ghaemiyeh.com
نامه های امیرالمؤمنین علیه السلام و معاویه در جنگ صفین
امیر شیاسی
بسم الله الرحمن الرحیم
به امید روزی که زیر سایۀ موعود غدیر، حضرت مهدی(علیه السلام) چهره دشمنان غدیربرای همه عالمیان آشکار شود .
پيام و نامه معاويه به امير المؤمنين (علیه السلام). 11
اقرار معاويه به مقام امير المؤمنين(علیه السلام). 11
خونخواهى معاويه براى عثمان 12
لعن و برائت امير المؤمنين(علیه السلام)از ابو بكر و عمر و عثمان 13
مظلوميّت امير المؤمنين (علیه السلام). 14
جريان غصب خلافت از لسان معاويه 15
پيام و نامه امير المؤمنين(علیه السلام)به معاويه 19
قتل عثمان مربوط به امام مسلمين است 19
اثبات امامت امير المؤمنين(علیه السلام)از لسان آن حضرت 21
عدم ارتباط قتل عثمان به معاويه 22
تقدم فرزندان عثمان بر معاويه در خونخواهى 23
بيست هزار قاتل عثمان راضى به حكم امير المؤمنين(علیه السلام). 24
ابلاغ پيام امير المؤمنين(علیه السلام)و عكس العمل معاويه 29
مناشدات امير المؤمنين(علیه السلام)در صفّين 33
مناقب بىانتهاى امير المؤمنين(علیه السلام). 33
سبقت امير المؤمنين(علیه السلام)در اسلام 33
امير المؤمنين(علیه السلام)افضل اوصياء 34
اعلام ولايت در غدير. 34
حديث كساء و آيه تطهير. 41
تفسير «صادقين» به ائمه(علیهم السلام). 42
على(علیه السلام)همچون هارون(علیه السلام). 43
ائمه(علیهم السلام)شاهدان بر مردم 43
حديث ثقلين و نام دوازده امام. 45
درياى مناقب امير المؤمنين(علیه السلام). 47
نامه معاويه در جواب امير المؤمنين(علیه السلام). 51
عكس العمل معاويه در مقابل مناشدات امير المؤمنين.. 51
تقيّه امير المؤمنين(علیه السلام)در باره ابو بكر و عمر و عثمان 51
مشاهدات معاويه در سقيفه 52
نامه امير المؤمنين(علیه السلام)در جواب معاویه 57
تعجب از نظر دادن معاويه در امور مسلمين 57
معرّفى غاصبين خلافت 58
فرق پيامبر و امير المؤمنين(علیهما السلام) در ابلاغ دين الهى 59
اختلاف امّت براى امتحان 61
برنامه امير المؤمنين(علیه السلام)بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله) 62
قرآن حجّت بر مردم 66
دو آيه از قرآن در باره معاويه 68
آيهاى از قرآن در باره بنى اميّه 69
پيشگوئى از شهادت امامان 72
پيشگوئى از آينده سياه امت بدست بنى اميّه 73
پيشگوئى از حكومت بنی عبّاس 73
پيشگوئى از سفيانى 73
پيشگوئى از حضرت مهدى(علیه السلام). 75
هدف امير المؤمنين(علیه السلام)از مراسلات صفّين 76
جواب نهايى معاويه به امير المؤمنين(علیه السلام). 79
نامهها و مراسلات امير المؤمنين(علیه السلام)
و معاويه در صفين
تصویر
سليم قیس مىگويد:
در حالى كه ما همراه امير المؤمنين(علیه السلام)در صفين بوديم، معاويه، ابو درداء و ابو هريره را فراخواند و به ايشان گفت: نزد على(علیه السلام)برويد و از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوئيد:
به خدا قسم من مىدانم كه تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى و از من به آن سزاوارترى، زيرا تو از مهاجرينى هستى كه پيش از همه مسلمان شدند و من از آزادشدگان(1)هستم.
1) . اشاره به فتح مكه است كه در آن روز همه مشركين از جمله معاويه و پدر و پسرش از آزادشدگان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شدند.
و من مثل سوابق تو در اسلام و خويشاوندى پيامبر و علم تو به كتاب خدا و سنت پيامبرش را ندارم.
مهاجرين و انصار هم با تو بيعت كردند پس از آنكه سه روز در باره تو مشورت نمودند.
سپس نزد تو آمدند و به خواست خود و بدون اجبار با تو بيعت كردند.
و اوّل كسانى كه با تو بيعت كردند طلحه و زبير بودند، ولى بعد بيعت خود را شكستند و به تو ظلم كردند و آنچه حقّشان نبود طلب كردند.
من پسر عموى عثمان و طالب خون او هستم. به من خبر رسيده است كه تو در باره قتل عثمان عذر مىآورى و از خون او اظهار برائت مىنمائى و معتقدى كه وقتى او كشته شد تو در خانهات عزلت گزيده بودى، و وقتى او كشته شد تو «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» گفتهاى و نيز گفتهاى: «خدايا من راضى نبودم و كمك هم نكردم».
در روز جنگ جمل وقتى اطرافيان شتر عايشه به هيجان در آمده و فرياد زدهاند: «يا لثارات عثمان» تو گفتهاى:
«امروز قاتلين عثمان به صورت در آتش در آيند. آيا ما او را كشتيم؟ او را آن دو (طلحه و زبير) و آن زن كه همراهشان است كشتند و فرمان قتل او را دادند در حالى كه من در خانهام نشسته بودم»!من پسر عموى عثمان و ولىّ او و طالب خون او هستم. اگر مسأله چنين است كه تو مىگويى، قاتلين عثمان را در اختيار ما بگذار و آنان را به ما تحويل ده تا در مقابل پسر عمويمان آنان را به قتل برسانيم، و با تو بيعت كنيم و خلافت را به تو تسليم نمائيم! اين مطلب اوّل.
مطلب دوم اينكه جاسوسانم به من خبر دادهاند و نامههايى به دستم رسيده از طرف دوستان عثمان كه همراه تو مىجنگند و تو گمان مىكنى با تو هم عقيدهاند و به خلافت تو راضىاند در حالى كه خواستهشان با ما و قلبشان نزد ما است و فقط بدنشان همراه توست.
و خبر اين است كه تو ولايت ابو بكر و عمر را اظهار مىنمائى و بر آن دو رحمت مىفرستى، ولى در باره عثمان خوددارى مىكنى و او را ياد نمىنمايى و بر او رحمت نمىفرستى و او را لعنت هم نمىكنى.
در باره تو به من خبر رسيده است كه وقتى با اهل سرّ خبيثت و شيعيانت و خواصّ گمراه و تغيير دهنده و كاذب خود در خلوت جمع مىشويد نزد آنان از ابو بكر و عمر و عثمان برائت مىجويى و آنان را
لعنت مىكنى! ادّعا كردهاى كه تو خليفه پيامبر در امّتش و وصىّ او در ميان ايشان هستى و خداوند اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و دركتابش و سنّت پيامبرش به ولايت تو امر كرده است، و به محمّد دستور داده كه اين مطلب را در امتش بپا دارد و بر او آيه نازل كرده است كه:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ)؛
«اى پيامبر، آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده برسان، و اگر چنين نكنى رسالت او را ابلاغ نكردهاى، و خداوند ترا از شرّ مردم حفظ مىكند». (1)
او هم امّتش را در غدير خم جمع كرد و آنچه در باره تو از جانب خداوند مأمور شده بود ابلاغ نمود و دستور داد حاضر به غائب برساند، و به مردم خبر داد كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از خودشان هستى، و تو نسبت به پيامبر همچون هارون نسبت به حضرت موسى هستى.
در باره تو به من خبر رسيده است كه براى مردم خطبهاى نمىخوانى مگر آنكه قبل از پائين آمدن از منبر مىگوئى:
1) . سوره مائده: آيه 67.
«به خدا قسم من سزاوارترين مردم براى آنان هستم، و از روزى كه پيامبر از دنيا رفته همچنان مظلوم بودهام».
اگر اين خبرى كه در باره تو به من رسيده درست باشد ظلم ابو بكر و عمر نسبت به
تو بالاتر از ظلم عثمان است. پيامبر (صلی الله علیه و آله)از دنيا رفت و ما حاضر بوديم. عمر با ابو بكر بيعت كرد و از تو دستورى نخواست و نه با تو مشورت كرد. آن دو در مقابل انصار با حق و حجّت تو و خويشاوندى با پيامبر(صلی الله علیه و آله)انصار را محكوم كردند.
اگر در مقابل تو تسليم مىشدند و با تو بيعت مىكردند عثمان زودتر از همه مردم با تو بيعت مىكرد به خاطر خويشاوندى او با تو و حق تو بر او چرا كه او پسر عمو و پسر عمّه توست.
سپس ابو بكر عمدا اقدامى كرد و هنگام مرگش خلافت را به عمر برگرداند و هنگام جانشين قرار دادن او با تو مشورت نكرد و از تو دستورى نخواست و براى او بيعت گرفت.
سپس عمر تو را در شورى بين شش نفر قرارداد و همه مهاجرين و انصار و ديگران را از مسأله خلافت خارج ساخت.
شما هم وقتى در روز سوم ديديد مردم جمع شدهاند و شمشيرها را كشيدهاند و به خدا قسم ياد كردهاند كه اگر آفتاب غروب كند و يكى را از بين خود انتخاب نكرده باشيد گردنتان را بزنند و دستور وصيّت عمر را درباره شما اجرا كنند، وقتى اين برنامه را ديديد اختيار كار خود را به ابن عوف سپرديد. او با عثمان بيعت كرد و شما هم با او بيعت نموديد.
سپس عثمان مورد محاصره قرار گرفت و از شما كمك خواست، ولى او را يارى نكرديد، و شما را فرا خواند ولى او را اجابت نكرديد، و اين در حالى بود كه بيعت او بر گردن شما بود، و شما اى مهاجرين و انصار حاضر و شاهد بوديد، ولى اهل مصر را آزاد گذارديد تا او را كشتند و گروههايى از شما هم آنان را در قتل وى كمك كردند و اكثريت شما او را خوار كرديد.
بنا بر اين در باره او يا قاتل و يا دستور دهنده و يا خواركننده بوديد.
سپس مردم با تو بيعت كردند، و تو از من به امر خلافت سزاوارترى. پس قاتلان عثمان را در اختيار من بگذار تا آنان را بكشم و خلافت را به تو تسليم كنم، و من و همه افراد اهل شام كه نزد من هستند با تو بيعت كنيم.
تصویر
وقتى امير المؤمنين(علیه السلام)نامه معاويه را خواند، و ابو درداء و ابو هريره پيام و سخن او را به حضرت ابلاغ كردند، به ابو درداء فرمود:
آنچه معاويه شما را براى آن فرستاده بود به من رسانديد. اكنون از من بشنويد و از قول من به او برسانيد همان طور كه از قول او به من رسانديد.
به معاويه بگوئيد: عثمان بن عفان از اين دو فرض خارج نيست: يا امام هدايتى است كه ريختن خون او حرام و كمك او واجب است و سرپيچى از فرمان او حلال نيست و امت حقّ خواركردن او را ندارند، و يا اينكه امام گمراهى است كه ريختن خون او حلال است و ولايت و يارى او جايز نيست. بنا بر اين از اين دو حالت خارج نيست.
آنچه در حكم خدا و حكم اسلام بر مسلمين واجب است بعد از آنكه امامشان مرد يا كشته شد، چه گمراه باشد و چه هدايت شده، چه مظلومباشد و چه ظالم، چه ريختن خونش حلال باشد و چه حرام، اين است كه هيچ عملى انجام ندهند و كار جديدى به پا نكنند و دست از پا خطا نكنند و كارى را شروع نكنند قبل از آنكه براى خود امامى عفيف و عالم و با تقوى و عارف به قضاوت و به سنت برگزينند تا امور آنان را جمع نمايد و در بين آنان حكم نمايد و براى مظلوم از ظالم حقّش را بگيرد و مرزهاى آنان را حفظ نمايد و غنائم و حقوق مالى آنان را جمع آورى كند و حجّ و نماز جمعه آنان را بپا دارد و صدقات آنان را جمع نمايد.
سپس در باره امامشان كه به ظلم كشته شده نزد او براى حكم بروند و قاتلين او را براى محاكمه نزد او ببرند تا بين آنان به حق حكم نمايد:
اگر امامشان مظلوم كشته شده به نفع اولياء او خونش را ثابت كند، و اگر ظالم كشته شده نظر دهد كه حكم آن چيست.
اگر اختيار در امامت به دست مردم باشد اين اوّل كارى است كه بايد انجام دهند، و امامى انتخاب كنند تا امور آنان را منظّم نمايد و تابع او شوند و او را اطاعت نمايند.
ولى اگر اختيار به دست خداوند و پيامبرش است، خدا مردم را از نظر دادن در اين مسأله و انتخاب آن كفايت كرده است، و پيامبر(صلی الله علیه و آله)براى آنان امامى را پسنديده و آنان را به اطاعت و تابعيت او مأمور كرده است.مردم بعد از قتل عثمان با من بيعت كردند و مهاجرين و انصار پس از سه روز مشورت در بارهام با من بيعت نمودند، و هم آنان بودند كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كردند و امامت آنان را منعقد كردند.
اين مسأله را اهل بدر و سابقه داران از مهاجرين و انصار بر عهده گرفتند، با اين تفاوت كه با افراد قبل از من بدون مشورت عموم مردم بيعت كردند ولى بيعت من با مشورت عموم مردم بود.
بنا بر اين اگر خداوند جلّ اسمه اختيار را به دست امّت سپرده است و اين امت است كه بايد براى خود انتخاب كنند و نظر دهند، و انتخاب و نظرشان بهتر از انتخاب خدا و رسولش براى آنان است، و هر كس را امّت انتخاب كنند و با او بيعت نمايند بيعت او بيعت هدايت است و امامى مىشود كه اطاعت او و ياريش بر مردم واجب است، اگر چنين است در باره من نيز مشورت كردند و مرا به اجماع و اتفاق امّت انتخاب كردند.
و اگر خداوند عزّ و جلّ است كه بايد اختيار كند و حق انتخاب با اوست، خداوند مرا براى امّت انتخاب كرده است و به عنوان خليفه براى آنان قرار داده است و آنان را در كتاب منزل خود و در سنّت پيامبرش مأمور به اطاعت و يارى من نموده است، و اين حجّت مرا قوىتر و حقّ مرا واجبتر مىنمايد.
فرمود: اگر عثمان در زمان ابو بكر و عمر كشته شده بود، آيا معاويه حق داشت بعنوان خونخواهى عثمان به جنگ آنان و قيام بر عليه آنان اقدام كند؟
ابو هريرة و ابو درداء گفتند: نه.
حضرت فرمود: من نيز همين طور! اگر معاويه بگويد: «آرى»، به او بگوييد: در اين صورت براى هر كسى كه به او ظلمى شده يا كسى از نزديكانش كشته شده جايز مىشود عصاى مسلمين را بشكند و جماعت آنان را متفرق كند و مردم را بسوى خويش فراخواند!! اضافه بر اينكه فرزندان عثمان براى طلب خون پدرشان سزاوارتر از معاويهاند.
سليم مىگويد: ابو درداء و ابو هريره ساكت شدند و گفتند: نسبت به خودت به انصاف سخن گفتى!
حضرت فرمود: به جان خودم قسم، معاويه هم اگر بر سخن خود و آنچه به من حق داده ثابت باشد نسبت به من انصاف داده است.
اينان پسران عثماناند كه مرد شدهاند و به سنّ بلوغ رسيدهاند و كودك نيستند و كسى صاحب اختيار آنان نيست.بيايند تا بين آنان و قاتلين پدرشان جمع نمايم. اگر از استدلال در مقابل آنان عاجز ماندند براى معاويه شهادت دهند كه صاحب اختيار و وكيل آنان و نائب و طرف دعواى آنان در خصومتشان است.
آنگاه آنان و خصمهايشان در مقابل من مانند خصمهايى كه نزد امام و والى با اقرار به حكم او و اجراى قضاوت او مىنشينند حاضر شوند، و من در دليل آنان و دليل خصمهايشان نظر دهم.
اگر پدرشان ظالم كشته شده بود و ريختن خونش حلال بود خون او را باطل اعلام كنم، و اگر مظلوم بود و ريختن خونش حرام، نسبت به قاتل پدرشانحكم به قصاص كنم.
اگر بخواهند او را بكشند و اگر بخواهند عفو كنند و اگر بخواهند ديه قبول كنند.
اين قاتلان عثمان در لشكر مناند كه به قتل او اقرار دارند و به حكم من به نفع آنان يا بر عليه خود راضىاند.
فرزندان عثمان و يا معاويه- اگر صاحب اختيار و وكيل آنان است- نزد من بيايند و قاتلين او را مورد مخاصمه قرار دهند و آنان را به محاكمه بكشند تا بين آنان طبق كتاب خدا و سنت پيامبرش حكم نمايم.و اگر معاويه مىخواهد گناهى كه نكردهايم به ما نسبت دهد و در پى بهانه و اباطيل است، پس هر نسبتى مىخواهد بدهد كه خداوند به زودى بر عليه او يارى خواهد كرد.
ابو درداء و ابو هريره گفتند: بخدا قسم، نسبت به خود به انصاف سخن گفتى و از انصاف هم فراتر رفتى، و بهانه او را از بين بردى و دليل او را باطل كردى و دليل قوى و درستى آوردى كه اشكالى در آن نيست.
ابو هريره و ابو درداء بيرون آمدند. ناگهان بيست هزار نفر را با پوششهاى آهنين ديدند كه مىگفتند:
«ما قاتلين عثمان هستيم و به حكم على(علیه السلام)بر ضرر خود يا به نفعمان اقرار مىكنيم و راضى هستيم.
اولياء عثمان بيايند و ما را در مورد خون پدرشان نزد امير المؤمنين(علیه السلام)به محاكمه بكشند، اگر قصاص يا ديه بر ما لازم شد در مقابل حكم او صبر مىكنيم و تسليم مىشويم».
ابو درداء و ابو هريره گفتند:
به انصاف سخن گفتيد، و براى على(علیه السلام)هم جايز نيست شما را به معاويه تحويل دهد و نه اينكه شما را بكشد تا آنكه شما را نزد او به محاكمه بكشد و بين شما و خصمتان طبق كتاب خدا و سنّت پيامبرش حكم نمايد.
تصویر
ابو درداء و ابو هريره براه افتادند تا نزد معاويه رسيدند و آنچه امير المؤمنين(علیه السلام)و نيز آنچه قاتلين عثمان و ابو النعمان بن ضمان گفته بودند به او خبر دادند.
معاويه گفت: در باره رحمت فرستادن بر ابو بكر و عمر و خوددارى او از رحمت بر عثمان، و اظهار برائت پنهانى از او و آنچه در باره جانشينى پيامبر(صلی الله علیه و آله)ادّعا مىكند، و اينكه از روز وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله)دائما مظلوم بوده است، چه جوابى به شما داد؟
آن دو گفتند: بلى، نزد ما بر ابو بكر و عمر و عثمان رحمت فرستاد و ما مىشنيديم.
سپس در ضمن سخنانش به ما گفت:اگر خداوند اختيار را به امت داده است و آنانند كه انتخاب مىكنند و در باره خودشان نظر مىدهند و انتخاب آنان و نظرشان از انتخاب خدا
و رسولش براى آنان بهتر و هدايت يافتهتر است، پس همانان بودند كه مرا انتخاب كردند و با من بيعت نمودند و بنا بر اين بيعت من بيعت هدايت است و من امامى هستم كه اطاعت و ياريم بر مردم واجب است زيرا آنان در باره من مشورت كردند و مرا انتخاب نمودند.
و اگر انتخاب خدا و رسولش از انتخاب و نظر خودشان بهتر و هدايت يافتهتر است، پس خدا و رسولش مرا براى امت انتخاب كرده و خليفه بر آنان قرار دادهاند و به آنان دستور يارى و اطاعت مرا در كتاب منزل خدا كه بر زبان پيامبر (صلی الله علیه و آله)مرسلش جارى شده دادهاند، و اين براى حجّت من قوىتر است و حق مرا واجبتر مىكند.
تصویر
سپس امير المؤمنين(علیه السلام)در ميان لشكرش بر فراز منبر قرار گرفت و مردم را و هر كس از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم، مناقب من بيشتر از آن است كه احصا گردد و شمرده شود. من با ذكر آنچه خداوند در كتابش نازل كرده و پيامبر(صلی الله علیه و آله)در بارهام فرموده از ذكر ساير مناقب و فضائلم صرف نظر مىكنم.
آيا مىدانيد كه خداوند در قرآن در بيش از يك آيه، سبقتگيرنده در اسلام را بر مسبوق فضيلت داده است، و احدى از امّت به سوى خدا و رسولش از من سبقت نگرفته است؟
گفتند: آرى به خدا قسم.
فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم در اين باره كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله)پرسيده شد در باره قول خداوند(وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ)(1)«سابقين، سابقين، آنانند مقرّبين»،
وآن حضرت فرمود: خداوند اين آيه را در باره انبياء و اوصياى آن نازل كرده است، و من افضل انبياء خدا و برادرم و وصيّم على بن ابى طالب افضل اوصياء است؟
در اينجا حدود هفتاد نفر از اهل بدر كه اكثرشان از انصار و بقيّه از مهاجرين بودند بپا خاستند كه از جمله آنان ابو الهيثم بن تيّهان و ابو ايوب خالد بن زيد انصارى و از مهاجرين عمار ياسر و غير او بودند.
اينان گفتند: ما شهادت مىدهيم از پيامبر(صلی الله علیه و آله)شنيديم كه اين مطلب را مىفرمود.
فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم در باره قول خداوند:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ) (2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و رسول و اولى الامر خود اطاعت كنيد».
و قول خداوند:
(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ) (1)
«صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند»،
و سپس مىفرمايد:
(وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً ) (2)
«غير از خدا و رسولش و مؤمنين براى خود محل اعتمادى بر نمىگزيند».
مردم پرسيدند: يا رسول اللَّه، آيا اين مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه آنان است؟
خداوند عزّ و جلّ دستور داد تا به مردم بفهماند كه آيات در باره چه كسى نازل شده است و ولايت را براى آنان تفسير كند همان طور كه نماز و روزه و زكات و حجّشان را بيان كرده است.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود:«خداوند رسالتى را به من سپرده است كه به خاطر آن سينهام به تنگ آمده است و چنين گمان بردهام كه مردم مراتكذيب مىكنند، ولى خداوند مرا ترسانده كه بايد ابلاغ كنم و گر نه مرا عذاب خواهد كرد. اى على بپا خيز»!
سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و سپس فرمود:
«اى مردم، خداوند صاحب اختيار من، و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر آنان از خودشان بيشتر است.
بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام على(علیه السلام)صاحب اختيار اوست.
پروردگارا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد.
يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار گردان هر كس او را خوار كند».
سلمان فارسى بپا خاست و گفت:
يا رسول اللَّه، ولايت او چگونه است؟
فرمود:«ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيارتر از خودش هستم على هم نسبت به او صاحب اختيارتر است».
خداوند تعالى هم اين آيه را نازل كرد:
( الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً ) (1)
«امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم».
سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللَّه، آيا اين آيات به خصوص در باره حضرت على(علیه السلام)نازل شده است؟
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«در باره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است».
و سپس فرمود:
«اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غائبان برسانند.»
سلمان فارسى عرض كرد: يا رسول اللَّه، آنان را براى ما بيان فرما.
1) .سوره مائده، آیه3 .
فرمود:«على برادرم و وزيرم و وصيّم و وارثم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، و يازده امام از فرزندانش، اوّل آنان فرزندم حسن و سپس حسين و سپس نه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند، و از آن جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند».
دوازده نفر از بدريّين برخاستند و گفتند:
ما شهادت مىدهيم كه اين مطالب را همان طور كه گفتى از پيامبر (صلی الله علیه و آله)شنيديم، نه يك حرف زياد نمودى و نه كم كردى، و پيامبر(صلی الله علیه و آله)ما را بر اين مطلب شاهد گرفت.
بقيّه هفتاد نفر هم گفتند:
اين مطالب را شنيديم ولى همه آن را حفظ نكرديم، ولى اين دوازده نفر برگزيدگان و بهتران ما هستند.
حضرت فرمود: راست گفتيد. همه مردم در حفظ يكسان نيستند، بعضى از مردم از ديگران بهتر حفظ مىكنند .
از بين دوازده نفر چهار نفر برخاستند: ابو الهيثم بن تيهان، ابو ايّوب انصارى، عمّار بن ياسر، خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين كه خداوند آنان را رحمت كند.
اينان گفتند:شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر(صلی الله علیه و آله)را شنيديم و آن را حفظ كرديم كه در آن روز فرمود در حالى كه ايستاده بود و على (علیه السلام)هم در كنار او ايستاده بود.
سپس پيامبر (صلی الله علیه و آله)فرمود:
«اى مردم، خداوند به من دستور داده كه براى شما امام و وصىّ و جانشينى منصوب كنم كه وصىّ پيامبرتان در ميان شما و جانشين من در امّتم و بين اهل بيتم بعد از من باشد. كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و به شما دستور ولايت او را داده است. من از ترس اهل نفاق و تكذيب آنان از پروردگارم خواستم كه اين دستور را از عهده من بردارد، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد ابلاغ كنم و گر نه مرا عذاب خواهد كرد.»
سپس پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز دستور داده و من آن را براى شما بيان كردم و سنّتهاى آن را گفتم، و به زكات و روزه و حج امر كرده و من براى شما بيان كردم و تفسير نمودم، و در كتابش به ولايت دستور داده و من- اى مردم-
شما را شاهد مىگيرم كه آن مخصوص على بن ابى طالب و جانشينان از فرزندان من و فرزندان برادرم و وصيّم است.على اوّل ايشان و سپس حسن و بعد حسين و سپس نه نفر از فرزندان پسرم حسيناند.
از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
اى مردم، من پناهگاه شما و امامتان بعد از خودم و راهنما و هدايتكننده شما را به شما معرّفى كردهام و او برادرم على بن ابى طالب است.
او در بين شما مثل من در ميانتان است. دين خود را بر عهده او بسپاريد و در همه امورتان از او اطاعت كنيد.
همه آنچه خداوند به من آموخته نزد اوست، و خداوند به من دستور داده آنها را به او بياموزم و به شما بفهمانم كه آن علوم نزد اوست.
از او سؤال كنيد و از او و جانشينان بعد از او بياموزيد.
به آنان ياد ندهيد و از آنان پيشى نگيريد و از آنان تخلف نكنيد. آنان با حقاند و حق با آنان است، نه از آن جدا مىشوند و نه حقّ از آنان جدا مىشود».
سپس على(علیه السلام)به ابو هريره و ابو درداء و كسانى كه در اطرافش بودند فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد خداوند تبارك و تعالى در كتابش چنين نازل كرده است:
إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ) (1)
«خداوند چنين مىخواهد كه هر بدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند».
پيامبر(صلی الله علیه و آله)مرا و فاطمه و حسن و حسين را همراه خود زير عبايش جمع كرد و عرض كرد:
«خدايا، اينان عترت و خاصّان من و اهل بيتم هستند. هر بدى را از اينان ببر و ايشان را پاك گردان.»
امّ سلمه گفت: يا رسول اللَّه، آيا من هستم؟
فرمود:
«تو خوب هستى ولى اين آيه بخصوص در باره من و برادرم على و دخترم فاطمه و دو پسرم حسن و حسين و نه امام از
1) .سوره احزاب، آیه33 .
فرزندان پسرم حسين نازل شده و هيچ كس جز ما در اين مورد همراهمان نيست».همه افراد (يعنى هفتاد نفر اهل بدر) برخاستند و گفتند:
ما شهادت مىدهيم امّ سلمه اين مطلب را بر ايمان نقل كرد.
ما هم از پيامبر(صلی الله علیه و آله)اين مطلب را سؤال كرديم و آن حضرت همان طور كه امّ سلمه نقل كرده بود بر ايمان نقل كرد.
سپس على(صلی الله علیه و آله)فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه خداونددر كتابش چنين نازل كرده است:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ) (1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا بترسيد و با صادقين باشيد».
سلمان پرسيد: يا رسول اللَّه، اين آيه عامّ است يا خاصّ؟
فرمود: آنان كه دستور داده شدهاند عامّاند زيرا جمعيّت مؤمنين به اين دستور مأمور شدهاند، ولى «صادقين» مخصوص برادرم على بن ابى طالب و جانشينانم بعد از او تا روز قيامت است.
1) .سوره توبه، آیه119 .
امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:من در جنگ تبوك به پيامبر(صلی الله علیه و آله)عرض كردم: يا رسول اللَّه، چرا مرا به جاى خود در مدينه گذاشتى (و با خود نبردى)؟
فرمود:
«يا على، مدينه صلاحيّت كسى جز من و تو را ندارد، و تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى مگر در نبوّت كه پيامبرى بعد از من نيست.»
عدّهاى از مهاجرين و انصار كه همراه حضرت بودند برخاستند و گفتند: شهادت مىدهيم كه اين مطلب را از پيامبر (صلی الله علیه و آله)در جنگ تبوك شنيديم.
فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه خداى عزّ و جلّ در سوره حج چنين نازل كرده است:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ جاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هذا
لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ )
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، ركوع و سجده كنيد و پروردگارتان را عبادت نمائيد و كار خير انجام دهيد، به اميدآنكه رستگار شويد، و در راه خدا آن طور كه بايد جهاد كنيد. او شما را انتخاب كرده و در دين بر شما سختى قرار نداده است. دين پدرتان ابراهيم، كه او شما را از قبل «مسلمان» ناميد. و در اين باره تا پيامبر بر شما شاهد باشد و شما شاهد بر مردم باشيد. پس نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به خداوند اعتصام جوئيد. اوست صاحب اختيار شما، و خوب صاحب اختيار و خوب كمككنندهاى است».(1)
سلمان برخاست و عرض كرد:
يا رسول اللَّه، اينها چه كسانى هستند كه تو بر آنان شاهدى و آنان شاهد بر مردماند، و خداوند آنان را انتخاب كرده و در دين براى آنان سختى قرار نداده، دين پدرشان ابراهيم؟
پيامبر فرمود:
1) .سوره حج، آیه77و 78.
«خداوند از اينان سيزده نفر را قصد كرده است: من و برادرم على بن ابى طالب و يازده نفر از فرزندانم يكى پس از ديگرى، كه همگى امام هستند. قرآن با آنان و آنان با قرآنند. از يك ديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند».
گفتند: آرى به خدا قسم.
حضرت فرمود:
شما را به خدا قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه پيامبر(صلی الله علیه و آله)به عنوان خطابه برخاست و بعد از آن خطبهاى نخواند، و فرمود:
«اى مردم، من در ميان شما دو چيز باقى گذاردم كه تا به آنها تمسّك كردهايد هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و عترت من اهل بيتم. خداوند لطيف خبير به من سپرده است كه اين دو از يك ديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند»؟
گفتند: آرى به خدا قسم، ما در همه اين مطالب نزد پيامبر حاضر بوديم.
فرمود:
خداوند مرا بس است.
دوازده نفر از جماعت اهل بدر برخاستند و گفتند:
شهادت مىدهيم وقتى پيامبر(صلی الله علیه و آله)اين خطابه را در روزى كه از دنيا رفت ايراد فرمود، عمر بن خطّاب به حالت شبه غضب برخاست و گفت: يا رسول اللَّه، آيا همه اهل بيتت؟
فرمود:نه، بلكه جانشينانم، برادرم و وزيرم و وارثم و خليفهام در امّتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من از آنهاست و يازده نفر از فرزندانش.
اين (على) اوّل آنان و افضلشان است، سپس اين دو پسرم- و حضرت اشاره به امام حسن و امام حسين عليهما السّلام كردند- سپس وصىّ پسرم كه بنام برادرم على ناميده مىشود و پسر حسين است.
سپس وصىّ على كه فرزند اوست و نامش محمّد است.
سپس جعفر بن محمّد، سپس موسى بن جعفر، سپس علىّ بن موسى، سپس محمّد بن على، سپس علىّ بن محمّد، سپس حسن بن علىّ، سپس محمّد بن الحسن مهدىّ امّت كه نامش نام من و طينت او همچون طينت من است. طبق امر من امر مىكند و طبق نهى من نهى مىنمايد.
زمين را پر از عدل و داد مىكند همان طور كه از ظلم و جور پر شده باشد. هر كدام از آنها يكى پس از ديگرى و پشت سر هم خواهند آمد تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. آنان شاهدان خدا در زمين و حجّتهاى او بر خلقش هستند.
هر كس از آنان اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و هر كس از آنان سرپيچى كند خدا را عصيان كرده است.بقيّه هفتاد نفر بدريّين و همان تعداد از ديگران برخاستند و گفتند: مطلبى كه فراموش كرده بوديم بيادمان آوردى! ما شهادت مىدهيم كه اين مطلب را از پيامبر(صلی الله علیه و آله)شنيديم.
سپس امير المؤمنين(علیه السلام)به سؤال و جواب بازگشت و مطلبى از آنچه در زمان حكومت عثمان در مسجد پيامبر از آن حضرت پرسيده بودند باقى نگذاشت مگر آنكه در آن باره آنان را قسم داد، تا آن كه همه مناقبش را و آنچه پيامبر در بارهاش فرموده بود ذكر كرد، و در همه آنها او را تصديق مىكردند و شهادت مىدادند كه مطلب حقّى است كه از پيامبر شنيدهاند.
تصویر
وقتى ابو درداء و ابو هريره همه اين مطالب را و نيز عكس العمل مردم را براى معاويه گفتند، از شدت ناراحتى رخ در هم كشيد و سر بزير انداخت
و گفت: اى ابو درداء و اى ابو هريره، اگر آنچه در باره او نقل مىكنيد حق باشد همه مهاجرين و انصار، جز او و اهل بيت و شيعيانش هلاك شدهاند.
سپس معاويه به امير المؤمنين(علیه السلام)چنين نوشت:
اگر آنچه گفتهاى و ادعا كردهاى و اصحابت را بر آن شاهد گرفتهاى حق باشد، در اين صورت ابو بكر و عمر و عثمان و همه مهاجرين و انصار غير تو و اهل بيت و شيعيانت هلاك شدهاند.
خبر رحمت فرستادن و استغفار تو براى آنان به من رسيده است.
اين مطلب يكى از دو صورت است كه سوّمى ندارد:
يا از روى تقيّه است كه مىترسى اگر از آنان اظهار برائت و بيزارى نمائى اهل لشكرت كه بوسيله آنان با من مىجنگى از اطرافت پراكنده شوند، و يا آنچه ادّعا كردهاى باطل و دروغ است! به من خبر رسيده و اين مطلب را يكى از خواصت كه به او اطمينان دارى برايم خبر آورده است كه تو به شيعيان گمراه و خواصّ خود كه بد معتمدانى هستند مىگوئى:
«من سه پسرم را به نامهاى ابو بكر و عمر و عثمان نامگذارى كردهام. هر گاه از من شنيديد كه به يكى از امامان ضلالت رحمت مىفرستم پسرانم را قصد مىكنم».
دليل بر راست بودن آنچه برايم آوردهاند و خبر آن را به من رساندهاند اين است كه ما با چشمان خود ديديم و احتياج نداريم در اين باره از ديگرى سؤال كنيم.
تو را ديدم هنگامى كه با ابو بكر بيعت شد همسرت فاطمه علیها السلام را بر چهارپايى سوار كردى و دست دو پسرت حسن و حسين علیهما السلام را گرفتى و احدى از اهل بدر و سابقه داران را باقى نگذاشتى مگر اينكه آنان را فرا
خواندى و بر عليه ابو بكر به كمك خود دعوتكردى، ولى احدى از آنان را نيافتى مگر چهار نفر: سلمان و ابو ذر و مقداد و زبير.
به جان خودم قسم اگر بر حق بودى تو را اجابت مىكردند و مساعدت و يارى مىنمودند، ولى مطلبى باطل و چيزى را كه به آن اقرار نداشتند ادّعا مىنمودى.
دو گوش خودم از تو شنيد كه به ابو سفيان مىگفتى، هنگامى كه ابو سفيان به تو گفت:
«اى پسر ابو طالب در سلطنت پسر عمويت مغلوب شدى، و كسى كه بر تو غالب شد ذليلترين طوائف قريش يعنى تيم و عدى بودند»، و ابو سفيان از تو خواست تا ياريت كند ولى تو در جواب او گفتى:
«اگر يارانى مىيافتم چهل نفر از مهاجرين و انصار از سابقه داران بر عليه اين مرد بپا مىخاستم»، پس چون جز چهار نفر نيافتى به اجبار بيعت كردى.
تصویر
سليم مىگويد: امير المؤمنين(علیه السلام)در جواب او نوشت:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم امّا بعد، نامه تو را خواندم و تعجّبم افزون گشت از آنچه دستت به نگارش در آورده بود و سخنت كه طول داده بودى و از بلاى عظيم و مسأله مهمى كه براى اين امّت پيش آمده، كه مثل توئى در كارهاى عام و خاصشان سخن بگويد يا نظر دهد، و تو كسى هستى كه خود مىدانى و پسر كسى هستى كه مىدانى و من نيز كسى هستم كه دانستهاى و پسر كسى هستم كه دانستهاى.
به زودى در باره آنچه نوشتهاى جوابى به تو خواهم داد كه گمان ندارم آن را درك كنى،نه تو و نه وزيرت عمرو پسر نابغه كه هم رأى توست
همان طور كه «وافق شنّ طبقة»(1)، چرا كه او به تو دستور نوشتن اين نامه را داده و آن را براى تو تزيين نموده است، و همراه شما ابليس و اصحاب شرورش نيز حاضر بودهاند.
به خدا قسم پيامبر به من خبر داد و به من شناسانيد، كه دوازده نفر امامان گمراهى از قريش را ديده كه از منبرش بالا مىروند و پائين مىآيند و به صورت مي مانند. آنها امّتش را از راه مستقيم به پشت سرشان بر مىگردانند.
آن حضرت فرد فرد آنان را با نامشان به من خبر داد و اينكه هر كدام آنها يكى پس از ديگرى چه مدت حكومت خواهند كرد.
ده نفر از آنان از بنى اميّه هستند و دو نفر از دو طايفه مختلف قريش، كه بر گردن آن دو نفر مثل گناهان جميع امّت تا روز قيامت و همه عذابشان خواهد بود. هيچ خونى نيست كه به غير حق ريخته شود و نه فرجى كه به حرام تصرّف شود و نه حكمى كه بر خلاف حق داده شود مگر آنكه وبال و گناهش بر گردن آن دو نفر است.
1) .جمله «وافق شنّ طبقة» يك ضرب المثل عربى است و در مورد دو چيز كه با هم متّفق باشند بكار برده مىشود.
و از آن حضرت شنيدم كه مىفرمود: هر گاه فرزندان ابى العاص به سى نفر برسند كتاب خدا را براى فريب مردم و بندگان خدا را غلام و كنيز خود و مال خدا را ثروت بين خود قرار مىدهند.
پيامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود: برادرم، تو مثل من نيستى از اين جهت كه خداوند به من دستور داده حقّ را آشكارا بيان كنم و به من خبر داده كه مرا از شر مردم حفظ مىكند، و به من دستور داده كه جهاد كنم اگر چه فقط خودم باشم، آنجا كه مىفرمايد:
(فَقاتِلْ فِي سَبِيلِاللَهِ لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ ) (1)
«در راه خدا جهاد كن كه مكلّف جز خودت نيستى»
و فرموده:
(حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ) (2)
«مؤمنين را بر جنگ ترغيب كن».
من و تو (اى على) دو مجاهد بوديم. آن مدت كه در مكه ماندم مأمور به جنگ نشدم، و سپس خداوند مرا به جنگ مأمور نمود، چرا كه
دينو شرايع و سنّتها و احكام و حدود و حلال و حرام جز با من شناخته نمىشوند.
مردم بعد از من رها مىكنند آنچه خداوند به آنان دستور داده و آنچه من در باره تو به ولايتت دستور دادهام و حجت تو را ظاهر ساختهام، و اين كار را عمدا و بدون آنكه جاهل باشند و نه اينكه در اين مورد بر آنان مشتبه شده باشد انجام مىدهند، بخصوص به خاطر آن رفتارهايى كه از قبل بعنوان مخالفت با خداوند انجام دادهاند.
پس اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنان جهاد كن و اگر يارانى نيافتى دست نگه دار و خون خود را حفظ نما، چرا كه اگر با دشمنى با آنان مقابله كنى و از آنان جدا شوى تو را مىكشند. و اگر تابع تو شدند و اطاعت تو را كردند آنان را به حق وادار كن و گر نه رها كن.
و اگر ترا اجابت كردند و دشمنانت با تو اعلان جنگ دادند، تو نيز با آنان اعلام جنگ نما و با آنان جهاد كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را حفظ كن.
و بدان كه اگر آنان را دعوت كنى تو را اجابت نمىكنند، ولى اين را ترك مكن كه حجّت را بر آنان تمام كنى.
تو اى برادرم مثل من نيستى، از اين جهت كه من حجّت تو را بپا نمودهام و آنچه خداوند در باره تو نازل كرده ظاهر نمودهام، و هيچ كس
ندانسته كه من پيامبر خدايم و حق و اطاعت من واجب است تا هنگامى كه براى تو ظاهر نمودم
من حجّت تو را ظاهر نموده و براى خلافت تو قيام كردهام، پس اگر در باره آنان سكوت كنى گناه نكردهاى و اگر حكم كنى و مردم را دعوت كنى هم گناه نكردهاى. ولى
من دوست دارم آنان را دعوت كنى اگر چه تو را اجابت نكنند و از تو نپذيرند.
ظالمين قريش بر عليه تو متّحد مىشوند و اگر با آنان رو در رو شوى و اعلام جنگ كنى و جهاد نمايى بدون آنكه گروهى كمك همراهت باشند كه باعث قوت تو شوند، مىترسم تو را بكشند و در نتيجه نور خدا خاموش شود و خداوند در زمين عبادت نشود. تقيّه از دين خدا است و هر كس تقيّه ندارد دين ندارد.
خداوند تفرقه و اختلاف را بين اين امّت مقدّر كرده است، و اگر خدا مىخواست همه آنان را بر هدايت جمع مىكرد و دو نفر از آنان و از تمام خلقش با هم اختلاف نمىكردند، و هيچ يك از اوامر پروردگار مورد منازعه قرار نمىگرفت و كسى كه در فضل كمتر است فضيلت صاحب فضل را انكار نمىكرد. و اگر خدا مىخواست عذاب آنان را زودرس
مىكرد و تغيير از جانب او مىشد تا ظالم مورد تكذيب قرار گيرد و حق راه خود را بداند.
خداوند دنيا را خانه اعمال و آخرت را خانه ثواب و عقاب قرار داده است تا آنان را كه بد كردهاند طبق اعمالشان جزا دهد و آنان را كه نيكى كردهاند به نيكى جزا دهد.
امير المؤمنين(علیه السلام)مىفرمايد:
گفتم: خدا را شكر بر نعمتهايش و صبر بر بلايش و تسليم و رضا بر مقدّراتش!
سپس پيامبر (صلی الله علیه و آله)فرمود:
برادرم، بشارت بده كه زندگى و مرگ تو با من است. تو برادر من و وصىّ و وزير و وارث من هستى. تو طبق سنّت من جنگ مىكنى. تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى.
تو بايد از هارون نيك پيروى كنى هنگامى كه اهلش او را ضعيف شمردند و بر عليه او متّحد شدند و نزديك بود او را بقتل برسانند.
در برابر ظلم قريش و اتحادشان بر عليه تو صبر كن، چرا كه اينها كينههايى درسينههاى قومى است، كينههاى بدر و خونهاى احد.
موسى هنگامى كه هارون را جانشين خود در قومش قرار داد به او دستور داد كه اگر گمراه شدند و يارانى پيدا كرد به وسيله آنان با گمراهان جهاد كند، و اگر كمكى نيافت دست نگه دارد و خون خود را حفظ كند و بين آنان تفرقه نيندازد.
تو هم اين چنين كن، اگر بر عليه آنان يارانى يافتى با آنها جهاد كن، و اگر يارى نيافتى دست نگه دار و خون خود را حفظ نما، چرا كه اگر با آنان از روى دشمنى مخالفت نشان دهى تو را مىكشند.پ
ولى اگر تابع تو شدند و اطاعت تو را كردند آنان را به حق وادار كن.
بدان كه اگر تو وقتى يارى نيافتى دست نگه ندارى و خون خود را حفظ نكنى مىترسم از اينكه مردم به پرستش بتها و انكار پيامبرى من برگردند.
پس حجّت را بر آنان ظاهر كن و آنان را دعوت نما، تا آنان كه دشمنى تو را در دل دارند و آنان كه بر عليه تو قيام مىكنند هلاك شوند و عموم مردم و خواصّ دوستانت سلامت بمانند.
پس اگر روزى يارانى براى بر پا داشتن كتاب و سنّت يافتى بر سر تأويل قرآن جنگ نما همان طور كه من بر سر نازل شدن آن جنگيدم.
از اين امّت كسى هلاك مىشود كه در مقابل تو يا يكى از جانشينانت براى خود مقامى ادّعا كند و علم دشمنى بر افرازد و عداوت
نشان دهد و انكار نمايد و خلاف آنچه شما بر آن هستيد را به عنوان دين بپذيرد.
اى معاويه، به جان خودم قسم اگر بر تو و بر طلحه و زبير رحمت بفرستم رحمت فرستادنم بر شما باطلى را حق نمىكند، بلكه خداوند رحمت و استغفار مرا بر شما لعنت و عذاب قرار مىدهد.
تو و طلحه و زبير جرمتان كمتر و گناهتان كوچكتر و بدعت و گمراهيتان كمتر ازكسانى نيست كه براى تو و رفيقت كه طالب خون او هستى پايهگذارى كردند و راه را براى ظلم به ما اهل بيت برايتان باز كردند و شما را بر ما مسلّط كردند.
خداوند مىفرمايد:
(أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً
أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ )(1)
«نمىبينى كسانى را كه نصيبى از كتاب داده شدند، كه به جبت و طاغوت ايمان مىآورند و به كسانى كه كافر شدند مىگويند: راه اينان از آنان كه ايمان آوردند به هدايت نزديكتر است. اينان هستند كه خدا لعنتشان كرده و هر كس را خدا لعنت كند براى او يارى پيدا نخواهى كرد، يا آنكه نصيبى از پادشاهى پيدا كنندكه در اين صورت ذرّهاى به مردم نمىدهند، و يا آنكه بر مردم حسد مىبرند در آنچه خداوند از فضلش به آنان داده است».
ما مراد از مردم هستيم و مائيم كه مورد حسد قرار مىگيريم.
خداوند عزّ و جلّ مىفرمايد:
(فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً ) (2)
«به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان ملك عظيم عنايت كرديم، بعضى از آنان به او ايمان آوردند و بعضى از آنان مانع آن شدند و جهنّم با شعلههايش كافى است».
«ملك عظيم» آن است كه خداوند بين آنان امامانى قرار داده كه هر كس از آنان اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و هر كس از آنان سرپيچى كند خدا را عصيان كرده است. و «كتاب و حكمت» نبوّت است.
چرا اين مطلب را در باره آل ابراهيم قبول داريد ولى در مورد آل محمّد انكار مىكنيد؟
اى معاويه، اگر تو و رفيقت و طاغيان شام و يمن و اعراب ربيعه و مضر، اين جفاكاران امّت كه نزد تواند به اين مطلب كفر مىورزيد خداوند قومى را به آن موكّل كرده كه بدان كافر نيستند.
اى معاويه، قرآن حقّ و نور و هدايت و رحمت و شفا براى مؤمنين است و آنان كه ايمان نمىآورند در گوششان سنگينى است و قرآن براى آنان كورى دل است.
اى معاويه، خداوند جلّ جلاله، هيچ صنفى از اصناف ضلالت و دعوتكنندگان به آتش را رها نكرده مگر آنكه در قرآن سخن آنان را رد كرده و بر آنان احتجاج كرده و از تابع شدن آنان نهى فرموده است.
در باره آنان قرآنى قاطع و ناطق فرستاده كه عدهاى آن را مىدانند و عدهاى به آن جاهلند.
من از پيامبر شنيدم كه مىفرمود:
هيچ آيهاى از قرآن نيست مگر آنكه ظاهرى و باطنى دارد و هيچ حرفى از آن نيست مگر آنكه تأويلى دارد و تأويل آن را جز خداوند و آنان كه در علم راسخ و عميقند نمىداند، راسخان در علم، ما آل محمّد هستيم و خداوند به ساير امّت دستور داده كه بگويند:
به آن ايمان آورديم و همه از طرف پروردگار ما است و جز صاحبان عقل متذكّر نمىشوند، و خداوند دستور داده كه در مقابل ما تسليم باشند و علم آن را به ما واگذار كنند.
خداوند مىفرمايد:( وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ ) (1)
«اگر آن را به پيامبر و اولو الامر خود ارجاع دهند آنان كه استنباط مىكنند آن را مىفهمند».
و هم اينان هستند كه در آن باره مورد سؤال قرار مىگيرند و آن را طلب مىنمايند.
1) . سوره نساء، آیات 83.
به جان خودم قسم، اگر مردم هنگامى كه پيامبر از دنيا رفت، در مقابل ما تسليم مىشدند و تابع ما مىگشتند و امورشان را بدست ما مىسپردند از بالاى سرشان و زير پايشان نعمتها را مىخوردند و تو اى معاويه در خلافت طمع نمىكردى! ولى آنچه مردم از ما از دست دادهاند بيش از آنى است كه ما نسبت به آنان از دست دادهايم.
خداوند در باره من و تو به خصوص آيهاى از قرآن نازل كرده است كه تو و امثال تو آن را طبق ظاهرش مىخوانيد و نمىدانيد تأويل باطن آن چيست و آن در سوره «الحاقّه» است كه:
( فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً) (1)تا آنجا كه مىفرمايد:
(وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ ...) (2)تا آخر آيه
«كسى كه نامه عملش بدست راستش داده شود به زودى به آسانى مورد محاسبه قرار مىگيرد»
تا آنجا كه مىفرمايد:
«و امّا كسى كه نامه عملش به دست چپش داده شود ...»،
و قضيّه چنين خواهد بود كه هر امام ضلالت و امام هدايتى فرا خوانده مىشوند و با هر كدام از آنها اصحابشان كه با او بيعت كردهاند خواهند بود، و من و تو هم فرا خوانده مىشويم.
اى معاويه، تو صاحب زنجير هستى كه مىگويد:
«اى كاش نامه عملم بدستم داده نمىشد و حساب خود را نمىدانستم» تا آخر آيات.
به خدا قسم اين مطلب را از پيامبر شنيدم كه در باره تو مىفرمود و همچنين در باره هر امام ضلالتى كه قبل از تو بوده و بعد از تو خواهد بود مثل همين خوارى و عذاب از جانب خدا خواهد بود.
در باره شما (بنى اميّه) كلام خداوند عز و جل نازل شده است كه:(وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ ) (1)
1) . سوره اسراء، آیه 60.
«رؤيايى كه به تو نشان داديم را امتحانى براى مردم و بعنوان شجره لعنت شده در قرآن قرار داديم».
و اين هنگامى بود كه پيامبر دوازده امام از امامان ضلالت را بر منبر خويش ديد كه مردم را (از دين خود) به عقب بر مىگردانند! دو نفر از دو طايفه مختلف قريش و ده نفر از بنى اميّه.
اوّل ده نفر رفيق توست كه به خونخواهى او آمدهاى(1)
و تو و پسرت و هفت نفر از فرزندان حكم بن ابى العاص كه اوّلشان مروان است.
كسى كه پيامبر او را لعنت كرد و او و فرزندانش را طرد نمود هنگامى كه آمده بود تا مخفيانه سخن همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله)را استماع كند. (2)
حكم بن ابى العاص در زمان جاهليت همسايه حضرت بود و در زمان اسلام از همه همسايگان بيشتر آن حضرت را اذيت مىكرد. آمدن او به مدينه بعد از فتح مكه بود و دين او تحت سؤال بود. او پشت سر پيامبر براه مىافتاد و با اشاره به حضرت چشمك مىزد و سخن آن حضرت را تكرار مىكرد و بينى و دهانش را حركت مىداد، و آنگاه كه حضرت به نماز مىايستاد پشت سر مىايستاد و با انگشت اشاره مىكرد. به همين جهت حركت دهان و بينى و چشمش بعنوان يك مرض در او ماند و به نوعى كم عقلى مبتلا شد.
روزى به يكى از حجرههاى پيامبر كه حضرت با همسرش در آنجا بود سر كشيد و به داخل حجره نگاه كرد. حضرت او را شناخت و با چوبدستى به قصد او بيرون آمد و فرمود: چه كسى شرّ اين سوسمار ملعون را از سر من كم مىكند؟ سپس فرمود: «او و فرزندانش حق ندارند با من در يك شهر زندگى كنند».
و لذا همه خانوادهاش را به طائف تبعيد نمود.
وقتى پيامبر از دنيا رفت عثمان در باره برگرداندن حكم بن ابى العاص با ابو بكر صحبت كرد ولى او نپذيرفت. در زمان عمر با او هم صحبت كرد ولى او هم صلاح نديد. وقتى عثمان به حكومت رسيد خانواده حكم بن ابى العاص را وارد مدينه كرد!!!
اى معاويه، ما اهل بيتى هستيم كه خداوند آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده و دنيا را به عنوان اجر و ثواب ما راضى نشده است.
تو و وزيرت و رفيق بىمقدارت از پيامبر(صلی الله علیه و آله)شنيديد كه مىفرمود:«هر گاه فرزندان ابى العاص به سى نفر برسند كتاب خدا را براى فريب مردم و بندگان خدا را بندگان خود و اموال خدايى را ثروت بين خود اتخاذ مىكنند».
اى معاويه، پيامبر خدا زكريّا با ارّه بريده شد، و سر حضرت يحيى بريده شد و قومش او را كشتند در حالى كه آنان را به خدا دعوت مىكرد و اين به خاطر بىارزشى دنياست.
دوستان شيطان از قديم با دوستان خداى رحمان جنگيدهاند.
خداوند مىفرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ ) (1)
«كسانى كه به آيات خدا كفر مىورزند و پيامبران را بناحق مىكشند و نيز مىكشند كسانى از مردم را كه به عدالت امر مىكنند، آنان را به عذابى دردناك بشارت بده».
اى معاويه، پيامبر(صلی الله علیه و آله)به من خبر داده كه امّتش بزودى محاسن مرا از خون سرم رنگين خواهند كرد و من شهيد مىشوم و تو بعد از من زمام امور امت را بدست مىگيرى.
1) . سوره آل عمران، آیه 21.
و به زودى تو پسرم حسن را با ناجوانمردى بوسيله سم مىكشى، و پسرت يزيد كه خدا او را لعنت كند به زودى پسرم حسين را مىكشد كه اين كار را به نيابت از او پسر زناكار بر عهده مىگيرد.
حكومت اين امت را بعد از تو هفت نفر از فرزندان ابى العاص و مروان بن حكم و پنج نفر از فرزندانش به دست مىگيرند كه تكميل دوازده امامى است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله)دررؤيا آنان را ديد كه از منبرش پشت سر هم مانند ميمونها مىپرند و امّت او را از دين خدا به عقب بر مىگردانند.
و آنان شديدترين مردم از نظر عذاب در روز قيامت هستند.
خداوند به زودى خلافت را به وسيله پرچمهاى سياهى كه از طرف شرق مىآيد از آنان خارج مىكند، و آنان را بوسيله ايشان خوار مىنمايد و زير هر سنگى باشند آنان را به قتل مىرساند.
مردى از فرزندان تو كه شوم و ملعون و احمق و خشن و وارونه قلب و سنگدل و غليظ است و خداوند مهربانى و رحمت را از قلب او
برداشته، و دائىهايش از طايفه كلب است، گويا او را مىبينم، و اگر بخواهم نام او و صفتش و اينكه چند سال سنّ دارد را ذكر مىكنم، او لشكرى به مدينه مىفرستد. آنان وارد شهر مىشوند و كشتار و فواحش را در آنجا از حدّ مىگذرانند.
مردى از فرزندانم كه پاك و منزه است و زمين را پر از عدل و داد مىكند پس از آنكه از ظلم و جور پر شده باشد از دست او فرار مىكند.
من نام او را و اينكه در آن روز در چه سنّى است و علامت او را مىدانم.
او از فرزندان پسرم حسين است كه پسرت يزيد او را مىكشد، و اوست كه براى خون پدرش قيام خواهد كرد. او به مكّه فرار مىكند.
صاحب آن لشكر مردى از فرزندانم را كه پاك و نيكوكار است در كنار سنگهاى زيتون مىكشد. سپس لشكر را بسوى مكّه حركت مىدهد.
من نام امير آنان و عدّهشان و نام آنها و علامات اسبهايشان را مىدانم.
آنگاه كه وارد سرزمين «بيداء» شدند و مستقر گرديدند خداوند آنان را در زمين فرو مىبرد.
خداوند عز و جل مىفرمايد:( وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ ) (1)
«اگر ببينى هنگامى كه وحشت زده مىشوند و از دست نمىروند بلكه از مكان نزديكى گرفته مىشوند».
فرمود: يعنى از زير پاهايشان. از آن لشكر جز يك نفر باقى نمىماند كه خداوند صورت او را به پشت سرش بر مىگرداند.
خداوند براى مهدى اقوامى را مىفرستد كه از اطراف زمين جمع مىشوند مانند ابرهاى پراكنده پائيزى كه جمع مىشوند.
به خدا قسم من نام آنان و نام اميرشان و محل نزول سوارانشان را مىدانم.
مهدى داخل كعبه مىشود و گريه و تضرّع مىكند، خداوند عزّ و جلّ مىفرمايد:
(أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ ) (2)
«يا چه كسى است كه وقتى مضطرّ او را مىخواند اجابت كند و ناراحتى را از بين ببرد و شما را خليفههاى در زمين قرار دهد».اين آيه مخصوص ما اهل بيت است.
بدان اى معاويه، بخدا قسم، اين نامه را براى تو نوشتم در حالى كه مىدانم تو از آن نفعى نمىبرى. و تو خوشنود مىشوى كه خبر دادم به زودى تو و بعد از تو پسرت حكومت را بدست مىگيريد، چرا كه آخرت براى تو مهم نيست و تو به آخرت كافر هستى (و اعتقاد ندارى).
ولى به زودى پشيمان مىشوى همان طور كه پشيمان شدند آنان كه اين حكومت را براى تو پايهگذارى كردند و تو را بر ما مسلّط نمودند، ولى زمانى پشيمان شدند كه ندامت سودى نداشت.
از جمله امورى كه باعث شد براى تو نامه بنويسم اين بود كه به نويسندهام دستور دادم اين نامه را براى شيعيانم و رؤساى اصحابم نسخه بردارى كند به اميد آنكه خداوند به وسيله اين نامه آنان را نفعى دهد، يا يكى از آنان كه نزد تو هستند آن را بخواند و خداوند به وسيله اين نامه و بوسيله ما او را از گمراهى به هدايت و از ظلم تو و اصحابت و فتنه آنان خارج كند، و نيز دوست داشتم حجّت را بر تو تمام كنم.
تصویر
معاويه براى حضرت نوشت:
«اى ابو الحسن، گوارايت باد كه آخرت را مالك مىشوى، و گوارايمان باد كه دنيا را مالك مىشويم»!!
كتاب سليم: حدیث 25.
بحار الانوار: ج 33، ص 141، ح 421.
بحار الانوار: ج 89، ص 196،ح 43.
اثبات الهداة: ج 2 ص 186 ح 909.