال باشد و یا غیر مال، مانند عین مستأجره، زیرا با عقد اجاره برای مستأجر توانایی و سلطه بر موجر در مال معین (مال الاجارة) جعل و اعتبار میگردد.(2)
برخی دیگر حق را مرتبهی ضعیفی از ملک دانستهاند.(3)
هر حقّی دارای سه رکن است:
الف - کسی که حق برای اوست (مَن َلهُ الحَق).
ب - کسی که حق بر اوست (مَن عَلَیهِ الحَق).
ج - آنچه متعلّق حق قرار میگیرد (موضوع حق).
حق همواره در راستای منافع افرادی است که برای آنها به رسمیت شناخته شده و صاحب حق میباشند. دارندهی حق ممکن است یک فرد یا گروهی از افراد و یا حتّی همهی افراد جامعه باشند، چنانچه ممکن است شخص حقوقی باشد، مانند حقوقی که برای امام و حاکم وجود دارد.
از سوی دیگر به رسمیت شناختن هر حقّی در جامعه برای افراد، آنها را در موقعیت ممتازی نسبت به دیگران قرار میدهد، به گونهای که دیگران باید آن حق را رعایت نمایند و مانع استیفای آن از طرف صاحبان حق نشوند. بنابراین با به رسمیت شناختن هر حقّی تکلیفی پیدا میشود به همین جهت باید گفت هر حقّی، دو روی دارد، روی دیگر آن، تکلیف است که متعلّق به مَن عَلَیهِ الحَق است.
مَن عَلَیهِ الحَق نیز ممکن است فرد حقیقی یا گروهی از افراد و یا یک شخص حقوقی باشد.(1)
به هر حال حق و تکلیف ملازم یکدیگرند و با هم جعل میشوند، تنها خداوند است که نسبت به انسانهاحقوقی دارد، بدون آنکه هیچ تکلیفی برای او وجود داشته باشد، با این حال واجباتی برای خودش قرار داده است.
زیباترین بیان در این باره، سخن حضرت علی علیه السلام است که فرمودند: خداوند سبحان برای من به خاطر آنکه زمامدار شده ام حقّی بر شما قرار داده و همانگونه که مرا بر شما حقّی است، شما را نیز بر من حقّی است... هیچ حقّی برای کسی منظور نمیشود، مگر آنکه وظیفهای بر عهدهی او گذارده میشود و هیچ تکلیفی برای کسی در نظر گرفته نمیشود، جز آنکه برای او نیز حقّی مطرح خواهد بود. اگر برای کسی حقّی باشد بدون هیچگونه تکلیفی، او تنها خداوند متعال است».(2)
و نیز آن حضرت میفرماید: «إنَّ لِلوَلَدِ عَلَی الْوَالِد حَقّاً وَ انَّ لِلوَالِدِ عَلَی الوَلَدِ حَقّاً فََحَقُّ الَوَالِدِ عَلَی الوَلَدِ أَن یُطِیعَهُ فِی کُلَِّ شَیءٍ، الاّ فِی مَعصِیَةِ اللهِ سُبحانَهُ وَ حَقُّ الوَلَدِ عَلَی الوَالِدِ ان یُحَسَّنَ اسمَهُ، وَ یُحَسَّنَ ادَبَهُ، وَیُعَلَِّمَهُالقُرآنَ».(3)فرزند را بر پدر حقّی است و پدر را بر فرزند حقّی، حق پدر بر فرزند آنست که فرزند در هر چیز - جز نافرمانی خدای سبحان - او را فرمان برد و حق فرزند بر پدر آنست که نام او را نیکو نهد و او را به نیکی ادب نماید و قرآن را به او تعلیم دهد.
برای هر حقّی، دو مرحله میتوان تصوّر کرد:
مرحله اوّل: مرحله اعتبار حق برای افراد، یعنی دارا شدن و برخورداری از حق که در اصطلاح به آن «اهلیت» تمتّع گفته میشود. در این مرحله هر انسانی در چهارچوب ویژگیهای یک نظام حقوقی میتواند صاحب حق شود و هیچ کس حتّی خود انسان
نمیتواند چنین اهلیتی را از خود سلب نماید، اهلیت تمتّع ملاک شخصیت حقوقی میباشد. این مرحله، از زمان تولّد طفل (بلکه از دوران جنینی) شروع و در تمام عمر ادامه دارد و با فوت او خاتمه پیدا میکند.
بنابراین شخصیت حقوقی لازمهی وجود حیات انسانی است، بدین جهت تمام افراد حتّی کودکان و مجانین، آن را دارا میباشند.
در ماده «956» قانون مدنی آمده است: «اهلیت برای دارا بودن حقوق، با زنده متولد شدن انسان شروع و با مرگ او تمام میشود.»
مرحله دوّم: مرحلهی اجرای حق و استیفای آنست که به آن «اهلیت استیفا» گفته میشود. این چنین نیست که هر کسی که دارای حق تمتّع است، دارای حق استیفا نیز باشد و بتواند حق خود را اعمال و اجراء نماید، زیرا اجرای حق و استیفای آن مستقیماً و بلاواسطه منوط به استعداد طبیعی، جسمی و روحی است.
در این مرحله برای اینکه شخص بتواند حقوق خود را استیفا نماید شرایطی لازم است و این شرایط برای این است که شخص بتواند حق را در راستای منافع خویش بهکار گیرد، یعنی بهقوّه درک و تمیز دست یافته باشد و برای این امر باید عاقل، بالغ و رشید باشد.(1)بنابراین کودک (صغیر) شرایط استیفای حق خود را ندارد و ولی او حقوق وی را استیفا مینماید.
حق به اعتبار متعلّق خود دارای اقسامی متفاوت است، مانند حق الله و حق مردم. مهمترین تقسیم بندی حق مردم، تقسیم آن به حقوق مالی و غیر مالی است.
حق غیر مالی: امتیازی که هدف از آن رفع نیازمندیهای عاطفی و اخلاقی انسان است. موضوع این حق روابط غیر مالی اشخاص است و ارزش داد و ستد ندارد و به طور مستقیم قابل ارزیابی مالی نیست. مانند حق زوجیت، حق ولایت، حق حضانت و حق تعلیم و تربیت. حقوق کودک که در این کتاب از آنها بحث میشود اغلب از این قسم میباشد.
1) (1) سید حسن امامی، حقوق مدنی 151:4-153، مجید وزیری، حقوق متقابل کودک و ولی در اسلام: 14-15.
البتّه ممکن است بر حقوق غیر مالی آثار مالی نیز مترتّب گردد؛ مانند اینکه حق زوجیت موجب مطالبهی نفقه میشود یا حق قصاص که قابل تبدیل به دیه و مال است.
حق مالی: امتیازی است که در هر نظام حقوقی به منظور تأمین نیازهای مالی شخص به آنها داده میشود. این دسته از حقوق بر خلاف گروه اوّل قابل مبادله و تقویم به پول است، مانند: حق ملکیت، حق منفعت، حق شفعه و مانند اینها.
به اعتبار دیگری حق ممکن است از طبیعت شیئ سرچشمه گرفته باشد، مانند: حق حیات و نیز ممکن است مقتضای اخلاق یا بنای عرفی و عقلا و یا حکم شرع و قانون داخلی و بینالمللی و یا امور دیگر باشد. و به همین اعتبار است که حقوق را به این امور منسوب میکنند و میگویند: حق طبیعی، اخلاقی، عرفی، شرعی، داخلی و بینالمللی.
همچنین حق به اعتبار دایرهی وسعت آن به مطلق و نسبی، و به اعتبار زمان پیدایش آن به منجّز و معلّق، و به اعتبار مدّت بقا، به موقّت و دائم، و به اعتبار زمان اجرا، به حال و مؤجّل، و به اعتبار قابلیت زمان، به ثابت و متزلزل تقسیم میشود.(1)
تکلیف در لغت عرب از مادۀ کُلفَت گرفته شده که به معنی سختی و مشقّت است(2), امر به چیزی که در آن مشقت و سختی است تکلیف مینامند(3)و آمر را مکلّف (باکسرلام) وکسی که موظّف به انجام امر میگردد را مکلَّف (با فتح لام) گویند.
تکلیف را بهدو قسم تقسیم نمودهاند:
اوّل - تکلیف پسندیده یا ممدوح
مقصود از آن تکلیفی است که دارای مصلحت باشد به گونهای که بدون انجام آن تحقق نیابد, تکالیفی که خداوند متعال به پیامبر و امام علیهما السلام مینماید از این قسم میباشد.
دوّم - تکلیف ناپسند یا مذموم
مقصود از آن اوامری است که با سختی و مشقّت انجام میپذیرد، بدون آنکه در آن مصلحتی وجود داشته باشد(1).
به اعتبار دیگری تکلیف را به شرعی (مانند تکالیف خداوند بر بندگان خود) و عرفی (مانند تکلیف معلّم بر شاگرد) تقسیم نمودهاند(2).
در اصطلاح فرهنگ دین, تکلیف به فرمان الهی اطلاق میشود. مرحوم لاهیجی میگوید: «تکلیف خطاب الهی را گویند که متعلق به افعال بندگان است از جهت اتّصاف به حسن و قبح بر سبیل اقتضا یا بر سبیل تخییر و مراد از اقتضا طلب است و طلب یا متعلق است به فعل و یا ترک و بر همین اساس اوامر الهی در مورد افعال انسان را به پنج قسم تقسیم نمودهاند: وجوب, حرمت, ندب, کراهت و اباحه».(3)
شروط عامه تکلیف و یا به بیان دیگر «شرایط تعلّق حکم تکلیفی» عبارتاست از: عقل, بلوغ, قدرت و اختیار(4)در مباحث بعدی در اینباره بیشتر توضیح خواهیم داد.
حکم، معانی و مفاهیم مختلفی دارد که در حوزه «حقوق» دستکم در دو معنی کاربرد بیشتری پیدا میکند:
1 - حکم به معنای فرمان و دستور دادن و نیز بر خود فرمان و دستور، (معنای مصدری و اسم مصدری) اطلاق شده است؛ مثل (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ ). (5)هیچ فرمان و دستوری نیست مگر از سوی خدا.
2 - حکم به معنای قضا و دادرسی، چنانکه قرآن میفرماید: (إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ)1 . ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم تا در بین مردم به موجب آنچه خدا به تو آموخته داوری کنی.
حکم به معنای اوّل اعم از حق است. زیرا مفهومی است نفسی نه اضافی. یعنی در آن «مَنلَهُ الحُکم، وَ مَن عَلَیهِ الحُکم» مطرح نیست، ولی در حقّ، چنین اضافه و نسبتی وجود دارد.
امّا حکم به معنای دوّم بخشی از حقوق به شمار میرود و بر حقوق قضایی انطباق دارد، در نتیجه حکم به معنی اوّل وسیعتر از حقوق است، ولی حکم به معنی دوّم زیرمجموعهی حقوق خواهد بود که در این صورت محکوم له و محکوم علیه نیز در آن راه پیدا میکند.
حکم اقسام مختلفی دارد، مهمترین تقسیم بندی آن که در حقوق کودک بیشتر از دیگر اقسام حکم، کاربرد دارد، تقسیم آن به احکام تکلیفی و وضعی است:
بسیاری از فقها(1)در تبیین معنی حکم تکلیفی و وضعی فرمودهاند: حکم تکلیفی خطاب شارع است که به افعال مکلّفین به نحو اقتضا و یا تخییر تعلّق میگیرد.
مقصود از اقتضا، طلب و درخواست انجام و یا ترک فعل است و مقصود از تخییر اموری است که انجام و ترک آن یکسان است و مکلّف اجازه دارد آن را انجام دهد و یا ترک نماید که در اصطلاح آن را مباح مینامند.
به تعبیری دیگر، حکم تکلیفی چنانکه از نام آن معلوم است عبارت از الزام به انجام فعل و یا ترک آن میباشد، که ایجاد تکلیف مثبت و یا منفی را برای افراد در پی خواهد داشت.
حکم تکلیفی مثبت مانند آنچه در ماده 1178 قانون مدنی آمده است: «ابوین مکلّف هستند که در حدود توانایی خود به تربیت اطفال خویش بر حسب مقتضی اقدام کنند و نباید آنها را مهمل بگذارند».
1) (2) القواعد والفوائد 39:1، التمهید القواعد: 29، هدایة المسترشدین 55:1، بدایع الافکار: 7، الدّروس فی علمالاصول 162:1.
حکم تکلیفی منفی مانند حکم مذکور در ماده 276 قانون مدنی که میگوید: «مدیوننمیتواند مالی را که از طرف حاکم ممنوع از تصرف در آن شده است در مقام وفای به عهد، تأدیه نماید».
و مثل اینکه مرد نباید با قصد ریبه به زن نامحرم نظر نماید.(1)
حکم وضعی به این معنی است که شارع دو امر از اموری که به مکلفینتعلّق دارد را به یکدیگر ربط دهد به گونهای که یکی از آنها در دیگری تأثیر گذارد.
به تعبیری دقیقتر، بر طبق نظریهای که معتقد است شارع تمام یا برخی از احکام وضعی را جعل نموده است، در عین حال در بردارنده بعث و زجر نیست و اوّلاً و بالذّات به افعال مکلّفین تعلّق نمیگیرد، هر چند به اعتبار این که تابع احکام تکلیفی است به صورت تأسیسی یا امضایی به افعال مکلّفین تعلّق میگیرد.(2)
ولی در احکام تکلیفی انجام یا ترک فعل از مکلّف مورد نظر است.
احکام تکلیفی منحصر در پنج حکم است که در چهار عدد از آنها در خواست انجام یا ترک فعل شده است و آنها عبارتند از: وجوب، حرمت، استحباب، کراهت، و در یکی از آنها مکلّف مخیر بین انجام فعل یا ترک آن است و آن را اباحه مینامند. حکم وضعی دارای اقسام بسیاری است.
بعضی از فقها فرمودهاند: «هر حکمی که از طرف شارع صادر شده غیر از پنج حکم تکلیفی، حکم وضعی است».(3)
مهمترین اقسام حکم وضعی عبارت است از: شرطیت، سببیت، مانعیت، علیت، ملکیت، زوجیت، بطلان و فساد.(4)
از دیدگاه فقهی مهمترین تفاوت بین حق و حکم، غیر قابل اسقاط بودن حکم و عدم امکان توافق بر خلاف آن است، زیرا اختیار حکم به دست حاکم است و محکوم علیه در اینباره اختیاری ندارد. در حالیکه حق در بسیاری از موارد قابل اسقاط است و میتوان از آن صرف نظر کرد و یا به دیگری واگذار کرد، البتّه حقوق غیر مالی قابل واگذاری به غیر نمیباشد. بعضی از این حقوق به سبب مخصوص قابل زوال است، مانند حق زوجیت که به وسیلهی فسخ نکاح و طلاق منحل میگردد، و بعضی دیگر از حقوق، دائمی، غیر قابل انتقال به غیر و زوالناپذیر است؛ مانند بنوّت که به هیچ وجه پدر و مادر نمیتوانند نسبت مزبور را از خود سلب نمایند.(1)چنانچه فرزند نیز نمیتواند نسبت بین خود و پدر و مادرش را از خود سلب نماید.
افعالی که از انسان صادر میگردد، از جهت ترتّب آثار شرعیه بر آنها، به دو قسم تقسیم میشود:
قسم اوّل: افعالی است که اگر با قصد عمد و اختیار صادر گردد، آثار شرعی در پی خواهد داشت، مانند اینکه شرط است انشاء عقد معامله با قصد صورت پذیرد، در غیر این صورت معامله صحیح نیست. فقیهان بر این باورند که صدور این قسم از افعال، از کودک آثار شرعی در پی نخواهد داشت(2). بنابراین معاملهی کودک مشروعیت ندارد، زیرا قصد او به منزلهی عدم قصد است.
قسم دوّم: افعالی است که دارای اثر شرعی است و متعلّق احکام وضعی قرار میگیرد بدون اینکه مشروط به قصد و اختیار باشد. مانند برخورد نجاست با بدن، که با وقوع آن حکم وضعی نجاست ثابت میگردد، هر چند انسان بیتوجّه باشد. و نیز اتلاف مال دیگری که موجب حکم به ضمان میگردد، اگرچه اتلاف کننده غافل باشد.
بر خلاف قسم اوّل، فقها معتقدند کودک مشمول این قسم از احکام وضعی قرارمیگیرد، ولی به دلیل اینکه شرایط تکلیف ندارد تا زمانی که بالغ نشده ملزم به انجاماحکام وضعی نیست، و در مورد اتلاف مال دیگران، ولی کودک باید پاسخگویضمان وی باشد.
بنابراین کودک و بالغ در احکام وضعیهای که بر این قسم از افعال مترتّب میگردد، مشترکند و فرقی بین آنها نیست، و آنچه در کلمات فقها(1)آمده است مبنی بر اینکه احکام وضعیه اختصاص به بالغین ندارد، در اینباره قاعدهی فقهیهای تأسیس نمودهاند بااین مضمون: «در تعلّق احکام وضعیه به افراد، بلوغ شرط نیست» که مقصود قسم دوّم ازافعال میباشد.
آیةالله فاضل لنکرانی در اینباره مینویسد: «مقصود از احکام وضعیهای که برای غیر بالغین ثابت است، احکامی است که در ترتّب احکام شرعی بر آنها قصد و التفات معتبر نیست، مانند اتلاف مال غیر، حیازت مباحات و غصب و امّا افعالی که در آنها قصد و عمد معتبر است، مانند: انشای عقد در باب معاملات و عقود و ایقاعات، مثل بیع و شراء، عتق و طلاق، از کودک صحیح نیست و مشمول چنین احکامی قرار نمیگیرد»(2).
در ماده 328 قانون مدنی نیز به این معنی اشاره شده است که: «هر کس مال غیر را تلف کند، ضامن است و باید مثل یا قیمت آن را بدهد، اعم از اینکه از روی عمد تلف کرده باشد یا بدون عمد و اعمّ از اینکه عین باشد یا منفعت».
اطلاق این مادّه، کودک را شامل میشود. همچنین مادّه 1216 قانون مزبور مقرّر میدارد که: «هرگاه صغیر یا مجنون یا غیر رشید باعث ضرر شود، ضامن است».
در ذیل ماده 50 از قانون مجازات اسلامی نیز آمده است: «در مورد اتلاف مال اشخاص، طفل ضامن است و اداء آن از مال طفل به عهدهی ولی طفل میباشد».
فقیهان برای اثبات این مدّعا که کودک مشمول برخی از احکام وضعی میگردد، علاوه بر اجماع(1)و سیرهی متشرّعه، بلکه عقلا(2)که در اینباره وجود دارد، به چند دسته از روایات استناد نمودهاند که مهمترین آنها عبارتند از:
1 - روایاتی که در باب ضمان وارد شده است. مانند آنکه، زراره میگوید از امام صادق علیه السلام سؤال نمودم: مردی در زمینی که مالک نیست گودالی حفر کرده است، شخصی از آن محلّ میگذرد و در گودال میافتد؟ حضرت فرمود: شخصی که گودال را حفر کرده ضامن است. زیرا هر کس در غیر ملک خود مبادرت به حفر گودال کند و دیگری در آن بیفتد و متضرّر گردد ضامن است. «کُلَّ مَن حَفَرَ فی غَیرِ مِلکِهِ کَانَ عَلَیهِ الضَّمَانُ».(3)در روایت دیگری امام صادق علیه السلام میفرماید: هر کس در راه عبور مسلمین به هر صورتی به آنها ضرر برساند، ضامن است.
«مَن أَضَرَّ بِشَیءٍ مِن طَرِیقِ المَسلِمین فَهُوَ لَهُ ضَامِنٌ».(4)همچنین در روایت معروفی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده، آمده است:
«عَلَی الیَدِ مَا أَخَذَت حَتَّی تُؤَدِیه».(5)ضمانت هر مال تا زمانی که به مالک آن برگردانده نشده است، به عهدهی متصرّفی است که آن را در اختیار دارد.
در مفاد این حدیث میان فقیهان اختلاف نظر وجود دارد که آیا مقصود از آن وضع حکم تکلیفی است و شارع خواسته است بدین وسیله مکافات استیلای بر مال دیگری و وجوب حفظ و ردّ آن را به مالک گوشزد کند(6)و یا غرض این بوده که ضمان و غرامت چنین مالی برعهدهی صاحب ید گذارده و او را مسئول شناخته(7)شود؟
ظاهر و سیاق عبارت همانگونه که شهرت یافته است، مؤید معنی دوّم است.(1)و فقیهان از مفاد آن قاعدهی فقهی با نام «قاعدهی ید» استخراج نمودهاند و اجمال آن به این معنی است: «هرکس بر مال دیگری تسلّط یابد ضامن تلف و نقص آن است.»
به هر صورت اطلاق روایات ذکر شده و نیز عموم تعلیل که در آنها دیده میشود به طور قطع شامل کودک نیز میگردد.
یکی از علمای معاصر در اینباره میگوید: «اگر کودک مال دیگری را از بین ببرد، به طور قطع ضامن است ولی تا زمانی که بالغ نشده ملزم به ادای آن نیست، بعد از بلوغ بر وی واجب است آن را ادا نماید. زیرا در آن هنگام اتلاف کنندهی مال غیر، بر او صادق است».(2)
2 - روایاتی که در باب حیازت و احیای موات وارد شده است. مثل آنکه در روایتصحیح، امام باقر و صادق علیهما السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل نمودهاند که فرموده است: «مَن احیَا ارضَأً مَوَاتَأً فَهِی لَهُ».(3)هر کس زمین مواتی را احیا نماید، مالک آن میشود.
و نیز در روایت معتبر دیگری، امام صادق علیه السلام از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرموده است: «مَن غَرَسَ شَجَراً... لَم یَسبِقهُ إِلَیهِ احَدٌ، وَ اَحیَا أَرضَاً مَیتَةً فَهِیَ لَهُ، قَضَاءٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهِ».(4)هر کس درختی را در سرزمینی که پیشتر کسی آن را احیا ننموده، غرس کند و یا زمین مواتی را احیا و آباد نماید مالک آن میگردد. این حکم به مقتضای فرمان خدا و رسول اوست.
مرحوم سید کاظم یزدی در اینباره میگوید: «در این حکم که کودک میتواند مباحات را با حیازت تملّک نماید، اشکالی وجود ندارد و نیز میتواند اراضی موات را احیا کند و مالک گردد، هر چند در احیای اراضی موات لازم است کسی که آن را احیا مینماید قصد داشته باشد، همچنین اگر کودک در اماکنی که وقف عام است، قبل از دیگران سبقت جوید، نسبت به آن مکان حق اولویت پیدا میکند.»(5)
از جمله احکام مسلّم و قطعی در فقه اسلام که مذاهب مختلف اسلامی بر آن اتّفاق نظر دارند، این است که احکام تکلیفی الزامی، مانند وجوب و حرمت به کودک تعلّق نمیگیرد.(1)
فقها، این مسأله را با صراحت بیان داشتهاند و به عنوان یک حکم کلّی که در تمام ابواب فقه ساری و جاری است. آنان معتقدند شرط الزام به انجام تکالیف شرعی اعمّازوجوب و حرمت، بلوغ است و قبل از بلوغ کودک ملزم به انجام هیچ واجبی از واجبات ونیز ترک محرّمات نیست، هر چند بر ولی او واجب است او را از ارتکاب محرّمات منعنماید.
علامه حلّی در اینباره مینویسد: «تکلیف مشروط به بلوغ است».(2)نیز محقق نراقی در عوائد الایام میگوید: «در این که بلوغ شرط تکلیف به واجب و حرام است، هیچ اختلافی بین مسلمین نیست».(3)
همین تعبیر در کلمات بسیاری از فقهای دیگر(4)نیز دیده میشود. همچنین در موارد خاص به این مسأله تصریح نمودهاند و یکی از شرایط تعلّق تکلیف را در مورد هر یک از واجبات، بلوغ دانستهاند. به عنوان نمونه در باب وجوب حج، مرحوم علامه در تذکره مینویسد: «علمای فرق اسلامی همگی بر این مسأله اتّفاق نظر دارند که حجّ بر کودک واجب نیست، زیرا فاقد تکلیف است.»(5)
شبیه آنچه ذکر شد، در مورد نماز(6)روزه(7)و جهاد(8)بیان نمودهاند. همچنین فقیهان بر این باورند که از جمله شرایط اجرای حدود، بلوغ است. پس اگر کودک جرائمی که
1) (1) در مباحث عبادات کودک خواهد آمد که تعلّق احکام غیر الزامی (استحباب) به وی صحیح است.
2) (2) مختلف الشیعة 386:3.
3) (3) عوائد الایام: 791.
4) (4) مدارک الاحکام 42:6، الحدائق الناظرة 53:13، ریاض المسائل 396:5، جواهر الکلام 17:26.
5) (5) تذکرة الفقها 23:7.
6) (6) ذکری الشیعة 314:2.
7) (7) تذکرة الفقها 100:6 و 146.
8) (8) النهایة: 289، السرائر 3:2، منتهی المطلب 21:14، جواهر الکلام 5:21.
دارای حدّ است را مرتکب گردد، حدّ بر او اجرا نمیشود. بلکه حاکم شرع به هر صورت که مصلحت بداند او را تأدیب مینماید، مثلاً در مورد حد سرقت، شیخ مفید مینویسد: «در صورتیکه کودک مرتکب سرقت گردد، حدّ بر او جاری نمیگردد و امام و حاکم اسلامی به هر صورت مصلحت بداند، وی را تعزیر (تنبیه) مینماید».(1)
شبیه این عبارت در کلمات بسیاری از فقها، مانند شهید ثانی(2)، محقّق ثانی(3)و دیگران(4)و نیز اعلام معاصر(5)دیده میشود.
همچنین در بحث از حد لواط(6)، حدّ قذف(7)و حدّ شرب خمر(8)، با صراحت این مسأله را مورد تأکید قرار دادهاند.
این نظریه که اجرای حدود مشروط به بلوغ است، در قوانین کیفری جمهوری اسلامی ایران که بر گرفته از فقه امامیه میباشد، نیز مورد پذیرش قرار گرفته است.
ماده 49 قانون مجازات اسلامی مقرّر میدارد: «اطفال در صورت ارتکاب جرم مبرّی از مسئولیت کیفری هستند و تربیت آنان با نظر دادگاه به عهدهی سرپرست اطفال و عند الاقتضا کانون اصلاح و تربیت اطفال میباشد. و منظور از طفل کسی است که به حدّ بلوغ شرعی نرسیده باشد.»
همین مضمون در مواد 69، 113، 136، 147، 154، 166 و 198 با تعبیرات مختلف بیان گردیده است و یا در ماده 221 آمده است؛ «هرگاه دیوانه یا نابالغی عمداً کسی را بکشد خطا محسوب و قصاص نمیشود، بلکه باید عاقلهی آنها دیهی قتل خطا را به ورثه مقتول بدهند».
1) (1) المقنعة: 803.
2) (2) مسالک الافهام 478:14.
3) (3) ایضاح الفوائد 520:4.
4) (4) جواهر الکلام 476:41، ریاض المسائل 83:16، کشف الرموز 571:2.
5) (5) تحریر الوسیلة 436:2، مهذّب الاحکام 61:28، تفصیل الشریعة (کتاب الحدود): 489.
6) (6) النهایة: 704، مسالک الافهام 401:14-402، السرائر 459:2، شرائع الاسلام 159:4، تفصیل الشریعة (کتابالحدود و التعزیرات): 300.
7) (7) ایضاح الفوائد 502:4، جواهر الکلام 402:41، شرائع الاسلام 164:4، مجمع الفائده و البرهان 136:13.
8) (8) غنیة النزوع: 429، قواعد الاحکام 551:3، شرائع الاسلام 169:4، الروضة البهیة 203:9، تحریر الوسیلة 430:2.
دلیل اوّل: حدیث رفع
در جوامع حدیثی و کتب فقهی، به نحو متواتر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حدیثی به این مضمون نقل شده که فرمودهاند: «رُفِعَ القَلَمُ عَنِ ثَلاَثَهِ عَنِ الصَّبِیِّ حَتّی یَبلُغَ، وَ عَنِ النَّائِمِ حَتّی یَنتَبِة، وَ عَنِ المَجنُونِ حَتّیَ یُفیِقَ»(1)قلم تکلیف از سه گروه برداشته شده است:
1 - از کودک تا به سن بلوغ نرسیده است. 2 - کسی که خواب رفته، تا بیدار نشده است. 3 - دیوانه، تا افاقه نیافته است.
همچنین شیخ طوسی در کتاب خصال نقل میکند: «زن دیوانهای را که مرتکب زنا شده بود به نزد خلیفهی دوّم (عمر) آوردند، او حکم به اجرای حدّ رجم داد، امیر المؤمنین علیه السلام ضمن اعتراض به حکم صادره، فرمود: مگر نمیدانی قلم تکلیف از سه گروه برداشته شده، از کودک تا به سن بلوغ و احتلام نرسیده، از دیوانه تا صحّت نیافته و از کسی که به خواب است تا بیدار نشده است».(2)
اختلاف برداشت از مفاد حدیث رفع
در مفاد این حدیث بین فقها اختلاف نظر وجود دارد. مهمترین دیدگاهها در این مورد به اختصار عبارت است از:
1 - مقصود از حدیث رفع، نفی قلم جعل احکام از کودک است، و در این خصوص فرقی بین احکام وضعی و تکلیفی نیست، بنابراین از کودک و مجنون جمیع احکام برداشته شده است.(3)
این نظریه نمیتواند مورد پذیرش قرار گیرد. زیرا مستلزم تخصیص اکثر است، چرا که به ضرورت فقه کودک مشمول بسیاری از احکام وضعی مانند ملکیت، ضمان، طهارت و نجاست، همچنین بعضی از احکام تکلیفی استحبابی مانند نماز، روزه و حجّ قرار میگیرد.
به علاوه، سیاق عبارت در حدیث رفع به گونهای است که نشان میدهد مورد تخصیص قرار نمیگیرد.(1)
2 - بر اساس این حدیث مؤاخذه از کودک برداشته شده است. و این معنی موافق نظرعرف است، زیرا اگر در عرف گفته میشود آن شخص مرفوع القلم است، یعنی او رادر انجام افعال مؤاخذه نمیکنند. البته مقصود طرفداران این نظریه، مؤاخذه در احکامالزامی است.(2)
آیةالله فاضل لنکرانی در اینباره مینویسد: «آنچه در حدیث رفع برداشته شده، قلم مؤاخذه و عقوبت اخروی و دنیوی است و لازمهی آن چنین میشود؛ تکلیف الزامی در حق کودک ثابت نیست و بر ترک واجب و فعل حرام مستحق عقوبت نمیگردد»(3).
بر این نظریه نیز ایراد شده که عقوبت و مؤاخذه مانند ثواب و اجر، ربطی به جعل تکلیف ندارد، تا به وسیلهی حدیث رفع برداشته شود(4).
3 - مقصود از رفع قلم، رفع تکالیف الزامی است. کلمهی رفع نیز بر همین معنی دلالت(5)دارد. بنابراین شامل احکام مستحبّی و وضعی نمیگردد. بر ایننظریه نیز ایراد شده که آنچه جعل گردیده امر بسیطی است که قابل تقسیطنیست.(6)
4 - مفاد حدیث رفع، رفع تکالیف الزامی است که با مخالفت آنها مکلّف مورد مؤاخذه قرار میگیرد و نیز آن دسته از احکام وضعی که عمل به آنها، سنگینی و مشقّت بر مکلّف در پی خواهد داشت.
1) (1) سید محمد کاظم یزدی، حاشیه بر مکاسب 20:2.
2) (2) تراث الشیخ الاعظم، کتاب المکاسب 278:3، آخوند خراسانی، حاشیه بر مکاسب: 46، العناوین 666:2.
3) (3) القواعد الفقهیة 362:1.
4) (4) مصباح الفقاهة 526:2.
5) (5) ایروانی، حاشیه بر مکاسب شیخ 167:2-168، شهیدی، حاشیه بر مکاسب: 247.
6) (6) مصباح الفقاهة 518:2.
و از آنجا که حدیث رفع به خاطر امتنان و گشایش و ارفاق بر کودک صادر شده است شامل مستحبّات و افعالی که عقلاً و شرعاً پسندیده است، نمیگردد و با این حدیث، چنین اموری از کودک برداشته نمیشود.(1)
5 - با حدیث رفع، گناهانی برداشته میشود که دست قدرت کرام الکاتبین و ملائکههای موکّل انسان، مأمور نوشتن آنها میباشند و لازمهی آن رفع هر گونه الزام و ثقل از کودک است.
به نظر میرسد از میان دیدگاههای یاد شده، نظریهی اخیر صحیحترین آنها باشد. امام خمینی رحمه الله در توجیه این نظریه میفرماید: «احتمال دارد که مقصود از رفع، رفع در قبال آنچه در بعضی از روایات وارد شده (مبنی بر اینکه وقتی کودک به سن بلوغ رسید گناهان او نوشته میشود) باشد.(2)
بنابراین مفاد حدیث رفع چنین میشود: کودک قبل از بلوغ، گناهان او نوشته نمیشود و قلم کتابت گناهان از او برداشته شده است.(3)
آیاتی از قرآن کریم میتواند مؤید این نظریه قرار گیرد. مانند آنچه در سوره کهف در بیان گفتار گناهکاران در قیامت آمده است: (ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصاها)4 اینچه پروندهی عملی است که اعمال کوچک و بزرگ در آن جمعآوری و نوشته شده است.
همچنین در بعضی از روایات از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرموده است: «وقتی کودک به سن سیزده سالگی رسید اعمال نیکش نوشته میشود و نیز گناهان او نوشته خواهد شد»(4).
از آنچه گذشت، روشن گردید که میان دیدگاهها، جامع و آنچه فقیهان همگی بر آن اتّفاق نظر دارند، این است که احکام تکلیفی الزامی مانند وجوب و حرمت از کودک تا زمانی که به سن بلوغ نرسیده، برداشته شده است.
در حقوق جزا نیز، دلیل عدم تعلّق حکم الزامی به غیر بالغ را، رفع مسئولیت کیفری از او میدانند یا به تعبیری دیگر آنچه در حدیث رفع در قرنها پیش بیان شده، در زمانهای بعد قانونگذاران کیفری آن را پذیرفتهاند.
یکی از صاحبنظران در مسائل حقوق جزا در اینباره مینویسد: «جنون، صغر، اکراه و... علل رافع مسئولیت کیفری هستند که موجب میشوند با وجود تحقّق و جمع عناصر مزبور به خاطر احراز آن شرایط، قانون گذار مرتکب جرم را مبّری از مسئولیت دانسته و جرم را قابل انتساب به وی نداند و از مجازات معاف نماید»(1).
دلیل دوّم: روایات دیگر
در ابواب مختلف فقه روایات مستفیضه بلکه متواترهای بر این دلالت دارند که کودک قبل از بلوغ مشمول احکام تکلیفی الزامی قرار نمیگیرد. به صورت فشرده میتوان این روایات را به چند دسته تقسیم نمود:
1 - روایاتی که دلالت دارد کودک قبل از بلوغ مسئولیتی ندارد، مانند آنکه در حدیث معتبر عبدالله بن سنان از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «شخصی از پدرم در جلسهای که من حضور داشتم سؤال نمود، در چه زمان کودکی که پدر را از دست داده، مسئولیتپذیر میشود و میتواند در امور مربوط به خود دخالت کند؟ حضرت فرمودند: آنگاه که محتلم شود». قال: «اِحتِلامُهُ».(2)2 - روایاتی که دلالت دارد وجوب نماز، روزه و حجّ معلّق بر بلوغ است. مانند آنکه در حدیث موثّق، عمار ساباطی میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال نمودم چه زمان نماز بر کودک واجب میشود؟ فرمودند:
«إِذَا أَتَی عَلَیهِ ثَلاثُ عَشرَ سَنَةً، فَإِن احتَلَمَ قَبلَ ذَلِکَ، فَقَد وَجَبَت عَلَیهَا الصَّلاَةُ وَ جَرَی عَلَیهِ القَلَمُ».(3)هنگامی که سیزده ساله شود و اگر قبل از این زمان محتلم شود نماز بر او واجب میگردد و قلم تکلیف، او را شامل میگردد.
در این حدیث ملاک وجوب نماز، بلوغ قرار گرفته است و ذکر سیزده سال بدون بلوغ خصوصیتی ندارد.
در روایت دیگر وارد شده است: آنگاه که کودک بالغ شد روزه بر او واجب میشود(1). و نیز آمده است: آنگاه که بالغ شد باید به حجّ برود.(2)
3 - روایاتی که مفاد آن چنین است: بر دختر قبل از بلوغ واجب نیست موی سر خود را از نامحرم بپوشاند.(3)
4 - روایاتی که دلالت دارد بر این که حدود الهی بر کودک قبل از تکلیف، اجرا نمیگردد. مانند آنکه مرحوم شیخ کلینی در کافی از حمران نقل میکند: از امام باقر علیه السلام سؤال کردم چه زمان حدود الهی به طور کامل بر کودک اجرا میگردد و میتواند اجرای آن را به نفع خود مطالبه نماید؟ فرمودند: «اِذَا خَرَجَ عَنهُ الیُتمُ وَ ادرَکَ». یعنی زمانی که از حالت یتیمی خارج شود و صاحب درک و شعور گردد. گفتم: آیا برای این حالت نشانهای وجود دارد؟ فرمود: آری «اِذَا احتَلَمَ»(4)آنگاه که محتلم گردد.
5 - روایاتی که به طور خاص در باب قصاص وارد شده مبنی بر اینکه، عمد کودک به منزلهی خطا است(5). بنابراین اگر مرتکب قتل گردد مشمول حکم قصاص نمیباشد و باید دیهی قتل را عاقلۀ او (اقوام نَسبی وی) بپردازد.
دلیل سوّم: اجماع قطعی
فقها در مباحث مربوط به واجبات مانند نماز، روزه، حجّ و جهاد، بر این حکم که کودک قبل ازبلوغ مشمول احکام الزامی نمیگردد، ادّعای اجماع نمودهاند و نظر مخالفی نقل نشده است.
1) (1) همان 409:4-410، باب 29، من ابواب لباس المصلّی، ح 3.
2) (2) همان 45:11، باب 12، من ابواب وجوب الحج، ح 2.
3) (3) همان 229:20، باب 26 من ابواب مقدمات النکاح، ح 3.
4) (4) الکافی 197:7، باب حدّ الغلام و الجاریة من کتاب الحدود، ح 1، وسائل الشیعة 43:1، باب 4، من ابواب مقدمةالعبادات، ح 2.
5) (5) وسائل الشیعة 400:29، باب 11، من ابواب العاقله، ح 2-3، همان 90:29، باب 36 من ابواب القصاص فی النفس ح 2.
علّامه در بحث از قضای نماز مینویسد: «قضای نماز بر طفلی که به حدّ بلوغ نرسیده واجب نیست، در این حکم اختلافی بین علمای اسلام وجود ندارد»(1). و در کتاب مدارک آمده است: «اجماع مسلمین بر این حکم قرار دارد»(2). عبارات برخی دیگر از فقیهان(3)نیز همانند آنچه ذکر شد، میباشد. شبیه همین تعبیرات را در عدم وجوب روزه بر کودک ذکر نمودهاند.
همچنین در مورد عدم وجوب حجّ، در مستند الشیعة آمده است: «حجّ بر کودک و مجنون واجب نیست. در این حکم اجماع در حدّ استفاضه نقل شده است»(4). تعبیرات دیگر فقها(5)نیز اینگونه میباشد.
دلیل چهارم: حکم عقل
ممکن است ادعّا شود به حکم عقل نیز نباید کودک ملزم به رعایت احکام الزامی باشد، چون فرض بر این است کودک قبل از بلوغ فاقد درک لازم و توانایی کافی برای قابلیت تکلیف الزامی میباشد، با این وصف مؤاخذۀ وی بر عدم انجام تکلیف ظلم است.
لیکن، این دلیل جامع نیست و نمیتواند مستند حکم شرعی واقع شود، زیرا چه بسا کودک در بعض موارد توانایی انجام احکام الزامی را داشته باشد، مثل نماز، امر به معروف و نهی از منکر، افزون بر این بعضی از کودکان از بهره هوشی بالایی برخوردارند و چه بسا درک بیشتری نسبت به مکلفین عادی دارند، شاید به همین جهت فقها به این دلیل استناد ننموده و آنرا از ادلّه عدم تعلق حکم تکلیفی به کودک ندانستهاند.
فرزند انسان از زمان تولّد تا بلوغ، کودک یا «صغیر» نامیده میشود که معادل آن در زبان عربی طفل است.(1)
در مصباح المنیر آمده است: «فرزند صغیر انسان را کودک (طفل) نامند. این لفظ بر فرزند مذّکر (پسر) و مؤنّث (دختر) و نیز جمع آنها (فرزندان) اطلاق میگردد و تا زمانی که به سن تمیز نرسیده است، او را طفل صغیر مینامند.»(2)به علاوه در کتب لغت چند مرحله از سن کودک قبل از بلوغ به طور خاص مورد توجّه قرار گرفته و عبارتند از:
1 - کودک تا زمانی که در شکم مادر است و زاییده نشده، «جنین» نام دارد.(3)فیومی از لغتشناسان معروف میگوید: جنین وصف کودک است تا زمانی که در شکم مادر است و با أجِنّة جمع بسته میشود. هر چند در لغت عرب کودک بر جنین در رحم مادر اطلاق شده، ولی در محاورات رایج عرفی و نیز در اصطلاح فقیهان متداول نیست و استعمال نمیشود و به جهت اینکه مستور و پوشیده است، این نام بر او گذاشته شده است.(4)
2 - کودک بعد از تولّد، در زمان شیرخوارگی «رضیع» نام دارد. (1)«رضع الصبّی» در زبان عربی به کودکی گفته میشود که شیر مادر را از پستان او میخورد.(2)
3 - کودک ممیز، این کلمه از مادهی تمییز گرفته شده و به معنی جدایی اشیاء از یکدیگر است. و در جایی به کار میرود که چند چیز با یکدیگر مشتبه شده باشند و فرد یا افرادی آنها را مشخّص و از یکدیگر جدا سازند.
در قرآن آمده است: (لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ)3 تا اینکه خداوند افراد پلید را از پاکیزه جدا سازد.
بنابراین کودک ممیز، کودکی است که میتواند سود و زیان خود را تشخیص دهد.(3)در مصباح المنیر نقل شده است: «تمیز قوهای است در مغز انسان که به او توانایی میدهد معانی و مفاهیم را از یکدیگر جدا ساخته و مشخص نماید»(4).
غیر ممیز هم بر کودکی اطلاق میشود که به این حدّ از فهم نرسیده و قدرت تشخیص سود و زیان خود را ندارد. مانند کودکان شیرخوار و بچههای سه - چهار ساله.
4 - کودک مراهق: کودکی است که نزدیک به احتلام و در شرف بلوغ باشد،(5)چه دختر و چه پسر. در لسان العرب آمده است، کودک ده - یازده ساله را مراهق گویند.(6)
غیر مراهق هم کودکی است که هنوز در ابتدای دورهی تمیز باشد و تا زمان بلوغ او، چند سال باقی مانده و علائم آن در وی ظاهر نشده باشد.
در اصطلاح فقهی هم به فرزند انسان از زمان تولّد تا ابتدای بلوغ، کودک اطلاق میشود. این تعبیر در بسیاری از مباحث به چشم میخورد. مثلاً در باب تبعیت طفل از والدین در حکم اسلام، در کلمات بعضی از فقیهان آمده است: «حکم طفلی که به سن بلوغ نرسیده مطلقاً - پسر باشد و یا دختر - از جهت مسلمان یا کافر بودن، حکم والدین اوست و در احکامی مثل طهارت و نجاست، از آنها تبعیت مینماید. این مسأله بین فقها اجماعی است و روایات متواتر بر آن دلالت دارد»(1).
در مسأله نماز بر طفل میت هم آمده است: «بر جنازهی طفلی که به حدّ بلوغ نرسیده باید دعا شود.(2)
این معنی، از کلمات فقها در مباحث مربوط به بلوغ نیز به خوبی استفاده میشود. زیرا تکلیف و رفع حجر از کودک را، مشروط به بلوغ دانستهاند.(3)بلوغ را نیز اینگونه تعریف کردهاند: «بلوغ همان انتهای مرحلهی صغر و کودکی، و دخول در مرحلهی تکلیف است»(4).
بنابراین از نظر فقها کودک کسی است که به حدّ بلوغ نرسیده باشد.
در اصطلاح حقوقی، کودک یا «صغیر» به کسی اطلاق میشود که به سن بلوغ نرسیده و کبیر نشده است،(5)با این توضیح که در قوانین مدنی کلمهی کودک مترادف با صغیر و طفل به کار رفته است و صغیر کسی است که بالغ و رشید نشده باشد.(6)
1) (1) ریاض المسائل 109:8.
2) (2) الشرح الصغیر 156:1.
3) (3) مسالک الافهام 140:4، ریاض المسائل 237:9، جواهر الکلام 4:26-5، جامع المدارک 362:3، جامعالمقاصد 182:5.
4) (4) محمّد رواس قلعه چی، موسوعة الفقهیه المیسّرة 360:1.
5) (5) حقوق مدنی اشخاص و محجورین: 174.
6) (6) سید حسن امامی، حقوق مدنی 187:5؛ مبسوط در ترمینولوژی حقوق 2352:3؛ قانون مجازات اسلامی: 36 تبصره 1 از ماده 49 - قانون مدنی با آخرین اصلاحات و الحاقات: و موادّ 1168، 1178، 1217.
یکی از صاحبنظران در حقوق مدنی در اینباره میگوید: «صغیر به کسیگفتهمیشود که از نظر سن به نموّ جسمانی و روحی لازم برای زندگی اجتماعی نرسیده باشد»(1).
لیکن این تعریف خالی از ابهام نیست، زیرا معلوم نیست که نموّ جسمانی و روحی لازم برای زندگانی اجتماعی در چه زمانی حاصل میشود.
البتّه قبل از اصلاح قانون مدنی در سال 1361، صغیر به کسی گفته میشد که به سن هیجده سال تمام نرسیده بود، ولی با حذف ماده 1209 و اصلاح ماده 1210 و در نتیجه لغو 18 سال به عنوان سن کبر، امروزه مفهوم صغیر در فقه و حقوق مدنی یکسان است.
مادهی یک کنوانسیون حقوق کودک مقرّر میدارد: «منظور از کودک، افراد انسانی زیر سن هیجده سال است، مگر اینکه طبق قانون قابل اجرا در مورد کودک، سن بلوغ کمتر تشخیص داده شود».
بنابراین از نظر کنوانسیون دورهی کودکی در هیجده سالگی پایان مییابد، مگر آنکه در کشوری خاص، کودک زودتر به سن بلوغ برسد. تعیین سن خاص برای به دست آوردن برخی حقوق یا از دست دادن برخی از حمایتها، در بعضی از مواد کنوانسیون اشاره شده که در آینده در مورد آنها تحقیق خواهیم نمود.
تمام مراحل سنین کودک که در مفهوم لغوی به آنها اشاره شد در مباحث فقهی دارای اثر میباشند و احکامی بر آنها مترتّب میگردد. به همین جهت در عبارات فقیهان از آنها بحث شده است، مثلاً برای جنین، حقوقی ذکر میشود: مثل حق اثبات نسب، حق جنین در ارث، حق جنین در وصیت، دیهی جنین، حرمت اسقاط جنین و غیر اینها.
1) (1) سید حسن امامی، حقوق مدنی 243:5.
یا در مرحلهی شیرخوارگی که آن را مرحلهی طفولیت مینامند، از مسائلی مانند حق رضاع (شیرخوارگی)، حق حضانت و نشر محرمیت با شیرخوارگی بحث شده است.
همچنین در بعضی از ابواب فقه از کودک مراهق سخن به میان آمده است مانند: جواز امامت ایشان در نمازهای واجب غیر از نماز جمعه، یا اعتماد به گفتارش در مورد طهارت چیزی که در اختیار دارد و حرمت نگاه به عورتین کودک مراهق و....
در «موسوعة احکام الاطفال و ادلتّها»، پیرامون تمام مراحل ذکر شده به تفصیل سخن گفتهایم. در این کتاب نیز در جای خود به آنها اشاره خواهیم نمود. در اینجا فقط یک مرحله از مراحل سنین کودک که مرحله تمیز نامیده میشود ذکر میکنیم، به دلیل اینکه بیشتر از دیگر مراحل، مورد نیاز است و در بسیاری از مسائل مربوط به کودک از آن یاد میشود.
به اتفاق فقها، کودک غیر ممیز مشمول هیچ حکمی از احکام تکلیفی هرچند احکام مستحبّی، قرار نمیگیرد.(1)زیرا توانایی قصد و تشخیص امور را ندارد و نمیتواند مفاهیم را درک نماید، ولی کودک ممیز مشمول برخی از احکام اعمّ از احکام تکلیفی، استحبابی و حقوقی میشود. به همین جهت موضوع شناخت کودک ممیز در فقه از اهمیت خاصّی برخوردار است و از کلمات فقها در ابواب مختلف استفاده میشود که مقصود آنها از کودک ممیز، کودکی است که معنی کلمات را به طور اجمال میفهمد و قادر است بعضی از امور را از بعضی دیگر تشخیص دهد، به این معنا که سود و زیان خود را میفهمد و معنای عقد و معامله را درک میکند و توانایی دارد بعضی از تصرّفات را در اموال خود و دیگران انجام دهد. دارای قصد و اراده است و کلام دیگران را متوجّه میشود و توانایی جواب به آنها را دارد و نیز غیر اینها از اموری که شخص بالغ عاقل انجام میدهد.(2)
البتّه در اینکه آغاز این مرحله از چه زمانی است، میان فقها اختلاف نظر وجود دارد. برخی از فقیهان در بعضی از مسائل فقهی ابتدای این مرحله را سن ده سالگی دانستهاند.(1)برخی دیگر سن هفت یا هشت سالگی را ملاک قرار دادهاند.(2)
علّت اختلاف نظر در این مسأله، روایاتی است که در تعیین سن کودک ممیز، به جهت بیان بعضی ازاحکام مستحبّی از ائمّه معصومین: صادر شده است. تعداد اینگونه روایات زیاد است و در ابواب مختلف پراکنده است. در این مجال به برخی از آنها اشاره میکنیم:
بعضی از روایات ابتدای مرحلهی تمیز در کودک را شش سالگی میداند، مانند اینکه در حدیث صحیح، محمد بن مسلم میگوید: از امام صادق یا باقر علیهما السلام سؤال نمودم، چه زمانی باید کودک نماز بخواند؟ فرمودند: «اِذَا عَقَلَ الصَّلاةَ»، یعنی آنگاه که نماز را بفهمد. گفتم چه زمانی میفهمد؟ فرمودند: آنگاه که شش ساله شد.(3)
برخی دیگر از روایات ابتدای این مرحله را بین سنین شش و هفت سالگی قرار داده است. مانند اینکه در حدیث صحیح دیگری از امام صادق علیه السلام سؤال شده است: چه زمان باید کودک را در انجام نماز مؤاخذه نمود؟ فرمودند: بین شش و هفت سالگی.(4)
گروه سوّم روایات، این مرحله را بین هفت تا نه سالگی معرفی نموده است.(5)و گروه چهارم، آن را ده سالگی میداند. مثل اینکه از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: آنگاه که کودک ده ساله شود جایز است در یک سوم از اموال خودش وصیت نماید.(6)
و در نهایت گروه پنجم از روایات، ملاک ممیز بودن کودک را قدرت فهم مطالب و تشخیص امور قرار دادهاند. از امام کاظم علیه السلام سؤال شده آیا کودکی که به حدّ بلوغ نرسیده
1) (1) تذکرة الفقها 335:4، المهذّب 288:2، الوسیلة: 323.
2) (2) الحدائق الناضرة 416:13، مختلف الشیعة 306:7، جامع المدارک 229:2، کنز الفوائد 530:2، السرائر 653:2.
3) (3) وسائل الشیعة 18:4-19، باب 3، من ابواب أعداد الفرائض ح 2، تهذیب الاحکام 381:2، ح 6.
4) (4) وسائل الشیعة 18:4، باب 3، من ابواب اعداد الفرائض، ح 1، تهذیب الاحکام 381:2، ح 7.
5) (5) تهذیب الاحکام 380:2 ح 1، اصول الکافی 409:3 ح 1.
6) (6) تهذیب الاحکام 182:9 ح 7؛ اصول الکافی 29:7، ح 4.
است، اگر دارای زن باشد، میتواند زن خود را طلاق دهد و یا اموال خود را صدقه دهد؟ حضرت فرمودند: «اِذا طَلَّقَ لِلسُّنَه وَ وَضَعَ الصَّدَقَةَ فِی مَوضِعهَا و حَقِّهَا، فَلاَ بَأسَ، وَ هُوَجَائزٌ». اگر بر طبق سنّت و مقرّرات فقه اسلام طلاق دهد و صدقه را در موردی که نیاز و سزاوار است مصرف نماید، بلا مانع و جایز است.(1)
از مجموع روایات وارده در این مورد، استفاده میشود تحقّق قوهی ادراک در کودک اختصاص به سن معین ندارد، بلکه بستگی به اشخاص و استعداد و ادراک آنها دارد، یعنی اشخاصی که از ادراک و استعداد بالاتری برخوردارند زودتر ممیز میشوند و همچنین موارد آن مختلف است. بنابراین مانند طلاق، عتق، وصیت، و صدقه که در مورد آنها به درجهی بالایی از فهم نیاز است، با رسیدن به سن ده سالگی و بالاتر، مرحلهی تمیز آغاز میگردد. ولی در مثل نماز که اینگونه نیست، زیرا برای بعضی از افراد، صرف انجام آن کفایت میکند، از این رو رسیدن به سن هفت سالگی و حتّی کمتر از آن کافی است.
یکی از فقها در اینباره میگوید: «اختلاف اخبار در بیان سن کودک که آن را برای انجام نماز مؤاخذه مینمایند، مبتنی بر ادراک بالا و قوّت معرفت و یا ضعف اوست.»(2)
به توضیحی روشنتر، قوهی تشخیص کودک نسبت به اموری که در زندگانی اجتماعی با آن برخورد میکند، مختلف است. چنانکه کودک سود و زیان و آثار و احکام بعضی از آنها را در سن پایینتر درک میکند, مانند قبح بسیاری از اعمال کیفری از قبیل سرقت، قتل، جرح و ضرب، و امثال آنها و بعضی امور دیگر را در سن بالاتر میفهمد, مانند عقود و ایقاعات. صغیر در سن پایینتر میتواند مقتضا و آثار بیع و هبه را که واگذاری مال با عوض و یا بدون عوض باشد، بفهمد، ولی در آن سن نمیتواند مقتضای نکاح و طلاق و آثار آن را متوجّه گردد. همچنین قوّهی تشخیص صغار در سن
معین متفاوت است. ممکن است بعضی در سن معین، چیزی را تشخیص دهند و سود و زیان و آثار و احکام آن را بفهمند، ولی بعضی دیگر در همان سن آن را درک نکنند. بنابراین ممکن است کودک نسبت به امری ممیز باشد و نسبت به امر دیگری غیر ممیز. یا کودک صغیری چیزی را تمیز دهد و دیگری در همان سن از تمیز آن محروم باشد.
به نظر میرسد دلیل اختلاف در روایات وارده و دیدگاه فقیهان همین مسأله باشد، در نتیجه از نظر فقهی نمیتوان سن معینی را برای تمیز کودک در نظر گرفت.
حجر در لغت به معنی منع است(1)هنگامیکه قاضی، صغیر و سفیه را از تصرّف در اموالشان منع مینماید این کلمه به کار میرود.(2)کسی که این حکم در مورد او صادر شده است، محجور مینامند.
از کلمهی حجر در اصطلاح فقها نیز همین معنی اراده شده است.(3)
آیةالله فاضل لنکرانی دراین باره مینویسد: «در اصطلاح شرع، مقصود از حجر آن است که انسانی از تصرّف در اموال خود و یا آنچه به مال تعلّق میگیرد، مثل خرید و فروش منع شود»(4).
حجر بر دو قسم است:
قسم اوّل: آنکه شخص به جهت حق غیر، محجور گردد. مانند آنکه مفلّس برای حفظ حق غرما، از تصرّف در اموال خود منع شده و یا مریض در مرضی که منجر به موت میگردد، برای حفظ حق ورثه از وصیت به بیش از ثلث اموال خود ممنوع شده است.
1) (1) مقاییس اللغة 138:2، لسان العرب 29:2، مصباح المنیر 121:1، فرهنگ بزرگ سخن 6742:7.
2) (2) النهایة فی غریب الحدیث و الاثر 342:1.
3) (3) الوسیلة الی نیل الفضیلة: 235، مهذّب البارع 511:2، جواهر الکلام 3:26، مجمع الفائدة و البرهان 181:9 و 182، غنیة النزوع 251:1.
4) (4) تفصیل الشریعة، (کتاب الحجر): 271.
قسم دوّم: اینکه شخص برای حفظ حق خود از تصرّف در اموال خویش منعمیگردد.
به اعتبار دیگری میتوان حجر را به عام و خاص تقسیم نمود. حجر خاص، ممنوع شدن شخص از پارهای تصرّفات میباشد، نه همهی آنها. مثلاً حجر سفیه (غیر رشید) حجرخاص به شمار میآید، زیرا محدود به امور مالی است. حجر تاجر ورشکسته نیز یک نوع حجر خاص است، زیرا محدود به تصرّفات مالی است که به زیان بستانکاران میباشد.
مقصود از حجر عام نیز آن است که شخص به طور کلّی از اجرای حق و انجام دادن اعمال حقوقی ممنوع باشد. مثلاً حجر مجنون عام است، زیرا کلیهی اعمال حقوقی او را در بر میگیرد و مجنون به علّت فقدان اراده هیچ گونه عمل حقوقی - چه عقد باشد و چه ایقاع - نمیتواند انجام دهد.
حجر کودک نیز عام است، زیرا کودک، هر چند ممیز باشد، جز در موارد استثنایی، نمیتواند حقوق خود را شخصاً اعمال و مطالبه نماید.
فقها موجبات حجر را شش چیز دانستهاند: صغر، جنون، رق و بندگی، «مفلّس» (تاجرورشکسته)، مرضی که به مرگ منجر میشود، سفه.(1)
اسباب دیگری هم برای حجر ذکر شده است، مثل حجر راهن نسبت به عین مرهونه، حجر خریدار نسبت به مبیع (جنس مورد معامله) قبل از تأدیه ثمن و... که در کتب فقه استدلالی ذکر شده است.
حجر در اصطلاح حقوقی به معنی عدم اهلیت استیفا است و در تعریف آن گفته شده: «حجر عبارت است از منع شخص به حکم قانون از اینکه بتواند امور خود را به طور مستقل و بدون دخالت دیگری اداره کند و شخصاً اعمال حقوقی انجام دهد».(2)
یکی از صاحبنظران حقوق مدنی مینویسد: «حجر، یعنی فقدان صلاحیت دارا شدن حق و یا به کار بردن حقّی که انسان دارد، خواه به سبب نقص قوای دماغی باشد (مانندحجر صغیر و دیوانه) یا نباشد، مانند حجر مفلّس و تاجر ورشکسته».(1)
در مادهی 957 قانون مدنی آمده است: «هر انسان، متمتع از حقوق مدنی خواهد بود، لیکن هیچ کس نمیتواند حقوق خود را اجرا کند، مگر اینکه برای این امر اهلیت قانونی داشته باشد». کسی اهلیت قانونی برای اجرای حقوق مدنی خود دارد که محجور از تصرّف در اموال و حقوق مالی خود نباشد. طبق ماده 1207 اشخاص ذیل محجور و از تصرّف در اموال و حقوق مالی خود ممنوع هستند:
1 - صغار.
2 - اشخاص غیر رشید.
3 - مجانین.
در حقوق مدنی برای حجر تقسیماتی(2)ذکر نمودهاند، از جمله تقسیم آن به حجر حمایتی و حجر سوء ظنّی است.
در حجر حمایتی، حمایت از محجور، مورد نظر قانونگذار است، ولی در حجر سوء ظنّی حمایت از منافع دیگران منظور است؛ مثلاً حجر صغیر، مجنون و سفیه حجر حمایتی به شمار میرود، زیرا این اشخاص به سبب اختلال یا نقص قوای دماغی نمیتوانند امور خود را، چنانکه باید، اداره کنند. بدین جهت قانونگذار با برقراری حجر و پیشبینی نهادهایی برای ادارهی امور این اشخاص به حمایت از آنان اقدام کرده است. امّا حجر تاجر ورشکسته، حجر سوء ظنّی است، زیرا منظور از آن حفظ حقوق بستانکاران و جلوگیری از تصرّفات مالی مضرّ به حال آنان بوده است.
به عبارت دیگر، حجر حمایتی ناشی از قانون است و قواعد و مقرّرات آن همانند مقرّرات مربوط به اهلیت با نظم عمومی مرتبط است و از این جهت جزء مقرّرات امری به شمار میآید، بنابراین اراده افراد نمیتواند ایجاد حجر یا رفع حجر نماید.
افزون بر اینکه، حجر حمایتی بر فقدان یا عدم کفایت اراده مبتنی است. در مورد معاملات محجورین فقدان یا عدم کفایت اراده مفروض است، بنابراین اثبات حجر برای حکم به بطلان معامله یا غیر نافذ بودن آن، کافی است و به اثبات فقدان یا عدم کفایت اراده نیازی نیست. مثلاً هرگاه شخصی از تصرّف در اموال و حقوق مالی خود به خاطر رعایت حقوق طلبکاران ممنوع گردد، یا نقص در مالکیت (مانند مال موقوفه و عین مرهونه) موجب ممنوعیت تصرّفات شخص شود، معامله او باطل یا غیر نافذ خواهد بود. امّا اینگونه موارد را نمیتوان در زمرهی موارد حجر حمایتی ذکر نمود. به همین دلیل است که قانون مدنی اسباب حجر حمایتی را منحصر به سه سبب نموده و از ذکر سایر موارد خودداری کرده است.(1)
کودک (ممیز وغیرممیز) محجور علیه است و جز در موارد استثنایی (مانندمعاملهکودک ممیز با اذن ولی شرعی و یا وصیت در امور خیریه(2)) از تصرّف در اموال و استیفای حقوق خود منع شده است. این حکم میان فقیهان اجماعی است. علامه در اینباره مینویسد: «صغیر محجور علیه است به دلیل نصّ و اجماع, ممیز باشد و یا غیر ممیز, در جمیع تصرّفات، مگر در موارد استثنایی»(3)
شبیه این تعبیر در کلمات دیگر فقها نیز ذکر شده است.(4)برای اثبات این نظریه به ادلّهای استناد شده است، مانند:
1 - (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ)1 یتیمان را مورد آزمایش قرار دهید تا به سن بلوغ برسند پس هرگاه رشد آنان را احراز نمودید اموالشان را به آنان بازگردانید.
این آیه خطاب به اولیای ایتام است و خداوند متعال امر فرموده ایتام را آزمایش کنید تا فهم و درکشان معلوم شود که آیا توانایی بر اصلاح امور و تصرّف در اموالشان را دارند. جمله «إِذَا بَلَغُوا النِّکَاحَ»کنایه بر بلوغ و قدرت مجامعت است.(1)
بعضی از فقها در مورد استفاده از آیه مبارکه برای محجوریت کودک، فرمودهاند: «امر به آزمایش ایتام و کودکان، دلالت بر وجوب حجر بر آنان دارد و اینکه نمیتوانند در اموال خود تصرّف نمایند، در غیر این صورت آزمایش بی فایده میماند.(2)به بیان دیگر، آیهی مبارکه به دو وجه بر حکم یاد شده دلالت دارد، زیرا اوّلاً: متعلّق آزمایش را ایتام قرار داده است و یتیم در لغت و اصطلاح شرع، کسی است که پدر خود را از دست داده و به سن بلوغ نرسیده باشد. ثانیاً: آخرین مهلت برای آزمایش را زمان قبل از بلوغ معین نموده است. بنابراین باید آزمایش قبل از بلوغ صورت پذیرد، زیرا اگر در وقت بلوغ و بعد از آن آزمایش شوند، به سبب طولانی شدن زمان حجر، متضرّر میگردند.(3)
2 - (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً)5 . اموالتان که خداوند قوام زندگانی شما را به آن مقرّر داشته در اختیار سفیهان [افراد غیر رشید] قرار ندهید.
بسیاری از فقیهان و مفسّران در شیوه استدلال به این آیه برای اثبات حجر کودک فرمودهاند: «این آیه به طور عام دلالت دارد که اموال خود را در اختیار سفیه قرار ندهید. مرد باشد یا زن، بالغ باشد یا غیر بالغ. و اطلاق آن کودک را نیز شامل میگردد.(4)
مقصود از «أَموَالَکُم» اموال ایتام است و استفاده از این تعبیر(1)، به این جهت است که اوصیا در حقیقت اموال ایتام را حفظ و نگهداری مینمایند(2)و در موردی که نیاز است مصرف میکنند. شاهد بر اینکه مقصود، اموال ایتام است، جملهی بعد است که میفرماید: (وَ ارْزُقُوهُمْ فِیها وَ اکْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً)3 . از مالشان نفقه و لباس به آنها بدهید و با گفتار خویش آنان را خرسند سازید.
ضمیرهایی که در این جمله ذکر شده به طور قطع به ایتام بر میگردد. پس مقصود، نفقه دادن به آنها از اموال خودشان میباشد، زیرا در غیر این صورت مفاد آن، چنین میشود: نفقهی سفها و صغار بر غیر خودشان و یا بر اولیای آنها از اموالی که در مالکیت صغار و سفها نیست، واجب است و کسی قائل به چنین حکمی نشده است(3).
بنابراین از اطلاق آیه شریفه استفاده میشود، اولیای کودکان به نیابت از آنها در اموالشان تصرّف مینمایند و آنها از تصرّف در اموال خود ممنوع گردیدهاند و مقصود از محجور بودن کودک، همین معنی است.
3 - روایاتی(4)از ائمه معصومین: در حدّ استفاضه وارد شده است بر اینکه کودک غیر بالغ از دخالت در امور خود محجور است.
به عنوان نمونه هشام در روایت صحیح از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: «اِنقِطَاعُ یتُمِ الیَتِیم بِالاِحتِلَام وَ هُوَ اشُّدُهُ، وَ إِنِ احتَلَمَ وَ لَم یُؤنَس مِنهُ رُشدُهُ وَ کَانَ سَفیِهَاً أَو ضَعیِفاً فَلیُمسِک عَنهُ وَلیُّهُ مَالَهُ»(5). وقتی یتیم به حدّ بلوغ و احتلام رسید از حالت یتیم (وضعیتی که نیاز به سرپرست داشته باشد) خارج میشود و آن زمانی است که قوی شده
1) (1) یعنی به جای استفاده از (اموال الایتام) از کلمه (اموالکم) استفاده شده و اموال به ضمیر (کم) (خود شما) اضافه شده. و در اضافه، ادنی مناسبت کافی است. مجمع الفائدة و البرهان 197:9.
2) (2) تذکرة الفقها 202:14.
3) (4) زبدة البیان 1-616:2.
4) (5) الخصال: 495 ح 3، وسائل الشیعة 412:18، باب 2، من ابواب احکام الحجر، ح 5.
5) (6) وسائل الشیعة 409:18، باب 1، من ابواب احکام الحجر، ح 1.
باشد، یعنی علاوه بر بلوغ جسمانی، از نظر روحی نیز دارای رشد باشد، سپس حضرت ادامه داد: و اگر به حالت احتلام جسمانی رسیده ولی از نظر روحی رشید نباشد (یعنیسفیه یا ضعیف باشد) بایدولی او اموال وی را نگه دارد، و در اختیارش قرار ندهد.
دلالت این روایت بر حجر کودک صریح و روشن است. همچنین در روایت دیگری از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود: «دخالت کودک در امر خرید و فروش صحیح نیست و نیاز به سرپرست دارد، تا زمانیکه پانزده ساله شود و یا محتلم گردد و یا موی خشن قبل از پانزده سالگی بر عورت او بروید»(1). یعنی به طور کلّی یکی از علائم بلوغ در او مشاهده شود.
از اقسام حجر در حقوق مدنی که پیشتر به آن اشاره شد، آنچه تابع رژیم خاص حقوقی است و شایسته است مورد بحث قرار گیرد، حجر حمایتی است که برای حفظ حقوق و منافع صغیر، سفیه و مجنون، مقرّر شده است. مبنای حقوقی حجر حمایتی فقدان یا ضعف عقل و اراده است.
به دیگر سخن برای انجام دادن اعمال حقوقی، وجود اراده انشایی یا حقوقی لازم است. این اراده مستلزم وجود تمیز و درک است و چون شخص محجور فاقد تمیز و اراده میباشد (صغیر غیر ممیز و مجنون) یا قوّهی تمیز و ارادهی او ناقص است (صغیر ممیز و سفیه)، نمیتواند خود، اعمال حقوقی انجام دهد و به حکم قانون، ممنوع از تصرّف در امور و اعمال حقوقی شده است.(2)
در مرحلهای از سن، دگرگونیهایی در اندام و احساسات و اندیشهی انسان پدیدار میگردد که آن را بلوغ مینامند.
این حالت در همهی جوامع و در نزد همهی مکاتب، آغاز مسئولیت و لیاقت برای ورود در صحنهی اجتماع به شمار میرود. این دگرگونی عمیق روحی و جسمی، در علوم مختلف مورد بررسی قرار گرفته است.
در علم روانشناسی از آن جهت که آغاز تحوّلات درونی انسان است. در علم طبّ به جهت آثاری مانند: تغییر صدا، افزایش قد و حجم، رشد استخوانهای سینه در پسران، پیدایش پستان در دختران و اموری از این قبیل و در حقوق به این علّت که بلوغ نقطه شروع تعهّدات حقوقی اعمّ از حقوق مدنی، کیفری و سیاسی است.
و امّا در فقه اسلامی، بلوغ جایگاه ویژهای دارد و در عبادات مانند نماز، روزه و حج و نیز در ازدواج و انعقاد معاملات مانند عقد بیع، مضاربه، ضمان، حواله و همچنین در شهادت، قضاوت، اجرای حدود، قصاص و... از آن بحث میشود.
به طور کلّی مبدأ تکلیف است، زیرا غیر بالغ مرفوع القلم است. و از طرفی در پیدایش این تحوّل و دگرگونی و یا به تعبیری دیگر سن بلوغ و اینکه آیا تعیین سن خاص برای بلوغ، امر تعبّدی و شرعی است و یا طبیعی و عرفی؟ اختلاف نظر وجود دارد.
بر اساس آنچه ذکر شد حسّاسیت و اهمّیت تحقیق در موضوع بلوغ روشن میشود.
بلوغ در لغت به معنی رسیدن است(1)و ابلاغ از همین ریشه و به معنی رساندن میباشد. موجود زندهای که به مرحلهی رشد کامل رسیده و میتواند تولید مثل کند، بالغنامیدهمیشود.(2)
در لسان العرب آمده است: «کودک بالغ شد، یعنی محتلم شد. گویا وقت آن رسیده که از نظر شرعی مسئولیتپذیر و مکلّف گردد»(3).
و امّا در اصطلاح، این حکم در بین فقها مسلّم و اجماعی است که رفع حجر از کودک با بلوغ تحقّق مییابد. به تعبیری دیگر، پایان محجوریت کودک، رسیدن به حدّ بلوغ است. ولی در تعریف آن تنها به ذکر علائم بلوغ اکتفا کرده و معنایی غیر از معنای لغوی برای آن ذکر ننمودهاند.(4)
بعضی از صاحبنظران در حقوق مدنی، بلوغ را اینگونه تعریف کرده است: «بلوغزمانی میباشد که قوای جسمی صغیر، رشد و نموّ مییابد و آماده برای توالد و تناسل میگردد و آن امری طبیعی است»(5).
دیگری مینویسد: «بلوغ رشد جسمانی و فیزیکی انسان است و غالباً سرآغاز تحوّل فکری است»(6).
در حقوق نیز همانند فقه، به معنای لغوی بلوغ اکتفا شده و علائم بلوغ در بیان حقیقت و معرّفی آن ذکر گردیده است.
از نظر کنوانسیون حقوق کودک، بلوغ برای دختر و پسر از سن هیجده سالگی آغازمیگردد، مگر اینکه طبق قانون قابل اجرا در مورد کودک، سن بلوغ کمتر تشخیصداده شود.(7)
1) (1) مصباح المنیر 61:1، مجمع البحرین 186:1، فرهنگ فارسی عمید 373:1، فرهنگ بزرگ جامع نوین 152:1.
2) (2) فرهنگ بزرگ سخن 1021:2.
3) (3) لسان العرب 247:1.
4) (4) تذکرة الفقها 185:14، ریاض المسائل 237:9، التنقیح الرائع 179:2، ایضاح الفوائد 244:1، مسالک الافهام 140:4.
5) (5) حسن امامی، حقوق مدنی 244:5.
6) (6) مبسوط در ترمینولوژی حقوق 882:2؛ دانشنامه حقوق خصوصی 560:1، حقوق مدنی اشخاص و محجورین: 178.
7) (7) مجموعه کنوانسیونهای بینالمللی 597:3، ماده 1.
از نظر تدوینکنندگان این کنوانسیون، کودکی طیف گسترده سنّی از لحظهی تولّد تا رسیدن به هیجده سالگی و بلوغ است. بدیهی است که، سنین مختلف این طیف، نیازها، تواناییها و قابلیتهای فرد متفاوت است و مادهی مذکور در توضیح و تشریح آنها ساکت است. به علاوه کنوانسیون، پایان کودکی و سن بلوغ را برای پسر و دختر هر دو یکسان در نظر گرفته که با توجّه به طبیعت جسمانی و اختلاف فکری و روحی و تمایلات آنها، قابل نقد و بررسی است.
در آیات و روایات برای بلوغ سه علامت ذکر شده است:
1 - احتلام.
2 - رویش موی خشن بر عورت که مشترک بین پسران و دختران میباشد.
3 - رسیدن دختران به سن نه سالگی و پسران به سن پانزده سالگی.
برخی از فقیهان در مورد دختران دو علامت، رؤیت خون حیض و حامله شدن را نیز اضافه نمودهاند.(1)البته برخی دیگر این دو را دلیل سبق بلوغ میدانند.(2)به هر صورت فقها در مورد سه علامت اوّل اتفاق نظر دارند.(3)اموری که ذکر شد در حقوق مدنی و جزا نیز از علائم بلوغ دانسته شده است.(4)
احتلام به معنی خروج منی (آب لزجی که مبدأ خلقت انسان است) علامت بلوغ در مرد و زن است. این حکم در بین فقها مورد اتّفاق است و کسی مخالفت ننموده است.(5)
1) (1) المبسوط 249:2، تذکرة الفقها 186:14، ارشاد الأذهان 395:1.
2) (2) شرائع الاسلام 100:2.
3) (3) جامع المقاصد 180:5-181-182، تحریر الوسیلة 12:2، تفصیل الشریعة، (کتاب المضاربة): 275.
4) (4) حسن امامی، حقوق مدنی 244:5، ترمینولوژی حقوق جزای اسلامی: 41.
5) (5) تذکرة الفقها 190:14، غنیة النزوع 251:1، مسالک الافهام 142:2، ریاض المسائل 238:9، تفصیل الشریعة، (کتاب الحجر): 280.
الف: آیات قرآن
1 - (وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیاتِهِ)1 . آنگاه که اطفال شما به حدّ بلوغ و احتلام رسیدند، باید مانند سایر بالغین، با اجازه (بر پدر و مادر) وارد شوند. خداوند آیات خود را برای شما اینگونه بیان میکند.
آنچه شخص در خواب میبیند «حُلُم» نامیده میشود(1)که جمع آن احلام است و احتلام درک لذّت در خواب را گویند. (2)«حُلُم الصبی» به معنی بالغ شدن طفل است.(3)این کلمه در آیه شریفه کنایه از استعداد و توانمند بودن برای خروج منی است مطلقاً، خواه از زن باشد یا مرد، خواه در خواب باشد یا بیداری به طوری که اگر شخص اراده کرد با عمل زناشویی و یا استمنا، از خود منی خارج سازد، بتواند. در این صورت خروج منی شرط وجوب غسل است.(4)
در آیهی قبل خداوند فرمان داده باید کودکان غیر بالغ در مواقع خلوت، برای ورود بر پدر و مادر از آنها اذن بگیرند.
الف - قبل از نماز صبح (مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ)6 .
ب - وقت استراحت، بعد از نماز ظهر که لباس از تن بیرون میآورید. (وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِنَ الظَّهِیرَةِ) .(5)
ج - بعد از نماز عشا: که برای خواب به رختخواب میروید. (وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ)8 . این سه وقت، هنگام خلوت شماست.
و در این آیه حکم شده که کودکان بعد از احتلام باید همانند دیگر بالغین، همیشه با اجازه وارد شوند. از این رو به خوبی از آن استفاده میشود که اطفال بعد از بلوغ با دیگر بالغین در حکم مشترکند و احتلام، علامت بلوغ میباشد.
2 - (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً)1 . یتیمان را آزمایش کنید تا هنگامیکه بالغ شده و تمایل به نکاح پیدا کنند، آنگاه اگر آنها را دانا به درک مصالح زندگانی خود یافتید، اموالشان را در اختیارشان قرار دهید.
(بَلَغُوا النِّکاحَ) ، یعنی به حدّی برسند که قادر بر مجامعت و انزال منی باشند و استعداد آن را داشته باشند. باید دانست مقصود از خروج منی و احتلام، بالفعل نیست.(1)آیةالله فاضل لنکرانی در اینباره مینویسد: «مقصود از فرمودهی خداوند متعال: (حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ) استعداد خروج منی است، در خواب باشد یا بیداری، با آمیزش باشد یا با غیر آن، و شاید اینکه فقها، حامله شدن دختران را دلیل بر سبق بلوغ آنان دانستهاند، به این جهت باشد که در این صورت معلوم میگردد پیشتر منی از آنها خارج شده است».(2)
خلاصه آنکه در این آیه، حکم جواز دفع مال به ایتام و دخالت آنها در اموال خود، معلّق بر بلوغ نکاح شده است و معنی آن چنانکه مفسّرین ذکر نمودهاند، استعداد و توان نکاح و قدرت بر انزال میباشد و معلوم است استعداد انزال، مستلزم وقوع آن در خارج نیست. بنابراین ممکن است شخص، بالغ باشد، هرچند به دلیل عدم خروج منی از او، لازم نباشد غسل نماید.(3)
3 - (وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتِیمِ إِلاّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ)5 . هرگز به مال یتیم نزدیک نشوید، مگر به گونهای که بهتر است تا به حدّ بلوغ و رشد برسد.(4)
جملهی «یَبلُغَاَشُدَّهُ» کنایه از رسیدن به حدّ احتلام و بلوغ است و اینگونه معنی میشود: تازمانیکه یتیم بالغ شود و حجر و صغر از او مرتفع گردد.(1)
بنابراین در این آیه نیز حکم (جواز دخالت در اموال ایتام و طرف معامله قرار گرفتن آنها) معلّق بر احتلام گردیده و معلوم میشود احتلام علامت بلوغ است.
بعضی از آیات و روایات شاهد این برداشت است، مانند آیه شریفه: (ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ)2 . این آیه دلالت دارد که بلوغ اشد به معنی خروج از طفولیت و دخول در مرحلهی احتلام است.
همچنین عبدالله بن سنان در روایت معتبر، از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: در جلسهای حاضر بودم، شخصی از پدرم سؤال کرد، چه زمان امور یتیم به خودش واگذار میشود و میتواند سرنوشت خود را به دست گیرد؟ قالَ: «حَتّی یَبلُغَ أَشُدَّهُ»آنگاه که بالغ شود. سؤال کرد، چه زمان بالغ میگردد؟ قالَ: «اِحتِلامُهُ»(2)هر زمان محتلم شود.
برخی دیگر از فقیهان معتقدند «حَتّی یَبلُغَ أَشُدَّهُ»به معنی کمال قوای عقلی و حسّی است، یعنی برای سپردن امور به غیر بالغ، علاوه بر بلوغ جنسی، رسیدن به حدّ بلوغ فکری و عقلانی نیز لازم است.(3)
مؤید این تفسیر آیهی دیگری است که میفرماید: (ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً)5 . در مراحل خلقت، خداوند شما را از رحم مادر، طفل بیرون آورد تا اینکه به سن رشد و کمال برسید و در مرحلهی بعد، پیری سالخورده شوید.
در این آیه به سه مرحله از مراحل حیات انسان اشاره شده است: مرحلهی طفولیت و کودکی، مرحلهی اشّد و بلوغ، و مرحلهی شیخوخت و پیری. همچنین آیه دلالت دارد بر اینکه بلوغ امری است تدریجی، و برای آن مراتبی از قوّت و شدّت است. و شارع اوّلین
مرتبهی آن را موضوع احکام قرار داده است، یعنی بلوغ اشد که با کمال انسان در قوای جسمانی و روحانی تحقّق مییابد.
در آیاتی که ذکر شد به سه بلوغ اشاره شده و یا به تعبیری دقیق تر، واژهی بلوغ با سه تعبیر توصیف و مشخص گردیده است: بلوغ حُلُم، بلوغ نکاح و بلوغ أشد. در صفحات بعد در مورد واژهی سوّم، بیشتر توضیح خواهیم داد.
ب: روایات
روایات بسیاری در حدّ استفاضه بلکه متواتره، بر این نظریه که احتلام علامت بلوغ است، دلالت دارد. ما اینها را به چند دسته تقسیم و در هر مورد به عنوان نمونه فقط یک روایت ذکر مینماییم:
دستهی اوّل: روایاتی است که دلالت دارد، کودک بعد از احتلام از حالت یتیمی و صغر خارج و به مرحلهی مرد و یا زن بودن میرسد.
در روایت صحیحه، هشام از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: «إنقطَاعُ یُتمِ الیَتِیمِ بِالاحتِلَامِ...»مرحلهی یتیمی کودک و نیاز داشتن به سرپرست، با احتلام او پایان مییابد و همان زمان وقت بلوغ اوست. اگر محتلم شود و به رشد عقلی نرسد و سفیه و یا کودک باشد، باید ولی او اموالش را نگه دارد و در اختیارش قرار ندهد.(1)
دستهی دوّم: روایاتی است که دلالت دارد وجوب نماز و روزه، بر احتلام معلّق شده است. در روایت موثّق، عمار ساباطی میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم: چه زمان بر کودک نماز واجب میشود؟ فقال: «اِذَا أَتَی عَلَیهِ ثَلَاثَ عَشَرةَ سَنَةً فإن اْحتَلَمَ قَبلَ ذَلِکَ فَقَد وَجَبَت عَلَیهِ الصَّلاةُ...»(2)آنگاه که سیزده ساله شود و اگر قبل از آن محتلم شود نماز بر او واجب میگردد. و در مورد روزه فرمود: «عَلی الصَّبِیِّ اذَا احَتلَم الصِّیامٌ...»(3)بر کودک آنگاه که محتلم شود، روزه واجب میشود.
دستهی سوّم: روایاتی است که میگوید بر زن واجب نیست موی سر خود را از کودکی که محتلم نشده است، بپوشاند. در روایت صحیح احمد بن محمّد بن ابی نصر، از امام رضا علیه السلام نقل میکند که فرمودهاند: «یُؤخَذُ الغُلامُ بالصَّلاةِ و هُوَ ابْنُ سَبِع سِنِینَ، وَ لا تُغَّطِّی المَرأةُ شَعرَهَا مِنهُ حَتَّی یَحتَلِمَ»(1). کودک از سن هفت سالگی به انجام نماز ترغیب و در ترک آن نکوهش میشود - تا در وقت تکلیف به نماز خواندن عادت نماید - و لازم نیست زن موهای خود را از کودک تا زمانیکه محتلم نشده، بپوشاند.
دستهی چهارم: روایاتی است که دلالت دارد بعد از احتلام کودک، حدود الهی به طور کامل بر وی جاری و مشمول تکالیف میگردد. حدیث معروف «رفع قلم» که شیعه(2)و سنّی(3)از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کردهاند، بر همین معنی دلالت دارد.
همچنین شیخ کلینی در کافی با سند صحیح از حمران نقل نموده است که گفت: از امام باقر علیه السلام سؤال کردم چه زمان کودک به طور کامل مشمول اجرای حدود میشود؟ قال: «إذا خَرَجَ عَنهُ الیُتمُ وَ ادرَکَ»آنگاه که از حالت یتیمی - و اینکه نیاز به سرپرست داشته باشد - خارج شده و دارای ادراک گردد. سؤال نمودم: آیا برای این مرتبه علامتی است که بتوان آن را شناخت؟ فقال: «اِذَا احتَلمَ»(4)علامت آن احتلام است.
فقیهان در مباحث فقه استدلالی در ذیل علامت اوّلِ بلوغ به ذکر مباحث دقیق تخصّصی در این زمینه پرداختهاند که به فهرست مهمترین آنها اشارهمیگردد:
1 - مقصود از علامت بودن خروج منی، استعداد خروج و قدرت بر انزال است.(5)
1) (1) همان، 229:20، باب 126، من ابواب مقدمات النکاح، ح 3.
2) (2) الخلاف 271:5، دعائم الاسلام 194:1.
3) (3) سنن الکبری، 409:8 ح 11493 و 471 ح 11644.
4) (4) الکافی 197:7، باب حدّ الغلام و الجاریة ح 1، وسائل الشیعة 43:1، باب 4، من ابواب مقدمة العبادات، ح 2.
5) (5) مفتاح الکرامة (طبع قدیم) 237:5، جواهر الکلام 11:26-12، المناهل: 87-88.
2 - شرط نیست که خروج منی همراه با درک لذّت و شهوت باشد، بلکه به هر صورت خارج شود علامت بلوغ است.(1)
3 - شرط نیست که منی با جهش و جستن خارج شود.(2)
4 - اگر منی استعداد خلقت به حسب نوع انسانها داشته باشد (هر چند در بعضی اشخاص و در بعضی احوال اینگونه نباشد) میتواند علامت قرار گیرد.(3)
5 - خروج منی از موضع معتاد باید صورت پذیرد.(4)
6 - مشهور در بین فقها این است که این علامت (خروج منّی) اختصاص به مردان ندارد، بلکه مشترک بین زنان و مردان میباشد.(5)
در روایت صحیح، محمد بن اسماعیل بن بزیع میگوید: از امام رضا علیه السلام سؤال کردم، مردی با زن خود در غیر فرج مجامعت مینماید و از زن آب خارج میشود، آیا غسل بر او واجب است؟ فرمودند: بله(6).
در روایت صحیح دیگری از امام صادق علیه السلام سؤال شده، اگر زن در خواب ببیند با او مجامعت شده است، حکمش چیست؟ قال: «إن انزَلت فَعَلَیهَا الغُسلُ و ان لَم تُنزِلَ فَلِیسَ عَلَیهَا الغُسلُ»(7). اگر انزال شود غسل بر او واجب میگردد، در غیر این صورت چیزی بر او نیست.
فقیهان بر این حکم اتفاق نظر دارند که رویش موی خشن (زبر) بر عورت زن و مرد، نشانهی بلوغ آنها است.(8)ادّله این مسأله چنین است:
1) (1) تحریر الاحکام الشرعیه 534:2، تذکرة الفقها 191:14، ارشاد الأذهان 395:1.
2) (2) شرائع الاسلام 99:2، قواعد الاحکام 133:2، موسوعة الامام الخویی 247:6، مستمسک العروة الوثقی 8:3-9، المختصر النافع: 231.
3) (3) مسالک الافهام 142:4، جامع المقاصد 181:5، جواهر الکلام 12:26، ارشاد الأذهان 395:1، المناهل: 87.
4) (4) التنقیح الرائع 66:1، جامع المدارک 362:3، جامع المقاصد 181:5، المناهل: 87، مسالک الافهام 143:4.
5) (5) المبسوط 249:2، السرائر 367:1، شرائع الاسلام 99:2، تحریر الوسیلة 13:2، مجمع الفائدة و البرهان 185:9.
6) (6) وسائل الشیعة 186:2، باب 7، من ابواب الجنابة، ح 3.
7) (7) همان: 187 ح 5.
8) (8) تذکرة الفقها 186:14، قواعد الاحکام 133:2، مدارک الاحکام 185:6، سلسله تألیفات شیخ انصاری (کتاب الصوم): 207.
1 - برخی در این حکم ادّعای اجماع نمودهاند.(1)
2 - این علامت مورد قبول عقلا است، یکی از بزرگان در این زمینه مینویسد: «علامت بودن انبات، نیاز به تعبّد شرعی ندارد، بلکه از علایمی است که نزد عقلا مورد قبول است و موجب اطمینان برای تحقّق بلوغ میباشد و چون شارع آن را نفی ننموده است، از نظر شرعی نیز حجّت و دلیل قرار میگیرد. البتّه باید رویش مو به طور طبیعی و به مقتضای سن اشخاص باشد نه با دارو و درمان».(2)
3 - امام باقر علیه السلام در حدیثی میفرماید: اگر کودک پانزده ساله شود، یا در صورت و یا عورت او پیش از پانزده سالگی، موی زبر بروید، بالغ میگردد.(3)
آن حضرت در حدیث دیگری میفرماید: «وَ الغُلامُ لا یَجُوزُ أمرُهُ فِی الشِّراءِ و البَیعِ وَ لا یَخرُجُ مِنَ الیُتمِ حَتَّی یَبلُغَ خَمسَةَ عَشَرَةَ سَنَةً او یَحتَلِمَ او یُشعِرَ أَویُنبِتَ قَبلَ ذَلِک».(4)دخالتکودک در امر خرید و فروش جایز نیست و از حالت یتیمی (نیاز به سرپرست داشتن) خارج نمیگردد، مگر اینکه پانزده ساله شود یا محتلم گردد یا بر صورت یا عورت او قبل از پانزده سالگی موی زبر پیدا شود. از این روایت استفاده میشود رویش موی زبر، قبل از پانزده سالگی علامت بلوغ است.
در این جا مناسب است به چند مطلب مهم اشاره شود:
1 - بسیاری از فقها به صراحت اعلام نمودهاند، این علامت (رویش موی زبر بر عورت) مشترک بین زنان و مردان است و اختصاص به مردان ندارد.(5)
2 - برخی معتقدند، رویش موی زبر فی نفسه بلوغ است(6)، نه علامت آن. ولی نظر
1) (1) مجمع الفائدة و البرهان 187:9، غنایم الایام 64:1، الحدائق الناضرة 346:20، مسالک الافهام 141:4، ریاضالمسائل 237:9.
2) (2) جامع المدارک 363:3.
3) (3) وسائل الشیعة 278:20، باب 6، من ابواب عقد النکاح و اولیاء العقد، ح 9.
4) (4) الکافی 197:7، باب حد الغلام و الجاریة، ح 1.
5) (5) تحریر الاحکام الشرعیة 543:2، السرائر 367:1، جامع المقاصد 180:5، ریاض المسائل 240:9.
6) (6) النهایة: 611، السرائر 367:1، الجامع الشرائع: 153 و 360، کشف الرموز 552:1.
مشهور این است که علامت است.(1)زیرا بهتدریج حاصل میشود، در حالیکه بلوغ اینگونه نیست. به علاوه ابتدای زمان رویش معلوم نیست.(2)
3 - برای مردان، رویش موی زبر در صورت و لب نیز علامت بلوغ است.(3)
در این قسمت باید در دو مطلب تحقیق شود:
مطلب اوّل: سن بلوغ در پسران
مشهورترین(4)نظریه در میان فقیهان، از گذشته تا به حال (قدماء، متأخّرین و معاصرین) این است که سن بلوغ در پسران پانزده سال تمام است.(5)در قوانین جمهوری اسلامی ایران نیز معیار بلوغ در سن پسر، پانزده سال تعیین شده است.(6)
1 - اجماع.(7)
2 - بعضی از فقها معتقدند آیه شریفه (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ...)8 کهتوضیح آن در علامت اوّل بیان گردید، بر این علامت نیز دلالت دارد، زیرا مقصود
1) (1) الحدائق الناضرة 346:20، تحریر الأحکام الشرعیة 535:2، مسالک الافهام 141:4، جامع المقاصد 181:5.
2) (2) تفصیل الشریعة (کتاب المضاربة و الحجر): 280.
3) (3) المبسوط 365:1، تحریر الاحکام الشرعیه 535:2، ریاض المسائل 238:9، الحدائق الناضرة 346:20.
4) (4) برخی دیگر چهارده سال را ملاک قرار دادهاند. علامه حلّی در مختلف الشیعة 431:5، این نظریه را از ابن جنید نقل نموده، در مهذّب البارع 513:2، نیز همین نظریه مورد پذیرش قرار گرفته است. برخی دیگر سیزده سال را ذکر نمودهاند. مجمع الفائدة و البرهان 189:9، کفایة الأحکام 581:1، مدارک الأحکام 159:6. و گروه سوّم بین عبادات و حدود و معاملات تفصیل قائل شده و معتقدند نسبت به اجراء حدود و انجام معاملات، حدّبلوغ پسران، پانزده سال است. و در عبادات کمتر است. الحدائق الناضرة 185:13.
5) (5) شرائع الاسلام 100:2، مسالک الافهام 144:4، ارشاد الأذهان 395:1، تحریر الوسیلة 13:2، تفصیل الشریعة (کتاب المضاربة و الحجر): 287.
6) (6) قانون مدنی با آخرین اصلاحات و الحاقات، تبصره 1 از ماده 1210.
7) (7) الخلاف 282:3-283، مسالک الافهام 144:4، کنز العرفان 138:2، جواهر الکلام 16:26.
از بلوغ، قدرت بر آمیزش و انزال است و کسی که پانزده سال نداشته باشد، این تواناییرا ندارد(1).
3 - در مورد اطفال استصحاب عدم بلوغ جاری است و رفع این حالت نیاز به دلیل واطمینان دارد و دلیل روشنی غیر از اتمام پانزده سال وجود ندارد. بنابراین پانزده سال، حدّبلوغ است.(2)
4 - قبل از پانزده سالگی، اصل برائت از تکلیف جاری است.(3)
5 - قویترین دلیل در این باره، روایاتی در حدّ استفاضه میباشد. بعضی از آنها در توضیح علامت اوّل و دوّم ذکر گردید، مانند روایت حمران از امام باقر علیه السلام، که پانزده سالگی را سن بلوغ در پسران میداند.(4)
همچنین در روایت صحیح، معاویة بن وهب میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم، در چه سنّی کودک را به انجام نماز ترغیب و در ترک آن تأدیب مینمایند؟ فرمودند: بین سالهای هفت تا نه سال. سؤال نمودم و در چه سالی برای روزه؟ فقال: «فِیمَا بَینَ خَمسَ عَشَرةَ او اربَعَ عَشرةَ»(5). بین سالهای چهارده و پانزده سالگی.
یکی از فقها در نحوهی استدلال به این روایت میگوید: (قبل از سنین چهارده و پانزده سالگی، وقت وادارنمودن کودک به تمرین برای انجام نماز و روزه و تأدیب او در ترک آنها بیان شده است، چنانکه از سیاق عبارت و تردید بین دو عدد چهارده و پانزده، همین معنی استفاده میشود، و مقتضای عبارت، مؤید این معنی است که بلوغ در یکی از این دو سن تحقّق مییابد. لیکن در عدد اقّل، یعنی چهارده سال، ممتنع است. زیرا در این صورت زمان متوسط بین چهارده و پانزده، تمرین محسوب نمیگردد و لازمهی تردید این است که باید اینگونه باشد. بنابراین حدّ بلوغ، عدد
1) (1) المناهل: 80، جواهر الکلام 18:26 و 21.
2) (2) مجمع الفائدة و البرهان 187:9، المناهل: 80، سلسله تألیفات شیخ انصاری، کتاب الصوم 208:12.
3) (3) جواهر الکلام 17:26-18، المناهل: 80.
4) (4) الکافی 197:7، باب حدّ الغلام و الجاریة، ح 1.
5) (5) وسائل الشیعة 18:4، باب 3، من ابواب اعداد الفرائض، ح 1، تهذیب الأحکام 411:2.
اکثر است، یعنی پانزده سال».(1)روایات دیگری(2)نیز میباشد که به دلیل رعایت اختصار، از ذکر آنها خودداری میگردد.
مطلب دوّم: سن بلوغ دختران
نظریهی مشهور بین فقهای امامیه از گذشته تا به حال این است که، سن بلوغ دختران نه سال تمام است.(3)قانون مدنی ایران نیز، سن بلوغ دختران را نه سال تمام قمری اعلام کرده است(4).
الف: اجماع فقها،(5)ابن ادریس مینویسد: «در بین فقها اختلافی نیست که حدّ بلوغ دختران، نه سالگی است. زمانی که دختر به این مرتبه از سن برسد و دارای رشد عقلی باشد، اموال او در اختیارش قرار میگیرد و میتواند برای خود شوهر انتخاب کند و برای شوهر جایز است با او همبستر شود. این مسأله بین فقهای دوازده امامی (شیعه) مسلّم است و اختلافی دیده نشده است».(6)
ب: روایات مستفیضه، روایات وارد شده در این باب را میتوان به چند دسته تقسیم نمود.
دسته اوّل: روایاتی که دلالت دارند دختر در نه سالگی حکم یتیم از او برداشته میشود و حق تصرف در اموال خود را دارد، مانند این که با سند معتبر از امام باقر علیه السلام نقلشده که فرموده است: «الجَارِیَةُ إذَا بَلَغَت تِسعَ سِنِین ذَهَبَ عَنهَا الیُتمُ و زُوِّجَت وأُقِیمَت عَلیهَا الحُدُودُ التّامَّةُ لَهَا و عَلَیها...»(7). دختر زمانی که به سن نه سالگی برسد، حکم یتیم
1) (1) المناهل: 81.
2) (2) الکافی 125:4، باب صوم الصبیان ح 2، من لا یحضر الفقیه 93:2، باب 34 ح 333.
3) (3) المبسوط 251:2، شرائع الاسلام 100:2، جامع المقاصد 182:5، تحریر الوسیلة 13:2، تفصیل الشریعة (کتابالمضاربة و الحجر): 293.
4) (4) قانون مدنی با آخرین اصلاحات و الحاقات، تبصره 1 از ماده 1210.
5) (5) غنیة النزوع 251:1، تذکرة الفقها 197:14.
6) (6) السرائر 367:1.
7) (7) وسائل الشیعة 43:1، باب 4، من ابواب مقدمة العبادات، ح 3.
(کهنیاز به سرپرست داشته باشد) از او برداشته میشود و میتواند ازدواج نماید و حدود به طور کامل بر او اجرا میگردد و میتواند به نفع خود تقاضای اجرا کند.
دستهی دوّم: روایاتی است، مبنی بر اینکه معیار در بلوغ دختران، نه سالگی است. ابن ابی عمیر این مضمون را از امام صادق علیه السلام نقل میکند: «حدُّ بُلوغِ المَرأةِ تِسعُ سِنِینَ»(1). همچنین وی میگوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم، دختر در چه سنّی کودک نیست (بالغمیشود) شش ساله و یا هفت ساله؟ فقال: «لا إبَنةُ تِسعِ لا تُستَصبَی»(2)معیار، سن شش و یا هفت ساله نیست، بلکه در نه سالگی، کودک (غیر بالغ) محسوب نمیشود.
دستهی سوّم: روایاتی است با این مضمون که دختر در نه سالگی جایز است (درصورت ازدواج) مدخول بها قرار گیرد. در روایت صحیحۀ، حلبی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: «اِذَا تَزوَّجَ الرَجُلُ الجَارِیَةَ وَ هِیَ صَغِیرَةَ فَلا یَدخُلُ بِهَا حَتَّی یَأتِیَ لَهَا تِسعُ سِنِینَ»(3). اگرمردی دختر خود را به نکاح دیگری در آورد، برای شوهر جایز نیست قبل از نه سالگی به او دخول نماید (همبستر گردد).
دیدگاههای دیگر در سن بلوغ دختران
1 - مرحوم فیض کاشانی میگوید: «روایات وارده در تعیین سن بلوغ مختلف است. جمع بین آنها ایجاب میکند بلوغ سنّی، نسبت به تکالیف مختلف, اختلاف داشته باشد, چنانکه از احادیث وارد شده در مورد روزه به دست میآید بر دختر قبل از پایان سیزده سالگی روزه واجب نیست، مگر قبل از این سن، حیض شود. از روایات وارده در مورد حدود، نیز استفاده میشود که در نه سالگی، حدّ بر دختران جاری میشود. همچنین روایاتی در باب وصیت، عتق و... دلالت دارد که از فرد ده ساله این امور صحیح است».(4)برخی از محقّقین معاصر نیز همین نظریه را پذیرفتهاند.(5)
این نظریه، مخالف نظریه مشهور است که سن نه سالگی را ملاک قرار دادهاند و به دلیل ترجیح روایاتی که مستند قول مشهور قرار گرفته، روایات مستند این نظریه، نمیتواند با آنها به معارضه برخیزد.
2 - نظریه دیگری، ده سالگی را سن بلوغ دختران میداند. شیخ طوسی در کتاب المبسوط(1)در مسائل روزه، همچنین ابن حمزه(2)و یحیی بن سعید حلّی(3)این نظریه را پذیرفتهاند، ولی هر سه نفر از آن عدول کردهاند.(4)
3 - برخی از فقهای معاصر، سیزده سالگی را سن بلوغ دختران میداند.(5)مستند این نظریه، روایتی است ضعیف، که نمیتواند مستند فتوی قرار گیرد. در موسوعة احکام الأطفال در مورد آن تحقیق و اظهار نظر شده است.(6)
4 - برخی از محقّقین هم معتقدند هر چند روایات، بلوغ دختران را نه سالگی دانستهاند ولی با بررسی زمان صدور روایات, و ویژگیهایی که دختران آن زمان دارا بودند، میتوانیم از راه تحوّل اجتهاد، بگوییم که روایات، نظر به دختران آن زمان دارد، نه به دخترانی که در زمانهای بعدی هستند. وی در ادامه میگوید: پس میتوانیم بگوییم نه سالگی برای حاصل شدن بلوغ دختران در روزگار معصومین: موضوعیت ندارد، بلکه طریقیت دارد. در آن زمان که نُه سال گفته شده، از باب تعیین مصداق بوده است و معیار و میزان برای پیدایش بلوغ، عادت ماهانه است نه، نُه سالگی.(7)
این نظریه در صورتی موجّه است که ملاک در بلوغ دختران فقط حیض باشد، در حالی که از روایات، استفاده میشود که سن نه سالگی مدخلیت دارد و همان بلوغ میباشد و حیض علامت آن است.
1) (1) المبسوط 365:1.
2) (2) الوسیلة الی نیل الفضیلة: 137.
3) (3) الجامع للشّرائع: 153.
4) (4) الوسیلة الی نیل الفضیلة: 301، الجامع للشّرائع: 360، الخلاف 282:3.
5) (5) یوسف صانعی، رساله عملیه: 509.
6) (6) موسوعة احکام الأطفال وادلّتها 6: باب دهم، فصل پنجم.
7) (7) محمّد ابراهیم جنّاتی، به نقل از کتاب بلوغ دختران: 269-270.
تذکر چند مطلب
1 - دیدگاه مشهور(1)میان فقیهان این است که بلوغ سنّی پسران با کامل شدن سال پانزدهم و در دختران با کامل شدن سال نهم، تحقّق مییابد. صرف ورود در سال پانزدهم و نهم، کفایت نمیکند. بسیاری از فقها با صراحت این مسأله را بیان نمودهاند.(2)مستند این نظریه، روایات معتبر(3)و استصحاب(4)عدم تحقّق بلوغ، قبل از کامل شدن سال اخیر و دیگر ادلّه(5)میباشد.
2 - ملاک در کامل شدن سال اخیر، عرف است و دقّتهای عقلی و ریاضی مستند عمل قرار نمیگیرد.(6)
3 - معیار در تعیین سال بلوغ، قمری است، زیرا متعارف در زمان صدور روایات و بیان ادّله و نیز متبادر از آنها، سالهای قمری است.(7)
4 - اثبات سنّی که معیار بلوغ است، با موازین و ملاکهای شرعی، مانند علم، بینه و شهادت شهود، شیوع، و گفتار پدر و مادر تحقّق مییابد.
در انبات، علاوه بر این امور، در صورت ضرورت و نیاز، با بررسی و امتحان موضع، و در خصوص احتلام، ادّعای کودک نیز مسموع و قابل قبول است.(8)
به اتفاق فقیهان دختری که حائض و یا حامل میشود بالغ است، هرچند در این کهاین دو خود مصداق بلوغ هستند و یا نشانه و کاشف از بلوغ میباشند اختلاف
1) (1) نظریه غیر مشهور این است که صرف ورود در سالهای پانزده و نه، کفایت میکند. مجمع الفائدة و البرهان 190:9، الحدائق الناضرة 350:20.
2) (2) جامع المقاصد 182:5، ریاض المسائل 245:9، جواهر الکلام 28:26.
3) (3) الکافی 69:7 ح 6-7، وسائل الشیعة 43:1، باب 4، من ابواب مقدمة العبادات، ح 2، و 278:20، باب 6، منابواب عقد النکاح و اولیاء العقد، ح 9.
4) (4) تذکرة الفقها 198:14.
5) (5) مسالک الأفهام 144:4، المناهل: 84.
6) (6) المناهل: 84.
7) (7) قواعد الاحکام 134:2، مسالک الأفهام 144:4، مهذّب الأحکام 125:21.
8) (8) مسالک الأفهام 49:2، الروضة البهیة 400:2-401.
نظروجود دارد.(1)ولی نظریهی معروف بین فقها این است که حمل و حیض کاشف از سبقبلوغ میباشند.(2)
مستند این نظریه، آیاتی از قرآن و روایات است، مانند: (إِنّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ...)3 . ما انسان را از نطفهی مختلط خلق کردیم. امشاج به معنی اختلاط آب مرد و زن در رحم میباشد.(3)
و نیز آیه (خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ) . (4)انسان از نطفهی جهنده خلق گردیده که از میان صلب پدر و سینهی مادر بیرون میآید.
این آیات دلالت دارد که خلقت انسان از منی زن و مرد است و از آنها استفاده میشود زنی که حامله شده، قبل از حمل بالغ بوده وگرنه حامله نمیشد. در روایت موثّق، محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام نقل میکند که فرموده است: «الَّتِی لا تَحبَلُ مِثلُها لا عِدَّةَ عَلَیهَا»(5). دختریکه حامله نشود عدّه ندارد، یعنی موضوع حکم (وجوب عدّه در طلاق) بلوغ است، و دختر اگر در سنّی باشد که مانند او حامله نمیشود، چون بالغ نشده مشمول حکم بلوغ قرار نمیگیرد، بنابراین حمل، دلیل بر سبق بلوغ است.(6)
این اختلاف نظر در قضای عبادات واجب، و نفوذ اقرار در اموری که اقرار نسبت به آنها صحیح است، و نیز در صحّت تصرّفات مالی، ثمرهی عملی دارد.(7)
علاوه بر علائمی که ذکر شد، برخی از فقها علائم دیگری را نیز برای تشخیص بلوغ ذکر نمودهاند، مانند:
1) (1) المبسوط 249:2 و 251، غنیة النّزوع 251:1، السرائر 199:2.
2) (2) شرائع الاسلام 100:2، تحریر الاحکام الشّرعیة 534:2، مسالک الأفهام 154:4، جواهر الکلام 42:26 و 44.
3) (4) مجمع البیان 213:10.
4) (5) سوره طارق 6:86-7.
5) (6) وسائل الشیعة 182:22، باب 3، من ابواب العدد، ح 2.
6) (7) استدلال به این روایت، نیاز به توضیحات بیشتری دارد که به دلیل رعایت اختصار، صرف نظر میگردد. ر. ک: جواهر الکلام 42:26 و 44، جامع المدارک 550:4 به بعد، تفصیل الشریعة (الطلاق و المواریث): 112 به بعد.
7) (8) جواهر الکلام 10:26.
1 - به کمال رسیدن عقل کودک.(1)البته مقصود از این علامت، رشد کودک و خارج شدن او از زمرهی سفیهان نیست، زیرا بسیاری از کودکان سفیه نیستند، در عین حال بالغ هم نمیباشند.
2 - غلظت و کلفتی صدا در پسران و حجیم شدن پستان در دختران. مرحوم علامه حلّی این امور را دلیل سبق بلوغ میداند.(2)
نژاد، تغذیه و عوامل فیزیکی و روانی موجود در محیط زندگی، در زمان ظهور بلوغ و میزان ترشّح هورمونهای مربوط، اثر میگذارد. مثلاً ویتامین « E » را از جمله عوامل تغذیهای مؤثر به شمار میآورند، همچنین نژاد و عوامل فیزیکی و محیط جغرافیایی، در اقوام و مناطق گرمسیر نزدیک خط استوا، موجب بلوغ زودرس میشود.
آثار بلوغ جسمانی دختران در حبشه که از ممالک آفریقایی به شدّت گرمسیر است، در نه سالگی بروز میکند در حالی که در لایونی، شمالیترین منطقهی اروپا در شمال شبه جزیره اسکاندیناوی، در هیجده سالگی رخ میدهد. وضع نامساعد اخلاقی در اجتماعات بی بند و بار نیز باعث بلوغ زودرس در آن جوامع میشود.(3)
از سوی دیگر، در همین جامعه به اصطلاح متمدّن امروز، در گوشه و کنار دنیا از کودکان در قاچاق مواد مخدّر، بهرهکشی جنسی، بردهداری برای کار در مزارع و کارگاههای کوچک و... به شکل ظالمانه و به میزان باور نکردنی، سوء استفاده میشود و چه بسا بر اثر عوامل قابل پیشگیری، جان خود را از دست میدهند.
تأثیر عوامل مختلف در تحقّق بلوغ زودرس و یا تأخیر آن از یکسو و نادیده گرفتن حقوق اطفال و ظلم و ستم بر آنها از سوی دیگر، دانشمندان علم حقوق و حامیان کودک را برآنداشت تا با افزایش سن بلوغ و بهویژه در خصوص بلوغ دختران و تعیین زمان برای این پدیدهی طبیعی، به حمایت قشر عظیمی از محرومین جامعه (کودکان) برخیزند.
شاید به همین علّت در قوانین مدنی برخی از کشورها(1)، سن بلوغ بهویژه در خصوص بلوغ دختران افزایش داده شد و برای رعایت حقوق مختلف کودک، قوانین خاصّی وضع گردید. درکنوانسیون حقوق کودک که بیشترین حمایت از کودکان را به خود اختصاص داده است، سن بلوغ برای دختر و پسر هیجده سال تمام پیشنهاد شده(2)؛ و مقرر گردیده است که قبل از هیجده سال، تحت حمایت اولیا و یا مراکزی که در این خصوص فعالیت میکنند، قرار گیرند.
ظاهراً تأثیر عواملی که ذکر شد، و نیز اختلاف روایات وارد شده در خصوص سن بلوغ دختران،، سبب گردیده در بین صاحبنظران علوم اسلامی و فقیهان نیز، نظریه افزایش سن بلوغ در دختران بیش از آنچه مشهور فقهای امامیه به آن معتقدند (نه سال)، پیدا شود. به همین دلیل شایسته است تحقیقی در این مجال، صورت پذیرد.
توضیح اینکه: مقصود از بلوغ در لسان ادّله (اعم از آیات و روایات) معنای لغوی و عرفی آن یعنی ادراک و رسیدن به حدّ نکاح میباشد.
مرحوم صاحب جواهر بعد از توضیح در مفهوم بلوغ، مینویسد: «بلوغ، کمال طبیعی انسان است که به واسطهی آن نسل باقی میماند و عقل کامل میگردد و اطفال از مرحلهی کودکی به کمالی که مردان و زنان آن را دارا میباشند، میرسند».
وی در ادامه میگوید: «بلوغ از موضوعات شرعیهای که نیاز باشد توسط شارع بیان گردد (مانند: الفاظ عبادات) نیست، بلکه موضوعی است کاملاً طبیعی که از نظر لغت و عرف روشن است».(3)
پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که آیا سن بلوغ در دختران که بر طبق نظریهی مشهور فقها نه سال تعیین گردیده است، همانند دیگر علائم طبیعی است؟ و در
1) (1) به عنوان مثال در برخی کشورها، سن رشد 21 سال کامل میلادی معین شده، «الوسیط عبد الرزاق السنهوری 277:1» و یا در قوانین اردن، سن، ازدواج برای پسر 16 سال و برای دختر 15 سال تعیین گردیده، «الأحکام الشرعیة فی الأحوال الشخصیة 1847:4 ماده 5».
2) (2) کنوانسیون حقوق کودک, ماده 1.
3) (3) جواهر الکلام 4:26.
حقیقت شارع میخواسته معیاری در تعیین بلوغ طبیعی دختران معین نماید و روایات وارده طریقیت دارد؟ در نتیجه سن بلوغ بستگی به طبیعت و قوای جسمانی دارد و ممکن است دختری نه سال داشته باشد، ولی بالغ نباشد؟ یا اینکه تعیین سن معین از طرف شارع امارهی تعبّدی بلوغ و غیر قابل تغییر میباشد؟
در اینباره دو دیدگاه وجود دارد:
دیدگاه اوّل: برخی از محققین، نظر اوّل را پذیرفتهاند. در توضیح این دیدگاه گفته شده، هر چند دختران در نه سالگی ممکن است تکامل جنسی و غریزی پیدا کنند، امّا با توجّه به اینکه غالباً در این سن به حدّ بلوغ نمیرسند و بلوغ در این سن، زودرس میباشد، نمیتوان نه سالگی را اماره بلوغ دانست، زیرا اماره وقتی اماره محسوب میگردد که یا دائمی باشد و یا دستکم غالبی.(1)
در تحلیل و توجیه این دیدگاه قرائنی ذکر نمودهاند که خلاصهی آن چنین است:
1 - در آیات قرآن بین بلوغ پسران و دختران فرق گذاشته نشده است.
2 - در آیات قرآن سن بلوغ مطرح نشده، بلکه بر نشانههای طبیعی تکیه شده است (بلوغ حلم، بلوغ نکاح، و رشد) و خروج از دوران کودکی با بلوغ أشّد حاصل میشود.
3 - تصرّفات مالی با بلوغ و رشد، روا است.
4 - اگر سن بلوغ، تشریع دینی بود، در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله بیان میشد. بهویژه اینکه از مسائل مورد ابتلای زنان میباشد و وجهی در تأخیر و یا اخفای آن وجود ندارد.
5 - فقیهان بزرگی چون صاحب جواهر تصریح کردهاند که حقیقت بلوغ، امریاست عرفی.(2)
6 - دین اسلام جهانی است، امّا رشد زنان در نواحی مختلف جهان مختلف است.
با توحه به قرائنی که ذکر شد، اطمینان حاصل میشود که شارع مقدّس بر سن خاص به عنوان امارهی تعبّدی، نظر نداشته و در حقیقت آنچه بیان شده است، امارهی طریقی است.
صاحب این دیدگاه در آخر نتیجه گرفته است که سن خاص امارهی شرعی برای بلوغ دختران نیست. بلکه معیار در بلوغ آنان، قاعدگی است.(1)
باید دانست اموری که ذکر شد، هر چند قرائنی غیر قابل انکار میباشد، ولی در مجموع بیش از یک استدلال استحسانی نیست و هرگز نمیتواند مستند حکم شرعی و استنباط قرار گیرد.
دیدگاه دوّم: این دیدگاه سن نه سال برای بلوغ دختران و پانزده سال برای پسران امارهی شرعی تعبّدی میداند. بسیاری از فقها به طور ضمنی، این نظریه را پذیرفتهاند. تعبیری که در این زمینه به کار بردهاند به این بیان که بلوغ دختر و پسر با سن آنها مشخّص میگردد، از آن حکایت دارد.(2)برخی دیگر نیز به آن تصریح نمودهاند. کاشف الغطاء در تحریر المجلة مینویسد: «بلوغ را با علاماتی میتوان تشخیص داد. بعضی از آنها طبیعی است، مثل احتلام و انبات و حیض و حمل در دختران، و برخی علامت شرعی، مانند کامل شدن پانزده سال در پسران و نه سال در دختران. این علائم کاشف از حقیقت بلوغ میباشند. بنابراین اگر پسر پانزده سال تمام داشته باشد و دختر نه سال تمام داشته باشد، حکم به بلوغ آنها میگردد. هر چند دارای علائم طبیعی بلوغ نباشد»(3).
سید محمّد مجاهد در مناهل(4)و شیخ محمّد حسن نجفی در جواهر(5)این نظریه را به عموم فقیهان امامیه نسبت میدهند.
همچنین آیةالله فاضل لنکرانی از اعلام معاصر، تصریح نموده است علائمی که از طرف شارع برای تشخیص بلوغ تعیین گردیده، امارهی تعبّدی است. وی میگوید: «سرّاینکه اماره شرعی برای بلوغ که موضوع عرفی است، تعیین گردیده، عدم اطلاع
1) (1) دیدگاههای نو در حقوق کیفری اسلام: 15-25.
2) (2) شیخ انصاری، کتاب الصوم: 207، شرائع الاسلام 100:2، قواعد الأحکام 134:2.
3) (3) تحریر المجلّة 166:3-167.
4) (4) وی بعد از توضیح در مورد استصحاب عدم صغر، میگوید: «لکنّه خلاف ما علیه الأصحاب من أن السنّ، بلوغفی الشرع». استصحاب بقای صغر بر خلاف نظرّیهاصحاب - فقهای امامیه - میباشد. زیرا سن (پانزدهسالگی برای پسر و نه سالگی برای دختر) از نظر شرعی، بلوغ محسوب میشود. المناهل: 84.
5) (5) جواهر الکلام 17:26.
عرف از حقیقت بلوغ است، همانگونه که امارهی شرعیه برای تشخیص عدالت از طرف شارع مشخّص شده است، زیرا حقیقت عدالت، به دلیل اینکه از امور باطنی و ملکات نفسانی است، برای عرف مخفی است. در مورد بلوغ نیز این چنین میباشد».(1)
احتمال دیگری نیز در این بحث وجود داردکه با پایان سن پانزده سال و نه سال نیز بلوغ محقق میشود. در این صورت میتوان ادّعا کرد، بلوغ دو قسم است:
1 - بلوغ طبیعی، که با احتلام، انبات، حیض و حامله شدن دختر مشخص میگردد.
2 - بلوغ شرعی، که با کامل شدن سن پانزده سالگی در پسران و نه سالگی در دختران، تحقّق مییابد. البتّه ظاهر روایات وارد شده و کلمات فقها بر نظریهی تعبّدی بودن امارهی سن، دلالت دارد.
به نظر میرسد نظریهی مشهور فقهای امامیه، به اینکه سن نه و پانزده سالگی امارهی تعبّدی بلوغ دختران و پسران است، بر سایر دیدگاهها رجحان دارد و باید آن را پذیرفت.
این مدّعا را میتوان با توجّه به امور زیر اثبات نمود:
1 - این نظریه به استناد روایات بسیاری که از نظر سند و دلالت صحیح و صریح میباشند، انتخاب شده است و از ظاهر بلکه صریح آن روایات، استفاده میشود، سنین ذکر شده در آنها امارهی تعبّدی بلوغ است نه غیر آن.
2 - همانگونه که در کلمات فقها(2)بیان شده، احکام شرعی تابع ملاکات واقعی و نفس الأمری است و منطبق با مصالح میباشد، یا به جهت دفع مفاسد فردی و اجتماعی جعل میگردد، لیکن ما انسانها از درک واقعیت آن عاجزیم و تنها راه ممکن برای اطلاع ما، بیان ادّله شرعی (آیات و روایات) است، و با عنایت به اینکه روایات وارد شده به
صراحت دلالت دارد نه سالگی در دختران امارهی شرعی بلوغ است، نمیتوان با توجیهاتی (مانند اینکه این اماره مربوط به زمان صدور روایات میباشد، یا چون در کلمات پیامبر صلی الله علیه و آله نیامده، پس تشریع نیست، یا روایات متعارض دارد و یا بلوغ جنسی فقط در بعضی از دختران در نه سالگی تحقّق نمییابد و دیگر اموری که پیشتر به آنها اشاره شد) آنها را بر خلاف ظاهر معنی نمود.
3 - تمام توجیهات یا قرائنی که سبب شده نظریاتی بر خلاف دیدگاه مشهور، ارائه گردد قابل جواب است و نمیتواند مستند حکم فقهی قرار گیرد.
4 - این حکم که سن نه سالگی برای دختران و پانزده سالگی برای پسران، بلوغ محسوب میگردد، دارای منافع و فوائد بسیاری است. زیرا با این حکم، شارع مقدّس در سنین یاد شده، دختران و پسران را مکلّف و مسئول اعمال خود دانسته است. آنها نیز با قبول این مسئولیت و اینکه در زمرهی بزرگسالان قرار میگیرند، احساس شخصیت مینمایند.
این امر از نظر روانی نیز دارای فوائدی است و به سهم خود میتواند بخشی از مشکلات جامعه را کاهش دهد.
مقایسه کنید، اگر دختران و پسران احساس کنند تا هیجده سالگی کودکند و مسئولیتی در مقابل اعمال خود ندارند، ممکن است دست به هر گونه فساد، تبهکاری و رفتار ناهنجار بزنند. چنانچه در جوامع غربی اینگونه است؛ بهویژه اینکه میدانند جامعه و قانون در مقابل آنان واکنشی، همانند آنچه در مقابل بزرگسالان دارد، نشان نخواهد داد.
سنینی که در فقه برای بلوغ معین شده، دقیقاً همان سالهایی است که جوانان در بحران فکری قرار میگیرند و از سوی دیگر، بهترین زمان برای پذیرش تعهّد از طرف آنها است، واقعیات خارجی این مدّعا را اثبات مینماید که شخصیت دادن به جوان در این برههی زمانی، ضمن اینکه بخش عظیمی از این بحران را به آرامش و خودیابی و اعتماد به نفس تبدیل مینماید، در راه پویایی و کمال نیز مؤثر است.
پاسخ به ایرادهای مطرح شده بر دیدگاه معروف فقها
الف - مهمترین ایراد بر دیدگاه مشهور فقها مبنی بر تعیین نه سالگی برای بلوغ دختران، دو ایراد است:
1 - در این سن، بسیاری از دختران به بلوغ جنسی نرسیدهاند.
2 - بر فرض که دختران در این سن بالغ باشند، قادر به انجام تکالیف نیستند.
در پاسخ به ایراد نخست میتوان گفت: اگر تعیین نُه سالگی را امارهی شرعی بلوغ دانستیم، همانگونه که از ظاهر روایات و گفتار فقها استفاده میشود، نتیجه این میشود که دختر در این سن از نظر شرع بالغ است و موضوع حکم در ادلّه نیز، بلوغ است (اعم از بلوغ شرعی یا طبیعی که با احتلام و انبات تحقّق مییابد) به عبارت دیگر با رسیدن دختر به سن نه سالگی تمام، به حکم تعبّد شرعی، بالغ میشود و باید احکام بلوغ بر افعال او مترتب گردد. ولی اگر سن و حیض، هر دو را موضوع و ملاک حکم قرار دهیم، دختر نه سالهای که حیض نبیند، بالغ نیست. بنابراین باید توجّه شود، حکم به چه موضوعی تعلّق یافته است؟ و تفصیل آن باید در فقه تحقیق شود.
امّا در پاسخ ایراد دوّم هم میتوان چنین گفت: تکالیف را میتوان به سه قسم تقسیم نمود، اوّل: تکالیف بسیاری وجود دارد که نوع دختران در سن نه سالگی قادر به انجام آن میباشند، مانند احکام طهارت (غسل و وضو)، نماز، حجّ، اقامهی دعوی و شهادت، اقرار و وکالت، رعایت پوشش و حجاب اسلامی، دوری از فحشا، فساد، تبهکاری، و عدم خیانت.
قسم دوّم: تکالیفی است که در اجرای آن، علاوه بر بلوغ، دارا بودن رشد نیز معتبر است. مانند: تصرّفات مالی که توضیح آن در صفحات بعد خواهد آمد.
قسم سوّم: تکالیفی که غالباً دختران در نه سالگی قادر به انجام یا تحمّل آن نباشند. مانند: روزه، آمیزش جنسی، اجرای کامل حدود بر آنها و احکامی از این قبیل.
در مورد قسم سوّم از تکالیف باید گفت: از برخی روایات استفاده میشود، در انجام اینگونه تکالیف، داشتن سنی بیشتر از آنچه معیار بلوغ قرار داده شده، لازم است. مانند آنکه برای تمکین و آمیزش دختران سن ده سالگی و بیشتر از آن معین شده است.(1)
1) (1) الکافی 398:5، باب الحدّ الذّی یدخل بالمرأة فیه، ح 1-2-3.
دربعضی روایات هم تصریح شده اگر کودک توان و قدرت روزه گرفتن داشته باشد، واجب است روزه بگیرد. «وَ إذا أطَاقَ الصَّومَ، وَجَبَ عَلیهِ الصِّیامُ»(1)که از آن استفاده میشود اگر توان روزه گرفتن ندارد بر او واجب نیست. به علاوه مقصود از نکاح، فقط آمیزش جنسی نیست. استمتاعات دیگر نیز میتواند بعضی از اهداف باشد که از دختر نُه سال امکانپذیر است.
همچنین با استناد به قاعدهی مسلّم فقهی «إدرؤا الحُدُودَ بالشبهات»(2)که مقرّر میدارد اجرای حدود را در صورت وجود شبهه و تردید، متوقّف سازید، با بروز شبهه، از اجرای حدود بر دختر نه ساله جلوگیری به عمل میآید.
بنابراین با این احتمال که دختر در این سنین به حکم حدود، آگاهی نداشته و یا قادر به آگاهی و علم نیست، و یا به دلیل ضعف جسمی قدرت تحمل آن را ندارد و ممکن است تلف گردد، بر او اجرای حدود نمیشود. افزون بر این، با استناد به اصول مسلّمی از آیات قرآن، مانند: (یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ...)3 خداوند برای شما حکم را آسان ساخته و تکلیف را مشکل نگرفته است و (ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ)4 درمقام تکلیف در دین بر شما حرج و سختی جعل ننموده است و (لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها)5 خداوند هیچکس را مکلّف به انجام امری ننماید، مگر به قدر توانایی او و نیز از روایات(3)مستفیضه، بلکه متواتره، استفاده میشود، انجام هرگونه تکلیف و الزام، مشروط به توان و قدرت است. با فرض اینکه پسر یا دختر در سن نه و پانزده سالگی، قادر به انجام بعضی از تکالیف نیستند، به حکم اصول یاد شده مکلّف به اجرای آن تکالیف نمیباشند. همچنین اگر اجرای بعضی از احکام بر کودک (مانند حدود) موجب عسر و حرج باشد به حکم اصول یاد شده از اجرای آن جلوگیری به عمل خواهد آمد.
1) (1) تهذیب الأحکام 381:2 ح 8. صبی که در این روایت، موضوع حکم قرار گرفته، مشمول دختر نیز میگردد.
2) (2) الخلاف 403:6-404، تذکرة الفقها 312:10، تفصیل الشریعة، (کتاب الحدود): 16.
3) (6) تهذیب الأحکام 173:4، وسائل الشیعة 180:2-181 باب 2، من ابواب وجوب الغسل، ح 4 و 178:10 باب 1، من ابواب وجوب الإفطار، ح 13 و 185:9 باب 4، من ابواب زکاة الغلاة، ح 9، و 159:4 إلی 161 باب 10، من ابواب المواقیت، ح 11.
به اتّفاق فقها، پایان محجوریت کودک و آغاز استقلال در ادارهی امور و استیفای حقوق خود، با رسیدن به مرحلهی رشد تحقّق مییابد.(1)برخی از فقیهان در این مسأله ادّعای اجماع نمودهاند.(2)
امام خمینی رحمه الله در اینباره مینویسد: «در رفع حجر از کودک، بلوغ وی به تنهاییکافی نیست، بلکه باید به مرحلهی رشد برسد»(3). شبیه این تعبیر را مرحوم آیةاللهفاضل لنکرانی آورده است(4).
رشد در لغت به معنی راه یابی، راه یافتن به مقصد، رسیدن به واقع و از گمراهی به راه آمدن میباشد. همچنین ثبات و استقامت نیز از معانی رشد شمرده شده است. این کلمه در مقابل «غی»، به معنی انحراف پیدا کردن از حقیقت و دور شدن از واقع بهکار میرود. راشد و رشید، اسم فاعل و وصف از آن است که دلالت بر استواری و پا برجا بودن، میکند. کلمهی مرشد نیز از همین ماده گرفته شده است که به معنی راهنما و نشان دهندهی راه میباشد.(5)
در لسان العرب مینویسد: «رشد در مقابل ضلال و گمراهی است»(6).
1) (1) کشف الرموز 552:1، کنز العرفان 140:2.
2) (2) غنیة النزوع 252:1، المناهل: 90، جواهر الکلام 48:26.
3) (3) تحریر الوسیلة 13:2.
4) (4) تفصیل الشریعة (کتاب الحجر): 297.
5) (5) فرهنگ فارسی عمید 1044:2، مصباح المنیر 227:1، راغب المفردات: 354، فرهنگ فارسی جامع نوین 678:1، مجمع البحرین 702:2.
6) (6) لسان العرب 74:3.
دیدگاه مشهور بین فقها، رشد را به معنی اصلاح امور مالی و توان تدبیر در این زمینه میداند. رشید هم کسی است که دارای این صفت باشد. مرحوم محقّق حلّی میگوید: «دوّمین شرط که برای واگذاری اموال کودک به او نیاز است، رشد است که به معنی اصلاح امور مالی است».(1)این عبارت در کلمات بسیاری از فقها(2)دیده میشود.
از قید اصلاح مال که در تعریف رشد آمده، چنین بر میآید که اگر شخصی مال خود را از بین نبرد، ولی نسبت به اصلاح و بهره برداری عقلایی از آن، تمایل نشان ندهد، و یا اساساً توانایی آن را نداشته باشد، رشید شناخته نمیشود.
1 - (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ)3 اگر یتیمان را دانا به درک مصالح زندگانی خود یافتید، اموالشان رابه آنها باز دهید.
مرحوم شیخ طبرسی نوشته است: «اقوی این است که مقصود از این جمله (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً) داشتن عقل و قدرت اصلاح و تدبیر امور مالی است. این نظر از ابن عباس و امام باقر علیه السلام نقل شده است. همچنین به اجماع فقها، اگر کسی دارای صفت رشد به معنایی که ذکر شد، باشد، جایز نیست از دخالت در اموال خود محجور گردد، هر چند در امور دینی فاسق باشد. بنابراین بعد از آنکه کودک به حدّ بلوغ و رشد رسید، باید اموال وی در اختیارش قرار گیرد.(3)برخی دیگر از مفسّرین نیز این جمله را به گونهای که ذکر شده، معنی نمودهاند.(4)
2 - (وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتِیمِ إِلاّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ)6 هرگز به مال یتیم نزدیک نشوید، تا آنکه به حدّ کمال و رشد برسد.
نهی از نزدیک شدن به مال یتیم، کنایه از آن است که نباید هیچگونه تصرّفی در آنصورت پذیرد، مگر به گونهای که در نزد عقلا نیکوتر باشد. مانند اینکه، حفظ گردد و از تخریب آن جلوگیری به عمل آید. به طور کلّی، منظور از آن تصرّفاتی است که عقل سلیم آن را نیک میشمرد و بهتر از انجام ندادن آن است. (حَتّی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ) ، یعنی تا اینکه بالغ و رشید گردد.(1)
برخی دیگر این جمله را اینگونه معنی نمودهاند: «تا اینکه به کمال عقل و رشد برسد».(2)و یا گفته شده است: «تا اینکه قوای عقلی و جسمی یتیم کامل گردد و به مرحلهیرشد برسد، درآن زمان اموال وی در اختیارش قرار میگیرد و میتواند در آنتصرّف نماید».
این مرحله، پایان محجوریت و آغاز قبول مسئولیت کودکی است که به حدّ بلوغ و رشد رسیده است.(3)
3 - از امام صادق علیه السلام سؤال شده است، معنی کلام خداوند متعال (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ) چیست؟ فرموده است: «إیناسُ الرُشدِ حِفظُ المالِ»(4)رسیدن به حدّ رشد، یعنی قدرت داشتن بر حفظ مال.
در حدیث دیگری از آن حضرت سؤال شده، در چه زمانی باید اموال دختر یتیم در اختیارش قرار گیرد؟ فرمودند: «اِذا عَلِمَت انَّها لا تُفسِد و لا تُضَیِّعُ»(5). آنگاه که بدانی اموال خود را فاسد و ضایع نمینماید.
در ضمن حدیث دیگری نیز آن حضرت میفرماید: «وَ إن احَتَلمَ وَ لَم یَکُن لَهُ عَقلُ یُوثَقُ بِهِ، لَم یَدفَع إلَیهِ»(6)اگر کودک به حدّ بلوغ و احتلام برسد، لیکن دارای عقلی که موجب اطمینان به صحّت اعمال او گردد، نباشد، اموال وی در اختیارش قرار نمیگیرد.
از این روایت استفاده میشود، چنانچه یتیم دارای عقلی باشد که موجب اطمینان به اعمالش گردد و بتواند اموال خود را تدبیر و اصلاح نماید، رشید است و باید اموالش را در اختیارش قرار گیرد.
عنوان یتیم در آیات شریفه و روایات، ویژگی خاصّی ندارد و عمومیت تعلیل، غیر او را نیز شامل میشود. بنابراین به اقتضای آیات و روایات، شرط جواز دخالت در اموال، داشتن عقل و قدرت اصلاح و تدبیر امور مالی است. به تعبیری خلاصه و جامع، رشد عبارت است از اینکه تصرّفات شخص بالغ در اموالش، عاقلانه باشد و کسی که دارای چنین صفتی است، رشید نامیده میشود.
4 - بعضی از فقیهان در اثبات این نظریه فرمودهاند: «معنی رشد از دیدگاه عرف، اصلاح امور مالی و فریب نخوردن در معاملات است. از آنجا که در بیان معنی آن از طرف شارع چیزی بیشتر از آنچه در نزد عرف است، وارد نشده است، باید حمل بر همان معنی عرفی گردد. این برداشت با معنی لغوی آن نیز بی تناسب نیست».(1)
5 - اتفاق فقها(2)بر اینکه، رشد به معنی اصلاح امور مالی و قدرت تدبیر در اینباره میباشد، میتواند دلیل دیگری بر این حکم قرار گیرد.
از مباحث گذشته روشن گردید، فقها به تبعیت از آیات و روایات، برای رشد(3)در اصطلاح فقهی آن دو وصف را لازم میدانند: «عقل» و «قدرت تدبیر در امور مالی» بنابراین رشید کسی است که دارای این دو وصف باشد.
1) (1) مختلف الشیعة 431:5، التنقیح الرائع 181:2، الروضة البهیة 102:4، مجمع الفائدة و البرهان 194:9.
2) (2) المبسوط 249:2، غنیة النزوع 252:1، ریاض المسائل 245:9، المناهل: 90، جواهر الکلام 48:26-49.
3) (3) در علم زیستشناسی، رشد به معنی تغییرات تدریجی است که در جهت کمال کمّی صورت پذیرد، و رشد کمّی در انسان عبارت است از: وقوع تغییرات بدنی، هم چون افزایش قد، وزن، حجم و نمّو استخوانها. و در علم روانشناسی، رشد علاوه بر جنبه کمّی آن، از نظر کیفی نیز بررسی میشود. رشد کیفی در روانشناسی در سه جنبهی رشد شناختی، رشد اجتماعی، و رشد عاطفی است. منظور از رشد شناختی: تغییراتی است که در ادراک، تفکّر، وحلّ مسائل ایجاد میشود، و رشد اجتماعی به تغییراتی اطلاق میشود که در روابط با دیگران پیش میآید، ورشد عاطفی تغییراتی است که در احساسات و گرایشها حادث میشود. ر. ک: بلوغ دختران: 273.
مقصود از عقل در عبارات فقیهان، یعنی رسیدن انسان به مرحلهای که بتواند خیر و شرّ را درک و مصالح و مفاسد و حسن و قبح را بشناسد. بنابراین مراد از عقل در اینگونه مسائل، هوش، ذهن، و فهم حسّی و ادراکی و استدلالی نیست. بلوغ عقلی به مفهوم فوق تنها در دایرهی دین معتبر است و هرگاه در متون دینی، اصطلاح عاقل به کار رفته، منظور بلوغ عقلی به معنای یاد شده میباشد.
دیگر اینکه، در فقه سن خاصّی به عنوان سن رشد معین نشده است. علّت آن نیز روشن است، زیرا زمان رشد در افراد مختلف با توجّه به وضع جسمی و روحی آنان، اوضاع و احوال اجتماعی و اقتصادی، و حتّی تعلیم و تربیت آنها متفاوت است. و تعیین سن و احراز آن، بر طبق معیارهایی که در مباحث آتی از آن بحث خواهیم کرد، به ولی یا قاضی واگذار شده که بر حسب مقتضیات زمان و اوضاع و احوال فردی و اجتماعی، اقدام به احراز رشد مینماید.
البتّه در قرآن و احادیث، رشد قبل از بلوغ نیز به هیچ وجه پذیرفته نشده است و برای حصول رشد، بلوغ شرط میباشد.
از سوی دیگر، در قرآن کریم، بلوغ أشد(1)مترادف با رشد آمده است و از نظر معنای لغوی، این واژه دایرهی وسیعتری از بلوغ جنسی دارد و مجموعهای از بلوغ عقلی (شامل درک خیر و شرّ، مصالح و مفاسد و حسن و قبح) و نیز استحکام و کمال نیروهای جسمی را دربر میگیرد.(2)
به تعبیری دیگر، میتوان بلوغ اشد را به کمال جوانی که یکی از دورههای شناخته شدهی بلوغ در روانشناسی است، اطلاق کرد. چرا که در قرآن، بلوغ اشد در کنار مقاطع سنی کودکی و پیری آمده است: (هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً)3 او خدایی است که شما را از خاک آفرید و سپس از قطرهی آب «نطفه» و آنگاه از خون بسته شده «علقه» پس از آن شما را از رحم مادر به صورت طفل بیرون آورد تا آنکه به سن رشد و کمال برسید و در نهایت پیر و سالخورده شوید.
علامه طباطبایی در این خصوص میگوید: بلوغ أشد به معنی سالهایی است که در آن سالها، قوای بدنی انسان رفته رفته بیشتر شده و به تدریج آثار کودکی از وی زائل میشود. طفل وقتی به این مرحله برسد، دیگر یتیم نیست تا از تصرّف در اموال خود منع گردد. بلکه خود میتواند در آن تصرّف نماید. و در نتیجه نیاز به تدبیر ولی او نیست. وی در آخر نتیجه میگیرد که مقصود از بلوغ أشد، بلوغ و رشد هر دو میباشد.(1)
بنابراین چنانچه در جستجوی سن مناسبی، برای همراهی رشد و بلوغ نکاح و یا زمان حق تملیک و تصرّف یتیم یا صغیر در اموالش برآییم، میباید آن را در زمانی جستجو کنیم که فرد به بلوغ اشد و به تعبیری دیگر، بلوغ و رشد رسیده باشد، که با توجّه به آنچه از آیات و روایات یاد شده استفاده میشود، زمانی است که قوای عقلی و فکری و بدنی کودک، استحکام یافته باشد.
آنچه در تحقّق مفهوم رشد ذکر شد (قدرت تدبیر امور مالی و انجام معاملات عاقلانه) باید ملکهی نفسانی قرار گیرد و در مدّت کوتاه زایل نگردد. ملکه به صفت راسخ (ثابت) در نفس گفته میشود که حالت دائمی دارد و اتّفاقی و زودگذر نیست.
بنابراین هرگاه شخصی بر حسب اتّفاق، یک یا چند بار، کار عقلایی انجام دهد و آنگاه به کارهای غیر عقلایی بپردازد، رشید محسوب نمیشود، بلکه کارهای عقلایی باید چندان تکرار شود تا به صورت عادت و ملکه درآید. مانند: ملکهی شجاعت و سخاوت. عبارت برخی از فقها در اینباره مطلق است(2)، ولی بسیاری از آنها، به لزوم ملکه قرار گرفتن این وصف، تصریح نمو ده اند(3). مرحوم محقّق سبزواری این نظریه را به مشهور فقها نسبت داده است(4).
برخی از فقیهان معتقدند در تحقّق رشد علاوه بر آنچه ذکر شد (بلوغ، عقل، قدرت تدبیر در امور مالی) عدالت در دین نیز معتبر است. شیخ طوسی در بعضی از کتابهای خود(1)و برخی دیگر از فقیهان متقدّم(2)این نظریه را پذیرفتهاند.
مهمترین مستند این نظریه، آیهای است از قرآن که میفرماید: (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً)3 اموالی را که خداوند قوام زندگانی شما را بر آن مقرّر داشته، به تصرّف سفیهان ندهید. علاوه بر این روایتی است که در تفسیر عیاشی از امام باقر علیه السلام در ذیل این آیه وارد شده و فرموده است: هر کس شرب خمر نماید سفیه است.(3)
از این استدلال جواب داده شده که این روایت افزون بر اینکه از نظر سند، ضعیف و قابل اعتماد نیست، اطلاق سفیه بر شارب خمر در آن مجازی است، زیرا متبادر از سفیه کسی است که توانایی تدبیر در امور مالی ندارد و فاسق در دین که قدرت تدبیر در امور مالی داشته باشد سفیه بر او اطلاق نمیشود.(4)مقصود از سفیه در این روایت نیز به قرینه روایات معتبر دیگری که در این زمینه صادر شده است(5)همین معنی است. دلائل دیگری نیز نقل شده که قابل جواب میباشد.(6)
در مقابل این نظریه، مشهور فقها معتقدند در تحقّق رشد، عدالت در دین معتبر نیست، بلکه اگر کسی توانایی ادارهی امور مالی داشته باشد، رشید است، هر چند در دین فاسق باشد.(7)
1) (1) المبسوط 251:2، الخلاف 283:3.
2) (2) غنیة النزوع 252:1، اصباح الشیعة: 296، راوندی فقه القرآن 73:2.
3) (4) وسائل الشیعة 368:19-369 باب 45، من احکام الوصایا، ح 8.
4) (5) المناهل: 80، ریاض المسائل 246:9.
5) (6) وسائل الشیعة 84:19 باب 6، من ابواب احکام الودیعة، ح 4.
6) (7) المناهل: 91، ریاض المسائل 247:9.
7) (8) مجمع الفائدة و البرهان 195:9، الحدائق الناضرة 351:20، مسالک الأفهام 149:4، کفایة الأحکام 583:1، جواهر الکلام 50:26.
علامهی حلّی، این نظریه را به اکثر دانشمندان نسبت میدهد. برای اثبات این نظریه، ادلّه مختلفی ذکر شده است. مانند:
1 - استفاده از اطلاق آیات و روایاتی که در این زمینه وارد شده است.(1)
2 - اصل اوّلی، عدم جواز منع افراد از تصرّف در اموال خود است. غیر بالغ و غیر رشید، به اجماع از این اصل خارج شدهاند و غیر این دو، از جمله کسی که در دین عادل نیست، در محدودهی این اصل کلّی باقی میباشند.(2)
3 - کافر، محجور از تصرّف در اموال خود نیست، هر چند فاسق است.(3)
4 - بسیاری از مردم، عادل در دین نیستند. بنابراین اگر شرط تحقّق رشد، عدالت باشد، مستلزم حرج و ضرر است(4)و دیگر بازار خرید و فروش باقی نمیماند.(5)و پارهای از ادلّه دیگر که در کتب فقه استدلالی ذکر گردیده است.(6)
کلمهی رشد در قانون مدنی تعریف نشده است، ولی با توجّه به مفاد ماده 1208 که مفهوم غیر رشید را بیان میکند، میتوان گفت: رشد چهرهای از عقل است که شخص را از تباه کردن اموال خود باز میدارد و به اصلاح آن هدایت میکند.(7)
بعضی از صاحبنظران حقوق مدنی، در تعریف رشد مینویسند: «رشد در اصطلاح حقوقی، یعنی آن کیفیت نفسانی در انسان که مانع میشود از فاسد نمودن مال و صرف کردن آن در راههایی که شایستگی عقلا را ندارد»(8).
1) (1) مجمع الفائدة و البرهان 195:9.
2) (2) ریاض المسائل 246:9.
3) (3) مسالک الأفهام 149:4.
4) (4) مجمع الفائدة و البرهان 195:9.
5) (5) الحدائق الناضرة 352:20.
6) (6) همان، تذکرة الفقها 203:14-204، جواهر الکلام 50:26.
7) (7) ناصر کاتوزیان، حقوق مدنی (قواعد عمومی قراردادها) 26:2.
8) (8) سید حسن امامی، حقوق مدنی 244:5.
قبل از پیروزی انقلاب در حقوق مدنی ایران، هر کس به سن هیجده سال تمام میرسید، رشید فرض میشد و خود به خود از حجر خارج میگردید و در ادارهی امور خویش استقلال پیدا میکرد.(1)
لیکن مادّه 1210 قانون مدنی اصلاحی 1370، سن هیجده سال را حذف و چنین مقرّر داشت: «هیچکس را نمیتوان بعد از رسیدن به سن بلوغ، به عنوان جنون و یا عدم رشد، محجور نمود. مگر آنکه عدم رشد یا جنون او ثابت شده باشد».
و در تبصره 2 این ماده (الحاقی 1370) آمده است: «اموال صغیری را که بالغ شده است، در صورتی میتوان به او داد که رشد او ثابت شده باشد».
اگر چه نوعی تعارض میان متن ماده و تبصره 2 آن قابل مشاهده است، لیکن همان گونه که حقوقدانان گفتهاند، بر اساس رأی وحدت رویه صادر شده از دیوان عالی کشور، متن ماده ناظر به امور غیرمالی و تبصره آن مربوط به امور مالی است.
سفیه در لغت یعنی ابله، کم عقل.(2)شخص سفیه را ضعیف العقل،(3)ناقص العقل (عاقلناقص) هم میگویند. امّا ضد عاقل، مجنون است.(4)
در مجمع البحرین مینویسد: «سفیه یا مبذّر، کسی است که اموال خود را در غیر اغراض صحیح، مصرف مینماید و در معاملاتش فریب میخورد و اگر بگوییم سفیه کسی است که بی اعتنا است به آنچه میگوید و آنچه در مورد او گفته میشود، گزاف نیست».(5)
مقصود از سفیه نسبت به اموال در اصطلاح فقها و حقوق مدنی، معنای مقابل رشداست. مرحوم محقّق حلّی در اینباره مینویسد: «رشد به معنی اصلاح و قدرت
تدبیردر امور مالی است، امّا سفیه کسی است که اموالش را در غیر اغراض صحیحه، مصرف مینماید».(1)
تعبیر برخی دیگر از فقها نیز همینگونه میباشد،(2)مرحوم صاحب ریاض در اینباره مینویسد: «معنای سفیه را میتوان با توجّه به معنای رشد که ضدّ آن است، فهمید و آن کسی است که اموالش را در غیر اغراض صحیح مصرف مینماید».(3)
کوتاه سخن اینکه، برای سفیه معنای شرعی ذکر نشده است، بلکه در کتاب و سنّت نیز به همان مفهوم نزد عرف و عقلا (غیر رشید) آمده است.
همچنین در قانون مدنی همین معنا از سفیه اراده شده است. در ماده 1208 چنین آمده است: «غیر رشید، کسی است که تصرّفات او در اموال و حقوق مالی خود عقلایی نباشد».
بنابراین، سفیه در مقابل رشید است و رشد، کیفیت نفسانی است در انسان که از افساد مالی و صرف کردن آن در راههایی که شایستگی اعمال عقلا را ندارد، جلوگیری میکند.(4)باید توجّه داشت که سفیه، کسی است که به طور غالب تصرّفات غیر عاقلانه دارد و اگر شخصی، گهگاه در اموال خود غیر عاقلانه تصرّف کند یا در معاملاتش به ندرت گول بخورد، غیر رشید محسوب نمیشود.
سفیه، محجور است، یعنی از تصرّف در اموال خود منع شده است. باید دانست اگر سفاهت کودک تا بعد از بلوغ ادامه یابد، محجور علیه میباشد و به حکم حجر نیازی نیست، زیرا رشد امری حادث است که به اثبات و احراز نیاز دارد و در صورت عدم رشد، حالت سفه و حجر استصحاب میشود.
امّا در مورد سفیهی که بعد از احراز بلوغ و رشد، مبتلای به سفاهت شده است و عدم رشد او متصّل به زمان کودکی نیست، نظر مشهور فقها(1)بر این است که حجر اینگونه افراد، به حکم قاضی نیاز دارد. در تأیید این نظریه، استدلال کردهاند احراز حالت سفه دشوار است و نیاز به رسیدگی قضایی دارد، به علاوه حکم قاضی میتواند اشخاص دیگر را از سفاهت این شخص مطّلع سازد، تا آنان در معاملات خود، آن را در نظر بگیرند و در حفظ منافع خود اقدام نمایند.
به هر صورت، دلیل بر محجوریت سفیه (اعمّ از اینکه سفاهت از کودکی تا بعد از بلوغ استمرار یابد یا بعد از بلوغ حادث شود) همان ادّلهای است که در حجر صغیر ذکر شد. از جمله، آیهی شریفهی (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً)2 . شیخطوسی در تفسیر این آیه مینویسد: «بهتر است این آیه را بر معنای عامّی که از آن استفاده میشود، حمل نمود. در نتیجه به حکم این آیه، سفیه از تصرف در اموال خویش ممنوع است، خواه مرد باشد یا زن، و خواه بالغ باشد یا غیر بالغ».(2)
همچنین مرحوم طبرسی در مجمع البیان میگوید: «حکم این آیه در مورد سفیه اعمّ از اینکه کودک باشد یا مجنون و یا محجور علیه، عمومیت دارد».(3)
مرحوم صاحب ریاض هم با صراحت اعلام میدارد: «تمام ادّلهای که بر محجوریت کودک قبل از بلوغ، دلالت دارد، اعمّ از اجماع، آیات و روایات مستفیضه، دلیل بر محجوریت سفیه بعداز بلوغ و رشد، نیز میباشد».(4)
بعد از آنکه کودک بالغ شد و رشد او احراز گردید از وی رفع حجر میشود و احراز آن از طریق اختبار و آزمون، با واگذاری معاملات و تصرّفات مالی که متناسب با
حرفه و شغل خانوادگی و طبقهی اجتماعی اوست، امکانپذیر است. به عنوان مثال اگر از اولاد تجّار است، معاملاتی تحت نظر ولی به وی واگذار میشود، اگر این معاملات را بدون فریب خوردن و ضرر انجام داد، معلوم میگردد رشید است. همچنین دختران با توانایی آنها بر حفظ اموال و جلوگیری از تبذیر، آزمایش میشوند. بسیاری از فقیهان به این مسأله تصریح نمودهاند.(1)
امّا آیا لازم است احراز رشد کودک به طور قطع باشد و به آن علم پیدا شود یا اینکه اطمینان (ظنّ) کفایت میکند؟ در اینباره میان فقها دو دیدگاه میباشد، برخی مانند محقّق حلّی(2)و علامهی حلّی در بعضی از کتابهایش(3)و آیةالله فاضل لنکرانی(4)بر این باورند که باید به رشید بودن کودک، علم پیدا شود. لیکن برخی دیگر، صرف اطمینان(5)را کافی دانستهاند.
زمان آزمایش رشد کودک، قبل از بلوغ است، به طوری که بعد از بلوغ نیاز به آزمایش مجدّد نداشته باشد. و اموال وی در اختیارش قرار گیرد(6). ادلّه فقهی این حکم عبارتند از:
1 - (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ)7 ازظاهر آیه استفاده میشود که باید آزمایش قبل از بلوغ صورت پذیرد، زیرا واژهی یتیم که در آن بهکار رفته است، مربوط به قبل از بلوغ است و به کودک بعد از بلوغ، از نظر
1) (1) شرایع الإسلام 100:2، المبسوط 251:2، تحریر الأحکام الشرعیة 536:2، جامع المقاصد 183:5، مسالکالأفهام 150:4.
2) (2) شرایع الإسلام 101:2.
3) (3) قواعد الأحکام 134:2.
4) (4) تفصیل الشریعة (کتاب الحجر): 317.
5) (5) مجمع الفائدة و البرهان 206:9.
6) (6) شرایع الإسلام 103:2، تذکرة الفقها 224:14، مسالک الأفهام 166:4، ریاض المسائل 250:9، غایةالمرام 185:2.
عرف و لغت یتیم اطلاق نمیشود. به علاوه خداوند امر فرموده که اموال ایتام را زمانی که به حدّ بلوغ نکاح رسیدند، در اختیارشان قرار دهید. این حکم مستلزم این است که آزمایش رشد قبل از بلوغ صورت پذیرد.(1)
در اینباره استدلال شده است که انجام آزمایش برای احراز رشد بعد از بلوغ، محجور شدن بالغِ رشید را در پی دارد که ظلم و حرام است و باید از آن جلوگیری به عمل آید. بنابراین باید آزمایش قبل از بلوغ صورت پذیرد.(2)
2 - برخی از فقیهان مدّعی شدهاند، این حکم اجماعی است.(3)البتّه مقصود فقها زمانی است که احتمال رسیدن کودک به حدّ رشد وجود داشته باشد. بنابراین چه بسا به دلایلی، آزمایش بعد از بلوغ صورت پذیرد.(4)
امام خمینی رحمه الله در این زمینه مینویسد: «اگر احتمال رسیدن کودک به حدّ رشد، قبل از بلوغ او وجود داشته باشد، باید در آن زمان انجام شود، تا بعد از بلوغ فوراً اموالش در اختیارش قرار گیرد. در غیر این صورت، هر زمان که این احتمال وجود داشته باشد، آزمایش میشود، قبل از بلوغ و یا بعد از آن».(5)عبارت فاضل لنکرانی در تفصیل الشریعه(6)نیز اینگونه میباشد.
در صورتی که صغیر یا کسی که صغیر تحت ولایت یا قیمومت اوست، بعد از بلوغ و قبل از احراز رشد، مدّعی آن گردد و در اینباره اقامهی دعوی نماید، لازم است با توجّه به موازین قضایی و فقهی، این مدّعا اثبات گردد. اثبات آن به یکی از دو امر میباشد:
الف: اثبات رشد با شهادت شهود
مرحوم محقّق درباره اثبات رشد چنین میگوید: با شهادت مردان، رشد مردان و با شهادت مردان و زنان، رشد زنان اثبات میگردد.(1)
بسیاری از فقیهان،(2)نیز شبیه همین عبارت را آوردهند.
این ادلّه به قرار زیر است:
الف - عموم و اطلاق ادّلهای که دلالت بر قبول شهادت عدلین دارد.
ب - اتّفاق و اجماع(3)فقها در این خصوص.
ج - اگر در اینباره فقط به آزمایش رشد اکتفا شود، مستلزم عُسر و حرج است، که از نظر شرعی نفی گردیده است.(4)
د - فحوای ادلّهای که دلالت دارد، بلوغ و عقل و عدالت، با شهادت شهود عادل اثبات میگردد.(5)
ه -- اکثر موضوعات مشتبه، با شهادت شهود اثبات میشود، در این مسأله نیز چنین است.(6)
ادلّهای که بر قبول شهادت زنان در اثبات رشد، خواه انفرادی و خواه به انضمام شهادت مردان دلالت دارد، عبارت است از:
الف - روایات مستفیضهای(7)که دلالت دارد شهادت زنان، به صورت انفرادی درمواردی که مردان از آن غالباً اطلاعی ندارند، کافی است البته بنابر اینکه رشد زنان نیز از اینگونه امور باشد.(8)
1) (1) شرایع الإسلام 101:2.
2) (2) قواعد الأحکام 134:2، جامع المقاصد 186:5، ایضاح الفوائد 52:2، الروضه البهیة 401:2، جامع المدارک 367:3.
3) (3) ریاض المسائل 251:9، جواهر الکلام 51:26.
4) (4) المناهل: 95، مجمع الفائدة و البرهان 200:9.
5) (5) المناهل: 95.
6) (6) همان؛ ریاض المسائل 250:9-251.
7) (7) وسائل الشیعة 352:27، باب 24، من ابواب الشهادات، ح 7-8، 356 ح 18، 356 ح 50.
8) (8) ریاض المسائل 251:9، المناهل: 95.
ب - رشد زنان از اموری است که غالباً مردان از آن بی اطلاعاند و اگر در اینباره تنها به شهادت مردان اکتفا شود، لازمه اش تحقّق عسر و حرج است.(1)
ج - برخی از فقیهان در اینباره ادّعای اجماع نمودهاند(2).
پرسشی که در این جا مطرح میشود این است که آیا لازم است اقامهی شهادت نزد حاکم و در دادگاه صورت پذیرد؟ در اینباره دو نظریه وجود دارد.
نظریه اوّل: اینکار را لازم میداند.(3)البته بر این نظریه ایراد شده که اطلاقات ادّله بر خلاف آن است(4).
نظریه دوّم: در این مسأله، اقامهی شهادت در نزد حاکم را لازم نمیداند(5). برای اثبات این نظریه به ادّلهای استناد نمودهاند. مانند:
الف - عبارات فقها در اینباره اطلاق دارد.
ب - آیات و روایاتی که دلالت بر این حکم دارد، اطلاق دارد.
ج - رفع حجر از کودک بعد از بلوغ، نیاز به حکم حاکم ندارد(6). همچنین در این مورد، به دلیل وحدت ملاک اینگونه است.
د - عموم ادّلهای که دلالت بر جواز قبول شهادت عدلین دارد. مانند: روایت معروفی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمودهاند:
«وَ الأشیَاءُ کُلُّها عَلَی هَذَا حَتَّی یَستَبِینَ لَکَ غَیرُ ذلِکَ أَو تَقُومَ بِهِ البَیِّنَةُ»(7). نسبت به کل اشیاء، به ظاهر حال اکتفا میشود، مگر اینکه خلاف آن معلوم گردد، یا بینه اقامه شود.
1) (1) شرایع الاسلام 101:2، مسالک الأفهام 151:4.
2) (2) ریاض المسائل 251:9، جواهر الکلام 51:26.
3) (3) تذکرة الفقها 243:14، شرح الصغیر 137:2، ریاض المسائل 251:9.
4) (4) مجمع الفائدة و البرهان 199:9، المناهل: 95، جامع المدارک 368:3.
5) (5) المناهل: 95، جواهر الکلام 52:26.
6) (6) مجمع الفائدة و البرهان 199:9-200.
7) (7) وسائل الشیعة 89:17، باب 4، من ابواب ما یکتسب به، ح 4.
این حدیث، بینه (شهادت عدلین) را در موردی که حدیث وارد شده است (موضوعخصومت و قضاء) حجّت شرعی و معتبر میداند و چون کلمهی اشیاء جمع است و دلالت بر عموم دارد، بهویژه اینکه با کلمهی «کلّ» مورد تأکید قرار گرفته است، میتوان مضمون حدیث را توسعه داد. به این معنی که، بینه میتواند هر موضوعی از موضوعات که دارای حکم شرعی است، از جمله رشد را اثبات نماید. برخی از فقها(1)با صراحت این معنی را بیان داشتهاند.
ه -- فحوای ادّلهای که دلالت دارد، رؤیت هلال(2)و عدالت، با شهادت شهود، ثابت میشود. هر چند حاکم در اینباره حکم نداده باشد.(3)
و - وجود سیرهی قطعی، بر اینکه با افراد مجهول الحال (آنان که سفیه بودنشان اثبات نگردیده است) همانند افراد رشید معامله میشود.(4)
ز - چنانچه اثبات رشد، نیاز به حکم حاکم داشته باشد، مستلزم حرج و مشقّت است و حکم حرجی در دین نیست(5).
ب: اثبات رشد با خبرثقه
بعضی از فقیهان(6)بر این باورند که رشد با خبر ثقه نیز اثبات میگردد و ادّلهای که دلالت دارد بر حجّیت خبر ثقه در احکام، همان ادّله بر حجیت آن در موضوعات نیز دلالت دارد. و عمدهترین دلیل در این خصوص، سیره و روش قطعی عقلا است، زیرا آنها پیوسته در امور خود، اعمّ از اموری که مربوط به زندگی مادّی و دنیوی آنهاست و یا امور اخروی و احکام شرعی، به خبر ثقه اعتماد دارند و عدم ردع آن از ناحیهی شرع مقدّس، به منزله تأیید و امضای آن محسوب میگردد، بنابراین شرعاً حجّت است و فرقی بین احکام و موضوعات نمیباشد.
همانگونه که توضیح داده شد، فقها معتقدند، حجر صغیر با رسیدن کودک به حدّ بلوغ و رشد، پایان میپذیرد و بعد از آن استقلال خود را به دست میآورد و میتواند حقوق مدنی خویش را استیفا نماید.
ولی در حقوق موضوعه، پایان محجوریت را منوط به رسیدن کودک به سن معینی دانستهاند، مثلاً در فرانسه، صغیر پس از رسیدن به سن شانزده سال تمام و در سوییس و مصر و الجزایر، پس از رسیدن به سن هیجده سال تمام میتواند بر اساس حکم دادگاه رشید شناخته شود.(1)
مادّه 1 پیماننامه حقوق کودک، به صراحت اعلام میدارد: «منظور از کودک، افراد انسانی زیر سن هیجده سال است، مگر اینکه طبق قانون قابل اجرا، در مورد کودک سن بلوغ کمتر تشخیص داده شود».
هر چند تخصیصی که در آخر مادهی مذکور بیان شده است، به دولتها اختیار سن کمتر را برای رفع محجوریت از کودک میدهد، ولی در مجموع به نظر تدوین کنندگان کنوانسیون، هیجده سالگی مرز کودکی و بزرگ سالی است و این سن همان سن رشد و رسیدن به مرحلهای از زندگی است که فرد توانایی و درک لازم برای خروج از دوران کودکی و ورود به عرصهی بزرگسالی و استقلال در اعمال حقوقی خود پیدا میکند. به بیان دیگر، شخص به مرحلهای از بلوغ جسمی و روانی میرسد که دیگر محجور نیست و میتواند در مسائل خود تصمیم گیری نموده و آنها را به مرحلهی اجرا در آورد و اهلیت استیفا نیز دارد.
به نظر میرسد تعیین سن هیجده سال، آن هم به طور یکسان به دلیل اختلاف قوای جسمانی و روحانی پسر و دختر نمیتواند ملاک رشد و رفع محجوریت برای هر دو باشد. افزون بر این، موجب تضییع حقوق بسیاری از افراد نیز میگردد. زیرا اختلاف فرهنگ و اعتقادات، فکر و اندیشه، اقلیم جغرافیایی، تربیت خانوادگی و... سبب میگردد افراد در رسیدن به نمّو جسمانی و قوای دماغی و روحی که مؤثر در بلوغ و رشد است، یکسان نباشند.
1) (1) حقوق مدنی اشخاص و محجورین: 178.
در بسیاری از مناطق، کودکان دارای پانزده سال به بالا (همانگونه که مشهور است) به این مرحله رسیدهاند. اگر بپذیریم، معیار و ملاک رفع محجوریت، هیجده سال است، باید اینگونه افراد بیش از آنچه نیاز روحی آنهاست، محجور بوده باشند و نتوانند در سرنوشت خود دخالت کنند. و در مقابل، اولیای آنها میتوانند در زمانیکه اینگونه افراد نیاز به ولی و قیم ندارند، در اموالشان دخالت نمایند و آنها را از دخالت در سرنوشت خود منع نمایند. بیگمان این نتیجه، با فلسفهی وجودی پیماننامه حقوق کودک و دیگر مقررات موضوعه که با هدف حمایت از حقوق کودکان تدوین گردیده است، مغایرت دارد.
ولایت در لغت فارسی، یعنی حکم، سلطنت، حکومت، زمامداری(1). واژه ولایت از کلمه ولی گرفته شده، ولی در لغت عرب به معنای آمدن چیزی در پی چیز دیگر است، بدون اینکه فاصلهای میان این دو باشد که لازمۀ چنین ترتّبی، قرب و نزدیکی آن دو به یکدیگر است. از اینرو، این واژه با هیئتهای مختلف (با فتحه و کسره) در معانی، حبّ و دوستی، نصرت و یاری، متابعت و پیروی و سرپرستی، استعمال شده است که وجه مشترک همۀ این معانی، همان قرب معنوی است.
از جمعبندی نظریات لغویین در معنی ولایت آنچه ذکر شد به دست میآید(2). درلسان العرب آمده است: «به کسی که تدبیر امور یتیم به دست اوست و آنرا انجام میدهد، ولی میگویند(3)».
و در نهایه ابن اثیر آمده است: کلمه ولایت دربر دارندهی تدبیر امور و قدرت و انجام فعل است و تا زمانی که این سه امر در کسی جمع نشود، والی بر او اطلاق نمیگردد و دارای منصب ولایت نیست(1). خلاصه آنکه، تدبیر امور و حق تصرّف در جان و مال دیگری را، در لغت، ولایت نامیدهاند.
امّا مقصود از ولایت در اصطلاح شرعی، سلطه و سلطنت است، و به تعبیری دیگر، قدرت شرعی و قانونی است که شارع آن را به اصالت و یا به صورت عرضی(2)، جعل نموده است و به صاحب آن اجازه میدهد در امور دیگری (اعمّ از جان یا مال و یا هر دو) دخالت نماید(3).
ولایت به معنای فوق شامل انواع ولایت، اعمّ از ولایت پیامبر، امامان معصوم:، حاکم، پدر و جدّ پدری و وصی میگردد. البتّه در محدوده اختیارات و مراتب، از یکدیگر متمایز میگردند که تحقیق در اینباره، فرصت بیشتری را میطلبد.
بنابراین مقصود از ولایت پدر و جدّ پدری، اقتدار شرعی است، و به عبارت روشنتر، مسئولیتی شرعی است که شارع مقدّس به منظور نگهداری، مواظبت، تربیت و اداره امور مالی و غیر مالی کودک یا سفیه و یا مجنونی که حجرشان متّصل به صغر آنهاست، به پدر و جدّ پدری اعطا کرده است.
در اصطلاح حقوقی نیز ولایت را شبیه آنچه در فقه آمده، تعریف نمودهاند. در اینباره گفته شده است، ولایت عبارتست از: «سلطه و اقتداری که قانون به جهتی از جهات به کسی میدهد که امور مربوط به غیر را انجام دهد. وکسی که این سمت را داراست، ولی نامیده میشود»(4).
1) (1) ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث والاثر 227:5.
2) (2) ولایت به اصالت (بالإصالة)، مانند ولایت پدر و جدّ پدری بر صغار. و ولایت عرضی (بالعرض)، مانندولایتوصی و یا عدول از مؤمنین در صورتیکه پدر و جدّ پدری نباشد.
3) (3) بلغة الفقیة 210:3؛ العروة الوثقی 413:6.
4) (4) حبیب الله طاهری، حقوق مدنی 1-139:2، حسن امامی، حقوق مدنی 202:5، ناصر کاتوزیان، دوره مقدماتی حقوق مدنی خانواده: 402.
ولایت به اعتبارات گوناگون به انواع مختلف تقسیم میگردد و مهمترین تقسیمبندی آن چنین است:
الف: تقسیمبندی ولایت به اعتبار سبب ولایت
در این تقسیمبندی ولایت به دو قسم تقسیم میشود:
1 - ولایت به معنی اخصّ، که سبب آن یکی از این اسباب پنجگانه میباشد: پدر، جدّ پدری، ملک(1)، سلطنت و وصایت.(2)
2 - ولایت به معنی اعمّ، یعنی مطلقِ قدرت و اختیارِ در تصرّف، نسبت به دیگری.
این قسم از ولایت دایرهای وسیع دارد و شامل این موارد میشود: اختیاراتِ وکیل مأذون، صدقه دهنده در مورد اموال مجهول المالک و اشیایی که پیدا شده، مالک اموال زکوی نسبت به جدا ساختن زکات و پرداخت آن به مستحقّین زکات، مالک خمس نسبت به پرداخت خمس به مستحقّ و یا تبدیل عین به قیمت، متولّی موقوفه، متولّی قصاص وتقاص، رهن گیرنده نسبت به فروش عین مرهونه، در جایی که این اختیار را داشته باشد. و نیز موارد دیگری که در فقه و عبارات فقها(3)، از آن تعبیر به ولایت شده و در حقیقت برگشت این قسم از ولایت به تولیت و تفویض امور و مسئولیت است.
ب: تقسیمبندی ولایت به اعتبار مولّی علیهم
به این اعتبار نیز ولایت به دو قسمِ خاص و عام تقسیم میشود. مقصود از ولایت خاص، ولایت پدر و جدّ پدری بر صغار است، و ولایت عام، ولایتِ امام، حاکم و ولی فقیه بر اموال و نفوس است و به طور اجمال جمیع مردم را شامل میگردد(4).
ج: تقسیم ولایت به اعتبار کمال و بلند مرتبه بودن آن
ولایت به این اعتبار به چند نوع تقسیم میشود، که مهمترین آنها عبارتند از:
1 - ولایت خداوند متعال بر مخلوقات، که بالاترین، کاملترین و قویترین ولایاتاست، زیرا قوام و بقای همه موجودات هستی به وجود با برکت خداست. (فَاللّهُ هُوَ الْوَلِیُّ)1 .
2 - ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله و خلفا و جانشینان معصوم و بر حق آنحضرت، امیر المؤمنین و اولاد طاهرینش:.
قسم دوّم نیز به دو قسم، قابل تقسیم است:
الف: ولایت تکوینی: این ولایت عبارت است از سلطه بر موجودات جهان هستی، و از امور باطنی و صفات نفسانی و نعمتهای ربّانی است که با داشتن آن، شخص میتواند در جهان هستی نفوذ وتصرّف نماید. این صفت از لحاظ قوه و ضعف، دارای مراتبی است که در اثر قرب و بُعد به سوی ولی مطلق، یعنی پروردگار جهان، به افرادی از انسانها داده میشود. وجود چنین مقامی برای پیامبران الهی به ضرورت دین و صریح قرآن کریم، ثابت و حتمی است و برای امامان معصوم: و نیز فاطمه زهراء علیها السلام طبق اخبار متواتره و اعتقادات شیعه ثابت است.
در قرآن کریم، آیات بسیاری بر ثبوت این ولایت برای رسولان الهی دلالت دارد. از جمله به نقل از عیسی بن مریم علیها السلام میفرماید: (أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللّهِ)2 من برای شما از گِل، صورت پرندهای را میآفرینم و آنگاه در آن میدمم، سپس به اذن خدا پرندهای خواهد شد، و من کور مادر زاد و مرض برص را شفا میدهم و مرده را زنده میکنم، همه اینها به اذن خداوند است.
ب: ولایت تشریعی: این ولایت عبارت است از سلطه تشریعی و منصب قانونی، و از امور اعتباری و مناصب جعلی است که با داشتن آن، شخص، حق تشریع و جعل قانون را دارد. این قسم از ولایت نیز مراحلی دارد مانند: ولایت تبلیغ (بیان احکام), ولایت تفویض، ولایت قضا، ولایت اجرا حدود، ولایت اطاعت در اوامر شرعیه، ولایت اطاعت در اوامر
عرفیه و شخصیه، ولایت تصرّف استقلالی، ولایت اذن (نظارت)، ولایت حکومت (ولایتامر زعامت)، ولایت امامت و پیشوایی(1).
3 - ولایت فقیه جامع الشرایط، که از شؤون و مراتب ولایت تشریعی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار: میباشد، زیرا فقیه از سوی آنان منصوب میگردد(2).
4 - ولایت پدر و جدّ پدری بر صغار، که این خود نیز به دو قسم تقسیم میگردد.
قسم اول، ولایت آنها بر مال صغار است که به معنی تدبیر امور مالی و تصرّف در حفظ و نگهداری و انفاق بر آنها و امور دیگری که مربوط به اموال میباشد.
قسم دوم، ولایت آنها بر نفس و جان صغیر، به معنی اشراف بر شؤون مختلف صغار میباشد.
این قسم ولایت نیز دارای اقسامی است. مانند:
الف - ولایت بر حضانت و تربیت اولاد.
ب - ولایت بعد از حضانت که آنرا ولایت ضمّ نیز مینامند. به این معنی که پس از پایان حضانت تا زمان بلوغ، طفل تحت ولایت و قیمومت پدر و جدّ پدری است. بعضی از فقیهان این نوع ولایت را، کفالت نامیدهاند.
ج - ولایت بر تزویج.
د - ولایت بر استیفای حقوق صغار، مانند: حق شفعه، حق قصاص و تقاص، حقخیارو غیر اینها(3).
در حقوق مدنی، ولی به دو قسم تقسیم شده است:
الف: ولی عام
ولی عام کسی است که امور مربوط به عموم افراد را در حدود قانون انجام میدهد. حاکم، ولی عام است و او کسی است که از طرف مرجع صلاحیتدار به این سمت برگزیده شده باشد. اکنون سمت حاکم را، دادرس و دادستان بر عهده دارند و قانون، امور
معینی را به هر یک از آنها واگذار نموده است. مانند صدور حکم موتِ فرضی، حکم طلاق غائب مفقود الاثر، حکم حجر، تعیین قیم برای حفظ اموال مجانین، تعیین امین برای اداره امور غائب و جنین و امثال آن(1).
ب: ولی خاص
ولی خاص کسی است که امور مربوط به اشخاص معین را در حدود قانون انجام دهد.
مادۀ 1194 قانون مدنی در اینباره مقرّر میدارد: «پدر و جدّ پدری و وصی منصوب از طرف یکی از آنان، ولی خاص طفل، نامیده میشود». بنابراین ولی خاص بر طبق مادۀ فوق، به دو دسته تقسیم میشود:
ولی قهری عبارت از پدر و جدّ پدری میباشد، سمت ولایت به آنان از طرف قانون اعطا شده و بدون انتصاب یا تنفیذ از طرف مقام رسمی صورت میگیرد. به همین جهت به پدر و جدّ پدری، ولی قهری گفته میشود.
درماده 1181 ق. م. آمده است: «هر یک از پدر و جدّ پدری نسبت به اولاد خود ولایت دارند».
قهری بودن ولایت پدر، از نظر حقوقی و اجتماعی به معنای واقعی خود پابرجاست، زیرا همینکه طفل به دنیا آمد، خود به خود تحت ولایت پدر قرار میگیرد و هیچ مقامی، حق تغییر آن را ندارد، لیکن ولایت جدّ پدری، هر چند که در دیدگاه قوانین، مانند ولایت پدر است، امّا در رسوم اجتماعی ما دخالت جدّ پدری منوط بر این است که ولایت پدر به دلیلی از بین رفته باشد و کودک در خانواده طبیعی و مرسوم خود زندگی نکند(2).
در مورد ولایت و اختیارات وصی در حقوق مدنی در گفتار دوّم همین بخش توضیحداده میشود.
وصیت در لغت، مشتق از «وصی یصی» به معنی وصل و پیوند بین دو شیئ است. بهاعتبار اینکه موصی، تصرّف در اموال و دخالت در امور زمان خود را به بعد از موت متّصل مینماید، آن را وصیت نامیدهاند(1)و گفته شده وصیت از فعل رباعی «أوصی یوصی یا وصّی» گرفته شده و به معنی عهد بهکار میرود(2). در این صورت وصیت نامیدن عقد مزبور به اعتبار تعهّدی است که موصی آن را میپذیرد. و اسم آن وصایت (باکسر و یا فتح واو) بهمعنی تعیین وصی برای صغار و مجنون میباشد(3).
امّا در اصطلاح، بسیاری از فقیهان در تعریف آن نوشتهاند: «هِیَ تَمْلِیکُ عَیْنٍ أَوْ مَنْفَعَةٍ أَوْ تَسْلِیطٍ عَلَی تَصَرُّفٍ بَعْدَ الْوَفَاة»(4). وصیت آنستکه موصی، عین ملک خودیامنفعت آنرا به فرد یا افرادی بعد از وفات خویش تملیک نماید و یا به تصّرف در آن، مسلّط نماید.
شهید ثانی در اینباره مینویسد:
«در عین مندرج میشود، آنچه بالفعل و در زمان حیات موصی موجود باشد، مانند درختان و آنچه در آینده موجود میگردد، مانند ثمره درختان. همچنین مندرج میگردد در منفعت، منفعت دائمی و منفعت موقّت».(5)پس موصی حق دارد به همۀ این امور وصیت نماید.
بعضی دیگر از فقیهان در تعریف آن نوشتهاند: «وصیت، پذیرش تعهّد در حیات شخص نسبت به بعد از وفات او است و دلیل این تعریف، ملاحظه وصل امور قبل از وفات به بعد از آن نیست، بلکه پیروی از قرآن مجید است، چرا که این تعهّد را وصیت نامیده و میفرماید: (کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ)1 دستور داده شده که چون یکی از شما را مرگ فرارسد، اگر متاع دنیا را مالک است، وصیت کند برای پدر و مادر و خویشان، بهقدرمتعارف.
در این آیه شریفه، وصیت در تعهد خاص بهکار رفته و معنی اصطلاحی آن از این آیه برداشت میشود(1).
مقصود از وصایت در اصطلاح فقها وصیت به ولایت بر اخراج حقّ, یا استیفا حق و یاولایت بر طفل یا مجنون است و موصی ولایت بر این امور را به اصالت داراست (مانندپدرو جدّ پدری) یابه طور عرضی (مانند وصی آنان) در صورتیکه در وصیت نمودن به این امور مأذون باشد.(2)
بنابراین وصیت به ولایت بر اولاد صغار و مجانین، توسط پدر و جدّ پدری، برای حفظ و نگهداری و تصرّف در اموال آنان، به گونهای که سود و مصلحت آنها رعایت گردد، وصایت نامیده میشود(3).
از دیدگاه صاحبنظران در مسائل حقوق مدنی، وصیت عمل حقوقی است که به موجب آن، شخص به طور مستقیم یا در نتیجه تسلیط دیگران در اموال یا حقوق خود برای بعد از فوت تصرّف مینماید(4).
پدر و جدّ پدری (اولیای قهری) نه تنها در زمان حیات خود سرپرستی فرزندان خانواده را به عهده دارند، بلکه میتوانند برای پس از مرگ نیز شخصی را مأمور تربیت فرزندان و اداره دارایی آنان سازند.
عمل حقوقی ناظر به تعیین و انتصاب چنین شخصی را «وصایت» (وصیت عهدی) و برگزیده او را «وصی» مینامند.
بخش اخیر ماده 826 قانون مدنی در تعریف وصی میگوید: «... کسی که به موجب وصیت عهدی ولی به مورد ثلث یا بر صغیر قرار داده میشود، وصی نامیده میشود». بنابراین وصی، نماینده عهدی ولی قهری است وهمۀ اختیارات خود را از او میگیرد(1).
این پرسش مطرح است که آیا موصی میتواند کودک غیر بالغ را وصی خود قرار دهد؟ در اینباره بین فقیهان بحث و گفتگو است و دیدگاههایی مطرح میباشد:
الف: کودک نمیتواند به صورت منفرد وصی شود
دیدگاه مشهور در میان فقیهان این است که کودک به تنهایی نمیتواند وصی قرار گیرد. شیخ طوسی در مبسوط مینویسد: «صحیح نیست وصیت نمودن مگر به کسی که دارای شرایط، بلوغ، عقل، اسلام، عدالت و حریت باشد و اگر این شرایط در او جمع نباشد، وصیت باطل است»(2).
همچنین مرحوم علامه در این خصوص نگاشته است: «وصی باید دارای شرایط ششگانه باشد، از جمله بلوغ. بنابراین وصی قرار دادن کودک، منفرداً صحیح نیست خواه ممیز باشد و یا نباشد»(3).
بسیاری از فقها با اختلاف در تعبیر، به این مسأله تصریح نمودهاند(4)، زیرا به مقتضای حدیث رفع قلم(5)، کلامِ کودک بی اثر است، بنابر این نباید وصی قرار گیرد(6). به علاوه کودک نمیتواند در امور مربوط به خود دخالت نماید، حال چگونه امور دیگران را به
سامان رساند؟(1)مرحوم ابن ادریس مینویسد: «کودکی که دارای سرپرست است، چگونه میتوان او را وصی و سرپرست قرار داد؟»(2)
ب: کودک با بالغ به صورت مجتمع وصی قرار میگیرد
این حکم که جایز است کودک با انضمام به فردی بالغ، وصی قرار داده شود، مورد توافق فقها است. مرحوم شیخ مفید میگوید: «جایز است وصیت کننده دو نفر راوصی خود قرار دهد، هر چند یکی از آنها کودک باشد به شرط اینکه دیگری بالغ و عاقل باشد»(3).
شبیه این عبارات در کتب بسیاری از فقیهان دیده میشود(4). برخی از آنها تصریح نمودهاند این حکم، اتّفاقی است(5). امام خمینی رحمه الله در اینباره مینویسد: «وصیت نمودن به صغیر منفرداً جایز نیست، امّا با انضمام صغیر با کبیر، منعی ندارد»(6).
ادله فقهی این نظریه
1 - اطلاق ادلّه وصایت شامل این مورد میشود.
2 - عدم خلاف و اتّفاق بین فقها در این مسأله.
3 - ولایت صغیر در این صورت تابع ولایت کبیر است و دلیلی بر منع آن وجودندارد(7). مرحوم آیةالله فاضل لنکرانی در این خصوص مینویسد: «در صورتیکه صغیر با همراهی شخص کبیر، وصی قرار داده شود، آنچه مقصود موصی بوده به دست میآید و احتیاط انجام میشود، افزون بر اینکه صغرِ شخص صغیر در معرض زوال است و در راه رسیدن به مرحلۀ بلوغ میباشد»(8).
4 - عمده دلیل در این مسأله روایات است:
1) (1) جامع المقاصد 271:11.
2) (2) السرائر 189:3.
3) (3) المقنعة: 668.
4) (4) النهایة: 605، شرائع الاسلام 256:2، السرائر 190:3، قواعد الاحکام 564:2، مسالک الافهام 247:6.
5) (5) جامع المقاصد 271:11.
6) (6) تحریر الوسیلة 97:2، مسألة 39.
7) (7) جامع المقاصد 271:11.
8) (8) تفصیل الشریعة، (کتاب الوقف والوصیة): 181.
1 - در روایت صحیح محمد بن حسن صفّار میگوید: به امام حسن عسکری علیه السلام نوشتم، مردی به فرزندان کبیر و صغیر خود وصیت نموده است، آیا فرزندان کبیر میتوانند دین او را که با شهادت شهود عادل ثابت گردیده است، قبل از آنکه صغاربه حدّ بلوغ برسند، بپردازند؟ آن حضرت علیه السلام در جواب نوشتند: آری. باید فرزندان کبیر، قرض پدر خود را بپردازند و پرداخت دین او را معطّل نگذارند.
«فَوَقَّعَ السلامنَعَمْعَلَی الْأَکَابِرِ مِنَ الْوُلْدِ أَنْ یَقْضُوا دَیْنَ أَبِیهِمْ وَ لَا یَحْبِسُوهُ بِذَلِکَ»(1). ازاین عبارت معلوم میگردد، وصی قرار گرفتن کودک با انضمام به فرد بالغ در بین شیعیان تردید ناپذیر بوده است و از این رو راوی از جواز دخالت اولاد کبار قبل از رسیدن صغار به حدّ بلوغ، سؤال مینماید.
2 - در روایت دیگری که مشایخ بزرگ شیعه (شیخ کلینی(2)، شیخ طوسی(3)و شیخصدوق(4))، آنرا نقل نمودهاند، علی بن یقطین میگوید: از امام کاظم علیه السلام درمورد مردی که به زنی وصیت نموده و کودکی را نیز با او در انجام وصیت شریک کرده است، سؤال کردم؟ فرمودند: جایز است و زن امور مربوط به وصیت را انجام میدهد و منتظر بلوغ کودک نمیماند و بعد از آنکه کودک بالغ گردید نمیتواند امور انجام شده را قبول نداشته باشد، مگر آنکه بر خلاف وصیت، تبدیل یا تغییری صورت پذیرفته باشد. در اینگونه امور میتواند آنها را بهگونهای که موصی وصیت کرده برگرداند و بر طبق وصیت عمل کند. فقال: «یَجُوزُ ذَلِکَ وَ تُمْضِی الْمَرْأَةُ الْوَصِیَّةَ وَ لا تَنْتَظِرُ بُلُوغَ الصَّبِیِّ...»(5). از این روایت دانسته میشود کودک هر چند ممیز نباشد، جایز است او را با انضمام فرد بالغ، وصی قرار داد.
تذکّر چند مطلب:
فقیهان در ذیل مسائل مربوط به وصی قرار گرفتن کودک، مباحثی مطرح نمودهاند که به مهمترین آنها اشاره میشود:
الف: تعلیق انجام امور وصیت بر بلوغ
برای موصی جایز است دو نفر یا بیشتر را وصی خود قرار دهد تا آنان به اشتراک و در عرض هم، امور مربوط به وصایت را انجام دهند. همچنین صحیح است دو نفر را به ترتیب در طول هم، وصی قرار دهد، مثلاً بگوید: «آقای الف وصی من است و بعد از او آقای ب». در این صورت ب بعد از الف وصی میباشد.
آیا جایز است کودک را وصی قرار دهد و انجام امور وصایت معلّق بر بلوغ وی باشد؟ مثلاً گفته شود: «الف وصی من است تا زمانیکه فرزند صغیرم به حدّ بلوغ برسد و بعد از آن، فرزندم وصی میباشد».
در این مسأله دو دیدگاه مطرح شده است: دیدگاه اول: معتقد است وصیت به گونهای که بیان گردید، صحیح است.
مرحوم شهید اوّل مینویسد: «جایز است فرد، به ترتیب، دو نفر را وصی قرار دهد، مثل اینکه بگوید: وصی خود را الف قرار دادم و اگر او از بین برود ب وصی میباشد. یا بگوید اگر فرزندم به حدّ بلوغ رسید، وی وصی میباشد»(1).
بسیاری از فقهای دیگر، اعمّ از فقیهان گذشته(2)و معاصرین(3)نیز به این مسأله تصریح نمودهاند. مستند این نظریه هم عموم و اطلاقات وارد شده در باب وصیت است، چرا که تعلیق تصرّف کودک به بعد از بلوغ، نمیتواند مانع قرار گیرد(4)و هم بعضی از روایات خاص، مانند آنکه مشایخ شیعه از ابی بصیر نقل نمودهاند که وی میگوید: امام باقر علیه السلام بهمن فرمود، دوست داری وصیت حضرت فاطمه علیها السلام را برای تو نقل نمایم؟ گفتم: آری. حضرت دست نوشتهای را بیرون آورد که در آن نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحیم، اینوصیت نامۀ [حضرت] فاطمه دختر پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله میباشد به علی بن ابی طالب علیه السلام
واگر زمانی علی علیه السلام نباشد، وصی من فرزندم امامحسن علیه السلام است، و اگر او از بین برود فرزند دیگرم امام حسین علیه السلام و بعد از آنها، بزرگترین فرزندانم به ترتیب»(1).
در روایت دیگری، زیاد بن ابی الحلال میگوید، از امام صادق علیه السلام پرسیدم، آیا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله، امام حسن وامام حسین علیهما السلام را وصی خود قرار داده است؟ - آنان در آن زمان پنج ساله بودهاند - حضرت فرمود: آری.(2)
در دلیل دیگری بعضی از فقها فرمودهاند:، وصیت نوعی امارت است و در تاریخ آمده است: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله، زید بن حارثه را امیر و فرمانده لشکر قرار داد و فرمود: اگر او کشته شود، جعفر بن ابیطالب امیر باشد و اگر او نیز کشته شود، عبدالله رواحه، پس همانگونه که تعلیق در امارت منعی ندارد، در وصیت نیز اینگونه میباشد.(3)
مرحوم آیة الله فاضل لنکرانی در شرح کلام امام خمینی رحمه الله (که فرموده است: اگر موصی وصیت کند که فردی را وصی خود قرار دادم و اگر فرزندم بالغ گردید یا از گناه توبه کرد یا به تحصیل علوم پرداخت، فرزندم وصی باشد) مینویسد: «در جمیع این امور، وصیت صحیح است واحتمال بطلان در آن راه ندارد، زیرا اختیار وصیت به دست موصی است و او هرطور که بخواهد انجام میدهد.»(4)
دیدگاه دوّم: معتقد به عدم جواز وصیت در فرض مزبور است. شهید ثانی در اینباره مینویسد: «وصی قرار گرفتن کودک با انضمام فرد بالغ بر خلاف اصل است، زیرا کودک اهل ولایت نیست. در عین حال به دلیل اینکه روایات خاص، بر صحّت آن وارد شده است، جایز است. بنابر این جایز نیست کودک به طور مستقل وصی قرار داده شود، هر چند شرط شود که بعد از بلوغ، دخالت در امور وصایت داشته باشد، چنانکه در فرض انضمام کودک به بالغ، اینگونه میباشد، زیرا مورد انضمام به کبیر خلاف اصل است.
بنابراین باید به همان مورد خاص، اکتفا شود و تعدّی از آن به دیگر موارد جایز نیست».(1)صاحب ریاض نیز همین نظریه را پذیرفته است.(2)
در پاسخ به این دیدگاه میتوان گفت: لازم نیست اهلیت در تصرف مطلق باشد، بلکهچنانچه کودک در وقت نفوذ وصیت و دخالت در امور وصایت اهلیت داشته باشد، کافی است. فرض کلام چنین است و اصل، جواز وصی قرار گرفتن کودک است. اطلاقات ادلّه نیز این مورد را شامل میشود.(3)
ب: جواز تصرّف کودک با اذن ولی
بعضی از فقها تصریح نمودهاند، صحیح است کودک ممیز با اذن ولی و یا حاکم شرعی، در امور وصایت دخالت نماید(4)، زیرا ادلّهای که دلالت دارد کودک نمیتواند در امور وصایت دخالت نماید، ناظر به صورت استقلال وی میباشد، امّا با اذن ولی یا حاکم شرعی، به گونهای که در حقیقت دخالت از ولی باشد و عرف، کودک را واسطه بداند، منعی ندارد(5). هر چند به دلیل اینکه در اینباره نصّی وارد نشده است و مشهور بر خلاف این دیدگاه میباشد، احتیاط، بهتر بلکه لازم است.
ج: زمانی که لازم است وصی بالغ باشد
با فرض اینکه بالغ بودن وصی را شرط بدانیم، همچنین شرایط دیگر مانند: عقل، اسلام، و بر طبق نظر بعضی از فقیهان، عدالت و نیز حریت را لازم بدانیم، آیا رعایت این شرایط در وقت وصیت لازم است یا در وقت مرگ موصی، یا در هر دو زمان، و یا لازم است که در وقت وصیت تا زمان فوت موصی استمرار داشته باشد؟
در اینباره دیدگاههای مختلفی مطرح گردیده است:
الف: وجود شرایط قبل از وصیت لازم است(1)، زیرا این شرایط به منزلۀ شرایط عقد است. بنابراین باید در حین عقد، وصیت وجود داشته باشد(2).
ب: وجود شرایط در وقت وصیت کافی است(3). برخی از فقها در اینباره ادّعای اجماع نموده و معتقدند قبل از این زمان، تصرّفی صورت نپذیرفته و اعمال ولایت نگردیده است، بنابراین اعتبار شرایط بی فایده است(4).
ج: وجود شرایط در هر دو زمان (وقت وصیت و وقت فوت موصی) لازم است، زیرا زمان فوت موصی، زمان ثبوت تصرّف است و زمان انجام وصیت، زمان قبول آن است. بنابراین در هر دو، زمان لازم است(5).
باید توجه داشت، رعایت شرایطی که ذکر شد مبنی بر این است که وصیت از عقودباشد، ولی اصل این نظریه مورد توافق فقها نیست و برخی معتقدند وصیت از ایقاعاتاست.(6)
بر فرض اینکه وصیت از عقود باشد، تأخیر در قبول آن منعی ندارد. همچنین نسبت به رعایت دیگر شرایط، بحث و گفتگو است و تحقیق در این امور مجال بیشتری میطلبد.
د: جواز تصرّفات کبیر قبل از بلوغ کودک
دیدگاه مشهور در میان فقها این است که اگر فردی دو نفر که یکی از آنها صغیر باشد را وصی خود قرار دهد، در صورتیکه نظر هر دو نفر را در عمل به وصیت لازم بداند، برای کبیر جایز نیست قبل از بلوغ صغیر در امور وصیت دخالت نماید، مگر در اموری که به ناچار باید انجام شود و در اینگونه موارد نیز باید از حاکم شرع اذن بگیرد و امّا اگر موصی دخالت انفرادی کبیر را اجازه داده باشد یا در این خصوص منعی از او صادر
1) (1) شرائع الاسلام 257:2، قواعد الاحکام 565:2.
2) (2) تذکرة الفقها (طبع قدیم) 511:2، مسالک الافهام 271:6.
3) (3) تذکرة الفقها (طبع قدیم) 511:2، ایضاح الفوائد 628:2.
4) (4) غایة المرام 445:2، جواهر الکلام 432:28.
5) (5) المبسوط 258:3، السرائر 189:3.
6) (6) موسوعة الامام الخویی 353:2 و 354، مستمسک العروة الوثقی 539:14، الحدائق الناضرة 390:22، مسالکالافهام 116:6، تفصیل الشریعة، (کتاب الوقف والوصیة): 141.
نشده باشد، در این فرض دخالت کبیر قبل از بلوغ صغیر جایز است، این مسأله مورد توافق فقها است و بسیاری به آن تصریح نمودهاند(1).
مستند این دیدگاه، روایات است، مانند آنکه صفّار از امام حسن عسکری علیه السلام نقلنموده که فرموده است: باید فرزندان کبیر در اموال مورد وصیت، دخالت نمایند، بدهکاری پدر خود «موصی» را بپردازند و او را محبوس نگذارند. «عَلَی الْأَکَابِرِ مِنَ الْوُلْدِ أَنْ یَقْضُوا دَیْنَ أَبِیهِمْ وَ لا یَحْبِسُوهُ بِذَلِکَ»(2). در ضمن، از این روایت استفاده میگردد، دین مردم سبب حبس میت در عالم برزخ است. روایات(3)دیگری نیز دلیل این حکم میباشد.
از دیدگاه قانون مدنی وصی باید بالغ، عاقل و رشید باشد، تا بتواند امور وصایت را انجام دهد، زیرا وصی به عنوان نمایندگی از موصی در اموال او تصرّف مینماید و اعمال حقوقی انجام میدهد، بنابراین صغیر، مجنون و سفیه را نمیتوان وصی در امر وصایت نمود، مستنبط از ماده 856 قانون مدنی.(4)
بر طبق ماده مزبور (صغیر را میتوان به اتّفاق یک نفر کبیر، وصی قرار داد. در این صورت اجرای وصایات با کبیر خواهد بود تا موقع بلوغ و رشد صغیر) در فرض مزبور، کبیر تا زمانیکه صغیر به حدّ بلوغ نرسیده است، وصی منفرد است و هرگونه عملی که در حدود امر وصایت باشد میتواند انجام دهد و صغیر پس از بلوغ و رشد حق اعتراض نسبت به اعمال گذشته او و همچنین در شیوه ادارۀ امور وصایت را ندارد.
بیتردید حاکم اسلامی (فقیه دارای شرایط) در زمان غیبت امام معصوم علیه السلام بر حفظ و نگهداری اموال، تربیت و حضانت و دیگر امور ضروری ایتام و کودکان بیسرپرست که برای آنها ولی شرعی وجود ندارد، ولایت دارد.
اصل این حکم در فقه امامیه، مسلّم و مورد توافق است. البتّه در اینکه منشأ و مبنای این ولایت چیست، بحث و گفتگو است. برخی از فقها مبنای آنرا ولایت عامّه فقیه میدانند و معتقدند، ولایت و اختیارات امام معصوم علیه السلام به استثنای اموری که به شخص امام اختصاص مییابد در زمانیکه امام معصوم علیه السلام در بین جامعه نیست به فقیه جامع الشرایط تفویض گردیده است، از جمله ولایت بر اجرای احکام و ولایت بر اموال غایبین و امور ایتام.
بعضی دیگر هم ولایت بر امور ایتام را از شؤون ولایت در قضاوت میداند که فقیه جامع الشرایط در غیبت امام معصوم علیه السلام دارای این ولایت است و در اینباره اختلافی وجود ندارد.
عدهای نیز ولایت بر ایتام را از باب امور حسبیّه میداند. یکی از فقیهان در اینباره مینویسد: «ثبوت ولایت برای فقها فی الجمله از اموری است که تردیدی در آن وجود ندارد و اجماع بر آن وجود دارد و نیز روایات معتبر بر آن دلالت دارد. و از عبارات برخی
از فقیهان استفاده میشود، فقیه، هم دارای ولایت خاص(1)و هم عام، میباشد. البته برخی دیگر این توسعه را نپذیرفتهاند»(2).
همچنین محقّق کرکی در رسالهای که در مسائل نماز جمعه تألیف نموده است، میگوید: «فقهای شیعه بر این مسأله اتّفاق نظر دارند که در مذهب امامیه، فقیه عادلِ دارای شرایط فتوا که از او در احکام شرعی به مجتهد تعبیر میشود از سوی ائمه هُدی صلوات الله و سلامه علیهم، در زمان غیبت در جمیع اموری که قابل نیابت است نیابت دارد». او در ادامه مینویسد: «مجتهد بر اموال اشخاص غایبی که از آنها خبری در دست نیست و نیز اطفال و سفها و مفلّسین و دخالت در امور محجور علیهم و به طور کلّی بر هر چیزی که برای حاکم منصوب از سوی امام علیه السلام ولایت است، دارای ولایت میباشد»(3).
شبیه این تعبیرها را شهید ثانی(4)و نیز برخی دیگر از فقها(5)در باب ولایت بر اموال اطفال و دیگر ابواب ذکر نمودهاند.
به هر صورت اصل مسأله (ولایت حاکم بر ایتام و کودکان بیسرپرست) مسلّم ومورد توافق است و اختلافی در آن وجود ندارد، بلکه میتوان ادّعا نمود، از ضروریات فقه امامیه میباشد. صاحب جواهر در باب ولایت حاکم بر اموال ایتام نوشته است: «اینمسأله واضح و روشن است و مانند مسلّمات فقه نیاز به دلیل ندارد»(6).
برای اثبات ولایت فقیه به ادلّهای استناد شده است. این ادلّه، ولایت بر حضانت و نگهداری، تربیت، اموال، تزویج و دیگر امور ضروری ایتام و کودکان بیسرپرست که نیاز
1) (1) مقصود از ولایت خاص، ولایت بر ایتام و اطفال فاقد سرپرست است، و ولایت عام، ولایت در حکومت و اجرای احکام و دیگر شئون ولایت است.
2) (2) بلغة الفقیه 221:3-222 و 231.
3) (3) محقق کرکی، الرسائل 142:1.
4) (4) مسالک الافهام 264:6-265.
5) (5) شرائع الاسلام 102:2-103، الدروس الشرعیة 192:3، غایة المراد 21:2 و 204، زبدة البیان: 501، عوائد الأیام: 555.
6) (6) جواهر الکلام 397:21.
به اعمال ولایت داشته باشند را اثبات مینماید، هر چند ممکن است قادر به اثبات ولایت فقیه به طور عام نباشند. برخی از آن ادلّه عبارتند از:
1 - حدیث معروفی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است، با این مضمون که حاکم ولی کسی است که برای او ولی دیگری نباشد. «اَلسُّلْطَانُ وَلِیُّ مَنْ لاَ وَلِیَّ لَهُ»(1).
2 - توقیع شریف که توسط محمد بن عثمان عمروی نایب خاص حضرت صاحب الزمان علیه السلام به خطّ مبارک آن حضرت با این مضمون وارد شده است: «در حوادثی که در زندگی با آنها روبرو میشوید به فقها مراجعه کنید». «وَأَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَی رُوَاةِ حَدِیثِنَا»(2)بیشک دخالت در امور ایتام از جمله حوادثی است که در مورد آنها باید به حاکم مراجعه شود، زیرا فرض بر این است که ولی شرعی غیر از حاکم وجود ندارد و امور ایتام معطّل میماند و ادامه این وضعیت به ضرر آنها است و شارع مقدس به آن راضی نیست. بنابر این قدر متیقّن این است که حاکم عادل دارای شرایط، بر این امور ولایت دارد و باید برای انجام آن به او مراجعه شود.
3 - روایتی که در بین فقها به مقبوله عمر بن حنظله شهرت یافته است، در آن روایت، امام صادق علیه السلام خطاب به بعضی از شیعیان میفرماید: «توجّه داشته باشید هر یک از شما که احادیث ما را روایت میکند، حلال و حرام که ما بر طبق احکام الهی بیان نمودهایم را میفهمد، و آنها را مورد دقّت و ارزیابی قرار میدهد، به حکم و قضاوت او راضی باشید، زیرا من او را بر شما حاکم قرار دادم. چنانچه او بر طبق نظر ما حکم نماید و مورد قبول واقع نشود، حکم الهی سبک شمرده شده و نظر ما مورد پذیرش قرار نگرفته است و ردّ نظریه ما به منزله ردّ بر خداست و کسی که اینگونه عمل نماید را در حدّ مشرک قرار میدهد. «فَإِنَّمَااسْتَخَفَّ بِحُکْمِ اللَّهِ وَ عَلَیْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَیْنَا الرَّادُّ عَلَی اللَّهِ وَ هُوَ عَلَی حَدِّ الشِّرْکِ بِاللَّهِ»(3).
استدلال به این صورت است که دخالت حاکم در امور ایتام و اذن او در مواردی که نیاز باشد از مصادیق حکم حاکم «مجتهد جامع الشرایط» است و به مقتضای این روایتباید آنرا پذیرفت و ردّ آن جایز نیست و لازمۀ پذیرش حکم حاکم در این امور، اثبات ولایت اوست.
محقّق نایینی در برداشت از این روایت شریف مینویسد: «ظاهراً مقصود امام علیه السلام درجمله «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ حَاکِماً(1)» بیان وظیفه حکّام از جهت منصب اجراییحکومت است. این برداشت با اینکه روایت در مورد قضاوت وارد شده منافاتندارد. زیرا خصوصیت مورد، موجب تخصیص عموم در جوابی که از امام صادر شده، نمیباشد»(2).
4 - عموم روایت أبیخدیجه، در آن روایت امام صادق علیه السلام میفرماید: من مجتهد جامع الشرایط را بر شما قاضی قرار دادم: «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ قَاضِیاً»(3)[حاکماً] بی شک قضاوت درامور ایتام درخارج تحقّق مییابد و به حکم این روایت باید از مجتهد و حاکم صادر شود، زیرا فرض بر این است که برای یتیم ولی شرعی وجود ندارد. بنابراین قدر متیقن از جعل ولایت برای قاضی که این روایت بر آن دلالت دارد، مستلزم اثبات ولایت برای وی، در این مورد خاص (امور ایتام) میباشد. برخی از فقها برای اثبات ولایت حاکم بر تزویج صغار، به این روایت استناد نمودهاند(4).
5 - عموم روایت نقل شده از حضرت سید الشهداء حسین بن علی علیه السلام، با این مضمون که علما و اولیا کسانی میباشند که برای آنها ولی دیگری نباشد. و نیز فرموده است: جریان امور و احکام باید در اختیار علمایی باشد که در بیان حلال و حرام الهی امین میباشند. «بِأَنَّ مَجَارِیَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْکَامِ عَلَی أَیْدِی الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ الْأُمَنَاءِ عَلَی حَلالِهِ وَ حَرَامِهِ»(5)
1) (1) وسائل الشیعة 136:27 باب 11، من ابواب صفات القاضی، ح 1.
2) (2) محقّق نایینی، المکاسب و البیع 336:2.
3) (3) وسائل الشیعة 139:27 باب 11، من ابواب صفات القاضی، ح 6، تهذیب الاحکام 218:6 ح 514 و 301 ح 845.
4) (4) مستمسک العروة الوثقی 476:14.
5) (5) تحف العقول: 238، کتاب الوافی 179:15 ابواب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر.
این خبر که ضعف سند آن با فتوای فقها و اجماع منقول قابل جبران است، میتواند ولایت حاکم را در هر مورد که ولی شرعی به طور خاص وجود ندارد، اثبات نماید و دلالت دارد بر اینکه هر امری از امور مسلمین، از جمله ولایت بر ایتام، شامل، نکاح و تزویج، عقود و معاملات، مرافعات و مخاصمات و دیگر امور مربوط به آنها، باید به دست علما حلّ و رسیدگی گردد، مگر در مواردی که به صورت خاص از این حکم کلّی خارج شده باشد(1).
6 - امیرالمؤمنین علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرموده است: خدایا جانشینان مرا مورد لطف و مرحمت قرار ده. به ایشان عرض شد، چه کسانی جانشینان شما میباشند؟ فرمودند: آنانی که بعد از من میآیند و راویان حدیث و سنّت من میباشند. «اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَایی قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ خُلَفَاؤُکَ قَالَ الَّذِینَ یَأْتُونَ مِنْ بَعْدِی یَرْوُونَ حَدِیثِی وَ سُنَّتِی(2)» .
این روایت با سند و نقلهای(3)مختلف نقل شده است. امام خمینی رحمه الله در توضیح آن مینویسد: این روایت به دلیل کثرت روات نقل، مورد اعتماد است و اگر مرسل باشد از مرسلات شیخ صدوق است و کمتر از دیگر روایات مرسلی که در نزد فقها مورد پذیرش قرار میگیرد، مانند روایات مرسل ابن ابی عمیر نیست(4).
استدلال به آن به این صورت است که گفته شود: معنی خلیفه و جانشین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از سالهای اوّل اسلام تاکنون امر روشنی است و ابهامی در آن وجود ندارد و جانشینی آن حضرت اگر ظهور در امر ولایت و حکومت نداشته باشد، قدر متیقّن از آن چنین است(5). ولایت بر ایتام نیز بخشی از آن است. به تعبیری دیگر، خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله به معنی دارا بودن آنچه او داشته، میباشد و در بحث فعلی میتوان از این روایت استفاده کرد. شؤون و مناصب مختلفی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله داشته است، مجتهد جامع الشرایط نیز
آنرا داراست، از جمله سرپرستی ایتام. البتّه اموری که اختصاص به شخص حضرت داشته، از این قانون مستثنی میگردد. البته بعضی از بزرگان(1)بر استدلال به این روایت ایراداتی وارد ساختهاند.(2)
7 - دلیل دیگری که مورد توافق فقها است و کسی بر آن اشکالی وارد ننموده است، اثبات ولایت حاکم بر ایتام از باب حِسبه(3)است. با این توضیح که قدر متیقّن(4)از ادلّهای که بر ولایت فقیه در امور حسبیّه دلالت دارد، مواردی است که شارع مقدّس فی الجمله اجازۀ دخالت در انجام آن را به مکلّف داده است. سرپرستی و ولایت حاکم بر ایتام از این امور است، زیرا فرض بر این است که یتیم نیاز به سرپرست (کسی که امور زندگی او را به سامان برساند) دارد، و ولّی شرعی برای او نیست. بنابراین باید حاکم یا کسی که از طرف او مأذون است در اینباره دخالت نموده و امور یتیم را به سامان برساند و مقصود از ولایت حاکم بر ایتام، غیر از این نیست.
8 - اجماع قطعی. چنانکه در نقل عبارات بعضی از فقیهان مانند محقّق کرکی(5)و صاحب ریاض به آن اشاره شد، بعد از ذکر کسانی که بر اموال صغار ولایت دارند (مانند پدر، جدّ پدری، حاکم شرعی و امین او، که از طرف وی منصوب میگردد و توضیح در مراتب ولایت آنها) آمده است: «اختلافی در ثبوت ولایت این افراد بر ایتام نیست، بلکه اجماع بر آن وجود دارد و اجماع در این مورد حجّت است(6)».
1) (1) مصباح الفقاهة 291:3، محقق اصفهانی، کتاب المکاسب 386:2، آقا ضیاء عراقی، کتاب القضاء: 16.
2) (2) موسوعة احکام الأطفال وادلّتها 251:2 به بعد.
3) (3) حِسبه به معنی اجر و ثواب، و امور حسبیّه یعنی کارهایی که در انجام آن، مکلّف اجر و ثواب الهی را در نظر میگیرد، اعمّ از اینکه از امور اجتماعی باشد، مانند قضاوت و حکومت در بین مردم، یا امور شخصی مانند کفن و دفن و تشییع جنازه مسلمان، نگهداری یتیم بیسرپرست و... بنابراین امور حسبیه، افعالی است که شارع مقدّس به آن راضی بلکه انجام آنرا خواسته است.فقها برای انجام این امور به آیات و روایاتی استدلال نمودهاند، مانند آیه شریفه سوره بقره 148:2، سوره آل عمران 133:3.
4) (4) مستمسک العروة الوثقی 477:14، مهذب الأحکام 91:1، شیخ انصاری، کتاب النکاح: 148، موسوعة الامام الخویی، (الاجتهاد و التقلید) 359:1.
5) (5) محقّق کرکی، الرسائل 142:1.
6) (6) ریاض المسائل 73:11.
همچنین محقّق قمّی مینویسد: «دلیل بر ولایت حاکم، اجماع منقول است، همچنینعموم نیابت که از روایاتی مانند مقبوله عمر بن حنظله و غیر آن استفاده میشود».(1)برخی دیگر نیز در این مسأله ادّعای اجماع نمودهاند.(2)
9 - ولایت حاکم بر صغار و مجانین که برای آنها ولی شرعی دیگری نباشد، به ضرورت عقل که با ادلّۀ نقلی تأیید گردیده، ثابت است، زیرا همانگونه که عقل حکم مینماید، وجود پیامبر و امام علیهما السلام و ولایت آنها برای به سامان رساندن امور دین و دنیای مردم، لازم و ضروری است. به حکم عقل، نصب جانشین برای امام در غیبت ایشان جهت انجام امور ضروری از جمله سرپرستی ایتام و مجانین، لازم است. به نظر بعضی از فقها(3)این مسأله از مستقلاّت عقلیهای است که هیچ تردیدی در آن راه ندارد.
10 - سیره متشرّعه بر این است که در امور ایتام و مجانین و... به مجتهد جامع الشرایط مراجعه شود، زیرا ولایت آنها در این امور از مرتکزات متشرّعه میباشد، بلکه از فطریات اهل هر مذهب و ملّت است که در اینگونه امور، به علمای مذهب خود مراجعه مینمایند و نیاز به ورود تعبّد شرعی نیست. و همین اندازه که منعی در مورد آن صادر نشده باشد، کافی است(4).
باید یادآور شد، علاوه بر ادلّهای که به طور عام بر ولایت حاکم بر کودکان بیسرپرست دلالت دارد و به بخش عمده آن اشاره شد، ادلّه دیگری نیز وجود دارد که در موارد خاص، مانند ولایت بر اموال، تزویج، حضانت دلالت دارند. در جای مناسب، آن ادلّه را نیز ذکر خواهیم نمود.
در حقوق مدنی به طور خاص از ولایت حاکم بحث نشده بلکه به صورت عمده در ولایت و اختیارات دادگاه و دادستان بحث شده است که در گفتار بعد خواهد آمد. اگر در
کتابهایی که در توضیح مباحث حقوق مدنی، تدوین گردیده به ولایت حاکم اشاره شده در حقیقت طرح نظریۀ فقهی و بیان دیدگاههای فقهی است.
به عنوان مثال، در بحث تعیین ولی و افرادی که دارای ولایت میباشند، یکی از صاحبنظران در مباحث حقوقی مینویسد: «در فقه امامیه، ولایت بر طفل به اشتراک با پدرو جدّ پدری است... و در صورت نبودن پدر و جدّ یا یکی از اجداد پدری، وصیمنصوب از طرف آنان، ولی طفل است و هرگاه ولی خاص موجود نباشد، ولایت با حاکم است»(1). عبارت برخی دیگر نیز شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.(2)
در صفحات قبل، ولایت حاکم اسلامی (فقیه جامع الشرایط) که به استناد ادلّه فقهی دارای مناصب مختلف، از جمله ولایت بر ایتام و کودکان بیسرپرست میباشد، مورد تحقیق قرار گرفت. در این قسمت، بحث در مورد ولایت قضات بر ایتام (به اعتبار اینکه منصوب از سوی حاکم اسلامی میباشند) مورد توجّه است.
چه بسا ممکن است، قاضی خود در باب قضا و یا دیگر ابواب فقه مجتهد باشد هر چند شرایط حاکم اسلامی به معنی یادشده را دارا نباشد.
بنابراین ولایت حاکم اسلامی و قضات، متفاوت و در طول یکدیگر میباشد، هر چند بعضی از ادلّه فقهی آنها مشترک است و به دلیل متفاوت بودن آنها، فقها بحث از آن دو را در دو باب ولایت فقیه و قضا ذکر نمودهاند.
به هر صورت این مسأله مورد توافق فقها است و در آن اختلافی نشده که قضات بر ایتام و کودکان بیسرپرست ولایت دارند. شهید ثانی در اینباره نوشته است: «قاضی بر هر کسی که نیاز به ولایت داشته باشد، در صورتیکه فاقد ولی شرعی باشد، ولایت دارد همچنین با وجود ولی شرعی در بعضی موارد دارای ولایت است».(3)
شبیه این تعبیرها در ریاض(1)و جواهر(2)نیز دیده میشود. همچنین از عبارات فقیهان در تعریف قضا این معنی استفاده میگردد، به عنوان نمونه شهید اوّل مینویسد: «قضا، به معنی ولایت شرعی بر حکم، در مصالح عمومی است که قاضی از سوی امام علیه السلام آنرا دارا میباشد».(3)در عبارات آنان در بیان وظائف قاضی هم به این مسأله اشاره شده است. محقّق در شرایع مینویسد: «از جمله وظایف قاضی، دخالت در امور ایتام است، او وظیفه دارد اوصیای بر ایتام را به انجام وظایف محوّله وادار سازد و در اینباره تضمین لازم را بگیرد و در مواردی امور انجام شده را تنفیذ نماید و در بعضی موارد ولایت اوصیاء را اسقاط نماید. مثل اینکه یتیم به حدّ بلوغ برسد یا اینکه خیانت وصی اثبات گردد و یا در صورتیکه وصی از انجام وظایف محوّله عاجز گردد، فردی را برای کمک به او تعیین نماید(4)».
شبیه این عبارات را شیخ طوسی در مبسوط(5)و علامه در قواعد(6)و برخی دیگر از فقهیان(7)ذکر نمودهاند. همچنین برخی از اعلام فقهای(8)معاصر، با صراحت به این مسأله پرداختهاند. امام خمینی رحمه الله در تحریر الوسیله آورده است: «اگر طفل ممیز برای دادخواهی به نزد قاضی مراجعه نمود، او موظّف است ولی طفل را برای طرح دعوی احضار نماید و اگر دارای ولی شرعی نیست، قاضی که خود دارای ولایت است، شخصاً مدّعی علیه (خوانده) را احضار مینماید یا برای پیگیری دعوای طفل، قیم تعیین میکند یا وکیل میگیرد و یا خود عهدهدار طرح دعوی میگردد(9)». عبارات آیةالله فاضل لنکرانی در تفصیل الشریعة(10)نیز شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.
1) (1) ریاض المسائل 6:15.
2) (2) جواهر الکلام 10:40.
3) (3) الدروس الشرعیة 65:2.
4) (4) شرایع الاسلام 73:4.
5) (5) المبسوط 95:8.
6) (6) قواعد الاحکام 427:3.
7) (7) ارشاد الأذهان 139:2، مجمع الفائدة و البرهان 36:12-37، آقاضیاء عراقی، کتاب القضاء: 18 و 24، شیخانصاری، کتاب القضاء: 22 و 49.
8) (8) سید محمدرضا گلپایگانی، کتاب القضاء 148:1، موسوعة الإمام الخویی (الاجتهاد و التقلید) 42:1.
9) (9) تحریر الوسیلة 390:2، مسأله 1.
10) (10) تفصیل الشریعة (القضاء و الشهادات): 79.
پیش از ذکر ادلّه این مسأله، لازم است به این مطلب اشاره گردد که تردیدی نیست قضاوت در بین مردم، از مناصب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و اوصیای آن حضرت: است و انجام آن برای غیر آنان مشروط به اجازۀ خاص و یا عام آنان میباشد.
شیخ طوسی نگاشته است: «حکم و قضاوت در بین مردم برای کسی جایز نیست، مگر اینکه از طرف سلطان حق (امام معصوم) مأذون باشد. آنها این وظیفه را در زمانیکه امکان دسترسی به آنها نیست به فقهای شیعه واگذار نمودهاند».(1)همچنین محقّق در اینباره گفته است: «ولایت در قضاوت، مشروط به اذن امام و یا کسی که این منصب به او تفویض گردیده (مجتهد جامع الشرایط) میباشد».(2)
برخی دیگر از فقها(3)نیز به این مسأله تصریح نموده و بعضی از آنها مدّعی شدهاند در اینباره اجماع قطعی وجود دارد.(4)
پس از ذکر این مقدّمه، باید گفت: چون ولایت حاکم و قاضی مشروط به اذن امام علیه السلام یا کسی که او را به این سمت گمارده است، میباشد، در زمانیکه امام علیه السلام در بین جامعه حاضر است قلمرو ولایت آنها به گونهای است که امام علیه السلام تعیین نموده است، شبیه آنچه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در عهدنامه خود به مالک اشتر(5)به وی تفویض اختیار نموده است.
امّا در زمان غیبت، به دلیل اینکه فقهای جامع الشرایط برای قضاوت از سوی ائمه: بهصورت عام مأذون میباشند، قلمرو ولایت آنها، از جمله ولایت بر ایتام تابع اذن عامّی است که روایات وارده در باب قضاوت و ولایت فقیه بر آن دلالت دارند. افزون بر این از روایات دیگری نیز میتوان ولایت آنان را استفاده نمود که در ذیل به بعضی از آنها اشاره میگردد:
1 - در روایت مقبوله عمر بن حنظله که پیشتر بدان اشاره شد، امامصادق علیه السلام در مورد دو نفر از شیعیان که در بین آنها نزاعی، در خصوص بدهی یا میراث بوده و برای قضاوت به نزد قضات جور رفتهاند، میفرماید: کسی که برای قضاوت و دادخواهی، اعم از اینکه حق باشد یا باطل، به نزد آنها رود گویا به نزد طاغوت رفته در حالیکه خداوند امر فرموده است که از آن رویگردان باشید. راوی میگوید به محضر ایشان عرض کردم: وظیفۀ این دو چیست؟ و باید در قضاوت به کجا مراجعه کنند؟ فرمودند: توجّه کنند هر کسی از شما روایات ما را نقل میکند و در احکام حلال و حرامی که ما ذکر نمودهایم، صاحب نظر است و آنها را میشناسد، به قضاوت او راضی باشید. من او را بر شما حاکم قرار دادم و چنانچه به گونهای که ما حکم نمودهایم، قضاوت نماید و از او قبول نشود، گویا حکم خدا سبک شمرده شده و نظر ما مورد پذیرش قرار نگرفته، و ردّ نظر ما ردّ بر خداست. «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ حَاکِماً فَإِذَا حَکَمَ بِحُکْمِنَا فَلَمْ یَقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اسْتَخَفَّ بِحُکْمِ اللَّهِ وَ عَلَیْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَیْنَا الرَّادُّ عَلَی اللَّهِ».(1)2 - در روایت دیگری که با عنوان مشهوره ابی خدیجه شهرت یافته است، امام صادق علیه السلام میفرماید: «مبادا بعضی از شما علیه بعضی دیگر برای قضاوت و دادخواهی به نزد سلاطین جور برود، بلکه اگر مردی از شما چیزی از قضاوت ما را میداند او را در بین خود قاضی قرار دهید، من او را قاضی قرار دادم، پس برای حکم و دادخواهی به نزد او بروید.
«فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ قَاضِیاً فَتَحَاکَمُوا إِلَیْهِ».(2)مفهوم کلمه حاکم که در کلام امام علیه السلام آمده، از نظر عرفی بر سلطه مطلق بر امور، از جمله ولایت بر ایتام، دلالت دارد. شبیه اینکه سلطان وقت به اهالی شهری ابلاغ مینماید، فلان شخص را بر شما حاکم قرار دادم، آنها متوجّه میشوند که شخص مذکور حق دارد به نمایندگی از طرف سلطان، در کلیه امور رعیت دخالت نماید.
به بیان دیگر، حاکمی که به استناد روایت مقبوله با جعل و نصب امام علیه السلام صاحبمنصب حکومت و قضاوت گردیده است، دارای مناصب مختلفی است که دیگر حکّام آنرا دارا میباشند، از جمله ولایت بر ایتام و کودکان بیسرپرست.
همچنین منصب قضاوت که به استناد روایت دوّم، امام علیه السلام به مردانی که عالم به مسائل قضاوت میباشند تفویض نموده است، فقط به مسائل قضایی و فصل خصومت بین مردم خلاصه نمیشود، بلکه قاضی در امور حسبیّه مانند سرپرستی ایتام که به ناچار در جامعه وجود دارد نیز مرجع و ملجأ میباشد و از این روایت استفاده میشود امام علیه السلام مردم را به مراجعه به قاضی در این امور ارجاع داده است.
شیخ ضیاء الدین عراقی در اینباره نوشته است: «به نظر فقها از جمله مسئولیتهای قاضی، قضاوت بین مردم... و نصب قیم بر اوقاف عامّه و ایتام و افراد بیعقل است، زیرا در ایام حکومت سلاطین جور و در زمان غیبت امام معصوم علیه السلام منصب قضاوت را قضات واجد شرایط (حاکم شرع و یا منصوب از سوی او) دارا میباشند. این نظریه در بین متشرّعه از دورههای گذشته مورد پذیرش بوده است، چرا که ائمه ما شیعیان را از مراجعه به قضات وابسته به سلاطین جور نهی نموده و به منزله رجوع به طاغوت دانسته و امر فرمودهاند به فقها دارای صفات پسندیده و مورد نیاز در خصوص قضاوت رجوع شود. از این دستورالعمل به دست میآید، باید در تمام امور به آنها مراجعه شود. همچنین روشن میگردد که قضات عادل، همۀ این شؤون و مناصب را دارا میباشند»(1).
3 - در روایت دیگری راوی میگوید: از امام رضا علیه السلام سؤال کردم مردی بدون وصیت فوت نموده و فرزندانی صغیر و کبیر از خود به یادگار باقی گذاشته است، آیا جایز است چیزی از اموال و خادمها و متاع او بدون اینکه قاضی وقت متولّی فروش آن باشد، خریداری شود؟ همچنین اگر قاضی فروش اموال او را به عهده بگیرد و ورثه او به این امر راضی بودند، آیا با اینکه خلیفه وقت به قاضی برای فروش اموال مسئولیت نداده است، خرید این اموال جایز است یا خیر؟ حضرت جواب فرمودند: در صورتیکه فرزندان کبیر
1) (1) شرح تبصرة المتعلمین (کتاب القضاء): 240.
متوفّی با قاضی در فروش اموال مشارکت داشته باشند، منعی ندارد به شرط آنکه ورثه به معامله راضی باشند و شخص عادل به انجام آن مبادرت ورزد. فقال: «إِذَا کَانَ الْأَکَابِرُ مِنْ وُلْدِهِ مَعَهُ فِی الْبَیْعِ فَلَا بَأْسَ بِهِ إِذَا رَضِیَ الْوَرَثَةُ بِالْبَیْعِ وَ قَامَ عَدْلٌ فِی ذَلِکَ»(1).
از این روایت استفاده میگردد، تصدّی امور صغار و ولایت بر آنها در آن زمان ازوظائف قضات به شمار میآمده. همچنین در صورتیکه مقصود امام علیه السلام از جمله «وَقَامَعَدْلٌ فِی ذَلِکَ»قاضی عادل باشد، ولایت قضات نیز به استناد این روایت اثبات میشود، ولی اگر مقصود مطلق عادل باشد، اعمّ از قاضی یا غیر او، در این صورت به اولویت بر ولایت قضات دلالت دارد.
4 - همچنین ولایت قضات بر ایتام با استناد به ادلّه حسبیه که در مورد ولایت حاکم ذکر گردید، اثبات میگردد.
حاکم کسی است که امور عمومی را در حدود قانون انجام میدهد. حاکم ولی عام است و او کسی است که از طرف مرجع صلاحیتدار قانونی به این سمت برگزیده شده باشد. اکنون سمت حاکم را، دادرس و دادستان عهده دارند و قانون امور معینی را به هر یک از آنها واگذار نموده است، مانند صدور حکم موت فرضی، حکم طلاق غائب مفقود الاثر، حکم حجر، تعیین قیم برای حفظ اموال مجانین، تعیین امین برای اداره امور غائبین و مجانین و امثال آن.
برخی از وظایف دادستان عبارت است از: حفظ حقوق صغار و مجانین و غائب مفقود الأثر و حفظ ترکه متوفّی در صورت غیبت یا معلوم نبودن ورثه یا بعضی از آنها.(2)
قانون مدنی با استفاده از فقه اسلامی در زمینه ولایت قهری پارهای از اختیارات را به دادگاه داده است که هرگاه ولی قهری منحصر طفل، محجور شود دادگاه به پیشنهاد دادستان برای طفل نصب قیم میکند.
ماده 1187 قانون مدنی در اینباره مقرر میدارد: «اگر ولی قهری منحصر، به واسطه غیبت یا حبس و یا هر علّتی نتواند به امور مولی علیه رسیدگی کند و کسی را هم از طرف خود معین نکرده باشد، حاکم یک نفر امین به پیشنهاد دادستان برای تصدّی و اداره امور محجور موقتاً معین خواهد کرد».
در «ماده 1184 قانون مدنی» هم آمده است: «هرگاه ولی قهری طفل لیاقت اداره کردن اموال مولّی علیه را نداشته، یا در مورد اموال، مرتکب حیف و میل گردد، به تقاضای خویشان طفل یا به تقاضای دادستان بعد از ثبوت عدم لیاقت یا خیانت او، دادگاه یک نفر امین به ولی منضم میکند.» همین حکم در موردی نیز جاری است که ولی طفل به واسطۀ کبر سن یا مرض یا امثال آن قادر به اداره کردن اموال مولّی علیه نباشد.
در این قسمت نخست به بیان مفهوم لغوی و اصطلاحی قیم و روش انتخاب او پرداخته میشود، سپس وظایف و اختیارات قیم بیان میگردد.
قیم (با فتح قاف و کسر یا) به معنی راست و مستقیم(1)، سرپرست(2)، سید و کسی کهمتولّی شخص محجور(3)است، میباشد. به عبارت جامع، قیم در لغت به کسی گفتهمیشود که امر یا امور دیگری قائم به وجود او باشد، چنانکه امور محجورین هم قائم به قیم میباشد.(4)
سِمت قیم را قیمومت(5)مینامند، خواه در حقوق خصوصی باشد، مانند قیمومت محجورین و خواه در حقوق عمومی، مانند قیمومت بین المللی که سرزمینی را تحت نظر
کشوری قرار دهند تا به طور موقت امور آنجا را اداره کند و به مرحله درک مفهوم استقلال و خودکفایی برساند.(1)
مبنای نصب قیم در فقه اسلامی، ولایت قاضی است که در گفتار قبل بیان گردید و اجمال آن چنین است که اگر محجور، ولی خاص نداشته باشد، سرپرستی و ادارهی امور او با قاضی است که از آن به ولایت حاکم تعبیر میشود. این نوع ولایت مورد تأیید همه فقیهان اعم از شیعه و اهل سنّت میباشد. حاکم شرع میتواند خودش آنرا اعمال نماید یا شخصی را به عنوان نماینده خود برای سرپرستی محجور تعیین نماید که در فقه با تعبیرات قیم(2)، وصی یا وکیل حاکم (قاضی) و یا به عبارت جامع، امین الحاکم(3)از آن یاد میشود.
علامه حلّی در اینباره مینویسد: «ولایت بر مال مجنون و طفل، برای پدر و جدّ پدری است، هر چند بالا رود (اجداد) و در صورت نبودن آن دو، وصی آنها دارای ولایت است و اگر وصی نباشد، ولایت برای حاکم است که خود آنرا اعمال مینماید یا شخص امینی برای انجام این مسئولیت بر میگزیند(4)».
همچنین، شیخ ضیاء الدین عراقی میگوید: «از جمله مسئولیتهای قضات و حکّام، نصب قیم بر اوقاف عامّه و ایتام میباشد(5)».
کوتاه سخن اینکه، اشخاص مذکور بر طبق مبانی فقهی، نماینده حاکم و قاضی به شمار میآیند و اختیارات آنها به وسیله قاضی مشخص میشود و زیر نظر آنها انجام وظیفه مینمایند و در هر زمان، قاضی میتواند آنها را بر کنار و دیگری را منصوب کند، یا خود اداره امور را به عهده بگیرد.
در اصطلاح حقوقی، قیم شخصی است که در صورت نبودن ولی خاص، به وسیله دادگاه برای سرپرستی و اداره امور محجور نصب میشود.
به تعبیری روشنتر، قیمومت سمتی است که از طرف قاضی به شخصی که قیم نامیده میشود برای سرپرستی و اداره امور محجور در صورت فقد ولی خاص، واگذار میگردد. (مستفاد از مواد 1180 و 1185 و 1218 به بعد قانون مدنی)
نصب قیم با حکم مستقیم دادگاه نیست، بلکه در صورت فقد ولی خاص، دادگاه با شرایط معینی که در قانون پیشبینی شده مبادرت به نصب آن مینماید. بنابراین تا زمانی که پدر و جدّ پدری یا وصی منصوب از طرف یکی از آنان، موجود است و اهلیت لازم را دارا میباشند، قاضی حق ندارد برای صغار نصب قیم نماید. (مستفاد از مواد 1180 و 1188 قانونمدنی) البتّه پیشتر ذکر گردید، در صورت اثبات عدم لیاقت یا خیانت پدر و جدّ پدری، موضوع مواد (1184 و 1186) دادگاه، امینی را برای سرپرستی صغار معین مینماید. همچنین در صورت عدم توانایی اداره امور مولّی علیه به واسطه غیبت یا حبس یا به هر علّت موقّت دیگری (موضوع ماده 1187 قانون مدنی) دادگاه، امین موقّت منصوب مینماید.
در مورد کسانی که برای آنها نصب قیم میشود، ماده 1218 قانون مدنی مقرّر میدارد: «برای اشخاص ذیل نصب قیم میشود:
1 - برای صغاری که ولی خاص ندارند.
2 - برای مجانین و اشخاص غیر رشید که جنون و یا عدم رشد آنها متّصل به زمان صغر آنها بوده و ولی خاص نداشته باشند.
3 - برای مجانین و اشخاص غیر رشید که جنون یا عدم رشد آنها متّصل به زمان صغر آنها نباشد».
در ماده (1219 قانون مدنی) اصلاحی 1370/8/14 آمده است: «هر یک از ابوین مکلّف است در مواردی که به موجب ماده قبل باید برای اولاد آنها قیم معین شود، مراتب را به دادستان حوزه اقامت خود و یا نماینده او اطلاع داده از او تقاضا نماید که اقدام لازم برای نصب قیم به عمل آورد».
قانون مدنی در مواد متعدّدی مانند موادّ 1222 و 1223 محکمۀ شرع را مقام صلاحیتدار برای تعیین قیم معرّفی نموده و دادستان به دستور مواد مزبور درخواست خود را به محکمه شرع میفرستد تا دادگاه در اینباره تصمیم را لازم اتّخاذ نماید.
البتّه نهاد قیمومت منحصر به قانون مدنی نیست، در قانون امور حسبی نیز مواد 48 تا 102 به قیمومت اختصاص یافته است و آیین دادرسی مربوط به نصب قیم و عزل او صلاحیت دادگاه را معین میکند. به علاوه، در این قانون، قواعدی دربارۀ اختیارات و مسئولیت قیم دیده میشود. به عنوان نمونه در مورد صلاحیت دادگاه برای نصب قیم، ماده 48 قانون امور حسبی مقرّر میدارد: امور قیمومت راجع به دادگاه شهرستانی است که اقامتگاه محجور در حوزه آن دادگاه است.
هرگاه در اقامتگاه محجور، دادگاه صلاحیتدار برای امور قیمومت نباشد، به دستور ماده 52 قانون مزبور با نزدیکترین دادگاه صلاحیتدار به اقامتگاه محجور خواهد بود، حتّی در صورتی که اقامتگاه محجور معلوم نباشد، مانند صغیر یا دیوانهای که در شهری یافت شود و شعور اینکه بداند از کدام محل است، نداشته باشد. طبق ماده 53 قانون امور حسبی در این فرض، امور قیمومت او با دادگاهی است که محجور در حوزه آن دادگاه یافت میشود.
همچنین بر طبق ماده 51 قانون مزبور، در صورتی که متوفّی دارای صغاری باشد که اقامتگاه آنها مختلف است، دادگاهی که برای یک نفر از صغار بدواً تعیین قیم نموده است، میتواند برای صغاری هم که در حوزه آن دادگاه اقامت ندارند، قیم معین نماید و اگر قیم معین نشده باشد، دادگاهی که کوچکترین صغیر در حوزه آن اقامت دارد برای تعیین قیم نسبت به تمام صغار صلاحیت خواهد داشت و اگر معلوم شود کدامیک از صغار کوچکترند، هر یک از دادگاهها که صغیر در حوزۀ آن دادگاه اقامت دارد، صالح است. ماده 52 قانون فوق مقرّر میدارد: چنانچه در اقامتگاه محجور دادگاه صلاحیتدار برای امور قیمومت نباشد، امور مزبور با نزدیکترین دادگاه صلاحیتدار به اقامتگاه محجور خواهد بود.
به طور معمول، انجام امر قیمومت به یک شخص واگذار میشود، لیکن ممکن است اجرای این وظیفه به دلائل مختلف، دشوار باشد یا دادستان و دادگاه آن اندازه به قیم اعتماد ندارند که همۀ امور را به او بسپارند، در این صورت دادگاه میتواند چند قیم برای اداره دارایی و مواظبت از یک صغیر معین نماید، (مستفاد از ماده 1234 قانون مدنی). و نیز حق دارند هر کدام را به طور مستقل برای همه امور مالی و تربیتی قیم قرار دهند و یا دستور دهند چند قیم به طور اجتماع عمل نمایند. (مستفاد از ماده 854 قانون مدنی در مورد وصایت).
همچنین ممکن است چند نفر را به ترتیب به قیمومت بگمارد تا پس از فوت آنکه مقدّم است، دیگری بیدرنگ کار و وظایف او را دنبال نماید.(1)
لازم به ذکر است که به موجب قانون تشکیل دادگاههای عمومی و انقلاب مصوّب 1373، امروزه صدور حکم حجر و نصب قیم در صلاحیت دادگاه عمومی است.(2)
با اینکه قیمومت سمتی قضایی و عمومی است، در دیدگاه قانون و در عمل، بیشتر یک سازمان خانوادگی است. آمار نشان میدهد که قیم در بیشتر موارد، خویشان نزدیک کودک هستند و دادگاهها به انتخاب بیگانگان کمتر رغبت نشان میدهند.
مادر در حقوق مدنی، بر فرزند ولایت ندارد، ولی اخلاق عمومی به حقّ، او را شایستهترین و دلسوزترین کسی میبیند که پس از مرگ پدر میتواند عهدهدار سرپرستی کودک شود. برای اینکه مادر بتواند اداره دارایی فرزندان را بر عهده بگیرد، به ناچار باید به عنوان قیم برگزیده شود. قانونگذار این حق تقدّم طبیعی را محترم داشته است تا جبران محرومیت او از ولایت باشد.
مادّه 61 قانون امور حسبی در بیان این تقدّم، مقرّر میدارد: «پدر یا مادر محجور، مادام که شوهر ندارد با داشتن صلاحیت برای قیمومت، بر دیگران مقدّم میباشد».
حق تقدّم پدر در مورد کودکان یا محجورانی که پس از دورۀ صغر، رشد نیافتهاند، یا به بیان دیگر، کودکانی که از خانواده جدا نشدهاند، مصداقی ندارد، چرا که پدر ولی قهری است و نیاز به سمت قیمومت ندارد. این حق تقدّم تنها در موردی مفید است که فرزند خانواده پس از بلوغ و رشد نیاز به سرپرست پیدا کند، در این فرض نیز پدر و مادر در عرض یکدیگر قرار دارند و پدر از نظر قانون مقدّم بر مادر نیست.
حقّ تقدّم خانوادگی ویژه پدر و مادر نیست و به حکم ماده 1232 قانون مدنی با داشتن صلاحیت برای قیمومت، اقربای محجور مقدّم بر سایرین خواهند بود. اقربا در این ماده اعمّ از خویشان نسبی و سببی است و دادگاه میتواند شایستهترین را از میان آنها انتخاب نماید.(1)
دادگاه میتواند علاوه بر تعیین قیم، یک یا چند نفر را به عنوان ناظر معین نماید، در این صورت دادگاه باید حدود و اختیارات ناظر را نیز تعیین کند، ناظر ممکن است استصوابی باشد یا اطّلاعی (مستفاد از ماده 78 قانون مدنی(2)در وقف) ناظر استصوابی کسی است که همه اعمال قیم یا آنچه را که دادگاه معین میکند، باید به تصویب او برسد تا نفوذ حقوقی یابد، امّا ناظر اطّلاعی شخصی است که باید از کارهای قیم آگاه شود. در هر دو صورت، ابتکار اداره اموال با قیم است و ناظر نمیتواند به او دستور انجام کاری را بدهد. دادستان نیز بر کار قیم و ناظر هر دو نظارت دارد. (مستفاد از ماده 1224 قانونمدنی)(3)بااینتفاوت که حدود و چگونگی نظارت او را قانون معین میکند نه دادگاه(4).
ماده 1235 قانون مدنی و 79 قانون امور حسبی، تکالیف قیم را به دو قسم تقسیم نموده است:
1 - مواظبت شخص مولّی علیه.
2 - اداره اموال و حقوق مالی او.
3 - متن ماده 1235 چنین است: «مواظبت شخص مولّی علیه و نمایندگی قانونی او در کلیه امور مربوط به اموال و حقوق مالی او با قیم است». و در ماده 79 قانون امور حسبی آمده است: «قیم باید در تربیت و اصلاح حال محجور سعی و اهتمام نماید و در امور او رعایت مصلحت را بنماید».
آنچه در دو ماده فوق راجع به وظایف قیم و حفاظت صغیر، معین گردیده است، در صورتی است که تحت حضانت قرار نگرفته باشد، در غیر این صورت نگاهداری و تربیت او در حدود مواد 1168-1169 قانون مدنی به عهدۀ مادر است. مادّه 1171 قانون مدنی میگوید: «در صورت فوت یکی از ابوین، حضانت طفل با آنکه زنده است، خواهد بود، هر چند متوفّی پدر طفل بوده و برای او قیم معین کرده باشد».
تفاوتی که قیمومت در فقه اسلامی با حقوق دارد، آن است که قیمومت، امروزه یک نهاد حقوقی است که شرایط و آثار آن و وظایف و اختیارات قیم را قانون تعیین کرده است و دادگاه در چهارچوب قانون به نصب قیم اقدام میکند و برکار او نظارت مینماید. در حالی که در فقه اسلامی، ولایت بر محجورین و صغار که سرپرست خاصّی ندارند مربوط به حاکم است و او میتواند این ولایت را از طریق نمایندهی خود که گاهی قیم نامیده میشود، اعمال نماید. قیم بدین معنا به عنوان وکیل قاضی و تابع دستور و اذن اوست، نه یک نهاد حقوقی مستقل.
به تعبیری دیگر، در فقه اسلامی ولایت بر صغاری که ولی خاص ندارند به مقام عمومی قضایی واگذار شده است، حال آنکه درحقوق امروز، این ولایت از آن یک شخص خاص است که دادگاه او را تعیین میکند و بر کارش نظارت دارد. به هر حال نهاد قیمومت در حقوق امروز که با توجّه به وضع و نیازهای زمان و مصلحت جامعه پدید آمده، اختلاف بنیادی با فقه اسلامی ندارد.(1)
1) (1) ر. ک: حقوق مدنی اشخاص و محجورین: 229.
البتّه در فقه، فقط به ذکر کلیات مسائل مربوط به قیمومت اکتفا شده در حالیکه در حقوق، ضوابط و شرایط این نهاد حقوقی با تفصیل بیشتر و استناد به مواد حقوقی بیان گردیده است. به همین مناسبت ما در این گفتار بر خلاف گفتارهای قبلی، مسائل مربوط به قیمومت را بیشتر با استناد به منابع حقوقی ذکر نمودیم.
نظریه مشهور در بین فقیهان امامیه (که به نظر میرسد در اینباره اختلافی بین آنان وجود ندارد) اینست که مؤمنین عادل بر ایتام و کودکان بیسرپرست، به شرط اینکه ولی دیگر (اعمّ از پدر، جدّ پدری وصی آن دو و حاکم یا نماینده وی) نداشتهباشد، ولایت دارند.
فقیهان این حکم را با تعبیرات مختلف بیان نمودهاند، شیخ طوسی در نهایه(1)و علامه در مختلف(2)و شهید اوّل در قواعد(3)، همچنین شیخ انصاری در مکاسب(4)، لفظ مؤمنین به طور مطلق بهکار بردهاند.
برخی دیگر تعبیر «مؤمنین موثّق» به کار بردهاند. محقّق حلّی نگاشته است: «اگر انسانی از دنیا برود و برای خود وصی تعیین ننماید، حاکم حق دارد در ترکه او دخالت نماید و چنانچه حاکم نباشد، مؤمنین ثقه متولّی این امر خواهند بود(5)». عبارت شهید ثانی(6)و محقّق اردبیلی(7)و صاحب جواهر(8)نیز اینگونه میباشد.
برخی دیگر با عبارت «مؤمنین صالح» به این مسأله اشاره نمودهاند(1). گروهی با تعبیر «عدلموثّق»(2)بدان اشاره دارند. گروه پنجم نیز با عبارت «عدول مؤمنین» به ذکر این مسأله پرداخته است. شهید اوّل در این خصوص میگوید: «اگر حاکم نباشد یا دسترسی به آن مشکل باشد، برایمؤمنین عادل جایز است در اموال ایتام به گونهای که مصلحت آنان رعایت شود، دخالت نمایند»(3)
برخی از اعلام فقهای معاصر، مانند امام خمینی رحمه الله،(4)آیةالله فاضل لنکرانی(5)و آیةاللهسید ابوالقاسم خویی(6)نیز همین تعبیر را بهکار گرفتهاند.
قبل از بیان ادلّه این حکم، تذکّر دو نکته لازم به نظر میرسد:
الف - مقصود از ولایت عدول مؤمنین در این باره، دخالت آنها در غیر امور ضروری میباشد. امّا انجام امور ضروری، مانند حفظ طفل صغیر از اینکه در معرض تلف قرار گیرد، یا حفظ اموال او از تلف، و یا اطعام وی در صورت اضطرار و نیاز، به نحو واجب کفایی بر تمام مسلمین واجب است، تا چه رسد به مؤمن عادل.
شهید ثانی در مسالک مینویسد: «حتّی اگر به طور فرض، مورّث طفل صغیر برای نفقه او مالی باقی نگذاشته باشد و خود نیز قادر به کسب و تهیه آن نباشد، نفقه وی بر مسلمانان که مکنت مالی دارند، به صورت واجب کفایی، واجب است، مانند آنکه اعانه محتاج و اطعام گرسنه مضطرّ نیز واجب میباشد(7)».
شبیه این بیان در عبارات محقّق ثانی(8)و محدّث بحرانی(9)ونیز صاحب جواهر(10)دیده میشود.
1) (1) الجامع للشرائع: 492.
2) (2) الحدائق الناضرة 589:22 و 592.
3) (3) الدروس الشرعیة 329:2.
4) (4) کتاب البیع 671:2.
5) (5) تفصیل الشریعة (کتاب الحجر): 299.
6) (6) مصباح الفقاهة 52:5.
7) (7) مسالک الافهام 266:6.
8) (8) جامع المقاصد 267:11.
9) (9) الحدائق الناضرة 593:22.
10) (10) جواهر الکلام 429:28.
ب - مقصود فقها از اینکه ولایت عدول مؤمنین را مشروط به عدم وجود حاکم شرعی دانستهاند، اینست که حاکم در شهر و منطقهای که صغیر در آن ساکن است، نباشد هر چند در شهر دیگری باشد که مراجعه به او موجب مشقّت و حرج گردد(1).
به بیان دیگر، ملاک در وجود و عدم حاکم، عدم عسر و حرج و مشقّت است. بنابراین اگر مراجعه به حاکم شرعی، هر چند در شهر دیگری باشد، موجب حرج و مشقّت و تضییع حق صغیر نباشد، ولایت حاکم مقدّم است و با وجود او عدول مؤمنین حق دخالت در امور کودکان بیسرپرست را ندارند. ولی اگر مراجعه به حاکم، ایجاد عسر و حرج برای کودک یا دیگر افراد نماید، برای مؤمنین عادل جایز است در امور صغار دخالت نمایند.
ادلّه ولایت عدول مؤمنین عبارت است از:
1 - بر اساس مقتضای ضرورت و نیاز باید مؤمنین عادل ولایت بر ایتام داشته باشند(2).
2 - عقل سلیم به این مسأله حکم مینماید، چنانکه در حفظ مال یتیم از تلف نیز چنین دستوری دارد(3).
محقّق نایینی در اینباره مینویسد: «با وجود مؤمن عادل تردیدی نیست که باید وی این مسئولیت را به عهده بگیرد و اگر مؤمن عادل نباشد، باید مؤمن فاسق دخالت نماید، زیرا فرض اینست که، مورد از موارد ضروری است که عقل تعطیل آنرا جایز نمیداند.(4)
3 - این امر هماهنگ با سیره عقلا است و با عنایت به اینکه شارع آنرا ردع ننموده است، میتواند دلیل شرعی باشد(5). البتّه چون این دلیل به اصطلاح فقها، لبّی است و اطلاق در آن وجودندارد، تنها در مورد متیقّن و ضرورت، ولایت عدول مؤمنین را اثبات مینماید.
4 - قاعدهای که از بعضی از اخبار و مذاق شرع استفاده میشود و مفاد آن چنین است: بیتردید به استناد کتاب و سنّت و اجماع، صغیر از دخالت در اموال و دیگر امور خویش
منع شده است. با این حال از طرف شارع، شخص یا اشخاصی برای حفظ اموال و دخالت در امور وی تعیین نگردیده و یا تعیین شده است، فرض اوّل باطل است و اخبار مستفیضه دلالت دارند بر اینکه هر چیز که امّت بدان نیاز داشته، از طرف شارع بیان گردیده است(1).
بیتردید این مسأله از اموری است که امّت سخت بدان نیاز داشته و باید بیان شود. پس فرض دوّم متعین است، یعنی کسی از طرف شارع برای دخالت در امور صغار، تعیین شده است. از سوی دیگر، این وظیفه به طور قطع بر عهده تمام مردم گذاشته نشده، زیرا مستلزم بینظمی و تضییع حقوق است. بنابراین باید به فقیه عادل و در غیاب او به مؤمن عادل سپرده شود(2).
5 - برخی از فقیهان در مورد ولایت عدول مؤمنین بر اموال ایتام، ادّعای اجماع نمودهاند(3).
6 - عمده دلیل در این مسأله، روایات است که به برخی از آنها اشاره میگردد:
الف: اسماعیل بن بزیع در روایت صحیح نقل نموده است که به امام باقر علیه السلام عرض کردم، مردی از شیعیان و دوستان ما از دنیا رفته و کسی را به عنوان وصی تعیین ننموده و او دارای اموال و خدمتگزارانی است، قاضی کوفه فردی از شیعیان به نام عبدالحمید را به عنوان قیم برای دخالت در اموال، و امور ایتام معین کرده، بعد از آن وی اقدام به فروش اموال و جواری (خدمتگزاران) مینماید، ولی در اثنای عمل، مردّد میگردد و از انجام آن واهمه دارد، نظر شما در این مسأله چیست؟
حضرت جواب فرمودند: چنانچه قیمی که از طرف قاضی تعیین گردیده مثل تو و مثل عبدالحمید باشد، دخالت نمودن در امور ایتام منعی ندارد. فَقَالَ: «إِذَا کَانَ الْقَیِّمُ بِهِ مِثْلَکَ وَ مِثْلَ عَبْدِ الْحَمِیدِ فَلَا بَأْسَ»(4).
شیخ انصاری در توضیح این روایت مینویسد: مقصود از مماثلت، ممکن است مماثلت در تشیع یا فقاهت یا وثاقت و یا عدالت باشد. بی شک مماثلت در تشیع مقصود نیست، زیرا شیعه بودن در مفروض کلام، مفروغعنه بوده و نیاز به سؤال و توضیح نداشته است. همچنین
مماثلت در فقاهت منافی با اطلاق مفهوم روایت است، زیرا در این صورت معنی روایت چنین میشود؛ اگر قیم فقیه نباشد نمیتواند در امور ایتام دخالت نماید، به ناچار احتمال سوّم و چهارم صحیح است. بنابراین از روایت استفاده میگردد، مؤمن (شیعه) عادل یا موثّق، میتواند در امور ایتام دخالت نماید و ولایت وی در این مورد به استناد این روایت، اثبات میگردد.(1)
ب: در روایت موثّق، سماعه میگوید: از امام علیه السلام سؤال نمودم مردی بدون وصیت از دنیا رفته و دارای فرزندان ودختر و پسر صغیر و کبیر است، همچنین اموال و خدمتگزارانی را از خود باقی گذاشته وظیفه ورثه در این مورد چیست و چگونه اموال او را تقسیم نمایند؟ حضرت فرمودند: اگر مردی ثقه و مورد اطمینان، به تقسیم تمام اموال وی همّت گمارد، منعی ندارد. قال: «إِنْ قَامَ رَجُلٌ ثِقَةٌ قَاسَمَهُمْ ذَلِکَ کُلَّهُ فَلاَ بَأْسَ».(2)دلالت این روایت شریف بر حکم مورد نظر بسیار روشن است، زیرا جواز تقسیم اموال صغار را که از جملۀ
«فَلاَ بَأْسَ» استفاده میگردد و یکی از شؤون و وظایف ولایت بر ایتام میباشد بر انجام آن توسط فرد ثقه موکول نموده است.
همچنین از سیاق عبارت پیداست در این مورد جدّ پدری صغار وجود نداشته است. همچنین مقصود از ثقه، حاکم نیست. بنابراین باید یکی از مؤمنین عادل باشد. در این صورت مدّعای مورد نظر اثبات میگردد.
شیخ انصاری مینویسد: مقصود فردی است که بیتردید مورد اطمینان باشد، هر چند ملکه عدالت در وی نباشد.(3)
ج: در روایت صحیح دیگری، شخصی به نام اسماعیل بن سعد اشعری میگوید: از امام رضا علیه السلام سؤال کردم، مردی بدون وصیت از دنیا رفته و دارای فرزندانی صغیر و کبیر میباشد آیا جایز است خدمتگزاران و دیگر اموالی که از وی باقی مانده بدون اینکه قاضی متولّی فروش آن باشد، خریداری شود یا خیر؟
حضرت فرمود: در صورتیکه فرزندان کبیر وی در انجام معامله شرکت داشته باشند و با دخالت فردی عادل معامله انجام شود، منعی ندارد. فَقَالَ «إِذَا کَانَ الْأَکَابِرُ مِنْ وُلْدِهِ مَعَهُ فِی الْبَیْعِ فَلاَ بَأْسَ بِهِ إِذَا رَضِیَ الْوَرَثَةُ بِالْبَیْعِ وَ قَامَ عَدْلٌ فِی ذَلِکَ».(1)فرض سؤال در این روایت مردی است که ولی شرعی برای صغار او نیست و از آن استفاده میگردد در صورتیکه مؤمن عادل در انجام معامله اموال صغار دخالت داشته باشد، جایز است و ولایت او بر ایتام ثابت میشود.
یادآوری
در پایان این بحث یادآوری این مطلب ضروری به نظر میرسد که روایات ذکر شده در این بخش هر چند در مورد اموال ایتام صادر شده و ولایت عدول مؤمنین در این خصوص را اثبات مینماید، ولی ظاهراً اموال خصوصیتی ندارد و میتواند برای اثبات ولایت در شؤون مختلف صغار بی سرپرست، دلیل قرار گیرد.
به بیان دیگر در این روایات، امام علیه السلام در مفروض کلام ملاک جواز و حلیت شرعی معامله اموال صغیر و یا به تعبیری دیگر ولایت بر اموال وی را، مترتّب و مشروط بر وجود و دخالت مؤمن عادل قرار داده است، و از آن استفاده میگردد در هر کجا این نیاز وجود داشته باشد، مانند ولایت در تربیت ایتام و... با وجود ملاک حکم جواز و ولایت منطبق میگردد، مگر در مواردی که به استناد دلیل خاص، ولایت در آن اختصاص به ولی شرعی معین (مانند پدر و جدّ پدری و یا حاکم) داشته باشد.
بر فرض عدم امکان استفاده ولایت عدول مؤمنین از این روایات به طور عام و در جمیع موارد و اصرار بر اینکه این روایات فقط ولایت بر اموال ایتام را اثبات مینماید، ادلّه دیگری برای اثبات ولایت مؤمن عادل به صورت عام مانند دلیل حسبه، حکم عقل، ضرورت و... کافی است.
همچنین یادآور میگردد ولایت عدول مؤمنین در قوانین موضوعه امروز انعکاس نیافته و این امر شاید به دلیل عدم نیاز آن به موادّ حقوقی باشد یا به این علّت که فقه اسلامی مسائل حقوقی را از دیدگاه وسیعتری مورد تحلیل و تجزیه قرار داده است.
1) (1) وسائل الشیعة 362:17 باب 16، من ابواب عقد البیع، ح 1.
علاوه بر شرایط معین که جهت اعمال ولایت (اعمّ از پدر، جدّ پدری، وصی آن دو، حاکم، قیم و عدول مؤمنین) در فقه ذکر شده و در وقت مناسب بیان خواهد شد، مهمترین شرط اینست که دخالت اولیاء موجب ضرر و مفسده نباشد، بلکه طبق نظریه مشهور، لازم است مصلحت مولّی علیه رعایت گردد.
به بیان دیگر، آنچه اختیارات اولیاء را محدود میسازد و فراتر از آن را جایز نمیشمرد، غبطه و مصلحت کودک است که اولیاء باید در اعمال ولایت، آن را مدّ نظر داشته باشند. بنابراین انجام عملی که موجب ضرر کودک باشد و برای او مفسده ایجادنماید از هیچکدام از اولیاء که به ولایت آنها در این بخش اشاره شد، روا نیست. این حکم به طور اجمال از ضروریات فقه است و مورد توافق و تسالم همۀ فقیهان اعمّ از شیعه و اهل سنّت میباشد.
شیخ طوسی در اینباره مینویسد: «تمام کسانی که بر اموال صغیر ولایت دارند... تصرّف و دخالت آنان صحیح نیست، مگر اینکه با حفظ احتیاط و با در نظر گرفتن سود صغیر انجام شود، زیرا ولایت آنان به همین دلیل اعتبار شده است. بنابراین اگر تصرّفات آنان به سود صغار نباشد، باطل و غیر نافذ است، زیرا بر خلاف فلسفۀ ولایت انجام گردیده است.»(1)
همچنین علامه حلّی گفته است: «ضابطه در تصرّف متولّی اموال ایتام و مجانین، رعایت غبطه میباشد و تصرّف متولّی باید با در نظر گرفتن مصلحت مولّی علیه صورت
1) (1) المبسوط 153:2.
پذیرد. بنابراین ولی میتواند با اموال یتیم تجارت نماید و یا در اختیار دیگری برای تجارت قرار دهد، به شرط اینکه این اعمال به مصلحت یتیم باشد، اعم از اینکه ولی پدر باشد، یا جدّ یا وصی یا حاکم و یا امین حاکم».(1)
ابن ادریس این نظریه را مقتضای مذهب تشیع میداند(2). برخی دیگر از فقها مانندعلامه حلّی(3)، محقّق(4)، شهید اوّل(5)و دوّم(6)، محقّق کرکی(7)و دیگران(8)نیز به رعایت این شرط تصریح نمودهاند.
همانگونه که گفته شد این مسأله از ضروریات فقه است و فقیهان در مورد آن اتّفاق نظر(9)دارند و نیاز به اثبات نیست، با وجود این، ادلّهای نیز ذکر نمودهاند که شرح آن در هر مورد و به تناسب موضوع، در مباحث آینده خواهد آمد. در این قسمت به ذکر دو دلیل اکتفا میشود:
1 - حکمت جعل و اعتبار ولایت اولیاء به حسب طبع اوّلیه برای جلب منافع طفل و دفع ضرر از اوست و اگر بر خلاف مقصود، عملی انجام شود جایز نیست(10).
2 - اصل اولیه این است که هیچکس نباید در امور دیگری دخالت کند، مگر اینکه یقین بر خلاف این اصل پیدا شود و یقین بر خلاف اصل اوّلی در صورتی پیدا میشود که دخالت اولیاء در امور صغار با رعایت مصلحت آنان صورت پذیرد، زیرا دلیلی که دخالت اولیاء بدون رعایت مصلحت را جایز شمرد، وجود ندارد(11).
1) (1) تذکرة الفقها 80:2.
2) (2) السرائر 441:1.
3) (3) قواعد الاحکام 135:2، ارشاد الأذهان 360:1.
4) (4) شرائع الاسلام 78:2-79.
5) (5) اللمعة الدمشقیة: 80.
6) (6) مسالک الافهام 166:3.
7) (7) جامع المقاصد 72:5.
8) (8) مجمع الفائدة والبرهان 14:4، ریاض المسائل 209:9.
9) (9) مفتاح الکرامة 260:5.
10) (10) ر. ک: مصباح الفقاهة 22:5، تراث شیخ الأعظم، کتاب المکاسب 575:3 شیخ اراکی، کتاب البیع 37:3، امام خمینی رحمه الله، کتاب البیع 526:2.
11) (11) هدایة الطالب الی اسرار المکاسب 238:3-239.
یادآوری
در مباحث فقه استدلالی این بحث مطرح شده که آیا لازم است اولیاء، علم به وجود مصلحت داشته باشند و یا علم به عدم مفسده کافی است؟ بنابراین در صورتی که دخالت آنان موجب مفسده باشد و به آن آگاهی داشته باشند، جایز نیست، در غیر این صورت با استناد به اطلاقات ادلّه ولایت میتوانند دخالت کنند؟
پاسخ این است که رعایت احتیاط ایجاب میکند در دخالت اولیاء در امور صغار علم به مصلحت را شرط بدانیم، مگر در مواردی که تحقق علم امکانپذیر نباشد. همچنین این بحث مطرح شده که آیا رعایت مصلحت لازم است و یا باید آنچه اصلح و دارای مصلحت بیشتر میباشد، مورد عمل قرار گیرد؟ در این مسأله نیز به حکم احتیاط باید رعایت مصلحت بیشتر را ملاک عمل قرار دهیم، هر چند صرف وجود مصلحت کافی است.(1)
قلمرو اختیارات ولی در امور مولّی علیه محدود است و فقط هرگونه عملی که غبطه و مصلحت در آن باشد میتواند انجام دهد، شرط رعایت مصلحت مولّی علیه را از موادّ 667 و 1184 و 1241 قانون مدنی میتوان استنباط کرد.
متن مادۀ اخیر، اصلاحی 1379/3/1، چنین است: «هرگاه ولی قهری رعایت غبطه صغیر را ننماید و مرتکب اقداماتی شود که موجب ضرر مولّی علیه گردد، به تقاضای یکی از اقارب وی و یا به درخواست رئیس حوزۀ قضایی پس از اثبات، دادگاه، ولی مذکور را عزل و از تصرّف در اموال صغیر منع مینماید...».
همچنین موادّ 80 و 81 و 83 قانون امور حسبی به لزوم رعایت آن تصریح نموده است.
هرگاه صغیر، بالغ و رشید گردید، دوران ولایت یا وصایت و یا قیمومت براو نیز به پایان میرسد و میتواند به صورت مستقل در اموال و حقوق مالی
1) (1) ر. ک: موسوعة احکام الأطفال وادلّتها 219:2-220 و 277 و بعد از آن.
ودیگر امور خود دخالت نماید. این حکم مورد توافق فقها اعمّ از شیعه و اهلسنّت است.
علامه حلّی در این خصوص مینویسد: «پدر و جدّ پدری طفل تا زمانی که به حدّ بلوغ و رشد نرسیده است، در اموال او دخالت مینمایند و آنگاه که بالغ و رشید شد، ولایت آنها زایل و او میتواند به تنهایی در امور مالی خود دخل و تصرّف نماید.»(1)عبارت برخی دیگر از فقیهان نیز شبیه این میباشد.(2)صاحب جواهر هم در این زمینه ادّعای اجماع نموده است.(3)
دلیل این حکم روشن است، زیرا جعل ولایت برای حمایت از صغیر است و آنگاه که صغیر بالغ و رشید گردید، به طور طبیعی نیاز به حمایت ندارد و خود میتواند حقوق خویش را مطالبه و در امور مالی و غیرمالی خود مداخله نماید. تفصیل ادلّه فقهی این حکم در گفتار مربوط به بلوغ در بخش اول گذشت.
همچنین رفع حجر از صغیر احتیاج به حکم حاکم ندارد(4). در این مورد نیز میان فقیهان اختلافی وجود ندارد. این معنی در قانون مدنی نیز مورد پذیرش قرار گرفته. ماده 1193 در اینباره میگوید: «همین که طفل، کبیر و رشید شد از تحت ولایت خارج میشود و اگر بعداً سفیه و یا مجنون شود قیم برای او معین میشود». در موادّ مربوط به خروج از تحت قیمومت نیزبر این حکم قانون تصریح نموده. ماده 1253 قانون مدنی مقرّر میدارد: «پس از زوال سببی که موجب تعیین قیم شده قیمومت مرتفع میشود».
بنابراین اگر صغیر، بالغ و رشید گردد، یا مجنون دائمی افاقه پیدا کند، یا سفیه اداره عاقلانه اموال خود را به دست آورد، دوران قیمومت به علّت خروج محجور از حجر به سر میرسد و وظایف و اختیارات قیم پایان میپذیرد، البتّه در قانون مدنی، از پایان وصایت سخنی به میان نیامده است.
در روایات وارد شده از ائمه معصومین: و عبارات فقها برای ازدواج مستحباتی ذکر شده است، از جمله در بیان شرایط زوجین و وظایفی که هر یک از آنها قبل از انعقاد نطفه و بعد از آن و در زمان بارداری زن تا زمان تولّد کودک دارند به نکات ظریف و دقیقی اشاره شده است. این امور را نمیتوان حقوق کودک دانست، زیرا کودک وجود ندارد تا حقوق او محسوب گردد، امّا رعایت آنها در جهت پرورش صحیح کودک و ایجاد زمینه سعادت وی فوقالعاده مؤثر و بسیار با اهمیت است، زیرا امام معصوم علیه السلام که مرتبط به عالم غیب میباشد و به اموری آگاهی دارد که انسانهای عادّی نمیتوانند با عقل و تجربه به آنها آگاهی داشته باشند، رعایت آنها را مایه سعادت میداند. به هر صورت ما گفتار اوّل و دوّم این فصل را به ذکر اینگونه مستحبات که در حقیقت احکام اخلاقی مربوط به ازدواج محسوب میگردند، اختصاص دادهایم و با مسامحه آن را «حقوق کودک» مینامیم.
خانواده محبوبترین بنیاد و بنیان اجتماعی است. پدر و مادر بر اساس پیوند ازدواج در کنار هم قرار میگیرند و کانون پُر مهر و محبّت خانواده را تشکیل میدهند و کودک محصول این پیوند مقدّس خواهد بود.
از دیدگاه اسلام، حکمت تشریع ازدواج و تأکید بر آن به عنوان یک سنّت الهی، در پاسخگویی به نیاز فطری انسان و انس و محبّت زن و مرد نسبت به یکدیگر و همچنین بقای نسل، نهفته است.
قرآن کریم در اشاره به این واقعیت میفرماید: (وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ)1 یکی ازآیات و نشانههای لطف الهی آنست که برای شما از جنس خودتان همسرانی بیافرید، تا در کنار او آرامش یافته و با هم انس بگیرید و میان شما رأفت و رحمت برقرار نمود، همانا در این امر برای مردم با فکر، ادلّه، علم، و حکمت الهی، آشکار است.
در این آیه، هدف از ازدواج سکونت و آرامش اعلام شده و با تعبیری پر معنی «لِتَسْکُنُوا» مسائل بسیاری را بیان مینماید.
به راستی وجود همسران با ویژگیهایی که مورد نظر قرآن است برای انسانها مایه آرامش زندگی است و یکی از مواهب الهی محسوب میشود. این آرامش از اینجا ناشی میشود که این دو جنس مکمّل یکدیگر و مایه شکوفایی و نشاط و پرورش میباشند، به طوری که هر یک بدون دیگری ناقص است و طبیعی است که میان دو موجود که هر یک مکمّل وجود دیگری میباشند، چنین جاذبه نیرومندی وجود داشته باشد. این آرامش و سکونت از نظر جسمی و روحی، فردی و اجتماعی است.
مودّت و رحمت که در این آیه به آنها اشاره شده، موجب بقای خانواده و هماهنگی و ارتباط بیشتر بین زن و مرد میباشد. خداوند که انسان را برای زندگی اجتماعی آفرید، این پیوند و ربط ضروری را نیز در جان آنها ایجاد نموده است.
مودّت غالباً جنبه متقابل دارد، امّا رحمت یک جانبه و ایثارگرانه است، زیرا بقای خانواده گاه نیازمند خدمات متقابل است که سرچشمه آن مودّت است و گاه خدمات بدون عوض که با ایثار و رحمت پوشش داده میشود(1).
1) (2) ر. ک: تفسیر نمونه 391:16 و بعد از آن، المیزان 166:16.
آری، ازدواج، فاصله و جدایی زن و مرد را به پیوند تبدیل میکند و چنان هماهنگی و علاقهی متقابل بین آن دو برقرار میکند که به منزله یک روح در دو قالب میشوند و در پناه آن از خطرات جنسی و اخلاقی محفوظ میمانند.
به همین جهت است که پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله ازدواج را تشویق و ترغیب و آنرا سنّت خود معرّفی مینماید. و فرموده است: «اَلنّکاحُ سُنَّتی فَمَن رَغِبَ عَن سُنَّتی فَلَیسَ مِنِّی»(1)ازدواج سنّت من است و کسی که از این سنّت روی گردان باشد، از من نیست.
همچنین فرموده است: «خِیَارُ أُمَّتِی الْمُتَأَهِّلُونَ وَ شِرَارُ أُمَّتِی الْعُزَّابُ».(2)بهترین امّت من در بینمتأهلین و بدترین آنها در بین عزاب و کسانیکه به این سنّت الهی پشت پا میزنند، قرار دارند.
در روایت دیگری آمده است: «مَا بُنِیَ بِنَاءٌ فِی الْإِسْلَامِ أَحَبُّ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی مِنَ التَّزْوِیجِ».(3)هیچ بنایی در اسلام بنیان گذاری نشده که در نزد خداوند محبوبتر از بنیان ازدواج باشد.
و نیز فرمودهاند: «مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ وَ فِی حَدِیثٍ آخَرَ فَلْیَتَّقِ اللَّهَ فِی النِّصْفِ الْآخَرِ أَوِ الْبَاقِی».(4)هر کس ازدواج کند نیمی از دین خود را حفظ کرده و باید در حفظ نیمه دیگر پرهیزکاری نماید.
کوتاه سخن اینکه، از دیدگاه اسلام هدف از ازدواج تنها پاسخگویی به غریزه جنسی نیست، دستیابی به آرامش و سکون، وصول به زمینههای محبّت و مودّت، بقای نسل و تکامل انسانی و... نیز مدّ نظر است.
نخستین وظیفه زن و مرد برای صاحب فرزند شدن، رعایت حق کودک در داشتن پدر و مادر شایسته است که در نخستین گام با ازدواج قانونی و شرعی صورت میگیرد و در کانون مقدّس خانواده تجلّی مییابد.
تولّد فرزند خارج از این دایره، اوّلین تعدّی به حقوق کودک است که اسلام از آن نهی کرده است، کودکی که خود را محصول پیوندی بیهویت و غیرمقدّس بداند در آینده دچار اختلالهای عاطفی و رفتاری خواهد شد. بسیاری از کودکان بزهکار، نابهنجاری عاطفی و رفتاری خود را از این مسأله به ارثردهاند. بنابراین هر کودکی حق دارد خود را متعلّق به نهادی مقدّس و قانونیداند.
از سوی دیگر، خانواده نخستین کانون تربیت کودک و معمار اوّلیه شخصیت اوست. در همین مدرسه تربیتی است که فرزندان به تدریج از رفتار پدر و مادر الگوبرداری میکنند، از این رو روش اخلاقی والدین در ساختن شخصیت آینده فرزندان بسیار مؤثر است.
برای رسیدن به اهداف بزرگی که به آن اشاره گردید، اسلام تشکیل خانواده بر اساس محورهای دینی و قانونی را محترم و به انجام آن ترغیب و تشویق نموده و در مواردی لازم میداند. ائمه اطهار: برای انتخاب همسران بهتر و شایسته دستوراتی صادر و شرایطی بیان نمودهاند. فقیهان نیز در کتب فقهی به استحباب آن فتوا داده و انجام آنرا محبوب و پسندیده دانستهاند.(1)
رعایت این شرایط میتواند خانواده را برای زن و مرد با آرامش و مودّت و رحمت همراه سازد و آنها را در جهت تربیت فرزندانی که خود سالم باشند و بتوانند در جهت ساختن جامعه سالم و مدینه فاضله که از دیر زمان خواست بشر بوده و هست، یاری دهند. بخشی از این شرایط در ادامه بیان میشود.
ابتدا لازم است یادآوری گردد، صفاتی که در روایات ذکر شده برای انتخاب زن و مرد هر دو میباشد، هر چند بیشتر به عنوان صفات زنان بیان گردیده است.
1) (1) جامع المقاصد 8:12 مسالک الافهام 9:7-10 جواهرالکلام 12:29 العروة الوثقی مع تعلیقات عدة من الفقها 481:5.
به تعبیری دیگر، صفات مذکور برای طبیعت انسانی که قصد ازدواج دارد بیان شده اعمّ از اینکه مرد باشد و یا زن، ولی از آنجا که عرف و عادت، بلکه طبیعت(1)چنین اقتضا دارد که غالباً مرد، زن را انتخاب میکند و اوست که ابتدا در مورد ازدواج تصمیم میگیرد، صفات به عنوان صفات زن مطرح گردیده است. در حالیکه ازدواج مشترک بین هر دو میباشد و اولاد نیز از زن و مرد است و هر دو مسئولیت تربیت آنرا دارند. دلیل این مدّعا روایاتی است که هم کفو بودن زن و مرد را لازم میشمرد. مانند آنکه از پیغمبرکرم صلی الله علیه و آله نقلشده است که فرمودهاند: «أَنْکِحُوا الْأَکْفَاءَ وَ انْکِحُوا فِیهِمْ وَ اخْتَارُوا لِنُطَفِکُمْ»(2)با کفو (هماهنگی و توافق و تماثل در جسم و جان، روحیه و اخلاق) خود ازدواج نمایید.
این احتمال نیز وجود دارد که رعایت بعضی صفات در زنان از اهمیت بیشتری برخوردار باشد، زیرا در جای خود به اثبات رسیده است که صفات مادر از طریق شیر به فرزندان منتقل میشود.
الف: دینداری
نقش و تأثیر باورهای دینی و اخلاقی در ایجاد آرامش در زندگی خانوادگی و تربیت صحیح آنها، قابل انکار نیست. بر این اساس است که قرآن کریم با صراحت، ازدواج با زنان و مردان مشرک را نهی میکند و ازدواج با آنان را منوط به ایمان آوردنشان میداند. در ضمن یادآور میشود که اگر زیبایی ظاهری یا ثروت و مکنت آنان مایه اعجاب شما گردد، باز هم
1) (1) «اینکه از قدیم الایام مردان به عنوان خواستگاری نزد زن میرفتهاند از بزرگترین عوامل حفظ حیثیت و احترام زن بوده است، طبیعت، مرد را مظهر طلب و عشق آفریده است و زن را مظهر مطلوب بودن و معشوق بودن. طبیعت، زن را گل و مرد را بلبل، زن را شمع و مرد را پروانه قرار داده است. این یکی از تدابیر حکیمانه و شاهکارهای خلقت است که در غریزه مرد نیاز و طلب و در غریزه زن ناز و جلوه قرار داده است و ضعف جسمانی زن را در مقابل نیرومندی جسمانی مرد با این وسیله جبران کرده است. خلاف حیثیت و احترام زن است که به دنبال مرد بدود. برای مرد قابل تحمّل است که از زنی خواستگاری کند و جواب ردّ بشنود... تا بالاخره زنی رضایت خود را به همسری با او اعلام کند، امّا برای زن که میخواهد محبوب و معشوق باشد و از قلب مرد سر در آورد تا بر سراسر وجود او حکومت کند قابل تحمّل و موافق غریزه نیست که مردی را به همسری خود دعوت کند و احیاناً جواب ردّ بشنود و سراغ مرد دیگری برود». مرتضی مطهری، نظام حقوق زن در اسلام: 38-39.
2) (2) الکافی 332:5، ح 3، وسائل الشیعة 48:20 باب 13، من ابواب النکاح، ح 3.
کنیز و برده مؤمن برای ازدواج شایستهتر از مرد و زن مشرک میباشد. (وَ لا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتّی یُؤْمِنَّ وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَ لا تُنْکِحُوا الْمُشْرِکِینَ حَتّی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ)1 از آنجا که ازدواج پایه اصلی تکثیر نسل و گسترش جامعه است و محیط تربیتی خانواده در سرنوشت فرزندان بسیار مؤثر میباشد و شرک مایه انواع انحرافها و در حقیت آتش سوزانی است در دنیا و آخرت، از این رو قرآن اجازه نمیدهد که مسلمانان خود را در این آتش سوزان بیفکنند و تأکید میکند که باید بنیان مقدّس ازدواج بر پایه باورهای دینی و اعتقادات مذهبی بنا گذارده شود.
خداوند در آیه دیگری چنین فرموده است: (الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ)2 زنانپاکیزه و نیکو، لایق مردانی اینچنین میباشند و مردان پاک و طیب از آن زنانیاینچنین میباشند.
سفارش به ملاک عمل قرار دادن دینداری در انتخاب همسر، از نظر اسلام آنقدر با اهمیت است که در اینباره روایات در مورد زنان و مردان هر دو وارد شده و به آنها تأکید میکند تا در وقت ازدواج رعایت گردند.
1 - امام باقر علیه السلام نقل میکند، مردی به محضر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شرفیاب شد و در امر ازدواج مشورت کرد، حضرت فرمود: همسری دیندار برای خود انتخاب کن تا بدین وسیله خیر و سعادت تو فراهم گردد. «انْکِحْ وَ عَلَیْکَ بِذَاتِ الدِّینِ تَرِبَتْ یَدَاکَ».(1)2 - امام صادق علیه السلام میفرماید: اگر مرد همسر خود را فقط با معیار جمال و زیبایی و مال و مکنت انتخاب نماید، به خود واگذار میشود (معلوم نیست از این ناحیه خیری به آنان برسد) ولی اگر ملاک انتخاب همسر، دینداری وی باشد، خداوند متعال جمال و مال را هم به آنان خواهد داد.
«وَ إِذَا تَزَوَّجَهَا لِدِینِهَا رَزَقَهُ اللَّهُ الْجَمَالَ وَ الْمَالَ».(2)
3 - پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: آنگاه که خداوند بخواهد خیر دنیا و آخرت را برای فردی جمعآورد او را از چهار نعمت ذیل برخوردار میسازد، قلبی که نسبت به عظمت خداوند خاشع باشد، زبانی که ذکر خدا گوید، جسمی که بر بلا و مصیبت صبر نماید و زن با ایمانی که اگر به او نظر افکند، شادمان گردد و ناموس خود و مال شوهر را در غیاب او حفظ نماید.
«وَ زَوْجَةً مُؤْمِنَةً تَسُرُّهُ إِذَا نَظَرَ إِلَیْهَا وَ تَحْفَظُهُ إِذَا غَابَ عَنْهَا فِی نَفْسِهَا وَ مَالِهِ».(1)در روایت دیگری نیز آمده است، بر شما باد ازدواج با دینداران.
«فَعَلَیْکُمْ بِذَاتِ الدِّینِ».(2)2. سفارش به دیندار بودن مرد
1 - بشار واسطی میگوید: به امام باقر علیه السلام نامهای نوشتم و در مورد ازدواج دخترم و اینکه شوهر آینده او دارای چه صفاتی باشد، مشورت کردم. آن حضرت در پاسخ من نوشت، اگر جوانی از دختر شما خواستگاری کرد، و از اعتقادات دینی و امانتداری وی رضایت داشتید دخترت را به ازدواج با او ترغیب کن، زیرا دختران اگر شوهر مناسب، آنها را خواستگاری کند و به ازدواج با او رضایت ندهند، این امر موجب فتنه و فساد بزرگ خواهد شد. «فَکَتَبَ إِلَیَّ مَنْ خَطَبَ إِلَیْکُمْ فَرَضِیتُمْ دِینَهُ وَ أَمَانَتَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کَبِیرٌ».(3)2 - شبیه این مضمون در دو روایت دیگر از آن حضرت نقل شده است
(4). ب: صالح و درست کردار بودن همسر
1 - امام صادق علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرموده است: از سعادت مرد است که زنی درست کردار داشته باشد. «مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ الزَّوْجَةُ الصَّالِحَةُ»(5)2 - از امام رضا علیه السلام نقل شده که فرموده است، هیچ فایدهای برای بنده خدا بهتر از این نیست که زنی صالح و نیکو رفتار داشته باشد. زنی که هرگاه شوهر، او را ببیند مسرور
گردد و در غیاب شوهر مال وی و ناموس خود را حفظ نماید. «مَا أَفَادَ عَبْدٌ فَائِدَةً خَیْراً مِنْ زَوْجَةٍ صَالِحَةٍ إِذَا رَآهَا سَرَّتْهُ وَ إِذَا غَابَ عَنْهَا حَفِظَتْهُ فِی نَفْسِهَا وَ مَالِهِ».(1)به همین مضمون روایت دیگری نیز از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است.
(2)3 - همچنین امام صادق علیه السلام میفرماید: پنج خصلت است که اگر انسان یکی از آنها را نداشته باشد، در زندگی احساس کمبود میکند، فکر ناراحت است و به خوبی نمیتوان از آن استفاده کرد، و آن پنج چیز عبارتند از: سلامتی جسمانی، امنیت، گشایش در روزی، انیس موافق. از ایشان سؤال شد، مقصود از انیس موافق کیست؟ فرمودند: زن صالحِ (نیک رفتار) و فرزند صالح «الزَّوْجَةُالصَّالِحَةُ وَ الْوَلَدُ الصَّالِحُ».(3)ج: اصالت خانوادگی
1 - پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: از گیاهانی که در لجنزار و مزبله میروید اجتناب کنید، از ایشان سؤال شد، این گیاهی که بر مزبله میروید چیست؟ فرمود: زن زیبایی که در خانواده پست و فرومایه که دارای سوء سابقه میباشند، پرورش یابد. «إِیَّاکُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِی مَنْبِتِ السَّوْءِ».(4)بعضی از فقها فرمودهاند: «مقصود از اصالت خانوادگی اینست که، پدر و مادر همسر، مسلمان، مؤمن و پرهیزگار باشند».
(5)2 - همچنین از آن حضرت نقل شده که فرمودهاند: از خانوادههای با اصل و شایسته همسر برگزینید، زیرا ریشهها سرایت کنندهاند. «تَزَوَّجُوا فِی الْحُجْزِ الصَّالِح فَانَّ العِرْقَ دَسَّاسٌ».(6)
3 - شخصی به نام ابراهیم کرخی میگوید، به امام صادق علیه السلام عرض کردم، زنم فوت کرده از شخصی خواستگاری نمودم، او موافقت کرده است وتصمیم به ازدواج دارم، حضرت علیه السلام فرمود: خوب فکر کن با چه کسی همبستر میشوی و چه کسی را در اموال خود شریک قرار میدهی و بر دین و اسرار درونی خویش مطّلع میسازی؟ اگر نیاز به زن داری، دختر باکرهای که منتسب به خانوادهای که اهل خیر و خوش خُلق باشند، انتخاب کن.
«انْظُرْأَیْنَ تَضَعُ نَفْسَکَ وَ مَنْ تُشْرِکُهُ فِی مَالِکَ وَ تُطْلِعُهُ عَلَی دِینِکَ وَ سِرِّکَ فَإِنْ کُنْتَ لَا بُدَّ فَاعِلًا فَبِکْراً تُنْسَبُ إِلَی الْخَیْرِ وَ إِلَی حُسْنِ الْخُلُقِ».(1)به نظر میرسد عامل وراثت، روشنترین دلیل این توصیهها است، کسانی که به آینده فرزندان خویش میاندیشند و میخواهند فرزندانی سالم، زیبا، خوش خلق و دیندار داشته باشند، باید قبل از ازدواج در موضوع اصالت خانوادگی و محیط رشد و نموّ همسر آینده خود دقّت کنند. مرد باید به هنگام انتخاب همسر دقّت کند که برای نطفه خود چه جایگاهی را انتخاب میکند و سرنوشت فرزند آیندهاش را به دست چگونه زنی میسپارد، زیرا همسری که از خانواده اصیل و نجیب باشد، بهتر میتواند کودکان را تربیت کند. همچنانکه لازم است زن نیز دقّت نماید ناموس خود را در اختیار چگونه مردی قرار میدهد و نطفه چه پدری را در رحم خود پذیرا میگردد و آیا این پدر خواهد توانست حقوق پدری را برای فرزندش ادا نماید و به شایستگی او را سرپرستی کند.
د: عفّت، پاکدامنی و باروری
از جمله صفات پسندیده که در انتخاب همسر به آن تأکید شده و فقیهان شیعه(2)و اهل سنّت(3)به استحباب آن تأکید نمودهاند، این است که همسر، پاکدامن و عفیف باشد و از آلودگی و عدم عفّت پرهیز داشته باشد و بتواند صاحب فرزند شود. (عقیم و نازا نباشد).
1 - جابر بن عبدالله انصاری میگوید از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: بهترین زنهای شما آنانی هستند که میتوانند بارور شوند، عفیف و پاکدامنند، با نزدیکان خود با عزّت زندگی میکنند، در مقابل شوهر خاضع و فروتن باشند، برای شوهر، خود را زیبا قرار میدهند، ولی از دید غیر شوهر، خود را مستور نگه میدارند... «إِنَّ خَیْرَ نِسَائِکُمُ الْوَلُودُ الْوَدُودُ الْعَفِیفَةُ الْعَزِیزَةُ فِی أَهْلِهَا الذَّلِیلَةُ مَعَ بَعْلِهَا...».(1)حکمت سفارش به این شرط معلوم است، زیرا با فرزند، نسل انسان باقی میماند. فرزندان، مونس و امید آینده والدین میباشند و به همین دلیل است که حضرت زکریا علیه السلام از خداوند درخواست فرزند میکند تا او را از تنهایی برهاند و عرضه میدارد:
(رَبِّ لا تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوارِثِینَ)2 پروردگارا مرا تنها و بی وارث مگذار و تویی بهترین وارث.
2 - همچنین از آن حضرت صلی الله علیه و آله نقل شده که خطاب به ابن عباس فرموده است: «یَا ابْنَ عباس بَیْتٌ لاَ صِبیْانَ فِیهِ لاَ بَرَکَةَ فِیهِ».(2)خانهای که در آن کودکی نباشد، خیر و برکت ندارد. و نیز فرموده است: فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است. «الْوَلَدُ الصَّالِحُ رَیْحَانَةٌ مِنْ رَیَاحِینِ الْجَنَّةِ».(3)ه -: زیبایی و سلامتی جسمی
هر چند عدم سلامت جسم و روان، موجب تحریم ازدواج نیست، ولی با توجّه به توصیههایی که از سوی ائمه اطهار: نسبت به این موضوع در انتخاب همسر شده است، میتوان آنرا از جمله عوامل مؤثر در امر ازدواج و سرنوشت فرزندان دانست.
به همین جهت است که برای شناخت سلامتی و تندرستی، اسلام به زن و مرد اجازه میدهد که قبل از ازدواج همدیگر را ببینند.(4)در روایات بسیاری توصیه شده است که با
کسانی ازدواج کنید که از لحاظ بدنی نیرومند، چهارشانه و قوی باشند. رعایت این امور در سلامتی فرزندان و شکل ظاهری، تأثیر غیر قابل انکار دارد. در ذیل به بعضی از روایاتی که در این زمینه صادر شده، اشاره میگردد:
1 - از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که فرمودهاند: با دخترانی ازدواج کنید که از نظر چهره متوسط بین سفید پوست و سیاه پوست، هیکل قوی، چشم مشکی و گشاده، و قد او نیز متوسط بین طویل و قصیر باشد، و به طور کلّی از نظر جسمانی، سالم و از نظر قیافه و شکل ظاهری زیبا باشد. قال: «تَزَوَّجُوا سَمْرَاءَ عَیْنَاءَ عَجْزَاءَ مَرْبُوعَةً...».(1)2 - از امام رضا علیه السلام نقل شده که فرمودهاند: از سعادت مرد است که با زن سفید چهره ازدواج کند و نقاب از روی او بر دارد.
«مِنْ سَعَادَةِ الرَّجُلِ أَنْ یَکْشِفَ الثَّوْبَ عَنِ امْرَأَةٍ بَیْضَاءَ».(2)3 - در روایتی امام صادق علیه السلام میفرماید: زن زیبا بلغم
(3)را از بین میبرد. «الْمَرْأَةُالْجَمِیلَةُ تَقْطَعُ الْبَلْغَمَ».(4)4 - همچنین بر طبق حدیث دیگری فرموده است: آنگاه که خواستید با فردی ازدواج کنید از موهای او نیز سؤال کنید، همانگونه که از صورت ظاهری او سؤال میکنید. زیرا مو، یکی از دو زیبایی است. «إِذَا أَرَادَ أَحَدُکُمْ أَنْ یَتَزَوَّجَ فَلْیَسْأَلْ عَنْ شَعْرِهَا کَمَا یَسْأَلُ عَنْ وَجْهِهَا فَإِنَّ الشَّعْرَ أَحَدُ الْجَمَالَیْنِ».(5)ناگفته نماند هر چند باید جمال و زیبایی ظاهری همسر در وقت ازدواج مورد توجّه قرار گیرد و این امر برای دختر و پسر با اهمیت است، ولی همانگونه که در ذیل عناوین قبل توضیح داده شد، نباید تنها به این جنبه بسنده شود و ابعاد دیگر نیز نباید مورد غفلت قرار گیرد. در روایت صحیح، هشام بن حکم از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: اگر
1) (1) وسائل الشیعة 56:20 باب 18، من ابواب مقدمات النکاح، ح 1.
2) (2) همان: 58 باب 20، من ابواب مقدمات النکاح، ح 1.
3) (3) مقصود از بلغم، اخلاط جسد است. این کلمه اشاره به یکی از طبایع چهارگانه جسم است که بر اساس طبّ قدیم از آن بحث میشود. لسان العرب 247:1.
4) (4) المقنع: 306، وسائل الشیعة 59:20 باب 21، من ابواب مقدمات النکاح، ح 1.
5) (5) وسائل الشیعة 59:20 باب 21، من ابواب النکاح، ح 3.
مرد به خاطر جمال و مال دختری، اقدام به ازدواج با او نماید به خودش واگذار میشود (نهمالی به دست میآورد و نه جمال و زیبایی باقی میماند) ولی اگر در ازدواج جنبه دینداری همسر مورد توجّه قرار گیرد، خداوند زیبایی و مال را نیز عطا میفرماید.(1)
و: سلامتی روحی و توافق اخلاقی
در روایات بر سلامتی روانی همسر تأکید فراوان شده و به دختر و پسر توصیه شده است در وقت ازدواج علاوه بر مورد توجّه قرار دادن ظاهر و جسم، به صفات روحی نیز دقّت کنند. شیخ کلینی در کتاب شریف کافی، بابی را با عنوان بهترین زنها آورده و در آن روایاتی جمعآوری نموده است. در این روایات از صفاتی سخن به میان آمده و به آن سفارش شده که اگر همسر آنها را دارا باشد، دلیل بر سلامت روحی اوست و زمینه را برای توافق اخلاقی زوجین و آرامش خانواده فراهم مینماید، مانند:
1 - پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: بهترین زنهای شما، آنهایی هستند که پاکیزه غذا طبخ کنند، بوی پاکیزه از آنها استشمام شود، اگر مالی را انفاق کند در راه خیر و معروف باشد، و اگر سکوت کند سکوتش پسندیده و مناسب است، چنین زنی کردارش مورد رضایت خدا و کارگزار اوست و کسی که کارگزار خدا و به فرمان اوست، ناامید و محروم نمیگردد. «خَیْرُ نِسَائِکُمُ الطَّیِّبَةُ الطَّعَامِ، الطَّیِّبَةُ الرِّیحِ، الَّتِی إِنْ أَنْفَقَتْ أَنْفَقَتْ بِمَعْرُوفٍ، وَ إِنْ أَمْسَکَتْ أَمْسَکَتْ بِمَعْرُوفٍ، فَتِلْکَ عَامِلٌ مِنْ عُمَّالِ اللَّهِ وَ عَامِلُ اللَّهِ لاَ یَخِیبُ».(2)همین مضمون از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده است.(3)
بوی پاکیزه در این روایت هر چند ظهور در بوی گل و گلاب و ریاحین دارد، در کنار طبخ غذا قرار گرفتن نیز قرینه بر اراده همین معنی است، ولی حمل آن بر اخلاق نیک نیز بعید به نظر نمیرسد، چرا که اخلاق نیک نیز فضای خانواده را معطّر میکند و موجب سکون و آرامش میگردد و در روحیه و تربیت فرزندان، تأثیر فزاینده دارد. جملههای بعد
هم قرینه برای معنی اخیر است. سکوت بجا و مناسب، عبارت دیگری از اخلاق، صبر و متانت و فهم برخورد در خانواده میباشد.
2 - امام صادق علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرموده است: برای مرد مسلمان، بعد از اسلام هیچ فایدهای بیشتر از این نیست که دارای زن مسلمانی باشد، با این ویژگیها، که چون به او نظر افکند مسرور گردد، اوامر شوهر را اطاعت کند، در غیاب شوهر ناموس خود را حفظ نماید. «مَا اسْتَفَادَ امْرُؤٌ مُسْلِمٌ فَائِدَةً بَعْدَ الْإِسْلَامِ أَفْضَلَ مِنْ زَوْجَةٍ مُسْلِمَةٍ تَسُرُّهُ إِذَا نَظَرَ إِلَیْهَا وَ تُطِیعُهُ إِذَا أَمَرَهَا وَ تَحْفَظُهُ إِذَا غَابَ عَنْهَا فِی نَفْسِهَا وَ مَالِهِ».(1)بیتردید لازمه اطاعت از شوهر و حفظ عفاف و دامن در غیاب وی، توافق اخلاقی و پاکی و قداست معنوی است.
ز: آشنا به وظایف
مستحب است همسر آشنا به تکالیف و وظایف خویش باشد. در روایتی امام صادق علیه السلام از پیغمبر اکرم علیه السلام نقل میکند که فرموده است: با زنانی ازدواج کنید که تیزبین و از فهم بالا برخوردارند و نسبت به وظایف همسرداری آشنایند.
ازدواج با چنین زنهایی، مایه برکت و خوشبختی است. «تَزَوَّجُوا الزُّرْقَ(2)فَإِنَّ فِیهِنَّالْیُمْنَ».(3)در روایت دیگری آمده است، ازدواج با چنین زنهایی دارای برکت است. «فَإِنَّ فِیهِنَّ الْبَرَکَةَ».(4)
آنچه تاکنون ذکر شد، صفاتی است که فقها رعایت آنرا در ازدواج مستحبّ دانستهاند، در مقابل بعضی از صفات است که اگر زوجین یا یکی از آنها، دارا باشند ازدواج، مکروه و مورد نکوهش شمرده شده است. برخی از این صفات در ذیل بیان میگردد:
الف: بد اخلاقی
اخلاق نیکو اساس پرورش نسل سالم است و این امر چه در دوران جنین و شیرخوارگی و چه در دوران تربیت کودک و چه در ایجاد فضای مناسب، برای رشد تمامی اعضای خانواده تأثیر قابل ملاحظهای دارد.
ازدواج با فرد بد اخلاق چه زن و چه مرد زندگی را تلخ و فرزندان آن خانواده را دچار آسیبهای روانی و جسمانی میکند. این امر در روایات مورد تأکید فراوان قرار گرفته است. مانند:
1 - فردی به نام بشار میگوید، در نامهای از امام رضا علیه السلام سؤال کردم، فامیلی دارم که به خواستگاری دخترم آمده ولی اخلاقش بد است، امام فرمودند: اگر بد اخلاق است دخترت را به ازدواج او در نیاور.
«کَتَبْتُ إِلَی أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَاعلیه السلام أَنَّ لِی قَرَابَةً قَدْ خَطَبَ إِلَیَّ وَ فِی خُلُقِهِ شَیْءٌ فَقَالَ لَا تُزَوِّجْهُ إِنْ کَانَ سَیِّئَ الْخُلُقِ».(1)2 - همچنین مفهوم روایتی که پیشتر از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل گردید بر این معنی دلالت دارد. آن حضرت فرموده است: اگر فردی که دارای اخلاق پسندیده و مورد رضایت شماست، از دختر و یا دیگر بستگان شما خواستگاری نمود، باازدواج او موافقت کنید.
«إِذَا جَاءَکُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِینَهُ فَزَوِّجُوهُ».(2)مفهوم روایت چنین میشود، اگر اخلاق مرد ناپسند ومورد رضایت نبود، سزاوار نیست زن به عقد او در آید.
ب: فسق و گناه
بسیاری از فقیهان بر این باورند که ازدواج زن پرهیزکار با مرد فاسق و گناهکار مکروه است،(3)زیرا زن، روش و آداب زندگی را از مرد میآموزد، مفهوم روایتی که در
ذیل عنوان قبل از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل گردید، بر این معنی دلالت دارد. از آن روایت استفاده میشود اگر دینِ مرد مورد رضایت نبود با او ازدواج نکنید و فاسق چنین است.(1)زیرا باید از فاسق دوری گزید و نباید مورد احترام قرار بگیرد در حالی که ازدواج نوعی اکرام، مودّت و محبّت است. و نیز ازدواج با فاسق ایمن از اضرار به زن نیست دستکم احتمال آن وجود دارد. به علاوه این احتمال وجود دارد که زن نیککردار، به فسق و گناه و تبهکاری روی آورد و به آن متمایل شود.(2)
در مقابل، برخی از فقها از استدلالهایی که ذکر شد جواب داده و معتقدند تمام گناهان موجب کراهت تزویج نمیگردد،(3)بلکه ازدواج با بعضی از گناهکاران مانند: شرابخوار، زناکار، قاتل و مرتکب گناهانی از این قبیل، مکروه است.
ج: شرابخوار
1 - پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: کسی که شرب خمر نماید - بعد از آنکه خداوند آنرا به زبان من حرام نموده است - شایسته نیست به او زن داده شود. «مَنْ شَرِبَ الْخَمْرَ بَعْدَ مَا حَرَّمَهَا اللَّهُ عَلَی لِسَانِی فَلَیْسَ بِأَهْلٍ أَنْ یُزَوَّجَ إِذَا خَطَبَ».(4)2 - امام صادق علیه السلام نیز میفرماید: کسی که دختر معصوم و مؤمن خود را به ازدواج شرابخوار درآورد، در حقیقت قطع رحم نموده است و او را از خود دور ساخته است.
«مَنْ زَوَّجَ کَرِیمَتَهُ مِنْ شَارِبِ الْخَمْرِ فَقَدْ قَطَعَ رَحِمَهَا».(5)د: ولد الزنا
در روایتی از امام صادق علیه السلام سؤال شده است که آیا میتوان با ولد الزنا ازدواج کرد؟ حضرت فرمود: منعی ندارد لیکن مکروه است، زیرا مردم ازدواج با او را زشت و نازیبا
میدانند و این زشتی به فرزند وی نیز سرایت خواهدکرد. «قَالَ لَا بَأْسَ إِنَّمَا یُکْرَهُ ذَلِکَ مَخَافَةَ الْعَارِ وَ إِنَّمَا الْوَلَدُ لِلصُّلْبِ».(1)شبیه این عبارت در روایات(2)دیگری نیز آمده است.
ه -: مشهور به زنا
فقیهان ازدواج با زنانی که به زنا و ارتباط غیر مشروع مشهور میباشند را قبل از توبه و پشیمانی از عمل ناپسند خود، مکروه دانستهاند(3). زیرا در روایات از آن نهی شده است. از امام صادق علیه السلام در مورد آیۀ شریفه (الزّانِی لا یَنْکِحُ إِلاّ زانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ الزّانِیَةُ لا یَنْکِحُها إِلاّ زانٍ أَوْ مُشْرِکٌ)4 سؤال شد؟ حضرت فرمودند: مقصود زنان و مردانی است که به زنا مشهور میباشند. و در ادامه فرمود: کسی که حدّ زنا بر او جاری شده و یا متهم به زنا است، ازدواج با او سزاوار نیست، مگر اینکه توبه کرده باشد. «قَالَ هُنَّ نِسَاءٌ مَشْهُورَاتٌ بِالزِّنَا وَ رِجَالٌ مَشْهُورُونَ بِالزِّنَا شُهِرُوا وَ عُرِفُوا بِهِ وَ النَّاسُ الْیَوْمَ بِذَلِکَ الْمَنْزِلِ فَمَنْ أُقِیمَ عَلَیْهِ حَدُّ الزِّنَا أَوْ مُتَّهَمٌ بِالزِّنَا لَمْ یَنْبَغِ لِأَحَدٍ أَنْ یُنَاکِحَهُ حَتَّی یَعْرِفَ مِنْهُ التَّوْبَةَ».(4)این مضمون در روایات دیگری(5)نیز آمده است.
لازم به یادآوری است، این حکم شامل دختران و پسرانی که به صورت نامشروع با یکدیگر ارتباط جنسی دارند نیز میگردد. بهویژه اینکه در روایت، متهم به زنا ذکر شده است.
و: دیوانه
در روایت صحیح از امام باقر علیه السلام سؤال شده است که آیا مرد مسلمان میتواند با زن زیبایی که دیوانه است ازدواج نماید؟ حضرت فرمود: نمیتواند. «عَنِ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ تُعْجِبُهُ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ أَ یَصْلُحُ لَهُ أَنْ یَتَزَوَّجَهَا وَ هِیَ مَجْنُونَةٌ قَالَ: لَا».(6)البته نهی در این روایت حمل بر کراهت شده است.(7)
1) (1) وسائل الشیعة 443:20 باب 14، من ابواب ما یحرم بالمصاهرة، ح 8.
2) (2) همان: ح 1 و 5.
3) (3) ر. ک: مسالک الافهام 341:7 و 425، العروة الوثقی 799:2، تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 12.
4) (5) الکافی 354:5، ح 1، تهذیب الاحکام 406:7 ح 1625.
5) (6) وسائل الشیعة 438:20 باب 13، من ابواب ما یحرم بالمصاهرة، ح 1-2-3-4-5.
6) (7) همان 85:20 باب 34، من ابواب مقدّمات النکاح، ح 1.
7) (8) الحدائق الناضرة 110:24، العروة الوثقی 799:2، مستمسک العروة الوثقی 8:14.
ز: احمق و کودن
امام صادق علیه السلام از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل میکند که فرموده است: از ازدواج با زن احمق (کودن) اجتناب کنید، زیرا مصاحبت با چنین زنی بلا است و فرزندانش نیز ضایع خواهند شد. «إِیَّاکُمْ وَ تَزْوِیجَ الْحَمْقَاءِ فَإِنَّ صُحْبَتَهَا بَلَاءٌ وَ وُلْدَهَا ضِیَاعٌ».(1)ح: عقیم
امام رضا علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که آن حضرت خطاب به مردی فرموده است: با زن سیاه چهرهای که میتواند صاحب فرزند شود ازدواج کن، ولی با زن زیبایی که عقیم و نازا است، ازدواج مکن، زیرا من به امّت خود در روز قیامت در مقابل دیگر امّتها مباهات خواهم نمود. «تَزَوَّجْهَا سَوْداءَ وَلُوداً وَلا تَزَوَّجْهَا جَمِیلَةً حَسْنَاءَ عَاقِراً فَإِنِّی مُبَاهٍ بِکُمُ الْأُمَمَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ».(2)
چنانکه ملاحظه میشود در روایتها و توصیههایی که ذکر شد، نتیجه امر ازدواج که تولّد فرزند میباشد مورد توجّه قرار گرفته و برای برخورداری فرزند از سلامت جسم و روان و اینکه تربیت او در آینده دچار اشکال نگردد، این توصیهها به عمل آمده است.
به تعبیری دیگر، از دیدگاه اسلام، نگاه تک هدفی به ازدواج قابل قبول نیست، بلکهمجموعه اهدافی مانند آسایش و آرامش، ارضای غریزه جنسی، مشارکت در حیات مادّیو معنوی، بقای نسل و تربیت فرزندان را تعقیب مینماید که شاید مهمترین آنها دو هدف اخیر است.
قرآن کریم در آیهای از همسر به عنوان کشتزار یاد کرده است و میفرماید: (نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّی شِئْتُمْ)3 زنان شما کشتزار شما هستند، پس از هر جا و هرگونه که خواهید به کشتزار خود در آیید.
سید قطب در تفسیر این آیه مینویسد: آیات قرآن رابطه زوجیت را با تعابیری گوناگون در آیات مختلف بیان کرده است؛ گاه تعبیر «لباس»، گاه عنوان «سکونت و مودّت» و گاه
عبارت «حرث» را بهکار گرفته است. تعبیر حرث، نشان دهنده جانبی از علاقه زوجیت است، یعنی تولید مثل و تکثیر نسل، و از اینجا به ژرفنگری اسلام پی میبریم که انسان را با همۀ میلها و نیازمندیها پذیرفته است و تنها بخشی از نیازهای او را منظور نکرده است.(1)
احادیثی نیز این مطلب را تأیید میکند. امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل نموده که فرموده است: چه مانع میشود مؤمن را، از آنکه همسری انتخاب کند، شاید خداوند نسلی به وی عطا کند که زمین را با ذکر لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ سنگین نماید. «مَا یَمْنَعُ الْمُؤْمِنَ أَنْ یَتَّخِذَ أَهْلًا لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَرْزُقُهُ نَسَمَةً تُثْقِلُ الْأَرْضَ بِلاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ»(2)
ممکن است کسی بگوید حق ازدواج برای همه است، زن، مرد، عاقل، دیوانه، سالم و مریض و نمیتوان جلوی حق مسلّم فرد را به نفع کودکی که هنوز تولّد نیافته است، گرفت؟
در پاسخ باید گفت: عدم سلامت بدن، و یا ضعف اعتقادات دینی و اخلاقی و ناتوانیهای ذهنی چنانکه بیان گردید از دیدگاه فقهی موجب تحریم ازدواج نیست، ولی خواسته یا ناخواسته در تداوم زندگی مشترک تأثیر منفی خواهد داشت.
در مورد ویژگیهای جسمانی و ظاهری نیز اصل بر این است که مرد و زن همدیگررا با شرایط موجود بپذیرند و جنبههایی همچون ترحّم، مددکاری و دلسوزی سبب ازدواج نگردد.
نازایی، ناتوانی جسمی و جنسی و سالخوردگی مانع ازدواج نخواهند بود، به شرط اینکه طرفین بدان آگاه و راضی باشند و تدلیس در میان نباشد.
همچنین ناتوانیهای ذهنی و اختلالات روانی و نیز ضعف اعتقادات(3)دینی و اخلاقی، هر چند مانع ازدواج نیستند، ولی نادیده گرفتن این موارد در حقیقت تن دادن به یک خطر
1) (1) فی ظلال القرآن 353:1.
2) (2) وسائل الشیعة 14:20 باب 1، من ابواب مقدمات النکاح، ح 3.
3) (3) در مورد اعتقادات مذهبی و دینی، فقها مباحثی مطرح نمودهاند. مانند اینکه ازدواج زن مؤمنه (شیعه) با مرد غیر شیعی مکروه و یا حرام دانسته شده و نیز در مورد ازدواج دائم مرد شیعی با زنان اهل کتاب (یهودیونصرانی)، که تحقیق در اینباره خارج از موضوع کتاب است.
است، زیرا چنین خانوادهای همواره در پرتگاه متلاشی شدن و تباه گردیدن است. امّا این ادّعا که حق مسلّم ازدواج را به سبب کودکی که هنوز توّلد نیافته است، نمیتوان نادیده گرفت صحیح نیست. زیرا این توصیهها از باب پیشگیری و علاج واقعه قبل از وقوع است، و به طور قطع اگر در این موارد احتیاط رعایت نشود، حقوق فرزندان در آینده تضییع خواهد شد. در آن صورت کار هم بر پدران و مادران و هم بر فرزندان مشکل خواهد شد. و چه بسا که والدین به دلیل عدم توجّه، در نزد خداوند مؤاخذه شوند.(1)
در ابتدای این بحث ذکر دو مطلب لازم به نظر میرسد:
1 - بیشک، اسلام و دیگر ادیان الهی در بیان احکام، از اموری خبر دادهاند که انسان به طورعادی قادر به اطّلاع از آنها نیست و نمیتواند با تجربه و تفحّص بدان دست یابد. این امور از چیزهایی است که در اصطلاح قرآن و روایات، سرّ غیب (پنهان) و یا علم به غیب نامیده شده است. قرآن کریم در اینباره میفرماید: خداوند هیچگاه شما را از اسرار پنهانی آگاه نمیکند و علم غیب را در اختیار شما نخواهد گذاشت. لیکن برای این مقام از پیغمبران خود، هر کس را که بخواهد، برمیگزیند. (وَ ما کانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ2) .(2)
علامۀ طباطبایی رحمه الله در تفسیر این آیه مینویسد: «علم غیب و اسرار عالم از اموری است که خداوند آگاهی از آن را به خود اختصاص داده است و انسانهای عادی از آن اطّلاعی ندارند، مگر پیامبران الهی که به واسطۀ وحی از آن مطّلع میشوند».(3)
1) (1) مجید وزیری، حقوق متقابل کودک و ولی در اسلام: 75-76 به نقل از بهرام محمدیان، نگاهی دیگر به حقوق فرزندان: 7 و 21، با تغییر و تلخیص.
2) (3) آگاهی بر اسرار نهانی (عکس آنچه بسیاری خیال میکنند) مشکلی را برای مردم حلّ نمیکند، بلکه در بسیاری از موارد، هرج و مرج و از هم پاشیدن پیوندهای اجتماعی و خاموش شدن شعلههای امید و از بین رفتن تلاش و کوشش در میان توده مردم میگردد. قرآن در این آیه، پیامبران الهی را از این حکم استثناء نموده و میگوید خداوند گوشهای از علم غیب بیپایان خود و اسرار درون مردم را که شناخت آن برای تکمیل رهبری آنها لازم است، در اختیار آنان قرار میدهد. ر. ک: تفسیر نمونه 188:3.
3) (4) تفسیر المیزان 79:4.
به هر صورت، پیامبر و اوصیای معصومین آن حضرت علیه السلام میتوانند از غیب و اسرار عالم خلقت خبر دهند و اینکه بعضی امور در بعضی دیگر تأثیر مثبت یا منفی میگذارد. خبر دادن آنها به تأثیر بعضی از امور در سعادت و حسن خُلق فرزندان و بعضی دیگر در گناهکاری و سوء خُلق آنان و اینکه ستمگران را یاری خواهند نمود، از جمله این امورند.
خلاصه اینکه ائمه معصومین: با استفاده از علم غیب، از تأثیر بعضی امور در سعادت و شقاوت فرزندان خبر دادهاند.
2 - از آنجا که کیفیت انعقاد نطفه و شرایط زمانی و مکانی و حالات روانی پدر و مادر بر روی نطفه و در نهایت کودک، آثار و عوارض مثبت یا منفی دارد، از این رو کیفیت و شرایط انعقاد نطفه در راستای حقوق کودک، قابل ملاحظه و دقّت است. از نظر اسلام، تربیت و پرورش فرزندان از پیش از تولّد شروع میشود که انتخاب همسر شایسته و صالح، نخستین گام و مرحله بعد انعقاد نطفه و دوران بارداری است. بدان جهت در متون روایی برای وقت ازدواج و تشکیل خانواده، زمان آمیزش و انعقاد نطفه و دیگر امور که در این خصوص مؤثر میباشد، با عناوین حرام، واجب، مکروه و مستحب، توصیهها و سفارشهای متعدّدی شده است. در ادامه برخی از آنها ذکر میگردد:
الف: کراهت اجرای عقد ازدواج در برخی از زمانها
1 - فقها فرمودهاند: واقع ساختن ازدواج در زمانی که قمر در برج عقرب(1)است، مکروه است(2). از امام صادق علیه السلام، روایت شده که فرموده است: مردی که در ایام قمر در عقرب ازدواج نماید، نیکی نمیبیند و یا از آن زن نیکی نمیبیند، «لَمْ یَرَ الْحُسْنَی».(3)درروایت دیگری آمده است، آمادۀ سقط فرزند خود باشد. «فَلْیُسَلِّمْ لِسِقْطِ الْوَلَدِ».(4)
2 - همچنین ازدواج در ساعاتی که هوا گرم است، مکروه
(1)است. امام باقر علیه السلام میفرماید: نمیبینم در چنین ازدواجی زن و شوهر با یکدیگر توافق داشته باشند و ممکن است از هم جدا شوند، «مَا أَرَاهُمَا یَتَّفِقَانِ فَافْتَرَقَا».(2)پس از مرحله انتخاب همسر مناسب و شایسته و اجرای عقد ازدواج با روش مذهبی و الهی، زن و شوهر باید اطمینان یابند که آمادگی لازم برای مسئولیت فرزند آوری و فرزند پروری را دارند و میتوانند در جهت مراعات حقوق فرزندان خویش گام بردارند. بعد از حصول چنین اطمینان خاطری است که میتوانند اقدام به انعقاد نطفه نمایند. این آمادگی باید از نظر جسمی و روحی حاصل شود. در این مسأله نیز اسلام دستوراتی دارد. ب: استحباب ذکر خدا و دعا در وقت زناشویی و قبل از آن
اسلام دینی است که هم طبیعت انسان را به سوی کمال هدایت میکند هم فطرت او را، از این رو دستوراتی که در بردارنده هماهنگی بسیار لطیفی بین طبیعت و فطرت انسان است، را به مسلمانان داده است.
اسلام به منظور پاسخگویی به نیاز جنسی و تأمین عفّت و پاکی در جامعه و ایجاد آرامش و سکون و تولید نسل ازدواج را مورد توصیه و تأکید فراوان قرار داده است.
در ضمن برای اینکه از همین امر طبیعی، راهی بسوی تکامل انسان بگشاید و او را از خاک، متوجّه آسمان کند، آن را با مفاهیمی چون «بسم الله» و نماز و دعا گره میزند. ذکر مبارک «بسم الله» شعار توحیدی و تعیینکننده سَمت و سوی حرکت بنده است. بسم الله، رمز این مطلب است که خداوند انگیزه و هدف است، نه هوسهای زودگذر و نشان از آن دارد که در اوج لذّتهای دنیوی نیز خدا را فراموش نمیکنیم. با توجّه به این اصل، موارد ذیل برای بهبود روابط زناشویی مورد تأکید قرار گرفته است:
1 - امام صادق علیه السلام از جدّش امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند که فرموده است: در وقت آمیزش بگویید بسم الله و بالله، آنگاه بگویید: خدایا شیطان را از من و آنچه روزی من
میفرمایید دور گردان. سپس حضرت فرمودند: اگر خداوند فرزندی به آنان عطا فرمود، شیطان به او ضرر نمیرساند(1).
2 - در روایت دیگری وارد شده، در وقت آمیزش چنین دعا بخوانید، خدایا اگر با آمیزش امشب بنا است فرزندی بما عطا فرمایی برای شیطان در او بهره و نصیب قرار مده و او را مؤمن و خالی از مکر و ناپاکی او قرار بده. «اللَّهُمَّ إِنْ قَضَیْتَ مِنِّی فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ خَلِیفَةً فَلا تَجْعَلْ لِلشَّیْطَانِ فِیهِ شِرْکاً وَ لا نَصِیباً وَ لا حَظّاً وَ اجْعَلْهُ مُؤْمِناً مُخْلِصاً».(2)3 - مستحب است در وقت آمیزش، زن و مرد با وضو و طهارت باشند و در شب زفاف بعد از خواندن دو رکعت نماز و دعا، آمیزش انجام شود.
(3)امام باقر علیه السلام خطاب به مردی که شب زفاف در پیش داشت، فرمود: آنگاه که قصد آمیزش داشتی به همسر خویش، دستور بده وضو بگیرد، خود نیز وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان و حمد و ثنای الهی انجام بده و بر پیغمبر و آل او درود بفرست، سپس دعا بخوان و از افرادی که حضور دارند درخواست کن آمین بگویند و در دعای خود چنین بگو، خداوندا، الفت و انس و همدلی و رضایت همسرم را روزی من گردان و مرا به او راضی و خشنود ساز و میان من و او به نیکوترین وجه ارتباط برقرار کن با بهترین انس و الفت. زیرا تو حلال را دوست میداری و از حرام ناخشنودی. «اللَّهُمَّارْزُقْنِی إِلْفَهَا وَ وُدَّهَا وَ رِضَاهَا وَ أرضِنِی بِهَا وَ أجْمَعْ بَیْنَنَا بِأَحْسَنِ اجْتِمَاعٍ وَ آنَسَ ائْتِلَافٍ فَإِنَّکَ تُحِبُّ الْحَلَالَ وَ تَکْرَهُ الْحَرَامَ».(4)4 - بر طبق حدیث دیگری، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: هنگامی که همسرت حامله است با او آمیزش مکن، مگر اینکه با وضو باشی، در غیر این صورت ممکن است فرزند شما تاریک دل و بخیل گردد. «فَلَا تُجَامِعْهَا إِلَّا وَ أَنْتَ عَلَی وُضُوءٍ فَإِنَّهُ إِنْ قُضِیَ بَیْنَکُمَا وَلَدٌ یَکُونُ أَعْمَی الْقَلْبِ بَخِیلَ الْیَدِ».(5)
از روایت سوم و روایات دیگری با این مضمون، استفاده میشود، اسلام آگاهیهای ارزنده و نکات ظریف و دقیقی را در ارتباط با روابط زناشویی زن و مرد ارائه میدهد و هر یک از همسران را توصیه میکند که تأمین رضایت دیگری را بر رضایت خود مقدّم دارد و شرایط را برای کامیابی جسمی و آرامش روانی هم مهیا سازند، توجّه به این سفارشها موجب حفظ پاکدامنی، انس و الفت و پایبندی به زندگی میگردد. در نظام خانواده اسلامی توصیه شده است که برای ایجاد روابط در بین زوجین باید آمادگی باشد و از نتیجه آن طرفین راضی باشند، این آمادگی از ناحیه زن، با زینت و آرایش و نظافت و بهداشت اعلام میشود، همچنانکه مردان نیز به نرمی و لطافت در برخورد و تحریک و اظهار محبّت سفارش شدهاند.
اسلام با این سفارشها میخواهد در ورای این روابط ظاهری، امتزاج روحی و روانیدو همسر را فراهم کند که هیچ یک از آنها تصوّر نکند ابزار کامجویی دیگریقرار گرفته یا مجبور به این روابط بوده است، اعلام رضایت از هم و بیان اینکه آرامش و راحتی یکدیگر را موجب شدهاند، تصوّری مطلوب برای مراحل بعدی در ذهن و ضمیر ایجاد میکند.(1)
ج: استحباب آمیزش در شبهای مخصوص
مستحب است آمیزش در شبهای دوشنبه، سه شنبه، پنجشنبه و جمعه و در روز پنجشنبه در وقت زوال و روز جمعه بعد از عصر انجام شود.(2)
طبق حدیثی رسول اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «اگر آمیزش در شب دوشنبه صورت پذیرد و خداوند فرزند عطا فرماید، حافظ قرآن کریم و راضی به آنچه خداوند به او رزق میدهد، خواهد شد. فرزند حاصل از آمیزش در شب سهشنبه، ضمن داشتن اعتقادات صحیح، افتخار شهادت در راه خدا به او نصیب میگردد، چنین فرزندی در قلب، مهربان، دارای سخاوت و زبانی پاک و طاهر میگردد. فرزند حاصل از آمیزش در شب پنجشنبه، عالم و حاکم خواهد شد و در روز پنجشنبه، در وقت زوال، شیطان بر او مسلّط نمیگردد و خداوند سلامت در دین و دنیا را به او نصیب خواهد فرمود.
و در شب جمعه، خطیب سخنور و استاد سخن میگردد. همچنین فرمود: فرزند حاصل از آمیزش در روز جمعه بعد از عصر، از علما و دانشمندان بزرگ و صاحب نام میگردد».(1)
د: مکروهات آمیزش
همانگونه که در روایات مواردی به عنوان عامل بهبود روابط زناشویی مورد تأکید قرار گرفته است، از شرایط و حالاتی نیز سخن به میان آمده که در آنها ارتباط زناشویی ناپسند (مکروه) شمرده شده یا از آن منع گردیده است. به عنوان نمونه:
1 - آمیزش در زمان عصبانیت و بیماری، وقوع زلزله، خسوف (ماه گرفتگی) وکسوف (خورشید گرفتگی) امام باقر علیه السلام قسم یاد میکند، آمیزش در اوقات یادشده که پیامبر صلی الله علیه و آله از آن نهی نموده است برای کسی که این خبر به او برسد، حاصل آن فرزندی خواهد شد که هماهنگ با آنچه پدر و مادر دوست میدارند، نیست. «وَ ایْمُ اللَّهِ لَا یُجَامِعُ أَحَدٌ فِی هَذِهِ الْأَوْقَاتِ الَّتِی نَهَی رَسُولُ اللَّهِصلی الله علیه و آله عَنْهَا وَ قَدِ انْتَهَی إِلَیْهِ الْخَبَرُ فَیُرْزَقُ وَلَداً فَیَرَی فِی وَلَدِهِ ذَلِکَ مَا لا یُحِبُّ».(2)2 - سخن گفتن در وقت آمیزش، زیرا حاصل آن فرزندی خواهد شد که در معرض کری است.
«لا تَتَکَلَّمْ عِنْدَ الْجِمَاعِ فَإِنَّهُ إِنْ قُضِیَ بَیْنَکُمَا وَلَدٌ لَا یُؤْمَنُ أَنْ یَکُونَ أَخْرَسَ».(3)درروایات دیگری آمده است، سخن گفتن، موجب کری میشود. «فَإِنَّهُ یُورِثُ الْخَرَسَ».(4)البته ذکر خدا استثنا شده است.(5)
3 - آمیزش در شب اوّل، آخر و وسط ماههای قمری، به استثنای شب اول ماه رمضان. امام صادق علیه السلام میفرماید: آمیزش در این ایام ممکن است به سقط فرزند منجر شود و اگر تام الخلقه به دنیا آید، دیوانه گردد. آنگاه حضرت فرمود: آیا نمیبینید مرض دیوانگان در اوّل، وسط و آخر ماه، شدّت بیشتری دارد. «فَإِنَّهُ مَنْ فَعَلَ ذَلِکَ فَلْیُسَلِّمْ لِسِقْطِ الْوَلَدِ فَإِنْ تَمَّ أَوْشَکَ
أَنْ یَکُونَ مَجْنُوناً أَلَا تَرَی أَنَّ الْمَجْنُونَ أَکْثَرُ مَا یُصْرَعُ فِی أَوَّلِ الشَّهْرِ وَ وَسَطِهِ وَ آخِرِهِ».(1)بههمین مضمون از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز روایت شده است.(2)ولی باید افزود که آمیزش در شب اول ماه رمضان مستحب است.(3)
4 - در محاق هر ماه قمری (دو شب یا سه شب آخر هر ماه که قمر در غروب و صبحگاهان دیده نمیشود) امام کاظم علیه السلام میفرماید: آمیزش در این ایام ممکن است موجب سقط فرزند شود.(4)
در روایت دیگری آمده است، حاصل آمیزش در چنین ایامی، فرزندی میشود که ظالم را یاری میدهد، از مردم به زور پول میگیرد و آنها را به هلاکت میرساند(5).
5 - آمیزش بعد از ظهر، زیرا ممکن است فرزند، احول (چپ چشم) گردد.(6)
6 - در خانهای که فرزندان بیدارند و پدر و مادر و عورتین آنها را میبینند و کلام آنها را میشنوند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله قسم یاد میکند که با این روش، فرزندان هرگز رستگار نخواهند شد و اگر بیننده پسر است، زانی واگر دختر است، زانیه میشود.(7)
در روایت دیگری امام باقر علیه السلام فرموده است: از آمیزش در جایی که فرزندان میبینند و توانایی بیان و توصیف آنرا دارند، بپرهیزید، راوی میگوید سؤال کردم، به جهت اینکه انجام آن زشت است؟ حضرت فرمود: اگر از این آمیزش فرزندی متولّد شود در فسق و فجور و تبهکاری شهرت مییابد. «قَالَ: لا فَإِنَّکَ إِنْ رُزِقْتَ وَلَداً کَانَ شُهْرَةً عَلَماً فِی الْفِسْقِ وَ الْفُجُورِ».(8)بدین جهت امام سجّاد علیه السلام میفرماید: هرگاه قصد آمیزش داشتید، درب را ببندید، پرده را بینداز و خدمتگزاران را از خانه بیرون کنید.
1) (1) وسائل الشیعة 129:20 باب 64، من ابواب مقدمات النکاح، ح 3.
2) (2) الکافی 499:5، ح 3.
3) (3) وسائل الشیعة 129:20، باب 64، من ابواب مقدمات النکاح، ح 4.
4) (4) همان: 127، باب 63، ح 1.
5) (5) همان: باب 62، ح 2.
6) (6) همان: 251، باب 149، من ابواب مقدمات النکاح، ح 1.
7) (7) همان: 132 باب 67، من ابواب مقدمات النکاح، ح 1-2.
8) (8) همان: 134، باب 67، ح 8.
9) (9) همان: 133، ح 2.
دستورات حیات بخش اسلام را میتوان با آنچه در اجتماع به اصطلاح متمدّن غربی امروز رایج است مقایسه کرد. که متأسفانه خود باختگان و غرب زدههای جامعه آنرا آزادی و تمدّن میشمرند.
7 - آمیزش رو به قبله و پشت به قبله.(1)
8 - آمیزش در غروب آفتاب و طلوع فجر تا طلوع آفتاب.(2)
9 - تکرار آمیزش قبل از غسل. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: ممکن است حاصل چنین آمیزشی فرزند مجنون باشد، در این صورت مرد فقط خودش را سرزنش نماید. «فَإِنْ فَعَلَ وَ خَرَجَ الْوَلَدُ مَجْنُوناً فَلَا یَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ».(3)10 - در حالت برهنگی، هر چند بینندهای نباشد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: دروقت آمیزش، زن و مرد خود را برهنه نکنند، این روش آمیزش دو الاغ است و ملائکه از بین آنها خارج میگردد.
«فَلَا یَتَعَرَّیَانِ فِعْلَ الْحِمَارَیْنِ فَإِنَّ الْمَلَائِکَةَ تَخْرُجُ مِنْبَیْنِهِمَا إِذَا فَعَلَا ذَلِکَ».(4)در عبارات فقیهان که ظاهراً برگرفته از روایات است، آمده است، حاصل چنین آمیزشی فرزندی جلّاد (بیرحم) خواهد شد
(5). 11 - امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکند، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمیزش در شبی که فردای آن روز قصد مسافرت داشت را مکروه میدانست و میفرمود: اگر فرزند متولّد شود، پُر سفر میگردد. «إِنْ رُزِقَ وَلَداً کَانَ جَوَّالَةً».(6)در روایت دیگری نیز آمده است، فرزند حاصل از این آمیزش، اموال خود را در راه غیر حق مصرف مینماید.
«یُنْفِقُ مَالَهُ فِی غَیْرِ حَقٍّ».(7)
1) (1) همان: 137 باب 69، من ابواب مقدمات النکاح، ح 1 و 3.
2) (2) همان: 139، باب 70، ح 2.
3) (3) همان: ح 1 و 3.
4) (4) وسائل الشیعة 120:20 باب 58، من ابواب مقدمات النکاح، ح 3.
5) (5) همان: 268، قواعد الاحکام 6:3، مستند الشیعة 22:16.
6) (6) وسائل الشیعة 253:20، باب 150، من ابواب مقدمات النکاح، ح 2-3.
7) (7) همان: ح 1.
12 - آمیزش در حالی که زن ومرد موهای خود را با حنا رنگآمیزی نموده باشند. زیرا ممکن است فرزند حاصل از آن، مخنّث
(1)شود. «إِنْ رُزِقْتَ وَلَداً کَانَ مُخَنَّثاً».(2)13 - هرگاه مرد با قصد ریبه و شهوت به زن نامحرم نگاه کند و سپس با زن خود آمیزش نماید. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: فرزند حاصل از چنین آمیزشی ممکن است مخنّث یا مؤنث و یا مخبّل (دیوانه) گردد. (3)14 - آمیزش در حالت ایستاده، زیرا فرزند، به تعبیر روایت بوّال میشود، یعنی شب ادراری پیدا میکند. همچنین از آمیزش در زیر درختی که دارای ثمره و میوه است و در ساعات اولیه شب و در زیر نور خورشید، بدون آنکه زن و مرد مستور باشند، مذمّت گردیده است، زیرا چه بسا فرزند، جلّاد، آدمکش، جهنّمی یا ساحر میگردد و دنیا را به جای آخرت برمیگزیند.(4) 15 - آمیزش در حالی که مرد به عورت زن نگاه میکند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: ممکناست فرزند چنین آمیزشی کور شود. «فَإِنَّ النَّظَرَ إِلَی الْفَرْجِ یُورِثُ الْعَمَی فِی الْوَلَدِ».(5)ه -: حرمت آمیزش در ایام حیض
برای مرد جایز نیست در ایام عادت ماهانه و حیض زن، آمیزش نماید و اگر با عمد و علم انجام دهد، فاسق میشود. همچنین بر زن حرام است در مقابل شوهر تمکین نماید، مگر اینکه پاک شود. این حکم، اجماعی و مورد توافق فقها، اعمّ از شیعه(6)و اهل سنّت(7)است. قرآن کریم خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذیً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی الْمَحِیضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّی یَطْهُرْنَ)8 . از تو دربارۀ خون حیض سؤال میکنند. بگو: زیانبار و آلوده است. از این رو در حالت قاعدگی، از زنان کنارهگیری کنید و با آنها آمیزش ننمایید، تا پاک شوند.
1) (1) به مردی که خود را به شکل و حالت زنان در آورد و مانند آنان سخن بگوید و از خود نرمش نشان دهد، مخنّث گویند. مصباح المنیر: 183.
2) (2) وسائل الشیعة 125:20، باب 61، من ابواب مقدمات النکاح، ح 3.
3) (3) علل الشرایع 230:2، باب 289 ح 5، الامالی: 662، مجلس 84، ح 896.
4) (4) دو منبع قبل و نیز من لا یحضره الفقیه 411:3 ح 1712.
5) (5) وسائل الشیعة 121:20 باب 59، من ابواب مقدمات النکاح، ح 5، تهذیب الاحکام 414:7، ح 1656.
6) (6) النهایة: 26، قواعد الاحکام 216:1، جواهر الکلام 225:3.
7) (7) ابن عربی، احکام القرآن 227:1، ابن قدامة، المغنی 314:1.
«مَحیض» به معنی عادت ماهیانه و «فَاعْتَزِلوُا» به معنی اجتناب از آمیزش است.(1)بنابراین جملۀ (فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی الْمَحِیضِ) این چنین معنا میشود: از آمیزش با زنان در ایام عادت ماهیانه خود داری کنید.
محقّق کرکی مینویسد: «علمای اسلام بر این مسأله، اجماع و توافق نظر دارند».(2)اینحکم در روایات نیز با صراحت بیان گردیده است. شخصی به نام فضل هاشمی میگوید: از امام کاظم علیه السلام سؤال کردم، مردی با زنش در ایام عادت، مجامعت نموده است. فرمود: به درگاه خدا توبه نموده و تکرار ننماید، گفتم آیا باید تأدیب شود؟ فرمود: حاکم اسلامی میتواند تا بیست و پنج ضربه تازیانه (یک چهارم حدّ زانی) او را تأدیب نماید. «قَالَ یَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ لَا یَعُودُ قُلْتُ فَعَلَیْهِ أَدَبٌ قَالَ نَعَمْ خَمْسَةُ وَ عِشْرُونَ سَوْطاً رُبُعُ حَدِّ الزَّانِی».(3)در روایات دیگری امام صادق علیه السلام از اجداد گرامیاش نقل میکند که فرمودهاند: باید مرد از آمیزش در ایام عادت ماهیانه پرهیز نماید و اگر مجامعت نمود و حاصل آن فرزندی شد که مبتلا به مرض جذام یا برص (نوعی بیماری پوستی)
(4)است، کسی غیر از خود را ملامت ننماید. این جمله کنایه از این است که مرد مقصر است. «فَإِنْ غَشِیَهَا فَخَرَجَ الْوَلَدُ مَجْذُوماً أَوْ أَبْرَصَ فَلَا یَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ».(5)همچنین نقل شده، فرزندی سیاه چهره را به حضور خلیفه دوّم آوردند که پدرش او را از خود نفی مینمود و مدعّی بود از او نیست. عُمر تصمیم گرفت پدر را به جهت اتّهام بر مادر طفل، تعزیر نماید. در این هنگام حضرت علی علیه السلام از آن مرد سؤال کرد آیا با مادر کودک در ایام حیض مجامعت نمودی؟ آن مرد گفت: آری. حضرت فرمود: بدان جهت، فرزند، سیاه چهره شده. «قَالَ علیه السلام لِذَلِکَ سَوَّدَهُ اللَّهُ فَقَالَ عُمَرُ لَوْ لَا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ».(6)
1) (1) مجمع البیان 86:2، تفسیر الکشّاف 265:1، ابن عربی، احکام القرآن 227:1.
2) (2) جامع المقاصد 320:1.
3) (3) وسائل الشیعة 378:28 باب 13، من ابواب بقیة الحدود، ح 2.
4) (4) فرهنگ بزرگ سخن 914:2.
5) (5) وسائل الشیعة 320:2 باب 24، من ابواب الحیض، ح 10.
6) (6) مستدرک الوسائل 19:2 باب 19، من ابواب الحیض، ح 9.
آثار منفی آمیزش در ایام عادت بر طفل، از امور مسلّم و معروف و زبانزد در میان مردم است و نمونههایی در تاریخ ذکر شده است.
مشهور است، هارون الرشید خلیفه عباسی، با کنیز خود در ایام حیض آمیزش نمود(1)و از آن فرزندی متولّد شد به نام عبدالله ملقّب به مأمون که خبث باطنی و روح پلید او سبب گردید تا امام علی بن موسی الرضا علیه السلام را به شهادت رساند.
کوتاه سخن اینکه، آمیزش در ایام حیض در قرآن با عنوان «أذیً» (چیز آلوده و زیان آور) معرّفی شده است و در حقیقت با این عبارت، فلسفۀ حکم اجتناب از آمیزش جنسی زنان در این حالت، بیان گردیده است.
برای زوجین و فرزند احتمالی آنها ضررهای غیر قابل جبران دارد که طبّ امروز نیز آنرا اثبات کرده است، از جمله، احتمال عقیم شدن مرد و زن و ایجاد یک محیط مساعد برای پرورش میکروب و ابتلای به بیماریهای آمیزشی. از این رو، پزشکان آمیزش جنسی با چنین زنانی را ممنوع اعلام میکنند(2).
در تمام سفارشها و توصیههایی که از منبع پر فیض و بیکران علم امامان معصوم: بیان شده است، چه در قالب مستحبّ و واجب و چه در عنوان مکروه و حرام، آینده کودکی که به دنیا میآید، بسیار مورد نظر و عنایت است.
توجّه به جهان پر رمز و راز علّتها و معلولها، ما را به تعبّد و تقید بیشتر نسبت به دستورها و آموزههای با حکمت شرع، دعوت میکند. آنچه در روایات به آنها اشاره شده است، ریشه در مصلحتهای انسان دارد که گاه بر ما پوشیدهاند، ولی هر روز که میگذرد برخی از اسرار آنها آشکار میگردد.
به هر حال، این دستورها از وحی الهی سر چشمه میگیرند و حکمت و علم الهی پشتوانه آنها میباشد. بنابراین متضمّن امور دنیوی و سعادت اخروی بیشتر خواهند بود و با پیشرفت علم و عقیم ماندن بسیاری از مکاتب بشری، چهره واقعی این توصیهها و دستورها بیش از پیش بر همۀ جهانیان آشکار خواهد شد. ان شاء الله.
رحم مادر، نخستین محیط پرورش کودک است و بیشک این محیط در شکلگیری شخصیت آینده کودک نقش مهمّی دارد و در واقع، رحم نقطه تلاقی عامل محیط و وراثت است.
بنابراین دوران بارداری یک زمان عادی نیست و کوچکترین غفلت و سهل انگاری، میتواند سلامت مادر و فرزندش را به مخاطره اندازد و کودکی ناقص یا عقب مانده یا بیمار و رنجور و محروم از حق مسلّم خود، یعنی سلامت جسم و روان به بار آورد که عمری را با سختی سپری کند.
بسیاری از نابهنجاریهای جسمی و روانی، نتیجه محیطی اینچنین است. پزشکان تأثیرپذیری زن حامله را در چنین زمانی مؤثر میدانند. آنها معتقدند، خوشحالی، ترس، اندوه، مهر و قهر و نظایر آنها در زن باردار اثر محسوس بر روی جنین میگذارد.(1)
در تعابیر دینی، از این دوره به عنوان مرحلهای که سعادت و شقاوت کودک در آن رقم میخورد، یاد شده است. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمودهاند: بدبخت کسی است که در رحم مادر گرفتار شقاوت میگردد و خوشبخت کسی است که در شکم مادر، سعادت یافته است. «وَ الشَّقِیُ مَنْ شَقِیَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ».(2)
باید توجّه داشت، اینگونه روایات، ناظر به این معنی است که رحم مادر در ایجاد زمینه سعادت یا شقاوت مؤثر است، در عین حال تأثیر به اندازهای نیست که فرزند به اجبار شقی یا سعادتمند شود.
به هر صورت حفاظت از جنین، در شمار حقوق اساسی کودک است. مراقبتهای جسمی، روحی و اخلاقی و دوری از گناه در دوران بارداری، فوقالعاده با اهمیت است. همچنین وضع تغذیه مادر در ایام بارداری، در سلامت یا بیماری و نیز نیرومندی یا ضعف جنین مؤثر است. همچنانکه در اخلاق خوب یا بد، و میزان هوش و حافظه نیز بیتأثیر نیست.(1)
به همین جهت، اسلام توصیه میکند که زنان باردار از بعضی غذاها و میوهها استفاده کنند. در روایاتی که در این زمینه وارد شده است، وجود رابطه بین خوردن برخی از خوراکیها و زیبایی طفل و بعضی ویژگیهای روانی نوزاد و حتّی بالا بودن بهره هوش او مورد تأکید قرار گرفته است. از باب نمونه:
1 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: به زنان آبستن، «بِه» بخورانید تا فرزندان شما خوش اخلاق شوند. «أَطْعِمُوا حَبَالَاکُمُ السَّفَرْجَلَ فَإِنَّهُ یُحَسِّنُ أَخْلَاقَ أَوْلَادِکُمْ».(2)2 - همچنین امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید: خوردن «بِهْ» قلب ضعیف را قوی و فرزند را زیبا و خوش اخلاق میسازد.
(3)3 - امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: برای زن حامله غذایی بهتر از رُطب نیست، خداوند(4)به حضرت مریم علیها السلام دستور فرمود: در وقت زایمان از رطب استفاده نماید.(5) 4 - در حدیث دیگر، آن حضرت میفرماید: بهترین خرما، بَرِنی (نوعی از خرما) است. به زنانتان در وقت زایمان برنی بخورانید تا فرزندانتان با حِلم و هوشمند شوند.
«خَیْرُتُمُورِکُمُ الْبَرْنِیُّ فَأَطْعِمُوهُ نِسَاءَکُمْ فِی نِفَاسِهِنَّ تَخْرُجْ أَوْلَادُکُمْ حُلَماءَ».(1)اینمضمون ازامام صادق علیه السلام نیز روایت شده است.(2)
مقصود از خوردن خرما، در روزهای نزدیک به زایمان است و ممکن است منظور، بعد از زایمان و زمانی باشد که مادر نوزاد را شیر میدهد.
5 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: هر زن حاملهای که خربزه بخورد، فرزندش زیبا و خوش اخلاق خواهد شد. «مَا مِنِ امْرَأَةٍ حَامِلَةٍ أَکَلَتِ الْبِطِّیخَ لَا یَکُونُ مَوْلُودُهَا إِلَّا حَسَنَ الْوَجْهِ وَ الْخُلُقِ».(3)در حدیث دیگری، آمده است: زن باردار خربزه را با پنیر بخورد تا فرزندش زیبا و خوش اخلاق شود.
(4)6 - پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: به زنان حامله شیر بنوشانید، زیرا سبب ازدیاد عقل کودک میگردد. «اسْقُوا نِسَاءَکُمُ الْحَوَامِلَ اللُّبَانَ فَإِنَّهَا تَزِیدُ فِی عَقْلِ الصَّبِیِّ».(5)7 - در حدیث دیگری، آن حضرت میفرماید: زنان حامله را وادار به خوردن شیر نمایید، زیرا اگر جنین در شکم مادر با شیری که مادر خورده است، تغذیه گردد، قلبش محکم و عقلش زیاد میشود و اگر پسر باشد، شجاع و اگر دختر باشد، هیکلمند و اندامش قوی میگردد و از شوهر خود بیشتر لذّت میبرد. «فَإِنَّ الصَّبِیَّ إِذَا غُذِّیَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ بِاللُّبَانِ اشْتَدَّ قَلْبُهُ وَ زِیدَ فِی عَقْلِهِ فَإِنْ یَکُ ذَکَراً کَانَ شُجَاعاً وَ إِنْ وُلِدَتْ أُنْثَی عَظُمَتْ عَجِیزَتُهَا فَتَحْظَی بِذَلِکَ عِنْدَ زَوْجِهَا».(6)8 - این مضمون از امام رضا علیه السلام نیز نقل شده و اضافه فرمودند: اگر جنین پسر باشد، دارای قلبی پاکیزه و عالم و شجاع خواهد شد و اگر دختر باشد، خوش خلق و زیبا و هیکلمند میگردد.
«فَإِنْ یَکُنْ فِی بَطْنِهَا غُلَاماً خَرَجَ ذَکِیَّ الْقَلْبِ عَالِماً شُجَاعاً وَ إِنْ تَکُنْ جَارِیَةً حَسُنَ خُلقُهَا وَ خِلْقَتُهَا».(7)
باید توجّه داشت، از آنجا که نفقه خانواده بر عهده پدر میباشد، خطابها پیشتر و بیشتر از هر کس، متوجّه پدر خواهند بود.
علاوه بر آنچه ذکر شد در دوران حاملگی، هر گونه تغییر رفتار و برخورد شوهر که نشانه بیتوجّهی یا بیعلاقگی او نسبت به جنین یا مادرش باشد ناپسند شمرده شده است، زیرا این بیتوجّهی مادر را در معرض فشارهای روانی قرار میدهد که برای جنین خطر آفرین است. درحالی که توجّه و محبّت بیشتر به مادر میتواند از ناراحتیهای احتمالی وی بکاهد و بر شیرینی بچّهدار شدنش بیافزاید.
بدین جهت در حدیثی، رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: از حقوق فرزند بر پدر خود آنست که مادر وی را اکرام نموده و با عزّت و احترام با او برخورد نماید. «حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی وَالِدِهِ، إِذا کانَ ذَکرَاً أَنْ یَسْتَفْرِهَ أُمَّهُ... وَ إِذَا کَانَتْ أُنثی أَنْ یَسْتَفْرِهَ أُمَّهَا».(1)
همانگونه که استفاده از بعضی غذاها و میوهها برای رشد جسمانی و تکامل معنوی جنین نسبت به زن حامله مستحب است، در صورتی که حیات جنین متوقف بر استفاده مادر از غذا باشد، بر او واجب میشود. افزون بر این، در حالت اضطرار و در موردی که امکان استفاده از غذای حلال نداشته باشد، واجب است از غذای غیر حلال بهره گیرد.
یکی از فقیهان در اینباره مینویسد: «مضطرّ و کسی که از جان خود و یا نفس محترمهای غیر از خود ترس دارد، مانند زن حاملهای که میترسد جنینی که در رحم دارد، تلف شود و زن شیرده که در بیم تلف شدن طفلی است که او را شیر میدهد، باید برای جلوگیری از تلف شدن نفس محترمه (جنین و یا کودک شیرخوار) اگر غذای حلال در اختیار ندارند از غذای حرام، مانند مال دیگران بدون اذن آنها استفاده نمایند».(2)
این مضمون از عبارات برخی دیگر از فقها نیز استفاده میشود(1).
دلیل این نظریه، آیات قرآن است که میفرماید: کسی که مجبور شود برای نجات حفظ جان خویش از مرگ، از چیز حرام (مانند مردار و خون و گوشت خوک) استفادهکند، به شرط اینکه تعدّی و زیادهروی نکند، بر او گناهی نیست. (فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ)2 . و نیز میفرماید: خداوند آنچه را بر شما حرام بوده، بیان کرده است ولی اگر ناچار شوید، میتوانید از حرام (گوشتی که اسم خدا بر آن برده نشده) استفاده کنید. (وَ قَدْ فَصَّلَ لَکُمْ ما حَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلاّ مَا اضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ)3 .
بیگمان اطلاق این دو آیه، مسأله مورد بحث را شامل است. بنابراین در مواردی که مکلّف برای حفظ جان خود و یا جان دیگری (مانند زن حامله نسبت به جنین) مجبور باشد از غذای حرام استفاده کند، برای وی جایز، بلکه واجب است با خوردن غذای حرام، جنین را حفظ نماید.
این حکم از برخی از قواعد فقهی، مانند قاعده نفی ضرر و ضرار و قاعده نفی حرج و نفی عسر و همچنین برخی از روایات نیز استفاده میگردد. مانند آنکه، ابی بصیر از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: هیچ حکم حرامی نیست مگر اینکه در حالت اضطرار و اجبار حلال میگردد. «لَیْسَشَیْءٌ مِمَّا حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا وَ قَدْ أَحَلَّهُ لِمَنِ اضْطُرَّ إِلَیْهِ».(2)همچنین، حکم این مسأله از ادلّۀ فقهی که دلالت بر وجوب حفظ نفس محترمه دارد، روشن میگردد. مانند آیه شریفه
(وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ)5 . باید جان خود را حفظ کنید و در معرض قتل قرار ندهید. و یا فرموده است: «فرزندانتان را به خاطر تنگ دستی و فقر نکشید، ما روزی رسان آنها و شماییم، به راستی کشتن آنها خطایی است بزرگ».(3)
از آنچه ذکر شد، روشن گردید:
1 - در حالت اضطرار و اجبار، استفاده از خوردنیها و نوشیدنیهای حرام، منعی ندارد.
2 - استفاده از آنها در صورتی که حفظ جان مکلّف یا دیگری، مانند جنین نسبت به مادر، متوقّف بر آن است، واجب میباشد.
حق حیات از اهمیت فوقالعادهای برخوردار است. این حق از اساسیترین و اصلیترین حقوق انسان به شمار میآید. جنین نیز از آغاز انعقاد نطفه و از ساعات اوّلیه وجود خویش، از این حق برخوردار است و والدین او و دیگران موظّف به رعایت آن میباشند.
در بیان حکم فقهی حق حیات برای جنین از اموری که به طور احتمال و یا به صورت قطع در تضادّ با آن قرار میگیرد، بحث میشود. بنابراین لازم است مباحث زیر مورد تحقیق قرار گیرد:
1 - کنترل موالید (تنظیم خانواده).
2 - اسقاط جنین.
3 - قتل جنین و دیگر مسائل مربوط به آن.
4 - تزاحم حقّین (حق مادر و فرزند).
5 - انعقاد نطفه در رحم به روش جدید (تلقیح صناعی) و دیگر احکام مربوط به جنین و حمل.
الف: کنترل موالید (تنظیم خانواده)
کنترل موالید عبارت است از کنترل ارادی تعداد فرزندان و فاصلهگذاری میان فرزندان یک خانواده که رشتهای گسترده از روشهایی را در برمیگیرد که برای تنظیم باروری بهکار گرفته میشود.
اصطلاح مزبور به طور عمده در مفهوم کنترل باروری زنان بهکار گرفته میشود. امّا دیگر شیوههای اختیاری، مانند: تأخیر در ازدواج یا پرهیز از امور جنسی پس از ازدواج و عقیمسازی به وسیله جرّاحی و سقط جنین را نیز شامل میگردد.
با توضیحی دیگر، محدود کردن جمعیت، نوعی سیاست اجتماعی است که هدف عمدهاش، تقلیل و کاهش جمعیت با در نظر گرفتن اوضاع و امکانات طبیعی و اقتصادی و اجتماعی یک جامعه میباشد. تنظیم خانواده، نوعی سیاست جمعیتی و مجموعه تدابیر و برنامهریزیهایی است که خانوادهها بتوانند تعداد فرزندانی را که مایلند به صورت ارادی بیاورند.(1)
فرزندان از نعمتهای بزرگ الهی و زینت و زیبایی زندگی دنیوی و مایه امید و دلگرمی والدین برای تلاش و کوشش و موجب استحکام خانواده و تداوم حیات آن میباشند.
از دیدگاه اسلام، کثرت فرزندان با صرف نظر از عوارض جانبی آن، مطلوب و پسندیده و از موهبتهای الهی است، زیرا سبب ازدیاد مسلمانان میگردد.
در داستان نوح در قرآن، ازدیاد مال و فرزندان، یاری خدا بر مردم شمرده شده است. آن حضرت خطاب به قومش میگوید: از گناهان خود استغفار کنید که خداوند آمرزنده است، تا برکات آسمان را پیدر پی بر شما فرو فرستد و با اموال و فرزندان، شما را یاری بخشد. «وَیُمْدِدْکُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ».(2)همچنین در قصه بنیاسراییل خطاب به آنها میفرماید: ما به وسیله اموال و ثروت سرشار و فرزندان و نفرات بسیار شما را تقویت نمودیم، آنچنانکه نفرات شما بر نفرات دشمن (فرعونیان) فزونی گرفت.
«وَأَمْدَدْنَکُم بِأَمْوَلٍ وَبَنِینَ وَجَعَلْنَکُمْ أَکْثَرَ نَفِیرًا».(3)در سرگذشت هود نبیّ علیه السلام و قوم عاد نیز مال و فرزندان، امداد الهی دانسته شده و از قول حضرت هود آمده است: از خدایی بترسید که شما را به نعمتهایی که میدانید، امداد کرد و به طور مداوم و منظّم آنها را در اختیار شما نهاد، شما را به چهارپایان و پسران [لایق و برومند] امداد نمود.
«وَتَّقُوا لَّذِی أَمَدَّکُم بِمَا تَعْلَمُونَ أَمَدَّکُم بِأَنْعَمٍ وَبَنِینَ».(4)
از شیوه بیان قرآن، معلوم میگردد، فرزندان از نعمتهای با اهمیت خداوند میباشند، چرا که نعمتها بسیارند و در بین تمام آنها، خداوند متعال به ذکر نعمت فرزندان پرداخته است. فرزندان، اعمّ از پسر و دختر، هدیه الهی هستند.
قرآن در اینباره میفرماید: خداوند به هر کس اراده کند دختر میبخشد و به هر کس بخواهد پسر و اگر بخواهد پسر و دختر هر دو را به آنها میدهد. (یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ إِناثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّکُورَ أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً وَ إِناثاً وَ یَجْعَلُ مَنْ یَشاءُ عَقِیماً) .(1)
تعبیر به «یَهَبَ» (میبخشد) دلیل روشنی است که هم دختران هدیه الهی هستند و هم پسران و از این جهت فرقی بین آنها نیست.
در روایت نیز کثرت اولاد و ازدیاد مسلمانان مطلوب دانسته شده است، به عنوان نمونه:
1 - پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: من به شما مسلمانان در مقابل امّتهای دیگر در روز قیامت مباهات و افتخار خواهم نمود. «فَإِنِّی أُبَاهِی بِکُمُ الْأُمَمَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ».(2)2 - در روایت دیگری نیز فرموده است: فرزند بسیار داشته باشید تا جمعیت شما در آینده در مقابل امّتهای دیگر افزایش یابد.
«أَکْثِرُوا الْوَلَدَ أُکَاثِرْ بِکُمُ الْأُمَمَ غَداً».(3)3 - از قول حضرت یوسف علیه السلام نقل شده که خطاب به برادر خود فرموده است: اگرتوانایی فرزندان بسیار داشتی که زمین را با تسبیح و تمجید پروردگار سنگین سازند، چنین باش.
«إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَکُونَ لَکَ ذُرِّیَّةٌ تُثْقِلُ الْأَرْضَ بِالتَّسْبِیحِ فَافْعَلْ».(4)4 - امام سجاد علیه السلام فرموده است: سعادت مرد به این است که فرزندان بسیاری داشته باشد و از آنها کمک بگیرد:
«مِنْ سَعَادَةِ الرَّجُلِ أَنْ یَکُونَ لَهُ وُلْدٌ یَسْتَعِینُ بِهِمْ».(5)5 - فردی به نام بکر بن صالح میگوید: به امام کاظم علیه السلام نوشتم، من با اینکه پنجاهسال از عمرم گذشته است، از اینکه صاحب فرزند بشوم اجتناب نمودهام،
زیراهمسرم دوست ندارد و مدّعی است نمیتوانیم آنها را تربیت نماییم. حضرت فرمود: برای صاحب فرزند شدن، کوشش کن، زیرا خداوند آنها را روزی خواهد داد. «اطْلُبِالْوَلَدَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَرْزُقُهُمْ».(1)3. حکم فقهی جلوگیری از بارداری (کنترل جمعیت)
آیات و روایاتی که ذکر شد، دلیل بر استحباب کثرت اولاد و فرزندان به عنوان حکم اوّلی و با قطع نظر از عوارض جانبی آن میباشد، حال اگر با شواهد و دلائل روشن و مورد اعتماد، ثابت شود، کثرت اولاد در یک مقطع زمانی خاص یا نسبت به بعضی از جوامع مسلمین، موجب ضعف و سستی و سختی آنها خواهد شد و مشکلات گوناگون اجتماعی به بار خواهد آورد، در این صورت بین دو حکم یادشده (استحباب کثرت اولاد و لزوم جلوگیری از ضعف مسلمانان و مشکلات اجتماعی) تزاحم ایجاد میشود. برای رفع تزاحم بین آنها، بحث جلوگیری از باروری و کنترل جمعیت مطرح میگردد.
فقیهان و دانشمندان مسلمان در مسأله رشد جمعیت، افزایش یا کاهش آن، دیدگاههای متفاوتی را بیان نمودهاند، البتّه این دیدگاهها بیشتر مربوط به فقهای معاصر میباشد که در پنجاه سال اخیر و با ورود بحث تنظیم خانواده به کشورهای مسلمان ابراز شده است، لیکن در گذشته این مسائل به دلیل عدم کثرت جمعیت در جهان، یا مطرح نبوده یا به طرح دیدگاهکلّی اسلام که همانند دیگر ادیان به افزایش نسل مسلمانان توجّه داشته، بسنده شده است.
به هر صورت روشها و ابزارهایی که میتواند برای کنترل جمعیت مورد استفاده قرار گیرد، دو قسم است:
الف: تعقیم (عقیمسازی) دائم و یا منع دائمی از حمل:
تعقیم از عَقَمَ گرفته شده و عَقَمَ در لغت بمعنی قطع و خشکاندن و مانع از قبول اثر است. زن و مرد عقیم به کسانی گفته میشود که نمیتوانند صاحب فرزند شوند و تعقیم، انجام عمل عقم است.(2)
و مقصود از تعقیم در مسائل فقهی، انجام اموری است که قدرت و توان صاحبفرزند شدن را از زن یا مرد و یا هر دو، به طور دائم بگیرد. این روش از دیدگاه فقهی حرام است.
امام خمینی رحمه الله در اینباره مینویسد: «حرام است مرد از دارویی استفاده کند که قوّت تناسلی او را قطع نماید، همچنین اگر زن با خوردن دارو و یا هر وسیله دیگر، خود را عقیم سازد، حرام است».(1)همچنین آیةالله فاضل لنکرانی میگوید: «جایز نیست انسان خود را عقیم نماید، زیرا نقص است».(2)عبارت برخی دیگر از فقها(3)نیز شبیه آنچه ذکر شد میباشد.
حرمت عقیمسازی و منع دائم از باروری، علاوه بر اینکه در بعضی موارد مستلزم نظر و لمس حرام است که انجام آن جز در وقت ضرورت، جایز نیست، ممکن است با این ادلّه اثبات گردد، مانند:
1 - اطلاق آیه شریفه قرآن که میگوید: خود را با دست خویش به هلاکت نیفکنید. (وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ) .(4)
تهلکه و هلاکت هر دو به معنی نابودی است و گفته شده تهلکه در موردی بهکار گرفته میشود که نتیجه و عاقبت انجام کاری به هلاکت و نابودی آن بیانجامد.(5)
این جمله مفهوم وسیع و گستردهای دارد که مسأله مورد بحث را شامل میشود.
علاّمۀ طباطبایی در توضیح آن مینویسد: «این کلام الهی مطلق است و از هر چیزی که موجب هلاکت و نابودی انسان گردد، نهی مینماید».(6)
1) (1) تحریر الوسیلة 144:2.
2) (2) جامع المسائل 488:1 و 448:2.
3) (3) سید ابوالقاسم خویی، صراط النجاة 360:1 سؤال 989، سید محمّدرضا گلپایگانی، مجمع المسائل 173:2، مجلّه فقه اهل بیت شماره 56:21 و بعد از آن.
4) (4) سوره بقره 195:2.
5) (5) لسان العرب 348:6، تفسیر التبیان 152:2.
6) (6) تفسیر المیزان 64:2.
به بیانی روشنتر، این جمله دلیل است بر اینکه اضرار به نفس در صورتیکه منجر به قتل نفس یا قطع عضوی از اعضای بدن یا تعطیلی قوّهای از قوای انسان گردد، مانند: از کار افتادن قوّه مردانگی و توان فرزنددار شدن حرام است.(1)
2 - قرآن، دستور شیطان به پیروان خود را چنین نقل میکند: آنها را گمراه میکنم و به آرزوها سرگرم میسازم و به آنها دستور میدهم اعمال خرافی انجام دهند؛ گوش چهارپایان را بشکافند و آفرینش پاک خدایی را تغییر دهند. (وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ) .(2)
این دستور، هر عملی که موجب تغییر خلقت اوّلیۀ انسان گردد، مانند: عمل اخصاء (جلوگیری از توان مرد برای تولید مثل و فرزندان) را شامل میگردد.(3)
کلمۀ اخصاء که در عبارات برخی از مفسّرین بهکار رفته، تعبیر دیگری از عقیمسازی میباشد. در نتیجه از این آیه نیز حرمت تعقیم استفاده میگردد، زیرا از اموری است که به فرمان شیطان انجام میشود و با فرمان پروردگار در تضادّ است.
ولی همانگونه که بعضی از مفسّرین(4)فرمودهاند، به نظر میرسد این جمله مربوط به تغییر خلقتی است که به دستور شیطان انجام شود و نمیتواند دلیل حرمت تعقیم به طور مطلق قرار گیرد.
3 - اطلاق قاعدۀ لاضرر: بیشک، عقیمسازی و منع دائم از باروری به هر وسیلهای که انجام شده باشد، ایجاد نقص در بدن است و نقص، ضرر است. و همانطور که اضرار به غیر حرام است، اضرار به نفس نیز حرام میباشد. بنابراین مسأله مورد بحث، مشمول فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله میشود که فرمود: «لاَ ضَرر وَلاَ ضِرَارَ».(5)4 - بعضی از محقّقین
(6)برای اثبات حرمت عقیمسازی، به روایاتی که در مورد نهی از اختصاء (کوبیدن و یا بیرون آوردن بیضه مذکّر، اعم از حیوان یا انسان، به گونهای که بعد
1) (1) ر. ک: جعفر سبحانی، نیل الوطر من قاعدة لا ضرر: 142، تفسیر مواهب الرحمن 126:3.
2) (2) سوره نساء 119:4.
3) (3) تفسیر التبیان 334:3، تفسیر قرطبی 389:5، تفسیر کنز الدقائق 544:3.
4) (4) مجمع البیان 195:3، تفسیر المیزان 84:5-85، مواهب الرحمن 288:9-289.
5) (5) الکافی 293:5، ح 2.
6) (6) الاحکام المتعلّقة با النساء فی الفقه الإسلامی: 122.
از آن قادر به تولید مثل نباشد)(1)، وارد شده نیز تمسک کردهاند، مانند اینکه عثمان بن مظعون میگوید: از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردم، آیا جایز است به اختصاء مبادرت ورزم؟ فرمودند: این عمل را انجام نده، اختصاء در امّت من، روزه گرفتن است. با روزه، شهوت خود را کنترل نمایید. «قالَ: لاَ تَفْعَلْ یا عُثْمَانُ فَإِنَّ اخْتِصاءَ أُمَّتِیَ الصِّیَامُ».(2)به همین مضمون، از طریق اهل سنّت از عبدالله بن مسعود نیز روایت نقل شده است.
(3)لیکن این استدلال صحیح به نظر نمیرسد، زیرا اختصاء مانع از ارضا و دفع شهوت در مورد مردان میباشد، ولی تعقیم فقط جلوگیری از بارداری است و با انجام آن، ارضای جنسی و دفع شهوت ممکن است. به علاوه اختصاء مربوط به مردان است و قیاس زنان به مردان صحیح نیست. ب: کنترل جمعیت با منع موقّت از حمل
هر چند دلایل و شواهد زیادی بر توجّه شریعت مقدّس اسلام به مسأله حفظ و افزایش نسل مسلمانان وجود دارد و مخالفان کنترل جمعیت در اثبات مدّعای خود، به آنها استناد میکنند، ولی باید توجّه داشت که هدف شریعت اسلام، تنها افزودن نسل مسلمانان بدون عنایت به وضعیت دینی، تربیتی و اجتماعی آنها نیست، بلکه هدف اصلی، به وجود آوردن یک امّت اسلامی صالح و سعادتمند است.
بدان جهت است که بسیاری از فقیهان و دانشمندان مسلمان معتقدند، در مقاطع زمانی خاص که کثرت مسلمانان موجب ضعف و سستی آنان باشد یا کثرت اولاد در بعضی خانوادهها با بروز مشکلات جدّی همراه باشد و نیز به دلیل مرض یا ضعف مادر و اموری از این قبیل، جلوگیری از بارداری و حمل، به طور موقّت منع شرعی ندارد.
در این کار ممکن است با روشهای مختلف، اعمّ از سنّتی مانند: قطع نزدیکی، عزل منی یا روشهای جدید که دانش پزشکی در یکی دو قرن اخیر ابداع نموده است، مانند:
استفاده از کاندوم، اسپرم کُشها، قرصهای ضد بارداری، عقیمسازی موقّت از بارداری جلوگیری شود.(1)
برخی از فقهای معاصر به جواز منع موقّت از حمل، مشروط به اینکه مستلزم ارتکاب حرام، مانند لمس مرد اجنبی یا زن اجنبیه نباشد، فتوا دادهاند.(2)
دلیل این نظریه، روایاتی در حدّ استفاضه است که در باب جواز عزل، وارد شدهاند؛ مانند اینکه محمد بن مسلم میگوید: از امام صادق علیه السلام از حکم عزل(3)سؤال نمودم، حضرت فرمودند: این مسأله به مرد مربوط میشود، هر وقت بخواهد عمل کند. «فَقَالَ: ذَاکَ إِلَی الرَّجُلِ یَصْرِفُهُ حَیْثُ شَاءَ».(4)همین مضمون، توسط راوی دیگری نیز از امام صادق علیه السلام نقل شده است.
(5)صرف نظر از این روایات، با استناد به برائت شرعی و عقلی نیز حکم به جواز میشود، زیرا دلیل فقهی مبنی بر منع موقّت از حمل و بارداری، وارد نشده و فرض این است که این روش، ضرر یا نقصی را بر زن یا مرد وارد نمینماید. تذکّر چند مطلب
1 - ممکن است ادّعا شود، کنترل جمعیت با روش منع از حمل به صورت موقّت در بعضی حالات و زمانها رجحان داشته باشد. مانند آنکه، به نظر صاحبنظران خبره و موثق در علوم اجتماعی، کثرت جمعیت مسلمانان موجب سستی و ناتوانی آنها در مقابل دشمنان اسلام باشد.
1) (1) رشد جمعیت، تنظیم خانواده و سقط جنین: 163 به بعد.
2) (2) سید ابوالقاسم خویی، صراط النجاة 358:1، فاضل لنکرانی، جامع المسائل 488:1 و 448:2، مکارم شیرازی، بحوث فقهیة هامّة: 284، منهاج الصالحین مع فتاوی السیدعلی السیستانی 460:1، سید محمدرضا گلپایگانی، مجمع المسائل 173:2.
3) (3) عزل در لغت به دو معنای بازداشتن وکنار گذاشتن آمده است. در مورد آمیزش جنسی، معنی «بازداشتن» ارادهشده است به این معنا که مرد هنگام انزال منی، خود را کنار کشیده، در خارج از رحم زن بریزد. مصباحالمنیر: 407.
4) (4) وسائل الشیعة 149:20 باب 75، من ابواب مقدمات النکاح، ح 1-2.
5) (5) همان: ح 1-2.
2 - در منع موقّت از حمل، رضایت زوجین نسبت به انجام آن معتبر نیست. بنابراین زن بدون رضایت مرد، میتواند مانع از حاملگی خود شود. برخی از فقیهان به این مسأله تصریح نمودهاند.(1)زیرا مرد نمیتواند زن را به داشتن فرزند مجبور نماید، هر چند حکمت تشریع ازدواج، فرزند است.
همچنین مرد میتواند با روشهایی که پیشتر ذکر شد، مانع از حمل و بارداری همسر خود گردد. البتّه در روایات و فتاوای فقهای گذشته فقط به روش عزل اشاره شده که صرف نظر از حالات جانبی آن، مکروه است.(2)
مستند کراهت، روایاتی است که جواز عزل را منوط به رضایت همسر دانستهاند(3). و ظاهراً به این دلیل که با عزل، لذّت زن از آمیزش کاسته میشود، مکروه گردیده است.
ج: سقط جنین
جنین در لغت به معنای هر چیز پوشیده است. به بچّهای که در شکم مادر است نیز از این جهت که در رحم، مستور و پوشیده شده است، جنین گویند.(4)
سقط کردن جنین نیز در لغت، به بچه انداختن یا بچه افکندن اطلاق میشود، بنابراین خروج بچه پیش از موعد مقرّر یا ناقص و نا تمام بودن آنرا سقط جنین گویند.(5)در زبان عربی سقط جنین با عناوینی چون اجهاض، اسقاط، القاء، طرح و املاص، بیان شده است و تقریباً همان معانی مشابه فارسی را دارد.(6)البتّه کلمه اجهاض، بر سقط جنین خود به خود و کلمه اسقاط، بر سقط جنین به واسطه شخص دیگر، اطلاق میشود.(7)
1) (1) فاضل لنکرانی، جامع المسائل 489:1، سید ابوالقاسم خویی، صراط النجاة 361:1، منهاج الصالحین 460:1.
2) (2) ر. ک: النهایة: 482، السرائر 607:2، شرائع الاسلام 270:2، جامع المقاصد 503:12، جواهر الکلام 113:29.
3) (3) وسائل الشیعة 151:20 باب 76، من ابواب مقدمات النکاح، ح 1-2.
4) (4) ر. ک: لغتنامه دهخدا 7885:5، ذیل ماده جنین.
5) (5) همان 13682:9، ذیل ماده سقط.
6) (6) مصباح المنیر: 113، مجمع البحرین 333:1.
7) (7) معجم الوسیط 141:1.
در اصطلاحات پزشکی، فقهی و حقوقی نیز همین معانی با اندکی قیود و توضیحات، اراده میشود. در صفحات بعد توضیح بیشتری در اینباره ارائه خواهد شد.
سقط جنین از نظر پزشکی، چند نوع است:
1 - سقط جنین عادی یا مرضی (خود به خودی): این نوع سقط جنین، به رغم عدم تمایل زن و شوهر به سبب بیماریهای مربوط به مادر و جنین، بدون اینکه فردی در سقط دخالت داشته باشد، انجام میشود.
2 - سقط جنین ضربهای: سقطی است که در اثر منازعات یا تصادفات و اتّفاقات رخ میدهد.
3 - سقط جنین طبّی یا درمانی (قانونی): در جایی است که ادامه حاملگی برای زن خطرناک باشد و جان وی به علّت بیماری در خطر باشد. همچنین ممکن است قطع دوران حاملگی، برای جلوگیری از عوارض جسمانی یا روانی زن، حتّی امری ضروری برای نجات زندگی مادر قلمداد گردد. در مباحث آینده در مورد قسم دوّم و سوّم، توضیحات بیشتری خواهد آمد.
4 - سقط جنین جنایی یا عمدی که شخص با اراده و قصد، مرتکب آن میگردد و نتیجه که همان اسقاط جنین است، صورت پذیرد. در این بخش، به بررسی این نوع اسقاط جنین و احکام آن میپردازیم.
در کشورهای مختلف جهان در مورد قسم اخیر، نگرشها و مقرّرات متفاوتی وجود دارد. در برخی از کشورها این مسأله کاملاً آزاد است. جدیدترین بررسیها نشان میدهد، آمریکا از زمره کشورهایی است که آمار سقط جنین در آن به صورت وحشتناکی بالا رفته است(1). در مقابل، برخی از کشورها به جز در موارد بسیار محدود آنرا منع میکنند. در میان این دو دسته، نیز کشورهایی هستند که از آزادی نسبی سقط جنین حمایت میکنند این کشورها قوانین مربوط به آنرا با توجّه به انگیزههای اجتماعی یا پزشکی و بهداشتی تنظیم نمودهاند.(2)
تردیدی نیست که اسقاط عمدی جنین، صرف نظر از ضرورت و حالات خاص که ممکن است انجام آن مجاز شمرده شود، از دیدگاه فقه اسلام حرام است و برای زن حامله و غیر او جایز نیست جنین را اسقاط نمایند.
این حکم از دیرباز در عبارات فقها عنوان گردیده است. شیخ صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه(1)، علاّمۀ مجلسی در روضة المتقین(2)و لوامع(3)، شیخ حرّ عاملی در وسائل الشیعة(4)و برخی از اعلام معاصرین مانند آیتالله فاضل لنکرانی(5)، مکارم شیرازی(6)و دیگران(7)در مباحث فقهی به حرمت آن فتوا دادهاند.
دلیل این نظریه، علاوه بر عموم و اطلاق ادلّهای که بر حرمت قتل نفسِ محترمه دلالت دارد چون در بعضی از صورتها، بر اسقاط جنین عنوان قتل صادق است، روایاتی در حدّ استفاضه، بلکه تواتر معنوی است که در باب دیات وارد شده و بر حکم این مسأله دلالت دارد. مانند اینکه، در روایت صحیح ابی عبیده میگوید: از امام باقر علیه السلام سؤال کردم، زن حامله بدون اطّلاع شوهر خود از دارویی استفاده کرده و فرزندی که در رحم داشته را ساقط نموده؟ حضرت فرمود: اگر جنین در حالی که ساقط شده، استخوان داشته و بر استخوان او گوشت روییده شده، باید زن، دیه او را به پدرش بپردازد... سؤال کردم، آیا زن در دیه فرزندی که سقط شده با پدرش شریک نمیشود؟ حضرت فرمود: خیر، چون او را کشته است، از او ارث نمیبرد «قَالَ لا لِأَنَّهَا قَتَلَتْهُ فَلَا تَرِثُهُ».(8)دلالت این روایت بر حکم مسأله، روشن است. زیرا امام علیه السلام اسقاط جنین را قتل دانسته و فرموده: قاتل از دیه ارث نمیبرد.
1) (1) من لا یحضره الفقیه 171:4، ح 5394.
2) (2) روضة المتقین 257:1.
3) (3) لوامع صاحبقرانی 645:1.
4) (4) وسائل الشیعة 338:2 باب 33، من ابواب الحیض، ح 1.
5) (5) جامع المسائل 490:1.
6) (6) بحوث فقهیة هامة: 286.
7) (7) علاّمه محمد تقی جعفری، رسائل فقهی 250:1 و 254، کلمات سدیدة فی مسائل جدیدة: 70.
8) (8) الکافی 141:7 ح 6، وسائل الشیعة 31:26 باب 8، من ابواب موانع الارث، ح 1.
در روایت دیگری، اسحاق بن عمّار میگوید: از امام کاظم علیه السلام سؤال کردم، زنی از ترس اینکه صاحب فرزند شود اقدام به خوردن دارو مینماید و بر اثر آن، جنین ساقط میشود؟ حضرت فرمود: نباید چنین کاری انجام دهد. وی میگوید: عرض کردم، آنچه زن در رحم دارد، در حدّ نطفه است. فرمودند: اوّلین مرحله خلقت انسان، نطفه است. «الْمَرْأَةُ تَخَافُ الْحَبَلَ فَتَشْرَبُ الدَّوَاءَ فَتُلْقِی مَا فِی بَطْنِهَا فَقَالَ لَا فَقُلْتُ إِنَّمَا هُوَ نُطْفَةٌ قَالَ إِنَّ أَوَّلَ مَا یُخْلَقُ نُطْفَةٌ».(1)این روایت نیز بر حرمت اسقاط جنین، حتّی با فرض اینکه شوهر از آن آگاهی داشته باشد و بدان راضی باشد، دلالت دارد. روایات دیگری(2)نیز وارد شده که مضمون آن شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.
اسقاط جنین، ممکن است به شیوههای مختلف انجام پذیرد:
1 - اسقاط جنین پس از ولوج روح، به طور عمد.
2 - اسقاط جنین پس از ولوج روح، به طور خطا یا شبه عمد.
3 - اسقاط جنین پیش از ولوج روح اعم از اینکه به طور عمد باشد یا خطا و یا شبه عمد.
نظریه مشهور در میان فقها این است که اگر کسی با عمد و آگاهی و اراده قتل، به واسطه ضربه یا اذیت وآزار و یا هر وسیله دیگر، موجب شود که زن حامله، جنین را پس از اتمام خلقت و ولوج روح، مرده ساقط نماید، قاتل محسوب میشود و باید قصاص گردد.
توضیح اینکه؛ در باب قصاص، نظریه مشهور در بین فقهای امامیه این است که اگر شخص بالغ با عمد و اراده قتل، کودکی را به قتل برساند، قصاص میشود. بسیاری از فقیهان(3)به این مسأله فتوا دادهاند و برخی نیز ادّعای عدم خلاف(4)نمودهاند و برخی دیگر
1) (1) وسائل الشیعة 25:29، باب 7، من ابواب القصاص فی النفس، ح 1.
2) (2) ر. ک: الکافی 108:3، ح 2، وسائل الشیعة 402:29-403، باب 13، من ابواب العاقلة، ح 1-2-3، همان: 322، باب 21، من ابواب دیات الاعضاء، ح 1.
3) (3) النهایة: 760، السرائر 369:3، کشف الرموز 611:2، شرائع الاسلام 215:4، قواعد الاحکام 609:3، تفصیلالشریعة (کتاب القصاص): 172.
4) (4) جواهر الکلام 184:42.
آنرا منطبق با مذهب شیعه دانستهاند.(1)به هر روی جنین بعد از ولوج روح عرفاً کودک و انسان دارای نفس محترمه محسوب میگردد.
دلیل این حکم، عموم و اطلاقات ادلّهای است که کیفر قاتل را قصاص میداند، مانندآیه شریفه قرآن که میفرماید: هر کس مظلومانه کشته شود، ما به ولی او تسلّط بر قتل دادهایم. (تا قاتل را قصاص نماید). (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً ).(2)
همچنین روایات متواتری در اینباره وارد شده است، مانند آنکه امام صادق علیه السلام میفرماید: هر کس مؤمنی را با علم و عمد به قتل رساند، قصاص میشود.(3)بهطورخاص نیز، ابن فضّال از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: اگر کسی، دیگری را به قتل رساند مقتول چه کودک باشد، چه بالغ، چنانچه قاتل به عمد مرتکبقتل شده باشد، قصاص میشود. «قَالَ: کُلُّ مَنْ قَتَلَ شَیْئاً صَغِیراً أَوْ کَبِیراً بَعْدَ أَنْ یَتَعَمَّدَ فَعَلَیْهِ الْقَوَدُ».(4)برخی از فقها، مانند محقّق اردبیلی و آیةالله فاضل لنکرانی معتقدند: ضعف سند این روایت با عنایت به اینکه در میان فقیهان مشهور است و بر طبق آن فتوا دادهاند، جبران میگردد.
(5)نتیجه آنکه، در مفروض کلام، عنوان قاتل بر کسی که جنین را بعد از ولوج روح، با عمد و اراده قتل ساقط نموده، صادق است و ادلّه قصاص، او را شامل میگردد. به گفتۀ بعضی از فقها در فرض مذکور، مقتضی قصاص(6)یعنی ازهاق روح و قتل نفس محترمه موجود است، و دلیلی بر منع آن وارد نشده است، بنابراین حکم قصاص، مسلّم است.
در برابر دیدگاه مشهور، برخی از فقیهان گذشته مانند ابوالصّلاح حلبی(1)وقطبالدین بیهقی(2)و برخی از اعلام معاصرین مانند آیةالله سید ابوالقاسم خویی(3)و بعضی از شاگردان(4)وی معتقدند: اگر مقتول صغیر باشد، قاتل بالغ، محکوم به پرداخت دیه میشود نه قصاص. مستند این نظریه، ادلّهای است که قابل جواب است و در مقابل ادلّه دیدگاه مشهور نمیتواند به معارضه برخیزد.(5)
این عدّه از فقها، در مسأله مورد بحث نیز قائل به عدم قصاص کسی که مرتکب اسقاط جنین به صورت عمد شده، میباشند، زیرا ادلّهای که در باب قتل صغیر به آن استناد میکنند، به طریق اولویت شامل اسقاط جنین نیز میگردد. همچنین از ظاهر فتاوی برخی از بزرگان فقه شیعه بدست میآید که در مسأله مورد بحث نیز چیزی غیر از دیه مترتّب نمیشود و کیفر اسقاط جنین را قصاص نمیدانند.
مرحوم محقّق حلی در اینباره مینویسد: «اگر زن، حمل خود را به مباشرت یا تسبیب ساقط کند، دیه سقط بر عهده اوست و نصیبی از آن دیه نمیبرد».(6)ظاهر این سخن، شامل اسقاط جنین پس از ولوج روح در حالی که حیات داشته است، میشود. چنانکه ظاهر این سخن، نشان دهندۀ تحقّق قتل و مانعیت آن از ارث بردن از جنین میباشد، امّا اشارهای به قصاص ندارد.
ممکن است ادّعا شود، از ظاهر صحیحه ابوعبیدة که پیشتر ذکر گردید نیز میتوان این معنی را استفاده کرد. در آن روایت در مورد زن بارداری که برای سقط جنین فرزندش، دارو مینوشد و آنرا سقط مینماید، از امام باقر علیه السلام چنیننقل شده است: اگر دارای استخوان است که بر او گوشت روییده و چشم و
گوش آن مشخّص شده، دیۀ آن بر عهدۀ زن است که آن را به پدر جنین میپردازد. راوی میگوید: به حضرت عرض کردم پس او از دیۀ فرزند خود ارث نمیبرد؟ فرمودند: نه، زیرا او را کشته است.(1)
این روایت، با اینکه صراحت دارد که جنایت عمدی بر جنین صورت گرفته و جنین هم کامل است، ولی اشارهای به قصاص نکرده است. اگر قصاص واجب بود، در حدیث - که معتبر هم میباشد - ذکر میگردید.
البتّه تحقیق در این مسأله مجال بیشتری میطلبد که در این مختصر نمیگنجد و درهر صورت لازم است احتیاط رعایت گردد. به این معنی که رضایت صاحب جنین (پدرو مادر وی) جلب شود.
لازم به یاد آوری است، صورت اول به شرحی که توضیح داده شد، هر چند ممکن است واقع شود، ولی از موارد استثنایی و نادر است. زیرا اسقاط جنین، آن هم با آگاهی از زنده بودن او در مرحلۀ پس از ولوج (که عادتاً برای بیشتر افراد مگر متخصّصین مربوطه، غیر ممکن است) و با قصد قتل، به طور عادی کمتر اتّفاق میافتد و شاید به همین دلیل است که فقها بحث اسقاط جنین را در باب دیات مطرح نموده و در باب قصاص اثری از آن دیده نمیشود.
اسقاط جنین پس از ولوج روح به صورت خطا و قبل از ولوج روح اعمّ از اینکه عمدی باشد یا خطایی منجر به پرداخت دیه میشود و اجمال آن بدین قرار است: درباره میزان دیه جنین بین فقها بحث و گفتگو است، دیدگاه مشهور این است که، دیه جنین آزاد مسلمان بعد از آنکه خلقتش تمام شده باشد و پیش از ولوج روح، صد دینار طلا میباشد و اگر روح در آن دمیده شده باشد و جنین پسر باشد، دیۀ انسان کامل (هزار دینار طلا) و اگر دختر باشد، نصف آن قرار داده شده است.
1) (1) الکافی 141:7، وسائل الشیعة 31:26 باب 8، من ابواب موانع الإرث، ح 1.
بسیاری از فقیهان(1)در قرون متمادی تا به امروز(2)به این نظریه معتقد بوده و بر طبق آن فتوا دادهاند. دلیل آن علاوه بر اجماع که برخی از فقها مطرح نمودهاند، روایاتی است در حدّ استفاضه، از جمله صحیحه ظریف که کلینی به طریق خود به کتاب ظریف، از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام آنرا چنین نقل نموده است: دیه جنین صد دینار قرار داده شده و منی مرد تا رسیدن به مرحله جنین، پنج جزء شده است، دیه آن هنگامی که جنین است، پیش از دمیده شدن روح، صد دینار طلا است، و صد دینار پنج قسمت میشود. دیه نطفه یک پنجم از صد دینار، یعنی بیست دینار و دیه علقه دو پنجم از یکصد دینار، یعنی چهل دینار و دیه مضغه سه پنجم از صد دینار، یعنی شصت دینار است و دیه جنین اگر دارای استخوان باشد چهار پنجم از صد دینار است، یعنی هشتاد دینار و زمانی که گوشت بر آن پوشیده شود، دیه آن یکصد دینار کامل است. پس چون آفرینش دیگری در آن پدید آید، یعنی روح در آن دمیده شود، در این صورت جنین دارای نفس است که دیه آن در صورتی که پسر باشد، هزار دینار کامل است و در صورتی که دختر باشد، پانصد دینار است. «جَعَلَ دِیَةَ الْجَنِینِ مِائَةَ دِینَارٍ وَ جَعَلَ مَنِیَّ الرَّجُلِ إِلَی أَنْ یَکُونَ جَنِیناً خَمْسَةَ أَجْزَاءٍ فَإِذَا کَانَ جَنِیناً قَبْلَ أَنْ تَلِجَهُ الرُّوحُ مِائَةَ دِینَارٍ... نَشَأَ فِیهِ خَلْقٌ آخَرُ وَ هُوَ الرُّوحُ فَهُوَ حِینَئِذٍ نَفْسٌ بِأَلْفِ دِینَارٍ کَامِلَةً».(3)در روایت معتبر دیگری، سلیمان بن صالح از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: دیه نطفه، بیست دینار است و زمانی که گوشت بر استخوان آن پوشیده شده باشد، صد دینار است و همین صد دینار، دیه جنین است تا زمانی که روح در آن دمیده شود و اگر از رحم بیرون آید و صدا داشته باشد، در این حالت دیه انسان کامل به او تعلّق میگیرد.
«ثُمَّ هِیَ دِیَتُهُ حَتَّی یَسْتَهِلَّ فَإِذَا اسْتَهَلَّ فَالدِّیَةُ کَامِلَةً».(4)
1) (1) الخلاف 294:5، المقنعة: 763، شرائع الاسلام 280:4، قواعد الاحکام 694:3، غایة المراد 473:4، جواهرالکلام 362:42 و 364.
2) (2) تحریر الوسیلة 538:2، تفصیل الشریعة (کتاب الدیات): 273، جامع المدارک 278:6.
3) (3) وسائل الشیعة 312:29، باب 19، من ابواب دیات الاعضاء، ح 1، الکافی 342:7-343، ح 1.
4) (4) وسائل الشیعة 313:29 باب 19، من ابواب دیات الاعضاء، ح 3.
آنچه ذکر شد دیدگاه مشهور فقها است. در مقابل، دیدگاههای دیگری
(1)که برخی از آنها منطبق با آرای اهل سنّت است، ذکر شده است و روایاتی(2)نیز وجود دارد لیکن این روایات قابل معارضه با ادلّۀ مشهور نیست. افزون بر آن، بسیاری از فقیهان نیز از اینگونه روایات اعراض نمودهاند.
رایجترین دلیل برای سقط جنین که مورد پذیرش بسیاری از کشورها قرار گرفته است، نجات دادن جان مادر باردار است. بر پایه اطلاعات به دست آمده از 193 کشور جهان، 98 از آنها سقط جنین در این مورد را اجازه میدهند.(3)
البتّه ابهامی که در این مورد وجود دارد، معنای خطر جانی است که ممکن است برداشتهای مختلفی از آن بدست آید و اغلب؛ مفاهیمی چون خطر جدّی، اجتناب ناپذیر، و از این قبیل عبارت بیان میشود. ولی ظاهراً منظور از خطر جانی، خطر بسیار جدّی و نزدیک به مرگ میباشد.
مسألهای که در همین زمینه وجود دارد و تا حدودی مورد ابتلای جامعه امروز است و در عبارات برخی از اعلام فقهای معاصر مطرح گردیده، این است که اگر حیات جنین، با حیات مادر، در تزاحم واقع شود و علم پیدا شود که جنین و مادرش هر دو زنده نخواهند ماند، بلکه یکی از آنها میمیرند، مگر اینکه جنین از رحم خارج گردد، که در این صورت ممکن است از بین برود، ولی مادر به حیات خود ادامه دهد. ولی چنانچه جنین خارج نشود ممکن است مادر از بین برود و جنین سالم بماند. در این فرض آیا حیات مادر مقدّم است یا جنین؟ و یا اینکه هیچکدام بر دیگری ترجیح ندارد؟
1) (1) الخلاف 113:4 مسألة 126، المبسوط 125:4، مختلف الشیعة 419:9-420، ایضاح الفوائد 720:4، کشفاللثام 454:11، جواهر الکلام 358:42.
2) (2) تهذیب الاحکام 287:10 ح 15، وسائل الشیعة 318:29 باب 20، من ابواب دیات الاعضاء، ح 1، و باب 19 من ابواب دیات الاعضاء، ح 4.
3) (3) رشد جمعیت، تنظیم خانواده و سقط جنین: 351.
مرحوم سید یزدی در اینباره مینویسد: «اگر بین حیات مادر و جنین تزاحم ایجاد شود و نسبت به زنده ماندن هر دو نگران باشند، نمیتوان دست به هیچ اقدامی زد و هیچکدام مقدّم بر دیگری نیست و باید منتظر ماند تا خدا چه خواهد و چگونه حکم نماید.(1)
این نظریه مورد پذیرش بسیاری از فقهای معاصر(2)قرار گرفته است، بنابراین برای کسی جایز نیست، جنین را بکشد (اسقاط نماید) تا مادر سالم بماند و به عکس. زیرا حیات هیچکدام از مادر و جنین بر دیگری ترجیح ندارد. در نتیجه حرام است که یکی از آنها را کشت تا دیگری سالم بماند.
به عبارت روشنتر، با ارتکاب حرام در انجام مقدّمه نمیتوان وجوب ذیالمقدّمه را فراهم کرد. در اینجا، حفظ جان یکی از آن دو (واجب) متوقف بر انجام حرام، یعنی اتلاف و از بین بردن دیگری میباشد و انجام آن جایز نیست، مگر در موردی که ذیالمقدّمه اهمیت بیشتری نسبت به مقدّمه داشته باشد. مانند حفظ جان فردی که متوقف بر تصرّف در اموال دیگری بدون رضایت اوست.
امّا در این مسأله چون اهمیت در ذی المقدّمه نسبت به مقدّمه ثابت نیست و حیات هیچکدام از مادر و جنین نسبت به دیگری از اهمیت بیشتری برخوردار نیست، کسی حق ندارد یکی از آنها را بکشد تا دیگری زنده ماند، زیرا فرض بر این است که هر دو زنده، مسلمان و دارای حیات میباشند.
البته آنچه ذکر شد بیان وظیفه شخص ثالث است، لیکن جای این پرسش وجود دارد که آیا برای مادر جایز است جنین را اسقاط نماید تا خود سالم بماند؟
به نظر میرسد برای مادر منعی ندارد، زیرا اگر ضرری متوجّه دو نفر باشد بر یکی از آنها واجب نیست متحمّل ضرر شود تا دیگری سالم بماند، چرا که تحمّل ضرر، عسر و حرج است و مکلّف مجبور به پذیرش آن نیست.
بنابراین بر مادر واجب نیست، متحمّل ضرر گردد، یعنی صبر کند تا بمیرد و فرزندش زنده بماند. باید دانست که این مسأله از فروعات قاعده فقهی «دفع مفسده اولی از جلب منفعت است» میباشد.
بنابراین جایز است مادر در حفظ حیات خویش بکوشد، هر چند با قتل فرزندی (جنین) که در رحم دارد.(1)و میتواند از پزشکان متخصّص، روش اسقاط جنین را بیاموزد و خود به انجام آن اقدام نماید. البتّه چنانچه قتلِ جنین مستند به طبیب متخصّص گردد برای طبیب جایز نیست و در هر صورت باید احتیاط رعایت شود.
آنچه ذکر شد، تزاحم حیات مادر و حیات جنین بعد از اتمام خلقت و ولوج روح بود. امّا در مورد جنینی که هنوز در مرحله علقه یا مضغه و قبل از ولوج روح قرار دارد اگر به نظر پزشکان متخصّص و مورد اطمینان، استمرار حیات جنین موجب به خطر افتادن جان مادر باشد، در این فرض برای مادر و افراد دیگر اسقاط جنین جایز است.
آیتالله فاضل لنکرانی در این زمینه مینویسد: «اسقاط جنین قبل از ولوج روح در صورتیکه بقای آن موجب تلف شدن مادر گردد یا متحمّل ضرر بزرگ شود و یا در عسر و حرج شدید قرار گیرد، جایز است».(2)برخی دیگر از فقیهان(3)نیز به این مسأله فتوا دادهاند.
دلیل این نظریه اوّلاً: انصراف ادلّۀ حرمت نفس محترمه از این مورد است، زیرا عنوان انسان بر جنین قبل از ولوج روح، صادق نیست بلکه او را علقه یا مضغه مینامند. ثانیاً: حکومت دلیل «لا ضَرَر» و «لا حَرَج» بر حرمت اسقاط جنین است. زیرا مقصود از ضرر و حرج، ضرر و حرج شخصی است نه نوعی. و در اینجا، وجوب استمرار حیات جنین که به مقتضای حرمت اسقاط جنین میباشد، موجب ضرر بر مادر است و به حکم قاعدۀ «لا ضَرَرْ» و «لا حَرَجْ» دفع میگردد. در نتیجه برای مادر جایز است، به دلیل دفع ضرر از خود، جنین را اسقاط نماید. بلکه جایز نیست جنین را نگه دارد تا خود از بین برود.
همچنین در این فرض مادر میتواند برای اسقاط جنین از دیگران کمک بگیرد. البتّه در هر دو صورت بر مادر یا افراد دیگری که به اسقاط جنین اقدام مینمایند، پرداخت دیه به نسبت مرحلهای که جنین در آن قرار دارد، واجب میشود.
قوانین و سیاستهای اجرایی مربوط به سقط جنین، محصول تأثیر متقابل و پیچیده اوضاع اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، دینی و فرهنگی کشورهای مختلف است. از این رو، کشورهای جهان هر کدام به گونهای درباره آن به بحث پرداخته و مقرّرات و قوانین خاصی برای خود در نظر گرفتهاند.
بررسی تمام اوضاع و احوال حاکم بر هر کشور و قوانین مربوط به آن، هر کدام بحث گسترده و جداگانهای میطلبد، بنابراین فقط به بررسی بخشی از مواد قانونی سقط جنین در قانون جزایی ایران که بر گرفته از فقه امامیه میباشد، اکتفا میگردد.
در حقوق ایران، مسأله سقط جنین و کیفر آن در مواد 622 تا 625 و 715 و 716 قانون مجازات اسلامی (بخش تعزیرات) مصوّب 1375 ذکر گردیده است.
از دیدگاه حقوقی، به جنین تا زمانی که در رحم مادر است، فرزند اطلاق میشود و مبدأ آن، زمان آبستن شدن زن و انتهای آن، لحظه قبل ولادت است.(1)بنابراین اسقاط جنین، جرمی است که نتیجه آن، بیرون انداختن جنین از رحم پیش از موعد طبیعی زایمان باشد. فاعل جرم باید قصد این نتیجه را داشته باشد، خواه وسایلی بهکار برده باشد، خواه نه. مورد صدق این عمل این است که جنین پس از ساقط شدن، عادتاً قادر به ادامه زندگی نباشد.(2)
مادۀ 622 قانون مجازات اسلامی مقرّر میدارد: «هر کس عالماً و عامداً به واسطۀ ضرب یا اذیت و آزار زن حامله، موجب سقط جنین وی شود، علاوه بر پرداخت دیه یا قصاص حسب مورد به حبس از یک تا سه سال محکوم خواهد شد». این ماده ناظر به افراد
غیر متخصّص و غیر حرفهای است که در نزاع و یا حادثهای عمداً موجب سقط جنین میشوند و معمولاً این جرم همراه با خشونت میباشد.
در مادۀ 623 همان قانون آمده است: «هر کس به واسطه دادن ادویه یا وسایل دیگری موجب سقط جنین زن گردد، به شش ماه تا یک سال حبس محکوم میشود و اگر عالماً و عامداً زن حاملهای را دلالت به استعمال ادویه و یا وسایل دیگر نماید که جنین وی سقط گردد به حبس از سه تا شش ماه محکوم خواهد شد، مگر اینکه ثابت شود این اقدام برای حفظ مادر میباشد و در هر مورد، حکم به پرداخت دیه، مطابق مقرّرات مربوط داده خواهد شد». این ماده به جرم سقط جنین توسط افراد غیر متخصّص با رضایت زن اشاره دارد.
مادۀ 624 نیز مقرّر میدارد: «اگر طبیب یا ماما یا دارو فروش و اشخاصی که به عنوان طبابت یا مامایی یا جرّاحی یا دارو فروشی اقدام میکنند، وسایل سقط جنین فراهم سازند و یا مباشرت به اسقاط جنین نمایند به حبس از دو تا پنج سال محکوم خواهند شد و حکم به پرداخت دیه مطابق مقرّرات مربوط صورت خواهد پذیرفت».
همچنین در ماده 487 قانون مذکور، قانونگذار به پیروی از منابع فقهی امامیه، دیه جنین را به گونهای که در بحث فقهی اسقاط جنین ذکر گردید، بیان نموده است.
در منابع فقهی شیعه به تناسب مباحث مربوط به جنین و به تبع روایات وارده از ائمه معصومین: فروعی ذکر شده است که حاکی از دیدگاه اسلام در حمایت از کودک به طور عام و جنین به طور خاص میباشد. در بعضی از این فروعها مطالب بسیار دقیق و ظریفی مطرح گردیده که نشان دهنده اهتمام بیش از حدّ اسلام در حمایت از کودک است، آنهم پیش از سیزده قرن قبل، یعنی زمانی که این مباحث در بین مردم مطرح نبوده است. اینک به برخی از این فروع اشاره میگردد:
هرگاه زن حاملهای بمیرد، در حالیکه جنین زنده در شکم داشته باشد، بر اطرافیان (اعمّ از شوهر، فرزندان کبیر، پزشکان و...) واجب است با رعایت مسائل شرعی، جنین را
از رحم وی خارج ساخته و سپس جسد او را دفن نمایند. این مسأله از دیر زمان در بین فقها، مشهور است.
شیخ مفید در اینباره مینویسد: «اگر زنی که فرزند زنده در رحم دارد، بمیرد، باید طرف چپ شکم او را شکافت و فرزند را خارج نموده، آنگاه آن موضع را بدوزند و سپس غسل داده و کفن نمایند و دفن شود».(1)بسیاری از فقها در دورههای گذشته(2)تا به امروز(3)نیز این مسأله را مطرح ساختهاند.
مستند این نظریه، اولاً ادلّهای است که حفظ نفس محترمه را لازم و واجب میداند، زیرا مفروض این است که جنین در رحم زن زنده است و احترام زنده بیشتر از احترام میت است. ثانیاً، روایاتی است که در اینباره وارد شده است، مانند اینکه ابن ابی عمیر در روایت صحیح نقل میکند که از امام صادق علیه السلام سؤال شد: زنی مرده و جنین او در رحمش زنده و دارای حرکت است، آیا جایز است شکم او را بشکافند و فرزند را بیرون آورند؟ حضرت فرمود: آری و سپس شکم را بدوزند. «فَقَالَ: نَعَمْ وَ یُخَاطُ بَطْنُهَا».(4)روایت دیگری نیز به همین مضمون نقل شده است.(5)
اگر معلوم شود جنین در رحم مادر مرده است، واجب است برای حفظ سلامت مادر، کودک را از رحم مادر خارج کنند. در این مسأله بین فقها اختلافی نیست، بلکه ادّعایاجماع(6)شده است. دلیل آن، علاوه بر عموم ادلّه عقلی و شرعی که بر وجوب حفظ نفس محترمه دلالت دارد، روایات است. مانند آنکه امام صادق از جدّش امیرالمؤمنین علیهما السلام
1) (1) المقنعة: 87.
2) (2) الخلاف 729:1-730، مسألة 557، شرائع الاسلام 44:1، جامع المقاصد 454:1، جواهر الکلام 376:4، العروةالوثقی 117:2.
3) (3) مهذّب الأحکام 176:4-177.
4) (4) وسائل الشیعة 469:2، باب 46، من ابواب المحتضر، ح 1.
5) (5) همان: ح 2 و 4-5-6-7.
6) (6) المقنعة: 87، النهایة: 42، الخلاف 729:1، مسأله 557، تذکرة الفقها 112:2، مدارک الأحکام 157:2، العروةالوثقی 117:2، مسأله 15.
نقل میکند که فرموده است: هرگاه جنین در رحم مادر بمیرد و موجب خطر برای جانمادر شود، جایز است جنین از شکم او خارج سازند، هر چند منجر به قطعه قطعه شدنجنین شود.(1)
همانگونه که در بحث فقهی دیه جنین بیان شد، برای هر کدام از مراحل مختلفجنین (نطفه، علقه، مضغه) که ساقط شود، مقدار معینی از دیه تعیین گردیده است. سؤالی که مطرح میشود این است که فاصله زمانی بین هر یک از مراحل مختلف آن، چقدر است؟
در اینباره بین فقها بحث و گفتگو است. مشهورترین نظریه که اکثر فقها به آن معتقدند، این است بین هر مرحله از مراحل جنین، چهل شبانه روز فاصله میباشد. یعنی آغاز هر مرحله تا پایان آن، چهل شبانه روز است.
محقّق حلّی در شرائع مینویسد: «فاصله زمانی بین نطفه و علقه، و نیز بین علقه ومضغه چهل شبانه روز میباشد.(2)بسیاری از فقیهان دیگر نیز آن را پذیرفته و بر طبق آنفتوا دادهاند.(3)
دلیل این نظریه، روایاتی است در حدّ استفاضه، مانند اینکه، ابن فضّال میگوید: امام رضا از جدّش امام باقر علیهما السلام نقل نموده که فرمود: نطفه در رحم بعداز چهل شبانه روز علقه میشود و علقه بعد از چهل شبانه روز، شکل مضغه به خود میگیرد. «إِنَّ النُّطْفَةَ تَکُونُ فِی الرَّحِمِ أَرْبَعِینَ یَوْماً ثُمَّ تَصِیرُ عَلَقَةً أَرْبَعِینَ یَوْماً ثُمَّ تَصِیرُ مُضْغَةً أَرْبَعِینَ یَوْماً».(4)به همین مضمون، زراره در روایت صحیح دیگری، این مطلب را نقل نموده است.(5)
اگر فردی، زن حاملهای را به طوری بترساند که موجب سقط جنین وی شود، مرتکب، ضامن دیه جنین میباشد و اگر موجب مرگ مادر و جنین هر دو شود، نسبت به دیه مادر نیز ضامن است.
بسیاری از فقها این مسأله را مطرح ساختهاند و در بعضی از عبارات با فرض خطا در ارتکاب آن، مطرح گردیده است.(1)برخی دیگر فرض عمد را نیز بیان نمودهاند. مقدّس اردبیلی میگوید: «اگر مرتکب، با قصد عمد به انجام آن مبادرت ورزد، قصاص میشود».(2)
همچنین صاحب جواهر مینویسد: «اگر در فرض مذکور، جنین، دارای روح و خلقت کامل باشد و مرتکب، قصد سقط جنین داشته باشد، قصاص میگردد».(3)
حکم به قصاص با استفاده از عموم و اطلاق ادلّهای است که قتل عمد را موجب قصاص میداند، زیرا فرض بر این است که جنین در رحم مادر، زنده بوده و مرتکب با قصد و عمد، او را اسقاط نموده است. بنابراین عنوان قاتل بر کسی که در فرض مزبور مرتکب سقط جنین شده صادق است و حکم به دیه علیه جانی اعمّ از دیه جنین و مادر با فرض شبه عمد میباشد.
شیخ طوسی در مبسوط(4)و برخی دیگر از فقها(5)در اینباره ادّعای اجماع و برخی دیگر ادّعای عدم خلاف نمودهاند.(6)
بعضی از روایات نیز میتواند مؤید این نظریه قرار گیرد، مانند آنکه شیخ کلینی به سند خود در کافی و نیز شیخ طوسی در تهذیب از یعقوب بن سالم نقل نمودهاند. وی میگوید: امام صادق علیه السلام فرموده است: در زمان حکومت عمر خلیفۀ دوّم در شهر مدینه،
زن زانیهای بود که به فساد شهرت داشت، خبر به عمر رسید، دستور داد مأمورین او را به نزد وی بیاورند، زن ترسید و به خانههای اطراف فرار کرد و بر او درد زایمان عارض گردید و بچّهای که در رحم داشت، سقط شد و بعد از چند لحظه که زنده بود و صدا داشت، فوت نمود، عمر از این قضیه بسیار ناراحت شد، افراد حاضر در جلسه او را سرزنش نموده و هر کس چیزی میگفت. عمر گفت: از اباالحسن امیر المؤمنین علیه السلام سؤال کنید، حکم مسأله چیست و چه باید کرد؟ آن حضرت بعد از بیاناتی فرمود: باید عمر دیۀ طفل سقط شده را بپردازد. «قَالَ عَلَیْکَ دِیَةُ الصَّبِیِّ».(1)در مادۀ 488 قانون مجازات اسلامی نیز به این مسأله اشاره شده و مقرّر میدارد: «هرگاه در اثر کشتن مادر، جنین بمیرد و یا سقط شود، دیه جنین در هر مرحلهای که باشد بر دیه مادر افزوده میشود».
هرگاه ضربهای بر زن حامله وارد شود و منجر به قطع اعضا یا جراحت جنین گردد، ضارب به نسبت دیه جنین، محکوم به پرداخت دیه میشود، البته این ضرب و جرح ممکن است به دو صورت انجام پذیرد:
الف: بعد از ولوج روح.
ب: قبل از ولوج روح.
مرحوم محقّق و برخی دیگر از فقیهان، فرض اوّل را بیان داشته و گفتهاند: ضارب به پرداخت دیه به نسبت دیه جنین زنده، محکوم میگردد.(2)
برخی از فقها مانند علامه(3)و دیگران(4)و نیز بعضی از معاصرین،(5)فرض قبل از ولوج روح را مطرح نمودهاند.
دلیل این نظریه در هر دو صورت، روایت صحیحی است که شیخ کلینی و دیگران، آنرا از کتاب ظریف از مولا امیرالمؤمنین علیه السلام نقل نمودهاند.(1)
در ماده 491 قانون مجازات اسلامی نیز به این مسأله اشاره گردیده و مقرّر میدارد: «دیه اعضای جنین و جراحات آن به نسبت دیه همان جنین است».
هرگاه جنایتی که موجب دیه جنین شده به صورت عمد یا شبه عمد صادر شده باشد، پرداخت دیه بر عهده جانی است و اگر به طور خطا صورت پذیرفته باشد، باید عاقله جانی، دیه را پرداخت نمایند. بسیاری از فقها در عبارات خود، این حکم را با صراحت بیان نمودهاند.(2)دلیل این نظریه، اطلاق ادلّۀ ضمان نسبت به عاقله میباشد.
آیۀالله فاضل لنکرانی در این زمینه مینویسد: «در مورد ثبوت دیه خطایی بر عاقله در صورتی که جنین دارای روح باشد، تردیدی در آن راه ندارد، زیرا جنایت بر جنین در این صورت از مصادیق قتل است».(3)
همچنین برخی دیگر از فقیهان میگویند: «گویا فقها جنایت بر جنین را نسبت به احکام مزبوره (احکام باب قصاص و دیات) به منزلۀ قتل دانستهاند و ظاهراً بر این امر اتفاق نظر دارند. افزون بر این، روایاتی نیز در بعضی احکام جنین وارد شده است».(4)
ظاهراً دلیل فقهی در این مسأله (که هرگاه جنایت بر جنین، به طور خطا صورت پذیرد، پرداخت دیه بر عهده عاقله میباشد) وجود ندارد، افزون بر اینکه، به مقتضای اطلاق ادلّهای که دلالت بر ضامن بودن جانی نسبت به پرداخت دیه جنین قبل از ولوج روح دارد، فرقی بین جنایت عمد و شبه عمد و خطایی نیست. شاید به همین جهت است که
1) (1) وسائل الشیعة 312:29 باب 19، من ابواب دیات الاعضاء، ح 1. جهت توضیح بیشتر ر. ک: جلدهشتم (موسوعة احکام الاطفال)، بحث از فروع هامة، فرع سوّم.
2) (2) شرائع الاسلام 284:4، قواعد الاحکام 700:3، مسالک الافهام 489:15، جواهر الکلام 383:43.
3) (3) تفصیل الشریعة (کتاب الدیات): 288.
4) (4) جواهر الکلام 383:43.
برخی از فقها، پرداخت دیه جنین را مطلقا بر عهده جانی میدانند و معتقدند در صورتی که جنایت خطایی صورت پذیرفته باشد، عاقله جانی مسئول پرداخت دیه نیستند.(1)
ولی در ماده 492 قانون مجازات اسلامی نسبت به پرداخت دیه جنین آمده است: «دیه سقط جنین در موارد عمد و شبه عمد، بر عهده جانی است و در موارد خطای محض، بر عاقله اوست، خواه روح پیدا کرده باشد و خواه نکرده باشد».
هرگاه فردی مرتکب جنایت بر زن حامله شود و جنین وی در حالی که زنده است، ساقط گردد و فرد دیگری او را بکشد، برای این مسأله چند فرض متصوّر است:
الف: معلوم شود جنین حیات مستقر داشته، به این معنا که اگر کشته نمیشد، میتوانست به زندگی خود ادامه دهد. در این فرض، فرد دوّم قاتل محسوب میگردد، زیراقتل بر کسی وارد شده که حیات مستقر داشته است. در اینجا جنایت قتل، یا به طور عمد صورت پذیرفته یا به طور شبه عمد و یا خطا و در هر سه صورت حکم مربوط به خود را دارد. امّا جانی اوّل که موجب سقط جنین شده، ضامن نیست، لیکن باید تعزیر شود، زیرابا جنایتی که انجام داده مرتکب گناه شده است، بنابراین حاکم شرعی میتواند اوراتعزیر نماید.
ب: معلوم شود جنایت جانی اوّل، موجب عدم استقرار حیات جنین گردیده است. در این فرض، جانی اول قاتل محسوب میگردد، زیرا موضوع قتل نسبت به او تحقّق مییابد و به عبارت دیگر، قتل منتسب به اوست و جانی دوّم تعزیر میگردد.
ج: حال جنین نسبت به داشتن استقرار و عدم استقرار حیات، معلوم نباشد. در این فرض عنوان قاتل نسبت به هیچکدام از دو نفر ثابت نیست، بنابراین حکم شبهه که قصاص را بر میدارد، نسبت به هر دو وجود دارد. آنچه ذکر شد، نظریه مشهور بین فقها است(2).
البته در فرض سوم نسبت به پرداخت دیه، میان فقیهان بحث و گفتگو است و در مورد آن دیدگاههای مختلفی مطرح گردیده است:
نظریه اول: بعضی گفتهاند، وجوب پرداخت آن با قرعه تعیین میگردد.(1)
نظریه دوّم: عدّهای معتقدند، باید جانی دوّم دیه را بپردازد.(2)
نظریه سوّم: برخی دیگر بر این باورند که دلیل وجوب پرداخت دیه نسبت به هر یک از جانی اوّل و دوّم وجود ندارد. بنابراین، باید از بیتالمال پرداخت گردد. چرا که خون مسلمان به هیچ وجه هدر (باطل، و بیقصاص و دیه) نمیباشد.(3)
نظریه چهارم: نظریه دیگر این است که هر دو نفر را مسئول پرداخت دیه میداند.(4)
هرگاه جنایت بر زن حامله، به شهادت اهل خبره و متخصّصین، موجب نقص عضو بر جنین گردد، چنانچه عضو ناقص دارای دیه مقدّر شرعی باشد، جانی به پرداخت آن محکوم میگردد، زیرا مقتضی ضمان بر علیه او موجود و مانع مفقود است. به عنوان مثال، اگر جنایت موجب زوال عقل جنین شده باشد، جانی به پرداخت دیه کامل محکوم میگردد. ولی چنانچه نقص عضو دارای دیه مقدّر شرعی نباشد، در این صورت نوبت به حکومت (5)(تفاوت و سنجش دیه با در نظر گرفتن عضو سالم و ناقص) میرسد که تحقیق در آن مربوط به کتب فقهی است.
دیه جنین به ارث برده میشود و برای آن چند فرض متصوّر است:
الف: اگر جنایت بر جنین موجب تلف آن گردد، طبق احکام و مقرّرات ارث، ورّاث جنین، آنرا به ارث میبرند.(6)
1) (1) جواهر الکلام 195:42.
2) (2) المبسوط 203:7، قواعد الکلام 699:3، مجمع الفائدة والبرهان 338:14.
3) (3) موسوعة الامام الخویی، (مبانی تکملة المنهاج) 414:42-415.
4) (4) جواهر الکلام 195:42.
5) (5) ر. ک: مهذّب الاحکام 326:29-327.
6) (6) ر. ک: شرائع الاسلام 282:4، قواعد الاحکام 696:3، کشف الرموز 676:2، مسالک الافهام 480:15.
ب: هرگاه جنایت بر زن حامله موجب نقص عضو جنین گردد، خود جنین، با فرض اینکه از بین نمیرود و به حیات خود ادامه خواهد داد، مالک دیه میشود.(1)در این صورت ولی جنین او را از جانی مطالبه خواهد نمود.
ج: چنانچه جنایت یا سقط توسط یکی از والدین جنین صورت پذیرد، هیچکدام از آن دو، از دیه جنین ارث نمیبرند، زیرا قاتل او محسوب میشوند و قاتل ارث نمیبرد.(2)خواه جنایت به طور عمد صورت پذیرفته باشد یا خطا.(3)برخی از فقها در این حکم ادّعای عدم خلاف نمودهاند.(4)
دلیل این حکم علاوه بر اطلاق و عموم ادلّهای که دلالت بر عدم ارث قاتل دارد، روایت صحیحه ابن عبیده است. وی میگوید: از امام باقر علیه السلام یا پدر بزرگوارش که بر آن دو سلام و درود باد، در مورد زن حاملهای که اقدام به خوردن دارو نموده و جنینش سقط گردیده است، سؤال نمودم، فرمودند: اگر جنین دارای استخوان بوده و بر استخوان گوشت پوشیده شده و نیز دارای چشم و گوش بوده، مادر باید دیه کامل به پدر جنین بپردازد... سؤال کردم: آیا زن از این دیه ارث میبرد؟ فرمود: نه، زیرا او را کشته است. «قَالَ: لاَ لِأَنَّهّا قَتَلَتْهُ».(5)10. نظریه حقوقی در این فرع
از دیدگاه حقوقی نیز دیه جنین مانند سایر اموال است، بنابراین هر کس که از مال ارث ببرد و رابطه وراثت با جنین داشته باشد و واجد شرایط ارث باشد، از او ارث میبرد و در مورد عدم ارث مادری که اقدام به سقط جنین نموده است. ماده 489 قانون مجازات اسلامی مقرّر میدارد: «هرگاه زنی جنین خود را سقط کند، دیۀ آنرا در هر مرحلهای که باشد باید بپردازد و خود از آن دیه سهمی نمیبرد».
هرگاه بیش از یک جنین در رحم زن باشد و ساقط گردند، همه آنها دارای دیه میباشند و به شرحی که در مباحث و فروع گذشته توضیح داده شد، جانی یا جانیان باید برای هر کدام از آنها به نسبت مذکّر و مؤنّث بودنشان، دیه پرداخت نمایند، زیرا مقتضی تعدّد دیه، که همان تعدّد سبب است، موجود میباشد و تداخل دیه، خلاف اصل است. این مسأله در میان فقیهان اتّفاقی است و اختلافی در آن دیده نشده است.(1)همچنین ماده 490 قانون مجازات اسلامی مقرّر میدارد: «هرگاه چند جنین در یک رحم باشند به عدد هر یک از آنها دیه جداگانه خواهد بود».
در قتل مسلمان، علاوه بر اینکه قاتل محکوم به قصاص یا دیه میگردد، کفّاره نیز واجب میگردد، البتّه اگر قاتل با عمد مرتکب قتل شده باشد، کفّاره جمع (آزاد کردن اسیر، روزۀ دو ماه پی در پی، و اطعام شصت مسکین) بر او واجب میشود و اگر قتل به صورت خطا صورت پذیرفته باشد، کفّاره مرتّب (آزاد کردن اسیر و اگر امکان نداشت، شصت روز روزه و و اگر میسّر نبود اطعام شصت مسکین) این حکم مسلّم است و در بین فقها نسبت به آن اختلافی دیده نشده است اعمّ از اینکه مقتول مرد باشد یا زن، صغیر باشد یا کبیر.(2)
امّا نسبت به جنین، اگر جنین قبل از ولوج روح ساقط شده باشد، بر جانی کفّاره واجب نمیشود.(3)برخی از فقها در اینباره ادّعای اجماع(4)نمودهاند، زیرا قبل از ولوج روح عنوان قتل صادق نیست.(5)ولی اگر جانی با علم به اینکه جنین زنده است، بعد از ولوج روح اقدام به سقط آن نموده باشد علاوه بر دیه، محکومبه پرداخت کفّاره نیز میگردد.(6)
1) (1) شرائع الاسلام، 280:4، تحریر الأحکام الشرعیة، 624:5، جواهر الکلام، 363:43 و 364، تحریر الوسیلة، 539:2، تفصیل الشریعة، (کتاب الدیات): 285.
2) (2) شرائع الاسلام 287:4، غایة المرام 482:4، جواهر الکلام 407:43.
3) (3) شرائع الاسلام 280:4، قواعد الاحکام 695:3، مسالک الافهام 471:15.
4) (4) جواهر الکلام 364:43.
5) (5) تفصیل الشریعة (کتاب الدیات): 280، مهذّب الاحکام 316:29.
6) (6) تحریر الاحکام الشرعیة 625:5، کشف اللثام 459:11.
آیةالله فاضل لنکرانی در این زمینه مینویسد: «لازم نیست جانی به زنده بودن جنین علم داشته باشد، بلکه اگر دو نفر عادل از اهل خبره بر حیات جنین شهادت دهند و جانی اقدام به سقط آن نموده باشد، کفّاره بر او واجب میشود و به اصطلاح اصولی علم حکمی بر وجوب کفّاره کافی است، هر چند علم حقیقی نباشد»،(1)زیرا بعد از ولوج روح، عنوان قاتل بر جانی صادق است، بنابراین مشمول اطلاق و عموم ادلّۀ وجوب کفّارۀ قتل میگردد، افزون بر آن در روایت مغیرة ابن عبیدة که پیشتر بدان اشاره شد، امام بر زنی که اقدام به سقط جنین کرده، اطلاق قاتل نموده است.(2)
اجرای هیچ حدّی از حدود الهی بر زن حامله تا زمانی که جنین متولّد نشده است، جایز نیست، اعمّ از اینکه زن حامله قاتل باشد و مستحقّ قصاص نفس، یا به کیفر قصاص طرف (قطع اعضاء) محکوم شده باشد، یا مستحقّ حدّ زنا، یا شرب خمر، و یا سایر حدود الهی، و یا مشمول تعزیرات باشد، و اعمّ از اینکه جنین از حلال و نکاح شرعی بوجود آمده باشد و یا از طریق حرام و زنا، و نیز اعمّ از اینکه بعد از استحقاق عقوبت، وجود پیدا کرده باشد یا قبل از آن، زیرا اقامه حدّ بر زن حامله، موجب هلاکت جنین خواهد شد و یا دستکم ترس به هلاکت رسیدن او وجود دارد.
این حکم در میان فقها قطعی و مسلّم است، محقّق در اینباره مینویسد: «برزنحامله، اجرای قصاص نمیگردد تا جنین متولّد شود، هر چند بعد از استحقاق عقوبت قصاص، حامله شده باشد».(3)عبارت بسیاری از فقهای گذشته و معاصرین شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.(4)
الف: خداوند میفرماید: هر کس به شما تجاوز کند به مثل آن و به اندازهای که تجاوز نموده با او به مقابله برخیزید. (فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ ). (1)فرض کلام، کیفر جانی به اندازهای که جنایت کرده ممکن نیست، زیرا قصاص یا اجرای دیگر حدود، چه بسا موجب تلف یا نقصان جنین که هیچ جنایتی مرتکب نشده، میگردد.
ب: در آیه دیگری آمده است، هیچ کس گناه دیگری را بدوش نمیکشد. (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری) .(2)
شیخ طوسی در تبیان میگوید: از این آیه استفاده میشود، هیچ فردی به گناهی که دیگری انجام داده، مؤاخذه نمیگردد و هر کس فقط به اندازه گناهی که مرتکب گردیده است، کیفر میبیند.(3)
فرض اینست که، جنین مرتکب جرم نشده و قادر به ارتکاب جرم نیست. بنابراین نباید به جرمی که مادرش مرتکب شده، هلاک شود.
ج: همچنین در آیه قصاص آمده است: زن را در مقابل زن باید قصاص نمود. (وَ الْأُنْثی بِالْأُنْثی) . (4)در مسألۀ مورد بحث، اگر زن حامله قصاص شود، زن و جنینی که در رحم دارد (دو نفر بجای یک نفر) قصاص میشوند که خلاف صریح قرآن است.
د: در آیه دیگری میفرماید: در مجازات قتل (قصاص) اسراف ننمایید. (فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ ). (5)و اجرای قصاص و دیگر حدود بر زن حامله، اسراف در قتل است، زیرا موجب قتل کسی میشود که در جنایت شرکت نداشته است.
ه -: شیخ مفید در کتاب ارشاد مینویسد: از طریق شیعه و اهل سنّت، روایت شده است، زن حاملهای را به نزد عُمر آوردند که مرتکب زنا شده بود، عُمر حکم نمود او را رجم
نمایند، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: از اجرای این حکم دست نگه دار، مادر مجرم است، ولی جنینی که در شکم دارد بیگناه است. «هَبْ لَکَ سَبَیلٌ عَلَیْهَاایُّ سَبِیل لَکَ عَلَی مَا فی بَطْنِها»، در حالی که خدا میفرماید: هیچ کس گناه دیگری را بدوش نمیکشد. عمر با شنیدن این سخن گفت: هیچ مشکلی نیست، مگر اینکه ابوالحسن آنرا رفع مینماید، سپس سؤال کرد در این قضیه چه باید کرد؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اجرای حکم را به تأخیر بینداز تا جنین متولّد شود و پس از تولّد و بعد از آنکه فردی کفالت فرزندش را متعهّد گردید، بر او اجرای حدّ نما.(1)
علّت حکم در کلام امام علیه السلام، یعنی جمله «أَیُّ سَبِیل لَکَ عَلَی مَا فِی بَطْنِها»که در مورد حدّ زنا بیان شده، شامل دیگر حدود الهی مانند قصاص و غیر آن نیز میباشد. آیةالله فاضل لنکرانی میگوید: این روایت اگر چه در مورد رجم صادر شده و لیکن از آن استفاده میشود اجرای حدّ جلد (شلاق) نیز بر زن حامله در صورتیکه مضرّ به حال جنین باشد، جایز نیست. بهویژه اینکه امام به آیه شریفه قرآن استشهاد نموده است.(2)
و: در روایت معتبر دیگر، عمّار میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: زنی در حالیکه حامله بوده مرتکب زنای محصنه گردیده است، حکم آن چیست؟ فرمود: باید اجرای حکم به تأخیر افتد تا جنین متولّد شود و نیز مدّت زمان شیرخوارگی طفل پایان پذیرد، سپس رجم گردد. «قَالَ: تُقَرُّ حَتَّی تَضَعَ مَا فِی بَطْنِهَا وَ تُرْضِعَ وَلَدَهَا ثُمَّ تُرْجَمُ».(3)مناسبت حکم و موضوع، اقتضا دارد، قصاص و دیگر حدود الهی نیز شامل حکم روایت باشد و حدّ زنا که روایت در مورد آن صادر شده ویژگی خاصّی ندارد. روایت دیگری نیز با همین مضمون صادر شده است.
ز: محقّق اردبیلی معتقد است، عقل نیز همانند شرع به تأخیر اجرای حدّ بر زن حامله حکم مینماید.(1)
ح: بعضی از فقیهان در اینباره ادّعای اجماع(2)و عدم خلاف(3)نمودهاند.
پس از آنکه زن حامله وضع حمل نمود و جنین متولّد گردید، باید اجرای قصاص به تأخیر افتد تا جنین بتواند از شیر مخصوص(4)زایمان که در ساعات اوّل زایمان در پستان مادر میآید و گفته شده فرزند اگر از آن استفاده نکند غالباً زنده نمیماند،(5)بهرهمند گردد، زیرا دانشمندان طبّ و تغذیه معتقدند، اطفالی که از خوردن این ماده محروم میگردند در معرض امراض گوناگون قرار میگیرند و از ناحیه روح و جسم ضعیف میباشند.(6)
بعضی از روایات نیز اشعار بر این معنا دارد. مانند آنکه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودهاست: شیر مادر با برکتترین غذا برای کودک است. «مَا مِنْ لَبَنٍ یُرْضَعُ بِهِ الصَّبِیُّ أَعْظَمَ بَرَکَةً عَلَیْهِ مِنْ لَبَنِ أُمِّهِ».(7)بیشک، کودک برای بهرهمند شدن از سلامتی جسمی و روحی، نیاز به شیر مادر از جمله شیر مخصوص زایمان دارد. بهویژه آنکه مدّت زمان آن کم است. بنابراین، احتیاط اقتضا دارد اجرای قصاص به تأخیر افتد تا خطر رفع گردد و فرزند بتواند از آن استفاده نماید.
(8)16. تأخیر اجرای حدّ در زمان شیرخوارگی طفل پس از آنکه زن حامله وضع حمل نمود و طفل از شیر مخصوص حاملگی استفاده کرد، اگر زن دیگری که بتواند در مدّت زمان شیرخوارگی، او را شیر دهد، نباشد و طفل
1) (1) - مجمع الفائدة والبرهان 420:12.
2) (2) - کشف اللثام 169:11، مهذّب الاحکام 300:28.
3) (3) - جواهر الکلام 322:42.
4) (4) - در زبان عربی آن شیر را لَبَأ نامند، لسان العرب 466:5، و در فارسی آغوز نامیده میشود، فرهنگ بزرگ سخن 122:1.
5) (5) - ر. ک: المبسوط 59:7، قواعد الاحکام 628:3، مسالک الافهام 252:15.
6) (6) - ر. ک: الروضة البهیة 454:5 و 456.
7) (7) - الکافی 40:6، باب الرضاع، ح 1.
8) (8) - ر. ک: مسالک الافهام 252:15، کشف اللثام 169:11.
نتواند از شیر گاو یا شیر خشک که در این زمان رایج شده، یا غذای دیگری استفاده کند، و به تشخیص اهل خبره استفاده از غذایی غیر از شیر مادر، مضرّ به حال طفل باشد، در چنین وضعیتی باید اجرای حدّ به تأخیر افتد تا زن مرضعه دیگری که بتواند او را شیر دهد، پیدا شود و یا غذایی که به وسیله آن تغذیه نماید، فراهم گردد، زیرا در زمان حمل که حیات جنین قطعی نیست، باید اجرای حدود احتیاطاً به تأخیر افتد و بعد از وضع حمل که حیات او قطعی است به طریق اولی باید چنین شود.(1)
حال اگر کسی که حق اجرای قصاص دارد به آن مبادرت ورزد و طفل به دلیل نداشتن غذا تلف گردد، آیا کسی که به اجرای قصاص مبادرت نموده، قصاص میگردد؟ در این حکم دو احتمال و به تعبیری دیگر، دو نظریه وجود دارد برخی از فقها به طور احتمال، قصاص را جایز دانستهاند، زیرا با عمد به انجام آن مبادرت ورزیده و قتل تسبیبی بر او صادق است، بنابراین قصاص میشود، شبیه آنکه فردی، دیگری را در منزلی محبوس و از آب و غذا منع نماید تا از تشنگی و گرسنگی بمیرد.(2)
احتمال دیگر اینکه، قصاص نمیشود، زیرا تسبیب در قتل به گونهای که قصاص مترتّب بر آن باشد، صادق نیست، بلکه این فرض شبیه این است که شخصی طعام دیگری را بردارد و او بر اثر گرسنگی بمیرد، در حالیکه امکان غذا رساندن به او در هر صورت وجود داشته باشد. در این صورت، تسبیب در قتل صادق نیست.(3)
آیةالله فاضل لنکرانی میگوید: «در مفروض کلام، قتل ثابت نیست، زیرا مرگ، مسبّب از نخوردن غذا است. شبیه اینکه اگر فردی انقاذ غریق ننماید و غریق بمیرد، در این صورت نمیتوان کسی که نجات غریق ننموده را قاتل دانست، بلکه او گنهکار است، زیرا تکلیف واجب (انقاذ غریق) را ترک نموده است، ولی قاتل نیست.(4)
اگر زنی که محکوم به اجرای حدّ گردیده است، ادّعا کند حامله است و آثار آن را داشته باشد یا چهار نفر از زنهای موثّق و اهل خبره (1)(آنها که آشنا به اینگونه امور میباشند) بر صدق گفتارش شهادت دهند، و یا به واسطه دستگاههای علمی جدید ثابت گردد، بیشک واجب است اجرای قصاص و دیگر حدود الهی به تأخیر افتد تا زن وضع حمل نماید. زیرا قصاص، اسراف در قتل و اتلاف نفس جنین است که گناهی مرتکب نشده است.
لیکن اگر زنی که مدّعی حاملگی است، شاهد نداشته باشد و علایم حمل هم در او نباشد، آیا مجرّد ادّعای حاملگی مانع از اجرای قصاص میگردد؟
در این مورد دو وجه مطرح است:
وجه اوّل: اینکه باید زن قصاص شود، زیرا عدم اجرای آن جلوگیری از حق و سلطهای است که به حکم آیه شریفه قرآن (فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً ) (2)برای ولی ثابت است. افزون بر این موجب قصاص محقّق شده و معلوم نیست مانع از اجرای آن تحقّق یافته یا خیر، اصل عدم مانع است. همچنین اصل عدم حمل و عدم استماع دعوایی است که بر طبق شهادت شهود، اثبات نگردیده است. به علاوه اینکه زن متّهم است و قصد دارد با ادعای حاملگی حد را از خود دفع نماید.
وجه دوّم: که قویتر به نظر میرسد و برخی از فقها(3)با قاطعیت به آن فتوا دادهاند، این است که باید به ادّعای زن ترتیب اثر داده شود و اجرای قصاص و حدّ متوقّف گردد تا وضعیت او از جهت حامله بودن و یا عدم آن روشن گردد، زیرا حاملگی دارای علایمی است که برای زن معلوم، و بر دیگران مخفی است و امکان اقامه شهود بر آن مشکل است البته امروزه با پیشرفت علوم, اطلاع از آن مشکل نیست. به هر صورت در فرض مزبور باید گفتار زن را پذیرفت. افزون بر این، باید در قصاص که مربوط به جان متّهم است، جانب
احتیاط رعایت گردد. بهویژه اینکه ادّعای زن موجب شبهه میگردد و قصاص با بروز شبهه دفع میشود. ظاهر حال مسلمان نیز اقتضا دارد که در گفتارش صادق باشد و به دعوایش ترتیب اثر داده شود.(1)
برخی از فقها فرمودهاند: بهتر این است که در اجرای این حکم، احتیاط شود.(2)آیةاللهفاضل لنکرانی، در اثبات این نظریه به روایتی استناد نموده که شیخ طبرسی در مجمع البیان آنرا در ذیل آیه شریفه قرآن بیان فرموده است، در آن آیه خداوند میفرماید: زنان نباید آنچه را که خدا در رحم آنان آفریده است، کتمان کنند. (وَ لا یَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ یَکْتُمْنَ ما خَلَقَ اللّهُ فِی أَرْحامِهِنَّ ).(3)
امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه میفرماید: خداوند سه چیز را به زنان واگذار نموده است، حیض، پاکی بعد از حیض و حمل(4)و اضافه نموده این روایت، اگر چه از نظر سند ضعیف است، ولی با شهرت جبران ضعف میشود و حداقل پذیرش گفتار زن مقتضای احتیاط وجوبی است.(5)
در ادامه، فرع دیگری مطرح است و آن اینکه، اگر زنی که مستحقّ قصاص شده بر او اجرای حکم شد و بعد معلوم گردد حامله بوده، سه سؤال مطرح میشود:
1 - در اجرای حکم قصاص چه کسی مرتکب گناه شده است؟
2 - آیا برای جنین که در فرض کلام از بین رفته، ضمان هست؟
3 - ضمان به عهده چه کسی میآید؟
توضیح و تحقیق در مورد پرسشهای فوق در «موسوعة أحکام الأطفال» ذکرشدهاست.(6)
1) (1) - ر. ک: تحریر الأحکام الشرعیة 500:5، غایة المراد 321:4، مسالک الأفهام 254:15، کشف اللثام 169:11.
2) (2) - قواعد الأحکام 628:3، تحریر الوسیلة 512:2، مسأله 23.
3) (3) - سوره بقره 228:2.
4) (4) - مجمع البیان 99:2، وسائل الشیعة 222:22 باب 24، من ابواب العدد، ح 2.
5) (5) - تفصیل الشریعة (کتاب القصاص): 342.
6) (6) - ر. ک: موسوعة احکام الأطفال وادلّتها 8: فصل 4 مبحث 4.
اجرای حدود بر زن حامله از دیدگاه حقوقی نیز ممنوع است و ماده 91 قانون مجازات اسلامی مقرّر میدارد: «در ایام بارداری و نفاس زن، حدّ قتل و یا رجم بر او جاری نمیشود. همچنین بعد از وضع حمل در صورتی که نوزاد، کفیل نداشته باشد و بیم تلف شدن نوزاد برود، حدّ جاری نمیشود».
دیدگاه مشهور در میان فقهای امامیه(1)و اهل سنّت،(2)این است که وصیت برای حمل (جنین) صحیح است. شیخ طوسی در مبسوط مینویسد: «وصیت برای حمل، به شرط آنکه در زمانی که وصیت میشود وجود داشته باشد و زنده متولّد گردد، صحیح است».(3)عبارت برخی دیگر از فقها(4)نیز چنین است.
1 - آیاتی که در مورد وصیت وارد شده است؛ مانند آنکه خداوند میفرماید: دستور داده شده هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد، اگر دارای متاع دنیاست، برای پدر و مادر و خویشان به قدر متعارف، وصیت نماید.
(کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ )(5). این آیه، وصیت برای أقربا را صحیح میداند، اعمّ از اینکه حمل باشد یا غیر حمل. به بیان دیگر، اطلاق این آیه، وصیت برای جنین را شامل میشود، زیرا بیشک جنین از اقربا است.
2 - در روایت صحیحه، محمد بن مسلم میگوید: از امام باقر علیه السلام در مورد کسی که وصیت کرده مالش در راه خدا مصرف گردد، سؤال کردم؟ فرمودند: مال را در اختیار کسی که برای او وصیت شده است، قرار ده، هر چند یهودی یا نصرانی باشد. آن حضرت سپس به
آیه وصیت استشهاد نمود که میفرماید: اگر کسی بعد از آنکه وصیت را شنید، آنرا تغییر دهد، گناه تغییر وصیت بر اوست. «قَالَ أَعْطِهِ لِمَنْ أَوْصَی لَهُ بِهِ، وَ إِنْ کَانَ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرَانِیّاً إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یَقُولُ: (فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَی الَّذِینَ یُبَدِّلُونَهُ )(1)». (2)روایات دیگری نیز در اینباره وارد شده است.(3)
اطلاق این روایت، جواز وصیت برای هر کس، اعمّ از اینکه از اقربا باشد یا اجنبی، همچنین جنین در رحم و غیر او را شامل میشود.
1 - در هنگام وصیت زن حامله باشد، هر چند جنین وی قبل از ولوج روح باشد.
2 - در وقت وصیت علم به حامله بود زن پیدا شود. به این معنی که معلوم شود که نطفه کودک در آن هنگام منعقد شده و اثبات و احراز وجود حمل، به دو صورت امکانپذیر است:
الف: هرگاه حمل کمتر از مدت شش ماه از زمان وصیت متولّد شود، میتوان احراز کرد که در هنگام وصیت موجود بوده است، زیرا اقلّ حمل، شش ماه است.
ب: چنانچه مادر با زوج خود فاصله داشته یا درهنگام وصیت، زوج نداشته و جنین بیش از شش ماه از زمان وصیت و کمتر از حداکثر زمانی که جنین میتواند در رحم بماند متولّد گردد، در این صورت حمل محرز و وصیت محکوم به صحّت است.
3 - جنین زنده متولّد شود و چنانچه مرده متولّد شود، کشف از بطلان وصیتمینماید، و مورد وصیت به موصی و یا ورثه او برمیگردد و برعکس اگر زنده متولّد شود، کاشف از مالکیت او از زمان وصیت دارد، لیکن تملّک او منوط بر این است که زنده متولّد شود.(4)
وجود شخص طبیعی از لحاظ حقوقی با تولّد او آغاز میشود و از این تاریخ است که انسان طرف حقّ قرار میگیرد و از حقوق مدنی و سایر حقوق برخوردار میگردد.
ممکن است جنین از لحاظ زیستشناسی، موجود مستقلّی به شمار آید و شخص محسوب گردد، لیکن از نظر حقوقی تا هنگامیکه زنده بدنیا نیامده است، شخص مستقلّی به حساب نمیآید و نمیتواند دارنده حقّ باشد.
با وجود این، در صورتی که مصلحت اقتضا کند، ممکن است جنین حتّی قبل از تولّد دارای حقّ گردد، مشروط بر اینکه زنده به دنیا بیاید.
مادۀ 957 قانون مدنی در این مورد مقرّر میدارد: «حمل از حقوق مدنی متمتّع میگردد، مشروط بر اینکه زنده متولّد شود». بنابراین جنین نیز دارای نوعی شخصیت است و میتواند صاحب حقّ باشد و کسی برای او وصیت کند.(1)صحّت وصیت برای حمل مشروط به احراز وجود و زنده متولّد شدن اوست. از این رو مادۀ 581 قانون مدنی با صراحت اعلام میدارد: «وصیت برای حمل صحیح است لیکن تملّک او منوط است بر اینکه زنده متولّد شود».
بیشک جنین مانند دیگر ورّاث، از مورّث خود ارث میبرد. مرحوم محقّق حلّی در اینباره مینویسد: «حمل به شرط اینکه زنده متولّد گردد، ارث میبرد و اگر بعد از آنکه زنده متولّد شد، بمیرد، نصیبی که از ارث برده به وارّث او منتقل میگردد. ولی اگر مرده متولّد گردد از ارث بهرهای نخواهد داشت.»(2)عبارت بسیاری از فقهای(3)دیگر نیز در این مسأله، اینگونه میباشد.
دلیل این حکم، آیات قرآن و روایات است، از جمله:
1 - خداوند به شما درباره فرزندانتان سفارش میکند که از میراث، برای پسر به اندازه سهم دو دختر باشد... و برای پدر و مادر کسی که از دنیا رفته است، هر کدام یک ششم میراث است. (یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ فَإِنْ کُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَکَ وَ إِنْ کانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَیْهِ لِکُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ )(1).
اطلاق این آیه شریفه شامل طفلی که از مادر متولّد نشده میگردد، زیرا اطلاق ولد بر جنین که دررحم مادر است، شرعاً و عرفاً صحیح است. البتّه این آیه، به واسطه روایاتی که شرط ارث جنین را زنده متولّد شدن آن میداند، مقید میشود.
2 - در روایت صحیح، فضیل میگوید: حکم بن عتیبه از امام باقر علیه السلام در مورد ارث کودکی که هنگام تولّد صدا نداشته، سؤال کرد؟ آن حضرت فرمودند: اگر جنین هنگام تولّد دارای تحرّک روشن باشد - به طوری که معلوم شود زنده و دارای حیات است - ارثمیبرد و از او ارث برده میشود و چه بسا به دلیل اینکه لال است، صدا ندارد. «إِذَاتَحَرَّکَ تَحَرُّکاً بَیِّناً وُرِّثَ «یورث» فَإِنَّهُ رُبَّمَا کَانَ أَخْرَسَ».(2)3 - در روایت دیگری، ابوبصیر همین مضمون را از امام صادق علیه السلام نقل نموده است.
(3)4 - همچنین در روایت صحیحه، ربیع بن عبدالله میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: اگر جنین در وقت سقط شدن از شکم مادر تحرّک روشنی داشته باشد که معلوم شود زنده است - مثلاً نفس بکشد - ارث میبرد و از او ارث برده میشود و صدا نداشتن او منافات با این حکم ندارد، زیرا چه بسا لال باشد.(4) اینگونه روایات(5)به طور صریح دلالت دارد که جنین در صورتی که زنده متولّد شود یا تحرّکی که دلالت بر زنده بودن اوست، داشته باشد، ارث میبرد. اعمّ از اینکه بعد از زنده متولّد شدن، بمیرد یا زنده بماند.
از آنچه ذکر گردید روشن شد، ارث بردن جنین مشروط به دو شرط است:
الف: در زمان موت مورّث، زنده باشد.
ب: زنده متولّد شود.
شرایطی که فقها برای ارث حمل ذکر نمودهاند در قانون مدنی نیز، لازم شمرده شده است. ماده 875 در اینباره مقرّر میدارد: «شرط وراثت، زنده بودن در حین فوت مورّث است؛ اگر حملی باشد در صورتی ارث میبرد که نطفۀ او حین الموت منعقد بوده و زنده هم متولّد شود، اگر چه فوراً پس از تولّد بمیرد».
از دیدگاه فقه امامیه، هرگاه در حین موت مورّث، حملی باشد که اگر زنده متولّد شود مانع از ارث تمام یا بعضی از ورّاث باشد، ترکه تقسیم نمیشود تا وضعیت حمل معلوم شود. و در صورتی که حمل مانع از ارث هیچ یک از ورّاث نباشد و آنها تمایل به تقسیم ترکه داشته باشند، ورثه میتوانند اموال را بین خود تقسیم کنند. البته به مقدار سهم دو پسر برای حمل کنار گذاشته میشود و باقیمانده بین دیگر ورّاث تقسیم میشود و سهم آنها معلّق است تا وضعیت حمل روشن گردد.
در این مسأله چند فرض متصوّر است که مهمترین آنها عبارتند از:
1 - ممکن است حمل مانع از ارث بردن تمام ورثه باشد، مانند آنکه حمل وارث منحصر و در طبقۀ مقدّم بر دیگران باشد. مثل اینکه متوفّی دارای برادر و خواهر است و زوجۀ متعۀ او حامله باشد. در این فرض اگر حمل زنده متولّد شود، وارث منحصر است و مقدّم بر برادر و خواهر میباشد که در طبقه دوّم قرار دارند.
2 - ممکن است حمل، مانع از ارث بردن بعض ورثه باشد. مانند آنکه حمل از زوجه دائمی باشد و ورثه متوفّی عبارت باشند از زوجه و اعمام و اخوال که هرگاه حمل زنده متولّد شود تنها اعمام و اخوال که در طبقۀ سوّم قرار دارند از ارث محروم میگردند، نه زوجۀ دائمی.
علّت منع تقسیم در صورت این موارد، قبل از تولّد حمل، آن است که در صورت تقسیم، اشخاصی که محروم از ارث میباشند در تمام یا قسمتی از ترکه به عنوان سهم
الارث تصّرف مینمایند و حال آنکه با زنده متولّد شدن حمل، معلوم میشود که آنان اصلاً ارثی نداشتند تا برای آنها حق تصرّف باشد. از این رو ترکه باید تا روشن شدن وضعیت حمل بدون تقسیم، حفاظت و اداره شود.
3 - ممکن است حمل مانع از ارث هیچکدام از ورّاث نباشد. مثل اینکه ورثه متوفّی عبارت باشند از چند اولاد و زوجه دائمی و حمل، در این صورت ورثه نمیتوانند اموال را در بین خود تقسیم نمایند، ولی باید به مقدار سهم دو پسر از ترکه را باقی بگذارند که شاید حمل دو قلوی پسر باشد. و اگر چنین بود حمل نیز به حق خود میرسد و اگر دو دختر و یا یک پسر و یک دختر بود، مازاد از سهم آنان به بقیۀ ورّاث میرسد(1).
باید دانست اگر با وسائل جدید، وضعیت حمل معلوم شود، فقط به اندازه سهم او کنار گذاشته میشود، بنابراین اگر معلوم شود که حمل، یک پسر است سهم یک پسر کنار گذاشته میشود. و اگر معلوم شود که یک دختر است سهم یک دختر کنار گذاشته میشود. همچنین نسبت به دیگر فروض که ممکن است واقع شود.
مادۀ 878 قانون مدنی مطابق فقه امامیه به بیان تأثیر حمل بر تقسیم ترکه پرداخته و مقرّر میدارد: «هرگاه در حین موت مورّث، حملی باشد که اگر قابل وراثت، متولّد شود مانع از ارث تمام یا بعضی از ورّاث دیگر میگردد، تقسیم ارث به عمل نمیآید تا حال او معلوم شود و اگر حمل مانع از ارث هیچ یک از ورّاث نباشد و آنها بخواهند ترکه را تقسیم کنند باید برای حمل، حصّهای که مساوی حصّه دو پسر از همان طبقه باشد کنار گذارند و حصه هر یک از ورّاث، مراعی است تا حال حمل معلوم شود».
و بر اساس بند اوّل مادۀ 103 قانون امور حسبی، در صورتی که جنین، ولی و یا وصی نداشته باشد، امینی که به وسیلۀ دادگاه معین میگردد نماینده جنین در تقسیم ارث خواهد بود و پس از تقسیم، اداره سهم الارث جنین تا تاریخ تولّد با امین مزبور خواهد بود.(2)
هرگاه جنین قبل از تولّد، به وسیلۀ ارث یا وصیت، دارای اموال و حقوق مالی گردد، به ناچار باید کسی آن دارایی را اداره نماید.
وجود نماینده شرعی و قانونی برای جنین در اداره اموال او، و همچنین در مرحله حصول مال وی (مانند قبول وصیت برای جنین) و نیز در بروز اختلافات متعدّد در ارتباط با اموال جنین، ضروری است. نماینده شرعی جنین و یا به تعبیر دیگر، ولی جنین در رابطه با ادارۀ اموال او، پدر و جدّ پدری او میباشند که در عرض یکدیگرند و بعد از فوت آنها وصی منصوب از ناحیه آنهاست که سمت ولایت بر جنین از طرف موصی، به او داده میشود. تحقیق و توضیح بیشتر در اینباره در بحث ولایت بر اموال صغار خواهد آمد.
البتّه از دیدگاه حقوقی در صورتی که جنین، ولی خاص (پدر و جدّ پدری یا وصی آنها) نداشته باشد، از طرف دادگاه برای اداره اموال او امین تعیین میگردد.
بند اوّل ماده 103 قانون امور حسبی در اینباره مقرّر میدارد: «علاوه بر مواردی که مطابق قانون مدنی تعیین امین میشود، در موارد زیر نیز امین معین خواهد شد:
1 - برای اداره سهم الارثی که ممکن است از ترکه متوفّی به جنین تعلّق گیرد، در صورتی که جنین، ولی و یا وصی نداشته باشد...»
در این ماده اگر چه فقط برای اداره سهم الارث جنین به دادگاه اجازه تعیین امین داده شده است، ولی از نظر وحدت ملاک برای هر گونه دارایی که ممکن است جنین دارا شود، امین معین میگردد. همچنین در مواد 105، 106 و 107 قانون مزبور، به مسائل مربوط به تعیین امین و وظایف او اشاره شده است.
از جمله حقوق مسلّم کودکان، تأمین امنیت آنان پیش از ولادت و پس از آن است. اسلام، تکریم و احترام به شخصیت کودک و رعایت حق امنیت برای وی را در جهات مختلف و به عالیترین وجه، مورد عنایت و دستور قرار داده است. احکامی که در ارتباط با کودک بعد از ولادت او صادر شده، اعمّ از اینکه در جهت تربیت کودک صادر شده باشد (احکام تربیتی) یا به عنوان حقوق و نیز اعم از اینکه به صورت واجب رعایت آنها از والدین و دیگر کسانی که متوّلی امور کودک میباشند، خواسته شده و یا استحباب، این مدّعا را به خوبی اثبات مینماید.
قبل از بیان دیدگاه اسلام در ارتباط با حقوق مختلف کودک، مناسب است اشارهای هر چند گذرا به آنچه قبل از اسلام و بعد از ظهور آن در جزیرة العرب، محل نزول احکام الهی و دیگر ممالک مترقّی آن زمان در ارتباط با تجاوز به حقوق کودک رواج داشته است و تغییر شکل تجاوز در روزگار حاضر، داشته باشیم تا ژرفنگری و مترقّی بودن احکام اسلامی در این زمینه بهتر معلوم گردد.
در تاریخ، رفتار جوامع بشری نسبت به کودکان ذکر گردیده است، به عنوان نمونه، در تاریخ تمدّن ویل دورانت، چنین آمده است: «اگر اقدام زن به سقط جنین به نتیجه نرسد کشتن طفل وسیلهای عالی برای آسایش او به شمار میرود. بسیاری از قبایل، کشتن طفل را در صورتی که ناقص یا بیمار و یا از زنا به دنیا بیاید یا هنگام ولادت، مادرش را از دست بدهد، مجاز میدانند... بعضی از قبایل، اطفالی را که به گمان ایشان در اوضاع و احوال نامسعود به دنیا آمدها ند، میکشند.
در قبیله بوندیی بچّهای را که با سر به دنیا بیاید خفه میکنند. مردم قبیله کامچادال طفلی را که هنگام طوفان متولّد شود، میکشند. قبایل جزیره ماداگاسکار کودکی را که در ماههای مارس یا آوریل یا روزهای چهارشنبه و جمعه و یا در هفتة آخر هر ماه به دنیا بیاید یا در هوای آزاد میگذارند تا بمیرد یا او را زنده زنده میسوزاند یا در آب خفه میکنند. در پارهای از قبایل چون زن دو قلو بزاید، این را برهان زناکاری او میدانند، چون به نظر آنان ممکن نیست که یک مرد در آنِ واحد پدر دو طفل باشد، به همین جهت یکی از آن کودکان و یا هر دو محکوم به مرگ هستند....
مردم قبیله آبیپون همان کار را میکردند که اکنون فرانسویان میکنند، یعنی هر خانواده بیش از یک پسر و یک دختر نگه نمیداشت و هر چه را بیش از این پیدا میشد، فوراً به قتل میرسانیدند و در بعضی از قبایل چون خطر قحطی رو میکرد یا تهدید مینمود، نوزادان را از بین میبردند و در پارهای از مواقع، آنان را به مصرف خوراکی میرسانیدند. معمولاً دختر را بیشتر میکشتند و احیاناً او را آن اندازه زجر میدادند تا بمیرد، به این خیال که روح وی چون دوباره به دنیا بیاید، در جسد پسری خواهد بود، عمل بچّه کشی هیچ قبحی نداشته و اسباب پشیمانی نمیشد».(1)
همچنین اسپنسر در کتاب اجتماع بشری مینویسد: «پدر استرالیایی وقتی برای دام ماهیگیری خود طعمهای نمییافت، پارهای از گوشت فرزند خود را میبُرید تا بدان وسیله ماهی شکار کند، و نیز قبایلی در آمریکا زندگی میکردند که کودکان خود را در برابر
1) (1) ویل دورانت، تاریخ تمدّن، 62:1-63، ترجمه احمد آرام، ع. پاشایی، امیر حسین آریان پور.
اندکی شراب میبخشیدند. در جزایر فیجی بدون هیچ علّت، برای تفریح یا منافع آنی و یا به علّت خشم، کودکان خود را میکشتند.
دلیل این بی عاطفگیها و کشتنها در تحلیل برخی از جامعه شناسان و دانشمندان علوم اجتماعی، فقر و تنگدستی ذکر شده است... امّا دقّت در متون تاریخی نشان میدهد که این نوع تعدّیها و جنایتها اختصاص به اقوام غیر متمدّن بشری نداشته است، بلکه در ملل متمدّن نیز متداول بوده است. متفورا جهانگرد انگلیسی در سفرنامه خود ذکر میکند که در ژاپن فروختن دختران برای خدمتکاری جایز بود و این رسم تا قرن نوزدهم در میان ژاپنیها معمول بوده است... در فرانسه نیز تا قرن یازدهم میلادی، مادران بدون شوهر و پدرهای بدون همسر میتوانستند فرزندان خود را بفروشند و این عمل مدّتها بعد از آن نیز ادامه داشت. ظاهراً بی توجّهی نسبت به کودکان تا قرنهای اخیر حتّی تا انقلاب کبیر فرانسه «1789» ادامه داشته است.»(1)
قبل از اسلام در جزیرة العرب نیز، وضعیت کودکان بسیار بد بود، اگر پدران، فرزندان را میخواستند، آنها را نگه میداشتند در غیر این صورت دختران را زنده به گور میکردند، زیرا زن را موجودی بیفایده میدانستند و معتقد بودند که از تربیت او سودی نمیبردند.(2)
بزرگان عرب و افراد سرشناس، دختران را مایه عار و ننگ خود میپنداشتند و برای رهایی از این ننگ و عار، آنها را زنده به گور میکردند. قرآن کریم در ترسیم این وضعیت میفرماید: هنگامی که به یکی از آنها بشارت داده شود خدا دختری به تو داده، آنچنان از فرط ناراحتی چهرهاش تغییر میکند که صورتش سیاه میشود، او برای نجات از این ننگ و عار که به پندار نادرستش دامنش را گرفته از قوم و قبیله خود به خاطر این بشارت بدی که به او داده شده، متواری میگردد. باز هم دائماً در این فکر غوطهور است که آیا این ننگ را برخود بپذیرد و دختر را نگهدارد یا او را زنده در زیر خاک پنهان کند.
(وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ یَتَواری مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلی هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ ).
در پایان این آیه، اقدام ظالمانه، شقاوتآمیز و غیر انسانی را با صراحت هر چه بیشتر محکوم کرده و میفرماید: (أَلا ساءَ ما یَحْکُمُونَ ). (1)با ظهور اسلام این عادت ناپسند شدیداً مورد نهی قرار گرفت و یکی از مواردی که در بیعت زنان تازه مسلمان مطرح گردید، این بود که فرزندانشان را نکشند.
کوتاه سخن اینکه والدین نه تنها وظیفه دارند که حافظان خوبی برای فرزندان خویش، این امانتهای الهی باشند، بلکه باید بکوشند که آنها را از هرگونه گزند و آسیبی دور نگهدارند. امّا آمار و ارقام نشان میدهد که میزان تلفات ناشی از حوادثی که در اثر بی مبالاتی و مسامحه والدین برای فرزندان اتفاق میافتد، از شمار تلفات ناشی از بیماریها یا مشکلات زایمان بیشتر است.
سقط جنین، رها کردن نوزاد بعد از تولّد، سپردن آنها به شیرخوارگاهها بدون پذیرش مسئولیت پدری و مادری، وادار کردن کودکان به کار اجباری، واداشتن به تکدّیگری وکارهای غیر اخلاقی از جمله، چهرههای جدید تجاوز و تعدّی به حقوق و امنیت شخصی و اجتماعی کودکان است.(2)
از این روست که هنوز هم در متن دنیای امروز شاهد غرق شدن یک کشتی از کودکان برده هستیم که سوداگران انسان هر یک را به قیمت 400 دلار از والدین آنان از کشور بنین در آفریقای غربی خریداری کرده و برای بیگاری و استعمار به غرب میبرند.(3)
به هر صورت اسلام ضمن تأکید بر حفظ امنیت شخصی و اجتماعی کودکان به رعایت حرمت و احترام و اکرام آنان توأم با لطف و احسان سفارش نموده و به نوع تغذیه، مسکن، تفریح و بازی، بهداشت جسمی و روحی، و نیز تعلیم و تربیت نیکوی آنان و در یک کلمه به
رعایت حقوق همه جانبه کودکان توجّه ویژه نموده است. به خواست خداوند در این بخش و بخشهای بعدی، مهمترین دستورات و احکام فقهی اسلام در امور فوق را بیان خواهیم نمود.
اسلام برای نوزاد، فطرت توحیدی قائل است، از اینرو دستوراتش در زمینه تربیت کودک مبتنی بر این نگرش است. در قرآن خطاب به نبی اکرم صلی الله علیه و آله آمده است روی خود را متوجّه آیین خالص توحید کن همان سرشتی که خداوند از آغاز، مردم را بر آن قرار داده است و این آفرینش است که نباید تغییر و تبدیل در آن راه یابد. (فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ... ).(1)
همچنین در حدیث معروف از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودهاند: هیچ فرزندی نیست مگر اینکه بر فطرت (سرشت پاک الهی) آفریده میشود و پدر و مادر او هستند که او را یهودی یا نصرانی و یا مجوس ببار میآورند «ما مِنْ مَوْلوُدٍ یوُلَدُ عَلَی الفِطْرَةِ فَأَبَواهُ اللَّذانِ یُهَوِّدانِهِ و یُنَصِّرانِهِ وَ یُمَجِّسانِهِ»(2).
بدان جهت از همان آغاز تولّد، وظایفی بر عهده والدین و دیگر مربیان کودک گذاشته شده است که برخی از آنها مستحّب و برخی دیگر، عنوان واجب دارند. این وظایف در راستای آشنا سازی کودک از آغاز تولّد با شعائر دینی وتأثیر آنها در روحیه او یا والدین او که آنها را انجام میدهند و یا به ادلّه دیگری که ممکن است ما انسانها به تمام جهات آن اطّلاع نداشته باشیم، انجام میشود.
از جمله این وظایف، غسل نوزاد بعد از تولّد است که بسیاری از فقیهان آن را مستحب دانستهاند.(3)و برخی از قدمای فقها(4)به وجوب آن فتوی دادهاند، دلیل این نظریه
1) (1) سوره روم 30:30.
2) (2) من لایحضره الفقیه 49:2، باب الخراج و الجزیة، ح 1؛ وسائل الشیعة 125:15، باب 48 من ابواب جهاد العدّو، ح 3.
3) (3) النهایة: 500، شرائع الإسلام 343:2؛ مسالک الافهام 394:8؛ تراث شیخ الاعظم، (کتاب النکاح) 490:20؛ تحریر الوسیلة 276:2؛ احکام الولادة، مسألة 2.
4) (4) الوسیلة الی نیل الفضیلة: 54.
روایاتی است، از جمله در روایت موثقه سماعه، از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرمودهاند: غسل نوزاد واجب است. «وَغُسْلُ الْموْلُودِ، واجِبٌ».(1)لفظ وجوب اگر چه در نزد اصولیین ظهور در وجوب اصطلاحی و کاری که ترک آن جایز نیست، دارد، ولی در اخبار این چنین نیست و معنایی اعم از وجوب و تأکّد استحباب از آن اراده شده
(2)و ممکن است معنی لغوی آن یعنی مطلق ثبوت، مقصود باشد. برخی از فقها وقت غسل را ساعات اوّلیه تولّد نوزاد دانستهاند.(3)برخی دیگر فرمودهاند: تأخیر یکی دو روز از زمان تولّد، مضّر به این حکم نیست.(4)اطلاق این حکم در کلمات فقها اقتضا دارد که انجام آن با نیت و قصد اطاعت فرمان خداوند متعال صورت پذیرد،(5)هر چند ما به علّت آن آگاهی نداشته باشیم. بنابراین آنچه در کلمات برخی از فقیهان(6)آمده، مبنی بر این که محتمل است انجام آن فقط به دلیل پاکیزگی نوزاد از نجاست و کثافت صورت پذیرد، ضعیف به نظر میرسد.
از جمله امور استحبابی در اوّلین لحظات تولّد، گفتن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ نوزاد است، در این حکم میان فقیهان اختلافی مشاهده نشده است.(7)از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقلشده که فرمودهاند: «هر کس دارای فرزندی شد در گوش راست او اذان نماز و در گوش چپش اقامه گوید، این عمل، نوزاد را از وسواس و انحرافات شیطان مصون میدارد».
فَلْیُؤْذَنْ فِی أُذُنِهِ الْیُمْنی بِأَذانِ الصَّلاةِ وَلْیُقِمْ فِی الْیُسْری فَإِنَّها عِصْمَةٌ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجِیمِ.(8)
1) (1) الکافی 40:3، ح 2؛ تهذیب الأحکام 104:1، ح 270.
2) (2) تفضیل الشریعة (کتاب النکاح): 525.
3) (3) ریاض المسائل 128:12.
4) (4) العروة الوثقی 465:1.
5) (5) جواهر الکلام 72:5.
6) (6) مسالک الافهام 394:8؛ کشف اللثام 525:7.
7) (7) المقنعة: 521؛ النهایة: 500؛ السرائر 646:2؛ شرائع الاسلام 342:2؛ قواعد الأحکام 97:3.
8) (8) الکافی 24:6، ح 6؛ وسائل الشیعة 405:21، باب 35، من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
در حدیث دیگری امام سجّاد علیه السلام از اسماء بنت عمیس و ایشان از فاطمه زهرا علیها السلام نقلمیکند که فرمودند: «هنگامی که فرزندم امام حسن علیه السلام متولّد شد، پدرم رسول اکرم صلی الله علیه و آله بهاسماء فرمود: او را به نزد من بیاور، اسماء او را در پارچۀ زرد پیچید و به نزد پدرم برد، آنحضرت اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپش قرائت فرمود. همچنین بعد از تولّدامام حسین علیه السلام او را در پارچه سفید پیچید و به نزد پدرم برد، همین عمل در مورد وی نیزانجام دادند».
(1)امروزه بسیاری از دانشمندان بر این باورند که مغز کودک صداهای بسیار زیادی را که در پیرامونش ایجاد میشود، ضبط میکند و به تدریج کلمات را از هم تفکیک و جدا مینماید، او هنگامی که شاهد سخن گفتن پدر، مادر، برادران و خواهران خود میباشد، مثل این است که به خود میگوید این کار بزرگترهابسیار مفید است.(2)البتّه این موضوع بر اساس نظرّیه روان شناسان در کودکان به تجربه اثبات گردیده است و از همین توانایی ذهنی در آموزش زبان بهره میگیرند. اذان و اقامه از شعارهای بنیادین اسلام است که از سوی خداوند متعال به رسولاکرم صلی الله علیه و آله آموخته شده و از طریق آن حضرت به سایر مسلمانان، نسل به نسل املاء شده است. خواندن اذان و اقامه در گوش نوزاد ضمن اینکه سرمشقی برای پدران و مادران و مربّیان کودک در شیوه درست تعلیم و تربیت به شمار میآید که چگونه مفاهیم بلند را کلمه به کلمه و جمله به جمله و قسمت به قسمت، به کودک تلقین کنند، به آنان میآموزد که باید جان کودک از همان ابتدا در معرض نسیم توحید قرار گیرد و بدین ترتیب کودکاز طفولیت جزء ملّت اسلام در میآید و در فضای اسلامی پرورش مییابد. بنابراین به کارگیری این دستورالعمل در راستای فضاسازی برای تربیت دینی فرزند مورد ارزیابی قرار میگیرد.
مستحب است تحنیک (کامبرداری) نوزاد با آب فرات و تربت حضرت سید الشهداء علیه السلام باشد و در صورتی که این دو نباشد با آب باران و اگر آن هم نباشد با هر آب پاکیزه و یا خرما و عسل.(1)
از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمودهاند: کام فرزندانتان را با آب فرات و تربت امام حسین علیه السلام بردارید و اگر به آنها دسترسی نداشتید با آب باران این کار را انجام دهید. «حنَّکوُا أَوْلادَکُمْ بِماءِ الْفُراتِ وبِتُرْبَةِ قَبرِ الْحُسَیْنِ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ فَبِماءِ السَّماءِ».(2)در روایت دیگری، امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید: کام فرزندان خود را با خرما بردارید، همانگونه که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله کام امام حسن و امام حسین علیهما السلام را با خرما برداشتند.
(3)همین مضمون از امام رضا علیه السلام نیز نقل شده است و همچنین فرمودهاند: اگر به آب فرات دسترسی نداشتید با عسل کام فرزندانتان بردارید.(4) سید الشهداء علیه السلام در فرهنگ شیعی از جایگاه خاصی برخوردار است. خداوند بهپاس فداکاری امام حسین علیه السلام و شهادتش در راه احیای دین آثار ویژه و احکام خاصی در تربت مقدّس آن حضرت قرار داده است. تربت خونین کربلا که در بر گیرنده آن پیکر پاک است، الهام بخش ایثار و فداکاری و یادآور جانبازی در راه ارزشهای الهی است.
بدان جهت اسلام دستور داده نخستین مادهای که از این جهان خاکی بر حَنَک (سقف دهان) نوزاد گذارده میشود، آب فرات و تربت سید الشهداء علیه السلام باشد. و نیز به همین جهت سجده بر آن تربت پاک مستحب است و هم شفا دهنده بیماری است.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرموده است: در خاک قبر امام حسین علیه السلام شفای هر درد است و این خاک بزرگترین دارو است؛ «فِی طِینِ قَبْرِ الْحُسَیْنِ شِفاءٌ مِنْ کُلِّ دَاءٍ وَهَوَ الدَّواءُ الأَکْبَرُ».(1)همچنین تحنیک نوزاد به آب فرات در زمینهسازی مهرورزی او به اهل بیت مؤثر است. بر طبق حدیثی، امام صادق علیه السلام فرمودهاند: گمان ندارم کام کسی با آب فرات برداشته شود و از شیعه ما نباشد.
«ما أَظُنُّ أَحَداً یُحَنََّکُ بِماءِ الْفُراتِ إِلاّ کانَ لَنا شِیعَةً».(2)تحنیک نوزاد با آب باران نیز به این دلیل است که آب مبارکی است، زمین مرده را احیاء میکند و به آن طراوت و شادابی میبخشد. قرآن میفرماید: از آسمان آب پر برکت فرود میآوریم و به وسیله آن، باغها و دانههای دروکردنی، میرویانیم. (
وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَکاً فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِیدِ ).(3)
گشودن کام نوزاد با خرما و عسل نیز در ایمن سازی جسمی و روحی وی اثر غیر قابل انکار دارد.(4)
یکی دیگر از سنّتهایی که در بدو تولّد خوب است مورد عنایت پدر و مادر قرار گیرد، تراشیدن موی سر نوزاد در روز هفتم و به وزن آن طلا و نقره صدقه دادن است.(5)
در روایت موثّق، عمّار از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: بعد از تولّد نوزاد در روز هفتم سر نوزاد تراشیده شود و به وزن آن طلا و نقره صدقه دهید. «ثُمَّ یُحْلَقُ رَأْسُهُ وَ یُتَصَدَّقُ بِوَزْنِ شَعْرِهِ ذَهَباً أَوْفِضَّةً».(6)
1) (1) من لا یحضره الفقیه 599:2.
2) (2) مستدرک الوسائل 139:15، باب 27، ح 4.
3) (3) سوره ق 9:50.
4) (4) حقوق متقابل کودک و ولی در اسلام: 143.
5) (5) السرائر 646:2؛ شرائع الإسلام 344:2؛ مسالک الأفهام 410:8؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 529.
6) (6) وسائل الشیعة 421:21؛ باب 44، من ابواب احکام الاولاد، ح 4.
ایشان در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام سؤال نموده است، ابتدا بعد از تولّد نوزاد چه عملی باید انجام پذیرد؟ آن حضرت در جواب فرموده است: «سر او را بتراشید و به وزن موی او طلا و نقره صدقه بدهید».
(1)اطلاق روایات و نیز عبارات فقها، اقتضا دارد در این حکم فرقی بین پسر و دختر نباشد، روایاتی که در بیان علّت این حکم وارد شده نیز مؤید این نظریه میباشد، مانندآنکه امام صادق علیه السلام میفرماید: علّت استحباب تراشیدن سر نوزاد، پاک شدن از موی رحم است.(2) برخی از دانشمندان درباره این سنّت اسلامی نوشتهاند: تراشیدن موی سر باعث تقویت نوزاد و باز شدن منافذ پوست سر و همچنین تقویت حسّ بینایی، بویایی و شنوایی میشود. برخی دیگر به آثار صدقه دادن اشاره کرده و اضافه میکنند، وقتی نوزادان امروز در فردای زندگیشان از علاقهمندی پدر و مادر نسبت به خود آگاه شوند که چگونه آنها برای سلامت و تندرستی او صدقه داده و انفاق کردهاند یا اینکه روز هفتم ولادت، او را گرامی داشتهاند، آنها نیز در تکریم و احترام پدر و مادر خواهند کوشید و صفا و صمیمیت زندگی مضاعف خواهد شد.(3)
یکی از مستحبّات مؤکّد، عقیقه برای نوزاد است و به این معنی است که گوسفند یا گاو و یا شتری را در روزهای اوّل تولّد نوزاد، و بهتر در روز هفتم، برای وی ذبح کنند وگوشت آنرا پخته، در بین مؤمنان تقسیم نمایند.(4)عقیقه چنان دارای اهمیت است که برخی آنرا واجب دانستهاند.(5)ولی نظریه معروف در بین فقها، استحباب است.(6)
1) (1) الکافی 27:6، ح 2.
2) (2) علل الشرایع 219:2، باب 273؛ وسائل الشیعة 425:21، باب 44، من ابواب احکام الاولاد، ح 21.
3) (3) نگاهی دیگر به حقوق فرزندان از دیدگاه اسلام: 97.
4) (4) ر. ک: النهایة: 501؛ السرائر 646:2.
5) (5) مختلف الشیعة 303:7، مسألة 215؛ الإنتصار: 406.
6) (6) شرائع الاسلام 344:2؛ جواهر الکلام 264:31؛ کشف اللثام 528:7؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 536.
امام صادق علیه السلام فرموده است: پیامبر صلی الله علیه و آله حسن و حسین علیهما السلام را در روز هفتم نامگذاری کرد و نام حسین علیه السلام را از حسن علیه السلام بر گرفت و از طرف هر یک، گوسفندی عقیقه کرد. «سَمّی رَسوُلُ اللهِ صلی الله علیه و آلهحَسَناً و حُسَیْناً علیهما السلام یَوْمَ سابِعِهِما وَعَقَّ عَنْهُما شاةً شاةً».(1)همچنین فرموده است: هر نوزاد در گرو عقیقهای است که از طرف او انجام میشود.
«کُلُّ مَوْلُودٍ مُرْتَهَنٌ بِالْعَقِیقَةِ».(2)در روایت دیگری فرموده است: عقیقه واجبتر از قربانی است.
«وَالْعَقیِقَةُ أَوْجَبُ مِنَالأَضْحِیَّةِ»(3). مقصود از ارتهان و وجوب در این روایات تأکّد استحباب است.(4)
در مورد عقیقه در کتب فقهی مسائلی مطرح و برای آن شرایطی ذکر نمودهاند که مهمترین آنها بدین قرار است:
1 - بهتر است عقیقه در روز هفتم ولادت باشد: «اَلْعَقیِقَةُ یَوْمَ السّابِعِ».(5)البتّه انجام آن بعد از هفت روز نیز منعی ندارد، بلکه مستحب است کسی که بعد از تولّد از طرف او عقیقه نشده، هرگاه توانست خودش انجام دهد،(6)هر چند در سنین پیری باشد.(7)در روایات آمده است، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از آنکه به مقام نبوّت نایل شدند از طرف خود عقیقه انجام دادند.(8)
2 - عقیقه برای نوزاد پسر و دختر هر دو سفارش شده است و در این حکم هر دو مساویند،(9)ولی مستحب(10)است برای نوزاد دختر حیوان ماده و برای نوزاد پسر حیوان نر عقیقه شود.(11)
1) (1) الکافی 33:6، ح 5؛ الوافی 1337:23، باب 215، ح 5.
2) (2) وسائل الشیعة 413:21، باب 38 من ابواب احکام الاولاد، ح 2.
3) (3) همان: 412، ح 1.
4) (4) تهذیب الاحکام 442:7، ذیل ح 32.
5) (5) همان: 443، ح 36.
6) (6) النهایة: 501؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 538.
7) (7) وسائل الشیعة 414:21، باب 39، من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
8) (8) همان: ح 3.
9) (9) مستدرک الوسائل 142:15، ح 2-3.
10) (10) شرائع الاسلام 288:2؛ جواهر الکلام 265:31؛ تراث شیخ الاعظم، (کتاب النکاح) 491:20.
11) (11) وسائل الشیعة 418:21، باب 42، من ابواب احکام الاولاد، ح 7.
3 - مستحب است عقیقه بیش از یک عدد باشد. در روایات آمده است پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله از طرف امام حسن و امام حسین علیهما السلام عقیقه نمود، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام، نیز از طرف آنها عقیقه کرد.(1)همچنین امام حسن عسکری علیه السلام از طرف حضرت صاحب الأمر - ارواحنا فداه - تعدادی زیادی گوسفند عقیقه نمود.(2)
4 - شرایطی که در گوسفند قربانی در ایام حج معتبر است، در عقیقه لازم نیست رعایت شود،(3)البتّه اگر رعایت شود خوب است.(4)
5 - مستحب است به هنگام ذبح عقیقه دعاهایی که وارد شده، بخوانند، یکی از این دعاها که از امام صادق علیه السلام روایت شده این است: خداوندا آنچه دادهای از تو و برای توست و تو آن را عطا نمودهای، خدایا پس آن را طبق آیین پیامبرت از ما بپذیر و به خدا از شیطان رانده شده پناه میبریم؛ آنگاه نوزادی که برای او عقیقه شده نام ببر و گوسفند را ذبح کن. «اَللّهُمَّ مِنْکَ وَلَکَ ما وَهَبْتَ وَأَنْتَ أَعْطَیْتَ، اللّهُمَّ فَتَقَبَّلْهُ مِنّا عَلی سُنَّةِ نَبِیَِّک صلی الله علیه و آله وَتَسْتَعِیذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ وَتُسُمِّی وَتَذْبَحُ».(5)همچنانکه بعد از ذبح عقیقه سفارش شده چنین دعا بخوانید: بار الها برای تو خونها ریخته میشود، شریکی برای تو نیست و ستایش برای پروردگار جهانیان است، پروردگارا شیطان رانده شده از درگاهت را از ما دور ساز.
«لَکَ سُفِکَتْ الدِّماءُ لا شَریِکَ لَکَ وَ الْحَمْدُ للهِ رَبَّ العالَمِینَ، اللّهُمَّ اخْسَأِ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ».(6)6 - مستحب است پا و ران عقیقه را به قابله اختصاص دهند.
(7)و در برخی روایات آمده است که یک چهارم عقیقه برای قابله است.(8)و در برخی دیگر از روایات، یک سوم برای
1) (1) همان: 430، باب 50، ح 1 و 4.
2) (2) بحارالانوار 5:51، ح 9.
3) (3) الحدائق الناضرة 63:25؛ تحریر الوسیلة 311:2، مسأله 9.
4) (4) شرائع الإسلام 344:2؛ جواهر الکلام 268:31.
5) (5) وسائل الشیعة 427:21، باب 46، من ابواب احکام الاولاد، ح 3.
6) (6) همان.
7) (7) الکافی 33:6، ح 5؛ جواهر الکلام 269:31؛ تحریر الوسیلة 311:2، مسأله 9.
8) (8) الکافی 28:6، ح 9.
قابله تعیین شده(1)و در صورت نبودن قابله سهمش در اختیار مادر قرار گیرد تا به هر نحو مایل است، صدقه دهد.(2)
7 - مستحب است گوشت عقیقه را پخته و طعامی تهیه گردد و دستکم ده تن از مؤمنان دعوت شوند و از آن بخورند.(3)امام صادق علیه السلام میفرماید: ده نفر از مسلمانان از گوشت عقیقه طعام داده شوند و اگر بیشتر باشند، بهتر است. «فَإِنْ زادُوا فَهُوَ أَفْضَلُ».(4)8 - شکستن استخوانهای گوسفند عقیقه مکروه است.
(5)9 - نظریۀ مشهور در بین فقها امامیه این است که استفاده والدین از گوشت عقیقه مکروه است.(6) با اندکی تأمّل در آنچه ذکر شد، میتوان حداقّل، برخی از فوایدی که در این کار مستحب نهفته است، دریافت. از آن جمله:
الف: در اوّلین لحظات ورود به دنیا و اوّلین ساعات احساس نسیم حیات، به سبب قربانی کردن در راه خدا، نوزاد به خدای خویش نزدیک میشود و والدین او با عقیقه کردن، ضمن ابراز رضایت از مولودی که خدا به آنان عطا نموده است، سپاس نعمت به جای میآورند.
ب: عقیقه بیمه سلامتی کودک است و او را از خطرها و حوادث و فریبهای شیطان حفظ میکند. چنانکه در روایات به این نکته اشاره شده است.(7)
ج: برای استحکام روابط صمیمانه والدین و فرزندان در آینده زمینه سازی میکند. فرزندان با یادآوری نشاط و اشتیاق والدین در ولادت آنها و علاقهمندی آنان به سلامت و سعادت فرزندانشان، نسبت به تکریم و احترام والدین بیش از پیش قیام میکنند.
1) (1) همان 32:6، ح 2؛ وسائل الشیعة 428:21، باب 47، من باب احکام الاولاد، ح 1.
2) (2) الروضة البهیة 450:5.
3) (3) کشف اللثام 532:7؛ مسالک الافهام 411:8؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 544.
4) (4) تهذیب الاحکام 443:7، ح 1771.
5) (5) الکافی 29:29، ح 11؛ تهذیب الاحکام 444:7، ح 1775؛ مسالک الافهام 411:8؛ تفصیل الشریعة (کتابالنکاح): 545.
6) (6) السرائر 647:2؛ شرائع الاسلام 345:2؛ کشف الرموز 200:2؛ کشف اللثام 532:7؛ جواهر الکلام 270:31.
7) (7) الکافی 39:6، ح 3؛ وسائل الشیعة 449:21، باب 65، من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
د: آشکار ساختن اصل و نسب نوزاد را در پی دارد.
ه -: یادآوری ایثارگری ابراهیم علیه السلام در راه خدا و درسی برای تمام پدران در راه فرمانبرداری از دستورات خداوند متعال میباشد.
و: کمک به استحکام روابط متقابل اجتماعی که پایههای عدالت را در آن جامعه بنیان میگذارند و در جهت محو آثار فقر و محرومیت، گام برداشته میشود.(1)
علاوه بر عقیقه، مستحب است به هنگام تولّد فرزند و به هنگام ختنه او به مؤمنین ولیمه (اطعام) دهند.(2)امام خمینی رحمه الله در اینباره مینویسد: «ولیمه به هنگام تولّد نوزاد مستحب است و این یکی از پنج موردی است که ولیمه در آن مستحب میباشد».(3)
امام صادق علیه السلام به هنگام ولادت فرزندشان امام کاظم علیه السلام، سه روز مؤمنین را اطعام نمودند(4)و بر همین اساس مرحوم شیخ حرّ عاملی درکتاب وسائل الشیعة بابی تحت عنوان «باب استحباب اطعام الناس عند ولادة المولود ثلاثه ایام» ذکر کرده است.(5)
آنچه در باطن این آداب و سنن نهفته است، احترام و تکریم مقام و شکرگذاری به درگاه خداوند متعال است که نعمت فرزند را به پدر و مادر عطا کرده است. و از سویی دیگر، اطعام مؤمنین زمینه ساز پیوند نیک اجتماعی و مقدمهای است برای پذیرش طفل از طرف جامعه، علاوه بر این، آثار معنوی پربرکتی هم در سلامت روحی و جسمی کودک به دنبال خواهد داشت.(6)
1) (1) ر. ک: نگاهی دیگر به حقوق فرزندان از دیدگاه اسلام: 100؛ حقوق متقابل کودک و ولی در اسلام: 170-171.
2) (2) الحدائق الناضرة 31:23؛ وسیلة النجاة مع حواشی السّید محمدرضا الگلپایگانی 220:3؛ مهذّب الاحکام 260:25؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح) 529.
3) (3) تحریر الوسیلة 310:2، مسألة 3.
4) (4) وسائل الشیعة 401:21، باب 31، من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
5) (5) همان.
6) (6) حقوق فرزندان در مکتب اهل بیت: 48.
بیگمان اینگونه استقبال از کودک، در حقوق بینالملل و کنوانسیونهایی که به عنوان حمایت از کودک تدوین گردیده، یافت نمیشود. به توضیحی دیگر، اگر چه در بین برخی از اقوام و ملل، جشن تولّد امری مرسوم و رایج است، امّا با آنچه، در اسلام مطرح است، تفاوت ماهوی دارد؛ و آن تقرّب جستن به پروردگار با این اعمال، و قرار دادن کودک در تحت حمایت و حفاظت حق تعالی است.
پدر و مادر با رعایت این آداب و سنن ضمن اینکه پذیرش مسئولیت در قبال فرزند را به خود القا و بر آن تأکید مینمایند، رابطه عاطفی خود را با فرزند نیز استحکام بخشیده، فضای تربیتی آکنده از معنویت و قداست را برای رشد و تعالی کودک فراهم میسازند.
رعایت چنین مواردی، ضریب بهداشت روانی و آرامش خاطر را که برای رشد متعادل کودکان لازم است، بالا میبرد و از اضطراب و نگرانیهای مادران و کودکان میکاهد.
بیتردید آنچه در احکام و مقرّرات اسلامی درباره حقوق کودک مطرح است، تنهابه نگهداری، تغذیه، مسکن و پوشاک او محدود نمیشود، بلکه مهمتر از این امور، تربیت اخلاقی و معنوی کودک است، زیرا تأمین خواستهای معیشتی فرزندان به دلیل علاقههای غریزی و عاطفی پدر و مادر بهویژه در مراحل نخست زندگی کودک، امریطبیعی است. حیوانات نیز به اموری چون نگهداری و تغذیه اهتمام دارند، امّا تربیت فرزندانی صالح و مفید فقط در سایۀ آشنایی و التزام پدران و مادران به وظایف اسلامی و اخلاقی و انجام آنها محقّق میگردد.(1)
مستحب است در روزهای نخست تولّد نوزاد، نام نیکو و شایسته برای او انتخاب شود. این امر از حقوق کودک بر پدر و مادر است و بسیاری از فقها به آن تصریحنمودهاند.(2)
نام نیکو، بهترین هدیهای است که هر نوزاد در روزهای اوّل زندگی از پدر و مادر خود دریافت میکند، هدیهای ماندگار که همیشه با اوست و از او جدا نمیشود و همواره در شخصّیت فرد و اجتماعیاش مؤثر است و در مورد رعایت این حق در روایات با تعابیر مختلف سفارش شده است.
1 - پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله خطاب به امیر المؤمنین علیه السلام فرموده است: حق فرزند بر پدرش این است که نام نیکو برای او انتخاب نماید و او را به نیکی تربیت نموده و به کاری شایسته بگمارد. «یا عَلیِ، حَقُ الْوَلَدِ عَلَی ْوالِدِهِ أَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ وَأَدَبَهُ وَ یَضَعَهُ مَوْضِعاً صالِحاً».(1)2 - امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرموده است: نام نیک برای خود انتخاب کنید، زیرا در روز قیامت شما را با همان نام میخوانند و گفته میشودای فلان فرزند فلان برخیز و به سوی نور خود گام بردار وای فلان فرزند فلان برخیز که نوری نداری.
«اِسْتَحْسِنُوا أَسْماءَکُمْ فَإِنَّکُمْ تُدْعَوْنَ بِها یَوْمَ الْقِیامَةِ قُمْ یا فُلانَ بْنَ فُلانٍ إلی نُورِکَ وَقُمْ یا فُلانَ بْنَ فُلانٍ لانُورَ لَکَ».(2)3 - همچنین امیر المؤمنین علیه السلام از آن حضرت نقل میکند که فرموده است: اوّلینهدیهای که هر یک از شما به فرزندش میبخشد نام خوب است، پس نام نیکو برای فرزندان خود انتخاب نمایید.
«قالَ رَسُولَ الله صلی الله علیه و آله: إِنَّ اوَّلَ ما یَنْحَلُ أَحَدُکُمْ وَلَدَهُ الإِسْمُ الْحَسَنُ فَلْیُحْسِنْ أَحَدُکُمْ اسْمَ وَلَدِهِ».(3)4 - امام رضا علیه السلام میفرماید: نخستین احسان و نیکی که پدر در حق فرزندش روامیدارد، انتخاب نام زیبا برای اوست، پس لازم است هر یک از شما نام نیکو برایفرزند خود انتخاب کند.
«أَوَّلَ ما یَبَرُّ الرَّجُلُ وَلَدَهُ أَنْ یُسَمِّیَهُ بِاسْمِ حَسَنِ، فَلْیُحْسِنْ أَحَدُکُمُ اسْمَ وَلَدِهِ».(4)
انتخاب نام نیک ضمن اینکه تکریم و احترام کودک است، نشان دهنده طرز تفکّر خانواده و آرمانها و الگوهای مورد علاقه آنان میباشد. به همین جهت اسلام دستور میدهد از نامهایی استفاده شود که نشان از هویت اعتقادی دارند و الهام بخش و امید آفرین و حامل پیام و فرهنگ اصیل انسانی و اسلامی میباشند و بهترین آنها، نامهاییاست که در بردارنده معنای عبودیت خداوند متعال باشد. مانند عبدالله، عبدالرحمن و نیز نام پیامبران و ائمه اطهار: و بهترین آنها نام محمّد است.(1)
به نمونههایی از روایات وارد شده در اینباره اشاره میگردد:
1 - امام باقر علیه السلام میفرماید: راستترین نامها این است که بر بندگی خداوند متعال دلالت کند و برترین نامها، اسامی پیامبران است. «أَصْدَقُ الأَسْماءِ ما سُمِّیِ بالْعُبُودِیَّةِ وَأَفْضَلُها أَسْماءُ الأَنْبِیاءِ».(2)2 - امام رضا علیه السلام میفرماید: خانهای که در آن نام محمّد باشد اهل آن در بامداد و شامگاهشان با خیر و برکت همراه خواهند بود.
«اَلبَیتُ الَّذِی فیِهِ مُحَمَّدٌ یُصبِحُ أَهلُهُ بِخَیرٍ وَ یُمسُونَ بِخَیرٍ».(3)3 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: اگر نام فرزندانتان را محمّد گذاشتید، اکرامش کنید و در مجالس خود برایش جا در نظر بگیرید و با روی گرفته و صورت عبوس با او برخورد ننمایید.
«إِذا سَمَّیتُمُ الوَلَدَ مُحَمَّداً فَأَکرِمُوهُ وَ أَوسِعُوا لَهُ فِی المَجلِسِ وَ لا تُقَبِّحُوا لَهُ وَجهًا».(4)4 - سلیمان جعفری میگوید از امام کاظم علیه السلام شنیدم که فرمود: هیچ گاه فقر و بیماری به خانهای که در آن نام محمّد، احمد، علی، حسن، حسین، جعفر، طالب، عبدالله و فاطمه باشد، داخل نمیشود.
«لَا یَدخُلُ الفَقرُ بَیتاً فیهِ اسمُ مُحَمَّدٍ أَو أَحمَدَ أَو عَلِی أَو الحَسَنِ أَوِ الحُسَینِ أَو جَعفَرٍ أَو طالِبٍ أَو عَبدِاللهِ أَو فاطِمَةَ مِنَ النَّساءِ».(5)
5 - سکونی میگوید: بر امام صادق علیه السلام وارد شدم در حالیکه محزون و اندوهگین بودم، امام به من فرمود: چرا اندوهگینی؟ عرض کردم: خداوند به من دختری داده است. امام فرمود: ای سکونی، دختر تو سنگینیاش بر زمین است و روزیاش بر خدا، عمرش از عمر تو جدا و روزی که میخورد غیر از روزی توست. سکونی گوید: به خدا سوگند حزن و اندوه من با این گفتار از بین رفت. سپس امام فرمود: او را چه نامیدهای؟ عرض کردم: فاطمه. فرمود: آه آه آه، آنگاه دست خود را بر پیشانی نهاد... سپس فرمود: حال که او را فاطمه نامیدی هرگز دشنامش مده، نفرینش مکن و او را مزن.
«إِذا سَمَّیتَها فاطِمَةَ فَلا تَسُبَّها وَ لا تَلعَنها وَ لا تَضرِبها».(1)
از روایات استفاده میگردد، استفاده از نامهای پادشاهان ظالم و فراعنه و دشمنان اهل بیت: و نامهای بیمحتوا که موجب هتک حیثیت فرد میگردد، مکروه است. همچنین نامهایی که یادآور قهر و غضب و ستم و ظلم باشد یا دلالت بر صفاتی بنماید که مخصوص خداوند است و نسبت به دیگران کذب و بر خلاف خضوع و بندگی است، مانند خالد، مالک و از این قبیل واژگان، مکروه است.(2)روایات بسیاری بر این معنا دلالت دارد، به عنوان نمونه:
1 - امام باقر علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرموده است: «شَرَّ الأَسمَاءِ ضِرارٌ وَ مُرَّةُ(3)وَ حَربٌ وَ ظالِمُ».(4)بدترین اسامی، ضرر زدن، شدّت، جنگ و ظالم است.
2 - علامه طریحی در کتاب منتخب، ضمن خبر مفصلّی درباره یک مسیحی که از طرف پادشاه روم به حضور رسول اکرم صلی الله علیه و آله رسیده بود، نقل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: نام تو چیست؟ جواب داد، عبد الشمس. فرمود: نامت را تغییر بده و من نامت را
1) (1) وسائل الشیعة 482:21، باب 87، من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
2) (2) ر. ک: شرائع الاسلام 344:2، السرائر 646:2، قواعد الأحکام 97:3، ریاض المسائل 132:12، کشف اللثام 527:7.
3) (3) قیومی در مصباح المنیر: 568، مینویسد: مرّه بکسر میم، به معنی شدّت است و به معنی خلطی از اخلاط بدن نیز میآید.
4) (4) وسائل الشیعة 399:21، باب 28، من ابواب احکام الاولاد، ح 5.
عبدالوهّاب گذاشتم. «قالَ رَسُولُ اللهِصلی الله علیه و آله: مَا اسمُکَ؟ فَقُلتُ: إِسمِی عَبدُ الشَّمسِ، فَقالَ لِی: بَدَّلِ اسمَکَ، فَإِنّی اسَمّیکَ عَبدَ الوَهّابِ».(1)3 - از عمر نقل شده که برادر امّ سلمه، همسر پیامبر، صاحب پسری شد و نامش را ولید گذاشت چون این نام به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، فرمود: نامش از فراعنه شماست، آن را تغییر دهید.
«سَمَّیتُمُوهُ بِاسمِ فَراعَنتُکُم غَیِّرُوا اسمُهُ فَسَمُّوهُ عَبدُالله».(2)4 - جابر از امام باقر علیه السلام روایت میکند که آن حضرت به کودک خردسالی فرمود: نامت چیست؟ گفت: محمّد. حضرت فرمود: کینهات چیست؟ جواب داد: علی. حضرت فرمود: تو با این کنیه بر خود دژی ساختی که شیطان بر تو راهی نمییابد. هرگاه شیطان بشنود که نام محمّد یا علی را صدا بزنند مانند سُرب و مس ذوب میشود و هرگاه بشنود کسی را به نام یکی از دشمنان ما میخوانند به شادی و نشاط درآید و بر خود میبالد.
«إِنَّالشَّیطانَ إِذا سَمِعَ مُنادِیَا یُنادِی یَا مُحَمَّدُ أَو یَا عَلِی ذابَ کَما یذُوبُ الرَّصَاصُ حَتَّی إِذا سَمِعَ مُنادِیَاً یُنَادِی بِاسمِ عَدُوًّ مِن أَعدَائِنا اهتَزَّ وَاختَالَ».(3)
در ماده سوّم اعلامیه جهانی حقوق کودک به حق داشتن نام برای کودک تصریح شده و بیان میدارد: «کودک باید از بدو تولّد صاحب اسم، ملیت و هویت گردد». همچنین در ماده هفتم کنوانسیون حقوق کودک، چنین آمده است: «تولّد کودک بلافاصله پس از به دنیا آمدن ثبت میشود و از حقوقی مانند حق داشتن نام، کسب تابعیت و در صورت امکان، شناسایی والدین... برخوردار میباشد».
امّا از دیدگاه اسلام، حق کودک تنها با نامگذاری به یک نام - هر چه باشد - ادا نمیشود، بلکه انتخاب نامینیکو و شایسته به عنوان حق کودک بر والدین مورد تأکید قرار گرفته است، از این روست که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جواب پدری که وظیفه خود در قبال
فرزندش را جویا میشد، فرموده است: وظیفه پدر این است که او را نام نیکو بگذارد و او را به نیکی تربیت کند و به کاری شایسته بگمارد. «تُحَسَّنُ اسمَهُ وَ أَدَبَهُ وَضَعهُ مَوضِعاً حَسَناً».(1)به عبارت دیگر: تردیدی نیست که پدران و مادران نظر به علایق سرشاری که به نوزاد خویش دارند، میکوشند که به سلیقه خود برای او نامی زیبا و نیک را انتخاب کنند، امّا اشکال در این است که آنها ممکن است دچار اشتباه شوند و چیزی که به نظرشان پسندیده میآید، از نظر دیگران یا از لحاظ فرهنگ و ارزشهای دینی ناپسند و زننده باشد. بدین جهت اگر پدر و مادر راهنمایی نشوند، ممکن است ندانسته و ناخودآگاه به جای خدمت، خیانت کنند و نامی بر طفل نهند که در دوران زندگی وی همچون طوقی ننگین و افتضاحآمیز به گردنش باشد و او را رنج دهد.
اگرچه این موضوع ساده میباشد، ولی از نظر واقع بسیار مهم است و از آثار شوم روانی آن نمیتوان چشم پوشید، زیرا نام زشت و سبک، اسباب رنج روحی و آزردگی خاطر صاحب آن را فراهم میکند و او را در معرض استهزا و تحقیر دیگران قرار میدهد و در نتیجه صاحب نام زشت در خود احساس حقارت مینماید و بیشک احساس حقارت، یکی از عوامل ناراحتی و خودخوری انسان است. با این توضیح که اگر چنین احساسی زودگذر باشد، ناراحتی آن هم دیری نمیپاید و انسان از زیر فشار آن خلاص میشود. امّا همین احساس زودگذر اگر در روان انسان گره بخورد آن هم گرهی که گشودن آن محال یا بسیار مشکل و دشوار است در این صورت خطراتی بزرگ در پی خواهد داشت.(2)
یکی از متخصّصان روانشناسی کودک در مقالهای تحت عنوان «حقّ نام و تابعیت» مینویسد: نام، بسیار بالاتر از یک برچسب و یا یک عنوان خاص است. نام، نشانۀ شخصیت و هستی جداگانه هر فردی است... در تحلیلی که «اینیاس سرسون» فیلسوف فرانسوی راجع به وظیفه اجتماعی نام به عمل آورده، اهمیت آن را در جوامع باستانی نشان داده است. او مینویسد: کودک پیش از آنکه اسمی برای او تعیین گردد، وجود ندارد. نام، هم نمودار
شخصیت و استقلال فرد است و هم شخصیت و استقلال فردی به انسان میبخشد... نام، نمودار و بخشنده نوع بسیار خاصی از هویت، به فرد انسانی است. وقتی که نام یکی از اجداد کودک به وی داده میشود، مثل این است که به حیات نیای او نوعی دوام و استمرار بخشیده میشود و یا اینکه کودک به صورت نیای خودش در میآید.(1)
به هر صورت، نامهای پست و ناشایست، باعث سرافکندگی است و تأثیر آن در ایجاد عقده حقارت قابل انکار نیست. به همین جهت در نظام تربیتی اسلامی، انتخاب نام زیبا و دارای مضمون عالی از چنان اهمیتی برخوردار است که سفارش شده قبل از ولادت فرزند، نام نیکویی برایش انتخاب شود.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: فرزندانتان را قبل از ولادتشان نامگذاری کنید و اگر نمیدانید فرزندانتان پسر است و یا دختر، نامی برایش انتخاب کنید که مشترک بین دختر و پسر باشد، زیرا بچّهای که از شما سقط میشود و برایش نام انتخاب ننمودهاید، آنگاه که با شما در روز قیامت ملاقات نماید به پدرش میگوید: چرا برای من نام ننهادی؟ مگر رسول خدا صلی الله علیه و آله نوه خود را پیش از تولّد، محسن نام ننهاده بود؟ «یقُولُ السَّقطُ لأَبیهِ: أَلاّ سَمَّیتَنی وَ قَد سَمّی رَسُولُ اللهِ مُحسَناً قَبلَ أَن یولَدَ».(2)انتخاب نام شایسته برای کودک از چنان اهمیتی برخوردار است که مستّحب است نوزاد پسر را تا روز هفتم محمّد بنامند، پس از آن اگر خواستند، نامش را تغییر دهند.
(3)امام صادق علیه السلام میفرماید: هیچ نوزادی برای ما متولّد نمیشود، مگر اینکه نخست او را محمّد مینامیم و پس از هفت روز اگر خواستیم نامش را تغییر میدهیم و گرنه همان نام را بر او باقی میگذاریم. «لا یُولَدُ لَنا وَلَدٌ سَمَّیناهُ مُحَمَّداً فَإِذا مَضَی سَبعَةُ أَیامٍ فَإِن شِئنَا غَیَّرنا وَ إلاّ تَرَکنا».(4)از روایت استفاده میشود این امر از سیره عملی پیشوایان معصوم بوده است و سبب میشود که از بدو تولّد، روح و روان کودک با نام بهترین مخلوق عالم هستی پیوند خورده
شود و کودک به تدریج احساس کند همانگونه که همنام او به بهترین فضیلتها در عالم متلبّس شده و مأمور ویژه الهی بوده، او نیز باید از فرامین و دستورات همنام خود در جهت کسب سعادت مادّی و معنوی سرمشق بگیرد. به دلیل اهمیت نامگذاری و تأثیر سوء نام ناپسند است که در روایات آمده است پیامبر صلی الله علیه و آله اینگونه نامها را تغییر میداد و نامهای نیکو را جایگزین میکردند، تعدادی از این روایات را در صفحات قبل ذکر نمودیم.
امام صادق علیه السلام میفرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله نامهای زشت و نامناسب اشخاص و سرزمینها را تغییر میدادند. «أَنَّ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله کانَ یُغَیّرُ الأسماءَ القَبیحَةَ فِی الرَّجالِ وَ البُلدانِ».(1)تعبیر
«کانَ یُغَیّرُ»دلالت دارد که این امر شیوهای مستمر در سیره عملی آن حضرت بوده است و نمونههای بسیاری از آن در تاریخ و کتب روایی به چشم میخورد.(2)
نکتهای مهم در نامگذاری نهفته است که نام هر کسی و هر معنایی که بر کودک گذاشته شود، ذکر مکرّر آن در طول زندگی، یاد و خاطره و ویژگیهای آن شخص و آن معنی در ذهن و روان کودک تأثیر میبخشد و پیوندهای خاصّی بین آن دو ایجاد میشود که در سعادت و شقاوت او بی تأثیر نیست.(3)
لازم به ذکر است که باید مراقب بود نامهایی که بر روی فرزندان میگذاریم این ظرفیت را داشته باشد که با سنین بالاتر نیز متناسب باشند. برخی از اسامی شاید در کودکی زیبا و خوشایند باشند، امّا در سالهای جوانی و بزرگسالی و آنگاه که شخص، صاحب عنوان و مسئولیت اجتماعی میگردد، آن اسامی، کودکانه و سبک مینمایند و با صاحب اسم تناسب ندارند.
قرآن کریم میفرماید: یکدیگر را مورد طعن و عیب جویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یاد نکنید. (لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ ). (4)این آیه با صراحت، افراد
بیبند و باری که بر دیگران القاب زشت بگذارند و از این طریق آنها را تحقیر نمایند و شخصیتشان را بکوبند مورد نکوهش قرار داده و از این عمل نهی میکند.
اطلاق آیه، شامل پدر و مادر و مربیانی که برای فرزندان خود نام و لقب زشت و زننده و بیمحتوی انتخاب میکنند، نیز میشود و بعید نیست از این آیه حرمت آن استفاده شود. و شاید به همین علّت است که ماده 20 قانون ثبت احوال مصوّب 1363/10/18 مقرّر میدارد: «انتخاب نامهایی که موجب هتک حیثیت مقدّسات اسلامی میگردد و همچنین انتخاب عناوین و القاب و نامهای زننده و مستهجن و نامتناسب با جنس، ممنوع است» و از آنجا که تشخیص مصادیق نامهای ممنوع بهویژه برای مأمور ثبت احوال کار آسانی نیست و مفاهیم کلّی مندرج در ماده 20 قانون ثبت احوال، مشکلاتی را در عمل پدید میآورد تبصره 2 ماده مذکور مقرّر میدارد: «تشخیص نامهای ممنوع با شورای عالی ثبت احوال میباشد».
مستحب است نوزاد پسر را در روز هفتم تولّد، ختنه نمایند.(1)روایات بسیاری بر این امر دلالت دارد و در بعضی از آنها حکمت آن نیز بیان گردیده است. به عنوان نمونه:
1 - امام صادق علیه السلام از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرموده است: فرزندانتان را در روز هفتم طاهر نمایید (ختنه کنید)، زیرا این عمل برای نوزاد پاکیزهتر و در تسریع رشد و نموّ او مؤثرتر است. «طَهَّرُوا أَولادَکُم یومَ السّابِعِ فَإِنَّهُ أَطْیَبُ وَ أَطهَرُ وَ أَسرَعُ لِنَباتِ اللَّحمِ».(2)2 - همین مضمون را مسعدة بن صدقه از آن حضرت نقل نموده است.
(3)3 - امیر المؤمنین علیه السلام فرموده است: فرزندان خود را در روز هفتم ختنه کنید و هیچگاه گرما و سرما شما را از این عمل باز ندارد، زیرا ختنه مایه طهارت و پاکی جسم است. «إِختَتِنُوا أَولادَکُم یومَ السّابِعِ وَ لا یمنَعکُم حَرٌ وَ لا بَردٌ فَإِنَّه طُهرٌ لِلجَسَدِ».(4)
مشهور فقهای امامیه قائل به عدم وجوب ختنه بر ولی میباشند و دلیل آنها ظهور اخبار وارد شده در استحباب است. همچنین اصل برائت ذمه ولی از وجوب میباشد. افزون بر آن در بعضی از روایات با صراحت به این امر اشاره شده است: مانند اینکه علی بن یقطین در روایت صحیح از امام کاظم علیه السلام نقل میکند که فرموده است: ختنه نوزاد در روز هفتم سنّت است و تأخیر آن نیز منعی ندارد. «قالَ: لِسَبعَةِ أَیامٍ مِنَ السُّنَّةِ... وَ إِن أُخَّرَ فَلا بَأسَ».(1)
در صورتیکه طفل بالغ شود و قبل از تکلیف، ختنه نشده باشد بر او واجب است خود را ختنه نماید.(2)
این حکم میان فقها اجماعی است، بلکه از ضروریات مذهب و دین میباشد.(3)روایاتی نیز بر آن دلالت دارند، به عنوان نمونه: امام باقر علیه السلام فرموده است: به ناچار باید مرد ختنه گردد. «فَأَمّا الرَّجُلُ فَلابُدَّ مِنهُ».(4)
از امام صادق علیه السلام دعایی نقل شده که مستحب است در موقع ختنه کردن نوزاد خوانده شود، مضمون دعا چنین است: بارالها، این فرمان تو و روش پیامبر توست - که درود تو بر او و خاندان او باد - و پیروی ما از تو و پیامبرت را، از ما خواستهای و به آن حکم دادهای و اراده فرمودهای. خداوندا تو سوزش تیزی آهن را در ختنه و حجامت نمودن نوزاد قرار دادی و به او چشاندی از آن جهت که تو از من به من داناتری. پروردگارا او را از پلیدیها پاک گردان و عمرش را طولانی نما و درد و بیماری را از
1) (1) الکافی 36:6، ح 7، وسائل الشیعة 439:21، باب 54، من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
2) (2) النهایة: 502، السرائر 647:2، شرائع الاسلام 344:2، مهذب الاحکام 263:25، تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 532.
3) (3) کشف اللثام 529:7، الحدائق الناضرة 55:25، جواهر الکلام 260:31-261.
4) (4) وسائل الشیعة 437:21، باب 52، من ابواب احکام الاولاد، ح 8.
جسم و جانش دور گردان، بینیازی او را افزون و فقر و ناداری را از او دور ساز، تو آن میدانی که ما نمیدانیم.(1)
در لابه لای این دعا به برخی از فواید ختنه کردن اشاره شده است که از جمله آنهااست: دوری از بیماری، درد و ناراحتی، سلامت از پلیدی و ناپاکی و افزایش عمر. جملات: «وَزِد فِی عُمُرِهِ وَادفَعِ الآفاتِ عَن بَدَنِهِ وَ الأَوجاعَ عَن جِسمِهِ»(2)بر اینمعنیدلالت دارند.
در کتابهای پزشکی و غیر آن نیز فوایدی بر ختنه کردن ذکر شده، به برخی از آنها اشاره میشود:
الف: با بریدن پوسته روی حشفه، ترشّحات مضّر چربی، حذف میشود، زیرا جلد پوشاننده حشفه دارای چربی مخصوص است. در این صورت امکان قضای حاجت به سهولت و به آسانی انجام میگیرد و احتمال ایجاد عفونت در این ناحیه کمتر میگردد.
ب: با ختنه کردن امکان ایجاد سرطان عضو تناسلی کاهش مییابد. درصد ابتلا به سرطان عضو تناسلی کسانی که ختنه نشدهاند، بسیار بالاتر است. در کتاب آسیب شناسی «رابینز» آمده است: سرطان آلت تناسلی در بین مسلمانان بسیار نادر است، زیرا آنان قطع جلدی روی حشفه را قبل از ده سالگی انجام میدهند، امّا در مناطقی که این قطع پوشش (ختنه) انجام نمیگیرد، به طور نسبی سرطان آلت تناسلی بسیار شایع است.
ج: در عین حال که ختنه یک تدبیر بهداشتی برای جلوگیری از ابتلاء به بیماریهای عفونی است، باعث تأمین کامجویی بیشتر در زندگی زناشویی آینده است.
د: همچنین ختنه کودکان مانع از ابتلای آنان به شب ادراری میشود.(3)
یکی از مستحبات زمان تولّد، مژده ولادت فرزند است و نیز مستحب است برای خانواده مسلمانی که خداوند به آنها فرزندی عطا کرده است، تبریک و تهنیت گفته شود و برای فرزندان و والدین آنها دعای خیر کنند.
قرآن کریم، بشارت دادن فرشتگان از جانب خداوند متعال به حضرت زکریا علیه السلام به هنگام ولادت حضرت یحیی علیه السلام را نقل نموده و میفرماید: فرشتگان به زکریا ندا دادند در حالی که او در محراب عبادت ایستاده بود و مشغول نماز بود که خداوند تو را بشارت به یحیی میدهد. (فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی ).(1)
خداوند متعال تولّد حضرت یحیی علیه السلام را بشارت میدهد، در اینباره در سوره مریم آمده است: ای زکریا ما تو را بشارت به پسری میدهیم که نامش یحیی است که همنام او پیش از این نبوده است. (یا زَکَرِیّا إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ یَحْیی لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا ).(2)
همچنین بشارت ولادت حضرت اسحاق، یعقوب(3)و عیسی: در قرآن نیز مطرح گردیده است. در روایات نیز به رعایت این امر مستحبی سفارش شده، به عنوان نمونه:
حسین بن خالد میگوید: از امام رضا علیه السلام سؤال کردم تهنیت تولّد نوزاد چگونه و در چه زمانی انجام میشود؟ فرمودند: هنگامی که حسن بن علی علیه السلام متولّد شد، جبرییل علیه السلام از آسمان فرود آمد و به پیامبر صلی الله علیه و آله در روز هفتم تهنیت گفت... همچنین هنگامی که امام حسین علیه السلام متولّد شدند، همین برنامه را تکرار نمود.(4)
در روایت دیگری امام صادق علیه السلام از امّ ایمن نقل میکند که گفته است: هنگامی که امام حسین علیه السلام از فاطمه زهرا علیها السلام متولّد شدند، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله امر فرمودند: موی سر او را تراشیدند و به وزن آن نقره صدقه دادند آنگاه از طرف او عقیقه نمودند، سپس امّ ایمن به
او تهنیت عرض نمودند و او را در عبای رسول خدا پیچیدند. «أَمَرَ رَسُولُ اللهِ فَحُلِقَ رَأسُهُ وَ تُصُدَّق بِوَزنِ شَعرِهِ فِضَّةٌ وَ عُقَّ عَنهُ ثُمَّ هَیأَتهُ أُمُّ أَیمَنَ وَ لَفَّتهُ فِی بُردِ رَسُولُ اللهِ».(1)و در مورد بیان و کیفیت تهنیت نوزاد در نهج البلاغه آمده است: شخصی در حضور امیرالمؤمنین علیه السلام به مردی که برای او پسری متولّد شده بود با این جمله:
«لِیهنئِکَ الفارِسُ، بر اسب سوار تو تهنیت باد»تبریک گفت. امام علیه السلام او را نهی فرمود و دستور دادند اینگونه تهنیت بگویید، شکرگزار خدایی باش که او را به تو بخشیده و از آن حضرت در خواست کن این بخشش برایت مبارک باشد و به جوانی و توانایی برسد و خداوند کردار نیک را به وسیله او به تو روزی فرماید. «قالَ: لاتَقُل ذلِکَ وَ لکِن قُل: شَکَرتَ الواهِبَ وَ بُورِکَ لَکَ فِی المَوهُوبِ، وَ بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ رُزِقتَ بِرَّهُ».(2)
موضوع تبریک و تهنیت در تولّد نوزاد هر چند در ظاهر امری ساده به نظر میرسد، ولی با دقّت در آن میتوان به اهمیت آن پی برد، زیرا این سنّت بدین معنی است که اعضای جامعه دینی در به رسمیت شناختن انتساب فرزند به پدرش و آرزوی آیندهای پر برکت برای این عضو جدید جامعه اسلامی پیشگام باشند.
به تعبیری دیگر، بشارت و تبریک سبب استحکام روابط خانوادگی و اجتماعی است و به امّت اسلامی میآموزد فرزندی که به دنیا آمده در نزد خداوند دارای مقام و ارزش است. بیتردید رعایت این امور برای فضا سازی تربیت عالی اخلاقی کودکان بسیار مؤثر و غیر قابل انکار میباشد.
نسب (بافتح نون و سین) مصدر است و در لغت به معنی پیوستگی دو انسان به یکدیگر، اصل، قرابت و خویشاوندی است.(1)و در زبان فارسی آن را نژاد(2)مینامند.
و امّا در اصطلاح بعضی از فقها آنرا اینگونه تعریف کردهاند: «نسب عبارت از منتهی شدن ولادت شخص به دیگری، مانند پدر و پسر و یا انتهای ولادت دو شخص به ثالث است، مانند منتهی شدن دو برادر به پدر».(3)
به گفته بعضی از حقوقدانان: «نسب، امری است که به واسطه انعقاد نطفه از نزدیکی زن و مرد به وجود میآید و از این امر رابطه طبیعی و خونی بین طفل و آن دو نفر که یکی پدر و دیگری مادر باشد، موجود میگردد».(4)و یا گفتهاند: «نسب علاقهای است بین دو نفر که به سبب تولّد یکی از آنها از دیگری یا تولّدشان از شخص ثالثی حادث میشود».(5)
لازم به ذکر است که مفهوم قرابت و آثار آن با مفهوم نسب و آثار آن، یکی نیستند چنانکه هیچ یک از این دو مفهوم به عمل «نزدیکی» و «ولادت» وابسته نمیباشند. به اضافه نسب خود دارای انواع متفاوتی است، از قبیل نسب ناشی از زوجیت «مشروع»، نسب ناشی
از نزدیکی به شبهه، نسب ناشی از زنا، ناشی از لقاح مصنوعی و فرزند خواندگی و یا اینکه هر یک از اینها در وصف نسب، مشترکاند. تنها در وصف اعتبار شرعی و قانونی با یکدیگر تمایز و تفاوت پیدا میکنند.(1)
بنابراین برای روشن شدن بحث لازم است، نسب خاص را که مورد بحث در این تحقیق است - از قرابت نسبی یا نسب عام، تفکیک و هر یک را جداگانه تعریف کنیم.
نسب عام یا قرابت نسبی عبارت است از علاقه و رابطه خونی و حقوقی موجود بین دو نفر که در اثر تولّد یکی از آنها از دیگری یا تولّد هر دو از شخص ثالث به وجود آمده است.
نسب به معنی خاص عبارت است از علاقه و رابطه خونی و حقوقی بین دو نفر که در اثر تولّد یکی از صلب یا بطن دیگری به وجود آمده است، این رابطه وقتی از جانب طفل مورد نظر قرار گرفته باشد، نام «نسب» را به خود میگیرد و وقتی که از طرف پدر، مورد نظر واقع میشود به نام «أُبوّت یا رابطه پدری» و وقتی که از جانب مادر، مورد توجّه قرار گیرد، به نام «رابطه مادری» نامیده میشود.(2)نتیجه اینکه، نسب به معنی دوّم شامل خویشاوندان در خط اطراف، غیر از پدر و مادر و فرزندان نمیگردد.(3)
به هر صورت، خویشاوندی و نسب دارای آثار و احکام متعدّدی میباشد، از قبیل توارث، حرمت نکاح، حق ولایت و حضانت، حق نفقه و دیگر احکامی که شرح آنها در این بخش و بخشهای دیگر این تحقیق، خواهد آمد. از اینرو در صورتی که خویشاوندی و نسب کسی با دیگری مورد تردید یا انکار قرار گیرد، ذی نفع میتواند برای اثبات آن در دادگاه، اقامه دعوی نماید. خویشاوندی مورد تردید و انکار، ممکن است خویشاوندی مستقیم باشد، مانند خویشاوندی بین اولاد و پدر و مادر یا جدّ و جدّه و ممکن است خویشاوندی اطراف باشد، مانند خویشاوندی بین اعمام و اخوال و اولاد آنها. اثبات خویشاوندی در هر یک از موارد بالا مبتنی بر اثبات نسب مادری و یا پدری میگردد که شرح آنها خواهد آمد.
از جمله حقوق اوّلیه کودک که باید بعد از ولادت وی مورد توجّه والدین قرار گیرد، ثبت نسب اوست که به تعبیر فارسی رایج این زمان، آن را اخذ شناسنامه و سند ولادت و یا شناسایی حق تابعیت خانوادگی فرزند، مینامند. این حق یکی از با اهمیتترین حقوق کودک به حساب میآید، زیرا در آینده هویت و نسب او به وسیله آن شناخته میشود. همچنین از اختلاط انساب و تضییع دیگر حقوق وی جلوگیری به عمل میآورد.
شناسایی افراد و احراز هویت آنها مورد تأکید خداوند متعال است و میفرماید: ای مردم، ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را در شعبهها و قبیلههای مختلف قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. (یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا ).(1)
جمله (لِتَعارَفُوا ) به گفته بسیاری از مفسّرین چنین معنی میشود: شما را به گونهای آفریدیم که بتواند بعضی از شما، نسب بعضی دیگر را بشناسد و همگان منتسب به پدر و اجداد خود باشند و به غیر آنها نسبت داده نشوند.(2)
و در حدیث مفصّلی محمّد بن سنان از علی بن موسی الرضا علیه السلام نقل میکند که در جواب مسائلی که از آن حضرت سؤال شده، نوشتهاند: علّت اینکه پدر میتواند بدون اجازه فرزند در مال او تصرّف نماید، امّا فرزند نمیتواند، آن است که خداوند فرزند را به پدر هدیه نموده و میفرماید: به هر کس بخواهد دختر هدیه میکند و به هر کس بخواهد پسر و یا اگر بخواهد پسر و دختر هر دو را به آنها میدهد.(3)در ادامه آن حضرت میفرماید: فرزند منسوب به پدر است و به نام او خوانده میشود، زیرا در قرآن آمده است: فرزندان را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خداوند عادلانهتر است. (اُدْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ ِ)(4).(5)
1) (1) سوره حجرات 13:49.
2) (2) التبیان فی تفسیر القرآن 350:9، تفسیر الصافی 54:5، البحر المحیط فی تفسیر القرآن 435:5، تفسیر بحر العلوم 329:3.
3) (3) (یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ إِناثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّکُورَ)، سوره شوری 49:42.
4) (4) سوره احزاب 5:33.
5) (5) علل الشرائع 241:2، باب 302، وسائل الشیعة 266:17، باب 78، من ابواب ما یکتسب به، ح 9.
جمله شریفه (اُدْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ ) که امام علیه السلام به آن استدلال نموده به این معنی است: فرزندان را به پدرانشان نسبت دهید.(1)
در دوران معاصر که مسافرت و مهاجرت افراد از شهری به شهر دیگر، بلکه از کشوری به دیگر ممالک، بسیار اتّفاق میافتد. نسبت دادن فرزند به پدر و مادر در دراز مدّت و در سنین مختلف فقط با ثبت سند ولادت و اخذ شناسنامه امکانپذیر است.
بنابراین به طور قطع میتوان ادّعا کرد که ثبت نسب، حقّی از حقوق کودک است که شارع مقّدس رعایت آن را بر والدین لازم شمرده است. البتّه از ناحیه دیگر، حق پدر نیز میباشد، زیرا ولایت او با این حقّ ثابت میگردد. همچنین حق مادر نیز به حساب میآید، زیرا به وسیله آن، حقوقی که بر فرزند دارد اثبات میگردد و از او رفع تهمت زنا میشود.
از نظر عرفی و حقوقی، اخذ شناسنامه و ثبت نسب نوزاد لازم است، زیرا عدم انجام آن موجب تضییع حقوق وی میگردد. در آیات و روایات و نیز کلمات فقها به طور خاص از این حق سخنی به میان نیامده است، ولی رعایت آن به طور کلّی که ممکن است با توجّه به مقتضیات زمان شکل آن تغییر یابد، مورد تأکید قرار گرفته است. در اینباره علاوه بر آنچه ذکر شد، ادلّه دیگری نیز وجود دارد که ممکن است از آنها استفاده شود که والدین و دیگر متولیان امور کودک، نسبت به رعایت این حق ملزم میباشند، از جمله:
1 - ای کسانی که ایمان آورده اید، هنگامی که بدهی مدّتدار «به خاطر وام و یا داد و ستد» به یکدیگر پیدا کنید آن را بنویسید و باید نویسندهای از روی عدالت «سندرا» درمیان شما بنویسد و کسی که توانایی نوشتن دارد نباید از آن همانطور که خدا به او تعلیم داده، خودداری کند. (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا تَدایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لا یَأْبَ کاتِبٌ أَنْ یَکْتُبَ کَما عَلَّمَهُ اللّهُ ).(2)
به فرموده برخی از مفسّرین، نزدیک به بیست حکم از این آیه استفاده میشود که مربوط به اصول معاملات، مانند: بیع، رهن، دین و قرض و مانند اینها میباشد. این اصول از قواعد کلّی داد و ستد و حقوق است که عقلا رعایت آن را لازم میدانند و خداوند به وسیله وحی به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آنها را بیان نموده است. مراعات آنها موجب رفع تنازع و اختلاف بین افراد انسان و رسیدن حق به صاحبش میگردد. همچنین موجب میشود مردم به اغراض خود برسند و اموالشان محفوظ بماند. در ادامه همین آیه، خداوند میفرماید: این در نزد خدا به عدالت نزدیکتر و برای شهادت مستقیمتر میباشد. (ذلِکُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهادَةِ ). (1)یعنی نوشتن احکامی که ذکر شد، روشنترین راه به سوی ایجاد قسط و عدل است و در نزد خدا محبوب و نیک میباشد. با انجام آن، شهادت به طور شایسته و صحیح اقامه و حفظ میگردد و موجب میشود شک و تردید برداشته شود. این امور مطلوب مردم است و نسبت به آن تمایل نشان میدهند، بنابراین اوامر و نواهی که در آن بهکار رفته جهت ارشاد به حکمی است که عقل انجام آن را لازم میداند نه وجوب و الزام شرعی.(2)
شاید بتوان از ظاهر آیه استفاده کرد که نوشتن و شاهد گرفتن، اختصاص به دین (قرض) ندارد، بلکه امور مربوط به بیع، رهن و هر حقّی از حقوق، باید نوشته شود. به همین جهت بعضی از مفسّرین معتقدند، مرجع ضمیر در جمله (فَاکْتُبُوهُ ) حقّ است و یا دین(3)و از آن استفاده میشود هر حقّ و دَینی را باید نوشت، کوچک باشد و یا بزرگ.
خلاصه آنکه، از قرائن مختلف استفاده میشود، مقصود از امر به نوشتن دین، در این آیه که ارشاد به مصلحت میباشد، منع از تضییع حقوق است و اینکه لازم است نگاشته گردد تا بدین وسیله رفع تنازع و اختلاف شود و صاحبان حق به حقوق خود برسند.
همچنین جمله شریفه (ذلِکُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ ) با توجّه به معنایی که برای آن ذکر گردید، اختصاص به آنچه در آیه ذکر شده ندارد، بلکه شامل هر چیز که در نزد
خداوند پسندیده است و مردم آن را طلب میکنند و به آن تمایل نشان میدهند، میگردد. و نیز استفاده میگردد نوشتن این امور و شاهد گرفتن نسبت به آن، طریق بسوی تقوی و سبب اقامه قسط و عدل است. از جمله این امور، ثبت نسب طفل و اخذ شناسنامه برای نوزاد است، زیرا بدین وسیله از تضییع حق کودک جلوگیری به عمل میآید و نسبش محفوظ میماند و دیگر نتایج پسندیدهای که میتواند در آینده از آنها بهره گیرد.
2 - مادر و پدر حق ندارند به کودک ضرر بزنند. (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ). (1)مادر کودک، در اموری که مربوط به اوست، مانند: شیر، غذا، حفاظت و نگهداری. همچنین پدر در نفقه و دیگر تعهّداتی که نسبت به وی دارد نباید به او ضرر بزنند.(2)بنابراین مفاد آیه مبارکه چنین میشود: والدین باید نسبت به امور اولاد خود عنایت داشته باشند، تا ضرری متوجّه آنها نگردد. و چون عدم ثبت نسب و اخذ شناسنامه موجب ضرر کودک خواهد شد، باید به انجام آن اقدام نمایند تا کودک متحمّل ضرر نشود.
3 - از بعضی روایات استفاده میگردد، هر چیز موجب از بین رفتن نسب و اختلاط آن شود منهی عنه است، مانند آنکه: محمّد بن سنان از امام رضا علیه السلام نقل میکند که فرموده است: علّت اینکه به قاذف(3)و کسی که شرب خمر نماید هشتاد ضربه شلاّق میزنند این است که با قذف، ولد نفی میگردد، نسل قطع میشود و نسب از بین میرود. «لأَنَّ فِی القَذفِ، نَفیَ الوَلَدِ وَ قَطعَ النَّسلِ وَ ذَهابَ النَّسَبِ».(4)تعلیلی که در این روایت آمده است، یعنی از بین رفتن نسب، به گونهای در عدم ثبت نسب و اخذ شناسنامه کودک، نیزجاری است.
همچنین امام زین العابدین علیه السلام میفرماید: از جمله حقوق فرزند آن است که پدر، او را از خود بداند و در آینده زندگی به خود منتسب نماید، اعمالش نیک باشد و یا ناپسند. «وَ أَمّا حَقُّ وَلَدِکَ فَتَعلَمُ أَنَّهُ مِنکَ وَ مُضافٌ الَیکَ فِی عاجِلِ الدُّنیا بِخَیرِهِ وَ شَرَّهِ».(1)بیگمان انتساب کودک و والدین در طول حیاتشان مسجّل نمیگردد، مگر با ثبت ولادت و اخذ شناسنامه.
نتیجه آنکه، ثبت نسب و گواهی ولادت برای نوزاد از نظر عرفی و حقوقی لازم است. موادّ 13، 14 و 15 قانون ثبت احوال، مأمور مربوط را ملزم به ثبت ولادت نوزاد نموده که مبنای شناسنامه قرار میگیرد. از نظر حقوقی، شناسنامه سند رسمی است، زیرا نزد مأمور صالح دولت تنظیم میشود(2)و وجوب شرعی آن نیز با استناد به ادّلهای که ذکر شد بعید به نظر نمیرسد.
از جمله حقوق نوزاد بعد از ولادت آن است که پدر نسبت به فرزندی او اقرار و اعتراف نماید و آن را از خود بداند و سرپرستی او را بپذیرد.
شیخ طوسی در اینباره مینویسد: «هنگامی که فرزند از همسر مردی که زن، فراش(3)او بوده متولّد گردید، لازم است به آن اقرار نماید و نفی آن جایز نیست».(4)
همچنین شهید ثانی نگاشته است: «در صورتی که انتساب فرزند به زوج ممکن باشد، حکم میشود که فرزند او است و نفی آن جایز نیست، اعمّ از اینکه زنا از مادر تحقّق یافته
1) (1) تحف العقول: 263.
2) (2) ناصر کاتوزیان، حقوق مدنی - خانواده 41:2.
3) (3) فراش در لغت به معنی مفعول و چیزی که فرش قرار گرفته میباشد و هر یک از زن و مرد فراش دیگری است. مصباح المنیر: 468، لسان العرب 111:5، و مقصود فقها از فراش، معنی کنایی آن است، یعنی مردی که با نکاح شرعی، زنی را به زوجیت خود در آورده است. المبسوط 266:4، سید بجنوردی، القواعد الفقهیة 26:4.
4) (4) النهایة: 505.
باشد و یا خیر و اعمّ از اینکه گمان نفی فرزند از زوج به استناد قرائن غیر شرعی، وجود داشته باشد یا خیر، زیرا مقتضای ظواهر ادلّه شرعی، چنین است».(1)
عبارات بسیاری از فقها نیز با اختلاف در تعبیر مانند آنچه ذکر شد، میباشد.(2)به هر حال پدر خانواده حقّ ندارد بدون دلیل، فرزند را از خود نفی نماید. این کار از نظر شرع مقدّس اسلام عملی زشت و نکوهیده است و در برخی از مواقع حتّی موجب مجازات و تنبیه مدعی است، زیرا علاوه بر اینکه حق فرزند مورد تعدّی و تجاوز قرار میگیرد، نسبت به مادر فرزند نیز اتّهام و اهانتی بس سنگین متوجّه میشود که امنیت و احترام محیط خانوادگی را خدشه دار میسازد و کانون خانواده را در معرض آسیب جدّی قرار میدهد.(3)از اینرو در متون فقهی، مسأله اثبات نسب فرزند و نهی از انکار نسب فرزند به پدر بسیار جدّی تلقّی شده و به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است.
از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده است: هر مردی که فرزند خود را انکار کند در حالی که فرزند به او نگاه میکند (به او علاقمند است) خداوند چنین مردی را از رحمت خویش محروم میگرداند و در قیامت نزد همه آفریدگان از اوّلین و آخرین، رسوایش میسازد. «... وَ أَیُّمَا رَجُلٍ نَفَی نَسَبَ وَلَدِهِ وَ هُوَ یَنظُرُ إِلَیهِ احتَجَبَ اللهُ عَنهُ وَ فَضَحَهُ عَلی رُؤُسِ الخَلائِقِ مِنَ الأَوَّلینَ وَ الَأَخِریِنَ».(4)در حدیث دیگری از آن حضرت نقل شده که فرموده است: از جمله حقوق فرزند بر پدر آن است که نسبش را انکار ننماید.
«مِن حُقُوقِ الوَلَدِ عَلَی والِدِهِ أَن لایَجْحَدَ نَسَبَهُ».(5)
1) (1) مسالک الافهام 381:8.
2) (2) تحریر الأحکام الشرعیة 15:4-16، کشف اللثام 532:7، جامع المدارک 443:4، جواهر الکلام 222:31، تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 503.
3) (3) نگاهی دیگر به حقوق فرزندان از دیدگاه اسلام: 52، حقوق متقابل کودک و ولی در اسلام: 113.
4) (4) مستدرک الوسائل 440:15، ابواب اللعان، ح 5، عوالی اللئالی العزیزیة 418:3، باب اللعان، ح 19.
5) (5) کنز العمّال 16:473، ح 45512.
در صورتیکه انتساب طفل به پدر به هر دلیل، مورد اختلاف و انکار(1)قرار گیرد با تحقّق امارۀ فراش و زوجیت شرعی و شرایط آن، فرزند به پدر ملحق و منتسب میگردد و آثار نسب بر آن مترتّب میشود. در این حکم بین فقهای امامیه اختلافی نیست.(2)
مرحوم سید عاملی در اینباره مینویسد: «این مسأله در بین اصحاب «فقهاء امامیه» اجماعی است که اگر فرزند از زن دائمی مردی متولّد شود در صورتیکه شرایط الحاق داشته باشد به او ملحق و منتسب میشود».(3)برخی دیگر از فقها نیز ادّعای اجماع نمودهاند.(4)
مستند دیدگاه فقها علاوه بر اجماع که بدان اشاره رفت، حدیث مشهور و معروفی است از نبی اکرم صلی الله علیه و آله که فرموده است: فرزند از آن صاحب فراش میباشد و برای کسی که به مادر او نسبت زنا دهد، سنگ است. «اَلوَلَدُ لِلفِراشِ وَ للعاهِرِ الحَجَرُ».(5)اینحدیث بین جمیع فِرق و طوایف اسلامی مشهور است(6)و همگی بر مضمون آن اتّفاق نظر دارند.(7)
همچنین در کلمات اهل بیت: در بسیاری از موارد به آن استدلال شده، از جملهامیر المؤمنین علیه السلام در جواب معاویه نوشتند: «امّا اعتراض شما نسبت به نفی ابن زیاد
1) (1) انکار نسبت فرزندان ممکن است به انگیزههای مختلف صورت پذیرد، از جمله محروم کردن فرزندان از ارث یا شانه خالی کردن از تعهدات دیگر و مسئولیتهای پدر یا اختلاف خانوادگی و یا وجود امارات غیر شرعی، مثل اینکه مادر طفل، متهم به زنا و فرزند از نظر قیافه شبیه زانی باشد یا اینکه فرزند با زانی از جهت گروه خونی توافق داشته باشد و از این قبیل امور.
2) (2) المقنعة: 537-538، السرائر 657:2، شرائع الإسلام 340:2، قواعد الأحکام 98:3، کشف اللثام 532:7.
3) (3) نهایة المرام 432:1.
4) (4) جواهر الکلام 223:31، مسالک الأفهام 391:8، الحدائق الناضرة 3:25، جامع المدارک 444:4.
5) (5) الکافی 491:5، ح 3، مَن لا یحضر الفقیه 327:4، فی النوادر، ح 5812، وسائل الشیعة 169:21، باب 56، منابوابالنکاح، ح 1، سنن ابن ماجه 497:2، ح 2006-2007، صحیح البخاری 15:8، ح 6765.
6) (6) محقق بجنوردی، القواعد الفقهیة 23:4.
7) (7) جواهر الکلام 232:21.
(اینکه برای او پدری ذکر نمودهام) پس بدان تنها من او را نفی ننمودهام، بلکه نبی اکرم صلی الله علیه و آله او را نفی کرده، زیرا فرموده است: «اَلوَلَدُ لِلفِراشِ وَ للعاهِرِ الحَجَرُ».(1)فقها، این حدیث شریف را مدرک قاعده فقهی قرار دادهاند با نام
«اَلوَلَدُ لِلفِراشِ»وبا استناد به آن، نسب مورد تردید را اثبات مینمایند و طریقه استدلال به آن بدین شرح است:
مقصود نبی اکرم صلی الله علیه و آله از ذکر این روایت بیان حکم شرعی است نه اخبار از امر خارجی، یعنی هر چند روایت به صورت جمله خبریه صادر شده ولیکن در حقیقت انشاء است. افزون بر اینکه اگر این جمله را جمله خبریه قرار دهیم، چه بسا منطبق با واقع نباشد و فرزند با نطفه غیر زوج منعقد شده باشد، بهویژه در آن زمان که عمل زنا شایع بوده و صدور کلام غیر واقع از آن حضرت، امکان ندارد، زیرا معصوم است.
و از طرفی در علم بلاغت بیان شده که ذکر «الف و لام» در مبتدا، مفید حصر و اختصاص است. بنابراین متفاهم عرفی از جمله اوّل روایت «اَلوَلَدُ لِلفِراشِ»چنین میشود؛ فرزند اختصاص به زوج دارد و برای غیر او حق و نصیبی در آن نیست.
در این صورت از روایت استفاده میگردد آن حضرت فراش (نکاح شرعی) را اماره معتبر شرعی در مقام تعیین نسب قرار داده و اثبات میشود فرزند از صاحب فراش است و دیگران حق و نصیبی در آن ندارند.
از طرف دیگر ملاک و معیار اماره شرعی همانند اماره عرفی آن است که غالباً منطبق با واقع است، هر چند ممکن است در بعضی موارد چنین نباشد. همچنین ملاک اماره شرعی آنست که قطع و یقین به انطباق آن با واقع یا خلاف واقع وجود نداشته باشد، زیرا در این صورت راهی برای تعبّد باقی نمیماند.
خلاصه اینکه «اَلوَلَدُ لِلفِراشِ»اماره شرعی است، در مواردی که تردید و شک وجود دارد که آیا فرزندی که با وجود نکاح شرعی متولّد شده، از زوج است یا خیر؟
از آنچه گفته شد روشن گردید، قرائن، امارات و ظنونی که از نظر شرعی دارای اعتبار نیست، مثل اینکه فرزند از نظر قیافه شبیه زانی باشد، انطباق گروه خونی فرزند با
1) (1) الخصال: 213، اواسط حدیث 35.
زانی، و عدم انطباق آن با زوج و دیگر اماراتی که عرف آن را معتبر میداند، ولی شرع آنها را معتبر ندانسته است، نمیتواند ملاک اثبات یا نفی نسب قرار گیرد.
بنابراین برای مسلمان جایز نیست، فرزندی که در فراش او متولّد شده را با ظّن و گمان از خود نفی کند هر چند نفی او با استناد به قرائن و امارات عرفی صورت پذیرد، البتّه اگر امارات غیر شرعی موجب قطع و یقین شود که فرزند از فراش نیست، در این صورت نفس قطع و یقین ملاک عمل قرار میگیرد و نیاز به تمسّک به این قاعده نیست، زیرا این قاعده در مقام تردید و شک، اماره شرعی قرار داده شده است.
امّا در جمله دوّم روایت «وللعاهِرِ الحَجَر»، عاهر به معنی زانی و حجر به معنی سنگ است و کنایه از این است که باید زانی را طرد نمود و دعوای او نسبت به فرزند مسموع نیست، همانگونه که باید سگ را با سنگ از خود دور نمود.(1)
ظاهر و اطلاق کلمات بسیاری از فقیهان بیانگر این است که نکاح موقّت نیز مشمول قاعده فراش(2)میباشد و برخی از فقها به این تعمیم تصریح نمودهاند.
مرحوم فاضل مقداد در اینباره مینویسد: «این حکم اختصاص به فرزند زن دائم ندارد، فرزند زن متعه و نکاح غیر دائم نیز مشمول این حکم قرار میگیرد».(3)برخی دیگر همانند علامه در تحریر(4)و دیگران(5)نیز به این حکم تصریح نمودهاند.
هرگاه نطفه طفل قبل از اجرای صیغه نکاح منعقد گردد و سپس زن و مرد با یکدیگر ازدواج نمایند، طفل متولّد از آنان شرعی و قانونی نیست و نسب او ناشی از نکاح نخواهد
1) (1) محقق بجنوردی، القواعد الفقهیة 27:4 الی 31، جواهر الکلام 92:22، جامع المدارک 444:4.
2) (2) النهایة: 505، المقنعة: 537، شرائع الإسلام 340:2، تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 503.
3) (3) التنقیح الرائع 261:3.
4) (4) تحریر الأحکام الشرعیة 18:4.
5) (5) الجامع للشرائع: 461، کشف اللثام 537:7، ریاض المسائل 115:12.
بود، هر چند که آن طفل ولادتش در هنگام تحقّق زوجیت واقع شود و آنان طفل را از خود بدانند. این حکم مورد اتّفاق فقها است.(1)روایت نبوی «اَلوَلَدُ لِلفِراشِ»(2)و دیگر روایات(3)بر آن دلالت دارند. بنابراین بحث اثبات نسب در فراش مربوط به مواردی است که نطفه طفل بعد از تحقّق نکاح شرعی منعقد شود و مورد اختلاف و تردید قرار گیرد. در این فرض برای اثبات نسب و الحاق فرزند به زوج شرایطی ذکر شده است:
شرط اوّل: انزال منی مرد و زن
عدّهای از فقیهان معتقدند دخول(4)زوج به زوجه در اثبات نسب و الحاق فرزند به وی شرط است.(5)آنان برای اثبات نظریه خود به اجماع(6)فقها در این زمینه و دیگر ادلّهای که همگی مورد خدشه(7)قرار میگیرد، استناد نمودهاند. برخی دیگر امکان نزدیکی و مجامعت را شرط الحاق فرزند به زوج دانستهاند.(8)ظاهراً دلیل این نظریه نیز اجماع است که ثابت نیست.
لیکن همانگونه که برخی از فقها(9)بهویژه بعضی از اعلام معاصرین(10)اظهار نظر نمودهاند فقط انزال منی مرد و ورود آن به رحم زوجه، شرط الحاق فرزند به زوج میباشد، هر چند دخول به معنی کنایی آن صورت نپذیرفته باشد.
آیةالله فاضل لنکرانی در اینباره مینویسد: «در الحاق فرزند به زوج، انزال شرط است، اعمّ از اینکه دخول صورت پذیرفته باشد یا خیر و اعمّ از اینکه انزال در آلت زن باشد یا در حوالی آن، با این احتمال که رحم آنرا جذب نماید یا به هر وسیله ممکن مانند: وسایل پزشکی
1) (1) جواهر الکلام 236:31-237.
2) (2) الکافی 491:5-492، ح 2-3.
3) (3) همان.
4) (4) کلمه دخول کنایه از مجامعت و پنهان شدن آلت ذکور به مقدار حَشفه در قُبُل و یا در دُبُر زن میباشد.
5) (5) النهایة: 506، المقنعة: 537، السرائر 657:2، نهایة المرام 227:2، شرائع الإسلام 340:2.
6) (6) جواهر الکلام 229:31، ریاض المسائل 115:12، الحدائق الناضرة 3:25.
7) (7) ر. ک: موسوعة احکام الاطفال و ادلتها 32:3-36.
8) (8) المبسوط 266:4، الجامع للشرائع: 461، ملاذ الأخیار 348:13.
9) (9) الحدائق الناضرة 4:25، جواهر الکلام 48:34، جامع المدارک 444:4، الروضة البهیة 432:5.
10) (10) تحریر الوسیلة 307:2، سید ابوالقاسم خویی، منهاج الصالحین 282:2.
این زمان، منی مرد در رحم زن داخل شود. وی در ادامه مینویسد: انعقادنطفه به این صورت (دخول منی مرد در رحم زن با وسایل پزشکی روز) به طور متواتر نقل شده است».(1)
ادلّه فقهی این دیدگاه
1 - عموم حدیث «اَلوَلَدُ لِلفِراشِ»،(2)زیرا لازمه فراش قرار گرفتن زن برای مرد، انزال است و اینکه منی مرد در رحم زن وارد شده باشد.(3)
2 - در روایت صحیحه، اسماعیل بن بزیع میگوید: شخصی از علی بن موسی الرضا علیه السلام در حالیکه من میشنیدم، سؤال کرد: مردی زنی را با عقد موقّت به نکاح خود در آورده و با او شرط کرده فرزند نخواهد، ولی زن صاحب فرزند شده و مرد آن را انکار مینماید و بر انکار خود پافشاری دارد، حضرت در حالیکه پیدا بود انکار مرد را نکوهیده میداند، دوبار فرمود: چگونه انکار مینماید، این عمل نکوهش بزرگ در پی دارد. «وَقالَ: یَجْحَدُ! وَ کَیفَ یَجْحَدُ؟ إِعظامَاً لِذلِکَ».(4)چون تولّد فرزند با انزال منی مرد در اطراف آلت زن، امکانپذیر است، بنابراین از این روایت میتوان استفاده نمود در الحاق فرزند به زوج، انزال منی کافی است.
3 - ابن ابی عمیر از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: منی مربوط به مرد است هر کجا که بخواهد آن را قرار میدهد، البتّه اگر زن حامله شد و فرزند آورد مرد حق ندارد آن را انکار نماید، سپس آن حضرت شدیداً انکار مرد را تقبیح نمودند. «اَلمَاءُ مَاءُ الرَّجُلِ یضَعُهُ حَیثُ یشاءُ إِلاّ أَنَّهُ إِذا جاءَ وَلَدٌ لَم یُنکِرهُ وَ شَدَّدَ فِی إِنکارِ الوَلَدِ».(5)بیگمان اطلاق این روایت شامل مسأله مورد بحث میگردد و از آن استفاده میشود مرد حق انکار فرزندی را که از همسر او متولّد شده، ندارد، اعمّ از اینکه انعقاد نطفه با دخول باشد یا اینکه انزال در اطراف رحم شده باشد و رحم آن را جذب نموده باشد.
4 - روایات دیگری نیز بدینگونه که توضیح داده شده میتواند مستند این نظریه قرارگیرد.(1)
5 - به ضرورت ثابت شده و بسیار اتفاق افتاده است که با انزال منی در اطراف رحم زن و جذب آن به داخل رحم و یا انتقال آن به وسیله وسایل پزشکی مستحدث، زن حامله میگردد. این مسأله قطعی و غیر قابل انکار است.
شرط دوّم: سپری شدن اقّل مدّت حمل
در میان فقها اجماعی است که در الحاق فرزند به زوج لازم است تولّد طفل شش ماه پس از نزدیکی مرد با زن باشد و نیز اجماعی است که اقّل مدّت حمل در طفل کامل الخلقه که زنده متولّد شود، شش ماه است.(2)
سید مرتضی در این خصوص نگاشته است: «کمترین مدّت زمان حمل در نزد ما شش ماه است، فقهای امامیه بر این مسأله اتّفاق نظر دارند. در اینباره از فقهای اهل سنّت نیز مخالفتی نقل نشده است».(3)
همچنین شهید ثانی آورده است: در بین علمای اسلام اجماعی است که کمترین زمانی که ممکن است انسان زنده، کامل الخلقه متولّد شود از زمان نزدیکی تا وقت ولادت، شش ماه است.(4)
ادلّه این دیدگاه
1 - اجماع و اتّفاق فقها، همچنانکه ذکر شد.
2 - خداوند میفرماید: دوران حمل طفل و از شیر باز گرفتنش سی ماه است. (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ).(5)
در آیه دیگری آمده است، جدا کردن کودک از شیر، میتواند در خلال دو سالباشد، (وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ )(1). اگر دو سال (بیست و چهار ماه) از سی ماه که در آیه قبل برای حمل و فصال تعیین گردیده، کسر گردد، شش ماه باقی میماند و مدّعا ثابتمیگردد، زیرا شش ماه به اجماع فقها، بالاترین مدّت حاملگی زنان نیست، بنابراین باید اقّل مدّت باشد.(2)
3 - اخبار مستفیضه بلکه متواتره نیز بر این حکم دلالت دارد. مانند آنکه شیخ صدوقاز امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرموده است: کمترین مدّت حمل شش ماه است. «أَدنی ما تَحمِلُ المَرأَةُ لِسِتَّةِ أَشهُرٍ».(3)همچنین شیخ طوسی در تهذیب از جمیل بن صالح و او از امام صادق و یا امام باقر علیهما السلام نقل نموده که از آن حضرت در مورد زنی که در زمان عدّه طلاق به ازدواج دیگری در آمده سؤال شد؟ حضرت جواب فرمود: باید از او جدا شود و یک عدّه طلاق نسبت به زوج دوّم و اوّل کافی است و اگر از او فرزندی متولّد شد و از زمان نزدیکی زن با زوج دوّم، شش ماه و یا بیشتر بگذرد، فرزند از زوج دوّم است، ولی اگر کمتر از شش ماه گذشته باشد از زوج اوّل است.
«قالَ... فَإِن جائَت بِوَلَدٍ لِسِتَّةِ أَشهُرٍ أَو اکثَرَ فَهُوَ لِلأَخِیرِ وَ إِن جائَت بِوَلَدٍ لأَقَلَّ مِن سِتَّةِ أَشهُرٍ فَهُوَ لِلأَوَّلِ».(4)روایاتدیگری نیز در اینباره وجود دارد.(5)
شرط سوّم: سپری نشدن بیشتر از حداکثر مدّت حمل
در اثبات نسب با فراش، باید از زمان نزدیکی و انعقاد نطفه تا زمان تولّد کودک بیشاز حداکثر مدّت حمل نگذشته باشد. قبل از بیان این شرط، ذکر دو نکته ضروری بهنظر میرسد:
1 - بحث در این شرط مربوط به مواردی است که وضع حمل به طور عادی و طبیعی انجام شود، امّا اگر به واسطه عللی به تأخیر بیفتد در آن صورت بحث از این شرط بیفایده است، زیرا یقین به گذشت بیشتر از مدّت حمل پیدا میشود.
2 - مبدأ زمان حمل بر طبق نظریهای است که در بحث پیشین اختیار گردید که آیا مقصود از دخول، معنی کنایی آن است یا امکان نزدیکی و یا انزال؟ به هر صورت اصل این شرط مورد اتّفاق است هر چند تعیین زمان حداکثر حمل بین فقهای امامیه اختلاف است و نظریاتی ابراز گردیده است.
الف: حداکثر مدّت حمل
دیدگاه مشهور میان فقیهان، که بسیاری از فقها، اعمّ از متقدّمین(1)تا معاصرین(2)آن را پذیرفتهاند این است که حدّ اکثر مدّت حمل نه ماه است و مستند آن، روایات است، مانند:
1 - عبدالرحمن سیابه میگوید از امام باقر علیه السلام در مورد حداکثر مدّت حمل سؤال کردم؟ زیرا شنیده بودم بعضی از اهل تسنّن آنرا دو سال میدانند، حضرت فرمود: دروغ است. حداکثر مدّت حمل نه ماه است و لحظهای بر این مدّت افزوده نمیشود و اگر یک ساعت افزایش یابد قبل از اینکه طفل از رحم مادر خارج شود مادرش کشته میشود. «فَقالَ: کَذَبُوا أَقصَی مُدَّةِ الحَملَ تِسعَةُ أَشهُرٍ وَ لا یزیدُ لَحظَةً وَ لَو زادَ ساعَةً [لحظة] لَقَتَلَ أُمَّهُ قَبلَ أَن یَخرُجَ».(3)این روایت از نظر سند، ضعیف است و هر چند دلالت آن روشن است، ولی به گفته بعضی از فقها تأمّل در آن، خلاف نظر مشهور را اثبات مینماید و مقصود نه ماه پس از ولوج روح در جنین است، چرا که در آن هنگام جنین را طفل مینامند و رشد و نمّو او از آن زمان آغاز میشود و قبل از آن، نطفه و علقه و مضغه مینامند و نمّوی ندارد.
با توجّه به این معنی است که مناسب است گفته شود اگر طفل یک ساعت بیشتر از نه ماه در رحم بماند او را میکشد، زیرا در صورتی که علقه و مضغه است و نمّوی ندارد، بیتردید اگر ساعتها هم در رحم بماند موجب قتل مادرش نمیگردد.(1)
2 - از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که فرموده است، اطفالی که شش ماه یا هفت ماه و یا نه ماه در رحم مادر باشند بعد از تولّد باقی میمانند ولی اگر طفل هشت ماه در رحم مادر باقی بماند، نمیتواند به زندگی خود ادامه دهد. «یَعیشُ الوَلَدُ لِسِتَّةِ أَشهُرٍ وَ لِسَبعَةِ أَشهُرٍ وَ لِتِسعَةِ أَشهُرٍ وَ لا یَعیشُ لِثَمانِیةِ أَشهُرٍ».(2)اگر این روایت در مقام بیان تعیین زندگی طفل در رحم مادر باشد از آن استفاده میشود حداکثر مدّت حمل نه ماه است. ولی همانگونه که بعضی از اساتید اظهار نظر نمودهاند، در مقام بیان زندگی طفل بعد از وضع حمل است و عبارت آن اخباری است، (خبر دادن) به اینکه بعد از این مدّت، طفل زنده میماند یا خیر؟ ولی ممکن است حداکثر مدّت حمل نیز از اطلاق مقامی آن استفاده گردد.
(3)3 - در روایت صحیح، عبد الرحمن حجّاج میگوید: از ابا ابراهیم (موسی بن جعفر علیه السلام) شنیدم که میفرمود: اگر مردی زن خود را طلاق دهد در حالیکه زن مدّعی است حاملهمیباشد، اگر بعد از نه ماه فرزند متولّد گردید این زمان پایان عدّۀ طلاق است و اگرزن، مدّعی حامله بودن نیست باید سه ماه عدّه نگه دارد سپس از شوهر جدا شود. «یقُولُ: إِذا طَلَّقَ الرَّجُلُ امرَأَتَهُ فَادَّعَت حَبَلاً انتَظَرَ بِها تِسعَةَ أَشهُرٍ فَإِن وَلَدَت وَ إِلاّ اعتَدَّت ثَلاثَةَ أَشهُرٍ ثُمَّ قَد بانَت مِنهُ».(4)این روایت به صراحت دلالت دارد؛ با ادّعای حاملگی از طرف زن، باید نه ماه منتظر بود. بنابراین باید حداکثر مدّت حمل نه ماه باشد، زیرا اگر غیر از این بود میباید امام علیه السلام آن را بیان نماید، چون فرض بر این است که در مقام بیان حکم
است.(1)آیةالله فاضل لنکرانی معتقد است ظهور روایت در اینکه حداکثر مدّت حمل نُه ماه است قابل انکار نیست.(2)
در اینباره به روایات(3)دیگری نیز استناد شده که از نظر سند ضعیف میباشند و در ادامه بیان میشود که روایت صحیح عبد الرحمن بن حجّاج میتواند مستند نظریهای که میگوید حداکثر مدّت حمل یک سال است، قرار گیرد.
لازم به یادآوری است، مقصود فقیهان از نه ماه، حدّ متعارف عرفی است؛ به این معنی که ممکن است چند ساعت بلکه چند روز کم و زیاد شود و دقّتهای عقلی مورد نظر نیست. چرا که روایاتی که دلالت دارد مدّت حمل لحظهای از نه ماه زیادتر نمیشود، در مقابل نظریاتی که حداکثر مدّت حمل را دو سال و یا بیشتر میدانند، صادر شده است.(4)
ب: حداکثر مدّت حمل ده ماه است
عدّهای از فقها مانند محقّق در شرائع(5)و علامه در قواعد و کتب دیگرش(6)و برخی دیگر(7)این نظریه را پذیرفته و برای اثبات آن به عموم قاعده «اَلوَلَدُ لِلفِراشِ»استدلال کردهاند، زیرا به مقتضای آن قاعده، باید فرزند ملحق به فراش (زوج) گردد، هر چند حمل از نه ماه تجاوز نماید. همچنین به اصل عدم تولّد نوزاد از زنا و شبهه، و وقوع تولّد در ماه دهم استدلال شده است، زیرا در مواردی طفل در ماه دهم از نزدیکی مرد و زن متولّد شده و بهترین دلیل بر وجود چیزی، وقوع آن است.(8)
1) (1) ر. ک: الحدائق الناضرة 8:25.
2) (2) تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 509.
3) (3) الکافی 102:6، ح 4 و 15: ح 5، تهذیب الأحکام 129:8، ح 447، وسائل الشیعة 224:22، باب 25، من ابواب العدد، ح 4.
4) (4) ر. ک: المهذّب الاحکام 239:25.
5) (5) شرائع الاسلام 340:2.
6) (6) قواعد الأحکام 98:3، ارشاد الأذهان 38:2، تحریر الأحکام الشرعیة 15:4.
7) (7) التنقیح الرائع 263:3، کشف الرموز 195:2.
8) (8) التنقیح الرائع 263:3.
لیکن، این ادلّه مورد خدشه قرار گرفته است، زیرا عموم قاعده فراش میتواند مستند نظریهای که میگوید حداکثر مدّت حمل یک سال است، نیز قرار گیرد. همچنین اصل در موردی میتواند دلیل قرار داده شود که دلیل دیگری نباشد و در ادامه خواهد آمد که در این جا دلیل بر خلاف اصل وجود دارد، گذشته از آن، اجرای اصل به نحوی که بیان گردید مثبِت است و نمیتواند حجّت شرعی قرار گیرد. به بیان دیگر، اصل عدم زنا نمیتواند حداکثر مدّت حمل را ثابت نماید.(1)
امّا این مدّعا که تولّد نوزاد در ماه دهم واقع شده، چه بسا به خاطر اشتباهاتی است که صورت پذیرفته و به گفته مرحوم شهید ثانی، این استدلال شباهت به استحسان دارد و نمیتواند دلیل حکم شرعی قرار گیرد.(2)
ج: حداکثر مدّت حمل یک سال است
عدّهای از فقها مانند سید مرتضی(3)و حلبی(4)و ابن سعید(5)و ابن زهره(6)از متقدّمین، حداکثر مدّت حمل را یک سال دانستهاند. علامه حلّی در کتاب مختلف(7)نیز به این نظریه تمایل نشان داده و نیز سید عاملی در نهایة المرام(8)و شهید ثانی در مسالک(9)، این قول را اقرب به صواب دانستهاند. در بین فقهای معاصر نیز امام خمینی(10)و آیةالله خویی(11)و نیز آیةالله خوانساری(12)این دیدگاه را پذیرفتهاند.
1) (1) موسوعة احکام الاطفال و ادلّتها 51:3.
2) (2) مسالک الأفهام 377:8.
3) (3) الانتصار: 345.
4) (4) الکافی فی الفقه: 314.
5) (5) الجامع للشرائع: 461.
6) (6) غنیة النزوع: 387:1.
7) (7) مختلف الشیعة 316:7.
8) (8) نهایة المرام 96:2 و 433:1-434.
9) (9) مسالک الأفهام 376:8.
10) (10) تحریر الوسیلة 307:2، مسألة 1.
11) (11) منهاج الصالحین 282:2.
12) (12) جامع المدارک 447:4.
به نظر ما این نظریه در میان دیدگاههای مطرح شده، وجیهتر است. نظریه پزشکی جدید نیز آن را تأیید و بر اثبات آن استدلال نموده است.(1)ادلّه پسندیدهتر بودن آن عبارتند از:
1 - عموم روایت نبوی «اَلوَلَدُ لِلفِراشِ».این روایت اقتضا دارد، فرزند ملحق به فراش (زوج) گردد، هر چند یک سال از زمان نزدیکی مرد با زن گذشته باشد.
2 - روایات، از جمله روایت صحیح عبدالرحمن بن حجاج. در این روایت امام علیه السلام میفرماید: اگر مردی زن خود را طلاق دهد در حالیکه زن، مدّعی حمل است بایدنهماه منتظر بماند، اگر فرزند متولّد شد، عدّه تمام میشود، در غیر این صورت باید سه ماه دیگر نیز بر تعداد ماههایی که عدّه نگه داشته، بیفزاید سپس از شوهر جدا شود و عدّهاش تمام میگردد.(2)روایات دیگری نیز به همین مضمون نقل شده که پیشتر بدان اشاره شد.
مرحوم شهید ثانی بعد از ذکر این روایات میگوید: «روایت صحیح عبد الرحمن بن حجّاج دلیل است بر اینکه ممکن است حداکثر مدّت حمل به یک سال برسد هرچندغالباً نه ماه است. به همین جهت امام علیه السلام دستور فرموده است، در صورتیکه بعد از نه ماه فرزند متولّد نشد، باید زن مطلّقه سه ماه دیگر احتیاطاً صبر کند، زیرا احتمال وضعحمل بعداز یک سال وجود دارد. این روایت روشنترین دلیل است بر اینکهحداکثر مدّت حمل ممکن است یک سال باشد و از نظر سند قوی است، زیرا با اسانید مختلف ذکر شده است».
وی در ادامه میافزاید: «هیچ دلیل معتبری که اثبات نماید حداکثر مدّت حمل کمتر از یک سال است، وارد نشده است. بنابراین استصحاب حکم این روایت و نیز حکم قاعده فراش، مناسبترین دلیل این نظریه میباشد هر چند غالباً اینگونه نباشد». وی میگوید: «موردی که زمان حمل یک سال به طول بیانجامد در زمان ما واقع شده
است». بنابراین باید روایاتی که حداکثر مدّت حمل را نه ماه میداند، حمل بر غالب نمود.(1)عبارت مرحوم سید عاملی(2)و بعضی از اعلام فقهای معاصر(3)در توجیه نظریه اخیر، شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.
وجود و اثبات حق با هم رابطۀ نزدیک دارند بهویژه در امور پنهانی که در دیدگاه عمومی رخ نمیدهد و تنها دو طرف دعوی از حقیقت آن آگاهی دارند، این رابطه آشکارتر به چشم میخورد. نسب نیز یکی از این امور است؛ پارهای از ارکان آن مانند: نکاح زن و مرد یا زایمان کودک از وقایع علنی است که به آسانی اثبات میشود، ولی نزدیکی بین زن و شوهر و بهویژه انحصار آن به شوهر در زمره اسرار زندگی است که حقوق به دشواری به آن دسترسی دارد و ناچار است دست به دامان اماره و ظاهر و فرض بزند.(4)
بدان جهت در صورتی که انتساب قانونی طفل به پدر، مورد اختلاف قرار گیرد، به وسیله هر دلیل که دلالت نماید طفل از نطفه آن مرد و زنی موجود شده که بین آنان در زمان انعقاد نطفه نکاح صحیح وجود داشته، قابل اثبات است.
مادۀ 1158 قانون مدنی مقرّر میدارد: «طفل متولّد در زمان زوجیت ملحق به شوهر است، مشروط بر اینکه از تاریخ نزدیکی تا زمان تولّد کمتر از شش ماه و بیشتر از ده ماه نگذشته باشد».
طبق اماره قانونی فراش که در ماده فوق بیان گردیده است، طفلی که نطفۀ او در دوران زوجیت منعقد گردد از آن شوهر شناخته میشود، مشروط بر اینکه:
الف: نزدیکی بین زوجین واقع شده باشد. نزدیکی جنسی به اعتبار اینکه سبب انعقاد نطفه میگردد، مبنای قاعدۀ فراش قرار گرفته است، لیکن به خودی خود
نمیتواند دلیل بر نسب قانونی قرار گیرد، زیرا در بعضی از موارد از اموری که موجب حمل زن گردد، نمیباشد.
ب: تولّد طفل پس از شش ماه از تاریخ نزدیکی باشد. علّت ذکر این شرط آن است که طفل در صورتی میتواند در خارج از رحم به زندگی خود ادامه دهد که شش ماه یا بیشتر از انعقاد نطفۀ او گذشته باشد، ولی هرگاه کمتر از شش ماه از تاریخ انعقاد، طفل متولّد گردد، نمیتواند زندگی مستقل داشته باشد.
البتّه فرض ماده مذکور، در طفل کاملی است که میتواند در خارج از رحم زندگی کند، زیرا شش ماه اقّل مدّت حمل در طفل کامل است. بنابراین چنانچه برای اثبات نسب طفلی که قبل از کمال سقط شود و مورد اختلاف قرار گیرد، نمیتوان به مادّه فراش استناد جست.
ج: نگذشتن بیش از ده ماه از تاریخ نزدیکی تا زمان تولّد. علّت آنکه ماده 1158 قانون مدنی شرط تحقّق فراش را نگذشتن بیش از ده ماه از تاریخ نزدیکی تا زمان تولّد قرار داده، این است که جنین به طور طبیعی بیش از ده ماه از تاریخ انعقاد نطفه در رحم باقی نمیماند.
اماره فراش در حقیقت مبتنی بر دو امر است: یکی این قاعده طبیعی که طفل متولّد بیش از شش ماه و کمتر از ده ماه از تاریخ نزدیکی، منتسب به مردی است که نزدیکی نموده است و دیگری قاعده اخلاقی که جریحهدار نکردن عفّت خانوادگی میباشد، مگر آنکه خلاف آن مسلّم گردد.(1)
با تحقّق شرایط الحاق، کودک به زوج ملحق میگردد و نفی آن جایز نیست، بلکه لازم است زوج به پدری خود برای این کودک ملتزم گردد، هر چند ثابت شود مرد دیگری به فسق (زنا) با مادر طفل نزدیکی نموده باشد، تا چه رسد به اینکه متّهم به زنا شود، زیرا فرض بر این است که کودک، فرزند تکوینی و شرعی زوج است، پس باید به او ملحق گردد و دلیلی برای الحاق او به زانی وجود ندارد.
1) (1) سید حسن امامی، حقوق مدنی 164:5 تا 167، با تغییر و تلخیص، ناصر کاتوزیان، حقوق مدنی - خانواده 50:2.
فقها در این حکم اتّفاق نظر دارند بلکه این مسأله مورد تسالم(1)در بین آنان میباشد. شهید ثانی در اینباره مینویسد: «در اینباره فرقی نیست که کودک از جهت قیافه و خلقت ظاهری و خُلق باطنی شبیه زانی باشد و یا نباشد».(2)
دلیل این نظریه اطلاق حدیث شریف نبوی «اَلوَلَدُ لِلفِراشِ»(3)میباشد که شرح آن پیشتر بیان شد. بعضی از صاحبنظران در مسائل حقوقی نیز این مسأله را به گونهای که در فقه بیان گردیده، عنوان نمودهاند.(4)
در حقیقت قاعده فراش دلیل تعبّدی شرعی است و جعل آن بدین منظور است که با مسلّم نبودن انعقاد نطفه طفل از مرد اجنبی، نمیتوان عفّت زناشویی و خانوادگی را متزلزل نمود و احترام نسب را جریحهدار ساخت. بنابراین بر طبق آن، تا زمانی که بتوان طفل را ملحق به شوهر دانست، فرزند شوهر شناخته میشود و نفی آن جایز نیست.
لازم به یادآوری است، در این مسأله بین نکاح دائم و منقطع فرق است. توضیح اینکه، با تحقّق شرایط الحاق در هر دو نوع نکاح فرزند ملحق به زوج است و نفی آن جایز نیست، با این تفاوت که در نکاح دائم، فرزند نفی نمیگردد، مگر با لعان،(5)ولی در نکاح منقطع بدون لعان کودک ظاهراً نفی میگردد. آیةالله فاضل لنکرانی(6)و برخی دیگر(7)به این تفاوت تصریح نمودهاند.
باید دانست، علاوه بر حرمت نفی ولد بعد از اثبات نسب و الحاق طفل به والدین، آثار دیگری نیز مترتّب میگردد، مانند:
1 - حرمت نکاح با برخی خویشاوندان نسبی، سببی و رضاعی.
1) (1) یعنی نیازمند ارائه دلیل نمیباشد. ر. ک: النهایة: 505، شرائع الإسلام 341:2، قواعد الاحکام 99:3، ریاضالمسائل 109:12.
2) (2) مسالک الأفهام 380:8.
3) (3) ر. ک: جواهر الکلام 232:31.
4) (4) سید حسن امامی، حقوقی مدنی 161:5.
5) (5) شرح مفهوم و شرایط لعان در آینده خواهد آمد.
6) (6) تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 515.
7) (7) تحریر الوسیلة 308:2، مهذّب الاحکام 240:25.
2 - حضانت و نگهداری و تربیت اطفال.
3 - ولایت قهری پدر و جدّ پدری.
4 - الزام به انفاق، به اعتبار قرابت.
5 - توارث بین طفل و پدر و مادر و خویشاوندان آنها که شرح هر کدام از آنها مجال بیشتری را میطلبد و تحقیق در آنها از مقصود این کتاب خارج میباشد، به علاوه برخی از این عناوین پیشتر بحث شده و برخی دیگر در خلال مباحث آینده خواهد آمد.
فرع اوّل:
اگر از تاریخ نزدیکی زن با شوهر تا زمان تولّد طفل کمتر از شش ماه یا بیشتر از حداکثر مدّت حمل (طبق نظریهای که در مباحث قبل اختیار گردید) بگذرد و ثابت شود، با احتساب مدّت حمل و توجّه به اقّل و اکثر، طفل منتسب به مرد اجنبی (زانی) است، دراین صورت کودک از آنِ او خواهد بود و به نظر برخی از فقیهان مانند: شیخ طوسی(1)، شیخمفید(2)و بعضی دیگر(3)، برای زوج جایز است طفل را از خود نفی نماید. در مقابل، بعضی دیگر مانند: ابن ادریس(4)و علامه(5)و محقّق حلّی(6)و دیگران(7)، معتقدند بر زوج واجب است او را از خود نفی نماید. از معاصرین نیز امام خمینی(8)و فاضل لنکرانی(9)و سید سبزواری(10)اینقول را پذیرفتهاند.
1) (1) النهایة: 505.
2) (2) المقنعة: 538.
3) (3) ابن برّاج، الهذّب 338:2.
4) (4) السرائر 657:2.
5) (5) تحریر الاحکام الشرعیة 16:4، قواعد الاحکام 98:3.
6) (6) شرائع الإسلام 341:2، مختصر النافع: 302.
7) (7) مسالک الافهام 378:8، الحدائق الناضرة 12:25، جواهر الکلام 231:31.
8) (8) تحریر الوسیلة 444:2.
9) (9) تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 503.
10) (10) مهذّب الاحکام 240:25.
مرحوم علامه در توجیه این نظریه میگوید: «فرزند از زوج نیست و سکوت وی در نفی او، موجب میشود به زوج ملحق شود و اعتراف نسب کودک به خودش محسوب میگردد و چنین الحاق و اعترافی به اجماع فقها، حرام است».(1)فاضل اصفهانی هم ضمن اینکه این قول را به مشهور فقها نسبت میدهد، میگوید: «سکوت و عدم نفی زوج، الحاق و اعتراف نسب فرزند به اوست در حالیکه شارع به مقتضای حدیث شریف «اَلوَلَدُلِلفِراشِ»آن را نفی نموده است، بنابراین واجب است او را از خود نفی نماید».(2)
فرع دوّم:
در صورتی که زن و مرد در انجام نزدیکی و همبستر شدن با یکدیگر اختلاف داشته باشند و زن مدّعی انجام آن است تا فرزند به مرد ملحق شود، لیکن زوج انکار مینماید، در این صورت قول زوج مقدّم است و پذیرفته میشود و باید با قسم مدّعای خود را اثبات نماید.(3)
امّا اگر در دخول و نزدیکی و نیز ولادت طفل توافق دارند و اختلاف در مدّت حمل باشد؛ به اینکه شوهر مدّعی است که طفل کمتر از شش ماه از زمان نزدیکی یا بیشتر از حداکثر مدّت حمل متولّد شده و بر عکس، زن مدّعی است بعد از گذشت اقّل مدّت یا قبل از گذشت اکثر مدّت حمل متولّد گردیده است، در این فرض از کلمات بعضی از فقها استفاده میشود، گفتار زن مقدّم(4)است و میتواند با قسم مدّعای خود را اثبات نماید. تحقیق بیشتر در اینباره در «موسوعة احکام الاطفال» آمده است.(5)
فرع سوّم:
اگر مردی زن خود را در حالیکه با او نزدیکی نموده است، طلاق دهد و زن بعد از عدّۀ طلاق با مرد دیگری ازدواج نماید و طفلی از او متولّد گردد، در این مسأله چند فرض متصوّر است:
1) (1) مختلف الشیعة 317:7.
2) (2) کشف اللّثام 535:7.
3) (3) ر. ک: شرائع الاسلام 341:2، قواعد الاحکام 99:3، ریاض المسائل 109:12، جواهر الکلام 231:31، تفصیلالشریعة (کتاب النکاح): 517.
4) (4) اللمعة الدمشقیة 436:5، مسالک الافهام 381:8، کشف اللّثام 536:7، جواهر الکلام 234:31.
5) (5) موسوعة احکام الاطفال و ادّلتها 68:3-69.
1 - در صورتی که امکان ملحق شدن طفل به زوج دوّم وجود نداشته باشد و امکان الحاق به زوج اوّل باشد. به عبارت دیگر، اماره فراش نسبت به شوهر اوّل موجود و نسبت به شوهر دوّم جاری نگردد، مانند آنکه از تاریخ انحلال نکاح شوهر اوّل و نزدیکی با او بیشتر از حداکثر مدّت حمل نگذشته باشد و نسبت به شوهر دوّم و نزدیکی با وی کمتر از شش ماه گذشته باشد. در این فرض طفل ملحق به زوج اوّل است و ظاهراً در این حکم بین فقها اختلافی نیست.(1)البته بعضی فرمودهاند: نکاح زن با مرد دوّم نیز باطل میگردد، زیرا معلوم میگردد در ایام عدّه واقع شده است.(2)
2 - عکس صورت اوّل؛ یعنی فقط امکان الحاق به زوج دوّم وجود دارد و از تاریخ نزدیکی زن با شوهر دوّم کمتر از شش ماه و بیشتر از حداکثر مدّت حمل نگذشته باشد و نسبت به شوهر اوّل بیش از حداکثر مدّت حمل گذشته باشد، طفل ملحق به زوج دوّم است. در این فرض نیز اختلافی بین فقها دیده نشده است.(3)
3 - در صورتی که امکان الحاق طفل به هر یک از زوج اوّل و دوّم وجود داشته باشد، مانند آنکه ولادت او پس از شش ماه از تاریخ نزدیکی زن با شوهر دوّم و کمتر از حداکثر مدّت حمل با شوهر اوّل، گذشته باشد.
نظریه مشهور میان فقیهان این است که طفل به زوج دوّم ملحق میگردد و بسیاری از فقها از متقدّمین(4)و متأخرین(5)و بعضی از معاصرین(6)بر طبق آن فتوی دادهاند.
مستند این نظریه، روایات است، مانند آنکه در روایت صحیحه، حلبی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: در صورتی که مردی با کنیز خود نزدیکی نموده و سپس او را آزاد سازد و او بعد از عدّه به نکاح دیگری درآید، چنانچه بعد از پنج ماه طفل او متولّد گردد،
1) (1) المقنعة: 538، النهایة: 505، شرائع الإسلام 341:2، قواعد الاحکام 99:3، جواهر الکلام 236:31.
2) (2) مهذّب الاحکام 243:25.
3) (3) بنگرید مصادر و منابع قبل.
4) (4) النهایة: 505، السرائر 658:2، شرائع الإسلام 341:2.
5) (5) تحریر الاحکام الشرعیة 16:4، ریاض المسائل 112:12، جواهر الکلام 236:31.
6) (6) تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 520، مهذّب الاحکام 243:25.
این طفل ملحق به صاحب اوّلش میباشد، ولی اگر بعد از شش ماه از تاریخ ازدواج دوّم متولّد گردد، ملحق به زوج دوّم است. «وَ إِن وَضَعَت بَعدَ ما تَزَوَّجَت لِسِتَّةِ أَشهُرٍ فَإِنَّهُ لِزُوجِها الأَخِیرِ».(1)به مقتضای اطلاق این روایت در صورتی که بعد از شش ماه از تاریخ ازدواج دوّم یا بیشتر، طفل متولّد گردد ملحق به زوج دوّم میباشد، اعمّ از اینکه امکان الحاق به زوج اوّل نیز باشد یا نباشد. روایات دیگری نیز به همین مضمون وارد شده است.
(2)در مقابل نظر مشهور، مرحوم شیخ طوسی میگوید: «در این صورت باید به حکم قرعه، حکم مسأله را مشخص نمود و هر کدام از دو زوج اسمش از قرعه خارج شد، طفل ملحق به اوست و بعد از آن نباید آن را نفی نماید».(3)علامه حلّی در قواعد این نظریه را محتمل دانسته(4)و از معاصرین، سید خویی بر طبق آن فتوی داده است.(5) 4 - در صورتی که الحاق طفل به هیچ کدام از زوج اوّل و دوّم ممکن نباشد. مانند آنکه، بیشتر از حداکثر مدّت حمل یا کمتر از شش ماه از تاریخ ازدواج و نزدیکی با زوج دوّم متولّد شود. در این صورت از هر دو نفی میگردد، زیرا مفروض این است که امکان الحاق شرعی به هیچ کدام از آنها وجود ندارد، بنابراین موضوع الحاق از بین میرود. ظاهراً در این فرض نیز بین فقها اختلافی نیست.(6)
در ماده 1160 قانون مدنی نیز به فروعهای اوّل تا سوّم اشاره شده و مقرّر میدارد: «در صورتی که عقد نکاح پس از نزدیکی منحل شود و زن مجدداً شوهر کند و طفلی از او متولّد گردد، طفل به شوهری ملحق میشود که مطابق موادّ قبل(7)الحاق او به آن شوهر ممکن است در صورتی که مطابق مواد قبل الحاق طفل به هر دو شوهر ممکن باشد طفل ملحق به شوهر دوّم است، مگر آنکه امارات قطعیه بر خلاف آن دلالت کند».
1) (1) وسائل الشیعة 380:21، باب 17، من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
2) (2) همان: 383، ح 11-12-13.
3) (3) المبسوط 205:5.
4) (4) قواعد الأحکام 99:3.
5) (5) موسوعة الامام الخویی 199:32.
6) (6) ر. ک: المبسوط 205:5، جواهر الکلام 236:31، تحریر الوسیلة 309:2، تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 520.
7) (7) مقصود، ماده 1158 و 1159 قانون مدنی است که قبلاً بدانها اشاره نمودیم.
شبهه در لغت به معنی اشتباه(1)است و اشتباه عبارت از تصوّر نادرست و برخلاف حقیقت است که ممکن است انسان از چیزی داشته باشد. و مقصود از آن در فقه این است که مردی با زنی به اعتقاد وجود رابطه زوجیت، نزدیکی نماید و حال آنکه در حقیقت رابطه مزبور موجود نباشد، این عمل را نزدیکی به شبهه یا وطی به شبهه گویند.
البتّه در اینکه این اعتقاد باید در چه مرحلهای باشد میان فقیهان اختلاف نظر وجود دارد و اجمال آن بدین قرار است:
1 - بعضی معتقدند در تحقّق شبهه، عدم علم به تحریم کافی است، بنابراین نزدیکی دیوانه و کسی که در خواب است و مانند آن نیز داخل در این مفهوم خواهد بود. شیخ طوسی در نهایه(2)و شهید ثانی در مسالک(3)و بعضی از معاصرین(4)این نظریه را پذیرفتهاند.
2 - از عبارات برخی دیگر از فقها استفاده میشود که در تحقّق شبهه، ظنّ به حلّیت کافی است. بنابراین شامل مطلق ظن هر چند ظنی که معتبر هم نباشد، میگردد. در این
صورت نظریه دوّم موافق نظریۀ اوّل میشود، ولی در تعبیر با هم مختلف میباشند. شیخ طوسی در کتاب خلاف(1)و محقّق(2)و علامه(3)و برخی دیگر(4)طرفدار این نظریه میباشند.
3 - قول سوّم در مسأله که بهترین دیدگاه به نظر میرسد، این است که در تحقّق شبهه شرط است واطی و کسی که نزدیکی مینماید اعتقاد به حلّیت آن داشته باشد، هر چند در مقدّمات آن مقصّر باشد. صاحب جواهر(5)و برخی از فقها معاصر(6)این نظریه را پذیرفتهاند. مستند آن بعضی از روایات(7)صحیح السند میباشد که توضیح و شیوه استدلال به آنها در موسوعۀ احکام الأطفال ذکر شده است.(8)
آیةالله فاضل لنکرانی در اینباره مینویسد: «مقتضای تحقیق در مثل این روایات این است که در تحقّق شبهه اعتقاد به حلیت شرط است هر چند ظاهری باشد».(9)
به هر حال شبهه یا اعتقاد بر خلاف حقیقت به یکی از دو طریق حاصل میشود؛ در اثر جهل به حکم یا جهل به موضوع؛ از اینرو شبهه یا حکمی است یا موضوعی. شبهه حکمی مانند اینکه، مردی با زنی که در عدّه است ازدواج میکند با اعتقاد به اینکه ازدواج با چنین زنی از نظر شرعی بلامانع است. و شبهه موضوعی، مانند موردی که شخصی با زنی که در عدّه است به تصوّر اینکه عدّه اش سپری شده است، ازدواج نماید.
در صورت وجود شبهه (اعمّ از شبهه حکمی یا موضوعی) اگر در اثر نزدیکی زن و مرد طفلی متولّد شود، ولد شبهه به حساب آمده و مانند نکاح صحیح و شرعی منتسب به کسی خواهد بود که در شبهه بوده است. بنابراین اگر هم مرد و هم زن در شبهه بودهاند
1) (1) الخلاف 380:5.
2) (2) شرائع الإسلام 342:2.
3) (3) قواعد الاحکام 100:3، تحریر الاحکام الشرعیة 18:4-19.
4) (4) السرائر 448:3، الروضة البهیة 20:9، کشف اللثام 543:7.
5) (5) جواهر الکلام 244:29-245.
6) (6) مبانی تکملة المنهاج (القضاء و الحدود) 206:1، مسأله 134.
7) (7) وسائل الشیعة 125:28-126، باب 27، من ابواب حدّ الزنا، ح 1 و 3.
8) (8) موسوعة احکام الاطفال و ادلّتها 84:3-85-86.
9) (9) تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 143.
فرزند منتسب به هر دو خواهد بود و اگر یک طرف عالم و طرف دیگر در شبهه بوده است، فرزند نسبت به طرفی که در شبهه بود ولد شبهه و ملحق به او خواهد بود، ولی نسبت به طرف دیگر که عالم است ولد زنا است و ملحق به او نخواهد شد، این حکم مورد اتّفاق فقها است و اختلافی در آن دیده نشده است.(1)
فاضل اصفهانی در کشف اللثام آورده است: «در بین فقها اختلافی نیست که در الحاق نسب، وطی به شبهه مانند نکاح صحیح است».(2)مستند این حکم، روایاتی(3)است در حدّ استفاضه و شیوه استدلال و برداشت از آنها در کتب فقهی و نیز در «موسوعة احکام الاطفال»(4)ذکر گردیده است.
قانون مدنی در مواد 1163 تا 1166 احکام نسب ناشی از وطی به شبهه به شرحی که در فقه آمده، اجمالاً مطرح کرده و ماده 1166 مقرّر میدارد: «هرگاه به واسطه وجود مانعی نکاح بین ابوین باطل باشد، نسبت طفل به هر یک از ابوین که جاهل بر وجود مانع بوده مشروع و نسبت به دیگری نامشروع خواهد بود، در صورت جهل هر دو، نسب طفل به هر دو مشروع است».
یکی از صاحبنظران در برداشت از موادّ مزبور مینویسد: «نزدیکی در خواب و بیهوشی و مستی (در صورتی که عمداً مست نشده باشد) و همچنین نزدیکی در حال جنون در حکم نزدیکی به شبهه است، زیرا اینان نیز مانند کسی که در اشتباه میباشد توجّه به حرمت نزدیکی ندارند».
وی در ادامه میگوید: «در الحاق طفل متولّد از شبهه به کسی که در اشتباه بوده فرق نمیکند که شخص مزبور مجرّد بوده یا در قید زوجیت، بنابراین همچنان که طفل متولّد به شبهه از زن شوهر دار ملحق به او میباشد، هرگاه مرد اجنبی در شبهه باشد طفل ملحق به او
نیز میگردد، اگرچه متأهل باشد. هدف قانون در الحاق ولد به شبهه، به کسی که در عمل نزدیکی در شبهه بوده است، جلوگیری از جریحهدار کردن عفّت عمومی و پیدایش اولادهای غیر قانونی است که جامعه به نظر پستی به آنها مینگرد و آنها هم در خود احساس حقارت مینمایند».(1)
لازم به ذکر است، آثاری که در الحاق نسب به زوج در نکاح صحیح ذکر شد در نسب ناشی از وطی به شبهه نیز مترتّب میگردد و فرقی بین آن دو نمیباشد.
زنا عبارت است از نزدیکی مرد بالغ و عاقل با زنی که بر او حرام است، بدون آنکه عقد نکاح یا شبهه وجود داشته باشد با علم به حرمت و در حال اختیار.(2)هرگاه در نتیجه رابطه نامشروع (زنا)، طفلی به دنیا آمد نسب او ناشی از زنا یا به تعبیر دیگر نامشروع است و طفل را ولد زنا نامند و شرعاً ملحق به زانی نمیباشد، اعمّ از اینکه زانی مرد باشد یا زن و یا هر دو، بنابراین در صورتیکه یکی از آن زن و مرد نمیدانسته که رابطه زوجیت بین آنان موجود نیست و دیگری عالم بوده، طفل نسبت به کسی که میدانسته، ولد الزنا و نسبت به دیگری ولد شبهه است. در این حکم بین فقها اختلافی نیست بلکه اجماعی است.(3)
مرحوم محقّق در اینباره مینویسد: «اگر از نطفه مردی با زنا، فرزند متولّد شود شرعاً به او منتسب نمیگردد، زیرا با زنا نسب ثابت نمیشود».(4)صاحب جواهر در توضیح
1) (1) سید حسن امامی، حقوق مدنی 174:5.
2) (2) ر. ک: اللمعة الدمشقیة: 164؛ جامع المقاصد 190:12؛ مسالک الافهام 207:7؛ عبارت محقّق در شرائع 149:4، در تعریف زنا چنین است. «الزنا هو ایلاج الانسان ذکره فی فرج امرأة محرّمة من غیر عقد ولا شبهة»؛ شهید در لمعه: 164، قید «علی قدر الحشفة عالماً مختاراً» را نیز اضافه نموده که به نظر میرسد ذکر آن لازم باشد.
3) (3) المبسوط 209:4 و 307:5؛ قواعد الاحکام 99:3؛ الروضة البهیة 435:5؛ ریاض المسائل 111:12؛ مسالکالأفهام 202:7 و 383:8.
4) (4) شرائع الاسلام 281:2.
آن آورده است: «در اینباره اجماع منقول و محصّل هر دو وجود دارد، بلکه ممکن است ادّعا شود این حکم از ضروریات فقه است، تا چه رسد به اینکه از روایات استفاده میگردد. به تعبیر دیگر روایات وارده در مورد این حکم متواتر است».(1)فقیهی دیگر گفته است: «در صورتیکه معلوم باشد طفل از زنا متولّد شده، وجهی برای استناد به قاعدۀ فراش باقی نمیماند».(2)
مستند این نظریه علاوه بر اجماع فقها که بدان اشاره شد، روایاتی است در حدّ استفاضه، مانند آنکه علی بن مهزیار با سند صحیح از محمّد بن حسن قمی نقل میکند، وی میگوید: بعضی از دوستان ما طی نامهای از امام باقر علیه السلام سؤال کردند، مردی با زنی زنا کرده و آن زن حامله شده، بعد از حمل، او را به ازدواج خود در آورده است، پس از چندی آن زن صاحب فرزند شده که بسیار شبیه به آن مرد است، آن حضرت در جواب این نامه با خط و خاتم خود نوشت: فرزند از زنا است و ارث نمیبرد. «فَکَتَبَ بِخَطِّهِ وخاتَمِهِ: الْوَلَدُ لِغَیَّةٍ(3)لا یوُرَثُ(4)» و نیز روایات دیگری که در اینباره وارد شده است.(5)
همانگونه که ملاحظه میشود، در این روایت حکم مسلّم فرض شده و از اینرو امام علیه السلام اعلام میدارد که این فرزند با توضیحی که در سؤال آمده، زنازاده میباشد، بنابراین ملحق به پدر نیست و از او ارث نمیبرد.
نسب ناشی از زنا از لحاظ آثار نسب به جز حرمت نکاح، هیچ یک از آثار چهارگانه دیگر نسبت ناشی از نکاح صحیح یا شبهه را نخواهد داشت. یعنی در نسب ناشی از زنا مسألهای به نام ولایت پدر و جدّ پدری یا حق حضانت
1) (1) جواهر الکلام 256:29-257.
2) (2) کشف اللّثام 537:7.
3) (3) لام در کلمه لغیة برای ملکیت مجازی است و غیة به فتح و یا کسر، بمعنی زنا است. ولد غیة، فرزند متولّد شده از زنا را گویند، مرأة العقول 270:10، باب البذاء، ح 2.
4) (4) وسائل الشیعة 498:21، باب 101، من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
5) (5) همان: 193، باب 74، من ابواب نکاح العبید، ح 1 و 274:26-275، باب 8، من ابواب میراث ولد الملا عنه، ح 1 و 4.
پدر و مادر و یا توارث بین فرزند و پدر و مادر و نیز الزام به انفاق نسبت به این فرزند وجود ندارد. تنها اثری که دارد حرمت نکاح است، زیرا حرمت نکاح با اقارب نسبی به اعتبار رابطه خونی است و اینکه ولد الزنا لغتاً و عرفاً و طبیعتاً فرزند زانی میباشد (هر چند شارع ابوّت او را نفی کرده است).
مرحوم محقّق به این حکم تصریح نموده و علّت آن را خلقت ولد الزّنا از نطفۀ زانی میداند.(1)مرحوم علامه(2)و برخی دیگر(3)نیز در اینباره ادّعای اجماع نمودهاند.
صاحب جواهر در شرح کلام شرایع مینویسد: «این حکم مورد توافق همه مسلمین است، بلکه از بعضی روایات استفاده میگردد حرمت نکاح با اقارب ذاتی است و حرمت شرعی در آن مدخلیتی ندارد، مانند آنکه زراره نقل میکند، از امام صادق علیه السلام از ازدواج ذرّیه آدم سؤال شد؟ زیرا بعضی از مردم (از اهل سنّت) عقیده داشتند خداوند به حضرت آدم علیه السلام امر فرموده در نسل اوّل، دختران خود را به ازدواج پسران خویش در آورد، بنابراین اصل خلقت ذریه آدم در نسلهای بعد از دختران و پسران او میباشند، حضرت جواب فرمودند: «سُبْحانَ الله وَتَعالی عَنْ ذلِکَ عُلُوّاً کبیراً عَمّا یَقُولُونَ مِن یَقُولُ هذَا».اینگفتار دروغ است، چه کسی اینگونه گفتار دروغ را میگوید؟ چگونه میتوان قبول کرد خداوند متعال اصل خلقت برگزیدگان از خلق و انبیاء و رسل و مؤمنین و مؤمنات را از حرام آفرید و قدرت نداشت از حلال بیافریند؟ حال آنکه از آنها در ازل عهد و پیمان گرفت که باید بر پاکی و طهارت و پاکیزگی باشند، به خدا قسم با خبر شدم بعضی از حیوانات، جمع شدن با خواهر خود را نکوهیده و زشت میدانند و اگر با خواهر خود به طور ناخودآگاه جمع شدند، بعد از آنکه متوّجه گردند خواهرش بوده، آلت تناسلی خود را با دندان میگیرند و قطع میکنند و بدین وسیله خود را میکُشند، «لَقَدْ نُبِّئْتُ أَنَّ بَعْضَ الْبَهائِمِ تَنَکَّرَتْ لَهُ أُخْتُهُ فَلَمّا نَزا عَلَیْها... ثُمَّ قَبَضَ عَلَیْهِ بِأَسْنانِهِ ثُمَّ قَلَعَهُ ثُمَّ خَرَّمَیِّتاً».(4)
ماده 1167 قانون مدنی صریحاً اعلام میدارد: «طفل متولّد از زنا ملحق به زانینمیشود». و در مورد آثار نسب ناشی از زنا ماده 1045 قانون مدنی مقرّر میدارد: «نکاح با اقارب نسبی ذیل ممنوع است، اگرچه قرابت حاصل از شبهه یا زنا باشد...».
همچنین در مورد دیگر آثار مانند، حق ولایت پدر و جدّ پدری و همچنین حق حضانت مادر و پدر چنانکه از موادّ مربوطه استنباط میشود از آثار نسب قانونی است و بین پدر و مادر طبیعی و طفل متولّد از آنان، رابطه قانونی موجود نیست و طفل متولّد از زنا ملحق به زانی نمیشود. بنابراین پدر طبیعی، حق ولایت ندارد و حضانت بر طفل طبیعی خود را ندارند.(1)
با توجّه به احکام «ولد الزنا» و سختگیری که شارع مقدّس در اینباره دارد، در بین روشنفکران و طرفداران حقوق کودک، سؤالاتی مطرح است که به مناسبت بحث از نسب ولد الزنا، مطرح و پاسخ داده میشود، مانند اینکه:
نفقۀ ولد الزنا با کیست؟
چه کسی باید مسئولیت و تربیت او را به عهده گیرد؟
چرا ولدالزنا باید از ارث زن و مردی که موجب خلقت او گردیدهاند، محروم باشد؟
و چرا کودکی که از زنا متولّد شده باید بار گناه پدر و مادر متجاوز را به دوش بکشد و از نعمت دامان مادر و سایه پدر محروم بماند؟
بیگمان جامعه به نیروی این کودکان نیاز دارد و به هدر دادن آن نه تنها درمان هیچ دردی نیست، بلکه باری گران به وجود میآورد که ناچار دیگران باید بر دوش کشند.(2)
سختگیری مقنّن، شمشیری است که دو لبه دارد، یک طرف آن متوجّه پدر و مادر و طرف دیگر متوجّه کودکی است که هیچ گناهی نداشته است و ناخواسته پا به این جهان خاکی نهاده است تا بار سنگین گناه پدر و مادر را بر دوش کشد و یک عمر تاوان خطای آنان را پس دهد.(1)
با در نظر گرفتن امور زیر روشن میگردد، احکامی که شارع مقدّس در اینباره جعل نموده، اجحاف به کودکی که از زنا متولّد شده است، نیست. بلکه برای حفظ نسل و کانون خانواده و کمک به کودک در احیاء شخصّیت وی و رسیدن به حقوقی است که به وسیله هوسبازی پدر و مادرش مورد تجاوز قرار گرفته و آن امور عبارتند از:
1 - همانگونه که توضیح داده شد، ولد الزنا به مردی که نطفه او منعقد گردیده، شرعاً منتسب نیست و آن مرد پدر قانونی و شرعی او محسوب نمیگردد، هر چند پدر طبیعی و لغوی و عرفی اوست. بدان جهت از دیدگاه عرف، وی مکلّف است مخارج طفل را بپردازد و او را حضانت و حفاظت نماید. از نظر طبیعی نیز هر پدر و مادری به فرزند خود علاقه دارند، بیتردید این علاقه آنها را وادار به تأمین مخارج طفل و حضانت و سرپرستی او مینماید.
2 - ممکن است از عموم و اطلاق ادلّه وجوب نفقه طفل، استفاده شود که از نظر شرعی نیز نفقه ولد زنا بر پدر طبیعی او واجب است، به همین جهت برخی از فقها(2)از جمله امام خمینی رحمه الله قائل به وجوب نفقه طفل نامشروع بر پدر طبیعی شدهاند. ایشان در پاسخ به این سؤال که ولد زنا در صورتی که به زانی ملحق نمیشود، نفقه او را چه کسی باید بپردازد؟ فرمودهاند: «نفقه او بر پدر است».(3)
3 - افزون بر این، انفاق به کسی که محتاج میباشد از واجبات کفایی است و ادلّه شرعی و عقل و وجدان، حکم مینماید که بر افراد متمکّن لازم است طفل محتاج را
نگهداری و به او انفاق کنند. تحقّق و جامه عمل پوشیدن به این واجب کفایی هر چند بر هر مسلمان متمکّن واجب است؛ همچنانکه در اطفال بیسرپرست که در معابر عمومی پیدا میشود (لقیط)، حکم اینگونه میباشد. البتّه پدر و مادر طبیعی طفل که سبب ایجاد او شدهاند از دیگران نسبت به آن طفل، سزاوارتر میباشند.
4 - در بحث از نفقه کودکان خواهد آمد، بر حاکم و حکومت اسلامی واجب است نفقۀ کودکان فقیر و بیسرپرست را از بیتالمال که بخشی از آن برای این امور در نظر گرفته شده، تأمین نماید.
5 - به نظر بعضی از صاحبنظران در حقوق مدنی، در صورتی که طفل از طرف پدر متولّد از زنا و از طرف مادر متولّد از شبهه باشد، پدر از باب تسبیب ملزم به پرداخت هزینه وضع حمل و ایام نقاهت زن در اثر آن و همچنین نفقه طفل خواهد بود.(1)
6 - ظاهراً با توجّه به ادلّۀ یاد شده است که در رأی وحدت رویه هیأت عمومی دیوان عالی کشور مورّخ 1376/4/3 اعلام شده، کودکی که ناشی از روابط آزاد جنسی است فرزند عرفی پدر محسوب میشود و در نتیجه پدر طبیعی، مکلّف است که برای او شناسنامه بگیرد و کلیه وظایف خود را در زمینه تعلیم و تربیت و پرداخت مخارج زندگی کودک انجام دهد، فقط چنین فرزندی از بردن ارث از پدر و مادر محروم است.(2)
امّا دلیل اینکه شارع مقدّس، حق ولایت و حضانت و توارث را از پدر و مادر طبیعی فرزندی که از زنا متولّد شده، سلب نموده است، در حقیقت احترام به حقوق چنین کودکانی است، زیرا پدر و مادری که با زیر پا گذاردن قوانین و ضوابط خانوادگی و نکاح صحیح، فرزندی را به وجود آوردهاند، صلاحیت حفظ و نگهداری کودک معصوم و بیگناهی که به حقوق او تجاوز و او را از مزایای اجتماعی محروم و موجب شکست و انحراف او شدهاند، را ندارند.
آری، کودکی که از زنا متولّد شده، نباید بارگناه پدر و مادر متجاوز را به دوش بکشد، ولی چنین پدر و مادری باید از لذّت و شیرینی پرورش فرزند محروم شوند و نباید اجازه داد کودکی که پدر و مادر او در تمام عمر تحقیرش نمودهاند و ننگ غیر مشروع بودن به پیشانیش نهادهاند او را حفاظت و نگهداری نمایند، تاسرنوشت آنان عبرتی برای جلوگیری از دیگران شود که دست به چنین جنایاتی نزنند. استاد محمّد جواد فاضل در اینباره مینویسد: «نفی نسب بین فرزند نامشروع وزانی نقص و بیاحترامی به کودک نیست، بلکه دلیل است بر اینکه زانی به جهت ارتکاب عمل شنیع زنا و زیر پاگذاشتن حدود الهی، صلاحیت پدر بودن و متکفّل شدن امور مربوط به او را ندارد».(1)
از سویی دیگر، اگر پدر و مادر فرزند نامشروع، حق حضانت و ولایت داشته باشند و مانند پدر و مادرانی که با ازدواج ونکاح صحیح صاحب فرزند میشوند، برابر باشند این عمل در حقیقت به منزله انکار ضرورت تشکیل خانواده میباشد و بیاحترامی به حقوق دیگر کودکانی است که اکثریت قریب به اتفاق کودکان هر جامعه را تشکیل میدهند.
به بیان دیگر، شارع مقدّس میخواهد از عاطفه پدر و مادر نسبت به فرزند و نگرانی آنان از سرنوشت طفل نامشروع خود در آینده تضمینی برای جلوگیری از روابط آزاد جنسی و به وجود آمدن کودکان نامشروع فراهم آورد. حق ولایت و حضانت دادن به والدین کودکان نامشروع به معنی خراب کردن سدّ محکم اخلاق جنسی است که با تشکیل خانواده بنیان نهاده شده است.
خراب کردن این سد، همه کوششهایی که تاکنون ادیان الهی برای استقرار خانواده انجام دادهاند را از بین میبرد و به منزله اعلام این قاعده است که برای داشتن فرزند، دو راه وجود دارد:
1 - هر کس بخواهد، میتواند ازدواج کند.
2 - هر کس مایل نیست، حق دارد با انتخاب روابط جنسی آزاد به مقصود خود برسد و پایبند به هیچیک از قواعد ناشی از نکاح نشود.
1) (1) موسوعة احکام الاطفال و ادلّتها 98:3.
اگر این ایده و فکر رایج شود و طرفداران هوسباز روابط جنسی آزاد، بتوانند آن را به کرسی بنشانند، آثار شوم آن بر همه امور جوامع بشری سایه میافکند و از ضررهای آن، هیچ فردی از افراد بشر در امان نخواهد ماند، البتّه هرگز چنین نخواهد شد.
نتیجه آنکه، اگر فرد یا مؤسسهای که اولویت بیشتری نسبت به حفظ و نگهداری وی داشته باشد، نباشد بر پدر و مادر طبیعی کودک عرفاً لازم است، او را حفاظت نموده و مخارجش را تأمین نمایند و چه بسا ممکن است این حکم با استناد به ادلّه شرعی نیز اثبات گردد، در عین حال احکامی که مترتّب بر پدر و مادر شرعی است مانند حق حضانت، حق ولایت و... برای آنان ثابت نیست، و حق ندارند مانند پدر و مادر شرعی در امور وی دخالت نمایند، بنابراین نفی نسب و سلب صلاحیت حضانت از پدر و مادر که از راه نامشروع صاحب فرزند شدهاند، احترام به چنین کودکانی از سویی و به دیگر کودکان و نیز بنیان خانواده از سویی دیگر است.
به توضیحی دیگر، این حکم از احکام اوّلی است، بنابراین در صورت ضرورت و آنگاه که افراد دیگر و یا حکومت اسلامی به حفاظت از طفل اقدام نکنند، به طور قطع پدر و مادر او باید این مسئولیت را بپذیرند، زیرا حفظ جان کودک در اسلام از اهمیت فوقالعادهای بر خوردار است.
تلقیح برگرفته از واژه لقاح(1)است و در معانی زیر بهکار رفته است:
1 - وارد کردن مایه درخت خرمای نر به درخت خرمای ماده برای بارور شدن.
2 - وارد کردن مقدار کمی واکسن در بدن برای ایجاد ایمنی.
3 - مایه زدن و واکسن زدن.
4 - انتقال نطفه حیوان نر به ماده(2)و به طور کلّی بارور کردن و بارورسازی.(3)
باید دانست هرگاه این واژه بدون هیچ قیدی به کار رود، بر آبستن کردن دلالتمیکند.
در اصطلاح فقه، حقوق و پزشکی نیز تلقیح بدین مفهوم است که اسپرم و تخمک به وسیله ابزار پزشکی یا هر وسیله دیگری غیر از مقاربت و نزدیکی ترکیب شوند.(4)
1) (1) لقاح در لغت عرب به معنی، قبول منی حیوان نر توسط حیوان ماده و به عبارت دیگر، آبستن شدن وباردار شدن است. معجم الوسیط: 834؛ و در لسان العرب 512:5؛ و نیز در النهایة 262:4 به معنی منی حیوان نر معنی شده است و برخی دیگر آن را به فرایندی در تولید مثل جنسی که طی آن سلولهای جنسی نر و ماده با هم ترکیب میشوند و سلول تخم به وجود میآید، معنی نموده است، فرهنگ بزرگسخن 6422:7.
2) (2) ر. ک: فرهنگ بزرگ سخن 1876:3؛ فرهنگ عمید 610:1 و 1720:2.
3) (3) فرهنگ بزرگ سخن 1876:3.
4) (4) نظام الأسرة فی الاسلام 149:1؛ موسوعة احکام الأطفال و ادلّتها 108:3؛ شهربانو محلاّتی، بررسی خلاءهای قانونی حقوق کودک «ناشی از تلقیح مصنوعی: 26؛ حسن امامی، حقوق مدنی 234:3.
بنابراین تلقیح مصنوعی شامل انواع روشهایی است که در آنها تمام مایع منی یا اسپرم بعد از آمادگی با پرورده شدن در قسمتهای مختلف اندام تناسلی زن قرار میگیرد و بدون نزدیکی جنسی امکان برخورد اسپرم و اوویست را فراهم میکند.(1)
تلقیح مصنوعی ممکن است به دو شکل انجام شود:
الف - تلقیح مصنوعی کامل که در آن پرورش و انعقاد اسپرم مرد و تخمک زن درداخل دستگاه صورت میگیرد که در این صورت طفل متولّد شده را کودک آزمایشگاهی مینامند.
ب - تلقیح مصنوعی ناقص که از طریق جایگزینی مصنوعی اسپرم در داخل رحم صورت میگیرد تا همه یا بخشی از مراحل پرورش جنین در داخل رحم انجام پذیرد.(2)
همچنین به اعتبار دیگری تلقیح مصنوعی به دو قسم تقسیم میگردد:
1 - تلقیح اسپرم مرد به همسرش، به تعبیر دیگر، تلقیح ناشی از نکاح بدون دخالت نطفه بیگانه که خود به صورتهای مختلف قابل تقسیم است.
2 - تلقیح اسپرم مرد بیگانه به زن بیگانه یا تلقیح ناشی از غیر نکاح با دخالت نطفه بیگانه که آن را نیز به دو نوع تلقیح عمدی و غیر عمدی تقسیم میکنند.
روشن است هر یک از تقسیمات فوق در موردی است که ناباروری از طرف مرد باشد، امّا اگر علّت ناباروری، نبودن تخمک (اوول) از طرف زن باشد، شکل تلقیح متفاوت خواهد بود و برای آن نیز تقسیمات مختلفی مطرح است.(3)
در هر صورت تلقیح مصنوعی در فقه از دو نظر مورد توجّه قرار میگیرد:
الف: از نظر حکم تکلیفی به معنی جواز یا عدم جواز و ممنوعیت آن.
ب: از نظر حکم وضعی نسبت به طفلی که از این روش به وجود میآید و اینکه آیا در نسب، ملحق به پدر و مادر طبیعی خود است یا اینکه ملحق به آنان نمیباشد؟
ونیزارث بردن کودک متولّد از تلقیح، از پدر و مادر طبیعی خود و همچنین ارث بردن پدر و مادر از او و دیگر حقوق. البته در حقوق مدنی این مسأله فقط از نظر حکم وضعی مورد مطالعه قرار گرفته است.
هرگاه با تلقیح مصنوعی نطفه مردی به وسیله ابزار پزشکی در مهبل یا رحم زوجه شرعی خود قرار گیرد، جایز است، اعمّ از اینکه لقاح اسپرم با تخمک متعلّق به زن و شوهر ابتدا در رحم همسر انجام شود، یا در خارج از رحم و در محیط آزمایشگاهی به صور مختلفی که اینک متداول است یا در آینده دانشمندان به آن دست خواهند یافت و هیچ دلیل و مدرکی بر منع این کار وجود ندارد، البته چه بسا ممکن است، برخی از امور مقدّماتی یا مقارن تلقیح، مانع شرعی در این امر ایجاد نمایند، مانند استمناء مرد یا نگاه کردن مرد به زن اجنبیه و بالعکس و یا تماس این دو به بدن و عورت یکدیگر و از این قبیل امور که در این صورت از نظر شرعی حرام میباشد.
امام خمینی رحمه الله در اینباره مینویسد: «شکی نیست که تلقیح منی مرد به زوجه خودش جایز است، هر چند واجب است از انجام مقدّمات محرّم پرهیز گردد، بنابراین در صورتیکه نطفۀ مرد به وجه حلال خارج شود و زوج آن را به زوجه خود تلقیح نماید، شرعاً جایز است و منعی ندارد و در صورتیکه فرزند متولّد شود منتسب به آنها است، همانطور که اگر با جماع و نزدیکی باشد منتسب میگردد».(1)
بسیاری از فقهای معاصر(2)از جمله آیةالله فاضل لنکرانی نیز به جواز آن تصریح نمودهاند. دلیل جایز بودن اینگونه باروری صرف نظر از موانع عارضی، این است که نطفه از اسپرم مرد و همسر قانونی و شرعی وی بسته شده است و فقط لقاح از راه معمولی نبوده
که دلیلی بر حرام بودن این شیوه لقاح وجود ندارد. برائت شرعی و عقلی نیز بر جایز بودن آن دلالت دارد، علاوه بر اینکه اصل اباحه در این مورد جاری میشود.
باید دانست حتّی در صورتیکه نازایی زن یا عدم توانایی بارور ساختن مرد منجر به نوعی اضطرار و حرج شود که زندگی زوجین را در معرض از هم پاشیده شدن قرار دهد یا مشکلات غیر قابل تحمّل دیگری پدید آورد، عمل تلقیح اسپرم زوج و زوجه با وجود موانع شرعی نیز جایز است.
استاد محمّد جواد فاضل در اینباره میگوید: «در این صورت قاعده لاحرج این مانع را بر میدارد، زیرا این قاعده نسبت به همه احکام الزامی، جریان پیدا میکند».(1)
یکی از اقسام کلّی تلقیح مصنوعی این است که نطفه مردی را در رحم زنی که زوجه شرعی و قانونی او نیست، قرار دهند و با تخمک او تلقیح کنند. برای این قسم تلقیح، اقسامی متصورّ است.
1 - علّت ناباروری زن از شوهر باشد، به طوری که اسپرم او به هیچ وجه قادر به بارور ساختن زن نباشد.
2 - علّت ناباروری، زن باشد، در اینصورت اسپرم شوهر او را با تخمک زن اجنبیه دیگری تلقیح میکنند. این فرض نیز اقسامی دارد، مانند اینکه زن دریافتکننده اسپرم، همسر قانونی مرد دیگری است یا اینکه همسر کسی نیست.
3 - هر یک از اقسام فوق ممکن است به دو صورت انجام پذیرد:
الف: صورتی که زن و مرد، جاهل به عمل تلقیح باشند، مثل اینکه، زن شوهرداری به پزشک مراجعه کند و از حامله نشدن خود شکایت نماید و درخواست مداوای خود را داشته باشد و پزشک به عنوان مداوا و شستشوی رحم، نطفه مردی را که برای تجزیه ماده حیاتی در آزمایشگاه خود داشته در رحم زن قرار دهد و زن بدین وسیله حامله گردد.
1) (1) بررسی فقهی حقوقی تلقیح مصنوعی: 57.
ب: صورتی که زن و مرد هر دو نسبت به عمل تلقیح علم داشته و با آگاهی آنها انجام گرفته باشد.
دیدگاه مشهور و معروف(1)در میان فقیهان معاصر، حرمت تلقیح مصنوعی در تمامصور فوق میباشد. با این توضیح که اگر زوجین یا یکی از آنها علم به آن نداشته باشند و پزشک معالج بدون اطّلاع آنها مبادرت به انجام آن نماید، عمل انجام شده توسطپزشک، حرام میباشد.
امام خمینی رحمه الله در اینباره مینویسد: «تلقیح به اسپرم غیر زوج جایز نیست، بدون فرق بین اینکه زن، شوهر داشته باشد یا نه، زوج و زوجه راضی به این عمل باشند یا نه، زن از محارم صاحب اسپرم مثل مادر و خواهرش باشد یا نه».(2)دیگر فقهای معاصر(3)نیز به حرمت آن تصریح نمودهاند.
تلقیح مصنوعی و باروری به کمک ابزار پزشکی به شیوهای که امروز مطرح است در آیات و روایات سابقهای نداشته و به صراحت بیان نگردیده است و در فقه نیز جز در عصر حاضر پیشینهای ندارد. ولی با عنایت به اصول و موازین فقه شیعه میتوان احکام و آثار باروری پزشکی را استنباط کرد. در ذیل به ادّلهای که میتواند مستند حکم حرمت تلقیح اسپرم مرد به غیر همسرش قرار گیرد، اشاره میشود:
الف: اطلاق و عموم برخی از آیات
آیاتی در قرآن کریم وجود دارد که به موجب آنها، زنان و مردان موظّف به حفظ فروج (اندام تناسلی) خود شدهاند، مانند:
1) (1) در مقابل نظریه مشهور، دیدگاه دیگری مبتنی بر جواز این قسم از تلقیح مصنوعی است، موافقان این نظریه اندک و مستند آنها روایاتی است که از آنها جواب داده شده و نمیتواند دلیل حکم قرار گیرد. ر. ک: عباس نایب زاده، باروری مصنوعی: 46، محمدجواد فاضل لنکرانی، بررسی فقهی حقوقی تلقیح مصنوعی: 118 و بعد از آن.
2) (2) تحریر الوسیلة 691:2، مسأله 2.
3) (3) مهذّب الاحکام 247:25؛ فاضل لنکرانی، جامع المسائل 489:1؛ سید محمّدرضا گلپایگانی، مجمع المسائل 177:2؛ ناصر مکارم شیرازی، الفتاوی الجدیدة: 427-428؛ سید علی سیستانی، المسائل المنتخبة: 532.
1 - (قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ... وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ... ). (1)«ای پیامبر به مردان مؤمن بگو چشمان خود را - از نگاه کرده به زنان نامحرم و آنچه نظر افکندن بر آن حرام است - فرو گیرند و دامان خود را حفظ نمایند... و به زنان با ایمان بگو چشمان خود را فرو گیرند - و از نگاه کردن به مردان نامحرم، خودداری نمایند - و دامان خود را حفظ نمایند».
2 - (وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ - إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ... فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ )(2)؛ خداوند در اوصاف مؤمنین راستین میفرماید: «آنان کسانی هستند که فروج خود را از بیعفّتی حفظ میکنند، مگر نسبت به همسران و کنیزانشان که در بهرهگیری از آنها هیچگونه ملامت و سرزنش ندارند و هر کس غیر این طریق را - جهت بهرهگیری جنسی - طلب کند، ستمکار و متجاوز است».
تعبیر به محافظت، گویا اشاره به این است که اگر مراقبت مستمرّ و پیگیر در این زمینه نباشد، بیم آلودگی فراوان است.(3)
به گفته بعضی از مفسّرین، معنی آیه چنین میشود: مؤمنین موظّفند فروج خود را در تمام حالات حفظ نمایند، مگر زوج نسبت به زوجه و بالعکس(4)، و هر گونه مباشرت آنها در خصوص اندام تناسلی، موجب ملامت و تجاوز و ستمگری است، مگر مباشرت زوجین که ملامتی در آن نیست.(5)
3 - (إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ... وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ... أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً ). (6)«مردان مسلمان و زنان مسلمان... و مردانی که دامان خود را از آلودگی و بیعفّتی حفظ میکنند و زنانی که عفیف و پاکند... خداوند برای آنها مغفرت و اجر عظیمی فراهم ساخته است».
در این آیه شریفه، سخن از پاداش بزرگ خداوند برای کسانی است که دارای صفات ذکر شده در آن، از جمله حفظ دامن از آلودگی و زشتی میباشند، یعنی حفظ از زنا و انواع بیعفّتی و فساد و گناه.(1)
از این آیات استفاده میشود هر عملی که با حفظ فروج (اندام تناسلی) منافات داشته باشد، تجاوز از حدود و مقررّات شرعی است و با نبود رابطه زوجیت یا فقدان اجازه شرعی و قانونی، هر گونه عملی در فرج از جمله تلقیح مصنوعی مجاز نمیباشد.
در آیات مذکور بهویژه آیه 30 سوره مبارکه نور در هنگام امر به حفظ فرج، متعلّق حفظ، بیان نشده است، از اینرو عدم ذکر متعلّق حفظ، افاده عموم مینماید. بنابراین به مقتضای آیه کریمه، حفظ فرج از هر چیز لازم است، خواه ورود نطفه از طریق زنا باشد یا سایر مقاربتهای غیر مشروع (مساحقه، تفخیذ و...) یا به وسیله انتقال نطفه به درون رحم به وسیله ابزار آلات پزشکی و تلقیح مصنوعی.
البته ممکن است گفته شود اگر شوهر که محرم به تمام بدن زوجه خود است یا خود زوجه عمل تلقیح را انجام داده و نطفه مرد اجنبی را در رحم قرار دهد، مشمول نهی در آیات مزبور نمیباشد.(2)که در پاسخ میتوان گفت حفظ فرج از ادخال نطفه اجنبی هر چند توسّط شوهر یا خود زن باشد از شؤون حفظ از غیر است، از این رو اطلاق حفظ از غیر، مقتضی حرمت ادخال نطفه غیر شوهر به رحم زن میباشد.(3)
همچنین در استدلال به آیات مزبور ایراد دیگری وارد شده به این بیان که اگر در موردی حکم کلّی بیان گردد و متعلّق آن حذف شود باید از قرائنی چون مناسبت حکم و موضوع و دیگر قرائن بدست آورد که متعلّق جنسیت و مناسبات کلامی و قرائن عرفی چه اقتضایی دارد؟
در اینباره از آیات مزبور به قرینه مناسبت حکم و موضوع استفاده میشود، مقصود از حفظ فرج در آنها حفظ از لمس و نگاه و وطی غیر شوهر (زنا) است و شامل حفظ از هر چیز حتّی ورود اسپرم مرد بیگانه توسط ابزار آلات پزشکی امروزه نمیشود.(1)
شاهد این مدّعا روایاتی است که در تفسیر آیات مزبور وارد شده، مبنی بر اینکه مقصود از حفظ فروج در این آیات فقط حفظ از زنا است، مگر در آیه 31 سوره مبارکه نور که مقصود، حفظ از نگاه نامحرم است. به عنوان نمونه: ابو بصیر از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: «آنچه در قرآن درباره حفظ فروج آمده است، مقصود حفظ کردن از زنا است، غیر از این آیه که مقصود از آن پوشاندن از دید و نگاه دیگران است. «قالَ: کُلُّ ایَةٍ فِی الْقُرْآنِ فِی ذِکْرِ الْفُرُوجِ فَهُوَ مِنَ الزِّنا إلاّ هذِهِ الایَةَ فَإِنَّها مِنَ النَّظَرِ...».(2)به نظر میرسد ایراد مزبور مربوط به استدلال به آیاتی است که در آنها، متعلّق حفظ فروج ذکر نگردیده و بر استدلال به دیگر آیات وارد نیست. توضیح اینکه در ذیل بعضی از آیات که در آنها امر به حفظ اندام تناسلی شده، آمده است: (
فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ )(3). هر کس غیر این مسیر را طلب کند، ستمکار و متجاوز است. در استدلال به این قسمت ازآیات، نیازی به قاعده حذف متعلّق و استفاده عموم نیست و از آن استفاده میشود کسانی که غیر از ازدواج و ملک یمین را اراده کنند، از ستمگران و تجاوزگران میباشند.
کلمه (وَراءَ ذلِکَ )؛ اطلاق دارد، یعنی اگر مردان برای غیر از این دو دسته، اندام تناسلی خود را حفظ نکردند از تجاوزکاران و ستمگران خواهند بود. بدیهی است که یکی از مصادیق آن، موردی است که مرد نطفه خود را در رحم زن اجنبیه قرار دهد.(4)
1) (1) ر. ک: محمّد جواد فاضل لنکرانی، بررسی فقهی حقوقی تلقیح مصنوعی: 90؛ الفقه والمسائل الطبّیة: 89.
2) (2) بحارالانوار 33:101, باب 34 من یحل النظر، ح 5.
3) (3) سوره مؤمنون 7:23؛ سوره معارج 31:70.
4) (4) محمد جواد فاضل لنکرانی، بررسی فقهی حقوقی تلقیح مصنوعی: 96-97؛ حاشیه موسوعة احکام الأطفال وادلّتها 117:3-118.
ب: اطلاق و عموم روایات
روایات وارد شده در این زمینه را میتوان به چند دسته تقسیم نمود:
دستهاول: روایاتی است که بر حرمت قراردادن نطفه مرد بیگانه در رحم زن اجنبی دلالت دارد، مانند آنکه از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودهاند: بزرگترین عذاب در روز قیامت برای مردی است که نطفه خود را در رحم زنی که بر او حرام است قرار دهد. «إِنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَذاباً یَوْمَ الْقِیامَةِ رَجُلٌ أَقَرَّ نُِطْفَتَهُ فِی رَحِمٍ یَحْرُمُ عَلَیْهِ»(1).
همچنین امیر المؤمنین علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل نمودهاند که فرموده است: هیچ گناهی در نزد خداوند بعد از شرک، بزرگتر از این نیست که مردی نطفه خود را از طریق حرام در رحم زنی وارد نماید. «ما مِنْ ذَنْبٍ أَعْظَمَ عِنْدَ اللهِ تَبارَکَ وَتَعالی بَعْدَ الشِّرْکِ مَنْ نُطْفَةِ حَرامٍ وَضَعَها إِمْرُؤٌ فِی رَحِمٍ لاتَحِلُّ لَهُ»(2). روایات دیگری نیز به همین مضمون وارد شده است.(3)
از ظاهر این دسته از روایات استفاده میشود که قرار دادن نطفه مرد به هر طریقی در اندام تناسلی زن بیگانه حرام است، خواه تزریق اسپرم منجر به حاملگی بشود یا نشود، زیرا آنچه موضوع حرمت است، قراردادن نطفه مرد بیگانه در رحم زن است و روش ادخال خصوصیتی ندارد. بر این اساس حتّی با رضایت زن و مرد هم ممنوعیت بر طرف نمیشود.
به عبارت دیگر، مقاربت و نزدیکی، یکی از مصادیق بارز و آشکار قراردادن نطفه مرد بیگانه در رحم زن اجنبی است و چون مقصود از حکم، تنها مصداق شایع آن نیست، استقرار نطفه بیگانه در رحم زن مطلقاً حتّی با ابزار پزشکی امروزه نیز حرام و ممنوع خواهد بود.
لیکن بر استدلال به این روایات ایراداتی شده است: نخست آنکه، سند پارهای از آنها ضعیف میباشد و ارزش استنادی ندارند.
دوّم اینکه: عباراتی چون «أَقَرَّ نُطْفَتَهُ فِی رَحِمٍ یَحْرُمُ عَلَیْهِ»ارتباطی با موضوع بحث ندارند و به آنچه در این خصوص متعارف است (استقرار نطفه در رحم به صورت زنا) منصرف است، از طرفی این دلیل اخص از مدّعا است و شامل بسیاری از صورتهای تلقیح مصنوعی نمیشود، زیرا جمله فوق ظاهر بلکه صریح است در اینکه قرار دادن نطفه به صورت مباشرت باشد، پس اگر این عمل به وسیله خود زن یا شوهر انجام شود مشمول روایات نمیشود. به علاوه اگر چه بعضی از روایات به طور عام «تضییع منی» را ممنوع اعلام میکند، ولی نمیتوان از آنها حرمت تلقیح مصنوعی را استظهار نمود، چرا که روایاتی وجود دارد که عزل منی را تجویز مینمایند و این روایات از حیث سند بر روایات تضییع منی برتری دارند.(1)
دسته دوّم: روایاتی است که دلالت بر لزوم احتیاط در باب نکاح و دماء دارد مانند، اینکه شیخ طوسی از علاء بن سیابه نقل میکند که میگوید از امام صادق علیه السلام در مورد نکاح زنی که به مردی وکالت داده تا او را به مرد دیگری تزویج نماید، سؤال شد، امام بعد از توضیحاتی فرمودند: بسیار سزاوار است که در مورد نکاح احتیاط رعایت شود، چرا که نکاح مربوط به اندام تناسلی است و مربوط به فرزند است. «فَقالَ علیه السلام: إِنَّ النِّکاحَ أَحْری وأَحْری أَنْ یُحْتاطَ فِیهِ وَهُوَ فَرْجٌ وَمِنْهُ یَکُونُ الْوَلَدُ».(2)در این روایت امام علیه السلام بعد از تصریح به اینکه اجرای عقد ازدواج به وسیله وکیل قبل از اعلام عزل وی توسّط موکّل صحیح است، امر به احتیاط فرموده و شبهه در آن، حکمیه میباشد و از اینکه امام علیه السلام به کسانی که به بطلان نکاح (در صورتیکه بعد از عزل موکّل و قبل از اعلام به وکیل انجام شده باشد) حکم دادهاند، اعتراض نموده معلوم میگردد، امر به احتیاط استحبابی نیست.
بنابراین مقتضای تعلیل در امر نکاح و اندام تناسلی به اینکه منشأ فرزند میباشد، لزوم رعایت احتیاط در تلقیح مصنوعی است و دلیلی برای اجرای برائت در مثل اینگونه موارد وجود ندارد.
مؤید این برداشت، مطلبی است که در جای خود به اثبات رسیده است به این که رجوع به برائت عقلیه و شرعیه در شبهه موضوعیه و مصداقیه در باب دماء و فروج و اعراض و نفوس جایز نیست؛ زیرا شارع به حفظ این امور اهتمام وافر دارد.(1)
به دیگر سخن، از مباحث گوناگونی که فقها در باب نکاح، دماء و نسب، مطرح نمودهاند چنین بر میآید که مذاق شرع در این باره، عنایت ویژه و مراقبت خاص و احتیاط بر فروج و دماء، بیهیچ تجرّی و تساهلی است.
چنین دیدگاهی ریشه در روایاتی دارد که از ائمه اطهار: بر جای مانده است، مانند آنکه امام صادق علیه السلام در روایتی میفرماید: مسأله اندام تناسلی در میان است که موضوع آن مهم است و از آن طفل متولّد میگردد و ما احتیاط میکنیم، بنابراین با آن زن ازدواج نکند. «هُوَ الْفَرْجُ وَأَمْرُ الْفَرْجُ شَدِیدٌ وَمِنْهُ یَکُونُ الْوَلَدُ وَنَحْنُ نَحْتاطُ فَلا یَتَزَوَّجْها».(2)خلاصه اینکه، هر چند نصّ خاصّی از قرآن و سنّت بر حرمت تلقیح مصنوعی وجود ندارد، ولی مقتضای قاعده احتیاط، لزوم ترک آن است. بنابراین در صورت شک در جواز تلقیح مصنوعی با اسپرم بیگانه راهی برای اجرای اصل برائت و اباحه وجود ندارد، بلکه به مقتضای عموم علّت (لزوم احتیاط در مبدأ تکوّن انسان) رعایت احتیاط موارد لازم است و مقتضای احتیاط در این خصوص عدم جواز و ممنوعیت عمل تلقیح با نطفه مرد اجنبی است.
دستۀ سوّم: روایاتی است که در آنها به حرمت اختلاط انساب و از بین رفتن آن اشاره شده است. مانند آنکه ابن سنان از امام رضا علیه السلام نقل نموده که فرموده است: خداوند زنا را حرام کرده است، زیرا موجب فساد است، مثل قتل نفس، از بین رفتن انساب، ترک تربیت فرزندان، از بین رفتن ارث و دیگر موارد مشابه. «وَحَرَّمَ اللهُ الزِّنا لِما فِیهِ مِنَ الْفَسادِ مِنْ قَتْلِ النَّفْسِ وَذَهابِ الاَنْسابِ وَتَرْکِ التَّرْبِیَةِ لِلأَطْفالِ وَفَسادِ الْمِوارِیثِ وِما أَشْبَهَ ذلِکَ مِنْ وُجوُهِ الْفَسادِ»(3). روایات دیگری نیز در اینباره وجود دارد.(4)
این دسته از روایات نشان میدهد از بین رفتن انساب، از اسرار و حکمت حرمت زنا است و مبغوض شارع میباشد و باید از آن به هر طریقی که ممکن است اجتناب گردد، بنابراین در هر کجا که عملی موجب از بین رفتن انساب شود، این حکمت جاری است و باید از آن اجتناب شود زیرا حکمت حکم در موارد ثبوت آن کمتر از علّت نیست.(1)در نتیجه با استفاده از این روایت، حکم حرمت تلقیح اسپرم مرد بیگانه با زن اجنبی اثبات میگردد، چرا که موجب از بین رفتن انساب میگردد، البتّه این روایات از نظر سند ضعیف است، به علاوه اینکه علّت حکم، میتواند معمّم و مخصّص قرار گیرد، نه حکمت به منزله مقتضی است و ممکن است مانعی آن را از تأثیر باز دارد.(2)
ج: اثبات سیره در این مسأله
در عبارت بعضی از محققّین آمده است، سیره متشرّعه بر این امر قائم است که باید زن از پذیرش نطفه غیر از شوهر خود اجتناب نماید هر چند شوهر قادر به بارور ساختن همسر خود نباشد و ادّعای اینکه این سیره متّصل به زمان معصوم نیست و یا مستند به فتاوی فقها است، پذیرفته شده نمیباشد.(3)
د: اتّفاق و تسالم اصحاب در این مسأله
برخی دیگر از محققّین مدّعی شدهاند، رحم زوجه فقط باید نطفه را از زوج خودبپذیرد و به وسیله او صاحب فرزند شود و حق ندارد رحم خود را در اختیار مرد اجنبی قرار دهد.
با این مقدّمه میتوان نتیجه گرفت، تلقیح مرد بیگانه با زن اجنبی حرام است و این حکم مورد تسالم بین فقها است.(4)
ه -: مغایرت با اغراض تشریع ازدواج
بعضی از فقیهان در اینباره نگاشتهاند: «پذیرش این روش (تلقیح مرد بیگانه با زن اجنبی) با اغراض قانونگذار اسلام در تشریع ازدواج و برقراری روابط زناشویی و بقای خانواده ناسازگاری دارد و موجب از بین رفتن مصالح مهمه دیگری است که در تشریع ازدواج و برقراری روابط زناشویی بین زن و مرد مدّ نظر شارع بوده است.(1)
همچنین آیةالله میلانی گفته است: «از ظواهر آیات و روایات درباره لقاح اختیاری (مصنوعی) چیزی به نظر نمیرسد، ولی از لحن خطاب و ذوق فقهی میتوان گفت: که یقیناً جایز نیست.(2)شبیه این عبارت از آیةالله بروجردی نیز نقل شده است.(3)
نتیجه اینکه، هر چند استدلال به بعضی از آیات و روایاتی که ذکر شده مورد خدشه قرار گرفته است، لیکن دلالت برخی از آنها تمام است. بنابراین با استناد به آنها و نیز به مقتضای قاعده احتیاط در نفوس و اغراض و دماء، حرمت تلقیح اسپرم مرد بیگانه به زن اجنبی اثبات میگردد و این حکم شامل مرد اجنبی و زن اجنبیه و پزشکانی که به انجام این عمل مبادرت میورزند در جمیع اقسام آن میباشد.
جهت بررسی وضعیت نسب در اقسام تلقیح مصنوعی لازم است، تقسیمبندی زیر مورد توجه قرر گیرد:
قسم اوّل: معلوم باشد کودک پرورش یافته با روش تلقیح در رحم زن، از نطفه شوهر شرعی و قانونی اوست. در این قسم هیچ تردیدی وجود ندارد که کودک ملحق به آن زن و شوهر میباشد و تمام آثار نسب صحیح بین ایشان جاری است، خواه عمل تلقیح به وسیله شوهر انجام گرفته باشد یا به وسیله شخص اجنبی، و همچنین اعمّ از اینکه زوجین از این عمل مطلّع باشند یا هر دو و یا یکی از آنها بیاطّلاع باشند. زیرا
تمام شرایط نسب مشروع در این فرض وجود دارد، تنها فرقی که با موارد عادی دارد این است که در لقاح مصنوعی طفل از راه طبیعی و عادی، یعنی نزدیکی زن و شوهر به وجود نیامده است و آن هم خصوصیتی در تحقق نسب ندارد، زیرا در تحقق نسب، شرط این نیست که نطفه مرد از راه نزدیکی به رحم زن منتقل شود، بلکه به هر طریقی منتقل شود طفل ملحق به آنان خواهد بود.
قسم دوّم: موردی است که تردید شود آیا کودک از نطفه شوهر ایجاد شده یا مرد اجنبی دیگر؟ در این مورد تا زمانی که احتمال نزدیکی بین زوجین و انعقاد تکوّن طفل از اسپرم شوهر موجود باشد (مانند آنکه از تاریخ نزدیکی شوهر تا زمان تولّد طفل کمتر از شش ماه و بیشتر از حداکثر حمل نگذشته باشد) در این صورت نیز به حکم قاعده فراش ملحق به آنان میباشد و آثار نسب صحیح مترتب میگردد، بسیاری از فقهای معاصر بر طبق این حکم فتوا دادهاند(1)زیرا چنانکه در تحقیق قاعده فراش گذشت، این قاعده مختص به باب زنا نیست، بلکه در هر کجا که امکان الحاق طفل به شوهر باشد، جاری است.
قسم سوّم: موردی است که طفل در رحم مستأجره تکوّن یابد بدین صورت که نطفۀ شوهر را با تخمک همسرش در خارج از رحم تلقیح نمایند و در رحم زن دیگریقرار دهند تا پرورش یابد و یا اینکه مادّۀ حیاتی و اسپرم را از حیوانی که دارای منی است، بگیرند.
در این صورت پدر طبیعی و عرفی طفل تکوّن یافته در رحم مستأجره، مرد صاحب اسپرم است، و فرقی نمیکند که زن دارای رحم مستأجره، دارای شوهر باشد یا نباشد. توضیح بیشتر در اینباره در فرض چهارم خواهد بود.
البته در اینکه آیا مادر طفل در فرض مزبور کدام یک از دو زن میباشند، بین فقها بحث و گفتگو است.
1) (1) تحریر الوسیلة 621:2، مسأله 3؛ مهذب الأحکام 248:25؛ سید محمدرضا گلپایگانی، مجمع المسائل 177:2؛ سید علی سیستانی، المسائل المنتخبة: 533؛ الفقه و مسائل طبیه: 98؛ بررسی فقهی، حقوقی تلقیح مصنوعی: 162.
الف: به برخی از فقها نسبت داده شده که با استناد به آیه 2 سوره مجادله که میفرماید: مادر آنها تنها کسانی هستند که ایشان را زادهاند (... إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلاَّ اللاّئِی وَلَدْنَهُمْ... )(1). گفتهاند: زنی که طفل در رحم اوپرورش یافته مادر طفل است و آثار و احکام نسب بر آن مترتب میشود.(2)برخی دیگر از محقّقین نیز همین نظر را پذیرفتهاند.(3)
در نقد این نظریه باید گفت: این آیه شریفه در مقام این نیست که مادر را تعریف کند تا اطلاق آن مسأله مورد بحث را شامل شود، بلکه در مقام آن است که بینش غلط جاهلیت که معتقد بودند اگر مردی زن خود را ظهار(4)نماید به منزله مادر او محسوب میشود و دیگر نمیتواند با وی ازدواج نماید، را تغییر دهد. شاهد این برداشت آن است که چنانچه طفل را با عمل سزارین و جراحی از شکم مادر بیرون آورند، دیگر مادر فرزند را به دنیا نیاورده و ولادتی در کار نیست، در حالیکه عرف، زنی که طفل از شکم او بیرون آوردهاند را مادر میداند هر چند او را نزاده است.(5)
ب: برخی دیگر از فقیهان مانند امام خمینی معتقدند که در این مسأله، طفل به زوجین (مرد و زنی که اسپرم و تخمک آنها منشأ پیدایش طفل بوده است) ملحق میشود و زنی که از رحم او برای پرورش تلقیح استفاده شده، مادر طفل نیست(6). زیرا فرض بر این است که طفل از اسپرم و تخمک زوجین تکوّن یافته، بنابراین غذایی که در رحم زن مستأجره استفاده میکند، مانند غذایی است که بعد از تولّد و خارج قرار گرفتن از رحم، استفاده مینماید. بنابراین نمیتواند این واقعیت را که طفل از نطفه زوجین تکوّن یافته را تغییر دهد.(7)
1) (1) سوره مجادله 2:58.
2) (2) سید ابوالقاسم خویی، مسائل وردود: 99-100، مسأله 284، موسوعة احکام الأطفال وادلتها 131:3.
3) (3) الفقه و مسائل طبیة: 91، ماوراء الفقه 41:6 و 17-18.
4) (4) «ظهار» بر وزن «فعال» از ماده «ظهر» به معنی پشت و محلّی که راکب سوار میشود و مقصود از آن در فقه آن است که مرد با گفتن جملة: ظهرکِ کظهر أمّی» زن خود را به کسانی که ازدواج با آنها از جهت نسب و یا رضاع حرام است تشبیه مینماید و احکامی بر آن مترتب میگردد. ر. ک: ریاض المسائل 375:12؛ الروضة البهیة 117:6.
5) (5) بررسی فقهی - حقوقی تلقیح مصنوعی: 165-164؛ موسوعة احکام الأطفال وادلتها 132:3-131.
6) (6) تحریر الوسیلة: 561-560، مسأله 10.
7) (7) کلمات سدیدة فی مسائل جدیدة: 99.
بعضی هم گفتهاند: زنی که از رحم او برای تکوّنِ طفل استفاده شده به منزله مادر رضاعی است، زیرا گوشت و استخوان طفل، از اوست.(1)
ج: گروهی دیگر از فقیهان قائل به لزوم رعایت احتیاط شدهاند،(2)زیرا به نظر آنها هیچ کدام از ادلّه طرفین تمام نیست. آیةالله فاضل لنکرانی در اینباره نگاشته است: «جاری شدن احکام مادری نسبت به زنی که بچه را در رحم خود بپروراند و پس از زایمان شیر دهد، مشکل است و باید از جهت محرمیت و ازدواج احتیاط شود.»(3)
به هر حال در این فرض تردید پیدا میشود که مادر طفل کدام یک از این دو زن میباشند و این مسأله در اطراف علم اجمالی وارد میشود که به مقتضای آن باید احتیاط رعایت گردد، بنابراین در مثل ارث باید مصالحه شود و در مورد نکاح باید طرفین نسبت به یکدیگر احتیاط نمایند. همچنین در موارد دیگر نیز احتیاط لازم است.
قسم چهارم از اقسام تلقیح که بیشتر واقع میشود این است که معلوم باشد طفل از اسپرم مرد اجنبی با تخمک زنی که همسر شرعی و قانونی او نیست، تکوّن یافته است، در این فرض طفل به پدر طبیعی (صاحب نطفه) و مادر طبیعی (زنی که در رحم او پرورش یافته) ملحق میگردد و آثار نسب مترتب میگردد در این حکم بین اعلام فقها معاصر اختلافی نیست.(4)آیةالله فاضل لنکرانی در این فرض مینویسد: «در هر حال بچه ملحق به صاحب نطفه است».(5)
در مهذب الأحکام نیز آمده است: «به مادر طبیعی ملحق میگردد، هر چند نفس این عمل از نظر مقررّات شرعی، منکر است».(6)در این فرض طفلی که با روش تلقیح مصنوعی تکون یافته به منزله طفل متولد از شبهه میباشد که قبلاً توضیح داده شد.
1) (1) الفتاوی الجدیدة (مسائل طبیة): 427.
2) (2) آیةالله اراکی، استفتاءات، سؤال 6 و 8 از مسائل پزشکی: 249-250؛ سید علی سیستانی، المسائل منتخبة: 533، سید محمدرضا گلپایگانی، مجمع المسائل 177:2.
3) (3) جامع المسائل 571:2.
4) (4) تحریر الوسیلة 621:2، مسألة 3؛ سید علی سیستانی، المسائل المنتخبة: 533؛ الفتاوی الجدیدة: 428؛ فقه والمسائل طبیة: 98؛ ماوراء الفقه 24:6 و بعد از آن.
5) (5) جامع المسائل 571:2.
6) (6) مهذّب الأحکام 248:25.
الف: اصل؛ با این توضیح که آنچه از دلایل مختلف در باب نسب و دیگر ابواب استفاده میشود، این است که هر طفل به مردی ملحق میشود که از نطفه او به وجود آمده باشد و به زنی منتسب میگردد که در رحم او تکوّن یافته باشد، مگر موردی که فردی بر طبق دلیل معتبر شرعی از این اصل استثنا و خارج شده باشد، مانند ولد ناشی از زنا که ملحق به زانی نمیگردد و فرقی نیست بین اینکه اسپرم به طور طبیعی و با عمل زناشویی در رحم قرار گرفته باشد یا به وسیله تلقیح مصنوعی.
بر این اساس طفل ایجاد شده از تلقیح مصنوعی به پدر و مادر طبیعی خود ملحق میشود، اعمّ از اینکه آنها عالم باشند یا جاهل، زیرا بچه از اسپرم و تخمک آنها به وجود آمده و از نظر عرف و لغت فرزند آنها به شمار میآید، دلیل شرعی هم آن را نفی ننموده است. به بیان دیگر در تحقق زنا که ولد ناشی از آن شرعاً به صاحب نطفه ملحق نمیشود، آمیزش زن و مرد شرط است، ولی در مورد تلقیح اسپرم مرد بیگانه در رحم زن تعریف و عنوان زنا صدق نمیکند، بنابراین نسب محقّق میشود.
بعضی از فقها در توضیح این اصل نوشتهاند: «آنچه از شرع فهمیده میشود، این است که نسب طفل در جمیع موارد اثبات میگردد، مگر در موردی که یقین بر خلاف پیدا شود، تا اعراض مردم محفوظ بماند و افعال مؤمنین بر صحّت و درستی حمل شود»(1).
ب: ادلّهای که دلالت دارد در باب مساحقه، طفل به صاحب نطفه ملحق میشود. زیرا ملاک حکم در تلقیح مصنوعی و مساحقه، واحد است. توضیح اینکه، نظریه مشهور میان فقیهان این است که - اگر مردی با زن خود آمیزش نماید، سپس آن زن با زن دیگری مساحقه نماید و نطفه از او به زن دوّم منتقل و حامله شود، طفلی که متولد میشود به صاحب نطفه ملحق میگردد و در اینکه آیا به زنی که طفل در رحم او پرورش یافته ملحق میگردد و یا خیر؟ نظریات مختلفی مطرح گردیده که تحقیق در اینباره مجال بیشتری میطلبد.(2)
دلیل این مطلب نخست اصل است، محقق حلی در اینباره مینویسد: «دلیل الحاق ولد مساحقه به صاحب نطفه به این جهت است که از آن نطفه تکوّن یافته و عنوان نطفه زانی بر او صدق نمیکند».(1)عبارت برخی دیگر از فقها نیز چنین است.(2)
دلیل دوّم، روایاتی است که در این زمینه وارد شده است، از جمله در روایت صحیح، محمّد بن مسلم از امام باقر و صادق علیهما السلام روایت کرده است که فرمودهاند: امام مجتبی علیه السلام در مجلسی نشسته بود عّدهای وارد شدند و درخواست ملاقات با امیر المؤمنین علیه السلام راداشتند، حضرت فرمودند: برای چه کاری درخواست ملاقات دارید؟ گفتند: برای مسألهای و آن را چنین مطرح نمودند: مردی با زن خود جماع کرده است و زن در همان حالت با دختر باکرهای مساحقه نموده و در نتیجهی این عمل، نطفه از رحم زن وارد رحم دختر گردیده و حامله شده است، حکم آن چیست؟ امام مجتبی علیه السلام بعد از توضیحاتی فرمودند: طفل پس از تولّد به صاحب نطفه رد شود. «وَیُنْتَظَرُ بِالْجارِیَةِ حَتّی تَضَعَ ما فِی بَطْنِها وَیُرَدُّ الْوَلَدُ إِلی أَبِیهِ صاحِبِ النُّطْفَةِ...»(3)و نیز روایات دیگری که در اینباره است.(4)
دلیل سوم: روایاتی(5)که دلالت دارد، در صحّت الحاق طفل به پدر شرط نیست که نطفه با مجامعت و به طور طبیعی منتقل شده باشد، بلکه درصورتیکه مرد انزال نموده و نطفه ناخودآگاه به رحم منتقل شده باشد، نیز طفل ملحق به صاحب نطفه میباشد، زیرا ملاک در هر دو مورد واحد است.(6)
دلیل چهارم: ظاهر بعضی از آیات، مانند آنکه میفرماید: آیا انسان در آغاز نطفهای از منی نبود که در رحم ریخته میشود؟ (أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی ) (7)یا میفرماید: و اوست که دو زوج مذکّر و مؤنث را میآفریند از نطفهای که خارج میشود و در قرارگاه
1) (1) شرائع الاسلام 161:4.
2) (2) ریاض المسائل 25:16؛ مسالک الأفهام 421:14؛ تفصیل الشریعة (کتاب الحدود): 343-344.
3) (3) وسائل الشیعة 167:28-168، باب 3، من ابواب حد السحق والقیادة، ح 1.
4) (4) همان، 168 تا 170، ح 2-3-4-5.
5) (5) همان، 378:21-379، باب 15 من ابواب احکام الاولاد، ح 1 و باب 16، ح 1 و 2.
6) (6) ر. ک: موسوعة احکام الأطفال و ادلتها 140:3-141.
7) (7) سوره قیامت 37:75.
رحم میریزد. (وَ أَنَّهُ خَلَقَ... مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنی )(1)؛ ویا میگوید: انسان باید فکر کند از چه چیز آفریده شده؟ او از یک آب جهنده آفریده شده که در آب منی شناور است و به هنگام بیرون آمدن، جهش دارد. (فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ - خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ )(2).
نطفه با ویژگیهایی که در این آیات به آن اشاره شده، همان نطفه مرد است که امروزه آن را حیوان منوی نامند و منشأ خلقت انسان است.
در آیه دیگری میفرماید: و اوست کسی که از آب، بشری آفرید و او را دارای خویشاوندی نسبی و دامادی قرار داد... (وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً... ).(3)
در این آیه به دو نکته بسیار ظریف اشاره شده است، اوّل اینکه منشأ پیدایش و مادّۀ سازندۀ بشر با تعبیر «خلق» به معنی ایجاد و ابداع کردن که از صفات اختصاصی خداوند است(4)بیان شده است، چنانکه «نسب» و «صهر» با تعبیر «جعل» به معنای گرداندن و تغییر دادن چیزی بر یک حالت خاص که میتواند صفت غیر خدا هم باشد(5)بر واژۀ «بشراً» مترتب شده است، از اینرو وجود دو تعبیر خلق و جعل در کنار هم و در یک آیه اشعار به این دارد که این دو، معنای متفاوت دارند.
نکته دیگر، از تفریع «فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا»بر «خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَرًا»استفاده میشود که همان بشر خلق شده از آب دارای نسب است و نسب وی دارای اعتبار و حالت تغییر یافتهای از آب (نطفه) و از غیر آن نشأت نمیگیرد، بلکه با لحاظ منشأ خلقت بشر، نسب اعتبار و تشریع میشود.
همین معنا، در روایات به طور واضح و روشن بیان شده است. مثلاً امام جعفرصادق علیه السلام از امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکندکه فرموده است: مردی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدو گفت: کنیزی که هنگام آمیزش با او عزل میکردم فرزندی به دنیا آورده است،
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند: گاهی بند مشک رها و فرزند به او ملحق میشود. فقال علیه السلام: «إِنَّالْوِکاءَقَدْ یَنْفَلِتُ فَأَلْحَقَ بِهِ الْوَلَدَ»(1).
رها شدن بند مشک کنایه از ورود منی مرد به رحم زن است و چون منی (اسپرم) منشأ پیدایش فرزند است، فرزند به صاحب منی ملحق میشود.
طفل متولّد از لقاح مصنوعی ممکن است به یکی از دو طریق زیر باشد:
1 - در صورتی که زن به وسیله لقاح مصنوعی از منی شوهر حامله گردد، طفل متولّد از آن، طفل قانونی میباشد، زیرا تمامی شرایط لازم برای نسب قانونی را واجد است.
2 - در صورتی که به وسیله لقاح مصنوعی از منی مرد اجنبی زنی حامله شود، خواه زن مزبور شوهردار باشد یا آنکه شوهر نداشته باشد، طفلی که از آن متولّد میگردد به یکی از دو صورت زیر خواهد بود.
اوّل: در صورتی که مرد و زنی که لقاح مصنوعی در مورد آنان انجام شده است، جاهل به حقیقت امر بودهاند، طفل ملحق به پدر و مادر طبیعی خود میباشد، زیرا طفل مزبور در ردیف ولد شبهه است و همانگونه که ولد شبهه ملحق به کسی است که جاهل به حرمت رابطه بوده است، در مورد مزبور، به طریق اولی ملحق به او خواهد بود زیرا دخول با مرد اجنبی واقع نشده است.
دوّم: در صورت علم زن و مرد به عمل لقاح در الحاق طفل به پدر و مادر طبیعی، بین صاحبنظران علم حقوق اختلاف است. بعضی بر این باورند که فرزند در این فرض در حکم ولد زنا میباشد و ملحق به پدر و مادر طبیعی خود نمیباشد، زیرا با علم زن و مرد به نبودن رابطه زوجیت، احترامی برای منی آنها از نظر اجتماعی موجود نیست.
بعضی دیگر نیز معتقدند که فرزند مزبور فقط به مادر طبیعی ملحق میشود، چون فرزند ملحق به مادر است، مگر آنکه از زنا باشد.(2)
یکی از صاحبنظران هم، بعد از اشاره به دو دیدگاه فوق مینویسد: «آنچه از اصول حقوقی و مخصوصاً مواد قانون مدنی ایران استنباط میشود آن است که هر فرزند طبیعی، قانونیاست، مگر آنکه قانون تصریح بر خلاف نموده باشد و موردی که تصریح بر خلاف شدهو قانونی نیست، ولد ناشی از زنا است که ملحق به کسی که مرتکب زنا شده نمیگردد و در بقیه موارد طفل ملحق به پدر و مادراست و فرقی هم بین پدر و مادر از جهت آنکه نطفه به وسیله طبیعی در رحم زن قرار گرفته یا به وسیله مصنوعی، نمیتوان گذارد». وی در ادامه مینویسد: «بهنظر میرسد که پیروی از نظریه اوّل با اصول اخلاقی و حفظ خانواده که سلولهای متشکله اجتماع است، اولی باشد ولی از نظر قضایی محض، نمیتوان از نظر اخیر دست برداشت»(1).
به هر صورت برابر ماده 1167 قاون مدنی فقط طفل متولد از زنا، به پدر و مادر طبیعی ملحق نمیشود و تلقیح مصنوعی زنا محسوب نمیشود و طفل ناشی از آن نیز ولد زنا نیست تا نتوان او را به صاحبان نطفه ملحق کرد.(2)
1 - ادلّهای که گذشت همانگونه که بر الحاق طفل به پدر طبیعی خود دلالت داشت، بر الحاق به مادر طبیعی نیز دلالت دارد. این حکم با استفاده از حدیث مشهوری که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رسیده با این مضمون «وَلِلعَاهِرِ الحَجَر».(3)برای زناکار سنگ است. تأیید میگردد، زیرا تلقیح مصنوعی از نظر عرف و شرع زنا محسوب نمیشود و آنچه دلالت بر نفی انتساب میکند، فقط به زنا اختصاص دارد و طفل حاصل از تلقیح مصنوعی عرفاً ولد محسوب میشود, از اینرو منع شرعی برای الحاق طفل به مادر وجود ندارد.
2 - بعد از اثبات انتساب، کودکی که با تلقیح مصنوعی متولّد شده به زن و مردی که با نطفه و رحم آنان تکوّن یافته، ملحق میشود و احکام والدین نسبت به فرزند در بسیاری از موارد مترتّب میگردد، مانند: وجوب نفقه، حرمت نکاح، ولایت بر نفس و مال، توارث از یکدیگر، محرمیت و جواز نگاه مرد به او در صورتی که دختر باشد و اینکه این طفل برادر یا خواهر اولاد دیگر آن مرد و زن میشود.
3 - در خلال مباحث گذشته اشاره شد، یکی از اقسام تلقیح، موردی است که طفل در رحم مستأجره تکوّن یابد به این صورت که نطفه شوهر را با تخمک همسر خودش در خارج از رحم تلقیح و در رحم زن دیگر قرار دهند، که به اصطلاح به رحم مستأجره و مادر جانشین(1)، شهرت یافته و در ممالک غیر اسلامی بسیار متداول است و اشکال مختلفی دارد، مانند: جانشینی در بارداری، جانشینی با باروری مصنوعی، جانشینی با استفاده از تخمک اهدایی، جانشینی با استفاده از جنین اهدایی و دیگر اقسام. شرکتهایی نیز برای انجام این امر و شناسایی زنانی که برای اجاره دادن رحم خود تمایل دارند، تأسیس گردیده و با قراردادهای تجارتی و یا نوع دوستانه انجام میپذیرد.(2)
انجام این عمل (تلقیح مصنوعی با استیجار رحم) از نظر شرعی، حرام و معامله آن باطل است و هیچ وجهی برای جواز آن وجود ندارد و اگر کسی انجام دهد گناهکار است و چنانچه پیشتر ذکر شد زنی که تخمک از اوست، مادر طفل محسوب میشود و مرد صاحب نطفه، پدر او و طفل ملحق به آن دو میباشد، چون معامله و اجاره رحم باطل و حرام است، زنی کهمبادرت به اجاره رحم مینماید مستحقّ اجرت نیست و اگر چیزی دریافت کرده، بایدبرگرداند، زیرا از شرایط صحت اجاره و جواز اخذ اجرت بر آن به
1) (1) با پیشرفتهای جدید دانش پزشکی، روشهای باروری مصنوعی برای غلبه بر ناباروری به صورت فراگیر مورد عمل متخصّصان این رشته قرار گرفت، یکی از پدیدههای نوینی که در اثر این پیشرفتها پا به عرصه وجود نهاد مداخله اشخاص ثالث در امر تولید مثل مصنوعی میباشد که از آن قرار، بهرهگیری از حالت مادر جانشین است که به صورت انتخابی قابل دسترسی برای زوجهای نابارور قرار گرفته است. عباس نایب زاده، باروری مصنوعی: 77.
2) (2) همان، 79-80-81؛ قراءات فقهیة معاصرة فی معطیات الطب الحدیث 205:1.
اتفاق فقها(1)منفعتمباح و حلال میباشد و اجاره برای منفعت حرام مانند مسأله مورد بحث، باطل است و اخذ اجرت در آن حرام میباشد.
بسیاری از صاحبنظران در مسائل حقوقی بر تلقیح مصنوعی بهویژه استفاده از روشرحم استیجاری و مادر جانشین، ایراداتی وارد ساختهاند. در ذیل به برخی از آنها اشاره میشود:
1 - عمل انتقال جنین، مستلزم اختلاط و فساد نسبها و نیز موجب ادّعای نسب غیر واقعی و اختلاط محرم و نامحرم است.
2 - لقاح مصنوعی یکی از زشتیهای پاک نشدنی است و آدمی را به درجات پست حیوانی تنزّل میدهد، این عمل بر خلاف اخلاق حسنه است.
3 - عمل تلقیح مصنوعی آسایش و آرامش خانواده و زندگی زناشویی را متزلزل میکند و باعث بی نظمی و اغتشاش اجتماعی و حقوقی در محیط خانواده شده و سنّتهای وابسته به آن را به باد تمسخر خواهد گرفت.(2)
4 - قرار دادن و استیجار رحم برای پرورش طفل، مخالف حقوق زنان است، زیرا تن انسان موضوع قرارداد واقع میشود و منفعت آن در برابر پول قرار میگیرد؛ نافذ شناختن این قراردادها به معنی مشروع ساختن چهره دیگری از برده فروشی در قرن بیستم است.
5 - اگر با اجیر کردن زنی زیبا و سالم بتوان کودکی تندرست و با نسبی مشروع تهیه کرد، به دوش کشیدن بار مسئولیت خانواده، دیگر مفهومی نخواهد داشت و بدین ترتیب مادری که رنج بارداری و زایمان را بر دیگری تحمیل کرده است، جایگزین مادر رنجدیده سنّتی با آن ارج آسمانی خواهد شد.
6 - شناسایی این اقدام به وسیله دادگاهها، نیروی سرمایه را جانشین عالیترین مظاهر زندگی انسانها میسازد و بهرهکشی طبقه ثروتمند را از بینوایان تسهیل نموده و این مفهوم را در جامعه القا میکند که با نیروی سرمایه نه تنها کار انسان، تن و خون و سلامت او را نیز میتوان خرید.(1)
7 - مادر جانشین، بچّه را به دنیا میآورد، نه به خاطر خودش، بلکه به خاطر پولی که به وی پرداخت خواهد شد (قرارداد مادر جانشینی تجارتی) یا با این تصوّر که خشنودی دیگران را کسب کرده و از این راه، رضایت خاطر حاصل نماید (قرارداد مادر جانشینی نوع دوستانه).
8 - مضّرات حالت مادر جانشین، نه تنها والدین حکمی و مادر جانشین را در بر میگیرد، بلکه شامل بچّهای که از این طریق متولّد میشود نیز خواهد شد، این عمل به شرافت و حقوق کودک که باید به وسیله پدر و مادرش به وجود بیاید، در رحم مادرش پرورش یافته و به دنیا بیاید و به وسیله آن دو تربیت شود، صدمه میزند. جامعه این حق را دارد که از به وجود آمدن بچّه در این وضعّیت نامناسب ممانعت نماید.(2)
در میان فقیهان اختلافی نیست، بلکه به اجماع ثابت شده است که اگر شخصی با وجود شرایطی که در نفوذ آن لازم شمرده شده، اقرار به فرزندی کسی نماید بین آنها نسب ثابت میشود و آثار آن فی الجمله مترتّب میگردد، مثل اینکه پدر اقرارکننده (مقرّ) جدّ کسی که در مورد او اقرار شده (مقرّ به) میگردد و فرزند اقرارکننده برادر او محسوب میشود و احکام توارث بین آنها اجرا میشود و دیگر آثار.
مرحوم شیخ طوسی در اینباره مینویسد: «هرگاه انسانی، به فرزندی کسی اقرار نماید به او ملحق میگردد، بدون فرق بین اینکه اقرار در حال صحّت باشد یا مرض، و از یکدیگر ارث میبرند، خواه فرزندی که نسبت به او اقرار شده، آن را تصدیق کند، یا تکذیب نماید. البتّه اگر انتساب و نسب او به دیگری مشهور باشد در این صورت ملحق نمیگردد».(1)
همچنین امام خمینی رحمه الله میگوید: «از مصادیق اقرارهایی که نافذ قرار میگیرد، اقرار به نسب است، مثل اقرار به فرزندی یا برادری و مانند این دو. مقصود از نفوذ اقرار، الزام و
1) (1) النهایة: 684.
اجبار اقرارکننده نسبت به آنچه علیه اوست، میباشد. مانند: وجوب نفقه، حرمت نکاح، مشارکت با او در ارث و یا وقف و از این قبیل امور».(1)
عبارت بسیاری از فقیهان شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.(2)دلیل جواز و نفوذ اقرار به نسب، علاوه بر اجماع که بعضی از فقها ادّعا نمودهاند(3)و عموم قاعده «اقرار العقلاء علی انفسهم جائز»(4)- زیرا این قاعده مقید به اقرار در مورد اموال نگردیده است (5)- پارهای از روایات است.
مانند آنکه در روایت صحیح، عبد الرحمن بن حجّاج میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال شد، زنی اسیر میشود و با او فرزند صغیری است و مدّعی است فرزند من است و یا مردی اسیر میگردد و برادرش را مییابد و نسبت به او اقرار مینماید و آنها بر صدق گفتار خود شاهد و دلیلی ندارند؟... آن حضرت بعد از توضیحاتی فرمود: در صورتیکه بر اقرار خود ثابت باشند، انتساب آنها به یکدیگر اثبات و از هم ارث میبرند. «فَقالَ: سُبْحانَ اللهِ إذا جائَتْ بِإِبْنِها أَوْ بِإِبْنَتِها وَلَمْ تَزَلْ مُقِرَّةً بِهِ وَإِذا عَرَفَ أَخاهُ وَکانَ ذلِکَ فِی صِحَّةٍ مِنْهُما وَلَمْ یَزالا مُقِرَّیْنِ بِذلِکَ وَرِثَ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ»(6)و نیز برخی روایات دیگر.(7)
علاوه بر شرایطی که به طور عام برای مقرّ لازم است، مانند بلوغ و عقل، شرایط خاصی در اقرار به نسب لازم شمرده شده است که عبارتند از:
الف - امکان تحقّق نسب، به این معنی که اقرار به نسب باید در موردی باشد که شرعاً و عادتاً امکان اینکه شخص مورد اقرار، فرزند مقرّ باشد، وجود داشته باشد. بنابراین اگر اقرار به فرزندی کسی را بنماید که از لحاظ سنّی امکان اینکه مقرّ له فرزند او باشد، وجود
1) (1) تحریر الوسیلة 54:2، مسألة 17.
2) (2) السرائر 308:3؛ الجامع للشرائع: 343؛ شرائع الاسلام 156:3-157؛ کشف الرموز 319:2؛ مسالک الافهام 125:11.
3) (3) نهایة المرام 440:1؛ ریاض المسائل 150:13؛ جواهر الکلام 153:35؛ مهذّب الاحکام 247:21.
4) (4) ریاض المسائل 150:13؛ مهذّب الاحکام 247:21.
5) (5) تفصیل الشریعة - کتاب الاقرار: 463.
6) (6) وسائل الشیعة 278:26، باب 9، من ابواب میراث ولد الملاعنه، ح 1.
7) (7) همان: 279-280، ح 2 و 4.
ندارد مثل اینکه هر دو همسن یا اختلاف سنّی آنان بسیار کم باشد، در چنین موردی امکان الحاق و اثبات نسب شرعاً و عادتاً ممکن نیست.
ب - نبودن منازع، از دیگر شرایط لازم برای نفوذ اقرار به نسب، این است که منازعی در بین نباشد و در صورت تنازع دو نفر نسبت به یکدیگر، اگر یکی از آن دو صاحب فراش است، فرزند ملحق به او است و اگر هیچ کدام صاحب فراش نیستند، برای هر کدام که بینه اقامه شود، فرزند ملحق به او خواهد بود و در صورتیکه بینه نباشد، اگر فرزند کبیر باشد و یکی از آن دو را تصدیق کند اقرار شخص مورد تصدیق مؤثر واقع میشود و اگر هیچ یک از این راهها نباشد، باید حاکم برای رفع منازعه به قرعه متوسل شود.
ج - مجهول النسب بودن مقرّ به، به این معنی که اقرار در مورد کسی نافذ است که نسبش معلوم نباشد، بنابراین اگر اقرار به فرزندی کسی بنماید که در فراش دیگری است و نسب او معروف و مشخص است، پذیرفته نیست، زیرا نسبی که شرعاً ثابت گردیده است، قابل انتقال و تغییر نیست.(1)
د - تصدیق، یکی دیگر از شرایط صحّت اقرار، این است که باید مفاد آن مورد تصدیق مقّر له قرار گیرد، امّا اگر انکار کند، اقرار مقرّ صحیح و نافذ نخواهد بود، البتهشرط تصدیق فقط در مواردی است که مقرّ له بالغ و عاقل باشد. در این مسأله بین فقها اختلافی نیست و برخی ادّعای اجماع نمودهاند.(2)امّا اگر مقرّ له صغیر و یا مجنونباشد، شرط تصدیق معتبر نیست.(3)برخی از فقیهان در این خصوص نیز ادّعای اجماع نمودهاند.(4)
اقرار بدان جهت کاشف از حقیقت و دارای نفوذ حقوقی است که انسان عاقل به زیان خویش اقدامی نمیکند و ظاهر این است که از واقع خبر میدهد، پس اگر به حکم عقل یا متعارف، نادرستی اخبار، مسلّم باشد، اثر ندارد. همچنین گفته مقرّ از این لحاظ که
1) (1) ر. ک: تحریر الاحکام الشرعیة 431:4؛ قواعد الاحکام 437:2؛ شرائع الإسلام 156:3؛ جامع المقاصد 346:9؛ ریاض المسائل 151:13-152.
2) (2) ریاض المسائل 155:13؛ جواهر الکلام 154:35-155؛ الروضة البهیة 422:6-423.
3) (3) المبسوط 445:2-446؛ شرائع الاسلام 157:3؛ مجمع الفائدة والبرهان 446:9.
4) (4) مسالک الافهام 127:11؛ ریاض المسائل 154:13.
تنها به زیان اوست، بدون دلیل پذیرفته میشود. اعلام شخص در صورتی که به زیان دیگران باشد ادّعا است و بدون دلیل اثری ندارد.
اقرار به نسب همانگونه که دارای آثاری به زیان اقرار کننده است، از جهاتی نیز به سود او تمام میشود. بنابراین نفوذ حقوقی این قسم از اقرار باید موکول به شرایط شود که دست کم از آثار زیانبار آن بکاهد.(1)
بدان جهت شرایط نفوذ اقرار را ماده 1273 قانون مدنی به شرح زیر خلاصه نموده است:
1 - امکان تحقّق نسب بر حسب عادت و قانون.
2 - تصدیق کسی که به نسب او اقرار شده است، مگر در مورد صغیری که اقرار به فرزندی او شده است.
3 - نبودن منازعی که با مقرّ در این زمینه اختلاف داشته باشد.
دلیل استثنای وارد شده در شرط دوّم را که تصدیق صغیر را لازم نمیداند، باید در جهات اجتماعی مربوط به حمایت از فرزندان صغیر خانواده جستجو کرد، گفتگو درباره مشروع بودن طفلی که در زمان زوجیت به دنیا آمده است، در مرحلۀ نخست به پدر و مادر ارتباط دارد، زیرا در آن از خصوصیترین روابط جنسی بین آنان بحث میشود، روابطی که قانونگذار آن را خالی از شایبههای ناپاکی و بیعفّتی میداند و استواری بنیان خانواده را وابسته به این فرض (اماره فراش) میکند.
از سوی دیگر، برای نوزاد هیچ چیز مهمتر از داشتن خانواده و سرپناه مشروع نیست. بنابراین طبیعی است که قانونگذار چنین اقراری را بدون توجّه به آثاری که درباره کودک و سایر خویشان پدر دارد، بدون شرط بپذیرد و آن را موکول به تصدیق او نسازد.(2)
در این که افزون بر اقرار پدر, اقرار مادر هم نافذ است یا نه؟ دو دیدگاه مطرح شده است:
بعضی از فقها مانند شهید اوّل(3)معتقد است فقط اقرار پدر صحیح است، شهید ثانی در
مسالک(1)نیز به این نظریه تمایل نشان داده است و در روضۀ(2)آنرا اصحّ دانسته است، زیرا اثبات نسب، با اقرار، خلاف اصل است، پس باید به قدر متیقن اکتفا شود، و آن اقرار مرد است که اجماعی است.(3)
در برابر این دیدگاه، نظریه مشهور فقها است که معتقدند در این حکم فرقی بین پدر و مادر نیست.(4)محقّق اردبیلی مینویسد: «عقل فرقی بین پدر و مادر نمییابد، بلکه در مورد مادر به طریق اولی حکم به صحّت مینماید».(5)طرفداران این نظریه مدّعی شدهاند، روایات(6)وارد شده نیز بر تعمیم و عدم فرق بین اقرار پدر و مادر، دلالت دارد.
هرگاه مردی به شرحی که توضیح داده شد، به طور صریح(7)یا ضمنی به پدر بودن خود نسبت به کودکی اقرار بنماید، سپس او را از خود نفی نماید، انکار او بعد از اقرار پذیرفته نمیشود، این مسأله مورد توافق فقها است.(8)
علامه حلّی در ارشاد الأذهان مینویسد: «اگر به نسبت فرزند به طور صریح یا ضمنی اعتراف نماید، بعد از آن نمیتواند او را از خود نفی نماید و اگر نفی نمود محکوم به حدّ میگردد(9). عبارت علامه در قواعد(10)و تحریر(11)شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.
1) (1) مسالک الافهام 127:11.
2) (2) الروضة البهیة 426:6.
3) (3) جامع المقاصد 347:9.
4) (4) ریاض المسائل 152:13؛ جواهر الکلام 159:35؛ کشف الرموز 319:2؛ تحریر الوسیلة 54:2، مسألة 17؛ تفصیل الشریعة - کتاب الاقرار: 463.
5) (5) مجمع الفائدة والبرهان 447:9.
6) (6) وسائل الشیعة 278:26-280، باب 9، من ابواب میراث ولد الملاعنه، ح 1-2 و 4.
7) (7) اقرار صریح مثل اینکه، شوهر با گفتار یا نوشتهای خود را پدر طفل متولد شده بداند و اقرار ضمنی مانند آنکه، پس از تولّد طفل در زایشگاه حضور یابد و با تقدیم دسته گل به مادر، رضایت خود را ازولادت طفل اعلام نماید و یا هنگامی که مژده تولّد طفل به او دادند اظهار شعف و خوشحالی نماید ومژدگانی بدهد.
8) (8) النهایة: 505؛ السرائر 658:2؛ ایضاح الفوائد 260:3؛ ر. ک: الروضة البهیة 426:6.
9) (9) ارشاد الاذهان 60:2.
10) (10) قواعد الاحکام 185:3.
11) (11) تحریر الاحکام الشرعیة 16:4.
دلیل این حکم علاوه بر اینکه دلیلی بر اعتبار انکار بعد از اقرار نیست و وجودش کالعدم است(1)و نیز با وجود اجماع که بعضی از فقها(2)آن را ادّعا نمودهاند، روایات معتبره است. مانند آنکه، حلبی با سند صحیح از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرموده است: هرگاه مردی به فرزندی طفلی اقرار نماید، سپس او را نفی نماید، مسموع نیست و ملزم به اقرار خود میباشد. «قالَ: إِذا أَقَرَّ رَجُلٌ بِوَلَدٍ ثُمَّ نَفاهُ لَزِمَهُ»(3)و دیگر روایات.(4)
در ذیل مباحث نسب، فقها به ذکر مسائلی پرداختهاند که حکایت از نگرش و حساسیت اسلام نسبت به حقوق کودک دارد، مانند:
1 - سکوت محض بعد از تولّد طفل، اقرار محسوب نمیشود، زیرا سکوت اعمّ از اقرار است، بنابراین نمیتواند دلیل بر اقرار و مانع نفی ولد شود.(5)
2 - فرزندی که در اثر اماره فراش با رعایت شرایط معتبر، نسبش به مردی ثابت شده است، انکار نسب و نفی فرزندی او از ناحیه پدر مسموع نخواهد بود، مگر از طریق لعان.(6)این حکم مورد توافق فقها(7)است.
1) (1) محقق بجنوردی، القواعد الفقهیة 51:3.
2) (2) قواعد الاحکام 185:3؛ کشف اللثام 300:8؛ جواهر الکلام 18:34.
3) (3) وسائل الشیعة 271:26، باب 6، من ابواب میراث ولد الملاعنة، ح 2.
4) (4) همان، ح 1 و 3-4.
5) (5) الروضة البهیة 186:6.
6) (6) لعان «بکسر لام» مصدر باب مفاعله به معنای ملاعنه است و در لغت به معنی یکدیگر را نفرین کردن است. لعان از لعن گرفته شده و لعن به معنای ناسزا گفتن، طرد کردن، دور داشتن از خیر و نیکی. مصباح المنیر: 554؛ لسان العرب 504:5. و در اصطلاح فقهی عبارت از ملاعنه مخصوصی است که بین زن و شوهر در نکاحدائم برای ازاله حدّ قذف یا اثبات نفی فرزند با الفاظ مخصوص و در نزد حاکم انجام میشود. التنقیحالرائع 415:3؛ الروضة البهیة 181:6. برای لعان در کتب فقهی دو سبب بیان شده است:الف: نسبت زنا از ناحیه شوهر به زن محصنه «عفیفه» مدخول بها.ب: انکار فرزندی که طبق اماره فراش ملحق به زوج است و آن موردی است که شوهری، فرزندی را که در فراش او از زوجه دائمش پس از نزدیکی و در فاصله بین شش ماه و حداکثر مدّت حمل از تاریخ نزدیکی متولّد شده است، منکر گردد. جواهر الکلام 13:34؛ الروضة البهیة 186:6-187.
7) (7) ر. ک: شرائع الاسلام 94:3؛ کشف الرموز 270:2؛ المهذب البارع 7:4؛ مسالک الافهام 187:10.
3 - همچنین بحث شده که آیا در جایی که شوهر میتواند با رعایت شرایط، دعوای نفی ولد کند، تاچه زمانی این حق برای او ثابت است؟ آیا نظیر خیار عیب و غبن در باب معاملات است که به محض اطّلاع از زایمان فوراً باید نفی ولد کند، به طوری که سکوت او هنگام زایمان زنش به منزله اقرار او به نسب آن طفل خواهد بود که پس از آن حق نفی او را نخواهد داشت یا اینکه هر وقت خواست میتواند نفی ولد نماید؟
مشهور فقهای امامیه معتقدند که دعوای نفی ولد فوری است، زیرا کسی که هنگام زایمان زنش حضور دارد و هیچ اعتراضی نسبت به این زایمان و فرزند ندارد، این خود به منزله اقرار است و بعداً حق اعتراض نخواهد داشت.(1)
همچنین مشهور فقها بر این باورند که اگر سکوت علّتی داشته باشد، مثل اینکه زن میترسیده و یا احتمال خونریزی میداده است، حق تأخیر دارد.(2)
4 - اگر پدر بعد از اجرای لعان، به نسب طفل اعتراف نماید، آن طفل به او ملحق میشود و طفل از پدر ارث میبرد، ولی پدر از آن طفل ارث نمیبرد و میراث او به مادرش میرسد. فقها در این حکم اتّفاق نظر دارند.(3)
باید یادآور شد که در حقوق مدنی نیز در مواد 882 و 883 و نیز 1161 و 1162 اجمالاً به اموری که ذکر گردید، اشاره شده است.
از جمله مباحثی که در فقه در ارتباط با حقوق کودک مطرح میباشد، احکام طفل لقیط است.
توضیح اینکه اشیای گمشده که افراد آنها را مییابند، تحت سه عنوان قرار میگیرد: یا مال است که آنرا لقطه مینامند یا حیوان که آنرا ضالّۀ (گمشده) گویند و یا انسان (طفل صغیر) و آن را لقیط میخوانند.
بنابراین مقصود از لقیط در لغت(1)و فقه(2)کودک صغیری است که در حاشیه خیابانهایا مساجد و دیگر اماکن عمومی بدون سرپرست یافت میشود و توانایی حفظ و نگهداری خود را ندارد و پدر و مادرش معلوم نیست. البتّه در اینکه آیا طفل ممیز که گاهی بی سرپرست یافت میشود، مشمول احکام لقیط قرار میگیرد یا خیر؟ میان فقیهان دو نظریه مطرح میباشد:
بعضی معتقدند عنوان لقیط بر طفل ممیز صدق نمیکند، زیرا او قادر به حفظ و نگهداری خویش میباشد.(3)ولی نظریه مشهور در بین فقها(4)این است که بین طفل ممیز و
1) (1) ر. ک: ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر 264:4؛ لسان العرب 514:5؛ مجمع البحرین 1640:3.
2) (2) المبسوط 336:3؛ شرائع الاسلام 283:3؛ قواعد الاحکام 200:2؛ مسالک الافهام 461:12؛ جامع المقاصد 97:6.
3) (3) ریاض المسائل 138:14؛ مفتاح الکرامة 89:6؛ مجمع الفائدة والبرهان 393:10-394.
4) (4) شرائع الاسلام 283:3؛ قواعد الاحکام 200:2؛ مسالک الافهام 462:12؛ جواهر الکلام 149:38؛ تحریرالوسیلة 233:2.
غیر ممیز فرقی نیست و اطلاق التقاط بر حضرت یوسف علیه السلام(1)هنگامی که او را در چاه یافتند با اینکه در آن زمان ممیز بوده و نیز عموم بعضی از اخبار،(2)هر دو را شامل میشود.
به هر صورت، چنین کودکانی در هر جامعه و در هر زمانی کم و بیش یافت میشوند، البتّه در رخدادهای سخت مانند زلزله و جنگهای بزرگ خانمانسوز بیشتر میباشند و در فقه و دستورات دینی برای اینگونه کودکان، حقوقی بر عهده جامعه ذکر شده است.
یابنده طفل لقیط را ملتقط نامند و برایآن شرایطی است:
اوّل و دوّم: بلوغ و عقل
فقها در اینباره اتّفاق نظر دارند،(3)بنابراین کودک و مجنون مشمول احکام ملتقط قرار نمیگیرند،(4)زیرا التقاط و یافتن طفل لقیط، مستلزم نوعی ولایت بر حضانت و حفظ او و نیز قدرت بر طرف ساختن نیازهای وی میباشد و این دو اهلیت انجام این امور را ندارند، در نتیجه اگر صغیر و مجنون لقیط را در اختیار دارند، بر دیگران که اهلیت انجام نگهداری او را دارند، واجب است از آنان بگیرند.(5)
سوم: حریت
زیرا عبد به دلیل اینکه ملک مولایش میباشد، قادر به انجام امور لقیط نیست.(6)
چهارم: مسلمان بودن
مشهور در بین فقها این است که اگر لقیط محکوم به اسلام است، مانند آنکه در بلاد اسلامی پیدا شود شرط است ملتقط، مسلمان باشد. بنابراین اگر کافر او را در اختیار دارد، باید
1) (1) (وَ أَلْقُوهُ فِی غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّارَةِ)؛ سوره یوسف 10:12.
2) (2) وسائل الشیعة 467:25-468، باب 22، از کتاب لقطه، ح 1، 3-4-5-6.
3) (3) شرائع الاسلام 284:3؛ جواهر الکلام 158:38؛ مسالک الافهام 464:12؛ تحریر الوسیلة 234:2، مسألة 2.
4) (4) شرائع الاسلام 284:3؛ قواعد الاحکام 201:2.
5) (5) الروضة البهیة 69:7؛ مجمع الفائدة والبرهان 397:10-398.
6) (6) جواهر الکلام 159:38؛ کفایة الاحکام 522:2.
به مسلمان تحویل دهد،(1)زیرا ملتقط به ناچار باید لقیط را حضانت و تربیت نماید و این خود نوعی سبیل و سلطه محسوب میشود که به حکم آیه شریفه قرآن(2)از کافر نفی گردیده است. به علاوه، کافر لقیط را از اسلام منحرف میکند و به روش آیین خود تربیت مینماید.(3)همچنین به حکم اصل(4)نیز کافر نمیتواند لقیط مسلمان را در اختیار و بر او ولایت داشته باشد.
از آنچه گفته شد روشن گردید در صورتیکه لقیط محکوم به کفر باشد، جایز است کافر او را برگرفته، حضانت و حفاظت نماید.
پنجم: عدالت
به نظر برخی از فقها(5)شرط است که ملتقط عادل باشد. البته، برخی دیگر رعایت این شرط را مطابق احتیاط(6)دانستهاند، به نظر این دسته از فقیهان چنانچه لقیط در اختیار فاسق قرار گیرد باید از او گرفته شود.(7)لیکن در مقابل، جمع زیادی از فقها(8)رعایت این شرط را لازم ندانستهاند و دلیل آن را اصل و سیره دانستهاند. زیرا ظاهر حال مسلمان بیانگر این است که در انجام وظیفه خیانت نمیکند.(9)
الف: وجوب اخذ لقیط
آیا بر ملتقط واجب است لقیط را برای محافظت از او در اختیار بگیرد، یا مستحبّ است، یا اینکه اگر در معرض تلف باشد، واجب میباشد و در غیر این صورت مستحب است؟ در اینباره سه نظریه مطرح گردیده است:
1) (1) المبسوط 340:3؛ مسالک الافهام 467:12؛ ریاض المسائل 142:14-143؛ تفصیل الشریعة - کتاب اللقطة: 365-366.
2) (2) (لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً)؛ سوره نساء 141:4.
3) (3) الروضة البهیة 72:7.
4) (4) مفتاح الکرامة - طبع قدیم 98:6.
5) (5) المبسوط: 340:3؛ قواعد الاحکام 201:2.
6) (6) جامع المقاصد 108:6؛ مسالک الافهام 4687:12-468.
7) (7) ریاض المسائل 142:14؛ تذکرة الفقها 270:2.
8) (8) شرایع الاسلام 284:3؛ الروضة البهیة 73:7؛ کفایة الاحکام 522:2.
9) (9) ر. ک: مجمع الفائدة والبرهان 400:10؛ جواهر الکلام 163:38.
1 - نظریه مشهور در بین قدما و متأخرین از فقها(1)این است که گرفتن لقیط به طور وجوب کفایی بر ملتقط واجب است. طرفداران این نظریه به آیاتی از قرآن کریم استدلال نمودهاند. مانند آنکه میفرماید: در انجام نیکیها و تقوی یکدیگر را کمک کنید و در گناه و تعدّی همدیگر را همکاری ننمایید. (وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ ). (2)زیرا نگهداری و کمک به لقیط برّ و نیکی است و ترک آن گناه است. و یا میفرماید:... وکار نیک انجام دهید تا رستگار شوید. (وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ). (3)چرا که گرفتن لقیط و حفظ و جلوگیری از تلف شدن او از بهترین خیرات محسوب میگردد.(4)
همچنین به ادّلۀ وجوب حفظ نفس محترمه از تلف استدلال نمودهاند، زیرا اگر لقیط محافظت نشود در معرض تلف است و نیز به استناد وجوب اطعام مضطرّ و نجات او، چرا که لقیط مضطّر میباشد.
لیکن به نظر میرسد از آیات فوق، وجوب استفاده نمیشود و امر در آنها استحبابی است، زیرا اگر وجوب اراده شده باشد، به دلیل اینکه بسیاری از مصادیق آنها واجب نیست، باید نسبت به اکثر افراد و مصادیق، تخصیص بخورد و تخصیص اکثر، مستهجن و قبیح است. علاوه بر اینها لقیط مطلقا در معرض تلف نیست و نیز تمام افراد لقیط از مصادیق مضطّر نمیباشند.(5)بنابراین دلیل اخص از مدّعا است.
2 - برخی دیگر قائل به استحباب شدهاند،(6)زیرا اصل، برائت از وجوب است(7)و از آیات گذشته استحباب استفاده میشود، لیکن حکم به استحباب حتّی در موردی که لقیط در معرض تلف است، دلیلی بر آن وجود ندارد، بلکه دلیل بر خلاف آن موجود است.(8)
1) (1) ارشاد الاذهان 441:1؛ ایضاح الفوائد 136:2؛ الدروس الشرعیة 76:3؛ جامع المقاصد 98:6.
2) (2) سوره مائده 2:5.
3) (3) سوره حج 77:22.
4) (4) ر. ک: المبسوط 336:3.
5) (5) ر. ک: موسوعة احکام الاطفلال و ادلّتها 201:3-202.
6) (6) شرائع الاسلام 285:3؛ مختصر النافع 377:19.
7) (7) جواهر الکلام 174:38.
8) (8) همان، جامع المدارک 251:5-252.
3 - بسیاری دیگر قائل به تفصیل شدهاند؛ به این معنی که اگر لقیط در معرض تلف باشد به عنوان واجب کفایی گرفتن او واجب است، در غیر این صورت مستحب است.(1)امام خمینی در اینباره میگوید: «اخذ لقیط جایز، بلکه مستحب است و در صورتی که در معرض تلف باشد و حفظ او متوقّف بر اخذ وی بوده باشد، مقدمتاً واجب است».(2)باید یادآور شد، ادلّهای که در بیان نظریه اوّل ذکر شد، میتواند مفاد این نظریه را اثبات نماید.
ب: وجوب حضانت لقیط
در این مسأله بین فقها اختلافی نیست که اگر کسی لقیط را گرفت، واجب است او را حضانت نماید. مقصود از حضانت این است که امور مربوط به لقیط که مصلحت وی در آن است، مانند: حفظ و نگهداری، نظافت، تربیت و از این قبیل امور را - هر چند با کمک گرفتن از دیگران باشد - انجام دهد. بسیاری از فقها(3)به این حکم تصریح نمودهاند.
آیةالله فاضل لنکرانی در این خصوص مینویسد: «بعد از آنکه ملتقط، لقیط را در اختیار گرفت، واجب است او را حضانت و حفاظت نماید و به انجام امور ضروری مربوط به او و تربیتش اقدام نماید، اعمّ از اینکه این امور را خود انجام دهد و یا به دیگری واگذار کند، البتّه ملتقط تا زمانیکه لقیط به حدّ بلوغ نرسیده است، احقّ به انجام این امور است و برای هیچ کس جایز نیست او را از ملتقط بگیرد، مگر کسی که برای او شرعاً حق حضانت از جهت نسب یا وصیت وجود داشته باشد».(4)باید افزود، ادلّهای که بر وجوب اخذ لقیط دلالت داشت بر وجوب حضانت وی نیز دلالت میکند.
ج: دو فرع فقهی
فرع اوّل: هر چند بر کسی که لقیط را در اختیار دارد، واجب است او را حضانت و تربیت نماید و امور مربوط به وی که در جهت مصلحت او میباشد را انجام دهد، لیکن مانند پدر و جدّ
پدری بر او ولایت ندارد. بنابراین چنانچه اموالی داشته باشد، نمیتواند بدون اجازه حاکم شرع در آن دخل و تصرف نماید یا او را تزویج نماید. همچنین ملتقط وارث لقیط محسوب نمیشود. در زمان حضور امام معصوم علیه السلام نیز آن حضرت بر او ولایت دارد و در زمانیکه امام در جامعه حضور نداشته باشد، حاکم جامع الشرایط، این حکم مورد اتّفاق فقها(1)است.
مرحوم سید علی طباطبایی در اینباره مینویسد: «آنچه از مذهب اصحاب امامیه و علمای دیگر مذاهب، معروف است این که ملتقط و غیر او از مسلمانان بر لقیط ولایت ندارند، بلکه وظیفه دارند او را حضانت و تربیت نمایند سپس او هر که را بخواهد متولّی خود قرار میدهد».(2)
دلیل اینکه کسی بر لقیط ولایت ندارد، اصل است؛ به این معنی که ولایت هر کسی بر دیگری خلاف اصل است و نیز خلاف حریتی است که خداوند متعال به او عطا فرموده است، بنابراین اصل، عدم آن است.
امّا دلیل این که حاکم بر لقیط ولایت دارد، روایت مشهوری است که از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نقل شده است، با این مضمون که حاکم، ولی کسی است که ولی نداشته باشد. «اَلسُّلْطانُ وَلِیُّ مَنْ لاوَلِیَّ لَهُ».(3)اعتماد فقها بر عمل به مضمون این روایت، موجب جبران ضعف سند آن شده است.
صاحب جواهر در بحث ولایت حاکم بر تزویج صغار بیسرپرست بعد از استدلال به آن میگوید: «این روایت به گونهای است که در استدلال به آن نیازی به بحث جبران سند نمیباشد.(4)شبیه همین تعبیر را محقّق نراقی آورده است.(5)
فرع دوّم: بیتردید برای ملتقط جایز نیست، بعد از آنکه لقیط را گرفت و مدّتی به حفاظت و حضانت وی مشغول بود، او را در خیابان و معابر عمومی رها سازد، چرا که این
عمل موجب تلف او میگردد و پیشتر بیان شد که حفظ جان لقیط بر ملتقط واجب است. امّا چنانچه توانایی حضانت و تربیت وی را نداشته باشد، جایز است او را به حاکم شرع تسلیم نماید. سؤالی که در این جا مطرح است این است که آیا در صورتی که توانایی حضانت آن را دارد، تسلیم نمودن او به حاکم جایز است؟
فقها در اینباره دو نظریه ابراز داشتهاند: بعضی گفتهاند منعی ندارد،(1)زیرا بر کسی که عملی را به صورت وجوب کفایی شروع نموده، اتمام آن واجب نیست.(2)
برخی دیگر معتقدند، جایز نیست،(3)زیرا با گرفتن لقیط، حضانت و حفاظت وی بر او واجب گردیده است و به حکم استصحاب همچنان واجب است.(4)لیکن همانگونه که بعضی از محققّین نوشتهاند: «این استدلال کامل نیست، زیرا مقتضای واجب کفایی این است که اگر فرد دیگری باشد که امور مربوط به لقیط را انجام دهد، ملتقط میتواند او را به وی تسلیم نماید و هیچ دلیلی مبنی بر اینکه اگر عملی به عنوان واجب کفایی آغاز شد، اتمامش واجب باشد، وجود ندارد».
در این صورت، موضوع وجوب حضانت نسبت به شخص اوّل (ملتقط) منتفی است و استصحاب حکم قبل وجهی ندارد.(5)
در مورد گرفتن لقیط احکامی وجود دارد که مهمترین آنها بدین قرار است:
الف: نسب لقیط
در صورتیکه فردی ادّعا کند که طفل لقیط، فرزند اوست و عادتاً چنین ادّعایی نسبت به وی ممکن باشد و مدّعی دیگری نباشد، به او ملحق میشود، اعمّ از اینکه این
ادّعا توسط ملتقط عنوان شود یا دیگری، و اعمّ از اینکه ملتقط مسلمان باشد یا کافر. در این جا از مدّعی بینهای مطالبه نمیشود، زیرا اقامه بینه بر نسب مشکل است.
این حکم مورد توافق فقها(1)است، البتّه در صورتی که زنی ادّعای فرزندی لقیط را داشته باشد، به نظر برخی از فقها باید بر طبق ادّعای خود بینه(2)اقامه نماید. ادّله آن عبارتند از:
1 - اجماع، که بعضی آن را ادّعا نمودهاند.(3)
2 - اطلاق و عموم ادّله اقرار، زیرا مدّعی به نسب مجهولی اقرار نموده است که عادتاً تحقّق آن در حق وی امکانپذیر است.(4)
3 - اقامۀ بینه بر نسب مشکل است و چنانچه با اقرار ثابت نشود، بسیاری از انساب از بین میرود.(5)
4 - روایات که مهمترین دلیل در این مورد میباشد، مانند آنکه ابو بصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم کودکی متولّد شده و پدر آن شناخته شده نیست، مردی مدّعی میشود فرزند اوست و به نسب او اقرار مینماید، سپس آنرا از خود نفی مینماید، حضرت جواب دادند: نمیتواند کودک را از خود نفی نماید: «قالَ: لَیْسَ لَهُ ذلِکَ»(6)از این روایت استفاده میشود، نسب مجهول النسب با اقرار ثابت میشود و با انکار منتفی نمیگردد. روایات دیگری(7)نیز با همین مضمون وارد شده است.
آنچه گفته شد، مربوط به موردی است که فقط یک نفر ادّعای فرزند لقیط را داشته باشد و چنانچه دو نفر مدّعی باشند، به ناچار با اقامه بینه ثابت میگردد. در این صورت اگر یک نفر اقامه بینه نمود به او ملحق میشود و آثار نسب مثل ارث و نفقه مترتّب میگردد و اگر بینه نباشد و یا هر دو اقامه بینه نمودند، نسب به حکم قرعه(8)مشخّص میگردد.
1) (1) ر. ک: المبسوط 347:3؛ شرائع الاسلام 287:3؛ ارشاد الأذهان 441:1؛ الدروس الشرعیة 78:3.
2) (2) قواعد الاحکام 201:2؛ مسالک الافهام 483:12 و 485؛ جامع المقاصد 104:6.
3) (3) جامع المقاصد 118:6؛ جواهر الکلام 199:38.
4) (4) المبسوط 347:3.
5) (5) مسالک الافهام 483:12 و 485.
6) (6) وسائل الشیعة 271:26، باب 6 من ابواب میراث ولد الملاعنه: ح 3.
7) (7) همان: ح 4.
8) (8) قواعد الاحکام 201:2؛ جامع المقاصد 102:6؛ المبسوط 347:3؛ ایضاح الفوائد 136:2.
ب: اسلام لقیط
اختلافی در میان فقها وجود ندارد که لقیط دار الاسلام محکوم به اسلام است و احکام مسلمان را دارد. بسیاری از فقها به این مسأله تصریح نمودهاند.(1)
مقصود از دار الاسلام همانگونه که مرحوم شهید اوّل فرموده است: «شهرها و بلادی است که در آنها حکم اسلام نافذ است و اجرا میگردد و کافر در آنها نیست و یا اکثر قریب به اتّفاق جمعیت آنرا مسلمانان تشکیل میدهند و اگر کافری در آن جا باشد به صورت معاهد زندگی میکند. لقیط اینگونه شهرها آزاد و مسلمان است، همچنین لقیط دار الکفر (شهرهایی که ساکنین آن کافر میباشند). چنانچه احکام اسلام در آن نافذ باشد و مسلمان در آن ساکن باشد، هر چند یک نفر محکوم به اسلام است، ولی اگر مسلمان در آن ساکن نباشد حکم به کفر و رقیت وی میگردد».(2)
دلیل این مسأله، قاعده «نَفْیُ السَّبیِلِ لِلْکافِرینِ عَلَی الْمُسْلِمِینِ»(3)نفی سلطه و ولایت کافرین بر مسلمین میباشد و نیز روایت معروف و مشهوری که از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نقل شده است، با این مضمون که اسلام بلند مرتبه و دارای رفعت است و علّو برتری بر آن نیست و کفّار به منزله مردگانند که مانع ارث واقع نمیشوند و از مسلمان ارث نمیبرند.
«اَلإِسْلامُیَعْلُو وَلا یُعْلی عَلَیْهِ، وَالْکُفّاُر بِمَنْزِلَةِ الْمَوْتی لا یَحْجُبُونَ وَلایَرِثُونَ».(4)ج: آزادی و حرّیت لقیط
به اتّفاق فقها، لقیط دار الاسلام محکوم به حریت است و احکام انسان آزاد، مانند: مالکیت نسبت به اموال خودش، قصاص کسی که بر او جنایت نموده و اینکه جایز نیست او را بفروشند، بر او جاری میباشد.(5)
1) (1) المبسوط 343:3؛ شرائع الاسلام 286:3؛ قواعد الاحکام 203:2؛ جواهر الکلام 181:38؛ تحریر الوسیلة 234:2، مسألة 3.
2) (2) الدروس الشرعیة 78:3.
3) (3) محقق بجنوردی، القواعد الفقهیة 187:1.
4) (4) وسائل الشیعة 125:26، باب 15 من ابواب میراث الابوین و الاولاد، ح 2.
5) (5) ر. ک: قواعد الاحکام 204:2؛ ارشاد الأذهان 441:1؛ جامع المقاصد 126:6؛ مهذّب الاحکام 355:23.
دلیل آن اوّلاً: اصل است، زیرا رقیت و بندگی با کفر ثابت میشود و اصل، عدم کفر است. و ثانیاً: روایات، مانند آنکه عبدالرحمن عرزمی با سند صحیح از امام صادق علیه السلام نقلنموده است که فرموده است: طفلی که بدون سرپرست در معابر عمومی گذارده شده، حرّ است. «قالَ: الْمَنْبوُذُ حُرّ...»(1)و دیگر روایات.(2)
د: نفقه لقیط
دیدگاه مشهور میان فقیهان این است که لقیط مانند دیگر افراد بالغ، میتواند صاحب ملک باشد و نفقه او (هزینۀ غذا، لباس، مسکن و...) از ملک خودش میباشد، اعمّ از اموالی که به طور خاصّ مالک میباشد، مثل اینکه مقداری پول در جیب او گذارده باشند یا از اموال عامّه، مانند در آمد املاک موقوفه که مصرف آن، برای اینگونه افراد معین گردیده باشدیا از زکات و دیگر اموالی که از نظر مقررّات شرعی جایز است در این مورد مصرف گردد. امّا بر ملتقط واجب نیست، نفقه لقیط را از اموال خودش تأمین نماید، البتّه در صورت امکان باید برای تصرّف در اموال لقیط از حاکم شرع اجازه بگیرد.
محقّق حلّی در شرایع میگوید: «لقیط مانند اشخاص بالغ، مالک میگردد و در اختیار و همراه داشتن چیزی، دلیل بر مالکیت او نسبت به آن چیز است؛ زیرا لقیط اهلیت تملّک دارد، بنابراین فرش و لباسهایی که با اوست ملک اوست. همچنینآنچه در لباسش میباشد از پول و اسکناس و نیز خانهای که در آن پیدا شده و مالک شناخته شدهای ندارد.... ملتقط باید برای مصرف کردن اموال لقیط جهت مخارج او، از حاکم شرع اجازه بگیرد».(3)عبارت بسیاری از فقهای(4)دیگر نیز شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.
نتیجه آنکه در ذیل بحث از نفقه لقیط، چهار مسأله مطرح میگردد:
1 - لقیط همانند اشخاص بالغ، مالک میگردد و مستند آن، ادله و قواعد عامّهای است که دلالت بر اثبات ملک برای شخص بالغ دارد، مانند وصیت و قاعدۀ ید و غیر این دو.(1)
2 - نفقه لقیط از املاک خودش میباشد به دلیل اصل، به این معنی که نفقه هر انسانی از مال خود اوست، مگر با دلیل معتبر خلاف آن ثابت گردد و مفروض این است که در مورد لقیط، دلیلی وجود ندارد.
علاوه بر این، در اینباره اجماع فقها نیز وجود دارد.(2)افزون بر اینکه وجوب التقاط موجب وجوب نفقه نمیباشد.(3)
ولی چنانچه برای لقیط اموالی نباشد همچنانکه در بسیاری از موارد چنین است، ملتقط میتواند تبرعاً (به رایگان) هزینه را خودش پرداخت نماید، برای غیر او نیز جایز است تبرعاً بپردازد و اگر خودش نمیخواهد یا قادر به پرداخت آن نیست، و متبرّع دیگری هم وجود ندارد، واجب است از حاکم شرع کمک بگیرد و اگر حاکم شرع نباشد یا دسترسی به او مشکل باشد، واجب است از دیگر مسلمانان کمک بگیرد و بر آنها لازم است به عنوان واجب کفایی با قصد تبرّع و یا قرض دادن به لقیط، هزینه او را پرداخت نمایند. در هر صورت ملتقط و غیر او، چنانچه با قصد تبرع، هزینه را پرداخت نموده باشند، بعد از آن نمیتوانند آنرا مطالبه نمایند، ولی با قصد رجوع جایز است.(4)
3 - نفقه لقیط بر ملتقط واجب نیست و دلیل آن علاوه بر اجماع و اصل (اصل برائت ذمّه ملتقط نسبت به وجوب نفقۀ لقیط) روایات است. مانند آنکه عبد الرحمن عرزمی از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرموده است: آنگاه که لقیط بزرگ شد (کبیر گردید) اگر خواست، ملتقط را به عنوان ولی (مسئول امور خویش) بر میگزیند، در غیر این صورت هزینهای که برای او مصرف نموده را بر میگرداند، آنگاه هر کس را که بخواهد ولی
خود قرار میدهد. «فَإِذا کَبُرَ فَإِنْ شاءَ تَوالَی إِلَی الَّذیِ التَقَطَهُ وَإِلاّ فَلْیَرُدَّ عَلَیْهِ النَّفَقَةَ وَلْیَذْهَبْفَلْیُوالِ مِن شاءَ».(1)روشن است، چنانچه نفقه لقیط بر ملتقط واجب بود، امام به بازگرداندن آن امر نمیفرمود.
در روایت دیگری وارد شده، ملتقط میتواند در مقابل مخارجی که برای لقیط پرداخت کرده است - بعد از آنکه بزرگ شد و توانایی انجام کار داشت - او را به کار گمارد. «تَسْتَخْدِمُ بَما أَنْفَقْتَ عَلَیْها».(2)بیگمان جواز به کار گماردن لقیط برای ملتقط، دلیل است بر اینکه پرداخت نفقه بر او واجب نبوده است.
4 - بر ملتقط واجب است برای تصرّف در اموال لقیط جهت هزینه نفقه وی، از حاکم شرع اجازه بگیرد.
آیةالله فاضل لنکرانی مینویسد: «جایز است ملتقط، اموال لقیط را جهت نفقه او، با اجازه حاکم یا وکیل او مصرف نماید و در صورتی که دسترسی به آنها مشکل باشد، احتیاطاً از عدول مؤمنین اجازه بگیرد... و در هر صورت ملتقط ضامن اموالی که مصرف نموده، نیست».(3)
در صورتی که فردی ادّعای فرزندی لقیط را نداشته باشد و نسبی برای او به صورت ظاهری و شناخته شده، اثبات نگردد و لقیط نیز کسی را به عنوان ولی انتخاب ننماید، وارث او امام معصوم علیه السلام است و اگر بمیرد و مالی از خود به جای گذارد، برای امام میباشد، زیرا امام وارث کسانی است که برای آنها وارث شناخته نشده است، همچنین امام، عاقله لقیط و ولی او در قصاص و غیر آن میباشد.
ظاهراً فقهای امامیه(4)در این حکم اتّفاق نظر دارند، و دلیل آن افزون بر اجماع که از عبارت بعضی استفاده میشود، روایات است، مانند آنکه مرحوم کلینی با سند صحیح از
ابان بن تغلب و او از امام صادق علیه السلام نقل نموده که در جواب سؤال از ارث مردی که برای او وارثی نیست و مالکی هم ندارد (عبد کسی نمیباشد) فرموده است: چنین فردی ازمصادیق آیه قرآن است که میگوید، از تو دربارۀ انفال(1)سؤال میکنند، بگو انفالمخصوص خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد. «قالَ: هُوَ مِنْ أَهْلِ هذِهِ الآیة (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفالِ )(2)». (3)از این روایت استفاده میشود، ارث کسی که وارث ندارد، مانند انفال، متعلّق به پیغمبر و امام علیهما السلام میباشد.
1) (1) انفال در اصل از ماده نَفَلَ «بر وزن نَفَعَ» به معنی زیادی است و به غنایم جنگی انفال گفته شده، به این جهت که یک سلسله اموال اضافی است که بدون صاحب میماند و به دست جنگویان میافتد، در حالی که مالک خاصّی برای آن وجود ندارد یا به این جهت که جنگجویان برای پیروزی بر دشمن میجنگند نه برای غنیمت. بنابراین غنیمت، اموال اضافی است که به دست آنها میافتد.
2) (2) سوره انفال 1:8.
3) (3) وسائل الشیعة 528:9، باب 1 من ابواب الانفال، ح 14.
فرزند خواندگی یا تبنّی در لغت به این معنی است که کسی فرزند دیگری را به فرزندی خود بپذیرد(1)و مقصود از آن در فقه نیز همین معنی میباشد. اعمّ از اینکه آن فرزند، مجهول النسب باشد مانند لقیط یا معلوم النسب باشد مانند یتیم و فرزندان فقرا. در مباحث فقهی تبنّی از دو بُعد تکلیفی و وضعی مورد تحقیق قرار میگیرد.
تبنّی از جهت حکم تکلیفی شرعاً حرام است وجایز نیست افراد، فرزند دیگران را فرزند خود بدانند و احکام اولاد بر آن مترتّب سازند. برخی از اعلام معاصرین(2)به حرمت تبنّی تصریح نمودهاند.
آیةالله فاضل لنکرانی در جواب سؤالی از حکم شرعی الحاق فرزندی که پدر و مادر او معلوم نیست، به خود و اخذ شناسنامه برای وی، مینویسد: «الحاق فرزند غیر به خود و به عنوان فرزندی شناسنامه برای او گرفتن، جایز نیست و چنانچه شناسنامه موجب اشتباه در مسائل شرعی از قبیل توارث و محرم و نامحرمی، گرچه در آینده، بشود، لازم است آن را باطل کنید».(3)
1 - اگر کسی بداند کودکی از او به وجود نیامده است، حق ندارد او را به خود ملحق سازد، بلکه واجب است در صورتیکه ظاهراً به او ملحق شود، او را از خود نفی نماید.(1)علامه حلّی در استدلال بر این فتوا مینویسد: «سکوت و عدم نفی از طرف کسی که این کودک را در اختیار دارد موجب میشود به وی ملحق گردد و به منزله اعتراف او به نسب این کودک میباشد و این عمل به اجماع فقها حرام است».(2)
2 - در روایات صحیح از امام صادق و امام باقر علیهما السلام نقل شده که فرمودهاند: تبّری از نسب و نفی آن به منزله کفر به خداوند متعال است. «کَفَرَ بِاللهِ مَنْ تَبَرَّأَ مِنْ نَسَبٍ وَإِنْ دَقَّ».(3)اطلاق این روایات شامل مسأله مورد بحث میباشد، زیرا کسی که فرزند دیگری را با فرزندخواندگی به خود ملحق میسازد، او را از کسی که شرعاً به او ملحق میباشد، نفی میکند و این امر غیر جایز و حرام است.
3 - در برخی دیگر از روایات کسی که ادّعای نسب غیر معروف و مجهول را میکند، لعن گردیده است، مانند آنکه از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده است: «لَعَنَ اللهُ... وَمَنِ ادَّعیَ نَسَبَاً لایُعْرَفُ».(4)4 - مترتّب ساختن احکام و آثار اولاد بر فرزند خوانده، موجب اختلاط انساب میگردد و مفاسد بسیاری در پی خواهد داشت که هر کدام از آنها برای حکم به حرمت تبنّی، کافی است.
فرزند خواندگی در حقوق اسلامی، منشأ اثر نیست و آثار نسب بر آن مترتّب نمیگردد. بنابراین فرزند خوانده از پدر یا مادر خوانده ارث نمیبرد، آنان هم از او ارث
نمیبرند. همچنین بر آنها واجب نیست نفقه او را بپردازند. اثری که بر قرابت نسبی از لحاظ منع نکاح بار میشود بر فرزند خواندگی مترتّب نیست و نیز دیگر احکام.
ادّلهای که میتواند مستند این احکام باشد بدین قرار است:
1 - در سوره احزاب آمده است: خداوند فرزند خواندههای شما را فرزند حقیقی شماقرار نداده است، این سخنی است که شما با زبان میگویید (از اعتقاد قلبی سرچشمهنمیگیرد). امّا خداوند حق میگوید و به راه راست هدایت میکند. آنهارا (پسرخواندهها) به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خدا عادلانهتر است. (وَ ما جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْواهِکُمْ وَ اللّهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ ).(1)
توضیح اینکه، در عصر جاهلیت معمول بوده که بعضی از کودکان را به عنوان فرزند انتخاب میکردند و آن را پسر خود میخواندند و به دنبال این نامگذاری، تمام حقوقی را که یک پسر از پدر داشت برای او قائل میشدند، اسلام این مقررّات غیر منطقی و خرافی را به شدّت نفی کرد و چنانکه در آیات بعد آمده است، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به امر خداوند متعال برای مبارزه با این سنّت غلط، همسر پسر خواندهاش (زید بن حارث) را بعد از آنکه از وی طلاق گرفت، به ازدواج خود در آورد تا روشن شود این الفاظ تو خالی نمیتواند واقعیتها را دگرگون سازد، چرا که رابطه پدری و فرزندی، یک رابطه طبیعی است و با الفاظ و قراردادها هرگز حاصل نمیشود، از اینرو قرآن میگوید: اینها سخنان باطلی بیش نیست، امّا خداوند حق میگوید.
سخن حق به سخنی گفته میشود که با واقعیت عینی تطبیق کند، یا اگر یک مطلب قراردادی است، هماهنگ با مصالح همه اطراف قضیه باشد و مسأله پسر خواندگی که حقوق فرزندان دیگر را تا حدّ زیادی پایمال میکرد، نه واقعیت عینی داشت و نه قراردادی حافظ مصلحت عموم بود.
در ادامه، قرآن برای تأکید بیشتر و روشن ساختن خط صحیح و منطقی اسلام چنین میافزاید: آنها را به نام پدرانشان بخوانید که نزد خداوند عادلانهتر است. (ادْعُوهُمْ ِلآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ).(2)
تعبیر به «اقسط» (عادلانهتر) بدین معنا نیست که اگر آنها را به نام پدر خواندهها صدا بزنید، عادلانه است و به نام پدران واقعی عادلانهتر، زیرا صیغه «افعل التفضیل» گاه در مواردی به کار میرود که وصف در طرف مقابل به هیچ وجه وجود ندارد.
در آخر نیز برای رفع هر گونه بهانه، اضافه شده است، اگر پدران آنها را نمیشناسید، آنان برادران دینی و موالی شما هستند(1). (فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ فَإِخْوانُکُمْ فِی الدِّینِ وَ مَوالِیکُمْ ).(2)
2 - درآیه دیگری از سوره احزاب آمده است: هنگامی که زید بن حارثه از زینب دختر جحش جدا شد و او را رها کرد (طلاق داد) ما او را به همسری تو در آوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خواندههای خود، هنگامی که از شوهران خود طلاق بگیرند، نباشد. (فَلَمّا قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها لِکَیْ لا یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْواجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً )(3)؛ به گفته بسیاری از مفسّران و مورّخان اسلامی، این آیه در مورد داستان ازدواج زینب دختر جحش، دختر عمه پیامبر گرامی اسلامی صلی الله علیه و آله با زید بن حارثه برده آزاد شده آن حضرت نازل شده است و از ظاهر آیه استفاده میشود، این ازدواج یک ازدواج استثنایی و الهی بود، از اینرو در تواریخ آمده است که «زینب» بر سایر همسران پیامبر صلی الله علیه و آله به این امر مباهات میکرد و میگفت: شما را خویشاوندانتان به همسری پیامبر در آوردند، ولی مرا خداوند در آسمان به همسری آن حضرت در آورد.
به هر صورت قرآن برای رفع هر گونه ابهام با صراحت تمام، هدف اصلی این ازدواج را که شکستن یک سنّت جاهلی در زمینه اعتقاد به عدم جواز و خودداری از ازدواج با همسران مطلقه پسرخواندهها بوده، بیان میدارد(4)و از آن به خوبی معلوم میگردد با تبنّی، نسب اثبات نمیگردد.
3 - از روایات وارد شده برای تعیین اقّل و اکثر حمل استفاده میشود، ملاک در نسب و الحاق، این است که طفل از نطفۀ مرد باشد به شرط آنکه شش ماه و یا بیشتر از زمان وطی او با زنی که بچّه از او متولّد شده، گذشته باشد. مانند آنکه، حلبی با سند صحیح از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: اگر مردی جاریه و خدمتگزاری داشته باشد که او را به عقد خود در آورده و با او همبستر شده باشد، سپس او را آزاد ساخته و او بعد از پایان عدّه با دیگری ازدواج نماید، چنانچه فرزندی که در رحم دارد، بعد از گذشت پنج ماه از ازدواج با مرد دیگر، متولّد شود، فرزند از شوهر اوّل اوست و اگر بعد از شش ماه از ازدواج دوّم باشد از شوهر اخیر میباشد. «قالَ:... فَإِنْ وَضَعَتْ لِخَمْسَةِ أَشْهُرٍ فَإِنَّهُ لِمُولاها الَّذِی أَعْتَقَها وَإِنْ وَضَعَتْ بَعْدَ ما تَزَوَّجَتْ لِسِتَّةِ أَشْهُرٍ فَإِنَّهُ لِزُوجِها الأَخیِرِ»(1). و دیگر روایات.(2)
در مجموع از این روایات استفاده میشود فرزند فقط ملحق به کسی است که از نطفه او تکّون یافته و به غیر او، مانند اینکه فرد دیگری با تبنّی و ادّعا، طفلی را فرزند خود میداند، با اینکه از نطفه او تکوّن نیافته است ملحق نمیگردد.
4 - برخی دیگر از روایات دلالت دارد بر اینکه فرزند ملحق به مردی میگردد که به وسیله او مجامعت و انزال منی انجام شده است،(3)همچنین برخی از روایات دلالت دارد که اگر در غیاب فردی، همسرش حامله شود، فرزند به او ملحق نمیشود.(4)و نیز روایاتی که دلالت دارد فرزند مربوط به فراش مرد است. «اَلْوَلَدُ لِلْفِراشِ».(5)از تمامی این روایات استفاده میگردد، الحاق و ثبوت نسب منحصر به وطی و انزال و فراش است، بنابراین با تبنّی که هیچ کدام از امور ذکر شده، نمیباشد، نسب ثابت نمیگردد.
5 - سیرۀ متشرّعه از گذشته تاکنون بر این قرار گرفته که اگر فردی، ادّعای پدری طفلی مجهول النسب یا یتیمی را داشته باشد در صورتی که قرائنی بر صدق مدّعای او
وجود نداشته باشد، نسب طفل به او ثابت نمیشود و مفروض کلام این است که متبنّی دلیلی بر صدق مدّعای خویش ندارد.
نتیجه آنکه، آنچه در این زمان مرسوم شده است که بعضی از مردم به هر دلیل، اطفال مجهول النسب را با ادّعا و تبنّی به فرزندی میپذیرند و به خود ملحق و آثار فرزند حقیقی بر او مترتّب مینمایند، مجوّز شرعی ندارد، بلکه حرام است و هیچ اثری از آثار نسب حقیقی بر آن مترتّب نمیشود و چنین کودکی نسبت به خانوادهای که او را به فرزندی برگزیدهاند، اجنبی است مگر اینکه از راههای شرعی، ایجاد محرمیت گردد.
در بحث از فرزند خواندگی این پرسش مطرح است که آیا بهتر نیست از قوانین اروپایی پیروی گردد تا فرزند خواندگی از نظر تشریفات، ساده و از لحاظ آثار، کامل شود؟
به بیانی دیگر، فرزندخواندگی از نظر اجتماعی فواید فراوانی دارد، کودکان یتیم و سر راهی کانونی برای رشد مییابند و از بار وظایف دولت کاسته میشود؛ خانوادههایی که از نعمت فرزند داشتن محروم ماندهاند چراغی برای زندگی یکنواخت و خستهکننده خود پیدا میکنند و در این راه هدفی مشروع و انسانی مییابند؛ آنان که نتوانسته یا نخواستهاند خانوادهای تشکیل دهند از غم تنهایی رها میشوند و بخشی از کمبودهای روانی را جبران میکنند؛ مادرانی که برای پوشیده نگه داشتن گناه خود، وسوسه نابود کردن ثمره گناه، یعنی فرزند را در سر میپرورانند، راهی تازه برای رهایی خویش و تأمین سعادت فرزند پیدا میکنند.(1)پس با این فواید، چرا اسلام فرزندخواندگی (تبنّی) را حرام دانسته است؟
قبل از پاسخ به این سؤال، ذکر دو نکته لازم به نظر میرسد:
الف: در جای خود در علم اصول و کلام، تحقیق و مسلّم گردیده که احکام شرعی تابع مصالح و مفاسد است و از مجموع مطالبی که در این مورد مطرح گردیده است، میتوان به دست آورد که مصلحت در سه مرحله وجود دارد: جعل، مجعول و اجرا.
1) (1) ناصر کاتوزیان، حقوق مدنی - خانواده 383:2.
مرحله جعل: آن است که گاهی ممکن است خود فعل مصلحت نداشته باشد، ولی انشای آن دارای مصلحت است، مانند اوامر امتحانی. مرحله مجعول: به این معنی است که، اگر فعلی انجام شود فلان مصلحت را داراست. و مقصود از مرحله اجرا: آن است که صرف اجرای حکم دارای مصلحت است، البتّه در احکام اجتماعی اجرا به عهده حکومت اسلامی گذاشته شده است و در احکام فردی به عهده فرد.
بنابراین، حرمت تبنّی که از ناحیه شرع مقدّس صادر شده است، بیتردید بر پایه مصالح و مفاسد است، هر چند عقل قاصر ما انسانها نتواند به تمام علّت واقعی آن دست یابد.
ب: با توجّه به توضیحاتی که در مورد حکم تکلیفی و وضعی تبنّی ذکر شد، روشن گردید حرمت آن در موردی است که شخصی فرزند دیگران را به خود ملحق سازد و آثار و احکام نسب طبیعی و حقیقی بر آن مترتّب نماید، ولی چنانچه از دایره مفهوم و لفظ تجاوز ننماید و شخصی که سرپرستی طفل مجهول النسب و یتیم را به عهده میگیرد به احکام شرعی نسب و خانواده پایبند باشد، مشمول ادّله حرمت نمیگردد و در حقیقت چنین موردی از موضوع تبنّی که در آیات و روایات آمده، خارج است و در عنوان سرپرستی ونیکی و احسان به ایتام و اطفال بیسرپرست وارد میشود که از امور خداپسندانه و با فضلیت است که در صفحات بعد در این زمینه توضیح خواهیم داد.
با عنایت به آنچه ذکر شد، امور زیر میتواند پاسخی مناسب به پرسش مطرح شده در مورد تبنّی باشد:
1 - فرزند به منزله جزیی از پدر و مادر است که با یکدیگر رابطه طبیعی دارند و آثار و نتایج آن در تمام مراحل زندگی بروز مینماید. این مطلب علاوه بر آنکه در آیات و روایات بدان اشاره شده است، با اصول وراثت و علم ژنتیک و دیگر علوم جدید روز قابل اثبات است و پسر خوانده به دلیل نداشتن چنین رابطهای، با خانوادهای که سرپرستی او را به عهده میگیرند از یکدیگر بیگانه میباشند، بنابراین نمیتواند آثار و احکام فرزند طبیعی بر آن مترتّب گردد.
به بیان دیگر، شریعت مکمّل خلقت است و احکام و قوانین تشریعی ناظر به قوانین تکوینی و طبیعت بشر صادر شده و ترتّب احکام نسب بر پسر خوانده، خارج از این قانون
کلّی است و لازمهاش نوعی جمع بین امور متضادّ است. زیرا پسر خوانده و متبنّی با یکدیگر رابطه طبیعی و حقیقی ندارند، و قبول ترتّب احکام نسب، حکم به وجود چنین رابطهای است.
2 - معلوم نیست داشتن فرزند برای همه افراد بشر، خیر و مصلحت در برداشته باشد، تا گفته شود خانوادههایی که از نعمت فرزند داشتن محروم ماندهاند با تبنّی برای زندگی یکنواخت و خستهکنندۀ خود چراغی پیدا میکنند، چه بسا مصحلت بعضی از خانوادهها در این است که از فرزند محروم باشند. خداوند رئوف و مهربان بر طبق حکمت، عالم را تدبیر و به هر کس آنچه را مصلحت بداند عطا خواهد نمود.
قرآن کریم در اشاره به یک قانون کلّی و اصل اساسی که حاکم بر قوانین تکوینی و تشریعی است، میفرماید: چه بسا شما از چیزی اکراه داشته باشید، در حالی که برای شما خیر است و مایه سعادت و خوشبختی و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید و آن برای شما شرّ است. (وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ ).(1)
پروردگار جهان با این لحن قاطع اعلام میدارد که افراد بشر نباید تشخیص خودشان را در مسائل مربوط به سرنوشتشان، حاکم سازند، چرا که علم آنها از هر نظر محدود و ناچیز است و معلوماتشان در برابر مجهولات بسان قطرهای در برابر دریاست؛ همانگونه که در قوانین تکوینی، از اسرار آفرینش همه اشیاء با خبر نیستند و گاه چیزی را بی خاصیت میشمرند، در حالی که پیشرفت علوم، فواید مهم آنرا آشکار میسازد، همچنین در قوانین تشریعی، بسیاری از مصالح و مفاسد را نمیدانند، از اینرو ممکن است چیزی را ناخوشایند دارند در حالی که سعادت آنها آن است، یا از چیزی خشنود باشند در حالی که بدبختی آنها در آن است.(2)
3 - فرزند خواندگی اگر به سادگی انجام شود به ارج و اهمیت خانواده زیان جدّی و غیر قابل جبران وارد میسازد، زیرا برای داشتن فرزند، دیگر ضرورتی به
تشکیل خانواده مشروع احساس نمیشود، همه میتوانند با پذیرفتن فرزندان نامشروع دیگران، آنان را در زمره فرزندان مشروع در آورند. آنان نیز که از بیم بیپناه ماندن فرزندشان در بی بند و باری و آلودگی، احتیاط میکنند، آسوده خاطر میشوند و منبعی تازه برای درآمد مییابند.
آری، فرزند خواندگی میتواند سوداگرانی را به طمع کسب درآمد، تشویق به خرید و فروش اطفال نماید، زیرا هیچ کس نمیتواند ادّعا کند که تنها نیازهای عاطفی یا خیرخواهی و نوع دوستی، انگیزه پذیرفتن کودکان بیسرپرست است. پارهای از مردم در پی خدمتکار یا پرستار دلسوز خانگی برای خود هستند و برخی دیگر از وجود چنین اطفالی برای مقاصد غیر مشروع استفاده میکنند و خلاصه فرزند خواندگی را سرپوش و بهانهای مناسب برای اهداف خود مییابند.(1)اینگونه موارد میتواند بخشی از فلسفۀ حرمت تبنّی محسوب گردد.
هر چند اسلام فرزند خواندگی را به رسمیت نشناخته وآن را مردود دانسته است، لیکن تکفّل و نگهداری اطفال بیسرپرست را امری خدا پسندانه میداند و به شدّت مورد توصیه قرار داده است. البتّه با استناد ادلّهای که به آنها اشاره شد، بین طفل و خانوادهای که سرپرستی طفل را به عهده گرفته، هیچگونه قرابتی ایجاد نمیشود و در برگیرنده آثاری از قبیل حرمت نکاح، وراثت، الزام به انفاق و... نیست. بلکه تنها امری اخلاقی و تعهّدی انسانی تلقّی میشود. قرآن کریم خطاب به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله دستور میدهد: یتیم را تحقیر مکن. (فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلا تَقْهَرْ ).(2)
«تقهر» از مادۀ «قهر» به معنی غلبه توأم با تحقیر است،(3)ولی در هر یک از این دو معنی نیز جداگانه استعمال میشود و مفهوم مناسب در اینجا همان تحقیر است.
مخاطب در این آیه هر چند شخص رسول الله میباشد، امّا بیتردید همگان را شامل میشود، همچنین از آن استفاده میشود، مسأله اطعام و انفاق به یتیمان گرچه مهم است، ولی از آن مهمتر، دلجویی و نوازش و رفع کمبودهای عاطفی آنان است.
در آیات دیگری به شرح اعمالی که موجب دوری از خدا و گرفتاری در چنگال مجازات الهی میشود، پرداخته و میفرماید: چنان نیست که شما خیال میکنید (که اموالتان دلیل بر مقام شما نزد پروردگار است، بلکه اعمالتان حاکی از دوری شما از خداست). شمایتیمان را گرامی نمیدارید و یکدیگر را به اطعام مستمندان تشویق نمیکنید. (کَلاّ بَلْ لا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ * وَ لا تَحَاضُّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکِینِ ).(1)
در این آیات نیز از اکراه سخن به میان آمده و بیانگر این معنی است که یتیم نباید احساس کند که چون پدرش را از دست داده، خوار و ذلیل و بیمقدار شده، بلکه باید آنچنان مورد اکرام قرارگیرد که جای خالی پدر را احساس ننماید. همچنین روایات بسیاری بر فضلیت تکریم ایتام و اطفال بیسرپرست تأکید گردیده است، به عنوان نمونه:
1 - از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده است: هنگامی که یتیم گریه میکند عرشخدا به لرزه میافتد و خداوند به فرشتگانش میفرماید: ای ملائکه من! چه کسی این یتیم که پدرش را در کودکی از دست داده به گریه انداخته است؟ ملائکه میگویند: خدایاتو آگاه تری! خداوند میفرماید: ای ملائکه من شما را گواه میگیرم که هر کس او را از گریه باز دارد و قلبش را خشنود نماید من روز قیامت او را خشنود خواهم کرد. «إنّالیتیم اذا بکی اهتزّ لبکائه عرش الرحمن... فیقول الله تعالی: یا ملائکتی! فإنّی اشهدکم انَّ لمن اسکته وارضاه أن ارضیه یوم القیامة».(2)همین مضمون از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده، با این تفاوت که فرموده است: هر بنده مؤمنی که او را ساکت نماید، بهشت بر او واجب میشود.
«لایَسْکِتُهُ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ إِلاّ وَجَبَت لَهُ الْجَنَّة».(3)
2 - در حدیث دیگری، یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید: در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودیم، پسر بچّهای وارد شد و عرض کرد: کودکی یتیم هستم و خواهری یتیم دارم و مادری بیوه زن، از آنچه خدا به تو اطعام کرده به ما اطعام کن، تا خداوند از آنچه نزد اوست آنقدر به تو ببخشد که خشنود شوی. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چه زیبا سخن میگوییای پسر! آنگاه رو به بلال کرده و فرمود: برو از آنچه نزد ماست بیاور، بلال رفت بیست و یک دانه خرما آورد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هفت دانه برای تو و هفت دانه برای خواهرت و هفت دانه هم برای مادرت. معاذبن جبل برخاست و دستی بر سر کودک کشید وگفت: خداوند یتیمی تو را جبران کند و تو را جانشین صالحی برای پدرت سازد (کودک یتیم از فرزندان مهاجر بود) پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رو به معاذ کرد و فرمود: انگیزه تو برای اینکار چه بود؟ عرض کرد: محبّت و رحمت به کودک بود.
آن حضرت فرمود: هر کس از شما سرپرستی یتیمی را بر عهده گیرد و آنرا به طور احسن انجام دهد و دست بر سر یتیم کشد، خداوند به عدد هر مویی، حسنهای برای او مینویسد و به هر مویی، گناهی از او محو میکند و به هر مویی، درجهای به او میبخشد. «قالَ: لایَلیِ احدٌ مِنکم یتیماً فیُحسِنُ ولایَتَه و وَضَع یدَه علی رأسِه إلاّ کتَبَ اللهُ له بکلِّ شَعْرةٍ حسنةً و محا عنه بکلِّ شعرةٍ سیّئةً و رَفَعَ له بکلِّ شَعرةٍ درجةً».(1)3 - در حدیث دیگری از آن حضرت نقل شده که فرموده است: من و سرپرست یتیم مانند این دو در بهشت خواهیم بود به شرط اینکه تقوای الهی را پیشه کند (با اشاره به انگشت سبّابه و انگشت وسط)
«أَنَا وَکافِلُ الْیَتِیمِ کَهاتَیْنِ فِی الْجَنَّةِ إِذا اتَّقَی الله عَزَّوَجَلَّ وَأَشاَر بِالسَّبّابَةِ وَالْوُسْطی».(2)4 - از این بالاتر، حدیث دیگری است از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که فرموده است: هرگاه یتیم گریه کند، اشکهای او در دست خداوند رحمن میریزد.
«إِذا بَکی الْیَتِیمُ وَقَعَتْ دُموعُه فِی کَفِّ الرَّحْمنِ».(3)
همچنین آن حضرت فرموده است: بهترین خانههای شما خانهای است که در آن یتیمی مورد احسان و عطوفت قرار گیرد و بدترین خانهها، خانهای است که در آن به یتیمی بدرفتاری و ستم شود.
«خَیْرُ بُیُوتِکُمْ بَیْتٌ فِیهِ یَتِیمٌ یُحْسَنُ إلَیْهِ وَشَرُّ بُیُوتِکُمْ بَیْتٌ یُساءُ إِلَیْهِ».(1)5 - در حدیث دیگری آن حضرت میفرماید: کسی که عهدهدار یتیمی از مسلمانان شود و او را به خانه خود ببرد و در خوردنیها و نوشیدنیها شریک خود نماید، البتّه پاداش او بهشت است، مگر اینکه گناه غیر قابل عفوی مرتکب شده باشد.
«مَنْ کَفَلَ یَتیِماً بَیْنَ الْمُسْلِمیِنَ فَأَدْخَلَهُ إِلی طَعامِهِ وَشَرابِهِ أَدْخَلَهُ اللهُ الْجَنَّةَ الْبَتَّةَ إِلاّ أَنْ یَعْمَلَ ذَنْباً لا یُغْفَرُ».(2)در این جا یادآوری دو نکته لازم به نظر میرسد:
الف - آنچه در مورد ایتام ذکر شد، ظاهراً شامل اطفالِ مجهول النسب و کودکان سر راهی نیز میگردد، زیرا هر دو دارای ملاک واحد میباشند، چرا که مقصود اسلام در این تأکیدها و توصیهها، کمک به انسان ضعیف و محروم است، اعمّ از اینکه تحت عنوان یتیم باشد یا طفل مجهول النسب و بیپناهی که معلوم نیست پدر و مادرش کیست، بلکه چه بسا در بعض موارد طفل لقیط و مجهول النسب بیشتر نیاز به کمک و سرپرستی دارد، زیرا چه بسا اقربای یتیم، او را با دل و جان و بهتر از زمانی که سایه پدر بر سر داشته، سرپرستی و حفاظت و تکریم نمایند. ولی طفل مجهول النسب اینگونه نیست و اقربایی ندارد تا او را سرپرستی نمایند.
ب - برنامهها و تأکیدهای فردی در روایات، مربوط به زمانی است که جوامع، همانند امروز گسترده نبوده، ولی امروزه مسلمانان نباید به کارهای فردی در این زمینه قناعت کنند، بلکه باید نیروهای خود را متمرکز کرده، یتیمان را زیر پوشش برنامه حساب شده اقتصادی و فرهنگی و آموزشی قرار دهند و از آنها افرادی لایق برای جامعه اسلامی بسازند، این امر نیاز به همکاری همه جانبه و عمومی دارد، امید آنکه مسلمانان به وظیفه خود عمل نمایند.
از مطالب گذشته روشن گردید، میان اطفال مجهول النسب یا یتیم با خانوادههایی که آنها را سرپرستی مینمایند، هیچگونه آثاری از احکام اولاد مترتّب نمیگردد، اعمّ از اینکه خانوادهها ابتدا آن اطفال را به عنوان طفل لقیط و سرراهی گرفته باشند یا مؤسّسات عام المنفعه مانند سازمان بهزیستی، به آنها داده باشند، بنابراین اگر آن طفل دختر باشد بعد از آنکه به سن هفت سالگی رسید، برای مردی که او را سرپرستی مینماید جایز نیست او را ببوسد و اگر پسر باشد برای زن خانواده سرپرست جایز نیست، بعد از آنکه به سن تمیز رسید او را ببوسد و یا با لذّت و ریبه به او نظر کند، ولی در صورت تمایل میتوانند با اسباب زیر ایجاد محرمیت نمایند.
الف: سبب رضاع و شیرخوارگی
اگر کودک، دختر شیرخواره باشد از راههای زیر بین او و مرد (پدرخوانده) محرمیت ایجاد میشود:
1 - شیر همسر مرد را بخورد، در این صورت دختر رضاعی مرد میشود.
2 - شیر مادر مرد را بخورد، در این صورت خواهر رضاعی مرد میگردد.
3 - شیر خواهر مرد را بخورد که دختر خواهر رضاعی مرد میشود، همچنین اگر شیر دختر خواهر مرد را بخورد به او محرم میگردد.
4 - شیر زن برادر مرد را بخورد که در این صورت دختر برادر رضاعی او میشود و همچنین است اگر شیر دختر برادر او را بخورد.
لیکن اگر کودک، پسر و شیرخوار باشد از راههای زیر میتوان بین او و زن خانواده سرپرست (مادرخوانده) ایجاد محرمیت کرد:
1 - شیر همان زن را بخورد، در این صورت فرزند رضاعی او میشود.
2 - شیر مادر زن را بخورد که برادر رضاعی زن شود.
3 - شیر خواهر زن را بخورد و پسر خواهر رضاعی زن شود، همچنین است اگر شیر دختر خواهر زن را بخورد.
4 - شیر زن برادر زن را بخورد، در این صورت آن کودک پسر برادر رضاعی زن میشود، همچنین اگر شیر دختر برادر زن را بخورد به او محرم میشود.
ب: سبب نکاح موقّت
اگر فرزند خوانده، دختر و شیرخوار نباشد یا اگر شیرخوار است و شیر در مواردی که ذکر شد وجود ندارد، میتوان به وسیله صیغه نکاح موقّت، محرمیت ایجاد نمود، همچنین اگر فرزند خوانده، پسر و شیرخوار نباشد و زن خانواده (مادرخوانده) مادر بدون شوهر داشته باشد و او را به عقد دائم و یا موقّت پسر درآورند، پس از مجامعت و دخول به او، مادرخوانده ربیبه او میشود و به او محرم میگردد. تفصیل این مسأله در کتب فقهی و رسالههای عملیه آمده است.(1)
باید یادآور شد خانوارهای سرپرست در صورت تمایل میتوانند قسمتی از اموال خود را با عناوینی مانند هبه یا صلح با شرایط معین و حتّی بدون شرط، به اطفال فرزند خوانده بدهند.
قانون مدنی ایران همانند اغلب کشورهای اسلامی(2)به پیروی از فقه اسلام، فرزند خواندگی را به رسمیت نشناخته و آن را منشأ اثر حقوقی نمیداند، بنابراین فرزند خواندگی به مفهومی که در قوانین کشورهای غربی و اروپایی وجود دارد، در قوانین ایران نیست. البتّه در مورد اقلیتهای مذهبی غیر مسلمان که فرزندخواندگی در مذهب آنان به رسمیت شناخته شده، برابر ماده واحده قانون رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیر شیعه مصوّب 1312، فرزند خواندگی منشأ اثر حقوقی میباشد و در این زمینه، عادات و قواعد مسلّمه متداوله در مذهبی که پدر خوانده یا مادر خوانده پیرو آن است، میباید مراعات شود. این قانون تا به امروز به قوّت خود باقی است.(3)
1) (1) ر. ک: فاضل لنکرانی، جامع المسائل 434:1-435.
2) (2) کشور تونس تحت نفوذ حقوق کشورهای غربی به ویژه حقوق فرانسه، به منظور حمایت و سرپرستی اطفال بدون سرپرست، نهاد حقوقی فرزندخواندگی را در چهارم مارس 1958 میلادی مطابق با دوازدهم شعبان 1377 هجری قمری به تصویب رساند. سید حسین صفایی، اسدالله امامی، حقوق خانواده 29:2.
3) (3) سید حسین صفایی، اسدالله امامی، مختصر حقوق خانواده: 278.
در سال 1354 قانون حمایت از کودکان بدون سرپرست به تصویب رسید. این قانون نخستین گامی است که حقوق ایران برای شناسایی و منظّم ساختن روابط اخلاقی اینگونه کودکان با خانوادهها برداشت. در این قانون جانب احتیاط رعایت شده و به احترام سنّتهای مذهبی و ملّی یک باره و به طور صریح فرزندخواندگی عنوان نشده است.(1)
این قانون برای حمایت بیشتر از اطفال بیسرپرست، ضوابطی برای سرپرستی اطفال مقرّر داشت و آنرا به صورت یک نهاد حقوقی درآورد(2)و در حقیقت آموزههای مذهبی در مورد تکریم و سرپرستی ایتام و اطفال بیسرپرست را، ضابطهمند ساخت.
به موجب این قانون تحت ضوابط و شرایطی، خانوادههای فاقد فرزند میتوانند کودکانی را که سرپرست ندارند سرپرستی کنند، بدون آنکه آثار ناشی از قرابت نسبی از قبیل ارث و حرمت نکاح ایجاد شود.
هدف مقنّن در تصویب این قانون در مادۀ 2 بدین شکل عنوان شده است: «اینسرپرستی به منظور تأمین منافع مادّی و معنوی طفل برقرار میگردد، ولی در هر حال از موجبات ارث نخواهد بود».
شرایطی که در این قانون برای سرپرستی مقرّر شده، برخی مربوط به سرپرست و بعضی راجع به طفل تحت سرپرستی است.
شرایط مربوط به سرپرستان، به طور اجمال بدین قرار است:
الف: وجود رابطه نکاح بین زن و مرد سرپرست، یعنی مرد سرپرست دارای همسر باشد (وجود خانواده).
ب: اقامت در ایران.
ج: توافق برای سرپرستی.
د: انقضای پنج سال از تاریخ ازدواج.
ه -: یکی از زوجین حداقّل سی سال تمام داشته باشد.
و: هیچ یک از زوجین دارای محکومیت جزایی مؤثر به علّت ارتکاب جرایم عمدی نباشند.
ز: هیچ یک از زوجین محجور نباشند.
ح: زوجین دارای صلاحیت اخلاقی باشند.
ط: زوجین یا یکی از آنها دارای تمکّن مالی باشند.
ی: عدم ابتلای زوجین به بیماریهای واگیر و صعب العلاج و نیز عدم اعتیاد آنها به الکل و یا موادّ مخدّر و دیگر اعتیادات مضرّ.
شرایط یاد شده مستفاد از ماده 1 و 3 قانون مزبور میباشد و باید توسط دادگاه مربوطه که مبادرت به صدور حکم سرپرستی مینماید، احراز شود و ماده 6 قانون مزبور شرایط طفل را اینگونه بیان میکند:
الف: سن طفل از 12 سال تمام کمتر باشد.
ب: هیچ یک از پدر یا جدّ پدری یا مادر طفل، شناخته نشده یا در قید حیات نباشند یا کودکانی باشند که به مؤسسّه عام المنفعه سپرده شده و سه سال تمام، پدر یا مادر یا جدّ پدری او مراجعه نکرده باشند.
فرزند خواندگی با صدور حکم سرپرستی از طرف دادگاه آغاز میشود. از این تاریخ، کودک پذیرفته شده در حکم فرزند خانواده است. زن و شوهر پذیرنده باید مانند پدر و مادر مشروع، به نگهداری و تربیت کودک بپردازند و هزینه معاش و تحصیل او را تحمّل کنند، از سوی دیگر کودک نیز وظیفه دارد که در خانه پدرخوانده زندگی کند و احترام آنان را نگاه دارد.(1)
در ماده 11 قانون حمایت از کودکان بیسرپرست درباره روابط طفل و خانواده سرپرست، چنین آمده است:
«وظایف و تکالیف سرپرست و طفل تحت سرپرستی او از لحاظ نگهداری و تربیت و نفقه و احترام، نظیر حقوق و تکالیف اولاد و پدر و مادر است.
1) (1) ناصر کاتوزیان، حقوق مدنی - خانواده 391:2.
تبصره: اداره اموال و نمایندگی قانونی طفل صغیر به عهده سرپرست خواهد بود، مگر آنکه دادگاه ترتیب دیگری اتخاذ نماید».
ماده 4 قانون تأمین زنان و کودکان بیسرپرست مصوّب 1371، حمایتهای موضوع قانون مزبور را به شرح ذیل تشریح مینماید:
«الف: حمایتهای مالی شامل تهیه وسائل و امکانات خودکفایی یا مقرّری نقدی و غیر نقدی به صورت نوبتی و یا مستمّر.
ب: حمایتهای فرهنگی، اجتماعی، شامل ارائه خدماتی نظیر خدمات آموزشی «تحصیلی» تربیتی، کاریابی و...
ج: نگهداری روزانه و یا شبانهروزی کودکان... بیسرپرست در واحدهای بهزیستی یا واگذاری سرپرستی اینگونه کودکان... به افراد واجد شرایط».
همچنین ماده 6 آیین نامه اجرایی قانون مزبور مصوب 1374، به بیان میزان و مدّت پرداخت هزینه کودکان بیسرپرست پرداخته و در ذیل بند «د» آمده است: «بخشی از هزینۀ نگهداری و مراقبت از کودکان بی سرپرست... در مراکز نگهداری شبانه روزی غیر دولتی همچنین مراکزی به شکل هیأت امنایی اداره میشوند، به صورت سرانه توسط سازمان بهزیستی تأمین و پرداخت میشود».
در اسلام، تغذیه با شیر مادر به عنوان یکی از حقوق کودک به رسمیت شناخته شده است و پیرامون آن، در آیات و روایات به تفصیل سخن به میان آمده و در متون فقهی درباره جنبههای مختلف آن بحث شده است.
اهمیت این امر از آن جهت است که در دوران شیرخوارگی علاوه بر اینکه ساختمان جسمی کودک محکم میشود، ساختار روحی او نیز پرورش مییابد. از این روست که از دیدگاه آیات و روایات، تغذیه کودک از دو جهت در چگونگی تربیت و پرورش او تأثیر دارد:
1 - در وضعیت مزاجی و ساختار جسمانی و سلامت و نیرومندی و یا بیماری و ناتوانی او.
2 - در اخلاقیات و نفسانیات کودک است، زیرا تجربه علمی در جهان امروزه ثابت نموده است که شیر دادن باید برای مادر و کودک، عملی لذّت بخش باشد.
احساس مادر به آسانی و به سرعت به فرزند خود منتقل میشود و در یک سطح وسیع، جوّ حاکم بر تغذیه را مشخص میسازد. مادرانی که از نظر عصبی، مضطرب و تحریکپذیر بوده و به آسانی عصبانی میشوند و از نظر عاطفی ناپایدار هستند، بیشتر دچار اشکالات تغذیهای با فرزند خود میباشند و آثار منفی این نوع شیرخوارگی و تغذیه بر روان کودک غیر قابل انکار است.
مقتضای حکمت خداوند حکیم، قراردادن هر چیزی در جای خود و انتظام عالمانه آفرینش و جامعنگری در تشریع قوانین است. نگاهی به ولادت نوزاد و نیاز غذایی او، همزمان بودن ترشح شیر در سینه مادر و تولّد نوزاد، ترکیبات شیر و تعیین حق برای کودک، همه نشان از حکمت خداوند متعال دارد و برای اندیشمندان و خردورزان، نشانه توحید است.(1)
1 - مادران، فرزندان را دو سال تمام شیر میدهند، این حکم برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را تکمیل نماید... نه مادر حق ضرر زدن به کودک را دارد ونهپدر... (وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ... لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ )(2). مضاره از باب مفاعله است و این باب اگر چه بیشتر بین دو نفر است، یعنی نباید پدر به خاطر فرزند به مادر ضرر زند و نیز مادر نباید به خاطر فرزند به پدر ضرر برساند، ولی در این آیه، همچنانکه بسیاری از مفسرین تصریح نمودهاند در این معنی استعمال نشده بلکه به مفهوم اضرار است و ممکن است مراد این باشد که مادر حق ندارد به فرزند خود ضرر برساند (به عنوان مثال با وجود حمایت پدر، از شیر دادن به طفل خودداری نماید) همچنین پدر حق ندارد به فرزند خود ضرر زند مانند اینکه به رغم تمایل مادر برای شیر دادن به طفل او را منع نماید، یا حمایتهای لازم را در اینباره انجام ندهند.(3)
به هر صورت در این آیه حق شیر دادن در دو سال شیرخوارگی به مادر داده شده و اوست که میتواند در این دو سال از فرزند خود نگاهداری نماید همچنین از آن برداشت میشود بهترین غذا برای نوزاد شیر مادر است، زیرا خداوند حکیم است و به مقتضای حکمت متعالیه خویش دستوری که داده است، میباید نافع به حال کودک باشد. شاهد این برداشت، روایات بسیاری است که میتوان در چند دسته تقسیم نمود:
دسته اوّل: روایاتی است که در آنها به خیر و برکت و منفعت شیر مادر برای نوزاد تصریح شده است، مانند آنکه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده است: هیچ شیری برای نوزاد بهتر از شیر مادر نیست، «لَیْسَ لِلصَّبِیِّ لَبَنٌ خَیْرٌ مِنْ لَبَنِ أُمِّهِ».(1)همچنین امیر المؤمنین علیه السلام تغذیه با شیر مادر را مورد تأکید قرار داده و فرموده است: هیچ شیری برای تغذیه کودک با برکتتر از شیر مادر نیست.
«مَا مِنْ لَبَنٍ رَضَعَ بِهِ الصَّبِیُّ أَعْظَمَ بَرَکَةً عَلَیْهِ مِنْ لَبَنِ أُمِّهِ».(2)حضرت امام حسین علیه السلام نیز در دعای عرفه در مقام بر شمردن نعمتهای الهی، اشارهبه تغذیه دوران کودکی نموده و فرموده است: و در گهواره که کودکی ناتوان بودم، مرا از هر آسیب و خطر حفظ کردی و از شیر مادر غذایی گوارا روزیم نمودی.
«وَحَفِظْتَنِی فِی الْمَهْدِ طِفْلاً صَبِیّاً وَرَزَقْتَنِی مِنَ الْغِذاءِ لَبَناً مَرِیّاً»(3).
دسته دوّم: روایاتی است که به جنبه اخلاقی زن شیرده، اشاره دارد و بیان میکند که شیر مادر برای نوزاد از چنان اهمیتی برخوردار است که میتواند طبیعت او را تغییر دهد، بنابراین باید در انتخاب زنی که این وظیفه را به عهده میگیرد احتیاط شود. مانند آنکه، امام صادق علیه السلام از جدّش امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکند که بارها فرموده است: همانطور که با دقّت نظر انتخاب همسر مینمایید، هر شخصی را جهت شیر دادن به فرزندخود انتخاب نکنید، زیرا چه بسا شیرخوارگی باعث تغییر طبیعت نوزاد گردد. «کَانَ علیه السلام یَقُولُ: تَخَیَّرُوا لِلرَّضَاعِ کَمَا تَخَیَّرُونَ لِلنِّکَاحِ فَإِنَّ الرَّضَاعَ یُغَیِّرُ الطِّبَاعَ».(4)همچنین پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: مبادا برای شیر دادن به فرزندان خود از زن احمق استفاده کنید، زیرا شیر پایه و اساس رشد و تربیت فرزند است.
«إِیَّاکُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا الْحَمْقَاءَ فَإِنَّ اللَّبَنَ یُنْشِئُهُ عَلَیْهِ».(5)
در روایت دیگری نیز میفرماید: از شیر زنان بدکاره و دیوانه برای فرزندانتان پرهیز کنید، زیرا شیر اثر خود را میگذارد.
(1)دسته سوّم: روایاتی است که به اجر و پاداش مادران شیرده، اشاره دارد. به تعبیری دیگر، چون شیر مادر برای نوزاد بسیار نافع و پربرکت است، این دسته از روایات در تشویق مادران صادر شده تا زحمت انجام آنرا بر خود بپذیرند و فرزندان خویش را از آن منع ننمایند. مانند آنکه امّ سلمه میگوید: از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردم بسیاری از پاداشها (در کتاب و سنّت) برای مردان ذکر شده، آیا زنان هم از چیزی از این پاداشها نصیبی دارند؟ فرمود: آری، هنگامی که زن باردار میشود بسان روزهدارِ شب زندهداری است که با جان و مال خود در راه خدا جهاد میکند و هرگاه وضع حمل کند، اجر و پاداشی دارد که کسی از عظمت آن آگاه نیست و هرگاه فرزند خود را شیر دهد، در برابر هر مکیدن نوزاد پاداشی به او دهند که برابر است با آزاد کردن بندهای از فرزندان اسماعیل و هنگامی که از شیر دادن فرزند خود فارغ شود، فرشته بزرگواری بر پهلویش زند و گوید: اعمالخود را از سر بگیر که خداوند تو را آمرزیده است. «فَقالَ:... فَإِذَا وَضَعَتْ کَانَ لَهَا مِنَ الْأَجْرِ مَا لَا یَدْرِی أَحَدٌ مَا هُوَ لِعِظَمِهِ فَإِذَا أَرْضَعَتْ کَانَ لَهَا بِکُلِّ مَصَّةٍ کَعِدْلِ عِتْقِ مُحَرَّرٍ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِیلَ فَإِذَا فَرَغَتْ مِنْ رَضَاعِهِ ضَرَبَ مَلَکٌ کَرِیمٌ عَلَی جَنْبِهَا وَقَالَ: اسْتَأْنِفِی الْعَمَلَ فَقَدْ غُفِرَ لَکِ».(2)در روایت دیگر، آن حضرت به یکی از زنان صحابه چنین فرمود: آنگاه که مادر وضع حمل کرد و شروع به شیر دادن نوزاد نمود، در برابر هر مکیدن شیر مادر، در روز قیامت نوری درخشان در برابرش جلوه کند و هرکس از گذشتگان و آیندگان آنرا مشاهده نماید به شگفتی درآید و ثواب شخص روزهدار و شب زندهدار در نامه عملش ثبت گردد... و آنگاه که فرزندش را از شیر گرفت، خدای متعال به او میفرماید: ای زن، بدان که تمام گناهانت را آمرزیدم، پس عمل خود را از سر بگیر.
«فَإِذَا وَضَعَتْ حَمْلَهَا وَأَخَذَتْ فِی رَضَاعِهِ فَمَا یَمَصُّ الْوَلَدُ مَصَّةً مِنْ لَبَنِ أُمِّهِ إِلَّا کَانَ بَیْنَ یَدَیْهَا نُوراً سَاطِعاً یَوْمَ الْقِیَامَةِ یُعْجِبُ مَنْ رَآهَا مِنَ الْأَوَّلِینَ وَالْآخِرِینَ وَکُتِبَتْ صَائِمَةً قَائِمَةً... فَإِذَا فَطَمَتْ وَلَدَهَا قَالَ الْحَقُّ جَلَّ ذِکْرُهُ یَا أَیَّتُهَا المَرْأَةُ: قَدْ غَفَرْتُ لَکِ مَا تَقَدَّمَ مِنَ الذُّنُوبِ فَاسْتَأْنِفِی الْعَمَلَ».(1)
آنچه را که آیات و روایات برای اهمیت و فواید شیر مادر و تأثیر آن در جسم و جان نوزاد بیان داشتهاند، بعد از قرنها بهویژه در دو قرن اخیر، علوم پزشکی، غذایی، بهداشتی و... به بخشی از آن دست یافته و دانشمندان پیرامون آن سخن گفته و مقالاتی نوشتهاند، در ادامه فقط چکیدهای از آنچه در این زمینه گفته شده است، ذکر میگردد:
1 - تغذیه با شیر مادر باعث برقراری روابط عاطفی و روانی بین مادر و فرزند میشود. احساسی که مادر در هنگام بخشیدن شیره جان خود، یعنی شیر به فرزند خویش و آرامشی که نوزاد در آغوش مادر در این هنگام پیدا میکند، یعنی شدّت همبستگی عاطفی و روانی که در نتیجه آن ایجاد میگردد، به هیچ وجه در سایر روشهای تغذیهای نوزاد امکانپذیر نیست.
2 - شیر مادر همیشه در دسترس است و دارای گرمای مناسب میباشد و کودک میتواند به دفعات از آن، استفاده نماید.
3 - شیر مادر از نظر نوع و مواد غذایی (پروتیین، چربی و قند) و همچنین املاح و مواد معدنی موجود در آن تفاوتهای عمدهای با شیر گاو و سایر شیرها دارد و برای نوزاد مناسبترین شیر است.(2)
4 - کودکانی که از شیر مادر استفاده میکنند، شش برابر از کودکانی که با شیر دیگری تغذیه میشوند، شانس زنده ماندن دارند. اگر تمام نوزادان تا حدود شش ماهگیفقط با شیر مادر تغذیه شوند از مرگ و میر بیش از یک میلیون نوزاد در سال پیشگیری خواهد شد.
5 - مطالعات پزشکی ثابت کرده است که در شیر مادر پادزهرهای مخصوصی علیهمیکروبهای مختلف وجود دارد که موجب مصونیت و تحریک و تقویت بدن کودک میشوند.
6 - کودکان شیرخوار به شیر مادر خود حساسیت نشان نمیدهند. در میان این دسته از نوزادان، ابتلای به بیماریهای پوستی ناشی از آلرژی، کمتر به چشم میخورد. همچنین تغذیه با شیر مادر، کودک را در برابر یبوست، اسهال، سرفه، سرماخوردگی و سایر بیماریهای شایع، ایمنی میبخشد. در حالیکه شیر گاو و شیر خشک و سایر غذاهای کمکی، او را در برابر بیماریها حفاظت نخواهد نمود.
7 - شیر مادر چون به طور طبیعی و خام به مصرف میرسد، هیچکدام از مواد خود را از دست نمیدهد و همیشه تازه و با دمای مناسب مورد استفاده قرار میگیرد، بر خلاف شیرهای دیگر که امکان دارد آلوده به میکروبهای بیماریزا باشند.
8 - شیر مادرحتّی در آب و هوای گرم و خشک، حاوی آب کافی برای رفع نیازهای کودک نوپا میباشد و آب اضافی یا آشامیدنیهای شیرین برای رفع تشنگی کودک لزوم ندارد، حتّی میتواند زیانآور باشند.
9 - شیر مادر فقط زمینه ساز سلامت کودک در دورۀ شیرخواری نیست، حتّی به هنگام سالمندی، آنان را از سلامت دستگاه قلب و عروق بهرهمند خواهد کرد.
10 - شیر مادر دارای کالری بیشتری است و تأمین این میزان کالری توسط شیر خشک امکانپذیر نیست.
11 - شیر مادر تنها مادّه غذایی یا دارویی شناخته شده است که ضریب هوش طفل را تا هشت واحد میتواند افزایش دهد.(1)
12 - شیرخوارگی کودک به طور مستقیم و با مکیدن سینه مادر، مانع چاقی زیاد کودک و مادر میشود.(2)
حق تغذیه کودک به صورت رسمی در اصل چهارم اعلامیه جهانی حقوق کودک، مصوّب 1948 با این عنوان که کودک باید امکان برخورداری از تغذیه، مسکن، تفریحات و خدمات پزشکی مناسب را داشته باشد،(1)مورد تصریح قرار گرفته است.
در مادۀ 24 کنوانسیون حقوق کودک نیز از کشورهای طرف کنوانسیون خواسته شده که با بیماریها و سوء تغذیه کودکان مبارزه کنند. در ذیل بند 2 ماده مزبور آمده است:
ج) مبارزه با بیماریها و سوءتغذیه، از جمله در چهارچوب مراقبتهای بهداشتی اولیه از طریق بهکار بستن تکنولوژیهای در دسترس و از طریق فراهم نمودن غذایی مقوی و آب آشامیدنی سالم و در نظر گرفتن خطرات آلودگی محیط زیست....
ه -) تضمین اینکه تمام اقشار جامعه بهویژه والدین و کودکان از مزایای تغذیه، شیرمادر، بهداشت و بهداشت محیط زیست و پیشگیری از حوادث اطلاع داشته... و در زمینه استفاده از اطلاعات اولیه بهداشت کودک و تغذیه مورد حمایت قرار دارند.
1) (1) ر. ک: اسناد بینالمللی حقوق بشر، انتشارات کمیته ایرانی حقوق بشر 157:1.
رضاع و رضاعه (با فتح وکسر راء) اسم است و به معنی شیردادن به نوزاد(1)میباشد و مادری که شیر میدهد را مرضعه(2)نامند.
شیر دادن مادر به نوزاد باید بعد از تولّد شروع شود و کودک نباید از خوردن آن، بهویژه در روزهای اوّل محروم گردد.
در روزهای اوّل زایمان، شیرِ زرد رنگ غلیظی که آنرا در عربی «اللبأ» و در فارسی «آغوز» مینامند و به بیان علمی «کلستروم» نامیده میشود، در پستان ترشّح میگردد که برای کودک بسیار مفید است.
برخی از فقها مانند علامه(3)و شهید اوّل،(4)خوراندن این شیر را بر مادر واجب دانستهاند. به نظر این دسته از فقیهان، نوزاد بدون شیر «آغوز» زنده نمیماند و یا قوّت نمییابد(5)و برخی آنرا مقید به سه روز نموده و گفتهاند بر مادر واجب است که پس از ولادت نوزاد تا سه روز او را شیر «آغوز» دهد. ولی از ظاهر کلمات اهل لغت به دست
میآید که «لبأ»(1)یک بار دوشیدن است و در نتیجه تنها یک بار شیر دادن پس از ولادت بر مادر واجب است. البتّه فقیهان دیگر در این استدلال که اگر نوزاد آغوز نخورد میمیرد، اشکال کرده و از اینرو خوردن آنرا واجب نمیدانند(2). ولی در استحباب آن هیچ تردیدی وجود ندارد و اگر ثابت شود نخوردن این شیر مضرّ به حال نوزاد میباشد - که ظاهراً چنین است - قطعاً واجب میگردد.(3)
غیر از روزهای اوّل تولّد نوزاد، بر مادر واجب نیست او را شیر دهد، بلکه بر پدر واجب است؛ به این معنی که مادر میتواند اجرت آنرا از مال طفل در صورتیکه صاحب مال باشد یا از پدر طفل چنانچه تمکّن مالی داشته باشد، مطالبه نماید.
برخی از فقیهان درباره این حکم ادعای اجماع(4)و عدم خلاف(5)نمودهاند. شیخ طوسی در نهایه مینویسد: «بهترین غذا برای نوزاد، شیر مادر است. در صورتی که مادر حُرّ (آزاد) باشد و بپذیرد که کودک خود را شیر دهد، حق اوست و نباید این حق از او سلب شود، ولی چنانچه حاضر به شیر دادن به نوزاد نباشد، نمیتوان او را بر انجام آن اجبار نمود. ولی اگر مادر، أمۀ (غیر حرّۀ) باشد، میتوان او را به شیر دادن مجبور ساخت».(6)
عبارات بسیاری دیگر از فقها شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.(7)در هر صورت همانگونه که بسیاری از فقها تصریح نمودهاند، این حکم مقید است به صورتیکه پدر باشد و توانایی پرداخت اجرت شیر دادن را داشته باشد و یا طفل صاحب مال
1) (1) لسان العرب 466:5؛ مصباح المنیر: 548.
2) (2) غایة المرام 175:3، الروضة البهیة 452:5؛ جواهر الکلام 273:31؛ مسالک الافهام 413:8؛ کفایة الاحکام 290:2-291.
3) (3) ریاض المسائل 146:12.
4) (4) همان، 145.
5) (5) جواهر الکلام 272:31.
6) (6) النهایة: 503.
7) (7) السرائر 648:2؛ الشرح الصغیر فی شرح المختصر النافع 408:2؛ الحدائق الناضرة 71:25؛ کشف اللثام 544:7.
باشد. همچنین مقید است به موردی که زن مرضعۀ دیگری غیر از مادر باشد یا طفل بتواند از غذای دیگری غیر از شیر مادر استفاده کند والاّ بر مادر واجب است، همانگونه که نفقه طفل در صورتیکه پدر تمکّن مالی ندارد یا از بین رفته، بر او واجب است.(1)
مستند این حکم علاوه بر اجماع که بدان اشاره گردید و اصل (به این معنی که اگر تردید پیدا شود که آیا شیر دادن به نوزاد، بر مادر واجب است و یا خیر؟ اصل عدم وجوب آن است(2)) ظاهر بعضی از آیات است، مانند اینکه میفرماید: اگر زنان بعد از جدایی و طلاق حاضر شدند فرزندان را شیر دهند، اجر و پاداش آنها را بپردازید (اجرتی متناسب با مقدار و زمان شیر دادن بر حسب عرف و عادت). (فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ )(3).
همین مضمون در آیه دیگری نیز آمده است و میفرماید: اگر بعد از طلاق وجدایی که بارضایت زن و شوهر انجام شده، تمایل داشتید زنان مطلقۀ شما، فرزندانتان را شیر دهند، منعی ندارد، در صورتیکه اجر و مزد آنان بر طبق عرف پرداخت نمایید. (وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَکُمْ فَلا جُناحَ عَلَیْکُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ ). (4)زیرااگر شیر دادن بر مادر واجب بود نمیتوانست مطالبه اجرت نماید.
همچنین برخی از روایات بر این حکم دلالت دارد، مانند آنکه عبدالله بن سنان با سند صحیح نقل میکند، از امام صادق علیه السلام سؤال شد، مردی از دنیا رفته و همسر او نوزادی که از وی به جای مانده را به خدمتگزار خود داده تا او را شیر دهد سپس اجرت شیر دادن را از وصی شوهر مطالبه مینماید، آیا چنین حقی دارد؟ حضرت فرمود: اجرت شیر دادن زنی همانند خودش را استحقاق دارد و وصی نمیتواند کودک را از خانه زن تا زمانیکه به حدّ بلوغ نرسیده است، خارج سازد، «فَقَالَ لَهَا أَجْرُ مِثْلِهَا وَلَیْسَ لِلْوَصِیِّ أَنْ یُخْرِجَهُ مِنْ
حَجْرِهَا حَتَّی یُدْرِکَ»(1). این روایت به دلالت التزامی بر حکم مورد بحث دلالت دارد، زیرا اگر شیر دادن بر مادر واجب بود، امام حکم به پرداخت اجرة المثل به این زن نمینمود. در روایت دیگری، آن حضرت میفرماید: نمیتوان مادر را برای شیر دادن به نوزاد مجبور ساخت. «لَا تُجْبَرُ الْحُرَّةُ عَلَی رَضَاعِ الْوَلَدِ».(2)ادلّهای که ذکر شد و غیر اینها ناظر به وظیفه خطیر پدر طفل است و اینکه او باید به وضعیت معیشتی و امنیت روحی و روانی مادر در دوران شیردهی توجّه خاص داشته باشد، زیرا آرامش و شادابی مادر به هنگام تغذیه کودک، تأثیر انکارناپذیری در رشد جسمی و روانی مطلوب کودک خواهد داشت ونقش پدر به عنوان رییس خانواده و ولی کودک در رابطه با این مهم بسیار قابل ملاحظه است.
فقها در این حکم اتفاق(3)نظر دارند که اگر مادر تمایل به شیر دادن به نوزاد خود داشته باشد بر دیگران حق تقدّم دارد و جایز نیست کودک را برای شیرخوارگی در اختیار دیگری قرار داد (اعمّ از اینکه بدون گرفتن اجرت او را شیر دهد و یا به اندازه اجرة المثل که دیگران اجرت میگیرند، مطالبه اجرت نماید).
مستند این حکم، علاوه بر اجماع،(4)ظاهر بعضی از آیات شریفه قرآن است، مانند اینکه میفرماید: مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند. (وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ )(5). بهویژه اینکه بعد از این جمله، آمده است، هیچ یک از پدر و مادر حق ندارد به کودکضرر زند. (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ )(6).
از آیه استفاده میشود، شیر دادن به کودک حق مادر است و سلب این حق جایز نیست. بنابراین پدر نمیتواند به جای مادر طفل، مرضعه دیگری را انتخاب کند، زیرا جدایی کودک از مادر مضرّ به حال اوست که آیۀ شریفه به صراحت از آن منع مینماید. همچنین روایاتی در حدّ استفاضه بر این مسأله دلالت دارد. به عنوان نمونه دو روایت ذکر میگردد:
1 - حلبی با سند صحیح از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: اگر مردی، زن حامله خود را طلاق دهد، باید نفقه او را تا زمان وضع حمل بپردازد و بعد از آن، مادر به شیر دادن به نوزاد در صورتی که به اجرت المثل راضی باشد، اولویت دارد. آنگاه امام علیه السلام به آیهای که ذکر شد، استناد نمودند. «قَالَ: الْحُبْلَی الْمُطَلَّقَةُ یُنْفَقُ عَلَیْهَا حَتَّی تَضَعَ حَمْلَهَا وَهِیَ أَحَقُّ بِوَلَدِهَا إِنْ تُرْضِعْهُ بِمَا تَقْبَلُهُ امْرَأَةٌ أُخْرَی، إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ یَقُولُ: لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَلا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ».(1)2 - در روایت دیگری، فضل بن العباس میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم که برای نگهداری فرزند، آیا مرد اولویت دارد یا زن؟ فرمود: مرد، ولیکن اگر زنی که از شوهر خود طلاق گرفته به او بگوید، من فرزند خود را به مبلغ اجرة المثل شیر میدهم، آن زن نسبت به دیگران اولویت دارد.
«قَالَ: لَا، بَلِ الرَّجُلُ، فَإِنْ قَالَتِ الْمَرْأَةُ لِزَوْجِهَا الَّذِی طَلَّقَهَا أَنَا أُرْضِعُ ابْنِی بِمِثْلِ مَا تَجِدُ مَنْ یُرْضِعُهُ، فَهِیَ أَحَقُّ بِهِ».(2)و نیز روایات دیگری که در اینباره وارد شده است.(3)
البتّه در صورتیکه زن دیگری حاضر باشد، تبرعاً (مجانی) کودک را شیر دهد، ولی مادر فقط با گرفتن اجرت به انجام آن مبادرت ورزد یا حاضر نباشد به اجرة المثل، فرزند را شیر دهد و بیشتر از آنرا مطالبه نماید، پدر طفل حق دارد زن دیگری را برای شیر دادن به نوزاد انتخاب کند و طفل را از مادرش بگیرد.
بسیاری از فقها به این مسأله تصریح نمودهاند.(4)دلیل آن روایاتی که ذکر شد میباشد، زیرا امام علیه السلام فرموده است: در صورتی مادر برای شیر دادن به فرزند اولویت دارد که به
1) (1) سوره بقره 233:2؛ الکافی 103:6، ح 3؛ وسائل الشیعة 472:21، باب 81 من ابواب احکام الاولاد، ح 5.
2) (2) وسائل الشیعة 471:21، باب 81 من ابواب احکام الاولاد، ح 3؛ الکافی 44:6، ح 1.
3) (3) الکافی 45:6، ح 2-3؛ وسائل الشیعة 471:21، باب 81 من ابواب احکام الاولاد، ح 1 و 4.
4) (4) قواعد الاحکام 101:3، الروضة البهیة 457:5؛ ریاض المسائل 152:12-153؛ تحریر الوسیلة 312:2؛ مسألة 12 فی احکام الولادة.
اجرت المثل که دیگر زنها میگیرند، راضی باشد. «وَهِیَ أَحَقُّ بِوَلَدِهَا حَتَّی تُرْضِعَهُ بِمَا تَقْبَلُهُ امْرَأَةٌ أُخْرَی»(1)از این جمله معلوم میشود، اگر به اجرة المثل راضی نباشد، اولویتی ندارد.
همچنین ظاهر آیه مبارکه سوره طلاق که در مورد حقوق زن در وقت جدایی و طلاق از شوهر صادر شده بر این مسأله دلالت دارد. در ششمین حکم از احکامی که در این آیه بیان شده است، میفرماید: و اگر هر کدام از زن و مرد بر دیگری سخت گرفتید و به توافق نرسیدید، زن دیگری میتواند شیر دادن به آن بچه را بر عهده بگیرد تا اختلافات ادامه نیابد. (وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْری ).(2)
این آیه دلالت دارد که، اگر اختلافها به طول انجامید، خود را معطّل نکنید و کودک را برای شیر دادن به زن دیگری بسپارید، در درجۀ اول حق مادر بوده که این فرزند را شیر دهد، امّا هنگامیکه با سختگیری وکشمکش این امر امکانپذیر نیست، نباید مصالح کودک را به دست فراموشی سپرد، بلکه باید آنرا به عهدۀ دایه دیگری گذارد.
به بیان روشنتر، در حقیقت در هر دو مورد، یعنی آن جا که اسلام اولویت شیر دادن به نوزاد را، به مادر میدهد و او را دارای حق میداند و هم در صورتی که این حق را، به دلیل زیادهخواهی او و یا اختلافات بین او و پدر طفل، از وی سلب مینماید، رعایت جانب طفل گردیده تا بتواند از مزایای محبّت و عطوفت مادر برخوردار باشد و از اختلافات و کشمکش بین مادر و پدر دور باشد.
آیةالله فاضل لنکرانی در پایان مسأله مورد بحث، به نکته لطیفی اشاره نموده وی میگوید: «اگر شیر دادن به نوزاد به دلائلی که ذکر شد، از مادر سلب گردید، حق حضانت او ساقط نمیگردد، زیرا در این مورد برای مادر دو حق اثبات میگردد، حق ارضاع طفل و حق حضانت، و نمیتوان پذیرفت که چون حق ارضاع و شیر دادن ساقط گردیده باید حق حضانت نیز ساقط شود».(3)
دیدگاه مشهور بین فقهای امامیه این است که مادر برای شیردادن به نوزاد، استحقاق اجرةالمثل را دارد و میتواند آنرا از اموال کودک چنانچه دارای مالی باشد و در غیر این صورت از پدر طفل در صورتیکه توانایی پرداخت آنرا داشته باشد، مطالبه نماید، (1)(اعمّ از اینکه بعد از طلاق و پایان عدۀ طلاق، طفل را شیر دهد یا در عدۀ وفات و یا در زمان زوجیت).
دلیل این حکم، آیات و روایات است که پارهای از آنها پیشتر بیان شد.
توضیح اینکه در ضمن آیه 6 سوره طلاق آمده است: اگر زنان شما حاضر شدند فرزندان شما را شیر دهند، اجر و پاداش آنها را بپردازید. ( فَإن أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ).(2)
اطلاق آیه شامل میشود موردی را که علقه زوجیت باقی است.
همچنین در آیه سوره بقره میفرماید: و بر کسی که فرزند برای او متولّد شده (پدر) لازم است خوراک و پوشاک مادران را به طور شایسته بپردازد. (وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ ). (3)اطلاق این آیه نیز شامل مسأله مورد بحث میشود.
در ضمن معلوم گردید، اجرتی که زن به مقتضای این آیه از شوهر مطالبه میکند در مقابل تمکین او نسبت به شوهر نمیباشد، بلکه در مقابل شیر دادن به نوزاد است. بنابراین اگر در مقابل او تمکین هم نداشته باشد و زوج را از حقش منع نماید، نیز میتواند اجرت شیر دادن را از او مطالبه نماید.
همچنین از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرموده است: اگر زنی که میتواند کودک را شیر دهد (دایه) حاضر شود او را به مبلغی شیر دهد و مادر بیشتر از آنرا مطالبه نماید، پدر میتواند طفل را برای شیر خوردن در اختیار زنی که اجرت کمتری مطالبه
مینماید، قرار دهد. البتّه اگر مادر او را شیر دهد، بهتر است، زیرا مادر محبّت و دلسوزی بیشتری نسبت به فرزند خود دارد. «قالَ:... فَإِنَّ لَهُ أَنْ یَنْزِعَهُ مِنْهَا إِلَّا أَنَّ ذَلِکَ خَیْرٌ لَهُ وَ أَرْفَقُ بِهِ أَنْ یُتْرَکَ مَعَ أُمِّهِ»(1).
از مفهوم روایت استفاده میشود، مادر استحقاق گرفتن اجرت برای شیر دادن به فرزند خود را دارد، به شرط اینکه بیشتر از اجرت المثل نباشد.
در هر صورت، چنانچه برای شیر دادن به طفل، مرضع دیگری غیر از مادرش انتخاب شود مستحب است مسلمان، عاقل و دارای صفات پسندیده اخلاقی باشد و از انتخاب زنان غیر مسلمان و آنها که دارای اخلاق نکوهیده میباشند، پرهیز شود. دلیل این حکم روایاتی(2)است که به تعدادی از آنها در بحث از اهمیت شیر مادر اشاره شد و به دلیل اینکه در زمان حاضر از زن مرضعه چندان استفاده نمیشود از ذکر آنها خودداری میشود.
چنانکه بیان شد، تغذیه نوزاد با شیر مادر از همان آغاز تولّد با خوردن «آغوز» شروع میشود و مستحب است دو سالِ کامل شیر بنوشد.(3)دلیل این مسأله، آیه شریفه سوره بقره است که پیشتر بدان اشاره شد، زیرا میفرماید: مادران، فرزندان خود را دو سال کامل شیر دهند، این دستور برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را تکمیل نماید. (وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ ).(4)
این جمله، خبری است در معنی امر و اینگونه معنا میشود: مادران باید فرزندان خود را دو سال کامل شیر دهند، بیگمان جایز نیست این جمله به معنی خبریه باقی بماند، زیرا مستلزم کذب است، زیرل چه بسا مادران، فرزندان را کمتر یا بیشتر از دو سال شیر میدهند و امر در آن برای مطلق رجحان است که شامل واجب و مستحب میباشد.
1) (1) الکافی 45:6، ح 4؛ وسائل الشیعة 470:21، باب 81 من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
2) (2) الکافی 43:6، ح 8 و 44، ح 14؛ وسائل الشیعة 466:21 الی 468، باب 78 من ابواب احکام الاولاد، ح 1-2 و 6 و 468، باب 79، ح 1.
3) (3) السرائر 648:2؛ مسالک الافهام 416:8؛ الروضة البهیة 455:5-456؛ جواهر الکلام 278:31.
4) (4) سوره بقره 233:2.
بنابراین هم شامل موردی میشود که ارضاع واجب است، مثل اینکه نوزاد شیر غیر از مادرش را نمیخورد یا مرضعه دیگری نیست و یا پدر قادر به استیجار آن نیست و همچنین شیر آغوز و نیز دیگر مواردی که مستحب است را در برمیگیرد.(1)
یکی از فقیهان در توضیح استدلال به این آیه میگوید: به عقیده ما امامیه، امر در آن استحبابی است، زیرا بر مادران، شیر دادن به فرزندانشان واجب نیست، بلکه مستحب است، چرا که تغذیۀ طفل با شیر مادر نافعتر به حال اوست.(2)
همچنین از این آیه استفاده میشود، تغذیه با شیر مادر در مدّت دو سال، حق هر کودک است، اعمّ از اینکه مدّت حمل او شش ماه باشد یا بیشتر و در صورتیکه ولی اراده کند مدّت رضاع را کامل نماید.(3)البته اگر سه ماه از دو سال کمتر شود، منعی ندارد.
این حکم علاوه بر اینکه در روایاتی که ذکر خواهیم نمود، بیان گردیده است، باضمیمه این آیه به آیه دیگری که میفرماید: بارداری کودک و از شیر گرفتنش سیماهاست، (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ). (4)نیز استفاده میگردد، زیرا مدّت حمل غالباً نهماه است و با کسر آن از سی ماه، بیست و یک ماه باقی میماند، با این ترتیب همانطور که برخی از فقها اشاره کردهاند(5)سزاوار نیست کودک کمتر از بیست و یک ماه از شیر مادر تغذیه نماید.
شاهد این مدّعا، پارهای از روایات است، مانند آنکه سماعه بن مهران از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: مدّت شیرخوارگی طفل بیست و یک ماه است و اگر از آن کمتر شود، ظلم بر کودک است. «الرَّضَاعُ وَاحِدٌ وَ عِشْرُونَ شَهْراً فَمَا نَقَصَ فَهُوَ جَوْرٌ عَلَی الصَّبِیِّ»(6).
1) (1) کنز العرفان 231:2.
2) (2) مسالک الافهام الی آیات الاحکام 306:3.
3) (3) ر. ک: زبدة البیان: 703
4) (4) سوره احقاف 15:46.
5) (5) ر. ک: المقنعة: 539، النهایة: 503؛ الروضة البهیة 456:5؛ کنز العرفان 232:2.
6) (6) الکافی 40:6، باب الرضاع، ح 3، وسائل الشیعة 455:21، باب 70 من ابواب احکام الاولاد، ح 5.
در روایت دیگری امام صادق علیه السلام میفرماید: آنچه در شیر دادن به فرزند واجب است، بیست و یک ماه است. هر چه از این مدّت کاسته شود، کوتاهی در حق فرزند است و چنانچه مادر بخواهد شیر دادن به فرزند را کامل نماید، باید دو سال به او شیر دهد، «الْفَرْضُ فِی الرَّضَاعِ أَحَدٌ وَعِشْرُونَ شَهْراً فَمَا نَقَصَ عَنْ أَحَدٍ وَعِشْرِینَ شَهْراً فَقَدْ نَقَصَ الْمُرْضِعُ وَإِنْ أَرَادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضَاعَةَ فَحَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ».(1)ظاهراً روایات دلالت بر حکم تکلیفی وجوبی ندارد و ارشاد به عدم تکمیل زمان شیرخوارگی است؛ زیرا اگر زوجین برای اینکه مدّت شیرخوارگی کمتر از زمان مذکور در آیه باشد، تأخیر نمایند، منعی ندارد. حال آنکه اگر حرمت تکلیفی از آیه و روایات استفاده میشد، تأخیر آنان تأثیری در عدم تحریم نداشت.
(2)به هر صورت، اگر پدر ومادر با رضایت و مشورت یکدیگر بخواهند کودک را زودتر از دو سال یا بیست و یک ماه از شیر باز گیرند، گناهی بر آنان نیست. (فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَیْهِما ).(3) در واقع پدر و مادر باید مصالح فرزند را در نظر بگیرند و با همفکری و توافق و بهتعبیر قرآن، تراضی و تشاور، برای باز گرفتن کودک از شیر برنامهای تنظیم کنند و دراین کار از کشمکش و مشاجره و پرداختن به مصالح خود و پایمال نمودن مصالح کودک بپرهیزند.(4)
این پرسش مطرح میشود که آیا جایز است مادر، فرزند خود را بیش از دو سال، شیر دهد؟ در پاسخ باید گفت میان فقیهان بحث و گفتگو است و در مجموع دو نظریه مطرح گردیده:
بعضی معتقدند، منعی ندارد، ولی بعد از دو سال به دلیل اینکه خارج از مدّتی است که اسلام برای شیر دادن تعیین نموده، مادر استحقاق گرفتن اجرت را ندارد. شیخ مفید در اینباره مینویسد: «بعد از دو سال بر پدر واجب نیست اجرت شیر دادن به فرزند را بپردازد، البتّه اگر مادر تمایل داشته باشد کودک را بیش از دو سال بدون اجرت شیر دهد، منعی ندارد.»(1)
دلیل این نظریه، علاوه بر اصل برائت، بعضی از روایات است، مانند آنکه سعد بن سعد اشعری میگوید: از امام رضا علیه السلام سؤال کردم، آیا جایز است کودک را بیش از دو سال شیر داد؟ فرمود: دو سال منعی ندارد، سؤال کردم، اگر بیش از دو سال شیر بنوشد، آیا باید پدر یا جدّ او برای مدّتی که افزوده شده چیزی بپردازند؟ فرمود: نه، «فَقُلْتُ: فَإِنْ زَادَ عَلَی سَنَتَیْنِ هَلْ عَلَی أَبَوَیْهِ مِنْ ذَلِکَ شَیْءٌ؟ قَالَ: لَا»(2). روایات دیگری نیز بر این مضمون دلالت دارند.(3)
در ضمن از ادلّهای که دلالت داشت ارضاع و تغذیۀ کودک با شیر مادر باید در دو سال اوّل واقع شود، معلوم میگردد زائد بر دو سال، حکم رضاع و شیرخوارگی را ندارد.
در مقابل این نظریه، مشهور فقهای امامیه معتقدند که جایز نیست مادر، کودک خود را بیش از دو سال شیر دهد، البته اگر یکی دو ماه افزوده شود، منعی ندارد.(4)
محقّق در شرائع مینویسد: «یکی دو ماه زائد بر دو سال منعی ندارد.»(5)در توجیه این نظریه گفته شده است: «شیر مادر بعد از دو سال از تولّد کودک، به منزلۀ فضولات بدن است و خوراکی نیست بلکه مضرّ است و نمیتوان آنرا به غیر مکلف خورانید، مانند خون».(6)
لیکن دلیلی بر اینکه شیر مادر بعد از دو سال از فضولات بدن میباشد و همانند خبائث، خوردن آنها جایز نیست، وجود ندارد. افزون بر این، این دلیل اخصّ از مدّعا
است، زیرا بحث در این مسأله است که آیا شیردادن به کودک بعد از دو سال، هر چند از شیر زنی باشد که دو سال از زایمان او نمیگذرد جایز است و یا خیر؟
در توجیه دیگری برای نظریه مشهور، آیةالله فاضل لنکرانی مینویسد: «دلیل اینکه جایز است یکی دو ماه بیش از دو سال، به کودک شیر داده شود، این است که، نوعاً تحفظّ بر دو سال نیست و چه بسا پایان زمان شیرخوارگی فراموش میشود به علاوه از شیر گرفتن کودک، به طور ناگهانی مشکل است و بیم تلف شدن او وجود دارد، زیرا طفل بسیار به آن علاقمند است، بنابراین باید به تدریج از شیر گرفته شود، در نتیجه ممکن است یکی دو ماه، بر دو سال افزوده شود».(1)
این توجیه، وجیه است ولیکن دلیلی بر اثبات آن وجود ندارد. نتیجه آنکه، دلیل فقهی برای اثبات نظریه مشهور وجود ندارد، از طرفی مخالفت مشهور نیز مشکل است، بنابراین هر چند نظریه اوّل موافق با قواعد فقهی است، ولی باید در مسأله احتیاط شود و بیش از دو سال کودک را شیر ندهند.
قسمت اوّل ماده 1176 قانون مدنی مقرّر میدارد: «مادر مجبور نیست که به طفل خود شیر بدهد.» بنابراین، مادر ملزم به شیر دادن کودک خود نمیباشد و میتواند از آن امتناع نماید، اگر چه اجرت هم به او داده شود.
یکی از صاحبنظران در حقوق مدنی مینویسد: «چون شیر دادن احتمال دارد باعث زیان مادر شود و در واقع نوعی فداکاری است، حقوق، این انتظار را از مادر ندارد... بدینترتیب بر خلاف مورد حضانت، که حق مادر از لوازم تکلیف او است، شیر دادن به واقع «حق» مادر است، اگر بخواهد از این حق استفاده کند پدر یا مقام عمومی نمیتواند مانع او شود، ولی هرگاه مایل نباشد، اجبار او امکان ندارد».(2)
البتّه در صورتیکه، مادر برای شیر دادن کودک خود، اجرت مطالبه کند، اجرت او از مال کودک (چنانچه دارایی داشته باشد) پرداخت میگردد و هرگاه کودک دارایی نداشته باشد، پدر از باب نفقۀ اقارب، خواهد پرداخت و هرگاه پدر دارایی نداشته باشد، مادر از باب نفقۀ اقارب ملزم است مجاناً کودک خود را شیر دهد و یا به دیگری واگذار کند و اجرت او را بپردازد.(1)
همچنین از ذیل ماده 1176 قانون مدنی استفاده میگردد، عدم جواز اجبار مادر برای شیر دادن به کودک، مشروط به این است که، تغذیه کودک با غیر شیر مادر ممکن باشد، در غیر این صورت، اجبار وی منعی ندارد. بنابراین در صورتی که تغذیه طفل با شیر دیگری یا شیر خشک، یا شیر گاو و یا غذا، موجب ناراحتی یا بیماری کودک شود، مادر نمیتواند از شیر دادن به فرزند خود استنکاف نماید و ملزم به آن میگردد، زیرا در این صورت حفظ نفس، منوط به آن است.(2)
هرگاه طفلی از غیر مادر طبیعی و نسبی خود با شرایطی که در فقه بیان شده، شیر بنوشد، بین طفل و آن زن و نیز بین اطفال دیگری که این زن به آنها شیر داده است، محرمیت و قرابت ایجاد میشود و آن زن، مادر رضاعی این طفل محسوب میشود و اطفالی که از این زن شیر خوردهاند، برادران و خواهرانِ رضاعی وی میگردند.
فقهای امامیه(3)و اهل سنّت(4)در این حکم اتّفاق نظر دارند، هر چند در بعضی از شرایط آن، بحث و گفتکو است. البته قرابت رضاعی اختصاص به فقه و حقوق اسلام و کشورهای اسلامی دارد و در حقوق اروپایی و غربی به چشم نمیخورد.
1 - در آیه 23 سوره مبارکه نساء، زنانی که ازدواج با آنها ممنوع است، ذکر شده و در ادامه به کسانی که از طریق شیرخوارگی محرمیت یافتهاند، اشاره دارد و میفرماید: ومادرانی که شما را شیر دادهاند و خواهران رضاعی شما بر شما حرامند. (وَ أُمَّهاتُکُمُ اللاّتِی أَرْضَعْنَکُمْ وَ أَخَواتُکُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ ). از این آیه استفاده میشود که یکی از اسباب حرمت ازدواج، رضاع و شیرخوارگی است.
در این قسمت تنها به دو دسته، یعنی خواهران و مادران رضاعی اشاره شده است، ولی طبق روایات فراوانی که در دست است، محارم رضاعی منحصر به اینها نیستند، بلکه تمام کسانی که از نظر ارتباط نسبی، ازدواج با آنها حرام است، از نظر شیرخوارگی نیز حرام میشود.
2 - روایاتی در حدّ استفاضه، بلکه به تواتر، بر این حکم دلالت دارد؛ به عنوان نمونه:
الف: حدیث مشهور و معروف از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله که فرموده است: با ارتباط رضاع و شیرخوارگی حرام میشود همانهایی که با ارتباط نسبی حرام میگردد. «یَحْرُمُ مِنَ الرَّضَاعِ مَا یَحْرُمُ مِنَ النَّسَبِ».(1)در معنی آن گفته شده، این حدیث شریف، ناظر به آیهای که در بیان نهی از ازدواج با محارم نسبی وارد شده، میباشد و مقصود از جمله «مَا یحْرُمُ» این است که، عناوین هفتگانه محارم نسبی، یعنی مادر، دختر، خواهر، عمّه، خاله، دختر برادر، دختر خواهر، با ارتباط رضاعی و شیرخوارگی نیز موجب حرمت میگردند. بنابراین از این جمله، عنوان انتزاع میشود و آن عنوان، ملاک و مناط حکم قرار میگیرد و در هر کجا موجود شد، حکم مترتّب میگردد.
به تعبیری دیگر، آنچه را که نسب طبیعی و حقیقی از عناوین هفتگانه ایجاد مینماید، ارتباط رضاعی و شیرخوارگی نیز میتواند آن عناوین را ایجاد نماید و در حقیقت، رضاع نازل منزله ولادت به حساب آمده و مانند نسبت، موجب تحریم میگردد.(2)
ب: در روایت صحیح دیگری، ابن الصلاح کنانی از امام صادق علیه السلام از چگونگی رضاع سؤال میکند؟ حضرت پاسخ میدهد: «یَحْرُمُ مِنَ الرَّضَاعِ مَا یَحْرُمُ مِنَ النَّسَبِ»(1)ودیگر روایاتی که به همین مضمون از طریق شیعه(2)و اهل سنّت(3)وارد شده است.
همچنین در روایت صحیح از امام صادق علیه السلام، نقل شده که فرموده است: مرد نمیتواند عمّه و خاله و خواهر رضاعی خود را به ازدواج خود درآورد.(4)
شیر خوردن کودک از زن، کافی برای ایجاد قرابت رضاعی و حرمت نکاح بین آنان نمیباشد، بلکه منوط به تحقّق شرایطی است؛ برخی از این شرایط مربوط به زن مرضعه و برخی مربوط به طفل رضیع میباشد و بعضی نیز در تحقّق رضاع که موجب نشر حرمت میگردد، مدخلیت دارد. در ادامه به اجمال به هر سه قسم از شرایط، اشاره میشود.
1 - زنی که کودک را شیر میدهد، زنده باشد.(5)
2 - شیر زن، از حمل مشروع حاصل شده باشد، اعمّ از اینکه با عقد دائم باشد یا منقطع و یا ملک یمین. بنابراین اگرکودک، شیر زنی را بخورد که بدون نکاح و حمل، شیردار شده یا با زنا حامله شده باشد، ایجاد محرمیت نمیکند. در این شرط بین فقهای امامیه اختلافی نیست.(6)
3 - شیر از نکاحی باشد که زن مرضعه از همان نکاح صاحب فرزند شده باشد، بنابراین اگر بعد از ازدواج، زن بدون اینکه حامله و صاحب فرزند شود، شیر در پستان داشته باشد و طفلی آنرا بخورد، کفایت نمیکند.(7)
1) (1) وسائل الشیعة 371:20، باب 1 من ابواب ما یحرم بالرضاع، ح 3.
2) (2) همان: 487 و 490، باب 30 من ابواب ما یحرم بالمصاهرة، ح 1 و 3 و 12.
3) (3) الجامع الصحاح 452:3-453، ح 1148 و 1149؛ صحیح مسلم 868:2، ح 1446.
4) (4) الکافی 445:5، ح 11؛ وسائل الشیعة 402:20، باب 13 من ابواب ما یحرم بالرضاع، ح 1.
5) (5) المبسوط 296:5؛ السرائر 521:2؛ شرائع الاسلام 283:2.
6) (6) جامع المقاصد 204:12، ایضاح الفوائد 45:3؛ مسالک الافهام 207:7-208؛ جواهر الکلام 264:29.
7) (7) ر. ک: السرائر 520:2؛ مسالک الافهام 208:7؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 147.
در روایت صحیحه، عبدالله بن سنان از امام صادق علیه السلام نقل میکند که خطاب به او فرموده است: شیری که موجب حرمت و قرابت میگردد، شیرِ زن شوهرداری است که بعد از حامله شدن او باشد و به تعبیری دیگر، شیر از شوهر و برای کودک باشد. «قَالَ هُوَ مَا أَرْضَعَتِ امْرَأَتُکَ مِنْ لَبَنِکَ وَلَبَنِ وَلَدِکَ وَلَدَ امْرَأَةٍ أُخْرَی فَهُوَ حَرَامٌ».(1)البته در اینکه، آیاشرط است فرزند متولّد شده باشد یا اینکه حامله شدن زن کافی است، دو نظریه مطرحشده است:
بعضی معتقدند، تولّد فرزند شرط نیست.(2)و برخی مانند، آیةالله فاضل لنکرانی، ولادت طفل را شرط میداند، زیرا انتساب شیر زن به شوهر که در روایات به آن اشاره شده، به این اعتبار است که فرزند از اوست و در صورتی که فرزند متولّد نشده باشد، این انتساب صحیح نیست.(3)
شرط است سن طفل رضیع (شیرخوار)، کمتر از دو سال باشد؛(4)شیخ مفید در اینباره مینویسد: «شیرخوارگی که موجب تحریم نکاح میگردد، در موردی است که، طفل قبل از اینکه دو سال کامل داشته باشد، شیر بخورد، پس اگر دو ساله یا بیشتر باشد، شیر خوردن او موجب حرمت نکاح نمیگردد».(5)
این حکم بین فقیهان اجماعی(6)است و مستند آن، آیه شریفه قرآن(7)است، که پیشتر ذکر شد، زیرا معنای رضاع در آن، شیر دادن که موجب نشر حرمت (ایجاد محرمیت) میگردد، نه رضاع به معنی لغوی آن.(8)
1) (1) الکافی 440:5، ح 1؛ وسائل الشیعة 389:20، باب 6 من باب مایحرم بالرضاع، ح 4.
2) (2) قواعد الاحکام 21:3؛ جامع المقاصد 201:12؛ ایضاح الفوائد 45:3.
3) (3) تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 147.
4) (4) النهایة: 461؛ الخلاف 99:5-100.
5) (5) المقنعة: 503.
6) (6) بلغة الفقیة 148:3.
7) (7) سوره بقره 233:2.
8) (8) السرائر 519:2.
شیخ طبرسی در برداشت از آیه مینویسد: «شیرخوارگی بعد از دو سال موجب حکم به تحریم نکاح نمیگردد، و این مطلب را به علمای اسلام نسبت میدهد».(1)
همچنین از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده است: بعد از فطام (از شیر گرفتن طفل) شیر خوردن او موجب حرمت نکاح نمیگردد، «لَا رَضَاعَ بَعْدَ فِطَامٍ».(2)و مقصود از فطام در اخباری که این لفظ به طور مطلق در آنها بهکار رفته، زمانی است که طفل را از شیر میگیرند، یعنی بعد از آنکه دو ساله شد، شاهد این برداشت، روایات
(3)است.(4) و در اینکه آیا شرط است، کودکِ زن مرضعه که شیر مربوط به اوست، کمتر از دو سال داشته باشد؟ دو نظریه مطرح گردیده است،(5)لیکن مشهور فقها آنرا شرط نمیدانند.(6)
1 - شیر مربوط به یک شوهر و یک زن باشد. بنابراین اگر زنی طفلی را با شرایطی که در رضاع معتبر است، شیر دهد، سپس طفل دیگری را در زمانیکه شوهر دوّم اختیار کرده از شیر مربوط به او، شیر دهد، بین دو طفل که از او شیر خوردهاند، نشر حرمت نمیشود، هر چند بین خود زن و دو طفل و هر یک از دو زوج، قرابت رضاعی تحقّق مییابد.(7)
همچنین اگر طفلی در شبانه روز مقداری از شیر یک زن و مقداری از زن دیگری شیر بخورد، موجب حرمت نمیشود، اگر چه شوهر آن دو زن، یک نفر باشد.
2 - نظریه مشهور بین فقهای امامیه این است که شیر مستقیماً از پستان مکیده شود، بنابراین اگر شیر زنی را که در ظرف قرار گرفته بخورد، نشر حرمت نمیگردد.(8)
1) (1) مجمع البیان 113:2.
2) (2) الکافی 443:5، ح 5.
3) (3) همان: ح 2-3.
4) (4) جواهر الکلام 296:29-297، تراث شیخ الاعظم (کتاب النکاح): 298.
5) (5) ر. ک: الوسیلة الی نیل الفضیلة: 301.
6) (6) شرائع الاسلام 283:2؛ ارشاد الاذهان 20:2؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 155.
7) (7) ر. ک: شرائع الاسلام 284:2؛ جواهر الکلام 301:29؛ مسالک الافهام 210:7؛ بلغة الفقیة 150:3-151.
8) (8) مختلف الشیعة 38:7؛ شرائع الاسلام 282:2؛ جامع المقاصد 12 ک؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 149.
3 - لازم است شیر، خالص باشد و ممزوج به چیز دیگری نشود.(1)
4 - از جهت کمیت و کیفیت باید اندازه معین داشته باشد، به این معنی که صرف مسمّای شیر خوردن کفایت نمیکند.
آیةالله فاضل لنکرانی در اینباره مینویسد: «به ضرورت فقه، مسمّای شیر خوردن (یعنی بدون در نظر گرفتن کمیت و تعداد آن) در ایجاد محرمیت، تأثیری ندارد.(2)در تعیین کمیت، دو نظریه مطرح شده است، بعضی از فقها ده نوبت متوالی را کافی دانستهاند،(3)برخی دیگر معتقدند لازم است دفعاتی که طفل شیر میخورد، به پانزده نوبت متوالی برسد.(4)نظریۀ دوّم به مشهور فقیهان و اکثر آنها نسبت داده شده(5)و اگر پانزده و یا ده نوبت - با توجّه به اختلافی که در تعیین دفعات وجود دارد - شیر خوردن تحقّق نیافت، شرط است شیرخوارگی طفل کمتر از یک شبانه روز نباشد، یعنی در این مدّت فقط از شیر زن مرضعه تغذیه نماید و از غذای دیگری و یا شیر زن دیگر استفاده نکند.
در این خصوص بین فقها اختلافی نیست(6)و ادّعای اجماع شده است.(7)همچنین کیفیت شیر خوردن باید بهگونهای باشد که استخوان طفل را محکم نموده وگوشت برویاند.(8)تعبیرشهید اوّل این است که در نتیجه رضاع باید یا در طفل، گوشت روییده شود و یا استخوانش محکم گردد(9)و شهید ثانی، مرجع وملاک در تحقّق این دو امر را قول اهل خبره میداند. و برای اهل خبره شروطی ذکر میکند، از جمله اینکه عادل و متعدد باشند.(10)
1) (1) تراث شیخ الاعظم (کتاب النکاح): 293.
2) (2) تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 156-157.
3) (3) السرائر 520:2؛ المهذّب 190:2؛ الکافی فی الفقه: 285.
4) (4) النهایة: 461؛ شرائع الاسلام 282:2؛ جواهر الکلام 285:29؛ تحریر الوسیلة 266:2، مسألة 2، (فیشرایطالرضاع).
5) (5) مفاتیح الشرائع 237:2؛ مسالک الافهام 215:7؛ بلغة الفقیة 167:3-168.
6) (6) ایضاح الفوائد 46:3؛ تلخیص الخلاف 109:3.
7) (7) الخلاف 97:5.
8) (8) جواهر الکلام 271:29؛ بلغة الفقیة 158:3؛ جامع المدارک 177:4.
9) (9) المعة الدمشقیة: 111.
10) (10) الروضة البهیة 156:5.
لازم به یادآوری هر یک از شرایطی که ذکر شد، در کتب فقهی با دلائلی اثبات گردید که تفصیل و تحقیق در آنها از مقصود این کتاب خارج است.(1)
با تحقّق رضاع و شیرخوارگی طبق شرایطی که ذکر شد، احکامی مترتّب میگردد که اجمال آن بدین قرار است:
1 - زن شیر ده، مادر رضاعی طفل محسوب میشود و شوهر، پدر او، و پدر و جدّ آنها، جدّ او، و مادر و مادر بزرگ آنها، جدّههای او، و فرزندان آنها، برادر و خواهر وی، و عمّه و خالههای آنها، عمّه و خالۀ طفل محسوب میشوند و ازدواج آنها با یکدیگر حرام است؛ در این حکم ادعای اجماع ولاخلاف(2)شده است.
2 - اولاد شوهرِ زن - اعمّ از اولاد ولادتی و حقیقی و یا اولاد رضاعی - به طفل مرتضع محرم میشوند و همچنین تمامی اولاد ولادتی و حقیقی زن مرضعه به این طفل محرم میشوند، هر چند در طبقات پایین باشند، مانند: نوه و نتیجۀ زن. لیکن اولاد رضاعی او به این طفل محرم نمیشوند.
3 - طبق نظریۀ مشهور، ازدواج پدرِ مرتضع (طفلی که شیر خورده) با اولاد شوهرِ زن، اعمّ از اولاد ولادتی و یا رضاعی، جایز نیست، همچنین است با اولاد ولادتی زن.(3)زیرا همگی به منزلۀ اولاد او محسوب میشوند.(4)برخی در این حکم ادّعای اجماع(5)نموده است.
همچنین به روایاتی(6)برای اثبات آن، استناد شده است.
4 - شیرخوارگی که موجب محرمیت شود، نکاح سابق را همانند نکاح لاحق باطل میسازد. بنابراین، اگر فردی با دختر شیرخواری، بر طبق مصلحت و به جهت ضرورت،
1) (1) برای توضیح بیشتر ر. ک: موسوعة احکام الاطفال وادلتها 260:1 الی 298.
2) (2) جواهر الکلام 309:29.
3) (3) النهایة: 462؛ الخلاف 302:4، مسألة 73؛ السرائر 553:2، 554.
4) (4) شرائع الاسلام 285:2.
5) (5) جواهر الکلام 314:29، 315.
6) (6) الکافی 441:5، ح 8 و 447، ح 18؛ وسائل الشیعة 404:20، باب 16 من ابواب ما یحرم بالرضاع، ح 1-2.
ازدواج نماید و مادر یا جدّه یا خواهر یا زنِ پدر و یا زن برادر او، این دختر را با رعایت شرایطی که لازم است، شیر دهند، نکاح انجام شده باطل میشود.
به بیانی دیگر، همانطور که اگر مادرِ فردی به دختری شیر دهد، این دختر، خواهر رضاعی او میگردد و ازدواج با او حرام است، همچنین اگر با دختری ازدواج نماید و بعد از آن مادرش او را شیر دهد، این دختر خواهر رضاعی وی میگردد و عقد نکاح منفسخ ودائماً بر او حرام میشود و همینطور است در مورد دیگر فروعات. مستند این حکم نیزروایات(1)است.
با توجّه به آنچه گفته شد معلوم گردید، قرابت رضاعی فقط از حیث حرمت نکاح، مؤثر است و سایر آثار قرابت نسبی، از قبیل وجوب انفاق و توارث، در قرابت رضاعی نیست و در همان حدود قرابت نسبی مانع نکاح است.
ماده 1046 قانون مدنی ایران به پیروی از فقه امامیه دربارۀ شرایط قرابت رضاعی و اثر آن، چنین مقرّر میدارد: «قرابت رضاعی از حیث حرمت نکاح در حکم قرابت نسبی است، مشروط بر اینکه:
اوّلاً: شیر از حمل مشروع حاصل شده باشد.
ثانیاً: شیر مستقیماً از پستان مکیده شود.
ثالثاً: طفل لا اقل یک شبانه روز و یا پانزده دفعۀ متوالی، شیر کامل خورده باشد، بدون اینکه در بین، غذای دیگر یا شیر زن دیگر را بخورد.
رابعاً: شیر خوردنِ طفل قبل از تمام شدن دو سال از تولّد او باشد.
خامساً: مقدار شیری که طفل خورده است از یک زن و از یک شوهر باشد؛ بنابراین اگر طفل در شبانه روز مقداری از شیر یک زن و مقداری از شیر زن دیگر بخورد، موجب حرمت نمیشود، اگر چه شوهر آن دو زن، یکی باشد.
1) (1) وسائل الشیعة 378:20 و 386 و 388، باب 2 و 5-6 من ابواب ما یحرم بالرضاع، ح 13 و 8 و 2.
و همچنین اگر یک زن، یک دختر و یک پسر رضاعی داشته باشد که هر یک را از شیر متعلّق به شوهر دیگر، شیر داده باشد، آن پسر و یا آن دختر، برادر و خواهر رضاعی نبوده و ازدواج بین آنها از این حیث ممنوع نمیباشد».
چنانکه ملاحظه میشود، ماده 1046 قانون مدنی قرابت رضاعی را از حیث حرمت نکاح، در حکم قرابت نسبی دانسته و در ماده 1047 قانون مزبور، قرابت رضاعی را در ردیف خویشی آورده است. دربارۀ دلیل این حرمت گفته شده است که شیرخوارگی در زمان کودکی ایجاد همخونی مینماید، در این دوره هنوز اندامهای بدن طفل کامل نیست، پس اگر از شیر زنی تغذیه کند، از نظر همخونی، مانند فرزند او خواهد شد و همان معایبی که در زناشویی با خویشان نسبی وجود دارد، در این مورد نیز به بار میآورد.(1)
ولی این دلیل کامل نیست، زیرا اگر همخونی دلیل این حرمت باشد، باید در صورتیکه شیرِ زنی برای طفل فرستاده میشود، این اثر را داشته باشد، در حالی که قانون مدنی یکی از شرایط ایجاد قرابت رضاعی را «خوردن شیر در آغوش زن» قرار داده است. پس باید چنین گفت: از دیر باز، کودکی را که در آغوش زنی شیر میخورده است، مردم به دیدۀ فرزند او مینگریستند؛ اسلام این اخلاق اجتماعی را محترم شمرده و کودک را در حکم فرزندِ زن قرار داده است و قانون مدنی نیز آن فرض حقوقی را از فقه گرفته است.(2)
در لغت عرب، «نفق الشیء» به معنای، از بین رفت، نابود شد و «انفق المال» به معنی مال را مصرف نمود، خرج کرد، آمده است. «نفقه» اسم است برای مالی که صرف هزینه زندگی میشود و جمع آن، نفاق مثل رقبه و رقاب.(1)و در فارسی، نفقه به معنی هزینه، خرج، خرجی، آنچه هزینۀ عیال و اولاد میشود، روزی و مایحتاج معاش، آمده است.(2)
کسی که عهدهدار نفقه است و مسئول پرداخت آن میباشد «منفِق» وکسی که نفقه به او داده میشود «منفَق علیه» و اگر متعدّد باشند «منفَق علیهم» میگویند.
معنی اصطلاحی آن نیز نزدیک به معنی لغوی آن است، بنابراین نفقه در اصطلاح فقهی، عبارت از چیزهایی است که شخص برای ادامه زندگی به آنها محتاج است، از قبیل: خوراک، پوشاک، مسکن و اساس منزل و همه آنچه که یک شخص در زندگی به طور متعارف به آن نیازمند است.(3)
از آنجا که لوازم زندگی را به دشواری میتوان شماره کرد و پیشرفت تمدّنِ بشری هر روز نیازهای تازهای به وجود میآورد و مفهوم نیازهای پیشین را نیز تغییر میدهد، بدین جهت فقیهان برای نفقه، حدّ معینی مشخص ننمودهاند.
مرحوم محقّق حلّی در این باره مینویسد: «حدّ معینی برای نفقه تعیین نگردیده است، بلکه واجب، حدّ متعارف است، از خوراک و پوشاک و مسکن و آنچه به آن نیاز است، بنابراین در زمستان برای حفظ از سرما، لباس بیشتری نیاز است».(1)
به هر صورت، ضرورتهای هر زمان را باید در نظر داشت، بنابراین به طور اجمال در تعریف نفقه میتوان گفت: مجموعهای است از نیازهای زندگی که برای انسانی متعارف و در حدّ متعارف ضرورت دارد.
این حکم مورد توافق فقها است که نفقه اولاد بر پدر و جدّ پدری در صورتیکه واجد شرایط باشند، واجب است. همچنین بر مادر در صورتی که آنها قادر به تأمین نفقه نباشند واجب میباشد و در برابر، نفقۀ والدین نیز در صورتی که نیازمند باشند بر اولاد واجب است.
مرحوم محقّق در این باره میگوید: «به اجماع فقها، نفقۀ اولاد بر والدین و نفقۀ والدین بر اولاد واجب است».(2)صاحب جواهر در شرح آن مینویسد: این مسأله، اجماعی جمیع مسلمین است، تا چه رسد به مؤمنین و با اخبار مستفیضه، بلکه متواتره تأیید میگردد.(3)عبارت بسیاری دیگر از فقها نیز این گونه میباشد.(4)
الف: آیاتی از قرآن کریم
1 - در سوره طلاق در بیان حقوق و احکام زن مطلّقه آمده است: و اگر زنان مطلقه شما حاضر شدند بعد از جدایی، فرزندان شما را شیر دهند، اجر و پاداش آنها را بپردازید. (فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ).(5)
امر به پرداخت اجرت به این زنان به وسیلۀ پدران اطفال، دلیل است بر اینکه نفقه بر آنها واجب است. و معنی این جمله، اینگونه میباشد: «اگر کودکان شما را بعد از جدایی و طلاق شیر دادند، اجرت آنها را بپردازید».(1)
شیخ طوسی در توضیح استدلال به این آیه مینویسد: مقصود در این آیه، زنان مطلّقه میباشد نه مطلق زنها، هر چند مطلّقه نباشند، زیرا وجوب پرداخت اجرت، «مشروط به رضاع شده است و این مربوط به مطلّقات است و نفقۀ زوجه مشروط به رضاع نیست، افزون بر اینکه نفقه را اجرت نمیگویند».(2)
2 - در سوره بقره میفرماید: نه مادر حق دارد به کودک ضرر بزند و نه پدر. (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ).(3)
بعضی از مفسّرین معتقدند، مقصود در این آیه، نهی از ضرر زدن به کودک است و این گونه معنی میشود: «هر یک از پدر و مادر نباید به کودک ضرر بزنند، مادر از این جهت که او را شیر ندهد و پدر از این جهت که نفقۀ او را نپردازد».(4)بنابراین حکم حرام بودن ضرر بر کودک، عام است و شامل انواع ضرر میگردد، از جمله امتناع از دادن نفقه.
3 - در آیه دیگری میخوانیم: فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانید، روزی آنها بر شما نیست و شما را ما روزی میدهیم. (وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیّاکُمْ ).(5)
در توضیح این آیه گفته شده است که عرب جاهلی دو نوع قتل در مورد فرزندانشان داشتند، نوعی که با پندار غلط خودشان به خاطر حفظ ناموس بود و این اختصاص به دختران داشت و نوعی دیگر از ترس فقر بود که جنبۀ عمومی داشت و پسر و دختر در آن تفاوت نمیکرد.
ظاهر تعبیر آیه که ضمیر جمع مذکّر در آن بهکار رفته «قتلهم» میتواند دلیلی بر این نظر باشد، زیرا اطلاق جمع مذکر به پسر و دختر به طور مجموع از نظر ادبیات عرب ممکن است. ولی برای خصوص دختران بعید به نظر میرسد.(1)برخی از فقها به این آیه استدلال نموده و نوشتهاند: «اگر نفقه بر پدر واجب نبود، فرزندان خود را از بیم فقر نمیکشت».(2)لیکن از ظاهر آیه چنین حکمی استفاده نمیشود، هر چند میتواند مؤید قرار گیرد.
ب: روایات متواتره
روایات زیادی بر این مطلب دلالت دارد، به عنوان نمونه چند روایت ذکر میگردد:
1 - در روایت صحیح، حریز میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم، به پرداخت نفقه چه کسانی موظف میباشم و بر من لازم است بپردازم؟ فرمود: پدر و مادر، فرزندان و همسر. «قُلْتُ لَهُ: مَنِ الَّذِی أُجْبَرُ عَلَیْهِ وَتَلْزَمُنِی نَفَقَتُهُ؟ قَالَعلیه السلام : الْوَالِدَانِ وَالْوَلَدُ وَالزَّوْجَةُ».(3)2 - در روایت صحیح دیگری، جمیل بن دراج از امام صادق یا باقر علیهما السلام نقل میکند که فرموده است: «مرد را نمیتوان به پرداخت نفقه کسی مجبور ساخت، مگر نفقۀ پدر و مادر و فرزندان»،
«قَالَ: لَا یُجْبَرُ الرَّجُلُ إِلَّا عَلَی نَفَقَةِ الْأَبَوَیْنِ وَالْوَلَدِ»(4).
3 - همین مضمون را محمّد بن مسلم در روایت صحیح دیگری، از امام صادق علیه السلام، نقل نموده است، با این تفاوت که در آخر روایت «وَالزَّوْجَهُ»(5)اضافه شده است، یعنی مرد، ملزم به پرداخت نفقۀ همسر خویش نیز میباشد.
ج: اجماع فقها
برخی از فقیهان در این باره ادّعای اجماع کردهاند.(6)
1) (1) تفسیر نمونه 101:12؛ تفسیر المیزان 84:13-85.
2) (2) المبسوط 30:6.
3) (3) وسائل الشیعة 525:21، باب 11 من ابواب النفقات، ح 3، الکافی 13:4، ح 1.
4) (4) همان: ح 2.
5) (5) وسائل الشیعة 526:21، باب 11 من ابواب النفقات، ح 5.
6) (6) شرایع الاسلام 352:2؛ مسالک الافهام 483:8؛ جواهر الکلام 366:31؛ نهایة المرام 484:1؛ کشفاللثام 595:7.
د: حکم عقل
گفته شده عقل، به وجوب نفقه بر اولاد حکم میکند، زیرا فرزند انسان بعضی از انسان است و همانطور که بر انسان واجب است خود را حفظ نماید، بر او واجب است بعضی از خود که اولادش میباشند را با دادن نفقه، حفظ نماید.(1)البته این استدلال، استحسان عقلی است و نمیتواند مستند حکم فقهی قرار گیرد.
این پرسش مطرح است که آیا فقط فرزندان بلا واسطه مشمول حکم وجوب نفقه میباشند یا اینکه فرزندان مع الواسطه، یعنی نوه و نتیجه هم مشمول این حکم قرار میگیرند، در این باره دو نظریه مطرح شده است:
بعضی از مذاهب اهل سنّت(2)بر این باورند که این حکم اختصاص به فرزندان بلا واسطه دارد، ولی فقهای شیعه(3)معتقدند، اولاد مع الواسطه هم شامل میباشند.
مستند این نظریه، اجماع و سیره قطعیه میباشد که برخی از فقها آنرا ادّعا نمودهاند.(4)صاحب جواهر در اینباره مینویسد: «حکم وجوب نفقه شامل جدّ و جدّه نیز میگردد، زیرا روایات مستفیضه(5)وارد شده، مبنی بر اینکه حرام است بر آنها زکات داده شود».
وی در ادامه میگوید: «همچنین فرزندانِ اولاد (نوهها) شامل این حکم میباشد، هر چند طرف پایین قرار گیرند (نتیجه)» ایشان سپس به آیه شریفه (وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیّاکُمْ )؛ (6)استدلال نموده و مدّعی است، اولاد در این آیه شامل فرزندان مع الواسطه نیز میباشد.(7)
1) (1) ر. ک: ابن قدامة، المغنی 256:9، بدائع الصنائع 440:3، المفصل فی احکام المرأة والبیت المسلم 158:10.
2) (2) المفصل فی احکام المرأة والبیت المسلم 159:10.
3) (3) المبسوط 31:6؛ قواعد الاحکام 113:3؛ الروضة البهیة 473:5؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 603.
4) (4) نهایةالمرام 484:1-485؛ مسالک الافهام 484:8؛ الحدائق الناضرة 132:25.
5) (5) وسائل الشیعة 240:9-241، باب 13، من ابواب المستحقین الزکاة، ح 1.
6) (6) سوره اسراء 31:17.
7) (7) جواهر الکلام 367:31-368.
خلاصه اینکه، کلمه «اولاد» که در آیات و روایات، موضوع حکم قرار گرفته، شامل اولادِ بلا واسطه و مع الواسطه میباشد، شاهد این برداشت، آیات دیگر قرآن است؛ مثلاً در مورد ارث میفرماید: خداوند به شما درباره فرزندانتان سفارش میکند که از «میراث» برای پسر به اندازه سهم دو دختر باشد. (یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ ).(1)
این آیه دلالت دارد که اولاد شامل فرزندان فرزند (نوهها و نتیجهها) نیز میباشد، بنابراین اگر کسی فوت کند و وارثی غیر از فرزندان پسر و یا دخترش نباشند، قطعاً آنان از او ارث میبرند.
و یا در آیه دیگری در بیان افرادی که ازدواج با آنها حرام است، میفرماید: و همسران فرزندانتان که از نسل شما هستند. (وَ حَلائِلُ أَبْنائِکُمُ الَّذِینَ مِنْ أَصْلابِکُمْ ). (2)در این آیه (أَبْنائِکُمُ )؛ شامل فرزندان مع الواسطه نیز میباشد، بعضی نیز در اینباره ادّعای اجماع(3)نمودهاند.
در مورد عدم وجوب انفاق به خویشان در خط اطراف، مانند برادر، خواهر، عمو، عمّه، دایی، خاله و اولاد آنها، بین فقهای امامیه اختلافی وجود ندارد، بلکه برخی بر آن ادعای اجماع(4)نمودهاند.
ولی علامّه در قواعد نقل نموده است که بعضی از فقیهان قائل به وجوب نفقه بر وارث صغیر بودهاند(5). صاحب مدارک نیز به این قول تمایل نشان داده است.(6)
مستند این نظریه، برخی از اخبار است، مانند آنکه حلبی از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرموده است: کسی را نمیتوان به نفقه دادن اجبار نمود، مگر برای پدر و مادر و فرزندان و همسر و وارث صغیر. «قَالَ: الْوَالِدَانِ وَالْوَلَدُ وَالزَّوْجَةُ وَ الْوَارِثُ الصَّغِیرُ».(7)
در روایت دیگری، غیاث بن ابراهیم نقل میکند: یتیمی را به نزد حضرت امیر المؤمنین علیه السلام آوردند، فرمود: نزدیکترین افراد عشیره و خانوادهاش باید نفقۀ او را بپردازند همانگونه که میراث او را میبرند.
(1)اطلاق این دو روایت، شامل خط اطراف، مانند برادر و خواهر و اولادِ آنها در صورتیکه صغیر باشند، میباشد. البته از این روایات جواب داده شده که باید حمل بر استحباب شوند.(2) به هر صورت، مشهور میان فقهای امامیه، استحباب انفاق بر اولاد اقارب است و دلیل آن، آیه شریفه است که میفرماید: از خدایی بپرهیزید که در نظر شما دارای اهمیت است و به هنگامی که میخواهید چیزی از دیگری طلب کنید، نام او را ببرید و نیز از خویشاوندان (و قطع پیوند از آنها) بپرهیزید. (وَ اتَّقُوا اللّهَ اَلَّذِی تَساءَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ ).(3)
(اَلْأَرْحامَ ) به معنی خویشاندان، عطف بر «الله» میباشد و دلالت بر اهمیت فوقالعادهای است که قرآن برای صله رحم قائل است، تا آنجا که نام ارحام بعد از نام خدا آمده است.
این آیه، بر وجوب صله رحم و حرمت قطع پیوند با آنها دلالت دارد و از مصادیق روشن صله رحم، انفاق به آنها، بهویژه بر صغار و ضعفای آنان میباشد. شاهد این برداشت، روایاتیاست که در تفسیر این آیه شریفه وارد شده است، مانند آنکه ابوبصیر از امام صادق علیه السلام و او از جدّش امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکند که فرموده است: با ارحام خود پیوند داشته باشید و با آنها نزدیک شوید، هر چند با سلام نمودن بر آنها، سپس آن حضرت به آیۀ مورد بحث استناد نمودند؛ «قالَ علیه السلام: صِلُوا أَرْحَامَکُمْ وَلَوْ بِالتَّسْلِیمِ إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ: اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی...».(4)همچنین روایات بسیار دیگری بر این مسأله دلالت دارد، به عنوان نمونه:
1 - امام صادق علیه السلام نقل میکند: از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله سؤال شد، صدقه و انفاق بر چه کسی افضل است؟ فرمودند: بر ارحام و اقربا، بهویژه اگر با او دشمنی داشته باشد. «قالَ: عَلَی ذِی الرَّحِمِ الْکَاشِحِ(1)». (2)2 - همچنین از آن حضرت نقل شده که فرموده است: کسی که به قصد صله رحم به دیدار اقربای خود رود یا چیزی برای آنها بفرستد، خداوند پاداش صد شهید به او عطا خواهد فرمود.
(3)3 - از امام سجاد علیه السلام نقل شده که فرموده است: تا زمانیکه اقربا و ارحام محتاج باشند، صدقه دادن به دیگران روا نباشد، «قَالَ علیه السلام: لَا صَدَقَةَ وَ ذُو رَحِمٍ مُحْتَاجٌ».(4)4 - امام صادق علیه السلام میفرماید: اگر کسی دو نفر از برادران یا خواهران یا عمّهها و یا خالههای خود را سرپرستی و کمک کند، آنها با اذن پروردگار عذاب الهی را از او دور مینمایند. «قَالَ: مَنْ عَالَ ابْنَتَیْنِ أَوْ أُخْتَیْنِ أَوْ عَمَّتَیْنِ أَوْ خَالَتَیْنِ حَجَبَتَاهُ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ اللَّهِ».(5)
این مسأله مورد اتفاق فقها است که با وجود پدر و تمکّن و قدرت وی بر انفاق، واجب است نفقۀ اولاد را بپردازد و در صورت فوت پدر یا عدم قدرت او، این تکلیف به عهده اجداد پدری است با رعایت الاقرب فالاقرب، و در صورت نبودن آنها، نفقه بر مادر واجب میشود و هرگاه مادر هم زنده نباشد یا قدرت بر انفاق نداشته باشد، بر اجداد و جدّات مادری با رعایت اقربیت واجب است.
بسیاری از فقیهان به طور اجمالی به این مسأله تصریح نمودهاند(6). برای اینکه با وجود پدر و اجداد پدری، انفاق بر مادر واجب نیست، ادلّهای ذکر شده که در ذیل عنوان «وجوب نفقه کودک بر والدین» به آنها اشاره شد.
1) (1) «کاشح» به کسی که دشمنی دیگری را در سر میپروراند، گفته میشود، قاموس المحیط: 1133.
2) (2) وسائلالشیعة 411:9، باب 20 من ابواب الصدقة، ح 1.
3) (3) همان:، ح 5.
4) (4) همان: ح 4.
5) (5) وسائل الشیعة 527:21، باب 12، من ابواب النفقات، ح 1، الخصال 37:1، ح 14.
6) (6) الخلاف 120:5؛ شرائع الاسلام 353:2؛ ارشاد الاذهان 37:2؛ الروضة البهیة 477:5؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 617.
توضیح اینکه در ذیل آیه مبارکه سوره طلاق، خداوند اجرت شیر دادن به کودک را، بر پدر واجب نموده است، بدین ترتیب از این آیه استفاده میشود، دیگر مخارج او نیز بر پدر واجب است. به بیان دیگر کسانی که اجرت شیر دادن را با استناد به این آیه، بر پدر واجب میدانند، معتقدند مخارج دیگر کودک نیز بر او واجب است و قائل به تفصیل وجود ندارد، یعنی کسی معتقد نشده است که اجرت شیر دادن بر پدر واجب است و مخارج دیگر، با وجودِ پدر بر مادر واجب است.
این حکم با استناد به روایات قابل اثبات است، به عنوان نمونه در روایت صحیحه حریز، امام صادق علیه السلام در جواب این سؤال - که نفقه چه کسانی بر من واجب است و ملزم به پرداخت آن میباشم - فرموده است: نفقۀ پدر و مادر و فرزندان و همسر.(1)
از این روایت و برخی روایات دیگر، استفاده میشود که با وجود پدر و اجداد پدری، نفقه بر مادر واجب نیست، زیرا امام علیه السلام از وضعیت مادر سؤال نکرد و نفرمود که آیا مادر قادر به دادن نفقه میباشد یا خیر؟
دلیل دیگر این که مشهور است پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در پاسخ به پرسش هند، همسر ابوسفیان که آیا میتوانم از اموال همسرم که مخارج خودم و فرزندانم را نمیدهد، بردارم؟ فرمود: بهاندازه نفقه خود و فرزندت از اموال او بردار. «قالَ صلی الله علیه و آله: فیما خُذیِ مایَکْفیِکَ وَوَلَدِکَ».(2)چون جواب مطلق است وآن حضرت تفصیل نداد که اگر تمکّن مالی داری نمیتوانی از اموال همسرت برداری و درغیر این صورت منعی ندارد، معلوم میشود با وجود پدر و جدّ پدری، نفقه بر مادر واجب نیست.
همچنین مقتضای اصل برائت(3)، عدم وجوب نفقه بر مادر است. و دلیل وجوب انفاق بر اجداد پدری در صورت فوت پدر و یا فقر او، صحّت اطلاق پدر بر اجداد است.
به تعبیری دیگر، در آیات و روایات، حکم وجوب انفاق به پدر تعلّق گرفته و با عبارات مختلف بیان شده است و اطلاق پدر بر جدّ پدری به نحو حقیقت و یا در خصوص نفقه صحیح است و در صورتیکه اجداد، چند نفر باشند به حکم آیۀ ارث (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ )؛ (1)با رعایت الاقرب فالاقرب بر آنها واجب(2)میشود. امّا دلیل وجوب انفاق بر مادر در صورت فقد پدر و اجداد پدری یا عدم قدرت آنها، اجماع(3)و بعضی از روایات(4)است.
فقها بر این مسأله اتفّاق نظر(5)دارند که در انفاق کننده، تمکّن مالی شرط است و در صورت عدم توانایی واجب نیست، زیرا وجوب آن از باب مواسات و کمک به دیگران است و کمک نمودن از کسی که قادر به انجام آن نباشد، معقول نیست، زیرا فاقد شیء، معطی آن نیست.
قرآن کریم نیز این حکم عقلی را تأیید نموده و میفرماید: خداوند هیچ کس را جز به اندازۀ تواناییاش، تکلیف نمیکند. (لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها )؛ (6)وسع در لغت به معنی گشایش و قدرت است، بنابراین از آیه، این حقیقت عقلی استفاده میشود که وظایف و تکالیف الهی هیچگاه بالاتر از میزان قدرت و توانایی افراد نیست، از این رو میتوان ادعّا کرد تمام احکام با این آیه تفسیر و مقید میگردد به مواردی که تحت قدرت انسان است. و امّا شرایط منفق علیهم (انفاق شوندگان و آنها که مستحق گرفتن نفقه میباشند) عبارت است از:
1 - شرط است فرزندی که واجب است بر او انفاق شود، محتاج باشد. مقصود از احتیاج این است که شخص دارایی و اموالی ندارد که بتواند مخارج زندگی خود را با آن
تأمین نماید، بنابراین اگر کودک دارای اموالی است که از راه ارث یا غیر از آن مالک شده، باید نفقه او را از آن مال بپردازند.(1)
2 - در مورد اینکه آیا شرط است کودکی که واجب النفقه میباشد، قدرت بر انجام کار نداشته باشد؟ در بین فقها دو نظریه مطرح گردیده است:
برخی آنرا لازم دانستهاند(2)و عدّهای قائل به عدم لزوم این شرط میباشند.(3)
بی شک اگر کسی برای نفقه و تأمین هزینه مخارج زندگی خود، امکانات مالی نداشته باشد، در صورتیکه قادر به کسب باشد، واجب است دنبال کسب رود، زیرا حفظ نفس و دفع ضرر از آن، واجب و خود را در معرض هلاکت قرار دادن، حرام میباشد.(4)
امّا در این که آیا کسب و کار برای تأمین نفقۀ اولاد، بر پدر، در صورتیکه قادر به انجام کار باشد، واجب است یا خیر؟ دو نظریه مطرح است:
نظر اول: اینکه وجوب نفقه اولاد، خلاف اصل است و در مواردی که تردید نسبت به آن وجود دارد، اصل برائت جاری است، یعنی برائت ذمّۀ پدر خانواده، از اینکه بر او واجب باشد دنبال کسب رود. افزون بر آن، در آیه شریفه آمده است: آنهایی که امکانات وسیعی دارند، از امکانات خود انفاق کنند و آنها که تنگدست میباشند از آنچه خدا به آنها داده، انفاق نمایند و خداوند هیچ کس را جز به اندازهای که به او داده، تکلیف نمینماید. (لِیُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمّا آتاهُ اللّهُ لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ ما آتاها ).(5)
از این آیه، معلوم میشود، اگر پدر قادر به تأمین هزینه نفقه اولاد نیست، بر او واجب نیست دنبال کسب و کار برود، صاحب جواهر به عنوان یک وجه، این نظر را مطرح نموده است.(6)
1) (1) المبسوط 30:6-31؛ مسالک الافهام 485:8؛ جواهر الکلام 371:31؛ تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 607.
2) (2) شرائع الاسلام 352:2؛ قواعد الاحکام 116:3؛ کشف اللثام 598:7؛ مجمع الفائدة والبرهان 151:4.
3) (3) جواهر الکلام 371:31-372.
4) (4) کشف اللثام 596:7-597.
5) (5) سوره طلاق 7:65.
6) (6) ر. ک: جواهر الکلام 375:31.
نظر دوّم: بعضی دیگر از فقیهان معتقدند، در این مورد، کسب و کار واجب است(1)، زیرا در آیه شریفه، به طور مطلق به وجوب پرداختن اجرت شیر دادن به نوزاد، امر شده است (فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ) (2)اعمّ از اینکه قادر به پرداخت باشد یا اینکه فعلاً قادر نباشد و میتواند با کسب، توانایی آنرا بدست آورد. بنابراین از آیه استفاده میشود که اگر پدر قادر به تأمین اجرت شیر دادن به نوزاد نیست، ولی توان کسب و کار را دارد، واجب است به کسب و کار و اگر در این مورد، کسب و کار واجب شد، برای دیگر مخارج نیز واجب است، زیرا اجرت شیر دادن به نوزاد، از نفقه اوست و قائل به تفصیل هم وجود ندارد.
همچنین حکم این مسأله از بعضی از روایات که به طور مطلق امر به وجوب انفاق نموده، به دست میآید. مانند صحیحه حریز از امام صادق علیه السلام که فرمود: مرد به پرداخت نفقۀ پدر و مادر و فرزندان ملزم میگردد(3)، اعمّ از اینکه فعلاً توانمند باشد یا با کسب توانایی تأمین نفقه را به دست آورد.
افزون بر آن، کسی که قادر به کسب باشد از جهت مقررّات فقهی، غنی (توانمند) است و فقها بر وجوب پرداخت نفقه بر غنی، اتّفاق نظر دارند.
از سویی دیگر، در روایات، تضییع و از بین بردن اولاد، سخت نکوهش شده، مانند آنکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: از رحمت خدا دور است، از رحمت خدا دور است، کسی که افراد تحت سرپرستی خود را ضایع و مهمل سازد. «مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ یَعُولُ»(4)و بیگمان، نفقه ندادن به فرزندان تضییع آنان میباشد.
در روایت دیگری، آن حضرت میفرماید: «هرگاه یکی از شما به جهت مخارج زندگی در تنگنا و مضیقه قرار گرفت، برای به دست آوردن آن، در زمین مسافرت
کند و از نعمتهای الهی بهرهگیرد و خود و خانواده خویش را ناراحت نکند. «قَال صلی الله علیه و آله: إِذَا أَعْسَرَ أَحَدُکُمْ فَلْیَضْرِبْ فِی الْأَرْضِ وَیَبْتَغِی مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَلَا یَغُمَّ نَفْسَهُ»(1). بعضیاز فقها گفتهاند که اگر شخصی قادر به انجام کسب و کار باشد، واجب است برای تأمین نفقه اولاد کسب و کار نماید، افزون بر آن، واجب است بعضی از لوازم زندگی که بدان نیاز ندارد را بفروشد و در این خصوص مصرف نماید. به نظر ایشان، عموم ادّله وجوب نفقه، این مورد را شامل میشود و استثنایی هم وارد نشده است.(2)
از مطالب گذشته معلوم شد، نفقه اولاد تا زمانی که فقیر و محتاج باشند، بر پدر و جدّ پدری واجب است، اعمّ از اینکه دختر باشد و یا پسر، ناقص الخلقه باشد و یا سالم. در صورتی که فرزند صاحب مال باشد، نفقه از مال خودش تأمین میشود و اگر به حدّ بلوغ برسد و توان کسب را داشته باشد و موردی نیز برای انجام آن بیابد، بعد از کسب و خارج شدن از حالت احتیاج و فقر، بر او واجب است نفقه خویش را تأمین نماید.
این مسأله میان فقها اتّفاقی(3)است. امام خمینی رحمه الله در توضیح این مسأله مینویسد: «اگر کسی که انفاق بر او واجب است، قدرت تحصیل آنرا دارد، ولی فعلاً در اختیار ندارد، چنانچه با قرض یا درخواست از دیگران، نفقه خود را تأمین مینماید، در این صورت همواره مستحق گرفتن نفقه میباشد و تحصیل نفقه به این صورت، مانع از وجوب آن بر منفق نمیگردد. و اگر میتواند نفقه خود را با کسب تأمین نماید، ولی نیاز به تعلیم حرفه برای کسب دارد که آنرا ترک نموده و موفق به آموزش آن نشده و فعلاً بدون نفقه مانده است، در این صورت نیز مستحق گرفتن نفقه میباشد. امّا اگر به دلیل راحت طلبی و تنبلی با اینکه قدرت انجام کار را دارد، آنرا ترک نموده، در این صورت ظاهراً مستحق نفقه
نیست. همچنین اگر به جهت اشتغال به تحصیل علومی که بر او واجب است، قادر به تأمین نفقه خود نیست، پردخت نفقه او واجب میباشد».(1)
عبارت آیة الله فاضل لنکرانی در تفصیل الشریعة نیز اینگونه است.(2)
در عبارات فقها، مقدار نفقه اقارب تعیین نشده است،(3)اعمّ از اینکه اولاد باشد یا پدر و مادر، بر خلاف نفقه زوجه که میزان آن با توجّه به نیاز و تمکّن مالی زوج و نیز شأن زوجه و مقایسۀ او با زنانی که در سطح زندگی او میباشد، تعیین میگردد.
مرحوم محقّق در اینباره مینویسد: «در نفقه اقارب، حدّ و اندازهای تعیین نگردیده است، بلکه به اندازه نیاز و رفع حاجت از طعام و پوشاک و مسکن، واجب است تأمین گردد».(4)
ادلّه این مسأله عبارت است از:
1 - لازمه اطلاق ادلّه در اینگونه موارد مراجعه به عرف است و عرف پرداخت نفقه را به اندازه رفع حاجت لازم میداند، نه بیشتر.
2 - قرآن دستور میدهد که در زندگی دنیا با پدر و مادر به نیکی رفتار کن. (وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً )(5)؛ از این آیه استفاده میشود، همراهی و کمک و فرمانبرداری نسبت به پدر و مادر واجب است، از جمله بر آوردهکردن حاجات و نیاز آنها بر طبق عرف و عادت مردم. بیگمان نسبت به اولاد بهویژه کودکان نیز این چنین است، زیرا این دو در ملاک یکسان میباشند و قائل به تفصیل بین آنان وجود ندارد، یعنی هر کس مصاحبت و همراهی با پدر و مادر را واجب میداند، نسبت به فرزندان نیز واجب میشمرد.(6)
1) (1) تحریر الوسیلة 320:2، مسألة 2.
2) (2) تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 607-608.
3) (3) ر. ک: مسالک الافهام 488:8؛ المهذب البارع 435:3؛ ریاض المسائل 184:12؛ کشف اللثام 599:7؛ تفصیلالشریعة (کتاب النکاح): 613.
4) (4) شرائع الاسلام 353:2.
5) (5) سوره لقمان 15:31.
6) (6) ر. ک: مسالک الافهام 486:8؛ ریاض المسائل 184:12.
3 - در روایتی که نقل آن از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله مشهور است و پیشتر بدان اشاره شد، آن حضرت خطاب به هند همسر ابوسفیان فرموده است: از اموال شوهرت به اندازه رفع نیاز خود و فرزندانت در حدّی که عرف لازم میداند، بردار. «خُذیِ ما یَکْفیِکَ وَ وَلَدِکَ بِالْمَعْروُفِ»(1). در این روایت، نفقه همسر و فرزندان به اندازه رفع نیاز معین گردیده است.
4 - اصل برائت ذمّه پدر و فرزند از میزان، بیشتر از رفع نیاز و کفاف میباشد.
5 - برخی در اینباره ادّعای(2)اجماع نمودهاند.
بی شک در مورد هر کس، نفقۀ خودش مقدّم بر دیگران است، بلکه مقدّم بر جمیع حقوق و دیون میباشد، زیرا حفظ نفس در نزد شارع از اهمیت ویژه برخوردار است. افزون بر آن، حبّ ذات که یک حس طبیعی است، مانع خواهد بود که شخصی را وادار نمود رفع احتیاج دیگری را بر رفع احتیاج خود مقدّم دارد.
نظریۀ مشهور و معروف بین فقها این است که نفقه همسر مقدّم بر دیگر اقارب است و اگر چیزی از نفقۀ خودش و همسرش بیشتر داشته باشد، واجب است نفقه پدر و مادر و اولاد را تأمین نماید و بعد از آنها نفقۀ اجداد و اولادِ اولاد، به ترتیب طبقات ارث. بسیاری از فقها به این مسأله تصریح نمودهاند.(3)
آنان برای اثبات نظریه خود، استدلال نمودهاند که نفقه زوجه بر زوج در مقابل استمتاع از او میباشد، بر خلاف نفقه اقارب که از باب همکاری و مواسات است و چیزی که از جهت معاوضه باشد، قویتر از آن است که از باب همکاری، واجب شده باشد.
شاهد این ادّعا، آن است که نفقه زوجه در هر حال واجب است خواه زوج، دارا باشد یا فقیر، بر خلاف نفقه فرزندان که اگر پدر، فقیر باشد بر پدر واجب نیست.(4)
در مقابل نظریه مشهور، محقّق بحرانی معتقد است: «نفقه همسر و اقارب در حکم وجوب، مشترکند و هیچکدام نسبت به دیگری اولویت ندارد». وی در جواب از استدلالیکه ذکر شد، مینویسد: آنچه از اخبار استفاده میشود وجوب نفقه تمام افراد (همسر و اقارب) است و به مقتضای اینکه همگان در این حکم، مساوی و مشترکند، بعضی بر بعضی اولویت ندارند و صرف اینکه منشأ وجوب نفقۀ همسر، معاوضه باشد و قویتر از منشأ وجوب دیگر اقارب است، نمیتواند بنیان و اساس حکم شرعی قرار گیرد.(1)
به نظر میرسد، دیدگاه اخیر قویتر باشد، زیرا از روایات استفاده میشود، تمام کسانی که مستحق گرفتن نفقه میباشند، در یک سطح قرار دارند و هیچ کدام بر دیگری اولویت ندارد، مانند صحیحه حریز که امام صادق علیه السلام در جواب سؤال کسی که پرسید، نفقه چه کسی واجب است و الزام به پرداخت آن دارد؟ فرموده است: نفقه والدین و فرزندان و همسر.(2)
بلکه از بعضی دیگر از روایات نیز استفاده میشود که پدر و مادر مقدّم بر همسر میباشند، مانند آنکه امام صادق علیه السلام از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرموده است: اگر انسان پنج عدد خرما و یا پنج قرص نان و یا پنج دینار یا درهم، داشته باشد و تصمیم بگیرد آنها را مصرف نماید، بهترین مورد آن است که نفقۀ پدر و مادر بدهد و بعد از آن در تأمین نفقۀ خود و اهل و عیالش مصرف شود و در مرتبۀ سوم به بستگان و برادران مؤمن خود کمک نماید. «قال صلی الله علیه و آله: فَأَفْضَلُها ما أَنْفَقَهُ الإِنْسانُ عَلی والِدَیْهِ ثُمَّ الثّانِیَةُ عَلی نَفْسِهِ وَعِیالِهِ ثُمَّ الثّالِثَةُ عَلی الْقَرابَةِ وَإِخْوانِهِ الْمُؤْمِنیِنَ».(3)در روایت دیگری که از طریق اهل سنّت نقل شده، آمده است: مردی به محضر رسول الله صلی الله علیه و آله شرفیاب شد و عرض کرد یک دینار پول دارم آنرا به چه کسی انفاق نمایم؟
حضرت فرمود: مصرف مخارج خود بنما! عرض کرد: یک دینار دیگر نیز دارم، حضرت فرمود: به فرزندانت انفاق کن و در آخر فرمود: به همسرت.(1)
افزودن بر آنچه ذکر شد، چنانچه بعضی از مستحقین نفقه، کودک و ضعیف باشند واحتیاجشان شدیدتر باشد، به حکم عقل و ضرورت و نیز به نظر عرف، مقدّم بر دیگران میباشند، زیرا حفظ نفس محترمه از اهمیت ویژه برخوردار است و تأمین نفقۀ اینگونه افراد، حفظ آنان محسوب میشود.
با این همه، چون مشهور میان فقیهان تقدّم نفقه زوجه بر نفقه اولاد است، بلکه این مسأله در بین آنان اتّفاقی است، بنابراین مخالفت با مشهور مشکل است و لازم است احتیاط رعایت گردد به این صورت که در اینگونه موارد، رضایت زوجه جلب شود.
اگر کسی که پرداخت نفقه بر او واجب است و در حالی که توانایی تأمین آنرا دارد، از ادای آن امتناع ورزد، حاکم شرع از باب حسبه باید او را مجبور به پرداخت نماید و در صورت نبودن حاکم، عدول از مسلمین این وظیفه را به عهده میگیرد. این حکم اجمالاً مورد توافق فقها است.(2)
مرحوم علامه حلی در اینباره مینویسد: «اگر دارا و توانمند، از دادن نفقه امتناع ورزد، برای کسی که استحقاق نفقه دارد و به خاطر او نفقه واجب شده (فرزندان، همسر و والدین)، جایز است به اندازه احتیاج از اموال او بردارند. این در صورتی است که امکان مراجعه به حاکم شرع وجود نداشته باشد والاّ باید به حاکم مراجعه شود و حاکم او را به پرداخت نفقه الزام خواهد نمود و اگر از دستور حاکم سرباز زند، حاکم او را زندانی مینماید تا نفقه را بپردازد. همچنین حاکم از اموال او بر میدارد و نفقه مستحقین را میپردازد ونیز او را مجبور به فروش اموال خویش برای مصرف در اینباره مینماید».(3)
برخی از فقها در توجیه اینکه چرا از باب حسبه، حاکم در اینباره دخالت مینماید، مینویسد: «زیرا این مسأله (اجبار پدری که از پرداخت نفقۀ کودک امتناع میورزد) از کارهایی است که باید انجام شود، بنابراین با وجود حاکم شرع، او باید این وظیفه را انجام دهد و در صورتی که امکان مراجعه به حاکم نباشد، عدول مؤمنین، و اگر آنها هم نباشند، غیر عدول؛ حتّی به وسیله فسّاق باید این مسأله انجام پذیرد، زیرا در اینگونه موارد همینکه صدور عمل موافق با وظیفه شرعی باشد، کافی است، هر چند توسط عدول از مؤمنین واقع نشود».(1)
مستند نظریه فقها در این حکم آن است که نفقه به منزله دَین(2)است و ادای آن واجب میباشد و اگر کسی که پرداخت آن بر عهده اوست از انجام آن امتناع ورزد، حاکممیتواند او را تعزیر نماید، زیرا در جای خود ثابت شده است که حاکم حق دارد کسی که انجام واجب را ترک مینماید، بهویژه اگر در ارتباط با دیگران باشد، همانند مرتکب حرام، تعزیر نماید.(3)
افزون بر این در روایت صحیح السند نقل شده است که امیر المؤمنین علیه السلام افرادی که بدهی خود را با اینکه موعد پرداخت آن رسیده بود، نمیپرداختند، زندان مینمود و در آخر، اموال آنان را بین طلبکارها تقسیم میکرد، حتّی اگر خود، از فروش اموال خویش امتناع داشتند، دستور میفرمود اموال آنها را به فروش برسد.(4)و مفروض این است که، پرداخت نفقۀ کودکان محتاج، همانند دَین واجب است.
مقررّات راجع به نفقه اقارب در قانون مدنی در یک فصل تحت عنوان «الزام به انفاق» و در مواد «1195 تا 1206» ذکر گردیده است. این مواد، از فقه امامیه اخذ شده است.
در ماده 1199 قانون مدنی آمده است: «نفقۀ اولاد بر عهدۀ پدر است، پس از فوت پدر یا عدم قدرت او به انفاق، به عهده اجداد پدری است با رعایت الاقرب فالأقرب،
درصورت نبودن پدر و اجداد پدر و یا عدم قدرت آنها، نفقه بر عهدۀ مادر است. هرگاه مادر هم زنده و یا قادر به انفاق نباشد، با رعایت الأقرب فالأقرب به عهده اجداد و جدّات مادری و جدّات پدری واجب النفقه است، و اگر چند نفر از اجداد و جدّات مزبور از حیث درجۀ اقربیت مساوی باشند، نفقه را باید به حصه متساوی تأدیه کنند».
منفق علیه کسی است که به او انفاق میشود و بر طبق ماده 1197 قانون مدنی: کسی مستحقق نفقه است که ندار بوده و نتواند به وسیله اشتغال به شغلی، وسایل معیشت خود را فراهم سازد.
منظور از نداری آن است که، شخص فاقد باشد آنچه را که برای زندگانی فعلی خود احتیاج به آن دارد، بنابراین کسی که فعلاً زندگانی خود را اداره مینماید، اگر چه قوت سال خود را ندارد (و مستحق زکات است) مستحقق نفقه نمیباشد. امّا کسی که بتواند به وسیله قرض نمودن و خواستن کمک و مساعدت از دیگری، زندگانی خود را بگذراند، مستحق انفاق است.
هرگاه چنین شخصی که میتواند به وسیله استقراض زندگانی خود را بگذراند، قرض کند و مساعدت از دیگری بگیرد، مستحق انفاق نمیباشد.(1)
همچنین مادۀ 1198 قانون مدنی، در ارتباط با شرایط انفاق کننده میگوید: «کسی ملزم به انفاق است که متمکّن از دادن نفقه باشد، یعنی بتواند نفقه بدهد بدون اینکه از این حیث در وضع معیشت خود دچار مضیقه گردد، برای تشخیص تمکّن باید کلیه تعهّدات و وضع زندگانی شخصی او در جامعه در نظر گرفته شود».
شرط الزام به انفاق به دیگری، تمکّن از دادن نفقه میباشد و چون کلمه «تمکّن از دادن نفقه» مبهم و درجه آن معلوم نبوده و احتمال داده میشود که مورد اختلاف نظر قضایی قرار گیرد، ذیل ماده مذکور آنرا بیان نموده و میگوید: «... بدون اینکه از این حیث در وضع معیشت خود دچار مضیقه گردد».
1) (1) ر. ک: سید حسن امامی، حقوق مدنی 234:5.
بنابراین کسی که فقط به مقدار قوت روز و شب و همچنین لوازم دیگر زندگانی خود، مانند منزل و فرش، رختخواب و امثال آنرا دارد و اگر بخواهد از آن به دیگری بدهد در سختی و دشواری میافتد، ملزم به دادن نفقه به اقربای مستحق خود نمیباشد.
باید دانست منظور از تعهدات منفق که در ذیل ماده 1198 قانون مدنی، به آن اشاره شده، دیونی است که وقت پرداخت آن رسیده باشد از هر سببی که موجود شده باشد، زیرا تعهّد مزبور قابل مطالبه از طرف دائن (طلبکار) میباشد و باید پرداخت گردد و با تأدیۀ آن، منفق قادر به پرداخت نفقه نیست.
قانون مدنی مقدار نفقه اقارب، مانند کودکان را تعیین ننموده است، زیرا سبب لزوم انفاق به اقارب، احتیاج آنان برای جلوگیری از گرسنگی و حفظ بقای حیات است، از این رو فرزندان به مقداری که رفع حاجت آنها میشود، مستحق نفقه میباشند. به همین جهت مادۀ 1204 قانون مدنی آمده است: «نفقه اقارب عبارت است از مسکن و البسه و غذا و اثاث البیت به قدر رفع حاجت با در نظر گرفتن درجۀ استطاعت منفق».
نفقۀ اقارب باید به طور متعارف باشد و البته میزان آن به اعتبار زمان و مکان و وضعیتهای مختلف فرق میکند، مقداری که عموماً برای رفع احتیاج کافی است، عبارت از خوراک و پوشاک و مسکن و رختخواب و امثال آن از اثاثیه منزل است.
بنابراین اگر انفاق کننده تمکّن مالی به اندازۀ کفایت داشته باشد، باید حداقلّی از زندگی متعارف را برای فرزندان فراهم سازد، در تعیین این میزان، شأن اجتماعی شخص مورد توجه قرار میگیرد، یعنی باید دید عرف در چنین وضعیتی چگونه داوری میکند.(1)
نفقه اقارب بر خلاف نفقۀ زوجه، یک تکلیف متقابل است؛ یعنی خویشانی که ملزم به انفاق یکدیگرند، در صورت فقر یکی و تمکّن دیگری، این تکلیف را متقابلاً دارا
1) (1) ناصر کاتوزیان، حقوق مدنی - خانواده 347:2-348؛ سید حسن امامی، حقوق مدنی 238:5.
هستند، بنابراین همانطور که پدری که متمکّن است باید به فرزند فقیر خود نفقه بدهد، فرزند مستطیع نیز ملزم به انفاق به پدر فقیر خود است و همانگونه که جدّ متمکّن باید به نوه فقیر خود نفقه بدهد، نوه متمکّن نیز مکلّف به تأمین زندگی جدّ فقیرِ خود میباشد.(1)
در ماده 1205 قانون مدنی در اینباره آمده است: «در موارد غیبت یا استنکاف از پرداخت نفقه چنانچه الزام کسی که پرداخت نفقه بر عهده اوست، ممکن نباشد، دادگاه میتواند با مطالبۀ افراد واجب النفقه، به مقدار نفقه، از اموال غایب یا مستنکفِ در اختیار آنها یا متکفّل، مخارج آنان قرار دهد...».
همچنین ماده 642 قانون مجازات اسلامی مقرّر میدارد: «هر کس با داشتن استطاعت مالی، نفقۀ زن خود را در صورت تمکّن ندهد یا از تأدیۀ نفقۀ سایر اشخاصِ واجب النفقه امتناع نماید، دادگاه او را از سه ماه و یک روز تا پنج ماه حبس، محکوم مینماید».
اگر چه کلمه نفقه در این مادّه به صورت مطلق به کار رفته و میزان نفقه معلوم نگشته است، اماّ در ماده 1204 قانون مدنی به شرحی که گذشت، مقدار نفقۀ اقارب را اجمالاً بیان کرده است و مواردی که در این ماده به عنوان نفقه ذکر شده، جنبه تمثیلی دارد، بنابراین دادگاه با ملاحظۀ تمامی جوانب، آنچه را که لازم بداند، مانند دارو و هزینههای درمان، مورد حکم قرار میدهد.(2)
دادگاه صالح برای رسیدگی، دادگاه خانواده محل اقامت خوانده و در نقاطی که دادگاه مدنی نباشد، دادگاه عمومی است. به طور کلی، دعوی مطالبه نفقه خویشان، از حیث تعیین دادگاه صالح برای رسیدگی و اجرای حکم و مانند اینها تابع قواعد مربوط به سایر دعاوی خانوادگی است، ولی در مواردی که فرزند طبیعی یا برادر و خواهر، به استناد قواعد مسئولیت مدنی یا دَین طبیعی، اقامه دعوی میکنند، رسیدگی تابع قواعد عمومی دادرسی است.(3)
بیان شد که بر پدر، اجداد پدری و نیز مادر و جدّات مادری با وجود تمکّن مالی، واجب است نفقه کودکان را بپردازند، ولی اگر کودک، بیسرپرست باشد، یا یتیم و یا فقیر باشد و در تمام طبقات مذکور، کسی نباشد که نفقۀ او را تأمین نماید، در این حالت نیز نباید بدون نفقه بماند، بلکه تأمین نفقه او بر مسلمانان به صورت واجب کفایی واجب است. همچنین در اسلام پرداخت نفقه اینگونه کودکان، از بیت المال به طور عام یا تحت عناوین خاص، پیش بینی شده و حکومت و حاکم اسلامی موظّف است با بهرهگیری از آن منابع، نفقه آنها را تأمین نماید. در ذیل به اختصار به شرح این منابع میپردازیم:
به اجماع فقها، فقرا و مساکین و ایتام در زمرۀ اصناف مستحّق زکات میباشند و بر صاحبان اموال زکویه واجب است با پرداخت زکات به آنان، نفقه و دیگر نیاز آنها را بر طرف سازند.
قرآن کریم در اینباره میفرماید: زکات، مخصوص فقرا و مساکین و کارکنانی است که برای (جمعآوری) آن فعالیت دارند. (إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها )؛(1)
1) (1) سوره توبه 60:9.
این آیه، با کلمه «إنّما» که دلیل بر انحصار است، آغاز شده است، یعنی زکات اموال فقط برای اصنافی است که در آن بیان شده (از جمله فقرا و ایتام و مساکین) و برای غیر آنان نیست.(1)
همچنین در روایتی از امام رضا علیه السلام نقل شده که فرموده است: علّت وجوب زکات آن است که مخارج فقرا تأمین گردد و در نتیجه، اموال اغنیا نیز محفوظ بماند و خداوند افراد سالم را مکلّف ساخته تا به آنها که ناقص و ضعیف و زمینگیرند، کمک کنند، سپس آن حضرت به آیهای از قرآن استشهاد نموده که میفرماید: به یقین شما در اموال و جسم و جانتان آزمایش خواهید شد (لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ). (2)و در توضیح این آیه فرموده است: آزمایش در اموال به این است که، زکات آنرا واجب فرموده و آزمایش در جسم و جان به این است که، در مشکلات و سختیها، باید صبر نمود... و به آنها که فقیر و ناتوانند، احسان و محبّت و کمک شود تا تقویت گردند و احساس ضعف ننمایند. «أَنَّعِلَّةَ الزَّکَاةِ مِنْ أَجْلِ قُوتِ الْفُقَرَاءِ وَتَحْصِینِ أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ کَلَّفَ أَهْلَ الصِّحَّةِ الْقِیَامَ بِشَأْنِ أَهْلِ الزَّمَانَةِ وَالْبَلْوَی...».(3)در روایت دیگری امام صادق علیه السلام درتوضیح حکمت وجوب زکات فرموده است: خداوند متعال، اغنیا و فقرا را در اموال، شریک یکدیگر قرار داده و آنها حق ندارند اموال را مصرف غیر شرکاء خود قرار دهند.
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی أَشْرَکَ بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ وَالْفُقَرَاءِ فِی الْأَمْوَالِ فَلَیْسَ لَهُمْ أَنْ یَصْرِفُوا إِلَی غَیْرِ شُرَکَائِهِمْ».(4)
مشهور میان فقیهان این است که، زکات فطره باید همانند زکات اموال مصرف گردد،(5)بلکه افضل و بهتر این است که زکات فطره تنها مصرف فقرا، ایتام و مستمندان گردد. برخی
از فقها در اینباره رعایت احتیاط را لازم دانستهاند.(1)در بعضی از روایات نیز بر این مسأله تأکید شده است، مانند آنکه از امام صادق علیه السلام سؤال شده، برای چه کسانی حلال است زکات فطره بگیرند و مصرف نمایند؟ فرموده است: کسی که چیزی برای مصرف در اختیارندارد. «قالَ: لِمَنْ لا یَجِدُ»(2). در روایت دیگری نیز فرموده است: «مَنْ لا یَجِدُ شَیْئاً»(3).
در قرآن آمده است: کسانی که نسبت به همسران خود ظهار میکنند (به همسرانشان میگویند: أَنْتَ علّی کظهر أمّی. یعنی تو نسبت به من به منزلۀ مادرم هستی). سپس به گفته خود باز میگردند (از گفته خود نادم و پشیمان میشوند) باید پیش از آمیزش جنسی، آنها با هم بردهای آزاد کنند... و هر کس توانایی بر آزادی برده نداشته باشد، باید دو ماه پی در پی قبل از آمیزش جنسی روزه بگیرد و از آنجا که بسیاری از مردم قادر به انجام کفّاره دوّم یعنی دو ماه متوالی روزه نیستند، جانشین دیگری برای آن ذکر شده است، میفرماید: و هرگاه کسی نتواند دو ماه متوالی روزه بگیرد، باید شصت مسکین را اطعام کند، (فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّینَ مِسْکِیناً ).(6)
1) (1) جامع المدارک 99:2.
2) (2) وسائل الشیعة 358:9، باب 14 من ابواب زکاة الفطرة، ح 4.
3) (3) همان: ح 3.
4) (4) کفارات، جمع کفاره و در لغت از (کَفَرَ) به معنی پوشش، گرفته شد؛ زیرا گناه را میپوشاند. به بیان دیگر، اسم است برای فعلی که به واسطه آن، خداوندگناه را از گناهکار میپوشاند و یا محو مینماید. لسان العرب 418:5. و مقصود از آن در اصطلاح فقها، عبادتی است که غالباً سبب سقوط و یا تخفیف در مجازات میگردد. مسالک الافهام 7:10.بعضی از فقها معتقدند، مقصود از کفاره در اصطلاح نیز همان معنی لغوی است. جامع المدارک 2:5. و کفارات از سنخ مجازاتها نیستند، مجازاتها زواجر (بازدارنده) میباشند و کفارات جوابر هستند، یعنی جبران آلایش روح گناهکار در نقض پارهای از قوانین شریعت را مینماید. مبسوط در ترمینولوژی حقوق 3033:4.
5) (5) ظهار، مصدر ظاهر، از (ظَهَرَ) به معنی پشت گرفته شده و این بدان جهت است: که در کلماتی که بین زن و مرد ردّ و بدل میشده، این کلمه به کار میرفته، به این بیان: «أَنْتِ عَلی کَظَهْرِ أُمّی» این جمله کنایه از این است که، مرد با گفتن آن، مجامعت و همبستر شدن با زن خود را بر خویش حرام میساخته و عرب جاهلی آنرا طلاق میدانسته. ر. ک: جواهر الکلام 96:33.
6) (6) سوره مجادله 4:58.
در روایت صحیح از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: اگر فردی، دیگری را از روی خطا به قتل رساند، باید دیه او را به اولیاء مقتول بپردازد و بردهای نیز آزاد نماید و اگر برده نیافت و یا نتوانست، شصت روز پی در پی روزه بگیرد و اگر قدرت بر انجام آن هم نداشت، شصت مسکین را هر کدام با یک مدّ طعام، اطعام کند، «فَإنْ لَمْ یَسْتَطِعْ أِطْعَمَ سِتِّینَ مِسْکینًا مُدّاً مُدّاً».(1)3. کفّاره افطار عمدی در ماه رمضان
امام صادق علیه السلام در مورد کسی که در ماه رمضان به عمد، روزه را افطار کرده است، میفرماید: باید برده آزاد کند یا شصت روز پی در پی روزه بگیرد و یا شصت نفر از مساکین را اطعام دهد و اگر قدرت این را نیز ندارد، به هر مقدار میتواند به فقرا صدقه دهد.(2)
در اینباره نیز روایاتی به مضامینی که در ذیل عناوین قبل ذکر گردیده، وارد شده است.(3)
دیدگاه مشهور فقها این است که، کفاره همبستر شدن در حال اعتکاف، همانند کفاره افطار عمدی در ماه رمضان میباشد.(4)
اگر فرد با آنچه برای انجام یا ترک آن، قسم خورده است، مخالفت نماید، باید کفاره بدهد و کفاره آن طبق دستور صریح قرآن کریم، چنین است: طعام دادن به ده فقیر یا ده نفر از آنان را لباس پوشاندن و یا یک برده را آزاد نمودن، و اگر قدرت بر انجام یکی
از آن سه را ندارد، سه روز روزه گرفتن. (إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساکِینَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیّامٍ ).(1)
روایاتی(2)نیز بر این حکم دلالت دارد و مکلّف در پرداخت آن، دارای اختیار میباشد و بدینجهت این قسم از کفارات را، کفارۀ مخیره(3)نامیدهاند.
اگر فردی، انسان مؤمن را از روی عمد به قتل رساند، باید کفاره جمع بپردازد، یعنی برده را آزاد نماید و دو ماه پی در پی روزه بگیرد و شصت مسکین نیز طعام دهد.
روایات بسیاری در اینباره وارد شده است، از جمله، از امام صادق علیه السلام سؤال شد آیا کسی که فرد مؤمنی را عمداً بکشد، برای او توبه و بازگشت میباشد. فرمودند: اگرمؤمن را به دلیل اینکه مؤمن است، عمداً کشته است راهی برای توبه ندارد، ولیچنانچه به دلیل غضب یا هر علّت دیگری کشته باشد، توبهاش به این است که قصاص شود. او باید به نزد اولیای مقتول برود و بر گناه خویش اقرار نماید و آنها اگر او را بخشیدند و قصاص نکردند، باید ضمن پرداخت دیه و آزاد نمودن برده و گرفتنروزه شصت روز پی در پی، و اطعام شصت مسکین، به درگاه الهی توبه نماید. «فَإِنْ عَفَوْا عَنْهُ فَلَمْ یَقْتُلُوهُ أَعْطَاهُمُ الدِّیَةَ وَأَعْتَقَ نَسَمَةً وَصَامَ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ وَأَطْعَمَ سِتِّینَ مِسْکِیناً تَوْبَةً إِلَی اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ».(4)نتیجه آنکه؛ یکی از مصادیق مصرف در کلیه کفارات، اطعام نمودن یا پوشاندن مساکین و فقرا و کودکان آنها است. بنابراین کفّارات مختلف که ممکن است بسیاری از آنها واجب شود در صورتی که مسلمانان به وظیفه خود عمل نمایند، میتواند در تأمین نفقه کودکان بیسرپرست و ایتام و فقرا، سهم بسزایی داشته باشد.
از جمله اموال عمومی که میتواند منبع تأمین نفقه کودکان بیسرپرست و مستمند قرار گیرد، انفال است.
انفال جمع نفل، در لغت به معنی غنیمت و بخشش(1)است و در اصطلاح به اموالی گفته میشود که اختصاص به وجود مقدس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دارد و بعد از او به امام معصوم علیه السلام؛ و به این جهت انفال نامیده شده است، زیرا خداوند متعال آنرا اضافه بر آنچه پیغمبر و امام: در غنایم شریک میباشند به آنان بخشیده است که آنان این اموال را به هر صورت که مصلحت بدانند، مصرف مینمایند.(2)
دیدگاه مشهور(3)فقها، انفال را حداقّل پنج یا شش قسم میداند:
سرزمینی که کفّار بدون جنگ و خونریزی، به حکومت اسلامی واگذار نمایند، اعمّ از اینکه اهالی آن سرزمین، آنجا را ترک نمایند یا خود به مسلمانان تحویل دهند، این نوع سرزمین را، فیء مینامند و به امام علیه السلام تعلّق دارد.
محمد بن مسلم از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: کلیه اراضی که اهالیش آنرا بدون خونریزی ترک گویند یا با مصالحه و مسالمت آمیز در اختیار مسلمانان قرار دهند، از فیء و انفال محسوب میشود و انفال از آنِ خدا و رسول اوست و رسول خدا به هر صورت که دوست بدارد، عمل خواهد کرد.(4)
اراضی موات زمینهایی است که استفاده بردن از آن به آباد نمودنش بستگی دارد و صاحب شناخته شده نداشته باشد، اعمّ از اینکه قبلاً مالک داشته و سپس فوت نموده و از بین رفته یا از اوّل مالک نداشته است. اینگونه زمینها از انفال است.
1) (1) القاموس المحیط: 1064؛ کتاب العین 1825:3.
2) (2) ر. ک: جواهر الکلام 115:16-116؛ التنقیح الرائع 342:1؛ المهذب البارع 565:1.
3) (3) المبسوط 263:1؛ تذکرة الفقها 439:5؛ مدارک الاحکام 413:5؛ مستند الشیعة 139:10؛ جامع المدارک 132:2.
4) (4) تهذیب الاحکام 133:4، ح 370؛ وسائل الشیعة 526:9، باب 1، من ابواب الانفال، ح 10.
از امام صادق علیه السلام در روایت صحیح نقل شده که فرمودهاند: تمام زمینهای موات و نهرهای بزرگ در اختیار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میباشد و بعد از ایشان برای امام علیه السلام است، به هر گونه که بخواهد در آن دخل و تصرّف مینماید. «وَکُلُّ أَرْضٍ خَرِبَةٍ وَبُطُونُ الْأَوْدِیَةِ فَهُوَ لِرَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه و آله وَهُوَ لِلْإِمَامِ مِنْ بَعْدِهِ یَضَعُهُ حَیْثُ یَشَاءُ».(1)3. آبادیهایی که صاحب ندارد
اراضی و روستاهای آباد نیز اگر بدون صاحب باشد به امام علیه السلام تعلّق دارد. اسحاق بن عمّار میگوید: از امام صادق علیه السلام از انفال سؤال کردم، فرمود: انفال، روستاهایی است که خراب شده و اهلش کوچ کردهاند، «هِیَ الْقُرَی الَّتِی قَدْ خَرِبَتْ وَانْجَلَی أَهْلُهَا...».(2)4. قلّهها، وسط درّهها و جنگلها
وسط درّهها، قلّه کوهها و جنگلها و آنچه در آنها یافت میشود، از انفال است. مرجع تشخیص این مصادیق، عرف است و میتوان گفت: عموم ادلّه اراضی موات و زمینهای آبادِ بیصاحب، این موارد را نیز شامل میشود و از آن ادلّه استفاده میشود که این موارد نیز از مصادیق انفال است و چون از مصادیق موات و ثروتهای بلا صاحب است و اخبار خاصّی نیز در اینباره وارد شده است، مانند اینکه داود بن فرقد از حضرت صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: وسط درّهها و قلّهها و بیشهها و معدنها... از انفال است. «قَالَ بُطُونُ الْأَوْدِیَةِ وَ رُءُوسُ الْجِبَالِ وَ الْآجَامُ وَ الْمَعَادِنُ...».(3)5. صفایا و قطایع
قطایا جمع قطعیه است که در لغت به معنی دوری کردن، قطع رابطه بین دو شهر و آنچه از زمینهای دولتی که از دیگر زمینها مجزّا و جدا شده و در اختیار برخی از افراد به عنوان مقرّری قرار میگیرد، آمده است.(4)و در اصطلاح فقهی عبارت است از اموال غیر
منقول، مانند: ساختمان، مزارع و املاک اختصاصی پادشاهان کفّار که مسلمانان بر آن غلبه نموده و به تصرّف خود در آوردهاند.(1)
و صفایا جمع صفی و صفیه است و در لغت به معنی خالص هر چیز و برگزیده و اختیار شده، آمده است(2)و منظور از آن در اصطلاح فقها، اموال منقولی است که به پادشاه کفّار اختصاص داشته و با غلبه مسلمانان به تصرّف آنها در آمده، مانند: اسلحه، لباسهای گرانبها و مرکبهای قیمتی و... و نیز اشیایی که امام علیه السلام در میان غنائم برای خود برمیگزیند.(3)
داود بن فرقد از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: املاک اختصاصی پادشاهان از آنِ امام علیه السلام است و مردم در آن هیچ حقّی ندارند. «قَطَائِعُ الْمُلُوکِ کُلُّهَا لِلْإِمَامِ وَلَیْسَ لِلنَّاسِ فِیهَا شَیْءٌ».(4)در روایت دیگری، سماعة بن مهران از امام باقر علیه السلام نقل میکند که فرموده است: چیزهایی که اختصاص به پادشاهان داشته، ویژۀ امام علیه السلام است.
(5)6. غنیمتی که مجاهدان بدون اذن امام علیه السلام به دست آورند بعضی از فقیهان، این نوع غنیمت را نیز از انفال دانسته و معتقدند، به امام علیه السلام تعلّق دارد.(6)
آنچه ذکر شد از اصناف و مصادیق انفال است و انفال به استناد روایات بسیاری که به تعدادی از آنها اشاره شد، متعلّق به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میباشد و بعد از او به امام معصوم علیه السلام، اختصاص مییابد.
قرآن کریم در بیان قانون و حکم کلّی انفال، خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: از تو درباره انفال سؤال میکنند، بگو انفال، مخصوص خداوند متعال و پیامبر میباشد. (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ ).(7)
1) (1) مصباح الفقیه 249:4؛ مسالک الافهام 474:1.
2) (2) فرهنگ بزرگ سخن 4749:5، لسان العرب 54:4.
3) (3) کفایة الاحکام 219:1؛ مهذّب الاحکام 492:11.
4) (4) وسائل الشیعة 525:9، باب 1 من ابواب الانفال، ح 6.
5) (5) همان، ح 8.
6) (6) ر. ک: النهایة 200؛ المقنعة: 279؛ المعتبر فی شرح المختصر 635:2؛ المهذب 186:1.
7) (7) سوره انفال 1:8.
فقهای امامیه بر این حکم اتفاق نظر دارند که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، انفال متعلّق به امام معصوم علیه السلام است و در زمانی که در بین جامعه حضور دارد، برای هیچکس تصرّف در آن بدون اجازه از سوی ایشان یا جانشین وی جایز نیست(1).
امام علیه السلام حق دارد در مورد انفال به هر صورت که بخواهد، عمل نماید و به طور قطع آن حضرت بر طبق مصلحت جامعه اسلامی و در امور مهم و رفع احتیاجات مادّی و تقویت مسلمانان در مقابل دشمنان اسلام، نسبت به انفال عمل خواهد نمود و مسلماً قدر متیقن از این امور، تأمین نفقۀ کودکان بیسرپرست و ایتام و فرزندان فقرا میباشد.
مؤید این برداشت، روایتی است که شیخ کلینی آنرا در کافی از حبیب بن ابی ثابت نقل نموده که در زمان حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مقداری عسل و انجیر و نوعی حلوا از همدان برای آن حضرت آورده بودند، دستور فرمودند، اطفال یتیم را جمع نمودند، آن حضرت با انگشتان مبارک خود، عسل را از ظرف مخصوص (ظاهراً در آن زمان عسل را در مَشک قرار میدادند) بیرون میآوردند و به ایتام میخوراندند و به افراد دیگری که حضور داشتند هر کدام یک قدح و به اندازۀ معین میدادند. کسی علّت را جویا شد، جواب فرمودند: امام به منزلۀ پدر ایتام است، اینگونه رفتار نمودم تا حق پدری رعایت گردد. «فَقَالَ: إِنَّ الْإِمَامَ أَبُو الْیَتَامَی وَ إِنَّمَا أَلْعَقْتُهُمْ هَذَا بِرِعَایَةِ الْآبَاءِ».(2)آنچه ذکر شد، مربوط به زمان دولت حق و حضور امام معصوم علیه السلام است، امّا در زمان غیبت، بین فقها بحث و گفتگو است که آیا برای شیعیان، تصرّف در انفال بدون اذن از نایب امام و حاکم اسلامی (مجتهد جامع الشرایط) جایز و مباح میباشد و یا اینکه نیاز به اذن دارد؟
تحقیق در اینباره از قلمرو این کتاب خارج است، ولی به یقین یکی از مصارف روشن و قدر متیقن از ادلّه این است که حاکم اسلامی میتواند دست کم بخشی از انفال را در جهت تأمین نفقه و رفع نیاز کودکان بیسرپرست و ایتام، مصرف نماید.
خراج در لغت به آنچه از غلّه و محصول اراضی به دست میآید، گفته میشود(1)ودر اصطلاح فقها، مقدار معینی است که امام علیه السلام از محصول زمینهای کفّار که مجاهدین با قهر و غلبه بر آن مسلّط شدهاند، دریافت مینماید.(2)
خراج در مقابل جزیه بهکار میرود(3)و جزیه در لغت به معنی آنچه از کافر ذمّی دریافت میشود، آمده است(4)و مقصود از آن در اصطلاح فقها نیز همین معنی میباشد.(5)
به طور کلّی میتوان گفت: مقصود از جزیه، مالیاتی است که ساکنان غیر مسلمان در کشورهای اسلامی (اهل ذمه) بر طبق ضوابط و شرایط معین به طور سالیانه به حاکمان اسلامی میپرداختند.(6)البتّه، هم اکنون حکم جزیه اجراء نمیگردد.
به هر صورت دخل و تصرّف در خراج(7)و جزیه(8)از اختیارات امام معصوم علیه السلام و نایب او (حاکم جامع الشرایط) میباشد و به صورتی که در انفال توضیح داده شده، میتواند از منابع نفقه ایتام و کودکان بیسرپرست محسوب شود.
مقصود از خمس در فقه امامیه، یکپنجم در آمد یا غنایم است که باید مسلمانان به امام علیه السلام یا جانشین او بپردازند. خمس به شش قسمت تقسیم شده است، سهمی از آن متعلّق به خداوند متعال و سهمی دیگر، متعلّق به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سهمی هم برای ذی القربی یعنی خویشان پیامبر صلی الله علیه و آله در نظر گرفته شده است. این سه سهم، بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله در اختیار
1) (1) مصباح المنیر: 166.
2) (2) روضة المتقین 148:3 «باب الخراج و الجزیة»، بلغة الفقیة 250:1-251.
3) (3) مبسوط در ترمینولوژی حقوق 1805:3.
4) (4) القاموس المحیط: 1270؛ راغب، المفردات: 195, مصباح المنیر: 100.
5) (5) روضةالمتقین 148:3، قرطبی، الجامع لاحکام القرآن 114:8.
6) (6) فرهنگ بزرگ سخن 2135:3.
7) (7) المبسوط 34:2 و 66؛ السرائر 477:1؛ شرائع الاسلام 322:1؛ جواهر الکلام 200:22؛ مجمع الفائدة والبرهان 470:7-471.
8) (8) علی اکبر کلانتری، الجزیة واحکامها: 131؛ سید ابوالقاسم خویی، منهاج الصالحین 395:1.
امام علیه السلام و سپس در غیاب امام علیه السلام، در اختیار نائب وی (مجتهد جامع الشرایط) قرارمیگیرد، تا با رعایت جوانب مصلحت، در راههایی که لازم میداند مصرف نماید و سه سهم دیگر برای ایتام، مساکین و ابناء سبیل (در ماندگان و بیچارگان) از سادات هاشمی است. این حکم مورد توافق فقها است.(1)
در قرآن آمده است: بدانید هرگونه غنیمتی نصیب شما میشود، یک پنجم آن متعلّق به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و ذی القربی (امامان معصوم:) و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله) میباشد. (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ... ).(2)
از امیر المؤمنین علیه السلام در تفسیر آیه، نقل شده که فرموده است: به خدا قسم مقصود از ذی القربی در آیهای که ذکر شد، ماییم (امامان معصوم:)، همانهایی که خداوند آنها را قرین و نزدیک خودش و پیغمبرش قرار داده و فرموده است: آنچه را خداوند از اموال کافران به رسول خود غنیمت داد، متعلّق به خدا و رسول صلی الله علیه و آله و خویشاوندان رسول صلی الله علیه و آله و یتیمان و فقیران و راه ماندگان میباشد. «نَحْنُ وَاللَّهِ عَنَی بِذِی الْقُرْبَی الَّذِینَ قَرَنَنَا اللَّهُ بِنَفْسِهِ وَبِرَسُولِهِ فَقَالَ: (فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ ) (3)فِینَا خَاصَّةً».(4)از این روایت و روایات دیگر، معلوم میگردد، منظور از ذی القربی در آیه قرآن، همه خویشاوندان پیغمبر نیست، بلکه امامان معصوم: میباشند، و با توجّه به اینکه امامان معصوم:، جانشینان پیامبر و رهبران حکومت اسلامی بوده و هستند، علت اختصاص یک سهم از خمس به آنها روشن میگردد.
به تعبیری دیگر، سهم خدا و سهم رسول و سهم ذی القربی، هر سه سهم متعلّق به رهبر حکومت اسلامی است و او زندگی خود را از آن اداره میکند و بقیه را در مخارج گوناگونی که لازمه مقام رهبری است، از جمله تأمین نفقه ایتام و کودکان بیسرپرست، مصرف مینماید.
همچنین منظور از یتیمان، مسکینان و واماندگانِ در راه، تنها ایتام و مساکین و ابناء سبیل بنی هاشم و سادات میباشد، گرچه ظاهر آیه مطلق است، ولی روایاتی که در تفسیر آن وارد شده، آن را مقید مینماید.
با توجّه به اینکه، زکات بر نیازمندان بنی هاشم و سادات به طور مسلّم، حرام است، باید نیازهای آنها از این طریق تأمین گردد و در حقیقت خمس برای تأمین مخارج سادات و زکات برای غیر سید معین شده است.
آنچه تاکنون ذکر شد، منابعی است که تأمین نفقۀ ایتام و کودکان بیسرپرست از آنها با توجّه به توضیحاتی که بیان شد و شرایطی که در فقه بیان شده، نسبت به بعضی از مسلمانان واجب میگردد.
علاوه بر آنها، در اسلام طیف وسیعی از صدقههای مستحب بیان گردیده و مسلمانان به انجام آن ترغیب و تشویق شدهاند.
یکی از بهترین موارد، مصرف انواع مختلف صدقات، اعمّ از آنچه تحت عنوان خاصی بیان گردیده، مانند موقوفات و یا صدقه به طور عام، کمک به افراد فقیر، مسکین و مستمندان و تأمین نفقۀ آنهاست.
در قرآن آمده است: نیکی آن نیست [که به هنگام نماز] صورت خود را به سوی مشرق و مغرب کنید، بلکه نیکی و نیکوکار کسانی هستند که به خدا و روز رستاخیز و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان آوردهاند و مال خود را با علاقهای که به آن دارند به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه و نیازمندان و بردگان انفاق میکنند. (وَ آتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ ).(1)
در آیات دیگری، راه نجات و رسیدن به سعادت در دنیا و آخرت و گذر از گردنه سخت قیامت را، برده آزاد کردن و اطعام به گرسنگان در روز سختی و گرسنگی
1) (1) سوره بقره 177:2.
و نیز کمک به ایتام و مستمندان میداند. (فَکُّ رَقَبَةٍ * أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ * یَتِیماً ذا مَقْرَبَةٍ * أَوْ مِسْکِیناً ذا مَتْرَبَةٍ).1
چنین به نظر میرسد که گردنه سخت و دشواری که در این آیات بدان اشاره شده، مشکلاتی است که انسان تا رسیدن به سعادت کامل در عالم آخرت در پیش روی دارد و عبور از آن فقط با انجام مجموعهای از اعمال خیر با محوریت خدمت به خلق و کمک به ضعیفان بهویژه ایتام و کودکان مستمند، امکانپذیر است.
در اینباره، روایات بسیاری نیز وارد شده است(1).
1) (2) ر. ک: الکافی 406:1، ح 5؛ 128:5، ح 2؛ 49:7 و 51، ح 7؛ من لا یحضره الفقیه 189:4، ح 5433؛ تهذیب الاحکام 176:9، ح 14؛ وسائل الشیعة 397:9، باب 13 من ابواب الصدقة، ح 8.
حضانت (به فتح و کسر حاء) از حضن گرفته شده است. در لغت به بین زیر بغل تا پهلو و بین سینه و بازوان، و جانب و کنار را حضن میگویند و حضانت نیز به معنای حفظ و نگهداری کودک، در کنار گرفتن و پرستاری و مراقبت(1)از وی میباشد. و در اصطلاح فقها، عبارت است از ولایت و سلطنت بر تربیت کودک و انجام آنچه به مصلحت اوست، از قبیل حفظ و نگهداری وی، نظافت، پرستاری و تربیت.(2)به طور کلّی، به کار بردن وسائل لازم برای بقا و نمّو و بهداشت جسمی و روحی طفل، مانند دادن خوراک، پوشانیدن لباس پاکیزه، تمیز نگه داشتن طفل به وسیله شستشو و امثال آن به مقتضای سن او میباشد.
برخی از صاحبنظران در حقوق مدنی، حضانت را اینگونه تعریف کرده است: «حضانت عبارت است از اقتداری که قانون به منظور نگهداری و تربیت اطفال به پدر و مادر آنان اعطا کرده است».(3)
1) (1) ر. ک: لسان العرب 105:2، معجم مقابیس اللغة 73:2، اقرب الموارد 671:1، مجمع البحرین 422:1، فرهنگبزرگ سخن 2539:3.
2) (2) ر. ک: قواعد الاحکام 101:3، مسالک الافهام 421:8، ریاض المسائل 144:12، جامع المدارک 472:4-473، تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 556.
3) (3) ناصر کاتوزیان، دوره مقدماتی حقوق مدنی - خانواده: 379.
حضانت کودک، حق و تکلیف طبیعی و فطری پدر و مادری است که او را به دنیا آوردهاند، زیرا بشر به طور طبیعی و ذاتی، فرزندان خود را دوست دارد و به آنها عشق میورزد. بسیاری از پدر و مادرها حاضرند سختی و ناراحتی تحمّل نمایند تا فرزندانشان راحت باشند، از آسایش خود بگذرند تا آنها آسایش داشته باشند. آنان تمایل دارند املاک و دارایی خود را در اختیارشان قرار دهند، این خصلت اختصاص به انسان ندارد، حیوانات نیز اینگونه میباشند. اسلام این فطرت ذاتی انسان را کامل نموده و در حقیقت با بیان ضوابط و قوانینی آن را در چارچوب مشخص قرار داده است تا اگر پدر و مادر در این خواسته توافق نداشتند، با رعایت قوانین شرعی آنچه به مصلحت کودک است، انجام شود.
به هر صورت از مجموع ادلّهای که در کتاب و سنّت آمده است استفاده میشود، حضانت کودک بر والدین او و در صورتی که پدر و مادر نداشته باشد، بر اجداد و دیگر بستگان وی، شرعاً واجب است.
ادلّه فقهی این حکم
1 - خداوند میفرماید: هیچ کدام از پدر و مادر حق ندارند به کودک ضرر بزنند. (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ). (1)از این آیه استفاده میشود، پدر و مادر نباید در هیچ موردی موجب ضرر بر فرزند خود باشند.(2)
برخی از مفسّران، آیه را اینگونه معنی کردهاند: پدر و مادر نباید در وظایفی که نسبت به طفل دارند، کوتاهی نمایند، بلکه باید به گونهای عمل کنند که موجب ضرر بر فرزند نباشد.(3)
بدیهی است عدم حضانت کودک توسط پدر و مادر موجب ضرر بر او است که به طور التزامی این آیه آن را نفی و منع نموده است.
2 - همچنین فرموده است: درباره فرزندان کار را با مشاوره شایسته انجام دهید، (وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ ).(1)
یعنی درباره سرنوشت فرزندان و به طور کلّی امور مربوط به آنها، مانند حضانت و نگهداری و تربیت، با مشاوره یکدیگر و به طور شایسته و شناخته شده تصمیم بگیرید، مبادا اختلافات دو همسر ضربه بر منافع کودکان وارد سازد، از نظر جسمی و ظاهری گرفتار خسران شوند یا از نظر عاطفی از محبّت و شفقت لازم محروم بمانند، پدر و مادر موظّفند خدا را در نظر بگیرند و منافع نوزاد بی دفاع را فدای اختلافات و اغراض خویش نکنند.
جمله (وَأتَمِرُوا) از ماده ایتمار، گاه به معنی «پذیرا شدن دستور» و گاه به معنی «مشاوره» میآید و معنی دوم در اینجا مناسبتر است و تعبیر به معروف، تعبیر جامعی است که هر گونه مشاورهای را که خیر و صلاح در آن باشد، شامل میگردد.(2)
بعید نیست بتوان از آیه استفاده نمود که وجوب حفظ و نگهداری طفل بر والدین امری روشن و مسلّم است و در صورت اختلاف باید با مشاوره شایسته و در چارچوب مشخص که مصلحت طفل رعایت شود، انجام وظیفه شود.
3 - روایات بسیاری درباره اصل استحقاق والدین بر حضانت طفل و تعیین زمان مسئولیت هر کدام وارد شده است، مانند این که راوی با سند صحیح نقل میکند، بعضی از دوستان ایشان طی نامهای از امام صادق علیه السلام سؤال کرده است، همسر خود را مطلّقه ساخته در حالی که از او فرزند داشته است، در این صورت حضانت فرزندانشان با کدامیک از پدر و یا مادر میباشد؟ آن حضرت در جواب نوشتهاند: مادر در امر حضانت نسبت به فرزندش استحقاق بیشتری دارد تا هفت سال و اگر او بخواهد میتواند حق خود را به پدر طفل واگذار نماید، فَکَتَبَ علیه السلام: «اَلمَرأَةُ احَقُّ بِالوَلَدِ إلی أَن یبلُغَ سَبعَ سِنینَ إلاّ أَن تَشاءَ المَرأَةُ»(3).
روایات وارده در اینباره زیاد است که در بخشهای بعدی ذکر خواهیم نمود و از آنها استفاده میشود موضوع وجوب حضانت طفل بر والدین، در عرف آن زمان، امری روشن و بدیهی بوده و بدین جهت حکم استحقاق و اولویت بیشتر در زمان اختلاف بین پدر و مادر طفل را از امام علیه السلام سؤال مینمودند.(1)
4 - عقل تشخیص میدهد که طفل در این برهه از حیات خویش به شدّت نیازمند حفاظت و نگهداری است و باید این خواسته از جانب پدر و مادر که نسبت به دیگران با او مهربانتر و شفقت بیشتری دارند، بهویژه مادر، رعایت گردد.(2)
سیره عقلا و متشرّعه نیز بر همین معنی حکایت دارد به گونهای که اگر پدر و مادری به وظیفه خود در اینباره عمل نکند، او را سرزنش نموده و عمل او را زشت میشمرند.
5 - از عبارات فقها استفاده میشود وجوب حضانت در نزد آنان، امری مسلّم است و نسبت به آن اتّفاق نظر دارند، هر چند به عنوان اجماع نقل نشده است. صاحب جواهر در اینباره مینویسد: «امر حضانت روشن است و تردیدی در آن وجود ندارد».(3)در مهذّب الاحکام آمده است: «ظاهر کلمات فقها در اصل حکم حضانت، تسالم و توافق است، هر چند با تعبیرات مختلف آنرا بیان نموده اند».(4)
با عنایت به توضیحاتی که ذکر شد روشن گردید حضانت اطفال، آمیزهای از حق و تکلیف میباشد. از طرفی حق است و هر کدام از پدر و مادر با توجّه به گرایش طبیعی و فطری خود حق دارند فرزند خود را حضانت و نگهداری نمایند و در تربیت او سهیم باشند و کسی حق ندارد آنها را از استیفای حق خود محروم سازد و فرزند را از آنان جدا نماید و از طرفی حضانت، تکلیف و حکم شرعی است که به عهده والدین گذاشته شده بدین
معنی که پدر و مادر نمیتوانند از حضانت سر باز زنند و در صورتی که به وظیفه خود عمل نکنند، حاکم شرع آنها را بر انجام آن، اجبار مینماید.
مرحوم شهید اوّل در اینباره مینویسد: «اگر مادر از حضانت فرزند امتناع ورزد، پدر نسبت به آن اولویت دارد و اگر هر دو امتناع ورزند باید پدر را به انجام آن اجبار نمود».(1)
تا زمانی که اختلافی بین پدر و مادر نباشد با توافق یکدیگر اطفال را حضانت و نگهداری مینمایند، ولی چنانچه در اثر ناسازگاری در دو محلّ جداگانه سکونت داشته باشند و یا به هر دلیل، مرد همسر خود را مطلّقه نماید، در فقه اسلامی اولویت هر یک از والدین نسبت به حضانت طفل معین شده و در اینباره نظریات مختلفی وجود دارد، مهمترین آنها بدین شرح است:
الف: دیدگاه مشهور فقهای امامیه، مادر تا دو سال در مورد پسر و تا هفت سال در مورد دختر بر پدر اولویت و تقدّم دارد. محقّق در شرایع مینویسد: «مادر در حضانت فرزند در مدّت شیرخوارگی، یعنی دو سال تمام اولویت دارد، پسر باشد یا دختر».(2)
همچنین شهید ثانی در اینباره ادّعای عدم خلاف نموده(3)و صاحب ریاض معتقد است، این نظریه بر پایه اجماع فقها و فتوای آنان و نص مسلّم است.(4)
کلمات بسیاری دیگر از فقیهان(5)نیز اینگونه میباشد.
1 - قرآن کریم میفرماید: مادران، فرزندان را تا دو سال تمام شیر میدهند... و بر آن کسی که فرزند برای او متولّد شده (پدر) لازم است خوراک و پوشاک مادر را به طور
شایسته (در مدت شیر دادن) بپردازد، (وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ... وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ )(1).
این آیه به صراحت دلالت دارد، حق شیر دادن به طفل در دو سال شیرخوارگی برای مادر است و اوست که میتواند در این مدت از فرزند خود نگهداری کند و به تعبیری دیگر، حق حضانت نیز به مادر داده شده است(2)، زیرا تغذیه جسم و جان نوزاد در این مدّت با شیر و عواطف مادر پیوند ناگسستنی دارد، از طرفی عواطف مادر نیز باید رعایت شود، زیرا او نمیتواند آغوش خود را از کودکش خالی ببیند و در برابر وضع نوزادش بی تفاوت باشد. بنابراین قرار دادن حق حضانت و نگهداری و شیر دادن برای مادر یک نوع حق دو جانبه میباشد، هم برای رعایت حال فرزند است و هم مادر.(3)
2 - روایات بسیاری در تعیین زمان اولویت والدین نسبت به حضانت اطفال وارد شده است و نظریه مشهور مقتضای جمع بین آنها است.
توضیح اینکه، در بعضی از روایات از امام صادق علیه السلام سؤال شده، مردی همسرش را که از او فرزند دارد، طلاق داده است، کدام یک از زن یا شوهر به حضانت فرزند سزاوارترند؟ امام علیه السلام میفرماید: زن مادام که ازدواج نکرده است، سزاوارتر است. «اَلمَرأَةُ أَحَقُّ بِالوَلَدِ ما لَم تَتَزَوَّج».(4)در روایت دیگری آمده است: مادر در حضانت طفل تا پایان شیرخوارگی سزاوارتر است،
«فَهِی أَحَقُّ بِابنِها حَتّی تَفطِمَهُ».(5)و در روایت صحیح دیگری که پیشتر ذکر شد امام علیه السلام فرمودهاند: مادر تا هفت سال در حضانت اولویت دارد مگر اینکه حاضر شود از حق خود بگذرد.
«اَلمَرأَةُ أَحَقُّ بِالوَلَدِ إلَی أَن یَبلُغَ سَبعَ سِنینَ إِلاّ أَن تَشاءَ المَرأَةُ».(6)
روایت دوّم و سوّم بر نظریه مشهور دلالت دارد، دیگر روایات نیز به قرینه صراحت این دسته از روایات بر همین معنی حمل و بین آنها جمع میگردد. بنابراین به مفاد روایات مادر تا دو سال در مورد پسر و تا هفت سال در مورد دختر بر پدر اولویت در حضانت اولویت و تقدّم دارد مگر در صورتی که بعد جدایی پدر ازدواج نموده باشد.
افزون بر این، اولویت داشتن مادر در حضانت طفل در سالهای نخستین زندگی، امری طبیعی و منطقی است، زیرا مهربانی و از خود گذشتگی مادر و مراقبت و مواظبت او از طفل، از هر کسی بیشتر است و کودک در این سنین به مادر از هر شخص دیگر نیازمندتر است، وقتی مدّت شیرخوارگی کودک پایان یافت پدر نسبت به حضانت پسر، و مادر نسبت به حضانت دختر تا هفت سالگی اولویت دارند.
البته در مسأله دیدگاههای دیگری نیز وجود دارد:
ب: شیخ مفید معتقد است، مادر تا زمان نه سالگی دختر در حضانت وی اولویتدارد.(1)
ج: شیخ طوسی معتقد است، مادر نسبت به پسر تا هفت سال و نسبت به دختر تا زمانی که ازدواج نکرده، اولویت دارد.(2)
د: مادر تا زمانیکه ازدواج نکرده در حضانت اولویت دارد.(3)
ه -: مادر تا دو سال در حضانت اولویت دارد و بعد از آن بستگی به نظر قاضی دارد.(4)
صاحبان هر یک از این اقوال برای اثبات مدعای خود به روایاتی استناد نموده که توضیح در مورد آنها از هدف کتاب خارج میباشد، در این خصوص به موسوعة احکام الاطفال مراجعه شود.(5)
اگر یکی از والدین فوت کند یا شرایط حضانت را دارا نباشد، مانند اینکه مرتد شود، در این صورت حضانت طفل با کسی که زنده و دارای شرایط است، میباشد، هر چند متوفّی پدر باشد و در هنگام مرگ وصیت کرده و شخصی را برای حضانت طفلش معین کرده باشد، زیرا وصّی حق ندارد در کارهایی که موصی حق دخالت ندارد، مداخله نماید و با فرض اینکه پدر فوت شده یا شرایط حضانت را ندارد، حق حضانت او نیز از بین میرود.
مرحوم شهید ثانی مینویسد: «در صورتی که پدر فوت کند... حضانت به مادر منتقل میشود و مادر نسبت به آن از وصی پدر و دیگر اقارب اولویت دارد».(1)فقیهان دیگری نیز(2)اینگونه نظر دادهاند.
1 - اطلاق آیه شریفه قرآن که میفرماید: هیچکدام از پدر و مادر حق ندارند به کودک ضرر بزنند. (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ )(3). بی تردید جدا نمودن کودک از هر کدام از والدین در صورتی که حضانت منحصر به آنان باشد، اضرار به کودک است که آیه شریفه از آن نهی مینماید.
2 - ظهور آیه شریفه دیگری که میفرماید: خویشاوندان نسبت به یکدیگر در احکامی که خداوند بر بندگانش مقرّر داشته، اولویت دارند. (وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ)4 .
زیرا اولویت در این آیه شامل ارث و حضانت و دیگر احکام میباشد. به تعبیری دیگر، طفل نیاز به حضانت و تربیت دارد و باید فردی به انجام آن همّت گمارد، به حکم این آیه، قریب او، یعنی پدر یا مادرش نسبت به دیگران اولویت دارند.(4)
3 - ظهور، بلکه صراحت بعضی از اخبار، مانند آنکه در روایت موثّق از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرموده است: اگر پدر فوت کند، مادر طفل به حضانت او از دیگر اقربا سزاوارتر است. «فَإِذَا ماتَ الأَبُ فَالأُمُّ أَحَقُّ بِهِ مِنَ العَصَبَةِ»(1)و برخی دیگر از روایات.(2)
4 - در اینباره ادّعای اجماع شده است.(3)
5 - بعضی از فقها فرمودهاند: مقتضای اصل در بعضی از موارد، چنین اقتضا دارد و با عدم قول به فصل در دیگر موارد نیز حکم به فراگیری این نظریه میگردد.(4)
6 - پدر و مادر به کودک مهربانتر و دلسوزتر میباشند، بنابراین حضانت و نگهداری طفل که منطبق با طبع اوّلیه و فطرت طبیعی پدر و مادر است، باید اختصاص به آنها داشته باشد، در بعضی از روایات نیز به این نکته اشاره شده، مانند آنکه امام علیه السلام میفرماید: «أَنَّذلِکَ خَیرٌ لَهُ وَ أَرفَقَ بِهِ أَن یترَکَ مَعَ أُمَّهِ»(5)، بهتر این است که کودک با مادر خود باشد و تحت حضانت او قرار گیرد، زیرا او به طفل، مهربانتر است نسبت به دیگران.
در صورتی که پدر و مادر طفل هر دو از دنیا بروند و جدّ پدری زنده باشد، نظریه مشهور بین فقها این است که حق حضانت از آن او خواهد بود.(6)
آیةالله فاضل لنکرانی در توجیه این نظریه مینویسد: «حضانت در حقیقت و بالاصالة از آن پدر است، زیرا فرزند از آن اوست، به استناد بعضی از روایات و اجماع، با وجود مادر به او انتقال مییابد و اگر پدر و مادر هر دو از دنیا رفتند به جدّ پدری منتقل میشود،
1) (1) وسائل الشیعة 470:21، باب 81 من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
2) (2) تهذیب الاحکام 106:8، ح 5.
3) (3) جواهر الکلام 293:31.
4) (4) همان.
5) (5) وسائل الشیعة 470:21، باب 81 من ابواب احکام الاولاد، ح 1، الروضة البهیة 458:5-459، تحریر الوسیلة 313:2، السرائر 653:2.
6) (6) المبسوط 42:6، شرائع الاسلام 346:2، قواعد الاحکام 102:3، جواهر الکلام 297:31، تحریر الوسیلة 313:2.
زیرا او نیز پدر است و شریک است در اینکه فرزند از اوست و به همین جهت، آن دو (پدر و جدّ پدری) مشترکاً بر طفل ولایت دارند.»(1)
امّا اگر با فوت پدر و مادر، جدّ پدری نیز در قید حیات نباشد، در این صورت حضانت با کیست؟ و چه کسی اولویت دارد؟ نظریات مختلفی ابراز گردیده، از جمله:
1 - حضانت به مادرِ مادر طفل منتقل میشود.(2)
2 - عدّهای بر آنند که حضانت به عهده خویشان نسبی طفل با رعایت ترتیب ارث (الاقرب فالاقرب) خواهد بود، یعنی آنان که در طبقهی دوّم ارث قرار دارند، مثل برادر و خواهر و فرزندانشان، بر آنان که در طبقهی سوّم ارث قرار دارند مثل عموها و داییها و فرزندانشان، مقدمند.(3)
3 - عدّه دیگری از فقها معتقدند، حق حضانت منتقل به وصّی پدر و در صورت نبودن وصّی پدر، منتقل به وصّی جدّ پدری میشود، زیرا وصّی نماینده و قائم مقام پدر یا جدّ پدری است و اگر وصّی پدر و جدّ پدری وجود نداشت، اینجا نوبت حاکم است که کسی را از مال کودک و یا اگر کودک مال نداشت، از بیت المال اجیر کند که طفل را نگهداری نماید و اگر حاکم هم نبود بر تمام مسلمانان به عنوان واجب کفایی واجب است طفل را نگهداری نمایند.(4)
مقصود از شرایط در این بحث، شرایطی است که باید در شخصی که نگاهداری طفل به او واگذار میشود، وجود داشته باشد. شک نیست که حضانت را باید به کسی واگذار کرد که شایستگی و توانایی انجام آن را داشته باشد، زیرا حضانت همان گونه که ناظر به حمایت جسمی از کودک است، ناظر به حمایت روحی و اخلاقی از او نیز میباشد. بدان جهت در فقه امامیه، حضانت طفل به کسی واگذار میشود که دارای شرایط زیر باشد:
الف: اسلام
اگر طفل مسلمان باشد، شخص کافر اگرچه مادر یا پدر او باشد، نمیتواند حضانت او را به عهده گیرد. بنابراین اگر یکی از والدینِ طفلِ مسلمان که به تبع پدر یا مادر مسلمان است، کافر باشد و یا کافر و مرتّد گردد، حق حضانت او ساقط میگردد و به دیگری واگذار میشود و اگر هر دو مرتّد گردند، فرزند از آنان گرفته میشود و به شخص امین مسلمانی (جدّ پدری طفل یا دیگر اقربا و یا شخص ثالثی) سپردهمیشود.
فقیهان در لزوم رعایت این شرط، اتّفاق نظر دارند(1)و در تأیید آن به آیه شریفه قرآن استدلال نمودهاند، آنجا که میفرماید: خداوند هرگز برای کافران راه تسلّطی نسبت به مؤمنین قرار نداده است. (وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً ).(2)
جواز حضانت کافر بر طفل مسلمان نوعی سلطنت بر اوست و از لحاظ ایمان و اخلاق برای او زیان بخش و خطرناک است و به حکم این آیه از آن نهی شده است، زیرا از آن استفاده میشود خداوند در عالم تشریع هیچ حکمی که موجب تسلّط کافر بر مؤمن باشد، جعل نفرموده است. از این رو فقها در فقه در مسائل مختلف برای عدم تسلّط کفّار بر مؤمنین به این آیه استناد مینمایند. از این آیه قاعده فقهی نیز استنباط شده است که: «نفیالسبیل للکافرین علی المسلمین»(3). ممکن است برای اثبات این شرط به روایت مشهوری که از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نقل شده، با این مضمون: «اَلإِسلامُ یَعلُو وَ لا یُعلَی عَلَیهِ»استناد نمود.(4)
1) (1) ر. ک: المبسوط 40:6، الشرائع الاسلام 345:2، مسالک الافهام 422:8، جواهر الکلام 294:31، تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 558.
2) (2) سوره نساء 141:4.
3) (3) محقّق بجنوردی، القواعد الفقهیه 185:1، فاضل لنکرانی، القواعد الفقهیه 239:1-240، محقّق اصفهانی، حاشیةکتاب المکاسب 168:2.
4) (4) من لا یحضره الفقیه 334:4، ح 5719.
ب: آزاد بودن
کسی که نگهداری طفل به او واگذار میشود باید آزاد (غیر برده) باشد، این شرط مورد توافق فقها(1)است، البتّه این شرط با منتفی شدن بردگی (که جزء سیاستهای اسلامی بود) دیگر مطرح نیست.
ج: توانایی
بدیهی است نمیتوان حضانت را به کسی که توانایی انجام آن را ندارد، محوّل نمود، ظاهراً فقهای شیعه به دلیل بدیهی و روشن بودن لزوم این شرط، با صراحت متعرّض آن نشدهاند، ولی برخی از فقیهان اهل سنّت(2)آنرا ذکر نمودهاند. مستند آن، کلام خداوند متعال است که میفرماید: خداوند هیچ کس را جز به اندازه تواناییش تکلیف نمیکند. (لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها ). (3)و نیز میفرماید: پروردگارا، آنچه را طاقت تحمّل آن را نداریم بر ما مقرّر مدار، (رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً ).(4)
همچنین حدیث مشهور رفع از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دلیل این شرط است، آن حضرت میفرماید: نُه چیز از امّت من بر داشته شده، از جمله، آنچه به انجام آن توانایی ندارند «وَ ما لا یطیقُونَ».(5)د: عقل
شرط است کسی که نگهداری طفل به عهده اوست، عاقل باشد، بنابراین هرگاه مادر یا پدر در زمانی که حق حضانت با اوست دچار جنون شود، حضانت وی ساقط میشود. فقها در لزوم رعایت این شرط نیز اتّفاق نظر دارند(6)، زیرا در این حالت شخص مجنون، خود نیازمند به محافظت کس دیگری است که او را نگهداری و از خطرات حفظ نماید و اگر طفل تحت حضانت مجنون قرار گیرد از هر نظر در معرض خطر خواهد بود و موجب
1) (1) النهایة: 504، شرائع الاسلام 345:2، الحدائق الناضرة 90:25، جواهر الکلام 286:31، تفصیل الشریعة (کتابالنکاح): 558.
2) (2) ابن قدامة، المغنی 297:9، ابن عابدین، ردّ المختار 555:3، عبد الکریم زیدان، المفصل فی احکام المرأة 40:10-41.
3) (3) سوره بقره 286:2.
4) (4) همان.
5) (5) شیخ صدوق، الخصال: 417، ح 9، وسائل الشیعة 369:15، باب 56 من ابواب جهاد النفس، ح 1.
6) (6) مسالک الافهام 423:8، الحدائق الناضرة 91:25، جواهر الکلام 286:31، مهذّب الاحکام 279:25.
ضرر و زیان به وی میباشد که به حکم عقل و نقل از آن نهی شده است، چرا که خداوند میفرماید: (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ1 )(1).
افزون بر اینکه مجنون به مفاد حدیث شریف رفع قلم(2)فاقد تکلیف است و نمیتواند مسئولیت حضانت را به عهده بگیرد.
ممکن است این پرسش مطرح شود که اگر به علّت جنون، حق حضانت ساقط شود و پس از مدّتی بهبودی حاصل گردد، آیا حق حضانت قابل اعاده است؟
فقهای امامیه بر این عقیدهاند که پس از زوال جنون، مانعی که برای اعمال حق حضانت وجود داشته است، از بین میرود و مادر یا پدر میتواند حق خود را اعمال نماید.(3)
ه -: عدم ابتلا به بیماریهای واگیر
برخی از فقها فرمودهاند هرگاه مادر یا پدر که دارای حق حضانت میباشند به یکی از بیماریهای واگیر و صعب العلاج دچار شوند که بیم سرایت آن و آسیب دیدن فرزند وجود داشته باشد، مانند سل، جذام و... حق حضانت ساقط میشود(4)، زیرا باید از ضرر رسیدن به طفل پرهیز شود.
برخی دیگر گفتهاند: حق حضانت ساقط نمیشود، زیرا بر خلاف اطلاق ادّله میباشد، به علاوه ضرر طفل با نایب قراردادن دیگری برای حضانت قابل رفع است.(5)
و: عدم ازدواج مادر
هرگاه نکاح بین والدین در اثر طلاق یا فسخ منحل شود تا زمانیکه مادر طفل، شوهر دیگری اختیار نکرده است، حق حضانت او نسبت به طفل باقی است، امّا اگر با مرد دیگری
1) (2) مسالک الافهام 423:8، جواهر الکلام 287:31.
2) (3) در این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: قلم تکلیف از سه نفر برداشته شده... از مجنون تا زمانی که بهبود یابد «عَنِالمَجنُونِ حَتّی یفیق»، وسائل الشیعة 45:1، باب 4 من ابواب مقدّمات العبادات، ح 11.
3) (4) ر. ک: مسالک الافهام 423:8، الحدائق الناضرة 91:25، جواهر الکلام 287:31.
4) (5) القواعد و الفوائد 396:1، الحدائق الناضرة 91:25.
5) (6) جواهر الکلام 288:31.
ازدواج نماید، حق حضانت او ساقط میگردد و فرزند تحت حضانت پدر قرار میگیرد. این حکم مورد توافق فقها(1)است و برخی نسبت به آن ادّعای اجماع(2)نمودهاند.
مستند این حکم، صراحت روایات وارد شده در این باب است، مانند آنکه، امام صادق علیه السلام میفرماید: مادر نسبت به حضانت، مادام که ازدواج نکرده است، اولویت دارد. «اَلمَرأَةُأَحَقُّ بِالوَلَدِ مَا لَم تَتَزَوَّج»مقصود تا دوسال در مورد پسر و هفت سال نسبت به دختر است.(3)
به علاوه، اغلب در اینگونه موارد، مادر نمیتواند وظیفه نگهداری طفل را چنانکه باید انجام دهد و جمع بین وظایف ناشی از حضانت و تکالیفی که ازدواج بر دوش او میگذارد، دشوار است.(4)
آنچه گفته شد در صورتی است که پدر زنده باشد، در غیر این صورت ازدواج مجدّد مادر موجب از بین رفتن حق حضانت وی نمیشود.
سؤالی که در این شرط مطرح است که، هرگاه بر اثر ازدواج مادر حضانت به پدر واگذار شود و پس از مدّتی ازدواج مادر منحل گردد، آیا حق حضانت به مادر باز خواهد گشت؟ مشهور فقهای امامیه بر این عقیدهاند، زیرا با زوال مانع، ممنوع هم عود مینماید.(5)
امام خمینی رحمه الله در تحریر الوسیلة مینویسد: «هرگاه مادر ازدواج نماید، حق حضانت او درباره فرزند، چه پسر باشد و چه دختر، ساقط میشود و این حق برای پدر خواهد بود ولی اگر از شوهر دوّم نیز جدا شود بعید نیست این حقّ «حضانت» باز گردد، ولی احوط آن است که با هم مصالحه و سازش کنند.»(6)
برخی از فقیهان رعایت شرط دیگری را لازم دانسته و گفتهاند باید کسی که مسئولیت حضانت طفل به عهده اوست، امین باشد؛ بنابراین اگر پدر و یا مادر فاسق باشند
1) (1) النهایة: 504، المقنعة: 531، السرائر 653:2، جواهر الکلام 291:31.
2) (2) الروضة البهیة 463:5.
3) (3) الکافی 45:6، ح 3.
4) (4) ر. ک: مسالک الافهام 424:8.
5) (5) الخلاف 132:5-133، المبسوط 41:6، شرائع الاسلام 346:2-347، الروضة البهیة 463:5، تفصیل الشریعة (کتابالنکاح): 561.
6) (6) تحریر الوسیلة 313:2.
حق حضانت آنان ساقط میگردد، زیرا در این صورت طفل از خیانت در امان نیست(1)، برخی دیگر فرمودهاند: اگر یکی از پدر و یا مادر عادل و دیگری فاسق باشد، آنکه عادل است نسبت به حضانت اولویت دارد.(2)ولی بسیاری از فقها این شرط را لازم ندانستهاند، هر چند احتیاط در رعایت آن است.
در احکام فقهی با توجه به مصلحت طفل، امکان سلب حضانت یا به تعبیر دیگری، سقوط آن از کسی که اصولاً باید دارای اولویت باشد، پیش بینی شده است. از آنچه ذکر شد موارد سقوط حضانت یا مواردی که مانعی برای اجرای آن پیدا شود، روشن گردید که عبارتند از:
الف: جنون پدر یا مادر.
ب: ازدواج مادر با مرد دیگری غیر از پدر کودک.
ج: ابتلای پدر یا مادر به بیماریهای واگیر و صعب العلاج.
د: سوء اخلاق (عدم شایستگی اخلاقی).
در صورتیکه پدر یا مادری که عهده دار حضانت طفل میباشند، شایستگی اخلاقی برای این امر نداشته باشند به گونهای که موجب ضرر طفل باشد، حق حضانت آنها ساقط میگردد. آیةالله فاضل لنکرانی در اینباره میگوید: «حق حضانت از مادری که از جهت اخلاقی مضّر به حال طفل باشد، ساقط میگردد».(3)
در صورتیکه به علَّت طلاق یا به هر جهت دیگر، والدین طفل جدای از یکدیگر زندگی کنند، هر یک از ایشان که طفل تحت حضانت او نیست، حق ملاقات با او را دارد، این امر با توجّه به آثار روحی و عاطفی آن مورد توجّه قرار گرفته و فقها به این حق تصریح نمودهاند.
شیخ طوسی مینویسد: «پدر حق ندارد مانع از اجتماع مادر با فرزند گردد، زیرا موجب قطع رحم میگردد که امری حرام است. همچنین اگر هر کدام از دختر یا پسر مریض شود، پدر حق ندارد مادر را از مراقبت و عیادت فرزند باز دارد، به دلیل اینکه مادر نسبت به فرزند مهربانتر و دلسوزتر است و صورتیکه مادر مریض شود، فرزند میتواند به عیادت او رود و با او مُراوده نماید».(1)عبارت برخی دیگر از فقها مانند شهید ثانی(2)و صاحب جواهر(3)، شبیه آنچه ذکر شد، میباشد.
فقیهان در این خصوص به حرمت قطع رحم و اضرار به غیر، و آیاتی که به احسان به پدر و مادر و خویشان امر کرده، استناد نمودهاند، مانند این آیه شریفه که بارها در این تحقیق مورد استناد قرار گرفته است؛ خداوند میفرماید: نه مادر حقّ ضرر زدن به کودک را دارد و نه پدر. (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ... )(4)؛ زیرا منع طفل از ملاقات با مادر و یا پدرش، ضرر اوست که از آن منع شده است.
در آیه دیگری میفرماید: و خدا را بپرستید و هیچ چیز را شریک او قرار ندهید و به پدر و مادر نیکی کنید و همچنین به خویشان (وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً وَ بِذِی الْقُرْبی...)5. ملاقات طفل با پدر و مادرش، احسان به آنها است که به آن امر گردیده است.
البتّه باید توجّه داشت در صورتیکه ملاقات طفل با هر یک از ابوین که طفل در حضانت او نیست یا اقارب دیگر موجب زیان در تربیت و یا نگهداری او باشد، مثل اینکه پدر مبتلا به فساد اخلاقی باشد و ملاقات او با کودک آثار سوء تربیتی داشته باشد، در این صورت ممکن است حق ملاقات، سلب یا محدود گردد. تشخیص این امر به عهده حاکم شرع و دادگاه صالح میباشد، همچنین تعیین زمان و مکان ملاقات و سایر جزییات مربوط به آن در صورت اختلاف میان ابوین با توجّه به مصالح کودک و طرفین، توسط دادگاه معین میگردد.
در زمینه اجرت حضانت، بین فقها دو دیدگاه مطرح است:
1 - برخی از آنان بر این عقیدهاند که حضانت و نگهداری طفل، اجرت ندارد. مرحوم شهید ثانی مینویسد: «مادر حق ندارد اجرت حضانت را مطالبه نماید، ولی در صورتیکه طفل نیاز به مخارجی بیشتر از حضانت داشته باشد و پدر متموّل باشد و یا کودک اموالیداشته باشد، میتواند مقدار زائد را از پدر طفل یا از اموال کودک مطالبه نماید».(1)دلیل این نظریه این است که حضانت حق مادر است و میتواند آنرا به رایگان انجام دهد یا آن را اسقاط نماید.
2 - گروه دیگری بر این عقیدهاند که چون عمل انسان محترم است و هر عمل محترمی اجرت دارد، مادر نیز میتواند برای انجام حضانت، اجرت مطالبه نماید. صاحب جواهر میگوید: «مادر میتواند حق خود را در حضانت اسقاط نماید و نیز میتواند برای انجام آن مطالبه اجرت نماید و دلیلی بر منع وی از مطالبه اجرت وجود ندارد، مگر کسی ادّعا کند که فقها در مورد اینکه مادر نمیتواند در حضانت مطالبه اجرت نماید اجماع نمودهاند، آن هم ثابت نیست.(2)برخی از اعلام معاصرین نیز این دیدگاه را پذیرفتهاند.(3)
در تأیید دیدگاه اوّل میتوان گفت، نگهداری کودک در سنّی معین، تکلیف مادر یا پدر است و تابع ضوابط احترام عمل انسان و اصل عدم تبرّع نیست. به نظر عرف نیز برای اجرای تکلیف حضانت از طرف مادر یا پدر اجرت تعلّق نمیگیرد، بنابراین نظر کسانی که معتقدند نگاهداری و حضانت طفل مجانی و تبرّعی است، قویتر به نظر میرسد و به مصلحت طفل نیز نزدیکتر است، البتّه اگر حضانت طفل به کسی غیر از پدر یا مادر محوّل شده باشد، طبق ضوابط کلّی
و عمومی، چون عمل او محترم است به وی اجرت تعلّق میگیرد، مگر اینکه حضانت کننده طفل، قصد تبرّع داشته باشد.
ممکن است گفته شود انجام حق حضانت با مجانی بودن آن، ملازمه ندارد، بلکه همانگونه که مادر برای شیر دادن به طفل میتواند مطالبه اجرت کند، حق خواهد داشت برای نگهداری طفل نیز دستمزد و اجرت بگیرد.
در پاسخ میتوان گفت: شیر دادن با حضانت متفاوت است، زیرا شیر دادن جزء وظایف زن نیست. افزون بر آن، دلیل روشن از آیات و روایات وجود دارد که زن میتواند برای شیر دادن، به طفل، مطالبه اجرت نماید، در حالی که حضانت از جمله وظایف زن است، پس قیاس حضانت به شیر دادن قیاس مع الفارق است.
البتّه تمام هزینه حضانت و از جمله اجرت حضانت - بر طبق نظریه کسانی که مادر را مستحق مطالبه اجرت حضانت میدانند - به عهده پدر است و اگر پدر فوت کند و فرزند دارایی داشته باشد از اموال فرزند پرداخت میشود و در مرحله سوّم به عهده مادر و دیگر اقوام مانند جدّ پدری و... میباشد.
با رسیدن کودک به سن بلوغ و رشد، حضانت پایان مییابد و هیچ کس حتّی پدر و مادر حق حضانت بر او را ندارد، چرا که حضانت، نوعی ولایت است و کسی بر فرد بالغ و رشید ولایت ندارد، بنابراین بعد از بلوغ، فرزند میتواند نزد هر کدام از پدر و مادر یا غیر آن دو که بخواهد، بماند.(1)
مرحوم محقّق در این باره مینویسد: «با رسیدن کودک به سن رشد، ولایت پدر و مادر نسبت به او پایان مییابد و میتواند نزد هر کدام از آن دو که تمایل داشت(2)، بماند». شهید ثانی نیز میگوید: «این حکم مورد توافق فقها است».(3)
1 - اصل، با این تقریب که گفته شود اصل، عدم ولایت فردی بر دیگری است، زمان کودکی و عدم بلوغ طفل به مقتضای دلیل، از این اصل خارج شده و بعد از بلوغ تردید پیدا میشود که آیا ولایت باقی است یا خیر؟ اصل، عدم بقای آن است.
2 - اطلاق ادّله بلوغ نیز این مورد را شامل میشود، مانند کلام خداوند متعال که میفرماید: یتیمان را بیازمایید تا هنگامی که به حدّ بلوغ برسند (در آن وقت) اگر در آنها رشد کافی یافتید، اموالشان را در اختیارشان قرار دهید، (وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ ).(1)
به مقتضای این آیه، آزمایش و امتحان یتیم و دیگر اطفال قبل از بلوغ به جهت این است که معلوم شود آیا توانایی اداره اموال و دیگر امور زندگی خود را دارند یا خیر؟. همچنین از این آیه، با کمک روایاتی(2)که ذیل آن وارد شده است، استفاده میشود رشد وخروج طفل از یتم (حالتی که نیاز به سرپرست داشته باشد) با رسیدن او به سن بلوغتحقّق مییابد و بعد از آن، نسبت به امور خویش دارای اختیار است و نیاز به سرپرست و حضانت ندارد.
3 - در روایات بسیاری که در حدّ استفاضه، بلکه تواتر معنوی است، بیان شده، بعد از آنکه کودک به حدّ بلوغ رسید مالک امر خود است و میتواند در امور خویش دخالت نماید، مانند اینکه امام باقر علیه السلام میفرماید: آنگاه که پسر محتلم شد یا به سن پانزده سالگیرسید... مشمول اجرای حدود الهی به صورت کامل قرار میگیرد... همچنین دختر وقتی به سن نُه سالگی رسید، جایز است در امر خرید و فروش دخالت داشته باشد.
(قالَ:... إِذا احتَلَمَ أَو بَلَغَ خَمسَ عَشَرَةَ سَنَةً... أُقیمَت عَلَیهِ الحُدُودُ التّامَّةُ... إِنَّ الجارِیةَ إِذا تَزَوَّجَت... وَ لَها تِسعُ سِنینَ... و جازَ أَمرُها فی الشَّراءِ وَ البَیعِ...).(3)
از این روایت و دیگر روایاتی که به این مضمون وارده شده، استفاده میشود پسر و دختر هرگاه به سن بلوغ برسند مالک نفس خویش میگردند و میتوانند در امور خویش دخالت نمایند. به تعبیری دیگر، ولایت بر آنها از جمله ولایت بر حضانت، به اتمام میرسد.
هر چند بعد از آنکه کودک به سن بلوغ رسید حضانت و ولایت بر او پایان میپذیرد، ولی هر نوجوانی بعد از رسیدن به این مرحله نیز احتیاج به مراقبت دارد، به همین دلیل در عین حال که حق و تکلیف والدین نسبت به حضانت پایان مییابد، ولی از جهت اخلاقی و مصلحت فردی و اجتماعی، پدر و مادر باید خود را موظّف بدانند تا رسیدن فرزند به مرحله استقلال فکری و عملی، نظارت و مراقبت خود را نسبت به او ادامه دهند و این نظارت در مورد دختران تا شوهر کردن و در مورد پسران تا انتخاب همسر باید ادامه داشته باشد.
شهید ثانی میفرماید: «بعد از بلوغ و رشد فرزند، برای دختر مکروه و ناپسند است کهاز مادر خود قبل از ازدواج جدا شود».(1)این تعبیر در عبارت برخی دیگر از فقیهان نیزدیده میشود.(2)
الف: حضانت حق و تکلیف ابوین است
طبق ماده 1168 قانون مدنی حضانت و نگهداری اطفال هم حق و هم تکلیف ابوین است و بدین جهت بر اساس ماده 1175 قانون مدنی طفل را نمیتوان از ابوین و یا از پدر و یا مادری که حضانت با اوست، گرفت مگر در صورت وجود علّت قانونی.
یکی از صاحبنظران در حقوق مدنی در توضیح تعریف حضانت که پیشتر ذکر شد(3)، مینویسد: «در این اقتدار، حق و تکلیف به هم آمیخته است، حقوق پدر و مادر وسیله
اجرای تکالیف آنان است و میتوان آنرا به دو عنصر نگاهداری و تربیت طفل، تجزیه کرد، این دو عنصر به دشواری در عمل، جدای از هم تصوّر میشود.(1)
ب: ضمانت اجرای حضانت
طبق ماده 1172 قانون مدنی هیچ یک از ابوین حق ندارند در مدّتی که حضانت طفل به عهده آنها است، از نگهداری او امتناع کنند و در صورت امتناع یکی از ابوین، حاکم باید به تقاضای دیگری یا به تقاضای قیم یا یکی از اقربا و یا به تقاضای مدّعی العموم، نگهداری طفل را به هر یک از ابوین که حضانت به عهده اوست، الزام کند و در صورتیکه الزام ممکن یا مؤثّر نباشد، حضانت را به خرج پدر و هرگاه پدر فوت شده باشد، به خرج مادر تأمین کند.
بنابراین هرگاه کسی که مکلّف به حضانت طفل میباشد، از انجام تکلیف قانونی خود امتناع کند به وسیله قیم یا اقربای طفل و یا دادستان، از دادگاه شهرستان درخواست الزام ممتنع به انجام تکلیف میشود، پس از رسیدگی و صدور حکم از طرف دادگاه و قطعیت آن، اجراییه طبق آن صادر میگردد.(2)
ج: اولویت هر یک از پدر و مادر در حضانت
در این باره پیشتر قانون مدنی ایران از قول مشهور فقهای امامیه پیروی کرده بود و در ماده 1169 آمده بود: «برای نگهداری طفل، مادر تا دو سال از تاریخ ولادت اولویت خواهد داشت، پس از انقضای این مدّت، حضانت با پدر است، مگر نسبت به اطفال اناث که تا سال هفتم، حضانت آنها با مادر خواهد بود».
فرق گذاشتن بین پدر و مادر در امر حضانت را چنین توجیه میکردند که، در خانواده ایرانی شوهر رییس خانواده و دارای ولایت قهری نسبت به اطفال خود است، از این رو جز در سالهای نخستین زندگی، که طفل احتیاج بیشتری به مواظبت و مراقبت مادر دارد، باید
نگاهداری او به پدر واگذار شود. امّا این که چرا اولویت مادر در حضانت پسر تا دو سالگی و در نگاهداری دختر تا هفت سالگی مقرر شده بود؟ در پاسخ به این سؤال میگفتند که، دختر برای آموختن هنرها و اموری که ویژه زنان است و به طور کلّی برای تربیتی که در خور جنس زن باشد، احتیاج بیشتری به سرپرستی و نگاهداری و مراقبت مادر دارد.(1)
اما در سال 1381 با تصویب مجلس شورای اسلامی متن ماده 1169 قانون مدنی مورد بازنگری و تغییر قرار گرفت و این گونه مقرر شد: «برای حضانت و نگهداری طفلی که ابوین او جدا از یکدیگر زندگی میکنند، مادر تا سن هفت سالگی اولویت دارد و پس از آن با پدر است». در تبصره این ماده نیز آمد: «پس از سن هفت سالگی، در صورت حدوث اختلاف، حضانت طفل با رعایت مصلحت کودک، به تشخیص دادگاه میباشد».
بدین ترتیب ملاحظه میشود که قانون گذار ضابطه جنسیت فرزند (دختر و پسر) را رها کرده و نیاز عاطفی آنان را یکسان دانسته است.
ناگفته نماند برخی از فقیهان معاصر نیز بر پایه روایات صحیح چنین نظری را ابراز کرده و نگاشتهاند: «اولی آن است که حضانت فرزند چه دختر و چه پسر تا هفت سالگی به مادر واگذار شود»(2)
د: حضانت طفل در مورد جدایی ابوین یا فوت یکی از آنها
در صورتیکه نکاح بین ابوین طفل منحل گردد یا در اثر ناسازگاری بدون انحلال نکاح، در محلهای جداگانه سکونت نمایند، طفل نزد کسی میماند که در حضانت او بوده است و طرف دیگر نمیتواند طفل را در حضانت خود قرار دهد، اگرچه پدر باشد، زیرا موجبی برای زوال اولویت حق حضانت موجود نشده است.(3)
البتّه طرف دیگر حق ملاقات طفل را دارا میباشد، ماده 1174 قانون مدنی در اینباره مقرّر میدارد: «در صورتیکه به علّت طلاق یا به هر جهت دیگر، ابوین طفل در یک منزل
سکونت نداشته باشند، هر یک از ابوین که طفل تحت حضانت او نمیباشد، حق ملاقات طفل خود را دارد. تعیین زمان و مکان ملاقات و سایر جزییات مربوط به آن در صورت اختلاف بین ابوین، با محکمه است».
ماده 1171 قانون مدنی نیز در ارتباط با حضانت طفل در صورت فوت یکی از ابوین مقرّر میدارد: «در صورت فوت یکی از ابوین، حضانت طفل با آنکه زنده است، خواهد بود، هر چند متوّفی پدر طفل بوده و برای او قیم معین کرده باشد».
ه -: شرایط حضانت
منظور از شرایط حضانت، شرایطی است که برای برخورداری از حق حضانت طفل لازم است، این شرایط را در پنج بند مورد بررسی قرار میدهیم:
ماده 1170 قانون مدنی این شرط را در مورد مادر لازم دانسته، ولی بدیهی است که هیچگاه نمیتوان حضانت را به دیوانه واگذار کرد و از این لحاظ فرقی بین مادر و غیر او نیست.
در مورد این شرط در قانون مدنی نص صریحی دیده نمیشود، لیکن بدیهی است که نمیتوان حضانت را به کسی که توانایی انجام آن را ندارد، واگذار نمود. این نکته را میتوان از ماده 1173 قانون مدنی استنباط نمود، چرا که این ماده دستور میدهد اگر در اثر عدم مواظبت یا انحطاط اخلاقی، کسی که حضانت با اوست، صحّت جسمانی یا تربیت اخلاقی طفل به خطر بیفتد، دادگاه میتواند حضانت را به دیگری واگذار کند، پس معلوم میشود که در نظر قانونگذار توانایی بر مواظبت و نگهداری طفل شرط حضانت است، البتّه کسی که حضانت به او واگذار شده میتواند این وظیفه را به دیگری واگذار نماید.
درباره این شرط در قانون مدنی با صراحت، سخن به میان نیامده است، لیکن میتوان لزوم آنرا از ماده 1173 استنتاج کرد، متن ماده مذکور
(اصلاحی 1376/8/11) بدین قرار است: «هرگاه در اثر عدم مواظبت یا انحطاط اخلاقی پدر و یا مادری که طفل تحت حضانت اوست، صحّت جسمانی و یا تربیت اخلاقی طفل در معرض خطر باشد، محکمه میتواند به تقاضای اقربای طفل یا به تقاضای قیم او یا به تقاضای رییس حوزه قضایی هر تصمیمی را که برای حضانت طفل مقتضی بداند، اتخاذ کند.
موارد ذیل از مصادیق عدم مواظبت و یا انحطاط اخلاقی هر یک از والدین است:
1 - اعتیاد زیان آور به الکل، مواد مخدّر و قمار.
2 - اشتهار به فساد اخلاق و فحشا.
3 - ابتلا به بیماریهای روانی با تشخیص پزشکی قانونی.
4 - سوء استفاده از طفل و یا اجبار او به ورود در مشاغل ضد اخلاقی، مانند فساد و فحشا، تکدّی گری و قاچاق.
5 - تکرار ضرب و جرح خارج از متعارف».
طبق ماده 1170 قانون مدنی مادر تا زمانی دارای حق حضانت است که شوهردیگری اختیار نکرده باشد و ازدواج مادر با شخصی غیر از پدر طفل، مانع از حضانت است.
در حقوق ایران، قانونگذار اشارهای به شرط اسلام نکرده است، لیکن با توجّه به فقه امامیه و ملاک ماده 1192 قانون مدنی که مربوط به وصّی است و اصل 167 قانون اساسی، میتوان گفت: کفر مانع حضانت است(1)، زیرا حضانت، ولایتی است که ابوین بر شخص صغیر دارند و طفل مسلمانی که در تحت تربیت کافر قرار گیرد، باورهای او را میپذیرد و به اخلاق و خوی او در میآید.(2)
و: اجرت حضانت
از ماده 1168 قانون مدنی که میگوید: «نگاهداری اطفال هم حق و هم تکلیف است». چنین استنباط میگردد که پدر و مادر در نگهداری و حضانت طفل به تکلیف قانونی خود عمل میکنند و برای انجام این وظیفه قانونی، حق مطالبه اجرت ندارند، زیرا ماده مزبور دلالت دارد که حضانت تکلیف است.
همچنین قسمت اوّل ماده 1172 نیز که میگوید: «هیچیک از ابوین حق ندارند در مدّتی که حضانت طفل به عهده آنهاست از نگهداری او امتناع کنند...». نظریه مجانی بودن عمل حضانت را تأیید مینماید.(1)
یکی از حقوقدانان در این باره میگوید: «حضانت طفل از قوانین آمره میباشد، بدان جهت پدر و مادر نمیتوانند مطالبه اجرت نسبت به عمل خود بنمایند، اگرچه طفل از خود، دارایی داشته باشد».(2)
تربیت در لغت از ماده «ربا» به معنی «زاد و نما»؛ افزایش یافت، نمّو کرد، گرفته شدهاست(1). در لسان العرب مینویسد: «ربا الشیئ یربو ربواً و رباءً: ای زاد و نما».(2)
همچنین تربیت از کلمه «ربّ» به معنی مالک، سید و مربّی اشتقاق مییابد و اینگونه معنی میشود: انجام وظیفه کردن به شیوه نیکو و پسندیده.
«ربّ ولده و الصبی یربّه ربًا»(3)، یعنی کودکِ خود را نیکو تربیت کرد و برای او به نحو شایسته انجام وظیفه نمود.
با در نظر گرفتن مفهوم لغوی، میتوان تربیت را اینگونه تعریف کرد: تربیتعبارت است از انتخاب رفتار و گفتار مناسب، ایجاد شرایط و عوامل لازم و کمک به شخص مورد تربیت، تا بتواند استعدادهای نهفته اش را در تمام ابعاد وجودی خویش به طور هماهنگ پرورش داده و شکوفا سازد و به سوی هدف و کمال مطلوب، به تدریج حرکت کند.
مقصود از تربیت کودک به طور خاص آن است که مربّی، اعم از پدر، مادر، معلّم و...، طفل را در بُعد روحی و اخلاقی پرورش دهد، به گونهای که جسم و جان و عقل و علم او افزایش یابد و در اینباره به طوری انجام وظیفه نماید که آنچه به مصلحت اوست از امور مربوط به دین و دنیای وی، انجام پذیرد.
این معنی را میتوان از بعضی آیات قرآن استفاده کرد، مانند آنکه میفرماید: (وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیراً )(1). یعنی برای پدر و مادر خویش از درگاه خداونددر زمان حیاتشان طلب مغفرت و رحمت بنما، پاداش آنچه تو را در کودکی تربیت نمودهاند.(2)
لفظ «رحمت» در آیه شریفه در برگیرنده همه کارهای پسندیده مربوط به دین و دنیاست و شخص از پروردگار خویش درخواست مینماید، آنگونه که پدر و مادر نسبت به کارهای پسندیده مرا تربیت کرده و به من احسان نمودند، آنها را مشمول رحمت و مغفرت خویش قرار ده.(3)
از کلمه «اِرحَمهُمَا»استفاده میشود پدر و مادر باید بر اساس محبّت، فرزندان خود را تربیت نمایند. همچنین از کلمه «رَبَّیانی» استفاده میشود انسان باید از مربیان خود تشکّر و قدردانی کند.(4)
در عبارات فقها اصطلاح خاصّی در تعریف تربیت یافت نشد و مقصود آنها از این واژه همان معنی لغوی است، بدان جهت به زنی که طفل را شیر میدهد و او را نظافت و نگهداری و در جهت مصلحت او انجام وظیفه مینماید «مربیه» میگویند.(5)
آنان حضانت را هم به معنی تربیت دانسته و در تعریف آن گفتهاند: «حضانت: ولایتو اقتداری است برای تربیت نمودن طفل»(1). البته برخی دیگر فائده حضانت را تربیتطفل دانستهاند.(2)
در اصطلاح حقوقی نیز تربیت به معنای پرورش روحی و اخلاقی اطفال بهکار رفته است(3). یکی از صاحبنظران در حقوقی مدنی آنرا اینگونه تعریف مینماید: «تربیت طفل عبارت است از آموختن آداب اجتماعی و اخلاق متناسب با محیط خانوادگی او و همچنین کوشش در فراگرفتن علم یا صنعت یا حرفه متناسب با زمان و وضعیت اجتماعی خانوادگی که بعداً بتواند بهوسیله به دست آوردن عایدات کافی، زندگانی خود را به رفاه بگذارند».(4)این تعریف شامل تعلیم نیز میباشد.
تعلیم از واژه «علم» اشتقاق یافته که به معنی ضدّ جهل است و به معنی معرفت و آگاهی نیز بهکار رفته است.(5)
راغب در مفردات مینویسد: «اعلام و تعلیم در اصل به یک معنی است، اعلام در موردی بهکار میرود که خبری سریعاً ذکر شود، و تعلیم مربوط به جایی است که چیزی تکرار گردد، به صورتی که اثر آن در نفس متعلّم باقی بماند».(6)
بنابراین تعلیم عبارت است از آموختن معلّم آنچه را که میداند و میشناسد، با تکرار و تکثیر به متعلّم، به طوری که اثر آن در نفس او باقی بماند.
به عبارت دیگر، تعلیم عبارت است از انتقال علوم و فنون و به طور کلّی انتقال دانستهها به فراگیر (متعلّم).
معلّم به وسیله زبان و مناظر قابل رؤیت، کلمات و جمله هایی را با تکرار به متعلّم القامیکند، این الفاظ و مناظر از طریق گوش و چشم در اعصاب و مغز متعلّم اثر میگذارد، و چون متعلّم با معانی این الفاظ آشنا است، معانی و مفاهیم مزبور وارد ذهنش میشود و به این وسیله به مقصود متکلم پی میبرد و به مطالب آگاه میگردد و به اصطلاح، عالم میشود و استعداد آگاهی خود را به فعلیت آگاهی تبدیل میسازد و نفس خویش را به کمال میرساند. پس معلّم، مفاهیم و معانی علمی را از ذهن خودش به ذهن متعلّم منتقل نمیسازد، بلکه در این مورد نقشی جز سخن گفتن و القای الفاظ ندارد.
به عبارت دیگر، معلّم با ادای کلمات، زمینه را برای فهم و درک فراگیر فراهم میکند. بدینترتیب از آنچه گفته شد، روشن گردید تعلیم نیز نوعی تربیت به شمار میآید.(1)
فقیهان در معنای تعلیم نیز همانند تربیت، اصطلاح خاصّی ندارند و مقصودشان از تعلیم همان معنای لغوی است. دقّت در عبارات آنان(2)که در خصوص تعلیم ذکر نمودهاند، این مدّعا اثبات میگردد.
بشر با اینکه یکی از موجودات زندهی این عالم است و از همان عناصری که سازندهی سایر موجودات است، ساخته شده است ولی ویژگیها و تمایزاتی دارد که او را از تمام موجودات زنده جهان جدا میسازد.
حساب انسان با درختان، و گیاهان و با حشرات و حیوانات از جهات متعدّد فرق دارد، از آن جمله اینکه، حیوانات برای وصول به کمال لایقِ نوعی خود، احتیاج به تعلیم و
تربیت ندارند، بلکه غرائزی که خداوند به هر یک از آنان عطا فرموده است، به طور منظّم و خودکار در تمام مراحل زندگی، آنها را رهبری میکند و هر کدام مسیر تکامل خود را بهدرستی میپیمایند، ولی بشر به آموزش و پرورش و فراگرفتن بسیاری از مطالب نیازمند است و اگر با روشهای علمی و عملی، تربیت نشود، به کمال لایق انسانیت نمیرسد و هرگز استعدادهای درونیش از قوّه به فعلیت نمیرسد.
موسی و هارون به امر الهی نزد فرعون آمدند تا او را به خدای یگانه دعوت کنند، فرعون از آنان سؤال کرد، خدای شما دو نفر کیست؟ (قالَ فَمَنْ رَبُّکُما یا مُوسی ) (1)موسیگفت: خدای ما آن کسی است که به هر موجودی آنچه شایسته آن بوده است، عطا فرموده، به علاوه او را هدایت و راهنمایی نموده است، (قالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی ).(2)
ساختمان طبیعی حیوانات و نوع غذاهایی که احتیاج دارند، متفاوت است و خداوند حکیم برای ادامه حیات به هر حیوانی، ابزارهای لازم را به تناسب شرایط زندگی عنایت فرموده است.
البته قسمتی از برنامههای زندگی و قوانین تکاملی بشر با هدایت تکوینی خداوند اداره میشود و در آن موارد مانند حیوانات و حشرات، احتیاج به معلّم و مربّی ندارند، معدهدر هضم غذا و کبد در جذب مواد غذایی، معلّم لازم ندارند و وظیفه خود را به خوبی میشناسند.
ولی استعدادها و قابلیتهای مخصوصی نیز در انسان نهفته است که در هیچ حیوانی وجود ندارد، این قابلیتها میتواند آدمی را در مدارج ایمانی و مراحل اخلاقی به اوج اعلای انسانیت برساند و او را از هر پلیدی و ناپاکی محفوظ نگاه دارد و در مجاری علمی و درک نوامیس خلقتِ حاکم بر جهان طبیعت سازد و کلیه نیروهای ارضی و موالید زمین را مطیع و فرمانبردار او قرار دهد و به اجرام سماوی دستیازی کند و آنها را نیز مسخّر نماید.
این سرمایه منحصر به انسان میباشد و در باطن وی به صورت قابلیت و استعداد نهفتهاست و این ذخایر عظیم از قوّه به فعلیت میآید و قابل بهره برداری میشود. صداها وآهنگهای حیوانات که هر یک به منزله علامتی است، احتیاج به تعلیم و تربیت ندارند، ولی سخن گفتن که اوّلین و سادهترین ظهور انسانیت است، بدون مربّی نمیشود. اگرکودکی را از روز ولادت در تنهایی نگاه بدارند و با او حرف نزنند، قطعاً قابلیت تکلّم در او میمیرد و به فعلیت نمیرسد، سایر استعدادهای علمی انسان نیز فقط از راه تعلیم و تربیت بروز میکند.(1)
از آنچه ذکر شد اهمیت تربیت در ظاهر ساختن کمالات باطنی بشر و به فعلیت آوردن استعدادهای درونی وی، واضح گردید.
در آیات قرآن یکی از اهداف مهم ارسال پیامبران، تزکیه و تربیت انسان بیان شده، خداوند متعال در این زمینه میفرماید: او کسی است که از میان مردم درس نخوانده، رسولی فرستاد تا آیاتش را بر آنها بخواند و آنها را تزکیه نماید و کتاب و حکمت بیاموزد، (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ ).(2)
این مضمون چهار بار(3)در قرآن ذکر شده است. در این آیات خداوند متعال هدفنهایی در بعثت انبیا را تزکیه و هدایت مؤمنین و تعلیم کتاب و حکمت به آنها بیانمیفرماید.
تزکیه از ماده «زکات» به معنی نمّو و افزایش، و پاکیزگی از آلودگیها و کثافات است.(4)شیخ طوسی در این باره میگوید: «تزکیه مؤمنین به این است که آنها را به آنچه به وسیله آن در بعد روحی و اخلاقی، پاکیزه میگردند و به راه خیر و سعادت هدایت میگردند، دعوت مینماید».(5)
مرحوم علامه طباطبایی نیز در تفسیر آیه شریفه (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ... ) (1)مینویسد: کلمه تطهیر به معنی برطرف کردن چرک و کثافت از چیزی است که بخواهند پاک و صاف شود و آماده نشو و نما گردد و برکاتش ظاهر شود، و کلمه تزکیه به معنی رشد دادن همان چیز است، بلکه آن را ترقّی داده، خیر و برکات را در آن بروز دهد، مانند درخت که با هرس کردن شاخههای زائدش، نموّش بهتر و میوه اش درشتتر میشود.(2)
در آیه دیگری آمده است: هر کس نفس خود را تزکیه نموده رستگار شده است و آن کس که نفس خویش را با معصیت و گناه، آلوده ساخته، نومید و محروم گشته است. (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها ). (3)این آیه با صراحت اعلام میدارد، فلاح و رستگاری و سعادت از آنِ کسی است که نفس خویش را تربیت نماید و با کسب فضائل اخلاقی و انجام اعمال نیک، رشد و نموّ دهد و از آلودگیها (عصیان و کفر) پاک سازد.
کلمه «دَسّها» از ماده «دس» در اصل به معنی داخل کردن چیزی توأم با کراهت است و در اینجا کنایه از آلودگی به گناه و معصیت و خوهای شیطانی و درست نقطه مقابلتزکیه است.
جالب اینکه، خداوند متعال این مطلب را بعد از سوگندهای پی در پی که در آغاز این سوره آمده و بیشترین تعداد سوگندهای قرآن نسبت به یک مطلب را در خود جای داده است، بیان میکند و به خوبی نشان میدهد که مطلب مهمّی در اینجا مطرح است، مطلبی به عظمت آسمانها و زمین و خورشید و ماه، مطلبی سرنوشت ساز و حیات بخش.(4)بههر صورت مقصود از تزکیه در این آیات، درجه بالا و مرتبه نهایی تربیت است.
همچنین در روایات بسیاری بر اهمیت تربیت و تزکیه تأکید گردیده است و میتوان آنها را به دستههای مختلف تقسیم نمود:
دسته اوّل: روایاتی است که هدف از بعثت انبیاء را تربیت نفوس و تعلیم مکارم اخلاق میداند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در اینباره میفرماید: دلیل بعثت و رسالت من به اتمام رساندن مکارم اخلاق بین مردم است. «إِنَّی بُعِثتُ لأُتَمَّمَ مَکارِمَ الأَخلاقِ».(1)کلمه تتمیم در موردی بهکار میرود که چیزی کامل نباشد و شخصی آن را کامل گرداند، گویا مکارم اخلاق در امّتهای گذشته کامل نشده و با شریعت اسلام کامل میگردد، همچنین از این کلمه استفاده میشود، این هدف، مشترک بین جمیع انبیا است.
دسته دوّم: روایاتی است که در بیان پاداش عظیم تربیت وارد شده، مانند آنکه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله خطاب به امیر المؤمنین علیه السلام و معاذ بن جبل فرموده است: یا علی! اگر خداوند یک نفر را به وسیله تو هدایت نماید، برای تو بهتر است از نعمتهای بسیار و گران قیمت(2). در نقل دیگری فرموده است، از دنیا و آنچه در آن است بهتر است. «لَئن یهدِی الله بِکَ رَجُلاً واحِدَاً خَیرُ لَکَ مِنَ الدُّنیا وَ ما فِیها».(3)دسته سوّم:
روایاتی است که در بیان مقام فقها به عنوان مربّی مردم به طور خاص صادر شده است. مانند آنکه امام عسکری از امام رضا علیهما السلام نقل میکند، در روز قیامت به برخی از فقها گفته میشود: ای کسی که ایتام آل محمّد صلی الله علیه و آله را سرپرستی کردی، بایست و در مورد ضعفا و دوستداران و کسانیکه آنها را هدایت نمودی و یا علم آموختی، شفاعت کن، او میایستد و جماعت بسیاری از مردم که آنها را تربیت نموده یا علم آموخته، شفاعت میکند.(4)
1) (1) مستدرک الوسائل 187:11، باب 6 من ابواب جهاد النفس، ح 1، سفینة البحار 676:2، کنزالعُمّال 16:3، ح 5217.
2) (2) «لَئِن یهدِی اللهُ بِکَ رَجُلاً واحِدًا خَیرٌ لَکَ مِن ان یکُونَ لَکَ حُمرَ النَّعَم» مرآه العقول 277:3-278، «حُمُر النعم» مَثل کسی است که در بیان اشیای نفیس بهکار میرود.
3) (3) منیة المرید: 12.
4) (4) بحارالانوار 5:2، کتاب العلم، ح 10.
دوران کودکی(1)انسان از تمام حیواناتی که دوران کودکی دارند، طولانیتراست.
بعضی از حیوانات اساساً دوران کودکی ندارند، مثل نوع ماهیها و حشرات و بعضی دیگر مثل درندگان و پرندگان و چهارپایان دوران کودکی دارند، زیرا پس از ولادت برای تغذیه و مراقبت، به پدر و مادر و بعضی تنها به مادر محتاجند، ولی به طور عموم دوران کودکی حیوانات از چند هفته یا چند ماه تجاوز نمیکند و خیلی زود از پدر و مادر بی نیاز شده و مستقلاً به زندگی خود ادامه میدهند، در حالی که دوران کودکی فرزندان انسان، بیشتر و مدّت احتیاجشان به پدر و مادر طولانیتر است.
بچّه انسان دو سال شیر میخورد و مادر در طول این مدّت مراقبتهای لازم را در بهداشت و شستشوی کودک به عمل میآورد، به علاوه او را از حوادث، سرما و گرما محافظت مینماید و موقعی که او را از شیر میگیرد آماده زندگی نیست، بلکه کودک ناتوانی است که باید تحت مراقبت پدر و مادر باشد و سالها بر او بگذرد تا برای زندگی مستقل، انسان شایستهای شود، گرچه سرعت رشد عضلانی در حیوان و کندی آن در انسان یکی از علل کوتاهی ایام کودکی حیوان است، ولی بدون تردید یک علّت مهم طول دوران کودکی بشر، مربوط به تعلیم و تربیت اوست، زیرا بچّه حیوان برنامه و دانستنیهای زندگی را از راه غریزه خداداد به طور خودکار میداند و احتیاج به فراگرفتن و تربیت ندارد، لیکن بچّه انسان علاوه بر تغذیه و بهداشت، باید برنامههای دامنه دار زندگی را از مادر بیاموزد و در واقع اطفال بشر از مادران دو غذا میگیرند، غذای جسم و غذای روح و جان، آغوش مادران بشر علاوه بر تغذیه جسم، مدرسه تربیت کودک است و دوران این مدرسه طولانی است و تا وقتی فرزند از این مدرسه فارغ التحصیل نشود، کودک است.(2)
بدان جهت، اسلام همانگونه که به سلامت جسمی و توانمندی فرزندان اهمیت داده است، توجّه به جنبههای روحی و اخلاقی آنان نیز لازم دانسته است، بلکه میتوان گفت توجّه به نیازهای مادّی فرزندان، مقدمه و زمینهی لازم برای کسب ارزشهای اخلاقی آنهاست.
به عبارت دیگر، آنچه بیش از هر چیز در تعالیم اسلامی مورد تأکید قرار گرفته، جنبههای تربیتی و اخلاقی فرزندان است، زیرا تأمین خواستههای معیشتی فرزندان بر اساس علاقههای غریزی و عاطفه پدر و مادری در مرحله نخست، امری طبیعی است.
آنچه مهم است، تلاش برای تربیت فرزندانی صالح و مفید در جامعه میباشد، زیرا پایه و اساس سعادت و رستگاری از این مرحله آغاز میگردد، چرا که در این دوره کودک فقط پدر و مادر و محیط خانواده خود را میشناسد و به اصطلاح، چشم و گوش او بسته است و تنها تحت پوشش شخصیت خود تغذیه روحی و فکری میشود، در این دوره روح کودک فوقالعاده حسّاس و اثرپذیر است و همه رفتارها را در خود ضبط مینماید و به تدریج در دراز مدّت آنچه را که دیده و یا شنیده بروز میدهد. بدین جهت اگر پدر و مادر در این دوره در تربیت فرزند سهل انگاری کننند و خود در عمل الگوی تربیتی شایستهای برای کودکان نباشند و تنها به امر و نهی خشک و خالی اکتفا کنند، کودکان نسبت به چنین توصیه هایی حساسیت لازم نشان نمیدهند و به رفتارها و خُلقیات نامطلوب گرایش خواهند یافت و در بیرون از خانه با الگوهای منفی اخلاقی که روبرو میشوند اقبال و اثرپذیری بیشتری از خود نشان میدهند و بعد از آن، تربیت آنان در دوران جوانی و میان سالی بسیار مشکل و گاه غیر ممکن است.
در روایات وارد شده از اولیا و مربیان دینی، به مسأله تربیت در دوران کودکی بسیار اهمیت داده شده است. روایات در این زمینه بسیار است، این روایات را به چند دسته تقسیم و از هر دسته نمونه هایی ذکر مینماییم:
الف: خلقت کودک بر فطرت خداشناسی
دسته اوّل: روایاتی است که دلالت دارند کودکان بر فطرت پاک توحیدی متولّد میشوند و پدر و مادر در باور ساختن این فطرت و هدایت آنان به سوی فلاح و رستگاری مسئولیت سنگینی به عهده دارند. از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودهاند: هر طفلی بر فطرت خداشناسی و توحید (اسلام) متولّد میشود و پدر و مادر او سبب میشوند تا به دین یهود و یا نصاری و یا غیر این دو گرایش پیدا کند. «قالَ: مَا مِن مَولُودٍ یُولَدُ إِلاّ عَلَی الفِطرَةِ فَأَبَواهُ اللَّذانِ یُهَوَّدانِهِ وَ یُنَصِّرانِهِ وَ یُمَجَّسانِهِ».(1)مقصود از فطرت
(2)در این روایت، توحید و خداشناسی است و از آن استفاده میشود پدر و مادر میتوانند فطرت خداشناسی کودک را از قوّه به فعلیت برسانند، اگر او را در سنین کودکی با روش صحیح تربیت نمودند، سعادتمند میگردد، در غیر این صورت در راه شقاوت گام بر میدارد. ب: رسوخ تربیت در قلب کودک
دسته دوّم: روایاتی است که دلالت دارند تربیت در طفولیت در قلب کودک رسوخ میکند و آثار آن در تمام عمر بروز مینماید. امیر المؤمنین علیه السلام در سفارشی به فرزند خود امام حسن مجتبی علیه السلام به زمینه بسیار مستعد روحی کودکان برای رشد و تکامل اشاره کرده، میفرماید: بی تردید دل کودک و نوجوان چون زمینی خالی، آماده پذیرش هر بذری است که در آن افکنده شود پس به تربیت تو شتافتم پیش از آنکه دلت سخت شود و خاطرت به چیزی مشغول گردد. «وَ إِنَّما قَلبُ الحَدَثِ کَالأَرضِ الخالِیةِ ما أُلقِی فِیهَا مِن شَیءٍ قَبِلَتهُ فَبادَرتُکَ بِالأَدَبِ قَبلَ أَن یَقسُوَ قَلبُکَ وَ یشتَغِلُ لُبُّکَ».(3)
1) (1) وسائل الشیعه 125:15، باب 48 من ابواب جهاد العدوّ، ح 3.
2) (2) کلینی در الکافی در حدیث صحیحه، از زرارة نقل میکند، وی میگوید: از امام صادق علیه السلام معنایاین آیه قرآن (فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها) سوره روم 30:30 سؤال کردم؟ فرمودند: مقصود این است که خداوند مردم را بر فطرت خداشناسی و توحید آفرید. الکافی 12:2، بابفطرة الخلق علی التوحید، ح 3.
3) (3) وسائل الشیعة 478:21، باب 84 من ابواب احکام الاولاد، ح 6.
همچنین آن حضرت میفرماید: آموزش در کودکی، همانند نقش بر سنگ است
(1)که هرگز از بین نمیرود. امام صادق علیه السلام نقل میکند، حضرت لقمان علیه السلام به فرزندش اینگونه سفارش کرد، فرزندم! اگر در کودکی ادب آموختی در بزرگی از آن بهره خواهی برد. فرزندم، هر که جویای ادب و معرفت باشد در راه آن اهتمام میورزد و خود را به رنج سختی میکشاند و هر کسی چنین باشد معرفت و همّت والا پیدا میکند و ادب آموزی را پیشه و سیره خود قرار ده و بر حذر باش از سستی و تنبلی در این راه و اینکه ادب را بگذاری و چیز دیگری را طلب کنی.(2)
ج: هفت سال تربیت مستمر
دسته سوّم: روایاتی است که در آنها به سن کودک برای تعلیم و تربیت اشاره شده و از آنها استفاده میشود که درخت تربیت به تدریج رشد و نموّ میکند و در دراز مدّت تنومند و بارور میشود. به بیان دیگر تربیت، صبر و بردباری و دقّت و هوشیاری و نظارت مستمّر را میطلبد، امّا ثمری که در پی دارد آنچنان شیرین و مسرّت بخش است که پدر و مادر را از همه تلاشهایی که در اینباره کرده و میکنند، راضی و خشنود میسازد.
امام صادق علیه السلام فرموده است: فرزندت را بگذار هفت سال بازی کند، سپس هفت سال زیر نظر داشته باش و تحت تربیت مستمر و بی وقفه خود قرار ده، آنگاه اگر رستگار شد که چه بهتر وگرنه معلوم میشود در او خیری نیست. «دَع ابنَکَ یلعَب سَبعَ سِنینَ وَالزَمهُ نَفسُکَ سَبعَ سِنینَ فَإِن أَفلَحَ وَ إلاّ فَإِنَّهُ مَن لا خَیرَ فیهِ».(3)در بیان دیگری آن حضرت میفرماید: کودک تا هفت سالگی با بازی و سرگرمی پرورش مییابد، در هفت سال دوّم باید به تعلیم و تربیت او اهتمام نمود، پس از آن در هفت سال سوّم لازم است مسائل حلال وحرام را بیاموزد و آنها را رعایت کند.
د: ترغیب والدین به تربیت کودک
دسته چهارم: روایاتی است که والدین را به تربیت فرزندان خود تشویق مینماید. امام صادق علیه السلام فرموده است: بهترین چیزی که پدران میتوانند برای فرزندان خود به ارث بگذارند ادب و تربیت نمودن آنهاست نه مال، زیرا مال از بین میرود ولی تربیت فرزندان ماندگاری و دوام دارد. «إِنَّ خَیرَ ما وَرَّثَ الآباءُ لأَبنائِهِمُ الأَدَبُ لاَ المالُ فَإِنَّ المَالَ یَذهَبُ وَ الأَدَبَ یَبقَی».(1)همچنین امیر المؤمنین علیه السلام فرموده است: بهترین هدیهای که پدر میتواند به فرزند خویش دهد، آن است که او را نیکو تربیت نماید.
(2)ه -: پدر و مادر مسئول تربیت کودکانند دسته پنجم: روایاتی است که پدر و مادر را مسئول تربیت فرزندان میداند، از پیامبراعظم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمودهاند: شما در مقابل یکدیگر مسئولیت دارید... مرد نسبت به خانواده، و اهل بیت خویش نگاهبان است و باید آنها را محافظت نماید و در مورد آنان مسئولیت دارد، زن نیز نسبت به فرزندانش اینگونه میباشد... «قال:... الرَجُلُ راعٍ عَلی اهلِ بَیتِه وَ هُوَ مَسئُولٌ عَنهُم...».(3)همچنین امام سجاد علیه السلام در رسالهای که به رساله حقوق شهرت یافته خطاب به پدران فرموده است: شما در مقابل فرزند که ولایت و سرپرستی او را داری مسئول میباشید، تا به نحو شایسته او را تربیت نمایید و به راهی که بتواند خداوند را بشناسد، راهنمایی و هدایت کنید،
«و َأَنَّکَ مَسئُولٌ عَمّا وَلَّیتَهُ مِن حُسنِ الأَدَبِ وَالدَّلالَةِ عَلی رَبَّهِ».(4)و: فوائد تربیت
فواید تربیت صحیح در دوران کودکی و نوجوانی، آنچنان روشن و آشکار است که نیاز به بحث و بررسی ندارد، زیرا قسمت عمده پیروزیها و موفقیتها و بسیاری ازشکستها و نابسامانیهای دوره بزرگسالی ریشه در کمال تربیت یا سوء تربیت در دورهکودکی دارد.
شاعر نامدار سعدی میگوید:
هر که در خُردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست
چوبتر را چنان که خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست
دسته ششم: روایاتی است که در آنها به فواید تربیت صحیح اشاره شده است، به عنوان نمونه:
از لقمان حکیم نقل شده که خطاب به فرزند خویش گفته است: فرزندم، تربیت صحیح را خُلق و عادت همیشگی خود قرار ده، زیرا تو جانشین گذشتگان و الگوی آیندگان خواهی بود که از ادب تو بهره مند خواهند شد، راغبان چشم امید به ادب تو دارند و خائفان از صولت و حشمت تو هراسانند.(1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز فرموده است: فرزندی که به طور صحیح تربیت شده، گلی است که خداوند بین بندگانش تقسیم مینماید [همانگونه که مردم از بوی گُل لذّت میبرند، وجود فرزند صالح و نیکوکار نیز لذّت بخش میباشد] حضرت در ادامه فرمود: گلهای من در دنیا امام حسن و امام حسین علیهما السلام میباشند.(2)
همچنین در روایتی امام صادق علیه السلام میفرماید: ارثی که خداوند به بندگانش میدهد، فرزند مؤمن، صالح و پرهیزگار است، او برای والدین خویش به درگاه الهی استغفارمینماید. «قالَ: میراثُ اللهِ مِن عَبدِهِ المُؤمِنِ الوَلَدُ الصّالِحُ یستَغفِرُ لَهُ».(3)
تربیت دارای اقسامی است که مهمترین آنها عبارت است از:
الف: تربیت جسمی
مقصود از تربیت جسمی آن است که مربّی، اعمّ از پدر و مادر و دیگران، کودک را در برابر سرما و گرما و آفات و حوادث مختلف، از آسیب محافظت نماید و حوایج مادّی
او از جهت بهداشت و نظافت و تغذیه و دیگر امور برطرف سازد، بنابراین آنچه مربوط به حضانت طفل است، تربیت جسمی محسوب میشود.
ب: تربیت ایمانی
مقصود از تربیت ایمانی، پرورش و ربط دادن کودک به اصول اعتقادی است، ماننداعتقاد به خداوند متعال، رسولان الهی، ملائکه، ائمّه اطهار: و دیگر مبانی اعتقادی و نیز وادار نمودن طفلی که مفهوم عبادت (مانند نماز و روزه) را میشناسد به انجام آن و نیز به تلاوت قرآن و دوستی اهل بیت پیامبر:.
ج: تربیت اخلاقی
مقصود از آن، پرورش و ربط دادن کودک به فضائل اخلاقی و وجدانی است بدین ترتیب که اخلاق پسندیده را به او تلقین کرده و در جهت پذیرش و تخلّق و عادت به آنها سعی وافر نماید.
د: تربیت عقلی
مقصود از آن، کمک فکری به کودک است به گونهای که عقل و استعداد وی در دراز مدّت قوی و بارور گردد و بتواند آنچه به نفع اوست از علوم و فنون را بیاموزد و از آنچه به ضرر اوست دوری گزیند.(1)
به نظر میرسد که فقها به دلیل بدیهی و روشن بودن مسأله، تعلیم و تربیت کودکان را به طور مستقل مطرح ننمودهاند ولی از عباراتشان در ابواب مختلف مثل باب حضانت(2)، ابواب عبادات(3)و غیر آن چنین استفاده میشود که بر اولیا واجب است اطفال خود را نسبت
به پذیرش اصول اعتقادی تربیت نمایند و احکام واجبات و آنچه شارع مقدّس به انجام آن اهتمام دارد را به آنان بیاموزند، همچنین بر اولیا واجب است که کودکان را از آنچه برای آنها مضّر میباشد و شارع تحقّق نیافتن آنرا در خارج مهم دانسته، منع نمایند(1)و به ترک آن عادت دهند، همچنین مستحب است کودکان را در جهت کسب ارزشها و فضائل اخلاقی تربیت نمایند و علوم و فنون مفید را آموزش دهند.
امام خمینی رحمه الله در اینباره مینویسد: «بر ولی کودک لازم است که او را از آنچهموجب فساد اخلاق میشود، محافظت نماید، تا چه رسد به آنچه مضّر به اعتقاداتوی میباشد».(2)
آیةالله گلپایگانی نیز در اینباره میگوید: «والدین موظّفند کودکان خود را در جهت کسب اخلاق کریمه و آداب پسندیده تربیت نمایند و بر انجام کردار نیک و صفات مردانگی و کرامت عادت دهند و از آنچه به حال خود و دیگران مضّر است، منع نمایند و به طور کلّی ولی کودک وظیفه دارد او را به انجام آنچه صلاح و خیر است، ترغیب و تشویق نماید. تنبیه و تأدیب اطفال در اینگونه موارد ظلم نیست، بلکه احسان به آنها است تا در زندگی دنیا سعادتمند و به نعمتهای الهی در آخرت دسترسی پیدا کنند.(3)
اوّل: آیاتی از قرآن
1 - ای کسانی که ایمان آورده اید، خود و خانواده خود را از آتشی که هیزم آن، انسانها و سنگها هستند، محافظت نمایید. (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ ).(4)
کلمه «قوا» از ماده وقایه، به معنی منع نمودن و محافظت کردن است.(1)و مقصود از اهل، اهل بیت (خانوادهانسان) و اقربا میباشد و اولاد را نیز شامل میشود.(2)
از این آیه شریفه، به قرینه وعید به عذاب شدید (وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ ) استفاده میشود بر مؤمنین واجب است اولاد خود را از ارتکاب هر چه خداوند نسبت به آن وعید عذاب داده، منع و محافظت نمایند، همچنانکه واجب است نفس خود را نیز از انجام آن باز دارند، همچنین بر آنها واجب است فرزندان را به اطاعت از خداوند و آنچه در ترکش عذاب است، امر نمایند.
تحقّق این امر متوقّف بر تربیت صحیح فرزندان است به گونهای که اصول و مبانی اعتقادی را بپذیرند و ضمن آگاهی نسبت به احکام الهی، به انجام واجبات و ترکمحرّمات ترغیب و تشویق گردند، تا بعد از آنکه به سن تکلیف رسیدند، به اطاعتاز پروردگار عادت نمایند و او را عصیان ننمایند، مفسّرین در ذیل این آیه، به این معنی اشاره نمودهاند.(3)
2 - درباره فرزندان، کار را با مشاوره شایسته انجام دهید. «وَأتَمِرُوا بَینَکُم بِمَعرُوفٍ».(4)چنانکه پیشتر ذکر نمودیم «وأتمروا» از ماده «ایتمار» گاه به معنی پذیرا شدن دستور و گاه به معنی مشاوره میباشد، و در اینجا معنی دوّم مناسبتر است. تعبیر به «معروف» هم تعبیر جامعی است که هرگونه مشاورهای که خیر و صلاح در آن باشد را شامل میگردد.
به هر صورت، این جمله خطاب به زوجین (پدر و مادرِ طفل) است، آیه در مقام بیان حکم طلاق و اجرت شیر دادن فرزند به همسر است و از آن استفاده میشود بر زوجین واجب است در مورد فرزند مشاوره شایسته و نیکو داشته باشند و از آنجا که امر به مشاوره، مطلق است، اختصاص به مورد، یعنی مسأله شیر دادن طفل ندارد. بنابراین تربیت
اطفال به مفهومی که در این بحث مقصود است را نیز شامل میگردد و بر پدر و مادر واجب است در اینباره با یکدیگر مشورت نمایند. این معنی از کلمات مفسّرین در ذیل آیه به دست میآید.(1)
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان مینویسد: «در آیه مورد بحث، ائتمار به صیغه امر آمده و خطابش به زن و مرد است و میفرماید درباره فرزند خود مشورت کنید تا به طور پسندیده به توافق برسید به گونهای که هیچ یک از شما و فرزندتان متضرّر نشوید».(2)
3 - هیچ کدام از پدر و مادر حق ندارند به فرزند ضرر بزنند. (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ).(3)
شیخ طوسی در تفسیر این آیه مینویسد: مادر نباید نسبت به آنچه بر او واجب است، مانند شیر دادن و غذا دادن و... به کودک ضرر بزند، همچنین پدر نباید در آنچه مربوط به اوست، مانند نفقه طفل و مادرش و محافظت از او و دیگر تعهّداتی که نسبت به کودک دارد، به او ضرر برساند(4). عبارت برخی از مفسّرین دیگر نیز اینگونه میباشد.(5)
نتیجه آنکه، نهی از اضرار در آیه، عام است و شامل اضرار هر یک از والدین به کودک میشود، بنابراین از آن استفاده میشود جایز نیست پدر و مادر موجب ضرر بر فرزند شوند، اعمّ از اینکه ضرر از ناحیه ترک حضانت باشد و یا ترک نفقه و یا غیر این دو. بدیهی است ترک تعلیم و تربیت طفل به معنایی که در این بحث مقصود است، ضرر بر طفل است و از آن نهی شده است، بنابراین انجام آن واجب و متولّی آن پدر و مادر میباشند.
4 - خانواده خود را به نماز دستور ده و بر انجام آن شکیبا باش. (وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها ).(6)
خطاب در این آیه به شخص پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میباشد بهویژه آنکه در وقت نزول این آیه در مکّه(1)، غیر از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، یعنی حضرت خدیجه و امیرالمؤمنین علیهما السلام نمازخوان نبوده و لیکن موردی که آیه مربوط به آن است، موجب تخصیص حکم آننمیشود.
از این رو برخی از مفسّرین گفتهاند که عموم آن امّت اسلامی را شامل میشود(2)، بهویژه به قرینه ذیل آیه (وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوی ) یعنی آنچه باقی میماند و سرانجامش مفید و سازنده و حیات بخش است، همان تقوی و پرهیزگاری است که همه مؤمنین خواستار آن میباشند و «أهل» در این آیه شامل اقارب و اولاد بالغ و ممیز غیر بالغ میباشد، بدان جهت به دستور این آیه بر پدر و مادر و دیگر اولیا واجب است فرزندان و بستگان خود را به نماز امر نمایند. همچنین واجب است احکام نماز را به آنها آموزش دهند، زیرا امر به نماز اختصاص به اقامه آن ندارد، دلیل بر این مدّعا جمله (وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها ) میباشد، یعنی در ادای این تکلیف و مشکلاتی که در انجام آن وجود دارد شکیبا باش. مشکلات احتمالی، مربوط به ادای نماز و تعلیم احکام آن، هر دو میباشد، نتیجه آنکه، این آیه دلیل است بر وجوب تربیت کودکان به اقامه نماز و آموزش احکام آن، البتّه این دلیل اختصاص به مورد نماز دارد و دیگر موارد را شامل نمیگردد.
5 - ای کسانیکه ایمان آورده اید، باید بردگان شما و همچنین کودکانتان که به حدّ بلوغ نرسیدهاند در سه وقت - برای ورود به محل استراحت شما - از شما اجازه بگیرند، قبل از نماز فجر، و در نیم روز هنگامی که لباسهای معمولی خود را بیرون میآورید، و بعد از نماز عشاء؛ این سه وقت، وقت خصوصی برای شماست. (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ وَ الَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِنَ الظَّهِیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ ).(3)
بسیاری از مفسّرین فرمودهاند: خطاب در آیه متوجّه پدر و مادر است که باید اولاد خود را به آنچه در آیه دستور داده شده، امر نمایند.(1)بنابراین از آن استفاده میشود، بر اولیای اطفال ممیز واجب است آنها را امر نمایند در وقت ورود بر پدر و مادر در ایام خلوت اجازه بگیرند و یا به تعبیری دیگر، آنها را به این روش تربیت نمایند. البته بعید نیست از آیه استفاده عموم شود، زیرا مناط حکم یعنی لزوم تربیت کودک به آنچه از شرع و اخلاق است، در موارد دیگر نیز موجود است.
بدینترتیب از آیه استفاده میشود لازم است کودکان به آداب و اخلاق اسلامی و آنچه شرع مقدّس رعایت آنرا لازم میداند تربیت شوند تا به انجام آن عادت نمایند، مگر اینکه گفته شود ظاهر آیه اختصاص به مورد خودش دارد و نمیتوان به دیگر موارد تعمیم داد، زیرا ما علم به ملاکات احکام نداریم.
دوّم: روایات
روایات در اینباره بسیار است و میتوان آنها را به چند دسته تقسیم نمود:
دسته اوّل: روایاتی که به طور مطلق دلالت بر تربیت کودکان دارد، مانند آنکه امامصادق علیه السلام میفرماید: فرزندت را بگذار تا سن هفت سالگی به بازی مشغول باشد، درهفت سال دوّم او را ادب و تربیت، کن، در هفت سال سوّم او را ملازم خود قرار ده اگررستگار شد که چه بهتر وگرنه خیری در او نیست.
(دَعِ ابنَکَ یلعَب سَبعَ سِنینَ وَ یُؤَدَّبُ سَبعَ سِنینَ وَ الزَمهُ نَفسُکَ سَبعَ سِنینَ فَإِن أَفلَحَ وَ إِلاّ فَلا خَیرَ فِیهِ).(2)
این مضمون با کمی تفاوت به طریق دیگر نیز روایت شده است(3)که دوره بازی کودک را شش سال بیان کرده است، به هر صورت آغاز تربیت به استناد این روایت از هفت سالگی شروع میشود و باید پیوسته ادامه داشته و کنترل شود، چنانچه مفاد جمله «إِلزَمهُ نَفسُکَ»چنین است.
دسته دوّم: روایاتی است که تربیت را حق اولاد میداند. مرحوم کلینی در کافی با سند معتبر نقل نموده است، مردی دست فرزندش را گرفته به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسیدو عرض کرد: ای پیامبر خدا، حق این فرزند بر من چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نامینیک برای او انتخاب کن، به طور صحیح و شایسته او را تربیت کن و او را در جایگاه خوبی قرار بده. «قالَ: تُحَسَّنُ اسمَهُ وَ أَدَبَهُ وَ ضَعهُ مَوضِعًا حَسَنًا».(1)همین مضمون با اندکی تفاوت از امیر المؤمنین
(2)و امام سجاد(3)و امام صادق(4): نیزنقل شده است. این روایات به صراحت بر وجوب تربیت اطفال در هر موردی که مصلحت و خیر برای آنان باشد، دلالت دارد. دسته سوّم: روایاتی است که در تفسیر نخستین آیه از آیاتی که در این بخش ذکر شد، (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً... ) وارد شده و مقصود از آن را بیان مینماید، از جمله ابوبصیر، میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم، چگونه اولاد و خانواده ام را محافظت نمایم تا به عذابی که در آیه ذکر شده گرفتار نشوند؟ فرمود: آنها را به آنچه خداوند امر نموده، امر نما و به آنچه نهی فرموده، نهی کن، اگر تو را اطاعت کردند آنها را از عذاب محافظت نمودهای و اگر تو را مخالفت کردند به وظیفه خود عمل نموده و بر تو چیزی نیست. «تَأمُرُهُم بِما أَمَرَاللهُ وَ تَنهَاهُم عَمّانَهَاهُمُ اللهُ فَإِن أَطَاعُوکَ کُنتَ قَد وَقَیتَهُم وَ إِن عَصَوکَ کُنتَ قَد قَضَیتَ مَا عَلَیکَ».(5)در روایت دیگری وارد شده: آنها را امر کن به آنچه بر خود امر میکنی و انجام آن را لازم میدانی و نهی کن از آنچه خود را از آن نهی میکنی.
(6)از این روایت استفاده میشود، مربّی باید الگوی عملی باشد برای افرادی که میخواهد آنها را تربیت کند.
1) (1) الکافی 48:6، باب حق الاولاد، ح 1، وسائل الشیعة 479:21، باب 86 من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
2) (2) صبحی صالح، نهج البلاغة: 546، حکمت 399.
3) (3) تحف العقول: 263، شیخ صدوق، الخصال: 568.
4) (4) الکافی 49:6، باب حق الاولاد، بخشی از حدیث 6.
5) (5) وسائل الشیعة 148:16، باب 9 من ابواب الامر و النهی، ح 2.
6) (6) همان، ح 1.
دسته چهارم: روایاتی است که دلالت دارد بعضی از والدین به دلیل اینکه به وظایف شرعی و اخلاقی و انسانی خود در قبال فرزندان عمل نمیکنند، عاق(1)آنها قرار میگیرند، مانند اینکه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله فرموده است: بر پدر و مادر لازم است نسبت به فرزندان به وظیفه خویش عمل نموده و عاق آنها قرار نگیرند، چنانچه بر فرزندان نیز واجب است عاق پدر و مادر خویش نگردند. «یلزَمُ الوالِدَینَ مِنَ العُقُوقِ لوَلَدِهِما ما یلزَمُ الوَلَدَ لَهُما مِن عُقُوقِهِما»(2)و دیگر روایات.(3)
دسته پنجم: روایاتی است که دلالت دارند تنبیه و تأدیب اطفال ممیز در صورتیکه مرتکب گناه و کردار ناپسند شوند، جایز است.
وجوب تربیت اطفال از این دسته از روایات نیز استفاده میگردد، زیرا تأدیب و تربیت لازم و ملزوم یکدیگرند، به این معنی که تأدیب طفل به جهت ارتکاب سرقت یا ترک اصول اخلاقی، موجب میشود سرقت را ترک و فضایل اخلاقی را کسب نماید.
دسته ششم: روایاتی است که در مذمّت و نکوهش بعضی از پدران وارد شده است، از جمله نقل شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به سوی بعضی از کودکان توجّه نموده فرمودند: بدا به حال کودکانی که در آخر زمان خواهند آمد از ناحیه پدرانشان، شخصی از آن حضرت سؤال کرد آیا پدرانشان مشرکند؟ حضرت جواب فرمود: خیر! پدرانشان مؤمنند، ولی احکام واجبات را به فرزندان خود نمیآموزند و اگر فرزندان، خود به آموختن اقدام نمایند آنها را منع مینمایند، در مقابل، به اینکه مقدار ناچیزی از اموال دنیا به دست آورند خشنود میگردند، من از چنین پدرانی دور و آنها نیز از من دورند. «فَأَنَا مِنهُم بَرِیءٌ وَ هُم مِنِّی بِرَاءٌ».(4)این روایت دلالت دارد که بر پدران واجب است نسبت به تعلیم و تربیت و آموزش احکام شرعی به کودکان خویش سعی وافر داشته باشند، زیرا عدم انجام وظیفه در این امور موجب جدایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که عذاب الیم است، میباشد.
1) (1) کلمه ی عاق عقوق از ماده عقّ به معنی قطع است، ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر 276:3، و مقصود از آن در احادیث، قطع رحم از جانب اولاد و یا از جانب والدین میباشد.
2) (2) وسائل الشیعة 480:21، باب 86 من ابواب احکام الاولاد، ح 5.
3) (3) همان: 480-481، ح 6 و 8.
4) (4) مستدرک الوسائل 164:15، باب 59 من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
سوّم: ادّله دیگر
1 - سیره مستمره مسلمانان (متشرعه) این است که بر اولیا، اطفال خود را ملزم به تربیت آنها میبینند و سعی میکنند آنها را از انجام آنچه موجب فساد اخلاق است محافظت نمایند.(1)بعضی از فقها فرمودهاند: سیره بر تأدیب و تعزیر اطفال نیز وجود دارد.(2)
2 - عقل حکم میکند به اینکه واجب است بر ولی کودک، تعلیم و تربیت به آنچه موجب سعادت وی میگردد، مانند تعلیم اعتقادات صحیح دینی ونیز واجب است او را از انجام آنچه موجب فساد اخلاق یا ضرر و زیان بر وی خواهد شد، منع نماید.
این حکم بدیهی و روشن است و نیاز به اثبات ندارد، زیرا همانگونه که انسان، سعادت و رستگاری خویش را خواهان است، سعادت و رستگاری فرزندان خویش را نیز میخواهد و این خواسته فقط با تربیت صحیح فرزندان بدست خواهد آمد.(3)
3 - اولویت قطعیه، با این توضیح که گفته شود، وجوب حضانت اطفال و نفقه آنها اقتضا دارد تربیت آنان به طریق اولی واجب باشد، زیرا نفقه اطفال و امور مربوط به حضانت آنها در ارتباط با مسائل جسمانی است و از اهمیت کمتری برخوردار است، در حالیکه تربیت صحیح آنها موجب میشود به فضایل اخلاقی و کردار نیک و پسندیده روی آورند و به زندگی سعادتمندانه در دنیا و آخرت دست یابند، چنانکه کوتاهی در تربیت آنها چه بسا موجب بدبختی و هلاکت و شقاوت دائمی آنها خواهد شد، بدیهی است آنچه مربوط به تربیت و جنبه روحی است، بسیار با اهمیتتر از امور جسمانی است، پس باید به طریق اولی واجب باشد.(4)
پدر و مادر، هر دو در قبال تربیت کودکانشان مسئول میباشند و ادّلهای که ذکر شد همانطور که ولایت پدر را اثبات مینماید، بر ولایت مادر بر تربیت کودک نیز دلالت دارد(5).
ادّلهای که تاکنون ذکر شد دلیل است بر وجوب تربیت فرزندان نسبت به آنچه دارای مصلحت میباشد و شارع نسبت به آن اهتمام دارد و در اصطلاح فقها «مصلحتملزمه» نامیده میشود، مانند تعلیم اعتقادات مذهبی و معرفت نسبت به خداوند متعال و پیامبران و ائمّه معصومین: و یا تربیت بر ترک زشتیها و اعمال ناپسند، مثلسرقت، زنا و...، زیرا عدم انجام وظیفه در اینگونه موارد موجب ضرر بسیار بر طفل است.
علاوه بر این، مستحب است والدین فرزندان را در اموری که دارای مصلحت کمتری نسبت به مورد اوّل میباشد (مصلحت غیر ملزمه) تعلیم و تربیت نمایند، مانند وادار نمودن آنها به آداب ملّی و آنچه در نزد عقلا پسندیده است و نیز ملزم ساختن آنها به تمرین عبادات و تعلیم علوم و فنونی که برای آنها مفید است و در آینده میتوانند از آن استفاده کنند، دلیل این حکم، برخی از آیات و روایات است، مانند آنکه خداوند میفرماید: برنیکی و تقوی تعاون و همکاری داشته باشید، (تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی ).(1)
آیةالله فاضل لنکرانی در تقریر استدلال به این آیه مینویسد: «ظاهر آیه شریفه هر چند دلالت بر وجوب تعاون و همکاری بر نیکی و تقوی دارد، لیکن چون میدانیم همکاری در اینباره به طور مطلق واجب نیست، به ناچار باید از ظاهر آیه رفع ید نموده و حمل بر استحباب نماییم.(2)
باید یادآور شد که عموم آیه شامل همکاری و تعاون والدین نسبت به فرزندانشان و تعلیم و تربیت آنها بر نیکی و تقوای الهی میشود.
همچنین در روایات(3)بسیاری بر این مسأله تأکید شده، مانند آنکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: فرزندان خود را اکرام و احترام کنید و با تربیت آنها به رعایت آداب نیک
اجتماعی، به آنان احسان نمایید، در قبال این انجام وظیفه، خداوند شما را خواهد بخشید. «أَکرِمُوا أَولادَکُم وَ أَحسِنُوا آدَابَهُم یُغفَر لَکُم».(1)
الف: تربیت کودک توسط وصی
پدر و مادر و جدّ پدری که بر تربیت طفل ولایت دارند، میتوانند وصیت کنند که بعد از فوتشان، وصی آنها در امور مربوط به تعلیم و تربیت کودک دخالت کند و مسئولیت آنرا به عهده بگیرد، این مسأله در باب وصیت به ولایت و تصرّف در اموال صغار مطرح شده و مورد توافق فقها(2)است.
ب: تربیت کودک توسط معلّم
پدر و مادر میتوانند به معلّم اجازه دهند فرزندشان را تعلیم و تربیت نماید، و به تعبیری دیگر او را جهت تربیت به معلّم واگذار نمایند، در این صورت معلّم، وکیل آنها در تربیت کودک میگردد و از ناحیه آنها ولایت بر تربیت دارد، سیره متشرّعه از گذشته بر این امر قائم بوده و برخی از روایات(3)نیز بر جواز آن دلالت دارد.
ج: ولایت خویشاوندان بر تربیت کودک
بعد از پدر و مادر، جدّ پدری و نیز دیگر اقربا (به شرحی که در بیان مسأله حضانت ذکر شد) بر تربیت اطفال، ولایت دارند و بر آنها واجب است امور مربوط به تعلیم و تربیت کودکان را به عهده بگیرند.(4)
د: وجوب کفایی تعلیم و تربیت
به این معنی که تربیت کودک در زمانی که مستعد قبول آن میباشد و در ساختن شخصیت وی مؤثر است، نباید مهمل گذاشته شود، زیرا عدم تربیت صحیح او در چنین
1) (1) وسائل الشیعة 476:21، باب 83، من ابواب احکام الاولاد، ح 9.
2) (2) ر. ک: موسوعة احکام الاطفال و ادلتها 504:2 و بعد از آن، 329:3-330.
3) (3) وسائل الشیعة 154:17-155، باب 29 من ابواب ما یکتسب به، ح 2-3، الکافی 268:7، باب النوادر، ح 38.
4) (4) ر. ک: موسوعة احکام الاطفال و ادلتها 331:3 و بعد از آن.
موقعیتی ضرر بر اوست و بیتردید موجب فساد عقیده و عمل وی در آینده و انحراف او از صراط مستقیم خواهد شد و بهطور قطع مبغوض شارع مقدّس است و بدان راضی نیست.
بنابراین، در صورتی که پدر و مادر هر دو زنده و واجد شرایط لازم برای تربیت کودک باشند، تعلیم و تربیت بر هر دو واجب است و اگر یکی از آنها به انجام آن مبادرت نمود، از دیگری ساقط میشود و اگر هیچ کدام به مسئولیت خود عمل ننمودند، هر دو گناهکار میباشند، البتّه نسبت به حضانت و نگهداری کودک به شرحی که پیشتر توضیح داده شد در سالهای اوّل عمر کودک، مادر اولویت دارد.
و در صورتیکه کودک پدر و مادر ندارد یا شرایط لازم برای تربیت وی را ندارند وجوب تربیت بر خویشاوندان کودک، یعنی جدّ و جدّه پدری یا مادری و عموها و داییها و خالهها به ترتیب طبقات ارث (الأقرب فالأقرب)، فعلی میشود و باید به انجام آن همّت گمارند.
مرحوم علامه در خصوص مسأله حضانت کودک مینویسد: «اگر پدر و مادر نباشند، جدّ اولویت دارد و اگر جدّ هم نباشد دیگر اقارب به ترتیب ارث اولویت دارند، و خواهری که از پدر و مادر هر دو منتسب به طفل میباشد یا از طرف پدر منتسب است، نسبت به خواهری که فقط از طرف مادر منتسب است اولویت دارد، به دلیل اینکه قرابت او بیشتر است یا در ارث نصیب بیشتری دارد، همچنین مادرِ پدر نسبت به مادرِ مادر اولویت دارد و جدّه نسبت به خواهر، به دلیل اینکه جدّه به منزله مادر است. و عمه و خاله هر دو مساوی میباشند و اگر در طبقهای چند مساوی باشند به حکم قرعه مشخص میشود».(1)
برخی دیگر از فقها(2)نیز عباراتشان اینگونه است.
از آنچه ذکر شد روشن گردید، ولایت بر تربیت کودک، حکم است و از طرف والدین قابل اسقاط نیست، بلکه اگر در اینباره به وظیفه خود عمل ننمودند، به شرحی که در مسأله نفقه کودک گذشت، حاکم شرع میتواند آنها را به انجام آن مجبور نماید و اگر نیاز باشد تعزیر نماید.
ه -: شرایط مربیان اطفال
شرایطی که در حضانت طفل معتبر است، یعنی بلوغ، عقل، اسلام، توانایی، نداشتن مرض مسری و... در ولایت بر تربیت نیز معتبر است. بنابراین افرد غیر بالغ و غیر رشید(1)، کافر(2)، مجنون(3)و کسی که قدرت بر انجام تربیت، هر چند با گرفتن نائب ندارد(4)، و نیز فاسق بر طبق نظر کسانی که عدالت را لازم میدانند(5)و مادر طفل در صورتی که با مرد دیگری غیر از پدر طفل ازدواج نماید(6)، بر تربیت ولایت ندارند، و چه بسا با عروض این موانع، ولایت آنها ساقط میگردد. توضیح بیشتر این مسأله در بخش حضانت گذشت.
و: ولایت حاکم بر تربیت کودکان بیسرپرست
بی تردید حاکم شرع (فقیه جامع الشرایط) بر ایتام و کودکان بی سرپرست - در صورتی که مادر و جد پدری و دیگر خویشاوندان از مراتب مختلف ارث را نداشته باشند - ولایت بر تربیت دارد و بر او واجب است در اینباره اقدام نماید، فقیهان در این نظر اتفاق دارند و شاید به دلیل بدیهی و روشن بودن مسأله به صورت خاص و با صراحت از آن بحث ننمودهاند، ولی دقّت و تتّبع در کلماتشان این مدّعا را به خوبی اثبات مینماید. به عنوان نمونه: محقّق کرکی نگاشته است: «اصحاب و فقهای شیعه - رضوان الله تعالی علیهم - متّفقند که فقیه عادل و معتقد به امامت امامان معصوم:، در صورتیکه جامع شرایط فتوا باشد یعنی مجتهد، از جانب ائمّه - دورد و سلام خداوند بر آنها - در حال غیبت در جمیع اموری که نیابتپذیر است، نیابت دارند».(7)شهید ثانی نیز نوشته است: «ولایت حاکم عمومیت دارد و برای اثبات آن نیاز به دلیل نیست».(8)
1) (1) الحدائق الناضرة 269:23.
2) (2) تحریر الاحکام الشرعیة 13:4، نهایة المرام 468:1، جامع المقاصد 106:12.
3) (3) ریاض المسائل 155:12-156، مسالک الافهام 423:8، قواعد الاحکام 102:3.
4) (4) القوائد و الفوائد 396:1، نهایة المرام 468:1-469، جواهر الکلام 287:31-288.
5) (5) مسالک الافهام 424:8.
6) (6) قواعد الاحکام 102:3، تحریر الاحکام الشرعیة 12:4، المهذّب 262:2، السرائر 651:2.
7) (7) رسائل، رساله فی صلاة الجمعة 142:1.
8) (8) مسالک الافهام 162:4.
همچنین امام خمینی رحمه الله میگوید: «در تمام مواردی که ائمّه معصومین: به عنوان سلطان و حاکم بر امّت اسلامی ولایت دارند، برای فقیه جامع الشرایط از جانب آنها ولایت ثابت است و خروج از این قاعده کلیه، نیاز به دلیل دارد که ثابت شود ولایت در موردی خاص، اختصاص به امام معصوم علیه السلام دارد».(1)
بسیاری از فقهای دیگر(2)نیز چنین مطالبی را ابراز داشتهاند.
ز: ادلّه ولایت حاکم بر تربیت کودکان بی سرپرست
این ادله به قرار زیر است:
1 - اطلاق ادّلهای که بر عموم ولایت حاکم دلالت دارد و در بحث کلّی ولایت، آنها را ذکر نمودیم.(3)
2 - وجوب حفظ نظام، زیرا بی تردید حفظ نظام واجب است(4)و مهمل گذاردن کودکان بی سرپرست و تربیت ننمودن آنها، به انحراف آنان منجر خواهد شد و چون فساد اجتماع به فساد افراد آن میباشد، در نتیجه این روش به تدریج به اختلال نظام میانجامد و واجب است از آن جلوگیری به عمل آید. و این مسئولیت ابتدا به عهده حاکم شرع میباشد.
3 - اولویت قطعیه، با این توضیح که گفته شود حاکم بر اموال و تزویج ایتام ولایت دارد(5)، تربیت صحیح آنها در اصلاح دین و دنیای آنان مؤثر است و از اهمیت بیشتری برخوردار است، به اولویت قطعیه باید در اینگونه موارد نیز ولایت داشته باشد.
4 - اجماع، از عبارات برخی از فقها استفاده میشود در هر مورد نیاز شدید به اعمالولایت باشد، با استناد به اجماع برای حاکم، ولایت ثابت است(6)، مسأله مورد بحث یکی از این موارد است.
1) (1) کتاب البیع 488:2.
2) (2) المبسوط 200:2، شرائع الاسلام 15:2، مجمع الفائدة و البرهان 157:8، الروضة البهیة 78:5، الحدائق الناضرة 589:22.
3) (3) مهذّب الاحکام 366:16، مجمع الفائده و البرهان 160:8، جواهر الکلام 422:15، مسالک الافهام 162:4.
4) (4) امام خمینی رحمه الله، کتاب البیع 462:2.
5) (5) ر. ک: موسوعة احکام الاطفال و ادلتها 666:1 و بعد از آن، 235:2 و بعد از آن.
6) (6) جواهر الکلام 422:15.
5 - ادّلهای که دلالت بر وجوب حضانت لقیط دارد(1)بر وجوب تربیت ایتام و صغار بی سرپرست نیز دلالت دارد و قدر متیقّن از آن حاکم است.
6 و 7 - سیره متشرّعه، و ولایت بر حسبه، توضیح این دو در مباحث گذشته ذکر شد.(2)
8 - عموم بعضی از روایات. علاوه بر ادّلهای که ذکر شد، عموم و اطلاق بعضی از اخبار نیز بر مسأله مورد بحث دلالت دارد.
به شرحی که در بخش نفقه کودک توضیح داده شد، اگر کودک، فقیر و بی سر پرست باشد، حکومت اسلامی باید مصارف او را از خزانه تأمین نماید و بر طبق قوانین مالی اسلام، زندگی یتیمان از درآمدهای مختلف قابل تأمین است، ولی مطلب قابل ملاحظه این است که اسلام سعادت یتیمان را تنها در تأمین زندگی مادّی و تهیهی غذا و لباس و مسکن نمیداند، یتیم یک انسان است و باید تمام جهات معنوی و شخصیتهای فردی او احیا شود، یتیم باید از نوازشها و محبّتها از ادب و تربیتی که یک کودک در دامن پدر و مادر بهره مند است، برخوردار باشد. او یک بشر است و علاوه بر مراقبتهای جسمی و تغذیه بدنی، به ارضای تمایلات روحی و تغذیه روانی نیز احتیاج دارد.
بدان جهت از شیوه عملی ائمّه معصومین: بهویژه شخص رسول الله و امیرالمؤمنین علیهما السلام و نیز روایات وارده به دست میآید که اسلام اصرار دارد اطفال یتیم در محیط خانواده و در کنار کودکان همان خانوادهها تربیت شوند و علاقه دارد که مردان و زنان مسلمان به جای پدر و مادر، از کودکان یتیم و بی سرپرست نگاهداری نمایند و مانند فرزندان خود مورد محبّت و عطوفت مخصوص قرار دهند.
ظاهراً حکومت اسلامی در اواخر عمر شریف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و نیز در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام و دیگر خلفا، آنقدر توانایی مالی داشت که بتواند در هر شهری مؤسسهای را
به صورت کودکستان و یا دارالایتام ایجاد نماید و از خزانه دولت مصارف آنها را بپردازد و یتیمان هر شهری را در آنجا جمع کند و از آنها نگهداری نماید، ولی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله این کار را نکرد و همچنین دیگران، و ظاهراً دستور صریحی هم در این خصوص صادر نفرمودند، هرچند انجام آن منعی ندارد و جواز آن از ادّله به دست میآید - به هر صورت آنها این کار را نکردند، زیرا اینگونه مؤسسات برای پرورش کامل جسمی و روانی کودک نارسا است.
به عبارت دیگر، کارها وقتی جنبه قانونی و اداری پیدا میکند، جنبهی عاطفی اش را از دست میدهد و به صورت فرمول خشک اداری با نقایص بسیار، انجام میپذیرد، به علاوه ممکن است افراد بسیاری با کمال استحقاقی که دارند محروم بمانند و افرادی هم بدون داشتن استحقاق، به سوءاستفاده بپردازند.
اسلام بدون اینکه با اقدامات اجتماعی خیرخواهانه مخالف باشد، مسأله امداد و حمایت از کودکان درمانده و یتیم را صورت فردی و شخصی داده و علاقه دارد هر کسی خود را ملزم و موظّف بداند که نیروهای اضافی خود را در راه خیر و سعادت انسانهای درمانده به کار اندازد.
این برنامه دو فایده بسیار مهم دارد:
1 - پرورش عواطف انسانی و حس نوع دوستی و ضعیف نوازی در وجود افراد مرفّه.
2 - بهره مند شدن طبقه مستمند از محبّت و نوازش دیگران و دلگرمی و اطمینان آنها به محیط زندگی.
به گفته ویکتور هوگو: «چیزی از روح انسان نباید حذف شود، باید تکمیل گردد، انسان بی نیاز و مرفّه باید عواطف انسانی اش به کار افتد و انسان نیازمند و ناتوان هم باید دلگرم و بهره مند از محبّت دیگران باشد، شما طفلی را در پرورشگاه با بهترین برنامه غذایی بزرگ کنید و طفل دیگری با برنامه غذایی متوسط، یا پایینتر از متوسط، ولی در دامن پرمهر مادر و تحت نظارت و عطوفت پدرانه پدر پرورش دهید، آنگاه ببینید کدامیک سالمتر و شادابتر و در نشیب و فراز زندگی کامیابتر است. مسلماً دوّمی، زیرا اوّلی چیزی از روحش گرفته شده و فقط به شکمش توجّه شده، ولی دوّمی چیزی از روحش کم نشده، شکمش هم سیر گشته،
فقط از اوّلی کمتر خورده است، به علاوه در مورد دوّمی نیازهای مادری و پدری یک مرد و زن که مربوط به روح ایشان است، ارضا شده و در مورد اوّلی چنین نیست».(1)
آری، تنها محیط خانواده و عواطف مخصوص است که میتواند روان طفل را به طور جامع و کامل پرورش دهد، بدینجهت اولیای دین به مردم، به پدران و مادران، به سرپرستان خانواده ها، پیوسته سفارش میکردند از یتیمان نگهداری کنید، آنان را به خانههای خود ببرید و در کنار سفره خانواده بنشانید و مثل فرزندان خویش تربیت کنید، در ادب آنان بکوشید و با نوازش و مهربانی مسرورشان نمایید.
ساختن دارالایتام و لباس و غذا دادن به یتیمان برهنه و گرسنه از عبادات بسیار با فضیلت است، ولی نوازش یتیم، مهربانی و عطوفت نسبت به او و تعلیم و تربیت صحیح وی، خود عبادت جداگانهای است و در پیشگاه خداوند پاداش مخصوص دارد، روایات بسیاری این مدّعا را اثبات مینماید، در ذیل نمونه هایی از آنرا ذکر مینماییم:
1 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: کسی که یتیمی را در خانواده خود نگهداری کند و از هر جهت در پرورش او بکوشد تا دوران کودکیاش سپری گردد و از او سرپرستی نماید تا بی نیاز شود، با این عمل، خداوند بهشت را بر او واجب میکند. «مَن عَالَ یَتیِمًا حَتَّی یَنقَضِی یُتمُهُ أَو یَستَغنِی بِنَفسِهِ أَوجَبَ اللهُ لَهُ الجَنَّةَ».(2)2 - همچنین آن حضرت فرموده است: کسی که متکفّل یتیمی شود، او را به خانه خود ببرد و در خوردنیها و نوشیدنیها شریک نماید بیگمان پاداش او بهشت است، مگر آنکه گناه غیر قابل عفوی مرتکب شده باشد.
«مَن کَفَلَ یَتیِمًا بَینَ المُسلِمینَ فَأَدخَلَهُ إِلَی طَعَامِهِ وَ شَرابِهِ أَدخَلَهُ اللهُ الجَنَّةَ البَتَّةَ...».(3)
3 - و نیز فرموده است: بهترین خانه شما خانهای است که در آن یتیمی مورد احسان و عطوفت قرار گیرد و بدترین خانه، خانهای است که در آن به یتیمی بد رفتاری و ستم شود.
«خَیرُ بُیُوتِکُم بَیتٌ فِیهِ یَتِیمٌ یُحسَنُ إِلَیهِ وَ شَرُّ بُیُوتِکُم بَیتٌ یُسَاءُ إِلَیهِ».(1)4 - جعفر طیار در جبهه جنگ کشته شد، خبر به مدینه رسید، رسول اکرم صلی الله علیه و آله بهمنزلجعفر آمد، به خانم او اسماء بنت عمیس فرمود: کودکان جعفر را بیاور، پیامبریتیمان او را در آغوش گرفت و آنها را بویید و بسیار مهربانی کرد، عبدالله بن جعفر میگوید: خوب به خاطر دارم روزی را که پیامبر نزد مادرم آمد و خبر مرگ پدرم را به او داد و دست محبّت بر سر من و برادرم کشید.
(2)5 - امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است: یتیم را آنطور تربیت کن که فرزند خویش را تربیت میکنی و در مقام مجازات مانند فرزند خویش تأدیب نما. (یعنی در وقت مجازات مانند فرزند خویش با یتیم مدارا کن)، «أَدَّبِ الیتَیِمَ مِمَّا تُؤَدَّبُ مِنهُ وَلَدَکَ وَاضرِبهُ مِمّا تَضرِبُ مِنهُ وَلَدَکَ».(3)6 - همچنین آن حضرت در لحظات آخر عمر با برکت خود به فرزندان خویش درباره یتیمان سفارش میکند به اینکه در غذای جسم آنان مسامحه ننمایید، مرتّب غذای آنها را بدهید و مواظب باشید گاه به گاه نباشد، در غذای جان آنان نیز مراقبت کنید، متوجّه باشید روحیه آنها در برابر شما ضایع نشود و روانشان آزرده و ملول نگردد، «اللهَاللهَ فِی الاِیتَامِ فَلا تُغِبُّوا أَفوَاهَهُم وَ لا یضیِعُوا بِحَضرَتِکُم...».(4)از مجموع این روایات استفاده میشود که لازم است ایتام مانند سایر فرزندان جامعه تربیت شوند و از کلیه مزایا و عواطف انسانی بهره مند گردند.
در ممالک اسلامی یتیمیان دوش به دوش سایر فرزندان، در آغوش خانوادهها تربیت شوند و در وضع غذا و لباس و محبّت و ادب آنان به قدری مراقبت شود که یتیم احساس
تفاوتی بین خود و سایر کودکان ننماید، بدیهی است چنین تربیتی از هر جهت مصون از انحراف است و چنین کودکانی دچار عُقده حقارت و پستی نمیگردند، و به طور طبیعی رشد میکنند و تمایلات درونی آنها بهطور مطلوب اشباع میشود.
سؤالی که مطرح است این است که چه کسی باید این وظیفه را به عهده بگیرد؟
در پاسخ باید گفت: مخاطب این روایات و بسیاری دیگر از روایات که مضمون آنها قریب به آنچه ذکر شد، میباشد، آحاد مسلمانان میباشند که به عنوان واجب کفایی، در صورتیکه یتیم بی سرپرست باشد، باید در اینباره انجام وظیفه نمایند و به عنوان احسان به ضعیف و یکی از بزرگترین عبادات که موجب تقرّب به درگاه الهی میشود، در مواردی که یتیم سرپرست دارد و کسی بخواهد در این امر خدا پسندانه شریک شود و به نحو کاملتر او را مراقبت و تربیت نماید.
در هر صورت قدر متیقن از آن، حاکم و دولت اسلامی میباشد که موظّف است با برنامه ریزی دقیق و به مقتضای زمانه، ایتام را تحت پوشش تربیتی مناسب قرار دهد.
مؤید این برداشت عموم بعضی دیگر از روایات است که به طور خاص در مورد تعلیم و تربیت وارد شده است، از جمله راوی میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم، برخی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت کردهاند که فرموده است: اختلاف امّت من برای آنها رحمت است، حضرت فرمود: صحیح است، به حضرت عرض کردم اگر اختلافشان رحمت است پس اجتماعشان عذاب است؟ جواب فرمود: خیر، اینگونه که تو و آنها فکر میکنید نیست، بلکه مقصود کلام خداوند است که فرموده است: چرا از هر طایفهای جمعی برای جنگ و گروهی نزد رسول خدا برای آموختن علم نمیآیند تا آنچه آموختند به قوم خود بیاموزند تا شاید قومشان خداترس شده و از نافرمانی خدا برحذر باشند.(1)
آنگاه حضرت فرمود: خداوند امر فرموده است که بعضی به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله روند و از احکام الهی بیاموزند، سپس به نزد قوم و اجتماع خویش آیند و آنچه آموختهاند به آنها بیاموزند؛ مقصود این بوده که از شهرها و بلاد مختلف، افراد به این کار اقدام نمایند، نه اینکه
1) (1) سوره توبه 122:9.
در دین خدا اختلاف داشته باشند، دین خدا یکی بیش نیست. «فَأَمَرَهُم أَن یَنفِرُوا الی رَسُول اللهِصلی الله علیه و آله فَیتَعَلَّمُوا ثُمَّ یَرجِعُوا الَی قَومِهِم فَیُعَلِّمُوهُم، انَّما أَرَادَ اختِلافَهُم مِنَ البُلدانِ...»(1).
عموم این روایت، شامل ایتام و کودکان بی سرپرست نیز میباشد، از این رو آنها در زمره افرادی هستند که باید تحت تعلیم و تربیت دانشمندان و حاکم اسلامی (مجتهد جامع الشرایط) قرار گیرند.
کوتاه سخن اینکه، حاکم و دولت اسلامی باید در امر تعلیم و تربیت کودکان بی سرپرست برنامه گسترده و فراگیر داشته باشد از طرفی فرهنگ پرورش یتیم در خانوادههای مرفّه تبلیغ و ترویج شود، از سوی دیگر، مؤسسات و مراکز نگهداری اینگونه افراد، ساماندهی وکاملتر گردد و در تربیت آنها دقّت و احتیاط لازم در تمام جهات مراعات گردد.
از توضیحاتی که ذکرشد معلوم میگردد، ولایت حاکم بر تربیت کودکانِ بی سرپرست، مشروط به این است که پدر و مادر نداشته باشند و یا پدر و مادر قادر به انجام آن نباشند، اعمّ از اینکه فاقد توانایی مالی باشند یا توانایی فکری.
دلیل این مدّعا هم اصل(2)است، زیرا ولایت بر خلاف اصل است، بنابراین باید به موردی که قدر متیقن است اکتفا شود، یعنی نبودن پدر و مادر، و با وجود آنها تردید پیدا میشود که آیا ولایت جعل شده یا خیر، اصل عدم جعل آن است و دلیل دیگر روایات است که در باب ولایت بر اموال(3)و غیر آن(4)وارد شده است.
محقّق نراقی در بحث از ولایت حاکم بر اموال ایتام، مینویسد: «آیا ولایت حاکم، مطلق است، یعنی حتّی با وجود پدر و جدّ پدری و وصّی، یا اینگونه نیست؟ ظاهراً اختلافی نیست که اختصاص به مواردی دارد که آنها نباشند و از ادّله بیش از این چیزی بدست نمیآید.»(5)
همچنین از مطالب گذشته روشن میشود، در صورت نبودن حاکم یا عدم امکان دسترسی به او، مؤمنین عادل، بلکه اگر افراد عادل نباشند، غیر عادل و فاسق بر تربیت کودکان بی سرپرست ولایت دارند و آنها باید در این رابطه به وظیفه شرعی اخلاقی و انسانی خود عمل کنند. دلیل این حکم، همان است که در بحث کلّی ولایت(1)و نیز در مسأله لقیط و نفقه توضیح داده شد.
گذشته از نگهداری و تأمین معاش کودک، تربیت او نیز به عهده پدر و مادر و یا کسی است که دادگاه حضانت را به او میسپارد. پدر و مادر باید فرزند خویش را آماده زندگی اجتماعی سازند و بر رفتار و معاشرتها و تحصیل او نظارت مستمر داشته باشند و سنن ملّی و مذهبی را به او بیاموزند. این وظیفه اخلاقی را به دشواری میتوان در حقوق تضمین کرد، با وجود این، قانون به ایجاد حق و تکلیف پدر و مادر در این باب بی اعتنا نمانده است.(2)
ماده 1178 قانون مدنی در مقام قاعده کلّی تکلیف پدر و مادر، مقرّر میدارد: «ابوین مکلّف هستند که در حدود توانایی خود به تربیت اطفال خویش بر حسب مقتضی اقدام کنند و نباید آنها را مهمل بگذارند».
همچنین طبق ماده 1104 قانون مدنی والدین باید هر دو در تربیت اولاد خود با یکدیگر معاضدت نمایند و این امر واجب کفایی میباشد، از این رو هر یک که تکلیف خود را انجام دهد، تکلیف دیگری ساقط میگردد(3)، ماده مزبور چنین مقرّر میدارد: «زوجین باید در تشیید مبانی خانواده و تربیت اولاد خود به یکدیگر معاضدت نمایند».
اصل دوّم اعلامیه جهانی حقوق کودک مقرّر میدارد: «کودک باید از حمایت ویژه برخوردار شود و امکانات و وسایل ضروری جهت پرورش بدنی، فکری، اخلاقی و اجتماعی وی به نحوی که سالم و طبیعی و در محیطی آزاد و محترم، توسط قانون یا مرجع ذی ربط در اختیار وی قرار گیرد، در وضع قوانینی بدین منظور، منافع کودکان باید بالاترین اولویت را داشته باشد».
و در اصل چهارم اعلامیه مزبور آمده است: «کودک باید از امنیت اجتماعی بهره مند گردد، در محیطی سالم پرورش یابد و بدین منظور کودکان و مادران باید از مراقبت و حمایت خاص - که شامل توجه کافی، پیش و بعد از تولد میشود - بهره مند شوند، کودک باید امکان برخورداری از تغذیه، مسکن، تفریحات و خدمات پزشکی مناسب را داشته باشد».
همچنین در موادّی از کنوانسیون حقوق کودک به این مسأله اشاره شده، از جمله ماده 18 آن آمده است: «دولتهای عضو، حداکثر تلاش خود را به کار خواهند بست تا رسمیت این اصل تضمین گردد که هر دوی والدین در پرورش و رشد کودک مسئولیت مشترک دارند. والدین و یا بر حسب مورد سرپرستان قانونی، مسئولیت اصلی پرورش و رشد کودک را بر عهده دارند و نگرانی اساسی آنان حفظ بیشترین منافع کودک است».
حامیان بین المللی حقوق کودک بعد از قرنها به این فکر افتادند که باید در جهت رشد صحیح و تکامل کودکان چاره اندیشی شود و نتیجه تلاش و کوشش آن، تصویب مواد ذکر شده میباشد که چکیده عمده آن چنین است: «باید مصالح کودک بیش از هر چیز دیگر مورد نظر قرار گیرد».
این جمله بسیار پُر مغز است، در این جمله تنها اصلی که مورد توجّه قرار گرفته مصالح عالی کودک است؛ در برابر مصالح کودک، همه چیز بی مصلحت میشود. تأمین مصالح کودکان یعنی تأمین زندگی، اخلاق و ایمان، عمران و آبادی، علم و صنعت و تمدّن، دمکراسی و آزادی، پیشرفت و ترقّی، سرافرازی و...، زیرا کودکان هستند که اگر
در محیط سالم رشد کنند و تحت تربیت صحیح قرار گیرند و از نظر قوانین و تأمین وسایل، به دقت مورد توجه باشند، جامعهای سالم و مترقّی و پیشرو و سرافراز را خواهند ساخت.
دقت بیشتر در آنچه که ذکر شد نشان، میدهد که باید همه چیز و همه کس در راه پی ریزی اساس خوشبختی کودکان به کار بیفتد. پدر و مادر، معلّم، جراید، دستگاههای تبلیغاتی، قانونگذار، زمامدار، همه و همه مصلحتشان پایینتر از مصالح کودکان است.(1)
خلاصه اینکه، مواد ذکر شده در اعلامیه جهانی حقوق کودک و کنوانسیون مزبور، مترقّی و متکامل است و اگر به درستی بدان عمل گردد، گامهای مؤثر در جهت تربیت رشد و پویایی کودکان برداشته خواهد شد، ولی بسیاری از دولتها و چه بسا برخی از افرادی که این مواد را تصویب کردند، خود بدان عمل ننمودند.
این در حالی است که پیشوایان اسلام، قرنها پیش به این امر مهم توجّه داشته و انجام آنرا به مسلمانان سفارش نمودهاند و در سیره عملی خود به آن عمل نمودهاند.
علی بن ابیطالب علیه السلام که هم از لحاظ قدرت ظاهری و هم از جهت فضیلت و دانش و معنویت، بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شخص اوّل دنیای اسلام شمرده میشود و آن حضرت او را به امر خداوند متعال برای رهبری جامعه مسلمین برگزیده است، در برابر چند کودک یتیم، زانو میزند و خود لقمه بر دهانشان مینهد و از آنها خواهش میکند که او را به لطف و صفای خود ببخشایند و از اینکه موقعیت طوری پیش آمده که از حال آنان غفلت شده است، او را عفو کنند و در پیشگاه الهی او را به محاکمه نکشانند.(2)
و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خود به کودکان سلام میکرد و آنها را مورد احترام قرار میداد و از اینکه در مورد ایشان رعایت مساوات نشود به سختی نارحت میشد؛ روزی شخصی در حضور آن حضرت یکی از فرزندان خود را بوسید و دیگری را نبوسید، حضرت فرمود: چرا نسبت به آنان به مساوات رفتار نکردی؟ «فَهَلاّ ساوَیتُ بَینَهُما؟».(3)
و نیز میفرمود: پنج چیز را تا زندهام ترک نمیکنم... و سلام کردن بر اطفال، تا بعد از من، این روش در میان مردم معمول گردد.
(1)و گاه میشد برخی از افراد، طفل شیرخوار خود را خدمت او میبردند تا در باره اش دعا کند یا او را نامگذاری کند، طفل را به منظور احترام و تجلیل از کسانش، در آغوش میگرفت و مورد محبّت قرار میداد، گاهی هم اتفاق میافتاد که طفل در دامن پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ادرار میکرد و صدای اعتراض اطرافیان بلند میشد، پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را از اینکه با بچّه دُرشتی و تند خویی کنند منع مینمود و بچّه را آزاد میگذارد تا ادرارش تمام کند آنگاه درباره طفل دعا میکرد و یا اینکه نامی برای او انتخاب مینمود، کسان طفل در نهایت شادی، او را از پیامبر صلی الله علیه و آله میگرفتند، بدون اینکه احساس کنند رهبر عالیقدر اسلام از اینکه طفل او را آلوده کرده است، ناراحت شده باشد و همین که آنها میرفتند، لباس خود را شستشو میداد.(2) زندگی رهبر عالیقدر اسلام و ائمّه اطهار: پُر است از اینگونه برخوردهای عملی که در جهت تربیت کودکان و نقش مؤثر آنها تفسیر و تبیین میگردد و با دقّت در آنها، روشن میگردد بشر هر اندازه در مسائل حقوقی و تربیتی پیشرفت کند، سخنی فراتر و بالاتر از اسلام نخواهد گفت و روشی متکاملتر از برنامه عملی اولیای دین نمیتواند به دیگران عرضه کند. در مباحث بعدی در این خصوص توضیح بیشتر خواهد آمد.
از مهمترین مسائل تعلیم و تربیت، شناخت عوامل و راههای مؤثر آن است، تا در پرتو آن آموزش و تربیت به درستی و به طور مطلوب تأمین شود.
در احکام تربیتی اسلام به این مهم کاملاً توجّه شده و پیشوایان دین در این باره رعایت نکات دقیقی را توصیه کردهاند.
در قرن اخیر، دانشمندان نیز در این زمینه کتابهای فراوانی نوشتهاند و در آن روشهای صحیح تعلیم و تربیت و وظایف و رسالت اولیا و مربیان کودک را ارائه نمودهاند. بی تردید ذکر دیدگاه و آموزههای اسلام در این خصوص حائز اهمیت است، زیرا از طرفی والدین و اولیا کودکان اسباب و عوامل توفیق و کامیابی را شناسایی نموده و در سایه عمل به توصیهها و آداب و روشهای ارائه شده، به هدف والای خویش که تربیت صحیح کودکان و آموزش علوم مفید و مؤثر در زندگی آنهاست، دست خواهد یافت، و از سوی دیگر امکان مقایسه بین نظریات اسلام در این زمینه و آنچه دانشمندان بیان نمودهاند، فراهم میگردد. در ذیل بخشی از آنچه در آیات و روایات بیان شده، ذکر میگردد:
قدم اوّل در دستیابی و توفیق در امر تعلیم و تربیت، شناسایی مراحل و دورههای آن است که با توجّه به سن کودک باید مورد توجّه قرار گیرد.
در آیات و روایات، مراحل تعلیم و تربیت به سه قسم تقسیم شده که عبارت است از:
الف: مرحله بازی و سرگرمی
بازی با سرشت کودک عجین است و یکی از نیازها و حقوق او به شمار میرود، بازی بزرگترین سرگرمی کودک بهویژه در سالهای پیش از دبستان است.
کودک دلیل بازی کردن خود را نمیداند و توانایی ندارد برای آن علّتی بیان کند، ولی با این همه نمیتواند از بازی کردن دست بکشد، برخی از روانشناسان معتقدند: همانطور که کودک نیاز به آب و هوا دارد، نیاز به بازی و سرگرمی نیز دارد.(1)امروزه ثابت شده است کودکانی که به اندازه و به درستی بازی نمیکنند، از رشد ذهنی مناسب بی بهرهاند و در بزرگی نیز منزوی و گوشه گیر میگردند.
خداوند نخستین دوره رشد انسان را با بازی توأم نموده است تا در ضمن بازی بتواند کار بزرگترها را تقلید کند، احساسات خود را بروز دهد و همچنین بیاموزد که چگونه عواطف و علایق خود را به موقع ابراز یا مهار کند.
بازی علاوه بر توسعه ذهنی کودک، عقل اجتماعی او را نیز رشد میدهد و این امکان را برای او فراهم میکند که با حلّ مشکلاتی که در طول بازی با آن مواجه میشود، خود را برای حلّ معضلات جدّی زندگی آینده، آماده سازد.
کودک به وسیله بازیهای دسته جمعی، راه همزیستی مسالمت آمیز، همکاری و همیاری با دیگران و رعایت حقوق آنان، مراعات نظم و قانون و دفاع از حق خود و مسئولیتپذیری در مقابل دیگران را میآموزد، او هر قدمی که در بازی برای حلّ مشکلات یا ایفای نقش مثبت بر میدارد، احساس خوشحالی میکند و نسبت به آینده بیشتر و بیشتر امیدوار میگردد.
در اسلام به این نیاز طبیعی توجّه شده و در قرآن آمده است: بدانید زندگی دنیا فقط بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و تفاخر در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است.... (اِعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ... ).(2)
در این آیه شریفه مراحل مختلف عمر بشر و انگیزههای حاکم بر هر مرحله را پنج مرحله یعنی بازی و غفلت، سرگرمی، تجمّل، تفاخر و تکاثر بیان شده و نخستین مرحله، دوران کودکی است که زندگی در هالهای از غفلت و بی خبری و بازی و سرگرمی فرو میرود.(1)
همچنین در روایات به رعایت این نیاز طبیعی در کودکان دستور داده شده، مانند اینکه امام صادق علیه السلام میفرماید: بگذار فرزندت تا هفت سال به بازی بپردازد، در هفتسال دوّم به تأدیب و تربیت او همّت گمار و در هفت سال سوّم مراقب او باش، «دَعِ ابنَکَ یَلعَب سَبعَ سِنینَ وَ یُؤَدَّبُ سَبعَ سِنینَ وَ الزَمهُ نَفسَکَ سَبعَ سِنینَ».(2)اسلام علاوه بر اینکه، از واپس زدن این تمایل طبیعی کودکان نهی میکند، توصیه مینماید که پدران و مادران، امکانات لازم را برای بازی کردن کودکان فراهم کنند و در هر موقعیت و مقام اجتماعی که هستند وقتی را برای بازی با فرزندان خویش اختصاص دهند.
در روایت آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله آنچنان به بازی کودکان اهمیت میدادند که گهگاه به هنگاه سجده، نوه خردسالشان امام حسین علیه السلام بر پشت آن حضرت مینشیند، پیامبر صلی الله علیه و آله آنقدر سجده را طول میدهند که برخی از صحابه نگران میشوند و بعد از نماز در توضیح طولانی کردن سجده میفرمایند: فرزندم مرا سواری خود قرار داده بود، ناپسند شمردم قبل از آنکه احتیاجش برآورده شود او را با شتاب پایین بیاورم. «قالَ: لکِنَّ ابنِی ارتَحَلَنِی فَکَرِهتُ أَن أُعَجَّلَهُ حَتّی یَقضِیَ حَاجَتَهُ».(3)افزون بر این، در روایات توصیه شده، اگر کودکتان هم بازی ندارد و یا بازی با بعضی از کودکان تأثیر منفی میپذیرد، خود را به روش کودک در آورید و با او بازی کنید، از جمله امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«مَن کَانَ لَهُ وَلَدٌ صَبا».(4)اگر پدران و مادران به بازی فرزندان خود توجّه کنند با روحیات و احساسات آنها آشنا میشوند، زیرا کودک از طریق بازی کردن به بیان احساسات خود
میپردازد و ترسها و نگرانیهای خود را ابراز میکند و گاه برای بسیاری از مشکلات خود راه حل پیدا میکند.
البتّه در بازیهایی که والدین حضور پیدا میکنند نباید اراده خود را به کودکان تحمیل نمایند، بلکه بهتر است اجازه دهند فرزندانشان آنان را هم بازی تلقّی کنند. در روایات به این نکته ظریف تربیتی اشاره شده است، مانند اینکه، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: هر کس که کودکی نزد اوست برای او کودک شود، یعنی رفتار کودکانه انجام دهد و خود را به صورت هم بازی او در آورد، «مَن کَانَ عِندَهُ صَبِیٌ فَلیَتَصَابَ لَهُ».(1)یادآوری
در خاتمه لازم است یادآوری شود، مقصود از آزادی کودک در این مرحله این نیست که والدینِ کودک او را برای هر نوع بازی آزاد بگذارند، حتّی بازیهایی که برای جسم و روح او مضّر باشد؛ بلکه باید با ایجاد تنوّع و کنترل بازیها در جهت رشد جسمی و روحی کودک گام برداشته شود و از بازیهای خشن، مخرّب و آزار دهنده جلوگیری به عمل آید.
به بیان دیگر، والدین باید در نوع بازی و اسباب آن توجّه و دقّت کافی داشته باشند و تهیه اسباب بازیها، هدفدار و منطبق با نیاز کودک و مناسب با ویژگیهای رشد او باشد؛ بازی و اسباب آن باید ضمن سرگرم کردن کودک، دقّت، تفکّر و روحیه او را تقویت کند و توان بدنی و فکری را افزایش دهد. اسباب بازیهایی که کودک بتواند در آن دخل و تصرّف نماید و نوعی ابتکار و ابداع را موجب شود، بسیار مناسب است.
ب: مرحلهی آمادگی برای تعلیم و تربیت
با آنکه بازی، نیاز و حق کودک است و والدین باید به رعایت این حق پایبند باشند، ولی این بدان معنی نیست که کودک همیشه بازی کند، بلکه باید به گونهای برنامه ریزی شود که در دوره نوجوانی و جوانی به تدریج وظایف و مسئولیتهای جدّی تر، جای بازی
1) (1) همان: ح 2.
و سرگرمی را بگیرد، زیرا از دیدگاه صاحبنظران علوم تربیتی، دوران بازی کودک، دوره کارآموزی موقّت کودکان و مقدمهای برای اشتغال به کارهای جدّیتر است.(1)
بدین جهت است که در روایات، هفت سال دوّم عمر کودک را دوران تعلیم و تربیت نامیدهاند، زیرا کودک در این سنین مفاهیم را درک میکند و خوب و بد، نفع و ضرر، و زشت و زیبا را میفهمد و به طور جدّی آمادگی و استعداد برای تعلیم و تربیت در او پیدا میشود، مربّی لایق باید از این موقعیت ممتاز بهره جوید و به تربیت صحیح کودک در زمینههای مختلف همّت گمارد.
در روایات بسیاری بر رعایت این نکته تأکید شده، مانند اینکه امام صادق علیه السلام میفرماید: کودک در هفت سال اوّل عمر به بازی سرگرم است، هفت سال دوّم به تعلیم و آموزش، و هفت سال به شناخت احکام حلال و حرام. «قالَ: الغُلامُ یَلعَبُ سَبعَ سِنینَ وَ یتَعَلَّمُ الکِتابَ سَبعَ سِنینَ وَ یتَعَلَّمُ الحَلالَ وَ الحَرامَ سَبعَ سِنینَ».(2)و روایات دیگری نیز با عبارات مختلف وارد شده
(3)، البتّه در بعضی از آنها دوره بازی و سرگرمی، شش سال(4)تعیین گردیده است. ج: مرحلهی مشاوره و بروز استعدادها
این مرحله تقریباً از اوائل بلوغ شروع میشود و در آن، نوجوان توان اظهار استعداد خویش را دارد، بنابراین والدین باید با مشورت و ایجاد زمینههای مناسب، او را در بروز استعدادهایش یاری نمایند.
زمان این مرحله، در روایات هفت سال سوّم عمر کودک تعیین شده است. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده است: کودک، هفت سال اوّل عمر خویش آقا و آزاد است و در هفت سال دوّم، خدمتگذار است (بی چون و چرا از پدر و مادر اطاعت میکند)
ودرهفت سال به منزله وزیر با او رفتار میشود، در این موقعیت (تا سن بیست و یک سالگی) اگر رفتار و کردار او رضایت بخش بود، مقصود حاصل شده، در غیر این صورت شما (والدین) به وظیفه خود عمل نموده اید و در پیشگاه پروردگار متعال معذورید. «قالَ: الوَلَدُ سَیِدٌ سَبعَ سِنینَ وَ عَبدٌ سَبعَ سِنینَ وَ وَزیرٌ سَبعَ سِنینَ، فَإِن رَضِیتَ خَلائقَهُ لإِحدَی وَ عِشرِینَ سَنَةً وَ إِلاّ ضُرِبَ عَلی جَنبَیهِ فَقَد أَعذَرتَ إِلَی اللهِ».(1)نزدیک به همین مضمون از امیرالمؤمنین علیه السلام
(2)نیز وارد شده، توضیح بیشتر در خصوص دو مرحله اخیر در مباحث بعدی خواهد آمد.
به طور اجمال میتوان گفت که مقصود از شخصیت، همان است که به وسیله «من» و «تو» و «او» از آن یاد میکنیم، آنچه این الفاظ از آن حکایت میکنند، همان «شخص و شخصیت» است.
هر فردی در روابط خویش با مردم و در کارهای شخصی خود، دارای روش و سلیقهای است که سودمند و زیان بخش میباشد، این روشها سرچشمهای جز شخصیت انسان و روحیههای مخصوص او ندارد.
در حقیقت، منشأ کارها و خُلق و خوهای مختلف، اعمّ از نیک و بد، همان «شخصی» است که گاه مسئول و سزاوار کیفر شناخته میشود و گاه سزاوار پاداش؛ کارها و خُلق و خوهای مختلف شخص، منوط به راه و روشی است که وی در زندگی برای خود برگزیده و به آنها عادت کرده است. پس شخصیت هر کسی عبارت است از «او» و رویهای که به آن عادت کرده و کارآمدهایی که بدست آورده است، از همین جا تفاوت شخصیتها روشن میشود که میگوییم شخصیت دینی، شخصیت سیاسی، شخصیت علمی، شخصیت اجتماعی و...
عوامل بسیاری در پی ریزی شخصیت کودک مؤثرند، خانواده، مدرسه، محیط خارج و بسیاری از عوامل که در همین مثلث با او مربوط میشوند، شخصیت او را پی ریزی میکنند.(3)
برنامه زندگی و روشهای اخلاقی دوران عمر تمام انسانها عبارت از مجموعه تربیتهایی است که در دوران کودکی از پدران و مادران در محیط خانواده و از آموزگاران در محیط آموزشگاهها قرار گرفتهاند، هر خوب و بدی را که آنها در طفولیت به کودکان آموختهاند در بزرگسالی از خود بروز میدهند و در عمل بهکار میبندند.
به عبارت دیگر، وضع روحی و اخلاقی و کیفیت رفتار و گفتار مردم هر عصری محصول بذرهای تربیتی است که در ایام کودکی در مغز آنان افشانده شده است، خوبی و بدی، پاکی و ناپاکی، قوّت و ضعف فردا را باید در روش تربیت کودکان امروز جستجو کرد.
شخصیت، استقلال اراده، اعتماد به نفس، و همچنین زبونی، فرومایگی، عدم اعتماد به نفس، از صفاتی است که اساس آن در دامن پدر و آغوش مادر پی ریزی میشود. پدران و مادران که علاقه دارند فرزند با شخصیتی پرورش دهند، لازم است از دوران کودکی به آن متوجّه باشند و این خوی پسندیده را از اوّل در آن احیا نمایند. طفلی که در خانواده سست و پست، بار آمده است، کودکی که پدر و مادر، با وی معامله یک انسان نکرده و او را یک عضو محترم خانواده به حساب نیاوردهاند، در بزرگی نمیتوان از او توقّع استقلال و شخصیت داشت، او خود را انسان لایق نمیداند و برای خویش شخصیتی نمیبیند، او یک موجود بدبختی است که از اوّل فرومایه و زبون بارآمده و مشکل است این خوی ناپسند را در خود تغییر دهد.
تربیت صحیح و پرورش صفات پسندیده در کودک تنها در پرتو برنامه صحیح علمی و عملی میسر است، پدر و مادر باید آنرا به گونهای مطلوب فرا گیرند و قدم به قدم دنبال کودک خود باشند و در عمل آنرا بهکار گیرند.(1)
عوامل مختلفی در ایجاد و ارتقای شخصیت در کودک تأثیر دارد که مورد سفارش اسلام قرار گرفته است، در ادامه به مهمترین آنها میپردازیم.
1) (1) گفتار فلسفی، کودک از نظر وراثت و تربیت 77:2.
الف: حق نام و هویت
تأثیر اسم زیبا و با مفهوم بلند در احیای شخصیت کودک و تربیت وی به سوی کمال غیر قابل انکار است. در روایات آمده است: مردی دست کودک خود را گرفته به نزد پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله آورد و از حضرت سؤال کرد: حق این کودک بر من چیست؟ فرمودند: برایش اسم زیبا انتخاب کن و او را به نیکی تربیت کن! و در جایگاه زیبا قرار ده. «قالَ: تُحَسَّنُ اسمَهُ وَ أَدَبَهُ وَ ضَعَهُ مِوضِعًا حَسَنًا»(1). در روایت دیگری از آن حضرت نقل شده که فرموده است: بیش از آنکه لقبهای زشت بر فرزندانتان غلبه پیدا کند، لقب و کنیههای خوب بر آنان بگذارید. «بَادِرُوا أَولادَکُم بالکُنی قَبلَ أَن تَغلِبَ عَلَیهِمُ الأَلقَاب».(2)ب: تکریم کودک و ارزش انسانی او
اوّلین شرط تربیت صحیح و پرورش شخصیت و استقلال کودک آن است که پدران و مادران، فرزندان خود را بشناسند و ارزش حقیقی آنها را از نظر دور ندارند، باور کنند که طفل آنها، همانند یک برّه یا یک مرغ نیست که فقط غذایی بخورد و حرکتی کند و در جایی بخوابد، بلکه طفل آنها یک انسان واقعی است، ولی ضعیف و ناتوان. یک بشر حقیقی است و دارای ذخائر و سرمایههای بزرگ انسانی که باید بهتدریج استعدادهای درونیاش شکفته شوند و از قوّه به فعلیت بیایند.(3)
ج: ارضای غریزهی حبّ ذاب با تکریم کودک
یکی از سرمایههای فطری و ذخائر طبیعی که در باطن هر انسان به قضای حکیمانه الهی ایجاد شده، غریزه حبّ ذات است، هر انسانی قبل از هر چیز و هر کس، به خود علاقه دارد و به طور فطری عاشق و شیفتهی خویشتن است و هیچ چیز در نظر آدمی به قدر خودش عزیز و محبوب نیست.
حبّ ذات یکی از بهترین و اساسیترین پایههای ثابت تربیت کودک است. غریزه حبّ ذاب در مزاج کودک، نیروی مهمّی است که اگر عاقلانه و با برنامه صحیح رهبری شود و مورد استفاده قرار گیرد، منشأ خوشبختی و سعادت است و اگر به طور صحیح رهبری نشود بدبختیهای بسیاری به بار میآورد.
یکی از راههای ارضای غریزه حبّ ذات، تکریم کودکان و توجّه به شخصیت آنها است. طفلی که در خانواده به قدر کافی احترام شود، روحیهای طبیعی و روانی معتدل خواهد داشت، از چنین کودکی میتوان توقّع اخلاق پسندیده و رفتار عادلانه داشت. بر عکس کودکی که از پدر و مادر، احترام و تکریم ندیده و در محیط خانواده خواهش طبیعی حبّ ذاتش ارضا نشده است، در خود احساس پستی و حقارت میکند، روحی شکست خورده و روانی افسرده دارد و بدون تردید این حالت درونی در خلال رفتار و گفتار کودک با وضع نامطلوبی آشکار میگردد.
چنین کودکی در معرض انحرافهای گوناگونی است و در راه زندگی با خطراتی مواجه میشود. احترام به شخصیت، نه تنها در محیط خانواده از ارکان اساسی تربیت کودک است، بلکه این سجیه انسانی از پایههای مهمّ زندگی اجتماعی و از وظایف دینی و علمی همه مردم است.
د: تأکید پیشوایان دینی در احترام نسبت به کودک
در احکام تربیتی اسلام نسبت به احترام به انسان، بهویژه به کودک تأکید فراوان شده است، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمّه اطهار: در تمام دوران زندگی از این روش استفاده کردهاند و بدون مبالغه میتوان گفت، این خوی پسندیده از بزرگترین عوامل پیشرفت و موفقیت آنان به حساب میآید. همه ائمّه بهویژه شخص رسول الله صلی الله علیه و آله که به عنوان مربّی جامعه در بین مردم زندگی میکرد به تمام ظرافتها و نکات روانی مردم در راه احترام به آنها توجّه داشت و از کوچکترین وظیفهای در اینباره شانه خالی نمیکرد. از گفتار و کردار آن بزرگواران روایات بسیاری در تبیین این روش و اینکه احترام به کودک از مسئولیتهای خطیر والدین میباشد وارد شده است که میتوان آنها را به چند دسته تقسیم و برای هر کدام نمونههایی ذکر کرد:
دسته اوّل: روایاتی است که بیانگر سیره عملی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در برخورد با مردم و احترام و تکریم شخصیت آنها میباشد. در این قسم از روایات آمده است: هر کس بر آن حضرت وارد میشد به او احترام میگذاشت و چه بسا عبای خود را به جای فرش زیر پای او میگسترانید و بالشی که تکیه گاه خودش بود به او میداد، «رُبَّمَا بَسَطَ ثَوبَهُ وَ یُؤثِرُ الدَّاخِلَ بِالوَسَادَةِ الَّتِی تَحتَهُ».(1)در یکی از این احادیث میخوانیم: رسول اکرم صلی الله علیه و آله تنها در مسجد نشسته بود، مردی وارد شد و به طرف پیامبر آمد، حضرت از جا حرکت کرد و به احترام او قدری عقب رفت، آن مرد عرض کرد، جا وسیع است چرا قدمی به عقب رفتید؟ فرمود: از حقوق مسلمان برای واردین، حریم گرفتن و قدمی به عقب رفتن است.
«قالَ صلی الله علیه و آله: إِنَّ حَقَّ المُسلِمِ عَلَی المُسلِمِ إِذا رَآهُ یُریدُ الجُلُوسَ إِلَیهِ أَن یتَزَحزَحَ لَهُ».(2)هرگاه یکی از اصحاب به دیدن آن حضرت میآمد، به احترام او آنقدر مینشست تا آن مرد از مجلس خارج شود و چون کسی میخواست با او مصافحه کند، به او دست میداد و دست خود را نمیکشید تا وقتی آن مرد دست خود را بکشد.
(3)برای حفظ احترام تمام مردم، آن حضرت در مجالس عمومی نگاههای مودّت آمیزِ خود را به طور مساوی متوجّه حاضرین مینمود. «کَانَ رَسُولُ اللهِ یَقسِمُ لَحَظاتِهِ بَینَ أَصحَابِهِ یَنظُرُ إِلی ذَا وَ یَنظُرُ إِلی ذَا بِالسَّوِیَّةِ».(4)آن حضرت اگر سواره بود، به دلیل احترام گذاردن به دیگران، اجازه نمیداد کسی پیاده در رکابش راه برود، او را به تَرکِ خود سوار میکرد و اگر او از سوار شدن امتناع میورزید به او میفرمود شما جلو برو و در فلان مکان مرا ملاقات کن. «أَنَّ رَسُولَ اللهِ لا یَدَعُ أَحَدًا یَمشِی مَعَهُ إِذَا کَانَ رَاکِبًا حَتَّی یَحمِلَهُ مَعَهُ فَإِن أَبَی، قالَ تَقَدَّم أَمَامِی وَ أَدرِکنِی فِی المَکانِ الَّذِی تُرِیدُ».(5)
دسته دوّم:
روایاتی است مبنی بر تشویق احترام به مردم و بیان پاداش آن، مانند آنکه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: در امّت من بندهای از بندگان خدا نیست که نسبت به برادر دینی خود احترام و ملاطفت و مهربانی داشته باشد، مگر اینکه خداوند خدمتگزاری از خدمتگزاران بهشت به او عطا فرماید.(1)
در روایت دیگری آمده است: کسی که برادر مسلمان خود را که بر او وارد شده است، تکریم و احترام نماید، در حقیقت خداوند را احترام نموده است. «مَن أَتَاهُ أَخُوهُ المُسلِمُ فَأَکرَمَهُ فَإِنَّما أَکرَمَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ»(2)و نیز روایات دیگری که در این باره وارد شده است.(3)
دسته سوّم: روایاتی است که در خصوص تکریم و احترام نسبت به کودکان وارد شده، مانند اینکه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: به فرزندان خود احترام کنید و با آداب و روش پسندیده با آنها معاشرت نمایید یا به روش و آداب پسندیده آنها را تربیت نمایید. «قالَ: اکرِمُوا أَولادَکُم وَ أَحسِنُوا آدَابَهُم»(4).
در این گفتار جامع و پُر مغز، پیامبر عالیقدر اسلام با جمله «اَحسِنُوا آدابَهُم»همه وظایفی که متوجّه خانواده و مدرسه و محیط و جامعه است بیان فرموده و چیزی فروگذار نشده است.
همچنین امام صادق علیه السلام از آن حضرت نقل میکند که فرموده است: فرزندان خود را دوست بدارید و نسبت به آنها ترحّم نمایید و اگر چیزی به آنها وعده دادید به وعده خود وفا کنید، آنها از مطالب خارج از خانواده چیزی نمیدانند، آنچه میدانند ایناستکه شما به آنها غذا و دیگر لوازم زندگی میدهید. «أَحِبُّوا الصَِّبیاَنَ وَارحَمُوهُم»(5). به همین مضمون از امام کاظم علیه السلام نیز روایت شده و در ادامه میفرماید: خداوند به هیچ چیز به اندازهای که نسبت به زنان و کودکان اجحاف و بی اعتنایی شود، غضب نمینماید.(6)
دسته چهارم: روایاتی است که دلالت دارد با فرزندان در مسائل گوناگون خانوادگی مشورت نمایید و با نظر خواهی در مباحث علمی و اجتماعی، آنان را در اداره زندگی خود در آینده توانمند سازید.
دسته پنجم: روایاتی است که در آنها تأکید شده به کودکان خود سلام کنید. در مباحث قبلی، روایاتی(1)مربوط به دسته اخیر، ذکر شد و بعد از این نیز خواهد آمد.
ه -: نکته مهم
مطلبی که لازم است اولیای اطفال توجّه داشته باشند اینکه پی ریزی شخصیت کودک زود شروع میشود، یعنی از همان هفتههای اوّل ولادت، و اوقات شیرخوارگی و ایامی که طفل در گهواره زندگی میکند، احساسات روانی او آغاز میگردد، موقعی که کودک حرف نمیزند، قدرت راه رفتن ندارد، نمیتواند با انگشتهای ناتوان خود چیزی را بگیرد و خلاصه مانند پاره گوشت متحرکی در گوشهای افتاده است، تندی و خشونت و مهر و نوازش در روح او اثر میگذارد و نتایج مطبوع یا نامطبوع اعمال دیگران در وی منعکس میشود.
پدر و مادر باید از همان زمان متوجّه کودک باشند و در راه پرورش روان و احیای شخصیت وی، به وظایف تربیتی خویش عمل کنند.
امّ الفضل همسر عباس بن عبد المطلب، دایه حضرت امام حسین علیه السلام میگوید: روزی رسول اکرم صلی الله علیه و آله، حسین علیه السلام را که در آن موقع شیرخوار بود از من گرفت و در آغوش کشید، کودک، لباس پیامبر صلی الله علیه و آله راتر کرد، من طفل را چنان به شدّت از پیامبر صلی الله علیه و آله جدا کردم که گریان شد، حضرت به من فرمود: لباس مرا آب پاک میکند، ولی چه چیز میتواند غبار کدورت و رنجش را از قلب فرزندم حسین علیه السلام برطرف نماید. «یاأُمُّالفَضلِ! إِنَّ هذِهِ الإِراقَةَ المَاءُ یُطَهَّرُها فَأَی شَیءٍ یُزیِلُ هَذَا الغُبَارَ عَن قَلبِ الحُسَینِ(2)علیه السلام».
و: محبّت به کودک
یکی از بهترین وسائل پرورش عواطف کودکان و تربیت آنها، نوازش و ابراز مهر و محبّت نسبت به آنها است، همانگونه که کودک به غذا، آب، هوا و خواب نیازمند است، به محبّت و نوازش نیز محتاج است.
نوازش مطبوعترین غذای روان کودکان است، کودک از بوسیدن، بوییدن، در آغوش پدر و مادر رفتن، خشنود و مسرور میگردد و لذّت میبرد.
محبّت ریشه اصلی و بنیاد اخلاق نیک و مایه اساسی سجایا و ارزشهای انسانی است، محبّت خداوند به انسان و محبّت انسان به خدا و نیز محبّت پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام به امّت و محبّت امّت به پیامبر و امام و علاقه مسلمین به یکدیگر، سرمایه اساسی دیناست و در آیات و روایات، بسیار مهم تلقی شده تا جاییکه امام صادق علیه السلام درضمن حدیثی فرموده است: آیا حقیقت دین، جز محبّت و دوستی، چیز دیگری است؟ «هَلِ الدَّینُ إِلاّ الحُبُّ».(1)تمام کوششهای پیامبران الهی در تبلیغ دین، و تمام فداکاریهای سربازان با ایمان در میدانهای جنگ، و نیز تمام عبادتها و فداکاری مردان الهی، از یک منشأ، نیرو میگیرد و آن حبّ است، حبّ به خدا و حبّ به دین خدا.
در موضوع بحث ما، محبّت و نوازش والدین به کودک، به او جرأت و شجاعت و اعتماد به نفس میبخشد و روحیه او را در برابر مشکلات قوی میسازد، اکسیر محبّت، داروی بسیاری از دردها و بیماریهای روحی، و حتّی جسمی کودک است، او با محبّت، آرام و شاداب میشود و غنچه دلش شکوفا میگردد. کمبود یا فقدان محبّت زمینه ساز بسیاری از بیماریهای روانی و جسمی کودک از قبیل بی اشتهایی، بی خوابی، شب ادراری، تقلیدهای بی مورد، رفتارهای نامعقول، خوابهای آشفته، افسردگی روانی، عصبانیت، خشونت و... است.(2)
ز: توجّه اولیای دین به محبّت نسبت به کودکان
در روایات اسلامی برای محبّت به کودکان تأکید فراوان شده است، مانند:
1 - رسول اعظم صلی الله علیه و آله در ضمن خطبهای در بیان وظایف مردم در ماه رمضان میفرماید: به بزرگسالان خود احترام کنید و نسبت به کودکان خود ترحّم و عطوفت داشته باشید. «قالَ: وَقَّرُوا کِبَارَکُم وَارحَمُوا صِغَارَکُم».(1)2 - و نیز فرموده است: کسی که به کودکان محبّت و شفقت نداشته باشد و بزرگسالان را احترام نکند، از ما نیست.
«لَیسَ مِنّا مَن لَم یَرحَم صَغیِرَنا وَ لَم یُوَقِّر کَبِیرَنا».(2)3 - از وصایای امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندان هنگام شهادتش این بود که در خانواده خود به کودکان عطوف و مهربان باشید و بزرگترها را احترام کنید.
(3)4 - امام صادق علیه السلام میفرماید، خداوند بعضی از مردان را به خاطر شدّت محبّت و دوستی نسبت به فرزندانش مورد لطف و رحمت خویش قرار میدهد. «إِنَّ اللهَ لَیرحَمُ العَبدَ لِشِدَّةِ حُبَّهِ لِوَلَدِهِ».(4)5 - همچنین آن حضرت نقل میکند: موسی بن عمران علیه السلام به درگاه خدا عرض کرد، کدام اعمال نزد تو برتر است؟ فرمود: دوست داشتن کودکان، زیرا فطرت آنان را بر توحید و یگانگی خود آفریدم و اگر از دنیا بروند با رحمتم آنان را داخل بهشت مینمایم. (5)
دوست داشتن فرزند کافی نیست، بلکه آثار روانی و تربیتی این دوستی آنگاه ظهور مییابد که مهر و محبّت قلبی به عاطفه و صمیمیت در عمل و سخن گفتن مبدّل گردد،
1) (1) وسائل الشیعه 313:10، باب 18 من ابواب احکام شهر رمضان، ح 20.
2) (2) مجموعه ورّام 34:1.
3) (3) شیخ مفید، الامالی: 222، المجلس السادس و العشرون، اواخر حدیث 1، بحارالانوار 203:42، باب 127، (کیفیةشهادته و وصیته علیه السلام)، اواسط حدیث 7.
4) (4) الکافی 50:6، باب برّالاولاد، ح 5.
5) (5) خالد برقی، المحاسن 457:1، باب المحبوبات، ح 1057، جامع احادیث الشیعة 292:21، باب 1 من ابواب احکامالاولاد، ح 23.
بنابراین لازم است در عمل به گونهای رفتار شود که طفل این محبّت را با تمام وجود احساس کند و نیز در گفتار بشنود. در ادامه به بعضی از جلوههای محبّت والدین نسبت به کودک اشاره میشود:
الف: زندگی در کنار والدین
از روشنترین جلوههای محبّت، این است که کودک در کنار والدین بهویژه با مادر و در آغوش گرم وی زندگی کند.
بیتردید ارضاع کامل تمایلات باطنی کودک و توجّه به تمام جهات شخصیت او، فقط در محیط خانواده میسّر است و آغوش گرم و دامن پُرمهر مادران میتواند این وظیفه سنگین را به عهده بگیرد.
آهنگ آرام بخش قلب مادر، از بزرگترین مواهب الهی است که انسان در دوران کودکی بدان نیاز شدید دارد و هیچ عاملی برای پرورش جسمی و عاطفی و روانی کودک بهتر و مؤثرتراز مادر نیست.
گاهی بچّه گریه میکند در حالی که نه دردمند است، نه گرسنه؛ گریه او برای نوازش است، او گرسنه مهر و محبّت است و برای غذای روانی خود گریه میکند، به محض اینکه مادر او را در آغوش میگیرد، به سینه میچسباند، دست نوازش به سرش میکشد، آرام میشود.
در تجربیات اخیر معلوم شده که صدای قلب مادر برای بچّه از هر آهنگ موزونی جذّاب و دلنشینتر است، موقعی که صورتش روی سینه مادر قرار میگیرد و صدای قلب مادر را میشنود، آرام میشود.(1)
این هم یکی از شاهکارهای خلقت است که نه تنها کودکان به وجود مادر نیازمند هستند، بلکه زنان نیز به وجود طفل نیاز مبرم دارند. هنگامی استعدادهای آنان به اوج کمال میرسد و میتوانند از زندگی خویش لذّت کامل ببرند که بر مسند مقدس مادری بنشینند و فرزند و یا فرزندانی، آنها را مادر صدا کنند.
1) (1) گفتار فلسفی، کودک از نظر وراثت و تربیت 266:1.
دانشمندان معتقدند که اگر زنان از وظیفه اصلی و طبیعی خود باز بمانند و بخواهند مردانه زندگی کنند، ضمن اینکه «مرد» نخواهند شد، «زن» نیز نیستند و سرانجام به جنس سوّمی تبدیل میشوند که نه زن هستند و نه مرد.(1)
متأسفانه وضع زندگی کنونی بشر به صورتی در آمده است که بسیاری از کودکان به طور جبری و قهری از این موهبت بزرگ محروم شده، به پرورشگاهها و دایهها و پرستارها و مادربزرگها سپرده میشوند، ولی به جهت نیاز مبرمی که مادر و کودک به یکدیگر دارند، نه تنها کودکانِ بی مادر، آیندهای خطرناک و زندگی سرد و بی روح دارند، بلکه خطراتی قطعی، زنان و مادران دور از فرزند را نیز تهدید میکند.
به عقیده دانشمندان، سرطان پستان بیشتر در زنانی پدیدار میشود که یا بچّه ندارند یا ازدواج نکردهاند، همچنین زنانی که بچّه داشتهاند، ولی خودشان او را شیر ندادهاند و نیز زنانی که کورتاژ کردهاند.(2)
این مسائل سبب گردیده طرفداران حقوق کودک به فکر چاره جویی بیفتند و در اعلامیه جهانی حقوق کودک تأکید کنند که کودک باید در کنار والدین خود زندگی کند. در اصل ششم این اعلامیه آمده است که کودک خردسال جز در موارد استثنایی نباید از مادرش جدا شود، جامعه و مقامات دولتی در مورد اطفال بدون خانواده و مستمند، مراقبت و توجّه خاصی مبذول دارند.
امّا اسلام در دستورات تربیتی خود بیش از سیزده قرن قبل بر این مسأله تأکید نموده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با سیره عملی آنرا به پیروان خود آموخته است.
ب: بوسه بر کودک
در روایات تأکید شده است که والدین، کودک را ببوسند و با این وسیله، محبّت خود را نسبت به او اظهار نمایند، سیره پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نیز چنین بوده است؛ ابن عباس نقل میکند: در محضر پیامبر بودم، فرزندش ابراهیم را بر ران راست خود نشانده بود و بر ران
چپش حسین بن علی علیه السلام، گاهی این را بوسید و گاهی دیگری را، در این هنگام جبرییل علیه السلام از طرف پروردگار عالم به او وحی آورد.(1)
در روایت دیگری آمده است: روش آن حضرت چنین بود که امام حسن و امام حسین علیهما السلام را میبوسید، در یکی از روزها شخصی به نام «اقرع تمیمی» در مجلس نشسته بود به آن حضرت عرض کرد، من ده فرزند دارم و هیچ زمان آنها را نبوسیده ام، پیامبر به او نظر نموده، فرمود: کسی که به دیگران رحم نمیکند، استحقاق اینکه به او رحم شود، ندارد. «مَن لا یَرحَم لا یُرحَم».(2)همچنین آن حضرت میفرماید: کسی که فرزند خود را ببوسد خداوند به او پاداش کار نیک میدهد و اگر او را شاد نماید در روز قیامت او را شاد میگرداند.
«مَن قَبَّلَ وَلَدَهُ کَتَبَ اللهُ - عَزَّوَجَلَّ - لَهُ حَسَنَةً وَ مَن فَرَّحَهُ فَرَّحَهُ اللهُ یَومَ القِیامَةِ».(3)امام صادق علیه السلام میفرماید: اولاد خود را زیاد ببوسید، زیرا در مقابل هر بوسه، درجهای از درجات بهشت به شما خواهند داد.
(4)مفضل میگوید: بر امام موسی کاظم علیه السلام وارد شدم، دیدم آن حضرت فرزند خود علی بن موسی الرضا علیه السلام را در دامان خود نشانده و او را میبوسد و زبانش را میمکد و گاه بر شانه اش میگذارد و گاه او را در آغوش میگیرد و میگوید: پدرم فدای تو باد، چه بوی خوشی داری و چه اخلاق پاکیزهای و چه روشن و آشکار است فضل و دانش تو. «... وَ هُوَ یُقَبَّلُهُ وَ یَمَصُّ لِسانَهُ وَ یَضَعُهُ عَلَی عَاتِقِهِ وَ یَضُمُّهُ إِلَیهِ وَ یَقُولُ: بِأبِی أنتَ، ما أطیَبَ ریِحَکَ...»(5). و روایات بسیار دیگر که در این باره وارد شده است.(6)
1) (1) بحارالانوار 261:43، ح 2.
2) (2) وسائل الشیعة 485:21، باب 89 من ابواب احکام الاولاد، ح 4.
3) (3) الکافی 49:6، باب برّالاولاد، ح 1.
4) (4) وسائل الشیعة 485:21، باب 89 من ابواب احکام الاولاد، ح 3.
5) (5) همان 340:28، باب 10 من ابواب حد المرتد، ح 2.
6) (6) مستدرک الوسائل 171:15، باب 66 من ابواب احکام الاولاد، ح 1، احمد بن حنبل، المسند 184:10، ح 26602، بحارالانوار 240:25، باب 6، اواخر حدیث 21.
ج: مسرور نمودن کودک
یکی از مصادیق روشن اظهار محبّت نسبت به کودکان، مسرور نمودن آنهاست. پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: اگر کسی وارد بازار شود و هدایایی را برای زن و فرزندان خود خریداری نماید و با این کار آنها را مسرور نماید، گویا هدیه برای گروهی نیازمند برده است و بهتر است ابتدا هدیه را به دختران خود بدهد قبل از پسران، زیرا اگر کسی دختر خود را خوشحال نماید، خداوند پاداش آزاد کردن بندهای از فرزندان اسماعیل به او عطا میفرماید و اگر کسی فرزند خود را شادمان و مسرور نماید، پاداش گریه از خوف خدا به او داده میشود و کسی که از خوف خدا گریست، خداوند او را به بهشتی که دارای نعمتهای بزرگ است، داخل نماید.(1)
د: اهمیت مهرورزی نسبت به دختر
شاید به دلیل اینکه آداب و رسوم غلط جاهلیت در بین مسلمانان صدر اسلام، مبنی بر اهانت و تحقیر دختران به طور کامل محو نشده بود و یا به دلیل ضعف دختران نسبت به پسران و یا به جهت اینکه اگر دختران به طور صحیح تربیت شوند آثار و برکات بیشتری نسبت به تربیت پسران در جامعه پیدا میشود، زیرا موجب میشود آنان نیز فرزندان خود را خوب تربیت کنند و در دستورات تربیتی اسلام به احسان و محبّت نسبت به فرزندان دختر، تأکید بیشتری شده است.
روایت اخیر که ذکر شد به این جهت اشاره داشت. در روایت دیگر، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید: هر کس دو خواهر و یا دو دختر داشته باشد و به آنان احسان کند من و او در بهشت همانند این دو در کنار هم خواهیم بود و به دو انگشت سبابه و میانه خود اشاره کرد.(2)
و نیز فرموده است: هر کس دختری داشته باشد و به بهترین روش، او را تربیت و تعلیم نماید و از نعمتهایی که خداوند بر او ارزانی داشته بهره مندش سازد، در برابر آتش جهنم برای خود سپری فراهم کرده است.(3)
و فرموده است: هر کس دختری داشته باشد و به او آزار نرساند و بی احترامی نکند و پسرش را بر او مقدّم نداند، خداوند او را وارد بهشت میسازد. «مَن کانَ لَهُ أُنثًی فَلَم یُبدِهَا وَ لَم یُهِنَها وَ لَم یُؤثِر وُلدَهُ عَلَیهَا أدخَلَهُ اللهُ الجَنَّةَ».(1)ه -: شرکت در بازی کودکان
و: مشورت با نوجوانان
در ارتباط با این دو عنوان، توضیحاتی به استناد روایات در مباحث گذشته ذکر شد.(2)
نکته بسیار مهمّی که در پایان این بحث لازم است یادآوری شود، این است که هر چند محبّت در پرورش جان کودک همانند غذا برای پرورش جسم او ضروری و لازم است ولی متولیان تربیت کودک باید توجه داشته باشند اهمیت اندازه گیری صحیح در کمّ و کیف محبّت و طرز اعمال آن کمتر از اصل محبّت نیست.
هدف از تربیت صحیح این است که کودک برای زندگی توأم با سعادت و خوشبختی ساخته شود، زندگی سراسر مبارزه و مشکلات است، در راه زندگی، محرومیتها و ناکامی ها، شکستها و مصیبتها بسیار است. مربّی لایق کسی است که جسم و جان کودک را به خوبی پرورش دهد و او را برای مبارزه و مقاومت در صحنهی پرفشار زندگی مجهز نماید. همانطور که بدن کودک بر اثر مراقبتهای بهداشتی و اندازه گیری در غذا و خواب، حرکت و ورزش، نیرومند میشود، روان طفل نیز در پرتو بهداشت روحی و تعالیم اخلاقی و اندازه گیری در اعمال مهر و محبّت، نیرومند بار میآید و در مقابل سختیها و محرومیتها در کمال قدرت، مقاومت میکند.
در برابر، اطفالی که بیش از اندازه مهر و محبّت میبینند، پدر و مادر، بی قید و شرط تسلیم آنها میشوند و به تمام خواستههای خوب و بد آنان، جامه عمل میپوشند و در
نتیجه لوس و از خود راضی بار میآیند، روحی ضعیف و روانی زود رنج دارند، از دوران کودکی تا پایان عمر در مقابل کوچکترین ناملایمی و خفیفترین ناکامیها آزرده خاطر و ناراحت میشوند و در نبردهای زندگی زود شکست میخورند.
گروه نازپرورده در تمام دوران حیات، ناکام و متأثرند و در مشکلات عادی زندگی با زبونی و ذلّت، عقب نشینی میکنند و چه بسا دست به خودکشی میزنند.(1)
نکته دیگر اینکه، لازم است در محبّت والدین، نوع محبّت نسبت به سن فرزند و جنسیت او مورد ملاحظه قرار گیرد، مثلاً گام برداشتن پدر با فرزند نوجوانش شاید برتر از بوسیدن او باشد، چه بسا ابراز محبّتی که به سن او تناسب ندارد، نتیجه معکوس بدهد.
آیین مقدس اسلام در برنامههای تربیتی خود، اولیاء اطفال را از زیاده روی در اعمال محبّت بر حذر داشته است. از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمودهاند: بدترین پدران کسانی هستند که در نیکی و محبّت نسبت به فرزندان، از حدّ لازم تجاوز کنند و به زیاده روی و افراط بگرایند و بدترین فرزندان کسانی هستند که در اثر تقصیر و کوتاهی در انجام وظایف، پدر را از خود ناراضی نمایند. «شَرُّ الآباءِ مَن دَعاهُ البِرّ إِلَی الإِفراط وَ شَرُّ الأَبناءِ مَن دَعاهُ التَّقصیرِ إِلَی العُقوُقِ».(2)کودکانی که با این روشِ مذموم تربیت میشوند، لوس و از خود راضی بار میآیند و این خُلق ناپسند، بیماریهای خطرناک روانی و عوارضی بر جسم و جان آنان میگذارد و نتایج شوم آن در خلال گفتار و رفتارشان به خوبی مشهود خواهد بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: خودپسندی بدترین حالت روانی است. «شَرُّ الأُمُورِ الرَّضا عَنِ النَّفسِ».(3)و نیز فرموده است: خودپسندی هر کس، دلیل نقص و کوتاهی عقل اوست. «رِضاءُ العَبدِ عَن نَفسِهِ بُرهانُ سَخافَةِ عَقلِهِ».(4)
همچنین در روایات تأکید شده است، برای جلوگیری از هر گونه سوءبرداشت در ابراز محبّت نسبت به کودکان، بین آنان عدالت رعایت نمایید، از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده است: در بین فرزندانتان در هدیه دادن، عدالت را مراعات کنید، همچنانکه دوست دارید نسبت به شما در نیکی و لطف با عدالت رفتار شود.
«اِعدِلُوا بَینَ أَولادِکُم فِی النُّحلِ کَما تُحِبُّونَ أَن یعدِلُوا فِی البَرَّ وَ اللُّطفِ».(1)
بیشک اگر پدر و مادر در برخورد با کودکان، صادقانه رفتار نمایند و امانت، عفّت، سخاوت، شجاعت و دیگر صفات پسندیده در کردار آنها بروز داشته باشد، به دلیل اینکه کودکان بهویژه در سالهای اوّل عمر از پدر و مادر الگو میگیرند، این روش میتواند در تربیت بسیار مؤثر باشد. برعکس، اگر گفتار و کردارشان متفاوت باشد و صفات نکوهیده مانند دروغگویی، خیانت و بخل از آنها دیده شود، این صفات به تدریج در روح کودک رسوخ نموده، آثار شوم و زیانبار خواهد داشت.
روش ارائه الگو در تربیت مردم یکی از برنامههای مهم تربیتی اسلام است که از آن با واژه «اُسوه»(2)یاد میشود.
قرآن کریم روی سرمشق و اسوه بودن پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و دیگر انبیاء: تکیه میکند و به مسلمانان توصیه میکند از برنامه عملی آنها سرمشق بگیرند و آنها را الگوی خود قرار دهید. از جمله میفرماید: برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی است. (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ) (3)و در جای دیگر میفرماید: برای شما در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودند سرمشق نیکویی وجود داشت، (قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ ).(4)
همچنین رفتار پسندیده پیامبران، مانند صداقت، پایبند بودن به وعده ها، امانتداری، شجاعت و عدم ترس از دشمن و...، را جهت سرمشق گرفتن مردم از آنها، بیان مینماید و میفرماید: در این کتاب از ابراهیم یاد کن، او بسیار راستگو و پیامبر خدا بود. (وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا ).(1)
و یا میفرماید: در کتاب آسمانی خود از اسماعیل یاد کن که او در وعده هایش صادق و رسول و پیامبر بزرگی بود. (وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِسْماعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا).2
به هر حال مسأله تعلیم و تربیت از طریق سرمشق بودن والدین برای کودکان، روشی است که هم تحلیلهای منطقی آن را تأیید میکند و هم آیات قرآن.
انبیا و اولیای الهی نیز در برنامههای تربیتی خود از این روش بهره گرفتهاند، به عنوان نمونه:
1 - امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند، حضرت عیسی علیه السلام به یاران خود (حواریون) گفت: من به شما نیازی دارم آنرا برآورده سازید، گفتند یا روح الله، هر حاجتی باشد برآورده خواهیم ساخت، عیسی علیه السلام بلند شد و دست و پایشان را شستشو داد. به ایشان عرض کردند، ما به انجام این عمل سزاوارتریم، جواب داد: عالم و مربّی برای خدمت به مردم سزاوارتر است، من در مقابل شما تواضع نمودم تا بعد از این نسبت به مردم تواضع داشته باشید. «فَقالَ: إِنَّ أَحَقَّ النّاسِ بِالخِدمَةِ العَالِمُ، إِنَّما تَواضَعتُ هکَذا لَکَی ما تَتَواضَعُوا بَعدِی فِی النَّاسِ کَتَواضُعِی لَکُم».(2)2 - مردی از آشنایان امام سجاد علیه السلام به درب منزل حضرت آمد و او را دشنام و ناسزا گفت، حضرت به او جواب نداد، وقتی آن مرد رفت، امام به افرادی که در جلسه حضور داشتند فرمود: شنیدید آنچه را این مرد درباره من گفت، دوست دارم همراه من بیایید تا بشنوید جواب مرا، گفتند: چنین خواهیم کرد و دوست داریم او را پاسخ دهی، ما نیز شرکت داشته باشیم. امام حرکت کرد و در راه حرکت به سوی او، این آیه قرآن را تلاوت
میکرد: خداوند کظم غیظ کنندگان و گذشت کنندگانِ نسبت به مردم را دوست دارد. (وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ )(1). تا آنکه به در منزل آن مرد رسیدند، اطرافیان او را صدا زدند او در حالیکه اطمینان داشت امام برای تلافی و پاسخ به ناسزا و دشنام او به درب منزلش آمده، نزد آنان حاضر شد، در این هنگام با کمال تعجّب، امام علیه السلام رو به آن مرد نموده و فرمود: ای برادر، شما به در منزل من آمدی و آنچه را که خواستی گفتی، اگر آنچه گفتی در من بوده، به درگاه خداوند متعال استغفار مینمایم و اگر در من نبوده خداوند تو را ببخشد. راوی میگوید: آن مرد پیشانی حضرت را بوسید و گفت: آنچه را گفتم در تو نیست و من خود به آن کلمات سزاوارترم.(2)
3 - امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیت خود به فرزندش امام حسن علیه السلام میفرماید: از کسانی مباش که امر به معروف میکنند، ولی خود بدان عمل نمینمایند، نهی از منکر میکنند، ولی تارک منکر نیستند، درست کاران را دوست دارند ولی کردار شایسته ندارند. «لاتَکُنمِمَّن... یأمُرُ بِالمَعرُوفِ وَ لا یأتَمِرُ، وَ یَنهَی وَ لا یَنتَهِی، یُحِبُّ الصّالِحینَ وَ لا یَعمَلُ بِعَمَلِهِم...».(3)به هر حال، مغز کودک مانند فیلم عکاسی از تمام گفتار و رفتار پدر و مادر و مربّیان خود عکسبرداری میکند و دیدهها و شنیدههای دوران کودکی، برنامه زندگانی فردای او خواهد بود، به عنوان مثال، عهدشکنی با کودک علاوه بر تمام مفاسد، دارای اثر سوءتربیتی است، زیرا خلف وعده، طفل را جسور و پیمان شکن بار میآورد و او را به راه دروغ و فریبکاری سوق میدهد.
و به طور کلی، مطالب پسندیده یا ناپسندی را که کودک از پدر و یا مادر یا معلّم فرا میگیرد هر کدام به سهم خود شایان توجه است، گاهی طفل از دیدن یک کار درست و یا نادرست و شنیدن یک سخن روا یا ناروا چنان متأثر میگردد و در روانش ریشه میدواند که تا پایان عمر فراموش نمیکند و نتایج خوب و بد آن در تمام طول عمرش به صور
مختلف ظاهر میگردد و چه بسا مسیر زندگی وی را به طور کلّی عوض میکند و او را به راه مخصوصی میکشاند.
با این توضیح روشن گردید، اسوه نیک قرار گرفتن والدین تا چه اندازه در تربیت کودک مؤثر است، به طوری که نتیجه آن در تمام عمر وی ظاهر میگردد.
(1) هر کار پسندیده یا ناپسند با تکرار، خوی و عادت قرار میگیرد، همانطور که انسان با تکرار گفتار صادقانه، به صداقت و راستگویی عادت میکند، با گفتار کذب و دروغ نیز به دروغگویی خوی میگیرد، بدان جهت گفتهاند: عادت طبع ثانوی انسان است. در روایات تأکید شده که خود را به انجام کردار نیک عادت دهید.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: عادت و خوی، بر رفتار هر انسانی سلطه پیدا میکند و آنرا تحت تأثیر خود قرار میدهد. «لِلعادَةِ عَلی کُلَِّ انسانٍ سُلطانٌ».(2)همچنین فرموده است: نفس خود را به کردار پسندیده و کریمانه عادت ده، و پرداخت واجبات مالی خویش را بر نفس تحمیل کن، به شرافت و بزرگی خواهی رسید و خانه آخرت خود را آباد خواهی نمود و گویندگان نیک بسیار خواهی داشت.
«قالَ: عَوَّد نَفسَکَ فِعلَ المَکارِمِ، وَ تَحَمُّلَ أَعباءِ المَغارِمِ، تَشرُف نَفسُکَ وَ تُعمَر آخِرَتُکَ وَ یَکثُرحامِدُوکَ».(3)استفاده از این روش در تربیت کودکان از بهترین روشها است، زیرا روح و روان کودک، پاک و طاهر و خالی از هر عادت است و مستعد برای پذیرش رفتار و کردار پسندیده انسانی میباشد. بدان جهت بر اولیای آنها، اعم از پدر و مادر و معلم و... لازم است آنها را به رفتار نیک و صفات کریمانه انسانی عادت دهند.
چه زیباست کلام امیرالمؤمنین علیه السلام در وصایای خود خطاب به فرزندش امام مجتبی علیه السلام که میفرماید: قلب و دل کودک، همانند زمینی بدون گیاه و آماده کشت و زرع است، هر نمونه بذر و گیاهی که در آن افشانده شود، میپذیرد. به همین جهت در کودکی به تربیت تو مبادرت نمودم، قبل از آنکه قلبت سخت شود و به امور دیگر مشغول گردد. «إِنَّما قَلبُ الحَدَثِ کَالأَرضِ الخَالِیةِ مَا أُلقِی فِیهَا مِن شَیءٍ قَبِلَتهُ...».(1)
در روایات تأکید شده که سزاوار است اولیا و دست اندرکاران تربیت کودکان، آنها را به ارزشها و خُلقیات پسندیده و صفات کریمانه، از قبیل صداقت، امانت، ایثار و فداکاری، کمک به ضعیفان، احترام نسبت به بزرگترها و... عادت دهند. در ذیل به تعدادی از این صفات اشاره میشود:
الف: راستگویی
یکی از صفات پسندیده که هماهنگ با سرشت بشر است، راستگویی است؛ هر انسانی به طور فطری تمایل دارد راست بگوید و همچنین سخنانی را که از دیگران میشنود، صدق باشد. دروغ گفتن انحراف از مسیر مستقیمِ فطرت و خلقت است. از این رو دروغ در نظر کلیه ملل و اقوام جهان و در تعالیم تمام پیامبران الهی، عملی مذموم و ناپسند است.
دروغگو به انواع معاصی دست میزند و وقتی از او میپرسند، تکذیب میکند و خویشتن را پاک و منزّه معرفی و در واقع دروغگویی را به منزله پناهگاهی برای نجات از جرائم خویش میداند.
امام باقر علیه السلام میفرماید: پدرم علی بن الحسین علیه السلام این جمله را خطاب به فرزندان خویش تکرار میکرد، از دروغ بزرگ و کوچک و شوخی و جدی بپرهیزید، زیرا اگر مرد در موضوع کوچکی دروغ گفت، به تدریج عادت میکند و در امور بزرگ نیز
1) (1) بحارالانوار 200:74، صبحی صالح، نهج البلاغة: 393، نامه 31 به امام حسن علیه السلام.
دروغ میگوید. «إِتَّقُوا الکَذِبَ الصَّغیرَ مِنهُ الکَبِیرَ فِی کُلَّ جِدًّ وَ هَزلٍ فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذَا کَذَبَ فِی الصَّغیرِ اجتَرَأَ عَلَی الکَبیرِ».(1)محیط خانواده اوّلین جایگاهی است که میتواند کودک را به صداقت و راستگویی و یا به کذب و دروغگویی عادت دهد، پدر و مادری که مواظب رفتار و کردار خود باشند و خلاف واقع از آنها سر نزند، فرزندان نیز این روش را میآموزند، و بر عکس، اگر زندگی آنها آلوده به کذب باشد، به یقین کودکان را به رفتار خلاف واقع عادت میدهند.
ب: وفای به عهد
یکی دیگر از صفات پسندیده که در وجود انسان ریشه فطری دارد، وفای به عهد است. کودک از موقعی که معنی عهد و پیمان را درک میکند، لزوم وفای به آنرا نیز به طور فطری میفهمد، مربّیان لایق باید از این الهام طبیعی استفاده کنند و کودک را با وفای به عهد تربیت نمایند و این درک فطری را به طوری در او پرورش دهند که از دوران کودکی، وفای به عهد را یکی از وظایف خود بشناسد و خلف وعده را زشت بداند. در اسلام وفای به عهد از علائم ایمان است و اساس آن باید از دوران کودکی شروع شود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: فرزندان خود را دوست بدارید و نسبت به آنها رحم و شفقت داشته باشید و اگر به آنها وعده دادید وفا کنید، آنها در این پندارند که شما آنها را روزی میدهید. «قال صلی الله علیه و آله: أَحِبُّوا الصَِّبیاَنَ وَارحَمُوهُم وَ إِذا وَعَدتُمُوهُم شَیئًا فَفُوا لَهُم».(2)در روایت دیگری، همین مضمون از امام کاظم علیه السلام نقل شده و اضافه شده است: خداوند نسبت به عدم رعایت حقوق زنان و کودکان غضب خواهد نمود.
«لَیسَیغضَبُ لِشَیءٍ کَغَضَبِهِ لِلنَِّساءِ وَ الصَِّبیاَنِ».(3)
ج: ادای امانت
ادای امانت از صفات زیبای اخلاقی میباشد و سزاوار است والدین با عمل و رفتار و تأکید نسبت به انجام آن، فرزندان خود را به آن عادت دهند.
امیرالمؤمنین علیه السلام خطاب به فرزندش امام مجتبی علیه السلام میفرماید: در امانت دیگران خیانت مکن، هر چند نسبت به تو خیانت شده باشد. «وَ لا تَخُن مَنِ ائتَمَنَکَ وَ إِن خانَکَ».(1)حضرت لقمان علیه السلام در وصایای خود به فرزندش فرموده است: ای فرزندم، ادای امانت را پیشه خود قرار ده تا دین و دنیای تو سالم بماند و در زندگی امانت دار باش تا غنی و بی نیاز گردی.
«یا بُنَی أَدَّ الأَمانَةَ تَسلَم لَکَ دُنیاکَ وَ آخِرَتُکَ وَ کُن أَمِینًا تَکُن غَنِیاً».(2)د: انفاق مال
زندگی، مجموعهای از خوشیها و ناخوشیها است و البتّه از آن گریزی نیست. در این میان برخی از این ناملایمات نسبت به گستره زمان آنچنان فراگیر بوده و همواره در طول حیات بشر استمرار یافته که گویی سرنوشت حتمی خیل عظیمی از انسانها با آن رقم خورده و هیچ چیز و هیچ کس قادر نیست آن را متحوّل و دگرگون سازد. از جمله اینکه، بشر در خلال زندگی هزاران ساله خود همواره شاهد فقر و تنگدستی و گرسنگی گروه زیادی از یک سو، و انباشتن ثروت های بی حساب و سیری و رفاه و آسایش غیر معقول اندکی از قشرهای خاصی از مردم، از سوی دیگر بوده است. افزایش روزافزون فاصله طبقاتی و اختلاف فاحش امکانات زندگی بین اقشار مختلف جوامع بشری در طول تاریخ استمرار یافته و با آنکه بسیاری از انسانها پیوسته و با همه توان به مقابله با این پدیده نامبارک برخاستهاند، هیچگاه در انهدام یا جلوگیری از رشد و افزایش آن موفق نبودهاند. پیشرفت های علمی و صنعتی نیز نه تنها در اینباره کمکی ننموده، بلکه به مراتب بیش از پیش بدان دامن زده است، به طوری که در عصر حاضر، شاهد بیشترین و خطرناکترین فاصله طبقاتی بین میلیونها انسان فقیر و نیازمند، و اقلیتی از دنیاپرستان زیاده خواه و اسرافگران هستیم.
اسلام از طریق توجه دادن مردم به مالکیت مطلق خداوند متعال و امانت شمردن دارایی آنان، ترغیب انسانها به هدف قرار دادن عالم آخرت و پرهیز از حبّ دنیا، تحریم رباخواری، واجب ساختن پرداخت خمس، زکات، و تشویق توانمندان به انفاق بخشی از اموال خود به بینوایان، از راههای مختلف (قرض الحسنه، موقوفات و صدقات) با این پدیده شوم به مبارزه برخواسته و در راه اصلاح جامعه گام برداشته است.
در این میان، انفاق به دلیل داوطلبانه بودن، نداشتن حدّ و مرز، دارا نبودن عنوان تحقیر آمیز و ترتّب پاداش بر آن به تناسب اخلاص انفاق کننده و مراعات کردن کرامت انسانی انفاق شونده، از امتیاز و اهمیت ویژهای برخوردار است.(1)
بدان جهت سزاوار است والدینِ کودکان خود را به این خوی با ارزش اخلاقی و اجتماعی عادت دهند.
مرحوم شیخ کلینی در کافی نقل کرده است که امام صادق علیه السلام به یکی از فرزندان خود به نام محمّد فرمود: ای فرزندم، چقدر از مال برای تو باقی مانده؟ عرضه داشت: چهل دینار، حضرت فرمود: از منزل خارج شو و آنرا در راه خدا انفاق کن، جواب داد: غیر از این چهل دینار، چیزی نداریم، امام فرمود: برو انفاق کن، خداوند جایگزین خواهد کرد، مگر نمیدانی برای هر چیز کلیدی است و کلید رزق، انفاق مال در راه خداست، او رفت و بر طبق فرمایش پدرش انفاق نمود، بعد از ده روز چهل هزار دینار از جایی به آنان رسید، حضرت فرمود: ای فرزندم، ما در راه خداوند چهل دینار انفاق نمودیم، ولی او چهل هزار دینار به ما عطا فرمود. «یا بُنَیَّ أَعطَینَا لِلّهِ أَربَعِینَ دِینَارًا فَأَعطَانَا اللهُ أَربَعَةَ آلافِ دِینَارٍ».(2)در بعضی از روایات توصیه شده است که صدقه با دست کودک انجام شود، هر چند کم باشد؛ مانند آنکه راوی میگوید، به امام علی بن موسی الرضا علیه السلام عرض کردم دو نفر از فرزندانم از دنیا رفته و فقط یک کودک برایم باقی مانده، حضرت فرمود: از طرف او صدقه بده، و آنگاه که خواستم از حضور او خارج شوم، فرمود:
کودک خویش را امر کن با دست خود صدقه بدهد، هر چند کم و ناچیز باشد، زیرا هر چیز کم اگر با نیت صادقانه برای خداوند انجام شود، در نزد او بزرگ میباشد. «قال:... مُرَّ الصَّبِیِّ فَلیتَصَدَّق بِیدِهِ بِالکِسرَةِ وَ القَبضَةِ وَ الشَیءِ وَ إِن قَلَّ، فَإِنَّ کُلَّ شَیءٍ یُرَادُ بِهِ اللهُ وَ إِن قَلَّ بَعدَ ان تَصدُقَ النِّیةُ فِیهِ عَظِیمٌ...».(1)ه -: عفّت و پاکدامنی
عفّت در لغت به معنای خودداری است که به طور شایع در خودداری از انجام کارهای حرام و زشت بهکار میرود(2)و مقصود از آن در علم اخلاق، صفت نفسانی است که در اثر مقابله و مجاهده در برابر حاکمیت شهوات و تعدیل تمایلات جنسی از افراط و تفریط، پرهیز از شکم پرستی و تربیت صحیح شکم و شهوت به وجود میآید(3)و جایگاه انسان را از حیوان جدا میسازد.
شهوت شکم و نیروی جنسی را میتوان از نیرومندترین امیال و خواستههای نفسانی و سرآمد آنها به حساب آورد، و همین امر به طور طبیعی کنترل این دو کشش نیرومند را با دشواری بسیار زیاد همراه ساخته است.
ملکه عفت به منزله سدّ محکمی در برابر طغیان امیال جنسی و زیاده روی در شهوت پرستی، پلیدی اخلاقی و بی عفّتی است که در پرتو آن، زمینه دستیابی به سایر کمالات اخلاقی و رشد و تعالی به مقام شامخ انسانی فراهم میگردد.
در روایات معصومین: ارزش و اهمیت این صفت نیک و لزوم تحصیل آن، مورد تأکید فراوان قرار گرفته است. امام باقر علیه السلام میفرمایند: خداوند به چیزی برتر از عفّت شکم و پاکدامنی عبادت نشده است. «ما عُبِدَاللهُ بِشَیءٍ أَفضَلَ مِن عِفَّةِ بَطنٍ وَ فَرجٍ».(4)و نیز میفرمایند: به راستی برترین عبادت، عفّت شکم و پاکدامنی است. «إِنَّ أَفضَلَ العِبادَةِ عِفَّةُ البَطنِ وَ الفَرجِ».(5)
اساس خوی پسندیده، مانند سایر ارزشهای انسانی، از ایام کودکی در روان طفل پی ریزی میشود و لازم است پدران و مادران از فرصت استفاده کنند و این سجیه انسانی را قبل از ایام بلوغ در ضمیر آنان به وجود آورند.
رفتار و گفتار عفت آمیز پدران و مادران، شرایط مساعدی را که به منظور ایجاد ملکه عفّت در محیط خانواده برای کودکان خویش ایجاد میکند، و بیتردید بهترین راه پرورش عفّت در روان فرزند است.
اسلام در تعالیم تربیتی خود به این اصل مهم اخلاقی توجّه کامل نموده و برای اینکه فرزندان مسلمین با خوی پسندیده عفّت، بار آیند، به پدران و مادران دستورهای لازم را داده است. در ذیل نمونه هایی از آن را ذکر مینماییم.
مهمترین اصلی که در پرورش صحیح کودک باید مراعات شود، هماهنگی برنامههای تربیتی با قوانین طبیعت است، پدر و مادر باید پا به پای قوانین طبیعت اقدام و طفل را بر اساس آن تربیت نمایند، به عنوان نمونه غذای مناسب با طبع کودک قبل از روییدن دندانها و پس از روییدن، متفاوت است، از این رو لازم است مربّی در طرز تغذیه و مواد غذای کودک، از قانون خلقت پیروی کند و برنامه غذایی طفل را با موازین طبیعی و تکامل تدریجی وی منطبق نماید.
غریزه جنسی یکی از مهمترین امور فطری و غریزی کودک است، این غریزه در پرتو یک سلسله مقرّرات دقیق طبیعی، راه رشد و تکامل خود را میپیماید و تا رسیدن به ایام بلوغ، به تدریج مراحلی را طی میکند. برنامه طبیعت در چند سال قبل از بلوغ کودک مخفی ماندن تمایل جنسی است، بدین جهت لازم است برنامه تربیتی نیز با قوانین طبیعت هماهنگ باشد، و شرایط پرورش کودک را هماهنگ با مخفی نگه داشتن غریزه جنسی فراهم سازد.
اسلام، کودکان ممیز را از هر گونه عمل مهیجی که باعث تحریک تمایل جنسی شود، دور نگه داشته و پدران و مادران را به ایجاد محیط مساعد برای پنهان نگه داشتن تمایل جنسی آنان، مکلّف نموده است.(1)
1) (1) گفتار فلسفی، کودک از نظر وراثت و تربیت 364:2 و 366 با تخلیص.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: بستر خواب پسر بچّه با پسر بچّه، و پسر بچّه با دختر بچّه، و دختر بچّه با دختر بچّه در صورتیکه در سن ده سالگی باشند، باید از هم جدا شود.(1)روایت دیگری، سن آنان را شش سال معین نموده است.(2)
امام باقر علیه السلام میفرماید: بایستی بستر خواب پسر بچّه ده ساله را از زنها جدا کنید. «قالَ: یُفَرَّقُ بَینَ الصِّبیَانِ وَ النِّسَاءِ فِی المَضَاجِعِ إِذَا بَلَغُوا عَشرَ سِنینَ».(3)برخی از فقیهان فرمودهاند: در صورتیکه بیم تهییج شهوت و مشکلات جنسی باشد، عمل به مضمون این روایت، واجب است و باید بستر کودکان جدا از یکدیگر و از زنان باشد.
(4)2. نهی از آمیزش در حضور کودک یکی دیگر از دستورهای تربیتی اسلام برای ایجاد عفّت و پاکدامنی در کودکان، نهی از آمیزش و هر گونه مناظر تحریک آمیز و مهیجِ جنسی پدر و مادر در حضور کودکان است.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: قسم به خدا، اگر مردی با همسر خود آمیزش نماید و در اتاق، کودک بیداری، آن دو را در حال آمیزش ببیند، سخنان و همچنین صدای تنفّس آنها را بشنود، آن طفل هرگز رستگار نخواهد شد، دختر باشد یا پسر و سرانجام به زنا آلوده میشود.(5)
همچنین جابر بن عبدالله انصاری نقل میکند: امام باقر علیه السلام به من فرمود: بپرهیز از آمیزش در جایی که کودک ممیزی تو را میبیند و آنچنان درک دارد که میتواند رفتار تو را برای دیگران توصیف نماید، جابر میگوید: عرض کردم یابن رسول الله، آیا این عمل صرفاً کراهت دارد؟ حضرت فرمود: نه، (علاوه بر کراهت، آثار شوم عملی بر آن مترتب است)، اگر با این عمل خدا، به تو فرزندی دهد، در ارتکاب جرم و جنایت مشهور خواهد شد. «فَإِنَّکَ إِن رُزِقتَ وَلَدًا کانَ شُهرَةً عَلَمًا فِی الفِسقِ وَ الفُجُورِ».(6)
1) (1) من لا یحضره الفقیه 436:3-437، ح 4509.
2) (2) همان: ح 4508.
3) (3) وسائل الشیعة 461:21، باب 74 من ابواب احکام الاولاد، ح 4.
4) (4) تذکرة الفقها (طبع قدیم) 575:2، جامع المقاصد 44:12.
5) (5) الکافی 500:5، ح 2 و 499، ح 1، وسائل الشیعه 132:20-133، باب 67 من ابواب مقدمات النکاح و آدابه، ح 1-2.
6) (6) وسائل الشیعة 134:20، باب 67 من ابواب مقدمات النکاح و آدابه، ح 8.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: دختر بچّه شش ساله را، پسر بچّه نبوسد و همچنین زنهااز بوسیدن پسر بچّهای که سنّش از هفت سال تجاوز کرده است، خودداری کنند.(1)همین مضمون از امام صادق و امام رضا علیهما السلام نیز روایت شده است.(2)
همچنین امام صادق از جدّش امیرالمؤمنین علیهما السلام نقل میکند که فرموده، تماس بدنی زن با دخترش که به سن شش سالگی رسیده باشد (در صورتیکه برهنه باشد و موجب تهییج شهوت گردد) نوعی زنا محسوب میگردد.(3)
در روایت دیگری، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: والدین نباید به عورت فرزند خود نگاه کنند و فرزندان هم حق ندارند به عورت والدین نگاه کنند، و نیز فرموده است: خداوند کسی را که بدون پوشش مناسب در حمام رود، و به او نگاه کنند یا او به دیگران نگاه کند، لعنت و از رحمت خود دور میکند.(4)
بوسیدن، در آغوش گرفتن، روی زانو نشاندن، دست زدن به عورت طفل، نیز عواملی برای تهییج تمایل جنسی هستند، از این رو برای مخفی ماندن و تحریک نشدن غریزه جنسی کودکان از شش سال به بالا اسلام در برنامههای تربیتی خود، اولیای اطفال را از این اعمال بر حذر داشته است.
افزون بر این، از مجموع روایاتی که ذکر شد، معنی هم آهنگی برنامههای تربیتی اسلام با قانون حکیمانه آفرینش در موضوع بحث به خوبی روشن شد، زیرا تجارب علمی بر دانشمندان ثابت کرده است که آیین فطرت و برنامه خلقت چنین مقرّر داشته است که غریزه تمایل جنسی کودک در سنین قبل از بلوغ، باید بدون تحریک و در پرده اختفا باشد و مانند آتش در زیر خاکستر پنهان بماند.(5)
1) (1) ر. ک: النهایة و نکتها 353:2، شرائع الاسلام 268:2، مسالک الافهام 38:7، تفصیل الشریعة (کتاب النکاح): 15.
2) (2) وسائل الشیعة 230:20-231، باب 127 من ابواب مقدمات النکاح و آدابه، ح 2 و 4 و 6-7.
3) (3) همان، ح 5.
4) (4) الکافی 503:6، (باب الحمام)، ح 36، وسائل الشیعه 56:2، باب 21 من ابواب آداب الحمام، ح 1.
5) (5) گفتار فلسفی، کودک از نظر تربیت و وراثت 369:2 و 371.
فرزند در دوران کودکی در کنار پدر و مادر به سر میبرد و احساس میکند محدودیتی برای امیال و کارهای خود ندارد و چون انس و الفت و وابستگی زیادی بین او و والدین است، میل دارد بی اجازه به اتاق آنان برود، در حالیکه والدین در اتاق خود، گاه نیمه عریان و گاهی عریانند و مصلحت نیست کودک، آنها را در این حالت ببینند، زیرا موجب تحریک و تهییج جنسی او میشود، بدان جهت، اسلام به والدین دستور داده است که فرزندان خود را عادت دهند که در اتاق خاص خود بخوابند و برای رفتن به اتاق آنها اجازه بگیرند(1).
طبیعی است که این کار باید با ملایمت صورت گیرد و والدین با تقویت احساس استقلال روانی و عزّت نفس کودکان و تمرین دادن آنها به این کار، پیش روند، به طوریکه پیش از آنکه به سن بلوغ برسند، به الزامی بودن این امر پی ببرند.(2)
دلیل این حکم، کلام خداوند متعال است که میفرمایند: غلامان و کودکان نابالغ شما در شبانه روز، سه موقع باید با اجازه قبلی به اتاق شما وارد شوند، قبل از نماز صبح، و نیمه روز که جامههای خود را برای استراحت از تن بیرون آورده اید، و پس از نماز عشاء که برای خواب مهیا شده اید، این سه وقت برای شما به منزله عورت و پوشش است، امّا در غیر این سه وقت، گناهی بر شما و آنها نیست (که بدون اجازه وارد شوند). (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذِینَ مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ وَ الَّذِینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِنَ الظَّهِیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَکُمْ... ).(3)
متأسفانه امروزه کمتر این ادب اسلامی رعایت میشود و با اینکه قرآن به صراحت آنرا در آیه فوق بیان کرده است، در نوشتهها و سخنرانیها و بیان احکام نیز پیرامون این حکم اسلامی و فلسفه آن بحث نمیشود و معلوم نیست به چه دلیل این حکم قطعی قرآن مورد غفلت و بی توجهی قرار گرفته است.
بر خلاف آنچه بعضی از ساده اندیشان فکر میکنند که کودکان از این مسائل سر در نمیآورند، ثابت شده که کودکان روی این مسأله فوقالعاده حساسیت دارند و گاه سهل انگاری پدران و مادران و رویارویی کودکان با منظره هایی که نباید ببینند، سرچشمه انحرافات اخلاقی و گاه بیماریهای روانی شده است.(1)
به هر حال، از ظاهر آیه مبارکه استفاده میشود، بر والدین واجب است فرزندان ممیز و غیر بالغ خود که مسائل جنسی و کشف عورت را میفهمند، امر نمایند در اوقاتی که در آیه ذکر شده، با اجازه قبلی در اتاق آنها وارد شوند(2)، البته به نظر میرسد ذکر اوقات سه گانه از باب مصداق باشد، بلکه این حکم مربوط به هر زمانی است که والدین در اتاق خواب خود، عریان یا نیمه عریان باشند.
ممکن است این پرسش مطرح شود که آیا بر کودکان نیز واجب است این حکم را رعایت کنند؟ برخی از فقها قائل به وجوب شده اند(3)، و در توجیه این نظریه گفته شده، دلیل این حکم نسبت به حدیث رفع قلم، اخصّ است.(4)ولی دیدگاه مشهور در بین آنها، این است که خطاب در آیه، متوجه والدین(5)است و کودک مسئولیتی ندارد.
همچنین از آیه مورد بحث استفاده میشودکه اتاق خواب والدین، باید جدای از اتاق خواب فرزندان باشد، زیرا اجازه گرفتن برای ورود به اتاق پدر و مادر، همین معنا را میفهماند.
علاوه بر آیهای که ذکر شد، بعضی از روایات نیز بر این ادب اسلامی (اجازه گرفتن برای ورود به اتاق پدر و مادر) دلالت دارد مانند آنکه، امام صادق علیه السلام میفرماید: غلامان و کودکان شما در شبانه روز سه وقت برای ورود به اتاق شما اجازه بگیرند، آنگاه آن حضرت سه موردی که در آیه آمده را ذکر میفرماید، و کسی که به سن بلوغ رسیده باید
1) (1) تفسیر نمونه 545:14.
2) (2) ر. ک: مجمع البیان 269:7-270، تفسیر التبیان 407:7، نفسیر المیزان 163:15، زبدة البیان: 694، قرطبی، الجامع لاحکام القرآن 304:12.
3) (3) تذکرة الفقها 573:2-574، راوندی، فقه القرآن 130:2، مستند الشیعة 35:16.
4) (4) موسوعة الامام الخویی (کتاب النکاح) 68:32-69.
5) (5) جواهر الکلام 83:29، کنز العرفان 291:2، مستمسک العروة الوثقی 40:14.
موقع ورود به اتاق مادرش و خواهرش و خاله اش با اجازه وارد شود، و شما اجازه ورود به او ندهید، مگر اینکه با سلام وارد شود، زیرا سلام اطاعت از خداوند بزرگ است. و نیز دیگر روایاتی که در این باره وارد شده است.(1)
با مقایسه احکام تربیتی اسلام، از جمله این حکم که در جهت عفّت و پاکدامنی کودکان صادر شده و آنچه در دنیای به اصطلاح متمدّن امروز میگذرد که بسیاری از مردم آنها همانند حیوانات، بلکه زشتتر در جلوی چشم کودکان، خود را از نظر جنسی ارضاع مینمایند و در وسائل ارتباط جمعی، از آن تبلیغ میکنند و به طور کلی در برخی از جوامع غربی دیگر عفاف، پاکدامنی، کنترل غریزه جنسی و از این قبیل امور هیچ مفهوم و معنایی ندارد، معلوم میشود اسلام به تعالی و تکامل کودکان با چه دقت و ظرافتی توجه داشته، و اگر والدین به تربیت صحیح آنها همت گمارند، بیگمان در مسیر سعادت و خوشبختی قرار خواهند گرفت.
(2) انسان در تمام عمر بهویژه در سنین کودکی، نیازمند موعظه و نصیحت است، زیرا به طور طبیعی در معرض غفلت و فراموشی از خود و آنچه به مصلحت اوست، میباشد.
موعظه یکی از اساسیترین روشهای تربیتی است که انسان را به نیکیها یادآوری و به سوی آن سوق میدهد. در قرآن کریم آیات بسیاری وجود دارد که با مضامین مختلف، مردم را موعظه مینماید.
گاهی میفرماید: ای مردم عالَم، «قرآن» که همه پند و اندرز و شفای دلهای شماوهدایت و رحمت بر مؤمنان است، از جانب خدا برای هدایت و سعادت شما آمد. (یا أَیُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ ).(3)
1) (1) الکافی 529:5-530، ح 1 و 3-4، وسائل الشیعه 217:20-218، باب 121 من ابواب مقدمات النکاح و آدابه، ح 2-3-4.
2) (2) موعظه از ماده «وعظ» به معنی یادآوری امور نیک و پسندیده میباشد، ر. ک: راغب، مفردات: 876؛ برخی دیگر آنرا به وصیت به تقوا و ترغیب و تشویق به اطاعت از خدا و دوری از معصیت، معنی نمودهاند، لسان العرب 463:6، مجمع البحرین 1952:3 و در فارسی آنرا پند و اندرز نامند؛ فرهنگ عمید 1952:2.
3) (3) سوره یونس 57:10.
و در جای دیگر، بعد از بیان سرگذشت اقوامی که به دلیل ظلم و فساد هلاک شدند، میفرماید: بیتردید در سرگذشت پیشینیان تذکّر و اندرزی است برای آن کس که عقل دارد یا گوش فرا میدهد و حاضر است. (إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ ).(1)
و نیز در خطاب به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: پیوسته تذکّر و اندرز ده، زیرا تذکّر، مؤمنان را سود میبخشد. (وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ ).(2)
همچنین انبیاء و اولیاء الهی در تربیت امّت و فرزندان خویش از روش موعظه بهره گرفتهاند، در قرآن در مورد مواعظ لقمان به فرزندش به تفصیل سخن به میان آمده و میفرماید: و یاد کن زمانی که لقمان به پسرش در حالیکه او را موعظه مینمود، گفت: ای فرزندم، چیزی را همتای خداوند قرار مده، زیرا بیگمان شرک به خدا ستمی بزرگ است.(3)
لقمان فرزندش را به مهمترین مسائل اعتقادی، یعنی توحید موعظه میکند، زیرا اساس تربیت و رستگاری هر فرد به اعتقاد او به یکتاپرستی و اخلاص در عمل است. همچنین علت موعظه خود را دوری از شرک بیان نموده، زیرا شرک به خدا بزرگترین خطر در راه رستگاری انسانها است و نیز او را به مسأله معاد توجه میدهد و میفرماید: ای فرزندم، بدان که خداوند اعمال بد و خوب مردم را گر چه به مقدار خردلی در دل سنگی یا در طبقات آسمانها و یا در زمین پنهان باشد، همه را در روز قیامت برای حساب میآورد، زیرا خداوند بر همه چیز دانا و توانا است.(4)
ایمان انسان به روز قیامت و دریافت نتیجه اعمال خود از کوچک و بزرگ، از عوامل اساسی اصلاح و رستگاری فرد است که لقمان علیه السلام فرزندش را بدان موعظه مینماید.
وی در ادامه میگوید: ای فرزندم، نماز را بپادار و امر به معروف و نهی از منکر کن و برای انجام این کار از مردم نادان هرگونه آزار ببینی، صبر پیشه کن که این صبر و تحمّل در راه تربیت و هدایت مردم، نشانهای از عزم ثابت مردمِ بلند همّت در امور عالم است.(1)
در این آیه فرزند خود را به نماز که برترین اعمال و ستون دین خدا و معراج مؤمن است، موعظه مینماید و نیز به امر به معروف و نهی از منکر که دو عامل اساسی در جهت جلوگیری از انحرافات اجتماعی است، گوشزد مینماید.
ائمّه معصومین: نیز در برنامههای تربیتی خود، برای هدایت فرزندان و دیگر افراد، از روش موعظه استفاده نمودهاند.
امیرالمؤمنین علیه السلام خطاب به فرزندش امام مجتبی علیه السلام میفرماید: ای فرزندم، من تو را به رعایت تقوای الهی و مراعات اوامر او وصیت میکنم، قلب خود را با یاد خدا آباد کن وبه ریسمان او چنگ زن و ارتباط خود را با او محکم کن، قلب خود را با موعظه زنده کن و هوای نفس را با زهد بکش و دل را با یقین قوی گردان و با یاد مرگ خاضع گردان. «أَحیِ قَلبِکَ بِالمَوعِظَةِ وَ مَوتَهُ بِالزُّهدِ وَ قُوَّةَ بِالیَقِینِ وَ ذَلَّلهُ بِالمَوتِ...».(2)موعظه آن حضرت خطاب به امام حسین علیه السلام نیز قریب به این مضامین میباشد.(3)
دانشمندان علم اخلاق برای موعظه، آداب و شرایطی ذکر نمودهاند، به دلیل اینکه رعایت آن در تربیت کودکان مؤثر است، در ادامه به مهمترین آنها اشاره خواهیم داشت:
الف: لازم است موعظه در پنهان و دور از چشم دیگران صورت پذیرد، زیرا در حضور مردم چه بسا موجب تحقیر شخصیت کودک شود، افزون بر این، اگر موعظه برای این است که کودک مرتکب اشتباه شده، مردم از عیب او مطلع میگردند و آثار منفی در بر خواهد داشت. امام عسکری علیه السلام میفرماید: کسی که برادر مؤمن خود را در
پنهان موعظه کند او را شخصیت و وقار میبخشد و اگر در حضور دیگران انجام پذیرد، او را کوچک نموده است.
ب: لازم است موعظه با گفتار نیک و دور از خشونت و تندی و تحقیر انجام شود وبا اظهار محبت همراه باشد، در قرآن آمده است: ای رسول ما، مردم را به حکمت و برهان و موعظه نیکو، به راه خدا دعوت کن و با بهترین طریق با اهل جدل مناظره کن. (اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ).(1)
از این آیه استفاده میشود، موعظه و اندرز در صورتی مؤثر میباشد که خالی از هرگونه خشونت، برتریجویی، تحقیر، تحریک حس لجاجت و مانند آن باشد، چه بسیارند اندرزهایی که اثر معکوس میگذارند، مثل این که در حضور دیگران و توأم با تحقیر انجام شود و یا از آن برتریجویی گوینده استشمام گردد.(2)
ج: بهتر است موعظه همراه با یادآوری نعمتهای خداوند متعال صورت پذیرد، چنانکه روش قرآن اینگونه میباشد، مانند آنکه، خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: آیا خداوند تو را یتیم نیافت و سپس پناه داد... حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن و سؤال کننده را از خود مران. (أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوی... فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلا تَقْهَرْ وَ أَمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ ).(3)
خداوند ابتدا نعمتهای بزرگی که به پیغمبرش ارزانی داشته را گوشزد میکند، از جمله اینکه یتیم بودی، در شکم مادر بودی که پدرت عبدالله از دنیا رفت و در آغوش جدّت عبدالمطلب پرورش یافتی، شش ساله بودی که مادرت از دنیا رفت، امّا عشق محبت تو را در قلب جدّت عبدالمطلب و عمویت ابوطالب افزون ساختیم.
و بعد از ذکر برخی نعمتهای دیگر میفرماید: حال که چنین است یتیم را تحقیر مکن. گویی خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: تو هم خود یتیم بودی و رنج یتیمی را کشیده ای، اکنون از دل و جان مراقب یتیمان باش و روح تشنه آنها را با محبت، سیراب کن.
د: کردار ناپسند کودک با صراحت ذکر نشود، زیرا این روش به تدریج زشتی کار ناپسند را از بین میبرد و کودک را به انجام آن، جری میسازد. بنابراین اگر نیاز به نکوهش کودک به جهت انجام کردار ناپسند باشد، شایسته است با کنایه و اشاره بیان گردد و آثار منفی کارهای زشت، توضیح داده شود.
ه -: لازم است پدر و مادری که کودک خویش را موعظه و اندرز میدهند، خود به آنچه میگویند، عمل کنند. خداوند در قرآن کسانی که عملشان منطبق با گفتارشان نیست را مذمّت نموده و میفرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید، چرا چیزی به زبان میگویید و در مقام عمل خلاف آنرا انجام میدهید. (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ).(1)
در این آیه، خداوند مؤمنینی را که گفتارشان مطابق عمل آنها نیست توبیخ و سرزنش مینماید.(2)
در روایات نیز به رعایت این شرط تأکید شده است. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: از کسانی مباش که بسیار دیگران را موعظه میکند، ولی خود به گفتارش عمل نمینماید. «قالَ: لا تَکُن مِمَّن... یُبَالِغُ فِی المَوعِظَةِ وَ لا یَتَّعِظُ...».(3)و نیز فرموده است: کسی که خود را راهنمای دیگران میداند باید قبل از پرداختن به راهنمایی دیگران، به تربیت خویش بپردازد، و تربیت نسبت به دیگران با درون و سیرت انجام شود، قبل از آنکه در گفتارش ظاهر گردد.
(4)و امام صادق علیه السلام میفرماید: دانشمندی که خود به گفتارش عمل ننماید، موعظه او در قلبها بی اثر است همانگونه که دانههای باران بر سنگ سخت اثر ندارد. «إِنَّ العَالِمَ إِذا لَم یعمَل بِعِلمِهِ زَلَّت مَوعِظَتُهُ عَنِ القُلُوبِ کَما یَزِلُّ المَطَرُ عَنِ الصَّفَا».(5)
یکی از تمایلات فطری انسان که از دوران کودکی آشکار میشود و تا پایان عمر باقی است، میل به ستایش و تحسین دیگران است. هر کودک و بزرگسالی انتظار دارد در مقابل موفقیتی که بدست میآورد، مورد تحسین و تمجید قرار گیرد و از این کار بسیار مسرور و خشنود میگردد.
در سایه تشویق و تحسین، استعدادهای درونی افراد به فعلیت میرسد و کمالات درونی مردم آشکار میگردد، گویی تشویق، به افراد نیروی تازهای میبخشد و راه تعالی و تکامل را به روی آنان باز میکند.
تشویق از مهمترین روشهای تربیتی است که میتوان در تربیت کودکان از آن استفاده کرد. یکی از بزرگترین روانشناسان عصر حاضر «دکتر ماگدوگان» میگوید: تقریباً تمام اطفال بدون استثنا بیش از تنبیه و خشونت، به تشویق و برانگیختن حس اعتماد به نفس احتیاج دارند، چه بسیاری از اطفال بر اثر فقدان مشوّق و محرّک، از استعداد خلاّق خود بی خبر ماندهاند و فقط یک تذکّر کوچک قادر به ظاهر کردن آن گشته است. قسمت عمدهای از آشفتگیهای فکری و عصبی اطفال، مولود رفتار خشونتباری است که برای سرزنش آنها اعمال گردیده است و این بیماری عصبی اغلب تا آخر عمر هم، دست از سر انسان بر نخواهد داشت.(1)
نیاز به تشویق، نیازی همیشگی است و این خطا است که برخی تصور کنند چون فرزندانشان بزرگ شدهاند، نیازی به تشویق ندارند، بلکه به جز انبیا و اولیا و برگزیدگان الهی، همه افراد در همه مراحل زندگی نیازمند تشویق و تمجیدند.(2)
در تعالیم اسلام، از تشویق برای تربیت استفاده شده است. اولیای دین، مردم را با این روش به انجام نیکیها و خوبیها، شادمان و دلگرم مینمودند. به عنوان نمونه:
1 - خداوند مؤمنین را برای استقامت در مقابل دشمن و مبارزه جهت پیروزی، مورد تشویق قرار میدهد و میفرماید: ای پیامبر، مؤمنان را تحریک و تشویق به جنگ [با دشمن] کن، هرگاه بیست نفر با استقامت از شما باشند، بر دویست نفر از دشمن غلبه میکنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند، پیروز میگردند.(1)
2 - و همچنین میفرماید: آنها که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت عظیم رسیدهاند، پروردگار، آنها را به رحمتی از ناحیه خویش و خشنودی و باغهای بهشتی که در آن نعمتهای جاودانه دارند، بشارت میدهد، همواره و تا ابد در این باغها [و در لابلای این نعمتها] خواهند بود، زیرا نزد خداوند پاداش عظیم است. (الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ * یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فِیها نَعِیمٌ مُقِیمٌ * خالِدِینَ فِیها أَبَداً إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ).2
3 - امیرالمؤمنین علیه السلام درباره کارمندان عالی رتبه دولت در ضمن تعالیم خود به مالک اشتر، مینویسد: با تحسین و حق شناسی، خویشتن را با مأمورین درستکار خود مرتبط کن، خدمات صادقانه آنان را به زبان بیاور و به صراحت قدردانی نما، زیرا تحسین و حق شناسی مردان شجاع را در راه نیکوکاری ترغیب میکند و مسامحه کاران را به خواست خداوند به جنبش و حرکت وا میدارد. «وَ واصِل [اوصل] فِی حُسنِ الثَّناءِ عَلَیهِم وَ تَعدیدِ مَا أَبلَی ذَوُو البَلاءِ مِنهُم فَإِنَّ کَثرَةَ الذَِّکرِ لِحُسنِ أَفعَالِهِم تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَ تُحَرَّضُ النَّاکِلَ، إِن شَاءَ اللهُ».(2)4 - رسول اکرم صلی الله علیه و آله مرد عربی را دید که در نماز خود دعا میخواند و مضامین بسیار عالی و پرمعنایی را به پیشگاه الهی عرضه میکند، سخنان عمیق و پر مغز آن مرد که حاکی از مراتب معرفت و کمال ایمانش بود در پیامبر صلی الله علیه و آله تأثیر گذاشت. ایشان شخصی را بر او گمارد و دستور داد، وقتی مرد عرب از نماز فارغ شد او را به حضورش بیاورد، عرب را به
محضر آن حضرت آورد، رسول اکرم صلی الله علیه و آله قطعه طلایی را که به او هدیه داده بودند به وی عطا فرمود، سپس پرسید از کدام قبیله ای؟ آن مرد نام قبیله خود را گفت، حضرت فرمود: آیا میدانی این طلا را برای چه به شما بخشیدم؟ عرض کرد: به اعتبار قرابت بین من و شما. حضرت فرمود: برای قرابت حقی است، ولی این طلا را از آن جهت به تو بخشیدم که در پیشگاه الهی او را به نیک و شایستگی ثنا گفتی. «إِنَّ لِلرَّحِمِِِ حَقًّا وَ لکِن وَهَبَت لَکَ الذَّهَبُ لِحُسنِ ثَنائُکَ عَلَی اللهِ عَزَّوَجَلَّ».(1)5 - امام مجتبی علیه السلام در حالیکه هفت ساله بود در مجلس جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله حضور مییافت و هرگاه کلمات وحی که توسط جبرییل بر آن حضرت خوانده میشد میشنید، آنها را حفظ میکرد و در منزل برای مادرش بیان میکرد. زمانی که پدرش به منزل میآمد، متوجه میشد آنچه بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده حضرت زهرا علیها السلام بدان آگاهی دارد، علت را جویا شد، حضرت زهرا علیها السلام جواب داد: فرزندت امام مجتبی از جدّش شنیده و آنها را برای من بازگو مینماید.
روزی آن حضرت هنگامی که امام مجتبی علیه السلام وحی را شنیده و قصد داشت برای مادرش بیان کند، در منزل مخفی شد، امام مجتبی علیه السلام نتوانست کلمات وحی را بیان کند، مادرش تعجّب کرد، امام مجتبی علیه السلام عرضه داشت، تعجّب نکن مادر، انسان بزرگی کلام من را میشنود، بدان جهت نمیتوانم بیان نمایم. در این هنگام امیرالمؤمنین علیه السلام از جایی که مخفی شده بود، خارج شد و فرزند خود را بوسید و به دلیل فهم بالای وی، او را مورد تشویق قرار داد.(2)
6 - راوی نقل میکند، ابوحنیفه (امام مذهب حنفی از اهل سنّت) بر امام صادق علیه السلام وارد شد و به ایشان عرض کرد: فرزندت موسی - که در آن زمان کودک بود - را در حال نماز مشاهده کردم، مردم از جلو او عبور میکردند و آنها را نهی نمینمود، امام صادق علیه السلام دستور فرمود، فرزندش را آوردند و گفته ابوحنیفه را به وی منتقل نمود، ایشان جواب داد:
ای پدر، این چنین است، زیرا آن که من برای او نماز میخوانم از مردم به من نزدیکتر است، مگر نه این است که خداوند میفرماید: ما از رگ گردن او (انسان) به او نزدیکتریم، (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ ). امام صادق علیه السلام کودک خود را به سینه چسبانید و مورد ملاطفت و تشویق قرار داد و فرمود: پسرم، پدر و مادرم فدای تو باد، ای کسی که اسرار الهی در تو به ودیعه گذارده شده است. «فَضَّمَهُ أَبُوعَبدِاللهِ إِلی نَفسِهِ، ثُمَّ قال: یا بُنَیَّ بِأَبِی أَنتَ وَ أُمَّی یا مُستَودَعَ الأَسرَارِ».(1)
1 - تشویق عامل تقویت روحی کودک به سوی کمال میباشد و میتواند با اعتماد به نفس، کارهای خوب و مورد علاقه خود را دنبال کند.
2 - استعدادهای درونی کودک را رشد و به شکوفایی سوق میدهد و زمینه یأس و نومیدی و بدبینی را از بین میبرد.
3 - کودک در پرتو تشویق میآموزد چگونه مشکلات و سختیها را بر خود هموار سازد تا به هدف مطلوب برسد.
4 - تشویق سبب میشود کودکان با نظری خوب و خوش بینانه، به پدر و مادر و دیگر اطرافیان بنگرند، و آنها را دوست و همدم و یار صمیمی خود تلّقی کنند، این ویژگی به نوبه خود ثمرات بسیاری را در بر خواهد داشت.
5 - گاه یک تشویق مناسب و حکیمانه، ممکن است مسیر زندگی کودکی را عوض کند و او را از بدی و انحرافات نجات بخشد.
6 - تشویق کودک برای انجام فعالیتهای مثبت، باعث انگیزش و تحرّک در دیگران خواهد شد و فضای رقابتی خوبی در بین آنها ایجاد خواهد نمود، بدان جهت بهتر است در حضور دیگران انجام پذیرد تا موجب تحرّک سازنده و پویایی آنها شود.(2)
1 - لازم است مربّی کودک، کردار پسندیده او را مورد تشویق قرار دهد، نه شخصیت او را، زیرا تشویق شخص، چه بسا موجب عُجب و خودخواهی گردد، افزون بر این، تشویق شخص اثری نسبت به دیگر کودکان ندارد، بر خلاف تشویق نسبت به کردار و عمل که موجب رغبت دیگران میشود؛ خداوند، خُلق نیکوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را مورد تشویق قرار داده و میفرماید: (وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ ).(1)
2 - تشویق باید به اندازه لازم صورت پذیرد، افراط و مبالغه در آن، اثر آن را از بین میبرد.
3 - در مقام تشویق نباید کودک با دیگر کودکان که مستحّق تشویق نیستند، مقایسه شود. این روش، تحقیر کودکی که با او مقایسه شده را در پی خواهد داشت.
4 - اگر تشویق با انجام عملی صورت پذیرفته، باید آنچه وعده داده شده، عملی گردد، زیرا خلف وعده موجب سلب اعتماد کودک از مربّی خواهد شد.
از جمله روشهای تربیتی که ریشه در فطرت انسان دارد و مورد علاقه شدید اطفال نیز میباشد، تربیت با استفاده از قصّههای آموزنده است.
مربّی میتواند مطالب عالی و رفتار و کردار پسندیده و آنچه به مصلحت کودک و در جهت سعادت مادی و معنوی اوست، را در قالب قصّه و به صورت ساده و قابل فهم به او بیاموزد، بهویژه در عصر حاضر که با استفاده از وسائل سمعی و بصری و با زبان هنر در قالب فیلم و نمایشنامه و...، قصّههای آموزنده گذشتگان میتواند در جهت تربیتی، تأثیرات شگرف در پی داشته باشد.
در قرآن کریم که بهترین برنامه تربیتی است، برای ساختن انسان و در جهت تکامل وی، از این روش استفاده شده، به گونهای که حدود یک سوّم از آیات قرآن را قصّههای انبیاء عظام مانند نوح، ابراهیم، یوسف، آدم و...: تشکیل میدهد.
1) (1) سوره قلم 4:68.
در خلال قصّه، کودک از آنچه را سبب گمراهی و هلاکت اقوام گذشته گردیده، مطّلع میشود و از آن دوری میجوید و به آنچه موجب فلاح و رستگاری بعضی دیگر شده نیز آگاهی پیدا میکند و سعی میکند در خود ایجاد نماید.
یکی دیگر از روشهای تربیتی ایجاد مسابقههای مفید و سازنده در بین کودکان است، این روش موجب تحریک و ترغیب کودک به سوی فعل نیکی که مورد نظر مربّی است، میباشد.
در تاریخ آمده است، امام حسن و امام حسین علیهما السلام که در آن زمان کودک بودند، خط نوشتند و هر کدام مدّعی بود خط او از دیگری زیباتر است، به نزد مادرشان رفتند تا قضاوت کند که خط کدام یک زیباتر است، آن حضرت نخواست یکی از آنها آزرده خاطر شوند، پیشنهاد نمود به نزد پدرشان امیرالمؤمنین علیه السلام بروند، آن جناب نیز مانند مادرشان آنها را به سوی جدّشان فرستاد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: من در اینباره قضاوتی ندارم تا از جبرییل سؤال کنم... بالاخره در آخر قضاوت به مادرشان واگذار شد و ایشان فرمود: من یک گردنبند دارم از جواهرات با دانههای معین و فرد، بند آن را پاره میکنم، هر یک از شما تعداد بیشتری از دانههای آن جمع آوری نمود، خطش زیباتر است، در این هنگام جبرییل از طرف خداوند مأموریت یافت دانههای گردنبند را زوج قرار دهد تا هر کدام بتواند به اندازه دیگری جمع آوری نماید و در نتیجه هیچ کدام آزرده خاطر نشوند.(1)
یکی از مسائل مهم و پیچیده تربیت که اکثر پدران و مادران در آن دچار تردیدند، چگونگی برخورد با کارهای نادرست کودکان است، به طوری که در بیشتر اوقات،
1) (1) خوارزمی، مقتل الحسین علیه السلام 123:1، بحارالانوار 309:43.
والدین متحیرند در مقابل خطاها و کج رویهای فرزندانشان و روی بر تافتن آنان از توصیهها و راهنمایی ها، چه واکنشی نشان دهند، و نیز این پرسش مطرح است جرائمی که کودک مرتکب میشود از دیدگاه اسلام دارای چه حکمی است؟
به دلیل اهمیت موضوع، بخش پایانی کتاب در جلد دوّم را به بحث و تحقیق در این مسأله اختصاص دادیم که سه عنوان اخیر را نیز شامل میگردد، بدان جهت در این بخش از توضیح در مورد آنها خودداری میگردد.
کودک پیش از آنکه عقلش به فعلیت برسد و قادر به درک مطالب علمی گردد، فطرت توحیدی و عواطف اخلاقی در ضمیر او فعلیت دارد و برای پذیرش تربیت آماده است، از این رو لازم است پدر و مادر به ارزش این فرصت مهم، متوجّه باشند و از بیداری فطرت ایمانی و احساسات کودک، حداکثر استفاده را بنمایند و در روان وی، ایمان به خدا و سجایای اخلاقی را پرورش دهند، تا قبل از آنکه عقلش به خوبی شکفته شود و در راه تحصیل علم و درک حقایق عقلانی قدم بر دارد، طفلی پاک نهاد و با ایمان، خوش اخلاق و مورد اعتماد، بار آمده باشد.(1)
بنابراین اوّلین اصلی که والدین کودک موظّفند در راه تعلیم و تربیت صحیح با زبان ساده و قابل فهم، به او بیاموزند، ایمان به خدا است؛ باید به او بفهماند، آنکس که ما را آفریده، آنکه به ما رزق و روزی میدهد، آنکه گل و گیاه، پرنده و حیوان را خلق کرده، آنکه روز و شب را به وجود آورده و...، خداست؛ او همیشه و در تمام لحظات ناظر اعمال ما است، خوبیهای ما را پادش میدهد و در بدیها ما را مجازات مینماید.
اینگونه سخن گفتن در ذهن کودک، آسان و قابل قبول است و در مدّت کوتاهی به خدا دل میبندد و به او معتقد میشود و با ایجاد این عقیده که اساس اوّلیه سعادتِ بشر
1) (1) ر. ک: گفتار فلسفی، کودک از نظر وراثت و تربیت 184:2.
است، میتوان خیلی زود کودک را به نظم و تربیت وا داشت و تمام سجایای اخلاقی و صفات انسانی را به تدریج در وی پرورش داد.
پرورش ایمان به خداوند در روان کودک، بر پدر و مادر واجب است و یکی ازحقوق فرزندان میباشد و علاوه بر ادلّهای که در مباحث گذشته تحت عنوان «حکمفقهی تعلیم و تربیت» ذکر نمودیم، در روایات بر آن تأکید شده است. اینک نمونههایی از آن ذکر میشود:
1 - امام سجاد علیه السلام در ضمن حقوق فرزند، فرموده است: پدر در ولایت و سلطهای که بر فرزند دارد، مسئول است او را مؤدب و با اخلاق پسندیده پرورش دهد و او را نسبت به خداوند بزرگ راهنمایی کند. «وَ أَنَّکَ مَسئُولٌ عَمَّا وَلَّیتَهُ مِن حُسنِ الأَدَبِ وَ الدَّلالَةِ عَلی رَبَّهِ».(1)2 - از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرموده است: زبان کودکانتان را با جمله شریفه «لاإِلهَ إِلاَّ الله» بگشایید، اوّلین کلمهای که به آنان یاد میدهید، کلمه توحید باشد.
«إِفتَحُواعَلی صِبیانَکُم أَوَّلَ کَلِمَةٍ لا إِلهَ إِلاَّ الله».(2)3 - و نیز فرموده است: وقتی معلّم به کودک، نام خدا را بیاموزد، خداوند معلّم و کودک و همچنین پدر و مادر طفل را از عذاب مصون میدارد.
(3)4 - شخصی به نام عبدالرحمن سلمی به فرزند امام حسین علیه السلام سوره حمد را آموخت، وقتی کودک در حضور پدر، سوره حمد را خواند، حضرت امام حسین علیه السلام علاوه بر پول نقد و پارچهای که به جهت حق شناسی به معلم طفل داد، دهان آموزگار از دُر پُر کرد. اطرافیان از این همه بخشش آن حضرت، تعجّب کردند و از حضرت در اینباره سؤال نمودند، امام حسین علیه السلام در جواب فرمودند: کجا پاداش مالی من با عطای آموزش این معلّم برابری میکند. یعنی خدمت تعلیم سوره حمد از عطای مالی من ارزندهتر است.(4)
5 - رسول اکرم صلی الله علیه و آله به بعضی از کودکان نظر افکند و فرمود: وای به فرزندان آخر زمان، از روش ناپسند پدرانشان. عرض شد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله از پدران مشرک آنها؟ فرمود: نه، از پدران مسلمان که به فرزندان خود، هیچیک از فرائض دینی را نمیآموزند و به ناچیزی از امور مادّی درباره آنان قانع هستند، من از این مردم برئ و بیزارم و آنان نیز از من بیزارند.(1)
ایمان به خداوند که خود، احیای بزرگترین وجدان فطری بشر است، آثار و نتایج غیر قابل انکار در احیای سایر فطریات اخلاقی و سجایای انسانی دارد و میتواند همه آنها را با بهترین وصفی، از قوّه به فعلیت آورد و به عبارت روشن تر، ایمان به خداوند دو اثر مهم دارد:
نخست آنکه، بزرگترین واقعیت روحانی، یعنی فطرت توحیدی را احیا میکند و سعادت واقعی بشر را پی ریزی مینماید. و دیگر آنکه، فطریات روحانی و سجایای انسانی در سایه نیروی اجرایی ایمان بیدار میشود و جامه عمل میپوشد.
وجدان اخلاقی با تمام ارزشی که در سعادت بشر دارد، اگر متکی به ایمان نباشد، نمیتواند بشر را از سقوط در انحرافات حفظ کند. سایر صفات پسندیده نیز در صورتیکه پشتیبانی ایمانی نداشته باشد، در صحنه نبرد غرائز و تمایلات ضد فضیلت، شکست خواهد خورد.
بدین جهت، کودکانی که از اوّل، با ایمان به خدا تربیت میشوند، ارادهای قوی و روانی نیرومند دارند، از دوران کودکی رشید و با شهامت هستند و نتایج درخشان ایمان از خلال گفتار و رفتارشان به خوبی مشهود است.(2)
حلیمه سعدیه مادر رضاعی (دایه) رسول اکرم صلی الله علیه و آله میگوید: وقتی آن حضرت سه ساله بود، روزی به من گفت: مادر، روزها برادرانم کجا میروند؟ جواب دادم: گوسفندان را به صحرا میبرند، گفت، برای چه مرا با خود به همراه نمیبرند، مادر جواب داد: میل
داری با آنها باشی؟ آری، صبح فردا پیامبر را شستشو داد و به موهایش روغن زد و به چشمانش سرمه کشید و یک مهره یمانی که در نخ کشیده بود به گردنش آویخت، حضرت محمد صلی الله علیه و آله مهره را از گردن بیرون آورد و گفت: مادر، خدای من که همواره با مناست، نگهدار و حافظ من است. «قالَ لِی: مَهلاً یا أُمّاَهُ فَإِنَّ مَعِی مَن یَحفَظُنِی».(1)ایمانبهخدا است که طفل سه ساله را این چنین آزاد و نیرومند بار میآورد.
همچنین در مورد داستان حضرت یوسف علیه السلام، ابوحمزه میگوید: از حضرت امام سجاد علیه السلام سؤال کردم، روزی که یوسف را برادرانش در چاه افکندند، چند ساله بود؟ حضرت در جواب فرمود: نُه ساله.
از کودک نه سالهای که در چنین وضع سخت و شرایط ناراحت کننده، دچار شده، جز اضطراب و جزع، انتظار دیگری نیست، ولی نیروی ایمان در این کودک، اثر عجیب و حیرت زایی گذارده است، زیرا موقعی که او را از چاه خارج کردند و به عنوان غلام معامله نمودند، یکی از حضّار به وضع کودک دقت کرد و از روی رأفت و مهربانی گفت: نسبت به این طفلِ غریب، نیکی کنید. یوسف که این جمله را شنید با اطمینان خاطر و آرامش روان گفت: آن کس که با خداست، گرفتار غریب و تنهایی نیست. «فَقالَ لَهُم یوسُف: مَن کانَ مَعَ اللهِ فَلَیسَ لَهُ غُربَةٌ».(2)
از آیات و روایات(3)بسیاری استفاده میشود که محبت پیامبر صلی الله علیه و آله از برترین عبادات و از علایم ایمان است. کسی که این محبّت در قلبش رسوخ نماید با اطمینان و آرامش خاطر زندگی میکند، زیرا آن بزرگواران برترین و با شرافتترین و عزیزترین انسانها در نزد خداوند متعال میباشند، بنابراین دوستی آنها موجب فلاح و رستگاری و تقرّب به خداوند متعال میباشد و با محبّت آنها، اعمال انسان، قبول و پاکیزه میگردد.
خداوند متعال به پیامبرش میفرماید: به اینان بگو، اگر خدا را دوست میدارید، از من پیروی کنید تا خدا نیز شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد. (قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ ).(1)
همچنین میفرماید: به مردم بگو، من از شما پاداشی نمیطلبم جز دوستی بستگانم. (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ). (2)یعنی بر تبلیغ رسالت الهی و تعلیم شریعت، چیزی از شما نمیطلبم، مگر اینکه بستگانم را دوست بدارید.(3)
بدین ترتیب بر اساس آیاتی که ذکر شد و دیگر آیات و روایات، دوستی و محبّت پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان طاهرین آن حضرت از اساسیترین پایههای دین اسلام است و لازم است پدر و مادر و دیگر مربّیان بذر شیرین آنرا از کودکی در دل فرزندان خود بکارند و آنها را طوری بپرورانند که مطیع آموزهها و رهنمودهای آن بزرگواران باشند، زیرا دوستی و اطاعت آنان، دوستی و اطاعت خدا است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: فرزندان خود را بر سه خلصت و صفت پرورش دهید: دوستی پیامبرتان و دوستی خاندان آن حضرت و قرائت قرآن. «حُبَّ نَبِیکُم وَ حُبَّ أَهلِ بَیتِهِ وَ قَراءَةُ القُرآن».(4)همچنین فرموده است: ای گروه انصار، فرزندان خود را بر دوستی امیرالمؤمنین علی علیه السلام پرورش دهید.
(5)مرحوم صدوق در کتاب شریف من لا یحضره الفقیه نقل نموده که جابر بن عبدالله انصاری آن صحابی بزرگ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در کوچههای مدینه میگذشت و چنین میگفت: امیر المؤمنین علی علیه السلام بهترین انسان است، کسی که این را نپذیرد، کافر است، ای گروه انصار، فرزندان خود را بر دوستی آن حضرت پرورش دهید.(6)
قرآن کریم ارزندهترین کتاب الهی و مصدر و اساس احکام شریعت اسلام است، اینکتاب مقدس حاوی تمام نیازمندیهای بشر، در اعتقادات، عبادات، معاملات، امورتربیتی و اقتصادی و اجتماعی، و به طور کلی آنچه بشر در حیات مادّی و معنوی خود بدان نیاز دارد، میباشد.
در جامعیت این کتاب شریف، خداوند میفرماید: ما در این کتاب، هیچ چیز را فروگذار نکردیم. (ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ )(1). یعنی تمام اموری که مربوط به هدایت و تکامل انسان است در آن وجود دارد، منتها گاهی به صورت کلّی بیان شده، مانند دعوت به آموزش هر گونه علم و دانش، و گاهی به جزییات هم پرداخته شده، مانند بیان بسیاری از احکام اسلامی و مسائل اخلاقی.
به هر حال، بر پدر و مادر، اولیای مدرسه، دانشگاه و حکومت اسلامی لازم است، کودکان و نوجوانان را به قرآن و احکام آن آشنا سازند و با آموزش و ارتباط با این کتاب مقدس که به منزله نور خدا در زمین است، اعتقادات دینی در قلبشان مستحکم نمایند، چرا که قرآن مصدر و منبع اعتقادات اسلامی است و دستوراتش با فطرت بشر سازگاری دارد؛ ارتباط و تغذیه معنوی کودکان با قرآن، آنها را به سوی سعادت و تکامل سوق میدهد.
امام امیرالمؤمنین علیه السلام در یکی از خطبه هایش میفرماید: قرآن را بیاموزید، زیرا قرآن بهار قلبها است و از نور آن، صحّت طلب کنید، چرا که قرآن شفای قلبها است و آن را نیکو تلاوت کنید، زیرا ارزنده و نیکوترین قصهها در قرآن است. «تَعَلَّمُوا القُرآنَ... فَإِنَّهُ رَبیعُ القُلُوبِ وَاستَشفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفاءُ الصُّدُورِ...».(2)و امام صادق علیه السلام فرموده است: سزاوار است مؤمن از دنیا نرود، مگر اینکه قرآن را بیاموزد یا در راه آموزش آن باشد
(3)، یعنی تا زنده است برای فراگیری قرآن کوشش نماید.
جالب اینکه، در روایات اسلامی تعلیم قرآن به کودکان از حقوق آنان بر پدران معرّفی شده است.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در مقام بر شمردن حقوق فرزندان بر پدران، فرموده است: از جمله حقوق فرزند این است که به او کتاب خدا را بیاموزد. «وَ حَقُّ الوَلَدِ عَلَی وَالِدِهِ... وَ یُعَلِّمَهُ کِتَابَ اللهِ وَ یُطَهَّرَهُ...».(1)همچنین امیرالمؤمنین علیه السلام از جمله وظایف پدر نسبت به فرزند خویش در کنار نام نیک و تربیت شایسته او، به تعلیم قرآن اشاره کرده و میفرماید:
«وَ یُعَلَّمَهُ القُرآنَ».(2)و نیز خطاب به امام مجتبی علیه السلام میفرماید: در اولین قدم برای تربیت تو، از تعلیم کتاب خدا و تفسیر و تحقیق در مورد آن شروع کردم. «وَ أَن أَبتَدِئَکَ بِتَعلیمِ کِتَابَ اللهِ - عَزَّوَجَلَّ - وَ تَأوِیلِهِ...».(3)در روایات، به منظور تشویق و تحریض پدران و مادران برای انجام این مهم، اجر و پاداش معنوی خداوند در قبال آموزش قرآن به فرزندان ذکر شده است. در تفسیری که منسوب امام عسکری علیه السلام میباشد، آمده است: خداوند به پدر و مادر پاداش فراوانی عنایت میکند، آنان با شگفتی سؤال میکنند، پروردگارا، این همه تفضّل درباره ما در قبال چیست؟ اعمال ما شایسته چنین پاداشی نبوده است، در جواب گفته میشود: این همه عنایت و نعمت، پاداش شماست که به فرزند خود قرآن آموختید و او را به دین اسلام بصیر و بینا نمودید.
(4)لازم به یادآوری است که در آموزش مفاهیم اعتقادی و معرفت پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان او و تعلیم قرآن، باید رعایت ظرفیت عقلی و احساسی کودکان بشود، وقتی کودک به سن ادراک و تمیز میرسد، باید در آموزش او از محسوس شروع کرده، به سوی معقولات حرکت نمود، و حرکت باید از جزیی به سوی کلّی و از ساده به سوی پیچیده ترتیب داده شود. این روش از آموزش را در خود قرآن شاهد هستیم که چگونه با بیان محسوسات و سؤال از آنچه در دسترس عموم است، انسانها را پله به پله تا مفاهیم بسیار پیچیده پیش میبرد.
بعد از کلام خداوند (قرآن کریم) ارزندهترین کلام که میتوان در جهت حیات معنوی و صفا و جلای قلب انسان، از آن بهره گرفت، احادیث اهل بیت: است.
امام صادق علیه السلام میفرماید: با سرعت به فرزندانتان حدیث بیاموزید، قبل از آنکه مرجئة (مخالفین، یعنی کسانی که به امیرالمؤمنین علیه السلام اعتقاد ندارند و او را در مقام خودش نمیشناسند) آنها را آموزش دهند(1).
در روایت دیگری آمده است: به کودکان خود از علم ما آنچه را که خداوند بهآنها سود میرساند، بیاموزید، تا افکار انحرافی مخالفین نتواند بر آنها غلبه کند. «عَلِّمُواصِبیَانَکُم مِن عِلمِنَا مَا یَنفَعُهُمُ اللهُ بِهِ لا تَغلِب عَلَیهِمُ المُرجِئَةُ بِرَأیِها».(2)همچنین راوی میگوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم که میفرماید، خدا رحمت دهد به کسی که امر ما را زنده نگه دارد، به ایشان عرض کردم چگونه میشود امر شما را زنده نگه داشت؟ فرمود: علوم و احادیث ما را بیاموزد و به دیگران آموزش دهد، زیرا اگر مردم زیبایی کلام ما را بدانند، از ما پیروی خواهند نمود.
«قال: یَتَعَلَّمُ عُلُومَنَا وَ یُعَلِّمُهَا النَّاسَ، فَإِنَّالنَّاسَ لَو عَلِمُوا مَحاسِنَ کَلامِنَا، لاَتَّبَعُونَا...».(3)
آشنایی با فرائض دینی و حلال و حرامهای الهی (بایدها و نبایدهای مکتب اسلام) جزء آموزشهای ضروری برای تمام مسلمانان شناخته شده است، همچنین آموزش این فرائض و تکالیف به فرزندان، به عنوان وظیفه پدران بیان شده است.(4)
در بخش تعلیم فرائض دینی و حلال و حرام الهی، مصادیقی در روایات بیان شده است، از قبیل آموزش طهارت (وضو و غسل)، جهت قبله، نماز، روزه و... که در ذیل بهذکر نمونههایی از آن میپردازیم:
الف: تعلیم وضو
راوی میگوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم، تا سن هفت سالگی کودک را به حال خود رها کنید (برای انجام فرائض دینی آزاد باشد) بعد از آن، آداب وضو گرفتن به او آموزش داده شود، وقتی انجام وضو را آموخت، به نماز خواندن وادار شود و تا سن نه سالگی در انجام نماز آزاد باشد.(1)
ب: آموزش نماز و امر به انجام آن
امام صادق علیه السلام میفرماید: ما فرزندان خود را در پنج سالگی به خواندن نماز امر مینماییم، شما در هفت سالگی آنها را امر نمایید. «إِنّا نَأمُرُ صِبیَانَنَا بِالصَّلاةِ إِذَا کَانُوا بَنِی خَمسَ سِنیِنَ فَمُرُوا صِبیَانَکُم بِالصَّلاةِ إِذَا کَانُوا بَنِی سَبعَ سِنِینَ».(2)در روایت دیگری فرموده: در نُه سالگی به خواندن نماز امر نمایید.
(3)همچنین پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: کودکان هفت ساله را به خواندن نماز امر نمایید و نُهساله را اگر نماز نخواند، بزنید. «وَاضرِبُوهُم عَلَیهَا إِذَا بَلَغُوا تِسعًا».(4)ج: وادار نمودن کودکان به روزه گرفتن حلبی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرموده است: ما کودکان خود را در هفت سالگی به گرفتن روزه امر مینماییم، البتّه به اندازهای که توانایی دارند، به اندازه نصف روز یا بیشتر و یا کمتر، و هر زمان تشنگی آنها را ناراحت کرد، افطار میکنند تا به گرفتن روزه عادت نمایند و توانایی انجام آنرا پیدا کنند، شما فرزندان خود را در سن نُه سالگی به انجام روزه امر نمایید، هر اندازه توانایی دارند، و هرگاه تشنه شدند، افطار نمایند.(5)
در روایت دیگری فرموده است: وقتی کودک نُه ساله شد از او خواسته شود روزه بگیرد، هر اندازه توانایی دارد، تا ظهر یا بعد از ظهر، و هر وقت تشنگی و گرسنگی بر او غلبه نمود، افطار کند. «فَإِذَا غَلَبَ عَلَیهِ الجُوعُ وَ العَطَشُ أَفطَرَ»(1)و دیگر روایات.(2)
یادآوری
نکته مهم که باید مورد توجه قرار گیرد، رعایت اعتدال و تعادل در آموزشها است، یعنی باید با کودکان و نوجوانان در آموزش و عمل به فرائض دینی، با رفق و ملاطفت رفتار کرد، سختگیری و افراط باعث دل زدگی و حتّی بیزاری آنان میشود. در روایاتی که در این بخش ذکر نمودیم، این نکته به خوبی مورد توجه قرار گرفته است.
سختگیری در عبادات، نه تنها برای دیگران، حتی برای خود شخص نیز از آن نهی شده است، زیرا که اسلام، دین سهله و سمحه است، یعنی دین آسان و همراه با وسعت و فراخی در عمل است، صعب و دشوار نیست و تکالیف شاق و کمرشکن در این آیین الهی وجود ندارد. در قرآن آمده است: خداوند برای شما در دین، سهولت و آسانی اراده کرده و سختی و تکلیف شاق را از شما نخواسته است. (یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ ).(3)
و رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: یا علی، دین اسلام، دین متقن و مستدلّ خداوند است، در آن با مدارا قدم بردار و کاری نکن که دلت به عبادت خدا بدبین شود. «یا عَلِیُّ، إِنَّ هذَا الدَّینُ مَتِینٌ فَأَوغِلِ فیهِ بِرِفقٍ وَ لا تُبَغِّض إِلَی نَفسِکَ عِبَادَةَ رَبَّکَ».(4)همچنین امام باقر علیه السلام از جدّش رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرموده است: اسلام، دین آسان و خالی از مشقّت و دشواری است، مدارا در آن قدم بردارید و عبادت خدا را بر بندگان او تحمیل نکنید و همانند سوارهای نباشید که مرکب خود را خسته و فرسوده میکند و در نتیجه، نه راه سفر را پیموده و نه مرکبش سالم مانده است.
و در بعضی روایات، به طور خاص بر شفقت و مهربانی نسبت به کودکان تأکید و توصیه شده، هر اندازه میتوانند آنها را به انجام عبادت وادار نمایید.(1)
ابوبصیر میگوید، امام صادق علیه السلام میفرمود: در زمان کودکیام، روزی در حال طواف بودم، پدرم امام باقر علیه السلام مرا دید که برای عبادت کوشش مینمودم و غرق عرق بودم، به من فرمود: فرزندم جعفر، خداوند اگر بندهای را دوست بدارد، او را داخل بهشت خواهد نمود و عبادت کم او را میپذیرد. «یَا جَعفَرُ، یا بُنَّی إِنَّ اللهَ إِذا أَحَبَّ عَبدًا أَدخَلَهُ الجَنَّةَ وَ رَضِیَ عَنهُ بِالیَسِیرِ».(2)
مستحب است، والدین و مربّیان کودک، مستحبات دینی را به وی آموزش دهند و به انجام آن ترغیب نمایند. در ادامه به برخی از آنها اشاره میشود:
1 - نماز در اوّل وقت. امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندش امام مجتبی علیه السلام میفرماید: فرزندم، تو را به انجام نماز در اوّل وقت توصیه مینمایم.(3)
2 - حضور در نماز جماعت، عید و جمعه. چنانکه بعضی از فقها به استحباب آن نسبت به پدر تصریح نمودهاند.(4)
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: در روز جمعه برای خانواده و فرزندان میوه و گوشت بخرید تا خوشحال شوند و با شادمانی در نماز جمعه شرکت کنند.(5)
3 - انجام نماز شب. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: خدا رحمت کند بندهای که شب هنگام، از خواب برخیزد نافله شب را بخواند و خانواده خود را نیز برای ادای نماز از خواب بیدار کند. آگاه باشید، بهترین اعمال، نماز شب برای مرد است، قسم به کسی که جانم در
اختیار اوست آنگاه که مرد از خواب بیدار میشود و نماز میخواند لباس او و آنچه در اطرافش میباشند، ذکر و تسبیح خدا میگویند.(1)
4 - خواندن دعا و راز و نیاز با خداوند. امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندش امام مجتبی علیه السلام در اینباره چنین میفرماید: بدان آنکس که خزائن آسمانها و زمین در دست اوست، به تو اجازه داده او را بخوانی و متعّهد شده دعای تو را اجابت نماید و امر نموده از او سؤال کنی تا به تو عطا فرماید، و به درگاه او طلب رحمت نمایی... آنگاه که او را میخوانی صدای تو را میشنود و اگر آهسته با او نجوا نمایی، آگاهی دارد.... حاجات خود را از او بخواه، و رفع گرفتاریها را از او طلب کن، در کلیه امور خویش، او را به یاری بطلب و از خزائن رحمتش در خواست کن آنچه را که غیر از او قادر به اعطای آن نیستند، یعنی عمر طولانی، سلامتی و عافیت در بدن، وسعت رزق... «وَاعلَم أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الأَرضِ قَد أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعاءِ وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالإِجابَةِ...»(2).
5 - ذکر تسبیح حضرت فاطمه زهراء علیها السلام. ابوهارون مکفوف از امام صادق علیه السلام نقلمیکند که فرمود: ای اباهارون، ما به فرزندان دستور میدهیم تا تسبیح فاطمه زهراء علیها السلام را بگویند، همانگونه که به خواندن نماز فرمانشان میدهیم، پس بر ذکر آن مداومت کن، زیرا هرگز بندهای که پیوسته این تسبیح را بگوید گمراه و سیه رو نمیشود.(3)
6 - احیای شبهای قدر و دیگری شبهای متبرّکه. راوی میگوید، رسول خدا صلی الله علیه و آله در دهه آخر ماه رمضان رختخواب خود را جمع میکرد و کمر خود را برای عبادت محکم میبست و در شب بیست و سوم خانواده خود را بیدار میکرد و آنها را که خواب ربوده بود، آب به صورتشان میپاشید و حضرت فاطمه زهراء علیها السلام نمیگذاشت در این شب کسی از اهل خانه بخوابد و خواب کودکان خود را با دادن اندک غذایی، کوتاه میساخت و آنها را برای احیای آن شب، از روز مهیا میکرد، یعنی امر میفرمود
روز را بخوابند تا بتوانند شب را احیا بدارند و میفرمود: محروم کسی است که از خیر امشب محروم بماند.(1)
و روایت شده که حضرت امام سجاد علیه السلام شب عید فطر در مسجد میماند و با خواندن نماز و دعا تا صبح عبادت مینمود و به فرزندان خود میفرمود: فرزندانم! فضیلتامشب کمتر از شب قدر نیست.(2)قریب به این مضمون، در مورد شب نیمه شعبان نیز روایت شده است.(3)
در روایات اسلامی توصیه شده که والدین برای فرزندان خود دعا کنند و موفقیت و سربلندی آنها را از خداوند متعال بخواهند.
در قرآن کریم در داستان حضرت یوسف علیه السلام آمده است: برادران یوسف به پدرشانگفتند، از خداوند آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم، وی جواب داد: به زودی برای شما از پروردگارم آمرزش میطلبم که او غفور و رحیم است، (قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ).(4)
عایشه نقل نموده است که مردم، کودکان را به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله میآوردند، آنحضرتبرایشان دعا میخواند.(5)
همچنین امام کاظم علیه السلام از اجدادش: نقل نموده که سه قسم از دعاها بدون تردید به اجابت میرسد، دعای مظلوم، دعای مسافر و دعای پدر در حق فرزند. «وَ دَعوَةُ الوالِدِ عَلی وَلَدِهِ».(6)در کتاب شریف صحیفه سجادیه، امام زین العابدین علیه السلام در حق فرزندان خود این چنین دعا میکند: خدایا بر من منّت نِه و فرزندانم را باقی گذار و صلاح و رستگاری آنان
را به من عطا فرما، خدایا عمرشان را طولانی گردان و کودکانشان را بزرگ و ضعفهایشان را قوی گردان و بدنهایشان را سالم قرار ده، همچنین دین و اخلاقشان را...، خدایا آنها را به گونهای قرار ده که اوامر تو را اطاعت نمایند و دوستان تو را دوست بدارند و دشمنان تو را دشمن باشند. «... أَللّهُمَّ وَ مُنَّ عَلَیّ بِبَقاءِ وَلَدِی وَ بِإِصلاحِهِم لِی وَ بِإِمتاعِی بِهِم، الهِی أُمدُد لِی فِی أَعمارِهِم...».(1)
الف: اهمیت علم در اسلام
از دیدگاه اسلام، آموختن علم از جایگاه ویژهای برخوردار است و از فضائل و کرامت انسان میباشد. در قرآن کریم آمده است: خداوند آنها که ایمان آوردهاند و کسانی را که از علم بهره دارند، درجات عظیمی میبخشد. (یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ )(2).
از این آیه استفاده میشود، آنچه مقام آدمی را نزد خدا بالاتر میبرد، دو چیز است: ایمان و علم، در اسلام مقام شهید والاترین مقام است، در عین حال در حدیثی از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم: عالِم یک درجه از شهید بالاتر است. «فَضلُ العَالِمِ عَلَی الشَّهیدِ دَرَجَة»(3).
در حدیث دیگری از امیرالمؤمنین علیه السلام میخوانیم: کسی که مرگ او فرا رسد، در حالی که در طلب علم است، میان او و پیامبران یک درجه بیشتر فاصله نیست.(4)
در نظام تربیتی اسلام، کسب آگاهی و شناخت برای هر فرد مسلمان به عنوان مقدمه ایمان، به اندازه توانایی عقلی لازم است و به همین دلیل، تحصیل دانشهای مختلف به عنوان یک واجب کفایی نسبت به تمام مسلمانان و واجب عینی نسبت به بعضی از آنها مطرح گردیده است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: ای مردم، بدانید که دین هنگامی کامل و درست است که علم بیاموزید و بدان عمل کنید، آگاه باشید که تحصیل علم، واجبتر از تحصیل مال است. «أَیُّهَا النَّاسُ إِعلَمُوا أَنَّ کَمَالَ الدَّینِ طَلَبُ العِلمِ وَ العَمَلُ بِهِ أَلا وَ إِنَّ طَلَبَ العِلمِ أَوجَبُ عَلَیکُم مِن طَلَبِ المَالِ...».(1)ب: اهمیت تحصیل کودکان
آموزش و تحصیل کودکان و نوجوانان به دلیل موقعیت سنّی و امکان روحی و ویژگیهای منحصر به فردی که در جهات مادی و معنوی برای آنان فراهم میباشد، از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است و از دیدگاه اسلام به عنوان حقّی از حقوق آنها بر والدین محسوب میگردد که لازم است نسبت به آن توجّه خاص داشته باشند.
به توضیحی دیگر، در دیدگاه اسلامی، شروع آموزش و پرورش به زمانی خاص موکول نشده، بلکه فراگیری و آموزش و پرورش را از آغاز ولادت کودکان، ممکن دانسته شده، همچنانکه برای آن به لحاظ سنّی نقطه پایانی مشخّص نگردیده است و آموختن را در سن یا مرحله خاصی از عمر، متوقف نمیسازد.
پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله فرموده است: از گهواره تا گور، در پی دانش باشید، «أُطلِبُواالعِلمِ مِنَ المَهدِ إِلَی اللَّحَد».(2)روان شناسان نیز بر این عقیدهاند که کودک از آغاز ولادت، از محیط اطراف خویش میآموزد و این قابلیت در او هست که بتواند جهان اطراف خود را بشناسد، یا اینکه با توجه به ویژگیهای رشد خود، آموزش ببیند، البتّه در همه کودکان، سن رسمی آموختن یکسان نیست.
(3)به هر حال، روایات بسیاری دلالت دارد که لازم است والدین و دیگر مربّیان در تعلیم و تحصیل کودکان، سعی و جدیت داشته باشند، این روایات را میتوان به چند دسته تقسیم نمود:
دسته اوّل: روایاتی که آموزش کودک را حقّی برای او بر پدر میداند، مانند آنکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: از حقوقی که فرزند بر پدر دارد، سه چیز است: نام نیک برای او انتخاب کند، خواندن و نوشتن را به او بیاموزد، و چون به سن بلوغ برسد همسری برایش انتخاب کند. «... وَ یُعَلِّمُهُ الکِتابَةَ...».(1)همچنین امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: کودک خود را تا سن شش سالگی پرورش بده، بعد از شش سال او را به تحصیل خواندن و نوشتن وادار نما.
«... ثُمَّ أَدَّبهُ فِی الکِتَابِ سِتَّ سِنِینَ».(2)دسته دوّم:
روایاتی است که در بیان اجر و پاداش آموزش به کودکان وارد شده و در بخشهای قبلی به بعضی از آنها اشاره شد.(3)
دسته سوم: روایاتی است که در تعلیم و آموزش علوم خاصی به کودکان تأکید دارد. در بخشهای قبلی، به بعضی از آنها ذکر شد(4)، مانند آنکه امام صادق علیه السلام میفرماید: کودک تا سن هفت سالگی به بازی و سرگرمی مشغول است، بعد از آن، هفت سال باید او را به آموختن قرآن وادار نمود و در هفت سال سوم، احکام حلال و حرام به او آموزش داده شود.(5)
دسته چهارم: روایاتی است که بیان میدارند اگر جوانان و نوجوانان در پی تحصیل علم نباشند، باید آنان را به تحصیل وادار کرد و حتی اگر لازم شد تنبیه نمود، مانند آنکه امام باقر علیه السلام میفرماید: اگر جوانی از جوانان شیعه را بیابم که به تحصیل علم بهویژه آنچه مربوط به دین است مشغول نباشد، او را تنبیه خواهم نمود. «لَو أُتِیتُ بِشَابٍّ مِن شَبابِ الشِّیعَةِ لا یتَفَقَّهُ فِی الدَّینِ لَأَوجَعتُهُ».(6)دسته پنجم:
روایاتی است که موقعیت کودکی را برای آموزش و تحصیل ممتاز میشناسد، امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است: قلب کودک همانند زمین آماده کشت است، هر بذری
1) (1) وسائل الشیعة 482:21، باب 86 من ابواب احکام الاولاد، ح 9، مستدرک الوسائل 166:15، باب 60 من ابواب احکام الاولاد، ح 3.
2) (2) وسائل الشیعة 475:21، باب 83 من ابواب احکام الاولاد، ح 6.
3) (3) ر. ک: مستدرک الوسائل 246:4، باب 6 من ابواب قراءة القرآن، ح 1.
4) (4) صبحی صالح، نهج البلاغة: 394، نامه 31، المحاسن 358:1، ح 766 و 356، ح 755.
5) (5) الکافی 47:6 (باب تأدیب الولد)، ح 3، وسائل الشیعه 474:21، باب 83 من ابواب احکام الاولاد، ح 1.
6) (6) بحارالانوار 214:1، ح 17.
در آن افکنده شود، میپذیرد.(1)همچنین فرموده است: در کودکی به تحصیل علوم بپردازید تا در بزرگی بواسطهی آن، سیادت و آقایی نمایید. «تَعَلَّمُوا العِلمَ صِغارًا تَسُودُوا بِهِ کِبارًا».(2)در حدیث دیگری آمده است: حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام روزی فرزندان خود و فرزندان برادر خود را دعوت کرد و به آنان فرمود: همه شما کودکان اجتماع امروز هستید و امید است بزرگان اجتماع فردا باشید، هم اکنون دانش بیاموزید و در کسب علم کوشش کنید و هر کدام که حافظه قوی ندارید و نمیتوانید در مجلس درس مطالب استاد را ضبط کنید، آنها را بنویسید و نوشتهها را در منزل نگاهداری نمایید تا در موقع لزوم مراجعه کنید.
«إِنَّکُم صِغَارٌ قَومٍ وَ یُوشِکُ أَن تَکُونُوا کِبَارَ قَومٍ آخَرینَ فَتَعَلَّمُوا العِلمَ، فَمَن یَستَطِع مِنکُم أَن یَحفَظَهُ فَلیَکتُبهُ وَلیَضَعهُ فِی بَیتِهِ».(3)در این حدیث، امام مجتبی علیه السلام برای اینکه عشق به تحصیل را در فرزندان و برادرزادگان خود ایجاد نماید و آنان را با دلگرمی و نشاط به کسب علم وادار کند، از سرمایه فطری حبّ ذات و ترقّی خواهی آنان استفاده نموده و بدون توسل به زور و مجازات به آنها، فهمانید که درس خواندن امروز، راه وصول به عزّت و بزرگی فردا است. همین مفهوم، از روایت قبل که از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شد نیز استفاده میشود.
روشی که در این حدیث بهکار رفته در جهان امروز بهترین و ارزندهترین شیوه در برنامههای تعلیم و تربیت است، هر خانوادهای که بتواند فرزندان خود را با این روش به تحصیل علم وا دارد و از اوّل آنان را به ترقّی و تعالی امیدوار کند، دیگر کودکان با عشق و علاقه از پی دانش میروند و برای درس خواندن به تهدید و مجازات احتیاج ندارند.
مطلب مهمی که لازم است تذکّر داده شود این است که، چون جامعه اسلامی باید پویا، خودکفا و مستقل باشد، و خودکفایی و استقلال جامعه اسلامی به دست آحاد مسلمین
تأمین میگردد، از این رو در برنامههای تعلیم و تربیت کودکان باید نیازهای حال و آینده مورد شناسایی قرار گیرد و برای رفع آنها برنامه ریزی شود.
بر طبق حدیثی امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است: بهترین چیزی که شایسته است نوجوانان آنرا فرا گیرند، معلوماتی است که در بزرگسالی بدان نیازمند خواهند بود. «أولَی الأشیاءِ ان یَتَعلَّمَها الأحداثُ الأشیاءَ الَّتی اذَا صَاروا رِجالاً احتَاجُوا الیهَا».(1)همچنین میفرمایند: درکودکی دنبال دانش باشید که بتوانید در آینده سیادت و برتری خود را حفظ کنید.(2)
خداوند متعال در قرآن، جامعه اسلامی را به آمادگی رزمی و فراهم کردن ادوات دفاعی امر نموده و میفرماید: در برابر دشمنان هر قدر توانایی دارید از نیرو و قدرت و همچنین اسبهای ورزیده (برای میدان نبرد) آماده سازید تا به وسیله آن، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید. (وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ... ).(3)
دشمنان خدا و مسلمانان با ملاحظه آمادگی و توان رزمی آنها از فکر تجاوز به حریم مسلمانان منصرف میشوند و رعب و خوف از آنها عامل بازدارنده از تهاجم دشمنان به حدود مسلمانان میباشد.
در این آیه، یک اصل اساسی در زمینه جهاد اسلامی و حفظ موجودیت مسلمانان و عزّت و عظمت آنان، بیان شده است و تعبیر آیه به قدری وسیع است که بر هر عصر و زمان و مکانی تطبیق میکند.
«قُوَّة»، واژهای کوچک و در عین حال پر معنایی است که نه تنها وسائل جنگی و سلاحهای مدرن هر عصری را در بر میگیرد، بلکه تمام نیروها و قدرتهایی را که به نوعی از انواع در پیروزی بر دشمن اثر دارد، شامل میشود.
بنابراین، علاوه بر اینکه باید از پیشرفتهترین سلاحهای هر زمان بهره گیری کرد ونیز از تقویت روحیه و ایمان معنوی، باید از قدرتهای اقتصادی، فرهنگی، سیاسی کهآنها نیز در مفهوم «قوّه» مندرج هستند و نقش مؤثری در پیروزی بر دشمن دارد، غفلتننمود.(1)
در آیه دیگری میخوانیم: آنها (کفّار و مشرکین) دائماً با شما میجنگند تا اگر بتوانند، شما را از دینتان باز گردانند. (وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتّی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ ).(2)
از این آیات استفاده میشود، مسلمانان برای حفظ دین و آیین و استقلال ملّت خود همیشه باید در مقابل دشمنان اسلام آمادگی کامل داشته باشند.
روشن است، آمادگی کامل و حقیقی در صورتی به دست میآید که علاوه بر مجهّز شدن بزرگسالان به آنچه نیاز فعلی جامعه میباشد، از آموزش نیازهای جامعه اسلامی، از جمله فنون رزمی و دفاعی به کودکان و نوجوانان نیز غفلت نشود، چرا که کودکان جامعه امروز، سازندگان جامعه فردا میباشند، بدان جهت در دستورهای تربیتی اسلام علاوه بر الزام و تشویق پدران و مربّیان به آموزش علوم مختلف به کودکان، بر آموزش فنون رزمی و دفاعی نیز تأکید شده است و موظّفند تاکتیکهای جنگی را به آنان آموزش دهند و به سلاحهای روز و ترفندهای دشمن آشنا سازند.
یکی از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله در نظر داشت تمام داراییاش را در راه خدا انفاق کند، پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای ابورافع، زمانیکه فقیر شدی چه خواهی کرد؟ ابورافع گفت: عرض کردم آیا در انفاق پیشی نجویم؟ و برای آخرت خود چیزی نفرستم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آری بفرست، سپس فرمود: دارایی چقدر است؟ عرض کردم چهل هزار درهم و همه را در راه خدا میدهم، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چنین نکن، بلکه قسمتی از آن را در راه خدا انفاق کن و قسمتی دیگر را نگه دار و خرج فرزندان خود کن، ابورافع پرسید: آیا همانگونه که ما بر آنها حق داریم، آنها هم بر ما حقّی دارند؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: حق
فرزند بر پدر آنست که، او را با کتاب خدا آشنا سازد و تیراندازی و شنا را به او بیاموزد.
«حَقُّ الوَلَدِ عَلَی الوَالِدِ أَن یُعَلِّمُهُ کِتَابَ اللهِ وَ الرَّمی وَ السَّباحَةِ».(1)در روایت دیگری به علّت این دستور اشاره نموده و میفرماید: به فرزندان خود تیراندازی یاد دهید که این عمل، خود سرکوب کردن دشمنان و پیروزی بر آنها است.
«عَلَّمُوا بَنَیکُم الرَّمی فَإِنَّهُ نِکایةُ العَدُّوِ».(2)همین مضمون از امیرالمؤمنین علیه السلام نیز روایت شده است.(3)
همچنین در بعضی از روایات به آموزش هنرهای دستی اشاره شده است، مانند اینکه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: به پسران خود، شنا و تیراندازی و به دختران ریسندگی بیاموزید. «عَلَّمُوا أَبنائَکُمُ السَّباحَةَ وَ الرَّمی وَالمَرأَةَ المِغزَلَ».(4)
اسلام برای رعایت نظافت و بهداشت، اهمّیتی فوقالعاده قائل است. پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله فرموده است: هر چه میتوانید در رعایت پاکیزگی بکوشید، زیرا خداوند اسلام را بر پاکی و نظافت بنیان نهاده است و آنها که پاکیزهاند وارد بهشت میشوند. «تَنَظَّفُوا بِکُلَّ مَا استَطَعتُم، فَإِنَّ اللهَ - تَعالی - بُنِی الإِسلامَ عَلَی النَّظافَةِ وَ لَن یدخُلَ الجَنَّةَ إِلاّ کُلَّ نَظیفٍ».(1)آن حضرت یکی از حقوق کودکان را رعایت پاکیزگی در مورد آنان و پرورش و تمرین به انجام آن میداند.
«حَقُّ الوَلَدِ عَلَی وَالِدِهِ... وَ یُطَهَّرَهُ...».(2)در روایت دیگری امام رضا علیه السلام از قول آن حضرت نقل میکند که فرموده است: کودکان خود را از بوی بد و چربی، پاکیزه نگهدارید.(3)
از بعضی روایات نیز استفاده میشود، پیامبر عالیقدر اسلام صلی الله علیه و آله علاوه بر اینکه به رعایت نظافت دستور میداد، به آراستگی ظاهر بدن نیز اهتمام داشت. امام صادق علیه السلام نقلمیکند، کودکی به محضر ایشان آوردند تا در حقّش دعا کند، در حالیکه موهای اطراف سرش کوتاه کرده بودند و مقدار مختصری وسط سر باقی مانده بود (منظره بدی ایجاد شده بود)، آن حضرت از دعا برای آن کودک امتناع ورزید و دستور فرمود با چیدن
موهای باقی مانده، ظاهر کودک آراسته گردد، آنگاه دعا خواندند.(1)قریب به این مضمون از امیر المؤمنین علیه السلام نیز روایت شده است.(2)
از مجموع این احادیث استفاده میشود که سزاوار است والدین به پاکیزگی و آراستگی کودکان توجّه کامل داشته باشند و آنها را به رعایت نظافت نسبت به خود و دیگران، عادت دهند.
اولین غریزهای که در وجود کودک بروز میکند، میل به غذا و طعام است. برای استفاده از آب و غذا، در کتب اخلاقی(3)و فقهی(4)، آداب و شرایطی ذکر نمودهاند، مثل غذا خوردن با دست راست، گفتن «بسم الله» برای هر لقمه، دست نزدن به غذایی که مربوط به دیگران است، نخوردن غذا با سرعت، جویدن غذا به طور کامل، منع از پُرخوری و...
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: در هنگام خوردن طعام، بسم الله بگویید.(5)همچنین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید: هرگاه طعام حاضر شود چهار هزار ملک در اطراف آن جمع میشوند و اگر کسی که میخواهد از آن استفاده کند بسم الله بگوید، ملائکه در حق او دعا میکند و از خداوند درخواست مینمایند طعام او را مبارک گرداند و شیطان از او دور شود(6).
در روایت دیگری، آن حضرت میفرماید: اگر مردی، خانواده و فرزندان خود را بر سر سفره برای خوردن طعام جمع کند، خودش در ابتدا بسم الله بگوید و دستور دهد آنها هم چنین کنند و در آخر غذا، حمد و ثنای الهی گویند تا سفره برچیده شود، خداوند آنها را میآمرزد.(7)
همچنین امیرالمؤمنین علیه السلام خطاب به فرزندش امام مجتبی علیه السلام میفرماید: آیا دوست داری در غذا خوردن آدابی به تو بیاموزم که اگر رعایت کنی بی نیاز از پزشک و دارو شوی؟ جواب داد: آری یا امیرالمؤمنین. فرمودند:
تا گرسنه نشدهای بر سر سفره غذا منشین.
هنوز به غذا میل داری، دست از غذا خوردن بکش.
جویدن غذا را کامل کن.
قبل از خوابیدن، قضای حاجت نما.
«قالَ: لا تَجلِس عَلَی الطَّعَامِ إِلاَّ وَ أَنتَ جَائِعٌ، وَ لا تَقُم عَنِ الطَّعَامِ إِلاَّ وَ أَنتَ تَشتَهِیهِ، وَجَوَّدِ المَضغَ وَ إِذا نِمتَ فَأَعرِض نَفسَکَ عَلَی الخَلاءِ».(1)
یکی از ابعاد وجودی انسان، اجتماعی بودن اوست که در مقام تربیت باید مورد توجّه قرار گیرد. بنابراین، از جمله حقوقی که فرزندان بر والدین دارند، تربیت نمودن آنها به آداب و اخلاق اجتماعی است، تا استعدادهای آنها در عرصه حیات اجتماعی شکوفا شود و بتوانند به صورت فعّال و موفق، در اجتماع حضور یابند.
مقصود از تربیت اجتماعی، پرورش دادن فرزندان بر اساس التزام به آداب اجتماع و اصول ارزشمند اخلاقی است، به طوری که از همان دوران کودکی بتوانند در جامعه حضور یابند و از حسن رفتار و ادب و تعادل روحی و روانی، و خِردورزی در برخورد با دیگران، برخوردار باشند.
البتّه تربیت اجتماعی با دیگر مراحل تربیتی نیز مرتبط بوده و جدای از سایر مراحل، قابل تحقّق نخواهد بود. اسلام به عنوان دینی جامع نگر، به آداب و اخلاق اجتماعی، عنایت خاصی دارد و دستورهای ارزنده در این باره صادر نموده است. عفو و بخشش، احترام به شخصیت دیگران، تواضع، نظم و انضباط، محبت متقابل، رعایت حقوق دیگران، جرأت و
1) (1) شیخ صدوق، الخصال (2-1):228، ح 67، وسائل الشیعة 245:24، باب 2 من ابواب آداب المائدة، ح 8.
شهامت داشتن، ایثار و فداکاری و گذشت، نظارت و مراقبت اجتماعی، مشورت کردن، تعاون و همکاری و مسئولیتپذیری و... جزو اصول تربیتی، اجتماعی است که مورد سفارش اسلام قرار گرفتهاند، و بیتردید خانواده، اوّلین نهادی است که این اصول در آن تجربه میشود و پدران و مادران میتوانند الگوی عملی و نمونه عینی این صفات برای کودکان و نوجوانان باشند تا در عرصه زندگی اجتماعی خویش، آنها را بهکار بندند.(1)
بنابراین اخلاق اجتماعی مانند سایر صفات اخلاقی به طور ناگهانی در کودکان ظهورو بروز نمیکنند، بلکه بر اساس پرورش والدین، به تدریج در رفتار و کردارشان بهوجود میآید.
پدر به عنوان حلقه اتصال خانواده با جامعه، بیشترین نقش را در تربیت اجتماعی فرزندان و ایجاد مهارتهای اجتماعی در آنان دارد.
این مهارتها شامل، مهارت داشتن در ارتباط با دیگران، مهارت در گوش دادن و همدردی و ارتباط غیر کلامی، و مهارت در تشخیص احساسات خویش است.
محقّقان، مهارتهای اجتماعی را در پنج طبقه: همکاری و کمک به دیگران، گفتارمناسب (تقاضا کردن و پاسخ آشکار)، مسئولیتپذیری، همدلی (محبت و همدردی) و خویشتنداری (صبور بودن و تحمّل کردن) تقسیم بندی کردهاند.(2)
بدون شک، خانواده، اوّلین نهادی است که این مهارتها باید در آن کسب و تجربه شوند و پدر به عنوان مدیر این نهاد که وظیفه سامان دهی آنرا به عهده دارد، دارای نقش اساسی است. اهمیت نقش پدر در تربیت اجتماعی و ایجاد مهارتهای مربوط به آن، از چند زاویه قابل توجّه است:
اوّلاً: پدر باید مفاهیم اصول اخلاق اجتماعی را به فرزند آموزش داده و مصادیق آنرا مانند، احسان، ایثار، تعاون و... به کودک معرفی نماید و با انتخاب شیوههای مناسب، او را به سوی این ارزشها سوق دهد.
ثانیاً: پدر به عنوان مظهر دانایی و اقتدار، از نظر کودک باید خود الگوی برتر و معرّف رفتاری باشد که کودک را بدان راهنمایی میکند.
ثالثاً: پدر باید با مراقبت و نظارت پیگیر، زمینه تکرار و تمرین مصادیق ارزشمند اخلاقی را فراهم آورد و آنها را در روح و روان کودک تقویت و نهادینه نماید.
همچنین در سنین بالاتر با تبیین درستی و نادرستی کارها، زمینه مناسبی را برای انجام مصادیق اخلاق اجتماعی توسط نوجوان فراهم آورد.
در اینجا نمونههایی از تعالیم و آداب اسلامی در ارتباط با وظیفه والدین در خصوص تربیت اجتماعی فرزندان اشاره میکنیم:
الف: ادب معاشرت با مردم
یکی از مهمترین آداب اجتماعی که در زمره حقوق مسلمانان نسبت به یکدیگر محسوب میگردد، حسن معاشرت با مردم و احترام به آنهاست.
خداوند متعال خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: به بندگانم بگو به بهترین وجه سخن بگویند. (وَ قُلْ لِعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ). (1)کلمه «عِبادِی» اشاره به مؤمنین است و «أحسَنُ» بهترین از نظر طرز بیان و بهترین از جهت توأم بودن با فضائل اخلاقی و روشهای انسانی است.
بسیاری از مظاهر احترام به دیگران و برخورد سالم با آنها در روایت معصومین:، خطاب به فرزندانشان مورد تأکید قرار گرفته است. امیرالمؤمنین علیه السلام، ضمن وصیت خود به امام حسن علیه السلام میفرماید: با مردم به نیکویی سخن بگویید، همانگونه که خداوند شما را بدان امر کرده است. «قُولُوا لِلنَّاسِ حُسنًا کَمَا أَمَرَکُمُ اللهُ».(2)همچنین در پرهیز از استهزاء و تحقیر دیگران به آن حضرت فرموده است: فرزندم، هیچگاه در برخوردهایت کسی را تحقیر مکن، زیرا یا بزرگتر از توست که باید به جای
پدر خود او را به حساب آوری، یا همانند (همسال) توست که برادرت میباشد، و یا کوچکتر از توست که باید او را فرزند خود بدانی.(1)
و نیز به ایشان فرموده است: عذر کسی که از تو پوزش بخواهد، بپذیر و پذیرای عفو و گذشت از مردم باش. «... وَأَقبِل عُذرَ مَنِ اعتَذَرَ الَیکَ وَ أَقبِلِ العَفوَ مِنَ النّاسِ».(2)علی بن جعفر از برادرش امام موسی کاظم علیه السلام نقل میکند که روزی پدرم دست مرا گرفت و فرمود: فرزندم، پدرم محمد بن علی علیه السلام همچنانکه دست تو را گرفته ام، دست مرا گرفت و فرمود: پدرم علی بن حسین علیه السلام دست مرا گرفت و فرمود: فرزندم، هر کس از تو کار خیری خواست، برایش انجام بده، اگر او اهل خیر باشد، تو به مقصود خود رسیدهای و اگر اهلش نباشد، تو خود شایسته و اهل آن خواهی بود.
«یابُنَی إِفعَلِ الخَیرَ الی کُلَّ مَن طَلَبَهُ مِنکَ فَإِن کانَ مِن أَهلِهِ فَقَد أَصَبتَ مَوضِعَهُ وَ ان لَم یَکُن مِن أَهلِهِ کُنتُ أَنتَ مِن أَهلِهِ».(3)کوتاه سخن اینکه معاشرت، رفت و آمد، نشست و برخاست، داد و ستد و برخورد با دیگران، از لوازم حتمی و اجتنابناپذیر زندگی اجتماعی است؛ انسان در مسیر زندگی با افراد مختلف، با سلیقههای گوناگون و گرایشها و فرهنگهای متفاوت مواجه میگردد. و حتّی گاه با کسانی برخورد میکند که از نظر فرهنگ، اخلاق, و سطح فکر پایینتر از وی هستند، بلکه چه بسا از اعتدال روانی برخوردار نبوده و پیوسته در صدد بهانهگیری، اشکال تراشی و درگیری با اطرافیان خود هستند. در این میان، کسانی که از سلامت روحی کافی برخوردارند، به حرمت انسانی خود ارج نهاده، از هر وسیلهای برای پاسداری و حراست از آن استفاده میکنند و از اطرافیان خود نیز انتظار دارند این خواسته طبیعی را پاس بدارند.
لیکن هرگز نباید انتظار داشت که اطرافیان و معاشران ما در همه امور زندگی با ما هم فکر، و هم سلیقه بوده و هیچگونه اختلافی نداشته باشند.
روح سازگاری و احترام متقابل ضمن اینکه از برترین صفات انسانی و عالیترین خصلتهای مسالمتآمیز به حساب میآید، میتواند مشکلات اجتماعی، و معاشرتی را در
حدّ بالایی کاهش دهد. بدان جهت سزاوار است والدین، در برخوردها، معاشرتها، شرکت در مجالس و میهمانیها, و به طور کلّی با پیگیری و جدیت تمام، کودکان را به رعایت این خوی پسندیده تشویق و عادت دهند.
ب: ادب سلام
سلام دادن به دیگران، از آداب شیرین معاشرت و مکمّل آنست. قرآن کریم میفرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید، در خانه دیگران وارد نشوید تا اینکه اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید، [و به این ترتیب ورود خود را پیشتر به اطلاع آنها برسانید و موافقت آنها را جلب نمایید] این برای شما بهتر است.(1)
در این میان، سلام دادن به کودکان، نشانه تواضع و بزرگی و نرم خویی و سبب ارجنهادن به شخصیت آنها و خُلق وخوی پیامبرانه و سنّت خوب محمّدی صلی الله علیه و آله است، تا به آن عادت کنند و با سلام به دیگران، احترام گذارند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا زنده بود این سنّت نیکو را رها نکرد و پیوسته به بزرگ و کوچک سلام میکرد و رعایت آنرا میطلبید و میفرمود، من به کودکان سلام میکنم تا بعد از من در بین مسلمانان سنّت شود، «خَمسٌلاأَدعُهُنَّ حَتّی المَمَاتِ... وَ التَّسلِیمُ عَلَی الصِّبیَانِ لِیکُونَ ذَلِکَ سُنَّةً مِن بَعدِی».(2)همچنین فرموده است: در بهشت خانههایی است که ظاهر آن از درون پیداست، اجازه ورود در آنرا به کسانی میدهند که نیکو سخن بگویند و نیکو غذا بخورند، و به هر کس که میرسند، بلند سلام بدهند و در وقتی که چشم مردم را خواب برده است، نماز بخوانند
(3). (مقصود نافله شب است). همچنین جناب لقمان علیه السلام نیز به فرزندش فرموده است: قبل از آنکه با مردم سخن آغاز کنی، در سلام کردن و مصافحه نمودن پیشقدم شو. «یا بُنَیَّ إِبدَءِ النَّاسَ بِالسَّلامِ وَ المُصافِحَةِ قَبلَ الکَلامِ».(4)
یکی از راههای تربیت فرزندان به آداب اجتماعی، مشورت و نقش دادن به آنان در تصمیمگیریها است.
در روایتی که پیشتر ذکر نمودیم، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: کودک تا هفت سالگی همانند آقا و سرور باید مورد احترام و اطاعت قرار گیرد، و در هفت سال دوّم لازم است تحت تعلیم و تربیت واقع شود و در جهت رشد و شکوفایی استعدادهای فطری او به آموزش و پرورش او همّت گمارند، و در هفت سال سوّم وزیر است، یعنی کسی است که میتواند مسئولیت را بپذیرد و به عنوان مشاور مورد مشورت قرار گیرد و از فکر و اندیشه او بهره برده شد. «اَلوَلَدُ سَیدٌ سَبعَ سِنینَ وَ عَبدٌ سَبعَ سِنینَ وَ وَزیرٌ سَبعَ سِنینَ».(1)لازمه این نامگذاری در هفت سال سوّم، تربیت و آمادگی فرزند برای پذیرش مسئولیت در دوره قبل از آن است، بنابراین لازم است کودک این آمادگی را در محیط خانه و ایام تحصیل در مدرسه، کسب نماید.
مشورت کردن با فرزندان، نوعی جلب مشارکت آنان بوده و موجب رشد و تعالیشخصیت آنان میگردد، زیرا با این کار، احساس مفید و مستقل بودن مینماید و راهمبارزه با مشکلات و یافتن راه حلّ در آنان، شکوفا میشود و اعتماد به نفس در وجودشان تقویت میگردد.
شایسته است علاوه بر نظرخواهی از فرزندان، انجام برخی از امور را نیز به آنان واگذار کرد تا خود را بنمایانند، نوجوانان در این سنین علاقمند به بروز شخصیت مستقل و نشان دادن تواناییها و استعدادهای درونی خود هستند و اگر بستر مناسب و زمینه مساعدیبرای آن پیدا شود به یقین در رشد و شکوفایی متعادل شخصیت آنان تأثیر بسزایی خواهد داشت.(2)
نقش دوست در زندگی انسان بهویژه در سنین نوجوانی، بسیار روشن و با اهمیت است، زیرا نوجوانان با توجّه به اینکه بیشتر تمایل به بروز شخصیت مستقل خود دارند و نمیخواهند تابع محض دیگران باشند، علاقمند هستند با پیوستن به گروههای همسال، ابراز وجود نمایند. انتخاب دوست و حضور در جمعهای دوستانه و گروههای همسال برای تربیت اجتماعی فرزندان لازم است، چرا که در این ارتباط آثار رفتار خود با دیگران را مشاهده کرده و به تنظیم آن میپردازند و در این داد و ستدهای تجربی، پایههای رفتار اجتماعی آنان، استحکام مییابد، بدین جهت پدر و مادر وظیفه دارندفرزندان خود را با معیار و ضابطههای دوست خوب آشنا نمایند و از تحمیل مصداق به آنها بپرهیزند.
در روایات رسیده از ائمه اطهار:، ضوابط و معیار انتخاب دوست همراه با ادلّه آن ذکر شده که این خود در ارائه ارزشها قابل دقّت میباشد. اینک به عنوان نمونه چند روایت را ذکر میکنیم:
1 - امام زین العابدین علیه السلام خطاب به یکی از فرزندانش میفرمایند: مواظب باش با پنج گروه دوستی و رفاقت نکنی و با آنان هم کلام نشوی و همسفر نگردی، ایشان میپرسد پدرجان، آنان چه کسانی هستند؟ امام در جواب فرمودند:
با آدم دروغگو دوستی مگیر، زیرا او مانند سرابی است که مطالب را بر خلاف واقع نشان میدهد، دور را نزدیک و نزدیک را دور جلوه گر میسازد.
از رفاقت با افراد لاابالی و گنهکار اجتناب کن، زیرا چنین اشخاصی تو را به یک لقمه نان یا کمتر از آن میفروشند.
از رفاقت با شخص بخیل پرهیز کن، زیرا در ضروریترین مواقع نیازمندی به او، تورا یاری نخواهد کرد.
از دوستی با شخص ابله بر حذر باش، چرا که میخواهد تو را کمک کند، ولیضرر میرساند.
2 - در وصیت امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزندش محمد حنفیه آمده است: با اهل خیر همنشینی کن، از آنان خواهی شد و از افراد شرور و کسانی که تو را از یاد خدا باز میدارند، دوری گزین. «جَالِس أَهلَ الخَیرِ تَکُن مِنهُم، بَایِن أَهلَ الشَّرَّ وَ مَن یَصُدُّکَ عَن ذِکرِ اللهِ».(2)3 - همچنین فرموده است: همنشینی با افراد شرور و ارازل و اوباش موجب سوء ظن به نیکان خواهد شد و همنشینی با نیکان موجب میشود افراد شرور نیز در زمره نیکان قرار گیرند... و کسی که حال او از جهت خوبی و بدی روشن نیست و او را نمیشناسید، بررسی کنید با چه افرادی دوستی دارد و بهوسیله دوستانش او را بشناسید.
اولیای دین، فرزندان خود را تشویق مینمودند که بعد از امتحان و بررسی، برای خود دوستان زیادی انتخاب کنید(4)و از سوی دیگر در دستورات تربیتی آمده است، با افرادی که دارای صفات زیر میباشند، دوست شوید:
الف: آنها که به یاد خدا میباشند، حضرت لقمان به فرزندش میفرماید: مجالس دیگران را با بصیرت بررسی کن، اگر مجالسی یافتی که افراد در آن به یاد خدا مشغول بودند، با آنان در آن جلسه شرکت کن، زیرا اگر در زمره عالمان باشی، آنها از علم تو بهره خواهند برد و بر علم خودت نیز افزوده میشود، و اگر نسبت به آنان دارای علم نیستی، از معلومات آنان استفاده خواهی نمود، امید آنکه خداوند سایه رحمتش بر آنها بگستراند و تو را نیز شامل شود.(5)
ب: علماء، جناب لقمان علیه السلام به فرزندش میگوید: با علما معاشرت و مصاحبت داشته و به آنان نزدیک شو و آنان را در خانه هایشان زیارت کن، امید آنکه به آنان شباهت پیدا
کنی و از آنها شوی، با نیکان از علما بنشین، امید آنکه خداوند آنها را مشمول رحمت خود قرار دهد و تو را نیز شامل شود.(1)
ج: حکما، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله میفرماید: از دانشمندان سؤال کن و با حکما معاشرت داشته باش و در مجالس فقرا شرکت کن. «سائِلُوا العُلَماءَ وَ خالِطُوا الحُکَماءَ وَ جالِسُوا الفُقَراءَ».(2)د: مؤمنین،
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید: اگر باغی از باغهای بهشت را دیدید با عجله به آن وارد شوید، به ایشان عرض شد باغ بهشت چیست؟ فرمودند: «مَجَالِسُ المُؤمِنِینَ».(3)
یکی از عوامل مهم و مؤثر در تربیت فرزندان که در زمره حقوق آنها نیز میباشد، رعایت عدالت و مساوات میان آنان بهویژه در هدیه و بخششهای مالی است، زیرا در صورت امتیاز دادن بی دلیل به بعضی از فرزندان، بعضی دیگر تحقیر و در نتیجه مبتلا به عقده حقارت و حسادت میشوند و منجر به اختلاف بین آنها خواهد شد.
بدین جهت لازم است والدین نسبت به تمام فرزندان اظهار محبت و شفقت داشته باشند تا از عوارض جانبی و خطراتی که با بی عدالتی و برتری دادن بی جهت به بعضی از آنها پیدا میشود، جلوگیری به عمل آید.
البته در اینکه آیا این روش از دیدگاه فقهی حرام است یا خیر؟ بعضی از فقها قائل به حرمت آن هستند.(4)ولی نظریه مشهور بین فقیهان امامیه این است که رعایت عدالت و مساوات در بین فرزندان مستحب است و امتیاز دادن بی مورد به بعضی مکروه و ناپسند است.(5)
شهید ثانی در این باره مینویسد: امتیاز دادن به بعضی از فرزندان موجب عداوت و دشمنی در بین آنها خواهد شد، چنانکه در تاریخ زندگی خود شاهد آن بوده و شنیدهایم.
افزون بر آن اگر پدری به یکی از فرزندان خود بیشتر از دیگران تمایل نشان دهد و به او امتیاز (به عنوان کمک مالی یا به صورت دیگر) دهد، دیگران نسبت به وی حسد خواهند برد، در نتیجه موجب قطع رحم میگردد.(1)
دلیل کراهت علاوه بر آنچه ذکر شد، روایات است. مانند اینکه نقل شده مردی در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله یکی از فرزندان خود را بوسید و نسبت به دیگری این عمل را انجام نداد، آن حضرت فرمود: چرا با آنها با مساوات عمل ننمودی. «فَهَلاَّ واسَیتَ بَینَهُمَا».(2)در روایت دیگری فرموده: با فرزندانتان عادلانه رفتار کنید، همانگونه که دوست میدارید با عدل و نیک و لطف با شما برخورد شود.
«اِعدِلُوا بَینَ أَولادِکُم کَما تُحِبُّونَ أَن یَعدِلُوا بَینَکُم فِی البِرَّ وَ اللُّطفِ».(3)همچنین فرموده است: یکی از حقوق فرزندان بر شما این است که با آنان با عدالت رفتار شود، چنانکه حق شما بر فرزندان این است که با شما به نیکی رفتار نمایند.
اصل سی ام قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مقرّر میدارد:
«دولت موظّف است وسائل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملّت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسائل تحصیلات عالی را تا سر حدّ خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد».
تحقّق هدفی که در اصل مزبور پیش بینی شده، توسط نهاد آموزش و پرورش صورت میگیرد، و اهداف آن به طور کلّی عبارتند از:
1 - رشد فضایل اخلاقی و تزکیه دانش آموزان بر پایه تعالیم عالیه اسلام.
2 - تبیین ارزشهای اسلامی و پرورش دانش آموزان بر اساس آنها.
3 - ایجاد زمینههای لازم برای حفظ و تداوم استقلال فرهنگی، اقتصادی و سیاسی از
طریق آشنا ساختن دانش آموزان با علوم و فنون و صنایع و حِرَف مورد نیاز جامعه بر اساس اولویتهای موجود در کشور.
4 - شناخت، شکوفا کردن و پرورش استعدادهای دانش آموزان و تقویت روح بررسی، تتبع، ابتکار و خلاقیت در تمام زمینههای فنّی، فرهنگی و علوم اسلامی با تأکید برنفی روحیه مدرک گرایی(1).
همچنین برای تأکید بر هدف آموزشهای عمومی که در جهت شکوفایی خلاقیتها میباشد، مقرّر شده است: «برخورداری از آموزشهای عمومی برای کلیه دانش آموزان کشور باید به گونهای باشد که بر حسب استعداد و جنس بتوانند از تعلیمات مناسب جهت شکوفایی خلاقیتها بهرهمند شوند»(2).
همچنین در قوانین برنامه توسعه اقتصادی اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران, گسترش کمّی و ارتقای کیفی فرهنگ عمومی تعلیم و تربیت و علوم و فنون در جامعه با توجّه خاصی به نسل جوان, ایجاد امکانات آموزشی لازم برای تمامی کودکان لازم التعلیم, اولویت دادن به ریشه کنی بیسوادی و... از اهم اهداف دولت میباشد.
هر چند از گذشتههای دور در قوانین موضوعه بشری، آموزش و تعلیم کودکان مورد توجّه بوده و مسئولین نسبت به آن اهتمام داشتند، ولی در قرنهای اخیر بهویژه در قرن حاضر نسبت به این مسأله حساسیت بیشتری نشان داده شده و طرفداران حقوق کودک به طور جدّی از حق آموزش و تحصیل رایگان کودکان حمایت کردند. این حمایت با تصویب اصولی از اعلامیه جهانی حقوق کودک مصوّب (1959 میلادی) و موادی از کنوانسیون حقوق کودک مصوّب (1989) به اوج خود رسیده که در ادامه به آن اشاره میشود:
اصل هفتم اعلامیه جهانی حقوق کودک چنین مقرّر میدارد: «کودک باید از آموزش رایگان و اجباری، حداقل در مدارج ابتدایی بهرهمند شود، کودک باید از آموزشی بهره مند شود که در جهت پیشبرد و ازدیاد فرهنگ عمومی او باشد و چنان سازنده باشد که در شرایط
مساوی بتواند استعداد، قضاوت فردی، درک مسئولیت اخلاقی و اجتماعی خود را پرورش دهد و فردی مفید برای جامعه شود. در امر آموزش و رهبری کودک، مصالح کودک باید راهنمای مسئولین امر باشد، چنین مسئولیتی در درجه اوّل به عهدهی والدین است».
همچنین ماده 28 کنوانسیون در اینباره میگوید: «1 - کشورهای عضو، حق کودک را برای برخورداری از آموزش و پرورش به رسمیت میشناسند و برای دستیابی تدریجی به این حق و بر اساس ایجاد فرصتهای مساوی، اقدامات زیر را معمول خواهند داشت:
الف: اجباری و رایگان کردن تحصیل ابتدایی برای همگان.
ب: تشویق ایجاد و گسترش انواع مختلف آموزش متوسطه، از جمله، آموزش حرفه ای، در دسترس قرار دادن اینگونه آموزشها برای تمام کودکان و اتخاذ اقدامات لازم از قبیل ارائه آموزش و پرورش رایگان و دادن کمکهای مالی در صورت نیاز.
ج: در دسترس قرار دادن آموزش عالی برای همگان بر اساس تواناییها و از هر طریق مناسب و...».
چنانکه ملاحظه میشود، نویسندگان اعلامیه و کنوانسیون حقوق کودک، هدف از آموزش کودکان را پرورش استعدادها، پرورش قوّه قضاوت، پرورش حسّ مسئولیت اخلاقی و اجتماعی و بار آوردن طفل به عنوان یک عنصر مفید برای جامعه، آن هم در تحت شرایط مساوی با دیگران، میدانند.
اسلام عزیز از قرنها قبل به این مسأله توجّه نموده که افراد بشر، همه دارای یک نوع استعداد نیستند، چنانکه امام صادق علیه السلام میفرماید: مردم معدنهایی هستند، همچون معادن طلا و نقره. «اَلنّاسُ مَعادِنُ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ».(1)معلوم است کشف معدن و بهرهبرداری از آن، کار معدن شناس است، خانوادهها و مراکز تعلیم و تربیتی از دیدگاه اسلام در حکم معدن شناسانی هستند که باید کاشف و به ثمر رساننده استعدادها باشند.
بیگمان، بهترین خدمتی که ممکن است پدر و مادر به فرزند خود کنند، کشف معدن وجود اوست که با تربیت صحیح و آموزش وی در زمینههای مختلف امکانپذیر خواهد شد.
1) (1) الکافی 177:8، ح 197، من لا یحضره الفقیه 380:4، ح 5821.
سوره - شماره آیه آیه - صفحه
بقره
173 فَمَنِ ضْطُرَّ غَیْرَ بَاغٍ وَلَا عَادٍ فَلَا إِثْمَ عَلَیْهِ 198
177 وَآتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکینَ وَابْنَ السَّبیلِ 435
178 وَلْأُنثَی بِلْأُنثَی 230
180 کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ لْمَوْتُ إِن تَرَکَ خَیْرًا لْوَصِیَّةُ لِلْوَلِدَیْنِ وَلْأَقْرَبِینَ بِلْمَعْرُوفِ 236
185 یریدُ اللهُ بِکُمُ الیسرَ وَ لا یریدُ بِکُمُ العُسرَ 560,96
194 فَعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا عْتَدَی عَلَیْکُمْ 230
195 وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی لتَّهْلُکَةِ 203
216 وَعَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرُّ لَکُمْ 363
217 وَ لا یزالُونَ یقاتِلُونَکُم حَتّی یرُدُّوکُم عَن دینِکُم 569
221 وَلَا تَنکِحُوا لْمُشْرِکَتِ حَتَّی یُؤْمِنَّ وَلَأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِّن مُّشْرِکَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَلَا تُنکِحُوا لْمُشْرِکِینَ حَتَّی یُؤْمِنُوا وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَیْرٌ مِّن مُّشْرِکٍ 170
222 وَیَسَْلُونَکَ عَنِ لْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذًی فَعْتَزِلُوا لنِّسَاءَ فِی لْمَحِیضِ وَلَا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّی یَطْهُرْنَ 191
223 نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَّکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ 181
228 وَلَا یَحِلُّ لَهُنَّ أَن یَکْتُمْنَ مَا خَلَقَ للَّهُ فِی أَرْحَامِهِنَّ 235
233 لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَلا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ 376، 386
233 وَالْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ... لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَلا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ 376
233 وَإِنْأَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَکُمْ فَلا جُناحَ عَلَیْکُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَیْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ 384
233 وَالْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ 376، 385
233 وَعَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَکِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ 388
233 فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَیْهِما 391
آلعمران 31 قُل إِن کُنتُم تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِی یحبِبکُمُ اللهُ 555
39 فَنادَتهُ المَلائِکَةُ وَ هُوَ قائمٌ یصَلَّی فِی المِحرابِ إِنَّ اللهَ یبَشَّرُکَ ِبیحیی 270
49 أَنّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُبْرِیُ اْلأَکْمَهَ وَ اْلأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللّهِ 120
134 وَالکاظِمینَ الغَیظَ وَ العافینَ عَنِ النّاسِ وَ اللهُ یحِبُّ المُحسِنینَ 527
179 وَمَا کَانَ للَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی لْغَیْبِ وَلَکِنَّ للَّهَ یَجْتَبِی مِن رُّسُلِهِ مَن یَشَاءُ 183
186 لَتُبْلَوُنَّ فی أَمْوالِکُمْ وَأَنْفُسِکُمْ 425
نساء 1 وَاتَّقُوا اللّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَاْلأَرْحامَ 409
5 وَ لا تُؤتُوا السُّفَهاءَ أَموالَکُمُ الّتی جَعَلَ اللهُ لَکُم قِیامًا 103
5 وَ ارزُقُوهُم فیها و اکسُوهُم وَ قُولُوا لَهُم قَولاً مَّعرُوفاً 70
6 وَ ابتَلُوا الیتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِن آنَستُم مِنهُم رُشدًا فَادفَعُوا إِلَیهِم أَموالَهُم 108
6 فَإِن انَستُم مِّنهُم رُشداً فَادفَعُوا إِلَیهِم أَموالَهُم 98
11 یُوصِیکُمُ للَّهُ فِی أَوْلَدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ لْأُنثَیَیْنِ فَإِن کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ ثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ وَإِن کَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا لنِّصْفُ وَلِأَبَوَیْهِ لِکُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا لسُّدُسُ 239
23 وَحَلائِلُ أَبْنائِکُمُ الَّذینَ مِنْ أَصْلابِکُمْ 408
29 وَلَا تَقْتُلُوا أَنفُسَکُمْ 198
36 وَاعبُدُوا اللهَ وَ لا تُشرِکُوا بِهِ شَیئًا وَ بِالولِدَینِ احسانًا وَ بِذِی القُربی... 454
105 إِنَّآ أنزَلنَآ إِلَیکَ الکِتَابَ بِالحَقِّ لِتَحکُمَ بَینَ النَّاسِ بِمآ أرَئکَ اللهُ 44
119 وَلََامُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ للَّهِ 204
141 وَ لَن یجعَلَ اللهُ لِلکافِرینَ عَلَی المُؤمِنینَ سَبیلاً 449
مائده 2 وَتَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوی وَلا تَعاوَنُوا عَلَی اْلإِثْمِ وَالْعُدْوانِ 346
89 إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساکینَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْریرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیّامٍ 428
انعام 38 ما فَرَّطنا فِی الکِتابِ مِن شَیءٍ 556
119 وَقَدْ فَصَّلَ لَکُم مَّا حَرَّمَ عَلَیْکُمْ إِلَّا مَا ضْطُرِرْتُمْ إِلَیْهِ 198
152 وَ لا تَقرَبُوا مالَ الیتیمِ إِلاّ بِالَّتی هِی أَحسَنُ حَتّی یبلُغَ أَشُدَّهُ 76
انفال 1 یَسْئَلُونَکَ عَنِ اْلأَنْفالِ 355
37 لِیمیزَ اللهُ الخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ 59
41 وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی وَالْیَتامی
وَالْمَساکینِ وَابْنِ السَّبیلِ... 435
60 وَ أَعِدُّوا لَهُم مَااستَطَعتُم مِن قُوَّةٍ وَ مِن رِباطِ الخَیلِ تُرهَبُونَ بِهِ عُدَوَّ اللهِ وَ عَدُوَّکُم... 568
75 وَأُولُوا اْلأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ 412
توبه 20 الَّذینَ امَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبیلِ اللهِ بِأَموالِهِم وَ أَنفُسِهِم أَعظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الفائِزُونَ 545
21 یبَشَّرُهُم رَبَّهُم بِرَحمَةٍ مِنهُ وَ رِضوانٍ وَ جَنّتٍ لَهُم فیها نَعیمٌ مُقیمٌ 545
22 خلِدینَ فیها أَبَدًا أِنَّ اللهَ عِندَهُ أَجرٌ عَظیمٌ 545
60 إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساکینِ وَالْعامِلینَ عَلَیْها 424
103 خُذ مِن أَموالِهِم صَدَقَةً تُطَهَّرُهُم وَتُزَکَّیهِم... 470
122 وَ ما کانَ المُؤمِنُونَ لینفِرُوا کافَّةً فَلَو لا نَفَرَ مِن کُلَّ فِرقَةٍ مِنهُم طائِفَةٌ لِیتَفَقَّهُوا فِی الدَّینِ 22
یونس 57 یا أَیهَا النّاسُ قَد جائَتکُم مَوعِظَةٌ مِن رَبَّکُم وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدًی وَ رَحمَةٌ لِلمُؤمِنینَ 539
هود 70 وَامْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ 270
یوسف 40 إِنِ الحُکمُ إِلاَّ للهِ 43
98 قالَسَوفَ أَستَغفِرُ لَکُم رَبَّی إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحیمُ 563
نحل 58 وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِاْلأُنْثی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظیمٌ 248
59 یَتَواری مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلی هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ 248
125 أُدعُ إِلی سَبیلِ رَبَّکَ بِالحِکمَةِ وَ المَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَ جادِلهُم بِالَّتِی هِی أَحسَنُ 542
اسراء 24 وَقُلرَبَّ ارحَمهُما کَما رَبَّیانی صَغیرًا 465
31 وَلا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُنَرْزُقُهُمْ وَإِیّاکُمْ 405، 407
33 وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً 211
33 فَلَایُسْرِف فِّی لْقَتْلِ 230
53 وَ قُل لِعِبادِی یقُولُوا الَّتِی هِی أَحسَنُ 575
کهف 49 مَا لِهذَا الکِتَابِ لاَ یغادِرُ صَغیرَةً وَ لاَ کَبِیرَةً إلاَّ أَحصَاها 54
مریم 7 یا زَکَرِیا إنّا نُبَشَّرُکَ بِغَُلامٍ اسمُهُ یحیی لَم نَجعَل لَهُ مِن قَبلُ سَمِیا 270
41 وَاذکُر فِی الکِتابِ إِبراهیمَ إِنَّهُ کانَ صِدّیقًا نَبِیاً 526
54 وَاذکُر فِی الکِتابِ إِسمعیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الوَعدِ وَ کانَ رَسُولاً نَبِیاً 526
طه 49 قالَ فَمَن رَبُّکُما یا مُوسی 468
50 قالَ رَُّبنَا الَّذِی إَعطی کُلَّ شَیءٍ خَلقَهُ ثُمَّ هَدی 468
132 وَأمُرأَهلَکَبِالصَّلاةِ وَاصطَبِر عَلَیها 481
انبیاء 89 رَبِّ لاَ تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ 174
حج 5 ثُمَّ نُخرِجُکُم طِفلاً ثُمَّ لِتَبلُغُوا أَشُدَّکُم 77
77 وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ 346
78 ما جَعَلَ عَلَیکُم فِی الدّینِ مِن حَرَجٍ 96
مؤمنون 5-6-7 وَالَّذینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ... فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ 317
نور 3 لزَّانِی لَا یَنکِحُ إِلَّا زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَلزَّانِیَةُ لَا یَنکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْمُشْرِکٌ 180
26 لطَّیِّبَتُ لِلطَّیِّبِینَ وَلطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَتِ 170
30-31 قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ... وَقُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَیَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ... 315
58 یا أَیهَا الَّذینَ امَنُوا لِیستَأذِنکُمُ الَّذینَ مَلَکَت أَیمانُکُم وَ الَّذینَ لَم یبلُغُوا الحُلُم مِنکُم ثَلاثَ مَرّاتٍ مِن قَبلِ صَلاةِ الفَجرِ وَ حینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُم مِنَ الظَّهیرَةِ وَ مِن بَعدِ صَلاةِ العِشاءِ ثَلاثُ عَوراتٍ لَکُم... 537
58 مِن قَبلِ صَلاةِ الفَجرِ 75، 537
59 وَاِذَا بَلَغَ الاَطفَالُ مِنکُمُ الحُلُمَ فَلیسْتَأْذِنُوا کَمَا استَأذَنَ الَّذینَ مِن قَبلِهِم کَذَلِکَ یبَینُ اللهُ لَکُم آیتِهِ 75
فرقان 54 وَهُوَ الَّذی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَصِهْرًا... 328
شعراء 88-89 لا ینفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلاّ مَن أَتَی اللهَ بِقَلبٍ سَلیمٍ 34
روم 21 وَ مِنْ ءَایَتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَجاً لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لََآیاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ 166
30 فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفًا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّهِ... 249
30 فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها 286
لقمان 14 وَ فِصالُهُ فِی عامَینِ 286
15 وَصاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفًا 416
احزاب 4 وَماجَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِأَفْواهِکُمْ وَاللهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَهَوَ یَهْدِی السَّبیِلَ 358
5 ادْعُوهُمْ ِلآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ 358
5 فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ فَإِخْوانُکُمْ فِیالدِّینِ وَمَوالیکُمْ 359
21 لَقَدکانَ لَکُم فِی رَسُولِ اللهِ أُسوَةٌ حَسَنَةً 525
35 إِنَّ الْمُسْلِمینَ وَالْمُسْلِماتِ... وَالْحافِظینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحافِظاتِ... أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظیمًا 315
37 فَلَمّا قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَرًا زَوَّجْنکَها لِکَیْ لا یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ حَرَجٌ فی أَزْواجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا 359
فاطر 18 وَلَاتَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی 230
یس 7 لَقَد حق القَولُ عَلَی أَکثَرِهِم 38
غافر 67 هَوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن تُرابٍ ثُمَّ مِن نُّطفَةٍ ثُمَّ مِن عَلَقَةٍ ثُمَّ یخرِجُکُم طِفلاً ثُمَّ لِتَبلُغُوا أَشُدَّکُم ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیوخًأ 101
شوری 9 فاللههوالولیّ 120
23 قُل لا أَسئَلُکُم عَلَیهِ أَجرًا إِلاَّ المَوَدَّةَ فِی القُربی 555
49 یَهَبُ لِمَن یَشَاءُ إِنَثًا وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ لذُّکُور 201
50 أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَانًا وَإِنَثًا وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیمًا 201
احقاف 15 وَحَملُهُوَفِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهراً 285
حجرات 11 لا تَلمِزُوا انفُسَکُم وَ لا تَنابَزُوا بِالأَلقابِ 266
13 یا أَیهَا النّاسَ إِنّا خَلَقنکُم مِن ذَکَرٍ وَ أُنثی وَ جَعَلنکُم شُعُوبَاً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُو 274
ق 9 وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَکًا فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصیدِ 253
37 إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکری لِمَن کانَ لَهُ قَلبٌ أَو أَلقَی السَّمعَ وَ هُوَ شَهیدٌ 540
ذاریات 55 وَ ذَکَّر فَإِنَّ الذَّکری تَنفَعُ المُؤمِنینَ 540
نجم 45-46 وَأَنَّهُ خَلَقَ... مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنی 328
حدید 20 إِعلَمُوا أَنَّمَا الحَیاةُ الدُّنیا لَعِبٌ وَ لَهوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرُ بَینَکُم وَ تَکاثُرٌ فِی الأَمولِ وَ الأَولادِ... 506
مجادله 2... إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلاَّ اللاّیی وَلَدْنَهُمْ... 324
4 فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّینَ مِسْکینًا 426
11 یرفَعِ اللهُ الَّذینَ امَنُوا مِنکُم وَالَّذینَ أُوتُوا العِلمِ دَرَجاتٍ 564
حشر 7 فَلِلّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکینِ وَابْنِ السَّبیلِ 434
ممتحنه 4 قَد کانَت لَکُم أُسوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ 525
صف 2 یا أَیهَا الَّذینَ امَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مالا تَفعَلُونَ 543
جمعه 2 هُوَالَّذِی بَعَثَ فِی الأُمَّیینَ رَسُولاً مِنهُم یتلوُا عَلَیهِم ایاتِهِ وَ یزَکَّیهِم وَ یعَلَّمُهُمُ الکِتابَ وَ الحِکمَةَ 469
طلاق 6 فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ 388
6 وَإِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْری 387
6 وَأتَمِرُوا بَینَکُم بِمَعرُوفٍ 441، 480
7 لِیُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنْفِقْ مِمّا آتاهُ اللّهُ لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاّ ما آتاها 413
تحریم 6 یاأَیهَا الَّذینَ امَنُوا قُو أَنفُسَکُم وَ أَهلیکُم نارًا وَقُودُهَا النّاسُ... 24
قلم 4 وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ 548
معارج 31 فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ 317
نوح 12 وَیُمْدِدْکُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ 200
قیامت 37 أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیِّ یُمْنی 327
انسان 2 إِنَّا خَلَقنَا الاِنسانَ مِن نُطفَةٍ أَمشَاجٍ نَّبتَلیهِ... 88
طارق 5-6 فَلْیَنْظُرِ اْلإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ 328
6-7 خُلِقَ مَن مّاءِ دافِقٍ یخرُجُ مِن بَینِ الصُّلبِ وَ التَّرائِبِ 88
فجر 17 کَلاّبَلْلا تُکْرِمُونَ الْیَتیمَ 365
18 وَ لا تَحَاضُّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ 365
بلد 13 فَکُّ رَقَبَةٍ 436
14 أَوْ إِطْعامٌ فی یَوْمٍ ذی مَسْغَبَةٍ 436
15 یَتیمًا ذا مَقْرَبَةٍ 436
16 أَوْ مِسْکینًا ذا مَتْرَبَةٍ 436
شمس 9-10 قَد افلَحَ مَن زَکّها وَ قَد خابَ مَن دَسّها 470
ضحی 6-9-10 أَلَم یجِدکَ یتیمًا فَآوی... فَأَمَّا الیتیمَ فَلا تَقهَر وَ أَمَّا السّائِلَ فَلا تَنهَر 542
9 فَأَمَّا الیتیمَ فَلا تَقهَر 364
روایت - شماره - صفحه
إِتَّقُوا الکَذِبَ الصَّغیرَ مِنهُ الکَبیرَ فِی کُلَّ جِدًّ وَ هَزلٍ فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذا کَذَبَ فِی الصَّغیرِ اجتَرَأَ عَلَی الکَبیرِ 530
أَحِبُّوا الصَّبیانَ وَارحَمُوهُم 515
أَحِبُّوا الصَّبیانَ وَارحَمُوهُم وَ إِذا وَعَدتُمُوهُم شَیئًا فَفُوا لَهُم 530
إِحتِلامُهُ 55، 77
احسِنُوا آدابَهُم 515
أَحی قَلبَکَ بِالمَوعِظَةِ وَ مَوتَهُ بِالزُّهدِ وَ قُوَّةَ بِالیقینِ وَ ذَلَّلهُ بِالمَوتِ... 541
إِختَتِنُوا أَولادَکُم یومَ السّابِعِ وَ لا یمنَعکُم حَرٌ وَ لا بَردٌ فَإِنَّه طُهرٌ لِلجَسَدِ 267
أَدَّبِ الیتیمَ مِمّا تُؤَدَّبُ مِنهُ وَلَدَکَ وَاضرِبهُ مِمّا تَضرِبُ مِنهُ وَلَدَکَ 495
إدرؤا الحُدُودَ بالشبهات 96
أَدنی ما تَحمِلُ المَرأَةُ لِسِتَّةِ أَشهُرٍ 286
إِذَا أَتَی عَلَیهِ ثَلاثُ عَشرَ سَنَة، فَإِن احتَلَمَ قَبل ذلک، فَقَد وَجَبَت عَلَیهَا الصَّلاَة وَ جَرَی عَلَیهِ القَلَم 55
اذا أتی علیه ثلاث عَشَرةَ سَنَةً فإن اْحتَلَمَ قَبلَ ذلک فقد وَجَبَت علیهِ الصَلاةُ... 78
اذَا احتَلَمَ 56
إِذَا أَرَادَ أَحَدُکُمْ أَنْ یَتَزَوَّجَ فَلْیَسْأَلْ عَنْ شَعْرِهَا کَمَا یَسْأَلُ عَنْ وَجْهِهَا فَإِنَّ الشَّعْرَ أَحَدُ الْجَمَالَیْنِ 175
إِذا أَرادَ اللهُ بِعَبدٍ خَیرًا، فَقَّهَهُ فِی الدَّینِ 22
إِذَا أَعْسَرَ أَحَدُکُمْ فَلْیَضْرِبْ فِی الْأَرْضِ وَیَبْتَغِی مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَلَا یَغُمَّ نَفْسَهُ 415
إِذَا بَلَغُوا النّکاحَ 69، 457
اذا تَزوّجَ الرَجُل الجارِیةَ و هی صغیرة فلا یدخل بها حتّی یأتی لَها تِسعُ سنین 85
إِذَا جَاءَکُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِینَهُ فَزَوِّجُوهُ 178
اذَا خَرَجَ عَنهُ الیُتِم وَ ادرَک 56
إِذا سَمَّیتُمُ الوَلَدَ مُحَمَّداً فَأَکرِمُوهُ وَ أَوسعوا لَهُ فِی المَجلِسِ وَ لا تُقَبِّحُوا لَهُ وَجهًا 261
إِذا سَمَّیتَها فاطِمَةَ فَلا تَسُبَّها وَ لا تَلعَنها وَ لا تَضرِبها 262
إِذا طَلَّقَ الرَّجُلُ امرَأَتَهُ فَادَّعَت حَبَلاً انتَظَرَ بِها تِسعَةَ أَشهُرٍ فَإِن وَلَدَت وَ إِلاّ اعتَدَّت ثَلاثَةَ أَشهُرٍ ثُمَّ قَد بانَت مِنهُ 288
اذا عقل الصلاة 63
اذا عَلِمَت انَّها لا تُفسِد و لا تضیع 99
إِذَا کَانَ الْأَکَابِرُ مِنْ وُلْدِهِ مَعَهُ فِی الْبَیْعِ فَلَا بَأْسَ بِهِ إِذَا رَضِیَ الْوَرَثَةُ بِالْبَیْعِ وَ قَامَ عَدْلٌ فِی ذَلِکَ 145
إِذَا کَانَ الْقَیِّمُ بِهِ مِثْلَکَ وَ مِثْلَ عَبْدِ الْحَمِیدِ فَلَا بَأْسَ 156
إِذَاتَحَرَّکَ تَحَرُّکاً بَیِّناً وُرِّثَ یورث فَإِنَّهُ رُبَّمَا کَانَ أَخْرَسَ 239
إِذا أَقَرَّ رَجُلٌ بِوَلَدٍ ثُمَّ نَفاهُ لَزِمَهُ 339
إِذا بَکی الْیَتِیمُ وَقَعَتْ دُموعُه فِی کَفِّ الرَّحْمنِ 366
اذا طَلَّقَ لِلسُنَّه وَ وَضعَ الصدقَة فی مَوضِعها و حَقّهَا، فَلاَ بأسَ، وَ هُوَجَائز 64
اسْتَحْسِنُوا أَسْماءَکُمْ فَإِنَّکُمْ تُدْعَوْنَ بِها یَوْمَ الْقِیامَةِ قُمْ یا فُلانَ بْنَ فُلانٍ إلی نُورِکَ وَقُمْ یا فُلانَ بْنَ فُلانٍ لانُورَ لَکَ 260
اسْقُوا نِسَاءَکُمُ الْحَوَامِلَ اللُّبَانَ فَإِنَّهَا تَزِیدُ فِی عَقْلِ الصَّبِیِّ 196
أَصْدَقُ الأَسْماءِ ما سُمِّیِ بالْعُبُودِیَّةِ وَأَفْضَلُها أَسْماءُ الأَنْبِیاءِ 261
أَطْعِمُوا حَبَالَاکُمُ السَّفَرْجَلَ فَإِنَّهُ یُحَسِّنُ أَخْلَاقَ أَوْلَادِکُمْ 195
اطْلُبِالْوَلَدَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَرْزُقُهُمْ 202
أُطلِبُواالعِلمِ مِنَ المَهدِ إِلَی اللَّحَد 565
اعدِلُوا بَینَ أَولادِکُم کَما تُحِبُّونَ أَن یعدِلُوا بَینَکُم فِی البِرَّ وَ اللُّطفِ 525
أَعْطِهِ لِمَنْ أَوْصَی بِهِ لَهُ، وَ إِنْ کَانَ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرَانِیّاً إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یَقُولُ 237
إِفتَحُواعَلی صِبیانَکُم أَوَّلَ کَلِمَةٍ لا إِلهَ إِلاَّ الله 552
أَفضَلُ العِبادَةِ الفِقهُ 22
أَقَرَّ نُطْفَتَهُ فِی رَحِمٍ یَحْرُمُ عَلَیْهِ 319
أَکْثِرُوا الْوَلَدَ أُکَاثِرْ بِکُمُ الْأُمَمَ غَداً 201
اکرِمُوا أَولادَکُم وَ أَحسِنُوا آدابَهُم 488
أَکرِمُوا أَولادَکُم وَ أَحسِنُوا آدابَهُم یغفَر لَکُم 515
أَلاّ سَمَّیتَنی وَ قَد سَمّی رَسُولُ اللهِ مُحسَناً قَبلَ أَن یولَدَ 265
الإِسْلامُیَعْلُو وَلا یُعْلی عَلَیْهِ، وَالْکُفّاُر بِمَنْزِلَةِ الْمَوْتی لا یَحْجُبُونَ وَلایَرِثُونَ 351
الإِسلامُ یعلُو وَ لا یعلی عَلَیهِ 449
البَیتُ الَّذِی فیِهِ مُحَمَّدٌ یُصبِحُ أَهلُهُ بِخَیرٍ وَ یُمسُونَ بِخَیرٍ 261
السُّلْطانُ وَلِیُّ مَنْ لاوَلِیَّ لَهُ 348
الْعَقیِقَةُ یَوْمَ السّابِعِ 255
الغُلامُ یلعَبُ سَبعَ سِنینَ وَ یتَعَلَّمُ الکِتابَ سَبعَ سِنینَ وَ یتَعَلَّمُ الحَلال وَ الحَرامَ سَبعَ سِنینَ 509
اللّهُمَّ مِنْکَ وَلَکَ ما وَهَبْتَ وَأَنْتَ أَعْطَیْتَ، اللّهُمَّ فَتَقَبَّلْهُ مِنّا عَلی سُنَّةِ نَبِیَِّک صلی الله علیه و آله وَتَسْتَعِیذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ وَتُسُمّی وَتَذْبَحُ 256
أَللّهُمَّ وَ مُنَّ عَلَیّ بِبَقاءِ وَلَدِی وَ بِإِصلاحِهِم لِی وَ بِإِمتاعِی بِهِم، الهِی أُمدُد لِی فِی أَعمارِهِم... 564
الماءُ ماءُ الرَّجُلِ یضَعُهُ حَیثُ یشاءُ إِلاّ أَنَّهُ إِذا جاءَ وَلَدٌ لَم ینکِرهُ وَ شَدَّدَ فِی إِنکارِ الوَلَدِ 284
المَرأَةُأَحَقُّ بِالوَلَدِ ما لَم تَتَزَوَّج 444
الْمَنْبوُذُ حُرّ... 352
النّاسُ مَعادِنُ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ 584
النّکاحُ سُنَّتی فَمَن رَغِبَ عَن سُنَّتی فَلَیسَ مِنِّی 167
الوَلَدُ سَیدٌ سَبعَ سِنینَ وَ عَبدٌ سَبعَ سِنینَ وَ وَزیرٌ سَبعَ سِنینَ 578
الوَلَدُ سَیدٌ سَبعَ سِنینَ وَ عَبدٌ سَبعَ سِنینَ وَ وَزیرٌ سَبعَ سِنینَ، فَإِن رَضِیت خَلائقَهُ لإِحدَی وَ عِشرِینَ سَنَةً وَ إِلاّ ضُرِبَ عَلی جَنبَیهِ فَقَد أَعذَرتَ إِلَی اللهِ 210
الْوَلَدُ لِغَیَّةٍ لا یوُرَثُ 303
الْوَلَدُ لِلْفِراشِ 360
الوَلَدُ لِلفِراشِ وَ للعاهِرِ الحَجَرُ 280، 281
أَمَرَ رَسُولُ اللهِ فَحُلِقَ رَأسُهُ وَ تُصُدَّق بِوَزنِ شَعرِهِ فِضَّةٌ وَ عُقَّ عَنهُ ثُمَّ هَیأَتهُ أُمُّ أَیمَنَ وَ لَفَّتهُ فِی بُردِ رَسُولُ اللهِ 271
إِنَّ أَحَقَّ النّاسِ بِالخِدمَةِ العالِمُ، إِنَّما تَواضَعتُ هکَذا لَکَی ما تَتواضَعُوا بَعدِی فِی النّاسِ کَتَواضُعِی لَکُم 526
إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَکُونَ لَکَ ذُرِّیَّةٌ تُثْقِلُ الْأَرْضَ بِالتَّسْبِیحِ فَافْعَلْ 201
إِنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَذاباً یَوْمَ الْقِیامَةِ رَجُلٌ أَقَرَّ نُِطْفَتَهُ فِی رَحِمٍ یَحْرُمُ عَلَیْهِ 318
إِنَّ أَفضَلَ العِبادَةِ عَفَّةُ البَطنِ وَ الفَرجِ 533
إِنَّ الْإِمَامَ أَبُو الْیَتَامَی وَ إِنَّمَا أَلْعَقْتُهُمْ هَذَا بِرِعَایَةِ الْآبَاءِ 432
إِنَّ العالِمَ إِذا لَم یعمَل بِعِلمِهِ زَلَّت مَوعِظَتُهُ عَنِ القُلُوبِ کَما یزِلُّ المَطَرُ عَنِ الصَّفا 543
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی أَشْرَکَ بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ وَالْفُقَرَاءِ فِی الْأَمْوَالِ فَلَیْسَ لَهُمْ أَنْ یَصْرِفُوا إِلَی غَیْرِ شُرَکَائِهِمْ 425
إِنَّ اللهَ لَیرحَمُ العَبدَ لِشِدَّةِ حُبَّهِ لِوَلَدِهِ 518
إِنَّ النُّطْفَةَ تَکُونُ فِی الرَّحِمِ أَرْبَعِینَ یَوْماً ثُمَّ تَصِیرُ عَلَقَةً أَرْبَعِینَ یَوْماً ثُمَّ تَصِیرُ مُضْغَةً أَرْبَعِینَ یَوْماً 221
إن انزَلت فعلیها الغُسل و ان لم تُنزِلَ فَلِیسَ عَلَیها الغُسل 80
الْمَرْأَةُ تَخَافُ الْحَبَلَ فَتَشْرَبُ الدَّوَاءَ فَتُلْقِی مَا فِی بَطْنِهَا فَقَالَ لَا فَقُلْتُ إِنَّمَا هُوَ نُطْفَةٌ قَالَ إِنَّ أَوَّلَ مَا یُخْلَقُ نُطْفَةٌ 210
إِنَّ اوَّلَ ما یَنْحَلُ أَحَدُکُمْ وَلَدَهُ الإِسْمُ الْحَسَنُ فَلْیُحْسِنْ أَحَدُکُمْ اسْمَ وَلَدِهِ 260
إِنَّ حق المُسلِمِ عَلَی المُسلِمِ إِذا رَآهُ یریدُ الجُلُوسَ إِلَیهِ أَن یتَزَحزَحَ لَهُ 514
إِنَّ خَیرَ ما وَرَّثَ الآباءُ لأَبنائِهِمُ الأَدَبُ لاَ المالُ فَإِنَّ المالَ یذهَبُ وَ الأَدَبَ یبقی 476
إِنَّ خَیْرَ نِسَائِکُمُ الْوَلُودُ الْوَدُودُ الْعَفِیفَةُ الْعَزِیزَةُ فِی أَهْلِهَا الذَّلِیلَةُ مَعَ بَعْلِهَا... 174
إِنْ رُزِقَ وَلَداً کَانَ جَوَّالَةً 190
إِنْ رُزِقْتَ وَلَداً کَانَ مُخَنَّثاً 191
أَنَّ رَسُولَ اللهِ لا یدَعُ أَحَدًا یمشِی مَعَهُ إِذا کانَ راکِبًا حَتّی یحمَلِهُ مَعَهُ فَإِن أَبی، قالَ تَقَدَّم أَمامِی وَ أَدرِکنِی فِی المَکانِ الَّذِی تُرِیدُ 514
إِنْ قَامَ رَجُلٌ ثِقَةٌ قَاسَمَهُمْ ذَلِکَ کُلَّهُ فَلاَ بَأْسَ 157
إِنَّ لِلرَّحِمِِِ حَقًّا وَ لکِن وَهَبَت لَکَ الذَّهَبُ لِحُسنِ ثَنائُکَ عَلَی اللهِ عَزَّوَجَلَّ 546
إنَّ لِلوَلَدِ عَلَی الْوَالِد حَقّاً وَ انَّ لِلوَالِدِ عَلَی الوَلَدِ حَقّاً فََحَقُّ الَوَالِدِ عَلَی الوَلَدِ أَن یطِیعَهُ فِی کُلَّ شَیءٍ، الاّ فِی مَعصِیةِ اللهِ سُبحانَهُ وَ حق الوَلَدِ عَلَی الوَالِدِ ان یحَسَّنَ اسمَهُ، وَ یحَسَّنَ ادَبَهُ، وَیعَلَّمَهُالقُرآنَ 40
أَنْ یَقْضُوا دَیْنَ أَبِیهِمْ وَ لَا یَحْبِسُوهُ بِذَلِکَ 127
إِنَّالشَّیطانَ إِذا سَمِعَ مُنادیا ینادِی یا مُحَمَّدُ أَو یا عَلِی ذابَ کَما یذُوبُ الرَّصاصُ حَتّی إِذا سَمِعَ مُنادِیا ینادِی بِاسمِ عَدُوًّ مِن أَعدائنا اهتَزَّ وَاختالَ 263
إِنَّالْوِکاءَقَدْ یَنْفَلِتُ فَأَلْحَقَ بِهِ الْوَلَدَ 329
إنّالیتیم اذا بکی اهتزّ لبکائه عرش الرحمن... فیقول الله تعالی: یا ملائکتی! فإنّی اشهدکم انَّ لمن اسکته وارضاه أن ارضیه یوم القیامة 365
أَنَّذلِکَ خَیرٌ لَهُ وَ أَرفَقَ بِهِ أَن یترَکَ مَعَ أُمَّهِ 447
أَنَّعِلَّةَ الزَّکَاةِ مِنْ أَجْلِ قُوتِ الْفُقَرَاءِ وَتَحْصِینِ أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ کَلَّفَ أَهْلَ الصِّحَّةِ الْقِیَامَ بِشَأْنِ أَهْلِ الزَّمَانَةِ وَالْبَلْوَی... 425
إِنّا نَأمُرُ صِبیانَنا بِالصَّلاةِ إِذا کانُوا بَنِی خَمسَ سِنینَ فَمُرُوا صِبیانَکُم بِالصَّلاةِ إِذا کانُوا بَنِی سَبعَ سِنینَ 559
أَنَا وَکافِلُ الْیَتِیمِ کَهاتَیْنِ فِی الْجَنَّةِ إِذا اتَّقَی الله عَزَّوَجَلَّ وَأَشاَر بِالسَّبّابَةِ وَالْوُسْطی 366
انْظُرْأَیْنَ تَضَعُ نَفْسَکَ وَ مَنْ تُشْرِکُهُ فِی مَالِکَ وَ تُطْلِعُهُ عَلَی دِینِکَ وَ سِرِّکَ فَإِنْ کُنْتَ لَا بُدَّ فَاعِلًا فَبِکْراً تُنْسَبُ إِلَی الْخَیْرِ وَ إِلَی حُسْنِ الْخُلُقِ 173
انقِطَاعُ یتُم الیتیم بالاِحتِلام وَ هُوَ اشَّدهُ، وَ إِنِ احتَلَمَ وَ لَم یُؤنَس مِنهُ رُشدُهُ وَ کَانَ سَفیهاً أَو ضَعیفاً فَلیُمسِک عَنهُ وَلیُّه مالَه 70
إنقطاعُ یتمِ الیتیمِ بِالاحتِلام... 78
انْکِحْ وَ عَلَیْکَ بِذَاتِ الدِّینِ تَرِبَتْ یَدَاکَ 170
أَنْکِحُوا الْأَکْفَاءَ وَ انْکِحُوا فِیهِمْ وَ اخْتَارُوا لِنُطَفِکُمْ 169
إِنَّکُم صِغارٌ قَومٍ وَ یوشِکُ أَن تَکُونُوا کِبارَ قَومٍ آخَرینَ فَتَعَلَّمُوا العِلمَ، فَمَن یستَطِع مِنکُم أَن یحفَظَهُ فَلیکتُبهُ وَلیضَعهُ فِی بَیتِهِ 567
إِنَّما قَلبُ الحَدَثِ کَالأَرضِ الخالِیةِ ما أُلقِی فیها مِن شَیءٍ قَبِلَتهُ... 529
إِنَّی بُعِثتُ لأُتَمَّمَ مَکارِمَ الأَخلاقِ 471
أَوَّلَ ما یَبَرُّ الرَّجُلُ وَلَدَهُ أَنْ یُسَمِّیَهُ بِاسْمِ حَسَنِ، فَلْیُحْسِنْ أَحَدُکُمُ اسْمَ وَلَدِهِ 260
إِیَّاکُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا الْحَمْقَاءَ فَإِنَّ اللَّبَنَ یُنْشِئُهُ عَلَیْهِ 377
إِیَّاکُمْ وَ تَزْوِیجَ الْحَمْقَاءِ فَإِنَّ صُحْبَتَهَا بَلَاءٌ وَ وُلْدَهَا ضِیَاعٌ 181
إِیَّاکُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِی مَنْبِتِ السَّوْءِ 172
إیناسُ الرُشدِ حِفظُ المالِ 99
أَیهَا النّاسُ إِعلَمُوا أَنَّ کَمالَ الدَّینِ طَلَبُ العِلمِ وَ العَمَلُ بِهِ أَلا وَ إِنَّ طَلَبَ العِلمِ أَوجَبَ عَلَیکُم مِن طَلَبِ المالِ... 565
بادِرُوا أَولادَکُم بالکُنی قَبلَ أَن تَغلِبَ عَلَیهِمُ الأَلقاب 512
بِأَنَّ مَجَارِیَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْکَامِ عَلَی أَیْدِی الْعُلَمَاءِ بِاللَّهِ الْأُمَنَاءِ عَلَی حَلالِهِ وَ حَرَامِهِ 136
بَدَّلِ اسمَکَ، فَإِنّی سَمّیکَ عَبدَ الوَهّابِ 263
بُطُونُ الْأَوْدِیَةِ وَ رُءُوسُ الْجِبَالِ وَ الْآجَامُ وَ الْمَعَادِنُ... 430
تَأمُرُهُم بِما أَمَرَاللهُ وَ تَنهاهُم عَمّانَهاهُمُ اللهُ فَإِن أَطاعُوکَ کُنتَ قَد وَقَیتَهُم وَ إِن عَصَوکَ کُنتَ قَد قَضَیتَ ما عَلَیکَ 484
تُحَسَّنُ اسمَهُ وَ أَدَبَهُ وَ ضَعَهُ مِوضِعًا حَسَنًا 512
تَخَیَّرُوا لِلرَّضَاعِ کَمَا تَخَیَّرُونَ لِلنِّکَاحِ فَإِنَّ الرَّضَاعَ یُغَیِّرُ الطِّبَاعَ 377
تَزَوَّجْهَا سَوْداءَ وَلُوداً وَلا تَزَوَّجْهَا جَمِیلَةً حَسْنَاءَ عَاقِراً فَإِنِّی مُبَاهٍ بِکُمُ الْأُمَمَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ 181
تَزَوَّجُوا الزُّرْقَ فَإِنَّ فِیهِنَّالْیُمْنَ 177
تَزَوَّجُوا سَمْرَاءَ عَیْنَاءَ عَجْزَاءَ مَرْبُوعَةً... 175
تَزَوَّجُوا فِی الْحِجْزِ الصَّالِح فَانَّ العِرْقَ دَسَّاسٌ 172
تَعَلَّمُوا العِلمَ صِغارًا تَسُودُوا بِهِ کِبارًا 567
تَعَلَّمُوا القُرآنَ... فَإِنَّهُ رَبیعُ القُلُوبِ وَاستَشفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفاءُ الصُّدُورِ... 556
تُقَرُّ حَتَّی تَضَعَ مَا فِی بَطْنِهَا وَ تُرْضِعَ وَلَدَهَا ثُمَّ تُرْجَمُ 231
تَنَظَّفُوا بِکُلَّ مَا استَطَعتُم، فَإِنَّ اللهَ - تَعالی - بُنِی الإِسلامَ عَلَی النَّظافَةِ وَ لَن یدخُلَ الجَنَّةَ إِلاّ کُلَّ نَظیفٍ 571
التّی لا تُحبَل مثلُها لا عِدَّةَ علیها 88
ثُمَّ أَدَّبهُ فِی الکِتابِ سِتَّ سِنینَ 566
ثُمَّ هِیَ دِیَتُهُ حَتَّی یَسْتَهِلَّ فَإِذَا اسْتَهَلَّ فَالدِّیَةُ کَامِلَةً 214
ثُمَّ یُحْلَقُ رَأْسُهُ وَ یُتَصَدَّقُ بِوَزْنِ شَعْرِهِ ذَهَباً أَوْفِضَّةً 253
الجاریة إذا بَلَغَت تَسِعَ سنین ذَهَبَ عنها الیتم و زُوجّت وأُقیمت عَلیها الحُدُودُ التامّة لها و علیها... 84
جالِس أَهلَ الخَیرِ تَکُن مِنهُم، بایِن أَهلَ الشَّرَّ وَ مَن یصُدُّکَ عَن ذِکرِ اللهِ 580
جَعَلَ دِیَةَ الْجَنِینِ مِائَةَ دِینَارٍ وَ جَعَلَ مَنِیَّ الرَّجُلِ إِلَی أَنْ یَکُونَ جَنِیناً خَمْسَةَ أَجْزَاءٍ فَإِذَا کَانَ جَنِیناً قَبْلَ أَنْ تَلِجَهُ الرُّوحُ مِائَةَ دِینَارٍ... نَشَأَ فِیهِ خَلْقٌ آخَرُ وَ هُوَ الرُّوحُ فَهُوَ حِینَئِذٍ نَفْسٌ بِأَلْفِ دِینَارٍ کَامِلَةً 214
حُبَّ نَبِیکُم وَ حُبَّ أَهلِ بَیتِهِ وَ قَراءَةُ القُرآن 555
الْحُبْلَی الْمُطَلَّقَةُ یُنْفَقُ عَلَیْهَا حَتَّی تَضَعَ حَمْلَهَا وَهِیَ أَحَقُّ بِوَلَدِهَا إِنْ تُرْضِعْهُ بِمَا تَقْبَلُهُ امْرَأَةٌ أُخْرَی، إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ یَقُولُ: لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَلا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ 386
حَتّی یبلُغَ أَشُدَّهُ 77
حدُّ بُلوغِ المرأة تِسعُ سنین 85
حَقُّ الوَلَدِ عَلَی الوالِدِ أَن یعَلَّمُهُ کِتابَ اللهِ وَ الرَّمی وَ السَّباحَةِ 570
حَقُّ الوَلَدِ عَلی والِدِهِ... وَ یطَهَّرَهُ... 571
حَقُّ الْوَلَدِ عَلَی وَالِدِهِ، إِذا کانَ ذَکرَاً أَنْ یَسْتَفْرِهَ أُمَّهُ... وَ إِذَا کَانَتْ أُنثی أَنْ یَسْتَفْرِهَ أُمَّهَا 197
حنَّکوُا أَوْلادَکُمْ بِماءِ الْفُراتِ وتُرْبَةِ الْحُسَیْنِ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ فَبِماءِ السَّماءِ 252
خُذیِ ما یَکْفیِکَ وَ وَلَدِکَ بِالْمَعْروُفِ 417
خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَرًا 328
خَمسٌلاأَدعُهُنَّ حَتّی المَماتِ... وَ التَّسلیمُ عَلَی الصَّبیانِ لِیکُونَ ذلِکَ سُنَّةً مِن بَعدِی 577
خِیَارُ أُمَّتِی الْمُتَأَهِّلُونَ وَ شِرَارُ أُمَّتِی الْعُزَّابُ 167
خَیْرُ بُیُوتِکُمْ بَیْتٌ فِیهِ یَتِیمٌ یَحْسَنُ إلَیْهِ وَشَرُّ بُیُوتِکُمْ بَیْتٌ یَساءُ إِلَیْهِ 367
خَیْرُ نِسَائِکُمُ الطَّیِّبَةُ الطَّعَامِ، الطَّیِّبَةُ الرِّیحِ، الَّتِی إِنْ أَنْفَقَتْ أَنْفَقَتْ بِمَعْرُوفٍ، وَ إِنْ أَمْسَکَتْ أَمْسَکَتْ بِمَعْرُوفٍ، فَتِلْکَ عَامِلٌ مِنْ عُمَّالِ اللَّهِ وَ عَامِلُ اللَّهِ لاَ یَخِیبُ 176
خَیْرُتُمُورِکُمُ الْبَرْنِیُّ فَأَطْعِمُوهُ نِسَاءَکُمْ فِی نِفَاسِهِنَّ تَخْرُجْ أَوْلَادُکُمْ زَکِیّاً حَلِیماً 196
دَعِ ابنَکَ یلعَب سَبعَ سِنینَ وَ یؤَدَّبُ سَبعَ سِنینَ وَ الزَمهُ نَفسَکَ سَبعَ سِنینَ 507
دَع ابنَکَ یلعَب سَبعَ سِنینَ وَالزَمهُ نَفسُکَ سَبعَ سِنینَ فَإِن أَفلَحَ وَ إلاّ فَإِنَّهُ مَن لا خَیرَ فیهِ 475
رُبَّما بَسَطَ ثَوبَهُ وَ یؤثِرُ الدّاخِلَ بِالوَسادَةِ الَّتِی تَحتَهُ 514
الرَجُلُ راعٍ عَلی اهلِ بیته وَ هُو مَسئول عنهم... 476
رِضاءُ العَبدِ عَن نَفسِهِ بُرهانُ سَخافَةِ عَقلِهِ 524
الرَّضَاعُ وَاحِدٌ وَ عِشْرُونَ شَهْراً فَمَا نَقَصَ فَهُوَ جَوْرٌ عَلَی الصَّبِیِّ 390
رُفِعَ القَلَم عَنِ ثَلاَثَهِ عَنِ الصَّبی حَتّی یبلُغ، وَ عَنِ النّائِمِ حَتّی ینتَبِة، وَ عَنِ المَجنُونُ حَتّی یفیقُ 52
الزَّوْجَةُالصَّالِحَةُ وَ الْوَلَدُ الصَّالِحُ 172
سائِلُوا العُلَماءَ وَ خالِطُوا الحُکَماءَ وَ جالِسُوا الفُقَراءَ 581
سُبْحانَ اللهِ إذا جائَتْ بِإِبْنِها أَوْ بِإِبْنَتِها وَلَمْ تَزَلْ مُقِرَّةً بِهِ وَإِذا عَرَفَ أَخاهُ وَکانَ ذلِکَ فِی صِحَّةٍ مِنْهُما وَلَمْ یَزالا مُقِرَّیْنِ بِذلِکَ وَرِثَ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ 335
سُبْحانَ الله وَتَعالی عَنْ ذلِکَ عُلُوّاً کبیراً عَمّا یَقُولُونَ مِن یَقُولُ هذَا 304
سَمّی رَسوُلُ اللهِ حَسَناً و حُسَیْناً
سَمَّیتُمُوهُ بِاسمِ فَراعَنتُکُم غَیِّرُوا اسمُهُ فَسَمُّوهُ عَبدُالله 263
شَرُّ الآباءِ مَن دَعاهُ البِرّ إِلَی الإِفراط وَ شَرُّ الأَبناءِ مَن دَعاهُ التَّقصیرِ إِلَی العُقوُقِ 524
شَرَّ الأَسماءِ ضِرارٌ وَ مُرَّةُ وَ حَربٌ وَ ظالِمُ 262
شَرُّ الأُمُورِ الرَّضا عَنِ النَّفسِ 524
صِلُوا أَرْحَامَکُمْ وَلَوْ بِالتَّسْلِیمِ إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ: اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی... 409
طَهَّرُوا أَولادَکُم یومَ السّابِعِ فَإِنَّهُ أَطْیَبُ وَ أَطهَرُ وَ أَسرَعُ لِنَباتِ اللَّحمِ 267
عَلَّمُوا أَبنائَکُمُ السَّباحَةَ وَ الرَّمی وَالمَرأَةَ المِغزَلَ 570
عَلَّمُوا بَنَیکُم الرَّمی فَإِنَّهُ نِکایةُ العَدُّوِ 570
عَلَّمُواصِبیانَکُم مِن عِلمِنا ما ینفَعُهُمُ اللهُ بِهِ لا تَغلِب عَلَیهِمُ المُرجِئَةُ بِرَأیها 558
عَلَی الْأَکَابِرِ مِنَ الْوُلْدِ أَنْ یَقْضُوا دَیْنَ أَبِیهِمْ وَ لا یَحْبِسُوهُ بِذَلِکَ 132
عَلی الصبی اذَا احَتلَم الصیام... 78
عَلَی الیدِ مَا أَخَذَت حَتّی تُؤَدِیه 48
عَلَی ذِی الرَّحِمِ الْکَاشِحِ 410
عَلَیْکَ دِیَةُ الصَّبِیِّ 223
عَنْهَا وَ قَدِ انْتَهَی إِلَیْهِ الْخَبَرُ فَیُرْزَقُ وَلَداً فَیَرَی فِی وَلَدِهِ ذَلِکَ مَا لا یُحِبُّ 188
عَوَّد نَفسَکَ فِعلَ المَکارِمِ، وَ تَحَمُّلَ أَعبادِ المَغارِمِ، تَشرَفُ نَفسُکَ وَ تَعمُرُ آخِرَتُکَ وَ یکثُرَُحامِدُوکَ 528
فَإِذا غَلَبَ عَلَیهِ الجُوعُ وَ العَطَشُ أَفطَرَ 560
فَإِذَا ماتَ الأَبُ فَالأُمُّ أَحَقُّ بِهِ مِنَ العَصَبَةِ 447
فَإِذَا وَضَعَتْ حَمْلَهَا وَأَخَذَتْ فِی رَضَاعِهِ فَمَا یَمَصُّ الْوَلَدُ مَصَّةً مِنْ لَبَنِ أُمِّهِ إِلَّا کَانَ بَیْنَ یَدَیْهَا نُوراً سَاطِعاً یَوْمَ الْقِیَامَةِ یُعْجِبُ مَنْ رَآهَا مِنَ الْأَوَّلِینَ وَالْآخِرِینَ وَکُتِبَتْ صَائِمَةً قَائِمَةً... فَإِذَا فَطَمَتْ وَلَدَهَا قَالَ الْحَقُّ جَلَّ ذِکْرُهُ یَا أَیَّتُهَا المَرْأَةُ: قَدْ غَفَرْتُ لَکِ مَا تَقَدَّمَ مِنَ الذُّنُوبِ فَاسْتَأْنِفِی الْعَمَلَ 379
فَإِذَا وَضَعَتْ کَانَ لَهَا مِنَ الْأَجْرِ مَا لَا یَدْرِی أَحَدٌ مَا هُوَ لِعِظَمِهِ فَإِذَا أَرْضَعَتْ کَانَ لَهَا بِکُلِّ مَصَّةٍ کَعِدْلِ عِتْقِ مُحَرَّرٍ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِیلَ فَإِذَا فَرَغَتْ مِنْ رَضَاعِهِ ضَرَبَ مَلَکٌ کَرِیمٌ عَلَی جَنْبِهَا وَقَالَ: اسْتَأْنِفِی الْعَمَلَ فَقَدْ غُفِرَ لَکِ 378
فَإِذا کَبُرَ فَإِنْ شاءَ تَوالَی إِلَی الَّذیِ التَقَطَهُ وَإِلاّ فَلْیَرُدَّ عَلَیْهِ النَّفَقَةَ وَلْیَذْهَبْفَلْیُوالِ مِن شاءَ 354
فَأَفْضَلُها ما أَنْفَقَهُ الإِنْسانُ عَلی والِدَیْهِ ثُمَّ الثّانِیَةُ عَلی نَفْسِهِ وَعِیالِهِ ثُمَّ الثّالِثَةُ عَلی الْقَرابَةِ وَإِخْوانِهِ الْمُؤْمِنیِنَ 418
فَإِنَّ الصَّبِیَّ إِذَا غُذِّیَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ بِاللُّبَانِ اشْتَدَّ قَلْبُهُ وَ زِیدَ فِی عَقْلِهِ فَإِنْ یَکُ ذَکَراً کَانَ شُجَاعاً وَ إِنْ وُلِدَتْ أُنْثَی عَظُمَتْ عَجِیزَتُهَا فَتَحْظَی بِذَلِکَ عِنْدَ زَوْجِهَا 196
فَإِنَّ النَّظَرَ إِلَی الْفَرْجِ یُورِثُ الْعَمَی فِی الْوَلَدِ 191
فَإِن جائَت بِوَلَدٍ لِسِتَّةِ أَشهُرٍ أَو اکثَرَ فَهُوَ لِلأَخِرِ وَ إِن جائَت بِوَلَدٍ لأَقَلَّ مِن سِتَّةِ أَشهُرٍ فَهُوَ لِلأَوَّلِ 286
فَإِنْ زادُوا فَهُوَ أَفْضَل 257
فَإِنْ عَفَوْا عَنْهُ فَلَمْ یَقْتُلُوهُ أَعْطَاهُمُ الدِّیَةَ وَأَعْتَقَ نَسَمَةً وَصَامَ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ وَأَطْعَمَ سِتِّینَ مِسْکِیناً تَوْبَةً إِلَی اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ 428
فَإِنْ غَشِیَهَا فَخَرَجَ الْوَلَدُ مَجْذُوماً أَوْ أَبْرَصَ فَلَا یَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ 192
فَإِنْ فَعَلَ وَ خَرَجَ الْوَلَدُ مَجْنُوناً فَلَا یَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ 190
فَإِنَّ فِیهِنَّ الْبَرَکَةَ 177
فَإنْ لَمْ یَسْتَطِعْ أِطْعَمَ سِتِّینَ مِسْکینًا مُدّاً مُدّاً 427
فَإِنَّ لَهُ أَنْ یَنْزِعَهُ مِنْهَا إِلَّا أَنَّ ذَلِکَ خَیْرٌ لَهُ وَ أَرْفَقُ بِهِ أَنْ یُتْرَکَ مَعَ أُمِّهِ 389
فَإِنْ وَضَعَتْ لِخَمْسَةِ أَشْهُرٍ فَإِنَّهُ لِمُولاها الَّذِی أَعْتَقَها وَإِنْ وَضَعَتْ بَعْدَ ما تَزَوَّجَتْ لِسِتَّةِ أَشْهُرٍ فَإِنَّهُ لِزُوجِها الأَخیِرِ 360
فَإِنْ یَکُنْ فِی بَطْنِهَا غُلَاماً خَرَجَ ذَکِیَّ الْقَلْبِ عَالِماً شُجَاعاً وَ إِنْ تَکُنْ جَارِیَةً حَسُنَ خُلقُهَا وَ خِلْقَتُهَا 196
فَإِنَّالنّاسَ لَو عَلِمُوا مَحاسِنَ کَلامِنا لا تَّبَعُونا 24
فَأَنَا مِنهُم بَرِیءٌ وَ هُم منی بِراءٌ 485
فَإِنَّکَ إِن رُزِقتَ وَلَدًا کانَ شُهرَةً عَلَمًا فِی الفِسقِ وَ الفُجُورِ 535
فَإِنَّمَا اسْتَخَفَّ بِحُکْمِ اللَّهِ وَ عَلَیْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَیْنَا الرَّادُّ عَلَی اللَّهِ وَ هُوَ عَلَی حَدِّ الشِّرْکِ بِاللَّهِ 135
فَإِنَّهُ مَنْ فَعَلَ ذَلِکَ فَلْیُسَلِّمْ لِسِقْطِ الْوَلَدِ فَإِنْ تَمَّ أَوْشَکَ أَنْ یَکُونَ مَجْنُوناً أَلَا تَرَی أَنَّ الْمَجْنُونَ أَکْثَرُ مَا یُصْرَعُ فِی أَوَّلِ الشَّهْرِ وَ وَسَطِهِ وَ آخِرِهِ 188-189
فَإِنَّهُ یُورِثُ الْخَرَسَ 188
فَإِنِّی أُبَاهِی بِکُمُ الْأُمَمَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ 201
فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ حَاکِماً 136، 143
فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ حَاکِماً فَإِذَا حَکَمَ بِحُکْمِنَا فَلَمْ یَقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اسْتَخَفَّ بِحُکْمِ اللَّهِ وَ عَلَیْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَیْنَا الرَّادُّ عَلَی اللَّهِ 143
فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ قَاضِیاً 136
فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ قَاضِیاً فَتَحَاکَمُوا إِلَیْهِ 143
الْفَرْضُ فِی الرَّضَاعِ أَحَدٌ وَعِشْرُونَ شَهْراً فَمَا نَقَصَ عَنْ أَحَدٍ وَعِشْرِینَ شَهْراً فَقَدْ نَقَصَ الْمُرْضِعُ وَإِنْ أَرَادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضَاعَةَ فَحَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ 391
فَضلُ العالِمِ عَلَی الشَّهیدِ دَرَجَة 564
فَعَلَیْکُمْ بِذَاتِ الدِّینِ 171
فَقَالَ لَهَا أَجْرُ مِثْلِهَا وَلَیْسَ لِلْوَصِیِّ أَنْ یُخْرِجَهُ مِنْ حَجْرِهَا حَتَّی یُدْرِکَ 385
فَکَتَبَ إِلَیَّ مَنْ خَطَبَ إِلَیْکُمْ فَرَضِیتُمْ دِینَهُ وَ أَمَانَتَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کَبِیرٌ 171
فَلَا تُجَامِعْهَا إِلَّا وَ أَنْتَ عَلَی وُضُوءٍ فَإِنَّهُ إِنْ قُضِیَ بَیْنَکُمَا وَلَدٌ یَکُونُ أَعْمَی الْقَلْبِ بَخِیلَ الْیَدِ 186
فَلَا یَتَعَرَّیَانِ فِعْلَ الْحِمَارَیْنِ فَإِنَّ الْمَلَائِکَةَ تَخْرُجُ مِنْبَیْنِهِمَا إِذَا فَعَلَا ذَلِکَ 190
فَلْیُؤْذَنْ فِی أُذُنِهِ الْیُمْنی بِأَذانِ الصَّلاةِ وَلْیُقِمْ فِی الْیُسْری فَإِنَّها عِصْمَةٌ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجِیمِ 250
فَلْیُسَلِّمْ لِسِقْطِ الْوَلَدِ 184، 188
فِی طِینِ قَبْرِ الْحُسَیْنِ شِفاءٌ مِنْ کُلِّ دَاءٍ وَهَوَ الدَّواءُ الأَکْبَرُ 253
فَیتَعَلَّمُوا ثُمَّ یرجِعُوا الی قَومِهِم فَیعَلَّمُوهُم، انَّما أَرادَ اختِلافَهُم مِنَ البُلدانِ... 497
فیما خُذیِ مایَکْفیِکَ وَوَلَدِکَ 411
قَالَ هُنَّ نِسَاءٌ مَشْهُورَاتٌ بِالزِّنَا وَ رِجَالٌ مَشْهُورُونَ بِالزِّنَا شُهِرُوا وَ عُرِفُوا بِهِ وَ النَّاسُ الْیَوْمَ بِذَلِکَ الْمَنْزِلِ فَمَنْ أُقِیمَ عَلَیْهِ حَدُّ الزِّنَا أَوْ مُتَّهَمٌ بِالزِّنَا لَمْ یَنْبَغِ لِأَحَدٍ أَنْ یُنَاکِحَهُ حَتَّی یَعْرِفَ مِنْهُ التَّوْبَةَ 180
قَطَائِعُ الْمُلُوکِ کُلُّهَا لِلْإِمَامِ وَلَیْسَ لِلنَّاسِ فِیهَا شَیْءٌ 431
قُولُوا لِلنّاسِ حُسنًا کَما أَمَرَکُمُ اللهُ 575
کانَ رَسُولُ اللهِ یقسِمُ لَحَظاتِهِ بَینَ أَصحابِهِ ینظُرُ إِلی ذا وَ ینظُرُ إِلی ذا بِالسَّوِیةِ 514
کانَ یُغَیّرُ الأسماءَ القَبیحَةَ فِی الرَّجالِ وَ البُلدانِ 266
کَذَبُوا أَقصَی مُدَّةِ الحَملَ تِسعَةُ أَشهُرٍ وَ لا یزیدُ لَحظَةً وَ لَو زادَ ساعَةً [لحظة] لَقَتَلَ أُمَّهُ قَبلَ أَن یخرُجَ 287
کَفَرَ بِاللهِ مَنْ تَبَرَّأَ مِنْ نَسَبٍ وَإِنْ دَقَّ 357
کُلُّ ایَةٍ فِی الْقُرْآنِ فِی ذِکْرِ الْفُرُوجِ فَهُوَ مِنَ الزِّنا إلاّ هذِهِ الایَةَ فَإِنَّها مِنَ النَّظَرِ... 317
کُلَّ مَن حَفَرَ فی غَیرِ مِلکِهِ کَانَ عَلَیهِ الضَّمَان 48
کُلُّ مَنْ قَتَلَ شَیْئاً صَغِیراً أَوْ کَبِیراً بَعْدَ أَنْ یَتَعَمَّدَ فَعَلَیْهِ الْقَوَدُ 211
کُلُّ مَوْلُودٍ مُرْتَهَنٌ بِالْعَقِیقَةِ 255
لَئن یهدِی الله بِکَ رَجُلاً واحِدَاً خَیرُ لَکَ مِنَ الدُّنیا وَ ما فِیها 471
لا إبَنةُ تِسعَ لا تستصبی 85
لَا بَأْسَ إِنَّمَا یُکْرَهُ ذَلِکَ مَخَافَةَ الْعَارِ وَ إِنَّمَا الْوَلَدُ لِلصُّلْبِ 180
لا تَتَکَلَّمْ عِنْدَ الْجُمَاعِ فَإِنَّهُ إِنْ قُضِیَ بَیْنَکُمَا وَلَدٌ لَا یُؤْمَنُ أَنْ یَکُونَ أَخْرَسَ 188
لَا تُجْبَرُ الْحُرَّةُ عَلَی رَضَاعِ الْوَلَدِ 385
لا تَجلِس عَلَی الطَّعامِ إِلاّ وَ أَنتَ جائِعٌ، وَ لا تَقُم عَنِ الطَّعامِ إِلاّ وَ أَنتَ تَشتَهیهِ، وَجَوَّدِ المَضغَ وَ إِذا نِمتَ فَأَعرِض نَفسَکَ عَلَی الخَلاءِ 573
لَا تُزَوِّجْهُ إِنْ کَانَ سَیِّئَ الْخُلُقِ 178
لاَ تَفْعَلْ یا عُثْمَانُ فَإِنَّ اخْتِصاءَ أُمَّتِیَ الصِّیَامُ 205
لا تَکُن مِمَّن... یبالِغُ فِی المَوعِظَةِ وَ لا یتَّعِظُ... 543
لَا رَضَاعَ بَعْدَ فِطَامٍ 398
لَا صَدَقَةَ وَ ذُو رَحِمٍ مُحْتَاجٌ 410
لاَ ضَرر وَلاَ ضِرَارَ 204
لا فَإِنَّکَ إِنْ رُزِقْتَ وَلَداً کَانَ شُهْرَةً عَلَماً فِی الْفِسْقِ وَ الْفُجُورِ 189
لاَ لِأَنَّهّا قَتَلَتْهُ 227
لا لِأَنَّهَا قَتَلَتْهُ فَلَا تَرِثُهُ 209
لَا یُجْبَرُ الرَّجُلُ إِلَّا عَلَی نَفَقَةِ الْأَبَوَیْنِ وَالْوَلَدِ 406
لا یدخُلُ الفَقرُ بَیتاً فیهِ اسمُ مُحَمَّدٍ أَو أَحمَدَ أَو عَلِی أَو الحَسَنِ أَوِ الحُسَینِ أَو جَعفَرٍ أَو طالِبٍ أَو عَبدِاللهِ أَو فاطِمَةَ مِنَ النَّساءِ 261
لا یولَدُ لَنا وَلَدٌ سَمَّیناهُ مُحَمَّداً فَإِذا مَضَی سَبعَةُ أَیامٍ فَإِن شِئنا غَیرنا وَ إلاّ تَرَکنا 265
لَا، بَلِ الرَّجُلُ، فَإِنْ قَالَتِ الْمَرْأَةُ لِزَوْجِهَا الَّذِی طَلَّقَهَا أَنَا أُرْضِعُ ابْنِی بِمِثْلِ مَا تَجِدُ مَنْ یُرْضِعُهُ، فَهِیَ أَحَقُّ بِهِ 386
لایَسْکِتُهُ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ إِلاّ وَجَبَت لَهُ الْجَنَّة 365
لایَلیِ احدٌ مِنکم یتیماً فیُحسِنُ ولایَتَه و وَضَع یدَه علی رأسِه إلاّ کتَبَ اللهُ له بکلِّ شَعْرةٍ حسنةً و محا عنه بکلِّ شعرةٍ سیّئةً و رَفَعَ له بکلِّ شَعرةٍ درجةً 366
لاتَقُل ذلِکَ وَ لکِن قُل: شَکَرتَ الواهِبَ وَ بُورِکَ لَکَ فِی المَوهُوبِ، وَ بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ رُزِقتَ بِرَّهُ 271
لاتَکُنمِمَّن... یأمُرُ بِالمَعرُوفِ وَ لا یأتَمِرُ، وَ ینهی وَ لا ینتَهِی، یحِبُّ الصّالِحینَ وَ لا یعمَلُ بِعَمَلِهِم... 527
لأَنَّ فِی القَذفِ، نَفی الوَلَدِ وَ قَطعَ النَّسلِ وَ ذَهابَ النَّسَبِ 277
لِذَلِکَ سَوَّدَهُ اللَّهُ 192
لِسَبعَةِ أَیامٍ مِنَ السُّنَّةِ... وَ إِن أُخَّرَ فَلا بَأسَ 268
لَعَنَ اللهُ... وَمَنِ ادَّعی نسباً لایُعْرَفُ 357
لَقَدْ نُبِّئْتُ أَنَّ بَعْضَ الْبَهائِمِ تَنَکَّرَتْ لَهُ أُخْتُهُ فَلَمّا نَزا عَلَیْها... ثُمَّ قَبَضَ عَلَیْهِ بِأَسْنانِهِ ثُمَّ قَلَعَهُ ثُمَّ خَرَّمَیِّتاً 304
لَکَ سُفِکَتْ الدِّماءُ لا شَریِکَ لَکَ وَ الْحَمْدُ للهِ رَبَّ العالَمِینَ، اللّهُمَّ اخْسَأِ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ 256
لکِنَّ ابنِی ارتَحَلَنِی فَکَرِهتُ أَن أُعَجَّلَهُ حَتّی یقضِی حاجَتَهُ 507
لِلعادَةِ عَلی کُلَّ انسانٍ سُلطانٌ 528
لَمْ یَرَ الْحُسْنَی 184
اللهَ اللهَ فِی الاِیتامِ فَلا تُغِبُّوا أَفواهَهُم وَ لا یضیعُوا بِحَضرَتِکُم.... 495
اللَّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفَایی قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ خُلَفَاؤُکَ قَالَ الَّذِینَ یَأْتُونَ مِنْ بَعْدِی یَرْوُونَ حَدِیثِی وَ سُنَّتِی 137
اللَّهُمَّ إِنْ قَضَیْتَ منی فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ خَلِیفَةً فَلا تَجْعَلْ لِلشَّیْطَانِ فِیهِ شِرْکاً وَ لا نَصِیباً وَ لا حَظّاً وَ اجْعَلْهُ مُؤْمِناً مُخْلِصاً 186
اللَّهُمَّارْزُقْنِی إِلْفَهَا وَ وُدَّهَا وَ رِضَاهَا وَ أرضنی بِهَا وَ أجْمَعْ بَیْنَنَا بِأَحْسَنِ اجْتِمَاعٍ وَ آنَسَ ائْتِلَافٍ فَإِنَّکَ تُحِبُّ الْحَلَالَ وَ تَکْرَهُ الْحَرَامَ 186
لَو أُتیتُ بِشابٍّ مِن شَبابِ الشَّیعِةِ لا یتَفَقَّهُ فِی الدَّینِ لَأَوجَعتُهُ 566
لَیْسَ لِلصَّبِیِّ لَبَنٌ خَیْرٌ مِنْ لَبَنِ أُمِّهِ 377
لَیسَ مِنّا مَن لَم یرحَم صَغیرَنا وَ لَم یوَقَّر کَبیرَنا 518
لَیْسَشَیْءٌ مِمَّا حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا وَ قَدْ أَحَلَّهُ لِمَنِ اضْطُرَّ إِلَیْهِ 198
لَیسَیغضَبُ لِشَیءٍ کَغَضَبِهِ لِلنَّساءِ وَ الصَّبیانِ 530
مَا أَرَاهُمَا یَتَّفِقَانِ فَافْتَرَقَا 185
مَا اسْتَفَادَ امْرُؤٌ مُسْلِمٌ فَائِدَةً بَعْدَ الْإِسْلَامِ أَفْضَلَ مِنْ زَوْجَةٍ مُسْلِمَةٍ تَسُرُّهُ إِذَا نَظَرَ إِلَیْهَا وَ تُطِیعُهُ إِذَا أَمَرَهَا وَ تَحْفَظُهُ إِذَا غَابَ عَنْهَا فِی نَفْسِهَا وَ مَالِهِ 177
مَا أَفَادَ عَبْدٌ فَائِدَةً خَیْراً مِنْ زَوْجَةٍ صَالِحَةٍ إِذَا رَآهَا سَرَّتْهُ وَ إِذَا غَابَ عَنْهَا حَفِظَتْهُ فِی نَفْسِهَا وَ مَالِهِ 172
مَا بُنِیَ بِنَاءٌ فِی الْإِسْلَامِ أَحَبُّ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی مِنَ التَّزْوِیجِ 167
ما عُبِدَاللهُ بِشَیءٍ أَفضَلَ مِن عِفَّةِ بَطنٍ وَ فَرجٍ 533
مَا مِنِ امْرَأَةٍ حَامِلَةٍ أَکَلَتِ الْبِطِّیخَ لَا یَکُونُ مَوْلُودُهَا إِلَّا حَسَنَ الْوَجْهِ وَ الْخُلُقِ 196
مَا مِنْ لَبَنٍ رَضَعَ بِهِ الصَّبِیُّ أَعْظَمَ بَرَکَةً عَلَیْهِ مِنْ لَبَنِ أُمِّهِ 377
مَا مِنْ لَبَنٍ یُرْضَعُ بِهِ الصَّبِیُّ أَعْظَمَ بَرَکَةً عَلَیْهِ مِنْ لَبَنِ أُمِّهِ 232
ما مِن مَولُودٍ یولَدُ إِلاّ عَلَی الفِطرَةِ فَأَبَواهُ اللَّذانِ یهَوَّدانِهِ وَ ینَصَّرانِهِ وَ یمَجَّسانِهِ 474
مَا یَمْنَعُ الْمُؤْمِنَ أَنْ یَتَّخِذَ أَهْلًا لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَرْزُقَهُ نَسَمَةً تُثْقِلُ الْأَرْضَ بِلاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ 182
ما أَظُنُّ أَحَداً یُحَنَّکُ بِماءِ الْفُراتِ إِلاّ کانَ لَنا شِیعَةً 253
ما مِنْ ذَنْبٍ أَعْظَمَ عِنْدَ اللهِ تَبارَکَ وَتَعالی بَعْدَ الشِّرْکِ مَنْ نُطْفَةِ حَرامٍ وَضَعَها إِمْرُؤٌ فِی رَحِمٍ لاتَحِلُّ لَهُ 318
ما مِنْ موْلوُدٍ یوُلَدُ عَلَی الفِطْرَةِ فَأَبَواهُ اللَّذانِ یُهَوِّدانِهِ و یُنَصِّرانِهِ وَ یُمَجِّسانِهِ 249
مُرَّ الصَّبِی فَلیتَصَدَّق بِیدِهِ بِالکِسرَةِ وَ القَبضَةِ وَ الشَیءِ وَ إِن قَلَّ، فَإِنَّ کُلَّ شَیءٍ یرادُ بِهِ اللهُ وَ إِن قَلَّ تَصدُقَ النَّیةُ فیهِ عَظیمٌ... 533
الْمَرْأَةُالْجَمِیلَةُ تَقْطَعُ الْبَلْغَمَ 175
مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ یَعُولُ 414
مَن أَتاهُ أَخُوهُ المُسلِمُ فَأَکرَمَهُ فَإِنَّما أَکرَمَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ 515
مَن أَحیی ارضَأً مَوَاتَأً فَهِی لَهُ 49
مَن أَضَرَّ بِشَیءٍ مِن طَریقِ المَسلِمین فَهُوَ لَهُ ضامِن 48
مَنْ تَزَوَّجَ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ وَ فِی حَدِیثٍ آخَرَ فَلْیَتَّقِ اللَّهَ فِی النِّصْفِ الْآخَرِ أَوِ الْبَاقِی 167
مِن حُقُوقِ الوَلَدِ عَلَی والِدِهِ أَن لایَجْحَدَ نَسَبَهُ 279
مَنْ زَوَّجَ کَرِیمَتَهُ مِنْ شَارِبِ الْخَمْرِ فَقَدْ قَطَعَ رَحِمَهَا 179
مِنْ سَعَادَةِ الرَّجُلِ أَنْ یَکْشِفَ الثَّوْبَ عَنِ امْرَأَةٍ بَیْضَاءَ 175
مِنْ سَعَادَةِ الرَّجُلِ أَنْ یَکُونَ لَهُ وُلْدٌ یَسْتَعِینُ بِهِمْ 201
مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ الزَّوْجَةُ الصَّالِحَةُ 171
مَنْ شَرِبَ الْخَمْرَ بَعْدَ مَا حَرَّمَهَا اللَّهُ عَلَی لِسَانِی فَلَیْسَ بِأَهْلٍ أَنْ یُزَوَّجَ إِذَا خَطَبَ 179
مَنْ عَالَ ابْنَتَیْنِ أَوْ أُخْتَیْنِ أَوْ عَمَّتَیْنِ أَوْ خَالَتَیْنِ حَجَبَتَاهُ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ اللَّهِ 410
مَن عالَ یتیمًا حَتّی ینقَضِی یتمُهُ أَو یستَغنِی بِنَفسِهِ أَوجَبَ اللهُ لَهُ الجَنَّةَ 494
مَن غَرَسَ شَجَراً... لَم یسبِقهُ إِلَیهِ احَدٌ، وَ أَحیی أَرضاً مَیتَةً فَهِی لَهُ، قَضَاءٌ مِنَ اللهِ وَ رَسُولِهُ 49
مَن قَبَّلَ وَلَدَهُ کَتَبَ اللهُ - عَزَّوَجَلَّ - لَهُ حَسَنَةً وَ مَن فَرَّحَهُ فَرَّحَهُ اللهُ یومَ القِیامَةِ 521
مَن کانَ عِندَهُ صَبِی فَلیتَصابَ لَهُ 508
مَن کانَ لَهُ أُنثًی فَلَم یبدِها وَ لَم یهِنها وَ لَم یؤثِر وُلدُهُ عَلَیها أدخَلَهُ اللهُ الجَنَّةَ 523
مَن کانَ لَهُ وَلَدٌ صَبا 507
مَن کانَ مَعَ اللهِ فَلَیسَ لَهُ غُربَةً 554
مَنْ کَفَلَ یَتیِماً بَیْنَ الْمُسْلِمیِنَ فَأَدْخَلَهُ إِلی طَعامِهِ وَشَرابِهِ أَدْخَلَهُ اللهُ الْجَنَّةَ الْبَتَّةَ إِلاّ أَنْ یَعْمَلَ ذَنْباً لا یُغْفَرُ 367
مَن کَفَلَ یتیمًا بَینَ المُسلِمینَ فَأَدخَلَهُ إِلی طَعامِهِ وَ شَرابِهِ أَدخَلَهُ اللهُ الجَنَّةَ البَتَّةَ... 494
مَن لا یرحَم لا یرحَم 521
مَهلاً یا أُمّاه فَإِنَّ مَعِی مَن یحفَظُنِی 554
میراثُ اللهِ مِن عَبدِهِ المُؤمِنِ الوَلَدُ الصّالِحُ یستَغفِرُ لَهُ 477
نَعَمْعَلَی الْأَکَابِرِ مِنَ الْوُلْدِ 127
هَبْ لَکَ سَبَیلٌ عَلَیْهَاایُّ سَبِیل لَکَ عَلَی مَا فی بَطْنِها 231
هَلِ الدَّینُ إِلاّ الحُبُّ 517
هُوَ الْفَرْجُ وَأَمْرُ الْفَرْجُ شَدِیدٌ وَمِنْهُ یَکُونُ الْوَلَدُ وَنَحْنُ نَحْتاطُ فَلا یَتَزَوَّجْها 320
هُوَ مَا أَرْضَعَتِ امْرَأَتُکَ مِنْ لَبَنِکَ وَلَبَنِ وَلَدِکَ وَلَدَ امْرَأَةٍ أُخْرَی فَهُوَ حَرَامٌ 397
هِیَ الْقُرَی الَّتِی قَدْ خَرِبَتْ وَانْجَلَی أَهْلُهَا... 430
و إذا أطاقَ الصوم، وجب علیه الصیام 96
وَ إِذَا تَزَوَّجَهَا لِدِینِهَا رَزَقَهُ اللَّهُ الْجَمَالَ وَ الْمَالَ 170
و الأشیاء کلّها علی هذا حتّی یستبین لک غیر ذلک او تقوم به البینة 111
وَ الشَّقِیُ مَنْ شَقِیَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ 194
و الغلام لا یجوز أمره فی الشراء و البیع و لا یخرج عن الیتم حتّی یبلُغَ خَمسَةَ عَشَرَ سنة او یحتلم او یشعر أَوینبِتَ قبل ذلک 81
وَ أَمّا حق وَلَدِکَ فَتَعلَم أَنَّهُ مِنکَ وَ مَضافٌ إِلَیکَ فِی عاجِلِ الدُّنیا بِخَیرِهِ وَ شَرَّهِ وَ أَنَّکَ مَسئُولٌ عَمّا وَلَّیتَهُ مِن حُسنِ الأَدَبِ وَ الدَّلالَةِ عَلی رَبَّهِ 25
وَ أَن أَبتَدِئَکَ بِتَعلیمِ کِتابَ اللهِ - عَزَّوَجَلَّ - وَ تَأویلِهِ... 557
و إن احَتَلمَ وَ لَم یکُن له عقل یوثق به، لَم یدفَع إلیه 99
وَ إِن وَضَعَت بَعدَ ما تَزَوَّجَت لِسِتَّةِ أَشهُرٍ فَإِنَّهُ لِزُوجِها الأَخِیرِ 298
وَ أَنَّکَ مَسئُولٌ عَمَّا وَلَّیتَهُ مِن حُسنِ الأَدَبِ وَ الدَّلالَةِ عَلی رَبَّهِ 552
وَ إِنَّما قَلبُ الحَدَثِ کَالأَرضِ الخالِیةِ ما أُلقِی فیها مِن شَیءٍ قَبِلَتهُ فَبادَرتُکَ بِالأَدَبِ قَبلَ أَن یقسُوَ قَلبُکَ وَ یشتَغِلُ لُبُّکَ 529
وَ ایْمُ اللَّهِ لَا یُجَامِعُ أَحَدٌ فِی هَذِهِ الْأَوْقَاتِ الَّتِی نَهَی رَسُولُ اللَّهِ 188
وَ أَیُّما رَجُلٍ نَفَی نَسَبَ وَلَدِهِ وَ هُوَ ینظُرُ إِلَیهِ احتَجَبَ اللهُ عَنهُ وَ فَضَحَهُ عَلی رُؤُسِ الخَلائِقِ مِنَ الأَوَّلینَ وَ الَأَخِریِنَ 279
وَ حق الوَلَدِ عَلَی والِدِهِ... وَ یعَلَّمَهُ کِتابَ اللهِ وَ یطَهَّرَهُ... 557
وَ دَعوَةُ الوالِدِ عَلی وَلَدِهِ 563
وَ زَوْجَةً مُؤْمِنَةً تَسُرُّهُ إِذَا نَظَرَ إِلَیْهَا وَ تَحْفَظُهُ إِذَا غَابَ عَنْهَا فِی نَفْسِهَا وَ مَالِهِ 171
وَ لا تَخُن مَنِ ائتَمَنَکَ وَ إِن خانَکَ 531
وَ ما لا یطیقُونَ 450
وَ هُوَ یقَبَّلُهُ وَ یمَصُّ لِسانَهُ وَ یضَعَهُ عَلی عاتِقِهِ وَ یضُمُّهُ إِلَیهِ وَ یقُولُ: بِأبِی أنتَ، ما أطیبَ ریحَکَ... 521
وَ واصِل [اوصل] فِی حُسنِ الثَّناءِ عَلَیهِم وَ تَعدیدِ ما أَبلی ذَوُو البَلاءِ مِنهُم فَإِنَّ کَثرَةَ الذَّکرِ لِحُسنِ أَفعالِهِم تَهُزُّ الشُّجاعَ وَ تُحَرَّضُ النّاکِلَ، إِن شاءَ اللهُ 545
وَ یعَلَّمَهُ القُرآنَ 557
وَقَامَعَدْلٌ فِی ذَلِکَ 145، 158
وَاضرِبُوهُم عَلَیها إِذا بَلَغُوا تِسعًا 559
وَاعلَم أَنَّ الَّذِی بِیدِهِ خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الأَرضِ قَد أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعاءِ وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالإِجابَةِ... 562
وَأَقبِل عُذرَ مَنِ اعتَذَرَ الَیکَ وَ أَقبِلِ العَفوَ مِنَ النّاسِ 576
الْوَالِدَانِ وَالْوَلَدُ وَالزَّوْجَةُ وَ الْوَارِثُ الصَّغِیرُ 408
وَالْعَقیِقَةُ أَوْجَبُ مِنَالأَضْحِیَّةِ 255
وَأَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَی رُوَاةِ حَدِیثِنَا 135
وَحَرَّمَ اللهُ الزِّنا لِما فِیهِ مِنَ الْفِسادِ مِنْ قَتْلِ النَّفْسِ وَذَهابِ الاَنْسابِ وَتَرْکِ التَّرْبِیَةِ لِلأَطْفالِ وَفَسادِ الْمِوارِیثِ وِما أَشْبَهَ ذلِکَ مِنْ وُجوُهِ الْفَسادِ 320
وَحَفِظْتَنِی فِی الْمَهْدِ طِفْلاً صَبِیّاً وَرَزَقْتَنِی مِنَ الْغِذاءِ لَبَناً مریّاً 377
وَزِد فِی عُمُرِهِ وَادفَعِ الآفاتِ عَن بَدَنِهِ وَ الأَوجاعَ عَن جِسمِهِ 269
وَغُسْلُ الْموْلُود، واجبٌ 250
وَقَّرُوا کِبارَکُم وَارحَمُوا صِغارَکُم 518
وَکُلُّ أَرْضٍ خَرِبَةٍ وَبُطُونُ الْأَوْدِیَةِ فَهُوَ لِرَسُولِ اللَّهِ 430
الْوَلَدَ الصَّالِحَ رَیْحَانَةٌ مِنْ رَیَاحِینِ الْجَنَّةِ 174
وللعاهِرِ الحَجَر 282
وَهُوَ لِلْإِمَامِ مِنْ بَعْدِهِ یَضَعُهُ حَیْثُ یَشَاءُ 430
وَهِیَ أَحَقُّ بِوَلَدِهَا حَتَّی تُرْضِعَهُ بِمَا تَقْبَلُهُ امْرَأَةٌ أُخْرَی 387
وَیُنْتَظَرُ بِالْجارِیَةِ حَتّی تَضَعَ ما فِی بَطْنِها وَیُرَدُّ الْوَلَدُ إِلی أَبِیهِ صاحِبِ النُّطْفَةِ... 327
یؤخَذُ الغُلامُ بالصلاة و هو ابْنُ سبع سنین، و لا تغّطی المرأة شَعرها منه حتی یحتلم 79
یَا ابْنَ عباس بَیْتٌ لاَ صِبیْانَ فِیهِ لاَ بَرَکَةَ فِیهِ 174
یا بُنَی إِبدَءِ النّاسَ بِالسَّلامِ وَ المُصافِحَةِ قَبلَ الکَلامِ 577
یا بُنَی أَدَّ الأَمانَةَ تَسلَم لَکَ دُنیاکَ وَ آخِرَتُکَ وَ کُن أَمینًا تَکُن غَنیا 531
یا بُنَی أَعطَینَا للهِ أَربَعینَ دینارًا فَأَعطانَا اللهُ أَربَعَةَ آلافِ دینارٍ 532
یا جَعفَرُ، یا بُنَّی إِنَّ اللهَ إِذا أَحَبَّ عَبدًا أَدخَلَهُ الجَنَّةَ وَ رَضِی عَنهُ بِالیسیرِ 561
یا عَلی، إِنَّ هذَا الدَّینُ مَتینٌ فَأَوغِل فیهِ بِرِفقٍ وَ لا تُبَغَّض إِلی نَفسِکَ عِبادَةَ رَبَّکَ 560
یاأُمُّالفَضلِ! إِنَّ هذِهِ الإِراقَةَ الماءُ یطَهَّرُها فَأَی شَیءٍ یزیلُ هذا الغُبارَ عَن قَلبِ الحُسَینِ 516
یابُنَی إِفعَلِ الخَیرَ الی کُلَّ مَن طَلَبَهُ مِنکَ فَإِن کانَ مِن أَهلِهِ فَقَد أَصَبتَ مَوضِعَهُ وَ ان لَم یکُن مِن أَهلِهِ کُنتُ أَنتَ مِن أَهلِهِ 576
یا عَلیِ، حق الْوَلَدِ عَلَی ْوالِدِهِ أَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ وَأَدَبَهُ وَ یَضَعَهُ مَوْضِعاً صالِحاً 260
یبلُغَاَشُدَّهُ 77
یتَعَلَّمُ عُلُومَنا وَ یعَلَّمُهَا النّاسَ، فَإِنَّالنّاسَ لَو عَلِمُوا مَحاسِنَ کَلامِنا، لاَتَّبَعُونا... 558
یَجْحَدُ! وَ کَیفَ یَجْحَدُ؟ إِعظامَاً لِذلِکَ 284
یَجُوزُ ذَلِکَ وَ تُمْضِی الْمَرْأَةُ الْوَصِیَّةَ وَ لا تَنْتَظِرُ بُلُوغَ الصَّبِیِّ... 127
یَحْرُمُ مِنَ الرَّضَاعِ مَا یَحْرُمُ مِنَ النَّسَبِ 395، 396
یَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ لَا یَعُودُ قُلْتُ فَعَلَیْهِ أَدَبٌ قَالَ نَعَمْ خَمْسَةً وَ عِشْرِینَ سَوْطاً رُبُعَ حَدِّ الزَّانِی 192
یعیشُ الوَلَدُ لِسِتَّةِ أَشهُرٍ وَ لِسَبعَةِ أَشهُرٍ وَ لِتِسعَةِ أَشهُرٍ وَ لا یعیشُ لِثَمانِیةِ أَشهُرٍ 288
یفَرَّقُ بَینَ الصَّبیانِ وَ النَّساءِ فِی المَضاجِعِ إِذَا بَلَغُوا عَشرَ سِنینَ 535
یلزَمُ الوالِدَینَ مِنَ العُقُوقِ لوَلَدِهِما ما یلزَمُ الوَلَدَ لَهُما مِن عُقُوقِهِما 485
یُنْفِقُ مَالَهُ فِی غَیْرِ حَقٍّ 190
یَوْمَ سابِعِهِما وَعَقَّ عَنْهُما شاةً شاةً 255
ابتکار 583,508,151
ابوین 498,463,462,461,460,459,458,454,301,152,148,44
اتلاف 234,216,49,47,46
اجتماع 573,567,496,491,488,454,330,247,246,190,150,72
اجرة المثل 388,387,386,385
اجرت 384,331-480,463,456,455,414,411,405,394,393,392,389
اجماع 137,133,131,111,110,107,104,98,97,84,82,81,68,57,56,48-491,455,452,447,443,442,424,412,417,408,407,406,404,400,399,385,384,383,357,354,353,350,339,336,335,334,304,303,296,286,285,283,280,232,228,222,220,214,192,162,156,155,142,139
اجماع منقول 303,139,137
اجنبی 361,329,325,323,322,321,320,318,316,301,295,294,237,206
احتلام 99,95,93,92,87,79,78,77,76,75,74,71,70,59,52
احسان 574,522,496,495,488,479,465,454,425,367,362,260,248
احکام وضعیه 47
احمق 377,181
احیاء 306,253,49
اخصاء 204
اراضی موات 430,429,49
ارحام 410,409
اسپرم 329,326,325,324,323,322,321,320,318,317,314,313,312,311,310,206
استحسان 407,290,23
استقراض 421
استمناء 312
استنکاف 423,394
اسقاط 207,199,141,61,46-489,455,228,225,222,219,218,217,216,213,212,210
افراط 560,548,533,524,523,18
افطار 560,559,427
اقرار 428,350,340,339,338,337,336,335,334,278,95,88,33,31,20
الاقرب فالاقرب 448,412,410
اماره 339,337,297,293,292,282,281,94,92,91
امتزاج 187
امشاج 88
امور حسبی 242,241,161,152,151,150,149,144,138,133
انبات 95,93,92,87,81,80
انفال 434,433,432,431,430,429,412,355
انقاذ غریق 233
اولویت قطعیه 491,486
اهل 22,19-580,577,576,562,558,547,546,544,542,537,517,482,480,478,476,450,433,418,407,399,396,394,382,304,287,285,280,262,261,258,253,236,234,233,230,229,226,215,205,203,191,182,173,162,159,147,139,129,28,24
اهل خبره 399,234,233,229,226
ایتام 153,147,145,144,143,142,141,140,139,138,137,136,135,134,133,109,77,76,70,69-498,497,496,495,494,492,491,490,471,436,435,434,433,432,428,425,424,370,367,365,362,159
ایقاعات 131,64,47
آراستگی 572,571
آغوز 390,389,382,232
آمیزش 184,95,83,76-535,426,328,326,207,206,193
بالغ 538,490,482,456,353,352,336,302,268,212,211,210,162,161,132,130,129,127,126,125,107,105,104,100,99,95,91,89,88,87,85,81,77,76,75,73,72,70,69,62,60,56,55,49,47,41,28
بلوغ عقلی 101
بیت المال 448,424
بیع و شراء 47
تام الخلقه 188
تبرّع 455,353
تبنّی 364,363,362,361,360,359,357,356,341,32
تتبع 583
تحقیر 581,575,548,542,541,532,522,364,267,264
تخییر 44,43
تعاون 574,487
تعزیر 489,486,420,225,192,51
تفریط 533,18
تقاص 121,119
تکالیف الزامی 53
تکفّل 364
تلف 393,349,347,346,345,236,233,230,226,217,197,155,154,96,49,47,25
تلقیح 332,331,330,326,325,324,323,322,321,320,319,317,316,314,313,312,311,310,199,32,20
تلقین 478,251
تهلکه 203
جزیه 433
جنین 332,331,311,293,287,248,246,242,241,240,239,238,237,236,235,234,233,232,231,230,229,228,227,226,225,224,223,222,221,220,219,218,217,216,215,214,213,212,211,210,209,208,207,206,200,199,198,197,196,195,194,183,178,122,61,58,32
حاکم 507,498,497,496,492,491,490,489,468,459,454,448,443,433,432,424,420,419,375,363,354,353,352,349,348,339,336,307,225,218,192,187,162,160,159,158,157,155,154,153,152,147,146,145,144,143,142,140,139,138,137,136,135,134,133,131,130,121,119,112,111,51,46,45,39,37,23
حجر 282,162,150,145,122,113,111,107,106,105,97,77,73,71,69,68,67,66,65,60,58,30,19
حدّ 75,73,70,63,60,59,57,56,52,51-82,79-206,192,180,162,141,135,132,128,127,113,109,99,98,91,90,85,
582,577,532,524,482,457,416,415,404,403,395,386,384,358,347,339,338,303,301,300,289,287,277,236,234,233,232,231,229,221,219,214,210,209
حرث 182
حرج و ضرر 104
حرمت شرعی 304
حضانت 439,437,393,387,371,349,348,347,345,344,309,308,307,306,305,295,273,152,139,134,133,121,33,20-498,492,490,489,488,486,481,478,466,463
حق 37,32,30,27,25,19-120,118,102,91,84,67,66,65,62,61,53,49,46,44,42-584,583,582,572,571,569,563,552,545,536,512,508,506,498,484,481,476,464,463,462,461,460,459,458,456,455,454,453,452,451,450,449,448,447,446,444,442,441,440,439,432,425,420,405,403,393,391,390,387,386,385,383,381,376,375,358,357,350,347,340,333,321,309,308,307,305,303,292,284,281,279,277,276,275,274,273,272,263,260,259,245,241,234,233,216,215,199,194,190,183,182,168,167,155,153,151,150,148,143,142,132,124
حق حضانت 462,461,460,456,453,452,451,450,449,448,447,446,444,439,387,347,309,308,305,303,62,41
حق حیات 215,199,42,38
حق خیار 121
حق زوجیت 46,41,38
حق شفعه 121,42
حق مالکیت 38
حق منفعت 42
حق ولایت 309,308,307,305,273,41
حقوق 23,20,19,18,16,15,4,3-37,35,33-71,68,67,66,61,60,55,46,44-121,118,114,113,106,105,104,97,92,91,90,89,74-263,259,258,254,253,249,248,247,245,243,242,241,238,218,199,197,195,194,187,185,184,183,173,169,168,165,163,162,161,156,153,152,151,150,147,146,145,140,139,132,125-272,269,266-584,583,582,581,578,575,574,573,571,565,557,552,547,544,537,530,520,517,514,510,506,500,499,498,494,476,466,465,463,462,460,459,458,439,433,426,423,422,421,420,417,404,403,402,401,394,393,387,382,381,380,376,375,373,371,370,369,364,361,358,357,343,340,339,337,336,333,332,330,329,312,311,310,308,307,306,305,302,293,292,279,278,276
حکم 42,37,32,31,29,19-227,225,224,223,222,219,217,216,211,209,206,202,199,198,193,192,191,183,180,175,162,161,159,158,157,155,154,153,151,150,148,146,145,143,142,141,139,137,136,135,133,132,126,122,117,113,112,111,109,108,107,106,100,96,95,94,92,88,84,81,80,77,76,74,73,71,69,68,66,65,60,57,56,55,52,50,49,48,46-235,
300,298,297,294,291,290,288,286,283,282,281,280,278,276,268,255,254,250,239-584,552,539,538,537,498,489,487,486,483,482,480,478,459,456,452,451,449,447,446,442,440,434,433,432,431,428,423,420,419,418,414,412,411,408,407,405,404,402,401,400,398,397,395,394,392,391,390,389,388,387,385,384,383,376,371,363,362,357,356,354,351,350,349,348,347,346,345,340,339,338,336,330,329,327,326,325,323,322,321,319,318,317,316,314,311,309,306,304
حکم تکلیفی مثبت 44
حکم تکلیفی منفی 45
حکمت 542,469,425,376,363,321,267,207,193,174,166,160,38,18
حمل مشروع 401,396
حنث 427
حیازت 49,47
خبائث 392
خبر ثقه 112
ختنه 269,268,267,258
خراج 433
خسوف 188
خلاقیت 583
دارالایتام 494,493
دایه 553,516,388,387
ذی القربی 434,433
رجم 236,231,230,52
رضاعی 553,402,401,400,398,396,395,394,369,368,325,294
رضیع 397,396,59
رفع قلم 538,451,125,79,53
ریبه 368,191,45
زفاف 186
زکویه 424
سببیت 45
سفیه 162,132,118,112,107,106,105,103,89,78,71,69,67,66,65,32
سقط 293,265,248,246,239,229,228,227,225,223,222,219,218,215,212,209,208,207,206,200,199,189,188,184
سلطه 528,351,345,143,120,118,39,38
سهم الارث 242,241
شرطیت 45
صعب العلاج 453,451,371
صفایا 431,430
طفولیت 511,474,251,77,62,24
ظهار 426,324
عاقله 354,225,224
عسر و حرج 217,216,155,111,96
عفیف 315,174,173
عقود 137,131,64,47,20
عقیقه 270,258,257,256,255,254
عقیم 203,202,193,181,173
علقه 388,288,287,221,217,214,101
علیت 45
غبطه 161,159,16
غنی 531,414
فاسق 498,490,452,345,191,178,155,104,103,98
فرائض 560,559,558,553,33
فضولات 392
فطرت 556,553,551,548,536,529,518,474,447,440,249,185
فیء 429
قابله 256
قاعده فراش 323,294,291,290,282
قرعه 489,350,336,298,226
قصاص 428,354,351,235,234,233,232,231,230,229,228,225,224,222,218,213,212,211,210,121,119,72,56,51,42
قطایع 430
قمر در عقرب 184
قوای دماغی 113,67
قیم 114
قیمومت 162,161,153,152,151,150,149,148,146,121,109
کسوف 188
کفیل 236
کنترل موالید 199,32
لاابالی 579
لقطه 344,343
لقیط 498,492,368,367,356,354,353,352,351,350,349,348,347,346,345,344,343,341,307,32
مادر جانشین 333,332,331
مأذون 142,138,124,119
مانعیت 45
متشرعه 486
متولّی 481,348,159,157,153,146,144,119
مجامعت 426,369,360,327,283,192,80,76,69
مجهول النسب 368,367,362,361,360,356,350,336
محجور 371,162,152,151,150,149,148,147,146,145,134,114,113,109,107,106,105,104,98,71,70,68,67,65,32
مخبّل 191
مراهق 62,59
مرتکزات 139
مرضعه 400,399,398,396,390,389,386,382,233
مساحقه 327,326,316
مساوات 582,581,500
مشارکت 578,335,181,145
مصاحبت 580,416,181
مصافحه 577,514
مصلحت ملزمه 487
مضغه 288,287,221,217,214
مطلقه 404,359
ملاک 462,416,395,367,360,327,326,282,281,242,170,161,158,155,114,113,111,95,87,86,82,63,56,41
ملتقط 354,353,352,350,349,348,347,346,345,344
ملکیت 303,52,45,42
مماثلت 156
ممزوج 399
ممیز 485,125,71,68,32
موات 430,429,49
مودّت 514,181,179,168,167,166
مورّث 241,240,238,154
موصی 446,242,237,132,131,130,129,128,127,126,125,124,123
موضوع حق 39
موعظه 543,542,541,540,539
مولّی علیه 161,159,152,148,146,119
مهمل 498,491,488,414,44
ناظر استصوابی 151
نطفه 360,331,330,328,327,326,325,324,323,322,321,320,319,318,317,316,313,312,311,310,306,302,294,293,292,287,286,284,282,281,272,237,221,214,210,199,185,184,183,173,165,101,29
نفقه 498,492,489,486,481,434,433,432,429,428,424,423,422,421,420,419,418,417,416,415,414,413,412,411,410,408,407,406,405,404,403,386,384,373,371,358,354,353,352,350,335,331,307,306,277,273,197,154,70,42,33,30,20
نکاح منقطع 294
واجب النفقه 423,421,413
وراثت 551,546,544,534,524,519,516,512,511,472,469,364,362,241,240,227,194,173
وصایت 162,161,150,132,130,129,128,126,125,124,123,119
وصی 488,446,159,153,141,132,129,128,125,123
وصیت 580,575,541,539,527,488,446,237,131,129,128,125,123,85,68,65,64,63,61,46,20
ولایت 117,109,33,32,30,29,22,20-552,498,497,492,491,490,489,488,486,476,466,459,458,457,456,448,439,371,351,348,345,344,331,308,305,303,295,275,242,162,161,160,159,158,157,156,155,154,153,152,150,147,146,145,144,143,142,141,140,139,138,137,136,135,134,133,131,129,126,124,122
ولایت تشریعی 121,120
ولوج روح 287,237,229,228,224,223,217,213,212,211,210
ولی قهری 161
ولیمه 258
ابان بن تغلب 355
ابراهیم کرخی 173
ابن ابی عمیر 284,220,137,85
ابن ادریس 295,160,126,84
ابن الصلاح کنانی 396
ابن حمزه 86
ابن زهره 290
ابن زیاد 280
ابن سعید 290
ابن سنان 320
ابن عباس 520,174,98,23
ابوحنیفه 546
ابوذر 23
ابوطالب 542
ابی بصیر 198,128
ابی خدیجه 143
ابی عبیده 209
اردبیلی 338,232,222,211,153
اسپنسر 247,246
اسحاق 430,270,210
اسماء بنت عمیس 495,251
اسماعیل بن سعد اشعری 157
اقرع تمیمی 521
امام باقر 261,252,239,236,227,221,212,209,189,188,186,185,182,180,171,170,156,128,103,98,88,84,83,81,79,71,56,49-566,561,560,559,535,533,529,524,457,431,357,327,303,287,286,268,263
امام جعفر صادق 328
امام حسن 575,567,549,529,527,521,477,474,256,252,251,132,129,127
امام حسن عسکری 256,132,127
امام حسین 552,549,541,521,516,507,477,377,270,256,253,252,251,129
امام خمینی 491,479,452,415,347,334,324,314,312,306,295,290,258,203,160,154,141,137,129,126,109,97,54
امام رضا 571,558,536,471,425,392,320,277,270,261,260,252,221,196,181,178,175,171,157,144,80,79
امام زین العابدین 579,563,278,25
امام سجاد 564,563,554,552,526,484,476,410,201
امام صادق 584,571,566,562,561,559,558,556,546,543,538,536,532,521,518,517,515,509,507,496,484,483,477,476,475,474,452,447,444,441,431,430,429,428,427,426,425,418,414,411,410,409,408,406,397,396,391,390,388,386,384,377,365,360,357,355,353,352,350,339,335,320,319,318,317,304,297,286,284,270,268,267,266,265,262,260,258,257,256,255,254,253,250,249,239,235,231,222,220,214,211,206,198,196,192,188,185,184,181,180,179,177,176,175,173,172,171,170,143,136,135,129,99,85,83,80,78,77,70,63,55,54,49,48,17
امام عسکری 557,541,471
امام کاظم 563,530,515,268,261,258,210,201,192,189,127,63
امام مجتبی 573,567,562,561,557,546,541,531,529,327
امام موسی کاظم 576,521
اینیاس سرسون 264
بروجردی 322,272
بشار 178
بشار واسطی 171
بلال 366
بیهقی 212
پیامبر 515,514,512,509,508,501,500,496,495,494,493,487,485,484,482,478,477,476,471,450,449,434,433,432,431,429,418,417,414,410,398,395,378,377,366,365,364,359,358,351,348,318,315,279,270,268,267,266,263,262,261,260,256,255,250,249,205,196,195,194,191,190,184,174,167,139,137,135,128,120,118,79,52,49,48,42,33,22,21,18,17,16,
581,578,577,572,571,570,566,565,564,561,557,555,554,552,548,545,542,540,536,535,530,526,525,522,521,520,517
پیغمبر 515,514,492,434,430,429,411,357,355,330,276,270,252,201,196,191,190,189,186,181,179,177,176,172,171,170,169,142,137,129,121,111
جحش 359
جعفر بن ابیطالب 129
جعفر طیار 495
جمیل بن دراج 406
جمیل بن صالح 286
حبیب بن ابی ثابت 432
حر 584,466,415,108,17,16
حر عاملی 17,16
حریز 418,414,411,406
حسن بن علی 270
حسین بن خالد 270
حضرت آدم 304
حضرت خدیجه 482
حضرت علی 192,40,18
حضرت مریم 195
حضرت یحیی 270
حکم بن عتیبه 239
حلبی 559,408,386,360,339,297,290,212,85
حلیمه سعدیه 553
حمران 83,79,56
خوانساری 290
خویی 460,455,433,356,324,312,298,290,283,217,212,207,206,203,154
داود بن فرقد 431,430
رابینز 269
راغب 539,466,433,403,364,97,38
ربیع بن عبدالله 239
رسول اکرم 575,553,545,535,516,514,513,495,262,251,197,187,178,49
رسول خدا 562,560,546,525,496,433,429,366,328,271,266,265,182
زراره 304,221,48
زکریا 270
زیاد بن ابی الحلال 129
زید بن حارثه 359,129
زینب 359
سبزواری 295,102
سعد بن سعد اشعری 392
سعدی 477
سکونی 262
سلیمان بن صالح 214
سلیمان جعفری 261
سماعه 390,250,157
سماعه بن مهران 390
سید الشهدا 136
سید عاملی 292,290,280
سید کاظم یزدی 49
سید مرتضی 290,285
شهید ثانی 581,490,458,456,455,454,446,443,399,337,299,294,291,290,285,278,154,153,140,134,129,123,109,51
شیخ انصاری 157,156,153,142,141,138,92,83,80
شیخ ضیاء الدین عراقی 147,144
شیخ مفید 527,518,445,397,392,295,231,230,220,126,51,22
صاحب الزمان 135
صدوق 573,555,522,484,450,286,209,137,127,22
طبرسی 398,235,107,98
طریحی 262
طوسی 481,469,454,445,405,383,334,319,300,299,298,295,286,278,251,236,230,222,159,153,142,141,127,125,107,103,86,52
عاد 200
عایشه 563
عباس بن عبد المطلب 516
عبد الرحمن 353,335,291,289,288
عبدالحمید 156
عبدالله بن جعفر 495
عبدالله بن سنان 397,384,77,55
عبدالله بن مسعود 205
عبدالله رواحه 129
عثمان بن مظعون 205
علاء بن سیابه 319
علامه حلی 419
علامه طباطبایی 481,470,102
علی بن ابی طالب 128
علی بن جعفر 576
علی بن حسین 576,527
علی بن موسی الرضا 532,521,284,274,193
علی بن مهزیار 303
علی بن یقطین 268,127
عمار 78,55
عمار ساباطی 78,55
عُمر 230,192
عیسی بن مریم 120
غیاث بن ابراهیم 409
فاضل اصفهانی 301,296
فاضل لنکرانی 487,453,449,447,416,399,397,393,387,369,356,354,347,325,314,312,311,300,295,294,289,283,235,233,231,229,224,217,211,209,207,206,203,154,141,129,126,109,108,97,92,76,65,53,47,28,19
فاطمه زهرا 562,270,256,251,120
فرعون 468
فضل بن العباس 386
فضل هاشمی 192
فضیل 239
فیض کاشانی 85
کرکی 490,192,160,138,134
کلینی 532,484,474,432,354,224,222,214,176,127,79,56
گلپایگانی 479,356,325,323,314,306,206,203,141
لاهیجی 43
لقمان 580,540,477,416,286
ماگدوگان 544
مالک اشتر 545,142
متفورا 247
محقق حلی 327
محقق نایینی 43
محقق نراقی 50
محمد بن اسماعیل بن بزیع 80
محمد بن حسن صفّار 127
محمد بن عثمان عمروی 135
محمد بن علی 576
محمد جواد فاضل 391,349,317,28,19
محمد حنفیه 580
مسعدة بن صدقه 267
معاذ بن جبل 471
معاویه 280
مفضل 521
مکارم شیرازی 314,312,209,206
موسی بن جعفر 288
موسی بن عمران 518
میلانی 322
نبی اکرم 281,280,249
هارون 468,193
هارون الرشید 193
هشام 175,78,70
هود نبی 200
یعقوب بن سالم 222
یوسف 563,554,548,201,86,43
الجزایر 113
ایران 583,582,462,459,401,370,369,330,218,105,84,82,51,29,26
آفریقای غربی 248
آمریکا 246,208
بنین 248
جزایر فیجی 247
جزیرة العرب 247,245
جزیره ماداگاسکار 246
ژاپن 247
سوییس 113
فرانسه 369,247,113
کامچادال 246
کربلا 252
مدینه 555,495,222,168
مصر 113
همدان 432
هند 417,411