ghaemiyeh.com
سرشناسه : چنارانی، محمدعلی، 1338 -
عنوان و نام پدیدآور : جوانان نمونه صدر اسلام / محمدعلی چنارانی.
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1380.
مشخصات ظاهری : 111ص.
شابک : 964-971-009-4 ؛ 9000ریال ( چاپ دوم ) ؛ 12500 ریال (چاپ سوم)
یادداشت : چاپ دوم: 1385.
یادداشت : چاپ سوم: 1387.
یادداشت : کتابنامه: ص.109 - 111؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : صحابه -- سرگذشتنامه
موضوع : جوانان مسلمان
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP28/6/چ9ج9 1380
رده بندی دیویی : 297/94
شماره کتابشناسی ملی : م79-14426
جوانان نمونه
صدر اسلام
تألیف
محمّدعلی چنارانی
جوانان نمونه صدر اسلام
تألیف محمدعلی چنارانی
چاپ: چاپخانه
بها: 0000تومان
حق چاپ محفوظ است
مشهد - صندوق پستی
شابک
پیشگفتار··· 9
ویژگیهای یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 13
علی علیهالسلام قهرمان تاریخ··· 16
جانفشانی علی علیهالسلام در بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 18
جنگ بدر··· 19
جنگ اُحد··· 19
نبرد خندق (احزاب)··· 21
فتح خیبر··· 22
فتح مکّه··· 23
2 - ابان جوان فرزانه··· 25
مرد شمشیر و قلم··· 27
فرمانداری بحرین··· 28
3 - اُبیّبن کعب جوان فرهیخته··· 30
اُبیّبن کعب و درسهای قرآن··· 32
اُبیّ و حوادث پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 33
4 - ابوقتاده انصاری، جوان دلاور··· 35
ابوقتاده در کنار علی علیهالسلام··· 37
5 - بلال حبشی الگوی مقاومت··· 39
6 - براءبن عازب، نوجوان فداکار··· 41
حضور در جبهههای جنگ··· 41
همراهی با علی علیهالسلام··· 42
راوی ولایت··· 44
7 - خالدبن سعید، جوان نجیب··· 46
یک خواب سرنوشتساز··· 47
حضور خالد در صحنههای گوناگون··· 50
هجرت به حبشه··· 50
منشی پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 51
مأموریت در یمن··· 52
در کنار علی علیهالسلام··· 52
فرجامی ارزشمند··· 53
8 - خبّاببن ارت، جوان آهنین··· 53
9 - زیدبن حارثه، جوانی که هرگز پیامبر صلیاللهعلیهوآله را رها نکرد··· 56
10 - عبادبن بشر، جوان با ایمان··· 58
11 - جابر، جوان پیامرسان··· 60
دانش سرشار جابر··· 61
همبستگی با خاندان رسالت··· 62
اولیالامر از نظر جابر··· 63
جابر جایزه معاویه را نپذیرفت··· 65
پیام رسان پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 66
نخستین زائر امام حسین علیهالسلام··· 67
غروب ستاره درخشان··· 70
12 - جعفر طیار جوان سخنور··· 72
فرجام جعفربن ابی طالب··· 77
13 - جوانی که به یقین رسیده بود··· 80
14 - جوانان مدینه و بت عمروبن جَموح··· 82
15 - حنظلهبن ابی عامر، پرستوی مهاجر··· 84
16 - ثوبان، جوان عاشق پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 87
17 - عبداللّهبن عبداللّهبن اُبیّ، جوان برومند··· 89
18 - عبداللّهبن مسعود منادی قرآن··· 91
19 - عبداللّه مُزَنی، جوان روشندل··· 95
آخرین آرزو··· 97
20 - عمارهبن زیاد، جوان جان نثار··· 99
21 - مُصعببن عُمیر، جوان مبلّغ··· 100
22 - معاذبن عمرو، مرد مهاجم··· 104
23 - یزیدبن حاطب، جوان سعادتمند··· 105
24 - مناجات شبانه یک جوان··· 107
کتابشناسی··· 109
در عرصه جهان گه گاه شخصیتهایی فرزانه و ممتاز درخشیدهاند که با ارادهای قاطع و کوششی پیگیر مسیر زندگی انسانها و فرهنگ آنان را دگرگون ساختهاند. اینان به تن و اندام و ظاهر با دیگر مردم فرقی نداشتند. امّا روح آنان از دیگر مردم برتر بوده است.
این فرزانگان، دنیای تاریخ زمان خود را روشن و نورانی ساختند و با گمراهی و تیرهورزی و نابخردی جنگیدند و با اندیشههای درخشان و تعلیمات آسمانی خویش برای بهتر زیستن مردم طرح نو افکندند و محیطی بهتر و عالیتر به وجود آوردند.
بنابراین؛ میتوان نتیجه گرفت که این فرزانگان نه تنها از زمان خود پیشترند، بلکه در تاریخ ملتها جاودانند. در تاریخ اسلام به ویژه تاریخ تشیع، از این نمونهها و شخصیتها فراوان وجود دارد. گرچه سوکمندانه باید گفت تعداد بیشماری از این چهرههای برجسته در تاریکخانه تاریخ پنهان ماندهاند که باید آنان و اندیشه هایشان را
شناسایی کرد و به دیگران نیز شناساند.
از مطالعه روانشناختی انسانها به این واقعیت میرسیم که بسیاری از رفتارها، گفتارها و افکار انسان امروزی تقلیدی و متأثر از نمودها و نمادهای عینی است. این رفتار در همه دوران زندگی به ویژه در دوران نوجوانی و جوانی دیده میشود. بر این اساس، میتوان به این نتیجه رسید که جوانان به طور آگاهانه، یا ناآگاهانه شخصیتها و شیوههایی را به عنوان سرمشق برای خود برمیگزینند؛ زیرا آمادگی جوان باعث دگرگونی فکری، معنوی و روحی او میشود و برای رسیدن به آن سرمشقها، شیوههایی را پیش میگیرد که یکی از این راهها، مطالعه زندگینامهها، سرگذشت قهرمانان بزرگ، پیامبران الهی، اولیاء خدا، پیشوایان علمی، فرهنگی و سیاسی است.
گرچه در این مرحله نیز، باید به خطر انتخابهای نابهنجار و منفی توجّه داشت و جوانان را از کجرویها بازداشت و طریق الهی، دینی، واقعی و حقیقی را با معرّفی شخصیتها و چهرههای پاک به جوانان نشان داد.
از اینرو، بر آن شدیم که در این نوشتار، سرمشقهایی را ارائه دهیم که در جهت رشد شخصیت اسلامی جوانان، سازنده و آموزنده باشد، و از این راه میتوان تا اندازهای هر چند اندک، زیانهایی را که دشمنان اسلام و انقلاب از راه تحقیر شخصیت به مسلمانان رسانیدهاند جبران نمود و ترفندهایی را که برای نابودی شخصیت جوانان اسلام و رواج فرهنگ خود به کار میبرند، باطل ساخت.
میدانیم که همواره دشمنان برای آرام ساختن مسلمانان و بهره
جستن از سرمایههای معنوی و مادی آنان شیوههای گوناگونی را به کار بستهاند، تا نخست ایمان ما را به خویشتن نابود سازند و سپس الگوهای دروغین خود را جایگزین سرمشقهای گرانسنگ اسلام نمایند.
بنابراین باید، از شخصیت و زندگانی مردان و زنانی که در مکتب اسلام و پیرامون رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امامان شیعه پرورش یافتهاند،شناختی دقیق به دست آورد، زیرا آنان حقیقتهای تجسّمیافته مذهب و نمونههای عینی اسلامِ عزیز میباشند.
در پایان بر خود لازم میدانم از مدیریت محترم بنیاد، حجهالاسلام والمسلمین الهی خراسانی قدردانی نمایم. همچنین از ویراستار، آقای اصغر ارشادسرابی و نمونه خوان، آقای غلامعلی تژده و آمادهساز، آقای رضا ارغیانی و حروفچین و صفحهپرداز، آقای احمد پهلوانزاده و اجرای رایانهای طرح جلد، آقای ابراهیم بصری و عزیزانی که در مراحل گوناگون چاپ این کتاب کوشش کردهاند تقدیر و تشکر میکنم.
حوزه علمیه مشهد مقدس
محمّد علی چنارانی
13/7/1379
زندگانی یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآلهبزرگترین گنجینه علمی و اخلاقی و اجتماعی است که در اختیار مسلمانان قرار دارد، زیرا هنگامی که شجره رسالت بارور گردید و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به تبلیغ و پرورش افراد
پرداخت؛ نخستین دستاورد و میوه آن، ایمان گروهی از مردان و زنان با اخلاص و با وفا بود که در طول تاریخ زندگانی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و پس از آن، در گسترش و رسالت اسلام کوشیدند و جان و مال خود را فدای هدف مقدّس حضرت ساختند.
قرآن کریم درباره این گروه چنین میفرماید:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ، تَراهُمْ رُکَّعا سُجَّدا یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْوانا سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ»:(1)«محمّد فرستاده خداست، کسانی که با او هستند، با گروه کافر سخت و نسبت به یکدیگر مهربانند، آنان را در حال رکوع و سجود مشاهده میکنی. آنان پیوسته رحمت و خشنودی خدا را میطلبند، در سیمای
1) الفتح/29.
آنان آثار سجده نمایان است.»
در آیه دیگری میفرماید:
«مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ...»(1): «مردانی از مؤمنان به پیمانی که با خدا بسته بودند صادقانه عمل کردند». این گروه هر گاه که دعوت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را میشنیدند، لبیکگویان به او پیوسته چنین میگفتند: «رَبَّنا اِنَّنَا سَمِعْنا مُنادِیا یُنادی لِلاْءیمانِ اَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّا»(2): پروردگارا ! ما چون شنیدیم منادی کسانی را به ایمان خدا دعوت میکرد، او را لبیک گفته و به وی ایمان آوردیم.
صحابه و یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله کسانی هستند که برای نخستینبار، درخت ایمان در سرزمین قلوب آنان کاشته شد و پس از مدّت کوتاهی بارور گردید و میوههای بس رنگارنگ و شیرین داد. در محیط زندگانی آنان، فضایل اخلاقی و سجایای انسانی رشد و نموّ کرد تا این که گروهی از آنان مظهر تقوا، پرهیزکاری، فداکاری، جانبازی، صبر و بردباری، عاطفه و محبّت، بلندهمّتی، عشق به لقای خداوند و پیراستگی از دلبستگی به دنیا گردیده و جهانی را با نور خود روشن ساختند.
البتّه در این راستا نباید این حقیقت را نادیده انگاشت که صفات برجسته انسانی در همه صحابه و یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وجود نداشته و زندگانی یکایک آنان آکنده از این فضایل نبوده است. چرا که به گواهی قرآن در میان آنان، افراد منافق، دورو، و متمایل به جناحهای
شرک، و سست عقیده وجود داشته است.
بنابراین، هرگز نمیتوان تنها صحابی بودن را نشانه فضیلت و عدالت و برتری دانست و گفتار و کردار آنان را محترم شمرد. اگر این افراد تربیت یافته معلم بزرگی همانند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بودهاند، میبایست هیچ گونه خطا و اشتباهی را انجام ندهند، ولی یک حقیقت را باید پذیرفت که نفوس مستعد و سرزمینهای شایسته ایجاب میکند که بزرگانی را پرورش دهد، که دارای صفات ارزنده انسانی و اخلاقی گردند. امّا هرگز نباید از عوامل ویرانگر غرایز نفسانی، غفلت ورزید، زیرا، این عوامل به شدت آثار تربیت را خنثی نموده و انسان را به دوران جاهلیت بازمیگرداند. از این جهت نمیتوان درباره همه صحابه پیامبر صلیاللهعلیهوآله یک نوع داوری نمود، بلکه باید به کردار و گفتار هر یک از آنها توجّه کرد و آن گاه به قضاوت پرداخت.
یکی از جوانانی که به خوبی میتواند به عنوان جوان نمونه معرّفی گردد و دیگران از شیوه رفتارش بهرهمند گردند، علی علیهالسلاممیباشد که خدمات ارزنده بسیاری انجام داد و از آغاز تا پایان عمر خویش، همواره در کنار رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله مشغول خدمت بود، و در همه صحنهها حضوری فعال داشت، از اینرو، پیامبر صلیاللهعلیهوآله او را بسیار
دوست میداشت. اینک برخی از فعالیتهای علی علیهالسلام را یادآور میشویم.
علی علیهالسلام، فرزند ابوطالب از بزرگترین و مشهورترین قبیلههای عرب به نام «قریش» است و مادرش فاطمه دختر اسدبن عبد مناف، بانویی بزرگوار و با شخصیت از خاندان قریش بود، بدین جهت علی علیهالسلام نخستین نوزادی بود که از سوی پدر و مادر هاشمی است.(1)
علی علیهالسلام به طور معجزهآسایی در خانه کعبهزاده شد و این افتخار نصیب هیچ فرد دیگری نشده است. و مدّت سه روز، در درون کعبه به
1) بحارالانوار، 35/68؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، 1/6.
سر میبرد، پس از آن در حالی که مادرش او را در آغوش گرفته بود، از آن مکان مقدّس خارج گردید و مدارک بیشماری در این مورد موجود است.(1)
ابوطالب پدر علی علیهالسلام در روزگار غربت اسلام که همگان علیه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بسیج شده بودند از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دفاع نمود تا این که در سال دهم بعثت درگذشت. پس از مدّت اندکی همسر گرامی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حضرت خدیجه نیز از دنیا رفت از این جهت آن سال را، سال «غم» نامیدهاند. پس از آن که ابوطالب درگذشت، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله علی علیهالسلام را به خانه خود آورد بنابراین؛ علی علیهالسلام در خانه پیامبر صلیاللهعلیهوآله و زیر نظر ایشان رشد و تربیت یافت.(2)
پس از آن که جبرئیل در غار «حِرا» بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نازل گردید و آن بزرگوار به پیامبری برگزیده شد، علی علیهالسلام ده ساله بود. وقتی از این ماجرا اطلاع یافت، نخستین مردی بود که دعوت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را پذیرفت و اسلام آورد.(3)
هنگامی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به پیامبری برگزیده شد به مدّت سه سال دعوت خویش را آشکار نساخت. در سال سوم به فرمان خداوند مأموریت یافت، اسلام را آشکار نماید و نخست، بستگان خود را به دین خدا دعوت کرد و در ضیافتی به آنان فرمود:
ای فرزندان عبدالمطّلب، خدا مرا به رهبری همه مردم، خصوصا
شما بستگانم تعیین کرده، و دستور داده که نخست فامیل و خویشان خود را از نافرمانی ما بیم ده و برحذر دار.(1)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله در آن مهمانی سه بار این مطلب را تکرار کرد، کسی به غیر از علی علیهالسلام به ندای آن حضرت پاسخ نداد و علی علیهالسلام در آن زمان نوجوانی سیزده ساله بود. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: یا علی، تو برادر و جانشین، وارث و وزیر من خواهی بود.(2)
علی علیهالسلام در دوران زندگی گرانقدرش همواره در راه اسلام و پیشرفت آن تلاش فراوان نمود و تاریخ موارد بیشماری را یادآور شده است که ما برخی را نقل میکنیم.
در شب پنجشنبه اول ماه ربیع سال چهاردهم بعثت سران قریش با طرح نقشهای تصمیم گرفتند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را به قتل رسانند. بدین
جهت از هر قبیله یک نفر را برگزیدند تا شبانگاه بر آن حضرت حمله برند و ایشان را به شهادت رسانند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله از علی علیهالسلام درخواست نمود که در خوابگاه وی بخوابد تا این که دشمنان از بیرون رفتن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله غافل شوند.
علی علیهالسلام در آن روزگار 23 سال داشت که دعوت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را با جان و دل پذیرفت و در بستر پیامبر صلیاللهعلیهوآله خوابید. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از
شهر خارج شده و به غار «ثور» که نزدیک مکّه بود رفت. در آخر شب چهل نفر به خانه آن حضرت یورش بردند و با علی علیهالسلام در بستر آن
حضرت روبهرو شدند.(1)
جنگ بدر نخستین نبرد بین حق و باطل است که در اسلام آغاز گردید. این جنگ در سال دوم هجری بین مشرکان و سپاه اسلام در محلی به نام چاههای «بدر» که بین مکّه و مدینه واقع شده، اتّفاق افتاد. نیروی کفر بیش از نهصد و پنجاه نفر مردِ جنگی بود و امکانات کافی داشت، امّا یاوران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله 313 تن بیشتر نبودند، سه پهلوان مشهور سپاه کفر به نامهای عُتبه، برادرش شیبه و پسرش ولید به ترتیب به دست حضرت علی علیهالسلام و حمزه و عبیده کشته شدند. علی علیهالسلام در این جنگ 25 سال داشت.(2)
یک سال از جنگ بدر گذشته بود که کفّار مکّه نیروهای خود را بازسازی کردند و به فرماندهی ابوسفیان با سه هزار مرد جنگی از قبیلههای گوناگون و با امکانات کافی در دامنه کوه اُحد - یک فرسنگی مدینه - فرود آمدند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با هفتصد تن با آنان روبهرو
گردید. نخست پنجاه تن از تیراندازان ماهر خود را به فرماندهی عبداللّهبن جبیر به تنگه کوه اُحد فرستاد که پشتِ سر مسلمانان قرار داشت. پیامبر صلیاللهعلیهوآله به آنان دستور داد، به هیچ وجه آن مکان را رها نسازند.
پهلوانانی از سپاه کفر به نامهای طلحهبن ابی طلحة، ابوسعیدبن طلحه، حرثبن ابی طلحه، ابوعزیزبن طلحه، عبداللّهبن ابی جمیله، ارطاتبن شرحبیل، به ترتیب به میدان آمدند، که همگی به دست جوان برومند اسلام، حضرت علی علیهالسلام کشته شدند.
علی علیهالسلام در آن روزگار 26 سال داشت. سپاه اسلام در آغاز پیروز شد، امّا بر اثر تخلف تیراندازان از دستور فرمانده خود و رها کردن تنگه، خالدبن ولید با سوارانش از پشتِ سر مسلمانان حمله کرد، در نتیجه مسلمانان شکست خوردند و هفتاد تن شهید شدند که یکی از آنان حضرت حمزه بود. در این مبارزه، چند تن از یاران پیامبر و از جمله علی علیهالسلام به خوبی و با جدیّت از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حفاظت کردند، به طوری که حضرت علی علیهالسلام در این جنگ نود زخم برداشت. در این نبرد بود که از آسمان ندایی رسید: «لا فتی الاّ علیّ، لاسیف الاّ ذوالفقار»(1).
جوانی غیر از علی علیهالسلام نیست و شمشیری جز ذوالفقار وجود ندارد.(2)
طبری3/37.
در شوّال (ذیقعده) سال پنجم هجری مشرکان مکّه با همکاریِ یهودیان باقیمانده در مدینه و کمک گرفتن از دیگر قبایل، چهار هزار مردِ جنگی آماده کردند تا مسلمانان را نابود سازند. در این نبرد پهلوان نامی مشرکان، «عمروبن عَبْدوَدّ» نیز حضور داشت. او که در جنگ بدر زخمی شده بود، کینه مسلمانان را در دل داشت و با خود عهد کرده بود تا هنگامی که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و پیروانش انتقام نگیرد، روغن بر بدن خود نمالد.(1)
خود عهد میکردند تا انتقام نگیرند، روغن بر بدن خود نمالند. چون روغنمالی برای هنگامی بوده که هیچ گونه غم و اندوهی نداشتهاند و در اوج خوشحالی به سر میبردهاند.
پس از آن که به مدینه رسیدند یهودیان «بنیقریظه» که با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پیمان بسته بودند آماده همکاری با مهاجمان کافر شدند و پیمان خود را با آن حضرت شکستند. مسلمانان به پیشنهاد سلمان فارسی اطراف مدینه، خندق (گودال) کندند، تا مهاجمان نتوانند وارد شهر شوند. این محاصره مدّت 28 روز به طول انجامید، تا این که پهلوان سپاه کفر ،به نام عمروبن عبدودّ از خندق عبور کرد و هماورد و مبارز طلبید. هیچ کس به جز علی علیهالسلام جرأت نکرد با وی نبرد کند زیرا عمرو، مردی دلاور و شجاع بود. علی علیهالسلام قدم به میدان نبرد گذاشت و آن گاه که در برابر آن مبارز قرار گرفت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره آن
1) در میان عربها رسم بر این بود هنگامی که از فرد یا گروهی بدانان آسیبی میرسید، با
حضرت فرمود: همه ایمان با همه کفر و شرک روبرو گردید.
علی علیهالسلام پس از نبردی، پهلوان کافر را به هلاکت رسانید، و سرِ او را پیش پای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله افکند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: همانا ضربت علی علیهالسلامدر جنگ خندق از عبادت جن و اِنس برتر است. علی علیهالسلام در آن روزگار به اسلام و مسلمانان این خدمت ارزنده را کرد، جوانی 28 ساله بود. پس از این نبرد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سپاهی را به فرماندهی علی علیهالسلام به سوی یهودیان بنیقریظه گسیل داشت که در آن ماجرا حُیّبن اخطب - بزرگ یهودیان شهر مدینه - کشته شد و خطر توطئه یهودیان به کلّی برطرف گردید. اموال و ثروت یهودیان به دست مسلمانان افتاد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله و پیروانش آسوده خاطر شدند و این پیروزی به علّت جانفشانی و فداکاری علی علیهالسلام بوده است.(1)
/45.
در سال هفتم هجری، یهودیان خیبر به فکر توطئه افتادند و برخی از قلعههای هفتگانه خیبر که در دویست کیلومتری شمال غربی مدینه قرار داشت به صورت انبار سلاحهای گوناگون درآمده بود. در این قلعهها، چهار هزار یهودی زندگی میکردند و خطر بزرگی برای مسلمانان به شمار میرفتند. از اینرو، پیامبر صلیاللهعلیهوآله با هزاروچهارصد پیاده و دویست سواره به سوی خیبر حرکت کرد و پرچم لشکر را به
1) احقاق الحق 8/367؛ مستدرک حاکم 3/32؛ تاریخ بغداد 13/19؛ مقتل الحسین خوارزمی
علی علیهالسلام که جوان سی سالهای بود، سپرد.
در این جنگ، خلیفه اوّل و دوم روانه این نبرد شدند و شکست خورده بازگشتند، تا این که به دستور پیامبر صلیاللهعلیهوآله علی علیهالسلام به میدان رفت
و با ضربتی برقآسا بر مرحب، پهلوان یهودی، را به خاک افکند. آن گاه مسلمانان حملهور شدند، علی علیهالسلام دربِ آهنی خیبر را از جا کند و مانند سپر روی دست گرفت. در این جنگ مرحب، حارث و یاسر، سه تن از پهلوانان دشمن به دست علی علیهالسلام کشته شدند و قلعههای
هفتگانه خیبر فتح گردید. پس از پایان جنگ چهل نفر تلاش کردند تا توانستند آن درب آهنی را بردارند و به جای خود بازگردانند!(1)
مکه در سال هشتم هجری، بدون خونریزی و جنگ، فتح گردید. حضرت رسول با دوازده هزار تن وارد شهر مکه شد و خود همه بتهای خانه کعبه را شکست و فرو ریخت. آنگاه به علی علیهالسلام دستور داد، پا روی شانه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نهد و از دیوار بالا رود و بتها را درهم کوبد. علی علیهالسلام نیز اطاعت کرد و بتها را شکست و پایین پرید.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسید: چرا روی دوشم پا ننهادی؟ علی علیهالسلام پاسخ
داد: وقت بالا رفتن دستوری دادی، بالا رفتم، امّا هنگام پایین آمدن چیزی نفرمودی! از اینرو، پریدم و بیادبی نکردم، خدا را
1) احقاق الحق 8/383؛ کنزالعمال 5/283؛ ارشاد مفید 1/114؛ مستدرک حاکم 3/37.
سپاسگزارم که طوری نشدم.(1)
آری، آنچه خواندید، برخی از خدمات ارزنده جوان برومند تاریخِ اسلام است. این قهرمان بزرگ در تمام حوادث و مشکلات که برای مسلمانان پیش میآمد، حاضر بود و با دل و جان کوشش میکرد. افتخارات بیشماری نصیب آن حضرت گردیده که دیگران از آن محرومند. اگر کسی بخواهد یکایک آنها را برشمارد، خود کتابی جداگانه خواهد شد. بدین منظور به همین اندازه بسنده میکنیم و مدارک آن را یادآور میشویم تا در صورت نیاز بدانها مراجعه شود.(2)
ابان فرزند سعید بن عاص از قبیله بنی امیه بود. با این که دشمنی امویان با بنی هاشم بر کسی پوشیده نیست، اما از این خاندان افرادی بودند که اسلام را پذیرفتند و در راه آن تلاش بسیاری کردند، یکی از این افراد، ابان است که با گوشهای از زندگانیش آشنا میشوید.
ابان تحت تأثیر باورهای پدرش و دیگر دشمنان اسلام قرار گرفته بود و همواره از پدر بیم داشت. و جرأت نمیکرد درباره دین جدید و نوخاسته اسلام پژوهش و تحقیق کند، اما یک حادثه او را دگرگون کرد و فصل تازهای در زندگی او گشوده شد.
ابان در یکی از سفرهایش برای تجارت به شام رفت و با یک راهب مسیحی دیدار کرد راهب کتابهای پیامبران پیشین را خوانده واز پیشگوییهای آنان آگاه بود. ابان به راهب گفت: شخصی از میان قریش برخاسته و ادعای نبوت دارد و خویشتن را همانند موسی علیهالسلام و عیسی علیهالسلام پیامبر خدا میداند راهب پرسید: نام او چسست؟ ابان پاسخ داد: محمد صلیاللهعلیهوآله.
راهب گفت : من اوصاف و نشانههای آخرین پیامبر آسمانی را به
شما میگویم. اگر او این نشانهها را دارد؛ بدانید او همان پیامبری است که انجیل مژده آمدنش را داده است سپس راهب همه نشانهها را بیان کرد.
ابان گفت: تمام نشانههایی را که بر شمردی، در او گِرد آمده است.
راهب پاسخ داد: او بر تمام عربها پیروز میگردد. دین وی در همه نقاط جهان گسترش خواهد یافت آن گاه افزود: به مکه که بازگشتی، سلام مرا به آن مرد نیک برسان.(1)
آری، روح و روانی که آماده دگرگونی است، با یک حرکت، با یک جرقه، شعلهور و دچار انقلاب میشود. از اینرو، این حادثه و دیدار به ظاهر کوچک نیز، در روحیه ابان که آمادگی تحول را داشت، اثر گذاشت ابان، ازاین پس آن جوان گذشته نبود، بلکه در وجود خویش احساس میکرد، کشش مرموزی او را به سوی منادی توحید میکشاند.
پدرش که مانع او بود، در محلی به نام «ظریبه» که از نواحی طائف است، درگذشت. ابان که آزادی بیشتری به دست آورده بود دیگر در سخنان واشعار خود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و مسلمانان بدگویی نمیکرد. برادرانش به نامهای خالد و عمرو، که جزو مهاجران به حبشه بودند، در سال ششم هجری به مدینه بازگشتند و هنگامی که از انقلاب روحی ابان آگاه شدند، او را به وسیله نامهای به اسلام دعوت کردند، ابان هم بلافاصله دعوت آنان را پذیرفت و اندکی پیش از جنگ خیبر
1) اسدالغابه، 1/46.
ابان پس از اسلام آوردن به زودی استعداد فراوان خود را مبنی بر قبول مسؤولیتهای مهم و بزرگ نشان داد. و هنگامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از استعداد سرشار وی آگاه شد، به او مأموریت داد تا گروهی را که در «نَجْد» پرچم مخالفت علیه اسلام برافراشته بودند، سرکوب کند.(3)
ابان تنها یک مرد نظامی نبود، بلکه از هوش و ذکاوت ویژهای نیز برخوردار بود و امتیازاتی داشت که بسیاری از یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله از آنها محروم بودند. یکی از هنرهای او، توانایی خواندن و نوشتن بوده که در آن روزگار بسیار ارزشمند شمرده میشده است زیرا، زمانی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مکه برای رسالت بر انگیخته شد، شمار باسوادان مکه، از هفده نفر تجاوز نمیکرد، یکی از آنان ابان بوده است.(4)
هنگامی که ابان در سال هفتم هجری وارد مدینه شد و اسلام آورد، در شمار نویسندگان وحی و کاتبان قرآن کریم قرار گرفت.(5)این امتیاز نیز خود به شخصیت ابان ارزش و عظمت بخشیده است.(6)
پس از آن که اسلام رونق گرفت وگسترش یافت آن حضرت فرماندارانی را برای شهرها بر میگزیند. و بدان علت که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در انتخاب فرمانداران بسیار دقیق بود، آنان را از افراد درستکار و تربیت شدگان دین مقدس اسلام بر میگزید تا برای تازه مسلمانان نمونه و سرمشقی باشند. به این دلیل کوچکترین انحراف از سوی این نمایندگان قابل بخشش و چشم پوشی نبود.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله علاءبن حضرمی را به عنوان فرماندار به بحرین که یکی از مناطق اسلامی به شمار میرفت فرستاد، اما پس از مدتی او را برکنار ساخت و ابان بن سعید را به فرمانداری آن منطقه گسیل داشت وی تا هنگام درگذشت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در بحرین فرماندار بود. اما پس از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله بدون این که از سوی مرکز حکومتِ اسلامی احضار شود بحرین را ترک کرد و به مدینه بازگشت. ابان در جواب اصرار خلیفه برای ادامه فرمانداری بحرین گفت: پس از درگذشت پیامبر صلیاللهعلیهوآلههرگز دستور کسی را مبنی بر صدور تفویض فرمانداری ناحیهای را نمیپذیرم.(1)
آری؛ ابان وارستهتر از آن بود که مقامی را به خاطر منافع مادی بپذیرد و اگر از سوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله این مسؤولیت را پذیرفته بود برای خدمت به جامعه و وظیفه اخلاقی و دینی بوده است. از این جهت، آن گاه که متوجه شد افرادی حکومت را در دست دارند که از سوی
1) اسدالغابه، 1/46.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله معرفی نشدهاند، از پذیرفتن هرگونه مسؤولیت خودداری نمود، و دست بیعت به سوی آنان دراز نکرد، بلکه با صراحت با آنان مخالفت کرد و چشم امید به بنی هاشم دوخت واز آنان پیروی کرد.
ابان همراه برادرش، خالد، به در خانه بنی هاشم آمده میگفت شما درختان بلند و برومند باغ رسالت هستید و از شاخسار درختان این باغ، میوههای پاک و پاکیزه آویزان است. ما از شما پیروی میکنیم و شما هر کس را مقدم بدارید، از شما پیروی خواهیم کرد.(1)
ابان بعد از درگذشت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همواره همانند سربازی
فداکار و مجاهدی نستوه جان بازی و جان فشانی میکرد تا این که سرانجام در ماه رجب سال 13 هجری در یرموک - از سرزمین شام - شربت شهادت نوشید و در همان جا مدفون گردید.(2)
اُبیّ بن کعب از خزرجیان ساکن مدینه بود، پیش از آن که اسلام آورد، از دانشمندان یهود به شمار میرفت. وی در سن 31 سالگی مسلمان گردید. در حالی که به تورات، و کتابهای مذهبی یهودیان کاملاً آگاهی داشت و بدان علت که از بشارتهای تورات درباره پیامبر صلیاللهعلیهوآله اطلاع داشت؛ هنگامی که نخستین مبلغ جوان اسلام به نام «مُصعب بن عمیر» به شهر مدینه وارد شد، ومردم را به اسلام فراخواند؛ اُبیّ با بینش و آگاهی کامل دین اسلام را پذیرفت، بدون آن که پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دیده باشد. و در بیعت عقبه دوم که بیش از هفتاد نفر از مردم مدینه با رسول خدا بیعت کردند، «ابیّ» نیز یکی از آنان بود.
وی پیش از مسلمان شدن، یکی از فرزانگان مدینه به شمار میرفت. طولی نکشید که در بین مسلمانان نیز موفقیتهای چشمگیری به دست آورد. به گونهای که پس از ورود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به مدینه، او
نخستین فرد از انصار بود که وحی الهی را نوشت و در شمار نویسندگان مشهور وحی قرار گرفت(1)
1) الاصابه، 1/19؛ الدرجات الرفیعه، 324؛ الاعلام، زرکلی، 1/82؛ صفة الصفوة، 1/188.
ابیّ در پرتو استعداد فکری سرشار خود، با تسلط و خبرگی در قراءت قرآن کریم یکی از شخصیتهای جهان اسلام شد و پیشرفتهای روزافزونی نصیبش گردید.
نکته قابل توجه این که، این مقام و منزلت و ارجمندی را برای نخستین بار، پیامبر صلیاللهعلیهوآله به وی پیشنهاد کرد. چون آن حضرت از سوی خداوند مأموریت یافت قرآن را بر «اُبیّ» قراءت کند و به طور صحیح بیاموزد.
اُبیّ هیچ گاه تصوّر نمیکرد این اندازه مورد عنایت خداوند واقع شود. آن گاه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این مأموریت خود را به وی مژده داد. با شگفتی آمیخته با شوق و شور، از آن حضرت پرسید آیا خداوند از شخص من نام برده است؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود. آری.
آن جوان از شوق، سر از پا نمیشناخت و آن چنان دچار هیجان شد که بی اختیار اشک شوق از دیدگانش سرازیر گردید. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبرای فرونشاندن هیجان او این آیه را تلاوت کرد: (قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ
وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمّا یَجْمَعُونَ)(1): بگو به رحمت و فضل الهی شادی کنند که این از آنچه منکران جمع میآورند، بهتر است».
اُبیّ، زحمات استاد خود، یعنی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را همواره در نظر داشت از این رو خطاب به آن حضرت گفت: ای رسول خدا، من به خداوند ایمان آوردم، و به دست تو مسلمان شدم و قرآن را از تو آموختم.(2)
آری، اُبیّ بر اثر آموزشهای آن حضرت در قراءت قرآن به مقام والایی رسید که امام صادق علیهالسلام در حق وی چنین فرمود:
ما قرآن را بر طبق قراءت اُبیّ قراءت میکنیم.(1)
ابیّ بن کعب افزون بر آنچه یاد کردیم، دارای ویژگیهای دیگری نیز بود که از آن جمله میتوان به درک مفاهیم بلند و ژرف قرآن اشاره کرد زیرا وی، در این راستا نیز، اندیشهای پویا، فکری باز و بهرهای بس فراوان داشت. از این رو همواره به سیر علمی در این کتاب مقدس میپرداخت و آیات آسمانی را مورد مطالعه و دقت قرار میداد که بدین سبب از سوی رسول گرامی اسلام مورد تشویق قرار میگرفت.(2)
هنگامی که شخصی از ابیّ تقاضای پند و نصیحتی نمود ابیّ گفت:
قرآن را سرمشق، راهنما و داور خویش قرار ده، زیرا قرآن یادگار پیامبر صلیاللهعلیهوآله و در پیشگاه خداوند شفاعت کننده پیروان خود و برنامه عملی مسلمانان میباشد و از تهمت و افترا به دور است. سرگذشت پیشینیان و مسلمانان در آن یاد شده و شیوههای زندگی مسلمانان در آن نشان داده شده واز آینده مسلمانان کنونی و آیندگان نیز خبر داده است.(3)
پس از درگذشت رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله گردانندگان شورای «سقیفه» با نقشهای که از پیش تهیه کرده بودند توانستند رهبری و حکومت جامعه را به دست گیرند و در نتیجه علی علیهالسلام پیشوای واقعی و یگانه مرد جهان اسلام را از رهبری ظاهری برکنار کنند.
اُبیّ که شاهد این نابسامانیها بود و از آن رنج میبرد، همواره میگفت:
روزی که پیامبر اسلام زنده بود، همه متوجه یک نقطه بودند. اما پس از درگذشت وی، صورتها به چپ و راست منحرف شد.(1)
ابیّ در بعدازظهر روزی که سقیفه تشکیل گردید، از میان گروهی از انصار میگذشت، یکی از انصار از او پرسید: اُبیّ از کجا میآیی؟ او پاسخ داد: از منزل خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله. پرسیدند: وضع آنان چگونه بود؟ پاسخ داد: وضع کسانی که خانه آنان تا دیروز محل رفت و آمد فرشته الهی (جبرئیل) و کاشانه پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله بوده، و اکنون جنب و جوش در او به چشم نمیخورد و از وجود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خالی مانده
است چگونه خواهد بود؟ این سخنان را در حالی میگفت که گریه گلویش را میفشرد و برای سخن گفتن امانش نمیداد. اطرافیانش نیز با مشاهده وی گریستند.(2)
اُبیّ هرگز با خلیفه بیعت نکرد و شورای سقیفه را فاقد ارزش
میدانست(1)یکی از دوازده نفری بود که در همان روزهای نخست در مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآله لب به اعتراض گشودند و از علی علیهالسلام حمایت کردند.(2)
وی همواره به حاکمان زمانش اعتراض میکرد و در آخرین روزهای زندگی در باره حکومت عثمان چنین گفت: سران این امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه گردید. ولی من دلم به حال آنان نمیسوزد، بلکه بر آنانی اندیشناکم که به دست سران امت گمراه شدند. اگر تا روز جمعه زنده ماندم پردهها را کنار میزنم و حقایق را بیان خواهم کرد خواه مرا بکشند و خواه زنده بمانم.(3)
اما افسوس که وی در روز پنج شنبه همان هفته در سال 30یا 32 ه. ق در سن 50 سالگی با کولهباری از غم و اندوه، پس از سالها تلاش و کوشش به سوی فردوس برین بال گشود و در آشیانه حقیقت جای گرفت.(4)
نام وی حارث بن ربعی انصاری و در تاریخ اسلام به کنیه خود «ابوقتاده» مشهور است. وی به اتفاق همه دانشمندان تبارشناس، یکی از چهرههای برجسته و از یاران گران قدر و جان برکف و دلاور پیامبر صلیاللهعلیهوآله به شمار میرود.
او سوارکاری دلاور و شجاع بود، در جنگ اُحد و دیگر جنگهای زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله در کنار آن حضرت شرکت داشت، به گونهای که به افسر سوارکاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله معروف شده بود. و اگر مأموریتی به وی واگذار میگردید به بهترین وجهی انجام میداد و پیروزمندانه به مدینه باز میگشت.
یکی از جنگهایی که ابو قتاده در آن شرکت داشت جنگ «ذی قرد» است که در نزدیک مدینه - مجاور محل سکونت قبیله غطفان - در جمادیالاولی سال ششم ه. اتفاق افتاد. یکی از نخستین کسانی که خود را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسانید و برای جهاد اعلام آمادگی نمود، ابو قتاده 24 ساله بود. زیرا، تولد ابو قتاده در سال 18 قبل از هجرت روی داده است.
ابو قتاده که جوانی دلاور و جنگ آزموده بود پسر عُیینه رهبر مخالفان را در یک حمله به هلاکت رسانیدو پارچهای از آن خود را بر جسد او افکند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و سپاهیان اسلام که رسیدند و آن صحنه را دیدند، همگان پنداشتند که ابو قتاده کشته شده، اما پیامبر صلیاللهعلیهوآله آنان را از این کار ابو قتاده آگاه ساخت. در این جنگ مسلمانان پس از شهادت دو نفر مسلمان، توانستند قبیله غطفان را شکست دهند و به مدینه باز گردند.
ابو قتاده افزون بر خدمات ارزندهای که انجام داده، در ماجرای فتح خیبر نیز حضور داشت، وی مانند هر مسلمان راستینی، علاقه و ارادت خاصی به رسول گرامی اسلام ابراز میکرد. از این جهت در هر فرصت مناسب از رهبر بزرگوار اسلام قدردانی نموده و شرط ادب را نسبت به آن حضرت به جای میآورد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز ابو قتاده را بسیار دوست میداشت. از این رو در باره وی چنین دعا فرمود:
خداوند تو را حفظ نماید، چنان که تو پیامبر صلیاللهعلیهوآله را (از بلاها و خطرات) حفظ کردی.(1)
1) الاعلام، زرکلی، 2/54؛ العِبَر، 1/41؛ تاریخ بغداد، 1/59؛ اسدالغابه، 5/274؛ الاصابة، 4/458؛ استیعاب، 4/461؛ سیره ابن هشام، 3/293؛ حیاة الصحابة، 1/570؛ مسند احمد حنبل، 5/298.
ابو قتاده پس از درگذشت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از روش جانشین بر حق
وی پیروی نمود. و از مسیر واقعی و حق منحرف نگشت، زیرا او محور اصلی حکومت و رهبری اسلام را به خوبی درک میکرد، و تشخیص میداد و میدانست، چه کسی شایستگی رهبری جامعه اسلامی را پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دارد. بر اساس همین شناخت بود که پس از درگذشت پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیوسته در کنار علی علیهالسلام بود. و در زمان خلافت ظاهری علی علیهالسلام نه تبلیغات گمراهکننده معاویه توانست باورهای اعتقادی او را ضعیف و سست نماید، و نه جنگهای صفین، نهروان و جمل توانست در روحیه او تزلزلی ایجاد نماید. بلکه همانند کوه استوار و محکم بود و در همه نبردهای دوره علی علیهالسلام در کنار آن حضرت علیه دشمنان اسلام، دلاورانه جنگید.
ابو قتاده نه تنها یک مرد نظامی وفادار و لایق، بلکه در کشورداری، و مدیریت اجتماعی نیز فردی شایسته و قابل اعتماد بود. به همین جهت علی علیهالسلام مدتی او را به فرمانداری شهر مکه منصوب کرد.
وی نه تنها در میدانهای جنگ از علی علیهالسلام پشتیبانی میکرد، بلکه با زبان و سلاح منطق نیز همواره از آن حضرت طرفداری نموده و با مخالفانش به گفتوگو میپرداخت و آنان را به محاکمه میکشانید. از آن جمله گفتوگوی او با عایشه وخوارج نهروان و خالد بن ولید و ابو بکر میباشد که همه این موارد بیانگر شخصیت والا و برجسته این سرباز فدارکار اسلام است.
آری، ابو قتاده انصاری پس از عمری تلاش و کوشش و خدمات ارزنده در راه اسلام و حمایت از مسلمانان، در سال 54 ه چشم از جهان فرو بست. برخی گفتهاند وی در زمان خلافت علی علیهالسلام درگذشت وآن حضرت بر او نماز خوانده و سپس بهخاک سپرده شد.(1)
1) استیعاب 4/162؛ الاصابه 4/158؛ اسدالغابه 5/275؛ قاموس الرجال 10/165؛ الدرجات الرفیعه 351؛ الفصول المهمه 146؛ تاریخ طبری 3/243.
کنیه بلال بن رباح حبشی، ابو عبداللّه بود. او از جمله بردگانی بود که هنگام بعثت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مکه به سر میبرد. نام مادرش «حمامه» بود و در قبیله بنی جُمح زندگی میکرد. او که دین اسلام را با جان و دل پذیرفته بود، در برابر شکنجه مشرکان سخت مقاومت مینمود. بنا بر قول مشهور، بلال - غلام امیّة بن خلف - از همان قبیله بود و در خانه او به سر میبرد.
امیه، بلال را روزهای گرم و هنگام ظهر از منزل خارج میکرد، روی ریگهای داغ مکه میخوابانید و سنگ بزرگی روی سینهاش مینهاد، سپس به او میگفت: به خدا سوگند به همین حالت خواهی بود تا این که بمیری، یا دست از خدای محمد صلیاللهعلیهوآله برداری و بتهای «لات» و «عزّی» را پرستش کنی. امّا این اسوه مقاومت و بردباری، همواره زیر شکنجهها فریاد میزد: اَحَد، اَحَد! یعنی خدای من یکی است.
روزی ورقة بن نوفل پسر عموی حضرت خدیجه بر او گذشت و بلال را زیر شکنجه دید که بلال فریاد میزد اَحَد، اَحَد ورقه نیز گفت: اَحَد، اَحَد! آن گاه به امیّه و دیگران گفت به خدا سوگند، اگر او را به این حال بکشید، من قبر او را زیارتگاه مقدسی قرار خواهم داد. و بدان تبرک میجویم. برخی ابو جهل را مأمور شکنجه بلال دانستهاند.
بلال با همین وضع دشوار و اسفناک به سر میبرد تا این که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله او را خریداری کرد و در راه خدا آزاد نمود. زیرا گویند روزی پیامبر صلیاللهعلیهوآله به ابوبکر گفت: اگر چیزی داشتم، بلال را خریداری میکردم. ابوبکر نزد عباس بن عبدالمطلب آمد و سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله را نقل کرد و عباس عموی آن حضرت وسیله آزادی بلال را فراهم ساخت و او را از صاحبش کهزنی از قبیله بنیجُمح بود خریداری کرد.
بلال مؤذن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود. از این رو پس از درگذشت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهبه علی علیهالسلام احترام بسیار میکرد و با دیگران بیعت ننمود وگفت: من با کسی که او را پیامبر صلیاللهعلیهوآله معرفی نکرده، بیعت نمیکنم و آن کس که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله معرفی کرده تا روز قیامت بیعتش بر گردن من است. عمر گفت: «لاأبا لک» پس دیگر در این جا مباش، لذا همراه گروهی به شام رفت و در سال بیستم ه . ق در آن جا درگذشت.
آری، او که جوان برومندی بود، تمام سختیها را برای حفظ دین خود تحمّل کرد و تا آخرین رمق خویش صبر و استقامت کرد. وی از صحابه با وفای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به شمار میرفت و در همه جنگها در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآله حاضر بود.(1)
1) الاصابة 1/165؛ اعیان الشیعه، 3/601؛ طبقات، ابن سعد، 3/174؛ صفة الصفوة، 1/171؛ حلیة الاولیاء، 1/147؛ تاریخ الخمیس، 2/245؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم، 2/34؛ تاریخ یعقوبی، 2/42؛ السیرهالنبویه، ابن کثیر، 2/336؛ حیاة الصحابه، 2/132؛ سیره ابن هشام، 1/339؛ اسدالغابه، 1/206؛ سفینة البحار، 1/104؛ بحارالانوار، 22/264؛ وفاء الوفا، 2/477؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 17/283.
براءبن عازب، صحابه جلیل القدر و محدثی گران سنگ و فاتحی بزرگوار، نوجوانی سیزده ساله از قبیله انصار و اهل مدینه بود. پدرش نیز در شمار یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله قرار داشت. وی در سال دوم بعثت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله زاده شد، و در سیزده سالگی اسلام آورد. پس از آن که پیامبر صلیاللهعلیهوآله به مدینه مهاجرت کرد، همواره در کنار آن حضرت بود. برخی از سورههای بزرگ قرآن را نیز آموخت. وی در زمان خود یکی از برجستهترین افراد و صحابه به شمار میرفت.(1)
براء بن عازب از دوران نوجوانی در آغوش اسلام بزرگ شد و شخصیت روحی و معنوی او بر اساس الگوهای اسلامی پرورش یافت. از این رو به اندازهای شیفته اسلام شده بود که در جنگ بدر با آن که بیش از 15 سال نداشت، داوطلب شرکت شد. اما رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از شرکت وی و گروهی از همسالانش به علت کمی سن
1) طبقات، ابن سعد، 4/367.
جلوگیری کرد.(1)
گر چه براء در جریان جنگ بدر از شرکت در جهاد محروم ماند، اما بعدها در چهارده جنگ و هیجده سفر همراه پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود و در راه حفظ ایمان وعقیده و دفاع از حریم اسلام از فداکاری و جانبازی دریغ نورزید.(2)پس از درگذشت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در فتح ری و ابهر و قزوین نیز حضور داشت که در مدارک تاریخی از آن یاد کردهاند.(3)
براء بن عازب از دوستداران صمیمی علی علیهالسلام بود و به همین دلیل، پس از مهاجرت علی علیهالسلام از مدینه به عراق، در کنار آن حضرت قرار گرفت و در کوفه اقامت گزید(4)در جنگهای جمل، صفین و نهروان علیه دشمنان آن بزرگوار، جنگید.(5)
براء بن عازب علاقه و محبت خود را نسبت به علی علیهالسلام و خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله چنین نقل مینماید:
من همواره دوستدار بنی هاشم بودم، پس از درگذشت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیم آن داشتم که حکومت و خلافت را از خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیرون برند، از این جهت ، در غم و اندوه فرو رفتم اما اندوه درگذشت
پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز بر آن افزوده شد.
بدین منظور گاهی به میان بنی هاشم که در خانه مخصوص پیامبر صلیاللهعلیهوآلهگرد میآمدند، میرفتم وگاهی نیز به بزرگان قریش سر میزدم و فعالیتهای آنان را زیر نظر داشتم و حوادث را دنبال میکردم.
مدتی نگذشت که ابوبکر و عمر ناپدید شدند، ناگهان خبر رسید که آنان و گروهی دیگر از مسلمانان در سقیفه بنی ساعده اجتماع کردهاند. پس از مدتی گزارش دیگری رسید که برخی با ابوبکر بیعت نمودهاند. پس از شنیدن این خبر بی درنگ بیرون آمدم، ابوبکر وعمر وابو عبیده جراح را همراه گروهی دیگر دیدم که اطراف ابوبکر گِرد آمده بودند. وی را در کوچههای شهر مدینه میگردانیدند و به هر کس میرسیدند، دست او را گرفته، به زور بر دست ابوبکر میمالیدند و میگفتند: با خلیفه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیعت کن.
من از این گونه بیعت گرفتن، سخت متنفر شدم، و با سرعت خود را به خانه بنی هاشم رسانیدم و درِ خانه را به سختی کوبیدم و گفتم کار از کار گذشت. زیرا مردم با ابوبکر بیعت کردند.(1)
از این مطلب تاریخی به خوبی میتوان دریافت که براء نسبت به خاندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله علاقه شدیدی داشته و از علی علیهالسلام به خوبی در آن زمان که بسیاری از مردم رهایش کردند حمایت نموده است.
1) قاموس الرجال، 2/154.
افزون بر پشتیبانی و پیروی براء از خاندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله افتخار دیگری نیز نصیب وی گردید و آن نقل ماجرای «غدیر خم» و انتخاب علی علیهالسلام به عنوان رهبر وجانشین پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله است.
ابن جوزی گوید: براء بن عازب نقل میکند که در روز عید غدیر هنگام ظهر، نماز جماعت اعلان شد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله نماز ظهر را با جماعت برگزار کرد. آن گاه دست علی علیهالسلام را گرفت، بلند کرد و فرمود:
من کنت مولاه فهذا علی مولاه : یعنی؛ هر کس من رهبر و سرور او هستم همین علی علیهالسلام رهبر او خواهد بود.
بلافاصله عمر برای عرض تبریک و تهنیت به حضور علی علیهالسلام آمد و خطاب به آن حضرت گفت: مبارک باد بر تو ای پسر ابو طالب، تو از امروز رهبر و پیشوای هر مرد و زن مسلمان هستی!(1)
بنابراین، براء بن عازب یکی از نقل کنندگان حدیث «غدیر غم» میباشد. شاید به همین جهت وضع او در روز درگذشت پیامبر صلیاللهعلیهوآله با بسیاری از مسلمانان دیگر فرق داشت، زیرا او شخصا شاهد رویداد غدیر و تعیین علی علیهالسلام برای رهبری و پیشوایی مسلمانان پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود. بدین جهت پس از درگذشت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نگران بود، و آرام نمیگرفت.
در هر حال، براء بن عازب به علت پیروی کردن از علی علیهالسلام هنگام انتقال مرکز حکومت آن حضرت به کوفه به آن جا رفت و در جنگهای
1) تذکرة الخواص، 29.
سهگانه زمان آن حضرت حضور داشت. تا این که سرانجام در سال 72ه در حالی که بیش از هشتاد سال از عمرش سپری شده، و چشمانش را از دست داده بود، در زمان حکومت مُصعب بن زبیر در کوفه دیده از جهان فروبست و در همان جا مدفون گردید.(1)
1) استیعاب، 1/945؛ طبقات، 4/368؛ اسدالغابه، 1/205.
خالد بن سعید بن عاص، از خاندان بنی امیه است. این خاندان بدسرشت در قرآن «شجره خبیثه»(1)نامیده شده است. سعید بن عاص که از بزرگان این تبار بود از دشمنان سرسخت، نیرومند و متنفذترین شخصیتهای بت پرست مکه به شمار میآمد، سعید تا پایان زندگی خویش اسلام نیاورد و با حالت کفر درگذشت.
سعید سه پسر به نامهای ابان، خالد و عمرو، داشت سعید هرگز فکر نمیکرد روزی فرزندان وی دین اسلام را بپذیرند، اما بر خلاف انتظار، هر سه فرزند او مسلمان شدند که نخستن آنان خالد بود.
خالد از نخستین مسلمانان شمرده شده، زیرا برخی او را سومین، چهارمین، یا پنجمین شخصیتی میپندارند که اسلام را پذیرفته است. این جاست که باید گفت، به راستی گاهی درخت حنظل که میوه بسیار تلخی دارد، شیرین میشود. خالد را می توان از این زمره شمرد، زیرا از پدری کافر و مشرک، فرزندی چنین گران قدر به وجود میآید
1) ابراهیم/26.
که باعث حیرت و شگفتی دیگران میگردد. از این رو در باره خالد چنین مینویسند:
«خالد بن سعید، نجیب بنی امیه واز نخستین کسانی است که اسلام را پذیرفتهاند»(1)
در زندگی هر انسانی انگیزهها و آرزوهایی پنهان است که اگر پیگیری گردد، نتایج سودمندی خواهد داشت، که امکان دارد به صورت یک خواب صادقانه یا الهام قلبی، یا یک حادثه آشکار شود، اما آنچه قابل توجه میباشد این که انسان نباید این موارد را کوچک شمارد، و از کنار آن بی تفاوت بگذرد. زیرا این گونه حوادث، همانند تابلوها وعلامتهای کوچک کنار جادهها هستند که با وجود کوچکی معنادار هستند و نقش مهمی در راهنمایی و هدایت رانندگان دارند.
خوابی را که خالد بن سعید، دید، از همین گونه بود. زیرا آن خواب خالد را به سعادت دنیا و آخرت رسانید.
در روزگاری که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به طور پنهانی مردم را به اسلام فرا میخواند و هنوز بیش از چند تن دین او را نپذیرفته بودند، شبی خالد خواب دید که در لب پرتگاهی بسیار بزرگ و خطرناک ایستاده، در حالی که شعلههای فروزان آتش از آن زبانه میکشد و پدر سعید
1) طبقات، 4/95؛ اسدالغابه، 2/82؛ استیعاب، 1/398؛ تاریخ طبری، 3/168؛ کامل ابن اثیر، 2/60؛ الاصابه، 1/406؛ سفینة البحار، 1/405؛ تنقیح المقال، 1/391.
میخواهد خالد را در آن آتش افکند، اما رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اورا گرفته است و نمیگذارد در آتش سقوط کند.
خالد هراسان از خواب بیدار شد، با خود گفت : به خدا سوگند، این خواب صادق و درست است. پس فردای آن شب با ابوبکر دیدار کرد و خواب خود را باز گفت، ابوبکر گفت: خیراست. تعبیر خوابت این است که تو اسلام را پذیرفته، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیروی مینمایی و آن حضرت تو را از سقوط در آتش باز میدارد، ولی پدرت در حال شرک و کفر و گمراهی باقی میماند. به دنبال این گفتگو، خالد به دیدار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شتافت و پس از ورود به خانه آن حضرت گفت: ای محمد، مردم را به چه دعوت میکنی و آیین تو چیست؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله پاسخ داد، من مردم را به پرستش خدای یگانه و بی شریک و نبوت خود دعوت میکنم و آنان را از پرستش بتهایی که نه میشنوند ونه میبینند، نه نفع و ضرری دارند، باز میدارم.
خالد بر اثر آمادگی قبلی در برابر منطق نیرومند و استوار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله قرار گرفت و اسلام را با دل و جان پذیرفت آن حضرت از این که توانسته بود فرزند یکی از بزرگان اموی را به اسلام دعوت نماید، بسیار خوشحال بود.
پدرش از مسلمان شدن او آگاه شد، در حالی که از خشم و کینه دندانهایش را میفشرد فرزندان دیگر خود را همراه غلامش برای آوردن خالد فرستاد آنان خالد را یافتند. نزد پدر آوردند صحنه رویارویی خالد با پدرش صحنه جالب و پر هیجانی بود. زیرا هنگامی که پدر، خالد را دید شروع به سرزنش او نمود و با عصایی که در
دست داشت آن قدر به سرو صورت وی کوبید که عصا شکست. آن گاه با خشم فریاد زد.
آیا از محمد صلیاللهعلیهوآله پیروی کردی، در حالی که میبینی او با قوم خود (قریش) به مخالفت برخاسته و با دینی که آورده، به خدایان آنان و گذشتگانشان بدگویی میکند؟
خالد که سرشار از شور و حماسه و ایمان بود؛ بدون آن که بترسد یا تردید داشته باشد پاسخ داد.
به خدا سوگند: محمد صلیاللهعلیهوآله در دعوت خود، راستگوست و به همین جهت از او پیروی کردم! پدر خالد به علت عصبانیت و ناراحتی نزدیک بود قالب تهی کند، پس فرزند خویش را به باد ناسزا و فحش گرفت وگفت به هر کجا میخواهی برو دیگر چیزی به تو نخواهم داد. خالد گفت: اگر توآب و غذا به من ندهی مهم نیست، زیرا خداوند روزی مرا خواهد رسانید.
پس از این گفتگو، پدر خالد دستور داد او را زندانی کردند. آب وغذا به او نداد. در هوای گرم مکه، خالد مدت سه شبانه روز زندانی بود تا این که در یک فرصت توانست فرار کند. پدر خالد، به دیگر فرزندان خود گفت: هر یک از شما با او سخن گوید با او نیز همین رفتار را خواهم کرد. از این جهت خالد ارتباط خود را با خانوادهاش قطع کرد و به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پیوست شب و روز در کنار آن حضرت به سر میبرد.
خالد تنها از سوی پدرش، مورد بی مهری و فشار وتهدید قرار نگرفت بلکه از هنگامی که خبر اسلام آوردن او در مکه منتشر گردید،
سران قریش نیز او را مورد تهدید و بیمهری خویش قرار دادند. اما وی همچون کوهی استوار و سربلند در برابر دشمنان اسلام مقاومت میکرد.
روزی ابوسفیان خالد را دید و گفت: ای خالد، تو با مسلمان شدن، شرافت خانوادگی خود را از بین بردی! خالد پاسخ داد: اشتباه میکنی، من با این عمل، پایههای شرافت خود را محکم و آن را تکمیل کردم!
ابو سفیان که انتظار چنین پاسخی را نداشت با تهدید گفت: تو جوان نورسی هستی، اگر اندکی زیر شکنجه قرار بگیری، پایههای شرافت خود را کوتاه میکنی.(1)(یعنی : از اعتقادات خود دست بر خواهی داشت).
خالد بن سعید از هنگامی که اسلام را پذیرفت، همواره در تمام رویدادها حضوری فعال داشت که خلاصه آنها را یادآور میشویم.
هنگامی که فشار مشرکان و بت پرستان بر مسلمانان افزایش یافت، پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور داد مسلمانان به حبشه هجرت نمایند تا در
1) طبقات ، 4/94؛ اسدالغابه، 2/82؛ استیعاب، 1/402؛ البدایة والنهایه، 3/32؛ حیاة الصحابه، 1/91؛ الاصابة، 1/406؛ الدرجات الرفیعه، 392؛ انساب الاشراف، 4/25؛ سیره ابن هشام، 1/175.
پناه پادشاه آن جا در امان باشند. از این رو، گروهی به حبشه رفتند، گرچه پس از مدتی شایعهای در حبشه پخش گردید که سبب شد مسلمانان به مکه باز گردند. اما هنگامی که وارد مکه شدند، پی بردند که شایعه بی اساس میباشد. از این جهت مسلمانان بار دیگر به حبشه بازگشتند.
که این هجرت در تاریخ اسلام هجرت دوم نامیده شده است. خالد با همسر و برادرش - عمرو - همراه این گروه به حبشه رفتند و بیش از ده سال در حبشه اقامت نمودند. تا این که پس از فتح خیبر به مدینه بازگشتند.(1)
خالد بن سعید یکی از نویسندگان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود و بسیاری از نامههایی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای قبایل عرب یا شخصیتهای بزرگ آن زمان میفرستاد، به خط خالد بوده است که این کار وی میتواند بیانگر عظمت و شخصیت خالد به شمار آید.
در تاریخ موارد بی شماری را یاد آور شدهاند که به جهت همین نامهها بسیاری از قبایل اسلام آوردند که یک نمونه آن قبیله ثقیف میباشد.(2)
خالد از سوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله مأمور جمعآوری زکات در یمن بود. هنگامی که وی روانه یمن گردید، آن حضرت به خالد فرمود: به هر گروهی از مردم عرب که رسیدی، و صدای اذان شنیدی، متعرض آنان نگرد، ولی هر جا که صدای اذان را نشنیدی، آنان را به اسلام دعوت کن. خالد تا هنگام رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این مسؤولیت را بر عهده داشت.(1)
از آن جا که خالد از علاقهمندان به پیامبر صلیاللهعلیهوآله و خاندان گرامی آن حضرت بود، هرگز با شخص دیگری بیعت نکرد و در این زمینه با مخالفان علی علیهالسلام هیچ گونه سازش و معاملهای نکرد. بلکه پیوسته از علی علیهالسلام حمایت کرد و در این مورد سخنانی پرسوز و اثربخش بر زبان راند که در تاریخ ثبت شده است.(2)
خالد بن سعید، از افرادی بود که خانهنشینی و آرمیدن و بهرهوری از مظاهر دنیا و بی تعهدی را روا نمیداشت، زیرا همواره برای پیشرفت اسلام عزیز در تلاش و فعالیت بود. وی با جان و دل، در میدانهای نبرد جانبازی میکرد یکی از آن نبردها، در محرم سال 14 ه . ق در منطقه «مَرج الصُفَّر» اتفاق افتاد.
خالد در شب پیش از این جنگ میگفت: به من الهام شده که در این جنگ به شهادت میرسم. آن نبرد بین سپاهیان اسلام و رومیان بود. خالد دومین فردی بود که در آن میدان شهید شد. و شهادت نیکو ارمغانی بود که پروردگار به خالد کرامت کرد.(1)
1) تاریخ طبری، 4/188؛ کامل ابن اثیر 2/402؛ استیعاب، 1/400؛ طبقات، 4/99.
کنیه خَبّاب بن ارت، ابو یحیی، یا ابا عبداللّه بود. وی از صحابه و پیشگامان اسلام به شمار میرفت او جوانی بود که در شهر مکه در خانه زنی از قبیله خزاعه یا بنی زهره بردگی میکرد و غلام آن زن بود کار خبّاب اصلاح شمشیر و آهنگری بود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با آن جوان
رفت و آمد وانس و الفت داشت. خَبّاب نیز بر اثر صفای باطن و پاکی دل در همان آغاز بعثت پیامبر صلیاللهعلیهوآله ایمان آورد از این رو گفتهاند وی ششمین مردی بوده که مسلمان شد و ایمانش محکم و استوار بود به گونهای که هر اندازه او را عذاب و شکنجه کردند، دست از اعتقاد و دین خود برنداشت.
مشرکان مکه او را میگرفتند و مانند بسیاری دیگر، زره آهنین بر او پوشانده، در آفتاب داغ، روی ریگهای مکه مینشاندند تا بلکه از حرارت و گرمای آهن و ریگها به ستوه آید و دست از باورهای دینی خویش بردارد و چون دیدند این شکنجهها در وی اثری ندارد هیزمی افروخته و هنگامی که آتش شعلهور بود، بدن خَباب را برهنه کرده، به پشت، روی آن آتشهای گداخته خوابانیدند.
خباب گوید: در این هنگام مردی از قریش نیز پیش آمد و پای خود را، روی سینه من نهاد و آن اندازه نگهداشت، تا گوشت بدن من آتش را خاموش کرد و تا پایان عمر جای سوختگی در پشت خبّاب به صورت برص و پیس نمودار بود.
چون عمر به خلافت رسید، روزی خبّاب را دیدار کرد و از شکنجههایی که در آغاز اسلام از دست مشرکان قریش دیده بود پرسید. خباب گفت: به پشت من نگاه کن و چون عمر پشت او را دید، گفت: تاکنون چنین چیزی ندیده بودم!
شَعبی گوید: خباب از کسانی بود که در برابر شکنجه مشرکان بردباری میکرد و حاضر نبود از ایمان به خدای تعالی دست بردارد. مشرکان که چنان دیدند سنگهایی را داغ نموده وپشت او را آن اندازه با آن سنگها فشار دادند تا آن که گوشتهای پشت وی آب شد!
همان گونه که یادآور شدیم، خباب برده زنی به نام «ام انمار» بود. ماجرای مسلمان شدن خباب را به آن زن اطلاع دادند وی از آن پس که این خبر را شنید، آهنی را داغ میکرد، روی سر خباب میگذاشت، و بدین ترتیب میخواست تا خباب را از علاقه به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و پذیرفتن آئین وی باز دارد.
خباب از این شکنجه به پیامبر صلیاللهعلیهوآله شکایت کرد، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره وی دعا کرد و فرمود: اللهم انصر خُبّابا یعنی ؛ خدایا خباب را یاری کن پس ازاین دعا آن زن دچار سردرد شدیدی گردید که از شدت درد همانند سگان فریاد میکرد تا این که کارش به جایی رسید که به او گفتند: باید برای آرام شدن این درد، آهنی را داغ کرده بر سرت
گذارند: از این رو آن زن به خباب دستور داد پاره آهن را داغ نماید و بر سر او بنهد!
هنگامی که علی علیهالسلام به جنگ صفین رفت، خبّاب بیمار بود. به علت همین بیماری نتوانست در جنگ صفین شرکت نماید. بنابراین، علی علیهالسلام هنگام مرگ خباب در کوفه نبود. و چون آن حضرت از جنگ صفین بازگشت از مرگ وی آگاه شد و درباره وی چنین فرمود:
خدا رحمت کند خباب بن ارت را که از روی رغبت و میل اسلام آورد و مطیعانه سر به مهاجرت نهاد و به اندازه کفایت زندگی قناعت میورزید.
خباب بنا بر قول مشهور در سال 37ه ق در کوفه درگذشت و بنا بر وصیتش او را در خارج شهر کوفه دفن کردند او نخستین فردی بود که در آن جا به خاک سپردند زیرا تا آن روز هر یک از مسلمانان که در کوفه از دنیا میرفت، او را در خانهاش یا در کنار کوچه دفن میکردند. پس از مرگ خباب دیگر مسلمانان نیز از وی پیروی کرده و مردگان خود را در خارج شهر کوفه به خاک میسپردند.(1)
1) الاصابه، 1/416؛ حلیة الاولیاء، 1/143؛ صفة الصفوة، 1/168؛ الاعلام، زرکلی، 2/301؛ استیعاب، 1/423؛ بحارالانوار، 22/325 و 339؛ خصال، 1/150؛ سفینة البحار، 1/373.
زید بن حارثة بن شرحبیل کلبی، از صحابه پیامبر صلیاللهعلیهوآله و دومین مردی است که پس از علی علیهالسلام اسلام آورد. حکیم بن حِزام - برادرزاده حضرت خدیجه - هنگامی که از سفر شام بر میگشت، او را همراه چند تن دیگر به صورت برده وغلام خریده به مکه آورد. زید در آن هنگام کودکی بود. وقتی خدیجه به دیدن حکیم رفت همسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود حکیم به عمهاش حضرت خدیجه گفت: عمه جان هر کدام از این پسرها را که میخواهی برگیر! خدیجه زید را انتخاب کرد و با خود به منزل آورد.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که زید را دید از همسرش خدیجه خواست تا او را بدان حضرت ببخشد خدیجه زید را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله بخشید، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله زید را آزاد کرد و پسر خود خواند این ماجرا پیش از بعثت بوده است.
حارثه پدر زید بسیار در فراق و دوری فرزندش بی تابی میکرد و میگریست واشعاری نیز در این باره سروده است. وقتی مطلع گردید که فرزندش در مکه نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله است پیش آن حضرت رفت تا
فرزند خویش را باز گرداند.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به زید فرمود: اگر میخواهی نزد ما بمان و اگر دوست داری نزد پدرت برگرد.زید گفت: نزد شما میمانم. پیش پیامبر صلیاللهعلیهوآلهماند تا این که در سال هشتم ه .ق. در جنگ مؤته پرچمدار و یکی از فرماندهان سپاه اسلام شد و در آن نبرد به شهادت رسید.(1)
برخی نوشتهاند که خدیجه، زید را در هشت سالگی به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بخشید.(2)از این رو زید بیست سال از پیامبر صلیاللهعلیهوآله کوچکتر بوده است. بنابراین در بیست وهشت سالگی آن حضرت، یعنی، سه سال پس از ازدواج با خدیجه و دو ازده سال پیش از بعثت این ماجرا روی داده است.(3)
عَبّادبن بِشر اَشْهلی خزرجی از انصار مدینه و صحابه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبود که در تمام جنگها در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآله حاضر بوده است. وی مأمور جمع آوری صدقات و زکات از میان قبایل مسلمان، و در جنگ «تبوک» مأمور نگهبانان بود و در سال 12ه . ق در جنگ یمامه به شهادت رسید.(1)
جابربن عبداللّه انصاری گوید: هنگامی که به محلی به نام «نخل» که توقفگاه غزوه «ذات الرّقاع» است، رسیدیم، مردی از مسلمانان بر زنی از مشرکان دست یافت و او را اسیر کرد. هنگامی که شوهر آن زن بازگشت، پس از جستجو و تحقیق دریافت که همسرش اسیر شده، سوگند یاد کرد، به خانه خود باز نگردد مگر این که خون یکی از مسلمانان و یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را بریزد. با این تصمیم در تعقیب سپاهیان اسلام روانه شد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله در منزلی فرود آمد و گفت : کیست که امشب نگهبانی ما
1) الاعلام، زرکلی، 3/257؛ طبقات، 3/17؛ الاصابه، 2/263؛ تهذیب التهذیب، 5/90.
را بر عهده گیرد؟
عمار یاسر از مهاجران و عَبادبن بشر ازا نصار مدینه این مأموریت را پذیرفتند. سپس به دهانه درّه رفتند در آن جا قرار گذاشتند که نیمه اول شب را عباد و نیمه دوم را عمار نگهبانی دهد. از این رو عمار خوابید وعباد مشغول نماز شد.
در این میان آن مرد مشرک رسید. مرد انصاری را دید، چون دانست که پاسدار سپاه اسلام است، تیری به سوی او افکند که به عباد اصابت کرد.عباد، تیر را بیرون آورد و مشغول عبادت خود شد. آن مرد تیر دوم را پرتاب کرد که آن نیز بر عباد اصابت نمود! عباد نمازش را رها نساخت و چون تیر سوم به او اصابت کرد به رکوع رفت و سجده نمود و سپس نمازش را تمام کرد.
عمار را بیدار کرد وگفت برخیز که من دیگر قدرت ندارم روی پاهایم بایستم. عمار برخاست، آن مرد مشرک که فهمید نگهبانان دو نفر هستند. گریخت عمار هنگامی که بدن خونآلود عباد را دید پرسید: سبحان اللّه، چرا تیر اول را که به تو زد مرا بیدار نکردی؟ عباد گفت: سورهای از قرآن (کهف) میخواندم، دلم نیامد آن را قطع کنم. ولی چون دیدم تیرها، پی در پی میآید، تو را بیدار نمودم. به خدا سوگند! اگر ترس این نبود که در انجام ماموریت کوتاهی کرده باشم و دشمن دستبرد بزند به هیچ قیمتی سوره کهف را رها نمیکردم، اگر چه نفسم قطع و جانم گرفته شود.(1)
1) سیره ابن هشام، 2/150؛ تاریخ پیامبر اسلام، 373.
جابر فرزند عبداللّه از انصار مدینه از قبیله خزرج بود. کنیهاش ابو عبداللّه و ابی عبدالرحمن است و از صحابه و یاران بزرگوار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به شمار میرود. او در سال شانزده پیش از هجرت، در مدینه دیده به جهان گشود.(1)
پس از آن که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مصعب بن عمیر را برای آموزش دین اسلام به مدینه فرستاد، فصل تازهای در تاریخ اسلام گشوده شد و شور وعلاقهای در دل مردم به وجود آمد. از این رو مسلمانان روز شماری میکردند تا مراسم حج فرا رسد واز نزدیک پیامبر صلیاللهعلیهوآله را
زیارت کنند. این انتظار به پایان رسید، موسم حج فرا رسید، کاروان مدینه به سوی مکه رهسپار گردید. در میان آنان هفتاد و سه تن مسلمان بودند که در شب سیزدهم ذیحجه سال 12 بعثت هنگامی که پاسی از شب گذشته بود، در پائین عقبه گرد آمدند و پس از گفتگوهایی با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیعت کردند و پیمان بستند که با تمام
1) الاعلام، زرکلی، 2/104.
قدرت از آن حضرت دفاع و پشتیبانی کنند. پس از این جلسه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهدوازده نفر را به عنوان نماینده جمعیت برگزید و سرپرستی مسلمانان مدینه را به آنان واگذار کرد.(1)
در آن شب در میان این گروه، نوجوان شانزده سالهای به نام «جابر» دیده میشد که همراه پدرش در آن بیعت تاریخی شرکت کرده بود.(2)
او همانند پدرش از پیشگامان اسلام بود و در هیجده جنگ، از نبردهای اسلام در کنار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جنگید، گرچه از خود جابر نقل شده که به جز جنگ «بَدر» و «اُحُد» در دیگر غزوهها شرکت داشته است.(3)
جابر نه تنها در میدان جنگ و جهاد در راه خدا یک قهرمان و شخصیت بزرگی بود بلکه در میدان علم و دانش و معارف نیز فردی برجسته و چهرهای ممتاز به شمار میرفت، زیرا وی از علوم و معارف خاندان رسالت، بهرهها اندوخته و گنجینههای سرشاری از دانش خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله در سینه داشت و به گفته تاریخ نگاران، جابر یکی از اشخاصی میباشد که احادیث فراوانی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل کرده است.(4)
جابر یکی از کسانی بود که مردم به او مراجعه میکردند.(1)وی در مسجد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جلسات درس داشت و تشنگان علم و دانش از وجودش بهرهها میبردند.(2)
در میان یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله کسانی بودهاند که محبوبیت خاصی داشته و در تاریخ اسلام، مشهورند. یکی از آنان جابر است.علت این محبوبیت ارتباط و پیوند معنوی وعمیق جابر با خاندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است، زیرا وی همواره در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآله و خانواده آن حضرت به سر برده، و این علاقه فراوان را در شرایط حساس و دشوار، به اثبات رسانده است.
به همین جهت امام صادق علیهالسلام درباره جابر فرمود: جابر نسبت به خاندان ما وفادار و صمیمی بود.(3)
از این رو، پس از درگذشت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پیوسته همراه خاندان
رسالت بود و در جریان مبارزه علی علیهالسلام با سرکشیهای معاویه، یاور آن حضرت و در جنگ صفین در شمار یاران علی علیهالسلام بود.(4)
وی علاوه بر حضور در میدانهای جنگ، از هیچ کوششی فروگذار نمیکرد. ابو زبیر در این باره چنین میگوید.
جابر به عصا تکیه میداد و در کوچهها و مجالس انصار میگشت و میگفت: علی علیهالسلام بهترین انسانها میباشد. هر کس این مطلب را انکار کند، حق کشی نموده است. ای گروه انصار، فرزندان خود را با مِهر علی علیهالسلام تربیت کنید...(1)
ابو زبیر گوید: از جابر پرسیدم. علی علیهالسلام چگونه شخصی بود؟
جابر، ابروان خود را که روی چشمانش افتاده بود، بالا زد و گفت: علی علیهالسلام بهترین افراد بشر در روی زمین بود. ما در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله منافقان را از طریق دشمنی با علی علیهالسلام میشناختیم.(2)
از جابر درباره حرام بودن جنگ و مخالفت با علی علیهالسلامپرسیدند، وی در پاسخ گفت: در حرمت جنگ با علی جز کافران کسی شک و تردید نمیکند.(3)بدین مضمون روایات بی شماری از جابر نقل شده است.(4)
بسیاری در معنای «اولی الامر» دچار اشتباه شدهاند. از اینرو، هر زمامداری را، گر چه ظالم و ستمگر باشد، چون زمام امور را در دست دارد. «اولی الامر» پنداشته، پیروی و اطاعت ازاو را واجب دانستهاند.
بدین سبب، باعث تقویت زمامداران خودسر و ستمگر شده که پیامدِ آن، گرفتاریهای بسیاری برای مسلمانان پیش آورده است. شیعیان بر این باورند که هر زمامداری نمیتواند «اولی الامر» باشد. بلکه آنان دوازده نفر جانشینان پیامبر علیهالسلام هستند که از سوی وی معرفی شدهاند، و اطاعت و پیروی از آنان در کنار اطاعت خداوند و پیامبرش قرار گرفته است.
در همین مورد، جابر، روایتی را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که به روشنی مطلب را ثابت مینماید و حقیقت را شفاف بیان میسازد. وی گوید، هنگامی که این آیه نازل شد: «یا اَیُّهَاالَّذینَ امَنُوا اَطیعُواللّه وَ اَطیعُواالرَّسُولَ و اُولِی الاَمْرِمِنْکُمْ»(1): یعنی ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اولی الامر (پیشوایان) اطاعت و پیروی نمایید.
جابر گوید: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسیدم: خدا و پیامبر صلیاللهعلیهوآله را میشناسیم و از آنان پیروی میکنیم اما «اولی الامر» چه کسانی هستند، که خداوند اطاعت آنان را در ردیف اطاعت خویش و پیروی از شما ذکر کرده است؟
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: اولی الامر جانشینان من و پیشوایان پس از من خواهند بود که نخستین آنان علی علیهالسلام و پس از وی، حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام، علی بن حسین علیهالسلام و محمدبن علی علیهالسلام که در تورات
معروف به «باقر» است. ای جابر، تو او را خواهی دید (تا آن زمان زنده خواهی بود) آن گاه که وی را دیدار کردی، سلام مرا به او برسان.
1) النساء /59
پس از او جعفر بن محمد علیهالسلام و بعد موسی بن جعفر علیهالسلام و بعد علی بن موسی علیهالسلام و بعد از او محمدبن علی علیهالسلام و پس از او علی بن محمد علیهالسلام، آن گاه حسن بن علی علیهالسلام و پس از او فرزندش که هم نام و هم کنیه من خواهد بود که شرق وغرب جهان به دست وی فتح خواهد گردید. اواز دیدگان پنهان خواهد شد و غیبتی طولانی خواهد داشت و به همین سبب گروهی از مردم در امامت او تردید میکنند، مگر آنان که خداوند دلهایشان را با ایمان پاکیزه گردانده است.(1)
از جابر روایات بی شماری که مشهور به روایت «لوح» میباشد، درباره نام امامان بزرگوار شیعه و کسانی که «اولی الامر» واقعی هستند، مدارک فراوانی نقل شده است.(2)
همان گونه که یادآور شدیم، جابر دلبستگی بسیاری نسبت به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و خاندان گرامیش داشت و با دشمنان آنان نیز هیچگاه کنار نیامد.
جابر روزی برای انجام کاری وارد شام گردید، خواست با معاویه دیدار نماید. معاویه که علاقه او را نسبت به خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله میدانست، مدتی او رامعطل و منتظر گذاشت تا این که پس از چند روزی به وی اجازه دیدار داد، هنگامی که جابر با معاویه در کاخ شام
رو به رو شد خطاب به معاویه گفت:
آیا از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نشنیدهای که فرمود: هر کس که نیازمندان و گرفتاران را راه ندهد و به گرفتاری آنان رسیدگی نکند، خداوند او را، روز حاجت و پریشانی، از رحمت خویش دور مینماید.
معاویه از گفتار جابر خشمگین گردید وگفت: من از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم که فرمود، پس ازمن با حکومتی روبهرو خواهید شد که باید در برابر ستمهای آن شکیبا و بردبار باشید.
جابر گفت: راست گفتی و آنچه را فراموش کرده بودم به خاطرم آوردی. این جمله را گفت و از کاخ او بیرون رفت و بر مرکب خود سوار شد و شام را ترک نمود. معاویه برای جبران خطای خود، ششصد دینار برای جابر فرستاد، اما جابر آن را بر گردانید و نپذیرفت و به مامور گفت: به معاویه بگو: ای فرزند زن جگرخواره هرگز وسیلهای برای ثبت عمل نیک در پرونده اعمال و رفتار تو نخواهم شد.(1)
یکی دیگر از افتخارات جابر این است که حامل سلام پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای امام باقر علیهالسلام پیشوای پنجم شیعیان بود و سالها پس از درگذشت پیامبر صلیاللهعلیهوآله این پیام را به امام باقر علیهالسلام رسانید.
امام باقر علیهالسلام فرمود: روزی نزد جابر که نابینا بود رفتم، بر او سلام
1) قاموس الرجال، 2/317.
کردم، پاسخ مرا داد و پرسید: شما چه کسی هستید؟ گفتم: من محمد بن علی هستم، گفت: پسرم، نزدیک بیا، نزدیک رفتم، جابر، بر دستان من بوسه زد و خم شد که پاهای مرا ببوسد خود را کنار کشیدم. آن گاه گفت:
پیامبر صلیاللهعلیهوآله به شما سلام رسانید. گفتم: سلام و رحمت و برکات خدا بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله باد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله چگونه سلام رسانید؟
جابر گفت: روزی نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودم، به من فرمود جابر! تو به اندازهای زنده خواهی ماند که یکی از فرزندان مرا به نام «محمد بن علی بن حسین علیهالسلام دیدار میکنی، خداوند به او نور و حکمت عطا خواهد کرد. هرگاه که او را دیدار کردی، سلام مرا به او برسان(1)روایات بی شماری با این مضمون، نقل شده است.(2)
پس از شهادت امام حسین علیهالسلام و یاران گران قدرش، جامعه اسلامی مرعوب قدرت و خون ریزیهای یزید بود، اما جابر از افرادی نبود که تحت تأثیر رعب قرار گیرد، بلکه برای معرفی عظمت و علت شهادت امام حسین علیهالسلام کوششهای فراوانی کرد. از شهر مدینه روانه کربلا گردید تا بوسه بر خاک پاک قبر شهیدان راه حق زند و بدین وسیله نفرت، انزجار وخشم خود را اعلام کند. و مخالفان و دشمنان
آن حضرت را رسوا سازد. این روش جابر از اهمیت والایی برخوردار است، زیرا:
اولاً: تا آن زمان، مردم از قدرت یزید، هنوز وحشت داشتند و کسی جرأت نمیکرد آشکارا به زیارت قبر آن حضرت برود.
ثانیا: جابر یک فرد عادی نبود، بلکه یکی از صحابه و یاران بزرگوار و برجسته پیامبر صلیاللهعلیهوآله به شمار میرفت که در میان مسلمانان و مردم از موقعیت خاص برخوردار بود.
بنابراین، وقتی جابر از مدینه رهسپار زیارت امام حسین علیهالسلام گردید ضربه کوبندهای بر حکومت یزید وارد ساخت. جابر، همراه عطیه فرزند - سعد کوفی، یکی از تابعان و بزرگان و راویان شیعه و از محدثان ارجمند - ، رهسپار کربلا گردید. آنان در بیستم ماه صفر سال 61 ه ق، در چهلمین روز شهادت امام حسین علیهالسلام به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام نایل گردیدند و در آن هنگام کاروان اسیران اهل بیت علیهمالسلام از شام بازگشته وارد کربلا شدند و همراه جابر و مردم اطراف کربلا به سوگواری پرداختند. زیارت جابر یک زیارت عادی نبود، بلکه یک حرکت حماسی همراه با اشک و آه و حسرت بود؛ زیرا او با این شیوه، درس بزرگی در زمینه ولایت وابراز علاقه به خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهبه آیندگان آموخت.
عطیه میگوید: همراه جابر بن عبداللّه به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام رهسپار شدیم. هنگامی که نزدیک کربلا رسیدیم، جابر در نهر فرات غسل کرد و لباس پوشید. سرکیسه عطری را باز نمود و مقداری از آن را بر بدن خود پاشید و خویشتن را خوشبو ساخت و هرگامی که به
سوی قبر امام حسین علیهالسلام بر میداشت، زبانش به ذکر و یاد خدا گویا بود.
هنگامی که نزدیک قبر رسید: گفت دست مرا به قبربرسان، دست او راروی قبر نهادم. جابر از بسیاری غم و اندوه از هوش رفت و روی قبر افتاد. من آب به سر و صورتش پاشیدم آن گاه که به هوش آمد، سه مرتبه فریاد زد: یا حسین. سپس گفت: چگونه دوستی است که جواب دوست خود را نمیدهد؟
آن گاه پاسخ و جواب خود را داد و چنین گفت: چگونه میتوانی پاسخ بدهی، در حالی که رگهای گردنت بریده شده، خونت ریخته و سرت از بدن جدا گشته است؟ گواهی میدهم که تو زاده بهترین پیامبران، فرزند سرور مؤمنان، همزاد تقوا، از نسل هدایت و پنجمین عضو اصحاب کسا، فرزند سرور برگزیدگان الهی، و زاده فاطمه سرور زنان جهان میباشی.
چگونه چنین نباشد، در حالی که از دست سرور پیامبران غذا خوردهای، در دامن پرهیزگاران پرورش یافتهای، از پستان ایمان شیر نوشیدهای و با نور اسلام از شیر گرفته شدهای، تو چه در زندگی، چه پس از مرگ، پاک بودهای. دلهای مؤمنان از فراق و دوری تو آزرده گشته است، ولی تو همواره زنده هستی. سلام و درود خداوند بر تو باد، گواهی میدهم که در راه برادرت یحیی بن زکریا گام نهادی وهمانند وی به شهادت رسیدی.
سپس جابر به اطراف قبر نگریست و چنین گفت: درود بر شما روانهای پاکی که در آستان حسین علیهالسلام خفته و در بارگاه وی آرمیدهاید.
گواهی میدهم که شما نماز را بر پا داشتید، زکات را پرداختید. امر به معروف و نهی از منکر نمودید. با بی دینان جنگیدید، خدا را پرستش کردید، تا این که مرگ را در آغوش گرفتید. سوگند به خدایی که محمد صلیاللهعلیهوآله را به پیامبری بر انگیخته، ما نیز در پاداش شما شریکیم.
عطیه گوید: پرسیدم چگونه در پاداش این شهیدان، با آنان شریک هستیم، در حالی که در راه شهادت قدمی بر نداشته، شمشیری نزدهایم، و حال آن که سرهای آنان در راه خدا ازتن جدا گشت و فرزندانشان یتیم و همسرانشان بیوه شدند؟
جابر پاسخ داد ای عطیه من از پیامبر صلیاللهعلیهوآله شنیدم که میفرمود: هر کس هر گروهی را دوست بدارد، روز رستاخیز در صف آنان قرار میگیرد و با آنان در یک مکان گِرد میآید و هر کس رفتار هر گروهی را دوست بدارد، در پاداش یا کیفر عمل آنان شریک خواهد بود. سوگند به خدایی که محمد صلیاللهعلیهوآله را به پیامبری بر انگیخته، نیت و اعتقاد من و یارانم، همان اعتقاد و نیت حسین علیهالسلام و یارانش میباشد.
عطیه گوید: در این هنگام، سیاهی کاروانی از سوی شام نمودار گشت. به جابر گفتم، اینک سیاهی کاروانی از سوی شام نمودار شده است. جابر گفت : برو از این کاروان برای ما خبری بیاور، اگر از افراد عمر بن سعد بودند، برگرد و خبرده. عطیه رفت، طولی نکشید که برگشت وگفت: جابر، برخیز، وازحرم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله استقبال کن!
اینک زینالعابدین است که همراه عمهها و خواهرانش میآیند!
جابر با سروپای برهنه حرکت کرد هنگامی که نزدیک امام علیهالسلام رسید، امام به وی فرمود: تو جابر هستی؟ عرض کرد آری، امام فرمود:
جابر، در این مکان بود که مردان ما کشته شدند، کودکان ما را سر بریدند، زنان ما اسیر گشتند. و خیمههای ما را آتش زدند...(1)
آری، جابر که آخرین بازمانده گروه شرکت کنندگان در پیمان عقبه(2)بود. پس از روزگاری جهاد و کوشش در راه خدا، در حالی که بیش از نود سال داشت در سال 78ه ق دیده از جهان فروبست و برای همیشه در خاک مدینه آرمید.(3)
جعفر فرزند ابوطالب از صحابه و یاران باوفای رسول گرامی اسلام و برادر ارجمند علی علیهالسلام است که به لحاظ سنّی، ده سال از آن حضرت بزرگتر بود. جعفر از کسانی است که در روزهای نخست اسلام آورد. از این رو، پیامبر صلیاللهعلیهوآله بسیار او را دوست داشت و به وی فرمود:
«ای جعفر، تو از حیث خلقت و اخلاق شبیه من هستی!(1)»
هنگامی که نخستین گروه از مهاجران در ماه رجب سال پنجم بعثت به حبشه رفتند، رهبر آنان عثمان بن مظعون بود. اماگروه دوم که به حبشه رفتند، سرپرست آنان جعفر بن ابی طالب بوده است و او جوانی 25 ساله بود. همسر جوانش به نام «اسماء بنت عمیس» نیز در این سفر همراه وی بود.
با این که در میان مهاجران افراد ارجمندی وجود داشت. و جوانان دیگری نیز بودند، اما هیچ کس همانند جعفر مورد توجه وعنایت
1) سفینة البحار، 1/158.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله قرار نگرفت و هنگامی که وارد کشور حبشه (اتیوپی کنونی) شدند، به عنوان سخنگوی مهاجران انتخاب گردید و وظیفه خود را به خوبی انجام داد. آنچه را که تاریخ در این باره نقل کرده است، یادآور میشویم.
پس از آن که مشرکان مکه از مهاجرت مسلمانان به حبشه آگاه شدند، هیأتی را به سرپرستی عمرو بن عاص - که در آن زمان جوانی بت پرست بود و سخنوری نیز میدانست - با هدایای فراوانی به دربار نجاشی پاداشاه حبشه گسیل داشتند، تا مسلمانان را بازگردانند و به کیفر برسانند.
این گروه پیش از دیدار با پادشاه، به درباریان نیز هدایایی دادند تا آنان را به این وسیله به سوی خود جلب نمایند و همراه سازند. درباریان نیز قول هرگونه همکاری را دادند و برای دیدار با پادشاه نوبت گرفتند. هنگامی که نمایندگان قریش نزد پادشاه رسیدند به خاک افتادند و سپس خطاب به پادشاه حبشه گفتند.
پادشاها: گروهی از جوانان نادان ما به کشور شما روی آوردهاند. اعتقادات و دین نیاکان خود را رها ساخته و دین مسیح را نیز قبول ندارند. بلکه خود نیز دین تازهای را اختراع کردهاند که نه ما و نه شما آن را نمیشناسیم.
بزرگان آنان که پدران، عموها، و عشیره و بستگان آنان هستند، ما را به عنوان نمایندگان خویش نزد شما گسیل داشتهاند تا آنان را به ما سپرده، به وطن خویش باز گردانیم زیرا: خویشانشان بهتر میتوانند مراقب آنان باشند و خوب میدانند که اینان چه ننگی برای
بستگانشان به بار آوردهاند.
پادشاه از سخنان عمروبن عاص ناراحت شد و در حال خشم گفت: نه به خدا با این حرفها و سخنان، آنان را به شما تسلم نخواهم کرد. بلکه میفرستم آن گروه را نزد من آورند چرا که به کشور من پناهنده شده و مرا از دیگر سلاطین برتر دانستهاند. حقیقت واقعه را از خود آنان جویا میشوم. اگر آنچه را که آنان گفتند، بر خلاف نظر شما بود، تسلیم شما نخواهم کرد. بلکه بیشتر مورد توجه من قرار خواهند گرفت. بدین جهت نج-اشی مسلمانان را احضار کرد تا از دین آنان و عقایدشان آگاه گردد.
مسلمانان جلسهای تشکیل دادند و به مشورت پرداختند و تصمیم گرفتند که حقیقت دین اسلام و دستورات پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بیان کنند. گر چه نتیجه به نفع آنان نباشد. با این نیت وارد مجلس نجاشی شدند، در حالی که مجلس آراسته بود. کشیشان در اطراف پادشاه حبشه نشسته بودند و انجیلها را در برابر خود گشوده بودند، پس از آن که مهاجران در جایگاه خود قرار گرفتند پادشاه رو به آنان کرد و پرسید:
این چه دینی است که شما بدان گرویدهاید که نه دین قوم و بستگانتان میباشد و نه دین من است ونه دین هیچ یک از ملتهای دیگر میباشد؟
جعفر بن ابی طالب که جوان سخنور بود، به نمایندگی از سوی مهاجران برخاست و گفت پادشاها! ما مردمی نادان، و بت پرست بودیم؛ گوشت مردار میخوردیم، کارهای زشت انجام میدادیم، به
خویشان خود کمک نمیکردیم، با همسایگان بدرفتاری مینمودیم زورمندان ما به بیچارگان و ناتوانان زورگویی مینمودند.
آری، ما در چنین وضعیتی به سر میبردیم، تا این که خداوند پیامبری از میان ما بر انگیخت کسی که ما نسب او را میشناسیم، راستگویی، امانت و پاکدامنی او مورد تصدیق همه ماست. این پیامبر گرامی ما را به سوی خدای یگانه دعوت کرد و به پرستش و یگانگی او فرا خواند و به ما چنین گفت:
دست از پرستش بتهای سنگی و آنچه را که نیاکانتان میپرستیدند، بردارید، و به راستگویی، امانتداری، صله رحم و نیکی به همسایه، و خودداری از انجام کارهای حرام، فرمان داد از فحشا، زورگویی، خوردن اموال یتیمان، متهم ساختن زنان با ایمان جلوگیری کرد.
و هم چنین به ما دستور داد، خدای یگانه را پرستش کنیم و برای وی شریکی قرار ندهیم ما را به نماز خواندن، زکات دادن، و روزه گرفتن فرمان داده است.
ما نیز نبوت او را تصدیق کردیم و بدو ایمان آوردیم و آنچه را که از سوی خدا به او، وحی شده پذیرفتیم. ما خدای یگانه را میپرستیم، و چیزی را همتای او نمیدانیم. آنچه را او بر ما حرام کرده بر خویش حرام نمودیم و هر چه را حلال کرده، حلال میشماریم.
اما قبایل ما با وی مخالفت ورزیدند و ما را شکنجه دادند و تحت فشار قرار دادند . هنگامی که با قهر و سختگیری و ستم آنان رو به رو شدیم و دیدیم که مانع انجام دستورات دینی ما میشوند. به کشور شما آمدیم. و در میان تمام پادشاهان دنیا شما را برگزیدیم و به
عدالت شما پناهنده شدیم. به این امید که در جوار عدل و داد شما کسی بر ما ستم روا ندارد.
جعفر دیگر سخنی نگفت و ساکت ماند نجاشی پرسید، آیا چیزی از آنچه پیامبرتان از نزد خدا آورده به خاطر دارد؟ جعفر گفت: آری، نجاشی گفت: آن را بخوان. جعفر که میدانست نجاشی و اطرافیانش مسیحی و پایبند دین خود و معتقد به عیسی بن مریم علیهالسلام هستند، آیاتی از آغاز سوره مریم را با لحنی گیرا و شیوا تلاوت کرد. هنگامی که به داستان زاده شدن عیسی علیهالسلام رسید و آن را طبق آیات قرآن خواند، نجاشی سخت گریست، به گونهای که قطرات اشک تمام صورت او را فرا گرفت. اطرافیان او که همه از اسقفها و روحانیون مسیحی بودند به اندازهای گریستند که انجیلها را تر ساختند.
آن گاه نجاشی گفت: این سخنان و آنچه عیسی علیهالسلام آورده است، از یک جا سرچشمه گرفته است. آسوده خاطر باشید به خدا سوگند که هرگز شما را به این دو نفر تسلیم نخواهم کرد! سپس فرستادگان قریش را مخاطب ساخت و گفت: برگردید، به هیچ وجه مسلمانان را به شما تسلیم نخواهم کرد.
آن گاه به اطرافیانش گفت: هدایای این دو نفر را به خودشان برگردانید. چون ما را نیازی به آن نیست، خداوند برای دادن سلطنت من رشوه نگرفت که من در این باره رشوه بگیرم! بدین ترتیب فرستادگان قریش شرمنده و بدون نتیجه دلخواه به مکه باز گشتند، و
هدایای قریش را باز گردانیدند.(1)
جعفر و دیگر مسلمانان تا سال هفتم هجری در حبشه زندگی کردند و پس از دوازده سال اقامت به مدینه باز گشتند. در آن هنگام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پیروزمندانه از جنگ خیبر بازگشته بود. هنگامی که شنید جعفر از حبشه بازگشته، به استقبالش رفت و دست در گردن جعفر افکند، سپس پیشانی او را بوسید و در حالی که میگریست فرمود:
«نمیدانم از کدامیک بیشتر خوشحال باشم. به آمدن جعفر یا فتح خیبر»(2)
جعفر بن ابی طالب به مدینه بازگشت، پس از یک سال به عنوان فرمانده سه هزار سپاهی به جنگ رومیان روانه سرزمین اردن گردید. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هنگام بدرقه سپاهیان فرمود: چنانچه جعفر شهید شد، فرماندهی بر دوش زید بن حارثه و پس از او بر عهده عبداللّه بن رواحه باشد و چنانچه برای او نیز حادثهای روی داد، مسلمانان هر کس را که خواستند به فرماندهی خود برگزینند!
سپاهیان اسلام در «مؤته» - در خاک اردن - با رومیان روبرو شدند،
سپاه سه هزار نفری اسلام در برابر سپاه یک صدهزار نفری روم قرار گرفت. جعفر طیار در این جنگ جان فشانی و فدا کاری بی نظیری از خویش نشان داد. تا این که به شهادت رسید. فرماندهان سپاه اسلام یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند تا این که خالد بن ولید باقی مانده لشکر اسلام را از محاصره دشمن نجات داد و به مدینه بازگشتند.
آن گاه که خبر شهادت جعفر به پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید نخست گریست، سپس فرمود: باید برای شخصی چون جعفر گریه کرد خداوند در عوض دو دستان بریده او، دو بال به وی داده است. که در بهشت با فرشتگان پرواز میکند.
به این سبب او را جعفر طیار گفتهاند: جعفر در سی و سه سالگی در این جنگ به شهادت رسید. و در همان جا دفن گردید.(1)
جعفر یکی از افرادی است که حتی قبل از اسلام آوردن پیشینهای خوب و رفتاری نیک داشته است. او هنگام طلوع اسلام براساس فطرت پاک و استعداد سرشاری که داشت یکی از چهرههای درخشان اسلام گردید. امام باقر علیهالسلام فرمود:
خداوند به رسولش وحی کرد، من چهار ویژگی جعفر را پسندیدم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جعفر را احضار کرد و درباره آن صفات از وی جویا شد.
1) الاعلام، زرکلی، 2/125؛ به نقل الاصابه، 1/237؛ صفة الصفوة، 1/205؛ مقاتل الطالبیین 3؛ حلیة الاولیاء، 1/114؛ طبقات، 4/22؛ معجم البلدان کلمه «مؤته»، اعلام الوری، 64؛ سیره ابن هشام، 4/22؛ سیرة النبی، 3/434؛ امتاع الاسماع، 1/246.
جعفر گفت: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اگر خداوند اطلاع نداده بود. نمیگفتم! چهار صفت من عبارت است از :
1 - هرگز شراب نخوردم، چون میدانستم اگر شراب بنوشم عقلم از دست میرود.
2 - هرگز دروغ نگفتم، زیرا، دروغ از مروت و مردانگی انسان میکاهد.
3 - هرگز زنا نکردهام، برای این که میدانستم، اگر من با زن دیگری زنا کنم، دیگری هم با زن من زنا خواهد کرد.
4 - هرگز بتی را نپرستیدهام. چون میدانستم که سود و زیانی د رآن متصور نمیباشد.(1)
1) امالی، صدوق، 74.
اسحاق بن عمار گوید: امام صادق علیهالسلام فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهنماز بامداد را با مردم به جای آورد. به جوانی در مسجد نگریست که در حال چرت زدن بود و سر در گریبان تفکر فرو برده بود. رنگ وی زرد، تنش لاغر و دیدگانش به گودی فرو رفته بود.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله از وی پرسید: ای فلانی، چگونه صبح کردی؟ جوان پاسخ داد. در حال یقین شب را به صبح رساندم! رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از پاسخ وی در شگفت شد (زیرا این پاسخ پر محتوا بود و معنای بزرگی داشت). به جوان فرمود:
برای هر یقینی، حقیقتی وجود دارد. حقیقت یقین تو چیست؟
جوان پاسخ داد: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
به علت همان یقین است که غمگین شدهام، و شبم به بی خوابی کشیده، و در روز گرم تحمل تشنگی میکنم (روزه گرفتن) و جانم از دنیا و آنچه در آن است به تنگ آمده، تا آن جا که گویا میبینم عرش پروردگارم برای رسیدن به حساب برپاست و همه مردم برای آن محشور شدند. و من در میان آنها هستم.
گویا اهل بهشت را مینگرم که در نعمتهای بهشتی فرو رفتهاند و در بهشت با هم تعارف میکنند، و بر پشتیها تکیه زدهاند. گویا، دوزخیان را میبینم که در آن زیر شکنجه قرار دارند و همواره فریاد میکنند.گویا من هم اکنون نعره آتش جهنم را میشنوم که در گوشم طنینانداز است.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خطاب به یارانش فرمود:
این جوان، بندهای است که خدا دلش را به نور ایمان روشن ساخته است. آن گاه به آن جوان فرمود:
آنچه را که باور داری ادامه ده، جوان گفت: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برای من دعا کن که در کنار شما شربت شهادت بنوشم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبرای وی دعا کرد. مدتی نگذشت که آن جوان در یکی از جنگها شرکت کرد. پس از آن که نُه تن از سربازان اسلام به شهادت رسیدند، او نیز به شهادت رسید.
مرحوم مجلس ره در شرح این حدیث مینویسد:
در درون انسانها پردههایی تاریک و تیره وجود دارد که نمیگذارد نور حقیقت در دل آنان بتابد، با خاموشی از بیهوده گویی، بی خوابی، گرسنگی، و مراقبت دائم این پردهها دریده میشود و حقیقت در آن ظهور میکند.(1)
1) اصول کافی 3/92؛ بحارالانوار 70/159ح17.
ابن هشام مینویسد: کسانی که در عقبه با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیعت
نمودند جوان بودند. ولی بیشتر پیران قبایل بر بتپرستی باقی ماندند. در میان سالمندان قبیله بنی سلمه، پیر مردی به نام «عمروبن جموح» بود که همانند دیگران بتی برای خود به نام «مَناة» تهیه کرده بود که در خانهاش در محل مخصوصی قرار داشت. در میان جوانان تازه مسلمان یکی هم «معاذ» بود که فرزند همین عمرو بن جموح میباشد و تازه از مکه و بیعت با پیامبر صلیاللهعلیهوآله بازگشته بود. معاذ با دیگر دوستانش از قبیله بنی سلمه قرار گذاشتند که چون شب فرا رسد با همکاری یکدیگر بت عمرو را بدزدند و در مزبله مدینه اندازند! در این کار موفق شدند و چندین شب، پشت سرهم «مناة» را در مزبلههای مدینه که آکنده از نجاست بود، میانداختند. عمروبن جموح هر روز صبح به جستجوی بت گمشده خود به این سو، و آن سو میرفت و هنگامی که آن را مییافت. شستشو میداد و به جای خود باز میگردانید. و میگفت:
«به خدا اگر میدانستم چه کسی نسبت به تو این گونه جسارت و
بی ادبی کرده، او را به سختی تنبیه مینمودم».
و چون این عمل تکرار شد، شبی عمروبن جموح شمشیر خود را بر گردن بت آویخت و گفت: من که نمیدانم چه شخصی نسبت به تو این جسارتها و بی ادبیها را روا میدارد. اکنون این شمشیر را به گردنت میآویزم، تا اگر به راستی خیری یا نیرویی، در تو وجود دارد، هر کس به سراغت آمد، به وسیله آن از خویش دفاع کنی!
آن شب جوانان بنی سلمه نیز مناة را بردند و شمشیر را از گردنش باز کردند به جای آن توله سگ مردهای را به گردن او بستند و به همان صورت، در مزبله دیگری انداختند.
عمروبن جموح همچون روزهای پیش به دنبال بت آمد و چون او را یافت، اندکی به او خیره شده و به فکر فرو رفت. جوانان بنی سلمه نیز در همان اطراف قدم میزدند، تا ببینند عمروبن جموح چه خواهد کرد و چه وقت از خواب غفلت بیدار خواهد شد هنگامی که عمرو آن حالت بت را مشاهد کرد، نزدیک آمد و آن را به حرکت در آورد.
جوانان نزدیک آمدند و اندک اندک عمرو را به پذیرفتن اسلام فرا خواندند. سخنان جوانان در او مؤثر افتاد. مسلمان گردید. و در مذمت بت و بت پرستان و به شکرانه نعمت بزرگ اسلام،اشعاری سرود. وی در دین خود باقی ماند تا این که در جنگ اُحد به شهادت رسید و در همان مکان مقدس به خاک سپرده شد.(1)
1) سیره ابن هشام، 1/245؛ زندگانی حضرت محمد، 1/242.
حنظله جوان با ارادهای بود که حجله عروسی را تبدیل به بستر شهادت نمود. او از انصار مدینه به شمار میرفت، گر چه پدرش ابو عامر از دشمنان اسلام و پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود و تا پایان زندگیش نیز بر کفر باقی ماند.
حنظله با جمیله دختر عبداللّه بن اُبیّ که از سران منافق مدینه بود، ازدواج کرد هنگامی که مسلمانان برای جنگ «احد» بسیج شدند و میخواستند حرکت کنند، مصادف با شب عروسی حنظله بود. بدین جهت نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمد و تصمیم رفتن به جنگ و ماندن در مدینه را برای مراسم عروسی به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله واگذار کرد. نظر آن حضرت را جویا شد پیامبر صلیاللهعلیهوآله به وی اجازه داد تا آن شب را در مدینه بماند. و عروسی کند.
حنظله آن شب را در مدینه ماند و مراسم عروسی انجام گرفت و روز بعد، صبح زود به جهت ایمان و عشقی که به جهاد در راه دین و دفاع از رهبر عالی قدر خود داشت، پیش از انجام غسل، شتابان به سوی «اُحُد» روانه گردید.
هنگامی که حنظله خواست روانه میدان جنگ شود. همسرش جمیله دختر عبداللّه بن ابیّ پیش آمد و جلو او را گرفت و نزد چهار شاهد برد و چون آنان حاضر شدند به حنظله گفت: در حضور اینان شهادت بده که دیشب با من عروسی کردهای. حنظله شهادت داد و چون حنظله روانه شد، از آن زن پرسیدند چرا این کار را کردی؟ گفت: دیشب در خواب دیدم که گویا آسمان شکافته شد و حنظله وارد آسمان گردید، سپس بسته شد و من از این خواب دانستم که حنظله شهید میشود. خواستم شما بدانید که او با من عروسی نموده، تا چنانچه حامله شدم، معلوم باشد که فرزند حنظله است. و مورد تهمت قرار نگیریم.
نتیجه این ازدواج، تولد فرزندی به نام «عبداللّه» بود که پس از شهادت امام حسین علیهالسلام در 28 ذی حجه سال 63 ه در مدینه قیام کرد و مردم را علیه یزید بسیج نمود و سرانجام پس از سه روز جنگ و مقاومت در واقعه معروف به «حَرّة» همراه یارانش به شهادت رسید. این حادثه را در اثر جداگانهای به نام بازتاب انقلاب عاشورا به طور مفصل آوردهایم که علاقهمندان میتوانند به آن کتاب مراجعه نمایند.
و اما هنگامی که حنظله روز پس از عروسی روانه میدان جنگ شد، اندوهگین بود، زیرا هم آب برای غسل کردن نیافت و هم پدرش در صف دشمنان اسلام و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله قرار داشت و این موضوع باعث رنجش خاطر وی شده بود.
حنظله با شجاعت و شهامتی که از خود نشان داد، خود را به ابوسفیان رسانید واسب او را پی کرد و چیزی نمانده بود که او رابه
هلاکت رساند، ولی ابوسفیان در حالی که پیاده از برابر شمشیر حنظله میگریخت، مشرکان را به یاری خود فرا خواند تا این که یکی از مشرکان به نام شدّاد ابن أوس، راه را بر حنظله گرفت و پس از درگیری آن مرد نیزه خود را از پشت بر بدن حنظله فرو برد. حنظله برگشت که او را بکشد نیزه کار خود را کرده بود. حنظله در شمار جمع شهیدان احد مانند حمزه عموی پیامبر و عبداللّه بن حزام و دیگران قرار گرفت و عروس شهادت را در آغوش کشید.
و آن هنگام که جنگ احد پایان یافت، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در جملاتی زیبا درباره حنظله فرمود: «دیدم که فرشتگان حنظله را با آب زلال غسل میدهند»
از آن پس بود که این جوان برومند در تاریخ معروف و مشهور به «حنظله غسیل الملائکه» گردید.(1)
آری، جوان برومند از خانواده ابو عامر راهب که میدان جنگ در راه دین را بر ماندن در کنار همسر ترجیح داد و دست از خوشیها و لذتهای زودگذر دنیایی شست او اگر آبی برای غسل نیافت و از این بابت غمگین بود؛ جای مباهات است که ملائکه او را با آب حیات ابدی غسل دادند.
1) بحارالانوار، 20/55؛ الاصابه، 1/360؛ اسدالغابه، 3/147؛ ترجمه سیره ابن هشام، 2/101؛ تاریخ پیامبر اسلام، 328.
ثوبان فرزند بُجدُد، کنیهاش ابو عبداللّه، اصل و تبار وی از «سراة» بین مکه و یمن بود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله او را خرید و در راه خدا آزاد کرد تا هنگام رحلت آن حضرت به وی خدمت کرد. او شیفته پیامبر بود. روزی نزد آن حضرت آمد، در حالی که رخسارش دگرگون و پیکرش لاغر و چهرهاش اندوهگین بود. پیامبر صلیاللهعلیهوآله از احوال وی پرسید. ثوبان پاسخ داد مرا دردی نیست، اما هنگامی که از شما دور میشوم و زیارتتان نمیکنم، سخت به وحشت میافتم و عالم آخرت را به یاد میآورم که از شما دور خواهم بود و شما را نمیبینم. بر فرض این که من اهل بهشت باشم، درجه و مقام شما بالاتر از من خواهد بود؛ زیرا مقام پیامبران از دیگران برتر خواهد بود. در این هنگام جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد که:
««وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأولئک مَعَ الَّذین اَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النّبیّینَ وَالصِّدّیقینَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحینَ وَ حَسُنَ أولئکَ رَفیقا»(1)یعنی: آن کس که
1) النساء /69.
خدا و رسولش را اطاعت کند، همانا آنان با کسانی هستند که خدا نعمت بدیشان داده است. از پیامبران، و راستگویان و شهیدان و شایستگان و چه نیکو رفیقانی هستند. آن گاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خطاب به ثوبان فرمود.
به خدایی که جان من در قدرت اوست، هیچ کس در قیامت در امان نخواهد بود مگر این که من را از خود، پدر، مادر، همسر، فرزندان، و همه مردم دوستتر داشته باشد. علی صلیاللهعلیهوآله همواره میفرمود.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نزد ما از ثروت، فرزندان، پدر، مادر، محبوبتر بود، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از آب سرد و گوارا برای تشنه بی تاب در نزد ما محبوبتر بود.(1)
علت این که ما باید رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را از همگان بیشتر دوست داشته باشیم، این است که ما را از گمراهی رهانیده واز همه جهت کاملترین خلق پروردگار است.
1) استیعاب، 1/209؛ حلیة الاولیاء، 1/180؛ الاصابة، 1/212 مجمع البیان، 1/258؛ الاعلام زرکلی، 2/102؛ تاریخ پیامبر اسلام، 201.
در ماه شعبان سال ششم (یا پنجم) ه . ق جنگی به نام «بنی مصطلق» اتفاق افتاد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همراه یارانش روانه آن شد. عبداللّه بن اُبیّ که رئیس منافقان مدینه بود و در این جنگ همراه یارانش به طمع غنیمت گرفتن حاضر بود. بر اثر اختلاف بین دو نفر به نامهای «جهجاه» و مردی از انصار به نام «نسان بن وَبَر» بر سر کشیدن آب از چاه نزدیک بود میان مهاجران و انصار جنگی بر پا شود. عبداللّه بن اُبیّ خشمگین شد و در برابر انصار گفت: آیا اینان این جرأت را دارند که با ما به جنگ بر خیزند؟ آری: اینان ما را از خانه و زندگی خود آواره کردند و در سرزمین خودمان بر ما بزرگی مینمایند. به خدا که اگر به مدینه برگشتم آنان که عزیز و محترمند - مقصود خودش و یهودیان بود - اشخاص خوار و ذلیل را - پیامبر صلیاللهعلیهوآله و مسلمانان - از شهر بیرون خواهند کرد... زیدین ارقم برخاست نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و سخنان او را به آن حضرت رسانید. برخی از یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیشنهاد کردند، عبداللّه را به قتل رسانند، اما رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نپذیرفت و دستور داد سپاهیان حرکت کنند. عبداللّه بن اُبیّ با خبر شد، با نگرانی نزد
پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و عذر خواهی کرد. از این پس بود که سوره منافقین درباره عبداللّه بن اُبیّ نازل شد.
از آن سو عبداللّه بن ابی، پسری به نام عبداللّه داشت که قبلاً نامش حباب بود. هنگامی که سخن پدرش را شنید، نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمد و گفت: شنیدهام قصد کشتن پدرم را دارید. اگر راستی چنین تصمیمی دارید، انجام آن را به من واگذار کنید تا خود سر او را برای شما بیاورم. به خدا سوگند قبیله خزرج میدانند کسی به اندازه من پدرش را دوست ندارد، ولی من میترسم فرد دیگری این کار را انجام دهد و دل من راضی نشود قاتل پدرم را ببینم و به ناچار او را به قتل رسانم و با کشتن یک نفر مسلمان مستحق آتش دوزخ شوم!
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند: نه ما چنین قصدی نداریم و تا هنگامی که زنده است مانند یک دوست و رفیق با او رفتار میکنیم. همین رفتار آن حضرت باعث گردید که عبداللّه اُبیّ از آن پس مورد سرزنش و ملامت افراد قبیله خود قرار گیرد. عبداللّه بن اُبیّ در سال نهم (ه . ق) درگذشت.(1)
1) بحارالانوار، 20/288؛ تفسیر قمی، 680؛ سیره ابن هشام، 2/293؛ تاریخ پیامبر اسلام، 437؛ به نقل : التنبیه والاشراف، 215؛ طبقات ابن سعد، 2/63؛ الاعلام زرکلی، 4/65؛ به نقل : تاریخ الخمیس، 2/140؛ امتاع الاسماع، 1/99؛ المحبّر، 233؛ جمهرة انساب العرب، 235.
عبداللّه بن مسعود از مردم مکه و از قبیله هُذَیل و ششمین فردی بود که اسلام را برگزید. دوبار هجرت کرد، یک مرتبه از مکه به حبشه و یک بار از مکه به مدینه در سیزدهمین سال بعثت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله. در همه درگیریها و جنگها و مبارزات همراه پیامبر صلیاللهعلیهوآله و مسلمانان در نبرد شرکت کرد.
ابن مسعود یکی از کسانی بود که به آنها وعده بهشت داده شده بود. وی در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله تمام قرآن را حفظ داشت و پس از رحلت آن حضرت مردم در قراءت قرآن به وی مراجعه میکردند. کارش گسترش دانش قرآن و گفتار و رفتار پیامبر صلیاللهعلیهوآله و آموزش نادانان و آگاه ساختن بی خبران و استوار ساختن دلها و محکم نمودن بنای دین بوده است. او یکی از دوازده نفری بود که خلافت ابوبکر را به رسمیت نمیشناخت و آن را غیر قانونی میدانست. از این رو درباره غصب خلافت در مسجد برای مردم سخن میگفت و اعتراض میکرد و به همین سبب آزار و صدمه دید که منجر به مرگ وی گردید. او به عمار یاسر وصیت کرد که عثمان بر وی نماز نخواند.
هنگامی که از دعوت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و نزول قرآن آگاه گردید، نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و گفت: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از این سخنان به من بیاموز. در آن هنگام که ابن مسعود تازه به تکلیف رسیده بود، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دستی بر سر وی کشید و فرمود: تو پسر بچه تعلیم یافتهای هستی. ابن مسعود میگفت: پس از این فرمایش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هفتاد سوره قرآن را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله آموختم که هیچ کس نتوانست راجع به آن بر من اشکال بگیرد.
عبداللّه بن مسعود نخستین شخصی از میان مسلمانان بود که قرآن را با صدای بلند بین مشرکان مکه قراءت کرد. روزی گروهی از تازه مسلمانان گرد هم آمدند و گفتند: تاکنون کافران و مشرکان نشنیدهاند شخصی از ما آیات قرآن را با صدای بلند بخواند. اکنون چه کسی داوطلب این کار میشود؟ عبداللّه بن مسعود که جوانی با اراده و دلباخته تعالیم الهی بود، گفت: من داوطلب هستم! حاضران گفتند: نه، باید کسی این مأموریت را بپذیرد که دارای عشیره و بستگان باشد تا اگر مشرکان قصد اذیت کردن او را داشته باشند، به دفاع از وی بپردازند. تو کسی را نداری، و این کار برای تو خطرناک خواهد بود.
عبداللّه بن مسعود گفت: بگذارید من بروم، پشتیبان من خداوند است. از این رو ابن مسعود، صبح روز بعد، پس از طلوع آفتاب که سران قریش در کنار خانه کعبه آمدند، به مقام ابراهیم علیهالسلام آمد و در برابر اجتماع قریش ایستاد و با صدای بلند شروع به خواندن قرآن کرد.
«بسم اللّه الرحمن الرحیم. الرحمن علّم القرآن ...»
عبداللّه بن مسعود که با شهامت برای نخستین بار قرآن را بدین
گونه تلاوت نمود و صدای خود را به گوش مشرکان رسانید، هنوز چند آیه از سوره «الرحمن» را نخوانده بود که مشرکان متوجه او شدند و از یکدیگر جویا میشدند که این جوان چه میگوید؟ دیگران گفتند: قسمتی از آنچه محمد صلیاللهعلیهوآله آورده است میخواند!
آن هنگام که مردان قریش دیدند ابن مسعود که جوانی از افراد معمولی است چنین شهامتی پیدا کرده که در حضور آنان قرآن میخواند، بر وی حمله کرد. او را همچون نگینی در میان گرفتند، اما آن جوان مؤمن همچون کوهی استوار در میان دشمنان ایستادگی کرد و مشغول خواندن آیات قرآن بود.
مشرکان با مشت و سیلی او را میزدند. تا توانست مقاومت کرد، سپس برخاست نزد مسلمانان آمد، مسلمانان هنگامی که او را با سر و صورت خون آلود دیدند گفتند: ما از همین موضوع بیم داشتیم، ولی عبداللّه بن مسعود گفت: چیز مهمی نیست اگر اجازه بدهید، فردا را هم به تبلیغ و تلاوت قرآن خواهم پرداخت. مسلمانان گفتند کافی است. آنچه لازم بود، به گوششان رساندی.
ابن مسعود یکی از حافظان، قاریان و مفسران بزرگ قرآن کریم است که تاریخ اسلام همانند او را کمتر سراغ دارد. وی از افرادی است که آیاتی از قرآن در باره مقام والای او نازل شده است و خداوند میفرماید:
«اَلّذینَ اسْتَجابُواللّهِ وَالرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما اَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذینَ اَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ
اتَّقَوا اَجرٌ عَظیمٌ»(1): «برای کسانی که پس از آسیب و جراحت دیدن، دعوت خدا و پیامبرش را پاسخ مساعد دادند، برای آنان که از این گروه، نیکی کردند و تقوا پیشه نمودند، پاداش بزرگی است. و در آیه دیگر میخوانیم.»
«وَلا تَطْرُدِ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداوَةِ وَالْعَشِیِّ یُریدوُنَ وَجْهَهُ ما عَلیکَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَیءٍ وَ ما مِنْ حِسابِکَ عَلَیْهِمْ مِنْ شَیءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظالِمینَ»(2): «ای پیامبر کسانی را که صبح و شام خدا را میخوانند و با این کار جهت جدائی را میجویند از خویش مران، نه چیزی از حساب آنان بر دوش توست و نه از حساب تو چیزی بر دوش آنان. مبادا که آنان را از خویش برانی تا از ستمگران شوی...»
این مطلب را با سخنی از ابن مسعود پایان میدهیم که میگوید:
«ملاک کار پایان آن و شریفترین مرگها کشته شدن در راه خداست».(3)
عبداللّه از طایفه «مُزَینه» بود و در مکه میزیست. وی در کودکی، پدرش را از دست داد و تحت سرپرستی عمویش به سر میبرد. اندکاندک بزرگ شد و در اثر کوشش و فعالیت ثروت فراوانی شامل شتران و گوسفندان و غلامان به دست آورد. وی نخست به پیروی از عمویش بت پرست بود، اما هنگامی که میدید بتها، چیزی جز مجسمههای بی روح و ساختگی نیست، از اینرو ازعبادت آنها بیزار شده نسبت به اسلام بسیار علاقه نشان میداد، اما به احترام عموی بتپرست خود که بزرگ و سرپرست او بود، چیزی نمیگفت. امیدوار بود عمویش اسلام آورد، تا وی هم بتواند مسلمان شود.
عبداللّه پس از فتح مکه میپنداشت عمویش مانند دیگر مشرکان، مسلمان خواهد شد؛ اما وی اسلام را نپذیرفت و چنان تصمیمی هم نداشت! عبداللّه که تا آن زمان نامش بنا بر آئین بت پرستان «عبدالعُزّی» بود، دیگر تحمل نداشت و صبرش تمام شده بود. از این جهت روزی گفت: عموجان! من تاکنون انتظار داشتم مسلمان شوی تا من نیز دین اسلام را برگزینم، اما اکنون که در بت پرستی خود اصرار
داری، من دیگر نمیتوانم در این گمراهی با شما همراه شوم! پس اجازه بده دین اسلام را برگزینم! عمویش با شنیدن این جمله سخت برآشفت و گفت: هرگز به تو چنین اجازهای نمیدهم. عبدالعزی گفت: من تصمیم دارم هرطور که شده است مسلمان شوم. عمویش با خشم گفت: اگر خواستی مسلمان شوی شتران، گوسفندان و غلامان و تمام ثروت و اموال، حتی لباسهایت را خواهم گرفت.
عبدالعزی گفت: من نیز آنچه دارم به تو میدهم، و بدون درنگ لباسهایش را نیز در آورد و پیش روی عمویش افکند و با سخنی دلپذیر که نشانگر خوشحالی درونی، روح بلند و حق پرست او بود، گفت: اینها همه مال تو! مال و ثروت برای تو ارزش دارد، اما در نظر من و در برابر سعادت واقعی و زندگی جاویدان آخرت هیچ ارزشی ندارد. این را گفت و با دست خالی و تنی برهنه نزد مادرش رفت و گفت: مادر! من تصمیم دارم مسلمان شوم، فقط مقداری پارچه برای پوشش خود میخواهم.
مادرش قوارهای کتان آورد. فرزند آن را دو قسمت کرد و تن خود را با آن پوشانید و با علاقه و شوقی فراوان روانه مدینه شد. مرکب او پاهای برهنه و غذایش علف بیابان بود و از آب گودالها و ریگستانهای حجاز مینوشید اما بر اثر علاقه به اسلام و رسول گرامی صلیاللهعلیهوآله هرگز احساس ناراحتی نمیکرد. از این رو، با عجله تمام کوهها و بیابانها را درنوردید تا این که به مدینه رسید.
رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله با یارانش نماز صبح را تمام کرده بود که این جوان حقیقت جو وارد مسجد گردید ودر برابر پیامبر صلیاللهعلیهوآله قرار
گرفت وسلام کرد. قیافه ناآشنا، وضع آشفته و لباس نامناسب او توجه همگان را برانگیخت. رسول گرامی پرسید تو کیستی؟ جوان گفت: من عبدالعزی هستم که از مکه به قصد مسلمان شدن به این جا آمدهام و به سبب آن که عمویم نمیخواست من مسلمان شوم، تمام اموال و حتی لباسهایم را گرفت سپس شهادتین را بر زبان جاری ساخت و مسلمان شد.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از علاقه و فداکاری این جوان بسیار خشنود گردید و فرمود: از این پس نام تو عبداللّه است. و از آن جا که او برای خدا حتی از لباس خود صرف نظر کرده و فقط با دو پارچه تن خود را پوشانیده بود، وی را عبداللّه ذوالبجادین؛(یعنی ؛ دو پارچهای) میگفتند و به همین نام مشهور گردید. پیامبر صلیاللهعلیهوآله به وی فرمود: منزل خود را نزدیک ما قرار بده.
عبداللّه چون به اسلام علاقه بسیاری داشت به زودی عقاید و معارف دین اسلام را فرا گرفت. در مسجد، قرآن و نماز را با آواز بلند میخواند و عمر تصمیم داشت از این کار او جلوگیری نماید.
ولی رسول گرامی صلیاللهعلیهوآله که میدانست این بلند خواندن از روح پاک و علاقه فراوان وی به قرآن و نماز سرچشمه گرفته است، فرمود: کاری به او نداشته باشید، او برای خدا و رسول خدا هجرت کرده است.
راستی این جوان که از همه چیزها دست کشیده و به مدینه آمده بود، چه میخواست؟ پاسخ این است که فقط یک آرزو داشت. با
همه نیازهایی که داشت، از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فقط یک تقاضا کرد.
جنگ تبوک در سال (9 ه) پیش آمد و سپاه اسلام آماده حرکت بود. عبداللّه نزد پیامبر علیهالسلام آمد و گفت تقاضا میکنم از خداوند بخواهید که سعادت شهادت و کشته شدن در راه دین را نصیب من گرداند! رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: پوست درختی بیاور! عبداللّه با عجله پوست درختی آماده کرد. آن حضرت بر آن چنین نوشت: «اللّهُمَّ حَرِّمْ دمَهُ عَلَی الکُفّار» یعنی، خدا خون او را بر کافران حرام گردان.
عبداللّه خیلی متأثر و اندوهگین شد. عرض کرد من غیر از این را میخواستم! حضرت فرمود: چون تو به قصد جهاد حرکت میکنی، اگر تب تو را بگیرد و بمیری، شهید از دنیا رفتهای! هنگامی که سپاه اسلام به تبوک رسید، عبداللّه تب کرد و در سال نهم هجرت درگذشت و در همان جا دفن گردید.(1)
آری عبداللّه که دلی آکنده از محبت و معنویت و باطنی با صفا و روشن و حقیقت جو داشت از دنیا و تجملات آن روی برتافت و تنها آرزویش رسیدن به سعادت ابدی و زندگی جاودانه، جان فشانی در راه دین اسلام بود که بدان دست یافت و سعادتمند گردید.
1) ناسخ التواریخ، حالات رسول خدا صلیاللهعلیهوآله 3/213.
عمارة بن زیاد از قبیله اوس و از انصار مدینه بود. هنگامی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در جنگ اُحد دچار سختی و محاصره و دشمن به آن حضرت نزدیک شد، مُصعب بن عُمیر و أبودُجانه با تمام توان و قدرت خود از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دفاع کردند.
پنج نفر از جوانان انصار، از جمله عَمارة بن زیاد به کمک و یاری آن حضرت شتافتند. عمارة مردانه جنگید تا جایی که دیگر توان نداشت و قادر به حرکت نبود. گروهی از مسلمانان بازگشتند، دشمنان خدا را از اطراف پیامبر صلیاللهعلیهوآله دور ساختند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به عماره که چهارده زخم برداشته بود، فرمود: نزدیک من آی، نزدیک من آی! عماره نزدیک شد و صورت خود را روی پاهای آن حضرت نهاد و در همین حال جان به جان آفرین تسلیم کرد.(1)
1) تاریخ پیامبر اسلام، 326.
مصعب بن عمیر بن هاشم بن عبد مناف یکی از جوانان پرشور و از چهرههای درخشان تاریخ اسلام میباشد. پس از آن که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دعوت خویش را آشکار ساخت، وی دین اسلام را پذیرفت و به دفاع از آن پرداخت. او در خانواده اشرافی به سر میبرد و پدر و مادرش او را بسیار دوست میداشتند و بهترین امکانات مادی و دنیایی را برایش فراهم ساخته بودند، اما روح تشنه مصعب در جستجوی آب حیات اسلام بود. این جوان علاوه بر این که زیبا، خوش لباس و آراسته بود، نزد همه مردم احترام فراوانی داشت، و همگان از او به نیکی یاد میکردند. تنعّم و جلوههای فریبنده زندگی برای او کافی نبود. و چیزی برتر را جستجو میکرد تا این که به طور پنهانی و مخفیانه نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسید و دستورات دین اسلام را از حضرت آموخت و همواره تلاش میکرد که بستگانش از این ماجرا باخبر نشود.
در یک روز عثمان بن طلحه، مُصعب را در حال نماز خواندن مشاهده کرد و به مادر و بستگانش اطلاع داد آنان سخت برآشفتند و
جوان خویش را بازداشت کردند و به جرم مسلمان شدن و پیروی از دستورات پیامبر گرامی، او را در خانه خود زندانی کردند. مُصعب زندانی بود تا این که فرصتی به دست آورد و گریخت. آن گاه همراه مهاجران، به حبشه سفر کرد و پس از مدتی با آنان به مدینه بازگشت.
وقتی گروهی از مردم مدینه در ماه ذی حجه سال 12 بعثت در مراسم حج، در عقبه اولی در یک شب مهتابی پیامبر را دیدار کردند و مسلمان شدند؛ هنگام بازگشت به مدینه از پیامبر تقاضای مُبلغ نمودند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مُصعب را همراه آنان به مدینه فرستاد تا آیات قرآن را بر آنان تلاوت کند وتعالیم اسلام و احکام دینی را به آنان بیاموزد.
مصعب پس از ورود به مدینه در خانه اسعد بن زراره - از بزرگان قبیله خزرج - سکونت گزید. روزی همراه اسعد به خانه سعد بن معاذ بزرگ قبیله اوس رفت تا وی را به اسلام دعوت کنند. مسلمانان برای استماع آیات قرآن به خانه سعد آمدند. سعد به یکی از افراد و بزرگان قبیله اوس به نام اسیدبن حضیر رو کرد و گفت: زود این دو نفر را که برای گمراهی افراد ضعیف به خانه ما آمدهاند، گوشمالی ده و از خانه بیرون کن. اگر اسعد بن زراره خالهزاده من نبود، خودم این کار را انجام میدادم.
اسید بن حضیر حربهای برداشت و به سوی آنان رفت. هنگامی که اسید نزدیک شد اسعد به مصعب گفت: این مرد (اسید) بزرگ قوم خود است، شاید بتوانی او را مسلمان سازی! مصعب گفت: اگر حاضر شود بنشیند تا چند جمله با وی سخن گویم، امید میرود
اسلام را بپذیرد.
اسید در برابر آنان ایستاد و شروع به ناسزاگویی کرد وگفت: آمدهاید تا افراد نادان ما را گمراه سازید؟ اگر جان خویش را دوست دارید برخیزید و از حریم و خانه ما خارج شوید.
مصعب با خونسردی و شهامت گفت: تقاضای من این است که بنشینید و سخن مرا بشنوید تا چه میگویم. اگر سخنان من خوشایند شما بود بپذیرید و چنانچه خوشایند شما نبود به آن توجه نکنید.
مصعب بن عمیر مُبلغ جوان و رشید و سخنران توانا، اسلام را در چند جمله بیان داشت. سپس آیاتی را از قرآن خواند. این آیات چنان مرد بزرگ مدینه را تحت تأثیر قرار داد که اسید بدون درنگ خطاب به مصعب گفت: چه سخنان زیبا و نیکویی است. آن گاه از مُصعب پرسید: اگر کسی بخواهد این دین را بپذیرد، چه باید انجام دهد؟
گفتند: ابتدا باید غسل و لباسهای خود را پاکیزه کنی و به یگانگی خداوند گواهی دهی و دو رکعت نماز بگزاری. اسید، این کارها را انجام داد. آن گاه روانه شد و ماجرا را به سعد بن معاذ گفت. سعد برآشفت و شمشیر خود را از نیام کشید و نزد مصعب آمد و در برابر آنان ایستاد و ناسزا گفت. در این هنگام مصعب نیز همان گونه که اسید را تحت تأثیر قرار داد، از همان شیوه بهره جست.
سعد بن معاذ نیز دلباخته و شیفته سخنان مصعب گردید و آیات قرآن بر او اثر گذاشت به گونهای که در همان جلسه اسلام آورد. سعد سپس از آن جا خارج شد و نزد قبیلهاش بازگشت و خطاب به آنان گفت:
ای فرزندان عبدالأشهل، عقیده شما درباره من چیست؟ گفتند تو بزرگ ما هستی، نظر و تدبیر و پاکی تو از همه ما بیشتر و نیکوتر است. سعد گفت: در این صورت بدانید تا وقتی که همه شما زنان و مردان مسلمان نشوید، حق سخن گفتن با مرا ندارید. هنوز روز به پایان نرسیده بود که تمام مردان و زنان قبیله (بنی عبدالأشهل) مسلمان شدند. اینان از قبیله بزرگ اوس بودند، افراد برجسته و مؤثر قبیله خزرج نیز مسلمان شدند.
مصعب در جنگهای بدر و اُحد شرکت داشت و در جنگ اُحد پرچمدار بود که به شهادت رسید و در کنار حمزه عموی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به خاک سپرده شد.(1)
1) الاعلام، زرکلی، 7/248؛ به نقل : طبقات ابن سعد، 3/82؛ الاصابه، 3/401؛ صفة الصفوة، 1/52؛ اسدالغابه، 4/268؛ حلیة الاولیاء، 1/106؛ سیره ابن هشام، 2/294؛ نهایة الارب، 232، تاریخ پیامبر اسلام، 185، امتاع الاسماع، 35.
معاذ بن عمرو بن جموح از قبیله بنی سلمه و از انصار و خزرجیان مدینه به شمار میرفت، وی در عقبه و جنگ «بدر» حاضر بوده است. معاذ خود چنین میگوید: در جنگ بدر در حالی که پیرامون ابی جهل را گرفته بودند، شنیدم که میگفتند: کسی نمیتواند امروز بر ابوالحکم (کنیه ابی جهل) دست یابد. از این جهت تلاش خود را بر آن داشتم که بر وی حمله کنم و چون فرصتی به دست آمد بر او یورش بردم و ضربتی بر وی نواختم کهبر اثر آن پای ابو جهل از نصف ساق قطع شد.
در همین حال پسر وی به نام عکرمه شمشیری بر بازوی من زد که دست مرا پراند، چنان که با پوستی بر پهلوی من آویخته شد. اما شدّت جنگ به من فرصت نمیداد که به فکر دست خود باشم! از این رو تا پایان روز با همان حالت جنگیدم. و دست آویخته را پشت سر خود میکشیدم. در آخر کار چون دیدم مزاحم من است و آزارم میدهد پا روی آن نهادم و خود را کشیدم تا این که از تنم جدا گردید!
معاذ تادوران خلافت عثمان زندهبود ودر سال 25ه ق درگذشت.(1)
1) سیره ابن هشام، 2/288؛ تاریخ پیامبر اسلام، 268، الاعلام، زرکلی، 7/258؛ الاصابة، 3/429.
در میان سپاهیان اسلام به هنگام جنگ احد، جوانی به نام یزید فرزند حاطب وجود داشت که به سختی مجروح گردید. چون زخمهای بی شمار داشت، او را از میدان جنگ به محله بنی ظفر که خانه پدرش بود، منتقل کردند. بستگان وی به دیدنش میآمدند و چون متوجه شدند حالش وخیم است و هنگام مرگش فرا رسیده، او را به بهشت مژده میدادند و میگفتند: خوشا به حالت که به بهشت میروی.
اما پدرش که از منافقان بنی ظفر بود، نتوانست نفاق خود را پنهان سازد. از این رو گفت: پسرم را به چه چیز بشارت میدهید، به بهشتی از اسپند.(1)به خدا، این پسر را فریب دادید تا جان خود را بر سر این کار گذاشت.(2)
عبایة بن ربعی گوید: جوانی از انصار مدینه نزد عبداللّه بن عباس رفت و آمد میکرد و بسیار مورد احترام ابن عباس بود. به وی گفتند: این جوان را که به خود نزدیک نموده و گرامی میداری، فردی نو سال و بدکردار است! زیرا شبها در گورستان، قبرها را میشکافد! ابن عباس در پاسخ آنان گفت: هنگامی که به گورستان میرود، مرا خبر کنید. وقتی آن جوان به گورستان رفت به ابن عباس اطلاع دادند. او نیز بیرون رفت و در محلی که جوان او را نبیند پنهان شد و به او مینگریست. آن جوان در گوری خوابید و فریاد میکشید: وای بر من! آن گاه که تنها در لحد خفتم و زمین زیر بالینم به سخن آید و گوید:
خوش نیامدی و اهل من نباشی، تو را به پشت خود دشمن میداشتم. وای که در دل من در آمدی. وای بر من هنگامی که انبیا را بنگرم که ایستادهاند و فرشتگان در صفند! چه کسی میتواند فردای قیامت مرا از عدل تو برهاند و از دست عذاب دهندگان رهایم سازد. از شکنجه و عذاب دوزخ به تو پناه میبرم. نافرمانی کردم کسی را که نباید نافرمانی میکردم. هر بار که با پروردگارم عهد و پیمانی بستم، به سبب بیوفایی آن را شکستم.
این سخنان را همواره تکرار و گریه میکرد. چون از گور بیرون آمد،
ابن عباس خود را به او رسانید و در آغوش کشیدش! و خطاب به او گفت: چه خوب گورکنی هستی! و چه خوب گناهان و خطاهای خود را از گور بیرون آوری.(1)
1) امالی صدوق، مجلس 53ح 11؛ بحارالانوار، 6/131 ح24.
آمدی، سیفالدین، غایة المرام، تحقیق حسن محمد و عبداللطیف، قاهره، 1391ه .
آیتی، محمد ابراهیم، تاریخ پیامبر اسلام، تهران، دانشگاه، 1362ش.
آیتی، محمد ابراهیم، سرمایه سخن، نگارش سبزواری، تهران، شرکت کتب ایران، 1339ش.
ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقیق، محمد ابوالفضل ابراهیم، مصر، داراحیاء الکتب العربیه، 1378ه .
ابن اثیر، عزالدین، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا.
ابن جوزی، عبدالرحمن، تذکرة الخواص، بیروت، موسسة اهل البیت، 1401ه .
ابن جوزی، عبدالرحمن، صفة الصفوة، بیروت، دارالمعرفه، 1406ه .
ابن حجر، احمد، تهذیب التهذیب، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415ه .
ابن حزم، علی، جمهرة انساب العرب، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1403ه .
ابن حنبل، احمد، المسند، بیروت داراحیاء التراث العربی، 1412ه .
ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت، دار صادر، 1380ه.
ابن سید، محمد، عیون الاثر فی فنون المغازی والشمائل والسیر، تحقیق محی الدین مستو،
مدینه، دارالتراث، 1413ه
ابن صباغ، علی، الفصول المهمة، نجف، العدل، بی تا.
ابن عساکر، محمد، مختصر تاریخ دمشق، بیروت دارالفکر، 1404ه .
ابن کثیر، ابوالفداء البدایة والنهایة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1408ه .
ابن کثیر، اسماعیل، السیرة النبویه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1383ه .
ابن هشام، عبدالملک، السیرة النبویه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا.
ابو نعیم، احمد، حلیة الاولیاء، بیروت، دارالکتاب العربی، 1407ه .
امین، محسن، اعیان الشیعة، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403ه .
امینی، عبدالحسین، الغدیر، بیروت، دارالکتب العربی، 1387ه .
بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، مصر، مکتبة خانجی، 1349ه.
بغدادی، محمد، المحبّر، بیروت، دارالآفاق، بی تا.
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق، بهبودی، بیروت، اعلمی للمطبوعات، 1394ه .
بلاذری، احمد، فتوح البلدان، تعلیق، رضوان محمد، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1398ه.
تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، تهران، مرکز نشر الکتاب، 1309ه .
حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، 1409ه .
حسینی، علی خان، الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعه، قم، بصیرتی 1397ه .
حلبی، علی، السیرة الحلبیه (انسان العیون...) بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا.
حموی، یاقوت، معجم البلدان، بیروت، دار صادر، بی تا.
دیار بکری، تاریخ الخمیس، مصر، 1382ه.
ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام، تحقیق تدمُری، دارالکتاب العربی، 1412ه.
زرکلی، خیرالدین، الاعلام، بیروت، دارالملایین، 1989م.
سهیلی، عبدالرحمن، الروض الاُنُف، قاهره، بی تا.
شوشتری، قاضی نوراللّه، احقاق الحق، چ اول، قم، مکتبة آیهاللّه مرعشی، 1408ه .
صدوق، محمد بن علی، الامالی، مترجم، کمرهای، تهران، اسلامیه، 1404ه .
صدوق، محمد بن علی، الخصال، ترجمه فهری زنجانی، شیراز، علمیه اسلامیه، بی تا.
صدوق، محمد، علل الشرایع، نجف، المکتبة الحیدریه، 1385ه.
صدوق، محمد، عیون اخبارالرضا، مشهد، 1363ش، بی جا.
صدوق، محمد، کمال الدین و تمام النعمة، قم، صدوق، 1405ه.
طبرسی، حسن، مکارم الاخلاق، ترجمه میرباقری، فراهانی، 1365ش.
طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری،تهران، المکتبة العلمیة الاسلامیه، 1338ه .
طبرسی، فضل بن حسن، الاحتجاج، تحقیق، محمد باقر موسوی، مشهد، نشر مرتضی، 1403ه .
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، قم، مکتبة المرعشی، 1403ه.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، (الامم والملوک) بیروت، دارالکتب العلمیه، 1408ه.
طوسی، محمد، رجال طوسی، نجف، حیدریه، 1380ه .
عاملی، جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، قم، بی جا، 1400ه .
عسقلانی، ابن حجر، الاصابة فی تمییز الصحابه، مصر، مطبعة السعادة، 1328ه.
فرات، تفسیر فرات، نجف، حیدریه، بی تا.
فیروز آبادی، فضائل الخمسة من الصحاح الستة، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1392ه .
قرآن الکریم.
قمی، شیخ عباس، سفینة البحار، تهران، کتابخانه سنائی، بی تا.
قمی، علی، تفسیرالقمی، تحقیق جزائری، قم، موسسة دارالکتاب، 1387ه .
کاشانی، فیض، تفسیر الصافی، مشهد، دارالمرتضویه، 1399ه .
کاندهلوی، حیاة الصحابة، بیروت، داراحیاء التراث العربی 1406ه .
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1362ش.
گنجی، محمد، کفایة الطالب، تحقیق امینی، تهران، داراحیاء التراث لاهلالبیت 1362ش.
گوستاولبون، تمدن اسلام و عرب، سید هاشم تهران، اسلامیه، 1358ش.
مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، نجف، مرتضویه، 1350ش.
متقی هندی، کنزالعمال، بیروت، الرسالة، 1405ه.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1403ه .
محلاتی، سید هاشم، زندگانی حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله تهران، علمیه اسلامیه، 1363ش.
مسعودی، علی بن حسین، التنبیه والاشراف، بیروت، دار صعب، بی تا.
مسعودی، علی، مروج الذهب، قم، دارالهجرة، 1404ه .
مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، ترجمه رسولی محلاتی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، بی تا.
مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، قاهره، 1941ه .
یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، قم، موسسه نشر فرهنگ اهل بیت، افست بیروت بی تا.