ghaemiyeh.com
سرشناسه:رجبیان، قاسم، 1364 -
عنوان و نام پديدآور:پاسخ به ابهامات فکری جوانان [کتاب]/ نوشته قاسم رجبیان.
مشخصات نشر:قم : عصر رهایی، 1392.
مشخصات ظاهری:270 ص.
شابک:95000 ریال:978-964-2760-85-5
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:اسلام -- پرسشها و پاسخها
موضوع:اسلام -- مسائل متفرقه
رده بندی کنگره:BP12/ر3پ2 1392
رده بندی دیویی:297/076
شماره کتابشناسی ملی:3281967
خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
پاسخ به ابهامات
فکری جوانان
نوشته:
قاسم رجبیان
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
وصلی الله علی سیدنا محمدواله اجمعین
سیما الامام المبین الحجه القایم المنتظر المهدی عجل الله تعالی فرجه
تقديم به استاد عزيزم
كه هر چه دارم از اوست
جانم به فدايش
خدايى را شكر مىگويم كه من را محب و ان شاء اللّه شيعه آن امام مظلومى قرارداد كه دائما برفرازمنبرها مى فرمودند:سَلُونِى قَبْلَ أَنْ َفْقِدُونِى(1)الحمد اللّه كه خداى تعالى توفيق اين كه طلبه و محصِّل علوم دينى باشم به حقير عنايت فرمود و فقيهى جامع الشرائط، حكيمى فرزانه، عالمى ربّانى كسى كه قلبش مملوّ از علوم اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام و روحش متصل به عالمى ديگر است را به عنوان استاد و مربى بر سر راه من قرار داد و الآن قريب به دوازده سال است كه اين بزرگوار بدون كوچكترين توقع اجر و مزد مشغول تعليم و تربيت من و ديگر شاگردانشان هستند و زحماتى شبانه روزى جهت پيشرفت ما در زمينههاى علمى و معنوى و روحى متقبل هستند.
اين استاد فرزانه و عالم ربّانى با اين كه الآن ديگر در سنى بسر مىبرند كه بيشتر نياز به استراحت دارند امّا وقتى به ايشان مىنگريم شور و شعف و فعاليتهايش ما جوانها را مجذوب خود مىكند واقعا ايشان به تمام معنا يك شخص خستگى ناپذير هستند كه حتى در اين سنشان تعليم و تربيت خود را محدود به چند ساعت كلاس درس نفرمودهاند و خيلى جدى و كوشا شبانه روز خود را وقف امام زمانش نموده و من و ديگر دوستانم را با محبت تمام و بدون كوچكترين توقع از هر جهت با آغوشى باز پذيرفتهاند.
ايشان هميشه مواظب ما بوده تا خداى نكرده به اندازه سر سوزنى از صراط مستقيم اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام تخطى نداشته باشيم.
ايشان هميشه مواظب ما بوده تا همه محبتهاىمان متمركز خداى تعالى باشد.
ايشان هميشه مواظب ما بوده تا خداى نكرده عقب قطبها و مرشدهاى دروغين
1) - وسائلالشيعة جلد: 15 صفحه: 128.
و منحرف از خط اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام نيافتيم و فقط و فقط مطيع اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام و در غياب آن بزرگواران مطيع و فرمانبردار علماء و فقهاء جامع الشرايط باشيم.
او به ما آموخته كه زندگى ما بايد بوى اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام بدهد و هيچ گاه نبايد از ياد و نام امام زمان خويش حضرت حجة بن الحسن العسكرى «ارواحنافداه»غافل شويم.
او به ما آموخته كه آن قدر بايد به اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام توسل كنيد تا ان شاء اللّه به توصل آن بزرگواران برسيد.
او به ما آموخته كه داشتن صفات رذيله شايسته شأن يك انسان نيست چه رسد به شما كه در لباس پر افتخار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هستيد. ايشان دائما مىفرمايند: اگر همه لااقل شيعيان اهل تزكيه نفس بودند و نفس خود را از رذائل اخلاقى پاك مىكردند لحظهاى ظهورامام عصر«ارواحنا فداه»به تأخيرنمىافتاد و دنيا مدينه فاضله مىگشت.
ايشان ساليان سال است كه در موارد مختلف از من و ديگر شاگردانش محافظت مىكرده و مىكنند و همچنين مطالب بسيار زيادى به ما آموخته و مىآموزد كه نوشتن همه آنها نياز به كتابى مستقل دارد، خدا ايشان را حفظ كند و لحظه به لحظه بر توفيقاتشان بيافزايد.
الحمد اللّه بنده توفيق داشته و سالها تحت تربيت چنين عالم ربّانى بوده و از محضرشان مطالب بسيار زيادى آموختهام، جوابهائى كه در اين كتاب به سؤالاتى كه همان گونه كه از لحن و فحواى سؤالات مشخص است عده زيادى از آنها طلاب علوم دينى و همچنين دانشجويان و دانش آموزان هستند دادهام همه و همه همان مطالبى است كه از اين بزرگوار آموختهام.
سؤالهاى موجود در كتاب حاضر سؤالاتى است كه اكثراً در محيط اينترنت و
بعضى ازسؤالات هم بعضا حضورى از من پرسيده شده و من همه آن سؤالات به همراه جوابهايشان را براى خود بايگانى كرده بودم تا ان شاء اللّه مثل چنين روزى همه آنها را جمع و به كتاب تبديل كنم. البتّه سؤالات خيلى زياد بود امّا آن تعداد ازسؤالات كه قابليت چاپ داشتند و براى عموم مفيد بودند را در اين كتاب آوردهام.
حتى المقدور در سؤالها هيچ گونه دخل و تصرفى نشده مگر اين كه چون در اكثر قريب به اتفاق سؤالها از طرف سائل و نويسنده آن ابراز محبتهاى عجيبى به بنده شده بود من همه آن ابراز محبتها كه بعضى قبل از سؤال و بعضى بعد از سؤال نوشته بودند را حذف كردهام.
نكته ديگر اينكه وقتى داشتم اين سؤال و جوابها را براى چاپ آماده مىكردم بعضى از دوستان متوجه شدند و از من خواستند كه به آنها اجازه بدهم كه سؤالات را فصلبندى كنند لذا زحمت كشيده و سؤالات را با توجّه به موضوعاتشان فصلبندى كردهاند، اجرشان با خداى تعالى.
ضمناً عزيزان توجّه داشته باشند در اول همين كتاب يعنى قسمت شناسنامه كتاب راههاى ارتباط با مؤلف يعنى آدرس اينترنتى و شماره تلفن همراه مؤلف آمده و خوانندگان محترم مىتوانند در صورت تمايل به آدرس اينترنتى و يا شماره همراه مؤلف رجوع كنند و سؤالات خويش را بپرسند.
اميدوارم جوابها مورد قبول ائمه اطهار عليهمالسلام بالاخص امام زمانم حضرت حجة بن الحسن العسكرى «ارواحنا فداه»واقع و براى مردم مسلمان بالاخص مؤنين و سالكين الى اللّه مفيد باشد.
آمين.
قاسم رجبيان
27 رجب 1434
قم مقدسه
آيا تكبر جزء صفات خداى تعالى است؟ خواهشمندم اگر ممكن است در رابطه با آن قدرى توضيح بفرماييد همچنين با توجه به اين كه اولياء الهى آينه تمام نماى صفات خداى تعالى هستند اين صفت در اولياء خدا به چه معناست؟
تكبر مخصوص خداى تعالى است امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: الْكِبْرُ رِدَاءُ اللَّهِ فَمَنْ نَازَعَ اللَّهَ شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ أَكَبَّهُ اللَّهُ فِى النَّارِ(1)تكبر خاص خداى تعالى است و اگر كسى تكبر ورزد هر چند به مقدار كم امّا خداى تعالى او را در آتش مىاندازد.
اولياء الهى در رأس آنها اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام آيينه تمام نماى صفات فعل خداى تعالى هستند نه آيينه صفات ذات خدا.
صفات خداى تعالى دو دستهاند يك دسته را صفات ذات مىگويند و يك دسته صفات فعل و ما انسانها در صفات فعل مىتوانيم آيينه تمام نماى خداى تعالى شويم مثلاً يكى از صفات فعل خداى تعالى مهربانى است و هر كس در حد ظرفيت خويش مىتواند اين صفت را در خود ايجاد كند امّا صفات ذات خدا را هيچ كس (حتى ائمهاطهار عليهمالسلام) نمىتواند نستجير باللّه سر سوزنى از آن در خود به وجود بياورد.
لذا هيچ كس حتى اهلبيت عصمت و طهارت عليهالسلام اجازه اين كه نستجير باللّه تكبر
1) -الكافى جلد: 2 صفحه: 310.
بورزد را ندارد.
تكبر ورزيدن يعنى انسان خودش را بالاتر و بيشتر از آن چه كه هست معرفى كند و يا جلوه دهد حال چه با زبان و چه با عمل و چه با هر كار ديگر امّا اگر شخصى خودش را آن اندازهاى كه هست معرفى نمود اين تكبر نيست مثلاً حضرت رضا عليهالسلام مىفرمايد: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِى فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِى أَمِنَ عَذَابِى قَالَ فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا(1)مىفرمايد: شرايطى دارد و اطاعت و پيروى كردن از من شرط آن است.
در اين جا نستجير باللّه حضرت رضا عليهالسلام تكبر نورزيدهاند بلكه يك حقيقتى را بيان فرمودهاند.
درمورد خداى تعالى معنا ندارد كه بگوييم نستجير باللّه خداى تعالى خودش بالاتر از آن چه هست معرفى كرده چون خداى تعالى هر طور هم كه خودش را معرفى كند باز بزرگتر ازآن است.
شخصى از امام صادق عليهالسلام سؤال كرد اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَيِّ شَيْء؟ اين كه مىگوئيم اللّه اكبر يعنى خدا از چه چيز بزرگتر است حضرت فرمودند: مِنْ كُلِّ شَيْء از هر چه درنظرت بيايد بزرگتر است سپس فرمودند: اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ(2)اصلاً خداى تعالى بزرگتر از آن است كه بخواهد وصف شود.
لذا چون هر چه بزرگى درباره خداى تعالى تصور شود هنوز خداى تعالى بزرگتراز آن است كه در نظرها مىآيد اللَّهُ أَكْبَر بنابراين امام عليهالسلام مىفرمايد: الْكِبْرُ رِدَاءُاللَّهِ(3)يعنى تكبر ورزيدن فقط مخصوص خداست.
با توجه به توضيحاتى كه در مورد متكبر بودن خداى تعالى بيان فرموديد، كه تكبر به اين معناست كه انسان، با عملش و يا با لسانش خودش را بزرگتر از آن چه كه هست نشان دهد. و در ادامه بيان كرديد در مورد خداى تعالى معنا ندارد كه بگوييم نستجيرباللّه خداى تعالى خودش را بالاتر ازآن چه هست معرفى كرده، چون خداى تعالى هرطور هم خودش را معرفى كند باز بزرگتر از آن است. پس معناى تكبر چگونه براى خداى تعالى صدق مىشود؟ زيرا خداى تعالى هر چقدر خودش را معرفى كند باز بزرگتر از آن چه كه هست معرفى نكرده، در حالى كه معناى تكبر اين است كه انسان خودش را بزرگتر از آن چه كه هست نشان دهد؟ و آيا با توجه به توضيحات شما بزرگوار تكبر جزء صفات ذات خداى تعالى است؟
تكبر جزء صفات ذات خداى تعالى است و آن توضيحى كه در مورد تكبر عرض شد براى انسانها بود يعنى تكبر اگر براى انسانها تلقى شود يعنى شخصى كه عملاً و يا لسانا و يا هر طور ديگر خودش را بهتر و بالاتر از آن چه هست معرفى و يا نشان دهدامّا وقتى تكبر براى خداى تعالى به كار مىرود به معنى بزرگ بودن و صاحب قدرت و جلال و عظمت بودن است چون خداى تعالى صاحب قدرت و عظمت حقيقى است هُوَ اللَّهُ الَّذى لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبَّارُالْمُتَكَبِّرُ(1)
1) - سوره: حشر آيه: 23.
لذا خداى تعالى هميشه خود را بزرگ نشان مىدهد و هر چه هم بزرگ نشان دهد هنوز بزرگتر از آن است كه ما مىفهميم و درك مىكنيم اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ.
وقتى خداوند مىخواست حضرت آدم را خلق كند به ملائكه فرمود إِنِّى جاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّى أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ با توجه به اين جريان من برداشت كردم كه خداوند هر كارى را مىخواهد انجام دهد اول به ملائكه مىگويد همان گونه كه در مورد خلقت حضرت آدم اين گونه بود.
چرا خداوند با اين كه به تمام امورات آگاه هست و همه چيز را مىداند امّا در كارها با ملائكه مشورت مىكند؟ چون در اعتقادات ما هست كه خداوند كار عبث و بيهوده نمىكند وقتى خداوند كسى را در دستور كار خود شريك نمىكند پس اين سؤال پرسيدن از ملائكه به چه معناست؟
برداشت شما اشتباه است خداى تعالى با ملائكه مشورت نكرد بلكه يك مطلبى را به آنها اطلاع داد البته اين گونه نيست كه خداى تعالى هميشه مطالب را به ملائكه اطلاع دهد فقط در اين مورد اين گونه بوده است ضمن اين كه هر كجا در آيات و يا روايات در اين باره بحث شده نامى از مشورت برده نشده است استاد عزيزم (جانم به فدايش) درباره مشورت كردن مىفرمايند: مشورت كردن غالبا به دو جهت انجام مىشود يا براى اين كه يك مطلبى بر عقل انسان افزوده شود و يا براى احترام به ديگران
مشورت مىكنند، به عنوان مثال پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خودشان عقل كل بودند و همه چيز را مىدانستند و دليل اين كه خداى تعالى به ايشان مىفرمايد: وَ شاوِرْهُمْ فِى الْأَمْر(1)با ديگران مشورت كن، فقط براى احترام و درجريان گذاشتن آنها بوده. امّا خداى تعالى به هيچ كدام از اين دو دليل نبايد مشورت كند چون اصلاً مخلوق با خالق هم سنخ نيستند لذا خداى تعالى همه كارها را با آن ولايتى كه بر مخلوقاتش دارد انجام مىدهد.
جبّار كه از صفات خداى تعالى است به چه معناست؟
جبّاريت خداى تعالى به معناى كسى كه بر همه مسلّط و هيچ كس بر او مسلّط نيست مىباشد.
با توجه به اين كه يكى از صفات پروردگار لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ مىباشد آيا اين صفت از صفات ذات پروردگار است؟ لطف بفرمائيد توضيح دهيد چه طور ائمه اطهار عليهمالسلام متصف به اين صفت هستند؟
خيراين صفت جزء صفات فعل خداى تعالى است، همان گونه كه شما وقتى به حرم هر كدام از ائمه اطهار عليهمالسلام به عنوان مثال حرم مطهر امام حسين
عليهالسلام مشرف مىشويد مىبينيد كه عده زيادى در گوشه و كنار حرم مطهر ايستاده و متوسل به آن
1) -سوره: آل عمران آيه: 159.
حضرت شدهاند و همچنين در اقصى نقاط دنيا نيز افراد بىشمارى هم زمان و در همان لحظه متوسل به امام حسين عليهالسلام مىشوند و حضرت سيد الشهداء عليهالسلام در همان لحظه صداى همه آنها اعم از كسانى كه در حرم مطهرشان متوسل مىشوند و كسانى كه در اقصى نقاط دنيا متوسل مىشوند مىشنود و حوائج همه آنها را مىدهند.
در مورد آيه 53 سوره احزاب سؤالى دارم.
با توجه به اين كه حياء يكى از صفات حميده است چرا خداوند در اين آيه مىفرمايد: خدا حياء نمىكند؟
به طور كلى چه چيزباعث مىشود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه يداللّه و نفس اللّه و خليفه اللّه هستند كارى را ترك كند ولى خداوند آن را انجام دهد؟
آيه شريفه اين است يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤذَنَ لَكُمْ إِلى طَعامٍ غَيْرَ ناظِرينَ إِناهُ وَ لكِنْ إِذا دُعيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسينَ لِحَديثٍ إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤذِى النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيي مِنْكُمْ وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيي مِنَ الْحَقِّ وَ إِذا سَأَلُْتمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ ذلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظيماً.
بعضى صفات هستند كه فقط براى مخلوقات خوب و يا بد هستند مثلاً منت گذاشتن براى مخلوقات كار مذموم و بدى است امّا براى خداى تعالى مذموم نيست و
خدا منت مىگذارد آنجا كه مىفرمايد: لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤمِنين(1)و يا حياء اگرمخلوقات حياء نداشته باشند مذموم است امّا رعايت حياء به آن معنا كه براى مخلوق است براى خداى تعالى نيست و مفهومى ندارد.
لذا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به خاطر اين كه بسيار مهربان است و قلبى رئوف دارد و مظهر اخلاق حسنه است مىخواهد كسى را از خود نرنجاند حياء مىكند و چيزى نمىگويد لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤمِنينَ رَؤفٌ رَحيمٌ.(2)
امّا خداى تعالى هيچ چيز و هيچ كس را بيشتر از پيامبرش حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله دوست ندارد و خطاب به پيامبرش مىفرمايد: وَ عِزَّتِى وَ جَلَالِى مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْك(3)لذا اگر كسى باعث رنجش خاطر محبوبش و عزيزش يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بشود او مانعش مىشود وازهيچ چيز و هيچ كس حياء به آن معنا كه ما مخلوقات رعايت مىكنيم نمىكند.
لطفاً بفرماييد محضر پروردگار كجاست؟
معروف است كه مىگويند يك روز ماهىها جمع شدند و از يكديگر پرسيدند آب كجاست و از اين بحث به نتيجه نرسيدند لذا گفتند با هم نزد ماهى پير كه هم تجربه و هم سنش از ما بيشتر است برويم و از او بپرسيم كه آب كجاست و آيا او تا كنون آب را ديده يا نه؟
وقتى نزد ماهى پير رفتند و سؤالشان را پرسيدند ماهى پير به آنها گفت شما اول غير از آب را به من نشان دهيد تا بعد من آب را به شما نشان دهم.
محضر يعنى جلو، مقابل رو و همه جاى دنيا محضر خداى تعالى است أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى(1)حضرت سيد الشهداء حسين بن على عليهماالسلام مىفرمايند: اطْلُبْ مَوْضِعاً لَا يَرَاكَ اللَّهُ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْت.(2)
چرا خداى تعالى درآيه 73 سوره مائده كه مىخواهد تثليث و چندخدايى بودن را باطل اعلام كند، خود را اله واحد خداى واحد معرفى مىكند؟ در صورتى كه ما در اعتقادات خداوند را در ذات احد مىدانيم، يعنى يكى كه دومى ندارد. امّا در صفات است كه خداى تعالى را واحد مىدانيم، يعنى يكى كه دوم دارد كلمه واحد كه در اين آيه به كار رفته به كدام معناست؟
در اين آيه اشاره به صفات نشده بلكه به خود خداى تعالى اشاره دارد و خداى تعالى نيز در بعضى صفات واحد و در بعضى صفات احد است لذا وقتى كه مىخواهند به طور كلى در مورد خدا بحث كنند اشكالى ندارد كه هم بگوييم خداى واحد و يا خداى احد امّا اگر در مورد صفت خاصى خواستيم بحث كنيم اگر مربوط به صفات فعل بود بايد بگوييم واحد و اگر مربوط به صفات ذات بود بايد كلمه احد بكار برده شود.
اسم اعظم پروردگار چيست؟ آيا تمام اسماء پروردگار اعظم هستند؟ آيا براى به كار گرفتن اسم اعظم فقط ذكر آن نام مهم است، يا اين كه شخصى كه آن نام را به كار مىبرد بايد از اولياء خدا باشد؟
ازمهمترين مصاديق اسم اعظم پروردگار نام نامى چهارده معصوم عليهمالسلام است(1)
مشارق الانوار صفحه 271 و كتاب ترجمه القطره جلد اول صفحه 251 و 252 اين جريان و يك جريان ديگر آمده و مدينه المعاجز جلد 1 صفحه 430 حديث 290.
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ ع ذِكْرُنَا أَهْلَ الْبَيْتِ شِفَاءٌ مِنَ الْوَعْكِ وَ الْأَسْقَامِ وَ وَسْوَاسِ الرَّيْبِ وَ حُبُّنَا رِضَى الرَّبِّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وسائلالشيعة ج : 16 ص : 348.
مثلاًيا فاطمة الزهراء عليهاالسلاماسم اعظم خداى تعالى است يا صاحب الزمان «ارواحنا فداه»اسم اعظم ديگر خداى تعالى است يا حسين عليهالسلام اسم اعظم ديگر خداى تعالىاست و همين طور تمامى ائمه اطهار عليهمالسلام اسم اعظم پروردگار هستند(2)...نَحْنُ الِاسْمُ الْمَخْزُونُ الْمَكْنُونُ نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِى إِذَا سُئِلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا أَجَابَ نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْمَكْتُوبَةُ عَلَى الْعَرْش... بحار الأنوار ج27 ص 38 باب 14
امّا براى اين كه آن اثراتى كه شما از بردن اسم اعظم پروردگار شنيدهايد داشته باشد اول بايد فرد معرفت آن بزرگواران را كسب كند بنابراين اگر كسى معرفت اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام را كامل كسب كند با يك يا فاطمة الزهراء گفتن مىتواند كارهاى خدائى بكند در روايت1) -قال: إن أمير المؤنين عليهالسلام مر فى طريق فسايره خيبرى فمر بواد قد سال فركب الخيبرى مرطه و عبرعلى الماء ثم نادى أميرالمؤنين عليهالسلام : يا هذا لو عرفت كما عرفت لجريت كما جريت، فقال له أمير المؤنين: مكانك، ثم أومأ إلى الماء فجمد و مر عليه. فلما رأى الخيبرى ذاك أكب على قدميه و قال: يا فتى ما قلت حتى حولت الماء حجرا؟ فقال له أمير المؤنين عليه السلام: فما قلت أنت حتى عبرت على الماء؟ فقال الخيبرى: أنا دعوت الله باسمه الأعظم، فقال أمير المؤنين عليه السلام و ما هو؟ قال: سألته باسم وصى محمد، فقال أمير المؤنين: أنا وصى محمد، فقال الخيبرى: إنك، الحق. ثم أسلم .
2) -...نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِى لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَاد... بحار الأنوار ج25 ص 5 باب 1.
هم هست كه خداى تعالى مىفرمايد: يَا ابْنَ آدَمَ أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ أَطِعْنِي فِيَما أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِلشَّيْءِ كُنْ فَيَكُونُ.(1)
مثلاً يك شخصى كه معرفت كاملى كسب كرده اگر بر روى يك مرده يك يا بقية اللّه بگويد آن مرده زنده مىشود(2)زياد ديده شده مريضهاى لا علاجى كه تمام دكترها جوابش مىكنند امّا كسانى كه معرفت كاملى داشتهاند با گفتن يك يا على بن ابىطالب عليهماالسلام شفايش دادهاند اين كه بعضا يك ميوه و يا چند حبّه قند به يك ولى خدا مىدهيم و از آنها مىخواهيم روى آن براى ما دعا بخوانند و آنها روى آن قند با همان
معرفت بالايشان يك و يا چند يا على بن ابى طالب عليهماالسلام و يا نام هر كدام از ائمه معصومين عليهمالسلام مىگويند و به آن فوت مىكنند و ما مىخوريم و مرضمان به طور كلى از بين مىرود به همين دليل است يعنى اعتقادات محكم و معرفت بالاى آنها است و اين كه بعضا ما هر چه دعا مىكنيم جواب نمىگيريم مربوط به ضعف اعتقادات و معرفتمان هست قَوْمٌ لِلصَّادِقِ عليهالسلام نَدْعُو فَلَا يُسْتَجَابُ لَنَا قَالَ لِأَنَّكُمْ تَدْعُونَ مَنْ لَا تَعْرِفُونَه.(3)
چه تفاوتى بين اراده الهى و مشيت الهى است؟
مشيت و اراده دو كلمه مترادف هستند.
1) -مستدركالوسائل جلد: 11 صفحه: 259.
2) -از نبى اكرم صلىاللهعليهوآله: هفت بار سوره حمد شفاء هر بيمارى است، و اگر به كسى 70 بار بآن تعويذ خوانده شود و روح از تنش بيرون رفته باشد خداوند آن را باز گرداند. و از امام صادق عليهالسلام: اگر 70 بار (حمد) را بر مرده بخوانى و زنده شود عجيب نباشد. مكارم الأخلاق-ترجمه ميرباقرى، ج2، ص: 212.
3) - بحارالأنوار جلد: 90 صفحه: 368.
منظور از حركت روح چيست؟
روح با جسم خيلى فرق دارد حتى با هم قابل قياس نيستند، وقتى مىگويند حركت روح به اين معنى كه روح مانند جسم از مكانى به مكان ديگر نقل مكان كند نيست امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: مَنِ اسْتَوَى يَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُون(1)يعنى اگر شخصى دو روزش با هم مساوى بود و روحش حركت نكرد، پيشرفت نكرد مغبون است ضرر كرده است و در ادامه مىفرمايند: اگر روز قبلش بهتر از امروزش بود يعنى روحش به عقب حركت كرده بود ملعون است يعنى از رحمت خدا به دور است بنابراين عمده حركت روح به كسب علم و تقوا است.
آيا روح در عالم خواب (البته به غير از ارواح اولياء خدا) مىتوانددرجه و مقامى كسب كند يا پيشرفتى داشته باشد؟
1) - وسائلالشيعة جلد: 16 صفحه: 94.
خير، بعيد مىدانم مگر اشخاصى مانند ائمه اطهار عليهمالسلام كه خواب و بيدارىشان يكسان است امام عليهالسلام مىفرمايند: إِنَّ مَنَامَنَا وَ يَقَظَتَنَا وَاحِدَةٌ.(1)
تاريكىهاى روح را چگونه بايد يكى يكى شناسايى و تزكيه كرد و از كجا و كدام نقطه سياه بايد شروع كرد؟
براى مداواى تاريكىهاى روح حتما بايد به استاد و مجتهد جامع الشرايط رجوع كرد و استاد و يا مربى خودش مىداند كه از كجا شروع كند، ما بدون مشورت با استاد حق انجام هيچ كارى نداريم چون مثالش مثل كسى است كه مريض باشد و به داروخانه برود و از هر داروئى كه خودش خوشش آمد بخورد اين شخص مداوا نمىشود و احتمال اين كه امراضش بيشتر بشود زياد هست.
آيا روح به خواب مىرود؟ چون بعضا مىشنويم كه مىگويند روح بعضى در خواب غفلت است؟
روح با جسم خيلى فرق دارد و از طرفى شباهتهائى نيز به يكديگر دارند، البته
1) -بحارالأنوار جلد: 27 صفحه: 302.
روح مثل جسم كه مىخوابد خواب ندارد چون بدن ما وقتى مىخوابد كه روح موقتا از بدن خارج و روح نباتى در بدن مىماند چون اگر هم روح اصلى و هم روح نباتى از بدن بيرون بيايد شخص مرده است لذا امام صادق عليهالسلام فرمودند: أَنَّ النَّوْمَ أَخُ الْمَوْتِ.(1)يعنى همانا خوابيدن برادر (مانند، شبيه) موت و مردن است.
لذا براى روح آن گونه خوابيدن معنائى ندارد چون براى خوابيدن از جسم روح خارج مىشود از روح چه چيزى خارج بشود؟
امّا خواب كه به روح نسبت دادهاند مثلاً خانه كعبه را به خداى تعالى نسبت مىدهند اين نستجير باللّه به اين معنا كه خداى تعالى هم مانند ما در خانهاش يعنى كعبه زندگى مىكند نيست لذا به روح هم خواب را نسبت دادهاند و مىگويند فلانى روحش در خواب غفلت است اگر از اين جهت در نظر بگيريم روح نيز خواب و بيدارى دارد.
كسى كه در راه تزكيه نفس حركت مىكند و براى او قبض و بسط صورت مىگيرد آيا مىشود كه او خودش نفهمد كه قبض يا بسط صورت گرفته؟ و آيا مىشود كسى مدت زيادى در قبض يا بسط بسر ببرد؟
قبض و بسط ممكن است طولانى شود و براى هر كس قبض و بسطى اتفاق بيافتد خودش متوجه مىشود.
1) -مستدركالوسائل جلد: 5 صفحه: 123.
با توجه به اينكه انقباض مربوط به كارهاى بدى است كه ما انجام مىدهيم و انبساط مربوط به كارهاى خوب است پس چرا در كتاب شريف در محضر استاد جلد اول اشاره به اين مطلب دارد كه انقباض و انبساط براى فردى كه سير الى اللّه مىكند كار خداست؟
انقباض براى افراد مختلف است اگر شخص گناه كار باشد انقباض روحش به جهت گناه و كارهاى بدش هست امّا اگر فرد مؤن و پاكى بود انقباض و انبساط نشانه تحرك روحش است وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ.(1)
آيا حواس پنج گانه (چشايى، بويايى، بينايى، شنوايى و لامسه) مربوط به روح است؟ اگر مربوط به روح است چرا وقتى كسى چشمش كور مىشود ديگر قادر به ديدن نيست؟ و اگر مربوط به جسم است چرا وقتى روح از بدن خارج مىشود (هنگام خواب) ما مسائلى كه دراطراف مان اتفاق مىافتد متوجه نمىشويم؟ واگر هم مربوط به هر دو (جسم و روح) است پس تكليف مسأله استقلال روح چه مىشود؟ يا اين موضوع ربطى به مسأله استقلال روح ندارد؟
مربوط به روح است و بدن وسيله است يعنى وقتى چيزى مىبينيم در واقع روح مان دارد مىبيند امّا به وسيله چشم لذا طبيعى است كه اگر وسيله معيوب شود ديگر
1) -سوره: بقره آيه: 245.
قادر به انجام كار نيستيم يك نجار خودش چوب را برش مىدهد يا ارهاش؟
هم خودش و هم ارهاش يعنى خودش به وسيله ارهاش، حال اگر ارهاش خراب شد ديگر نجار نمىتواند چوب را برش بزند.
چرا با وجود آن كه اجنه همراه انسانها در كلاس تعليمات عالم ارواح حضور داشتهاند و حتى قبل از آن در كلاسهاى ملائكه هم بودهاند و مثل بشر اختيار دارند و بايد به رشد و كمالات خود بپردازند، انسانها فضيلتشان بيشتر از اجنه است؟
چون خداى تعالى اين گونه خلق فرموده كه انسان افضل تمام مخلوقات باشد و زمينه رشد و پيشرفتش از ملائكه و اجنه بيشتر است.
اين كه مىگويند انسان به طور ذاتى فقير است به چه معناست؟ و اين فقر تا چه اندازه است كه شيطان تلاش مىكند كه فقر ذاتى ما را به رخمان بكشد و ما را از ادامه حيات و زندگى روحىمان باز دارد؟
هر كس محدود بود ضعف و فقر ذاتى نيز دارد و فقط نامحدود است كه ضعف و فقر در او راه ندارد و چون فقط خداى تعالى است كه نامحدود است مابقى خلايق حتى معصومين عليهمالسلام محدود هستند قرآن در اين باره مى فرمايد: يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ.(1)
1) -سوره: فاطر آيه: 15.
در كتاب در محضر استاد جلد دوم صفحه 12 پاراگراف آخر، مطالعه كردم آمده بود: حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام به آن فرد مىفرمايند: تو درست است كه محبت دنيا را ترك كردهاى و صفات رذيله را از خود دور نمودهاى، ولى شرط دوم كه شناختن نور مقدس امام است را هنوز انجام ندادهاى.
آيا با تزكيه نفس و از بين بردن صفات رذيله انسان معرفت به نور مقدس ائمه اطهارعليهمالسلام پيدا نمىكند؟ و منظور از شناخت نور مقدس امام چيست؟
انسان با تزكيه نفس زمينه ايجاد معرفت در خود ايجاد مىكند يعنى تا انسان از صفات رذيله خود را پاك نكند نمىتواند معرفت امام را كسب كند چون معرفت امام عليهالسلام همان معرفت به خداى تعالى است مَعْرِفَتِى بِالنُّورَانِيَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِى بِالنُّورَانِيَّة.(1)
پس كسى كه نفسش را تزكيه مىكند مانند كسى است كه ظرفش كثيف بوده و شيردر آن نمىريختهاند حالا كه رفته و ظرفش را تميز كرده بايد زحمت بكشد برود به مغازه و شير تهيه كند لذا كسى كه نفسش از خبائث پاك نمود حالا نوبت كسب معرفت
1) -بحارالأنوار جلد: 26 صفحه: 1.
امام بِالنُّورَانِيَّةِ است.
منظور از شناخت نور مقدس امام همان كسب معرفت بِالنُّورَانِيَّة نسبت به مقام امام است كه كمترين حد آن اين است كه معتقد باشيم آنها از طرف خداى تعالى امام هستند و اطاعتشان بر ما واجب است آن چه درروايات آمده اين است وَهُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ إِمَامٌ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَى الْعِبَادِ.(1)بايد ائمه اطهار عليهمالسلام را الگوهائى بدانيم كه از طرف خداى تعالى براى ما انتخاب شدهاند امام عليهالسلام مىفرمايد:سُمِّيَ الْإِمَامُ إِمَاماً لِأَنَّهُ قُدْوَةٌ لِلنَّاسِ مَنْصُوبٌ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى(2)يعنى امام را به اين جهت امام مىنامند كه براى مردم از طرف خداى تعالى الگو است.
كتاب امام مجتبى عليهالسلام را مطالعه مىكردم در صفحه 40 نوشته بود حضرت موسى بن عمران زمانى كه از خوبان قومش هفتاد نفر براى ميقات پروردگارش انتخاب مىكند همه آنها منافق از كار بيرون مىآيند.
چگونه ممكن است با علم و عصمتشان اشخاصى انتخاب كنند كه همه آنها منافق باشند؟
به جهت اين كه فقط چهارده معصوم عليهمالسلام هستند كه عصمت مطلق يعنى حتى از جهل نيز عصمت دارند مابقى حتى پيامبران الهى عصمت از جهل ندارند بلكه هر كدام
از آنها بسته به مقامشان ممكن است عصمت از گناه و خطا و اشتباه داشته باشند.
حضرت موسى نيز عصمت از جهل نداشت بنابراين عدهاى را انتخاب كرد كه منافق بودند لذا امام عصر«ارواحنا فداه»همين قضيه را استدلال مىكنند و به سعد بن عبد اللّه قمى مىفرمايند: مردم حتى اگر پيامبران الهى باشند حق انتخاب امام را ندارند وامام را فقط خداى تعالى انتخاب مىكند و اجازه انتخاب امام به هيچ احد الناسى نداده است.(1)
اگر ممكن است قدرى در رابطه با مشخصات و تفاوت اصحاب خاص و خاص الخاص ائمه و اولياء خدا عليهمالسلام شرح بفرماييد؟
نمىدانم منظورتان از اين سؤل چيست امّا مثلاً اصحاب خاص مانند: ابوذر غفارى و اصحاب خاص الخاص: مانند سلمان فارسى.
يكى ازعلماء و بزرگان درموضوع حقيقت روح انسان مىفرمودند: اولياء خدا دردنيا حكم زندان بان را دارند. هر وقت بخواهند مىتوانند روحشان را به ملكوت اعلى پرواز دهند... اولياء خدا اين طرف دنيا و آن طرف دنيا برايشان فرقى نمىكند. با توجه به اين كه اين بزرگوار مىفرمودند: اولياء خدا در اين عالم بودن و يا در عالم بعد بودن برايشان
1) -بحارالأنوار جلد: 23 صفحه: 68.
فرقى ندارد آن چه برايشان مهم است عبوديت و تحت فرمان خداى تعالى بودن است پس چرا خداى تعالى در قرآن فرموده است: اگر گمان مىكنيد كه جزء اولياء خدا هستيد پس تمناى مرگ كنيد؟
به خاطر اين كه درست است اولياء خدا از روى بندگى و عبوديت برايشان فرقى نمىكند كه كجا باشند امّا آنها نيز انسان هستند و فرق بين جاى خوب و بد را مىفهمند يك ولى خدا در دنيا هر چه اموال و قدرت داشته باشد باز وقتى در قياس با عالم بعدش بسنجيم مىبينيم اصلا قابل قياس نيست مثلاً يك زندانى را رئيس همه زندانىها كنند بهتر است يا همان زندانى را آزادش كنند و رئيس جمهور كشورش كنند.
لذا اولياء خدا چون هر چه هم در دنيا در رفاه باشند بالاخره برزخ و قيامت بهتر و آبادتر از دنيايشان هست تمنا و خواهش رفتن به آن لذات و خوشىها را دارند امّا اگر خداى تعالى خواستش بر اين باشد كه اين ولى خدا در دنيا بماند و به مردم خدمت كند از روى عبوديت مىپذيرند.
روزى امام حسن مجتبى عليهالسلام در كوچههاى مدينه در حالى كه لباس فاخرى پوشيده و بر اسب قيمتى سوار شده و عدّهاى از غلامان در خدمتش در حركت بودندعبور مىكردند.
يك مرد يهودى مفلوكى هم در كنار مردم مسلمان سر راه آن حضرت ايستاده و جلالت و عظمت آن حضرت را نگاه مىكرد امّا طاقت نياورد و چند قدم جلو آمد و گفت: از شما سؤلى دارم. امام مجتبى عليهالسلام فرمودند: بپرس.
يهودى گفت: فَقَالَ جَدُّكَ يَقُولُ الدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤمِنِ وَ جَنَّةُ الْكَافِرِ وَ أَنْتَ مُؤمِنٌ وَ أَنَا كَافِرٌ فَمَا أَرَى الدُّنْيَا إِلَّا جَنَّةً تَتَنَعَّمُ بِهَا وَ تَسْتَلِذُّ بِهَا وَ مَا أَرَاهَا إِلَّا سِجْناً لِى قَدْ أَهْلَكَنِى
ضُرُّهَا وَ أَتْلَفَنِى فَقْرُهَ. يعنى: جدّ شما فرموده كه دنيا زندان مؤن و بهشت كافر است و حال آن كه شما كه مؤنيد و در دنيا كه زندان شما است با اين راحتى زندگى مىكنيد و من كه كافرم و در دنيا در بهشت هستم با اين فلاكت زندگى مىكنم؟! آيا اين سخن چه معنى دارد؟!
امام مجتبى عليهالسلام فرمود: يَا شَيْخُ لَوْ نَظَرْتَ إِلَى مَا أَعَدَّ اللَّهُ لِى وَ لِلْمُؤمِنِينَ فِى الدَّارِ الْآخِرَةِ مِمَّا لَا عَيْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ لَعَلِمْتَ أَنِّى قَبْلَ انْتِقَالِى إِلَيْهِ فِى هَذِهِ الدُّنْيَا فِى سِجْنٍ ضَنْكٍ وَ لَوْ نَظَرْتَ إِلَى مَا أَعَدَّ اللَّهُ لَكَ وَ لِكُلِّ كَافِرٍ فِى الدَّارِ الْآخِرَةِ مِنْ سَعِيرِ نَارِ الْجَحِيمِ وَ نَكَالِ الْعَذَابِ الْمُقِيمِ لَرَأَيْتَ أَنَّكَ قَبْلَ مَصِيرِكَ إِلَيْهِ الْآنَ فِى جَنَّةٍ وَاسِعَةٍ وَ نِعْمَةٍ جَامِعَةٍ(1)يعنى: تو اگر مقام و نعمتهائى كه در قيامت خدا براى مؤنين در نظر گرفته مىديدى و آن نعمتهاى بهشتى را مشاهده مىكردى متوجّه مىشدى كه من با همه اين نعمتها بالنسبة به آن الطافى كه خداى تعالى در قيامت به من خواهد داشت در زندان هستم و همچنين اگر آن عذابهائى را كه خدا به كفّار وعده كرده مىديدى مىفهميدى كه زندگى دنيا با همه فقر و پستى كه دارد براى تو بهشت است.
فرموديد اگر خداى تعالى بخواهد فردى را هدايت كند چون خداى تعالى هميشه كارها را به وسيله اسبابش انجام مىدهد لذا خداى تعالى ما را به وسيله اوليائش هدايت مىكند، پس چرا گاهى فردى هدايت مىشود امّا بعد از مدتى مجددا به راه ضلالت قبلى خويش برمىگردد با اين كه خداى تعالى در قرآن مىفرمايد: خداوند كسى را كه هدايت كند
1) -بحارالأنوار جلد: 43 صفحه: 346.
او از هدايت شدگان است؟ و منظور از هدايت شدگان چه كسانى هستند؟
علت اين است كه همان طور كه اولياء خدا تمام سعى و تلاش خويش را مىكنند تا يك شخص را به طرف خداى تعالى بكشانند در نقطه مقابل شيطان و شيطان سيرتان نيز تمام سعى خود را مىكنند تا همان شخص و ديگران را به ضلالت و بدبختى بكشانند و از اطراف اولياء خدا دورشان كنند زيرا گرچه متاسفانه ما هنوز قطعى و صد در صد به اين نتيجه نرسيدهايم امّا شيطان رجيم در طول مدت عمرش كه زياد هم هست به اين تجربه و نتيجه رسيده است كه قرب با اولياء خدا يعنى قرب با خداى تعالى و اطاعت از اولياء خدا يعنى اطاعت خداى تعالى، در اين ميان افراد مختلفند بعضى زيرك و زرنگ هستند وقتى خداى تعالى هدايت را براىشان رساند، وقتى آنها را با شخصى كه قلبش مملوّ از علم و حكمت است و روحش متصل به آنجايى است كه عقل من و شما نمىتواند درك كند آشنا نمود قدر مىدانند و لحظه به لحظه خود رامطيعتر و مقربتر مىكنند امّا بعضى افراد هستند كه بىارزش هستند و عقل و فكر درست و حسابى هم ندارند و فرق يك ولى خدا با مثلاً اطرافيان منحرف خويش را نمىتوانند متوجه باشند حالا چنين شخصى يك كار خوبى انجام داده و خداى تعالى چون شكور است به خاطر تشكر كردن از كار خوب اين فرد كه گاهى شايد تصادفا هم يك كار خوبى كرده باشد ولى چون خداى مهربان شكور است به شكرانه اين كارش بزرگترين لطف خود را شامل حال چنين شخصى مىكند و بزرگترين نعمت خود را به او مىدهد و برنامه زندگىاش را به گونهاى تنظيم مىكند تا او با يكى از اوليائش آشناشود امّا او بعد از مدت كمى به همان دلايل فوق الذكر همان كارهائى كه شما سؤال نمودهايد مىكند.
منظور از هدايت شدگان كسانى هست كه خداى تعالى راه صحيح و صراط مستقيم را به آنها نشان مىدهد و آنها هم آن راه را قبول كرده و در صراط مستقيم مىافتند.
مقرب و مستعد بودن به اولياء خدا به چه معناست؟
مستعدين يعنى كسانى كه استعداد هضم مطالب علمى سنگين و بالا را دارند اكثر مقربين مستعد نيستند امّا همه مستعدين مقرب هستند مثلاً به عنوان مثال پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در نظر بگيريد عده زيادى خود را جزء اصحاب و مقربين ايشان قرار دادند امّا عده انگشت شمارى جزء مستعدين بودند مانند سلمان و ابوذر و امثالهم و بقيه هرچند جزء بهترين و مقربترين افراد بودند امّا مستعد نبودند لذا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فقط به سلمان و ابوذر مىفرمايند: منا اهل البيت فَقَالَ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآله سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ(1)و يا اين كه به ابوذر فرمودند: يَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّكَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ.(2)
سؤال بيست و ششم:
چگونه مىتوانيم خود را از مقربين و يا مستعدين قرار دهيم؟
براى مقرب شدن بايد سعى كنيم خودمان را روحاً و جسما كه البته روحاً مهم است به اولياء خدا نزديك كنيم و براى اين كه مستعد باشيم ان شاء اللّه بايد زياد ازخداى تعالى تقاضاى اين امر و دعا كنيم چون مستعد شدن تقريبا اكتسابى نيست امّا مقرب شدن اكتسابى است.
در روايت إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ آيا ملك مقرب كه در اين جا آمده جزء مستعدين محسوب مىشوند كه قابليت هضم مطالب علمى را دارند يا اين كه اين مقام فقط مربوط به انسانهاست؟
بالاخره هم در انسانها و هم در اجنه و هم در ملائكه عدهاى با استعدادتر از بقيه هستند مثلاً در ملائكه جبرائيل، ميكائيل، اسرافيل و عزرائيل مستعدتر از مابقى ملائكه هستند إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اخْتَارَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ أَرْبَعَةً اخْتَارَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ إِسْرَافِيلَ وَ مَلَكَ الْمَوْت.(1)
1) -بحارالأنوار جلد: 6 صفحه: 144.
با توجه به اين كه اگرمشخصاتى كه اهلبيت عصمت و طهارت
عليهمالسلام براى فقيه فرمودهاند با هر كسى صدق كرد ما وظيفه داريم به عنوان يك فقيه جامع الشرائط ادب حضورش را حفظ كنيم و در امور دينى مطيعش باشيم چگونه مىتوان متوجه اين مشخصات در افراد شد؟
چون ما ملاك داريم لذا هيچ گاه به اشتباه نخواهيم افتاد و كوچك و بزرگ هم براى ما فرقى ندارد علم و تقوا بايد داشته باشد.
علم شامل إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَة(1)و تقوا هم شامل صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ(2)مىشود.
اين مشخصات در هر كه جمع بود بدون هيچ شك و شبههاى قابل تشخيص است كوچك و بزرگ، زن و مرد هم مطرح نيست فرقى ندارد البته خانمها مىتوانند مجتهد بشوند امّا مرجع و مقلَد نمىتوانند قرار بگيرند چون خداى تعالى نخواسته آنها در امور اجتماعى وارد شوند بنابراين حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام با اين كه عصمت مطلقه داشتند امّا امام نبودند.
سن و سال هم مطرح نيست فقط همان مشخصاتى كه اهلبيت عصمت وطهارت عليهمالسلام براى يك فقيه بيان فرمودهاند با هر كس در هر سن و سال صدق كرد همان
شخص فقيه هست فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا ابْنُ ثَلَاثِ سِنِينَ فَقَالَ وَ مَا يَضُرُّهُ مِنْ ذَلِكَ فَقَدْ قَامَ عِيسَى عليهالسلام بِالْحُجَّةِ وَ هُوَ ابْنُ ثَلَاثِ سِنِينَ.(1)
يك جريان براى بچه كوچكى كه بزرگترين ولى خداست امّا كودك و خردسال است جهت تقريب اذهان مىآورم:
سعد بن عبد اللّه قمى مىگويد در نامهاى چهل و چند مسأله مشكل كه كسى نمىتوانست جواب آنها را بدهد نوشتم و با خود فكر كردم از احمد بن اسحاق وكيل امام حسن عسكرى عليهالسلام كه بهترين شخص آن ناحيه بود سؤال كنم. وقتى از وى سراغ گرفتم متوجه شدم كه به طرف سامراء رفته من هم در پى او رفتم در بين راه به او رسيدم.
با يكديگر مصافحه نموديم گفت خوش آمدى سبب آمدنت چيست؟
گفتم علاقه به شما و هم به جهت عادتى كه دارم براى پرسيدن سؤالاتم خدمتتان آمدهام. گفت من نيز قصد دارم خدمت مولايم امام حسن عسكرى عليهالسلام برسم و از مشكلات تفسير سؤالهائى دارم توفيقى است كه هر دو از خدمت امام استفاده كنيم چون امام دريائى بىپايان است.
وارد سامراء شديم به در خانه آقايمان امام حسن عسكرى عليهالسلام رسيديم اجازه ورود خواستيم اجازه دادند احمد بن اسحاق كيسهاى چرمى داشت كه در داخل آن يك عباى طبرى نهاده و در داخل آن صد و شصت كيسه پارچهاى محتواى درهم و دينار بود كه صاحب هر كيسه سر كيسهاش را بسته و روى آن مهر خود را زده بود.
وقتى چشمم به مولايم افتاد صورتش را چون ماه شب چهارده ديدم بر روى زانوى راستش پسرى بود چون ستاره درخشان و بر سر فرقى با دو گيسوى آويخته
1) -الكافى جلد: 1 صفحه: 321.
داشت مثل اَلِفى كه بين دو واو باشد پيش روى امام انارى از جنس طلا بود كه نقش آن مىدرخشيد و نگينهاى عالى بر آن قرار داشت اين انار را يكى از رؤاى بصره به ايشان هديه داده بود.
امام عسكرى عليهالسلام نامهاى مىنوشت آن كودك نيز دائما دست امام را مىگرفت و نمىگذاشت امام چيزى بنويسد (مانند ديگر كودكان كه بعضا مزاحمتهائى در عالم كودكى خويش دارند) امام عسكرى عليهالسلام براى اين كه آن كودك را مشغول نمايد مكررآن اناررا روى زمين مىانداخت تا آن كودك با آن بازى كند و مزاحم نوشتنش نشود.
ما سلام كرديم امام عسكرى عليهالسلام اظهار لطف زيادى نموده و اشاره به نشستن فرمود ما نيز نشستيم وقتى آن جناب از نوشتن نامه فراغت حاصل كرد احمد بن اسحاق كيسه چرمى را از داخل عبا خارج نموده خدمت مولى گذاشت امام عليهالسلامنگاهى به كودك كرده فرمودند: مهر از كيسههاى هداياى شيعيان و دوستان خود بردار.
آن كودك عرض كرد آقا جايز است دست پاك خود را به هديههاى نجس و اموال ناپاك بزنم كه حلال و حرام آن با يكديگر مخلوط شده است.
امام عسكرى عليهالسلام به احمد بن اسحاق فرمود كيسه را باز كن تا حلال و حرام آن را از هم جدا كند.
اولين كيسهاى را كه احمد بن اسحاق برداشت آن كودك فرمود اين كيسه متعلق به فلان كس فرزند فلانى است كه در فلان محل قم ساكن است شصت و دو دينار در آن است كه چهل و پنج دينار آن بهاى خانهاى است كه از پدرش به ارث برده و فروخته وچهارده دينار بهاى نه جامه است و سه دينار آن اجاره دكان است امام عسكرى عليهالسلام فرمودند: درست گفتى اينك هر كدام حرام است به او بگو.
فرمود جستجو كنيد از دينارى كه در فلان تاريخ در رى سكه زده شده كه نقش يك
طرف آن سائيده شده و تيكه طلائى كه يك چهارم مثقال وزن دارد. علت حرام بودن آن اين است كه صاحب اين پولها در فلان تاريخ يك من و ده سير نخ به همسايه پارچه باف خود داده مدتى گذشت نخ را دزدى برد، پارچه باف جريان را به صاحب نخ گفت ولى او قبول نكرد و به جاى آن نخ يك من و نيم نخى باريكتر از آن گرفت از همان نخ لباسى تهيه كرد كه اين دينار و تيكه طلا بهاى همان است.
سر كيسه را باز كرد داخل كيسه دينارى بود به اسم خود آن شخص و مقدارى دينارها همان طورى كه آن جناب فرموده بود. دينارها و آن تيكه طلا را با همان علامت بيرون آورد كيسه ديگرى را بيرون كرد. فرمود اين متعلق به فلان كس است از فلان محله قم پنجاه دينار در آن است كه دست زدن ما به آن جايز نيست پرسيد ازچه جهت؟
آن كودك فرمود: زيرا اين پول بهاى گندمى است كه صاحب آن به زارعش ستم كرده چون در موقع تقسيم سهم خود را با پيمانه پر بر داشته و سهم زارعش را با پيمانه اى سر خالى و كم.
امام عسكرى عليهالسلام فرمود صحيح است به احمد بن اسحاق دستور داد همه اين كيسه را برگردان به صاحبانش ما احتياجى به اينها نداريم.
امام عسكرى عليهالسلام فرمود آن جامه پيره زن را بياور. احمد بن اسحاق گفت اين جامه داخل خرجين من بود كه فراموش كرده بودم همين كه رفت آن را بياورد امام عليهالسلام به من نگاهى نموده فرمود تو چرا آمدهاى؟
عرض كردم احمد بن اسحاق من را به زيارت شما تشويق نمود.
امام عليهالسلام فرمودند: مسائلى كه مىخواستى بپرسى چه شد؟
عرض كردم هست.
فرمود از نور ديدهام بپرس و به فرزندش اشاره نمود.
آن كودك فرمود: از هرچه مايلى بپرس.
سؤالهاى مختلفى از قبيل طلاق زنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به دست حضرت على و فاحشه مبينه و از اين دستور خدا به حضرت موسى فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ و از تاويل كهيعص نمودم و جواب كافى گرفتم.
تا اين كه عرض كردم: بفرمائيد چرا مردم نمىتوانند براى خود امام و پيشوائى انتخاب نمايند.
آن كودك فرمود: منظورت پيشواى درست است يا نادرست؟
عرض كردم: پيشواى درست.
فرمود: آيا امكان دارد كه مردم كسى را به عنوان يك فرد لايق انتخاب كنند ولى او در حقيقت و در باطن يك فرد نالايق و پستى باشد؟
گفتم: بله ممكن است.
آن حضرت فرمود: همين كه گفتى، علّتى است كه به عنوان دليل براى تو مىگويم و عقلت قبول مىكند (يعنى چون آنها ممكن است در انتخاب امام اشتباه كنند نبايد خداى تعالى اختيار انتخاب امام را به دست مردم بدهد).
گفتم: بله درست است.
سپس فرمود: آيا پيامبران با آن كه خداى تعالى انتخابشان كرده و بر آنها كتاب نازل فرموده و به وسيله وحى تأييدشان نموده ممكن است با علم و عصمتشخصى را انتخاب كنند كه او منافق باشد؟
گفتم: نه اين نمىشود.
فرمود: اين حضرت موسى بن عمران است كه با وفور عقل و علمى كه دارد ووحى براو نازل مىشود ازخوبان قومش هفتاد نفررا براى ميقات پروردگارش
انتخابمى كند ولى همه آنها منافق از كار بيرون مىآيند و خداى تعالى درباره آنها مىفرمايد: وَاخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعينَ رَجُلاً لِميقاتِنا.
پس در جائى كه پيغمبر اولوالعزم نتواند اشخاص صالحى را انتخاب كند چگونه ممكن است مردم عادى ولو همه آنها از مهاجر و انصار باشند بتوانند امام زمان خود را انتخاب نمايند. بنابراين انتخاب امام بايد از جانب خدائى كه از دلها و از آينده و گذشته آنها آگاه است باشد.
و آن كودك كسى نبود مگر ولى اللّه الاعظم امام زمان ما حضرت حجت بن الحسن العسكرى عليهالسلام.
بنابراين اگر كسى ولى خدا باشد كودك باشد يا بزرگ، زن باشد يا مرد از حال و روزش و از علم و تقوايش مشخص است هر چند تا چند لحظه پيش با اعمال كودكانهاش مزاحم نوشتن نامه پدرش امام حسن عسكرى عليهالسلام بود و با انار طلا بازى مىكرد راوى مىگويد سَأَلْتُهُ يَعْنِى أَبَا جَعْفَرٍ عليهالسلام عَنْ شَيْءٍ مِنْ أَمْرِ الْإِمَامِ فَقُلْتُ يَكُونُ الْإِمَامُ ابْنَ أَقَلَّ مِنْ سَبْعِ سِنِينَ فَقَالَ نَعَمْ وَ أَقَلَّ مِنْ خَمْسِ سِنِينَ.(1)
داستانهاى زيادى در مورد امام حسن و امام حسين عليهماالسلام هست كه در عالم كودكى علم و تقوايشان بارز بوده است و همچنين ديگر اولياء خدا.
چه اعمال و كارهائى هست كه اولياء خدا انجام نمىدهند ولى ما بايد انجام بدهيم و با انجام دادنشان زمينه رشد و پيشرفت خود را فراهم كنيم و چه كارهائى هست كه آنها انجام مىدهند ولى ما نبايد انجام دهيم و در غير اين صورت زمينهپسرفتمان را فراهم كردهايم؟
1) -بحارالأنوار جلد: 25 صفحه: 103.
مثلاً ائمه اطهار و اولياء خدا عليهمالسلام نستجير باللّه چون گناه نمىكنند توبه نيزنمىكنند چون توبه كردن مخصوص افراد گناه كار است ولى ما اگر گناه كار باشيم بايد توبه كنيم البته اشتباه نشود توبه با استغفار فرق دارد و امّا كارهائى كه آنها مىكنند و ما نبايد بكنيم مثلاً پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نه همسر دائم داشتند ولى بر ما حرام است كه بيشتر از چهار همسر دائم داشته باشيم.
بلوغى كه در شرايط مرجع تقليد به آن اشاره شده به چه معناست؟ آيا منظور بلوغىاست كه در احكام به آن اشاره شده يا منظور بلوغ فكرى است؟
و اين كه بزرگان فرمودهاند فقيه و مجتهد يك سرى خصوصياتىدارد كه بر هر شخصىصدق كرد هر چند قبل از بلوغ باشد چنين شخصى فقيه است به چه معناست؟
بلوغى كه در شرايط مرجعيت بيان شده منظور بلوغ جسمى است شايد يكى از علل آن براى حفظ ظاهر فرموده باشند يعنى اگر كودكى قبل از سن بلوغ مجتهد شد و اين را آوردند و مرجع تقليد كل شيعيان جهان قرارش دادند ممكن است به حسب ظاهر همين امر باعث تمسخر كردن دشمنان دين بشود.
اين كه فرمودهاند شرطش بلوغ است اولا براى مرجعيت فرمودهاند نه براى اجتهاد چنين كودكى مسلما فقيه و مجتهد است امّا تا زمانى كه نابالغ است نبايد مركزيت و
مرجعيت پيدا كند و ربطى به اين كه او فقيه است يا نيست ندارد البته اگر مطيع چنين فقيهى باشيد هيچ اشكالى كه ندارد مفيد هم هست عدهاى از بزرگان ما در سن كودكىبه مقام اجتهاد نائل گرديدهاند.
آيا به غير از اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ديگر كودكان مىتوانند
قبل از بلوغ امامت داشته باشند؟ اگر بتوانند اين امامت چگونه است؟
امام يعنى راهنما خودتان بيانديشيد اگر كودك زير سن بلوغ مىتواند كسى را راهنمائىكند پس مىتواند امام باشد و اگر نمىتواند كسى را راهنمائى كند پس نمىتواند.
من در كتاب در محضر قرآن جلد اول و هم در جلد دوم توضيح مسأله امامت دادهام.
استاد عزيزم (جانم به فدايش) به ما آموخته است كه امامت در اسلام به سه دسته تقسيم مىشود:
امامت خاص الخاص كه شامل امامت چهارده معصوم عليهمالسلام مىشود.
امامت خاص كه شامل امامت انبياء الهى و همچنين فقهاء جامع الشرايط مىشود.
امامت عام كه شامل هر كسى كه هر راهنمائى چه مادى و چه معنوى به ديگرى بكند مىشود حتى چنين امامانى ممكن است مردم را به طرف جهنم نيز بكشانند (منظور امامت عام است) قرآن مىفرمايد: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ
الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُون.(1)
آن چه در آيات و روايات آمده امامت نوع اول كه حتماً و قطعاً و همچنين امامت نوع دوم را خداى تعالى انتخاب مىكند و اجازه انتخابش را به احدى نداده است امّا امامت نوع سوم اختيارش با خود ما است مثلاً در يك شهر غريب وارد شده و آدرس فلان خيابان مىخواهيد ازهر شخصى كه خودتان دوست داشتيد مىتوانيد بپرسيد امّا احكام دينمان چطور؟
احكام دين چون مربوط به امامت خاص الخاص و يا نهايت خاص مىباشد پس ما اجازه نداريم از هر كسى كه خودمان دوست داشتم بپرسيم بلكه بايد ببينيم چه كسانى از ناحيه خداى تعالى و اهلبيت عصمت عليهمالسلام مورد تأييد هستند از همانهابپرسيم.
در فرمايشى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايند: إِنَ الْبَلَاءَ لِلظَّالِمِ أَدَبٌ وَ لِلْمُؤمِنِ امْتِحَانٌ وَ لِلْأَنْبِيَاءِدَرَجَةٌ وَ لِلْأَوْلِيَاءِ كَرَامَةٌ منظور از اين كه بلا براى اولياء خدا كرامت است به چه معناست؟
يعنى آنها را نزد خداى تعالى عزيزتر و محبوبتر مىنمايد.
با توجه به اين كه خداى تعالى در حديث قدسى فرموده: بنده من
1) -سوره: قصص آيه: 41.
اطاعت مرا بكن تا تو را مثل خودم قرار دهم، من وقتى به چيزى مىگويم باشد، هست. تو هم وقتى به چيزى مىگوئى باشد،خواهد بود.
آيا مىتوان گفت عدهاى از اولياء خدا البته غيرازمعصومين عليهمالسلام داراى ولايت تكوينى نيز هستند؟
اگر شخصى به اين مقام كه مىفرمايد: أَطِعْنِى فِيَما أَمَرْتُكَ برسد به طورى كه به تمام معنى بتواند بگويد من عبد خداى تعالى هستم بله مىتوانند، مانند حضرت عيسى عليهالسلامبا اين كه جزء چهارده معصوم نيست امّا چون به تمام معنا و صد در صد عبدخداى تعالى بود كه قرآن از قول ايشان مىفرمايد: إِنِّى عَبْدُ اللَّهِ لذا در تكوينيات تصرف مىنمود تا آنجا كه وقتى شخصى اجلش مىرسيد و از دنيا مىرفت را زنده مىكرد.
با توجه به اين كه علوم قرآن طورى است كه براى همه زمانها مفيد است و محدود به دوره خاصى نمىباشد چرا بطون علوم قرآن به مقتضاى زمان هر يك از ائمه اطهار عليهمالسلام بيان مىشده است؟
تمام علوم اولين و آخرين و هر چه بشريت در هر موضوع و در هر دورهاى به آن نيازمند است در قرآن هست وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ(1)اين اصل موضوع.
1) - سوره: نحل آيه: 89.
سواى اين كه تمام علوم اولين و آخرين در اين كتاب هست در اساتيد و معلمان اين كتاب كه اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هستند نيز هست وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فى إِمامٍ مُبينٍ(1)و يا در دعاى ندبه مىخوانيم وَ أَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ إِلَى انْقِضَاءِ خَلْقِكَ.
پس اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام در هر دوره مناسب با نياز همان وقت مطالبى از كتاب خدا براى مردم بيان مىكردند مثل اين كه شما دكتر هستيد و داروخانه هم كناردست شماست از همه داروها به مقدار نياز مردم در داروخانه هست امّا شما به هر مريض مطابق با نيازش دارو مىدهيد.
در روايتى كه مىفرمايد: إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاء خواهشمندم قدرى در اين رابطه كه چگونه و چه چيزهايى از انبياء به علماء به ارث مىرسد توضيح بفرماييد؟
يعنى همان طور كه انبياء همّ و غمشان در امورات مادى مردم نبود و حتى بعد ازمرگشان درهم و دينارى براى مردم به ارث نمىگذاشتند بلكه هادى مردم به طرف خداى تعالى بودند و علم و تقوا و حكمت براى مردم به ارث مىگذاشتند ما نيز نبايد ازعلماء توقع ماديات داشته باشيم بلكه بدانيم علماء هدايت گر ما به طرف خداى تعالى و خوبىها هستند لذا انتظار مادى نيز از آنها نداشته باشيم بلكه انتظارات معنوى ازآنها داشته باشيم.
از انبياء علم كتاب خدا و علم سنت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى علماء به ارث مىرسد مَا
1) -سوره: ياسين آيه: 12.
أَرِثُ مِنْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ مَا وَرِثَ الْأَنْبِيَاءُ قَبْلِى قَالَ وَ مَا وَرِثَ الْأَنْبِيَاءُ قَبْلَكَ قَالَ كِتَابَ اللَّهِ وَ سُنَّةَ نَبِيِّه.(1)
چون به اعتقاد شيعه تمام انبياء الهى نيز در عوالم قبل شاگردان معصومين مخصوصا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودهاند و آن چه در روايات آمده اين است كه خداى تعالى در عالم قبل از همه انبياء تعهد و ميثاق گرفته كه محبت و ولايت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و همچنين على بن ابى طالب عليهماالسلام را به پيروانشان بياموزند.
آيا اين امكان وجود دارد بعضى از اولياء خدا كه در اين زمان با امام عصر «ارواحنا فداه»در ارتباط هستند مقامشان از بعضى از انبياء بالاتر باشد؟
خير، اين امكان وجود ندارد انبياء مقام عظيمى دارند امّا اوحدى از اولياء خدا كه بسيار مقرب باشند امكان دارد مقامشان با مقام انبياء الهى يكى بشود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: عُلَمَاءُ أُمَّتِى كَأَنْبِيَاءِ بَنِى إِسْرَائِيلَ.(2)
اين كه در بحث اعتقادات سكوت ائمه اطهار عليهمالسلام را حجت مىدانيم به چه معناست؟ خواهشمندم اگر ممكن است در اين رابطه مثالى لطف بفرماييد؟
همه چيز ائمه اطهار عليهمالسلام حجت است، سكوتشان حجت است قيامشان هم حجت است پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ إِمَامَانِ قَامَا أَوْ قَعَدَا.(1)
حجت است يعنى همان كار در نزد خداى تعالى مورد قبول است و لا غير، مثال: وقتى منافقين و فاسقين از خدا بىخبر داشتند حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام را كتك مىزدند اصحاب خدمت امام على ابن ابى طالب عليهالسلام بودند امّا چون ديدند ايشان سكوت كرده و براى حفظ دين و بنا به درخواست پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هيچ اقدامى نمىكنندآنها نيز سكوت كردند و هيچ اقدامىنكردند، امّا اصحاب حضرت سيد الشهداء عليهمالسلام چون ديدند امامشان قيام كرد آنها نيز به تبع ايشان قيام كردند.
در دعاى اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّك... جمله حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلا كه نسبت به هر ولىخدايى مىگوييم و از خدا مىخواهيم به چه معناست؟
يعنى از خداى تعالى مىخواهيم و درخواست مىكنيم كه فلان وليت هر ولى خدائىكه منظور كرده و نامش را برده باشيم چون مرحوم شيخ عباس قمى
رحمهالله نيز اين دعا را به صورت اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّك الفلان بن فلان آورده و به جاى فلان بن فلان نام هر ولى خدائى كه خودمان بخواهيم مىتوانيم بگوييم امّا چون ايشان خواسته در كتابش نام ولى خدائى را بنويسد كه در وجودش شكى نباشد و درتمام اعصار قابل استفاده
1) -بحارالأنوار جلد: 43 صفحه: 291.
باشد نام مبارك الحجة ابن الحسن را گذاشته است وگرنه غير از نام امام عصر«ارواحنا فداه»شما مىتوانيد به جاى الفلان بن فلان نام هر ولى خداى ديگر بخوانيد لذا در اين دعا مااز خداى تعالى مىخواهيم و درخواست مىكنيم كه هر ولى خدائى كه نام برديم را در روى زمين به مدت طولانى امام، يعنى پيشوا و راهنماى مردم و مورد مهر و محبت ديگران قرارش بده.
با توجه به اين كه اولياء و انبياء الهى، فرستادگان خدا به سوى مردم و وسيله هدايت ما هستند آيا به كار بردن لفظ رسول اللّه در خطاب به آنان صحيح مىباشد؟
چون رسول به شخصى مىگويند كه مستقيم و بدون واسطه از ناحيه شخصى پيامىبراى ديگران مىآورد لذا به غير از انبياء الهى ديگر اولياء خدا چون مستقيم ازناحيه خدا براى ما پيام نمىآورند بلكه همان پيامى را كه انبياء از ناحيه خداى تعالى براى ما آوردهاند را تكرار و توضيح و تفسيرش را به ما مىرسانند لذا اطلاق رسول اللّه به غير از انبيائى كه رسول بودند صحيح نيست.
در حديث سى و نهم از كتاب شريف در محضر قرآن كه در آن بيان شده لطايف قرآن براى اولياء خدا و حقايق قرآن براى انبياء است تفاوت فهم لطايف قرآن با فهم حقايق قرآن در چيست؟ آيا درك حقايق قرآن چيزى بالاتر از درك لطايف قرآن است؟ اگر اين طور است آيا اولياء خدا
نمىتوانند به مقام درك حقايق قرآن برسند؟ يا انبياء نمىتوانند به مقامدرك لطايف قرآن برسند؟
آن چه من مىفهمم و تدبر مىكنم منظور از لطائف قرآن مطالب خوشحال كننده و فرحناك در قرآن است كه اين مطالب براى اولياء خداست زيرا هيچ گاه وعدههاى خوشحال كننده قرآن شامل دشمنان دين نمىشود امّا حقيقت قرآن تقريبا مشخص است كه منظور چيست يعنى اصل و حقيقت قرآن.
البته فهم حقيقت قرآن از هر مسأله ديگر مهمتر است و كسى غير از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و بعد از ايشان ائمه معصومين عليهمالسلام مستقيما و به تمام معنا به فهم حقيقت قرآن نمىرسد.
كسى كه به حقيقت قرآن رسيده باشد يعنى به همه چيز قرآن رسيده چون اصل روايت اين است قَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِّ وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاصِّ وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِيَاءِ.(1)
يعنى: امام حسين عليهالسلام فرمودند: كتاب خداى بزرگ شامل چهار چيز است:
1- عبارت 2- اشاره 3- لطائف 4- حقايق، پس عبارت قرآن براى عموم مردم است و اشارات قرآن براى خواص و لطائف آن براى اولياء خدا و حقايق آن براى انبياء.
لذا كسى كه لطائف قرآن براى اوست اشاره و عبارت قرآن هم مىفهمد و كسى كه اشارات قرآن مىفهمد عبارات آن هم مىفهمد امّا مثلاً كسى كه اشارات قرآن مىفهمد
1) -بحارالأنوار جلد: 89 صفحه: 20.
يعنى خواص، لطائف قرآن كه مخصوص اولياء خداست را درك نمىكند.
اولياء خدا بدون واسطه بودن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام نمىتوانند به فهم حقائق قرآن برسند.
آيا حضرت يعقوب عملى انجام داده بودند كه به فراق از حضرت يوسف مبتلا شدند يا دليل ديگرى داشته است؟
حضرت يعقوب مقصر نبودند بلكه فرزندانش يعنى برادران حضرت يوسف به خاطر داشتن هواى نفس باعث اين امر شدند.
اگر انسان به محضر اولياء خدا مشرف گردد و به ايشان بگويد التماس دعا و درحقيقت دوست داشته و متوقع باشد كه آن ولى خدا برايش دعا كند آيا اين روحيه بدى است؟
خير اين كار توقع مذموم محسوب نمىشود و كار خوبى است كه انسان اولياء خدا را در بين خود و خداى تعالى واسطه قرار دهد يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ (1)رسول خداصلىاللهعليهوآله فرمودند: نَحْنُ الْوَسِيلَةُ إِلَى اللَّه(2)من گاهى اوقات وقتى درخدمت يك ولى خدائى نشستهام فرصت را غنيمت شمرده و در دل خطاب به خداى
تعالى عرض مىكنم خدايا به بركت اين مجالست و به بركت وجود شريف اين وليت فلان حاجت من را به من عطا بفرما و باور كنيد هر وقت اين گونه يك ولى خدا را واسطه كردهام سريعا خداى تعالى من را اجابت فرموده است و جالب اين كه بعضى اوقات حوائجى را كه مدتها دعا مىكردهام و به من عنايت نشده است را وقتى در كنار يك ولى خدا اين گونه دعا مىكنم خيلى سريع در اولين فرصت به من عطا شده است حال اگر آن ولى خدا خودش دعا بفرمايد كه نور على نور مىشود.
فرموديد ما بايد از حجتهاى خدا الگو بگيريم و معيار كارها و زندگىمان اعمال و رفتار و سكوت و خلاصه هر برخوردى كه حجتهاى خدا كردند باشد و بايد از آن بزرگواران الگو بگيريم و تبعيت كنيم در غير اين صورت از صراط مستقيم خارج هستيم.
اين سؤال و شبهه براى حقير پيش آمده است كه در سيره ائمه اطهار
عليهمالسلام آمده است كه گاه به خاطر بعضى مصالح با افراد منحرف و ديگر معاندين و كافران و منافقان برخوردى محبت آميز داشتهاند در صورتى كه اصحاب آنان نسبت به آن منحرفان تبرى و اظهار برائت مىكردهاند در اين گونه موارد وظيفه ما چيست؟
به عنوان مثال امام معصوم خليفه جور را اميرالمؤمنين خطاب مىكنند ولى ديگران اظهار برائت نسبت به آنان داشتهاند و يا اين كه حضرت على
عليهالسلام در مواردى كه اولى و دومى و... از ايشان كمك مىخواستهاند به ايشان كمك مىكردهاند امّا فردى همچون سلمان فارسى نسبت به آنها برائت مىجسته است.
ما بايد از دأب و رويه حجتهاى الهى تبعيت كنيم و الگو بگيريم نه صرفا از صحبتها و يا اعمال و رفتارشان در روايات نيز آمده عليكم بالدرايات لا بالروايات همة السفهاء الرواية و همة العلماء الدراية.(1)
يعنى اى اصحاب و شيعيان و دوستان ما شما بايد اهل درايت و فهم باشيد نه اين كه صرفا به سخنان و اعمال ظاهرى ما رجوع كنيد و آنها را حجت قرار دهيد، افراد سفيه و نادان صرفا سخنان ما و يا اعمال ما را حجت قرار مىدهند امّا افراد با كمال وعالم علاوه بر توجه به سخنان و اعمال ما درايت و فهم خويش را به نيز كار مىاندازند.
شما اگر با درايت به مسأله كمك كردن حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام بنگريد متوجه مىشويد كه اولا اگر شيعيان نسبت به آن خبيثها تبرّى مىجستند از خود حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام ياد گرفتهاند و از ايشان الگو گرفته و تبعيت مىكنند و كمك كردن حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام نيز در واقع كمك به دين اسلام بود و ربطى به آنها نداشت چون آنها مقام خلافت را كه متعلق به معصومين عليهمالسلام بود را غصب كرده بودند اگر حضرت على بن ابىطالب عليهماالسلام در بعضى موارد به كمك آنهانمىرفت آنها دين اسلام را اساسا از بين مىبردند و همين تعداد كم شيعه كه امروز وجود دارد وجود نداشت.
در اين جا اگر كسى بگويد من مىخواهم از على بن ابى طالب عليهماالسلام الگو بگيرم و برود خودش را نوكر منافقين و منحرفين قرار بدهد من مطمئنم اكثر شما وقتى چنين كسى را در ذهنتان تصور مىكنيد خندهاى تمسخر آميز مىكنيد.
دراين جريان الگو گرفتن و تبعيت كردن همان لعن و تبرّى جستن نسبت به آنها
1) -كنزالفوائد جلد: 2 صفحه: 31.
است هر چند على بن ابى طالب عليهالسلام در نزد حضرت فاطمه زهراء
عليهاالسلامبراى آن دو واسطه شوند.
يا در مورد حضرت موسى بن جعفرعليهماالسلام ايشان امام شيعيان بودند و يك مركزيت خاصى داشتند لذا چنين شخصى هميشه زيرنظر است و كوچكترين اعمال و سخنانش بارزو مشخص است ايشان درزمان حاكم جورى مثل هارون الرشيد واقع شده هارون الرشيدى كه بدون هيچ دليلى بارها آن حضرت و ديگر دوستانشان را اذيت و آزار مىكرد اگر احساس كوچكترين بىمحبتى از امام مىكرد آن حضرت و تمام دوستان و شيعيانشان را قتل عام مىكرد لذا آن حضرت به خاطر تقيه و به خاطر حفظ جان خود و دوستانشان آن ملعون را در آغوش مىگيرد و مىفرمايد: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤمِنِين (1)حالا اگر ديگر شيعيان به هارون الرشيد اميرالمؤمنينگويند به خاطر اين است كه اولا آنها شرايط امام را ندارند و تحت نظر نيستند و هارون الرشيد هم آن حساسيتى كه روى حضرت موسى بن جعفر
عليهماالسلام دارد روى هيچ احد الناسى ندارد و ثانيا در اين جريان الگو پذيرى و تبعيت به اين است كه به هارون الرشيد اميرالمؤمنين نگويند چون خود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به ما ياد دادهاند كه به غير از حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام به هر كس ديگر حتى ديگر معصومين اميرالمؤمنين گفتن حرام است لَمْ يُسَمَّ بِهِ أَحَدٌ قَبْلَهُ وَ لَا يَتَسَمَّى بِهِ بَعْدَهُ إِلَّا كَافِر.(2)
در قسمتى از حديث شريف كساء كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: ما
ذكر خبرنا هذا فى محفل من محافل اهل الارض و فيه جمع من شيعتنا و محبينا... علت اين همه اهميت و فضيلت حديث شريف كساء كه در آن جا بيان فرمودهاند چيست؟
چون در حديث شريف كساء به گوشهاى كوچك از آن همه عظمت حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام اشاره شده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز در بعضى مواقع متوسل به ايشان مىشدند و حتى خداى تعالى حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام را محور قرار داده و مىفرمايد: هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها.
چه عاملى باعث مىشود كه فرد بعد از مدتى حركت كردن و جلو رفتن دوباره به عقب برگردد و آن قرابتى كه بايد حاصل شود صورت نگيرد؟
غفلت داشتن و نداشتن معرفت كافى نسبت به خداى تعالى و همچنين اوليائش.
بزرگترين رمز موفقيت اولياء خدا در رسيدن به اين مقام چه بوده است؟
اولياء خدا با رعايت خيلى از مسائل است كه به اين مقام مىرسند خداى تعالى در قرآن مجيد درباره بزرگترين رمز موفقيت اولياء بسيار بزرگ خويش مىفرمايد: وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً * إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُريدُ
مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا.(1)پس معلوم مىشود اولا بايد از روى محبت كار كنيم و نسبت به ديگران كه در مرحله اول خداى تعالى در مرحله بعد اوليائش و در مرحله آخر مؤنين منظور هستند بايد محبت داشته باشيم و مهمتر و قدم بالاتر از محبت داشتن در آيه دوم بيان مىفرمايد: بايد لِوَجْهِ اللَّهِ باشد يعنى محبتهاىمان بايد فقط براى خدا باشد و از طرف مقابل هيچ توقعى نداشته باشيم چون در ادامه مىفرمايد: لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا يعنى وقتى به كسى محبتى كرديد اولا براى خدا باشد حالا آن شخص مىخواهد از اولياء خدا باشد يا مىخواهد از مؤنين باشد و ثانيا توقع و انتظار هيچ گونه جبران از طرف مقابلتان (واقعا و از صميم قلب) نداشته باشيد چون اگر انتظارجبران داشتيد در واقع براى خدا نبوده براى جبران و تلافى بوده يعنى بده و بِستان كردهايد و از آن بالاتر و قدم بعدىاش مىفرمايد: وَ لا شُكُورا يعنى انتظار و توقع تشكر هم نداشته باشيد چون كسى كه براى خدا كارى كرده معنا ندارد از ديگران توقع تشكر و قدر دانى داشته باشد.
البته انسان خيلى بايد كمالات و پاكى روحش بالا باشد كه اولا براى خدا محبت كند و ثانيا توقع جبران و تلافى محبت نداشته باشد و ثالثا انتظار تشكر كردن از طرف مقابل نداشته باشد حتى بعضى كه خيلى روى خودشان كار كردهاند مثلاً فقط در مورد اول موفق بودهاند و يا بعضى تا مورد دوم موفق بودهاند امّا همه ما بايد بكوشيم كه قلبا و روحاً و اعتقادا و در ظاهر و باطن داراى هر سه مورد باشيم ان شاء اللّه.
در كتاب در محضر قرآن جلد اول صفحه 145 فرمودهايد: در دين
1) -سوره: انسان آيه: 8 الى 9.
خدا امام را خداى تعالى انتخاب مىكند و مردم در امر امامت حق انتخاب ندارند.
با توجه به اين مسأله چرا حضرت موسى بن عمران در همان لحظهاى كه خداى تعالى او را به نبوّت و رسالت مبعوث مىكند، درخواست جانشين و خليفه براى خود كرده و هارون برادرش را به اين عنوان تعيين و او را از خداى تعالى درخواست مىنمايد؟
هيچ منافاتى با هم ندارد چون امام را خدا انتخاب مىكند حضرت موسى از خداى تعالى درخواست جانشين براى خود مىكند و پيشنهاد هم مىدهد اگر ممكن است و اواين صلاحيت را از نظر شما كه خدا هستى دارد برادرم هارون به اين مقام برسد و چون انتخاب امام به دست خداى تعالى است خداى تعالى هارون را انتخاب مىكند.
در بعضى از روايات به اين نكته اشاره شده اول چيزى كه خداى تعالى خلق كرد انوار مقدس چهارده معصوم عليهمالسلام بودند، و خداى تعالى آنها را به صورت اشباحى در عرش جا داده بود. عرش الهى كه در بعضى از روايات به آن اشاره شده آيا بعد ملكى دارد؟
به طور كلى عرش هم بعد ملكى دارد و هم بعد ملكوتى؛ و در روايات بعضى مواقع بعد ملكىاش منظور است و بعضى اوقات بعد ملكوتىاش.
آيا حكمت را فقط به اولياء خدا مىدهند، يا اين كه به مؤمنين هم داده مىشود؟ براى به دست آوردن حكمت بايد چه كار كنيم؟
حكمت را فقط به اولياء خدا مىدهند براى به دست آوردن حكمت بايد تزكيه نفس كامل كرد وقتى كه ديگر هيچ صفت رذيلهاى در قلب انسان نبود آن وقت از طرف خداى تعالى به انسان حكمت داده مىشود.
معناى اين كه ائمه اطهار
عليهمالسلام اسماء الحسنى پروردگار هستند چيست؟ و اسماء الحسنى بودن اين بزرگواران كدام صفت شريفشان را بيان مىكند؟
يعنى آنها بهترين نشانه خداى تعالى هستند اشاره به تمامى صفات آنها دارد چون آنها همه صفاتشان بهترين نشانه براى معرفى همان صفت خداى تعالى است مثلاً مهربانى آنها كه مىبينيم متوجه مىشويم كه خداى تعالى چقدر مهربان است چون هر چه آنها مهربان باشند خداى تعالى مهربانتر از آنها و ارحم الراحمين است.
آيا حضرت خديجه كبرى قبل از اين كه تحت تربيت وجود نازنين پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله باشند تمام اموال خويش را تقديم به ايشان فرمودند؟
حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام بعد از ازدواج اموال خويش را جهت پيشرفت دين مقدس اسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بخشيدند و اين عمل ايشان نقش به سزائى در پيشرفت روحى و تزكيه نفس ايشان داشت.
ببخشيد قبلا در يكى از فرمايشاتتان فرموديد:
مردم زمان ائمه اطهارعليهمالسلام وقتى مشكل مالى و مادى داشتند خدمت امام زمانشان عليهالسلام مىرسيدند و ائمه اطهارعليهمالسلام گاها به آنها مىفرمودند وليمه بدهيد و حتى اگر چيزى نداشتند به غير از يك فرش زير پا، مىفرمودند: بفروشيد و اين كار را انجام بدهيد.
چرا ائمه اطهار عليهمالسلام آنها را به جاى انفاق كردن با توجه به فوائد زياد آن به وليمه دادن تشويقشان مىفرمودند؟
البته چون و چرا داشتن نسبت به ائمه اطهار عليهمالسلام اقلش اين است كه خلاف ادباست امّا جواب شما چون وليمه دادن خود يك نوع صدقه است صدقه يعنى چيزىرا شما از روى صداقت و محبت به دوست ديگرتان بدهيد حال ممكن است يك نكته
علمى باشد ممكن است غذا باشد و ممكن است پولى باشد و يا ممكن است هر چيز ديگرى شامل شود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: كُلُّ مَعْرُوفٍ صَدَقَةٌ(1)يعنى همه كارهاى خوب و مفيد صدقهاند.
با توجه به اين كه قبلا در جواب يكى از سؤالاتم در معناى صدقه فرموده بوديد هر چيزى را كه از روى محبت و صداقت به ديگرى بدهيم صدقه است، حال چرا چيزى كه از روى محبت است يعنى همان صدقه را نبايد به سادات داد؟
صدقه انواع و اقسام و شعبات زيادى دارد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: كُلُّ مَعْرُوفٍ صَدَقَةٌ(2)و فقط صدقه مالى آن هم از نوع واجب كه همان زكات است بر سادات حرام است و ديگر صدقههاى مستحب چه مالى و چه غير مالى بر سادات حرام نيست و علت حرام بودن صدقات واجب آن است كه صدقات واجب چرك دست مردم است و در شأن فرزندان رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيست كه از اين نوع پول استفاده كنند لذا خداى تعالى استفاده از چنين پولى را بر آنها حرام كرده و قسمتى از خمس را براى آنها در نظرگرفته است امام عليهالسلاممىفرمايد: وَ النِّصْفُ لِلْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ وَ أَبْنَاءِ السَّبِيلِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عليهالسلام الَّذِينَ لَا تَحِلُّ لَهُمُ الصَّدَقَةُ.
استاد عزيزم (جانم به فدايش) مىفرمايند: خمس سفرهاى است كه اطرافش خدا و
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام نشستهاند و اين امتياز بسيار قابل توجّهى است. لذا يكى از امتيازات و فضائل سادات و فرزندان حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام دادن خمس به آنها است.
اگر فردى مالى داشته باشد و به منزله شكرانه به دست آوردن آن مال بخواهد مقدارى از آن را به عنوان صدقه بدهد آيا مىشود آن را به نيت سلامتى امام زمان «ارواحنا فداه»انفاق كند؟
بله مىشود خيلى هم خوب و مفيد است.
اگر شخصى بخواهد در مسأله ادب حضور امام عصر«ارواحنا فداه» كامل گردد چكار بايد بكند؟
اگر كسى بخواهد ادب حضور كاملى كسب كند در مرحله اول بايد ادب حضور دوستان و اطرافيان مخصوصا پدر و مادر خويش را حفظ كند چون رعايت ادب ظاهرى هم خيلى مهم است ما نبايد به گونهاى زندگى كنيم كه به نداشتن ادب معروف باشيم، ادب حضور بزرگان دين مخصوصا فقهاء و علماء بالاخص مراجع عظيم الشأن تقليد؛ چون اينها كسانىاند كه جاى امام زمان «ارواحنا فداه»نشستهاند را رعايت كنيم، كسى كه اين گونه تمرين ادب حضور كند ان شاء اللّه داشتن ادب ملكهاش مىشود و ديگر در مقابل امام زمان «ارواحنا فداه»نيز مشكلى نخواهد داشت يَا مُؤمِنُ إِنَّ هَذَا الْعِلْمَ وَ الْأَدَبَ ثَمَنُ نَفْسِكَ فَاجْتَهِدْ فِى تَعَلُّمِهِمَا فَمَا يَزِيدُ مِنْ عِلْمِكَ وَ أَدَبِكَ يَزِيدُ فِى ثَمَنِكَ وَ قَدْرِكَ فَإِنَّ بِالْعِلْمِ تَهْتَدِى إِلَى رَبِّكَ وَ بِالْأَدَبِ تُحْسِنُ خِدْمَةَ رَبِّكَ وَ بِأَدَبِ الْخِدْمَةِ يَسْتَوْجِبُ الْعَبْدُ وَلَايَتَهُ وَ قُرْبَهُ فَاقْبَلِ النَّصِيحَةَ كَيْ تَنْجُوَ مِنَ الْعَذَاب.(1)
با توجه به اين كه ادب اين است كه انسان خداى تعالى را با ذكر خفى بخواند، آيا اين ادب در خواندن قرآن و اذكارى مانند صلوات فرستادنهم بايد رعايت شود؟ و اگر اينها را بلند بخواند بىادبى نسبت به خداى تعالى نيست؟
1) -روضهالواعظين جلد: 1 صفحه: 11.
اين مسأله مربوط به ادب نيست اولياء خدا در بعضى از مراسمها مخصوصا مراسم احياء در سه شب نوزدهم و بيست و يكم و بيست سوم ماه رمضان هم خودشان و هم دوستانشان را از نيمههاى شب تا صبح دستور به گفتن يا اللّه با صداى بلند مىفرمايند.
بعضى مواقع انسان خداى تعالى را با ذكر خفى مىخواند و بعضى مواقع با ذكر جلى و هر دو صورتش هم خوب است و خلاف ادب نيست.
ببخشيد مَنْ أَهَانَ لِى وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لُِمحَارَبَتِى به چه معناست؟ آيا اگر كسى نداند شخصى ولى خداست و بىادبى از او نسبت به آن ولى خدا سربزند در روح و زندگىاش اثر بد مىگذارد؟
اين حديث قدسى است يعنى هر كس به وليى از اوليائم اهانت كند قطعا براى جنگ و دشمنى با من مهيا شده است.
اگرواقعا نداند كه طرف مقابلش ولى خداست اشكالى ندارد و اثرى هم نخواهد داشت البته اين كه عرض مىكنم اشكال ندارد نه به اين معنا كه اصلا اشكال ندارد چون ما اجازه اهانت كردن به مردم معمولى هم نداريم چه رسد به اولياء خدا.
امّا آن چه حائز اهميت است اين است كه مخصوصا در زمان ما يا اصلا پيشنمىآيد و يا شايد خيلى خيلى كم پيش بيايد كه شخصى ولى خدا باشد و ديگران متوجه نشوند.
اولياء خدا به گونهاى هستند كه لااقل انسان شك مىكند كه شايد اين يك ولى خدا
باشد نه اين كه بخواهم بگويم مثل چراغ نور دارند خير نور آنها معنوى است يعنى آن قدر علم و تقوا از آنها صادر مىشود كه محال است لااقل شك و شبهه اين كه شايد او از اولياء خدا باشد پيش نيايد.
لذا اكثر قريب به اتفاق آنهائى كه به اولياء خدا بىمهرى و بىمحبتى مىكنند از عمد هست از لجاجت و عناد است يعنى محال است از جهل و نادانى باشد چون مخصوصا امروزمشخصات اولياء خدا را همه مىدانند حتى سازمانهاى جاسوسى امريكا مشخصات اولياء خدا را مىدانند.
امروزه با آن حساسيتى كه براى قيام حضرت ولىعصر صلوات اللّه عليه پيدا شده سازمانهاى صهونيستى و آمريكائى و همچنين ارتش عربستان سعودى چشم بسته اولياء خدا را مىشناسند(1)و به نيروهاى خويش تعليم مىدهند كه هر كس با اين مشخصات در هر كجاى دنيا ديديد اگر خود حضرت مهدى «ارواحنافداه»نباشد يكى ازاولياء ايشان هست و دستور دستگيرى چنين اشخاصى با آن مشخصات به نيروهاى خود دادهاند براى رديابى و به اصطلاح خودشان دستگيرى امام عصر«ارواحنا فداه»چون آن كوتاه فكران تصميم دارند انقلاب جهانى آن حضرت را با دستگير كردنش در نطفه خفه كنند.
حال با اين تفاسير چطور ممكن است ما مردم مسلمان و مخصوصا شيعه اولياء خدا را نشناسيم پس معلوم است بعضى نمىخواهند بشناسند نه اين كه نمىشناسند مثل كسى كه پنبه در گوش خود مىكند تا نشنود چنين شخصى كر نيست بلكه خودش نمىخواهد بشنود.
1) -البتّه اولياء خدا طبق روايات در بين مردم مخفىاند اما خود اهلبيت مشخصات روح و ويژگىهاى اخلاقى آنها را براى ما بيان فرمودهاند لذا آنها به شخصه معيين نشدهاند اما از نظر اخلاق و رفتار معلومند.
با توجه به اين كه اظهار محبت بايد از كوچكتر به بزرگتر باشد وقتى به محضر ولىخدايى مشرف مىشويم مقدم براى دست بوسى و مصافحه با آن ولى خدا شويم آيا اين نحوه ابراز محبت دورازادباست؟
خير؛ اين كار عين رعايت ادب است البته اظهار محبت مخصوص كوچكتر به بزرگتر نيست فرقى نمىكند هم كوچك ترها بايد نسبت به بزرگترها و هم بزرگترها بايد نسبت به كوچكترها ابراز محبت بكنند البته ابراز محبتها فرق مىكند مثلاً بزرگترها يك نوع محبتشان را ابراز مىكنند و كوچكترها طور ديگر، مثلاً مورچه وقتى مىخواهد به حضرت سليمان محبت كند قسمتى از ران ملخ را براى حضرت سليمان هديه مىبرد امّا انبياء الهى وقتى مىخواهند به كسى محبت كنند در مضمون روايات هست كه از انبياء و اولياء توقع ماديات نداشته باشيد لذا آنها روح ما را تزكيه مىكنند، علم ما را بالا مىبرند و ما را شفاعت مىكنند و وارد بهشتمان مىكنند لذا همه ما كوچك و بزرگ بايد اهل محبت باشيم نهايت نوع و نمونه محبتها با هم فرق مىكند.
دراوايل اسلام زمانى كه مشركين، اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را اذيّت مىكردند و آنها را شكنجه مىدادند و پروردگار متعال به وسيله آيات قرآن به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دستور صبر و انتظار فرج را داد. مسلمانان از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درخواست كردند كه اجازه بدهند آنها به مكانى كه از
شرّ كفّار در امان باشند بروند.
آيا اين درخواست و پيشنهاد آنان بىادبى و از ضعف آنان نبود؟ و آيا نبايد منتظر دستور خود پيامبر مىبودند؟
در آن زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تازه مبعوث شده و شروع به تعليم قوانين اسلام به پيروان خويش كرده بودند و مردم كم كم تازه از جاهليت وارد نور اسلام مىشدند لذا خيلى معرفتشان بالا نبود آنها مردمانى بودند كه بعضاً با اين كه به ظاهر اسلام آورده بودند امّا خيلى مقيد نبودند بعضى از آنها لباسى كه آلوده به خون حيض بود را در دهان مىكردند و با آب دهان مىخواستند آن لكه خون را پاك كنند خود اهل سنت آوردهاند فَتَقُصُّه برِيِقهَا أَى تَعَضُّ مَوْضِعَهُ من الثَّوْب بأَسْنانِها ورِيقِها لِيَذْهَبَ أَثَرَهُ(1)بنابراين از چنين مردمى خيلى توقعى نيست لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها.(2)
البته افراد پاك و بزرگوار هم در جمعشان بودند امّا آن قدر جوّ سخت و خفقان بود كه شايد امثال ما اگر در آنجا بوديم معلوم نبود با اين همه فشار باز جزء مسلمانان باقىبمانديم، من خودم شخصا تجربه دارم بعضى به خاطر بعضى مسائل هيچ و پوچ ديگر رفاقت و دوستىشان را از بين برده و از انسان فاصله مىگيرند حالا اين افراد اين قدرهر روز شكنجه مىشدند از نظر مالى وضعشان بد بود و در فشار بودند اكثر اوقات شكمشان گرسنه بود و خيلى فشارهاى ديگر روى آنها بود امثال ما با اين كه شكممان سير است و وضع مالى نسبتا خوبى هم داريم امّا تا كم و زيادى مىشود فكر و ظنمان آن چه حرام است را به سراغمان مىآورد لذا اين است كه خيلى نمىشود به آنها خرده
گرفت على كل حال ما وظيفه داريم در همه موارد فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه باشيم.
رعايت ادب محضر پروردگار به چه صورت است؟
رعايت كردن احكامى كه از ناحيه خداى تعالى صادر شده است به معنى رعايت ادب حضور خداى تعالى است.
جواب بعدى كه متصور مىشود اين است كه رعايت ادب حضور اولياء خدا همان رعايت ادب حضور خداى تعالى است.
آيا در رعايت مسأله ادب حضور تفاوتى بين خانمها و آقايان وجود دارد؟
هم آقايان و هم خانمها موظفند كه ادب حضور ائمه اطهار عليهمالسلام و جانشينان آن بزرگواران يعنى فقهاء جامع الشرايط را حفظ كنند و هيچ فرقى ندارد كه بگوييم خانمهامعاف هستند و يا آقايان معاف هستند.
قبلا در مضمون فرمايشاتتان بود كه فرموديد براى محبت و خدمت گذارى به اولياء خدا اگر لازم شد بايد بهانهاى درست كنيم مانند حضرت قاسم بن الحسن
عليهماالسلام كه وصيت پدر بزرگوارشان را بهانهاى براى خدمت به امام حسين عليهالسلام قرار دادند سؤلم اين است براى اين كه بخواهيم به ائمه اطهار عليهمالسلام و اوليائشان محبتى بكنيم اگر ابتدائا از ما قبول
نكردند و ما بخواهيم اصرار كنيم اين اصرار و خواهش تا چه اندازه بايد باشد تا احيانا بىادبى و يا تعيين تكليف محسوب نشود؟
اين گونه مسائل تقريبا اجتهادى است يعنى هر كس خودش بايد دو دو تا چهار تا كند و به يك نتيجه صحيحى برسد امّا علت اين كه ائمه زود قبول مىكنند و ديگر اولياءخدا ممكن است به اين راحتىها قبول نكنند و ما بايد با بهانه و احيانا با خواهش جلوبرويم براى اين است كه ائمه اطهار عليهمالسلام رسما و مستقيم با نام و مشخصات از طرف خداى تعالى براى ما تعيين شده و به ما معرفى شدهاند لذا هيچ شكى در وجود مبارك شان نيست امّا ديگر اولياء خدا و بزرگان دين چون مستقيم از طرف خدا تعيين نشدهاند و مثلاً نام آنها از طرف خداى تعالى و يا اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام برده نشده بلكه اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام با ايماء و اشاره بعضى از مشخصات آنها را براى ما بيان فرمودهاند لذا يك ولى خدا غير از اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هر كه و در هر مقامى هم كه باشد بالاخره مخصوصا با فعاليتهاى شيطان و شيطان سيرتان درمعرض شك و شبهه است البته اين شك و شبهه از ناحيه شيطان بر انسانها مستولى مىشود و مذموم است و نبايد باشد.
با اين توضيح چون سواى از اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ديگر اولياء خدا و بزرگان دين مستقيم و با ذكر نام از طرف خداى تعالى انتخاب نشده بلكه غير مستقيم و به صورت بيان صفات و نشانه معرفى شدهاند و همچنين و مهمتر از آن چون تا قبل از ظهور موفور السرور امام زمان «ارواحنا فداه»دست شياطين باز است و آنها دائما بر عليه خداى تعالى و راه خدا و اولياء خدا فعاليتهاى مخربانه دارند لذا اولياء خدا هميشه خائِفاً يَتَرَقَّب جلو مىروند به عنوان مثال شما اگر در تاريخ توجه كنيد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به
كسانى كه براى توبه نزد ايشان مىآمدند سؤال مىكرد كه چه گناه يا گناهانى كردهاى؟
فَقَالَ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآلهوَيْحَكَ يَا شَابُّ أَ لَا تُخْبِرُنِى بِذَنْبٍ وَاحِدٍ مِنْ ذُنُوبِكَ قَالَ بَلَى(1)امّا امروز يك ولى خدا از هيچ كس چنين سوالى نمىكند به خاطر اين كه شيطان در جامعه ما رواج داده كه اقرار به گناه، ممنوع و گناه است.
بله ما هم مىگوييم اقرار به گناه، گناه است امّا اقرار در نزد عوام مردم ولى درنزد كسانى كه مىخواهند براى توبه و علاج امراض روحىمان ما را راهنمائى كرده و راهكار به ما بدهند مانند ائمه اطهار عليهمالسلام و انبياء الهى بلا مانع و چه بسا مفيد باشد.
بعضى مىگويند اولياء خدا خودشان احاطه داشته و از قلب ما با خبرند، در جواب مكرر عرض كردهام با اين كه ائمه اطهار
عليهمالسلام همين گونهاند و احاطه كاملى نسبت به تمام مخلوقات دارند امّا در عين حال آنها و ديگر اولياء الهى تا قبل ازظهورموفورالسرور امام عصر «ارواحنا فداه»مأمور به ظاهر هستند يعنى تا وقتى كه خودمان اقرارىنكنيم مانند شخصى كه از هيچ چيزى خبر ندارند ممكن است با ما برخورد كنند.
مثلاً دراصحاب و نزديكان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كسانى بودند كه يك لحظه به خدا و رسولش ايمان نياوردند و منافق بودند و حتما و يقينا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از كفر و نفاق آنها با خبر بودند امّا چون به ظاهر ادعاى اسلام و ايمان داشتند و نفاق و كفرشان را ظاهرا ابراز نمىكردند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز مانند ديگر اصحاب با آنها برخورد مىكرد تا آن جا كه امروز عدهاى نمىتوانند خباثت آنها را تشخيص بدهند.
يا مثلاً در حالات بعضى از ائمه اطهارعليهمالسلام آمده است كه به دوستان مىفرمودند: اگر در سال چندين مرتبه از اموال خويش (به عنوان انفاق جهت تزكيه نفس) به ما صله نرسانيد موفق به تزكيه نفس نمىشويد عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِى عَبْدِ
1) -بحارالأنوار جلد: 6 صفحه: 24.
اللَّهِ عليهالسلام يَوْماً وَ مَعِى شَيْءٌ فَوَضَعَتْهُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَقَالَ مَا هَذَا فَقُلْتُ هَذِهِ صِلَةُ مَوَالِيكَ وَ عَبِيدِكَ قَالَ فَقَالَ لِى يَا مُفَضَّلُ إِنِّى لَأَقْبَلُ ذَلِكَ وَ مَا أَقْبَلَ مِنْ حَاجَةٍ بِى إِلَيْهِ وَ مَا أَقْبَلُهُ إِلَّا لِيَزْكُوا بِهِ ثُمَّ قَالَ سَمِعْتُ أَبِى عليهالسلام يَقُولُ مَنْ مَضَتْ لَهُ سَنَةٌ لَمْ يَصِلْنَا مِنْ مَالِهِ قَلَّ أَوْ كَثُرَ لَمْ يَنْظُرِ اللَّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِلَّا أَنْ يَعْفُوَ اللَّهُ عَنْهُ ثُمَّ قَالَ يَا مُفَضَّلُ إِنَّهَا فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ عَلَى شِيعَتِنَا فِى كِتَابِهِ إِذْ يَقُولُ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ فَنَحْنُ الْبِرُّ وَ التَّقْوَى وَ سَبِيلُ الْهُدَى وَ بَابُ التَّقْوَى(1)امّا امروز كدام فقيه جامع الشرائط جرأت دارد به كسى چنين بگويد از يكى از بزرگان(2)نقل شده هر گاه خواستيد افراد نخاله را از اطراف خويش دور كنيد مسائل مادى پيش بكشيد خود به خود افراد نخاله دور مىشوند، چون كسانى كه اهل ماديات و مال اندوز هستند فكر كوتاه و منحرفى دارند و مثل اينكه پول و ماديات به جگرشان چسبيده و گره خورده است.
در عين حال به هيچ وجه اجازه نداريم حتى در فكرمان خطور كند كه ائمه اطهارعليهمالسلام و اولياء الهى محتاج به ما و يا اموال ما هستند چون هر كس اين فكر بكند كافر است مَنْ زَعَمَ أَنَّ الْإِمَامَ يَحْتَاجُ إِلَى مَا فِى أَيْدِى النَّاسِ فَهُوَ كَافِر(3)بلكه بايد بدانيم اين ما هستيم كه به خاطر تزكيه نفس و طهارت روحمان بايد از اموالمان البته به شرط
اين كه از راه حلال به دست آورده باشيم و خمس و زكاتش پرداخته باشيم به ائمه اطهار و اولياء خدا عليهمالسلام بدهيم تا آنها جهت پيشبرد راه خدا خرج نمايند إِنَّمَا النَّاسُ يَحْتَاجُونَ أَنْ يَقْبَلَ مِنْهُمُ الْإِمَامُ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها.(4)
و خلاصه از اين قبيل مسائل زياد هست و در اين گونه موارد هيچ كس جرأت اين كه معصومين عليهمالسلام را متهم كند ندارد امّا غير از معصومين عليهمالسلام ديگران در معرض شك و شبهه ممكن است باشند بنابراين يك مؤن زيرك بايد خودش بفهمد كه صراط مستقيم چيست و هميشه خودش پيش قدم باشد و متوجه باشيم اگر اولياء خدا مانند حضرت سيد الشهداء
عليهالسلام در دفعه اول قبول نفرمود حضرت قاسم بن الحسن عليهماالسلام به ميدان برود براى امتحان ماست و يا براى اين است كه انجام آن كار با درخواست خود ما باشد تا بعدا شيطان نيايد و سم پاشى و كار خرابى كند.
اين كه در سؤال آمده در چه موقعى نبايد اصرار كنيم جوابش اين است در مواقعى كه كارى خارج از صراط مستقيم باشد و بخواهيم بزرگان دين را مجبور به انجام كارخارج از صراط مستقيم كنيم.
خود اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هم بعضا مستقيم قبول نمىكردند و كمى اطرافيان را امتحان مىكردند مثلاًدرمثالى كه عرض كردم حضرت قاسم بن الحسن عليهالسلام مىخواهد برود و در راه امام زمانش جان فشانى كند امّا حضرت سيد الشهداء عليهالسلام مانع مىشوند.
امّا ايشان رفت كمى دورتر نشستند و به اصطلاح دو دو تا چهار تا كردند، حساب و كتاب كردند، ديدند كه كارشان و درخواستشان منافاتى با شرع مقدس ندارد و در صراط مستقيم بوده پس به اين نتيجه رسيد كه رد كردن امام براى امتحان اوست لذا بهانهاى براى خود درست كرد و مجددا خدمت حضرت رسيدند و بهانهشان آوردند يعنى وصيت نامه را به عمو نشان دادند و... نقل جريانش در تاريخ مفصل آمده است حضرت هم قبول فرمودند. شاعر مىگويد:
دست از طلب ندارم تا كام من بر آيد *** يا تن رسد به جانان، يا جان ز تن بر آيد
در همه موارد همين طور است و بايد به گونهاى برنامه ريزى كنيم تا هر كارى كه خواستيم بكنيم ما منت اولياء خدا را بكشيم نه اين كه به گونهاى رفتار كنيم كه احساس شود ما منتى بر اولياء خدا داريم مثلاً حضرت قاسم هيچ منتى بر سيد الشهداء عليهالسلام ندارند شما مىگوئيد او جانش را در راه سيد الشهداء عليهالسلام داد، ما مىگوييم درست است امّا او چون مىدانست اين كار براى خداست انجام داد لذا منتى بر سيد الشهداء عليهالسلام ندارد بلكه حضرت سيد الشهداء عليهالسلام بر او منت دارد كه اجازه داد او جانش را در راه خدا بدهد. بنابراين وقتى مىگويند با بهانه جلو برويد عمده علتش همين است يعنى براى انحام كارهايى كه مىدانيد در صراط مستقيم هستند و براى روح تان مفيدند يك بهانههائى درست كنيد و به گونهاى آن كار را انجام دهيد كه منت بر آن ولى خدا نگذاريد بلكه اگر لازم بود منتش نيز بكشيد و هم به ظاهر و هم درباطن ممنونش باشيد كه چنين اجازهاى به شما داده شده است كه مثلاً به دين خدا خدمتى بكنيد.
به طور كلى ائمه اطهار و اولياء خدا عليهمالسلام سبب و وسيلهاى هستند تا ديگران به خداى تعالى برسند(1)اگر قرار باشد هر دفعه كه براى هر كسى يك كارى مىكنند تا به خدا برسد اين ولى خدا بخواهد مديون او و زير منت او باشد كه خودتان فكرش را بكنيد چه وضعى پيش مىآيد.
لذا بايد جزء اعتقاداتمان باشد كه مثلاً هفتاد و دو شهيد كربلا هيچ كدامشان هيچ منتى برامام حسين عليهالسلام ندارند و بلكه برعكس امام حسين عليهالسلام بر همه آنها منت دارد كه آورده و بهشتىشان كرده اين مسائل كه مىنويسم شايد كمتر كسى توجه كند امّا شما
1) -أَيْنَ بَابُ اللَّهِ الَّذِى مِنْهُ يُؤتَى أَيْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِى يَتَوَجَّهُ إِلَيْهِ الْأَوْلِيَاءُ أَيْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء فرازى از دعاى ندبه و (بحارالأنوار جلد: 99 صفحه: 107).
بايد بر كلمه كلمهاش دقيق بشويد و تفكر كنيد و به آن عمل كنيد چون در غير از اين صورت نمىتوانيم به انبياء و اولياء نزديك بشويم و تقرب حاصل كنيم چه برسد به امام زمان «ارواحنا فداه».
درجريان حضرت خضر و حضرت موسى عليهماالسلام چرا با اين كه حضرت موسى به دستور خداى تعالى و از جانب خداوند خدمت حضرت خضر رسيدند امّا ايشان با بىتوجهى فرمودند: إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً؟
براى اين كه اگر سوره كهف را با دقت تلاوت بفرمائيد متوجه مىشويد كه حضرت موسى واقعا لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً شد اين ظاهر امر.
امّا به تدبر من به خاطر اين كه به ما ياد بدهند كه ما هميشه بايد منت بزرگان دين و اساتيد و مربيان امور دين و معنوى را بكشيم و آنها مىتوانند بر ما منت بگذارند چون واقعا كارى كه آنها مىكنند منت هم دارد.
البته مردم دنيا مخصوصا در عصر حاضر آن قدر از حقيقت دور شدهاند و در دنيا و دَنِيات فرو رفتهاند كه براى هر كسى بيشتر از يك روحانى ارزش قائلند، روحانى كه دنيا و آخرت آنها به او بستگى دارد، مردم دنيا اگر لااقل براى يك عالم دينى به اندازه مثلاًيك جوشكار ارزش قائل بودند بايد دائما ارتباطشان را با علماء حفظ مىكردند و خلاصه همان كارهائى كه شما وقتى به يك جوشكار و يا به يك دكتر و يا به يك بنا و هر كس ديگر محتاج مىشويد چطور مىرويد و پول پيش به او مىدهيد و كلى منّتش
را مىكشيد و با ماشين او را به منزل مىآوريد و مجددا او را به محل كارش بر مىگردانيد و يا اگر خودش آمد كرايه اياب و ذهابش را مىپردازيد و در آخر كار كلى هم ممنون و سپاسگزارش مىشويد به خاطر اين كه مثلاً اين آمده و يك پنجره براى شما جوشكارى كرده كه شما در تابستان گرمتان نشود و در زمستان سرما نخوريد.
جسم چقدر ارزش دارد؟
ما مىگوئيم خيلى امّا با روح قابل قياس نيست هر چه براى جسمتان و مادياتتان ارزش قائل شديد بايد ميلياردها برابرش براى روحتان ارزش قائل باشيد چون روح خيلى بيشتر از جسم ارزش دارد در ارزش روح همين بس كه جسم بالاخره فانى و نابود مىشود امّا روح هميشه هست.
لذا شما مثلاً اگر يك عالم دينى كه در نجف اشرف زندگى مىكند را رفتيد و كلى منتش كشيديد و از او خواهش و تمنا كرديد و براى چند روز ايشان را به شهرتان دعوت كرديد و هزينه رفت و برگشت مثلاً با هواپيماى ايشان هم حساب كرديد و بهترين پذيرائى در اين چند روز از او كرديد و كلى هم پول به او داديد در مقابل مثال جوشكارى پنجره كه زدم شما هنوز براى جوشكار بيشتر ارزش قائل شدهايد مىدانيد چرا؟
براى اين كه اعمال شما يكى بود امّا جوشكار يك پنجره براى حفظ بدن شما از سرما و گرما و جانواران درست كرد امّا عالم دينى مىآيد و دنيا و آخرت شما را آباد مىكند و روح شما را از امراض مختلف مداوا و حفظ و علم شما را زياد مىكند و شما را با صراط مستقيم اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام آشنا مىكند لذا با اين كه ارزش كار اين عالم دينى خيلى بيشتر و اصلا قابل قياس با كار آن جوشكار و يا هر مثال ديگرى كه خودتان مىدانيد اصلاً قابل قياس نيست امّا برخورد شما يكى بوده.
بنابراين چون حضرت خضر مربى است و بايد در همان اول حضرت موسى را متوجه كند تا كار را جدى بگيرد چون حضرت موسى شخص كمى نبود، شخصيتى بود آن هم از طرف خدا چون ما بعضا شخصيتهايمان از طرف ديگران شكل مىپذيرد امّا حضرت موسىاز طرف خداى تعالى شخصيتى بود كه تمام پيامبران زمانخودش و تمام پيامبران بعد از خودش تا چند صد سال بعد از خودش تا وقتى كه حضرت عيسى بيايد همه موظف بودند مروج و مبلغ اعتقادات و احكام شرع ايشان باشند.
ببينيد چنين شخصيتى آمده، بنابراين ممكن است زير بار نرود لذا من و شما هر كه هم كه باشيم در مقابل استاد و مربى بايد تسليم محض باشيم و زانوى ادب بزنيم. منت بكشيم و از اين كار وحشتى نداشته باشيم تا بتوانيم ان شاء اللّه پيشرفت كنيم.
با ادب بودن در مقابل خداى تعالى به چه معناست و مؤب بودن در مقابل ائمه معصومين عليهمالسلام چگونه است؟
ادب يعنى هر چيزى را سر جاى خودش قرار دادن به علم ادبيات هم به همين دليل ادبيات مىگويند چون به ما ياد مىدهد فاعل را كجا و چگونه بياوريم مفعول همين طور و فعل و حرف و اسم و غيره و ذالك نيز همين طور.
در اين علم ما ياد مىگيريم كه هر كدام را كجا و چگونه بياوريم كه مثلاً فاعل را منصوب و مفعول را مرفوع نخوانيم.
و فرقى هم نمىكند در برابر خدا باشد يا اولياء خدا و يا حتى دشمنان خدا، با ادب بودن به اين معنى است كه هر كسى را به اندازه شأنش احترام كنيم نه بيشتر و نه كمتر.
مثلاً ما موظفيم نسبت به بعضى افراد تبرى و بيزارى داشته باشيم حال اگر شخصىنسبت به چنين افرادى احترام نمود و محبت كرد ممكن است عوام بىسواد او را شخص مؤبى بنامند امّا اين چنين شخصى از ديد خدا و اولياء خدا فرد بىادبى است همچنين اگر نسبت به يك ولى خدا بىتوجهى كرديم و آن گونه كه بايد ادب حضورش را رعايت نكرديم نيز بىادبى كردهايم.
حضرت ابا الفضل العباس عليهالسلام سلطان و مظهر ادب است مىدانيد چرا؟
آيا تا به حال در روحيات اين ولى بزرگ خدا فكر كردهايد؟
ايشان در مقابل امام حسين عليهالسلام آن قدر با ادب و با محبت بودند كه حتى ايشان رابرادر خطاب نمىكردند.و با الفاظ محترمانه مانند يا سيدى و مولاى ايشان را خطاب
مىكردند.
امّا همين حضرت ابا الفضل عليهالسلام وقتى شمر بن ذى الجوشن «لعنة اللّه عليه»آمد و با الفاظ محبت آميز مىخواست محبت حضرت ابا الفضل عليهالسلام را به خود جلب كند حضرت ابا الفضل عليهالسلام نه تنها به محبتهاى شمر هيچ توجهى نفرمودند بلكه او را لعن و نفرين هم فرمود و با او تندى كردند.
ما فكر مىكنيم اگر كسى غضب كرد نمىشود ولى خدا باشد در صورتى كه در بعضى از جاها بايد غضب كرد خداى تعالى غضب مىكند اولياء خدا نيز هركجا لازم باشد غضب مىكنند إِنَّ اللَّهَ يَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ (1)مثلاً يكى از نمونههاى آن همين جاست شما هر وقت در مقابل دشمنان خدا و اولياء خدا قرار گرفتيد هر چند آنها قربان و صدقه شما بروند امّا شما اگر بخواهيد به حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام اقتدا كرده باشيد نبايد به هيچ وجه آن ابراز محبت و قربان و صدقهها بر روى شما اثر بگذاردو شما را احساساتى كند بلكه اگر مستقيم و يا غير مستقيم به دين و يا بزرگان دين جسارتى كردند بايد در جواب آن محبتها به او غضب كنيد.
شمر با ابراز محبت به حضرت ابا الفضل العباس عليهالسلام و همچنين ديگر برادران مادرىاش امان داد امّا اين امان يعنى سيد و مولاى حضرت ابالفضل العباس عليهالسلامكه همان حضرت سيد الشهداء عليهالسلام باشد امان ندارد لذا حضرت با غضب او را لعن و نفرين فرمودند و به نزد امام حسين عليهالسلام برگشتند.
ما نيز بايد به چنين الگوهائى كه خداى تعالى بر ما منت گذاشته و در اختيار ما قرارداده اقتدا كنيم.
خيلى بايد قدر دينمان را بدانيم اديان ديگر، حتى ديگر فرقههاى مسلمين اين
1) -بحارالأنوار جلد: 21 صفحه: 279.
همه الگو ندارند امّا ما شيعيان چهارده الگوى كامل و بىنقص و عيب و تأييد شده از طرف خداى تعالى داريم كه حتى اگر به شاگردان اين چهارده نور اقتدا كنيم رستگار خواهيم شد.
با توجه به اين كه فرموديد در مقابل سخنان بزرگان دين و اولياء خدا به بحث نشستن و شروع به بيان منظور ايشان از آن سخنان كردن بىادبى است. هنگامى كه سخنى از بزرگان دين و اولياء خدا به ما مىرسد چگونه بايد در مباحثات و گفتگوهاىمان برخورد كنيم كه بىادبى نكرده باشيم؟ اگر ممكن است خواهشمندم در اين رابطه بيشتر توضيح بفرماييد؟
انسان تا وقتى كه به آن مقامى نرسيده كه بتواند منظور بزرگان و اولياء خدا را آن گونه كه در واقع هست بفهمد نبايد به طور قطع در مورد سخنان و كلام خداى تعالى و اوليائش اظهار نظر كند مخصوصاً كه يك مشت زايدههاى فكرى خويش را به آنها ببندد و بگويد منظور اين است و حال آن كه شايد منظور اين مطلبى كه ما مىفهميم نباشد.
امّا يك وقت هست يك كسى به چنين مقامى رسيده و مىتواند منظور بزرگان دينمثل ائمه اطهار عليهمالسلام را براى ما توضيح و شرح بدهد چنين شخصى مىتواند و اجازه دارد و بىادبى هم نيست كه كلام بزرگان را براى ما شرح دهد إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ
مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَان.(1)
يك مثال براى تقريب اذهان:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عنوان همان بزرگ در نظر بگيريد تمام اصحاب هم در نظر بگيريد و همچنين على بن ابى طالب عليهالسلام.
على بن ابى طالب عليهالسلام چنين مقام و اجازهاى دارد كه منظور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حتى كلمات خداى تعالى را براى ديگران شرح و توضيح بدهد امّا ديگران چنين اجازهاى ندارند چون ديگران به آن مقام نرسيده ونمىفهمند كه منظورپيامبرچه چيزى بوده است لذا پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله خطاب به على بن ابىطالب عليهماالسلام مىفرمايند: أَنْتَ بِمَنْزِلَةِهَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي وَ أَنْتَ أَخِى وَ وَارِثِى قَالَ وَ مَا أَرِثُ مِنْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ مَا وَرِثَ الْأَنْبِيَاءُ قَبْلِى قَالَ وَ مَا وَرِثَ الْأَنْبِيَاءُ قَبْلَكَ قَالَ كِتَابَ اللَّهِ وَ سُنَّةَ نَبِيِّهِ.(2)يعنى: يا على نسبت تو با من مانند نسبت هارون با حضرت موسى است (چون هارون جانشين حضرت موسى بود) الا اين كه بعد از من نبى و پيامبرى نيست (لذا تو تمام فضائل انبياء را دارى فقط پيامبر نيستى) و تو برادر من و وارث من هستى.
على بن ابى طالب عليهماالسلام عرض كرد: يا رسول اللّه چه چيز من از شما به ارث مىبرم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: آن چه پيامبران قبل به ارث گذاشتهاند. على بن ابىطالب عليهماالسلام عرض كرد: انبياء قبل چه چيزى را به ارث گذاشتهاند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: كتاب خدا و سنت نبى منظور علم كتاب خدا و علم سنت نبى است.
و يا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در جاى ديگر مىفرمايند:
أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ وَ سَائِرُ النَّاسِ مِنْ شَجَرٍ شَتَّى.(1)يعنى: من و على از يك شجره هستيم و ساير مردم از شجره ديگر.
اولين قدم براى اين كه به اين فهم و درك برسيم كه هيچ گاه خودمان را در مقابل ائمه اطهار عليهمالسلام و بزرگان دين شخصيتى ندانيم چيست؟
تزكيه نفس كنيد.
از آن جا كه بىادبى كردن نسبت به امام معصوم عليهالسلام كفر آور است و درملاقاتها و برخورد با ائمه اطهار عليهمالسلام خصوصا حضرت وليعصر«ارواحنا فداه»بايد ادب حضور را كاملا رعايت كنيم. از طرفى گفته مىشود مَثَلِ آنها مثل كعبه است و ما بايد گرد آنان بگرديم. اگر روزى سعادت ديدار امام زمان «ارواحنا فداه»نصيبمان گرديد وظيفه ما چيست؟
آيا ما بايد به طرف ايشان برويم و اظهار محبت كنيم يا اين كه بايدمنتظر اشارهاز طرف وجود مبارك ايشان باشيم كه نزديك گرديم؟
ان شاء اللّه چنين توفيق و سعادتى نسيب همه ما شود هر چه همان لحظه به دلتان افتاد و بر شما الهام شد انجام دهيد البته خيلى بايد مواظب حركات و لحن صحبتهايمان باشيم.
1) -بحارالأنوار جلد: 99 صفحه: 106.
ضمنا بدانيد رسيدن خدمت امام معصوم عليهالسلام امر وحشتناك و عجيب و غريب و يا بعيد و غير ممكنى نيست شيعيان در زمان ائمه قبل بسيار راحت خدمت امام زمانشان مىرسيدند ابرازمحبت مىكردند وسؤالهايشان مىپرسيدند و بر مىگشتند امّا ما در اثر دوربودن از امام زمانمان فكر مىكنيم ملاقات با امام يك امر محال يا پيچيده وسختى است.
بعضى از شيعيان بودند كه امام زمانشان به منزلشان به ديدارشان مىرفت.
در كتاب رجال كشى مىگويد كه سليمان بن جعفر گفت: على بن عبيداللّه روزى به من گفت كه من دوست دارم خدمت امام هشتم حضرت على بن موسى الرّضا عليهالسلام برسم من به او گفتم چرا به خدمتش نمىروى؟ گفت: بخاطر هيبت و عظمتى كه دارد خجالت مىكشم به خدمتش مشرّف شوم چيزى نگذشت كه حضرت على بن موسى الرّضا عليهالسلام مختصر كسالتى پيدا كرد و مردم دسته دسته به ديدنش مىرفتند من على بن عبيداللّه را ديدم و به او گفتم آنچه مىخواستى وقتش رسيده است حضرت رضا عليهالسلام كسالت دارد و مردم به ديدنش مىروند او حركت كرد و به خدمت حضرت رضا عليهالسلام مشرّف شد آن حضرت او را زياد احترام كرد كه على بن عبيداللّه خيلى خوشحال شد امّا بعد از مدّتى على بن عبيداللّه مريض شد حضرت رضا عليهالسلام از او عيادت كرد و منهم با آن حضرت بودم آن حضرت آن قدر نشست تا هر كه در خانه بود بيرون رفت زنى با ما بود او مىگفت وقتى حضرت رضا عليهالسلام نشسته بودند امّسلمه زن على بن عبيداللّه از پشت پرده به حضرت رضا نگاه مىكرد وقتى آن حضرت از منزل بيرون رفت امّسلمه خود را در محلّى كه آن حضرت نشسته بودند انداخت و مىبوسيد و دست مىكشيد و به صورت مىماليد.
سليمان بن جعفر مىگويد: من اين موضوع را به امام هشتم گفتم آن حضرت فرمودند: على بن عبيداللّه بن حسن بن على السجاد و زن و فرزندانش اهل
بهشتاند.(1)
شخصى است كه محبت زيادى به اولياء الهى دارد امّا معرفت زيادى به ايشان ندارد و به خاطر همين معرفت اندك وقتى به حضور ايشان مىرسد با ديدن كوچكترين مسألهاى كه توان هضمش را ندارد نسبت به آن ولى خدا افكار بدى در ذهنش مىآيد.
اول: آيا اين افكار بد او نسبت به اولياء خدا بىادبى محسوب مىشود؟
دوم: با توجه به كمى معرفت اين شخص اين گونه تفكر او موجب پس رفت روحى او مىگردد يا خير؟
اول: بله.
دوم: بله انسان بايد افكارش را درست كند در كتاب شيفتگان حضرت مهدى «ارواحنا فداه»از قول يكى از بزرگان آورده است:
ايشان شب جمعهاى براى گرفتن بعضى از حوائج بدون اطلاع رفقا از مدرسه بيرون و به سرداب مقدس سامراء رفته بودند و مشغول توسل به وجود مبارك امام عصر «ارواحنا فداه»بودند. ايشان شمعى همراه خود داشتند روشن كرده و زيارت ناحيه مقدسه را مى خواندند.
به مجرد روشن شدن شمع، شخصى از سنىها احساس مىكند كه در سرداب كسى است و به خاطر طمع به مال و عداوت مذهبى با آلت قتّاله به سرداب مقدّس
1) -انوار الزهرا عليهاالسلام صفحه:159 و 160.
مىآيد و بر ايشان حمله مىكند و ايشان شمع را خاموش و فرار مىكنند شخص سنى مذهب نيز ايشان را تعقيب مىكند تا بالاخره عباى ايشان را به دست مىگيرد.
ايشان بىاختيار فرياد مىزند يا صاحب الزمان همان لحظه در آن تاريكى سرداب مقدس شخص سومى پيدا مىشود و صيحهاى بر آن سنى مذهب مىزند و آن سنى مىافتد ضمن اين كه بعد از اين جريان خود آن شخص هم از شدت ترس به حال اغماء و بيهوشى مىرود.
وقتى به هوش مىآيد متوجه مىشود كه سرش در دامن كسى است كه ايشان دارد با كمال محبت و ملاطفت او را به هوش مىآورد و متوجه مىشود كه شمع روشن و آن شخص مردى است با شمايل اعراب باديه اطراف نجف چند دانه خرما به او مىدهند كه آن خرماها هسته نداشتهاند ولى ايشان در موقع خوردن متوجه نداشتن هسته خرما نمىشوند.آن شخص عرب به او مىفرمايد: صلاح نيست در چنين مواقع خوفناك تنها به سرداب آمدن و مقدارى صحبت مىفرمايند: ضمنا از غربت اسلام مطالبى مىفرمايند: و در سخنانشان از كتاب رياض العلماء تمجيد زيادى مىفرمايند.
وقتى كه آن شخص عرب كه در واقع حضرت صاحب الزمان «ارواحنا فداه»بودهاند اين صحبتها را مىفرمايند: به ذهن آن شخص مىگذرد كه اين عرب را چه به اين حرفها؟
همين كه اين فكر در ذهنش خطور مىكند حضرت ناپديد مىشود و هر چه ايشان آن اطراف را جستجو مىكنند حضرت را نمىيابند و متوجه مىشوند كه ايشان كه بود و چه سعادتى را از دست داد.
لذا كم معرفتى جوازى براى فكر بد كردن نيست يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً
مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم.(1)
زمانى كه در محضر يكى از بزرگان دين هستيم با ادب و دو زانو در مقابل ايشان مىنشينيم ولى بعد از مدتى پاهايمان خسته مىشود آيا اگر ما مثلاً چهار زانو بنشينيم بىادبى محسوب مىشود؟
دو زانو نشستن نشانه رعايت ادب است امّا اگر كسى عذر داشت معذور است.
با توجه به اين كه بزرگان فرمودهاند عبادات توقيفى است و انسانها بايد بدون دليل و از روى بندگى خداوند، عبادات را انجام دهند، و از طرفى هم خداى تعالى حكيم است و كارى را بدون حكمت انجام نمىدهد، آيا سؤال پرسيدن در مورد حكمت عبادات اشكال دارد وادبى است؟
مثلاً اين كه بپرسيم حكمت اين كه چرا بايد يك ماه در سال را روزه بگيريم، يا چرا بايد پنج بار در روز نماز بخوانيم اشكال دارد؟
ائمه اطهار عليهمالسلام حكمت بعضى مطالب را فرمودهاند اگر از آن مطالبى كه حكمتش توسط اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام بيان شده باشد و براى تفهم بپرسيم تقريبا بلامانع هست امّا اگراز مسائلى كه مصلحت ندانستهاند براى ما بيان كنند و يا به عنوان اعتراض سؤال بپرسيم مذموم است.
1) -سوره: حجرات آيه: 12.
آيا استفاده از جملههايى مثل خدا به شما توفيق دهد يا اميدوارم هميشه موفق باشيد و همانند اينها براى بزرگان دين و مجتهدين بىادبى مىباشد؟
استفاده از الفاظ و جملاتى كه بيانگر ادب و محبت است نشانه معرفت و ادب فرد مقابل است.
چگونه دعاها و حاجاتمان را به درگاه خداى تعالى و ائمه اطهار عليهمالسلام با كمال ادب و احترام درخواست كنيم؟
من در كتاب در محضر قرآن اين مسأله را مفصلا توضيح دادهام لطفا به جلد اول آن كتاب صفحه 227 الى 230 رجوع و مطالعه بفرمائيد.
آيا كسى كه در كنار ائمه و اولياء خدا قرار مىگيرد و نمىتواند توجهش به آنها بدهد نشان دهنده اين است كه دلبستگى به مال دنيا دارد؟
البته امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَة(1)امّا اين كه شخصى نمىتواند توجهش را به شخصى معطوف كند ممكن است علل ديگرى نيز داشته باشد مثلاً فكرش متركز جاى ديگرى باشد و... .
1) - وسائلالشيعة جلد: 16 صفحه: 9.
در يكى از پستهاى وبلاگتان بيان فرموده بوديد هر گناه توبه مخصوص به خود را دارد و همچنين بعضى از گناهان هستند كه توبه ندارند مىخواستم از محضر شريفتان بپرسم كه چه گناهانى توبه ندارند؟
همان گونه كه نوشته بودم بعضى از گناهان هستند كه توبه ندارند استاد عزيزم (جانم به فدايش) مىفرمايند: گناه به منزله سم است، علامه مجلسى رحمهالله مىفرمايند:گناهان به منزله سموم قاتلهاند همچنان كه آدمى در سموم (در وقت خوردن سم) بايد (خود را) مداوا كند پيش از آن كه او را هلاك كند، همچنين واجب است بر كسى كه گناه كند مبادرت نمايد به توبه، پيش از آن كه او را هلاك كند؛ پس تأخير توبه، گناه ديگر خواهد بود(1)لذا در بُعد مادى كه بنگريم بعضى از سمها هستند كه انسان را مسموم مىكند امّا با دارو و دكتر مداوا مىشود ولى مثلاً سيانور را هر كه بخورد همان لحظه از بين مىرود و قابل مداوا نمىباشد.
گناهان نيز همين طور هستند بعضى از گناهان روح را فلج مىكنند كه با رجوع به پزشك متخصص روح، كه همان ائمه اطهار و در غيابشان اولياء خدا عليهمالسلام هستند روحمان را مداوا مىكنيم و ان شاء اللّه خوب مىشود. امّا بعضى گناهان هست كه در همان لحظه روح را براى هميشه مىكشد مثلاً كشتن امام معصوم و يا انبياء الهىاز آنگناهانى است كه توبه ندارد لذا وقتى يزيد «لعنة اللّه عليه»به امام سجاد عليهالسلام براى توبه
1) -حق اليقين صفحه: 620.
رجوع كرد و امام زين العابدين عليهالسلام برنامه توبه به او دادند حضرت زينب كبرى عليهاالسلام تعجب كرده و به حضرت زين العابدين عليهالسلام عرض كردند او ملعون فرزند ملعون و قاتل پدرت هست چگونه به او برنامه توبه مىدهيد؟
امام سجاد عليهالسلام فرمودند: اى عمه نگران نباش او هيچ گاه توفيق توبه كردن پيدا نمىكند و همين طور هم شد در تاريخ آمده هر گاه يزيد مىخواست به برنامه عبادى كه از طرف حضرت سجاد عليهالسلام براى توبهاش صادر شده بود عمل كند دل درد شديدى مىگرفت و نمىتوانست آن عمل را انجام دهد.
يكى ديگر از آن گناهان كشتن اولياء خدا و همچنين مؤنين واقعى به خاطر ايمان شان به خدا است خداى تعالى در اين باره مىفرمايد: وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤهُ جَهَنَّمُ خالِداً فيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظيماً.(1)و در روايات آمده: مَنْ قَتَلَ مُؤمِناً عَلَى دِينِهِ لَمْ تُقْبَلْ تَوْبَتُه.(2)
درروايات اهلبيت عليهمالسلام اين عمل را يعنى كشتن اولياء خدا و مؤنين حقيقى به جهت ايمانشان برابر و در رديف شرك باللّه العظيم ذكر شده است مثلاً: عَنْ أَبِى بَصِيرٍ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلامقَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ الْكَبَائِرُ سَبْعَةٌ مِنْهَا قَتْلُ النَّفْسِ مُتَعَمِّداً وَ الشِّرْكُ بِاللَّهِ الْعَظِيم.(3)
همان شركى كه خداى تعالى فرموده است هر گناهى را خواهم بخشيد به غير از شرك إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْضَلَّ ضَلالاً بَعيداً.(4)
با توجه به اين كه با تزكيه كامل نفس، تمامى صفات رذيله از بين مىرود. آيا جناب حر بن يزيد رياحى كه در ابتدا از دشمنان سيد الشهداء عليهالسلام بودند و در لحظات آخر عمرشان به امام زمانشان ايمان آوردند همه صفات رذيله ايشان در همان لحظه از بين رفت؟
همچنين آيا مقام ايشان با مقام كسانى كه سالها به تزكيه نفس مىپردازند يكسان است؟
جناب حر بن يزيد رياحى در ابتدا در خواب غفلت بودند لذا نسبت به اولياء خدا كه در رأس آنها حضرت سيد الشهداء عليهالسلام بود دشمنى مىورزيد بعد از مدتى از خواب غفلت بيدار شد و به او يقظه دست داد، ايشان آن حالت يقظه و بيدارى خود را حفظ كردند و نزد امام حسين عليهالسلام برگشتند و توبه كردند همان لحظه كه توبه كردند چون توبهشان حقيقى بود و از ناحيه امام حسين عليهالسلام مورد قبول واقع شد در همان لحظه تمامى گناهانش بخشيده شد ووقتى كه ايشان در راه خدا و در راه سيد الشهداء عليهالسلام جهاد كردند زمانى كه اولين قطره خونشان ريخت خداى تعالى علاوه بر اين كه تمامى صفات رذيله ايشان را پاك كرد آنها را به صفات حميده نيز مبدل فرمودفَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ.(1)
چون در روايات هست وقتى شهيد اولين قطره خونش بريزد خداى تعالى او را پاك مىكند و تا مقام و مرحله عبوديت او را سير مىدهند أَوَّلُ قَطْرَةٍ مِنْ دَمِ الشَّهِيدِ كَفَّارَةٌ
1) -سوره: فرقان آيه: 70.
لِذُنُوبِهِ(1)لذا حضرت حر بن يزيد رياحى وقتى اولين قطره خونشان ريخته شد خداى تعالى او را به مرحله عبوديت رساند.
در مورد مقام ايشان اجازه بدهيد به خداى تعالى واگذار كنيم.
تفاوت استغفار و توبه در چيست؟ و كسى كه مرتكب گناهى مىشود بايد استغفار كند يا توبه؟
توبه يك عمل است ولى استغفار يك ذكر است فرقشان در اين است كه مثلاً شما سوار ماشين نشستهايد و مقصدتان كربلاى معلّى است امّا اشتباها مسيرتان به سمت افغانستان است وقتى متوجه اشتباه خود مىشويد سريع ترمز مىزنيد و ماشين را كنار جاده نگه مىداريد بعد دور مىزنيد و به طرف كربلا برمىگرديد.
شخصى كه آفريده شده است كه به طرف خداى تعالى برود، وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون(2)اگر اشتباها به طرف نفس و يا شيطان حركت كرد هر وقت متوجهاين اشتباهش شد مىايستد و مسيرش را عوض مىكند و به طرف خداى تعالى مىرود.
امّا استغفار يك ذكر است يك جمله است آن چه استاد عزيزم (جانم به فدايش) مثال مىفرمودند: اين است كه وقتى شما كنار يك بزرگ نشستهايد قبل از اين كه صحبتى بكنيد دائما مىگوئيد ببخشيد و يا مىگوئيد عذر مىخواهم بعد صحبت خود را مىكنيد.
و يا اين كه كنار يك بزرگ نشستهايد و آن بزرگ از شما خواسته كه هر كس به شما رجوع كرد جوابش را بدهيد و شما به خاطر اطاعت امر آن بزرگ هر كه آمد را جواب مىدهيد امّا بعد از جواب به هر كدام از آنها رو به سمت آن بزرگ مىكنيد و مىگوئيد ببخشيد اين ببخشيد در مثال جاى همان استغفار است لذا در احاديث هست كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روزى هفتاد مرتبه استغفار مىفرمودند، كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صل اللّه عليه و آله يَسْتَغْفِرُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فِى كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً.(1)
شخص گناه كار هم بايد توبه كند و هم استغفار امّا شخصى كه گناه نكرده بايد دائما به محضر خداى تعالى استغفار كند و اين استغفار همان عذر خواهى از خداى تعالى به خاطر غفلتها و كوتاهىهايى است كه در زندگى روزمرهمان داريم.
حق الناس چگونه بخشيده مىشود؟
با پرداخت كردن و برگرداندن حق طرف مقابل و همچنين خسارتى كه در طول اين مدت ديده است و از او هم حلاليت بطلبد تا مطمئن شود آن شخص او را بخشيده است.
درطول تاريخ عده زيادى بودهاند كه اعمال ناپسند و خارج از صراط مستقيم انجام مىدادهاند ولى خداوند زمينه هدايت آنها را فراهم
1) -الكافى جلد: 2 صفحه: 505.
كرده به طورى كه يك شبه توبه كرده و به اولياء خدا پيوستهاند از جمله آنها مىتوان به فضيل عياض كه راهزن بود وتوبه كرد اشاره كرد. امّا در مقابل بعضى هم هستند كه توفيق توبه پيدا نمىكنند چه چيزى باعث مىشود تا افرادى همانند فضيل از خواب غفلت بر مىخيزند و توبه مىكنند و ديگران توفيق توبه پيدا نمىكنند؟
خداى تعالى زمينه توبه و هدايت براى همه انسانها حتى گناه كاران فراهم و حتى آنها را دعوت به توبه و برگشت به طرف خود مىكند قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ(1)بعضىمانند فضيل عياض قدر دانسته و توبه مىكنند و شروع به تزكيه نفس مىكنند بعضى ديگر توجهى به توفيقات خداى تعالى نمىكنند لذا هدايت نمىشوند إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً.(2)
طبق روايتى كه مىفرمايد: انسان زمانى كه سنش به چهل سالگى رسيد اگر بدىهايش از خوبىهايش بيشتر باشد شيطان پيشانيش را مىبوسد و مىگويد وجه لا يفلح. آيا منظور اين است كه اين افراد ديگر نمىتوانند توبه كنند و يا تزكيه شوند؟ چون خداىتعالى مكررا فرموده است كه درب توبه من هميشه به روى بندگانم باز است؟
روايت اين است إذا بلغ الرجل أربعين سنة و لم يغلب خيره شره قبل الشيطان بين عينيه و قال هذا وجه لا يفلح (1)درب توبه به روى همه باز است منظور اين است كه اگر تا آن سن كارى در زمينه روحيات و معنويات براى خودمان انجام نداديم از آن سن به بعد با سختى و مشكلات مىتوانيم پيش برويم چون معلوم است كسى كه تا چهل سال يك سرى عقايد منحرف داشته باشد روحياتش تقريبا به آن خرافات و عقايد باطل شكل گرفته حالا بعد از چهل سال كه هم آن عقايد در فكر و روحش نقش بسته و هم سن و سالش بالا رفته اصلاح چنين شخصى خيلى سختتر از آن جوانى است كه هنوز اعتقادى كسب نكرده چه رسد به اين كه بخواهد در فكرش نقش ببندد و سنش هم بالا نرفته و زرنگ و با حوصله به تزكيه نفس و تصحيح اعتقادات خويش مىپردازد مَنْ تَعَلَّمَ فِى شَبَابِهِ كَانَ بِمَنْزِلَةِ الرَّسْمِ فِى الْحَجَرِ وَ مَنْ تَعَلَّمَ وَ هُوَ كَبِيرٌ كَانَ بِمَنْزِلَةِ الْكِتَابِعَلَى وَجْهِ الْمَاءِ.(2)
اگر فردى بدون شناخت از يك ولى خدا از او در نزد ديگران بدگوئى مىكرده است ولى الان كه آن ولى خدا را شناخته متوجه اشتباه بزرگش شده است.
حالا بايد چكار كند كه جبران آن زمانها كه در اثر جهل و هواى نفس مانع گرويدن ديگران به آن ولى خدا مىشده بشود؟ و توبه اين گناه بزرگش چيست؟
اولاً: بايد برود و به هر كسى هر چه خلاف واقع گفته را درست كند يعنى بگويد من اشتباه كردهام و آن مطالبى كه گفتهام صحت نداشته و خلاصه آن قدر بگويد تا طرف مقابل اگر به خاطر حرف اين منحرف شده از انحرافش دست بكشد.
ثانياً: از خود آن ولى خدا بايد عذر خواهى كند و حلاليت بطلبد چون بالاخره از او غيبت كرده و بدگويى نموده.
ثالثاً: همانگونه كه در زمان جهالتش بغض آن ولى خدا را در دل ديگران مىانداخته الآن به بركت يقظه و بيدارى كه خداى تعالى به او عنايت كرده دائما حبّ آن ولى خدا رادر دل ديگران بياندازد چون بدانيد اگر به واسطه شما يك نفربه طرف خداى تعالى هدايت شود من نمىگويم پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله آن هم به على بن ابىطالب عليهماالسلاممىفرمايد:ارزشش ازدنيا و هر چه خورشيد به آن مىتابد بيشتر است لئن يهدى اللّه على يديك رجلا خير لك مما طلعت عليه الشمس و غربت و لك ولاؤ يا على.(1)
1) - مجموعه ورام جلد: 2 صفحه: 277.
آيا فقهاء جامع الشرائط كه در زمان غيبت، نائب امام معصوم مىباشند داراى ولايت هستند؟
فقهاء جامع الشرائط در زمان غيبت، همگى نائبان عام امام زمان «ارواحنا فداه»هستند و بر ديگران ولايت تشريعى دارند روزى خدمت يكى از مراجع عظيم الشأن تقليد بودم و بحث من با ايشان در مورد ولايت فقهاء بود كه آيا در زمان غيبت امام معصوم عليهالسلام همه فقهاء ولايت دارند يا تنها يك فقيه ولايت دارد ايشان به روايت الْفُقَهَاءُ أُمَنَاءُ الرُّسُل(1)استدلال كرده و فرمودند: همه فقهاء اگر جامع الشرائط باشند صاحب ولايتند چون درروايت جمع به كار برده شده و فرمودهاند الفقهاء.
آيا اعمال نيك و كارهاى خوب افرادى كه تحت تربيت و ولايت يك ولى خدا هستند ارزشمندتر از افرادى است كه همان اعمال را انجاممىدهند امّا تحت تربيت و ولايت نيستند؟ و آيا تحت تربيت و ولايت فقهاء بودن ملاك ارزش براى اعمال و كارهاى افراد هست؟
1) -الكافى جلد: 1 صفحه: 46.
هيچ عملى از كسى كه تحت ولايت نباشد قبول نيست و كوچكترين عمل از شخصىكه تحت ولايت است حتى اگر در نيتش خطور كند مورد قبول و مانند كسى است كه آن كار را انجام داده باشد و ثواب زيادى برايش ثبت مىكنند لَوْ أَنَّ رَجُلًا قَامَ لَيْلَهُ وَ صَامَ نَهَارَهُ وَ تَصَدَّقَ بِجَمِيعِ مَالِهِ وَ حَجَّ جَمِيعَ دَهْرِهِ وَ لَمْ يَعْرِفْ وَلَايَةَ وَلِيِّ اللَّهِ فَيُوَالِيَهُ وَ يَكُونَ جَمِيعُ أَعْمَالِهِ بِدَلَالَةٍ مِنْهُ إِلَيْهِ مَا كَانَ لَهُ عَلَى اللَّهِ حَقٌّ فِى ثَوَابِهِ وَ لَا كَانَ مِنْ أَهْلِ الْإِيمَانِ.(1)
درسوره نساء در مورد جريان اسامه با مرداس بن نهيك فدكى شما فرموده بوديد كه اسامه بعد از اين جريان قسم ياد كرد كه من با گوينده كلمه شهادتين مقاتله ننمايم و به خاطر همين مسأله در جنگهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام با آن حضرت تخلف مىورزيد لطفا كمى در اين باره مخصوصا در مورد گوينده شهادتين توضيح بفرمائيد؟
شهادتين گفتن يعنى كسى كه جملات أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ و أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدً رَسُولُ اللَّه را به زبان جارى كند. همان گونه كه مىدانيد دشمنان اميرالمؤمنين على بنابىطالب عليهماالسلام خودشان را مسلمان مىدانستند و اين دو جمله هم بر زبان جارى مىكردند.
على بن ابى طالب عليهماالسلام مىفرمود: قرآن ناطق من هستم صاحب شرع و دين مقدس من هستم به قرآن سر نيزه آنها توجه نكنيد ولى بعضى مىگفتند اينها هم
1) -الكافى جلد: 2 صفحه: 19.
مسلمان هستند و صحيح نيست كه ما با آنها بجنگيم اسامه نيز يكى از آنها بود.
انسان هميشه بايد زيرك باشد در زمان اميرالمؤمنين همه ادعاى ديانت داشتند امّا اكثرا يك مشت اراذل و اوباش و افراد منحرف بودند حتى بعضى ادعاى خليفه رسول اللّه بودن داشتند امّا يك عده آن قدر نمىفهميدند و نمىتوانستند تشخيص دهند على بن ابى طالب عليهماالسلام خليفه و جانشين بلافصل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است.
شما فكر نكنيد فقط در روز غدير خم پيامبر جانشينى على بن ابى طالب عليهماالسلام را اعلام فرمودند. بلكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از همان شب اول رسالتشان وقتى كه آيه وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِين(1)نازل شد جانشينى آن امام مظلوم را اعلام فرمود و از آن لحظه تا آخرعمر شريفشان هميشه به هر بهانهاى وصايت و خلافت و ولايت و جانشينى بلافصل ايشان و فرزندان معصومش عليهمالسلام را اعلام مىفرمودند امّا يك عده نخواستند قبول كنند و قبول هم نكردند و با عوام فريبى ديگران را نيز فريفتند و عدهاى هم ترساندند و خلاصه در حق آن امام مظلوم اجحاف كردند.
اگر خانمى با يك ولى خدا ازدواج كند آيا اين ازدواج باعث مىشود كه سريعتر موفق به پاكى روح و تزكيه نفس شود با توجه به اين كه خانمها بعد از ازدواج تحت ولايت همسر خويش هستند؟
يك خانم معلوم نيست كه تحت ولايت همسرش كه ولى خدا هست باشد
1) -سوره: شعراء آيه: 214.
بسيارى از همسران اولياء و انبياء الهى بودهاند كه نه تنها ولايت همسر خويش نپذيرفته اند بلكه با همسر خويش مخالفت و معاندت داشتهاند همسر حضرت لوط، همسر حضرت نوح، همسر امام مجتبى عليهالسلام، همسر امام جواد عليهالسلام و... . جزء خانمهائى هستند كه نه تنها ولايت همسر خويش را نپذيرفتند بلكه با همسران خويش دشمن بودند.
اگر كسى قبول ولايت كند اهل پيشرفت در معنويات، و در دنيا و آخرت به فلاح و رستگارى خواهد رسيد و ربطى به اين كه همسر امام و يا پيامبر باشد و يا همسر آنها نباشد ندارد.
چه تفاوتى ميان ولايت كسى كه ولايت خاص دارد با ولايت كسى كه ولايت خاص الخاص دارد هست؟
استاد عزيم (جانم به فدايش) اين گونه به ما ياد دادهاند ولايت خاص الخاص مخصوص ائمه اطهارعليهمالسلام است ولايت خاص مخصوص فقهاء جامع الشرايط است براى من و شما شايد فرقى نداشته باشد چون فقهاء جامع الشرايط در چهار چوب سخنان اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام حركت مىكنند و خداى تعالى فرموده يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ.(1)ويا فرموده إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا.(2)
و أُولِى الْأَمْرِ ما كه همان اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام باشند در غياب و نبود خويش ما را به اطاعت از فقهاء جامع الشرايط امر فرمودهاند، امام عصر «ارواحنا فداه»فرمودهاند وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِى عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ.(1)
در كل فرقش در اين است كه صاحبان ولايت خاص الخاص عصمت مطلقه يعنى همان عصمت از جهل دارند و مستقيم و با نام و مشخصات از طرف خداى تعالى انتخاب شدهاند و تعدادشان محدود به چهارده نفر است امّا صاحبان ولايت خاص مستقيم از طرف خدا انتخاب نشدهاند يك سرى مشخصاتى فرمودهاند هر كسى متصف به آن صفات شود صاحب ولايت مىشود، تعدادشان نيز محدود نيست و همچنين عصمت مطلقه ندارند يعنى ممكن است از گناه و خطا و اشتباه معصوم بشوند امّا در همين اندازه ممكن است معصوم بشوند امّا ائمه اطهار عليهمالسلام از همان لحظه اول ورودشان به دنيا عصمت دارند آن هم عصمت مطلقه.
دركتاب در محضر قرآن جلد اول صفحه 144 آوردهايد ائمه اطهار
عليهمالسلام براى شفاعت كردنشان شرط و شروطى دارند، ائمه اطهار
عليهمالسلام در چه صورتى انسان را شفاعت مىفرمايند؟
در صورتى كه اهل گناه نباشيم چون بعضى بر انجام گناه اصرار دارند و فكر مىكنند مشمول شفاعت قرار خواهند گرفت و در مرحله بعد ولايت هم پذيرفته باشيم اين دو از ابتدائىترين شرايط شفاعت است.
1) -وسائلالشيعة جلد: 27 صفحه: 140.
يعنى كسى كه خود را از گناه حفظ مىكند و ولايت اولياء الهى نيز پذيرفته و مشغول خودسازى است در اين بين ممكن است كم و كاستىهائى داشته باشد ائمه اطهار عليهمالسلام وارد عمل مىشوند و كم و كاستىهاى چنين شخصى را از بين مىبرند به اين كار شفاعت مىگويند امّا اين كه كسى انجام گناه برايش عادت شده باشد و دائماً گناهان مختلفى انجام دهد غيبت كند، تهمت بزند و ديگر گناهان انجام دهد و يا اين كه كسى تمام واجبات را صحيح و اول وقت انجام دهد و حتى مقيد به انجام مستحبات باشد امّا ولايت ائمه اطهار عليهمالسلام را نپذيرفته باشد و هر دو طيف فوق الذكر فكر كنند با شفاعت وارد بهشت مىشوند كاملا در اشتباه هستند.
درفرازى اززيارت جامعه كبيره دررابطه با ولايت ائمه اطهار
عليهمالسلام مىفرمايد: بمُوَالاتِكُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِينِنَا وَ أَصْلَحَ مَا كَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْيَانَا وَ بِمُوَالاتِكُمْ تَمَّتِ الْكَلِمَةُ وَ عَظُمَتِ النِّعْمَةُ، تمت الكلمه كه زير سايه ولايت تحقق مىيابد به چه منظور است؟
از استاد عزيزم (جانم به فدايش) پرسيدم ايشان در جواب فرمودند: منظور از الكلمه در اين جا نعمتهاى خداى تعالى است.
آيا كار همام خارج از صراط مستقيم بود كه به وسيله اصرار زياد به على بن ابىطالب عليهماالسلام منجر شد تا مرگش زودتر از آن چه كه برايش مقرر شده بود فرا رسد در صورتى كه مىتوانست بيشتر در اين دنيا بماند و خودش را پاكتر وعالمتر كند؟
مرگ و زندگى در دست خداى تعالى است شما از كجا مىدانيد مرگش زودتر شد چون خود حضرت امير عليهالسلام بعدا فرمودند: اجلش رسيده بود.
زياد ديده شده كه اگر انسان بخواهد در صراط مستقيم حركت كند وقتى در محفل و يا در مجلسى قرار مىگيرد از او خرده مىگيرند و يا طعنه و كنايه به او مىزنند سؤال حقير اين بود با توجه به اين كه يكى از صفات رذيله، كم روئى است اگرفردى در چنين مواردى سكوت كرد و چيزى نگفت اين كم روئى محسوب مىشود؟
البته كمروئى از صفات رذيله است امّا صرف سخن نگفتن نمىشود گفت شخص كمروئى است بلكه در بيشتر مواقع جواب ابلهان خاموشى است.
اگر خاموشى شما به علت اين است كه جواب ابلهان خاموشى است خيلى خوب است امّا اگر از ترس و وحشت است از كمروئى است.
آيا ممكن است بفرماييد معناى حجت خدا چيست؟ و چه كسانى حجت خدا هستند؟ و آيا ما مىتوانيم از هر كارى كه حجت خدا انجام مىدهد الگو بگيريم و انجام دهيم؟
كلمه حجت با كلمات برهان و دليل و راهنما مترادف هستند معناى حجت خدا يعنى كسىكه راهنماى ما به طرف خداى تعالى است و اعمال و كردار حتى سكوت و سخن نگفتنش براى ما دليل است، يعنى ما به همان دليل كه فلان حجت خدا در فلان جا سكوت كرد سكوت مىكنيم و به همان دليل كه در فلان جا برخورد كرد، برخورد مىكنيم و وقتى از ما مىپرسند به چه دليل فلان كار را انجام داديد و دليلتان چيست؟
مىگوئيم دليل و برهان ما عمل فلان حجت خداست.
چهارده معصوم عليهمالسلام حجتهاى خدا هستند همچنين فقهاء جامع الشرايط و اولياء خدا نيز حجتهاى خدا هستند امام زمان «ارواحنا فداه»فرمودند: وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِى عَلَيْكُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ.(1)
ما بايد از حجتهاى خدا الگو بگيريم و معيار كارها و زندگىمان اعمال و رفتار و سكوت و خلاصه هر برخوردى كه حجتهاى خدا كردند باشد و بايد از آن بزرگواران الگو بگيريم و تبعيت كنيم در غير اين صورت از صراط مستقيم خارج هستيم.
1) -وسائلالشيعة جلد: 27 صفحه: 140.
آيا يك سالك الى اللّه بايد با تمام رسوماتى كه در ميان مردم عوام وجود دارد مخالفت كند؟ يا اين كه بايد ميزان و معيارى براى پايبندى به بعضى از آنها داشته باشد؟
حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام خطاب به مالك اشتر فرمودند: وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ.(1)
ما بايد اگر رسوماتى در بين مردم هست كه خارج از صراط مستقيم نيست مخالفتىنكنيم امّا اگر يك سرى رسوماتى هست كه خارج از صراط مستقيم است و از ناحيه اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام به ما دستورى نرسيده باشد بايد هم عملا و هم لسانا با آن رسومات مخالفت كنيم.
بعضى رسومات هستند با اين كه هيچ ربطى به دين و معنويات ندارد بعضى آن قدر از صراط مستقيم خارج هستند كه مىخواهند هر طورى هست آن مراسم را به دين بچسبانند و عمل كنند.
لذا مثلاً اگر مردم در روز عيد غدير به ديدن سادات مىروند و تبريك عيد مىگويند اين رسم اشكالى ندارد امّا اگر بعضى ايامى كه از ناحيه اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام دستور به عيد بودنشان به ما نرسيده را عيد گرفته و به ديدار يكديگر مىروند در اين جا اشكال دارد و از اين قيبل مثالها زياد است.
اگرمردم يك شهر هر عصر جمعه در يك محلى جمع شوند و يك روحانى
1) -مستدرك الوسائل جلد: 13 صفحه: 148.
برايشان از امام زمان «ارواحنا فداه»صحبت كند بعد يك مداح برايشان دعاى ندبه بخواند و درفراق مولايشان اشك بريزند اين رسم خوبى است امّا اگر بعضى ازشبها را بىجهت تا صبح بنشينند و تخمه بشكنند و شربت و هندوانه بخورند و بعد نماز صبحشان قضا بشود اين بد است.
معيارش آيات قرآن و روايات اهلبيت است هر عملى كه از اين دو ناحيه دستورى به ما رسيده باشد خوب است و اگر نرسيده باشد بد است و حتى ممكن است بدعت باشد چه ما بانى و يا ميزبان آن مراسم باشيم و چه ميهمان و حاضر در آن مراسم فرقى نمىكند جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ عليهالسلام فَقَالَ أَخْبِرْنِى عَنِ السُّنَّةِ وَ الْبِدْعَةِ وَ عَنِ الْجَمَاعَةِ وَ عَنِ الْفِرْقَةِ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ عليهالسلامالسُّنَّةُ مَا سَنَّ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ الْبِدْعَةُ مَا أُحْدِثَ مِنْ بَعْدِهِ وَ الْجَمَاعَةُ أَهْلُ الْحَقِّ وَ إِنْ كَانُوا قَلِيلًا وَ الْفِرْقَةُ أَهْلُ الْبَاطِلِ وَ إِنْ كَانُوا كَثِيراً.(1)
1) -بحارالأنوار جلد: 2 صفحه: 266.
شنيدهام در حالات بعضى از ائمه اطهارعليهمالسلام آمده است به دوستانشان مىفرمودند: اگردرسال از اموال خويش به ما صله نرسانيد موفق به تزكيه نفس و پاكى روح نمىشويد.
اگر يك خانم بخواهد چنين عملى انجام دهد با توجه به اين كه معمولا خانمها در ماديات نسبت به آقايان در محدوديت هستند حال اگر بخواهد اين مسأله را عملى كند وظيفه او چيست و چگونه بايد اين اعتقادش را عملى كند؟
در بعضى از روايات در مورد صِلَة الْإِمَام عليهالسلام مطالبى آمده و اصلا اگر در كتب حديثى شيعه نگاه كنيد هر كدام از آنها مثلاً اصول كافى، من لا يحضر الفقيه و همچنين بحار الانوار و ديگر كتب حديثى شيعه هر كدام از آنها باب مستقلى به نام بَابُ صِلَةِ الْإِمَامِ عليهالسلام دارند و درآن باب رواياتى كه ازاهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام دراين باره به ما رسيده جمع آورى كردهاند اين اصل قضيه.
حال البته آن چه واجب است از صِلَة الْإِمَام همان خمس و زكات هست و در غير اين موارد وجوبى ندارد كه البته خمس و زكات هم شامل كسانى مىشود كه توانائى پرداختش را دارند.
مطلب بعد در زمان ما چون امام معصوم عليهالسلام در غيبت تشريف دارند لذا هم آقايان
و هم خانمها دستشان از امام عليهالسلام كوتاه است و نمىتوانند صلههاى خويش را اعم از واجب يا مستحب به امام عليهالسلام برسانند و اين معذوريت فقط خاص خانمها نيست.
البته شيعه با راهنمائىهاى اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام معتقد است كه فقهاء جامع الشرايط جانشينان و نائبان عام ائمه اطهار عليهمالسلاماند و در هر دوره از تاريخ در جاى جاى كره زمين چنين فقهائى بوده و هستند كه مردم خمس و زكات و ديگر انفاقها و تبرعات خويش را به آنها مىسپارند و آنها در راه پيشبرد راه خدا خرج مىكنند.
يكى از علماء در سخنرانىشان فرمودند: اگر خواستيد عجله براى رسيدن به خدمت حضرت بقيه اللّه «ارواحنا فداه»كنيد يك قدرى به آن محبتتان عقل هم قاطى كنيد عقل را بايد با سرعت، فعاليت و ارتباط با حضرت قاطى كرد. چگونه مىتوانيم محبتى از روى عقل در خود به وجود آوريم؟
البته منظور هر كس را فقط بايد از خود ايشان پرسيد مخصوصا اگر گوينده از علماء و بزرگان باشد و من به خود اجازه دخالت در منظور علماء و بزرگان نمىدهم امّابه طور كلى محبت بايد با عقل همراه باشد وگرنه محبت تنها ممكن است انسان را از صراط مستقيم خارج كند.
درطول تاريخ نمونههاى زيادى وجود دارد كه محبت بدون عقل چه رسوائىها وچه درد سرهائى به وجود آورده است.
به عنوان مثال جريان اوليه زليخاه با حضرت يوسف و يا على اللهىها كه در اثر
كثرت محبتشان به حضرت امير عليهالسلام ايشان را خدا مىدانند و مثالهاى ديگر كه بر اثر محبت بدون عقل و تعقل مىباشد.
اگرشخصى فقط با محبت در راه حضرت پيش برود از پاى بيرون مىآيد جريان جوان عاشق اگر شنيده باشيد به همين علت است چون فقط محبت داشت محبت شديدى هم داشت امّا با عقل همراه نبود لذا درخواست مرگ كرد و چون خيلى جوان خوب و پاك و مقربى بود دعايش مستجاب شد.
با توجه به معناى ولى كه اگر به فرمانده اطلاق شود به معناى فرمانده با محبت و اگر به فرمانبر اطلاق شود به معناى فرمانبر با محبت است چرا در آيه 31 سوره فصلت از ملائكه به عنوان اولياء ما نام برده شده است؟ آيا ملائكه فرمانبر با محبت و يا فرمانده با محبت ما هستند؟
درآيه 31 سوره فصّلت خداى تعالى از قول ملائكه فرموده است نَحْنُ أَوْلِياؤكُمْ فِىالْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِى الْآخِرَةِ يعنى ما مددكار و خدمت كار شما هستيم و خدمتهايى هم كه مىكنيم از روى محبت است نه روى جبر چون ممكن است يك خدمتكار از روى جبر و مجبورى براى شما خدمت كند مثلاً اصلاً دوست ندارد به شما خدمت كند امّا نيازمند است و به خاطر پول مجبور است به شما خدمت كند و يك خدمتكار هم هست كه اصلا احتياج به پول ندارد بلكه هدفش خدمت كردن به مخدومش هستچنين شخصى اصلا پول برايش مهم نيست حتى از خدا مىخواهد كهاى كاش ارباب من، محبوب من، عزيز من براى ناچيز خدمتهاى من اجرى قرار ندهد و فقط و فقط هدفش محبت كردن و خدمت نمودن به ارباب و مخدومش هست.
دراينجا ملائكه از روى ميل و با محبتى كه به مؤنين دارند به آنها خدمت مىكنند لذا مىفرمايد: نَحْنُ أَوْلِياؤكُمْ، اگر فرموده بود نَحْنُ خُدَّامُكُمْ ممكن بود منظورخدمت كردن از روى جبر باشد چون خدا به آنها فرموده و آنها على رغم ميل باطنى مجبور به خدمت هستند امّا وقتى مىفرمايند: نَحْنُ أَوْلِياؤكُمْ معلوم است خدمت كردن از روى ميل و رغبت و محبت است و شايد براى مشخص شدن نوع خدمتشان با كلمه أَوْلِياؤكُمْ بيان شده باشد.
اگر كسى به يك مومن محبت لسانى و عملى مىكند امّا آن طور كه دوست دارد از اين كارش لذت ببرد، لذت نمىبرد چه كار بايد بكند تا لذت ببرد؟
اول بايد از درستى عملش مطمئن شود كه آيا اين كه انسان به يك مؤمن محبت بكند صحيح است يا نه؟ مىبينيم رسول گرامى اسلام مىفرمايند: وُدُّ الْمُؤمِنِ لِلْمُؤمِنِ فِى اللَّهِ مِنْ أَعْظَمِ شُعَبِ الْإِيمَانِ(1)ابراز محبت و دوست داشتن يك مؤمن، مؤمن ديگر در نزد خداى تعالى از بزرگترين شعب ايمان است و يا اين كه فرمودهاند الْمُؤمِنُ مَأْلُوفٌ(2)مؤمن بايد اهل محبت و الفت با ديگران مخصوصا با مؤمنين باشد.
ضمناً بايد ببيند طرف مقابلش مؤمن است يا مثلاً مؤمن نيست بعد بايد عالم به مقام مؤمن شود ما بايد بدانيم مؤمن كيست؟
مؤمن كسى است كه از او بوى بهشت استشمام مىشود چون بدن مؤمن از گل
بهشت و همان خاكى كه بدن انبياء آفريده شده خلق شده است إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْمُؤمِنَ مِنْ طِينَةِ الْجَنَّةِ(1)
قُلْتُ لِأَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ طِينَةَ الْمُؤمِنِ فَقَالَ مِنْ طِينَةِ الْأَنْبِيَاءِ.(2)
خلقت مؤمنين از اضافه گلى كه بدن ائمه اطهارعليهمالسلام خلق شده هست إن شيعتنا منا خلقوا من فاضل طينتنا و عجنوا بماء ولايتنا.(3)
هيچ كس در نزد خداى تعالى با ارزشتر از مؤمن نيست و ملائكه بزرگترين افتخارشان اين است كه خدمت گذار و نوكران مؤمنين هستند وَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلْقاً أَكْرَمَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْمُؤمِنِ لِأَنَّ الْمَلَائِكَةَ خُدَّامُ الْمُؤمِنِينَ.(4)
مؤمن با ارزشتر از كبريت احمر است كبريت احمر يعنى جواهر گرانقيمت و ناياب الْمُؤمِنُ أَعَزُّ مِنَ الْكِبْرِيتِ الْأَحْمَر.(5)
و خلاصه بايد از لسان آيات و روايات فهممان نسبت به اين مسأله بالا ببريم وقتى فهميديم كه از ديد خداى تعالى و اهلبيت عصمت و طهارت
عليهمالسلام يك شخص مؤمن هر چند هزاران كيلومتر از ما دور باشد و حتى در يك كشور ديگر زندگى كند چقدر ارزش دارد ما نيز براى او خيلى ارزش قائل مىشويم و در مقابل اگر بدانيم شخص فاسق و يا مثلاً منافق چقدر منفور خداى تعالى و اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هست ما نيز از چنين شخصى متنفر مىشويم هر چند از اقوام و نزديكانمان باشد.
اگر فردى كه مشغول تزكيه نفس است و استادش از هر نظر مورد احترامش است و حاضر است جان و مالش را فداى استاد و راهش نمايد ولى در مورد وظايفى كه استادش به او محول كرده است مسامحه مىكند مشكل اين فرد از كجاست و چگونه مىتواند خود را متعهد كند؟
چنين شخصى دروغ مىگويد كه استادش را دوست دارد چون اگر كسى استاد و مربىاش را دوست داشته باشد به طورى كه حاضر باشد به خاطر او از مال و جانش بگذرد بايد به طريق اولى براى اوامرش ارزش قائل باشد.
شايد هم شخص كم عقلى باشد مثل بچه كوچكى كه هنوز عقلش كامل نشده گاهى سكه طلا را دوست دارد امّا به خاطر زيبائىاش است كه سكه را دوست دارد نه به خاطر ارزشش و چون عقلش كامل نيست ارزش طلا را نمىداند ما هم بعضا چون عقل مان كامل نيست اولياء خدا را به خاطر ارزششان دوست نداريم بلكه به خاطر مسائل ديگر است مثلاً مىگوييم امام زمان بيايد تا عدالت بر قرار كند اين مثل همان كودكى است كه طلا را به خاطر زيبائىاش دوست دارد نه به خاطر ارزشش.
سعى كند با افراد صالح و عاقل رابطه و دوستى برقرار كند و با آنها مجالست كند تا عقلش نيز كامل شود مَجَالِسُ الصَّالِحِينَ دَاعِيَةٌ إِلَى الصَّلَاحِ وَ آدَابُ الْعُلَمَاءِ زِيَادَةٌ فِىالْعَقْلِ.(1)
1) -بحارالأنوار جلد: 75 صفحه: 141.
چرا محبت كردن به اولياء خدا از مستحبات بسيار موكده است و رابطهاش با تزكيه نفس چيست؟
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام عَنِ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ أَ مِنَ الْإِيمَانِ هُوَ فَقَالَ وَ هَلِ الْإِيمَانُ إِلَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْضُ(1)از امام صادق عليهالسلام سؤال كردند آيا محبت داشتن به اولياء خدا و بغض داشتن نسبت به دشمنانشان جزء دين و ايمان است؟ امام صادق عليهالسلام فرمودند: آيا ايمان داشتن به جزء اين مسأله يعنى محبت داشتن به اولياء اللّه و بغض داشتن نسبت به دشمنانشان چيز ديگرى هست؟ اين يك مسأله مستقل است و تزكيه نفس يك مسأله مستقل ديگر يعنى انسان در اثر تزكيه نفس و پاكى روح به جائى مىرسد كه نسبت به اولياء خدا محبت پيدا مىكند و نسبت به دشمنانشان بغض، و البته اين مسأله به قدرى مهم است كه حتى تا قبل از اين كه انسان از عمق وجود اين گونه بشود بايد تمرين كند تا ان شاء اللّه هر چه زودتر به اين مقام برسد چون تولّى و تبرّى دو ركن بسيار مهم در دين مقدس اسلام است.
با توجه به اين كه بعضى از اولياء الهى غير از معصومين عليهمالسلام آئينه تمام نماى صفات ائمه اطهار عليهمالسلام هستند آيا مىتوان گفت درجه و مقام فردى كه خدمتگذار ائمه اطهار عليهمالسلام است با كسى كه خدمت گذار چنين اولياء خدايى هستند برابر است؟
1) -الكافى جلد: 2 صفحه: 125.
اولياء خدا غير از معصومين آن عده از فقهاء جامع الشرائط هستند كه ائمه اطهارعليهمالسلام ما را به طرف آنها سوق دادهاند در مورد اطاعت كردن آنها و يا مخالفت كردن با آنها در بعضى اخبار هست كه مانند اطاعت كردن و يا مخالف كردن با خود ائمه اطهارعليهمالسلام است امام صادق
عليهالسلام فرمودند: فَإِنِّى قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَمْ يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اسْتَخَفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَ عَلَيْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَيْنَا الرَّادُّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ.(1)
امّا در مورد محبت كردن به نظر من برابر نيست به عنوان مثال ما مىتوانيم بگوييم هر چه سلمان فارسى بگويد همان چيزى است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده باشد چون سلمان از خود مطلبى امر و يا نهى نمىكند امّا ابراز محبت به شخص على بن ابىطالب عليهماالسلام كجا و به ديگرى هر چند سلمان فارسى باشد كجا؟
البته ابراز محبت به سلمان هم خيلى خوب و مؤر است اميرالمؤمنين عليهالسلامفرمودند: إِنَّ سَلْمَانَ بَابُ اللَّهِ فِى الْأَرْضِ مَنْ عَرَفَهُ كَانَ مُؤمِناً وَ مَنْ أَنْكَرَهُ كَانَ كَافِراً (2)امّا به هر حال
دانه فلفل سياه و خال مه رويان سياه*** هردو جانسوزند امّا اين كجا و آن كجا؟
چرا از ميان همه انبياء و اولياء با اين كه بعضى از پيامبران اولوالعزم نيز بودهاند امّا حضرت خضر عليهالسلام بيشتر در محضر و همراهى حضرت وليعصر «ارواحنا فداه»بوده و هستند؟
حضرت خضر عليهالسلام نه تنها در محضر و همراه امام عصر«ارواحنا فداه»بلكه در محضر و همراه تمامى معصومين عليهمالسلام قبلى نيز بودهاند.
درسالهاى قبل از استاد عزيزم (جانم به فدايش) همين سؤال را پرسيدم ايشان فرمودند: چون حضرت خضر عليهالسلام در خدمت گذارى از ديگران گوى سبقت را ربوده و بهتر از ديگران خدمت مىكند.
درآن روز من به اين نتيجه رسيدم كه خدمت كردن به اولياء الهى يكى از راههاى وصل و تقرب به آنهاست تا آنجا كه آن توفيقى كه تمام خوبان و بزرگان عالم آرزوى يك ثانيهاش را دارند (يعنى در خدمت امام عصر«ارواحنا فداه»بودن) حضرت خضر به همين وسيله تمام عمر به آن رسيده است.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايند: دوست بدار آل محمد صلىاللهعليهوآله را اگر چه توفاسقى، و دوست بدار دوستان آنها را اگر چه آنها فاسق باشند براى حقير در اين فرمايشى كه حضرت فرمودهاند سؤالى پيش آمده:
اين مسأله طبق فرمايش امام عليهالسلام چگونه است كه دوستانشان يك فرد فاسقى باشند و ما آنها را دوست داشته باشيم؟ چرا كه انسان اگر محبوبى داشته باشد مسلماً متعلقات آن را هم دوست دارد حتى اگر متعلق به محبوبش يك فرد فاسقى باشد؟
شما هم سؤال پرسيدهايد و هم به خودتان جواب دادهايد آن قسمت از سؤالتان كه فرمودهايد: چرا كه انسان اگر محبوبى داشته باشد مسلماً متعلقات آن را هم دوست دارد
حتى اگر متعلق به محبوبش يك فرد فاسقى باشد در واقع جواب خودتان است.
آيا محبت داشتن به يك شخص البته صالح؛ همان دلبستگى داشتن است. و آيا دلبسته بودن اشكال دارد اگر مقدور هست توضيح دهيد؟
مربوط به هم نيست اين دو عمل متفاوت است دلبستگى به خداى تعالى و هر چه مربوط به خدا مىشود مثلاً فرد صالح چون وجهه خدائى دارد و مربوط به خداى تعالى مىشود بلامانع وبلكه خوب است الُْمحِبُّ فِى اللَّهِ مُحِبُّ اللَّه.(1)
امّا وابستگى بد است مثلاً اگر من در محضر يك ولى خدائى باشم بهترين فرد هستم امّا اگر از نظر مكانى از او فاصله گرفتم ديگر نمىتوانم فرد خوبى باشم و وابسته به فلان ولى خدا باشم اين بد است قوم بنى اسرائيل وقتى حضرت موسى به ميقات رفت و چند روز ديرتر برگشت همه آنها به غير از برادرش هارون گوساله پرست شده بودند و اين مسأله به خاطر وابسته بودن آن قوم به پيامبرشان بود.
شخصى داراى چند صفت حميده مثلاً سخاوت و زيركى و ... است و از طرف ديگر فساد اعتقادى دارد يا فاسق است محبت چنين شخصى به خاطر داشتن همان چند صفت نيكو خود به خود در قلب من قرار گرفته و منجر به دلبستگى و وابستگى به او شده است.
1) -مستدركالوسائل جلد: 12 صفحه: 220.
اول:
آيا اين محبت در صراط مستقيم است؟
دوم:
با توجه به اين كه اين محبت احتمالا موجب انس و تأثير دو طرفه مىشود وظيفه انسان مؤن در قبال اين محبت چيست؟
به طور كلى وابستگى به هر شخصى حتى اولياء خدا مذموم است امّا دلبستگى بهچيزهائى كه خدايى هستند بلامانع هست دلبستگى به معناى محبت داشتن به آن چيز و يا شخص است.
اول:
اگر محبت به خود شخص است ممكن است از صراط مستقيم خارج باشد امّا اگر به آن يكى دو صفت خوب شخص است بلامانع هست يعنى يك وقت هست ما فلانى را مستقل از هر صفتش به هر حال دوستش داريم اين صحيح نيست امّا يك وقت هست ما فلانى را به خاطر روحيه سخاوتش هست كه دوستش داريم يعنى همان فرد در زمانىكه غضب بىجا مىكند از وى متنفر هستيم در اين صورت چون محبت به صفت خوبش هست خوب و بلامانع هست.
دوم:
وظيفه انسان مؤمن اين است كه از هر فرصتى مخصوصا دوستىها و رفاقتها و محبتها با ديگران كمال استفاده بكند و آنها را به طرف خداى تعالى و اولياء خدا سوق و هدايت كند اگر آنها سوق داده شدند كه الحمد اللّه اگر سوق داده نشدند بداند
دوستى و محبت داشتن به چنين اشخاصى مرضى خداى تعالى نيست و ادامه دادن اين رفاقت نهايت بايد درحد حفظ ظاهر باشد.
شخصى كه داراى استقامت خوبى است ولى گاهى از فراق اولياء خدا بسيار محزون مىشود تا جايى كه اين حزنش شايد ساعتها و روزها ادامه پيدا كند. آيا اين مسأله نشان دهنده اين است كه ملائكه بر او نازل نمىشوند؟
خير؛ نشانه محبتش هست انسان با كمال، با محبت است و نمىتواند نسبت به مسائل با بىتوجهى برخورد كند لذا از بعضى مسائل محزون و ناراحت و نسبت به بعضى الطاف و توفيقات خوشحال و مسرور مىشود.
با توجه به مسأله مهم و حياتى تولّى و تبرّى، در جريان كرايه دادن شتران صفوان جمّال به هارون الرشيد آيا مىتوان نتيجه گرفت كه هر گونه خدمت و محبتى به دشمنان ائمه و اولياء خدا گر چه حتى با پيشنهاد و درخواست خود دشمنان باشد مورد نهى و مذموم است؟
بله، بلكه چه بسا حرام هم باشد خدمت كردن به دشمنان دين و دشمنان بزرگان دين مذموم است و ربطى به اين كه خودمان ابتدا به ساكن خدمت كنيم و يا آنها از ما خواهش خدمت كنند و ما اجابت كنيم ندارد.
ضمن اين كه در جريان فوق صفوان نمىخواست به هارون الرشيد خدمت كند بلكه مىخواست كرايه از او بگيرد چون شغلش كرايه دادن شتر بود نه اين كه به خاطر محبت و يا خدمت به هارون الرشيد چنين كارى كرده باشد امّا در عين حال امام عليهالسلام اورا به شدت از اين كار نهى مىفرمايند: فَقَالَ لِى يَا صَفْوَانُ- كُلُّ شَيْءٍ مِنْكَ حَسَنٌ جَمِيلٌ مَا خَلَا شَيْئاً وَاحِداً- قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَيُّ شَيْءٍ قَالَ إِكَرَاءُكَ جِمَالَكَ مِنْ هَذَا الرَّجُلِ يَعْنِى هَارُونَ- قُلْتُ وَ اللَّهِ مَا أَكْرَيْتُهُ أَشَراً وَ لَا بَطَراً- وَ لَا لِلصَّيْدِ وَ لَا لِلَّهْوِ- وَ لَكِنْ أَكْرَيْتُهُلِهَذَا الطَّرِيقِ يَعْنِى طَرِيقَ مَكَّةَ.(1)
حال شما خودتان حساب كنيد اگر كارى بدون اجر مزد بود چه طور؟ وقتى امام انجام كار آن هم با گرفتن اجر و مزد براى مثل هارون الرشيد منع مىكنند معلوم است كار بدون گرفتن اجر و مزد و از روى محبت چه حكمى دارد.
1) -بحارالأنوار جلد: 72 صفحه: 376.
فرموديد بعضى از مؤمنين به مقامى مىرسند كه آن قدر با هم مأنوس و مألوف مىشوند كه حتى جيبهايشان با هم يكى مىشود لطفاً كمى در اين باره توضيح بفرمائيد چون من مؤمنين و اولياء خدا را خيلى دوست دارم و مىخواهم بدانم آيابراى ما ممكن است به آنها ابراز محبت كنيم؟
البته اين كه عرض كردم بعضى از مؤمنين اين گونه مىشوند به اين معنا كه بىاجازه دست در جيب رفقايشان كنند نيست منظور اين است كه اين رفقا آن قدر با هم صميمى شدهاند كه از قبل به يكديگر چنين اجازههائى دادهاند لذا در آن هنگام چون ازقبل اين اجازه را دارند از رفيقش اجازه نمىگيرد.
البته اين خصوصيت ياران امام عصر«ارواحنا فداه»است و اگر كسانى هم بخواهند تمرين اين كار را بكنند بايد خيلى مواظب باشند تا همه آن جمع اين قدر فكرشان رشد كرده باشد كه اولا سوء استفاده نكنند و ثانيا بدانند و قلبا باور داشته باشند كه المال مال اللّه(1)و كلنّا عيال اللّه(2)وگرنه چنين اعمالى اگر از روى فهم و معرفت نباشد باعث كينه و كدورت مابين دوستان مىشود اين اصل جريان.
به طور كلى هر گونه ابراز محبت نمودن به مؤمنين و اولياء خدا بسيار خوب و مطلوب و باعث رشد و پيشرف روح مىشود.
شخص با محبت بيشتر و زودتر از شخص بىمحبت به مقصد مىرسد نه تنها درمعنويات بلكه در مابقى مسائل مادى همين طور است مثلاً اگر يك شخصى اهل
محبت باشد نظر اساتيد و بزرگان در آن حرفه را زودتر از بقيه به خود جلب مىكند و همين امر باعث موفقيت وى در آن امر خواهد شد البته فراموش نشود محبت بايد ابراز شود و محبتى كه ابراز نشود در روايات آمده به منزله خيانت است مَن كانَ لأخيهِ المسلم فى قلبه مودة و لم يعلمه فقد خانَه(1)و بدانيد هر ابراز محبت و هر خدمتى كه به يك ولىخدا بكنيد مانند اين است كه به خود خداى تعالى ابراز كرده باشيد چون نستجير باللّه خداى تعالى كه با چشم سر ديدنى نيست و از جهت ظاهرى جسم نيست لذا اوليائش نمايندگانش هستند شاعر مىگويد:
اين محبت از محبتها جداست ***حب محبوب خدا حب خداست.
چه عواملى باعث ايجاد صفا و صميميت دربين دوستان مىشود؟ و علت آن كه ما نمىتوانيم آن گونه كه اولياء خدا در نظر دارند با يكديگر با صفا و صميميت برخورد كنيم چيست؟
داشتن روحيه عفو و گذشت و ايثار از مهمترين عواملى است كه انسان مىتواند به راحتى به دوستانش محبت كند اگر اين روحيات در ما نباشد نمىتوانيم موفق به داشتن صفا و صميميت و ابراز محبت بشويم تعافوا يسقط الضّغائن بينكم.(2)
اگر بخواهيم در زيارت امامان معصوم و امام زادگان بهترين زيارت را كنيم، حالات روحى و جسمىمان در هنگام زيارت بايد چگونه باشد؟ لطفاً اگر ممكن است در اين رابطه قدرى توضيح بفرماييد.
در زيارت اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام حالت روحى بايد اين گونه باشد:
آنها را امام از طرف خدا و كسانى كه مفترض الطاعه هستند بدانيم وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ إِمَامٌ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَى الْعِبَادِ(1)همچنين آنها را نبايد مرده بدانيم بلكه بايد بدانيم آنها زندهاند و بر ما احاطه كاملى دارند ما را مىبينند و صدايمان را مىشنوند و جواب به ما مىفرمايند: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (2)و از آن بالاتر از خطورات قلبىمان نيز آگاهى دارند وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤمِنُون.(3)
حالات جسمى بايد مطابق با ادب باشد يعنى زيارت حضرت على بن موسىالرضا عليهالسلام كه مىرويد اگر شرايط روحى كه در بالا عرض شد رعايت كرده
باشيد هيچ گاه با بىادبى به خاطر اين كه به ضريح برسيد مردم را فشار نمىدهيد.
بوسيدن ضريح كار خيلى خوبى است امّا نه به قيمت حق الناس كردن و اصلا اگر كسى معتقد باشد حضرت رضا عليهالسلام در آنجا حضور دارند و آنها را مىبيند اگر كوچك ترين ادب و معرفتى داشته باشد به هيچ وجه نمىتواند بعضى از اين كارهاى سبكى كه بعضى در كنار قبر ائمه اطهار عليهمالسلام انجام مىدهند مرتكب شود.
بزرگان و اولياء خدا هيچ گاه آن كارهائى كه مردم عوام مىكنند انجام نمىدهند بلكه با ادب وارد حرم مىشوند و خيلى مؤب يك گوشه مىايستند زيارتشان كنند و اگر ضريح خلوت بود تبركا ضريح امام را مىبوسند و اگر مانند حرم على بن موسىالرضا عليهالسلام شلوغ بود بعد از زيارت و توسل نمودن از همان جا برمىگردند و به طرف ضريح نمىروند.
آيا هزينهاى كه در سفرهاى زيارتى ائمه اطهار عليهمالسلام يا امام زادگان بزرگوار خرج مىشود جزء انفاق حساب مىشود و براى پاكى روح موثر است؟
و آيا عوام مردم كه براى زيارت ائمه اطهار عليهمالسلام هزينه مىكنند، در پاكى روحشان مؤثر است يا فقط براى مؤنين اثر دارد؟
هزينههائى كه در اين راه خرج مىشود ممكن است جزء انفاق محسوب نشود امّا اثرات بسيار زيادى در پاكى و پيشرفت روح دارد و در واقع اصل و حقيقت پيشرفت روح در همين مسأله خلاصه مىشود.
انسان تا مىتواند چه از جهت روحى و چه از جهت جسمى بايد خود را مقرب به
اولياء الهى كه در رأس همه آنها ائمه اطهار عليهمالسلام هستند نمايد.
هركدام از شيعيان با هر روحيه و اعتقاد به سفر زيارتى ائمه اطهار عليهمالسلام بروند اگر گناه كار باشند باعث بخشش گناهان و پاكى روحشان و اگر گناه كار نباشند باعث تقرب و پيشرفت بيشتر براى روحشان به خداى تعالى مىشود مَنْ زَارَنِى حَيّاً أَوْ مَيِّتاً أَوْ زَارَ أَبَاكَ أَوْ زَارَ أَخَاكَ أَوْ زَارَكَ كَانَ حَقّاً عَلَيَّ أَنْ أَزُورَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ أُخَلِّصَهُ مِنْ ذُنُوبِهِ.(1)
ما شيعيان، ائمه اطهارعليهمالسلام همچنين انبياء الهى و اولياء خدا را به تائيد قرآن زنده مىدانيم وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (2)و آنها را واسطه و وسيله تقرب خويش به خداى تعالى قرار مىدهيم أَيْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء(3)قرآن مجيد نيز واسطه گرفتن و توسل كردن به اولياء و انبياء الهى را عمل بدى ندانسته و براى تائيد و تشويق ما مردم مسلمان به اين كار جرياناتى ازتوسل كردن ديگران به انبياء الهى ذكر فرموده مثلاً قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ.(4)
در اين دو آيه وقتى فرزندان حضرت يعقوب به او كه پيامبر خداست توسل مىكنند و از ايشان مىخواهند كه براى بخشش گناهانشان نزد خداى تعالى واسطه شود حضرت يعقوب با اين كه پيامبر خداست به آنها نمىفرمايد: چرا به من رجوع مىكنيد مستقيم به در خانه خدا برويد بلكه از آنها قبول مىكند و مىفرمايد: به زودى براى شما طلب بخشش مىكنم.
آيا روايتى مبنى بر اين كه وقتى براى زيارت اولياء خدا مىرويم غسل بكنيم وجود دارد؟
روايت كلى وجود ندارد فقط براى اهلبيت عصمت و طهارت و همچنين انبياء
عليهمالسلام روايت داريم در مورد مابقى اولياء اللّه بايد ببينيم هر كدامشان كه از ناحيه امام معصوم عليهالسلام روايتى مبنى بر غسل زيارت برايشان صادر شده باشد مىشود به قصد ورود غسل كرد وگرنه يا نبايد غسل كرد و يا به نيت رجاء بايد غسل نمود.
فردى كه به زيارت خانه خدا مىرود يكى ازعلائم و نشانههاى اين كه زيارتش مورد قبول واقع شده اين است كه امام زمانش را ملاقات كند.
اول:
آيا اگر فردى به محضر امام زمانش برسد ولى ايشان را نشناسد و يا ملاقاتى صورت گرفت و همان موقع ايشان را نشناسد امّا بعد از جدا شدن از امام زمانش متوجه حقيقت گردد آيا اين فرد زيارتش مورد قبول واقع شده است؟
دوم:
آيا اين مسأله نسبت به زيارت اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هم صدق مىكند؟
سوم:
اين مسأله نسبت به اولياء خدا غير از معصومين چگونه است؟
اول:
اصل روايت اين است تَمَامُ الْحَجِّ لِقَاءُ الْإِمَامِ(1)بله چنين شخصى امام زمانش را ملاقات نموده است.
دوم:
بله اين روايت شامل امام هر زمانى مىشود.
سوم:
اين روايت مربوط به غير از اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام نمىشود.
1) -الكافى جلد: 4 صفحه: 549.
چگونه مىشود تمركز بر روى روح و صفات رذيله و حميده آن داشته باشيم.
دو جلد كتاب در محضر استاد را با دقت مطالعه نمائيد بعد از اين كه صفات رذيله و حميده روح را شناختيد بر روى آنها و روحتان تمركز بگيريد البته براى بهتر به نتيجه رسيدن انسان بايد با متخصصين روح و تزكيه نفس در ارتباط باشد هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكِيمٌ يُرْشِدُهُ (1)شاعر مىگويد:
طى اين مرحله بى همرهى خضر مكن ***ظلمات است بترس از خطر گمراهى
اگر فردى چند صفت رذيله داشته باشد براى رفع و برطرف كردن آنها آيا با مراجعه به راهنمايىهاى كتاب ارزشمند در محضر استاد جلد اول كفايت مىكند؟ يا اين كه بايد از استادش كمك بگيرد؟
اين كتاب در حد عمومى بسيار مفيد است امّا براى اين كه اساسى صفات رذيله ازوجودمان بيرون برود بايد با استاد نيز در ميان گذاشته و كمك بگيريم.
1) -بحارالأنوار جلد: 75 صفحه: 159.
آيا پيشرفت روحى ساداتى كه در بهشت برزخى مىباشند با غير سادات از اولياء خدا در بهشت برزخى مساوى است؟
پيشرفت و پسرفت كردن ربطى به سيد بودن و يا نبودن ندارد بلكه به عزم و اراده و فعاليت و كوشش افراد بستگى دارد البته خداى تعالى در دنيا و آخرت يك سرى مزيتهائى براى سادات در نظر گرفته امّا يك سيد با همه اين مزيتها مىتواند دشمن خدا بشود و يك سيد ديگر با همه اين مزيتها ولى خدا و يا غير سادات بعضىشان با اين كه مزيت خاصى ندارند خودشان را به مقام ولى خدا مىرسانند مثل سلمان فارسى كه سيد نبود امّا در مرحله دهم از ايمان بود.
لذا چه در دنيا چه در برزخ و چه در قيامت پيشرفت و يا پسرفت بستگى به جدّيّت و اراده و كوشش داشتن و يا نداشتن افراد دارد.
چه كار كنيم كه به سرنوشت بلعم باعورا كه مقاماتى هم نزد خداداشت امّا تنزل پيدا كرد دچار نشويم و براى هميشه در زمره بندگان حقيقى خداى تعالى قرار گيريم؟
به تزكيه نفس و پاكى روح اهميت بدهيد تا زمانى كه در انسان هواى نفس باشد هر لحظه ممكن است به سرنوشت بلعم باعورا دچار شود.
درحديثى كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: اگر كسى دو روزش با هم مساوى بود و پيشرفت نكرد مغبون است آيا اين كار گناه است؟
خير گناه نيست امّا خسارت ديده است و از رحمت خدا دور مىشود.
اگر بخواهيم با اولياء خدا خصوصى و نزديك شويم منظورم اين است كه انسان مورد اعتماد و محرم اسرار اولياء خدا بشود چه عملى بايد انجام دهيم؟
با جديت نشان دادن و تلاش و كوشش براى ايجاد ظرفيت در خود براى تقرّب به اولياء الهى، دراصحاب حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام كميل تقريبا جزء اصحاب عام آن حضرت بوده و ابوذر جزء اصحاب خاص و سلمان فارسى جزء اصحاب خاص الخاص و مورد اعتماد و صاحب سرّ آن حضرت بوده است همه ما ان شاء اللّه بايد مانند سلمان به آن مقام برسيم.
در كتاب در محضر قرآن جلد اول فرموده بوديد در قوم بنى اسرائيل هر كه بين الطلوعين مىخوابيد ديگر از مائدههاى آسمانى بىنصيب مىماند.
آيا اين مسأله دلالت بر اين دارد كه اگر ما بين الطلوعين بخوابيم ديگر از روزى مادى و معنوى محروم مىشويم؟
بله النَّوْمُ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ يُورِثُ الْفَقْر(1)امام سجاد عليهالسلام فرمودند: لَا تَنَامَنَّ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ فَإِنِّى أَكْرَهُهَا لَكَ إِنَّ اللَّهَ يُقَسِّمُ فِى ذَلِكَ الْوَقْتِ أَرْزَاقَ الْعِبَادِ.(2)
اين كه فرموديد چهار ملك از ملائكه ديگر مقربترند آنها عبارتند از: جبرائيل، ميكائيل، اسرافيل و عزرائيل كه از ميان اينها جبرائيل از همه برتر و مقربتر است.
علت تقرب اينها از ديگر ملائكه چيست و چرا جبرائيل از بقيه مقربتر است چيست؟
جديت و قرابتشان با اولياء خدا كه منظور ائمه اطهار عليهمالسلام اند بيشتر از ديگر ملائكه بوده است.
فردى كه در مرحله استقامت است يكى از علائمش اين است كه ملائكه بر او نازل مىشوند اگر اين شخص ملائكه را نبيند مشكل كارش در كجاست در صورتى كه مؤمنين با ملائكه در تماسند و اين براى آنها يك كار عادى است خواهشمندم كمى توضيح بفرمائيد؟
آن چه در آيه قرآن آمده اين است كه خداى تعالى مىفرمايد: إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.(1)يعنى: قطعا كسانى كه مىگويند مربى ما خداست و سپس بر روى مسائلى كه از ناحيه خداى تعالى براى تربيت آنها رسيده است استقامت مىكنند بر چنين اشخاصى ملائكه نازل مىشوند و به آنها مىگويند نترسيد و محزون نشويد و بشارت بهشت را به چنين مؤمنينى مىدهند.
در اين آيه خداى تعالى فرموده ملائكه بر آنها نازل مىشوند و نفرموده كه آنهاملائكه را مىبينند ملائكه را بايد از آثارشان ديد از توفيقاتى كه در كار مؤمنان مىافتد البته من نمىخواهم منكر ديدن ملائكه با چشم سر بشوم به جهت اين كه وقتى به تاريخ و مهمتر از آن به قرآن مجيد رجوع مىكنيم از بعضى اولياء خدا گرفته تا اراذل و اوباش همه و همه ملائكه را با چشم سر ديدهاند.
پيامبران الهى مانند حضرت ابراهيم ملائكه را ديدهاند و با ملائكه نيز هم كلام شدهاند وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهيمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ
1) -سوره: فصلت آيه: 30.
ِعِجْلٍ حَنيذٍ.(1)
حضرت مريم با اين كه پيامبر نيست ملائكه را ديد و با ملائكه صحبت كرد و ملك نيز با ايشان صحبت كرد، إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجيهاً فِى الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبينَ.(2)
قوم حضرت لوط با اين كه انسانهاى اراذل و اوباشى بودند ملائكه را ديدند و حتىبراى انجام عمل نامشروع به دنبال ملائكه افتادند وَ لَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطًا سىِءَبهِِمْ وَ ضَاقَ بهِِمْ ذَرْعًا وَ قَالَ هَذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ * وَ جَاءَهُ قَوْمُهُ يهُْرَعُونَ إِلَيْهِ وَ مِن قَبْلُ كاَنُواْ يَعْمَلُونَ السَّي¨َِّاتِ قَالَ يَاقَوْمِ هَؤلَاءِ بَنَاتىِ هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُواْ اللَّهَ وَ لَا تخُْزُونِ فىِ ضَيْفِى أَ لَيْسَ مِنكمُْ رَجُلٌ رَّشِيدٌ * قَالُواْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فىِ بَنَاتِكَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِيدُ.(3)
لذا من منكر ديدن ملائكه با چشم سر نيستم امّا آن چه اين آيه مىفرمايد: در مورد نزول ملائكه بر مؤمنين است و ربطى به ديدن و يا نديدن ملائكه ندارد.
بعضى فكر مىكنند ديدن ملائكه خيلى مهم است در صورتى كه اگر حقيقت امر را درك مىكرديم متوجه مىشديم ديدن يا نديدن ملائكه خيلى مهم نيست. اگر به ما بگويند فلانى ملائكه را مىبيند خيلى ذوق زده مىشويم و فكر مىكنيم كسى كه ملك را ببيند كار مهمى كرده است.
ملائكه خدمتگذاران ما هستند إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّينَا(4)در كجاى دنيا ديدهايد افراد از ديدن خدمتگذاران خود ذوق و شوق كنند بلكه برعكس
خدمتگذاران با ديدن اربابشان خوشحال مىشوند و شوق و ذوق مىكنند.
يك مثال براى تقريب اذهان اگر شما يك خدمتكار در منزل داشته باشيد و يك سرى كارها را به عنوان وظيفه به او محول كرده باشيد و شما در روز ببينيد تمام كارهائى كه به او محول شده انجام شده مثلاً نظافت منزل بوده، شستن لباسها بوده و مثلاً گفتهايد هر روز بعد از ظهربا ميوه و چاى و شربت از شما پذيرائى كند.
شما وارد منزل مىشويد مىبينيد منزل تميز است و نظافت شده، لباسها شسته شده و اتو خورده و بر چوب لباسى آويزان است و يك ديس ميوه و چاى و شيرينى هم روى ميز شما قرار دارد ولى خدمتكار را نمىبينيد مثلاً او در جاى ديگر در حال كار كردن است در اين جا كدام عاقل هست كه بهانه بگيرد كه من خدمتكارم را مىخواهم ببينم.
هيچ عاقلى چنين نمىگويد بلكه وقتى از نشانهها متوجه مىشود كه خدمتكار وظايفش را به نحو احسن انجام داده خوشحال مىشود و از قرائن متوجه مىشود كه امروز خدمتكار وظايفش انجام داده يا نداده است.
با اين كه در طول تاريخ عدهاى موفق شدهاند با چشم سر ملائكه را ببينند و با آنها هم كلام شوند و من و شما نيز ممكن است چنين توفيقى نصيبمان بشود امّا هيچ گاه نبايد دنبال ظواهر باشيم بلكه بايد نزول ملائكه را از آثارشان بفهميم و ديدن و نديدن ملائكه موضوعيتى ندارد و براى ما هم نبايد خيلى مهم باشد حال اگر كسى ملائكه را ديد خوشا به حالش و اگر نديد ولى از آثارش متوجه نزول و حضورشان بود نيز مجددا خوشا به حالش.
آيا موقعيت اجتماعى اشخاص در تقربشان به درگاه ائمه و اولياء الهى موثر است يا خير؟
به عنوان مثال آيا جناب حبيب ابن مظاهر كه بزرگ يك قوم است در نزد سيدالشهداء عليهالسلام از جون، غلام سياه آن حضرت با ارزشتر و نزديكتر به ايشان است؟
در هر ارگان و يا جماعتى كه شما در نظر داشته باشيد يك سرى معيارهائى براى تفوّق و برترى دارند مثلاً در ارتشهاى دنيا يك سرى قوسى شكل و ستاره شكل معيار برترىشان هست يعنى هر كس آموزش بيشترى ديد و درس بيشترى خواند ستاره بيشترى به او مىدهند و هر كه ستاره بيشترى روى دوشش داشت چنين شخصى از كسى كه كمتر ماه و ستاره دارد ارزشش بيشتر است و او كه كمتر دارد بايد اين را احترام كند و در هر جماعتى همينگونه است.
امّا در دين مقدس اسلام معيار برترى و تفوّق دو چيز است و لاغير آن هم علم و تقوا است لذا اگر خواستيم اولياء خدا و بزرگان دين را تشخيص بدهيم به اين كه آيا طىالارض دارد يا نه نيست، به اين كه آيا ذهن افراد را مىخواند يا نه نيست، به اين كه آيا غيب مىگويد يا نه نيست خيلىها شيطان مجسم هستند امّا همه مسائل فوق را ازناحيه شيطان كسب كردهاند.
بنابراين در دين مقدس اسلام ملاك برترى به علم و تقوا است پس هر شخصى را كه خواستيم بفهميم كه چقدر به خداى تعالى نزديك است، آيا در صراط مستقيم هست يا نه بايد توجه كنيم ببينيم علمش و تقوايش چقدر است بسته به ميزان اين دو از مقام بالاترى نيز برخوردار است يعنى هر كس هر چقدر اين دو در او بيشتر بود مقامش بالاتر است.
خداى تعالى مىفرمايد: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ (1)و يا در جاى ديگر مىفرمايد: قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ.(2)
امام صادق عليهالسلام از قول پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: فَضْلُ الْعَالِمِ عَلَى الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلَى سَائِرِ النُّجُومِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ وَ إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ(3)و همچنين روايات زياد ديگرى كه در فضل علم و تقوا آمده است لذا معيار برترى و بزرگى در دين مقدس اسلام همين علم و تقوا است.
ان شاء اللّه در زمانى كه امام عصر«ارواحنا فداه»تشريف بياورند ارگانهاى نظامى ديگر ارزش و برترىشان به ماه و ستاره نخواهد بود بلكه در سپاه و ارتش حضرت هر كسى كه علم و تقوايش بيشتر از ديگرى بود همان برتر و بزرگتر است و همه نظاميانى كه رتبه علمى و تقوائىشان پائينتر است بايد او را احترام كنند و در همه دنيا درزمان
ظهور ملاك همين دو مساله مىشود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با اين كه افرادى وجود داشتند كه خيلى ادعايشان مىشد امّا اسامه كه به قول آنها جوان نورسى بود به خاطر اين كه علم و تقواى اسامه خيلى بيشتر از همه آن فرماندهانى بود كه ادعايشان مىشد لذا پيامبر همين جوان هر چند در ظاهر
نورس بود را فرمانده قرار داد.
بنابراين در نزد حضرت سيد الشهداء عليهالسلام حبيب و غير حبيب، غلام و غير غلام فرقى ندارد حضرت به علم و تقواى افراد نگاه مىكنند.
ولكن مطلبى كه تذكرش به جا است اين است كه درست است از ناحيه خدا و ائمه اطهارعليهمالسلام هر كه علم و تقواى بيشترى داشت مافوق است و برترى دارد امّا از طرف خودمان كه حساب كنيم البته كسانى كه موقعيت دارند امكان خدمتگذارى بيشترى دارند، بيشتر مىتوانند خود را مقرب كنند.
مثلاً بزرگ يك قوم اگر كوچكترين اشارهاى بكند يك جماعتى را به خدمت امام
عليهالسلام جهت خدمت گذارى مىآورد امّا كسى كه چنين موقعيتى ندارد خيلى زرنگ باشد تنها خودش مىتواند بيايد.
كسى كه از نظر مالى متمكن است مىتواند بسيارانفاق كند و باعث رشد و پيشرفت براى روحش بشود امّا كسى كه تنگدست است نمىتواند.
لذا ازطرف خودمان اگرحساب كنيم كسانى كه موقعيت دارند اگرازموقعيتشان خوب و در صراط مستقيم استفاده كنند البته خيلى باعث پيشرفتشان مىشود ولى كلّيت ندارد چون درزمان حضرت سيد الشهداء
عليهالسلام خيلىها بزرگ قوم و قبيله بودند امّا كوچكترين اقدامى جهت يارى كردن امام زمانشان حضرت سيد الشهداء عليهالسلام نكردند يا همين الآن خيلىها ثروتمند هستند امّا كوچكترين انفاقى در راه خدانمىكنند.
فراموش نشود اين مساله منوط به اين است كه افراد از موقعيتشان به نفع روح شان استفاده كنند وگرنه در واقعه عاشوراى سال 61 هجرى سليمان بن صرد خزاعى هم صاحب موقعيت بالائى بود اما... .
چه عواملى دست به دست هم مىدهند كه فردى متوجه ارزشها شود؟ و همچنين اين مسأله نسبت به فردى كه در كنار اولياء خدا هست چگونه مىتواند باشد؟ خواهش مىكنم اگر امكانش هست بيشتر توضيح بفرمائيد؟
انسان بايد جهل را از خود دور كند و خودش را عالم قرار دهد شخصى كه عالم است مىداند چه چيزى ارزش دارد و چه چيزى ندارد بچه كوچك تا وقتى فهم ندارد فرق بين يك تيكه كاغذ باطله با يك چك سفيد امضاء را نمىداند و چه بسا گاهى كاغذ باطله را بيشتر از چك سفيد امضاء دوست داشته باشد امّا به مجرد اين كه كمى بزرگتر شد و فهمش بالا رفت متوجه ارزش چك سفيد امضاء مىشود لذا در آن موقع هيچ گاه با كاغذ باطله آن را عوض نمىكند.
با توجه به فرمايشات ارزشمند شما كه فرموديد ملاك ولى خدا بودن به علم و تقواى هر فرد است آيا اين تقوا در اولياء خدا همان عصمت نيست؟ همچنين آيا شخصى كه جزء اولياء خدا قرار مىگيرد بايد همه موارد عصمت از گناه و خطا واشتباه و سهو و نسيان را پيدا كرده باشد؟
خير عصمت با تقوا فرق دارد عصمت مرحله بالاترى از تقوا است، از شخصى كه عصمت از گناه پيدا كند اگر ديگر شرايطش هم در خود ايجاد كرده باشد ولى خدا
مىگويند امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: إِنَّ الْمُؤمِنَ وَلِيُّ اللَّه(1)تا اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام كه عصمت مطلقه يعنى عصمت از جهل دارند كه شهادت مىدهيم أَشْهَدُ
أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ اللَّهِ.
استاد عزيزم (جانم به فدايش) سر درس به من و ديگر شاگردانش تعليم فرمودند كه ما به غير از چهارده معصوم عليهمالسلام معصومهاى ديگرى هم داريم و فرقشان با اين چهارده نفر اين است كه اين چهارده نفر عصمت مطلقه يعنى عصمت از گناه و خطا و نسيان و همچنين جهل و نادانى دارند امّا ديگر معصومين ممكن است فقط عصمت از گناه و يا نهايت عصمت از خطا و اشتباه داشته باشند.
قرآن مجيد نيز ما را به داشتن عصمت فرا خوانده است آنجا كه مىفرمايد: وَ
اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً(2)و يا در جاى ديگر مىفرمايد: وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصيرُ.(3)
لذا به اعتقاد شيعه پيامبران الهى معصوم بودهاند چون اگر معتقد شديم كه يكپيامبر گناه مىكند و يا خطا و اشتباه از او سر مىزند حجيتش از بين مىرود و مردم نمىتوانند به وى و دستورات و اعمالش اعتماد داشته باشند پس يك پيامبر بايد لااقل از گناه معصوم باشد بعضى از فرزندان و اصحاب ائمه اطهار عليهمالسلام معصوم بودهاندنستجير باللّه كدام يك از شما احتمال مىدهيد زبانم لال حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام گناه كار بوده باشد؟ حضرت زينب كبرى عليهاالسلام همين طور، فاطمه دختر موسى بن جعفرعليهالسلام آن قدر عصمت داشت كه معروف و مشهور شد به فاطمه معصومه عليهاالسلام.
در حديثى امام على عليهالسلام مىفرمايند: إِنَّ أَوْضَعَ الْعِلْمِ مَا وَقَفَ عَلَى اللِّسَانِ وَ أَرْفَعَهُ مَا ظَهَرَ فِى الْجَوَارِحِ وَ الْأَرْكَانِ پستترين علم آن است كه بر سر زبان است و برترين علم آن است كه در ميان دل و جان است. منظور امام در اين روايت از بر سر زبان بودن علم چيست؟
آيا منظور اين است كه نبايد علم از طرف هر كسى بيان شود يا مطلب ديگرى منظور است؟
منظور اين است كه اگر كسى علمى داشت و خودش به آن عمل نكرد اين علم برايش مفيد نبوده است و چيزى كه به درد انسان نخورد پست است مَنْ لَمْ يَعْمَلْ بِالْعِلْمِ كَانَ حُجَّةً عَلَيْهِ وَ وَبَالًا (1)امّا كسى كه علمى دارد كه خودش عامل به علمش هست و آنعلم در اركان و جوارحش جارى است چنين علمى چون براى صاحبش مفيد هست برترين علم است فَإِنَّ الْعِلْمَ إِذَا لَمْ يُعْمَلْ بِهِ لَمْ يَزْدَدْ صَاحِبُهُ إِلَّا كُفْراً وَ لَمْ يَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلَّا بُعْداً.(2)
اگر يك نفر علم زيادى داشته باشد و تقوايش كم باشد و ديگرى تقواى بسيار بالايىداشته امّا علمش كمتر باشد در اعتقادات و برخوردهايمان بايد كدام يك را بيشتر احترام كنيم؟
كسى كه علم داشته باشد از محالات است كه تقوا نداشته باشد نهايتا ما اشتباها فكر مىكنيم او عالم است تنها و تنها كسى احترام دارد و انسان است كه تقوا داشته باشد پس افراد دو دستهاند يا اهل تقوا هستند و علم كمى دارند و يا اهل تقوا هستند و عالم نيزهستند آن كسى كه هم تقوا دارد و هم عالم است طبعا احترامش بيشتر از كسى است كه فقط تقوا دارد فَضْلُ الْعَالِمِ عَلَى الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلَى سَائِرِ النُّجُومِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ وَ إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاء(1)دسته سومى وجود ندارد مگر اين كه آنها را از دائره انسانيت خارجشان بدانيم فرد بىتقوا انسان نيست بلكه از حيوان هم پستتر است خداى تعالى درباره فرد بىتقوا مىفرمايد: أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَل.(2)
با توجه به اين كه خانمها فطرتا داراى روحيه ربوبيت هستند چگونه مىتوانند اين روحيه را كه در دنيا از دست دادهاند دوباره بياد آورند؟
اين روحيه را از دست نمىدهند براى تقويت اين روحيه بايد علم خويش را بالا برده و همچنين صفات رذيله را با كمك يك ولى خداى مربى از روح خويش پاك كنند.
درروايتى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ أَنْ يُؤخَذَ
بِرُخَصِهِ كَمَا يُحِبُّ أَنْ يُؤخَذَ بِعَزَائِمِهِ اگر ممكن است در رابطه با اين آزاد بودن قدرى توضيح بفرماييد؟ همچنين چگونه مىتوانيم در عين اين آزاد بودن خواست و نظر خداى تعالى و اوليائش عملى كنيم؟
آزاد بودن مطلق اصلا معنا ندارد در دنيا هر شخصى كه تصور كنيد در اين رابطه از سه حالت خارج نيست، يا بنده خداى تعالى است، يا بنده شيطان و يا بنده هواى نفس است و چهارمى ندارد لذا همه بندهاند.
و اين كه در روايت مىفرمايد: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ أَنْ يُؤخَذَ بِرُخَصِهِ همين هم در اثر عبوديت است يعنى چون خداى تعالى اجازه فرموده كه در اين جا من خودم تصميم بگيرم و آزاد باشم من الآن خودم تصميم مىگيرم امّا اگر خداى تعالى اين اجازه را نداده بود من نيز تصميمى نمىگرفتم.
مثلاً خداى تعالى اجازه نداده كه شما اگر دوست داشتيد نماز صبح را بخوانيد اگر دوست نداشتيد نخوانيد و يا به شما اجازه نداده كه اگر دوست داشتيد شراب بخوريد بلكه نماز را حتما بايد بخوانيد و شراب را هم حتما نبايد بخوريد امّا مثلاً سيب را به شما اجازه داده كه خودتان تصميم بگيريد كه آيا بخوريد و يا نخوريد و يا اگر خواستيدبخوريد چه وقت و چه اندازه بخوريد حالا اگر خداى تعالى براى خوردن سيب حكم
خاصّى صادر كرده بود تمام مسلمانان طبق همان حكم سيب مىخوردند پس همين آزادى هم منظور در چهار چوب احكام و قوانين شرع است نه اين كه ديگر ما آزاديم و خودسر مىتوانيم جلو برويم.
مثلاً در خوردن همان سيب با اين كه آزاد هستيم امّا اگر براىمان ضرر جدى داشت خوردن سيب نيز براى ما حرام مىشود پس مىبينيم اين آزادى بىحساب و كتاب هم نيست و براى خود اصولى دارد.
چه چيزى باعث مىشود كه تمامى اعمال و عبادات انسان مورد قبول خداى تعالى و اوليائش واقع شود؟ مانند حضرت ابراهيم عليهالسلام كه پس از ساخت خانه كعبه بيان كردند ربنا تقبل منا و خداوند هم از ايشان قبول كرد؟
در مقابل خداى تعالى و اوليائش تسليم محض باشيد مسلمان يعنى شخصى كه تسليم اوامر خداى تعالى و اوليائش مىباشد خداى تعالى مىفرمايد: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ.(1)و يا در جاى ديگرفرمايد: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَافَّه.(2)
چگونه يك فرد مىتواند به هر نحوهاى كه شده و از دستش بر مىآيد تابع اولياء خدا باشد؟ و اين تابع بودن چگونه حاصل مىگردد؟
اين گونه حاصل مىشود:
اولياء خدا كه در اين سؤال منظور اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هستند الگوى مادى و معنوى براى بشريت هستند لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (1)بنابراين بايد هر گونه كه آن بزرگواران زندگى كردهاند ما هم همان گونه زندگى كنيم به هر چه ما
را امر كردهاند انجام دهيم و از هر چه نهى مان كردهاند بپرهيزيم و به طور كلى براى تك تك اعمالمان دليلى محكم داشته باشيم كه طبق دأب و رويه و سخنان اولياء الهى بوده است.
چرا در حالات بعضى از انبياء و بزرگان همچون حضرت زكريا و... داريم كه از خداوند تقاضاى داشتن فرزند داشتهاند آيا اين از مقام تسليم به دور نيست؟ چون اگر خداوند صلاح مىدانست فرزندى به آنها عطا مىكرد؟
استاد عزيزم كه (جانم به فدايش)، روزى فرمودند: يك جملهاى است كه در روايات نيست امّا از ناحيه بزرگان است و بسيار جمله خوب و حكيمانهاى است و آناين كه فرمودهاند: الدعا من التسليم يعنى دعا كردن خودش نشانه تسليم بودن است دعا كردن مستحب است و خود خداى تعالى فرموده دعا كنيد تا من شما را اجابت كنم ادْعُونى أَسْتَجِبْ لَكُمْ (2)بزرگان نيز به محضر پروردگار دعا مىكنند امّا بعد از دعا ديگر
تسليم هستند يعنى مانند ما نيستند كه اگر دعا كرديم توقع اجابت نيز داريم بزرگان دعامىكنند و اجابتش را به مصلحت پروردگار مىدانند يعنى اگر حوائجشان به آنها داده شد فبها و اگر هم داده نشد باز معتقدند دعايشان مستجاب شده و اجابتش به همين ندادن است چون به هر جهت صلاحشان نبوده پس خدا هم اجابتشان نموده و چيزى كه به صلاحشان نبوده به آنها نداده است.
آيا ايمانى كه قبل از تزكيه نفس در روح ما بايد بوجود مىآيد با ايمانى كه بعد از پاك شدن رذائل روحى در ما به وجود مىآيد و مستقر مىشود با هم فرق و تفاوت دارند؟ يا در واقع يكى هستند؟
ايمان مستقر داريم و ايمان مستودع، معمولا بعد از پاكى نفس از خبائث انسان ايمان مستقر پيدا مىكند الْمُسْتَقَرُّ الْإِيمَانُ الثَّابِتُ وَ الْمُسْتَوْدَعُ الْمُعَارُ.(1)
ببخشيد من اولين بار است كه كلمه ايمان مستودع را در سؤال قبليم از شما بزرگوار مىشنونم آيا مىتوانم تقاضائى از محضر شما داشته باشم كه بفرمائيد اين ايمان به چه معناست؟
ايمانى كه در وجود انسان مستقر نيست گاهى هست و گاهى نيست يعنى ايمانى كه كم و زياد مىشود را مستودع مىگويند امّا انسان پس از تزكيه نفس كامل، ايمانش مستقر مىشود و ديگر كم و زياد نمىشود.
1) -بحارالأنوار جلد: 66 صفحه: 223.
آيا تفاوتى ميان دو صفت قدر دانى و شكر وجود دارد يعنى شخص قدردان همان شخص شاكر است يا خير؟
قدر دان بودن مقدمه ايست براى شاكر بودن يعنى كسى اهل تشكر كردن است كه اول قدر دان باشد.
اگر شخصى با توسل به اولياء خدا مرض روحى و يا مشكلش برطرف بشود، چگونه مىتواند از آن ولى خدا قدر دانى كند؟ به طور كلى انسان چگونه مىتواند قدر دان خداى تعالى و اولياء عزيزش باشد؟
اين سؤال مبهم پرسيده شده چرا كه معلوم نيست آن ولى خدا در قيد حيات است يا از دنيا رفته؛ منظور قدر دانى مادى است يا معنوى امّا على كل حال:
اگر آن ولى خدا در قيد حيات است و منظور قدر دانى مادى است مطابق با وضعمالىخويش هديهاى براى ايشان تهيه كنيد چون اين كار خود نوعى ابراز محبت است و اثرات مفيدى دارد اگر آن ولى خدا از دنيا رفته و منظور قدر دانى مادى است مطابق با
وضع مالى خويش پول در مرقدش بياندازيد و يا به فرزندان و نوادگانش هديه بدهيد اگر هم منظورتان قدردانى مادى نيست بهترين قدردانى از اولياء خدا چه آن اولياء خدائى كه در قيد حيات هستند و چه آن اولياء خدائى كه از دنيا رفتهاند اين است كه درصراط مستقيم حركت كنيم و از گناه و معاصى پروردگار بپرهيزيم و اعتقادات صحيحى داشته باشيم شُكْرُ النِّعْمَةِ اجْتِنَابُ الَْمحَارِم.(1)
1) -الكافى جلد: 2 صفحه: 95.
وقتى انسان در اعمال و يا در اموراتش دقيق مىشود مىبيند كوتاهى هايى در طول روز داشته و يا از روى غفلت مرتكب گناهانى هم شده امّا بعضا توفيق خواندن نماز شب هم دارد اين مسأله چگونه است؟
خداى تعالى مهربان است و توفيقش را نگرفته تا شايد به بركت شب زنده داريش دست از خطاها و گناهانش بكشد امّا اگر طول بكشد و دست از خطا و اشتباهش برندارد ممكن است خداى تعالى نيز توفيقش را سلب كند.
ببخشيد اگر وضعيتى عكس سؤال قبل براى شخصى اتفاق بيفتد مثلاً انسان مناجات و انس با خداى تعالى را بسيار دوست داشته باشد و از نماز شب لذت ببرد در طول روز هم سعى و تلاشش اين باشد كه مرتكب گناهان و كوتاهىها نشود امّا نيمه شب به سختى براى نماز شببيدار مىشود مشكل از كجاست؟ چرا كه اين موضوع من را بسيار نگران كرده است؟
اگر مربوط به كم توفيقى نباشد مربوط به تنبلى و دير خوابيدن و يا پرخورى در شب است چون بدن انسان به گونه ايست كه بايد آن گونه كه اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام فرمودهاند كه يك سوم شكم غذا و يك سوم آب و يك سوم هوا باشد فَإِذَا أَكَلَ أَحَدُكُمْ طَعَاماً فَلْيَجْعَلْ ثُلُثَ بَطْنِهِ لِلطَّعَامِ وَ ثُلُثَ بَطْنِهِ لِلشَّرَابِ وَ ثُلُثَ بَطْنِهِ لِلنَّفَسِ(1)و يا اين كه فرمودهاند تا وقتى گرسنه نشدهايد غذا نخوريد و وقتى هنوز اشتهاء داريد دست از غذا بكشيد فَإِيَّاكَ أَنْ تَأْكُلَ مَا لَا تَشْتَهِيهِ فَإِنَّهُ يُورِثُ الْحِمَاقَةَ وَ الْبُلْهَ وَ لَا تَأْكُلْ إِلَّا عِنْدَ الْجُوعِ(2)اگر اين مسائل رعايت نشود چون تنظيم بدن از بين مىرود لذا نيمه شب نمىتوانيم به راحتى از خواب برخيزيم.
ديرخوابيدن نيز مهم است چون بدن ما نياز به استراحت دارد اگر شب تا دير موقع نخوابيم طبعا بدن ما كشش و توانايى اين كه در نيمه شب به راحتى از خواب بيدار شويم را نخواهد داشت، تنبلى نيز مؤر است چون اگر شخصى همه اين موارد را رعايت كند امّا در نيمه شب تنبلى كند و اراده نكند نفس هم كه راحت طلب است و دوست دارد بخوابد شيطان هم به قدرى كه از تهجد و شب زنده دارى يك مؤن و يا مؤنه ترس و واهمه دارد از هيچ چيز ديگر اين قدر نمىترسد چون تهجد و شب زنده دارى انسان را به يك مقاماتى مىرساند كه باورش براى افراد بىايمان سخت است لذاشيطان هم نمىگذارد در اين جا ما بايد يك ارادهاى از خود نشان دهيم كه هم با نفس و هم با شيطان درگير شويم و موفق هم بشويم.
روايتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده كه ايشان فرمودهاند: سه چيز از دنياى شما مورد پسند من است: بوى خوش، زنان و نور ديدگان من در نماز است منظور از نور ديدگان من در نماز چيست؟
يعنى نماز نور چشم من است انسان وقتى به چيزى علاقه شديدى دارد مىگويد فلان چيز را اندازه چشمانم دوست دارم شايد منظور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همين بوده است.
در وبلاگ شخصىتان حضرتعالى فرموده بوديد هر چه انسان بخواهد خود را به امام عصر «ارواحنا فداه»نزديكتر كند بايد شرايط بيشترى در خود ايجاد كند و يكى از آن شرايط فرموده بوديد اين است كه حدّ خودمان را بشناسيم، هر فردى چگونه مىتواند حد خود را بشناسد؟
هر شخصى با صداقت مىتواند حد خود را بشناسد مثلاً اگر كسى پاك نيست يعنى صفات رذيله در روحش وجود دارد چنين شخصى خودش بهتر از هر شخص ديگر مىداند كه روحش آلوده به مثلاً حسادت است لذا حق اين كه اداى افراد پاك و وارسته بيرون بياورد ندارد اگر كسى يك صفت رذيله داشته باشد خودش حتى بهتر از استاد و مربى واقف به صفت رذيله خويش است لذا به جاى اين كه اداى اولياء الهى را بيرون بياوريم بايد بنشينيم و يك فكرى براى تزكيه صفات رذيلهمان بكنيم شاعر مىگويد:
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزاف ***مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى
چه موانعى باعث مىشود كه يك شخص قادر به درك محضرحضرت ولىعصر«ارواحنا فداه»و ديدن ملكوت عالم و ملائكه نشود؟
در مرحله اول انجام گناه در مرحله دوم انجام مكروهات در مرحله سوم داشتن صفات رذيله، امام عصر «ارواحنا فداه»خودشان مىفرمايند: وَ لَوْ أَنَّ أَشْيَاعَنَا وَفَّقَهُمُ اللَّهُ لِطَاعَتِهِ عَلَى اجْتَِماعٍ مِنَ الْقُلُوبِ فِى الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ عَلَيْهِمْ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الُْيمْنُ بِلِقَائِنَا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعَادَةُ بِمُشَاهَدَتِنَا عَلَى حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَ صِدْقِهَا مِنْهُمْ بِنَا فَمَا يَحْبِسُنَا عَنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَكْرَهُهُ وَ لَا نُؤثِرُهُ مِنْهُم.(1)
همچنين ممكن است خداى تعالى نخواسته باشد، يعنى يك شخص هر چند خود را جزء اولياء خدا كرده باشد امّا خواست خدا بر اين باشد كه اين شخص حضرت را نبيند ملائكه و همچنين ملكوت را نبيند.
ديدن ملكوت و ملائكه با نديدنش هيچ فرقى ندارد ملاك علم و تقواى انسان است ممكن است دو ولى خدا با هم مقامشان يكسان باشد امّا يكى از نظر ظاهرى خيلى چيزها ببيند و ديگرى هيچ نبيند اين كه عرض كردم از نظر ظاهر چون اولياء خدا حتى خداى تعالى را هم مىبينند چه رسد به ملائكه كه مخلوق خدا هستند حضرت اميرعليهالسلام فرمودند: من خدائى را كه نديده باشم عبادت نمىكنم مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ (2)
پس از گذراندن چه مراحلى و چگونه ظهور شخصى براى فرد رخ مىدهد؟
بعد از اين كه انسان تقوايش را حفظ نمود و اين روحيه ملكهاش شد اكثر مزايائى كه درزمان حضور امام زمان «ارواحنا فداه»براى افراد هست به صورت خصوصى براى چنين شخصى خواهد بود مثلاً در زمان حضور امام زمان «ارواحنا فداه»مردم در صراط مستقيم حركت مىكنند چنين شخصى هم اگر چه در زمان غيبت است امّا به خاطر حفظ تقوا در صراط مستقيم حركت مىكند و يا در زمان حضور امام عليهالسلام مردم از علم بالائى برخوردار خواهند بود چنين شخصى نيز با اين كه در زمان غيبت به سر مىبرد امّا خداى تعالى علم بالائى به وى عنايت مىفرمايد: و خلاصه منظور ازظهور شخصى اين نيست كه ما به طور خصوصى به منزل آن حضرت برويم چون زمان غيبت است و راه ارتباط حضورى تقريبا بسته شده است البته من مانند بعضى از بىخردان، منكر تشرفات نيستم كه بخواهم بگويم نمىشود خدمت حضرت رسيد خيلى از بزرگان و حتى غير بزرگان و مردم عوام حتى اهل سنت و يهود و نصارا خدمت آن حضرت رسيده و كسب فيض كرده و كتابها در اين باره نوشته شده است حتى بعضى از اصحاب خاص آن حضرت مثلاً همان سيصد و سيزده نفرى كه كسى در وجودشان شك و شبههاى ندارد در همين زمان كه زمان غيبت است حضورى خدمت حضرت مىرسند و ممكن است حضرت مأموريتهائى هم به آنها بدهند امّا اين كه همه مردم يا اكثر مردم بتوانند اين گونه با حضرت در ارتباط باشند ممكن نيست چون اگر چنين باشد ديگر غيبت نيست بلكه ظهور شده است.
افرادى كه با امام زمان عليهالسلام درارتباط هستند و حضرت به آنها مأموريتهائى مىدهند چه خصوصيت و ويژگى دارند؟
حلواى لن ترانى تا نخورى ندانى ظاهرا در هر زمان عدهاى از افراد پاك و مهذب در خدمت آن حضرت و تحت تربيت ايشان هستند و تعداد آنها نيز 313 نفر گفتهاند و ممكن است بيشتر از اين تعداد نيز باشد اميدوارم با ظهور موفور السرور آن امام مهربان همه ما در خدمت آن بزگوار قرار بگيريم.
اين كه مىفرمايند: سنخيت روحى با امام زمان «ارواحنا فداه»برقرار كنيد به چه معناست؟
به اين معناست كه شما هم مانند ايشان بشويد يعنى سليقه شما، خواستههاى شما، زندگى شما، روحيات شما و خلاصه همه چيز شما از همان سنخ و جنسى باشد كه امام زمان «ارواحنا فداه»هستند. مثلاً آيا امام زمان شما سخى است يا نستجير باللّه بخيل شما نيز مثل امام زمانتان باشيد و... .
با توجه به آيه شريفه وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً و اين كه علماء و بزرگان علم اخلاق مىفرمايند: اگر شخصى با جديت قدم در مراحل تزكيه نفس بگذارد هر چند يك روز باشد كه وارد اين مراحل شده باشد اگر همان روز از دنيا رفت
خداى تعالى لطف مىكند و او را در بهشت برزخى و در كنار انبياء و صديقين و شهداء و صالحين قرار مىدهد.
حال اگرشخصى تازه امّا با جديت قدم در راه تزكيه نفس گذاشته باشد و قبل از اين كه به طور كامل روحش را از صفات رذيله پاك كند امام زمان «ارواحناه فداه»ظهور بفرمايند آيا ممكن است به اين شخص لطف شود و جزء ياران امام عصر «ارواحناه فداه»قرار بگيرد؟ زيرا در زيارت آل يس مىفرمايند: يَوْمَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْل يعنى ايمان آوردن در زمان ظهور نفعى ندارد، مگر اين كه از قبل ايمان داشته باشد؟
اميدواريم اين گونه باشد، ان شاء اللّه.
اينكه روز جمعه متعلق به امام عصر«ارواحنا فداه»و درآن روز ماميهمان آن حضرتيم اين ميهمانى به چه معنا و چگونه است؟
روز جمعه متعلق به امام عصر«ارواحنا فداه»است و ما ميهمان ايشان هستيم منظور ميهمانى روحى و معنوى است همان گونه كه در ماه مبارك رمضان ميهمان خداى تعالى هستيم هُوَ شَهْرٌ دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللَّه(1)همان طور نيز روز جمعه ميهمان امام عصر «ارواحنا فداه»هستيم.
1) - وسائلالشيعة جلد: 10 صفحه: 313.
به طور كلى ما نبايد از ائمه اطهار عليهمالسلام و انبياء الهى و اولياء خدا توقع ماديات داشته باشيم بلكه بايد از آنها انتظار مطالب علمى و روحى و معنوى داشته باشيم شاعر مىگويد:
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد نكن ***كه دوست خود روش بنده پرورى داند
امّا اين كه اگر هر كدام از ما بخواهيم به آنها محبتى كنيم مادى محبت مىكنيم مثلاً مورچه قسمتى از ران يك ملخ براى حضرت سليمان هديه مىبرد علتش آن است كه ما از جهت روحى و معنوى و علمى در مقابل آنها هيچ هستيم و نمىتوانيم از اين جهات به آنها نفعى برسانيم، درست است كه از جهت مادى نيز آنها خداى تعالى را دارند و نيازى به هيچ احد الناسى ندارند امّا ما چه كنيم.
قرآن مىفرمايد: يا أَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ.(1)
ما كه از جهت علمى در مقابل آنها هيچ هستيم چرا كه آنها معدن علم هستند وَمَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ وَ أُصُولَ الْكَرَمِ وَ قَادَةَ الْأُمَمِ وَ أَوْلِيَاءَ النِّعَمِ(2)از نظر روحى و معنوى هم هر چه داريم به بركت آنها داريم بِمُوَالاتِكُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِينِنَا وَ أَصْلَحَ مَا كَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْيَانَا وَ بِمُوَالاتِكُمْ تَمَّتِ الْكَلِمَةُ وَ عَظُمَتِ النِّعْمَةُ وَ ائْتَلَفَتِ الْفُرْقَةُ وَ بِمُوَالاتِكُمْ تُقْبَلُ الطَّاعَةُ الْمُفْتَرَضَة (3)پس چگونه محبت كنيم لذا ناچار هستيم از جهت مادى محبت كنيم شما ببينيد حضرت سليمان آن قدر از جهت مادى و قدرت متمكن بوده كه تا به امروز قدرت و اموالش معروف و مشهور است حتما همه شما مُلك سليمان را شنيدهايد امّا اين مورچه با محبت چگونه محبتش
را به آن حضرت ابراز كند.
لذا هر چند حضرت سليمان آن ملك خدادادى را دارد امّا مورچه متناسب با فكر و وضع مالى خويش قسمتى از ران يك ملخ را براى حضرت سليمان هديه مىبرد و هديهاش هم چون روى اخلاص و محبت قلبى بوده هر چند حضرت سليمان مثلاً يك سوم ران يك ملخ اصلا به هيچ دردش نمىخورد امّا از ايشان قبول مىكند چون ما بايد محبتهاىمان را هر طورى هست ابراز كنيم و انبياء و اولياء الهى هم اگر هدايا و محبتهاى ما را قبول مىكنند به همين جهت است كه ما محبتمان را ابراز كرده باشيم وگرنه خودشان نيازى ندارند حضرت امام صادق عليهالسلام زمانى كه بعضى از دوستانشان هديههائى براى ايشان آورده بودند به آنها فرمودند: من محتاج به هداياى شما نيستم،من در مدينه از همه مردم متموّلتر و ثروتمندتر هستم امّا علت قبول كردن اين هدايا ازشما آن است كه با قبول اين هدايا شما پاكيزه مىشويد يعنى به اين وسيله تزكيه نفسمىشويد سپس فرمودند: شنيدم از پدرم كه فرمودند: هر كس يك سال بر او بگذرد و از مال خود كم يا زياد ما را صله نرساند خداى تعالى روز قيامت به سوى او نظر نخواهد كرد.
چون اين را بدانيد هيچ عملى به اندازه ابراز محبت و هديه دادن به امام و ديگر اولياء الهى انسان را از گناهان پاك و به كمالات روحى نمىرساند مَا مِنْ شَيْءٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ إِخْرَاجِ الدِّرْهَمِ إِلَى الْإِمَامِ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَيَجْعَلُ لَهُ الدِّرْهَمَ فِى الْجَنَّةِ مِثْلَ جَبَلِ أُحُدٍ ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ مَنْ ذَا الَّذِى يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ ثُمَّ قَالَ هُوَ وَ اللَّهِ فِى صِلَةِ الْإِمَامِ خَاصَّةً.(1)
ببيند چقدر فرق مىكند كه با چه ديدى به قضايا بنگريم يك وقت هست فكر
1) -بحارالأنوار جلد: 24 صفحه: 279.
مىكنيم اين ولى خدا چقدر خوشحال شد كه فلان هديه به او داديم و يك وقت معرفتش داريم و مىفهميم اين شخص امام است، ولى خداست و مايحتاجش با خود خداست و خدا هم غنى مطلق است و هر چه اوليائش بخواهند به آنها عطا مىكند پس اگر از ما هديه قبول كردند هر چند به نظر خودمان هديه خيلى بزرگى باشد امّا در ديد اولياء خدا شايد هيچ باشد و ايشان فقط به جهت اين كه ما ابراز محبت خود كرده باشيم براى تزكيه شدن نفسمان است كه آن هديه را قبول مىكنند چون همه كسانى كه قصد خودسازى و تزكيه نفس دارند بايد دائما از اموال و دارائىهاى خويش هر كس متناسب با وسعش هدايائى به انبياء و اولياء الهى عليهمالسلام برسانند اين مطلب روايت دارد و من در كتاب در محضر قرآن رواياتش آورده و توضيح دادهام.
شما اگر به جريان مورچه و هديهاش به حضرت سليمان دقيق بشويد متوجه مىشويد كه چه عرض مىكنم.
لذا ما اگر محبتهايمان مادى است از ناچارىمان هست امّا اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام منبع علم و فيض هستند اولياء خدا به تبع آنها همين طورند لذا آنها محبت شان معنوى و علمى است و ما هم بايد همين گونه انتظار داشته باشيم نه اين كه وقتى مىگويند روز جمعه ميهمان حضرت هستيم منتظر باشيم تا يك نفر بيايد و دست ما را بگيرد و به منزل حضرت ببرد و حضرت هم يك پرس غذا براى ما تهيه كرده باشند و ما بخوريم و برگرديم.
آدرس روايتى كه حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام پوشيه مىزدند در كدام كتاب مىباشد آدرس روايت اگر ممكن هست لطف بفرمائيد؟ چون مىخواهم جواب ديگران در اين رابطه بدهم امّا متأسفانه منبع آن را پيدا نكردهام؟
اولا به غير از فقهاء و مجتهدين هيچ شخصى اجازه اين كه مستقيما بخواهد به روايت رجوع و يا استناد كند ندارد چون روايت ضعيف و صحيح و ثقه و غير ثقه مرسل و متواتر و... دارد و هر كدام از اينها كلى بحث دارد كه فقط فقيه متوجه مىشود.
مابقى مردم حتى روحانيون معظم اگر مجتهد نباشند فقط بايد از فتواى مراجع و علماء استفاده كنند.
امّا دلايل و روايات زيادى دال بر اين كه نه تنها خانم حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام بلكه ديگر خانمهاى مسلمان در زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و همچنين در زمان ديگر ائمه اطهارعليهمالسلام حجابشان پوشيه بوده داريم.
مثلاً در قسمتى از يك روايت مفصل حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام فرمايند: خَيْرٌ لِلنِّسَاءِ أَنْ لَا يَرَيْنَ الرِّجَالَ وَ لَا يَرَاهُنَّ الرِّجَالُ.
ترجمه آن روايت اين است:
حضرت على بن ابى طالب عليهالسلام مىفرمايد: در يكى از روزها با عدهاى از اصحاب
خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوديم، ايشان از اصحاب پرسيدند: چه مسألهاى براى زنان از همه چيز بهتر است؟
هيچ كس نتوانست پاسخ آن را بگويد. من بلافاصله به سوى حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام رفتم و سؤل رسول خدا صلىاللهعليهوآله را براى او مطرح كردم.
حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام فرمودند: بهترين چيز براى زنان آن است كه آنان مردان نامحرم را نبينند، و مردان نامحرم نيز آنها را نبينند.
حضرت على عليهالسلام مىفرمايد: بازگشتم و اين پاسخ را به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرضه داشتم. پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله فرمودند: اين پاسخ را از چه كسى آموختى؟ عرض كردم: از حضرت فاطمه زهراء، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: به درستى او پاره تن من است.
بنابراين اولاً حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام خودشان عامل به علومشان بودهاند و وقتى مسألهاى مىفرمايند: براى زنان بهترين چيز است خودشان نيز رعايت مىفرمودهاند ثانياً اگر زنى بخواهد به گونهاى زندگى كند كه نامحرم او را نبيند يا بايد از اتاق خويش در طول عمرش بيرون نيايد كه زندگى حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام اين گونه نبوده و هر وقت لازم بوده ايشان از منزل بيرون مىآمدهاند و يا بايد صورتشان با حجاب اسلامى پوشيده شده باشد.
اين روايت نه تنها شيعيان بلكه اهل سنت نيز قبول دارند و در صحاح سته خويش آوردهاند.(1)
1) -آدرس روايت بالا در منابع شيعه: وسائل الشيعة جلد: 20 صفحه: 67 و بحارالأنوار جلد: 43 صفحه: 54 و كشف الغمة جلد: 1 صفحه: 466 و منابع ديگر.
آيا اگر خانمى به تنهايى از وطنش مسافرت كند و به زيارت حضرت معصومه
عليهاالسلام برود از عفت و حجاب به دور است و آيا چنين اجازهاى دارد؟
رفتن به زيارت حضرت معصومه عليهاالسلام و يا هر امام زاده ديگر و حتى رفتن به سفرهاى سياحتى براى يك خانم فى نفسه هيچ اشكالى ندارد و منافاتى هم با عفاف و حجاب يك خانم ندارد، لكن هر فردى خودش بايد بيانديشد سفرى كه مىخواهد برود را از نظر شرايط در طول مسير و مكان اسكان در محل مقصد و يا ديگر جوانب سفر خويش را برآورد كند اگر از اين جهات مذكور آن سفر با عفت و حجاب اسلامى منافات داشت كه حكمش مشخص است و اگر نداشت رفتن به آن سفر مانعى ندارد.
البته اگر مجرد هستيد اجازه و رضايت پدر و اگر متاهل هستيد اجازه و رضايت همسرتان شرط است.
ببخشيد اين كه هر چه روح و عقل، براى سعادت انسان سعى و كوشش مىكند صفات رذيله براى بدبخت كردنش تلاش مىكند آيا در واقع اين نشان دهنده حركت روح انسان است؟
اين كه فرمودهايد به روح و عقل مربوط نمىشود بلكه خدا و نمايندگانش كه ائمه معصومين عليهمالسلام باشند براى هدايت و رستگارى بشريت فعال هستند و درمقابل شيطان و شيطان سيرتان براى گمراه نمودن بشريت فعال هستند.
وجود صفات رذيله در روح انسان باعث مىشود كه انسان از خداى تعالى و اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام دور و به شيطان نزديك شود.
مصائبى كه در دنيا بر ائمه اطهارعليهمالسلام وارد شده به چه علت است؟
به علت داشتن صفات رذيله مخصوصا حب جاه و رياست طلبى در دشمنان و مخالفان شان، اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايند: إِنَ الْبَلَاءَ لِلظَّالِمِ أَدَبٌ وَ لِلْمُؤمِنِ امْتِحَانٌ وَ لِلْأَنْبِيَاءِ دَرَجَةٌ وَ لِلْأَوْلِيَاءِ كَرَامَةٌ.(1)
1) -مستدركالوسائل جلد: 2 صفحه: 438.
با انجام چه كارهايى محبت دنيا زودتر از دل انسان خارج مىشود؟
كسى كه محبت دنيا از دلش خارج كند به مقام شامخ ولى خدايى مىرسد.
كسى كه محبت دنيا از دلش خارج كند ديگر هيچ خطا و اشتباهى از او سر نمىزند.
كسى كه محبت دنيا از دلش خارج كند به مقام عصمت مىرسد امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ.(1)
بنابراين تزكيه كامل نفس و پذيرفتن ولايت و داشتن اطاعت محض و بىچون چرا از صاحبان ولايت و داشتن محبت شديد به آنها، چون خداى تعالى در قرآن مىفرمايد: الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ(2)اگر به صورت جدّى و دقيق انجام شود اميد است محبت دنيا از دل برود.
اگر انسان بخواهد از بدن و عالم مادى و ملك، دور شود و به ملكوت نزديك گردد نسبت به افكار و اعمال و رفتارش بايد چگونه باشد؟
بايد بسيار تمرين كند تا ظاهر بينى را كناربگذارد و هميشه به عمق وحقيقت مسائل بنگرد.
چشم دل باز كن كه جان بينى ***آنچه ناديدنى است آن بينى
كسى كه غضب مىكند و درهمان موقع آيه وَ الْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَ الْعافينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الُْمحْسِنين را تلاوت مىكند و آرام مىشود امّا مجدداً بعد از يك ساعت دوباره همان طور مىشود آيا صفت رذيلهاى باعث مىشود كه اين غضب تشديد بشود و علت پيش آمدن اين حالت چيست؟
اين عمل علتش داشتن صفت رذيله غضب بىجا است و بايد مجدداً در وقتى كه چنين اتفاقى مىافتد خودش را كنترل كند و همان آيه را تلاوت كند.
با توجه به اين كه اگر از صفت غضب درست و بجا استفاده كنيم براى انسان كمال است و استفاده نا بجا از اين صفت انسان را مبتلا به حجاب و ظلمت مىكند چگونه مىتوان اقتدا به اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام نمود و از آن در صراط مستقيم استفاده كنيم؟
بايد ببينيم اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام در كجا و چگونه و چه مقدار غضب مىكردهاند ما نيز آن گونه عمل كنيم به اين كار مىگويند اقتدا كردن به آن بزرگواران در اين زمينه.
دركتاب در محضر استاد جلد اول صفحه 200 در بخش اسراف، كه قضيه آن تاجر تهرانى و رفتنش به جمكران بيان شده است. آن تاجر چند دقيقهاى وقتش را صرف كرده كه مسافر ديگرى سوار شود. از طرفى در دنيا وقت تنگ است و بايد در خوبىها سرعت داشت آيا در چنين مواردى جهت اين كه سريعتر به مقصد برسيم مقدارى پول اضافه بدهيم يا در موارد ديگر، اسراف كردهايم؟
به طور كلى سرعت داشتن در خوبىها خوب است و جزء اسراف و يا عجله حساب نمىشود وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ.(1)
البته در هر مسألهاى ممكن است استثنائاتى هم داشته باشد مثلاً همين تاجر شايد وقتش آزاد بوده و يا يك دليل موجهى بالاخره داشته وگرنه مثلاً يك تاجر باشد كه هر ساعت اگر سر كارش باشد ميليونها تومان كار مىكند بعد اين بيايد و يكى دو ساعت بى جهت در تاكسى بنشيند به خاطر اين كه يك تومان بيشتر نخواهد بدهد؟
در اين جا چه بسا همان يك تومان ندادن و خود را اسير كردن اسراف باشد البته من به اين جريان كارى ندارم اين جريان مخصوصا چون از ناحيه عالمى ربانى نقل شده حتما مصلحتى در كار تاجر بوده است مىخواهم بگويم ما بايد هميشه به ائمه اطهارعليهمالسلام اقتدا كنيم نه ديگران چون ديگران شايد اشتباه كرده باشند و شايد دليل منطقى و موجهى براى كارهايشان داشته باشند.
خدا رحمت كند يكى از اولياء خدا، از مراجع تقليد بود مىفرمودند: روزى عده از
1) -سوره: واقعه آيه: 10.
شيعيان در خارج از كشور يك قطعه زمين خريدند و حسينهاى ساختند در اين جا ايشان مىفرمود من آن زمان حساب كردم تا به اندازه راه اندازى هفت شبكه راديوئى هزينه اين حسينيه شده است، آن مرجع عظيم الشأن تقليد مىفرمودند: اگر يك هفتم اين پول خرج يك شبكه راديوئى مىكردند ارزشش و اثرش خيلى بيشتر از ساخت اين حسينه بود.
منظور اين كه انسان چه تاجر و چه غير تاجر هميشه بايد در صراط مستقيم حركت كند من و شما الگويمان فلان تاجر نيست بلكه الگويمان اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام و دليلمان هم عقل است لذا هميشه بايد حساب و كتاب كنيم اهم و مهم كنيم و تصميم بگيريم كه كجا يك ريال هم اضافه ندهيم و كجا صدها هزار تومان هم اضافه بدهيم.
تاجرى كه هر ساعت ميليونها تومان كار مىكند اگر با هواپيما مسافرت كند و زود سر كارش برسد ثوابش بيشتر از اين است كه با ماشين سفر كند چون اگر با هواپيما سفر كند و زود به محل كارش برگردد دو سه برابر آن چه هزينه بليط هواپيمايش شده بيرون مىآورد امّا اگر با ماشين برود چون سفرش طول مىكشد و دير به محل كارش مىرسد كلى ضررمىكند.
لذا اين مسائل چه در امور مادى و چه در امور معنوى بايد با تعقل و تفكر جلو رفت.
با اجازه از محضر شريفتان ابهامى در اين قسمت از متن كتاب عالم عجيب ارواح صفحه 346 برايم به وجود آمده بود كه مىخواستم اگر امكان دارد در اين باره مقدارى برايم توضيح بفرماييد.
كفار كور دل و به خصوص معاندين و بالاخص كسانى كه راه خدا را به خاطر هوسهاى نفسانى به روى مردم بستهاند، اينها را خداى تعالى يا در قبر و يا در بدنهاى مسخ شده تا روز قيامت در عذاب قرار مىدهد مگر آن كه باقيات الصالحات و فرزندان صالح و عمل نيكى آنها را از عذاب نجات دهد و خداى تعالى آنها را عفو كند و ببخشد.
منظور از اين قسمت كه فرمودهاند عدهاى در بدنهاى مسخ شده به عنوان عذاب قرار مىگيرند چيست؟ يعنى در بدن حيوانات در دنيا وارد مىشوند؟
خدا مىداند گناهى بزرگتر از اين كه شخصى راه يك نفر و يا عدهاى را به سوى خدا سد كند وجود ندارد الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ زِدْناهُمْ عَذاباً فَوْقَ الْعَذابِ بِما كانُوا يُفْسِدُونَ.(1)
افراد وقتى متوجه بشوند كه يك ولى خدا در همه عمرشان در دسترسشان بوده امّا سالها از عمر خويش را به خاطر تبليغات سوء عدهاى حسود و نفهم در جهالت و تاريكى گذرانده و حتى مثلاً الآن كه ولى خدا را شناخته فرسنگها مسافت از بقيهاى كه در طول عمرشان از وجود نورانى اولياء خدا استفاده كردهاند عقب افتادهاند خدا مىداند انسان تا تجربه نكرده باشد نمىفهمد من چه مىگويم انسان يك حالت بدى پيدا مىكند و از خودش و هم از كسانى كه عامل دور ماندن سالهاى سال ايشان از اولياء خدا شدهاند يك نفرت شديد و عجيبى پيدا مىكند.
البته افراد متفاوت هستند يك كسى يك عمر با وجود اين كه مىتواند از يك
1) -سوره: نحل آيه: 88.
ولىخدا استفاده كند به خاطر تبليغات سوء چنين حسودانى عمر خويش را در غفلت به پايان مىرساند و بعد از مرگش تازه متوجه مىشود كه فلانىها كه به عنوان دوست وخير خواه مىشناخته در واقع دشمن و حسود و بلاى جانش بودهاند و او را سالهاى زياد چون از استفاده بهترين نعمت خداى تعالى محروم كردهاند بهترين نعمت خداى تعالى همين عمر و فرصتى است كه در دنيا به ما داده تا آن جا كه اگردرعوالم قبل خودرا بدترين فرد كرده باشيم با استفاده خوب از اين فرصت يعنى عمرمان مىتوانيم خود را به مقام بزرگترين ولى خدا برسانيم لذا خداى تعالى از قول اين افراد مىفرمايد: يا
وَيْلَتى لَيْتَنى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً(1)اين عده در اثر تبليغات سوء چنين معاندين و حسودان تازه بعد از اين كه بزرگترين و بهترين عطيه الهى كه همان مدت عمرشان باشد از دست دادند تازه متوجه مىشوند كه آنهائى كه به عنوان دوست مىشناختند دشمنشان بودهاند و مثلاً ائمه اطهارعليهمالسلام كه هيچ توجهى به آنها نمىكرد و حتىبعضى افراد با آن بزرگواران در مىافتادند امّا در عين حال در عالم بعد متوجه خواهد شد كه اين بزرگواران اولياء خدا بودهاند و او مىتوانست سالها از محضرشان استفاده كند و خود را جزء سعداء و افراد بهشتى قرار دهد اميرالمؤمنين عليهالسلام در حالات چنين افرادى مىفرمايد: النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا(2)يعنى مردم مردهاند و وقتى مرگ به سراغشان آمد و دستشان از دنيا كوتاه شد تازه بيدار مىشوند.
توضيح اين كه منظور از مردم همين عده از مردم هستند كه خدمتتان عرض كردم كه تازه وقتى از دنيا رفتند و پردهها از جلوى چشمشان كنار رفت مىفهمند كه چه كلاهى بر سرشان رفته است. اين عده به طور واقع بعد از مرگشان مىگويند يك عمر به جاى كلاه شليف سرمان رفت.
عدهاى ديگر يك عمر به خاطر تبليغات سوء چنين معاندين و حسودانى در جهالت مىمانند امّا در اواخر عمر متوجه اشتباهشان مىشوند و بر مىگردند و بعضى چند سال و بعضى يك مدت و خلاصه هر شخصى امكان دارد مدتى اسير نفسانيّت چنين معاندانى بشود و به ازاى لحظه به لحظهاش فرسنگها راه از خدا و اهلبيت و معنويات و نورانيت عقب بيافتد.
حد اعلاى اين حالت در منافقان صدر اسلام و همچنين اشياع و اتباع آنها كه همان مسلمانان منحرف از خط ولايت اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام اند و همچنين هر كسى كه به آنها اقتدا كند و پا در جاى پاى اين اراذل و اوباش بگذارد وجود دارد.
چون بعضى افراد بوده و هستند كه پاىشان دقيق در جاى پاى ائمه اطهار
عليهمالسلام مىگذارند كه اينها همان اولياء خدا هستند مانند سلمان فارسى در همان جريان معروفش كه پاى در جاى پاى حضرت مىگذاشت تا در بيابان جاى پايى از خود به جاى نگذاشته باشد البته اين در حالات مادى است و در حالات معنوى هميشه سلمان همين گونه بوده مثل مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانى رحمهالله كه جناب آقاى حاج ميرزا ابوالقاسم معروف به عطّار مىفرمايد: در لحظهاى كه حاج ملاّ آقا جان در زنجان فوت مىشد و من از همه جا بىاطّلاع بودم در اتاق خصوصيم استراحت كرده و شايد هم مقدارى تب داشتم، ناگهان ديدم حضرت سيّدالشّهداء و حضرت على بن موسى الرّضا و حضرت بقية اللّه عليهمالسلام و حاج ملاّ آقا جان در اتاق من نشستهاند، آقاى حاج ملاّ آقا جان با آنها صحبت مىكند، گزارش دوران عمر خود را مىدهد و مىگويد: من يك عمر در رياضت بودم. آقايان تصديق مىكردند، زندگى ايشان را به عنوان يك زندگى صحيح و خدا پسندانه قبول كردند.
ناگهان وضعى پيش آمد كه درست نمىشود وصف كرد، مىديدم مثل آن كه اعمال ائمه اطهارعليهمالسلام و اعمال حاج ملاّ آقا جان يكى شد و هيچ فرقى بين اعمال آنها
نبود.(1)
امّا در مقابل عدهاى ديگر نيز پاى جاى پاى دشمنان خدا و اولياء خدا مىگذارند مانند تمامى كسانى كه با اولياء خدا و مؤنين حقيقى همان برخوردهايى مىكنند كه منافقان و معاندان با ائمه اطهار عليهمالسلام و پيروانشان مىكردند.
اين عده كه دررأس آنها منافقان و معاندان هستند و همچنين تمام افرادى كه به آنها اقتدا كردهاند هر چند نامشان شيعه و يا مسلمان باشد همين طور مىشوند يعنى خداى تعالى روح آنها را در بدن حيوانات وارد مىكند و تا روز قيامت در آن ابدان معذبند ولى لازم نيست وارد دنيا بشوند چون كسانى كه قائل به تناسخ هستند مىگويند بعضى بعد از مرگشان در بدن حيوانات وارد دنيا مىشوند امّا ما شيعيان اين اعتقاد نداريم و معتقديم دنيا و برزخ فرقى ندارد مثل اين است كه يك سگ در فلان خانه است براى شما چه فرقى مىكند كه اين سگ در اين اتاق است يا آن اتاق بالاخره يك سگ در اين خانه هست براى خداى تعالى و اوليائش اين عالم و يا آن عالم فرقى ندارد براى دشمنان خدا نيز فرقى ندارد چه فرقى مىكند خدا فلان معاند را دراين دنيا عذاب كند و يا در عالم بعد.
لذا روح اين افراد در بدن حيوانات وارد مىشود و اين عذاب بسيار بزرگى است كه با فهم و درك يك انسان در بدن يك حيوان باشند تا روز قيامت حالا چه فرقى مىكند در دنيا باشند و يا در عالم بعد امّا آن چه مُسَلَّم است اين است كه به دنيا برنمىگردند و در همان عالم برزخ در بدن حيوانات معذب مىشوند.
1) -پرواز روح صفحه: 160.
اتفاقى بين دو دوست رخ مىدهد كه منجر به ناراحتى از يكديگر مىشود و در اين ميان يكى مقصر است.
شخص بىتقصير نزد دوست مشتركشان كه از ماجرا بىخبر بوده (در غياب شخص مقصر) جريان را نقل مىكند و از برخورد او اظهار ناراحتى مىكند. حالا وظيفه دوست مشترك در مقابل شخص مقصر و شخص بىتقصير چيست؟
چون نقل كردن ماجرا در نزد ديگرى غيبت محسوب مىشود وظيفه اين است كه مانع نقل جريان بشويم و به او تذكر بدهيم كه غيبت نكند و مطالبى كه به شخص غايب نسبت داده مىشود را باور نكنيم مگر اين كه خودمان بعداً با چشمان خودمان از او ببينيم يا بشنويم.
بين دو دوست كدورتى رخ مىدهد كه علت وجود آن كدورتبرخورد بد يكى از آنها است. آيا شخص بىتقصير مىتواند به جهت رفع اين كدورت يا متوجه كردن دوست مقصرش، ماجرا را براى دوست
سوم مشتركشان بيان كند تا اوميانجى شود و بدى كار او را به وى بفهماند؟
اگر شخص سوم شخص موجهى است كه مورد قبول طرفين است و مىتواند مشكل را حل كند بلامانع است امّا اگر مقبوليت شخص سوم با شايد و اگر همراه باشد اين كار چه بسا غيبت محسوب بشود.
اين كه در تاريخ آمده بعضى از اصحاب ائمه اطهار عليهمالسلام خدمت ايشان مىرسيدهاند و ايمان و اعتقادات خود را ارائه مىدادهاند به چه صورت بوده است؟
به اين صورت بوده كه شيعيان مىرفتند حضورى خدمت امام زمانشان و آن چه كه معتقد بودهاند را به آن حضرت مىگفتند و ارائه مىدادند و امام عليهالسلام هر كدام ازعقايدشان كه صحيح بود را تأييد مىفرمودند و هر كجا عيب و ايرادى داشت تصحيح مىفرمودند و از هر اعتقادى هم كه بد و فاسد بود منعشان مىفرمودند.
با توجه به اين كه بزرگان فرمودهاند اعتقادات زير بناى كمالات است آيا ممكن است كه شخصى با اعتقادات ناصحيح در اخلاق و تزكيه نفس به جائى برسد؟
تا آن جا كه من از استاد عزيزم (جانم به فدايش)، ياد گرفتهام تا كسى اعتقاداتىصحيح و مطابق با صراط مستقيم اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام كسب نكند امكان پيشرفت در زمينه معنوى برايش وجود ندارد و همچنين هر كسى نيز به همان اندازه كه
اعتقاداتش صحيح مىباشد امكان پيشرفت در معنويات و روحيات برايش ميسّر است البته بعضى مانند متصوّفه ممكن است فكر كنند با اعتقادات غلط پيشرفت معنوى دارند امّا در اصل آنها هيچ پيشرفتى نكرده و نمىكنند و لحظه به لحظه به جاى اين كه از شيطان دور و به خداى تعالى نزديك شوند از خداى تعالى دور و به شيطان نزديكتر مىشوند.
با توجه به اين كه در نزد خداى تعالى داشتن اعتقادات صحيح از هر چيزى مهمتر است منظور از اين كه خدا در آيه 69 سوره مائده فرموده هر كس ايمان به خدا و روز قيامت بياورد و عمل صالح كند خواه يهودى باشد يا مسيحى يا ستاره پرست، همچون اولياء خدا نه خوفى و نه ترسى دارد چيست؟ آيا اين افراد با همين اعتقاد غلط به صرف عمل صالح كردن ولى خدا مىگردند؟
درآيه شريفه آمده مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ به نظر شما مفهوم ايمان آوردن چيست؟
مثلاًوقتى مىگويند به اولياء خدا ايمان بياوريد يعنى شخص از اعتقادات غلط و نادرست قبلى و گذشته خود دست بردارد و اعتقادات صحيح و پاك را بپذيرد اين كار يعنى ايمان آوردن بعد مىفرمايد: وَ عَمِلَ صالِحاً يعنى به اعتقادات صحيحى كه به كمك اولياء خدا كسب مىكنيد بايد عمل هم بكنيد نه اين كه فقط صرف گفتن با زبان و يا نوشتن با قلم باشد.
لطفا بفرماييد صوفى به چه كسى مىگويند و آنها چه خصوصيتى داشته و چگونه پيدا شدهاند؟
مؤف محترم كتاب شريف پاسخ به سؤالات فلسفى تحقيق جامع و كاملى در اين مورد فرموده و مىنويسد:
اگر صاحب كتاب علل انحطاط مسيحيت در تاريخ حالات رهبران اسلام و قوانين ارزنده آن دقّت مىكرد متوجّه مىشد كه دين مقدّس اسلام با تصوّف و رهبانيت كاملاً مخالفت كرده و مرد صوفى را جزءِ مسلمانان نمىداند اين موضوع آن قدر واضح است كه دانشمندانى كه كتب متصوّفه را رواج مىدهند و يا در مسلك اهل تصوّفند اساس تصوّف را با اساس اسلام جدا دانستهاند چنانكه آقاى مهدى توحيدى پور در مقدّمه كتاب نفحاتالانس صفحه 6 كه دراسفند ماه 1336 هجرى شمسى به چاپ رسيده مىگويد:تصوّف اسلامى ايرانى داراى اصالت خاصّى است.و فقط در كادر (چهارچوبه) اسلام نبايستى مورد مطالعه و تحقيق قرار گيرد زيرا اصول طريقت تصوّف در بسيارى موارد با قوانين دين مبين اسلام معارض است.
روح ايرانى در طريقت تصوّف در اوج صفا و عظمت خود جلوه نموده استتصوّف اسلامى ايرانى مظهر عظمت معنوى و صفاى دل و كمال عقل و بزرگى روح و
بيان كننده خصوصيّات ملّى و نژادى ايرانيان است.
همان طورى كه دلاوران ايرانى استقلال سياسى ايرانى را به نيروى بازو و ضربات شمشير حفظ نمودند به همان گونه عرفاى بزرگ ايرانى با نيروى عرفانى ملكوتى خود اصالت نژادى و آزادى و وسعت استقلال انديشه و روح ايرانيان را در برابر اسلام عربى باقى نگه داشتند.
ملاحظه مىفرمائيد كه اين مرد چگونه تصوّف را درمقابل اسلام قرار داده و آن را از اسلام جدا مىداند.
پيشواى هشتم مسلمانان در ضمن حديثى فرموده:
مسلمانى كه در نزد او نام متصوّفه برده شود و او از آنان بيزارى نجويد مسلمان نيست.
و همچنين مورّخين در تاريخ حالات پيشوايان اسلام نوشتهاند كه آنان هميشه با متصوّفه زمان خود در مبارزه بودهاند.
ما دراين جا براى توضيح مطلب فوق ناگزيريم به گوشهاى از خصوصيّات و چگونگى پيدايش تصوّف و نظرات متصوّفه و ابراز انزجار علماء بزرگ اسلامى از اين مسلك غلط اشاره كنيم تا براى همگان روشن شود كه اين راه هم مانند راه فلاسفه محال است انسان را به معرفت خدا برساند.
بعضى فكر كردهاند كه تصوّف در حقيقت مغزو حقيقت كلّيه اديان جهان است ولى طرفداران اين مسلك به هيچ وجه به آن رضايت ندارند و بلكه مىگويند: تصوّف داراى اصالت خاصّى است كه هميشه در مقابل اديان جهان استقامت كرده و شخصيّتخود را از دست نداده است.
چنانكه در بالا گفتيم آقاى توحيدى پور در مقدّمه نفحات الانس جامى مىگويد:
تصوّف ايرانى مظهر عظمت معنوى و صفاى دل و كمال عقل و بزرگى روح و بيان كننده خصوصيّات ملّى و نژادى ايرانيان است.
همان طورى كه دلاوران ايرانى استقلال سياسى ايران را به نيروى بازو و ضربات شمشير حفظ كردند به همان گونه عرفاء بزرگ ايران با نيروى عرفان ملكوتى خود اصالت نژادى و آزادى و وسعت و استقلال انديشه و روح ايرانيان را در برابر اسلام عربى باقى نگه داشتند.
و نيز دكتر قاسم غنى در كتاب بحثى در تصوّف مىنويسد:
اين عدم تعصّب و آزادگى و وسعت مشرب انسان است كه مذهب تصوّف را مذهب التقاطى بداند.
مذهب التقاطى اين است كه انسان تا مىتواند نبايد خود را پابند به دين و مسلك خاصّى بكند و بلكه هميشه بايد بكوشد كه از هر دينى نمونهاى بردارد و هيچگاه خود را اسير ديانت خاصّى نكند.
ملاّى رومى در كتاب مثنوى، اسلام و مسيحيت و يهوديت و ديگر اديان را به يك نظر مىنگرد و سبب اختلاف بين مذاهب را تنها ظاهر و رنگ دانسته و تصوّف كه مسلك خود او بوده، نسبت به بىرنگى داده و يا او را اصول رنگها دانسته و مىگويد:
هست بى رنگى اصول رنگها ***صلحها باشد اصول جنگها
چون كه بى رنگى اسير رنگ شد ***موسيى با موسيى در جنگ شد
رنگ را چون از ميان برداشتى ***موسى و فرعون دارند آشتى
تاريخ تصوّف
مورّخين معتقدند كه تاريخ پيدايش تصوّف از سالها قبل از ميلاد مسيح شروع شده و آنچه از تتبّع در كتب تاريخ استفاده مىشود، اين است كه تصوّف در يونان قديم
به وجود آمده و زائيده فلسفه يونان و حتّى طرفداران اوّليه آن، فلاسفه الهى يونان بودهاند.
ابوريحان بيرونى و مستشرق معاصر آقاى همامر(1)و عدّه زيادى از دانشمنداناين فن عقيده دارند كه حتّى لفظ صوفى مشتقّ از واژه يونانى صوفيا كه به معناى دانش است گرفته شده است.
بنابراين سابقه تصوّف بسيار قديمى است و بدون ترديد در عصر و زمان اديان بزرگ دنيا درمقابل آنها خودنمائى مىكرده است.
التقاطى بودن تصوّف
چون استعمارگران بشرى براى پيشرفت مقاصد شومشان هميشه از همه چيز بخصوص از دين به نفع خود مىخواستهاند استفاده كنند و از طرفى مسلك تصوّف داراى بهترين وسائل استعمارى از قبيل وحدت وجود و وحدت موجود و جبر و انزوا و بىبند و بارى بوده است آن را با همه اديان مخلوط كرده و قوانينش را در مذاهب مختلف جهان به كار انداخته و به وسيله آن جمعى از مردم را تحت استعمار كشيدهاند.
من هم در سابق مثل همه مردم فكر مىكردم كه تصوّف زائيده مكاتيب و اديان گذشته است، چنانكه توحيدى پور در مقدّمه كتاب نفحات مىنويسد:
جمعى از محقّقين تصوّف را زائيده فلسفه و افكار هندى دانسته و عدّهاى آن رامأخوذ از ديانت مسيح و رهبانيت و زهد انجيل شمرده و دستهاى آن را زائيده فلسفه يونان خصوصا فلسفه افلاطونيان جديد تصوّر نمودهاند.
ولى در حقيقت تصوّف ايرانى عكس العمل روح آريائى در برابر اسلام عربى است.
1) 1- homamer
ولى پس از تحقيق بيشترى دانستم كه در حقيقت، مبدأ تصوّف به صورت روشنى معلوم نيست كه از كجا به وجود آمد و از چه زمان مورد توجّه دانشمندان جهان قرار گرفته است امّا براى من اين موضوع مسلّم شد كه هيچ يك از اديان بزرگ جهان با اصول تصوّف موافقت نكرده ولى هر مذهبى كه طرفدارانش بىعلاقهتر و كم اعتقادتر به آن دين بودهاند با كمك استعمارگران، تصوّف بيشتر توانسته در آنها رخنه كند.
حتّى مطالعه دقيق تاريخ، براى هر فرد منصفى روشن مىكند كه در يونان قديم به وسيله تزريق همين مسلك بوده كه ثروتمندان از شرّ فقرا و بيچارگان و بخصوص بردگان محفوظ مىماندند؛ زيرا اصول تصوّف انزوا و رهبانيت وترك دنيا را تعليم مىدهد و مىگويد: بايد دنيا را براى دنيا داران گذاشت.
مورّخين و جمعى از دانشمندان و فلاسفه مانند دكتر ارانى معتقدند كه استعمارگران در دوره قديم يونان كه زياد مقهور طبيعت بودند. براى مشغول كردن اشراف، اداى مراسمى از قبيل آواز خوانى و شعر و موسيقى را رواج مىدادند و تودهاى كه براى اشراف كار مىكردند قهرا در جستجو و فكر وسيلهاى كه تسلّى خاطر آنها را فراهم آورد افتادند.
يعنى چون اين بيچارگان نمىتوانستند زندگى اشرافى را براى خود به وجود آورند و از طرفى هم حسرت ثروت اشراف را مىخوردند، ناگزير به مطالبى از قبيلاين كه دنيا زودگذر است، مال دنيا انسان را بيچاره مىكند، از لذائذ دنيا بايد دست كشيد و سائر تصوّرات كه براى يك شخص مغلوب و عاجز و ضعيف و محروم از لذائذ دنيا ضرورت داشت، خود را قانع مىكردند كه به اين ترتيب اصول عقائد تصوّف به صورت مكتبى براى اشراف، بىبند بارى و براى بيچارگان، ترك دنيا را ببار آورد و حتّى در عصر و زمان مترقّى ما براى اشراف اشعار عشق و مستى و براى فقرا و بيچارگان كلاه هفت ترك و براى دنياى غرب هيپى شدن و امثال آن را به وجود آورده
است.
و چون اين دو دسته (ثروتمند و ضعيف) در همه زمانها و با كلّيه مذاهب بودهو استعمارگران از اين دو دسته كمال وحشت را داشته كه مبادا ثروتمندان از ثروتشان و فقرا از فشار تنگ دستى، زيربار شكنجه آنان نروند در كلّيه زمانها و در همه اديان تصوّف را ترويج كردهاند.
هندوستان و تصوّف
از تحليل تاريخ روشن مىشود، اوّلين مملكتى كه اوّلين ريشههاى مسلك وحدت موجودى در آن تشخيص داده شد، محيط هندوستان است در آن محيط تصوّف اوّلين ضربه خود را به بودائىها زد.
در كتاب ودا كه آن را كتاب آسمانى و شنيده شده از مبدأ، تصوّر كردهاند، انسان را جزئى از كل دانسته است و چنين توضيح مىدهد كه:
وجود حقيقى و كلّى خدا است و سپس در قوس نزولى اين كلّى در آتش و زمين و آسمان و آفتاب و ماه و سائر موجودات جلوه گر شده است.
اين مطلب، يعنى: وحدت وجود كه از اصول تصوّف است در اين كتاب قرار دادهشد تا بودائىها و هندوهاى فقير و مستمند قدرتمندان را خداى خود دانسته و خودشان را هم دست كمى از ثروتمندان نگرفته باشند. محرفين (بودا) هشت مقام بودائى را از تصوّف اقتباس كرده و اين خطّ مشى را از مروّجين تصوّف ديكته نمودهاند.
ايران و تصوّف
ايران در آن زمان چون مركز تمدّن و ثروت بود، وقتى تصوّف به آن رسيد، در روح آريائى ايران آن زمان، آزادمنشى و فناء فى اللّه را به وجود آورد و به اين وسيله قدرتمندان متمدّن ايرانى را به عيّاشى و بىبند و بارى وادار كرد تا آن جا كه دستخوش
حملات اجانب واقع شدند.
دراصول تعليمات مزدك تساوى حقوق و روش اشتراكى و ترك غذاهاى حيوانى را با مسألهى المال مال اللّه كه در تصوّف مندرج است مىتوان تطبيق نمود.
و لذا دكتر غنى در كتاب بحثى در تصوّف مىنويسد:
بلخ و اطراف آن از مراكز بسيار مهمّ تصوّف شد و صوفيان خراسان در تهوّر فكرى و آزادمنشى پيشرو صوفيان جهان به شمار مىرفتند.
تصوّف و مسيحيت
استعمارگران به وسيله تصوّف در مسيحيت فقط توانستند رهبانيت و لباس پشمينه پوشيدن را وارد كنند؛ زيرا ترك دنيا را، آنها از تصوّف براى خود انتخاب كردند و آن را در مسيحيت بدعت گذاردند.
دانشمندان مىنويسند:
وضع اوّليه مسيحيان و جفاهائى كه از جانب يهود قدرتمند آن زمان و مخالفين ديگرشان بر آنان وارد مىآمد ايجاب مىكرد عدّهاى از شاگردان مسيح به كناره گيرى ورهبانيت بپردازند و به اين ترتيب خود را از اجتماع جفاكار نجات دهند.
پولس در رساله اوّل خود كه به قرنتيان نوشته، مىنويسد: تن خود را زبون مىسازم و آن را در بندگى مىدارم؛ مبادا چون ديگران را وعظ مىكنم خود محروم گردم.
مسيحيان از آن به بعد با تشويق دشمنان دوست نماشان عموما از اين روش پيروى كردند تا آنكه مسيحيت، به رسميّت شناخته شد و قسطنطين كشيشان را جزء رؤاى دولت خود محسوب كرد.
و نيز عدّهاى در ميان آنها جاه طلبى را شعار خود كردند و مردم عوام را توانستند از علم و دانش دور نگه دارند و به وسيله رهبانيت و انزوا نگذارند دستشان به دامن
دانشمندان برسد. و از آن زمان تا به امروز تاركين دنيا و رهبانان، تحت رياست و قدرت پاپ از علم و دانش و حتّى امتيازات اوّليه زندگى بىبهرهاند.
پشمينهپوشى
اگر چه ابن سيرين و توحيدى پور و صاحب اغانى و جاحظ و نلد كه مستشرق معروف، عيسى مسيح عليهالسلام و مسيحيت را پشمينه پوش معرّفى مىكنند؛ و متصوّفه را دراين جهت پيرو مسيحيت مىدانند. ولى نبايد فراموش كرد كه هيچ گاه مسيحيت كه در اصل، دين آزادى و حريّت بوده است؛ پيروانش را به اين گونه اعمالى كه به شخصيّت مسيحيت از نظر عقل صدمه مىزند و او را بر خلاف طبيعت و حقيقت معرّفى مىكند وادار نمىنمايد.
اسلام و تصوّف
من معتقدم كه اگر هيچ دليلى بر حقّانيّت اسلام، جز روشن بينى و محافظت نمودن پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله اين دين مقدّس را از ورود تصوّف و خطرات آن به اسلام نبود، همينمعنى براى اثبات حقّانيّت آن كافى بود.
زيرا نقل مىكند كه وقتى آيه سوم سوره طلاق نازل شد كه مىگويد: هر كس تقوا پيشه كند از جائى كه گمان ندارد خدا روزيش را مىرساند.(1)
جمعى گوشههاى مسجد را گرفته و مشغول عبادت شدند، زيرا گمان مىكردند كه تقوا تنها نماز و روزه و از اين قبيل عبادتها است. ولى پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله وقتى اين مطلب را شنيد با آن خُلق عظيمى كه خدا آن را در قرآن ستوده است، تازيانه برداشت و با غضب به آنها حمله كرد و فرمود:
معنى تقوى تنها اين نيست كه شما عبادت كنيد؛ بلكه بايد عقب كسب و كار
1) -وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لايَحْتَسِبُ سوره: طلاق آيه: 3.
حركت كنيد. و به تعبير قرآن، مرد آن كسى است كه در پشت ميز تجارت و در حال تجارت خدا را فراموش نكند.
آرى تصوّف در ابتدا وقتى به اسلام رسيد، علاوه بر آن كه نتوانست موقعيّت خود را كاملاً حفظ كند، مورد حمله پيشوايان اسلام هم قرار گرفت.
زيرا اسلام كه يك دين اجتماعى بود، ناگزير پيشوايان آن سخت با اصول تصوّف كه عزلت و اكتفا كردن به اعمال عبادى و آزادى مطلق به بهانه عشق به خدا و وحدت وجود بود مخالفت مىكردند.
دكتر توحيدى پور در طليعه مقدّمه مفصّلى كه بر كتاب نفحات الأنس، جامى نوشته، اثبات مىكند كه:
پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله با پوشيدن لباس پشمينه سخت مخالف بود و هميشه توصيه مىكرد كه مسلمانان لباس فاخر بپوشند.
نقل مىكنند كه: روزى پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله به ابوذر غفّارى كه مردى از پيروان او بود فرمود: بعدها مردمى پيدا مىشوند كه در زمستان و تابستان لباس پشمينه مىپوشند و گمان مىكنند كه اين عمل براى آنها فضيلتى به وجود مىآورد، بدان كه اينان از رحمت خدا دورند.
شيخ بهائى كه يكى از دانشمندان بزرگ اسلامى است، در كتاب كشكول نقلكند كه: روزى پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله به اصحاب خود فرمود: زندگى در جهان پايان نپذيرد، مگر آن كه فرقهاى از مسلمانان به وجود آيند كه خود را صوفى مىنامند؛ بدانيد كه آنها ازمسلمانان محسوب نمىشوند.
و نشانه آنها اين است كه حلقه ذكر دارند و صداها را به گفتن ذكر بلند مىكنند و نزد خود گمان مىكنند كه از امّت منند. بدانيد كه آنها مسلمان نيستند، بلكه از كفّار
گمراه ترند و آنان اهل دوزخاند.
امّا پس از وفات حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله كه اسلام در اثر اختلافات فرقهاى رو به ضعف گذاشت؛ يعنى قدرت معنوى او ازنيروهاى مادّى و سياسى فاصله گرفت و درنتيجه مردم جاهلى كه ازطرفى نمىخواستند رياست را از دست بدهند و از طرف ديگر به قوانين اسلام كاملاً مسلّط نبودند، دررأس حكومت اسلامى قرار گرفتند؛ تصوّف كمكم توانست در ميان مسلمانان هم رخنه كند تا جائى كه بعضى از محقّقين و دانشمندان پيدايش تصوّف را مربوط به اصحاب صفّه كه در رأس آنها ابوبكر و جمعى از صحابه پيغمبر
صلىاللهعليهوآله بودند مىدانند.
ولى درهمين موقع پيشوايان شيعه به پيروى از پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله با اين جمعيّتمبارزه مىكردند و آنها را از دائره مسلمانان خارج مىنمودند.
بدون ترديد با دقّت مختصرى در تاريخ اسلام براى همه واضح مىشود كه: پيشوايان معصوم اسلام به حدّى با متصوّفه زمان خود مشغول مبارزه بودند كه با نداشتن امكانات كامل، آنها را سبّ و لعن مىنمودند و مىكوشيدهاند كه مبادا مسلمانان با آنها رابطه پيدا كنند.
مثلاً حسن بصرى و سفيان ثورى فقط به جرم شبيه بودن به تصوّف از دائره مسلمانان در آن زمان خارج مىشدند.
دركتب تاريخ نقل شده كه حسن بصرى مكرّر به جنگهاى على بن ابى طالب
عليهماالسلام و ورود او در اجتماع و سياست اسلامى اعتراض مىكرد و مىگفت: اگر على در خانه مىنشست و به خرماى خشك اكتفا مىنمود بهتر از ورود او در اجتماع و مسأله خلافت بود.
روزى او نامهاى به اين مضمون به پيشواى دوّم مسلمانان جهان حضرت حسن بن
على عليهماالسلام نوشت:
پس از عرض سلام ...
معتقدم كه شما از خاندان نبوّت و رسالتيد. و شما منبع علوم و حكمتيد. خداى تعالى شما را در درياى بيكران جهان هستى، كشتى نجات اين امّت قرار داده است؛ هر كس به شما پناهنده شود نجات يابد. و كسى كه دست از دامن شما بردارد هلاك شده است.
و من اين نامه را مىنويسم در موقعيّت عجيب و حيرت فوق العادهاى در معنى قدرت الهى واقع شدهام و اين مسأله سخت برايم مشكل شده است. از آن مقام شامخانتظار مىرود كه نظر مبارك را در اين مورد مرقوم فرموده تا به آن اعتقاد پيدا كنيم.(1)
جواب نامه
حضرت امام حسن مجتبى
عليهالسلام در پاسخ نامه حسن بصرى نوشت:
امّا بعد
آن چنان كه نوشتهاى، ما از نظر خدا و اولياء او از خاندان رسالت و منبع علم و حكمتيم. و اگر از نظر تو و دوستانت هم اين چنين بوديم هيچ گاه ديگرى را بر ما مقدّم نمىداشتيد و در مقابل ما غير ما را پيشوا و امام خود قرار نمىداديد. و به جان خود قسم مىخورم امثال شما را خدا در قرآن اين گونه مذمّت فرموده: آيا چيزى را كه بهتر است با چيزى كه پست است عوض مىكنيد؟(2)
از اين نامه و پاسخ آن كاملا استفاده مىشود كه: حضرت حسن بن على عليهماالسلام با عقائد و روحيه حسن بصرى موافقت نداشته و او را در عرض ارادتش صادق
نمىدانسته است.
سديرمىگويد: در مسجد الحرام خدمت حضرت امام صادق عليهالسلام بودم، آن حضرت به من فرمود: مىخواهى دامهائى كه مردم مسلمان را از دين خدا بازدارد به تو نشان دهم؟
پس از اين جمله به گوشهاى از مسجد نگاه كرد ديدم در همان موقع ابوحنيفه و سفيان ثورى با جمعى از دوستانشان دور هم نشستهاند، امام صادق
عليهالسلام با دست اشاره به طرف آنها كرد و فرمود: اينها بدون دليل صيّاد و جلوگير مردم مسلمان از راهراست و دين حق شدهاند. اين افراد پست اگر در ميان منازلشان مىنشستند و مزاحم مردم نمىشدند، مردم مسلمان گردش مىكردند و وقتى جز ما كسى را كه از معرفت خدا و پيغمبرصلىاللهعليهوآله چيزى به آنها بگويد نمىيافتند، خود به خود به طرف ما مىآمدند و ما آنان را از حقايق و علوم معنوى آگاه مىساختيم.
در زمان مأمون الرّشيد خليفه عبّاسى كه كتب يونانى به عربى ترجمه شد و در نتيجه دامنه تصوّف توسعه پيدا كرد و پيشواى هشتم شيعيان به ولايت عهدى مأمون انتخاب گرديد، روزى جمعى از صوفيه بر امام هشتم شيعيان در خراسان وارد شدند و گفتند: امّت پيغمبر به امامى احتياج دارد كه غذاى نيكو نخورد و لباس خشن بپوشد و دائما سوار الاغ شود از مريضها عيادت كند.
حضرت على بن موسى الرّضا
عليهالسلام فرمود:
يوسف پيغمبر لباس ديباج و طلا باف مىپوشيد و بر بساط فرعونى تكيه مىكرد و قوانين الهى را اجرا مىنمود.
آن چه كه از امام و پيشواى مردم مسلمان توقّع مىرود، گسترش عدل و داد است. وقتى سخن مىگويد بايد راست بگويد و زمانى كه وعدهاى داد بايد وفا كند خداى
بزرگ براى احدى لباسها و غذاهاى خوب را حرام نكرده و در قرآن مجيد فرموده: بگواى پيغمبر ما، چه كسى زينت و آن چه خدا براى بشر خلق فرموده بر شما حرام نموده؟(1)
ابى خطاب مىگويد: با پيشواى دهم شيعيان در مسجد مدينه بوديم، كه ابى هاشم جعفرى و جمعى از دوستان آن جناب وارد شدند و نزد ما آمدند و سپس چيزىنگذشت كه دستهاى از صوفيه نيز آمدند و در گوشهاى نشستند و مشغول ذكر و گفتن لااله الا اللّه شدند.
امام هادى عليهالسلام به ما فرمود:
نگاه به طرف اين حيله گران نكنيد، اينها جانشين شيطانند و مىخواهند پايه دين را متزلزل كنند.
و بالأخره شيعه در كتب تاريخى و روائى خود دهها حديث از پيشوايان اسلام در مذمّت صوفيه نقل مىكنند كه از نظر علم الحديث هر متتبّعى معتقد مىشود كه اجمالاً ائمّه شيعه و پيشوايان اسلام با اين دسته سخت مبارزه مىكرده و مخالف بودهاند.
پيدايش تصوّف در اسلام
شايد ازروايات فوق، پيدايش مسلك تصوّف دراسلام معلوم شده باشد، ولى توضيحا بايد يادآورشويم كه درزمان حيات پيغمبراسلام صلىاللهعليهوآله اسمى ازتصوّف دربين مردم مسلمان نبود و تنها حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله از نظر پيش بينى و بلكه جلوگيرى از ظهور اين مسلك گاهى سخن به ميان مىآورد و گاهى اگر مسلمانان عزلت طلبى را شعار قرار مىدادند پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله با تازيانه به آنها حمله مىكرد و آنها را از آن عمل باز مىداشت. ولى در عصر خلفاء، تقريبا يك نحوه فقر و انزوا كه شباهت كاملى
1) -قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللّهِالَّتى اَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذينَ آمَنُوا سوره: اعراف آيه: 32.
به اصول تصوّف داشت در اثر اختلافات فرقهاى و فعاليتهاى انتخابى در بين يك عدّه از مقدّسين عوام پيدا شد؛ به عبارت واضحتر وقتى مردم نادان و بىسواد آن عصر كه فقط از اسلام شنيده بودند كه: دنيا بازيچهاى بيش نيست ولى قوانين اجتماعى آن را يا نديده بودند و يا در اثر حسّ عزلت طلبى كه داشتند از آنها صرف نظر نموده بودند، ديدند كه يك عدّه براى دنيا و رياست آن، بر سر يكديگر مىزنند و بلكه حقّ مسلّمافراد مسلمان را تا مىتوانند پايمال كنند و ظلم و ستم در بين بزرگان آنان براى دنيا به وجود آمده است.
در صفّههاى مسجد، اين عدّه مشغول نماز و ذكر شدند و از معارف و قوانين اجتماعى اسلام كاملاً صرف نظر نمودند؛ اين عدّه از مسلمانان به زهّاد و اصحاب صفّه مشهور شدند لذا حسن بصرى جزء زهّاد ثمانيه بود كه بعدها نامش در طومار متصوّفه نوشته شد.
در زمان ابى بكر و عمر به دو جهت اين افراد عزلت طلب در مسائل اجتماعى و سياسى كاملاً ساكت بودند.
اوّل: ضعف زهّاد كه بعد از پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله هنوز قدرتى پيدا نكرده بودند.
دوّم: مدارا و تظاهراتى كه اين دو نفر در مقابل عموم مسلمين به خصوص اين عدّه كه در تمام دورانها مورد توجّه مردم عوام و جاهل مىباشد، مىنمودند.
ولى در زمان عثمان كه مرد مادّى و بىباكى بود و در زمان على بن ابى طالب عليهماالسلام كه تنها طرفدار حق و حقيقت و اجتماعى بود، صداى زهّاد بلند شد و بناى مخالفت با آنان را گذاشتند و دائما آنها را به باد انتقاد مىگرفتند.
اين روحيه در ميان مردم عزلت طلب (كه هميشه اكثريّت اجتماع را تشكيل مىدهند) رو به رشد گذاشت، تا آن كه در زمان خلفاى عبّاسى (حدود سال 200
هجرى) كه كتب فلاسفه و متصوّفه يونان به عربى ترجمه شد، زهّاد و مردم عزلت طلب مسلمان كه در اثر بىسوادى نمىتوانستند معانى اصول فلسفه يونان را كاملاً درك كنند،تنها به مبانى تصوّف كه به آنها سر و سامانى مىداد اكتفا كردند و حلقههاى ذكر و لباس پشمينه براى خود ترتيب دادند.
بزنطى كه يكى از دانشمندان اسلام است مىگويد: روزى خدمت حضرت امام صادق عليهالسلام بودم كه مردى از شيعيان گفت: شما درباره جمعيّتى كه اخيرا پيدا شدهاند و نام آنها صوفى است چه مىفرمائيد؟
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: آنها دشمنان ما هستند كسى كه به مسلك آنها ميل كند از ما نيست.
ابى هاشم كوفى در همان زمان اوّلين كسى است كه رهبرى متصوّفه را در كادر اسلام به عهده گرفته و افراد عزلت طلب مسلمان را دور خود جمع كرده است.
روزى از امام صادق پيشواى ششم شيعيان عليهالسلام سؤل كردند كه: شما درباره ابى هاشم كوفى چه مىگوئيد؟
حضرت فرمود:
او عقائد فاسدى دارد، همين مرد است كه مسلكى در اسلام به نام تصوّف درست كرده و براى عقائد زشت خود، راه فرارى تهيّه نموده است.
دكتر توحيدى پور مىنويسد:
اوّل كسى كه او را صوفى خواندند ابو هاشم كوفى بود و پيش از وى كسى را به اين نام در اسلام نخوانده بودند.
و تقريبا نام صوفى قبل از سال 200 هجرى در اسلام پيدا شد و اوّل خانقاهى كه در اسلام براى صوفيان بنا كردند به وسيله يك فرد نصرانى در رمله شام بود.
ابوالقاسم قشيرى دانشمند صوفى مسلك در رساله قشيريه مىگويد كه: تا زمان ابو هاشم كوفى نامى از تصوّف در اسلام نبود. و در كتاب كشف المحجوب مىگويد: اسم صوفى تقريبا در سال 200 هجرى در اسلام پيدا شد.
شيعه و تصوّف
چنان كه در بالا گفته شد پس از پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله شايد تنها جمعيّتى كه از فِرَق اسلامى با تصوّف سخت مبارزه كردند شيعه دوازده امامى بودند و الاّ تمام فِرَق ديگر اسلام علاوه بر آنكه عكس العملى در مقابل آنان از خود نشان ندادند بلكه با آغوش بازهم از آنان استقبال مىنمودند.
مثلاً اهل تسنّن كه اكثريّت مسلمانان را تشكيل مىدهند، معتقد بودند كه مغز و حقيقت اسلام تصوّف است و حتّى اكثر عرفا و متصوّفه بزرگ مانند ملاّى رومى و محى الدّين عربى، سنّى مذهب بودهاند. ولى اگر در ميان شيعيان يك فرد اظهار تصوّف مىكرد، پيشوايان و علماء شيعه اوّلين كارى كه نسبت به او انجام مىدادند، خطّ قرمزى بود كه روى نام او مىكشيدند و اسم او را از طومار مسلمين خارج مىكردند و سپس او را تا سرحدّ تكفير و اعدام تعقيب مىنمودند، كه شايد حكايت منصور حلاّج بهترين گواه و شاهد مطلب ما باشد.
شيخ بهائى رحمهالله در كشكول مىنويسد: حسين بن منصور حلاّج كسى بود كه اهل بغداد كلاًّ فتواى جواز قتل او را دادند و خليفه عبّاسى المقتدر باللّه او را به دست رئيس پليس خود سپرد و به او دستور داد كه بايد هزار تازيانه بر بدن او بزنند. و اگر زير تازيانهها نمرد، باز هزار شلاّق ديگر به او زده شود تا بميرد و سپس سر از بدنش جداكنند و آن را به دار آويزند و بدنش را آتش بزنند. و لذا تقريبا همه اين اعمال را نسبت به او به جرم گفتن انا الحق و اظهار تصوّفش انجام دادند.
آرى علماء شيعه دائما به وسيله قلم و گفتار به پيروى از پيشوايانشان، متصوّفه را طرد و لعن كرده و هيچ گاه به آنها فرصت اظهار حيات در مذهب تشيّع نمىدادند.
1- سيّد مرتضى كه از بزرگان علماء شيعه است، در كتاب تبصرة العوام مىگويد: صوفيان از اهل سنّتاند و هر كه سنّى باشد آنها را اولياء و صاحب كرامت مىداند.
2- شيخ صدوق در كتاب اعتقاداتش از صوفيه تبرّى جسته و مىگويد: خدايا ما را از ايشان قرار مده و تمام آنها را لعنت كن.
3- شيخ مفيد در شرح عقائد صدوق مىنويسد كه: منصورحلاّج جزءِ شيعيان نمىباشد و پس ازشرح مختصرى كه درمذمّت صوفيه مىدهد مىگويد: نصارى و مجوس نزديكترند به ديانت و ايشان دورترند.
4- علاّمه حلّى در كتاب نهج الحق مىگويد: مذهب صوفيه از اهل سنّت است و همه كفر و زندقه است و شيعه چنين مذهبى ندارد.
5- خواجه نصير الدّين در قواعد العقائد پس از آن كه مشروحاً گوشهاى از اعتقادات صوفيه را مورد انتفاد قرار مىدهد مىگويد: صوفيه اين مطالب را بر خلاف عقل و دانش گفتهاند.
6- سيّد نعمت اللّه جزايرى معتقد است كه: مسلك تصوّف را خلفاء عبّاسى به چند منظور اختراع كردهاند: اول؛ براى از بين بردن علوم و معارف پيشوايان شيعه. دوم؛براى دور نگه داشتن مردم از علم و دانش و سرگرم كردن آنها به رياضتهاى باطله و از جهل مردم كمال استفاده را كردن. سوم؛ به منظور آزادى كامل با حفظ اسم مذهب در مقابل سخت گيرىهاى متشرّعه.
7- سيّد بحرالعلوم فتواى قتل معصوم عليشاه و نور عليشاه را كه از بزرگان صوفيه بودند داد و به اين وسيله و دهها جمله ابراز تبرّى از اين دسته را مىنمود.
8- ملاّ احمد نراقى در كتاب معراج السعادة مىنويسد: ششم از اهل غرور، صوفيهو درويشانند و غرور ايشان از هر طايفه بيشتر است و ايشان از اراذل ناس و پستترين مردم عالمند.
9- علاّمه مجلسى در كتابهاى خود تا توانسته از اين دسته مذمّت كرده و آنها را از دائره مسلمانان خارج نموده است.
10- ملاّ صدرا فيلسوف شرق كتاب سرّ الاصنام را در ردّ صوفيه نوشته و به اعتقاد او آنها در آن كتاب مفتضح شدهاند.
و خلاصه هر كدام از علماء بزرگ شيعه كه بيشتر مورد توجّه مردم بودهاند شديدتر ابراز تبرّى نسبت به اين دسته نموده و حتّى در اين عصر هم مراجع بزرگ تقليد شيعه به هيچ وجه حاضر نيستند با آنها كوچكترين موافقتى را داشته باشند.
ولى متأسّفانه دست استعمار از اين حسّاسيت علماء شيعه در مقابل متصوّفه از صدر اسلام دائما سوء استفاده كرده و هر زمان كه آنان بر خلاف خواسته استعمارگران اقدامى مىنمودهاند، صوفيه را تقويت مىكرده تا بتوانند علماء شيعه را سرگرم به مبارزات عليه آنان بنمايند.
لذا در زمان صفويه كه علماء شيعه به أعلا درجه قدرت رسيده بودند و از طرفى نَسَب سلاطين صفويه به صفى الدّين اردبيلى كه از بزرگان متصوّفه بوده است مىرسد، تصوّف اسلامى ايرانى كه مجموعهاى از رهبانيت مسيحيان و فلسفه ايران باستان و افكار افلاطونيان جديد و هندى بود با پشتيبانى اين سلاطين بزرگ به اوج قدرت خود رسيد كه دكتر توحيدى پور مىگويد:
پس از آن كه ايرانيان مغلوب قوم عرب گرديدند و براى حفظ جان زير بار ديانت اسلام رفتند چون اختلاف نژادى و اوضاع اجتماعى و سبك زندگى قوم عرب و ايران
بسيار شديد بود و خصوصا به علّت سوء رفتار بنى اميّه ايرانيان گذشته از مبارزات سياسى و ادبى با نيروى انديشه فلسفى به مبارزه پرداختند، يكى ازمحصولات اين تلاش فكرى طريقت تصوّف اسلامى ايرانى بود.
بدين ترتيب كه با استادى كامل، تصوّف اسلامى را با پوستههاى رهبانيت مسيحيان در قالب افكار ايرانى كه متّكى به فلسفه ايران باستان بود ريختند تا شكل كاملاً جديدى پيدا كرد و بعد با فلسفه يونان به خصوص افكار افلاطونيان جديد كه از فلسفه ايران باستان متأثّر بود آميختند و سپس آن را با فلسفه و افكار هندى تلفيق و تكميل نمودند تا به مرحله ذوق و رشد و كمال رسيد، به طورى كه به هيچ وجه قابل مقايسه حتّى با تصوّف اسلامى (عربى) نبوده است».(1)
آقاى دكتر غنى مىگويد:
در نتيجه تأثير عميق فلسفه افلاطونيان جديد و يك سلسله مؤّرات خارجى ديگر كه قريبا گفته خواهد شد تصوّف به شكلى در آمد كه مورد تكفير واقع و جماعتى از بزرگان صوفيه به زحمت افتادند و بعضىها به قتل رسيدند و اين پيشامدها سبب شد كه صوفيان اسرار خود را از نامحرم مكتوم بدارند و كلمات خود را مرموز و ذو وجوه ادا كنند، ظواهر شرع را رعايت نمايند و مخصوصا در صدد برآمدند كه عرفان و تصوّف را بوسيله تفسير و تأويل با قرآن و حديث تطبيق كنند. و انصاف اين است كه از عهده اين مهم به خوبى بر آمدند و پايه تأويل را به جائى گذاشتند كه دست فيلسوفان و تأويل
كنندگان تورات هم به آن نخواهد رسيد و از آن به بعد تصوّف و عرفان را اسلام حقيقى و ديانت واقعى جلوه داده و گفتند: ما ز قرآن مغز را برداشتيم.(2)
تا اينجا واضح شد كه تصوّف مسلك خاصّى است و ارتباطى به هيچ يك از اديان جهان ندارد و سير تاريخى تصوّف از يونان قديم و زمان ارسطو شروع شده و در سال 200 هجرى در اسلام خود نمائى كرده و كاملاً التقاطى بوده است.
بنابراين پرسشى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه: متصوّفه بر متشرّعه امتيازى دارند يا خير؟
و آيا ما مىتوانيم به وسيله تصوّف به حقايق جهان آفرينش پى ببريم و از معنويات بهرهمند گرديم يا نه؟
يكى از دانشمندان شيعه در مجلهاى مىنويسد:
به طور كلّى مىتوان گفت كه رابطه مخصوصى ميان اصل دين و طريقه تصوّف موجود است و از همين جهت است كه متصوّفه در ميان همه طوايف دينى جهان، حتّى بودائىها و برهمائىها پيدا مىشود. هر طايفهاى كه از يك راهى زمام هستى اجزاء اين جهان پهناور را به دست عالمى مافوق طبيعت سپرده و براى مقام آفريدگار جهان كرنش مىنمايند، عدّهاى از آنها به اميد پىبردن به اسرار پس پرده غيبت، به مجاهدا ت و رياضات پرداخته و از لذائذ مادّى و شهوات نفسانى چشم پوشيده و به تخليه و تجريد نفس پرداختهاند، اين همان تصوّف است.
اگر چه در ميان هر طايفه به اسم مخصوصى ناميده مىشود و طبعا اين روش در اسلام نيز خودنمائى كرده و نشو و نمائى نموده است و جمعيّت قابل توجّهى از عالم تسنّن و همچنين از عالم تشيّع اين راه را رفتهاند.
چيزى كه هست اين است چنان كه روشن شد طريقه تصوّف را نبايد مذهب خاصّى شمرد و در رديف سائر مذاهب گذاشت؛ مثلاً گفته نمىشود كه مذاهب تسنّن، اشعريت و اعتزال و تصوّف و غير آنها است، بلكه هر يك از مذاهب اسلامى صوفى و
غير صوفى دارد.
و تقسيم حقيقى چنان كه سابقا اشاره نموديم اين است كه براى نائل شدن به واقعيات و حقايق هستى كه اديان و مذاهب به سوى آنها دعوت مىكنند، سه راه تصوّر شده است:
راه ظواهر بيانات دينى، كه حقايق را در لفّافه دعوت حفظ نموده است.
و راه استدلال عقلى با منطق فطرى، كه راه تفكّر فلسفى است.
و راه تصفيه نفس و مجاهدات دينى، كه راه عرفان و تصوّف است.(1)
كلّيه مطالب فوق به دو جمله خلاصه مىشود:
اوّل: آن كه تصوّف رابطه مخصوصى با اديان جهان دارد، كه در گذشته اثبات شد. رابطه تنها از نظر التقاطى بودن تصوّف به وجود آمده و الاّ در اصل تصوّف كه خود اختراع شده دست يك عدّه مردم غير دينى بوده است معنى ندارد كه كوچكترين رابطهاى بين آن و اديان جهان وجود داشته باشد.
دوّم: نويسنده معتقد است كه يكى از راههاى رسيدن به واقعيّات و حقايق هستى كه اديان و مذاهب به سوى آنها دعوت مىكنند تصوّف و عرفان است.
اين مطلب كه موضوع بحث ما را تعقيب مىكند و ضمنا خود پاسخى به مشكل جوانان در اين مورد مىباشد، بايد كاملاً مورد بحث و بررسى قرار گيرد و تشريح شود كه چگونه ممكن است تصوّف يكى از راههاى رسيدن به معارف و حقايقى كه اديان جهان به آن دعوت مىكنند بوده باشد.
ما در گذشته ثابت كرديم كه مسلك تصوّف در بسيارى از مطالب با اصول و فروع اديان منافات داشته و حتّى گاهى رهبران بعضى اديان مانند اسلام به مبارزه با آن
1) -مكتب تشيّع، سال دوّم، صفحه 85 نوشته مرحوم علاّمه طباطبائى.
برخواستهاند.
مثلاً در موضوع وحدت اطلاقى و وحدت وجود و فناء فى اللّه كه كلّيه متصوّفه بر سر آن اتّفاق دارند و آن را از بزرگترين مطالب پر اهميّت خود مىدانند، به حدّى با اصول اسلام و به خصوص مذهب شيعه منافات دارد كه در كتاب عروة الوثقى يعنى كتابى كه تمام مراجع تقليد شيعه در نيمه قرن اخير، آن را مورد توجّه خود قرار داده رسما قائلين به وحدت وجود را كه ملتزم به لوازم آن هم باشد مورد حمله قرار داده و حتّى آنها را جزء كفّار دانستهاند.
روى اين فرض، چگونه ممكن است يك فرد تازه وارد باور كند كه تصوّف هم يكى از راههاى وصول به معارف حقّه اسلامى باشد.(1)
1) -پاسخ به سؤالات فلسفى صفحه 68 الى 107.
آيا عالم ذر هم، مانند اين دنيا محل امتحان براى انسانها بوده است؟
فقط دنيا دار امتحان است إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ الدُّنْيَا دَارَ بَلْوَى وَ الْآخِرَةَ دَارَ عُقْبَى(1)امّا چون انسان از وقتى آفريده شده است داراى اختيار بوده لذا هر عالم جزا خانه عالم قبلش مىباشد يعنى بعضى در دنيا نقص و كاستىهائى دارند كه جزاى اعمال عالم ذر شان هست و همچنين بزرخ و قيامت كه هر كدام جزا خانه عالم قبل از خود هستند امّا در بين همه عوالم كه طبق روايات بزرگان فرمودهاند پنج عالم وجود داشته و دارد 1- عالم ارواح 2- عالم ذر و يا بعضى ميثاق ناميدهاند 3- عالم دنيا 4- عالم برزخ 5- عالم قيامت فقط دنيا محل امتحان است.
آيا اين امكان وجود دارد كه شخصى در عالم ذر نفسش را تزكيه كامل كند و در همان عالم ذر از اولياء خدا بشود؟ اگر اين امكان وجود دارد آيا ممكن است آن ولى خدا هنگام ورود به دنيا و مورد امتحان قرارگرفتن از مقامش تنزل پيدا كند و در امتحان دنيا مردود شود و جزء معاندين و كفار قرار گيرد؟
1) - إرشادالقلوب جلد: 1 صفحه: 23.
بله اين امكان وجود دارد كه شخصى در عالم قبل تمام مراحل تزكيه نفس را بپيمايد و ولىخدا به دنيا بيايد نمونه بارز آن حضرت عيسى عليهالسلام است كه بعد از اين كه متولد شد بلافاصله مرحله عبوديت خويش اعلام فرمود قالَ إِنِّى عَبْدُ اللَّهِ(1)و ممكن است شخصى در عالم قبل يكى دو مرحله از مراحل تقوا و پاكى روح گذرانده باشد و خلاصه اين امكان هست همچنين چون هيچ وقت اختيار از انسان سلب نمىشود اين امكان نيز هست شخصى كه عالم ذر بسيار خوبى داشته در دنيا امتحانات بدى بدهد و از آن مقام بيافتد و حتى جزء معاندين قرار بگيرد و برعكسش نيز وجود دارد يعنىشخصى كه در عالم ذر خيلى بد بوده و خود را بسيار پست كرده بعد از ورود به دنيا با جبران مافات خود را به مقام بزرگترين ولى خدا برساند.
با توجه به اين كه خداوند هر روحى را كه در عالم قبل ربوبيت و رحمانيت را بيشتر در خود ايجاد كرده بود در قالب زن آفريده و وارد دنيا نموده آيا اين امكان وجود دارد كه خانمى از اولياء خدا بشود امّا مربى نباشد؟
اين مسأله كه هر كسى در عالم قبل روحيه ربوبيت و رحمانيت بيشترى كسب كرده باشد خداى تعالى او را در قالب يك زن وارد دنيا مىكند از بيانات استاد عزيزم (جانم به فدايش) هست و من به غير از ايشان از كس ديگرى نشنيدهام كه اين قدر دقيق و با
1) -سوره: مريم آيه: 30.
ظرافت چنين مطلبى را از روايات اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام استنباط كنند البته استاد عزيزم (جانم به فدايش) شانزده ويژگى و امتياز براى خانمها از آيات و روايات استنباط كردهاند كه آقايان از آن امتيازات محروم هستند و اين يكى از آن شانزده مورد است كه خداى تعالى به خانمها روحيه مهربانى و مربىگرى خاصى عنايت فرموده كه در هيچ مردى چنين صفتى در آن حد اعلا وجود ندارد امّا جواب شما: بله امكانش هست به خاطر اختيارى كه انسانها دارند هر چند در عالم قبل ربوبيت را خوب آموختهاند امّا ممكن است در اين دنيا آموخته خويش را به فراموشى بسپارند.
چرا وقتى ما وارد دنيا مىشويم حقايقى را كه در عالم ارواح ياد گرفتهايم فراموش مىكنيم؟ واصلا عوالم قبل به يادمان نمىآيد؟
براى اين كه دنيا دار امتحان است و به خاطر امتحان شدن خلايق إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ بَلَاءٍ وَ فِتْنَة.(1)
آيا ارتباطى بين امام هر زمانى و مردم هر زمان از جهت عوالم قبل وجود دارد؟ به عنوان مثال كسانى كه در عالم ارواح مربىشان امام حسين
عليهالسلام بوده است در زمان آن امام به دنيا آمدهاند و در آن عصر واقع شده باشند؟
1) -بحارالأنوار جلد: 44 صفحه: 54.
خير چنين ارتباط و ملازمهاى وجود ندارد و در عالم ارواح همه ارواح به طور كلى شاگردان اين چهارده نور مقدس بودهاند و اين گونه نبوده كه هر عدهاى تحت تعليم امام خاصىباشند.
با توجه به اين كه ملائكه نيز علومشان از خاندان عصمت و طهارت
عليهمالسلام ياد گرفتهاند، پس چرا از اسمائى كه در نزد حضرت آدم بود بىخبر بودند؟
همه ما يعنى انسانها، اجنه و ملائكه هر چه علم داريم در عوالم قبل از محضر ائمه اطهار عليهمالسلام فرا گرفتهايم امّا بعضى مثل انسان چون ظرفيت بيشترى داشتهاند علوم بيشترى به آنها ياد دادهاند و به بعضى ديگر كمتر ياد دادهاند و منافاتى با هم نداردضمن اين كه كلاسها با هم فرق داشته يعنى انسان و ملائكه و اجنه با هم بر سر يك كلاس نبودهاند و براى هر كدام مناسب با وضع ظاهرى و ظرفيت روحىشان كلاس جداگانهاى گذاشتهاند.
آيا در عالم ارواح كه ما سر درس ائمه اطهار عليهمالسلام بوديم اختيار داشتهايم كه به دنبال شيطان برويم و سر كلاس نباشيم يا نه بايد حتماً سر كلاس مىبوديم؟
بايد حتما سر كلاس مىبوديم امّا در كلاس اختيار داشتيم لذا بعضى در خانواده شيعى به دنيا مىآيند و بعضى در خانواده يهودى و اين علتش همان اختيارى است كه در كلاس درس داشتهاند منظور اين كه هر كس بهتر از دروس ائمه اطهار عليهمالسلام استفاده كرده باشد در اين عالم موقعيت بهترى مثلاً در خانواده شيعه به دنيا آمدن خواهد داشت و بر عكس.
چرا از ميان پيامبران تنها پنج نفر اولوالعزم بودند با توجه به اين كه بعضى ديگر از انبياء نيز مشقات و زحمات بسيارى را براى ترويج دين الهى متحمل شدند مانند حضرت يوسف؟
اين مسأله مربوط به صلاح ديد و انتخاب خداى تعالى است، ضمن اين كه اگر خداى تعالى مثلاً شش نفر را اولوالعزم مىكرد امروز شما سؤال مىكرديد چرا شش نفر اولوالعزم شده و هفت نفر نيستند.
چرا پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فدك را به حضرت على عليهالسلام كه صاحب ولايت و وصى و خليفه بلافصل ايشان بودند نبخشيدند و آن را به حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام واگذار كردند؟
البته در تفسير اين آيه روايات بسيارى هست و بايد به تفسير رجوع شود امّا علىكل حال بدانيد خداى تعالى به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وحى فرمود كه فدك را به حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام به عنوان حقش عطا كن يعنى فدك متعلق به خود آن حضرت بود امّا
در اختيارش نبود بلكه با رضايت خود حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام در اختيار پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله بود كه خداى تعالى با نازل كردن آيه فَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ(1)پيامبر خويش را مأمور به عطا كردن آن حق به ذَا الْقُرْبى خويش كه همه علماء و دانشمندان حتى اهل تسنن همه متفقند و رواياتى محكم ارائه دادهاند كه منظور از ذَا الْقُرْبى حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام و منظور از حَقَّهُ فدك است.
ازعلماى عامه جلال الدين سيوطى در تفسير خود، علاء الدّين على بن حسام معروف به متّقى هندى، مورخ شهير بلاذرى، احمد بن عبدالعزيز جوهرى مؤّف كتاب السقيفه، ابن ابى الحديد، حلبى، مسعودى در كتاب مروج الذّهب، ياقوت حموى، سمهودى در كتاب وفاء الوفاء و از ميان دانشمندان شيعه، شخصيتهاى بزرگى همچون شيخ كلينى و مسعود عياشى و شيخ صدوق به اين مسأله اذعان نمودهاند.
با اين كه در اصل و باطن وقتى چيزى به حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام داده شود فرقى نمىكند مثل اين است كه به على بن ابى طالب عليهماالسلام بخشيده شده باشد امّا چون حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام قدر متيقن ذَا الْقُرْباى پيامبر است و قرابتش به پيامبر بيشتر از على بن ابى طالب
عليهماالسلام است اين حق ظاهرا شامل ايشان شد.
با توجه به اين كه يكى از شرايط ازدواج زن و مرد مسأله كفوّيتاست و زن و شوهر بايد با يكديگر هم كفو باشند خداوند روى چه مصلحتى حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام را كه قبل از ازدواج مسلمان نبودند همسر پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله و مادر فاطمه زهراء عليهاالسلام قرار داد؟
1) -سوره: روم آيه: 38.
اولا: خداى تعالى اين كار را نكرد بلكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين اقدام را انجام دادند.
ثانيا: قبل از اين كه احكام و شريعت اسلام بيايد بر كسى لازم نيست مسلمان باشد چون احكام و قوانين اسلام هنوز بيان نشده لذا قبل از آمدن اسلام مردم موظف بودند تابع پيامبر قبل باشند و حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام قبل از اين كه اسلام بياورند يكتا پرست و تابع و مطيع پيامبران الهى ما قبل حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بودند.
ثالثا: آن مفسدهاى كه در ازدواجهاى غير هم كفوّى براى ما دارد براى ائمه معصومين عليهمالسلام ندارد وگرنه به غير از حضرت على بن ابىطالب عليهالسلام با حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام ديگر هيچ كدام از ائمه با هم كفو خود ازدواج نكردهاند يعنى نبوده كه بخواهند ازدواج كنند ضمن اين كه رعايت كفويت بيشتر براى خانمها ضرورى است كه تقريبا تمام اختيارشان در دست همسر آيندهشان مىافتد و ممكن است آن شوهر دنيا و آخرتشان خراب كند امّا براى آقايان با اين كه توصيه به رعايت كفويت شده امّا اگر كفويت رعايت نشود چون مسلط بر زندگى هستند خيلى مشكلى پيش نمىآيد.
رابعا: خداى تعالى در وقتى كه ايشان جزء اولياء خدا شده بود حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام را به ايشان عنايت كردند.
خامسا: البته سواى ازحضرت خديجه كبرى عليهاالسلام آن چه تاريخ گواهى مىدهد اين است كه ازدواجهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به خاطر ارزشمند بودن خانم مقابل نبوده بلكه سياسى و از روى مصلحت بوده است يعنى با ازدواجهاى متعدد خويش موجب ترويج و تحكيم دين مقدس اسلام مىشدند.
جالب است بدانيد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با قبائل بزرگ قريش مانند بنىاميه و حتى از بنى اسرائيل كه دشمنى عجيب و شديدى با اسلام و مسلمين داشتند همسر اختيار كردهاند
امّا از انصار كه مردمان مسلمان و پيرو ايشان بودهاند هيچ زنىاختيار نكردهاند.
گيورگيو، نويسنده مسيحى مىنويسد:
(حضرت) محمد صلىاللهعليهوآلهام حبيبه را به ازدواج خود درآورد تا بدين ترتيب داماد ابوسفيان شود و از دشمنى قريش نسبت به خود بكاهد. در نتيجه پيامبر با خاندان بنى اميه و هند زن ابوسفيان و ساير دشمنان خونين خود خويشاوند شد وام حبيبه عامل بسيار مؤرى براى تبليغ اسلام در خانوادههاى مكه شد.
حتى در تاريخ آمده كه پيامبر با زنان متعددى ازدواج موقت كرد و آنها به همين قدر خوشحال بودند و مباهات مىكردند كه زنى از قبيله آنان به همسرى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نائل شده، و اين افتخار براى آنها حاصل گشته است، و به اين ترتيب رابطه و پيوند اجتماعى آنها با پيامبر صلىاللهعليهوآله محكم تر، و در دفاع از او مصممتر مىشدند.
ام سلمه نيز از طايفه بنى مخزوم، طايفه ابوجهل و خالد بن وليد است، وقتى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله وى را به همسرى خويش گرفتند، خالد بن وليد موضع گيرى شديد خود را در برابر مسلمانان مورد تجديد نظر قرار داده و پس از مدتى اسلام آورد.
همچنين بعد از ازدواج رسول خدا صلىاللهعليهوآله با جويريه و صفيه هيچ گونه اقدامى از سوى بنى نضير و بنى مصطلق بر عليه آن حضرت صورت نگرفت.
از سوى ديگر، مسلمانان به خاطر ازدواج پيامبر با جويريه صد خانواده از اسيرانقوم و قبيله وى را به خاطر ازدواج او با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آزاد كردند و گفتند: اينها خويشاوندان رسول خدا هستند.
لذا روشن است كه چنين منت گذارى بر يك طائفه و قبيله از سوى مسلمانان چه تاثير بسزايى در عمق جان آنان دارد.
بنابراين، ازدواجهاى دائم و يا موقت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با بعضى از خانمها به خاطر
نبود و فقدان زنانى بهتر در آن جامعه نبوده است بلكه به خاطر مصالح مهمى بوده كه جز با ازدواج پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با آنها تحقق نمىيافته است.
آيا فقط با اثبات اعجاز قرآن رسالت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ثابت مىشود يا دلائل ديگرى براى اثبات رسالت وجود دارد؟
يكى ازبهترين و مطمئنترين راه اثبات رسالت حضرت محمد صلىاللهعليهوآله اثبات اعجازقرآن كريم است، براى آگاهى بيشتر كتاب دو مقاله و همچنين كتاب توضيح آيات قرآن كريم را مطالعه بفرماييد.
آيا تمام صد و بيست و چهار هزار پيغمبرعليهمالسلام قبل از ورود به دنيا و در عالم ذر براى رسالت انتخاب شده بودند و به آنها مقام عصمت داده شده بود، يعنى از وقتىكه وارد دنيا شدند معصوم بودند، يا بعضى ازآنها در دنيا براى مقام رسالت انتخاب شدند و پس از آن معصوم گرديدند؟
به اعتقاد شيعه همه پيامبران الهى از عالم قبل به خاطر اين كه با اختيار خود در آن عالم افراد ممتازى شدند يعنى از همه مخلوقات به اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام
مقربتر و در اطاعت و محبت نسبت به آنها از بقيه بهتر و جلوتر بودند انتخاب شدند به همين جهت خداى تعالى از اول ورودشان به اين دنيا آنها را پيامبر و معصوم قرار داده است، در دعاى ندبه مىخوانيم بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَ فِى دَرَجَاتِ هَذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّةِ وَ زُخْرُفِهَا وَ زِبْرِجِهَا فَشَرَطُوا لَكَ ذَلِكَ وَ عَلِمْتَ مِنْهُمُ الْوَفَاءَ بِهِ فَقَبِلْتَهُمْ وَ قَرَّبْتَهُمْ وَ قَدَّمْتَ لَهُمُ الذِّكْرَ الْعَلِيَّ وَ الثَّنَاءَ الْجَلِيَّ وَ أَهْبَطْتَ عَلَيْهِمْ مَلَائِكَتَكَ وَ كَرَّمْتَهُمْ بِوَحْيِكَ وَ رَفَدْتَهُمْ بِعِلْمِكَ وَ جَعَلْتَهُمُ الذَّرَائِعَ إِلَيْكَ وَ الْوَسِيلَةَ إِلَى رِضْوَانِك... .
آيا با دميدن صور اول در قيامت كسانى كه در آسمان چهارم در بهشت برزخى هستند هم مىميرند يا فقط كسانى كه در روى زمين هستند و ملائكهاى كه با كره زمين در ارتباط بودهاند مىميرند؟
خداى تعالى مىفرمايد: وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُون(1)پس بنابراين تمام آنهايى كه در آسمانها و زمين هستند با دميدن صور خواهند مرد مگر آنهائى كه خدا نخواهد كه بميرند استاد عزيزم (جانم به فدايش) مىفرمايند: إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّه ظاهراً همان پنج دسته از اولياء خدا هستند كه در آسمان چهارم زندگى مرفهى دارند.
آن دسته از افراد كه جزء مستضعفين هستند آيا در عالم برزخ به حالت بىهوشى و در قيامت از آنها امتحان گرفته مىشود؟ يا در عالمبرزخ امتحان از آنها مىگيرند؟ و اگر در قيامت اين جلسه امتحان تشكيل مىشود در كجا برگزار مىگردد؟ چون در زمان قيامت شرايط
1) -سوره: زمر آيه: 68.
حيات از روى كره زمين برداشته شده است؟ و اين امتحان چگونه برگزار مىشود؟
از افراد مستضعف فكرى معلوم نيست كه امتحان گرفته بشود چون روايتى در اين باره نداريم آن چه در روايات آمده در مورد بچههايى است كه در زير سن بلوغ از دنيا مىروند لذا از آنها امتحان گرفته مىشود البته بعيد نيست و ممكن است از مستضعفين هم امتحان بگيرند.
اين امتحان ظاهرا در عالم برزخ از آنها گرفته مىشود و شايد در عالم برزخ اين افراد جزء افرادى باشند كه به حالت بيهوشى مىروند و در قيامت اين امتحان از آنها بگيرند.
در مورد چگونگى اين امتحان و مكان برگزارى آن من تا به حال مطلبى در روايات نديدهام و خبر ندارم البته خيلى مهم نيست كه ما بدانيم كجا و چگونه برقرار مىشود آن چه مهم است اين است كه بدانيم بالاخره از اين افراد يك امتحانى گرفته مىشود كه نتيجه آن امتحان در بهشتى و يا جهنمى شدن آنها مؤثر است.
دو نفر از شيعيان على بن ابى طالب عليهماالسلام كه در دنيا اهل غفلت بودهاند و اقدامى براى پاكى و تزكيه روحشان نكرده باشند، امّا يكى ازآنها اعمال واجب و مستحبات را انجام دهد و ديگرى انجام ندهد در قيامت شرايطشان با هم فرق مىكند يا نه؟
بله بسيار فرق دارد مثلاً كسى كه خمس مالش داده و كسى كه نداده، كسى كه نماز خوانده با كسى كه نخوانده، كسى كه روزه گرفته با كسى كه روزه نگرفته اينها با هم مساوى نيستند و الا عدالت خداى تعالى نستجير باللّه زير سؤال مىرود.
خداى تعالى در قرآن مىفرمايد: قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبيثُ وَ الطَّيِّبُ.(1)
آيا قيامت و بهشت و جهنم اجنّه با انسانها يكى است؟
خير يكى نيست.
1) -سوره: مائده آيه: 100.
آيا ممكن است كسانى كه در طبقات پايينتر از بهشت هستند و مقامشان پايينتر است با پيشرفت روحى به مقام آنهايى كه در درجات بالاى بهشت قرار دارند برسند يا خير؟
خداى تعالى از وقتى انسان را آفريد به او اختيار داده و تا وقتى انسان وجود داشته باشد حال چه در دنيا و چه در برزخ و چه در قيامت اين اختيار از او سلب نمىشود لذا هميشه امكان پيشرفت و يا پسرفت براى انسان وجود دارد.
البته در بهشت چون پردهها كنار رفته و اهل بهشت حقيقت را مىبينند كسى در بهشت پسرفت نمىكند امّا پيشرفت هست بنابراين همه اهل بهشت اهل پيشرفت هستند امام عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: مَنِ اسْتَوَى يَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُون هر كس دو روزش مثل هم بود ضرر كرده است امّا نكته ظريفى هست كه بايد دقت شود چون سؤال پرسيدهاند به مقام آنهايى كه در درجات بالاى بهشت قرار دارند مىرسند يا خير، بايددقت شود كه به مقام فعلى آنها مىرسند امّا چون خود آنها هم در حال پيشرفت هستند به مقام اصلى آنها نمىرسند با يك مثال مطلب را توضيح مىدهم.
مثلاً عدهاى هستند كه بعضى از آنها بوشهر هستند و بعضى شيراز و بعضى اصفهان و همه آنها با ماشين به طرف شهر مقدس قم در حركت هستند شما مىپرسيدآيا آنهائى كه الآن بوشهر هستند روزى به جاى آن افرادى كه در شيراز هستند و به
طرف شهر مقدس قم در حركتند مىرسند؟
به شما مىگويند بله به شرط اين كه در حال حركت باشند حتماً خواهند رسيد امّا يادتان نرود وقتى كه آنها به شيراز مىرسند آنهائى كه شيراز بودهاند مثلاً به اصفهان رسيدهاند و آنهائى كه اصفهان بودهاند به مثلاً قم رسيدهاند و... .
آيا بهشت برزخى فقط در آسمان چهارم است؟ يا در آسمان چهارم و پنجم؟
اگر در آسمان چهارم و پنجم است افرادى كه در هر طبقه از بهشت برزخى زندگى مىكنند از نظر كمالات روحى با هم تفاوت دارند يا نه؟
آن چه در روايات آمده هم آسمان چهارم و هم آسمان پنجم بهشت برزخى است و البته چه در بهشت برزخى و چه در بهشت خلد مقام افراد با هم متفاوت است فِى صِفَةِ الْجَنَّةِ دَرَجَاتٌ مُتَفَاضِلَاتٌ وَ مَنَازِلُ مُتَفَاوِتَاتٌ.(1)
شما بزرگوار قبلا در پاسخ به يكى از سؤالاتم فرموديد كسانى كه درمقامات پايين بهشت هستند با پيشرفت روحى به مقام فعلى آنهايى كه در مقامات بالاتر بهشت هستند مىرسند امّا خود آنهايى هم كه در مقامات بالا هستند باز از آن مقام بالاتر رفتهاند و پيشرفت بيشترى
1) - بحارالأنوار جلد: 8 صفحه: 162.
كردهاند.
سؤال من اين جاست با توجه به اين كه بهشت داراى هشت طبقه است افرادى كه در طبقه اول بهشت زندگى مىكنند ممكن است كه با پيشرفت روحى به طبقه هشتم برسند؟ و اگر اين امكان وجود داشته باشند پس كسانى كه در طبقه هشتم هستند به كجا مىروند؟
البته بهشت خيلى فراتر و بزرگتر از آن است كه به نظر من و شما مىآيد و بعضى از مكانهاى بهشت هست كه افراد هر چه پيشرفت هم بكنند هيچ گاه به آنجا نمىرسند پس معلوم مىشود بهشت تقريبا شبه بىنهايت است.
مثلاً آن مكانى كه براى اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام در نظر گرفتهاند ديگران هر چه هم بالا بروند هيچ وقت به آن جا نخواهند رسيد و يا از اين پائينتر آن مكانى كه براى سادات در نظر گرفتهاند ديگران هر چه هم بالا بروند به آن جا نخواهند رسيد.
بنابراين وقتى يك عده با هم در حال حركت هستند طبيعى است كه همه با هم جلو مىروند و هيچ كس هم به ديگرى نمىرسد مگر اين كه سرعت بعضى بيشتر باشد و يا اين كه سرعت بعضى كمتر باشد و البته در بهشت چون پردهها كنار رفته يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ (1)كمتر پيش مىآيد كه كسى كُند حركت كند و تقريبا همه در يك سطححركت مىكنند ضمن اين كه آنهائى كه مقامشان بالاتر است سرعتشان نيز بيشتر است.
لذا هر طبقه از بهشت خودش آن قدر وسعت دارد و جاى پيشرفت در آن هست كه شايد كسانى كه مثلاً درطبقه اول بهشت هستند ترلياردها سال در حال پيشرفت باشند
1) -سوره: طارق آيه: 9.
و هنوزدرهمان طبقه اول باشند و به طبقه دوم نرسيده باشند.
طبقه بندى بهشت مثل طبقه بندى آپارتمانهاى دنيا نيست كه در عرض يك دقيقه چند طبقه بالا برويم وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْض.(1)
آيا كسانى كه در جهنم هستند مىتوانند روزى با پيشرفت روحى به بهشت بروند؟
به خاطر انجام گناهان و نافرمانىهائى كه در دنيا كردهاند اصل بر اين است كه براى هميشه در عذاب جهنم باشند امّا چون خداى تعالى بسيار مهربان و بخشنده است ممكن است، احتمال دارد بعضى از جهنميان را مورد عفو خويش قرار دهد در اين صورت از جهنم بيرونشان مىآورند اگر موفق به تزكيه نفس شدند وارد بهشت خواهند شد.
با توجه به اين كه بهشت داراى هشت طبقه است و بهشت عدن طبقه چهارم از طبقات بهشت و مخصوص پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار
عليهمالسلام و فرزندان آنها كه تا روز قيامت به دنيا مىآيند مىباشد آيا كسانى كه در طبقات بالاتر بهشت هستند مثلاً طبقه پنجم و ششم و هفتم و هشتم،
1) -سوره: آل عمران آيه: 133.
مقامشان بالاتر از آنها مىباشد؟!! و چه كسانى در هر طبقه از بهشت قرار مىگيرند؟ و تفاوت نعماتى كه در طبقات مختلف بهشت وجود دارد در چيست؟ آيا اين تفاوت نعمات مادى است يا معنوى؟
بر خلاف تصور بعضى كه فكر مىكنند هر چه طبقه بهشت بالاتر باشد جايگاهش بهتر است بايد عرض كنم بهترين جاى بهشت مركز بهشت يعنى وسط بهشت است نه طبقه هفتم و يا هشتمش و آن مركز هم عدن نام دارد كه مخصوص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و فرزندانشان هست.
در مورد ديگر سؤالهايتان بايد رفت و ديد نديده نمىشود پاسخ داد.
آيا انسانهايى كه قبل از حضرت آدم بودهاند و قيامتشان بر پا شده بهشت و جهنمشان با ما فرق دارد؟
اگر كسى هشتاد سال عمر كرده و چهل سال اول زندگىاش كارهاى خوب و چهل سال آخر عمرش كارهاى بد انجام داده باشد عاقبت جاى او در بهشت است يا جهنم؟
عاقبت افراد را خداى تعالى تعيين مىكند امّا همه ما از افراد گناه كار گرفته تا اولياء خدا اميد به عفو و بخشش خداى تعالى داريم چون خداى تعالى عفو و بخشش زياد و بسيار مهربان است و اگر عفو و بخشش خداى تعالى در كار نباشد اكثر قريب به اتفاق مردم هلاك خواهند شد.
با توجه به اين كه لقب اميرالمؤمنين را تنها خطاب به على بن ابى طالب
عليهماالسلام مىشود گفت چرا امام صادق عليهالسلام در ديدارى كه با منصور دوانيقى دارند او را اميرالمؤمنين خطاب مىفرمايند: و اين لفظ را بكارمىبرند؟
به خاطر تقيه بوده است چرا كه خلفاى جور خيلى به اين مسأله حساس بودند و اگر كوچكترين احساسى مبنى بر اين كه ائمه اطهار عليهمالسلام خودشان را امام و ولى خدا مىدانند و يا اين كه آنها را قبول ندارند مىكردند هم ائمه اطهار عليهمالسلام و هم تعدادزيادى از شيعيانشان را مىكشتند و مابقى هم همه تحت شكنجه و زندان مىكردند لذا اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام مانند امام صادق عليهالسلام به منصورو يا موسى بن جعفر عليهالسلام به هارون الرشيد يا اميرالمؤمنين خطاب كردند.
در ديگر برخوردهاى آن بزرگواران بسيار مشهود است كه بسيار تقيه مىكردند تا خلفاى جور احساس نكنند ائمه با آنها سر ناسازگارى دارند كه البته اين خود يكى از بزرگترين علامت مظلوميت آن بزرگواران است كه كسانى كه از طرف خداى تعالى به عنوان ولى خدا انتخاب شدهاند بايد دشمنان خدا و يك مشت كسانى كه از انسانيت سهمى نبردهاند را به عنوان ولى خدا و خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد احترام قرار دهند و يا اين كه سكوت كنند و يا آنها را اميرالمؤمنين خطاب كنند.
با توجه به اين كه دروغ از گناهان كبيره و دروغ گويى يكى از صفات رذيله به شمار مىرود بعضى اوقات كه سعى مىكنيم تقيه كنيم مجبور به گفتن دروغ مىشويم ولى در واقع دروغ گفتهايم آيا اين عمل ما باعث تيرگى روحمان نمىشود؟ چگونه مىتوانيم به بچهها ياد بدهيم كه مصلحتى در اين كارمان بوده ضمن اين كه به آنها ياد دادهايم كه دروغ كار زشتى است؟
دروغ گفتن حرام است و ما اصلا دروغ گفتن مصلحتى نداريم دروغ به هر شكل كه باشد حرام است امّا در مورد تقيه اگر كسى تقيه كند دروغ نيست بلكه تقيه است و تقيه بيشتر در مورد مسائل دينى آن هم در مقابل دشمنان قدرت مند است مثلاً موسى بن جعفرعليهالسلام اگر به هارون الرشيد نگويد يا اميرالمؤمنين هارون الرشيد ايشان را به شهادت خواهند رساند لذا به ايشان مىفرمايند: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَالْمُؤمِنِين.
امّا ما هر دروغى را كه خواستيم بگوييم نامش را تغيير بدهيم و به نام تقيه دائم دروغ بگوييم بچهها هم مىبينند و ياد مىگيرند.
لذا تقيه فقط در مورد مطالبى است كه مربوط به دين و معنويات مىشود و به بچه هم اگر تقيه باشد همان مطالبى كه عرض كردم بگوئيد قانع مىشود.
آيا ممكن است بفرماييد حكمت اين كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت حجت بن الحسن «ارواحنا فداه»هيچ وقت تقيه نمىكنند چيست؟
چون پيامبران الهى از طرف خداى تعالى وظيفه دارند تا قوانين و احكام شرعى براى مردم بيان كنند و اگر بخواهند تقيه كنند لازمهاش اين است كه بعضى از دستورات دين به مردم نرسد.
درمورد امام عصر«ارواحنا فداه»چون خداى تعالى به وسيله ايشان مىخواهد دينش را به صورت تمام و كمال در زمين بگستراند لذا به همان دليل قبلى ايشان نيز تقيه نمىكنند و اگر بخواهند تقيه كنند مفسده قبلى پيش مىآيد.
امّا ديگر اولياء خدا حتى وجود شريف معصومين به غيرازپيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت بقيه اللّه «ارواحنا فداه»چنين وظيفهاى نداشته و ندارند لذا تقيه مىكنند امام باقرعليهالسلام فرمودند: التَّقِيَّةُ مِنْ دِينِى وَ دِينِ آبَائِى وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ(1)و امام صادق
عليهالسلام فرمودند: إِنَّ التَّقِيَّةَ جُنَّةُ الْمُؤمِنِ.(2)
اين كه در روايات آمده است كه مردن كفاره گناهان است چه گناهانى منظور است و آيا براى همه افراد و مردم چنين است و يا تنها شامل مؤمنين مىشود؟
روايت اين است قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله الْمَوْتُ كَفَّارَةٌ لِذُنُوبِ الْمُؤمِنِينَ.(1)
وقتى به روايت دقت كنيد مىبينيد شأن صدورش در مورد مؤمنين است و از طرفى مؤن به هيچ وجه گناه نمىكند وگرنه نمىشود به كسى كه گناه كار است مؤمن گفت.
لذا آن چه من از اين روايت مىفهمم اين است كه اولا اين روايت فقط شامل مؤمنين مىشود و ثانيا چون فرد مؤمن حتى معمولىترين مؤمنين به هيچ وجه گناه نمىكنند لذا دو احتمال مىرود:
اول: اين روايت مربوط به گناهان گذشته مؤمنين است مثلاً زمانى كه در خواب غفلت بودهاند يعنى قبل از توبه كردنشان شايد گناهانى كرده باشند.
دوم: ممكن است شخصى باشد كه به هيچ وجه گناهى نكرده باشد لذا كلمه ذنب شامل سستىها و كارهائى كه از نظر عرف زشت و ناپسند هست نيز مىشود.
1) -بحارالأنوار جلد: 6 صفحه: 151.
اگر فردى در مورد يك نياز مادى از خداوند چيزى بخواهد كه اسراف نباشد بلكه لازمه زندگيش هست ولى توان مالى آن را نداشته باشد بلكه با توكل به خدا مىخواهد دنبال آن كار رود آيا اين كار او درست است؟
توكل كردن به خداى تعالى كار بسيار خوبى است.
يك مثال براى تقريب اذهان:
يك خانم كه مىخواهد ازدواج كند اگر در مورد همسر آيندهاش هيچ تحقيقى نكند و بگويد من به خدا توكل مىكنم و همسر ايشان مىشوم به اين كار توكل نمىگويند امّا يك خانم وقتى مىخواهد ازدواج كند اول خوب در مورد همسر آيندهاش تحقيق مىكند مىبيند همه چيز خوب است حالا در اين ميان ممكن است بعدها هزاران اتفاق بيافتد امّا اين خانم در اين جا مىگويد توكل بر خدا مىكنم و همسرايشان مىشوم مابقى آن با خداى تعالى به اين كار توكل مىگويند.
توكل كردن به خداى تعالى يعنى خداى تعالى را وكيل خود قرار دادن، انسان زمانى كسى را وكيل خود مىكند كه خودش از انجام آن كار عاجز باشد مثلاً در مثال بالادر مورد اولين مثال آن خانم در توانش هست كه تحقيق كند امّا نمىكند و اسمش را توكل مىگذارد ولى در مثال دوم آن خانم تحقيق مىكند امّا از اتفاقات آينده خبر ندارد و درتوانش نيست كه خبر دار باشد لذا توكل مىكند و اين صحيح است.
آيا اين مطلب صحيح است كه امام حسين عليهالسلام همه چيز را از ميان دو انگشتانشان به زهير بن قين نشان دادهاند؟
اگر اين مطلب صحيح باشد آيا اگر امام حسين عليهالسلام به ديگران نيز اين حقايق را نشان مىدادند افراد و اصحاب بيشترى به ايشان نمىپيوستند؟
اولا هدف امتحان شدن اصحاب و مسلمانها بود نه فتح و پيروزى ظاهرى كه حضرت در پى جمعآورى لشكر باشند، مسلمين خود وظيفه داشتند لشكرى بزرگ تشكيل بدهند و در خدمت امام زمانشان باشند وگرنه جن و ملك آمدند و آمادگى خويش را به حضرت سيد الشهداء عليهالسلام اعلام نمودند ولى آن حضرت به خاطر عبوديتشان يارى آنها را قبول نفرمودند.
ثانيا حضرت سيد الشهداء عليهالسلام همان جايگاهى را كه به زهير بن قين نشان دادند به مابقى اصحاب نيز در شب عاشورا نشان دادند امّا بعد از اين كه آنها امتحان خود را پس داده بودند يعنى حضرت چراغها را خاموش كرده و فرمودند: بيعت و تعهدى كه نسبت به من داريد من از شما برداشتم هر كس با من بماند فردا شهيد خواهد شد حتى طفل شير خوارم، عده زيادى از تاريكى شب استفاده كرده و رفتند و عده قليلى ماندند بعد از اين كه آن عده رفتند و اين عده ماندند حضرت سيد الشهداء عليهالسلام جايگاه هركدامدر بهشت به آنها نشان دادند قَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى شَرَّفَنَا بِالْقَتْلِ مَعَكَ ثُمَّ دَعَا وَ قَالَ لَهُمُ ارْفَعُوا رُءُوسَكُمْ وَ انْظُرُوا فَجَعَلُوا يَنْظُرُونَ إِلَى مَوَاضِعِهِمْ وَ مَنَازِلِهِمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَ هُوَ يَقُولُ لَهُمْ هَذَا مَنْزِلُكَ يَا فُلَانُ وَ هَذَا قَصْرُكَ يَا فُلَانُ وَ هَذِهِ دَرَجَتُكَ يَا فُلَانُ فَكَانَ
الرَّجُلُ يَسْتَقْبِلُ الرِّمَاحَ وَ السُّيُوفَ بِصَدْرِهِ وَ وَجْهِهِ لِيَصِلَ إِلَى مَنْزِلِهِ مِنَ الْجَنَّة.(1)
در آيه شريفه فَسُبْحانَ الَّذى بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ ملكوت هر چيزى در اختيار خداست، در تحت قدرت پروردگار هست يعنى چه؟
جواب اين سؤال مربوط به تفسير است و من اجازه ورود به آن حيطه را ندارم چرا كه تفسير قرآن فقط بايد توسط ائمه معصومين عليهمالسلام باشد امّا تدبر و برداشت من اين است كه ملكوت هر چيزى به دست خداى تعالى است مثلاً در منزل شما اگر مجلس لهو و لعب برگزار كنيد ملكوت منزل شما قسمتى از جهنم مىشود و اگر در همان منزل مجلس روضه و خطابه برگزار كنيد ملكوتش قسمتى از بهشت خواهد بود و كسانى كه چشم بازى دارند اين جهنم و بهشت شدن و ملكوت آن منزل را مىبينند و درك مىكنند الْبَيْتُ الَّذِى يُقْرَأُ فِيهِ الْقُرْآنُ وَ يُذْكَرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ تَكْثُرُ بَرَكَتُهُ وَ تَحْضُرُهُ الْمَلَائِكَةُ وَ تَهْجُرُهُ الشَّيَاطِينُ وَ يُضِىءُ لِأَهْلِ السَّمَاءِ كَمَا تُضِىءُ الْكَوَاكِبُ لِأَهْلِ الْأَرْضِ وَ إِنَّ الْبَيْتَ الَّذِى لَا يُقْرَأُ فِيهِ الْقُرْآنُ وَ لَا يُذْكَرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ تَقِلُّ بَرَكَتُهُ وَ تَهْجُرُهُ الْمَلَائِكَةُ وَ تَحْضُرُهُ الشَّيَاطِين.(2)
با توجه به اين كه حيوانات عقل و تفكر ندارند و خداوند تمامى كارهايى را كه بايد انجام دهند به آنها وحى مىكند وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذى مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ بنابراين چگونه است كه گاهى بعضى حيوانات بىدليل به انسان حمله مىكنند؟ آيا اين اعمال آنها وحى و از جانب خداست؟
حيوانات عقل ندارند امّا قدرت تفكر دارند ضمنا همه كارهائى كه مىكنند وحى نيست بعضى از مسائلى كه براى رشد و حياتشان لازم است خداى تعالى به آنها وحى مىفرمايد.
با توجه به اين كه حيوانات داراى عقل و اختيار نيستند دليل اين كه حضرت سليمان علت غائب شدن هدهد را خواسته و قصد مجازات او را داشت چيست؟
با توجه به اين كه انسان ديوانه وسيله به كار انداختن عقل را ندارد،مىخواستم بپرسم وسيله به كار انداختن عقل چيست كه شخص ديوانه از آن بىبهره است؟
يكى از مسائلى كه اكثرا در مورد آن به اشتباه افتادهاند حتى بعضى از دانشمندان بزرگ امّا استاد عزيزم (جانم به فدايش) آن مسأله را به طور صحيح و مطابق با سخنان اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام براى ما بيان فرمودهاند اين است كه عقل با فكر با هم فرق دارند.
راوى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند قُلْتُ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ قَالَ قُلْتُ فَالَّذِى كَانَ فِى مُعَاوِيَةَ فَقَالَ تِلْكَ النَّكْرَاءُ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ وَ هِيَ شَبِيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ.(1)
بنابراين ديوانه وسيله بكار انداختن فكر را ندارد و وسيله به كار انداختن فكر سلولهاى مغز انسان هست. كه سلولهاى مغزى شخص ديوانه عيب و نقص دارد.
درروايتى كه مىفرمايد: الْكَمَالُ كُلُّ الْكَمَالِ التَّفَقُّهُ فِى الدِّينِ وَ الصَّبْرُ عَلَى النَّائِبَةِ وَتَقْدِيرُ الْمَعِيشَةِ، خواهشمندم اگر ممكن قدرى دررابطه با تقدير معيشتى كه در روايت آمده توضيح بفرماييد كه چگونه بايد باشد و شامل چه مواردى مىشود؟
تقدير معيشت يعنى انسان خرج كردنش با در آمدش يكى باشد يعنى اگر در ماه صد هزار تومان در آمد دارد صد هزار و يك تومان خرج نكند.
1) -الكافى جلد: 1 صفحه: 11.
آيا انتخاب شغل در پيشرفت انسان به سوى كمالات مؤثر است؟ اگر مؤر است، چه شغلهايى انسان را سريعتر به كمالات و پاكى روح مىرسانند؟
بله مؤثر هست، شغلهائى كه حرام هستند و در مرحله بعد شغلهائى كه كراهت دارند و يا شغلهائى كه در شأن ما نيستند را نبايد انتخاب كنيم ديگر هر شغلى كه انتخاب كنيم به شرط اين كه براى رضاى خدا و براى اين كه كار و تلاش و كوشش وظيفه ما هست نه اين كه براى مال اندوزى كار كنيم اگر به شرايط مذكور عمل شود هر شغلى كه انسان داشته باشد باعث سرعت در كمالاتش مىشود إِنَّ مِنَ الذُّنُوبِ ذُنُوباً لَا يُكَفِّرُهَا صَلَاةٌ وَ لَا صَدَقَةٌ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا يُكَفِّرُهَا قَالَ الْهُمُومُ فِى طَلَبِ الْمَعِيشَة.(1)إِنَّ الَّذِى يَطْلُبُ مِنْ فَضْلٍ يَكُفُّ بِهِ عِيَالَهُ أَعْظَمُ أَجْراً مِنَ الُْمجَاهِدِ فِى سَبِيلِ اللَّه.(2)
چه كارهايى مىتوانيم انجام دهيم كه اطرافيان خود را به تزكيه نفس و پاكى روح ترغيب كنيم؟
امام صادق عليهالسلام در جواب شما مىفرمايند: كُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ بِأَعْمَالِكُمْ وَ لَا تَكُونُوا
دُعَاةً بِأَلْسِنَتِكُمْ(1)يعنى مردم را با اعمال نيك خويش به طرف خدا و اهلبيت دعوت كنيد نه با زبانتان چون اگر عملتان درصراط مستقيم و مورد تأييد اهلبيت عصمت و طهارت
عليهمالسلام باشد عمل شما نور خواهد داشت و ديگران بخواهند يا نخواهند اگر فطرت پاك و سالمى داشته باشند هر چند گناه كار باشند محبت شما در قلبشان خواهد افتاد و تابع شما مىشوند امّا اگر عملتان خارج از صراط مستقيم باشد و بخواهيد صرفا با زبان، ديگران را به دين دعوت كنيد چون شما نور نداريد چه بسا ديگران از شما متنفر شوند.
درسوره هود آيه 64 و 65 خداوند مىفرمايد: بعد از اين كه اهل آن قريه كه آن ناقه را پى كرده و كشتند خداوند متعال به آنها سه روز مهلت داده بود، يعنى پيامبرشان به آنها گفت تا سه روز ديگر مىتوانيد اززندگى در خانهتان بهرمند شويد.
آيا با توجه به رحمان بودن خداوند تعالى مىشود گفت با اين كه آنها وعده عذاب شاملشان شده بود امّا اگر آنها از آن قريه رفته بودند، خداوند آنها را عذاب نمىكرد با اين كه حتى آنها پشيمان هم نشده باشند؟
اگر كسى و يا قومى مشمول عذاب الهى باشند هر كجاى عالم هم كه بروند از دائره حكومت خداى تعالى نمىتوانند فرار كنند لا يمكن الفرار من حكومتك(2)لذا اگر
عذاب شامل كسى شود مكانش براى خدا مهم نيست امّا آن چه هست اين است كه خداى تعالى با اين كه آنها چنين عمل زشت و قبيحى انجام دادند سه روز به آنها مهلت داد تا بلكه توبه كنند امّا آنها به قدرى طغيان گر بودند كه توبه نكردند به حضرت صالح گفتند اگر راست مىگوئى كه عذابى از ناحيه خدا هست آن را بر ما نازل كن.
حضرت صالح فرمود: عذاب خدا سه روز ديگر بر شما نازل مىشود شما در منازل خود بمانيد و از زندگانى دنيا هر چه بخواهيد لذت بريد علامت نزول عذاب الهى اين است كه روز اول رنگ صورت شما سفيد خواهد شد و روز دوم سرخ و روز سوم سياه شده و هلاك خواهيد شد.
صبح روز بعد صورتهاى آنها مانند پنبه سفيد شد گفتند وعده صالح راست بود ولى ما به او ايمان نياوريم هر چند هلاك گرديم روز دوم چهرههايشان مانند خون قرمز شد و روز سوم سياه شدند و به امر پروردگار هنگام شب صيحه آسمانى آن مردمستمكار را گرفت و صبح نمودند در حالى كه هلاك گرديده بودند و چنان نابود شدند كه گويا آنها هيچ وقت در دنيا و ديار خود زنده نبودند سپس خداوند آتشى فرستاد اجساد آنان را سوزانيد و از بين برد.
معناى مشيت اللّه چيست؟ و آيا فقط اهلبيت عصمت و طهارت
عليهمالسلام مشيت اللّه هستند يا اولياء خدا هم مىتوانند مشيت اللّه باشند؟
مشيت اللّه يعنى اراده خدا و فقط شامل چهارده معصوم عليهمالسلام مىشود إِنَّ الْإِمَامَ وَكْرٌ
لِإِرَادَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَا يَشَاءُ إِلَّا مَنْ يَشَاءُ اللَّهُ.(1)
اگر مقلَد ما در هر سه زمينه اخلاق و احكام و اعتقادات مجتهد باشد لزومى دارد كه انسان براى تقليد و تبعيت به مجتهد ديگرى رجوع كند؟
خير لزومى ندارد مگر اين كه دسترسى به آن مجتهد نداشته باشد امّا به مجتهدى ديگر دسترسى دارد در چنين مواردى شايد اشكالى نداشته باشد كه انسان به مجتهدديگرى رجوع كند امّا اگر دسترسى دارد و موانع ديگرى نيز ندارد شايد اين كار اصلا عاقلانه نيز نباشد.
1) -بحارالأنوار جلد: 25 صفحه: 385.
پيشگفتار...5
خداشناسى
سؤال اول: آيا تكبر از صفات خداى تعالى است؟ خواهشمندم اگر ممكن است در رابطه با آن قدرى توضيح بفرماييد همچنين با توجه به اين كه اولياء الهى آينه تمام نماى صفات خداى تعالى هستند اين صفت در اولياء خدا به چه معناست؟...9
سؤال دوم: با توجه به توضيحاتى كه در مورد متكبر بودن خداى تعالى بيان فرموديد، كه تكبر به اين معناست كه انسان، چه با عملش و چه با لسانش خودش را بزرگتر از آن چه كه هست نشان دهد. و در ادامه بيان كرديد كه در مورد خداى تعالى معنا نداردكه بگوييم نستجيرباللّه خداى تعالى خودش را بالاتر از آن چه هست معرفى كرده، چون خداىتعالى هر طور هم خودش را معرفى كند باز بزرگتر از آن است پس معناى تكبر چگونه براى خداى تعالى صدق مىشود؟ زيرا خداى تعالى هر چقدر هم خودش را معرفى كند باز هم بزرگتر از آن چه كه هست معرفى نكرده، در حالى كه معناى تكبر اين است كه انسان خودش را بزرگتر از آن چه كه هست نشان دهد؟ و آيا با توضيحات شما بزرگوار تكبر از صفات ذات خداى تعالى است؟... 11
سؤال سوم: وقتى خداوند مىخواست حضرت آدم را خلق كند به ملائكه فرمود تَعْلَمُونَ با توجه به اين جريان من برداشت كردم كه خداوند هر كارى را مىخواهد انجام دهد اول به ملائكه مىگويد همان گونه كه در مورد خلقت حضرت آدم اين گونه بود. چرا خداوند با اين كه به تمام امورات آگاه هست و همه چيز را مىداند امّا در كارها با ملائكه مشورت مىكند؟ چون در اعتقادات ما هست كه خداوند كار عبث و بيهوده نمىكند وقتى خداوند كسى را در دستور كار خود شريك نمىكند پس اين سؤال پرسيدن از ملائكه به چه معناست؟...12
سؤال چهارم: جبّار كه از صفات خداى تعالى است به چه معناست؟... 13
سؤال پنجم: با توجه به اين كه يكى از صفات پروردگار لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ مىباشد آيا اين صفت از صفات ذات پروردگار است؟ لطف بفرمائيد توضيح دهيد چه طور ائمه اطهار عليهمالسلام متصف به اين صفت هستند؟...13
سؤال ششم: در مورد آيه 53 سوره احزاب سؤالى دارم. با توجه به اين كه حياء يكى از صفات حميده است چراخداوند در اين آيه مىفرمايد: كه خدا حياء نمىكند؟ به طور كلى چه چيز باعث مىشود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه يداللّه ونفس اللّه و خليفه اللّه است كارى را ترك كند و خداوند آن را انجام دهد؟...14
سؤال هفتم: لطفاً بفرماييد محضر پروردگار كجاست؟...15
سؤال هشتم: چرا خداى تعالى در آيه 73 سوره مائده كه مىخواهد تثليث و چند خدايى بودن را باطل اعلام كند،خود را اله واحد خداى واحد معرفى مىكند؟ در صورتى كه ما در اعتقادات خداوند را در ذات احد مىدانيم، يعنى يكى كه دومى ندارد. امّا درصفات است كه خداى تعالى را واحد مىدانيم ،يعنى يكى كه دوم دارد كلمه واحد كه در اين آيه به كار
رفته به كدام معناست؟...16
سؤال نهم: اسم اعظم پروردگار چيست؟ آيا تمام اسماء پروردگار اعظم هستند؟ آيا براى به كار گرفتن اسم اعظم فقط ذكر آن نام مهم است، يا اين كه شخصى كه آن نام را به كار مىبرد بايد از اولياء خدا باشد؟...17
سؤال دهم: چه تفاوتى بين اراده الهى و مشيت الهى است؟...18
روح
سؤال يازدهام: منظور از حركت روح چيست؟... 20
سؤال دوازدهام: آيا روح در عالم خواب (البته به غير از ارواح اولياء خدا) مىتواند درجه و مقامىكسب كند يا پيشرفتى داشته باشد؟... 20
سؤال سيزدهام: تاريكىهاى روح را چگونه بايد يكى يكى شناسايى و تزكيه كرد و از كجا و كدام نقطه سياه بايد شروع كرد؟... 21
سؤال چهاردهام: آيا روح به خواب مىرود؟ چون بعضا مىشنويم كه مىگويند روح بعضى در خواب غفلت است؟... 21
سؤال پانزدهام: كسى كه در راه تزكيه نفس حركت مىكند و براى او قبض و بسط صورت مىگيرد آيا مىشود كه او
خودش نفهمد كه قبض يا بسط صورت گرفته؟ و آيا مىشود كسىمدت زيادى در قبض يا بسط بسر ببرد؟... 22
سؤال شانزدهام: با توجه به اينكه انقباض مربوط به كارهاى بدى هستند كه ما انجام مىدهيم و انبساط مربوط به كارهاى خوب است پس چرا در كتاب شريف در محضر استاد جلد اول اشاره به اين مطلب دارد كه انقباض و انبساط براى فردى كه سير الى اللّهمىكند كار خداست؟... 23
سؤال هفدهام: آيا حواس پنج گانه (چشايى، بويايى، بينايى، شنوايى و لامسه) مربوط به روح است؟ اگر مربوط به روح است چرا وقتى كسى چشمش كور مىشود ديگر قادر به ديدن نيست؟ و اگر مربوط به جسم است چرا وقتى روح از بدن خارجمىشود (هنگام خواب) ما مسائلى كه در اطرافمان اتفاق مىافتد متوجه نمىشويم؟ واگر هم مربوط به هر دو (جسم و روح) است پس تكليف مسأله استقلال روح چه مىشود؟ يا اين موضوع ربطى به مسأله استقلال روح ندارد؟... 23
سؤال هيجدهام: چرا با وجود آن كه اجنه همراه انسانها در كلاس تعليمات عالم ارواح حضور داشتهاند و حتى قبلاز آن در كلاسهاى ملائكه هم بودهاند و مثل بشر اختيار دارند و بايد به رشد و كمالات خود بپردازند، انسانها فضيلت شان بيشتر از اجنهاست؟... 24
سؤال نوزدهام: اين كه مىگويند انسان به طور ذاتى فقير است به چه معناست؟واين فقر تا چه اندازه است كه شيطان تلاش مىكند كه فقر ذاتى ما را به رخمان بكشد و ما را از ادامه حيات و زندگى روحىمان باز دارد؟... 24
معرفت امام و اولياءخدا
سؤال بيستم: در كتاب در محضر استاد جلد دوم صفحه 12 پاراگراف آخر، مطالعه كردم آمده بود: حضرت فاطمه زهراء
3 به آن فرد مىفرمايند: تو درست است كه محبت دنيا را ترك كردهاى و صفات رذيله را از خود دور نمودهاى، ولى شرط دوم كه شناختن نور مقدس امام است را هنوز انجام ندادهاى. آيا با تزكيه نفس و از بين بردن صفات رذيله
انسان معرفت به نور مقدس ائمه اطهار عليهمالسلام پيدا نمىكند؟ و منظور از شناخت نور مقدس امام چيست؟...26
سؤال بيست و يكم: كتاب امام مجتبى عليهالسلام را مطالعه مىكردم در صفحه 40 نوشته بود حضرت موسى بن عمران زمانى كه از خوبان قومش هفتاد نفر براى ميقات پروردگارش انتخاب مىكند همه آنها منافق از كار بيرون مىآيند. چگونه ممكن است با علم و عصمتشان اشخاصى انتخاب كنند كه همه آنها منافق باشند؟...27
سؤال بيست و دوم: اگر ممكن است قدرى در رابطه با مشخصات و تفاوت اصحاب خاص و خاص الخاص ائمه و اولياء خدا عليهمالسلام شرح بفرماييد؟...28
سؤال بيست و سوم: يكى از علماء و بزرگان در موضوع حقيقت روح انسان مىفرمودند: اولياء خدا در دنيا حكم زندان بان را دارند. هر وقت بخواهند مىتوانند روحشان را به ملكوت اعلى پرواز دهند... اولياء خدا اين طرف دنيا و آن طرف دنيا برايشان فرقى نمىكند. با توجه به اين كه اين بزرگوار مىفرمودند اولياء خدا در اين عالم بودن و يا در عالم بعد بودن برايشان فرقى ندارد آن چه برايشان مهم است عبوديت و تحت فرمان خداى تعالى بودن است پس چرا خداى تعالى در قرآن فرموده است: اگر گمان مىكنيد كه جزء اولياء خدا هستيد پس تمناى مرگ كنيد؟...29
سؤال بيست و چهارم: فرموديد اگر خداى تعالى بخواهد فردى را هدايت كند چون خداى تعالى هميشه كارها را به وسيله اسبابش انجام مىدهد لذا خداى تعالى ما را به وسيله اوليائش هدايت مىكند، پس چرا گاهى فردى هدايت مىشود امّا بعد از مدتى مجددا به راه ضلالت قبلى خويش برمى گردد با اين كه خداى تعالى در قرآن مىفرمايد: خداوند كسى را كه هدايت كند او از هدايت شدگان است؟ و منظورازهدايت شدگان چه كسانىهستند؟... 30
سؤال بيست وپنجم: مقرب و مستعد بودن به اولياء خدا به چه معناست؟...32
سؤال بيست و ششم: چگونه مىتوانيم خود را از مقربين و يا مستعدين قرار دهيم؟...33
سؤال بيست و هفتم: در روايت إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ آيا ملك مقرب كه در اين جا آمده جزء مستعدين محسوب مىشوند كه قابليت هضم مطالب علمى را دارنديا اين كه اين مقام فقط مربوط به انسانهاست؟... 33
سؤال بيست و هشتم: با توجه به اين كه اگر مشخصاتى كه اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام براىفقيه دادهاند با هر كسى صدق كرد ما وظيفه داريم به عنوان يك فقيه جامع الشرائط ادب حضورش را حفظ كنيم و در امور دينى مطيعش باشيم چگونه مىتوان متوجه اين مشخصات در افراد شد؟... 34
سؤال بيست و نهم: چه اعمال و كارهائى هست كه اولياء خدا انجام نمىدهند ولى ما بايد انجام بدهيم و با انجام دادنشان زمينه رشد و پيشرفت خود را فراهم كنيم و چه كارهائى هست كه آنها انجام مىدهند ولى ما نبايد انجام دهيم و در غير اين صورت زمينهپسرفتمان را فراهم كرده ايم؟... 39
سؤال سىام: بلوغى كه در شرايط مرجع تقليد به آن اشاره شده به چه معناست؟ آيا منظور بلوغىاست كه در احكام به آن اشاره شده يا منظور بلوغ فكرى است؟ و اين كه بزرگان فرمودهاند فقيه و مجتهد يك سرى خصوصياتى دارد كه بر هر شخصى صدق كرد هر چند قبل از بلوغ باشد چنين شخصى فقيه است به چه معناست؟... 40
سؤال سى و يكم: آيا به غير از اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ديگر كودكان مىتوانند قبل از بلوغ امامت داشته باشند؟ اگر بتوانند اين امامت چگونه است؟... 41
سؤال سى و دوم: در فرمايشى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايند: إِنَ الْبَلَاءَ لِلظَّالِمِ أَدَبٌ وَ لِلْمُؤمِنِ امْتِحَانٌ وَ لِلْأَنْبِيَاءِدَرَجَةٌ وَ لِلْأَوْلِيَاءِ كَرَامَةٌ منظور از اين كه بلا براى اولياء خدا كرامت است به چه معناست؟... 42
سؤال سى و سوم: با توجه به اين كه خداى تعالى در حديث قدسى فرموده: بنده من اطاعت مرا بكن تا تو را مثل خودم قرار دهم، من وقتى به چيزى مىگويم باشد، هست. تو هم وقتى به چيزىمى گوئى باشد، خواهد بود. آيا مىتوان گفت عدهاى از اولياء خدا البته غير از معصومين عليهمالسلام داراى ولايت تكوينى نيز هستند؟... 43
سؤال سى و چهارم: با توجه به اين كه علوم قرآن طورى است كه براى همه زمانها مفيد است و محدود به دوره خاصى نمىباشد چرا بطون علوم قرآن به مقتضاى زمان هر يك از ائمه اطهار عليهمالسلام بيان مىشده است؟... 43
سؤال سى و پنجم: در روايتى كه مىفرمايد: إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاء خواهشمندم قدرى در اين رابطه كه چگونه و چه چيزهايى از انبياء به علماء به ارث مىرسد توضيح بفرماييد؟... 44
سؤال سى و ششم: آيا اين امكان وجود دارد بعضى ازاولياء خدا كه در اين زمان با امام عصر«ارواحنا فداه»درارتباط هستند مقامشان ازبعضى از انبياء بالاتر باشد؟... 45
سؤال سى و هفتم: اين كه در بحث اعتقادات سكوت ائمه اطهار عليهمالسلام را حجت مىدانيم به چه معناست؟ خواهشمندم اگر ممكن است در اين رابطه مثالى لطف بفرماييد؟... 45
سؤال سى و هشتم: در دعاى اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّك... جمله حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلا كه نسبت به هر ولىخدايى مىگوييم و از خدا مىخواهيم به چه معناست؟... 46
سؤال سى و نهم: با توجه به اين كه اولياء و انبياء الهى، فرستادگان خدا به سوى مردم و وسيله هدايت ما هستند آيا به كار بردن لفظ رسول اللّه در خطاب به آنان صحيح مىباشد؟... 47
سؤال چهلم: در حديث سى و نهم از كتاب شريف در محضر قرآن كه در آن بيان شده لطايف قرآن براى اولياء خدا و حقايق قرآن براى انبياء است تفاوت فهم لطايف قرآن با فهم حقايق قرآن در چيست؟ آيا درك حقايق قرآن چيزى بالاتر از درك لطايفقرآن است؟ اگر اين طور است آيا اولياء خدا نمىتوانند به مقام درك حقايق قرآن برسند؟ يا انبياء نمىتوانند به مقام درك لطايف قرآن برسند؟... 48
سؤال چهل و يكم: آيا حضرت يعقوب عملى انجام داده بودند كه به فراق از حضرت يوسف مبتلا شدند يا دليل ديگرى داشته است؟... 49
سؤال چهل و دوم: اگر انسان به محضر اولياء خدا مشرف گردد و به ايشان بگويد التماس دعا و در حقيقت دوست داشته و متوقع باشد كه آن ولى خدا برايش دعا كند آيا اين روحيه بدى است؟... 49
سؤال چهل و سوم: فرموديد ما بايد از حجتهاى خدا الگو بگيريم و معيار كارها و زندگىمان اعمال و رفتار و سكوت و خلاصه هر برخوردى كه حجتهاى خدا كردند باشد و بايد از آن بزرگواران الگو بگيريم و تبعيت كنيم در غير اين صورت از صراط مستقيمخارج هستيم. اين سؤال و شبهه براى حقير پيش آمده است كه در سيره ائمه اطهارعليهمالسلام آمده است كه به خاطر بعضى مصالح با افراد منحرف و ديگر معاندين و كافران و منافقان برخوردى محبت آميز داشتهاند در صورتى كه اصحاب آنان نسبت به آن منحرفان تبرى و اظهار برائت مىكردهاند در اين موارد وظيفه ما چيست؟ به عنوان مثال امام معصوم خليفه جور را اميرالمؤمنين خطاب مىكنند ولى ديگران اظهار برائت نسبت به آنان داشتهاند
و يا اين كه حضرت على عليهالسلام در مواردى كه ملعونهاى اولى و دومى و... از ايشان كمك مىخواستهاند به ايشان كمك مىكردهاند امّا فردى همچون سلمان فارسى نسبت به اينان برائت مىجسته است.... 50
سؤال چهل و چهارم: در قسمتى از حديث شريف كساء كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: ما ذكر خبرنا هذا فى محفل من محافل اهل الارض و فيه جمع من شيعتنا و محبينا... علت اين همه اهميت و فضيلت حديث شريف كساء كه در آن جا بيان فرمودهاند چيست؟... 53
سؤال چهل و پنجم: چه عاملى باعث مىشود كه فرد بعد از مدتى حركت كردن و جلو رفتن دوباره به عقب برگردد و آن قرابتى كه بايد حاصل شود صورت نگيرد؟... 53
سؤال چهل و ششم: بزرگترين رمز موفقيت اولياء خدا در رسيدن به اين مقام چه بوده است؟... 53
سؤال چهل و هفتم: در كتاب در محضر قرآن جلد اول صفحه 145 فرمودهايد: در دين خدا امام را خداىتعالى انتخاب مىكند و مردم در امر امامت حق انتخاب ندارند. با توجه به اين مسأله چرا حضرت موسى بن عمران در همان لحظهاى كه خداى تعالى او را به نبوّت و رسالت مبعوث مىكند، درخواست جانشين و خليفه براى خود كرده و هارون برادرش را به اين عنوان تعيين و او را از خداى تعالى درخواستنمايد؟...55
سؤال چهل و هشتم: در بعضى از روايات به اين نكته اشاره شده اول چيزى كه خداى تعالى خلق كرد انوار مقدس چهارده معصوم عليهمالسلام بودند، و خداى تعالى آنها را به صورت اشباحى در عرش جا داده بود. عرش الهى كه در بعضى از روايات به آن اشاره شده آيا بعد ملكى دارد؟... 55
سؤال چهل و نهم: آيا حكمت را فقط به اولياء خدا مىدهند، يا اين كه به مؤنين هم داده مىشود؟ براىبه دست آوردن حكمت بايد چه كار كنيم؟... 56
سؤال پنجاهم: معناى اين كه ائمه اطهارعليهمالسلام اسماء الحسنى پروردگار هستند چيست؟ و اسماء الحسنى بودن اين بزرگواران كدام صفت شريفشان را بيان مىكند؟... 56
صدقه و انفاق
سؤال پنجاه و يكم: آيا حضرت خديجه كبرى قبل از اين كه تحت تربيت وجود نازنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باشند تمام اموال خويش را تقديم به ايشان فرمودند؟... 58
سؤال پنجاه و دوم: ببخشيد قبلا در يكى از فرمايشاتتان فرموديد: مردم زمان ائمه اطهار عليهمالسلام وقتى مشكل مالى و مادى داشتند خدمت امام زمانشان عليهالسلام مىرسيدند و ائمه اطهار عليهمالسلام گاها به آنها مىفرمودند وليمه بدهيد و حتى اگر چيزى نداشتند به غير از يك فرش زير پا، مىفرمودند بفروشيد و اين كار را انجام بدهيد. چرا ائمه اطهار عليهمالسلامآنها را به جاى انفاق كردن با توجه به فوائد زياد آن به وليمه دادن تشويقشان مىفرمودند؟... 58
سؤال پنجاه و سوم: با توجه به اين كه قبلا در جواب يكى از سؤلاتم در معناى صدقه فرموده بوديد هر چيزى را كه از روى محبت و صداقت به ديگرى بدهيم صدقه است، حال چرا چيزى كه از روى محبت است يعنى همان صدقه را به سادات نبايد داد؟... 59
سؤال پنجاه و چهارم: اگر فردى مالى داشته باشد و به منزله شكرانه به دست آوردن آن مال بخواهد مقدارىاز آن را به عنوان صدقه بدهد آيا مىشود آن را به نيت سلامتى امام زمان «ارواحنا فداه»انفاق كند؟... 60
ادب حضور
سؤال پنجاه و پنجم: اگر شخصى بخواهد در مسأله ادب حضور امام عصر «ارواحنا فداه»كامل گردد چكار بايد بكند؟... 62
سؤال پنجاه و ششم: با توجه به اين كه ادب اين است كه انسان خداى تعالى را با ذكر خفى بخواند، آيا اين ادب در خواندن قرآن و اذكارى مانند صلوات فرستادن هم بايد رعايت شود؟ و اگر اينها را بلند بخواند بىادبى نسبت به خداى تعالى نيست؟... 62
سؤال پنجاه و هفتم: ببخشيد مَنْ أَهَانَ لِى وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لُِمحَارَبَتِى به چه معناست؟ آيا اگر كسى نداند شخصىولى خداست و بىادبى از او نسبت به آن ولى خدا سربزند در روح و زندگىاش اثر بد مىگذارد؟... 63سؤال پنجاه و هشتم: با توجه به اين كه اظهار محبت بايد از كوچكتر به بزرگتر باشد وقتى به محضر ولىخدايى مشرف مىشويم مقدم براى دست بوسى و مصافحه با آن ولى خدا شويم آيا اين نحوه ابراز محبت دور از ادب است؟... 65
سؤال پنجاه و نهم: در اوايل اسلام زمانى كه مشركين، اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را اذيّت مىكردند و آنها را شكنجه مىدادند و پروردگار متعال به وسيله آيات قرآن به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دستور صبر و انتظار فرج را داد. مسلمانان از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درخواست كردند كه اجازه بدهند آنها به مكانى كه از شرّكفّار در امان باشند بروند. آيا اين درخواست و پيشنهاد آنان بىادبى و از ضعف آنان نبود؟ و آيا نبايد منتظر دستور خود پيامبر مىبودند؟... 66
سؤال شصتم: رعايت ادب محضر پروردگار به چه صورت است؟... 67
سؤال شصت و يكم: آيا در رعايت مسأله ادب حضور تفاوتى بين خانمها و آقايان وجود دارد؟... 67
سؤال شصت و دوم: قبلا در مضمون فرمايشاتتان بود كه فرموديد براى محبت و خدمت گذارى به اولياء خدا اگر لازم شد بايد بهانهاى درست كنيم مانند حضرت قاسم بن الحسن عليهماالسلام كه وصيت پدر بزرگوارشان را بهانهاى براى خدمت به امام حسين عليهالسلام قرار دادند سؤلم اين است براى اين كه بخواهيم به ائمه اطهار عليهمالسلام و اوليائشان محبتى بكنيم اگر ابتدائا از ما قبول نكردند و ما بخواهيم اصرار كنيم اين اصرار و خواهش تا چه اندازه بايد باشد تا احيانا بىادبى و يا تعيين تكليف محسوب نشود؟... 68
سؤال شصت و سوم: در جريان حضرت خضر و حضرت موسى عليهماالسلام چرا با اين كه حضرت موسىبه دستور خداى تعالى و از جانب خداوند خدمت حضرت خضر رسيدند امّا ايشان با بىتوجهى فرمودند إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً؟... 73
سؤال شصت و چهارم: با ادب بودن در مقابل خداى تعالى به چه معناست و مؤب بودن در مقابل ائمه معصومين عليهمالسلام چگونه است؟... 76
سؤال شصت و پنجم: با توجه به اين كه فرموديد در مقابل سخنان بزرگان دين و اولياء خدا به بحث نشستن و شروع به بيان منظور ايشان از آن سخنان كردن بىادبى است. هنگامى كه سخنى از بزرگان دين و اولياء خدا به ما مىرسد چگونه بايد در مباحثات وگفتگوهاىمان برخورد كنيم كه بىادبى نكرده باشيم؟ اگر ممكن است خواهشمندم دراين رابطه بيشترتوضيح بفرماييد؟... 78
سؤال شصت و ششم: اولين قدم براى اين كه به اين فهم و درك برسيم كه هيچ گاه خودمان را در مقابل ائمه اطهارعليهمالسلام و بزرگان دين شخصيتى ندانيم چيست؟... 80
سؤال شصت و هفتم: از آن جا كه بىادبى كردن نسبت به امام معصوم
عليهالسلام كفر آور است و درملاقاتها و برخورد با ائمه اطهار عليهمالسلام خصوصا حضرت وليعصر«ارواحنا فداه»بايد ادب حضور را كاملا رعايت كنيم. از طرفى گفته مىشود مَثَلِ آنها مثل كعبه است و ما بايد گرد آنان بگرديم. اگر روزى سعادت ديدار امام زمان «ارواحنا فداه»نصيبگرديد وظيفه ما چيست؟ آيا ما بايد به طرف ايشان برويم و اظهار محبت كنيم يا اين كه بايد منتظر اشارهاز طرف وجود مبارك ايشان باشيم كه نزديك گرديم؟... 80
سؤال شصت و هشتم: شخصى است كه محبت زيادى به اولياء الهى دارد امّا معرفت زيادى به ايشان ندارد و به خاطر همين معرفت اندك وقتى به حضور ايشان مىرسد با ديدن مسألهكه توان هضمش را ندارد نسبت به آن ولى خدا افكار بدى در ذهنش مىآيد. اول: آيا اين افكار بد او بىادبى به اولياء الهى به حساب مىآيد؟ دوم: با توجه به كمى معرفت اين شخص اين گونه تفكر او موجب پس رفت روحى او مىگردد يا خير؟... 82
سؤال شصت و نهم: زمانى كه در محضر يكى از بزرگان دين هستيم با ادب و دو زانو در مقابل ايشان مىنشينيم ولى بعد از مدتى پاهايمان خسته مىشود آيا اگر ما مثلاً چهار زانو بنشينيم بىادبى محسوب مىشود؟... 84
سؤال هفتادم: با توجه به اين كه بزرگان فرمودهاند عبادات توقيفى است و انسانها بايد بدون دليل و از روى بندگى خداوند، عبادات را انجام دهند، و از طرفى هم خداى تعالى حكيم است و كارى را بدون حكمت انجام نمىدهد، آيا سؤال پرسيدن در مورد حكمت عبادات اشكال دارد و بىادبى است؟ مثلاً اين كه بپرسيم حكمت اين كه چرا بايد يك ماه در سال را روزه بگيريم، يا چرا بايد پنج بار در روز نماز بخوانيم اشكال دارد؟... 84
سؤال هفتاد و يكم: آيا استفاده از جملههايى مثل خدا به شما توفيق دهد يا اميدوارم هميشه موفق باشيد و همانند
اينها براى بزرگان دين و مجتهدين بىادبى مىباشد؟ ... 85
سؤال هفتاد و دوم: چگونه دعاها و حاجاتمان را به درگاه خداى تعالى و ائمه اطهار عليهمالسلام با كمال ادب و احترام درخواست كنيم؟... 85
سؤال هفتاد و سوم: آيا كسى كه در كنار ائمه و اولياء خدا قرار مىگيرد و نمىتواند توجهش به آنها بدهد نشان دهنده اين است كه دلبستگى به مال دنيا دارد؟... 85
توبه
سؤال هفتاد و چهارم: در يكى از پستهاى وبلاگتان بيان فرموده بوديد كه هر گناه توبه مخصوص به خود را دارد و همچنين بعضى از گناهان هستند كه توبه ندارند مىخواستم از محضر شريفتان بپرسم كه چه گناهانى توبه ندارند؟... 87
سؤال هفتاد و پنجم: با توجه به اين كه با تزكيه كامل نفس، تمامى صفات رذيله از بين مىرود. آيا جناب حر بن يزيد رياحى كه در ابتدا از دشمنان سيد الشهداء عليهالسلام بودند و در لحظات آخر عمرشان به امام زمانشان ايمان آوردند همه صفات رذيله ايشان در همان لحظه از بين رفت؟ همچنين آيا مقام ايشان با مقام كسانى كه سالها به تزكيه نفس مىپردازند يكسان است؟... 89
سؤال هفتاد و ششم: تفاوت استغفار و توبه در چيست؟ و كسى كه مرتكب گناهى مىشود بايد استغفار كنديا توبه؟... 90
سؤال هفتاد و هفتم: حق الناس چگونه بخشيده مىشود؟... 91
سؤال هفتاد و هشتم: در طول تاريخ عده زيادى بودهاند كه اعمال ناپسند و خارج از صراط مستقيم انجام مىدادهاند ولى خداوند زمينه هدايت آنها را فراهم كرده و يك شبه توبه كردهاند و به اولياء خدا پيوستهاند از جمله آنها مىتوان به فضيل عياض كه راهزن بود وتوبه كرد اشاره كرد. و بعضى هم هستند كه توفيق توبه پيدا نمىكنند چه چيزى باعث مىشود تا افرادى همانند فضيل از خواب غفلت بر مىخيزند و توبه مىكنند و ديگران توفيق توبه پيدا نمىكنند؟... 92
سؤال هفتاد و نهم: طبق روايتى كه مىفرمايد: انسان زمانى كه سنش به چهل سالگى رسيد اگر بدىهايش از خوبى هايش بيشتر باشد شيطان پيشانيش را مىبوسد و مىگويد وجه لا يفلح. آيا منظور اين است كه ديگر اين افراد نمىتوانند توبه كنند و تزكيه شوند؟چون خداىتعالى مكررا فرموده است كه درب توبه من هميشه به روى بندگانم باز است؟... 92
سؤال هشتادم: اگر فردى بدون شناخت از يك ولى خدا از او در نزد ديگران بدگوئى مىكرده است ولى الان كه آن ولى خدا را شناخته متوجه اشتباه بزرگش شده است. حالا بايد چكار كند كه جبران آن زمانها كه در اثر جهل و هواى نفس مانع گرويدن ديگران به آن ولى خدا مىشده بشود؟ و توبه اين گناه بزرگش چيست؟... 93
ولايت
سؤال هشتاد و يكم: آيا فقها جامع الشرائط كه در زمان غيبت، نائب امام معصوم مىباشند داراى ولايت هستند؟... 96
سؤال هشتاد و دوم: آيا اعمال نيك و كارهاى خوب افرادى كه تحت تربيت و ولايت يك ولى خدا هستند ارزشمندتر از افرادى است كه همان اعمال را انجام مىدهند امّا تحت تربيت و ولايت نيستند؟ و آيا تحت تربيت و ولايت فقهاء بودن ملاك ارزش براىاعمال و كارهاىافراد هست؟... 96
سؤال هشتاد و سوم: در سوره نساء در مورد جريان اسامه با مرداس بن نهيك فدكى شما فرموده بوديد كه اسامه بعد از اين جريان قسم ياد كرد كه من با گوينده كلمه شهادتين مقاتله ننمايم و به خاطر همين مسأله در جنگهاى امير المومنين عليهالسلام با آن حضرت تخلف مىورزيد لطفا كمى در اين باره مخصوصا در مورد گوينده شهادتين توضيح بفرمائيد؟... 97
سؤال هشتاد و چهارم: اگر خانمى با يك ولى خدا ازدواج كند آيا اين ازدواج باعث مىشود كه سريعتر موفق به پاكى روح و تزكيه نفس شود با توجه به اين كه خانمها بعد از ازدواج تحت ولايت همسر خويش هستند؟... 98
سؤال هشتاد و پنجم: چه تفاوتى ميان ولايت كسى كه ولايت خاص دارد با ولايت كسى كه ولايت خاص الخاص دارد هست؟... 99
سؤال هشتاد و ششم: در كتاب در محضر قران جلد اول صفحه 144 آوردهايد ائمه اطهار عليهمالسلامبراى شفاعت كردنشان شرط و شروطى دارند، ائمه اطهار عليهمالسلام در چه صورتى انسان را شفاعت مىفرمايند؟... 100
سؤال هشتاد و هفتم: در فرازى از زيارت جامعه كبيره كه در رابطه با ولايت ائمه اطهار عليهمالسلام مىفرمايد: بمُوَالاتِكُمْ
عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِينِنَا وَ أَصْلَحَ مَا كَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْيَانَا وَ بِمُوَالاتِكُمْ تَمَّتِ الْكَلِمَةُ وَ عَظُمَتِ النِّعْمَةُ، تمت الكلمه كه زير سايه ولايت تحقق مىيابد به چه منظور است؟... 101
صراط مستقيم
سؤال هشتاد و هشتم: آيا كار همام خارج از صراط مستقيم بود كه به وسيله اصرار زياد به على بن ابىطالب عليهماالسلام منجر شد تا مرگش زودتر از آن چه كه برايش مقرر شده بود فرا رسد در صورتى كه مىتوانست بيشتر در اين دنيا بماند و خودش را پاكتر وعالمتر كند؟... 103
سؤال هشتاد و نهم: زياد ديده شده كه اگر انسان بخواهد در صراط مستقيم حركت كند وقتى در محفل و يا در مجلسى قرار مىگيرد از او خرده مىگيرند و يا طعنه و كنايه به او مىزنند سؤال حقير اين بود با توجه به اين كه يكى از صفات رذيله، كم روئى است اگرفردى در چنين مواردى سكوت كرد و چيزى نگفت اين كم روئى محسوب مىشود؟... 103
سؤال نودم: آيا ممكن است بفرماييد معناى حجت خدا چيست؟ و چه كسانى حجت خدا هستند؟ و آيا ما مىتوانيم از هر كارى كه حجت خدا انجام مىدهد الگو بگيريم و انجام دهيم؟... 104
سؤال نود و يكم: آيا يك سالك الى اللّه بايد با تمام رسوماتى كه در ميان مردم عوام وجود دارد مخالفت كند؟ يا اين كه بايد ميزان و معيارى براى پايبندى به بعضى از آنها داشته باشد؟... 105
محبت و تاثيرش در تزكيه نفس
سؤال نود و دوم: شنيدهام در حالات بعضى از ائمه اطهارعليهمالسلام آمده است به دوستانشان مىفرمودند اگر در سال از اموال خويش به ما صله نرسانيد موفق به تزكيه نفس و پاكى روح نمىشويد. اگر يك خانم بخواهد چنين عملى انجام دهد با توجه به اين كه معمولا خانمها درماديات نسبت به آقايان در محدوديت هستند حال اگر بخواهد اين مسأله را عملى كند وظيفه او چيست و چگونه بايد اين اعتقادش را عملى كند؟... 108
سؤال نود و سوم: يكى از علماء در سخنرانىشان فرمودند: اگر خواستيد عجله براى رسيدن به خدمت حضرت بقيه اللّه «ارواحنا فداه»كنيد يك قدرى به آن محبتتان عقل هم قاطى كنيد عقل را بايد با سرعت، فعاليت و ارتباط باحضرت قاطى كرد. چگونه مىتوانيم محبتىاز روى عقل در خود به وجود آوريم؟... 109
سؤال نود و چهارم: با توجه به معناى ولى كه اگر به فرمانده اطلاق شود به معناى فرمانده با محبت و اگر به فرمانبراطلاق شود به معناى فرمانبر با محبت است چرا در آيه 31 سوره فصلت از ملائكه به عنوان اولياء ما نام برده شده است؟آيا ملائكه فرمانبر با محبتو يا فرمانده با محبت ما هستند؟... 110
سؤال نود و پنجم: اگر كسى به يك مومن محبت لسانى و عملى مىكند امّا آن طور كه دوست دارد از اين كارش لذت ببرد، لذت نمىبرد چه كار بايد بكند تا لذت ببرد؟... 111
سؤال نود و ششم: اگر فردى كه مشغول تزكيه نفس است و استادش از هر نظر مورد احترامش است و حاضر است جان و مالش را فداى استاد و راهش نمايد ولى در مورد وظايفى كه استادش به او محول كرده است مسامحه مىكند مشكل اين فرد از كجاست وچگونه مىتواند خود را متعهدتر كند؟... 113
سؤال نود و هفتم: چرا محبت كردن به اولياء خدا از مستحبات بسيار موكده است و رابطهاش با تزكيه
نفس چيست؟... 114
سؤال نود و هشتم: با توجه به اين كه بعضى از اولياء الهى غير از معصومين عليهمالسلام آئينه تمام نماىصفات ائمه اطهارعليهمالسلام هستند آيا مىتوان گفت درجه و مقام فردى كه خدمت گذار ائمه اطهار عليهمالسلام است با كسى كه خدمت گذارچنين اولياء خدايى هستند برابر است؟... 115
سؤال نود و نهم: چرا از ميان همه انبياء و اولياء با اين كه بعضى از پيامبران اولوالعزم نيز بودهاند امّا حضرت خضر عليهالسلام بيشتر در محضر و همراهى حضرت وليعصر«ارواحنا فداه»بوده و هستند؟... 116
سؤال صدم: امام رضا
عليهالسلام مىفرمايند: دوست بدار آل محمد صلىاللهعليهوآله را اگر چه تو فاسقى، و دوست بدار دوستان آنها را اگر چه آنها فاسق باشند براى حقير در اين فرمايشى كه حضرت فرمودهاند سؤالى پيش آمده: اين مسأله طبق فرمايش امام عليهالسلام چگونه است كه دوستانشان يك فرد فاسقى باشند و ما آنها را دوست داشته باشيم؟ چرا كه انسان اگر محبوبى داشته باشد مسلماً متعلقات آن را هم دوست دارد حتى اگر متعلق به محبوبش يك فرد فاسقى باشد؟... 116
سؤال صد و يكم: آيا محبت داشتن به يك شخص البته صالح؛ همان دلبستگى داشتن است. و آيا دلبسته بودن اشكال دارد اگر مقدور هست توضيح دهيد؟... 117
سؤال صد و دوم: شخصى داراى چند صفت حميده مثلاً سخاوت و زيركى و ... است و از طرف ديگر فساد اعتقادى دارد يا فاسق است محبت چنين شخصى به خاطر داشتن همان چند صفت نيكو خود به خود در قلب من قرار گرفته و منجر به دلبستگى ووابستگى به او شده است. اول: آيا اين محبت در صراط مستقيم است؟ دوم: با توجه به اين كه اين محبت احتمالا موجب انس و تاثير دو طرفه مىشود وظيفه انسان مؤن در قبال اين محبت چيست؟... 118
سؤال صد و سوم: شخصى كه داراى استقامت خوبى است ولى گاهى از فراق اولياء خدا بسيار محزون مىشود تا جايى كه اين حزنش شايد ساعتها و روزها ادامه پيدا كند. آيا اين مسأله نشان دهنده اين است كه ملائكه بر او نازل نمىشوند؟ ... 119
سؤال صد و چهارم: با توجه به مسأله مهم و حياتى تولّى و تبرّى، در جريان كرايه دادن شتران صفوان جمّال به هارون الرشيد آيا مىتوان نتيجه گرفت كه هر گونه خدمت و محبتى به دشمنان ائمه و اولياء خدا گر چه حتى با پيشنهاد و درخواست خود دشمنان باشدمورد نهى و مذموم است؟... 119
صفا و صميميت
سؤال صد و پنجم: فرموديد بعضى از مؤمنين به مقامى مىرسند كه آن قدر با هم مأنوس و مألوف مىشوند كه حتى جيبهايشان با هم يكى مىشود لطفا كمى در اين باره توضيح بفرمائيد چون من مؤمنين و اولياء خدا را خيلى دوست دارم و مىخواهم بدانم آيابراىما ممكن است به آنها ابراز محبت كنيم؟... 122
سؤال صد و ششم: چه عواملى باعث ايجاد صفا و صميميت دربين دوستان مىشود؟ و علت آن كه ما نمىتوانيم آن گونه كه اولياء خدا در نظر دارند با همديگر با صفا و صميميت برخورد كنيم چيست؟... 123
زيارت اهلبيت عليهمالسلام
سؤال صد و هفتم: اگر بخواهيم در زيارت امامان معصوم و امام زادگان بهترين زيارت را كنيم، حالات روحى و جسمى مان در هنگام زيارت بايد چگونه باشد؟ لطفا خواهشمندم اگر ممكن است در اين رابطه قدرى
توضيح بفرماييد.... 125
سؤال صد و هشتم: آيا هزينهاى كه در سفرهاى زيارتى ائمه اطهار عليهمالسلام يا امام زادگان بزرگوار خرج مىشود جزء انفاق حساب مىشود و براى پاكى روح موثر است؟ و آيا عوام مردم كه براى زيارت ائمه اطهار
عليهمالسلام هزينه مىكنند، در پاكىروحشان موثر است يا فقط براى مؤنين اثر دارد؟... 126
سؤال صد و نهم: آيا روايتى مبنى بر اين كه وقتى براى زيارت اولياء خدا مىرويم غسل بكنيم وجود دارد؟... 128
سؤال صد و دهم: فردى كه به زيارت خانه خدا مىرود يكى از علائم و نشانههاى اين كه زيارتش مورد قبول واقع شده اين است كه امام زمانش را ملاقات كند. اول: آيا اگر فردى به محضر امام زمانش برسد ولى ايشان را نشناسد و يا ملاقاتى صورت گرفت و همان موقع ايشان را نشناسد امّا بعد از جدا شدن از امام زمانش متوجه حقيقت گردد آيا اين فرد زيارتش مورد قبول واقع شده است؟ دوم: آيا اين مسأله نسبت به زيارت اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هم صدق مىكند؟ سوم: اين مسأله نسبت به اولياء خدا غير از معصومين چگونه است؟ ... 129
استاد و مربى
سؤال صد و يازدهم: چگونه مىشود تمركز بر روى روح و صفات رذيله و حميده آن داشته باشيم.... 131
سؤال صد و دوازدهم: اگر فردى چند صفت رذيله داشته باشد براى رفع و برطرف كردن آنها آيا با مراجعه به راهنمايىهاى كتاب ارزشمند در محضر استاد جلد 1 كفايت مىكند؟ يا اين كه بايد از استادش كمك بگيرد؟... 131
تلاش وجديت در راه تزكيه نفس
سؤال صد و سيزدهم: آيا پيشرفت روحى ساداتى كه در بهشت برزخى مىباشند با غير سادات از اولياء خدا دربهشت برزخى مساوى است؟... 133
سؤال صد و چهاردهم: چه كار كنيم كه به سرنوشت بلعم باعورا كه مقاماتى هم نزد خدا داشت امّا تنزل پيدا كرد دچار نشويم و براى هميشه در زمره بندگان حقيقى خداى تعالى قرار گيريم؟... 133
سؤال صد و پانزدهم: در حديثى كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: اگر كسى دو روزش با هم مساوىبود و پيشرفت نكرد مغبون است آيا اين كار گناه است؟... 134
سؤال صد و شانزدهم: اگر بخواهيم با اولياء خدا خصوصى و نزديك شويم منظورم اين است كه انسان مورد اعتماد و محرم اسرار اولياء خدا بشود چه عملى بايد انجام دهيم؟... 134
سؤال صد و هفدهم: در كتاب در محضر قرآن جلد اول فرموده بوديد در قوم بنى اسرائيل هر كه بين الطلوعين مىخوابيد ديگر از مائدههاى آسمانى بىنصيب مىماند. آيا اين مسأله دلالت بر اين دارد كه اگر ما بين الطلوعين بخوابيم ديگر از روزى مادىو معنوى محروم مىشويم؟... 135
سؤال صد و هيجده: اين كه فرموديد چهار ملك از ملائكه ديگر مقرب ترند آنها عبارتند از: جبرائيل، ميكائيل،اسرافيل و عزرائيل كه از ميان اينها جبرائيل از همه برتر و مقربتر است. علت تقرب اينها از ديگر ملائكه چيست و چرا جبرائيل از بقيه مقربتر است چيست؟... 135
سؤال صد و نوزدهم: فردى كه در مرحله استقامت است يكى از علائمش اين است كه ملائكه بر او نازل مىشوند اگر اين شخص ملائكه را نبيند مشكل كارش در كجاست در صورتى كه مؤمنين با ملائكه در تماسند و اين براى آنها
يك كار عادى است خواهشمندم كمى توضيح بفرمائيد؟... 136
ارزش علم و تقوا
سؤال صد و بيست: آيا موقعيت اجتماعى اشخاص در تقربشان به درگاه ائمه و اولياء الهى موثر است يا خير؟ به عنوان مثال آيا جناب حبيب ابن مظاهر كه بزرگ يك قوم است در نزد سيدالشهداء عليهالسلام از جون غلام سياه آن حضرت با ارزشتر و نزديكتر به ايشان است؟... 140
سؤال صد و بيست و يكم: چه عواملى دست به دست هم مىدهند كه فردى متوجه ارزشها شود؟ و همچنين اين مسأله نسبت به فردى كه در كنار اولياء خدا هست چگونه مىتواند باشد؟ خواهش مىكنم اگر امكانش هست بيشتر توضيح بفرمائيد؟... 143
سؤال صد و بيست و دوم: با توجه به فرمايشات ارزشمند شما كه فرموديد ملاك ولى خدا بودن به علم و تقواى هر فرد است آيا اين تقوا در اولياء خدا همان عصمت نيست؟ همچنين آيا شخصى كه جزء اولياء خدا قرار مىگيرد بايد همه موارد عصمت از گناه و خطا واشتباه و سهو و نسيان را پيدا كرده باشد؟... 143
سؤال صد و بيست و سوم: در حديثى امام على عليهالسلام مىفرمايند: إِنَّ أَوْضَعَ الْعِلْمِ مَا وَقَفَ عَلَى اللِّسَانِ وَ أَرْفَعَهُ مَاظَهَرَ فِى الْجَوَارِحِ وَ الْأَرْكَانِ پستترين علم آن است كه بر سر زبان است و برترين علم آن است كه در ميان دل و جان است. منظور امام در اين روايت از بر سر زبان بودن علم چيست؟ آيا منظور اين است كه نبايد علم از طرف هر كسى بيان شود يا مطلب ديگرى منظور است؟... 145
سؤال صد و بيست و چهارم: اگر يك نفر علم زيادى داشته باشد و تقوايش كم باشد و ديگرى تقواى بسيار بالايىداشته امّا علمش كمتر باشد در اعتقادات و برخوردهايمان بايد كدام يك را بيشتر احترام كنيم؟... 145
سؤال صد و بيست و پنجم: با توجه به اين كه خانمها فطرتا داراى روحيه ربوبيت هستند چگونه مىتوانند اين روحيه را كه در دنيا از دست دادند دوباره بياد آورند؟... 146
تسليم و عبوديت
سؤال صد و بيست و ششم: در روايتى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ أَنْ يُؤخَذَ بِرُخَصِهِ كَمَا يُحِبُّ أَنْ يُؤخَذَ بِعَزَائِمِهِ اگر ممكن است در رابطه با اين آزاد بودن قدرىتوضيح بفرماييد؟ همچنين چگونه مىتوانيم در عين اين آزاد بودن خواست و نظر خداى تعالى و اوليائش عملى كنيم؟... 148
سؤال صد و بيست و هفتم: چه چيزى باعث مىشود كه تمامى اعمال و عبادات انسان مورد قبول خداى تعالى و اوليائش واقع شود؟ مانند حضرت ابراهيم عليهالسلام كه پس از ساخت خانه كعبه بيان كردند ربنا تقبل منا و خداوند هم از ايشان قبول كرد؟... 149
سؤال صد و بيست و هشتم: چگونه يك فرد مىتواند به هر نحوهاى كه شده و از دستش بر مىآيد تابع اولياء خدا باشد؟ و اين تابع بودن چگونه حاصل مىگردد؟... 149
سؤال صد و بيست و نهم: چرا در حالات بعضى از انبياء و بزرگان همچون حضرت زكريا و... داريم كه از خداوند تقاضاى داشتن فرزند داشتهاند آيا اين از مقام تسليم به دور نيست؟ چون اگر خداوند صلاح مىدانست فرزندى به آنها عطا مىكرد؟... 150
ايمان
سؤال صد و سىام: آيا ايمانى كه قبل از تزكيه نفس در روح ما بايد بوجود آيد با ايمانى كه بعد از پاك شدن رذائل روحى در ما به وجود مىآيد و مستقر مىشود با هم فرق و تفاوت دارند؟ يا در واقع يكى هستند؟... 153
سؤال صد و سى و يكم: ببخشيد من اولين بار است كه كلمه ايمان مستودع را در سؤال قبليم از شما بزرگوار مىشنونم آيا مىتوانم تقاضائى از محضر شما داشته باشم كه بفرمائيد اين ايمان به چه معناست؟... 153
قدردانى
سؤال صد و سى و دوم: آيا تفاوتى ميان دو صفت قدر دانى و شكر وجود دارد يعنى شخص قدر دان همان شخص شاكر است يا خير؟... 155سؤال صد و سى و سوم: اگر شخصى با توسل به اولياء خدا مرض روحى و يا مشكلش برطرف بشود، چگونه مىتواند از آن ولى خدا قدر دانى كند؟ به طور كلى انسان چگونه مىتواند قدر دان خداى تعالى و اولياء عزيزش باشد؟... 155
نماز شب
سؤال صد و سى و چهارم: وقتى انسان در اعمال و يا در اموراتش دقيق مىشود مىبيند كوتاهىهايى در طول روز داشته و يا از روى غفلت مرتكب گناهانى هم شده امّا بعضا توفيق خواندن نماز شب هم دارد اين مسأله چگونه است؟... 158
سؤال صد و سى و پنجم: ببخشيد اگر وضعيتى عكس سؤال قبل براى شخصى اتفاق بيفتد مثلاً انسان مناجات و انس با خداى تعالى را بسيار دوست داشته باشد و از نماز شب لذت ببرد در طول روز هم سعى و تلاشش اين باشد كه مرتكب گناهان و كوتاهىها نشود امانيمه شب به سختى براى نماز شب بيدار مىشود مشكل از كجاست؟ چرا كه اين موضوع من را بسيار نگران كرده است؟... 158
سؤال صد و سى و ششم: روايتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده كه ايشان فرمودهاند: سه چيز از دنياى شما مورد پسند من است: بوى خوش، زنان و نور ديدگان من در نماز است منظور از نور ديدگان من در نماز چيست؟... 160
امام عصر«ارواحنا فداه»
سؤال صد و سى و هفتم: در وبلاگ شخصىتان حضرتعالى فرموده بوديد هر چه انسان بخواهد خود را به امام عصر«ارواحنا فداه»نزديكتر كند بايد شرايط بيشترى در خود ايجاد كند و يكى از آن شرايط فرموده بوديد اين است كه حدّ خودمان را بشناسيم هر فردى چگونه مىتواند حد خود را بشناسد؟... 162
سؤال صد و سى و هشتم: چه موانعى باعث مىشود كه يك شخص قادر به درك محضر حضرت ولىعصر«ارواحنا فداه»و ديدن ملكوت عالم و ملائكه نشود؟... 163
سؤال صد و سى و نهم: پس از گذراندن چه مراحلى و چگونه ظهور شخصى براى فرد رخ مىدهد؟... 163
سؤال صد و چهلم: افرادى كه با امام زمان عليهالسلام در ارتباط هستند و حضرت به آنها ماموريتهائى مىدهند چه خصوصيت و ويژگى دارند؟... 164
سؤال صد و چهل و يكم: اين كه مىفرمايند: سنخيت روحى با امام زمان «ارواحنا فداه»برقرار كنيد به چه
معناست؟... 165
سؤال صد و چهل و دوم: با توجه به آيه شريفه وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً و اين كه علماء و بزرگان علم اخلاق مىفرمايند: اگر شخصى با جديت قدم در مراحل تزكيه نفس بگذارد هر چند يك روز باشد كه وارد اين مراحل شده باشد اگر همان روزاز دنيا رفت خداىتعالى لطف مىكند و او را در بهشت برزخى و در كنار انبياء و صديقين و شهداء و صالحين قرار مىدهد. حال اگر شخصى تازه امّا با جديت قدم در راه تزكيه نفس گذاشته باشد و قبل از اين كه به طور كامل روحش را از صفات رذيله پاك كند امام زمان «ارواحناه فداه»ظهور بفرمايند آيا ممكن است به اين شخص لطف شود و جزء ياران امام عصر«ارواحناه فداه»قرار بگيرد؟ زيرا در زيارت آل يس مىفرمايند: يَوْمَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْل يعنى ايمان آوردن در زمان ظهور نفعى ندارد، مگر اين كه از قبل ايمان داشته باشد؟... 166
سؤال صد و چهل و سوم: اينكه روز جمعه متعلق به امام عصر«ارواحنا فداه»و در آن روز ما ميهمان آن حضرتيم اين ميهمانى به چه معنا و چگونه است؟... 166
حجاب فاطمه زهراء عليهاالسلام
سؤال صد و چهل و چهارم: آدرس روايتى كه حضرت فاطمه زهراء
3 پوشيه مىزدند در كدام كتاب مىباشد آدرس روايت اگر ممكن هست لطف بفرمائيد؟ چون مىخواهم جواب ديگران در اين رابطه بدهم امّا متاسفانه منبع آن را پيدا نكردهام؟... 171
سؤال صد و چهل و پنجم: آيا اگر خانمى به تنهايى به زيارت حضرت معصومه 3 برود از عفت و حجاب به دور است و آيا چنين اجازهاى دارد؟... 173
صفات رذيله
سؤال صد و چهل و ششم: ببخشيد اين كه هر چه روح و عقل، براى سعادت انسان سعى و كوشش كند صفات رذيله براى بدبخت كردنش تلاش مىكند آيا در واقع اين نشان دهنده حركت روح انسان است؟... 175
سؤال صد و چهل و هفتم: مصائبى كه در دنيا بر ائمه اطهار عليهمالسلام وارد شده به چه علت است؟... 175
سؤال صد و چهل و هفتم: با انجام چه كارهايى محبت دنيا زودتر از دل انسان خارج مىشود؟... 176
سؤال صد و چهل و هشتم: اگر انسان بخواهد از بدن و عالم مادى و ملك، دور شود و به ملكوت نزديك گردد نسبت به افكار و اعمال و رفتارش بايد چگونه باشد؟... 176
سؤال صد و چهل و نهم: كسى كه غضب مىكند و در همان موقع آيه وَ الْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَ الْعافينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الُْمحْسِنين را تلاوت مىكند و آرام مىشود امّا مجددا بعد از يك ساعت دوباره همان طور مىشود آيا صفت رذيلهاى باعث مىشود كه اين غضب تشديد بشود و علت پيش آمدن اين حالت چيست؟... 177
سؤال صد و پنجاهم: با توجه به اين كه اگر از صفت غضب درست و بجا استفاده كنيم براى انسان كمال است و استفاده نا بجا از اين صفت انسان را مبتلا به حجاب و ظلمت مىكند چگونه مىتوان اقتدا به اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام نمود و از آن در صراط مستقيم استفاده كنيم؟... 177
سؤال صد و پنجاه يكم: در كتاب در محضر استاد جلد اول صفحه 200 در بخش اسراف، كه قضيه آن تاجر تهرانى
و رفتنش به جمكران بيان شده است. آن تاجر چند دقيقهاى وقتش را صرف كرده كه مسافر ديگرى سوار شود. از طرفى در دنيا وقت تنگ است و بايددر خوبىسرعت داشت آيا در چنين مواردى جهت اين كه سريعتر به مقصد برسيم مقدارى پول اضافه بدهيم يا در موارد ديگر، اسراف كرده ايم؟... 178
سؤال صد و پنجاه و دوم: با اجازه از محضر شريفتان ابهامى در اين قسمت از متن كتاب عالم عجيب ارواح صفحه 346 برايم به وجود آمده بود كه مىخواستم اگر امكان دارد در اين باره مقدارى برايم توضيح بفرماييد. كفار كور دل و به خصوص معاندين و بالاخص كسانى كه راه خدا را به خاطر هوسهاى نفسانى به روى مردم بستهاند، اينها را خداى تعالى يا در قبر و يا در بدنهاى مسخ شده تا روز قيامت در عذاب قرار مىدهد مگر آن كه باقيات الصالحات و فرزندان صالح و عمل نيكى آنها را از عذاب نجات دهد و خداى تعالى آنها را عفو كند و ببخشد. منظور از اين قسمت كه فرمودهاند عدهاى در بدنهاى مسخ شده به عنوان عذاب قرار مىگيرند چيست؟ يعنى در بدن حيوانات در دنيا وارد مىشوند؟... 180
غيبت
سؤال صد و پنجاه و سوم: اتفاقى بين دو دوست رخ مىدهد كه منجر به ناراحتى از يكديگر مىشود و در اين ميان يكى مقصر است. شخص بىتقصير نزد دوست مشتركشان كه از ماجرا بىخبر بوده (در غياب شخص مقصر) جريان را نقل مىكند و از برخورد او اظهار ناراحتى مىكند. حالا وظيفه دوست مشترك در مقابل شخص مقصر و شخصتقصير چيست؟... 185
سؤال صد و پنجاه و چهارم: بين دو دوست كدورتى رخ مىدهد كه علت وجود آن كدورت برخورد بد يكى از آنها است. آيا شخص بىتقصير مىتواند به جهت رفع اين كدورت يا متوجه كردن دوست مقصرش، ماجرا را براى دوست سوم مشتركشان بيان كند تا اوميانجى شود و بدىكار او را به وى بفهماند؟... 186
تصحيح اعتقادات
سؤال صد و پنجاه و پنجم: اين كه در تاريخ آمده بعضى از اصحاب ائمه اطهار عليهمالسلام خدمت ايشان مىرسيدهاند و ايمان و اعتقادات خود را ارائه مىدادهاند به چه صورت بوده است؟... 188
سؤال صد و پنجاه ششم: با توجه به اين كه بزرگان فرمودهاند اعتقادات زير بناى كمالات است آيا ممكن است كه شخصى با اعتقادات ناصحيح در اخلاق و تزكيه نفس به جائى برسد؟... 188
سؤال صد و پنجاه و هفتم: با توجه به اين كه نزد خداى تعالى داشتن اعتقادات صحيح از هر چيزى مهمتر است منظور از اين كه خدا در آيه 69 سوره مائده فرموده هر كس ايمان به خدا و روز قيامت بياورد و عمل صالح كند خواه يهودى باشد يا مسيحى يا ستاره پرست،هم چون اولياء خدا نه خوفى و نه ترسى دارد چيست؟ آيا اين افراد با همين اعتقاد غلط به صرف عمل صالح كردن ولى خدا مىگردند؟... 189
متصوفه
سؤال صد و پنجاه و هشتم: لطفا بفرماييد صوفى به چه كسى مىگويند و آنها چه خصوصيتى داشته و چگونه پيدا شدهاند؟... 191
عالم ارواح و عالم ذر
سؤال صد و پنجاه و نهم: آيا عالم ذر هم مانند اين دنيا محل امتحان براى انسانها بوده است؟... 214
سؤال صد و شصتم: آيا اين امكان وجود دارد كه شخصى در عالم ذر نفسش را تزكيه كامل كند و در همان عالم ذر از اولياء خدا بشود؟ اگر اين امكان وجود دارد آيا ممكن است آن ولى خدا هنگام ورود به دنيا و مورد امتحان قرار گرفتن از مقامش تنزل پيدا كند و درامتحان دنيا مردود شود و جزء معاندين و كفار قرار گيرد؟... 214
سؤال صد و شصت و يكم: با توجه به اين كه خداوند هر روحى را كه در عالم قبل ربوبيت و رحمانيت را بيشتر در خود ايجاد كرده بود در قالب زن آفريده و وارد دنيا نموده آيا اين امكان وجود دارد كه خانمى از اولياء خدا بشود امّا مربى نباشد؟... 215
سؤال صد و شصت و دوم: چرا وقتى ما وارد دنيا مىشويم حقايقى را كه در عالم ارواح ياد گرفتهايم فراموش مىكنيم؟ واصلا عوالم قبل به يادمان نمىآيد؟... 216
سؤال صد و شصت و سوم: آيا ارتباطى بين امام هر زمانى و مردم هر زمان از جهت عوالم قبل وجود دارد؟ به عنوان مثال كسانى كه در عالم ارواح مربىشان امام حسين عليهالسلام بوده است در زمان آن امام به دنيا آمدهاند و در آن عصر واقع شده باشند؟... 216
سؤال صد و شصت و چهارم: با توجه به اين كه ملائكه نيز علومشان از خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلامياد گرفتهاند، پس چرا از اسمائى كه در نزد حضرت آدم بود بىخبر بودند؟... 217
سؤال صد و شصت و پنجم: آيا در عالم ارواح كه ما سر درس ائمه اطهار عليهمالسلام بوديم اختيار داشتهكه به دنبال شيطان برويم و سر كلاس نباشيم يا نه بايد حتما سر كلاس مىبوديم؟... 218
انبياء الهى
سؤال صد و شصت و ششم: چرا از ميان پيامبران تنها پنج نفر اولوالعزم بودند با توجه به اين كه بعضى ديگر از انبياء نيز مشقات و زحمات بسيارى را براى ترويج دين الهى متحمل شدند مانند حضرت يوسف؟... 220
سؤال صد و شصت و هفتم: چرا پيغمبر اكرم«صل اللّه عليه وآله»فدك را به حضرت على عليهالسلام كه صاحب ولايت و وصى و خليفه بلافصل ايشان بودند نبخشيدند و آن را به حضرت فاطمه زهراء 3 واگذار كردند؟... 220
سؤال صد شصت و هشتم: با توجه به اين كه يكى از شرايط ازدواج زن و مرد مسأله كفوّيت است و زن و شوهر بايد با يكديگر هم كفو باشند خداوند روى چه مصلحتى حضرت خديجه كبرى 3 را كه قبل از ازدواج مسلمان نبودندهمسر پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله و مادر فاطمه زهراء
3 قرار داد؟... 221
سؤال صد و شصت و نهم: آيا فقط با اثبات اعجاز قرآن رسالت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ثابت مىشود يا دلائل ديگرى براى اثبات رسالت وجود دارد؟... 224
سؤال صد و هفتادم: آيا تمام صد و بيست و چهار هزار پيغمبر عليهمالسلام قبل از ورود به دنيا و در عالم ذر براى رسالت انتخاب شده بودند و به آنها مقام عصمت داده شده بود ،يعنى از وقتىكه وارد دنيا شدند معصوم بودند، يا بعضى از آنها در دنيا براى مقامرسالت انتخاب شدند و پس از آن معصوم گرديدند؟... 224
برزخ و قيامت
سؤال صد و هفتاد و يكم: آيا با دميدن صور اول در قيامت كسانى كه در آسمان چهارم در بهشت برزخى هستند هم مىميرند يا فقط كسانى كه در روى زمين هستند و ملائكهاى كه با كره زمين در ارتباط بودهاند مىميرند؟... 227
سؤال صد و هفتاد و دوم: آن دسته از افراد كه جزء مستضعفين هستند آيا در عالم برزخ به حالت بىهوشى و در قيامت از آنها امتحان گرفته مىشود؟ يا در عالم برزخ امتحان از آنها مىگيرند؟ و اگر در قيامت اين جلسه امتحان تشكيل مىشود در كجا برگزار مىگردد؟چون در زمان قيامت شرايط حيات از روى كره زمين برداشته شده است؟ و اين امتحان چگونه برگزار مىشود؟ ... 228
سؤال صد و هفتاد و سوم: دو نفر از شيعيان على بن ابى طالب عليهماالسلام كه در دنيا اهل غفلت بودهاند و اقدامى براى پاكى و تزكيه روحشان نكرده باشند، امّا يكى از آنها اعمال واجب و مستحبات را انجام دهد و ديگرى انجام ندهد در قيامت شرايطشان با همفرق مىكند يا نه؟... 228
سؤال صد و هفتاد و چهارم: آيا قيامت و بهشت و جهنم اجنه با انسانها يكى است؟... 229
بهشت و جهنم
سؤال صد و هفتاد و پنجم: آيا ممكن است كسانى كه در طبقات پايينتر از بهشت هستند و مقامشان پايينتر است با پيشرفت روحى به مقام آنهايى كه در درجات بالاى بهشت قرار دارند برسند يا خير؟... 231
سؤال صد و هفتاد و ششم: آيا بهشت برزخى فقط در آسمان چهارم است؟ يا در آسمان چهارم و پنجم؟ اگر در آسمان چهارم و پنجم است افرادى كه در هر طبقه از بهشت برزخى زندگى مىكنند از نظر كمالات روحى با هم تفاوت دارند يا نه؟... 232
سؤال صد و هفتاد و هفتم: شما بزرگوار قبلا در پاسخ به يكى از سؤالاتم فرموديد كسانى كه در مقامات پايين بهشت هستند با پيشرفت روحى به مقام فعلى آنهايى كه در مقامات بالاتر بهشت هستند مىرسند امّا خود آنهايى هم كه در مقامات بالا هستند باز از آن مقام بالاتررفتهاند و پيشرفت بيشترى كردهاند. سؤال من اين جاست با توجه به اين كه بهشت داراى هشت طبقه است افرادى كه در طبقه اول بهشت زندگى مىكنند ممكن است كه با پيشرفت روحى به طبقه هشتم برسند؟ و اگر اين امكان وجود داشت پس كسانى كه در طبقه هشتم هستند به كجا مىروند؟... 233
سؤال صد و هفتاد و هشتم: آيا كسانى كه در جهنم هستند مىتوانند روزى با پيشرفت روحى به بهشت بروند؟... 234
سؤال صد و هفتاد و نهم: با توجه به اين كه بهشت داراى هشت طبقه است و بهشت عدن طبقه چهارم از طبقات بهشت و مخصوص پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام و فرزندان آنها كه تا روز قيامت به دنيا مىآيند مىباشد آيا كسانى كه در طبقات بالاتر بهشت هستند مثلاً طبقه پنجم و ششم و هفتم و هشتم، مقامشان بالاتر از آنها مىباشد؟!! و چه كسانى در هر طبقه از بهشت قرار مىگيرند؟ و تفاوت نعماتى كه در طبقات مختلف بهشت وجود دارد در چيست؟ آيا اين تفاوت نعمات مادى است يا معنوى؟... 235
سؤال صد و هشتادم: آيا انسانهايى كه قبل از حضرت آدم بودهاند و قيامتشان بر پا شده بهشت و جهنمشان با ما فرق دارد؟... 235
سؤال صد و هشتاد و يكم: اگر كسى هشتاد سال عمر كرده و چهل سال اول زندگىاش كارهاى خوب و چهل سال آخر عمرش كارهاى بد انجام داده باشد عاقبت جاى او در بهشت است يا جهنم؟... 235
تقيه
سؤال صد و هشتاد و دوم: با توجه به اين كه لقب اميرالمؤمنين را تنها خطاب به على بن ابى طالب عليهماالسلام مىشود گفت چرا امام صادق عليهالسلام در ديدارى كه با منصور دوانيقى دارند او را اميرالمؤمنين خطاب مىفرمايند: و اين لفظ را بكارمىبرند؟... 238
سؤال صد و هشتاد و سوم: با توجه به اين كه دروغ از گناهان كبيره و دروغ گويى يكى از صفات رذيله به شمار مىرود بعضى اوقات كه سعى مىكنيم تقيه كنيم مجبور به گفتن دروغ مىشويم ولى در واقع دروغ گفتهايم آيا اين عمل ما باعث تيرگى روحمان نمىشود؟چگونهتوانيم به بچهها ياد بدهيم كه مصلحتى در اين كارمان بوده ضمن اين كه به آنها ياد دادهايم كه دروغ كار زشتى است؟... 239
سؤال صد و هشتاد و چهارم: آيا ممكن است بفرماييد حكمت اين كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت حجت بن الحسن «ارواحنا فداه»هيچ وقت تقيه نمىكنند چيست؟... 239
سوالات متفرقه
سؤال صد و هشتاد و پنجم: اين كه در روايات آمده است كه مردن كفاره گناهان است چه گناهانى منظور است و آيا براى همه افراد و مردم چنين است و يا تنها شامل مؤمنين مىشود؟... 242
سؤال صد و هشتاد و ششم: اگر فردى در مورد يك نياز مادى از خداوند چيزى بخواهد كه اسراف نباشد بلكه لازمه زندگيش هست ولى توان مالى آن را نداشته باشد بلكه با توكل به خدا مىخواهد دنبال آن كار رود آيا اين كار او درست است؟... 243
سؤال صد و هشتاد و هفتم: آيا اين مطلب صحيح است كه امام حسين عليهالسلام همه چيز را از ميان دو انگشتانشان به زهير بن قين نشان دادهاند؟ اگر اين مطلب صحيح باشد آيا اگر امام حسين عليهالسلام به ديگران نيزاين حقايق را نشان مىدادند افراد و اصحاب بيشترى به ايشان نمىپيوستند؟... 244
سؤال صد و هشتاد و هشتم: در آيه شريفه فَسُبْحانَ الَّذى بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ ملكوت هر چيزى در اختيار خداست، در تحت قدرت پروردگار هست يعنى چه؟... 245
سؤال صد و هشتاد نهم: با توجه به اين كه حيوانات عقل و تفكر ندارند و خداوند تمامى كارهايى را كه بايد انجام دهند به آنها وحى مىكند وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذىمِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ بنابراين چگونه است كه گاهى بعضى حيوانات بىدليل به انسان حمله مىكنند؟ آيا اين اعمال آنهاوحىوازجانبخداست؟... 246
سؤال صد و نودم: با توجه به اين كه حيوانات داراى عقل و اختيار نيستند دليل اين كه حضرت سليمان علت غائب شدن هدهد را خواسته و قصد مجازات او را داشت چيست؟... 246
سؤال صد و نود و يكم: با توجه به اين كه انسان ديوانه وسيله به كار انداختن عقل را ندارد، مىخواستم بپرسم وسيله به كار انداختن عقل چيست كه شخص ديوانه از آن بىبهره است؟... 247
سؤال صد و نود و دوم: در روايتى كه مىفرمايد: الْكَمَالُ كُلُّ الْكَمَالِ التَّفَقُّهُ فِى الدِّينِ وَ الصَّبْرُ عَلَى النَّائِبَةِ وَتَقْدِيرُ الْمَعِيشَةِ، خواهشمندم اگر ممكن قدرى در رابطه با تقدير معيشتى كه در روايت آمده توضيح بفرماييد كه چگونه بايد باشد و شامل چه مواردى مىشود؟... 247
سؤال صد و نود سوم: آيا انتخاب شغل در پيشرفت انسان به سوى كمالات مؤثر است؟ اگر مؤثر است، چه شغلهايى انسان را سريعتر به كمالات و پاكى روح مىرسانند؟... 248
سؤال صد و نود چهارم: چه كارهايى مىتوانيم انجام دهيم كه اطرافيان خود را به تزكيه نفس و پاكى روح ترغيب كنيم؟... 248
سؤال صد و نود و پنجم: در سوره هود آيه 64 و 65 خداوند مىفرمايد: بعد از اين كه اهل آن قريه كه آن ناقه را پى كرده و كشتند خداوند متعال به آنها سه روز مهلت داده بود، يعنى پيامبرشان به آنها گفت تا سه روز ديگر مىتوانيد از زندگى در خانهتان بهرمند شويد. آيا با توجه به رحمان بودن خداوند تعالى مىشود گفت با اين كه آنها وعده عذاب شاملشان شده بود امّا اگر آنها از آن قريه رفته بودند، خداوند آنها را عذاب نمىكرد با اين كه حتى آنها پشيمان هم نشده باشند؟... 249
سؤال صد و نود ششم: معناى مشيت اللّه چيست؟ و آيا فقط اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام مشيت اللّه هستند يا اولياء خدا هم مىتوانند مشيت اللّه باشند؟... 250
سؤال صد و نود و هفتم: اگر مقلَد ما در هر سه زمينه اخلاق و احكام و اعتقادات مجتهد باشد لزومى دارد كه انسان براى تقليد و تبعيت به مجتهد ديگرى رجوع كند؟... 251
فهرست ... 252