ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی شیرازی، سیدجعفر، 1349 -
عنوان و نام پديدآور : معارف دینی : مجموعه سخنرانیهای سیدجعفر حسینیشیرازی/[مولف سیدجعفر حسینیشیرازی]؛ [برای] الشجرهالطیبه.
مشخصات نشر : قم : انتشارات دارالعلم، 1400.
مشخصات ظاهری : 496ص.
شابک : 978-964-204-627-0
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: [491]- 496.
عنوان دیگر : مجموعه سخنرانیهای سیدجعفر حسینیشیرازی.
موضوع : حسینی شیرازی، سیدجعفر، 1349 - -- پیامها و سخنرانیها
موضوع : اسلام -- مطالب گونهگون
Islam -- Miscellanea
شناسه افزوده : موسسه شجره طیبه(قم)
رده بندی کنگره : BP11
رده بندی دیویی : 297/02
شماره کتابشناسی ملی : 8437314
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
معارف ديني
مجموعه سخنرانیهای سید جعفر حسینی شیرازی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله ربّ العالمین والصلاة والسلام علی سیدنا محمد وآله الطیبین الطاهرین ولعنة الله علی أعدائهم أجمعین إلی قیام یوم الدین
(1) اسلام، آیین آسانگیری... 19
اسلام، دین آسانگیری... 19
دشواری قوانین بشری... 22
القائات غربیها... 23
(2) آراستگی به اخلاق اسلامی... 27
دعوت اسلام به سه اصل مهم... 27
زبان آشکارکننده چهره باطنی... 28
بالا رفتن درجات بهشتی با پاکسازی باطن در این دنیا... 28
(3) هدف از باید و نبایدهای الهی... 31
بینیازی خدا از مخلوقاتش... 31
هدف از باید و نبایدهای الهی... 32
آیا دانستن حکمت همه احکام لازم است؟... 33
خسرانناپذیری خداباوران... 34
شرط صحت عبادت... 34
فرجام مخترعان و مکتشفان غیر مسلمان در قیامت... 36
اسلام برگزیده الهی... 37
(4) دعوت به سرای سلامت... 38
دعوت خدا از انسان... 38
خانه آرامش در دنیا... 39
خانه آرامش در آخرت... 41
(5) اهمیت دانش... 43
اهمیت دانش در اسلام... 43
کتاب، ابزار مهم دانش... 44
(6) راهکارهای حفظ و گسترش دین... 46
نیاز عقل به وحی... 47
بهرهگیری از راهکارهای تربیتی، برای هدایتِ مردم... 48
مقابله با گسترش فرهنگ اسلامی... 52
راهکارهای حفظ و گسترش تشیع... 53
از عوامل حفظ تشیع... 57
رابطه نمادها و حفظ دین... 58
انگیزه اصلی برگزاری مجالس امام حسین (عليه السلام) ... 58
برگزاری مراسم شکوهمند اربعین حسینی... 60
پرچمی که هرگز زمین نمیماند... 60
پیروزی یاران خدا... 61
(7) حقایق ثابت دین... 62
معنای مستقلات عقلیه... 62
حقایق ثابت دین در عقاید، احکام و اخلاق... 63
دین یا ادیان الهی... 66
مراتب عبادت... 67
ناتوانی انسان در سپاسگزاری خدا... 70
اجباری نبودن ایمان به خدا... 72
نقش خوف و رجا در اصلاح نفس... 73
زیانکارترین مردم درقیامت... 74
(8) ضرورت برنامهریزی برای زندگی... 76
به فکر خویشتن باشیم... 76
عمر، ارزشمندترین سرمایه انسان... 77
برنامهریزی برای اصلاح نفس... 80
خاستگاههای نسیمهای الهی... 83
دعا زیر گنبد امام حسین (عليه السلام) ... 84
آبادانی دنیا و آخرت... 86
(9) سنتگذاری در اجتماع... 90
شیوههای سنتگذاری... 91
الف) با گفتار... 91
ب) با عمل... 92
ج) به واسطه نزدیکان اشخاص برجسته... 93
(10) بهای بهشت... 94
نابرده رنج گنج میسر نمیشود... 94
بهشت، نعمت بیپایان... 95
بهای بهشت... 96
رابطه رحمت و حکمت خدا... 97
دستیابی به درجات عالی بهشت... 98
حفظ آمادگی برای امتحان... 100
حکمت خدا در اجابت دعا... 101
(11) هدفمند کردن زندگی... 103
شرط رسیدن به هدف... 104
راز موفقیت... 105
نهراسیدن از سختیها... 107
در جستجوی بهترینها... 109
تفاوت طمع با خواهان بهترینها بودن... 111
زمینههای موفقیت... 112
الف) بندۀ خالص خدا بودن... 112
ب) احسان به پدر و مادر... 113
ج) احترام به آموزگار... 114
(12) تکلیفآور بودنِ قدرت و موقعیت اجتماعی... 115
هر که بامش بیش، برفش بیشتر... 116
(13) توفیق الهی... 119
حکیمانه بودن تقدیرات الهی... 119
عامل عنایت، توفیق از جانب خدا... 121
الف) کوچک شمردن کار خوب و بد... 122
ب) توجه نداشتن به کارهای غیر واجب... 123
(14) رضایت الهی... 125
حقیقتگویی خدا، پیامبر و ائمه (عليهم السلام) ... 125
ارزشمندی کسب رضایت خدا، پیامبر و اهل بیت (عليهم السلام) ... 127
(15) پیامد پیمانشکنی با خدا... 130
تحقق همه پدیدهها با اراده خدا... 130
آیا هدایت و گمراهی با اراده خداست؟!... 131
نتیجه پیمانشکنی با خدا... 133
(16) پاسداشت نعمتهای الهی... 139
تفاوت انسان با سایر موجودات... 139
اولیای خدا، نمونهای از امداد الهی در امتحانها... 141
هر نعمتی زکاتی دارد... 143
نعمت از افرادی سلب و به دیگری داده میشود... 144
راه کسب رضایت خدا... 145
(17) یاد خدا... 147
شناخت خدا... 149
1- یاد خدا... 152
2- اقامه نماز... 154
3- دادن زکات... 156
4- ترس از آخرت... 157
(18) امانت الهی... 158
دلیل متمایز بودن انسان از دیگر جانداران... 158
مقصود از امانت الهی... 160
بینیازی خدا از عبادت بشر... 161
مقصود از عصمت معصومان (عليهم السلام)... 162
سبکمغزی گناهکاران... 163
گسترۀ احکام اسلامی... 165
عامل مشکلات مسلمانان... 166
عامل مستجاب نشدن دعا... 167
دلیل سختکوشی معصومان (عليهم السلام) در عبادت... 168
(19) مسئولیت و تفضل الهی... 170
مسئولیتآور بودن تفضل الهی... 172
(20) ویژگیهای اخلاقی رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم)... 176
از دیدگاه قرآن... 176
1- خوش برخورد و مهربان... 177
2- بخشنده... 179
3- آمرزشخواه... 182
4- با آنها مشورت کن... 183
(21) پیامدهای مخالفت با امر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) ... 187
(22) برکت محبت امام حسین (عليه السلام) ... 194
برکت محبت امام حسین (عليه السلام) ... 198
نقش معرفت امام حسین (عليه السلام) در پاداش الهی... 199
(23) دریافت شفاعت با نیت پاک و پیروی از اهلبیت (عليهم السلام) ... 204
نیت پاک... 205
عمل صالح... 207
شفاعت مشروط... 210
اعلام نظر بهشتیان و دوزخیان... 211
(24) برائت از دشمنان خدا... 213
یکی از موانع گسترش اسلام... 214
چگونه باید تبری جست؟... 216
(25) استعمار نرم... 219
تخلفناپذیری قانون علت و معلول... 219
بهرهگیری رسولخدا (صلی الله عليه وآله وسلم) از اسباب ظاهری... 221
تبلیغات صحیح... 222
استعمار نرم... 224
همت بلنددار... 225
(26) قرآن، کتاب زندگی... 227
دو میراث گرانسنگ پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم)... 227
مرحله اول: شناخت... 228
مرحله دوم: عمل کردن... 232
نتیجه پایداری پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم)... 237
تلاوت قرآن... 239
(27) پیامدهای دوری از قرآن... 242
همرنگ حقیقت باش... 246
کمرنگ شدن اخلاقیات اسلام... 247
زمان شفاعت... 248
احترام بایستۀ قرآن... 250
(28) دعا به درگاه باری تعالی... 252
دعا، غذای روح... 253
شرایط استجابت دعا... 256
الف) همراه بودن دعا با عمل... 257
ب) مبارزه با فساد... 257
ج) دوری از گناه... 258
د) پاکی اموال... 259
ه) سازگار بودن خواسته با سنن تکوین و تشریع... 259
و) وجود مصلحت... 260
ز) اجابت برخی دعاها در درازمدت... 261
(29) علت تأخیر در اجابت دعا... 263
علت حقیقی پدیدهها... 263
متقارن بودن اسباب ظاهری و حقیقی... 265
درس بزرگ امیدواری به خدا... 267
توکل به خدا... 268
چرایی درنگ در اجابت دعا... 270
دینورزی واقعی، عامل سعادت... 272
جاهل قاصر و مقصر... 272
تأثیر صدای آشنا در اجابت دعا... 276
(30) خیر و برکت... 278
زمانها و مکانهای مبارک... 278
شخصیتهای مبارک... 279
(31) رمضان، ماه ضیافت الهی... 284
رمضان، اوج رحمت الهی بر بندگان... 285
رمضان، بهار قرآن... 286
ماه رمضان، بهترین زمان برای دعا... 291
تأثیر دعا بر روح... 293
(32) معنای عید... 295
شادی کردن... 297
تشریفات از نظر اسلام... 298
علت عقبماندگی مسلمانان... 300
(33) ویژگی افراد حقپذیر... 303
مقیاس سنجش حق... 303
انتظار کشیدن یهود برای پیامبر جدید... 306
گواهان اعمال بشر... 307
درک حقیقت، سبب پیروی از آن... 308
فایده پیروی از حق... 312
(34) صبر و پایداری... 314
شکستناپذیری... 314
گرفتاریهای سخت... 316
شیوه برخورد در جوّ بیدینی... 319
صبر در مقابل معصیت، طاعت و مصیبت... 323
(35) علم و قدرت... 327
وسعت وجودی انسان در پرتو علم و قدرت... 331
امور اعتباری و حقیقی... 332
تبدیل امور اعتباری به ارزشهای ماندگار... 333
کسب و تقویت قابلیتهای انسانی... 337
(36) حسن ظن... 339
راهکار رهایی از گمان بد... 340
پیامدهای تجسس در حریم شخصی افراد... 344
تفاوت حسن ظن و اعتماد به دیگران... 345
فواید حسن ظن... 347
حسن ظن به پروردگار... 348
سوء ظن به خود... 350
(37) پرهیز از ظاهربینی... 353
زیبایی ظاهری و باطنی... 353
فریب ظاهر را نخوردن... 354
نقش ظاهربینی در سوء ظن... 356
نمونههای قضاوت ظاهری... 357
الف) توجه به ظاهر متمول افراد... 357
ب) بیتوجهی به ظاهرهای ناآراسته... 358
ج) توجه به عبادتهای ظاهری افراد... 359
(38) جهالت، عامل انکار حقیقت... 360
الف) انکار مسائل علمی... 361
ب) تکذیب روایات و اعتقادات... 362
(39) توکل... 367
عوامل لازم برای رسیدن به فرجام نیک... 367
با عواملی که در اختیار بشر نیست، چه باید کرد؟... 370
وابستگی موفقیت به توکل... 371
(40) صداقت، سبب رستگاری... 375
صادق بودن با خود... 375
صادق بودن با خدا... 376
صادق بودن با مردم... 378
(41) حبّ ذات... 381
پیامد حب ذات جاهلانه... 382
(42) ضرورت حفظ تعادل اخلاقی... 388
بایستگیهای مؤمن در نوسانها... 388
(43) کوچک نپنداشتن گناهان... 395
دروغ، کلید ورود به جایگاه گناهان... 399
طاعت کوچک، طاعت بزرگ را به دنبال دارد... 400
(44) تأثیر سخن... 402
تأثیر سخن... 404
علت ممنوعیت شدید گسترش فحشا... 407
کلمة توحيد... 409
فرجام ناسنجیدهگویی... 412
(45) حرکت در مسیر حق... 414
نقش اصول شرعی و اجتماعی در زندگی... 414
امتحان نیک... 417
یاری امام حسین (عليه السلام) در رؤيا... 422
(46) صله رحم... 424
اهمیت پیوند خویشاوندی... 425
(47) راه پذیرش صدقات... 430
نیاز به عبادت... 430
انواع عبادت... 431
صدقه... 434
صدقۀ باطل... 435
(48) نصیحت دیگران... 440
شرایط نصیحت دیگران... 440
الف) واقعی بودن نقص و عیب... 441
ب) اخلاص داشتن نصیحت کننده... 442
ج) امین بودن نصیحت کننده... 442
نصیحت فرزند بیمبالات... 443
(49) انصاف... 446
انصاف در خرید و فروش.... 447
انصاف در مشورت... 448
انصاف در مستحبات... 449
اجتماع سالم، اجتماع با انصاف... 449
(50) نقش نیت در عمل... 451
نقش نیت در فداکاری... 454
(51) بازتاب باورها در عمل... 458
1- عقاید... 459
2- احکام... 460
3- اخلاق... 461
عامل رستگاری و هدایت... 462
(52) ناکارآمدی آرزوی بدون عمل... 463
سعادت، همسویی با سنن الهی است... 463
سنت کار و تلاش... 465
بهرهمندان از شفاعت... 468
(53) به عمل کار برآید... 473
حاکم بودن قانون علت و معلول بر هستی... 473
سیره پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در رسیدن به هدف... 474
سختکوشی رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) ... 476
تردید، تباه کنندۀ سرمایهها... 476
راهکار رفع تردید... 477
پیامدهای ناگوار دو دلی... 478
آغاز فتح قلهها با برداشتن گام اول... 478
دستیابی تدریجی به پیشرفت... 479
ویژگی اهداف درازمدت... 481
کار امروز را به فردا وا نگذاشتن... 483
(54) اتقان در عمل... 486
اتقان در تکوین و تشریع... 486
اتقان در امور دنیا... 487
اتقان در امور آخرت... 488
کتابنامه. 491
خدای متعال میفرماید: {يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ}؛(1)
«خدا برای شما آسانی میخواهد و برای شما دشواری نمیخواهد».
یکی از خصوصیات دین اسلام که در دیگر ادیان دیده نمیشود، این است که دین اسلام به گفته رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) : «بَعَثَنِي بِالْحَنِيفِيَّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ؛(2)من به آیین سهل و آسانی مبعوث شدهام». ازاینرو تمام احکام و قوانینش آسان و در حد توان است.
پروردگار در بسیاری از آیات قرآن به این مطلب اشاره کرده است؛ از جمله میفرماید: {يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ}؛ «خدا، راحتی شما را میخواهد، نه زحمت شما را». درست است که در اینجا این مطلب ناظر به مسألۀ روزه است؛ ولی با توجه به کلی بودنش، از آن یک قاعده عمومی درباره تمام احکام اسلامی استفاده میشود و آن قاعده معروف «لاحَرَج» است.
بر اساس این قاعده، اساس قوانین اسلامی بر سهلگیری است و اگر در
جایی حکمی تولید مشقت شدید کند، به طور موقت برداشته میشود؛ چنانکه فقها فرمودهاند: هرگاه وضو گرفتن یا ایستادن در هنگام نماز و مانند اینها انسان را شدیداً به زحمت بیندازد، به تیمم و نماز نشسته تبدیل میشود.
در آیۀ دیگری نیز میخوانیم: {هُوَ اجْتَبَىٰكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ}؛(1)«او شما را برگزید و در دین خود تکلیف مشقتباری برای شما قرار نداد».
با وجود این، چرا برخی از مردم تصور میکنند که بعضی از احکام، مشکل و پرزحمت است و گاهی اوقات به سختی و با بیمیلی آن را انجام میدهند یا خدای ناکرده از انجام فرمانهای الهی سر باز میزنند؟! این تصور غلط چند علت دارد:
احکام شرع نیز به همین صورت است. اگر انسان فهمید که این احکام برای رفع نیاز مادی و معنوی و در راستای مصلحت اوست؛ آنگاه برای رفع این نیاز لذت هم خواهد برد؛ اما تفاوت این دو مطلب آن است که خدا از ابتدای تولد،
1) . سورة حج، آیة 78.
احساس نیاز به غذا را در شخص قرار داده و از نیازهای اولیه بشری است؛ امااحساس نیاز به عبادت و بندگی، هنگام رشد عقلی ایجاد میشود و از نیازهای برتر وجود است؛ به همین دلیل انسان از روی نادانی و افتادن پرده بر عقلش از این نیاز غفلت میکند؛ مانند پدر و مادری که فرزند خود را هر روز به مدرسه میبرند؛ حتی اگر به زور باشد؛ ولی شاید کودک غافل باشد که مدرسه به مصلحت اوست و گریان و غمگین شود و روزهای تعطیل خوشحالی کند؛ اما او از درک و فهم بالایی برخوردار نیست و عقلش کامل نشده است و تنها زمانی که عقلش کاملتر شود و قدرت درکش بالا رود خودش این سختی را به جان میخرد و با اشتیاق به درس خواندن روی میآورد.
نقل شده است یکی از علما برای حل مسائل علمی بسیار زحمت میکشید و از خواب و خوراکش میکاست؛ حتی در بیماری از کار دست نمیکشید، از لذتها و تفریحات دنیوی چشم میپوشید و هنگامی که به حل مسئلهای موفق میشد، میگفت: لذتی را که من از حل این مسئله میبرم، سلاطین کجا درک خواهند کرد و من حاضرم از همۀ لذتهای دیگر بگذرم و به این کار بپردازم.
مسئله بندگی خدا نیز به همین صورت است و اعتراض و بیمیلی افراد، ناشی از جهل آنان به این مسئله است؛ ازاینرو وقتی ائمه (عليهم السلام) یا پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) مشغول عبادت میشدند، آنقدر در عمق ارتباط با خالق فرو میرفتند که دیگر به زمان و مکان توجه نمیکردند و ساعتها به این ارتباط معنوی ادامه میدادند و این امر برای آنان، آسان مینمود.
پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) ساعتها بر پا میایستادند و نماز میخواندند؛ به حدی که پای مبارکشان ورم میکرد که در این باره آیه نازل شد: {طه * مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ
الْقُرْءَانَ لِتَشْقَىٰ}؛(1)«طه، ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیفکنی» یا کسی که فهمید دین مایه سعادت اوست، هر عملی را با جان و دل انجام میدهد، خدا میفرماید: {إِنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَٰبَ لِلنَّاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اهْتَدَىٰ فَلِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا}؛(2)«ما این کتاب (آسمانی) را برای مردم به حق بر تو نازل کردیم هر کس هدایت را پذیرد به نفع خود اوست و هر کس گمراهی را برگزیند، تنها به زیان خود گمراه میگردد». یعنی این دین و این هدایت به نفع خود بشر است.
درباره عدم فهم درست برخی مسلمانان از قوانین اسلام باید توجه داشت که متأسفانه برخی از مردم دنیا، دین را مایه سختی و ضرر دانستهاند؛ ازاینرو راههایی را که زاییدۀ فکر خودشان است، برای حل معضلات بشری مقرر کردهاند؛ در حالی که اکثر این قوانین خلاف فطرت بشری میباشد و باعث سختی در زندگی میشود و اکثر اوقات انسانها را دچار چالش میکند.
برای مثال در قرآن به اصل مهم «امت واحده» بودن مسلمانان یا حاکم بودن اصل «اخوت» میان آنان توصیه شده است. طبق این قانون، مسلمانان در
کشورهای اسلامی آزادند که از کشوری به کشور دیگر سفر کنند و در هر جا میخواهند ساکن شوند، کار کنند و خرید و فروش آزاد داشته باشند. بعداً فکر ناقص بشری چیزی به نام گذرنامه یا ویزا را مقرر کرد.
اروپا این قانون را وضع کرد و مسلمانان نیز از آنان پیروی کردند؛ در حالی که خود اروپاییها بعد از مدتی اذعان داشتند که قانون پسندیدهای نیست و بین خودشان، این قانون را حذف کردند و هماکنون مرزی بین کشورهای اروپایی نیست؛ برای مثال اگر یک اروپایی به فرانسه رفت، از آنجا میتواند به راحتی به آلمان سفر کند و هیچ کس از او نمیپرسد چرا به این کشور سفر کردهای؟ اما مسلمانان، نسنجیده از باطل پیروی میکنند با وجود اینکه اهل باطل، آن را ترک کردهاند.
دربارۀ القائات دشمن نیز باید توجه داشت که وقتی غربیها میخواهند کاری را به سود خودشان انجام دهند، با تبلیغات گسترده، آن را در ذهن مردم جا میاندازند؛ به گونهای که مسلمان جاهل، فریب میخورد و در کمال و درستی دینش شک میکند؛ برای مثال در زمان استعمار فرانسه، فرانسوی ها ملت الجزایر را مجبور به کشت انگور کردند و مزارعی را که غیر از انگور بود از بین بردند و چون همه آن انگورها مورد نیاز الجزایر نبود خریدار انگورها کارخانههای شرابسازی فرانسه بودند. معنای این عمل آن است که رزق کشاورز مسلمان را به شراب وابسته کردند. اگر شراب خوب فروش میرفت، این کشاورز مسلمان، نان شبش تأمین میشد و هرگاه بازار شراب کساد میشد، رزق او نیز کساد میشد.
مسلمانی که رزقش به شراب وابسته شد، شاید به زبان بگوید: خدا شراب را حرام کرد؛ اما در واقع، خواهان رونق بازار شراب است تا هزینه زندگیاش تأمین شود. در موارد بسیاری اینگونه جا انداختند که دین مانع رزق مردم است. یا اینگونه تلقین کردند که دین مزاحم پیشرفت مردم است؛ برای مثال فرانسه رعایت حجاب را در مدارس دولتی ممنوع کرد؛ یعنی اجازه نمیدهند که یک دختر مسلمان با حجاب وارد مدرسه شود، مسلمانانی هم که اصرار داشتند با حجاب وارد مدرسه شوند، دادگاه حکم بر اخراج آنها داد؛ یعنی با این کار یک دختر مسلمان اینگونه فکر میکند که پیشرفت علمی در گرو ملتزم نبودن به دین است.
بنابراین گاهی تلقین غربیها دین را مشکل جلوه میدهد و گاهی نیز مسلمانان مسئله را بد میفهمند؛ برای مثال خدای متعال در حکم روزه که به نظر بعضیها سخت جلوه میکند، میفرماید: {يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ}؛(1)«خدا برای شما آسانی میخواهد و برای شما دشواری نمیخواهد».
زیرا اولاً: بر اثر روزه گرفتن، روح و جسم سالم میشود؛ زیرا روزه برای روح و جسم مفید است، روح را در برابر خواستهها و امیال نفسانی قوی میکند. همچنین باعث سلامت جسم میشود؛ ازاینرو آمده است: «صُومُوا تَصِحُّوا؛(2)روزه بگیرید تا سالم شوید». زمانی که انسان غذا میخورد، قسمتی از آن نیاز بدن را رفع میکند؛ اما اگر بیش از نیاز بدن باشد به شکل چربی در بدن ذخیره میشود و با گرفتن روزه این مواد اضافی پاکسازی میشود. پس
حکم خدای حکیم برای حفظ مصلحت فرد بوده است.
ثانیاً: در جایی که مغایر مصلحت باشد و مشکل و سختی ایجاد کند، همین حکم به طور موقت، برداشته میشود؛ برای مثال برای شخص مسافر یا مریض روزه مشکل است. پس به طور موقت، برداشته میشود. آیا دینی راحتتر از دین اسلام وجود دارد؟ بنابراین هرجا خیال کردیم حکمی سخت است، مسئله را نفهمیده یا تحت تأثیر تلقینات دشمنان قرار گرفتهایم.
خدای متعال میفرماید: {هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ}؛(1)«او کسی است که رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همه ادیان غالب سازد، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند».
خدا پیامبر را با چه چیزی فرستاد؟ «بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ» یعنی با روشی که آن روش صحیح است، هدف چیست؟ «اظهار» در لغت عربی یعنی چیره شدن، تا اینکه این دین بر تمام ادیان چیره شود؛ هرچند مشرکان اکراه دارند. حال چه زمانی این اظهار به طور کامل اتفاق میافتد؟ در زمان ظهور حضرت حجت در روایت آمده است که حضرت حجت بر سر مردم دست میکشد تا عقولشان کامل شود(2)و درست را از نادرست تشخیص دهند.
هماکنون دنیا زیر سلطه قوانین بشری است و این سلطه نهتنها جهان سوم، بلکه دنیا را تهدید میکند؛ به طوری که عقلا از حل آن عاجز شدهاند. منشأ این مشکلات، قوانین ساختۀ بشر است؛ قوانینی که خلاف فطرت انسان و
سنتهای حاکم بر هستی است. بنابراین بشر به قوانین الهی احتیاج دارد تا از این مشکلها نجات یابد.
در روایت آمده است: از مراتب شرک این است که انسان در دلش خطور کند: چرا خدا اینگونه دستور فرموده است: اگر اینگونه نمیگفت بهتر بود؛(1)برای مثال اگر نماز صبح نبود بهتر بود، اگر روزه ماه رمضان نبود بهتر بود. اگر سهم ارث زن و مرد یکسان بود بهتر بود. اگر اینها به قلب خطور کند، البته عقاب ندارد؛ چون خدا از سر لطف و کرمش بر نیت انسان عقاب نمیکند؛ اما این از نزدیکترین مراتب شرک است.
1) . کافی، ج1، ص390، قال أبو عبدالله (عليه السلام) : «لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَحَجُّوا الْبَيْتَ وَصَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَيْءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِي صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِكَ فِي قُلُوبِهِمْ لَكَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِينَ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الآيَةَ: {فَلَا وَرَبِّكَ...}».
خدای متعال میفرماید: {وَهُدُواْ إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَهُدُواْ إِلَىٰ صِرَٰطِ الْحَمِيدِ}؛(1)
«و به سوی سخنان پاکیزه هدایت میشوند و به راه خدای شایستۀ ستایش، راهنمایی میگردند».
دین اسلام مردم را به سه اصل مهم دعوت میکند:
یکم: باور به عقیدهای راسخ که بر اساس حقایق هستی استوار باشد. انسان باید با تحقیق، بررسی و خضوع قلب در مقابل حقایق به عقیدهای سالم برسد و زندگی خود را بر اساس ایمان قلبی به آن حقایق استوار سازد.
دوم: اطاعت اوامر و نواهی الهی در بایدها و نبایدها. در اوامر تعبدی مثل نماز، روزه، خمس، زکات، حج، معاملات و... و نیز اطاعت نواهی الهی در سایر احکام شرع.
سوم: داشتن اخلاق اسلامی.
در این گفتار درباره اخلاق اسلامی بحث خواهد شد. انسان یک صورت ظاهر دارد که آن را خَلق مینامند و زیبایی و زشتی ظاهری مربوط به خَلق
1) . سورة حج، آیة 24.
است. همچنین شخص، یک صورت باطنی به نام خُلق یا اخلاق دارد؛ همچنانکه چهره، زیبا و نازیبا دارد، اخلاق انسان نیز ممکن است، زیبا یا زشت باشد؛ اما تفاوتشان این است که ظاهر زیبا یا نازیبا برای همگان واضح است؛ ولی باطن، مخفی است و از رفتار آشکار میشود.
یکی از ابزارهای شناخت چهره باطنی، زبان است. زبان نشان میدهد که چهره باطنی فرد زیباست یا نازیبا. بنابراین در اسلام اهمیت زیادی به زبان داده شده، در روایت آمده است: زبان غالباً انسان را جهنمی میکند؛(1)
زیرا غیبت، تهمت، دروغ، شماتت، مسخره کردن، فحش و... همه از آفات زبان است؛ ازاینرو اخبار بسیاری درباره حفظ زبان و مراقبت احوال آن وارده شده است.
بهشت عاری از پلیدی و پستی است. در بهشت ظاهر و باطن انسانها اصلاح شده است؛ برای مثال کسی که در این دنیا از لحاظ ظاهر نازیباست یا نقص عضوی دارد؛ اما باطنی آراسته و پاک دارد، در روز قیامت به بهترین صورت وارد بهشت میشود. بهشتیان در نهایت زیبایی به سر میبرند. همچنین اگر به دلیلی چیزی در باطن مانده باشد، آن نیز پاک میشود؛ برای مثال اگر کسی مؤمن است و وظایف دینیاش را انجام میدهد؛ ولی به جهتی نسبت به مؤمن دیگری، کینهای در دلش مانده و اظهار نکند و در ظاهر رفتارشان با همدیگر خوب باشد؛ اما در قلب او کینهای موجود باشد، روز قیامت اگر اینها اهل
1) . کافی، ج2، ص115: «وَهَلْ يَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ».
بهشت باشند، از آنجایی که کینه مناسب بهشت نیست و درون اهل بهشت باید مانند بیرون پاک و زیبا باشد، این کینه باید از دلش برداشته شود؛ ازاینرو پروردگار میفرماید: {وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلّٖ}؛(1)«و آنچه در دلها از کینه دارند، برمیکنیم» گویا که به دلشان چسبیده است، پس باید کنده شود و از آنجایی که زبان نشانگر درون زشت یا زیباست، در بهشت تمام سخنان پیامآور صلح، آرامش و زیبایی است و قلب را آرام و روشن میسازد. خدا میفرماید: {وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَٰمٌ}؛(2)«تحیت آنها در آنجا سلام است» و خدا بهشتیان را به سوی سخن زیبا و شیرین هدایت میکند: {وَهُدُواْ إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ}؛(3)«و به سوی سخنان پاکیزه هدایت میشوند».
پس هر چه نفس، پاکیزهتر باشد، سنخیت او با بهشت رضوان بیشتر میشود و در درجات بالای بهشتی قرار میگیرد، همان خواستهای که مؤمن از پروردگار، طلب میکند: «وَفِي عِلِّيِّينَ فَارْفَعْنَا؛(4)و در بهشت علیین مقام بلندمان بخش» و هر پلیدی و مشکل اخلاقی که درجه نفس را پایین میآورد و انسان را از درجه علیین به پایین نزول میدهد؛ مانند حسد ورزیدن در قلب، به گونهای که تنها در قلب باشد و با زبان یا در عمل اظهار نشود، گناه حساب نمیشود؛ ولی سبب میشود درجهاش در بهشت پایین رود؛ ازاینرو اگر اهل بهشت هم باشد، در درجات پایین بهشت قرار میگیرد.
کسی که درونش را تزکیه کند و متخلق به اخلاق اسلامیشود، در کنار علوّ درجات، پروردگار نیز حسابش را آسان میگیرد؛ برای مثال اگر کسی به شما بدی کرد و شما با وجود قدرت بر پاسخ، از او گذشتید، خدا این حالت را دوست میدارد؛ ازاینرو میفرماید: حالا که تو به بندهام آسان گرفتی و او را بخشیدی، من نیز به تو آسان میگیرم و از خطاهایت میگذرم؛ اما اگر عفو نکردید، شاید هم حق داشتید که عفو نکنید؛ ولی چون سخت گرفتهاید، پروردگار نیز در قیامت شاید به شما سخت بگیرد؛ پس بر ماست که در تزکیه باطن بکوشیم و از خدا بخواهیم در این راه، ما را یاری فرماید.
خدا میفرماید: {الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَٰمَ دِينًا}؛(1)«امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را برای شما [به عنوان] آیینی برگزیدم».
خدای تبارک و تعالی هیچ نیازی به مخلوقاتش ندارد. غرض خدا از آفرینش انسان، ارزانی داشتن رحمتش بر اوست، نه اینکه پروردگار، نیازی به آفرینش انسان داشته است. خدای متعال میفرماید: {وَرَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَسْتَخْلِفْ مِن بَعْدِكُم مَّا يَشَاءُ كَمَا أَنشَأَكُم مِّن ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ ءَاخَرِينَ}؛(2)«و پروردگار تو بینیاز و رحمتگر است، اگر بخواهد شما را میبرد و پس از شما، هرکه را بخواهد جانشین [شما] میکند؛ همچنانکه شما را از نسل گروهی دیگر پدید آورده است».
همانگونه که زمانی ما نبودیم و پدران ما وجود نداشتند؛ اما خدا آنان را آفرید و اکنون ما هستیم، روزی نیز ما نیست میشویم و فرزندان و نوههای ما
زنده خواهند بود و همه به پروردگار، نیاز دارند؛ اما او هیچ نیازی به بشر ندارد.
باید و نبایدهای الهی برای مصلحت و منفعت ماست؛ مانند پدر و مادری که کودک بیماری دارند و دوست دارد غذای خوشمزهای را بخورد و با خوردن آن به طور موقت، لذت میبرد؛ اما برای سلامتیاش مضر است؛ ازاینرو پدر و مادر که دلسوز اویند، وی را از خوردن آن غذا باز میدارند و هرچقدر هم گریه و زاری کند اجازۀ خوردن آن غذا را به او نمیدهند و وادارش میکنند تا غذای مورد نظر آنان را میل کند. فرض کنید پزشک داروی تلخی را برای درمان کودک تجویز کرده است و کودک که درک نمیکند آن دارو به مصلحت اوست، از خوردن آن دارو خودداری میکند؛ اما پدر و مادر وی به زور آن دارو را در دهانش میریزند و به گریه و زاری او اعتنا نمیکنند.
همانگونه که برخورد سختگیرانه پدر و مادر برای آن فرزند، رحمت و عطوفت است، خدای متعال نیز اگر انسان را از انجام دادن برخی اعمالِ به ظاهر لذتبخش بازداشته و بر انسان حرام کرده است، به خیر و مصلحت حقیقی اوست؛ زیرا آن عمل یا ضرر شخصی یا ضرر نوعی دارد یا اگر انجام دادن عملی را بر بندگانش واجب کرده، ممکن است این واجب سخت باشد؛ برای مثال کسی که دیر خوابیده اگر بخواهد برای نماز صبح بلند شود، بهویژه اگر در سرمای زمستان باشد، برایش بسیار سخت است؛ ولی این سختی که خدا برایش واجب کرده، به نفع اوست.
انسان حکمت بسیاری از احکام الهی را نمیتواند درک کند؛ اما همین مقدار که قبول داشته باشد خدا حکیم، رحیم و آگاه است و بایدها و نبایدهای الهی را پیروی کند؛ حتی اگر حکمت آن را نفهمد، کافی و مأجور است.
هنگامی که ما به پزشک مراجعه میکنیم و دارو و یا عملی را برای ما تجویز میکند، هرچند ندانیم چه اثری بر جسم و روان ما دارد و شاید اسم آن دارو را نیز ندانیم؛ اما همین که به آن عمل کنیم نتیجه آن یعنی تندرستی، حاصل خواهد شد؛ چون تأثیر دارو نیازمند آگاهی بیمار از نحوه ساخت و تأثیر دارو نیست؛ بلکه آنچه مهم است استفاده درست از آن داروست.
البته بدون تردید بیمار باید به طبابت حکیمانه پزشک اعتماد داشته باشد؛ به گونهای که اگر تشخیص داد، بیمار به عمل پرهزینهای نیاز دارد، نظرش را بپذیرد و به هر صورت هزینه آن را تأمین کند؛ زیرا اگر پزشک را قبول نداشته باشد، نظرش را نمیپذیرد و به متخصص دوم و سوم مراجعه میکند که اگر همان تشخیص را داشتند به آن عمل کند؛ ولی وقتی به تخصص و کاردانی پزشکی باور داشته باشد، باید به تشخیصش عمل کند؛ زیرا خیر و صلاحش در آن است.
همچنین شخصی که باور داشته باشد خدای تبارک و تعالی از سر حکمت، رحمت و رأفتش همه عوامل سعادت و رستگاری را در قالب احکام الهی برای ما آماده کرده است؛ هرچند حکمت همه آنها را نداند؛ ولی به آن عمل کند، قطعاً رستگار و سعادتمند خواهد شد.
روزی شخصی مادیگرا و ملحد که به خدا معتقد نبود، نزد امام صادق (عليه السلام) رفت تا با آن حضرت دربارۀ وجود پروردگار مناظره کند، حضرت دلایل خود را دربارۀ اثبات وجود خدا برایش بیان کردند؛ اما وی نپذیرفت.
حضرت در پایان آن گفتگو به او فرمودند: فرض کنیم که خدایی در کار نیست. در این صورت در زندگی دنیا هیچکدام ضرر نخواهیم کرد؛ زیرا خداباوران زندگی خود را دارند، میخورند و میآشامند و زندگی خوبی دارند و شما خدا ناباوران نیز زندگی خود را دارید، اگر در میان خداباوران فقیر و بیچاره هست در میان خداناباوران نیز فقیر و بیچاره فراوان است، پس از این جهت با هم فرقی ندارند؛ اما اگر خدایی در کار باشد - که حتماً چنین است - ما قطعاً سود خواهیم برد و تو ضرر خواهی کرد.(1)
در روایت آمده است: ابلیس خطاب به خدا عرض کرد: تکلیف یک لحظه سجده بر حضرت آدم را از عهده من بردار، من در عوض آن، تو را عبادتی خواهم کرد که هیچ فرشته مقرب و پیامبر مرسلی مانند آن را انجام نداده باشد، خدا خطاب به او فرمود: عبادت من باید مطابق خواسته من باشد، نه آنگونه که خودت میخواهی.(2)
فرضاً اگر کسی با خضوع و خشوع، چهار ساعت سوره بقره را در قرائت
نمازش بخواند، ولی عمداً بدون وضو باشد، خدا این نماز را نمیپذیرد؛ زیرامحتاج چهار ساعت نماز نیست؛ بلکه فرموده است: نماز باید باوضو باشد، خواه دو دقیقه خوانده شود، خواه چهار ساعت. همچنین پروردگار فرموده است: نماز باید طرف قبله باشد، حالا اگر کسی عمداً پشت به قبله نماز بخواند، هرچند باتوجه بسیار باشد نمازش پذیرفته نمیشود؛ زیرا آنگونه که خدا فرموده نیست. انسان باید به فرموده خدا عمل کند، نه بر اساس خواستههای نفسانیاش.
نقل شده که ابلیس نزد حضرت موسی (عليه السلام) آمد و به او عرض کرد: من یک گناهی کردم که بر آدم سجده نکردم، اکنون میخواهم توبه کنم، خدا هم که توبهپذیر است. حضرت موسی (عليه السلام) به پروردگار عرض کرد: خدایا! او آمده به درگاهت توبه کند و تو نیز تواب و رحیم هستی، پس توبه او را بپذیر. خدا فرمود: اگر حقیقتاً توبه کند میپذیرم؛ اما تنها شرط پذیرش توبهاش سجده بر قبر حضرت آدم است. حضرت موسی شرط قبولی توبهاش را برایش بیان کرد. ابلیس گفت: وقتی آدم زنده بود من برایش سجده نکردم، حالا که مرده است، سجده کنم؟(1)
پروردگار فرموده است: شرط صحت و پذیرش عبادات اعتقاد به ولایت اهلبیت (عليهم السلام) است. اگر کسی ولایت اهلبیت (عليهم السلام) را نداشته باشد، هزار سال هم که برای خدا سجده کند، پذیرفته نخواهد شد؛ زیرا همانگونه که نماز بدون وضو باطل است، هرچند با خضوع و خشوع باشد، نماز بدون ولایت اهلبیت (عليهم السلام) نیز باطل است و خدای عزوجل نمیپذیرد.
1) . الدر المنثور، ج1، ص51.
برخی سؤال میکنند کفاری که به بشریت خدمت کردهاند آیا به بهشت میروند؟ جواب این است که آنها کار را برای خدا انجام ندادهاند، ولذا توقع پاداش از خدا بیجا است؛ ضمن آنکه پاداش دنیایی خود را به شکل پول و نام نیک گرفتهاند. ولذا خدا فرموده است: بهشت از آن کسی است که به احکام اسلام عمل کند و هرکس به احکام اسلام عمل نکند، استحقاق هیچ پاداشی را ندارد و خدا عملش را نمیپذیرد. پروردگار میفرماید: {وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَٰمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْأخِرَةِ مِنَ الْخَٰسِرِينَ}؛(1)«و هرکه جز اسلام، دینی [دیگر] جوید، هرگز از وی پذیرفته نشود، و وی در آخرت از زیانکاران است».
مثلاً اگر کسی قطعه زمینی دارد و با معمار قرارداد کند، آن را طبق فلان نقشه بساز و در این نقشه هیچ تغییری ایجاد نکن. اگر معمار زمین او را با نقشه دیگری بسازد، او حق دارد بگوید: من این نقشه را نمیخواستم. شما با چه مجوزی خلاف قرارداد عمل کردی؟ اگر معمار بگوید: این نقشه بهتر از نقشه شماست، حق دارد به او بگوید: من این نقشه را نمیخواستم. آیا معمار حق دارد از کارفرما مطالبه پول کند؟ نه؛ زیرا میگوید: قرارداد این نبوده است؛ بلکه میتواند علیه او شکایت کند تا مجبور شود آنچه را در زمین وی ساخته خراب کند و تمام خسارتهایی را که به او وارد شده بپردازد.
بنابراین ما باید این نکته را در نظر داشته باشیم که آنچه را پروردگار از ما خواسته است، بدون هیچ کاستی انجام دهیم؛ وگرنه مستحق هیچ پاداشی نخواهیم بود.
1) . سورة آل عمران، آیة 85.
به هر حال با توجه به مناسبت خجسته عید سعید غدیر، فرصت مناسبی است که مسلمانان تصمیم بگیرند برای همیشه در راه خدا و اهلبیت (عليهم السلام) حرکت کنند. خدا به مقتضای لطف و رحمتش با ابلاغ ولایت علی (عليه السلام) نعمتش را بر بندگانش کامل کرد و اسلام را به عنوان آیین پسندیدهاش برای سعادت بندگانی که بدان عمل کنند برگزید؛ اما اسلامِ برگزیدۀ الهی، اسلامِ پیامبر و اهل بیت (عليهم السلام) است. بنابراین خدای متعال در برابر عمل بندگان به اسلام به شرط اعتقاد به ولایت اهلبیت (عليهم السلام) بهشت را به آنان ارزانی میدارد.
خدای متعال میفرماید: {وَاللَّهُ يَدْعُواْ إِلَىٰ دَارِ السَّلَٰمِ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ إِلَىٰ صِرَٰطٖ مُّسْتَقِيمٖ}؛(1)
«و خدا [شما را] به سرای سلامت فرا میخواند و هرکه را بخواهد به راه راست هدایت میکند».
بزرگترین دعوتکنندهای که انسان را دعوت کرده، خدای متعال است اگر دعوتکننده خدای تبارک و تعالی و دعوتشونده اشرف مخلوقات باشد، باید آن شخص به جایگاه ویژه و یا به چیزی که خصوصیت ویژهای دارد، دعوت شده باشد. فرض کنید اگر پادشاه حکیم و قدرتمندی، عزیزی را دعوت کند، حتماً جایی که او را دعوت میکند و آنچه برای پذیرایی از وی میآورد، مناسب شأن دعوتکننده و دعوتشونده است. خدای متعال ما را به کجا فرا خوانده است؟ آیه میفرماید: {وَاللَّهُ يَدْعُواْ إِلَىٰ دَارِ السَّلَٰمِ} دارالسلام به معنای خانه آرامش است. در تفسیر این آیه گفتهاند: خانه آرامش که انسان بدان دعوت شده هم شامل دنیا و هم شامل آخرت میشود.
1) . سورة یونس، آیة 25.
خدا، خانه سلم و آرامش را در همین دنیا برای بشر مهیا کرده، هرچند انسانها شمع در دست گرفته به دنبال این خانه میگردند و هزینه زیادی صرف رسیدن به آن میکنند؛ اما تفاوت خانه آرامش دنیا با آخرت در این است که خدا در این دنیا آدمی را مختار گذاشته و انسان با اختیار خود میتواند وارد این خانه شود یا نشود.
اما در صورت ورود با وجود طوفانها و نوسانها، انسانی آرام، قوی و مقاوم در مقابل طوفانها میسازد. حال شرط ورود به این خانه چیست؟ چه کنیم تا این خانه را در دنیا، قبل از آخرت به دست آوریم؟ شرط ورود به این خانۀ آرامش، اجرای احکام و اوامر الهی و در یک کلام بنده خدا شدن است. بنده و مطیع خدا شدن، ضامن سعادت دنیوی و اخروی است. پروردگار میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ}؛(1)«ای کسانی که به خدا ایمان آوردهاید! آنگاه که خدا و رسولش شما را به چیزی که حیات ابدی بخشد خوانند، اجابت نمایید».
اگر پروردگار متعال بر رعایت عدالت و دوری از ظلم، احسان و نیکی، صداقت، وفای به عهد و امانتداری، دوری از زنا و فحشا، تأکید بر مراقبت از حق یتیم، پرداخت خمس و زکات و صدقات برای رفع نیازهای جامعه و رعایت حجاب و پوشش برای زن و مرد، امر فرموده و به برگزاری نماز که بالاترین یاد خداست و رعایت حقوق انسانها و گرفتن روزه برای غلبه بر هوای نفس، جوانمردی کردن و... دستور داده است. همه به نفع خود انسان و
1) . سورة انفال، آیة 24.
سازنده جهان بشریت و تزریقکننده حیات ابدی به دینباوران است.
برای نمونه به این آیه، توجه و خود قضاوت کنید: {إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَٰنِ وَإِيتَايِٕ ذِي الْقُرْبَىٰ وَيَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ}؛(1)«در حقیقت خدا به عدالت و نیکوکاری و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد و از کار زشت و ناپسند و ستم باز میدارد، به شما اندرز میدهد؛ باشد که پند گیرید».
اگر در جامعهای به عدالت رفتار شود و مردم آن جامعه نیکوکار باشند و خویشاوند به فکر خویشاوندش باشد و جامعه عاری از فحشا و منکرات شود. همچنین از ظلم، خبری نباشد، آیا در این صورت جامعهای آرام و بدون التهاب نخواهیم داشت؟ دنیای امروز در کنار پیشرفتهای علمی و صنعتی که رفاه مادی به ارمغان آورده، بیش از پیش نیازمند آرامش وامنیت روانی است.
چنانکه جسم بشر، نیازمند غذای مادی است و در صورت رعایت نکردن بهداشت و تغذیه مناسب به تدریج ضعیف میشود و حیات انسان را به خطر میاندازد.
روان نیز به غذای معنوی احتیاج دارد و در صورت مراقبت نکردن و نرسیدن غذای سالم به آن دچار بیماری و نابودی خواهد شد؛ در حالی که مرگ روح، ضررش برای انسان بسیار بیشتر از مرگ جسم است.
در دنیای امروز، آمار مبتلایان به اختلالات روحی، بیشتر میشود. شمار پزشکان متخصص روان رو به افزایش است، افسردگی و اضطراب بیداد میکند، نسبت طلاق و از هم پاشیدن خانواده، افزایش یافته است. چرا با وجود روزافزونی امکانات رفاهی، سرگردانیها و نابسامانیهای روحی رو به افزایش
1) . سورة نحل، آیة 90.
است؟ پاسخ روشن است؛ همانطور که گفتیم، مردم از غذای معنوی سالم دور افتادهاند. پروردگار میفرماید: {وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا}؛(1)
«و هر کس از یاد من دل بگرداند، در حقیقت زندگی تنگ و سختی خواهد داشت».
قلب، نیازمند نیرویی برای مبارزه با مشکلات و نیرویی برای آرامش است. این قدرت را یاد و ذکر خدا ارزانی میدارد و انسان متدین با وجود سختیها زندگی آرام و سالمی خواهد داشت. این است خانه آرامش دنیایی که در پرتو بندگی پروردگار به دست میآید.
یکی از اسامی بهشت دارالسلام است؛ یعنی خانهای که بدون خشونت و بدبختی و محل صلح و سلامت است. این خانهای است که مؤمن با بندگی و اطاعت خدا در دنیا اختیار و انتخاب کرده است؛ ازاینرو هم در دنیا از آن بهرهمند میشود و هم در آخرت به شکل تمام و کمال آن را درک و لمس میکند. پروردگار میفرماید: {وَسِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْاْ رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّىٰ إِذَا جَاءُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَٰبُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَٰمٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَٰلِدِينَ}؛(2)«و کسانی که تقوای الهی پیشه کردهاند، گروه گروه به سوی بهشت برده میشوند و وقتی به آن میرسند، درهای بهشت گشوده میشود و نگهبانان به آنان میگویند: سلام بر شما! گوارایتان باد این نعمتها! داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید!»
به چند نکته از این آیه توجه کنید:
کسی برای رسیدن به مکانی زحمتی بکشد؛ بلکه بهشتیان به درجهای میرسند که همه چیز برایشان آماده است.
نگهبانان بر آنها سلام و تهنیت میدهند؛ یعنی از همان ابتدا به آنها خبر میدهند که اینجا خانه سلم و آرامش است. در آیات دیگر داریم که خدا به بهشتیان سلام میفرستد: {سَلَٰمٌ قَوْلًا مِّن رَّبّٖ رَّحِيمٖ}؛(1)«از جانب پروردگار مهربان (به آنان) سلام گفته میشود».
برای همیشه در آن خانه، آرامش باقی میمانند. آیا آرزویی از این بالاتر برای یک انسان متصوّر است که او را وارد خانهای کنند و مژده امنیت، آرامش و جاودانگی در کنار پروردگاری مقتدر و مهربان به وی دهند.
از خصوصیات این خانه پر آرامش آنگونه که در قرآن ذکر شده، این است که فکر و روح نیز باید کاملاً از هرگونه ناراحتی، پاک باشد؛ ازاینرو تا جایی پیش میرود که اگر برادر دینی از برادر خود ناراحتی در دل داشته باشد، خدای مهربان آن را از دلهای آنها میزداید و در نهایت صفا و صمیمیت در کنار هم میمانند: {وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَٰنًا عَلَىٰ سُرُرٖ مُّتَقَٰبِلِينَ}؛(2)«آنچه کینه [و شائبههای نفسانی] در سینههای آنان است، برکنیم و برادرانه بر تختهایی روبهروی یکدیگر نشستهاند» و خصوصیات وصفناپذیر دیگر.
پس: پروردگار انسان را به سوی خانه آرامش دعوت میکند که نیازمند آن است. این خانه زیربنایش در دنیا به اختیار، انتخاب و تلاش فرد ریخته میشود و در آخرت برای همیشه به وی تحویل داده میشود.
خدای متعال میفرماید: {قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ}؛(1)
«بگو: آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند یکساناند؟»
امروزه بشر بیشتر از همه نسلهای گذشته میداند با ارزشترین عامل رشد انسانها دانش و ابزار گسترش آن، یعنی کتاب و قلم است. قرآن حکیم برای دانش، اهمیت بسزایی قائل شده است و هرگز کسانی را که دارای علم هستند، با افراد نادان مساوی نمیداند.
یکی از سورههای قرآن به نام «قلم» است و خدا به قلم به عنوان یک موجود با ارزش سوگند خورده است. در اولین آیاتی که بر پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) نازل شده، پروردگار دو بار دستور خواندن به ایشان داده و از آموختن به انسان همراه قلم سخن به میان آورده و فرموده است: {اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنسَٰنَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنسَٰنَ مَا لَمْ يَعْلَمْ}؛(2)«بخوان به نام پروردگارت که آفرید. انسان را از علق آفرید. بخوان و پروردگار تو
کریمترین [کریمان] است. همان که به وسیله قلم آموخت. آنچه را که انسان نمیدانست [به تدریج به او] آموخت».
معجزه پیامبر آخر الزمان، کتاب است. کتابی که با پیشرفت زمان روزبهروز بر اهمیت و عظمتش افزوده میشود. با ظهور پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) مسلمانان با دانش و کتاب آشنا شدند و علوم مختلف در میان مسلمانان رواج یافت؛ به طوری که جهان نیز از این پیشرفت بهره فراوان برد.
کتاب یکی از وسایل مهم کسب و پیشرفت دانش است. بر ما لازم است که کتابخوانی جزء ضروریات زندگیمان شود. همانگونه که برق، جزء ضروریات زندگی ماست و فقیرترین افراد پول انشعاب برق را میپردازند تا از نعمت برق بهرهمند شوند و اگر یک روز برق در خانه کسی قطع شود، فوراً کارهایش را رها میکند تا اشکال ایجاد شده در قطع برق را برطرف کند؛ زیرا درک کردهاند که برق از ضروریات زندگی است، همه باید ضرورت کتابخوانی را احساس کنند.
کتاب مقدمه لازم برای کسب دانش است و باید ضرورت کتابخوانی احساس شود. امروزه بسیار شنیده میشود که کتاب مهم است؛ ولی در عمل اهمیت لازم به آن داده نمیشود. سعی کنیم در منزلمان یک کتابخانه تشکیل و خودمان را به مطالعه کردن عادت دهیم.
پروردگار، جسم و روان را به گونهای آفریده که کارهای سخت برایش آسان میشود. اگر کسی بخواهد شخص موفقی باشد، باید خود را به مطالعه کردن عادت دهد و از کودکی به فرزندش بیاموزد که مقداری از پول تو
جیبیاش را صرف خرید کتاب کند و خود را به گونهای به خواندن عادت دهد، که اگر یک روز مطالعه نکرد، احساس کند گمشدهای دارد. زمانی که انسان کتابخوان شد، کمکم سطح معلومات و فرهنگش بالا میرود، همچنانکه جسم با غذای مادی رشد مییابد، عقل نیز با فراگرفتن مطالب، رشد میکند؛ ازاینرو یکی از نشانههای صدق ادعای گستردگی فرهنگ اسلامی در صدر اسلام، وجود کتابخانههای بیشمار در شهرهای اسلامی است.
خدای متعال مخلوقات بیشماری را آفریده است که بنا بر آمارهای منتشر شده تاکنون دانشمندان حدود شش میلیون نوع از انواع موجودات زنده را شناسایی کردهاند. البته شمار همه انواع موجودات زنده در هستی بیش از این است؛ چرا که این آمار درباره مخلوقات روی کره زمین است.
در میان همه آفریدههای الهی در نظام آفرینش، تنها موجودی که خدا به او عقل و اختیار عطا فرموده انسان است؛ ازاینرو در انتخاب کار، رفتار و برنامههایش آزاد است؛ برعکس دیگر جانداران که معمولاً غریزه، آنها را به عمل وا میدارد.
خدا انسان را بر خلاف دیگر جانداران به دلیل برخورداری از نعمت والای عقل و اختیار مکلف قرار داده است و هراندازه عقل بشر بیشتر باشد تکلیف او هم بیشتر خواهد بود و این یک امر بسیار بدیهی است؛ زیرا انتظاری که انسان از یک کودک دوساله دارد کمتر از انتظاری است که از یک کودک پنج ساله، ده ساله یا از یک جوان دارد؛ چون آن کودک عقلش کمتر از بقیه است و به میزان عقلش تکلیف دارد.
به همین سبب، مکلفترین مردم، پیامبر و امامان (عليهم السلام) میباشند؛ زیرا عقل
کل هستند و به تناسب عقلشان وظیفه و تکلیف آنان نیز سنگینتر است.
نکته قابل توجه در اینجا آن است که خدای متعال، انسان را به دلیل عاقل بودنش مکلف کرده است؛ اما در موارد بسیاری، انسان در زندگی، نیازهایی دارد که برطرف کردنش نیازمند دانش است و عقل تنها کفایت نمیکند؛ بلکه دانش به بارور ساختن عقل او برای بهتر کردن زندگی کمک میکند. شخص عاقل اگر دانش ادارۀ زندگی را نداشته باشد گرفتار سختیهای بسیاری میشود؛ برای مثال اگر عاقلترین مردم بخواهد سفر کند؛ اما شناخت درست از راه رسیدن به مقصد را نداشته باشد یا از وضعیت جاده بیخبر باشد، با اینکه عاقل است، چون از آگاهی لازم درباره راه رسیدن به مقصدش برخوردار نیست، عقلش مانع از سفرش خواهد شد یا هنگامی که به مشکلی برمیخورد با وجود عاقل بودن میگوید: بر اثر ناآگاهی، خود را گرفتار مشکل کردم؛ بنابراین، خدا عقل را به انسان عطا کرده است و عقل مسائلی را برای وی نمایان میکند؛ اما بشر افزون بر عقل به دانش نیز نیاز دارد.
اکنون پرسش این است: علمی را که در کنار عقل ضامن موفقیت معنوی انسان است از کجا باید فرا گرفت؟ پاسخ آنکه، این علم معنوی نیز باید همانند عقل از جانب خدا به مردم عطا شود؛ چون مردم بسیاری از مسائل مورد نیاز زندگی را از راه تجربه کسب میکنند تا کمکم دانش پیدا کنند؛ ولی بسیاری از مسائل مورد نیاز بشر، تجربی نیست یا فراتر از تجربه یک شخص یا یک نسل است؛ ازاینرو باید آن را از خدای تبارک و تعالی که علم مطلق است فرا گرفت. خدا از سر لطفش، پیامبران را فرستاد تا همۀ بایدها و نبایدهای زندگی
را بیان کنند و دانش انسان بالا برود و نیز او را تزکیه کنند؛ زیرا عقل و دانش تنها برای سعادت، کافی نیست و به عوامل دیگری نیاز دارد؛ چرا که بسیاری از اوقات انسان میداند - برای مثال - غذایی برایش ضرر دارد؛ اما چون خوشمزه است و نفس میخواهد میخورد و با وجود آگاهی از پیامدهای ناگوار آن به علمش عمل نمیکند. پس پیامبران و ائمه (عليهم السلام) آمدند تا هم به مردم آموزش دهند، هم آنان را تزکیه کنند تا به بایدهای الهی عمل کنند و از نبایدهایش دوری گزینند.
البته آموزش دادن و تزکیه کردن به برخی مسائل مقدماتی احتیاج دارد؛ برای مثال اگر کسی بخواهد پزشک شود باید سالهای متمادی درس بخواند و از بسیاری لذایذ چشمپوشی کند تا به آن درجه برسد. بیتردید پیشرفت با تنبلی سازگاری ندارد؛ بلکه تنها با تحمل زحمت فراوان میتوان به پیشرفت نایل شد؛ زیرا از یک طرف جنود شیطان و از طرف دیگر جنود جهل مانع هر رشدی هستند. بنابراین خدا از سر لطف و رحمت، همه آنچه را که برای هدایت لازم است، در اختیارش قرار داده است. خدا از سر لطف ما را آفریده و راه صحیح زندگی را نیز به ما نشان داده است. اکنون اگر کسی بر اثر شوربختی به این لطف الهی پشت کند، مشکل از خود اوست؛ وگرنه خدا حجت را بر انسان تمام کرده است. اگر پزشک برای درمان بیمار به صورت رایگان دارویی تجویز کند؛ اما بیمار از مصرف دارو دریغ ورزد و بیماریاش شدت یابد، مشکل پزشک نیست؛ بلکه مشکل بیمار است که به نسخه پزشک عمل نکرده است.
دین افزون بر آموزشهای نظری از راهکارهای کاربردی، عملی و تربیتی
بهره گرفته تا زمینه پرورش انسانها فراهم شود که در زیر به چند مورد شاخص اشاره خواهد شد:
بنابراین معرفی الگو برای تربیت انسانها بسیار اهمیت دارد؛ ازاینرو قرآن که کتاب هدایت است، پر از قصه است. قصه پیامبران، صالحان، فراعنه، قارون، شیطان و قصههای مختلف دیگر در آن وجود دارد. اساساً هر سورهای از سورههای قرآن، قصهای در آن هست، برخی سورهها از آغاز تا پایانش قصه میگوید، آیا قرآن کتاب قصه است؟ خیر. قرآن کتاب هدایت است؛ اما در هر جملۀ آن قصهها مفاهیم والای اخلاقی و تربیتی فراوانی نهفته است که اگر برای آموختن آنها تنها به جنبه نظری بسنده میکرد و بر بدفرجامی سرنوشت بدسیرتان تأکید میکرد، چندان تأثیر نداشت؛ اما بیان یک قصه مانند قصه حضرت یوسف (عليه السلام) از ابتدا تا انتهایش تأثیرگذار است. اساساً ساختار فکری و ذهنی بشر به گونهای است که گرایشش به خواندن قصه بیشتر از خواندن مطالب نظری است. چرا مردم این اندازه فیلم، سریالهای تلویزیونی و تئاتر را دوست دارند؛ چون در قالب یک قصه تصویری است؛ ازاینرو، مردم اینها را بیشتر دوست دارند.
بنابراین، یکی از ابزارهای هدایت انسانها ارائه الگوهای اخلاقی مثبت یا منفی است تا شنونده از سرنوشت آنان پند گیرد. خدای تبارک و تعالی قصه حضرت آدم (عليه السلام) و ابلیس، حضرت نوح (عليه السلام) حضرت ایوب (عليه السلام) ، حضرت یوسف (عليه السلام) و حضرت موسی (عليه السلام) و فرعون را در صدها آیه قرآن ذکر کرده است تا مردم با درک عمیقتر فرجام افراد صالح و ناصالح، راه رستگاری را پیشه کنند.
قرآن برای معرفی خوبیها الگو معرفی کرده است تا مردم با شناخت شخصیتهای داستان از آن پند گیرند و رفته رفته آموزههای تربیتی اسلام در وجودشان نهادینه شود.
آیا احسان واجب است که خدا به آن امر کرده است؟
پاسخ: درست است که تکتک مصادیق احسان واجب نیست؛ اما فیالجمله احسان واجب است؛ برای مثال اگر شخصی وارد شهری شود که در آن شهر هیچ مسجدی نباشد، احسان کردن جهت ساخت مسجد برای او واجب میشود، نه مستحب.
آیا اگر در شهری هیچ مسجد، حسینیه، اذان و نماد دینی نباشد، این یک شهر دینی است؟ خیر. آیا مردم آن شهر متدین هستند؟ خیر. باید نمادهایی در
1) . سورة نحل، آية 90.
معرض دید همگان باشد و احسان کردن برای ساخت مسجد بر مردم آن شهر واجب میشود. نکته قابل توجه در مساجد وجود منارهها است. چیزی که نماد اسلامی بودن یک شهر است باید از دور قابل مشاهده باشد. اگر در شهری مسجدی مناره نداشته باشد، نماد اسلامی آن شهر کمرنگ است و باید برای ایجاد نماد اسلامی در آن شهر احسان کرد. پس یکی از ابزارهای بسیار مؤثر هدایت، معرفی و ترویج نمادهای دینی است.
معرفی شعارهای برآمده از روح دین و فرهنگ: شعارهای حاوی ارزشهای الهی از دیگر ابزارهای مهم هدایت است؛ ازاینرو اسلام برای هدایت مردم از ابزار شعار، نهایت بهره را برده است؛ برای مثال اذان یک شعار است. یک فرد مسلمان هر روز چند نوبت این شعار را در اوقات مختلف، صبح، ظهر و شب میشنود. محتوای این شعار چیست؟ در این شعار تمام اصول کلی اسلام مانند توحید، نبوت، امامت، نماز و امر به رستگاری جمع شده است.
مقرر داشتن اعمال و مناسک: یکی دیگر از راهکارهای بسیار مؤثر در هدایت بشر مقرر داشتن اعمال و مناسک خاص دینی است؛ بهویژه اعمال و مناسکی که باید مرتب و همه روزه انجام گیرد؛ مانند خواندن نماز. خدا فرموده است: {وَأَقِمِ الصَّلَوٰةَ لِذِكْرِي}؛(1)«و به یاد من نماز برپا دار».
برخی از بیخبران میگویند: اگر هر روز هنگام اذان به یاد خدا باشید، کافی است؛ اما این دیدگاه نادرست است و حتی پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) نیز باید نماز بخواند. پروردگار میفرماید: {وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ}؛(2)«و پروردگارت را
پرستش کن تا اینکه مرگ تو فرا رسد». یعنی تا لحظه مرگ همه مسلمانان حتی پیامبر نیز باید نماز بخواند؛ چون با انجام دادن این عمل، ارتباط دائمی با خدا حفظ میشود.
به هر حال چهار راهکاری که به اختصار بیان شد، همه برای گسترش فرهنگ اسلامی کارآیی دارند؛ ازاینرو دشمنان اسلام همواره برای ناکارآمد کردن این راهکارها تلاش میکنند و چون در هدف خود کاملاً موفق نبودهاند، میکوشند این راهکارها را کمرنگ کنند. به همین سبب با ایجاد شبهه میپرسند: چرا نماز میخوانید، روزه میگیرید و... . یا از راه جایگزین کردن اعمال با آن مبارزه میکنند؛ ازاینرو میگویند: حضرت محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) نمیتواند الگوی شما باشد. البته ممکن است در قالب گفتار چنین القا نکنند؛ اما عملاً الگوهای خودشان را با شیوههای گوناگون معرفی میکنند.
وقتی خدای تبارک و تعالی به حضرت ابراهیم (عليه السلام) دستور داد به مکه بیاید و دین حنیف و شریعت نهایی خدا را در زمین پایهگذاری کند - زیرا آیین حنیف الهی از حضرت ابراهیم (عليه السلام) منتشر شد - تمام راهکارهای پیشگفته در برنامه حضرت ابراهیم (عليه السلام) وجود داشت. اولین عامل ترویج دین حنیف الهی، انتخاب شخصیت برجسته حضرت ابراهیم (عليه السلام) بود که به منزله الگوی تمامنمای بندۀ صالح خدا شناخته میشد و در طول تاریخ شخصیت او تأثیر شگرفی در هدایت انسانها داشته است. دومین راهکار ساختن کعبه بود که نماد توحید است و شعارش نیز دعوت به توحید بود و حج را کانون اعمال و مناسک
توحیدی قرار داد. خدا در این باره میفرماید: {وَأَذِّن فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ}؛(1)«و در میان مردم برای [ادای] حج بانگ برآر». از طرف دیگر حضرت ابراهیم (عليه السلام) برای ذریهاش دعا کرد. در قرآن دعاهای بسیاری ذکر شده است؛ زیرا دین به این راهکارهای هدایت نیاز دارد.
نکته قابل توجه این است که راهکارهایی که برای ترویج دین و تعمیق ایمان و ارزشهای دینی در روح مسلمانان کاربرد دارد، باید در تشیع نیز متناسب با آموزههایش به کار رود. ما مسلمانیم، نماز میخوانیم، روزه میگیریم، حج میرویم و امثال اینها؛ اما پیامبر به ما امر نمودند که پیرو حضرت علی ابن ابیطالب (عليه السلام) باشیم. خدای تبارک، خطاب به پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: {يَٰأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ}؛(2)«ای پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده را ابلاغ کن و اگر نکنی پیام او [خدا] را نرساندهای».
رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) بر اساس همین آیه، حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) را به امامت نصب کردند. خدا فرمود: اگر حکم امامت علی (عليه السلام) را به مردم ابلاغ نکنی، گویا رسالت الهی را انجام ندادهای. البته رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) کوتاهی نمیکرد؛ اما این سخن برای نشان دادن اهمیت این مسئله است. خدا پس از نصب حضرت علی (عليه السلام) به امامت فرمود: {الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ}؛(3)«امروز دین شما را
برایتان کامل کردم».
در طول تاریخ، جنگهای شدیدی علیه تشیع برپا شده است، از زمان حیات پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) یکی از علتهای نفاق مخالفت با جانشینی حضرت امیرمؤمنان (عليه السلام) بوده است. در روایت آمده است: روزی که حضرت علی (عليه السلام) به ولایت منصوب شدند: «فَوَقَعَتْ حَسَكَةُ النِّفَاقِ فِي قُلُوبِ الْقَوْمِ؛(1)خار نفاق در قلب آنان جا گرفت»؛ یعنی نمایان یا بیشتر شد و برخی از کسانی که در ظاهر منافق نبودند، نفاقشان آشکار شد. خدا میفرماید: {وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ... فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ فَزَادَتْهُمْ إِيمَٰنًا وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ * وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَىٰ رِجْسِهِمْ}؛(2)«و چون سورهای نازل شود... اما کسانی که ایمان آوردهاند بر ایمانشان میافزاید و آنان شادمانی میکنند و اما کسانی که در دلهایشان بیماری است، پلیدی بر پلیدیشان افزوده شود». آیه میفرماید: گاهی که آیهای نازل میشود آنهایی که مؤمن هستند ایمانشان محکمتر میشود و آنهایی که منافق هستند نفاقشان بیشتر میشود و چون آیهای از آیات دیگر خدا را تکذیب میکنند، بر تکذیبهای قبلی آنان اضافه و نفاقشان آشکارتر میشود. در طول تاریخ، تشیع به صورتهای مختلف مانند ترور افراد، ترور شخصیت افراد، ترور فکر، محاصره اقتصادی و... با جنگ و کینهتوزی دشمنان مواجه بوده است.
نقل شده است: روزی که معاویه به قدرت رسید، دستور قتل بسیاری از شیعیان مانند حجر بن عدی، عمرو خزاعی و... و سبّ امیرالمؤمنین (عليه السلام) را به
صورت علنی از منابر و در همه مجالس صادر کرد و افزون بر آن به والیانش نوشت که هرکس علی بن ابیطالب را دوست بدارد، اسمش را از دیوان حقوق حذف کنید و در طول تاریخ مرتب شیعیان قتل عام شدهاند.(1)
پرسش این است که چه عاملی باعث حفظ تشیع شده است؟ پاسخ این است: خدا در تدبیر این جهان اسباب و مسببات قرار داده است، ارادۀ الهی، این است که امور این جهان از راه این اسباب اداره شود.
خدا غالباً بنای معجزه ندارد. اگر بنای معجزه داشت از روز اول معجزه میکرد. حمران بن اعین از حضرت باقر (عليه السلام) سؤال میکند:
«فَقَالَ لَهُ حُمْرَانُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَ رَأَيْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِ قِيَامِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ (عليهم السلام) وَخُرُوجِهِمْ وَقِيَامِهِمْ بِدِينِ اللَّهِ عَزَّ ذِكْرُهُ وَمَا أُصِيبُوا مِنْ قَتْلِ الطَّوَاغِيتِ إِيَّاهُمْ وَالظَّفَرِ بِهِمْ حَتَّى قُتِلُوا وَغُلِبُوا؟ فَقَالَ: أَبُو جَعْفَرٍ (عليه السلام) يَا حُمْرَانُ، إِنَّ اللَّهَ - تَبَارَكَ وَ تَعَالَى - قَدْ كَانَ قَدَّرَ ذَلِكَ عَلَيْهِمْ وَقَضَاهُ، وَأَمْضَاهُ، وَحَتَمَهُ عَلَى سَبِيلِ الِاخْتِيَارِ ثُمَّ أَجْرَاهُ... وَلَوْ أَنَّهُمْ يَا حُمْرَانُ حَيْثُ نَزَلَ بِهِمْ مَا نَزَلَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَإِظْهَارِ الطَّوَاغِيتِ عَلَيْهِمْ سَأَلُوا اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَنْ يَدْفَعَ عَنْهُمْ ذَلِكَ وَأَلَحُّوا عَلَيْهِ فِي طَلَبِ إِزَالَةِ مُلْكِ الطَّوَاغِيتِ وَذَهَابِ مُلْكِهِمْ إِذاً لَأَجَابَهُمْ وَدَفَعَ ذَلِكَ عَنْهُمْ ثُمَّ كَانَ انْقِضَاءُ مُدَّةِ الطَّوَاغِيتِ وَذَهَابُ مُلْكِهِمْ أَسْرَعَ مِنْ سِلْكٍ مَنْظُومٍ انْقَطَعَ فَتَبَدَّدَ؛(2)عرض کرد: فدایت شوم نظر شما دربارۀ ماجراهایی که بر امام علی، حسن و حسین (عليهم السلام) گذشت و قیامشان برای برپا داشتن دین خدای عزوجل که به گرفتار شدنشان به بلاهایی مانند کشته شدن به دست طاغوتیان و پیروزی ستمگران بر آنان انجامید و سرانجام نیز همه آنان مغلوب و کشته شدند چیست؟ فرمود: ای حمران قطعاً
خدای تبارک وتعالی این امور را برای آنان مقدر، قضا و امضا کرده و با اختیارشان وقوع آن را بیچون و چرا قرار داده بود و سپس آنها را به اجرا درآورد. آن زمان که خدای عزوجل امرش را درباره آنان نازل کرد و ستمگران را بر آنان پیروز گرداند. اگر از پروردگار، میخواستند که حکمش (قضا و قدرش) را از آنان برطرف کند و بر آن پافشاری میکردند که خدا حکومت ستمگران را نابود کند، خدا خواسته آنان را اجابت میکرد و این حکم را از آنان برمیداشت، آنگاه مدت حکومت ستمگران و پایان حکومتشان سریعتر از پارهشدن تسبیح اتفاق میافتاد و حکومتشان برباد میرفت».
پروردگار در قرآن میفرماید: {وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ}؛(1)«و چون به کاری اراده فرماید، فقط میگوید: [موجود] باش؛ پس [فوراً موجود] میشود».
آنان این را از خدا درخواست نکردند؛ زیرا بنای معجزه نبود؛ بلکه بنای امتحان بود و بناست که امور از راه طبیعی اداره شود. اکنون نیز پروردگار، بنای معجزه ندارد؛ ازاینرو خدای تبارک و تعالی برای حفظ اسلام و تشیع شماری از مسائل طبیعی را تدبیر کرده است. اگر این بلاهایی که در طول تاریخ بر سر شیعیان نازل شد، بر هر گروه توانمندی نازل شده بود تا به حال چند باره از بین رفته بود. در کتابهای تاریخی آمده است که در طول تاریخ، ادیان و مذاهب بسیاری از بین رفتهاند. تا کنون چقدر مذاهب به ظاهر اسلامی وجود داشته که از بین رفتهاند، با وجود اینکه درصد کمی از بلاهایی که بر سر شیعیان آمد سر آنها نیامده بود. چه چیزی تشیع را حفظ کرد؟
1) . سورة بقره، آیة 117.
در روایت آمده است: «شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَرَاهُنَّ سَبَايَا؛(1)خدا میخواهد آنان را اسیر ببیند» یا «شَاءَ اللَّهُ أَنْ یرَاني قتیلا؛(2)خدا میخواهد مرا کشته ببیند». امام حسین (عليه السلام) میخواست حادثه کربلا الگوی کامل زندگی خدایی برای زن، مرد، پیر، جوان، نوجوان و کودکان باشد.
را حفظ کرده است. شاید رابطۀ این شعائر با حفظ دین برای برخی روشن نباشد؛ ولی بدون تردید اینها در حفظ تشیع کارساز بوده و خواهد بود.
خدای تبارک و تعالی در مناسک حج فرموده است: به جمرات سهگانه سنگ بزنید، قطعاً همین عمل یکی از شعائر دین است که اسلام را حفظ کرده است. چرا سنگ زدن به یک ستون، اسلام را حفظ کرده است؟ زیرا یک عمل نمادین است. نماد مبارزه با شیطان است. یا با وجود سختی فراوان دستور میدهد که گرد کعبه طواف کنید؛ زیرا این یک عمل نمادین است و دین را در جان مردم نهادینه و ریشهدار میکند. شعائر امام حسین (عليه السلام) نیز همینطور است تشیع را در جان و دل مردم استوار میکند.
به هر حال همه راهکارهای حفظ اسلام در ماندگاری و گسترش راه امام حسین (عليه السلام) جمع شده است؛ زیرا راه امام حسین الگو، نماد، شعار، اعمال و مناسک دارد.
برخی خرده میگیرند که بعضی روضهخوانان یا مداحان مطلب جدیدی برای گفتن ندارند، البته خوب است که مداحان اشعار سازنده و پرباری بخوانند و سخنرانان مذهبی نیز باید سخنرانیهایشان مفیدتر بشود؛ اما اساساً برگزاری مجالس امام حسین (عليه السلام) برای ذکر مصیبت و گریستن و عزاداری بر آن حضرت است. این یک اصل است و بقیه موارد مهم است، اما فرع است. ذکر مطالب مفید در سخنرانی، پربار کردن مداحیها و اطعام عزاداران نیز مهم است؛ اما
همه آنها فرع است. یک روایت نقل نشده است که در مجلس امام حسین (عليه السلام) کارهای دیگر انجام دهید. کارهای دیگر غیر از عزاداری که در این مجالس انجام داده میشود بر اساس ادله عامه است؛ برای مثال اینکه در آغاز این مجالس قرآن یا دعا خوانده شود خوب است و اینکه سعی شود از این مجالس به نحو احسن استفاده شود عمل بسیار پسندیدهای است؛ اما اصل مطلب روضه خواندن و گریستن بر مظلومیت امام حسین (عليه السلام) است.
بله اگر در یک مجلس چند ساعته نیم ساعت روضه خوانده شود، دو ساعت هم سخنرانی و کارهای دیگر انجام گیرد، بسیار پسندیده و باعث کسب ثواب بیشتر است.
فقها میگویند: هر عملی که مزاحم برگزاری نماز در مسجد شود نماز بر آن مقدم است؛ یعنی اگر کسی در مسجد بنشیند، موعظه میکند یا مسئله شرعی میگوید یا حتی قرآن میخواند و وقت اذان شد باید همه را تعطیل کند. هرچند حضور در مسجد و انجام دادن اعمال خداپسندانه در آن پسندیده است؛ اما مسجد جای برگزاری نماز است. البته پس از برگزاری نماز - برای مثال - بعد از نماز عصر تا مغرب میتوان در مسجد ماند و قرآن خواند، ذکر گفت و عزاداری کرد.
همچنین فقها میگویند: حرم معصومین (عليهم السلام) برای زیارت است و زیارت اصل است. انجام دادن دیگر اعمال پسندیده در آنجا خوب است؛ اما اگر مزاحم زیارت شود، زیارت مقدم است. اگر نماز مزاحم زیارت شود، نماز را باید در مسجد خواند. حرم جای زیارت است. بله بهتر است که طوری برنامهریزی شود که هم نماز خوانده شود و هم زیارت. چون حرم جای زیارت
و مسجد جای نماز است. غرض اصلی از برگزاری مجلس امام حسین (عليه السلام) نیز روضه خواندن و گریستن بر مظلومیت آن حضرت است و انجام دادن دیگر فعالیتهای دینی و فرهنگی در آن فرع است.
یکی از علمای بزرگ نقل میکرد: سال اول سقوط صدام به عراق رفتیم و با توجه به اینکه صدام نزدیک اربعین سقوط کرد، بین سقوطش تا اربعین حدود ده روز مانده بود؛ ولی در همان سال، شاهد حضور جمعیت بسیاری در مراسم اربعین برای زیارت امام حسین (عليه السلام) بودیم که حیرتزده شدیم؛ چون سی سال رژیم بعث همه چیز را کوبیده و چهار هزار نفر از علما و خطبا را کشته بود. به هر حال، وی گفت: من آن جمعیت انبوه را دیدم و به نجف رفتم و خطاب به حضرت علی (عليه السلام) عرض کردم: یا امیر المؤمنین شما امام واجب الاطاعهای هستید و جمعیت انبوهی که به ولایت تو هدایت شدهاند از برکات فرزندت امام حسین (عليه السلام) است.
شیعیان در تعظیم شعائر حسینی کوشا باشند یا نباشند پرچم امام حسین (عليه السلام) صاحب دارد، خدمتگزاری در مجالس حسینی بهانهای است که چند نفری ثواب ببرند؛ وگرنه با نیامدن آشپز و سخنران، برنامه تجلیل از مکتب آن حضرت در حسینیهها و مجالس عزاداری، تعطیل نخواهد شد و دیگران جای خالی آنان را پر میکنند. این فقط یک بهانه است که خدمتگزاران این مجالس ثوابی ببرند؛ ازاینرو اگر کسی پشت پا به ثواب خودش زد خدا دیگری را
برای انجام دادن وظیفه مأمور میکند.
بنابراین غرض اصلی از شعائر امام حسین (عليه السلام) حفظ دین است و ازاینرو ستمگران با آن مبارزه میکنند؛ چون ضد دین و خواهان نابودی آن هستند یا میخواهند دین طبق مرام خودشان باشد و هنگامی که دین را در راستای منافع خود نمیبینند با آن مبارزه میکنند.
اولیای خدا نیز در مقابل ستمگران برای حفظ دین تلاش میکنند و پیروزی با یاران خدای تبارک و تعالی است: {إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ فِي الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَٰدُ}؛(1)«در حقیقت، ما فرستادگان خود و کسانی را که گرویدهاند، در زندگی دنیا و روزی که گواهان بر پای میایستند قطعاً یاری میکنیم». مقصود از آن روز، قیامت است.
1) . سورة غافر، آیة 51.
خدا میفرماید: {إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَٰمُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَٰبَ إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيَا بَيْنَهُمْ}؛(1)«در حقیقت، دین نزد خدا همان اسلام است و کسانی که کتاب [آسمانی] به آنان داده شده، به اختلاف نپرداختند، مگر پس از آنکه علم [به حقانیت اسلام] برای آنان [حاصل] آمد. از جهت ستمی که میان آنان وجود داشت».
علمای کلام همواره تأکید داشتهاند که برخی حقایق، قابل فهم است؛ یعنی کسی که عقل داشته باشد، آن حقایق را درک میکند حتی اگر دیندار هم نباشد. اینگونه مسائل را اصطلاحاً مستقلات عقلی میگویند؛ یعنی چیزهایی که عقل مستقلاً و بدون کمک گرفتن درک میکند. مانند زشتی ظلم، که قبح ظلم برای تمام انسانها واضح است، یا هر عاقلی زشتی خیانت را درک میکند.
مسائلی نیز وجود دارد که عقلیات غیر مستقله نامیده میشود؛ یعنی عقل بهتنهایی نمیتواند آنها را درک کند؛ برای مثال اگر از شخص عاقلی بپرسند
1) . سورة آل عمران، آیة 19.
حکم فلان پدیده چیست؟ میگوید: نمیدانم؛ زیرا پاسخ دادن به اینگونه مسائل نیازمند دانش است. دانش نیز باید از جانب شرع به کمک عقل بیاید تا عقل بر اساس آن حکم کند. آنگاه حکم عقل را بفهمیم.
اکنون با توجه به این مقدمه، به مقوله دین میپردازیم. دین خدا بایدها و نبایدهایی دارد که عقل حسن و قبح آنها را میفهمد. حقایقی در دین پروردگار هست که تغییرناپذیرند؛ ازاینرو از روز اول جزء مبانی دین خدا است و همچنان نیز وجود دارد؛ زیرا این حقایق تغییرناپذیرند و چون تغییر نمیکنند عقل همواره آنها را درک میکند. این حقایق جزء مبانی و اصول دین است؛ ازاینرو اگر پیام و دعوت تمام پیامبران را بررسی کنیم، همه آنان به حقایق و اصول ثابتی دعوت کردهاند و هیچ فرقی میان دعوت پیامبران وجود ندارد؛ مگر تفاوتهای جزئی در برخی احکام که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.
خدا چون به بندگانش لطف دارد و مقتضای رحمت و لطف این است که آنها را هدایت کند، فرستادگانی را مبعوث فرموده است تا پیام هدایتش را به مردم ابلاغ کنند. این حقیقت را که باید فرستادهای از طرف خدا باشد که مردم را هدایت کند، هر عاقلی آن را درک میکند؛ ازاینرو از حضرت آدم تا
خاتم همه پیامبران (عليهم السلام) مردم را به اعتقاد به نبوت دعوت کردهاند. هر پیامبری اعلام میکرد که من پیامبر خدایم و پیامبران قبل و بعد از من نیز همه فرستادگان خدایند و همه باید به این حقیقت معقول ایمان آورند.
معاد حقیقتی است که در آینده برای تمام بشر؛ بلکه برای غیر بشر اتفاق خواهد افتاد. این حقیقتی است که تمام پیامبران آن را اعلام کردهاند. بنابراین در مسائل اعتقادی بین پیامبران هیچ تفاوتی وجود ندارد و چارچوب کلی دین خدا همان اصولی است که از روز نخست در دعوت حضرت آدم وجود داشته است؛ یعنی توحید، نبوت و معاد. از نظر اصول اعتقادی هیچ فرقی میان دعوت پیامبران نیست.
اصول و ارزشهای اخلاقی نیز که در دعوت پیامبران آمده ثابت است و همه پیامبران بشر را به ارزشهای یکسانی فرا خوانده و والاییهای اخلاقی را ستوده و زشتیهای اخلاقی را نکوهش کردهاند. بنابراین اصول و ارزشهای اخلاقی یکسان است.
چارچوب و اصول کلی احکام الهی نیز در دعوت همه پیامبران یکسان است.
الف: در بخش عبادات، مبنا حکم عقل است؛ زیرا عقل حکم میکند که شکر صاحب نعمت، واجب است و شکر خدا که منعم مطلق و حقیقی است، به عبادت اوست؛ ازاینرو همه پیامبران بشر را به عبادت پروردگار دعوت کردهاند و در اصلِ دعوت به عبادت خدا با هم تفاوتی ندارند؛ هرچند در مصادیق احکام اختلافات جزئی وجود دارد که غالباً به علت شرایط متغیر است؛ مثلاً نماز همواره عبادت بوده است؛ اما زمانی مردم مکلف بودند به
طرف بیت المقدس و زمانی مکلف شدند به سوی کعبه نماز بخوانند.(1)یا اصل روزه همواره عبادت بوده است؛ اما در برخی شرایع روزهای به نام روزۀ «صمت» بود که در آن روزهدار افزون بر رعایت دیگر شرایط میباید از سخن گفتن نیز خودداری میکرده است. بنابراین اصل عبادت و مصادیقش مانند نماز، روزه، انفاق و... در همه شرایع بوده است؛ اما متناسب با شرایط تفاوتهایی داشته است.
ب: همه شرایع در حرمت پلیدیها و حلال بودن پاکیزهها و طیبات با هم مشترک بودهاند؛ اما گاهی برخی طیبات به جهتی ممنوع میشد.
برای مثال خدای متعال در شریعت حضرت موسی برای گوشمالی بنیاسرائیل که ستم میکردند، احکام سختگیرانهتری بر آنان وضع کرد تا عقوبتشان کند.
پروردگار متعال در این باره میفرماید: {فَبِظُلْمٖ مِّنَ الَّذِينَ هَادُواْ حَرَّمْنَا عَلَيْهِمْ طَيِّبَٰتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ}؛(2)«پس به سزای ستمی که از یهودیان سر زد، چیزهای پاکیزهای را که بر آنان حلال شده بود، حرام گردانیدیم».
1) . در شریعت حضرت عیسی (عليه السلام) نماز پنجگانه به کیفیت اسلام نبوده و در شریعت حضرت موسی (عليه السلام) نماز بدون رکوع بوده و قبله در آن شرایع، بیت المقدِس بوده است؛ حتی در اسلام نیز ابتدا قبله بیت المقدِس بود؛ اما پس از چهارده سال از گذشت بعثت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در سال دوم هجرت از بیت المقدس به کعبه تغییر یافت. البته وقتی رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) در مکه بودند، به طرف بیت المقدس نماز میخواندند؛ ولی به گونهای میایستادند که کعبه نیز روبهروی ایشان بود. بدین صورت که در جنوب کعبه میایستادند و به طرف بیت المقدس نماز میخواندند؛ ولی وقتی به مدینه هجرت کردند، بیت المقدس شمال و کعبه، جنوب مدینه بود و آشکار بود که به طرف بیت المقدس نماز میخوانند تا اینکه قبله پس از هفده یا نوزده ماه تغییر کرد.
2) . سورة نساء، آیة 160.
آیه آشکارا بیان میکند: خدا برخی طیبات و پاکیزهها را که در همه شرایع حلال بوده است، به سزای ستمگریشان بر آنان حرام گردانید. خدای متعال با مبعوث شدن حضرت عیسی (عليه السلام) سختگیری در شریعت حضرت موسی بر بنیاسرائیل را کاهش داد؛ ازاینرو حضرت عیسی (عليه السلام) فرمود: {وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ}؛(1)«تا پارهای از آنچه را که بر شما حرام گردیده برای شما حلال کنم».
حتی در شریعت اسلام برخی از چیزهایی که در آغاز اسلام حلال بود بعداً حرام شد و نیز برخی از محرمات حلال شد. این تفاوتها و تغییرات در جزئیات است؛ وگرنه اصول کلی دین پروردگار، ثابت است.
با توجه به اینکه اصول کلی دین خدا در همه زمانها ثابت بوده است، ادیان الهی، معنا ندارد؛ زیرا دین خدا، یکی بیشتر نیست. حتی اصول شریعت و احکام نیز ثابت بوده است؛ اما در جزئیات برخی احکام تفاوتهایی وجود داشته است.
نکته قابل توجه درباره لزوم عبادت در همه شرایع این است که خدا به عبادت بشر نیاز ندارد؛ بلکه بشر، برای کسب رضایت و لطف و رحمت خدا به این عبادت و بندگی نیازمند است.
خدای متعال، غنی مطلق و از همۀ بشر بینیاز است و اگر همه به وی کفر ورزند، ذرهای از عظمت و کبریاییاش کاسته نخواهد شد.
1) . سورة آل عمران، آیة 50.
پروردگار میفرماید: {إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٖ جَدِيدٖ}؛(1)«ای مردم، اگر [خدا] بخواهد، شما را [از میان] میبرد و خلق تازهای میآورد». سپس خدا میفرماید: {وَمَا ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٖ}؛(2)«و این [کار] بر خدا دشوار نیست».
نکته مهم در عبادت خدای متعال، این است که عبادت، مراتب دارد؛ زیرا برخی برای شوق به بهشت یا ترس از دوزخ خدا را عبادت میکنند و اگر از آنان سؤال کنید: چرا نماز میخوانی؟ میگویند: برای ترس از جهنم یا شوق به بهشت. پس اگر بهشت و جهنمی نبود، نماز نمیخواندند. شاید اکثر مردم اینگونه خدا را عبادت کنند، به دلیل اینکه با وجود ثواب فراوان برای نماز شب کمتر کسی نماز شب میخواند؛ زیرا جهنم ندارد و درباره ثواب آن نیز میگویند: کار ثواب فراوان است. این نوع عبادت کردن، صحیح است و رفع تکلیف میکند؛ اما پایینترین درجه عبادت است؛ مثلاً اگر کسی پدر یا مادر پیری دارد که از ترس سخن مردم یا از ترس اینکه مبادا از ارث محرومش کنند به آنان کمک کند و در صورت نبود این نگرانیها انگیزه دیگری برای خدمت به آنان ندارد، ارزش عملش بسیار ناچیز است.
عبادت پروردگار نیز اگر از ترس، طمع یا نیاز باشد، هر روزی که شخص گرفتاری دارد، عبادتش خالصانهتر و طولانیتر خواهد بود و روزی که گرفتاری نداشته باشد، سریع و کوتاه آن را انجام میدهد.
نوع دیگری از عبادت خدا وجود دارد که دلیلش ترس از جهنم و طمع در
بهشت نیست؛ بلکه شخص به دلیل شرم و حیا از خداوندگار نعمتها او را عبادت میکند؛ مانند فرزندی که به علت خجالت از پدر و مادر به پدرش کمک کند، نه برای ترس از حرف مردم یا طمع در ارث آنان که چنین عبادتی نیز ارزش اندکی دارد.
نوع دیگری از عبادت بر اساس محبت خداست؛ مانند فرزندی که برای ترس، طمع یا خجالت به پدر و مادرش کمک نمیکند؛ بلکه به دلیل عشق به پدر و مادرش به آنان کمک کند. در این نوع عبادت، بنده چون به خدا عشق میورزد، او را عبادت میکند:
حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرماید: «مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَلَا طَمَعاً فِي جَنَّتِكَ، لَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك؛(1)من از ترس دوزخت و به طمع بهشتت تو را عبادت نمیکنم؛ بلکه چون تو را شایسته عبادت یافتم عبادتت میکنم».
عبادت این گروه عاشقانه است؛ ازاینرو هرچند دوست دارند در بهشت الهی سکنی گزینند؛ اما خدا را به طمع بهشت یا ترس از دوزخ عبادت نمیکنند؛ زیرا عبادتی که از ترس باشد همانند بندگی بردگان است. حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرماید: «فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ؛(2)پس آن عبادت بردگان است». برده، صبح تا شب از ترس عقوبت برای مالکش تلاش میکند؛ ولی غیر از تأمین لباس، مسکن و اندکی غذا انگیزۀ دیگری ندارد. پروردگار میفرماید: {ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا عَبْدًا مَّمْلُوكًا لَّا يَقْدِرُ عَلَىٰ شَيْءٖ}؛(3)«خدا مثلی میزند: بندهای است
زرخرید که هیچ کاری از او برنمیآید» و نیز میفرماید: {وَهُوَ كَلٌّ عَلَىٰ مَوْلَىٰهُ}؛(1)«و او سربار مولای خویش است».
همچنین کسانی که به طمع بهشت، خدا را عبادت میکنند، عبادتشان واقعی نیست؛ بلکه تجارت است. حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرماید: «فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ؛(2)چنان عبادتی عبادت تاجران است». مانند تاجری که با سفر به نقاط دوردست تلاش میکند؛ اما هدفش کسب سود است. بندهای نیز که به طمع بهشت، خدا را عبادت میکند، تاجر است. حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرماید: «لَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك؛(3)ولی من چون تو را شایسته عبادت دانستم تو را عبادت میکنم».
بنده در برابر این همه نعمتی که پروردگار به او عطا کرده است، با عیادتش از وی تشکر میکند؛ مثلاً اگر کسی محکوم به اعدامی را از مرگ حتمی نجات دهد و به او کمک مالی کند و هزینه مداوای بیماری وی را نیز بپردازد. شکر و سپاسگزاری شخص نجاتیافته در برابر نعمت بزرگ او بسیار ناچیز است و بر خود واجب میبیند که بدون طمع از کسی که به وی حیات، مال و سلامتی بخشیده، تشکر کند و او را شایسته برترین ستایشها میبیند.
ارزش نعمتهای الهی را با هیچ نعمتی نمیتوان مقایسه کرد؛ زیرا هرکس نیز نعمتی عطا میکند، از خزانه الهی میبخشد. خدا که ما را آفرید و به ما نعمت حیات بخشید و پس از آن نعمتهای بیشماری را همراه با نعمت
زندگی ارزانی داشت، شایسته هرگونه ستایش است. پروردگار میفرماید: {وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا}؛(1)«و اگر نعمت خدا را شماره کنید، نمیتوانید آن را به شمار درآورید».
پروردگار دربارۀ آفرینش انسان میفرماید: {وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَٰتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْءًا}؛(2)«و خدا شما را از شکم مادرانتان - در حالی که چیزی نمیدانستید - بیرون آورد». پروردگار در حالی که ما هیچ توان و فهمی نداشتیم، ما را به وجود آورد و به پدر و مادر ما سلامتی، عاطفه و نعمتهای فراوان دیگری عطا کرد تا توان پرورش و تربیت ما را داشته باشند.
امام حسین (عليه السلام) در زیارت روز عرفه میفرماید: اگر تمام عمرم را در عبادت تو سپری کنم، نخواهم توانست حق یکی از نعمتهایت را ادا کنم.
آیا خدایی که این همه نعمت به ما عطا فرموده است، شایسته یک تشکر نیست؟ مگر نمازهای پنجگانه و روزۀ ماه رمضان و دیگر عبادات بیش از یک تشکر کوچک در برابر نعمتهای بیپایان الهی است؟ آیا دوری کردن از محرمات به نفع بشر نیست؟ زیرا محرمات همه پلیدی و خباثت هستند.
هیچکس، حتی پیامبران توان بجا آوردن عبادت شایسته خدا را ندارند. بنابراین باید از فرصتها مانند ماه رمضان، حسن استفاده را برد و عبادت را بدون منت برای خدا انجام داد. در زمان رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) برخی نزد آن حضرت میرفتند و بابت اسلام آوردنشان بر آن حضرت منت میگذاشتند. پروردگار
خطاب به رسولش (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: {يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُواْ قُل لَّا تَمُنُّواْ عَلَيَّ إِسْلَٰمَكُم بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاٰكُمْ لِلْإِيمَٰنِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ}؛(1)«از اینکه اسلام آوردهاند بر تو منت مینهند؛ بگو: بر من از اسلام آوردنتان منت مگذارید؛ بلکه [این] خداست که با هدایت کردن شما به ایمان بر شما منت میگذارد، اگر راستگو باشید».
یعنی اگردر ادعای اسلام آوردن راستگو باشید و نفاق نداشته باشید، منت شما بیجاست؛ زیرا خدا بر شما منت دارد که به ایمان، هدایتتان کرد تا خوشفرجام شوید.
یا برخی برای دادن خمس و زکات منت میگذارند در حالیکه فلسفه وجوب زکات، ایجاد پاکیزگی در نفس خود انسان و رشد آن است. پروردگار درباره گرفتن زکات میفرماید: {خُذْ مِنْ أَمْوَٰلِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَوٰتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ}؛(2)«از اموال آنان صدقهای بگیر تا به وسیله آن پاک و پاکیزشان سازی و برایشان دعا کن؛ زیرا دعای تو برای آنان آرامشی است و خدا شنوای داناست».
همانگونه که نظافت بدن، آلودگیها را دور میکند، پرداخت زکات نیز روح را پاک میکند و درود پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) بر آنان باعث سربلندی و آرامش آنان خواهد شد. مقصود از صدقه در این آیه، زکات است؛ زیرا صدقه در آغاز برای زکات به کار میرفت و سپس عمومیت یافت و هر کار خیری را فرا گرفت؛ زیرا انسان با هر عمل خیری خدا را تصدیق میکند؛ ازاینرو اگر
شخصی هنگام عبور از خیابان، سنگ یا خاری را از راه مردم بردارد که پایعابران یا چرخ وسایل نقلیه آسیب نبیند، خودش تصدیق به خدای متعال است.
باید توجه داشت که رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) به فرمان پروردگار، زکات را برای کمک به تهیدستان از ثروتمندان دریافت میکرد؛ ازاینرو در روایت آمده است که اگر مردم خمس و زکاتشان را پرداخت میکردند، فقیری روی زمین باقی نمیماند و اگر خمس و زکات پاسخگوی نیاز فقرا نبود، خدا مقدار آن را افزایش میداد. پیامبر فرمود: «آخُذَهَا مِنْ أَغْنِيَائِكُمْ وَأَرُدَّهَا فِي فُقَرَائِكُم؛(1)[من مأمورم] که زکات را از ثروتمندانتان دریافت و به فقرایتان پرداخت کنم».
اموالی که مشمول حکم خمس و زکات میشود و حد نصاب آن اموال و مقدار واجب که باید پرداخت شود و مورد مصرف هر یک از آنها در رسالههای عملیه آمده است.
هیچکس نباید در انجام دادن عبادات منتی بر خدا و رسول و اولیای خدا داشته باشد؛ زیرا این کمترین وظیفه هر مسلمانی است که در برابر نعمتهای بیپایان خدا باید انجام دهد و نفعش به خود شخص باز خواهد گشت.
پروردگار در آیات متعددی به پیامبر یادآوری فرموده است که اگر همه مردم ایمان نیاوردند، نگران مباش؛ زیرا خدا نخواسته است که همه مردم اجباراً ایمان آورند؛ بلکه خدا، مردم را مختار آفریده تا به اختیار خود راه خیر یا شر را انتخاب کنند و تو وظیفه نداری که همه مردم ایمان آورند؛ بلکه تو تنها باید
1) . علل الشرایع، ج1، ص217.
پیام مرا به آنان ابلاغ کنی. پروردگار میفرماید: {فَاعْلَمُواْ أَنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا الْبَلَٰغُالْمُبِينُ}؛(1)«بدانید که برعهده پیامبر ما، فقط رساندن [پیام] آشکار است».
خدای توانا، قدرت داشت که همه مردم را به ایمان وادار کند. به دیگر سخن میتوانست قلب مردم را به گونهای منقلب کند که همه ایمان آورند؛ ولی خدا چنین اراده نکرده است تا مردم امتحان شوند.
خدا خطاب به رسول اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) میفرماید: {وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَأمَنَ مَن فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ}؛(2)«و اگر پروردگار تو میخواست، قطعاً هرکه در زمین است همه آنها یکسر ایمان میآوردند، پس آیا تو مردم را ناگزیر میکنی که بگروند؟»
پیامبر نیز به بهترین صورت پیام الهی را به مردم ابلاغ کرد و اگر کسانی ایمان نیاوردند، چیزی بر عهده پیغمبر نیست، کسانی که قابلیت نداشتند ایمان نیاوردند. هدایتناپذیری آنان ضرری به پیامبر نزده است. همچنین اگر شخصی عبادتی بجا آورد و با شبزندهداری و خواندن دعای ابوحمزه یا جوشن کبیر اشکش جاری شد، کار بزرگی نکرده است و نباید مغرور شود؛ زیرا وظیفهاش را انجام داده است و نباید بر خدا و رسول منت بگذارد.
اساساً عجب و خودپسندی از مبطلات عمل است؛ ازاینرو یکی از ویژگیهای مؤمن این است که همواره در خوف و رجا به سر برد، رجا یعنی امیدواری که خدا عمل او را قبول کند، زیرا ناامیدی باعث ترک عمل
میشود، و خوف یعنی در ترس باشد که مبادا عمل من ناقص بوده یا مبادا اینعمل صحیح در آینده بر اثر ارتکاب گناهی باطل و تباه شود؟ زیرا گاهی عملی پذیرفته میشود؛ اما پس از آن بر اثر ارتکاب گناهی عمل صحیح نابود میشود که در آیات و روایات از آن به «حبط» تعبیر شده است؛ مثلاً کسی صدقهای را با اخلاص میپردازد؛ اما پس از آن با منت گذاشتن و آزار، ثوابش را تباه میکند. پروردگار میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبْطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ}؛(1)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید صدقههای خود را با منت و آزار، باطل مکنید». بنابراین مؤمن باید همواره در ترس و امید باشد و در همان حال که عملش را به درستی انجام میدهد و به رحمت خدا امیدوار است از کمبودهای احتمالی و حبط آن با دیگر گناهان در ترس باشد.
پروردگار میفرماید: {وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنْ عَمَلٖ فَجَعَلْنَٰهُ هَبَاءً مَّنثُورًا}؛(2)
«و به هرگونه کاری که کردهاند میپردازیم و آن را [چون] گردی پراکنده میسازیم». «هباءً منثوراً» یعنی ذرات غبار پراکنده در هوا که هنگام تابیده شدن نور خورشید از روزنه یا پنجرهای به درون اتاق یا فضای بستهای دیده میشود و هیچ ارزشی ندارد. خدا در این آیه میفرماید: در روز قیامت پس از بررسی اعمال برخی از مردم روشن میشود که اعمال صالح آنان مانند ذرات غبار پراکنده در هواست.
غمانگیزتر از این آن است که در روز قیامت برخی از مردم پس از مطالعه
پرونده اعمالشان باخبر میشوند که اعمال صالح و حسنات آنان به نامه اعمالدیگران منتقل شده است.
در روایت آمده است: «إِنَّ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَنْ رَأَى مَالَهُ فِي مِيزَانِ غَيْرِهِ أَدْخَلَ اللَّهُ هَذَا بِهِ الْجَنَّةَ وَ أَدْخَلَ هَذَا بِهِ النَّار؛(1)بیشترین حسرت روز قیامت از کسی است که مالش را در نامه عمل دیگری میبیند که خدا او را به واسطه آن مال به بهشت میبرد و وی را به واسطه آن مال به جهنم میبرد».
واقعاً جای تأسف دارد که شخص ثروت اندوزد و حقوق واجب آن را ادا نکند و پس از مرگش وارث او که خبر ندارد آن اموال چگونه اندوخته شده آن را در راه خیر و ساختن مسجد و حسینیه و مدرسه و انفاق به فقرا و مانند آن هزینه کند و باعث شود به بهشت رود؛ اما کسی که آن اموال را با زحمت اندوخته است، چون حقوق واجبش را ادا نکرده و مال حرام به ارث گذاشته، راهی جهنم شود.
یا کسی که عمل صالحی انجام داده، پس از آن بر اثر غیبت دیگری ثواب عملش به پروندۀ او منتقل شود و شخص غیبت شده از آن عمل صالح، بهرهمند و روانه بهشت شود.
شبیه این مجازات در کیفرهای دنیوی وجود دارد؛ مثلاً کسی که جنایتی مرتکب شود، باید جریمه آن را از دسترنج خود بپردازد.
1) . مستدرک الوسائل، ج15، ص273.
پروردگار میفرماید: {الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَٰظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ}؛(1)«همانان [پرهیزگاران] که در فراخی و تنگی انفاق میکنند و خشم خود را فرو میبرند و از مردم در میگذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد».
هیچکس نباید انتظار داشته باشد که دیگران برای بهبود زندگی او برنامهریزی کنند؛ بلکه باید دادرس خویشتن باشد و برای پیشرفت تلاش کند. در روایتی آمده است: «كُنْ وَصِي نَفْسِكَ؛(2)خودت وصی نفست باش». چرا شخص وصیت کند که بعد از خودش ورثه او وصیتش را اجرا کنند؟ اگر کسی در زمان حیاتش دلسوز خویش نیست، چگونه انتظار دارد که بازماندگانش برایش دل بسوزانند؟ موارد بسیاری از وصیتهای افراد را میدانم که پس از مرگ وصیتکننده، با وجود اینکه ورثه او توان اجرای وصیت وی را داشتهاند؛ اما وصیتش را زیرپا گذاشتهاند.
اگر کسی خواهان انجام دادن کار خیر است، باید در زمان حیاتش آن را انجام دهد که ثواب و برکتش نیز بیشتر خواهد بود. مقصود این است که انسان به جای اینکه انتظار داشته باشد دیگران برای پیشرفت زندگی او برنامهریزی کنند و کاری انجام دهند، باید خودش برنامه زندگیاش را مرتب و منظم کند.
این مسئله در آیات و روایات به شکل مختلف بیان شده است که پیام همه آنها این است که انسان باید خود دادرس خویشتن باشد و از هیچکس، حتی عزیزترین خویشاوندانش انتظار یاری نداشته باشد.
برای استفاده بهینه از عمر، توجه به چند نکته ضروری است:
اولاً: شرط موفقیت انسان در زندگی، برنامهریزی برای استفاده بهینه از زندگی کوتاه دنیاست. ما چند صباحی در این دنیاییم که حدود پانزده سالش دوران کودکی و نوجوانی است. این دوران، دوره شکلگیری توانمندیهای بنیادین جسمی و روحی آدمی است که او را آماده بهرهوری از آینده زندگیاش میکند. این دوره، دوران پیش از بلوغ و رشد قوای جسمی و عقلی بشر است که در آن مرحله، هنوز به بهرهوری نرسیده است. از آن پس حدود نیمی از عمر آدمی صرف خوردن و خوابیدن و دوران فراغت و استراحت برای تجدید قوای جسمی و روحی میشود. بنابراین اگر همه شرایط و زمینههای بهرهمندی از عمر فراهم باشد، باید برای استفاده بهینه و بهنگام از این دوران کوتاه، اما پرقیمت، برنامهریزی داشته باشیم؛ وگرنه مانند برق میگذرد و هرگز باز نمیگردد.
برنامهریزی در هر کاری، مهمترین عامل پیروزی است. اگر در کارها
برنامهریزی وجود نداشته باشد، هیچ کاری به سرانجام مطلوب نخواهد رسید. برای ساختن یک ساختمان پیش از هر چیز باید نقشۀ آن آماده شود تا مصالح مورد نیاز به اندازه کافی تهیه گردد و نیروی کار لازم برای هر بخش به کار رود و هر کار به موقع و صحیح انجام گیرد تا ساختمان به وقت و مطلوب نظر کارفرما ساخته شود.
در زندگی نیز اگر انسان برنامه صحیح نداشته باشد عمرش تباه خواهد شد. عمر، سرمایهای است که از هر چیزی در این جهان ارزشمندتر است و بهایی جز قرب به خدا، سعادت ابدی و بهشت برین با آن برابر نیست.
باید توجه داشت که این سرمایۀ پربها در صورت نداشتن برنامهریزی نهتنها سودآور نخواهد بود؛ بلکه میتواند آدمی را به خسران ابدی گرفتار کند.
ثانیاً: اگر برنامهای کاملاً صحیح باشد؛ اما خوب اجرا نشود، چندان فایدهای نخواهد داشت و خسران و افسوس بیحساب در پی خواهد داشت. درست مانند قرآن که کتاب آسمانی و برنامه زندگی سعادتبخش است؛ اما چون اکثر مسلمانان به آن عمل نمیکنند، از آثار و پیامدهای سعادتآفرینش بیبهرهاند.
خدای عزوجل در قرآن میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون خدا و پیامبر، شما را به چیزی فرا خواندند که به شما حیات میبخشد، آنان را اجابت کنید». تا وقتی مسلمانان به این کتاب حیاتبخش عمل نمیکنند از نتایج پرسودش بیبهره خواهند بود.
1) . سورة انفال، آیة 24.
همچنین درباره قرآن میفرماید: {وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّٰلِمِينَ إِلَّا خَسَارًا}؛(1)«و ما آنچه را برای مؤمنان مایه درمان و رحمت است از قرآن نازل میکنیم، و[لی] ستمگران را جز زیان نمیافزاید». همین قرآنی که رحمت است برای ستمگران خسران است. اگر بیماری نزد پزشک برود و پزشک هم برایش نسخهای شفابخش بپیچد؛ اما او نسخه را بگیرد و ببوسد و در قاب طلا بگذارد و به آن عمل نکند آیا درمان خواهد شد؟ نه. اگر بیماری او ادامه یافت نمیتواند اعتراض کند که من به نسخه پزشک احترام کردم و آن را بوسیدم و قاب طلا کردم و در اتاقم آویزانش کردم پس چرا درمان نشدم؟ زیرا باید به آن عمل کند، اگر به آن عمل نکند نتیجه مطلوب را نخواهد گرفت. بنابراین بعد از برنامهریزی، انسان باید برنامه اش را به درستی اجرا کند.
ثالثاً: نظارت دقیق، یعنی اگر کسی برنامهای دقیق و سنجیده، تنظیم و به آن نیز عمل کند، چون معصوم نیست و دانش او محدود است و شاید در برنامهریزی یا در اجرایش اشتباه کرده باشد یا در طول عمل به برنامه به راهکارهای بهتری دست یافته باشد و بتواند با اعمال آن راهکارها به نتایج بهتری نایل شود، یا با گذشت زمان شیوههای بهتری کشف شده باشد که بتوان از فرصتها بهتر استفاده کرد؛ ازاینرو، باید بر اجرا و حتی محتوای برنامه نظارت دقیق داشته باشد تا به موفقیت مورد نظر دست یابد.
بنابراین مرحله سوم مرحله نظارت دقیق بر حسن اجرای برنامه و اصلاح کمبودهای احتمالی برنامه است؛ زیرا اگر زمانی برنامهای صحیح بود، معنایش
1) . سورة إسراء، آیة 82.
این نیست که تا آخر صحیح باشد. اگر روزی فردی درستکار بود، بدین معنا نیست که تا آخر عمر درستکار باقی خواهد ماند. کسانی بودهاند که صبح انسانهای شایستهای بوده و شب افراد ناشایستی شدهاند یا شب اشخاص بدسیرتی بودهاند که در طول شب توفیق توبه و رستگاری یافتهاند. همیشه دنیا در حال تغییر و تغیر است.
درباره اصلاح نفس توجه به چند موضوع ضروری است:
اول: انسان باید برای اصلاح نفسش نیز یک برنامهریزی صحیح داشته باشد و منتظر نباشد که دیگران برایش این کار را انجام دهند. بسیاری از مردم سعی میکنند، گناه کوتاهیها و خطاهای خویش را به گردن بقیه بیندازند. آیا تا کنون دیده یا شنیدهاید کسانی که مسئولیتی دارند درباره حوادث ناگواری که در حوزۀ مسئولیت آنان اتفاق افتاده است، کوتاهی خود را بپذیرند؟ غالباً آنها گناه را گردن دیگران میاندازند. البته ممکن است در موارد بسیاری، دیگران نیز مقصر باشند؛ اما نسبت به نفس انسان، همواره گناه، گردن خود انسان است. خدا میفرماید: {وَقَالَ الشَّيْطَٰنُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَٰنٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي}؛(1)«و چون کار از کار گذشت [و داوری صورت گرفت] شیطان میگوید: در حقیقت، خدا به شما وعده داد وعدۀ راست و من به شما وعده دادم و با شما خلاف کردم و مرا بر شما هیچ تسلطی نبود، جز اینکه شما را دعوت کردم و اجابتم نمودید».
1) . سورة ابراهیم، آیة 22.
وقتی حسابرسی روز قیامت تمام میشود و اهل بهشت به بهشت میروند و اهل جهنم به جهنم و ابلیس هم با آنان در جهنم است، آنجا اهل جهنم به یکدیگر ناسزا میگویند و از هم تبری میجویند. ابلیس در مقام دفاع از خود برمیآید و در حالی که خود نیز در آتش جهنم و معذب است، به بقیه میگوید: خدا به شما وعده داد من هم به شما وعده دادم؛ اما وعده خدا وعده حق بود و وعده من وعده باطل و با شما خلف وعده کردم؛ همه گناهان را برای شما زیبا جلوه دادم و شما را به ارتکاب گناهان تشویق و ترغیب کردم، بعد میگوید: نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریادرس من هستید، پس مرا ملامت نکنید و خودتان را ملامت کنید. من که بر شما سلطهای نداشتم، که به زور شما را به کار ناپسند وادار کنم. من تنها شما را دعوت کردم شما هم فریب خوردید و دعوت مرا پذیرفتید. مقصود این است که انسان پیش از هر عملی ابتدا برای نفس خود یک برنامه صحیح، طبق فرمانهای پروردگار، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و ائمه (عليهم السلام) تنظیم و نفس خویش را تزکیه کند.
معنای تزکیه چیست؟ ماده زکی در لغت عربی به معنای رشد و نمو است. زکات مال را هم از آن جهت زکات میگویند که وقتی مسلمان، حق خدا را در اموالش میپردازد یا وقتی زکات فطره را در اول ماه شوال میپردازد، در واقع مالش را رشد داده است؛ مانند باغبانی که در زمستان شاخههای زاید را میچیند و نتیجه آن پربار شدن درختان است؛ هرچند وقتی کسی نگاه کند میبیند که درخت خیلی کوچکتر و شاخههایش کمتر شده است؛ اما در تابستان پربارتر خواهد شد.
تزکیه نفس یعنی اینکه انسان نفس خود را رشد دهد؛ چرا؟ چون خدای
تبارک و تعالی در نهاد هر شخصی بذر درستکاری قرار داده است. فقط لازم است که انسان برای رشد و پرورش این بذر که در وجود او نهفته است، شرایط مناسب ایجاد کند تا به کمال برسد؛ مانند دانه گندم که در زمان و زمین مناسب کشت میکنند و با آبیاری به موقع و مراقبت لازم از آن در دوران کاشت و داشت، هنگام برداشت یک دانه گندم 100 تا 200 دانه و گاهی 700 دانه میشود.
در آیه شریفه آمده است: {مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَٰلَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنبُلَةٖ مِّاْئَةُ حَبَّةٖ}؛(1)«مثل [صدقات] کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند، همانند دانهای است که هفت خوشه برویاند که در هر خوشهای صد دانه باشد». همان دانه است که رشد و نمو پیدا میکند».
نفس انسان نیز قابلیت رشد و نمو را دارد، تفاوت افراد نیکوکار با افراد زشتکردار در این است که افراد نیکوکار آن بذر خوبی را که در نهادشان بوده است رشد دادهاند و در نتیجه به رشد و کمال رسیدهاند و افراد زشتکردار بذر زشتی در نهاد خود کاشتهاند؛ وگرنه خدای متعال در نهاد هیچ کسی زشتی قرار نداده است؛ زیرا در حدیث شریف آمده است: «كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ؛(2)هر نوزادی که به دنیا میآید بر فطرت خدایی به دنیا میآید». تفاوت حال امروز شخص با نوزادی او را باید در عللی جستجو کرد که در جای خود ذکر شده و باعث شده است تا او بذر زشتی در نفسش بکارد؛ مانند علف خودرو که رشد میکند؛ به گونهای که کنترل آن سخت میشود.
دوم: تزکیه نفس به مراقبت دائم احتیاج دارد. باغبان همیشه مواظب است، چه وقت باغش را آبیاری کند، چقدر به آن آب بدهد و مراقب باشد که پرندگان، حشرات یا جانوران محصولات او را از بین نبرند و دچار آفت نشود تا پس از سالها به مرحله باروری برسد و هنگامی که به مرحله باروری برسد باز نیازمند مراقبت است و این مراقبت تا پایان عمر مفید درخت باید ادامه یابد.
نفس نیز همینگونه است. انسان شاید اکنون فردی وارسته باشد؛ اما معلوم نیست که تا ساعتی دیگر نیز همینگونه باشد، ممکن است نفسش او را گرفتار آفت اخلاقی کند و به گمراهیاش بکشاند.
شخصی میپرسید: چرا خدای تبارک و تعالی، نماز را هفتهای یک روز قرار نداده و دستور داده است که فرد هر روز پنج نوبت نماز بخواند؟
پاسخ این است که نفس باید همواره تغذیه بشود. بدن و روح به تغذیه نیاز دارد که باید هر لحظه تغذیه و تقویت شود و این حداقل عبادت است؛ زیرا خدا آن را تسهیل کرده است؛ وگرنه حداکثرش نمازهای نافله همراه با دیگر مستحبات را شامل میشود، هرچه انسان به عبادات بیشتر التفات داشته باشد، به کمال نزدیکتر خواهد شد و رشد نفسش بیشتر میشود.
پروردگار، مکانهای مقدسی را برای زیارت قرار داده است و زمانهای مقدسی نیز وجود دارد.(1)به تعبیر روایات، نفحات الهی وجود دارد: «نفح» یعنی نسیم. بعضی اوقات در تابستان نسیم صبحگاهی میوزد و جان تازهای به انسان
1) . عیون الحکم و المواعظ، ص141؛ مجموعه ورام، ج1، ص10.
میبخشد. به این پدیده در زبان عربی، نفح گفته میشود. به هر حال خدا زمانهایی دارد که در آن زمانها نفحات قدسی میوزد و نیز مکانهایی دارد که در آنها نفحات قدسی وجود دارد و افراد باید برای جان تازه گرفتن در آن مکانها حضور یابند.
وقتی حضرت هادی (عليه السلام) در سامرا تشریف داشتند، بیمار شدند. سپس مبلغی پول در اختیار یکی از اصحاب گذاشتند و فرمودند: هزینه سفر یکی از شیعیان را برای سفر به کربلا پرداخت کن تا با حضور در حرم امام حسین (عليه السلام) برای شفای من دعا کند. پس از خروج از منزل شخصی گفت: خیلی عجیب است که حضرت هادی بخواهند به کسی هزینه پرداخت کنند تا برود در حرم امام حسین (عليه السلام) برایش دعا کند: «وَهُوَ بِمَنْزِلَةِ مَنْ فِي الْحَائِرِ؛(1)در حالی که خود حضرت هادی به منزله امام حسین هستند»؛ چون ایشان امام معصوم و مفترض الطاعه هستند و منزلتش مانند منزلت امام حسین (عليه السلام) است. او برگشت و سخن آن شخص را خدمت حضرت هادی عرض کرد. حضرت فرمود: [درست است که من امام مفترض الطاعه هستم و اگر دعا کنم پروردگار، دعایم را مستجاب میکند؛ اما] مکانهایی هست که خدا دوست دارد که در آن مکانها دعا شود از برترین آن مکانها زیر گنبد امام حسین (عليه السلام) است.
زمانهایی هست که انسان باید مراقب نفس خویش باشد و با هوشیاری کامل مواظب خواستههای باطل نفس باشد؛ زیرا خواهشهای نفس، بیشمار
1) . كامل الزيارات، ص273.
است و شخص را به این سو و آن سو میکشاند. بنابراین، تزکیه نفس به مراقبت مستمر بر نفس نیاز دارد.
سوم: حسابرسی؛ بدین معنا که شب انسان فکر کند از امروز صبح تا به حال چه کارهایی انجام دادهام؟ اگر کارها پسندیده بوده است، خدا را شکر کنم و اگر بر خلاف خواست الهی بوده، استغفار کند و اگر بر خلاف حق مردم بوده است، اگر جای جبران دارد جبران کند و اگر جبرانکردنی نیست، از آنان حلالیت بطلبد. انسان باید مانند یک تاجر که درباره اموال و خرید و فروش خود حسابرسی دارد، از نفسش حسابرسی کند، اگر یک تاجر حسابرسی نداشته باشد، ناگهان ورشکست میشود؛ چون نمیداند درآمد و هزینهاش چقدر و از چه کسی طلبکار و به چه کسی بدهکار است. اگر انسان از نفسش حسابرسی نداشته باشد، ناگهان متوجه میشود که از نظر روحی و معنوی ورشکست شده و در روز قیامت دستش خالی است؛ آنگاه با خود میگوید: اعمال پسندیدۀ من چه شد و از فرجامش متحیر میماند.
خدا درباره چنین افرادی میفرماید: {قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَٰلًا}؛(1)«بگو: آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانیم؟» {الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا}؛(2)«[آنان] کسانیاند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته و خود میپندارند که کار خوب انجام میدهند». او میپندارد اعمال پسندیدهای انجام میدهد؛ اما روز قیامت درمییابد قضاوتش درباره اعمالش خیالی بیش نیست و هیچ عمل پسندیدهای در نامه عملش ندارد.
انسان اگر اولاً: مرحله برنامهریزی دقیق برای همه امور زندگیاش را طبق دستور خدای تبارک و تعالی انجام دهد؛ ثانیاً: مراقبت مستمر بر نفسش داشته باشد و هیچگاه از تزکیه نفس غافل نباشد؛ ثالثاً: پیوسته از نفسش حسابرسی کند، درخواهد یافت که بسیار بهتر میتواند فرمانبردار خدا باشد و از زندگی این دنیا بهتر توشه برگیرد. آنگاه هم دنیایش و هم آخرتش آباد خواهد شد؛ چون پروردگار میخواهد هر دو جایگاه بشر آباد باشد؛ اما برخی تنها خواهان آبادانی دنیای خویش هستند؛ خدا میفرماید: {فَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ رَبَّنَا ءَاتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الْأخِرَةِ مِنْ خَلَٰقٖ}؛(1)«و از مردم کسی است که میگوید: (پروردگارا به ما در همین دنیا عطا کن) و حال آنکه برای او در آخرت نصیبی نیست». {وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَا ءَاتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْأخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ}؛(2)«و برخی از آنان میگویند: پروردگارا! در این دنیا به ما نیکی و در آخرت [نیز] نیکی عطا کن و ما را از عذاب آتش [دور] نگه دار».
اگر انسان طبق دستور خدا عمل کند، هم دنیایش آباد خواهد شد و هم آخرتش. کسی که طبق دستور پروردگار عمل نمیکند، اگر هم ظاهر آراسته و خوبی داشته باشد و از راه حرام به دارایی هنگفت و منصبی رسیده باشد این در واقع برای او نقمت است، نه نعمت. پول حرام و کسب خلاف شرع برکت ندارد. کاری که در آن رضایت خدا نباشد، باعث از همپاشیدگی زندگی شخص خلافکار خواهد شد.
زندگی کردن در چارچوب شریعت الهی، سعادت دنیا و آخرت را به همراه خواهد داشت و گرچه رسیدن به این آرمان، آسان نیست؛ اما اگر انسان بر نفسش مسلط باشد، چندان هم سخت نیست؛ زیرا اگر فرد نفس خود را به درستکاری عادت دهد، پیمودن راه سعادت برایش هموار خواهد شد.
خدا این قابلیت را در نهاد بشر قرار داده است که بر اثر تکرار اعمال به آنها عادت میکند؛ مثلاً اگر کسی بدون تمرین قبلی ناگهان ده کیلومتر راه برود، ماهیچه پاهایش درد میگیرد؛ اما اگر هر روز پیادهروی داشته باشد، ممکن است در یک روز صد کیلومتر هم راه برود و هیچ دردی هم در بدن و پاهایش احساس نکند؛ زیرا بدن وقتی تمرین داشته باشد و به کاری عادت کند انجام دادن آن عمل برایش سخت نیست.
نفس انسان نیز همینگونه است؛ ازاینرو اگر کسی مثلاً بخواهد درس بخواند در آغاز برایش سخت است و باید خود را به درس خواندن وادار کند و قطعاً روزهای اول سخت است؛ ولی رفتهرفته عادت میکند.
به هر حال، نفس انسان بر اثر تمرین و تکرار کاری به آن عادت میکند. بنابراین کسی خیال نکند پیمودن راه سعادت ماهیتاً بسیار سخت است؛ زیرا فطرتاً و ذاتاً شیفته زیباییها و کمالات است و به دیگر سخن در وجود انسان مقتضی برای نیل به سعادت و کمال موجود است؛ اما گاهی نفس مانع حرکت او در راه سعادت میشود. بنابراین بشر همواره باید با تمرین دادن خود به انجام دادن اعمال پسندیده و مراقبت بر آن، زمام نفس را در دست داشته باشد تا نفس به حرکت کردن در راه سعادت عادت کند و درستکاری، ملکه نفس شود؛ به گونهای که حرکت در غیر راه مستقیم برایش غیر عادی جلوه کند.
در این صورت انسان هم از نظر روانی آسوده و خرسند است که گامی به سوی زندگی خردمندانه نزدیک شده است و هم از آن جهت که از خدا اطاعت کرده و دنیا و آخرتش را آباد کرده است، خرسند است.
در روایت آمده است: «لِلصَّائِمِ فَرْحَتَانِ؛(1)روزهدار دو خوشحالی دارد». یکی در وقت افطار و دیگری در روز قیامت. در روز قیامت که معلوم است وقتی ثوابش را میبیند و به پاداش عملش میرسد خوشحال میشود؛ اما خوشحالی وی در وقت افطار چگونه است؟ آیا مقصود این است که گرسنگی و محدودیتهایش پایان یافته است، خیر. مقصود این است که خوشحال میشود که روز را با طاعت خدا گذرانده و موفق شده است از آثار سازنده جسمی و روحی روزه برخوردار شود. کسی که روزه نگرفته روزش گذشته و کسی که روزه گرفته است نیز روزش گذشته است؛ اما روزهخوار روزش با معصیت الهی گذشته و روزهدار با طاعت خدا و برخوردار از آثار فردی و اجتماعی روزه که در بهتر شدن زندگی دنیا و آخرت او مؤثر است.
بنابراین سعی کنیم که از این زمانها و مکانهای مقدس برای بهتر شدن زندگیمان بهره گیریم. انسان خواه طلبه، دانشجو، کاسب، تاجر یا کارگر باشد و خواه از طبقه برخوردار یا تهیدست باشد، اگر برنامهریزی صحیح برای زندگی خود داشته باشد پیشرفت خواهد کرد.
کسی که خواهان زندگی سعادتمند برای دنیا و آخرت است، نباید هیچگاه از محاسبه، تزکیه و مراقبت نفس غفلت کند و باور داشته باشد که خدای
1) . کافی، ج4، ص65.
تبارک و تعالی نیز به او توفیق خواهد داد و هر کس در راه خدا گام بردارد، در دنیا قبل از آخرت یاریاش خواهد کرد تا با ساختن دنیایی خداپسندانه، آخرتی آباد و سعادتمندانه برای خود رقم زند. پروردگار میفرماید: {إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ فِي الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَٰدُ}؛(1)«در حقیقت، ما فرستادگان خود و کسانی را که گرویدهاند، در دنیا و روزی که گواهان برپای میایستند قطعاً یاری میکنیم».
1) . سورة غافر، آیة 51.
رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) میفرمایند: «مَنِ اسْتَنَّ سُنَّةَ حَقٍّ كَانَ لَهُ أَجْرُهَا وَأَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَمَنِ اسْتَنَّ سُنَّةَ بَاطِلٍ كَانَ عَلَيْهِ وِزْرُهَا وَوِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؛(1)
کسی که روش پسندیدهای را پایهگذاری کند پاداش آن عمل و پاداش هرکس که تا روز قیامت به آن عمل کند برای او خواهد بود و هرکس که روش باطلی را پایهگذاری کند گناه آن و گناه هرکس که تا قیامت مرتکب آن میشود بر او خواهد بود».
با بررسی تاریخ دربارۀ رفتارهای اجتماعی مردم میتوان دریافت که اکثر مردم از دیگران پیروی میکنند و از خود ابداع و ابتکاری ندارند، کمتر دیده شده کسی پیدا شود و به کار جدیدی اقدام کند، معمولاً آیندگان همان راهی را میپیمایند که گذشتگان رفتهاند. پیامبران همیشه گرفتار مشرکان بودند، هرگاه پیامبری از سوی خدا برای مردم پیام جدیدی میآورد، معمولاً مردم نمیپذیرفتند و میگفتند: ما همان راهی را میرویم که پدرانمان رفتهاند. قرآن میفرماید: {وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُواْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ ءَابَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ
1) . بحار الأنوار، ج90، ص117.
ءَابَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْءًا وَلَايَهْتَدُونَ}؛(1)«و وقتی به آنها گفته شود از آنچه خدا نازل کرده است پیروی کنید، میگویند: نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی مینماییم. آیا اگر پدران آنها، چیزی نمیفهمیدند و هدایت نیافتند [باز از آنان پیروی خواهند کرد؟]».
چرا اینگونه است؟! زیرا طبیعت اکثر مردم چنین است، مردم روش جدید یا ابداع و ابتکار جدید را دوست ندارند؛ بلکه غالباً ممکن است با آن مبارزه کنند، حالا چه خوب باشد چه بد؛ زیرا دوست دارند همان راهی را بروند که همه رفتهاند؛ برای مثال زمانی که اختراعی میشود، معمولاً مردم در ابتدای کار با آن مخالفت میکنند؛ حتی اگر به نفعشان باشد، تا رفتهرفته در میان اجتماع پذیرفته شود. پس مردم معمولاً پیروند و کمتر دیده شده که آغازگر کاری باشند. در اینجا نقش و اهمیت کسانی که پایهگذار روش و سنتی در اجتماع هستند، روشن میشود. چنین افرادی اگر بنیانگذار سنتهای پسندیده باشند، مردم تابع آنها میشوند، راه پسندیده را میروند و نتیجه خوب میگیرند و اگر راهی را که برگزیدهاند نادرست باشد، بسیاری از مردم از آنان تبعیت میکنند و پیامدهای ناگواری برای آنان دربرخواهد داشت.
گاهی سنتی که انسان در بین اجتماع پایهگذاری میکند، چه پسندیده چه ناپسند، به وسیله گفتار است؛ مانند بنیانگذاران ادیان حق یا باطل که با سخن
1) . سورة بقره، آیة 170.
خود میلیونها نفر را هدایت یا گمراه کردند.
گاهی ممکن است انسان درباره رسمی سخن نگوید؛ ولی با عملش راه و رسمی را پایهگذاری کند و به دیگران نشان دهد و دیگران از او پیروی کنند. بنابراین، گاهی یک سنت، خواه خوب، خواه بد، با کردار است؛ یعنی شخصی کاری را انجام میدهد و دیگران به هر دلیلی از او پیروی میکنند.
یک روحانی برای تبلیغ به روستایی رفته بود و از آنجا که در خانهها حمام نبود، برای شستشو به حمام عمومی میرفت. سابقاً آب لولهکشی نبود؛ ازاینرو هر حمام به جای دوش، یک خزینه داشت. وی یک روز متوجه شد مردم که میخواهند وارد خزینه شوند، با پای چپ وارد میشوند، نفر اول، دوم، سوم، چهارم، تعجب کرد؛ زیرا معمولاً افرادی که میخواستند وارد خزینه شوند گاهی با پای چپ، گاهی با پای راست وارد میشدند؛ ولی او مشاهده کرد، همه با پای چپ وارد میشوند. علت را جویا شد. گفتند: ما مراقب رفتار شما بودیم و میدیدیم چند بار که وارد خزینه شدی، با پای چپ وارد شدی، ما نیز با خود فکر کردیم که حتماً این عمل مستحب است؛ پس همه سعی کردیم اینگونه عمل کنیم؛ در حالی که او هر بار از روی عادت با پای چپ وارد شده بود.
بنابراین باید بیش از پیش مراقب رفتارمان باشیم؛ زیرا این داستان نشان میدهد که هر کس در حوزه کاری خودش میتواند بر اطرافیانش تأثیرگذار باشد؛ برای مثال پدر و مادر در حوزه خانواده، معلم بر شاگردان، روحانی بر متدينان و... . پس نگوییم: من کارهای نیستم و مسئولیتی در قبال عملکردم ندارم.
گاهی اوقات منشأ انتشار یک سنت خوب یا بد، نه با گفتار یک شخص است نه با رفتار؛ بلکه از این فراتر میروند و مردم به سبب ارتباط عدهای با شخص بزرگ یا مهم، از این عده پیروی میکنند؛ برای مثال در یک اداره وقتی کارمندانی که بیشتر با رئیس اداره در ارتباط هستند، کاری را انجام میدهند، دیگران به گمان اینکه این کار نزد مدیر پسندیده است، از این عده پیروی میکنند؛ هر چند رفتار اطرافیان غالباً دلیل بر تأیید نیست؛ ولی از آنجایی که این حالت در مردم موجود است، چنین افرادی بیش از دیگران باید مراقب رفتار خود باشند.
بنابراین، در همه حالات، مراقب رفتارمان باشیم و سعی کنیم منشأ یک سنت پسندیده در اجتماع خودمان شویم. همین سبب میشود زمانی که سالها در زیر خاک آرامیدهایم و دیگران در حال عمل به این سنت هستند، پرونده عمل ما همچنان باز باشد و اجر عاملان برای ما نوشته شود.
خدا میفرماید: {أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْاْ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُواْ حَتَّىٰ يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُ مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ}؛(1)«آیا پنداشتید که داخل بهشت میشوید و حال آنکه هنوز مانند آنچه بر [سر] پیشینیان شما آمد، بر [سر] شما نیامده است؟ آنان دچار سختی و زیان شدند و به [هول و] تکان درآمدند، تا جایی که پیامبر [خدا] و کسانی که با وی ایمان آورده بودند گفتند: یاری خدا کی خواهد آمد؟ هشدار که یاری خدا نزدیک است».
هر اندازه هدف مورد نظر انسان، خواه امور مادی باشد، خواه معنوی، ارزشمندتر و مهمتر باشد، رسیدن به آن سختتر و نیازمند تلاش بیشتر خواهد بود. هر اندازه هدف کماهمیتتر باشد، رسیدن به آن آسانتر خواهد بود.
اگر کسی فرضاً بخواهد پزشک شود، باید دورۀ دبیرستان را به پایان برساند و از سدّ کنکور رد شود و پس از پذیرفته شدن در دانشگاه سالها درس بخواند و پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، سالها زیر نظر پزشکان با تجربه کار
1) . سورة بقره، آیة 214.
کند تا پزشک توانمندی شود و اگر بخواهد تخصص بگیرد زحمت بیشتری دارد؛ زیرا هدف برتر تلاش بیشتر میطلبد.
در فصل امتحانات، دانشجویان و دانشآموزان با کاستن از خواب، خوراک و تفریحات خود مطالعاتشان را افزایش میدهند؛ زیرا رسیدن به هدف مهم با تنبلی امکانپذیر نیست. این قاعده نهتنها در مسائل علمی جاری است؛ بلکه در مسائل مادی و معنوی نیز همینگونه است.
در امور معنوی، هدفی والاتر از بهشت وجود ندارد؛ زیرا رسیدن به رضوان الهی و نعمت بیپایان برترین آرزو و آرمان انسانی است. حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) در نهج البلاغه میفرماید: هدفی بالاتر و ارزشمندتر از بهشت وجود ندارد؛ اما این هدف والا جز با تلاش مستمر به دست نخواهد آمد. مسائل دنیا خواه لذتش خواه مصائبش چند روزی بیش نیست، فرض کنید کسی از آغاز تا پایان عمر فقیر و بدبخت باشد، حداکثر 100 سال طول میکشد که در مقایسه با زندگی ابدی آخرت بسیار ناچیز است.
نقل شده است نوجوانی در سن پانزده سالگی محکوم به حبس ابد و روانه زندان شد و در صد و چند سالگی در زندان مُرد، بیش از هشتاد و پنج سال در زندان بود؛ ولی سرانجام رنج او پایان یافت؛ اما زندگی آخرت پایانناپذیر است؛ ازاینرو دوزخیان یکی از خواستههایشان مرگ است. پروردگار میفرماید: {وَنَادَوْاْ يَٰمَٰلِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُم مَّٰكِثُونَ}؛(1)«و فریاد کشند: ای
1) . سورة زخرف، آیة 77.
مالک، [بگو:] (پروردگارت جان ما را ستاند) پاسخ دهد: (شما ماندگارید)». چون در این جهان هرکس در سختی باشد، امیدوار است که این سختی روزی پایان یابد، هرچند دردآورترین سختیها باشد؛ اما دوزخیان هیچ امیدی به پایان یافتن عذاب ندارند.
نکته شایان دقت درباره بهشت، این است که بهشت آسان به دست نمیآید. همچنین درجات بهشت با یکدیگر متفاوت است. در روایت آمده است که هر درجهای از بهشت با درجۀ دیگرش بین زمین تا آسمان فرق دارد.(1)برترین درجه بهشت که به پیامبر اختصاص دارد، با پایینترین درجه بهشت بسیار متفاوت است.
به هر حال، بهشتی که درک نعمتها و فاصله بین درجاتش برای ما قابل تصور نیست، آسان به دست نمیآید و رسیدن به آن سخت است؛ ازاینرو در روایت آمده است: «حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِه؛(2)بهشت با ناملایمات احاطه شده است».
در این دنیا انسان برای رسیدن به بهشت باید با ناملایمات دست و پنجه نرم کند. مکاره یعنی چیزیهای که انسان از آن بدش میآید و کراهت دارد. در مسائل مادی نیز همینگونه است اگر کسی بخواهد از دانشگاه فارغ التحصیل شود باید مدت طولانی درس بخواند با کاستن از ساعات خواب و استراحت خود به مطالعه بپردازد. در روایت نیز آمده است: «هَيْهَاتَ لَا يُخْدَعُ اللَّهُ عَنْ جَنَّتِه»(3)
ممکن است کسی دیگری را فریب دهد؛ اما نمیتوان خدا را فریب داد. پروردگار به تمام امور حتی نیتهای ما آگاه است. گاهی شخص، خیال میکند که کار پسندیدهای انجام میدهد؛ اما در واقع اینچنین نیست؛ زیرا در نیتش، صادق نیست. نفس انسان فریبنده است. گاهی شخص کاری را ظاهراً به عنوان وظیفه انجام میدهد؛ اما در واقع برای مشهور شدن آن کار را انجام میدهد و خود را فریب میدهد که برای پروردگار، انجام وظیفه میکند، باید هوشیار باشیم که در دام خودفریبی گرفتار نشویم.
پروردگار، رحیم است و رحمتش همه چیز را در بر گرفته است؛ اما حکیم نیز هست. حکمت خدا از صفات ذات خدا و رحمت خدا از صفات فعل اوست. صفات فعل خدا با صفات ذاتش در تناقض نیست و منشأ رحمتش حکمت اوست. پس چیزی که خلاف حکمت باشد با رحمت او سازگار نیست؛ مثلاً اگر کسی از دیگری درخواست پول کند که با آن نانی برای زن و بچهاش تهیه کند، اقتضای رحمت این است که آن پول را به وی بپردازد؛ اما اگر قصدش از درخواست پول از او خرید چاقو برای آدمکشی باشد، آیا به وی پول میدهد؟ نه؛ زیرا هرچند وی رحیم باشد؛ اما باید حکیم هم باشد و حکمت ایجاب میکند که به او پول نپردازد تا توان ارتکاب جنایت پیدا کند و اگر به وی پول بپردازد، عقلا او را مذمت میکنند و میگویند: وی لایق رحمت نبود، به قول سعدی:
ترحم بر پلنگ تیز دندان *** ستمکاری بود بر گوسفندان
بنابراین پروردگار، رحیم است؛ اما به شرطی که بنده قابل دریافت رحمت
باشد. اگر قابل آن رحمت نباشد از باب حکمت شایستۀ دریافت رحمت نخواهد بود. اگر کسی توقع رفتن به بهشت را دارد، باید سختیهایش را تحمل کند و هرچقدر درجۀ بالاتری میخواهد، باید سختیهای بیشتری را تحمل کند؛ ازاینرو در روایت آمده است: «إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِيَاءُ ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَل؛(1)به راستی شدیدترین بلاها از آن پیامبران و سپس پیروانشان و آنگاه از آن شبیهترین مردم به آنان میباشد».
کسی از انبیا و ائمه (عليهم السلام) برای خدا عزیزتر نیست؛ اما چرا رنجهای آنان بیشتر از همه است؟ چون پاداشی که پروردگار میخواهد به آنان عطا کند، بالاترین است؛ ازاینرو باید شدیدترین سختیها را تحمل کنند.
هرچند ما نمیتوانیم به درجه والای پیامبران و ائمه (عليهم السلام) در بهشت نایل شویم؛ اما میدانیم کسانی که نه پیامبر بودند و نه امام توفیق یافتند، به درجات بالایی دست یابند و ما نیز میتوانیم همانند آنان شویم. اگر هر کدام از ما گناهکار باشیم، گناهمان بیشتر از گناه حر نیست؛ اما وقتی خواست توبه کند راه برایش باز بود و توبهاش پذیرفته شد. ابوذر قبل از اسلام، مشرک بود؛ اما بعد از اسلام که به رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) ایمان آورد، به آن درجۀ بالای معنوی رسید.
بنابراین در نظر داشته باشیم که راه رسیدن به بهشت، سخت است؛ اما انسانِ جویای کمال باید بهای آن را بپردازد.
این نکته را در نظر بگیریم که هرگز از تحمل مشکلات، هراسی به خود راه ندهیم. اگر چنین باشیم از نظر روانی، آمادگی تحمل آن مشکلات را خواهیم
1) . کافی، ج2، ص252.
داشت. وقتی انسان، آمادگی تحمل یک مشکل را داشته باشد، راحتتر آن را میپذیرد و با آن سازگار میشود و اگر آمادگی روانی آن را نداشته باشد، تحمل مشکل برایش سخت خواهد بود و نمیتواند با آن سازگار شود و خود را میبازد.
کسی که آمادگی روانی پذیرش این واقعیت را دارد که دنیا برای مؤمن، جای گرفتاری و تحمل مشکلات است، آن را رحمت خدا برای مؤمنان میداند و بر این باور است که آنچه از دوست رسد شیرین است؛ چون اگر انسان مشکلات نداشته باشد، از خدای متعال غافل میشود. بارها تجربه کردهایم که هرگاه مشکلی نداشته باشیم کمتر در خانه خدا میرویم؛ اما اگر مشکل پیدا کنیم در خانه خدا میرویم؛ ازاینرو انسان وقتی باور کند که ایجاد مشکلات نیز از رحمت خداست، با مشکلات برخورد سازندهای خواهد داشت؛ مثلاً اگر کودکی بر اثر تزریق واکسن تب کند و شب تا صبح نخوابد، در ظاهر تلخ است؛ اما در باطن شیرین است؛ ازاینرو پدر صلاح فرزندش را در تحمل این رنج کوتاه مدت میبیند و هرگز قصد اذیت او را ندارد. این رنج برای کودک رحمت است؛ ولی کودک بر اثر ناآگاهی گلهمند است؛ اما پدر که میداند آن رنج کوتاه برای کودک رحمت است، این کار را انجام میدهد و کسی نیز پدر را ملامت نمیکند که چرا فرزندت را اذیت میکنی و همه قدردان او نیز خواهند بود. اگر پدر این وظیفه را چند روز تأخیر بیندازد یا به آن بیتوجهی کند، همه مذمت و ملامتش میکنند.
بنابراین اگر مؤمنی گرفتار شود، این از رحمت خدا در حق آن مؤمن است تا به یاد پروردگار بیفتد و کمی از تعلقات دنیایی دور شود و به درگاه الهی،
دعا کند. همین دعا و توسل درجه انسان را بالا میبرد. خدای متعال میفرماید: {فَلَوْلَا إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضَرَّعُواْ}؛(1)«پس چرا هنگامی که عذاب ما بر آنان رسید تضرع نکردند؟» اگر آنان در درگاه خدا گریه و زاری میکردند، پروردگار به ایشان رحم میکرد و درجۀ آنان نزد خدا بالاتر میرفت. خدای تبارک میخواهد گرفتاری باشد تا صبر کنیم، آنگاه اجر صابران را به ما عطا کند. در بهشت یک درجهای است که تنها کسی به آن نایل خواهد شد که بدنش در دنیا گرفتار بیماری یا نقص عضو شده باشد؛ ازاینرو در روایت آمده است در روز قیامت شخص برای دریافت پاداش صابران آرزو میکند: «ای کاش با قیچی تکه تکه میشدم».(2)البته باید مؤمن باشد؛ چون شرط رسیدن به بهشت ایمان است.
انسان وقتی آمادگی تحمل گرفتاری را داشته باشد، هنگام گرفتاری، صبر برایش آسان خواهد بود و ایمانش را بر باد نمیدهد.
ازاینرو همواره اولیای الهی با گرفتاریهای فراوانی امتحان شدهاند. رسول اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) میفرماید: «مَا أُوذِي نَبِي مِثْلَ مَا أُوذِیت؛(3)هیچ پیامبری به اندازه من اذیت نشد». پیامبر افضل پیامبران است، در نتیجه باید گرفتاری آن حضرت از سایر پیامبران بیشتر باشد.
ممکن است انسان ادعاهای فراوانی داشته باشد؛ اما اگر آمادگی نداشته باشد،
در امتحانهای سخت، شکست خواهد خورد. در آیه شریفه میفرماید: {أَوَلَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٖ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ}؛(1)
«آیا نمیبینند که آنان در هر سال یک یا دو بار آزموده میشوند». اگر شخص آماده باشد میتواند در امتحان پیروز شود؛ زیرا بسیاری از کسانی که پیروز شدهاند، مانند ما بودهاند؛ اما اگر آماده نباشد در امتحان مردود خواهد شد و اگر بعداً نیز توبه کند و با شفاعت وارد بهشت شود، در پایینترین درجات بهشت خواهد بود. کسی که میتواند در درجۀ بالاتر و در جوار انبیا و اولیا قرار داشته باشد، چرا به درجه پایین قانع شود؟!
پروردگار میفرماید: {وَأَنذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِيَ الْأَمْرُ}؛(2)«و آنان را از روز حسرت بیم ده. آنگاه که کار از کار گذشته است». در روز قیامت هرکس در هر درجهای باشد، حسرت میخورد که چرا درجهاش را بهتر نکرده است؛ حتی کسانی که در درجات عالی هستند، باز هم حسرت میخورند که چرا درجهشان بالاتر نیست؛ اما حسرت فایدهای ندارد؛ زیرا انسان تنها یک بار شانس برخورداری از نعمت زندگی در این جهان را دارد و این شانس هرگز تکرار نخواهد شد.
یکی از اصحاب امام رضا (عليه السلام) خدمت آن حضرت عرض کرد: در حالی که پروردگار در قرآن وعدۀ اجابت دعا را داده است؛ ولی دعای مرا اجابت نمیکند؛ ازاینرو در دلم شک افتاده است. حضرت فرمود: مواظب باش شیطان وارد قلبت نشود، خدا وعدۀ اجابت داده است؛ اما نفرموده چه زمانی.
خدای متعال نفرموده است تا برای دعا دست بلند کردید، فوراً دعایت مستجاب میشود. پروردگار، دعا را اجابت میکند؛ اما گاهی انسان چیزی را از خدا میخواهد که به مصلحتش نیست؛ ازاینرو خدای تبارک در زمان مناسب، بهترش را به وی عطا میکند.
حضرت فرمودند: خدا بندهای را میبیند که وقتی مشکل ندارد به درگاه الهی دعا نمیکند و از فیض قرب الهی محروم میشود؛ اما خدا دوست دارد که صدای بندهاش را بشنود.(1)
پروردگار، دوست ندارد بندهاش او را فراموش کند؛ ازاینرو وقتی دعا میکند فوراً دعایش را مستجاب نمیکند تا بنده به درگاه الهی، ناله کند و درجهاش بالاتر برود. هرچه ارتباط بنده با خدایش بیشتر باشد، درجهاش بالاتر میرود؛ ازاینرو هنگامی که دعایش مستجاب شد، به گونهای دیگر گرفتارش میکند تا از خدای متعال غافل نشود.
انسان هیچگاه نباید از رحمت و یاری پروردگار، مأیوس شود؛ بلکه در دعا بسیار اصرار کند؛ زیرا خدا دوست دارد بندهاش دعا نماید و باور کند که دعایش مستجاب خواهد شد. با وجود اینکه کسی بالاتر از اولیای الهی نیست؛ اما آنان نیز گرفتار بیشترین مصائب شدهاند. بنابراین گرفتاری، لازمه زندگی در این جهان است؛ ازاینرو باید بندگان خدا حضور خود را در حرمها، مساجد و حسینیهها که در آنها زمینه قرب به خدا بیش از دیگر اماکن است، بیشتر کنند و در همه جا در چارچوب شرع عمل کنند تا قابلیت کسب مقامهای بالاتر را پیدا کنند.
1) . کافی، ج2، ص354.
خدای متعال میفرماید: {أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَٰكُمْ عَبَثًا}؛(1)«آیا میپندارید شما را بیهوده آفریدیم؟»
بر اساس قانون کلی حاکم بر نظام هستی، مجموعهای موفق است که هدفمند باشد؛ برای مثال ساعت، یک مجموعه موفق است، دوربین عکاسی یک مجموعه موفق است، اجزای بدن انسان در کنار هم یک مجموعه موفق و از همه بالاتر نظام هستی یک مجموعه موفق است؛ زیرا هدفمند است.
انسان برای هدفمند کردن صحیح زندگی نیازمند تفکر است؛ ازاینرو فرد مؤمن با درک این مطلب در خلقت زمین و آسمان میاندیشد، پروردگار میفرماید: {وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَٰوَٰتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَٰطِلًا سُبْحَٰنَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ}؛(2)«و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند [که:] پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریدهای؛ منزهی تو! پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار».
حضرت علی (عليه السلام) که مفسر قرآن است، در این زمینه میفرماید: «فَمَا خُلِقَ
امْرُؤٌ عَبَثاً فَيَلْهُوَ وَلَا تُرِكَ سُدًى فَيَلْغُوَ؛(1)
هیچکس بیهوده آفریده نشده تا به بازی پردازد و او را به حال خود وانگذاشتهاند تا خود را سرگرم کارهای بیارزش نماید».
پس هر لحظه از عمر، حساب و کتاب دارد و بسیار پر ارزش است. انسان تنها با هدفمند کردن زندگی به موفقیت دست مییابد. تحقیقات نشان میدهد انسان هر چه زودتر هدفش را در زندگی تعیین کند موفقیتش، بیشتر خواهد بود و از عمرش بهتر و بهینهتر بهره میگیرد. گروهی از روانشناسان به دبیرستانی رفتند و از دانشآموزان دبیرستان خواستند که هدف آیندهشان را تعیین نمایند و بگویند در آینده میخواهند چه کاره شوند؟ دانشآموزان به دو گروه تقسیم شدند: گروهی که درباره شغل آیندهشان هدف قطعی و روشن داشتند و گروه دیگری که هنوز تصمیم نگرفته بودند. بعد از سالها که این دانشآموزان به سن کار رسیده بودند، به سراغشان آمدند. آنها دریافتند که گروه اول مردانی موفق و تأثیرگذار در اجتماع میباشند و گروه دوم گروهی ناموفق و سرگردان که همچنان از این شاخه به آن شاخه میپرند.
البته یک مسئله مهم در تعریف موفقیت، این است: موفقیت زمانی معنا مییابد که انسان افزون بر هدف شخصی، هدف نوعی نیز داشته باشد؛ یعنی آنچه با تلاش آموخته و به دست آورده در اختیار همنوعانش قرار دهد و شخص مفیدی در اجتماع گردد.
تنها با کار و کوشش بایسته میتوان به نتیجه دست یافت؛ برای مثال گاهی
1) . نهج البلاغه، حکمت 370.
از دانشآموزی میپرسند: هدفت چیست؟ میگوید: قبولی در کنکور؛ ولی هیچگاه درس نمیخواند و تلاش نمیکند. این شیوه نشان دهنده آن است که این شخص به هدف نخواهد رسید یا شخصی که میگوید: من منتظر امام زمان هستم، هدفی بسیار ارزشمند دارد؛ ولی آیا در این راه تلاش میکند؟ تزکیه نفس میکند؟ بندگی خدا را میکند؟ از محرمات دوری میکند؟ به خلق خدمت میکند؟ اگر پاسخها مثبت باشد، او را منتظر حقیقی گویند. بنابراین کسی تنها با شعار و گفتار به هدف نمیرسد، هرچند هدفش مقدس باشد؛ بلکه به دنبال آن عمل صحیح لازم است. پس در زندگی هدفمند باشیم و در راه رسیدن به آن کار صحیح انجام دهیم و بهترین کار برای جوانان، کسب علم مفید است.
بنابراین با تعیین هدف در زندگی و تلاش و همت میتوان به هدف دست یافت و از عمر، استفادۀ بهینه کرد.
گاهی برخی افراد برای توجیه عقبماندگی خویش اظهار میکنند که فلان شخص هوش و استعداد بالایی دارد و همین سبب موفقیتش شده است؛ ولی این استدلال، درست نیست؛ زیرا همانگونه که شخص، هر اندازه قابلیت انجام کاری را داشته باشد، تا اراده و تلاش جدی نکند، کاری از پیش نخواهد برد، هر اندازه نیز انسان صاحب ذوق و هوش و استعداد بالایی باشد تا آن ذوق و هوش مقرون به پشتکار و سعی و عمل نباشد، مثمر ثمر نخواهد بود.
خدا میفرماید: {وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ * وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَىٰ}؛(1)«و برای
1) . سورة نجم، آیة 39-40.
آدمی جز نتیجه کوشش نباشد و البته نتیجه کوشش او به زودی دیده خواهد شد». این قانون کلی حاکم بر هستی است که قانونهای الهی تغییرناپذیر است. نکته قابل توجه در این آیه وجود کلمه انسان است؛ یعنی فرق نمیکند که شخص بر حق باشد یا بر باطل، فردی که تلاش میکند نتیجه آن را میبیند.
داستان همت و پشتکار یکی از علمای بزرگ در لغت عرب معروف است. او تا سی سالگی بیسواد بود؛ ولی در این سن، اراده کرد علم بیاموزد؛ ازاینرو به مکتب رفت و از استاد تقاضا کرد به وی درس دهد. معلم جملهای را به او تعلیم داد و از او خواست آن را حفظ کند و بعد از چند روز بیاید و آن را ارائه دهد؛ ولی او جمله را اشتباه حفظ کرد و همین موجب شد که مورد تمسخر قرار گیرد. از این جهت ناراحت شد و از شهر خارج و راهی صحرا شد تا کنار چشمه آبی رسید. دید آب چشمه بر اثر ریزش مداوم بر سنگ زیرین توانسته در سنگ حفرهای ایجاد کند و حوض آبی تشکیل دهد که با خود گفت: قلب و مغز من از این سنگ سختتر نیست، شاید قطره و دو قطره آب اثر نداشته باشد؛ ولی ریزش مداوم آب پس از سالها تأثیرگذار بوده، پس من هم میتوانم با کوشش مستمر و مداوم به نتیجه برسم. سرانجام بر اثر کوشش و زحمت بسیار از بزرگان ادبیات عرب شد.
باید بدانیم که به جز پیامبران و امامان (عليهم السلام) و بندگان برگزیدة خدا بقیه افراد بشر تقریباً در یک سطحاند و آنچه سبب تمایز آنها میشود، نتیجۀ تلاش، همت و خواست آنهاست.
امام علی (عليه السلام) فرمودند: «الْمَرْءُ بِهِمَّتِهِ؛(1)شخص با همتش است». همچنانکه
1) . عیون الحکم و المواعظ، ص61.
یک پرنده هر چند جثه کوچک و ناچیز داشته باشد دو بالش سبب اوج گرفتنش میشود، یک انسان نیز هر چند در نظرها کوچک یا بیاستعداد بیاید؛ ولی پشتکارش سبب پروازش خواهد شد.
در بعضی شرایط سخت، فرد میپندارد نمیتواند به خواستهاش برسد؛ ازاینرو خود را با دلایل گوناگون توجیه میکند که امکان موفقیت وجود ندارد؛ در حالی که خدا انسان را قویترین موجود آفریده و میتواند در سختترین شرایط نیز بهترین و موفقترین باشد.
نمونه بارز این موفقیت چهارمین اسوه بشریت، امام زین العابدین (عليه السلام) میباشند. شاید کسانی که در شرایط زمانی ایشان بودند فکر میکردند امام (عليه السلام) نمیتوانند هیچ فعالیتی انجام دهند؛ زیرا حادثه هولناک عاشورا و پس از آن «فاجعه حرّه» که در آن یزید به سرکوب شدید و بیرحمانه نهضت مردم مدینه پرداخت، این حوادث رعب و وحشت بسیاری در میان شیعیان ایجاد کرد. در منطقه نفوذ خاندان پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به ویژه مدینه و کوفه اختناق شدیدی حاکم شد، شیعیان و پیروان امامان دستخوش ضعف و سستی گردیدند و انسجامشان از هم پاشید.
امام سجاد (عليه السلام) با اشاره به این وضع ناگوار میفرمود: در تمام مکه و مدینه بیست نفر نیستند که ما را دوست بدارند.(1)مسعودی، مورخ نامدار تصریح میکند: علی بن الحسین امامت را به صورت مخفی و با تقیه شدید و در زمانی
1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج4، ص104.
دشوار عهدهدار گردید.(1)
یکی از ستمکارترین و خونریزترین حکام بنیامیه، عبدالملک بن مروان میباشد. بیشترین دوران امامت حضرت سجاد (عليه السلام) یعنی مدت بیست و یک سال، مصادف با حکومت او شد. مسعودی مینویسد: عبدالملک فردی خونریز و کارگزاران او مانند حجاج حاکم عراق، مهلّب حاکم خراسان و هشام بن اسماعیل حاکم مدینه نیز همچون وی سفاک و بیرحم بودند.(2)
امام سجاد (عليه السلام) در چنین شرایطی امامت را عهدهدار شدند و به گونهای کار کردند که زمینه برای دو امام بعد از ایشان فراهم شد؛ از جمله فعالیتهای ایشان این بود که بردگان را خریداری کرده، مدتی تحت تعلیم و تربیت قرار میدادند و پس از آنکه آنها را آزاد میکردند، هر کدام یک فرد تربیت شده و الگو برای دیگران بودند. آنان پس از آزادی نیز پیوند معنوی خود را با امام قطع نمیکردند و به سهم خود دیگران را تحت پوشش تربیتی قرار میدادند. این برنامه امام با توجه به محدودیتهایی که ایشان در ارشاد و هدایت مستقیم جامعه با آن روبهرو بودند، بسیار در خور توجه و بررسی است.
دیگر اینکه امام بسیاری از اهداف و مقاصد خودشان را در قالب دعا و مناجات بیان میکردند. مجموعه دعاهای ایشان به نام «صحیفه سجادیه» معروف است. این صحیفه پس از قرآن مجید و نهج البلاغه، بزرگترین و مهمترین گنجینه گرانبهای حقایق و معارف الهی به شمار میرود. همچنین نمونهای از آموزههای تربیتی و اخلاقی که از امام چهارم به یادگار مانده،
مجموعهای به نام «رسالة الحقوق» است. امام خواسته خود را به بهترین روش و در بدترین شرایط اعمال کردند. آنچه از ایشان به یادگار مانده تا به امروز مورد استفاده جویندگان راه سعادت قرار میگیرد. بنابراین آن حضرت از سختیها نهراسید:
آسان کشد به ساحل مقصود، رخت و بخت *** آن ناخدا که سختی دریا کشیده است
انسان باید همواره خواهان بهترینها باشد؛ برای مثال اگر کسی خواهان پزشک شدن است، هدفش این باشد که بهترین پزشک شود، در غیر این صورت ممکن است یک پزشک معمولی نیز نخواهد شد. گاهی شخصی پزشک میشود؛ ولی همین که امورش میگذرد، برایش کافی است و دیگر سعی نمیکند تا به مدارج بالاتر برسد. از وقتی این منش در میان مسلمانان رواج یافت که به اندک اکتفا کنند عقبماندگی آنان آغاز شد.
یکی از اصحاب امام صادق (عليه السلام) مغازهای داشت. مدتی حضرت از آن مغازه گذر میکردند و میدیدند بسته است. سراغ صاحب مغازه را گرفتند، گفتند: در خانه عبادت میکند. حضرت به دیدارش رفتند و علت را جویا شدند. گفت: سنم بالا رفته و از لحاظ مادی بینیازم. آنقدر ثروت دارم که خرج خودم کنم و برای ورثه نیز مبلغی باقی بگذارم. حضرت فرمودند: این شیوه را رها کن و فردا صبح به سوی عزت خود برو.
عرض کرد: یابن رسول الله! من از صبح تا شب عبادت خدا را میکنم،
حضرت فرمودند: عبادت به جای خود، کار هم به جای خود.(1)
کار کردن یک ارزش است، آنگاه اگر کسی ثروتمند است، آن را افزایش دهد. سپس ثروتش که بیشتر شد، در راه خدا انفاق کند، مسجد بسازد، حسینیه بسازد، کار خیر انجام دهد، کتاب چاپ کند. مؤسسات دینی چگونه بنا شده است؟ مگر نه این است که با پول مردم بنا شده است؟ اگر پول نبود، حسینیهها چگونه بنا میشد؟
همچنین در کسب علم اگر کسی به درجهای از علم رسید، احساس نکند که بینیاز شده است. در روایت آمده است: «مَنِ اسْتَوَى يَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ؛(2)
هر کس دو روزش مساوی باشد، مغبون است»؛ زیرا عمرش را از دست داده و استفاده نکرده است.
همیشه در نظر داشته باشیم کسانی که موفق شدهاند بر دنیا تأثیر بگذارند، افراد عادی مثل من و شما بوده و حتی از نظر شرایط زمانی و مکانی شاید از ما پایینتر بودهاند؛ اما با دید بلند و همت عالی توانستهاند نام خود را در تاریخ به عنوان افراد تأثیرگذار ثبت کنند.
حتی زمانی که انسان دعا میکند، بهترینها را از پروردگار بخواهد. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) قبل از اسلام مهمان شخصی از طائف شدند، او بعد از اسلام خدمت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) آمد، حضرت به او گفتند: که حاجتت را بخواه، گفت: دویست گوسفند حاجت من است. هنگامی که خارج شد پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: چه میشد که همچون آن پیرزن بنیاسرائیل که خواستههای بزرگی از موسی (عليه السلام)
داشت؛ از جمله درخواستهایش از موسی این بود که ای موسی! از خدای متعال بخواه که من در بهشت همسایهات باشم.(1)
قَالَ فَقَدِمَ الرَّجُلُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) فَسَلَّمَ عَلَيْهِ وَأَسْلَمَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَ تَعْرِفُنِي يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ وَمَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا رَبُّ الْمَنْزِلِ الَّذِي نَزَلْتَ بِهِ بِالطَّائِفِ فِي الْجَاهِلِيَّةِ يَوْمَ كَذَا وَكَذَا. فَأَكْرَمْتُكَ! فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) : مَرْحَباً بِكَ سَلْ حَاجَتَكَ فَقَالَ أَسْأَلُكَ مِائَتَيْ شَاةٍ بِرُعَاتِهَا فَأَمَرَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) بِمَا سَأَلَ ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِهِ مَا كَانَ عَلَى هَذَا الرَّجُلِ أَنْ يَسْأَلَنِي سُؤَالَ عَجُوزِ بَنِي إِسْرَائِيلَ لِمُوسَى (عليه السلام) ... قَالَتْ فَإِنَّ حُكْمِي أَنْ أَكُونَ مَعَكَ فِي دَرَجَتِكَ الَّتِي تَكُونُ فِيهَا - يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي الْجَنَّةِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) مَا كَانَ عَلَى هَذَا لَوْ سَأَلَنِي مَا سَأَلَتْ عَجُوزُ بَنِي إِسْرَائِيلَ».
وقتی شخص میتواند باارزشترین را بخواهد، چرا به کمترین اکتفا کند؟! برای اوج گرفتن، همیشه بهترینها را بخواهیم و برای رسیدن به آن همت عالی داشته باشیم.
همت بلند دار که مردان روزگار *** از همت بلند به جایی رسیدهاند
برخی میگویند: یک لقمه نان برای سیر شدن شکم کافی است. خدا کریم است و رزق و روزی ما را میرساند. انسان باید در زندگی قانع باشد.
بله، طمع، صفت ناپسندی است؛ اما طمع غیر از همت بلند است. طمع یعنی شخص بیش از کشش و میزان ظرفیت و تواناییاش بخواهد چیزی را به دست آورد؛ وگرنه اگر کسی تلاش کند و سود بیشتری به دست آورد، این طمع نیست؛ زیرا به اندازه تواناییاش تلاش کرده، سود هم خواهد برد. آنگاه اگر
1) . کافی، ج8، ص155: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (عليه السلام) قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) كَانَ نَزَلَ عَلَى رَجُلٍ بِالطَّائِفِ قَبْلَ الْإِسْلَامِ فَأَكْرَمَهُ فَلَمَّا أَنْ بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلی الله عليه وآله وسلم) إِلَى النَّاسِ قِيلَ لِلرَّجُلِ أَ تَدْرِي مَنِ الَّذِي أَرْسَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَى النَّاسِ قَالَ لَا قَالُوا لَهُ هُوَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ يَتِيمُ أَبِي طَالِبٍ وَهُوَ الَّذِي كَانَ نَزَلَ بِكَ بِالطَّائِفِ يَوْمَ كَذَا وَكَذَا فَأَكْرَمْتَهُ.
او این پول را بهینه هزینه کند، بهترین کار را انجام داده است. طمع غیر از همت بلند است. طمع انسان را نابود میکند؛ در حالی که همت بلند، شخص را در اوج قرار میدهد.
در کنار خواست انسان و اراده و همت بلند، شرط دیگری نیز لازم است که تا آن نباشد شخص به موفقیت نمیرسد و آن توفیق از سوی خدای متعال است. اوست که باید موانع غیر ارادی مانند ناتوانیها، نقصها و کمبودها را برطرف کند تا شخص به هدفش برسد؛ برای مثال گاهی دو نفر مغازهدار هر دو میخواهند کسب و کار خوبی داشته باشند و در این زمینه تلاش فراوان میکنند؛ ولی یکی به هدف میرسد و دیگری به هدف نمیرسد؛ حتی ممکن است ورشکست شود؛ زیرا در این مورد شرایط مهم و تأثیرگذار برای یکی فراهم شده و برای دیگری فراهم نشده است. در اینجا به سه عامل مهم ایجاد توفیق اشاره خواهد شد:
شخصی که بنده خالص خدا باشد، توفیق الهی شامل حالش میشود. پروردگار میفرماید: {فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ}؛(1)«پس مرا یاد کنید، تا شما را یاد کنم». البته روشن است که خدا محتاج بندگانش نیست. خدا میفرماید: {يَٰأَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ}؛(2)«ای مردم، شما به خدا نیازمندیدو
اوست که بینیاز ستوده است». این ماییم که فقیر درگاه رحمت اوییم؛ اما پروردگار از ما خواسته، بنده خوبی برایش باشیم و بازتاب آن خوبی نیز در وجود خود ما خواهد بود؛ همچنانکه بازتاب بدی نیز در وجود خود انسان خواهد بود. وقتی پدری کودکش را از دست زدن به چاقو منع میکند، شاید آن بچه دلیلش را نفهمد؛ ولی عمل به این دستور به سود کودک است. بندۀ خوب نیز سر به طاعت و بندگی معبودش میسپارد و نتیجه آن را در زندگی میبیند.
در بسیاری از آیات قرآن، خدا بعد از سفارش به بندگی خود، احسان به پدر و مادر را توصیه کرده است. پروردگار میفرماید: {وَاعْبُدُواْ اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُواْ بِهِ شَيْءًا وَبِالْوَٰلِدَيْنِ إِحْسَٰنًا}؛(1)«و خدا را بپرستید و چیزی را با او شریک مگردانید و به پدر و مادر احسان کنید». هر کس به پدر و مادرش احسان کند، نتیجه آن را در همین دنیا قبل از آخرت خواهد دید و این مسئله استثنا ندارد و مسلمان و غیر مسلمان را در بر میگیرد.
کسی که پدر و مادرش را خدای ناخواسته آزار دهد، حتی اگر آنها نفرینش نکنند، از دید پروردگار پنهان نمینماند. ممکن است حتی سالها پس از فوت آنها به هر دری بزند و همۀ وسایل موفقیت را هم فراهم کند، به نتیجه نمیرسد و همۀ درها بر او بسته میشود؛ اما او خود بوده که توفیق را از خودش سلب کرده است؛ زیرا همه کارهای خدا سنجیده است. خدای متعال
1) . سورة نساء، آیة 36.
میفرماید: {فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ...}؛(1)«پس هرکس هموزن ذرهای نیکی کند [نتیجۀ] آن را خواهد دید».
حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرمایند: «مَن عَلّمني حَرفاً، فقد صَیرني عبداً؛(2)
کسی که یک حرف به من بیاموزد، مانند آن است که مرا بنده خویش گردانده است» یعنی چه؟! یعنی من آن شخص را همچنانکه بنده مولایش را احترام میکند و اطاعت میکند، همانطور احترام و اطاعتش میکنم. ادب و تواضع شاگرد و فراموش نکردن زحمات استاد از نظر خدا دور نمیماند و باعث توفیق و سعادت شاگرد در زندگی میشود.
خدای متعال میفرماید: {يَٰنِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٖ مِّنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ}؛(1)«ای همسران پیامبر، شما مانند هیچیک از زنان [دیگر] نیستید، اگر تقوا داشته باشید».
انسان در هر موقعیتی قرار بگیرد، همینکه به سن بلوغ رسیده باشد، از سوی خدا دارای تکلیف میشود. این تکلیف شعاعهای فراوانی مییابد. پیش از همه نسبت به خدا تکلیف مییابد، بعد نوبت به خلق خدا میرسد؛ برای مثال فرزند در برابر پدر و مادر و بر عکس تکلیف دارند. همچنین هرکس نسبت به دوست، همسر، بستگان و دیگر افراد جامعه تکلیف دارد. حاکم نیز در برابر زیردستان و... مسئولیت دارد. بنابراین شخص هر مسئولیتی پیدا کند، حتی اگر ناخواسته دارای عنوان و درجهای شود، بنا به حکم انسان بودنش، از لحاظ شرع و عرف، دارای تکلیف است.
چرا اگر کسی ناخواسته در موقعیتی قرار گیرد، باز هم دارای تکلیف میشود؟ بعضی امور اینگونه است؛ برای مثال در جریان حرکت امام حسین (عليه السلام) به سمت کربلا، افرادی بودند که وقتی خبر نزدیک شدن امام
1) . سورة احزاب، آیة 32.
حسین (عليه السلام) به کوفه را شنیدند از کوفه خارج شدند تا با امام حسین (عليه السلام) روبهرو نشوند؛ اما اتفاقاً در راه با امام حسین (عليه السلام) روبهرو شدند، امام نیز از آنها یاری طلبیدند. آیا آنان چون نخواستند با حضرت روبهرو شوند، تکلیفی ندارند؟ چرا تکلیف دارند. گاهی شخص از مکانی عبور میکند، میبیند جان انسانی در خطر است. در اینجا اگر بتواند نجاتش دهد، بر وی واجب است، به او کمک کند. با وجود اینکه به صورت ناگهانی با این صحنه روبهرو شده است؛ ولی این حالت تکلیف را ساقط نمیکند. پس خدای متعال از بشر خواسته در هر موقعیتی قرار گرفت، خواسته یا ناخواسته آن را قدر بداند و ادای تکلیف کند.
هر قدر انسان از نظر علمی، دینی، اجتماعی، خانوادگی و... تواناتر باشد، مسئولیت و وظیفهاش سنگینتر میشود؛ برای مثال کسانی که منتسب به رسول الله هستند (سادات)، بنا بر موقعیتی که دارند مسئولیتشان سنگینتر است. در روایاتی آمده است: اگر سید مرتکب گناهی شود، در نامه اعمالش دو برابر نوشته میشود؛ یعنی اگر یک غیر سید دروغ بگوید و یک سید نیز همان دروغ را بگوید، گناه آن سید بیشتر است.(1)ممکن است بگوید: سید شدن که دست من نبوده است، من که پدر و مادر خود را انتخاب نکردهام، پاسخش این است که فرقی نمیکند حالا که در این موقعیت قرار گرفته و نوه پیغمبر شدهای، باید احترام جدّت را داشته باشی و بیش از دیگران مراقب رفتارت باشی یا برای مثال زنی که همسر پیامبر شده چه به اختیار خودش بوده یا راضی به اختیار
1) . تفسیر فرات کوفی، ص402.
دیگران - برای مثال پدر - شده فرقی نمیکند. حالا که او در این موقعیت است، مسئولیتش از دیگران سنگینتر است. خدا میفرماید: {يَٰنِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٖ مِّنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ}.(1)
حالا اگر این جایگاه را مراقبت نکند و گناه آشکاری از او سر زند، در اینجا خدا میفرماید: {يَٰنِسَاءَ النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَٰحِشَةٖ مُّبَيِّنَةٖ يُضَٰعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ}؛(2)«ای همسران پیامبر، هر کس از شما مبادرت به کار زشت آشکاری کند، عذابش دو چندان خواهد بود». اگر گناه بزرگی از آنها سر زند، پروردگار او را دو برابر زنان دیگر عذاب میکند؛ زیرا عذاب به میزان تأثیر این گناه بستگی دارد.
چکیدة سخن آنکه: 1. اگر انسان در موقعیت ویژهای قرار گرفت، باید طبق آن موقعیت عمل کند و وظیفهاش را انجام دهد؛ برای مثال جوان تا وقتی ازدواج نکرده، تنها مسئول خودش است؛ ولی زمانی که ازدواج کرد و دارای فرزند شد، مسئولیتش توسعه مییابد. هم از لحاظ برآوردن نیازهای مادی و تأمین رفاه خانواده و هم در بُعد نیازهای معنوی؛ ازاینرو خدا میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ قُواْ أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ}؛(3)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، خودتان و کسانتان را از آتشی که سوخت آن، مردم و سنگهاست حفظ کنید». هم خودت را از آتش جهنم حفظ کن و هم اهل
خودت را؛ زیراتو در محیط خانواده، مسئولیت داری.
خدای متعال میفرماید: {وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ}؛(1)«و توفیق من جز به [یاری] خدا نیست، بر او توکل کردهام و به سویش باز میگردم».
خدای تبارک و تعالی تمام کارها و تقدیراتش حکیمانه و بر پایه مصلحت است. گاهی برخی خیال میکنند چیزهایی بدون دلیل و مصلحتاندیشی آفریده شده است؛ اما این پندار به علت عدم اطلاع آنان از حقیقت آفریدهها و تقدیرات الهی است. پروردگار میفرماید: {وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا}؛(2)«و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است». انسان مقدار علمی که دارد، در مقابل مجهولاتش بسیار اندک است. شخصی از علما بر منبر نشست، از او سؤالی کردند.گفت: پاسخش را نمیدانم؛ زیرا در روایت آمده است: اگر از شما سؤالی پرسیدند که پاسخش را نمیدانید، از اینکه بگویید نمیدانم، خجالت نکشید.(3)سؤال دوم را پرسیدند، گفت: نمیدانم. سؤال سوم، گفت: نمیدانم. شخصی به او گفت: تو که نمیدانی، چرا بالای منبر رفتی؟! گفت: من به مقدار
علم خود دو پله از منبر بالا رفتم، اگر به مقدار جهل خودم میخواستم بالا روم باید منبری میگذاشتند که تا آسمانها پله داشته باشد.
از جمله امور مهم در تقدیرات انسانها، مسئله هدایت و ضلالت است که خدای متعال در آیاتی از قرآن کریم آن را به خود نسبت میدهد و میفرماید: {إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ}؛(1)«[ای پیامبر!] تو نمیتوانی کسی را که دوست داری، هدایت کنی؛ ولی خدا هر کس را بخواهد، هدایت میکند و او به هدایتیافتگان آگاهتر است».
در آیه دیگر دارد: {أَتُرِيدُونَ أَن تَهْدُواْ مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَمَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا}؛(2)
«آیا شما میخواهید کسی را که خدا گمراه کرده، هدایت کنید؟! در حالی که هر کس را خدا گمراه کند، راهی برای او نخواهی یافت».
حال اگر انسان این آیات را به تنهایی ملاحظه کند، با خود میگوید: پس کسی که کافر یا گمراه از این دنیا رود، تقصیر او نیست؛ زیرا پروردگار نخواسته که او را هدایت کند.
اگر بنا باشد که پروردگار بدون سبب کسی را هدایت یا گمراه کند و سپس کسی را به علت این گمراهی عذاب کند، ظلم کرده است. خدا هم از ظلم منزه است، پاسخ در خود قرآن است، خدای متعال میفرماید: اگر ما کسی را هدایت کردیم، به خاطر رفتار خودش است؛ یعنی کاری میکند که شایستگی و لیاقت هدایت مییابد، یا کار ناپسندی انجام میدهد که به سبب آن سقوط میکند و به سمت گمراهی میرود؛ برای مثال قرآن میفرماید:
{وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَٰسِقِينَ}؛(1)«و خدا گروه فاسقان را هدایت نمیکند». زیرا شخص بر اثر فسق، شایستگی هدایت را از دست میدهد. بنابراین خدای متعال کارهایش بر اساس حکمت است و هیچ کاری را بیحکمت انجام نمیدهد.
اینکه گفته میشود فلانی بر این امر توفیق یافت و یا توفیق بر این کار را نیافت، به چه معناست؟ و توفیق چگونه کسب میشود؟
پاسخ: توفیق بدین معناست که اسباب کار خیر برای شخصی فراهم شود و کارهایش به گونهای آسان اصلاح شود و عدم توفیق بدین معناست که با وجود توانایی شخص، اسباب و شرایط برایش فراهم نشود یا با وجود فراهم بودن اسباب، خود شخص اراده و میل انجام کار را نداشته باشد.
باید توجه داشت که کسب یا سلب توفیق از سوی خدای متعال صورت میگیرد؛ یعنی خدا شخصی را موفق یا توفیق را از شخصی سلب میکند. در قرآن آمده: {وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ}؛(2)«توفیق من، جز به خدا نیست بر او توکل کردم و به سوی او باز میگردم». پس توفیق از خداست؛ ولی با توجه به مبحث قبل این کار خدای متعال نیز بیدلیل نیست؛ بلکه دلیلش عملکرد خود انسان است؛ برای مثال شخصی کار خیری انجام داده که شاید خودش به طور کلی فراموش کرده است؛ ولی همان سبب شده هماکنون توفیق برایش حاصل شود و یا کار شری انجام داده و توبه نکرده، که هماکنون بازتابش سلب توفیق از اوست. خیلی وقتها انسان میبیند همه وسایل برای
انجام دادن کار خیر برایش فراهم است؛ اما توفیق بر انجام دادن آن کار نمییابد و بعد پشیمان میشود که چرا انجام ندادم، هر چه هم فکر میکند به جایی نمیرسد؛ ولی مطمئناً عاملی باعث سلب توفیقش شده است. حال چه چیزی سبب سلب توفیق میشود، در اینجا دو مورد را بیان میکنیم که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته است:
توجه به این مطلب مهم است که موازین خدای متعال با موازین انسانها فرق دارد؛ ازاینرو هیچ کار خوبی را کوچک نشماریم و هیچ کار بدی را نیز حقیر نشماریم. در روایت آمده است: هیچ طاعتی را کوچک نشمار، شاید رضای الهی در همان باشد و هیچ معصیتی را کوچک نشمار، شاید غضب خدا در همان باشد و هیچ دعایی را کوچک نشمار، شاید همو مستجاب شود و احدی را کوچک نشمار، شاید همو ولی خدا باشد.(1)
امور خدا با موازین ظاهری انسانها متفاوت است؛ ممکن است چیزی که در نظر ما بسیار عادی است، نزد خدای متعال بسیار عظیم باشد و برعکس چیزی که نزد ما بسیار مهم است، نزد خدا هیچ اهمیت نداشته باشد و همین مسائل سبب توفیق یا سلب توفیق میشود.
1) . خصال، ج1، ص209: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى أَخْفَى أَرْبَعَةً فِي أَرْبَعَةٍ أَخْفَى رِضَاهُ فِي طَاعَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئاً مِنْ طَاعَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ رِضَاهُ وَأَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَأَخْفَى سَخَطَهُ فِي مَعْصِيَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئاً مِنْ مَعْصِيَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ سَخَطُهُ مَعْصِيَتَهُ وَأَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَأَخْفَى إِجَابَتَهُ فِي دَعْوَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَ طَاعَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ رِضَاهُ وَأَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَأَخْفَى سَخَطَهُ فِي مَعْصِيَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئاً مِنْ مَعْصِيَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ سَخَطَهُ وَأَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَأَخْفَى إِجَابَتَهُ فِي دُعَائِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئاً مِنْ دُعَائِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ إِجَابَتَهُ وَأَنْتَ لَا تَعْلَمُ وَأَخْفَى وَلِيَّهُ فِي عِبَادِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ عَبْداً مِنْ عِبَادِهِ فَرُبَّمَا يَكُونُ وَلِيَّهُ وَأَنْتَ لَا تَعْلَمُ».
برخی خیال میکنند کسب رضای خدا و دوری از غضبش، فقط به انجام دادن واجبات و ترک محرمات است؛ در حالی که اینگونه نیست، شاید کارهایی واجب یا حرام نباشد؛ اما خدای تبارک و تعالی برای آن چیز غیر واجب یا غیر حرام اهمیت قرار داده است، حالا به علتی واجب یا حرام نشده است؛ اما اهمیت خودش را از دست نداده است؛ برای مثال خدای متعال در باره عفو و بخشش میفرماید: {وَأَن تَعْفُواْ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ}؛(1)«و گذشت کردن شما به پرهیزگاری نزدیکتر است».
در جای دیگر میفرماید که بخششتان سبب آمرزیدن شما از سوی خدا میشود: {وَلْيَعْفُواْ وَلْيَصْفَحُواْ أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ}؛(2)«آنها عفو کنند و چشم بپوشند، آیا دوست نمیدارید خدا شما را ببخشد؟!» اگر کسی به شما ظلم کرد و میتوانی او را عفو کن؛ زیرا عفو، محبوب(3)و از فضایل اخلاقی و به تقوا نزدیکتر است. نتیجهاش این است که خدای متعال نیز از گناهانت درمیگذرد. پس تنها انجام دادن واجب و ترک حرام دین نیست؛ بلکه دین، مجموعه کاملی است که آداب، اخلاق، آیین زندگی و... را شامل میشود. بسیاری از این امور غیر واجب است؛ ولی اگر انسان به آنها ملتزم شود، سبب کسب توفیق وی خواهد شد.
شخصی صفحه قرآنی را احترام کرد، همین عمل کوچک سبب شد که
خدای متعال او را به توبه موفق کند.
دو نفر در راه کربلا بودند که امام حسین (عليه السلام) از آنها یاری خواست.
اولین آنها زهیر بن القین است، زهیر عثمانی بود. چنین شخصی دعوت امام حسین (عليه السلام) را پذیرفت و به دست امام (عليه السلام) هدایت شد و جزء شهدای کربلا شد. چه چیزی باعث شد که کلام امام حسین (عليه السلام) در او اثر کند، حتماً یک سلسله امور دینی را که مورد رضای خدای متعال است، در طول زندگی رعایت کرده بود که خدا در آن لحظه حساس چنین موفقش فرمود.
دومین نفری که امام حسین (عليه السلام) در راه کربلا با وی برخورد کرد و از او نصرت طلبید، عبیدالله بن حرّ جعفی است. امام خطاب به او فرمود: «ان علیك ذنوباً كثیرة، فهل لك من توبة تمحى بها ذنوبك؟؛ گناهان زیادی مرتکب شدهای، اکنون میتوانی با نصرت ما، گذشته خود را جبران کنی و توبه نمایی». عبیدالله گفت: مرا معذور دارید! اما اسبی تیزرو و شمشیری برّان دارم که آن را تقدیم شما میکنم. امام (عليه السلام) فرمود: «لا حاجة لنا فیك ولا في فرسك؛ ما نه به تو احتیاجی داریم و نه به اسب تو!» و به فرموده قرآن کریم، انسانهای ظالم را تکیهگاه خود قرار نمیدهم. دلیل این سلب توفیق عظیم عبیدالله بن حر جعفی چه بود؟! حضرت سیدالشهداء (عليه السلام) او را چنین توصیف فرمود: «عبیدالله! تو گذشته تاریکی داری. تو در صفین، معاویه را کمک کردی. تو قطع طرق کردی. اکنون میتوانی از فرصت استفاده کنی و توبه نمایی». در واقع، آمدن امام (عليه السلام) به سراغ عبیدالله برای نجات غریق بود؛ ولی عبیدالله توفیق توبه نیافت و بعد از واقعه جانسوز کربلا همیشه تأسف میخورد که چرا امام حسین (عليه السلام) را یاری نکرد.(1)
1) . امالی، شیخ صدوق، ص154.
خدای متعال میفرماید: {وَلَن تَرْضَىٰ عَنكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَىٰ}؛(1)«و هرگز یهودیان و ترسایان از تو راضی نمیشوند، مگر آنکه از کیش آنان پیروی کنی. بگو: در حقیقت، تنها هدایت خداست که هدایت [واقعی] است».
خدای متعال به عبادت و اطاعت بشر نیاز ندارد؛ بلکه این بشر است که در تمام امور به خدا نیازمند است. پروردگار میفرماید: {يَٰأَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ}؛(2)
«ای مردم! همه شما نیازمندان خدایید و تنها خداست که غنی بالذات و ستوده صفات است».
پیامبر و ائمه طاهرین (عليهم السلام) نیز به مردم نیازی ندارند؛ به همین دلیل خدا، پیامبر و ائمه (عليهم السلام) آن چیزی را که حقیقت است، بیان میکنند؛ نه آن چیزی را که مردم دوست دارند، برخلاف برخی احزاب یا افرادی که خود را کاندیدای پستهای سیاسی میکنند، برای دستیابی به پیروزی، دنبال برآوردن خواسته
مردم هستند هر چند آن خواست نامشروع باشد و بر اساس آن خواستهها شعار میدهند - حال بعد از پیروزی به این شعار عمل کنند یا نکنند بحث دیگری است - زیرا به رأی مردم نیازمندند تا بتوانند نماینده پارلمان یا نخستوزیر شوند یا به هر مقام دیگری نایل شوند. بنابراین شعارهایی که میدهند بر اساس خواسته مردم است، چه درست باشد چه نادرست؛ اما خدای متعال اینگونه نیست. بر اساس خواسته مردم حکم نمیدهد. بلکه خدا، پیامبر و ائمه (عليهم السلام) حقیقت را بیان میکنند که مایه سعادت انسانهاست؛ ازاینرو میبینیم وقتی پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) احکام الهی را برای مردم بیان میکنند، پارهای از مردم این احکام را نمیپسندند؛ ولی پسند مردم مورد نظر پیامبر نیست یا برای حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) مهم بیان واقعیت بوده، هر چند که این واقعیت به خانهنشینی ایشان منجر شود؛ زیرا امارت و حکومت، هدف حضرت نبود؛ گرچه این منصب برای ایشان منصبی الهی بود.
هدف حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) اجرای خواسته خدا بود، خواه مردم بپسندند، خواه نپسندند؛ ازاینرو در روز شوری که عُمَر شش نفر را تعیین کرده بود تا بعد از خودش خلیفه را تعیین کنند، عبدالرحمن ابتدا به حضرت علی (عليه السلام) رو کرد و گفت با تو بیعت میکنیم به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره شیخین. حضرت میتوانست یک دروغ مصلحتی بگوید و قدرت را در دست بگیرد، همچنانکه عثمان این سه شرط را پذیرفت؛ ولی بعد از رسیدن به قدرت به هیچیک عمل نکرد؛ ولی ایشان قبول نکردند و فرمودند: «كتاب اللّه وسنة رسوله واجتهاد رأيي؛(1)
به کتاب خدا (قرآن)، سنت پیامبرش و چیزی که به
1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص188.
نظر خودم صحیح است عمل میکنم». البته در واقع نظر حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) همان نظر خدا و پیامبر است؛ زیرا امام، قرآن ناطق است. همین امر سبب شد سیزده سال دیگر خانهنشین شوند؛ حتی بعد از اینکه به قدرت ظاهری رسیدند، بسیاری از اموری را که رغبت مردم در آن بود؛ ولی خلاف حق و حقیقت بود انجام ندادند تا جایی که بعضی از اصحاب به حضرت گفتند به خاطر مصلحت، بعضی امور را انجام دهید و حضرت نپذیرفتند؛ زیرا هدف امام علی (عليه السلام) بیان حقیقت است، نه رسیدن به قدرت. او میخواهد راه را از چاه نشان دهد که برای همیشه اگر کسی دنبال شناخت حقیقت است، آن را بیابد و سرگشته و گمراه نگردد.
حقیقت یک ارزش است و بهشت در گرو پیروی از حقیقت است؛ ازاینرو در زندگی، رضایت کسانی مهم است که جز حق نگفته و نمیگویند. خدای متعال یکی از صفات منافقان را در قرآن اینگونه بیان میفرماید: {يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَاللَّهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضُوهُ إِن كَانُواْ مُؤْمِنِينَ}؛(1)«آنها برای شما به خدا سوگند یاد میکنند تا شما را راضی سازند، در حالی که شایستهتر این است که خدا و رسولش را راضی کنند، اگر ایمان دارند».
ملاک رستگاری، راضی بودن خدا و پیامبر است، نه رضایت مردم یا شرق و غرب. اکنون بسیاری از احکام الهی از سوی شرق و غرب زیر سؤال رفته است. دین اسلام، آماج حملات فراوانی شده است. همه اینها بدین دلیل است
1) . سورة توبه، آیة 62.
که آنان فرهنگی دارند که با فرهنگ اسلام در بسیاری از مسائل متفاوت است و برای رسیدن به اهدافشان باید فرهنگ اسلامی را از مسلمانان دور کنند؛ ازاینرو با توجه به قدرت اقتصادی، سیاسی، نظامی و تبلیغاتی که دارند، بر جامعه اسلامی فشار میآورند و علیه اسلام با انواع وسایل، تبلیغ منفی میکنند. یک عده ضعیفالنفس هم هستند که میگویند: باید از بخشی از احکام دست برداریم تا مورد حملات تبلیغی قرار نگیریم یا فلان کار را ترک کنیم؛ چراکه غیر مسلمانان خوششان نمیآید و اگر چنین کنیم علیه ما تبلیغات سوء میکنند؛ یعنی در یک کلام بیاییم دیگران را از خود راضی کنیم، آیا راضی میشوند؟!
خدای متعال حقیقتی را در قرآن بیان کرده است: {وَلَن تَرْضَىٰ عَنكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَىٰ...}؛(1)«هرگز یهود و نصاری از تو راضی نخواهند شد [تا به طور کامل تسلیم خواستههای آنها شوی، و] از آیین [تحریفیافته] آنان، پیروی کنی. بگو هدایت، تنها هدایت الهی است».
«لن» در لغت عرب برای نفی ابد است؛ یعنی هیچوقت یهود و نصاری از تو راضی نخواهند شد؛ مگر اینکه مانند خودشان یهودی یا نصرانی شوی. مسلمانان هر عملی انجام دهند و از هر حکمی از احکام خدا چشم بپوشند تا رضایت آنها را جلب کنند، آنها هرگز راضی نخواهند شد. هر روز به عنوانی، احکام اسلام را زیر سؤال میبرند. در اینجا وظیفه داریم که به جای تسلیم شدن با آگاهی از احکام اسلامی در ردّ سخن آنها برآییم و توضیح دهیم که احکام اسلام چیست، دلیلش چیست، فلسفهاش چیست، چرا خدای متعال این احکام را صادر کرده است؟ چون معتقدیم که هیچ حکمی بدون حکمت،
1) . سورة بقره، آیة 120.
فایده و دلیل نیست و همه احکام الهی دلیل و فایده دارد. پس باید توضیح دهیم و دفاع کنیم؛ اما منتظر نباشیم و برایمان مهم نباشد که آنها از ما راضی شوند؛ چون به حکم قرآن، این مسئله تحقق نمیپذیرد.
هر چقدر تلاش کنیم، همه مردم از ما راضی نمیشوند. بنابراین، پیرو خدا و رسولش باشیم که رضایتشان به نفع خود ماست؛ زیرا آنها به ما نیازی ندارند و آنچه را گفته و فرمان دادهاند در راستای سعادت انسانی است. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) ما را به دو چیز مهم سفارش کردند: تمسک به کتاب خدا؛ یعنی عمل به تمام احکام پروردگار که در قرآن موجود است، دیگری تمسک به اهل بیت ایشان؛ یعنی امامان معصوم (عليهم السلام) . پیامبر میفرمایند: اگر به این دو تمسّک کردید، هیچگاه گمراه نمیشوید؛ ازاینرو برای شما مهم نباشد که مردم چه فکر میکنند؛ بلکه مهم این باشد که حقیقت چیست و پیرو آن حقیقت باشید.
خدای متعال میفرماید: {وَمِنْهُم مَّنْ عَٰهَدَ اللَّهَ لَئِنْ ءَاتَىٰنَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّٰلِحِينَ}؛(1)«و از آنان کسانیاند که با خدا عهد کردهاند که اگر از کرم خویش به ما عطا کند، صدقه خواهیم داد و از شایستگان خواهیم شد».
در این دنیا همه چیز به اراده الهی تحقق مییابد و اراده بشر نیز در طول اراده پروردگار است؛ یعنی هر زمانی که بشر بر انجام دادن کاری اراده میکند، اراده خدا بالای اراده اوست. خدا میفرماید: {وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَٰلَمِينَ}؛(2)«تا خدا، پروردگار جهانیان، نخواهد، [شما نیز] نخواهید خواست»؛ اما این دنیا، دنیای اسباب و مسببات است و امور به واسطه سببها انجام میشود. البته گاهی خدای متعال، عملی را بدون وجود سبب صورت داده، مثل آفرینش آدم (عليه السلام) که بدون وجود والدین به این جهان آمد؛ اما اراده الهی بر این قرار گرفته که عامه امور این عالم به واسطه فراهم شدن اسباب صورت پذیرد.
سبب نیز دو قسم است: سبب مختار و سبب غیر مختار. سبب مختار در نظام هستی، انسان است که آنچه را بخواهد میتواند انجام دهد و آنچه را نخواهد میتواند انجام ندهد و بقیه سببها غیر مختارند؛ مانند گرمای آتش یا بوی خوش گل که آتش سبب غیر مختار برای گرما و گل سبب غیر مختار برای بوی خوش است.
به فرموده قرآن همه چیز به اراده خدا انجام میگیرد و در این میان آیاتی نیز در قرآن داریم که میفرماید هدایت و ضلالت نیز از جانب خداست؛ برای مثال پروردگار میفرماید: {فَيُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ}؛(1)«خدا هر که را خواهد گمراه یا هدایت میکند و او عزتمند و حکیم است». به این ترتیب وجود هر اتفاقی در این دنیا به اراده خداست.
پرسش: پذیرش این حقیقت که همه چیز با اراده پروردگار، تحقق میپذیرد با مختار بودن انسان چگونه جمع میشود؟! زیرا اگر اینگونه باشد انسان، فاعل یا سبب مختار نخواهد بود و نمیتواند آنگونه که میخواهد عمل کند؛ بلکه به آن صورتی باید باشد که خدا میخواهد و این جبر است نه اختیار.
حاکمان ستمگری مسئله جبرگرایی را مطرح و از آن به نفع خود استفاده میکردند. آنان میگفتند: خدا اینگونه اراده کرده است و من مقابل اراده الهی نمیتوانم کاری انجام دهم. به این ترتیب مسئله جبرگرایی را بین مسلمانان رواج میدادند.
1) . سورة ابراهیم، آیة 4.
در جواب باید گفت: از معنای این آیات شریفه و امثالش روشن میشود، «القرآن يفسر بعضه بعضاً؛ برخی از آیات قرآن بعضی دیگر را تفسیر میکند». جداگانه معنا کردن آیات، بدون در نظر گرفتن دیگر آیات سبب گمراهی میشود؛ برای مثال در قرآن داریم: {فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ}؛ «وای بر نمازگزاران». اگر آیه بعدش را که میگوید: {الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ}؛(1)«کسانی که در نمازشان سهلانگاری میکنند» در نظر نگیریم، آیه اول معنایش میشود: نمازگزاران وارد جهنم میشوند؛ زیرا ویل چاهی در جهنم است.
به همین ترتیب آیات بسیاری به این شکل موجود است. ما نمیتوانیم مقصود واقعی یک آیه را بدون در نظر گرفتن آیات دیگر بفهمیم. در توضیح آیات هدایت و ضلالت، خوب است، مثالی بزنیم: در روشن کردن آتش، نقش انسان به منزله سبب مختارِ روشن نمودن آتش است؛ اما چه کسی اثربخش این عمل است؟ اثر این روشنکردن، گرمابخشی است. خدای متعال به منزله سبب اصلی، گرما را بر آتش بار میکند. پس انسان در روشن کردن آتش، مختار است؛ ولی اگر آن را روشن کرد، خدا نتیجه این کار را بر آن بار میکند.
مثال دوم: شخصی که خود را از جای بلندی پرتاب میکند، بعد از چند ثانیه به زمین برخورد میکند و میمیرد. چه کسی او را پرتاب کرده است؟ خود او به عنوان سبب مختار، چه کسی او را قبض روح کرده است؟ خدای تبارک و تعالی به منزله مسبب یا نتیجهبخش اعمال است. پروردگار میفرماید: {اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا}؛(2)«خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامی باز
میستاند». نتیجه قهری سقوط از بلندی، مرگ است؛ ولی هلاکت آن فرد نتیجه عملی بوده است که با اختیار خود انجام داده است.
در هدایت و ضلالت نیز این چنین است. خدا در آیات دیگر قرآن میفرماید: {وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَٰسِقِينَ}؛(1)«و خدا نافرمانان را هدایت نمیکند». {وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَٰفِرِينَ}؛(2)«و خدا گروه کافران را هدایت نمیکند» یا: {إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّٰلِمِينَ}؛(3)«آری! خدا گروه ستمکاران را راهنمایی نمیکند». یعنی کسی که فاسق (نافرمان اوامر خدا)، یا کافر (پوشاننده حق) یا کسی که ستمگر شود، نتیجه فسق، کفر و ظلم، گمراهی است. فرد با اختیار و به دست خود فسق و ظلم میورزد و خدای عالم، نتیجه این اعمال را که گمراهی است، بر آن بار میکند. پس گمراهی نتیجه قهری عمل انسان است.
اکنون که جایگاه اراده خدا و اختیار انسان مشخص شد، ببینیم نتیجه پیمانشکنی با پروردگار چیست؟ مسئله عهد بستن با خدا بسیار مهم است و شکستن آن پیامدی بس مهلک دارد. خدا میفرماید: {أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَٰبَنِي ءَادَمَ أَن لَّا تَعْبُدُواْ الشَّيْطَٰنَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ}؛(4)«آیا با شما عهد نکردم، ای فرزندان آدم، شیطان را نپرستید که او برای شما دشمن آشکاری است». این تنها یک نمونه از عهدهای الهی است که از طرق مختلف از انسان گرفته شده و خدا
بارها اینمعنا را به او گوشزد کرده است. یا پیمانی که خدا به یکتایی خود از فرزندان آدم در عالم ذرّ گرفته،(1)با توجه به اینکه ایمان به خدا به صورت فطری و در اعماق روح آدمی است. اینها از جمله پیمانهایی است که انسان با خدای خود بسته و شکستن مکرر آن خسرانی بس بزرگ برای اوست.
در پی جریانی که برای شخصی به نام «ثعلبه» از اصحاب پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) رخ داد، خدای متعال آیاتی را در قرآن ذکر کرد و پیمانشکنان را سخت توبیخ فرمود. جریان از این قرار بود: ثعلبه، شخصی فقیر بود که کار و ثروت برای گذران زندگی خود نداشت. روزی خدمت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) مشرف شد و عرض کرد: یا رسول الله (صلی الله عليه وآله وسلم) وضع مالیام خراب است، دعا کنید تا خدای تبارک و تعالی رزق مرا زیاد گرداند و از فقر و فلاکت نجات یابم.
پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) به او فرمود: «قَلِيلٌ تُؤَدِّي شُكْرَهُ خَيْرٌ مِنْ كَثِيرٍ لَا تُطِيقُهُ؛(2)مقدار اندکی که سپاسش را ادا کنی، بهتر از مقدار زیادی است که توانایی ادای شکرش را نداشته باشی». آیا بهتر نیست به پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) تأسی جویی و به زندگی سادهای بسازی؟ ولی ثعلبه دستبردار نبود و سرانجام به پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) عرض کرد: به خدایی که تو را به حق فرستاده، سوگند یاد میکنم، اگر خدا ثروتی به من عنایت کند، تمام حقوق آن را خواهم پرداخت.
پس پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در حقش دعا فرمودند و چیزی نگذشت که دعای ایشان اجابت شد و دنیا به او رو کرد، صاحب گوسفندانی شد و کمکم تعداد آنها زیاد شد؛ به حدی که دیگر نمیتوانست آنها را در شهر مدینه نگه دارد، پس
آنها را به خارج از شهر برد و خودش نیز مجبور شد خارج از شهر بماند.
پس از مدتی پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) مأمور جمعآوری «زکات» را نزد او فرستاد، تا زکات اموالش را دریافت کند که البته چیز اندکی هم میشد؛ برای مثال کسی که گوسفند دارد، باید از هر چهل گوسفند یک گوسفند را بابت زکات بپردازد؛ یعنی دو و نیم درصد که با مالیاتهای امروز دنیا قابل قیاس نیست.
زکات در چه راهی خرج میشود؟ آیه قرآن درباره مصرف زکات میفرماید: {إِنَّمَا الصَّدَقَٰتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَٰكِينِ وَالْعَٰمِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَٰرِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِّنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ}؛(1)«زکاتها مخصوص فقرا و مساکین و کارکنان [جمعآوری و پخش] آن و کسانی که دلشان به دست آورده میشود و در [راه آزادی] بردگان و وامداران و در راه خدا، و به در راه مانده، اختصاص دارد». یعنی تمام زکات به نفع ملت و در جیب ملت است.
به هر حال فرستاده پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) برای دریافت زکات نزد ثعلبه رفت. ثعلبه گفت: اول زکات دیگران را دریافت کن و بعد سراغ من بیا. افراد ضعیف النفس دائم در انجام کار خیر، امروز و فردا میکنند؛ در حالی که در روایت آمده است: هرگاه نیت پرداخت صدقه کردی، بیدرنگ بپرداز؛ زیرا اگر انسان نیت کرد و تأخیر انداخت شیطان برای فریبش دست به کار میشود و او را به وسوسه میاندازد.(2)
به هر حال مأمور زکات رفت و برگشت، گفت: تنها زکات شما مانده است؛ ولی این بار نیز از پرداخت حق الهی خودداری کرد و افزون بر آن به
اصل تشریع این حکم نیز اعتراض نمود و گفت: این حکم، همسان «جزیه» است. ما مسلمان شدهایم که از پرداخت «جزیه» معاف باشیم و با پرداخت «زکات» چه فرقی میان ما و غیر مسلمانان باقی میماند؟ وقتی پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) سخنش را شنید، فرمود: وای بر ثعلبه! ای وای بر ثعلبه!
در این هنگام آیاتی از سوی پروردگار در توبیخ پیمانشکنان نازل شد که میفرماید: {وَمِنْهُم مَّنْ عَٰهَدَ اللَّهَ لَئِنْ ءَاتَىٰنَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّٰلِحِينَ * فَلَمَّا ءَاتَىٰهُم مِّن فَضْلِهِ بَخِلُواْ بِهِ وَتَوَلَّواْ وَّهُم مُّعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا فِي قُلُوبِهِمْ إِلَىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُواْ اللَّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا كَانُواْ يَكْذِبُونَ}؛(1)
«بعضی از آنها با خدا پیمان بستهاند که اگر از کرم خویش به ما عطا کند، قطعاً صدقه خواهیم داد و از صالحان خواهیم شد؛ اما وقتی خدا از فضل خود به آنان بخشید، بخل ورزیدند و سرپیچی کردند و روی برتافتند. این عمل (روح) نفاق را تا روزی که خدا را ملاقات کنند، در دلهایشان برقرار ساخت؛ زیرا از پیمان الهی تخلف جستند و دروغ میگفتند».
در این آیات چند نکته مهم به چشم میخورد: اول: آیه میفرماید: خدا، نفاق را در دلهایشان برقرار ساخت، به دو دلیل: 1. از پیمان الهی تخلف کردند؛ 2. دروغگو بودند؛ یعنی نفاق، نتیجۀ قهری پیمان شکنی و دروغ است. حدیثی از پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) این حقیقت را تأیید میکند: «وَلِلْمُنَافِقِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ إِذَا حَدَّثَ كَذَبَ وَإِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَإِذَا ائْتُمِنَ خَانَ؛(2)منافق سه نشانه دارد: به هنگام سخن گفتن دروغ میگوید، وقتی وعده میدهد تخلف میکند و هرگاه به او امانتی بسپارند در آن خیانت میکند».
نکته دوم: پروردگار میفرماید نفاق در دلهای پیمانشکنان پایدار میماند تا روزی که خدا را ملاقات کنند؛ یعنی نفاق گناهی است که علاج ندارد، خدا بر قلب چنین افرادی مهر بدبختی میزند: «فَطَبِعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ».(1)البته فراموش نشود که بنابر آنچه بیان شد، سبب مختار، خود انسان میشود و این مهر زدن نتیجه عمل خود شخص است؛ وگرنه خدای متعال همیشه درهای توبه را باز گذاشته است؛ اما اگر شخصی نعوذ بالله به مرحلهای برسد که دیگر امیدی به اصلاح و هدایتش نباشد، آنگاه بر قلبش مهر زده میشود؛ مانند بیماری که پزشک جوابش میکند و میگوید: دیگر علاجی نداری؛ اما سبب این بیماری، خود شخص است، نه پزشک.
اکنون که فهمیدیم نفاق علاج ندارد، خوب است منافق را کمی بیشتر توصیف کنیم. منافق کسی است که هیچ عشق و ایمانی نسبت به خدا و پیامبر در قلبش نیست و فقط اظهار مسلمانی میکند. یکی از صفات زشت آنان همین است که هنگام ناتوانی، از ایمان دم میزنند و شاید افراد دارای امکانات را مذمت کنند که چرا از امکاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمیکنند؟! اما همین که خودشان به نوایی برسند، چنان غرق دنیاپرستی میشوند که همه پیمانهای خویش را با خدا به دست فراموشی میسپارند، گویا به کلی تغییر شخصیت میدهند و درک و دید دیگری پیدا میکنند. همین کمظرفیتی، روح نفاق را چنان در آنان نهادینه میسازد که راه بازگشت را به روی آنان میبندد. پروردگار میفرماید: {فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا فِي قُلُوبِهِمْ إِلَىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ}؛(2)«این عمل (روح)
نفاق را تا روزی که خدا را ملاقات کنند، در دلهایشان برقرار ساخت».
خلاصه، انسان سبب مختار است و آنچه به او میرسد نتیجه عملش شمرده میشود. باید توجه داشت که تنها کفر، ظلم، گمراهی و پیمانشکنی نفاقآور نیست؛ بلکه گاهی انباشته شدن گناهان کوچک پیامدهای بس ناگواری به بار میآورد. ممکن است انسان یک ظلم را کوچک بشمارد و بگوید: چیز مهمی نیست؛ مگر خدا غفور و رحیم نیست؟ بله خدای متعال، غفور و رحیم است؛ به شرطی که انسان، قابلیت رحمت الهی را داشته باشد، ممکن است همین ظلم کوچک، فرد را به گمراهی بکشد. شما شنیدهاید که خیلی از آتشسوزیها از یک جرقه سیگار شروع شده است؛ جرقه سیگاری که به نظر کوچک و ناچیز میآید، یا خیلی اوقات پزشکان اخطار میدهند فلان بیماری که به نظر علاجش راحت است، اگر جدی گرفته نشود به مرگ منجر میشود و آنگاه دیگر علاجی نخواهد داشت.
پس گناهان را کوچک نشماریم، اینطور نباشد که بیتوجه آن را انجام بدهیم و از کنارش بگذریم. بسیاری از اشخاص بدبخت در آغاز زندگی، انسانهای بسیار نیکوکاری بودهاند؛ اما به علت ارتکاب یک خطای کوچک، رفتهرفته گمراه شدهاند.
باید توجه داشت که نذر نیز پیمانی است که با پروردگار بسته میشود، و در زمانی منعقد میشود که گفته شود برای خدا این نذر را میکنم؛ به هر حال وقتی با خدا پیمانی بسته میشود باید به آن عمل شود. اهمیت ندادن به پیمانشکنی باعث میشود که سرانجام شخص به نفاق کشیده شود.
خدای متعال میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٖ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرکس از شما از دین خود برگردد، به زودی خدا گروهی [دیگر] را میآورد که آنان را دوست میدارد و آنان [نیز] او را دوست دارند».
انسان در میان همه موجودات هستی، حتی فرشتگان از جایگاه والا و برتری برخوردار است. خدا فرشتگان را بدون شهوت و هواهای نفسانی - که عامل عصیانگری است - آفریده است؛ ازاینرو آنها معصوماند و هیچ گناهی انجام نمیدهند. پروردگار درباره آنان میفرماید: {لَّا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ}؛(2)«از آنچه خدا به آنان دستور داده، سرپیچی نمیکنند و آنچه مأمورند انجام میدهند».
همچنین باید توجه داشت که فرشتگان نزد خدا جایگاهی دارند که ایمان به ملائکه از ارکان دین است. پروردگار میفرماید: {كُلٌّ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَمَلَٰئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ
وَرُسُلِهِ}؛(1)«و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگان و کتابها و فرستادگانش ایمان آوردهاند». در روز قیامت، جایگاه فرشتگان، اطراف عرش است. خدا میفرماید: {وَتَرَى الْمَلَٰئِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ}؛(2)«و فرشتگان را میبینی که پیرامون عرش به ستایش پروردگار خود تسبیح میگویند». بیشترین خلقی که خدا آفریده است، ملائکه باشند.
حیوانات طبق غریزه عمل میکنند و به دلیل نداشتن عقل، تکلیف ندارند. در این میان موجودی که پروردگار به او هم عقل و هم شهوت داده، انسان است. انسان به دلیل داشتن عقل، مکلف شده است؛ ازاینرو هر چه عقلش بیشتر باشد، تکلیفش هم سنگینتر خواهد بود.
گفته شده: «حَسَنَاتُ الْأَبرَارِ سَیئَاتُ الْمُقَرَّبِین؛(3)اعمال پسندیده نیکوکاران، گناهان مقربان است». چرا؟ زیرا مقربان عقلشان بیشتر است و تکلیفشان نیز سنگینتر است؛ برای مثال عملی که از یک کودک شیرین است، چه بسا که برای یک جوان قبیح باشد؛ به هر حال، خدا به انسان عقل، شهوت و اختیار میدهد و میفرماید: {إِنَّا هَدَيْنَٰهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا}؛(4)«ما راه را به او نشان داديم یا سپاسگزار خواهد بود یا ناسپاسگزار». از روز اول هم عواملی به عنوان وسایل امتحان بر سر راه عقل قرار گرفته است؛ مانند: شیطان یا شهوتها و خواستههای نفسانی. پیامبران هم برای تأیید و تکمیل عقل، فرستاده شدند:
«وَیثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ؛(1)تا توانمندیهای پنهان شده عقلها را آشکار سازند». حال، اگر انسان خواستههای نفسانی را در راهی که عقل دستور میدهد به کار گیرد، موجب سعادتش میشود؛ برای مثال عقل میگوید: غذا خوردن اشکال ندارد؛ اما پول این غذا باید از راه حلال کسب شود و غل و غش و ربا و گول زدن که غیر مشروع است در کار نباشد. همچنین توانایی جسمی و پول در راه حلال صرف شود؛ برای مثال در قمار یا در مواردی که خلاف رضای خداست، صرف نشود و غریزه جنسی از راهی که پروردگار فرموده اشباع شود، تا مایه خیر و برکت در زندگی شود؛ اما گاهی شیطان و نفس بر انسان چیره میشوند و عقل کنار میرود. البته به اختیار خود انسان است: {إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَٰنِ كَانَ ضَعِيفًا}؛(2)«که نیرنگ شیطان [در نهایت] ضعیف است». شخصی که فریب شیطان را میخورد، نفس ضعیفی دارد و در دنیا و آخرت شقاوتمند خواهد بود.
پروردگار تبارک و تعالی برای اینکه گناه بر انسان سیطره پیدا نکند، نفس بر انسان مسلط نشود و شیطان فریبش ندهد، از سر لطف و کرمش وسایل پیروزی بر هواهای نفسانی و شیطان را در اختیار بشر گذاشته است؛ هرچند در ذات این لطف و کرم امتحان نیز وجود دارد؛ اما عوامل پیروزی در آزمایش را برای انسان فراهم کرده است. خدا کمک میکند که شخص در امتحان سربلند بیرون بیاید. حال اگر کسی با وجود کمکهای الهی در امتحانهای زندگی
شکست بخورد، مشکل خودش است؛ از جمله کمکهای الهی، این است که خدا بندگان شایستهای را قرار داده که در همه جا هستند و مردم را به راه راست تشویق میکنند. البته این افراد اندکاند؛ اما در هر زمان و مکانی هستند.
در روایت آمده است: «هیچ مکانی نیست؛ مگر اینکه خدا در آنجا حجتش را قرار داده است». در بدترین محیطها که افرادش منحرفاند، اگر بررسی شود، روشن خواهد شد که افراد درستکاری نیز در آنجا هستند. آیا این افراد به اجبار درستکار شدهاند؟ خیر؛ به اختیار خودشان و در هر کجا که باشند، منشأ خیرند و خدا به وسیله آنان بسیاری از افراد را هدایت میکند یا دست کم، حجت را بر افراد تمام میکند تا اگر انسان غافل است، با دیدن آنان بیدار شود و اگر بیدار نشود، از بدبختی و شقاوت خودش میباشد. پروردگار میفرماید: {لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةُ بَعْدَ الرُّسُلِ}؛(1)تا برای مردم، پس از [فرستادن] پیامبران در مقابل خدا [بهانه و] حجتی نباشد». همه میتوانند از این افراد باشند.
در روایت آمده است: «وَخَبَأَ أَوْلِیاءَهُ فِي خَلْقِهِ فَلَا تُحَقِّرَنَّ أَحَداً فَلَعَلَّهُ ذَلِكَ الْوَلِي؛(2)خدا ولیّ خود را در میان مردم قرار داده است. پس هیچیک از بندگان خدا را کوچک نشمارید، شاید او ولی خدا باشد».
هر کس در هر کجا از کره زمین باشد، میتواند با تزکیه نفس خود یکی از اولیای الهی و مایه خیر و برکت باشد: {وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ}؛(3)«و مرا در
هر کجا که باشم، برای جهانیان مایه برکت و رحمت خود گردانیده است».مبارک در لغت به معنای خیر ثابت است؛ برای مثال کسی که یک میلیارد دارد؛ اما تمامش در یک تجارت از بین میرود، این پول برکت نداشته و خیر ثابت نبوده است؛ اما شخصی که یک میلیون سرمایه دارد؛ ولی به مرور زمان پیوسته بر آن افزوده میشود و گرهگشای امور مردم است، این سرمایه، خیر ثابت است. پروردگار در قرآن درباره حضرت عیسی (عليه السلام) میفرماید: او در هر کجا که باشد، خیر ثابت است.
کسانی هستند که هر کجا باشند منشأ شر، مشکلات و اختلاف میشوند. بر عکس، کسانی هستند که در همه جا مبارکاند و دست، زبان، چشم، پول و آبرویشان منشأ خیر است. انسان سعادتمند از جمله این گروه است.
در روایت آمده است: «هر نعمتی که خدا به بشر عطا کرده، زکاتی دارد».(1)درست است که زکات واجب در نُه چیز است؛ اما هر نعمتی که پروردگار به انسان عطا کرده، زکات دارد؛ یعنی زکاتش مستحب است؛ برای مثال در روایت آمده است: «زَكَاةُ الْعِلْمِ نَشْرُهُ؛(2)زکات علم، نشر دادن آن علم است». یا کسی که آبرو دارد، زکاتش این است که آن را در راه خدا صرف کند و هیچگاه فکر نکنیم اگر آبروی خودمان را در راه پروردگار صرف کنیم، چیزی را از دست دادهایم؛ بلکه با این کار، عزتمان را افزون کردهایم.
به طور کلی اگر انسان چیزی را در راه خدا صرف کند، زیادتر میشود.
زکات در لغت عربی به معنای «نمو» است؛ یعنی زیاد شدن، مثل باغبانی که درآخر زمستان، شاخههای زاید درختان را میچیند و در ظاهر، درخت کوچک میشود؛ اما این کار در واقع سبب نیرومندی و بازده بیشتر محصول میشود. پس زکات هر نعمتی که پروردگار به انسان داده این است که در راه خدا صرفش کند. با این کار، هم زکات آن را میپردازد و هم نعمت، نمو مییابد. همه اعضای بدن، نعمت الهی است. پس همه را باید تحت کنترل قرار داد و در راه رضای او به کار گرفت؛ اعم از چشم، گوش، زبان و... .
گفتیم نعمتی که خدا داده، اگر در راه رضایش به کار رود، خدا آن را افزایش میدهد؛ اما اگر در راه غیر پروردگار صرف شود، خدا آن را به دیگری واگذار میکند. خدای متعال میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٖ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! هر کس از شما از دین خود برگردد، به زودی خدا گروهی [دیگر] را میآورد که آنان را دوست میدارد و آنان [نیز] او را دوست دارند».
در دعای ماه رمضان میخوانیم: «وَلَا تَسْتَبْدِلْ بِي غَیرِي؛(2)و دیگری را با من عوض نکن». خدا اگر دید بنده قابلیت نعمتی را ندارد، آن را از او سلب و به دیگری واگذار میکند؛ برای مثال: اگر خدا توفیق خدمت به امام حسین (عليه السلام) را به کسی عنایت کند، این بزرگترین نعمت است، شاید نعمتی بزرگتر از این نباشد. باید این نعمتی را که خدا به او ارزانی داشته قدر بداند و در راه رضای
وی از آن بهره گیرد؛ ولی اگر قدر نداند یا اغراض نفسانی و غیر خدایی را درآن دخیل کند، خدا آن را میگیرد و به دیگری عطا میکند.
بعضی نوکر امام حسین (عليه السلام) بودند؛ ولی به سبب قدر ندانستن این نعمت، پروردگار، نوکری سیدالشهداء را از آنان گرفت و دیگران را به جایشان قرار داد. باید بدانیم که اگر تمام افراد حاضر در این جلسه خدمت سیدالشهداء را ترک کنند، دستگاه سیدالشهداء تعطیل نمیشود؛ بلکه به مشیت الهی روزبهروز جلوه باشکوهتری مییابد و خدا مسئولیت آن را به کسان دیگری واگذار میکند و در این میان، تنها ماییم که خسران میکنیم.
در موارد بسیاری، رضایت الهی در چیزی است که خلاف رغبت ماست. گاهی انسان خواهان چیزی است که ممکن است رضایت خدا در آن نباشد. به یکی از بزرگان گفتند: فلان آقا گفته من از شنیدن غنا بدم میآید، گفت: اما من از غنا خوشم میآید؛ اما چون حرام است، گوش نمیدهم.
بسیاری از محرمات خواستههای نفسانی و شهوات است و شهوت یعنی چیزی که مطابق میل است و نفس آن را طلب میکند؛ اما شخص به خاطر رضای خدا پا بر نفسش میگذارد؛ اما اگر انسان از چیزی خوشش نیامد و انجامش نداد، هنر نکرده است. هنر این است که نفس شخص، چیزی را بخواهد؛ ولی به خاطر کسب رضای پروردگار، از آن بگذرد و اگر خلاف نفس و طبق رضای الهی رفتار نکردیم، پروردگار چند روزی به ما فرصت میدهد؛ زیرا خدا فوراً نعمت را سلب نمیکند که این هم از لطف خداست.
در روایت آمده است: اگر انسان، کار ثوابی انجام داد، ملائکه آن را فوری
مینویسند؛ ولی اگر گناهی مرتکب شد، صبر میکنند و چند ساعت فرصت میدهند، شاید توبه کند؛(1)اما اگر ناسپاسی به حدی رسید که دیگر پیمانه پر شد و شخص نشان داد که قابلیت این نعمت را ندارد، خدا آن را به دیگری میدهد.
بنابراین سعی کنیم همیشه رضای الهی در نظرمان باشد. اگر این مسئله در نظر ما باشد، اکثر مشکلات، بلکه تمام مشکلات و اختلافات حل میشود. مشکلات کنونی اجتماع، ناشی از این است که طرفین یا یک طرف، رضای خدا در نظرشان نیست.
1) . وسائل الشیعه، ج16، ص65.
خدای متعال میفرماید: {اللَّهُ نُورُ السَّمَٰوَٰتِ وَالْأَرْضِ}؛(1)«خدا نور آسمانها و زمین است». خدای تبارک و تعالی در قرآن کریم، بسیاری از مطالب معقول را با مثالهای محسوس بیان کرده است؛ زیرا طبیعت انسان به گونهای است که درک معقولات برایش دشوار است؛ ولی دائم با موضوعات محسوس سر و کار دارد؛ ازاینرو درک آنها برایش آسان است.
برای مثال هر انسانی حرارت را درک میکند، حتی کودک؛ زیرا آدمی از کودکی، حرارت را با دستهایش لمس یا گرسنگی را احساس میکند؛ زیرا احساس آن غریزی و طبیعی است؛ ولی در این جهان، معقولات بسیاری داریم که با حواس احساس نمیشود؛ پس برای فهم این معقولات، آنها را با مثالهای محسوسی به ذهن نزدیک میکنند و نتیجه میگیرند؛ برای مثال نیروی جاذبه زمین، یک واقعیت معقول است که بدون واسطه امور محسوس، قابل فهم نیست؛ زیرا لمس نمیشود. اما به واسطه مثال محسوس درک میشود. مثلاً سیبی از درخت جدا شد؛ ولی نه بالا رفت و نه به چپ و راست؛ بلکه به سرعت به سمت زمین فرود آمد. با دیدن این قضیه نتیجه گرفته میشود که
1) . سورة نور، آیة 35.
نیروی جاذبهای در زمین است که اشیا را به سمت خود میکشد.
خدای متعال برای فهم مطالب قرآن از همین شیوه بهره گرفته است؛ زیرا قرآن کتاب هدایت است و معقولات سخت را باید با مثال به ذهن نزدیک کرد؛ برای مثال خدا برای درک صبر در قرآن، داستان حضرت موسی و بنیاسرائیل را بیان میکند. آنها در حکومت مستبد فرعون، سختیهای بسیاری را متحمل شدند؛ ولی با صبر به درجهای رسیدند که خدای متعال، سلطه بر شرق و غرب را به آنان عطا کرد. انسان با این مثال محسوس، صبر را بهتر میفهمد؛ از این قصهها در قرآن بسیار فراوان است. پروردگار میفرماید: {نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَٰذَا الْقُرْءَانَ}؛(1)«ما نیکوترین سرگذشت را به موجب این قرآن که به تو وحی کردیم، بر تو حکایت میکنیم». خدا بهترین قصهها را در قرآن ذکر کرده است. آیا برای سرگرمی بوده؟ خیر؛ بلکه برای تقریب معقولات به ذهن بوده است. یا برای تربیت مبلغان دینی، داستان حضرت نوح را نقل میکند؛ زیرا یک مبلغ ممکن است، زود خسته شود و بگوید این زحمتها چه فایدهای دارد؛ ولی زمانی که بفهمد حضرت نوح برای تبلیغ دین الهی، نهصد و پنجاه سال تبلیغ کرد، آنگاه معنای استقامت در راه تبلیغ دین را میفهمد.
در تفهیم مسائل، کاربرد مثال بسیار اهمیت دارد. پروردگار میفرماید: {إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِ أَن يَضْرِبَ مَثَلًا مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا}؛(2)«خدا از اینکه به پشهای - یا فروتر [یا فراتر] از آن - مَثَل زند، شرم ندارد». پروردگار از مثال زدن خجالت
نمیکشد؛ حتی اگر به پشه یا حتی کمتر از آن باشد؛ زیرا هدف آگاهی بخشیدن به انسانهاست.
یکی از معقولات مهم وجود پروردگار است. خدا جسم نیست که با حواس پنجگانه قابل لمس باشد؛ اما با عقل درک میشود، پس برای توضیح این معقول نیاز به مثال است؛ ازاینرو خدای متعال وجود خود را به نور مثال میزند، نور چیست؟ در تعریف نور میگویند: «الظاهر بنفسه المظهر لغيره؛(1)خودش ظاهر است و دیگران به وسیله او ظاهر میشوند». برای مثال یک میز ظاهر به نفس نیست و اگر نور نباشد دیده نمیشد؛ اما نور که آمد، ظاهر میشود؛ اما خدای متعال ظاهر به نفس است و سایر موجودات نیز به وسیله او آشکار و شناخته میشوند. انسان در پرتو وجود خدا حقایق را میشناسد؛ ازاینرو کسانی که مادیگرا هستند، حیات را درک نمیکنند، روح را درک نمیکنند، زندگی پس از مرگ را درک نمیکنند و... . زیرا عقل خویش را در امور مادی محصور کردهاند و امور معنوی را نمیفهمند. حال این نور چه نوری است؟ زیرا نورها متفاوتاند، یک نوری شدید است، یک نوری ضعیف است، یک نور به اندازه شمع است، یک نور به اندازه خورشید است.
خدای متعال این نور را به بهترین انواع نور مثال زده که باز برای درکش مثال محسوس میزند و میفرماید: {مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَوٰةٖ فِيهَا مِصْبَاحٌ}؛(2)«مَثَل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی است». مشكوة یعنی حفرهای که در
دیوار و در آن چراغی موجود است - سابقاً حفرهای در دیوار ایجاد میکردند و برای بیشتر شدن نور، چراغ را در آن حفره میگذاشتند که نور از بالا بتابد - اگر اطراف نور مانع نباشد، نور به همه جا پخش میشود؛ اما اگر اطراف این نور، مانع باشد و تنها از یک طرف بتابد، نورش بیشتر میشود؛ برای مثال، پشت پروژکتورهای قوی قابی میگذراند تا نور از پشت منعکس نشود و کاری میکنند تا نور تنها به یک طرف متمرکز شود؛ ازاینرو نور چند برابر میشود؛ اما چراغهای عادی نورش به همه اطراف پخش میشود؛ ازاینرو بُردش کم میشود.
پس نور الهی به گونهای است که علاوه بر قوی بودن و فراگیری عالَم، نورش زیبا، دلربا و کاملاً نمایان است.
خدا در ادامه شرح این نور میفرماید: {الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ}؛(1)«آن چراغ در حبابی قرار گیرد، حبابی شفاف و درخشنده همچون ستارهای فروزان».
وقتی چراغهای نفتی را روشن میکردند، حباب را بر آن قرار میدادند، تا نور فروزانتر شود. حال میفرماید: حبابی بر این چراغ میآید که خودش دارای چنین درخشندگی است و خود این عامل سبب میشود نور قویتر شود.
در ادامه میفرماید: {يُوقَدُ مِن شَجَرَةٖ مُّبَٰرَكَةٖ زَيْتُونَةٖ لَّا شَرْقِيَّةٖ وَلَا غَرْبِيَّةٖ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ}؛(2)«این چراغ با روغنی افروخته میشود که از درخت پربرکت زیتونی گرفته شده که نه شرقی است و نه غربی، (آنچنان صاف و
خالص است که) نزدیک است بدون تماس با آتش روشنی بخشد».
سوخت این چراغ از روغن درخت زیتون است که این درخت، نه طرف شرق است نه طرف غرب؛ یعنی آفتاب از صبح تا شب به آن میتابد که چنین روغنی حتی بدون برخورد با آتش درخشان است. پس از لحاظ مادی تمام شرایط برای یک نور با تشعشع قوی فراهم است.
اکنون برای اثرگذاری کامل این نور به جز شرایط مادی، به نور معنوی نیاز است که همانا این نور معنوی، خانههایی است که خدا اجازه داده آن خانهها بلندمرتبه باشد و نام خدا در آنجا برده شود. پروردگار میفرماید: {فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْأصَالِ}؛(1)«در خانههایی که خدا رخصت داده که [قدر و منزلت] آنها رفعت یابد و نامش در آنها یاد شود در [خانه]ها هر بامداد و شامگاه او را نیایش میکنند».
مثال مادی با حالت معنوی آمیخته میشود تا نور خدا را بیان کند. البته تعبیر به نور مجاز است، نه اینکه واقعاً فکر کنیم پروردگار از جنس نور است، میگوییم خدا نور است؛ یعنی: «الظاهر بنفسه المظهر لغيره».
پس این چراغ مثالی، در خانهای است که پروردگار اجازه داده نامش در آن خانه برده شود، حال افراد این خانه چه کسانیاند؟
خدا میفرماید: {رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَٰرَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَوٰةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَوٰةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَٰرُ}؛(2)«مردانی که تجارت و معامله، آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و ادای زکات غافل نمیکند. آنها از روزی
میترسند که در آن دلها و چشمها زیر و رو میشود».
پس افراد این خانه، انسانهایی پاک هستند و صفت شاخص آنها، این است که از یاد پروردگار و قیامت غافل نمیشوند. از مصادیق بارز این رجال همچنانکه در روایات آمده، انبیاء و ائمه (عليهم السلام) هستند. خانههای آنان به گونهای است که خدای متعال اجازه داده که رفیع باشد. مقصود از بلند بودن، بلند بودن معنوی است و نشان از عظمت این مکانها و صاحبانش نزد پروردگار دارد.
حال خدا میفرماید: مردانی در این منازل سکونت دارند که اولین صفتشان این است: {لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَٰرَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ...} برخی از مردم وقتی مشغول دنیا میشوند از یاد خدا غافل میشوند. هنگام تجارت فقط فکر سود هستند، دیگر فکر نمیکنند که این سود از راه حلال آمده یا حرام، فقط میخواهند ثروتشان را افزایش دهند. برای همین پروردگار بر این نکته تأکید میفرماید و آن را از صفات برجسته مؤمن می داند. دین ما در مسجد و محراب خلاصه نمیشود؛ بلکه باید در زندگی روزمره خود را نشان دهد. دین خط مشی زندگی سعادتمندانه را نشان میدهد، وقتی زندگی پیامبراکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) و ائمه اطهار (عليهم السلام) را بررسی میکنیم، میبینیم آنها نیز مانند بقیه انسانها کار و فعالیت روزانه داشتند. خود پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) قبل از بعثت، فعالیت تجاری داشتند. ایشان از مکه به شام کالا میبردند و پس از فروش، دوباره از شام کالاهایی خریداری کرده، به مکه میآوردند؛ اما این تجارت باعث نمیشد که از یاد خدا غافل شوند.
درباره امام صادق (عليه السلام) وارد شده است که ایشان یکی از خدمتکارانشان را
برای تجارت همراه با هزار دینار به مصر فرستاد. او هم رفت و با دو برابر مبلغ سرمایه برگشت. حضرت از این سود زیاد تعجب کردند و فرمودند: چه کردی که سرمایهات به دو برابر رسید؟! او گفت: ما جنسی خریدیم به مبلغ هزار دینار و به مصر بردیم، وقتی به مصر رسیدیم، فهمیدیم که این جنس، کمیاب و مورد نیاز شدید مردم میباشد - ظاهراً جنس گندم بوده - ازاینرو کاروان تجارتی ما توافق کردند که گندم را به دو برابر قیمت بفروشند. مردم هم که نیاز داشتند، مجبور به خریداری شدند.
آنگاه امام صادق (عليه السلام) به او فرمودند: هزار دیناری را که سرمایه من بود، برگردان و هزار دینار دیگر را نمیخواهم؛ زیرا در این تجارت از احتیاج مردم سوء استفاده کردهای؛ در حالی که باید حال مردم را در زمان نیازمندی مراعات کرد و اگر قرار بوده صد دینار سود برد، در حالت نیازمندی مردم باید نود دینار سود گرفت.(1)این داستان نشان میدهد تجارت سبب غفلت این خاندان پاک از یاد خدا نمیشد؛ بلکه از تمام این لحظات استفاده میکردند و به اطرافیان و آیندگان درس خداشناسی و فضایل اخلاقی میدادند.
«تلهیهم»؛ یعنی مشغول کردن. لهو نیز از همین ماده گرفته میشود؛ چون انسان را بیهوده مشغول میکند. {رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ}؛ «مردانی که مشغولشان نمیکند»؛ البته هیچ کاری مردان الهی را از یاد خدا غافل نمیکند. همینطور که گفتیم، به خاطر اهمیت تجارت همراه با یاد خدا، در آیه بر این موضوع تأکید شده؛ وگرنه در روایت آمده است که حضرت فرمودند: هر کاری که
1) . کافی، ج5، ص161.
میخواهم انجام دهم، قبل از آن و در حال انجام دادن آن و بعد از آن خدا را میبینم.(1)یعنی قبل از آن کار توجه میکنم که آیا این کار مشروع است یا نه؟ در حال کار نیز توجه میکنم که عملم خالصانه و مورد رضای خدا باشد. بعد از اتمام نیز توجه میکنم که نتیجه کارم مورد رضای پروردگار باشد.
در ادامه صفت برجسته دیگر مردان خدا را بیان میفرماید: {وَإِقَامِ الصَّلَوٰةِ}؛ «برپا داشتن نماز» نماز رابطه با پروردگار و زکات رابطه با خلق خدا است. بر پا داشتن نماز چیزی بسیار فراتر از خواندن نماز است. برپا داشتن نماز یعنی این رابطه با خدا چنان بر این مردان اثر گذاشته که در تمام زوایای زندگیشان مشهود است. این نماز آنها را از خطا بازمیدارد و به عمل صالح ترغیب میکند؛ ولی اکثر مردم در انجام این دو عبادت کوتاهی میکنند و برای فریضهای الهی، اهمیتی قائل نیستند؛ برای مثال شایسته است مسلمانان هنگام اذان با وجود بودن مشتری در مغازه برای لحظاتی آن را تعطیل کنند و سراغ نماز بروند و نگویند مشتری از دست میرود و سودمان کمتر میشود. کسی که به نماز اول وقت اهمیت دهد، پروردگار، برکت را بر او زیاد میکند و روزیرسان خداست. خدا میفرماید: {إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ}؛(2)«خداست که خود روزیبخش نیرومند استوار است». رزاق است، قوت و نیرو هم دارد و هر کاری را در یک لحظه میتواند انجام دهد.
در زمان عثمانی، تاجری در بغداد میزیست. یک روز فقیری از او کمک خواست. [در این مورد واجب نیست انسان به فقیر کمک کند؛ اما اگر نمیخواهد به او کمک کند، باید با روی خوش فقیر را ردّ کند؛ نه اینکه خدای ناکرده ناسزا بگوید و با اهانت به او تکذیبش کند، شاید واقعاً محتاج باشد و شخص مرتکب تهمت شود]؛ به هر حال، تاجر بغدادی از کمک کردن امتناع کرد. بعضی از فقرا نیز خشونت دارند و اگر کسی به آنان کمک نکند ممکن است ناسزا بگویند که در این لحظات، باید بردبار بود. فقیر به او گفت: از خدا نمیترسی؟ درست است که خدا به تو تفضل کرده و ثروت هنگفتی در اختیارت گذاشته است؛ ولی ممکن است به صورت ناگهانی همه را از تو بگیرد. تاجر گفت: اگر پروردگار بخواهد، مرا فقیر کند باید چند سال فکر کند، آنقدر املاک و مستغلات دارم، آنقدر پول دارم، فرض کن در هر تجارتی هم بخواهم ضرر کنم، باز هم چند سال طول میکشد تا فقیر شوم. در همان روز والی عثمانی که حاکم بغداد بود، سوار بر کالسکه از آنجا عبور میکرد. عدهای توطئهگر بر او بمبی پرتاب کردند، بمب منفجر شد و حاکم زخمی شد، حاکم خیال کرد بمب از دکان این تاجر به طرف او پرتاب شد؛ ازاینرو دستور داد تمام اموال تاجر را مصادره کردند و تاجری که خیال میکرد خدا برای فقیر کردنش باید سالها فکر کند در یک لحظه محتاج نان شبش شد.
بسیاری از تاجران درجه یک بودهاند که بعد از چند صباحی محتاج نان شبشان شدهاند. دنیا اینگونه است. میگویند: آنکه چرخ و فلک را اختراع کرد، شخص حکیمی بود. از او پرسیدند: چرا این را اختراع کردی؟ گفت:
میخواستم عملاً به انسانها نشان دهم که یک روز آن بالا هستی و روزی پایین، وقتی آن بالایی، مغرور نشو و وقتی این پایین هستی، مأیوس نشو.
در ادامه صفت دیگری را ذکر میکند و میفرماید: {وَإِيتَاءِ الزَّكَوٰةِ} زکات در راه خدمت به مردم و جامعه اسلامی صرف میشود. مسلمان باید به فکر دیگران و وضع معیشتی آنها و ارتقای جامعه باشد. بعد از محکم کردن رابطه با خدا نوبت به ارتباط با خلق میرسد.
گذشتن از دارایی، سخت است؛ ازاینرو در آیه بر این نکته تأکید شده و جزء صفات مردان خدا گردیده است؛ مگر ثعلبه در زمان پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) شخصی فقیر و درمانده نبود که از پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) خواست در حقش دعا کند تا وضع زندگیاش بهبود یابد و از برکت دعای پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) گوسفندان و ثروتش زیاد شد؛ اما وقت ادای حقوق واجبش حاضر به پرداخت زکات نشد.
چون خلاف وعده عمل کرد، خدا تا قیامت او را جزو منافقین دانست و فرمود: {فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقًا}.(1)البته بعد از نزول آیه، گوسفندان را آورد؛ ولی پیامبر نپذیرفتند و فرمودند: ما که محتاج گوسفندان تو نبودیم، ما مکلفیم از ثروت اغنیا بگیریم و به فقرا بپردازیم. پروردگار میفرماید: {إِنَّمَا الصَّدَقَٰتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَٰكِينِ وَالْعَٰمِلِينَ عَلَيْهَا...}؛(2)«صدقات، تنها به تهیدستان و بینوایان و متصدیان [گردآوری و پخش] آن و... اختصاص دارد». پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) مأمور بودند زکات و خمس اموال مردم را بگیرند و آن را در مواردی که خدا تعیین کرده، صرف
کنند؛ وگرنه پیامبر محتاج نبودند.
صفت بارز دیگر مردان خدا این است: {يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَٰرُ}. این افراد همواره به فکر آخرتاند و با خود میگویند: چند روز دیگر میمیرم، اگر صد سال دیگر هم عمر کنم، سرانجام تمام میشود. ثروتمندان میمیرند، فقیران میمیرند، قدرتمندان و پادشاهان میمیرند، این افراد با پذیرش حقیقت مرگ و عالم آخرت همیشه در خوف هدفداری به سر میبرند، این خوف ارزش دارد؛ زیرا شخص همیشه مواظب است که گناه نکند و اگر خطایی کرد سریع برای جبرانش اقدام کند و اگر ظلم کرد و به ناروا پولی از مردم خورد، یا ادای تکلیفی نکرد، همه را جبران کند.
این بود چکیدهای از مهمترین صفات مردان خدا، آنگاه نوبت به پاداش که میرسد، پروردگار در مقابل بهترین اعمالی که انجام دادهاند، بهترین جزا را به آنان میدهد: {لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُواْ وَيَزِيدَهُم مِّن فَضْلِهِ وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٖ}؛(1)«تا خدا آنان را به بهترین اعمالی که انجام دادهاند پاداش دهد و از فضل خود بر پاداششان بیفزاید و خدا به هر کس بخواهد، بیحساب روزی میدهد».
1) . سورة نور، آیة 38.
خدا میفرماید: {إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَٰوَٰتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَٰنُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا}؛(1)«ما امانت [الهی و بار تکلیف] را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، پس از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسناک شدند، و[لی] انسان آن را برداشت؛ راستی او ستمگری نادان بود».
خدای تبارک و تعالی هنگام آفرینش انسان با ارزانی داشتن عقل بر وی، او را از دیگر جانداران متمایز و متفاوت قرار داد؛ ازاینرو اگر از عقل خود بهره نگیرد، چهارپایی بیش نخواهد بود؛ بلکه از چهارپایان نیز پستتر خواهد شد. پروردگار میفرماید: {إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ}؛(2)«آنان جز مانند ستوران نیستند؛ بلکه گمراهترند». زیرا چهارپایان قدرت محدودی دارند و اگر به کسی نفعی نمیرسانند، ضرری نیز نمیزنند؛ اما انسانی که خدا به او عقل عطا کرده است، اگر عقل را کنار بگذارد، از آنان پستتر خواهد شد و بالقوه توان دارد که خطر و ضرر بزرگی برای بشر باشد.
تفاوت انسان با بقیه جانداران به عقل است؛ وگرنه ساختار بدنش با جانداران دیگر، فرق چندانی ندارد. زیستشناسان در تقسیمبندی موجودات زنده، انسان را جزء پستانداران به شمار میآورند. این گروه شامل انسان، گاو، شیر و... میشود. اینها همه گوشت، خون، استخوان، اعصاب و غرایز دارند؛ اما فرق بشر با آنها برخورداری از نعمت عقل است.
خدای تبارک و تعالی به عقل اهمیت بسیاری داده است. در روایت آمده است: وقتی خدای عزوجل، عقل را آفرید، به عقل خطاب کرد: «اَقْبِلْ؛ بیا». عقل آمد؛ آنگاه فرمود: «ادبر؛ برو» رفت. سپس فرمود: «مَا خَلَقْتُ خَلْقاً أَحَبَّ إِلَيّ مِنْكَ؛(1)من موجودی را نیافریدم که بیش از تو دوستش داشته باشم».
اسلام با هر چیزی که به عقل آسیب وارد کند، مبارزه بسیار شدیدی کرده است. در روایات آمده است: میگساری، اصل و ریشه تمام پلیدیهاست.(2)کارهایی بدتر از میگساری هم وجود دارد؛ اما چرا آن را ریشه و مادر همه پلیدیها (ام الخبائث) نام بردهاند؟ چون به عقل بشر آسیب وارد میکند و انسان مست، عقلش زایل میشود؛ ازاینرو ممکن است که هر گناهی را انجام دهد. انسان مست از هر جانور درندهای خطرناکتر و پستتر است. بدین جهت در آیات و روایات بسیاری بر زشتی میگساری تأکید شده است. مثلاً در روایت آمده است: اگر کسی، دخترش را به ازدواج شرابخواری درآورد «فَقَدْ قَطَعَ رَحِمَه؛(3)این شخص یقیناً قطع رحم کرده» و دخترش را تباه کرده است.
به هر حال، خدای تبارک و تعالی، امانت را بر آسمانها، زمین و کوهها عرضه کرد. اکنون پرسش این است که امانت خدا چیست؟ پاسخ: این امانت تکلیف است؛ یعنی التزام قلبی به عقاید و انجام دادن واجبات و ترک محرمات. خدا، این تکلیف را بر آسمانها عرضه کرد که به شما جان و عقل میدهیم و در عوض این تکالیف را انجام دهید نپذیرفتند. با وجود اینکه آفرینش آنها از آفرینش انسان بسیار عظیمتر است. خدا میفرماید: {لَخَلْقُ السَّمَٰوَٰتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ}؛(1)«قطعاً آفرینش آسمانها و زمین بزرگتر [و شکوهمندتر] از آفرینش مردم است، ولی بیشتر مردم نمیدانند». البته برای پروردگار، هیچ فرقی ندارد که یک کهکشان با میلیاردها ستاره یا یک ذره را بیافریند؛ اما این آسمانها با این عظمت از برداشتن امانت الهی دریغ ورزیدند. به گفتۀ دانشمندان زمین، یک سیاره کوچک است که به دور یک ستاره کوچک به نام خورشید میچرخد که این ستاره یکی از میلیاردها ستاره یک کهکشان از میلیاردها کهکشانی است که خدا در نظامی هستی آفریده است. اینطور نیست که آفرینش خدای تبارک و تعالی تمام شده باشد؛ بلکه همچنان در حال افزوده شدن است.
به هر حال، این آفریدههای باعظمت حاضر نشدند این امانت الهی را قبول کنند؛ زیرا قابلیتش را نداشتند و اظهار کردند که نمیتوانیم تحملش کنیم، خدا نیز اجبارشان نکرد؛ اما انسان این امانت را پذیرفت و خدا به او عقل ارزانی داشت و وی را مکلف کرد.
1) . سورة غافر، آیة 57.
نکته قابل توجه درباره مکلف بودن انسان، آن است که این مکلف بودن برای نفع خدا نیست؛ زیرا پروردگار، هرگز به اطاعت و عبادت انسان نیازی ندارد. اگر همه مردم مؤمن شوند، چیزی به خدایی خدا افزوده نخواهد شد و اگر همه مردم کافر شوند، چیزی از کبریاییاش کاسته نخواهد شد. دستورهای وی از سر لطف بر بشر است، مانند پزشکی که به بیمار توصیه میکند از خوردن فلان غذا خودداری کن. قطعاً پزشک از این رژیم غذایی بیمار لذت نخواهد برد و عمل به این توصیه ارزش و کمالی به پزشک اضافه نخواهد کرد و اگر بیمار آن غذا را خورد از کمالات پزشک کاسته نخواهد شد. دستورهای پزشک فقط به نفع بیمار است، باید و نبایدهای خدای تبارک و تعالی نیز به نفع بشر است.
ممکن است در ارتکاب گناهان لذتی باشد؛ مثلاً کسانی هستند که از کشتن و جنایت خوششان میآید و لذت میبرند. آیا چون آنها از ارتکاب جنایت لذت میبرند باید به آنان اجازه داد؟ خیر.
نقل شده است ظل السلطان که در زمان ناصرالدین شاه و حتی پس از او تا مدتی حاکم اصفهان بود، از کودکی به اطرافیانش دستور میداد که گنجشک را زنده شکار کنند و پس از شکار با میخ چشم گنجشکها را درمیآورد، سپس رهایشان میکرد. گنجشک بدبخت که کور شده بود در حال پرواز به در و دیوار میخورد. او نیز میخندید و لذت میبرد یا جنایتکاران بزرگی مثل صدام از کشتن انسانهای بیگناه لذت میبردند. نقل شده است که یکی از اطرافیان صدام اگر شب یک نفر را با دست خود نمیکشت، خوابش نمیبرد.
آیا چون این جنایتکاران از ارتکاب جنایت لذت میبرند باید به آنان اجازه ارتکاب جنایت را داد؟ هرچند زشتی برخی از رفتارها برای مردم کاملاً روشن است، مانند رفتار کسی که با ارتکاب جنایت لذت میبرد؛ اما در حقیقت تمام گناهان زشت است؛ هرچند زشتی آن برای همه روشن نیست.
خدای تبارک و تعالی از سر لطف و رحمتش به مردم، واجبات و محرمات را مقرر فرموده است. خدا میفرماید: {إِلَّا مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَلِذَٰلِكَ خَلَقَهُمْ}؛(1)«مگر کسانی که پروردگار تو به آنان رحم کرده و برای همین آنان را آفریده است». خدا راه صحیح لذت بردن از زندگی را به انسان معرفی کرده که در قالب بایدها و نبایدها نهفته است.
باید توجه داشت که اگر در برخی از گناهان، لذت ظاهری وجود دارد، موقتی و زودگذر است؛ اما چون ضرر درازمدتش فراوان بوده خدا آن را منع کرده است. عاقل هرچند گرسنه باشد و غذای بسیار لذیذی داشته باشد، اگر بداند غذا مسموم است، هرگز آن را میل نخواهد کرد. انسان هرچه گرسنهتر باشد لذتش از غذا بیشتر خواهد شد؛ اما چرا انسان عاقل به غذای مسموم دست نمیزند؟ چون میداند مدت این لذت بسیار کوتاه است و یک ساعت یا دو ساعت پس از خوردن آن غذای لذتبخش، مسموم خواهد شد و خواهد مرد؛ ازاینرو، از خوردنش خودداری خواهد کرد. تمام گناهان نیز همینگونه است.
ائمه و پیامبران (عليهم السلام) معصوماند. عصمت به این معنا نیست که معصوم، مجبور
1) . سورة هود، آیة 119.
است گناه نکند؛ زیرا اگر مجبور باشد گناه نکند، چندان فضیلت نیست؛ مانند اینکه کسی را در اتاقی زندان کنند که نتواند مرتکب گناه شود. درست است که گناهی مرتکب نمیشود؛ اما اینگونه بیگناهی چندان فضیلت نیست. معصوم بودن پیامبران و ائمه (عليهم السلام) نسبت به گناهان بدین معناست که آنان قدرت ارتکاب گناه را دارند اما گناه نمیکنند؛ زیرا قبح و زشتی گناهان برایشان منکشف و روشن است. هر انسانی نسبت به برخی از محرمات، این حالت را دارد؛ ازاینرو، هیچگاه شخص عاقل از چاه فاضلاب نمیخورد و هرگز فکر آن را نیز نمیکند؛ زیرا این مقدار درک را دارد که این رفتار، کار پلیدی است.
هرچه عقل انسان قویتر شود، درکش نیز بیشتر خواهد شد؛ ازاینرو کسی که عقل دارد، هرچه عقلش قویتر شود، زشتی گناهان بیشتری را میفهمد. بنابراین از ارتکاب گناهان بیشتر خودداری میورزد. این یکی از معانی عصمت است که قبح کارها برای افراد منکشف است؛ پس قدرت برای انجام دادن کارهای ناشایست دارند؛ ولی از ارتکاب آنها خودداری میکنند.
کسی که مرتکب گناه میشود، نشانه این است که عقلش کاستی دارد؛ زیرا عقل و هر قوهای که خدا به انسان داده، درجاتی دارد و از شدت و ضعف برخوردار است. پروردگار میفرماید: {وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَٰهِۧمَ إِلَّا مَن سَفِهَ}؛(1)«و چه کسی - جز آنکه به سبکمغزی گراید - از آیین ابراهیم روی برمیتابد؟» کسی که از ملت ابراهیم (عليه السلام) رویگردان شود، شخص سفیهی(2)است. ملت
(دین) ابراهیم (عليه السلام) چیست؟
دین ابراهیم دربردارنده سه اصل بنیادین است: 1. اعتقاد به پروردگار و بندگی وی؛ 2. انجام دادن واجبات وترک محرمات الهی؛ 3. عمل به آداب و ارزشهای اخلاقی. این سه اصل بنیادین، زیربنای دین ابراهیم است که التزام به هر یک از آنها منوط به عقل انسان است. هرچه عقل شخص، قویتر باشد، عمق این مسائل را بهتر میفهمد و التزامش به آن بیشتر میشود.
این امانتی را که خدای تبارک و تعالی بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کرد و نپذیرفتند؛ اما انسان آن را پذیرفت، اگر به مقتضایش عمل کند، فرجامش رستگاری است و اگر به مقتضایش عمل نکند، مصداق این جمله است که میفرماید: {إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا}؛(1)«راستی او ستمگری نادان بوده است». وی به خود ستم کرده است. بیتردید خدا از بیتوجهی انسان به تکلیفش ضرر نمیکند؛ زیرا به فرمانبرداری بشر از او نیازی ندارد. «ظلوم» لفظ مبالغه است؛ یعنی بسیار ستمکار. وقتی انسان به دنیا میآید، از استعدادهای گوناگونی برخوردار است که در آغاز در مرحله قوه است و با پرورش به مرحله فعلیت میرسد. این واقعیت را از جنبه جسمانی میتوان در مورد ورزشکاری مشاهده کرد که رتبههای بالایی در مسابقات ورزشی کسب میکند. ورزشکاران یک شبه به این مرحله از قدرت بدنی نرسیدهاند؛ بلکه قدرتی را که خدا به آنان عطا کرده است، سالهای سال با تمرین به این درجه رساندهاند. اگر آن قابلیت خدادادی نبود، هرگز به این مرحله نمیرسیدند. ورزشکاران همیشه در حال تمریناند؛ زیرا اگر چند روز تمرین را ترک کنند،
1) . سورة احزاب، آیة 72.
دوباره بدنشان ضعیف میشود و آن قابلیت بالا را از دست میدهند. در حوزه معنویات نیز همینگونه است.
کسی که خواهان پرورش صفات نیکو در روحش میباشد، باید پیوسته تمرین کند. خدای تبارک و تعالی کاری کرده است که دین انسان را احاطه کند و همواره انسان با پروردگار، ارتباط داشته باشد. مسلمان باید هر روز پنج نوبت نماز بخواند. این یعنی ارتباط دائمی با خدا. هر حادثه طبیعی که در کره زمین اتفاق میافتد پروردگار، آن را وسیله عبادت بندگان قرار داده است. اگر زلزله شود یا ماه و خورشید گرفتگی پیش آید باید برای خدا نماز آیات خواند. اگر رعد و برقی شود که اکثر مردم از آن بترسند نماز آیات دارد.
پروردگار برای انسان قبل از تولد تا بعد از مرگ احکام دارد. در روایت دارد که «اخْتَارُوا لِنُطَفِكُمْ»؛(1)یعنی خدا برای سعادت فرزندی که بعداً به دنیا خواهد آمد، احکامی بیان کرده و به مسئله ازدواج نیز توجه داشته و احکام و آدابی برای آن بیان کرده است که قبل از ازدواج باید توصیهها و احکام الهی را در نظر گرفت. مرد و زن هر دو باید دقت کنند که با چه دختر یا پسری ازدواج کنند که در صورت بچهدار شدن فرزند صالحی داشته باشند؛ زیرا فرزند آینه پدر و مادر خود است. اگر کودکی بداخلاق است، غالباً منشأش بداخلاقی پدر و مادر است. اگر خوشاخلاق است منشأش خوشاخلاقی پدر و مادر است.
1) . کافی، ج5، ص232.
اساساً اسلام برای فرزندی که بناست در آینده به دنیا بیاید، تا وقتی او را در قبر میگذارند و دفن میکنند حکم معین کرده است. البته این احکام غالباً مستحبات یا مکروهات است و انجام دادن آنها واجب یا حرام نیست. برخی میگویند چه معنا دارد که انسان وقتی وارد دستشویی میشود، مستحب است با پای چپ وارد شود و هنگام خارج شدن با پای راست خارج شود؟ چرا دستشویی دعای مخصوصی دارد؟ جوابش واضح است؛ زیرا خدای تبارک و تعالی میخواهد کل زندگی انسان با خدا پیوند داشته باشد و هیچوقت خدا را فراموش نکند تا سیستم زندگیاش یک سیستم صحیح باشد. بله بسیاری از این آداب، واجب نیست و اگر فرد، فراموش کرد یا انجام نداد، اشکال ندارد؛ اما مسلمان با این مستحبات تشویق شده است که همواره در زندگی به یاد خدا باشد. اگر انسان با یاد پروردگار زندگی کند، خودش نفع میبرد.
در دنیای امروز، کشورهای پیشرفته ای وجود دارد که از جهات مختلف اقتصادی و سیاسی پیشرفت شایانی کردهاند؛ اما اجتماعاتشان پر از مشکل است. آمار طلاق در برخی از این کشورها به 60-70 درصد میرسد. آمار خودکشی، بیماری افسردگی که به گفته پزشکان وبای این عصر است و فاصلههای طبقاتی در این کشورها بسیار بالاست. برخی از مشکلات آنها به کشورهای ما نیز رسیده است؛ زیرا اکثر مسلمانان شیوۀ زندگی اسلامی را ترک کردهاند و سیستم زندگی آنان با زندگی یک فرد مسلمان واقعی سازگار نیست.
عامل مشکلاتی که امروز مسلمانان در زندگی گرفتارش شدهاند، چیست؟ عامل اینهمه شوربختی چیست؟ چرا خدا دعای آنان را مستجاب نمیکند؟
عامل همه این مشکلات عمل نکردن مسلمانان به احکام حیاتبخش و سعادتآفرین اسلام است. کسی که عمداً زهر خورده باشد و سپس از خدا بخواهد او را شفا دهد، پروردگار، دعایش را اجابت نمیکند.
کسی که عمداً کار خلافی انجام دهد و بر اثر آن گرفتار شود و سپس از خدا بخواهد که مشکلاتش را حل کند، خدا مشکلاتش را حل نخواهد کرد. برآورده شدن دعا شرایطی دارد که تا آن شرایط فراهم نشوند، دعا مستجاب نخواهد شد.
گاهی برخی میپرسند: چرا خدا دعای ما را مستجاب نمیکند؟ البته عدم استجابت دعا علتهای مختلفی دارد. برخی به مصلحت ما نیست، برخی نیازمند فراهم کردن شرایطی از جانب ماست؛ اما یکی از علتهای مهم برآورده نشدن دعای شخص عملکرد اوست؛ زیرا وقتی پندار یا کردار فرد، سبب شوربختی و گرفتاری اوست، نباید توقع داشته باشد که خدا خرابکاریاش را اصلاح کند. علت مستجاب نشدن برخی از دعاها نیز مشکلی است که دعاکننده باعث آن شده است و باید تاوانش را پس بدهد.
بنابراین، باید بدانیم که امانت سنگینی که خدا بر عهده ما گذاشته است، به نفع خود ماست و اگر از خدا اطاعت نکنیم در همین دنیا، قبل از آخرت نیز به ضرر خود ماست.
در روایات آمده است که مهمترین مصداق این امانت ولایت حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) است. پروردگار، ولایت آن حضرت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کرد، گفتند: خدایا ما تحملش را نداریم؛ اما انسان گفت: تحمل
آن را دارد؛ ولی غالب انسانها به این امانت خیانت میکنند.(1)ما باید سعی کنیم از این خائنان نباشیم و فقط شعار ما ولایت نباشد؛ بلکه پیروی از ائمه (عليهم السلام) نیز همراه این شعار باشد و ائمه (عليهم السلام) در گفتار و کردار، مقتدای ما باشند.
ما نمیدانیم که در آینده چه سرنوشتی خواهیم داشت و نمیدانیم آیا در لحظۀ احتضار، با ایمان خواهیم مرد یا بیایمان؛ زیرا لحظه احتضار، شیطان بر بالین شخص در حال مرگ حاضر میشود و او را فریب میدهد. ارتکاب برخی از گناهان باعث میشود که انسان در لحظه احتضار، با کفر از دنیا برود.
پیامبر و ائمه (عليهم السلام) میدانستند که اهل بهشتاند، آن هم در بالاترین درجات بهشت؛ اما با وجود آگاهی کامل پیامبر و ائمه (عليهم السلام) از فرجام نیک خویش از همه بندگان خدا عابدتر و فرمانبردارتر بودند. از پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) پرسیدند: شما که خدا در قرآن فرموده گناهی نداری و در درجات عالیه بهشت قرار خواهی داشت، چرا اینقدر به خودت زحمت میدهی و عبادت میکنی؟ پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: «أَ لَا أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً؛(2)آیا بندۀ سپاسگزار نباشم؟» یعنی: درست است که خدا بالاترین درجه بهشت را به من ارزانی خواهد کرد، آیا من خدا را عبادت نکنم و بندۀ سپاسگزاری برای خدای تبارک و تعالی نباشم؟
نقل شده است که حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) از اول شب تا اذان صبح، هزار رکعت نماز میخواندند؛ یعنی به بندگی خدا مشغول بودند با وجود اینکه میدانستند اهل بهشتاند.
بنابراین باید در اطاعت و بندگی پروردگار، سختکوش باشیم. البته مانند حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) نیستیم؛ اما باید به واجبات عمل کنیم و از محرمات الهی دوری کنیم. حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) فرمودند: «أَلَا وَإِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَلَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَاجْتِهَادٍ وَعِفَّةٍ وَسَدَادٍ؛(1)البته شما را یارای آن نیست که چنین کنید، ولی مرا به پارسایی و مجاهدت و پاکدامنی و درستی خویش یاری دهید».
مقصود حضرت این است که با عبادت پروردگار و اطاعت از اوامر خدا مرا یاری کنید.
1) . نهج البلاغه، نامه 45.
خدای متعال میفرماید: {وَإِذْ قَالَتِ الْمَلَٰئِكَةُ يَٰمَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَىٰكِ عَلَىٰ نِسَاءِ الْعَٰلَمِينَ}؛(1)«و [یاد کن] هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم، خدا تو را برگزیده و پاک ساخته و تو را بر زنان جهان [زمان خود] برتری داده است».
خدای تبارک و تعالی هنگام آفرینش موجودات، آنها را با قابلیتهای مختلف آفرید؛ ازاینرو قابلیت برخی از موجودات بیش از دیگر موجودات است؛ برای مثال انسان به گونهای آفریده شده که قابلیتش بیش از دیگر جانداران است. خدا به بشر عقل داده و همین سبب برتری او بر دیگر جانداران شده است. هر انسانی نیز قابلیتهایش مختلف است. بر اساس همین اختلاف قابلیتهاست که شغلها متفاوت شده و هر کسی در یک کار موفقتر است. یکی استعداد و قابلیت کار هنری دارد، یکی در امور سیاسی و دیگری در ارشاد و تبلیغ دین و... .
درباره پیامبران (عليهم السلام) نیز مسئله به همین صورت است. خدا بر اساس قابلیت بالایی که به پیامبران داده، آنان را معصوم قرار داده است؛ ولی همین درجه
1) . سورة آل عمران، آیة 42.
عصمت، در پیامبران متفاوت است.
مثلاً درجه عصمت حضرت محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) بیش از حضرت عیسی (عليه السلام) و درجه عصمت حضرت عیسی بیش از درجه عصمت حضرت آدم (عليه السلام) است.
اینجا ممکن است بعضی سؤال کنند که خدای تبارک و تعالی، پیامبران را معصوم آفرید؛ ازاینرو اینها بالاترند. اگر ما را نیز مانند آنان معصوم میآفرید، ما نیز مانند آنها بودیم، پس چرا ما را به درجه آنها نیافرید؟ به دیگر سخن: اگر خدای متعال میخواست ما را مانند پیامبر قرار دهد، قدرت این کار را داشت، پس چرا این قابلیت را در ما قرار نداد؟ این اشکال بیمورد است؛ زیرا آنچه را پروردگار به انسان عطا کرده، تفضل بر بشر است؛ وگرنه انسان حقی بر خدا ندارد؛ مانند اینکه کسی در پاسخ درخواست یک فقیر هزار تومان و در پاسخ فقیر دیگری بنا به مصلحتی یک میلیون تومان پرداخت کند؛ در حالی که هیچکدام حقی یا طلبی از او نداشتهاند؛ بلکه کمک او از روی تفضل است و فقیر اول نیز حق اعتراضی ندارد.
خلق انسان به صورت «أحسن تقویم» تفضل خدا بوده، هرچند به شخصی تفضل بیشتری کرده و او را معصوم قرار داده و جای هیچگونه اعتراضی باقی نمانده است. البته تفاوت درجات بیدلیل نیست و علل و مصلحتی دارد؛ ولی نمیخواهیم در این زمینه سخن به درازا بکشد؛ بلکه به موضوع اصلی میپردازیم.
بنا به دلیل و علتی، تفضل خدا بر یک شخص یا یک گروه، بیشتر از دیگری است، خدا میفرماید: {إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ ءَادَمَ وَنُوحًا وَءَالَ إِبْرَٰهِيمَ وَءَالَ عِمْرَٰنَ عَلَى الْعَٰلَمِينَ}؛(1)«خدا آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد».
1) . سورة آل عمران، آیة 33.
پس خدا ذریه حضرت عمران و ذریه حضرت ابراهیم را اختیار کرد و جای اعتراضی برای دیگران هم نیست.
اگر خدای تبارک و تعالی بر پیامبران تفضلی کرده، بدین معنا نیست که مسئولیتی ندارند؛ بلکه وظیفه سنگینتری نیز بر دوش این پاکان میآید. آیهای که در ابتدای گفتار آمده، به همین مطلب اشاره دارد: «خدا حضرت مریم را بر زنان زمان خودش برگزید»؛ اما خدا در آیه بیان میکند که: «اگر خدا تو را بالاتر آفرید و امتیازهایی به تو عطا کرد که به دیگران نداد، این بدین معنا نیست که تو مسئولیتی نداری». بلکه {يَٰمَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَاسْجُدِي وَارْكَعِي مَعَ الرَّٰكِعِينَ}؛(1)«ای مریم! برای پروردگار خود خضوع کن و سجده به جا آور و با رکوعکنندگان رکوع کن». این نعمتی که خدا به تو داده، شکرش نیز بیشتر است. پس در برابر پروردگارت قنوت کن. قنوت در لغت به معنای خضوع است و عملی که در رکعت دوم نماز انجام میدهیم دستها را بالا میبریم و دعا میکنیم قنوت نامیده شده است؛ زیرا حالت خضوع و تذلل است و خدا از مریم میخواهد وی از کسانی باشد که بیش از پیش با عمل خالص خود به خدای عالم نزدیک میشوند. بنابراین، امتیاز و رتبه به معنای رفع تکلیف و برتریجویی نسبت به دیگران نیست؛ بلکه برعکس وظیفه انسان را در پیشگاه الهی بیشتر میکند.
شیعیان مورد تفضل مخصوص الهیاند و به تناسب این برتری بر دیگر
1) . سورة آل عمران، آیة 43.
فرقههای مسلمان و به شکرانه این هدایت الهی، وظیفه و تکلیف بیشتری دارند. خیلی از افراد فکر میکنند اگر کار واجب یا یک مستحبی را انجام دادند، دیگر وظیفهای در قبال دین ندارند؛ برای مثال تاجری که مسجدی میسازد و میگوید من وظیفه خودم را انجام دادم یا دانشمندی که کتابی مینویسد و میگوید: من وظیفه خود را انجام دادم، در اشتباه هستند؛ زیرا هر یک از مسلمانان باید تا اندازهای که قدرت دارد در راه خدا تلاش کند، با انجام یک کار یا کارهای خوب مسئولیت از دوش ما برداشته نمیشود.
خدمت پیامبراکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) عرض کردند: مگر خدای تبارک و تعالی نمیفرماید: {لِّيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَٰطًا مُّسْتَقِيمًا}؛(1)«تا خدا گناهان گذشته و آیندهای را که به تو نسبت میدادند ببخشد و نعمتش را بر تو تمام کند و به راه راست هدایتت فرماید». طبق این آیه هیچ گناهی بر پیامبر نیست، نه در گذشته و نه در آینده؛ پس چرا اینقدر ایشان خود را خسته میکردند، برای نماز شب قیام میکردند، در رکوع و سجود الهی میکوشیدند، جهادهای سختی در راه خدا میکردند؟ پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: آیا نباید بنده شاکری برای خدا باشم؟!؛(2)درست است که گناهی در گذشته و آینده بر گردنم نیست؛ اما بنده سپاسگزاری نباشم؟!
کسی خیال نکند اگر واجبات را انجام داد، نماز خواند، روزه گرفت، خمس داد، حج رفت و... دیگر مسئولیتی ندارد.
برای مثال همه مسلمانان وظیفه امر به معروف و نهی از منکر دارند، نگویند
فقط مخصوص روحانیان است. همه وظیفه ارشاد جاهل و تنبیه غافل را دارند. همه وظیفه نشر دین را دارند. این وظیفهها واجب است، حال اگر هم واجب کفایی باشد، ما کسانی را نداریم که به اندازه کافی این وظیفه را انجام دهند. در نتیجه بر همه واجب عینی است، البته هر شخصی به اندازه توان و قدرتش. پروردگار میفرماید: {لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا}؛(1)«خدا هیچ کس را جز به اندازه تواناییاش تکلیف نمیکند». خدا به اندازه قدرت هرکس به او تکلیف داده است؛ ولی ما بایستی به وظیفهمان به اندازه توان عمل کنیم. آیه شریفه دیگری میفرماید: {فَاتَّقُواْ اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ}؛(2)«پس تا میتوانید از خدا پروا بدارید». به مقداری که قدرت و استطاعت دارید، بایستی تقوا داشته باشید و از محرمات دوری گزینید، به واجبات عمل کنید و وظایف خود را انجام دهید.
انسان هیچگاه نباید فکر کند که با انجام دادن یک عمل وظیفهاش تمام میشود و همین کفایت میکند. چنین تفکری شاخهای از غرور است؛ یعنی شخص با خودش فکر میکند که کار خوب و مهمی انجام داده و دیگر نیاز به تلاش بیشتر نیست.
بلکه گاهی باعث حبط عمل میشود، در آخرت انسان میبیند این همه زحمت کشیده ولی دستش خالی است؛ زیرا از کارش خوشش آمده و عجب و خودپسندی دامان او را گرفته. خدا میفرماید: {وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنْ عَمَلٖ فَجَعَلْنَٰهُ هَبَاءً مَّنثُورًا}؛(3)«و ما به سراغ اعمالی که انجام دادهاند میرویم و همه را
همچون ذرات غبار پراکنده در هوا قرار میدهیم» باید بیشتر فعالیت و کار کنیم.
پس انسان مؤمن هر اندازه هم که کار یا عبادت انجام دهد، باز هم باید خود را مقصر بداند و همیشه این مطلب در نظرش باشد که شاید بتوانم بیشتر و بهتر کار کنم. اگر تلاش یا عبادتی داشت خیلی راضی نباشد؛ چرا که شاید مورد قبول درگاه باریتعالی قرار نگیرد. یکی از صفات مؤمن این است که بین خوف و رجا باشد؛ یعنی وقتی از او میپرسند اگر الآن مُردی اهل بهشتی یا اهل جهنم، بگوید: نمیدانم؛ اما کسی که بگوید بله من فلان کار خیر را انجام دادهام و اگر مُردم در صدر بهشتم، این مؤمن حقیقی نیست؛ بلکه باید ضمن تلاش پیوسته بین خوف و رجا باشد.
خدای متعال میفرماید: {فَبِمَا رَحْمَةٖ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ...}؛(1)«در پرتو رحمت و لطف پروردگار، تو با مردم نرم و مهربان شدی، در حالی که اگر خشن، تندخو و سنگدل بودی از اطرافت پراکنده میشدند».
خدای متعال در آیه مزبور، مهمترین ویژگیهای پیامبر گرامی (صلی الله عليه وآله وسلم) را برای بشر بیان میکند و اعلام میدارد که بقای رهبری و پیشبرد اهداف رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) جز در سایه آنها امکانپذیر نیست.
هدف خدای متعال از بیان این خصوصیات چیست؟ آیا خدا میخواسته برای بشر، قصه یا تاریخ بگوید؟ خیر، هدف این نبوده است؛ بلکه هدف قرآن، آموزش و تربیت انسانهاست، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) مظهر هر نوع کمال انسانی است؛ ازاینرو هر کس اخلاق آن حضرت را فرا گیرد و به آن عمل کند در زندگی پیروز خواهد شد، خواه مسلمان باشد، خواه غیرمسلمان.
1) . سورة آل عمران، آیة 159.
پروردگار در این آیه به پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) میفرماید: در سایه لطف و کرم ما، نرم و مهربان و خوشبرخورد شدی؛ یعنی اولاً: معلوم باشد که اگر رسول اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) ویژگی سازندهای داشته، خدا به لطف و کَرَمَش به حضرت عطا نموده است؛ ثانیاً: آیه بیان میکند که اگر خاتم انبیا (صلی الله عليه وآله وسلم) تندخو و سنگدل بود، مردم از اطرافش پراکنده میشدند.
عربهای جاهلی، بسیار تندخو و سنگدل بودند. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در میان چنین افرادی مبعوث شد و برخوردش با آنان بسیار نرم و مهربانانه بود؛ ازاینرو گرد حضرت، جمع شدند.
در روایت آمده است: یک بیابانگرد نزد پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) آمد، آن هم در زمانی که ایشان بر مدینه حکومت میکردند و اصحاب و یاران بسیاری گردشان جانفشانی میکردند. وی یقۀ رسول اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) را گرفت و محکم کشید؛ به طوری که گردن مبارک ایشان، قرمز شد. آنگاه گفت: ای محمد! از اموال خدا به من عطا کن.(1)اگر شخص دیگری به جای پیامبر بود، دست کم میگفت: این شخص بیادب را از مجلس بیرون کنید یا برخورد تندی از خود نشان میداد؛ در حالیکه حضرت با اخلاق خوش با وی رفتار کردند. خدا میگوید: {وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٖ}؛(2)«و تو اخلاق عظیم و برجستهای داری».
پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) با همه افراد، برخورد پسندیده داشتند، خواه خوشاخلاق، خواه بداخلاق؛ زیرا ایشان دارای خلق پسندیده بودند؛ برای مثال اگر کسی به
ما فحش و ناسزا بگوید و ما هم جوابش را بدهیم، فرق ما با او چیست؟ اگر وی فحاشی کند و ما نیز فحاشی کنیم، ما نیز مانند او خواهیم بود؛ ازاینرو امام کاظم (عليه السلام) میفرمایند: اگر دو نفر مشغول فحش دادن به یکدیگر شوند، آن کسی که رتبه و مقامش بالاتر است، به مرتبه شخص پایینتر نزول خواهد کرد؛(1)چون کارشان یکی است و فرقی با هم ندارند.
بنابر فرموده آن حضرت، اگر دیگری با من بینزاکتی کند، من باید با او رفتار پسندیده داشته باشم، برخوردم باید بازتاب خوبیِ من باشد، نه بدی من. خوبی باید در هر شرایطی از درون انسان بجوشد، همچون یک شیشه عطر که بوی خوش جزء ذاتش شده، اگر شیشه عطری را بشکنند و درون آشغال بیندازند تا وقتی آن شیشه عطر درون آشغال است، عطرش به مشام خواهد رسید و هرگز به علت همجواری با آشغالها بوی آشغال نمیگیرد.
خوشبرخوردی و هر صفت نیک دیگری نیز باید برای مؤمن، ملکۀ نفسانی شود و در برابر هر برخورد ناپسندی نیز باید به اخلاق پسندیده پایبند باشد. پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) با همه، خوشبرخورد و خوشرفتار بودند. زمانی که انسان تصمیم میگیرد با نفسش جهاد کند، باید بداند که کسی نتوانسته تنها با سخن، بدون عمل تغییری در خود یا دیگران ایجاد کند.
پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) هدفی دارد که برای رسیدن به آن، باید در عمل، ویژه باشد. هر کدام از ما نیز هدفی در زندگی داریم که اگر اخلاقمان را نسازیم، به هدف نمیرسیم. اگر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) با آن بیابانگرد با آن رفتار زشتش، همانند او عمل میکردند یا اصحاب رفتاری همچون وی از خود نشان میدادند، آیا
1) . أعلام الدین، ص305: «ما تساب اثنان إلّا کان أعلاهما کأدناهما».
دشمنی آن مرد با اسلام بیشتر نمیشد؟ آیا پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به هدف خود که هدایت انسان به سوی نور است نایل میشدند؟ گاهی اوقات ما هدف داریم؛ ولی به بیراهه میرویم. در هر رشتهای که باشیم و هر جایگاهی داشته باشیم، تنها با رعایت اخلاق پیامبرانه موفق خواهیم شد؛ برای مثال از میان دو فروشنده یا خانوادۀ نرمخو و خشن، فرد نرمخو و خوشرو جاذبۀ بیشتری خواهد داشت و از سوی دیگران فرمانبردارتر خواهد بود و شخص خشن و تندخو در زندگی موفق نخواهد شد.
خدای متعال در ادامۀ آیه، دستور بالاتری به پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) میدهد و میفرماید: از تقصیر آنان درگذر و برای آنها طلب آمرزش کن: {فَاعْفُ عَنْهُمْ}؛(1)«از آنان درگذر».
درست است که خدای متعال به شخص پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) میفرماید: {فَاعْفُ عَنْهُمْ}، اما این یک قاعده کلی اسلامی را نشان میدهد که اگر کسی در حق ما کار اشتباهی انجام داد، حتی اگر عمداً باشد عفو و بخشش داشته باشیم. اگر کسی ناسزا گفت و با زبانش آزارمان داد یا به گونهای آسیبی به ما رساند، از او بگذریم و اصلاً فراموش کنیم. نگوییم تو پارسال یا فلان وقت، فلان اهانت را به ما کردی. هیچگاه در صدد انتقام نباشیم؛ یعنی نخواهیم بدی را با بدی پاسخ دهیم، این دستور دین است؛ برای مثال نخواهیم غیبت را با غیبت، فحش را با فحش و تهمت را با تهمت پاسخ دهیم.
1) . سورة آل عمران، آیة 159.
خدای متعال میفرماید: {خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ}؛(1)«طریقه عفو و بخشش را نگه دار و امر به معروف کن». آیات متعدد دیگری نیز داریم که به جای انتقام به عفو تشویق میکنند. رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: اگر مردی تو را به عیبی که در تو نیست سرزنش کند، تو او را به آنچه در اوست سرزنش مکن.(2)روزی در مجلس حضرت رسول (صلی الله عليه وآله وسلم) شخصی به یکی از صحابه دشنام داد و او ساکت بود. بعد از آن وی نیز شروع به تلافی کرد. حضرت برخاستند و فرمودند: فرشته از جانب تو جوابش را میداد؛ ولی چون خود به سخن آمد، فرشته رفت و شیطان آمد و در مجلسی که شیطان در آن است من نمینشینم.(3)
افزون بر آن آیا دوست نداریم که خدا عفومان کند؟! پروردگار میفرماید: {وَلْيَعْفُواْ وَلْيَصْفَحُواْ أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ}؛(4)«و باید عفو کنند و گذشت نمایند، مگر دوست ندارید که خدا بر شما ببخشاید؟ و خدا آمرزندۀ مهربان است». اگر علاقهمندیم پروردگار از لطف و کرمش عفومان کند، ما نیز اینگونه باشیم. وقتی روز قیامت نامه اعمال ما را به دستمان میدهند؛ برای مثال میبینیم چند نماز واجب را ترک کردهایم یا از وقتی روزه بر ما واجب شده، چند روزه را خوردهایم، یا بعضی گناهان دیگری را انجام داده و فراموش کردهایم که آن را تصحیح و جبران کنیم، آن هم در محضر پروردگار؛ زیرا گاهی کسی در حضور یک فرد عادی مرتکب خطایی میشود و گاهی در
حضور شخصی بزرگ مرتکب خطایی میشود، اگر در محضر خدا مرتکب گناه شویم دوست داریم پروردگار چه برخوردی با ما داشته باشد، آیا دوست نداریم که از سر لطف و رحمت بر ما بنگرد و همه خطاهای ما را عفو کند. اگر چنین برخوردی را آرزو میکنیم، خدا نیز میفرماید: {وَلْيَعْفُواْ وَلْيَصْفَحُواْ}؛ باید عفو کنند و گذشت نمایند».
اگر کسی نسبت به مردم سختگیر باشد و اگر اشتباهی در حق او شد، از آن اشتباه نگذرد و دائماً به رخ فرد بکشد، روز قیامت چه توقعی از خدا دارد؟! پروردگار به وی میفرماید: تو از یک خطای کوچک بندۀ من نگذشتی پس چگونه انتظار داری که من از تمام خطاهای بزرگ تو درگذرم. کسی که با مردم بد برخورد میکند، نباید توقع داشته باشد که با او خوب برخورد شود. خدای متعال میفرماید: {إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ}؛(1)«اگر نیکی کنید به خود نیکی کردهاید».
یکی از صفات زیبای شخص عاقل این است که، چیزهایی را میفهمد ولی به روی خودش نمیآورد، چنانچه این مضمون در روایت آمده است.(2)
نقل شده است که در مدینه شخصی دلقک بود و آدمها را میخنداند - که کاری سبک و ناپسند است، انسان باید رفتارش سنگین و موقر باشد - او مردم را مسخره میکرد و از این راه، دیگران را میخنداند و پول میگرفت. به او گفتند: تو هرگز نمیتوانی امام زین العابدین (عليه السلام) را دست بیندازی و مایه خنده دیگران را فراهم کنی.
گفت: اینکه مشکل نیست و یک روز که حضرت از مسجد خارج میشدند، دوید و عبای ایشان را از دوششان کشید و بُرد، به تصور اینکه حالا حضرت دنبالش میروند و مردم از دیدن این صحنه میخندند؛ اما حضرت هیچ توجهی به او نکردند، دلقک که دید حضرت هیچ واکنشی نشان ندادند، برگشت و شروع کرد به زدن حرفهای نامناسب. باز حضرت هیچ توجهی به او نکردند، وقتی دلقک این حالت را دید، فکر کرد حضرت حواسشان متوجه جای دیگری است، پس جلو رفت و گفت: من شما را با این کلمات مورد ناسزا قرار دادم؛ ولی شما هیچگونه توجهی نمیکنید!! حضرت فرمودند: بله! من متوجه کردار تو هستم؛ اما از تو گذشتم. این نمونهای از رفتار امام زین العابدین (عليه السلام) بود.(1)
در قسمت سوم آیه، کاری بالاتر از پیامبرش میخواهد و میفرماید: «برای آنها از خدا طلب آمرزش کن {وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ}».
گاهی ممکن است افراد بر اثر ضعف، برخوردهای ناپسند دیگران را به روی خود نیاورند؛ اما در خفا به طرف نفرین کنند، در نماز یا بعد از نماز بگوید: خدایا او را کیفر کن. اما خدا به پیامبرش میفرماید: این کار را نیز انجام نده؛ بلکه بگو: خدایا! این بنده توست، درست است که گناهی انجام داده؛ اما او را عفو کن و به راه راست هدایتش فرما.
در داستان حضرت یوسف، برادرانش به او بسیار آزار رساندند، در چاهش انداختند و پس از آنکه کاروانی آمدند و او را از چاه بیرون آوردند، فوری سر
1) . امالی، شیخ صدوق، ص220.
رسیدند و گفتند: این برده ما بوده است. او را با این عنوان به ثمن بخسی فروختند. یوسف، هفت سال زندانی کشید و نتیجه برخوردها این شد که مدت چهل سال از پدر و مادر و شهر و دیارش دور باشد؛ ولی خدا او را به درجه بالایی رساند؛ زیرا قطع نظر از پیامبری، از لحاظ دنیوی نیز عزیز مصر و خزانهدار کشور شد.
در این حال وقتی برادران برای دریافت گندم نزدش آمدند، آنها را شناخت؛ ولی به هیچوجه به روی خود نیاورد، و نهتنها به آنها گندم داد؛ بلکه پولهایی را نیز که بابت گندم داده بودند به آنها بازگرداند، و بار سوم وقتی آمدند و یوسف را شناختند، یوسف با آن جایگاه و عظمت حتی آنان را ملامت نیز نکرد؛ بلکه به آنها گفت: {قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّٰحِمِينَ}؛(1)
«گفت: امروز ملامت و توبیخی بر شما نیست! خدا شما را میبخشد و او مهربانترین مهربانان است». یعنی هیچ مشکلی بر شما نیست و من تمام آن قضایا را فراموش میکنم. سپس گفت: بروید و اهلتان را نیز به اینجا بیاورید و در راحتی زندگی کنید: {وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ}؛(2)«و همه کسان خود را نزد من آورید».
و باز فراتر از همه آن برخوردها از او میخواهد که دلهای مردم را به دست آور: {وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ}؛(3)«و در کار[ها] با آنان مشورت کن». گاهی
کسی به ما اهانت کرده، از او میگذریم و انتقام نمیگیریم، ممکن هم هست که از خدا بخواهیم وی را به راه راست هدایت کند و از گناهش بگذرد؛ اما معمولاً افراد از این بالاتر انجام نمیدهند.
خدا در اینجا به پیامبرش میفرماید: بعد از طلب آمرزش آنها قلبهایشان را نیز جلب کن، قابل توضیح است که شأن نزول این آیه درباره حادثه «احد» است. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) جنگ «احد» را به پیشنهاد مسلمانان در آن نقطه قرار داد؛ ولی مسلمانان به نقشه جنگی پیامبر (عليه السلام) عمل نکردند و همین سبب شکستشان شد. عدهای از آنها صحنه جنگ را ترک و فرار کردند. با این حال بعد از مراجعت مسلمانان از احد، خدا به پیامبرش فرمود: آنان را مورد عفو قرار بده و از این بالاتر با ایشان مشورت کن.
با برخورد سازنده رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) جمع پراکندهای که خود سبب این مصیبتها شده بودند، با این شیوه و منش، به سرعت منسجم شدند و جراحات التیام پذیرفت.
پس اینها دستورهای کلی و راهکارهای اخلاقی اسلام برای جمع شدن قلبهای پراکنده است. شیوهای مطابق با فطرت انسان که برآمده از توصیههای عالم مطلقی است که آگاهی کامل از روان انسانها دارد و بهترین متخصص روانشناسی است.
پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به مشورت با آنها نیاز نداشتند؛ زیرا ایشان معصوم بودند و تمام کارهایشان صد در صد درست بود. پس چرا خدا به پیامبرش فرمود: با آنان مشورت کن؟! چون انتخاب دامنه احد برای جنگ، محصول رأی اکثریت بود که نتیجه رضایتبخش نداشت؛ پس این فکر به نظر بسیاری میرسید که
پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در آینده نباید با کسی مشورت کند؛ در حالی که مشورت به صورتِ یک امر پسندیده در اسلام است؛ ازاینرو، قرآن به این طرز تفکر پاسخ میگوید و دستور میدهد که همچنان با مردم مشورت کن؛ زیرا در بررسی کلی، روی هم رفته منافع آن به مراتب بیش از زیانهای آن است و اثری که در آن برای پرورش فرد و اجتماع و بالا بردن شخصیت آنها وجود دارد، از همه اینها بالاتر است. با این طریق هم دلهای آنان را به دست میآورید و هم بر اثر برخوردهای سازنده اخلاقی کسی که تا دیروز دشمن بوده، دوست خواهد شد.
خدای متعال میفرماید: {ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَٰوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ}؛(1)
«[بدی را] به آنچه خود بهتر است دفع کن؛ آنگاه کسی که میان تو و میان او دشمنی است، گویی دوستی یکدل میگردد».
میگویند هزار دوست، کم و یک دشمن، بسیار است. پس فرد باید کاری کند که دشمن به دوست تبدیل شود. تنها نام مسلمانی را یدک نکشیم؛ بلکه مسلمانی را با اصلاح اخلاق و رفتارمان ثابت کنیم.
شخصی از کشور کفر به یکی از کشورهای اسلامی آمد و به جایی وارد شد، دید بر سر در نوشته شده است: رسول الله (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمود: «النَّظَافَةُ مِنَ الْإِيمَانِ؛(2)پاکیزگی جزئی از ایمان است». گفت: به به عجب دینی است که تمیزی جزء ایمان است.
ولی زمانی که وارد آنجا شد، دید حوضی که از آن استفاده میکردند،
آبش سبز شده و کرم درآورده است. آنگاه گفت: اسلام را ندیدم؛ زیرا هیچکس به آموزههای اسلام عمل نمیکند؛ اما افرادی را دیدم که میگفتند: ما مسلمانیم. پس اگر میخواهیم پیرو واقعی پیامبر باشیم، باید به آنچه خدا و پیامبر فرمودهاند، عمل کنیم.
خدای متعال میفرماید: {إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ}؛(1)«اگر به شما آسیبی رسیده، آن قوم را نیز آسیبی نظیر آن رسید؛ و ما این روزها[ی شکست و پیروزی] را میان مردم به نوبت میگردانیم [تا پند گیرند]».
گاهی اوقات فردی که دنبال هوای نفس است، ممکن است با خود فکر کند که من فعلاً نافرمانی خدا را مرتکب میشوم و در آینده توبه میکنم، پروردگار هم تواب و رحیم است و گناه مرا میبخشد. گذشته از بحث توفیق یافتن برای توبه، باید توجه داشت که مخالفت با امر پیامبر یا ارتکاب گناه شاید پس از توبه کردن دیگر عقاب نداشته باشد؛ ولی آثار باقیمانده از آن گناه، گاه ضررهای جبرانناپذیری به بار میآورد و سالها و به سخن دقیقتر برای همیشه بر جای میماند.
بهتر است برای روشن شدن مطلب، پیامدهای نافرمانی مسلمانان از دستور جنگی پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) را در جنگ احد بررسی کنیم: پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) برای نشر دعوت خویش از اسباب طبیعی استفاده میکردند؛ ازاینرو در تمام جنگها
1) . سورة آل عمران، آیة 140.
آنچه را که برای پیروزی لازم بود فراهم نمودند؛ از جمله در جنگ احد، نقشه جنگی پیامبر یک نقشه صحیح و کاملی بود که هیچ اشکال و خللی در آن نبود؛ برای مثال محل فرماندهی پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در بالای کوه بود تا بر منطقه احد مشرف و مسلط باشند و فرماندهی کنند. حضرت جایی را که ممکن بود دشمن از پشت حمله کند، پنجاه نفر تیرانداز گماردند تا راه نفوذ دشمن را ببندند. دستوری که پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به آنان دادند، این بود که خواه ما پیروز شویم، خواه شکست بخوریم، این نقطه را رها نکنید تا وقتی دستور ترک محل به شما داده شود.
جنگ شروع شد. در ابتدای جنگ، نقشه صحیح پیش رفت و مشرکان شکست خوردند و فرار کردند. در این لحظه مسلمانانی که در میدان نبرد بودند، مشغول جمعآوری غنایم شدند. اکثر تیراندازان بالای تپه نیز به خیال پیروزی مسلمانان برای به دست آوردن غنایم برخلاف تذکر فرماندۀ خود، امر پیامبر را پشت سر انداختند و به جز فرمانده و چند نفر دیگر، بقیه به پایین تپه سرازیر شدند. مشرکان نیز که منتظر فرصت بودند تا مشاهده کردند آنان از تپه پایین آمدند، از پشت به مسلمانان حمله کردند. مشرکانی هم که در حال فرار بودند تا این وضعیت را دیدند برگشتند؛ ازاینرو مسلمانان از دو طرف محاصره شدند و فاجعهای به وجود آمد که تبعات فراوانی به دنبال داشت؛ از جمله:
انگشتهای دست و پا و بینی و گوش آنها را بریدند و با خودشان به مکه بردند. زنان مشرکان هم انگشت شهدا را گردنبند کردند و به گردن آویختند.
پیروزی من به سبب ترس طرف مقابل بود». حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) نیز میفرمایند: هر کس به دست من کشته شد، نیمی از کار را من انجام دادهام و نیم دیگر، کار ترس خودش بوده است؛ زیرا تا مرا میدید خودش را میباخت.(2)
پس بعد از این جنگ هیبتی که مسلمانان داشتند، از بین رفت؛ به گونهای که بعد از مدتی، وقتی شخصی آمد برای عشیرهاش از پیامبر مبلّغ طلبید، عدهای در راه، آن مُبلّغان را کشتند. هنوز خبر کشته شدن آنان نیامده بود که یکی از مشایخ عشایر نزد پیامبر آمد و گفت: ما میخواهیم قرآن را به قبیله خود آموزش دهیم. پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) چهل نفر حافظ قرآن را با آنان فرستادند که باز در وسط راه به این چهل نفر حمله کردند و به جز چهار نفرشان که اسیر شدند و آنها را به مشرکان مکه فروختند، بقیه را کشتند.
بنابراین، ناامنی نیز از نتایج نافرمانی و عصیان از امر پیامبر بود.
سود دارد؛ بهویژه اگر دینی آورده باشد، از او پیروی میکنند؛ ولی اگر نفعی در او نبینند عقب میکشند؛ ازاینرو بعد از رحلت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) عده بسیاری مرتد شدند و از عقیده خود برگشتند؛ زیرا اسلام آنها بر پایۀ عقیده صحیح نبود؛ بلکه بر پایۀ مصلحتطلبی بود. به هر حال، بر اثر نافرمانی گروهی در جنگ احد، گسترش اسلام نیز برای مدتی متوقف شد.
بنابراین تنها یک مخالفت با امر رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) چنین پیامدهای ناگواری داشت. اکنون مسلمانان روزانه هزاران بار با امر خدا و پیامبر مخالفت میکنند و میپندارند این مخالفتها به نفعشان است؛ درست مانند همان مسلمانانی که به امید به دست آوردن غنایم، خلاف امر پیامبر عمل کردند.
امروز نیز مسلمانان میپندارند مخالفت با اوامر خدا و رسول به نفعشان است؛ اما هزاران بلا گریبان جامعه اسلامی را میگیرد؛ آنگاه میگویند: چرا اینقدر ظلم و جنایت فراوان است؟ چرا پروردگار، کاری انجام نمیدهد؟ غافل از اینکه اینها همه از پیامدهای مخالفت مسلمانان با اوامر رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) است؛ ازاینرو هر چه دعا کنیم فایده ندارد. باید به راه راست برگردیم و بایدها و نبایدهای اسلامی را رعایت کنیم تا ثمر نیکو به دست آید.
در روایت آمده است: «لَتَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ أَوْ لَیسْتَعْمَلَنَّ عَلَیكُمْ شِرَارُكُمْ فَیدْعُو خِیارُكُمْ فَلَا یسْتَجَابُ لَهُمْ؛(1)
امر به معروف و نهی از منکر کنید [اگر نکردید] اشرار بر شما مسلط میشوند، آنگاه خوبان شما دعا میکنند و خدا دعایشان را مستجاب نمیکند».
بعد از جریان جنگ احد، فرارکنندگان توبه کردند و خدای عالم نیز
1) . تهذيب الأحكام، ج6، ص176.
توبهشان را پذیرفت و با توبه، عقاب برداشته شد؛ ولی اثر وضعی گناه آنان بر جای ماند؛ یعنی کشتهها زنده نشدند و آسیبهای وارد شده برنگشت.
خدای عالم تمام کارهایش بر اساس حکمت و دقت است؛ اما مردم در موارد بسیاری، علت وقایع را نمیدانند. پروردگار میفرماید: {وَمَا أَصَٰبَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ}؛(1)«و روزی که [در احد] آن دو گروه با هم برخورد کردند، آنچه به شما رسید به اذن خدا بود [تا شما را بیازماید] و مؤمنان را معلوم بدارد». مشرکان با توجه به فرجام جنگ احد، شبههافکنی را شروع کردند و در این میان یهودیان مدینه نیز از فرصت استفاده کردند و به این گروه پیوستند.
عدهای تحت تأثیر این حرفها میگفتند: خدا را شکر که ما به جنگ نرفتیم؛ وگرنه کشته میشدیم. این هفتاد نفر نیز اگر نرفته بودند زنده میماندند و شایع میکردند که پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) آنان را فریب داد. کسانی که تازه مسلمان شده بودند با انبوهی از شبهات روبهرو شدند؛ برخی مسلمانان مادرزادی، هنگام پیش آمدن شبهه متزلزل میشوند، چه رسد به کسانی که اکثرشان تازه مسلمان شده بودند و خیلی چیزها را خبر نداشتند که بعداً آیات قرآن در سوره
1) . سورة آل عمران، آیة 166.
آلعمران به این شبهات پاسخ داد.
برای مثال آیه نازل شد: {إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ}؛(1)«اگر (در میدان احد) به شما آسیبی رسیده آن قوم را نیز آسیبی نظیر آن [در جنگ بدر] رسید و ما این روزها[ی شکست و پیروزی] را در میان مردم به نوبت میگردانیم». این حالت بین افراد خوب و بد در دنیا میچرخد، هر کس تلاش کند پیروز میشود، یک روز مؤمنان درست کار میکنند و پیروز میشوند و یک روز مشرکان. قانونهای الهی تغییر نمیکند و هر کس بر اساس سنتهای الهی کار کند، پیروز میشود.
و دربارۀ شبهه دیگری که گفته بودند اگر اینها نمیرفتند کشته نمیشدند، خدا میفرماید: {الَّذِينَ قَالُواْ لِإِخْوَٰنِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُواْ قُلْ فَادْرَءُواْ عَنْ أَنفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ}؛(2)
«(منافقان) آنها هستند که به برادران خود - در حالی که از حمایت آنها دست کشیده بودند - گفتند: اگر آنها از ما پیروی میکردند، کشته نمیشدند، بگو: (مگر شما میتوانید مرگ افراد را پیشبینی کنید؟) پس مرگ را از خودتان دور سازید اگر راست میگویید». کسی که اجلش رسیده میمیرد و اگر در جبهه جنگ کشته نشد در خانهاش میمیرد. به هر حال پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) یک سال و اندی برای رفع شبهه و برداشتن آثار ناگواری - که شکست مسلمانان در غزوه احد به جای گذاشته بود - کوشش کردند.
چکیدۀ سخن آنکه با توجه به بحثی که در زمینه آثار جبرانناپذیر یا سنگین
عصیان داشتیم باید بدانیم چیزی را که خدا و پیامبر فرمودهاند، صحیح است، نه پندارهای ما؛ زیرا معلومات ما کم است، پروردگار میفرماید: {وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ}؛(1)«و فوق هر صاحب دانشی دانشوری است». بشر خیلی چیزها را درک نمیکند؛ در حالی که خدای عالَم به تمام امور هستی عالِم است، پروردگار میفرماید: {وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ}؛(2)«و اوست که به هر[گونه] آفرینشی داناست» و برنامه او صد در صد صحیح است.
قرآن درباره باور راستین به خدا و پیامبر میفرماید: {فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا}؛(3)«پس نه (چنین است) به حق پروردگار تو که ایمان نمیآورند مگر اینکه تو را در مورد آنچه مایه اختلاف است داور گردانند؛ سپس از حکمی که کردهای در دلهاشان احساس ناراحتی [و تردید] نکنند و کاملاً سر تسلیم فرود آورند».
بنابراین، مؤمنان حتی در دل نیز نباید از هیچ حکمی ناراحت باشند؛ زیرا در امور اختلافی همواره حکم به نفع یک طرف دعوا است و طرف دیگر احتمال دارد حُکم را بپذیرد؛ ولی در نفسش از این حکم ناراحت باشد، خدا میفرماید: {ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ}؛ «سپس از حکمی که کردهای در دلهایشان احساس ناراحتی [و تردید] نکنند».
پروردگار در قرآن کریم پس از برشمردن چندین نعمت بهشتی، رضوان و خشنودیاش را بزرگترین نعمت خود برمیشمارد. خدا میفرماید: {وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَٰتِ جَنَّٰتٖ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا وَمَسَٰكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّٰتِ عَدْنٖ وَرِضْوَٰنٌ مِّنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ}؛(1)«خدا به مردان و زنان باایمان باغهایی وعده داده است که از زیر [درختان] آن نهرها جاری است، در آن جاودانه خواهند بود و [نیز] سراهایی پاکیزه در بهشتهایی جاودان [به آنان وعده داده است] و خشنودی خدا بزرگتر است. این است همان کامیابی بزرگ».
خدا به دینباوران نوید میدهد که در بهشت برین باغها، کاخها، خوردنیها و آشامیدنیهای وصف ناپذیری هست که هرگز با نعمتهای دنیا قابل مقایسه نیست. در روایت آمده است: «مَا لَا عَيْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَلَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ؛(2)[نعمتهایی که] چشم ندیده و گوش نشنیده و به قلب هیچ بشری خطور نکرده است».
روز قیامت که ان شاء الله اهل بهشت شدید، خواهید دید هراندازه کهزیباییهای دنیا در چشم و دل شما زیبا و بزرگ بیاید؛ اما هرگز با نعمتهای بهشت قابل مقایسه نیست. اگر در قرآن کریم، گوشهای از نعمتها ذکر شده، به اندازه گنجایش عقل بشر است؛ مانند اینکه شما بخواهید لذتهایی را که بزرگترها احساس میکنند برای کودکی شرح دهید، میگویید مانند لذت خوردن شکلات است؛ زیرا عقل کودک بیش از این کشش ندارد؛ اما همانگونه که واقعاً لذتهای بزرگ دنیوی با لذت خوردن شکلات قابل مقایسه نیست نعمتهای اخروی نیز با نعمتهای دنیا قابل مقایسه نیست.
به هر حال خدای عزوجل میفرماید: {وَرِضْوَٰنٌ مِّنَ اللَّهِ أَكْبَرُ}؛ «و رضایت خدا بزرگتر و بالاتر از این نعمتهاست». رضایت خدا یعنی چه؟ او مانند بشر نیست که کیفیات نفسانی داشته باشد تا گاهی از چیزی خوشش آید و خشنود شود و گاهی بدش آید و خشمگین شود. این کیفیات از ویژگیهای ماده است که در بشر وجود دارد؛ اما پروردگار از ماده و از کیفیات و تغییرات مادی، منزه میباشد. رضایت و غضب الهی به معنای ثواب و عقاب اوست که مربوط به فعل خداست، چیزی است که خدا برای دیگران خلق میکند، خواه ثواب باشد، خواه عقاب. بنابراین {وَرِضْوَٰنٌ مِّنَ اللَّهِ أَكْبَرُ} نیز یک ثواب است؛ اما این ثواب بالاتر از نعمت حوریان و قصرهای بهشتی است.
اکرام خدا به بنده و فراهم کردن زمینه دریافت این بخشش بر عهدۀ خود افراد است؛ زیرا خدای تبارک و تعالی حکیم است و کار بیهوده انجام نمیدهد.
بنابراین اگر انسان قابلیت خود را برای قبول لطف پروردگار بیشتر کند،
خدای تبارک و تعالی لطفش را بر او بیشتر خواهد کرد. خدای متعال، لطفشرا بر همه بندگان جاری کرده است؛ زیرا اولاً: بندگان را آفریده که این اصل نعمتها بر بندگان است.
ثانیاً: انواع نعمتها را برای انسان آفریده است. پروردگار میفرماید: {وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا}؛(1)«و اگر نعمت[های] خدا را شماره کنید، نمیتوانید آن را بشمارید». انسان غرق در نعمت است. همین بدن، نعمتهای فراوان دارد. اگر یکی از این نعمتها کم شود؛ برای مثال چشم درد بگیرد، چه بلایی سرش میآید؟ شاید گاهی تجربه کرده باشید که برای مثال بر اثر تب، شب تا صبح نمیتوانید بخوابید و چند ساعت از نعمت خواب محروم میشوید، چه بلایی سرتان میآید؟ این یکی از بینهایت نعمت الهی است که چند ساعت از آن محروم شدهاید.
به هر حال، اصل آفرینش انسان به اراده خدای تبارک و تعالی لطف و رحمت او بر بشر است. از همه مهمتر این است که آدمی را بر اثر موهبت عقل از جانوران متمایز کرده است. این نعمت بزرگ خداست. همچنین قابلیت هدایت را در وجود بشر قرار داده است. اگر انسان از این قابلیت استفاده کند و آن را به فعلیت برساند، آنگاه خدای تبارک و تعالی رحمتش را در دو دنیا بر او بیشتر میکند؛ ازاینرو پروردگار میفرماید: {وَالَّذِينَ اهْتَدَوْاْ زَادَهُمْ هُدًى وَءَاتَىٰهُمْ تَقْوَاهُمْ}؛(2)«و[لی] آنان که به هدایت گراییدند [خدا] آنان را هرچه بیشتر هدایت بخشید و [توفیق] پرهیزگاریشان داد». کسانی که هدایت شوند؛ یعنی هدایت
خدا را بپذیرند و در راه مستقیم گام بردارند، خدای تبارک نیز هدایتش را برآنان بیشتر خواهد کرد. همچنین الطافش را بر آنان افزایش خواهد داد و در دنیا راه رستگاری را به ایشان نشان خواهد داد و در آخرت نیز آنها را به بهشت خواهد برد.
گاهی شخصی در تجارتش صد میلیون سود میبرد؛ اما دیگری با همان زحمت یا کمتر، یک میلیارد سود میبرد. شخص باید با انتخاب بهترین شیوههای کسب درآمد، بهرهوری و درآمدش را بیشتر کند و به طور کلی از عواملی که در حیطه اختیار انسان است، به صورت بهینه بهره ببرد.
در امور معنوی نیز همینگونه است که فرد میتواند با انتخاب برتر با زحمتی همسنگ زحمت با دیگران از پاداشی بسیار گرانبهاتر برخوردار شود؛ مثلاً انسان میتواند با همان زحمت روزمره در زندگی با پذیرش ولایت ائمه (عليهم السلام) و اظهار محبت به مقام والای حضرت سیدالشهداء، زحمت مادی و فانی شدنی زندگیاش را به سود معنوی هنگفت و ماندگار اخروی تبدیل کند که برای ابد از آن بهرهمند باشد.
به شخص ورزشکاری که در همه مسابقات قهرمان میشد، گفتند: با خوششانسی همیشه قهرمان میشوی، گفت: بله. وقتی من بیشتر تمرین میکنم، شانسم هم بیشتر میشود. چرا این شانس تنها برای کسی که تمرین میکند وجود دارد؟ چون در واقع بخشی مهمی از امور مربوط به تلاش و قابلیتهای انسان و بخشی نیز مربوط به خدای تبارک و تعالی است.
جا دارد انسان، بخشی را که مربوط به تلاش خود اوست، شانسش را برای بهشت بیشتر کند. کسی میگفت: اگر من به طویلههای بهشت نیز راه یابم
راضی هستم. گفتند: تو که میتوانی در صدر بهشت در جوار پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) باشی،چرا در طویله بهشت سکنی گزینی؟ هرچه میتوانی انجام بده چندان هم، سخت نیست. به تقوا و عمل صالح احتیاج دارد که منفعتش در دنیا نیز به خودت باز میگردد و کمی کوشش بیشتر میطلبد، چرا کوتاهی کنیم؟
یکی از نامهای روز قیامت، روز حسرت است؛ چون همه مردم غیر از معصومان (عليهم السلام) حسرت میخورند؛ زیرا میبیند که میتوانسته درجهاش را بهتر و بالاتر برساند. البته معنای اینکه در درجه پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) یا در جوار پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) قرار گیرد، بدین معنا نیست که نعمتهایی که خدا در بهشت به پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) میدهد به همۀ کسانی نیز عطا میکند که در جوار آن حضرت هستند؛ بلکه بدین معناست که همسایه پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) است. مثل اینکه ممکن است در یک شهر دو نفر همسایه باشند که یکی منزلش کاخ باشد و دیگری کوخ؛ اما در یک کوچه و در یک منطقه هستند. به هر حال، وقتی شخص میتواند به بالاترین درجه برسد، چرا در عملش کوتاهی کند؟
اگر پروردگار بخواهد کسی را اکرام کند و به او عزت دهد، محبت امام حسین (عليه السلام) را به وی عطا میفرماید. در روایت آمده است: «مَنْ أَرَادَ اللَّهُ بِهِ الْخَيْرَ قَذَفَ فِي قَلْبِهِ حُبَّ الْحُسَيْنِ؛(1)هرگاه خدا بخواهد به کسی خیر عطا فرماید، محبت امام حسین (عليه السلام) را در قلبش جای میدهد». هرچه این محبت بیشتر باشد، آثار و نشانههایش نیز بیشتر خواهد بود؛ یعنی کسی که بیشتر و خالصانهتر به
1) . کامل الزیارات، ص142.
سیدالشهداء (عليه السلام) خدمت میکند، حاکی از آن است که محبتش به امامحسین (عليه السلام) بیشتر است و اگر کسی کمتر خدمت میکند، نسبت به آن شخص اول، محبتش کمتر است. بنابراین خدا برای عزت بخشیدن به شخص، محبت امام حسین (عليه السلام) را در قلبش بیشتر میکند. نشانه این محبت نیز عمل به دستورهای آن حضرت است. هر اندازه محبت به آن حضرت بیشتر باشد، پاداشش در نامه عملش بیشتر خواهد بود؛ چون ثواب فقط به عمل نیست؛ بلکه به عمل و قلب است؛ یعنی معرفت به خدا و اولیایش. حتی در دنیا نیز یک کارگر ساختمانی بیشتر زحمت میکشد؛ اما مهندس بیشتر حقوق دریافت میکند و خلاف عدالت نیست؛ زیرا مهندس پشت میز نشسته و با یک قلم محاسبه کرده و آن کارگر صبح تا شب کار کرده و زحمت کشیده است؛ اما استحقاق دریافت حقوق تنها به کار کردن بدنی بستگی ندارد؛ بلکه بخشی به کار کردن و بخش عمدهاش به دانش و معرفت بستگی دارد. آخرت نیز همینگونه است؛ ازاینرو هرگاه محبت قلبی و عمل بدنی بیشتر با هم جمع شد، ثواب بیشتر خواهد شد.
در روایت آمده است: کسی که به زیارت امام حسین (عليه السلام) برود، خدا ثواب یک عمره به او عطا خواهد کرد(1)و در روایت دیگر آمده که ثواب یک حج به وی خواهد داد.(2)در روایت دیگری آمده است: ثواب ده حج(3)و در روایت
دیگر آمده: ثواب صد حج(1)و در روایت دیگری هزار حج(2)در روایت دیگری آمده است که اگر کسی پیاده به زیارت امام حسین (عليه السلام) برود، هر قدمی که میگذارد برایش ثواب یک حج نوشته میشود و برای هر قدمی که برمیدارد، یک عمره نوشته میشود.(3)
پرسش این است که وجه متفاوت بودن این روایات چیست؟ پاسخ: به معرفت اشخاص بستگی دارد. هرچه معرفت شخص بالاتر باشد، پاداشش نیز بالاتر است. بنابراین باید سعی کنیم محبت سیدالشهداء (عليه السلام) و معرفت خود از آن حضرت را افزایش دهیم که با عمل نمودار میشود. محبت نباید خیالی و پنداری باشد. گرچه خدای تبارک و تعالی کریم است و اهلبیت (عليهم السلام) نیز کریم هستند؛ اما انسان نباید معرفتش درباره آنان سطحی باشد؛ بلکه باید عمقی باشد.
شما تجربه کردهاید وقتی مادری کودکی دارد که در معرض خطر قرار میگیرد، چطور رفتار میکند. کسی نقل میکرد: خانهای آتش گرفته و کودکی داخل منزل و مادر کودک بیرون منزل بود و فریاد میزد: حمید، حمید، حمید. در حالی که آتش شعلهورتر میشد، ناگهان مادر به کانون آتش رفت تا فرزندش را نجات دهد که همه گفتند: مادرش نیز سوخت؛ اما خدا نجاتشان داد. واکنش این مادر به آن حادثه، نشانه محبت واقعی و عمقی مادر
1) . کامل الزیارات، ص162: عن الإمام الصادق (عليه السلام) قال: «مَنْ أَتَى قَبْرَ الْحُسَيْنِ (عليه السلام) عَارِفاً بِحَقِّهِ كَانَ كَمَنْ حَجَّ مِائَةَ حِجَّةٍ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) ».
2) . کامل الزیارات، ص164: عن الإمام الصادق (عليه السلام) قال: «يُكْتَبُ لَهُ أَلْفُ حِجَّةٍ وَأَلْفُ عُمْرَةٍ مَبْرُورَةٍ...».
3) . کامل الزیارات، ص144: عن الإمام الصادق (عليه السلام) قال: «... وَيُكْتَبُ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ حِجَّةٌ وَكُلِّ مَا رَفَعَ قَدَماً عُمْرَة».
به آن کودک است. آیا ما حاضریم برای سیدالشهداء (عليه السلام) اینگونه خود را به آب و آتش بزنیم یا حاضر نیستیم؟ اگر حاضریم نشانه محبت واقعی ماست و باید از پروردگار بخواهیم که آن محبت را بیشتر کند و اگر حاضر نیستیم باید از خدا بخواهیم تا معرفت و محبت آن حضرت را به ما عطا فرماید و در عمل نیز خدمت به مکتب آن حضرت را بیشتر کنیم.
در روایت آمده است: «إِنَّ اللَّهَ (تَبَارَكَ وَتَعَالَى) لَا يَنْظُرُ إِلَى صُوَرِكُمْ وَلَا إِلَى أَمْوَالِكُمْ وَلَكِنْ يَنْظُرُ إِلَى قُلُوبِكُمْ وَأَعْمَالِكُمْ؛(1)خدا به صورتها (ظاهر) و داراییهای شما نمینگرد؛ بلکه به دلهای (باطن) شما مینگرد». ازاینرو باید عمل با اخلاص باشد، تا خدا به آن پاداش عطا فرماید. اگر همه یا برخی از اعمال بدون اخلاص باشد در نامه اعمال، ثواب اندکی ثبت میشود و ممکن است باعث سلب توفیق از انسان شود. افراد بسیاری در خدمت سید الشهداء (عليه السلام) بودهاند؛ اما بعداً دشمن آن حضرت یا به ایشان بیاعتنا شدهاند؛ زیرا محبت آنان سطحی بوده و واقعیت نداشته است. کسانی ادعای محبت اهلبیت (عليهم السلام) را داشتهاند؛ اما در امتحان پایشان لغزیده و معلوم شده است که محبت آنان چندان عمیق نبوده است.
بنابراین انسان باید همواره هوشیار باشد که مبادا هوای نفس و شیطان بر او غالب شود. شاید کسی امسال خالصانه عزاداری کند؛ اما این بدین معنا نیست که تا آخر عمر بر همین راه باشد؛ زیرا گاهی امتحانهای خدا سخت است. البته هرچه معرفت و دلدادگی انسان به امام حسین (عليه السلام) بیشتر باشد، احتمال موفقیت در امتحانهای سخت برایش بیشتر میشود؛ اما اگر محبت
1) . امالی، شیخ طوسی، ص536.
ظاهری باشد و مثلاً چون همه در عزاداری شرکت کردهاند، او نیز شرکت کند، البته خوب است؛ ولی ضمانت برای پایدار ماندن در محبت و خدمتگزاری به امام حسین (عليه السلام) برای همیشه نیست. محبت عمیق و واقعی در وقت مشکلات معلوم میشود. وقتی زندان و شکنجه و تبعید است، اگر در آن زمان کسی برای خدمتگزاری به امام حسین (عليه السلام) حاضر باشد، نشانه آن است که محبتش واقعی است.
بر اساس گزارشِ برخی از تواریخ، روزی که امام حسین (عليه السلام) از مدینه خارج شدند عدهای نیز با حضرت خارج شدند؛ اما وقتی به زرود (یکی از منازل بین راه مدینه و کوفه) رسیدند و خبر کشته شدن مسلم بن عقیل به آنان رسید، اکثرشان از لشکر امام حسین (عليه السلام) خارج شدند و ریزش نیروها ادامه یافت تا شب تاسوعا و عاشورا که هفتاد و دو تن باقی ماندند. بستگان امام حسین (عليه السلام) نیز شانزده نفر بودند و سی و دو نفر از لشکر یزید به لشکر امام حسین (عليه السلام) ملحق شدند. شهدای کربلا در مجموع، به 120 نفر رسیدند.
به هر حال ممکن است شخصی در آغاز دوستدار امام حسین (عليه السلام) و فعال باشد؛ اما با افزایش مشکلات، تحملش ضعیف شود و میدان را خالی کند؛ ازاینرو باید محبتمان را افزایش دهیم و بهترین داور برای قضاوت در این باره، وجدان ماست. خدا میفرماید: {بَلِ الْإِنسَٰنُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَلَوْ أَلْقَىٰ مَعَاذِيرَهُ}؛(1)«بلکه انسان بر نفس خویشتن بیناست، هرچند به عذرتراشی دست بزند». بین خود و خدایمان ببینیم چقدر از ادعایمان حقیقت دارد؛ زیرا انسان خودش را نمیتواند فریب دهد.
1) . سورة قیامت، آیات 14-15.
به هر حال اگر با مراجعه به وجدانمان دریافتیم که در محبت امام حسین (عليه السلام) کوتاهی داریم، سعی کنیم آن کمبود را برطرف کنیم و خدا هم توفیق خواهد داد: {وَالَّذِينَ اهْتَدَوْاْ زَادَهُمْ هُدًى}؛(1)«و[لی] آنان که به هدایت گراییدند [خدا] آنان را هرچه بیشتر هدایت بخشید و [توفیق] پرهیزگاریشان داد». اگر انسان واقعاً دنبال هدایت باشد خدا نیز کمکش خواهد کرد.
1) . سورة محمد، آیة 17.
خدای متعال میفرماید: {وَعَلَٰمَٰتٖ وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ}؛(1)«و نشانههایی [دیگر نیز قرار دارد] و آنان به وسیله ستاره [قطبی] راهیابی میکنند».
ما باید سعی کنیم برای خدای متعال بنده شایستهای باشیم و بدانیم که نمیتوانیم به درجه انبیا و ائمه (عليهم السلام) برسیم؛ ولی میتوانیم پیروان خوبی برای آنان باشیم. خدا، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و ائمه (عليهم السلام) را به صورت نور قبل از خلقت آسمان و زمین آفریده است؛(2)پس آنها از طینت والایی برخوردارند و نسبت به ما در درجات اعلی علیین قرار دارند و ممکن نیست ما به جایگاه والای آنان برسیم. ارزش ما نسبت به آنان مانند ارزش خاک در مقابل طلا است. خاک هرگز طلا نخواهد شد؛ زیرا جوهر طلا، بالاتر از خاک است.
بنابراین قرار گرفتن ما در جایگاه ائمه (عليهم السلام) غیر ممکن است؛ اما خدا این قدرت را به ما داده است که بتوانیم پیرو خوبی برای آن گلهای سرسبد انسانیت باشیم. این کار، سخت و غیرممکن نیست.
خاک ممکن است آجری شود که در نمای خانهای ساده به کار رود یا برعکس در نمای قصری عظیم زینتبخش باشد. انسان نیز در مدت محدود زندگی، مختار است با انتخاب خویش یا خود را به ارزشهای حقیقی که پیامبر و امامان به ما آموختهاند، آراسته گرداند، یا بیتوجه به آنها زندگی را سپری کند و بدون کسب هیچ ارزشی، آن را به پایان رساند یا خدای ناکرده حتی به درجه پایینتر از حیوان نیز نزول کند. خدا میفرماید: {أُوْلَٰئِكَ كَالْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَٰئِكَ هُمُ الْغَٰفِلُونَ}؛(1)«آنان همانند چهارپایان بلکه گمراهترند، آنان همان غافلاناند». در کنار ایمان به خدا دو چیز است که نشان میدهد ما به انوار الهی نزدیک شده و سنخیتی با آنها یافتهایم:
مؤمن همواره باید دریابد که خدای متعال، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و ائمه (عليهم السلام) از او چه خواستهاند؛ آنگاه نیت خود را نه بر اساس خواستههای خویش بلکه بر اساس فرموده آنان قرار دهد که آنگاه نیتش پاک خواهد بود و رستگار خواهد شد. اگر کسی نیت بدی کرد؛ ولی آن را انجام نداد، آیا گناهی بر او محسوب میشود؟ گناه بدان معنا که کیفر اخروی داشته باشد، خیر. اگر افکار فرد به مرحله عمل و گناه عملی نرسد، انسان به خاطر آنها کیفر نمیشود؛(2)برای مثال اگر کسی در ذهنش به کسی حسادت کند و این حسادت به مرحله عمل - یعنی انجام دادن کاری علیه او - نرسد، برایش گناهی محسوب نمیشود؛ ولی نیت بد بر قلب اثرگذار است.
در روایتی آمده است که حضرت عیسی (عليه السلام) فرمودند: نیت کار ناپسند را نداشته باش؛ زیرا این حالت مانند دودی است که دیوارها را سیاه میکند. گناه همانند آتشی است که خانه را میسوزاند؛ ولی نیت بد همانند دودی است که دیوارها را سیاه میکند.(1)پس اینگونه گناهان، گناهان قلبیاند که کیفر اخروی ندارند؛ ولی آثار دنیویشان به ضرر انسان است.
حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرمایند: «عِنْدَ فَسَادِ النِّيَّةِ تَرْتَفِعُ الْبَرَكَةُ؛(2)هرگاه نیت فاسد باشد، برکت از میان میرود» یا سوء نیت مانع استجابت دعاست.
به فرموده امام سجاد (عليه السلام) : «وَالذُّنُوبُ الَّتِي تَرُدُّ الدُّعَاءَ سُوءُ النِّيَّةِ؛(3)از گناهانی که باعث بالا نرفتن دعا میشود نیت بد است». برعکس، افرادی که همیشه برای همه خوبی میخواهند و دارای نیت نیک هستند، توفیق و برکت با آنها یار میشود. حضرت علی (عليه السلام) میفرماید: «مَنْ حَسُنَتْ نِيَّتُهُ أَمَدَّهُ التَّوْفِيقُ؛(4)هر کس نیتش نیکو باشد، توفیق یاریاش خواهد نمود». در جای دیگر میفرمایند: آدمی با نیت نیک و خوشاخلاقی به تمام آنچه در جستجوی آن است، از زندگی خوش و امنیت محیط و وسعت روزی دست مییابد.(5)خدا از سر کرمش به نیت خوب ثواب میدهد؛ ازاینرو در روایت آمده است: «نِيَّةُ الْمُؤْمِنِ
1) . کافی، ج5، ص542: «فقال عيسی (عليه السلام) : إِنَّ مُوسَى نَبِيَّ اللَّهِ (عليه السلام) أَمَرَكُمْ أَنْ لَا تَزْنُوا وَأَنَا آمُرُكُمْ أَنْ لَا تُحَدِّثُوا أَنْفُسَكُمْ بِالزِّنَا فَضْلًا عَنْ أَنْ تَزْنُوا فَإِنَّ مَنْ حَدَّثَ نَفْسَهُ بِالزِّنَا كَانَ كَمَنْ أَوْقَدَ فِي بَيْتٍ مُزَوَّقٍ فَأَفْسَدَ التَّزَاوِيقَ الدُّخَانُ وَإِنْ لَمْ يَحْتَرِقِ الْبَيْتُ».
2) . تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص92.
3) . وسائل الشیعه، ج16، ص282.
4) . تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص92.
5) . همان.
خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ؛(1)نیت مؤمن بهتر از عمل اوست».
در اهمیت نیت پاک همین بس که در بسیاری از دعاها به درخواست ائمه (عليهم السلام) از خدا برای داشتن نیت صادقه اشاره شده است؛ از جمله در دعای امام زمان آمده است: «اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا تَوْفِيقَ الطَّاعَةِ وَبُعْدَ الْمَعْصِيَةِ وَصِدْقَ النِّيَّةِ؛(2)خدایا! توفیق اطاعت و دوری از نافرمانی و نیت پاک را روزی ما کن». امام سجاد (عليه السلام) در دعای مکارم الاخلاق اینگونه از پروردگار درخواست میکند: «وَانْتَهِ بِنِيَّتِي إِلَى أَحْسَنِ النِّيَّاتِ، وَبِعَمَلِي إِلَى أَحْسَنِ الْأَعْمَالِ، اللَّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِكَ نِيَّتِي؛(3)
خدایا! فرجام نیتم را به بهترین نیتها و عملم را به بهترین اعمال برسان، خدایا به لطف خود نیت مرا کامل گردان».
دیدگاه اسلام دربارۀ پاداش اخروی و ورود به بهشت بر دو محور تمرکز یافته است: ایمان و عمل شایسته؛ چنانکه پروردگار فرموده است: {وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنسَٰنَ لَفِي خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّٰلِحَٰتِ وَتَوَاصَوْاْ بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْاْ بِالصَّبْرِ}؛(4)«سوگند به عصرِ [غلبه حق بر باطل]، که واقعاً انسان دستخوش زیان است؛ مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کرده و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه کردهاند». همچنین میفرماید: {مَنْ عَمِلَ صَٰلِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَوٰةً طَيِّبَةً}؛(5)«هرکس - از مرد یا زن - کارشایسته کند و
مؤمن باشد قطعاً او را با زندگی پاکیزهای، حیاتِ [حقیقی] بخشیم».
عمل صالح باید بر پایه نیت خالص باشد. مردی به رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) عرض کرد: ما اموال خود را به دیگران میبخشیم تا اسم و رسم ما در میان مردم باشد. آیا پاداشی داریم؟ پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: نه. گفت: گاهی برای اجر الهی و زمانی برای به دست آوردن نام و نشان چیزی میبخشیم. آیا پاداشی داریم؟ فرمودند: خدا چیزی را نمیپذیرد؛ مگر اینکه خالص برای او باشد. پس این آیه را تلاوت فرمودند: {أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ}؛(1)«آگاه باشید: آیین پاک از آن خداست».
پس انسان بعد از ایمان به خدا باید عمل صالح داشته باشد و عمل صالح نیز در گرو نیت خالص است. اگر نیت پاک و خالص باشد، عمل نیز صالح میشود.
اینکه بعضی میگویند ظاهر مهم نیست؛ بلکه مهم این است که قلب پاک باشد، سخن درستی نیست. نیت و عمل اثر متقابل بر یکدیگر دارند. این نظریه مانند این است که شخصی در قلبش به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام بگذارد؛ ولی در عمل، چراغ قرمز را رد کند یا در قلبش همسایه را دوست داشته باشد؛ ولی در عمل، حقوق همسایه را رعایت نکند و گفته شود: همینکه قلبشان پاک است، کافی است. این مطلب خلاف عقل و منطق است. در اعتقادات دینی، نیت، زبان و عمل با هم دارای ارزش است.
در روایت از امام رضا (عليه السلام) نقل شده است: «الْإِيمَانُ قَوْلٌ بِاللِّسَانِ وَتَصْدِيقٌ بِالْجَنَانِوَعَمَلٌ بِالْأَرْكَانِ؛(2)ایمان، حقیقتی است که بر زبان جاری شود و با قلب تصدیق شود
و با ارکان [بدن] به آن عمل شود»؛ یعنی شخص در عمل نیز مطیع فرمانهای الهی میشود، نماز میخواند، زکات میپردازد، حسن خلق دارد، امانتدار است و... . هرگاه این سه اصل مهم با هم جمع شود، ایمان کامل خواهد شد. انسان با شعار نمیتواند پروردگار متعال را راضی کند؛ ازاینرو بر ماست که نیت و عملمان صالح باشد و در این راه به اهل بیت (عليهم السلام) تأسی کنیم. خدا حجت را کامل کرده و پیامبر و ائمه (عليهم السلام) را به منزله الگو برای بشر فرستاده است: {وَعَلَٰمَٰتٖ وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ}؛(1)«و نشانههایی [دیگر نیز قرار داد] و آنان به وسیلۀ ستاره [قطبی] راهیابی میکنند». منظور از علامات و نجم، ائمه و پیامبر (عليهم السلام) میباشند.
روز قیامت ما عذری نداریم. به ما میگویند حجت بر شما تمام بود: {قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَٰلِغَةُ}؛(2)«بگو: برهان رسا ویژۀ خداست». خدای تبارک و تعالی حجتش را به بشر رسانده است؛ ازاینرو هر کس دنبال این حجت نباشد، روز قیامت در مقابل خدا عذری ندارد؛ زیرا اگر جلوههای گمراهکننده و جلوههای نزولدهنده حیوانی فراوان است، ستارگان درخشانی هم در آسمان بشریت میدرخشند که عروجدهنده انسانیت به اعلا علیین هستند؛ ازاینرو در قیامت میپرسند: آیا سیره پیامبر به شما نرسید؟! آیا سیره حضرت زهرا (عليها السلام) را نشنیدید؟! آیا احادیث گهربار ائمه و آیات پرمغز قرآنی را نخواندید؟! چرا تعقل نکردید؟! گمراهان در حال کیفر دیدن خود میگویند: {لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْنَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَٰبِ السَّعِيرِ}؛(3)«و گویند: اگر شنیده [و پذیرفته] بودیم یا تعقل
کرده بودیم در [میان] دوزخیان نبودیم».
بعضی میگویند: اگر مرتکب گناه شویم، خدا «ارحم الراحمین» است و ما را میبخشد یا مورد شفاعت ائمه اطهار (عليهم السلام) قرار میگیریم. در اینجا دو مطلب قابل توجه است: اولاً: درست است که پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و اهل بیت (عليهم السلام) شفاعت میکنند؛ اما مشروط است.
پروردگار در این باره میفرماید: {وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ}؛(1)«شفاعت نمیکنند مگر از کسی که خدا از او راضی شود». پس شفاعت، شامل حال همه نمیشود و به مُهر رضایت پروردگار نیاز دارد. همچنین شفاعت پیامبر و ائمه (عليهم السلام) پس از اثبات جُرم صورت میپذیرد؛ یعنی روز قیامت پس از آشکار شدن گناهکاری شخص گناهکار برای میلیاردها انسان روی می دهد؛ زیرا برای اثبات جرم، گناه مجسم بر همگان آشکار میشود. خدا میفرماید: {وَوَجَدُواْ مَا عَمِلُواْ حَاضِرًا}؛(2)«و آنچه را انجام دادهاند حاضر یابند». درست مانند دادگاههای دنیا است. به این صورت که ابتدا قاتل را محاکمه میکنند. سپس محاکمه تلویزیونی میشود و میلیونها نفر میبینند و گناهش ثابت میشود؛ ولی بعد مورد عفو اولیای دم قرار میگیرد؛ اما آبروریزیاش چه میشود؟ این شخص باید تا آخر عمر بیآبرو زندگی کند. پس حجت خدابه ما رسیده تا به امید شفاعت، اجازه گناه کردن به خود ندهیم که عواقب بدی به دنبال دارد.
روز قیامت هنگامی که رسیدگی به حساب اعمال همه پایان یافت، کسانی که اهل بهشت میشوند، اعتراف میکنند که مستحق بهشت نیستند و اگر داخل بهشت میشوند، همه از سر فضل و کرم خدای تبارک و تعالی است؛ زیرا کسی طلبی از پروردگار ندارد. خوب است برای نزدیک شدن به ذهن مثالی بزنیم: اگر کسی به فقیر بیخانمانی منزلی هدیه کند و فقیر در قبال این بخشش لفظاً از بخشش کننده تشکر کند و او نیز در قبال این تشکر، مبلغ هنگفتی پول به او بدهد، تشکر وی حقی به گردن بخشش کننده نمیگذارد؛ بلکه وی از سر بزرگواری این پول را به او میبخشد. بشر نیز ذرهای ناچیز است که به دلیل قابلیت بهره مندی از هستی، پروردگار عالم، او را از نیستی به هستی آورده و آنچه لازمه رشد و تعالی انسان بوده، به وی عطا کرده و او را غرق در نعمت کرده است. خدا میفرماید: {وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا}؛(1)«شما قادر به شمارش نعمتهای الهی نیستید».
حال اگر انسان نمازی خواند یا روزهای گرفت، آیا این نماز و روزه برایش حقی بر گردن حق (جلّ وعلا) ایجاد میکند؟! خیر، پس بهشت را به چه بهایی به انسان میدهد؟ آیا تنها از سر لطف و رحمت بیکرانش نیست؟! عبادات ما حق یکی از نعمتهایش را نیز ادا نمیکند، تازه وقتی هم که شخص بمیرد، مدیون این است که میلیونها نعمت خدا را سپاسگزاری نکرده است؛ ازاینروکسانی که اهل بهشت میشوند، همه از روی فضل و کرم الهی وارد بهشت میشوند.
1) . سورة نحل، آیة 18.
درباره جهنم، مطلب برعکس میشود؛ یعنی اهل جهنم، اعتراف میکنند و اذعان دارند که مستحق جهنم میباشند. در دادگاههای دنیا ممکن است مدارک بر مُجرم عرضه شود و شهود بیایند و شهادت دهند؛ اما مُجرم تا لحظه آخر منکر شود و بگوید که بیگناه است؛ اما در دادگاه عدل الهی، آنچنان مدارک، مستدل و قوی است که مجرم به گناه اقرار میکند و جای انکار باقی نمیماند؛ زیرا اعضای بدن، فرشتگان، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و ائمه (عليهم السلام) علیه او شهادت میدهند. خدا میفرماید: {وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ}؛(1)«و بگو: [هر کاری میخواهید] بکنید که به زودی خدا و پیامبر او و مؤمنان در کردار شما خواهند نگریست». ما در بخش شفاعت گفتیم که خود عمل حاضر میشود. آیا مدرکی محکمتر از این؟! یعنی عمل انسان به شکل جسم حاضر میشود - در علم کلام آن را تجسم اعمال گویند - اگر نماز خوانده، نمازش حاضر میشود، اگر دروغی گفته دروغ حاضر میشود و دیگر هیچ جایی برای انکار نیست؛ ازاینرو تمام آنهایی که اهل جهنم هستند، خود به درستی این حکم اذعان دارند.
1) . سورة توبه، آیة 105.
خدای متعال میفرماید: {وَمَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَن مَّوْعِدَةٖ وَعَدَهَا إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِّلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرَٰهِيمَ لَأَوَّٰهٌ حَلِيمٌ}؛(1)«و طلب آمرزش ابراهیم برای پدرش جز برای وعدهای که به او داده بود، نبود. و[لی] هنگامی که برای او روشن شد که وی دشمن خداست، از او بیزاری جست. راستی، ابراهیم، دلسوزی بردبار بود».
از نظر روانی، نزدیک بودن به چیزی یا همنشینی با چیزی و دیدن دائم آن، سبب تأثیر گذاردن آن بر رفتار آدمی میشود؛ برای مثال از نظر فقهی، شراب خوردن حرام است و حتی نشستن بر سر سفرهای که یک نفر در گوشهای از آن در حال شُربِ خمر باشد، نیز حرام است؛ حتی اگر غذایی که شخص میخورد حلال باشد یا سفره بزرگی باشد که افراد زیادی بر سر آن نشسته باشند. اگر کسی سؤال کند که چرا نشستن سر سفره شرابخواری حرام است، با توجه به اینکه هرکس غذای خود را میخورد و به دیگری کاری ندارد؟
پاسخ: درست است که شخص از شرابخواری متنفر است و آن را یک چیز پلید میداند؛ اما نشستن با شخص شرابخوار بر سر یک سفره و دیدن او
1) . سورة توبه، آية 114.
رفتهرفته باعث میشود نفس آدمی این مسئله را عادی بشمرد و به این مسئله عادت کند و در نتیجه ممکن است شخص از نظر عمل کمکم به این وادی کشیده شود. همنشینی با رفیق نیز همین حالت را دارد.
وجود مانع روانی بین یک انسان با اشخاص پلید یا بدکردار، قطع نظر از شرع، یکی از ضروریات عقلی است. اگر شرع هم در این باره چیزی نمیگفت، عقل حکم میکرد که شخص بین خودش و اشخاص پلید مانع بگذارد. ازاینرو با اینکه فرعون و قومش مربوط به هزاران سال قبل میباشند، وقتی خدا اسم آنان را در قرآن ذکر میکند، میفرماید: {وَأُتْبِعُواْ فِي هَٰذِهِ لَعْنَةً}؛(1)«در این دنیا مورد لعن قرار گرفتند». لعنت به معنای دور بودن از رحمت خداست. نه تنها پروردگار، آنها را از رحمتش دور میکند؛ بلکه لعنتکنندگان نیز آنها را لعن میکنند. خدا در آیه دیگر میفرماید: {عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَالْمَلَٰئِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ}؛(2)«لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم بر آنان باد». هدف این است که این لعن و تبری، مانع روانی ایجاد میکند و در این هنگام انسان دیگر از کارهای پلید و زشت آنها، پیروی نمیکند و هیچگاه پیروشان نخواهد شد.
این امر مُبرهن و روشن است که آنچه سبب جذب افراد میشود، خوبیها و زیباییهاست و آنچه سبب دفع میشود، بدیها و زشتیهاست. حاکمان زیادی بعد از پیامبراکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) در ممالک اسلامی بر سر کار آمدند و به نام اسلام جنایات و زشتیهای فراوانی مرتکب شدند که جزء اسلام نبوده است (اسلام به
ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست) ولی آنها معرّف اسلام شدند؛ برای مثال بنیامیه و بنیعباس چقدر مرتکب جنایات فجیع شدهاند؟! حال اگر در نظر مردم، اسلام مساوی با عملکرد اینان باشد، آیا کسی مسلمان میشود؟! قطعاً خیر.
در تاریخ اسلام، تمام این جنایات آمده و وقتی به مردم دنیا چنین تاریخی عرضه شود، چرا مردم مسلمان شوند؟!
تبرّی در قرآن آمده است. خود پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) هم تبرّی داشتند و یک عده افراد را به صراحت لعن میکردند. این عده بعدها قدرت را به دست گرفتند و چون به طور آشکار، لعن پیامبر بر آنان واضح و معلوم بود، این لعن را چنین توجیه کردند که از زبان پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) حدیث جعل کردند که: «خدایا من یک بشرم. گاهی عصبانی میشوم و سخنهای نادرست به زبان میآورم. خدایا من هر کس را لعن کردم، این لعن من برای او زکات باشد و گناهانشان محو شود»؛ یعنی هر کس مورد لعن پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) قرار گرفته، این لعن برایش فضیلت شود.
قرآن میفرماید: {وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ}؛(1)«و هیچگاه سخن از هوای نفس نگوید و سخنش جز وحی الهی نباشد». آیا این آیه به گوش اینها نرسیده است؟! در شرع اسلام، لعن یک مؤمن حرام است. پس آیا پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) عمل حرام انجام میداده است؟! ما میدانیم که پیامبر معصوم است و حالت غضب و رضا تأثیری بر گفتار و رفتار ایشان ندارد و هر آنچه از ایشان صادر شود، در هر حالتی صد در صد صحیح است. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) بیدلیل غضبناک نمیشدند. غضب پیامبر، غضب خداست و ایشان بر چیزی غضب
1) . سورة نجم، آیة 3-4.
میکند که مورد ناخشنودی خدا باشد.
بنابراین وقتی خدا در قرآن از عدهای اظهار برائت میکند و به دنبال آن رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) نیز چنین میکند، معلوم میشود وظیفه مؤمن مسلمان نیز برائت است.
پروردگار در قرآن میفرماید: «و طلب آمرزش ابراهیم برای پدرش جز برای وعدهای که به او داده بود نبود؛ ولی وقتی برایش روشن شد که وی دشمن خداست، از او بیزاری جست. به راستی ابراهیم دلسوزی بردبار بود».(1)
منظور از پدر در آیه، آذر عموی ابراهیم بود؛ زیرا در لغت عربی به عمو نیز پدر میگویند. بهویژه اگر انسان پدرش مرده و تحت کفالت عمویش باشد. حضرت ابراهیم برای عمویش آذر استغفار کرد؛ زیرا آذر به حضرت ابراهیم قول داده بود که ایمان بیاورد. پس حضرت ابراهیم نیز از خدا خواست که گناهانش را ببخشاید؛ اما زمانی که بر او آشکار شد که وی دشمن خداست، از او تبری جست. نمیگوید: «از کارهایش اظهار بیزاری کرد؛ بلکه از خود او تبری جست».
چگونگی تبری جستن، بحث مهمی است. خدای تبارک و تعالی میفرماید: {وَلَا تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّواْ اللَّهَ عَدْوَا بِغَيْرِ عِلْمٖ}؛(2)«کسانی که غیر خدا را میخوانند، دشنام ندهید که به دشنام آنان به خدا از روی جهالت منجر میشود». در جنگ صفین وقتی بعضی از اصحاب حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) به لشکر معاویه ناسزا میگفتند، حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) از این کار نهی کردند و
فرمودند: «إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِين؛ من خوش ندارم که شما ناسزاگو باشید». بعد حضرت، طریقه برائت را اینگونه بیان فرمودند: «وَلَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ؛(1)اعمالی را که مرتکب شدهاند بیان کنید». وقتی کسی بگوید: فلان کس عمل خلافی را مرتکب شده، دروغ نگفته و تأثیرش نیز فراوان است. این حالت مانند آن است که دو نفر با هم دعوا کنند و یکی به دیگری فحشهای زشت دهد و رهگذری که میشنود، او را محکوم کند؛ اما اگر وی به جای دشنام، عملی را که او در حقش مرتکب شده، بیان کند؛ برای مثال بگوید: چرا فلان تهمت را به من زدهای، یا پولم را خوردهای، تأثیرش بر مخاطبان بیشتر است.
بنابراین مسئله برائت با توصیف اعمال طرف مقابل، آن هم توصیف صحیح و بدون دروغ و کم و زیاد کردن تأثیرگذار است؛ زیرا خلفای جور آنقدر کارهای ناپسند انجام دادهاند که به ناسزاگویی احتیاج نیست. توصیف اعمال خلافکاران سبب میشود مردم از آنها و اعمالشان منزجر شوند و خود به خود یک مانع روانی بین خود و آنها احساس کنند و این احساس جنبه بازدارندگی دارد و سبب میشود کارهای آنها تکرار نشود.
شخصی میگفت: من در فلان دانشگاه درس میخواندم؛ از جمله کسانی که با من همدرس بود یک هموطن بود که هیچگونه التزامی به دین نداشت؛ اما هنگام خوردن غذا از خوردن گوشت خوک اجتناب میکرد. به او گفتم: تو التزامی به دین اسلام نداری، نه نماز میخوانی و نه روزه میگیری و هر حرامی را مرتکب میشوی، پس این حالت اجتناب از گوشت خوک برای چیست؟! گفت: من ابایی از خوردن گوشت خوک ندارم؛ اما از وقتی بچه
1) . نهجالبلاغه، خطبه 206.
بودم پلیدی گوشت خوک را شنیدهام؛ ازاینرو تا نگاهش میکنم، حالم به هم میخورد؛ یعنی شنیدن بدی گوشت خوک در این شخص مانع روانی ایجاد کرده که با وجود بیدینی، از خوردن آن اجتناب کند. بنابراین توصیف افراد خطاکار نیز برای دوری جستن شنونده از رفتار و شخصیتشان تأثیرگذار است.
به هر حال، اگر این مانع روانی در برابر همه پلیدیها فراهم باشد، دیگر انسان هیچگاه دنبال کارهای پلید نخواهد رفت. پس «لعن» دعایی است که بر اساس آن از خدا میخواهیم شخص را از رحمتش دور کند. پروردگار در قرآن درباره شیطان میفرماید: {وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَىٰ يَوْمِ الدِّينِ}؛(1)«تو تا روز قیامت از رحمت من طرد هستی». این برائت قولی است.
بعد هم نوبت برائت عملی میرسد که شخص عملاً پایبند برائت باشد و خود را از رذایل انسانهای پلید دور کند؛ ازاینرو دین در تولی و تبری خلاصه شده است. تولی یعنی دوست داشتن پیامبر و اهل بیت (عليهم السلام) که آیینه تمامنمای فضایل الهی میباشند که این حالت سبب پیروی از آن بزرگان میشود و تبری یعنی بیزاری جستن و دوری گزیدن از انسانهایی که ضد ارزشها و فضایل الهی عمل میکنند.
البته بحث دیگری هم است که به تقیه مرتبط است و در جای خود دربارة آن سخن خواهیم گفت؛ انشاءالله.
1) . سورة ص، آیة 78.
خدا میفرماید: {وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٖ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ}؛(1)«و هرچه در توان دارید از نیرو و اسبهای آماده بسیج کنید تا با این [تدارکات]، دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانید».
خدای متعال جهان را بر پایۀ اسباب و مسببات قرار داده است؛ ازاینرو، اگر کسی سبب و علت چیزی را فراهم کند قطعاً مسبب و معلول آن موجود خواهد شد، خواه عامل مسلمان باشد یا غیر مسلمان، مؤمن باشد یا فاسق و غرض خوب داشته باشد یا بد، بیتردید به نتیجه طبیعی چیزی که اسباب و مقدماتش را فراهم کرده خواهد رسید؛ مثلاً کسی که در جاده تهران حرکت کند، مسلمان باشد غیر مسلمان دیندار باشد یا بیدین به تهران خواهد رسید. بنابراین قانون سبب و مسبب و علت و معلول در همه چیز و همهجا و برای همه افراد به صورت یکسان نتیجه میدهد.
البته یک تفاوت وجود دارد و آن این است: افرادی که مؤمن باشند و برای خدا کار کنند، سعادتمند و رستگار خواهند شد. گرچه این زمان ممکن است
1) . سورة انفال، آیة 60.
طول بکشد. خدای متعال میفرماید: {وَالْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ}؛(1)«و فرجام [نیک] برای پرهیزگاران است». این یک قانون الهی دیگر است که عاقبت و فرجام نیک برای مؤمنان است؛ اما در کوتاهمدت این اسباب است که انسان را به مسببات میرساند؛ مثلاً هنگامی که اکثر یاران امام حسن (عليه السلام) از یاری آن حضرت دریغ ورزیدند، معاویه مسلط شد و برای مدت کوتاهی حکومت کرد؛ اما برای همیشه در دنیا و آخرت مورد لعن و نفرین قرار گرفت؛ هرچند به خاندان پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) آسیب رساند؛ اما در آخرت، پیروزی از آن خاندان پیغمبر (صلی الله عليه وآله وسلم) است. در همین دنیا نیز هنگامی که حضرت مهدی ظهور کند، پیروزی مطلق از آن خاندان رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) خواهد بود. وقتی یاران معاویه دستور او را اطاعت کردند و اکثر یاران حضرت امام حسن (عليه السلام) دستور آن حضرت را اطاعت نکردند، با اینکه حضرت (عليه السلام) زمام امور هستی را به اذن الله در دست داشت؛ اما در ظاهر هنگامی که تنها ماند، مجبور به صلح شد؛ زیرا به امر خدای متعال حضرت امام حسن (عليه السلام) مکلف است که به ظاهر عمل کند و از قدرت غیبیاش استفاده نکند.
در جنگ صفین پیروزی لشکر حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) نزدیک بود؛ به صورتی که معاویه به قصد فرار، سوار بر اسب شد و پایش را در رکاب گذاشت و تا این حد پیروزی لشکر حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) نزدیک و شکست لشکر معاویه حتمی بود؛ اما بیست هزار نفر از سپاه حضرت شورش کردند و علیه حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) شمشیر کشیدند. آنان اعلام کردند یا جنگ را متوقف کن یا تو را خواهیم کشت و اگر حضرت جنگ را متوقف نمیکردند
1) . سورة اعراف، آیة 128.
کشته میشدند.
اسباب ظاهری باعث شد که معاویه بر گردة مسلمانان سوار شود و حکومت بنیامیه هزار ماه ادامه یابد و پیامدهای آن نیز همچنان ادامه دارد.
با بررسی سیره پیغمبر (صلی الله عليه وآله وسلم) درمییابیم که آن حضرت با آنکه ولایت تکوینی داشتند؛ ولی برای موفقیت در رسالت از اسباب طبیعی بهره گرفتند؛ ازاینرو سیزده سال در مکه تبلیغ کردند تا عدهای را تربیت نمودند و مبلغانی را به مدینه و طائف اعزام کردند و وقتی در مدینه بودند، حدود هشتاد جنگ داشتند که به غزوات و سریهها(1)تقسیم میشود؛ یعنی در ده سال آخر عمر به طور متوسط سالی هشت جنگ داشتند. البته همه آنها دفاعی بود؛ اما مقصود این است که پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) با اسباب ظاهری، اسلام را پیش بردند و هرگاه دشمن حمله میکرد، دفاع میکردند. اگر مسلمانان به نقشه پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) عمل میکردند، مانند جنگ بدر پیروز میشدند و اگر از فرمان آن حضرت سرپیچی میکردند، مانند احد شکست میخوردند.
اکنون آمارهای مختلفی درباره شمار یهودیان وجود دارد؛ اما کمترین آمارها شمار یهودیان موجود در کل جهان را 14 میلیون نفر و بیشترین آمارها بیست و چند میلیون نفر اعلام میکنند. گروهی از آنان با عنوان صهیونیست ها کشور فلسطین را اشغال کردهاند و دهها سال است که به اشغال خود ادامه دادهاند.
نکته قابل تأمل در این باره آن است که صهیونیستها در طول قرن گذشته
1) . در غزوات خود پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) شرکت داشتند و در سريهها سپاهيان اسلام بدون حضور پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به کارزار دشمن میرفتند.
در حالی به اشغالگری خود ادامه دادهاند که در برابر آنان بیش از یک میلیارد مسلمان وجود دارد که بارها با اسرائیل جنگیدهاند؛ ولی مسلمانان در تمام آن جنگها شکست خوردهاند. اگر هم فرضاً در یک جنگ شکست نخوردهاند، پیروزی چندانی به دست نیاوردهاند.
علت شکست مسلمانان در برابر چند میلیون صهیونیست، آن است که یک میلیارد مسلمان یا بیشتر، اسباب ظاهری پیروزی بر دشمن را فراهم نکردهاند؛ ازاینرو، شکست خوردهاند، با اینکه کشورهایشان مهمترین منابع و معادن مانند نفت، گاز، آهن و...، بهترین زمینهای زراعی و بهترین موقعیت سوق الجیشی و استراتژیکی جهان را در اختیار دارند.
از زمان جنگ جهانی دوم تاکنون حدود دهها جنگ در دنیا روی داده است که در این جنگها غالباً یا هر دو طرف مسلمان بودهاند یا طرف شکست خورده، مسلمان بوده است و غالباً مسلمانان کشته میشوند؛ دینشان که بر حق است و مسلمانان نیز درست کردارتر از دیگران هستند. علت چیست؟ علتش این است که مسلمانان اسبابی را که خدا برای پیروزی قرار داده است، فراهم نکردهاند؛ اما یهودیان از آن اسباب بهره گرفته و به نتیجه رسیدهاند.
یکی از ابزارهای مهم پیروزی، تبلیغات صحیح است. تبلیغات صحیح در میان مسلمانان بسیار ناچیز است. اگر سایتهایی که تبلیغات ضد دینی دارند، بررسی شود شاید شمار آنها صدها برابر سایتهای مروج دین باشد که البته تأثیرگذار نیز هستند.
در جنگ احد وقتی مسلمانان از فرمان پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) سرپیچی کرده، آن تپۀ
مهم را ترک کردند باعث شد که سپاه اسلام شکست بخورد. ابوسفیان تلاش کرد از این پیروزی نظامی نهایت استفاده را ببرد و آن را به یک پیروزی عقیدتی تبدیل کند. معمولاً افراد شکست خورده از نظر روانی در حالت ضعف قرار میگیرند و ممکن است طرف مقابل برای تحت تأثیر قرار دادن آنان از روشهای روانی استفاده کند؛ ازاینرو لشکر ابوسفیان در برابر کوه احد فریاد زدند: «اُعْلُ هبل اُعْلُ هبل؛ بلند باد [بت] هبل، بلند باد هبل»؛ یعنی این پیروزی از برکات بت هبل است. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فوراً به مسلمانان مستقر روی کوه احد دستور دادند که در جواب شعار آنان فریاد برآورند: «الله اعلی و اجل؛ خدا برتر و بزرگوارتر است» تا اثر روانی شعار آنان خنثی شود.
دوباره مشرکان به دستور ابوسفیان فریاد برآوردند: «انا لنا العُزّى ولا عزّى لکم؛ ما [بت] عزّا داریم، ولی شما عزّا ندارید». عزا یکی از سه بت بسیار مهم مشرکان بود. قرآن میفرماید: {أَفَرَءَيْتُمُ اللَّٰتَ وَالْعُزَّىٰ * وَمَنَوٰةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَىٰ}؛(1)«خبر دهید از لات و عزا و منات آن سومین دیگر». مشرکان میپنداشتند این سه بت دختران خدا هستند و خدا در قرآن پندار آنان را ردّ کرد. به هر حال، پیامبر جواب آنان را دادند تا تأثیر روانی شعار آنان خنثی شود؛ ازاینرو فرمود در جواب آنان بگویید: «اللَّهُ مَوْلَانَا وَلَا مَوْلَى لَكُمْ؛(2)خدا سرور ماست و شما سرور ندارید». پروردگار میفرماید: {ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَأَنَّ الْكَٰفِرِينَ لَا مَوْلَىٰ لَهُمْ}؛(3)«زیرا خدا سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند، ولی کافران را
سرپرست [و یاری] نیست».
به این ترتیب رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) اثر تبلیغاتی شعارهای آنان را خنثی کرد. روشن است که اگر در برابر تبلیغات کارساز دشمن، تبلیغ تأثیرگذاری انجام نشود، دشمن در کارزار تبلیغاتی خود برای تضعیف روحیه جبهه مقابلش پیروز خواهد شد.
مسئله تبلیغ و ترویج فرهنگ استعمار و جهانی شدن فرهنگ - که مدتی است در رسانههای بینالمللی مطرح است - نکتهای قابل توجه و تأمل میباشد. زمانی استعمار نظامی بود؛ یعنی کشورهای غربی کشوری مانند هند، عراق را اشغال میکردند و سالها در آنجا میماندند؛ اما امروز هیچ ملتی حاضر نیست که زیر سایه اشغال، زندگی کند. پس در برابر اشغالگران، قیام و دیر یا زود استعمار را از کشورش بیرون میکند؛ ازاینرو غربیها دریافتند که عصر اینگونه استعمار، گذشته و بهترین کار، استعمار فکری است؛ یعنی غرب فرهنگش را به یک جوان مسلمان یا غیرمسلمان منتقل کند و به وسیله غولهای رسانهای و وسایل ارتباطی پیشرفته، ذهنش را از ارزشها و نمادهای فرهنگ غربی پر کنند تا جای خالی برای پذیرش فرهنگ خودی برای او باقی نماند.
به دیگر سخن امروز استعمار برای چیره شدن بر دیگران به جای جنگ سخت و خشن از جنگ نرم استفاده میکند؛ یعنی به وسیله فیلم، کتاب، مجله و امثال اینها سعی میکند که مغزها را تسخیر کند و حتی تسخیر هم کردهاند.
باید تبلیغات دینی و فرهنگی خود را افزایش دهیم و مهم شروع کار است؛ البته هرکس با سعی و همت بالا تلاش کند. ممکن است کسی بگوید: من توان راهاندازی یک سایت را دارم، باید همین کار را انجام دهد، امید است که خدا به او توفیق دهد و توانش بیشتر شود. تمام کسانی که توانستهاند کارهای بزرگ انجام دهند، معمولاً از صفر شروع کردهاند؛ اما همت بلندی داشتهاند و کسی که همت بلندی دارد، معمولاً به هدفش نایل خواهد شد. در دنیا کار نشد ندارد؛ مَثَلی است که میگوید تو به آنچه میتوانی عمل کن؛ اما همتت انجام دادن کارهای بزرگ باشد؛ گرچه در کوتاه مدت نمیتوان به هدف بزرگ نایل شد؛ ولی با همت سرانجام میتوان به آن رسید؛ اما اگر همت نباشد هیچوقت به آن نخواهی رسید. اگر کسی همت داشته باشد، هر روز به اندازه توانش انجام وظیفه میکند؛ ولی باید همتش رسیدن به اهداف والا باشد.
حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرماید: «مَنْ طَلَبَ شَيْئاً نَالَهُ أَوْ بَعْضَه؛(1)هر انسانی هدفی را پیگیری کند به آن یا به نزدیک آن خواهد رسید». البته نه اینکه کسی بدون هیچ فعالیتی تنها آرزو کند به هدف بزرگی نایل شود؛ بلکه عملاً پیگیر آن باشد. پس اگر انسان همت بلندی داشته باشد و آن مقدار که میتواند عمل کند، روزی به هدفش خواهد رسید.
بنابراین باید به فکر باشیم که در زمینه تبلیغات دینی آنچه را میتوانیم انجام دهیم؛ اما به این اکتفا نکنیم؛ بلکه همت بلند داشته باشیم تا روزی خدای تبارک و تعالی توفیق دهد و به هدف بزرگ خود یعنی غلبه فرهنگ اسلامی
1) . نهجالبلاغه، حکمت 386.
بر دیگر فرهنگها نایل شویم.
ما مسلمانان بسیار قدرت داریم، زیرا:
اولاً: بهترین دین را داریم.
ثانیاً: خدا نیز ما را یاری میکند؛ چون خودش وعده داده و فرموده است: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِن تَنصُرُواْ اللَّهَ يَنصُرْكُمْ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، اگر خدا را یاری کنید یاریتان میکند» و هرگز خدا بر خلاف وعدهاش عمل نمیکند.
ثالثاً: امکانات خوبی داریم.
اما متأسفانه غالباً همت بلند نداریم، یا میگوییم نمیشود، که این سخن سرآغاز شکست است. بنابراین کاری را که میتوانیم انجام دهیم و همواره در فکر باشیم که چگونه کارهای بزرگتری انجام دهیم. معمولاً کسانی موفق خواهند شد که همواره در فکر باشند چگونه کارهای بزرگتر را انجام دهند و وقتی تصمیم میگیرند معمولاً شرایط نیز فراهم میشود و به نتیجه میرسند.
1) . سورة محمد، آیة 7.
پروردگار میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون خدا و پیامبر شما را به چیزی فرا خواندند که به شما حیات میبخشد، آنان را اجابت کنید».
پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) دو گوهر گرانسنگ برای این امت به یادگار گذاشتند و در حدیث ثقلین - که حدیث معروف و متواتری است که شیعه و سنی با اسناد مختلف آن را روایت کردهاند - فرمودند: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي وَإِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ؛(2)من دو میراث گرانسنگ برای شما به یادگار گذاشتم که تا وقتی به آن دو عمل کنید، هرگز گمراه نخواهید شد؛ کتاب خدا و عترتم، اهلبیتم، این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض [کوثر] بر من وارد شوند».
طبق فرموده رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) ، گمراه نشدن متوقف بر این است که انسان به این دو یادگار گرانسنگ با هم چنگ بزند. خدا میفرماید: {وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ
جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُواْ}؛(1)«و همگی به ریسمان خدا چنگ بزنید». حبل الله قرآن و اهل بیت (عليهم السلام) هستند.
متأسفانه غالب مسلمانان هم قرآن و هم اهلبیت (عليهم السلام) را ترک کردهاند. در ادعا و شعار، خود را پیرو قرآن و اهلبیت (عليهم السلام) معرفی میکنند؛ اما در عمل غالباً نه پیرو قرآن هستند و نه اهلبیت (عليهم السلام) ؛ در حالی که به فرموده رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) این دو از یکدیگر جداییناپذیرند و هیچگاه از یکدیگر جدا نمیشوند تا در روز قیامت در کنار حوض کوثر بر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) وارد شوند.
اگر کسی ادعا کند که من پیرو حضرت علی بن ابیطالب (عليه السلام) هستم؛ اما به قرآن عمل نکند، این در واقع پیرو امام علی (عليه السلام) نیست؛ چرا که امیرالمؤمنین (عليه السلام) هیچگاه از قرآن جدا نیست؛ ازاینرو، پیروی از آن حضرت باید با پیروی از قرآن همراه باشد و پیروی از قرآن باید با پیروی از امیرالمؤمنین (عليه السلام) همراه باشد.
پیروی از قرآن کریم و اهل بیت (عليهم السلام) چند مرحله دارد که با تحقق همه آن مراحل مفهوم واقعی تمسک و چنگ انداختن به آن دو یادگار گرانسنگ تحقق و عینیت مییابد:
مرحله نخست، شناخت قرآن و اهلبیت (عليهم السلام) و سپس پیروی از آنان است. اینکه بدانیم کتابی که در قفسه کتابهاست، قرآن است یا اینکه نام امام اول حضرت علی (عليه السلام) است مقدمة شناخت است. شناخت قرآن بدین معناست که
1) . سورة آل عمران، آیة 103.
منزلت و محتوای ارزشمند و انسانساز و احکام نورانی آن را بشناسیم و بهدرستی آن باور داشته باشیم و بدانیم قرآن چه میگوید.
از دیدگاه برخی، منزلت قرآن، این مقدار است که در مجلسِ فاتحهای چند آیه از قرآن خوانده شود؛ یعنی قرآن را کتاب مردهها میدانند. با وجود اینکه آیه شریفهای که در طلیعۀ سخن ایراد شد، میفرماید: قرآن کتاب زندگی است و اگر قرآن بر مردهای نیز خوانده شود، باز هدف اصلی، هدایت و هوشیار کردن زندهها از طریق عبرت گرفتن از فرجام زندگی دیگران است. بنابراین نخست باید منزلت قرآن را بشناسیم و سپس دریابیم قرآن چه میگوید.
نسبت به اهل بیت (عليهم السلام) که عِدل و همتای قرآن هستند، نیز باید همینگونه عمل کنیم و گفتار، کردار و سیرۀ عملی آنان را بشناسیم و بدانیم منزلت و جایگاهشان در هدایت و رستگاری بشر چیست؟
غالباً افراد، گرفتار افراط و تفریط میشوند؛ ازاینرو گاهی مقام اهلبیت (عليهم السلام) را تا خدایی بالا میبرند؛ یعنی غلو میکنند. در حدیثی از امام صادق (عليه السلام) آمده است که: «اجْعَلُونَا عَبِيداً مَخْلُوقِينَ وَقُولُوا فِينَا مَا شِئْتُمْ؛(1)اعتقاد داشته باشید که ما بنده خدا و مخلوق هستیم، سپس هر چه خواستید دربارهی ما بگویید (یعنی دارای تمام صفات کمال مخلوق هستیم)».
و در مقابل گروهی تفریط میکنند و منزلت آنان را تا حد یک انسان عادی فرود میآورند.
اهل بیت (عليهم السلام) جایگاه بسیار والایی دارند؛ اما هرگز به درجه خالقیت نمیرسند، هرچند منزلتشان از حد یک انسان عادی بسیار بالاتر است.
1) . بصائر الدرجات، ص241.
قرآن نیز چنین است. گاهی منزلت قرآن نزد بعضی تا حد کتاب مردگان تنزل مییابد که خطایی بس بزرگ است؛ زیرا قرآن کتاب هدایت بشر و با مضامین بسیار بلند و سعادتبخش است که اگر خدای تبارک و تعالی آن را برای ما تیسیر (آسان) نمیکرد، ما توان درک آن را نداشتیم. پروردگار میفرماید: {وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْءَانَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٖ}؛(1)«و قطعاً قرآن را برای پندآموزی آسان کردهایم؛ پس آیا پندگیرندهای هست؟» حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرماید: «ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَبَاطِنُهُ عَمِيقٌ؛(2)ظاهر قرآن بسیار زیبا و باطنش هم بسیار عمیق و ژرف است».
در مرحله شناخت قرآن باید بدانیم منزلت و جایگاه قرآن چیست؟ خدا دو کتاب دارد: کتاب تکوین، یعنی آفرینش آسمان و زمین و کتاب تشریع، یعنی قرآن، همانگونه که این جهان، کتاب تکوین خداست، قرآن نیز کتاب تشریع خدای تبارک و تعالی است.
امروز عظمت آفرینش آسمان و زمین برای دانشمندان روشن است. کیهانشناسی میگوید: ستارههایی هستند که میلیاردها سال نوری(3)از ما دورند؛ یعنی نور آن ستارهها میلیاردها سال نوری قبل حرکت کرده تا اینکه تازه به ما رسیده است.
خدای متعال، این منظومه شمسی را - که عبارت است از خورشید و هر چیزی که گرد خورشید میگردد، یعنی خورشید، سیارات بزرگ، سیارکها
و... - آفریده است. منظومه شمسی جزء کهکشان راه شیری است. این کهکشان دارای میلیاردها ستاره است که خورشید یکی از ستارههای کوچک آن است. این در حالی است که کهکشان راه شیری تنها یکی از کهکشانهای بیشمار جهان است و پدیدههای دیگری در جهان هستی وجود دارد که بشر آنها را کشف نکرده است و کیهانشناسان در تلاشاند که رازهای دیگری از آن را کشف کنند.
جهان هستی به اصطلاح معصوم است؛ یعنی هیچ خطایی در هیچ قانونی از قانونهای فیزیک نیست، قانونهای فیزیک که بر جهان هستی حاکم است صد در صد صحیح است و هیچگاه خطا نمیکند. در کتاب تکوین خدا. هیچ قانونی از قوانین الهی اشتباه نیست؛ ازاینرو امکان ندارد که برای مثال روزی آتش سرما دهد؛ مگر اینکه خدای تبارک و تعالی چنین اراده کند. این کتاب تکوین است.
قرآن کتاب تشریع خدا است که از جهان هستی بسیار مهمتر است. در قرآن هیچ اشتباهی نیست. خدا میفرماید: {أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلَٰفًا كَثِيرًا}؛(1)
«آیا در [معانی] قرآن نمیاندیشند؟ اگر از جانب غیر خدا بود قطعاً در آن اختلاف بسیاری مییافتند». در آیه دیگر میفرماید: {لَّا يَأْتِيهِ الْبَٰطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ}؛(2)
«از پیش روی آن و از پشت سرش باطل به سویش نمیآید».
کتاب تکوین ظاهری از این جهان است. انسان از امکانات هستی مانند آب،
گیاهان، زمین و... به مقدار توانش بهره میبرد و هرچه قوانین بیشتری از قوانین هستی را کشف کند، از نظام هستی بهرهمندتر خواهد شد. اختراعاتی که تاکنون شده است همه در یک کلمه خلاصه میشوند و آن این است که دانشمندان قوانین موجود در این جهان را کشف کرده و سپس کوشیدهاند بر طبق این قوانین دستگاههایی بسازند که برای زندگی بشر رفاه بیاورد. این موضوع عامل اصلی کل اختراعات بشر است.
کتاب تشریع (قرآن) نیز همینطور است؛ یعنی قرآن یک ظاهری دارد که اگر کسی به زبان عربی آگاه و آشنا باشد ظاهر قرآن را میفهمد، وقتی پیامبر قرآن را برای عربهای جاهلی میخواندند، آنها ظاهر قرآن را میفهمیدند که قرآن چه میگوید؛ اما باطنش بسیار عمیق و ژرف است که برای شناخت باطنش نیز ابزارهایی نیاز است که پروردگار آنها را نیز قرار داده است. البته این بحثی است که جای خود را دارد؛ اما راسخین در علم هستند که تأویل آیات را میدانند و بخشی از آنها را برای ما بیان کردهاند.
اگر کسی خواهان زندگی بهتر در دنیا و آخرت باشد، باید قوانینی را که در قرآن است بشناسد و سپس به آن عمل کند. مجرد دانستن بدون عمل نه تنها فایده ندارد؛ بلکه وبال انسان خواهد بود.
در حدیث آمده است که در روز قیامت ممکن است هفتاد گناه از افراد نادان بخشیده شود، قبل از اینکه از یک فرد آگاه یک گناه آمرزیده شود.(1)
1) . کافی، ج1، ص47.
شخص جاهل به علت کوتاهی کردن از فراگیری حکم پروردگار، مورد عذاب و عتاب قرار میگیرد؛ اما کسی که میدانسته و عمل نکرده جرمش سنگینتر است که چرا با حکم خدا مخالفت کردی؟ ریشۀ قوانین اسلام در قرآن است که قابل تغییر نیست، مثل قوانین فیزیک که در عالم تکوین است و قابل تغییر نیست. قوانین تشریعی نیز قابل تغییر نیست؛ زیرا خدای تبارک و تعالی که انسان را آفریده به خصوصیات و مصالح و مفاسدش آگاه است.
پروردگار از سر لطف و رحمت، قوانین حیاتبخش را برای انسان بیان کرده است که اگر به آنها عمل نکند باعث شوربختی او خواهد بود؛ مانند پزشکی که به مناطق دورافتاده سفر کند و با جان و دل و به صورت رایگان بیماران را مداوا کند، اگر آنان نپذیرند از شوربختی خودشان خواهد بود. خدای تبارک و تعالی، قوانین نهایی را که قابل تغییر نیست و با فطرت انسان سازگار است و نیازهای جسم و روح او را برآورده میکند، در قرآن بیان فرموده است؛ ازاینرو اگر ما به آنها عمل نکنیم مشکل از ما خواهد بود.
خدای عزوجل میفرماید: {هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ}؛(1)«اوست کسی که شما را آنگونه که میخواهد در رحمها صورتگری میکند» سپس در آیة بعد میفرماید: {هُوَ الَّذِي أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَٰبَ مِنْهُ ءَايَٰتٌ مُّحْكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّٰسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُوْلُواْ الْأَلْبَٰبِ}؛(2)«اوست کسی که این کتاب [= قرآن] را بر تو فرو فرستاد.
پارهای ازآن، آیات محکم [= صریح و روشن] است. آنها اساس کتاباند؛ و [پارهای] دیگر متشابهاتاند [که افراد نادان در معنای آنها به اشتباه میافتند]. اما کسانی که در دلهایشان انحراف است برای فتنهجویی و طلب تأویل آن [به دلخواه خود،] از متشابه آن پیروی میکنند، با آنکه تأویلش را جز خدا و ریشهداران در دانش کسی نمیداند. [آنان که] میگویند: ما بدان ایمان آوردیم، همه [چه محکم و چه متشابه] از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان کسی متذکر نمیشود».
خدا در این دو آیه به انسان متذکر میشود، همان خدایی که شما را آفریده و چهرۀ شما را شکل داده و از تمام خصوصیات شما آگاه است. قرآن را بر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) نازل کرد تا وسیلۀ هدایت مردم باشد. بنابراین:
اولاً: باید منزلت و مقام قرآن و اهل بیت (عليهم السلام) را شناخت.
ثانیاً: باید محتوای پیام این دو را شناخت؛ زیرا هنگامی که فهمیدیم منزلت قرآن و اهل بیت (عليهم السلام) بسیار بالاست. باید بدانیم این دو مقام والا چه پیام و دستوری برای ما دارند. شاید کسی بگوید که من به زبان عربی آگاهی ندارم، حتی بسیاری از عربها نیز شاید معنای قرآن را فهم نکنند؛ اما میتوانند با کمک کتابهای تفسیر و ترجمه با معانی قرآن آشنا شوند که وقتی قرآن میخوانند اینگونه نباشد که الفاظی را که معنایش را نمیفهمند تلفظ کنند. تلاوت قرآن کار پسندیدهای است؛ ولی باید توجه داشت که این کار، مقدمه است. هدف شناخت معانی انسانساز آیات قرآن است.
ثالثاً: به اوامر و نواهی آنها عمل کرد.
یکی از مشکلات این است که غالباً دنبال این هستیم که دیگران دربارۀ ما
چه نظری دارند. برخی میپندارند اگر کسی به احکام اسلام ملتزم باشد، ممکن است برخی از مردم او را شخصی عقبافتاده تصور کنند. برخی از مسلمانان هنگام عمل به وظایف دینی خویش در برخی اماکن و محیطها احساس شرم میکنند که نشانۀ سستباوری آنان است. هدف اصلی از ضرورت شناخت قرآن و اهل بیت (عليهم السلام) عمل به دستورهای حیاتبخش آنان است؛ بنابراین هرگز نباید در عمل به دستورهای آنان درنگ کرد.
زمانی در یکی از فرودگاههای شهری در کشور غیر اسلامی بودیم، اتفاقاً وقت پرواز نیم ساعت بعد از اذان ظهر بود و هواپیما بعد از غروب آفتاب به مقصد میرسید؛ یعنی کل وقت نماز ظهر و عصر، غیر از نیم ساعت اولی که در فرودگاه بودیم، هواپیما در حال پرواز بود؛ ازاینرو تا وقت نماز شد، بنده عبایم را در سالن فرودگاه پهن کردم و قبله را از راه قبلهنما پیدا کردم و نماز خواندم. برخی از افراد حاضر در آنجا به ما نگاه میکردند، شنیدم کسی به دیگری میگفت: ببین او آبروی ما را میبرد. اما باید بگویم:
اولاً: اینها توهمات است. اگر کسی به دینش پایبند باشد، آبروی کسی را نمیبرد.
ثانیاً: فرضاً که آبرویتان برود، دین مهمتر از آبروی خیالی ماست؛ زیرا دین واقعیت و حقیقت دارد؛ اما آبرویی که خارج از چهارچوب دین باشد، اعتباری و خیالی است. اگر در یک مهمانی جمعی، شخصی یقین کند، غذایی که برای مهمانها گذاشتهاند، مسموم است و هر کسی آن غذا را بخورد نیم ساعت بعد خواهد مرد، و میزبان بیخبر از مسمومیت غذا همه را دعوت به صرف کردن غذا کند، آیا آن شخص از آن غذای مسموم میل میکند؟ هرگز نخواهد
خورد. اگر او را مسخره کنند یا به او ناسزا بگویند از آن غذا نخواهد خورد؛ زیرا حقیقت را میداند و حفظ جانش مهمتر از حرف دیگران است. یا اگر شخصی راه را گم کرده باشد، هنگامی که راه را پیدا میکند یقیناً از همان راه خواهد رفت، هرچند همه همراهانش از راه دیگری بروند و او را مسخره کنند؛ زیرا میداند که آنان بیراهه میروند و به مرگشان ختم خواهد شد.
هرگز قضاوت دیگران درباره فرهنگ و شیوه زندگی ما برایمان مهم نیست؛ بلکه آنچه برای ما اهمیت دارد، شناخت و عمل به حقیقت است. حقیقت آن است که قرآن و پیامبران فرمودهاند. مگر اولین کسانی که مسخره میشوند، ما هستیم؟ اولین کسانی که مسخره شدهاند، پیامبران بودهاند. قرآن میفرماید: {يَٰحَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُواْ بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ}؛(1)
«دریغا بر این بندگان! هیچ فرستادهای بر آنان نیامد، مگر آنکه او را ریشخند میکردند». یعنی تمام رسولانی که برای هدایت مردم آمدند مورد ریشخند قرار گرفتند؛ زیرا از نظر ادبی «ما» و «الا» دلالت بر حصر میکند و تمام رسولان را شامل میشود. به دیگر سخن از آن استفاده عموم میشود؛ اما پیامبران به ریشخند جاهلان اهمیت ندادند؛ چون میدانستند راهشان درست است.
افزون بر آن، کسی که دنبالهرو دیگران و در فکر این است که دیگران دربارۀ وی چه فکر میکنند، رفتهرفته هویت و جوهرۀ انسانیتش از بین خواهد رفت؛ زیرا خواستههای مردم متفاوت و غالباً عاری از حقیقت است و نباید انسان شخصیت خود را برای گفته دیگران نابود کند.
امروز غربیها از نظر صنعتی، اقتصادی و نظامی از کشورهای اسلامی
1) . سورة یس، آیة 30.
قویترند؛ هرچند دینشان باطل و دین ما حق است. یکی از اسباب قوت آنان، این است که در فرهنگشان مهم نیست که دیگران درباره آنان چه میگویند و برای چیره شدن فرهنگشان بر جهان، تبلیغات گستردهای دارند. آنچه از فرهنگ آنان در ماهوارهها پخش شود که با فرهنگ بومی دیگر ملتها متفاوت باشد، چند روزی مورد تمسخر آن ملتها قرار میگیرد؛ اما سرانجام عادی میشود، وقتی عادی شد کمکم دیگران هم از آنها پیروی میکنند. سرانجام ما هر اندازه در مجالس و محافلمان آنها را مسخره کنیم، برایشان مهم نیست. این همه علیه فرهنگ مبتذل آنان سخنرانی میشود، آیا آنان فرهنگ مبتذلشان را به خاطر سخنان دیگران رها کردند؟ خیر. این همه سخنرانی بر ضد آنها شده و میشود؛ اما آنان نه تنها از فرهنگشان دست برنداشتند؛ بلکه سعی میکنند که آن را بر دیگران نیز تحمیل کنند و بسیاری نیز دانسته یا نادانسته دنبالهرو آنها میشوند.
بنابراین وقتی آنان در مواضع باطلشان آنگونه پایدارند، چرا ما در موضع حقمان ضعیف باشیم. چرا نگران باشیم که یک غربی یا شرقی، ما را مسخره کند. ما باید این نقطه قوت آنان را فرا گیریم. اگر دین ما حق است و نماز، روزه، قرآن، حجاب و اعتقاداتمان حق است، نباید مخالف دیگران با ارزشهای ما برایمان مهم باشد. اگر ما بر عقیدۀ درست خودمان پافشاری کنیم و دنبال این نباشیم که دیگران درباره ما چه میگویند موفق خواهیم شد؛ زیرا وقتی عقیده ما حقیقت داشته باشد، در نهایت جای خود را در جهان باز خواهد کرد.
اگر عقیده اسلامی ما باطل بود، اولین کسی که باید آن را رها میکرد،
پیغمبر بود. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به مشرکان اعلام کردند خدایان شما دروغین و باطلاند و مشرکان، حضرت را مسخره کردند؛ بلکه تهمتهای ناروا به حضرت زدند. این برخوردهای ناشایست در قرآن نقل شده است. اگر قرآن نقل نکرده بود جرأت نمیکردیم حرفشان را نقل کنیم. قرآن از قول کفار و مشرکان نقل میکند که خطاب به آن حضرت میگفتند: {وَقَالُواْ يَٰأَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ}؛(1)
«و گفتند: ای کسی که قرآن بر او نازل شده است، به یقین تو مجنونی». گفتند: شاعر، کاهن افسانهگو است و نسبتهای ناروای دیگری به پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) نسبت دادند.
به هر حال، پیامبر و بنی هاشم سه سال در شعب ابیطالب محاصره اقتصادی شدند به حدی که کودکانشان از گرسنگی گریه میکردند. همچنین حضرت را محاصره سیاسی و اجتماعی کردند و در مکه، قصد کشتن ایشان را داشتند که پیغمبر از مکه هجرت کردند و مسلمانان را به حبشه و مدینه فرستادند؛ اما به خاطر همه این برخوردهای نادرست آیا عقیده خود را ترک کردند؟ نه؛ بلکه مقاومت کردند تا همان مشرکانی که او را مسخره میکردند، روزی اسلام آوردند؛ هرچند برخی از آنان از روی نفاق و در ظاهر اسلام آوردند؛ اما سرانجام در نتیجه استقامت، پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) پیروز شد. خدا میفرماید: {إِنَّ الَّذِينَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَٰمُواْ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَٰئِكَةُ أَلَّا تَخَافُواْ وَلَا تَحْزَنُواْ وَأَبْشِرُواْ بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ}؛(2)«در حقیقت کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان فرود میآیند [و میگویند:] هان، بیم
مدارید و غمگین مباشید و به بهشتی که وعده یافته بودید، شاد باشید».
مرحوم والد (رحمه الله) نقل میکردند که حدود هفتاد سال پیش در کربلا، هر بازاری تا مغازه را باز میکرد، چند آیه از قرآن را تلاوت میکرد، با این هدف که شروع کارشان با قرآن باشد؛ زیرا هم برکت است و هم معانی آن را میفهمد و با عمل به آن، قرآن را سرلوحه کارش قرار میدهد تا کاری بر خلاف دستورهای قرآن مانند غش، دروغ، ربا و امثال اینها مرتکب نشود. در روایت آمده است که قرآن عهد خدا بر مردم است و هر روز انسان باید این عهد را بخواند؛ گرچه چند آیه باشد.(1)
ایشان میگفتند: تنها یک نفر در آن بازار، بر ادبیات عرب بسیار مسلط و اشعار بسیاری حفظ بود. او هیچگاه صبح که مغازهاش را باز میکرد، قرآن نمیخواند؛ به گونهای که نظر همه را به خود جلب کرده بود. همه اهل بازار از او میپرسیدند: شما که مسلمان و به قرآن معتقدی و میتوانی آن را بخوانی چرا قرآن نمیخوانی؟ مرتب از او سؤال میکردند: سبب این کوتاهی شما چیست؟ اما وی جواب پرسش آنان را نمیداد. سرانجام روزی در پاسخ آنان گفت: من واقعاً دوست دارم قرآن بخوانم؛ ولی نمیتوانم. گاهی نیز قرآن را باز میکنم و تلاش میکنم، قرآن را بخوانم؛ ولی گویا کسی جلوی مرا گرفته نمیتوانم بخوانم. گفتند: علت آن چیست؟
گفته بود: نه، علتش این است که من دربارۀ قرآن، عمل ناروایی انجام
1) . کافی، ج2، ص609: علي عن أبيه عن حماد عن حريز عن أبي عبد اللَّه (عليه السلام) قال: «الْقُرْآنُ عَهْدُ اللَّهِ إِلَى خَلْقِهِ فَقَدْ يَنْبَغِي لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ يَنْظُرَ فِي عَهْدِهِ وَأَنْ يَقْرَأَ مِنْهُ فِي كُلِّ يَوْمٍ خَمْسِينَ آيَةً».
دادهام که بعد از آن توفیق از من سلب شده است و از آن روز تا کنون سالها میگذرد که نتوانستهام حتی یک صفحه از قرآن را بخوانم. پرسیدند: چه کاری انجام دادهای؟ گفته بود: من اهل ذوق و ادبیاتم و کسانی که اهل ادباند، شعر حفظ میکنند و سرگذشت شعرای مهم را فرا میگیرند و دیوانهای آنان را جمع و مطالعه میکنند؛ ازاینرو بسیار علاقهمند بودم که دیوان یزید بن معاویه - لعنة اللّه علیه - را داشته باشم؛ چون یزید از نظر ادبیات عرب بسیار توانا بود.(1)
الف)وادارش کن حافظ قرآن شود؛ زیرا هنگامی که مسلمانان مشاهده کنند، او قرآن میخواند، خشنود خواهند شد.
ب)وادارش کن که بر ادبیات عرب مسلط شود و شاعری زبردست شود.
ازاینرو با تلاش معاویه، یزید حافظ قرآن شد. شما اگر در گفتگوهای یزید با حضرت زینب و امام سجاد (عليه السلام) دقت کنید خواهید دید که به آیات قرآن استشهاد کرده است، دلیلش این است که او حافظ کل قرآن بود. همچنین اشعار یزید از نظر ظاهر، ادبی است؛ هرچند مضمون اشعارش کفرگویی است.
آن بازاری گفته بود: با توجه به اینکه در آن زمان صنعت چاپ چندان گسترده و دستیابی به کتاب مثل امروز آسان نبود، من سالها دنبال دیوان یزید بودم؛ ولی نمییافتم، در آن زمان قرآن نیز مانند امروز فراوان نبود و هرکس یک نسخه برای خودش داشت و از آن نگهداری میکرد؛ زیرا اگر آن نسخه گم میشد یا از بین میرفت باید دوباره از نو بنویسد یا از کسی با قیمت بسیار گزاف هدیه بگیرد، تا اینکه سالی به حج مشرف شدم و قرآنم را با خودم برده بودم. هنگام ورود به مسجدالحرام چشمم به یک کتابفروشی افتاد. دقت کردم
1) . علت توانایی یزید در زمینه ادبیات عرب این بود که معاویه به یکی از مشاورانش گفت: قصد دارم فرزندم یزید پس از من خلیفه شود. چه کنم که مسلمانان او را بپذیرند؟ گفت: دو کار انجام بده:
دیدم دیوان یزید را دارد که بسیار خوشحال شدم و به فروشنده گفتم: قیمت این کتاب چقدر است؟ او نگاه کرد دید قرآنی در دست من است. گفت: من این کتاب را به تو نمیفروشم؛ اما حاضرم با قرآنت معاوضه کنم. من فکر کردم اگر این قرآن را به او بدهم، قرآن فراوان است؛ یا خودم دوباره مینویسم یا با قیمت گزافی میخرم؛ اما این دیوان را نمیتوانم در غیر از این کتابفروشی پیدا کنم و همین امر باعث شد که قرآن را با دیوان یزید بن معاویه معاوضه کنم. سرانجام قرآن را دادم و دیوان را گرفتم. وی گفته بود: از آن روز تاکنون توفیق خواندن قرآن از من سلب شده است.
کسی که قرآن را با دیوان یزید بن معاویه معاوضه کند، نتیجهاش این است که خدای تبارک و تعالی توفیق تلاوت کلامش را از او سلب میکند. احترام به قرآن شامل احترام ظاهری و معنوی به آن است که با خواندن، فهمیدن و عمل کردن به آن تحقق مییابد.
خدای متعال در قرآن اوصاف کریمانۀ پیامبر بزرگوار خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) را بیان فرموده است تا مسلمانان با شناخت آن صفات خود را به صفات کریمانه پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) آراسته کنند. میفرماید: {لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ}؛(1)«برای شما پیامبری از خودتان آمد که بر او دشوار است شما در رنج بیفتید، به [هدایت] شما حریص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است».
خدا رسول گرامی (صلی الله عليه وآله وسلم) را برای هدایت مردم فرستاد و پیامبر وظیفهاش را به نحو احسن و کامل انجام داد. اگر مسلمانان همه دستورها و آموزههای پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) را بپذیرند و به آن عمل کنند، رستگار خواهند شد؛ وگرنه شقاوت و بدبختی در دنیا و آخرت نصیبشان خواهد شد.
حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) در وصف پیامبر میفرماید: «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ»؛(2)مانند پزشکی است که میگردد تا بیمار را پیدا کند و برای مریض، نسخه تجویز کند. پزشکانی هستند که معمولاً در مطب خود نشستهاند و بیمار باید نزدشان
برود. پزشکانی نیز هستند که به مناطق محروم، دور افتاده، جنگزده، زلزلهزده و... سفر میکنند و به صورت رایگان، بیماران را معاینه و مداوا میکنند. اینان پزشکانی هستند که به سراغ بیماران میروند.
پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) در این جمله به پزشکی تشبیه شدند که سراغ بیماران میروند. پیامبر با یافتن بیماران برایشان نسخه صحیح میپیچیدند. اگر بیماری به این نسخه عمل نکند، مشکل پزشک نیست؛ زیرا او بیمار را پیدا کرده و نسخه صحیح برایش پیچیده و دارویش را نیز در اختیارش قرار داده است. پیامبر مأموریتشان را به نحو احسن انجام دادند و هر چیزی که مردم را به بهشت نزدیک و از جهنم دور میکند، برای مردم بیان کردند و با سیرۀ عملی خودشان نیز آنها را به مردم نشان دادند؛ زیرا سخن گفتن بسیار آسان است؛ اما عمل کردن سخت است؛ ولی گفتار آن حضرت مطابق کردارشان بود.
بدبختی و مشکلات فراوانِ فردی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و... مسلمانان، از خدا و اسلام و پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) نیست. مشکل این است که آنان از فرمانهای پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) روی گردانیدهاند و به آن عمل نمیکنند. قرآن کریم تنها کتاب آسمانی است که بدون تحریف به دست ما رسیده است؛ چون خدا نسبت به کتابهای آسمانی گذشته چنین تعهدی را نداده بود که این کتابها را از تحریف حفظ کند؛ اما خدا نسبت به قرآن کریم این تعهد را داده و فرموده است: {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَٰفِظُونَ}؛(1)«بیتردید، ما این قرآن را نازل کردهایم و قطعاً نگهبان آن خواهیم بود».
این قرآن، کتاب هدایت است؛ ازاینرو با کتابهای دیگر فرق دارد.
1) . سورة حجر، آیة 9.
کتابهای دیگر به اصطلاح فصل فصل است؛ اما قرآن اینگونه نیست؛ زیرا همه مردم همیشه کل قرآن را نمیخوانند؛ ازاینرو، هر صفحۀ قرآن حاوی شناخت خدا، پیامبر، قیامت، اخلاق، آداب و احکام است؛ چون برای هدایت مردم نازل شده است؛ پس مطالب مورد نیاز برای هدایت و رستگاری مردم در جای جای آن وجود دارد. البته برخی جاها مفصل و برخی جاها با اشاره و اجمال است؛ ازاینرو همین مقدار که انسان چند آیه بشنود یا تلاوت کند، همه اصول اساسی را در آن مییابد.
خدا با فرستادن قرآن بر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) راه هدایت بشر را هموار کرده است. آیا مردم به قرآن عمل میکنند؟ ممکن است عدۀ بسیاری متدین باشند و نماز بخوانند، روزه بگیرند و اگر مستطیع شدند به حج بروند و خمس بپردازند و اگر بر اموالشان زکات تعلق گرفت با شرایطی که در کتابهای فقهی ذکر شده است، زکاتشان را بپردازند و از گناهان نیز بپرهیزند؛ اما اینها بخشی از قرآن است.
این کتاب آسمانی، بیش از شش هزار آیه دارد. مشهور فقها ذکر کردهاند که از این شش هزار آیه، تنها 500 آیه مربوط به احکام است؛ یعنی یک دوازدهم قرآن مربوط به واجبات و محرمات است. بخش عمدۀ آن مربوط به بقیۀ امور است. آیا متدینان به این مسائل عمل میکنند؟ شمار کسانی که به این دستورها عمل میکنند، اندک است؛ ازاینرو امروز تمام مجتمعات اسلامی گرفتار مشکلات فراواناند.
مشکلات سیاسی کشورهای اسلامی باعث شده است که هر روز مسلمانان کشته شوند. همچنین شماری از کشورهای اسلامی تحت اشغال نیروهای بیگانه
است. از نظر اقتصادی با اینکه مهمترین ثروتهای طبیعی دنیا مانند نفت، گاز، معادن و زمینهای حاصلخیز در مناطق اسلامی است؛ اما مردم این کشورها غالباً فقیرند. از نظر اجتماعی نیز آمار طلاق، مشکلات خانوادگی و جرم و جنایت بسیار بالاست که همه آنها پیامد دوری غالب مسلمانان از آموزههای سعادتآفرین خدا و پیامبر است.
ازاینرو روز قیامت، پیامبر از مهجور ماندن قرآن شکایت میکند. پروردگار میفرماید: {وَقَالَ الرَّسُولُ يَٰرَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُواْ هَٰذَا الْقُرْءَانَ مَهْجُورًا}؛(1)«و پیامبر خدا گفت: پروردگارا، قوم من این قرآن را رها کردند». در پرونده شکایت رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) از مهجور ماندن قرآن، شاکی، پیامبر و حاکم در دادگاه، خدا و روشن است که حکم الهی این دادگاه به نفع پیغمبر صادر خواهد شد.
خدای تبارک و تعالی در آیه دیگری میفرماید: {وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا}؛(2)«و هر کس از یاد من دل بگرداند، در حقیقت، زندگی تنگ [و سختی] خواهد داشت». خدای عزوجل میفرماید: هرکس از ذکر من - خواه قرآن باشد، خواه پیامبر، خواه اهلبیت و خواه یاد خدا زیرا در قرآن کریم ذکر به همه اینها اطلاق شده است - رویگردان شود، در دنیا گرفتار خواهد بود و زندگی سختی خواهد داشت.
البته این دنیای اوست، آخرتش نیز بدتر از دنیایش خواهد بود؛ ازاینرو پروردگار میفرماید: {وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَٰمَةِ أَعْمَىٰ}؛ «و روز رستاخیز او را نابینا
محشور میکنیم».
خدا در ادامه این آیه میفرماید: {قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَىٰ وَقَدْ كُنتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ ءَايَٰتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَىٰ}؛(1)«میگوید: پروردگارا چرا مرا نابینا محشور کردی با آنکه بینا بودم؟ میفرماید: همانطور که نشانههای ما بر تو آمد و آن را به فراموشی سپردی، امروز همانگونه فراموش میشوی».
بر مسلمانان لازم است که به قرآن عمل کنند و نگویند که بقیه چه کار میکنند؛ زیرا انسان مؤمن هیچگاه نباید تابع مردم خطاکار باشد. خدای تبارک و تعالی در قرآن مرتب میفرماید: {أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ}؛(2)«بیشترشان نمیاندیشند». {أَكْثَرَهُمْ لَا يَشْكُرُونَ}؛(3)«بیشترشان ناسپاساند». {وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَٰرِهُونَ}؛(4)«بیشترشان حقیقت را خوش ندارند». آیا یک فرد مؤمن باید همانند مردمی باشد که قرآن چهرۀ واقعی آنان را اینگونه ناخوشایند بازتاب داده است؟ و بگوید: «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش». چنین نیست؛ بلکه کسی که همرنگ جماعت شود، رسوا خواهد شد؛ مگر اینکه جماعت بر حق باشد. توصیه نجاتبخش این است: «خواهی نشوی رسوا، همرنگ حقیقت باش». همواره اهل حقیقت در اقلیت بودهاند و هیچ پیامبری مبعوث نشده است؛ مگر اینکه مردم او را مسخره کردهاند.
سیزده سال اول بعثت که پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) ، در مکه بودند تنها حدود دویست نفر به آن حضرت ایمان آوردند. به هر حال، مشرکان، رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) را بسیار مسخره میکردند. هنگامی که آن حضرت نماز میخواندند، آنها از کنار ایشان ردّ میشدند و به قصد مسخره کردن وی به همدیگر اشاره میکردند یا گاهی هنگامی که پیامبر در حال سجود یا رکوع بودند، شکمبه گوسفند یا شتر را بر سر آن حضرت خالی میکردند. اگر بنا بود که به اصل «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش» عمل شود باید رسول اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) همرنگ قوم خود میشد؛ ولی این شعار نادرست است. انسان باید خواهان شناخت حقیقت و پیرو آن باشد. اگر کسی به مهمانی دعوت شود که هزار نفر در آن حضور داشته باشند و دریابد غذا مسموم است؛ اما شاهد باشد که نهصد و نود و نه نفر آن غذای مسموم را میخورند، آیا عاقلانه است بگوید: برای رسوا نشدن باید از این غذای مسموم بخورم؟ نه؛ زیرا عقل میگوید: خوردن غذای مسموم، نارواست؛ ازاینرو از خوردن آن غذا خودداری خواهد کرد؛ هرچند همه او را مسخره کنند. بنابراین، بر عهده مسلمانان است که آموزههای قرآن را در تمام زندگی به کار گیرند.
شخصی نقل میکرد: شاگرد یک بازاری شدم که ظاهر الصلاح بود. روز اول که وارد محل کار شدیم گفت: توجه داشته باش که دین از بازار جداست. وقتی وارد مغازه شدی، دیگر دین را کنار بگذار. دین تا بیرون مغازه و محل کسب و کار، کارآیی دارد؛ اما چنین پنداری غلط است و اسلام تنها دین عبادت نیست؛ بلکه آیین زندگی و اخلاق است.
اکنون اخلاقیات اسلام بسیار کمرنگ شده است. آیا امروزه مردم به حقوق همسایه احترام میگذارند؟ در روایت آمده است: «مَا آمَنَ بِي مَنْ بَاتَ شَبْعَانَ وَجَارُهُ جَائِعٌ؛(1)به من ایمان نیاورده کسی که سیر بخوابد در حالی که همسایهاش گرسنه باشد». در مواردی بهویژه شهرهای بزرگ، برخی هیچ اطلاعی از وضع نابسامان همسایه خود ندارند. در مسائل خانوادگی، زن و شوهر حقوق همدیگر را رعایت نمیکنند. مقصود این نیست که هیچکس به آموزههای دین عمل نمیکند؛ بلکه مقصود این است که غالباً اینگونه است.
نقل شده است که یکی از اصحاب پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در جنگی زخمی شد و سپس در مدینه به شهادت رسید و افتخار جهاد در کنار پیغمبر و نیل به درجه رفیع شهادت در راه خدا را داشت. هنگامی که رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) او را دفن کردند فرمودند: قبر بر او فشار وارد کرد؛ زیرا در منزل با خانوادهاش بد اخلاق بود. او اهل بهشت خواهد بود؛ اما بداخلاقی با خانوادهاش باعث شد که از عذاب فشار قبر مصون نماند.(2)
کسی نباید خیال کند که چون به خدا، پیامبر و اهلبیت (عليهم السلام) باور دارد، و آن بزرگواران شفاعت میکنند، پس ارتکاب گناه برای او مجاز است، و اگر به قرآن عمل نکرد باکی بر او نیست. درست است که شفاعت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و اهل بیت (عليهم السلام) هم نصیب مؤمنان خواهد شد؛ اما اگر کسی مرتکب گناه شود، باید تاوانش را در این دنیا و در آخرت بپردازد. شفاعت روز قیامت شامل حال
او خواهد شد؛ اما ممکن است عذاب قبر نیز نصیبش شود و در مرحله بعد مشمول شفاعت شود.
در دنیا نیز برخی را به جرم ارتکاب برخی از جرایم زندانی میکنند و پس از چند ماه اگر نشانههای اصلاح در رفتارشان مشاهده شود، آنان را عفو میکنند؛ برای مثال وزیر یا رئیس دستگاه قضایی از مقام مربوط درخواست عفو او را میکند و با موافقت وی، زندانی آزاد میشود. این نیز شفاعت است. شفاعت یعنی درخواست عفو در مورد این زندانیان. مسئول زندان به مقام بالاتر اعلام میکند: این فرد مجرم در مدت زندانی بودن، مرتکب خلافی نشده است و نشانههای پشیمانی و اصلاح در او مشاهده میشود؛ ازاینرو عفو میشود.
شفاعت اهل بیت (عليهم السلام) قطعاً شامل حال تمام مؤمنان حتی گناهکاران میشود و هرکس مؤمن از دنیا برود، شامل حالش خواهد شد. این شفاعت قطعی است و هیچ شکی در اصل آن نیست. تنها مسئله این است که چه وقت شامل حالش میشود؟ در لحظه مرگ یا در عالم برزخ و یا بعد از اینکه مدتها در جهنم ماند؟!
کسانی هستند که همان لحظه اول پس از مرگ شفاعت شامل حالشان میشود. در روایت آمده است که پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و امیر مؤمنان (عليه السلام) بر بالین هر مؤمن، منافق و کافری حاضر میشوند، اگر منافق و کافر باشد وعدۀ جهنم به او میدهند؛ اما اگر مؤمن باشد، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) بالای سر او و امیر مؤمنان (عليه السلام) به احترام پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در کنارش مینشیند.(1)آنگاه حضرت علی (عليه السلام) و رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) اگر شخص درستکاری باشد، به وی بشارت بهشت میدهند: {لَهُمُ الْبُشْرَىٰ فِي الْحَيَوٰةِالدُّنْيَا
1) . تفسیر قمی، ج2، ص265.
وَفِي الْأخِرَةِ}؛(1)«در زندگی دنیا و آخرت مژده برای آنان است». {إِنَّ الَّذِينَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَٰمُواْ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَٰئِكَةُ أَلَّا تَخَافُواْ وَلَا تَحْزَنُواْ وَأَبْشِرُواْ بِالْجَنَّةِ}؛(2)«در حقیقت، کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان فرود میآیند [و میگویند:] هان، بیم مدارید و غمگین مباشید و به بهشتی که وعده یافته بودید شاد باشید».
بنابراین کسانی هستند که بشارت در همان لحظه اول، شامل حالشان میشود و برخی در قبر و گروهی در برزخ یا در قیامت شفاعت شامل حالشان میشود. البته برخی حتی در روز قیامت نیز شفاعت شامل حالشان نمیشود؛ بلکه مدت زیادی در جهنم میمانند تا بعد با شفاعت از جهنم خارج شوند. پس شفاعت قطعی است و شامل همه مؤمنان میشود؛ اما زمان شفاعت به عمل خود آنان بستگی دارد.
باید به دستورهای پیامبر و ائمه (عليهم السلام) عمل کنیم تا در دنیا و آخرت، شاد و سعادتمند باشیم. الحمد لله آموزههای دین از سوی سخنرانان، کتابها و هماکنون به وسیله شبکههای دینی به مردم ابلاغ میشود. مؤمنان دیگر عذری ندارند و باید به آنها عمل کنند و اگر عمل نکنند، مشکل از خود آنان خواهد بود.
برخی میگویند: ما به قرآن، احترام میگذاریم؛ ولی باید توجه داشت که احترام قرآن باید همهجانبه باشد. بوسیدن قرآن، طلاکوب کردن، در تاقچۀ بالای اتاق گذاشتن و مهریه عروس قرار دادن خوب است؛ اما این بخشی از آن
احترام بایسته قرآن است. بالاترین احترام به قرآن عمل به آن است.
در روایت آمده است: یکی از شکایت کنندگان روز قیامت، قرآنی است که در منزل مانده و گرد و خاک رویش نشسته است.(1)قرآنی که گرد رویش نشسته، خوانده نشده است و نخواندن معمولاً با عمل نکردن قرین و همراه است، و اگر قرآن شکایت کند، حکم به نفع قرآن است.
1) . خصال، ج1، ص142.
خدای متعال میفرماید: {وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ}؛(1)
«و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم».
انسان مرکب از روح و جسم است. جسم برای برخورداری از زندگی سالم به غذا نیاز دارد. روح نیز همینگونه است و خدا هر دو را تعیین میکند، با این تفاوت که غذای جسم، مادی و غذای روح، معنوی است.
پروردگار دربارة غذای مادی میفرماید: {كُلُواْ مِن طَيِّبَٰتِ مَا رَزَقْنَٰكُمْ}؛(2)
«از نعمتهای پاکیزهای که به شما روزی دادهایم بخورید».
دربارة غذای معنوی، ویژگیهایی در چارچوب احکام شرع بیان شده است. بدن برای برخوردار شدن از زندگی سالم به نظافت نیاز دارد. روشن است که جسم بر اثر ناپاکیهای محیط زندگی آلوده میشود و اگر جسمِ آلوده را تمیز نکنیم، کمکم ناپاکی ظاهر میشود و بوی نامطبوع از طرف شخص آلوده به مشام میرسد. روح هم در صورت مراقبت نکردن و سرپیچی از فرمانهای الهی، کثیف میشود. این آلودگی به خود شخص و دیگران آسیب میرساند و
نفس با اجرای فرمانهای الهی، تزکیه و تطهیر میشود.
برای مثال در روایت آمده است: همچنانکه اگر انسان، روزی پنج بار خود را در چشمه آب زلالی شستشو دهد، ناپاکی از بدنش زدوده میشود، نمازهای پنجگانه نیز گناهان را پاک میگرداند.(1)ممکن است برخی بپرسند: گاهی عبادتی انجام میدهیم که بیروح و بدون حضور قلب است، پس تأثیر مثبتی بر روح ندارد؛ برای مثال صبحها در حال گیجی از خواب برمیخیزیم، نماز میخوانیم و سریع به رختخواب برمیگردیم و به خوابمان ادامه میدهیم، این نمازی چه فایدهای دارد؟ چرا خدای متعال چنین نمازی را واجب کرده است؟
در جواب باید گفت: همین نماز، غذایی برای روح است؛ زیرا همانگونه که اگر شخصی به علت بیماری بدون میل، غذایی را صرف کند، از خواص طبیعیاش بهرهمند خواهد شد - البته در صورتی که غذا با میل خورده شود، فایده بیشتری به بدن میرساند - عبادت نیز همینطور است. اگر انسان با توجه و رغبت، عبادت را به جا آورد، نفعش بسیار بیشتر از عبادت بدون توجه است؛ اما اگر بیتوجه هم عبادت کند، غذای روح فراهم میشود و اثرش را میگذارد؛ بنابراین عباداتی که خدای تبارک و تعالی برای ما واجب کرده، غذای معنوی روح است و روح را از آلودگی پاک میکند.
دعا یکی از عبادات بزرگ محسوب میشود و به فرمودۀ رسول اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) : «الدُّعَاءُ مُخُّ الْعِبَادَةِ؛(2)دعا مغز و روح عبادت است». انسان با دعا به پروردگار
نزدیک میشود و طبق روایات، هیچ وسیلهای مانند دعا، فرد را به مقامات قرب معنوی نزدیک نمیکند.
نماز زیباترین عبادت خدای متعال است. سورۀ حمد زیباترین درس بندگی است که در آن مخلوق با خالقش سخن میگوید. نیمی از الفاظ این سوره، دعا و درخواست از درگاه خداست؛ یعنی بعد از ستایش خدا - که از آداب دعاست - میگوییم: {إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ * اهْدِنَا الصِّرَٰطَ الْمُسْتَقِيمَ...}؛(1)«تو را میپرستیم تنها و بس، به جز تو نجوییم یاری زکس». در این آیات به پیشگاه خدای متعال اظهار بندگی میکنیم و از او یاری میطلبیم، بعد هدایت در راه مستقیم را از وی میخواهیم و... . همین چند درخواست کوتاه، درخواستهایی پرمغز و از ارکان دین است. خواستن این حاجات از پروردگار نشانۀ جایگاه والای انسان در مراتب عبودیت الهی است.
امام صادق (عليه السلام) میفرمایند: نزد خدای متعال، مقام و منزلتی است که تنها با درخواست و دعا میتوان به آن دست یافت.(2)
خواندن دعاها و ذکرهای واجب در نماز، واجب است و ترک عمدی آنها، موجب بطلان نماز میشود؛ اما دعاهای مستحب فراوانی نیز داریم و خدا به دلیل اینکه امور بر عموم مردم سخت نشود، آنها را واجب نکرده است؛ بلکه آن را مستحب و پسندیدۀ درگاهش میداند.
مشکلی که اکثر افراد دارند، آن است که هنگام گرفتاری و رنج به دعا رو میآورند؛ در حالی که دعا باید هم در گرفتاری و هم در رفاه باشد.
در روایت آمده است: اگر فردی هنگام رفاه دعا کند، ملائکه با صدایش آشنا میشوند و اگر موقع گرفتاری هم دعا کند، ملائکه میگویند: «صوتٌ معروف؛ صدایی است که آن را میشناسیم». پس این صدا را بالا میبرند؛ ولی اگر تنها در وقت گرفتاری دعا کند، ملائکه میگویند: «إِنَّ ذَا الصَّوْتَ لَا نَعْرِفُه؛(1)این صدایی است که ما نمیشناسیم» و آن را برمیگردانند؛ ازاینرو در روایت آمده است که هنگام گرفتاری و رفاه دعا کنید.
شخص باید همواره به یاد پروردگار باشد تا خدای متعال نیز او را یاد کند. خدا میفرماید: {فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ}؛(2)«مرا یاد کنید، تا شما را یاد کنم»؛ زیرا در وقت گرفتاری همۀ انسانها، حتی کافران که وجود خدا را انکار میکنند، وی را میخوانند. پروردگار در این باره میفرماید: {فَإِذَا رَكِبُواْ فِي الْفُلْكِ دَعَوُاْ اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّىٰهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ}؛(3)
«و وقتی بر کشتی سوار میشوند، خدا را با اخلاص میخوانند، و[لی] چون به سوی خشکی رساند و نجاتشان داد، ناگاه شرک میورزند».
دعاهای ارزشمندی از زبان پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) و ائمه معصومین (عليهم السلام) به ما رسیده است. آنان در قالب این دعاها به ما آموزش دادهاند که چگونه با خالق خود سخن بگوییم و از درگاه رحمتش چه درخواست کنیم؟ آیا آموزش صحیح بندگی از جانب معصومان (عليهم السلام) ارزشمند نیست؟ آیا سبب رفعت روح
1) . کافی، ج2، ص472: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) قَالَ: مَنْ تَقَدَّمَ فِي الدُّعَاءِ اسْتُجِيبَ لَهُ إِذَا نَزَلَ بِهِ الْبَلَاءُ وَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ صَوْتٌ مَعْرُوفٌ وَلَمْ يُحْجَبْ عَنِ السَّمَاءِ وَمَنْ لَمْ يَتَقَدَّمْ فِي الدُّعَاءِ لَمْ يُسْتَجَبْ لَهُ إِذَا نَزَلَ بِهِ الْبَلَاءُ وَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ إِنَّ ذَا الصَّوْتَ لَا نَعْرِفُهُ».
2) . سورة بقره، آیة 152.
3) . سورة عنکبوت، آیة 65.
نمیشود؟ دعاهایی با این مضامین عالی، تنها در فرهنگ اهلبیت (عليهم السلام) وجود دارد و دیگر فِرَق اسلامی از این مضامین عالی محروم میباشند.
یکی از بزرگان می گوید: زمانی به کشور مغرب سفر کردم و نوار دعای ابوحمزه ثمالی را همراه داشتم. آن را به یکی از کارمندان رادیو دادم. او نیز پس از شنیدن آن دعا تشویق شد تا آن را از رادیو پخش کند. پس از پخش، بسیاری از شنوندگان از آن استقبال کردند. آنها مکرر به رادیو زنگ زدند و پخش مجدد آن را تقاضا میکردند؛ زیرا این دعا مضامین والایی دارد و مجموعهای حاوی آموزههایی درباره توحید، نبوت و معاد است؛ پس این نعمت را قدر بدانیم و ارتباط خود را با پروردگار از این طریق بیشتر کنیم.
انسان میتواند دعاها را حفظ کند و هنگام کار آنها را زمزمه کند، یا دعاها را به شکل نوار صوتی درآورد و در اوقات فراغت یا وقتی با وسیله نقلیه به سوی مقصدی در حرکت است، ادعیه را بشنود و با خود زمزمه کند؛ آنگاه جزء گروهی میشود که فرشتگان میگویند: «صوتٌ نعرفه؛ صدایی است که آن را میشناسیم» نه صدایی که برای فرشتگان ناشناخته باشد.
درست است که خدای متعال فرموده است: {ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ}؛ «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم»؛ اما وعدۀ خدا به اجابت دعا یک وعدۀ مشروط است، نه مطلق. خدای متعال میفرماید: {وَأَوْفُواْ بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ}؛(1)«به پیمان من وفا کنید تا به پیمانتان وفا کنم».
اجابت دعا چند شرط دارد:
1) . سورة بقره، آیة 40.
دعا کردن باید با عمل و کوشش، توأم باشد. در کلمات قصار امام علی (عليه السلام) میخوانیم: «الدَّاعِي بِلَا عَمَلٍ كَالرَّامِي بِلَا وَتَر؛(1)دعا کنندۀ بدون عمل و تلاش، مانند تیرانداز بدون زه است».
با توجه به اینکه وَتَر (زه) عامل حرکت و وسیله پرتاب تیر به سوی هدف است، نقش «عمل» در تأثیر «دعا» روشن میگردد. در حدیثی آمده است که خدای تبارک و تعالی به حضرت موسی (عليه السلام) میفرماید: حتی نمک طعامت را باید از ما بخواهی؛(2)اما این بدین معنا نیست که موسی در خانه بنشیند و پروردگار از آسمان برایش نمک بفرستد؛ بلکه باید در عین دعا کردن برای خواستهاش تلاش کند.
یکی دیگر از شرایط استجابت دعا مبارزه با فساد و دعوت به سوی حق است. کسانی که امر به معروف و نهی از منکر را ترک میکنند، دعای مستجابی ندارند؛ چنانکه از پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) نقل شده است: «لَتَأْمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْكَرِ أَوْ لَيُسْتَعْمَلَنَّ عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ فَيَدْعُو خِيَارُكُمْ فَلَا يُسْتَجَابُ لَهُمْ؛(3)باید امر به معروف و نهی از منکر کنید، وگرنه خدا، بدان را بر شما مسلط میکند، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند مستجاب نخواهد شد».
در حقیقت، ترک این وظیفه بزرگ از سوی همگان، نابسامانیهایی در
اجتماع به وجود میآورد که نتیجه اش خالی ماندن صحنه اجتماع از پاکان و خردمندان و فراهم شدن شرایط برای حضور نابخردان است و دعا برای برطرف شدن پیامدهای آن اثری ندارد؛ زیرا این وضع، نتیجه قطعی اعمال افراد میباشد.
ممکن است ده درصد مردم به این وظیفه عمل کنند؛ اما اگر اکثر جامعه بیاعتنا باشند. در این صورت، اثری نخواهد داشت؛ زیرا خدای متعال سبب وجود هر پدیدهای را به گونهای خاص قرار داده است؛ برای مثال ارتشی که برای پیروزی به هزار نفر نیرو نیاز دارد، اگر نهصد نفرشان فرار کنند، پیروزی محقق نخواهد شد.
پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در جنگ احد، پنجاه نفر را روی تپهای قرار دادند و برای حفاظت از پشت جبهه، مأمور کردند و به آنها دستور دادند که هرگز جایگاهشان را ترک نکنند؛ ولی در مرحلۀ اول پیروزی، حدود سی و هفت نفر از آنان تپه را رها کردند. همین امر سبب شد دشمن از پشت به مسلمانها حمله کند و وجود سیزده نفر که کمتر از حد نیاز بود مانع شکست مسلمانان نشد.
پروردگار، شرط موفقیت را در مورد امر به معروف به حضور مردم در این امر مهم وابسته کرده است. در غیر این صورت، مشکلات حل نخواهد شد و دعای نیکوکاران به اجابت نخواهد رسید.
برای اجابت دعا باید قبل از هر چیز در پاکی قلب و روح کوشید، از گناهان گذشته توبه کرد و خودسازی نمود؛ زیرا پاکی قلب سبب نزدیکی هر چه بیشتر فرد به خدا میشود.
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «إِيَّاكُمْ أَنْ يَسْأَلَ أَحَدٌ مِنْكُمْ رَبَّهُ شَيْئاً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ حَتَّى يَبْدَأَ بِالثَّنَاءِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَالْمِدْحَةِ لَهُ وَالصَّلَاةِ عَلَى النَّبِيِّ وَآلِهِ ثُمَّ الِاعْتِرَافِ بِالذَّنْبِ ثُمَّ الْمَسْأَلَة؛(1)مبادا هیچ یک از شما خواستهای مادی یا معنوی را از پروردگارش تقاضا کند، مگر اینکه نخست حمد و ثنای او را به جا آورد و بر پیامبر و آلش درود بفرستد، بعد به گناه خود نزد او اعتراف و توبه کند، سپس دعا نماید».
هرگز نباید گناه را کوچک شمرد؛ زیرا ممکن است همان گناه، پروردگار را به غضب آورد و مانع اجابت دعا شود. در روایت آمده است: «فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئاً مِنْ مَعْصِيَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ سَخَطُهُ مَعْصِيَتَهُ؛(2)هرگز هیچیک از گناهان را کوچک نشمرید که شاید غضب خدا در همان باشد».
پاک بودن اموال از حرام، غصب و ظلم شرط دیگری برای اجابت دعاست. از پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) نقل شده است: «مَنْ أَحَبَّ أَنْ يُسْتَجَابَ دُعَاؤُهُ فَلْيُطَيِّبْ مَطْعَمَهُ وَمَكْسَبَهُ؛(3)کسی که دوست دارد دعایش مستجاب گردد باید غذا و درآمدش را پاک کند».
شرط دیگر دعا این است که برخلاف نظام تکوین یا نظام تشریع نباشد. دعا استمداد و استعانت برای رسیدن به هدفهایی است که آفرینش و تکوین
برایش قرار داده یا تشریع و قانون آسمانی الهی، معین کرده است.
اگر دعا کردن به صورت صحیح و با شرایط لازم آن باشد، شکل یک حاجت طبیعی به خود میگیرد و دستگاه خلقت به حکم تعادل و توازنی که دارد، باعث میشود، هر جا به مدد الهی نیاز باشد، امداد خدایی فرا رسد؛ اما خواستهای که خلاف هدف تکوین یا تشریع باشد، مانند درخواست عمر جاوید یا درخواست قطع رحم از خدا، قابل استجابت نیست؛ زیرا اینگونه درخواستها از پروردگار، مصداق واقعی دعا نیست.
گاهی انسان، خواستهای از پروردگار دارد و تمام شرایط دعا نیز فراهم میباشد؛ اما دعایش مستجاب نمیشود که روشن میشود به مصلحت شخص نیست. گاهی شخص خواستهای داشته که برآورده نشده است و بعد دریافته که آن خواسته به مصلحتش نبوده و خالق را شکر کرده که برآورده نشده است؛ اما بر اثر محدود بودن علمش گاهی این واقعیت را کشف میکند و گاهی کشف نمیکند.
پس اگر دعا مستجاب نشد بدانیم که علم بشر، محدود است و خدا که پروردگار و سرپرست ماست، به امور ما بهتر آگاه است. پروردگار میفرماید: {وَعَسَىٰ أَن تَكْرَهُواْ شَيْءًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَىٰ أَن تُحِبُّواْ شَيْءًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ}؛(1)«و بسا چیزی را ناخوش دارید و آن برای شما خوب است و بسا چیزی را دوست میدارید و آن برای شما بد است و خدا میداند و شما نمیدانید».
1) . سورة بقره، آیة 216.
در روایت آمده است: پروردگار همه دعاهای بنده را اجابت میکند؛ امابعضی را در دنیا و بعضی را در آخرت اجابت میکند.(1)
گاهی بندهای فقیر است و از خدای مهربان مال میطلبد. خدا دعایش را در دنیا اجابت نمیکند؛ اما در آخرت، زمانی که بشر، محتاج یک حسنه از سوی خداست، پروردگار میفرماید: آن درخواستی که در دنیا داشتی هماکنون اجابت میکنم، پس جزای او نعمتهای بهشتی است. بر اساس این روایت تمام دعاها مستجاب است، فقط بعضی در دنیا و بعضی برای آخرت است.
لازم نیست که همۀ دعاهای ما فوری مستجاب شود؛ برای مثال کسی که دعا میکند فرزندش پزشک یا عالم دین شود، برآورده شدن این دعا به گذر زمان نیاز دارد، باید مراحلی طی شود، فرزند سالها درس بخواند تا به آن درجه برسد. ما این مسئله را خوب درک میکنیم که اجابت این دعا به گذشت زمان نیاز دارد، بسیاری از دعاهای دیگر نیز همین حالت را دارد؛ اما شاید انسان آن را درک نکند و از پروردگار بخواهد که فوری دعایش مستجاب شود؛ ولی از سوی خدای عالم، امور این جهان، ضابطهها و قانونهای مشخصی دارد.
روشن است که ائمه اطهار (عليهم السلام) نزدیکترین آفریدگان به خدا بودند و تمام شرایط دعا را انجام میدادند؛ اما گاهی اجابت دعایشان تا مدت زمان مطلوب به طول میانجامید؛ برای مثال وقتی اکثر اهل کوفه از یاری حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) دست برداشتند و رهبری و عدالت آن حضرت را برنتافتند، حضرت
1) . جامع الأخبار، ص133.
نفرینشان کرد. مضمون کلام حضرت این بود: خدا غلام (ثقیف) را بر شمامسلط کند.(1)
اهل کوفه دو گروه بودند: یک گروه افراد بسیار صالح و شایستهای بودند، مانند شهدای کربلا که اکثرشان از اهل کوفه بودند؛ اما گروه دیگر، جاهطلبانی بودند که به شدت با حق مبارزه میکردند و خواهان هرج و مرج در جامعه بودند.
بنابراین حضرت علی (عليه السلام) فرمود: خدا غلام (ثقیف) یعنی حجاج را بر شما مسلط کند؛ اما این دعا سی سال بعد از شهادت حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) محقق شد.
پس اگر کسی دعا کرد و فوراً نتیجه نگرفت، نگوید: چرا اینگونه شد، اولاً: باید شرایط استجابت دعا فراهم باشد؛ ثانیاً: مصلحت الهی ایجاب کند؛ ثالثاً: ممکن است دعا اجابت شده باشد؛ اما به زمان مطلوب احتیاج دارد.
1) . نهج البلاغه، خطبه 116.
پروردگار میفرماید: {قُلْ مَا يَعْبَؤُاْ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ}؛(1)«بگو: اگر دعای شما نباشد، پروردگارم هیچ اعتنایی به شما نمیکند».
علت و معلولهای این جهان دو نوع است: واقعی و ظاهری؛ برای مثال وقتی شخصی فوت میکند، مردم میپرسند: چرا فوت کرد؟ در پاسخ آنان گفته میشود: بر اثر سکته، سقوط از بلندی، تصادف یا ترور فوت کرد. این سبب، سبب ظاهری است. سبب واقعی مرگ، قبض روح از جانب خدای تبارک و تعالی است. حالا یا خدا به واسطۀ ملکالموت یا به واسطۀ اعوان و فرشتگانی که دستیار ملک الموت هستند، او را قبض روح میکند و یا خود خدای تبارک و تعالی بدون واسطه او را قبض روح میکند؛ برای مثال در روایات آمده است که زائر امام حسین (عليه السلام) را که در راه زیارتش کشته شود، عزرائیل وی را قبض روح نمیکند؛ بلکه خدا قبض روحش میکند.(2)
ازاینرو، در آیات قرآن هر سه نوع قبض روح آمده است؛ پروردگار
میفرماید: {اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ}؛(1)«خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامی باز میستاند». {قُلْ يَتَوَفَّىٰكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ}؛(2)«بگو: فرشته مرگی که بر شما گمارده شده جانتان را میگیرد». {تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا}؛(3)«فرشتگان ما جانش بستانند».
بنابراین، سبب واقعی مرگ قبض روحی است که خدا انجام میدهد، هرچند سبب ظاهری مرگ حوادث طبیعی است که ما میبینیم؛ ازاینرو اگر سبب واقعی وجود نداشته باشد، اسباب ظاهری بیتأثیر خواهد بود.
دلیل اینکه در روز قیامت، دوزخیان در معاد جسمانی با همین جسم مادی دنیا در آتش جهنم میسوزند؛ ولی نامیرا هستند و بار دیگر جسمشان به حال اول باز میگردد. این است که خدا خواسته آنان با وجود فراهم بودن سبب مرگ و نابودیشان نمیرند و همچنان در آتش معذب و مخلَّد باشند. پروردگار میفرماید: {أَيَحْسَبُ الْإِنسَٰنُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَىٰ قَٰدِرِينَ عَلَىٰ أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ}؛(4)
«آیا انسان میپندارد که هرگز استخوانهایش را گرد نخواهیم آورد؟ آری [بلکه] تواناییم که [خطوط] سر انگشتانش را [یکایک] درست [و بازسازی] کنیم». خدا در قیامت حتی خطهای انگشت انسان را بازسازی خواهد کرد؛ اما انسان دوزخی با وجود همین جسم مادی و سوختن پیوسته نمیمیرد؛ بلکه همواره زنده است و عذاب میکشد؛ خدا میفرماید: {إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِءَايَٰتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ
نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَٰهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ}؛(1)
«به زودی کسانی را که به آیات ما کفر ورزیدهاند، در آتشی [سوزان] درآوریم؛ که هرچه پوستشان بریان گردد، پوستهای دیگری برجایش نهیم تا عذاب را بچشند». به فرمودۀ قرآن، وقتی پوستش میسوزد دوباره همین پوست به شکل اول بر میگردد و دوباره میسوزد و همچنان تکرار میشود. قدرت سوزانندگی آتش جهنم به گونهای است که قابل قیاس با آتش دنیا نیست.
به هر حال، در قیامت انسان دوزخی با همین جسم دنیایی زنده میماند و با وجود آتش فوق العاده سوزان دوزخ نمیمیرد. آیه شریفه میفرماید: {وَيَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِن كُلِّ مَكَانٖ وَمَا هُوَ بِمَيِّتٖ}؛(2)«و مرگ از هر جانبی به سویش میآید، ولی نمیمیرد». چرا؟ چون سبب واقعی مرگ، قبض روح است و خدا قبض روحش نمیکند.
در نظام هستی یک اسباب ظاهری وجود دارد و یک اسباب واقعی. این هم به مرگ اختصاص ندارد. تمام پدیدههایی که در این دنیا علت پدید آمدن معلولها میشود، اسباب ظاهریاند. اسباب واقعی و حقیقی چیز دیگری است که در بعضی آیات از آن اینگونه تعبیر شده است: {فَالْمُدَبِّرَٰتِ أَمْرًا}؛(3)«و کار [بندگان] را تدبیر میکنند». یعنی فرشتگان هستند که نتایج، معلولها و مسببات را به امر خدا اثربخش میکنند.
این اسباب ظاهری متقارن با اسباب واقعی است؛ برای مثال بارش باران سبب ظاهریاش این است که آفتاب بر دریا میتابد و بر اثر حرارت آفتاب، آب دریا بخار میشود و بخار تا سطحی مشخص بالا میرود و در آنجا بخار دوباره به آب تبدیل میشود و به زمین باز میگردد. اینها همه اسباب طبیعی و ظاهری بارش باران است؛ اما روایات(1)متعددی داریم که سبب واقعیاش فرشتگانی هستند که از طرف خدا آب را از زمین بالا میبرند و بعد دوباره به زمین باز میگردانند.
نکته قابل تأمل این است که خدای تبارک و تعالی برای آزمون بشر، اسباب ظاهری را با اسباب واقعی همراه کرده است؛ یعنی اگر شما اسباب ظاهری را انجام دادید، خدا هم سبب واقعی را ایجاد میکند.
کسی که بیماری سختی دارد، به وسیلۀ خدا شفا مییابد؛ اما سبب ظاهریاش آن است که بیمار به پزشک مراجعه و در بیمارستان، عمل جراحی میکند و عامل خطرناک بیماری را از بدنش خارج میکنند و بیمار شفا مییابد. در اینجا پزشک سبب ظاهری است؛ اما خدای تبارک و تعالی فرموده است: اگر برای شفای بیماری خواهان فراهم آمدن سبب واقعی هستید، باید از طریق سبب ظاهری به آن دست یابید. در قرآن آمده است: حضرت ابراهیم (عليه السلام) گفت: {وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ}؛(2)«و چون بیمار شوم او مرا درمان میبخشد». اما باید سبب ظاهری را فراهم کنیم؛ آنگاه اگر خدا صلاح بداند شفا میدهد.
یا برای مثال رزق را پروردگار به انسان عطا میکند. خدا میفرماید: {إِنَّ اللَّهَ
هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ}؛(1)«خداست که خود روزیبخش نیرومند استوار است». روزی با پروردگار است؛ اما باید کوشش کرد. این تلاش سبب ظاهری است؛ اما بر اساس سنتهای الهی حاکم بر هستی تا این اسباب ظاهری فراهم نشود خدا سبب واقعی به دست آوردن روزی را فراهم نمیکند؛ یعنی اگر کسی در خانه بنشیند و منتظر روزی باشد، خدا به او روزی نخواهد داد. پروردگار فرموده است: من به شرطی به بندگانم روزی عطا میکنم که اسباب ظاهریاش را فراهم کنند، البته تلاش برای کسب روزی، سبب ظاهری است؛ اما سبب واقعی خداست.
گاهی برای اینکه انسان متوجه شود همه چیز در دست خداست، اسباب ظاهری هم بیاثر میشود؛ یعنی آفریدگار، سبب واقعی را فراهم نمیکند. بنابراین سبب ظاهری اثر ندارد. کسی که صبح تا شب برای کسب روزی تلاش میکند؛ اما روزی به دست نمیآورد، یا کسی که برای درمان بیماری به پزشک مراجعه میکند و به توصیههای او به نحو احسن عمل میکند؛ اما بیماریاش بهبود نمییابد، نشانه آن است که سبب واقعی از جانب خدا فراهم نشده است.
بنابراین اگر دانستیم که فراهم کردن سبب ظاهری وظیفۀ ماست؛ اما سبب واقعی خداست آنگاه همواره چشم امیدمان به اوست که مسبب الاسباب است. اگر خدا، سبب ظاهری را با سبب واقعی قرین کند، نتیجه حاصل خواهد شد؛ ازاینرو خدای تبارک و تعالی در آیه شریفه میفرماید: {يَعْلَمُونَ ظَٰهِرًا مِّنَ
1) . سورة ذاریات، آیة 58.
الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْأخِرَةِ هُمْ غَٰفِلُونَ}؛(1)«از زندگی دنیا، ظاهری را میشناسند، و حال آنکه از آخرت غافلاند».
در نظام هستی اسباب و علل ظاهری پدیدهها قابل مشاهدهاند و بشر میپندارد همین عوامل ظاهری باعث ایجاد پدیدههای جهان هستند؛ در حالی که اینگونه نیست و واقع چیزی دیگری است و علت و سبب حقیقی اراده خدا است. اگر این مسئله روشن شد بسیاری از مسائلی که در آیات و روایات بیان شده روشن خواهد شد؛ مثلاً آتش سوزاننده است؛ اما در حقیقت سوخته شدن نیازمند سبب واقعی است؛ ازاینرو اگر پروردگار بخواهد، آتش بیاثر خواهد شد؛ مانند قصه حضرت ابراهیم (عليه السلام) که آتش عظیمی وجود داشت؛ اما آن حضرت نسوخت؛ زیرا خدای تبارک و تعالی سبب واقعی سوزاندن را فراهم نکرده بود.
با توجه به مطالب پیشگفته به فرمودۀ خدای تبارک و تعالی، انسان موظف است که ضمن فراهم کردن سبب ظاهری پدیدهها، همواره به خدا توکل داشته باشد و لحظهای از مسبب الاسباب که قادر مطلق است غفلت نکند؛ یعنی تنها به اسباب ظاهری بسنده نکند؛ بلکه پیوسته چشم امیدش به پروردگار باشد که مسبب الاسباب است؛ برای مثال اگر خواهان روزی است نهایت کوشش خود را مبذول دارد؛ اما تنها به کوشش خود اعتماد نداشته باشد؛ بلکه اعتمادش به خدا باشد، یا اگر خواهان درمان بیماری است به پزشک مراجعه کند؛ اما از سبب واقعی و اصلی غفلت نکند.
1) . سورة روم، آیة 7.
در روایتی آمده است که حضرت موسی (عليه السلام) خطاب به خدای تبارک عرض کرد: «منك الداء؛ بیماری از توست». «ومنك الشفاء؛ شفا هم از توست». حضرت موسی (عليه السلام) به خدا عرض کرد: اگر مرض و شفا از توست چرا من به پزشک مراجعه کنم؟ پروردگار فرمود: «أترید أن تبطل حكمتی؛(1)
آیا میخواهی حکمت مرا باطل کنی؟» خدا حکمتش ایجاب میکند که این دنیا محل امتحان باشد و همه مردم حتی پیامبران آزمایش شوند. امتحان شدن ایجاب میکند که وظایفی به عهدۀ شخص واگذار شود. اگر همه امور، طبق یک برنامه از پیش تعیین شده، پیش برود، دیگر امتحان، معنایی ندارد.
بنابراین انجام دادن برخی از امور به اختیار انسان واگذار شده است تا زمینه امتحانش فراهم شود. همچنین شخص باید باور داشته باشد که سبب واقعی خداست و در همه امور به خدا توکل کند تا در زمینههایی که ایجاد اسباب ظاهری را در توان خود میبیند از قدرت واقعی که قدرت مطلق و خدای تواناست غافل نشود و همواره امید و توکلش به خدا باشد.
در باب توکل باید به این نکته توجه داشت که هرگز نباید بین توکل و تواکل خلط شود. تواکل بدین معناست که انسان از انجام دادن وظایفی که خدا بر عهدهاش واگذاشته دریغ ورزد و منتظر بماند که خدای متعال با قدرت قاهرهاش کوتاهیهای او را جبران کند. این بینش باعث واماندگی در زندگی و خسران مادی و معنوی بشر خواهدشد.
توکل بدین معناست که شخص همه اموری را که پروردگار برعهدهاش واگذاشته، در حد توانش انجام دهد و آنچه را در توان ندارد یا اساساً از حیطۀ
1) . جامع السعادات، ج3، ص228.
قدرتش خارج است به خدا که مسبب الاسباب و قادر مطلق است واگذارد که تنها در این صورت از یاری آفریدگار، بهرهمند خواهد شد.
برخی میپرسند: چرا با وجود دعا و درخواست فراوان ما از درگاه خدای متعال، دعای ما مستجاب نمیشود. مسئلۀ استجابت دعا نیازمند بحث مستقلی است؛ اما در اینجا به صورت گذرا به آن اشاره میکنیم. در روایت آمده است: پروردگار؛ همه دعاهای مؤمنان را مستجاب میکند؛ ولی دعاکننده علاقهمند است دعایش سریع و آن طوری که او میخواهد برآورده شود؛ اما چون حکیم است و مصلحت بندگانش را میداند، آنگونه که به مصلحت بنده است با وی عمل میکند.(1)
گاهی نیز مصلحت بنده را در استجابت دعایش در آخرت میداند، نه در دنیا. مثل اینکه کودکی بر اثر ناآگاهی با گریه و التماس از پدرش بخواهد ابزار خطرناکی مانند چاقو یا اسلحه را در اختیارش بگذارد؛ ولی پدر که درک میکند این درخواست به ضرر اوست، ابزار خطرناک را در اختیارش نمیگذارد؛ بلکه اسباببازی یا مواد خوراکی به وی میدهد.
گاهی خاستگاه برآورده شدن حاجات و خواستهها درون عملکردهای بایسته بنده است و تا بنده به بایستگیهایش عمل نکند، حاجاتش از خاستگاهش سر برنمیآورد. به دیگر سخن طبق سنن الهی حاکم بر هستی، خورشید استجابت برخی از دعاها از درون اراده، عمل و همت شخص سر میزند.
از اینرو در برخی دعاها تا وقتی ما وظیفه خودمان را انجام ندهیم، توقع
1) . کافی، ج2، ص356؛ عدة الداعي، ص198.
استجابت دعایمان بیجاست. در حدیث آمده است: «لَتَأْمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْكَرِ أَوْ لَيُسْتَعْمَلَنَّ عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ فَيَدْعُو خِيَارُكُمْ فَلَا يُسْتَجَابُ لَهُمْ؛(1)
باید امر به معروف و نهی از منکر کنید، وگرنه بدترین شما بر شما مسلط میشوند، آنگاه نیکان شما دعا میکنند، ولی دعایشان مستجاب نمیشود».
در چنین مواردی، اگر جامعه به بایستگیهای فردی و اجتماعیاش عمل نکند و بر اثر غفلت و تنبلی زمینۀ حاکمیت ستمگران را فراهم کند، سپس ستمگران بر آنان ستم روا دارند و صبرشان را لبریز کنند و راه نجاتی برایشان باقی نگذارند، آنگاه مردم دست دعا به درگاه آن ذات بینیاز بلند کنند، هرگز دعایشان برآورده نخواهد شد؛ چرا که خاستگاه برآمدن حاجات این افراد جز آگاهی، همت و کوشش آنان نیست و به دیگر سخن، حاجات آنان با اقدام همه مردم در عمل به وظیفۀ امر معروف و نهی از منکر برآورده خواهد شد.
بنابراین در موارد بسیاری باید با اقدام عملی در چارچوب وظایف دینی مشکلات مادی و اجتماعیمان را برطرف سازیم و با عمل به همۀ احکام دین زمینه آرامش، رشد و پیشرفت خود را فراهم کنیم، از درون خویش با پایبندی به دین و با همت و کوشش خویش آن را بجوییم و احکام دین را آنگونه که فرمان داده شده به جا آوریم تا از ثمرۀ آن یعنی زندگی سعادتمند، بهرهمند شویم و از گرفتاریها نجات یابیم؛ زیرا خدا در چارچوب احکام دین آنچه را لازمه زندگی سعادتمندانه است، به ما ارزانی داشته و اکنون این ماییم که باید زندگی قابل قبول نسبی خویش را در قالب عمل به احکام دین رقم بزنیم.
1) . کافی، ج5، ص56.
اگر دینورزی در همه زمینهها به معنای واقعی کلمه تحقق یابد و به احکام اسلام، اعم از عبادات، معاملات و اخلاقیات اسلام عمل شود، همای سعادت سایهاش را بر سر جامعه خواهد گستراند؛ یعنی باید نماز، روزه، حج، زیارت و دیگر اعمال عبادی آنگونه که خواسته شده انجام گیرد و در بخش معاملات نیز باید با عمل به همه احکام شرعی روابط اجتماعی سازنده و قابل قبولی را در جامعه حکمفرما کرد و از آثار مثبت آن بهرهمند شد.
باید توجه داشت که دین الهی، منحصر به احکام عبادی یا احکام معاملات به صورت جداگانه نیست؛ بلکه با عمل به هر دو بخش از احکام الهی میتوان خود را فردی متدین شمرد و نیز از آثار گرانبهای عمل به احکام دین خدا بهرهمند شد.
همچنین مسلمانان باید به اخلاقیات اسلام عمل کنند؛ زیرا رعایت اخلاق اسلامی باعث خواهد شد که آحاد مردم به جای دشمنی، پراکندگی و خنثی کردن تواناییهای مادی و معنوی یکدیگر با همدلی و همکاری همه سرمایههای اجتماعی را در خدمت سازندگی، پیشرفت و آرامش روحی و جسمی جامعه قرار دهند.
با وجود اینهمه احکام حیاتبخش که رعایت آن میتواند سعادت دنیا و آخرت همه را تأمین کند؛ اما متاسفانه غالباً احکام الهی را در زمینههای خانوادگی و اجتماعی و معاملات یا عمداً یا از روی جهل مراعات نمیکنند.
باید توجه داشت که جاهل دو گونه است: قاصر و مقصر که جاهل قاصر
(کسی که به علم دسترسی ندارد) معذور است. جاهل مقصر کسی است که به علم دسترسی دارد؛ اما در فراگیری آن تقصیر و خطا کرده است و او معذور نیست؛ برای مثال، کسی که هنگام رانندگی، قوانین راهنمایی و رانندگی را نادیده میگیرد و مرتکب خلاف میشود، پلیس جریمهاش میکند و اگر بگوید، من نمیدانستم از او نمیپذیرد؛ زیرا راننده باید قوانین راهنمایی و رانندگی را رعایت کند و ادعای ناآگاهی عذر نیست؛ چون شخصی که بدون توجه به تابلوهای راهنمایی و رانندگی کند، مقصر است. در مورد احکام اسلام نیز آیا میشود وقتی در بلاد اسلام، مسلمانان غالباً سواد خواندن و نوشتن دارند و کتاب و وسایل اطلاعرسانی فراوان در اختیار مردم قرار دارد، کسی ادعا کند من حکم پروردگار را نمیدانستم؛ زیرا احکام الهی در رسالهها و کتابها هست و در سخنرانیها نیز بیان میشود؛ ازاین رو جهل افراد غالباً تقصیری است و معذور نیستند. در روایات آمده است: در روز قیامت برخی از افراد جزء گناهکاران معرفی میشوند که آنان در دفاع از خود میگویند: ما از احکام الهی بیخبر بودیم. در پاسخ به آنان گفته میشود: «أَ فَلَا تَعَلَّمْتَ؛(1)چرا فرا نگرفتی؟»
بله اگر کسی دانسته، مرتکب خلاف شود، کیفرش بیشتر است؛ اما کسی هم که بر اثر کوتاهی، حکم پروردگار را فرا نگرفته و مرتکب گناه شده است، کیفر میشود.
بیتردید همه اعمال ما ثبت میشود و پیامد اعمال آدمی، همواره باقی خواهد ماند. تنها گروه اندکی از مردم به کل احکام شرع متدین و پایبندند؛ ولی اکثر مردم آگاهانه یا ناآگاهانه مرتکب گناه میشوند. هنگامی که ارتکاب
1) . بحار الأنوار، ج2، ص29.
گناه افزایش یافت، نتیجهاش به صورت سرنوشت شومی برای آنان رقم خواهد خورد؛ آنگاه مردم برای رهایی از آن سرنوشت به درگاه خدا دعا میکنند؛ ولی دعایشان مستجاب نمیشود؛ زیرا آن سرنوشت نتیجۀ قطعی عمل خودشان است که بدان صورت تجسم یافته و طبق سنن الهی حاکم بر هستی تا علت، باقی است، معلول هم وجود خواهد داشت و چون قانون علت و معلول تخلفناپذیر است، دعای آنان بیاثر خواهد بود.
در قرآن آمده است: دوزخیان به پروردگار، استغاثه میکنند که ما را نابود کن؛ آنجا که میفرماید: {وَنَادَوْاْ يَٰمَٰلِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُم مَّٰكِثُونَ}؛(1)«و فریاد کشند: ای مالک، [بگو:] پروردگارت جان ما را بستاند. پاسخ دهد: شما ماندگارید». در آیه دیگری میفرماید: {وَإِن يَسْتَغِيثُواْ يُغَاثُواْ بِمَاءٖ كَالْمُهْلِ}؛(2)«و اگر فریادرسی جویند، به آبی چون مس گداخته یاری میشوند». همچنین خدای تبارک فرموده است: {وَمَا دُعَٰؤُاْ الْكَٰفِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَٰلٍ}؛(3)«و[لی] دعای کافران جز در بیراهه نیست».
از همه این آیات برمیآید که دعای دوزخیان مستجاب نمیشود؛ چرا؟ زیرا دوزخی که در آن گرفتارند، برساخته عمل خودشان است. پروردگار میفرماید: {هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ}؛(4)«آیا جز آنچه میکردید سزا داده میشوید؟» مجرمی که مرتکب جنایتی شده و در دادگاه محکوم به زندان شده، هرچقدر التماس و استغاثه کند، بیفایده است. بلاهایی که ما را احاطه
کردهاند، غالباً نتیجه عمل خودمان است. اگر چند نفر انسان صالح هم گرفتار میشوند، از باب سنت عام خداست که میفرماید: {وَاتَّقُواْ فِتْنَةً لَّا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنكُمْ خَاصَّةً}؛(1)
«و از فتنهای که تنها به ستمکاران شما نمیرسد بترسید».
باید توجه داشت که آتش برخی از فتنهها دامن همه را میگیرد یا به قول شاعر:
آتش به نیستان چو فروزد *** یکجا تر و خشک را بسوزد
بنابراین برای رفع مشکلات و گرفتاریها و برآورده شدن بسیاری از دعاهایمان باید سعی کنیم، اولاً: اعمال خود و خانوادهمان را اصلاح کنیم. آیه شریفه میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ قُواْ أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا}؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، خودتان و کسانتان را از آتشی که سوخت آن، مردم و سنگهاست حفظ کنید».
ثانیاً: امر به معروف و نهی از منکر کنیم.
انسان پیش از هرکس باید اصلاح نفس را از خود شروع کند و بنده شایستهای برای آفریدگار باشد. بنده شایستۀ خدا بودن چندان سخت نیست، شخص با عمل به واجبات، ترک محرمات، مراعات اخلاق اسلامی و انجام دادن هرچه بیشتر مستحبات میتواند درجه بندگیاش را بالاتر ببرد. چنین افرادی اگر دعا کنند امکان استجابتش از جانب خدای تبارک و تعالی بیشتر است.
گاهی هم اینگونه میشود، که دعای مستجابی باعث یک تقدیر حتمی
میشود، وقتی این تقدیر حتمی، گریبان مردم را گرفت پیوسته دعا میکنند؛ ولی دعایشان مستجاب نمیشود؛ چون قبلاً حکم الهی دربارۀ آنان صادر شده است؛ ازاینرو انسان باید از قبل عملش صالح و همواره به یاد خدا و پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) باشد تا در وقت اضطرار که دعا میکند دعایش مستجاب شود.
در روایتی آمده است که اگر کسی در حال رفاه و صحت و امنیت به درگاه الهی دعا کند، هرگاه در گرفتاری دعا کند، ملائکه میگویند: «صوت معروف؛(1)صدایی است که ما میشناسیم»؛ زیرا پروردگار میفرماید: {إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّٰلِحُ يَرْفَعُهُ}؛(2)
«سخنان پاکیزه به سوی او بالا میرود، و کار شایسته به آن رفعت میبخشد». کلم طیب، یعنی سخن نیکو، به آسمان میرود. ملائکه عمل صالح و سخن نیکو را بالا میبرند تا در کتاب علیین نوشته شود. خدا میفرماید: {كَلَّا إِنَّ كِتَٰبَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ}؛(3)«نه چنین است، در حقیقت کتاب نیکان در علیين است». چون شخصی که در حال رفاه و آسایش دعا کرد اگر در حال شدت گرفتاری نیز دعا کند، دعایش بالا میرود و ملائکه میگویند: صدایی است که ما میشناسیم، ببرید بالا. بالا میرود تا جایی که به محل استجابت دعا میرسد و در آنجا مستجاب میشود؛ ولی اگر مانند غالب مردم وقتی همه چیز مطلوب است از خدای متعال، غافل باشند و هنگام گرفتاری دست به دعا بردارند، ملائکه میگویند: این صدای ناشناسی است که
تاکنون ما آن را نشنیدهایم برگردانید.
ازاینرو انسان باید در همه حال و در غم و شادی، عمل صالح انجام دهد تا از بندگان شایسته الهی باشد و اگر چنین بندهای در حال گرفتاری دعا کند، خدا دعایش را مستجاب میکند؛ اما اگر بنده شایسته پروردگار نباشد، هنگام گرفتاری انتظار برآورده شدن دعایش را نداشته باشد؛ زیرا خدا چون رحیم است، شاید برخی از دعاهایش را مستجاب کند؛ اما نباید انتظار برآورده شدن همه دعاهایش را داشته باشد.
خدای متعال میفرماید: {وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ}؛(1)«و هرجا که باشم مرا با برکت ساخته است».
خدای متعال، زمانها و مکانهای ویژهای را مبارک قرار داده که خیر و منفعت(2)آن پایدار و مستمر است؛ ازاینرو اگر خیری پایداری و استمرار نداشته باشد، به آن مبارک نمیگویند؛ برای مثال اگر کسی در یک تجارت، یک میلیارد سود ببرد و روز دوم آن را از دست بدهد، اینگونه تجارت با برکت نیست. اما اگر شخصی یک میلیون سود ببرد و این یک میلیون برایش بماند و در طول یک سال، دو سال افزایش یابد میگویند: تجارتش برکت دارد.
روزها نیز همینطور است، روزهایی مانند روز عرفه، عید غدیر، عید قربان یا روزهای ولادت ائمه اطهار (عليهم السلام) مبارک است. همچنین ماههایی مبارک است؛ مانند ماه رجب، ماه شعبان و ماه رمضان و برای مثال خواندن یک آیه از قرآن در ماه رمضان معادل یک ختم قرآن است.
انسان باید این روزها و ماههای مبارک را قدر بداند و از آنجایی که ثواب هر عملی در آنها چند برابر دیگر زمانهاست، سعی کند در این روزها کارهای خداپسندانه را بیشتر انجام دهد؛ مثل دعا و زیارت، خدمت به مردم، صله رحم، احترام و تکریم پدر و مادر، برقراری صلح و آشتی و... .
همچنین مکانهایی مبارک است و سود زیاد میرساند؛ پس انسان سعی کند به این مکانها بیشتر برود؛ مثل مساجد، حرمها و جاهایی که ذکر خدا و اهل بیت (عليهم السلام) در آن میشود.
خدا میفرماید: {فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْأصَالِ}؛(1)«در خانههایی که خدا رخصت داده که [قدر و منزلت] آنها رفعت یابد و نامش در آنها یاد شود در آن [خانه]ها هر بامداد و شامگاه او را نیایش میکنند».
حضرت هادی (عليه السلام) در سامرا بیمار شدند، برای شفای خود هزینه سفر به کربلا را دادند تا کنار قبر سید الشهداء (عليه السلام) برای ایشان دعا کنند.(2)
اگر حضرت هادی (عليه السلام) خودشان دعا میکردند، مستجاب بود؛ اما ایشان میخواستند به امر خدا این دعا در جای مبارکی باشد تا پیروانشان نیز فرا گیرند.
بنابراین سعی کنیم در این مکانهای مبارک بیشتر حاضر شویم و برای اصلاح امور دنیوی و اخروی خویش دعا کنیم.
افرادی هستند که از خیر و برکت فراوان برخوردارند؛ همچنانکه در معنای
مبارک گفتیم، این افراد همواره خیرشان ثابت و پایدار است.
حضرت عیسی (عليه السلام) در آغوش مادر به اذن پروردگار به سخن آمد و از جمله سخنانش این است که گفت: {وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ}؛(1)«و مرا هر جا که باشم وجودی پربرکت قرار داده است». حضرت عیسی (عليه السلام) از خدای متعال میخواهد که او را همواره برای همگان وجودی پربرکت قرار دهد.
در مقابل اینان افرادی هستند که شر محضاند و مردم هنگام مشاهده آنان وحشت میکنند و میگویند: انشاءالله خدا شرشان را از سر ما کم کند؛ چون به مردم آزار میرسانند و هرجا باشند فتنهانگیزی میکنند و باعث شر و بدبختی میشوند.
چگونه فردی وجودش پر خیر و مبارک میشود و فرد دیگر دارای شر و بدی؟! این به خود فرد بستگی دارد؛ برای مثال شخصی که بداخلاق است، این ویژگی شرآفرین است و برعکس فردی که خوشاخلاق است، همین خوشاخلاقی باعث میشود که خیر انسان فزونی یابد.
پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) میفرمایند: «إِنَّ حُسْنَ الْخُلُقِ ذَهَبَ بِخَيْرِ الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ؛(2)حسن خلق، نیکی دنیا و آخرت را به دنبال دارد».
همچنین در روایت دیگری آمده است: خوشاخلاقی شخص باعث بهشتی شدنش و بد اخلاقی شخص سبب دوزخی شدنش خواهد شد ؛(3)زیرا همانطور که گفتیم خوش اخلاقی باعث میشود، خیر انسان فزونی یابد و شخصی که
خیرش بسیار باشد، اهل بهشت خواهد شد و بد اخلاقی باعث فزونی شر انسان خواهد شد و کسی که شرش بسیار باشد، اهل جهنم خواهد شد.
نکته قابل توجه دربارۀ جنگهای عصر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) این است که جنگهای حضرت، همه دفاعی بود، در یکی از جنگهای رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) با مشرکان سه نفر از کفار به جرم توطئهگری علیه مسلمانان، محکوم به قتل شدند. وقتی نوبت به یکی از این سه نفر رسید، جبرئیل بر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) نازل شد و عرض کرد: یا رسول الله! او را نکشید؛ زیرا خدای متعال میفرماید: این فرد، خوشاخلاق است و اینقدر پروردگار، صفت خوشاخلاقی را دوست دارد که به خاطر این صفت به او زندگی دوباره بخشیده است. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) وی را آزاد کردند، او تعجب کرد: با اینکه به جنگ پیامبر آمده و به مسلمانان ضرر زده و حکم اعدامش صادر شده، چرا حکم اعدامش لغو و به آزادی او تبدیل شد؛ ازاینرو از رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) سؤال کرد: چرا مرا آزاد کردید؟! پیامبر فرمودند: زیرا جبرئیل از طرف خدا بر من نازل شد و گفت: تو فرد خوشاخلاقی... هستی، بدین سبب دستور آزادی تو را دادم، هر چند مشرک هستی. وی به دلیل آگاهی پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) از ویژگی اخلاقی او که خبر غیبی به حساب میآمد، پی برد که ایشان به وحی متصل است؛ ازاینرو همانجا شهادتین را گفت و مسلمان شد.(1)
آری، خوشخویی سبب خیر و برکت میشود. برخی همواره در فکر این هستند که به گونهای به دیگران خیر برسانند. خیر رساندن نیز همیشه با پول نیست. یکی قدمش خیر است، دیگری دستش خیر است، ممکن است خیر رساندن به حفظ آبروی شخص باشد؛ برای مثال اگر فرد آبروداری برای افراد
1) . بحار الأنوار، ج66، ص383.
ضمانت کند و مشکلشان را حل کند، نشانه برخورداری او از خیر و برکت است.
به هر حال خدای متعال به هر کسی موهبتی و نیرویی بخشیده که از آن طریق میتواند مثمر ثمر باشد؛ ازاینرو فرد باید سعی کند همیشه به مردم خدمت کند، اگر به مردم خدمت کند و خیرش به مردم برسد، مردم دعایش میکنند و بسیاری از دعاها در حقش مستجاب خواهد شد. اشخاصی هستند که تا مردم نامشان را میشنوند میگویند پروردگار خیرش دهد، خدا نیز دعای آنان را اجابت و به او خیر عطا میکند. کسانی نیز هستند که تا مردم نام آنان را میشنوند نفرینش میکنند و اگر شخص مستحق آن باشد در حقش اجابت میشود.
چرا مردم یکی را دعا میکنند و دیگری را نفرین؟ زیرا یکی با نفع رساندن به مردم، یاد نیک از خود به جا گذاشته و دیگری با شر رساندن به مردم از خود یاد بد به جا گذاشته است. بنابراین فرد باید سعی کند وجود مبارکی داشته باشد.
امام صادق (عليه السلام) میفرمایند: «مَا قَضَى مُسْلِمٌ لِمُسْلِمٍ حَاجَةً إِلَّا نَادَاهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى عَلَيَّ ثَوَابُكَ وَلَا أَرْضَى لَكَ بِدُونِ الْجَنَّةِ؛(1)هیچ مسلمانی نیاز مسلمانی را برآورده نمیکند، مگر اینکه خدای تبارک و تعالی او را ندا دهد: پاداش تو بر عهده من است و من به کمتر از بهشت برایت راضی نخواهم بود».
آیا پاداشی بالاتر از بهشت موجود است؟ پس چرا به جای وجود مبارک، خدای ناکرده گاهی اوقات ندانسته وجودی شررسان و زیانآور برای دیگران
1) . کافی، ج2، ص194.
شویم؟! بیتردید فرد خوشاخلاق، هم خودش راحت و آسوده است، هم دیگران از وجود او در آسایشاند، هم آخرتش آباد است. کسی که به مردم خدمت میکند، هم خودش شاد است، هم مردم او را مدح میکنند، هم خدا آخرتش را آباد میکند.
بنابراین سعی کنیم وجودمان مبارک باشد، خیر از وجود و از همه اعضا و جوارحمان جوشش داشته باشد و به دیگران نیرو و انرژی ببخشد. وجود مبارک مانند درخت صندل است که چوب بسیار خوشبویی دارد. این درخت را حتی زمانی که با تبر قطع میکنند، با اینکه هستی را از وی میگیرند؛ ولی همان تبری که آن را قطع میکند از وجود صندل خوشبو و عطرآگین میگردد.
خدای متعال میفرماید: {شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَٰتٖ مِّنَ الْهُدَىٰ وَالْفُرْقَانِ}؛(1)«ماه رمضان [همان ماه] است که در آن، قرآن فرو فرستاده شده است، [کتابی] که مردم را راهبر و [متضمن] دلایل آشکار هدایت و [میزان] تشخیص حق از باطل است».
انسان مرکب از جسم و جان است. جسم به امور مادی و روح به امور معنوی نیازمند است. بسیاری از مسائلی که نسبت به جسم انسان صادق است، نسبت به روح نیز صادق است؛ برای مثال یکی از درمانهای رایج برای نجات بیمار از مرگ در بیمارستانها، شوک است؛ یعنی شخصی که به طور ناگهانی قلبش از کار میایستد، مقدار محدودی از انرژی برق به قلبش وارد میکنند و در موارد بسیاری این شوک سبب میشود قلب دوباره به حرکت افتد.
روح، گاهی اوقات نزدیک به مرگ میرسد و نیاز به یک شوک معنوی دارد که به آن داده میشود.
انسان یازده ماه در یک حالت عادی به سر میبرد، در این میان با هوای نفس و شیطان درگیر است و ممکن است دوستان ناباب و جوّ اجتماعی او را
1) . سورة بقره، آیة 185.
احاطه کرده باشد؛ ازاینرو خدای مهربان از لطف و کَرَمش ماه رمضان را تقدیر کرده تا چون یک شوک معنوی باشد تا به خوابرفتگان، بیماران و مردگان روحی را زنده کند. پس خوشا به حال آنان که این شوک را بپذیرند و از این فرصت و سفره گسترده شده، نهایت بهره را ببرند.
در روایت آمده است که خدای متعال در ماه مبارک رمضان، چشمههای جوشان رحمتش را بر بندگان میگشاید و شیطان را به زنجیر میکشد.(1)پس انسانی که در این ماه گناه کند، این قدر ضعیفالنفس است که شیطان به بند کشیده شده نیز توانسته بر او اثر گذارد.
از آن طرف خدای متعال رحمتش را به گونهای سرازیر کرده که حتی نفس کشیدن در این ماه عبادت است؛ یعنی شخص روزهدار در حال خواب با اینکه عملی جز نفس کشیدن انجام نمیدهد، برایش ثواب نوشته میشود؛ حال چه رسد به اینکه مشغول عبادت باشد. برای تقریب به ذهن مثالی میزنیم: یک شیرینیفروش در ایام عادی، شیرینی را در مقابل پول به مشتری میدهد؛ ولی دیده شده که برخی از شیرینیفروشها در جشنهای مذهبی، شیرینی را به صورت رایگان پخش میکنند و هر کس هر مقدار که بخواهد میتواند بردارد، فقط باید دست دراز کند و بردارد، رحمت خدای مهربان نیز در این ماه مبارک همچون باران بر میهمانان، ریزان است و تنها باید دست دراز کرد و آن رحمت را گرفت.
1) . بحار الأنوار، ج93، ص358.
قرآن سخن خداست. خدای متعال آن را به عنوان دستورالعمل زندگی انسان نازل کرده و فرموده است: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید اجابت کنید خدا و پیامبر را وقتی شما را به چیزی که به شما حیات میدهد، میخوانند».
با نظری در تاریخ عربهای جاهلیت قبل از اسلام میبینیم که آنها عقبماندهترین ملتها در تمام جهات بودند از لحاظ وضع معیشت، فرهنگ، علم و آگاهی و... از امنیت خبری نبود، غارت اموال یکدیگر را افتخار میدانستند. در این زمینهها امیرالمؤمنین (عليه السلام) وضع جاهلیت را اینگونه توصیف میکند: «وَأَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ وَفِي شَرِّ دَارٍ مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ وَحَيَّاتٍ صُمٍّ تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ وَتَأْكُلُونَ الْجَشِبَ وَتَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَتَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ الْأَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ وَالآثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَة؛(2)شما ملت عرب بدترین دین را داشتید و در بدترین خانه زندگی میکردید و در زمینهای سنگلاخ و ناهموار و با مارهای سمی خطرناک فاقد شنوایی به سر میبردید، آبهای آلوده مینوشیدید و غذاهای ناگوار میخوردید، خون یکدیگر را به ناحق میریختید و پیوند خویشاوندی را میبریدید، بتها میان شما پرستش میشد و شما را مفاسد و گناهان فرا گرفته بود».
ولی همینها، با بعثت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) آقای دنیا شدند و از آن پس فرهنگ اسلام قرنها بر کره زمین حاکم بود و منشأ نور و برکت برای همگان بود؛ اما سبب
این تغییرِ ناگهانی چه بود؟ سبب آن، چیزی جز قرآن به منزله کتاب انسانساز بشریت نبود. خدا میفرماید: {مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَٰبُ وَلَا الْإِيمَٰنُ وَلَٰكِن جَعَلْنَٰهُ نُورًا نَّهْدِي بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا}؛(1)«تو پیش از این نمیدانستی کتاب و ایمان چیست [و از محتوای قرآن آگاه نبودی]؛ ولی ما آن را نوری قرار دادیم که به وسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت میکنیم».
پس قرآن نوری است که روشنکننده راه هدایت است؛ ازاینرو اگر به قرآن عمل کنیم، بهره بسیاری خواهیم برد، آن هم در دنیا قبل از آخرت. در قرآن آمده پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) اینگونه از امتش نزد خدا شکایت میکند: {وَقَالَ الرَّسُولُ يَٰرَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُواْ هَٰذَا الْقُرْءَانَ مَهْجُورًا}؛(2)«پیامبر فرمود: پروردگارا! قوم من، این قرآن را ترک کردند». وقتی شاکی، پیامبر و قاضی، خدای متعال باشد، صد در صد رأی به نفع پیامبر صادر میشود و تارکان قرآن محکوم خواهند شد.
ازاینرو سعی کنیم در این ماه مبارک، اهتمام و توجه بیشتری به قرآن داشته و از همین ماه آغازکننده این حرکت عظیم باشیم که حسب روایات، ماه رمضان، بهار قرآن است.
در اهمیت به قرآن دو نکته قابل ذکر است:
اولاً: مسلمانان قرآن خواندن را فرا گیرند. سابقاً اولین چیزی که در مکتبها فرا میگرفتند، علاوه بر الفبای نوشتاری، یادگیری قرآن بود؛ ازاینرو مردم میتوانستند قرآن بخوانند؛ ولی از زمانی که استعمار وارد کشورهای اسلامیشد، قرآن را از برنامه اصلی مدارس خارج کردند و به حاشیه راندند.
ثانیاً: علاوه بر خواندن، سعی کنیم قرآن را بفهمیم و بدان عمل کنیم. قرائت خوب است و برکت دارد؛ ولی همانگونه که گفتیم: قرآن دستور زندگی است؛ پس اگر یک آیه خواندیم و معنایش را نفهمیدیم، سؤال کنیم. کتابهایی در باب ترجمۀ قرآن یا در باب تفسیر مختصر قرآن وجود دارد، اینها را تهیه کنیم و بخوانیم تا این نور خدایی بیشتر در قلبها نفوذ کند؛ زیرا قرآن کریم نور است و هر چه انسان بیشتر استفاده کند، درونش روشنتر میشود و بهره بیشتری میبرد.
خدای متعال فرموده است: {وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ}؛(1)«و ما قرآنی را که شفابخش و مایه رحمت برای مؤمنان است، فرو فرستادیم».
حال این برکتی است که از قرآن دیده میشود و چه بسا شفاهای عظیمی که در سایه توجه و عمل به قرآن حاصل خواهد شد و شاید انسان هم از این حقیقت غافل باشد؛ زیرا ما راز اکثر چیزهای موجود در هستی را نمیدانیم.
پروردگار میفرماید: {يَعْلَمُونَ ظَٰهِرًا مِّنَ الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا}؛(2)«از زندگی دنیا، ظاهری را میشناسند و حال آنکه از آخرت غافلاند». ما ظاهری از امور دنیایی را میبینیم و از بسیاری از حقایق غافلیم.
پس خواندن و عمل کردن به قرآن را از همین ماه مبارک آغاز کنیم، اگر کسی توان قرائت قرآن را ندارد، نگوید برای مثال من چهل ساله شدهام و دیگر عیب است بخواهم دنبال یادگیری قرآن بروم، به هیچوجه عیب نیست؛بلکه وظیفه یک مسلمان و مایه افتخار است.
بعد از مرحله یادگیری سعی در عمل به قرآن داشته باشیم.
برای مثال در این ماه هدف ما این نباشد که تنها قرآن را ختم کنیم. میشود در کل ماه مبارک یک ختم قرآن خواند؛ ولی با تدبر باشد و سعی کنیم به آن عمل کنیم. برخی قرآن را که باز میکنند و یک مقدار میخوانند، ورق میزنند تا ببینند چه وقت یک جزء تمام میشود، مثل اینکه عمل سختی است و میخواهند زودتر راحت شوند؛ در حالی که روایت داریم: همت شما بر آخر جزء یا آخر صفحه نباشد(1)یا سفارش شده است که قرآن را با شتاب نخوانید؛ بلکه: {وَرَتِّلِ الْقُرْءَانَ تَرْتِيلًا}؛(2)«و قرآن را شمرده شمرده بخوانید». اگر انسان یک آیه را بخواند و به آن عمل کند، بهتر از این است که یک جزء از قرآن را بخواند و نفهمد.
در روایت آمده است: امام رضا (عليه السلام) هر سه روز یک مرتبه قرآن را ختم میکردند. شخصی علت را از حضرت پرسید؛ حضرت هم در پاسخ به او فرمودند: زیرا وقتی قرآن میخوانم به معنایش هم فکر میکنم و با تدبر و تأمل میخوانم؛ ازاینرو سه روز طول میکشد.(3)
روایت دارد: اگر به آیه عذاب برخورد کردید، به خدا پناه بجویید، اگر به آیه بهشت رسیدید، از خدا بهشت را طلب کنید(4)و در این زمینه سعی کنید کودکانتان را نیز با قرآن مأنوس کنید. البته اینگونه نباشد که به کودک فشارآورید، بعضیها برای حفظ قرآن به کودک فشار میآورند. این کار اشتباهی
است و فشار نتیجه معکوس دارد. اگر با فشار فراگیرد، بعدها زده میشود، باید کاری کرد تا کودک با علاقه تشویق به یادگیری شود.
دو کودک بودند، یکی هفت ساله و دیگری نه ساله، آنان حافظ کل قرآن بودند و حتی شماره آیه و شماره صفحه را هم میدانستند. از پدرشان پرسیدم: شما چگونه با آنان کار کردید؟ آیا به آنان فشار وارد نشد؟ گفت: خیر؛ هیچ فشاری روی آنان نبود، شیوه کارم بدین صورت بود: نوارهای قرآن را تهیه کردم و همیشه در منزل صدای قرآن بلند بود. پیوسته ضبط صوت کار میکرد و هر وقت نوار تمام میشد، دوباره از اول باز میگرداندم. کودکان هنگام بازی، صدای ضبط صوت را میشنیدند و بدین صورت حافظ قرآن شدند. باید توجه داشت که حافظه کودک قوی است و صدایی که وارد گوشش میشود، در حافظهاش ثبت میشود و بدینصورت آنان با قرآن مأنوس شدند و کمکم شروع به حفظ قرآن نمودند.
روانشناسان به اثبات رساندهاند که جنین در شکم مادر، اصوات را میشنود و در مغزش ثبت میشود؛ ازاینرو توصیه میکنند که مادران هنگام بارداری مراقب سخن خود باشند، سخنان زیبا بر زبان آورند و از سخنان بد و خشن بپرهیزند و درست همین توصیهها در روایات وارد شده است که زن حامله مستحب است قرآن بخواند، دعا بخواند و با خدای خود نجوا کند و بر خواندن دعاها و سورههای خاص از قرآن توصیه میشود؛ زیرا تمام اینها در مغز جنین ثبت میشود. باز بچه که دنیا آمد، اصوات پیرامون او در حافظهاش اثر میگذارد، حتی اگر معنای آنها را نفهمد، زمانی که بزرگ شد، همانچیزهایی که در حافظهاش ثبت شده در زندگیاش اثرگذار است.
مرحوم والد (رحمه الله) ، نقل میکردند که یک نفر صابئی آمد نزد ما مسلمان شد.(1)از او پرسیدم: چه چیزی سبب مسلمان شدنت شد؟ گفت: من هرگاه صدای اذان را میشنیدم، قلبم به آن مایل میشد و هرگاه اسم پیامبر را در اذان میشنیدم، احساس میکردم ایشان را بسیار دوست دارم؛ ولی نمیدانستم علت چیست تا یک روز مادرم قصهای برایم نقل کرد. او گفت: همسایه ما مسلمان و اهل علم بود، وقتی به دنیا آمدی تو را نزد وی بردم، او تو را در آغوش گرفت و در گوش راستت اذان و در گوش چپت اقامه گفت و از آن زمان بود که فهمیدم، شنیدن این صدا در اول تولد سبب کشش و علاقهمندی بنده به اسلام و حضرت رسولاکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) شده است.
ازاینرو یکی از وظایف پدر و مادر این است که فرزندانشان را با قرآن مأنوس کنند؛ برای مثال یکی از بازیهای امروز کودکان، بازیهای رایانهای است و میشود برای این بازیها طوری برنامه ریخت که به جای صداهای این بازیها، آیات قرآن یا دعاهایی همچون حدیث کساء یا زیارت عاشورا و... به گوش بچه برسد که همین سبب آشنایی و علاقهمندی کودک خواهد شد. پس این ماه عزیز را در فراگیری و عمل به قرآن مغتنم بشماریم و سپس آن را تا رسیدن به مقصد نهایی - که همانا رستگاری در آخرت است - ادامه دهیم.
نکته قابل توجهی که در قرآن هست و با موضوع دعا در ماه رمضان تناسب
1) . صابئیت یک دین تحریف شده مثل یهودیت و مسیحیت است که در قرآن هم اسم آن آمده است. پيروان صابئيت برای آب اهمیت قائلاند و معمولاً در کنار رودخانهها زندگی میکنند، تعداد آنها محدود است و هماکنون عدهای از آنها در خوزستان و جنوب عراق به سر میبرند.
دارد، این است که آیه مربوط به دعا در میان آیات ماه رمضان آمده است؛ آنجا که خدا میفرماید: {وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ}؛(1)«و وقتی بندگان من از تو درباره من سؤال کنند، [بگو] من نزدیکم، دعای دعاکننده را به وقتی مرا میخواند پاسخ میگویم، پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا راه یابند (و به مقصد برسند)».
در آیة قبل میفرماید: {شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَٰتٖ مِّنَ الْهُدَىٰ وَالْفُرْقَانِ}؛(2)«ماه رمضان ماهی است که قرآن برای راهنمایی مردم و نشانههای هدایت و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است».
در حقیقت زمانی که انسان قرآن میخواند، پروردگار با او سخن میگوید و وقتی دعا میکند، وی با خدا سخن میگوید؛ در حالی که خدا نزدیک است و دعای دعاکننده را پاسخ میدهد: {فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ}؛ ولی اینکه چگونه با خدا سخن بگوییم و چه بخواهیم، در این زمینه بهترین طرز سخن گفتن را امامان معصومین (عليهم السلام) به ما آموزش دادهاند. دعاهایی که از ائمه طاهرین (عليهم السلام) به ما رسیده، مجموعهای از معارف اسلامی، همچون صفات جلال و جمال الهی، فضایل و مکارم اخلاقی، اصول دین، بیان نیازهای انسانی و... است.
همیشه شخص باید دعا کند و خدای خود را بخواند؛ اما در ماه مبارک رمضان به دلیل نزول رحمت بینهایت الهی بر بندگان، استجابت دعا در این ماهمبارک بیشتر از دیگر زمانهاست. پس باید در این ماه بیش از پیش دعا کرد.
دعا چه اثری بر روح دارد؟ معمولاً زمانی که انسان دعا میکند، اگر با توجه باشد و معنایش را بفهمد، آرامش وصفناپذیری بر وجودش مینشیند و اثر سازندهای بر وجودش دارد. پس سعی کنیم وقتی دعا میخوانیم، به معنا و ترجمه نیز دقت کنیم. چطور میشود انسان با پروردگار عالم سخن بگوید؛ ولی نفهمد چه میگوید، چه چیزی در وصفش میگوید و چه چیزی از او میخواهد؛ برای مثال زمانی که دعای مکارم الاخلاق امام سجاد (عليه السلام) را میخوانیم، اگر فهمیدیم در جهت سجایای اخلاقی، از خدا چه میخواهیم و اگر فهمیدیم چه چیزی ارزش است، در جهت سازندگی و رسیدن به آن فضایل نیز تلاش خواهیم کرد.
پس در دعا خواندن نیز همچون قرآن خواندن، هدف تنها به اتمام رساندن دعا نباشد؛ بلکه بیشتر بفهمیم و عمل کنیم.
اما چرا گاهی دعا سریع برآورده میشود و گاهی آنقدر به تأخیر میافتد که فکر میکنیم مستجاب نیست؟ روایت داریم که اگر انسان برای امر حرامی دعا نکرده باشد - که اگر اینگونه باشد اصل دعا فاسد است - خدا مستجاب میکند؛ اما گاهی برای مصلحت، استجابت دعا به تأخیر میافتد.(1)ما خود شاهدیم که در گذشته مشکلات بسیاری داشتهایم که حالا حل شده، چه کسی آن مشکل را برطرف کرده است؟ خدای عالَم به سبب همان دعاهایی که کردهایم، آنها را برطرف کرده است؛ اما همان زمان به خاطر مصلحتی اجابتنشده است و بعد ما فراموش کردهایم.
1) . بحار الأنوار، ج90، ص294.
همچنین در روایت آمده است که گاهی خدا استجابت دعای بنده مؤمن را به تأخیر میاندازد؛ زیرا پروردگار دوست دارد صدایش را بشنود.(1)اگر امروز دعا کرد و دعایش مستجاب شد، دیگر فردا دعا نمیکند؛ اما اگر این مشکل یک سال طول کشید، هر شب دعا میکند و خدا دوست دارد صدای بنده مؤمن را بشنود و درجاتش را بالا ببرد.
گاهی هم به مصلحت بنده مؤمن نیست که دعایش در دنیا مستجاب شود؛ یعنی خواستهای از خدا دارد که اگر این خواستهاش برآورده شود، ضرر به جانش، مالش، آبرویش یا از آن بزرگتر، ضرر به دینش میرسد؛ ازاینرو خدای بزرگ استجابت آن دعا را برای آخرت میگذارد و وقتی انسان محتاج یک حسنه است، پروردگار به او میگوید: فلان روز دعا کردی، الآن استجابت دعایت را با بالا بردن درجاتت جبران میکنم.
بنابراین از دعا و خواندن خدای مهربان خسته نشویم؛ زیرا وی به بندهاش نزدیک است، صدایش را میشنود و در وقتش آن را اجابت و یا به بالاتر از آن جبران میکند.
1) . کافی، ج2، ص355.
در قرآن آمده : {اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِّنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لِّأَوَّلِنَا وَءَاخِرِنَا}؛(1)«بار الها، پروردگارا، از آسمان، خوانی بر ما فرو فرست تا عیدی برای اول و آخر ما باشد».
عید مبارک فطر، یکی از مهمترین اعیاد اسلامی است. مسلمانان بعد از یک ماه روزهداری به امر خدا، این روز را عید قرار میدهند. در دو عید، روزه گرفتن حرام است: یکی فطر و دیگری قربان؛ یعنی کسی که در این روزها روزه بگیرد، ثواب ندارد؛ بلکه گناه دارد تا اینکه مظهر عید روشن باشد؛ به گونهای که مردم بعد از یک ماه روزه گرفتن در این روز، حتماً بخورند و بیاشامند تا با روزهای قبل متفاوت باشد.
عید در لغت عربی از ماده «عود» مشتق شده، به معنای چیزی که بازگشت میکند. اسلام نیز همین اسمی را که در لغت عرب بود، تأیید کرده و روزهای مهم در اسلام نیز عید نامگذاری شده است.
وقتی گفته میشود بازگشت، مقصود چیست؟ آیا تنها بدین معناست که سالی یک بار این عید برمیگردد و تکرار میشود؟! خیر، معنای مهم عید؛ یعنی
1) . سورة مائده، آیة 114.
بازگشت به تاریخ، اصل و ریشه؛ ازاینرو ملاحظه میکنید که امتهای مختلف در مناسبتهای ملی مهمشان عید میگیرند؛ چرا؟ چون قصدشان یادآوری آن حادثه تاریخی مهمی است که برای ملت آنان اتفاق افتاده است. اسلام هم روزهای مهم را عید نامگذاری کرده تا بهانهای باشد برای اینکه مسلمانان به بزرگان دینشان و رخدادهای گذشته برگردند و با بازخوانی رفتار آنان الگوهای رفتارهای پسندیدهای برای خود برگزینند. پس عید تنها این نیست که برای مثال جشن و سروری بر پا کنیم، لباس نو بپوشیم و بزرگترها به کوچکترها عیدی دهند. عید باید یادآور سیره و سنت پیامبر و ائمه اطهار (عليهم السلام) باشد.
برگردیم به هزار و چهارصد سال پیش تا دریابیم، پیامبر چه میکردند و چه میفرمودند؟ ایشان هر سال در روز عید فطر خطبه ایراد میفرمودند. برخی از خُطَب پیامبر در این روزها در کتب و روایات ثبت شده است. روز عید، نماز خوانده و خطبه ایراد میشود تا همین مطالب گوشزد شود. عید فطر، عید قربان، عید غدیر، میلادهای ائمه (عليهم السلام) ، میلاد پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) و مناسبتهای دیگر مثل مباهله، مناسبتهایی است که در تاریخ ثبت شده است. اینها باید احیا شود و به بهانه اینها به آن تاریخی که این حوادث اتفاق افتاده برگردیم و در زندگیمان بازتاب دهیم؛ وگرنه تنها با جشن گرفتن، در جریان زندگی تغییری حاصل نمیشود؛ بلکه این ماییم که باید تغییر کنیم و به فطرتمان برگردیم. پروردگار میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید. وقتی شما را به سوی چیزی میخواند که شما را حیات میبخشد».
1) . سورة انفال، آیة 24.
مسلمانان در زمان پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) هنگامی پیشرفت کردند و قدرت گرفتند که به صورت عملی دستورهای اسلام را در زندگی اجرا نمودند. در ظرف مدت کوتاهی، یک امت بسیار عقبافتاده به گونهای پیشرفت کردند که پرچمدار علم، آزادی، تقوا و تمدن شدند.
اینکه انسان همیشه خوشحال باشد، چیز مطلوبی نیست. شخصی در حالت نامناسبی مرتکب خلاف شرع میشد. گفتند: چرا این عمل را انجام میدهی؟ گفت: از انجام دادن این کار خرسند میشوم. اگر بنا باشد انسان خدای ناکرده به دلیل انجام دادن گناه یا خلاف شرع خوشحال شود که وای به حالش. در دین ما زمانی خوشحالی ارزش دارد که انسان کار نیک و مثبتی انجام دهد و به خاطر انجام دادن آن قلبش شاد باشد؛ وگرنه اگر خوشحالی بدون دلیل خوشبختی است، دیوانگان که از همه خوشحالترند. بعضی از افرادی که خدا نعمت عقل را از آنها سلب کرده، همیشه در حال خوشحالیاند. آیا این خوشحالی در نظر عقلا ارزش دارد؟ خیر، اکنون برخی در ناز و نعمت به سر میبرند؛ اما در کنار این شادی کاذب، غرق در عقبافتادگیاند. خوشحالی تنها، کافی نیست.
ازاینرو پروردگار در قرآن، شادی بیدلیل را مذمت کرده، میفرماید: {إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لَا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ}؛(1)
«[به خاطر آورید] هنگامی را که قومش به او گفتند: این همه شادی مغرورانه مکن که خدا شادیکنندگان مغرور را دوست نمیدارد». خنده و شادیِ بجا خوب است؛ اما اگر به اندازه باشد. قهقهه
1) . سورة قصص، آیة 76.
مکروه است؛ ازاینرو روایت دارد که پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) هیچگاه قهقهه نمیزدند؛ بلکه متبسّم بودند.(1)پس خوشحال بودن تنها، هیچگاه از جمله در عید، کافی نیست؛ بلکه خوشحالی باید با یادگیری و اجرای یک عمل نیک همراه باشد.
دستورهای اسلام بر اساس مصلحت مقرر شده است. تشریفات نیز همینگونه است. اگر تشریفاتی مفید باشد، اشکالی ندارد؛ ولی گاهی صِرف تشریفات است و فایدهای ندارد. اینگونه تشریفات در اسلام مطرود است.
امام رضا (عليه السلام) داستان مشهوری دارند که در این باره آموزنده است. در زمانی که آن حضرت به جبر ولیعهد، مأمون بودند، مأمون در یکی از اعیاد مذهبی برای ظاهرسازی، خواست که ایشان نماز عید را به جا آورند. حضرت ابتدا موافقت نکردند؛ زیرا از هدف مأمون آگاه بودند؛ ولی مأمون بسیار اصرار نمود و امام (عليه السلام) را به این کار مجبور کرد. وقتی کار بدینجا رسید، حضرت پذیرفتند؛ ولی گفتند: من به همان شیوهای نماز را به جا میآوردم که جدم رسولالله (صلی الله عليه وآله وسلم) اقامه میکردند. او هم پذیرفت؛ زیرا خیال میکرد روش پیامبر همچون روش اوست. پس روز عید، تمام افسران، سوار بر اسب با لباسهای زینتی و بوق و کرنا منتظر تشریففرمایی حضرت بودند که ناگاه مشاهده نمودند حضرت با لباس ساده و پای برهنه بدون هیچگونه تشریفات در حالی که تکبیر بر زبان داشتند، به سمت محل نماز حرکت کردند. سپاهیان با مشاهده این حالت از اسبها پیاده شدند، چکمهها را از پا درآوردند، زیورها و تجملات را کنار گذاشتند و با همان حالت ساده با حضرت همراه و همنوا شدند. مأمون که
1) . وسائل الشیعه، ج12، ص119.
نظارهگر جریان بود، ترسید. پیام فرستاد که نماز نخوانید و برگردید که حضرت بازگشتند.(1)
بنابراین در اسلام هیچ تشریفاتی نیست؛ مگر چیزی که به نفع انسان باشد. در دنیای امروز خیلی از کارها تشریفاتی شده که فقط مایه ضرر است. مسلمانان که تربیت اسلامی و اخلاق اسلامی را میپسندند و با اجرای آن در زندگی، خواهان تعالی و پیشرفت انسانی هستند، باید سعی کنند، همیشه در زندگی از تشریفات بیهوده دوری گزینند. اگر عملی فایده دارد انجام دهند؛ وگرنه نباید خود را به آن مقید کنند؛ زیرا این تقیّد، آنان را از کارهای اساسی باز میدارد.
برای مثال در ازدواج که امر مؤکّد در دین اسلام است، رسوم و تشریفات روزبهروز سیر صعودی دارد و در حال حاضر اجتماع میخواهد به اغلب این رسوم عمل کند. این قید و بندها سبب تأخیر در ازدواج و عامل بسیاری از مشکلات و مفسدهها شده است؛ از جمله این رسوم، آن است که باید پسر به خواستگاری دختر برود و اگر پدر دختر برای دخترش دنبال شوهر مناسب باشد، در عُرف اجتماع زشت است، با اینکه شیوۀ صحیح برخلاف این رسم بوده است.
قرآن میفرماید: حضرت شُعَیب (عليه السلام) به حضرت موسی (عليه السلام) گفت: {إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَٰتَيْنِ}؛(2)«من میخواهم یکی از این دو دخترم را به همسری تو درآورم». نگفت برای مثال دختر بزرگتر، بلکه گفت: یکی از این دو را اختیار کن؛ اما ما میگوییم عیب است یا در اجتماع اگر کسی برای دخترش دنبال داماد برود، میگویند: حتماً دخترش عیبی داشته که این کار را
کردهاند،در میان هزاران پیامبر که هر کدام داستانی داشتند، خدا داستانهای مهم از بعضی پیامبران را برگزیده و در قرآن بیان فرموده است؛ چرا؟ زیرا از بیان آن هدفی داشته است. او میخواسته است که ما یاد بگیریم و بر اساس آموختههایمان زندگی سعادتمندانه داشته باشیم.
به هر حال، تشریفات و قید و بندها که سبب بسیاری از مشکلات در جامعهها شده، از اسلام نیست و اسلام آن را نهی فرموده است. پروردگار میفرماید: یکی از اهداف پیامبر برداشتن قید و بندها و غل و زنجیرهایی است که گریبانگیر جاهلان شده است: {وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَٰلَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ}؛(1)«و بارهای سنگین و غل و زنجیرهایی را که بر آنها بود (از دوش و گردنشان) برمیدارد». آنوقت ما این رسوم بیهوده را غل و زنجیری میکنیم و به دست و پایمان میبندیم.
با نگرشی به جنگهای کنونی در جهان درمییابیم که در اکثر این جنگها یک طرف یا هر دو طرف مسلماناند. این واقعیتِ دنیای کنونی مسلمانان است که روزی پرچمدار تمدن در دنیا بودند؛ اما در حال حاضر، گروهی ضعیف و عقبافتاده به شمار میآیند. دلیل این همه بدبختی چیست؟ چرا تاریکی جهل به جای نور علم، مسلمانان را فرا گرفته است؟ چرا آنها را میکُشند و ثروتشان را به یغما میبرند؟!
خدا در قرآن در مورد بنیاسرائیل میگوید: آنها از حضرت عیسی (عليه السلام)
1) . سورة اعراف، آیة 157.
خواستند که پروردگار، مائدهای از آسمان برایشان نازل کند. حضرت عیسی (عليه السلام) هم از خدا درخواست کرد: {قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِّنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لِّأَوَّلِنَا وَءَاخِرِنَا وَءَايَةً مِّنكَ...}؛(1)«عیسی بن مریم عرض کرد: پروردگارا! از آسمان مائدهای بر ما بفرست تا برای اول و آخر ما عیدی باشد و نشانهای از تو...». حضرت عیسی (عليه السلام) به خدای متعال میفرماید: {وَءَايَةً مِّنكَ}؛ «این عیدی علامتی هم باشد»؛ فقط به صِرف عید نباشد تا اینها این علامت و آیه را ببینند، یک سفره از آسمان همراه با طعام بهشتی بیاید تا یک آیتی برای مردم شود. پروردگار فرمود: این عید و این نشانه را برای شما قرار میدهم؛ اما اگر کسی بعد از این نشانه توجه نکرد و از راه و روش الهی دوری جست: {فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذَابًا لَّا أُعَذِّبُهُ أَحَدًا مِّنَ الْعَٰلَمِينَ}؛(2)«وی را [چنان] عذابی کنم که هیچیک از جهانیان را [آنچنان] عذاب نکرده باشم». در روایت آمده است که برخی از آنان این طعام را خوردند؛ ولی به حق کافر شدند و آن را پوشاندند. پس از سوی پروردگار، عذابی بر آنها نازل شد و به شکل خوک مسخ شدند.(3)
عن عبد الصمد بن بندار، قال: سمعت أبا الحسن (عليه السلام) يقول: «كانت الخنازير قوم من القصارين، كذبوا بالمائة، فمسخوا خنازير».
عذابی که تا آن لحظه برای هیچ امتی سابقه نداشت.به هر حال گرفتار شدن مسلمانان نیز همین حالت را دارد و اینگونه بدبختی بازتاب سرپیچی آنان از فرمان الهی است.
مسلمانان باید به فرمانهای خدا و پیامبر برگردند، حتی در امور جزئی؛ زیرا گاهی ممکن است گفته شود: موضوعی مستحب یا مکروه است و عمل به آن یا ترک آن ضروری نیست و ما اگر واجبات را انجام دهیم و از محرمات دوری کنیم، بقیه مهم نیست؛ ولی این دیدگاه نادرست است. برنامه تکامل انسان و چهارچوب اسلام فقط محدود به انجام دادن واجبات و ترک محرمات نیست. در این سیستم، صدها مستحب و مکروه وجود دارد، صدها آداب و فضایل اخلاقی موجود است، و نهی از صدها رذایل اخلاقی که ممکن است حرام نباشد؛ ولی در صورت بیتوجهی به آنها رفتهرفته در سعادت شخص، خلل ایجاد میشود و شیاطین در او نفوذ خواهند کرد.
پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) در روایتی میفرمایند: اسلام، غریب آغاز گردید و غریب خواهد شد؛(1)یعنی روزی میرسد که مسلمانان از اسلام اعراض میکنند، خدا هم از آنها اعراض میکند، مانند امروز که هر چه دعا میکنیم، پروردگار، دعای ما را اجابت نمیکند.
بنابراین اگر ما به سوی پروردگار و دستورهایش بازگردیم، عنایت پروردگار نیز به ما باز میگردد؛ وگرنه ممکن است دهها سال دیگر نیز این مصیبت ادامه پیدا کند؛ زیرا خدای تبارک و تعالی در قرآن فرموده است: {إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ}؛(2)«خدا هرگز هیچ قومی را دگرگون نکند، مگر اینکه آنها خودشان را تغییر دهند [که مستحق آن شوند]».
خدای متعال میفرماید: {فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا}؛(1)«به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود تو را به داوری طلبند و سپس از داوری تو در دل خود احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند».
مقیاس سنجش حق چیست؟ آیا حق با خواست بشر سنجیده میشود که آنچه موافق میل مردم است، حق است و آنچه مخالف میل مردم است، باطل میباشد؟ غالب مردم دیدگاههای خود را حق میپندارند و آنچه را با میل خودشان سازگار نبینند، باطل میدانند. آنان مقیاس حق و باطل را خواست و میل خودشان قرار میدهند؛ در حالی که مقیاس سنجش حق باید رعایت راستی و درستی باشد؛ خواه با خواست تک تک افراد جامعه سازگار باشد یا برخلاف خواست برخی و موافق خواست برخی دیگر باشد. شما ملاحظه کردهاید که قاضی در دادگاه عادل باشد، مقدمات دادگاه هم صحیح باشد؛
1) . سورة نساء، آیة 65.
ولی کسی که حکم به نفع او داده نشود، معمولاً میگوید: من مورد ظلم واقع شدم، به من جفا شده، قاضی رشوه گرفته یا شهود صادق نبودند.
به هر حال به جای اینکه تسلیم حکم حق و صحیح باشد، خود را مظلوم قلمداد میکند؛ حتی اگر صد در صد حکم دادگاه، صحیح باشد، هرچند اگر قاضی، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و یا حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) باشد؛ ازاینرو خدای متعال گردن نهادن به حق را شرط ایمان قرار داده است؛ همچنانکه ملاحظه میکنید، پروردگار به طور صریح، داوری پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) را در اختلافات و قبول بیچون و چرای حکم پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) را شرط ایمان میداند و میفرماید: به خدای تو قسم، اینها حلاوت و طعم ایمان را نمیچشند؛ مگر اینکه تو را به عنوان قاضی قرار دهند و در موارد اختلافشان وقتی حکم کردی، حتی اگر حکم علیه آنها باشد، قلباً وعملاً تسلیم حکم تو شوند و هیچ حرجی نسبت به این حکم نداشته باشند، اگر به این مرحله رسیدند، طعم ایمان را میچشند.
این آیه نشان میدهد که مردم همیشه مقیاس حق را خواست خود قرار میدهند؛ اما انسان باید به مراحل بالای رشد و کمال برسد که آنچه صحیح است مقیاس قرار دهد.
ازاینرو در مراحل ایمان گفته شده: صبر بر مصیبت درجهای از درجات ایمان و از آن بالاتر، راضی بودن بر مصیبت است؛ برای مثال گاهی شخص نسبت به بیماری، مرگ عزیزان یا از دست دادن مال و... صبر میکند؛ یعنی جزع نمیکند، سخن غیرصحیح نمیگوید، کار خلاف شرع نمیکند؛ در حالی که ممکن است راضی به این حالت نباشد؛ ولی برخی به درجهای رسیدهاند که قلباً تسلیم امر الهی شدهاند که مقام رضاست و مقامی بس عظیم و
بلند است؛ زیرا مقیاس حق را خواست خدا قرار دادهاند، نه خواست خودشان؛ بله اگر مقیاس خواست انسان باشد، بشر به هیچوجه خواهان مصیبت نیست.
یکی از شعارهای زمان جاهلیت این بود: «انْصُرْ أَخَاكَ ظَالِماً أَوْ مَظْلُوماً؛(1)برادرت را چه ظالم باشد، چه مظلوم، یاریاش کن»؛ یعنی به صِرف اینکه با تو نزدیکی دارد، تو باید یاریاش دهی، چه بر حق باشد چه نباشد، واقعاً این حالت در نفس انسان موجود است؛ یعنی شاید برای بسیاری پیش آمده باشد که اگر یکی از بستگان یا دوستان نزدیکشان با کسی نزاع پیدا کند، بدون اینکه طرف نزاع را دیده یا حرفش را شنیده باشند، به طرفداری از خویشاوند خود برآمده و طرف نزاع را مذمّت میکنند که حق خویشاوند آنان را خورده است، خدای ناکرده تهمت و غیبت پیش میآید و گفتهها در این میان کم و زیاد میشود، چرا؟ چون نفس آنان اینگونه خواسته و کاری به حق ندارد؛ در حالی که این شعار عین جهل است و اینگونه عملکرد به دور از حق و حقیقت است.
ولی پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) الفاظ این شعار را تغییر ندادند. مسلمین تعجب کردند؛ ازاینرو به پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) گفتند: زمانی که برادر مظلومت را یاری دهی، مسئله واضح است؛ اما زمانی که ظالم باشد، چطور یاریاش دهیم؟ پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: «يمنعه من الظلم؛(2)برادر ظالمت را یاری کن بدین معناست که او را از ظلمش باز داری».
این ظلم باعث بدبختی و هلاکت برادرت در دنیا قبل از آخرت میشود، خدا میفرماید: {فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةَ بِمَا ظَلَمُواْ}؛(3)«این [هم] خانههای خالی
آنهاست به کیفر ستمکاری که کردهاند». آیا میخواهد برادرش در دنیا و آخرت بدبخت باشد؟ خیر؛ پس وی را در برگرداندن از ظلم یاری دهد. بگو برادر! این کار تو ظلم است و تو را هلاک میکند، نه اینکه چون برادر من است، در هر صورتی بخواهم او را یاری کنم.
یهودیها در کتابهای مقدس خودشان خوانده بودند که پیامبر آخرالزمان از مدینه ظهور خواهد کرد؛ ازاینرو عده بسیاری از آنها به طمع اینکه این پیامبر از آنها باشد، به مدینه هجرت کردند. یهودیهای مدینه چند قبیله را تشکیل میدادند؛ اما از آنجایی که مشرکان تعدادشان بیشتر بود و در ضمن قویتر بودند. همچنین قبایل اطراف نیز خویشاوندان مشرکان بودند؛ ازاینرو یهودیها را آزار میدادند. یهودیها در پاسخ این آزارها میگفتند: صبر کنید پیامبر که ظهور کند، حق ما را از شما خواهد گرفت و آنقدر در مقابل هر ظلمی که به آنها میشد، این جمله را تکرار میکردند که همه مشرکان میدانستند پیامبری از این منطقه ظهور خواهد کرد.
وقتی پیامبر مبعوث شد، مردم مدینه اسلام را قبول کردند؛ ولی یهودیها وقتی دیدند پیامبری که به خاطرش ساکن مدینه شدند و آزارهای مشرکان را تحمل کردند از خودشان نیست، پیامبری ایشان را تصدیق نکردند؛ یعنی با وجود دانستن حق، چون حق مخالف میل آنها بود، آن را نپذیرفتند. آیه شریفه میفرماید: {وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَٰبٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَكَانُواْ مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُواْ كَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَٰفِرِينَ}؛(1)«و وقتی از
1) . سورة بقره، آیة 89.
طرف خدا کتابی برای آنها آمد که موافق نشانههایی بود که با خود داشتند و پیش از این به خود نوید پیروزی بر کافران میدادند [که با کمک آن، بر دشمنان پیروز گردند] با این همه، وقتی این کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند، نزد آنها آمد به او کافر شدند. لعنت خدا بر کافران باد».
بنابراین، هر شخصی باید ببیند خواستهای که دارد، صحیح است یا نه، اگر صحیح است، که چه بهتر؛ ولی اگر صحیح نیست، باید قلباً و عملاً راه صحیح را بپذیرد، در غیر این صورت زندگی خود را به تباهی خواهد کشید.
گفتیم مقیاس حق، خواسته ما نیست و انسان همواره باید جویای حق باشد. یکی از حقایقی که باید به آن باور داشت این است که شخص در این دنیا به حال خود رها نشده است؛ بلکه کوچکترین اعمال انسان زیر نظر خدا و رسولش و مؤمنان قرار دارد. پروردگار میفرماید: {وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ}؛(1)«بگو عمل کنید، خدا و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را میبینند و به زودی به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده میشوید و شما را به آنچه عمل میکردید خبر میدهد».
طبق روایات مراد از مؤمنان در آیه مبارکه، ائمه (عليهم السلام) می باشند. در روایات بسیاری وارد شده که تمام کارهای بندگان بر پیامبر و امامان عرضه میشود.(2)این تازه حسابرسی در این دنیاست.
در روایت آمده است که یکی از اصحاب حضرت رضا (عليه السلام) خدمت ایشان آمد. حضرت به او گفتند: اعمال شما هر روز بر من عرضه میشود. سپس این آیه را تلاوت نمودند.(1)
در روایت دیگری آمده است: اگر کار عرضه شده بر ایشان پسندیده باشد، موجب سرور آنان میشود و اگر ناپسند باشد، موجب ناراحتی ایشان میشود؛(2)مانند پدری که وقتی فرزندش کار پسندیده انجام دهد، خوشحال میشود، حتی اگر فرزندش را عاق کرده باشد و از کار ناپسند فرزندش غمگین میشود. پیامبر هم پدر این امت است. در روایت داریم که ایشان به علی (عليه السلام) فرمودند: «يَا عَلِيُّ أَنَا وَأَنْتَ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ؛(3)یاعلی! من و تو پدر این امتیم».
در این جهان حقایق بسیاری موجود است. اینگونه نیست که تمام این حقایق، در محدوده قوای مادی انسان باشد؛ بلکه بسیاری از حقایق با عقل و فهم درک میشود و آنگاه که ایمان به معجزه نیاز داشته باشد، خدا معجزه را به یاری عقل میفرستد. پس انسان متعالی، پا را از بُعد مادی فراتر میگذارد و در ابعادی بالاتر از این بُعد به پرواز درمیآید و این خصوصیت فطری انسان
1) . بصائر الدرجات، ص429؛ کافی، ج1، ص219: «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبَانٍ الزَّيَّاتِ وَكَانَ يُكَنَّى عَبْدَ الرِّضَا قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا (عليه السلام) ادْعُ اللَّهَ لِي وَلِأَهْلِ بَيْتِي قَالَ أَوَ لَسْتُ أَفْعَلُ وَاللَّهِ إِنَّ أَعْمَالَكُمْ لَتُعْرَضُ عَلَيَّ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَلَيْلَةٍ فَاسْتَعْظَمْتُ ذَلِكَ فَقَالَ أَمَا تَقْرَأُ كِتَابَ اللَّهِ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ».
2) . بصائر الدرجات، ص427: «عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ مَا لَكُمْ تُسِيئُونَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَكَيْفَ يُسِيئُونَ فَقَالَ أَمَا تَعْلَمُونَ أَنَّ أَعْمَالَكُمْ تُعْرَضُ عَلَيْهِ فَإِذَا رَأَى فِيهَا مَعْصِيَةَ اللَّهِ سَاءَهُ فَلَا تَسُوءُوا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) وَسُرُّوهُ».
3) . امالی، شیخ صدوق، ص657.
است که پس از درک حقیقت پیرو آن میشود. پس اگر حقیقتی باشد که آن را کشف نکند و طبیعتاً از آن پیروی نکند، خودش ضرر خواهد کرد.
این چیزی است که در مسائل طبیعی صادق است. همین مسئله در مسائل معنوی نیز صادق است. کسی که واقعاً باور دارد که خدا او را میبیند، باور دارد که گزارش کارش به پیامبر و ائمه (عليهم السلام) میرسد، باور دارد که روز قیامت تمام کارهایی که انجام داده در برابرش حاضر میشود: {وَوَجَدُواْ مَا عَمِلُواْ حَاضِرًا}.(1)اگر به راستی این حقایق را بپذیرد، انسانی میشود که برای خودش سعادت را رقم خواهد زد و منشأ خیر برای دیگران خواهد بود یا دست کم، دیگران از شرش مصون خواهند بود؛ زیرا چنین انسانی گناه نمیکند، مال مردم را نمیخورد و کارهای ناپسند انجام نمیدهد. کسی که در حضور جمع، حاضر به انجام دادن کار ناشایست نباشد؛ ولی همان کار را در محلی خلوت به راحتی انجام دهد، معنایش این است که او واقعاً به خدا به پیامبر و امام معتقد نیست؛ چراکه اگر واقعاً معتقد باشد، کار ناپسند انجام نمیدهد؛ برای مثال وقتی با یک جمع مذهبی سفر میرود، وقت اذان صبح برمیخیزد و نماز میخواند، آیا این شخص وقتی در خانه تنهاست نیز برای نماز بیدار میشود؟! اگر چنین میکند، معنایش این است که واقعاً به خدا و به نماز معتقد است.
یا یک خانم اگر هنگام ورود به یک جوّ مذهبی حجابش را رعایت کند؛ اما در جایی دیگر رعایت نکند، نشاندهنده این است که او واقعاً حجابش برای خدا نیست و به آن اعتقادی ندارد؛ بلکه برای حفظ آبرو در انظار دیگران است. پس اگر او کاری را که در جمع دینداران انجام میدهد، همان کار را در
1) . سورة کهف، آیة 49.
تنهایی نیز انجام دهد، این بدین معناست که واقعاً به خدا و پیامبر اعتقاد دارد. مهم نیست که مردم او را ببینند یا نبینند یا درباره او چگونه فکر کنند؛ بلکه درستی عمل برایش مطرح است.
مردم مدینه تا زمانی که زندگیشان تأمین بود و مشکلی نداشتند، از پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) که حاکم اسلامی بود، پیروی میکردند؛ اما ایمان و پیروی حقیقی انسانها از حق، زمانی آشکار میشود که پای تحمل سختی به میان آید. برای مثال اکثر مسلمانان در جنگ احد فرار کردند؛ زیرا دیدند جانشان در خطر است و از غنیمت دیگر خبری نیست؛ و به جز شهدا تنها دوازده نفر باقی ماندند و از پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) دفاع کردند که از جمله فرد ثابت این گروه امیرالمؤمنین علی (عليه السلام) بود. با وجود اینکه مقصر در این جنگ، کسانی بودند که از فرمان پیامبر سرپیچی نمودند و تنگهای را که حضرت سفارش کرده بودند، در هیچ حال رها نشود، رها کردند و دنبال جمع غنایم رفتند.
آنقدر منظره فرار آنان ناپسند بود که آیه نازل شد: {وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَٰبِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللَّهَ شَيْءًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّٰكِرِينَ}؛(1)«محمد فقط فرستاده خداست و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند، آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمیگردید؟ [و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیت و کفر بازگشت خواهید نمود؟] و هر کس به عقب بازگردد، هرگز به خدا ضرری نمیزند و خدا به زودی شاکران (و استقامتکنندگان) را پاداش خواهد داد».
بنابراین، اگر انسان از حق برگشت، ضرری به پروردگار نمیرسد؛ زیرا خدا
1) . سورة آل عمران، آیة 144.
محتاج نماز، روزه، خمس، حج، حجاب و راستگویی ما نیست. این ماییم که به او و بندگیاش نیازمندیم. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) نیز به ما نیازی ندارد، مقامش نزد خدا بسیار بلند است. ائمه (عليهم السلام) نیز همینطور، به ما احتیاجی ندارند: «فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً؛ ضرری به خدا نمیرسد»؛ بلکه بشر ضرر میکند.
بعد از رحلت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) اکثر مسلمانان دستور رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) را درباره امامت حضرت علی (عليه السلام) نادیده گرفتند؛ زیرا دیدند حکومت، قدرت و جوّ عمومی جامعه همه یک طرف است و حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) طرف دیگر ازاینرو دریافتند که اگر بخواهند از حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) حمایت کنند، مشکلات دارد، گرفتاری دارد، حکومت بر آنان غضب میکند، مانند ابوذر تبعید میشوند که تبعید شد و بالاخره بر اثر گرسنگی جان داد، یا عمار یاسر که به اندازهای کتک خورد که به فتق مبتلا شد، و برعکس کسانی که به طرف قدرت و تشکیلات رفتند، بهرهمندی دنیوی یافتند به حدّی که بعضی از آنها بعد از مرگشان طلاهایی به جا گذاشتند که برای تقسیم بین ورثه مجبور شدند آنها را با تبر بشکنند.
پس کسی که پیرو حقیقت باشد، برایش مهم نیست که در این میان پولی به دستش آید یا نه، مردم از او راضیاند یا نه، مسخرهاش میکنند یا تشویق، آنچه برایش مهم است، حقیقت است. اگر مسافری سر دو راهی برسد و یقین کند که راه اول راه خطرناکی است و باعث هلاکتش میشود و راه دوم راهی است که او را به مقصد میرساند و تا حدی به این راه یقین دارد، اگر همه مردم از راه اول بروند و وی را به دلیل رفتن در راه دوم مسخره کنند، اهمیتی نمیدهد؛ چون اگر او نیز با آنان برود که مسخره نشود به هلاکت میافتد؛ زیرا به این
حقیقت رسیده است که راه دوم، راه درستی است.
عمار یاسر در جنگی که امام علی (عليه السلام) در مقابل معاویه داشت، در سپاه علی (عليه السلام) بود. او به گونهای در حقطلبی پابرجا بود که میگفت: اگر اینها با شمشیرهایشان اینقدر به ما بزنند که مجبور شویم از صفین (در سوریه) عقبنشینی کنیم و تا جایی عقب رویم که به هَجر (منطقهای در عربستان) برسیم، همچنان در راهمان استوار خواهیم ماند؛ زیرا میدانیم راه ما راه حق و راه آنها باطل است.(1)
حال سؤال پیش میآید که فایده پیروی از حق چیست؟ چرا باید با جمعیت باطل جنگید و با وجودی که جمعمان را مسخره میکنند و راه ما را نمیپسندند باید در راه حق پابرجا ماند؟ فایده این همه مقاومت چیست؟! پاسخ آن است که:
اولاً: پیروی از حقیقت یک ارزش ذاتی است و انسان باید همواره پیرو حقیقت باشد.
ثانیاً: کسی که به وجود آخرت معتقد است، باید بداند که بهشت در گرو پیروی از حق و حقیقت است.
ثالثاً: در همین دنیا پیرو حق همیشه پابرجاست و نامش جاودانه میماند، اگرچه چند روزی در رنج باشد، نمونه روشن آن امام حسین (عليه السلام) و اصحاب گرانقدرش میباشند. بنا بر روایتی(2)یاران امام حسین (عليه السلام) هفتاد و دو نفر بودند
که شانزده نفرشان از بستگان حضرت سیدالشهداء بودند و بقیه غیر خویشاوند آن حضرت بودند که همه در آن جبهه جنگ کشته شدند. کسانی نیز که به جنگ امام حسین (عليه السلام) آمدند، یا به دست امام حسین (عليه السلام) و اصحابشان کشته شدند یا چهار - پنج سال بعد به دست مختار کشته شدند. بنابراین هم پیروان حق کشته شدند و هم پیروان باطل؛ ولی اکنون بعد از هزار و چهار صد سال، قطع نظر از آخرت که شهدای کربلا چه جایگاه عظیمی خواهند داشت، در همین دنیا نام امام حسین (عليه السلام) و یارانش با عظمت برده میشود و تمام دلها در مقابل مقام عظیم آنها تواضع میکنند و مشمول دعایی شدند که حضرت ابراهیم از خدا خواست: {وَاجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٖ فِي الْأخِرِينَ}؛(1)«و مرا بر زبان آیندگان به نیکنامی بلندآوازه گردان».
در مقابل عمر سعد و همراهانش برای همیشه مذمّت ولعن میشوند.
شهدای کربلا در ظاهر دنیای خود را از دست دادند، قاتلان آنان نیز چند صباحی بعد دنیایشان را از دست دادند؛ اما در واقع کسی که با سیدالشهداء بود، قبل از آخرت در دنیا پیروز شد.
برای مثال خدا، نسل بابرکتی از علما و صالحان را برای حربن یزید ریاحی که در آخرین لحظات به سیدالشهداء ملحق شد قرار داد که تاکنون هم نسلش باقی هستند. یکی از خواستههای ما در دنیا همین است که نسل خوبی از خود به جا بگذاریم. نسلی پاک و خوشنام؛ این آرزو در گرو پیروی ما از حق و حقیقت برآورده خواهد شد.
1) . سورة شعراء، آیة 84.
خدای متعال میفرماید: {إِنَّ الَّذِينَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَٰمُواْ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَٰئِكَةُ أَلَّا تَخَافُواْ وَلَا تَحْزَنُواْ وَأَبْشِرُواْ بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ}؛(1)«به یقین کسانی که گفتند: پروردگار ما خدای یگانه است، سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند که نترسید و غمگین مباشید و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است».
پروردگار، انسان را از نظر اراده و قدرت شکستناپذیری، قویترین موجود خلق کرده است. فرد از هر مشکلی قویتر است و میتواند با نیروی اراده بر هر مشکلی غلبه کند و به خواستهاش برسد. قوه اراده بسیار نیرومند است و برای انسان انجام دادن هر کاری را سهل و ممکن میسازد. نگاه گذرا به اراده حضرت علی (عليه السلام) در جنگ با دشمن میتواند نمایانگر قدرت اراده باشد. آیا حضرت علی (عليه السلام) از سختیهای جنگ ابایی داشت؟! آیا پراکندگی مردم، او را هراسناک میساخت یا نه؟! او نماد شکستناپذیری و اراده آهنین بود. ایشان در نامهای که به برادرش عقیل نوشته، اراده قوی و مواضع قاطعانه
1) . سورة فصلت، آیة 30.
خود را در جنگ اینگونه بیان میکند؛(1)اما آنچه را که از تداوم جنگ پرسیدهای و رأی مرا خواستهای بدانی، همانا رأی من پیکار با پیمان شکنان است، تا آنگاه که خدا را ملاقات کنم، نه فراوانی مردم مرا توانمند میکند و نه پراکندگی آنان مرا هراسناک میسازد. هرگز گمان نکنی که فرزند پدرت، اگر مردم او را رها کنند، خود را زار و فروتن خواهد داشت و یا در برابر ستم سست میشود و یا مهار اختیار خود را به دست هر کس میسپارد و یا از دستور هر کس اطاعت میکند؛ بلکه تصمیم من آن گونه است که آن شاعر قبیله بن سلیم سروده است: اگر از من بپرسی چگونهای؟ بدانکه من در برابر مشکلات روزگار شکیبا هستم؛ بر من دشوار است که مرا با چهرهای اندوهناک بنگرند، تا دشمن سرزنش کند و دوست ناراحت شود.
شکیبایی یک فضیلت عالی است که گاهی با یک رذیله اخلاقی به نام سستی، تنبلی، دست روی دست گذاردن و زیر بار ذلت رفتن، اشتباه میشود؛ در حالی که معنای صبر این است که شخص در راه رسیدن به خواسته و هدفش، مشکلات را تحمل کند و با تلاش به خواستهاش نایل آید. همچون باغبانی که برای رسیدن به محصول، تحمل سوز گرما و سرما را بر خود هموار سازد و با نیش خار همدم گردد. پس انسان باید در مقابل مشکلات، مقاومت و چارهجویی کند تا به خواستهاش برسد. البته شخص مؤمن برای پیروزی دو رکن اساسی نیاز دارد: یکی صبر و دیگری ارتباط با خدا و تکیه بر نیروی محکم الهی. خدا میفرماید: {وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوٰةِ}؛(2)«از شکیبایی و نماز چاره جویید».
عامل دوم یعنی نماز و راز و نیاز با پروردگار، نیروی تازهای در انسان ایجاد میکند و او را برای رویارویی با مشکلات، نیرو میبخشد. از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است: «كَانَ عَلِيٌّ (عليه السلام) إِذَا هَالَهُ شَيْءٌ فَزِعَ إِلَى الصَّلَاةِ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الآيَةَ وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ؛(1)وقتی مشکل مهمی برای حضرت علی (عليه السلام) پیش میآمد به نماز برمیخواست، سپس این آیه را تلاوت میفرمود: {وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوٰةِ}».
آری، نماز انسان را به قدرت لایزالی پیوند میدهد که همه مشکلات را برایش آسان میسازد. همین احساس سبب میشود، شخص در برابر حوادث نیرومند و خونسرد باشد.
گاهی مصیبتهای سختی بر فرد یا جامعه وارد میشود که علاج ندارد یا به سختی درمان میشود؛ مانند بیماری بدون علاج یا مشکلات طبیعی مثل زلزله، سیل یا کشتار انسانهای بیگناه به وسیله گروههای گمراه که در این موارد، دو کار باید انجام داد:
در روایت آمده است: زمانی که نمرود تصمیم گرفت ابراهیم (عليه السلام) را در آتش بسوزاند، مردم هیزم جمعآوری میکردند تا آتش عظیمی آماده کنند، زمانی که
1) . کافی، ج3، ص480.
هیزمها را به آتش کشیدند، جانوری سعی کرد آبی بر این آتش بریزد.(1)آنچه مهم است اراده همراهی خیرخواهانه و همدردی کردن با دیگران است. این عمل است که به انسان ارزش میدهد و مورد پسند ایزد منان قرار میگیرد.
درباره اصحاب سبت نقل شده است: خدا، صید ماهی در روز شنبه را بر یهودیان حرام کرده بود. مردم در برابر این مسئله سه دسته شدند: گروهی معصیت کرده، صید میکردند. گروه دوم اینها را نهی از منکر میکردند، گروه سوم خود صید نمیکردند؛ ولی نهی از منکر هم نمیکردند و به گروه دوم میگفتند: {لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا}؛(2)«برای چه قومی را که خدا هلاک کننده ایشان است یا آنان را به عذابی سخت عذاب خواهد کرد پند میدهید؟» میگفتند: اینها افرادی هستند که دیگر امیدی به هدایتشان نیست. چرا اینها را موعظه میکنید؟ آنها جواب دادند: {قَالُواْ مَعْذِرَةً إِلَىٰ رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ}؛(3)«گفتند: تا معذرتی پیش پروردگارتان باشد و شاید که آنان پرهیزگاری کنند». گفتند شاید یک نفر هدایت شود، اگر هم هدایت نشد، ما تکلیف خود را انجام دادهایم و نزد پروردگارمان دلیل داریم.
بر اساس آیه شریفه وقتی عذاب نازل شد، گروه سوم هم گرفتار عذاب الهی شدند.
ایمان، توجه به پروردگار و بندگی اوست. پروردگار میفرماید: {قُلْ مَا يَعْبَؤُاْ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ}؛(1)«بگو: پروردگار من برای شما ارجی قائل نیست اگر دعای شما نباشد». مفهوم آیه، چنین میشود: در پیشگاه خدا آنچه به شما وزن و ارزش میدهد، همان ایمان، توجه به پروردگار و بندگی اوست؛ ولی یک نوع از دعا، دعایی است که هنگام حوادث سخت و طاقتفرسا بر قلب و زبان، جاری میشود: {أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ}؛(2)«[کیست] آن کس که درمانده را - چون وی را بخواند - اجابت میکند و گرفتاری را برطرف میگرداند؟» اینگونه دعا به ویژه اگر از سینه پاک و قلب پرهیزگار خارج شود، اثر خارق العادهای دارد. به فرموده امیرمؤمنان علی (عليه السلام) : «الدُّعَاءُ مَفَاتِيحُ النَّجَاحِ وَمَقَالِيدُ الْفَلَاحِ وَخَيْرُ الدُّعَاءِ مَا صَدَرَ عَنْ صَدْرٍ نَقِيٍّ وَقَلْبٍ تَقِيٍّ؛(3)دعا کلید پیروزی و مفتاح رستگاری و بهترین دعا، دعایی است که از سینه پاک و قلب پرهیزگار برآید».
دعا به شخص نیرو، امیدواری و آرامش میبخشد و از نظر روانی اثر انکارناپذیری بر موفقیت دارد. یکی از روانشناسان در باره اثر دعا میگوید: نیایش در همان حال که آرامش را پدید آورده است، در فعالیتهای مغزی انسان یک نوع شکفتگی و انبساط باطنی و گاهی روح قهرمانی و دلاوری را تحریک میکند. نیایش، خصایل خویش را با علامت بسیار مشخص و منحصر به فرد نشان میدهد، صفای نگاه، متانت رفتار، انبساط و شادی درونی، چهره پر
از یقین، استعداد هدایت و نیز استقبال از حوادث، اینهاست که از وجود یک گنجینه پنهان در عمق روح ما حکایت میکند.
گاهی شخص متدین و مذهبی در یک جو و محیط بیدینی قرار میگیرد که حتی گاهی با مسخره کردن افراد مذهبی نیز روبهرو میشود؛ برای مثال جوان در سن حساس جوانی که اندیشیدن و نگرش دیگران بهویژه دوستان برایش بسیار مهم است، وارد محیط دانشگاه میشود یا برای ادامه تحصیل یا کسب و کار به کشورهای غیر مسلمان سفر میکند. در آنجا با شرایطی روبهرو میشود خلاف آنچه تا به حال با آن زندگی میکرده است. فرهنگی متفاوت، عقایدی متفاوت، زرق و برقهای دنیایی و نیروی سرسخت هوای نفس، در این شرایط سخت چه باید کرد؟ آیا باید به رنگ محیط درآمد؟ و اگر کسی نخواهد به رنگ محیط درآید واقعاً چگونه محیط و دوستانش را تحمل کند و چه رفتاری داشته باشد؟ دانستن دو مسئله، این شرایط سخت را آسان میکند و هر زرق و برق و رفتاری را که رنگ غیر خدایی دارد، بر انسان بیاثر میسازد:
1) . سورة رعد، آیة 17.
گنجایش خودشان روان شدند. سپس سیل بر روی خود کفی حمل کرد و ازآنچه برای به دست آوردن زینتی یا کالایی، در آتش میگدازند نیز نظیر آن کفی برمیآید... . خدا حق و باطل را چنین مَثَل میزند! اما کف بیرون افتاده از میان میرود؛ ولی آنچه به مردم سود میرساند در زمین باقی میماند. خدا مثلها را چنین میزند».
چه مثال زیبایی است! زرق و برق دنیا، عقاید باطل و شیطانی، قدرتهای دنیایی، همه و همه همچون کفی میمانند که سیلاب آن را ایجاد کرده که همه در مقابل حق ناچیز و فرومایه و پستاند، هیچکدام مایه نجات بشریت از آلام و دشواریها نمیباشند، به فرموده خدا، آنچه به انسان سود میرساند، همان حق، پایدار و جاویدان است.
از رسالت پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) تا به امروز شگردهای بسیاری برای از بین بردن دین اسلام به کار رفته، در زمان آن حضرت با قدرت شمشیر و نیزه به سراغ دین آمدند؛ ولی پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) با نیروی اندک بر آنان غلبه کردند و بعد از رحلت آن حضرت به جنگ اهل بیت پیامبر (عليهم السلام) آمدند. شرق و غرب آرام ننشستهاند و به هر صورتی سعی در کم نور کردن آن دارند؛ فرقههای ضالهای را برای نابودی دین ایجاد کردهاند. همچنین سعی کرده و میکنند از طریق رسانهها، و... اخلاق مسلمانان را فاسد کنند، با درست کردن گروههای تروریستی سعی بر این دارند که دین اسلام را دینی پر از سبعیت، خشونت و بیرحمی نشان دهند.
ولی سؤال این است: آیا موفق شدهاند؟! آمار نشان میدهد شمار گروندگان به دین اسلام روزبهروز بیشتر میشوند. خدا میفرماید: {يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَٰهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَٰفِرُونَ * هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰوَدِينِ
الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ}؛(1)«آنان میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند؛ ولی خدا نور خود را کامل میکند، هر چند کافران خوش نداشته باشند. او کسی است که رسول خدا را با هدایت و دین حق فرستاد تا وی را بر همه ادیان غالب سازد، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند».
با مطالعه تاریخ روشن میشود که پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) با مشکلات سختی روبهرو بودند. مشرکان به ایشان گفتند: یا محمد! هر چه از مال دنیا میخواهی در اختیارت میگذاریم، اگر قدرت میخواهی تو را به فرمانروایی قبول میکنیم، به شرطی که از عقیدهات دست برداری و مردم را به آیینت دعوت نکنی.
پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در جواب فرمود: اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارید تا من از راهم برگردم (کنایه از اینکه تمام هستی را در اختیارم بگذارید) دست از آیینم برنمیدارم.(2)
امروز نیز ممکن است در راه حفظ شئونات دینی به ما بخندند یا ما را مسخره کنند؛ ولی مسلمان پیرو رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) به این ریشخندها توجهی نمیکند. اینگونه رفتارها نهتنها ضرری متوجه مسلمانان نمیکند؛ بلکه سبب علوّ درجات آنان میشود.
وقتی بنی امیه، پیروان حضرت علی (عليه السلام) را میکشت، حضرت فرمودند: «أما
السبّ فسبوني؛(1)اگر شما را مجبور کردند به من ناسزا بگویید اشکالی ندارد، بگویید»؛ زیرا با این کار، خودتان را نجات میدهید. بعد حضرت میفرماید: «این برای من زکات است»؛ یعنی سبب ترفیع درجات میشود.
شخصی نقل میکرد: ما عدهای رفیق بودیم که یکی از ما بسیار متدین و پایبند به دین بود و ما مسخرهاش میکردیم؛ ولی اهمیتی نمیداد. زمانی برای تجارت همراهش به چین رفتیم و چون در آنجا غذای ذبح اسلامی وجود ندارد، ما برای صرف غذا به رستوران میرفتیم و هر غذایی بود برایمان مهم نبود؛ ولی وی به غذایش نیز التزام داشت و غذاهای نباتی مثل سیب زمینی آبپز و امثال اینها را میخورد تا اینکه به یکی از روستاهای مسلماننشین چین رفتیم. در آنجا مسجدی بود. ما نیز در این اندازه که نمازی بخوانیم، رعایت میکردیم. سپس برای نماز به مسجد رفتیم و همه به این دوست متدینمان اقتدا کردیم. بعد به خود آمدم که چرا پشت سرش نماز خواندم؟ جوابش این است؛ زیرا میدانم شخص درستکاری است، هر چند سالها مسخرهاش میکردیم.
بنابراین، انسان نباید وقتی در شرایط ناهمواری گرفتار میشود، از خود ضعف نشان دهد؛ بلکه باید همواره عمل درست را انجام دهد، خواه دیگران آن را قبول داشته باشند، خواه نداشته باشند.
پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به عمار یاسر فرمودند: اگر تمام مردم از راهی رفتند و علی بن ابیطالب (عليه السلام) از راه دیگری، تو از راهی که علی (عليه السلام) میرود برو؛ زیرا علی (عليه السلام)
1) . الغارات، ج2، ص659.
حق است و دیگران هر چند شمارشان زیاد باشد، باطلاند.(1)
چرا ما شهدای کربلا را مدح میکنیم؟ چرا نامشان همچنان باقی است و پا بر جا خواهد ماند؟ زیرا در راه باطلی که اکثر مردم رفتند قدم نگذاشتند، راه حق را برگزیدند و ازاینرو جاودانه شدند!!
یکی از عوامل راهگشا که میتواند تحمل را بیفزاید، الگوگرفتن از قرآن است. کسانی که بر خواندن و فهمیدن این کتاب سعادتمند، مداومت دارند، روح مقاومت در برابر مشکلات را در خود بالا میبرند؛ برای مثال جوانی که شرایط ازدواج برایش فراهم نمیشود، برای جلوگیری از آلودگی به فساد و معصیت، برای خودداری از معصیت، بهترین الگو برایش حضرت یوسف (عليه السلام) میباشد. حضرت یوسف با داشتن شرایطی سخت، مقاومت کرد. او یک بنده و طرف مقابلش، همسر عزیز مصر بود و هیچ مانعی نیز در برابرش نبود؛ اما در برابر پیشنهاد زلیخا گفت: معاذ الله و حاضر شد، هفت سال یا بیشتر در زندان بماند؛ ولی معصیت خدا را مرتکب نشود.
همچنین خدا از مبلغ دین چه میخواهد؟ از او میخواهد که در امر تبلیغ دین خسته نشود. اگر چند مرتبه امر به معروف و نهی از منکر کرد و فایده نداشت، نگوید: فایده ندارد. زمانه تغییر کرده است. مردم سابقاً بهتر بودند!
1) . بحار الأنوار، ج33، ص17: «وَدَخَلَ عَمَّارٌ فَسَلَّمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) فَرَحَّبَ بِهِ وَقَالَ إِنَّهُ سَتَكُونُ بَعْدِي فِي أُمَّتِي هَنَاتٌ حَتَّى يَخْتَلِفَ السَّيْفُ فِيمَا بَيْنَهُمْ وَحَتَّى يَقْتُلَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَحَتَّى يَبْرَأَ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ فَإِذَا رَأَيْتَ ذَلِكَ فَعَلَيْكَ بِهَذَا الْأَصْلَعِ عَنْ يَمِينِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عليه السلام) وَإِنْ سَلَكَ النَّاسُ كُلُّهُمْ وَادِياً وَسَلَكَ عَلِيٌّ وَادِياً فَاسْلُكْ وَادِيَ عَلِيٍّ وَخَلِّ عَنِ النَّاسِ إِنَّ عَلِيّاً لَا يَرُدُّكَ عَنْ هُدًى وَلَا يَدُلُّكَ عَلَى رَدًى يَا عَمَّارُ طَاعَةُ عَلِيٍّ طَاعَتِي وَطَاعَتِي طَاعَةُ اللَّهِ».
بلکه باید در راه تبلیغ دین، امیدوار و استوار باشد. قرآن کریم با هدف آموزش درس پایداری به مبلغان دینی، داستان حضرت نوح پیامبر را مثال میزندکه نهصد و پنجاه سال با تحمل مشکلات، تبلیغ کرد؛ ولی با وجود کم نتیجه بودن تلاشهایش هرگز از رساندن پیام الهی به مردم خسته نشد؛ زیرا اگر انسان، نتیجه کارش را ببیند، تشویق میشود؛ ولی او نتیجهای هم نمیدید؛ اما خستگیناپذیر بود. پروردگار میفرماید: {وَمَا ءَامَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ}؛(1)«و با او جز [عدۀ] اندکی ایمان نیاورده بودند». در روایت آمده است که در طول نهصد و پنجاه سال تبلیغ حضرت نوح (عليه السلام) فقط هشتاد نفر به وی ایمان آوردند.(2)
همچنین خدا برای آموزش صبر به بیماران، حضرت ایوب (عليه السلام) را مثال میزند. ایوب فرزند داشت، اموال داشت، سلامتی داشت و همواره خدا را شکر میکرد. شیطان به پروردگار گفت: خدایا دلیل اینکه او تو را شکر میکند، این است که مشکلی ندارد. پس مرا بر اموالش مسلط کن. خدا هم برای اینکه ایوب برای بشر حجت شود، شیطان را بر اموالش مسلط کرد. پس تمام اموالش یکباره از دست رفت؛ ولی ایوب باز هم شکراً لله، شکراً لله میگفت. شیطان گفت: خدایا مرا بر اولادش مسلط کن، پس اولادش را از دست داد که مصیبتی بس بزرگ است؛ ولی شکر از دهان ایوب نمیافتاد. شیطان خواست بر جانش مسلط شود؛ ازاینرو، ایوب به بیماری سختی دچار شد، آن هم نه یک روز و دو روز؛ زیرا ممکن است بعضیها روزهای اول بیماری مقاومت کنند؛ اما پس از گذشت مدت اندکی رفتهرفته صبرشان را از
دست بدهند و ناله و زاری کنند؛ اما حضرت ایوب، سالیان دراز بیمار بود؛ ولی شکراً لله از زبانش نمیافتاد و خدا را شکر میکرد؛ زیرا باور داشت که خدا صلاح دانسته نعمتهایی مانند سلامتی، فرزند و پول چند روزی دست او باشد و سپس از وی باز پس بگیرد.(1)
در روایت آمده است: ضجر (حوصله سر رفتن) و کسل (تنبلی) کلید هر شرّی است.(2)انسان که قویترین آفریده خدا است، نباید صبرش سر آید و خدای ناکرده، سخن خلاف شرع بگوید یا کار خلاف شرع انجام دهد؛ ازاینرو ضجر یکی از صفات مذموم است.
خلاصه چندین سال گرفتار بیماری سختی بود تا اینکه مردم شهر او را بیرون کردند - حتی همسرش هم عاجز شده بود - کسانی که از بیمار پرستاری میکنند، اگر بیماری طول بکشد، ممکن است کمکم خسته شوند؛ ولی مواظب باشند که این امتحان الهی است و اگر سربلند خارج شوند، مایه خیر برای هر دو طرف است.
باید توجه داشت همین که پروردگار ما را آفریده و به ما نعمت وجود عطا کرده، ما را غرق در نعمت کرده است. خدا میفرماید: {وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا}؛(3)«و اگر نعمت خدا را شماره کنید، نمیتوانید آن را به شمار درآورید». همه نعمتهای الهی تفضل از جانب خدا و محبوب است؛ حتی مؤمنان اگر بهشت بروند، استحقاقشان نیست؛ بلکه از سر تفضل خدا است.
{وَإِنَّ رَبَّكَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَشْكُرُونَ}؛(1)«پروردگار تو نسبت به همه مردم فضل و رحمت دارد؛ ولی اکثر آنها شکرگزار نیستند». اگر کسی به دیگری پولی عطا کند و به او بگوید اگر این پول را در راه صحیح خرج کردی من دو برابرش را به تو عطا میکنم، در این مورد، وی طلبی ندارد؛ بلکه عطاکننده پول، تفضل بیشتری عنایت میکند؛ ازاینرو تمام عبادتها و بندگیهای ما در مقابل فضل الهی هیچ است.
به هر حال، در این میان تنها شماتتها و سرزنشهای شیطان، ایوب را به ستوه آورد که ای ایوب! تو که سالها شکر خدا را کردهای، اینگونه خدا نعمتهایش را از تو میگیرد و گشایشی در کارت نمیشود؛ ازاینرو ایوب بعد از سالها تحمل مصائب، به سوی بارگاه الهی دست دراز کرد و عرضه داشت: {وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّٰحِمِينَ}؛(2)«و ایوب را [یاد کن] وقتی پروردگارش را ندا داد: به من آسیب رسیده است و تو مهربانترین مهربانانی!».
پس خدا نیز بهتر و بیشتر از آنچه را او داشت به او برگرداند: {فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَكَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرّٖ وَءَاتَيْنَٰهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَذِكْرَىٰ لِلْعَٰبِدِينَ}؛(3)«ما دعای او را مستجاب کردیم و ناراحتیهایی را که داشت برطرف ساختیم و خاندانش را به او بازگرداندیم و همانندشان را بر آنها افزودیم تا رحمتی از سوی ما و تذکری برای عبادت کنندگان باشد».
خدای متعال میفرماید: {قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ}؛(1)«پیامبرشان گفت: در حقیقت، خدا او را بر شما برتری داده و در دانش و [نیروی] بدن بر شما برتری بخشیده است».
بنیاسرائیل که زیر سلطه فرعونیان، ضعیف و ناتوان شده بودند، در پرتو رهبریهای خردمندانه حضرت موسی (عليه السلام) از آن وضع اسفانگیز نجات یافتند و به قدرت و عظمت رسیدند. خدای تبارک و تعالی آنها را بر جهانیان برتری داد و نبوت و ملک را در قوم آنان قرار داد.
این قدرت و عظمت تا زمانی که پیرو پیامبران خود بودند، ادامه داشت؛ ولی همین پیروزیها و نعمتها، کمکم باعث غرور آنها شد و از اوامر الهی سرپیچی کردند. آنان نهتنها از دستورهای پیامبرانشان سرپیچی میکردند؛ بلکه به گونهای شد که پیامبران را مزاحم عیش و نوش خود دیدند و بسیاری از آنان را کشتند. خدای تبارک و تعالی، دیگران را بر آنان مسلط کرد و بعد از مدت کوتاهی از زمان حضرت موسی (عليه السلام) که آنان سروری و سیادت داشتند، قدرت خود را از دست دادند و دچار پراکندگی و اختلاف شدند. آنها دیگر حتی در
1) . سورة بقره، آیة 247.
برابر کوچکترین دشمنان، قدرت دفاع نداشتند تا جایی که دشمنان، گروه کثیری از آنان را از سرزمین خود بیرون راندند و حتی فرزندان ایشان را به اسارت گرفتند.
بیدار شدن از خواب غفلت مسئله بسیار مهمی است؛ ازاینرو وقتی انسان دریافت که راه خطایی را میرود، باید برای نجات از گمراهی، چارهجویی کند؛ برای مثال بیمار تا زمانی که بیماریاش را قبول نداشته باشد، سراغ پزشک و درمان نمیرود؛ اما وقتی قانع شد که نیازمند درمان است، همین امر، او را به مطب پزشک میکشاند.
بنابراین نخستین شرط موفقیت در حل مشکلات، شناخت و پذیرش مشکل است. هماکنون اگر مسلمانان به راستی قانع شوند که مشکل دارند، گامی به جلو خواهد بود. اگر مسلمانان به کمبودها بیاعتنا باشند، برای رفع مشکلات تلاش نخواهند کرد.
بنیاسرائیل بعد از مدتی تحمل ذلت و اسارت دریافتند که سرپیچی از دستورهایِ پیامبران الهی، آنان را به این وضع اسفبار کشانده است؛ پس نزد پیامبرشان اشموئیل رفتند و گفتند: ما آمادهایم دستور خدا را اطاعت کنیم تا از ذلت نجات یابیم، فقط شما یک پادشاه را برای ما انتخاب کن تا همگی تحت فرمان و هدایتش یکدل و یکرأی با دشمن نبرد کنیم و عزت از دست رفته را بازیابیم.
اشموئیل که با روحیات و سستهمتی آنان بهخوبی آشنا بود، در جواب گفت: از آن بیم دارم که چون فرمان جهاد برسد، از دستور امیرتان سرپیچی کنید. آنها گفتند: چگونه ما از فرمان امیر، سر باز زنیم؛ در حالی که دشمن، ما
را از وطن خود بیرون رانده، سرزمینهای ما را اشغال نموده و فرزندانمان را به اسارت برده است؟!
اشموئیل دریافت که آنان با تشخیص درد، سراغ طبیب آمده و رمز عقبماندگی را درک کردهاند. بنابراین به درگاه خدا روی آورد و خواسته قوم را به پیشگاهش عرضه داشت. سپس وحی شد که طالوت را به پادشاهی ایشان برگزیدم. اشموئیل عرض کرد: خدایا! من هنوز طالوت را ندیدهام و نمیشناسم، وحی آمد ما او را به جانب تو خواهیم فرستاد.
طالوت که بود؟ طالوت، مردی بلند قامت و خوشاندام بود، بدنی محکم و نیرومند داشت و از نظر قوای روحی نیز بسیار قوی بود. او زیرک، دانشمند و با تدبیر بود؛ ولی با این همه، شهرتی نداشت و با پدرش در یکی از دهکدهها میزیست، چهارپایان پدر را به چرا میبرد و کشاورزی میکرد. روزی شماری از چهارپایان او در بیابان گم شدند و طالوت به جستجوی آنها پرداخت. این وضع چند روز ادامه یافت تا اینکه به نزدیک شهر «صُوف» رسید. وقتی وارد شهر شد با اشموئیل برخورد کرد و میان دلهای آنان آشنایی برقرار شد و اشموئیل از همان لحظه طالوت را شناخت. وقتی طالوت سرگذشت خود را برایش شرح داد، اشموئیل گفت: اما چهارپایانت هماکنون در راه دهکده به سوی باغستان پدرت روانهاند و نگرانشان مباش. من تو را برای کاری بسیار بزرگتر از آن دعوت میکنم.
اشموئیل به طالوت گفت: پروردگار، تو را مأمور نجات بنیاسرائیل ساخته است. طالوت نخست از این پیشنهاد تعجب کرد؛ اما با تمام خشنودی آن را پذیرفت. اشموئیل به قوم خود گفت: خدا طالوت را به فرماندهی شما برگزیده
است: {وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا}؛(1)«و پیامبرشان به آنان گفت: در حقیقت، پروردگار، طالوت را بر شما به پادشاهی گماشته است».
بنیاسرائیل که برای فرمانده و رئیس لشکر، امتیازاتی از نظر نسب و ثروت قائل بودند و هیچکدام را در طالوت نمیدیدند، در برابر این انتصاب، سخت به حیرت افتادند؛ زیرا به عقیده آنها وی نه از خاندان «لاوی»(2)بود که سابقه نبوت داشتند و نه از خاندان یوسف و یهودا که دارای سابقه حکومتداری بودند؛ بلکه از خاندان «بنیامین» برادر تنی یوسف بود. پس برای اعتراض گفتند: او چگونه میتواند بر ما حکومت کند ما از او سزاوارتریم؟!
{قَالُواْ أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ}؛(3)«گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی باشد با آنکه ما به پادشاهی از وی سزاوارتریم و به او از حیث مال، گشایشی داده نشده است؟» پیامبر به آنها فرمود: خدا او را بر شما برگزیده، و او را در علم و جسم (قدرت)، وسعت بخشیده است: {قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاءُ وَاللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ}؛(4)«پیامبرشان گفت: در حقیقت، خدا او را بر شما برتری داده و او را در دانش و [نیروی] بدن بر شما برتری بخشیده است و خدا پادشاهی خود را به هرکس که بخواهد میدهد و خدا گشایشگر داناست». احسان پروردگار، وسیع است و از لیاقت افراد آگاه است.
این خلاصهای بود از داستان بنیاسرائیل و طالوت که آیات آن به طور مفصل در سوره بقره بیان شده است و میدانیم که داستانهای قرآن برای سرگرمی نیست؛ بلکه هر داستانی، نکات آموزنده فراوانی فراسوی زندگی انسانها قرار میدهد.
حال برخی از نکات این آیه را بیان میکنیم؛ زیرا در حقیقت، پاسخ قرآن در مقابل اعتراض بنیاسرائیل، نگرش قرآن را به ارزشهای واقعی نشان میدهد:
وجود بشر، محدود است؛ اما خدای تبارک و تعالی در سایه عقل، قابلیت عظیمی به این موجود محدود بخشیده است و انسان میتواند گسترۀ وجودی خود را وسعت بخشد؛ اما مراتب این گسترش نیازمند دو امر است: علم و قدرت. انسان از نظر ظاهری تفاوت چندانی با بقیه جانداران ندارد، نیازهای مادی بشر تقریباً شبیه نیازهای سایر جانداران است؛ اما خدای متعال به آدمیزاد، عقل عطا کرده که در صورت بهکارگیری آن میتواند علم تحصیل کند و به وسیله آن علم، گسترۀ وجودش را توسعه دهد.
یک حیوان هر چقدر هم که از نظر بدنی قدرتمند باشد تأثیرگذاریاش محدود است و به هیچوجه نمیتواند آن را گسترش دهد؛ اما زمانی که آدمی با استفاده از عقل انواع علوم را تحصیل کند، شعاع وجودیاش به گونهای افزایش مییابد که کره زمین را در اختیار میگیرد و این همان قدرت است؛ یعنی انسان در سایه علم به قدرت نیز میرسد.
برای مثال یک شخص هر چقدر برای تقویت جسمش کار کند و آن را
ورزیده سازد، میانگین وزنهای که میتواند بردارد بین دویست تا سیصد کیلوگرم است؛ اما همین فرد با بهکارگیری علم در سایه عقل میتواند وسایلی را اختراع کند تا با فشار دادن یک دکمه هزاران تن وزن را در یک لحظه جابهجا کند.
آیه نیز بسیار زیبا اشاره کرده: ابتدا علم را بیان میکند؛ یعنی گسترش علم را بر گسترش نیروی جسمانی مقدم داشته است؛ زیرا شرط اول وسعت وجود که زیربنای توسعه دیگر تواناییها است، علم و آگاهی است.
یکی از اشتباهات انسان غالباً این است که نسب و پول را بر ارزشهای معنوی ترجیح میدهد؛ در حالی که اینها دو امر اعتباریاند، نه حقیقی.
فرض کنید شخصی پدر یا جدش شخص مهمی بوده یا خودش فرد ثروتمندی است، آیا اینها تنهایی به او ارزش میبخشد؟! یعنی یک شخص ثروتمند اگر یک روز ورشکست شد، آیا از ارزش وجودیاش چیزی کم میشود؟ یا اگر فقیری میلیاردر شد به ارزش واقعیاش اضافه میشود؟ خیر؛ اما اکثر مردم ظاهربیناند و ارزشهای حقیقی را درک نمیکنند. قوم بنیاسرائیل نیز دربارۀ امیرشان همین ظاهربینی را داشتند که خدای متعال به آنها و تمام بشریت اعلام کرد که این دو امر اعتباری و فاقد ارزش حقیقیاند.
فرزند یکی از علمای مشهور (ابنخلکان) همواره میگفت: پدر من اینچنین و آنچنان بود، شخصی به او گفت: جایگاه والای پدرت قبول است، بگو خودت چه کسی هستی؟
گیرم پدر تو بود فاضل *** از فضل پدر تو را چه حاصل
شخصی به یکی از دانشمندان یونان گفت: پدران تو اشخاص معروفی نبودند؛ اما پدران من همه از بزرگان بودند. آن دانشمند به او گفت: همین ننگ تو را بس که فرزند پدرانت هستی؛ زیرا چنان دانشمندانی چنین شخص نادانی را به دنیا آوردهاند؛ ولی برای خاندانم مایه افتخارم. بنابراین از نظر اسلام، علم مهم است، خواه علم دین باشد، خواه علوم دیگر.
دومین ارزش مهم، قدرت است که مقصود از جسم در آیه، قدرت اجرایی است. شخصی که در زمینههای مختلف نظامی، اقتصادی و صنعتی نیرومند باشد، طبق قوانین و سنن الهی به نتیجه میرسد؛ حتی اگر بر باطل باشد. در دنیا کسی که علم و قدرت دارد پیشرفت میکند، حق باشد یا باطل؛ ازاینرو پیروان جبهۀ حق نیز باید خود را به علم و قدرت مجهز کنند تا زمینه پیشرفتشان فراهم شود.
جمله {اصْطَفَىٰهُ عَلَيْكُمْ} را در قالب مثالی بیان میکنیم: وقتی شما برای خرید میوه از میان میوهها، میوه خوب را جدا میکنید، قصدتان برگزیدن بهترینهاست. خدای تبارک و تعالی هم «اصطفا» میکند؛ یعنی بندگان بهتر را برای رهبری و هدایت مردم برمیگزیند؛ ازاین رو اگر شایستگان در میان فرزندان پیامبران باشند، از میان آنان برمیگزیند و اگر در میان دیگر طبقات و اقشار اجتماعی باشند، از میان آنان برمیگزیند، پروردگار، امور را بر اساس شایستگی و مصحلت انجام میدهد و کاری به نظر مردم ندارد.
چگونه امور اعتباری به ارزشهای ماندگار تبدیل میشود؟
امور اعتباری تنها در صورتی ارزش پایدار مییابد که صاحبش از آنها برای
حیات ابدی توشه برگیرد؛ برای مثال اگر شخص حسب و نسبی دارد، باید از آن برای گرهگشایی امور درماندگان استفاده کند، برای کسی ضمانت کند، کسی را از بند نجات دهد و... . اگر کسی سید و منسوب به پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) است، این یک امر اعتباری است، یک امتیازی است که خدا به او داده است و او میتواند از این امتیاز به نحو احسن استفاده یا برعکس از آن سوء استفاده کند که در این صورت، وبال جانش میشود. مگر ابولهب عموی پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) نبود؟! اما این نسب، وبال جانش شد. او کسی بود که سورهای در قرآن، علیهاش نازل شد، با اینکه مشرکان زیادی بودند که پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) را آزار میدادند.
کسی که ثروت دارد میتواند از آن به نحو احسن استفاده کند. اگر اینگونه عمل کرد، ثروتش برایش نعمت میشود؛ وگرنه عذاب جانش میشود. خدا میفرماید: {وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٖ * يَوْمَ يُحْمَىٰ عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَىٰ بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَٰذَا مَا كَنَزْتُمْ لِأَنفُسِكُمْ فَذُوقُواْ مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ}؛(1)«و کسانی که طلا و نقره را گنجینه (ذخیره و پنهان) میکنند و آن را در راه خدا انفاق نمیکنند، ایشان را به مجازات دردناکی خبر ده. روزی که آن گنجینهها را در آتش جهنم بگدازند و پیشانی و پهلوها و پشتهایشان را با آنها داغ کنند (و به آنها میگویند): این همان چیزی است که برای خود اندوختید، پس [کیفر] چیزی را که برای خود میاندوختید بچشید».
پس تنها راه پایدار کردن ارزشمندی ثروت، انفاق و احسان آن در راه
1) . سورة توبه، آيههاي 34-35.
خداست. در غیر این صورت ثروتهایی که ذخیره شده مایه عذاب صاحبش خواهد شد.
خدای متعال میفرماید: روز قیامت آن گنجینهها را در آتش میگدازند؛ {يَوْمَ يُحْمَىٰ عَلَيْهَا}. این امر به سوزندگی فوقالعاده سکهها اشاره میکند؛ زیرا وقتی سکهها را در آتش دوزخ بگدازند، بسیار داغ و سوزان میشود. چرا پروردگار از میان اعضای بدن، صورت و پهلو و پشت را نام می برد؛ زیرا با این سه عضو در مقابل محرومان عکسالعمل نشان میدادند: گاهی صورت را درهم میکشیدند و زمانی به علامت بیاعتنایی از روبهرو شدن با آنها خودداری میکردند و منحرف میشدند و گاهی به آنان پشت میکردند. پس این سه نقطه از بدن، آنها را با اندوختههای زر و سیمشان داغ میکنند. پس ارزش امور اعتباری به این بستگی دارد که چگونه از فرصتی که خدای متعال در اختیار بشر قرار داده استفاده کند؛ وگرنه ذاتاً ارزشی ندارد.
حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) سخن بسیار زیبایی در نشان دادن ارزش انسان دارد. ایشان میفرماید: «قِيمَةُ كُلِّ امْرِئٍ مَا يُحْسِنُ؛(1)ارزش هر انسانی به آن عمل نیکویی است که انجام میدهد».
حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) قیمت انسان را در چه میداند؟ به پول؟ به سلطنت و مقام؟ خیر، ایشان قیمت یک انسان را به کاردانی و نیکوکاری وی میداند؛ برای مثال در زمینه ارزش حکومت کردن و داشتن مقام نقل شده است: زمانی ابن سماک به هارون عباسی گفت: اگر تو در بیابانی گرفتار تشنگی شوی، به گونهای که در خطر مرگ قرار گیری و شخصی بگوید: من حاضرم یک لیوان
1) . من لا یحضره الفقیه، ج4، ص389.
آب در قبال نصف مُلکت به تو بفروشم، آیا معامله را قبول میکنی یا نه؟
گفت: بله قبول میکنم که نصف ملکم را بدهم و یک لیوان آب بگیرم.
سپس ابن سماک گفت: اگر این لیوان آب را خوردی، بعد به حصر مبتلا شدی و در آن هنگام شخصی به تو بگوید: من حاضرم در قبال نصف دوم مُلکت، تو را درمان کنم و اگر علاج نکنی میمیری، آیا قبول میکنی؟
گفت: بله، حاضرم نصف دیگر را هم بدهم تا علاج شوم.
ابن سماک گفت: این چه حکومتی است که ارزش تمام آن با یک لیوان آب و ادرار برابر است؟ آیا این ملک ارزش دارد، حالا وسعت آن شرق و غرب عالم را گرفته باشد.(1)
ابن عباس یکی از تعبیرهایی را که حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) نسبت به حکومت دارند نقل میکند میگوید: زمانی خدمت امام علی (عليه السلام) رسیدم، دیدم در حال وصله کردن کفش خود هستند، تا مرا دید فرمود: قیمت این کفش چقدر است؟
گفتم: بهایی ندارد.
فرمود: «وَاللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا؛(2)به خدا سوگند، همین کفش بیارزش نزد من از حکومت بر شما محبوبتر است؛ مگر اینکه حقی را با آن به پا دارم، یا باطلی را دفع نمایم».
این سخن نشان میدهد که حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) برای حکومت هیچ ارزشی قائل نبودند؛ مگر اینکه بتوان از آن به صورت یک ابزار، کاری را برای
نجات انسانها انجام داد. بنابراین مواظب باشیم امور اعتباری در انتخابهای زندگی، ما را نفریبد. مشکل بسیاری از مردم این است که به این امور اعتباری بها میدهند و پول و قدرت برایشان مهم است؛ در حالی که پروردگار در میان همه گزینهها، طالوت را اختیار کرد، نه به خاطر پول و نسب؛ بلکه به خاطر قابلیتی که در وجود وی دید.
کسب بعضی از درجات قابلیت بر عهدۀ خود بشر است. بله کسب درجاتی مانند عصمت، نبوت و امامت که مناصب الهی است، در دست بشر نیست؛ اما انسان برخی از قابلیتها را میتواند در خودش ایجاد کند. شخص میتواند با تلاش، مطالعه و کسب علم، همنشینی با بزرگان و مخالفت هوای نفس، قابلیتهایی را در خود ایجاد کند. وقتی این قابلیت را ایجاد کرد، خدا نیز او را برمیگزیند؛ البته نه به درجه نبوت و امامت؛ بلکه در درجاتی پایینتر از این درجه.
زمانی که شخصی بر اثر قابلیتی از سوی پروردگار انتخاب شد و توفیق کار خیری را یافت، باید آگاه باشد که این توفیق را قدر بداند و در طول راه گرفتار دنیا یا وسوسههای شیطانی نشود.
در روایت آمده است: خدای متعال بندگانی را برمیگزیند تا حوایج مردم توسط آنان برطرف شود، اگر آنان این فضیلت را مغتنم شمردند که به سعادت ابدی میرسند، در غیر این صورت این نعمت از آنان سلب و به دیگری واگذار میشود؛(1)برای مثال پروردگار برای عزاداری امام حسین (عليه السلام) عدهای را
1) . أعلام الدین، ص298.
برگزیده که در مجالس امام حسین (عليه السلام) به هر صورتی که توان دارند خدمت کنند. حالا اگر کسی به دلایل کوچک و بیارزش این توفیق را از خود سلب کرد، دستگاه امام حسین (عليه السلام) تعطیل نمیشود؛ بلکه خدا کسان دیگری را برمیگزیند و کار را به آنها واگذار میکند.
بنابراین، خدای متعال بر اساس امور حقیقی، افراد را انتخاب میکنند و خود انسانها نیز با بالا بردن علم و آگاهی و قدرتهای معنوی در این انتخاب سهیم میشوند؛ ازاینرو باید مراقب باشیم، قابلیتی را که کسب میکنیم سلبش نکنیم، هرچند اگر سلبش کردیم، دستگاه الهی تعطیل نمیشود و امور به دیگری واگذار میشود.
خدای متعال میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اجْتَنِبُواْ كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لَا تَجَسَّسُواْ وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُواْ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، از بسیاری از گمانها بپرهیزید که پارهای از گمانها گناه است و جاسوسی مکنید و بعضی از شما غیبت بعضی نکند؛ آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مردهاش را بخورد؟ از آن کراهت دارید [پس] از خدا بترسید، که خدا توبهپذیر مهربان است».
در مقدمه باید یادآور شوم که آنچه انسان را به حرکت وادار میکند، تصورهای اوست، نه آنچه در خارج و واقعیت اتفاق میافتد؛ یعنی آنچه در ذهن میگذرد، شخص را به انجام دادن کاری وادار میکند یا مانع انجام دادن کاری میشود؛ برای مثال اگر در جنگلی در حال حرکت باشیم و خیال کنیم که حیوان درندهای پشت سرمان حرکت میکند، همین توهم سبب فرارمان میشود. حالا اگر واقعاً یک حیوان درنده در کمین ما باشد و اطلاع نداشته باشیم، آیا واکنشی نشان میدهیم؟! در این موارد، چرا با اینکه یک حیوان
1) . سورة حجرات، آیة 12.
درنده در کمین ماست، فرار نمیکنیم؟ زیرا آن را تصور نکردهایم، پس چیزی که فرد را به حرکت و واکنش وا میدارد، واقعیت نیست؛ بلکه تصور است.
بیتردید برای هرکس در زندگی اتفاقاتی افتاده که به دلیل ندانستن ترتیب اثری نداده یا بر اساس خیالاتش واکنشهایی نشان داده که بعد روشن شده اشتباه کرده است. بر اساس همین خصوصیت انسان است که خدای متعال دستور بازدارندهای به اهل ایمان میدهد که این دستور یکی از جامعترین و حساب شدهترین دستورها در زمینه روابط اجتماعی انسانهاست و مسئله امنیت اجتماعی و اخلاقی را به طور کامل در جامعه تضمین میکند.
منظور از {كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ}؛ «بسیاری از گمانها»، گمان بد است که نسبت به گمانهای خوب در میان مردم بیشتر است. از آن به «کثیر» تعبیر شده است؛ وگرنه حسن ظن و گمان خیر، نهتنها ممنوع نیست؛ بلکه مستحسن است. چنانکه قرآن مجید میفرماید: {لَّوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَٰتُ بِأَنفُسِهِمْ خَيْرًا وَقَالُواْ هَٰذَا إِفْكٌ مُّبِينٌ}؛(1)«چرا وقتی آن (بهتان) را شنیدید، مردان و زنان با ایمان گمان نیک به خود نبردند و نگفتند: این بهتانی آشکار است؟!»
زمانی که انسان، گمان بدی در تصورش بیاید، طبق مقدمهای که بیان شد بر اساس همان گمان، ترتیب اثر میدهد. اکنون این سؤال مطرح میشود که گمان بد و خوب، غالباً اختیاری نیست؛ یعنی بر اثر یک سلسله مقدمات که از اختیار فرد، بیرون است در ذهن منعکس میشود. بنابراین چگونه میشود از آن نهی کرد؟! پاسخ این سؤال با توجه به دو نکته روشن میشود:
1) . سورة نور، آیة 12.
ازاینرو در حدیثی از پیامبر گرامی خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) میخوانیم:
«ثَلَاثٌ فِي الْمُؤْمِنِ لَا يُسْتَحْسَنُ وَلَهُ مِنْهُنَّ مَخْرَجٌ فَمَخْرَجُهُ مِنْ سُوءِ الظَّنِّ أَنْ لَا يُحَقِّقَهُ؛(1)سه چیز است که وجودش در مؤمن پسندیده نیست و راه فرار دارد، از جمله سوء ظن که راه فرارش این است که به آن جامه عمل نپوشاند».
حضرت امیرالمؤمنین (عليه السلام) در این باره میفرماید:
«ضَعْ أَمْرَ أَخِيكَ عَلَى أَحْسَنِهِ حَتَّى يَأْتِيَكَ مَا يَغْلِبُكَ مِنْهُ وَلَا تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِيكَ سُوءاً وَأَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِي الْخَيْرِ مَحْمِلًا؛(2)اعمال برادرت را بر نیکوترین وجه ممکن، حمل کن تا دلیلی بر خلاف آن قائم شود و هرگز نسبت به سخنی که از برادر مسلمانت صادر شده، گمان بد مبر، مادامی که میتوانی محمل نیکی بر آن بیابی».
گاهی افرادی نزد ما میآیند که مشکلات بسیار زیادی دارند؛ برای مثال بین زن و شوهر، دائم نزاع پیش میآید. پس از صحبت با آنان روشن میشود که منشأ اکثر این مشکلات، تصور نادرست است؛ یعنی مرد درباره همسرش افکار ناصحیح دارد و زن درباره شوهرش، همینگونه میاندیشد. گاهی دایره وسیعتر میشود و برای مثال بین دو برادر یا دو خواهر، سالهاست مشکلاتی وجود دارد و به فرزندان آنها نیز سرایت کرده است؛ اما پس از تحقیق روشن میشود که تمام این ناراحتیها بر سر موضوع پوچی بوده که اصلاً حقیقت نداشته و تنها از تصورات و خیالات باطل طرفین نشأت گرفته است.
هرگاه درباره کسی گمان بدی به خاطرتان گذشت به آن اعتنا نکنید و دل خود را نسبت به آن شخص بد نسازید و از اکرام و احترامتان به او نکاهید؛ بلکه بهتر آن است که در تعظیم و دوستی با وی بیفزایید و در خلوت، او را دعا کنید تا به این سبب شیطان به غیظ آید و از خوف افزایش احترام و دعا به وی، دیگر گمان بد را به خاطر شما نیفکند.
بنابراین اگر کسی خطا و لغزشی از دیگری دید، در خلوت، او را نصیحت کند، نه اینکه نزد دیگران پشت سرش غیبت کند. همچنین باید از خطا کردنش محزون شود و غرض از نصحیت، رهانیدن وی از هلاکت باشد. هرگاه چنین رفتار کرد برایش ثواب حزن بر خطای او و ثواب نصیحت کردن او و ثواب نجات وی از خطا و گمراهی، هر سه نوشته میشود.
البته شاید گاهی گمان، موافق واقع باشد؛ ولی اکثر اوقات، مخالف واقع و گاهی گناه است. پس میفرماید: {إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ}؛(1)چون روشن نیست کدام
1) . کافی، ج2، ص362.
مطابق واقع و کدام مخالف واقع است. باید از هر سوء ظنی پرهیز کرد که گرفتار گناه نشویم؛ زیرا غالباً به دنبال سوء ظن، غیبت و تهمت میآید.
بسیاری از افراد، روحیه بدبینی دارند و همیشه همه چیز را سیاه میبینند و میگویند: همه با من بد هستند، همه بدی مرا میخواهند، همه میخواهند به من ضربه بزنند. این افراد همیشه ناراحتاند و خودشان را اذیت میکنند و ضرر زیادی به خود میزنند؛ زیرا آدمی که دائم خودخوری میکند، آسایش ندارد و افزون بر گرفتاریهای روحی، گرفتار بیماریهای جسمی نیز میشود. حالا فرض کنید فلانی با شما بد است؛ اما اگر به فرموده امام علی (عليه السلام) عملش را به جهت نیک حمل کنید، دیگر به خودتان ضربه نمیزنید و ذهنتان را خراب نمیکنید.
بارها تجربه شده است دو نفر که با هم رفیقاند، هر بدی از یکدیگر ببینند، آن را به جهت نیک حمل میکنند؛ اما دو نفر که با یکدیگر مخالفاند هر عملی از دیگری سر زند، از آن تفسیر بد میکنند؛ برای مثال اگر رفیقی از خیابان ردّ شود و سلام نکند، میگوید: حواسش نیست؛ اما اگر مخالفش ردّ شود و به وی سلام نکند، میگوید: چرا به من سلام نکرد؟ چون با من دشمن است، عمداً سلام نکرد.
بنابراین باید در برخورد با همه افراد به عملکرد آنان جهت نیک داد، تا قبل از همه خود شخص آرامش داشته باشد. همچنین همانطور که گفتیم دنبال کردن این موضوعها سبب غیبت و تهمت میشود و بر اثر این تفکرات نادرست، شخص مرتکب گناهان بزرگی در حق دیگران خواهد شد. شاید خدای متعال در روز قیامت، گناهانی را که از حق خودش باشد ببخشد؛ اما از گناهانی که در حق دیگران است نمیگذرد؛ مگر آنکه صاحبش بگذرد.
گمان بد، عاملی برای جستجوگری و تجسس است. این تجسس عاملی برای کشف اسرار و رازهای نهانی مردم است. اسلام هرگز اجازه نمیدهد که رازهای خصوصی انسانها فاش شود. مردم باید در زندگی خصوصی از هر نظر در امنیت باشند؛ اما وقتی کسی درباره رفتار مردم دقیق شود، ممکن است کم و زیادی نیز مشاهده کند و هر انسان غیر معصومی هم ممکن است در زندگی، کم و زیادی داشته باشد؛ آنگاه اشتباه طرف را بگیرد و مشغول سخنپراکنی شود و به این ترتیب با تجسس، حیثیت و آبروی مردم بر باد رود. در این صورت جهنمی به وجود میآید که همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود و با این کار هم بین مردم اشاعه گناه میکند و هم حرمت گناه را از بین میبرد و بسیاری مشکلات دیگر از آن ناشی میشود.
در روایت آمده است که روز قیامت شخص میبیند زبانش بیشتر از سایر اعضا عذاب میشود، علتش را سؤال میکند. خدای متعال به او خطاب میکند، تو سخنی گفتی، این سخن سمت شرق رفت، سمت غرب رفت و نتیجه این سخن آن شد که یک آدم کشته شد، مالی به حرام تاراج رفت و ناموسی هتک شد؛ در نتیجه، تو منشأ آن بودی. پس علاوه بر اینکه گناه بر عهدۀ آنان نوشته شده، بر عهدۀ تو هم نوشته شده است.(1)
1) . کافی، ج2، ص115. قال رسول الله (صلی الله عليه وآله وسلم) : «يُعَذِّبُ اللَّهُ اللِّسَانَ بِعَذَابٍ لَا يُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنَ الْجَوَارِحِ فَيَقُولُ أَيْ رَبِّ عَذَّبْتَنِي بِعَذَابٍ لَمْ تُعَذِّبْ بِهِ شَيْئاً فَيُقَالُ لَهُ خَرَجَتْ مِنْكَ كَلِمَةٌ فَبَلَغَتْ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا فَسُفِكَ بِهَا الدَّمُ الْحَرَامُ وَانْتُهِبَ بِهَا الْمَالُ الْحَرَامُ وَانْتُهِكَ بِهَا الْفَرْجُ الْحَرَامُ وَعِزَّتِي وَجَلَالِي لَأُعَذِّبَنَّكَ بِعَذَابٍ لَا أُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنْ جَوَارِحِكَ».
پس اگر تا به امروز دید منفی به همه چیز و همه کس داشتهاید، سعی کنید طرز فکرتان را اصلاح کنید. زاویه دید خود را تغییر دهید و روی سفید موضوعات را ببینید و با این تغییر 180 درجهای به دیگران، حسن ظن و گمان خوب پیدا کنید.
زمانی گروهی از روانشناسان برای شناخت روحیه تعدادی از دانشآموزان، آنها را تحت آزمایش قرار دادند. آنان لیوانی را که تا نصفش آب بود، روبهروی آنان قرار دادند و پرسیدند: چه میبینید؟ بعضی از آنها گفتند: لیوانی را میبینیم که تا نصف پر است و بعضی دیگر گفتند: لیوانی را میبینیم که تا نصف خالی است. از لحاظ روانشناسی، کسانی که نیمه خالی لیوان را میبینند، بدبین و منفینگرند و به دلیل داشتن این روحیه، بیشترین ضربه و ضرر را به خودشان میزنند.
هر انسانی ممکن است کاستیهایی داشته باشد؛ ازاینرو پروردگار میفرماید: از دیگران بگذرید: {وَلْيَعْفُواْ وَلْيَصْفَحُواْ أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ}؛(1)«و باید عفو کنند و گذشت نمایند. مگر دوست ندارید که خدا بر شما ببخشاید؟ و خدا آمرزندۀ مهربان است».
البته این کار معنایش اعتماد کردن به دیگران نیست. نباید این دو امر را با هم خلط کنیم.
مثلاً اگر شخصی وارد شهری شود باید به هر فردی از افراد آن شهر حسن
1) . سورة نور، آیة 22.
ظن داشته باشد، نه اینکه تمام مردم آن شهر را خطاکار فرض کند؛ ولی مسئله اعتماد کردن به افراد، موضوع دیگری است؛ برای مثال اگر کسی قصد معامله با دیگری را دارد باید محکمکاری کند. خدا میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَىٰ أَجَلٖ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه به وامی تا سررسیدی معین، با یکدیگر معامله کردید، آن را بنویسید» یا در ازدواج یا گذاشتن امانت باید تحقیق کرد و مطمئن شد و سپس اقدام کرد.
بنابراین انسان باید به همه حسن ظن داشته باشد؛ ولی در مواردی که نیازمند اعتماد است، نباید بدون شناخت به کسی اعتماد کرد. گمان، حالتی است که احتمال دارد به هر علتی بر فرد عارض شود و حتی شخص را به مرحلۀ قطعیت برساند.
در روایت آمده است: شخصی را دستگیر کردند و با عنوان قاتل نزد حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) آوردند. مردم او را در خرابهای دستگیر کرده بودند؛ در حالی که چاقویی خونین در دست داشت و مقتول نیز خونآلود در خرابه افتاده بود. حضرت به او رو کردند و پرسیدند: تو این شخص را کشتی؟ گفت: بله؛ یعنی اقرار کرد. یکی از عوامل ثابت شدن جرم، اقرار متهم است.
در این لحظه شخصی آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! من قاتلم و از اینکه شخص بیگناهی قصاص شود ترسیدم. آمدم که به گناهم اقرار کنم.
در اینجا حضرت به متهم رو کردند و گفتند: پس تو چرا به دروغ اقرار کردی؟!
متهم گفت: من شغلم قصابی است، گوسفندی را ذبح کردم. سپس برای
1) . سورة بقره، آیة 282.
دفع حصر با همان لباس خونآلود و چاقویی که در دست داشتم، وارد آن خرابه شدم. زمانی که وارد شدم با صحنه قتل مواجه شدم و همین که آمدم خارج شوم، مردم ریختند و مرا دستگیر کردند. من نیز که تمام شواهد را علیه خود میدیدم، چارهای جز اقرار نداشتم.(1)
منظور از نقل این حکایت، روشن شدن مرز بین گمان و قطع بود که چقدر به هم نزدیک است و در جایی که تمام ادله موجود، انسان را به قطع میرساند، ناگاه روشن میشود که گمانی ناصحیح بیش نبوده است.
همچنین در روایت آمده است: اگر پنجاه نفر قسم خوردند که فلانی فلان کار را انجام داده یا فلان سخن را گفته است؛ ولی خود شخص گفت: من این سخن را نگفتهام، حضرت میفرماید: «فَصَدِّقْهُ وَكَذِّبْهُمْ؛(2)او را تصدیق و آنها را تکذیب کن». یعنی به گفتهشان ترتیب اثر نده.
اگر کسی با خودسازی، روحیه حسن ظن به دیگران پیدا کند، دو فایده دارد:
کسی که به دیگران سوء ظن دارد و کارهایشان را به بدترین وجه حمل میکند، همیشه ناراحت است و به خود ضرر میزند. همیشه ناراحت است که چرا دیگران در حق من چنین کاری را انجام دادند یا چنین تصوری دارند؛ ولی کسی که به مردم خوشگمان است، آرامش درونی دارد و به گناهانی که پیامد بدگمانی است، چون غیبت، تجسس و بدگویی، گرفتار نخواهد شد.
داشتن سوء ظن سبب اختلاف و گسست اجتماعی میشود؛ در حالی که
حسن ظن سبب رفع اختلاف و همگرایی میشود.
علت اکثر اختلافات میان خویشاوندان یا خانواده، سوء ظن است. پیامد آن اختلاف، اضطراب و از هم گسیختگی خانواده و جامعه و بروز حقد و کینه میان افراد است. پس از ریشهیابی معلوم میشود، منشأ تمام ناراحتیها تنها یک خیال باطل بوده است.
آیا میدانید چه ربطی بین اوامر و نواهی این آیه وجود دارد؟
قبل از شرح مطلب به این نکته توجه کنید: یکی از خصوصیات قرآن، آن است که تمام کلمات در جای مناسب واقع میشوند.
در این آیه نیز بین اوامر و نواهی، ارتباط موجود است. پروردگار میفرماید: از بسیاری از گمانها اجتناب کنید. بعضی از گمانها گناه است. بعد میفرماید: {وَ لَا تَجَسَّسُواْ} زیرا گمان بد باعث تجسس میشود. سپس میفرماید: {وَلَا يَغْتَب} زیرا وقتی مشکل فرد آشکار شد، ناخودآگاه غیبت پشت سرش میآید. در آخر میفرماید: غیبت کننده گوشت برادر مردهاش را میخورد؛ زیرا تجسس و غیبت باعث ضرر رساندن به دیگران میشود و کسی که به دیگران ضربه میزند، در واقع عملاً دارد او را میکشد و از گوشت مردۀ وی استفاده میکند. بنابراین از سوء ظن بپرهیزید که عواقب بسیار ناگواری به دنبال دارد.
گمان بد درباره خدا گاه موجب هلاکت و عذاب ابدی میگردد؛ ولی حسن ظن به پروردگار، موجب نجات در دنیا و آخرت است. در حدیثی از امام صادق (عليه السلام) از پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) آمده است:
آخرین کسی را که دستور داده میشود به سوی دوزخ ببرند ناگهان به پشت
سرش نگاه میکند. خدای متعال دستور میدهد او را برگردانید، او را برمیگردانند، خطاب میکند: چرا به اطرافت نگاه کردی؟ و در انتظار چه فرمانی بودی؟ عرض میکند: پروردگارا! من درباره تو چنین گمان نمیکردم، میفرماید: چه گمان میکردی؟ عرض میکند: گمانم این بود که گناهان مرا میبخشی و مرا در بهشت خود جای میدهی! پروردگار میفرماید: «يَا مَلَائِكَتِي وَعِزَّتِي وَآلَائِي وَبَلَائِي وَجَلَالِي وَعُلُوِّي وَارْتِفَاعِ مَكَانِي مَا ظَنَّ بِي عَبْدِي سَاعَةً مِنْ حَيَاتِهِ خَيْراً قَطُّ وَلَوْ ظَنَّ بِي سَاعَةً مِنْ حَيَاتِهِ خَيْراً مَا رَوَّعْتُهُ بِالنَّارِ أَجِيزُوا لَهُ كَذِبَهُ وَأَدْخِلُوهُ الْجَنَّةَ؛(1)ای فرشتگان من! به عزت و جلال و نعمتها و مقام والایم سوگند، این بندهام در زمان حیاتش هرگز لحظهای گمان خیر درباره من نبرده و اگر لحظهای دربارۀ من گمان خیر برده بود، من او را به جهنم نمیفرستادم، گرچه او دروغ میگوید؛ ولی با این حال، اظهار حسن ظنش را بپذیرید و او را به بهشت ببرید».
سپس پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمود: هیچ بندهای نیست که نسبت به خدای متعال گمان خیر ببرد؛ مگر اینکه خدا نزد گمان وی خواهد بود. این همان نکته است که میفرماید: {وَذَٰلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنتُم بِرَبِّكُمْ أَرْدَىٰكُمْ فَأَصْبَحْتُم مِّنَ الْخَٰسِرِينَ}؛(2)-(3)«و همین بود گمانتان که دربارۀ پروردگارتان بردید؛ شما را هلاک کرد و از زیانکاران شدید».
در حدیثی از امام صادق (عليه السلام) میخوانیم: «يَنْبَغِي لِلْمُؤْمِنِ أَنْ يَخَافَ اللَّهَ خَوْفاً كَأَنَّهُ يُشْرِفُ عَلَى النَّارِ وَيَرْجُوَهُ رَجَاءً كَأَنَّهُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ: {وَذَٰلِكُمْ
ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنتُم بِرَبِّكُمْ}(1)الآيَةَ ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِهِ بِهِ إِنْ خَيْراً فَخَيْراً وَإِنْ شَرّاً فَشَرّاً؛(2)سزاوار است بنده مؤمن آنچنان از خدا بترسد که گویی در کنار دوزخ قرار گرفته و مشرف بر آتش است و آنچنان به او امیدوار باشد که گویی اهل بهشت است؛ چنانکه خدای متعال میفرماید: این گمانی است که شما به خدا پیدا کردید و سبب هلاکتتان شد. سپس امام (عليه السلام) افزود: خدا نزد گمان بنده خویش است. اگر گمان نیک ببرد نتیجهاش نیک و اگر گمان بد ببرد نتیجهاش بد است».
فرد باید حسن ظن به مردم و سوء ظن به خودش داشته باشد؛ زیرا انسان خودش را از همه چیز بیشتر دوست دارد که به آن غریزه حب ذات میگویند. البته گاه به مرحلهای میرسد که پروردگار و دین را بیش از خودش دوست میدارد و در راه آنها فداکاری میکند. تا انسان به این مرحله برسد، بنا بر غریزه حب ذات، خود را بیشتر دوست میدارد و این حالت سبب میشود، همیشه خود را پاک بداند و کارهایش را توجیه کند. خدا میفرماید: {أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنفُسَهُم بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَن يَشَاءُ وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا}؛(3)«آیا ندیدی کسانی را که خودستایی میکنند؟ و نفس خود را پاک میدانند، [چنین نیست] بلکه خدا هر کس را بخواهد پاک میگرداند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد».
یعنی نفس خود را مبرای از گناه و پاک میدانند؛ در حالی که مؤمن، نفس
خود را از ناپاکی مبرّا نمیداند؛ همچنانکه حضرت یوسف (عليه السلام) به خدا عرض میکند: {وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ}؛(1)«من هرگز خودم را تبرئه نمیکنم، که نفس (سرکش) بسیار به بدیها امر میکند، مگر آنچه را پروردگارم رحم کند! پروردگارم آمرزنده مهربان است».
پس انسان نباید نفس خود را تبرئه کند و بگوید: من نیکوکار و درستکارم و توجیهات باطلی در این زمینه داشته باشد. «ابوجهل» از سرسختترین دشمنان پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) بود. وی از روی حسادت و علتهای دیگری با اینکه یقین داشت، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) بر حق است، به ایشان ایمان نیاورد تا اینکه در جنگ بدر کشته شد. در لحظات آخر عمرش، یکی از مسلمانان به نام عبدالله بن مسعود، بر سینهاش نشست تا سرش را جدا کند. در لحظهای که بر سینه ابوجهل نشست، او در حالت سکرات موت، چشمش را باز کرد و گفت: که هستی؟ گفت: عبدالله بن مسعودم. گفت: ای فرومایه چه میخواهی انجام دهی؟ گفت: میخواهم سرت را جدا کنم. گفت: تو سر مرا نبر تا نگویند قاتلش یک شخص فرومایه بوده، بگو بزرگی بیاید این کار را انجام دهد. گفت: نه، من باید تو را بکشم. گفت: پس از پایین گردن ببر تا در بین سرهای دیگر نمود داشته باشد.(2)
در تاریخ آمده است: ابوجهل! دختری داشت که میگفت: پیامبری بر پدرم عرضه شد؛ ولی او چون نمیخواست با قومش مخالفت کرده باشد، آن رانپذیرفت.(3)این بدین معناست که ما بسیار شایستهایم؛ ولی خودمان مقام پیامبری
را نپذیرفتیم.
به هر حال، خدای متعال در آیهای که بیان شد، این طرز گفتار را مذمت میکند و میفرماید: {بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي}؛ «بلکه خدا هر کس را بخواهد تزکیه میکند»؛ یعنی کسی که ملتزم به اوامرش باشد و نواهیاش را ترک کند، خدا تزکیهاش میکند. در آخر میفرماید: {وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا} فتیل نخ سفیدی است که داخل هسته خرما قرار دارد که میفرماید: ما به اندازه این فتیل که هیچ ارزشی ندارد به کسی ظلم نمیکنیم؛ یعنی تزکیه خدا بر اساس شایستگی افراد است. بنابراین نباید انسان به خودش حسن ظن داشته باشد.
در روایت(1)
آمده است: اگر شما مسلمانی را دیدید که از شما بزرگتر بود، بگویید: او بهتر از من است؛ چون در ایمان و عمل صالح بر من پیشی گرفته است و اگر از شما کوچکتر بود، بگویید: او از من بهتر است؛ زیرا کمتر از من گناه کرده است و اگر همسن بودید، باز هم بگویید: از من بهتر است؛ زیرا من درباره خود اطلاع دارم که چه گناهانی کردهام؛ ولی درباره او اطلاع ندارم.
اگر انسان دربارۀ خودش این نظر را داشته باشد و به اصطلاح «يتَّهِمُ نَفسَه؛ نفسش را متهم کند» سبب خواهد شد که همیشه سعی کند، کارهایش را بهترانجام دهد و به دیگران نیز با دید بهتری بنگرد.
1) . تفسیر امام حسن عسکری (عليه السلام) ، ص26: «فَانْظُرْ إِنْ كَانَ أَكْبَرَ مِنْكَ فَقُلْ: قَدْ سَبَقَنِي بِالْإِيمَانِ وَالْعَمَلِ الصَّالِحِ، فَهُوَ خَيْرٌ مِنِّي وَإِنْ كَانَ أَصْغَرَ مِنْكَ، فَقُلْ: قَدْ سَبَقْتُهُ بِالْمَعَاصِي وَالذُّنُوبِ فَهُوَ خَيْرٌ مِنِّي وَإِنْ كَانَ تِرْبُكَ فَقُلْ: أَنَا عَلَى يَقِينٍ مِنْ ذَنْبِي، وَفِي شَكٍّ مِنْ أَمْرِهِ...».
خدای متعال میفرماید: {فَلَا تُعْجِبْكَ أَمْوَٰلُهُمْ وَلَا أَوْلَٰدُهُمْ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُم بِهَا فِي الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَهُمْ كَٰفِرُونَ}؛(1)«اموال و فرزندانشان تو را به شگفت نیاورد. جز این نیست که پروردگار میخواهد در زندگی دنیا به وسیله اینها عذابشان کند و جانشان در حال کفر بیرون رود».
امور دنیا ظاهر و باطنی دارد. زیبایی ظاهری، زمانی ارزش پیدا میکند که با زیبایی باطنی همراه باشد؛ برای مثال نماز، ظاهر و باطنی دارد. ظاهر نماز، همان ارکان آن است؛ ولی روح و باطن نماز، اخلاص است؛ ازاینرو خدای متعال میفرماید: عبادت را با اخلاص انجام دهید. اگر در کنار اخلاص، امور دیگری که زیبا کننده عبادت است وجود داشته باشد، زیبایی نماز بیشتر میشود.
برای مثال در مستحبات نماز بر نماز اول وقت بسیار توصیه شده است. کسی که اول وقت نماز بخواند با کسی که آخر وقت نماز بخواند هر دو تکلیف واجب خود را انجام میدهند؛ اما در روایت آمده است: «فَضْلَ الْوَقْتِ الْأَوَّلِ عَلَى
1) . سورة توبه، آیة 55.
الآخِرِ كَفَضْلِ الآخِرَةِ عَلَى الدُّنْيَا؛(1)فضیلت خواندن نماز در اول وقت نسبت به آخر وقت مانند فضیلت آخرت بر دنیاست».
درباره ارزش نماز جماعت روایات بسیاری وارد شده است؛ برای مثال روایت شده است: اگر یک نفر به امام جماعت اقتدا کند، هر رکعت از نماز آنان ثواب صد و پنجاه نماز را دارد، اگر دو نفر اقتدا کنند هر رکعت ثواب ششصد نماز را دارد و هر چه شمار افراد بیشتر شوند ثواب نماز بیشتر میشود تا به ده نفر برسد، آنگاه که از ده نفر گذشت اگر تمام آسمانها کاغذ، تمام دریاها مرکب، تمام درختها قلم و همه جن و انس و فرشتگان نویسنده شوند، نمیتوانند ثواب یک رکعت آن را بنویسند.(2)
پس با وجود این همه ارزشی که برای مستحبات و ظواهر قرار داده شده، اگر این ظاهر، باطن نداشته باشد، گویا هیچ است؛ برای مثال کسی که به جای نماز با اخلاص، نماز با ریا بخواند، هر قدر نمازش در ظاهر زیباتر و رعایت مستحبات آن بیشتر باشد، گناهش هم بیشتر میشود. خدا میفرماید: {فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ * الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ * الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ}؛(3)«پس وای بر نمازگزارانی که از نمازشان غافلاند؛ همان کسانی که ریا میکنند».
اکثر مردم ظاهربیناند و به باطن کاری ندارند. خدای متعال میفرماید:
{يَعْلَمُونَ ظَٰهِرًا مِّنَ الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْأخِرَةِ هُمْ غَٰفِلُونَ}؛(1)«آنها فقط ظاهری از زندگی دنیا را میدانند و از آخرت غافلاند». علت این امر هم درک پایین افراد است. اگر کسی اندکی عقلش را به کار ببندد و بیندیشد و سطح علم خود را با فهم قرآن و روایات پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و ائمه طاهرین (عليهم السلام) بالا ببرد، میتواند باطن امور را درک کند؛ برای مثال، از دید کسی که دانش چندانی ندارد و از روی ظاهر داوری میکند، شاید سلامتی کسی را تأیید کند که از دید یک پزشک با وجود سلامت ظاهریاش، درونی بیمار داشته باشد.
فرق ما با پزشک در این است که وی سطح علمش را در تشخیص بیماریهای پوشیده بالا برده است؛ ازاینرو پزشک حاذق، بیماری را از صورت افراد یا چگونگی ضربان قلبشان تشخیص میدهد. این موضوع در امور مادی و دنیوی است، در امور معنوی نیز همینگونه است. انسانی که درک و علمش در سطح پایین است، متأسفانه ظاهر دیگران را نگاه میکند و چون به باطن نمینگرد، خیلی اوقات فریب ظاهر افراد را میخورد و در دام آنان میافتد.
در جنگ صفین، شمار بسیاری از اصحاب حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) با دیدن قرآن بر سر نیزه لشکریان معاویه، فریب خوردند. آنان چنان اسیر ظاهر شدند که سخن مولا و رهبرشان را نشنیدند و در حالی که تا یک قدمی پیروزی رفته بودند، جنگ را متوقف کردند. در این جنگ دو گروه قرار گذاشتند که نمایندهای را به منزله داور انتخاب کنند و کار را به او بسپارند. حضرت علی (عليه السلام) ابنعباس را پیشنهاد کردند؛ ولی بسیاری از اصحاب ظاهربین حضرت،
1) . سورة روم، آیة 7.
نظر ایشان را نپذیرفتند و گفتند: ما ابوموسی اشعری را نماینده و حَکَم خویش انتخاب میکنیم. علت اصرار آنان بر تعیین ابوموسی چه بود؟! ابوموسی اشعری در زمان عثمان، والی کوفه بود. وی فردی مقدسنما، و از قرّاء قرآن بود. شخصی باسابقه و معروف که انسان ظاهربین چنین فردی را صد در صد تأیید میکند؛ غافل از اینکه مهم روح و باطن افراد است، تنها عامل به قرآن و سنن پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) مورد تأیید دین است.
به هر حال، حضرت علی (عليه السلام) که به خوبی از باطن ابوموسی آگاه بودند، وقتی به حکومت رسیدند، با وجود میل مردم کوفه، او را از این سِمَت عزل کردند. مردم کوفه نیز مجبور به پذیرش این امر شدند؛ اما همچنان او را شخص مقدس و متدینی میپنداشتند؛ ازاینرو در جنگ صفین از فرمان مولای خود سر باز زدند و ابوموسی را حَکَم خویش انتخاب کردند؛ آنگاه عمروعاص او را فریب داد و نتیجه را به نفع معاویه به پایان رساند. بعد هم که این افراد فهمیدند اشتباه کردهاند، امام را مقصر دانستند و بر او خروج کردند. این مشکل و ضرر بزرگ و جبرانناپذیر ناشی از جهل مردم بود.
تا وقتی امتی جاهل باشند این امت پیروز نخواهند شد. باید سطح درک و معلوماتمان را بالا ببریم، استقلال فکری داشته باشیم و دربارۀ قضایا تأمل کنیم تا گرفتار بدبختی و سیهروزی نشویم.
سوء ظن یکی از محرمات و نتیجه ظاهربینی است؛ یعنی واقع، چیز دیگری است؛ اما گمان بد و ظاهربینی انسان، او را از واقع دور و دچار سوء ظن میکند. آیه شریفه میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اجْتَنِبُواْ كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ
الظَّنِّ إِثْمٌ...}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید از بسیاری از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضی از گمانها گناه است». پس انسان مسئول است باید دقت کند. شاید گاهی بر اساس ظاهر و بدون توجه به باطن افراد یا پدیدهها داوری کند و بر اثر داوری سطحی خود گرفتار پیامدهای ناگوار بسیاری شود.
بنابراین با مشاهده موضوع نامطلوب باید فکر کنیم اگر چیزی است که به ما مربوط نمیشود، آن را نادیده فرض کنیم و اگر مربوط به ماست باید با تفکر از ظاهر به باطن منتقل شویم.
معمولاً مردم وقتی افرادی را میبینند که در ظاهر همه امور دنیوی در آنها جمع شده است، میگویند خدا به فلانی رو کرده است؛ حالا چه آدم خوبی باشد چه آدم بدی. غافل از اینکه اگر مؤمن واقعی نباشد، همین ثروت برایش عذاب دنیا و آخرت میشود. خدای متعال خطاب به پیامبرش میفرماید: {فَلَا تُعْجِبْكَ أَمْوَٰلُهُمْ وَلَا أَوْلَٰدُهُمْ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُم بِهَا فِي الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَهُمْ كَٰفِرُونَ}؛(2)«فزونی اموال و اولاد آنها تو را در شگفتی فرو نبرد، خدا میخواهد آنان را به وسیله آن در زندگی دنیا عذاب کند و در حال کفر بمیرند».
نمونه قرآنی فرد ثروتمند، قارون است که مردم هنگام مشاهدۀ او حسرت ثروتش را میخوردند؛ ولی زمانی که زمین قارون را بلعید، گفتند: خدا را شکر که ما جای قارون نبودیم. ثروت قارون، ظاهری فریبنده داشت؛ ولی چون در
راه باطل بود، باطنی پوچ داشت.
اساساً پولی که روح معنویت در آن دمیده نشده باشد، به جای آرامش، بیچارگی میآورد. پروردگار میفرماید: {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُم بِهَا فِي الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا}؛ «جز این نیست که خدا میخواهد در زندگی دنیا به وسیله اینها عذابشان کند» و اما اولادشان وقتی بزرگ شدند دیگر خبری از پدر و مادر نمیگیرند و وقتی والدینشان اندکی ناتوان و از کارافتاده شوند، انتظار مرگ آنها را میکشند تا ثروتشان را به ارث برند.
در حدیث آمده : «فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ فَرُبَّمَا يَكُونُ وَلِيَّهُ؛(1)
هیچیک از خلق خدا را [حتی اگر ظاهر چندانی ندارد] کوچک نشمارید، چرا که شاید ولی خدا باشد». چه بسا کسی که تحقیر میشود نزد پروردگار، منزلت بزرگی داشته باشد.
داستان مالک اشتر در این زمینه معروف است: روزی مالک اشتر از بازاری میگذشت. شخص بینزاکتی زبالهای به سویش پرت کرد. وقتی مالک رد شد، به او گفتند: چه کردی؟! او سردار لشکر امیرالمؤمنین (عليه السلام) بود. پس به گمان اینکه ممکن است به او آسیبی برساند، وی را دنبال کرد تا از او معذرت بخواهد. دید مالک وارد مسجدی شد و نماز خواند. بعد از نماز، دستهایش را بلند کرد و برایش طلب مغفرت کرد. او با دیدن این حالت، بسیار شرمنده شد.(2)
ازاینرو در قرآن آمده است که اصحاب جهنم میگویند: {وَقَالُواْ مَا لَنَا لَا
نَرَىٰ رِجَالًا كُنَّا نَعُدُّهُم مِّنَ الْأَشْرَارِ}؛(1)«و میگویند: چرا مردانی را که ما از اشرار میشمردیم نمیبینیم؟» روز قیامت در جهنم نگاه میکنند میگویند: فلان آقایی که مسخرهاش میکردیم و میپنداشتیم از اشرار است در جهنم نیست، بعد متوجه میشوند که در بهشت است، این مسئله حساسیت قضاوت در مورد افراد را نشان میدهد؛ حتی اینگونه نباشد که اگر یک بار از کسی خطایی سر زد، او را برای همیشه بدکردار بدانیم؛ زیرا شاید توبه کرده باشد.
غالباً مردم، فریب عبادت ظاهری افراد را میخورند؛ یعنی وقتی میبینند شخصی نماز و روزهاش ترک نمیشود یا در ظاهر به دیگران کمک میکند، وی را مؤمن فرض میکنند؛ در حالی که روایت میگوید: فریب عبادت ظاهری افراد را نخورید: «لَا تَنْظُرُوا إِلَى طُولِ رُكُوعِ الرَّجُلِ وَسُجُودِهِ فَإِنَّ ذَلِكَ شَيْءٌ اعْتَادَهُ فَلَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ لِذَلِكَ وَلَكِنِ انْظُرُوا إِلَى صِدْقِ حَدِيثِهِ وَأَدَاءِ أَمَانَتِهِ؛(2)تنها به رکوع و سجود طولانی افراد ننگرید؛ زیرا ممکن است این عبادت عادتی باشد که از ترکش وحشت کند؛ بلکه به راستگویی و ادای امانت او دقت کنید»؛ زیرا راستگویی و امانتداری از ایمان سرچشمه میگیرد؛ در حالی که رکوع و سجود با کفر و نفاق هم سازگار است؛ همچنانکه منافقان صدر اسلام هم نماز میخواندند و هم به ظاهر در راه خدا انفاق میکردند.
خدای متعال میفرماید: {بَلْ كَذَّبُواْ بِمَا لَمْ يُحِيطُواْ بِعِلْمِهِ}؛(1)«بلکه چیزی را دروغ شمردند که به علم آن احاطه نداشتند».
بر همگان معلوم است که مجهولات انسان بیش از معلوماتش میباشد. اگر بخواهیم مجهولات آدمی را با معلوماتش مقایسه کنیم، مانند قطره در مقابل دریاست. شخص هر چقدر هم در کسب مدارج علمی زحمت بکشد، وقتی از او بپرسند چیزیهایی که نمیدانی چیست؟ میگوید: بیشمار. حال که چنین است، آیا میشود به راحتی و بدون دلیل، مسائل محکم را تکذیب کرد؟ زمانی میشود که انسان میداند و یقین دارد مسئلهای اشتباه است، آن هم براساس دلایل صحیح نه از روی جهل، در این صورت اگر انکار کند اشکال ندارد.
اما اگر انسان، چیزی را که به آن علم و احاطه ندارد، تکذیب کند، اشتباه بزرگی است. خدای متعال میفرماید: «بلکه چیزی را تکذیب کردند که آگاهی از آن نداشتند». چیزی که سبب بدبختی مشرکان شد، همین مسئله بود. این حالت مشرکان در بسیاری از انسانها نیز دیده میشود که برای روشن شدن موضوع به چند مورد اشاره خواهد شد:
1) . سورة يونس، آیة 39.
گاهی انسان، چیزهایی را میشنود که به نظر عجیب میآید؛ برای مثال چند سال قبل خبری در روزنامهها بدین شرح پخش شد: ستارهای که تا شب قبل با تلسکوپ دیده میشد، حدود چهار میلیارد سال قبل منفجر شده بود و بعد از چهار میلیارد سال تازه نور انفجارش به ما رسید؛ یعنی ستارهای که تا دیشب خیال میکردیم موجود است، چهار میلیارد سال قبل از بین رفته است. در علم ستارهشناسی به دلیل فاصله زیاد اجرام آسمانی از زمین این فاصلهها را با کیلومتر محاسبه نمیکنند؛ بلکه با سال نوری میسنجند؛ زیرا نور در هر ثانیه بیش از سیصد هزار کیلومتر مسافت را طی میکند. پس این نوری که از ستارگان میبینیم، نوری نیست که هماکنون از ستاره برآمده باشد؛ بلکه به فاصله این ستاره از زمین بستگی دارد. برای مثال نزدیکترین ستاره به منظومه شمسی چهار سال نوری با ما فاصله دارد؛ یعنی نوری که ما از این ستاره میبینیم چهار سال قبل حرکت کرده و تازه به ما رسیده است.
وقتی این خبر اعلام شد، شخصی گفت: این دروغ است، این چیزها را میبافند، حقیقت ندارد. بنده به او گفتم: اولاً چیزهایی هست که دلیلی برای دروغ گفتن آنها نیست؛ زیرا اگر شخصی بیاید فضیلتی برای یک خلیفه درست کند، میگوییم: بله اینجا دلیل برای دروغ هست؛ اما در یک مسئله علمی، دلیلی برای دروغ گفتن نیست. دانشمندان با هم رقابت دارند و اگر یکی دروغ بگوید، دروغش کشف میشود. همچنین این مسئله، قدرت خدا را نشان میدهد که چه جهان وسیعی خلق کرده که فاصله یک ستاره با ما چهار میلیارد سال نوری است. آیا این مسئله از قدرت خدا به دور است یا در عقل محدود ما نمیگنجد؟
اگر فرد به موضوعی احاطه علمی داشته باشد و آن را بر پایه اصول علمی و تحقیق انکار کند، کلام صحیحی است؛ اما اگر بدون هیچ دلیلی انکار کند، سرمنشأ مشکلات و ضررهای بسیار خواهد شد.
یکی از مشکلاتی که هماکنون مردم به آن گرفتار شدهاند، این است که وقتی روایات ائمه (عليهم السلام) برای افرادی خوانده میشود، نمیتوانند آن را هضم کنند؛ بنابراین منکر آن میشوند و میگویند: این روایت، دروغ است. میپرسیم: آیا تحقیق کردهای؟ آیا سند و دلالت روایت را بررسی کردهای یا بدون دلیل تکذیب میکنی؟ امروزه بسیاری از افراد، گرفتار این مشکل شدهاند.
یا گاهی اوقات این نوع تکذیب در اعتقادات مشاهده میشود، همان کاری که مشرکان میکردند و تا به امروز ادامه دارد؛ در حالی که پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) دلیل محکمی همچون قرآن را برای اثبات مدعای خود ارائه میکند که میفرماید: بعد از عالم دنیا، عالم آخرت است. اینان به علت اینکه قادر به دیدن آن عالَم نیستند، آن را انکار میکنند و به دیگر سخن، ندیدن را دلیل نبودن تلقی میکنند؛ اما انسان عاقل به صِرف احاطه نداشتن حواس پنجگانه به چیزی، آن را تکذیب نمیکند.
خدای متعال درباره مشرکان میفرماید: آنان میگویند قرآن دروغ است و پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) آن را جعل کرده است.
آنگاه خدا در پاسخ این انکارِ واقعیت از جانب آنان میفرماید: {وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٖ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٖ مِّن مِّثْلِهِ}؛(1)«و اگر در آنچه به بندۀ خود
1) . سورة بقره، آیة 23.
نازل کردهایم شک دارید، پس سورهای همانند آن بیاورید». در اینجا خدای متعال بر خلاف مشرکان که انکارشان بدون اساس و دلیل است، بسیار عقلی و منطقی دلیل میآورد و میگوید: اگر میپندارید پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) قرآن را جعل کرده، معنایش این است که کس دیگری نیز میتواند مثلش را بیاورد. سپس پروردگار میفرماید: {وَادْعُواْ شُهَدَاءَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ}؛(1)«و گواهان خود را به جز خدا به کمک خوانید اگر شما راستگویید»؛ ولی از آن تاریخ تا به امروز، این تحدی قرآن، پاسخگو نداشته و کسی نتوانسته است مثل قرآن را بیاورد، نه در معنا و نه در ترتیب و نه در جهات دیگر.
هر کس حقیقتی را انکار کند خودش ضرر میکند. اگر پدیدهای حقیقت داشته باشد، خواه کسی آن را بپذیرد، خواه انکار کند حقیقت آن پدیده تغییر نمیکند؛ برای مثال شخصی که بیمار است اگر بگوید بیمار نیستم آیا با این انکار بیماریاش برطرف میشود؟ خیر؛ در حالی که پذیرش حقیقت مقدمهای برای برخورد مناسب با آن حقیقت میشود.
خدای متعال نتیجه این تکذیب را متضرر شدن آن میداند و میفرماید: {كَذَٰلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ الظَّٰلِمِينَ}؛(2)«پیشینیان آنها نیز همینگونه تکذیب کردند، پس بنگر عاقبت کار ظالمان چگونه بود». پیامد تکذیب و انکار واقعیت ضرر دیدن خود مردم است، همان طور که پیشینیان آنان ضرر دیدند.
جاهلان خیال میکنند که با انکار حقیقت، امور خوشایندی برایشان فراهم
میشود؛ اما چند صباح بعد نتیجه انکار حقیقت روشن میشود؛ برای مثال مسلمانانی که صد سال قبل در مسیر شرق و غرب رفتند و قرآن و روایات را مسخره و تکذیب کردند، چه چیزی به دست آوردند؟! حالا آخرت هیچ، از نظر دنیایی به کجا رسیدند؟ آیا زندگیشان بهبود یافت یا کشورهایشان پیشرفت کرد؟ خیر، شاهدیم در همان عقبافتادگی که بودند، باقی ماندند.
در حال حاضر نیز موجی به وجود آمده است که با بسیاری از احکام قرآن ضدیت میکنند؛ برای مثال اشکال میکنند: چرا زن نصف مرد ارث میبرد؛ چرا مدیر خانه مرد است، یا چرا دیه زن نصف مرد است، مگر اسلام دین مساوات نیست؟ سپس به علت اینکه احکام نصّ قرآن است و نمیشود آن را انکار کرد، به توجیه و تأویل آیات پرداختهاند؛ اما کسانی که بنا بر ذوق خودشان یا بنا بر پسند غیر مسلمانان، آیات را توجیه میکنند باید بدانند که اسلام، حقایق را بدون هیچ تعارفی بیان میکند. خدا میفرماید: {وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِ مِنَ الْحَقِّ}؛(1)«و حال آنکه خدا از حق [گویی] شرم نمیکند» و به ذوق و پسند بشر کاری ندارد. خدای حکیم، موضوعاتی را که بیان میکند، بر اساس حکمت و مصلحت انسان است؛ نه بر اساس میل و پسند آنها؛ برای مثال وقتی اسلام، شراب را تحریم کرد، شراب مادهای بود که تقریباً تمام عربها با آن سر و کار داشتند و اگر یک نفر شراب نمینوشید مشهور میشد؛ برای مثال در تاریخ زندگی جعفر بن ابیطالب آمده که او در جاهلیت خمر نمیخورده و این برای دیگران مسئله عجیبی بوده است. وقتی اسلام خمر را تحریم کرد، به همین دلیل بسیاری از آنان حاضر به پذیرفتن اسلام نشدند و خواهان لغو این
1) . سورة احزاب، آیة 53.
حکم بودند؛ ولی پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: این حکم از سوی خدای متعال وضع شده. شاید شراب منافعی داشته باشد؛ برای مثال از لحاظ اقتصادی برای کسی که آن را کشت میکند یا کسی که کارخانه شرابسازی دارد؛ اما ضرری که به اجتماع میزند بسیار بیش از نفعش میباشد.
یا وقتی پروردگار به پیامبر امر کرد، حضرت علی (عليه السلام) را جانشین خود اعلام کند، این مسئله بسیار مشکل بود؛ زیرا بسیاری از منافقان در جنگها از حضرت علی (عليه السلام) ضربه خورده بودند و کینه عمیقی از ایشان به دل داشتند و بعد از رحلت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) نیز به عقب بازگشتند؛ خدای حکیم میفرماید: {أَفَإِيْن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَٰبِكُمْ}؛(1)«آیا اگر او (رسول خدا) بمیرد یا کشته شود، از عقیدۀ خود برمیگردید؟»
واضح است که با وجود چنین مردمی بیان جانشینی حضرت علی (عليه السلام) بسیار دشوار بود؛ اما خدای متعال فرمود: {يَٰأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ...}؛(2)«ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، کاملاً به مردم برسان و اگر ابلاغ نکنی رسالت او را انجام ندادهای و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه میدارد».
ازاینرو اسلام، حقایق را بدون هیچ تعارفی بیان میکند و اگر عقل محدود بشر، مصلحت آن را درک نمیکند، دلیل نمیشود که اصل حکم را ردّ کند. اگر کسی نظریه انیشتین در نسبیت را برای ما شرح داد و نفهمیدیم، نباید اصل نظریه را ردّ کنیم؛ بلکه میگوییم ما نفهمیدیم، به اضافه اینکه بسیاری از
حقایقی که خدا بیان فرموده با مرور زمان و پیشرفت علم آشکار میشود و کسانی که تا دیروز منکر بوده و اشکال میکردهاند، ممکن است همان حقایق را به صورت دیگر بپذیرند.
اولاً: اگر خواستیم چیزی را انکار کنیم با سند و مدرک باشد، نه اینکه تحت تأثیر جوّ قرار بگیریم. فرد عاقل برای پاسخ دادن به اشکالات تحقیق میکند؛ زیرا مجهولات انسان بسیار بیش از معلومات اوست و تا به یقین نرسد چیزی را انکار نمیکند.
ثانیاً: احکام قرآنی، حقایق ثابتی است، برخلاف بسیاری از قانونهای بشری که ممکن است بعد از مدتی تغییر کند. این حقایق قرآنی را بدون چون و چرا بپذیریم و در برابر آنها تسلیم باشیم که مؤمن زمانی ایمانش کامل میشود که در برابر قانونها و حکمتهای الهی تسلیم باشد: {فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا}؛(1)«ولی چنین نیست، به پروردگارت قسم که ایمان نمیآورند، مگر آنکه تو را در مورد آنچه میان آنان مایه اختلاف است داور گردانند؛ سپس از حکمی که کردهای در دلهایشان احساس ناراحتی [و تردید] نکنند و کاملاً سر تسلیم فرود آورند».
1) . سورة نساء، آیة 65.
در قرآن آمده: {وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ}؛(1)«و توفیق من جز به [یاری] خدا نیست. بر او توکل کردهام و به سویش باز میگردم».
برای رسیدن به فرجام نیک، دو دسته عوامل لازم است؛ ولی غالباً انسانها به یکی از این دو دسته میپردازند و از دیگری غافل میشوند. دسته اول: علتهایی است که در توان و اختیار بشر است و تا برای خواستهاش کوشش نکند، هیچ نتیجهای برایش حاصل نمیشود؛ برای مثال کسی که خواهان کسب دانش است، دانا شدن در گرو یادگیری است و تا تلاش نکند، دانش کسب نمیشود یا ثروتمند شدن یک هدف است که سبب و علتش خود انسان است و تا کار نکند به ثروت نمیرسد؛ اما آیا تلاش آدمی، کافی است؟ آیا جای عامل دیگری خالی نیست؟ چرا خالی است، برخی علتها و سببهایی است که دست شخص نیست و انسان قدرت ایجاد و یا از بین بردن آن اسباب را ندارد. این نوع دوم در دست خدای تبارک و تعالی است.
1) . سورة هود، آیة 88.
اگر شخص شرایط مناسب را فراهم کند، خدا نیز علتهایی را که از قدرت او خارج است فراهم میکند تا مقصود حاصل شود. مثال ساده برای تقریب به ذهن، شخصی است که قصد سفر دارد. او برای اینکه سالم به مقصد برسد، دو چیز لازم دارد: داشتن ماشین سالم و بنزین به میزان کافی و رانندۀ ماهری که از تجربه کافی برخوردار باشد تا به مقصد برسد؛ اما آیا همین مقدار کافی است؟ خیر؛ زیرا چیزهای دیگری در عالم طبیعت موجود است که انسان قادر به دفع شرّ آنها نمیباشد.
برای مثال زمانی که ماشین در حال حرکت است، دفع شر ماشینی که از روبهرو میآید، در قدرت و اختیار راننده نیست. شاید رانندة آن ماشین خوابش ببرد و در یک لحظه ماشینش از مسیر منحرف شود و با ماشین مقابل برخورد کند. پس هوشیاری راننده مقابل در اختیار رانندۀ مقابلش نیست، با اینکه تمام کارهایی که به عهده راننده است، درست انجام داده است. این واقعیت نشان میدهد که رسیدن به مقصد قسمتی از آن در اختیار افراد و قسمت مهم و بیشترش از قدرت آنان خارج است. آن دسته از سببهایی که در قدرت انسان است، خدا از انسان خواسته که آنها را انجام دهد؛ ازاینرو اگر کسی در خانه بنشیند و بگوید پروردگارا به من روزی برسان، خدا به او روزی نمیدهد؛ زیرا خدا در قرآن فرموده است: {فَامْشُواْ فِي مَنَاكِبِهَا وَكُلُواْ مِن رِّزْقِهِ}؛(1)«در فراخنای آن (زمین) رهسپار شوید و از روزی [خدا] بخورید».
کسی که درس نمیخواند و دوست دارد آخر سال نتیجه خوب کسب کند، هر چند هم دعا کند، دعایش مستجاب نمیشود. حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام)
1) . سورة ملک، آیة 15.
میفرمایند: «الدَّاعِي بِلَا عَمَلٍ كَالرَّامِي بِلَا وَتَر؛(1)کسی که دعا میکند و عمل ندارد مانند کمانی است که زه ندارد». خدا وسیله کسب دانش را در اختیار بشر قرار داده است پس توقع از خدا برای موفق شدن در امتحان بدون درس خواندن، توقع بیجایی است.
یا در مورد زندگی پس از این دنیا خدای تبارک و تعالی بهشت را خلق کرده؛ اما اگر کسی عمل صالح نداشته باشد و طبق فرمانهای الهی عمل نکند، بعد هم توقع داشته باشد به بهشت جاویدان برسد، خیال باطلی است؛ زیرا رسیدن به بهشت، راهی دارد که خدا این راه را به شکل روشن و آسان به وسیله پیامبران و ائمه (عليهم السلام) در اختیار بشر قرار داده است؛ ولی برخی در این راه خدا قدم بر نمیدارند و نتیجتاً به مقصد هم نمیرسند.
گویند بندهای با حکمت یک روز اذان صبح مولایش را برای نماز صبح از خواب بیدار کرد. مولا گفت که هنوز وقت باقی است، اگر چند دقیقه بیشتر بخوابم، اشکال ندارد. یک ساعت بعد که هوا کمی روشن شد، آمد بیدارش کرد. گفت: هنوز تا آخر وقت زمان باقی است، پروردگار، ارحم الراحمین است. نزدیک طلوع آفتاب بیدارش کرد، گفت: حالا چه میشود اگر یک روز نمازمان قضا شود؟! خدا ارحم الراحمین است. بعداً توبه میکنیم و قضایش را به جا میآوریم، آفتاب طلوع کرد و او هم نماز نخواند. پس وقت کار شد، مقداری گندم به بندهاش داد که برود در مزرعه بکارد، بنده هم به جای اینکه گندم بکارد، ارزن کاشت. عصر مولا دید که هنوز بذرهای گندم موجود است. گفت: چرا نکاشتی؟ گفت: به جای گندم ارزن کاشتم، پروردگار، ارحم
1) . من لایحضره الفقیه، ج4، ص416.
الراحمین است، انشاءالله به جای ارزن، گندم درمیآید. مولا گفت: امکان ندارد، نمیشود. بنده گفت: چطور در مسائل دنیا نمیشود؛ اما در مسائل آخرت میگویی: میشود با وجود کمکاری و مطیع نبودن وارد بهشت شویم؟!
به هر حال، خدا ارحم الراحمین است؛ اما دنیا و آخرت فرقی نمیکند. هر چه را انسان بکارد، همان را درو میکند. اگر انسان به وظیفهای که خدا امر فرموده عمل نکند، به نتیجه مطلوب نمیرسد و منافاتی نیز با رحمت خدا ندارد؛ زیرا پروردگار، رحمتش را به بشر نشان داده، فرموده در راه راست الهی، حرکت کنید؛ آنگاه بیشتر از آن مقداری که حق شماست عطایتان میکنم.
ما چگونه میتوانیم آنچه را که در اختیارمان نیست برای خود فراهم کنیم؟ برای مثال چه کنیم تا در هنگام رانندگی راننده طرف مقابل خوابش نبرد و با ما برخورد نکند؟ چه کنیم تا از حوادث ناخواسته جلوگیری کنیم؟ چه کنیم تا بعد از انعقاد نطفه، بچهای سالم به وجود آید؟ چه کنیم تا پس از کاشتن بذر، محصول سالمی به دست آوریم؟ چه کنیم تا با وجود رعایت بهداشت، خود را از شر بیماریهای واگیردار برهانیم و در یک جمله، چه کنیم تا پس از انجام دادن وظایف عقلی و شرعی، به مقصود و سرانجام نیک برسیم؟
در این باره خدای متعال فرموده است که من اسباب را برای شما فراهم میسازم؛ اما یک شرط دارد که در پرتو عمل به آن شرط، اسباب فراهم میشود وآن شرط توکل بر خدای تبارک و تعالی است. پروردگار میفرماید: {اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ}؛(1)«خدا کسی است که جز او معبودی
1) . سورة تغابن، آیة 13.
نیست و مؤمنان باید فقط بر او توکل کنند». {وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ}؛(1)
«هر کس بر خدا توکل کند، کفایت امرش را میکند».
توکل بر خدا کردن یعنی چه؟ این جمله را بسیار شنیدهایم: «توکلت علی الله»؛ معنایش چیست؟
توکل بدین معناست که شخص چیزی را که در قدرتش نیست، به خدای تبارک و تعالی بسپارد تا پروردگار عالم امورش را به سرانجام نیک ختم فرماید. اگر چیزی را که در قدرت اوست، انجام ندهد و بگوید خدا کریم است، این توکل نیست؛ بلکه سهلانگاری در کار است. انسان باید چیزی را که در قدرت و اختیارش نیست، به پروردگار واگذار نماید.
اگر عاملی را که در اختیار ما نیست به خدا واگذار کنیم، پروردگار نیز به ما توفیق میدهد. در قرآن از زبان شُعیب پیامبر آمده است: {وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ}؛(2)«و توفیق من جز به خدا نیست، بر او توکل کردم و به سوی او باز میگردم».
اگر انسان وظیفهاش را انجام دهد و آنچه را که در قدرتش نیست، با توجه به پروردگار از او طلب کند، پروردگار نیز خواستهاش را اجابت میکند. خدا میفرماید: {ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ}؛(3)«مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم». وقتی بشر بر خدا توکل میکند، خدا هم توفیق میدهد. اگر انسان همیشه به آن
قدرت بینهایت توجه داشته باشد و بنده خوبی برای پروردگار باشد، پروردگار تمام راهها را برایش میگشاید: {وَالَّذِينَ جَٰهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا}؛(1)«و آنها که در راه ما [با خلوص نیت] جهاد کنند، به راههای خود هدایتشان خواهیم کرد».
جهادی که در این آیه به آن اشاره شده چند نوع است که بزرگترینش جهاد با نفس است؛ یعنی انسان وظیفهاش را انجام دهد و انجام دادن وظیفه از آنجایی که سخت است، به مبارزه با نفس احتیاج دارد. کسی که در راه خدا جهاد کند، خدا راهها را برای وی میگشاید: {وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ}؛(2)«و هرکس از خدا پروا کند، [خدا] برای او راه بیرون شدنی قرار میدهد و از جایی که حسابش را نمیکند به او روزی میرساند». تقوا یعنی عمل کردن به دستور پروردگار و بندگی کردن برای خدا. تقوا معنایش این است که در انجام دادن تمام فرمانهای الهی کوشا باشد. اگر وقت نماز است، نمازش را به جا آورد، اگر وقت کار و امرار معاش است، کار کند و در همین کار از راه حق منحرف نشود، خدا میفرماید: {رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَٰرَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ}؛(3)«مردانی که نه تجارت و نه داد و ستدی، آنان را از یاد خدا باز نمیدارد».
انسان باتقوا هنگام طلب علم باید برای یادگیری تلاش کند. باید هنگام نیاز بیندیشد و عقلش را در انتخاب راهها به کار گیرد؛ زیرا دین ما، دین عقلانیت
است و خدا در قرآن به بشر هشدار میدهد که: {أَفَلَا تَعْقِلُونَ}؛(1)«آیا تعقل نمیکنید». همچنین انسان باتقوا طبق فرمان الهی به پدر و مادر خود احسان میکند و احترام بسیار برایشان قائل میشود، تا آنجا که به آنان «اُف» نمیگوید. پروردگار میفرماید: {فَلَا تَقُل لَّهُمَا أُفّٖ}؛(2)«به آنها [حتی] اُف مگو». در روایت آمده است که اگر واژهای کوچکتر از کلمه «اُف» در لغت بود، خدا آن کلمه را به کار میبرد. پس اگر انسان به وظیفه خودش در همه جهات عمل کند، آنگاه خدا دربها را برایش میگشاید.
اگر زمانی دیدیم با وجود اینکه شخصی به وظایف الهی عمل نمیکند، دری برایش گشوده شده، بدانیم که برای امتحان است یا اینکه شاید توبه کند و بازگشت نماید.
حکایت شده است: روزی وزیری در راه رفتن به قصر پادشاه با حاجتمندی برخورد کرد. حاجتمند به وزیر گفت: حاجتی از پادشاه دارم، از تو میخواهم این نامه را به پادشاه برسانی. وزیر میخواست امتناع کند که حاجتمند به او گفت: تو از رساندن این نامه، ضرر نمیکنی؛ بلکه به یک حاجتمند کمک کردهای. وزیر قبول کرد و نامه را گرفت و به دست پادشاه رساند. پادشاه نامه را خواند. اول گفت: این حاجت را برآورده نمیکنم. وزیر گفت: والا حضرت تنها راه برآورده شدن حاجت او شمایید، کاری که میتوانسته انجام دهد، انجام داده است و نامه را به من داده تا به شما برسانم. بیش از این نمیتوانسته کاری انجام دهد، من نیز کاری را که میتوانستم انجام دهم، انجام دادم. من
نمیتوانستم حاجتش را برآورده کنم؛ زیرا این کار به دست شماست. اگر از دست شما کاری برمیآید، انجام بدهید، تو از من و آن حاجتمند پایینتر نباش. پادشاه دید سخن درستی است؛ ازاینرو حاجت حاجتمند را برآورده کرد.
خدای تبارک و تعالی میفرماید: کاری را که به عهده شماست انجام دهید و بقیهاش را به من واگذار کنید. اگر اینچنین کردید، پروردگار در دنیا قبل از آخرت مشکلات شما را حل میکند؛ زیرا خدا در قرآن فرموده است: {إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ فِي الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَٰدُ}؛(1)«ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند، در زندگی دنیا و روزی که گواهان به پا میخیزند یاری میدهیم».
هر کس بنده خوبی برای خالق باشد، خدا وی را در همین دنیا یاری میدهد. همچنین در روزی که گواهان شاهد اعمال ما هستند، گواهانی همچون ملائکه، پیامبر و ائمه (عليهم السلام) ، خوبان و دیگر مقربان و حتی دست و پای انسان علیه وی یا به نفعش شهادت میدهند. زمین نیز شهادت میدهد.
1) . سورة غافر، آیة 51.
خدای متعال میفرماید: {وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُوْلَٰئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ}؛(1)
«و آن کس که راستی آورد و آن را باور نمود؛ آناناند که خود پرهیزگاراناند».
مسلمانی که راستگویی را پیشه خود کند و آن را سرلوحه زندگیاش قرار دهد، رستگار خواهد شد. رستگاری در آخرت، همچون عزت و سربلندی در دنیا از آن صادقان است. کسی میتواند زندگی سعادتمندانهای داشته باشد که در زندگی با صداقت رفتار کند. صادق بودن اقسامی دارد: صادق بودن با خود، با پروردگار و با مردم که به هر یک به اختصار اشاره خواهد شد:
انسان باید با خودش صادق باشد و هرگز خودش را نفریبد. غالباً آدمی خودش را فریب میدهد؛ برای مثال اول سال درس نمیخواند و به خود تلقین میکند که وقت بسیار است، حالا امروز درس نخواندم، فردا میخوانم، فردا هم محول به پسفردا میکند و زمان را از دست میدهد. انسان در این مورد با خودش صادق نیست؛ چون وقت برخلاف تصور ما کوتاه و محدود است و
1) . سورة زمر، آیة 33.
باید از فرصتها استفاده کرد.
حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرمایند: «الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْر؛(1)فرصتها را مغتنم بشمارید که فرصت برقآسا گذرد». دانشآموز تنبل اگر آخر سال هم در امتحان قبول شود، چون واقعاً از وقتش استفاده مفید نکرده، سوادی ندارد و در آینده به درجات علمی بالا نمیرسد؛ زیرا موفقیت در امتحان همیشه دلیل بر دانشور بودن نیست. ممکن است سؤالی آمده باشد که او اتفاقاً پاسخ آن را میدانسته است.
همچنین انسان باید با خدا صادق باشد. وقتی میگوید: ای خدا من بنده توام، واقعاً اوامر مولای خود را اطاعت کند؛ اما اگر کاری که عملاً لازمه بندگی است، انجام ندهد، معنایش این است که در این ادعا خلاف میگوید؛ برای مثال اگر نماز نمیخواند و وقتی از او میپرسند: چرا نماز نمیخوانی؟ بگوید: خدا ارحم الراحمین است و اگر نماز هم نخوانیم؛ انشاءالله آمرزیده میشویم، او جرأت یافته که چنین جسارت کند و از امر مولایش سرپیچی کند؛ در حالی که بنده جرأت سرباز زدن از امر مولای خود را ندارد، پس او دروغ میگوید و بنده خدا نیست و با خدا صادق نیست، درست است که خدا «ارحم الراحمین» است؛ اما رحمتش برای کسی است که استحقاقش را داشته باشد. کسی که مستحق رحمت الهی نیست، رحمت شامل حالش نمیشود، زمانی که باران میآید، زمینی که حاصلخیز باشد، سبز میشود، چون قابلیت
1) . نهجالبلاغه، حکمت 21.
سبز شدن را دارد؛ اما زمین کویر یا شورهزار هر چند هم باران بر آن ببارد، سبز نمیشود؛ زیرا قابلیت ندارد، رحمت خدا نیز همه جا هست، بر همه نازل میشود؛ اما این ما هستیم که باید قابلیت برخورداری آن رحمت را داشته باشیم، پس به پروردگار، دروغ نگوییم، او دانای به همه چیز است و فریب نمیخورد.
شخصی نمازش ریاکارانه بود؛ زیرا دوست داشت مردم تحسینش کنند و او را آدم متدیّنی بدانند؛ در حالی که اگر کسی نمازش به این صورت باشد، باطل است. در خلوت نمازش را سریع میخواند؛ اما در حضور دیگران زیبا و آرام میخواند، البته خودش نیز از این حالت ناراحت بود. سرانجام نیمهشبی تصمیم گرفت به مسجد برود و دور از چشم دیگران با خدا نجوا کند، پس به مسجد رفت و مشغول نماز شد. در اثنای نماز، صدایی شنید و همان حالت شیطانی به سراغش آمد و با خود گفت: باید نمازم را در حضور این شخص به گونهای بخوانم تا فردا همه جا از من تعریف کند؛ ازاینرو نمازش را با طمأنینه خواند، بعد از نماز برگشت، ببیند کیست، دید جانوری از باران فرار کرده و در آنجا پناه گرفته، به خودش گفت: ای بدبخت تو همیشه برای مردم نماز میخواندی، حالا دیگر کارت به جایی رسیده که برای یک جانور نماز خواندی.
بنابراین همانطور که گفتیم باید با خدا صادق بود و باور داشت که خدا، فریب اعمال نادرست را نمیخورد؛ ازاینرو در روز قیامت بعضی از مردم میبینند که اعمال بسیاری انجام داده، نماز خوانده، روزه گرفته، حج رفته و کارهای دیگر انجام دادهاند؛ اما اعمالشان همچون ذرات غبار پراکنده و تباه شده و بیارزشاند و به فرموده قرآن: {وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُواْ مِنْ عَمَلٖ فَجَعَلْنَٰهُ هَبَاءً
مَّنثُورًا}؛(1)«و ما به سراغ اعمالی که انجام دادهاند میرویم و همه را همچون ذرات غبار پراکنده در هوا قرار میدهیم».
وقتی از روزنه پنجره، آفتاب میتابد، ذرات غباری در هوا دیده میشود که در زبان عربی «هباء» نام دارد. آیا این ذرههای کوچک ارزشی دارد؟ خیر؛ هیچ ارزشی ندارد. در قیامت برخی از مردم میبینند با وجود اعمال بسیاری که انجام دادهاند، چیزی در نامه اعمالشان ثبت نشده است، میپرسند: اعمالم کجاست؟ میگویند: اعمال تو که برای خدا نبوده که حالا توقع پاداش داری، بنابراین باید با خدا صادق بود تا رستگار شد.
همچنین انسان باید با مردم نیز صادق باشد. در روایت آمده است: «فِي الصِّدْقِ السَّلَامَةُ؛(2)سلامت در راستگویی است». غالباً افراد وقتی گرفتار مشکلی میشوند، برای نجات خود دروغ میگویند و خیال میکنند، بدین وسیله خود را نجات میدهند؛ ولی نجات در راستگویی است؛ زیرا هنگامی که کسی به مردم خلاف حقیقت را بگوید، وقتی کشف شود، آبرویش میرود و اعتماد مردم از او سلب میشود؛ برای مثال کسانی هستند وقتی پول قرض میخواهند، فوراً به آنها داده میشود؛ زیرا مردم باور دارند که آدم خوشحسابی است. وقتی میگوید: فلان وقت پول را میپردازم، به قولش عمل میکند؛ اما کسی که خوشقول نباشد؛ یعنی با مردم صادق نباشد و هنگام پرداخت بدهیاش هر روز به بهانهای آن را به بعد محول کند و به همین صورت دائماً سعی کند با
دروغ خود را نجات دهد، در نتیجه اعتماد مردم از او سلب میشود؛ ازاینرو وقتی هم به مشکل برخورد کند، کسی کمکش نخواهد کرد و خودش ضرر میکند.
بنابراین انسان باید همواره با مردم صادق باشد؛ حتی اگر میبیند راست گفتن اکنون موجب ضررش میشود، بداند که در واقع موجب ضررش نخواهد شد؛ برای مثال اگر نزدیک امتحانات است و دانشآموزی به جای درس خواندن مشغول بازی شود و به پدرش دروغ بگوید رفتهرفته به دروغ عادت میکند. اینگونه هم نیست که باطل همیشه باقی بماند، هر دروغی روزی کشف میشود و هر راستی هم حتی اگر مردم باور نداشته باشند، روزی کشف خواهد شد.
ابوذر از صحابه نزدیک پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و به راستگویی معروف بود. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) دربارهاش فرمود: «روی زمین و زیر آسمان راستگوتر از ابوذر در زمان خودش نیست»،(1)همیشه راست میگفت، هم با خودش، هم با خدا، هم با خلق خدا صادق بود.
او حتی در شرایط سخت زمان عثمان دروغ نگفت و با خدای خود صادق بود. هر چیز خلاف شرعی میدید، برمیآشفت و حقیقت را بیان میکرد، اذیتش هم میکردند؛ اما این دردها موقت است. تحمل رنج در راه خدا، چند روزی بیشتر نیست؛ اما آثارش میماند. اکنون بعد از هزار و چهارصد سال ما ابوذر را مدح میکنیم؛ زیرا راستگو بود، روز قیامت هم در درجات عالی بهشت جا دارد.
1) . اختصاص، ص13.
برای مثال اگر معلم از دانشآموز تکلیف بخواهد و او به دروغ بگوید یادم رفت دفترم را بیاورم، اگر بگوید: ننوشتهام، معلم ناراحت میشود؛ اما میفهمد که وی فرد صادقی است و به گفتهاش اعتماد میکند.
زمانی که در سال چهارم ابتدایی درس میخواندم، یک روز معلم گفت: دفترها را روی میز بگذارید، میخواهم تکالیف را ببینم. شاگرد اول کلاس گفت: آقا فراموش کردهام دفترم را بیاورم، معلم با وجود توجهی که به شاگرد اول داشت، گفت: برای اینکه بفهمیم حقیقت را گفتی، برو دفترت را از خانه بیاور. او رفت و چند دقیقه بعد با دفتر و تکلیف نوشته شده آمد. او راست گفت و آبرویش حفظ شد: «النّجاةُ في الصِّدْقِ».
بنابراین اگر انسان یک بار، دو بار، سه بار سر مردم کلاه بگذارد، بالاخره فاش میشود. آیه میفرماید: {وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَٰطِلُ إِنَّ الْبَٰطِلَ كَانَ زَهُوقًا}؛(1)«و بگو حق آمد و باطل نابود شد، یقیناً باطل نابودشدنی است»؛ یعنی باطل چیزی است که نمیتواند دوام یابد. باطل ممکن است چند روزی باشد؛ اما دوام ندارد و حق چیزی است که دوام دارد و سبب کسب آبرو میشود.
1) . سورة اسراء، آیة 81.
خدای متعال میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ كُونُواْ قَوَّٰمِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَىٰ أَنفُسِكُمْ...}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، پیوسته به عدالت قیام کنید و برای خدا گواهی دهید، هرچند به زیان خودتان باشد».
طبق نظریه روانشناسان در باب غرایز، قویترین غریزه انسانی، غریزه حب ذات است. بشر دارای غرایز و امیال نفسانی متفاوتی است؛ مانند غریزه گرسنگی و تشنگی، دوست داشتن فرزند، حبّ جاه و مقام، غریزه جنسی و... اما حب ذات، قویترین غریزه انسانی است و معمولاً اگر تعارضی بین این غریزه و دیگر غرایز پیش بیاید، انسان غریزه حب ذات را ترجیح میدهد.
در باب آفرینش غرایز باید توجه داشت که خدای تبارک و تعالی، حکیم است و شخص حکیم، چیزی را بیهوده نمیآفریند. {مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَٰطِلًا}؛(2)«پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریدهای». اما چیزی را که خدا در وجود انسان یا در جهان قرار داده، باید در مجرای صحیحش استفاده شود؛ وگرنه همان خیر به شر تبدیل میشود.
برای مثال آتش آفریدۀ خداست. خدا آتش را به نفع بشر خلق کرده است؛ اما اگر به شکل ناصحیح از آن استفاده کند، به ضررش تمام میشود. این دلیل نمیشود که خالق آتش کارش باطل باشد؛ بلکه استفاده شخص ناصحیح بوده است؛ وگرنه آتش از ضروریات زندگی است. غرایز نیز همین حالت را دارند. آنها ضامن حیات و بقای زندگیاند؛ اما گاهی اوقات انسان به شکل ناصحیح از آنها استفاده میکند و بنابراین مایه شر میشود؛ ازاینرو خدای کریم میفرماید: {مَّا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٖ فَمِنَ اللَّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٖ فَمِن نَّفْسِكَ}؛(1)«هر چه از خوبیها به تو میرسد، از جانب خداست و آنچه از بدی به تو میرسد، از خود توست».
خالق، غریزه حب ذات را خلق کرده است. این غریزه نیز در جای خود برای انسان مایه خیر است؛ زیرا همین حب ذات است که باعث پیشرفت بشر میشود؛ برای مثال کسی که کار میکند تا پولی به دست آورد، یا درس میخواند تا کسب علم کند یا هر زحمت و رنجی که انسان در طول حیات متحمل میشود تا در مقابلش چیزی به دست آورد، یا زمانی که خطری متوجهاش شد، فرار میکند و میکوشد خطرات را از خودش دور کند، اینها همه نشانه حب ذات است، نشانه این است که خودش را دوست دارد و طالب بقا و پیشرفت خودش میباشد. همه اینها به نفع انسان است تا زمانی که در جای صحیح خودش باشد.
گفتیم غریزه حب ذات سبب میشود تا انسان هر چه را به نفع خود میداند،
1) . سورة نساء، آیة 79.
دوست داشته باشد و هر چه را به ضررش میبیند، نپذیرد و از خود دور کند. حال بحث بر سر این است که مورد درستی پیش میآید که مغایر با خواسته انسان است و او بر اساس غریزه حب ذات باید آن را دفع کند، از آن طرف عقل میگوید حق را باید پذیرفت و در برابر آن گردن نهاد، پس با این تضادی که بین عقل و نفس پیش میآید چه باید کرد؟
برای روشن شدن موضوع به داستان زیر توجه شود: روزی ابوجهل با ابوسفیان با یکدیگر ملاقات کردند و ابوسفیان از ابوجهل پرسید که آیا آنچه محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) میگوید، صحیح است یا نه؟ ابوجهل گفت: بله؛ تمام آنچه محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) میگوید، حق است و صحیح، گفت: اگر اینگونه است، چرا به او ایمان نمیآورید؟! ابوسفیان گفت: زیرا ما همیشه در همه کار رقیب بنی هاشم بوده و سعی کردهایم در هر پست و مقامی از آنها عقب نمانیم، تا اینکه از میان آنها پیامبری ظهور کرد، پیامبری که در گفتارش امین است؛ ولی ما چگونه ادعا کنیم که ما هم پیامبری داریم؛ زیرا این مورد در اختیارمان نیست؛ بلکه در اختیار پروردگار است؛ از این جهت اگر پیامبریاش را بپذیریم، مزیتی برای بنیهاشم میشود، مزیتی که ما از آن محروم خواهیم بود.(1)بنابراین حبّ ذات سبب شد تا ابوجهل برای همیشه به سعادت پشت کند و با انتخاب خود، راه جهنم را برگزیند.
درست است که حب ذات وجودش برای حیات آدمی، ضروری است؛ ولی گاهی ارزشهایی والا و حقیقی مانند عدالت، راستگویی و... پیش میآید که رشد در سایه پذیرفتن آنها و گذشتن از حبّ ذات است.
1) . ر.ک: تفسیر قمی، ج1، ص274.
خدا در قرآن کریم میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ كُونُواْ قَوَّٰمِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَىٰ أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَٰلِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، پیوسته به عدالت قیام کنید و برای خدا گواهی دهید، هر چند به زیان خودتان یا پدر و مادر و خویشاوندان شما باشد».
پروردگار میفرماید: پیوسته به عدالت قیام کنید. «قوّام» اسم مبالغه به معنای زیاد قیام کننده است؛ یعنی عدالت را همیشه پاس دارید که مصداق این عدالت در هنگام شهادت دادن است. آیا کسی حاضر میشود علیه خودش یا پدر و مادرش یا فامیلش شهادت دهد؟ این کاری بسیار سخت و خلاف حب ذات است. ولی خدای متعال به فرد مؤمن، فرمان برپایی عدالت و گذشتن از حب ذات را در همه جا، از جمله در هنگام شهادت دادن میدهد.
بنابراین قطعاً رشد و صلاح انسان و جامعه در این است و اینقدر مسئله عدالت مورد تأکید خدا است که در آیه دیگری میفرماید: {وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنََٔانُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ}؛(2)
«نباید دشمنی گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نکنید، عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است». یعنی مواظب باشید که دشمنی و داشتن کینه و بغض از کسی، عدالت شما را تحتالشعاع قرار ندهد. اگر انسان به آن اندازه از درجه کمال رسید که چیزی را حتی اگر به ضررش باشد؛ اما رضای خدا در آن باشد انجام دهد به رستگاری رسیده است.
جنگ جمل به تحریک طلحه و زبیر بود. آنها عایشه را برای جنگ با
حضرت علی (عليه السلام) برانگیختند و زبیر هم عامل اصلی بود. امام علی (عليه السلام) در روز رویارویی دو سپاه به زبیر نزدیک شد. زبیر پسر عمه حضرت علی (عليه السلام) است. پس آنقدر به او نزدیک شد که گردنهای دو اسب کنار هم قرار گرفت. حضرت علی (عليه السلام) به وی گفت: آیا به خاطر داری که روزی من و تو در خدمت پیامبراکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) نشسته بودیم، ایشان به تو رو کردند و پرسیدند: آیا علی (عليه السلام) را دوست داری؟ تو گفتی: آری، او را دوست میدارم؛ آنگاه پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به تو فرمود: روزی خواهد آمد که در جنگ رویاروی علی (عليه السلام) میایستی و با او میجنگی و در آن روز تو ظالمی. زبیر کمی فکر کرد و گفت: «لا حول ولا قوة إلّا باللّه». این قضیه را فراموش کرده بودم. حضرت گفتند: حالا که یادت آمد، خطایت را اصلاح کن؛ زیرا خدا توبهپذیر است و تا لحظه آخر، توبه بنده را میپذیرد.
اینجا بود که تصمیم گرفت برگردد و توبه کند، پسرش عبدالله از حالت پدر متوجه موضوع شد و به او گفت: آیا شمشیر پسر ابیطالب را دیدی و ترسیدی؟
در اینجا انسان عاقل و مؤمن که با آیات الهی آشناست، عار را میپذیرد و از راه حق به خاطر نپذیرفتن عار منصرف نمیشود؛ مگر امام حسین (عليه السلام) در روز عاشورا نفرمود: «وَالْعَارُ أَوْلَى مِنْ دُخُولِ النَّار؛(1)ننگ بهتر از دوزخی شدن است». اگر چیزی مورد رضای خداست باید انجام داد، هرچند سبب شود عدهای نادان انسان را مسخره کنند؛ زیرا ریشخند آنان بهتر از این است که انسان برای همیشه در آتش جهنم جاودانه شود، به هر حال این سخن زبیر را برانگیخت و
1) . مناقب آل ابی طالب (عليهم السلام) ، ج4، ص68.
به جای توبه به سپاه حضرت علی (عليه السلام) حمله کرد. حضرت هم به اصحاب گفتند: کسی کاری به کارش نداشته باشد، راه را برایش باز کنید که او در حالت غضب است. پس از این کار از جنگ کناره گرفت بدون آنکه خطایش را اصلاح کند، سپس شخصی به او حمله کرده، سرش را از بدن جدا نمود که این شخص هم بعدها از خوارج شد و امیر مؤمنان (عليه السلام) در مورد هر دوی آنها فرمود: «القاتل والمقتول كلاهما في النار؛ قاتل و مقتول هر دو در دوزخاند». این عاقبت کسی است که حق را به خاطر هوای نفسش زیر پا میگذارد.(1)
جریان دیگری نیز در صدر اسلام اتفاق افتاد که قهرمان این داستان، درست عکس زبیر عمل کرد و نامش به منزله شخص رستگار در تاریخ ثبت شد. عبدالعزّی در یکی از قبایل بزرگ عرب میزیست. عمویش شیخ قبیله بود و از آنجا که پسری نداشت، ریاست قبیله بعد از او به عبدالعزّی میرسید و افزون بر واگذاری ریاست قبیله به او بنا بود که داماد عمویش نیز بشود؛ ولی در آن زمان که آوازه اسلام همه جا پیچیده بود، او با شنیدن آیات قرآن و آشنایی با عقاید اسلام مسلمان شد. عمو فهمید که او مسلمان شده، به او گفت: از اسلام برگرد، در غیر این صورت تو را از ریاست قبیله محروم میکنم؛ اما او نپذیرفت. گفت: دخترم را به ازدواجت درنمیآورم. گفت: مهم نیست. گفت: پولهایت را میگیرم، گفت: بگیر. گفت: تو را از قبیله اخراج میکنم، گفت: اخراج کن؛ ازاینرو عمویش هر چه داشت، از وی گرفت، حتی لباسهای تنش را، به صورتی که برای پوشاندن خود دو پارچه از مادر گرفت و آن را مانند احرام به دور خود پیچید و به مدینه آمد. وقتی پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) از جریان
1) . ر.ک: امالی، شیخ طوسی، ص137.
او باخبر شد، عمل او را ستود و از آن به بعد نامش را «عبدالله ذوالبجادین» گذاشت؛ یعنی کسی که دو لا پارچه بر خودش پیچیده است. بعد از مدتی هم عبدالله در یکی از جنگهای پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) شرکت کرد و شهید شد.(1)
این جریان نشان میدهد که اعتقاد به آخرت، ارزشها را تغییر میدهد؛ به گونهای که انسان تمام ارزشها و لذتهای آنی دنیا، از قبیل پول و ریاست و دیگر لذایذ دنیوی را زیر پا میگذارد تا به حق برسد؛ ازاینرو نام نیکش هم در دنیا و هم در آخرت جاودانه میشود. پس اگر خواهان رستگاری هستیم، مواظب باشیم که حب ذات مانع از دیدن حقایق نشود یا اگر دیدیم آن را انکار نکنیم.
1) . امتاع الأسماع، ج14، ص53.
خدای متعال میفرماید: {لَتَرْكَبُنَّ طَبَقًا عَن طَبَقٖ}؛(1)«که قطعاً از حالی به حالی برخواهید نشست».
هر انسانی در طول حیاتش شاهد پستی و بلندیهای بسیاری در زندگی است. زندگی خط راست و بدون نوسان نیست؛ بلکه به قول علما «بقاء الحال من المحال؛ باقی ماندن بر یک حالت، از محالات است». هرگز دنیا برای هیچکس به یک حالت باقی نمیماند. انسان پیروز کسی است که بتواند در حالات مختلف، توازن درونش را حفظ کند که البته کار سخت و مشکلی است و جز با ایمان به پروردگار و توکل بر او امکانپذیر نخواهد بود.
بسیاری از افراد در نوسانات زندگی، تعادل اخلاقی خود را از دست میدهند. روزی سوار تاکسی شدم راننده تاکسی گفت: روزی از تجار و ثروتمندان شهر بوده است؛ ولی به سبب پیشآمدهای زمانه، داراییاش را از دست داده و مدتی هم به زندان رفته و پس از آزادی از زندان، مشغول کار با تاکسی شده است که مالکش نیز دیگری است. وی در مورد گرفتاریهایش
1) . سورة انشقاق، آیة 19.
گفت: هرچند خدا پول را از من گرفت؛ ولی با گرفتن پول، همه چیز را از من گرفت، گفتم: یعنی چه که همه چیز را از تو گرفت؟! گفت: یعنی دین و ایمان را هم با آن پول از من گرفت، گفتم: یعنی الآن نماز نمیخوانی؟! گفت: نه، روزه نمیگیری؟ نه و... به او گفتم: خدا دین را از تو نگرفت، این خودت بودی که این هدیه الهی را از دست دادی.
هدیه دینداری از جانب پروردگار به او داده شده و او آن را ردّ کرده است. زمانی که او گرفتار فقر و زندان شده، به جای اینکه بیشتر به سوی خدا آید، ایمان و توازن درونش را از دست میدهد و نه تنها دنیایش را میبازد؛ بلکه زندگی ابدیاش را نیز متزلزل میسازد و فکر میکند حالا که پولش رفته، پس دیگر دنیا به آخر رسیده است و باید تمام اعتقادش را ترک کند.
اما برعکسِ وی افراد فقیری بودهاند که روزگار به آنان رو کرده و چند روزی پول و رفاه به زندگیشان راه یافته و همین سبب غرور و طغیانشان شده است. خدا میفرماید: {كَلَّا إِنَّ الْإِنسَٰنَ لَيَطْغَىٰ * أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنَىٰ}؛(1)«به یقین انسان طغیان میکند از اینکه خود را بینیاز ببیند». بنابراین برنده کسی است که در نوسانات زندگی خود را نمیبازد و با ایمان ثابت و استوار راهی آخرت میشود.
در اینجا دو نکته قابل ذکر است:
اول: اینکه گرفتاری دنیا استثناپذیر نیست، پروردگار دنیا را به گونهای خلق کرده که هر کس در این دنیا قدم گذاشت، باید گرفتار نابسامانیها شود و با آن دست و پنجه نرم کند. خدا میفرماید: {لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَٰنَ فِي كَبَدٍ}؛(2)«که ما
انسان را در رنج آفریدیم (و زندگی او پر از رنجهاست)».
اینگونه نیست که گروهی نورچشمی از بلاها مصون باشند، ما از پیامبران و اولیای الهی عزیزتر نزد پروردگار نداریم؛ اما میبینیم همین اولیای الهی نیز گرفتار سختیها شدند؛ به طوری که عدهای از آنان کشته شدند، بسیاری از آنان هجرت کردند، همه مورد استهزاء و مسخره دیگران بودند، حتی بعضی از نظر جسمی گاهی بیمار بودند.
دوم: اینکه خدا انسانها را امتحان میکند: {أَوَلَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٖ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ}؛(1)«آیا آنها را نمیبینند که در هر سال، یک یا دو بار آزمایش میشوند؟!» مصداق آیه این بود که هر سال پیامبر مجبور بودند برای دفاع از مسلمانان جنگی داشته باشند و شرکت در این جنگها برای منافقان خیلی سخت بود و همین برایشان امتحان محسوب میشد؛ اما آیه عمومیت دارد و گویای این مطلب است که هر انسانی مرتب امتحان میشود و در این حالت کسانی که بتوانند فکرشان، رفتارشان و عملشان را کنترل کنند و استوار و ثابتقدم بمانند، در امتحان پیروزند. خدا میفرماید: {إِنَّ الَّذِينَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَٰمُواْ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَٰئِكَةُ أَلَّا تَخَافُواْ وَلَا تَحْزَنُواْ...}؛(2)«به یقین کسانی که گفتند پروردگار ما خدای یگانه است، سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند که نترسید و غمگین مباشید...».
امام رضا (عليه السلام) از جمله اولیای الهی هستند که با نگرشی در حیات مبارکشان این مطلب کاملاً مشهود است. ایشان بعد از شهادت پدر گرامیشان، امام موسی
کاظم (عليه السلام) تحت نظارت شدید هارون درآمدند؛ به طور مثال هارون یک بار به مأموران خود امر کرد برای تفتیش به خانه امام رضا (عليه السلام) بروند و اموال موجود در خانۀ ایشان را غارت کنند. آنان نیز به منزل حضرت یورش بردند. حضرت رضا (عليه السلام) هجده خواهر داشتند همه آنان را در اتاقی جمع کردند. مأموران نیز هر چه بود، مصادره کردند تا نوبت به آن اتاق رسید. حضرت (عليه السلام) جلو در ایستادند و اجازه ورود به آنها ندادند و فرمودند: هر چه در این اتاق هست، خودم تحویل میدهم. آنگاه از زنان خواستند هر چه زیور دارند حتی چادرهایشان را بدهند تا تحویل مأموران دهند؛ به گونهای که هنگام اقامه نماز، تنها یک عبا داشتند و به نوبت نماز میخواندند. حضرت زمانی اینگونه در فشار بودند.(1)
روزی نیز آن حضرت ولیعهد شدند و از نظر ظاهر در ناز و نعمت به سر میبردند. مأمون قصری در اختیار حضرت گذاشته بود که در آنجا زندگی کنند. هر چند در آنجا نیز حضرت زندانی بودند - زیرا وقتی انسان تحت نظارت باشد، خانه کوچک و قصر تفاوتی ندارد - . امام (عليه السلام) در آن قصر نیز بسیار ساده میزیستند، در مدینه غذایشان ساده بود، هنگامی هم که به مرو آمدند، جز غذای ساده تناول ننمودند؛ هرچند از لحاظ مقامی به جایی رسیده بودند که وزیر مأمون به نام ذوالریاستین که همه کاره بود، برای گرفتن یک امضاء در تأیید املاک و مستغلاتش نزد حضرت میآمد که در صورت به خلافت رسیدن ایشان، داراییاش را از دست ندهد که البته حضرت برایش امضا نکرد. روزی حضرت جانش در معرض خطر و کشته شدن بود و یک روز هم قدرت داشتند با یک کلمه هزاران نفر را به کشتن دهند؛ ولی حضرت
1) . عيون اخبارالرضا (عليه السلام) ، ج2، ص161.
در هر دو حالت، رفتار یکسانی داشتند و در هر شرایطی، دو هدف داشتند: تبلیغ دین و سامان دادن به امور مسلمانان. در همه حالات ابایی از گفتن حق نداشتند و هیچگاه قدرت ظاهری حکام تأثیری بر ایشان نداشت.
یک روز در حالی که مأمون در کنار حضرت نشسته بود، دزدی را نزد او آوردند. وقتی مأمون به قیافهاش نگاه کرد، دید پیشانیاش بر اثر سجده زیاد پینه بسته، به او گفت: آیا درست است که با این همه سجده و کارهای نیک به تو نسبت دزدی دهند؟ وی در پاسخ گفت: از روی اضطرار و ناچاری دزدی کردهام؛ چرا که حق مرا از بیتالمال منع کردی.
مأمون گفت: تو چه حقی در بیتالمال داری؟
او در پاسخ گفت: خدای متعال خمس را شش بخش کرده است و میفرماید: «بدانید هرگونه غنیمتی که به شما برسد، خمس آن برای خدا و پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و برای ذیالقربی و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه است».(1)همچنین تو که خود ناپاکی، نمیتوانی دیگری را محاکمه کنی و حکم شرع را بر او اجرا کنی؛ زیرا حاکم شرع باید عادل باشد، خدا میفرماید: «آیا مردم را به نیکی دعوت میکنید؛ اما خودتان را فراموش میکنید؟!»(2)
مأمون متحیر ماند در جواب او چه بگوید. پس به حضرت رو کرد و گفت: یابن رسول الله چه میگویی؟
حضرت فرمودند: {قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَٰلِغَةُ}؛(3)«بگو: برهان رسا ویژۀ خداست».
اگر دلیلی در جواب او داری بیاور.
آنگاه دزد در ادامه گفت: از شرط عدالت که بگذریم، بنده حق ندارد بر مولای خودش حکم براند.
مأمون گفت: چطور؟
گفت: چون که مادر تو کنیز بوده و پدر تو آن را با پول مسلمانان خریده و من هم یکی از مسلمانانم و از این کار پدرت راضی نبودم. پس این بیع باطل بوده و تو که نتیجه این بیع هستی، مِلک مسلمانان هستی و من هم یکی از مسلمانان و یکی از مولاهای تو هستم.
مأمون که در وضع سختی قرار گرفته بود، سعی کرد با سیاست خود را کنترل کند؛ ازاینرو گفت: یابن رسول الله! چه میگویید؟
حضرت فرمودند: {قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَٰلِغَةُ}؛ «برهان رسا ویژۀ خداست». جواب داری بده.
مأمون که میخواست خود را از این درگیری خلاص کند، دستور داد دزد را آزاد کنند؛ اما در روایت آمده است که بعد از این جریان، مأمون بر کشتن حضرت (عليه السلام) تصمیم گرفت.(1)
جریان برگزاری نماز عید حضرت نیز که مشهور است. حضرت در جمع درباریانی که با تجمل و جلال ظاهری راهی نماز شده بودند، در کمال سادگی با پای برهنه بدون تشریفات به قصد نماز حرکت کردند و همگان را به شگفتی و تأسی واداشتند؛ به طوری که تمام درباریان چکمهها را از پا درآوردند،
1) . عیون أخبارالرضا (عليه السلام) ، ج2، ص237.
تجملات را کنار گذاشتند و با پای برهنه دنبال حضرت به راه افتادند.(1)این است راه آموزگاران بشریت در نوسانات زندگی که هرگز تعادل اخلاقی خود را از دست نمیدهند.
چکیدة سخن آنکه: انسان مؤمن در همه حال مجری فرمانهای الهی خواهد بود. چیزی که خدا امر فرموده، در حالات مختلف ثابت است و تغییر نمیکند.
برای مثال خدا از ما نماز خواسته، آن هم به خاطر تربیت نفس و سعادت ما. پس اگر روزی کسی فقیر بود، باید نماز بخواند و اگر شرایط زمانی تغییر کرد و ثروتمند شد، باز هم نماز بر او واجب است؛ زیرا او را میسازد؛ ازاینرو باید همواره فرمان الهی را اجرا نمود.
احکام الهی همواره ثابت است؛ اما هنگامی که شرایط شخص تغییر میکند، آنگاه میگوید: در این حالت این حکم شرع، مناسب شأن من نیست؛ اما چنین نیست؛ زیرا احکام خدا برای همه است و باید آنچه را خدا از انسان خواسته در تمام حالات و شرایط ادا کند. اگر فرد اینگونه عمل کند در امتحانهای بزرگ، شکست نخواهد خورد.
1) . مناقب آل ابی طالب (عليهم السلام) ، ج3، ص479.
خدای متعال میفرماید: {إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَٰنُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُواْ}؛(1)«در حقیقت جز این نبود که به سبب پارهای از آنچه [از گناه] حاصل کرده بودند شیطان آنان را بلغزانید».
بسیار مهم است که بدانیم شیطان چگونه میتواند در عدهای نفوذ کند و گاهی تا جایی پیش رود که عاقبت کافران را برای آنها رقم زند؟ برای روشن شدن سؤال، جریان جنگ احد و طرز عملکرد مسلمانان را در این جنگ متذکر میشویم:
پیامبراکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) نقشه جنگ احد را به شکل صحیح و کامل برای مسلمانان بیان فرمودند. در پشت جبهه، تپهای قرار داشت که پنجاه نفر تیرانداز را برای جلوگیری از شبیخون دشمن بر فراز آن قرار دادند و به آنها سفارش کردند که در هر حالتی، چه شکست و چه پیروزی لشکر اسلام، پست خود را رها نکنند و این دستور از نظر نظامی مهمترین کار بود. دشمن از روبهرو با مسلمانان درگیر شد و مسلمانان آنها را شکست دادند و به عقب راندند. کفار نیز فرار کردند و مسلمانان از فرصت به دست آمده استفاده کردند و مشغول
1) . سورة آل عمران، آیة 155.
جمعآوری غنائم شدند. اکثر مأموران حفاظت از پشت جبهه با دیدن این حالت، فرمایش پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) را از یاد بردند و از تپه به پایین سرازیر شدند تا از قافله عقب نمانند. در این لحظه مشرکان که منتظر چنین فرصتی بودند، از پشت سر به مسلمانان حمله کردند و پیروزی ابتدایی به شکست تبدیل شد. این نافرمانی سبب شهید شدن هفتاد نفر از مسلمانان شد. عده زیادی از مسلمانان نیز فرار کردند.
سؤال اینجاست که چرا در میان صدها نفری که در کارزار شرکت کردند، تنها هشتاد نفر سربلند شدند؟ ده نفر همچون امیرالمؤمنین (عليه السلام) با پیامبر ماندند، به اضافه هفتاد شهید؛ ولی عده زیادی از ترس جان فرار کردند و تقریباً سی و هشت نفر از پنجاه نفری که مسئول حفاظت از پشت جبهه بودند، از امر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) سرباز زدند و به طمع جمعآوری غنائم - که صد در صد پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به طور مساوی میان همه تقسیم میکردند - پست خود را رها کردند. اینها که به پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به عنوان فرستاده خدا ایمان آورده بودند و دین آباء و اجدادشان را ترک کرده بودند و معجزات پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) را که ما به غیر از قرآن فقط به گوشمان رسیده از نزدیک دیده و لمس کرده بودند، از نزدیک با پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) گفتگو کردند و کلام وحی را از خود ایشان شنیدند، با چنین شرایط و موقعیت خوبی که داشتند، چطور شد که دنیا و هوای نفس آنان را فریب داد و سبب شد همه چیز را فراموش کنند و این خسارات بزرگ را به بار آورند؟!
آیه قرآن درست به همین نکته اشاره میکند و سؤال را پاسخ میدهد: {إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْاْ مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَٰنُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُواْ}؛(1)«کسانی که
1) . سورة آل عمران، آیة 155.
در روز روبهرو شدن دو جمعیت با یکدیگر (در جنگ احد) فرار کردند، شیطان آنها را بر اثر بعضی از گناهانی که مرتکب شده بودند، به لغزش انداخت».
آنان به خاطر گناهانی که قبلاً انجام داده بودند لغزیدند، انسان فکر نکند اگر مرتکب یک گناه شود، حتی اگر گناه کوچکی باشد اثری بر سرنوشت او نخواهد داشت؛ زیرا ارتکاب یک گناه مانند این است که قفل در انبار گناه را باز کرده باشد. باز کردن در با کلید، کار سادهای است؛ اما اگر در باز شد، ممکن است مشکلات زیادی به بار آید.
برای مثال شاید دزدی پشت در بایستاد و بچهای بگوید که درست است پدرم گفته در را باز نکن؛ اما اگر کلید را در قفل بگذارم و بازش کنم، چه میشود؟! این کار در نظر یک کودک، کار کوچکی است؛ ولی عواقب آن میتواند بس خطرناک باشد.
انسانی هم که گناهی مرتکب میشود، معنایش این است که در واقع در را برای حضور شیطان باز کرده است و وقتی در برای شیطان باز شد، او سبب میشود که انسان گناهان بزرگتری مرتکب شود. پس هر گناهی که انجام داد، گناه بزرگتری را به دنبال دارد. گویا همان حلقههای زنجیر به هم متصلاند که کشیدن حلقه اول، سبب کشیده شدن حلقه دوم میشود و حلقه دوم، حلقه سوم را به دنبال خود میکشد و به همین ترتیب.
آنگاه نتیجه این میشود: {ثُمَّ كَانَ عَٰقِبَةَ الَّذِينَ أَسَُٰٔواْ السُّوأَىٰ أَن كَذَّبُواْ بَِٔايَٰتِ اللَّهِ وَكَانُواْ بِهَا يَسْتَهْزِءُونَ}؛(1)«سپس سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به مسخره گرفتند». یعنی
1) . سورة روم، آیة 10.
عاقبت گناه به تکذیب آیات الهی و در نهایت کافر شدن انسان منجر میشود. هیچگاه یک گناه این حالت را ایجاد نمیکند؛ ولی طبیعت انسان بدینگونه است که انجام دادن یک گناه او را به سمت معصیت بعدی سوق میدهد. پس گناه اول گناه دوم را میکشد. به همین ترتیب تا کارش به جایی میرسد که آیات الهی را تکذیب میکند و کافر میشود. این حالت همان قصه است که «تخم مرغ دزد، شتر دزد میشود».
برای مثال در روایت آمده است: کسی که برای حج مستطیع شود با این حال حج نرود، در حالی میمیرد که یهودی یا نصرانی است؛(1)
یعنی در لحظه احتضار، شیطان سراغش میآید؛ ولی اطرافیان متوجه نیستند؛ چون شخص در حال احتضار پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) ، امیر مؤمنان (عليه السلام) ، فرشتهها وشياطین را میبیند؛ پس کسی که این گناه کبیره را انجام دهد؛ یعنی حج نرفته، در این لحظه شیطان به راحتی فریبش میدهد و ایمانش را میگیرد.
آیه شریفه میفرماید: {كَمَثَلِ الشَّيْطَٰنِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَٰنِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِّنكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَٰلَمِينَ}؛(2)«کار آنها همچون شیطان است که به انسان گفت: کافر شو [تا مشکلات تو را حل کنم] اما وقتی کافر شد، گفت: من از تو بیزارم، من از خدا که پروردگار عالمیان است، بیم دارم». وقتی شخص به کفر مُرد، شیطان میگوید: به من ربطی ندارد، میخواستی فریب مرا نخوری. پس کسانی که راه سعادت را میپیمایند، متوجه باشند هر نقطه ضعفی را که در ضابطه و چارچوب عقل و دین، نقطه ضعف است و در وجود انسان رخنه
کرده و سبب شده از جاده مستقیم خارج شود، رفع کند؛ وگرنه همان تاریکی و تزلزل، راهی برای نفوذ شیطان میشود.
روزی شخصی نزد پیامبراکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) آمد و به ایشان عرض کرد: مرا نصیحت کنید! پیامبر فرمودند: دروغ نگو؛ گفت: دیگر چه؟ باز حضرت فرمودند: همین که گفتم، سعی کن هرگز در زندگی دروغ نگویی؛ او هم پذیرفت و رفت. فردا تا خواست کار خلافی انجام دهد، با خود اندیشید که اگر رفتم مسجد و پیامبر خدا از من پرسید: آیا کار خلافی انجام دادهای یا نه، چه بگویم؟ اگر بگویم: نه، دروغ گفته و من عهد بستهام که دروغ نگویم. اگر بگویم: بله، آبرویم رفته، پس از انجام کار خلاف منصرف شد. مرتبه بعد با یک طاعت واجبی روبهرو شد، که حوصله انجامش را نداشت، باز اندیشید که اگر پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) به من فرمود: آیا تو این طاعت را انجام دادهای یا نه، چه بگویم؟ اگر بگویم بله، دروغ گفتهام و اگر بگویم نه، آبرویم میرود.(1)پس بدین ترتیب در مواجهه با هر گناهی از انجامش خودداری کرد و هر طاعت واجبی را انجام داد و به بنده خوب خدا تبدیل شد.
دروغی که به نظر کوچک میآید، از گناهان کبیره است و در حدیثی از معصومین داریم که تمام گناهان در صندوقی جمع میشود و کلید قفلش دروغ است.(2)
درباره طاعت و بندگی خدا نیز چنین است. انجام طاعت راه را برای طاعت بزرگتر باز میکند؛ برای مثال حر بن یزید ریاحی که به قصد جلوگیری از بازگشت امام حسین (عليه السلام) و یارانش راه را بر آن حضرت بست؛ چون رفتارش با امام به گونهای بود که مورد خشنودی خدا قرار گرفت، عاقبت به خیر شد؛ ازاینرو نزد امام حسین (عليه السلام) رفت و توبه کرد و توبهاش نیز پذیرفته شد و موفق شد جان خود را فدای امام حسین (عليه السلام) کند و جزء شهدای کربلا شود.
برای مثال در وقت نماز، وقتی حضرت از او پرسید که با یارانش نماز میخواند یا نه؟ عرض کرد: «لَا، بَلْ تُصَلِّي أَنْتَ وَنُصَلِّي بِصَلَاتِكَ؛(1)خیر، همگی در نماز به شما اقتدا میکنیم». یا زمانی که از بازگشت حضرت و اصحاب ایشان جلوگیری کرد، حضرت به وی فرمود: «ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ؛ مادرت به عزایت بنشیند». حرّ در پاسخ گفت: اگر کس دیگری نام مادرم را میبرد، من هم نام مادرش را میبردم؛ ولی درباره مادرت جز به عظمت نمیتوانم سخن بگویم.(2)پس او حضرت زهرا (عليها السلام) و امام حسین (عليه السلام) را احترام کرد و احترام امام طاعتی واجب و مورد خشنودی خدا است و در حقیقت این فروتنیِ حرّ، عاملی برای طاعتی بزرگتر شد که همانا توبه و بازگشت او به سوی نور بود و در پی آن رستگاری عظیمی بود که نصیب حرّ شد.
چکیدۀ سخن آنکه: کسانی که در زندگی دچار لغزش میشوند و گناه
میکنند، راه را برای نفوذ شیطان باز میکنند. پس هیچ گناهی را کوچک نشماریم تا در برابر شیطان نفوذناپذیر شویم. در این مرحله لازم است از خدا بخواهیم کمکمان کند تا نقاط ضعف خود را بیابیم و با توکل بر خدای مهربان سعی در برطرف کردن آنها کنیم. همچنین در انجام طاعات و واجبات هر چند کوچک، خود را ملتزم کنیم تا در آزمایشهای بزرگ زندگی رستگار شویم.
از امام رضا (عليه السلام) به نقل از پدرانش از رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) روایت شده است که جبرئیل از جانب پروردگار، خطاب به پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمود: «كَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ قَالَهَا دَخَلَ حِصْنِي وَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي» سپس امام رضا (عليه السلام) فرمود: «بِشَرطها و شُروطِها وأَنَا مِن شَروطِها»؛(1)جمله «لا اله الا اللّه» دژ محکم من است و هرکس آن را بپذیرد وارد دژِ من شده است و هرکس وارد دژِ من شود، از عذابم محفوظ خواهد ماند. سپس امام رضا (عليه السلام) فرمود: البته به شرایط خودش و من جزء آن شرایطم.
مأمون، امام رضا (عليه السلام) را از مدینه به خراسان خارج کرد. وقتی حضرت در راه خراسان به نیشابور رسید، بسیاری از مردم از جمله محدثان و علمای نیشابور به استقبال آن حضرت آمدند و گرد آن حضرت جمع شدند. سپس از ایشان خواستند که کلامی گهربار برایشان به یادگار بگذارد. روشن است که فرصتی طلایی بود و باید کلامی گفته شود که بسیار والا باشد، کلامی مناسب با شأن مجلس که علما و محدثان در آن حضور دارند. (نیشابور یکی از شهرهای بسیار مهم از نظر علمی بوده و حوزۀ علمیۀ مهمی داشته است) و عالمی والا مقام باید
1) . مسکن الفوائد، ص159.
برای آنها سخن ماندگاری بیان کند، فرصتی که تکرار شدنی نبود. اصولاً لازم است این سخن، بسیار ارزشمند، پرمغز و کلیدی باشد.
ازاینرو حضرت، این حدیث قدسی را - که در آغاز سخن بیان شد - نقل فرمودند که به حدیث سلسلة الذهب معروف شد؛ چون سند سلسله راویان گرانسنگی دارد که از امام هشتم (عليه السلام) شروع میشود تا به خدا میرسد. کلامی با چنین سند محکمی برای آنها مطرح شد.(1)
سخن فوق یک حدیث قدسی است؛ یعنی از سوی خدای متعال صادر شده است. حال اگر چنین است، تفاوت آن با قرآن در چیست؟
قرآن برای عموم مردم و با سبک خاصی نازل شده است؛ به طوری که قرآن تحدّی کرده (دیگران را به مبارزه طلبیده) است. پروردگار میفرماید: {وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٖ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٖ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ} [سورة بقره، آیة 23]؛ «و اگر در آنچه بر بنده خود نازل کردهایم شک دارید، پس - اگر راست میگویید - سورهای مانند آن بیاورید و گواهان خود را - به جز خدا - فرا خوانید».
حدیث قدسی به سبک قرآن نازل نشده و کلام خداست؛ ولی جنبه تحدّی ندارد. فرض کنید شخصی کتاب مینویسد و سخنرانی میکند؛ اما سبک سخنرانی او با سبک نگارشش متفاوت است.
قرآن و حدیث قدسی نیز هر دو کلام خداست؛ ولی پروردگار، حدیث قدسی را برای تحدی نفرموده و وعده نداده که حدیث قدسی را از زیاده و نقصان حفظ کند؛ اما نسبت به قرآن، خدا وعده داده که قرآن را از زیاده و نقصان حفظ کند. خدای متعال میفرماید: {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَٰفِظُونَ}؛ [سورة حجر، آیة 9] «بیتردید، ما این قرآن را به تدریج نازل کردهایم و قطعاً نگهبان آن خواهیم بود. ما او را (از هر گزندی) حافظیم».
1) . حضرت، حدیث را بدین صورت نقل فرمودند: «حدثني أبي موسى بن جعفر عن أبيه جعفر بن محمد عن أبيه محمد بن علي عن أبيه علي بن الحسين عن أبيه الحسين بن علي عن أبيه علي بن أبي طالب عن رسول اللّه عن جبرئيل عن اللّه: كلمة لا اله الا اللّه حصني...».
پرسش: چرا یک جمله کوتاه یعنی «لا اله الا الله» انسان را از عذاب الهی ایمن میکند؟!
جواب: سخن یکی از مهمترین عناصر اثرگذار در زندگی است. گاهی شخصی پس از دهها سال خواب غفلت بر اثر یک جمله کوتاه که در قلبش نفوذ میکند، از خواب غفلت بیدار میشود.
یکی از علما کتابی دربارۀ گناهان زبان نوشته و حدود صد و نود گناه را برشمرده است. دروغ، تهمت، غیبت، نمامی، شماتت، طعن، تمسخر و...، همه این گناهان زبان به دلیل اثرگذار بودن کلام بر بشر است؛ زیرا ممکن است در هنگام صادر شدن گناه از زبان، یک کلمه کوتاه بیشتر نباشد؛ اما به اعتبار پیامدی که دارد، گناهان بیشماری را محقق میسازد.
در روایت آمده است: «إِنَّمَا يُحَلِّلُ الْكَلَامُ وَيُحَرِّمُ الْكَلَامُ؛(1)کلام است که حلال کننده یا حرام کننده است». برای مثال اگر شخصی بدون انعقاد عقد با زنی همبستر شود، مرتکب گناه خواهد شد؛ اما اگر بین این دو شخص عقد ازدواج کنند اینجا زن بر مرد حلال است.
«انّما» برای حصر است؛ یعنی فقط و فقط کلام، چیزی را حلال و چیزی را حرام میکند. پس انسان باید مواظب کلامش باشد.
اگر تاریخ غزوات پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) بررسی شود، میتوان نقش تأثیرگذار سخن را در تعیین سرنوشت جنگها دریافت؛ برای مثال در جنگ احد که مسلمانان از امر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) سرپیچی کردند و باعث شدند دشمن از پشت به مسلمانان
1) . کافی، ج5، ص201.
شبیخون بزند، آنچه سبب تضعیف روحیه مسلمانان شد، کلام بود.
عاملی که سبب شد تمام مسلمانان به جز حدود ده نفر فرار کنند، شایعهای بود که دشمن پخش کرد، مبنی بر اینکه حضرت محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) کشته شده است (قُتِلَ محمد). همین جمله دو کلمهای سبب تضعیف روحیهها و فرار مسلمانان شد. اگر این دو واژه شایع نمیشد شاید استقامت میکردند، با اینکه از دو طرف محاصره شده بودند؛ زیرا در بسیاری از موارد، لشکرهایی بودهاند که بدین صورت محاصره شده و بر اثر استقامت شکست نخوردهاند. پس پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) با علم به تأثیر فراوان کلام بر شکست یا پیروزی لشکریان به این موضوع توجه داشتند.
مشرکان بعد از جنگ، کنار کوه احد جمع شدند و ابوسفیان، بُت هُبل را به دست گرفت و فریاد زد: «اُعلُ هُبل اُعلُ هُبل؛ سرافراز باد هُبل، سرفراز باد هُبل». ابوسفیان میخواست علاوه بر پیروزی ظاهری به پیروزی روانی نیز دست یابد که اگر ما پیروز شدیم به کمکِ بت هُبل بود. بسیاری از نوکیشان، سست عقیده میباشند و اینگونه تبلیغات واهی بر آنها اثر میگذارد؛ زیرا همه مانند عمار، ابوذر و سلمان نمیشوند. عمار بود که میگفت: اگر دشمن، ما را شکست دهد به گونهای که مجبور شویم از صفین که در سوریه است، تا سعفات هِجر در منطقۀ شرقی عربستان عقبنشینی کنیم، باز هم میدانیم و میگوییم: علی بر حق و معاویه بر باطل است.
به هر حال، در اینجا پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) برای جلوگیری از تأثیر کلام دشمن بر سپاهیانش فوراً شعاری مقابل شعار آنها قرار دادند و فرمودند: «اللَّهَ أَعْلى وَأَجَلُّ؛ خدا بلندمرتبه و ارجمندتر است». مشرکان از پایین کوه میگفتند: «اُعلُ هُبَل» و
مسلمانان از بالای کوه فریاد میزدند: «اللَّهَ أَعْلى وَأَجَلُّ». تأثیر این شعار پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) بر قلب مسلمانان کاملاً مشهود بود و غرض ابوسفیان حاصل نشد. پس شعار را عوض کرد و گفت: «إنا لنا العزّى ولا عزّى لكم؛ ما عُزی داریم، ولی شما عُزی ندارید». [عزّی یکی از بتهای جاهلیت بود. قرآن میفرماید: {أَفَرَءَيْتُمُ اللَّٰتَ وَالْعُزَّىٰ}؛(1)«به من خبر دهید از لات و عزّی»]. آنگاه پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) سریع در جوابش فرمودند: «اللَّهُ مَوْلَانَا وَلَا مَوْلَى لَكُمْ؛ خدا سرپرست ماست و شما سرپرست ندارید». مشرکان دو سه کلمه بیان میکردند؛ ولی تأثیر کلام، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) را وا میداشت، سریع به آنها پاسخ بدهد.
در روایت آمده است وقتی پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) حضرت زهرا (عليها السلام) را به عقد حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) درآورد، طبق عادات جاهلی، اینگونه تبریک میگفتند: «بالرفاء والبنین؛ با سازش و فرزندان بسیار». آرزوی انسجام بین زن و شوهر و بسیار بچهدار شدن در ظاهر، کلمات بدی نیست؛ ولی پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمودند: اینگونه تبریک نگویید. «بل عَلَی الخیر والبَرِكَة؛(2)بگویید: خیر و مبارک باد». در ظاهر، این جمله نیز همان معنا را میرساند، وقتی انسجام باشد خیر است و فرزند هم خیر زیاد است. پس چرا پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) آن را تغییر دادند؟!
برخی از واژهها برای آدمی، تداعی معانی میکند؛ یعنی معانی دیگری در ذهن میآید؛ ازاینرو گاهی کسی درباره شرق داستان میگوید و شنونده بر اثر شنیدن آن، مطلبی از غرب به یادش میآید. شخصی درباره امروز سخن میگوید و شنونده به یاد رخدادی در پنجاه سال قبل میافتد که باز همین
واژهها در آن استفاده شده است. بنابراین ممکن است واژهای زیبا و پسندیده باشد؛ اما چون معانی ناپسند دیگری به ذهن میآورد، باید تغییر کند.
در این تبریک جاهلی نیز (بنین) یعنی اولاد ذکور. عربهای جاهلی از دختر بدشان میآمد و با اینکه جمله (بالرفاء والبنین) معنای خوبی دارد؛ اما آن معنا تداعی میشد که خدا به تو دختر ندهد؛ بلکه پسر بدهد. پس باید تغییر میکرد، برعکس جملۀ (بالخیر و البرکه) که این تداعی را ندارد.
خدا در قرآن، کسانی را که به همسر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) تهمت میزدند، به عذاب تهدید فرمود: {إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَٰحِشَةُ فِي الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْأخِرَةِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ}؛(1)«کسانی که دوست دارند زشتکاری در میان آنان که ایمان آوردهاند شیوع یابد، برای آنان در دنیا و آخرت، عذابی پر درد خواهد بود و خدا[ست که] میداند و شما نمیدانید». این تهمت در دو سه کلمه خلاصه میشود؛ اما چه تأثیر و بازتابی دارد که آنان چنین عتاب میشوند؟!
1) . سورة نور، آية 19.
لکهدار ساختن حیثیت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و متزلزل ساختن وجاهت عمومی ایشان بود. آنان با جعل ناجوانمردانهترین شایعات، پاکی بعضی از همسران پیامبر بزرگ اسلام را زیر سؤال بردند و برای مدتی چنان افکار مسلمانان را ناراحت کردند که مؤمنان ثابتقدم و راستین همچون مارگزیدگان به خود میپیچیدند تا اینکه وحی الهی به یاری آنان آمد.
آشکار کردن فحشا و منکرات، دروغ گفتن و نسبتهای ناروا دادن به مردم از گناهان بزرگ زبان است که به علت تأثیرات مخرب آن بر فرد و جامعه در اسلام ناروا شمرده شده است. پس مسلمان، حق اشاعه و نشر فحشا و تجاهر به فسق را ندارد؛ زیرا گناهان را کوچک جلوه میدهد.
در حدیثی از امام موسی بن جعفر (عليه السلام) میخوانیم: مردی خدمت آن حضرت، عرض کرد: فدایت شوم دربارۀ یکی از برادران دینی، کاری نقل کردند که من آن را ناخوش داشتم، از خودش پرسیدم انکار کرد؛ در حالی که جمعی از افراد موثق، این مطلب را از او نقل کردهاند.
امام (عليه السلام) فرمودند: «كَذِّبْ سَمْعَكَ وَبَصَرَكَ عَنْ أَخِيكَ؛ فَإِنْ شَهِدَ عِنْدَكَ خَمْسُونَ قَسَامَةً، وَقَالَ لَكَ قَوْلًا، فَصَدِّقْهُ، وَكَذِّبْهُمْ، وَلَا تُذِيعَنَّ عَلَيْهِ شَيْئاً يَشِينُهُ تَهْدِمْ بِهِ مُرُوَّتَهُ فَتَكُونَ مِنَ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ فِيهِمْ {إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَٰحِشَةُ فِي الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَهُمْ
عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْأخِرَةِ}؛(1)-(2)گوش و چشم خود را در[بارۀ عیب] برادر مسلمانت تکذیب کن، حتی اگر پنجاه نفر سوگند یاد کنند که وی کاری را انجام داده و او انکار کند، از وی بپذیر و از آنها نپذیر. هرگز چیزی که مایۀ عیب و ننگ اوست و شخصیتش را از میان میبرد، در جامعه پخش مکن، چون در زمره کسانی خواهی بود که خدای عزوجل میفرماید: کسانی که دوست دارند زشتکاری در میان آنان که ایمان آوردهاند، شیوع پیدا کند، برای آنان در دنیا و آخرت عذابی دردناک خواهد بود».
بنابراین دو سه کلمه به ظاهر ناچیز، هم جنگ روانی به راه میاندازد و هم اشاعه فحشا میکند و گناه را در نظر عموم کوچک جلوه میدهد که این خود بزرگترین معصیت است. امام علی (عليه السلام) میفرمایند: «أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ؛(3)بدترین گناهان، گناهی است که صاحبش آن را سبک بشمارد».
خدای متعال میفرماید: کلمۀ «لا اله الا الله» دژِ من است. در گذشته، برای محافظت از شهرها قلعههایی میساختند که تعدادی از افراد بر آن نگهبانی میدادند و گاهی یک لشکر صد هزار نفری، قادر به فتح آن نبود، حال یکی از معناهای حصن، قلعه است. پروردگار میفرماید: تأثیر این کلام بر نفس و قلب آدمی به حدی است که هر کس این کلمه را بر زبان آورد، وارد دژ محکم من خواهد شد و از عذابم ایمن خواهد بود.
در جای دیگر پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) میفرمایند: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا؛(1)
بگویید: معبودی جز خدا وجود ندارد تا رستگار شوید». مسلمانان زیر لوای لا إله إلّا الله در مدت کوتاهی، سرور دنیا شدند. این شعار عقیدهسازی میکند و عقیده، هدفساز است و به انسان قدرت میدهد. عقیده به اینکه هیچ خدایی جز «الله» نیست، تو را بنده و مطیع او میسازد و کسی که در راه پروردگار قرار گیرد، رفتاری خداپسندانه خواهد داشت.
سپس امام رضا (عليه السلام) به دنبال این کلام قدسی اضافه میکنند: «بِشَرطها وشُروطِها وأَنَا مِن شَروطِها؛ با شرایط آن و [ولایت] من جزء آن شرایط است». حضرت فرمودند: هرچند گفتن این جمله، دژ الهی است؛ ولی برای نتیجه دادن این جمله، شرایطی لازم است که ولایت ما اهل بیت جزء آن شرایط است؛ وگرنه بسیاری این جمله را بر زبان میآورند؛ ولی نتیجهای برای آنان در بر ندارد.
همچنین ولایت بدون طاعت هم تأثیرش محدود است. کسی که ولایت بدون طاعت دارد، معلوم میشود که ولایتش چندان عمیق نیست. در روایت آمده است: «إِنَّ وَلِيَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَإِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ وَإِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَى اللَّهَ وَإِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُه؛(2)
دوست محمّد كسى است كه خدا را اطاعت كند هر چند پيوند خويشاوندى او دور باشد، و دشمن محمّد كسى است كه خدا را نافرمانى كند، هر چند خويشاوند نزديك او باشد».
ولایت بدون طاعت معنا ندارد و ولایت نیست. به هر حال، جمله «لا اله الا
الله» با پیششرطهایش تأثیر بسزایی دارد؛ پس هنگام گفتن این جمله باید مواظب باشیم که آیا با شرایطش است یا نه؟ اساساً هر سخنی میگوییم باید یقین داشته باشیم که یکی از آن صد و نود گناه زبان نباشد.
در روایت آمده است: «مَنْ أَعَانَ عَلَى قَتْلِ مُؤْمِنٍ بِشَطْرِ كَلِمَةٍ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مَكْتُوبٌ آيِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ تَعَالَى؛(1)اگر کسی با بخشی از یک کلمه بر قتل مسلمانی کمک کند روز قیامت در حالی که بر پیشانیاش نوشته شده او از رحمت خدا مأیوس است، به محشر وارد میشود».
شطر یعنی جزئی از کلمه؛ یعنی حتی یک حرف بگوید و همین یک حرف بر قتل مسلمانی کمک کند، آن شخص در قیامت از رحمت پروردگار، مأیوس خواهد بود، نه شفاعتی شامل حالش میشود، نه کارهای شایستهای که انجام داده برایش فایده دارد؛ بلکه مستقیم به جهنم میرود.
داستان لقمان حکیم معروف است. روزی مولایش به لقمان گفت: یک گوسفند ذبح کن و بهترین اعضایش را برایم بیاور، او هم به دستورش عمل کرد و زبان و قلب گوسفند را برایش برد. روز دیگر گفت: گوسفندی ذبح کن و بدترین اعضایش را برایم بیاور. وی نیز به دستورش عمل کرد و زبان و قلبش را برایش برد. مولا به لقمان گفت: چگونه است که در دو درخواست متضاد، زبان و قلب گوسفند را آوردی؟ گفت: زیرا اگر زبان و قلب، پاک باشند، بهترین اعضا خواهند بود و اگر ناپاک باشند بدترین اعضا خواهند بود(2)و همان عضوی که ممکن است بهترین عضو باشد، بدترین عضو خواهد بود.
باید توجه داشت که ممکن است یک کلمه، تأثیر بسیار خوب یا بدی بر فرد و جامعه داشته باشد؛ پس انسان باید مواظب باشد و هرگز نسنجیده سخن نگوید.
شخصی به نام جلّودی، از مأموران هارون الرشید بود، بعد از شهادت حضرت موسی بن جعفر (عليه السلام) ، به دستور هارون منزل امام رضا (عليه السلام) را غارت کرد، حتی زیور آلات و چادرهای خواهران امام رضا (عليه السلام) را مصادره کرد، مدتی گذشت تا اینکه امام رضا (عليه السلام) به ولایتعهدی مأمون منصوب شدند، در آن زمان چند نفر از سران حکومت هارون علیه مأمون شورش کردند که جلودی هم از جمله آنها بود. سپس آنان را دستگیر کردند و مأمون دستور داد، آنها را به مجلسی بیاورند که امام رضا (عليه السلام) نیز کنار مأمون نشسته بودند.
آنگاه نفر اول و دوم وارد شدند و مأمون دستور داد گردن آنان را بزنند. سپس نفر سوم که جلودی بود وارد شد. حضرت رضا (عليه السلام) وقتی او را دیدند، آهسته از مأمون خواستند که از وی درگذرد.
مأمون گفت: مگر یادتان نیست که جلودی چقدر شما را آزار داده و در حق شما ستم روا داشته است؟
حضرت فرمود: به خاطر من وی را ببخشای.
مأمون نمیخواست او را ببخشاید؛ زیرا علیه مأمون قیام کرده بود؛ اما نمیخواست درخواست امام را نیز رد کند و دنبال بهانهای میگشت. ناگاه جلّودی دید که امام رضا (عليه السلام) با مأمون صحبت میکند و خیال کرد دارد بر ضدش با مأمون سخن میگوید؛ ازاینرو بدون اینکه بداند حضرت به مأمون
چه میگویند، گفت: به حق خدمتی که به پدرت هارون کردهام، درخواست این آقا را قبول نکن.
مأمون هم که منتظر بهانهای بود و اگر جلودی این حرف را نمیزد مجبور میشد او را آزاد کند، به حضرت رو کرد و گفت: یا علی بن موسی الرضا دیگر حجت کامل شد. خودش گفت: کلام شما را قبول نکنم؛ وگرنه میخواستم درخواست شما را بپذیرم. پس دستور قتل وی را صادر کرد.(1)
گفتن یک جمله کوتاه از روی جهل چنین عاقبت سوئی در پی داشت. همچنین باید توجه داشت که یکی از صفات زشت، سوء ظن است. انسان تا وقتی چیزی برایش قطعی نشده، باید حسن ظن داشته باشد؛ چرا سوء ظن؟! در داستان بالا، جلودی بر اساس سوء ظن سخن گفت و ضرر کرد و خسر الدنیا و الآخره شد.
امیدواریم که خدای تبارک و تعالی به ما توفیق دهد بتوانیم زبان خود را کنترل کنیم و به تأثیر کلام توجه داشته باشیم.
1) . عيون اخبارالرضا (عليه السلام) ، ج2، ص161.
خدای متعال میفرماید: {فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ}؛(1)«و شما آنان را نکشتید؛ بلکه خدا آنان را کشت و چون [ریگ به سوی آنان] افکندی، تو نیفکندی؛ بلکه خدا افکند [آری، خدا چنین کرد تا کافران را مغلوب کند] و بدین وسیله مؤمنان را به آزمایشی نیکو، بیازماید. قطعاً خدا شنوای داناست».
همانگونه که در احکام و مسائل شرعی، اصول عملی وجود دارد، در امور اجتماعی نیز اصولی وجود دارد؛ برای مثال در شرع، اصلی به نام «اصالة الطهارة» داریم؛ یعنی اصل بر طهارت است. اساساً هر چیزی را که شک کنیم آیا پاک است یا نجس، از لحاظ شرع، پاک است. شرع میفرماید: «وَكُلُّ شَيْءٍ طَاهِرٌ حَتَّى تَعْلَمَ أَنَّهُ قَذِر؛(2)هر چیزی برای تو پاک است تا وقتی یقین پیدا کنی که آن شیء نجس است»، یا حجت شرعی بر نجاست قائم شود.
بنابراین باید هر چیزی را که به نجاستش یقین نداریم و حجت شرعی بر
نجاستش نیست، پاک بدانیم؛ برای مثال شاید فرشی به وسیله خون یا هر چیز نجسی نجس شده باشد؛ اما تا وقتی به نجاست آن یقین نداشته باشیم، این فرش از لحاظ ظاهر شرع، پاک است؛ هرچند شرع، خواهان نظافت و پاکی است؛ ولی در عین حال نمیخواهد زندگی را بر مردم مشکل کند و مردم مانند وسواسها رفتار کنند.
از امام باقر (عليه السلام) نقل شده است که فرمود: «إِذَا عَلِمْتَ أَنَّهُ مَيْتَةٌ فَلَا تَأْكُلْ وَإِنْ لَمْ تَعْلَمْ فَاشْتَرِ وَبِعْ وَكُلْ وَاللَّهِ إِنِّي لَأَعْتَرِضُ السُّوقَ فَأَشْتَرِي بِهَا اللَّحْمَ وَالسَّمْنَ وَالْجُبُنَّ وَاللَّهِ مَا أَظُنُّ كُلَّهُمْ يُسَمُّونَ هَذِهِ الْبَرْبَرُ وَهَذِهِ السُّودَانُ؛(1)من وارد بازار میشوم و پنیر میخرم با وجود اینکه میدانم بعضی کسانی که در بازار کار میکنند، از نجاست پرهیز نمیکنند». این سخن برای تعلیم دیگران است که «اصالة الطهارة» را جاری کنند و زندگی را بر خود سخت نگیرند.
همانگونه که در شرع، اصولی برای تنظیم زندگی وجود دارد، در اجتماع نیز اصولی وجود دارد که لازم است انسان هنگام شک به آن اصول عمل کند؛ وگرنه خودش ضرر خواهد کرد.
یکی از این اصول اجتماعی «أصالة الأقدام یا أصالة العمل» است. زمانی که شخص میخواهد کاری را انجام دهد، اگر به درستی آن یقین دارد، به راحتی آن کار را انجام میدهد و اگر به نادرستی آن یقین دارد، آن را ترک میکند؛ ولی گاهی انسان شک میکند که کاری مفید است یا مضر؛ برای مثال گاهی تاجری میداند که تجارتی سودآور است، انجام میدهد یا میداند آن تجارت زیانآور است که ترکش میکند؛ ولی گاهی شک میکند که تجارتی سودآور است یا
1) . محاسن، ج2، ص495.
نه؟ در اینجا قاعده «اصالة العمل» میگوید: هرگاه کسی در درستی کاری شک کرد، تحقیق کند؛ اما اگر تحقیق کرد و دریافت که قطعاً خلاف عقل و شرع نیست و امکان موفقیت آن نیز وجود دارد، آن عمل را انجام دهد. افراد موفق بدینگونه عمل میکنند و حتی ممکن است گاهی اقدامشان با شکست مواجه شود؛ اما کسانی که ذاتاً اهل عمل و اقدام هستند، اکثر اوقات به نتیجه میرسند.
در سفری همراه با دوستان مشاهده میکردیم که عدهای از دوستان در کار و تجارت پیشرفت کردهاند و وضع کسب و کارشان رونق گرفته و عدهای دیگر کارشان چندان پیشرفتی نکرده است. از یکی از آنان پرسیدم: چرا اینگونه شده؟! شما تقریباً در یک سطح بودید؛ اما برخی اینقدر پیشرفت کردهاند و برخی نه؟ گفت: گاهی در تجارت، موردی پیش میآید که شخص نمیداند سودآور است یا نه، در این میان یکی میترسد و میخواهد سرمایهای را که دارد حفظ کند، دیگری در این مورد اقدام میکند، شاید در چند مورد نیز ضرر کند؛ اما صد بار هم سود میکند. پس کسانی که شجاعت اقدام کردن به کارها را دارند پیشرفت میکنند.
مرحوم والد (رحمه الله) نقل میکردند: زمانی تصمیم گرفتیم در کربلا مدرسهای بسازیم که هزینه ساختش تقریباً پانصد دینار میشد و در آن زمان پول نسبتاً هنگفتی بود و تقریباً معادل هزینه ساخت دو منزل بزرگ بود؛ ازاینرو به برخی از رفقا گفتیم با تجار صحبت کنند تا آن پول را جمع کنند. در این میان، تاجری از ایران آمده بود و معروف به بخل بود. آنان برای جمعآوری پول، سراغ همه رفتند، جز او. سرانجام پس از کوشش بسیار توانستند تنها مبلغ پنجاه دینار؛ یعنی یک دهم مبلغ یاد شده را جمعآوری کنند. آنگاه به آنان توصیه
کردیم که با وی نیز در این باره گفتگو کنند، گفتند: وی معروف به بخل است و گفتگو با او بیفایده است و برای ما مایه سبکی است. به آنان گفتم: اگر کسی برای خودش چیزی بطلبد و جواب ردّ بشنود شاید خیال کند آبرویش رفته است؛ اما کسی که برای موضوع دینی از مردم تقاضای کمک کند و تقاضایش پذیرفته نشود کسی نمیگوید آبرویش رفت؛ بلکه برعکس، آبرویش در اجتماع بیشتر میشود. گفتیم شما بروید با او گفتگو کنید فوقش تقاضای شما را ردّ میکند، ضرر دیگری که به شما وارد نمیشود.
به هر حال آنها با وجود اکراه زیاد، راهی شدند و بعد از مدتی خوشحال برگشتند. پرسیدم: قصه چیست؟! گفتند: رفتیم با سختی فراوان، جریان را به او گفتیم، پرسید: تا حالا چقدر جمع کردهاید؟ گفتیم: پنجاه دینار، پرسید چقدر مانده؟ گفتیم: چهار صد و پنجاه دینار و او کل چهار صد و پنجاه دینار را پرداخت و آن مدرسه ساخته شد.
بله ممکن هم بود که تقاضای آنان را ردّ کند، شاید موارد دیگری هم بوده باشد از کسانی که چنین تقاضاهایی را ردّ کردهاند؛ اما شخصی که اصل برایش اقدام و عمل کردن است، اگر در یک مورد موفق نشد، در موارد بسیاری، موفق خواهد شد.
یکی از مواردی که انسان باید مترصد فرصت باشد و سریع اقدام کند، موردی است که باور کرده باشد از لحاظ شرع و عقل، حق است. اگر به درستی کاری، باور داشته باشد؛ ولی برای انجام دادنش دودلی کند، شیطان از این فرصت استفاده میکند و او شانس کسب سعادت را از دست میدهد.
جنگ بدر اولین جنگ مسلمانان در برابر مشرکان است. این جنگ امتحانی بود که هر دو طرف مؤمن و مشرک را گرفتار کرد؛ ولی برای مؤمنان، امتحان نیکو بود. در این جنگ نابرابر، شمار مسلمانان سیصد و سیزده نفر و شمار مشرکان هزار نفر بود. مشرکان همراه با ساز و برگ جنگی فراوان بودند؛ اما مسلمانان تنها سه اسب و هشتاد شتر داشتند. در این درگیری نابرابر با وجود شمار اندک مسلمانان در مقابل کفار که بیش از سه برابر مسلمانان بود، مسلمانان به پیروزی دست یافتند و غنایم فراوانی نصیبشان شد. مشرکان هفتاد کشته و هفتاد اسیر دادند که تنها سی و پنج نفر از کشتهها به دست حضرت علی (عليه السلام) کشته شدند و آنگاه آیه نازل شد: {فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ}.(1)
در مورد جمله {وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْت}، در روایات اسلامی و کلمات مفسران، توضیحی بدین شرح آمده است: در روز جنگ بدر، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به حضرت علی (عليه السلام) فرمود: مشتی از خاک و سنگریزه از زمین بردار و به من بده. حضرت علی (عليه السلام) چنین کرد، پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) آنها را به سوی مشرکان پرتاب کرد و فرمود: «شاهت الوجوه؛(2)رویتان سیاه و زشت باد». در این زمان خدای تبارک و تعالی، بادی فرستاد که این سنگریزهها و خاک را به صورت و چشمهای مشرکان رساند.
خدای متعال در این آیه مبارکه، تمام پیروزیها و اقدامات پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) را به خود نسبت داده است که با تفسیرهای متفاوت سازگار است؛ زیرا اگر گفته شود برای این است که مسلمانان به قدرت جسمانی خود مغرور نشوند و
سرچشمه همه قدرتها چه جسمانی، چه روحانی و نیروی ایمان خود را از ناحیه پروردگار بدانند درست است و اگر بگوییم حوادث معجزهآسایی در این جنگ رُخ داد که همه از ناحیه خدا بود، درست است و اگر بگوییم پیروزی با تلاش مسلمانان و اراده پروردگار بود، نیز درست است؛ اما اگر از نگاهی فراتر به این پیروزی نگاه کنیم، عامل اصلی آن، مقولۀ درستی و حقیقتمداری بود؛ زیرا خدای متعال نظام آفرینش را به گونهای خلق کرده که همیشه هر آنچه حق است به نتیجه خواهد رسید، خواه امور مادی باشد، خواه امور معنوی؛ برای مثال هماکنون در علم جدید این مطلب ثابت شده که هر نقطهای از زمین یا هوا یا دریا آلوده شود، به مرور زمان عناصر اصلی آن پدیده دوباره بازسازی میشود و به حالت اولیه باز میگردد؛ چون حالت اصلی و طبیعی هر چیزی همان است که خدا قرار داده و آن حق است و آلودگی یک مقوله باطل است.
امور معنوی نیز همین طور است. ممکن است عدهای برای تحقق آن کارشکنی کنند؛ اما چون حق است سرانجام پیروز خواهد شد. پروردگار میفرماید: {هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ}؛(1)«اوست کسی که فرستادۀ خود را با هدایت و آیین درست روانه کرد، تا آن را بر هرچه دین است فائق گرداند هرچند مشرکان را خوش نیاید». ازاینرو در جریان شهادت امام حسین (عليه السلام) در درگیری با لشکر یزید، میبینیم با وجود پیروزی ظاهری یزید، امام حسین (عليه السلام) که به حق بود نامش زنده ماند و تا ابد جاودانه خواهد ماند و نامش کاخ هر ظالمی را میلرزاند.
1) . سورة صف، آیة 9.
در روایت آمده است: «لِلْبَاطِلِ جَوْلَة، لِلْحَقِّ دَوْلَةً؛(1)باطل تاخت و تاز دارد، حق دولت پایدار است». شخصی میگفت: چگونه این روایت، عینیت مییابد؛ در حالی که برای مثال بنیامیه حدود هشتاد سال حکومت کردند، بنیعباس حدود پانصد سال و بنیعثمان حدود ششصد سال حکومت کردند؛ اما حکومتهای حق، مدت کمی دوام داشتند؟!
به او گفتم: از دو زاویه میشود به مسئله نگاه کرد:
ظاهری: خدا میفرماید: {يَعْلَمُونَ ظَٰهِرًا مِّنَ الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا}؛(2)«از زندگی دنیا ظاهری را میشناسند».
واقعی: در این نگرش، حکومتهای ظالمان امتداد دارد؛ اما سرانجام برای همیشه زایل میشوند، مگر حزب بعث سی و پنج سال حکومت نکرد؛ اما سرانجام سرنگون و نابود شد و هرگز کسی از آن به نیکی یاد نمیکند؛ ولی امام حسین (عليه السلام) حق است و نام و عملش جاودانه خواهد ماند تا زمانی که حکومت برحق مهدی موعود تشکیل شود و حکومت آرمانی آن حضرت، جامه عمل بپوشد.
خدای متعال حق را پیروز میکند؛ ولی مؤمنان باید در این راه قدم بگذارند و این راه را طی کنند. در نظام هستی، قطعاً پروردگار میتواند حق را بدون نیاز به بشر پیروز گرداند؛ ولی باید انسان به صورت نیکو آزموده شود؛ برای مثال اگر قطاری به سوی مشهد در حال حرکت است و به کسی بگویند ده ساعت دیگر، این قطار به مشهد میرسد، فقط شما باید به خود کمی زحمت بدهید، از خانه خارج شوید، بلیط تهیه کنید، و سوار قطار شوید. حالا یا او از این
فرصت، استفاده و اقدام میکند یا میگوید: نه! من در خانه بمانم بهتر از این زحمت است. خوب این شخص با قدم نگذاشتن در این مسیر، خود را از زیارت محروم خواهد کرد. قطار حقی هم که خدا قرار داده در حال حرکت به سوی جلو است و خدای عالم، محور حرکت این قطار را به دست دارد و این انسان است که باید در این قطار حق سوار شود.
به هر حال همه مردم امتحان میشوند؛ اما گروهی در راه حق قدم میگذارند و به صورت نیکو و با نعمتهایی آزموده میشوند و گروهی در راه باطل قدم میگذارند و گرفتار امتحانهای بد و مصیبتها میشوند. در صدر اسلام برخی از اصحاب پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و مشرکان در جنگها کشته شدند، برخی از اصحاب پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و مشرکان نیز در جنگها معلول شدند؛ اما اصحاب پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) ، گرفتار آزمایش نیکو و مشرکان، گرفتار آزمایش بد شدند.
یا در حادثه کربلا اکثر مردم آن زمان، امتحان بدی دادند و شکست خوردند؛ در حالی که پروردگار اراده کرده بود که خواه مردم امام حسین (عليه السلام) را یاری کنند، خواه نکنند دستگاه بر حق امام حسین (عليه السلام) را پیروز گرداند. کسانی که همراه امام حسین (عليه السلام) بودند و کسانی که مقابل او قرار داشتند هر دو دسته از دنیا رفتند، مگر انسان در دنیا چقدر زندگی میکند؟! حبیب بن مظاهر در این جنگ کشته شد، حرمله هم به دست مختار کشته شد؛ اما حبیب بن مظاهر ضرر نکرد و گرفتار آزمایش نیکو شد؛ زیرا حالا که قرار بود بمیرد در راه خدا کشته شد و قبل از آخرت، نامش در همین دنیا جاودانه شد.
در آیه بعد میفرماید: {ذَٰلِكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ الْكَٰفِرِينَ}؛(1)«[ماجرا] این بود،
1) . سورة انفال، آیة 18.
و[بدانید که] خدا نیرنگ کافران را سست میگرداند». «ذلکم» در این جمله برای تأکید بر محتوای آیه قبل است.
پروردگار، نقشههای کافران را سست میکند تا نتوانند به مؤمنان و برنامههای آنها آسیبی برسانند. اساساً باطل، ضعیف و از بین رفتنی است.
خواب، حجت نیست؛ ولی بعضی از خوابها واقعاً بیدارکننده است تا انسان دریابد آنچه را به زبان میگوید با عملش سازگار است یا خیر؟! آیا در امتحان موفق میشود یا مردود؟
شخصی برایم نقل کرد: وقتی از سخنرانان میشنیدم یا میخواندم که اهل کوفه، امام حسین (عليه السلام) را یاری نکردند، با خود میگفتم: ای کاش آن زمان در کربلا بودم و امام حسین (عليه السلام) را یاری میکردم؛ همچنانکه در روایت آمده است: کسانی که به فیض یاری امام حسین (عليه السلام) نرسیدند، همیشه این جمله را تکرار میکنند: «يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً؛(1)ای کاش با آنان بودم تا به رستگاری عظیم نایل شوم».
وی گفت: یک شب در عالم رؤیا دیدم که روز عاشوراست و من هم جزء اصحاب امام حسین (عليه السلام) هستم و همه شهید شدند؛ به طوری که در آن کارزار، تنها امام حسین (عليه السلام) بود و من. امام حسین (عليه السلام) به من فرمود: از ما دفاع کن. در این لحظه دستم را بالا آوردم و گفتم: نه آقا، دوباره فرمود: ما را یاری ده، گفتم: نه، بار سوم تکرار کردند، گفتم: نه. پس از خواب بیدار و گفتم خدا را
1) . عيون اخبارالرضا (عليه السلام) ، ج1، ص300.
شکر که در خواب بودم، چون اگر در بیداری بود قطعاً اهل جهنم میشدم.
چکیدۀ سخن آنکه: دنیا محل امتحان است و همه امتحان خواهند شد؛ اما باید آرزو کنیم که به صورت نیکو آزموده شویم. باید باور کنیم راهی را که خدای متعال قرار داده قطعاً به نتیجه خواهد رسید و در هر کاری که دیدیم رضای پروردگار در آن است با توکل به خدا شروع کنیم. هرگاه شک کردیم که آیا موفق خواهیم شد یا نه باید اصل برای ما عمل باشد. باید کار حق را انجام داد، گاهی نیز ممکن است شخص ضرر مادی کند؛ اما انسانی که نیتش خالص باشد خدای تبارک و تعالی به وی عوض خواهد داد.
کسی که به بدنش آسیبی وارد شود یا نقص عضوی پیدا کند؛ اگر صبر پیشه کند، پروردگار در عوض بردباری به وی ثواب میدهد. مردم در روز قیامت، هنگامی که پاداش عظیم صبر آنان را میبینند، آرزو میکنند: ای کاش با قیچی بند بند بدنشان را جدا میکردند تا در قیامت پاداشهای عظیم میگرفتند؛(1)
ارشاد القلوب، ج1، ص42؛ وَقَال (عليه السلام) : «يَوَدُّ أَهْلُ الْعَافِيَةِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَنَّ لُحُومَهُمْ قُرِضَتْ بِالْمَقَارِيضِ لِمَا يَرَوْنَ مِنْ ثَوَابِ أَهْلِ الْبَلَاء».
زیرا انسان قطعاً خواهد مُرد و به گفته شاعر:«ومن لم يمت بالسيف مات بغيره؛ کسی که با شمشیر نمیرد با غیر شمشیر خواهد مرد».
1) . فقه الرضا (عليه السلام) ، ص341: «وَرُوِيَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ يَوَدُّ أَهْلُ الْبَلَاءِ وَالْمَرْضَى أَنَّ لُحُومَهُمْ قَدْ قُرِضَتْ بِالْمَقَارِيضِ لِمَا يَرَوْنَ مِنْ جَزِيلِ ثَوَابِ الْعَلِيلِ».
خدای متعال میفرماید: {وَاتَّقُواْ اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ}؛(1)«و از خدایی که به [نام] او از همدیگر درخواست میکنید پروا نمایید؛ و زنهار از خویشاوندان مبرید».
خدای متعال، بشر را اجتماعی آفریده است؛ ازاینرو حفظ و دوام زندگی انسان را به زندگی دیگران وابسته کرده و در علم جامعهشناسی درباره این ویژگی آمده است: «الإنسان مدنيّ بالطبع؛ انسان طبیعتاً اجتماعی است». ازاینرو اجتماع سالم، اجتماعی است که در آن پیوندهای اجتماعی، بیشتر و عمیقتر باشد.
اجتماعی که روابط و پیوندهای بین انسانها در آن ضعیف باشد، دچار مشکل میشود. اگر کتابهای روایی را در این زمینه جستجو کنید، درمییابید که فصل بسیار وسیعی را به خود اختصاص داده و در باب معاشرت به نکات مختلف حتی نکات بسیار ریز پرداخته است؛ نکاتی که سبب قویتر شدن روابط بین انسانها میشود.
اسلام برای قوی شدن روابط بین افراد به گونهای اهتمام ورزیده است که
1) . سورة نساء، آیة 1.
میفرماید: {ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَٰوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ}؛(1)«[بدی را] به آنچه خود بهتر است دفع کن؛ آنگاه کسی که میان تو و میان او دشمنی است، گویی دوستی یکدل میگردد». کسی که در صدد آزار و اذیت توست، با برخورد کریمانه، دوست و یارت میگردد؛ زبان حال این است:
ما برای وصل کردن آمدیم *** نی برای فصل کردن آمدیم
دین برای محکم شدن روابط بین افراد، دستورها و توصیههای زیبایی صادر کرده است. همچنین بر تحکیم پیوندهای خویشاوندی یا «صله رحم» به دلیل فواید بسیارش برای فرد و اجتماع، تأکید فراوان کرده است. نبود این پیوند، پیامدهای ناگوار فردی و اجتماعی به دنبال دارد؛ زیرا طبع انسان، اجتماعی است و انسانها برای گذران زندگی و رسیدن به تکامل به یکدیگر نیاز دارند و هرچه به سبب صله رحم به یکدیگر نزدیکتر باشند بهتر میتوانند به یکدیگر کمک کنند.
ازاینرو خدای متعال در قرآن به صورتهای مختلف بارها بر حفظ این ارتباط گوشزد و تأکید کرده است. پروردگار میفرماید: {وَاتَّقُواْ اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ}؛(2)«و از خدایی که به [نام] او از همدیگر درخواست میکنید پروا نمایید؛ و زنهار از خویشاوندان مبرید».
روز قیامت دربارۀ این مقوله از شما سؤال خواهد شد. لازم است بر این نکته تأکید شود که صله رحم از جمله مواردی است که مراعات یا قطع آن در
همین دنیا و قبل از آخرت، اثرش را نشان میدهد و استثنابردار هم نیست. مسلمان و کافر در این قاعده شریکاند. اگر مسلمان رعایت کند، سود میبرد، اگر کافر هم رعایت کند، سود میبرد.
حضرت امیرالمؤمنین (عليه السلام) در خطبهای فرمودند: پناه میبرم به پروردگار از گناهانی که در فنا کردن صاحب خود تعجیل میکنند. عبدالله بن کوّاء عرض کرد: یا امیرالمؤمنین آیا گناهی هست که در فنای آدمی تعجیل کند؟ فرمود: بلی، قطع رحم. به درستی که وقتی اهل خانوادهای با هم اجتماع، دوستی، مواسات و نیکویی میکنند؛ در حالی که ایشان اهل فسق و فجورند؛ ولی به جهت دوستی و نیکویی با هم، خدا روزی ایشان را وسیع مینماید. وقتی اهل یک خانواده از هم دوری و قطع رحم مینمایند، ایشان را از زندگی آسوده و سعادت محروم میسازد و حال اینکه اهل تقوا و پرهیزگاریاند.(1)
شخصی عمه پیری داشت، روزی به دیدنش رفت. حضرت صادق (عليه السلام) فرمودند: خدای متعال، مرگ معلقی را برایت تقدیر کرده بود که از دنیا بروی؛ اما به خاطر صله رحم با عمهات این مرگ را از تو دور کرد و چند سال بر عمرت افزود.(2)
امام صادق (عليه السلام) در این باره میفرماید: چیزی را نمیشناسم که عمرها را زیاد کند؛ مگر صله رحم. حتی اینکه میشود از عمر کسی سه سال باقی مانده باشد و صله رحم به جا آورد، پروردگار، عمر او را سی سال زیاد کند و سی و سه سال بگرداند و میشود از عمر کسی، سی و سه سال باقی مانده باشد و صله
رحم را قطع نماید و خدا سی سال عمر او را کم کند و سه سال بگرداند.(1)
از بررسی روایات باب معاشرت روشن میشود که قطع رحم موجب فقر، پریشانی و کوتاهی عمر میگردد. هنگام صدقه دادن نیز ابتدا باید فامیل را ترجیح داد و به آنان رسیدگی کرد.
در روایت آمده است: اگر کسی خویشاوند نیازمند داشته باشد و صدقه را به دیگری دهد، پروردگار این صدقه را قبول نمیکند.(2)خدای متعال در آیات متعددی بر این امر تأکید کرده است: {وَءَاتَى الْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَٰمَىٰ وَالْمَسَٰكِينَ...}؛(3)«و مال [خود] را با وجود دوست داشتن، به خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و... بدهد». در صدقه دادن مال به ذوی القربی (خویشاوندان) تأکید شده است.
با توجه به آیات و روایاتی که در باب مراعات حقوق خویشاوند خوانده شد، اگر دو خویشاوند با هم قهر باشند، تکلیف چیست؟ در این موارد، هر یک دیگری را مقصر جلوه میدهد؛ ازاینرو، در روایت آمده است که حتی اگر طرف مقابل شما مقصر باشد، از او درگذرید.(4)افزون بر این تأکید شده است که بهترین نوع صدقه دادن، صدقهای است که شخص به خویشاوندی که با او قهر است پرداخت کند؛ زیرا باید به شدت روی هوای نفس پا گذاشته
1) . کافی، ج3، ص224.
2) . من لا يحضره الفقیه، ج2، ص68: «لَا صَدَقَةَ وَذُو رَحِمٍ مُحْتَاجٌ».
3) . سورة بقره، آیة 177.
4) . کافی، ج2، ص107: عن أبي عبد اللّه (عليه السلام) قال: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله عليه وآله وسلم) فِي خُطْبَتِهِ أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ خَلَائِقِ الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَكَ وَتَصِلُ مَنْ قَطَعَكَ وَالْإِحْسَانُ إِلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَيْكَ وَإِعْطَاءُ مَنْ حَرَمَكَ».
است. در روایت آمده است: «أَفْضَلُ الصَّدَقَةِ صَدَقَةٌ فِي اللَّيْلِ إِلَى ذِي رَحِمٍ كَاشِح؛(1)برترین صدقه صدقهای است که در شب و به خویشاوند متنفر از صدقه دهنده پرداخت شود». کاشح در لغت عربی یعنی کسی که وقتی شما را ببیند روی خود را برمیگرداند.
گاهی کسی با دیگری قهر است؛ ولی در ظاهر مراعات میکند. گاهی کسی با دیگری قهر است و به محض دیدنش روی خود را برمیگرداند. روایت میفرماید بهترین صدقه، آن است که به چنین فردی پرداخت شود؛ زیرا در قهر، هر شخصی حق را با خود میبیند و شاید همینطور هم باشد. پس این گذشت، نیازمند ارادۀ نفس است که شخص از خدا و معصومین اطاعت کند و او را ببخشد و افزون بر آن به او هدیه عطا کند.
در زمینه کمک مادی به خویشاوندان، برخی از افراد صندوقی دارند که هر کس تمکن مالی بهتری دارد ماهانه پولی به آن صندوق واریز میکند و به کسانی که وضعشان ضعیفتر است، برای ازدواج، خرید وسایل منزل و ایجاد اشتغال به عنوان قرض، مبالغی به آنان پرداخت میشود.
متأسفانه امروز مانند قدیم نیست و روابط خویشاوندان و همسایگان ضعیف شده است و کمتر از حال یکدیگر خبر دارند که شاید یک جهتش نشر فرهنگ غرب در کشورهای اسلامی باشد.
یکی از دوستان ساکن در آلمان، برایم نقل کرد: زمانی همایشی داشتیم که در انگلیس برگزار میشد و باید از آلمان به انگلیس سفر میکردیم. یکی از همراهان ما مسیحی و مادرش ساکن انگلیس بود. به او گفتم: حالا که تا اینجا
1) . مستدرک الوسائل، ج7، ص195.
آمدهای، نمیخواهی با مادرت دیداری داشته باشی؟ گفت: نه، احتیاجی نیست. هفت ماه پیش به او زنگ زدم و تلفنی با هم صحبت کردیم.
بنابراین با وجود این خطرات فرهنگی اگر علاقهمندیم در دنیا و قبل از آخرت زندگی بهتری داشته باشیم، باید به دستورهای اسلام دربارۀ وظایف فردی و اجتماعی خویش بها بدهیم.
خدای متعال میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبْطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ}؛(1)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، صدقههای خود را با منت و آزار باطل مکنید».
انسان به طور طبیعی نیازهایی را در خود احساس میکند؛ برای مثال زمانی که کودک است، به خوردن و آشامیدن احساس نیاز میکند و زمانی که به نوجوانی و جوانی میرسد، نیازهای دیگری مانند نیاز به شخصیت اجتماعی، اشتغال، تشکیل خانواده، آموختن علم و... را در خود احساس میکند.
همچنین زمانی که به کهولت میرسد، یک مرحله بالاتر میرود و به این فکر میافتد که چگونه نام و یاد خود را زنده نگه دارد؛ خواه به وسیله فرزندان، خواه از طریق انجام دادن کارهای خیر؛ یعنی برایش مهم است که نامش زنده بماند.
انسان نیاز دیگری نیز در زندگی احساس میکند که بُعد معنوی است. این بُعد، فراتر از حالت مادی است. در این مرحله باید ماورای ماده را درک کرد؛ برای مثال آخرت را تصدیق و باور کرد که پیامد آن تأمین نیازهای زندگی در
1) . سورة بقره، آیة 264.
عالم آخرت است. غالب افراد آنقدر مشغول دنیا و نیازهای مادی میشوند که از جنبه مهم معنوی غافل میشوند، یا اگر هم توجه داشته باشند، بیشتر زبانی است و درک عمیقی از آن ندارند.
در روایت آمده است: پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) نزدیک اذان به بلال میفرمود: «أَرِحْنَا يَا بِلَال!؛(1)ای بلال ما را راحت کن». گو اینکه نماز، استراحتی برای پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) است تا ساعاتی ایشان را از سختیهای دنیا برهاند.
بنابراین جنبه دیگری که متضمن سعادت واقعی است، این است که انسان واقعاً درک عمیقی درباره خدای متعال داشته باشد و نسبت به عبادت و امور معنوی احساس نیاز کند.
بر اساس میزان درک انسان از خدا و عبادت، عبادات افراد متفاوت است. امیرالمؤمنین (عليه السلام) عبادتکنندگان را به سه گروه تقسیم میکنند: «قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ وَإِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَإِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَار؛(2)گروهی او را به امید عطا و بخشش پرستش میکنند که این عبادت بازرگانان است، گروهی خدا را از روی ترس عبادت میکنند. این عبادت بردگان است، و گروهی خدای را از روی سپاسگزاری میپرستند و این عبادت آزادگان است».
گروهی از اول عبادتکنندگان، آنهایی هستند که از ترس عذاب، اعمال عبادی را انجام میدهند که این عبادت بردگان است. یک برده چرا کار
میکند و زحمت میکشد؟ چون میداند اگر کار نکند مولا عقابش میکند. این گروه نیز همینگونهاند؛ یعنی اگر روزه، واجب نبود، روزه نمیگرفتند، اگر نماز، واجب نبود، انجام نمیدادند؛ یعنی اگر نماز، مستحب باشد؛ ولی همین ثوابی که خدا برای نماز واجب گذاشته است به نماز مستحب عطا کند، با وجود اینهمه ثواب، نماز مستحبی را نمیخوانند و میگویند: واجب که نیست، عقاب هم نمیشویم؛ پس نمیخوانیم؛ زیرا عبادت این گروه، مانند اطاعت بردگان است؛ ازاینرو پروردگار را عبادت میکنند؛ ولی اینگونه عبادت، پایینترین مرتبه عبادت است.
گروه دیگر به طمع بهشت است؛ چون ثواب دارد، خدا را عبادت میکنند و این عبادت تجار است. اگر تاجر پولدار، یک روز سر کار نرود زندگیاش مختل نمیشود، نرفتن او به سر کار به خاطر خوف نیست، اگر یک روز سر کار نرود کسی او را بازخواست نمیکند؛ بلکه سر کار رفتنش برای این است که ثروتش را بیشتر کند. خوب این در امور مادی، هیچ اشکالی ندارد؛ اما اگر با خدای متعال اینگونه برخورد شود، هرچند عبادت او صحیح است؛ اما باز هم درجه و مرتبۀ پایینی دارد.
گروه دیگر افرادی هستند که به عبادتشان عبادت احرار است، آنان نه به سببِ ترس از جهنم و نه به خاطر طمع در بهشت؛ بلکه چون خدا را شایسته بندگی دیدهاند، او را عبادت میکنند؛ برای مثال کسی که به دیگری کمک میکند، شایستۀ سپاس است. آیا سپاسگزاری از او به علت ترس است؟ یا شخص به امید بردن نفع این عمل را انجام میدهد؟ هیچکدام. سپاسگزاری شخص از عطاکننده از روی خوف یا طمع نیست؛ بلکه او را شخصیتی اهل
فضل و بخشنده دیده است و بر اساس این شناخت از او تشکر میکند؛ ازاینرو حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) از این نوع عبادت به عبادت احرار تعبیر کردهاند؛ یعنی عبادتکننده به طمع یا از ترس کاری را انجام نمیدهد؛ بلکه بنا بر شناختش تواضع و بندگی میکند. ترس باشد یا نباشد کاری را که باطل است انجام نمیدهد، ثواب باشد یا نباشد کاری را که صحیح است انجام میدهد، این عبادت آزادگان است.
البته عبادت هر سه گروه صحیح است؛ اما مراتب و درجاتش مختلف است تا حدی که عبادت احرار قابل قیاس با عبادت آن دو گروه نیست؛ برای مثال در یک نماز جماعت که افراد مختلفی شرکت میکنند، آیا درجات ثواب همه مساوی است؟ خیر؛ بلکه درجات بسیار متفاوت است، یکی نسبت به دیگری معرفتش به خدا بیشتر است پس با خضوع و خشوع بیشتری نماز میخواند، دیگری فکرش در نماز است و دیگری فکرش پراکنده و در جاهای دیگر است، پس همه آنان نمازشان صحیح است؛ ولی درجاتشان بسیار تفاوت دارد.
روشن شد که عبادتکنندگان سه گروهاند و همه آنان عباداتشان صحیح است، البته با مراتب متفاوت.
آیا میشود کسی عبادت کند، ولی عبادتش باطل باشد؟! بله، گاهی اوقات شخصی به خاطر ریا عبادت را انجام میدهد، این شخص عبادتش باطل است. خدا میفرماید: {فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ * الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ * الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ}؛(1)«پس وای بر نمازگزارانی که در نماز خود سهلانگاری میکنند، همان کسانی که ریا میکنند». ریا در عبادت از محرمات است و همان نمازی که در
1) . سورة ماعون، آیة 4-6.
شرایطی شخص را به بهشت میبرد، ممکن است او را به جهنم ببرد؛ پس عبادتی که به خاطر مردم باشد، نهتنها صحیح نیست؛ بلکه ممکن است موجب عقوبت شود.
صدقه دادن نیز در صورت داشتن نیت صادقانه و خالصانه یک نوع عبادت محسوب میشود. صدقه چیست؟ صدقه از تصدیق گرفته شده و هر کار خیری که با آن امر الهی تصدیق شود، صدقه نام دارد؛ برای مثال هر گونه منفعترسانی به دیگران به خاطر پروردگار، صدقه است.
در روایت آمده است: «عَوْنُكَ الضَّعِيفَ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَة؛(1)یاری رساندن به ضعیف از بهترین صدقات است». گرفتن دست یک نفر نابینا و رد کردن او از خیابان، صدقه است؛ چون شخص با این کار خواست خدا را تصدیق مینماید؛ زیرا خدای متعال فرموده است: دیگران را کمک کنید و با این کار، امر الهی تصدیق میشود.
یا روایت دارد: «إِمَاطَتُكَ الْأَذَى عَنِ الطَّرِيقِ صَدَقَةٌ؛(2)برداشتن مانع از سر راه صدقه است». چه دین زیبایی! اگر کسی مانعی بر سر راه مردم مشاهده کند که احتمال دهد باعث آسیب مردم خواهد شد و آن را با نیت الهی از سر راه بردارد صدقه حساب میشود و نزد پروردگار، ارزش و پاداش دارد. خدا میفرماید: {وَتَعَاوَنُواْ عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىٰ}؛(3)«یکدیگر را بر نیکی و پرهیزگاری
کمک کنید».
بنابراین صدقه دادن اصلاح جامعه است. اگر مکانی خراب شود و انسانی آن را اصلاح کند یا به فقیری کمک نماید، چون کمبودی را با یاری خود برطرف میکند، به اصلاح جامعه کمک میشود.
اگر صدقهدهنده منظوری غیر خدایی در دل داشته باشد، صدقهاش باطل میشود؛ برای مثال اگر شخص صدقه دهد و پس از آن بر صدقهگیرنده منت بگذارد یا صدقه دهد تا وجهۀ اجتماعی پیدا کند، صدقهاش باطل میشود. آیه قرآن به طور مستقیم به این دو حالت اشاره کرده، میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تُبْطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ}؛(1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، صدقههای خود را با منت و آزار باطل نسازید». {كَالَّذِي يُنفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْأخِرِ}؛(2)
«همانند کسی که مال خود را برای خودنمایی به مردم انفاق میکند و به خدا و روز رستاخیز ایمان نمیآورد»؛ زیرا عملش با ریاکاری و خودنمایی همراه است.
صدقهدهنده، خواه از ابتدا هدفش خودنمایی باشد، خواه بعداً شیطان فریبش دهد، عملش حبط میشود: همچنانکه از جمله {لَا تُبْطِلُواْ صَدَقَٰتِكُم} استنباط میشود، پارهای از اعمال ناروا ممکن است نتایج اعمال نیک را از بین ببرد.
منت گذاشتن گاهی با لفظ و گاهی با عمل است. اگر کسی کار نیکی برای دیگری انجام دهد، باید آن را فراموش کند، نه اینکه همیشه منت بگذارد
وانتظار جبران داشته باشد.
در روایت آمده است: برخی در روز قیامت میبینند اعمالی که انجام دادهاند، در نامه عملشان نیست، میگویند: این همه زحمت کشیدم، کار خیر کردم، به او میگویند: آنها را برای خدا انجام ندادی، برای مردم انجام دادی، برو مزدت را از مردم بگیر.(1)اگر کسی کاری را برای پروردگار انجام داد حق منت گذاشتن بر دیگران را ندارد.
شیخ عباس قمی6 نویسنده کتاب ارزشمند مفاتیح الجنان و دیگر کتابهای گرانسنگ، داستانی را برای پسرش بدین شرح بیان کرده است: مرحوم پدرم (کربلایی محمدرضا) از علاقهمندان منبر «شیخ عبدالرزاق مسئلهگو» بود؛ به گونهای که هر روز در مجلسش حاضر میشد و شیخ هم بعد از مسئله گفتن، کتاب منازل الآخرة مرا میگشود و بخشی از آن را برای شنوندگان و حاضران میخواند. روزی پدرم به خانه آمد و مرا صدا زد و گفت: شیخ عباس! کاش مثل عبدالرزاق مسئلهگو میشدی و میتوانستی منبر بروی و از این کتاب که او برای ما میخواند تو هم میخواندی. در این لحظه نفس من گفت که بگویم: پدر، آن کتابی را که شیخ عبدالرزاق میخواند من نوشتهام، تا خواستم این مطلب را بگویم خود را کنترل کردم، گفتم: عجب! کتاب را برای پدرت نوشتهای یا برای خدا؟ اینجا جایی است که باید سکوت کنی.
خدا کسانی را که پس از صدقه دادن منت میگذارند، به سنگ سختی تشبیه کرده که قشر نازکی از خاک روی آن را پوشانیده است. میفرماید:
1) . وسائل الشیعه، ج1، ص70.
{فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ(1)عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ(2)فَتَرَكَهُ صَلْدًا (3)لَّا يَقْدِرُونَ عَلَىٰ شَيْءٖ مِّمَّا كَسَبُواْ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَٰفِرِينَ}؛(4)«کار او همچون قطعه سنگی است که بر آن (قشر نازکی از) خاک باشد، (و بذرهایی در آن افشانده شود) و رگبار باران به آن برسد، و آن را صاف (و خالی از خاک و بذر) رها کند. آنها از کاری که انجام دادهاند، چیزی به دست نمیآورند، و خدا جمعیت کافران را هدایت نمیکند».
چه تعبیر لطیف، رسا و گویایی! قطعه سنگ محکمی را در نظر بگیرید که پوشش نازکی از خاک روی آن را پوشانده باشد و بذرهای متعددی نیز در آن خاک افشانده شود و در معرض هوای آزاد و تابش آفتاب قرار گیرد، پس رگبار شدیدی بر آن ببارد، و با وجود اینکه زمینههای نمو و رشد در آنجا فراهم است، به خاطر یک کمبود، همه چیز از بین برود، و این باران کاری جز این نمیکند که آن پوشش نازک را همراه بذرها میشوید و با خود میبرد و سختی و غیر قابل نفوذ بودن آن سنگ را که هیچ گیاهی بر آن نمیروید، آشکار میسازد.
این مثال بسیار گویاست؛ زیرا افراد ریاکار باطن خشن و بیثمر خود را با چهرهای از خیرخواهی و نیکوکاری میپوشانند و اعمالی انجام میدهند که هیچگونه ریشه ثابتی در وجود آنها ندارد؛ اما حوادث زندگی به زودی پرده را از چهرۀ باطن آنان کنار میزند و باطنشان را آشکار میسازد، پس صاحبانشان
هیچ بهرهای از آن نمیبرند و تمام زحماتشان بر باد میرود.
اما کسانی که کوچکترین عمل خیری را به نیت خدایی و خالصانه انجام میدهند، خدا عملشان را رشد میدهد. همانند زکات که در لغت به معنای نموّ کردن است، خدا عمل زکات دهنده را نموّ میدهد. خدای متعال هر عمل خیر دیگری را نیز همانند عمل خیر زکات نمو میدهد. خدای متعال میفرماید: {مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا}؛(1)«کسی که کار نیکو کند برای او ده برابر آن پاداش است». یعنی خدای متعال حداقل ده برابر عملش به وی عوض میدهد.
خدا در این باره میفرماید: {وَمَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَٰلَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِيتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةِ بِرَبْوَةٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فََٔاتَتْ أُكُلَهَا ضِعْفَيْنِ فَإِن لَّمْ يُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ}؛(2)«و مثل [صدقات] کسانی که اموال خود را برای طلب خشنودی خدا و استواری روحشان، انفاق میکنند، همچون باغی است که بر فراز پشتهای قرار دارد [که اگر] رگباری بر آن برسد، دو چندان محصول برآورد و اگر رگباری هم بر آن نرسد، باران ریزی [برای آن بس است]، و خدا به آنچه انجام میدهید بیناست». او میداند آیا انفاق شما انگیزه الهی دارد یا ریاکارانه یا آمیخته با منت و آزار یا همراه با محبت و احترام است.
چه تشبیه زیبایی! صدقه و انفاقی که برای خدا باشد، مانند باغی است که بر بلندی قرار دارد و بهترین بهره و ثمره را میدهد.
نکته دیگری که در این آیه به چشم میخورد، جملۀ {ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِوَتَثْبِيتًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ} است که انگیزههای انفاق صحیح و الهی را بیان میکند و آن
دو چیز است: «طلب خشنودی خدا» و «تقویت روح ایمان و ایجاد آرامش در دل و جان صدقهدهنده». در آخر آیه جملۀ {وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ} هشداری است به همه کسانی که میخواهند عمل نیکی انجام دهند. آنان باید مراقب باشند کوچکترین آلودگی از نظر نیت یا طرز کار پیدا نکنند؛ زیرا خدا کاملاً مراقب اعمال آنهاست.
چکیدة سخن آن است که، اگر انسان بخواهد اعمالش پسندیده و مورد قبول خدا قرار گیرد و نتیجۀ پایداری داشته باشد، باید اولاً: سعی کند در زمرۀ گروه سوم عبادتکنندگان باشد، یعنی کسانی که عمل را نه از روی طمع و نه از روی خوف؛ بلکه به خاطر اینکه خدا را شایسته عبادت میدانند انجام میدهند؛ ثانیاً: عمل خیر را برای خوشایند مردم انجام ندهند؛ بلکه عمل خیر را تنها برای کسب رضای خدا انجام دهند تا رنج و تلاششان تباه نشود.
خدای متعال میفرماید: {أُبَلِّغُكُمْ رِسَٰلَٰتِ رَبِّي وَأَنَا۠ لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ}؛(1)«پیامهای پروردگارم را به شما میرسانم و من برای شما خیرخواهی امینم».
این عبارت به شکلهای مختلف از زبان پیامبران نقل شده که ایشان به قوم خودشان میفرمودند: من برای شما ناصح امینی هستم.
نصح در زبان عربی به معنای خلوص است؛ برای مثال «الذهب الناصح» یعنی طلای خالص بدون مخلوط. پس نصیحت در معنای لغویاش یعنی انسان برای طرف مقابلش خلوص داشته باشد. شخص ناصح وقتی چیز ناروا یا کاستی در طرف مقابل میبیند، چون به او اخلاص دارد، به وی گوشزد میکند تا از هرگونه کمبودی پیراسته باشد. اگر کسی رفیق عزیزی دارد و میبیند بدون اینکه متوجه باشد نقصی در ظاهرش وجود دارد، به وی گوشزد میکند؛ زیرا دوستش دارد و دوست دارد این نقص از وی برداشته شود.
بنابراین نصیحت، یکی از صفات مؤمنان است که در حق همدیگر و حتی در حق حاکم خودشان اعمال میکنند؛ یعنی هدفشان از تذکر، برطرف کردن
1) . سورة اعراف، آیة 68.
عیب آنهاست؛ زیرا تنها معصوم است که خطایی ندارد، بقیه عمداً یا سهواً جایز الخطایند. البته در نصیحت باید شرایطی رعایت شود، تا نصیحتِ واقعی و سازنده تحقق یابد:
باید چیزی که در طرف مقابل مشاهده میشود، واقعاً نقص باشد؛ زیرا گاهی مسائلی در اجتماع وجود دارد که نقص نیست و ما خیال میکنیم طرف مرتکب خطایی شده است؛ در حالی که کاری خلاف رضای الهی انجام نداده است. آیه میفرماید: {أُبَلِّغُكُمْ رِسَٰلَٰتِ رَبِّي}؛ «میخواهم امر الهی را به شما برسانم»، وقتی خلاف شرعی صورت نگرفته، تذکر جایی ندارد. در موارد بسیاری شاهدیم که اجتماع برخی از ارزش های خداپسند را نمیپذیرد و مخالف آن را میپذیرد؛ یعنی چیزی که مورد رضای خدا نیست در جامعه رواج مییابد.
شاهد بودم که دختری میگفت: من برای ازدواج مهر السنه حضرت زهرا (عليها السلام) را میخواهم - قرار دادن مهر السنه حضرت زهرا به عنوان مهر ازدواج مستحب است و دویست و شصت و دو و نیم مثقال نقره میشود که مهر حضرت زهرا (عليها السلام) بوده است - اما خانوادۀ دختر میگفتند: در عرف مردم بد است، بهویژه حالا که مهریههای گزاف رواج یافته است.
من به والدین وی گفتم این مهرالسنه حضرت زهرا (عليها السلام) است، شما میگویید پیامبر نقصی را برای دخترش خواسته، و این برای حضرت زهرا (عليها السلام) نقص است. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) میفرمایند: بهترین زنان امت من زنانی هستند که زیباتر و کممهرتر باشند.(1)رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) یک ویژگی دنیوی و یک ویژگی اخروی بیان
1) . کافی، ج5، ص324.
فرمودند که جمع بین دنیا و آخرت است. پس در اینجا که نقص واقعی وجود نداشته، نمیتوان گفت نصیحتی صورت گرفته یا رسالتی به انجام رسیده است. بنابراین، شرط اول نصیحت این است که نقص شرعی وجود داشته باشد تا رسالت الهی محقق شود.
شرط دوم، این است که در نصیحت دیگری، حس انتقامجویی و مچگیری وجود نداشته نباشد. نباید شخص از دیگری دلگیر شود؛ آنگاه ناراحتیاش را اینگونه جبران کند. افرادی هستند که وقتی از کسی ناراحت میشوند، منتظر فرصتی میمانند که نقصی در او ببینند و مچش را بگیرند، نصیحت این افراد از روی اخلاص نیست؛ بلکه از روی دشمنی است؛ برای مثال میخواهد آبروی طرف را ببرد یا اینکه ناراحتش کند؛ این برخوردها تأثیر مثبت ندارد؛ بلکه طرف به بهانه دفاع از خود، اگر نقصی هم داشته باشد نمیپذیرد و به فرموده قرآن: {أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ}؛(1)«نخوت، وی را به گناه کشاند». بنابراین باید سعی کنیم در نصیحت دیگران، اخلاص داشته باشیم و غرضورزی را از خود دور کنیم.
در موارد بسیاری، افراد در هنگام نصیحت کردن، دنبال تأمین مصالح خودند، نه مصالح طرف مقابل؛ در حالی که اینگونه عمل کردن خیانت است: «الْمُسْتَشَارُ مُؤْتَمَنٌ؛(2)مشورت دهنده باید امین باشد». آیه نیز به نصیحت کننده
صفت امین میدهد. میفرماید: {نَاصِحٌ أَمِينٌ}؛ «اندرز دهنده امین». گاهی شخص مطلبی را به طرف مقابل گوشزد میکند؛ اما نه به خاطر اینکه طرف را از اشتباه باز دارد؛ بلکه منفعت خویش را میجوید و این خلاف امین بودن است. هدف از نصیحت دیگران باید تأمین مصلحت آنها باشد.
نقل شده است: حضرت زهرا (عليها السلام) یک شب تا صبح برای همسایهها دعا میکردند. امام حسن (عليه السلام) پرسیدند: چرا من نشنیدم که برای خودتان دعا کنید؟ حضرت فرمود: «الْجَارَ ثُمَّ الدَّار؛(1)اول همسایه بعد خودمان». باید توجه داشت که ویژگی امانتداری و مصلحتطلبی برای طرف مقابل، باعث امین شدن ناصح میشود که ویژگی پیامبران و ائمه و بندگان صالح خداست.
چکیدۀ سخن آنکه در هنگام نصیحت باید:
عیب واقعی وجود داشته باشد؛ یعنی عیبی که خدا و پیامبر، آن را عیب میدانند، نه عیبهای سلیقهای.
اخلاص وجود داشته باشد و حس انتقامجویی در کار نباشد.
هدف تأمین مصلحت طرف مقابل باشد، نه تأمین منافع نصیحت کننده.
شخصی که فرزندش به سن تکلیف رسیده است؛ اما نماز نمیخواند، روزه نمیگیرد یا به دیگر تکالیف دینی خویش پایبند نیست، باید برای نصیحت او به فرموده قرآن عمل کند که میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ قُواْ أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ}؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، خودتان و کسانتان
را از آتشی که سوخت آن، مردم و سنگهاست حفظ کنید». به فرموده این آیه، پدر و مادر وظیفه نجات و حفظ فرزندان خویش را از آتش جهنم دارند. باید توجه داشت که برای موفقیت در این امر بزرگ از همان دوره کودکی باید والدین در تربیت دینی کودک و محکم شدن عقایدش کوشا باشند، تا کودک همچنان که رشد میکند، تربیت دینی یابد.
اگر کسی این کار را نکرد یا سعی خودش را کرد؛ اما در مواردی موفق نشد و فرزند سرکشی کرد، در اینگونه موارد باید نصیحت و گفتگو کردن با او را پیشه کند و با فراهم کردن شرایط مناسب، محیطی را که وی در آن زندگی میکند، از ناپاکیها سالم سازد؛ برای مثال اگر دوستان نابابی دارد با روش صحیح (نه با زور) دورشان کند؛ ان شاء الله با صبر و تلاش سنجیده به نتیجه خواهد رسید.
پرسش: گناهکارانی که به علت پرورش یافتن در محیطهای ناسالم اینگونه شدهاند، چرا باید در آخرت مجازات شوند؟
پاسخ: زیرا انسان در هر محیطی قرار گیرد، اختیار از او سلب نمیشود؛ ازاینرو افرادی بودهاند که با وجود محیط پاک، راه سرکشی را پیش گرفتند. مثالش پسر نوح پیامبر (عليه السلام) است. او با اختیار خودش راه غیر مستقیم را انتخاب کرد و کسانی نیز هستند که در محیطهای ناسالمی تربیت شدهاند؛ اما با اختیار خودشان راه صواب را برگزیدهاند.
پروردگار میفرماید: {إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَٰنَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٖ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَٰهُ سَمِيعَا بَصِيرًا * إِنَّا هَدَيْنَٰهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا}؛(1)«ما انسان را از نطفهای اندر
1) . سورة انسان، آیات 2-3.
آفریدیم تا او را بیازماییم و وی را شنوا و بینا گردانیدیم. ما راه را بدو نمودیم؛ یا سپاسگزار خواهد بود یا ناسپاسگزار».
خدا در این آیه سخن از مختار بودن انسان به میان میآورد و میفرماید: ما بعد از خلق شگفتانگیز انسان (به هم آمیخته شدن نطفه زن و مرد) به او قدرت شنیدن و دیدن دادیم، سپس راه را به او نشان دادیم، حال عدهای به اختیار خود راه صحیح را برمیگزینند و عدهای دیگر با وجود دیدن راه، به سوی کفر و عصیان پیش میروند. بعد میفرماید: {إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَٰفِرِينَ سَلَٰسِلَاْ وَأَغْلَٰلًا وَسَعِيرًا}؛(1)
«به درستی که ما برای کیفر کافران زنجیر و غلها و آتش سوزان مهیا نمودهایم». بنابراین چه در محیط خوب و چه در محیط بد و ناپاک، اختیار از انسان سلب نمیشود. در کنار اختیار، عقل هم به انسان داده شده و همیشه گفته شده است که عقل، پیامبر درونی است.
بنابراین انسانِ مختاری که عقل و شرع به او فرموده است، وجود محیط ناسالم بیرونی عذر موجهی برای برگزیدن گمراهی نخواهد بود؛ همچنانکه در این دنیا اگر کسی پدر و مادرش دزد باشند و خودش نیز دزدی کند، دادگاه او را مجازات خواهد کرد، در دادگاه عدل الهی هم چنین خواهد بود.
1) . سورة انسان، آیة 4.
خدای متعال میفرماید: {وَاتَّقُواْ فِتْنَةً لَّا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنكُمْ خَاصَّةً}؛(1)«و از فتنهای که تنها به ستمکاران شما نمیرسد بترسید».
اجتماع از افراد مختلفی تشکیل شده است که جامعه یکپارچهای را تشکیل میدهند؛ ازاینرو هرگونه خللی که در بخشی از بخشهای اجتماع به وجود آید، به کل این مجموعه آسیب میرساند.
شخصی در قایق نشسته بود و در محدوده خودش، سوراخی در قایق ایجاد میکرد. به او اعتراض شد که چرا این کار را انجام میدهی، گفت: جای خودم را سوراخ میکنم و به کسی کاری ندارم. در این مثال درست است که او قسمت مربوط به خود را سوراخ میکند؛ ولی اگر قایق سوراخ شود، آب، همه را غرق میکند. اجتماع مانند این مثال است و هر خللی در اجتماع وارد شود، گریبان همه را میگیرد.
اگر گروهی در اجتماع ظلم کنند و بلایی نازل شود، این بلا مخصوص ظالمان نخواهد بود؛ بلکه دیگران را هم فرا میگیرد؛ پس خدای تبارک و تعالی و پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و اهل بیت (عليهم السلام) بر این نکته تأکید میکنند که صالح بودن یک فرد، لازم
1) . سورة انفال، آیة 25.
است؛ اما کافی نیست؛ بلکه همه باید صالح باشند تا اجتماع صالح شود.
حال یکی از مسائلی که سبب صلاح جامعه میشود، انصاف داشتن است. انصاف، یعنی آنچه را برای خود میپسندی برای دیگران نیز بپسند و آنچه را برای خود روا نمیداری، برای دیگران نیز روا مدار. در ادامه به چند مورد از مواردی اشاره میشود که رعایت انصاف در آنها ضروری است:
بعضی افراد، هنگام خریدن دوست دارند کالا را تمام و کامل دریافت کنند؛ ولی هنگام فروختن دوست دارند از آن جنس کم بگذارند. خدای متعال در مورد چنین افرادی میفرماید: {وَيْلٌ لِّلْمُطَفِّفِينَ * الَّذِينَ إِذَا اكْتَالُواْ عَلَى النَّاسِ يَسْتَوْفُونَ * وَإِذَا كَالُوهُمْ أَو وَّزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ}؛(1)
«وای بر کمفروشان. آنان که وقتی برای خود پیمانه میکنند، حق خود را به طور کامل میگیرند. اما وقتی میخواهند برای دیگران پیمانه یا وزن کنند، کم میگذارند».
کمفروشان تلاش میکنند که در وقت خرید، جنس، خوب و مرغوب باشد و کم نباشد؛ حتی سنگ ترازو را نیز بررسی میکنند؛ اما هنگام فروش براثر کمفروشی به مردم خسارت وارد میکنند. جنس فاسد میفروشند یا از وزنش کم میگذارند.
بعد از آن خدای متعال آنها را متوجه قیامت و حسابرسی آن روز هولناک میکند و میفرماید: {أَلَا يَظُنُّ أُوْلَٰئِكَ أَنَّهُم مَّبْعُوثُونَ * لِيَوْمٍ عَظِيمٖ * يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَٰلَمِينَ}؛(2)«آیا آنها گمان نمیکنند که برانگیخته میشوند، در روزی
بزرگ، روزی که مردم در پیشگاه رب العالمین میایستند».
این گروه میپندارند زندگی دیگری پس از زندگی دنیا نیست و هر کاری انجام دهند، ثبت و ضبط نمیشود و دست آنها برای انجام هرگونه خطایی باز است؛ ولی حاکمی به نام «رب العالمین» که مالک حقیقی دنیا و آخرت است، تمام اعمال آنها را ثبت میکند و از ذرهای نمیگذرد و آن را به حساب میآورد. خدا میفرماید: {فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٖ شَرًّا يَرَهُ}؛(1)«پس هر که هموزن ذرهای نیکی کند [نتیجۀ] آن را خواهد دید و هرکه هموزن ذرهای بدی کند [نتیجۀ] آن را خواهد دید».
انصاف در مشورت، یعنی همانگونه که هنگام مشورت خواستن از کسی، علاقهمندیم او ما را به بهترین صورت راهنمایی کند، باید درباره دیگران نیز اینگونه باشیم. هنگامی که با ما مشورت میشود، دروغ نگوییم و حقیقت را پنهان نکنیم؛ بلکه آنچه به نظرمان صحیح است، به او بگوییم؛ ازاینرو یکی از مستثنیات غیبت، جواز غیبت در مشورت است؛ برای مثال اگر در امر ازدواج درباره شخصی از شما سؤال کردند، اگر خواستید او را معرفی کنید، معرفی واقعی او غیبت محسوب نمیشود و اگر مطلبی را بدانیم و خلاف آن را بگوییم، بنابر روایات خیانت در مشورت است.(2)
1) . سورة زلزله، آیة 7-8.
2) . بحار الأنوار، ج72، ص104: عن رسول اللّه (صلی الله عليه وآله وسلم) أنه قال: «مَنِ اسْتَشَارَهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فَلَمْ يَمْحَضْهُ النَّصِيحَةَ سَلَبَهُ اللَّهُ لُبَّهُ»؛ غرر الحکم ودرر الکلم، ص363: الإمام علي (عليه السلام) : «خِيَانَةُ الْمُسْتَسْلِمِ وَالْمُسْتَشِيرِ مِنْ أَفْظَعِ الْأُمُورِ وَأَعْظَمِ الشُّرُورِ وَمُوجِبَةُ عَذَابِ السَّعِير»؛ غرر الحکم ودرر الکلم، ص439: الإمام علي (عليه السلام) : «ظُلْمُ الْمُسْتَشِيرِ ظُلْمٌ وَخِيَانَةٌ».
ممکن است کسی بگوید: من به این مسائل کاری ندارم از شخص دیگری سؤال کن. این برخورد اشکال ندارد؛ اما اگر خواست درباره پرسش او توضیح دهد، باید راستش را بگوید. پس همانطور که دوست داریم در امر مشورت، دیدگاه صحیح را بشنویم، ما نیز باید درباره دیگران همینگونه باشیم.
بحث انصاف بسیار گسترده است که حتی مستحبات را نیز شامل میشود؛ برای مثال زیارت امام رضا (عليه السلام) یکی از مستحبات است و در این میان خواندن دو رکعت نماز بالای سر حضرت ثواب زیادی دارد؛ اما اگر در آن ازدحام جمعیت، جایی را بالای سر حضرت یافتیم، نماز بخوانیم و جای خود را به دیگری بدهیم تا او نیز بهرهمند شود؛ یعنی همانطور که دوست میداریم دیگری جایش را به ما بدهد، ما نیز انصاف را در مورد دیگران رعایت کنیم. در مورد رساندن دست به ضریح نیز همینطور است، با تبرک جستن و اظهار ارادت، سریع حرکت کنیم تا دیگری نیز به این فیض نایل شود؛ از این موارد رعایت انصاف در مستحبات فراوان است و زیارت از باب مثال بود؛ ولی مراعات انصاف در تمام روابط انسانی با دیگران و حتی با محیط زیست ضروری است.
مصداقهایی از انصاف در خرید و فروش، مشورت و مستحبات بیان شد. در یک حکم کلی باید بگوییم اجتماع سالم، اجتماع با انصاف است؛ یعنی خود را میزان قرار میدهیم و هرچه را برای خود میپسندیم، برای دیگران نیز
میپسندیم.
امام صادق (عليه السلام) در این باره میفرمایند: «أَحِبَّ لِأَخِيكَ الْمُسْلِمِ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ؛(1)آنچه را برای خود میپسندی برای برادر مسلمانت نیز بخواه». اگر این اخلاق زیبا و خداپسندانه در اجتماع فراگیر شود، اجتماع سالمی خواهیم داشت؛ اما اگر انصاف نباشد وضع ناگوار امروز در جامعه ادامه خواهد یافت و اجتماعی پر از مشکلات و ناهنجاریهای اخلاقی پدید خواهد آمد؛ زیرا یک دلیل بزرگش همین است که به واجبها و مستحبات اینچنینی عمل نمیشود، در نتیجه عنایت خدا به ما کم میشود و رحمت الهی را به دلیل نداشتن نفس پاک کمتر دریافت میکنیم؛ زیرا رحمت الهی واسعه است؛ اما هر کس به اندازه لیاقتش آن را دریافت میکند.
درست است که انجام بعضی کارها واجب نیست؛ اما مراعاتش سبب به وجود آمدن اجتماعی سالم و خداپسند میشود. اجتماعی که همه از آن سود میبرند و همچنانکه در مقدمه عرض کردیم، اگر اجتماعی ناسالم شد، انسان شایسته نیز گرفتار مصیبت میشود، هرچند در آخرت رستگار باشد؛ ازاینرو باید سعی کنیم در تمام کارها چه در کسب و کار، چه در مشورت و چه در رفتار با دیگران و...، همان رفتاری را که دوست داریم دیگران با ما داشته باشند ما نیز با آنان داشته باشیم تا خدای متعال نیز با ما آنگونه که ما دوست داریم عمل کند.
1) . کافی، ج2، ص170.
خدای متعال میفرماید: {وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ}؛(1)«و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا میفروشد».
انسان هر عملی را با نیتی خاص انجام میدهد. اکنون پرسش این است که از لحاظ شرعی نقش نیت در عمل چیست؟ آیا نیت هر چه باشد، پروردگار به عمل شخص نگاه میکند؟ آیا تنها بر اساس عمل به انسان ثواب داده میشود؟
خیلی اوقات نیت شخص بد بوده، ولی نتیجه کارش خوب است؛ برای مثال شخصی با قصد خودنمایی به فقیری کمک میکند یا بر اثر دشمنی به قصد کشتن کسی به او سم میدهد؛ ولی اتفاقاً زهر، علاج بیماریاش شده است.
یا برعکس کسی نیتش خوب بوده است؛ اما نتیجه کارش بد شده است؛ برای مثال پزشکی نیتش معالجه بیمار بوده و تمام سعی خود را نیز کرده است؛ اما تشخیصش اشتباه بوده و موجب مرگ بیمار شده است. آیا آن پزشک در دادگاه الهی مقصر است؟ خیر، حتی عقلاً نیز مقصر نیست و عقاب نمیشود.
ما یک حسن فاعلی داریم که همان نیت است و یک حسن فعلی که عملکرد شخص است. اسلام بر این امر تأکید دارد که هر چه حسن فاعلی بهتر
1) . سورة بقره، آیة 207.
باشد، عمل شخص باارزشتر است: «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ؛(1)ارزش اعمال به نیتها بستگی دارد».
اگر انسان سعی کند نیتش پاک باشد، حتی اگر عملش ناچیز باشد، پروردگار قبول میکند. قرآن میفرماید: {إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ}؛(2)«خدا فقط از تقواپیشگان میپذیرد». کثرت عمل، مطلوب است؛ اما مهم کیفیت عمل است که با نیت خالص تحقق مییابد.
برای مثال اگر با نیت خالص خوانده شود موجب قرب به خداست، اما اگر به نیت ریا خوانده شود، صاحبش را جهنمی میکند.
با توجه به سخن پیشگفته معنای این حدیث روشن میشود که میفرماید: «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ؛ ارزش اعمال به نیت بستگی دارد» یا «نِيَّةُ الْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ؛(3)نیت مؤمن بهتر از عمل اوست»؛ زیرا عمل بدون نیت، باطل است؛ اما نیت خیر بدون عمل ثواب دارد؛ یعنی اگر انسان نیت انجام دادن کار خیری را کرد؛ ولی موفق به انجام آن نشد، نزد خدا پاداش دارد. اگر کسی نیت کند به فقیری کمک کند، ولی متوجه شود پولی ندارد، به ثواب خود رسیده است.
باید توجه داشت که نیت غیر از آرزوست؛ نیت بدین معناست که انسان برای انجام دادن کاری اقدام و به سوی هدف روانه شود، در حقیقت نیت، جوهر و روح کار است و عمل ما از نیت، رنگ میپذیرد.
میگویند شخصی سی سال در صف اول، نماز جماعت میخواند؛ زیرا
ایستادن در صف اول، مستحب است. یک روز که برای نماز آمد صف اول جا نبود و مجبور شد در صفهای دیگر بایستد؛ ولی هنگام نماز خواندن احساس کرد از این حالت خجالت زده است، مردم سی سال او را در صف اول دیدهاند و امروز در صف چهارم یا پنجم یا صف آخر ایستاده است. او احساس کرد این مسئله شاید یک نوع شکست برایش باشد و خجالت کشید. بعد از نماز به خود آمد که عجب! سی سال به خاطر صف اول نماز خواندم تا مردم بگویند: او چه آدم متدینی است. به هر حال وقتی شخص متوجه این حالت خود شد، گفت: پس ممکن است تمام این سی سال نماز من برای مدح مردم بوده است؛ پس تمام سی سال را قضا کرد.
البته انسان نباید وسواس پیدا کند. بعضیها با این پندار، عمل خیر انجام نمیدهند و میگویند: ما عمل خیر انجام نمیدهیم تا ریا نشود. نخیر، باید عمل خیر انجام داد و ریا نیز نکرد. در مجموع چون شیطان، کارش را بلد است، گاهی انسان را به این سو و آن سو میاندازد؛ ازاین رو همواره باید مواظب و هوشیار بود؛ زیرا شیطان القا میکند که شخص کار خوب انجام ندهد و اگر کسی بخواهد کار پسندیدهای انجام دهد، او را به بهانه پرهیز از ریا از آن عمل باز میدارد:
خدا میفرماید: {قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَٰلًا * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَوٰةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا}؛(1)«بگو آیا شما را به زیانکارترین مردم آگاه کنیم؟ آنانند که کوششهایشان در دار دنیا بر باد رفته و میپندارند که مردمی نیکوکار بودهاند».
1) . سورة کهف، آیة 103-104.
یکی از فضایل اخلاقی که در قرآن و روایات بر آن تأکید فراوان شده، ایثار و فداکاری در راه خداست. فداکاری فضیلتی است که عقل نیز ارزش آن را درک و تأیید میکند؛ زیرا عقل بعضی چیزها را درک نمیکند، مثل اینکه چرا نماز صبح دو رکعت یا نماز مغرب سه رکعت است؛ اما مسائلی است که عقل حسن و قبح آنها را خوب درک می کند، مثل صداقت در مقابل دروغ، عدالت در مقابل ظلم یا احسان و نیکی به دیگران و فداکاری نیز از جمله فضایلی است که عقل، حسن آن را درک میکند.
ایثار با چه نیت و هدفی مهم و ارزشمند خواهد بود؟ نقش نیت در فضیلت یافتن ایثار مورد تأکید عقل و شرع است. گاهی ایثار به خاطر دین و گاهی به خاطر دنیا است. اگر نیت در ایثار، صحیح نباشد، پیامدی جز زیان و خسران نخواهد داشت.
در مقابل ستاره درخشانی را داریم که قرآن، ایثارگری و جانبازیاش را ستایش میکند و او کسی جز حضرت علی (عليه السلام) نیست. پروردگار میفرماید: {وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفُ بِالْعِبَادِ}؛(1)«و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا میفروشد و خدا به [این] بندگان مهربان است». این آیه درباره ارزش فداکاری و ایثارگری علی (عليه السلام) در حادثه لیلة المبیت است که حضرت جانش را برای تحصیل رضای خالق در کف اخلاص گذاشت.
در آن شب عدهای از مشرکان، نقشه کشیده بودند همه با هم در حالی که
1) . سورة بقره، آیة 207.
پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) خوابیدهاند، به ایشان حمله کنند و ایشان را بکشند و چون هر کدامشان از قبیلهای بودند، انتقام از آنها نیز میسر نبود. پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) که از جانب پروردگار از این نقشه آگاه شدند، برای حفظ جان و تکمیل مأموریت ابلاغ رسالت، تصمیم گرفتند وطن را ترک کنند؛ اما اینکه چگونه بتوانند خود را از تیرس نگاه مشرکان خارج کنند، به برنامهریزی دقیقی نیاز داشت؛ زیرا دشمنان دائماً در حال دیدهبانی از خانه ایشان بودند و فوراً از غیبت ایشان آگاه میشدند و ایشان را مییافتند.
ازاینرو باید شب هنگام، کسی در جای پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) میخوابید و با پذیرفتن خطر مرگ، جان پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) را نجات میداد. چه کسی جز حضرت علی (عليه السلام) حاضر بود این خطر را به جان بخرد و نفسش را فدای برگزیده خدا کند؛ پس این آیه درباره عظمت کار امیرالمؤمنین (عليه السلام) نازل شد که میفرماید: {وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ}.
امام علی (عليه السلام) و خانواده بزرگوارشان، در زمینه ایثار و فداکاری در راه خدا کار را به جایی رساندند که یک سورۀ کامل قرآن (انسان) در مدح فداکاریهای آنان نازل شد. در قسمتی از این سوره، خدا از ایشان به نام عبادالله (بندگان خاص پروردگار) یاد میکند و میفرماید: {عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا}؛(1)«چشمهای که بندگان خاص خدا از آن مینوشند و [به دلخواه خویش] جاریاش میسازند».
نیتِ خالص الهی است که بالاترین ارزش را به عمل میدهد. انسان باید
1) . سورة انسان، آیة 6.
مراقب باشد هر سختی و ضرری را که تحمل میکند با نیت خالص الهی باشد؛ وگرنه تنها تحمل سختیها چندان ارزش ندارد.
البته ممکن است داشتن نیت خالص در ابتدا سخت باشد؛ اما پروردگار، انسان را به گونهای آفرید که قابل تربیت باشد. خدا میفرماید: {وَنَفْسٖ وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا}؛(1)«و قسم به جان آدمی و آن کسی که آن را منظم ساخته، سپس به او الهام کرد که چه چیزی فجور و چه چیزی تقوا است»، پس انسان به دلیل الهام فجور و تقوا قابل تعدیل و تغییر است.
انسان میتواند بر نفسش چیره شود و آن را تغییر دهد. میگویند: ترک عادت، بسیار سخت است؛ اما میتواند و این قدرت را دارد که خود را تغییر دهد. فرد میتواند هر کاری را که انجام میدهد به نیت الهی باشد. اگر میخواهد کار خیر انجام دهد، به خاطر تعریف دیگران نباشد.
در قرآن آمده است که صدقه پنهان، ثوابش از صدقه علنی بیشتر است.(2)مطلوب است که انسان گاهی آشکارا صدقه دهد تا مردم یاد بگیرند؛ اما در اصل صدقه پنهان، ثوابش بیش از صدقه علنی است؛ زیرا در صدقه پنهانی، احتمال اینکه نیت، نادرست باشد کمتر است.
حال اگر انسان سعی کند به سمت اخلاص و نیت پاک پیش رود، اگر اتفاقاً
1) . سورة شمس، آیة 7-8.
2) . سورة بقره، آیة 271: {إِن تُبْدُواْ الصَّدَقَٰتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَإِن تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَيُكَفِّرُ عَنكُم مِّن سَئَِّاتِكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ}. کافی، ج4، ص8: عن عمّار السّاباطي قال قال لي أبو عبد اللّه (عليه السلام) : «يَا عَمَّارُ الصَّدَقَةُ وَاللَّهِ فِي السِّرِّ أَفْضَلُ مِنَ الصَّدَقَةِ فِي الْعَلَانِيَةِ وَكَذَلِكَ وَاللَّهِ الْعِبَادَةُ فِي السِّرِّ أَفْضَلُ مِنْهَا فِي الْعَلَانِيَةِ».
در بعضی موارد در عمل اشتباه و خطا کرد، آنگاه با توجه به نیت پاکش باز هم نزد پروردگار، پاداش دارد. خدا میفرماید: {فَأُوْلَٰئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَئَِّاتِهِمْ حَسَنَٰتٖ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا}؛(1)«پس خدا بدیهایشان را به نیکیها تبدیل میکند و همواره آمرزندۀ مهربان است».
1) . سورة فرقان، آیة 70.
خدا میفرماید: {كِتَٰبٌ أَنزَلْنَٰهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَٰتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَىٰ صِرَٰطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ}؛(1)«کتابی است که آن را به سوی تو فرود آوردیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون آوری: به سوی راه آن شکستناپذیر ستوده».
این آیه شریفه قرآن کریم، بر این دلالت دارد که مردم در تاریکیاند و خدای متعال با فرستادن قرآن بر پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) به وی مأموریت داده است تا در پرتو راهنمایی قرآن، آنان را از ظلمات به نور منتقل کند.
بنابراین اگر کسی بخواهد بداند که آیا در نور است یا در ظلمات باید اعمالش را با قرآن کریم بسنجد؛ به این معنا که رفتار خود را بر قرآن عرضه کند، اگر مطابق قرآن باشد، در نور است و اگر مطابق قرآن نباشد، معلوم میشود که در ظلمات است.
با مطالعه و تأمل در آیات قرآن کریم درمییابیم که محور همۀ آیات قرآن کریم سه موضوع عقاید، احکام و اخلاق است که به اختصار به این سه موضوع اشاره خواهد شد:
1) . سورة ابراهیم، آیة 1.
کسی که واقعاً به خدا باور دارد باید به تمام آموزههای قرآن نیز باور داشته باشد و به تمام احکام و اخلاق اسلامی عمل کند؛ زیرا باور واقعی همواره عملزاست؛ برخلاف دانش که از این ویژگی برخوردار نیست. بنابراین نشانه باور واقعی به پروردگار و پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) عمل به همه بایدها و نبایدهای الهی است که در قرآن کریم بر پیامبرش نازل شده و امروز در دسترس بشر است.
همواره باورها در عمل بازتاب مییابد؛ ازاینرو، جایگاه عقیده در اسلام بسیار مهم است. آیات فراوانی در قرآن بر توحید، نبوت، امامت، معاد و مسائل عقیدتی تأکید کرده است؛ زیرا شخصیت، منش و روش و رفتار انسان ناشی از عقیدهاش میباشد.
مهمترین موضوع از میان این سه موضوع محوری قرآن، عقاید است؛ زیرا عقاید مهمترین نقش را در زندگی بشر دارد و دو موضوع دیگر، برآمده از آن است؛ زیرا اعمال و اخلاق انسان را عقیدهاش تعیین و تنظیم میکند؛ ازاینرو اعمال و اخلاق کسی که به خدا، نبوت، معاد و ثواب و کیفر معتقد است با کسی که به این اصول اعتقاد ندارد، متفاوت است.
بدیهی است، کسی که معتقد است آفریدگار بشر خدای عالم، قادر، ازلی و ابدی است، خدایی که به تمام اسرار و رموز وجودی انسان اعم از جسمی و روحی آگاهی دارد، با کسی که به چنین خدایی اعتقاد ندارد، قطعاً تفاوت دارد؛ زیرا انسانِ خداباور اعتقاد دارد که تنها پروردگار، شایستگی هدایت را دارد و میتواند وی را از ظلمات زندگی جاهلی به نور زندگی عالمانه و آگاهانه خدایی، رهنمون شود؛ چون علم حقیقی به بایدها و نبایدهای زندگی
الهی، نور است؛ ازاینرو گفته شده است: «الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ؛(1)دانش نوری است که خدا در دل هرکس که بخواهد قرار میدهد».
بسیاری از افراد که تنها از ترس نیروی بازدارنده بیرونی و مجازات از ارتکاب جنایات خودداری میکنند، هرگاه در موردی، نیروی بازدارنده حاضر نباشد که به دستگیری مجرم منجر شود، بدترین جنایات را مرتکب میشوند؛ اما کسانی که به خدا و معاد باور دارند، همواره از بازدارندۀ درونی برخوردارند و هیچگاه تصور ارتکاب جرم نیز به ذهنشان نمیآید؛ زیرا باور دارند که خدای متعال بر همه چیز آگاه است و همه اعمال ما را در نامه اعمالمان ثبت میکند و در قیامت پاداش ذرهای عمل خیر یا شر را خواهد داد.
اگر مسلمانی به احکام شرع ملتزم نباشد؛ برای مثال نماز نخواند یا روزه نگیرد، در واقع در عقیدهاش به خدا یا پیامبر، ضعفی وجود دارد یا باور به معاد ندارد؛ ازاینرو مسلمان باید سعی کند اعتقاداتش را در حد توان تقویت کند که در روایت از آن به یقین تعبیر شده است. وقتی انسان به وجود خدا یقین داشته باشد، عمل و اخلاقش نیز صحیح و خداپسندانه خواهد شد.
خدا راه صحیح زندگی را در چارچوب احکام الهی در قرآن بیان کرده است. کسی که به خدا باور دارد باید سعی کند کردارش طبق موازین شرع باشد. شرع نیز فقط واجبات و محرمات نیست؛ بلکه مستحبات و مکروهات نیز است.
به هر حال یکی از موضوعات محوری قرآن، احکام است. احکام دربارۀ همه بایدها و نبایدهای زوایای زندگی فردی و اجتماعی است که شامل نماز،
1) . مصباح الشريعة، ص16.
روزه، حج، خمس، زکات، رفتار با همسر، فرزندان، خویشاوندان و افراد جامعه، امر به معروف و نهی از منکر - که وظیفه اجتماعی است - میشود. انسان باید سعی کند همه اعمالش صددرصد طبق احکام شرع باشد؛ زیرا این نور است و خلاف این شیوه، تاریکی محسوب میشود.
هر شخصی دو چهره دارد: یک چهره ظاهری که همان صورت جسمی اوست که شامل چشم، گوش، دهان و... میباشد. حال اگر شخصی چهره ظاهریاش زیبا باشد، او را زیبا مینامند و اگر ظاهرش زشت باشد، مردم او را زشت میخوانند. هرکس یک صورت باطن دارد که اخلاق نامیده میشود. اگر صورت باطنی به اخلاق فاضله آراسته باشد، به صورت ظاهری انسان، زیبایی میبخشد و وزیباییهایش را چند برابر میکند و اگر ظاهری ناآراسته نیز داشته باشد، زشتیهای ظاهری وی را میپوشاند و اگر صورت باطنیاش آلوده به گناه باشد، زیباییهای ظاهری فرد را میپوشاند و زشتیهایش را چند برابر میکند.
نکته مهم در این باره آن است که اگر چهرۀ باطنی شخصی به اخلاق رذیله آلوده باشد، صورت واقعی وی بسیار زشت و کریه خواهد بود؛ اما حقیقت آن در قیامت آشکار میشود؛ ازاینرو در روایات آمده است که افراد در روز قیامت به صورت باطنیشان محشور میشوند؛(1)یعنی فردی که در روز قیامت محشور میشود، اگر صورت باطنیاش به اخلاق فاضله آراسته باشد، به
1) . کافی، ج5، ص20.
صورت انسان محشور میشود؛ اما اگر صورت باطنیاش به اخلاق رذیله آلوده باشد، به صورت موجودی غیر از انسان محشور میشود. ما در دنیا همه افراد را به صورت انسان میبینیم؛ اما بسیاری از آنان در واقع انسان نیستند. بنابراین مؤمن باید تلاش کند خود را به فضایل اخلاقی آراسته کند و اگر کسی گرفتار رذیلۀ اخلاقی مانند تکبر، عجب، حسد و مانند اینهاست سعی کند که خود را از این آلودگیهای اخلاقی پیراسته کند تا صورت واقعی و باطنیاش صورت انسانی باشد. خدا بشر را به گونهای آفریده است که میتواند با اراده و تلاش، اخلاق و عاداتش را تغییر دهد.
به هر حال، این سه موضوع محوری قرآن، یعنی عقاید، احکام و اخلاق اسلامی همان نوری است که قرآن به وسیله آن انسان را از ظلمات به سوی نور هدایت خواهد کرد. پیام قرآن در این سه مسئله خلاصه شده است. اگر انسان به این سه مسئله یا برخی از آنها عمل نکند گرفتار ظلمت و سپس دچار خسران عظیم خواهد شد. چون خدای تبارک و تعالی به عبادت و اطاعت بندهاش نیاز ندارد، پروردگار غنی مطلق، و بشر فقر مطلق است. ازاینرو اگر ما بخواهیم به مدارج عالی کمال و سعادت دنیا و آخرت نایل شویم، باید به این سه موضوع محوری و اساسی قرآن پایبند شویم تا از ظلمات جهل و گمراهی به نور هدایت و رستگاری برسیم.
خدای متعال میفرماید: {لَّيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَلَا أَمَانِيِّ أَهْلِ الْكِتَٰبِ مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ}؛(1)«[پاداش و کیفر] به دلخواه شما و به دلخواه اهل کتاب نیست؛ هرکس بدی کند، در برابر آن کیفر میبیند».
خدای تبارک و تعالی، دنیا را بر اساس یک سلسله قوانین پایهگذاری کرده و در فرهنگ قرآن، سنن الهی نامیده شده است. این سنن تا دنیا برپاست تغییر نخواهد کرد. پروردگار میفرماید: {فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا}؛(2)«هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز برای سنت الهی تغییری نمییابی». حال با توجه به تغییرناپذیری سنن الهی، چه کسی در این دنیا پیروز است؟ معلوم است، هر انسانی که خودش را با این سنن تطبیق دهد، پیروز میشود؛ وگرنه، نهتنها پیروزی به سراغش نمیآید؛ بلکه با مشکلات بسیاری نیز مواجه خواهد شد.
در مثال مادی، یکی از قوانینِ خدا در جهان هستی، قانون جاذبه زمین است
که بر این اساس زمین هر چیزی را به سوی خود میکشد. حال اگر کسی در طول زندگی، متوجه این قانون باشد و آن را مراعات کند، از این جهت با مشکلاتی مواجه نخواهد شد؛ اما اگر کسی بگوید من این قانون را قبول ندارم و خود را از جای بلندی پرت کند، مسلماً ضرر خواهد کرد، تازه مردم نیز اذعان میکنند که عقلش را از دست داده است.
در امور معنوی نیز سنتهایی وجود دارد که انبیا و اولیا، آنها را بیان کرده و به مردم توصیه کردهاند با آن شیوه حرکت کنید یا خود سنت را بیان نکردهاند؛ اما راه را به ما نشان دادهاند، همانند پزشکی که گاهی علت بیماری و دارویش را میگوید و گاهی تنها دارو را تجویز میکند و میگوید: تنها با عمل به این نسخه بهبودی حاصل خواهد شد.
پیامبران و ائمه (عليهم السلام) نیز همین کار را انجام دادهاند، گاهی برای مردم، سنت و گاهی نتیجه را بیان کردهاند، شاید از این جهت که میدیدند مخاطبان، گنجایش فهم مطلب را ندارند.
به هر حال اگر کسی رفتارش را طبق سنتهای الهی تطبیق دهد، زندگی سعادتمندی خواهد داشت؛ وگرنه قطعاً گرفتار بلا و چالش خواهد شد؛ هر سنتی را بشناسیم و بدان عمل کنیم پیشرفت خواهیم کرد و اگر نخواهیم به آن عمل کنیم یا طبق تمایلات و خواستههای بشری پیش رویم، مسلماً صدمه خواهیم دید، نهتنها خودمان بلکه آسیبش دامنگیر همه خواهد شد.
البته اینگونه نیست که اگر کسی به سنتی عمل نکرد، فوری صدمه ببیند؛ بله کسی که خودش را از پشت بام پرت کند، جاذبه او را بر زمین میکوبد؛ ولی همه سنن الهی چنین نیست؛ برای مثال فرض کنید که یک نفر قصد دارد
دانشمند شود، اینگونه نیست که در همان روز اول به نتیجه برسد؛ بلکه باید سالها زحمت بکشد تا نتیجه بگیرد.
یکی از سنن یا قانونهای الهی، سنت تلاش است. هر فردی بر این کرۀ خاکی از پیامبر گرفته تا افراد عادی برای رسیدن به هدف باید زحمت بکشد. خدای متعال میفرماید: {وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ}؛(1)«و اینکه برای انسان بهرهای جز سعی او نیست»؛ یعنی هیچ چیز را بدون تلاش در طبقی از طلا به کسی نمیدهند.
سید رُسُل، حضرت محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) که اشرف مخلوقات است و پروردگار، والاتر از او خلق نکرده، بیست و سه سال شب و روز زحمت کشید، یعنی از روزی که مبعوث شد تا روزی که دنیا را ترک کرد. او افضل مخلوقات است؛ اما مشمول سنتهای الهی حاکم بر جهان هستی است.
در روایت آمده است(2)شخصی به امام صادق (عليه السلام) عرض کرد: چه وقت امام زمان ظهور میکند تا ما راحت شویم؛ [چون ظهور حضرت مهدی را پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) بشارت داده بودند: «الْمَهْدِيُّ مِنْ وُلْدِي... فَيَمْلَؤُهَا قِسْطاً وَعَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً؛(3)مهدی از فرزندان من است... که پس از فراگیر شدن ظلم و جور بر زمین، آن را از عدل و داد پر میکند»] حضرت فرمودند: خیال نکن وقتی حضرت حجت ظهور کنند دیگر وقت تنبلی است، نه اینگونه
نیست: «رُهْبَانٌ بِاللَّيْلِ لُيُوثٌ بِالنَّهَارِ؛(1)عبادتگرانی در شب و شیرهایی [مجاهدانی] در روز». درست است که خدا حضرت حجت را در زدودن ظلم و برپایی عدل نصرت میدهد؛ ولی در عین حال یاران حضرت باید عبادت شبانه و جهاد روزانه داشته باشند.
البته راه اهل بیت (عليهم السلام) صحیح است؛ ولی اینگونه نیست که هر کس مدعی محبت اهل بیت (عليهم السلام) باشد خدا او را یاری کند؛ بلکه شرط دارد. پروردگار میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِن تَنصُرُواْ اللَّهَ يَنصُرْكُمْ}؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید، اگر خدا را یاری کنید، شما را یاری میکند».
در نتیجه وقتی مردم کوفه، امام حسین (عليه السلام) را یاری نکردند، سبب شهادت امام حسین (عليه السلام) شد و اولین کسانی که از این کار ضرر کردند، خود مردم کوفه بودند یا در جنگ صفین وقتی مردم از یاری حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) سرباز زدند، طولی نکشید که معاویه بر کل کشورهای اسلامی مسلط شد و کسانی که از یاری کردن آن حضرت سر باز زدند، بیش از دیگران ضرر کردند.
باید توجه داشت که کسی تنها با آرزو، به جایی نمیرسد. آیه شریفه میفرماید: {لَّيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَلَا أَمَانِيِّ أَهْلِ الْكِتَٰبِ مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ}؛(3)«[پاداش و کیفر] به دلخواه شما و به دلخواه اهل کتاب نیست؛ هرکس بدی کند، در برابر آن کیفر میبیند». بد نیست که انسان آرزو داشته باشد؛ اما آرزوی همراه با
1) . بحار الأنوار، ج52، ص308: عن أبي عبد اللّه (عليه السلام) قال: «... رِجَالٌ لَا يَنَامُونَ اللَّيْلَ لَهُمْ دَوِيٌّ فِي صَلَاتِهِمْ كَدَوِيِّ النَّحْلِ يَبِيتُونَ قِيَاماً عَلَى أَطْرَافِهِمْ وَيُصْبِحُونَ عَلَى خُيُولِهِمْ رُهْبَانٌ بِاللَّيْلِ لُيُوثٌ بِالنَّهَار ...».
2) . سورة محمد، آیة 7.
3) . سورة نساء، آیة 123.
عمل، اگر آرزوی بدون عمل باشد، آرزویی دراز است که در روایات، مذموم دانسته شده است. در روایت آمده است: «إِنَّمَا أَخْشَى عَلَيْكُمُ اثْنَتَيْنِ طُولَ الْأَمَلِ وَاتِّبَاعَ الْهَوَى أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الآخِرَةَ وَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَإِنَّهُ يَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ؛(1)همانا بر شما از دو چیز میترسم، درازی آرزو و پیروی هوای نفس. اما درازی آرزو سبب فراموشی آخرت میشود و پیروی از هوای نفس، آدمی را از حق باز میدارد».
برای مثال یک شخص کاسب که آرزو دارد تاجر بزرگی شود، آیا رسیدن به این هدف تنها با آرزو کردن برایش امکانپذیر است؟ خیر؛ بلکه باید با عمل همراه شود. پس تجار بزرگ زحمت میکشند، کسانی که از پدرشان ارث بردهاند، اگر کار نکنند رفتهرفته ثروتشان از بین میرود. یک تاجر پیوسته باید فکر کند که چگونه سرمایهاش را حفظ کند و افزایش دهد و در صورت خسران، چگونه آن را جبران کند.
فقهای بزرگ نیز تنها با آرزو فقیه نشده و هیچکدام علم لدنی نداشتهاند. آنان افرادی بودهاند که با کمترین امکانات و با زحمت و رنج بسیار به این درجات علمی نایل شدهاند.
اهل کتاب همواره سرگرم آرزوهای خود بودند، آنها خود را فرزندان پروردگار میدانستند و شیطان آنها را به آرزوهایشان سرگرم ساخته بود. خدا میفرماید: {وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَٰرَىٰ نَحْنُ أَبْنَٰؤُاْ اللَّهِ وَأَحِبَّٰؤُهُ}؛(2)«یهود و نصارا گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان (خاصّ) او هستیم»؛ ولی پروردگار میفرماید: {لَّيْسَ
بِأَمَانِيِّكُمْ...}؛(1)پاداش و کیفر به دلخواه شما نیست؛ بلکه اگر کار پسندیده انجام دهید نتیجه را میبینید و اگر کار ناپسند انجام دهید نتیجهاش را خواهید دید». خدا میفرماید: {فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٖ شَرًّا يَرَهُ}؛(2)«پس هرکس هموزن ذرهای نیکی کند [نتیجه] آن را خواهد دید و هرکس هموزن ذرهای بدی کند [نتیجه] آن را خواهد دید».
هرکس عمل ناپسند انجام دهد، خواه مسلمان باشد، خواه غیرمسلمان نتیجه آن را خواهد دید. بعضی افراد میگویند: ما حضرت محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) را دوست داریم و در حدیث آمده: «إِنَّ وَلِيَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَإِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ وَإِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَى اللَّهَ وَإِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ؛(3)دوست محمّد كسى است كه خدا را اطاعت كند هر چند پيوند خويشاوندى او دور باشد، و دشمن محمّد كسى است كه خدا را نافرمانى كند، هر چند خويشاوند نزديك او باشد».
کسی که ادعا میکند، پیرو امیر مؤمنان (عليه السلام) است، ولی در عمل پیرو ایشان نیست، ادعای او نادرست است. شیعه واقعی به واجبات و محرمات الهی عمل میکند، نه اینکه تنها ادعای دوستی اهلبیت (عليهم السلام) را داشته باشد.
قطعاً کسی که شیعه بمیرد شفاعت در قیامت، شامل حالش میشود؛ اما اولاً: چه کسی گفته شخصی که معصیت میکند، در حال مرگ، شیعه میمیرد؟ شاید کافر از دنیا رود؛ برای مثال روایت دارد کسی که عمداً حج را ترک
کند؛ یعنی مستطیع بوده و میتوانسته حج برود و مانعی نیز برایش نبوده، ولی حج را ترک کرده است، هنگام مرگ با دین یهودیت یا نصرانیت از دنیا میرود، پس شیعه نمیمیرد که شفاعت شامل حالش شود.(1)
ثانیاً: اگر فرضاً شخص شیعه بمیرد، زمان شفاعت او معلوم نیست. پس اگر گناهکار بوده ممکن است مدت طولانی در برزخ عذاب بکشد. قیامت نیز وقتی فرا رسد سالها طول میکشد تا به پرونده اعمال همه رسیدگی شود. خدا دربارۀ قیامت میفرماید: {فِي يَوْمٖ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٖ}؛(2)«در آن روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است»، در آن مدت طولانی که روزش برابر پنجاه هزار سال دنیاست، ممکن است بعضیها همان اول شفاعت شامل حالشان شود؛ ولی بعضیها ممکن است در آخر.
در روایت(3)است: بعضی از شیعیان ما شفاعت شامل حالشان نمیشود؛ مگر اینکه مدتی را در آتش جهنم بگذرانند.
بنابراین نتیجه میگیریم که اگر کسی نیز شیعه از دنیا برود و برزخ را هم بگذراند، باز ممکن است بعد از زمان طولانی شفاعت شامل حالش شود. پس اینگونه نیست که انسان با خیال و آرزو به درجات عالی برسد؛ بلکه باید چه برای دنیا و چه برای آخرت زحمت کشید، تا به نتیجه دست یافت.
پیشرفت در دنیا نیز اینگونه است، طبق آمار گرفته شده از برخی کشورهای اسلامی میانگین کار مفید در روز نیم ساعت است. آیا امیدوارید کسی که
هشت ساعت کار میکند پیشرفتش با کسی که نیم ساعت کار میکند مساوی باشد؟ وضعیت بعضی از کشورهای اسلامی از این هم بدتر است. در یکی از کشورها ساعت کار مفید یک کارمند سه دقیقه است؛ ازاینرو، از دیگران عقب افتاده و گرفتار فقر و بیچارگی شدهایم. آنگاه میگوییم ما که مسلمان هستیم چرا اینگونه هستیم؟
بنابراین هرکس کار پسندیده انجام دهد، نتیجهاش را میبیند و هر کس کار ناپسند انجام دهد، نتیجهاش را خواهد دید. از آیات قرآن چنین استنباط میشود که این نتیجه هم در دنیا و هم در آخرت وجود دارد. کسانی که امام حسین (عليه السلام) را شهید کردند اضافه بر عذاب اخروی، در دنیا نیز خدا از آنها انتقام گرفت و اضافه بر ذلت اخروی دچار ذلت دنیوی نیز شدند، مردم پیوسته آنان را سرزنش کردند. در کتب تاریخی آمده است که بعد از شهادت امام حسین (عليه السلام) تا وقتی مختار از عمر سعد انتقام گرفت، شش سال طول کشید و در این مدت او هر جا میرفت، مردم میگفتند: وی قاتل امام حسین (عليه السلام) است و به او ناسزا میگفتند، همچنان در بدبختی به سر بُرد تا به دست مختار کشته شد.
افراد نیکوکار خود و خاندانشان با عزت و سربلندی به سر میبرند.
پس کسی خیال نکند اگر در راه مستقیم و با عقیده صحیح است دیگر همه چیز تمام است و به نتیجه خواهد رسید. خیال نکنیم چون در این دنیا مشکلات داریم همین که فوت کردیم خدا درهای بهشت را روی ما میگشاید، خیر اینگونه نیست. پروردگار میفرماید: {وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسُْٔولُونَ}؛(1)«و [در موقف حساب برای بازجویی] بازداشتشان کنید که آنها مسئولاند» و مورد حسابرسی
1) . سورة صافات، آیة 24.
الهی قرار خواهند گرفت. آنگاه از آنان میپرسند: چرا فلان جا فلان عمل خلاف را مرتکب شدی؟ چرا به فلان آیه عمل نکردی؟ چرا به فلان حدیث عمل نکردی؟ باید توجه داشت کسانی که احکام خدا را میدانند و به آن عمل نمیکنند کارشان سختتر میشود؛ در روایت آمده است: «يُغْفَرُ لِلْجَاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْباً قَبْلَ أَنْ يُغْفَرَ لِلْعَالِمِ ذَنْبٌ وَاحِدٌ؛(1)پیش از آنکه یک گناه از عالم بخشیده شود، هفتاد گناه جاهل آمرزیده خواهد شد». مقصود از عالم در اینجا کسی است که مسائل را بداند و با این حال، از فرمانهای الهی تعدّی کند. خود ما نیز در زندگی روزمره، همینگونه برخورد میکنیم؛ برای مثال فرض کنید در کارگاهی که دو کارگر کار میکنند، اگر به یکی گفته شود فلان کار را انجام نده؛ ولی با وجود این او از نهی کارفرما سرپیچی کند، چون از نهی کارفرما آگاهی داشته و سرپیچی کرده است، بیشتر از دیگری سرزنش میشود.
بنابراین باید با تحمل رنج و زحمت به نتیجه رسید، اگر کسی زحمت نکشد، نه دنیا دارد و نه آخرت.
ما به شفاعت پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و ائمه (عليهم السلام) امیدواریم آنان نیز بسیار بزرگوارند، خدای متعال هم لطف و کرمش نامحدود است؛ اما در عین حال انسان باید بکوشد تا قابلیت رحمت الهی و شفاعت معصومین (عليهم السلام) را پیدا کند.
در روایت است: خدای متعال به بندهاش از پدر و مادر به فرزند رحیمتر است.(2)چطور مادر به فرزندش بسیار علاقهمند است؛ بهویژه اگر کوچک باشد،
آنگاه زنی که در آن مجلس حضور داشت عرض کرد: پس چرا پروردگار، بندگان را عذاب میکند؟! پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در جواب فرمودند: بله خدا رحیم است؛ اما شما نیز تلاش کنید که رحمت الهی شامل حالتان شود.
حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) خطاب به شیعیان میفرمایند: «أَلَا وَإِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَمِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ أَلَا وَإِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَلَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَاجْتِهَادٍ وَعِفَّةٍ وَسَدَادٍ؛(1)آگاه باشید که امام شما در زهد و مخالفت هوای نفس تا آنجا رسیده که از دنیا به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضایت داده است، حال شما توانایی و قدرت چنین کاری را ندارید؛ ولی میتوانید زحمت بکشید و او را با ورع (پرهیزگاری) و اجتهاد (تلاش فراوان) و پاکدامنی و راستی در سخن یاری کنید».
1) . نهج البلاغه، نامه 45.
پروردگار میفرماید: {وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ}؛(1)
«و بگو: [هر کاری میخواهید] انجام دهید، که به زودی خدا و پیامبر او و مؤمنان در کردار شما خواهند نگریست».
خدای متعال، جهان هستی را به گونهای آفریده که تا علت و مقدمات پدیدهای فراهم نشود، آن پدیده به وجود نیاید و برای رسیدن به هر هدفی باید مقدمات آن فراهم شود و در غیر این صورت هدف، دستنیافتنی خواهد بود و چون تقدیر آفریدگار در اداره نظام هستی بر این بوده است، آن را بر اساس قانون علت و معلول و سبب و مسبب آفریده است.
البته استثناهایی در مورد پیامبران و ائمه (عليهم السلام) به نام معجزه و کرامت وجود دارد که به خواست الهی، برخی از امور برخلاف قانون حاکم بر نظامی هستی به دست آنان تحقق مییابد؛ اما چنین مواردی از حیطه قدرت بشر خارج است و باید برای رسیدن به اهداف خویش مقدمات لازم آن را فراهم کنند و منتظر به وجود آمدن معجزه در امور خود نباشند؛ زیرا معجزه و کرامت با اذن خدا و
1) . سورة توبه، آیة 105.
تنها به پیامبران، ائمه و اولیای خاص الهی اختصاص دارد، آن هم در زمان و مکان خاص.
ازاینرو برای کسب هر دانش، فن و هنری ناله و دعای تنها بدون فراهم کردن مقدمات لازم آن بیفایده است. بنابراین هرکس خواهان کسب دانش، رزق، ثروت یا هر خواسته دیگری است باید مقدمات و اسباب آنها را فراهم کند و هرگز نباید توقع داشته باشد که خدا بدون تلاش و فراهم کردن مقدمات لازم با اعجاز، خواستههایش را برآورده کند. اگر کسی بدون کوشش لازم، از خدا درخواست روزی کند، هرگز پروردگار به طور مستقیم، پول در دامن او نمیریزد؛ زیرا خدا رزق را مقدر فرموده است؛ ولی شرط دستیابی به آن تلاش است.
از بررسی سیره رسول گرامی خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) درمییابیم آن حضرت با اینکه ولایت تکوینی داشته است؛ اما برای هدایت مردم و ابلاغ دین خدا از روشهای طبیعی حاکم بر نظام هستی بهره گرفتهاند. آن حضرت نخست نزدیکان خود را به پذیرش دین فرا خواندند و انذارشان فرمودند. پروردگار میفرماید: {وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}؛(1)«و خویشان نزدیکت را هشدار ده».
ایشان سیزده سال در مکه برای گسترش اسلام تلاش کردند و از جانب مشرکان مورد ریشخند و آزار قرار گرفتند و در آن مدت طولانی تنها حدود دویست نفر مسلمان شدند که شماری از آنان از خویشاوندان آن حضرت و بقیه نیز غالباً از افراد مستضعف بودند.
1) . سورة شعراء، آیة 214.
پس از سیزده سال آن حضرت از مکه به مدینه هجرت کردند و مردم آن شهر را به اسلام دعوت کردند که شمار بسیاری از آنان ایمان آوردند. در مدت ده سالی که آن حضرت در مدینه بودند حدود هشتاد جنگ بر ایشان تحمیل شد که آن حضرت برای دفاع از مسلمانان و غلبه بر دشمن از روشها و اسباب طبیعی و نقشههای صحیح جنگی بهره گرفتند و در همه آن جنگها جز در احد - که سربازان به نقشه جنگی دقیق و کامل عمل نکردند - پیروز شدند.
ائمه معصومین (عليهم السلام) نیز هرچند به اذن خدا قدرت بر معجزه داشتند؛ اما غالباً بنای آنان در امور دنیا بهره گرفتن از معجزه نبود؛ بلکه اساس کارشان استفاده از روشهای طبیعی موجود در نظام هستی بود.
ازاینرو دیگران هرگز نباید توقع داشته باشند که بدون تلاش به خواستههای مادی و معنوی خود نایل شوند؛ بلکه برای رسیدن به اهدافشان باید مقدمات آن را فراهم کنند.
خدا میفرماید: {يَٰأَيُّهَا الْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَٰقِيهِ}؛(1)«ای انسان، حقاً که تو به سوی پروردگار خود به سختی در تلاشی و او را ملاقات خواهی کرد». کادح یعنی کسی که کارهای پرزحمت و سنگین انجام میدهد. رسیدن به پاداشهای سنگین اخروی نیازمند کار طاقتفرساست. حضرت امیر مؤمنان (عليه السلام) میفرماید: «لَا تَكُنْ مِمَّنْ يَرْجُو الآخِرَةَ بِغَيْرِ الْعَمَلِ؛(2)از کسانی مباش که خواهان [سعادت] آخرت بدون تلاش هستند»؛ بلکه برای رستگاری در آخرت باید سخت تلاش کرد.
پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) تمام عمر شریفشان را برای هدایت مردم یا عبادت پروردگار، سپری کردند. آنقدر نماز خواندند که آیه نازل شد: {طه * مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَىٰ}؛(1)«طه قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به رنج افتی».
همچنین پیامبر بر اثر ایستادن طولانی در نماز و عبادت شبها پاهای مبارکشان ورم کرد؛ ازاینرو خدا خطاب به وی فرمود: {يَٰأَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ الَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا * نِّصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِيلًا * أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْءَانَ تَرْتِيلًا}؛(2)«ای جامه به خویشتن فرو پیچیده، به پا خیز شب را، مگر اندکی، نیمی از شب یا اندکی از آن را بکاه، یا بر آن [نصف] بیفزای و قرآن را شمرده شمرده بخوان».
خدا به حضرت دستور دادند: شبی چند ساعت عبادت کن و متناسب شبهای بلند و کوتاه در زمستان و تابستان، نصف یا کمی بیش از نصف شب را عبادت کن. بنابراین رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) نیز باید برای دنیا و آخرت تلاش کند.
گاهی افرادی را میبینیم که در زمینه کاری خود بسیار موفق بودهاند؛ مثلاً فردی پزشک یا صنعتگر بسیار موفق یا در زمینههای علمی، اقتصادی یا اجتماعی فرد نامداری است. اگر زندگی تکتک آن افراد را بررسی کنیم درمییابیم که آنان با تلاش بسیار و کنار گذاشتن تردید و دودلی و تصمیم به آن جایگاهها رسیدهاند؛ زیرا تردید، مانعی بزرگ بر سر راه رسیدن به هدف است و انسان را از تلاش مثبت باز میدارد.
در روایت آمده است که شخصی از امام صادق (عليه السلام) پرسید: گاهی من نمیتوانم برای انجام دادن کاری، یکدل و قاطع تصمیم بگیرم و به نظر صحیحی نمیرسم، در این موارد چه کنم؟ حضرت فرمود: قرآن را باز کن و به آن نگاه کن. اولین چیزی که دیدی، به آن عمل کن.(1)یعنی اگر نشانههای رحمت در آن آیه بود، آن کار را انجام بده و اگر از عذاب در آن آیه سخن گفته شده، آن عمل را ترک کن.
یکی از دلایل استخاره، رفع تحیر و تردید است. در مواردی که عقل درستی یا نادرستی عملی را مشخص میکند، به استخاره کردن نیاز نیست. آیا در مواردی که درستی عملی مانند خواندن نماز صبح روشن است، به استخاره، نیاز است؟ هرگز؛ زیرا ادای نماز صبح، واجب است یا برای اصل خوردن غذا به استخاره، نیازی نیست؛ زیرا برای حفظ سلامتی بدن، خوردن اصل غذا ضروری است.
بنابراین انسان باید برای رفع تردید ابتدا فکر کند اگر تردیدش ادامه یافت با افراد باتجربه مشورت کند و اگر با مشورت تردیدش رفع شد که چه بهتر؛ ولی اگر دیگران نیز دربارۀ آن موضوع نظر روشنی نداشتند و یا دیدگاههای آنان متفاوت یا متضاد بود و کاملاً به بن بست رسید، در آن صورت استخاره کند و در تردید نماند؛ زیرا این حالت افزون بر تباه کردن عمر و مال کشنده است و به روح انسان سخت آسیب وارد میکند. در اینگونه موارد شخص باید با استخاره و توکل به خدا عملی را که مخالف عقل، شرع و خرد جمعی نیست
1) . وسائل الشیعه، ج6، ص233.
انتخاب و به آن عمل کند و به تردید که تباه کننده است پایان دهد.
نقل شده است که عدهای از روانشناسان تصمیم گرفتند به صورت تجربی، آثار روانی و پیامدهای تردید را بررسی کنند؛ ازاینرو وارد مدرسهای شدند و به صورت جداگانه از تکتک دانشآموزان پرسیدند: قصد داری در آینده چه کاره شوی؟ و پاسخهای آنان را یادداشت کردند. همچنین پاسخ عدهای از آنان را که تا آن زمان تصمیم نگرفته بودند چه کاره شوند و تردید داشتند نیز ثبت کردند. پس از گذشت بیست سال بار دیگر به همان افراد مراجعه کردند و پس از بررسی دریافتند غالب کسانی که آن زمان میدانستند میخواهند چه کاره شوند، هر کدام به شغل دلخواه خود مانند پزشکی، مهندسی، خلبانی و... رسیدهاند؛ اما کسانی که آن زمان درباره شغل آینده خود تردید داشتند، هنوز بیکارند یا شغلهای ثابتی ندارند و تردید آنان ادامه یافته است و با برداشتن یک گام به عقب و یک گام به جلو هنوز در زندگی درجا میزنند و در نقطه صفر مانده و به جایی نرسیدهاند.
افراد موفق، تردید و دو دلی به خود راه نمیدهند و با تلاش خستگیناپذیر غالباً به هدفشان دست مییابند. البته گاهی نیز افراد تصمیم قاطع، پایدار و تلاش در رسیدن به هدفشان دارند؛ اما بروز حوادثی پیشبینی نشده و غیر مترقبه که تحمل آن از توان خارج است، مانع دستیابی شخص به هدفش شود. چه بسا انسان تصمیم به سفر میگیرد و همه مقدمات را فراهم میکند و
حرکت میکند؛ اما در حال سفر باخبر میشود که بر اثر حادثهای راه بسته شده و تا مدتها مسدود خواهد بود. اینگونه موانع غیر منتظره و استثنایی است؛ اما غالباً افراد با برنامه، پرتلاش، پایدار و مصمم به هدف خود دست مییابند.
اینگونه مشکلات دلیل نمیشود که شخص برای رسیدن به هدف حرکت نکند؛ زیرا هیچ هدفی بهویژه اهداف بزرگ ناگهان و فوری به دست نمیآید؛ بلکه رفتهرفته و در جریان حرکت به سوی هدف به دست میآید و فتح همه قلهها با گام اول شروع میشود. انسان باید پس از بررسی و برنامهریزی برای رسیدن به هدف حرکت کند تا اگر اشتباهی در برنامه بوده آشکار شود و برای آن راه حل مناسب پیدا کند و اگر مانعی ایجاد شد برای عبور از آن مانع فکر کند و اگر رسیدن به آن هدف ناممکن است، زودتر روشن شود تا فرصتها از دست نرود و با برنامه یا هدفی دیگر از تباه شدن عمر و سرمایههای مادی و معنوی برای هدف ناممکن، جلوگیری شود.
اگر کسی بر سر دو راهی باشد و نداند کدامیک از آن دو راه نجات است و توان و توشۀ او رو به اتمام باشد، مرگش قطعی خواهد بود. باید یکی از آن دو راه را انتخاب کند و به حرکتش ادامه دهد؛ زیرا در این صورت پنجاه درصد احتمال نجات از مرگ قطعی وجود دارد؛ اما در ماندن صددرصد نابودی است و عقل ایجاب میکند که پذیرش پنجاه درصد خطر از صددرصد خطر بهتر است.
نوزادی که به دنیا میآید، هیچ توانی ندارد. پروردگار میفرماید: {وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَٰتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَئًْا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَٰرَ وَالْأَفِْٔدَةَ لَعَلَّكُمْ
تَشْكُرُونَ}؛(1)«و خدا شما را از شکم مادرانتان - در حالی که چیزی نمیدانستید - بیرون آورد و برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد، باشد که سپاسگزاری کنید».
نوزاد هنگام ولادت هیچ توانی ندارد؛ اما به کمک اعضای مهم بدن و مهمتر از همه به کمک عقلی که خدا به او عطا کرده است، رفتهرفته توان جسمی، روحی و عقلی او افزایش مییابد و پس از گذشت دهها سال که با آفرینش وی در ناتوانی شروع شد، به جایی خواهد رسید که همان نوزاد به دانشمندی توانا تبدیل میشود؛ اما گام به گام به آن مرحله از رشد خواهد رسید، نه یکباره و ناگهانی. دستیابی به هدف نیز اینگونه است.
پیشرفت اسلام نیز پس از سالها کوشش پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) و تحمل سختیها در مکه و هجرت به مدینه و پشت سرگذاشتن آسیبها و رنجهای دهها جنگ و سختیهای دوران پررنج محاصره همهجانبه در شعب ابوطالب و شهادت چهرههای برجسته مسلمانان مانند حمزه، جعفر بن ابیطالب و عبیده پسر عموی رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) حاصل شد و روزهای طلایی و شکوفایی اسلام فرا رسید و این آیه نازل شد: {وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا}؛(2)«و ببینی که مردم دسته دسته در دین خدا درآیند». پذیرش گسترده اسلام از جانب مردم که پیروزی بزرگی برای اسلام قلمداد شده است، پس از آن همه تلاش و پایداری و پس از گذشت حدود بیست سال به وجود آمد که به فرموده قرآن مردم دستهدسته اسلام آوردند.
کسانی که خواهان هدایت مردم هستند، نباید انتظار داشته باشند که با چند سخنرانی پس از گذشت مدت کوتاهی به هدف نهایی خود برسند و همه مردم هدایت شوند؛ بلکه آنچه مهم است، شروع چنین حرکت ارزشمندی است؛ اما همه دستاندرکاران هدایت و ارشاد مردم باید بدانند که این اقدام، نفسگیر و زمانبر است و راهی جز حرکت گام به گام به سوی هدف وجود ندارد و نباید با مدت کوتاهی تلاش، از دست نیافتن کامل به هدف ناامید شوند.
همواره تغییرات قابل توجه فوری بهراحتی مشاهده و نمودار میشوند؛ اما تغییرات کند و تدریجی، نمود چندانی ندارند و پس از گذشت زمان قابل توجه به چشم میآیند؛ مثلاً پدر و مادری که با نوزاد هستند، رشدش را کمتر احساس میکنند؛ اما بستگانی که گاهی وی را مشاهده میکنند، رشدش را بهتر احساس میکنند؛ زیرا رشد روزانه نوزاد، بسیار کند و ناچیز است و روزانه محسوس نیست؛ اما پس از گذشت مدتی رشدش محسوس خواهد شد. هدایت مردم نیز از مقولههای زمانبر و تدریجی است و در درازمدت نتیجه میدهد؛ اما در راستای رسیدن به هدف هر گامی به جلو هرچند کوچک باشد، مؤثر است و اگر درصدی از هدف تحقق یابد در شکلگیری نتیجه نقش دارد و قطره قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود؛ ازاینرو هر اندازه از احکام خدا به مردم ابلاغ شود و مردم به آن عمل کنند، اهمیت دارد و هر تلاشگری در این عرصه در زنجیرهای از عوامل و مقدمات پیدایش نتیجه، سهم دارد و تلاشش ستودنی است.
پروردگار در مواردی به پیامبر گرامی (صلی الله عليه وآله وسلم) دلداری داده است؛ زیرا رسول
خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) برای هدایت مردم، سخت تلاش و دلسوزی میکردند و از باقی ماندن مردم در گمراهی ناراحت بودند؛ ازاینرو گاهی خدا به آن حضرت دلداری میداد و گوشزد میفرمود: تو ابلاغ کنندهای و این مأموریت را به خوبی انجام دادهای؛ پس نگران عدم هدایت مردم نباش؛ زیرا این مشکل آنان است، نه تو.
مثلاً آموزگاری که جهت آموزش دانشآموزان نهایت کوشش خود را انجام داده است؛ ولی برخی از آنان فرا نگرفته و در پایان سال تحصیلی موفق نشدهاند، نباید نگران باشد؛ زیرا وی انجام وظیفه کرده است؛ اما دانشآموزان ناموفق قابلیت فراگیری را نداشتهاند و مشکل از جانب آنان بوده است، نه آموزگار وظیفهشناس.
خدای متعال میفرماید: {أَنِّي لَا أُضِيعُ عَمَلَ عَٰمِلٖ مِّنكُم مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ}؛(1)«من عمل هیچ صاحب عملی از شما را، از مرد یا زن که همه از یکدیگرید، تباه نمیکنم». به فرمودۀ خدا هرکس کوشش کند، خدا او را بدون نتیجه نخواهد گذاشت. ممکن است دستیابی به نتیجۀ کاری زمانبر باشد، یا به علت آشکار نبودن نتیجه بدون نتیجه پنداشته شود؛ اما اگر کاری برای پروردگار باشد، قطعاً بدون نتیجه نیست یا ممکن است کاری به زحمت فراوان نیاز داشته باشد؛ ولی همواره هدفهای بزرگ به سختکوشی و پایداری نیازمند است و نباید نگران بود. اگر کارها بر اساس تفکر و تعقل و با برنامه باشد و نیت خالصانه درکار باشد، حتماً نتیجهبخش خواهد بود و خدا هیچ عمل خداپسندانهای را بدون پاداش و نتیجه نمیگذارد.
1) . سورة آل عمران، آیة 195.
نکته مهمی که باید در تصمیمگیریها حتماً مورد توجه قرار گیرد، این است که اصل عمل کردن است؛ یعنی هرگاه انسان شک کرد که کاری را که با رضایت الهی و موافقت عقل آمیخته است، انجام دهد یا خیر، اصل را انجام دادن آن عمل بداند، نه ترک آن و بداند که خدا و سنتهای الهی حاکم بر هستی به موفقیت او کمک میکنند؛ چون اگر انجام ندهد، قطعاً نتیجه نمیگیرد؛ اما اگر انجام دهد ممکن است نتیجه بگیرد و روشن است که تفاوت این دو از کجا تا به کجاست.
نکته قابل توجه دیگری که باید همواره در شروع کارها ملاحظه شود، ارزش زمان و عمر است. بنابراین در هیچ کاری نباید امروز و فردا شود. گاهی برخی برای انجام دادن کارها میگویند: وقت بسیار است؛ اما باید این جمله را از قاموس فکر بیرون نمود و برای پیشبرد هدف از لحظهها استفاده کرد. در مثل است: «لا تؤجّل عمل اليوم لغد فانك لا تدري ما يصنع غدا؛(1)عمل امروز را به فردا وا مگذار؛ زیرا نمیدانی فردا چه خواهد شد».
هر روز ظرف وجودی و انرژی ویژه خود را دارد و در زمانبندی کارها میتوان ارزش هر روز، ساعت و لحظه را شناخت. گذاردن کار امروز به فردا ایجاد مزاحمت برای کارهایی است که باید در فردا انجام گیرد. غالباً کسانی
1) . این مضمون در روایات نیز آمده است؛ مانند: کافی، ج2، ص142: «إِذَا هَمَمْتَ بِخَيْرٍ فَبَادِرْ فَإِنَّكَ لَا تَدْرِي مَا يَحْدُثُ» و مانند «يَا أَبَا ذَرٍّ، إِذَا أَصْبَحْتَ فَلَا تُحَدِّثْ نَفْسَكَ بِالْمَسَاءِ، وَ إِذَا أَمْسَيْتَ فَلَا تُحَدِّثْ نَفْسَكَ بِالصَّبَاحِ، وَ خُذْ مِنْ صِحَّتِكَ قَبْلَ سُقْمِكَ، وَ مِنْ حَيَاتِكَ قَبْلَ مَوْتِكَ، فَإِنَّكَ لَا تَدْرِي مَا اسْمُكَ غَداً»؛ وسائل الشیعه، ج16، ص95.
که در انجام دادن کارها امروز و فردا میکنند، در زندگی شکست خواهند خورد. بنابراین هرکس باید پس از مطالعه و بررسی زوایای کار و تصمیمسازی برای انجامش برای آغاز کردن کار درنگ نکند و نگوید وقت بسیار است؛ زیرا با گذشت هر روز، فرصتی مغتنم از دست رفته است.
غالباً کسانی که فکر میکنند، وقت بسیار است. ناگاه متوجه میشوند که عمرشان رفته و کاری انجام ندادهاند. دانشآموزانی که درس خواندن را برای ماه نهم وا میگذارند، معمولاً موفق نمیشوند.
به هر حال خدا میفرماید: {وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ}؛(1)«و بگو: [هر کاری میخواهید] بکنید، که به زودی پروردگار و پیامبر او و مؤمنان در کردار شما خواهند نگریست».
پروردگار به بندگانش سفارش میکند: تلاش کنید و مپندارید که بدون نتیجه است؛ بلکه خدا و پیامبر و مؤمنان (ائمه معصومین (عليهم السلام) ) ناظر اعمال شمایند؛ ازاینرو هر عملی که افراد انجام میدهند، خدا آن را میبیند و به پیامبر و ائمه خبر میدهد و روز قیامت آنان شهادت میدهند که فلان شخص در فلان زمان و مکان عمل نیک یا بدی انجام داد.
هنگامی که خدا، پیامبر، امامان (عليهم السلام) تمام اعمال مردم را میبینند، انسان باید سعی کند عملش پسندیده باشد؛ زیرا این اعمال روز قیامت بر تمام بشر آشکار میشود؛ مانند جنایتکارانی که مخفیانه جنایتی را مرتکب میشوند؛ اما بعداً در دادگاه علنی و سپس در تلویزیون بر همگان آشکار میشود.
سپس خدا میفرماید: {وَسَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ
1) . سورة توبه، آیة 105.
تَعْمَلُونَ}؛(1)«و به زودی به سوی دانای نهان و آشکار باز گردانیده میشوید؛ پس شما را به آنچه انجام میدادید آگاه خواهد کرد».
در روز قیامت نیز دادگاه افراد علنی است و هرکس هرکاری انجام داده است، بر همگان آشکار میشود. بنابراین باید به گونهای عمل کنیم که در روز قیامت رستگار و سربلند باشیم.
1) . سورة توبه، آیة 105.
خدای متعال میفرماید: {وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَفْعَلُونَ}؛(1)«و کوهها را میبینی [و] میپنداری که آنها بیحرکتاند و حال آنکه آنها ابرآسا در حرکت اند. [این] صنع خدایی است که هر چیزی را در کمال استواری پدید آورده است. در حقیقت او به آنچه انجام میدهید آگاه است».
اتقان در امور، یعنی محکمکاری، دقت و استواری در کارها. پروردگار در قرآن کریم به طور مستقیم، این کلمه را آورده و قوانین و سنتهای خود را در نظام هستی دارای اتقان معرفی کرده است.
در زبان عربی چیزی را که میخواهند به سرعت داشتن تشبیه کنند، به ابر تشبیه میکنند. ما میدانیم که کره زمین چندین حرکت دارد. یکی از آنها حرکتی است (وضعی) که در هر بیست و چهار ساعت یک بار زمین به دور خودش میچرخد. محصول این حرکت پدید آمدن شب و روز است. آیا تا به حال شده که در پدید
1) . سورة نمل، آیة 88.
آمدن شب و روز، خلل رخ دهد؟ برای مثال روز کمی زودتر از وقت معین برآید، یا یک شبانهروز کاملاً شب باشد؟! خیر؛ چنان برآمدن این دو پدیدۀ شب و روز دقیق است که میتوان پیشبینی کرد در هر فصلی چه ساعتی روز و چه ساعتی شب میشود. میلیونها سال است که این حرکتها بدون ذرهای اشکال یا تأخیر در نظام خلقت تکرار میشود. ازاینرو خدا در ادامه میفرماید: این است ساخت خدایی که هر چیز را محکم و استوار ساخت.
در آخر آیه خدا به عالم آخرت اشاره میکند که سعادتمندی در آن عالم، با اجرای قوانین تشریعی در زندگی دنیا، میسر میشود. تمام قوانین تشریعی نیز بر اساس فطرت انسان، برنامهریزی و وضع شده است. مجموعه قوانین متقن و استواری که هیچگاه به تغییر نیاز ندارد و در سایه عمل به آنها شخص به تکامل میرسد.
با کشف قوانین علمی و نیازهای بشری، هر روز متقن بودن قوانین تکوین و تشریع بیشتر کشف میشود؛ برای مثال آنچه مخترعان میسازند، برگرفته از قوانین الهی در تکوین است. از دانشمندی سؤال شد برفرض محال اگر خدا تدبیر جهان را به دست تو میداد چه میکردی؟ آیا تغییری در برنامهها و قوانین عالم میدادی؟ جواب داد: ذرهای از این نظام هستی را تغییر نمیدادم. تمام پدیدههای دنیا از کوچکترین آنها که اتم باشد، تا بزرگترین آنها که کهکشانها باشند، بر اساس ضوابط خاص و دقیقی خلق شده که به بهترین صورت است.
یکی از رموز موفقیت در کارها، محکمکاری و دوری از سهلانگاری
است. به زبان ساده در جامعهای زندگی میکنیم که هر کس شغلی دارد و به این ترتیب نیاز یکدیگر را برآورده میکنیم. از پزشک، مهندس، عالم دین، حاکم، قاضی گرفته تا کارگر، نانوا، بنا و... اگر همه احساس مسئولیت کنند و کار را به شکل استوار انجام دهند، محصولش جامعهای پویا و نیکو خواهد شد.
از اینرو پیامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) از نظم و اتقان و خوب انجام دادن کارها بسیار خرسند میشدند؛ برای مثال روزی که پیامبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) جنازه سعد بن معاذ را با گروهی از اصحاب تشییع نمود، هنگام خاک ریختن روی قبر ملاحظه کرد که یاران وی خاکها را به طور نامنظم روی قبر ریختند. پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) از این کار که فاقد اتقان بود ناراحت شد و در کنار قبر آن افسر نشست و خاکها را با دست مرتب نمود. سپس به یارانش گفت: من میدانم این قبر به زودی کهنه و فرسوده میشود؛ ولی خدا بندهای را دوست دارد که وقتی کاری میکند، آن را صحیح و کامل انجام دهد.(1)پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) میدانند این بینظمی به سایر مراحل زندگی نیز سرایت میکند؛ ازاینرو راضی نمیشود چنین کار کوچکی که پس از چند روز اثرش از بین خواهد رفت، به صورت غیر متقن انجام گیرد.
سهلانگاری در کارها چنانکه باعث نقصان امور دنیوی میشود، آخرت را نیز به شدت تحت تأثیر قرار میدهد. حال برای روشن شدن مطلب، از چندین زاویه به آن نگاه میکنیم:
1) . امالی، شیخ صدوق، ص384.
سهلانگاری کند و کار را صحیح انجام ندهد، از نظر فقهی مسئول است و اجرتی که میگیرد اشکال دارد.
اگر سهلانگاری سبب زیان جانی شود، مانند اینکه سهلانگاری پزشک سبب مرگ بیمار شود، پزشک از نظر شرعی مسئول است.
کسی که در یادگیری مسائل دینیاش که روزانه با آنها سر و کار دارد، از نماز و روزه و خمس گرفته تا ازدواج، تجارت و کسب و کار سهلانگاری کند، در آخرت مقصر است و عذرش پذیرفته نیست و زندگی مطلوب - که نتیجه بازتاب اعمال است - نخواهد داشت.
سهلانگاری در گناهان صغیره به گناه کبیره منجر خواهد شد.
گاهی سهلانگاری و بیتوجهی نسبت به مفاسدی که در جامعه مشاهده میشود و به دیگر سخن کمرنگ شدن امر به معروف و نهی از منکر، سبب فراگیر شدن فساد در کل جامعه میشود.
چکیدة سخن آنکه هستی با اتقان، موجودیت و استواری یافت؛ عمل ما نیز با محکمکاری در دنیا و آخرت، نتیجه نیکو خواهد داد؛ انشاءالله. بنابراین در همه زمینههای زندگی محکمکاری را ترک نکنیم.
قرآن کریم.
ابراهيم بن علي كفعمي، بلد الأمين، ت905ه ق، مؤسسة اعلمي، بيروت، 1418ه ق.
ابراهیم بن علی کفعمی، المصباح للکفعمي، ت905ه ق، مؤسسة رضی، بيروت، 1405ه ق.
ابراهيم بن محمد ثقفي، الغارات، ت283ه ق، انجمن آثار ملی، تهران، 1395ه ش.
ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغة، ت656ه ق، کتابخانه آیت الله مرعشي نجفي، قم، 1404ه ق.
ابن شعبه حرّاني، تحف العقول، ت القرن 4ه ق، جامعة مدرسين، قم، 1404ه ق.
ابن شهر آشوب، مناقب آل أبي طالب (عليهم السلام) ، ت588ه ق، انتشارات علامة، قم، 1379ه ق.
ابن قولويه، كامل الزيارات، ت367ه ق، دار المرتضوية، نجف اشرف، 1356ه ش.
ابو الفتح محمد بن علي كراجكي، معدن الجواهر، ت449ه ق،
انتشارات المرتضوية، تهران، 1394ه ق.
احمد بن علی مقریزی، إمتاع الأسماع، ت845ه ق، دار الكتب العلمية، بيروت، 1420ه ق.
احمد بن فهد حلي، عدة الداعي، ت841ه ق، دار الكتاب الإسلامي، 1407ه ق.
احمد بن محمد برقي، المحاسن، ت274، دار الكتب الإسلامية، قم، 1371ه ق.
التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري (عليه السلام) ، مدرسة امام مهدي، قم، 1409ه ق.
جلال الدين سيوطي، الدر المنثور، ت911ه ق، دار المعرفة، بيروت.
حسن بن فضل طبرسي، مكارم الأخلاق، ت قرن 6ه ق، شريف الرضي، قم، 1412ه ق.
حسن بن محمد ديلمي، إرشاد القلوب، ت841ه ق، شريف الرضي ، قم، 1412ه ق.
حسن بن محمد ديلمي، أعلام الدين في صفات المؤمنين، ت841ه ق، مؤسسة آلالبيت (عليهم السلام) ، قم، 1408ه ق.
18.حسين بن سعيد كوفي اهوازي، الزهد، ت القرن 3ه ق، چاپ علمیه، قم، 1402ه ق.
سيد عبد الرزاق مقرَّم، مقتل الحسين (عليه السلام) ، ت1391ه ق، مؤسسة بعثت.
سيد محمد شيرازي، الفقه، ت1422ه ق، دار العلوم، بيروت، 1410ه ق.
سید نعمت الله جزایری، ریاض الأبرار في مناقب الأئمّة الأَطهار، (ت1112ه ق)، مؤسسة التاريخ العربي، بيروت، 1427ه ق.
سيد هاشم بحراني، البرهان في تفسير القرآن، ت1107ه ق، مؤسسه بعثت، قم، 1374ه ش.
شهید ثانی، مسکن الفؤاد، م966ه ق، قم، بصیرتی.
شيخ حر عاملي، إثبات الهداة بالنصوص والمعجزات، ت1104ه ق، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، بیروت، 1425ه ق.
شيخ حر عاملي، وسائل الشيعة، ت1104ه ق، مؤسسة آل البيت (عليهم السلام) ، قم، 1409ه ق.
شيخ حسين نوري، مستدرك الوسائل، 1320ه ق، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام) ، قم، 1408ه ق.
شيخ صدوق، أمالي، ت381ه ق، كتابچي، تهران، 1376ه ش.
شيخ صدوق، ثواب الأعمال وعقاب الأعمال، ت381ه ق، شريف الرضي، قم، 1406ه ق.
شيخ صدوق، الخصال، ت381ه ق، جامعة مدرسين، قم،1362ه ش.
شيخ صدوق، علل الشرائع، ت381ه ق، انتشارات داوري، قم، 1385ه ش.
شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا (عليه السلام) ، ت381ه ق، انتشارات جهان، تهران، 1378ه ق.
شيخ صدوق، معاني الأخبار، ت381ه ق، جامعة مدرسين، قم، 1403ه ق.
شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ت381ه ق، جامعة مدرسين، قم، 1413ه ق.
شيخ طوسي، أمالي، ت460ه ق، دار الثقافة، قم، 1414ه ق.
شيخ طوسي، تهذيب الأحكام، ت460ه ق، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1407ه ق.
شيخ كليني، الكافي، ت329ه ق، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1407ه ق.
شيخ مفيد، اختصاص، ت413ه ق، کنگره بینالمللی شيخ مفيد، قم، 1413ه ق.
شيخ مفيد، الإرشاد في معرفة حجج الّله على العباد، ت413ه ق، جامعة مدرسین، قم، 1413ه ق.
شيخ مفيد، أمالي، ت413ه ق، جامعة مدرسين، قم، 1413ه ق.
عبدالواحد بن محمد آمدي، تصنيف غرر الحكم ودررالكلم، ت550ه ق، دفتر تبليغات، قم، 1366ه ش.
علامه مجلسي، بحار الأنوار، ت1110ه ق، دار إحياء التراث العربي، بيروت، 1403ه ق.
علی احمدی میانجی، مکاتیب الأئمة (عليهم السلام) ، م1421ه ق، قم، دار الحدیث، 1426ه ق.
علي بن ابراهيم قمي، تفسير القمي، ت القرن 3ه ق، دار الكتاب، قم، 1404ه ق.
علي بن حسين مسعودي، إثبات الوصية، ت346ه ق، انتشارات انصاريان، قم، 1426ه ق.
علي بن حسين مسعودي، مروّج الذهب، ت346ه ق، انتشارات هجرت، قم، 1404ه ق.
علي بن محمد ليثي واسطي، عيون الحكم والمواعظ، ت القرن 6ه ق، دار الحديث، قم، 1376ه ش.
فخر الدين طريحي، مجمع البحرين، ت1087ه ق، انتشارات مرتضوي، تهران، 1375ه ش.
فرات بن إبراهيم كوفي، تفسير الفرات الكوفي، ت307ه ق، وزارت ارشاد اسلامي، طهران، 1410ه ق.
الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا (عليه السلام) ، مؤسسة آل البيت (عليهم السلام) ، مشهد مقدس، 1406ه ق.
فيض كاشاني، المحجة البيضاء، ت1091ه ق، جامعه مدرسين، قم.
قطب الدين راوندي، الدعوات، ت573ه ق، انتشارات مدرسة امام مهدي، قم، 1407ه ق.
محمد بن ابراهيم نعماني، الغيبة، ت360ه ق، انتشارات صدوق، تهران، 1397ه ق.
محمد بن احمد فتال نيشابوري، روضة الواعظين، ت508ه ق، انتشارات رضي، قم، 1375ه ش.
محمد بن الحسن صفار، بصائر الدرجات، ت290ه ق، کتابخانه آیت
الله مرعشي النجفي، قم ، 1404ه ق.
محمد بن محمد شعيري، جامع الأخبار، ت قرن 6ه ق، المطبعة الحيدرية، النجف الأشرف.
ملا احمد نراقی، معراج السعادة، ت1245ه ق، قم، انتشارات هجرت، 1377ه ش.
ملا محمد مهدي نراقي، جامع السعادات، ت1209ه ق، اعلمی، بیروت.
نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ت212ه ق، کتابخانه آیت الله مرعشي نجفي، قم، 1404ه ق.
نعمان بن محمد مغربي، دعائم الإسلام، ت363ه ق، مؤسسة آل البيت (عليهم السلام) ، قم، 1385ه ق.
ورّام بن أبي فراس، مجموعة ورّام، ت605ه ق، مشهد،1369ه ش.