سیاست حسینى وحدت و بیدارى اسلام و سوسیالیسم

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه :آل كاشف الغطاء، محمد حسين، 1877-1954 م.

عنوان قراردادى : السياسة الحسينية. فارسى

عنوان و نام پديدآور : سياست حسينى: وحدت و بيدارى، اسلام و سوسياليسم / محمد حسين كاشف الغطاء؛ مقدمه، ترجمه و توضيحات سيد هادى خسروشاهى.

مشخصات نشر : قم: كلبه شروق، 1398.

مشخصات ظاهرى :192 ص.: مصور؛ 5/14×5/21 س م.

شابك :7-83-7255-964-978 : 200000 ريال

وضعيت‌فهرست‌نويسى: فيپا

يادداشت : كتابنامه نمايه

موضوع : حسين بن على(ع) امام سوم، 4 - 61 ق. Hosayn ibnali, Imam III

موضوع : واقعه كربلا، 61 ق - - فلسفه

موضوع : Karbala, Battle of, Karbala, Iraq, 680--Philosophy

موضوع : سوسياليسم و اسلام Socialism and Islam

موضوع : وحدت اسلامى Islam --Unity

شناسه افزوده : خسروشاهى، سيد هادى، 1317 -، مترجم، مقدمه‌نويس

شناسه افزوده : Khosrowshahi, Seyyid Hadi

رده بندى كنگره : 5/41 BP

رده بندى ديويى : 9534/297

شماره كتابشناسى‌ملى: 5936236

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

آية اللّه محمدحسين كاشف الغطاء

1.

سياست حسينى

2.

وحدت و بيدارى

3.

اسلام و سوسياليسم

مقدمه و ترجمه از:

سيد هادى خسروشاهى

فهرست مطالب

مقدمه... 7

سياست حسينى و ديدگاه ما... 11

مقدمه:... 13

سكوت و جمود... 14

مسئله نهضت... 16

قيام مظهر حق... 19

«فرمانرواى جائر!»... 19

زندگى چيست؟!... 23

ياران حسين عليه‌السلام ... 24

دفاع از عقيده...... 28

سازش با دشمنان اسلام... 30

راه و هدف... 31

فداى راه او... 33

حسين عليه‌السلام چرا قيام كرد؟... 34

طرز تفكر ما... 35

وظيفه امروزى... 36

ما و اقدامات ما... 37

1. سياست حسينى... 41

هدف امام حسين عليه‌السلام چه بود؟... 43

1.

تبليغات سياسى... 48

2.

به وسيله جنگ... 50

سياست حسينى... 52

در طى راه چه گذشت؟... 61

مجلس يزيد... 70

خطابه زينب كبرى عليهاالسلام... 75

شيرزن كربلا در مجلس ابن زياد... 75

خطبه ديگر زينب كبرى3... 80

زينب كبرى - در مجلس يزيد... 82

پس از واقعه كربلا... 88

خاتمه... 91

2. سياست حسينى... 93

پرسشى از ميشيگان امريكا... 95

پاسخ شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء... 103

3. خطبه تاريخى... 113

وحدت و بيدارى... 113

اشاره‌اى به: تاريخ حيات آيت اللّه كاشف الغطاء... 115

مقدمه... 115

دردهاى اجتماعى... 120

احزاب و سياست از نظر كاشف الغطاء... 122

رحلت آيه‌اللّه كاشف الغطاء... 124

مؤتمر اسلامى... 128

دوران جاهليت... 134

رويدادهاى تاريخى... 138

نتيجه كشمكش و اختلاف... 141

پاكستان اسلامى... 143

نهضت وحدت... 145

آيا ما مسلمانيم؟... 145

سياست استعمارى... 147

4. بلاى استعمار و كشتى نجات... 151

كشتى نجات... 155

فاجعه سقوط فلسطين... 157

فرهنگ استعمارى... 159

قرآن راه سعادت... 162

5. سوسياليسم يا اشتراكيت در اسلام... 165

تعاون در اسلام... 167

زكات و سوسياليسم... 167

فهرست اعلام... 185

فهرست كتب... 188

فهرست اماكن... 190

مقدمه

بحثى به اجمال، درباره زندگى و آثار آيت اللّه شيخ محمد حسين كاشف الغطا را در مقدمه بخش سوم اين كتاب آورده‌ام و در اين مقدمه فقط اشاره‌اى هم به مقام علمى و آثار او مى‌آيد.

آيت اللّه حاج شيخ محمد حسين آل كاشف الغطا، يكى از مراجع عظام و علما معروف عصر ما، در حوزه علميه نجف اشرف بود و آثار و تأليفات بسيارى، در زمينه‌هاى مختلف: فقه، اصول، تفسير، تاريخ، كلام، فلسفه و سياست از خود به يادگار گذاشت كه بخش عمده آنها چاپ و منتشر شده است و تعدادى همانطور كه من در كتابخانه ايشان مكتبه الامام كاشف الغطا در نجف اشرف ديدم، هنوز به طور مخطوط نگهدارى مى‌شود. اين كتابخانه با عنايت آيت اللّه سيستانى، تجديد بنا شده و در اختيار طلاب حوزه و محققان بلاد، قرار گرفته است...

... در گذشته بخشى از آثار و تأليفات ايشان، توسط اساتيد و بزرگان حوزه علميه قم به فارسى ترجمه شده و بارها به چاپ رسيده است كه از آن جمله كتاب ارزشمند «اصل الشيعه واصولها» است كه توسط استاد بزرگوار، حضرت آيت الله ناصر مكارم شيرازى ترجمه شده و تحت عنوان: «اين است آيين ما» بارها در تهران و قم به چاپ رسيده است.

دو مجموعه ارزشمند از آيت اللّه كاشف الغطا، كه شامل مقالات و

مباحث ارزشمند اجتماعى، فرهنگى، سياسى، علمى و فكرى است، توسط شهيد آيت اللّه سيد محمد على قاضى طباطبائى (كه در نجف اشرف در محضر ايشان تلمذ كرده است) جمع‌آورى و تحت عنوان: «الفردوس الاعلى» و «جنة المأوى» سالها قبل در تبريز به چاپ رسيده است كه خوشبختانه ترجمه فارسى آنها نيز اخيرا انتشار يافته است.

آخرين اثر ترجمه شده معظم له، كتاب «عقود حياتى» خاطرات مفقود شده ايشان است كه خوشبختانه توسط جناب امير كاشف الغطا، نوه ايشان در نجف اشرف و مدير كتابخانه «الامام كاشف الغطا»، پيگيرى و به دست آمده كه نخست به عربى چاپ شد و سپس ترجمه فارسى آن تحت عنوان: «بند بند سرگذشتم»! توسط «موسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى» در تهران به چاپ رسيد.(1)

است.. و ايكاش «دهه‌هاى زندگى من» براى عنوان ترجمه انتخاب مى‌شد.. البته «عقد» در عربى به معنى «بند» و «دهه» به كار مى‌رود و بى‌ترديد در اين كتاب هدف بيان دهه‌هاى زندگى است و البته در متن كامل كتاب عناوين فصل ها، همان «دهه‌ها» انتخاب شده است.

متأسفانه آثار بزرگ و ارزشمند علمى - فقهى آيت اللّه كاشف الغطا، آن طور كه بايد در اختيار عموم قرار نگرفته، و فقط آثار «كلامى» ايشان در 12 جلد به چاپ رسيده، به اميد آن كه مجموعه كامل آثار ايشان، (بالغ بر پنجاه مجلد) در حوزه علميه قم، با ويرايشى جديد انتشار يابد و علما و طلاب حوزه از آن بهره‌مند شوند.



1) زحمات مترجم محترم جناب على شمس در ترجمه و بازپژوهى كتاب قابل تقدير

... شصت سال پيش، يعنى در سال 1376 ﻫ . ق در فصل تابستان، اينجانب نخست رساله «السياسه الحسينيه» ايشان را در تبريز ترجمه كردم كه توسط «كتابفروشى سروش» به چاپ رسيد و سپس كتاب ديگر معظم له را درباره انجيل و مسيح: «التوضيح فى بيان ما هو الانجيل و من هو المسيح» كه در «قاهره» و «بغداد» به چاپ رسيده، ترجمه نمودم كه باز در تبريز چاپ و منتشر گرديد ولى بعدها، ترجمه آن را در «حوزه علميه قم» كامل كردم و بارها به چاپ رسيد و آخرين چاپ ويرايش شده آن تحت عنوان: «پژوهشى درباره انجيل و مسيح» توسط مؤسسه «بوستان كتاب» قم، به زيور طبع آراسته گرديد.

و اكنون رساله «السياسه الحسينيه» كه بعدها توسط مؤلف معظم تكميل و با اضافاتى در عراق به چاپ رسيده بود، با ويرايشى جديد و ترجمه اضافات و ملحقات مؤلف معظم، تنظيم و در اين مجموعه در اختيار علاقمندان قرار مى‌دهيم.

... در اين مجموعه، ترجمه دو خطبه و سخنرانى تاريخى ايشان را در «مؤتمر اسلامى پاكستان» و سمينارى ديگر، مى‌آوريم تا با ديدگاه‌هاى ايشان در زمينه مسائل سياسى و اجتماعى جهان اسلام بيشتر آشنا شويم.

البته مطالعه كتاب ارزشمند و بى‌نظير: «المثل العليا فى الاسلام لافى بحمدون» - ارزشهاى والا در اسلام است نه در بحمدون! - كه خوشبختانه چندين بار ترجمه و بارها چاپ شده است، براى اهل سياست و شناخت روش سياسى آيت اللّه كاشف الغطا يك ضرورت است كه در آن «هزاران درود بر كمونيسم در مقابل مفاسد امپرياليسم» مى‌فرستد و نشان مى‌دهد كه همايش‌هاى غربى‌ها در بلاد اسلامى و يا با عناوين اسلامى! در

اروپا، در واقع يك نوع فريب و نيرنگ است و نبايد به آنها اعتماد كرد.

آخرين بحثى كه در اين مجموعه مى‌آوريم، ترجمه مقاله ايشان درباره نوع اشتراكيت در اسلام - سوسياليسم و اسلام - است كه از ترجمه‌هاى اخير است و براى تكميل و تنوع در محتواى كتاب، در اين مجموعه نقل مى گردد.

... تكرار مى‌كنم كه ترجمه بيشتر مطالب اين كتاب، مربوط به بيش از نيم قرن پيش است كه نخست در سال 1376 ه- . ق در تبريز به چاپ رسيده و اكنون، و پس از ويرايشى كوتاه در اختيار علاقمندان قرار مى‌گيرد.

طبق معمول!، هرگونه نقد اصلاحى را مى پذيريم تا در چاپ‌هاى احتمالى بعدى! مورد استفاده قرار گيرد. والعاقبه للمتقين

سيد هادى خسروشاهى

قم: مركز بررسيهاى اسلامى

اربعين حسينى عليه‌السلام 1441 / مهرماه 1398

مقدمه: سياست حسينى و ديدگاه ما

اشاره

سيد هادى خسروشاهى

بسم اللّه الرحمن الرحيم(1)

در واقع اين مقدمه 60 سال پيش و در دوران جوانى! نوشته شده و نشان دهنده روحيه و ديدگاه و چگونگى انديشه سياسى نويسنده است كه عينا و بدون ويرايش، همراه ترجمه ويرايش شده ترجمه اصل كتاب، باز به عنوان مقدمه نقل مى‌گردد .

تا ابد، جلوه گه حق و حقيقت، سرِ تست *** معنىِ مكتب تفويض، على اكبر تست

طفل شش ماهه تبسّم نكند، پس چه كند؟! *** آنكه بر مرگ زند خنده، على اصغر تست

مقدمه:

كتاب حاضر(2)و نشريّه سوم از سلسله انتشاراتِ «در راه حق»(3)نيز، از آثار مرحوم آيه‌اللّه كاشف الغطاء است. اين كتاب، از چند ماه قبل ترجمه شده و آماده چاپ بود و كثرتِ مشغله تحصيلى و نبودِ وقت كافى


1) ... اين بخش، متن كامل مقدمه اينجانب بر ترجمه كتاب «السياسة الحسينيّة» مرحوم آيه‌اللّه شيخ محمدحسين آل كاشف الغطاء است كه در ماه رمضان 1376 هجرى در تبريز چاپ و منتشر شده است.

2) ترجمه كتاب: السياسة الحسينيّة.

3) در آن تاريخ هنوز نشريات «در راه حق» قم راه نيفتاده بود...

براى نوشتن مقدمه، از جمله عللى بودند كه موجب تأخير در انتشار اين كتاب گرديد.

اكنون با استفاده از فرصتى كوتاه و توفيقات حاصله از فيوضات ماه رمضان، اين مقدّمه نوشته مى‌شود، از خوانندگان محترم انتظارى جز اين نيست كه: نخوانده و سطحى قضاوت ننمايند.

سكوت و جمود

حضرت امام حسين عليه‌السلام را همه ما مى‌شناسيم و شرح زندگى انفرادى و اجتماعى آن امام را، تاكنون خيلى از نويسندگان شيعه و سنّى و خارجى، با عناوين مختلف نوشته‌اند. براى رعايت اختصار، ما در اينجا به شرح مطالبى كه ارتباطى با نهضت كربلا ندارد، نمى‌پردازيم. مقصود از اين مقدّمه، اين است كه: به طور اجمال بدانيم كه چرا امام حسين عليه‌السلام قيام كرد؟ و هدف او از اين قيام چه بود؟! و تكليف ما با شرايط و امكانات موجود، چيست و چه بايد كرد؟

آيا راهى را كه حسين عليه‌السلام رفت، بايد برويم، يا بايد به «سكوت»،

«ركود» و «جمود» فعلى مسلمين جهان، در قبال اين همه ظلم و ستم، قتل و غارت، چپاولِ بيت المال، تجاوز و حمله‌هاى مستقيم و غير مستقيم دشمنان اسلام و كفّار و صليبى‌ها و كمونيست‌ها به ممالك و سرزمين هاىِ عزيز اسلام، و توهين و استهزاء علنى و عملى به مقدّسات مذهبى و اصول اسلامى، و اشاعه مظاهر كفر و بُت‌پرستى، ادامه داد؟!

آيا بايد همه مسلمانان سراسرِ روى زمين، با جنبشى عالم‌گير به

پاخيزند، يا عكس‌العملِ عدمِ اجراى احكامِ نورانى خدا و عاطل و باطل

ماندن حدود و قوانين مقدس و جاويد قرآن و توسعه فساد و منكرات و انحراف جوانان و فرزندان مسلمان، بايد سكوت باشد؟!

آيا اسلام هميشه ما را امر به سكوت مى‌كند؟ و با ازدياد منكرات، امر به معروف با قلم و قدم و زبان و عمل، بر هر كس - از كوچك و بزرگ، بازارى و كارگر، محصل و مجتهد - لازم نيست؟

آنچه مسلم است، اين است كه: سكوت ما در مقابل منكرات و اعمال ضدّ اسلامى، برخلاف رضاى خدا بوده و با دستورات اسلامى سازگار نيست. مثلاً اسلام دستورى داده كه در زمان غيبت امام عليه‌السلام هر حمله و هجومى كه بر اسلام و مسلمين و بيضه اسلام (به اصطلاح فقهى) ضرر داشته باشد، بر همه مسلمين؛ اعم از زن و مرد، واجب است كه دفاع كنند. آيا ما به آن عمل مى‌كنيم؟

بنابراين اصل مسلم، تنها اختلافى كه شايد بين ما و عدّه‌اى ديگر وجود دارد، عدم درك روح زمان و شناخت سرعت سير قهقرائى اوضاع مادى و معنوى مسلمين در وضع كنونى است. يعنى آن‌ها اگر تعمّق بيشترى در جريانات عادى زندگى بنمايند، خواهند ديد چه خطر و حمله و هجومى بر اسلام و مسلمين، بالاتر از اين است كه در دنياى اسلام، از اسلام و مسلمانى، جز نام و شناسنامه «مسلمان بودن» و چند عملى كه صورت عادت به خود گرفته و يا براى «ريا» و «تظاهر» است، چيزى باقى نمانده است!

چه توهين و حمله‌اى بر اسلام و مسلمين، بزرگ‌تر از تهيه شدن بخشى از بودجه ممالك و دولت‌هاى مسلمان، از ربا، مالياتِ مشروبات الكلى و منحرفين و بدبختان است؟

آرى! اگر كسى عميقانه فكر كند، مى‌فهمد خطرى مهم‌تر و بزرگ‌تر از اين نمى‌شود كه امروز جوانان ما، در اثر اعتياد به مشروبات الكلى و مواد مخدر و تماشاى فيلم‌هاى بى‌شرمانه و ضدّاخلاقى در سينماها، دين و ايمان خود را بر باد داده و از مبانى اسلامى رويگردان گشته و به سوى خدانشناسى و شهوات گرائيده‌اند.

آيا تجاوز و هجوم بالاتر از اينكه امروزه مسلمين خوار و زبون شده و مجبور به گدائى از كفار و دشمنان خدا گشته‌اند؟ انسان وقتى به اين مسائل فكر مى‌كند، آتش مى‌گيرد و مى‌سوزد!... و از طرفى وقتى به مسئله نهضت حسين عليه‌السلام مى‌رسد، مى‌بيند قسمت عمده مسئوليت، بر عهده اشخاصى است كه تاكنون ساكت نشسته و در مقابل اعمال ضدّ اسلامى، جز حرف، عكس‌العملى از خود نشان نداده‌اند.

متأسفانه اگر به بحث بيشترى در اين موضوع بپردازيم، «مقدمه» از «ذى المقدمه» زيادتر خواهد شد و «فرع» مزيد بر «اصل»... لذا از بحث در اصل موضوع كتاب دور نمى‌شويم و از افزودن پاورقى زياد هم بر مطالب متن كتاب خوددارى مى‌كنيم و اكنون مختصرى پيرامون مسئله نهضت امام حسين عليه‌السلام بحث كرده و تفصيل بيشتر را - اگر توفيقى بود - به كتاب «درس هايى از رهبر مكتب انقلابى اسلام» واگذار مى‌كنيم.

مسئله نهضت

مسئله نهضت و شهادت حضرت حسين عليه‌السلام را اگر به صورت كامل تجزيه و تحليل كنيم، مى‌بينيم كه نهضت او يكى از مهم‌ترين و ارزنده‌ترين نهضت‌هاى نجات بخش تاريخ بشريت است و مسلّما در

صفحات تاريخ و افكار انسان‌ها، هميشه باقى خواهد ماند و اهميّت آن هرگز فراموش نخواهد شد، زيرا نهضت حسين عليه‌السلام برضدّ يزيد و دستگاه ظلم و ظالم‌پرور و حكومت ضدّاسلامى اموى، درسى فناناپذير است كه طبعا تا ابد تازگى دارد و هيچ وقت كهنه نخواهد شد و بلكه مى‌توان گفت: با تعالى سطح افكار و با تكامل طرز تفكّر در طرق جهاد فكرى و عملى بشرى، عمق نهضت او بيشتر و بهتر فهميده و درك خواهد شد.

در واقع اين نهضت، درسى عملى و آموزنده است، براى انسانى كه مى‌خواهد آزاد و سربلند و شرافتمندانه زندگى كند و البته هميشه و در همه‌جا مى‌تواند سرمشق همگان باشد.

كسانى كه لذّت زندگى را در محيطى دور از عوالم مادى و در خدمت به اسلام و جامعه مسلمين و اصلاح اوضاع آشفته كنونى تشخيص داده‌اند، ولى قدرت شان در مقابل نيروهاى پر زرق و برق پول و سرنيزه، به مثابه سرمايه يك رنجبر در مقابل ميليون‌ها ثروت يك سرمايه‌دار مى‌ماند، همين نكته موجب سستى اراده‌ها و يأس سرهاى پرشور و ازدياد بهانه سكوت و تن دادن به قبول هر عمل ضدّ بشرى و اسلامى مى‌گردد.

ولى اگر منطقى و عميقانه فكر كنيم، از مكتبى كه حسين عليه‌السلام باز كرد و از درسى كه او عملاً بر همه آموخت، به خوبى مى‌توان سرمشق گرفت و مرعوب دبدبه و كبكبه قدرت‌هاى توخالى نگشت و از حوادث شوم زندگانى و عدم پيروزى در مسائل مقدّماتى جنبش‌ها، و يا شكست عده‌اى از مسلمين جهان در مبارزات و جنبش‌ها و... هيچ يأس و دلسردى و سستى به خود راه نداده و بلكه سرسختانه‌تر، اوقات خود را صرف جهاد و مبارزه در راه تحقّق يافتن آرمان بزرگ و هدف بسيار

عالى و مقدس خود - كه برتر و بالاتر گشتن عملى اسلام بر همه چيز است - خواهيم نمود.

مسئله نهضت حضرت حسين عليه‌السلام ، به ما مى‌آموزد: قلّت افراد و يا عدم وجود كامل وسائل مادّى، نبايد باعث تن دادن به ذلّت، خوارى و اسارت و بندگى اجانب و ننگ و خفّت گردد. پروردگار بزرگ در قرآن مجيد فرموده: «كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّبِرِينَ»- چه بسيار از گروه‌هاى اندك، كه بر گروه بسيار به اذن خدا، غلبه كرده‌اند «خداوند با صابران است» - و روى همين اصل و همين پشتيبانى‌هاى خداى مقتدر، مسلمان نبايد از كمى افراد هم‌فكر و مجاهد و نقص وسائل ظاهرى جهاد، ترس و هراسى داشته باشد.

به طور كلّى: طرفداران راه حق، در همه زمان‌ها نيز در اقليّت بوده‌اند، ولى همانگونه كه تجربه و تاريخ نشان مى‌دهد، پيروزى نهايى و قطعى، هميشه از آنِ طرفداران حق بوده است.

شما صفحات تاريخ را ورق بزنيد و ببينيد در كدام دوره، فتح و نصرت‌ها از آنِ اقليت طرفدار حق نبوده است؟!! بنابراين، ما و همه برادران مسلمان، نبايد از جلال و جبروت ظاهرى قدرت‌هاى پوشالى باك داشته باشيم و تن به پذيرش زورگوئى و ظلم و ستم بدهيم.

اگر تن به قبول ظلم و ستم و... بدهيم، فردا در دادگاه عدل الهى مورد مؤاخذه سخت قرار خواهيم گرفت، چنانكه پيشواى اسلامى مى‌فرمايد: «يؤخذ من المظلوم كما يؤخذ من الظّالم»: در روز رستاخيز، از مظلوم نيز بازپرسى مى‌شود، همانطور كه ظالم مورد مؤاخذه قرار مى‌گيرد.

قيام مظهر حق

امام حسين عليه‌السلام پس از پيغمبر اسلام صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و اميرالمؤمنين على عليه‌السلام و برادرش امام حسن عليه‌السلام ، مظهر و مصداق واقعى و تبلور حق بود. اين حقيقتى است كه كوچكترين شك و شبهه‌اى در آن وجود ندارد و از اين لحاظ، قيام حسين عليه‌السلام قيام مظهر حق بود، عليه مظهر باطل، مظهر پستى و پليدى، مظهر عيّاشى و شهوت‌رانى، مظهر حكومت جابرانه و ظالمانه يزيد كه به «ناحق» بر مسند رياست و جايگاه مقدس پيغمبر خدا و خانواده‌اش نشسته بود و دستگاه عدالت بار حكومت اسلامى را به دستگاه و دربار ضد اسلام، تبديل كرده بود.

قيام حسين عليه‌السلام و ياران وفادارش، قيام صاحبان سرهاى پرشور از عشق به معشوق، دل‌هاى مشتاق، و قلب‌هاى روشن و فروزان از نور ايمان به آفريننده طبيعت بود؛ برضدّ يزيد پليد و اطرافيان دنياپرست و ستمگر او، عليه صاحبان سرهاى مست و بى خبر از عالم انسانيت كه در لجن‌زار شهوت و حيوانيت غوطه مى‌خوردند.

حسين عليه‌السلام فرمانده عالى و پرچمدار اين نهضت و رهبر ايثاركنندگان، با قيام خود، به دنيا ثابت كرد كه: «مسلمان» بايد برضدّ ناكسانى كه بدون لياقت، بر جان و مال مردم مسلمان حكومت كرده و بيت‌المال مسلمين را مورد دستبرد و غارت قرار مى‌دهند، قيام كند.

«فرمانرواى جائر!»

امام حسين عليه‌السلام در خبرى كه از آن حضرت نقل شده و ذيلاً نقل مى‌شود، تكليف همه مسلمان‌ها را به وضوح روشن كرده است. اين خبر،

مبنا و علّت‌العلل قيام حسين عليه‌السلام را بر همه ملل محروم، با صراحت روشن ساخته و مى‌رساند: هرگز نبايد تسليم حكومت زر و زور شد.

امام حسين عليه‌السلام مى‌فرمايد: رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله فرمود: هركس فرمانرواى ظالمى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده، ناقض عهد و پيمان خدا بوده، مخالف سنّت رسول خدا عمل كرده، در ميان بندگان خدا بدرفتارى مى‌كند و برضدّ او با فعل و قول خود عملى انجام ندهد، براى خدا حق است آن شخص را مانند او قرار داده و به كيفرش برساند.

و بدانيد كه اينان به اطاعت شيطان گرائيده و از اطاعت خدا رو گردانده‌اند. فساد را آشكار و حدود را معطل نموده و اموالى را كه از آنِ همه مسلمين است، حيف و ميل كرده و حرام را حلال، حلال را حرام نموده‌اند. و من بر اينكه با گفتار و رفتار با يزيد ستمكار مخالفت كنم، سزاوارترم.»(1)

«ايّها النّاس! انّ رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلاً لحرام اللّه ناكثا لعهد اللّه، مخالفا لسنة رسول اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله يعمل فى عباده بالاثم والعدوان، فلم يغيّر عليه بفعل و لا قول كان حقا على اللّه ان يدخله مدخله الا وانّ هولاء قد لزموا طاعة الشّيطان وتركوا طاعة الرّحمن واظهروا الفساد وعطّلوا الحدود واستأثروا بالفئى واحلّوا حرام اللّه وحرّموا حلاله وانا احقّ من غير».

و روى همين اصل امام حسين عليه‌السلام به گفتار جدّ بزرگوارش عمل كرد و


1) رجوع شود به: كتاب‌هاى «نفس المهموم»، «تاريخ طبرى»، «حياة الحسين» / تأليف عبدالحميد جودة السّحار - نويسنده معروف مصرى -، «جنگ و صلح در اسلام» / تأليف دكتر خدورى - استاد علوم شرقى دانشگاه پكنس امريكا - و ماهنامه «گنج شايگان»، نشريه انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران. متن عربى خبر از اين قرار است:

حاضر نشد زنده بماند و حدود الهى را جارى نشده و احكام اسلام را اجرا نگرديده ببيند.

حسين عليه‌السلام آن روز با قيام خود، و با نثار خون خويش و خون يارانش و با رضايت به اسير شدن اهل‌بيت و خاندانش، نهال اسلام را بارور ساخت.

دكتر اقبال لاهورى، ضمن چند بيت، طى قطعه‌اى در اين باره مى‌گويد:

چون خلافت رشته از قرآن گسيخت *** حريّت را زهر اندر كام ريخت

خواست آن سر جلوه خير الامم *** چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمين كربلا باريد و رفت *** لاله در ويرانه‌ها كاريد و رفت

تا قيامت قطع استبداد كرد *** موج خون او، چمن ايجاد كرد

بهر حق در خاك و خون غلطيده است *** پس بناى «لا اله» گرديده است

مدّعايش سلطنت بودى اگر *** خود نگردى با چنين سامان سفر

دشمنان چون ريگ صحرا لا تعُد *** دوستان او به يزدان هم عدد

تيغ بهر عزّت دين است و بس *** مقصد او حفظ آئين است و بس

ما سوى اللّه را مسلمان بنده نيست *** پيش فرعونى سرش افكنده نيست

خون او تفسير اين اسرار كرد *** ملّت خوابيده را بيدار كرد

تيغ «لا» چون از ميان بيرون كشيد*** از رگ ارباب باطل خون كشيد

نقش «الاّ اللّه» بر صحرا نوشت *** سطر عنوان نجات ما نوشت

شوكتِ شام و فرّ بغداد رفت *** سطوت غرناطه هم از ياد رفت

تار ما از زخمه‌اش لرزان هنوز *** تازه از تكبير او ايمان هنوز

اى صبا اى پيك دور افتادگان *** اشك ما بر خاك پاك او رسان(1)

لاهورى، چاپ پاكستان.

آرى حسين عليه‌السلام علاوه بر اينكه باعث استحكام «لا اله الا اللّه» گشت، دربار ستمگر خاندان معاويه را ويران و كاخ‌هاى فرعون‌منشانه

دودمان دنائت و رذالت بنى‌اميّه را براى ابد درهم كوفت و ويران ساخت.


1) نقل از قطعه «آزادى اسلامى و سرّ حادثه كربلا» / ديوانِ «اسرار و رموز»، محمد اقبال

زندگى چيست؟!

عبدالحميد جودة السّحار، نويسنده مصرى و مولف كتاب «ابوذر غفارى» و «مبانى اقتصادى در اسلام»، در «حياة الحسين» - كه از طرف هيئت نشر و تأليف دانشگاه قاهره منتشر شده است - مى‌نويسد:

«... حسين عليه‌السلام نمى‌توانست با يزيد بيعت كند و به حكومت او تن بدهد، زيرا در اين صورت بر فسق و فجور صحّه مى‌گذاشت و اركان و پايه‌هاى ظلم و طغيان را محكم مى‌كرد و از حكومت باطل تمكين مى‌نمود. ولى حسين عليه‌السلام راضى به اين كارها نمى‌شد، ولو اينكه اهل و

عيالش به سختى و شدّت بيفتند و خود و يارانش زنده نمانند».

علاوه بر اين، حسين عليه‌السلام زندگى را از دريچه چشم حقيقت‌بين خود بررسى نموده و قضاوت مى‌كرد. افرادى كه حب دنيا، رياست و مقام، چشم باطن‌شان را كور و گوش‌شان را كر كرده، نمى‌توانند عقيده و راه حسين عليه‌السلام را درك نموده و در آن راه گام بردارند.

امام حسين عليه‌السلام روى اصل طرزِ تفكّر صحيح خود مى‌فرمايد كه: «انّما الحيوة الدنيا عقيدة و جهاد» - زندگى دنيا، عبارت است از عقيده و جهاد در راه آن - و با صداى رسا اعلام مى‌دارد كه: «لا ارى الموت الاّ سعادة و لا الحيوة مع الظّالمين الاّ برما». مرگ را جز سعادت و زندگى با ظالمين

را جز ذلّت و عدم سعادت نمى‌بينم.

از طرف ديگر مى‌فرمايد:

فان تكن الابدان للموت أنشئت *** فقتل امرء بالسيف فى اللّه افضل

• هرگاه بدن‌ها براى مرگ آماده شده‌اند، كشته شدن با شمشير در راه «حقّ» و «خدا»، فضيلت بارتر است -

صاحب چنين ديدگاه و فكرى، نمى‌تواند با حكومت يزيد بسازد و يزيد را زمامدار مردم مسلمان ببيند، اين است كه مردانه به پا مى‌خيزد و با جهاد و انقلاب خونين خود، به دنيا نشان مى‌دهد كه: يزيد و اطرافيان پست او، حقّ حكومت ندارند و حكومت، حقّ خاندان پاك پيغمبر خدا و تربيت شدگان مكتبِ پر افتخار اسلام است.

حسين عليه‌السلام در اين نبرد آشتى‌ناپذير، حتى حاضر شد كه اهل و عيالش به عنوان «خارجى!» به اسيرى بروند، ولى امروز دنيا به حسين عليه‌السلام درود مى‌فرستد و نام جاويد او با افتخار و احترام ذكر مى‌شود، اما يزيد و جيره خواران و غلامان حلقه به گوش او، با ننگ و نفرت و انزجار هميشگى قرين شده‌اند و مسلما يزيد صفتان قرون ديگر نيز سرنوشتى بهتر از ارباب اصلى خود نخواهند داشت.

ياران حسين عليه‌السلام

اى بسا انبوه لشگرها كه با ايمان لرزان *** روز بازى حوادث جرئت ميدان ندارد

اى بسا سرباز جان بر كف كه با نيروى ايمان *** باك از سرلشگر و فرمانده و فرمان ندارد

بشكند بازوى تقوى مشت فولادين بى‌دين *** گرچه مرد متقى سر پنجه طغيان ندارد

... امام حسين عليه‌السلام وقتى از مدينه خارج شد، عدّه زيادى از افراد طمع كار، به خيال اينكه حكومت و رياستى در كار است! همراه امام حسين عليه‌السلام بودند و تا شب عاشورا نيز، حداقل هزار سرباز سواره و يكصد نفر پياده

در ركاب حضرت ماندند، ولى شب عاشورا امام حسين عليه‌السلام همه را جمع كرد و با قيافه و چهره دُرفِشان و ملكوتى و خاصّ خويش - كه در پرتو شمع‌هاى لرزان خيره كننده بود - فرمود:

«خدايا! من تو را سپاسگزارم مى‌كنم كه ما را با نبوّت مكرّم كردى و قرآن را به ما آموختى و در دين، فقيهمان نمودى. اينجا كربلاست، فردا ميدان گاهى است براى مردان خدا، مردانى كه دنيا را با تمام مظاهرش با تمام خوشى‌ها و زيبائى‌ها، براى مبارزه با فساد يزيد وداع مى‌گويند... واى بر حال كسى كه فردا اينجا باشد، صداى ما را بشنود، گريه و ضجّه زنان و كودكان به گوش او برسد و از كمك به ما كوتاهى بكند. من بيعت را از شما برداشتم، اينك تاريكى شب همه‌جا را فرا گرفته است، دست زن و بچه‌هاى خود را بگيريد و به شهرها و آبادى‌هاى خود برويد. زيرا اين قوم، تنها مرا مى‌خواهند...»

... حضرت شمع‌ها را خاموش كرد، آنانى كه به ظاهر، مرد جلوه مى‌كردند! ولى بوئى از مردانگى و انسانيّت نبرده بودند، فرزند زهرا عليه‌السلام را تنها گذاشته و رفتند... و سرانجام براى حسين عليه‌السلام 40 نفر پياده و 32 نفر سواره، يار وفادار و سرباز فداكار باقى ماند...

البته 72 نفر در مقابل متجاوز از 45 هزار نفر؟! خيلى عجيب است،

ولى تاريخ مى‌گويد نيروى ايمان 72 نفر، انبوه لشگر كفر را به لرزه در آورده بود. برادر امام حسين عليه‌السلام ، حضرت عباس عليه‌السلام پس از آن بيانات گفت: برادر چرا اين كار را بكنيم؟! براى اينكه پس از تو زنده بمانيم؟! خدا آن وقت را هيچ وقت بر ما نشان ندهد...

حضرت رو به بنى‌عقيل كرد و فرمود:

يا بنى عقيل! من به شما اجازه مى‌دهم كه همه‌تان برويد. بنى‌عقيل گفتند: مردم چه مى‌گويند؟! مى‌گويند: ما آقا و بزرگ و بهترين پسر عمّ‌هاى خود را ترك كرديم و با دشمنان او مبارزه و جهاد ننموديم؟! لا واللّه! ما اين كار را نمى‌كنيم، ما خود را، مال و اهل خود را فداى تو مى‌كنيم و همراه تو جهاد مى‌كنيم تا هميشه با تو باشيم، زندگى پس از تو براى ما فايده ندارد.

يكى از انصار حسين عليه‌السلام برخاست و گفت:

آيا ما تو را تنها بگذاريم؟ آن وقت براى تو چه عذرى بياوريم؟ نه به خدا، تا نيزه‌ام را در سينه آنها نشكنم و تا آنها را با شمشير خود آن هنگام كه در دستم مى‌باشد، نزنم، از تو جدا نمى‌شوم و هرگاه سلاحى نداشته باشم، با سنگ با آنها نبرد مى‌كنم، تا در پيشگاه تو بميرم.

يكى ديگر گفت:

به خدا سوگند، ما تو را تنها نمى‌گذاريم، تا خداوند شاهد باشد ما در غيبت رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله حق تو را اداء كرديم. به خدا اگر بدانم من كشته شده و دوباره زنده مى‌شوم و بعد مرا زنده مى‌سوزانند و دوباره زنده مى‌شوم و هفتاد مرتبه هم تكرار شود، باز از تو جدا نمى‌شوم. در پيشگاه تو كشته مى‌شوم، و چطور اين كار را نكنم، در حالى كه مرگ بيش از يك بار نيست، ولى پس از آن افتخار و شرافتى است كه پايان ندارد...

... اين است نمونه‌اى از طرز تفكّر ياران حسين عليه‌السلام كه تا آخرين نفس، وفادارى خود را به خدا ومكتب مردان خدا، با جان‌وهستى ثابت كردند.

اين 72 نفر، پروانه وار گردِ شمع حقيقت گرديدند و تا در راه وصال به معشوق خود، بال و پرشان نسوخت، از پاى ننشستند.

اينان براى اينكه زودتر شهيد شوند، از خدا مى‌خواستند شب عاشورا زودتر تمام شود. از شدّت شوق گريه مى‌كردند، در روز نبرد در ميدان خونين، براى اينكه زودتر به لقاء حق برسند، لباس جنگى را بيرون آورده و دور مى‌انداختند و در جلو حسين عليه‌السلام مى‌ايستادند، سينه و سر خود را سپر قرار مى‌دادند، تا تيرهاى زهرآلود دشمن به آنها بخورد و به حسين عزيز عليه‌السلام صدمه‌اى نرسد.

اينها به راستى «مرد» بودند و مردانه هم جنگيدند و نام و افتخار جاويد در دنيا و نجاتى خدائى درآخرت، براى خود كسب كردند.

اينها در جواب حسين عليه‌السلام كه مى‌فرمودند: «بياييد و برويد من بيعت را از شما برداشتم»، گريه مى‌كردند و مى‌گفتند: آيا ما را از پيشگاه مقدّست رانده و طرد مى‌كنى؟!...

البتّه ما هم امروز به صورت ظاهر مى‌گوئيم: «اى كاش با شما بوديم و با شما به فوز و مقام بزرگى مى‌رسيديم»! ولى بياييد درست فكر كنيم و ببينيم: آيا اگر ما آن روز در صحنه بوديم، واقعا حاضر به عمل هم مى‌شديم؟! شوخى نيست: سر و تن، نيزه و شمشير، تير و خنجر، سنگ و آهن، بيابانى سوزان، جگرى عطشان، زخم از روى زخم... و نثار خون.

مگر از جان و تن گذشتن بازى است؟! مگر نثار خون در نزد همه بى ارزش است؟! مگر گذشت از جان، مردانگى نمى‌خواهد؟! مگر همه مى‌توانند چون گلگون‌كفنان و شهيدان كربلا، مردانه از تمام مظاهر و لذّات دنياى مادّى صرف نظر كنند؟!...

خوشا به حال آنان كه با شجاعت و شهامت، و با كمال افتخار و سربلندى، شربت شهادت نوشيدند و واى به حال كسانى كه از ترس كشته

شدن، و از ترس از دست رفتن مقام و جاه خود، قشرهاى وسيع مسلمين را بنده و برده ظالمين و دشمنان اسلام كرده و مى‌كنند.

و درود بر آنانى كه با خون خود، نهالِ اسلام را آبيارى كرده و براى يارى دين خدا قيام نمودند، درود بر آنها كه به صورت ظاهر و براى چند روزى شكست خوردند، ولى تا ابد فاتح و پيروز گشتند.

سلام بر آنها، بر خون‌هاى به ناحق ريخته شده آنها.

سلامى سوزان، گرم و آتشين...

سلام بر آنها.. و بدن‌هاى پاره پاره و به خون آغشته شده آنان كه تا آخرين قطره خون و تا آخرين لحظه حيات از حق و عدالت، آزادى و انسانيّت، و از اصول نجات‌بخش اسلام دفاع كردند...

و ننگ و نفرت ابدى بر پست فطرتان و دون‌صفتانى كه براى دنيا و براى حكومت رى، براى پول و مقام، فرزندان عزيز زهرا و مردان پاك و مسلمان را كشتند و خيال كردند كه هميشه دنيا بر وفق مراد آنها بوده و هميشه بر روى يك پاشنه خواهد چرخيد و آن‌ها هميشه در رأس حكومت باقى مانده و عهده‌دار رياست «شبه مردان!» خواهند بود، غافل از اينكه دنيا چند روزى بيش نيست و ما عند ربك خيرو أبقى.

دفاع از عقيده...

ما زنده از آنيم كه آرام نداريم *** موجيم به دريا كه توقف عدم ماست

براى اينكه دفاع از عقيده خود و جواب تهمت‌ها و اشكال‌تراشى‌هاى جاهلانه را در هر نشريه‌اى عنوان نسازيم، در مقدمه اين كتاب، قدرى

مفصل‌تر جوابى براى همه مى‌نويسيم تا همگان بدانند كه:(1)

هيچ فحش و توطئه ناجوانمردانه و بى‌شرمانه‌اى، در روحيه خلل‌ناپذير تربيت‌يافتگان مكتب انقلابى اسلام، نه تنها تأثير منفى ندارد، بلكه آنها را در مبارزه‌اى كه براى اجراى احكام قرآن در سرزمين‌هاى عزيز اسلام شروع كرده‌اند، پابرجاتر و مصمم‌تر نيز مى‌گرداند.

ما از هرگونه سختى و مصيبتى استقبال كرده و هيچ گله‌اى از رضا و قضاى خدا نداريم و به قول شاعر:

ما نداريم از رضاى حق گله *** عار نايد شير را از سلسله

بديهى است كه مصائب بزرگ، مردان بزرگ را پرورش مى‌دهد و ناهموار بودن راه، دليل مقدّس بودن هدف و استقامت در پيمودن اين راه، مقدمه پيروزى قطعى است.

بنابراين، تشبّثات جاهلانه و حسودانه، ما را از ادامه راهى كه در پيش گرفته‌ايم، باز نمى‌دارد و ما به جهاد همه‌جانبه خود عليه دشمنان داخلى و خارجى اسلام، تا سر حدّ وصال به خدا، يعنى تا سر حدّ «شهادت» ادامه خواهيم داد. اين راه شرافتمندانه و پر افتخارى كه ما در پيش گرفته‌ايم، در پيمودنش، از هيچ كوششى فروگذارى نكرده و از جلال و عظمت ظاهرى هيچ نيرو و قدرتى ترس و هراسى به خود راه نداده و مردانه به جانب مقصود پيش خواهيم رفت، زيرا على عليه‌السلام در نهج البلاغه به ما تعليم مى‌دهد كه:


1) اين جملات در پاسخ كسانى بود كه كارهاى ما نوجوانان را دور از عقل و خرد! مى‌پنداشتند و مى‌ناميدند و از سرزنش و نكوهش عملكرد ما، ابائى نداشتند!...

پيكار جويان در وظيفه دشوارى كه بر عهده گرفته‌اند، هرگز خسته نمى‌شوند و وسوسه زشت‌گويان، در اراده آهنين ايشان اثر نمى‌كند. سرزنش‌ها و ملامت‌ها را از دهان هر كس كه خارج شود، ناچيز مى‌پندارند و هم‌چنان به فعّاليّت خود ادامه داده و پروانه‌وار به جانب مقصود پيش مى‌روند.

و قرآن مى‌فرمايد: «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ.»(1)

سازش با دشمنان اسلام

پس منتهى اليه راه ما، راه حسين عليه‌السلام است و ما با كمال افتخار، در اين راه گام بر مى‌داريم و كسى كه منطقى و عاقلانه فكر كند، به وضوح خواهد ديد: در شرايط فعلى، براى اصلاح جامعه پر از فساد امروز ما،(2)جز از راهى كه حسين عليه‌السلام رفت، راه ديگرى وجود ندارد.

به طور كلّى، قوانين قرآن و اسلام، اعمال و رفتار پيشوايان ما، ما را از «همزيستى مسالمت‌آميز» با دشمنان اسلام منع كرده‌اند، آرى همكارى و همزيستى ما با دول استعمارگر و عمّال آنها، امرى محال است و مخالفت


1) احقاف، آيه 35؛ «پس صبر كن همان‌گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند، و براى آنان در نزول عذاب شتاب مكن، روزى كه آنان آنچه را كه وعده داده مى‌شوند ببينند، گويى فقط ساعتى از يك روز (در دنيا) درنگ داشتند؛ (اين قرآن) ابلاغى است براى همه؛ پس آيا جز مردم نافرمان هلاك مى‌شوند؟»

2) توجه به اين نكته ضرورى است كه اين كتاب بيش از شصت سال پيش در سال 1336 نوشته شده و ناظر به آن زمان است.

قلمى و زبانى ما با آنها، يك مسئله شخصى نيست كه قابل عفو و اغماض و حل و فصل بوده و صلح‌پذير باشد.

مخالفت ما با دشمنان اسلام و با كسانى كه مستقيم و غير مستقيم به نفع اجانب كار مى‌كنند، آشتى‌ناپذير است و البته ما با كسانى كه از لحاظ فكرى مخالف هستيم، غرض شخصى و فردى نداريم، بلكه آنها را باعث فساد اجتماع و انحطاط اخلاق و سيرِ نزولى جامعه مسلمين مى‌دانيم كه ملّت ما را دو اسبه به سوى سقوط، به سوى اروپائى‌گرى و بى‌دينى سوق مى‌دهند.

وضع كنونى مسلمين جهان، به‌قدرى رقّت‌آور است كه هر مسلمانى اگر در علل پيدايش اين وضع دقيقا بررسى كند، مى‌بيند براى اصلاح اوضاع حادّ ضد دينى فعلى، جز يك جنبش حادّ دينى، هيچ كارى و امرى، هيچ موعظه و نصيحتى، تأثيرى نداشته و وضع را به حد اعتدال در نخواهد آورد.

روى همين اصل، ما با خداى خود پيمان بسته‌ايم؛ پيمانى اصيل و پابرجا، پيمانى محكم و خلل‌ناپذير كه در راه او تا آخرين نفس بكوشيم، و به قول اقبال لاهورى:

هر كه پيمان با هو الموجود بست *** گردنش از بند هر معبود رست.

راه و هدف

البتّه ما انتظار نداريم حتما خود به نتايج مطلوب برسيم، بلكه ترجيح مى‌دهيم كه بكوشيم و بيكار ننشينيم و ثمره كوشش ما را نسل آينده و فرزندان فردا ببينند.

ما ترجيح مى‌دهيم به جاى ماندن و زندگى با اين مردم! (چنان كه

حسين عليه‌السلام فرمود) شاهين‌وار به آسمان شهادت پرواز كنيم و چه سعادتى بالاتر از اين مى‌توان براى يك بشر سعادتمند (واقعى) تصوّر كرد؟!

و هزار ضربت شمشير - چنانچه على عليه‌السلام فرموده است - براى ما خوش‌تر و راحت‌تر و آسان‌تر از مرگ در بستر نرم و گرم است...(1)

وَالذى نَفسُ ابنِ أبِى طالب بِيَدهِ لألفُ ضَربَةِ بِالسَّيفِ أهوَنُ عَلىَّ مِن مِيتَةٍ عَلى الفراشِ فِى غَيرِ طاعَةِ اللّه.

و نثار جان خود در راه حق، در راه خدا، در نظر ما سخت بى بهاست.

... و البته راه ما، و هدف ما، راه و هدفى كه در پيش داريم، بسيار پر نشيب و فراز است، ولى به قدرى مقدّس و نورانى و خدائى است كه هيچ توافقى با عوامل مادّى و دنيوى، ظاهرسازى و رياكارى ندارد.

و رهروان و رزمندگان راه حقّ و حقيقت، دلباختگان اجراى احكام اسلام و قرآن، در پيشروى در راه پرخطر خويش، انتظار هيچ تشويق و تقديرى را از هيچ مقامى جز «خدا» ندارند، زيرا كسى كه عاشق اسلام و تجديد عظمت جهانى مسلمين باشد و اين عشق با تار و پود او آميخته گردد، احتياج به تشويق و تقريظ! ندارد.

... و هدف و مرام و مقصد ما، عالى‌تر از آن است كه منتظر تشويقى باشيم، يا با تقدير و تقريظى! شاد و خرّم شويم و هيچ تقدير و تقريظى، ما را مغرور نمى‌كند، چنانكه هيچ فحش و ناسزائى، تأثير بدى در روحيه و افكار ما ندارد و ما راهى را كه وظيفه خود تشخيص داده‌ايم و مى‌پيمائيم، تا آخر خواهيم رفت.

و خلاصه: فكر ما و روح ما، بالاتر از آن است كه با انتقادى ناروا متزلزل و يا با تشويق و تقديرنامه‌اى، استوار گردد.


1) نهج البلاغه، ص 180.

البته ما اگر به لحاظ سنّى نيز كوچك باشيم! به لحاظ روحى، خود را بزرگ مى‌دانيم و بايد هم از لحاظ روحى و فكرى بزرگ باشيم، زيرا كه منبع الهام‌بخش ما قرآن و مكتب اسلام است و قرآن و اسلام بزرگ‌ترين و ارجدارترين مكتب‌ها و منبع‌ها را داراست.

بنابراين، اگر در راه بزرگى قدم گذاشته‌ايم، تعجّب ندارد و بايستى در اين راه، چون كوه استوار در مقابل تندباد حوادث بايستيم و تكان نخوريم، زيرا حسين عزيز عليه‌السلام هم اينطور بود. اقبال لاهورى باز مى‌گويد:

عزم او چون كوهساران استوار *** پايدار و تند سير و كامكار

و ما هم:

رمز قرآن از حسين آموختيم *** زآتش او شعله‌ها اندوختيم

فداى راه او

هر كسى، هر نيرو و قدرتى كه مى‌تواند، عليه ما اقدامى انجام دهد!، ما باكى از آنها و اقدامات آنها نداريم، زيرا مى‌دانيم: «وَ مَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» و اين نيروهاى پوشالى، اين هو و جنجال‌هاى توخالى، در مقابل منطق و حق، مقاومت و ارزشى ندارند و اگر هم در گذشته داشته‌اند، ديگر نمى‌توانند داشته باشند و مردم چشم و گوش دارند، و مى‌فهمند كه قضيّه از چه قرار است!

مردم مى‌فهمند چه افرادى براى حفظ موقعيّت خود از انجام امر به معروف و نهى از منكر؛ اين دو اصل مسلّمى كه وظيفه فرد فرد مسلمانان است، خوددارى مى‌نمايند.

و بر فرض اگر هم نفهمند، خدا مى‌داند و مى‌بيند كه ما جاه و جلال و موقعيّت و وجهه‌اى نمى‌خواهيم و نظرى جز خدمت به اسلام و مسلمين

نداريم كه ما همه چيز را فداى راه او كرده‌ايم و عقيده داريم كه وجهه داشتن، در زمانى كه وجهه اسلام عملاً از بين رفته و مى‌رود، پشيزى ارزش ندارد.

ما اتّكائى در زندگى و در دنيا جز به خدا، به هيچ مقام و به هيچ كسى نداريم و ايمان داريم كه خدا به حكم: «وَ كَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ»، هميشه از مجاهدين راه خود پشتيبانى كرده و مى‌كند.

بگذار دشمنان ما، به توطئه‌هاى نانجيبانه خويش ادامه دهند. بگذار ماهيّت كثيف و شرم‌آور خود را - آن‌طور كه هست - به جامعه مسلمين نشان دهند.

عمل معرّف همه است و دنيا، دنياى عمل است و فريب و نيرنگ، ديگر كارى نمى‌تواند بكند و عملى كه براى اسلام باشد، از آغاز هويداست. و ما در مقابل اين شكنجه‌هاى روحى - كه بالاتر از شكنجه‌هاى جسمى است - «آخ» هم نخواهيم گفت، زيرا براى خدا و در راه خداست و هرچه كه در راه خدا باشد، براى ما «نوش جان» است. دسته گلى است كه از هيچ بستانى و گلستانى فرادست‌نمى‌آيد.

حسين عليه‌السلام چرا قيام كرد؟

... حسين عليه‌السلام چرا قيام كرد؟! آيا نمى‌توانست با يزيد پليد «همزيستى مسالمت‌آميز»! داشته باشد؟! مسلما اگر حسين عليه‌السلام حاضر به سازش با يزيد مى‌شد، زر و سيم، درهم و دينار، كاخ و آپارتمان!، وكالت و امارت به او مى‌رسيد، امّا حسين عليه‌السلام مانند من و تو نبود كه ببيند در مملكت اسلامى در مركز تشيّع رباخوارى را رواج مى‌دهند و مشروب مى‌خورند، قمار بازى مى‌كنند، مرتكب فحشاء مى‌شوند، دين و ايمان مردم مسلمان را

بر باد مى‌دهند و...، ساكت بنشيند و تماشا كند!... امام حسين عليه‌السلام روحيه جهادى داشت و مظهر شهامت، غيرت، و اسلاميّت بود، و نمى‌توانست با دشمنان واقعى اسلام كه به صورت ظاهر مسلمان جلوه مى‌كنند، سازش كند.

حسين عليه‌السلام «اپورتونيست» و «سازش كار» نبود كه نان را به نرخ روز بخورد! و با هر دسته و فرقه‌اى، بند و بست داشته باشد. حسين عليه‌السلام پاى‌بند آئين جدّش بود و نمى‌توانست احكام آئين او را بلااجراء ببيند و ساكت بنشيند!

حسين عليه‌السلام «مقبول العامه»! شدن و وجهه در جامعه پيدا كردن را مى‌خواهد چه كند؟! در حالى كه دين جدّ او از بين مى‌رفت؟ زر و سيم، كاخ و باغ، براى حسين عليه‌السلام و پيروان او ارزشى ندارد و: «انّما الدنيا عقيدة و جهاد».(1)

طرز تفكر ما

راه ما، بنا به دلايل خلل ناپذيرى، افتخارآميزترين راهى است كه يك بشر متفكر كه تمام جوانب كار و زندگى را در نظر گرفته و ابتدا و انتهاى دوره حياتش را بررسى كرده، نمى‌تواند براى خود، جز آن را انتخاب كند.

اين راه را، ما بايد برويم، زيرا وظيفه خود را در قبال عزّت اسلام چنين تشخيص داده‌ايم و مسلّما در پيشگاه خداى بزرگ هم، بيش از اندازه دركِ عقلمان (در مسائل غير تقليدى) مسئول نخواهيم بود.


1) ابوالقاسم سحاب: زندگانى حضرت خامس آل عبا ابى عبدالله الحسين عليه‌السلام ، 1330 ش، ص 119.

اين راه، بايستى پيموده شود و آنچه كه در انتظار رهروان اين راه است يا فتح و پيروزى است و يا شهادت و پرواز به سوى او و وصال به معشوق حقيقى. معشوقى كه حق است عشق به او ورزيدن و جان در راه او باختن و سر در كف گذاشتن...

و در پيشروى به سوى هدف عالى خود، هيچ تهديد و تحديدى - اين اسلحه‌هاى پوسيده و ارتجاعى - در روحيه ما تأثير سوئى نخواهد داشت. دشمنان ما، در مقابل بدى‌ها، جز خوبى و در مقابل ناسزا جز «سلام» از ما نديده و نخواهند شنيد، زيرا قرآن فرموده است: «وَ إذَا خَاطَبَهُمُ

الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلَمًا» و اسلام به ما دستور داده كه در مقابل بدى جاهلان، خوبى و احسان كنيم، و ما روح و فكر خود را، با مجادله و منازعه براى كارهاى بسيار كوچك و بى اهميّت، ضايع و بى‌ارزش نخواهيم كرد.

وظيفه امروزى

اكنون، ما جز گفتن و نوشتن وظيفه‌اى نداريم، اگر وظيفه ما امر ديگرى باشد، اقدام خواهيم كرد و روز عمل، آن‌هائى كه باور نمى‌كنند، خواهند ديد كه آنچه گفته بوديم، براى «اسلام» و به خاطر «اسلام» بود. اگر وظيفه ما ايجاب كند، شما خواهيد ديد آنچه كه در نظر ما ارزش ندارد، آنچه كه در نظر ما بى اهميّت است، آنچه كه قابل اعتنا نيست، جان است، مال است، خون است و همه چيز است. آرى، همه چيز فداى راه حق، فداى پيروزى اسلام، و تجديد عظمت جهانى مسلمين.

ما و اقدامات ما

عده‌اى به ما مى‌گويند: شما چرا به اين كارها - فعاليت فرهنگى و اجتماعى - اقدام مى‌كنيد، مگر ديگران به اندازه شما درك و شعور ندارند؟ در جواب بايد گفت: اولاً يكى از علل عدم اقدام ديگران، كثرتِ صبر! آنهاست، ولى ما صبور نيستيم و نمى‌توانيم باشيم، ما چگونه صبور و زنده باشيم، در حالى كه در مملكت اسلام، در مركز تشيّع، در هتل‌هاى اسلام بر بادده تهران، رقّاصه‌هاى خارجى و زنان كثيف اروپا و امريكا، لختِ مادرزاد، - آرى لخت و عريان - رقص مى‌كنند و اخلاق و روح ديانت مردم مسلمان ما را نابود مى‌سازند!

ما چگونه صبور و زنده بمانيم و با چشم خود ببينيم كه اگر «ربا» نباشد، بازارِ مسلمين راكد مى‌شود و يا بسيارى از برادران ما علاوه بر قمارخانه‌هاى رسمى، ندانسته و نفهميده با خريد «بليط‌هاى بخت آزمائى»، قمار مى‌كنند و يا نيروهاى جوانان ما؛ نيروهاى ارزنده‌اى كه بايستى در ترويج اسلام در جهان مصرف شوند، در كافه و كاباره، در هتل و سينما به هدر مى‌رود.

و از سوى ديگر، نوشتن و انتشار نشريّات مختلفه در مقابل صدها هزار نشريه ضد اسلامى - كه مبلّغ و بلندگوى اجانب و اروپائى گرى هستند - اگر براى كسى مقدور باشد، لازم و واجب عينى است. اگر ديگران اقدام نمى‌كنند يا نمى‌توانند بكنند، دليل نمى‌شود كه ما هم به جرم اينكه «سنّمان كم است» سكوت كرده و اقدامى ولو مختصر و كوچك انجام ندهيم.

ما نيز ميدانيم كه اين كارها، وظيفه از ما بزرگترها بوده و يك

وظيفه كفائى است، ولى وقتى كه آنها اقدامى نكنند، براى ما يك وظيفه عينى مى‌شود و ما هم، تا آنجا كه مقدورمان باشد، در اين راه حقايق را نوشته و منتشر مى‌سازيم و: «لاَ تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَهَا».(1)

محرم 1434 ه- .ق - روز عاشورا - تهران، سيدهادى خسروشاهى.

سيد هادى خسروشاهى (دانشجوى علوم اسلامى)

تبريز - 25 رمضان المبارك 1376 ه-


1) اين مقدمه، پس از اعدام شهيد نواب صفوى و ديگر برادران «فدائيان اسلام» نوشته شد كه در واقع نشان دهنده روحيه مبارزه جويى و فدايى اسلامى نويسنده بود... و از سوى ديگر، پاسخى بر بعضى از اهل تحجّر در «تبريز» بود كه «سكوت» در مقابل رژيم حاكم را به عنوان «تقيّه» واجب مى‌دانستند و حركت يك طلبه نوجوان را، در مبارزه با مفاسد، كه با نوشتن و نشر مقالاتى انجام مى‌گرفت، برنمى‌تابيدند! و حتى هشدار مى‌دادند كه با اين اقدامات! - فعاليت فرهنگى - اجتماعى - سياسى - «وجهه» خود را از دست مى‌دهيم و آن را بر خلاف روش «علماء عظام»! مى‌دانستند كه البته واقعيت‌ها چنين نبود و به هرحال، ما! عليرغم «صغر سن» - بيش از نيم قرن پيش - به وظيفه خود، عمل مى‌كرديم و با روحيه «فدائى اسلامى» به كار خود ادامه مى‌داديم و بى‌ترديد، شهادت نواب صفوى به دست رژيم ضدّ بشرى پهلوى، در رشد اين نوع تفكر، تأثير خاصى داشت...

تصویر

img1

روى جلد كتاب سياسة الحسينية چاپ تبريز - 1376 ﻫ . ق

تصویر

img2

پشت جلد كتاب سياسة الحسينية چاپ تبريز - 1376 ﻫ . ق

آيه‌اللّه:

شيخ محمد حسين كاشف الغطا

1. سياست حسينى

اشاره

ترجمه و توضيحات:

سيد هادى خسروشاهى

هدف امام حسين عليه‌السلام چه بود؟

اشاره

متن نامه‌اى كه به عنوان پدر بزرگوارم رسيد:

ناصريه:محضر حجت الاسلام و مرجع الانام، آيت اللّه آقاى حاج شيخ محمد حسين كاشف الغطاء مدظله

پاره‌اى از موضوعات است كه به خودى خود قابل اهميت نيست، اما گاهى شك و انتقادى بر مردم عارض مى‌شود كه آنها را مهمتر نشان مى‌دهد و مردم ناچار مى‌شوند حقيقت را از دانشمندان بپرسند. بنابراين، اگر سئوال من از كمى بصيرت و آگاهى حكايت مى‌كند، مرا ببخشيد.

آقاى من!. ناقدى از من پرسيده است: هرگاه ما قبول كنيم كه حضرت امام حسين عليه‌السلام به كشته شدن خود و اسيرى افراد خانواده خود آگاه بود، پس چطور راضى شد كه به عائله‌اش تعرض و هتك حرمت شود و حال آنكه در جهادى كه آن حضرت با دشمنان كرد، چندان فايده و ثمره مهمّى به نظر نمى‌رسد كه بتواند با زشتى‌ها و بى‌حرمتى‌هاى «بنى اميه» برابرى كند؟!...

گرچه من به ناقد جواب دادم: در واقع آنطور كه اهانت و هتك حرمت، زشت بودن اعمال بنى اميه را به مردم نشان داد؛ تنها كشته شدن

حضرت امام حسين عليه‌السلام اين هدف را بطور كامل فاش و روشن نمى‌ساخت! و بى‌پروائى و بى‌دينى بنى‌اميه را ظاهر و آشكار نمى‌كرد زيرا كشته شدن شعار مردان است. و مقصود امام در مخالفت با بنى اميه و قيام بر ضد آنها، خاموش ساختن آتش بيداد و مظلوم نشان دادن خود با تمام مظاهر آن بود، يعنى: كشته شدن، هتك حرمت خاندان، سوختن خيمه‌ها و چادرهاى مسكونى و...

ولى ايراد كننده و ناقد! با اين حرف‌ها قانع نشد و در پاسخ گفت: حضرت حسين عليه‌السلام مى‌توانست از راه ديگر نيز به اين منظور برسد و راه، منحصر به اين روش نبود.

از اين رو اميدوارم كه ما را از انوار فيوضات و بيانات شيوا و رساى خود بهره‌مند سازيد به اميد آنكه ناقد به راه راست هدايت شود.عبدالمهدى(1)

مؤلفاتى چون: تقريرات درس‌هاى آيت اللّه سيد ابوالقاسم خوئى و «تقريب الاصول» و «دراسات فى قواعد اللغة العربية» و كتاب «فى الدراية والكلام» دارد.. شيخ مدت‌ها از اساتيد «كلية الفقه» نجف اشرف بود و بعدها به آمريكا رفت و به سال 1975 ميلادى درگذشت.مترجم


وقتى اين نامه را خواندم، متوجه شدم كه فاضل اديب، جناب شيخ «عبدالمهدى مطر» (دام فضله) آن را نوشته است ... پس از دريافت مطلب، آيت اللّه پدر بزرگوارم امر كرد كه پاسخ آن را شخصاً بدون يارى كسى و استفاده از كتابى، بنويسم مگر در مواردى كه نيازمند مراجعه به


1) شيخ عبدالمهدى مطر، از فضلاى نجف و اهل شعر و ادب و فقه و اصول بود.

تاريخ باشم. من نيز دستور پدر بزرگوارم را اطاعت كرده چنين نوشتم:

شك، علت همه بدعت‌ها و منشأ فساد عقيده و اختلاف رأى‌ها است!. متأسفانه شك؛ در هر كارى راه پيدا مى‌كند و چه بسا به فكر شخص راه يابد و مسير آن را عوض كند و عقيده شخص را تغيير دهد و بسيار سخت است كه فردى در دوره زندگانى خود از شك به دور باشد به اين سبب، سزاست كه هر فردى شك را از خود دور سازد و هرگاه در ميان دو عقيده ترديد يا دوگانگى دارد، دقت و انديشه خود را به كار اندازد و ببيند كه كدام يك از آنها به عقل نزديك‌تر و با فكر سازگارتر است!

اگر نظرى به تاريخ وقايع و جنگ‌هاى جهان بيفكنيم، مى‌بينيم كه يك سلسله از اين جنگ‌ها به صورت حق و حقيقت و يا به عنوان واجب دينى ظاهر شده‌اند و همين‌ها در ميان دزدان دين و فرقه‌ها و اصحاب حقوق و سيادت نيز ديده مى‌شوند و محل بحث و نظرند!

در اين موضوع نيز ما فكر خود را به كار مى‌بريم، گرچه داراى فكر عالى و بلند هم نيستيم اما چون ممكن است فكر از تبادل و برخورد به يكديگر، به نتيجه خوبى برسد از اين جهت آنچه به نظر ما مى‌رسد، مى‌نويسيم.

سلسله ديگر از اين وقايع، به نام جنگ‌هاى سياسى محض پديد آمده‌اند و اينها نيز جنگ‌هاى خاصى است كه ميان ملل اتفاق مى‌افتد.

و چون واقعه كربلا موضوع مذهبى و داخلى است و به صورت حق و واجب دينى ظاهر شده است، عقيده ما درباره حضرت امام حسين عليه‌السلام اين است كه وى وجود مقدسى است كه خطا و لغزش در او راه ندارد و

نهان‌ها را به اذن خداوند، پيش از وقوع مى‌داند، بنابراين مى‌گوئيم كه حضرت حسين عليه‌السلام همانطور كه كشته شدنش را در حال قيام بر ضد بنى‌اميه و قيام و نبرد، مى‌دانست؛ همچنان از كشته شدن خود در صورت تسليم و صلح هم آگاه بود، زيرا او يقين داشت كه بنى اميه با آن دشمنى‌ها و كينه‌هاى قديمى كه نسبت به خاندان رسالت و بنى‌هاشم و در سينه‌ها داشتند، دنبال مختصر بهانه و عنوانى مى‌گشتند كه به آنها آزار برسانند از اين رو بود كه يزيد ستمكار و بى‌آزرم، وقتى كه قدرت و نفوذ علويان را به ضرر خود ديد، براى انتقام آماده شد و به همه استاندارها و فرماندارها، نامه نوشت و تاكيد كرد كه امام حسين عليه‌السلام را هر كجا كه پيدا كنند، حتى اگر درون خانه كعبه هم باشد، او را به قتل برسانند. اما نرمش عمال يزيد پليد و ترديد آنها در اقدام به چنين گناه بزرگ جهنمى، به حضرت حسين عليه‌السلام مهلت داد تا از مكه دور شود و به كربلا برسد و روى همين اصل بود كه در زمان حضرت حسين عليه‌السلام ، عزل استاندارها و فرماندارها زياد شد و حضرت قبل از آنكه به كربلا برسد، در دو جا با خطر قتل روبرو شد اما خواست خداوندى ميان او و مرگ حائل گرديد.

(1): از خالدبن حكم يا وليدبن عتبه والى مدينه، نماينده و سفيرى

به سوى امام حسين عليه‌السلام و ابن زبير فرستاده شد و هر دو پيش والى آمدند، مروان بن حكم نيز در آنجا بود، مروان و والى بيعت به يزيد را به حضرت حسين عليه‌السلام تكليف كردند و او فرمود: در بيعت پنهانى فايده‌اى نيست...! مروان به والى گفت كه نگذارد حسين عليه‌السلام برود، مگر اينكه بيعت كند و هرگاه خوددارى كرد، گردنش را بزند!.

زبير به سفير گفت: تو مى‌دانى كه ما از بيعت خوددارى كرديم و

معاويه نيز مى‌دانست هرگاه ما پنهانى و شبانه با اين وضع بيعت كنيم، به خلاف ميل ما حس قهر و غضب ما تحريك خواهد شد و باعث اين كار نيز تو خواهى بود، صبر كن تا صبح شود و مردم را براى بيعت بخوان! ما نيز مى‌آئيم و با ميل خود به تو بيعت مى‌كنيم!

بدين بهانه، زبير فرصت يافت و از دست آنها رها شد و فرار كرد!!..

مروان گفت: آنها را رها كردى؟ به خدا قسم ديگر به آنها دست نخواهى يافت و او جواب داد: واى بر تو! مى‌خواهى حسين بن على را بكشم؟، به خدا سوگند اگر همه دنيا و آنچه را در آن است به من بدهيد، من به اين كار راضى نمى‌شوم و اقدام نخواهم كرد و باور ندارم كه قاتل حسين عليه‌السلام در روز قيامت، خدا را با نامه اعمال سنگين ملاقات كند...

مروان با حال استهزاء گفت: هرگاه فكر تو اين بود، كار خوبى كردى! بعدها، در نتيجه همين مدارا، خالد يا وليد معزول شد.

(2): هنگامى كه حضرت حسين عليه‌السلام با «حر رياحى» ملاقات كرد و او راه را بر امام بست، به او فرمود: «مادرت در عزايت نشيند...»!

اين دو نمونه را براى آن ذكر كردم تا ناقد بداند كه يزيد پليد به شدت در جستجوى حسين عليه‌السلام بود و در صورت بيعت نكردن، مى‌خواست او را به هر نحوى كه شده به قتل برساند و چون قتل در نزد عرب كار آسانى بود و تأثير زيادى در افكار عمومى نداشت، اين است كه حضرت حسين عليه‌السلام هم قتل و هم تعرض و هتك حرمت را قبول نمود تا در روحيه و دل‌هاى عرب نفوذ و اثر كند و زمينه‌اى مساعد بر ضد بنى اميه فراهم سازد. اين بود كه با شتاب از مدينه خارج شد تا مبادا خونش بى‌فايده و بى‌تأثير براى جهان اسلام، در حرم جدش ريخته شود و به هدر رود و

مستحق و سزاوار تعظيم علويان و سرمشق قيام كنندگان كه مطالبه حقوق حقه خود مى‌كنند، نگردد.

و اما آنچه گفتى: در اين كار فايده و اثر عقلانى! كه با بدى هتك حرمت برابرى كند نبود، آيا چه اثر و فايده‌اى بالاتر از آنچه گفتيم مى‌توان يافت؟! همچنين هتك حرمت - گرچه ذاتاً بد و قبيح است -، اما مرد دانا مى‌فهمد كه در اينجا موضوع به خصوص به شكل مظلوميت جلوه‌گر شده، نه به شكل امرى قبيح!.

اما آنچه گفتى: راه ديگرى براى اين منظور پيدا مى‌شد؟ درست است، اما راه‌هاى ديگر جز اسارت خاندان نبوت و هتك حرمت، اثرش زودتر از دل‌ها مى‌رفت و با كشته شدن حضرت حسين عليه‌السلام اصل موضوع هم از خاطرها فراموش مى‌شد.

آرى همين اهانت‌ها و هتك حرمت‌ها است كه واقعه كربلا را تا امروز زنده نگهداشته و در دل‌ها جاى داده است و هر روز تازه‌ترش مى‌گرداند و هرگاه ما بر وسايل و راه‌هايى كه ممكن است «قيام كننده» در پيش گيرد نظر كنيم، مى‌بينيم كه اين راه‌ها در دو امر منحصر مى‌گردد:

1. تبليغات سياسى

انجام تبليغات سياسى در بادى امر خوب به نظر مى‌رسد، زيرا به وسيله آن مى‌توان بر ضد دولت بنى اميه اقدام كرد و مردم را بر ضد آن شورانيد. اين عمل با افشاى بدى‌هاى تاريخى و فجايع دولت بنى‌اميه ممكن مى‌شد، اما مدت‌ها زمان لازم بود كه دولت يزيد همه زشتى‌ها و پليدى‌هاى درونى خود را ظاهر و آشكار سازد و مردم به چشم ببينند و

همچنين جمعيتى بايستى تا قبايح اعمال آنان را در همه جا ذكر كند و باز اين كار به سياست!(1)

به طور خلاصه بايد گفت: منشأ فكر انحطاطى فوق، «اروپا» بوده و در واقع اين زنجير بدبختى، يكى ديگر از سوقاتى‌هاى اروپاست، يعنى وقتى كه در اروپا خواستند از سلطه پاپ و كليساى ارتجاعى نجات يابند، اول كارى كه كردند اين بود كه دين و سياست را از همديگر جدا ساختند و كار كليسا را تنها دخالت در امور مذهبى قرار دادند. و حق هم داشتند، زيرا پاپ و اسقف و كشيش و كاردينال، براى حفظ موقعيت و مقام خود؛ همه مردم را برده خويش ساخته بودند و هر چيزى را كه برخلاف عقايد منحط آنان بود، با زندان و سوزاندن و اعدام و... جواب مى‌دادند، اما اسلام و علماى اسلامى، از روز اول قصد استحمار مردم را نداشتند و هميشه طرفدار علم توأم با عمل و تقوى، بوده‌اند و بنا بر اين، چه انگيزه ديگرى جز اقتضاى منافع استعمارگران و دشمنان اسلام، براى انفكاك ديانت اسلامى و سياست اسلامى مى‌توان پيدا كرد؟

ناگفته نماند كه از لفظ «سياست» نبايد ترسيد! زيرا سياست چنانكه در كتب لغت مى‌نويسند، به معنى «تدبير و اداره امور مملكت‌ها و ملت هاست» و اسلام نيز براى همين منظور، يعنى براى اداره امور دنيوى و اخروى مردم و براى نجات بشريت ظهور كرد و در اين سياست، حقه بازى، نيرنگ؛ افسون؛ حيله و فريب اصولاً مفهومى نمى‌تواند داشته باشد...

به طور كلى چون سياست در زندگى بشرى اهميت به سزائى دارد، لذا سياست به معنى واقعى كلمه، از اسلام جدا نيست و نمى‌تواند باشد.

مراد نويسنده محترم از سياست، سياست به معنى امروزى است وگرنه بسيار روشن است كه قيام حسين عزيز عليه‌السلام عليه دستگاه فاسد و مفسد يزيد و دستگاه ضد اسلامى وقت، خود مظهرى از لازم و ملزوم بودن سياست و ديانت اسلامى است... براى مزيد استفاده، به نشريه «نطق تاريخى» آيت اللّه كاشف الغطاء در كنفرانس جهانى مسلمانان، كه به ضميمه همين كتاب چاپ و منتشر مى‌گردد، مراجعه شود.

خسروشاهى

، حقه بازى و دروغ احتياج داشت و اين هم چيزى

1) سياست: مسئله انفكاك‌ناپذير بودن و بلكه لازم و ملزوم بودن سياست و ديانت، امر بسيار بديهى و روشنى است. اما متأسفانه دشمنان اسلام براى اينكه مسلمانان را به روزى كه فعلاً در آن به سر مى‌بريم، بياندازند و از توسعه و نشر اصول مكتب جهانى اسلام، جلوگيرى كنند، طرح جدائى يا «انفكاك سياست و ديانت» را در ميان مردم مسلمان منتشر ساختند.

نبود كه رادمردى مانند حضرت امام حسين عليه‌السلام آن را قبول كند... حسينى كه در اوايل دولت بين‌اميه، صراحتاً از بيعت امتناع كرد و جان و زندگى خود را به خطر انداخت!...

2. به وسيله جنگ

در گذشته، مسئله جنگ با كشيده شدن «شمشيرها» انجام مى‌يافت و بايستى حضرت امام حسين عليه‌السلام در مكه يا مدينه شمشير بكشد و با ياران وفادارش قيام كند و آماده جنگ شود و مى‌دانيم كه اين گزينه در تاريخ تمدن و نفوس مردم تأثير مثبت ندارد و حضرت امام حسين عليه‌السلام نيز از اين راه فايده‌اى در راه هدف خود، نمى‌برد و مثل ياران ديگرش عبداللّه زبير و ديگران، جنگ مى‌كرد و كشته مى‌شد و اثرى در صفحات تاريخ باقى نمى‌گذاشت، البته فرقى كه با آنها پيدا مى‌كرد در اين بود كه حضرت حسين عليه‌السلام نسبت به ديگران از جهت حسب و نسب و شرف ممتاز مى‌باشد.

پس بنا بر مقدمه‌اى كه گذشت، قبول «آوارگى و هتك حرمت» ضرورى بود تا كشته شدن امام حسين عليه‌السلام را در نظرها بزرگ جلوه دهد و افكار مردم را بر نهضت خود جلب كند و همه را به ادامه راه خود وا دارد...

اكنون براى «ناقد» واضح و روشن مى‌شود كه حضرت امام حسين عليه‌السلام راهى كه اثر عميقى در دل‌ها بگذارد و در صفحات تاريخ با خطوط و سطور برجسته نقش و ضبط شود و روز به روز تأثيرش بيشتر گردد، جز قبول «آوارگى و هتك حرمت» خاندان خود نداشت... زيرا هرگاه امام حسين عليه‌السلام به شكل عادى كشته مى‌شد، در دل‌ها اثر جاودانه‌اى نمى‌گذاشت و مردم مى‌گفتند: حسين عليه‌السلام نيز كشته شد، بويژه كه در آن دوران مرگ بيشتر اعراب، با كشته شدن بود!.

... اينها نكاتى بود كه در جواب ناقد به فكر من رسيد. پس از اينكه اين جواب را نوشتم، آن را به پدر بزرگوارم حضرت آيت اللّه نشان دادم كه با دقت آنها را خواند و فرمود اين نوشته گرچه به نظر من، خواننده را به حق مطلب نزديك مى‌كند، اما گمان نمى‌كنم كه كاملاً ناقد را قانع نمايد و شك و ترديد را از دل او دور سازد و مسئله بيشتر از اين نيازمند تشريح است..

بعد گفتند كه در اوقات فراغت، به حضورش بروم و در چند جلسه، جواب‌هاى لازم را پدر بزرگوارم املاء كند و من بنويسم و همين كار را انجام دادم تا اينكه از تقريرات پدرم بديع‌ترين رساله‌ها به دست آمد كه در نوع خود بى‌نظير است.

عبدالحليم آل كاشف الغطاء

نجف

سياست حسينى

پدرم... فرمود:

فاضل محترم! سئوال «ناقد» را كه عبارت بود از اينكه: «حضرت حسين عليه‌السلام با اينكه مى‌دانست كشته خواهد شد و اهل و عيالش توسط دشمنان به اسارت خواهند رفت، چرا اين هتك حرمت را نسبت به خانواده خود پذيرفت؟»

و جواب شما را كه عبارت بود از اينكه: «هتك حرمت تأثير بيشترى در دل‌ها دارد و اثرش دائمى است و پليدى و زشتى اعمال بنى‌اميه را به خوبى به مردم نشان مى‌داد» و همچنين قانع نشدن ناقد را با اين جواب، دانستم. توضيح بيشتر و بيان كافى خواسته بوديد تا ناقد را به راه اعتدال بياورد؟ اينك مى‌گويم...:

اين قبيل سئوال‌ها در مذهب ما، جاى بحث و نظر نيست، زيرا اعمال بزرگان و ائمه دين، در دوره زندگانى، مانند عمل فردى است كه فرماندهى تمام لياقت و كفايت او را شناخته و صدق اطاعت او را دانسته و براى تبليغ و راهنمائى او را بسوى گروهى و قومى فرستاده و راه مخصوص را به او نشان داده است تا به قدر موئى از راه منحرف نشود، هر يك از پيامبران و ائمه را از ابتداى نمايندگى و دعوت، تا زمان

درگذشت، بنا به اقتضاى موقع و مصالح دوران، برنامه عمل مخصوصى است كه همه مأموريت‌ها و سرگذشت‌هاى آنها از چگونگى كشته شدن و قربانى دادن در راه خدا، در آن قيد شده است.

و چون ما «ائمه اطهار» را معصوم و برگزيده شده از جانب خداوند مى‌دانيم، لذا زحمت سئوال و بحث از اين حكمت‌ها و اسرار، از ايمان داران و دين‌باوران برداشته شده است.

حتى گاهى خود نماينده نيز از مضمون طومار برنامه خود بى‌خبر مى‌شود، مثلاً گاهى مى‌بيند كه در طومار نوشته شده است: بر تو لازم است كه در فلان وقت جان خود را با كشته شدن در راه خدا بدون چون و چرا فدا كنى و او هم قبول مى‌كند و به خود اجازه سئوال و چون و چرا از حكمت و مصلحت خداوندى نمى‌دهد و مانند آفتاب بر او روشن و يقين است كه قضاياى اين حكم، از عالى‌ترين حكمت و مصلحت، كه بالاتر از آن ممكن نيست، سرچشمه گرفته است.

البته همه اين نظريات ناشى از يك سلسله عقايدى است كه دليل و

برهان محكم دارد و به يكديگر مرتبط و وابسته است و از عقايد فلاسفه و افكار حكما تنظيم شده است و در واقع فروعات يك اصل و شاخه‌هاى يك ريشه است كه بحث و جدل به آن بر مى‌گردد و آن اصل عبارت از ثابت كردن عنايت ازلى و قوه قاهره و با «شعور» است و همين قوه است كه اين عوالم را اداره مى‌كند، نه طبيعت «كور» و ماده سخت بى‌روح و بى‌شعور!. پس اگر اصل اين عنايت را ثابت كرديم و به آن اعتقاد پيدا نموديم، ثابت كردن شاخه‌ها و فروعات اين نظر، آسان خواهد بود. زيرا ما از خارج مى‌دانيم كه از لوازم اين عنايت، برانگيختن رهبران و

راهنمايان است كه در اوج مراتب كمال بشرى هستند و براى هدايت ديگر ابناى هم نوع خود، مأموريت پيدا مى‌كنند و رهنمايى ممكن نيست مگر با پذيرفتن و يقين داشتن به «عصمت» و «دور بودن» رهنمايان، از خطا و لغزش و همچنين مؤيّد بودن رهبران به اين «عنايت» الهى است و پس از اينكه اين مبادى و مقدمه را با دليل و برهان قبول كرديم، مجال شك و ترديد و انتقاد و اعتراض نخواهد ماند، حتى اگر بعضى از مأموريت‌ها و كارهاى معصومين، از ديدگاه ناقص و عقل كوتاه ما، خالى از فايده و حكمت ديده شود و يا بيهوده جلوه كند:

«فلا و ربّك لايؤمنون حتى يحكّموك فيما شجر بينهم ثمّ لا يجدوا فى انفسهم حرجا ممّا قضيت و يُسلّموا تسليما»

اين مختصر را براى آن گفتم كه به سؤال ناقد از جنبه دينى محض

جواب داده باشم وگرنه مى‌دانم كه «مشكك ناقد»، به اين حديث‌ها اعتماد نمى‌كند و «معترض متحير»، به اين عقايد اعتنا ندارد. بويژه اگر از كسانى باشد كه حضرت امام حسين عليه‌السلام را آنچنان كه علماى شيعه و خواص، آنها را «معصوم» مى‌شناسند و قائلند كه «امام» كار بيهوده و عبث انجام ندهد، نباشد بلكه همچو «ناقد» تنها چيزى كه درباره امام حسين عليه‌السلام مى‌داند و مى‌گويد اين است كه او را يكى از رجال بزرگ و از حيث نسب و حسب و بلندى شجاعت، برتر از ديگران مى‌داند، اما اين صفات مانع از اين نيست كه او را هم از نوابغ روزگار و نوادر بشر حساب كنيم و چنان كه آنها از خطا و صواب و كجى و راستى خالى نيستند، حضرت امام

حسين عليه‌السلام نيز از اين صفات مصون نيست!(1)و كرم اخلاق و عظمت و فضل او مانع نيست كه مورد انتقاد نباشد!

اكنون حضرت امام حسين عليه‌السلام را همان طورى كه معترض مدعى است، فرض مى‌كنيم كه سياست او قابل انتقاد و ايراد است، زيرا «كمال محض» مخصوص خداوند است و ما هم فرض مى‌كنيم كه امام فقط يكى از نوابغ و رهبرانى است كه خود را از جهت شرف و نسب، بالاتر از يزيد مى‌داند و براى خلافت شايسته‌تر مى‌شناسد و ناچار كوشش مى‌كند كه حق غصب شده خود را پس بگيرد و حداقل به يزيد بيعت نمى‌كند و «رعيت»! وى نمى‌شود، زيرا او مى‌داند كه يزيد تا چه اندازه رذل و پست و متجاهر به فسق و دشمن فضل و ادب است و هرگاه به اين گفته‌ها، ماهيت حقيقى يزيد را هم اضافه كنيم، مدعى و ناقد منصف را قانع و مجاب مى‌كند: پس مى‌گوييم هرگاه حضرت حسين عليه‌السلام مى‌خواست پستى و پليدى و ناپاكى يزيد بد سيرت را به جز از راه شرع و دين، طورى به اهل دنيا نشان دهد كه همه را متأثر سازد و اثرش را براى ابد در دل‌ها به جاى گذارد، چه راهى بهتر از اين بود كه با بردن اهل و عيال و عترت خود، ثابت كند كه آن پست فطرت، حتى حرمت خانواده نبوت را هم نگه نمى‌دارد و آنها را از شهرى به شهرى و از بيابانى به صحرائى، به اسيرى مى‌برد و انتقام مردان را از زنان بى‌گناه و اطفال معصوم و خردسال، مى‌گيرد!. اكنون مى‌پرسم: كدام قهر و غلبه بر يزيد پليد بالاتر و برتر ازنماياندن اين چهره كريه و جرم‌هاى شرم‌آور است؟


1) به عقيده ناقد.

اما كشته شدن، چنانكه گفتيم پيش عرب آسان‌ترين و عادى‌ترين كار بود كه هيچ نوع تازگى و شگفتى نداشت و حضرت امام حسين عليه‌السلام مى‌دانست كه يزيد و ابن زياد، داراى همچو خباثت و دنائت هستند، مى‌خواست كه پست فطرتى آنها را در عمل به مردم نشان دهد تا دليل محسوسى در دست آنها باشد و در آينده، «غالبِ» آنها «مغلوب»، و پيروزمندى‌شان شكست باشد...

آرى در ظاهر يزيد امام حسين عليه‌السلام و انصارش را كشت و به شهادت رساند، اما در واقع امام حسين عليه‌السلام يزيد و همه بنى‌اميه را بدتر از كشتنشان، هزار مرتبه كشت!. يزيد آنها را در يك روز كشت و امام حسين عليه‌السلام يزيد و خاندانش را تا ابد و هر روز كشت.

از تو مى‌پرسم! كدام غلبه و پيروزى برتر و كدام كشتن بزرگ‌تر است؟ اين فلسفه را حتى غير از ملل اسلامى ديگران نيز درك كرده‌اند و مستشرق آلمانى مسيو ماربين(1)نيز به اين نكته اشاره كرده است آنجا كه مى‌گويد:

چون امام حسين عليه‌السلام دشمنى بنى‌اميه را با بنى‌هاشم مى‌دانست و هم يقين داشت كه پس از كشته شدنش خاندان و كودكان او را به اسيرى مى‌برند و اين كار ناشايست آنها به مقصود او يارى خواهد كرد و اثر بزرگى در دل‌هاى مسلمانان خصوصاً اعراب خواهد گذاشت، چنانكه مى‌بينيم از اين جهت اهل و عيال خود را برداشت و آنها را از «مدينه» بيرون برد...


1) مسيو ماربين يكى از فلاسفه و دانشمندان معروف آلمانى است و اتفاقا كتاب او هم به نام «سياسة الحسينيه» در ساليانى دراز، در تبريز چاپ و منتشر شده است. خ

مستشرق آلمانى باز مى‌گويد: چون نظريه آنهائى كه از بردن اهل و عيال مانع مى‌شدند محدود و افكارشان كوتاه بود و مقاصد عالى حضرت امام حسين عليه‌السلام را درك نمى‌كردند، اين بود كه امام به آنها گفت:

«خدا چنين خواسته و جدم چنين امر كرده است» يعنى در پاسخ اينكه گفتند: اگر مى‌خواهى به طرف مرگ رهسپار شوى، علت بردن اطفال و زنان چيست؟! او گفت: «خدا خواسته كه آنها را اسير ببيند...»

مى‌گويم: اين جواب چنان نيست كه مستشرق آلمانى آن را جواب اقناعى پنداشته و دفاع موقتى گمان كرده است، بلكه در حقيقت امر چنين بوده است و شايد خداوند پاك او را به اين كار امر كرده بوده است تا يزيد را رسوا سازد و ناپاكى درونى‌اش را تا ابد به مردم نشان دهد.

ما نمى‌گوئيم كه طريق رسوائى يزيد منحصر به قبول آوارگى و هتك حرمت خاندان امام بود، اما مى‌گوئيم كه اين هم يكى از راه‌هائى بود كه تأثير بزرگى در رسيدن به هدف و مقصود داشت... و اگر كسى بگويد: كه در دين ما جايز نيست كه شخصى زنان را در معرض هتك حرمت قرار دهد، به ويژه كه كار آسان و ساده باشد... آرى چنين است! هرچه دين به آن اجازه ندهد غيرت نيز به آن راضى نشود، اين است كه انسان هرگز «عِرْض» خود را در محلى كه معرض هتك حرمت واقع باشد، نمى‌گذارد كه سبب لكه‌دار شدن شرافت و خراب شدن ايوان عفت و شكست تالار نجابت گردد، اما در محل هتك حرمت ظاهرى كه بندهاى قدس و پاكيزگى و عزت و مناعت به آن محكم شود، جاى ايراد و انتقاد نيست و البته اين پاك سيرتان (سلام و رحمت خدا به آنها باد) هر وقت سفر كردند پرده‌پوش و با حجاب بودند:

بحيث النجم من يد المتناول

يَشُعُّ على وجهِ البراقع نورها *** فحسب من رأى، انهن سوافر.

• مانند ستاره، به دور از دسترس و نور چهره‌شان بر روبند و نقاب روشنى مى‌انداخت و بيننده مى‌پنداشت كه آنان روبازند!-

بى‌ترديد اين جواب، محكم و متين است و از حقيقت نيز بهره‌اى دارد و هرگاه «ناقد» به آن هم قانع نباشد، وجه دومى هم وجود دارد و آن اين است كه حضرت حسين عليه‌السلام همواره از آغاز رشد تا جوانى بلكه تا آخرين نفس زندگانى، صاحب شهامت و عزت نفس و مناعت طبع و كرامت بود كه از همه حركات و سكنات و احوال و ملكاتش، نمايان مى‌شد.

و اگر بخواهيم شواهدى براى اين گفته بياوريم كتاب جداگانه‌اى مى‌طلبد و مثنوى هفتاد من كاغذ شود!.

به نظرم مى‌رسد كه حضرت امام حسن عليه‌السلام هنگامى كه با معاويه صلح كرد و شروطى پيشنهاد نمود - و معاويه به هيچ كدام از آنها وفا نكرد - حضرت امام حسين عليه‌السلام و يارانش نيز در آنجا بودند و پس از اينكه امام حسن عليه‌السلام به ظاهر بيعت كرد، معاويه از حضرت حسين عليه‌السلام نيز بيعت خواست، اما حضرت امام حسن عليه‌السلام فرمود: او را رها كن! زيرا او بيعت نمى‌كند، اما بدى او به تو نرسد! معاويه گفت: ما از وى به همين مقدار خرسنديم!.

پس از آنكه كارها به ظاهر، به سود معاويه تمام شد، امام حسين عليه‌السلام هر موقع كه در مجالس شام يا حجاز، ميان جمعى حاضر مى‌شد با معاويه مجادله و مناظره مى‌كرد و حرف‌هاى درشت به او مى‌گفت و با ريشخند و حرف‌هاى برنده‌تر چون شمشير، بر پيشانى معاويه مى‌زد! از اين جا

است كه گفته‌اند:«رُبَّ قولٍ انفذ من صول»!

• اى بسا حرف كه از حمله برنده‌تر است -

معاويه همه اينها را مى‌ديد و تحمل مى‌كرد، زيرا عزت نفس و مناعت طبع امام حسين عليه‌السلام را مى‌دانست.

... در دوره بيست ساله خلافت معاويه، حضرت امام حسين عليه‌السلام طعم خضوع و خوارى را نچشيد، تا معاويه درگذشت و به زير خاك رفت!

حضرت امام حسين عليه‌السلام از بيعت با يزيد نيز خوددارى كرد و چنين صلاح دانست كه از مدينه هجرت كند تا تمام مردم عالم اسلام را از بيعت نكردن خود با يزيد، آگاه و باخبر سازد و به همين دليل از «مدينه» با اهل و عيال خود به قصد «مكه» بيرون آمد.. و راه بزرگ «الدرب السلطانى» را پيش گرفت. به او گفتند: هرگاه از اين راه نروى چنانكه «ابن زبير» نرفت، بهتر است! فرمود: قسم به خدا هرگز از اين راه جدا نشوم و بيراهه نروم و خدا هرچه خواهد همان شود.

بلى حضرت امام حسين عليه‌السلام در خود همچو روح بزرگى را پرورش داده بود و زمانى كه خواست از مكه به عراق برود، نفس كريم و همت بلند او مانع شد كه خود و اولاد و همراهانش مانند آدم‌هاى ترسو با خوارى، مخفيانه و پراكنده بيرون روند و حاضر شد كه با بالاترين مظاهر جلال و بزرگى و هيبت و حشمت مسافرت كند.

البته معلوم است كه مسافرت با حرم و عائله و لازمه فخامت و عظمت

و شوكت و جلالت است كه بدون آن به دست نيايد و هرگاه حضرت امام حسين عليه‌السلام از زادگاه خود خارج مى‌شد و خانواده‌اش را در آنجا مى‌گذاشت، مسافرت او بيشتر به مسافرت اشخاص ترسو و اهل معامله و

سودجوئى شبيه مى‌گرديد و حاشا كه حضرت اين نوع مسافرت را بر خود روا بداند!

اين بود كه با كمال وقار و متانت و آرامى و سنگينى، مانند مسافرت بزرگترين رجال جهان از جنبه قدرت و شوكت، به راه افتاد.

در طى راه چه گذشت؟

زينهار مپندارى كه من در اين گفته مبالغه مى‌كنم، هرگز! زيرا اگر به بعضى خصوصيات سفر حضرت دقت كنى، شواهد محكمى بر اين ادعاى من پيدا مى‌كنى، من جمله: كمى در قضيه «حرّ» نگاه كن كه در همه كتاب‌هاى «مقتل» و معتمدترين تاريخ‌ها به طور يكسان نوشته‌اند كه هنگامى كه حضرت امام حسين عليه‌السلام در بيابان بى آب و علف با «حرّ» روبرو شد و ملاقات كرد، در حالى كه او و يارانش از تشنگى بى حال و بى جان شده بودند و عدّه آنان به هزار سوار و هزار اسب مى‌رسيد، حضرت امام حسين عليه‌السلام به ياران و جوانانش فرمود: قوم او را سيراب كنيد و آب‌ها را پائين بياوريد و اسب‌ها را هم آب بپاشيد... و ياران حسين عليه‌السلام جام‌ها و كاسه‌ها را از آب پُر مى كردند و جلو اسبى مى‌گرفتند و همين كه سه چهار جرعه مى‌خورد و سير مى‌شد بر مى‌داشتند و جلوى اسبى ديگر مى‌گذاشتند، تا اينكه همه اسب‌ها تا آخرين رأس سيراب شدند..

اكنون با دقت و هوش بيانديش! و بر تعجب بيفزاى و بدان كه مراتب رأفت و مهر و شفقت و دلسوزى و عاطفه و انسان دوستى حضرت امام حسين عليه‌السلام تا چه اندازه بود، در حالى كه اين قومى را كه سيراب كرد، از دشمنان وى به شمار مى‌رفتند و از طرف ابن زياد آمده بودند كه او را بقتل برسانند و يا دستگير كنند...

حتى ميان اينان شخصى بود به نام «على بن طعان الحماربى عراقى» كه طرز آب خوردن از آبخورى، ندانست و نفهميد كه دهن آبخورى را چه سان كج كند كه نريزد؟ و هنگامى كه آب مى‌خورد آب از گوشه لب‌هايش، به لباسش مى‌ريخت، و حضرت با آن همه جلالت از اسب پياده شد و آبخورى را با دست مبارك كج نگاه داشت، تا اينكه وى را سيراب كرد!.

و ديگر بيانديش! در صحراى بى آب و علف و خشك و باير و ريگزارى كه آب به قيمت طلا و بلكه به قيمت جان به دست نيفتد و گاهى دو سه روز يا بيشتر اصلاً آب پيدا نشود، اين چه سخاوتى و اين چه روح بزرگ و اين چه بزرگوارى است كه دشمن نيز از آن برخوردار مى‌شود؟ و باز فكر كن كه موكب و كاروان حضرت امام حسين عليه‌السلام چه دستگاه مجهز و چه اندازه گسترده بود. كه از آب آن كاروان هزار نفر سوار و هزار اسب سيراب شدند و همچنين اشخاص و ياران و اولاد خود حضرت كه حداقل به هزار نفر بالغ مى‌شدند از آن بهره‌مند بودند...

و باز اسب هايى كه اثاثيه و متاع و آنچه با آنها بود از لوازم عادى زندگى مانند كاسه و طاس و جام و رختخواب و غيره را حمل مى‌كردند، جز اشتران كه به صدها اسب مى‌رسيدند، بنابراين اگر همه آنهائى كه در اين موكب لازم بود از آب استفاده كنند روى هم حساب كنيم دست كم به چند هزار نفر مى‌رسد جز آب احتياطى كه «حرّ» و ياران و اسبانش از آن سيراب شدند.

پس موكبى كه حداقل چند هزار نفر را سيراب كند، سازمان ملك و حكومتش تا چه اندازه شود؟

و اگر آنچه را «طريحى» در «مجمع البحرين» نقل كرده است: كه

حضرت امام حسين عليه‌السلام وقتى به كربلا رسيد زمين «نينوا» و «غاضريه» را از بنى اسد به شصت هزار درهم خريد و با آنها شرط كرد كه زائرانش را به مرقد و آرامگاه وى رهنمائى كنند و آنها را مهمانى دهند و در قبال اين شرط، زمين را دوباره پس از آنكه پولش را پرداخت نمود، به آنها بخشيد،(1)از اين خبر معلوم مى‌شود كه با حضرت امام حسين عليه‌السلام چقدر اموال همراه بوده كه زيادى آن بالغ بر چند هزار درهم مى‌شده است!.

شاهد ديگر بر اين دستگاه پُرشكوه قضيه «محمد بن بشر خضرمى» است كه «سيد بن طاوس» و غيره نقل كرده‌اند كه شب عاشورا يا همان شبى كه مرگ دور و بر خيمه‌ها چرخيد، به محمد بن بشر خضرمى گفتند: پسرت در سر حد رى اسير شده؟ جواب داد: من نمى‌خواهم كه پسرم اسير باشد و من بعد از وى زنده بمانم! حضرت امام حسين عليه‌السلام سخن مرد را شنيد و به او فرمود: خدا به تو رحم كند من بيعتم را از تو برداشتم و تو حالا آزادى هر طور مى‌خواهى عمل كن و در رهائى پسرت بكوش، عرض كرد: درندگان مرا زنده نگذارند هرگاه از تو جدا بشوم! حضرت فرمود: اين لباس‌ها و بردهاى يمنى را به پسرت ده كه در آزادى خود صرف كند.(2)پس به او پنج دست لباس عطا فرمود كه قيمت آنها هزار دينار بود و قيمت هر دست دويست دينار بود معلوم نيست، جنس اين لباس‌ها چه بود كه قيمت يك دست صد ليره مى‌شد و چقدر از اين نوع لباس با حضرت بوده و براى چه آنها را با خود مى‌برده و اين پرسشى است كه


1) مجمع البحرين، ج 5، ص 461.

2) بحار الانوار، ج 44، ص 394.

شايد شنونده از پاسخ و توضيح آن بى‌نياز باشد.

اكنون اى «ناقد»! باز مى‌پندارى كه امام حسين عليه‌السلام آدم غير لايقى از قبيله عرب و آدم خسيس و تنگ نظرى بود؟ چنانكه «زبير» شايسته اين صفات بود.

گويند: زبير به سپاهى خود گفته بود «أكلتم تمرى و عصيتم امرى»:

• خرماى مرا خورديد و امر مرا اطاعت نكرديد!. -

نه، اين حسين عليه‌السلام بزرگتر از آن است كه گمان شود براى رهائى جان خود، حرمت حرم خدا را بشكند، چنانكه ابن زبير چنين كرد. امام حسين عليه‌السلام بزرگتر از آن است كه براى رهائى خود، خانواده‌اش را بى‌خبر بگذارد تا خبر او را از مسافران بپرسند!.


اما آنچه پنداشتى كه قبول آوارگى و هتك حرمت به خانواده چيزى است كه آدم غيور به آن اقدام نكند! اين پندار غلط است، زيرا چنانكه گفتم «هتك حرم» هنگامى بد است كه دامن عفت را آلوده سازد، اما انجام آنچه كه حلقه عفت و پرده عصمت را محكم كند، چه مانعى دارد.

اكنون اى ناقد! آيا پس از اين همه توضيح قانع شدى و دانستى كه حضرت حسين عليه‌السلام صاحب چه مقام و منزلت عظيم و منيعى بود؟...


سوم - در اينجا وجه سومى نيز هست و آن اينكه عرب‌ها هرگاه مى‌خواستند مرگ را استقبال نمايند و از جنگ فرار نكنند، به عبارت ديگر يا بميرند و سعادت شهادت يابند و يا فاتح شوند و شاهد فيروزى را در برگيرند، خانواده و اولاد خود را همراه با خود مى‌بردند كه به طعن و

ضرب دشمن صبر كنند، خانواده را پشت سر خود قرار مى‌دادند و دشمن را روبرو، كه فرار نكنند و تسليم نشوند و حرم و اهل خود را به دست خوارى و اسارت نسپارند كه اين كار، ننگ بزرگ و عارى زشت به شمار مى‌رفت و در تاريخ شواهد بسيارى براى اين مى‌يابيم.


چهارم - وجه چهارم كه از همه وجوه بهتر و به حقيقت نزديكتر است اين است: پس از آنكه قبول كرديم حضرت امام حسين عليه‌السلام به خواست و امر خداوندى گردن نهاد و فرمانبردارى كرد، گوئيم: اين وجه گرچه تفصيل زياد دارد و اينجا مجال بحث نيست، اما به اختصار بيان مى‌كنيم:

ما هم مانند «ناقد» قبول داريم كه حضرت امام حسين عليه‌السلام مى‌دانست كه شهيد مى‌شود، بلكه مى‌دانست همه آنهائى كه با او بودند از مردان و حتى بسيارى از بچه‌ها نيز به جز پسرش زين العابدين عليه‌السلام كه بيمار بود، كشته مى‌شوند و هم اين مطلب را از خارج مى‌دانيم كه بنى‌اميه و پيروانش، به دروغ تبليغ مى‌كردند كه امام حسين عليه‌السلام نسبت به خليفه زمان! نافرمانى كرده است و خليفه زمان عبارت از «يزيد» است كه به نص صريح از طرف معاويه، خليفه مسلمانان منصوب! شده است و حضرت هم با قيام و نافرمانى خود «ظالم و ياغى» است! و ظالم نيز، محكوم به مرگ است:

«فقاتلوا الّتى تبغى حتى تفى‌ء الى امر اللّه».

اين فتوى و دروغگوئى بر امام حسين عليه‌السلام بدتر از كشته شدن بود، البته اين مِس زراندود و نقد قلب را گرچه هر عارف و صراف مى‌شناخت، اما اكثريت مردم به حكم اجبار به ظاهر سلطنت يزيد را گردن نهاده و قبول

كرده بودند و ذلت و خوارى سراپاى آنها را فرا گرفته بود و كمى عده، آنها را گمنام ساخته و خوف و هراس و تقيه در دلشان رخنه كرده بود به ويژه بعد از آنكه از شهادت حضرت امام حسين عليه‌السلام فراغت يافتند، بر هيچ كسى ذره‌اى ابقا و رحم نكردند و چنانكه حضرت امام حسين عليه‌السلام در روز شهادت فرمود: - و امروز نيز مى‌بينيم - مردم بنده دينار و دنيا هستند و ادعاى ديندارى فقط در زبان است!بنابراين چه كسى مى‌توانست و قدرت اين را داشت كه در چنين شرايطى از حقيقت طرفدارى كند؟ يا آن را آشكار سازد؟ خصوصاً كه شمشيرهاى يزيد و ابن زيادبالاى سرشان برق مى‌زد! اموالشان در معرض تاراج بود و مى‌دانيم كه ترس و هراس چه اثرى در دل‌ها دارد.

پس اگر امام حسين عليه‌السلام كشته نمى‌شد و خانواده شريف و نزديكان محترمش اسير نمى‌گرديدند و نطق‌هاى عزاى «امام بيمار» و بعضى از بانوان، حقيقت را بر مردم آشكار و روشن نمى‌كرد، شايد دو سال از واقعه كربلا نمى‌گذشت كه دشمنانش شايع و ثابت! مى‌كردند كه حضرت امام حسين عليه‌السلام ظالم و ياغى و باغى! بوده و به حكم شريعت جدش كشته شده است و همينطور نيز در تاريخ مى‌نوشتند و همه مى‌خواندند و باور مى‌كردند!.

پس گفتن اين حرف كه حضرت امام حسين عليه‌السلام نيز بهتر بود مثل برادرش امام حسن عليه‌السلام بيعت مى‌كرد، تا خود كشته نمى‌شد و عيال و بستگانش اسير نمى‌شدند، خطاى بزرگى است، چون اين كار محال بود زيرا چنانكه مى‌دانيم، بعضى از «نواصب» در قرون وسطى گفته‌اند: حضرت امام حسين عليه‌السلام به شمشير جدش كشته شد اين را نيز حضرت مى‌دانست. آرى اينها در نزد حسين عليه‌السلام معلوم بود.

زيرا او نشانه حق، نور هدايت، مجسمه و روح غيرت و مناعت بود و تحمل اين اتهامات و اكاذيب مصيبتى بود كه بالاتر از آن متصور نيست.

اكنون بر ما است كه بينديشيم كه با اين وضع، براى دفع اين افترا و دروغ و رهائى مسلمانان از گمراهى و هلاكت، از چه كسى يارى مى‌جست؟ از مردانى كه مى‌دانست كشته مى‌شوند؟

يا از على زين العابدين عليه‌السلام بيمار و اسير و گرفتار، كه كشتن وى از هر چيزى آسانتر بود؟ و كيست كه پس از كشته شدن امام حسين عليه‌السلام حق را آشكار و دليل را روشن سازد و راه دين را از چاه بى‌دينى نشان دهد و قضيه را دنبال كند؟ آيا غير از - زينب عليهاالسلام- و «على عليه‌السلام بيمار» كس ديگرى بود كه اين مرام و تصميم را پيش ببرد؟ و در مجامع و مجالس عمومى سخنرانى كند و خطبه بخواند، آن هم خطبه هائى با آن بلاغت و رسائى و آن دلايل و براهين محكم؟.

باز چگونگى آن زمان را كمى پيش چشم بياوريم و اوضاع آن دوره را ترسيم كنيم كه آيا قويترين و تواناترين پهلوانان و مردان دنيا، مى‌توانستند اين كار را بكنند؟ و بر فرض محال اگر كسى پيدا مى‌شد كه خود را فداى راه حق و حقانيت كند، مگر به او مهلت مى‌دادند كه به مقصود و مرام اصلى و نهائى خود برسد؟...

آيا نشنيده يا نخوانده‌اى كه «عبدالله بن عفيف العضدى» آن نابيناى بصير، كه يك چشم او در جنگ «جمل» و ديگرى در «صفين» كور شده بود، اما خدا ده چشم در دل او باز كرد و جهاد با دست را از او برداشت، گرچه او با زبانش كار ده شمشير را كرد تا در اين راه نيز جام شهادت را نوشيد... عبداللّه هنگامى كه خطبه ابن زياد ملعون را از بالاى منبر كوفه شنيد كه پس از كشتن حضرت امام حسين عليه‌السلام مى‌گفت:

ستايش خداى را سزا است كه اميرالمؤمنين! يزيد و يارانش را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو، را هلاك گردانيد! غيرتش به جوش آمد و به حمايت حق و خلق برخواست و در اين كار خطير و ترسناك خود را فدا كرد و جانش را از دست داد.

آرى! او بلند شد و خطبه ابن زياد را قطع كرد و گفت: دروغگو پسر دروغگو تو هستى و پدرت هست و آنكه تو را مأموريت داده است. اى دشمن خدا!... فرزندان پيغمبر را مى‌كشيد و در منابر مسلمانان اين گونه حرف‌ها مى‌زنيد؟ «ابن زياد» خشمگين شد و پرسيد اين كيست كه حرف مى‌زند؟!او جواب داد من هستم!... اى دشمن خدا، آيا زادگان و ذريه پاك را كه خداوند پليدى را از آنان برداشته، به قتل مى‌رسانى و گمان مى‌كنى كه در دين اسلام هستى؟. آوخ! كجايند اولاد مهاجر و انصار تا انتقام كشتگان را از تو «ملعون بن ملعون» بگيرند و..

در اين وقت خشم ابن زياد بيشتر گرديد چنانكه رگ‌هاى گردنش را برافراشت! و گفت: او را پيش من بياوريد! جلادان پا شدند كه او را بگيرند اما اشراف قبايل بلند شدند و او را نجات دادند و به منزلش بردند...

دريغا كه او از دست اين ظالم براى هميشه رهائى نيافت و بالاخره احضارش كردند و گردنش را با آزار و شكنجه بسيار، زدند و بدنش را در ريگزار يا خرابه‌اى به دار آويختند... و ابن زياد به اين كار موفق نشد، مگر پس از جنگ‌هاى زياد و تحريك و تفرقه انداختن ميان قبايل.

آرى! جز «عبداللّه عفيف» رضوان اللّه، عليه كسى به ابن زياد اعتراض نكرد، گرچه «زيد ابن ارقم» نيز زمانى كه سر حضرت امام حسين عليه‌السلام را در

پيش ابن زياد ديد كه با چوب دستى خود بر آن مى‌زد گفت: چوبت را از اين دو لب بردار! قسم به خدا كه من چه بسيار ديده‌ام كه رسول خدا آنها را مى‌بوسيد... سپس زيد ابن ارقم گريه كرد. ابن زياد پليد به او گفت: آيا به اين فتحى كه خدا نصيب امير!! كرده است گريه مى‌كنى؟ هر گاه تو پيرمرد و خرفت و بى‌عقل نبودى، سرت را بر باد مى‌دادم! زيد در اين حال بيرون آمد و با صداى بلند مى‌گفت: اى مردم! بنده و غلام، به آزاد مردان، پادشاه شد! اى جماعت عرب! شما بعد از اين در شمار بندگان خواهيد بود، زيرا پسر دختر رسول را كشتيد و «ابن مرجانه» را بر خود امير كرديد.

من جز اين دو نفر مرد بزرگ و شجاع، از كس ديگرى كه به ابن زياد اعتراض كند، اطلاع ندارم گرچه اين دو اعتراض در دو مورد و در اين زمان تعصب جاهلى و ترس، بسيار باارزش بود، اما چه تأثيرى داشت و چه اثرى در آن موقع كرد؟ آيا غير از كلماتى كه از دهن برآمد و در هوا پخش شد و بادش برد و فراموش مى‌گرديد، نتيجه‌اى داد؟ و آيا به ايجاد انقلاب و شورش بر ضد بنى‌اميه و آزادى مردم و جوش افكار و شعله‌ور ساختن آتش عصيان براى خوانخواهى، باعث گرديد و كفايت كرد؟..

نه!. هرگز!، بلكه كار به كوشش و فداكارى و اقدام بيشتر احتياج داشت. آرى كار به مبارزه و پافشارى زياد و ادامه خطبه‌هاى آتشين و سخنان مهيج و شمردن بدى‌ها و زشتى‌ها و گناهان و انتقاد عمليات اين دولت ستمكار و حكومت غدار نيازمند بود، زيرا تنها بدين وسيله مى‌شد در مردم روح شورش و قيام به وجود آورد تا ظلم ظالم ريشه كن شود و ريشه جور و ستم و استبداد از بيخ بريده و قطع گردد.

مجلس يزيد

... اكنون اى ناقد! به من بگو! كدام مردان اين دوره مى‌توانستند بر ضد اين جور و ستم قيام كنند؟ آيا نتيجه اين گفتن‌ها جز اين بود كه يك مرد انقلابى يك و دو حرفى مى‌زد، فورى او را مى‌گرفتند و مى‌كشتند؟ و در زير حرارت آفتاب دار مى‌زدند. آيا ابن زياد ملعون، حضرت امام زين‌العابدين عليه‌السلام را با آن همه بيمارى و اسارتش - با اينكه در قانون عرب اسير كشته نشود - به علت اعتراض كوتاهى، به كشتن امر نكرد؟. هنگامى كه از مجادله و مباحثه عليا مخدره زينب عليهاالسلام ناتوان شد و از ميدان معارضه با آن زن شيردل، با ذلت و خوارى بيرون رفت و شرمنده شد، به امام زين العابدين عليه‌السلام رو نهاد و پرسيد اين جوان كيست؟... گفتند: على بن

حسين عليه‌السلام است!. گفت: مگر على بن حسين در كربلا كشته نشد؟... امام فرمود: برادرى داشتم على نام، افراد تو او را كشتند. ابن زياد گفت: خداوند او را كشت! امام فرمود: «اللّه يتوفى الا نفس حين موتها»(1)ابن زياد گفت: اى پسر!... به پاسخگوئى بر من جرأت دارى؟ او را بگيريد و گردنش را بزنيد!... در اين حال زينب سلام اللّه عليها امام را در بغل گرفت


1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 337.

و به ابن زياد گفت: آيا آن همه خون‌ها كه از ما ريختى تو را كفايت نكرد؟.. هرگاه عزم كشتن او را داريد مرا هم با او بكشيد!

آن ستمگر طاغى گفت: عجبا به رحم و خويشى!. قسم به خدا گمان مى‌كنم مى‌خواهد پيش برادرش بميرد!.. رهايش كنيد!.(1)و اين رهائى نه از جهت رحم و دلسوزى بود، بلكه ديد كه بيمارى و اسيرى و زخم زنجير، كار امام را يكسره خواهد كرد و احتياج به كشتن او نيست. آرى امام مريض بود و سالم و زنده ماندن او از خوارق عادت و به خلاف مجارى اسباب به شمار مى‌رود و هرگاه در اين موقع مى‌مرد و يا كشته مى‌شد، نسل حسين عليه‌السلام قطع مى‌گرديد! اما حوادث غيبى و قضاى الهى اين بود كه امام‌هاى ديگرى از نسل او بيايند، گرچه ظاهراً زينب عليه‌السلام در نگهدارى او سبب بود، اما در واقع خواست خدا او را نگه داشت..

پنجم - شايد حضرت حسين عليه‌السلام مى‌دانست كه بيمارى پسرش او را از

مرگ يا كشتن رها نسازد و دشمنان به بيمارى او رحم نكنند و او را هم بكشند، لذا خواهر گراميش حضرت زينب عليه‌السلام را براى دفاع و اظهار حق لازم مى‌دانست و از اين جهت او و ساير اهل حرم را با خود همراه آورد.

منظور ما از اطاله كلام در اين مقام، براى اين است كه پيش خواننده چگونگى وضع معلوم گردد كه عموماً زبان‌ها بسته شده و لرز و ترس بر دل‌ها افتاده بود، و با مختصر حرفى، گردن‌ها زده مى‌شد و خون‌ها به هدر مى‌رفت، در اين شرايط چه كسى مى‌توانست اين امانت حق و صدق را به جايش برساند و حق را يارى و باطل را محو كند؟.


1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 337.

آرى آزادمردان وحى و رسالت و شيرزنان حريت، به بهترين وجه و كاملترين شكل، به اين وظيفه قيام كردند و اين بار سنگين را كه پهلوانان نيرومند از برداشتن آن ناتوان و قهرمانان شير اوژن، از حمل آن عاجز بودند، برداشتند و به منزل رسانيدند.

حضرت امام حسين عليه‌السلام مى‌دانست كه اگر او و جميع ياران و خانواده‌اش كشته شوند و مردى زنده نماند كه شدت بدى و زشتى اين جنايت بزرگ را بر عموم مردم گمراه آشكار كند و هرگاه اين قسمت مهم بى‌طرح بماند، كشته شدن او بيهوده خواهد شد و غرض و غايت از اين فداكارى به هدر خواهد رفت از اين رو، جز بردن اين بانوان و پرده نشينان عفت، چاره‌اى نداشت تا بلكه اين مقصود عالى و شرعى را تكميل كند. و مى‌دانست كه بنى‌اميه هر چه هم در زير پا گذاشتن قوانين و ارتكاب حرام و اعتناء نكردن به عادات و رسوم عرب و شرايع اسلامى بى‌پروا باشند، اما از كشتن زنان عاجزند و نتوانند زن مصيبت زده‌اى را كه براى خاموش كردن آتش درونى و تسكين دادن آلام خود، حرفى مى‌زند، به قتل برسانند. و روز عاشورا، گرچه بنى‌اميه عده‌اى از زنان و كودكان را نيز كشتند اما زمان جنگ، اختصاصاتى دارد كه در ساير مواقع نمى‌توان به آن عمل كرد.

آرى ابن زياد هرچه هم طغيان مى‌كرد و بى‌شرمى و بى‌احتياطى نشان مى‌داد او نمى‌توانست و قدرت نداشت اين كار را انجام دهد، زيرا در موقع صلح و آرامش در صورتى كه اسلحه‌اى جز دل دردناك و زبان پاك ندارد، نمى‌تواند زنى را بكشد نه! هرگز! ابن زياد اين جرأت و جسارت را نداشت و نمى‌توانست زنى چون بانو زينب كبرى عليه‌السلام را

بكشد. حتى قادر نبود كه دست خون آلود و ناپاكش را بر نيت زدن، به طرف او دراز كند، چنانكه مى‌دانيم هنگامى كه زينب عليه‌السلام با جواب دندان شكن، دهن او را بست و خورد كرد و روى سياهش را سياه‌تر گردانيد و با سيلى اين نفرين و تحكم «مادرت به عزايت بنشيند» صورت او را كبود نمود، دنيا در نظر بى‌بصيرت او سياه گرديد و همه حاضرين در مجلس، متوجه بغض و خفگى وى شدند!.

حتى ابن زياد به قدرى خود را باخت، كه ديوانه شد و خواست به كارى خلاف عادت عرب نيز دست زده و حضرت زينب كبرى عليه‌السلام را

بزند! اما «عمرو بن حريث» كه از بزرگترين پيشوايان سپاهى «ابن سعد» بود و فرمانده نيروى پياده به شمار مى‌رفت و در جنگ صفين نيز از خواص حضرت على عليه‌السلام بود، به ابن زياد اعتراض كرد و دليل آورد كه زينب كبرى عليه‌السلام زن است و زن به جهت گفتارش، مواخذه نمى‌شود. ابن زياد بيچاره ماند گفت: نمى‌بينى چگونه بر من جسارت مى‌ورزد؟.

روز عاشورا حضرت امام حسين عليه‌السلام و يارانش، چنان شجاعت و دليرى از خود نشان دادند و چنان زندگى را در راه عزت و افتخار خوار شمردند كه كار آنها مثل اعلاى اقدام و عزم به شمار رفت و آن از خودگذشتگى و شهامت را، تاريخ به ياد ندارد و گوش روزگار نظير آن را نشنيده است كه هفتاد نفر در برابر هفتاد هزار - كه رفته رفته هم تعدادشان زيادتر مى‌شد و از كوفه و شام مرتباً به آنها كمك مى‌رسيد - ايستادگى كنند و جز عزم و همت بلند يارى نداشته باشند. خصوصاً كه مصاف و محل رزمگاه آنها هم مناسب نباشد، زيرا جاى دشمن در كنار نهر «فرات» بود كه آب مى‌خوردند و سيراب مى‌شدند و جاى اينها طورى بود كه به

آب دسترسى نداشتند و گاهى دو سه روز آب به اينها نمى‌رسيد و تشنگى و حرارت ظهر و ريگ‌هاى صحراى كربلا، بدن آنها را مى‌سوزانيد و سياه مى‌كرد.

... اطفالشان گريه مى‌كردند و جلوى چشمانشان فرياد مى‌زدند و با اين همه مصيبت‌ها و بلاها، نه تنها سستى و اهمال به خود راه ندادند، بلكه رفته رفته عزم و اراده و نيرو و شهامت و گشاده روئى و فصاحتشان زيادتر مى‌شد. بلى جاى نبرد ياران حسين عليه‌السلام بسيار بد و خطرناك بود، اما خطرناكتر و حيرت بخش‌تر از آن، ايستادن شيرزنان در مجلس يزيد و ابن زياد بود، لحظه‌اى مجلس ابن زياد را در دل خود ترسيم كن و در نظر خود مجسم بساز و تماشا كن كه ابن زياد در شهر كوفه و در قصر و دارالاماره خود نشسته و از باده فتح و فيروزى مست شده و سران و بزرگان قبايل در پيش او حاضر و دنيا با تمام زيبائى و كمالش بدو، روى آورده است، در اين اثنا شيرزن كربلا حضرت زينب كبرى عليه‌السلام وارد شد و پوشيده و محجوب در طرفى نشست...

خطابه زينب كبرى عليهاالسلام

شيرزن كربلا در مجلس ابن زياد

سرشت پست و رذل ابن زياد به او اجازه نداد كه مانند بزرگزادگان، چشم پوشى كند و همچون نجيبان از خود گذشت به خرج دهد و حضرت زينب را نديده انگارد، بلكه نفس پليدش او را واداشت كه حضرت زينب را شماتت كند، جلال و جبروت سلطنت و سيطره‌اش را به او نشان دهد، حتى به آن بانو، بى‌حرمتى روا داشت و پرسيد:

اين كه خود را از اغيار پوشيده است، كيست؟.

گفته شد: زينب دختر على است...(1)

شماتت كنان به آن بانو گفت: ديدى كه خدا با برادرت حسين و خانواده متكبرش چه كرد؟ زينب با يك دل محكم و ثابت كه از يقين و ايمان زره پوشيده بود، با تحقير و توهين به مال و سلطنت وى، پاسخ داد:

مادرت در عزايت بنشيند!.. نديدم از طرف خدا مگر زيبائى و نيكى، زيرا برادرم و يارانش قومى بودند كه خدا برايشان سعادت را مقدور كرده بود، قيام و مبارزه كردند و به آرامگاه و آسايشگاه ابدى


1) اعلام النساء المؤمنات، ص 444.

خود رفتند و چه زود كه خداى بزرگ تو را نيز با آن‌ها در يكجا جمع كند و محاكمه و كيفر شروع شود. اكنون آن زمان را بينديش! كه فتح و فيروزى با چه كسى خواهد بود؟ و ذلت و خوارى نصيب چه كسى خواهد شد؟.

صورت زشت ابن زياد با سيلى و تازيانه اين پاسخ، به قدرى سياه و كوفته شد كه راهى براى انتقام و تشفى خاطر نيافت، اين بود كه با فحش و دشنام خود را رسواى خاص و عام كرد. چنين گفت: خدا بود كه شما را كشت و رسوا نمود و اخبار شما را تكذيب كرد!.

حضرت زينب بى ترس و پروا، پاسخ داد: فاسق رسوا گردد و فاجر دروغ گويد و او غير از خاندان ما است.(1)

حضرت حسين عليه‌السلام و يارانش ظهر عاشورا روى اسبان نجيب خود با شمشيرهاى برنده و تيز و نيزه‌هاى درخشان و برق مانند، با يك دل آهنين و پا برجا ايستادند در حالى كه با بهترين و فاخرترين لباس‌هاى عزت ملبس و با تاج شرف و فخر، متوّج بودند. يكى از ايشان شهيد نمى‌شد مگر اينكه چند نفر از دشمنان را به خاك مذلت و رسوائى مى‌افكند. همه شادان و خندان بودند، زيرا مى‌دانستند كه پس از مدت كوتاهى در منزل‌هاى بهشت و در بالاترين مكان‌ها جاى خواهند گرفت. اين بود جايگاه حسين و يارانش در روز عاشورا...

اما زينب دختر على و بانوان خانواده‌اش، در مجلس ابن زياد در

زنجير اسارت مقيد بودند و پيش چشمان آنان جز دشمن شماتت كننده و


1) اعلام النساء المؤمنات، ص 445.

جز قاتل كسى نبود... حامى نداشتند، يتيمان و كنيزكان و خدمتكاران در اطراف بودند... تفكر درباره اين اوضاع دل‌ها را آب و جگرها را كباب و عقل‌ها را حيران مى‌كند.

آرى! انديشه درباره چگونگى اين صحنه هوش را از بين مى‌برد و خردها را خرد و زبان‌ها را لال مى‌كند و زرنگ‌ترين و نيرومندترين مردم در اين شرايط، نمى‌توانند كلمه‌اى حرف بزنند.

آيا ترس دارى بگوئى موقعيت حضرت زينب عليه‌السلام با اين وصف در پيش ابن زياد، بزرگتر و خطرناكتر از جايگاه حسين عليه‌السلام و يارانش در روز عاشورا پيش ابن سعد بود؟

بلى!... بگو و مترس!، من گفته تو را ثابت خواهم كرد.

آيا در اين ساعت وحشتناك، شنيده‌اى كه زبان حضرت زينب در برابر دشمن شماتت‌گر گرفته شود؟ يا دلش از ترس به لرزه درآيد؟ يا ذره‌اى خوارى و مسكنت و فرودستى از خود نشان دهد؟ يا از ايراد خطبه‌هاى بليغ و ارتجالى ناتوان شود؟ آن هم خطبه هائى كه تواناترين خطيبان با دل آرام و قلبى خرسند و خاطر جمع و فارغ، از آوردن و گفتن امثال آن عاجز است؟..

بلى!... هرگاه يكى از خطبه‌هاى حضرت زينب را خطيبى ماهر، پس از چند روز و چند شب مطالعه و تمرين در جاى امن و آرام، بياورد حتماً آن را يكى از آيات بلاغت و اعجاز فصاحت و رمز قدرت و توانائى گوينده‌اش حساب كنند... و حال آنكه زينب كبرى، آن خطبه‌هاى غرا و معجزه آسا را در ميان جمع مردان و فى‌البداهة و بدون زحمت فكر پيشين، بيان فرموده است آن هم چنانكه دانستى در جائى كه در

مثل گويند:«ميان دست و پنجه شير غضبناك»!

بارى! همين كه ابن زياد ملعون حضرت را چنان سخت و صلب و شجاع و مبارز يافت و دانست كه ترس به دل فولادين او راه ندارد و از هيچ شماتتى نهراسد و از ميدان نرود، ترسيد و يك دفعه مردم را بر ضد او برانگيزد و او را رسواى عالم و عالميان سازد و پرده نخوت و سلطنت او را چنان بدرد كه با صد بار رفو، مرمت نپذيرد و از اوج عزت به قعر جهنم واژگون گردد، ناچار شد كه سر ذلت و خوارى در پيشگاه جلالت حضرت زينب عليه‌السلام خم كند و آتش خشم خود را با آب حلم! فرو نشاند. زبان نحس و نجسش را به مدح حضرت برگشود و گفت: به جان و عمرم قسم! كه اين بانو بى‌اندازه فصيح و بليغ و شجاع و سخن آراست!... اما پدرش از وى شجاع‌تر و دليرتر بود.

من مى‌گويم: نه اى پسر مرجانه!... اين خانم فقط شجاع نيست، بلكه نمونه والاى صبر و بردبارى و رمز غلبه حق بر باطل است... او با زبان برنده‌تر از شمشير و دل محكم‌تر از فولاد، مى‌خواهد اساس سلطنت مكر و حيله و دروغ و تزوير را از روى زمين بركند و بر روى آن شالوده و پايه‌هاى حكومت حق و انصاف و عدالت را برقرار سازد...

اى پسر مرجانه!... اين زن شيردل دختر رادمرد سخنورى است كه فصاحت و شجاعت را به مردم آموخت.. اين زينب كبرى دختر بتول زهرا است... نه مانند مرجانه و سميه بى‌آبرو و رسوا!. كه بيرق‌هاى فسق و تردامنى! در جاهليت، بالاى پشت بام آنها برافراشته بود و آبروى بر باد رفته آنها را دوباره به باد مى‌داد. اين زينب دختر طاهره عذرا است. نه مانند هند بى‌شرم و حيا!...

اى خواننده گرامى! زينهار گمان كنى كه شجاعت زينب عليه‌السلام يكى دو مرتبه ظهور كرد!، بلكه هرگاه كه كار اسيران به دشوارى مى‌رسيد و غم و اندوهش بيشتر مى‌گرديد و تماشاچيان ازدحام مى‌كردند و انبوه و زياد مى‌شدند (در موقع ورود به كوفه و خروج از آن و در قصر و دارالاماره و مجلس ابن زياد) زينب با يك اراده و نيروى فولادين، احتجاج مى‌كرد و دلايلى براى اثبات حقانيت خاندان خود مى‌آورد و خطبه مى‌خواند و مردم را به حيرت وا مى‌داشت.

او خطبه هائى ايراد مى‌كرد كه از يك نفر خطيب فصيح و نابغه، نظير آنها ديده نمى‌شود و چنان با وقار و متانت خطبه انشا مى‌كرد كه گويى ذره‌اى خوف و هراس و ناراحتى در دل او نيست و حال آنكه اسير بود و به «كوفه» طورى اسير آمد كه دل سنگ، از رقت به حال او آب مى‌شد! و خود اهل كوفه با آن همه شقاوت به حال او گريه مى‌كردند.

اكنون وقت آن است كه وضع و حال «بيمار كربلا» را نيز در نظر مجسم كنيم: امام در حالى كه بيمارى لاغر و ناتوانش كرده بود، خطاب به مردم فرمود: مردان شما، ما را مى‌كشند و زنانتان بر حال ما گريه مى‌كنند. ميان ما و شما در روز قيامت، حكميت و داورى با خداوند خواهد بود.

در نتيجه اين نطق‌هاى مؤثر و دلسوز بود كه مردان و زنان با هم گريه كردند، سپس امام فرمود: آيا به خاطر ما گريه مى‌كنيد؟.. نوحه سر مى‌دهيد؟ پس چه كسانى بودند كه مردان ما را كشتند؟!...

خطبه ديگر زينب كبرى عليهاالسلام

«بشر بن خزيم الاسدى» گويد: به زينب دختر على، نگاه كردم، زن عفيفه‌اى فصيح‌تر و شيواتر از آن نديدم، گويا از زبان على، اميرالمؤمنين عليه‌السلام حرف مى‌زد. هنگامى كه به مردم اشاره كرد كه خاموش و ساكت باشيد! نفس‌ها برگشت و زنگ‌ها از صدا افتاد!. آنگاه گفت: حمد و ستايش خدا را سزا است و رحمت بر پدرم محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آلهو فرزندانش باد. اما بعد! اى اهل كوفه. اى اهل حيله و مكر!. آيا گريه مى‌كنيد؟ هنوز اشك چشم‌ها خشك نشده و صداها ساكت و خاموش نگرديده است... مَثل شما مثل كسى است كه رشته خود را تاب داده پس از تاب خوردن و محكم شدن دوباره آن را باز كند. آنگاه دوباره گفت: آيا گريه و ندبه مى‌كنيد؟.. آرى!.. قسم به خدا زياد گريه كنيد و كم بخنديد، زيرا اين ننگ و عار براى شما بس است؟ واى بر شما! آيا مى‌دانيد كه جگر رسول خدا را پاره كرده‌ايد؟ و بانوان او را ميان مردم گردانيده‌ايد و خون او را ريخته‌ايد؟. آيا تعجب مى‌كنيد اگر آسمان خون ببارد؟. بدانيد كه عذاب آخرت دردناك‌تر و خواركننده‌تر است. در آنجا كسى به شما يارى نخواهد كرد. زنهار! كه مهلت و امان چند روزه دنيا شما را به گناه كردن دلير و جسور نكند، زيرا خدا مانعى ندارد كه بيش از

اجل موعود جان شما را بگيرد و خون ناپاكتان را به دست قوى‌تر از خود بريزد، آگاه باشيد خدا در كمين شما است...

راوى گويد: قسم به خدا در آن روز مردم را مى‌ديدى كه گويا حيرت زده و بهت گرفته‌اند؟ دست‌ها را به دهان‌ها گذاشته بودند، و پيرمردى را ديدم كه گريه مى‌كرد و چنانكه ريش او تر شد و او مى‌گفت: پدرم فداى شما باد! پيران شما بهترين پيران اند و جوانان شما بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان و نسل شما، بهترين نسل‌ها است. هرگز خوار و پست نشود...(1)

سپس ام كلثوم خطبه‌اى انشا كرد و پس از وى فاطمه صغرى خطبه‌اى خواند كه اولش اين است: ستايش خدا را به عدد ريگ‌ها و سنگ ريزه‌ها، و سنگينى عرش و زمين! اين است آنچه به ما رسيده است. از اسيرى بانوان در كجاوه‌ها، محمل‌ها! در كوفه و نزد ابن زياد...

اما اى خواننده گرامى: با من بيا، تا به همراهى اين اسير، به شام برويم و نگاه كنيم كه چطور او را پيش «يزيد» مى‌برند و چطور اسيران را پيش يزيد نگاه مى‌دارند؟ و قبل از اينكه مردم و تماشاچيان به مجلس يزيد بيايند و «جاها» گرفته شود، براى خود جائى در گوشه مجلس پيدا كنيم! تا اسيران را خوب ببينيم.


1) امالى شيخ مفيد، ص 321 به بعد.

زينب كبرى - در مجلس يزيد

هان!.. نگاه كن!

آنكه روى سكوى بلندى بر تخت نشسته و از ذوق شراب سرمست گرديده و شانه هايش مثل بوزينه از شادى به بالا و پائين مى‌رود و تكان مى‌خورد «يزيد» است. دقت كن، كه چه سان از نشئه شراب انگور و فتح و پيروزى! كيفور و لوس و مخمور شده است؟. و آنهائى كه پائين‌تر از وى، روى كرسى‌هاى طلا و عاج نشسته‌اند، لباس‌هاى حرير بر تن دارند، ياران و پيروان او هستند... و آن جام‌ها كه مى‌بينى باده‌هاى شراب اند كه يزيد و يارانش مى‌خورند و عود و ساز مى‌زنند!.

آوخ!... نگاه كن! اينها كه مى‌آيند، اسيران هستند... يعنى اولاد پاك پيغمبر.

اينها كودكانند كه دست هايشان را با طناب به هم بسته‌اند و پيش يزيد مى‌برند و يزيد از نشئه انس و طرب! به خروش آمده است. و آرزو مى‌كند كه پيران و بزرگان و كشتگان «بدر» مانند: عتبه، شيبه، وليد و... حاضر بودند و مى‌ديدند كه چطور يزيد انتقام آنها را گرفت و گذشته از اينكه مردان را به عوض آنها كشت، زنان را نيز اسير كرد... اين صداى يزيد پليد است كه مى‌گويد: «ليت اشياخى بيدر شهدوا»! و آن بانوئى كه بر

پا ايستاده، حضرت زينب كبرى است، گوئى خطبه مى‌خواند!...

گوش بده چه مى‌گويد: خدايا آن بانو از ازدحام و انبوه جمعيت و همهمه مردم و هيبت سلطنت نمى‌ترسد؟ وه!.. چقدر شجاع و پُر دل است گوئى ذره‌اى ترس و لرز در دل او آفريده نشده است.

خطبه را گوش كن كه چه اندازه فصيح است، بلى همين خطبه‌ها بود كه ستون فقرات دستگاه سلطنت يزيد پليد را شكست و خرد كرد و از شمشير برنده پهلوانان بر او، كارگر افتاد و او را از يك تكه كهنه نجس و از ريزه‌هاى ناخن، پست‌تر و بى‌ارزش‌تر كرد.

فرمود: راست گفته است خداوند آنجا كه مى‌گويد: «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ

الَّذِينَ أَساؤا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِ‌آياتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤنَ»(1)اى يزيد پليد! آيا گمان كردى كه چون اقطار زمين و آفاق آسمان‌ها را گرفتى و ما را مانند اسيران پيش خود آوردى، از اين رو ما را نزد خدا خوار و خود را عزيز گردانيدى؟ و اين توانائى و چيرگى تو بر ما از جهت منزلت و قرب تو، به خدا است؟... هرگز! بينى خود را پُر باد و غرور كردى! شانه‌ها را بالا انداختى چون روزگار را بظاهر بر وفق مراد خود يافتى شاد و مسرور و مست و مخمور شدى و ملك و حكومت ما را به قهر گرفتى. اى يزيد آرام! آرام باش! قدرى به خود آى! اى پسر آزاد شده، اى غلام زاده، آيا گفته خدا را فراموش كرده‌اى كه مى‌فرمايد: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا


1) سوره روم: آيه 10 .

إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»(1)آيا از عدالت است كه زنان و فرزندان و كنيزان خود را پشت پرده نگه دارى و دختران پيغمبر را از پس پرده عصمت و حجاب بيرون آرى و از جائى به جائى به اسير ببرى و بى‌پرده، در ميان مردم بگذارى؟.

آرى!.. از پسر كسى كه جگر بزرگان و پاكان را به دندان جويده و گوشتش از خون شهيدان مايه و قوت گرفته است، امثال اين كارها عجيب نيست... آيا گمان كردى كه با ندا كردن بزرگان طايفه «لاهلّوا و استهلّوا فرحا» آرزوى تو برآورده خواهد شد؟ آنها به تو جواب خواهند داد؟.

حاشا! زود باشد كه تو نيز به آنها ملحق شوى و جزاى اعمال بد خود را ببينى؟

اى يزيد بدكار! كاش لال مى‌شدى و نمى‌گفتى آنهائى را كه گفتى! و شل مى‌شدى و نمى‌كردى آن چه را كه كردى! براى محاكمه تو، خدا و جد بزرگوارم محمد(ص)، كافى است.

اكنون اى خواننده گرامى! از شما مى‌پرسم از روى انصاف و حقيقت

به من بگو. آيا بزرگترين نقاشان جهان و زبر دست‌ترين بازيگران دنيا، مى‌توانند نقاشى عكس و حال يزيد پليد مغرور و متكبر و غفلت و شادى او را از فتح و پيروزى، بهتر از اين تصوير و مجسم سازد؟ چه كسى مى‌تواند كه دشمن را اين چنين با دليل و منطق و برهان سركوب و ذليل و خوار كند و در آن حال، با بيانى رسا و كلماتى شيوا و جمله هايى در


1) سوره آل عمران، آيه 178.

بالاترين رتبه فصاحت، به مردم تبليغ كند؟...

و به اين هم قانع نشده و بخواهد در حضور جمع و پيش مردم، بدى و خوارى باطل و عزت و شرف حق را بى‌پروا ثابت كند و از هيچ قدرت و سلطنتى نترسد و از اين حد نيز بگذرد و بخواهد پستى منزلت و بى‌ارزشى مقدار و بدى كار و ناپاكى گوهر و تبار دشمن را روبرو، به مردم بشناساند و خود را بالاتر نشان دهد و بگويد كه از گفتگو با تو عار دارم، زيرا تو پست‌تر از آن هستى كه طرف گفتگوى من شوى و قدر و ارزش تو پيش من بسيار كم و كوچك است و سركوبى و سرزنش تو بسيار بزرگ و باارزش.

اما افسوس! چشم‌ها با اشك آلوده است و سينه‌ها با آه سوزنده و گرم! و عجب اين است كه حزب نجيب «رحمن» با دست حزب آزاد شده «شيطان» كشته شود؟.

سپس خواست كه صبر و اراده و متانت و استقامت خود را بشناساند و فرمود: خوبى و بدى كارها در آخر معلوم گردد و شرف و خوارى در آينده دانسته شود و مردم هميشه به عاقبت كار توجه دارند و براى اينكه كرامت و شرافت پدر و مادر خود را برساند فرمود: كشته شدن و شهادت بر پدران من غير از شرافت و افتخار نتيجه نداد و بر دشمنان ما جز عار و ننگ ببار نياورد.

اى يزيد!.. هرچه توانى حيله كن و هر چه دانى كوشش نما! سوگند به خداوند كه هرگز نام ما از دل‌ها محو نگردد و از يادها فراموش نشود.

اى يزيد! عار و ننگ كارهايت از دامن آلوده تو و روزگار، پاك نخواهد شد، زيرا فكر تو جز دروغ و حيله نيست و از ايام عزت و نخوت

ظاهرى تو بيش از چند روز محدود نمانده است، جمعيت تو بزودى پراكنده شود، آنگاه بينى روزى را كه منادى ندا كند: «الا لعنة الله على القوم الظالمين»(1)


... اين بود خلاصه‌اى از خطبه‌ى زينب كبرى كه بهترين نمونه بلاغت و فصاحت و معجزه‌اى از معجزات بيان است، و آيا باور ندارى كه هر سطر و جمله آن، از هزاران زخم دردناك بر يزيد سخت‌تر و جان فرساتر بود؟.

آيا شك دارى كه همين خطبه و نظايرش، ضربات كوبنده‌اى بود كه بر پيكر سلطنت يزيد و معاويه وارد شد؟ و باز: ترديد دارى كه مقام حضرت زينب و ام كلثوم و فاطمه صغرى و رباب و سكينه در كوفه و شام و جاهاى ديگر، اگر از مقام حاميان آنان در روز عاشورا بالاتر نباشد، پائين‌تر نيست؟..

و باز قبول ندارى كه هرگاه حضرت حسين عليه‌السلام در خانه پيش فرزندان خود كشته مى‌شد و مقصد و مرام او را اين آزادگان و شيرزنان دنبال نمى‌كردند، خونش هدر مى‌رفت و نتيجه نهائى بدست نمى‌آمد و كسى هم انتقامش را نمى‌گرفت؟. و كشته شدن او عيناً مانند كشته شدن عبداللّه زبير و برادرش مصعب و ديگران مى‌شد؟ كه يادشان بكلى از خاطره‌ها رفته و مرامشان بى‌اثر مانده است.

آرى! براى هر هوشمند عارفى پوشيده نيست كه علت بزرگ استمرار


1) بلاغات النساء، ص 70 به بعد.

انقلاب و تحريك ملت‌ها و شوراندن مردم بر ضد يزيد، همانا اين خطبه‌هاى سحرآميز بود كه در اعماق دل شنوندگان نفوذ مى‌كرد و عاطفه و حس انسانيت آن‌ها را بر مى‌انگيخت. اگر از واقعه فجيع كربلا و كارهاى بعد از آن باخبر شدى، تصديق خواهى كرد كه افكار مردم را به زبان بنى سفيان آماده نكرد و تخت و دستگاه سلطنت يزيد را در اندك مدتى واژگون نساخت، مگر كسى كه اين خطبه‌هاى بليغ را انشاد و ايراد نمود!

پس از واقعه كربلا

... اين بود كه بعد از واقعه كربلا شورش‌ها بر ضد يزيد پليد آغاز شد تا اينكه او به درك واصل شد و همچنين جمعيت توبه كنندگان «توّابين» تشكيل نيافت و «مختار» براى گرفتن انتقام خون شهيدان قيام نكرد، مگر در پرتو اين خطبه‌هاى زينب و خواهرانش، زيرا حضرت امام حسين عليه‌السلام مى‌دانست كه به اين عمل خطرناك اقدام نكند مگر اين شير زنان... اين بود كه بر خود واجب دانست كه آنها را هم همراه خود ببرد، اما نه تنها براى اظهار مظلوميت، بلكه از نقطه نظر سياسى و فكر عميق و اين عمل براى تكميل مقصود و رسيدن به نهايت مرام و هدف كه عبارت از واژگون كردن دولت غاصب يزيد و خاتمه دادن به دوره قدرت او بود، لازم ديده مى‌شد، زيرا در دوره يزيد، دين معنى اصلى خود را از دست داده و خليفه مسلمين عبارت شده بود از: ميمون بازى، سگ بازى، مى گسارى، شراب خوارى، فسق و فجور، ساز و طنبور و نزديك بود كه اساس دين محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آلهرا اين گردبادهاى بى‌اعتنائى و بى‌دينى به كلى از جهان ببرد.

خداوند به اين شيرزنان و آزادگان و قهرمانان، جزاى خير دهد، و بر هر مسلمانى كه حس اسلاميت دارد، واجب است كه از اعمال آنان و

حضرت حسين عليه‌السلام قدردانى كند و جا دارد كه خواهران مسلمان، به وجود اين بانوان شجاع و ناطق و شيردل، بر ديگران افتخار كنند.

بنا بر مقدمات مذكور، ثابت مى‌شود كارهائى كه از بانوان ساخته است، از مردان، نظير آنها برنيايد حتى اگر تمام جديت و كوشش خود را به كار ببرند، زيرا كارهاى زنان در دل دولت‌ها و كشورها و آزادى انديشه‌ها و انقلاب افكار، تأثير بزرگ و بسزائى دارد.

و اين رمزى از رموز نهضت امام و نكته‌اى از نكات سياست حسينى بود.

هرگاه از مسئله «علم امام» حضرت حسين عليه‌السلام صرف نظر كنيم، اين قدر بايد قبول داشته باشيم كه او هم بشر بود و مى‌خواست مانند ديگران حق خود را بگيرد و از يزيد انتقام بكشد و او را از بالاى تخت سلطنت به زير تخته مرگ و ذلت فرود آورد و از قصر بلند و عالى به گودال قبر بيندازد و از سرورى به غلامى برگرداند و مى‌خواست به دولت و قدرت پدر و پسر خاتمه دهد و براى يزيد پليد در اداره مملكت بهره و نصيبى نگذارد.

حضرت امام حسين عليه‌السلام با تدبير فلسفى و سياست دقيق و قربانى‌ها و فداكارى‌ها، توانست بنيان و اركان سلطنتى را كه «معاويه» در مدت بيست سال استوار كرده بود، در ظرف چند روز از بيخ بر كند و بر سر پدر و پسر بكوبد.

كوشش معاويه درباره يزيد پليد جز عار و ننگ و خوارى و لعنت دائمى فايده نداد، حتى خود نيز در نتيجه اين عمل، نمونه اعلاى مكر و حيله و ستم و جور و رمز هر پستى و دشمن هر فضيلت به شمار رفت و

همه اينها در سايه سياست حضرت امام حسين عليه‌السلام و فداكارى و جانبازى او در راه حق و اهل بيتش بود كه ضرب المثل هر رحمت و نعمت بركت شدند. حقا چه اشخاص بزرگى بودند و چه بزرگوارى‌ها از خود نشان دادند.

و پس از اين گفتگو درباره از خودگذشتگى حضرت حسين عليه‌السلام باز نكاتى بسيار و رموز بى‌شمار و اسرار زياد ناگفته ماند كه مجال نوشتن نشد!

خاتمه

... بيست سال بود كه آرزو داشتم دنيا به من مهلت و فرصت دهد تا درباره وقايع و دقايق سياست و اسرار شهادت حضرت حسين عليه‌السلام كتابى بنويسم، چنانكه تا حال نوشته نشده باشد، اما گردش زمان و تصاريف دوران، مرا از حالى به حالى و از محنت و اندوهى، به غم و ملال ديگرى مى‌انداخت و مانند «گوئى» در دست و پاى طبيعت افتاده بودم كه با يك حركت به طرف خوشبختى مى‌رفتم و با حركت ديگر، در گرفتارى غوطه ور مى‌شدم! چنانكه به كلى از رسيدن به اين آرزو مأيوس شدم، اما از رحمت خدا نااميد نبايد شد و اين مختصر كه در اينجا ذكر كردم، شمه‌اى از سياست حضرت حسين عليه‌السلام بود، بويژه قسمت هايى كه براى قانع كردن «ناقد» لازم ديدم.

در خاتمه مى‌پرسم: آيا با اين وجوه چهار يا پنجگانه، شك و ترديد ناقد درباره علل رفتن حضرت حسين عليه‌السلام همراه اهل و عيال خود، رفع شد يا نه؟!... آيا پرده از روى اسرار اين عمل برداشته شد، يا خير؟

اگر اين همه بيان و توضيحات، باز «ناقد» را قانع نكند و در دفع شك وى كافى نباشد، كار او با خدا است و شايد او از آنهائى باشد كه خدا در حقشان فرموده است: «وَ جَعَلنا عَلى قُلوُبِهم أكنّةً أن يَفقَهُوهُ وَ في

آذانِهِم وَقْراً وإن يَرَوا كُلّ آية لايُؤمِنُوا بِها»(1)

و تنها خداوند براى ما و آنها توفيق دهنده است.

عراق - نجف: شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء(2)


1) سوره انعام: 25.

2) پايان ترجمه: تبريز - رمضان المبارك 1376 ه - سيد هادى خسروشاهى

آيه‌اللّه:

شيخ محمد حسين كاشف الغطا

2. سياست حسينى

اشاره

ترجمه و توضيحات:

سيد هادى خسروشاهى

ربيع الثانى 1358 ه ق

بسمه تعالى

پرسشى از ميشيگان امريكا

آقاى من! حجه‌الاسلام آل كاشف الغطاء

براى من فرصتى پيش آمد تا در نزد فرزندتان آقاى عبدالحليم، كتاب «السياسة الحسينية» را مطالعه كنم كه مسائلى را درباره سياست حسينى شامل بود.

آنچه از اين مطالعه به سرعت به ذهن منتقل مى‌شود اينست كه امام حسين عليه‌السلام كشته نشد مگر به خاطر يك انگيزه معنوى و اين انگيزه معنوى پيوسته در ميان كسانى كه از تاريخ جنگ‌هاى اموى بحث مى‌كنند و همچنين پيش پيروان امام حسين عليه‌السلام ناشناخته مانده است، در حاليكه پيروان امام، كه نيكوترين و مؤثرترين راه‌ها را انتخاب مى‌كنند و پيوسته با يادآورى مصائب و حزن و اندوه‌هاى حسينى و افزودن ناگفته‌هاى ارزشمند و مدح جايگاه امام حسين عليه‌السلام و بى‌ارزش نشان دادن جايگاه يزيد و ساير امويان - اعم از كسانى كه با آنان معاصر بودند و يا دنباله‌رو مبادى و سنت‌هاى ظالمانه آنها بودند - كوشا بوده‌اند.

پس آنچه كه شيعه مى‌گويد: بعضى‌ها مى‌گويند: امام حسين به خاطر

دين اسلام و نه به خاطر حكومت و سلطنت شهيد شد، بلكه براى حفظ معنويات هاشمى بود كه درواقع سبب موجوديت و بيدارى دوباره امت عرب بود و از همه راه‌هاى فرهنگى و ابزار و وسائل شكوفائى اقتصادى و مادى برخوردار بود. و اين جنگ و كشته شدنى كه شيعيان از آن سخن مى‌گويند، در راه خدا و در راه حفظ معنويات آل محمد بوده باز از ديدگاه بحث كنندگان هميشه مورد بحث است.

ما وقتى مى‌گوئيم امام حسين عليه‌السلام در راه دفاع از حيثيت و شرف و معنويت كشته شده، درواقع ما به دين اسلام اسائه ادب مى‌كنيم آن دينى كه با كشته شدن حسين عليه‌السلام يا شهادت پيامبرى از پيامبران الهى پابرجا بماند و آن را به اين صورت نمى‌شود تصور كرد كه فردى از افراد بشر آن را تصاحب كند تا به خاطر مرگ او بميرد و يا با زنده شدنش زنده شود. براى هر انسان ميانه روى بهتر است اين قضيه را يك قضيه خانوادگى بداند. تنها چيزى كه مى‌شود تصور كرد اينست كه بين روش روشن و بلند امام حسين و بين روش منحط يزيد تفاوت و فرق بسيارى وجود دارد.

چيزى كه فرزندتان - حفظه اللّه - در پاسخ خود به نامه شيخ عبدالمهدى در اين مورد اضافه كرده اينست كه مى‌گويد: آنچه باعث كشته شدن امام حسين شده امتناع آن حضرت از بيعت با يزيد بود و اقدام نكردن به بيعت موجب قتل او با شمشيرهاى امويان گرديد، حتى اگر در خانه خود مى‌ماند و مجبور به جنگ با يزيد و پيروانش هم نمى‌شد و حتى اگر مجبور نبود زنان و كودكان خود را در معرض هتك حرمت و اسارت قرار دهد، باز كشته مى‌شد و اين؛ در ميان «اشراف» كه يكى از آنان امام حسين بود، صورت خوش و زيبنده‌اى نداشت.

ناقد مى‌گويد: ممكن است اين فرض بيش از فرض‌هاى ديگر به ذهن انسان بيايد و بيعت امام حسن عليه‌السلام با معاويه كه علل و عوامل آن بر ابهامات بحث شما سايه افكنده، اينست كه اين امر، باعث به تأخير افتادن جنگ امويان تا پس از مرگ معاويه گرديد و از تعهد امام حسن به معاويه چنين استفاده مى‌شود كه معاويه متعرض امام حسين نشود - آنچنانكه از رساله شما بر مى‌آيد - و لذا در آن مرحله امام سكوت كرده، سكوت مشفقانه‌اى كه نخواست تا زنده است كسى متعرض برادرش شود و براى حفظ خون نيكان و ابرار بيعت كرد، خون هايى كه يزيد پس از طغيان و فساد و در دشمنى با برادرش حسين، آنها را مباح شمرد و خون همه آنها را ريخت. ولكن سياست در آن روز نقش خود را بازى كرد. وقتى معاويه مرد در صورتى كه معاويه بهتر از فرزندش يزيد بود و وقتى امام حسن رحلت نمود در صورتى كه سياست آن حضرت يك سياست هاشمى بود كه زيربناى آن را صلح و صفا و سلامت تشكيل مى‌داد، و درواقع آن حضرت در زمان حيات خود از يك جنگ ويرانگر و بيهوده همانند جنگ اموى جلوگيرى كرد در صورتى كه اگر در زمان معاويه با برادرش امام حسين همصدا مى‌شد، ممكن بود خون‌هاى بيشترى ريخته شود ولى اين كار را نكرد و طبق پيمان صلح خود عمل نمود و اين؛ نه از باب ترس و ضعف بود كه عده‌اى از افراد ناآگاه و بد نيت، اين موضع‌گيرى را حمل بر آن كرده‌اند، بلكه اين حركت مسالمت‌آميز او بر اساس ملاحظاتى بود كه قبلاً يادآور شديم.

اما قضيه عادت عرب‌ها كه شما به آن اشاره كرده‌ايد و اينكه آن حضرت در راه شرافت و كرامت انسانى زنان و كودكان را نيز به همراه

خود برد، و اين - آنچنانكه از نوشته شما استفاده مى‌شود - در معرض نقد و اعتراض قرار مى‌گيرد، چراكه دين اسلام - يا به تعبير صحيح‌تر تعاليم اسلامى - هم‌نشين شدن زنان با مردان و همچنين گوش دادن به سخنان آنان مگر از پشت پرده، صحيح نمى‌داند باز از تعاليم اسلامى است كه زن بايد در خانه بنشيند و مشغول تربيت فرزندان و اداره امور منزل را به عهده بگيرد كه از نظر قانون مدنى و دينى، اين كارها حداقل نصف وظايف زندگى زناشوئى را شامل مى‌شود - اگر همه را شامل نشود - پس چطور ممكن است امام حسين عليه‌السلام كه خود از مجريان تعاليم اسلام است از اين نظام صرفنظر مى‌كند و همراه اعضاء خانواده خود مى‌رود در حاليكه آن روش، پيش و پس از اسلام در ميان اعراب جريان داشت.

و همه مى‌دانند كه عادات و سنن تقليدى غير از احكام تشريعى است و حكم دين از ديدگاه امام حسين در قبال عاطفه قومى از ارزش والائى برخوردار است. پس آيا در اينجا يك ضرورت حياتى و اساسى وجود دارد كه امام از تعاليم دينى چشم پوشى كند و تابع عواطفى شود كه از نظر اين تعاليم لغو شده است؟! اين همان چيزى است كه ما مى‌خواهيم به طور مبسوط به آن پاسخ دهيد.

اينجا مطلب ديگرى نيز به نظر مى‌رسد و آن اينست كه آن پنج لباس كه امام حسين به محمد بن بشير حضرمى بخشيد كه ارزش هر يك از آنها بيش از يكصد ليره عثمانى بود. (السياسة الحسينية متن عربى، ص 43 و 44) اين عطا و بخشش با اين همه ارزش و بها از طرف امام حسين عليه‌السلام با آن زهد و تقوائى كه از جدش و از پدرش على عليه‌السلام به ياد داريم،

همخوانى ندارد؟ زيرا آنچنانكه ما از بعضى از احاديث آموخته‌ايم كه آن حضرت يا بايد از پدرش على عليه‌السلام كه يك لباس خشن بى‌ارزش بر تن

داشت و نشانه زهد و تقواى اوست پيروى كند يا پيرو جدش سرور همه انبياء باشد كه مَثَل اعلاى امت اسلامى است، در اين صورت، فقرا و كسانى كه همانند امام حسين توانائى پوشيدن آن نوع از لباسها را ندارند هديه پنج دست از آن‌ها به يكى از يارانش چگونه توجيه مى‌شود؟!

اين روايت - آنچنانكه ما در نقل آن بررسى كرديم - (العياذ بالله) امام حسين را يك فرد سرمايه‌دار معرفى مى‌كند كه رغبت در مال دنيا در او بيشتر از آخرت مى‌باشد! اما اگر پيش خود و خدايمان به زهد و تقواى حسين رجوع كنيم، مى‌فهميم كه اين؛ با زهد و ورع امام حسين و تلاش او در كمك به فقراء و نيازمندان، سازگارى ندارد.

و اگر به فرض، كسى اين ايراد را به امام حسن مى‌گرفت، شايد مورد قبول واقع مى‌شد چرا كه امام حسن در زمان جد و پدرش با امكانات فراوان و ابهّت و مجد و ناز و نعمت زندگى كرده بود و از طرف ديگر شايد مداراى آن حضرت با معاويه برخلاف اين تصور او چنين شكى بوجود آيد(1)

اما در مورد امام حسين تا آنجا كه همه مى‌دانيم، آن حضرت براى دنيا ارزش قائل نبود و اگر به دنيا بها مى‌داد، با يزيد بيعت مى‌كرد و با اين بيعت، بر امكانات و اموال او افزوده مى‌شد و يزيد در برابر اين بيعت، آن


1) البته اين خلاف عقل و منطق است چرا كه امام حسن با تمام امكانات، برخلاف اين تصور زندگى مى‌كرد و او پيوسته در كنار جد و پدر بزرگوارش كه او را تعليم زهد و ايثار داده بودند، زندگى كرده و آيا اين عاقلانه است كه پيامبر و على عليه‌السلام بين امام حسن و حسين فرق بگذارند؟ از همه اين سؤالات به دست مى‌آيد كه همه اينها از افتراها و دروغ هاى اموى است كه به آن بزرگوار نسبت داده شده و هيهات اين افتراها از شأن و منزل امام حسن بكاهد.

جنگ ظالمانه و هتك حرمت را راه نمى‌انداخت در حالى كه حسين عليه‌السلام مرد شريف و پاكى است كه معنويت از او به ديگران منتقل شده و اوست كه حافظ مبادى اجداد طاهرينش مى‌باشد و چنين معنويتى در نظر مردان دنياپرست، عبث و بيهوده است و مردان دنيادوست هر چيزى را به ديده مادى مى‌نگرند.

روايت ديگرى كه از آن در ايراد بر پاسخ شما مى‌توان استفاده كرد - و معلوم نيست صحيح باشد - اينست كه روزى كه يزيد با چوب دستى (خيزران) خود به لبان امام حسين مى‌زد، زيدبن ارقم گفت: چوب خود را از آن بردار به خدا سوگند ديدم كه رسول اللّه آن لبها را مى‌بوسيد.(1)زيرا معروف است كه پيامبر گلوى امام حسين را به خاطر اينكه كشته شده و سرش بريده مى‌شود، مى‌بوسيد و از لبان امام حسن به جهت اينكه او مسموما كشته خواهد شد، مى‌بوسيد. پس چطور مى‌شود تناقضى در كار باشد، در حالى كه اين كار عملاً انجام شد.

در ميان اعتراضات دينى كه به اهل بيت مى‌شود، ما به اعتراضى برمى‌خوريم كه در رابطه با حديثى است كه از زبان پيامبر خطاب به سلمان فارسى نقل شده آنجا كه مى‌فرمايند: «ما اهل بيت اسرار مكتوم خداوند هستيم كه در كالبدهاى بشرى به وديعت نهاده شده‌ايم. اى سلمان! ما را از مقام خدائى پائين بياوريد و سپس هرچه درباره ما مى‌توانيد، بگوئيد، چراكه دريا با كشيدن آب تمام نمى‌شود، اسرار غيب شناخته نمى‌شود، كلمه الهى به وصف نمى‌آيد و هر كس در اين مورد


1) اخبار الدول، ج 1، ص 324؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 968؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 177 و 178.

بگويد: چرا؟! از چه؟! و براى چه؟! مسلماً كافر شده است»!.(1)

هر كس اندكى در معنى حديث تأمل كند به اين نتيجه مى‌رسد كه مفهومش مخالف اراده خداوندى است كه در قرآن آمده است. و همچنين كلمه «اسرار مكتوم الهى» كه شامل همه «كالبدهاى بشرى»

مى‌شود كه گاهى به صورت خير و گاهى به صورت شرّ، گاهى به شكل زهد و تقوا و گاهى به صورت فساد و گناه، چنانكه كالبدهاى بشرى چنان است سئوال اينست كه آيا پيامبر و فرزندانش فقط در كالبدهاى بشرى پاكيزه هستند؟! يا در همه كالبدها؟! قطع نظر از اينكه پاكيزه باشند يا خبيثه، مجرم باشند يا مصلح، پست باشند يا پاك كننده؟!

اين سؤالى در رابطه با قسمت اول حديث است و اما قسمت دوم براى ما كافيست كه بگوئيم: در آن منعى براى عقل سليم است كه به حكم شريعت اسلام آزاد مطلق آفريده شده! و براى ما جاى سؤال است كه حضرت محمد(ص) به ما اجازه مى‌دهد كه خداوند را از راه عقل پس از تفكر، شك و ترديد، ظنّ و گمان و امثال آنها درك كنيم و همه اينها از نظر قانون شرعى است اما در مورد كُنه و ذات «اسراراللّه المودعة و سرّاللّه الذى لا يعرف و كلمة اللّه التى لاتوصف» كه در شخص پيامبر و خاندانش مجسّم مى‌شود، اجازه داده نمى‌شود؟!

اين منع به دور از عقل - اگر از پيامبر صادر شده باشد - با پاره‌اى از انتقادات عقلى كه مهم‌ترين آنها اينست كه او براى عقل اجازه مى‌دهد خدا را از راه ظن و فكر كردن درك كند، فكرى كه آن را درباره خودش حرام كرده و از اين بر مى‌آيد كه خود را بالاتر از خدا مى‌داند در صورتى


1) تحفة الملوك دارابى، ج 1، ص 78.

كه نفس خودش مخلوق خداست و خاضع در برابر او!

علاوه بر اين ادعاى تجسّم يافته در كلمه «سرالغيب الذى لايعرف وكلمة اللّه التى لاتوصف» راه شك و ابهام را باز مى‌كند كه بين حكم عقل و اعتقاد عاطفى حائل است، زيرا رسول اللهى كه كلمة اللّه است شناخته نمى‌شود در صورتى كه او كارهائى و گفتارهائى انجام مى‌دهد كه دلالت بر شخصيت و اخلاق او دارد؟!

درحاليكه وقتى ما به كارهاى كسى و گفتارهاى دينى و اجتماعى او آگاهى داريم مى‌توانيم كه با مراجعه به آن‌ها، درباره شخصيت او حكم كنيم كه او يك شخص صالح است و يا حكم كنيم كه يك شخص مجرم و مفسد است كه موجب فساد و تباهى در جامعه مى‌شود.

من معتقد نيستم كه اين گفتار از پيامبرى مانند حضرت محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله صادر شده باشد كه جدا يك شخصيت متواضع و انسانى كه در كوچه و بازار راه مى‌رفت و مى‌خورد و مى‌آشاميد، چنين گفتارى داشته باشد، بلكه من معتقدم اين حديث از جمله احاديثى است كه يهود و بنى‌اسرائيل به خاطر اينكه از ارزش دعوت حضرت محمد كه در روى زمين هيچ چيز گرانبهائى به پاى آن نمى‌رسد، جعل نموده و در كتاب‌هاى اسلامى وارد كرده‌اند.(1)

آمريكا - عبد المهدى


1) مترجم نيز در اين زمينه با «ناقد» محرم هم عقيده است و ترديد ندارد كه اين قبيل اخبار و احاديث از جعليات بنى اسرائيل بوده و در ميان احاديث مسلمانان - اعم از شيعه و سنى - قرار گرفته و موجب شك و ترديد نسل جوان مسلمان بلاد اسلامى گشته است. به اميد آن كه روزى، علماى بزرگ اسلام در تنقيح اين احاديث همت گمارند و اسرائيليات را به طور كلى از مكتب احاديث حذف نمايند. خسروشاهى

پاسخ شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء

ازمدرسه‌عالى‌كاشف‌الغطاءدرنجف‌اشرف27ربيع2سنه1358ه ق

بسم الله الرحمن الرحيم

حمد و سپاس مخصوص اوست

به:

دانشمند ارجمند، بل انسان كامل! و كمال، چه صفت خوبى در انسان است!

نامه‌اى از شما به دستم رسيد و در آن چيزى هست كه باعث طولانى شدن بحث است. در نامه خود بعضى از ملاحظاتى را بر مندرجات كتاب «السياسة الحسينية» يادآور شده‌ايد، و بنده به شما وعده داده‌ام كه طى نامه‌اى به آنها پاسخ دهم و اكنون اگر به همه آنها نتوانم پاسخ دهم، لااقل به برخى از آنها - كه اهميت بيشترى دارد - جواب مى‌دهم و اميدوارم كه همراه كتاب «اصل الشيعه» كه هديه‌اى‌ابراى آقاى فائز حسين دبير انجمن نهضت عربى - هاشمى، است - خدا، هم او و هم شما را حفظ كند - به دست شما برسد.

شما در نامه‌ات مى‌گوئى: «ما وقتى مى‌گوئيم: حسين عليه‌السلام در دفاع از شرف دين كشته شد، به نحوى اسائه ادب به دين اسلام... مى‌كنيم» (تا آخر آن چيزى كه در اين موضوع نوشته‌ايد) مثل اينكه شما توجه نكرده‌ايد كه وقتى ما مى‌گوئيم: آن حضرت در دفاع از دين كشته شد، قصدمان اين نيست كه دين اسلام با كشته شدن او مى‌ميرد و با زنده شدنش زنده مى‌شود، بلكه عكس آن را مى‌گوئيم، يعنى مى‌گوئيم دين اسلام با

كشته شدن او زنده مى‌شود و با زنده ماندن او مى‌ميرد!

و اين حال همه كسانى است كه در راه خدا كشته مى‌شوند. آنان كه خداوند در شأن آنها مى‌گويد: «ولا تحسبنّ الذين قُتلوا فى سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربهم» (سوره آل عمران آيه 169) همانند: حمزه، جعفر، عبيدة بن الحارث، سعدبن الربيع و مانند آنها، از كسانى كه زندگى خود را براى زنده ماندن دين فدا كردند و پيش خداوند پاداشى از اين امر پيدا كردند و آنان پيش خدا زنده‌اند، نه مرده ولو از ديد دنيوى آن‌ها زنده نيستند!

و آن طور كه تو خيال مى‌كنى، لازمه اين كار اين نيست كه دين اسلام به صورت پديده‌اى مادّى، در دست فردى از افراد بشر باشد.

پس ضرورتا به دست مى‌آيد كه دين عبارت است از احكام و قوانينى كه آورنده آن رسول امين از سوى خداست و حيات و ممات آن منوط به عمل آن و عمل نكردن به آن است. لذا وقتى يزيد در دوره خلافت خود راهى را در پيش گرفت كه سبب باطل شدن و از بين رفتن عمل به شرايع اسلام شد و آنچنانكه گفته شده او آشكارا شراب مى‌خورد انواع و اقسام فسق و فجور را مرتكب مى‌شد و نماز و روزه را ترك كرده بود و از آنجا كه مردم تابع رهبران خود هستند، طبعا از او پيروى كردند. و مثل اينكه او اراده كرده بود اسلام بكلى فراموش شود و از بين برود به همين منظور امام حسين عليه‌السلام در مقابله با يزيد و ابطال كارهاى او و احياى دين و سوق دادن مردم براى عمل به شريعت، با تمام هستى خود و اهل بيتش و بهترين يارانش در برابر يزيد قيام كرد چنانكه مى‌گويد - يا از قول او نقل شده است - :

إن كان دين محمّد لم يستقم *** الاّ بقتلى يا سيوف خُذينى

و حقّاً امام حسين عليه‌السلام زندگى خود را در طبق اخلاص نگذاشت و فدا نكرد مگر به خاطر دين اسلام و مقدسات. پس - در اين صورت - ما نه تنها به دين اهانت نكرده‌ايم، بلكه به آن ارزش قائل شده و آن را بالاتر از نفس امام معصوم قرار داده‌ايم و بهترين شخصيت‌ها فداى دين شده‌اند.

و از شما تعجب مى‌كنم در مورد گفته ما كه: «عادت عرب سبب شده كه امام حسين با زنان و كودكان خود در راه كرامت و شرف همراه شده» گفته‌ايد: تعاليم اسلامى مخلوط شدن زن و مرد و شنيدن سخنان آنان را حرام كرده، مگر از پشت پرده!

آيا تعجب آور نيست كه شما با اين فرهنگ بگوييد: دين اسلام اختلاط زن و مرد را حرام دانسته و اين را يك انگ زشت و لكه سياهى در پيشانى دين اسلام قرار مى‌دهى؟!

چطور مى‌شود اين را گفت در صورتى كه دختر آورنده شريعت، حضرت فاطمه زهرا صديقه كبرى عليهاالسلام يك ساعت تمام در مسجد پيامبر براى مهاجر و انصار چنان خطبه شيوايى خواند كه همه آنهادر طول خطبه سر تا پا گوش و غرق در سخنان آن حضرت بودند.(1)

و آن هم عايشه بود كه در همه عمر خود همواره خطبه مى‌خواند و سخنانى از پيامبر براى مردان نقل مى‌كرد(2)تا جائى كه وقتى به كتاب‌هاى صحاح برادران اهل سنت مراجعه مى‌كنم، سند يك چهارم، بلكه يك


1) بلاغات النساء ص 54-69 و دلائل النبوة، ابن جريد طبرى 30-41 و...

2) بلاغات ص 35.

سوم احاديث به عايشه مى‌رسد. حتى به پيامبر نسبت داده‌اند كه گفت: «دين خود را از عايشه اخذ كنيد»(1)

و آيا اين اولين جواز اختلاط نبود كه او در جنگ جمل يك لشگر جرّار و قهار از مردان را براى جنگ با امير مؤمنان على عليه‌السلام به بصره را رهبرى و فرماندهى كرد؟ در حالى كه بزرگان اصحاب پيامبر از انصار و مهاجرين از جمله عبداللّه بن عباس، عمّار ياسر، محمدبن ابى بكر، مالك اشتر و حجربن عدى و امثال آنها در كنار على عليه‌السلام بودند؟!

اصلاً از اين قضيه بگذريم، به كتاب «بلاغات النساء» و امثال آن مراجعه كن و زنانى را ببين كه در بين لشكريان صفين خطبه مى‌خواندند و اهل عراق را براى جنگ با اهل شام تحريك مى‌كردند.(2)

همچنين پس از به قدرت رسيدن معاويه به سخنان زنانى كه بر معاويه وارد مى‌شدند، توجه كن كه آن زنان جرأتى همانند شير ماده و قلبى قوى‌تر از سنگ سخت داشتند و نيز به «خنساء» (دختر عمرو بن الشريد» نگاه كن كه چهار تن از فرزندان خود را در بعضى از جنگ‌هاى مسلمانان به ميدان نبرد فرستاد و همه آنها كشته شدند.

و پس از اين بررسى‌ها، ملاحظه كن: آيا گفته شما كه «اسلام اختلاط زن و مرد را حرام كرده است» درست است؟! آيا زنان نبودند كه زخم‌هاى جنگجويان را پانسمان مى‌كردند و آب به تشنگان مى‌دادند و با هلهله، جنگاوران را براى حمله در جنگ‌هاى پيامبر و وصى او، تشويق نمى‌كردند؟!


1) لسان العرب ج 3 ص 317 ماده «حمر».

2) «الزرقاء» بنت عدى بن غالب «بكارة الملايته» و «ام سنان» بنت خيثمة.

و باز بنگر به دختران و زنان پيامبر و همچنين دختران آقاى موحدان و يعسوب دين على عليه‌السلام از زينب و كلثوم و سكينه و خطابه آنها در كربلا، كوفه و شام و در مجلس يزيد و ابن زياد و... آيا با وجود همه اينها، باز هم مى‌گويى: تعاليم «اسلامى» اختلاط زن و مرد و گوش دادن به صداى آنها را حرام كرده و بايد پيوسته در خانه بنشينند؟!

اما آيه حجاب كه در مورد زنان پيامبر وارد شده، بايد عرض شود كه درباره عرب هايى است كه بدون اجازه وارد خانه پيامبر شده و باعث آزار و اذيت زنان آن حضرت مى‌شدند و خداوند آنان را از اين حركت ناشايست نهى كرده و مى‌فرمايد: «كسانى كه تو را از پشت حجره‌ها (با صداى) بلند صدا مى‌زنند، بيشترشان نمى‌فهمند» (حجرات: 4).

بلى تعاليم اسلام نشان دادن زيبائى و زينت زنان را به مردان مطلقا حرام كرده «ولا تبرّجن تبرج الجاهلية الاولى»: (همچون دوران جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد...) (احزاب: 33) و از كجاى اين آيه، حرمت اختلاط استفاده مى‌شود؟!

و اگر ما كوتاه بيائيم و بپذيريم كه اختلاط حرام است، پس آنچنانكه ملاحظه كرديم اينكه امام حسين عليه‌السلام زنان و كودكان خود را در راه كرامت و شرافت به همراه خود برد؟! لازمه بردن آنان، اختلاط نيست وگرنه براى هيچ زنى هيچ‌گونه مسافرتى جايز نبود.

غريب‌تر و عجيب‌تر گفته ديگر شماست كه گفته‌ايد: «اينجا سؤال

ديگرى به نظر شخص مى‌رسد و آن اينكه آن پنج دست لباس كه قيمت هر يك از آنها بيش از يكصد ليره عثمانى بود - و امام حسين عليه‌السلام آن‌ها را به يكى از يارانش بخشيد - با آن همه زهد و تقوائى كه از آن حضرت و

آبا و اجدادش سراغ داريم، سازگارى ندارد، بايد عرض كنم كه شما مثل اينكه فكر مى‌كنيد كه زهد؛ همان فقر و فلاكت و نداشتن است و مال و ثروت با زهد منافات دارد؟!

نه عزيزم - خدا تو را عزيز بدارد! - حقيقت زهد آنست كه انسان حرص و ولع بيش از حد به مال نداشته باشد، و وجود و عدم مال برايش يكسان باشد و خداى بزرگ زهد را در دو كلمه جمع كرده و فرموده است: «اين به خاطر آنست كه براى آنچه از دست داده‌ايد، تأسف نخوريد و به آنچه به شما داده شده دلبسته و شادمان نباشيد» (سوره حديد آيه 33) و حقيقت زهد آشكار نمى‌شود مگر با وفور نعمت و زيادى مال و بذل و بخشش آن و عدم حرص و عفت به خرج دادن از پستى بخل و حد و خسّت است چنانكه مى‌فرمايد: «و كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش باز داشته شده اند، رستگارانند» (سوره حشر: 9، تغابن: 16)

اما فقير و بى چيزى كه نه چيزى پيدا مى‌كند و نه صاحب چيزى از مال دنيا مى‌باشد، چگونه مى‌توان به او زاهد گفت؟! و اين زهد اجبارى براى او فضيلتى نيست؟!

از حسن بصرى سؤال شد كه آيا تو زاهدترى يا عمربن عبدالعزيز كه خليفه مسلمين است؟ گفت: عمر بن عبدالعزيز از من زاهدتر است، زيرا كه او پيدا مى‌كند و دارد و عفت به خرج مى‌دهد و خودش را از معاصى حفظ مى‌كند، ولى شايد حسن (بصرى) اگر مالى پيدا كند و تمكن داشته باشد، پستى به خرج دهد و همه را بخورد و اسراف هم بكند.

و اما رسول خدا و امير مؤمنان على عليه‌السلام نان جوين مى‌خوردند و لباس

زبر و خشن ارزان قيمت مى‌پوشيدند، نه به خاطر اينكه آنها دسترسى به غذاهاى چرب و نرم و لذيذ و لباس‌هاى نرم و پرقيمت نداشتند، بلكه آنها به دنياى فانى ارزش قائل نبودند و درباره اهل دنيا مى‌گفتند: «آنها قومى هستند كه بهترين زندگانى‌ها به آنها زودتر رسيده، ولى بهترين زندگانى ما در سراى ديگر است.»

امير مؤمنان على عليه‌السلام در نهج البلاغه سخنى با علاء بن عاصم دارد كه او تارك دنيا شده و لباس خشنى پوشيده بود به او فرمود: «اى عدى مواظب خودت باش! اهتمام و توجه خبيث (شيطان) براى تو بيشتر شده» او در جواب گفت: «يا اميرالمؤمنين لباس تو كه خشن‌تر و كم ارزش‌تر از لباس من است، و غذاى تو از من هم بدتر و خشك‌تر است». فرمود: «واى بر تو، من مثل تو نيستم، خداوند متعال براى رهبران عادل واجب كرده است كه خودشان را با ضعيف‌ترين افراد جامعه تطبيق دهند تا بى‌چيزى و فقر، آنان را آزار ندهد و به سوى منكرات نكشاند.»(1)

امام باقر(ع) و امام صادق عليه‌السلام با سفيان ثورى و پيروان او كه از ژنده پوشان و سخت گيران به خودِ آن عصر و متصوفه آن روزگار بودند - مناقشه‌اى داشتند كه هر وقت آن امامين معصوم را مى‌ديدند، كه گاهى لباس‌هاى فاخر پوشيده‌اند، به آنها اعتراض مى‌كردند و مى‌گفتند: «جد شما پيامبر و امير مؤمنان على عليه‌السلام اين لباس‌ها را نمى‌پوشيدند!»

امام در پاسخ آنها مى‌فرمود: «اين كه مى‌بينيد، زمان اندكى است ولى وقتى دنيا نسل‌هاى خود را زياد كند، بهترين مردم اولياى خدا هستند» (يا


1) نهج البلاغه، ص 325.

به اين مضمون).(1)

امام رضا عليه‌السلام هم در اين موضوع سخن شيوائى دارد(2)

امير مؤمنان على عليه‌السلام در مدينه صاحب چشمه‌ها، باغ‌ها و مزارعى مانند چشمه ابى نيزرو بغيبغة و... بود و هزاران دينار درآمد آنها در سال بود و هر سال هم زيادتر مى‌شد.(3)و آن حضرت همه اموال را در راه خدا وقف مى‌نمود و با دست خود در خانه‌هاى خدا خرج مى‌كرد، نه به خاطر حرص و طمع به دنيا و مال دنيا، بلكه با شوق فراوان براى انفاق در راه خدا و نيكى به ضعفاى بندگان خدا (براى خدا) و آن لباس‌هاى فاخر از ارزش ورع و زهد امام حسين مى‌كاست اگر آن حضرت از روى حرص و ولع به آنها توجه داشت، ولى امام حسين آنها را در راه آزادى اسيرى مجاهد در راه خدا بذل كرد، پس اين؛ يك فضيلت است براى امام حسين عليه‌السلام و كرامتى است كه درجه ورع و زهد او را بالا مى‌برد. و اهتمام آن حضرت را در تسكين عواطف فقراى زخم خورده و كوشش آن حضرت در رفاه نيازمندان را مى‌رساند.


1) كشف الغمه، ج 1، ص 613.

2) شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا ج 1 ص 279 حديثى از امام رضا او از پدرش كه فرمود: از امام صادق درباره زهد سؤال شد فرمود: «كسى كه حلال را به خاطر حساب و كتابش ترك كند و حرام را به خاطر كيفرش ترك كند، زاهد است».

3) درباره ميزان و تعداد املاك و اموال و ثروت امام على عليه‌السلام رجوع شود به: تاريخ المدينه ج 1 ر 219 و 228 و الكامل فى اللغة والادب ج 2 ر 153 و 155 و مناقب الامام على، تأليف سليمان الكوفى 2 ر 81 و 83 و معجم من استعجم 1 ر 262 و 1 / اصابه 7 / 343 شماره 10660 و معجم البلدان 4 / 90 (شماره 8699)

و شايد تصور كرده‌اى كه امام حسين خود آن لباس را مى‌پوشيد براى تظاهر و تكبر و فخرفروشى كه با تقدس آن حضرت منافات دارد؟!

نه عزيزم؛ اين را حتماً بدان كه اگر امام حسين عليه‌السلام كل دنيا را صاحب مى‌شد، همه را در راه خدا در يك لحظه هبه مى‌كرد و مى‌بخشيد و چيزى از آن لباس‌ها را بر تن خود نمى‌پوشاند آنها را به دست مى‌آورد تا ببخشد و هرجا كه رواست، قرار دهد.

در بعضى از اخبار وارد شده كه آن حضرت وقتى شهيد شد، هفت يا هفتاد هزار دينار بدهكار بود و امام سجاد، على بن الحسين عليه‌السلام پس از بازگشت به مدينه خواب و خوراك نداشت، تا قرض‌هاى پدرش را ادا كرد(1)

خلاصه اينكه «زهد» قطع علاقه از دنيا و حبّ مال است، نه اينكه انسان مال نداشته باشد، و زهد نپوشيدن لباس‌هاى پر زرق و برق و نرم و نخوردن غذاهاى چرب و نرم نيست!

نور چشم من! دوست دارم به شما بگويم كه بيشتر مردم از حقيقت زهد چيزى نمى‌دانند، در حالى كه كاروان بزرگ و باعظمتى كه همراه امام حسين عليه‌السلام از حجاز تا عراق سير مى‌كردند، روى زمين در بحبوحه گرما هزار جنگجو و هزار اسب را سيراب مى‌كرد و اين بزرگتر و مهم‌تر از قضيه آن لباس‌هاى گرانقيمت است.

اما زيد بن ارقم و گفته او به يزيد چنين است: «چوبت را از دو لبان حسين بردار» (تا آخر) شايد اصلاً از اين جهت بود كه بوسيدن پيامبر از


1) كشف الحجة ص 125.

لبان آن حضرت به جهت اين بود كه خداوند او را از محلّ چوب زدن يزيد و ابن زياد آگاه كرده بود كه آنها با چوب خيزران خواهند زد.

و اما حديث: «ما اسرار خدا هستيم كه به وديعت نهاده شده‌ايم...» (تا آخر) پس آن از اسرارى است كه سزاوار نيست افشا شود، باضافه اينكه گفت و گو طولانى مى‌شود و فرصتى نيست پس بهتر است كه در اينجا به آن نپردازيم(1)

از خداوند درخواست مى‌كنم كه فهم‌ها و قلم‌هاى ما را از لغزش مصون بدارد. و ما توفيقى الاّ باللّه، عليه توكلت و اليه أنيب.

محمد حسين آل كاشف الغطاء

نجف اشرف


1) مرحوم آيه‌اللّه كاشف الغطا متأسفانه از توضيح لازم درباره اشكال و شبهه ناقد خوددارى كرده است و البته همين نوع روايات اغلب مجعول، باعث «غلو» بعضى از شيعيان و «بغض» بعضى از سنيان مى‌گردد. البته كلام امام على عليه السلام در «نهج البلاغه» شايد در تلطيف موضوع بى‌ثمر نباشد: امام مى‌فرمايد: «ان حديثنا صعب مستصعب، لا يحمله الاّ عبدٌ مؤمن أمتحن اللّه قلبه للايمان ولا يعى حديثنا الاّ صدور أمينة و احلام رزينه» - 280 كلامه فى صعوبة الايمان نهج البلاغه (خسروشاهى)

3. خطبه تاريخى وحدت و بيدارى

اشاره

اشاره‌اى به: تاريخ حيات آيت اللّه كاشف الغطاء

مقدمه

تولد محمد حسين كاشف الغطا در سال 1296 هجرى در نجف

اشرف اتفاق افتاد و نامبرده در همان شهر مقدس مشغول تحصيلات مقدماتى و سپس علوم مختلفه: ادبيات، فقه، اصول، حكمت و غيره شد تا به مقامات علمى بزرگى نائل شد و يكى از علماء طراز اول شيعه محسوب گرديد... و متجاوز از 90 جلد كتاب تأليف نمود كه دهها جلد از آنها چاپ شده‌اند. و از جمله تأليفات ايشان: الدين والاسلام 3 جلد، المراجعات الريحانيه 2 جلد، الايات البينات، الفردوس الاعلى، اصل الشيعه و اصولها، تحرير المجله 5 جلد، التوضيح فى بيان ما هو الانجيل و من هو المسيح 2 جلد، المغنى عن الاغانى، الوجيزة فى الفقه، التربة الحسينيه، نبذة من السياسة الحسينيه، الجنة المأوى، المثل العليا فى الاسلام لا فى بحمدون (محاوره با سفير انگليس و آمريكا در عراق) و ده‌ها جلد ديگر مى‌باشد كه ذكر اسامى آنها موجب تطويل است.

اغلب كتاب‌هاى آيت اللّه كاشف الغطا، تاكنون چندين مرتبه تجديد چاپ شده، مثلاً «اصل الشيعه واصولها» 7 مرتبه در عالم عربى و 2 مرتبه ترجمه فارسى آن در ايران چاپ شده است(1)، «المثل العليا» در ممالك عربى شش مرتبه و ترجمه‌اش به فارسى يك بار در مشهد مقدس به نام «نامه كاشف الغطاء به رئيس جمعيت آمريكائى دوستداران خاورميانه» و يك بار هم در تبريز تحت عنوان «نمونه‌هاى اخلاقى در اسلام» به طبع رسيده است.

اغلب تأليفات ايشان بسيار مهم و مورد توجه علماء و فضلاء است.

مثلاً بر كتاب «اصل الشيعه»، دانشمندان و مستشرقين غربى تقريظ‌ها نوشته‌اند كه از جمله آنان «سالم كرنكوى» از دانشكده برن - و «كراچكوفسكى» مستشرق روسى از «لنين گراد» و «لوى. وهندرسن» از سفارت ولايات متحده آمريكا در عراق و ... مى‌باشد. كتاب «تحرير المجلة» ايشان، مقايسه‌اى است بين قانون مدنى عراق و قانون مدنى شيعه اماميه (فقه)، و از بزرگترين كتبى است كه در حقوق اسلامى بر مبناى فقه تشيع نوشته شده و مورد استفاده استادان دانشكده‌هاى حقوق در دانشگاه‌هاى مترقى جهان اسلام قرار گرفته است و هزاران نسخه از اين كتاب، در دسترس قضات و وكلاى دادگسترى و دانشجويان حقوق و طلاب علوم دينى در كشورهاى عربى قرار گرفته است. «كتاب التوضيح» تحريف شدن انجيل كنونى و مسيحى را كه عالم مسيحيت او را به منزله


1) در تاريخ نوشته شدن اين مقدمه: 1375 ه .

خدا مى‌دانند!، به طرز روشنى ثابت مى‌كند(1)«المغنى عن الاغانى» هم تلخيصى است از كتاب اغانى ابوالفرج اصفهانى كه در 24 جلد مى‌باشد.

حضرت آيه‌اللّه كاشف الغطاء علاوه بر اينها، يكى از شعراء و ادباء و نويسندگان مشهور عالم عربى به‌شمار مى‌رود و اشعار و مقالات ايشان در ايام جوانى و دوران تحصيل، در روزنامه‌ها و جرائد عربى چاپ و منتشر شده است.

آيه‌اللّه كاشف الغطا مسافرت‌هايى به: ايران، سوريه، پاكستان، عربستان و فلسطين و مصر و غيره كرده و درباره اوضاع تأسف‌آور مسلمين و براى بيدارى آنان مقاله‌ها نوشت، كتاب‌ها تأليف نمود و نطق و خطابه‌ها ايراد كرد و در كنفرانس‌ها و كنگره‌ها شركت جست و در واقع يكى از برجسته‌ترين و مبارزترين علماى جهان پرعظمت اسلام بود.

از جمله خطابه‌ها يا نطق‌هاى آن مرحوم، خطبه تاريخى ايشان در «مؤتمر جهانى مسلمانان» در كراچى، پايتخت پاكستان مى‌باشد كه تمامى نسخه‌هاى چاپ اول و دوم ترجمه فارسى آن ناياب شد و اينك به چاپ سوم آن اقدام مى‌گردد.

البته معلوم است كه ايراد نطق‌هاى آتشين در تحريك احساسات خفته مردم مسلمان و بيدار ساختن افكار آنان چه اندازه تأثير دارد و روى همين اصل بود كه حضرت آيه‌اللّه سخنرانى‌هاى بسيارى ايراد كرده و در ضمن آن‌ها مردم مسلمان را بر ضد سياست‌هاى استعمارى و امپرياليستى دشمنان خونخوار اسلام و مسلمين، دعوت نموده است.


1) اين كتاب توسط اينجانب ترجمه و بارها در تبريز و قم چاپ و منتشر شده است.

يكى از نطق‌هاى آن مرحوم در معروف‌ترين مسافرت‌هاى ايشان كه به سوى فلسطين بود و هنگام تشكيل كنگره بزرگ اسلامى كه در بيت المقدس تشكيل يافت و در «مسجد الاقصى» ايراد كرده‌اند، اين نطق بسيار مهم و پر ارزش، به طور فوق العاده‌اى موجب جلب توجه فِرَق مختلفه اسلامى گشت، به طورى كه در چندين هزار نفر از پيروان مذاهب اسلامى از قبيل: شيعه زيدى، حنفى، حنبلى، مالكى، شافعى و غيره كه در آنجا حاضر بودند، پس از پايان، سخنرانى، به ايشان اقتداء نموده و نماز جماعت برگزار نمودند و اين امر شايد در تاريخ هزار و سيصد و هفتاد ساله اسلام سابقه نداشته است.

در موقعى كه از فلسطين به عراق باز مى‌گشتند در بصره چهار خطبه ايراد كردند كه به «خُطَبِ اربعه» معروف شده و چندين بار چاپ شده است. موضوع اين خطبه‌ها «اتحاد اسلام» مى‌باشد و 8 خطبه ديگر نيز از ايشان به چاپ رسيده كه به «خُطَبِ ثمانيه» معروف است.

يكى از اين خطبه‌ها، نطقى مى‌باشد كه به هنگام انقلاب «استقلال عراق» در مسجد كوفه ايراد شده و موضوع آن «اتحاد و اقتصاد» مسلمين است... و ديگرى همان نطقى است كه در فلسطين ايراد شده و در آن موقع، بلافاصله از طرف شركت كنندگان در مؤتمر اسلامى، تصويب شد كه به عنوان «بيانيه مؤتمر اسلامى» طبع و توزيع شود.


... آيه‌اللّه كاشف الغطا مدتى هم در دانشگاه الازهر «مصر» به عنوان «استاد محاضر» تدريس كردند و چون در نزد برادران اهل تسنن، مورد اعتماد و وثوق بودند، خدمت شايانى در نشر حقايق شيعيان نموده‌اند. از

جمله در يكى از سالها، در ماه رمضان؛ عده‌اى از بزرگان علم و ادب مصر كه 11 نفرشان از اساتيد جامع الازهر بوده و در آنجا كرسى مخصوصى داشتند و بقيه نيز از ادبا و مدرسين مهم بودند، براى گفتگو و مناظره در عراق به خدمت حضرت آيه‌اللّه آمدند و تمام ماه مبارك را در كتابخانه شخصى ايشان كه بالغ بر 10000 جلد كتاب داشت، پذيرايى شدند.

سپس هيئت‌هاى علمى ديگرى نيز از سوريه، لبنان، حجاز و يمن آمدند و در شب شهادت حضرت على عليه‌السلام از ايشان درخواست كردند كه طرز تدريس در حوزه علميه و دانشگاه عالى عالم تشيع را ببينند، و حضرت آيت اللّه در همان كتابخانه، به منبر رفت و نطقى در وحدت و يگانگى ايراد كرده و توضيحات مهمى درباره حضرت على عليه‌السلام و عالم تشيع ارائه نمود كه پس از اتمام نطق، همه اساتيد و بزرگان مصرى و ديگران دست حضرت آيه‌اللّه را بوسيدند.

در اين ديدار ايشان به «احمد امين» نويسنده معروف مصرى كه شهرت جهانى دارد، گفتند: «اكنون كه با عالم تشيع آشنا شديد و از حقايق مذهب جعفرى وقوف يافتيد، مصمم شويد كه ديگر به شيعيان حمله نكرده و انتقاد ناروا ننماييد»! احمد امين دوباره دست ايشان را بوسيده و به عنوان عذرخواهى گفت: «سبب عمده دورى فرق اسلامى از معارف تشيع و عالم شيعيان، فقدان كتب مربوطه مى‌باشد و چون علماى شيعه كتب و آثار خود را نشر نمى‌دهند، دنياى اسلام جاهل به حقايق عقايد ايشان مانده و حقانيت شيعه را با نظر ترديد مى‌نگرند» حضرت آيه‌اللّه با تبسم مخصوصى، آن را عذر بدتر از گناه خوانده و گفتند: چرا نسبت به مطالبى كه اطلاع كافى ندارند، قضاوت مى‌نمايند و

درباره آن انتقاد مى‌كنند؟(1)


آيه‌اللّه كاشف الغطا يكى از علماى فداكار و آگاه واقعى جهان اسلام در قرن ما بود و با اينكه پير شده بود، ولى دلى سوزان و احساساتى عميق و عالى داشت و اميدواريم مسلمانان با پيروى از افكار ايشان سرانجام پيروز گردند.

براى معرفى زندگى و مبارزه و تأليفات آثار ايشان، بايد كتابى نوشت و براى شناختن موقعيت شخصيت ممتازشان همين بس كه به هر كشورى از ممالك اسلامى و عربى كه وارد مى‌شدند، بزرگان و رؤساء جمهور و وزراء به خدمت و زيارت ايشان مى‌رفتند.. آيه‌اللّه كاشف الغطا، يكى از مراجع عاليقدر تقليد جهان تشيع بود و در بسيارى از سرزمين‌هاى شيعه‌نشين، بالخصوص در بلاد عربى، مقلدين فراوانى داشت.

دردهاى اجتماعى

اشاره كرديم كه آيه‌اللّه كاشف الغطاء عالم بسيار بزرگ و دورانديشى

بود كه به وضع اسف‌انگيز و رقت‌آور مسلمين امروز جهان كه بدبختانه در اثر غفلت خودشان در دست غارتگران و امپرياليسم سرخ و سياه، اسير


1) شرح حال كامل مرحوم آيه‌اللّه كاشف الغطاء و تعداد مؤلفات آن بزرگوار را در مقدمه كتاب بسيار مفيد و ارجدار «جنه‌المأوى» كه اخيراً در «تبريز» چاپ شده است مطالعه نماييد. خود آن مقدمه درواقع رساله جامع و كاملى در اين زمينه است و مطالعه آن براى كسانى كه خواستار شرح كامل زندگى كاشف الغطاء باشند، ضرورى است.

شده و برده‌اى بيش نيستند، مى‌انديشيد و همواره در فكر راه نجات مسلمانان و كشورهاى اسلامى از زنجير اسارت و قيد بندگى مستقيم و غيرمستقيم! و يوغ بدبختى اقتصادى و سياسى اجانب و دشمنان اسلام بود و مى‌خواست كه ملت‌هاى مسلمان سراسر روى زمين، زنجيرهاى استثمار و استعمار، ذلت و خوارى، پستى و پليدى را يكباره و براى هميشه پاره كرده و خودشان حاكم بر سرنوشت و امور اقتصادى، اجتماعى و سياسى خويش گردند، چون او مانند شاعر انقلابى و متفكر جهان اسلام، شادروان دكتر محمد اقبال لاهورى - پاكستان - ايمان داشت:

خدا آن ملتى را سرورى داد *** كه تقديرش بدست خويش بنوشت

به آن ملت سر و كارى ندارد *** كه دهقانش براى ديگرى! كشت

آيه‌اللّه كاشف الغطا در مقدمه چاپ ششم كتاب «اصل الشيعه و اصولها» مى‌نويسد: «حالتى كه اينك براى مسلمانان رخ داده و ناتوانى و سقوط ذلت كه خصوصا در قرن‌هاى اخيره، به آنها رو كرده، بسى آشكار و مستغنى از توضيح و بيان است. بيگانگان بر آنها فرمانروا شده، هم خود آنان را به بردگى مى‌برند و هم اراضى و ديارشان را متصرف و متملك مى‌شوند. مانند غلامان و بندگان، آن‌ها را مى‌كشانند و مانند بهائم و چهارپايان! به نفع مصالح و منافع خويشتن مى‌گمارند. زنجيرهاى اسارت به گردنشان نهاده و به بالاتر از اين خفت و خوارى و خسران دچارشان ساخته‌اند، به حدى كه به وصف هيچ واصفى نيايد و قلم صورتگرى تصوير آن را نتواند؛ و تمام اين نكبت‌ها مانند اسباب و علل آن‌ها به نظر هر بيننده‌اى واضح و روشن است.

و البته يگانه سبب و تنها علت اين بدبختى‌ها همانا تفرق كلمه

مسلمانان و بغض و كينه و دشمنى است كه نسبت به يكديگر دارند و هر طايفه‌اى از آنها مى‌كوشند كه طايفه ديگر را كافر بشمارند، و چون معتقد به كفر آن‌ها مى‌شوند! مى‌كوشند كه هلاك و نابودشان سازند و اين نيست مگر به واسطه جهل مركب و تعصب كور كورانه‌اى كه آنان را فرا گرفته است. يعنى: جهل و نادانى آنها را به وادى هلاك و طغيان مى‌كشاند و حيله‌ها و تحريكات بيگانه؛ استعمار و استعمارطلب؛ آنان را گمراه‌تر كرده و به آتش خشم و كينه‌شان دامن مى‌زند...»(1)

احزاب و سياست از نظر كاشف الغطاء

بعضى‌ها! كه به هر كارى اشكالى دارند! مى‌گفتند كه حضرت آيه‌اللّه كاشف الغطاء كه يك مرد روحانى و مذهبى است، چرا در سياست دخالت مى‌كند؟! و ما اينك نظر ايشان را در اين باره و درباره احزاب مى‌نويسيم شايد كه باعث بيدارى خواننده محترم گردد:

«...در بلاد ما تاكنون احزاب نيرومند و مقتدر نشده‌اند كه براى دست زدن به يك اصلاحات عميق، ملل ما را به سوى خود جلب كنند، نه‌تنها در عراق، بلكه در كليه ممالك عربى، بر اثر عدم همكارى و تقويت يكديگر، وضع چنين است ولى ما در هر صورت، توفيق و پيروزى آنان را خواهانيم و آرزومنديم كه خداوند با روح عنايت و لطف خويش آنان را تأييد و يارى نمايد و اميدواريم كه احزاب اين كشورها به يك


1) براى تفصيل به ترجمه فارسى آن «اين است آئين ما» ترجمه استاد بزرگوار آيه‌اللّه ناصر مكارم شيرازى، مراجعه شود.

اصلاحات جدى و ثمربخشى دست بزنند.

اما دخالت در سياست. اگر معنى سياست؛ خيرخواهى و خدمت و راهنمايى و جلوگيرى از فساد و خيانت و نصيحت زمامداران و توده مردم؛ و بر حذر داشتن آنان از گرفتار شدن در زنجير استعمار و بندگى و جلوگيرى از افكندن دامها؛ و غلها بر گردن ملت‌ها و كشورها است؛ اگر معنى سياست اينست، آرى ما تا فرق سرمان در آن غرق هستيم و اين از واجبات است و من خودم را در پيشگاه خداوند و وجدان مسئول مى‌بينم، زيرا دخالت در اين چنين سياستى از وظايف من و اجداد من است.

اين؛ هدف بزرگ و پيشوائى مهم و خلافت خدائى است «يا داود انّا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق»: اى داود، ما تو را جانشين خود در زمين كرديم، پس در بين مردم به حق حكومت كن.

و در يكى از زيارت ائمه عليهم‌السلام آمده است كه «أنتم ساسة العباد و اركان البلاد»: شما سياستمداران خلق و اركان مملكت هستيد.

سياست ما، سياست پيغمبر و ائمه است، سياستى كه از هرگونه هوى و هوس و طمع و آلودگى پاك است «ولا تتبع الهوى فيضّلك عن سبيل اللّه» و اگرروحانيون ديگر در سياست دخالت نمى‌كنند، شايد نمى‌خواهند و يا نمى‌توانند!.

و اگر معنى سياست ايجاد فتنه و اغتشاش است، تا به حكومتى برسند و بر تخت‌هاى نرم تكيه زنند، وحشيانه و خشونت‌آميز نسبت به ملت رفتار كنند و براى تأمين منافع شخصى، از قدرت و نفوذ خويش سوء استفاده كنند و براى اجنبى دلالى كنند تا - ولو با ريختن خون‌ها باشد، - آنها را بر

ملت و مملكت خويش مسلط سازند، اگر سياست اين است، من از آن به خداى دانا و شنوا پناه مى‌برم: نعوذ باللّه من شر الشيطان الرجيم اللعين»(1)

رحلت آيه‌اللّه كاشف الغطاء

...حضرت آيه‌اللّه كاشف الغطاء به هنگام سفر به ايران، در صبح روز سه شنبه 28 تير ماه 1333 ه ش - ذيقعده 1373 ه ق - در كرند كه از توابع كرمانشاه و يكى از نقاط مرزى ايران است، در سن 80 سالگى پس از اداى نماز صبح، درگذشت. جنازه ايشان با مشايعت بسيارى از مردم ايران و عراق، توسط اتومبيل به بغداد حمل و از بغداد به‌وسيله قطار مخصوصى به كربلاى معلى انتقال داده شد و از آنجا هم با اتومبيل به نجف اشرف حمل گرديد و در آرامگاه خانوادگى ايشان به خاك سپرده شد. در كرند، بازار و دكاكين سه روز تعطيل بود و در سراسر ايران و عراق و ساير بلاد، مجالس ترحيم و بزرگداشت برپا شد و راديو بغداد پس از اعلام خبر مرگ آيه‌اللّه، برنامه خود را قطع و به تلاوت قرآن مشغول شد...


مسلمانان! حضرت آيه‌اللّه كاشف الغطاء، آن يگانه مرد مجاهد و پيش قراول نهضت‌هاى ضد امپرياليستى و ضد استعمارى مسلمانان


1) «المثل العليا فى الاسلام لا فى بحمدون» ط 3 عربى ص 86 و 87. اين كتاب نيز به فارسى ترجمه و بارها چاپ شده است.

جهان، كه پرده از روى جنايات نابخشودنى استعمار گران صليبى برمى‌داشت، از ميان ما رفت...

او به طور «ناگهانى»! در ايرن بدرود زندگى گفت و با خود اسرارى را كه شايد بعدها مى‌خواست افشا سازد، براى هميشه به سراى جاودانى، به پيشگاه مقدس بنيان گذار مكتب پر افتخار اسلام برد...

ولى نام او زنده و جاويد خواهد ماند و شعله خاموش نشدنى نهضتى كه او بنيادش نهاد، تا روز پيروزى نهائى و طرد قطعى دشمنان اسلام از سرزمين‌هاى عزيز اسلام؛ در قلب‌هاى خونين و سوزان مسلمانان مبارز، فروزان خواهد ماند تا سرانجام همه كشورهاى اسلامى از نور اين شعله، نور باران و روشن گردد.

آرى! او مكتب دلاورپرورى را ترويج كرد كه پايه‌هاى كاخ‌هاى استعمارى دشمنان اسلام و بشريت را به‌طور روز افزون سست‌تر و لرزان‌تر نمود و ما ايمان داريم كه عاقبت، آن كاخ‌هاى ستمگرانه به دست رزمندگان جهان اسلام بر سر صاحبان غارتگران، واژگون و ويران خواهند گشت.

آرى با اينكه آيه‌اللّه كاشف الغطاء از ميان ما رفت، اما مطمئن باشيد راهى را كه او رفته است، مردان رزمنده دنياى اسلام خواهند رفت و يقين قطعى دارند كه بالاخره به سر منزل مقصود رسيده و پيروز خواهند گرديد. و ما اميدواريم كه همه باهم، همدوش و همقدم با مردم دلير و غيور مسلمان جهان، گام برداشته و از هيچ نيروئى در راه حق و حقيقت،

ترس و هراسى نداشته باشيم...

آيه‌اللّه كاشف الغطاء از ميان ما رفت، ولى مكتبى را كه در مبارزه با دشمنان اسلام و اجانب و عمال پست و رذل آنها باز كرده، هميشه باز است و تعليمات ارجدار اين رهبر گرامى هميشه روحبخش مسلمانان مجاهد خواهد بود.

شما متن اين خطبه را بخوانيد، شايد اگر حسى داشته باشيد ناله‌ها و فريادهاى جانسوز او را در خلال سطور اين خطبه - و ساير نطق‌هايش - بشنويد.

گو اينكه او هنوز هم راه اين را كه: چگونه مسلمانان متحد شوند و يا: براى اصلاح چه بايد كرد؟.. به ما نشان مى‌دهد... و هنوز هم صداى او به گوش مى‌رسد كه: مسلمانان همه با هم در راه نبرد عليه دشمنان اسلام به پيش!

پيش بسوى حكومت عالى انقلابى اسلام.


اين نشريه، ثمره كوچكى از كوشش و پيكاريست كه عده‌اى در راه اشاعه طرز فكر جهانى اسلام مى‌كنند، و پيامى است به كوى شهيدان و جانبازان راه پر افتخار اسلام... و به سوى مجاهدين تزلزل‌ناپذير راه حق:

تا به همه ثابت گردد كه ما مى‌رويم تا به مكتب عالى و انسانى اسلام و به آرمان بزرگ بندگان رزمنده خدا، وفادار باشيم.

خدايا اين نشريه و همه كار ما، در راه تو و براى تو باشد و تو هم از

روى بزرگى آن را بپذير و به ذخيره آل محمد(ص)، پيشوا و مصلح بزرگ همه جهان، سلام پر سوز و گداز ما را برسان شايد كه در پيشگاه عزيزش مورد قبول افتد و مشمول الطاف بى‌انتهايش واقع گرديم...

عيد غدير 1375 ﻫ . ق تبريز:(1)

سيد هادى خسروشاهى


1) به تاريخ تحرير اين مقدمه - 1375 - يعنى بيش از شصت و پنج سال قبل! توجه شود.

مؤتمر اسلامى

مؤتمر عالم اسلامى، يك سازمان بين المللى اسلامى است كه به وجود آورنده آن در درجه اول احساسات اتحادطلبانه صدها ميليون مسلمان جهان و در درجه دوم كوشش‌هاى ثمربخش «جمعيت اخوت اسلامى» كراچى مى‌باشد. بدين شرح كه در بهمن ماه 1328 اين جمعيت از هفده تن از شخصيت‌هاى برجسته كشورهاى اسلامى دعوتى به‌عمل آورد تا در كراچى كنفرانسى تشكيل داده و درباره چگونگى نزديكى و اتحاد مسلمين همه كشورها، مذاكراتى به عمل آورند.

در اين كنفرانس آقاى امجد الزهاوى نماينده علماء اسلامى عراق

پيشنهاد كردند كه سازمانى به نام مؤتمر اسلامى تشكيل داده شود و اين سازمان در همه كشورهاى اسلامى دفاتر و شعباتى دائر سازد.

اين پيشنهاد مورد موافقت قرار گرفت و اولين جلسات آن در بهمن ماه 1329 با حضور نمايندگان 36 كشور اسلامى در كراچى تشكيل يافت و رياست اين جلسات را به ترتيب آقايان حاج امين الحسينى (مفتى اعظم فلسطين) و شمس الرجال نماينده مسلمين اندونزى و عمر رضا طغرل از تركيه عهده‌دار بودند.

در اين سازمان، نمايندگان اقليت‌هاى مسلمانان ساير كشورها، به استثناى مسلمين روسيه وجود دارند و در جلسات ساليانه آن شركت مى‌كنند.

دومين دوره كنفرانس در 26 بهمن ماه 1330 در كراچى تشكيل گرديد و شخصيت هايى چون حاج امين الحسينى مفتى فلسطين و مرحوم آيه‌اللّه كاشف الغطاء از عراق در آن شركت داشتند.

در اين بخش ترجمه يكى از مهم‌ترين سخنرانى‌هايى است كه در اين جلسات ايراد گرديد. ناطق عظيم‌الشأن آن همچو استادى كه بر افكار و احساسات شاگردان خود مسلط بوده و به رموز تعليم و تربيت آنان واقف باشد، درس خويش را شروع مى‌كند و با بيانى شيوا و دلنشين كه كمال مهارت در آن بكار رفته، بر قواى دماغى شاگردان خود تسلط مى‌يابد و رشته افكار آنان را به آنجا كه مى‌خواهد مى‌كشاند و نتيجه مطلوب را به دست مى‌آورد.

پيام علامه بزرگ ما از حدود آموزش حضار اوج گرفته و همه مسلمين جهان را مورد خطاب قرار مى‌دهد و تا اعماق روح حساس و عقل سليم آنان نفوذ مى‌كند.

تأثير بينش وسيع سخن و ژرفى محسوس آن از بزرگى مرتبه و بلندى‌شان سخنور جداست، يك دنيا پاكدامنى و پرهيزكارى، جهانى دانش و بينش و عالمى كوشش و فداكارى در برابر ما قرار گرفته است...


مردى جليل از خاندانى جليل، از خاندان علم و تقوى كه اجتهاد خود را نسل اندر نسل محفوظ داشته با تربيت فرزندان خود همچنان محفوظ نگه مى‌دارند. جد اعلاى وى آيه‌اللّه بزرگ شيخ جعفر كاشف الغطاء از بزرگترين علماى عصر خويش بوده و گفته‌ها و نوشته‌هاى وى مورد استناد فقهاء امروز مى‌باشد.

آيه‌اللّه محمد حسين كاشف الغطاء تا آخر عمر در حوزه نجف اشرف به درس و بحث و تأليف مشغول بود و كتابخانه بزرگ ايشان شهرت بسزائى دارد. اين مرد عاليقدر، تأليفات ارزشمندى دارد كه از جمله آنها

«اصل الشيعه و اصولها» است كه به فارسى، انگليسى، اردو، تركى و... هم ترجمه شده و نامه‌هاى فراوانى از مستشرقين و دانشمندان درباره اين كتاب به مؤلف و ناشر محترم آن رسيده و از جمله تقريظ‌هايى كه بر كتاب «اصل الشيعه و اصولها» به ناشر آن آقاى «سيد الحسينى» واصل گرديده، نامه «ژزف شاخت» آلمانى و دكتر «هرريبتر» از اسلامبول و «سالم كرنكوى» مستشرق آلمانى است و نيز «كراتشكوفسكى» مستشرق روسى از لنينگراد چنين مى‌نويسد: «كتاب اصل الشيعه از كتاب‌هاى پربها و معتبرى است كه هر كس بدان نيازمند است و...».


رهبرى دينى و اجتماعى علامه خردمند، تنها به تدريس و تأليف اكتفا نكرده و در مجامع بزرگ به ايراد سخنرانى پرداخته و رهبرى فكرى - سياسى مسلمين را به عهده گرفته و خردمندانه راهنمائى نموده، چنانكه در سال 1310 شمسى به نمايندگى علماء شيعه، به اتفاق علماى حنبلى و مالكى و شافعى و حنفى از اهل سنت، در كنفراس اسلامى فلسطين شركت كرده و خطابه‌اى طولانى و مهم در حضور هزاران مسلمان، ايراد نموده و با اظهار منصفانه حقايق، محبت و علاقه آنها را جلب مى‌نمايد، به‌طورى‌كه در مسجد اقصى هزاران نفر از اهل سنت و علماى همه فرق اسلامى، نماز جماعت را به امامت ايشان برپا مى‌كنند.

اتحاد و نيرومندى مسلمين از هدف‌هاى خاص آيه‌اللّه كاشف الغطاء است كه در همه‌جا تعقيب مى‌شود. در ابتداى «اصل الشيعه و اصولها» تحت عنوان «چگونه مسلمانان متحد شوند» از اختلافات بيهوده مسلمين كه توسط بيگانگان ايجاد شده و از علل روحى، ضعف و انحطاط

آن‌ها، پرده بر مى‌دارد و مى‌نويسد: «همواره ما جمعيت مسلمانان، عموما به ريسمان‌هاى آرزو آويخته و به جاى كردار، به گفتار اكتفا مى‌كنيم، در دور دائره ظاهر در گردشيم و از حقايق گريزان به دور پوست مى‌چرخيم و از مغز، هميشه بى‌خبريم. درست برخلاف نياكان و گذشتگان خودمان كه همگى مردمان عمل و صاحبان كوشش و نشاط بودند. بيش از گفتار، به راستى كردار پرداخته و قبل از گفتگو به عزيمت استوار مى‌شدند. همين سجايا و خصايل پسنديده بود كه ديگران از آن‌ها گرفته و بر ما سبقت جستند... در سابق سبقت از ما بود، بعد سلطه و احاطه از آنها شد».

آنگاه آيه‌اللّه كاشف الغطا بر اوضاع تأثرآور كشورهاى اسلامى كه در قيد و بند دولت‌هاى بيگانه و عوامل آن‌ها قرار گرفته‌اند، فرموده؛ احساسات استقلال طلبانه و غيرت آنها را تحريك مى‌نمايد:

«امروز همه مسلمانان حتى كر و لال‌ها نيز دانسته و فهميده‌اند كه در هر قطعه از قطعات و قطرى از اقطار اسلامى، نهنگى از نهنگان خذلان و افعى از افعيان حرمان، براى بلعيدن آن و آنچه در آنست، دهان باز كرده است. آيا همين امر براى اتحاد مسلمين كافى نيست و براى برافروختن آتش غيرت و شهامت در عزائم آنها وافى نيست؟

آيا شدت اين دردها و درد اين شدت‌ها، باعث ايجاد وحدت و از بين بردن كينه و كدورت نمى‌باشد؟..»(1)

اين‌ها نمونه‌هاى كوچكى از روح بلند و دل پر درد اين مرد


1) «ريشه شيعه و پايه‌هاى آن» - ترجمه اصل الشيعه، صفه 13-1.

بزرگ است كه به خوبى نشان مى‌دهد تا چه اندازه از انحطاط اخلاقى و مادى مسلمين رنج مى‌برد و در عين حال چاره مى‌جويد و راهنمايى مى‌كند.

اقدامات اجتماعى و مبارزات علمى وى در راه بهبود جامعه مسلمين و كوشش‌هاى او در راه بارور شدن نهضت‌هاى سياسى و علمى مسلمانان جهان، بايد سرمشق همه ما به ويژه همقطاران اين مرد آزاده قرار گيرد.

آثار و اعمال اين شخصيت معاصر، براى آنهائى كه داعيه رهبرى روحانيت جامعه را دارند، بايد به منزله درس آموزنده‌اى باشد كه غيرت و شهامت آنها را برانگيخته و افكار را به آن سو سوق دهند كه وى سوق داد.

... اين مقاله، ترجمه يك سخنرانى در يك كنفرانس عمومى است،(1)بايد در آغاز مطالعه، خود را در جلسه اين كنفرانس تصور كرده و چنين مجسم سازيد كه: در كراچى و در جلسه اين كنفرانس بزرگ نشسته و در جائى كه شخصيت‌هاى محترم و دانشمندان عاليرتبه همه ممالك اسلامى و اقليت‌هاى مسلمان جهان حضور دارند، استاد بزرگ ما آيه‌اللّه كاشف الغطاء پشت ميز خطابه قرار مى‌گيرد و در حالى كه آثار پيرى و ضعف جسمانى در وى آشكار است، اين طور سخن آغاز مى‌كند:


1) ترجمه اين خطبه را آقاى جلال الدين فارسى در سال 1335 ش، كه دانشجويى در مشهد بود، در اختيار اينجانب قرار داد و در همان سال‌ها، با مقدمه اينجانب در تبريز چاپ و منتشر گرديد و اينك با ويرايشى جديد در اين كتاب نقل گرديد.

بسم اللّه الرحمن الرحيم

... رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبا وَلَمْ أَكُنْ بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيّا.(1)

پروردگارا، استخوان من سستى گرفت و بر اثر پيرى، موى سرم برافروخته و سپيد گشت و من به خواندن تو اى پروردگار نا اميد نبودم.

خداى سبحانه و تعالى فرمايد:«هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ»(2)

او كسى است كه در ميان مردم بى‌دانش پيغمبرى از ايشان برانگيخت تا آيات خدا را بر آنها بخواند و آنان را از پليدى‌ها پاكيزه ساخته، كتاب -قرآن - و دانش بياموزد و به درستى كه پيش از اين در گمراهى آشكار بودند.

اين آيه شريفه به حال مردم نادان و بى‌فرهنگ قبل و بعد از اسلام اشاره مى‌كند، به مردم نادان عرب و مردم بى‌دانش همه ملل آن روز. در آن روزگار همه بشريت نادان بود و دنيا در تاريكى‌هاى ستمگرى و نادانى، گمراهى و نابينائى فرو رفته بود.

اين آيه ما را به اين وضع توجه مى‌دهد و خداى تعالى چگونگى اين

احوال را در عبارتى جامع و كوتاه كه در عين اختصار، تيره‌روزى را به‌طور وضوح مى‌رساند، بيان مى‌كند و مى‌فرمايد: «وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ


1) سوره مريم 19 آيات 2 و 3.

2) سوره جمعه 62 آيه 2.

لَفِي ضَلاَلٍ مُبِينٍ»: به درستى كه پيش از اين در گمراهى آشكار بودند.

بشر آن روز به كشتى همانند بود كه در دريايى ژرف و عميق دستخوش امواجى متلاطم گردد و از سوئى به سوئى رود، اين وضعِ همه بشريت بود، خاصه مردم عرب كه در آخرين درجات بدبختى مى‌زيست و در گمراهى از ديگران پيشى گرفته بود.

دوران جاهليت

عرب‌ها مردمى بت پرست بودند و به گناه و دشمنى، از جاده انسانيت پا بيرون نهادند و جنگ با يكديگر و حمله به ديگران طبيعت آنان شده بود. ترس از فقر، آن‌ها را به كشتن فرزندانشان وا مى‌داشت و زحمت تهيه مايحتاج زندگى، سبب زنده‌بگور كردن دخترانشان مى‌شد.

جمعى متشتت، گروهى جنگجو! نه دانشى داشتند و نه تيزبينى و هوشى، نه مى‌انديشيدند و نه تدبير مى‌دانستند، نه صنعتگر بودند نه كشاورز ماهرى، نه نظمى و ترتيبى داشتند و نه دقتى در امور مى‌كردند...

گروه گروه و دسته دسته مردم متعصب، كه تنها وسيله آقائى و سيادتشان قبيله و سرزمين آن‌ها بود و سبك و روش داورى آنها داورى جاهليت: «أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنْ اللّه‌ِ حُكْما...»(1)- آيا داورى جاهليت را مى‌طلبند و كدام داور است كه از خدا بهتر داورى كند؟...

در اين شرايط و در چنين عصرى كه ملت عرب و همه ملل عالم، در


1) سوره مائده 5 آيه 50.

پستى و بدبختى و در نكبت و فحشاء به سر مى‌بردند و جهان را تاريكى‌هاى اين امور هراس‌انگيز فرا گرفته بود، ناگهان خورشيد فروزان اسلام از افق عنايت خداوندى و آسمان الطاف وى طلوع كرد و پرتو آن بر مردم درخشيدن گرفت.

اسلام آمد و گوش‌هاى كر مردم را پندپذير و شنوا كرد و چشمانى را كه ظلمت كفر بى‌نور نموده بود، روشن و بينا ساخت، دل‌هاى تيره و تاريك را روشنى و بينش بخشيد و زنگ كفر و رذائل را از آن‌ها دور ساخت. همه چيز را تغيير داد و به بهترين شكل تبديل كرد: «ثُمّ بَدّلنا مَكان السيَّئة الحَسَنه...»(1)سپس ما زشتى‌ها را به نيكوئى‌ها

مبدل كرديم.

نهضت اسلام در اولين حركت خود، اصل يگانه پرستى و تساوى حقوق بشر را تأسيس و بنيان كرد و بذر چنين فكرى را در دل‌ها كِشت داد:

قاعده «توحيد الخالق و توحيد الحقوق للمخلوق» اصل يكتاپرستى و تساوى حقوق بشر. و برابرى مردم را در مقابل قانون اعلام داشت: الخلق أمام الحق سواء(2)- مردم در پيشگاه قانون برابرند -

دين مقدس ما، عرب را بر عجم برترى نداد، بلكه مشخصات فردى و نژادى و تعصبات بيهوده و بى‌اساس را محو و نابود كرده، فريادهاى قبيله‌اى و رژيم ملوك‌الطوايفى را منقرض و نابود ساخت و همچنان بذر


1) سوره اعراف 7 آيه 95.

2) حديث نبوى.

يكتاپرستى را كاشته و پرورش مى‌داد تا رشد كند و بارور گردد و اين كار را در پنهان و آشكار و به انديشه و تذكر مى‌گفت و در عمل اجرا مى‌كرد و اثبات مى‌نمود:

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه‌ِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللّه‌َ عَلِيمٌ خَبِيرٌ»(1): مردم، ما شما را از نر و ماده آفريديم و شما را نژادها و دسته‌ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد و نيز معرفت حاصل كنيد، به درستى كه پرهيزكارترين شما نزد خدا، گرامى‌ترين شماست و خدا دانا و آگاه است.

ايّها الناس! كلّكم لآدم و آدم من تراب، لا فضل لعربىٍ على عجمىٍ الاّ بالتّقوى(2)مردم، همه شما از «آدم» هستيد و آدم از خاك است. عرب بر عجم برترى ندارد، مگر به‌وسيله پرهيزكارى.

پيشواى ما، كه درود خدا بر او و خاندانش باد، دريافت كه بيمارى فخرفروشى به خاطر اجداد، در روح عرب و همه بشر نفوذ كرده، كهنه و محكم شده و با طبيعت آنان در آميخته است، آنگاه مردم را به اين اصل توجه داد و آنان را از اين امر برحذر داشت و اين عمل را همچنان تكرار مى‌كرد چنانكه مى‌فرمود:

يا بنى هاشم لايأتينى الناس بأعمالهم وتأتوتى بأنسابكم؟ تقولون نحن ذرّية محمد(3): اى بنى هاشم مبادا مردم اعمالشان را عرضه كنند و


1) سوره حجرات 49 آيه 13.

2) حديث نبوى.

3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 252؛ تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج 2، ص 166.

شما اجداد خود را عرضه بداريد و بگوييد ما از خاندان محمديم.

و اين اصل را در مرحله عمل به ثبوت رساند تا به صورتى آراسته نمودار گرديد. سپس در ميان پيروان خويش يگانگى و برادرى را ايجاد فرمود تا آن جا كه صهيب رومى و بلال حبشى، سلمان فارسى و ابوذر غفارى يگانه و برادر گشتند.


بيست سال پيش بود كه اين گفته من منتشر شد و در ميان مردم رواج يافت: بنى الاسلامُ على دعامتين، كلمة التوحيد و توحيد الكلمه: اسلام بر دو پايه استوار، برپا شده، يگانه پرستى و يگانگى هدف.

آن آئين كه محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله بنيان كرد؛ آئين يكتاپرستى، آئين يگانگى و قانون تساوى حقوق بود كه در جنبش بزرگ خود تعصبات را بر باد داد و نژاد و مختصات فردى را نابود كرد. مليت را دور افكند و افتخار به سلسله خانوادگى و غرور به اجداد و ادعاى برترى و آقائى بر پدران و مادران را به دست انقراض و نابودى سپرد.

پيامبر بزرگ و صاحب شريعت ما كه نجات‌دهنده بشريت بود، كردار خويش را با گفتار خود همآهنگ داشت تا آنجا كه بهترين نمونه عملى از براى فكر و درس خود پديد آورد: چنانكه دختر عمه خود، «زينب» نوه «عبدالمطلب»، آقاى سرزمين مكه را به غلام و بنده و آزاد شده خود «زيد بن حارثه» به همسرى داد و با اين ازدواج، به دو عمل ناپسند از اعمال زشت جاهليت خاتمه بخشيد: يكى مسئله پسر خواندگى و ديگرى موضوع نارواى برترى به نسبت: «ما كان محمد أبا احد من رجالكم و

لكن رسول اللّه و خاتم النبيين...»(1)محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله پدر هيچ يك از مردان شما نيست، ولى فرستاده خدا و آخرين پيامبران است...

محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله با امضاى منشور برابرى، رسوم طبقاتى را لغو كرد و دانش و پرهيزكارى را تنها شاخص برترى و مزيت شمرد و همچنين اصحاب و جانشينان با روشنائى اين تعاليم، راه وى را دنبال كردند و بر اين روش و اين طريق راه پيمودند.

رويدادهاى تاريخى

چنانكه در ايام خلافت عمربن خطاب، پسر يكى از استان‌داران او، مردى را با تازيانه مضروب ساخت(2)عمر اين گفته مشهور خود را بيان كرد «متى استعبدتم الناس وقد خلقهم اللّه احراراً» مردمى را كه خدا آزاد آفريده، از چه وقت بنده و برده خود ساخته‌ايد؟.

و نمونه كاملتر و دليل روشنتر از اين، داستان جبله بن ايهم غسانى است(3)كه يكى از پادشاهان غسانى در شام بود: وى كسى است كه با آغوش باز از اسلام استقبال كرده و با ابهت و شكوه بى نظير ويژه پادشاهان! به مدينه وارد شده است تا بدين وسيله اسلام خود را اعلام كند.


1) سوره احزاب 33 آيه 40.

2) عمروعاص و فرزندش.

3) غسانى: امارت غسان واقع در شرق اردن كنونى، از مهاجرت طايفه اَزُد از يمن بدانجا تشكيل گرديد و تا سال هجرى كه به تصرف مسلمين درآمد و تحت الحمايه امپراطور روم بود.

در اين روز تاريخى و بزرگ كه چنين شخصيتى اسلام آوردن خود را اعلام مى‌داشت، براى مسلمين عيدى فرخنده بود. مخصوصا كه بعد از مسلمان شدن، بخشش‌ها و هداياى وى بينوايان را فرا گرفت... سپس عمر اراده حج كرد و به اتفاق غسانى كه با عده‌اى از رجال و سواره و پياده همراه بود، رهسپار مكه شدند...

در حين طواف، يكى از مردم نسبتا ثروتمند مسلمان، به طور تصادفى پايش را به گوشه احرام وى گذاشت كه لباس او باز مى‌شود. اين عمل سبب مى‌گردد كه «غسانى» خشمگين شده و سيلى محكمى به صورت مرد مسلمان مى‌زند! مرد مضروب به عمر شكايت مى‌برد، و عمر هر دو طرف را احضار كرده، از مدعى‌عليه جريان را مى‌پرسد و او ناچار اعتراف مى‌كند. آنگاه عمر دستور مى‌دهد كه آن مرد حق خويش را بستاند و پادشاه غسانى را مجبور به اطاعت مى‌نمايد.

غسانى مى‌خواهد كه سيلى را به هزار درهم بخرد، اما طرف امتناع مى‌كند و پيوسته قيمت بالا مى‌رود تا به ده هزار درهم مى‌رسد! ولى طرف همچنان در زدن سيلى متقابل پافشارى مى‌نمايد.

هنگامى كه اعمال حج به پايان مى‌رسد، غسانى مى‌گويد من گمان مى‌كردم چون اسلام بياورم، عزت من دو برابر شده هميشه محفوظ خواهد بود، نه اينكه احترام من از بين رفته و خوار گردم!!

سپس براى خوردن سيلى، شب را مهلت خواسته و به صبح موكول مى‌كند، ولى شب هنگام مخفى شده و با همراهانش فرار مى‌كند و به قسطنطنيه، به خدمت امپراطور روم مى‌رود.

امپراطور او را محترم داشته چندين برابر ثروت وى در شام به او

مى‌بخشد، ولى با همه اين احوال، او از كرده خود پشيمان و افسرده بوده و بر حرمان از شرف اسلام، حسرت مى‌خورد، تا جائى كه اشعارى در اين زمينه مى‌سازد كه بعدها شهرت بسزائى پيدا مى‌نمايد، از جمله:

تنصرت الاشراف من اجل لطمة *** وما كان فيها لو صبرت لها ضرر

فياليت لى بالشام أدنى معيشة *** اروح و اغدو فاقد السمع والبصر

و ياليتنى، لما اصبت بنكبة *** رجعت الى القول الذى قال عمر(1)

و اى كاش هنگامى كه من به چنين نكبتى گرفتار شدم، به آنچه كه «عمر» گفته بود، باز مى‌گشتم.


منظور ما از بيان اين داستان عجيب، اين است كه شاهد و گواهى بر پافشارى و استقامت خلفاء در پيروى آموزش استاد خود و نجات‌دهنده بزرگ انسانيت آورده باشيم، و متوجه سازيم كه چگونه در انجام وظايف خود، گرچه مقرون با محروميت از منافع بسيارى باشد، كوشا و پابرجا بودند.

از اين حيرت انگيزتر واقعه نزاع مرد يهودى با امام على بن ابيطالب


1) به خاطر يك سيلى، اشراف نصرانى شدند. ولى اگر بدان صبر مى‌كردم ضررى نداشت.اى كاش براى من پست‌ترين زندگى‌ها در شام بود و من بدون گوش و چشم، شب و روز را به سر مى‌كردم.

سلام اللّه عليه است كه به نزد خليفه دوم به داورى رفتند. آنگاه عمر گفت: اى ابالحسن! پهلوى طرف دعوى خود بايست! از اين گفته، صورت امام تغيير كرد، تا اينكه داورى پايان يافت...

آن وقت خليفه عمر پرسيد: يا ابالحسن! شايد از اينكه امر كردم پهلوى مرد يهودى بايستى! تو را رنجشى حاصل شد و بر تو ناگوار آمد؟ امام در جواب فرمود: نه اين‌طور نيست، بلكه من به اين دليل رنجيدم كه تو مرا با لقب خطاب كردى و از اين جهت بين من و طرف من، برابرى قائل نشدى در حاليكه مسلمان و يهودى در پيشگاه قانون برابرند.(1)

تاريخ چنين عدالت و چنين ملتى را به ياد ندارد و جهان چنين امتى به خود نديده است. ملتى كه عالى‌ترين صفات انسانى را دارا بودند و در مدتى كمتر از نيم قرن، بر شرق و غرب عالم مسلط شدند، دربار شاهنشاهان ايران و امپراطوران روم را فرو كوفتند و تخت و تاج آنان را درهم شكستند.

نتيجه كشمكش و اختلاف

... پس چه شد كه اين روش و منش، اين روح يگانگى، روح برابرى و روح يكتاپرستى رو به ضعف نهاد، لاغر شد! و سپس متلاشى گرديد؟ چه شد كه مسلمين به وضعى بدتر از اوضاع جاهليت برگشتند؟ به‌طورى كه در همه چيز و همه كار اختلاف پيدا كرده؛ تشتت و دشمنى در همه شئون آنان راه يافت.


1) شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 65.

هنوز قرن اول از ظهور اسلام به پايان نرسيده بود كه مذاهب مختلف و افكار متفاوت به وجود آمدند و اولين فتنه‌اى كه چون تيرى بر قلب دين رسيد، فتنه خوارج بود و به دنبال آن فتنه مذاهب: معتزله، اشعريه، مرجئه، قدريه، زيديه، و امويه و سپس همانند آنان در فروع فقهى: ظاهريه، حنفيه، شافعيه، مالكيه و حنبليه به وجود آمد. اختلاف در اصول دين و اختلاف در فروع دين و اختلاف در همه‌چيز نمودار گشت.

در ميان اين كشمكش، خلفاء نيز اين اختلافات را دامن مى‌زدند و تقويت مى‌كردند تا خود از اين جنگ و جدال بهره‌مند شوند و آن‌ها را به مثابه تكيه‌گاه خود قرار دهند، چه؛ اين قاعده را خوب مى‌دانستند: «فَرِّق تسد» اختلاف بيانداز و حكومت كن(1)

اينها كار سرزمين‌هاى اسلامى را به جائى كشاند كه از دير زمانى تا به امروز دسته با دسته ديگر جنگ و جدال دارند و بعضى از مسلمين عذاب و رنج اعمال بد بعضى ديگر را مى‌چشند، تا اينكه نزديك است گفته خداى تعالى بر آنها منطبق شود: - و الهى - چنين نشود - آنجا كه فرمايد: «قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابا مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ

أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعا وَيُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ...»(2)- بگو او قادر است كه عذابى بر شما برانگيزد كه از آسمان و زمين شما را اختلاف و تفرقه احاطه كند و بدين وسيله به عده‌اى از شما نتايج اعمال بد عده ديگر را بچشاند.


1) ماده اول برنامه استعمارگران در كشورهاى اسلامى...

2) سوره انعام آيه 65.

در چنين شرايطى بود كه استعمارگران فرصت را غنيمت شمرده تجاوز همه‌جانبه خود را آغاز كردند. كشورهاى ما در قيد اسارت و تسلط درآمد و مردم ما در اين حوادث به خاك هلاكت افتادند، كشورهاى ما همچون لاشه شكارى كه در بيابان افتاده باشد و طعمه حيوانات وحشى گردد، مورد حمله و تجاوز قرار گرفت و هر كدام به اندازه توانائى و امكان خود، قسمتى را مالك شدند و بلعيدند!.

سپس هر يك از دولت‌هاى اسلامى، سرزمين و نژاد را وسيله تشكيل دولت‌هاى جداگانه قرار دادند و با اين عنوان دولت‌هاى عراق، مصر، ايران، افغانستان و غيره به وجود آمد.

پاكستان اسلامى

اما اين دولت جوان يعنى دولت پاكستان كه به نام اسلام تشكيل يافته و اسلام زاينده و به وجودآورنده اوست. بنا براين، اسلام پدر او و او فرزند اسلام و از نسل اسلام است.

پس چه زيبا است كه به پدر خويش نيكى كرده پيمان‌هاى او را حفظ نمايد و عظمت ديرين اسلام را تجديد و تشخصات قومى و فردى و نژادى را از بين ببرد، وضع اقليت را مراعات كرده همه افراد را به يك نظر بنگرد و سزاوار چنين است كه حقوق همه را يكسان قرار داده و با همه به عدل و داد رفتار كند.

قانون اساسى اين دولت بايد قرآن كريم و سنت پيغمبر اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آلهباشد و شعار او: «لا اله الا اللّه واللّه اكبر» - نيست. خدائى بجز خداى يگانه، خدائى كه بزرگ است!. - بايد يقين كنيم كه اگر اين دولت خدا را يارى

كند، بدون شك خدا او را يارى خواهد كرد و اگر نگهبان قرآن كريم باشد خدا او را نگهبان خواهد بود. اين دولت به نام اسلام به وجود آمده و با اين روح، جامه در بر كرده وگرنه بخشى از هندوستان خواهد بود. اما خوشبختانه اين دولت فكر و دين و ساير مشخصات روحى را ملاك اتحاد و ايجاد خود قرار داد و عوامل مادى را براى ايجاد خود عنوان نكرده است.

اين كشور از نظر مادى و اختصاصات فردى به ظاهر هندى بوده در صورتى كه از جنبه روح بلندپايه خود، اسلامى مى‌باشد و از نظرى بخشى از سرزمين تصوف است (بلى و شايد پيدايش تصوف از هند است).

اين دولت به نام مقدس اسلام، لباس هستى پوشيده و بدين‌ترتيب از ديگر دولت‌هاى اسلامى برجسته‌تر و ممتازتر گشته است. از آن دولت‌هائى كه نژاد و سرزمين را نشانه و شعار و عنوان تشكيل خود قرار دادند، از اينجا و به اين دليل است كه ما فتوى داديم به اينكه: «كمك و يارى دولت پاكستان بر هر مسلمانى واجب است»، و اين در صورتى است كه نگهبان قرآن و برپا دارنده نواميس اسلام باشد.

اى مسلمانان! بايد بدانيد و يقين كنيد و ايمان بياوريد كه عظمت و احترام شما، برترى و استقلال شما، زمانى باز مى‌گردد كه به سوى خدا بياييد و به خاطر پيوستن به او، از هر چيزى بگسليد.

زمانى هدف ايده‌آل ما محقق مى‌گردد كه هر يك از ما عملا مسلمان

باشيم، نه اين‌كه فقط ادعاى مسلمانى داشته باشيم. هنگامى كه حقيقتا ايمان داشته و نور ايمان از كردار ما آشكار گردد نه اين‌كه آداب ظاهرى را حفظ كرده به رنگ و صورت اسلام جلوه كنيم، زيرا همچنان كه با

حلوا حلوا گفتن، دهان شيرين نشده و با تكرار لفظ آب - ولو هزار بار -، تشنگى رفع نمى‌گردد، نيز ادعاى مسلمانى كردن هم براى ما فايده و سودى نخواهد داد. و اگر اين ادعا را بر پيشانى‌هاى خود هم بنويسيم، تأثيرى نخواهد داشت مگر اين كه بر دل‌هاى خود ثبت كرده با طبع خود درآميزيم و كردار خويش را با احكام اسلام تطبيق دهيم.

نهضت وحدت

و اينك ما و برادران ما و بزرگان حاضر در اين مجلس، كه رنج سفر و سختى غربت را تحمل كرده و به دعوت برادران پاكستانى خود جواب مساعد داده‌ايم، به اين اميد و آرزو به اينجا آمده‌ايم كه در اين كنفرانس و به‌وسيله اين دولت، زندگى و روح تازه به اسلام بدهيم و نهضت فرخنده كه خوشبختى ما را تأمين سازد و روح مسلمانان را زنده كند، ايجاد نماييم و بدينوسيله عراقى و يمنى و حجازى و ايرانى و پاكستانى و مصرى را متحد و يگانه ساخته، بينشان دوستى و صميميت به وجود آوريم. آنان را گرچه از هم دورند، نزديك و با همه جدائى ظاهرى كه دارند، يگانه و متحد سازيم.

و باشد كه مسلمين را از اين حالت بلاتكليفى و هرج و مرجى كه همه ما را در معرض ضربات خود قرار داده خارج سازيم... اين حالتى كه ما را به تنبلى و اهمال در همه كارها حتى در امور دين ما كشانده تا جائى كه در امور كوچك سهل انگارى مى‌كنيم و امور مهم و بزرگ و واجب از ما سلب مى‌شود.

آيا ما مسلمانيم؟

ما مى‌گوئيم: «ما مسلمانيم» ولى تاريخ ما مسيحى است! مسلمانيم، ولى روز يكشنبه را تعطيل مى‌كنيم، مسلمانيم اما اكثر افراد ما، فقط به زبان انگليسى صحبت مى‌كنند و با اين زبان مى‌فهمند(1)مسلمانيم درصورتيكه از زبان عربى چيزى نمى‌دانيم. از عربى، از لغت قرآن عظيم و سنت پيغمبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله... اما زبان بيگانگان را خوب مى‌دانيم و خوب تلفظ مى‌كنيم.

تنبلى و سهل انگارى آنچنان ما را فرا گرفته كه شنيده‌ام مى‌گويند ما دانشمندان اسلامى كنفرانس تشكيل مى‌دهيم تا در شئون اسلام مذاكره به عمل آوريم، سپس مؤذن را مى‌بينيم كه بانگ بر مى‌دارد: «حىّ على الصلوة» و يا «قد قامت الصلوة» و ما اين ندا را مى‌شنويم، ولى بر اقامه نماز نمى‌خيزيم، و قيل و قال و بحث و جدال را ادامه مى‌دهيم!.

مسلمانيم! اما آن طورى كه كارهاى شخصى خود را مهم مى‌شماريم، هيچ يك از امور اسلام را مهم نشمرده به آن اهتمام نمى‌ورزيم.

مسلمانيم! ولى ثروتمندان ما به بينوايان ما رحم نمى‌كنند و نيرومندان ما بر بيچارگان ما توجه نمى‌كنند، در صورتى كه خداى تعالى مى‌فرمايد: «وَ فِى أموالهم حَق لِلسائل وَالمَحرُوم»(2)- در اموال ثروتمندان حقى است براى بينوا و محروم -


1) اشاره به مردم پاكستان و بعضى از كشورهاى اسلامى ديگر است كه تاريخ رسمى آنها تاريخ ميلادى و تعطيل رسمى آنها روز يكشنبه است و بيشتر آنها به زبان انگليسى حرف مى‌زنند.

2) سوره ذاريات 51 آيه 19.

اى سروران گرامى! پس اسلام كجا است؟ و كجاست شعائر و نشانه‌هاى آن؟ روزگار ما به جائى رسيده كه گفتن و عمل نكردن از امراض اجتماعى ما شده و مردم دانا و درس‌خوانده ما به جُهّال و نادانان شبيه‌اند: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ»(1)- اى مردمى كه ايمان آورده‌ايد نگوئيد آنچه را كه عمل نمى‌كنيد چرا كه در پيشگاه خداوند، گفتن و عمل نكردن گناه بزرگى است -

ديگران را به نيكوكارى امر مى‌نمائيم، ولى خود را فراموش مى‌كنيم: «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ

تَعْقِلُونَ»(2)- آيا مردم را به نيكى امر مى‌كنيد و خود را فراموش مى‌نماييد و كتاب مى‌خوانيد ولى تفكر نمى‌كنيد؟ -

سياست استعمارى

ايّها المسلمون خذوا عدتكم واجمعوا قوتكم وانظموا صفوفكم...

اى مردم مسلمان! سلاح و لوازم خويش برگيريد. نيروهاى خود را متمركز كرده و صفوف خويش را منظم سازيد، چرا كه سياست جهانىِ سياهى، بشريت را تهديد مى‌كند و كشورهاى عربى و اسلامى را در معرض خطر ترسناك خود قرار داده، سياستى كه تر و خشك را يك‌جا مى‌سوزاند و نيرومند و ضعيف را با هم نابود مى‌كند.

اين سياست، سياست استعمارى ستمگر و متجاوزى است كه هر روز


1) سوره صف 61 آيات 2 و 3.

2) سوره بقره 2 آيه 44.

به نامى و هر زمان به شكلى و هر لحظه به لباسى جلوه‌گر مى‌شود. يك روز به نام دلسوزى و غمخوارى! روز ديگر به نام حمايت و پشتيبانى! و گاهى به عنوان سفارش و وساطت! و امروز به نام دفاع از شرق! نمودار مى‌شود، در صورتى كه چهره كريه و زشت آن از زير ماسك جبهه دفاعى خاورميانه آشكار و هويدا است.

اين عبارت و الفاظ است كه فرق مى‌كند ولى حقيقت و مقصود همچنان پا برجا و ثابت مى‌ماند. و اين روزها رسوائى‌هاى اعمال اين گروه جنايتكار در مصر و تونس و مراكش و الجزاير و غيره! به خوبى ديده مى‌شود(1)

و اينك دولت ايران (نصرها اللّه) - خدا او را يارى كند - از چنگال‌ها و نيش‌ها و مصيبت‌هاى اين سياست منفور رهائى يافته و رهائى و نجات آن نتيجه مستقيم هماهنگى و اتحاد نيروهاى ملى و بر اثر پشتيبانى همه طبقات و رهبرى حكومت آن بود كه مبارزه خصومت‌آميز و مخالفت‌آميزى را بر عليه اين سياست به وجود آورد.(2)

پس سزاوار است كه ما به ايرانيان تبريك بگوئيم و از خداوند متعال درخواست كنيم كه ساير كشورهاى اسلامى را به چنين غلبه آشكار و به چنين افتخار پايدار موفق كند و پيروز سازد.


1) اين سخنرانى تاريخى در سال 1330 شمسى در اوج بحران و وحشى گرى و قتل عام مردم مسلمان توسط صليبى‌هاى غربى در اغلب سرزمين‌هاى اسلامى ايراد شده است!...

2) اشاره به دوران پيروزى نهضت ملى شدن صنعت نفت در ايران. به رهبرى مرحوم آيه‌اللّه كاشانى است.


من به درگاه پروردگار بلندمرتبه تضرع مى‌كنم تا پيروزى و استقلال كامل به همه كشورهاى اسلامى عطا فرمايد، و اين اجتماع ما ثمرات نيكو و منافع بسيارى براى اسلام و همه مسلمين به بار آورد تا همگان بتوانند از فوائد آن برخوردار گردند.

اى مسلمين جهان! پيام فروزان من بر شما باد. پيامى جامع و سوزان كه از جگر اندوه‌بار پدر روحانى و مهربان صادر شده، پدرى كه ناگوارى‌ها ديده و تجربه‌ها اندوخته، ولى حوادث او را ناتوان و ضعيف كرده و به گذشت روزگار، پير و فرسوده شده و دنيا او را زير و زير ساخته، در حالى كه مى‌گويد:

«ربّ انّى و هن العظم منّى و أشتعل الرأس شيبا ولم أكن بدعائك ربّ شقيا» -: پروردگارا، استخوان من سستى گرفت و بر اثر پيرى؛ موى سرم برافروخته و سپيد گشت و من به خواندن تو اى پروردگار نااميد نبودم.

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

4. بلاى استعمار و: كشتى نجات

اشاره

به نام خدا

در مقدمه «بخش قبلى» اشاره شد كه مرحوم آيه‌اللّه حاج شيخ محمد حسين كاشف الغطاء با اينكه يكى از مراجع عاليقدر عالم تشيع بود، برخلاف اكثريت همقطاران پيشين خود، در موارد خاصى، در مراكز اجتماع مردم، با ايراد سخنرانى‌هاى مهيج و خطبه‌هاى زنده و جامع، در بيدارى افكار توده مردم مسلمان مى‌كوشيد. از جمله اين سخنرانى‌هاى تاريخى، خطبه‌ايست كه فقيد معظم در سال 1368 ه به مناسبت شب ولادت امام بزرگ و پيشواى جهان اسلام، على عليه‌السلام در حسينيه محله «باب السيف» بغداد ايراد نموده است.

مطالعه اين خطبه از دو جهت براى ما مى‌تواند آموزنده باشد: اولاً از آن جهت كه مراجع و علماء بزرگ بايد خود به طور مستقيم مسائل اجتماعى و سياسى مورد نياز جوامع اسلامى را صريح و شفاف مورد بحث و بررسى قرار دهند و افكار توده‌هاى مردم را روشن سازند. و ثانيا از آن جهت كه ما در مجالس جشن و سرور، عزادارى و سوگوارى كه براى بزرگان خود برپا مى‌داريم، بايد فرصت‌ها را غنيمت بشماريم و حقايق را بى‌پرده بيان كنيم و فقط به ذكر مصيبت و مسائل اندوه‌بار تاريخى گذشته، اكتفا نكنيم و بلكه اوضاع روز را نيز مورد بررسى و دقت قرار دهيم.

ما براى نشان دادن راه مبارزه، يعنى راه استفاده از مجالسى كه به عناوين گوناگون برپا مى‌داريم و راه بيان حقايق و از همه بالاتر روح بزرگ يك مرجع عاليقدر شيعه، خلاصه‌اى از يك سخنرانى جامع ديگر مرحوم آيه‌اللّه كاشف الغطاء را ترجمه كرده و براى مزيد استفاده خوانندگان محترم به ضميمه «خطبه تاريخى» فقيد معظم منتشر مى‌سازيم.

متن كامل و عربى اين خطبه در كتاب بسيار مفيد و پرارج جديد الطبع «جنة المأوى» - چاپ تبريز(1)

خوشبختانه ترجمه فارسى آن كه توسط آقاى اصغر قائدان انجام گرفته، در سال جارى - 1392 - تحت عنوان: «منزلگاه بهشت» به چاپ رسيده است.

صفحه 118-135 - درج شده كه ما فقط قسمت‌هاى مهم آن را ترجمه مى‌كنيم و براى اولين بار چاپ مى‌شود. انتخاب عنوان كلى و عناوين فرعى در داخل صفحات از اينجانب است. اميد آن‌كه مورد توجه برادران و رفقا قرار گيرد.

تبريز: ربيع الاول 1384 ه

سيد هادى خسروشاهى


1) «جنة المأوى» يكى از آثار ارزشمند و پربار مرحوم آيه‌اللّه كاشف الغطا است كه به كوشش و همت شهيد آيه‌اللّه سيد محمد على قاضى طباطبائى گرد آورى شده به چاپ رسيده است.

بسم اللّه الرحمن الرحيم

براى من بسيار تأسف‌انگيز است كه در اين شب مبارك كه آماده سخنرانى شده‌ام، با درد و رنج و كسالت و بيمارى همگام هستم...

ولى در هر صورت سخن خود را آغاز مى‌كنم...


كشتى نجات

كسى كه وضع قرون قبل از اسلام را، نه‌تنها در جزيرة العرب، بلكه در ميان دول بزرگ از قبيل فارس و روم بررسى كند و چگونگى جهل و ظلم و استبداد و بدبختى‌هاى همگانى را مورد مطالعه قرار دهد، نياز شديد به قيام يك مصلح اجتماعى و نجات‌دهنده را احساس مى‌كند... در آن دوران سرانجام محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله نجات‌دهنده بزرگ از طرف خداوند برانگيخته شد، ولى متأسفانه پيش از آن‌كه همه بشريت را نجات بخشد، به ملكوت اعلى پيوست و پيشگاه الهى برگشت. اما او قبل از رحلت خود راه را نشان داد و گفت: من در ميان شما دو امانت بزرگ گذاشتم، كتاب خدا و اهل بيت خودم.

پيامبر اكرم، قبل از رحلت خود ديد كه جهان نيازمند راهبرى است كه آن را از جهالت و ضلالت نجات بخشد و بايد كشتى و وسيله‌اى باشد كه جهان را از اين طوفان رهائى دهد و از اينجا بود كه اهل بيت خود را كشتى نجات ناميد.

كشتى نوح، در زمان قديم، نخستين وسيله‌اى بود كه همه كسانى را كه سوار آن شده بودند، نجات داد. آرى همه مؤمنان را پس از كوشش‌هاى

بسيار از نفوذ زورگويان و سيطره ستمگران نجات بخشيد... و پيامبر ما اهل بيت خود را در حديث مشهور بين شيعه و سنى، به كشتى نوح تشبيه كرد كه هر كسى سوار آن شد، نجات يافت و هر كسى كه از آن دور گشت، به هلاكت افتاد.

كشتىِ نخستين را حضرت نوح ساخت، و كشتىِ دوم را محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله وضع كرد و نشان داد. كشتى قبلى از چوب و تخته بود كه در روى آب شناور بود و كشتى بعدى، نورى بود كه از آسمان بر زمين تابيد. وضع‌كننده آن، محمد و كشتيبان و راهبر آن برادر او، امام على بود كه امشب «جمعية المقاصد الخيرية العراقيه» به خاطر بزرگ‌داشت خاطره ميلاد آن مرد بزرگ، جشن گرفته است...

ما در اينجا نمى‌توانيم كه حتى اجمالى از فضائل و مناقب اين امام و پيشواى بزرگ را شرح دهيم و كيست كه بتواند ستاره‌هاى آسمان خدمات و سوابق و فضائل او را بشمارد؟...


.. آرى كتاب خدا و عترت پيامبر، كشتى نجات و ريسمان محكم (عروة الوثقى) و وسيله فسادناپذير رهائى انسان‌ها است و هرگز كسى كه بدان تمسك جويد، به گمراهى نيفتد و از راه راست منحرف نگردد. ولى تمسك بدان با لقلقه زبان و گفتار فراوان نيست، بلكه تمسك؛ عقيده‌اى محكم و كردار نيك با نيت خالص و قلب پاك و سليم و اخلاق فاضله‌ايست كه درواقع روح دين و جوهر اسلام است و كتاب (قرآن) و سنت مالامال از آنست.

فاجعه سقوط فلسطين

ولى ما كجا و اين مراحل بلند مرتبه كجا؟ ما كجا و پايبند بودن به اين وسائل و راه‌هاى تكامل كجا؟ آيا ما با اين انحطاط اخلاقى و اختلاف و تفرق اجتماعى و با پشت‌سر انداختن كتاب و سنت، مى‌خواهيم خود را مسلمان بناميم و خود را متمسك به عروت وثقى قلمداد كنيم؟ هرگز! و هرگز! اگر ما را با اسلام پيوندى بود ما به اين شكل زننده سقوط نمى‌كرديم و به اين وضع اسفناك دچار نمى‌شديم و شكست نمى‌خورديم. سرزمين مقدس فلسطين در چهل سال گذشته به‌وسيله عمّال صهيونيسم مورد حمله و تجاوز قرار گرفت و اين امر هر روز جلوتر رفته و مى‌رود و در مقابل اسلام و عرب، به عقب بر مى‌گردند!

من از بيست سال پيش در بالاى منابر، خطبه‌هاى آتشينى ايراد مى‌كنم و در روزنامه‌ها مقالات تند و داغى منتشر مى‌سازم و به مسلمانان هشدار مى‌دهم و آنان را به وحدت نظر و اتحاد كلمه دعوت مى‌كنم و مى‌گويم كه: اسلام بر دو پايه اساسى استوار است: كلمه توحيد و توحيد كلمه (يگانه پرستى و يگانگى هدف) و با صداى بلند فرياد مى‌زنم كه اوضاع خود را براى نجات فلسطين خونين اصلاح كنند و از مدت‌ها پيش ناله خود را در ضمن اشعارى شرح مى‌دهم:

لنا فى الشرق اوطان ولكن *** تضيق بنا كما ضاقت لحود

نقيم بها على فقر و ذلّ *** و نظما لايساغ لنا ورود

مواعيد السياسة بيّنات *** تكيد بها السياسة من تكيد

وعود كلّها كذب و زور *** فكم والى تخدعنا الوعود؟

اذا ماالملك شيّد على خداع *** فلا يبقى الخداع ولاالمشيد

اذا لم تبتن ملكا صحيحا *** فلا تغنى الجيوش ولا البنود(1)آرى! روزگارى بود كه ما از نام «عرب» و از پيوند با آن افتخار

مى‌كرديم، ولى چرخ زمان طورى چرخيد و گردش كرد كه امروز از ذكر نام عرب و عروبت، شرمنده‌ايم و آرزو مى‌كنيم كه‌اى كاش از اقوام بربر و غميره بوديم و از اين امت به شمار نمى‌رفتيم...!


فلسطين بدون شك قلب سرزمين‌هاى عربى است كه كشورهاى: مصر، سوريه، لبنان، عراق، اردن، حجاز و جزيره‌هاى عربى ديگر، مانند هاله آن را در وسط گرفته‌اند و اگر روزى قلب آن از بين برود، وضع بقيه اعضاء چگونه خواهد بود؟ و بدون شك اگر وضع بدين منوال بماند، ما در آينده نزديك فلسطين‌هاى ديگرى هم خواهيم داشت!، به قول شاعر: بايد اندلس را به ياد بياوريم.. و يقين بدانيم كه آن كسى كه با بد و شر همسايه و دوست گردد، از عواقب سوء آن در امان نخواهد ماند.

مصيبت و فاجعه مسلمانان بزرگ و دردناك است، ولى بزرگتر از آن،


1) ما در شرق سرزمين هايى داريم كه همانند قبر براى ما تنگ شده و در آنها با نهايت فقر و بدبختى بسر مى‌بريم و در سيستم و نظام اجتماعى ما، به ما اجازه دخالت داده نمى‌شود، وعده‌هاى سياست، جملگى روشن و آشكار است كه سياست به وسيله آن مكر و حيله مى‌كند.وعده هايى كه همگى دروغ و لاف و گزاف است و معلوم نيست كه تا كى و تا چند وعده‌ها ما را فريب خواهد داد؟ هنگامى كه حكومت بر پايه نيرنگ بنا گردد، نه ساختمان و نه بنيان گذار، هيچكدام استوار و باقى نمى‌مانند، اگر نظام و سيستم اجتماعى بر پايه درستى استوار نباشد، ارتش و سربازان و قوانين و مواد قانون، سودى نبخشند!.

آنست كه اين دردها و بلاها كه بايد شعور و ادراك را بيدار و آگاه سازد و بر مردم مبتلا و گرفتار، درس عبرت بدهد و اختلاف را از ميان بردارد و وحدت كلمه ايجاد كند، در فاجعه فلسطين هيچكدام از اينها را به وجود نياورده است.

رهبران و سران دول عربى كه فلسطين قربانى خيانت‌ها، هدف‌هاى مادى و مطامع پست و ننگين آنان گرديد، اين فاجعه را با خونسردى و سعه صدر! تلقى كرده‌اند. آنان به اين هم اكتفا نكرده و شرايطى به وجود آوردند كه قسمت‌هاى باقيمانده فلسطين كه هزاران عرب مسلمان در آنها به سر مى‌بردند، به يهود فروخته شد و درواقع مسلمانان را برده و بنده يهود كردند.

مردم مسلمان فلسطين از پادشاهان عرب انتظار كمك داشتند! ولى اى كاش آنان فقط به اين اكتفا مى‌كردند كه لااقل شر نرسانند و عامل و دلال استعمارگران نباشند... البته آنان سرانجام خواهند فهميد كه چه چيزى نصيبشان خواهد شد: ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمْ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ(1)آنان را به حال خود بگذار تا بخورند و بهره‌مند شوند و آمال و آرزو، آنان را به خود مشغول دارد، بالاخره خواهند فهميد!.

فرهنگ استعمارى

آرى! هر بدبختى و نكبتى كه دامنگير ما شده، از مبارزه عملى ما با دين و فراموشى قرآن و از ترك عمل به تعليمات اسلامى ناشى است.


1) سوره حجر 15 آيه 3

جوانان بى‌اطلاع و بى‌گناه ما را همين مدارس، مدارسى كه دين در آن به شكل پوسته بى‌مغز و جسم بى‌روحى درآمده، فاسد و گمراه ساخته است.

آرزوى مرده مرا مژده «نجيب الراوى» وزير محترم فرهنگ، زنده كرد كه در مدارس براى مسائل شرعى و قرآن نيز رتبه و امتحانى قرار داده و آموزگاران از ميان كسانى انتخاب مى‌شوند كه داراى فرهنگ دينى و پاكدامنى و امانت و درستكارى هستند.

مسلمانان! به سوى آنچه كه پيشينيان شما داشتند برگرديد تا عزت و افتخار را به سوى شما برگرداند. قرآن را با عمل به آن، اكرام و احترام كنيد، تا احترام و عزت شما برگردد، آيا شما از اين جوانان سست و بى‌پايه كه در درياى شهوات گرفتارند و آموزگار و شاگرد كه هر دو فاسد گشته‌اند، انتظار صلاح و اصلاح داريد؟ چگونه مى‌توان چنين انتظارى داشت در حاليكه راهبر و توده مردم هر دو گمراه و فاسد گشته‌اند(1)

تقليد كور كورانه و نادانى و جهل مركب، و تحسين كامل ظواهر دنيوى و گول امور عرضى را خوردن و اعراض از حقايق و مسائل جوهرى نمودن و چنين است وضع مسلمانان مشرق زمين...» خسروشاهى

منشأ بدبختى و گرفتارى ما مسلمانان، استعمار است. هرگونه بدبختى


1) مرحوم كاشف الغطاء در مقدمه جلد اول كتاب «الدين والاسلام» در اين زمينه مى‌نويسد: روح غرب در جسم شرق و كالبد جهان اسلام نفوذ كرده و هرگونه عاطفه و احساس انسانى و شرف معنوى و مجد بزرگ و استقلال ذاتى را از آن سلب كرده است و شما اكنون مسلمان شرقى را مى‌بينى كه به صورت ظاهر از اسلام دفاع مى‌كند ولى اگر دقت كنى، مى‌بينى كه او سرتاپا، غرب زده است. غرب زده درخواست‌ها و آرزوها، غرب زده در لباس و پوشاك، غرب زده در شكل و ظاهر، و دور و بيگانه از اسلام! در همه چيز، بطوريكه در هيچ چيزى اثرى از اسلام نيست.

و انحراف و گرفتارى كه باشد، استعمار و امپرياليسم ريشه و منبع و سرچشمه آنست. و البته عامل گسترش بلاى استعمار هم رهبران ما هستند. آرى زمامداران و رهبران ما هستند كه استعمارگران را بر جان و مال و فرزندان و اخلاق و آداب و رسوم ما مسلط ساخته‌اند:

وملو كنا قد أسلمونا للعدى *** للّه درّ ملوكنا ما تصنع

وما افسد الناس الا الملوك *** و احبار دين و رهبانها(1)و وضع ما اكنون چنين است كه هر كسى آن را مى‌بيند به سوى خدا

شكايت مى‌برد!.


اى مسلمانان! فرزندان خود را از اين همه شرّ همه‌گير و درد جانكاهى كه دين و دنياى آنان را فاسد مى‌سازد، حفظ و نگهدارى كنيد.

براى فرزندان خود مدارس ملى باز كنيد كه فرهنگ دينى را دارا بوده و با روح زمان نيز سازگار باشد. براى آنان آموزگارانى را انتخاب كنيد كه اهل صلاح و فضيلت باشند.

از مهم‌ترين و بزرگ‌ترين وظائف مدارس ملى، و همچنين مدارس دولتى آنست كه دروس دينى را در درجه نخستين ارزش و اهميت قرار دهند و براى آن امتحان دقيق و نمره و رتبه عالى بدهند.

البته مردم بدون ايجاد جمعيت‌هاى خيريه و نيكوكارى هم‌آهنگ،

قادر به ايجاد مدارس ملى يا اجراى برنامه‌هاى زنده نخواهند بود و بدون


1) شاهان ما، ما را به دشمن تسليم نمودند، دستشان درد نكند كه چه كردند؟ البته ملت‌ها را فاسد نكرد مگر پادشاهان و احبار و رهبان‌هاى دين!...

شك جمعيت‌هاى نيكوكارى هم مانند هر موجود زنده‌اى براى رشد و تكامل و ادامه حيات خود نيازمند غذاى كافى است و غذاى آن هم بودجه و پول است و بايد هر كسى به مقدار امكانات و ميزان قدرت خود در تعاون و يارى، همكارى كند و البته مقدار كم از افراد زياد هم، زياد خواهد بود پس شما هم تعاون كنيد و دور هم جمع شويد كه دست خدا با توده متشكل بوده و تشكل خود خير و بركت است.

قرآن راه سعادت

آخرين توصيه من كه هم در اول و هم در آخر صحبت خود مى‌گويم و آن را فقط به مسلمانان توصيه نمى‌كنم، بلكه به همه مردم خطاب مى‌كنم، آنست كه:

اى بشر! بر شما باد قرآن، در قرآن راه صلح و راه سعادت شما وجود دارد و اگر مردم بدان عمل كنند و دولت‌ها تعليمات آن را اجرا نمايند، بشريت از شر اين جنگ و ستيز راحت خواهد گشت و هر كسى حد و حق و ميزان خود را خواهد شناخت.

بر شما باد قرآن! قرآن را سرمشق وحدت عربى و وحدت اسلامى قرار دهيد و از اختلافات مذهبى و فرقه‌اى بپرهيزيد، و هر فرقه‌اى بدون جنگ و جدال، در مسائل فرعى به مقتضاى مذهب خود عمل كند.(1)


1) اين گفتار بزرگ براى ايجاد تقريب بين مذاهب اسلامى كه يكى از هدف‌هاى عمده مراجع بزرگ و عاليقدر شيعه، از جمله مرحوم آيت اللّه كاشف الغطاء و آيت اللّه بروجردى بود، بسيار ارجدار و قابل توجه است.

منتهاى آرزو آنست كه حكومت و ملت هر دو از همديگر باشند. و از خود توده مردم حكومت ملى بوده و به مثابه پدر مهربان بر اولاد، بشمار رود و توده مردم هم مانند فرزندان حق‌شناس با پدر همكارى نمايند تا همه خوشبخت و پيروز گردند، و عراق آن چنان گردد كه در جمهوريت افلاطون و مدينه فاضله فارابى از آن سخن رفته است.

مقامات مسئول بايد در انتخاب كارمندان دقت كافى به خرج دهند و افراد گرگ‌صفت و ددمنش و رشوه‌خوار را به روى كار نياورند كه براى خوش‌رقصى، رابطه ملت و حكومت را از هم بگسلند و زنجير وحدت را پاره كنند.

و شما مردم كمى به حساب خود برسيد، قبل از آن‌كه به حساب شما برسند!! و مسئوليت بزرگى را كه همه به عهده داريد، نصب العين خود قرار دهيد كه وعده الهى حق است و بى‌سبب گول زندگى دنيا را نخوريد:

...إِنَّ وَعْدَ اللّه‌ِ حَقٌّ فَلاَ تَغُرَّنَّكُمْ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلاَ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّه‌ِ الْغَرُورُ.(1)

تبريز، ربيع الاول 1384 ش


1) سوره لقمان 31 آيه 33.

img3

تصوير روى جلد كتاب راه اسلام

چاپ تبريز 1384 ه- . ق

5. سوسياليسم يا اشتراكيت در اسلام

اشاره

آيت اللّه شيخ محمد حسين كاشف الغطا

تعاون در اسلام - زكات و سوسياليسم

عنايت ازلى و حكمت بالغه الهى براى بقا نوع بشر بر اين پايه استوار گرديد كه آنان در قدرت و ملكات و فضائل و فهم و درك يكسان نباشند و در اخلا و صفات، فقر و غنا، سعادت و شقاوت نيز متفاوت باشند. چرا كه اگر همه آنان در همة اين صفات و امور، از ويژگى‌ها يك رتبه قرار داشتند، به طور طبيعى همگى نابود مى‌شدند.

امام جواد عليه‌السلام در سخنى كوتاه، كه از كلمات قصار و گويا است، به اين نكته اشاره نموده و مى‌فرمايد: «اگر يكسان بوديد نابود مى‌شديد»(1)اين امرى آشكار و روشن است و نيازى به توضيح ندارد. ولكن لازمه‌ى اين اختلاف گسترده و تفاوت همه جانبه براى حفظ و بقاى نسل و نوع انسانى، همان تعاون با رعايت توازن است. تعاون و همكارى، يكى از ضرورت‌هاى زندگى انسانى است و ا ين در واقع يك غريزه و طبيعتى است كه نياز بعضى به بعضى ديگر و تبادل منافع و تكافل مصالح به آن وابسته است. و در پرتو اين تعاون، نظام و سازمان اجتماعى تكميل و


1) النظام السياسى فى الاسلام، ص 204.

نگهبانى مى‌شود و ضرورت وجودى آن نيازى به بحث و كنكاش ندارد، اما آن چه نياز به تشريع و سوق همگان به آن سو دارد، همان تعاون و همكارى بدون انتظار عوض و عمل خير و نيكو است و انجام كار خير فقط براى خدا و در راه خدا و براى همه بندگان خدا است: دارا و نيازمند، ناتوان و نيرومند، مومن و كافر... و اين فضيلت، همانا بخشندگى و سخاوت است كه رذيلت و زياده طلبى و بخل در نقطه مقابل آن قرار دارد.

بنابراين، بخشش بدون عوض و بدون توجه به استحقاق و عدم آن، كرامت است و بخل، خوددارى، حتى با وجود نياز و استحقاق است. همين صفت يا خصلت در عالى‌ترين مرتبه خود، همان صفت حق تعالى است و سپس، مثال و نمونه بارز آن، انبياء و پيام آوران و اوصياء و صديقين هستند و شايد آن صفات در ميان بعضى از مردم، جزء غرائز و مواهبى باشد كه به درخواست و كسب آن نيازى نباشد، مانند درخشش مرواريد و تابندگى خورشيد و جوشندگى چشمه‌ها و... و در مقابل آن صفت زشت بخل و خست است كه در ميان برخى از افراد بشر به طور طبيعى و به شكل غريزى وجود دارد. البته انسان‌هاى عادى و ساده‌اى هم هستند كه در سرشت آنها، نه آن هست و نه اين، و از محيط و تربيت تأثير مى‌پذيرند و نزديكان و همتايان فضيلت يا رذيلت مى‌گردند.

هيچ يك از شرايع الهى و يا دينى از اديان و يا كتابى از كتاب‌هاى آسمانى نيست كه در دعوت به نيكى و معروف و بذل مال در راه خير، به طور رايگان و فقط براى رضاى‌خداوند تبارك و تعالى ، مانند شريعت اسلام و قرآن مجيد به آن امر وتأكيد نموده باشد.

و شايد شما هيچ سوره‌اى از سوره‌هاى قرآن را نمى‌يابيد كه در آن مسئله انفاق و وعده به پاداش بزرگ در قبال آن تكرار نشده باشد. مثلاً به سوره‌ى آل عمران بنگريد كه مهمترين سوره‌ها بعد از سوره فاتحة الكتاب است كه تشريع احكام اسلامى و بيان فرايض عمومى مانند نماز وروزه، زكات و حج، نكاح و احكام شيردهى و طلاق، معاملات و ديون و قرض‌ها، رهن و قصاص و ديات و غير آن را شامل مى‌شود. خداوند اين سوره را با موضوع انفاق آغاز مى‌كند و آن را با ايمان به خداوند و مهم ترين ستون‌هاى‌اسلام كه همان نماز باشد، همرديف و قرين مى‌سازد: «الَّذِينَ يؤْمِنُونَ بِالْغَيبِ وَيقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ ينْفِقُونَ».(1)سپس خداوند بعد از چند آيه مى‌فرمايد: «وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ

وَالْيوْمِ الاْخِرِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيينَ وَآتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبَى وَالْيتَامَى وَالْمَسَاكِينَ».(2)و باز و بعد از چند بخش مبسوط و بيان احكامى بسيار، مى‌فرمايد: «يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يأْتِى يوْمٌ لَا بَيعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ».(3)خداوند تنها به بان


1) سوره بقره، آيه 3،كسانى كه به غيب ايمان دارند و نماز را برپا مى‌كنند و از آنچه كه به آن‌ها داده‌ايم، انفاق مى‌نمايند.

2) سوره بقره، آيه 177، بلكه نيكى و نيكوكار كسى است كه به خدا، و روز رستاخيز، و فرشتگان، و كتاب (آسمانى)، و پيامبران، ايمان آورده؛ و مال (خود) را، با همه علاقه‌اى كه به آن دارد، به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و ... انفاق مى‌كند.

3) سوره بقره، آيه 254، اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! از آنچه به شما روزى داده‌ايم، انفاق كنيد! پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن، نه خريد و فروش است تا بتوانيد سعادت و نجات از كيفر را براى خود خريدارى كنيد، و نه دوستى (و رفاقتهاى مادى سودى دارد)، و نه شفاعت.)

اين همه امور در اين سوره مباركه بسنده نمى‌كند، بلكه به تكرار فضيلت انفاق و اجر و پاداش عظيم آن مى‌پردازد و اين كه چندين برابر انفاق به شخص اقدام كننده، برگردانده مى‌شود.

خداوند اين مسئله را با نمونه‌اى روشن و آشكار بيان مى‌دارد و سخن را با آن آغاز مى‌كند و به بذل و بخشش و نيز حرمت ربا مى‌پردازد كه راه معروف و نيكى را مى‌بندد و به خوردن مال غيرمشروع مى‌انجامد و كسى را كه بر آن اصرار ورزد به محاربه با خداوند تشبيه مى‌كند كه خداوند نيز با او در جنگ خواهد بود. همه اين مسائل در ضمن بيش از سيزده آيه طولانى آمده كه خداوند آن را چنين آغاز مى‌كند: «مَثَلُ الَّذِينَ ينْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يضَاعِفُ لِمَنْ يشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»(1)تا اين آيه كه: «الَّذِينَ ينْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ بِاللَّيلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلَانِيةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَلَا هُمْ يحْزَنُونَ».(2)

سپس خداوند چهارده آيه در فضيلت انفاق مطرح مى‌كند و آن را به تحريم ربا و پستى آن و وعده كيفر بزرگ و دردناك ملحق مى‌سازد و


1) سوره بقره، آيه 261، كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‌كنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند؛ كه در هر خوشه، يكصد دانه باشد؛ و خداوند آن را براى هر كس بخواهد و شايستگى داشته باشد، دو يا چند برابر مى‌كند؛ و خدا (از نظر قدرت و رحمت،) وسيع، و (به همه چيز) داناست.

2) سوره بقره، آيه 274، آنها كه اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مى‌كنند، مزدشان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مى‌شوند.

بخشى از احكام آن را چنين بيان مى‌كند: «الَّذِينَ يأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يقُومُونَ إِلَّا كَمَا يقُومُ الَّذِى يتَخَبَّطُهُ الشَّيطَانُ مِنَ الْمَسِّ»(1)و اين تصويرى بديع از وضعيت رباخواران و بزرگى گناه آنان و نيز حرص ايشان براى جمع آورى ثروت و افزايش آن است. پس رباخوار مانند كسى است كه دچار نوعى جنون است كه مى‌رود و مى‌آيد، مى‌ايستد و مى‌نشيند، مى‌گيرد و مى‌دهد و او در اين حركت مستمر است و هرگز قرار و آرامش ندارد و در فكر و تلاش براى افزايش آن، شب و روز ميگذراند و اگر كسى به كار او اعتراض كند، مى‌گويد «بيع» خريد و فروش نيز همچون ربا است، پس اگر «بيع» حلال است ربانيز مانند آن حلال خواهد بود. و اين البته قياسى بى ربط و باطل است و فساد آن از اين قاعده شرعى زيبا شناخته مى‌شود: «الغنم بالغرم» (سود همراه با زيان).؟

پس هر معامله كه در آن بهره و سود بدون ضرر و زيان باشد، «اُكل مال به باطل» است. در عرف، سود همراه با ضرر ومبادله مال بامال را «بيع» گويند برخلاف ربا كه دريافت سود بدون ضرر و زيان است و در واقع براى پرداخت كننده آن فقط ضرر بدون سود مى‌ماند.(2)

بنابراين اگر از جنسى ده عدد اخذ و از همان جنس دوازده عدد برگردانده شود، يعنى دو جنس بيشتر در عوض آن گرفته شود، اين «اُكل مال به باطل» و در زمره‌ى ربا است، اگر از يك جنس مبادله به عمل آيد.


1) سوره بقره، آيه 275، كسانى كه ربا مى‌خورند، برنمى‌خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان، ديوانه شده.

2) مرحوم كاشف الغطا اين قاعده فقهى را در جلد اول كتاب ارزشمند خود «تحريرالمجله» ج 1، ص 55 و 56 به تفصيل تبيين نموده است.

يا اينكه دوپيمانه به جاى يك پيمانه از يك جنس اخذ شود. و اصولاً مدار معاملات در دنيا براساس وزن و پيمانه صورت مى‌گيرد، نه نوعى ديگر كه تحقق آن بسيار نادر است. چقدر آيات قرآن شگفت انگيز است كه در آن‌ها به انفاق از روى احسان تشويق و ترغيب مى‌شود و به آيات تحريم ربا منتهى‌مى گردد. پس در واقع «انفاق» فضل و احسان است و «ربا» ظلم و عدوان!.

در پايان سوره بقره، كه طولانيترين وبا فضيلتترين سوره‌هاى قرآن از حيث بيان احكام اسلامى محكم، همانند زنجيره‌اى به هم پيوسته است، اين مسائل مطرح شده و در واقع خداوند فضيلت انفاق در راه خدا و بخشش بدون عوض را بيان كرده و آن را با مسئله حرمت ربا پيوند مى‌دهد و ربا را با دشمنى با خداوند قرين نمونده و انفاق را با قرض و رهن همسان مى‌سازد و احكام انفاق و ربا را بيان كرده و جايگاهى را براى تنگدستان قرار مى‌دهد: «وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيسَرَةٍ».(1)

با شگفتى بر اين رحمت بيكران و اين تشريع عالى بنگر! آيا شكى در تو باقى مى‌ماند كه اين قرآن از معجزههاى وحى و ذكر الهى است كه آن را «روح الامين» از سوى‌خداوند جهانيان نازل نموده است؟ آيا چيزى از اين روش‌ها در تورات و انجيل و زبور و غير آن‌ها مى‌يابيد؟ در حالى كه آنها از لحاظ حجم بزرگتر و از حيث تعداد الفاظ و ارقام بيشترند؟

آيا مى‌بينيد چگونه خداوند متعال با آن عظمت و جايگاه، با فروتنى


1) سوره بقره، آيه 280، و اگر بدهكار، قدرت پرداخت نداشته باشد، او را تا هنگام توانايى، مهلت دهيد!

به سوى مخلوق ناتوان خود توجه نموده و او را قرض دهنده خداوند خواند: «مَنْ ذَا الَّذِى يقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ»(1)البته خداوند به اين نكته كلى، در دعوت به تعاون و تعاطف بين بشر، كه برخى از آنان به برخى ديگر نيكى كنند، اكتفا نمى‌كند. آرى به اينكه مردم فقط به عنوان امرى نيكو و مستحب به اين كار توجه كنند و اينكه از لحاظ اخلاقى واجب بوده است و به بيان عام و مطلق در تشويق به انفاق و نيكى و بخشش نسبت به هر موجود زنده، چارپايان، حشرات و حتى سگ، اكتفا نمى‌كند. پس اگر سگى را ديديد كه از تشنگى له له مى‌زند در شريعت اسلام بايد او را آب دهيد كه رفع تشنگى از هر موجودى پاداش دارد. (همانطور كه در حديث آمده است)

اما در مورد مدارا با حيوانات و باربران و چارپايان نيز رواياتى نقل و بر اساس آداب و روش اسلامى ملزم به مراعات حال آن حيوانات هستيم. در حديثى به اين مضمون آمده است: «اذا وصلت المنزل فابدأ

بسقى دابتك علفها و راحتها قبل نفسك ولاتتخذوا ظهور دوابكم منابر، ولاتحملوا عليها فوق طاقتها ولاتجدواها و لاتضربوا وجوهها.»(2)[هنگامى كه به خانه رسيديد، نخست چارپاى خود را سيراب كنيد و علوفه بدهيد، و براى او راحتى فراهم كنيد، پيش از آنكه به خودتان برسيد و پشت چارپايان را مكان نشستن خود قرار ندهيد و بر آن بيشتر از


1) سوره حديد، آيه 11، كيست كه به خدا وام نيكو دهد و از اموالى كه به او ارزانى داشته انفاق كند تا خداوند آن را براى او چندين برابر كند؟ و براى او پاداش پرارزشى‌است!

2) بحار الانوار، ج 61، ص 220.

طاقتش بار نزنيد و حيوان را به حركت تند وادار نسازيد و بر صورت آنها نزنيد... ]البته نمونه‌هاى فراوانى در اين زمينه‌ها در روايات و احاديث است كه فرصتى براى بيان و نقل آنها در اين‌جا نيست.

خداوند متعال با رحمت واسعه‌اى كه دارد، فقط به اين كليات بسنده نكرده بلكه در مورد نيازمندان و نداران و درماندگان عنايت خاصى مبذول داشته و از اموال ثروتمندان، سهمى مشخص و واجب مقرر داشته و در واقع آنان را در آن چه اغنياء به دست مى‌آورند شريك و سهيم ساخته است، البته بدون اجحاف و زياده روى در آن: «وَيسْأَلُونَكَ مَاذَا ينْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ»(1)يعنى زياده بر نياز خود صاحبان مال، بر حسب جايگاه و شأن خودشان، در يك سال يا چند سال، و در واقع زيادى اموال ثروتمندان بايد به نيازمندان داده شود.

در حديث آمده است: «لما علم الله ان نسبة الفقراء من الاغنياء العشر، فرض لهم العشر فى اموالهم وما جاع فقير الابما منعه الغنى من حقه»:(2)و چون خداوند مى‌داند كه نسبت نيازمندان به اغنياء، يك به ده است، بر آنان واجب كرد كه يك دهم از اموال خود را به فقرا و نيازمندان بدهند كه در اين صورت كسى گرسنه نمى‌ماند مگر آن كه ثروتمندان از پرداخت حق فقيران خوددارى كنند.

آرى خداوند براى فقرا در اموال اغنياء حقى را واجب كرده است،


1) سوره بقره، آيه 219، و از تو مى پرسند چه چيز انفاق كنند؟ بگو: از مازاد نيازمندى خود.

2) الفردوس الاعلى، ج 61، ص 227.

ولى آنان اختيار دارند كه در كمال آزادى و اختيار تام آن حق را به ايشان بپردازند، چه پول نقد يا مشابه آن باشد و خود آزادند كه به هر فقيرى و در هر زمانى كه بخواهند آن را بپردازند. اگر چه در واقع در اموال او شريك است، ولى سلطه‌اى براى گرفتن آن اموال ندارد، بلكه پرداخت و تعيين ميزان آن، از آن صاحب مال است.

شريعت اسلام در اين رابطه و براى جلوگيرى از گسترش كم كارى و تنبلى و وابسته بودن افراد به ديگران و ترك تلاش و كار و چيرگى تنبلى و بطالت در جامعه اسلامى‌اقدام نموده و اين حق را به كسانى اختصاص داده كه نمى‌توانند كارى انجام دهند و به هر دليلى در آن عذر و ناتوانى دارند، يا كارشان براى مخارج زندگى آنها كفاف نمى‌دهد. و البته همزمان مردم را به تلاش و كوشش براى كسب درآمد و افزايش مال ترغيب و تشويق مى‌كند و بر آنان واجب مى‌گرداندكه براى خود و فرزندانشان، به دنبال كسب روزى باشند. و به همين گونه نيز به كارفرمايان كه كارگران براى آنان كار مى‌كنند واجب ساخته كه حقوقشان را با گشاده دستى بپردازند و در پرداخت ميزان مزد و پاداششان، بخل و خست نورزند و كارفرمايان بايد اجرت كارگران را پيش از آن كه عرقشان خشك شود، بپردازند.

اين همان روش اشتراكيت صحيح و عادلانه و مداراگرانه ايست كه بين افراط در سوسياليسم سرخ و تفريط سرمايهدارى سياه قرار دارد. و درواقع با اين روش، آزادى عمل در آن، چه غنى و ثروتمند در كار خود دارد گرفته نمى‌شود و آن چه را كه با تلاش و كوشش و دشوارى به دست آورده، طبق نظام ظالمانه كمونيستى، از وى اخذ نمى‌شود. اين آزادى

عمل برترين نعمتى است كه خداوند بر بنده خود عطا نموده و در واقع امكان داشتن آن چه را كه با كار و كوشش، شايستگى رسيدن به آن را دارد، از او سلب نمى‌كند و در دادن حق او مانند نظام سرمايه دارى خست نمى‌ورزد: «و كذلك جعلناكم امّة وسطا» و اين چنين شما را امت وسط قرار داديم. بنگريد به گستره ديد شريعت اسلامى و توجه آن به برطرف ساختن نيازها و شناخت كمبودها و نيازهاى امت، در آن چه كه در زكات و موارد مصرف آن براى كسانى كه شايسته دريافت آن هستند، معين شده است.

در درجه نخست بى نوايان و فقيرانى كه از تحصيل روزى و معيشت خود و خانواده خود به سبب نقص عضو در بدن و بيمارى و مانند آن عاجز هستند، قرار دارند، و سپس افرادى كه نمى‌توانند قرض خود را بپردازند و آنگاه اسيران و آزادشدگان و بندگان و در راه ماندگان (ابن السبيل) كه در غربت گير افتاده اند و براى جلب قلوب ديگر انديشان و «مؤلفة القلوب» و نيز مصالح عمومى مانند ساختن پل، مدرسه، اماكن عبادى و مذهبى، اصلاح و تعمير و بازسازى راه‌ها و مانند آن... آرى خداوند زكات را واجب نموده و آن را با نماز قرين و همسان ساخته

است و در حدود بيست آيه مختلف در مورد آن سخن گفته و اهميت آن را بيان نموده است: «واقيموا الصلاة و آتوا الزكاة»(1)كه چهار آيه از آن در سوره‌ى بقره است، سپس در اغلب سوره‌هاى طولانى ومفصل و يا


1) سوره بقره، آيه 110 -83 -43 نماز را برپا داريد وزكات را بپردازيد . همچنين 177 اقام الصلوة و اتتياء الزكاة و آيه 277 (اقاموا الصلاة و اتوا الزكاة).

كوتاه تكرار مى‌شود كه آخرين آن در سوره‌ى «البينة» است: «وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ وَيقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيؤْتُوا الزَّكَاةَ وَذَلِكَ دِينُ الْقَيمَةِ».(1)

البته در همه‌ى اين آيات، نماز بر زكات مقدم شده است. مگر در يك آيه كه به دليل خاصى كه زكات بر نماز مقدم ذكر شده است: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى وَذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى».(2)

بى ترديد، در صورت عدم كفايت بودجة فوق براى اداره امور نيازمندان، حكومت صالح اسلامى، با توجه به شرايط زمان و مكان مى تواند ماليات هاى ويژه اى مقرر بدارد و درآمد حاصله را در راه رفع نيازهاى جامعه اسلامى، هزينه نمايد... مترجم

البته بايد ديد كه چرا خداوند زكات را به نماز پيوند داده است؟ اين امر دلالت بر نكته‌اى دارد و آن اين است كه اگر كسى زكات نمى‌دهد، نماز هم ندارد. يعنى‌كسى كه بر اموالش زكات واجب تعلق گرفته و آن را به مستحق آن نمى‌دهد، نمازش نيز قبول نيست. حتى اگر آن رابه بهترين شكل اقامه نمايد.

از رحمت واسعه و عنايت الهى به مخلوقات اين است كه زكات را در مهمترين و عمومى ترين چيزها قرار داده و آن را در زندگى بشرى واجب و ضرورى ساخته كه موجب استحكام اركان زندگى است. زكات شامل 9 جنس مى‌شود: طلا ونقره، غلات چهارگانه، و سه نوع از چارپايان.


1) سوره بينه، آيه 5، و به آنها دستورى داده نشده بود جز اينكه خدا را بپرستند در حالى كه دين خود را براى او خالص كنند و از شرك به توحيد بازگردند، نماز را برپا دارند و زكات را بپردازند؛ و اين است آيين مستقيم و پايدار!

2) سوره اعلى، آيه 14 و 15: به راستى كسى كه زكات مى‌دهد و نام خدا را مى‌آورد و نماز ميخواند، رستگار شده است.

خداوند جايگاه آن را در چيزهايى واجب نموده كه اداى آن راحت وميزان آن، كم يعنى يك دهم و نيم يا چهاردهم است، ولى حاصل جمع آن‌ها، مجموعه فراوانى خواهد بود.

البته فوايد و نتايج اين حكم و اين اشتراكيت آزاد و عادلانه فقط در جنبه‌هاى مادى آن محدود نمى‌شود، بلكه فوايد اجتماعى ديگرى از جمله ايجاد الفت و سازش بين طبقات جامعه و مهربانى ميان مردم و از بين بردن فساد و ظلم درميان آنان را نيز به دنبال دارد. كه آثار ارزشمند و بزرگ و جامع را به بار مى‌آورد و در واقع زكات ميان نيازمند و بى نياز محبت مى‌آورد. بى نيازمى دهد و فقير به راحتى از مال پاك او سود مى‌برد. زكات دهنده براى رضاى حق، چون واجبى را ادا مى‌كند، به آن رغبت مى‌ورزد و آن يكى نيز اين حقى را كه از طرف خداوند واجب شده، ازمالك و پديدآورنده آن، بدون تحقير و خوارى دريافت مى‌كند.

خداوند آنگاه زكات را با خمس همرديف مى‌سازد كه آن نيز افزودن بر حق فقيران است. براى تكريم خاندان پاك پيامبر در برابر بخشش‌هايى چون صدقات است. «خمس» شايد چيزى به عنوان پاداش و اجر در برابر تلاشى است كه پيامبر اعظم در انجام تبليغ و اداى رسالت خود انجام داده است و...

پس از اين امر و تشويق همه مردم به انفاق و بخشش در راه خدا و

خصوصا پرداخت وجوه شرعى زكات و خمس، آيا اين وسعت رحمت و بلاغت حكمت اين امر راباور كرديد؟ و بدين ترتيب آيا نسبت به فقرا عنايت و توجه لازم به عمل آمده است؟ نه! هرگز، در شريعت اسلام به

اين بسنده نشده، بلكه فصلى هم به نام «كفارات» باز شده و آن بابى است وسيع كه در بيشتر عبادات و غيرعبادات، محرمات و غيرمحرمات، شكل «وجوب» يافته است. و در واقع وجود كفارات حتى در مسئله نماز، روزه، اعتكاف، حج، ظهار، نذر، سوگند، قتل عمد و غيرعمد و هر آن چه در بيشتر ابواب فقه مى‌توان آن‌ها را يافت، تبيين شده است از جمله مثلاً اطعام فقيران، پوشاندن و آزاد كردن بردگان...

شريعت اسلامى با رحمت و حكمت بزرگ خود همه اين‌ها را همراه با رعايت فضل و عدل مورد توجه قرار داد، بنيان‌ها و اركان اقتصاد و اعتدال را در انفاق و بخشش اموال، استوار ساخت. البته تا عالى ترين مراحل و درجات در اين امر تشويق و ترغيب به انفاق در راه خدا به عمل آمده است و همزمان اشاره شده است كه اين انفاق بايد از ارزش افزوده يا «فاضل المال» - اضافه مال - باشد نه از اصل سرمايه و در مرحله دوم مواساة در پرداخت آن يعنى از روى صميميت و خواست قلبى انجام پذيرد: «وَفِى‌أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ»(1)و در رتبه سوم ايثار بر خود بر خود ترجيح دادن باشد: «وَيؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ

خَصَاصَةٌ»(2)و اين بالاترين چيزى است كه مى توان در مورد بخشش و كرم و دورى از بخل و خست تصور كرد، بدون اين كه زياده روى در بخشش اموال، موجب خشك شدن سرچشمه و سختى براى همسر و


1) سوره ذاريات، آيه 19، و در اموال آنها حقى براى سائل و محروم بود!.

2) سوره حشر، آيه 9، و آنها را بر خود مقدم مى‌دارند هر چند خودشان نيازمند باشند.

فرزندان و از هم گسيختن ريسمان زندگى و معيشت منجر گردد.

قانون الهى اين امر را مورد ارزيابى قرار داده و ثروتمند رادر مورد اموالش راهنمايى مى‌كند و مى‌گويد اگر خويشان ايشان به صدقه او نيازمند هستند، مقدم خواهند بود. به مصاديق اين امر در كتاب خدا، قبلاً اشاره كرديم كه خداوند در دعوت مردم به طور عام و مسلمانان به طور خاص به نيكى و بخشش و انفاق مال بر فقيران و نيازمندان، تا آنجا پيش رفته كه در اين رابطه بيشتر از هفتاد آيه با روش‌هاى مختلف و تركيب‌هاى شگفت انگيز، به مسئله اقتصاد و تدبير و ميانه روى و پرهيز از اسراف و تبذير نازل كرده است.

خداوند در قرآن گويد: «وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّياطِينِ وَكَانَ الشَّيطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا»(1)سپس مى‌افزايد: «كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَآتُوا حَقَّهُ يوْمَ حَصَادِهِ وَلَا تُسْرِفُوا»(2)يعنى در عطا و بخشش زياده روى نكنيد و البته اين نكته را در سوره‌ى اسرا و فرقان بيشتر نيز تبيين نموده است. در سوره‌ى «اسرا» مى‌فرمايد: «وَلَا تَجْعَلْ يدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلَا


1) سوره اسراء، آيه 26 -27، و حق نزديكان را بپرداز، و همچنين حق مستمند و وامانده در راه را! و هرگز اسراف و تبذير مكن، چرا كه تبذيركنندگان، برادران شياطينند؛ و شيطان در برابر پروردگارش، ناسپاس بود!

2) سوره انعام، آيه 141، از ميوه آن، به هنگامى كه به ثمر مى‌نشيند، بخوريد! و حق آن را به هنگام درو، بپردازيد! و اسراف نكنيد.

تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا»(1)و در سوره «فرقان» هم آمده است: «وَالَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يسْرِفُوا وَلَمْ يقْتُرُوا وَكَانَ بَينَ ذَلِكَ قَوَامًا»(2)و آيات ديگر در اين رابطه، كه فراوانند.

بدين ترتيب اسلام شريعت ميانه روى و اعتدال است: «وَكَذَلِكَ

جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا».(3)در واقع خداوند به فضيلتى فرا نمى‌خواند مگر آن كه آن فضيلت را با اعتدال و عقل‌گرايى و ميانه‌روى همراه مى‌سازد (و خير الامور اوسطها) بهترين امور ميانه روى است.

پس مى‌بينيم كه از شريعت مقدس اسلام فراگيرتر و جامع تر و مانع‌تر

و مفيدتر وجود ندارد. آيا نبايد به اين جوانان ساده لوح فريب خورده ازاين حزب كمونيستى سرخ و بلشويكى سياه بگوييم: آيا نظام سوسياليستى بالاتر و روشن تر از اين سوسياليسم قانونمند همراه با عدل و قسط مى‌جوييد كه چتر خود را بر سر فقرا و نيازمندان برافراشته تا نيازهايشان را برطرف سازد و نيز جايگاه و آزادى عمل صاحبان سرمايه و اغنيا را حفظ مى‌كند؟ و بر آنان سخت نمى‌گيرد و به خوارى نمى‌كشد و نتيجه تلاش‌هاى‌سخت آنان را برايشان حرام نمى‌سازد و با آنان مانند ماشين و يا چارپايانى كه جز علوفه و چراگاه،


1) سوره اسرا، آيه 29، هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن، و بيش از حد نيز دست خود را مگشاى، تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرومانى!.

2) سوره فرقان، آيه 67، و كسانى كه هرگاه انفاق كنند، نه اسراف مى‌نمايند و نه سخت‌گيرى؛ بلكه در ميان اين دو، حد اعتدالى دارند.

3) سوره بقره، آيه 143، شما را امت ميانه قرار داديم.

به فكر چيز ديگرى نيستند، برخورد نمى‌كند.

آرى! شما آن كسى را كه دوست داريد نمى‌توانيد هدايت كنيد و اين خداوند است كه هر كه را بخواهد هدايت مى‌كند گرچه شيطان آنان را وسوسه مى‌كند و آرزومند مى‌سازد و شايد عنايات خداوند شامل حال آنان گردد و آنان به راه راست و درست باز گردند. انشاء الله(1)


1) ترجمه مقاله: «الزكاة والاشتراكيه الصحيحه والتعاون فى الاسلام» يكى از مقالات آيت اللّه كاشف الغطا است كه در كتاب «الفردوس الاعلى» چاپ دوم، تبريز 1372 ه- صفحه 174 تا 184، نقل شده است. جنة المأوى و الفردوس الاعلى دو مجموعه ارزشمند از مقالات و بحث‌هاى مرحوم كاشف الغطا است كه توسط شهيد آيت اللّه سيدمحمد على قاضى طباطبائى شاگرد آيت اللّه كاشف الغطا جمع آورى و سال‌ها پيش - 1372 ه- - در تبريز چاپ شده است.

فهرست‌ها

اشاره

اعلام، اماكن، كتب

فهرست اعلام

امام حسين عليه‌السلام ، 14، 16، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 23، 24، 25، 26، 27، 30، 32، 33، 34، 35، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 50، 51، 52، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 68، 71، 72، 73، 74، 75، 76، 77، 86، 88، 89، 90، 91، 95، 96، 97، 98، 99، 100، 103، 104، 105، 107، 110، 111

ابن زياد، 56، 61، 66، 67، 68، 69، 70، 72، 73، 74، 75، 76، 77، 79، 81، 107، 111

ابن سعد، 73، 77

ابوالفرج اصفهانى، 117

ابوذر غفارى، 23، 137

احمد امين، 119

امام باقر عليه‌السلام ، 109

امام حسن عليه‌السلام ، 19، 66، 97، 99، 100

امام رضا عليه‌السلام ، 110

امام زمان عليه‌السلام ، 15

امام زين العابدين عليه‌السلام ، 65، 67، 70، 111

امام صادق عليه‌السلام ، 109

امام على عليه‌السلام ، 19، 29، 32، 73، 75، 76، 80، 98، 99، 106، 107، 108، 109، 110، 119، 140، 153، 156

امجد الزهاوى، 128

امين الحسينى، 128، 130

بشر بن حزيم الاسدى، 80

بلال حبشى، 137

بنى‌عقيل، 25

جبلة بن ايهم غسانى، 138

جعفر كاشف الغطا، 129

حجربن عدى، 106

حسن بصرى، 108

حضرت ام كلثوم (س)، 81، 86، 107

حضرت زهرا (س)، 25، 78، 105

حضرت زينب (س)، 67، 70، 71، 72، 73، 74، 75، 76، 77، 78، 79، 80، 82، 83، 86، 88، 107، 137

حضرت سكينه (س)، 107

حضرت عباس (ع)، 25

حضرت على اصغر (ع)، 13

حضرت على اكبر (ع)، 13

حضرت محمد (ص)، 19، 20، 24، 26، 68، 80، 82، 84، 88، 100، 101، 102، 105، 106، 107، 108، 109، 123، 127، 137، 138، 146، 155، 156

حضرت نوح (ع)، 155، 156

زيد بن ارقم، 68، 69، 100، 111

زيد بن حارثه، 137

سالم كرنكوى، 116، 130

سعدبن الربيع، 104

سفيان ثورى، 109

سلمان فارسى، 100، 137

سيد بن طاوس، 63

شمس الرجال، 128

صهيب رومى، 137

طريحى، 63

عايشه، 105، 106

عبدالحليم كاشف الغطاء، 51، 95

عبدالحميد جودة السّحار، 23

عبداللّه بن عباس، 106

عبداللّه بن عفيف العضدى، 67

عبداللّه زبير، 46، 50، 59، 64، 86

عبداللّه عفيف العضدى، 68

عبدالمطلب، 137

عبدالمهدى مطر، 44

عبيدة بن الحارث، 104

علاء بن عاصم، 109

على بن طعان الحماربى عراقى، 62

عمار ياسر، 106

عمربن عبدالعزيز، 108

عمر رضا طغرل، 128

عمرو بن الشريد، 106

عمرو بن حريث، 73

فائز حسين دبير، 103

كراتشكوفسكى، 116، 130

لنين گراد، 116

لوى. وهندرسن، 116

مالك اشتر، 106

محمد اقبال لاهورى، 21، 31، 33، 121

محمد بن بشير حضرمى، 63، 98

محمدبن ابى بكر، 106

محمد حسين كاشف الغطا، 13، 41، 43، 44، 92، 93، 95، 103، 112، 115، 116، 117، 118، 120، 121، 122، 124، 126، 128، 129، 130، 131، 132، 153، 154

مسيو ماربين، 56، 57

معاويه، 58، 59، 65، 89، 106

نجيب الراوى، 160

هادى خسروشاهى(سيد)، 11، 38، 41، 93، 127، 154

يزيد، 17، 19، 20، 23، 24، 34، 46، 56، 57، 65، 66، 68، 70، 74، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 95، 96، 97، 100، 104، 107، 111

فهرست كتب

قرآن، 15، 18، 21، 25، 29، 30، 32، 33، 36، 101، 124، 133، 143، 144، 146، 156، 159، 160، 162

اصل الشيعه و اصولها، 103، 115، 116، 121، 130

اغانى، 117

الايات البينات، 115

التربة الحسينيه، نبذة من السياسة الحسينيه، 115

التوضيح فى بيان ما هو الانجيل، 115

الجنة المأوى، 115، 154

الدين والاسلام، 115

الفردوس الاعلى، 115

المثل العليا فى الاسلام لا فى بحمدون، 115

المراجعات الريحانيه، 115

المغنى عن الاغانى، 115، 117

الوجيزة فى الفقه، 115

بلاغات النساء، 106

تحرير المجلة، 115، 116

حياة الحسين، 23

درس هايى از رهبر مكتب انقلابى اسلام، 16

السياسة الحسينية، 39، 40

مبانى اقتصادى در اسلام، 23

مجمع البحرين، 63

نامه كاشف الغطاء به رئيس جمعيت آمريكائى دوستداران خاورميانه، 116

نمونه‌هاى اخلاقى در اسلام، 116

نهج البلاغه، 29، 109

فهرست اماكن

آمريكا، 115، 116

اردن، 158

اسلامبول، 130

افغانستان، 143

الجزاير، 148

امريكا، 37

اندونزى، 128

انگليس، 115

ايران، 116، 117، 124، 125، 141، 143، 148

بصره، 106، 118

بغداد، 124، 153

بيت المقدس، 118

پاكستان، 117، 121، 143

تبريز، 38، 39، 40، 127، 154

تركيه، 128

تونس، 148

تهران، 37

حجاز، 111، 119، 158

روسيه، 128

روم، 139، 141

سوريه، 117، 119، 158

شام، 86، 106، 107، 138، 139

عراق، 59، 92، 106، 111، 115، 116، 118، 119، 122، 124، 128، 143، 158، 163

عربستان، 117

فلسطين، 117، 118، 128، 157، 158، 159

قاهره، 23

قسطنطنيه، 139

كراچى، 117، 128، 132

كربلا، 14، 21، 27، 45، 46، 48، 63، 66، 70، 73، 74، 75،

79،87، 88، 107، 124

كرمانشاه، 124

كرند، 124

كوفه، 67، 74، 78، 79، 80، 81، 86، 107

لبنان، 119، 158

لنينگراد، 130

مدينه، 24، 46، 50، 56، 59، 111

مراكش، 148

مشهد، 116

مصر، 117، 118، 119، 143، 148، 158

مكه، 46، 50، 59، 139

نجف، 51، 92، 103، 112، 115، 124، 129

نينوا، 63

هندوستان، 144

يمن، 119

تصویر

img4

آية اللّه شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء

(در دوران جوانى)

تصویر

img5

از راست: شيخ شريف كاشف الغطاء(فرزند مرحوم آيت اللّه شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء)

استاد دكتر مهدى محقق، آيت اللّه سيد محمد رضا جلالى، سيد هادى خسروشاهى - نجف اشرف كتابخانه كاشف الغطاء -

تصویر

img6

كتابخانه عمومى آيت اللّه كاشف الغطاء - نجف اشرف -