مجموعه آثار 31-32 فرد و جامعه و فلسفه تربیتى اسلام

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : محمد قطب و دكتر فاضل الجمالى

عنوان و نام پديدآور : فرد و جامعه و فلسفه تربيتى اسلام با ترجمه سيد غلامرضا سعيدى

به كوشش و مقدمه سيد هادى خسروشاهى .

مشخصات نشر : قم: كلبه شروق، 1393.

مشخصات ظاهرى : 348 ص.

شابك : 73000 ريال 5-45-7255-964-978:

وضعيت‌فهرست‌نويسى: فيپا

يادداشت : نمايه.

موضوع : فلسفه تربيتى اسلام

موضوع : روابط فرد و جامعه

رده بندى كنگره : 1391 4 ش 8 ع / 34 BP

رده بندى ديويى : 942/297

شماره كتابشناسى‌ملى : 2896237

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

سَنُرِيهِمْ ءَايَتِنَا فِى الْأَفَاقِ وَ فِى أَنفُسِهِمْ

حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ

«صدق‌اللّه‌العلى‌العظيم»

آيات و نشانى‌هاى خود را در آفاق و در نفوسشان به آنها نشان

خواهيم داد، تا اين‌كه براى آنها آشكار شود كه او (خدا) حق است.

فهرست

31 - فرد و جامعه... 9

مقدمه مترجم... 11

مقدمه مؤلف... 12

1.

عقيده... يا بى‌عقيدگى؟... 15

2.

علم و عقيده... 25

اما مسئله اخلاق...... 33

اما مسئله انسانيت...... 35

3. علم و حيرت بشريت... 49

يا دين - يا علم... 52

4.

تنازع... 63

5.

مقياس حيات... 75

6.

شرق و مسئله روابط جنسى... 87

7.

انسان و ابزار... 97

8.

قريه و شهر... 107

9.

تمدن كيلو واتى!... 117

انسان را چگونه بسنجيم؟... 118

10.

نفاق اجتماعى... 125

11.

بالاتر از واقع... 137

12.

روح و جسم... 149

داروين... 151

مثال ديگرى بگويم:... 154

بايد ديد اين علاقه چيست... 155

13.

انرژى بشرى بين خير و شر نيرويى بى‌طرف است... 161

14.

عبادت‌هاى اسلامى... 173

15.

فرد و اجتماع... 183

16.

زن و تمدن... 193

17.

تطور و ارتجاع در تاريخ بشريت... 205

18.

پايان كمونيزم... 219

19.

صناعت بشريت... 229

20.

قيد و آزادى... 235

21.

حقيقت؟!... 241

22.

راه خدا... 247

32 - فلسفه تربيتى اسلام... 255

مقدمه مترجم... 257

مقدمه مؤلف... 262

فلسفه تربيتى قرآنى... 264

امتياز فلسفه... 265

هدف‌هاى تربيتى در قرآن كريم... 267

نظر قرآن كريم به انسان (از لحاظ فردى)... 269

انسان ماده و روح است... 270

اعلان فرديت انسان... 271

مسئوليت فردى براى انسان... 271

نظر قرآن كريم به تربيت اجتماعى... 272

يگانگى اجتماعى... 273اتحاد و تضامن... 273

برادرى در ميان افراد اجتماع... 273

مساوات در تفاوت‌هاى بين عناصر و اجناس و نر و ماده... 273

همكارى و هميارى اجتماعى... 274

شورا اساس حيات دمكراسى است... 274

مودت و رحمت اساس رابطه خانوادگى است... 274

عدالت اسلامى... 275

عقود (قراردادها)... 276

مسئوليت تضامنى اجتماعى... 276

اصلاح... 276

دفاع از حقوق شخصى... 276

آمادگى و بيدارى... 277

قصاص... 277

اعتدال در كام‌يابى از نعمت‌هاى دنيا... 277

منع از شراب‌خوارى و قماربازى... 277

تطور و مقاومت در برابر جمود... 278

آزادى فكر و عقيده... 278

نظر قرآن به جهان هستى... 281

نظر قرآن به آفريننده... 284

محتويات تربيت قرآنى (برنامه)... 287

طبيعت انسان در قرآن... 288

حمايت از حقوق كودك... 288

جلوگيرى از كشتن كودكان به سبب بينوايى... 288

جلوگيرى از زنده به گور كردن دختران... 289

شيرخوارگى... 289

توجه به وضع يتيم... 289

فطرت و استعدادها... 290

طبيعت اصلى... 291

اكتساب به وسيله تربيت... 291

استعداد اختيار... 291

نقاط ضعف در نهاد انسان... 291

نفس اماره... 292

وسوسه نفس... 292

دشمنى شيطان... 292

قرار دادن آموزش و پرورش بر حسب تفاوت‌هاى فردى... 296

روش‌ها و سبك‌هاى تربيت در قرآن... 297

آموزش به وسيله عمل... 298

نماز... 299

روزه... 300

زكات... 301

حج خانه خدا... 304

جهاد... 306

يادآورى امر به معروف و توصيه به حق... 307

سبك موعظه و نصيحت... 309

سبك و اسلوب داستان... 311

اثر سرمشق و محبت... 312

سبك عبرت‌هاى تاريخى:... 314

سبك و اسلوب محاكمه عقلى... 314

سبك جواب‌گويى... 317

ضرب المثل‌ها... 318

سبك بيان سحرآميز... 320

سبك ترغيب و تهديد... 320سبك تربيت و آمرزش گناهان... 324

بحث در معناى قرآن... 326

مقصود اصلى... 327

توسعه و نشر حقيقت... 328

خطاب‌هاى پيوسته و فشرده... 329

تكرارهاى پرمعنى... 330

قانون كامل و جامع... 331

اسلام با فرقه‌سازى سازش ندارد... 332

فكر خالى از غرض... 334

طريق حل قرآن... 335

جنگ بر ضد دروغ‌گويى... 336

فهرست‌ها... 339

فهرست اعلام... 341

فهرست اماكن... 343

فهرست كتب و مقالات... 344

31- فرد و جامعه

اشاره

تأليف:

محمّد قطب

ترجمه:

سيّد غلامرضا سعيدى

به كوشش:

سيد هادى خسروشاهى

مقدمه مترجم

به نام آن‌كه جان را فكرت آموخت!

جنبش‌هاى فكرى عصر ما و تصادم انديشه‌هاى گوناگونى كه اجتماع بشرى را متزلزل و بحرانى ساخته امرى است محسوس و مشهود. در اين ميان ايدئولوژى - يا طرز تفكر اسلامى كه بدون ترديد تنها طريق نجات بخش بشر است در برابر سيطره غرب - مورد تعرض دستگاه‌هاى مختلف سرمايه‌دارى غرب و كليسا قرار گرفته و چه بسا كه افكار خام بسيارى از افراد نسل جديد هر روز به نحوى از اين رهگذر مسموم مى‌شود. از طرف ديگر فكر مخرب ماترياليزم به عناوين ديگرى جوانان ما را به وادى ضلالت و گمراهى سوق مى‌دهد. با توجه به احساس همين خطرات مهيب است كه در گوشه و كنار جوامع اسلامى رجال جهان‌شناس و فكورى دامن همت به كمر زده و مى‌كوشند تا راه هدايت را به روى نسل جديد بر اساس منطق علمى و بحث دقيق بگشايند.

مؤلف عالى‌قدر كتاب حاضر، استاد محمد قطب يكى از ستارگان فروزان آسمان دانش و بينش اسلامى است كه به تأليف چنين اثر تحقيقى درخشانى توفيق يافته، و نگارنده خودش را سعادتمند مى‌داند كه ترجمه آن را از اصل عربى در دسترس خوانندگان فارسى زبان به ويژه دانشجويان عزيز مى‌گذارد و اطمينان دارد كه مطالعه اين كتاب در اذهان و افكار طبقات روشن‌فكر و روشن‌دل بسيار مؤثر و مفيد خواهد بود رجاء واثق دارم كه خوانندگان اين كتاب براى تقويت بنيه فكرى جوانان از تشويق و راهنمايى آنان به مطالعه مباحث آموزنده اين كتاب خوددارى نخواهند كرد تا اين‌كه به لطف خداى متعال در چاپ‌هاى آينده تعداد بيشترى نشر گردد و مورد استفاده همه علاقه‌مندان قرار گيرد.

تهران - بهمن ماه 1345

سيد غلامرضا سعيدى

مقدمه مؤلف

اين كتاب داستانى دارد... چند سال قبل، اولين تأليفم را راجع به «نظريه اسلام درباره روح انسان، در زمينه فردى و اجتماعى» نوشتم و آن را بنام: «انسان بين مادى‌گرى و اسلام» ناميدم.(1)بايد اعتراف كنم تا آن لحظه‌اى كه به نوشتن آن كتاب شروع كرده بودم، تصور نمى‌كردم كه نظر اسلام درباره روان انسان، تا اين اندازه از هر جهت دقيق و جامع و همه جانبه باشد. از آن پس قهرا فكر كلى ديگرى را دنبال كردم و بر اساس آن فكر شروع به نوشتن كتاب كردم.

اين فكر مبتنى بر اين اساس است كه پايه نظر اسلام در موضوع حيات و انسان، روى اصل «توازن و تعادل» قرار گرفته و اسلام رژيم و نظامى است كه با دقت محسوس و ملموسى، بين نيروهاى گوناگون انسان يعنى بين روح و جسم و بين آمال بلند و آرزوهاى پردامنه و تمايلات غريزى و همچنين بين خضوع و تسليم در برابر ضرورت‌هاى حيات و اوج گرفتن و پرواز در افق بسيار عالى ذهن بشرى، توازن قائل شده‌است. كما اين‌كه اسلام در نقطه وسط بين افكار افراطى و انديشه‌هاى تفريطى بشر و همچنين در ميان دو قطب متضاد يك رشته عقايد و نظاماتى كه در راه سركوبى غرائز بشرى وضع شده، و در برابر فكر آزادى مطلق حيوانى، كه يك دسته از دانشمندان روان‌شناس امثال فرويد از آن طرفدارى مى‌كنند، قرار گرفته است و نيز در حد وسط بين جنبه فردى تفريطى جهان سرمايه‌دارى و جنبه افراطى عالم كمونيستى


1) اين كتاب توسط استاد سيد هادى خسروشاهى ترجمه شده و اخيرا براى ششمين بار از سوى نشر «شروق» تجديد چاپ گرديد.

واقع شده است؛ همان‌طور كه در حد وسط بين مادى‌گرى عميقى كه در محيط محسوسات غرق شده و روحانيتى كه جهان ماده را نديده انگاشته و مهمل مى‌گذارد و غرق در روحانيت و مجذوب طيف خيال شده، واقع گرديده است.

اين است آن فكر كلى و عامى كه در نتيجه بررسى نظر اسلام درباره حيات و انسان، به دست آورده‌ام. از اين گذشته در خلال خاطرات پيوسته و مسلسلى كه در ضمن نوشتن كتاب در ذهنم بيدار مى‌شد. فيض عجيبى را درك كردم، به طورى كه گويى اين معانى براى اولين بار به ذهنم خطور مى‌كند و آن را طى طريق كشف مى‌كنم!

مقدارى از اين خاطرات را در كتاب «انسان بين مادى‌گرى و اسلام» تشريح كردم زيرا مربوط به آن بحث بود و براى توضيح آن فكرى كه اساس كتاب بر روى آن استوار شده بود اين تشريح ضرورت داشت... و در عين حال باقى‌مانده اين خاطرات كه ذهنم را به خود مشغول كرده بود از نظر دور مى‌داشتم تا از طرفى كتاب مفصل نشود و از طرف ديگر جاى آن باشد كه در موقع مقتضى بدون تطويل و تفصيل، فكر كلى و عمومى پسيكولوژى (روان‌شناسى) اسلام به نحو مطلوبى تشريح گردد.

بارى، اين قسمت از خاطرات در گوشه و كنار ذهنم فشرده و محبوس مانده بود و براى تنظيم و تدوين آن مجالى به دستم نمى‌آمد؛ تا اين‌كه بالاخره به صورت همين كتاب منظم و مدون گرديد.

مندرجات كتاب حاضر، مجموعه خاطراتى است كه كليه اجزاء آن را يك رشته معينى به يكديگر پيوند مى‌دهد و آن عبارت از عرضه داشتن «فكر اسلامى» است درباره فرد و اجتماع كه شامل جنبه‌هاى مختلف روح بشرى و نشاط و فعاليت فردى و اجتماعى است.

خوانندگان ملاحظه خواهند كرد كه يك نوع تسلسلى در موضوعات اين كتاب ملحوظ گرديده و يا دست كم يك نوع ارتباطى بين مجموعه مختلفى از مندرجات آن، كه موضوعى پس از موضوع ديگر بيان شده، وجود دارد، و به هر حال بزرگ‌ترين رابطه‌اى كه منظور نظر است، مأخوذ از منبع عقيده و اثر آن در حيات بشر است.

با توجه به اين كه نشر اين معانى در حكم بذرهاى صالحى است كه در راه تكوين نظريه «روانى اسلام» بكار مى‌رود، مدعى آن نيستم كه در اين باره به مرحله قاطعى

رسيده باشم؛ بلكه به همين اندازه قانعم كه اين باب را به روى ارباب تحقيق گشوده‌ام تا از اين توضيحات و از تحقيقات ديگران، اين بحث را به صورتى كه شامل همه جهات نفسانى و جنبه‌هاى روانى باشد مورد تحقيق قرار دهند تا اين كه در برابر نظريات غربى، مورد بحث جهانى قرار گيرد و انحرافات و معايب آنها را جبران كند و در ايجاد عالم بهترى بر اساس هدايت صحيح و در جهت درست، سهيم و شريك باشد.

از خداى بزرگ كه اجابت كننده همه دعاها و درخواست‌ها است، مسئلت مى‌كنم كه ما را در راه خير و صواب موفق و كامياب بدارد.

محمد قطب

1. عقيده

عقيده... يا بى‌عقيدگى؟

در افكار و وجدان بسيارى از جوانان عصر حاضر اين پرسش آميخته با حيرت به وجود آمده مى‌پرسند:

ارزش عقيده چيست؟ و در زندگانى چه نقشى بر عهده دارد؟ و در اين عصر كه دوران ماشين و مكانيك و توليدات بزرگ است آيا از عقيده كارى ساخته است؟

اساسا مقصود از عقيده چيست؟ آيا هدف و مقصد اصلى عقيده اين نيست كه زندگانى بشر را بر پايه‌هاى درست و محكمى استوار سازد؟ و اگر چنين است در عصر جديد، علم به ميدان آمده و جانشين عقيده گرديده است! نظامات و رژيم‌هاى اقتصادى و اجتماعى كه روابط مردم را بر اساساشتراك در سعى و عمل و تعاون برقرار مى‌سازد به وجود آورده، و آن را جزيى از نظم عمومى قرار داده و با نظارت دولت كه قوانين و مقرراتى را وضع كرده اين منظور عملى مى‌شود! در اين صورت ديگر براى عقيده چه مقام و چه محلى وجود دارد كه دولت با اين شكل جديد محتاج به آن باشد؟ بلى، آن روزهايى كه «دولت» دوران كودكى را طى مى‌كرد و روابط مردم با يكديگر بيشتر از آن چه جنبه اجتماعى داشته باشد، جنبه فردى داشت، عقيده نقش مهمى را ايفا مى‌كرد، ليكن امروز كه همه عواطف و احساسات در قالب نظامات و رژيم‌هاى معينى درآمده و نيت‌هاى خيرخواهانه نيز به صورت كارهاى محسوس و مشهودى جلوه‌گر است و عدالت اجتماعى از صورت دعوت و موعظه به صورت نظريات علمى و تطبيق‌هاى عملى درآمده، ديگر در اين دنياى جديد، عقيده چه شأنى و چه مقامى دارد؟ باز مى‌گويند:

عقيده و آن چه در حول و حوش آن وجود دارد، از قبيل روحانيت و شعائر دينى؛ در آن روزگارى مفهوم و معنى داشت كه «علم» ظواهر حيات را به صورت «واقعيات» تفسير نكرده بود و چون مردم از ماوراى اين ظواهر آگاه نبودند در نتيجه نادانى و بى‌خبرى فرض مى‌كردند يك قوه و نيروى نهانى وجود دارد كه اين جهان را به حركت در مى‌آورد، و چون اين قوه نهانى را نمى‌ديدند و در عين حال از آن مى‌ترسيدند، بدين جهت براى خوش‌آمد و خرسندى او و براى جلب ترحم او عبادت‌هايى مى‌كردند. ولى امروز همه اين معانى از بين رفته و انسان، طبيعت را مقهور و مغلوب ساخته و تمام اسرار و رموز عالم وجود را يكى پس از ديگرى به دست آورده است!

انسان ذره را شكافته و نيروى هولناكى از درون آن بيرون آورده كه به وسيله آن مى‌تواند زمين را زير و زبر كند؛ و همچنين اعماق درياهاى ناشناخته و درون آسمان را كشف نموده و در هر گوشه و محلى جست‌وجوها كرده و كار به جايى كشيده كه آن نيروى نهانى را اگر به تمامه كشف نكرده باشد عنقريب كشف خواهد كرد! در اين صورت توسل به آن‌چه در دوران ناتوانى و نادانى معمول بود چه معنى دارد؟ امروز مردم خداى تازه خودشان كه انسان را به اسرار و رموز رهبرى كرده مى‌پرستند؛ و آن علم ژاست! صرف نظر از اين، چرا انسان خودش را كه در روى زمين چنان نيروى فعالى است، نپرستد؟


يكدسته از جوانان درباره عقيده چنين حرف‌هايى بر زبان مى‌رانند.

اين‌گونه حرف‌ها گاهى از روى كمال خلوص عقيدت و گاهى تحت تأثير گمراهى شياطين، از برخى جوانان شنيده مى‌شود و همين عوامل شيطانى است كه جوانان را تحريك كرده و آنها را ديوانه‌وار در مجراى تمايلات و شهوات مى‌اندازد؛ جوانى نيرويى است گران‌بها و ذخيره‌اى است پرارزش كه اگر از راه مستقيم، منحرف و از هدف مقصود، منصرف شود؛ خطرناك خواهد بود.

بزرگ‌ترين گمراهى نسل جديد اين است كه روحش را از قيد و بند عقيده آزاد ساخته و صفحه بصيرتش را به طورى تيره و تار كرده كه از نور شفاف آن نمى‌تواند

بهره‌مند گردد و به تعبير قرآن كريم «يَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُهْتَدُونَ » يعنى چنين مى‌پندارند كه راه هدايت را مى‌پيمايند!

وضع مردم در دوران جاهليت نيز چنين بود، به اين معنى كه گاهى با خلوص عقيده و گاهى تحت تأثير گمراهى شيطان، تابع همان روش باطل مضحك‌شان بودند و چنين مى‌پنداشتند كه در راه هدايت سير مى‌كنند. با اين تفاوت كه سركشى و طغيان جاهليت جديد زيادتر است؛ بدان جهت كه از جاهليت قديم نيرومندتر است؛ به علاوه يك نوع وسايل تخريبى در اختيار دارد كه در گذشته به ذهن هيچ بشرى خطور نمى‌كرد؛ بنابراين جاهليت جديد براى مردم از جاهليت قديم گمراه كننده‌تر، و غرور آن به اين باطل مضحك بيشتر از غرور جاهليت كهنه است.

مردم در دوران جاهليت قديم بت‌هايى را مى‌پرستيدند كه پايه‌هاى آن چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ عقيده بسيار سست و بى‌ارج بود و بدين جهت به سهولت از بين رفت، گو اين كه همين سهولت نسبى، چند قرن مبارزه و چندين هزار قربانى لازم داشت.

ولى انسان در جاهليت دوم بت‌هايى را مى‌پرستد كه مبارزه با آن سهل و آسان نيست و نابود كردن آن نيز با سهولت انجام نخواهد گرفت؛ زيرا اين بت‌ها مانند بت‌هاى دوره فراعنه و بربرها و يونانيان وايرانيان قديم بر باطل مطلق استوار نيست، بلكه يك قسمت آن بر پايه «حق» يعنى علم، استوار است! ليكن همان حقى كه از قديم گفته‌اند «يراد به الباطل» بى‌شك، علم حقيقتى است، اما حقيقتى بى‌رنگ و بى‌طرف كه بذاته نه منشأ خير است و نه منشأ شر، نه منشأ هدايت است و نه باعث گمراهى؛ نيكوكار و گناهكار واقعى آن كسى است كه آن را به كار مى‌برد، اوست كه ممكن است خوب باشد يا بد، و باز او است كه مى‌تواند آن را در طريق خير به كار اندازد يا در راه شر.(1)

اگر بگوييم نسل حاضر بشريت گمراه‌ترين نسلى است كه در طول اعصار و قرون وجود داشته گزاف نخواهد بود زيرا اين نسل، با در دست داشتن نيروى علم، گمراه‌تر


1) .از اين‌جاست كه رسول اكرمص فرمود: پناه مى‌برم به خدا از علمى كه سودمند نباشد. مسند احمد خليل، ج 2، ص 167. (مترجم)

و در راه به كار بردن اين وسيله در طريق شر، تواناتر است!

اين جنگ‌هايى كه جهان بشريت را به نابودى سوق مى‌دهد چيست؟ دو جنگ در ربع قرن صورت گرفت و اينك جنگ سوم در آستانه وقوع است!

مى‌گويند: اين تنازع است؛ تنازع در زندگى يا تنازع در بقاء!

آرى ما تصديق مى‌كنيم كه چنين تنازعى وجود دارد ولى در حقيقت، عامل ضلالت و گمراهى است كه اين كشمكش و مبارزه را پيش آورده است.

اگر نظام عالم وجود گسيخته شود.. اگر قدرت جاذبه‌اى كه سيارات را به يكديگر مرتبط ساخته و اين همه افلاك را در صحنه گيتى به سير و حركت واداشته از بين برود، چه پيش مى‌آيد؟ اگر نظم اتم كه اساس و مبناى عالم بر آن استوار شده گسيخته شود و اگر هسته مركزى اتم كه الكترون‌ها به طور دائم و مستمر به دور آن مى‌گردند نابود شود چه خواهد شد؟ آيا غير از هرج و مرج نابود كننده و گمراهى مخوف و مهيب نتيجه ديگرى خواهد داشت؟

وضع نسل جديد عينا از اين قرار است، اتم شكافته شده‌اى است كه هسته آن نابود شده و الكترون‌ها ديوانه‌وار از يكديگر گسيخته و آزاد شده‌اند و با يكديگر در حال تصادم و زد و خوردند و به هر چه برسند آن را خرد مى‌كنند!

آيا هسته مركزى در دستگاه حيات بشر، ممكن است چيزى غير از عقيده باشد؟ در ساختمان اتم، هسته عبارتست از نيروى مثبت و همان است كه نمى‌گذارد الكترون‌ها آزاد باشند و رشته ارتباطشان گسيخته شود؛ و به جايى بروند كه برنگردند. همين هسته است كه تمام بنا را نگاه مى‌دارد و اجزاء آن را به يكديگر پيوند مى‌دهد و همين هسته است كه توازن و تعادل را حفظ مى‌كند و اين نظام سير و حركت منظم و مرتب را نگاه مى‌دارد و باز همان هسته است كه هر چيزى به دور او مى‌گردد و هميشه به وسيله يك رابطه نهانى ولى بسيار محكم مجذوب او است!

بديهى است وقتى كه ذره يا «اتم» خرد شود خرابى روى مى‌دهد يعنى همان نيروهايى كه يك لحظه قبل به هسته اتم بسته بودند و با حركت مستمر و دائم اين بنا را حفظ مى‌كردند، از يكديگر گسيخته مى‌شوند و بدون ضابطه و نظم و قاعده‌اى به حركت در مى‌آيند و به نيروهايى زاينده شر و پديد آورنده خرابى و فساد، تبديل

مى‌گردند.

وضع انسان بى‌عقيده چنين است!

شخصيت انسان بى‌عقيده عبارتست از توده‌اى از ذرات سرگشته و حيران كه ديوانه‌وار در حركت و فعاليتند! فعاليتى مخرب! زيرا مركزى را كه به دور آن مى‌گشته‌اند از بين رفته و رابطه محكم و مستحكمى را كه قبلاً بين اجزاى وجودش بوده بر اثر بى‌عقيدگى از دست داده و يك پارچه بى‌بند و بارى و بى‌قيدى و لاابالى‌گرى و سستى و پريشانى شده و مانند الكترون‌هاى منفى كه بدون هسته به سوى هدف نامعلومى حركت مى‌كنند؛ شخصيت انسان بى‌عقيده نيز به صورت مخلوقى لجام گسيخته و بى‌نظم و بى‌هدف درمى‌آيد!

اين بشرى كه در قرن بيستم زندگى مى‌كند چنين حالتى دارد و در چنين واقعيتى زيست مى‌كند. آيا در طول تاريخ پردامنه‌اى كه بر بشر گذشته، اين‌گونه اضطراب و نگرانى و جزع و فزعى كه جنگاتمى او را بدان دچار ساخته، سابقه داشته است؟

آيا بشريت حتى در دورانى كه در درون غارها يا داخل جنگل‌ها زيست مى‌كرد اين‌گونه كشمكش‌ها و منازعات هولناك و ديوانه‌وارى را كه امروز براى غلبه و سيطره و نابودى و تخريب به وجود آمده ديده است؟ و آيا اين همه سقوط اخلاقى و رذالت و سفالتى را كه اكنون در رقاص‌خانه و مهمان‌خانه‌ها و كرانه‌هاى درياها و جنگل‌ها و در مطبوعات مفسده‌آميز و سينماهاى مبتذل مى‌بيند، و نام آن را «هنر» مى‌گذارد؛ مشاهده كرده است؟

اين چه هنرى است؟

هنر بى‌شرمى و هنر برهنگى! آرى نمونه‌اى از همه اين پستى‌ها و پليدى‌ها بر بشريت گذشته و فرزندان آدم آن را پشت سر گذاشته‌اند ولى هيچ وقت به اين شدت و حدت و به اين درجه از پستى و رذالت اين عصر نرسيده است!

مى‌گويند: اين ماليات علم است! و غرامتى است كه بشر به «علم» مى‌دهد.

ما مى‌گوييم اين حرف دروغ است و ماليات علم چنين نيست، بلكه اين نتيجه ضلالت و گمراهى است. علم بذاته بد نيست و نبايستى ماليات آن چنين زشتى‌ها و پليدى‌هايى باشد كه سراسر جهان را فرا گرفته است! حقيقت امر اين است كه اين

مخلوق بشرى وقتى كه قيود نظم را بشكند و به مقررات و نظامات عقلى و اخلاقى پشت پا زند به صورت قطعه‌اى از شرارت و پليدى درخواهد آمد و همكار شيطان خواهد شد!

آمارى كه از هزينه دو جنگ اخير مى‌دهند تأييد مى‌كند كه اگر اين پول‌ها در راه خير و صلاح بشريت خرج مى‌شد كافى بود كه براى هر فردى از افراد بشر خانه‌اى بسازند مجهز به تمام وسايل نافع و مفيد؛ و در ضمن با همين مخارج مى‌توانستند درآمد روزانه همه افراد بشر را به ميزانى بالاتر از سطح فعلى ارتقاء دهند.

و اين حرف را بر سبيل تسليت و اشفاق بر زبان مى‌رانند...

كسى نيست به اين مردم بگويد. حيف از شما! يا واى بر شما! چه مى‌كند؟

درك و شعور، وحدت و برادرى ميان بشريت، به كلى از بين رفته است. آن عامل و ضابط حقيقى كه بتواند جلوى شهوت ويرانى و نابودى را بگيرد وجود ندارد!

ديگر عقيده‌اى در كار نيست!

باز آمار و احصائيه‌ها حكايت مى‌كنند كه آن‌چه در مى‌خانه‌ها و قمارخانه‌ها و رذالت خانه‌ها وقت و عمر تضيع مى‌شود يا پولى كه از دسترنج بشر به دست مى‌آيد خرج مى‌شود و معادل صدها ميليون ليره و دلار است!

اين حرف را به منظور دل‌خوشى و همدردى مى‌گويند. آه كه ديگر نيروى حق و شعورى باقى نمانده كه به كرامت و شرف انسانيت توجه كند! و دلى نمانده تا بر اين سقوط و اضمحلال و بر اين سستى و انحلال و بر اين پستى و بى‌سر و سامانى بشريت بسوزد!

ديگر نيروى تميز و تشخيصى باقى نمانده تا ماده اصلى شگفت‌آورى را كه اين مخلوق بشرى از آن ساخته شده ارزيابى و تقدير كند و آن خميره و ماده اصيل نيرومندى كه مى‌تواند انسان را همان‌قدر كه به پستى سوق مى‌دهد به ترقى و تعالى رهبرى كند، بشناسد.

ديگر معرفت حقيقى براى شناختن اين گوهر گران‌بهايى كه خدا روحش را در او دميده و او را به صورت خودش خلق كرده وجود ندارد.

زيرا عقيده از بين رفته است!

بديهى است وقتى كه انسان عقيده را از دست داد اين‌گونه مى‌شود... و انسانيت مبدل به شقاوت و سبعيت مى‌گردد و رشته‌هاى اخلاق و معرفت و بصيرت گسيخته مى‌شود!


آيا با توجه به اين معانى بايستى آن‌چه را بشريت در عصر جديد از لحاظ پيشرفت به دست آورده؛ به دور انداخته و از آن چشم بپوشيم؟ و اين همه خدماتى را كه علم در راه تسهيل مشكلات بشرى انجام داده ناديده بگيريم؟و به حساب نياوريم؟ ابدا! هيچ وقت، چنين مقصودى نداريم زيرا اين امرى است محال، بلكه، مقصود و هدف ما اين است كه وسايل و هدف‌هاى زندگى را بررسى كنيم، براى چه زندگى مى‌كنيم؟

آيا زندگى ما فقط براى اينست كه اين همه انرژى و نيروى حياتى را در راه كاميابى‌هاى جسمى مصرف كنيم و مانند وحوش براى غلبه و سيطره بر يكديگر مبارزه كنيم؟ يا اين كه در زندگى، هدفى برتر و شريف‌تر داريم؟!

زندگى مى‌كنيم تا از لذت‌هاى جسمى برخوردار شويم، و در عين حال بر آفاق وسيع‌ترى نيز دست يابيم آفاقى كه افراد بشر را با پيوند برادرى به يكديگر مربوط مى‌سازد، و هدف نهايى آن رسيدن به جمال و زيبايى است. زيبايى در هر چيز... زيبايى در تعبير و زيبايى در شعور و احساس، نه فقط زيبايى با مرز محدود «هنر» بلكه زيبايى در سراسر قلمرو حيات...

آيا هيچ احساسى در نفس بشر زيباتر از عشق و محبت وجود دارد؟ و آيا در عالم حيات تعبيرى زيباتر از «نيكى» مى‌توان يافت؟

و يگانه راه براى رسيدن به اين زندگى، عقيده است. مخلوق بشرى در مجموعه اين جهان وسيع چيزى است مانند ساير چيزها.

قرآن كريم مى‌گويد:

«ما تَرَى فِى خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَوُتٍ»(1)

يعنى در آفرينش خدا تفاوتى وجود ندارد، يا بايد هسته‌اى باشد با نيرو و انرژى مثبت و الكترون‌هاى منفى كه به طور دائم از هسته مركزى نيرو گرفته و مستمرا با


1) ملك / 2.

هدف معين و حركت دائم به دور آن مى‌چرخند يا اين‌كه از يكديگر گسيخته و به صورت هرج و مرج در حركت و تصادم باشند!

عقيده همان رابطه‌ايست كه تمام اركان شخصيت انسان را به يكديگر مربوط ساخته و در مسير واحدى او را به حركت وا مى‌دارد. عقيده در حكم آن عقده و گره محكمى است كه مانع از انحلال و گسيختگى مى‌شود؛ و همان است كه بام و شام و آغاز و انجام وى را نظم مى‌دهد؛ و در ميان عوامل و انگيزه‌هاى ذهنى انسان كه هر يك هدفى دارند، توازنى برقرار مى‌كند.

اين‌جاست كه هيچ چيزى نمى‌تواند انسان را از عقيده بى‌نياز سازد؛ نه علم و نه دولت‌ها و نه مقررات اجتماعى و نه نظامات اقتصادى. اين عوامل هريك شامل جزيى از كيان بشرى است نه اين‌كه بتواند جامع اركان شخصيت انسان باشد؛ و همه اين معانى را با يكديگر پيوند دهد.

واى بر وقتى كه بين اين عوامل جامعى نباشد كه بتواند قدر مشترك بين آنها قرار گيرد و در ميان اين عوامل و انگيزه‌هاى گوناگون كه هر يك هدفى دارند، توازنى برقرار سازد! در آن صورت مخلوق بشرى در ميان عوامل دفع و جذب واقع خواهد شد؛ اعصابش كوبيده و نابود خواهد گرديد و كارش به جنون خواهد كشيد. همان جنونى كه آن را جنگ مى‌نامند و يا از آن به: «مبارزه حيات - يا تنازع بقا» تعبير مى‌كنند، يا دست كم جنون در كشمكش براى به دست آوردن لذت‌هاى جسمى و مادى.

عقيده همان چيزى است كه از اين جنون جلوگيرى مى‌كند و عقيده نه جانشين علم، دولت، نظامات اجتماعى و مقررات اقتصادى است و نه چيزى معادل اين‌ها، بلكه فقط به منزله رابطه و رشته‌اى است كه همه اين‌ها را به يكديگر پيوند مى‌دهد و آنها را در راه نيكى به كار مى‌اندازد.

به عبارت ديگر عقيده در حكم همان هسته‌اى است كه كيان و موجوديت «اتم» را حفظ مى‌كند و حركت داخل آن را به صورت مرتب و منظمى نگاه مى‌دارد؛ هسته اتم كه هميشه ثابت و متمركز است هرگز مانع از حركت الكترون‌ها و جلوگير كار آنها نيست، بلكه فقط مانع گسيختگى و انحلال الكترون‌ها و همچنين مانع هرج و مرج و

تصادم آنهاست؛ و بالاخره مانع از آن است كه الكترون‌ها بدون داشتن هدف مشخص بى‌جهت و بى‌دليل از يكديگر پراكنده شوند زيرا در اين صورت وضع عوض مى‌شود و الكترون‌ها از اجراى وظيفه اصلى باز مى‌مانند و علاوه بر اين كه خود نابود و منهدم مى‌شوند، آلت و ابزار فساد و تخريب و انهدام نيز مى‌گردند.

عقيده هيچ وقت مانع آن نيست كه مردم از خوشى‌ها و روزى‌هاى پاك و پاكيزه بهره‌مند شوند. «خدا زينتى را كه براى بندگانش از عالم طبيعت بيرون آورده حرام نفرموده است». همچنين عقيده مانع پيشرفت علم و تنظيم امور اجتماع نيست، بلكه نقش عقيده فقط آن است كه براى همه اين موضوعات غايتى معين و هدفى مشخص مقرر مى‌دارد، غايت و هدفى غير از مبارزه و تنازع ديوانه‌وارى كه منتهى به خرابى و فساد و دمار مى‌گردد؛ غايتى كه عبارت است از:

«احساس و شعور جميل و زيبا و تعبير جميل و زيبا»

و بالاخره غايتى كه عبارت است از محبت، و محبت چيزى جز «نيكى» نيست. محبت و حب همان خداست، و نيكى نيز همان خداست.

واللّه جميل و يحب الجمال.

يعنى خدا جميل است و جمال را دوست مى‌دارد.

2. علم و عقيده

اشاره

عجيب‌ترين نكته‌اى كه در اين مخلوق بشرى به چشم مى‌خورد اينست كه عين ابزار و وسيله هدايت ممكن است براى او ابزار و وسيله گمراهى شود! و ابزار خير نيز ممكن است ابزارى براى شر گردد! و از اينجاست كه بشريت به وسيله علم در اين قرن بيستم گمراه شده است با اين كه «علم» مى‌بايست او را به هدايت و يقين رهبرى كند.

علم همچون سلاحى شده است كه براى جنگ به عقيده و طرد آن از نفوس مردم با ايمان به كار مى‌رود.

جنگ در دو مجرا قرار گرفته كه در نهايت امر به يكديگر مى‌رسند؛ و محل تلاقى اين مجرا، آستانه جاهليت بزرگى است كه مردم براى خود به وجود مى‌آورند، و شيطان از پشت سر تقويتشان مى‌كند! مجرا يا طريق اول نظريان علمى است كه مى‌گويد:

«دين بر اثر ناتوانى و نادانى دوران طفوليت بشر به وجود آمده است و لذا امروز بايد جايش را به علم واگذار كند.... و ديگر خرافه و افسانه كافى است!»

مجرا يا طريق دوم نيز كه به صورت نظريات علمى ابراز مى‌شود مى‌گويد: در جهان نو دولت تشكيلات اجتماعى و اقتصادى را بر اساس پايه‌هاى علم استوار مى‌كند؛ و ديگر براى تشكيلاتى كه قائم بر وجدان دينى باشد محلى وجود ندارد. به دليل اين كه وجدان و دريافت‌هاى دينى گاهى خطا مى‌كنند و گاهى به راه صواب مى‌روند، و وجدان دينى كه به هر حال يك دريافت فردى است در عصر اتم و موشك صلاحيت تنظيم امور اجتماعى مترقى را ندارد!


دين از ناتوانى و نادانى سرچشمه گرفته است...

انسان اول برق را مى‌ديد و صداى رعد را مى‌شنيد و بر خود مى‌لرزيد، و راز اين اشياء را نمى‌دانست. تاريكى جنگل و صداى باد و صداى شاخه‌هاى درخت او را مى‌ترسانيد، و چنين خيال مى‌كرد كه اين‌ها ارواح پليدى هستند كه مى‌خواهند او را نابود كنند!

از اين‌جا و آن‌جا بشر به وجود خدايان گوناگون معتقد شد كه به نظر او اين خدايان، بعضى خوب و بعضى بد بودند. برخى از اين خدايان را از ظواهر طبيعت و بعضى را از حيوانات زمينى انتخاب مى‌كرد... سپس علم انسان درباره اشياء فزونى گرفت و فكرش از خدايان متعدد برتر شد؛ تا اين‌كهبالاخره به عقيده توحيد منتهى شد. اين مرحله در فكر بشرى مرتبه و درجه‌اى بود عالى و ليكن اغراض آن نيز به پايان رسيد و جايش را به معرفت واقعى و علم صحيح داد.

داستان اروپا درباره دين چنين است! كالايى است زمينى صرف، و ساخته دست انسان كه با انسان مراحل ترقى و تطور را طى مى‌كند. ولى اين معنى غير از آن معنايى است كه مسلمانان از دين مى‌فهمند و آن را حقيقتى عالى و قائم با لذات مى‌دانند و معتقدند كه هر فردى از افراد انسان بر حسب استعداد و توانايى خودش توانسته است از آن منبع بهره‌مند و كامياب شود، ولى بالاخره عقيده توحيد را به وسيله پيغمبران به واضح‌ترين صورتى درك كرده است.

اينك براى يك لحظه از عقيده مسلمانان درباره خدا صرف نظر مى‌كنيم و براى اين‌كه با اين «حقيقت علمى» بدون پرده مواجه شويم دين را از هرگونه قداستى مجرد مى‌انگاريم!

ناتوانى و نادانى اساس عقيده است...

براى اين‌كه انسان در قرن بيستم از عقيده بى‌نياز باشد چه نوع قدرتى و چه نوع علمى را به دست آورده است؟

اتم را شكافته و افلاك را كشف كرده است؟ بر هواپيماى موشكى سوار شده است؟ آن چه را در مسافت صدها هزار ميل واقع مى‌شود مى‌بيند و مى‌شنود؟ اشعه

اتمى را در به هم زدن مصنوعات خدا در طبيعت و در مورد زندگان به كار برده است؟

آرى اين كارها را كرده است ولى با اين حال اشكال اول او اين مسائل نبوده است بلكه همه اين مسائل در طول طريق آمده و هنوز انسان در اشكال اولش بحث مى‌كند.

«قَالَ مَا نَهَلكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلآَّ أَن تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ الْخَلِدِينَ ».(1)

اين است داستان شيطان با آدم كه چون در برابر اغواى عنيف نتوانست مقاومت كند لغزيد و اغواى شيطان حاكى از اين بود كه آدم يا بايد فرشته‌اى باشد كه همه چيز را بداند يا اين‌كه عنصرى باشد مخلد و جاويد.

معرفت و خلود يا ابديت دو مشكل انسان اول بوده است و حالا هم اين پرسش به ميان مى‌آيد كه تكليف انسان عصر حاضر در اين باره چيست؟ انسان در طريق معرفت به كجا رسيده است؟ و در طريق خلود و ابديت چه كرده است؟

علم! اين جادوگر دروغ‌گوى فريبنده كه چشم‌ها را خيره كرده و اين عنصر سركش جبار كه اروپا را در اين گرداب سحرآميز فرو برده... چه حقيقتى را از حقايق اشياء را كشف كرده است؟ ناگفته پيداست كه هنوز سرگرم تحقيق در پديده‌ها يا (ظواهر) اشياء است و جرأت تفسير كنه حقايق اشياء را ندارد و ناگزير است كه با تمام كراهت و كمال اجبار كشف حقايق اشياء را بر عهده علوم ماوراء الطبيعه بگذارد.

علم درباره «اثر» الكتريسته بحث مى‌كند ولى نمى‌تواند بگويد:

الكتريسته چيست و همچنين در بسيارى از قوانين طبيعت بحث مى‌كند و مى‌گويد:

همه اشياء به شكل معينى در شرايط معينى تغيير وضع مى‌دهند، ليكن تاكنون نتوانسته است بگويد چرا بدين طريق تغيير وضع مى‌دهد و چرا اين تغيير وضع در اين شرايط به صورت ديگرى انجام نمى‌گيرد.

خلاصه كلام اين‌كه آن راز مبهمى كه بر انسان نخستين مجهول بود بر انسان عصر امروز نيز مجهول است با اين‌كه آن همه ظواهر و پديده‌ها را در جهان طبيعت كشف


1) «خداى شما «2 نفر» شما را از آن درخت منع نكرد مگر اين‌كه دو فرشته باشيد يا اين‌كه هر دو مخلد و جاويد باشيد.»

كرده و قوانين آن را نيز نشناخته است.

غيب مجهول چيست؟ علم در اين باره چه كرده است؟

«وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَ مَا تَدْرِى نَفْسُ بِأَىِّ أَرْضٍ تَمُوتُ»(1)آيا علم چيزى را درباره غيب كشف كرده است؟ آيا عالم و دانشمند هركه باشد و علمش به هر درجه‌اى رسيده باشد مى‌تواند بگويد فردا چه خواهد كرد؟ بلكه آيا مى‌تواند آن‌چه را كه در يك لحظه بعد به وقوع خواهد پيوست بداند؟ آن هم يك لحظه‌اى كه با زمان حاضر فاصله‌اى ندارد و با اين حال از علم دانشمند فرسخ‌ها به دور است! و باز بايد پرسيد با مسئله خلود و ابديت چه كرده است؟ البته توانسته است حيات را به قلب‌هاى مرده برگرداند و اين دل‌هاى مرده بعد از مرگ ظاهرى توانسته است حيات را به قلب‌هاى مرده برگرداند و اين دل‌هاى مرده بعد از مرگ ظاهرى توانسته‌اند چند دقيقه يا چند ساعت يا چند سال زنده بمانند. ليكن مشكل اصلى انسانيت اين نيست، بلكه آن مشكل عبارتست از خلود و

ابديت...

آن خلود و ابديتى كه پايانى ندارد و براى انسان در آن مرگى نيست.

علم در اين زمينه به چه مرحله‌اى رسيده است؟

مشكلاتى كه انسان اولى را ناچار كرده بود كه بدين و عقيده به خدا متوسل شود همين مطالب بود. آيا غير از اين است؟ بديهى است براى اين‌كه به مجادله و مناقشه خاتمه دهيم بايد بگوييم مطلب همين است! در اين صورت مى‌پرسيم براى اين‌كه در حال حاضر از دين و عقيده مستغنى باشيم علم چه كرده است؟

بدون شك و ترديد علم سلاحى است جبار و قاطع و براى بشر يكى از وسايل معرفت است؛ ليكن بزرگ‌ترين خرافه‌اى كه بشريت در عصر حاضر به آن خو گرفته اينست كه مردم خيال مى‌كنند علم براى معرفت تنها وسيله است، و جز آن را خرافه مى‌انگارند، و براى آن حسابى قائل نيستند.

عالم فلكى معاصر «جيمز» پس از نيم قرن مطالعه علمى دقيق به راستى اين نكته را دريافته كه مى‌گويد:


1) هيچ‌كس نمى‌داند فردا چه خواهد كرد و هيچ‌كس نمى‌داند در چه سرزمينى خواهد مرد. لقمان / 34.

«بزرگ‌ترين مشكلات «علم» را جز وجود خدا حل نمى‌كند»!

و باز «سومرست موام» بسيار درست اين نكته را درك كرده آن‌جايى كه مى‌گويد:

«اروپا در حال حاضر خدايش را پشت سر انداخته و به خداى جديدى كه عبارت از علم است ايمان آورده است! ليكن بايد دانست كه علم موجودى است متقلب به اين معنى كه دچار دگرگونى مى‌شود و آن‌چه را ديروز ثابت كرده امروز نفى مى‌كند و آن‌چه را امروز منفى مى‌انگارد فردا اثبات مى‌كند؛ و بدين جهت ملاحظه مى‌كنيد كه پرستندگان علم هميشه در قلق و اضطرابند و هيچ‌گاه سكون و آرامشى ندارند»!


اين درباره پيشرفت علم در قسمت طبيعى و شيمى و علوم فلكى و زيست‌شناسى است.

اما درباره تأثير علم در تنظيم و ترتيب اجتماع؛ و بى‌نياز بودن به اين نظم و ترتيب از عقيده، بايد گفت كه قصور و نقص آن كمتر از قسمت اولى نيست!

ترديدى نيست كه اروپا اجتماع را منظم ساخته و تشكيلات نوين اجتماعى به وجود آورده و اين حقيقتى است مسلم كه جاى انكار ندارد، با اين حال در اين مورد نيز ملاحظه مى‌كنيم كه دو نكته در كار است:

اول اين‌كه اروپا در طريق برقرارى اين تشكيلات، منابع انسانيت را در نفوس بشر خشكانيده است و اين منابع را در قالب‌هاى خشك و بى‌روحى ريخته است كه هر چند ممكن است آن را گاه مفيد دانست ولى در هر صورت قالبى است بى‌جان. مانند شيمى مكانيكى، مانند ويتامين‌هايى كه در داخل كپسول‌هايى ريخته مى‌شود. اين ويتامين‌ها هر چند براى جسم مفيد است ولى هرگز نمى‌تواند اثر غذاى زنده‌اى را كه انسان آن را هضم مى‌كند و در بدن فعل و انفعالاتى صورت مى‌دهد، داشته باشد. براى مثال بايد گفت اگر يك نفر انگليسى در حين عبور بازويش با شما تماس پيدا كند معمولاً مى‌گويد: «SORRY» يعنى متأسفم. البته اين اظهار خوب است ولى اگر احيانا در طى طريق دچار مشكلى شده باشيد حاضر نيست مشكل شما را حل كند و معطل نمى‌شود كه مبادا از كار خودش باز بماند، مگر اين‌كه وظيفه رسمى او اقتضا كند و فى‌المثل پليس باشد! يا اين‌كه اگر احيانا مسافر و سياحى باشيد كهبخواهد براى ازدياد

درآمد دولت به شما كمك كند! و بالاتر از اين، ممكن نيست كه محض خاطر شما تحمل خسارت مادى بنمايد! بلى چه بسا هست كه داوطلبانه حاضر است كه دولت از درآمد تجارى يا ملكى او براى نگهدارى فقرا يا منافع عمومى ديگرى ماليات بگيرد ولى معمولاً خودش حاضر نيست شخصا نسبت به اين فقرا ابراز عاطفه‌اى بكند و ميل ندارد شخصا با آنها تماس داشته باشد يا خودش را براى رنج آنها به زحمت بيندازد و به همين اندازه كه وظيفه رسمى خودش را بدون سركشى يا لااقل بدون ابراز سركشى در برابر آنها انجام دهد اكتفا مى‌كند!

البته اين نوع زندگى به ظاهر راحت‌تر است، ليكن ارتباط بين افراد بشر را قطع مى‌كند و هر انسانى را به صورت جزيره‌اى قرار مى‌دهد كه در دريايى وسيع و پردامنه دور از جزيره ديگرى باشد! و حال اين‌كه خداوند مردم را نيافريده كه اين طور زندگى كنند و نيز آنها را نيافريده كه به حكم قانون با يكديگر همكارى كنند در صورتى كه قلبا از يكديگر دور باشند، يا از يكديگر كراهت داشته باشند؛ يا اين‌كه دست كم رابطه‌شان مقطوع باشد و همديگر را نشناسند.

خداوند مى‌فرمايد (وَ جَعَلْنَكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآلءِلَ لِتَعَارَفُواْ)(1)يعنى: شما را دستجات و قبيله‌هايى قرار داديم تا اين‌كه يكديگر را بشناسيد.

بديهى است خدا مى‌خواهد كه علاقه مردم با يكديگر بر اساس محبت و عشقى باشد كه در دل‌ها نفوذ كند و خشكى را از بين ببرد و همه دل‌ها را به يكديگر پيوند دهد.

نكته دوم اين است كه عقيده مانع نظم و ترتيب اجتماعى بر اساس علمى نيست.

اين‌كه بين دين و دولت و بين دين و علم در اروپا به جهاتى جدايى رخ داده ناشى از آنست كه مسيح(ع) به صراحت فرموده است:

«آن‌چه براى خدا است به خدا بدهيد و آن‌چه براى قيصر است به قيصر بدهيد.»(2)

و با اين بيان به طور وضوح بين دين و دولت فرق گذاشته و جدايى قائل شده، دين


1) حجرات / 12.

2) بايد در حاشيه تذكر داده شود كه اين گفته از مسيح نيست و شرايط و اوضاع بعدى انتساب آن را به مسيح ايجاب كرده است.

را مخصوص تهذيب اخلاق و تنظيف نفوس دانسته و دولت را آزاد گذاشته تا اين‌كه براى زندگانى روزانه يا به قول اروپايى‌ها براى «واقعيات» قوانينى وضع كند.

البته بايد دانست كه موجب شيوع اين طرز فكر در مسيحيّت آن بوده است كه پرورشگاه كيش مسيحى در يك ناحيه كوچكى از قلمرو دولت روم بود و اين كيش آمادگى جنگ و مبارزه با آن دولت مقتدر را نداشت، گذشته از اين موضوع، موقعيت كليساى اروپا در برابر علم، و سوزاندن و شكنجه كردن علما و دانشمندان از قبيل «كوپرنيك» و «گاليله» كه براى نشر پاره‌اى حقايق به خود جرأت اظهار نظر مى‌دادند، عامل ديگرى بود كه بين دين و علم جدايى انداخت، بلكه آتش عداوت و خصومتى برافروخت كه با مرور دهور خاموش نشد. ولى در محيط اسلام چنين حوادثى سابقه نداشت.

دين و دولت در اسلام يك چيز است. رسول اكرم(ص) هم پيغمبر بود و هم رييس دولت، و پس از رحلت آن پيغمبر خلفاى وى در آن واحد رؤساى دولت بودند و اجرا كننده دين، و قرآن نيز كه دستور حكومت الهى است مشتمل بر هر دو جنبه است: جنبه قانون‌گذارى و جنبه تهذيب فردى و اين دو معنى به شكلى با يكديگر ممزوج شده كه هيچ يك از ديگرى جدا نيست.

در سراسر قرآن هيچ نوع تشريعى وجود ندارد كه در ضمن آن قلب را به طرف خدا توجه نداده باشد و به اقتضاى مقام دل‌ها را به سيطره و قدرت يا رحمت و مغفرت خدا متذّكر نساخته باشد.

با توجه به اين معانى است كه رسول اكرم(ص) و جانشينان وى هيچ وقت عقيده را فقط به عنوان عواطف و وجدانيات تلقى نمى‌كردند و آن را منفصل از جريانات روز و مقررات اجتماعى و اقتصادى نمى‌دانستند و هيچ‌گاه به ذهنشان خطور نمى‌كرد كه تنظيم امور روز ممكن است از عقيده جدا باشد، يا از رابطه دائمى كه هميشه بين مردم و خدا وجود دارد بر كنار باشد، و بدين جهت بود كهروح مذهب و نصوص و مقررات و برنامه‌هاى دينى بر جزء و كل امور اجتماعى حكومت داشت. حاكم قانون يا امرى را صادر مى‌كرد و قدرت قانونى لازم را نيز براى اجراى آن به كامل‌ترين وجه مقرر مى‌داشت و آن‌گاه بين اين معنى و بين تهذيب روحى و اخلاقى به طورى

هماهنگى برقرار مى‌نمود كه مردم اطاعت قانون را از ته دل مى‌پذيرفتند و آن را با رغبت به صورت اجراى يك عمل خير تلقى مى‌كردند نه اين‌كه اطاعت شكل منفى داشته باشد كه مردم آن را از روى كراهت و اجبار يا مقرون با ترس قبول كنند.

بزرگ‌ترين امتيازى كه در اين سياست دقيق عالى وجود دارد اين است كه قلوب افراد را با احساسات شريف انسانى به يكديگر مربوط مى‌سازد و آن فشارى را كه اطاعت قانون در صورت نبودن عامل وجدانى ايجاد مى‌كند، از بين مى‌برد، و نيز مزيت ديگر آن اين است كه مردم صرفا به قانون تسليم نمى‌شوند بلكه بيشتر از آن‌چه قانون مى‌خواهد قلبا و با طيب خاطر اجراى آن را استقبال مى‌كنند و اين معنى براى بالا بردن اجتماع به سطح عالى انسانيت وسيله‌اى عملى است.

همه مى‌دانيم كه قانون هميشه ضامن نازل‌ترين حدى است كه زندگى بدون آن انجام‌پذير نيست و نمى‌تواند عالى‌ترين حدى را كه هر انسانى توانايى تحمل آن را ندارد بر عهده همه افراد بگذارد، وگرنه قانونى خواهد بود صرفا نظرى (تئورى) كه در عالم واقعيت و خارج، وجود نخواهد داشت.

بنابراين قانون، اجراى حد اعلاى مقررات را رسما بر عهده خود اشخاص مى‌گذارد تا هر كسى فراخور استعدادش آن را داوطلبانه استقبال كند. قرآن كريم در اين مورد تصريح كرده است كه:

«لِكُلٍّ دَرَجَتٌ مِّمَّا عَمِلُوا»(1)و «لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا »(2)

بدين طريق ملاحظه مى‌كنيم كه تشكيلات اجتماعى‌اى كه بر اساس علم استوار است، از هر جهت داخل در چهارچوب عقيده و ايمان قرار دارد و اگر مقرون به عقيده و ايمان نباشد هرگز نخواهد توانست نقش عقيده را در استحكام و اتصال قسمت‌هاى مختلف اجتماع عهده‌دار گردد در حقيقت، موقعيت علم در اين مورد از هر جهت شبيه موقعيت علم در ساير موارد يعنى در مورد شناسايى موضوعات است كه فقط در ظواهر و پديده‌ها بحث مى‌كند و هرگز نمى‌تواند از كنه و حقيقت اشياء


1) براى همه افراد درجاتى است متناسب با آن چه عمل كرده‌اند. انعام / 131.

2) خدا بر هيچ‌كس جز آن‌چه استعداد دارد تكليف مقرر نمى‌دارد. بقره / 285.

خبر دهد.


اما مسئله اخلاق...

مردم در امور مربوط به اقتصاد و اجتماع تابع دولت مى‌شوند، زيرا به درجه‌اى از شعور رسيده‌اند كه مى‌توانند اين حقيقت را درك كنند كه صرف نظر كردن از پاره‌اى امتيازات به نفع محرومين؛ در نتيجه به نفع خودشان تمام مى‌شود يا اين‌كه لااقل خضوع آنها در برابر دولت ناشى از آن است كه قدرت حكومت در دست دولت قرار گرفته و در هر حال بايد تابع دولت بود. ليكن مسئله اخلاق وضع ديگرى دارد، به اين معنى كه مردم در اين مرحله صرفا محض خاطر دولت، از لذايذ و دلخوشى‌هايى كه دارند، صرف نظر نمى‌كنند. فلاسفه و كسانى كه به قضاياى فكرى سر و كار دارند مى‌دانند كه انحلال اخلاقى براى انسانيت موجب شر و فسادى است كه منتهى به انحطاط و نابودى مى‌شود و نيروى وى را در راه خواسته‌هاى پست حيوانى به هدر مى‌دهد و بالنتيجه راه ترقى و تعالى به روى او مسدود مى‌شود و اگر در چنين حالتى بخواهد به طرف پيشرفت و ترقى سير كند نيروى كافى نخواهد داشت. ليكن عامه مردم اين معنى را درك نمى‌كنند، چه بسا نسل از بشريت با چنين موضوعى مواجه نمى‌شود و مردم بر حسب ظاهر، يك قرن؛ يا دو قرن و يا سه قرن به ظاهر محفوظ مى‌مانند ولى انحطاط اخلاقى اصولاً مانند نفوذ كرم در ريشه است و براى شخص عادى يا شخصى كه به اقتضاىطبيعت به دنبال لذت‌ها مى‌رود امكان ندارد كه انحطاط اخلاقى خودش را حس كند يا تصديق كند به اين‌كه انحطاط اخلاقى او به تنهايى يا جرم و جنايتى را كه در تاريكى و محرمانه مرتكب مى‌شود در خط سير اجتماع مؤثر باشد، و منتهى به انحطاط و فساد اجتماع گردد، و حتى اگر قلبا تصديق كند بدون تهذيب دينى نخواهد توانست از لذتى كه به دنبال آن مى‌رود به خاطر ضررى كه به ظاهر متوجه شخص او نيست صرف نظر كند، هر چند ببيند اين خطر سراسر نسل معاصر او را فراگرفته است.

اگر فرض كنيم دولت فقط به وسيله قوانين عرفى در صدد تعقيب جرايم اخلاقى

برآيد، مسلم است نخواهد توانست همه جرايم را ببيند و نخواهد توانست هر مجرمى را تعقيب كند و در اين صورت بسيارى از جرايم بدون اثبات و بدون مجازات خواهد ماند، علاوه بر اين‌ها اساسا در عصر حاضر اين مسئله يعنى تعقيب از جرائم اخلاقى، صرفا يك موضوع نظرى است و هيچ يك از دولت‌هاى متمدن غرب اين‌گونه جرايم را قابل تعقيب نمى‌دانند مگر در صورتى كه با اعمال زور و يا نسبت به افراد قاصر و بى‌شعور انجام گرفته باشد.

امتناع و خوددارى از جرم اخلاقى فقط و فقط محتاج به ارتباط با خدا است و جز آن تضمينى وجود ندارد.

ارتباط با خدا تنها عاملى است كه نفوس را تهذيب مى‌كند و از ارتكاب جرائم باز مى‌دارد، و همين عامل است كه هدف‌هايى عالى‌تر از هدف‌هاى مادى براى انسان تعيين مى‌كند و در نتيجه نيروى جسمى و نيروى سركش نفسانى را ضبط مى‌كند و از مصرف كردن در عالم شهوات باز مى‌دارد و باز همين عامل است كه در داخل نفوس بشر محاسبى را مى‌گمارد تا بر كليه اعمال او كه قانون، يا ناظر و مأمور دولتى بدان دسترسى ندارد مراقبت كند و نيز همين عامل است كه انسان را به اميد وصول به نعيم دائم در بهشت از لذت‌هاى موقت زمينى باز مى‌دارد و بالاخره همين عامل و همين نيرو است كه ترس و وحشتى عميق‌تر و قوى‌تر از ترس دولت و قانون، در روح انسان ايجاد مى‌كند.

خلاصه كلام اين‌كه - وقتى كه اين عوامل جمع شد و در عقيده ممزوج گرديد، مردم را از ارتكاب جرم باز مى‌دارد و اگر اين نكته بر آن اضافه شود كه قيودى كه عقيده بر انسان تحميل مى‌كند بذاته معقول باشد، يعنى جز لذت‌هاى زائد از حد را جلوگيرى نكرده و شهوات و تمايلات طبيعى انسان را به كلى سركوب نسازد، در اين صورت با حفظ قدرت بر تهذيب؛ عدالت نيز رعايت خواهد شد، و اين معنى در عقيده اسلامى كاملاً رعايت شده است، زيرا اسلام از طرفى به وجود شهوات، به عنوان اين‌كه نسبت به بشر، امرى است واقع، اعتراف مى‌كند:

«زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَ تِ مِنَ النِّسَآءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ

وَالْفِضَّةِ...»(1)

ولى از طرف ديگر، به كار بردن و انجام اين شهوات و تمايلات را در مقام عمل مقرون به تهذيب مى‌سازد يعنى فقط در صورتى انجام اين تمايلات را مباح و جايز مى‌شمرد كه موجب آزار و ناراحتى فرد و اجتماع نگردد و در آن صورت است كه سهم معقولى از لذت و كاميابى به دست مى‌آيد.

اما مسئله انسانيت...

نظامات و رژيم‌هاى اروپايى در حدود قلمرو يك اقليم و منطقه‌اى محدود و تنگ، به اندازه‌اى كه قوانين موضوعه دولتى حاكم و نافذ باشد، و در همان حدود مردم را تهذيب كند موفقيت پيدا كرده ليكن هيچ‌گاه بر اساس انسانى وسيعى كه شامل بيشتر از يك اقليم باشد موفق نشده، بلكه به جاى آن روح نفرت و بغض و تنازع پيدا شده و ناگفته پيداست كه اين معانى محصول طبيعى اين نوع «تهذيب» است و نتيجه آن جنگ‌هاى متوالى و مستمرى است كه روى داده و آخرين جنگ‌هاى حاصل از اين منازعات دو جنگ جهانى اخير است كه در ربع قرن روى داد جنگ سوم در شرف وقوع است و حتى مسلك كمونيستى كه مدعى طرح عمومى و جهانى است نتوانسته است اين مشكل را حل كند، زيرا بر اساس اقتصاد و ماده تأسيس شده و از عقيده به وجود خدا احتراز دارد و چنين عقيده‌اى رامسخره مى‌انگارد، و موقعى اجازه اظهار چنين عقيده‌اى را مباح دانست كه آن را براى مردم يك نوع هوس شخصى انگاشت؛ و احساس كرد كه تبليغ و وعظ در آنها مؤثر نيست.

بدين جهت روسيه شوروى در آغاز امر نظر برادرى بشرى و اخوت انسانى را در مورد مسلمانان فلسطين رعايت نكرد و به يهود كمك نمود، زيرا در آن موقع چشم طمع به خاورميانه انداخته بود و موفقيت يهود را گامى در راه پيشرفت كمونيزم مى‌انگاشت. ولى پس از آن‌كه مأيوس شد از نظر مساعدت با يهود منصرف گرديده و يهودى‌ها را تحت فشار قرار داد؛ و اين نكته را مالنكوف پس از مرگ استالين افشاء


1) عشق به زن و فرزندان و توده‌هاى طلا و نقره در نظر مردم به عنوان زينت پذيرفته شده است. آل عمران / 14.

كرد و باز با توجه به همان نظر و فكر بود كه روسيه حاضر نشد مردم لهستان و مجارستان را كه براى آزادى قيام كردند، ببخشد و حتى از اميد به اين‌كه در آينده مردم اين دو كشور به هدايت كمونيزم تدريجا رهبرى خواهند شد صرف نظر كرد و صدها هزار نفر را به قتل رساند!

آرى! برادرى و انسانيت چيزى است كه جز با عقيده به وجود خدا وصول به آن امكان‌پذير نيست.

بلى، مردم مى‌توانند در لغت يا وطن يا نژاد يا رنگ يا مصلحت قريب‌الوقوعى به يكديگر نزديك شوند بدون اين‌كه در اين نزديك شدن عملاً احساس احتياج به عقيده و ايمانى بنمايند ولى همين مردم وقتى از جهت لغت يا وطن يا نژاد يا رنگ يا مصلحت قريب الوقوعى با يكديگر اختلاف پيدا كردند، نمى‌توانند جز به وسيله عقيده، به يكديگر نزديك شوند و نبودن عقيده و ايمان مشترك، موجب جنگ و نزاع مى‌شود.

در صورتى كه اسلام به تنهايى - در صحنه تاريخ توانسته است نمونه اعلاى انسانيت را نشان دهد و اين منظور را با توجه به احساس عميق و ريشه‌دار به وحدت انسانيت درك كرده و به نوبه خودش اين معنى را از عقيده به «خدا» و دستور خدا كه فرمود:

«اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَ حِدَةٍ »(1)و از مفهوم:

«وَ جَعَلْنَكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآلءِلَ لِتَعَارَفُواْ »(2)فرا گرفته و عملى ساخته است و در نتيجههمين دريافت بود كه با مردم كشورهاى تسخير شده‌اى كه نه دين اسلام را پذيرفته بودند و نه لغت آن را مى‌دانستند و بر اساس انسانيت رفتارى كريمانه كرد، و اين نكته را مورخين غير مسلمان تصديق كرده و گفته‌اند كه اين چنين عملى در تاريخ سابقه و نظير نداشته است(3)و نيز رفتارى را كه مسلمانان در جنگ‌هاى صليبى با دشمنانى كه به


1) از خدايى كه همه شما را از يك نفس آفريده بپرهيزيد. نساء / 1.

2) شما را دستجات و قبيله‌هايى قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد. حجرات / 12.

3) مراجعه شود به كتاب [ت. و. آرنولد] به نام الدعوة الى الاسلام صفحات 51، 53، 54 ترجمه حسن ابراهيم حسن و ديگران.

جنگ عقيده و ايمانشان آمده بودند از خود بروز دادند؛ نمونه عالى انسانيت بود كه هيچ دولت و ملتى در سراسر كره زمين از خود نشان نداده بود، زيرا عواطف و وجدان دولت‌ها و ملت‌هاى ديگر با خدايى كه آفريننده حيات و خالق موجودات است رابطه‌اى نداشت.


از آن‌جايى كه مردم روى زمين مسلك‌هاى گوناگونى دارند و نمى‌توانند با يكديگر سازش كنند قهرا نزاع و كشمكش برمى‌خيزد.

نزاع در عالم عواطف؛ نزاع در عالم ماده، نزاع در عالم سياست و نزاع در اقتصاد.

نزاع با همكار در عمل، يا با رييس و مرئوس، يا با همسر و خويشاوندان و دوستان.

نزاع با شهوات و رغبات اجرا شده يا سركوب شده، نزاع با شهوات سركش.

نزاع با نظريات متعارض فكرى، منازعه با مرض و بيمارى، كشمكش با عجز بشرى و رغبت در چيره شدن بر موانع.

بايد پرسيد: چه كسى و چه مقامى مى‌تواند در اين نزاع و كشمكش پشتيبان مردم باشد و پس از اين‌كه اين نزاع اوج گرفت و از حد معقول تجاوز كرد چه عاملى و چه نيرويى مى‌تواند از قدرت و شدت آنجلوگيرى كند؟

دولت؟ يا اجتماع؟ يا قانون؟ يا زور بازو؟ يا رژيم اقتصادى كه هدف كمونيستى است؟

بلى! همه اين عوامل در اين تنازع شديد و عنيف تا حدى مى‌توانند مانع باشند ولى يك نوع نزاع و كشمكش به حال خود باقى مى‌ماند كه تمام قواى زمينى از جلوگيرى آن عاجزند زيرا نيروى آن از همه قواى زمينى بيشتر است و داراى خاصيتى است كه همه قواى زمينى از مداخله در آن عاجزند.

در هنگام بروز چنين نزاعى، غير از بزرگ‌ترين نيروى مخلد و جاويدى كه آسمان و زمين را آفرينده و در تمام شئون زمين و آسمان نافذ و مؤثر است، چه كسى و چه مقامى مى‌تواند پشتيبان مردم باشد؟

مردم در ضمن نزاع و كشمكشى كه دارند جز به چنين قوه‌اى كه همه نيروها به

آن‌جا منتهى مى‌شود و همه در برابر او كوچكند، به چه كسى پناه ببرند؟

مردم در اروپا با اين نيروى عظيم كه بزرگ‌ترين قدرت‌ها است رابطه‌شان را قطع كرده‌اند و تمام همشان را متوجه زمين ساخته‌اند و در اين مبارزه شديد اتكائشان از هر جهت به خودشان است، و آباد كردن زمين و فعاليت مردم ناشى از اين معنى است و براى اصلاح اوضاع و احوال خويش و بهره‌بردارى از نعمت‌هاى زمين تا جايى كه مى‌توانند در اين راه مى‌كوشند.

البته اين كسب و شغلى است كه نمى‌توان در آن شك كرد. سپس در دنباله همين فكر، ملت‌ها به تكاپو افتاده‌اند تا شخصا بساط عدل و داد را در زمين گسترش دهند، زيرا منتظر كمك آسمان نيستند و توكلى بر او ندارند.

بديهى است اين كسب ديگرى است.

ليكن بايد دانست، اين سيماى درخشانى كه مردم ساده‌لوح را فريفته و ديگران را دعوت مى‌كنند كه از عقيده مستغنى و بى‌نياز باشند، و بلكه تبليغ مى‌كنند تا مردم به اميد پيشرفت و انجام عمل مفيد و منتج، از عقيده رهايى يابند...

اين سيماى درخشان يك جنبه مسئله است ولى جنبه ديگر آن بسى تاريك و حزن‌آور است.

در اروپا كسى روى صلح و صفا را نمى‌بيند و در آن‌جا بشريت از آسايش و آرامش بى‌بهره است، در آن‌جا ناراحتى و اضطرابى است بى‌پايان اضطراب و نگرانى مستمر و دائم روحى و عصبى كه به بيمارى‌هاى فشار خون و هيسترى و جنون و جرم و جنايت مى‌انجامد. در آن‌جا جنگ و جدال‌هاى نابود كننده‌اى است كه اعصاب را مى‌كوبد و نفوس را فاسد مى‌سازد. و آن‌چه را بشريت در طى اعصار و قرون آباد كرده در چند لحظه مى‌تواند از بين ببرد.

اين جنبه دوم با جنبه اول ملازمه دارد و امكان ندارد كه جنبه اول وجود داشته باشد بدون جنبه دوم؛ يعنى اين سيماى درخشان باشد و اين صفحه تاريك نباشد.

در عقيده اسلامى مردم از آباد ساختن زمين و اقامه عدل و داد بركنار نيستند، ولى در منازعه و مبارزه راه معتدلى را در پيش دارند زيرا تكيه و اتكالشان به بزرگ‌ترين قدرت و نيرويى است كه حيات و همه موجودات را اداره مى‌كند، و اگر احيانا مجبور

به منازعه و مبارزه باشند از معقول‌ترين وسايل آن استفاده مى‌كنند.

دوره صدر اسلام بهترين شاهد اين حقيقت است، زيرا فعاليتى را كه مسلمانان آن دوره ضمن سال‌هاى معدودى در سياست و اقتصاد و اجتماع و در عالم فكر و عالم وجدان از خود نشان دادند حقا در تاريخ بشريت معجزه‌اى شمرده مى‌شود و همين كوشش‌ها باعث شد كه حيات اسلامى روى هم رفته به صورت معقول‌ترين اشكال بشرى در سطح زمين جلوه‌گر شود.

بدين طريق مى‌بينيم كه عقيده و ايمان با آن هدف‌هايى كه اروپاى بى‌عقيده به آن رسيده مخالف نيست، و همانا عناصرى را كه اروپاييان امروز در همه رفتار و معاملاتشان كسر دارند، اسلام واجد آنست و آن عبارتست از عنصر انسانيت.


در روى زمين مظالمى روى مى‌دهد كه عدالت محدود زمينى قادر بر رفع آن نيست...

عدالت زمينى هر چند و به هر درجه‌اى كه برسد و محيط آن هر چند وسيع باشد، آيا مى‌تواند اين همه مظالمى را كه بر مردم وارد مى‌آيد از بين ببرد؟رسول اكرم(ص) مى‌فرمود: من بشرى هستم و شما براى فصل خصومت به من مراجعه مى‌كنيد؛ شايد، يك طرف مرافعه دليل قوى‌ترى داشته باشد و من به نفع او حكم بدهم، ولى در هر حال كسى كه به نفع او رأى داده مى‌شود، نبايد بيش از حق واقعى خودش از طرف چيزى بگيرد كه اگر احيانا بيش از حق واقعى خودش چيزى بگيرد مثل اين است كه من پاره‌اى از آتش را به او داده‌ام.(1)

توجه داشته باشيد گوينده اين كلام پيغمبر خدا است كه وحى بر او نازل مى‌شود، پس تكليف ساير افراد بشر كه از غيب الهى و از غيب نفوس محرومند چه خواهد بود؟

اين‌كه گفتيم مربوط به مظالم فردى است، ليكن درباره مظالم اجتماعى بايد گفت: در سراسر زمين هيچ نظام و رژيمى - هر چند از آسمان آمده باشد - ممكن نيست براى همه افراد بشر و در همه حالات عادلانه عمل كند، به دليل اين‌كه دست كم، تطبيق آن در اختيار بشر است كه هميشه در معرض اشتباه و انحراف قرار دارد.


1) مستدرك الوسائل، ج 17، ص 366.

براى هر نظام و رژيمى همين قدر كافى است كه مجموعه ملتى را در راه عالى‌ترين درجات عدالت رهبرى كند...

اما اعمال عدالت به طور كلى درباره همه امرى است كه تحقق آن براى بشر امكان‌پذير نيست!

چگونه چنين انتظارى مى‌توان داشت در صورتى كه مردم وثوق و اعتمادشان را از دست داده باشند و به عدالت مطلقه الهى كه در آن روز در برابر بى‌عدالتى‌ها ابراز خواهد شد و انتقام مظلومين را از ستمگران خواهد گرفت، عقيده نداشته باشند؟

مقصود از اين معنايى كه بدان اشاره شد روح اتكالى نيست... و نيز مقصود تخدير ملت‌ها نيست كه از استيفاء حقوق از دست رفته‌شان ساكت بمانند.

البته هيچ وقت چنين نظرى در كار نيست و اسلام نيز به چنين منكر خطرناكى رضايت نمى‌دهد، زيرا قرآن كريم مى‌گويد:

« إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّلهُمُ الْمَلَلءِكَةُ ظَالِمِى أَنفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِى الْأَرْضِ قَالُواْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَ سِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا فَأُوْلَلءِكَ مَأْوَلهُمْ جَهَنَّمُ وَسَآءَتْ مَصِيرً»(1)

و حديث مى‌گويد: «ان الناس اذا رأوا الظالم فلم يغيروا عليه او شك‌اللّه ان يعمهم به عقاب»(2)

اسلام هيچ‌گاه با سكوت در برابر ظلم موافق نيست، ليكن يك نوع مظالمى وجود دارد كه عدالت زمينى قادر به درك آن نيست. گو اين‌كه همه وسايل را به كار برند، به دليل وجود انواع و اقسام محروميت‌هايى كه نه دولت قادر است آنها را از بين ببرد و نه اجتماع، از قبيل: وضع ناتوانان محروم از قدرت، بيماران محروم از شفا، گردن‌كشان فاقد استعداد فكرى، دختران بدگل و زشت، زنان نوميد از داشتن اولاد... و امثال آن.


1) به كسانى كه بر خود ظلم كرده بودند و فرشتگان روحشان را گرفتند گفتند: چرا بر خود ستم روا داشتيد؟ آنها گفتند: در روى زمين بى‌چاره بوديم... مأواى چنان مردمى جهنم است و بد عاقبتند! نساء / 97.

2) مردمى كه با ستمگر مواجه شوند و جلوى ستم او را نگيرند، به زودى خداوند همه‌شان را عقاب خواهد كرد.

بايد پرسيد: حال آن دسته از مظلومانى كه نه اميد ثواب آخرت دارند و نه به عدالت خدا وثوق و اطمينانى دارند چگونه است؟ و نيز حال كسانى كه در محروميت به سر مى‌برند و اميدى به عطاى خداى متعال ندارند و در برابر محروميت‌هايى كه تحمل كرده‌اند عوضى از خدا انتظار ندارند چگونه است؟

آيا جز اين‌كه با كينه جويى و بدبختى به سر بردند يا مرتكب جرم و جنايت‌هايى بشوند و جامعه و اجتماع را دچار تشويش و اضطراب كنند، راه ديگرى دارند؟

و آيا جز عقيده كه به چنين كسانى آسايش و آرامش خاطر بدهد و در تاريكى دل‌هايشان شعاعى از نوربرافروزد راه علاجى وجود دارد؟ و آيا اين كار از عهده علم ساخته است؟


فساد امور در اجتماع ناشى از ستمگرى و بى‌بند و بارى حكام و نادانى و حقارت و ذلت ملت‌ها يا شهوت‌پرستى مردم است كه خود و ديگران را بنده شهوت قرار مى‌دهند... در چنين مرحله‌اى است كه رجال اصلاح و مردم خيرخواه قيام مى‌كنند و عوامل گوناگونى آنها را به اين قيام و اقدام وادار مى‌كند.

يك دسته از اصلاح‌طلبان كسانى هستند كه به خدا و روز جزا ايمان دارند، ولى يك دسته ديگر افرادى هستند كه جز به همين واقعيات محدود زمينى به چيزى عقيده ندارند. ما تصور نمى‌كنيم كه اين دسته دوم خالى از شعور و احساسات انسانى باشند و به حكم احساسات شريفى كه دارند آلام بشريت را درك نكنند، ليكن احساسات شخصى بر آنها غالب است؛ برخى از اين افراد كه داراى فكر روشنى هستند عامل خودنمايى، آنها را تحريك مى‌كند و بعضى ديگر بر شرايط ظالمانه‌اى كه آنها را فراگرفته خشم دارند و عامل انتقال آنها را وادار به قيام مى‌كند، هر يك از اين دو عامل مى‌تواند حس اصلاح‌طلبى را در انسان تحريك كند ليكن اين تحريك موقتى است و در معرض انحراف، به دليل اين‌كه؛ فرد اصلاح‌طلبى كه عامل خودنمايى او را تحريك مى‌كند، در همان لحظه‌اى كه جمعيت به نام او دست مى‌زنند و او را روى دوش مى‌كشند، احساس مى‌كند كه وظيفه‌اش به پايان رسيده و شهوت خودنمايى او را فريب مى‌دهد، آن‌گاه كوشش مى‌كند كه به حساب اصلاح حقيقى در صدد جلب

رضايت مردم برآيد! و مردم از اين رهگذر سوء استفاده مى‌كنند؛ ليكن در هر صورت فايده اين عمل محدود است و چنين اصلاح طلبانى را رفعت و ابهتى نمى‌دهد كه به مقام انسان شريف و بزرگوارى برسند. اين نمونه رجال سياسى پر سر و صدا در تاريخ زيادند و نمونه همان معنايى هستند كه مورد بحث است. اصلاح‌طلبان ديگرى كه از اوضاع و شرايط ظالمانه محيطشان رنج مى‌برند و صادقانه براى رفع مظالم و جلوگيرى از ستمگرى با ميل و رغبت قيام مى‌كنند، بديهى است در مبارزه با ستمگرى و تحمل رنج و عذاب براى از بين بردن آن لذت مى‌برند، ليكن احساس كينه‌توزى و خشم بذاته احساسى است منحرف و امكان ندارد كه به فلسفه صحيح يا رژيم درستى منتهى شود. بهترين مثال اين موضوع كمونيزم است، به دليل اين‌كه رغبت و ميل خالص براى اصلاح در آن وجود دارد ليكن جامع همه كينه‌هاى بشرى است و اين حس كينه‌توزى آتشى براى مبارزه و تأسيس رژيم روشن مى‌كند! حس كينه‌توزى و جنگ طبقه‌اى با طبقات ديگر به جايى منتهى مى‌شود كه همه طبقات را از بين مى‌برد و فقط يك طبقه را نگاه مى‌دارد، كه با عنف و شدت به صورت ديكتاتورى حكومت مى‌كند، به طورى كه خودشان اين معنى را آشكارا اعتراف دارند، زيرا اين نوع حكومت را «ديكتاتورى پرولتاريا» مى‌نامند يعنى حكومت دسته جمعى طبقه كارگر.

نكته ديگر اين‌كه كينه‌توزى با مالكين موجب نابودى مالكيت فردى مى‌شود و در نتيجه همه و همه از مالكيت محروم مى‌شوند.

عامل كينه‌توزى عليه افراد ممتاز كه به صورت مساوات مطلق در ميان همه مردم (چه اشخاص با استعداد و چه اشخاص بى‌كاره) لااقل در اساس فلسفى جلوه‌گر مى‌شود؛ گو اين‌كه هنگام عملى ساختن آن ناگزيرند امتيازاتى قائل شوند، خود موجب زحمت و تشنج مى‌شود.

چيزى كه در سراسر جهان توجه همه كمونيست‌ها را جلب مى‌كند حس انتقام و كينه‌توزى است و آن اندازه كه حس كينه‌توزى شديد محرومين و بينوايان نسبت به مال‌داران مؤثر است عامل خيرخواهى و عشق به نيكوكارى مؤثر نيست.

صرف نظر از مجوزات زيادى كه براى اين نوع كينه‌توزى وجود دارد آثار آن نيز

در بنيه رژيمى كه بر اساس كمونيستى استوار است محسوس است و مشهود.

اين رژيم ديكتاتورى كه به بهانه تأمين و استقرار نظم در همه خصوصيات و وظايف هر فردى مداخله مى‌كند و به دليل اين‌كه دولت به مصالح و استعدادها و اميال مردم آگاه‌تر است، تكليف همه را تعيين مى‌كند و محيط عمليات هر فردى را مشخص و محدود مى‌نمايد و افكار و احساساتشان را قالب‌ريزى مى‌كند.... و اين‌كه نام آن را ديكتاتورى طبقه كارگر گذاشته‌اند موجب تخفيف انحراف آن نيست و چنان رژيم طبيعى كه بتواند حكومت انسانيت راقيه‌اى را - الى الابد يا براى چندين قرن پايه‌گذارى كند نيست؛ مضافا به اين‌كه روح بشريت را خفه ساخته و جولان آن را به همين واقعيات كوچكى كه حواس آن را درك مى‌كنند محدود نموده و همه آمال و مقاصد انسانى را منحصر در خوراك و مسكن و مسائل جنسى... يعنى مطالب حيوانى قرارداده است.

عوامل و موجباتى كه باعث قيام اصلاح‌طلبان بى‌عقيده و بى‌ايمان به خدا و روز جزا هستند اين‌هاست و حد اعلاى خير و صلاحى كه طالبند همين معانى است و بس.

ليكن اصلاح حقيقى محتاج به عشق صادق و عميق است. عشق و علاقه نسبت به كسانى كه بخواهيد آنها را اصلاح كنيد، گو اين‌كه فورى تابع شما نشوند و براى حرف‌هاى شما دست نزنند، عشق و محبت به مردم ياغى و سركش به اميد اين‌كه هدايت شوند و عشق و علاقه به ستم‌ديدگان به اميد اين‌كه رفع ظلم از آنها بنماييد، عشق و محبت نسبت به همه مردم تا جايى كه عدالت همان‌طور كه در اختيار يك فرد قرار مى‌گيرد در اختيار همه مردم قرار گيرد، و خير براى همه مردم باشد همان‌طور كه ممكن است براى يك فرد معين باشد؛ عشق و محبت به بشريت بايد علاقه آن قائم بر همكارى و تعاون و داد باشد نه بر نزاع و بغض و كينه.

پيروزى دعوت اصلاح و فايده آن براى بشريت متناسب با مقدار خلوصى است كه براى اين عشق ابراز شود و مشقّاتى كه در راه آن تحمل شود و مبارزه‌اى كه عليه شر و فساد اعمال گردد؛ ولى وصول به اين هدف با كينه‌توزى ميسور نيست و از اين‌جا است كه پيغمبران بزرگ‌ترين رهنمايان بشرند و رسالتشان در نفوس مردم از هر نوع

رسالتى نافذتر و مؤثرتر است و كسانى كه در راه آنها سير كنند و شعله‌اى از ايمان خالص عميق آنها را داشته باشند تالى مرتبه آنها خواهند بود و بديهى است كسانى كه به خدا و روز جزا ايمان نداشته باشند داراى چنين امتياز و نفوذى نخواهند بود.

هنگامى كه حس خودنمايى يا حس كينه‌توزى را كنار بگذاريم، چه عاملى ممكن است ما را به سوى اصلاح سوق دهد؟ چرا انسان مشقّت‌ها و مشكلاتى را تحمل كند كه اميد نفع عاجلى در آن نباشد و دردى را دوا نكند؟ چه عاملى ممكن است انسان را به تحمل عذاب و مشقت وادار كند در صورتى كه همان كسانى كه شخص محض خاطر آنها متحمل رنج و عذاب مى‌شود موافق و مساعد نباشد؟ يا چه كسى مى‌تواند انسان را به دعوتى وادار كند كه به طور قطع و يقين مى‌داند كه ثمره آن در عصر و زمان خودش به دست نخواهد آمد؟

آيا ممكن است عاملى جز عشق خالص به خدا و طلب رضاى خدا و ايمان و اطمينان به پاداش خير كه خدا براى نيكوكاران آماده دارد، انسان را به نيكوكارى و خيرخواهى وادار كند؟

تنها همين عامل و دعوت‌هاى اصلاحى بر اين اساس است كه خيرخواهى را بر شر و فساد غلبه داده و بسيارى از افراد را از انحرافات بشرى نجات مى‌دهد.


اشخاصى پيدا مى‌شوند كه مى‌خواهند داراى عقيده باشند ولى تكليف و وظيفه‌اى را بر عهده نگيرند!

عقيده منفى كه در درون وجدان پنهان شده باشد، در واقع حيات تأثيرى ندارد. وانگهى، چنين عقيده‌اى چه ارزشى دارد؟ و انسانيت از فرا گرفتن چنين عقيده‌اى چه بهره‌اى خواهد برد؟

گاهى گفته مى‌شود كه «علم»... يعنى علم روان‌شناسى مخالف قيودى است كه عقيده بر رفتار انسان تحميل مى‌كند و آن را مانع نشاط حيات مى‌دانند.

و باز مى‌گويند: «خداى تو، خداى دل‌ها است» و مادامى كه ضمير از داخل پاك و مصفا باشد بدون عبادت به هدف مقصود مى‌رسى؛ در اين صورت؛ عبادت ضرورتى ندارد! اين‌گونه ادعاها و تلقينات به حسب ظاهر زرق و برقى دارند و يك دسته مردم

را مى‌فريبند، و كسانى كه به اين حرف‌ها خودشان را دل‌خوش مى‌سازند فقط مجوزى براى مسلكشان دارند و بس.

راجع به علم روان‌شناسى در جاى ديگرى بحث كرده‌ايم و توضيح داده‌ايم كه عقيده اسلامى نشاط بشرى را سركوب نمى‌دهد، بلكه به حدّ اعلا با آن مدارا مى‌كند تا اين‌كه بهترين نتايج ممكن را به نفعانسانيت از اين مدارا بگيرد(1)و كليه تكاليفمربوط به عقيده اسلامى ناشى از همين مداراى با فطرت است.

اسلام، اين موجودى را كه بشر ناميده مى‌شود، به صورت اجزاى مترقى نمى‌شناسد، يعنى اين‌طور نيست كه ضميرش را مورد توجه قرار دهد و به سلوك و رفتارش بى‌اعتنا باشد و خلاصه كلام اين‌كه: انسان را در حالت مبهمى نگاه نمى‌دارد كه به جايى راه نبرد.

براى حيات واقعى و زندگى عملى بشر در روى زمين، داشتن حسن نيت كافى نيست و حسن نيت مستلزم اقدام و عمل است.

فرض كنيد در جهان دموكراسى شخصى باشد كه به اصول حكومت دموكراسى ايمان داشته باشد ولى نخواسته باشد در انتخابات شركت كند و هيچ نامزدى را بر نامزد ديگرى و هيچ حكومتى را بر حكومت ديگرى ترجيح ندهد؛ در اين صورت فايده وجود او براى دموكراسى چيست و از دموكراسى چه بهره‌اى مى‌برد؟

و باز شخص ديگرى را در نظر مى‌گيريم كه به كمونيزم ايمان دارد ولى هيچ‌گاه در خاطرش خطور نكرده باشد كه در راه پيشرفت كمونيزم بجنگد يا در راه كمونيزم حبس و تبعيدى ببيند و در هيچ اجتماعى شركت نكند و كتابى از كتاب‌هاى كمونيستى نخواند و تكاليفى را كه نشريات كمونيستى بر عهده كمونيست‌ها قرار داده‌اند مطالعه نكند و دستورهايى را كه صادر مى‌كنند به كار نبندد؛ در اين صورت مسلك كمونيستى از او چه استفاده‌اى مى‌كند و چنين شخصى يا امثال او چگونه خواهند توانست رژيمى به وجود آورند و از آن دفاع كنند؟

هر نوع عقيده‌اى در همين حكم است...


1) به كتاب «الانسان بين المادية و الاسلام» مراجعه كنيد.

آن عده مؤمنينى كه معتقدند به مغز و حقيقت واصل شده و پوست آن را دور انداخته‌اند، فريب خوردگانى هستند كه خودشان را فريب مى‌دهند.

چنين اشخاصى در روزگار صلح و امان يعنى مادامى كه عقيده انجام تكليف و وظيفه‌اى را بر آنها لازم نداند و خطرى ايجاد ننمايد، به عقيده‌اى كه اظهار مى‌دارند، ايمان دارند. اين ايمانى است براى موقع راحتى و آسايش و خوش‌گذرانى، ليكن وقتى كه در معرض قبول تكليفى قرار بگيرند كه مستلزم صرف مال و بذل نفس باشد يا اين‌كه مستلزم كوشش و مشقتى يا ملازم محروميت از پاره‌اى لذايذ باشد... از انجام اين تكاليف شانه خالى مى‌كنند و خودشان را از ميدان نزاع و كشمكش نجات مى‌دهند.

اين وضع ناشى از آن است كه خودشان را عادت نداده‌اند كه متحمل وظايف و تكاليفى بشوند و نخواسته‌اند حتى به وظايف ساده‌اى كه آنها را براى كارهاى بزرگ‌ترى آماده سازد معتاد شوند.

چنين كسانى شايد خود را مقيد نكرده باشند كه در مواقع معيّن حتى نماز بخوانند و اعمال ساده‌اى را انجام دهند يا روزه بگيرند و براى ساعت‌هاى معين نتوانند ترك لذت‌هايى را بنمايند.

بديهى است براى اين‌گونه افراد امكان ندارد كه در يك آن وضع‌شان را عوض كنند و بتوانند به تكاليف بزرگ‌ترى كه هر عقيده‌اى اجراى آن را الزام مى‌كند تن در دهند. اين نوع اشخاص مانند سربازانى هستند كه بدون مشق و سابقه ورزيدگى به ميدان جنگ بروند! و بديهى است اين چنين سربازانى به جاى پاى گذاشتن در ميدان جنگ، ناگزيرند فرار كنند.

حيات عادت است...

كسى كه عادت كرده است خودش را تسليم طبيعت كند و از تحمل مشقت امتناع بورزد، يا اطمينان فريبنده‌اى دارد به اين‌كه بدون ورزش قبلى هر وقت بخواهد مى‌تواند خودش را مجهز سازد... چنين كسى هيچ وقت قادر بر انجام كارى نخواهد بود.

آيا كمونيست‌هايى كه در استالينگراد آن همه مقاومت از خود نشان دادند اگر قبل

از وقت در ميان سرماى يخ و برف و در برابر گرماى سوزان ورزيده و آزموده نشده بودند، و ساعت‌هاى درازى به گرسنگى خو نگرفته بودند، مى‌توانستند در چنان معركه‌اى استقامت بورزند؟مبارزه در راه ابراز عقيده يا دفاع از اصول عقيده تنها مبارزه در حيات نيست، گو اين‌كه اين مبارزه هميشه نيازمند تهيه و تجهيزات دائمى است كه در همه اعصار و قرون بايد وجود داشته باشد، بلكه حيات از هر جهت مبارزه است...

بزرگ‌ترين جنگ‌ها آن جنگى نيست كه اوقات معينى از حيات بشر را به خود مشغول داشته باشد، بلكه حيات بذاته هميشه در حال توسعه است؛ بدين جهت تمرين ورزش براى هر فردى در هر عصرى لازم است و ضرورى.

مردم چه بخواهند و چه نخواهند، حيات الزام مى‌كند كه بايد از بسيارى شهوات صرف نظر كنند و تكاليف و وظايف زيادى را تحمل كنند و اگر كسانى نتوانند از شهواتى صرف نظر كنند، يا اين‌كه متحمل تكاليف و وظايفى نشوند؛ حال و مال كارشان چه خواهد بود؟ اسلام عقيده حياتى

است...

عقيده‌اى شامل عمل و كليه هدف‌هاى زندگى؛ و از اين‌جاست كه عمل به اين عقيده مستلزم ورزيدگى كامل به تمام معنى است و علاوه از ارتباط دل‌ها با خدا ورزيدگى در زندگى لازمه اين عقيده است و به طورى كه ملاحظه كرديم بزرگ‌ترين تضمينى است براى نظافت و طهارت زندگى و بدين مناسبت معناى عبادت در اسلام شامل هر نوع عملى است كه با توجه به خدا و به نام خدا صورت گيرد.


به ما مى‌گويند: بسيارى از كسانى كه به عقيده دينى قيام مى‌كنند، رياكارند و در زندگانى خصوصى فسق‌هايى را مرتكب مى‌شوند كه گويى، هيچ نوع تعهد دينى و وجدانى ندارند، يا اين‌كه مردمانى هستند ترسو كه از مبارزه مى‌گريزند، يا از زمره كسانى هستند كه قرآن كريم درباره آنها مى‌گويد: «وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَوةٍ...»(1)

يعنى؛ آنها را حريص‌ترين و علاقه‌مندترين اشخاص به زندگى مى‌بينى... چه زندگى! آرى! اين مطلب درست است!


1) بقره / 97.

بسيارى از مردم منافقند و فريب‌كار و بسيارى از راه مستقيم منحرفند، به حدى كه تربيت در نهاد آنها تأثيرى نبخشيده است.

آيا به اين دليل ما بايد عقيده را به دور اندازيم؟ و از تكاليف ظاهرى سرباز زنيم و بداشتن عقيده قلبى اكتفا كنيم؟

ابدا! زيرا در هر سرزمينى و در هر مذهبى و در هر فكرى، منافق وجود دارد، چه در كمونيستى و چه در دموكراسى و چه در رژيم سلطنتى و چه جمهورى! با اين حال و با توجه به اين‌كه در جهان بشريت اين نمونه اشخاص اكثريت دارند، مع‌ذلك نمى‌توانيم محض خاطر اين افراد، منكر وجود افكار و مسلك‌ها بشويم. و نيز به همين دليل نمى‌توانيم محض وجود منحرفين و منافقين از عقيده صرف نظر كنيم يا در اداى مراسم و تكاليف آن اهمال بورزيم، بلكه دروازه عقيده براى هر فردى در هر عصرى باز است تا بدان وسيله خودش را تطهير كند و ترقى دهد و ساير افراد بشر را نيز هدايت كند و ترقى دهد.

اگر در ميان ميليون‌ها افراد گمراه و لاابالى بشر، صدها يا هزاران افراد هدايت شده وجود داشته باشند كه در راه حق مبارزه كنند و سپس زمام امور را به دست گيرند، مقصود حاصل است.

3. علم و حيرت بشريت

اشاره

فرويد(1)تاريخ بشريت را به سه مرحله تقسيم مى‌كند؛ عصر خرافات و عصر تدينو عصر علم. سپس خدا يا (شيطان) را شكر كرده به اين‌كه ما از دو مرحله اول براى هميشه نجات يافته‌ايم! و داخل مرحله سوم شده‌ايم؛ زيرا در اين مرحله علم بر سر ما سايه افكنده و دريچه معرفت را به روى ما گشوده و راه ما را روشن ساخته است!

صدها ميليون افراد ديگر در عصر حاضر چه در غرب «متمدن» و چه در شرق «عقب افتاده» نيز مانند او فكر مى‌كنند، و خدا يا (شيطان) را شكر مى‌كنند كه دين را كنار گذاشته و از قيدى كه دوران جهالت گذشته، آنها را مقيد ساخته بود خود را رها ساخته‌اند؛ و عذرشان اين است كه: شرف و كرامت عقل بشر در اين عصر با توجه به اين‌كه به اسرار معرفت پى برده و «اتم» را شكافته و انرژى آن را آزاد ساخته تا اين‌كه موجب نابودى هولناكى گردد، اجازه نمى‌دهد كه انسان به قيد دين مقيد باشد!

در كتاب «شبهات حول‌الاسلام» به رسوب‌هاى «لاشعورى» كه به شكل ناآگاهى در اذهان اروپاييان از دوران يونان قديم باقى مانده اشاره كرده‌ام؛ يونانى‌هاى قديم صحنه حيات را به صورت ميدان جنگى بين خدايان و نوابغ بشر ترسيم و تصوير مى‌كردند، به شكلى كه گويى نوابع بشر مى‌كوشند تا اسباب و وسايل قدرت و معرفت و پيروزى و موفقيت را از چنگ خدايان بيرون آورند و در اختيار خودشان قرار دهند و نيز گفتم: كه بر اثر وجود اين رسوبات ذهنى اروپاييان چنين مى‌انگارند كه فقط


1) فرويد روان‌شناس جهود اطريشى است كه تمام مبانى حيات بشر را روى اساس روابط جنسى و شهوت مى‌داند و خطر تئورى‌هاى اين مرد براى اجتماع بشر زيان‌آورتر از آن جهود ديگرى است كه «كارل ماركس» ناميده مى‌شود. مترجم

ناتوانى موجب شده كه مردم مطيع خدا باشند! ولى پس از آن‌كه نيرومند شدند و به اسرار معرفت پى بردند؛ ديگر خدا بر آنها چيره نخواهد بود و در پايان اين كشمكش خودشان به مرحله خدايى مى‌رسند!

از اين‌جاست كه معرفت موجب طغيان اروپاييان گرديده:

«إِنَّ الاْءِنسَنَ لَيَطْغَى أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنَى »(1)

و به جاى آن‌كه منطق سليم آنها را به طرف اين نيروى اعجازآميزى كه در ماوراء علوم و اسرار نهفته است رهبرى كند؛ به سركشى و عصيان سوق داده است!

ليكن بايد دانست كه چون اروپا خدا را پشت سرانداخته، به طورى كه «سومرست موام» گفته است؛ هميشه در قلق و اضطراب به سر مى‌برد.

و باز به طورى كه «سومرست موام» اشاره كرده، حيرت و سرگردانى اروپا فقط ناشى از گير و دار علم؛ بين نفى و اثباب نيست؛ بلكه پيشرفت علوم حيرت تازه‌اى را به وجود آورده است!


مردم در عصر خرافات، حيات را، از هر جهت به صورت مجهولاتى تفسير و تعبير مى‌كردند و مى‌گفتند:

برق خدا است؛ باران خدا است، تاريكى خدا است.

يك دسته حيواناتى كه داراى موهبت و استعداد خاصى هستند همه خدايند!

بشرهايى كه نيروهاى خارق‌العاده‌اى دارند يا خدا هستند و يا اين‌كه با خدايان (ارباب و انواع) ارتباط دارند و اسرار حيات را از آنان اخذ مى‌كنند!

به تعبير «فرويد» و بعضى از علماى اجتماع، طبيعت داراى خاصيت «تله‌پاتى» بود، يعنى انسان عقيده داشت كه هر وقت درباره كسى يا چيزى فكر مى‌كرد، صرف نظر از موانع و ابعاد موجود، مستقيما با او مربوط و مرتبط مى‌شد؛ و تصور مى‌كرد هر وقت بخواهد به آن شخص يا آن شيئى چيزى برساند يا زيانى بر او وارد سازد فقط بايد در ذهن نيت كند؛ يا حركات و اعمالى را به جاى آورد كه نماينده اين خير و يا اين


1) انسان همين كه خودش را مستغنى و بى‌نياز ديد طغيان مى‌كند. علق / 6 و 7.

شر باشد؛ يا به وسيله رمز و اشاره با او تماس بگيرد؛ و سپس در ذهنش به كسى كه مى‌خواهد با او مربوط شود، توجه كند و به صرف نيت يا تصميم در ذهن با او تماس بگيرد.سحر و جادو از اين‌جا سرچشمه گرفت و رموزى كه به كار برده مى‌شد ناشى از چنين معنايى بود.

وقتى كه كسى بر ديگرى خشم مى‌كرد و مى‌خواست او را بكشد، شبيه او را مى‌ساخت و شمشير را در بدن آن فرو مى‌برد؛ در اين هنگام شمشير نه فقط وجود اين مصنوع شبيه دشمن كارگر مى‌شد؛ بلكه در همان آن معمول سحرى، يعنى شخص مورد نظر را نيز مى‌كشت، و بدين طريق دشمن اصلى نابود مى‌گرديد و هرگاه اراده مى‌كرد كه يكى از خدايان را عبادت كند و به وسيله قربانى مثلاً به او تقرب جويد، تمثالى از خداى (خيالى) مى‌ساخت و قربانى را جلوى او مى‌گذاشت؛ آن‌گاه قربانى معهود به وسيله همين بت معبود، به خداى مرموز مى‌رسيد!

سپس بشر در دوران تدين ترقى كرد، و پى برد به اين‌كه خداى آفريننده‌اى وجود دارد كه مردم و همه چيز را او آفريده است، و نيز دانست كه قواى طبيعت، خدايان متعددى نيستند، بلكه مظاهر مختلفى هستند از قدرت خداى واحد كه همه تابع و خاضع مشيت و اراده او هستند، و او مطابق قانونى كه وضع كرده؛ همه چيز را به سير و حركت وا مى‌دارد.

علم در اين هنگام ناگزير بود كه در سايه اين عقيده پيشرفت كند؛ ليكن اوضاع و احوال و شرايط محلى اروپا، رابطه بين دين و علم را ضايع و فاسد نمود و بين اين دو موضع؛ جدايى انداخت و اين دو معنى را از يكديگر دور كرد.

اين پيش آمد، ناشى از آن بود كه كليسا در امورى كه مربوط به او نبود مداخله كرد، و خود را براى تسلط بر افكار و عقول موظف دانست؛ در نتيجه همين كه كليسا ملاحظه كرد كه دانشمندانى از قبيل «كوپرنيك» و «گاليله» و مانند ايشان نظريات علمى آورده و به حقايقى رسيده‌اند، در صدد آزار و اذيت علما و دانشمندان برآمد و بسيارى از آنها را رنج داد و شكنجه كرد و سوخت!

در اين گير و دار دسته‌اى از دانشمندان به جنگ كليسا برخاسته و به تصور اين‌كه

حقايق علمى در جهت خلاف فكر دينى سير مى‌كنند، و بين اين دو در روح انسان و در واقع حيات فصل مشتركى وجود ندارد، كمر عداوت با دين را محكم بسته و گفتند:

يا دين - يا علم

و اضافه كردند كه: يا دين به همين صورت خشك و زننده‌اى كه كليسا نماينده آن است (كه مى‌سوزاند و شكنجه مى‌دهد و كوره‌هاى آدم‌سوزى مى‌سازد؛ و مردم به هر طرف كه روى مى‌آورند دچار شر و مفسده مى‌گردد) باقى بماند، يا علم كه در برابر هيچ بشرى خاضع نيست و مانند كليسا قيودى بر مردم تحميل نمى‌كند، بلكه فقط به بحث و مطالعه و تجربه مى‌پردازد و نتايج بحث و تجربه را در دسترس همه قرار مى‌دهد، و هدفى كه دارد عبارت از اين است كه به مردم نفع برساند و آنها را در فعاليت و كوشش بدنى تشويق كند و از بيمارى‌ها و خطرها برهاند.

وقتى كه مسئله به اين صورت طرح شد، ديگر مجالى براى شك و ترديد باقى نماند...

در نتيجه مردم، علم را برگزيدند و دين و كليسا... و خدا را پشت سرانداختند. چيزى كه باعث مزيد مفسده شد اين بود كه هنوز اين بحران فكرى روحانى فرو ننشسته بود كه ماشين اختراع شد و بحران اجتماعى و اقتصادى ديگرى كه ناشى از انقلاب صنعتى بود، روى داد!

در اروپاى غربى اصول «اقطاعى» يعنى ملوك الطوايفى از بين رفت و سرمايه‌دارى نشأت گرفت.

در آغاز اين دوره نور جديدى تابش كرد كه نويد خير و بركت مى‌داد ولى طولى نكشيد كه به صورت استثمار و بهره‌بردارى شديد و پليدى در آمد و اصل سرمايه‌دارى موجب مكيدن خون كارگران گرديد، تا بر ثروت كثيف سرمايه‌داران افزوده شود! ليكن مسئله ملوك الطوايفى در شرق اروپا به همان شكل خشك و زننده به حال سابق باقى ماند.

طبقه كارگر و رنجبر، در شرق و غرب، قيام كردند و انقلاب راه انداختند.

در اين مرحله رجال دينى؛ كارگران و رنجبران را به غضب الهى تهديد كردند!

تهديدشان به غضب الهى ناشى از آن بود كه مردم در برابر ستمگرى به پاخاسته‌اند، در صورتى كه خدا هيچ‌گاه به ستمگرى راضى نيست.

در نتيجه اين جريان مردم كافر شدند... و حق همين بود كه كافر شوند.

مردم به تمام ارزش‌هاى زمينى و آسمانى كفر ورزيدند و بيشتر از كفرى كه سابقا نسبت به دين وكليسا داشتند، نسبت به اصل دين كافر شدند، آن‌گاه به خداى تازه روى آوردند؛ به اميد اين‌كه خداى تازه آنها را از ذلت و خوارى نجات دهد.

در اين هنگام اروپايى‌ها چنين احساس كردند به مرحله سوم تاريخشان كه عبارت از مرحله «علم» باشد وارد شدند.


كار سير علم به جايى رسيد كه اعمالى را شبيه معجزه انجام داد...

مردم در آغاز امر از فرط تعجب نمى‌خواستند اين معجزه را تصديق كنند، ليكن حقايق علمى راه شك و ترديد را به روى آنها بست.

چطور شك كنند؟ در صورتى كه قطار و اتومبيل و ماشين‌هاى عظيم را جلو نظرشان مى‌بينند... و سپس مشاهده مى‌كنند كه برق منازل و كوچه‌هايشان را روشن مى‌كند و كارخانه‌ها و ماشين‌ها را به كار مى‌اندازد... و باز مى‌بيند كه راديو بدون سيم كار مى‌كند و به وسيله تلويزيون اشكال و صور را نقل مى‌دهد؛ در حالى كه قبلاً تلفن ساده از نوع معجزاتى شمرده مى‌شد كه قابل تصديق نبود.

دانشمندان گفتند:

اى مردم! به سوى خداى جديد بياييد. بياييد و از خيالات مبهم گذشته‌اى كه درباره امورى بحث مى‌كند كه حواس شما قادر بر درك آن نيست، دست برداريد! از توجه به كارهايى كه امكان ندارد در بوته آزمايش و تجربه گذاشته شود دست نكشيد!

بياييد و از دينى كه همه چيز را براى شما بر اساس اراده خدا تفسير مى‌كند - و اراده خدا هيچ چيز را تفسير نمى‌كند. منصرف شويد! بياييد و به سوى علمى كه هر چيزى را براى شما به قوانين فهيمده و سنجيده‌اى كه عقل آن را درك مى‌كند و مى‌تواند درست را از نادرست تشخيص دهد بشتابيد!

براى شما از خدايى حرف مى‌زنند كه هر چيزى را از نيستى به وجود آورده است.

آيا عقلاً ممكن است چيزى از نيستى و شيئى از لاشيئى به وجود آيد؟

سلول اوليه زندگى از عدم به وجود نيامده است... و حياتى كه در آن به جنبش درآمده همانا عملى است شيمى طبيعى كه در شرايط تاريخى معينى انجام گرفته و بار ديگر تكرار نشده است. براى چه؟ اوه... به اين مسائلى كه در واقع حيات مدلولى ندارد اعتنا نكنيد و قواى خودتان را در چيزهايى مصرف كنيد كه براى شما مفيدتر و نافع‌تر باشد!!!

شما را قبلاً با فكر خدايى ارتباط داده‌اند، در صورتى كه اين فكر عبارت از مجموعه خرافاتى است كه تابع منطق علم نمى‌شود!

براى شما از نبوت و معجزات حرف‌هايى زدند! معناى اين‌كه پيغمبرى «برانگيخته شود» چيست؟ و معناى اين‌كه بر او وحى نازل شود چيست؟ چگونه اين وحى ابلاغ مى‌شود و صورت مى‌گيرد؟ آيا اين حرف معقول است؟

اين معانى همه يك رشته آمادگى و استعدادهايى است و بس... و اين معجزات ابدا امكان‌پذير نيست! ممكن نيست كه قوانين طبيعى به هيچ وجه خرق شوند... و ممكن نيست كه دريا منشق شود. و ممكن نيست... و ممكن نيست...

براى شما از روح حرف مى‌زنند. روح چيست؟ چطور وجود روح را علما ثابت مى‌كنيد؟ روح در واقع اشياء چه نقشى را ايفاء مى‌كند؟ آيا عملى كه از حرارت در نتيجه انبساط مواد يا از برودت در نتيجه انقباض آن ساخته است، از روح ساخته مى‌شود؟

آيا روح روى آئينه منعكس مى‌شود؟ و آيا امكان دارد كه روح روى الواح حساس مانند نور و اشعه (X) و امثال آن پرتو اندازد؟

براى شما از جهان ديگرى بحث مى‌كنند! عالم بعد كدام است؟ آيا آن را ديده‌ايد؟ آيا ممكن است چنين چيزى در تصور شما بگنجد؟ آيا مى‌شود با ماشين عكاسى از آن عكس برداشت يا به وسيله رادار آن را جست‌وجو كرد؟

اى بشر! اين‌ها همه خرافات است... اى مردم عقولتان را با اين حرف‌ها مشغول نكنيد! فكرتان را به فعاليت در عملى مشغول بداريد كه مفيد و منتج باشد!


به طور موقت از اين تشكيكات محلى كه به تنهايى موجب جدايى بين علم و دين شد منصرف مى‌شويم و مى‌گوييم: اگر فكر ديگرى مانند فكر اسلامى كه با علم و علما عداوتى ندارد و يا نظام اجتماعى و اقتصادى عادلى مانند نظام اسلامى كه تمركز اموال را در دست گروه كوچكى از افراد ملت تحريم مى‌كند و سود حاصل از عمل را بين كارگر و كارفرما مشترك قرار مى‌دهد؛ و براى هر فردى زندگانى تميز و نظيفى را تضمين مى‌كند؛ تا اين‌كه مقاصد اساسى انسان برآورده شود؛ و دولت را مسئول ارزاق مردم و مسئول بهداشت و احترام و حفظ حيثيت مردم مى‌داند، عرضه مى‌شد و اگر براى مردم در اروپا چنين فكرى به وجود مى‌آمد، و چنين نظامى و رژيمى وجود مى‌داشت؟ هر آينه ممكن بود كه علم در سايه عقيده راه درستى را طى كند، به شكلى كه نه با عقيده برخوردى داشته باشد و نه محتاج به دشمنى با آن باشد.

به هر حال فعلاً به طور موقت از اين معنى صرف نظر مى‌كنيم تا اين‌كه با علم در اين گام‌هاى سريعى كه بر مى‌دارد همقدم شويم...


نظر اولى علم اين بود كه مردم را از پيچيدگى و ابهامى كه با عقايد همراه است نجات دهد! و آنها را از مجهولاتى كه قابل تفسير نيست رهايى بخشد و به آنها «معلوماتى» بدهد، آن هم معلومات ثابتى كه بر اساس برهان مادى محسوس استوار باشد.

در گير و دار اين حيرت و بيچارگى كه طى قرون وسطى در اروپا حكومت مى‌كرد و وجود كليسا يكى از اين عوامل بود؛ مردم تصور مى‌كردند كه علم به حقيقت همه را از حيرت و اضطراب نجات مى‌دهد؛ و همه مطمئن شدند به اين‌كه با تكيه به علم مثل اين است كه روى زمين سخت و صلبى ايستاده‌اند كه زير پاى آنها نمى‌لرزد و معتقد شدند كه زمينه علم، زمينه مباحث تجربى است كه خطا نمى‌كند و امكان وقوع خطا نيز در آن راه ندارد.

مردم در طريق اين اطمينان، خود را در مورد نيازمندى‌هاى طبيعى بشرى از عقيده و ارتباط با خدا مستغنى دانستند و در مبارزات زمينى خود را از كمك خدا بى‌نياز انگاشتند، به ويژه خدايى را كه كليسا بدان صورت براى مردم تصوير كرده بود

افكارشان را به واسطه مسئله تثليت مشوش نگاه مى‌داشت و در مبارزات زمينى احتياجى به وجود خدا نداشتند، زيرا خداى كليسا به آنها گفته بود كه «اگر سيلى به طرف راست تو زدند طرف چپت را جلو بياور - و اگر ردايت را خواست جامه‌ات را نيز به او بده». علم در راهى كه به روى او گشوده بود هر روز گام‌هاى وسيعى برمى‌داشت و جهان تازه‌اى از مجهولات را كشف مى‌كرد و به جاهايى رسيد كه احدى تصور يا تصديق نمى‌كرد كه روزى بتوان به آن‌جا رسيد! بشر در اعماق آسمان‌ها و شكم زمين و زواياى نفس بشرى به جست‌وجو و اكتشاف پرداخت.

برخورد با اين خداى تازه جبار...! خداى قابل فهم كه مى‌توان آن را با حواس درك كرد؛ و به وسيله آلات و ابزار اندازه گرفت، و به وسيله ارقام مى‌توان آن را حساب كرد؛ قلوب مردم را دچار اعجاب و چشم مردم را خيره كرد!

ليكن اين شادمانى عميق در نفوس اروپاييان چندان دوامى نكرد. و روزى فرا رسيد كه علم نظريات «ثابتى» را كه قابل بحث و جدال نبود، نقض كرد!

كشف قوانين جاذبه به وسيله نيوتن معجزه‌اى بود كه بين آن و بين معجزات پيغمبران «موهوم»! فرقى گذاشته نمى‌شد؛ جز اين‌كه اين قوانين داخل در نطاق معقولى بود و قابل حساب دقيق. سپس...

سپس انيشتين آمد تا بگويد: قوانين نيوتن، قوانين بحث بسيط محلى است، و جز يك قسمت كوچكى از كيان اين عالم را تفسير نمى‌كند؛ و در موقعى كه اين قوانين بر عالم بزرگ‌تر تطبيق شود، منتهى به نتايج خطايى مى‌شود!

علماى طبيعى گفته بودند كه نور هميشه در خط مستقيم سير مى‌كند.

سپس علماى ديگر آمدند و گفتند: نور به تأثير جاذبه منحرف مى‌شود و به خط مستقيم سير نمى‌كند.

و گفتند: زمان حقيقتى مطلق است.سپس علماى ديگرى آمدند و گفتند: زمان حقيقتى نسبى است؛ و شيئى واحد يا حادثه واحد نسبت به شما كه روى اين كره هستيد، «حاضر» شناخته مى‌شود و نسبت به ستاره ديگر «گذشته» و نسبت به ستاره سوم «آينده».

علماى شيمى گفتند: همه عناصر و مركبات در شرايط متشابه روش واحدى

دارند... سپس علماى شيمى ديگرى آمدند و گفتند: بعضى عناصر و تركيباتى كه در كارخانه ساخته مى‌شود به اقتضاى «قاطعيت» قوانين طبيعى، در وضع خلاف انتظارى قرار مى‌گيرند! پزشكان گفتند: وقتى كه دچار فلان مرض شديد غذا نخوريد و به مايعات اكتفا كنيد، زيرا خوردن غذا در چنين حالت براى سلامتى خطرناك است. سپس پزشكان ديگرى آمدند و گفتند: وقتى كه دچار اين مرض شديد غذا بخوريد زيرا خوردن يكى از وسايل شفا است!

آن‌گاه حيرت و سرگشتگى كه «سومرست موام» به آن اشاره كرد؛ آغاز شد! ليكن سرگردانى منحصر به همين نبود!

بزرگ‌ترين حيرت و سرگردانى، از بزرگ‌ترين فتح و پيروزى در ميدان علم جديد؛ يعنى شكافتن اتم ناشى شد!

علماء به مردم گفتند: ماده اساس عالم كون و حيات است؛ تا اين‌كه به سر حد انحراف و هوس‌بازى رسيدند، تا جايى كه تفسير هر چيزى را در حدّ و مرز علوم مادى جست‌وجو مى‌كردند، گو اين‌كه آن شيئى مورد تفسير «نفس انسانيت» باشد، و كار به جايى كشيد كه منكر هر چيز غير مادى شد؛ و روح را صرفا به دليل اين‌كه ماده محسوس يا مشهودى نيست منكر شدند!

مى‌گفتند «حقيقت» همين است. حقيقت لمس شدنى كه آثار و حدود آن محسوس و مشهود باشد؛ حقيقتى كه نه غيبى در آن باشد و نه ابهامى و غموضى.

حقيقتى باشد كه ما را اجبارا به سوى قدرت نهانى نامرئى، كه با حواس ادراك نمى‌شود، سوق ندهد!

به ناگاه... آن زمين سخت محكم لرزيد، و زلزله شديدى رخ داد، ابرهاى غبارآلودى كه فضا را پر كرده بود، و راه روشن را مسدود كرده بود، پراكنده شد...!

مردم منتظر شدند. علما نيز منتظر شدند تا اين غبار طولانى فرو نشيند، و زمين از اين زلزله شديد نجات يابد!

همين كه خوب نگريستند ديدند! آن زمين سخت و محكمى كه روى آن مستقر شده بودند، از زير پايشان در رفته، و همه در فضا... روى ابرى قرار گرفته‌اند كه نيروى انفجار، آن را در راه غير محدودى پرت كرده است!

آن ماده - ديگر ماده شمرده نمى‌شود! منفجر گرديده و رها شده، و به ناگاه «انرژى» شده است!

در اين هنگام بزرگ‌ترين حيرت و سرگردانى روى داد! كليه حقايق علمى سابق بر اين اساس جديد، در معرض تغيير و تبديل قرار گرفت، و معلوم شد كه جهان هستى و حيات از هر جهت «انرژى» است، و ديگر ماده‌اى وجود ندارد؛ و آن‌چه در نظرهاى سطحى كه غير از ظواهر اشياء نمى‌تواند چيزى را ببيند، ماده شناخته مى‌شود امرى است بى‌معنى و فواصل بين مادى و غير مادى به صورت مسئله‌اى درآمد بى‌موضوع! آن ابر پراكنده‌اى كه به يك بار منفجر شد، ناگهان از ميدان «طبيعت» به ساحت «ماوراء الطبيعه» انتقال يافت، و دانشمندانى كه در عالم ماده زندگى مى‌كردند كه از لحاظ حجم و ضخامت بين اين دو معنى اختلافى است و تصور مى‌كردند بين ماده محسوس وضويى كه در فضا پخش مى‌شود، و انرژى كه چشم آن را نمى‌بيند، فرقى اساسى وجود دارد؛ از اشتباه درآمدند.

يك بار ديگر در روى زمين زلزله‌اى رخ داد و دانشمندان دچار حيرت بزرگ‌ترى شدند...! آن حقايقى را كه قبلاً درك كرده بودند...

امروز در پرتو حقايق اتمى چه ارزشى دارد؟ از دانش و معرفتى كه قبلاً به دست آورده بودند... امروز براى تفسير واقعى اشياء چه كارى ساخته است؟ انرژى چيست؟ سرّ آن چيست؟ كنه آن چيست؟ حقيقت آن

چيست؟

علم مى‌تواند ظواهر و پديده‌هاى انرژى را ببيند و مظاهر آن را تسجيل كند، ولى جوهر و اصل آن چيست؟مردم و دانشمندان، پس از آن‌كه تصور كردند به حقيقت «هستى» يا به حقيقت ماده دسترسى پيدا كرده‌اند، آرام شدند، ولى بايد پرسيد:

امروز، در عصر اتمى جديد «حقيقت» چيست؟

آيا مردم حقيقت را شناخته‌اند و مى‌توانند به جوهر آن پى ببرند؟ يا اين‌كه «مجهول» است و پنهان كه جز ظواهر خارجى آن ديده نمى‌شود؛ و حقيقت آن در اعماق مجهولات نهفته است و عقول بدان دسترسى ندارند؟

داستان كودكى را در نظر آوريد كه كليد قصر مسحور به او داده شد. و او نيز به نوبه

خود در اطاق‌ها را يكى بعد از ديگرى باز كرد، و چشمش از ديدن عجايب و اسرار داخل اطاق‌ها خيره شد! و در هر اطاقى چيزهايى ديد عجيب‌تر و شگفت‌آورتر از اطاق قبلى، تا اين‌كه بالاخره به اطاقى رسيد كه روى سر در آن نوشته بودند:

«مبادا وارد اين اطاق شويد»!

ليكن جز چند لحظه‌اى به حال ترديد نماند. مى‌خواست بر دانش و معرفتش بيفزايد. چرا بترسد در صورتى كه از اطاق‌هاى سابق، انواع معلومات كسب كرده است! بالاخره اقدام كرد و در اطاق ممنوع را گشود...!

پايان داستان به اين‌جا مى‌انجامد كه آن چه را در داخل اين اطاق مشاهده نمود، باعث شد كه معلومات سابقش را از دست بدهد، و اين جهان تازه‌اى را كه ديد موجب آن گرديد كه هر چه قبلاً ديده فراموش شود! و بالاخره در عالم ملكوت غايب گردد!


امروز دانشمندان درك كرده‌اند كه گمان و تصور قبلى ايشان مبنى بر اين‌كه هر چيزى را كه در جهان هستى وجود دارد مى‌توان با قانون مفهوم و سنجيده‌اى تفسير شود، باعث گمراهى مردم گرديده است.

فهميده‌اند كه ادعايشان حاكى از اين‌كه علم مى‌تواند همه مجهولات را تفسير كند، جز گزافه و خرافه‌اى نبوده است! و اعتراف دارند كه عصر طلايى علم به نظر آنها - يعنى عصر و دوره‌اى كه خداى جديد سيطره و تسلط يافته است و آن‌چه را كه درك مى‌كند مثبت مى‌داند، و آن‌چه را كه خارج از حدود ادراك اوست. منفى مى‌انگارد... اين دوره، عصر بزرگ‌ترين خرافه‌ها است! و اعتراف مى‌كنند آن خرافه‌اى كه در سپيده دم تاريخ قبل از عصر تدين بر عقول بشر مسلط بوده، تنها خرافه تاريخ بشريت نيست، بلكه خرافه تازه، يعنى ادعاى اين‌كه علم به تنهايى هر چيزى را تفسير مى‌كند، براى ضايع ساختن و فاسد كردن ادراكات و همچنين تضييع روابط بين افراد بشر؛ از خرافه اولى خطرناك‌تر است، زيرا اين خرافه، جنبه‌هايى از جوانب عالم وجود و روح بشريت را عاطل و باطل ساخته و يا اين‌كه از حساب ساقط مى‌كند كه بر آن‌چه در حدود معلومات فعلى اوست، به درجات عميق‌تر و بهتر و براى مردم «نافع‌تر» است!

اينك دست كم، اقليت دانشمندان، اشتباه سابقشان را كه موجب گمراه ساختن

بشريت گرديده و او را در ورطه هولناك‌ترى انداخته و به خرافه‌اى خطرناك‌تر از خرافه ماقبل تاريخ سوق داده‌اند. جبران مى‌كنند.

اين دسته از دانشمندان به مردم مى‌گويند: «ما نمى‌توانيم»

«و ما اوتينا من العلم الاقليلا»!(1)

«وَ مَآ أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً ». «الاسرى» مترجم

- يعنى جز اندكى از دانش بهره‌اى نداريم! و بازمى‌گويند: اين بشر ياغى سركش كه در روى زمين سربرافراشته و تصور كرده كه بر هر چيزى قادر است، بعد از آن‌كه در اطاق «ممنوع» را گشوده و با توده‌اى از مجهولات روبرو شده است، فرو مانده و به شدت فرومانده است!

همان‌طور كه مردم از خرافه اول نجات يافته و به نور حقى كه هر چيزى را به جاى خودشمى‌گذارد، رهنمايى شده‌اند، و اين نور قفل‌هاى روح بشر را مى‌گشايد تا با قدرت بزرگ‌ترى ارتباط پيدا كند، و با نيروى بصيرتش چيزهايى را درك كند كه به وسيله فهمش از ادراك آن عاجز است...! به همين ترتيب، دانشمندان يكى پس از ديگرى از خرافه دوم - يعنى خرافه‌اى كه مى‌گويد: «علم هر چيزى را تفسير مى‌كند» بيرون آمده، و در نور حق... يعنى نور عقيده تابناك درخشان وارد مى‌شوند.

به طورى كه آشكار است، عقيده تنها ملجأ و پناهگاهى است از خرافه، و تنها نورى است كه مجهولات را كشف مى‌كند.

دانشمند هيوى، «جيمس جينز» كه در آغاز زندگانى مردى بود ملحد و شكاك، گفته است:

«بزرگ‌ترين مشكلات علم را جز وجود خدا، چيز ديگرى حل نمى‌كند»

و نيز «الوس هكسلى»، دانشمند طبيعى و فيلسوف اديب گفته است:

«ناگزيريم اعتراف كنيم كه پاره‌اى از افراد بشر براى كشف مجهولات، داراى نيروى روشن‌بينى خاصى هستند كه حواس ظاهرى بشر به آن دسترسى ندارد، و جهل ما به طريقى كه بدان وسيله، عمليات ادراك و عمل تذكر تكميل شود، نمى‌تواند مجوز انكار ما شود!


1) اشاره به آيه كريمه‌اى است كه به بشر مى‌گويد: جز مقدار كمى از دانش به شما داده نشده است.

كدام يك از ما مى‌تواند بداند معجزه تذكر؛ چگونه و به چه كيفيتى تكميل مى‌شود؟ يا معجزه ادراك به چه شكلى صورت مى‌گيرد؟

به همين دليل و به همين منوال نمى‌توانيم كيفيت روشن بينى را درك كنيم، و با اين‌كه نمى‌دانيم و نمى‌توانيم بفهيم، حقيقتى است علمى...»

سپس همين دانشمند در پايان گفتارش، به گفته دكتر راين (يكى از دانشمندان وارد در اين مباحث) استشهاد مى‌كند كه او گفته است:

«اين حقايق به تدريج ما را وارد عالم ديانت مى‌نمايد».

و نيز - كريسى موديسن، رييس آكادمى علوم نيويورك در كتاب «علم به ايمان دعوت مى‌كند» گفته است:

MAN DOES NOT STAND ALONE

يعنى: انسان قائم به خودش نيست.

و اضافه مى‌كند كه اين همه نظم و ترتيب بى‌پايان كه حيات بدون آن محال است؛ دليل بر وجود آفريننده است، و وجود انسان روى اين كره و مظاهر انبوه هوش و ذكاوت وى، جزيى است از برنامه‌اى كه خدا آن را تنفيذ مى‌كند. و باز مى‌گويد: انسان در هر واحدى از واحدهاى علم، مزايايى به دست مى‌آورد كه حدى ندارد. چيزى كه هست اين است كه شكافتن اتم به وسيله «دالتن» كه كوچك‌ترين قالب در ساختمان بناى عالم هستى است و نشان مى‌دهد كه مجموعه ستارگانى مركب از جرم و مدار و الكترون‌هاى پرنده در داخل آن وجود دارند، براى تبديل و تغيير فكر ما درباره هستى و حقيقت آن، عامل اصلى و اساسى گرديده، و ديگر آن نظم و نسق مرده و منسوخ راجع به ذرات جامد كه تصور مى‌شد مادى هستند؛ در ذهن ما وجود ندارد. نكته ديگر اين‌كه معارف تازه‌اى كه علم پرده از روى آنها برداشته براى ايمان به وجود مدبر جبارى در ماوراى ظواهر طبيعت، زمينه تازه‌اى فراهم ساخته است.

باقى مطلب هنوز در شرف انجام است...

مقصود از پايان اين مطالب نه محكوم كردن علم است و نه به دور انداختن نتايجى كه علم به آن دسترسى پيدا كرده و آن همه بهره‌مندى از آن حاصل شده است، بلكه هدف مقصود تصحيح و اصلاح اوضاع و احوال زمينى است تا اين‌كه علم در سايه

عقيده و ايمان در راه درست و طريق مستقيم سير كند.

ليكن مردم حاضر نيستند اين معانى را تصديق كنند! و نمى‌خواهند از عالم خرافه‌اى كه در آن به سر مى‌برند بيرون آيند! و به پرستش معبودهايى كه دارند و آن را حقيقت مى‌انگارند افتخار مى‌ورزند، زيرا همان‌طور كه مردم در قديم به پرستش بت‌ها مأنوس شده بودند در اين عصر به پرستش بت تازه خو گرفته‌اند! و عقيده در نظر آنها امرى عجيب و دور از تصديق مى‌نمايد! چگونه از اين بت محسوسى كه به چشم مى‌بينند دست بردارند، و خدايى را كه از انظارشان پنهان است و خودش را ازنزديك، به طور محسوس نشان نمى‌دهد، بپرستند؟ ليكن اين نتيجه اخير مورد شك و ريب نيست.

بارى، مردم در آينده نزديكى - يا اين پيغمبران تازه خودشان - يعنى دانشمندان امروز كه مردم را به مرحله سراپا نور، يعنى نور حق... نور عقيده تابناك درخشان وارد مى‌نمايند، تبعيت خواهند كرد، و يا اين‌كه شيطان آنها را گمراه خواهد كرد و به حيرت و اضطراب دچار خواهد نمود، همان‌طور كه قبلاً گمراه كرده بود.

4. تنازع

آيا تنازع ضرورتى است بشرى، كه اگر روح انسانى و حيات بشرى خالى از آن باشد دچار نقص و زيان اساسى خواهد شد؟ يا اين‌كه مرضى است كه عارض روح و اجتماع مى‌شود، و نيرويى است زيان‌آور، مانند ورم‌هاى پليدى كه عارض بدن مى‌شوند و اساس سلامت جسم را مختل نموده و بالاخره كار آن را مى‌سازند؟

كمونيست‌ها جهانى را در خواب مى‌بينند كه جنگ و جدال و تنازعى در آن نباشد!

پيش از كمونيست‌ها بحث روى «اتوپيا» يعنى مدينه فاضله، يا عوالم مثالى و به عبارت ديگر عوالم ايده‌آلى و خيالى بود، چنين خوابى ديده مى‌شد و در كارگاه خيال، اشكال و صور بديع و زيبايى ترسيم مى‌گرديد...

مع‌ذلك بايد گفت: تنازع حقيقتى است مسلم؛ و تصور مى‌كنم اين معنى نه فقط در طبيعت انسان، بلكه در سراسر جهان هستى وجود دارد.

در اين جهان پهناور، به همه افلاك نظر اندازيد... هر فلكى براى مجموعه افلاك ديگر در حال دفع جذب است و اين سير منظم متوازن همه افلاك، جز با جذب و دفع صورت نمى‌گيرد، و بالاخره همه در معرض رفع و جذبند! نيرويى از راست و نيروى ديگرى از چپ هر ستاره‌اى را به طرف خود مى‌كشد؛ و سپس ستاره در مدار ابدى مرسوم و معين خود، با كمال نظم سير و حركت مى‌كند؛ و اگر اين جذب و دفع از بين برود، هر آينه ستاره در فضا به طرفى پرتاب خواهد شد كه كسى نمى‌داند و به تصور كسى نمى‌گنجد!

تنها چيزى كه قابل درك است اين است كه اين جذب و دفع به مقدار معين و ميزان

مشخصى بر حسب قدرت آن نيروى معجزه آسايى كه اين جهان را از نيستى به وجود آورده و امر جهان را اداره مى‌كند؛ و آن را تحت نظر نگاه مى‌دارد؛ وجود دارد، و هدف مشخص آن ايجاد توازن در جهان هستى است، نه فنا و نابودى. و مشيت عاليه آن قدرتى كه اداره امور اين جهان وسيع را در دست دارد اين است كه آن را - جز در موقعى كه اراده وى اقتضا كند - در معرض انفكاك و از هم گسيختگى قرار ندهد.

پس از توجه به آسمان، نظرى به حيات زمين بيندازيد...

صحنه زمين نمونه و مثالى است از نمونه‌هاى ازلى دائمى كه نه فتورى در آن راه دارد و نه سستى و ضعفى. هر گياهى آفتى دارد و هر حيوانى، دشمنى...

جزر و مد بين اين دو دسته هميشه برقرار است، و هدف حركت اين تنازع دائم و مستمر در ميان اين همه متناقضات؛ ايجاد توازن و تعادل دائم و ثابتى است بين قواى زمينى، به طورى كه هيچ نيرويى به نيروى ديگرى طغيان نكند، و به تنهايى حكومت نداشته باشد!

جهان بشريت نيز چنين است... تنازع عنصرى است از عناصر اصيل، و ضرورتى است كه بدون آن، حيات نمى‌تواند پايدار بماند.ضرورتى كه بدان اشاره شد، عبارت از تركيب وجود انسان است كه جسم و عقل و روح در آن به كار رفته به طورى كه هر يك مقصدى دارد مخالف با جهت سير ديگرى، رغبت‌ها و آرزوها و شهوات نامحدود انسان از طرفى و محدوديت قدرت و انرژى وى از طرفى، در حالى كه قادر بر جواب‌گويى همه رغبتها و آرزوها، چه جسمى و چه عقلى و چه روحانى، نيستند، شاهد اين ادعاست.

شاهد ديگر؛ كنجكاوى حسى و معنوى انسان است در آسمان كه مى‌خواهد به حركت و پرواز درآيد، در حالى كه جاذبه حسى و معنوى او را به سوى خود مى‌كشد و نمى‌گذارد از زمين خارج شود. شاهد ديگر اجبار و اضطرار انسان است در برابر بسيارى از آفات و امراض و قواى طبيعى، زيرا انسان صرف نظر از اين‌كه مى‌كوشد تا حياتش را ترقى و رفعت دهد و اين آرزو را هميشه همراه دارد كه مى‌خواهد زندگى كند و زنده بماند!

و آخرين شاهد بر اين‌كه وجود شر و پليدى در زمين حقيقتى است واقع و عامل

خير ناگزير است تا صرف نظر از غلبه نهايى بر شر؛ براى اثبات وجودش با آن مبارزه كند.


مطلب را با بحث در همين عنصر اخير آغاز مى‌كنيم و مى‌گوييم:

آيا به حقيقت مى‌توان عملاً شر را محكوم نمود و از عالم وجود محو كرد؟

كمونيستى در عصر حاضر ادعا مى‌كند كه براى از بين بردن تنازع و كشمكش وسايل توليد را ملى كرده، و منشأ اين عمل يعنى تنازع متصور كمونيست‌ها غير از سعى و كوشش در تملك وسايل انتاج و توليد چيز ديگرى نبوده و نيست، با اين حال همين دستگاه كمونيستى «بريا» را متهم مى‌كند كه اين شخص در طلب تحصيل قدرت حكومت بوده، و به همين دليل او را محاكمه مى‌كنند و محكوم به اعدامش مى‌نمايند!

زيرا تهمت به ثبوت انجاميده است، در صورتى كه همين مرد در سايه رژيم كمونيستى تربيت شده و در پناه همين سيستم و همين نظام از نازل‌ترين درجه به عالى‌ترين مقام و مرتبه رسيده است!

از آن گذشته، استالين پس از مرگ، در روسيه شوروى متهم به ديكتاتورى و طغيان و انحراف از مبادى و اصول كمونيستى گرديده و متهم به برترى جويى و خودپرستى و ارتكاب جنايت‌هاى خلاف وجدان

مى‌شود!

معنى اين اعمال چيست؟

معناى آن اين است كه از بين بردن مالكيت فردى عامل «تمايلات شر» را از بين نبرده و اين عوامل، اگر نگوييم در همه كس؛ مى‌توانيم بگوييم؛ دست كم در بعضى نفوس به درجات از وسايل توليد، عميق‌تر و ريشه‌دارتر است.

ما در اين موضع نيازمند آن نيستيم كه تا جايى كه «فرويد» رفته (و فرض كرده كه بذر شر - در همه نفوس، مقرون با «اوديپ» است و هيچ‌كس مستثنى نيست) برويم؛ بلكه همين قدر كافى است بگوييم:

بعضى افراد بيشتر به شر مايلند و در ارتكاب آن تواناترند.

در اين صورت اگر عامل «خير» قدرت مبارزه و تنازع با «شر» را نداشته باشد چه

بايد بكند؟

از اين‌جاست كه مى‌گوييم تنازع ضرورتى است بشرى و بدين طريق معنى آيه كريمه را كه مى‌گويد: «وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّفَسَدَتِ الْأَرْض»(1)يعنى اگرشر بر خير چيره مى‌شد و سراسر روى زمين را فرا مى‌گرفت؛ مى‌توانيم درك كنيم.

آرى مادامى كه بشر همين بشر است و حيات بشر همين حيات است، مسئله تنازع ضرورتى است «بشرى» و خداى متعال نيز آفريدگارش را به ضرورت اين معنى مجهز ساخته، و چون تنازع براى بشر ضرورت دارد، خداوند نيز او را به نيروى تنازع و مبارزه آماده نموده است.

پروردگار جهان؛ بشر را براى حفظ كيان همه افراد، از جهت جسم و عقل و روح مستعد و مجهز نموده است.خدا كه در جسم بشر شهوت و در عقل وى نيروى تفكر و انديشه قرار داده به روح وى نيز نيرويى بخشيده كه به سوى نور پرواز مى‌كند، و به همه افراد نيز قدرتى عطا كرده كه بين همه اين معانى هماهنگى ايجاد كند؛ هماهنگى بين اين قوا جز با مقدارى تنازع و مقدارى تدافع انجام‌پذير نيست. حتى مى‌توانيم بگوييم: اگر اين قوا به وسيله يكديگر دفع نمى‌شدند، روح بشر ضايع و فاسد مى‌شد.

بشرى را در نظر بگيريم كه در جهت بدنى تا آخرين حد و مرز سير كند و با شهواتى كه دارد جلو برود و در پايان امر بنده اين شهوات شود.

آيا سعادت چنين فردى، علاوه از اثرى كه سير شهوانى او در بنيه اجتماع مى‌گذارد، تأمين خواهد شد؟

بديهى است شهوت هر چه اشباع شود آرام نمى‌گيرد بلكه لاينقطع به صورت آتشى مشتعل و عذابى دائم؛ ثابت و پا برجا خواهد ماند.

انسان ديگرى را در نظر بگيريم كه در سير روحانى خودش تا آخرين مرحله امكان جلو برود و نيروى حياتى خودش را به طورى سركوب كند كه اجازه ابراز وجود نداشته باشد.


1) اگر دفاع خدا از مردم به وسيله بعضى عليه بعضى ديگر نبود، زمين نابود مى‌شد. بقره / 251.

صرف نظر از اثر اين سركوبى در متوقف ساختن حيات، و متوقف ساختن نسل و نژاد، و متوقف ساختن عمران و آبادى زمين؛ آيا سعادت فردى وى به وسيله سركوبى نيروى جسمانى؛ تأمين خواهد شد؟ مسلم است كه سركوبى اين قوه، عذابى است دائم كه دارنده آن نمى‌تواند راحت و آرام باشد.

و باز انسان سومى را در نظر بگيريم كه بخواهد با عقل و منطقش كار كند و جواب‌گوى عوامل جنسى يا الهامات روحيش باشد. در چنين موردى مسلم است كه ذهن با همه نبوغ و درخشندگى و فعاليت فوق‌العاده‌اى كه در محيط خاصش دارد نيرويى است كندكار، كه قابليت انفعال ندارد. براى راه انداختن چرخ حيات هزاران نوع اعمال وجود دارد كه منطق عقل آن را تجويز نمى‌كند، مخصوصا در موقعى كه مجرد و تك و تنها باشد و بخواهد در امور ماوراء الطبيعه مداخله كند و منكر حقايق ظاهرى اشياء باشد و بگويد: اشياء وجود مادى ندارند!!

البته براى هماهنگ ساختن اين همه متناقضات اجبار داريم.

ايجاد هماهنگى بين متناقضات امكان ندارد جز اين‌كه در طى طريق قسمت‌هاى مختلف اين سه دستگاه را براى توازن و تعادل به يكديگر نزديك ساخته و آنها را به يكديگر ربط دهيم. بذر تنازع و نقطه اصطكاك در داخل نفس انسانى همين جاست و ضرورتى است كه كيان نفس بشر بدون توجه به اين معنى استقامت‌پذير نيست.

اگر اندكى اين دايره را توسعه دهيم ملاحظه خواهيم كرد كه در شخصيت هر انسانى دو نوع بذر وجود دارد كه رشد و نمو هر يك در جهت معينى است و به اين دليل بايد گفت:

در نهاد هر انسانى دو نوع كيان و دو قسم ساختمان متمايز وجود دارد، كيان و ساختمان فردى مستقل و كيان و ساختمان ديگرى به عنوان عضو اجتماعى.

اين هر دو جنبه در نهاد انسان اصالت دارند، و هيچ يك از اين دو جنبه از خارج بر او تحميل نشده است؛ به اين توضيح كه:

همين فردى كه خودش را دوست مى‌دارد به تعبير قرآن كريم: «إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ

لَشَدِيدٌ »(1)و گاهى احساس مى‌كند كه ذات و نهاد او محور عالم وجود است به طورى كهتمام خلأ را پر ساخته و چنين مى‌انگارد كه ذات فردى وى براى او تنگ است و چه بسا كه همين ذات يا نهاد فردى كه در نظر او زندانى مى‌نمايد، تنگ و تاريك است و بدين جهت مى‌كوشد تا ديوار زندان را بشكند و نجات يابد تا از تنهايى برهد، اين است كه براى فرار از تنهايى به جمعيت روى مى‌آورد و با مردم مأنوس مى‌شود.

اين دو معنى در نهاد انسان به مثابه دو بذر متناقض است كه اگر به طور كامل جواب يكى را بگويد مثل اين است كه ديگرى را محكوم كرده، پس ناگزير است كه بين اين دو منظور هماهنگى برقرار سازد و ايجاد هماهنگى امكان ندارد مگر اين‌كه در بين راه و در ضمن سير و حركت حيات كه مى‌خواهد جواب‌گوى هر دو عامل باشد براى توازن و تعادل، يكى را به ديگرى وصل كند و بين ايندو ارتباط برقرار سازد.

وقتى كه موضوع مورد بحث را از جنبه فردى خارج كنيم و به افراد متعدد توجه كنيم، نظير همين تناقض و شبيه همين تنازع را در افراد نيز مشاهده مى‌كنيم و مى‌بينيم در ميان افراد بشر با توجه به مصالح و هدف‌هاى گوناگونى كه دارند اين تناقض محسوس است، تناقضى كه بايد بين جزييات آن هماهنگى و سازش برقرار ساخت و ايجاد هماهنگى و سازش جز به وسيله مقدارى كشمكش امكان ندارد تا اين‌كه در طى عمل براى جلوگيرى از قواى افراطى به نقطه توازن و تعادل برسيم و اعتدالى برقرار سازيم.

با توجه به اين معانى، تنازع و كشمكش امرى است ضرورى.

حكمت قدرت عاليه آفريدگار جهان چنين اقتضا كرده كه بين مخلوقات و ضرورت‌ها، هماهنگى و سازشى وجود داشته باشد، بدين جهت و با توجه به همين ضروريت واقع حيات، بذر تنازع و كشمكش را در نهاد مخلوق به وديعت گذاشته است.

فكر اسلامى، مبنى بر اين‌كه براى ايجاد توازن در حيات بشر و براى دفع فساد در روى زمين چنين معنايى موجود و چنان عالمى در نهاد بشر به وديعت گذاشته شده


1) انسان به شدت خير را دوست مى‌دارد. عاديات / 8.

است؛ به اين مطلب اعتراف مى‌كند، ليكن بايد دانست كه فكر اسلامى، فكرى است متوازن و متعادل و از افراط به چپ يا تفريط به راست بركنار است.

در حالى كه تمدن غرب فعلاً بدون هيچ‌گونه ضرورتى بر اساس تنازع بين افراد قرار گرفته و حاكم و قاضى آن جز اسلحه و ابزار جنگى چيزى نيست و در حالى كه فكر كمونيستى مبتنى بر آنست كه چون تنازع به ذاته در اجتماع ايجاد تشويش و اضطراب مى‌كند، ناگزيريم آن را از بين ببريم تا اين‌كه جامعه از شر آن راحت شده و براى هميشه امنيت و آسايش برقرار گردد (در صورتى كه احتياج جامعه به آن است كه در واقع عوامل تنازع از بين برود)؛ اسلام تنازع را به ذاته هدف نمى‌داند و قبول ندارد كه تنازع فى حد نفسه در حيات بشر ايجاد تشويش و اضطراب مى‌كند، بلكه براى هماهنگ ساختن متناقضات آن را وسيله‌اى مى‌داند، و معتقد است كه بعد از هماهنگ ساختن متناقضات براى بالا بردن سطح فكر از عالم ضرورت و دفع شر وسيله ديگرى وجود دارد تا اين‌كه انسان بتواند به طور مستقيم و با اعتدال تمام به همان وسيله در عالم نور پرواز كند؛ اسلام براى انجام چنين منظورى عنصر تنازع را در درون نفس بشر بدوا به وسيله عنصر محبت تعديل مى‌كند، بدين معنى كه تنازع، با توجه به اين كه نيرويى است طبيعى، اگر خود به خود در درون نفس به وجود آيد و رشد كند، به طورى كه قبلاً اشاره كرده‌ايم، تنها كارى كه از آن ساخته مى‌شود اين است كه ايجاد كراهت و نفرت نمايد و كراهت و نفرت موجب مشاجره و كشمكش مى‌گردد و بالاخره منتهى به جنگ مى‌شود كه نتيجه آن هدم و تخريب است نه تعمير. در عوض محبت چيزى است كه مى‌تواند عنصر تنازع را در نفس بشر تعديل كند و حدّت آن را تخفيف دهد و شوكت و سيطره آن را در هم بشكند يا اين‌كه آن را وسيله انس و الفت قرار دهد و در صدد تهييج آن برنيايد مگر در موقعى كه تهييج نيروى محبت براى درهم كوبيدن شر و فساد از بين بردن عناصرى كه در طريق نشر محبت ايجاد مانع مى‌نمايند و نمى‌گذارند كه بشريت از آن بهره‌مند گردد، ضرورت پيدا مى‌كند.

محبت معنايى است انسانى و طبيعى كه در باطن نفس بشر رشد و نمو مى‌كند و پيدايش آن مقدم بر پيدايش حس و نفرت و كراهت است. لازم به توضيح است كه

فرويد، بدون قصد، به اين معنى اعتراف دارد(1)ليكن بايد دانست كه محبت جز درمحيط سالم و طبيعى و مساعد شكفتگى و رشد و نموى ندارد و نمى‌تواند جلوه كند.

اولين نسيم محبت را كودك در خانواده احساس مى‌كند و قلب كوچكش را براى وزش آن باز مى‌گذارد. از سينه گرم مادر و از آغوش پرمحبتش احساس راحت و آسايش مى‌كند و دو چشمش را به جهان كوچكى كه دارد مى‌گشايد...سپس كودك به تدريج بزرگ مى‌شود و به پدر روى مى‌آورد... آن‌گاه بر اثر نوازش و تفقد پدر، از پستانى كه او را شير مى‌دهد و از دو دستى كه او را حمل مى‌كند به عالمى وسيع‌تر، اميدوار و مطمئن مى‌شود و به تدريج وارد جهان بزرگى مى‌گردد.

بدون وجود خانواده، بدون وجود پدر و مادرى كه كودك آنها را ملك مطلق خودش مى‌داند و احساس مى‌كند كه رقيب و منازعى ندارد، دست كم در دو سال اول، بذر محبت كه معادل بذر تنازع است، در زمينه قلب كودك رشد و نموى نخواهد داشت، بدين جهت حس تنازع و تنافر به صورت خارهايى در قلب وى خواهد روييد.

از اين‌جاست كه اسلام در تأسيس بنيان خانواده، به شدت علاقه‌مند است و تمام فكرش را چه از جهت روحانى و فكرى و اجتماعى و چه از لحاظ اقتصادى به مادر تخصيص مى‌دهد تا اين‌كه مادر بتواند براى تكوين بشريت وظيفه مهمش را انجام دهد...

براى اين‌كه اسلام مى‌خواهد همه مردم متوازن و متعادل بار آيند.

ليكن تمدن جديد، يعنى اين تمدن احمقانه‌اى كه عامل مادى و توليد ماشينى، عقل را از او گرفته و كودكى را كه با آن همه علاقه‌مندى به او چشم دوخته از دامن مادر ربوده؛ و او را به كارخانه و تجارت‌خانه و به كنار راه مى‌سپارد، و نام اين عمل را آزادى زن مى‌گذارد...

به ناچار اين چنين آزادى بايد به صورت آزادى بشريت از عنصر «انسانيت» درآيد! اين پرورشگاه‌هايى كه براى كودكان مى‌سازند و آنها را در آن‌جا به بازى


1) مراجعه شود به كتاب «انسان بين مادى‌گرى و اسلام» در فصل «ارزشهاى بزرگ»

مشغول مى‌دارند به مثابه آن است كه با نسل آينده بازى مى‌كنند و در چنين پرورشگاه‌هايى؛ جز خارهايى كه بدن نسل جديد را تكّه و پاره خواهد كرد، گياهى نمى‌رويد.


اسلام پس از اين مرحله، براى عنصر تنازع. توازن و تعادل ديگرى را برقرار مى‌سازد؛ به اين معنى كه براى تعديل، فقط به عنصر محبت اكتفا نمى‌كند بلكه با به كار بردن عنصر محبت ساير نيروهاى بشرى را نيز به نوبه خود مورد استفاده قرار مى‌دهد تا اين‌كه از نيروهاى مخالف، عكس‌العمل شديدى بروز نكند.

دسته‌اى از هندوها معتقدند كه همه نيروهاى تنازع يا قسمت اعظم آن را براى سركوبى نيروى جسمى در داخل بدن به كار اندازند و به منظور تطهير نفس و ترقى دادن روح، نيروى جسمى را حبس كنند. تمدن‌هاى ديگرى مانند تمدن جديد اروپا، مى‌كوشند كه نيروى تنازع را از هر جهت، يا قسمت اعظم آن را در خارج روح به كار اندازند، و اين نيرو را براى سركوبى ساير افراد بشر مصرف كنند (و يا لااقل اين نيرو را در خارج از محيط حكومت قومى و ملى خودشان مصرف كنند).

ليكن اسلام اين نيرو را در خارج و داخل به طور مساوى در حدود معقولى به كار مى‌برد؛ به شكلى كه نه نشاط حيات و نيروى فعاله آن را از بين ببرد و نه به ديگران صدمه‌اى وارد سازد و خلاصه كلام اين‌كه به همه نيروها اجازه مى‌دهد تا هر يك در حد خود به كار افتد به طورى كه همه از نتايج آن برخوردار باشند.

اسلام داراى حكمت و فلسفه مخصوص به خود است...

توجه دادن كليه يا قسمت اعظم انرژى و نيروى تنازع و مبارزه را به داخل، البته موجب تطهير نفس از آلودگى مى‌شود ولى در عين حال نشاط و قواى فعاله را مى‌كشد؛ و براى مسير حيات شكل منغص معيوبى ايجاد مى‌كند كه نيروى انتاج و توليد را سلب مى‌كند، و براى مقاومت با شر و مفاسد؛ در هنگام لزوم، نيرويى نمى‌گذارد و نمى‌تواند بر دستگاه حيات كه هميشه در حال رشد و نمو است چيزى بيفزايد.

از طرف ديگر، توجه دادن همه اين قوا يا قسمت اعظم آن را به خارج نيروى مثبتى

به وجود مى‌آورد كه مى‌تواند منتج باشد و هر روز چيز تازه‌اى را خلق كند و توسعه و گشايشى به آن بدهد، ليكن اين عمل در پايان امر به حماقت مى‌انجامد، زيرا از تطهير نفس باز مى‌ماند و از تنظيف شهوات عاجز مى‌شود؛ در نتيجه آثار مفيدى كه از اين نيروى مثبت به وجود آمده باشد در معرض طوفان شهوات قرار مى‌گيرد.ليكن توجه دادن متوازن و معتدل؛ انرژى مبارزه و عامل تنازع را به داخل نفس انسانى رهبرى مى‌كند و آن‌چه را در طريق شهوات سركش وجود دارد متوقف مى‌سازد ولى طورى نيست كه ريشه و منبت آن را حبس كند يا جلوى طريق مشروع آن را بگيرد؛ بلكه در وضعى قرار مى‌گيرد كه نه آن را سركوب مى‌كند و نه آن را بذاته نجس و پليد مى‌داند، بلكه راه مشروع آن را باز مى‌گذارد تا در مجراى خودش صرف شود و نيز آن‌چه را بدين وسيله به خارج نفس سرايت مى‌دهد، به اين منظور است كه جلوى شر و مفسده را بگيرد، بدون آن‌كه طريق رغبات ديگران را مسدود كند، يا مانع انتاج و توليد آنان شود، و يا در برابر تعدى و تجاوز ديگران بى‌مصرف بماند بلكه نظام و رژيم آن را بر اساس انسانيت قرار مى‌دهد نه بر پايه مليت تنگ و محدود و نه بر اساس تعصب مذهبى، تا اين‌كه اين عامل در راه تعاون و همكارى همه افراد و به خير و صلاح جامعه انسانيت به كار برده شود.

بدين طريق، عامل تنازع و انرژى مبارزه همان‌طور كه از جنبه منفى از آلوده شدن به مرض بر كنار مى‌ماند، از جنبه مثبت تجاوز و تعدى نيز، بر كنار خواهد ماند، و حداكثر خير و صلاحى را كه براى بشر مقدور باشد انجام خواهد داد.

آن روزى كه مسلمانان چنين حكمت و فلسفه‌اى را از دينشان درك مى‌كردند و يا اين‌كه با نيروى بصيرتشان چنين معنايى را احساس مى‌نمودند، قوه عامله جهان بودند، و مشعل نورانى هدايت و ارشاد را براى روشنايى طريق بشريت در دست داشتند، ولى از آن روزى كه نيروى مبارزه يا عامل تنازع را به داخل نفس بردند و يا در خارج نفس به كار انداختند و منحرف شدند، از طريق اقوم خارج گرديده و دچار همان سرنوشتى شدند كه سنت الهى براى همه منحرفين از صراط مستقيم مقرر داشته است.


اسلام در عين حالى كه به ما تعليم مى‌دهد كه عامل تنازع و مبارزه براى داخل نفس و خارج نفس نيرويى است ضرورى، مع‌ذلك رعايت مسير و مصرف آن را نيز بر عهده دارد؛ به اين معنى كه اجازه نمى‌دهد كه اين نيرو از حدود معقولش تجاوز كند، بلكه از همان آغاز امر پاى آن را مى‌بندد و نيز اجازه نمى‌دهد كه دچار ضعف و سستى شود زيرا ضعف و سستى آن موجب انحراف ديگرى در نفس انسان مى‌شود و بالاخره منتهى به خوارى و انحطاط و زبونى مى‌گردد... جسمى كه نه ورزشى داشته باشد و نه كوششى دچار سستى و رخوت مى‌گردد و قواى آن از بين مى‌رود و نمى‌تواند بارى را حمل كند يا در مقابل مرضى مقاومت كند؛ در نتيجه دچار انحطاط و نابودى مى‌گردد.

و همچنين نفسى كه به كوشش و ورزيدگى معتاد نشود... دچار ضعف و سستى مى‌گردد... و به صورت نفس مايع لرزانى درمى‌آيد كه تاب مقاومت و تحمل مشقت نداشته باشد، چه رسد به اين‌كه شايسته انجام كارهاى بزرگى باشد كه محتاج به كوشش زيادترى است؛ و بديهى است كه انجام كارهاى بزرگ‌تر مستلزم تحمل مشقات بيشترى است.

از اين‌جاست كه چنين نفسى بايد در محيط خالى و پوچى دور بزند تا نابود شود و از بين برود. به اين دليل اسلام نيروى مبارزه را با نفس لازم مى‌شمارد و از سستى و پوچى كراهت دارد، و نمى‌خواهد كه مردم تكّه پاره شوند، بلكه هميشه آنها را براى فعاليت و ترقى و تعالى و قوت و رشد و نمو آماده مى‌سازد و انواع ورزش و تهذيب را براى مردم لازم مى‌داند.

قسمتى از عبادت‌هاى اسلام، مانند روزه؛ ورزشى است براى تقويت نيروى مبارزه در داخل نفس.

عبادت‌هاى ديگر از قبيل فنون سواركارى و تيراندازى، ورزشى است براى مواجهه با تعرض مردم و يا مبارزه با اشياء؛ و براى چنين منظورهايى لفظ «جهاد» را انتخاب مى‌كند.

جهاد با نفس را به منظور نهى از هوى و هوس، و جهاد با دشمن را به وسيله ورزش و ورزيدگى در قتال؛ و جهاد با ظلم حكام و فرمانروايان و دفاع از مظلوم را به

وسيله امر به معروف و نهى از منكر و جلوگيرى از ظلم، مقرر داشته است.

بدين طريق؛ اسلام نفس بشر را از سستى و خوارى و زبونى نجات مى‌دهد و در عين حال هر وقت اوضاع اجتماع بشرى به انحراف گرايد، با همين وسايل براى تصحيح و اصلاح آن قيام مى‌كند.

اين معانى نيرويى است از قدرت اعجازآميزى كه هر چيزى را در مكان صحيح خودش جاى مى‌دهدو از اين راه همه اركان گردونه حيات اجتماعى را در جهت صحيح به حركت مى‌آورد...

5. مقياس حيات

آيا حيات مقياسى دارد؟

براى اولين بار اين پرسش در موقعى به خاطرم خطور كرد كه در عالم خيال به ياد نگهبان مناره كنار دريا افتادم و در دل گفتم:

آيا او زنده است؟

آن مردى كه از زندگانى و از زندگان فاصله گرفته و در فلان قسمت از كناره دريا به تنهايى زيست مى‌كند؛ و از هر حركت و جنبشى، جز امواج دريا كه گاهى غران و خروشان و گاهى بى‌حركت و آرام است، و از صداى وزش باد شديدى كه گاهى به شدت مى‌وزد، و گاهى آرام، و از حركت شعاع نورى كه در فضا پخش مى‌كند تا اين‌كه ناوگان آن را ببينند، بى‌بهره مى‌باشد، آيا او زنده است؟

آيا او زنده است؟ آن مردمى كه از زندگانى و از زندگان جدا شده، ساكت و صامت مانده و حرف نمى‌زند؛ ساكن است و هيچ حركتى ندارد. همان مردى كه در يك كلبه محدودى زندگى مى‌كند و از اين فضاى بى‌پايانى كه او را فرا گرفته نمى‌تواند چيزى بر كلبه‌اش بيفزايد.

آيا او زنده است؟ در صورتى كه حتى آب و خوراك جز در هفته‌اى يك بار يا چهل روز يك بار به او نمى‌رسد؛ و زندگى او وابسته به آن است كه كشتى برسد و به او خوراكى برساند؛ به طورى كه گويى مقدرات يعنى حيات و فناى او در اختيار كشتى است.

آيا او زنده است؟ و آيا احساس مى‌كند كه بين او و بين زندگانى رابطه‌اى وجود

دارد؟ آيا وجود او حقيقى است؟

يا اين‌كه شخصى است افسانه‌اى... و شبحى است كه به خيال انسان مى‌رسد. و در عالم حقيقت وجودى ندارد؟

اين خيال مرا به جاى ديگرى سير داد و جمعيت‌هاى ديگرى به نظرم آمدند كه بين آنها و بين نگهبان مناره شباهت بعيد يا شباهت نزديكى وجود دارد.

مردمانى كه در ميان آبادى كوچكى - در داخل صحرا زندگى مى‌كنند و از وادى فاصله گرفته‌اند؛ و حياتشان محدود به حدود «واحه» است كه جز در مواقع معينى كسى با آنها تماسى ندارد؛ آيا آنها زنده‌اند؟

روستاييان در روستاهاى مصر... كه سكنه آن روستاها در حكم جزاير دور افتاده و منقطع از زندگى هستند، آيا آنها زنده‌اند؟

و آن مأمورى كه در آن‌جا زندگى مى‌كند و از حيات جز صدايى به وسيله مطبوعات يا راديو به او نمى‌رسد ولى نمى‌تواند آن را ببيند و نمى‌تواند در آن تأثيرى داشته باشد، و نمى‌تواند حتى يك پيچ كوچك از گردونه عظيم حيات را بچرخاند، بلكه نمى‌تواند به قدر يك پيچ داخل گردونه در آن مؤثر باشد، چه از لحاظ واقع و چه از لحاظ خيال؛ با اين حال آيا او زنده است؟


اين پرسش در خيال من وسعت گرفت و راه ديگرى را در پيش گرفت... و از خود پرسيدم: آيا حيات مقياسى دارد و ممكن است كه حيات اين اشخاص را با آن بسنجيم و ببينيم كه آيا اين اشخاص زنده‌اند يا زنده نيستند؟

مقياسى با درجات معين كه بتواند به ما بگويد: اين شخص زنده است در درجه صفر، و آن يكى زندهاست در درجه صد.

و اگر چنين مقياسى پيدا شد، بايد پرسيد: مفردات يا درجاتى كه بدان وسيله بتوان زندگانى را اندازه گرفت چيست؟

و آيا خواهيم توانست در آن صورت «درجه» حيات نگهبان مناره و ساكن واحه فلان صحرا و ساكن فلان روستاى مصر را تشخيص دهيد؟ و بعد از آن‌كه چنين مقياسى به دست آمد فى‌المثل بگوييم:

فلان آمريكايى كه على‌الظاهر فعال و پر جست و خيز است، يا فلان مرد چينى كه كودن و كندكار است، كه نه حركتى دارد و نه زندگانى، كدام يك بر حسب اين مقياس زنده‌اند؟

اين پرسش به قدرى مرا در فشار گذاشته بود كه به حقيقت براى من بحرانى ايجاد كرده بود! بحرانى عاطفى و فكرى؛ بحرانى كه سراسر روحم را فرا گرفته بود و از خود مى‌پرسيدم: آيا حيات مقياسى دارد؟ به هر حال خوب است اين دو نمونه متناقض را در معرض رسيدگى قرار دهيم:

آمريكايى از دقيقه‌اى كه سر از خواب برمى‌دارد، لحظه‌اى آرام نمى‌گيرد. صبح با شتاب‌زدگى بلند مى‌شود و به طرف دستشويى مى‌رود و سر و صورتش را اصلاح مى‌كند، و با عجله صبحانه‌اش را صرف مى‌كند، و به سرعت عقب كارش مى‌رود. اگر ماشينى داشته باشد سوار آن مى‌شود و اگر نداشته باشد با سرعت در صف مسافرين قرار مى‌گيرد تا سوار شود، و در غير اين صورت با عجله تمام پياده راه مى‌افتد به شكلى كه گويى مى‌خواهد از زمان سبقت بگيرد؛ سپس همين كه در وسط كار، ده دقيقه فرصت به دست آورد، با عجله به سوى آسانسور مى‌رود و بدين وسيله خودش را به طبقه پنجاهم مى‌رساند... وارد كتاب‌خانه مى‌شود و دست به سوى كتاب مورد احتياجش مى‌برد و با سرعت جنون‌آميزى ده دقيقه مطالعه مى‌كند؛ آن‌گاه دوباره وارد آسانسور مى‌شود و با عجله به محل كارش مى‌دود!

همين كه روز يك‌شنبه فرا مى‌رسد، همراه خانواده‌اش سوار ماشين شده و با سرعت تمام به سوى مزارع و جنگل مى‌رود و در وسط راه چند دقيقه توقف نموده و با شتاب‌زدگى غذايش را مى‌خورد و سپس خانمش پشت رل مى‌نشيند و با حداكثر سرعت ماشين را مى‌راند و به شهر بر مى‌گردند.

حركت دائم! فعاليت مستمر و سرعت در هر چيز... سرعتى كه به سرحد جنون مى‌رسد! آيا اين آمريكايى كه مثل ماشين كار مى‌كند و مثل ماشين زندگى مى‌كند، به حقيقت زنده است؟ و آيا به حقيقت از حيات بهره‌مند مى‌شود و آيا در تزاحم اين فعاليت جنون آميز احساس حيات مى‌كند؟!

چينى آدمى است آرام و كندكار، به طورى كه گويى عنصرى است جامد و

بى‌حركت مطابق تشخيص او و در حيات او زمان با هيچ چيز برابر نيست.(1)چرابجنبد؟ چرا به تكاپو برخيزد؟ و چرا مانند ديوانگان جست و خيز كند؟

همه چيز امكان دارد كه به آرامى برگزار شود. اگر ده قدم مسافت را به جاى ده دقيقه در صد دقيقه طى كند «زمان» پرواز نخواهد كرد و از چنگ او درنخواهد رفت و اگر با دوستى از صبح تا ظهر بنشيند و با او «گپ بزند» و از اوايل شب تا اواخر شب با او بگذراند، يا اين‌كه تنها بنشيند، به نظر او در عالم وجود، هيچ فرقى نخواهد كرد...

چطور خواهد شد؟

فلان شخص مى‌ميرد و فلان كودك زاييده مى‌شود، براى فلان شخص حادثه‌اى روى مى‌دهد؛ آيا حيات غير از اين حوادث است؟

در اين صورت اين همه سرعت و شتاب‌زدگى براى چه؟ آيا اين سرعت جلوى آن‌چه را كه به ناچار روى خواهد داد، خواهد گرفت؟ و آيا وقتى كه شخص ديوانه‌وار به تكاپو مى‌افتد در حركت افلاك اثرى خواهد داشت؟ يا اين كه افلاك يك ساعت بعد يا يك سال بعد از حركت باز مى‌مانند؟ و آيا حيات غير از دل‌خوشى ناپايدار و فناپذير چيز ديگرى است؟ كه هر چه انسان بر آن پيشى بگيرد او پيشىخواهد گرفت و هر چه سريع‌تر بكوشد باز هم حيات سريع‌تر از بين خواهد رفت، و يا اين‌كه انسان هر كارى بكند زمان بر او چيره خواهد شد و ضعف و ناتوانى و پيرى دامنش را خواهد گرفت؟

در اين صورت و با توجه به اين معانى بايد اعتراف كرد كه كاميابى و لذت حقيقى حيات غير از اين لذت‌هاى زمينى است... و غير از اين لحظاتى است كه از دست مى‌رود و برنمى‌گردد، و در عالم ماده فانى مى‌شود؛ بلكه آن چه هست لذت و كاميابى روح است، آن روحى كه مخلد و جاويد است و به تنهايى مى‌تواند بر زمان غالب آيد؛ زيرا روح فنا و زوال ندارد...!


1) فعلاً در چين حركت و فعاليت شروع شده ولى به نظر من اين حركت در حال عبور است و نتيجه فعل و انفعالات موقتى است و هر وقت اوضاع مستقر شود دوباره وضع طبيعى و عادى آغاز خواهد شد. با اين حال اين جنبش شامل همه افراد نيست و اكثريت همان‌طور آرام و كند هستند، به طورى كه گويى فاقد حركتند، شخصا اميدوارى دارم كه چين در حقيقت روزگار تازه‌اى را آغاز كند.

بدين جهت چينى با تصوف مى‌گذراند، براى اين كه زمان را در عالم روح مقهور سازد! در صورتى كه آمريكايى ديوانه‌وار به تكاپو پرداخته است تا اين‌كه زمان را در عالم ماده مقهور نمايد!

باز اين پرسش پيش مى‌آيد كه آيا او زنده است؟

اين يك يا آن يك؟ و باز بايد پرسيد:

مقياس حيات چيست؟


بلى، مقياس حيات چيست؟

اين جوانى كه غرق در لذايذ حسى است و هيچ لحظه‌اى را از دست نمى‌دهد مگر اين‌كه لذت‌ها و رغبت‌هاى شهوانى را اشباع كند - يا اين‌كه لذت تازه‌اى را به دست آورد... چه شراب و چه زن... چه پوشاك و چه خوراك... و چه بستر گرم و نرم... و چه مسكن و منزل تميز و پاكيزه...

در هر چيزى لذت و دل‌خوشى وجود دارد. چه عاملى مى‌تواند انسان را از اين قبيل لذت‌ها باز دارد؟

تفكر؟ تفكر چه ارزشى دارد؟ چرا انسان جز در چيزهايى كه لذت احظه حاضر او را تأمين كند، به فكر پردازد؟ و آينده‌اى كه ممكن است انسان درباره آن فكر كند چيست؟

آيا آينده غير از همين لحظه‌هايى است كه انسان در آن به سر مى‌برد؟ با اين تفاوت كه هنوز آن لحظه‌ها نرسيده و بدين جهت انسان آن لحظه‌ها را «آينده» مى‌نامد؟ ولى همين كه آن لحظه‌ها فرا رسيدند، مانند همين لحظه‌اى خواهند بود كه امروز شخص در آن زندگى مى‌كند، و مانند لحظه‌اى كه ديروز گذشته است.

اين لحظه و آن لحظه را چگونه گذرانده است؟ لحظات را پشت سرگذاشته و آن‌چه از لذت در دسترسش بوده از آن برخوردار گرديده است؟ در اين صورت چرا فكر كند؟ و در چه فكر كند؟

اين جوانى كه از لذت‌هاى آن جوان مفتون اولى به دليل اين كه هدفى داشته خود را محروم ساخته و كوشيده است تا به هدفش برسد.

هدفى عالى‌تر از لذت‌هاى بدنى و بهتر از دل‌خوشى‌هاى اين لحظه حاضر. هدفى كه براى همه مردم خير و بركتى ايجاد كند...: گو اين‌كه براى وصول به اين هدف راحتش را از دست داده و اعصابش را خسته كرده باشد و سهم و بهره خودش را از حيات از دست داده باشد. صبح برمى‌خيزد... بدون اين‌كه موعد و ميعادى با فلان دختر جوان داشته باشد؛ و بدون اين‌كه بخواهد جرعه‌اى سركشد... و بدون اين‌كه وقتى را براى تفريح در نظر گرفته باشد، نه مجلسى را براى شب‌نشينى بدون هدف تعيين كرده باشد و نه وقت فراغتى داشته باشد كه به نحوى از انحاء در صدد تلف كردن آن برآمده باشد.

اين است معنى تنازع و مبارزه...

مبارزه با شر و فساد... مبارزه با شر و فسادى كه در هر مجتمع فاسد يا فكر منحرف يا حق غصب شده‌اى وجود دارد.

مبارزه‌اى كه تمام وقت و حيات شخص را مى‌گيرد و شخص نمى‌تواند به خود بپردازد تا از آن لذايذ سهم و بهره‌اى تحصيل كند.

جوان سومى را در نظر بگيريد كه از لذايذ جسمى چشم پوشيده ولى او نيز در ميدان مبارزه حيات وارد نشده است...

اين جوان غرق در احلام و آمال و آرزوهايى است كه ايده‌آل‌هاى بلند و درخشان... احلام و رؤياهايى كه سراسر وجودش را فرا گرفته و محلى براى لذت‌هاى جسمى وى باقى نگذاشته و در عين حال در صدد ممارست در واقعيات حيات نيز برنيامده است...جوانى است بسيار حساس و شريف... و از ارتكاب مفاسد و شرور دور، و يا اين‌كه در منجلاب غريزه حيوانى فرو نرفته مع‌ذلك از معاشرت با مردم بركنار است و ضمنا نه از مردم كراهت دارد و نه بدخواه مردم است؛ بلكه عواطف شديدى نسبت به مردم دارد و همه را دوست مى‌دارد، ليكن در عين حال از سعى و كوشش در واقعيات حيات گريزان است و در آروزهاى دور و دراز به سر مى‌برد.

بايد پرسيد: كدام يك از اين سه نفر زنده‌اند؟ و مقياس حيات چيست؟


اگر مقياسات شخصى اين اشخاص را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه هر يك از اين سه نفر خود را زنده دانسته و هر يك زندگانى خودش را عين حيات مى‌داند! و به احتمال قوى به حيات ديگران با نظر تمسخر و يا تأثر مى‌نگرد. آمريكايى كه مقياس حيات را عبارت از حركت و فعاليت بدنى و توليد مادى قرار مى‌دهد، تصور مى‌كند كه از لحاظ حيات قوى‌ترين و سرسخت‌ترين افراد بشر است و چينى را در عدد مردگان مى‌انگارد!

چينى نيز كه مقياس حيات را در آزادى روح از قيد جسم و تأمل در حكومت ملكوتى مى‌انگارد؛ روحش را لب‌ريز از حيات حقيقى مى‌داند و تصور مى‌كند كه فرد آمريكايى ماشينى است بى‌روح و فاقد حيات...

آن جوانى كه غرق در لذايذ جسمى است همه چيز را غير از لذايذ جسمى بيهوده انگاشته و در حكم تضييع وقت مى‌داند؛ و چنين تصور مى‌كند كه فقط او به تنهايى معنى حيات را درك كرده و مطابق اصول حيات زندگى مى‌كند، در صورتى كه آن جوان مبارز او را غير از حيوانى كه مى‌خورد و مى‌نوشد چيز ديگرى نمى‌انگارد! و چنين فرض مى‌كند كه زندگى حقيقى همان است كه او از آن برخودار است و در عالى‌ترين درجات حيات به سر مى‌برد!

اما آن جوان ايده‌آلى با اين‌كه افراد مبارز را محترم مى‌شمارد و آنها را تقدير مى‌كند؛ با اين حال - به احتمال قوى حيات خودش را به همان شكل ادامه مى‌دهد، با اين‌كه از واقع مخصوص و ملموس به دور است، با همان افكار و مشاعر مخصوص به خود دل‌خوش است و با ايده‌آل‌هاى بلندى كه دارد آن را لب‌لباب حيات مى‌داند و از توجه به عوالم ديگران مستغنى و بى‌نياز...

بارى حيرت وسرگردانى به حال خود باقى و مقياس حيات ناپيدا است!


از توضيح وتشريح مقياسات شخصى، چنين معلوم مى‌شود كه هيچ يك از اين تحقيقات براى سنجش حيات صلاحيت ندارند، در اين صورت آيا يك مقياس معين و مشخص را مى‌توان براى سنجش اين متناقضات به دست آورد تا براى سنجيدن قسمتى در برابر قسمت‌هاى ديگر و در مقابل حقيقت حيات آن را مقياس و ميزان

قرار داد؟

اين حيرت‌زدگى روزها و هفته‌ها بلكه سال‌ها فكرم را به خود مشغول داشت!

سپس به فكر ديگرى پرداختم... و آن فكر اسلامى بود. حالا بايد پرسيد: آيا مى‌توانم اوضاع و احوال را به وسيله فكر اسلامى تصحيح كنيم؟

پرسش ديگرى كه به ميان مى‌آيد اين است كه:

عيب و نقص هر يك از نمونه‌هاى سابق چيست؟ و آيا يك شخصيت «نمونه‌اى» ديگرى را مى‌توان پيدا كرد كه به وسيله آن انحراف نفوس ديگر را سنجيد؟

ضمن اين پرسش‌ها؛ باز همان حيرت و سرگردانى قديم دامن‌گيرم شد... به ناگاه در كشاكش اين حيرت زدگى كامل؛ فكرى به خاطرم رسيد و در جلوى نظرم صورتى پيدا شد...

آن صورت عبارت از شخصيت «محمدبن عبداللّه» بود.

آرى محمد(ص) همان مثل اعلى و شخصيت نمونه‌اى است.

همه جنبه‌هاى متعدد شخصيت محمد(ص) را در نظر بياوريد...

هر يك از اين جنبه‌ها نماينده روحى كامل است!

در شخصيت محمد(ص) روحانيت صاف و پاكى ملاحظه مى‌شود كه همان شخصيت به تنهايى معادلكليه روحانيت مسيح است؛ و حال اين كه وجود مسيح فقط روحانيتى است شفاف و بس...

و نيز در شخصيت محمد(ص) انرژى و نيروى اجرا و تنفيذى وجود دارد كه در تاريخ بى‌نظير است.

از اين شخصيت نمونه‌اى و از اين مثل اعلى، شعله‌اى در روح ابوبكر و عمر مشتعل شد كه در سرزمين وسيعى از كره زمين، در فرصت بسيار كمى نسبت به دوران تاريخ؛ جهان اسلام به وجود آمد!(1)

در اين شخصيت نيروى بدنى فياضى وجود داشت كه به تنهايى معادل وجود


1) خدمات اين دو شخصيت را به اسلام نمى‌توان از نظر دور داشت ولى چه بايد كه علامه جليل استاد عبداللّه علائلى از بزرگ‌ترين دانشمندان عامه در عصر ما مى‌گويد كه: انعزال على از خلافت ظلم بر انسانيت شد... (مترجم)

مردى بود كه تمام همت وى صرف بهره‌بردارى از بركت‌هاى زمين بود و در عين حال اين نيرويى كه متوجه بهره‌بردارى از زمين بود؛ او را از اعلاى كلمه‌اللّه يعنى بلند كردن نام خدا در سراسر جهان و از روحانيت شفاف و درخشانى كه از نور خدا اقتباس شده بود؛ باز نمى‌داشت و اين روحانيت مانند روحانيت فرشتگان، محبتى عميق و رقيق و صاف نسبت به همه جهانيان بود.

اين شخصيت در مسير واقع حيات به حركت آمد...

و نتيجه حركت وى ساختمان و سازمان ملتى را باعث شد بى مثل و مانند... و بى سابقه در همه ادوار و اعصار از آغاز آفرينش!

و باز همين شخصيت بود كه در لحظات خاصى روحانيتش آن‌قدر اوج گرفت كه حد و مرزى نداشت... و با اين حال سهم و نصيبش را از نعمت دنيا فراموش نمى‌كرد.

اين است آن انسان حقيقى و اين است آن مثل اعلى و نمونه كامل و اوست آن شخصيتى كه فكر اسلامى كامل يعنى توازن و تعادل بين همه نيروها و همه اطراف و جوانب و همه بهره‌مندى‌ها و لذايذ معقول... در وجود او جلوه‌گر است!

اين شخصيت موفق شد كه فقط به وسيله عامل محبت به تنهايى آن همه نفوس را مجذوب كند و آن‌قدر احترام كسب كند كه اگر ترس از خداى واحد معبود در كار نبود، بايستى تا سر حد تقديس و قداست مطلق ستوده شود...!

و باز همان شخصيت است كه در طى تاريخ ميليون‌ها افراد بشر را مجذوب خودش ساخته است!

با توجه به اين معانى ملاحظه مى‌شود كه در نفوس همه افراد بشر؛ پاسبانى مراقب و نگهبانى مواظب وجود دارد كه در هر حال طالب و جوياى همكارى با آن نفس كامل است.

مقصود اين نيست كه همه مردم - يا فردى از افراد مردم - به صورت محمد بن عبداللّه(ص) در آيند و اين كار شدنى نيست؛ بلكه همان‌طور كه قرآن كريم مى‌گويد:

«در وجود پيغمبر(ص) براى همه مردم سرمشقى وجود دارد»(1)

سر مشقى كه هركس فراخور قدرت و توانايى خودش به او اقتدا كند؛ زيرا قرآن مجيد تصريح فرموده كه:


1) احزاب، 21.

«خداوند هيچ‌كس را جز به اندازه تواناييش مكلّف و موظف نمى‌داند و تكليف هر كسى بايد فراخور وسع يعنى متناسب با قدرتش باشد» به عبارت ديگر همه مردم مى‌توانند به فكر او كه شامل همه جنبه‌هاى حياتست و حقيقت كامل فكر انسانى در وجود او جلوه‌گر شده؛ اقتدا كنند و از انواع لذت‌هاى روحانى و فكرى و جسمى بهره‌مند شوند؛ به اين معنى كه در عالم واقع حركت كنند و از ارتباط با خدا آرامش خاطر به دست آورند و ضمنا نصيب و بهره خودشان را از دنيا نيز فراموش نكنند. اين مقياس و ميزانى است كه دين اسلام براى حيات به جهان انسانيت تقديم مى‌كند.

اسلام اين مقياس را براى مردم واجب قرار نداد؛ بلكه چون مردم مصداق آن را در شخص رسول اكرم(ص) مجسم مى‌ديدند؛ به طيب خاطر مجذوب او شده و به قدرى او را دوست مى‌داشتند كه در تاريخ ديده نشده است كه فردى ديگرى را اين‌قدر دوست بدارد.در كمون نفس بشر نيروى پذيرشى براى قبول چنين مقياسى وجود دارد، مشروط به اين‌كه آن حجاب توجه به «واقعيات» كه عامل انحراف است از بين برود و بصيرت شخصى بيدار شود.

يك بار در شبه جزيره عربستان چنين حادثه‌اى روى داد و آن موقعى بود كه اعراب چشم‌شان را باز كردند و با اين نور جديد مواجه شدند و زندگانى‌شان را بر اساس اين مقياس قرار دادند؛ آن‌گاه به انحرافاتشان پى بردند و به اصلاح آن پرداختند... و همين كه چشم گشودند ديدند، انحرافاتشان مانند عمل سحرآميزى خود به خود مبدل به اصلاح مى‌شود، در حالى كه نمى‌دانستند اين عمل از كجا ناشى شده و چگونه سراسر دل‌ها را فراگرفته است...! جز اين‌كه از طرف خدا بود و به دست پيغمبر(ص) صورت گرفت، و از آن پس بصيرت هر شخصى كه به هدايت اسلام رهبرى شده بود، همين وضع تكرار مى‌شد.

تجديد چنين وضعى در مورد هر فردى كه بخواهد چنين باشد، هميشه امكان‌پذير است. ممكن است چنين وضعى براى آمريكايى پيش آيد و روحش را به اوج رفعت برساند، و چينى نيز ممكن است چنين وضعى را به خود بگيرد و روحش به «واقعيات» توجه كند.

همچنين جوانى كه غرق در لذت‌هاى جسمانى است ممكن است در اين شرايط قرار بگيرد و هدف‌هاى ديگرى را براى توازن و تعادل حياتش منظور نظر قرار دهد، و آن جوان ديگرى كه از لذت‌هاى زمينى خود را محروم ساخته، بهره خودش را از زندگى به دست آورد، و آن جوان ديگرى كه در عالم رؤيا و احلام دور و دراز به سر مى‌برد، راه كوشش و مبارزه را در پيش گيرد تا آرزوهاى خودش را در واقع حيات تحقق دهد، و بالاخره ممكن است همه مردم در تبعيت از اين مقياس، كه حد اعلاى انحراف مردم را نشان مى‌دهد، توافق كنند، آن‌گاه به توازن و تعادل صحيح برسند و پاداش عمل‌شان را بگيرند.

ليكن بايد پرسيد:

آيا بشر براى جواب‌گويى به اين دعوت آماده است؟

تصور مى‌كنم اين حيرت زدگى و سرگردانى كه فعلاً سراسر جهان را فراگرفته... حيرت و سرگشتى احساسات و افكار و سرگردانى همه نفوس و حيرت اعصاب متشنج و اوضاع مضطرب و حيرت جزع و فزعى است كه بيم خرابى و انهدام در آن نهفته شده است.

تصور مى‌كنم همين حيرت‌زدگى و سرگردانى، كفيل و ضامن آنست كه همه مردم اين مقياس حيات صحيح را بپذيرند.

6. شرق و مسئله روابط جنسى

شرق گرسنه مسائل جنسى است و از آن سير نمى‌شود.

مسئله روابط جنسى احلام و الفاظ و افكار شرقى را يكسره اشغال كرده و اين موضوع وقت مردم را چه در گفتار و چه در عمل و چه در تمهيد و تدبير و چه در جد و هزل و مزاح و چه در تصور و پندار و رفتار فراگرفته است.

سرگرمى مردم درباره جنس لطيف و تأثير اين بحث در افكار و احساسات و تعبيرات و تصورات به جايى رسيده كه مردم به بحث در الفاظ و كلمات مربوط به ميدان اصيل آن قانع نيستند بلكه الفاظ راجع به اين موضوع را بر سبيل استعاره و كنايه به موضوعاتى از قبيل: پيروزى و شكست و سيطره و خضوع و امثال آن انتقال مى‌دهند كه اصلاً ربطى به مسائل جنسى ندارد اين كه از هر لفظى و از هراشاره‌اى و هر استعاره دور يا نزديكى براى تعبير از اعمال جنسى كه تاب تحمل دو معنى داشته باشد استفاده مى‌كنند و حتى اشخاصى كه معروف به وقار هستند يا از لحاظ احساسات پاك و طهارت نفس شهرتى دارند، در مجالس خصوصى، از بحث در اين موضوع خوددارى نمى‌كنند!

اين سرگرمى به صورت يك‌نواختى زن و مرد شرقى را به خود مشغول مى‌دارد، گو اين‌كه عامل شرم و حيا بيشتر زن‌ها را از استعمال الفاظ صريح براى تعبير از اين سرگرمى دائم باز مى‌دارد.

بايد پرسيد: چرا چنين است؟

اين مسئله‌اى است جالب نظر و درخور آن است كه در علل و اسباب آن بحث

شود.

اين كه جمعيت‌ها و ملت‌هايى قسمت اعظم نيروى‌شان را - ولو اين‌كه صرفا جنبه داستان سرايى و نكته‌پردازى داشته باشد، در امور جنسى صرف كنند، مسلم است نه امرى است طبيعى و نه خير و نفعى در آن متصور است. مضافا به اين‌كه اين موضوع آنها را از كارهاى مفيدترى باز مى‌دارد و نيرويى را كه درباره كارهاى مفيدتر بايد مصرف كنند در اين راه صرف مى‌كنند.

مسئله جنسى نيرويى است طبيعى بشرى كه بايد اشباع شود و با اشباع اين نيرو وظيفه مهم حياتى انجام مى‌شود، زيرا نتيجه آن توليد نسل است كه موجب عمران و آبادى زمين مى‌گردد. ليكن متفرق شدن در اين امر به حدى كه از حدود معقول تجاوز كند امرى است ناروا، زيرا در آن صورت يكى از جنبه‌هاى بشرى بيشتر از جنبه‌هاى ديگر رعايت مى‌شود و نيروى بشرى كه بايد در جهات عديده مصرف شود و در يك راه مصرف مى‌شود و ساير جنبه‌ها محبوس و محدود مى‌نمايد.

عجيب اين كه ملت‌هاى ديگرى - مانند فرانسه - كه در اين‌باره راه افراط پيموده و به فسق و فجور گراييده‌اند و در اشباع اين نيرو كار را به صورت‌هاى بسيار زشت و زننده‌اى رسانده‌اند، و براى اين عمل زشت مجلات و موسيقى و صحنه‌سازى و كاباره راه انداخته‌اند و حتى باغچه‌ها بلكه طرق و شوارع و خانه‌هاى‌شان را براى اطفاى آتش غريزه، تخصيص داده‌اند و به اين درجه از انحطاط رسيده‌اند، به اندازه شرقى‌ها در موضوع مسائل جنسى بحث و گفت‌وگو راه نمى‌اندازند، بلكه به همان انحطاط فكرى و نفسانى و روحى اكتفا مى‌كنند و خود را نيازمند صحبت و بحث زيادى نمى‌دانند، در صورتى كه در مشرق زمين. بدون اين‌كه مانند اروپاييان غرق در منجلاب شهوات شده باشند و بدون اين‌كه قصد ارتكاب اين‌گونه جنايت‌ها را داشته باشند، مع‌ذلك در بحث اين موضوع وقت را به حد غير معقولى صرف مى‌كنند.


مى‌گويند: اين مسئله ناشى از سركوب كردن غريزه جنسى است و سركوب شدن غريزه جنسى باعث اين رفتار منحرف معيوب گرديده است.

و باز مى‌گويند: مشرق زمين از آغاز پيدايش متدين بوده و همان تقليدها و

سنت‌هاى دينى نيروى غريزه جنسى را «سركوب كرده» و باعث ايجاد تصورات آتشين شهوانى و تعبيرات شديد عشقى و تصرفات انحرافى و افكار پراكنده و عقول مشغول كننده‌اى گرديده است.

من شخصا نمى‌توانم تسليم اين نظر بشوم؛ به ويژه در شرق اسلامى كه تا همين اواخر طبق تعليمات اسلامى در امر ازدواج به موقع اهتمام داشتند و حتى در اين موضوع افراط مى‌كردند تا جايى كه قبل از بلوغ پسر و دختر در سن كودكى عقد ازدواج صورت مى‌گرفت. در اين صورت ديگر مسئله سركوب غريزه چه موردى داشت؟

سركوب غريزه به معنى فنى يا روانى عبارت از اين است كه عوامل جنسى زشت و پليد شناخته شود و مردم با حالت آن اعتراف نكنند و فى‌المثل بگويند: مرد شريف و نجيب آن كسى است كه چنين معنايى به ذهن او خطور نكند.

اصولاً اسلام عوامل جنسى و غريزى را زشت و پليد ندانسته بلكه وجود آن را با كمال وضوح و صراحت به عنوان يك امر واقع. تصديق كرده و آن را ذاتا زشت و پليد نشناخته است به دليل آيه مباركه:«زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَ تِ مِنَ النِّسَآءِ وَالْبَنِينَ...»(1)و حديث نبوى حاكى است كه: از دنياى شما سه چيز محبوب من است، عطر و زن و نماز كه روشنى چشم من در آنست.

و در جاى ديگر فرموده است: هم‌بسترى شما با همسران‌تان اجر دارد.

اسلام فقط معارف نيروى جنسى را محدود كرده؛ به اين معنى كه آن را منحصر در ازدواج قرار داده است و اين‌كه تسريع در ازدواج را تشويق كرده موجب آن گرديده است كه به حداكثر امكان از فشار بر اعصاب كاسته شود و نفس انسان از عوامل تشويش و اضطراب زيادى راحت شود.

حقيقت امر اين است كه جهان اسلام در همين دوران اخير كه زن‌ها بى‌حجاب و آراسته از منازل خارج مى‌شوند و عملاً يا قهرا در دسترس جوانان گرسنه قرار مى‌گيرند، دچار سركوب غريزه جنسى شده، زيرا جوانان به حكم شرايط اقتصادى و


1) دوست داشتن زنان بر اساس شهوت و محبت فرزندان، براى مردم زينتى قرار داده شده است. آل عمران / 14.

اجتماعى و فكرى از ازدواج ممنوع شده‌اند و دوران بلاتكليفى جنسى به طول مى‌انجامد و منتهى به ارتكاب جرم مى‌گردد.

در اين هنگام بود كه مسئله سركوب غريزه روى داد... و متعاقب آن مبارزه داخلى بين تعليمات دينى و سائق جرم شروع شد. اين جريان - آن‌طورى كه بعضى اشخاص تصور مى‌كنند نتيجه پيروى از تعليمات دينى نبود، بلكه نتيجه انحراف جامعه از دين بود، زيرا جامعه از حل طبيعى مشكل جنسى كه دين مقررات و نظاماتى براى آن وضع كرده بود، دور شد. فعلاً در صدد آن نيستم كه درباره موانعى كه در راه حل طبيعى اين موضوع به وجود آمده و در زمينه تئورى‌ها و نظرياتى كه عملاً قابل تطبيق نيست بحث كنم، زيرا اين موضوع را در كتاب «انسان بين مادى‌گرى و اسلام» مورد بحث قرار داده‌ام، بلكه فقط مى‌خواهم اين نكته را توضيح دهم كه اين معنى در قسمت شرقى جهان اسلام سابقه نداشته بلكه مسئله‌اى است تازه؛ در صورتى كه سرگرمى شديد به مسئله جنسى در اين ناحيه به قدرى قديمى و پردامنه است كه سراسر يك كتاب ملى مانند كتاب هزار و يك شب را پر كرده و به صورت بارز و روشنى در دواوين شعر و كتب ادب هزار و پانصد ساله ما موجود است؛ بگذريم از اين‌كه اين وضع قبل از تدوين اين كتاب و دواوين نيز وجود داشته است.


فشار و سركوبى. بلى...

ولى اين فشار و سركوبى در اكثر اوقات راجع به روابط جنسى نبوده است. به نظر من آن‌چه اغلب و اكثر اوقات وجود داشته فشار و سركوبى و تضييقات اقتصادى و اجتماعى و سياسى بوده است.

بايد دانست كه، مجارى تنفس انسان داراى پيچ و خم‌هاى زيادى است كه به طور نهانى با يكديگر ارتباط دارند و طورى ساخته نشده‌اند كه هر يك داراى مخزن مستقلى باشد، جداى از ديگران؛ در صورتى كه گاهى ملاحظه مى‌شود كه در بحث‌هاى علمى طبق برنامه‌اى كه دارند، بدون توجه به حقيقت امر براى هر يك از اين مخزن‌ها جدايى و استقلال قائلند!

نكته ديگر اين‌كه لازم نيست هميشه عامل و انگيزه روابط جنسى، ناشى از شهوت

جنسى باشد! زيرا چه بسا اتفاق مى‌افتد كه استغراق در روابط جنسى ناشى از بحران شديدى باشد كه نفس انسان نمى‌تواند عملاً براى حل آن راهى كشف كند؛ چه نجات يافتن از چنان بحرانى بدين طريق از روى قصد و عمد باشد يا اين‌كه منشاء آن تدبير باطنى باشد در وجدان ناآگاه.

براى روشن شدن مطلب مثالى را از علم طبيعت كه يكى از قوانين فيثاغورث است متذكر مى‌شوم. ظرف آبى را در نظر بگيريم كه داراى منافذ متعدد به اندازه‌هاى مختلف باشد. وقتى كه يك شيئى سنگينى روى آب قرار داده شود طبعا سنگينى موجب فشار بر آب خواهد بود و آب نيز به نوبه خود بر همه اطراف ظرف كه داراى منافذ كوچك و بزرگ است فشار وارد خواهد نمود. در اين‌جاست كه فيثاغورث مى‌گويد:

فشارى كه بر هر سوراخى وارد شود تناسب مستقيم با وسعت آن سوراخ خواهد داشت؛ يعنى هر اندازه كه وسعت سوراخ زيادتر باشد فشار به همان اندازه زيادتر خواهد بود، در صورتى كه سنگينى وارد بر سطح آب نسبت به همه اجزاء ظرف يكسان است!اين يكى از قوانين مادى است.

نفس انسان نيز چنين اوضاع و احوالى دارد! به اين معنى كه در نفس انسان نيز مجارى گوناگون و منافذى به اندازه‌هاى مختلف وجود دارد، و هر وقت فشارى از هر طرف بر نفس وارد شود، فقط بر همان نقطه فشار تأثير نمى‌كند بلكه در همه اطراف و جوانب آن اثر مى‌كند و روى هر يك از اين واحدها و منافذ به نسبت خودش تأثير مى‌كند، و غريزه جنسى در نفوس جانداران مصرف و منفذ آن از ساير مصارف و منافذ وسيع‌تر است. بدين جهت وقتى كه نفس دچار بحرانى گرديد كه راه حلى نداشته باشد، فشار آن شديد خواهد بود و تمام سنگينى آن بر نفس و اعصاب فشار وارد خواهد نمود.

ليكن فرق بين ماده و نفس اين است كه ماده در حالات متشابه به طريق واحدى راه مصرفش را پيدا مى‌كند در صورتى كه نفس بر حسب اختلاف بين محيط كامل و نبودن محيط مساعد و بين قصد و عمد به اين‌كه عملاً آن را انجام دهد يا به راه‌هاى

پيچيده‌اى كه منتهى به تنفيذ و اجرا گردد، به وسايل مختلف و طرق متعدد متوسل مى‌گردد.

عده‌اى از جوانانى كه ازدواج كرده بودند نزد من اقرار كردند كه هر وقت دچار بحران روحى مى‌شوند كه حل سريع آن براى آنها اشكال داشته باشد مبتلا به يك نوع «تب‌هاى» جنسى مى‌شوند - و همين كه احساسات‌شان را مخفى نگاه بدارند ملاحظه مى‌كنند كه روح‌شان به چه كيفيتى در برابر اشياء قرار مى‌گيرد.

ليكن هزارها و ميليون‌ها افراد ديگرى هستند كه احساسات‌شان را مخفى نگاه نمى‌دارند و نمى‌دانند كه اين احساسات در باطن روح انسان چه عملى را انجام مى‌دهد و نيز نمى‌دانند كه چگونه ده‌ها شكل به خود مى‌گيرد. اين دسته درك نمى‌كنند كه بحران‌هاى روحى و عصبى چگونه گاهى به صورت ادامه و استمرار روابط جنسى درمى‌آيد و گاهى مخدرات و مكفيات گوناگونى لازم مى‌شود و آن را مصرف مى‌كنند و گاهى به شكل تفاخر و مباهات به داشتن نيروى جنسى و گاهى به صورت نكته‌ها و قصه‌ها و داستان‌هاى عشقى به زبان مى‌آيد.

بدين طريق مى‌توانيم بسيارى از شؤون جنسى را در مشرق زمين تفسير كنيم.

آرى فشار اقتصادى و اجتماعى و سياسى كه در طول تاريخ شرق به انواع و اقسام وجود داشته در اين زمينه مصارف و مجارى زيادى پيدا كرده است.

اين معنى صحيح است كه روح اسلامى در موارد زيادى بر بينوايى و فقر جانكاهى كه نفوس را خوار و زبون داشته چيره شده و روح تعاون و تكافل براى بسيارى از بينوايان يار و مددكار بوده است ولى اين موضوع به طور كلى انحطاط سطح معيشت را از بين نبرده است؛ به ويژه در اعصارى كه ظلم سياسى باعث نهب و غارت ارزاق مردم بوده و آنها را در حال اضطراب و نگرانى نگاه مى‌داشته است.

عامل فقر موجب فشار اجتماعى است و همين عامل نمى‌گذارد كه مردم در اجتماع آسايش و آرامش داشته باشند و افراد بتوانند هر يك درخور استعداد و استطاعت فطرى خودشان از مواهب طبيعى بهره‌مند گردند و مقام و منزلت خود را احراز كنند.

و باز صحيح است كه روح اخوت اسلامى تا حدى مانع از فشار بوده و غير از

ارزش‌هاى مادى، موازين ديگرى را در ميان مردم برقرار ساخته است، ليكن بايد اعتراف كنيم كه مسلمانان چه طبقه حاكمه و چه طبقه محكومه در گذشته براى مدت‌هاى زيادى، به واسطه علل و اسبابى كه فعلاً توضيح آن مقدور نيست، نسبت به تعليمات عاليه اسلام در سطح نازلى زندگى مى‌كرده‌اند و اين حقيقت را نمى‌توان از نظر دور داشت.

ليكن فشار سياسى روشن‌تر و واضح‌تر است زيرا فساد حكومت اسلامى در گذشته، حكومت را به صورت ديكتاتورى مطلقى درآورده بود كه فرمانروايان وقت، حكومت را براى خود، حق الهى مى‌دانستند و يك نوع رنگ قداستى به آن مى‌دادند كه جز براى خدا براى ديگرى سزاوار نيست.

بديهى است در چنين محيطى براى ملت امكان ندارد كه حاكم بر نفس باشد يا در عزل و نصب حكام يا نظارت در امور حكومت سهمى داشته باشد، و فشار سياسى يا عجز ملت از مداخله در شؤون شخصى از همين جا سرچشمه مى‌گيرد. اين اشكال مختلف عجز... يعنى عجز مالى و عجز اجتماعى و عجزسياسى اولين عامل سقوط شديد مردم در امور جنسى است، به ويژه غرق شدن در احلام و آمال قدرت جنسى كه حدى ندارد و مباهات به اين قدرت، به حق يا به باطل، لازمه آن است، لهذا به دست آوردن قدرت از هر راهى كه مقدور باشد، جانشين آن عجزى مى‌شود كه از جهات ديگر آماده گرديده است.

مثال واضح و روشن اين تعويض و تبديل در كتاب هزار و يك شب موجود است.

در دوره‌اى كه اين كتاب نوشته شده، و به احتمال قوى دوران حكومت ترك بوده، از سخت‌ترين دوره‌هايى است كه بر ملت مسلمان گذشته و اين ملت از لحاظ سياسى و اقتصادى و اجتماعى دچار عجز مطلق بوده است.

بدين جهت و با توجه به اين‌كه همه مردم در برابر حكومت وقت از هر جهت عاجز بوده‌اند و راه استفاده از تحصيل قدرت به روى همه مسدود بوده به طورى كه در اين كتاب ملاحظه مى‌شود در صدد استمداد از قواى غير محسوس (از قبيل جن و عفريت) برآمده‌اند و به جاى قدرت‌هاى سياسى و اجتماعى و اقتصادى، به قدرت جنسى كه سير شدنى نيست و حد و مرزى ندارد دل خوش كرده‌اند!

با يك نگاه سريع به اين محيطى كه هر يك از اين احلام و آرزوها آن را به نحوى اشغال مى‌كند، به خوبى آشكار مى‌شود كه آرزوى جنسى غلبه دارد و اغلب اوقات، دو نوع آرزويى كه قبلاً بدان اشاره شد ابزارهايى هستند براى تحقق آمال و احلام جنسى كه بدان وسيله «وجود» كامل انسان تحقق مى‌پذيرد! و اين معنى در قبال نفس بشرى از هر جهت متناسب با وضع رابطه جنسى و همچنين متناسب با شدت فشارى است كه به واسطه توسعه مساحت آن در شعور و در شعور نهانى وجود دارد.

البته اين موضوع حاكى از فشار و تضييق است ولى نه فشار و تضييقى كه اكثر اوقات بر رابطه جنسى وارد آيد.


نكته ديگر مسئله بيكارى است...

آرى شرق قرن‌هاى متمادى در بيكارى به سر برده است.

سرگرمى به كارهاى كشاورزى سراسر وقت مردم را نمى‌گيرد و نيازمند آن نيست كه همه كوشش مردم صرف آن شود.

تجارت نيز مستلزم نشستن در حجره‌اى با كمال آرامش و آسايش و سر و كله زدن با مشتريان است.

صنعت‌هاى دستى ساده نيز مانع از وقت‌گذرانى و «گپ زدن» و با بيكارى گذراندن و داستان سرايى و رد و بدل كردن نكته‌هاى گوناگون نيست.

اين است معنى بيكارى داشتن و فرصت زياد و بى‌نيازى از كوشش و فعاليت.

بالاتر از اين مسئله فارغ بودن از هدف‌ها است به اين معنى كه شرق اسلامى از روزى كه از فتوحات عظيمش فارغ شد و اوج اقتدارى كه تاريخ نظير آن را نديده بود سقوط كرد و به خود فرو رفت؛ ديگر مردم از توجه به هدف‌هايى كه داشتند بازماندند و به اشباع هدف‌هاى نزديك‌شان پرداختند و بديهى است رابطه جنسى و خورد و خوراك بارزترين هدف‌ها است و در صورت عدم‌وجود هدف عالى‌ترى وصول به‌اين دو هدف مستلزم آن است كه هر چه نيرو در نهاد انسان وجود داشته باشد در آن راه مصرف شود.


و باز نكته ديگر هواى گرم مشرق زمين.

هواى گرم كه بدن‌ها و مشاعر را در همان سال‌هاى اول رشد مى‌پزد و همين كه شرايط مساعدى فراهم شد، حرص و ولع مسائل جنسى شعله‌ور مى‌شود.


اين‌ها مهم‌ترين موجباتى هستند كه در شرق به آتش رابطه جنسى دامن مى‌زنند و عميق‌ترين عوامل و وسايلى هستند كه در خاك مشرق زمين ريشه دوانيده‌اند و دست هنرمند هيچ كشاورزى نتوانسته است اين عوامل را تصفيه و تطهير كند.

بايد تصديق كرد كه هيچ عاملى جز عقيده قادر بر تطهير اين عوامل نيست و تاريخ شاهد اين ادعاست؛ زيرا مشرق زمين جز در دوره‌هايى كه عقيده در آن حكومت داشته و نيروهاى ذخيره شده را در آفاقىبالاتر از محيط جسمانى صرف كرده و جواب‌گوى عاملى گرانمايه‌تر از عامل غريزه بوده، در هيچ دوره‌اى نتوانسته است از اشتعال آتش غريزه جان به در برد.

آن دورانى كه عقيده حكومت داشت انرژى و نيروى مردم در راه تحصيل فتوحاتى مصرف مى‌شد كه نظر و شبيه آن را در تاريخ نمى‌توان به دست آورد و جنبش علمى و فكرى و روحانى و مادى فرا راه تاريك بشر حيران و سرگردان مشعلى فروزان برافروخته بود؛ و در آن روزگار رابطه جنسى بدون اين‌كه در معرض فشار و تضيق قرار گيرد يا مهمل انگاشته شود در محل معقول خودش جاى گرفته بود به طورى كه از حد خودش تجاوز نمى‌كرد و راه افراط مسدود بود.

امروز ما نيازمند عقيده‌ايم.

نيازمند عقيده‌ايم تا همه نفوس را تطهير كند و به هدف‌هاى عالى رهبرى نمايد.

نيازمند عقيده‌ايم تا اين همه بيكارى و خلأ نابود كننده و كشنده را پر سازد و خلأ زمان و خلأ غفلت از سعى و عمل و خلأ از هدف‌هاى عالى را از بين ببرد، و به يك‌باره بيكارى جسمانى و نفسانى و روحانى را از هر جهت زايل سازد.

نيازمند عقيده‌ايم تا اين همه فشار اقتصادى و اجتماعى و سياسى كه همه نفوس را منحرف ساخته و غرق در شهوات سوزان روابط جنسى نموده از ميان بردارد.

توانايى ما در عصر حاضر براى تحقق دادن عدالت اقتصادى و اجتماعى و سياسى

از راه عقيده به درجات بر قدرت پدران ما در صدها سال پيش فزونى دارد؛ زيرا تجربيات بشرى در اين زمينه‌ها فاصله بين اين تجربيات و بين مدارج و قلل رفيعى را كه اسلام وضع كرده نزديك ساخته است و نيازمند آن نيستيم كه گام‌هاى بلندى برداريم يا طفره‌اى بزنيم بلكه در حدود توانايى بايد حركت معقولى به خود بدهيم.

در اين صورت اگر به عقيده متوسل شويم و آن را در واقعيات حيات خودمان نفوذ دهيم، راه منحصر از بين بردن انحرافات كه قرن‌ها در نفوس مشرق زمين رخنه كرده است همين خواهد بود و بس.

همان‌قدر كه غرب براى توازن و تعادل بين قواى مادى سركش نيازمند عقيده است تا قواى مادى را از اين تنازع و مبارزه زمينى نجات دهد؛ مشرق زمين به همان اندازه نيازمند عقيده است تا اين‌كه بتواند از سقوط در اين آتش سوزان رابطه جنسى رهايى يابد.

7. انسان و ابزار

هواخواهان منطق مادى تاريخ مى‌گويند: كيان ثابتى به نام «انسان» وجود ندارد بلكه انسان مجموعه‌اى است از انفعالات و تأثرات محيط مادى كه در آن زيست مى‌كند. پس به اين قاعده، انسانى كه در محيط زراعتى زندگى مى‌كند غير از انسانى است كه در محيط صنعتى به سر مى‌برد، و احساسات و افكار و سير و سلوك هر يك از اين دو با ديگرى فرق دارد، هر يك ناگزير است كه تحت تأثير محيط مادى واقع گردد و نيز مجبور است در نتيجه اين انفعالات و تأثرات، تابع عوامل محيط باشد.

و باز به همين مناسبت مى‌گويند: تعاون فردى و جوان‌مردى و عقيده و سادگى مشاعر و پاكى احساسات صفاتى هستند مولود محيط زراعى بلكه از لوازم آن. هم‌چنان كه استقلال و دورى از عقيده و كليه امور غيبى و پاى‌بندى هميشگى فقط به واقع محسوس و پيچيدگى افكار و احساسات، صفاتى هستند از لوازم محيط صنعتى و فصل مميز اين محيط با محيط زراعتى؛ بدين جهت مثلاً عقيده؛ يا تعاون فردى (كه بين دو فرد معين براى انجام عملى لازم است) براى انسان «صناعى» لازم نيست؛ همان‌طور كه استقلال فكرى يا عملى شايسته وضع انسان زراعتى نيست!!

البته قسمتى از اين مطلب صحيح است، بلكه اگر انسان به حال خودش واگذاشته شود و خط مشىمعينى نداشته باشد مى‌توان گفت؛ سراسر اين مطلب درست است.

در اروپا - كه دانشمندان آن، نظريات و فرضيات‌شان را بر اساس اين ادعا قرار داده‌اند و بر اثر غرور بشرى خيال مى‌كنند؛ اروپا؛ يعنى همه جهان؛ و تصور مى‌كنند آن‌چه بر اروپا منطبق مى‌شود قانونى است كه بايد بر بشريت حكومت كند - اين ادعا

به مقدار زيادى صحيح است!

و نيز بر اساس نظر ديگرى، غير از اساسى كه اروپاييان منحرف قائلند، مى‌شود گفت تمام اين مطلب يا قسمتى از آن درست است؛ به اين معنى كه انسان زارعى اصولاً موجودى نيست كه با موجود صناعى فرقى داشته باشد تا بگوييم كيان ثابتى براى انسان وجود ندارد و انسان مخلوق محيط تطورپذير خارجى است؛ بلكه آن حقيقتى كه علم صحيح بعد از آن‌كه از انحرافات اروپايى نجات يافت، بايد به سوى آن رهبرى شود، اين است كه كيان و شخصيت انسان، كيانى است وسيع و شامل و به حدودى كه خطوط ضعيف علم تجربى يا مشهودات و محسوسات معين، آن را ترسيم مى‌كند، محدود نيست.

نكته ديگر اين كه: محيط خارجى در بعضى از عناصر اين كيان تأثيراتى دارد كه آن عناصر را بيشتر از ساير عناصر ظاهر و آشكار مى‌سازد يا اين‌كه پاره‌اى از عناصر اين كيان را براى دوران معينى مخفى نگاه مى‌دارد و لازم نمى‌داند كه آن را آشكار كند.

كما اين‌كه بازوى مرد ورزشكار از لحاظ اين كه ورزيده مى‌شود و به صورت آشكارى مورد استفاده مرد ورزشكار قرار مى‌گيرد، محكم‌تر و قوى‌تر مى‌گردد؛ بالعكس هر عضوى كه براى مدت معينى بيكار بيفتد آثار وجودى آن مخفى مى‌ماند و چه بسا كه نتواند وظيفه اصليش را انجام دهد.

در اين مورد بايد گفت: معنى اين عمل اين نيست كه ورزش بازو را «خلق مى‌كند» و قبل از ورزش بازويى وجود نداشته است؛ و با متروك نگاه داشتن عضوى از اعضاى بدن گو اين‌كه دوره متروك نگاه داشتن طولانى گردد، باعث مى‌شود كه بايد آن را از بين برد و تصور شود كه ديگر به كار واداشتن آن به وسيله ورزش كم يا زياد، امرى است محال. به هر حال، كيان و شخصيت انسان چنين حالتى را دارد؛ كه محيط زراعى يا صناعى، ايجاد كننده آن نيست يا فرض كنيم محيط اتمى در آينده به نحو ديگرى ايجاد كننده آن خواهد بود، بلكه بايد گفت: حقيقت امر اين است كه اين محيط‌ها گاهى پاره‌اى از عناصر كيان انسان را به اقتضاى شرايط و اوضاع و احوال قوى‌تر و پرمايه‌تر مى‌سازند و پاره‌اى از عناصر ديگر را بر حسب مقتضيات محيط مخفى نگاه مى‌دارند ولى در هر حال اين نيروهاى ذخيره شده چه ظاهر شوند و چه

مخفى بمانند چه محسوس باشند و چه محسوس نباشند، در نهاد بشر هميشه وجود دارند كه در هر عصرى به اقتضاى محيط جلوه‌گر مى‌شوند؛ آن‌گاه پاره‌اى اشخاص را به طورى تازه و نو مى‌انگارند كه گويى قبلاً وجود نداشته است!


بارى؛ اين‌كه بعضى مى‌خواهند تصور كنند كه انسان عبارت از كيان منفى خالصى است و بس، صحيح نيست و محيط مادى تنها نيروى مقتدر مثبتى نيست كه تمام قدرت و سيطره‌اش را بر مشاعر و احساسات و افكار انسان چيره سازد بلكه در عالم وجود دو نيرو وجود دارد كه از طرفى عبارت است از نيروى انسان و از طرف ديگر نيروى مادى خارجى و اين دو نيرو هميشه در يكديگر تأثير دارند و تسلط و سيطره يكى از اين دو نيرو بر ديگرى بسته به شخصيت انسان است زيرا در ميان اين دو نيرو - انسان صاحب اراده و قادر بر تصرف است و شأن ماده اين است كه در برابر اثر و تأثير خاضع باشد.

وقتى كه انسان خودش را صاحب قدرت انشاء و ايجاد و اراده و داراى نيروى رهبرى دانست، مى‌تواند زندگانى خودش را به هر شكلى كه بخواهد بسازد و اوست كه طبق اراده خودش در اوضاع مادى و در كيفيت آن مى‌تواند مداخله كند؛ ولى اگر از اراده خودش دست بردارد و از به كار بردن نيروى مثبتى كه در اختيار دارد منصرف شود و خودش را به اختيار سجيه و طبيعتى كه قواى خارجى در آن تأثير دارند بگذارند و خودش در آنها تأثير نكند، طبيعى است كه خودش به محيط مادى اجازه داده تا بر او مسلط شود، و اين خود انسان است كه موقعيت و مقام منفى پست و خوارى را انتخاب كرده است، نه اين‌كه قواى مادى ذاتا داراى قدرت و سيطره باشند.

درباره داستان ابزار، مثالى در نظر است كه ذيلاً بيان مى‌شود:در موقعى كه انسان براى اولين بار «ابزارى» را اختراع كرد و تصور مى‌كنند كه اين ابزار قطعه سنگى بوده است كه آن را تراشيده و به صورت كاردى درآورده است؛ براى انسان اين اختراع پيروزى بزرگى بود، و نيروى اختراع كه ناشى از قدرت مستتر در كيان اصلى وى بود و توانست به آن نيروى مخفى و نهانى تحقق دهد و آن را عملى سازد و بر محيط مادى خويش كه در آن زندگى مى‌كرد توانست چيره شود، فتحى

عظيم بود.

بدون ترديد، اين مخلوق بدوى از به دست آوردن اين سلطه سر مست شد و اقلاً براى چند لحظه احساس كرد كه از خودش بزرگ‌تر است و آينده درخشانى خواهد داشت.

اين مطلب از هر جهت درست بود، زيرا در راهى گام گذاشته بود كه تطورات آن براى آينده از آن قطعه سنگ تراشيده بسى مهم‌تر و عظيم‌تر مى‌نمود.

از آن پس انسان به وسيله جسم و عقل و روحش خطوط عظمت بشريت را ترسيم مى‌كرد و اين خطوط، سطورى از رفعت و علوى بود كه خالقش به وى حكومت نموده بود زيرا چنان نيروى معجزه آسايى براى تطور و تعالى در اختيار او گذاشته بود.

اگر در اين‌جا ذكرى از روح به ميان آورديم از «متمدنين و متجددين» معذرت مى‌خواهيم! زيرا اين دسته كسانى هستند كه مى‌گويند: سائق و رهنماى تقدم و پيشرفت بشر بحث و جست‌وجوى خوراك بوده است. تو گويى حيوان در جست‌وجوى خوراك نيست!

از اين‌كه اين آقايان را در عصر صناعت و در عصر اتم، با ذكر چيزى از بازمانده‌هاى محيط زراعتى كهنه كه ديگر شايسته بازگشت نيست، افسرده خاطر مى‌سازيم، عذر مى‌خواهيم!

حالا به داستان ابزار، كه داستانى است «مفهوم» و هيچ‌گونه غيب يا ابهام و غموضى در آن وجود ندارد بر مى‌گرديم!

انسان در طى مدارج ترقى، از اختراعى به اختراع ديگرى دست زد؛ در نتيجه گاوآهن و چرخ نخ‌ريسى و دستگاه بافندگى و آلات صيد و قتال و هزاران ابزار سودمند ديگرى را اختراع نمود تا بدان وسيله كيان يا اساس هستى‌اش را تقويت كند و در عالم واقع نيروهاى نظرى مكنون خودش را تحقق دهد و احلام و آمال دور و درازى را كه براى تحصيل قدرت و سيادت بر محتويات جهان پهناور در دل داشت عملى سازد.

در اين دوران طولانى كه هزاران سال طول كشيد؛ ابزار و آلت براى انسان منشأ

قدرت فردى و اجتماعى بود. قدرت مادى و روانى.

براى اين‌كه وضع حقيقى قدرت روانى تعيين و تحديد شود بايد درباره قدرت روانى بحث كرد.

بارى؛ در مقايسه ماديات، دستى كه حامل عصا يا تبر يا طپانچه باشد از دست خالى قوى‌تر شمرده مى‌شود.

اين قدرت مادى به انسان يك نوع نيروى روانى مى‌بخشد كه در رفتار و افكار و مشاعر و احساسات وى نمايان است.

اين مطلب در ظاهر امر اين‌طور به نظر مى‌رسد؛ تا جايى كه طرفداران منطق مادى حيات چنين مى‌انگارند كه قواى مادى، مشاعر و احساسات و افكار را مى‌سازند. در صورتى كه حقيقت امر چنين نيست، به دليل اين‌كه نگهبان و پاسبان قوت در داخل نفس وجود دارد، و به صورت ميل و رغبت خاصى در كمين تحقق و اجراى امر است و بنابراين عصا يا تبر يا طپانچه‌اى را كه انسان اختراع مى‌كند به اين منظور است كه وسيله تحقق دادن منظور همان پاسبان داخل نفس باشد.

و نيز آن نفسى كه خود منظور پاسبان داخلش را در عالم واقع عملى ساخته است برتر از نفسى است كه به وسيله پاسبان ديگرى محافظت شود.

محك صادق براى تشخيص اين حقيقت همانا وضع آن سرباز كم جرأت و ترسويى است كه نمى‌تواند از ابزارهاى جنگى استفاده كند، زيرا فاقد پاسبان درونى نفس است. شاهد اين مطلب سربازان ايتاليايى هستند در جنگ جهانى دوم كه با داشتن تازه‌ترين و مهلك‌ترين اسلحه جنگى از ميدان جنگ فرار مى‌كردند و با طيب خاطر حاضر بودند اسلحه‌شان را به كسانى تقديم كنند كه آنها را تسخير و اسير نمايند.بنابر اين بايد گفت: نفس به واسطه وسايل مادى تقويت مى‌شود. زيرا وسايل مادى اسباب تحقق منظور پاسبان داخل نفس مى‌شوند، و اين پاسبان قبل از وسايل مادى وجود داشته است، و آن اصل حقيقى و واقعى كه بايد به حساب آورده شود اوست.

وجود ابزار در يك دوره طولانى از تاريخ بشريت، براى انسان منشاء نيروى

روانى بوده است. درست است كه ابزار عامل مهمى شمرده شده است ولى اين انسان بوده كه آن را به كار مى‌برده است! و احساس انسان اين بود كه قوه گرداننده اوست و ابزار مطيع اراده اوست؛ در اين صورت سيطره و سلطه انسان بر ابزار مسلم انگاشته مى‌شد؛ ليكن بعدا ابزار دچار تطور گرديد، زيرا از صورت اول كه ابزار آلت دست بود و تحت اراده و تسلط انسان بود و به هر شكلى مى‌خواست او را مى‌چرخاند و هر وقت مى‌خواست عمل آن را متوقف مى‌ساخت، درآمد و شكل ديگرى به خود گرفت، زيرا بعدا به مقياس زيادى بر حجم آن افزوده و به قدرى درشت و بزرگ شد كه انسان در قبال آن به صورت جرم كوچكى درآمد كه ديده نمى‌شد و اين ابزار براى خودش داراى قدرت ذاتى خاصى شد به طورى كه از داخل به حركت آمد، و كارش به جايى رسيد كه از اختيار انسان خارج گرديد و انسان نتوانست به نحوى از انحاء آن را به دلخواه خودش متوقف سازد.

سپس وضع و موقعيت ابزار در داخل كارخانه به صورت كاملى تغيير كرد. از آن پس، كارگر يا صنعت‌گرى كه هر عملى را به دست خودش انجام مى‌داد يا اين‌كه بر ابزار مسلط بود و آن را اداره مى‌كرد، به صورت قطعه كوچكى از مجموع عمل درآمد!

و به عبارت ديگر خودش به جاى جزيى از مجموع عمل شناخته شد، و از آن‌جايى كه قوام اين ابزار پيچيده وابسته يا اجزاى درهم و برهم بسيارى است ديگر براى كارگر در اين دستگاه جايى و مقامى باقى نماند جز اين‌كه ميخى را بكوبد يا اين‌كه آن را به ميخ ديگرى متصل سازد يا اين‌كه مواد خامى را براى اين دستگاه عظيم فراهم سازد تا آن را در يك لحظه ببلعد و باز مواد ديگرى را بطلبد.

نتيجه اين‌كه انسان به صورت نيرويى منفى درآمد، و آن ابزار درشت، يا آن دستگاه عظيم نيرويى شد مثبت كه محل عمل و زمان و طبيعت و حدود عامل را اشغال كرد و نسبت به كارگر فرمانروا شد و اوامرش را بر او تحميل كرد!

اين‌جاست كه در پسيكولوژى، يا جنبه‌هاى روانى بشر انقلاب عظيمى روى داد؛ به اين معنى كه از اين پس، انسان به تدريج تسلط خودش را بر نفس از دست داد و در عين حال خودش را فراموش كرد.

شبح ابزار كه اينك دستگاهى عظيم شده در اعماق حس بشر فرو رفت، و به

صورت قدرت قاهرى درآمد كه اراده‌اش را بر انسان تحميل كرد و در برابر ابزار يا اين دستگاه عظيم، حيات و اختيار انسان را به دلخواه خودش در دست گرفت - انسان ضعف و كوچكى خودش را احساس كرد و به خود فرو رفت. مشاعر و احساسات زنده بشر و درخشندگى وى از بين رفت. عواطف سرشار و شوق پرواز در افق آزاد را از دست داد؛ و به تدريج نسوج نفس وى سخت و زمخت و خشك شد و به صورت ابزار كند و بى‌حسى درآمده و زندگانيش بسان ابزار گشته سطحى و بيخودى، از سپيده دمان آغاز مى‌شود و به شامگاهان منتهى مى‌گردد.

به بازوان يك يا چند كارگر بنگريد در يك لحظه معين بالا مى‌رود درست مثل ابزار كار، دستگاه عصبى بازو با مصرف انرژى جسمانى به كار مى‌افتد و هم‌چنان به فعاليت ادامه مى‌دهد و كار مى‌كند و كار... تا زنگ كارگاه به صدا درآيد. در اين وقت كار ناگهان مى‌خوابد همان سان كه ناگهان و در لحظه‌اى معين آغاز گشته بود. بازوان همان‌گونه كه ابزار و ماشين با قطع جريان از كار مى‌افتند از كار مى‌افتد.

آن‌گاه قسمت‌هاى ديگر دستگاه عصبى بدن با فرا رسيدن نوبت به كار اشتغال مى‌يابند، يا از كار باز مى‌ايستند، راكد و بيخود و بى‌حركت.

اما انگيزش حياتى انسانى نهفته و ذخيره شده‌اى كه از صبحگاه بر جاى مانده و ناگزير بايد به شكلى روان گردد و به مصرف رسد، زيرا اين انرژى برانگيزاننده در فعاليت ابزارسان جامد و بيخود، به تمامى به مصرف نرسيده است و مضر و راه مصرف تازه‌اى مى‌جويد.

عملاً هم راه مصرفى مى‌يابد و آهنگ مصرف مى‌كند... بدان‌گونه كه حيوانى بند از پا و گردن فرونهد و آهنگ رفتار كند. يا چون انگيزش و جوشش تنى سرگردان و شيدا كه به سوى تنى واله و شيدا بال گشايد.

انرژى مكتوم مسير مصرف حيوانى خويش مى‌گيرد و بر اثر آن اعصاب جوشان و آشفته آرام مى‌يابد و تسكين مى‌پذيرد تا فردا كه انرژى مكتوم ديگرى ذخيره گردد و باز راه مصرفى بجويد...

بدين ترتيب زندگانى انسان، ابزارسان گشته است و خشك و خشن كه در آن نه اثرى از عواطف زنده دلانه يا شوق شاعرانه هست و نه خبرى از دريافت‌هاى دقيق و

ژرف نگرانه. فرانگرى به سوى انديشه‌هاى برين يا احساس بهين در چنين زندگانى هيچ يافت نمى‌شود. هر چه هست يك زيست جانورانه فروگر است كه باقى‌مانده انرژى ذخيره شده را به نيستى مى‌كشاند و بازپسين مرحله زندگانى را به ددمنشى بدل مى‌گرداند.

با اين دو زنجيره عمل، «آدميت» انسان به نابودى مى‌رود و به جايش حيوان ابزارسان مى‌نشيند كه سراسر گيتى را در عصر ما فراگرفته است.

بارزترين نمونه چنين حيوان ابزارسان عارى از آدميت را در آمريكا بايد جست. آن‌جا كه ابزارسانى به نهايت رسيده است. همه چيز به گرد ابزار و ماشين مى‌گردد، و نخستين موجود كه بر مدار ابزار و ماشين مى‌گردد انسان است و هم اوست كه گرداننده‌اش ماشين است!

دقت فراوان در كار، انضباط دقيق چون انضباط ابزار، و بالاخره توليد هنگفتى كه در هيچ كشورى نظيرش را نتوان يافت. اما توليدى كه زاده ابزار است - زاده ابزار ماشينى يا ابزار انسانى - با اين توضيح كه در آن‌جا بشرى وجود ندارد.

بشرى كه آدميت را بر نگار چهره‌اش نتوان نگريست يا از تپيدن دلش و احساس درونش و پرپرزنى روحش.

بشرى كه سيمايش انديشه نماست و احساس نما و گوياى فرانگرى...

بشر... بدان‌گونه كه بشريت از هزاران سال پيش مى‌شناخته‌اش! چنين بشرى را در آن‌جا نتوان يافت.

هر چه بينى ابزار روز به كار است.. و حيوانات شب خفته.

جانورانى پرجوش و خروش... كه مى‌خواهند جهان را مسخر و مستعمره گردانند!

اين نهايت تكامل تمدن مادى در عصر نوين است و نمونه‌اى فرا راه تمامى جهان «عقب مانده» تا اقتباسش كند و فراگيردش.

راستى، اين همان عصر «ابزار» است!


ابزار در عصر جديد بر سراسر زندگانى انسان مسلط گشته و حيات انسانى را چون

خودش منظم و خشك و بيخود ساخته.

در اين عصر براى طرفداران منطق مادى تاريخ، فرصتى به دست آمد تا بر اثر اين پيروزى، سر بلند كنند، و با احراز اين پيروزى احمقانه بگويند:

مگر به شما نگفتيم كه انسان كيان و شخصيت ثابت ندارد؟

مگر نگفتيم كه انسان محكوم به تأثيرات محيط مادى است كه در آن زندگى مى‌كند و اين محيط است كه او را مطابق طبع خودش بار مى‌آورد؟!

در جواب به آنها مى‌گوييم: اولاً - اين پيروزى شكستى را در بردارد زيرا معنى اين پيروزى اين است كه «پيشرفت» صنعتى كه معبود شما واقع شده حيات بشر را زير و زبر و سرنگون ساخته است و زندگانى وى را به سرحد زندگانى حيوانات و آلات و ادوات سقوط داده است و اگر شما در ادعاى خودتان صادق باشيد - تازه اين موفقيت مصيبت و نگون‌بختى محتومى است كه نصيب بشر شده و بشر نمى‌تواند از آثار حتمى آن بركنار باشد.

ثانيا - مى‌گوييم: اين نگون‌بختى براى بشر امر محتومى نبوده است بلكه اين مصيبت را خودش به جان خريده كه عقيده و ايمان را از دست داده و از خدايش دور شده است.

اين ضعف و زبونى كه انسان در برابر ابزار، احساس مى‌كند و مى‌بيند كه به تدريج بر وى مسلط گرديده و زندگى او را به شكل آلى كند و جامدى درآورده، علت اصلى آن اين است كه انسان رابطهخودش را با هر نوع نيرويى خارج از نطاق زمين و خارج از عالم محسوس قطع كرده است؛

و از اين‌جاست كه ابزار، نسبت به انسان قوه‌اى مهيب شده و انسان به صورت مخلوق ناتوانى درآمده كه بنده ابزار شده و خواه و ناخواه فرمانبردار مطيع اراده آن گرديده است.

و اگر انسان رابطه خودش را با عظيم‌ترين نيرويى كه بر همه قواى زمينى مسلط است و تمام نيروهاى زمينى را اداره مى‌كند، قطع نمى‌كرد...

و اگر رابطه خودش را با بزرگ‌ترين قدرتى كه نيرو و كيان و حس و وجدانش را از او مى‌گيرد قطع نمى‌كرد... و بالاخره اگر اين كارها را نكرده بود، ابزار نمى‌توانست او

را بنده خودش سازد، و انسان قهرا در برابر آن احساس ضعف و زبونى نمى‌نمود؛ و در صورت اتصال و ارتباط با عظيم‌ترين قدرتى كه آفريننده و اداره كننده جهان است، مى‌توانست در سايه آن قدرت با سيطره و سلطه ابزار بجنگد و او را مطيع و رام نگاه دارد و به دلخواه خودش بر آن حكومت كند. با حفظ چنان وضعى، انسان مى‌توانست همان‌طور كه از سابق بوده آقا و فرمانرواى ابزار باشد و آن را تحت اراده خودش نگاه دارد و اداره كند و در آن صورت نفس انسان، لطف و نرمى خودش را در مجاورت ابزار خشك از دست نمى‌داد، زيرا هميشه در كمون نفس يك نيروى زنده‌اى وجود دارد كه ناظر و پاسبان است و يك قدرت فائقه‌اى او را به كمك نيروهاى ذخيره شده ديگرى مدد مى‌دهد و نمى‌گذارد كه روح انسان صفا و زيبايى و درخشندگيش را در برابر طنين آلات و ادوات بى‌روح و بيخود از دست بدهد.

نكته ديگر اين‌كه؛ نفس انسان قوت و قدرتش را فقط به وسايل مادى تحقق نمى‌دهد و بايد دانست كه قوت و قدرت ناظر نفسانى متحرك و ناظر روحانى آزادى دارد كه حد و مرز نمى‌شناسد، و نفس تصفيه شده و مطمئن و آرام از همه قوا به نفع ناظر نفسانى استفاده مى‌كند.

وسايل مادى ابزارى است براى تأمين منافع نزديك تا اين‌كه زندگانى روزانه منظم و مرتب گردد.

كار مشاعر نفسانى و احساسات اين است كه علاقه انسان را به خودش و به ساير افراد منظم سازد.

خاصيت آزادى و گشايش روح اين است كه همه موانع را بردارد و نفوس را در نور غرق سازد و با يك فروزشى از تابش‌هاى شفافيت همه نفوس را با آفريننده ارتباط دهند و با سرچشمه ازلى جاويد متصل گردد و از اين منبع تابش و فروزش شعله‌اى از خلود اقتباس كند. در آن صورت انسان بر همه قواى زمينى مسلط خواهد شد و احساس خواهد كرد كه با نفخه الهى اعجازآورى كه در او دميده شده، آن‌چه در زمين وجود دارد مسخر اوست، و ديگر اجازه نخواهد داد كه «ابزار» تكليف زندگانى او را تعيين كند و او را به درجه نازل حيوانيت و ابزارسانى تنزل دهد.

براى بشر در عصر آلت و ابزار يا در عصر اتم، شفايى نخواهد بود مگر در سايه

عقيده؛ عقيده‌اى كه آنها را از پستى و انحطاط نجات دهد و به بزرگى و رفعت برساند و بر هستى و كيانش بيفزايد و مردم را به موجوديت و شخصيت‌شان مطمئن سازد تا اين‌كه مشاعر و احساسات‌شان را به طورى كه درخور شأن و مقام انسان «متطور» باشد برانگيزد و توجه داشته باشند كه اين مخلوقى را كه خدا او را شرافت و مكرمت بخشيده و روحش را در او دميده، شايستگى آن را دارد كه به راقى‌ترين درجات علو و رفعت صعود كند.

عقيده اسلامى با توجه به اين‌كه شامل جسم و عقل و روح است و اين سه دستگاه را به وسيله يك رشته معين به خدا اتصال مى‌دهد، تنها عاملى است كه براى ناظر نفسانى نيروى كاملى آماده مى‌سازد و اين عقيده به تنهايى به روح بشر چنان قدرتى مى‌دهد كه مى‌تواند جهان را از سقوط مهيب و مهلك نجات بخشد.

8. قريه و شهر

داستان قريه و شهر نيز چنين است...

طرفداران منطق مادى تاريخ عقيده دارند كه قريه براى زندگى، اخلاق و طبيعت معينى دارد، و شهر اخلاق و طبيعت ديگرى... و بينهما برزخ فلايبغيان؛ يعنى بين اين دو برزخى است كه به يكديگر نمى‌رسند.

اين گفتار از بسيارى جهات صحيح است و درست ولى در عين حال مغالطه زيادى در آن راه يافته و اين مغالطه ناشى از استنباط احكامى است كه از محيط معين و نسل معينى گرفته مى‌شود و مى‌خواهند چنين معنايى را به طور كلى بر بشريت تطبيق كنند و آن را تعميم دهند.

مردم قريه يا روستاييان براى خداشناسى و احساس وجود خدا آمادگى بيشترى دارند... زيرا شغل اصلى روستاييان كشاورزى است.

كشاورز تخم را در زمين مى‌كارد و سپس براى نتيجه و محصول آن منتظر حكم آسمان مى‌شود! و هر چه بخواهد و بكوشد كه در نمو آن تصرف كند جز به مقدار اندكى نخواهد توانست كارى انجام دهد؛ بدين جهت بايد صبر كند تا آن قوه نهانى و مرموزى كه جز از مظاهر و پديده‌هاى آن چيزى درك نمى‌كند، تخم را بروياند و نمو دهد. علم نيز راجع به اين نيروى نهانى بيشتر از اين چيزى نمى‌داند.

كشاورز ناگزير است مراقب تطورات متوالى آن از قبيل: شكفتن، برگ دادن، ميوه دادن و رسيدن ميوه باشد ولى نمى‌تواند در نظم و ترتيب آن تغييرى بدهد يا اين‌كه در اين تطورات تسريع كند يا رشد و نمو آن را به تأخير اندازد، يا در آن، جز به مقدار اندكى، تصرفى بنمايد.

كشاورز در سايه اين نيروى نهانى قسمت اعظم زندگانيش را مى‌گذراند و از آغاز بذرافشانى تا آخرين مرحله بهره بردارى در كارهاى اصلى رشد و نمود بذر، با اين نيروى نهانى مدارا مى‌كند تا اين كه به ثمر برسد. بهره و ثمره كار نيز چه از لحاظ نوع و چه از لحاظ كيفيت تابع مشيت و اراده اين نيروى نهانى است...

به اين معنى كه اگر اين نيروى نهانى بخواهد، بذر را از آفات و شيره‌هاى زيان‌آور و تغييرات جوّى حفظ مى‌كند و اگر بخواهد همه اين قوا را بر آن مسلط مى‌سازد.

كشاورز هر چه احتياط به خرج دهد و دولت هر چه به وى كمك كند، و هر چه «علم» به كمك او بشتابد، مع‌ذلك در اعماق وجدانش احساس مى‌كند كه هر چه هست همان قوه مخفى يا نيروى نهانى است؛ كه او را نمى‌شناسد ليكن مظاهر و آثار و پديده‌هاى او را مى‌بيند... و باز چنين احساس مى‌كند كه همان نيروى نهانى و قوه نامرئى است كه عملاً به حيات او سر و صورت دهد و حاكم بر مقدرات اوست.

از اين‌جاست كه كشاورز متدين مى‌شود...

ديگر فرق نمى‌كند كه در اين عقيده و احساس به دين حق هدايت و رهبرى شود؛ يا اين‌كه گمان و پندار او را به جاهليت گمراه كننده‌اى سوق دهد...

چه آن آداب و رسومى را كه به عنوان عبادت انجام مى‌دهد با نظم و ترتيب و خلوص باشد يا اين‌كه گاهى با تنبلى و تن‌آسايى برگزار كند و گاهى از اجراى آن منصرف باشد... به هر حال روى هم رفته متدين است و در ته دل و عمق وجدانش وجود قوه خلاقه و آفريننده بزرگى را درك مى‌كند و حسا آثار آن را مى‌بيند و احساس مى‌كند كه حيات وى وابسته به اراده نهانى و آثار و پديده‌هاى ظاهرى آن است.

شهر نشينان، به ويژه سكنه شهرهاى صنعتى از شناختن خدا و درك و احساس وجود، دورترند. كارگر با آلت و ابزار سر و كار دارد و با زمين كارى ندارد.

كارگر يا آلت ابزار را به كار مى‌برد يا اين‌كه آلت و ابزار در جلوى نظر او به كار افتاده و دستگاه اداره مى‌شود. كارگر در وضعى قرار دارد كه ماده ساخته شده را به دست خودش توليد مى‌كند و يا اين‌كه در توليد و انتاج آن شركت دارد.

كليه عمليات در جلوى نظر كارگر مكشوف است و نقش او در توليد و انتاج محسوس و آشكار. و حتى موقعى كه در كار آلت و ابزار يا ماشين پيچيدگى روى

دهد، كارگر همه اسرار و علل آن را درك نمى‌كند... و حتى وقتى كه تأثير وجود او از توليد كامل مبدل به تأثير جزيى شود و احساس كند كه در توليد، سهم ناچيزى دارد... و حتى هنگامى كه كارگر احساس مى‌كند به اين‌كه عمل توليد عمل انسانىخالصى است كه به حسب ظاهر تابع اراده آن قوه مخفى و نيروى نهانى نيست، بلكه تابع اراده فردى يا دسته‌اى از افراد انسانى است، يا تابع كيان مادى خالصى است كه عمل توليد را به اشكال مختلف انجام مى‌دهد.

از اين‌جاست كه كارگر متدين نمى‌شود، زيرا خيال مى‌كند كه حياتش را خودش به شخصه فراهم مى‌سازد و هر رنگى را كه بخواهد به او مى‌دهد.

هرگاه عمليات صنعتى پيچيده و معطل شود و آزادى توليد و آزادى تأثير در حيات شخصى از كارگر سلب شود، مع‌ذلك متدين نمى‌شود بلكه به آن مقام و مرجعى كه اراده آن جايگزين اراده كارگر شده. مراجعه مى‌كند اعم از اين‌كه آن مقام دولت يا حاكم يا رژيم (يا خود ماشين) باشد... و در هر حال متوجه دين نمى‌شود زيرا بيشتر دوران زندگيش را با قدرت‌هاى ظاهرى و مقامات صورى گذرانده و با آنها سر و كار داشت، نه با قوه غيبى كه به حسب ظاهر در عمليات كارخانه و در اداره ماشين آلات مداخله‌اى نداشته است. اين معنى مظهر و پديده‌اى است مربوط و متعلق به باطن نفس؛ از آن گذشته مظهر و پديده ديگرى در كار است كه به رژيم و نظام اجتماعى مربوط مى‌شود؛ به اين معنى كه روستاييان به اقتضاى عمل و نظر به قلّت عددى كه دارند و زندگانى‌شان محدود به محيط تنگى است، در وضعى قرار گرفته‌اند كه يكديگر را مى‌شناسند و با يكديگر همكارى مى‌كنند و روح مودّت و محبت و خويشاوندى شامل حالشان است يا دست كم اين روح در زندگانى‌شان غلبه دارد؛ ولى شهر نشينان به ويژه مردم شهرهاى صنعتى، داراى چنين روحى نيستند و چنين عاملى وجود ندارد كه آنها را به يكديگر مربوط سازد، مع‌هذا وضع‌شان طورى است كه در كارهايى كه دارند جز رابطه عمل و رابطه چند ساعت وقتى را كه طى يك عمل صامت بى زبان و بى‌روح خسته كننده مرتبى در ميان طنين و سر و صداى آلات و ادوات ميان خالى با پشت سر ماشين‌هاى بى‌زبان با يكديگر مى‌گذرانند رابطه ديگرى با يكديگر ندارند؛ و اين جمعيت به حكم كثرت عددى كه دارند، حتى اگر بخواهند

كه مانند روستاييان با يكديگر مأنوس و مربوط باشند نمى‌توانند. اين است كه به صورت دستجات متفرق و پراكنده‌اى در مى‌آيند كه هيچ دسته‌اى دسته مجاورش را نمى‌شناسد و علاقه‌اى به او نشان نمى‌دهد.

اگر موضوع تعاون و همكارى، ضرورتى باشد بشرى كه مردم از آن مستغنى نباشند؛ اين مسئله، به ويژه در شهرهاى صنعتى صورت «عمل» مرتب و منظمى به خود مى‌گيرد كه دولت (بر اساس مبانى علمى!) عهده‌دار انجام آن مى‌شود؛ در آن صورت اين رابطه بر اساس شعور و ادراك عمل خاصى قرار خواهد گرفت، و ناشى از علاقه قلبى زنده و جاندارى كه قلبى را به قلبى و انسانى را به انسان ديگرى مربوط و علاقه‌مند مى‌سازد نخواهد بود.


اين رشته مطالب حقايقى است مشهور و محسوس كه در حيات بشر واقعيت دارد. و همان‌طور كه در داستان انسان و ابزار تشريح كرديم ايمان داريم كه امرى است واقع. ليكن ايمان نداريم كه تنها امر محتوم و قاطعى باشد كه براى مردم راه تدبير از وقوع در آن مسدود باشد و نتوانند در آن تغييرى دهند.

به طورى كه در بحث سابق گفتيم - انسان عبارت از نيرويى منفى نيست كه مقهور محيط مادى باشد و اراده و اختيارى نداشته باشد؛ بلكه وقتى به اين صورت در مى‌آيد كه اراده‌اش را از دست بدهد و موقعيت و مقامى را كه دارد نديده بنگارد و از تصرف و مداخله در حيات و اشياء و تعين خط مشى دست بكشد و خودش را بدون تصميم و عزم و اقدام در معرض مؤثرات خارجى بگذارد و تصور كند حريف تحت تأثير هيچ يك از مؤثرات خارجى نيست. ولى اگر تصميمى بگيرد كه «انسان» باشد ديگر «ماده» به عنوان اين‌كه قدرتى است جبرى و راه و رسم رفتار و نظر معينى را براى حيات و براى اشياء بر او تحميل مى‌كند، نخواهد توانست بر او حكومت كند.

دليل بر اين‌كه محيط مادى، تنها صاحب اختيار و صاحب قدرت نيست و همچنين دليل بر اين‌كه همه افراد بشر - چه كشاورزان؛ چه بدويان و چه صنعت‌گران همه و همه داراى كيان مشتركى هستند اين است كه اين مخلوق «انسان» است و محيط قسمتى از جنبه‌هاى اين كيان را گاهى آشكار مى‌كند و گاهى مهمل مى‌گذارد ولى به هر

حال اين جنبه‌ها را از عدم به وجود نمى‌آورد و آن را از بين نمى‌بردو از مكان اصيلش زايل نمى‌سازد...

و باز دليل بر اين مطلب اين‌كه شهر با اين‌كه رنگ صنعتى الحادآميزى به خود مى‌گيرد گاهى متدين مى‌شود و همچنين قريه و روستا با وجود تأثير عوامل محيط روستايى كه هميشه احساس و ادراك وجود خدا در آن‌جا محسوس و مشهود است. گاهى رنگ الحاد به خود مى‌گيرد.

براى اثبات آن‌چه گفتيم مثال‌هايى داريم؛ از جمله اين‌كه:

ژاپن داراى ملتى است صنعتى و پركار؛ به صورتى كه نهضت صنعتى اين ملت و توليد محصولات آن اروپاى غربى و آمريكا را تهديد مى‌كند؛ با اين حال اين ملت داراى عقايدى است ريشه‌دار كه نه صنعت توانسته است اين عقايد را از وى سلب كند و نه اشغال آمريكا؛ با اين‌كه قواى اشغال‌گر آمريكايى مطابق قانون؛ عقايد ژاپنى‌ها را تحريم كرده است! وضع ژاپن شگفت‌آور است... به اين معنى كه اگر ملت ژاپن به عقيده الهى مفهوم و معينى ايمان مى‌داشت كه عقل آن را با اطمينان وجدان مى‌پذيرفت - از وجهه نظر ما - اشكالى نداشت كه بگوييم حفظ عقيده و قيام به رعايت مراسم آن با نهضت صنعتى مغايرتى ندارد و نبايد تعجب كرد ولى از آن‌جايى كه عقايد ژاپنى‌ها جز يك رشته خرافات بت‌پرستى چيزى نيست و اين عقايد نه با منطق سازگار است و نه با عقل مردم متمدن؛ در اين صورت بايد گفت:

مطلب عميق‌تر از آن است كه قضيه منطقى يا قضيه علمى باشد! بلكه قضيه، آن نفس عميق بشرى است كه علم با همه ادعاهايى كه دارد، نمى‌تواند به همه اطراف و جوانب آن راه يابد.

روستايى مصرى كه از ده‌ها هزار سال پيش، متدين بوده و عقايدى از نوع عقيده فرعونى و مسيحى و اسلامى را پذيرفته... سال‌هاى اخير، به الحاد شروع كرده و ديده مى‌شود كه گاهى اوقات فلسفه مادى را استقبال مى‌كند و اينك مى‌بينيم كه روابط مردم از يكديگر گسيخته مى‌شود و خودخواهى و خودپرستى پوچ جايگزين تعاون قلبى مودّت‌آميز مى‌گردد.

درست است كه اين الحاد ريشه عميقى ندارد و شرايط و اوضاع و احوال عارضى

است كه برخى از اين روستاييان را از دين‌شان برى ساخته است... جز اين‌كه «قاطعيت» قوانين اجتماعى كه دانشمندان فرض مى‌كنند، در اين جريان تأثيرى نداشته است كه در چنين اوضاع و احوالى با توجه به اين‌كه هنوز در محيط كشاورزى كار مى‌كنند، به ويژه اين‌كه با اصول كشاورزى بدوى سر و كار دارند كه هنوز ماشينى نشده و كشاورزان هنوز به رنگ كارگران يا صنعت‌گران در نيامده‌اند! يعنى محيط مادى كشاورزى‌شان تغيير نكرده تا اين‌كه مطابق نظر آن دسته از دانشمندان افكار و مشاعر و احساسات و عقايد و رفتارشان عوض شود.

و باز به اين خبر عجيبى كه يكى از مجلات آمريكايى (Time) به نام تايم در شماره مورخ 15 ماه مه 1954 حاكى از تغيير سوگندى كه در سوگندنامه امريكايى به عمل آمده توجه كنيد.

مجله نام‌برده مى‌نويسد: براى اولين بار يعنى پس از گذشتن دويست سال در سوگندنامه‌اى كه معمولاً هر فرد آمريكايى بايد براى ابراز اخلاص و وفادارى به پرچم ايالات متحده آمريكا سوگند ياد كند، تغييرى به هم رسيده و كلمه «در سايه خدا» بر آن افزوده شده است.

هر چند من باور نمى‌كنم كه اين نسل آمريكايى امكانا متدين نشود ولى همين موضوع اشاره‌اى است واضح‌الدلاله و اشاره‌اى به قرن‌هاى آينده و به وضع نسل‌هاى آينده و اين اشاره از اين جهت داراى دلالت خاصى است و مهم شمرده مى‌شود كه از آمريكا مى‌آيد. از آمريكايى كه نه قلبى دارد و نه روحى؛ و آمريكايى كه در حيوانيت ماشينى محض زندگى مى‌كند؛ آن چنان حيوانيتى كه بشر در سراسر تاريخ طولانيش چنين سقوط و هبوطى به خود نديده است!


ابدا به هيچ وجه قالب‌هاى مشخص و معينى براى نفس انسانى وجود ندارد؛ و محيط مادى صاحب اختيار مطلق نيست. و نيز حتم و مسلم نيست كه سكنه شهر ملحد باشند!

به ويژه شهر اسلامى امكان ندارد كه ملحد شود و ممكن نيست به محيط مادى اجازه دهد كه روحانيت صاف و مشاعر و احساسات قلبى محبت‌آميز آن را فاسد كند؛

زيرا ايمان شهر اسلامى به خدا از اين مهلكه نجاتش مى‌دهد و راه ترقى و صعود را براى او ترسيم مى‌كند، همان‌طورى كه ايمان شهرمسلمان به خدا، دل‌هاى سكنه آن را با رشته محبت و وداد به يكديگر وصل مى‌كند، حتى اگر ممكن نشود كه هر فردى فرد ديگرى را بشناسد، همين قدر كافى است كه جمعيت هر قسمت و هر گوشه‌اى از شهر با يكديگر نزديك باشند، سپس صلح و سلم و برادرى در ميان همان افرداى كه يكديگر را نمى‌شناسند حكومت خواهد كرد از آن رو كه قرآن كريم دستور مى‌دهد:

«وَإِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَآ أَوْ رُدُّوهَآ»(1)يعنى اگر كسى به شما تحيتى و سلامى كرد تحيت و سلامى بهتر به او تقديم كنيد يا اقلاً تحيت و سلام او را تقديمش كنيد.

رسول اكرم(ص) فرمود:

«الق السلام على من تعرف و من لا تعرف» يعنى بر كسى كه مى‌شناسى و بر كسى كه نمى‌شناسى سلام كن!

اين‌ها آدابى است در سلام كه خدا و پيغمبرش(ص) توصيه كرده‌اند.

من شخصا كارگران و صنعت‌گران مسلمانى را ديده‌ام كه حقا مسلمان بوده‌اند.

ديده‌ام كه از كار خسته كننده‌اى كه ضمن سر و كار داشتن با ماشين پر سر و صداى كر و كور و با عمليات توليدات صنعتى كه به چشم ديده مى‌شود كه به حسب ظاهر جنبه بشرى دارند خارج شده‌اند...

ديده‌ام كه از كارگاه‌ها بيرون آمده و بدون سر و صدا راه‌شان را گرفته و رفته‌اند در حالى كه همكارانشان كه قلوب آنها از عقيده خالى است (و در درون نفسشان آن ناظر و مراقب روحانى كه على‌الرسم آثار فشار عمل خسته كننده و كوبنده را هنگام آزادى از كار در اعصاب و ارواحشان تخفيف مى‌دهد وجود ندارد) همين كه از كارگاه‌ها خارج مى‌شوند، سر و صداهاى ساختگى خسته كننده‌اى راه مى‌اندازند تا بدان وسيله وجودشان را ثابت كنند و آزاديشان را اعلان دارند، همان‌طور كه بنده گريز پا بعد از شكستن قيود، پا به فرار گذاشته و آن همه سر و صدا راه مى‌اندازد!

آن كارگران و صنعت‌گران را ديده‌ام كه قلوب و نفوسشان با ذكر خدا مطمئن و آرام است؛ زيرا خدا را در كارخانه فراموش نداشته‌اند. و نيز فراموش نداشته‌اند كه اين


1) نساء / 86.

دستگاه چرخنده خدايى نيست، بلكه ابزارى است كه خداوند آن را براى انسان مسخر ساخته است تا بدان وسيله بر قدرت و نيرويشان بيفزايند و سپس خداى را در برابر اين همه نعمت و مكرمت به وسيله نماز و شكرگزارى ستايش كنند. و نيز ديده‌ام كه در سايه ايمان به خدا، نسبت به يكديگر احساس برادرى مى‌كنند و با يكديگر ديد و بازديد دارند و حتى در سايه همين رابطه خدايى خانواده‌هايشان به ملاقات يكديگر مى‌روند و در هنگام احتياج به كمك يكديگر مى‌شتابند و با اين‌كه دولت يا كارخانه همه نوع نيازمنديشان را تأمين مى‌كند و آنها را از هر چيزى بى‌نياز مى‌سازد مع‌ذلك روابطشان با يكديگر پابرجاست و هيچ نوع عامل افتراقى از قبيل بغض و كينه و انزوا و انعزال آنها را از يكديگر دور نمى‌كند و روابط انسانيشان هميشه ثابت و برقرار است.

من پس از تشخيص اين معانى ادراك كردم كه شهر صنعتى اسلامى ممكن نيست به سوى الحاد گرايد، زيرا عقيده از ماده قوى‌تر است و صاحب قدرت و صاحب اختيار مطلق اوست.

روزى خاطره‌اى در ذهنم بيدار شد و مرا درباره آينده بشريت نگران كرد!

مطلب اين است كه مدنيت جنون‌آميز غرب، در عصر ما، زندگانى قريه و روستا را از بين مى‌برد و روستا را به شهر تبديل مى‌كند؛ ضمنا همان اوضاع و احوال الحادآميزى را كه در شهر دارند به نام «متمدن ساختن» روستا، يا به نام بالا بردن سطح زندگى روستاييان، در روستا رواج مى‌دهند!

در آمريكا اختصاصا قريه و روستايى وجود ندارد بلكه آن چه هست عبارت از مزارعى است منعزل و متفرق و دور افتاده از يكديگر كه در هر مزرعه‌اى، خانواده‌اى يا مجموعى از خانواده‌ها زيست مى‌كنند ليكن وضع زندگانيشان مانند زندگانى يك شهر منعزلى است كه نه در ميان جمعيت مودت قلبى وجود دارد و نه راه و رسم برادرى به نحوى كه خدا مقرر فرموده است.

اين وضع ناشى از آن است كه آلات و ابزار ماشينى در عمل زراعت راه پيدا كرده و زندگى روستايىاز صفت «بشرى» به صفت «ماشينى» مبدل گرديده است در نتيجه وضع قريه و روستا به اقتضاى منطق ماشينى در آن نواحى عوض شده است و همين

خاطره بود كه مرا نگران ساخته.

در سرزمين‌هاى روستايى كه مردم آثار آن قدرت عظيم آفريننده را احساس مى‌كنند و به وجود او ايمان دارند هنوز بذر خير انسانيت به حال خود باقى است؛ ديگر نمى‌دانم آيا در سرنوشت اين بشر گمراه چنين مقدر شده است كه عوامل مخرب صنعتى، اين بذر پاك و پاكيزه را حتى در قريه و روستا نيز نابود سازد؟

آيا در سرنوشت اين بشريت گمراه چنين نوشته شده كه با خير معارضه كند و آن را از ميان بردارد؟ و روابط محبت و وداد را قطع نمايد و مردم را به صورت افراد متفرقى درآورد كه جز در منافع و مصالح نزديك يا در زمينه شهوات جسمى با يكديگر توافقى نداشته باشند؟ و آيا با «پيشرفت علمى» به دليل اين‌كه شهوت ابدى بشر در كشف مجهول و تحقق جلوى پيشرفت را گرفت و آن را متوقف ساخت، آينده بشر، اين‌طور خواهد بود...؟

سپس صرف نظر از مدينه فاضله اسلامى كه مورد اميد و اطمينان است، به ياد شهرهاى صنعتى ژاپن افتادم... و متذكر سوگند تازه آمريكايى شدم... و در دل گفتم:

به هيچ وجه براى آينده بشريت نبايد نگران بود.

از ميان اين همه مفاسد موجود در عصر حاضر و آن‌چه آينده را تهديد به فساد و تباهى مى‌كند، آن‌چه مى‌توان استخراج كرد؛ اين است كه بشريت به عقيده احتياج دارد!

و هر وقت عقيده به وجود آمد انسانيت به وجود خواهد آمد و همچنين خير و بركت كه «كلمه» جاويد در آن وجود دارد و بس. از آن جهت جاويد است كه شعله و قبسى از خداى جاويد در نهاد او به وديعت گذاشته شده است و خدا روحش را در او دميده و براى انسان و انسانيت علو و رفعت خواسته است!

9. تمدن كيلو واتى!

اشاره

روزى با يكى از كمونيست‌ها مباحثه و مجادله‌اى داشتم؛ در ضمن صحبت گفت: مقياس تمدن جديد عبارتست از مقدار برقى كه يك فرد مصرف مى‌كند! و به اين قاعده تمدن هر فردى با ميزان مقدار برقى كه مصرف مى‌كند سنجيده مى‌شود! و اضافه نمود كه: تمدن آمريكا به طور متوسط براى هر فردى به فلان مقدار كيلو وات برق رسيده ليكن تمدن روسيه تاكنون به اين درجه نرسيده است ولى هر سال مصرف مقدار برق هر فردى با سرعت رو به افزايش مى‌رود.

من گفتم: بنابر اين مقياس معنى حرف شما اين است كه كمونيستى از سرمايه‌دارى عقب است؛ در اين صورت چطور ادعا مى‌كنيد كه فكر كمونيستى نسبت به فكر سرمايه‌دارى مترقى‌تر و پيشرفته‌تر است؟

اين شخص كمونيست كه با من مشغول مباحثه بود، يكّه خورد و به شدت مشوش و مضطرب شد، زيرا با همه غرورى كه به فكرش داشت، مقياسى را كه براى سنجش تمدن اتخاذ كرده بود باعث محكوميت و سرافكندگى وى گرديد، آن‌گاه كوشيد تا خودش را از اين بن‌بست نجات دهد و براى اين‌كه مطلب را بى‌جواب نگذارد گفت: هنوز كمونيستى تا كنون به هدف خودش نرسيده ولى پس از آن‌كه به اوج اعلى رسيد بر تمدن آمريكايى فائق خواهد آمد.

من گفتم: فرار مكن و طفره مزن! سؤالى كه من از تو كردم راجع به اصل فكر كمونيستى بود كه آياپيش از آن‌كه به هدف اعلاى خودش برسد نسبت به فكر آمريكايى راقى‌تر و پيشرفته‌تر است يا عقب‌تر و دنباله‌رو؟ در برابر اين پرسش

سكوت كرد و جوابى نداد.


چندى پيش در جايى مى‌خواندم كه بين يك خانم روزنامه‌نويس آمريكايى كه به مصر آمده بود و يك خانم روزنامه‌نويس مصرى نيز درباره مقياس تمدن بحث شده بود و خانم آمريكايى نيز مطلب را به همين صورت بيان كرده بود و گفته بود: ما تمدن را با كيلو وات مى‌سنجيم و ميزان تمدن هر فردى عبارت است از مقدار برقى كه مصرف مى‌كند!


بايد پرسيد؛ چرا مردم وقتى كه منحرف مى‌شوند، انحرافشان به اين‌جا مى‌كشد؟ و چرا در ميزان و مقياسى كه درست مى‌گيرند، تشخيص و تعيين ارزش‌ها تا اين حد دچار اختلال مى‌شود كه انسان را وقتى كه خوب فكر كند، به تمسخر وادار مى‌كند؟

بديهى است موازين و مقياسات خطا حتما نتايج نادرستى مى‌دهند؛ و هر اندازه در مقياسات و موازين خطا و اشتباه باشد، به همان اندازه نتايج حاصله خطا و نادرست خواهد بود. در اين صورت بايد به تصحيح و اصلاح ارزش‌ها... و اصلاح مقياسات پرداخت.


انسان را چگونه بسنجيم؟

آيا چنان مقياس و ميزان صحيحى كه بر اساس ثابتى استوار باشد و تابع رأى من و شما وضع شده است كه هرگاه موازين مقياسات ناصحيحى را كه در دسترس بشر قرار مى‌گيرد بخواهيم اصلاح كنيم به آن مراجعه شود؟

براى تشخيص اين معنى بايد خود بشر را تحت مطالعه قرار دهيم و ببينيم كه مردم چگونه عنوان «بشريت» را به خود گرفتند؛ شايد از اين طريق به مقياس صحيح برسيم.

سهل‌ترين و در عين حال مطمئن‌ترين طريق وصول به اين نتيجه اين است كه آن‌چه را باعث اختلاف بين انسان و حيوان است مورد رسيدگى قرار دهيم و آن را در ترازوى سنجش بگذاريم؛ آن‌گاه آن‌چه در اين ترازو باقى ماند آن را حقيقت انسان بدانيم!

بارى، فرق و اختلاف بين انسان و حيوان زياد است و تصور نمى‌شود محتاج به بحث زيادى باشيم. يكى از موارد اختلاف اين است كه انسان طبعا در تفكر و تعلم و اختراع «عقلش» را به كار مى‌اندازد.

فرق ديگر اين است كه انسان براى نظم و ترتيب دادن به تمايلات فطرى، اراده خودش را با كمال انضباط به كار مى‌اندازد و آن را گاهى به چپ و گاهى به راست به كار مى‌برد و شهوات و رغبات خودش را در هر مجرايى كه بخواهد مصرف مى‌كند.

از اين عامل اختلاف يا از اين فرق اخير يا از هر دو معناى سابق‌الذكر، انسان در طى زمان توانسته است جلوى اجراى شهوات و رغباتش را به طريق حيوانيت جلوگيرى كند و آن را تحت نظم و ترتيب و قاعده‌اى در آورد و مهذبش نمايد و در آخر كار، يعنى پس از آن‌كه گام‌هايى را در فاصله بين منبع و مجرا طى كند، جواب اين احتياج را بدهد. ضمنا در طى طريق، در كناره اين گام‌هايى كه بين منبع و مجرا برداشته شده، فنون و عقايد و افكارى، مانند گل‌هاى زيبايى كه در ميان گل و لاى مى‌رويد، روييده شده است، و بايد توجه داشت كه اين گل‌هاى زيبا چيزهايى هستند غير از آب و گل. چون مردم در حكمى كه بر انسان مى‌كنند، تا اين حد اتفاق دارند، به همين اندازه اكتفا مى‌كنيم و از آن‌جايى كه همه مردم در اين‌كه «روح» از امتيازات انسان و فصل مميز بين انسان و حيوان است، اتفاق ندارند، ضرورتى ندارد كه از روح ذكرى به ميان بياوريم!

در اين صورت و با توجه به اين معانى وقتى كه درباره تمدن «انسانيت» بحث مى‌كنيم شايسته آن است كه به همان مقياسات ظاهرا بديهى كه انسان را از حيوان متمايز مى‌سازد مراجعه كنيم والا مقياسات ما نادرست و نارسا از كار در خواهد آمد و نخواهيم توانست جواب صحيحى

بدهيم.

بدون شك و ترديد؛ علم... و اختراع... محصول اصيل انسانى است، به دليل اين‌كه حيوان نمى‌تواندچيزى را اختراع كند و نيز نمى‌تواند به خوبى زندگانيش را بر اساس كامل استفاده از ذخاير وجود كه او را فرا گرفته و در حول و حوش آن موجود است قرار دهد؛ سنجش با اين مقياس به تنهايى كافى نيست و نتيجه صحيحى نمى‌دهد.

فرض كنيد پرگارى در دست داريد كه يك پايه يا يك شاخه بيشتر ندارد، و مى‌خواهيد به وسيله آن دايره‌اى را رسم كنيد! آيا ممكن است به نتيجه برسيد؟ يا

اين‌كه پرگار بايد داراى دو پايه باشد تا اين‌كه يكى را در مركز دايره قرار دهيد و ديگرى را روى ورقه بگردانيد تا اين‌كه دايره رسم شود؟

علم يا اختراع... مركز دايره است و يكى از دو پايه پرگار، و بديهى است از يك پايه كارى ساخته نيست و نمى‌تواند دايره‌اى را ترسيم كند.

علم ممكن است در راه اخير به كار برده شود و ممكن است در راه شر؛ ممكن است عامل تخريب باشد يا وسيله تعمير و بنا. ممكن است مردى فاضل از علم استفاده كند و ممكن است مردى منحرف. من نگارنده مى‌توانم از جريان برق در داخل اطاقم استفاده كنم در حالتى كه مردى باشم ساقط و منحرف، كه براى مردم نقشه مكر و حيله و مفسده طرح كنم و بدخواه مردم باشم؛ اعم از اين‌كه نيت سوء را عملى سازم و مرتكب جرمى گردم يا اين‌كه آن نيت سوء در كمون نفس من به صورت احساسى پليد باقى بماند؛ كما اين‌كه اگر مردى باشم نيك ذات و پاك‌نهاد و خيرخواه مردم؛ مى‌توانم جريان برق را در راه خير و صلاح مصرف نمايم.

ولى اگر بخواهم جريان برق را به هر دو صورت مصرف كنم چگونه ممكن خواهد بود كه فى حد ذاته اين چنين عملى براى انسانيت يا تمدن من مقياسى شناخته شود؟

وضع جريان برق عينا وضع ماشين فلاحتى است؛ و همچنين در حكم راديو و تلويزيون و سينما و بخارى برقى و قطار برقى و انسان مكانيكى و مغز الكترونى و ساير ابزار و ادواتى كه به وسيله برق كار مى‌كنند و هر يك به نوبه خود فلان مقدار كيلو وات مصرف دارند!

اين ابزار و ادوات را به لحاظ اين‌كه همه مردم با توجه به خير و شر و رفعت يا پستى مقام و منزلتى كه دارند، به علت يك سبب بديهى ساده و بسيطى كه مورد استفاده قرار مى‌دهند، فى حد ذاته نمى‌توان مقياس تمدن صحيح يا ميزان آدميت دانست. و به همين مناسبت كمى يا زيادى آن را مى‌توان در ترازوى انسانيت مأخذ و معيار قرار داد؛ بلكه صلاحيت آن وقتى محرز مى‌شود كه پايه دوم پرگار نيز به آن اضافه شود تا اين‌كه دايره را رسم كند و شكل دايره به درستى تصوير شود.

قبلاً گفتم كه فرق بين انسان و حيوان از جنبه علم و اختراع عبارت از قدرت

حكومت انسان است بر تمايلات فطرى، و خوددارى انسان از جواب‌گويى به تمايلات موجب پيدايش فنون و عقايد و فلسفه‌ها و افكار و سنن و عادات مى‌گردد.

اين معنى همان پايه پرگار است كه دايره را رسم مى‌كند ولى آن پايه ديگر فقط محور ارتكاز و مركزيت است و به هر نسبت مسافتى را كه براى پايه دوم قائل شويم به همان اندازه دايره تنگ يا وسيع يا محدود خواهد بود؛ در صورتى كه پايه اول پرگار هميشه و در هر حالتى در نقطه مركزى ثابت و پايدار خواهد ماند.

بنابراين وقتى كه درباره حدود فرهنگ و تمدن شخص معين يا ملت معينى بحث مى‌كنيم بايد آن دايره‌اى را كه در داخل آن زندگى مى‌كند در نظر بگيريم؛ آن دايره‌اى را كه براى خودش با هر دو پايه پرگار ترسيم نموده است. اگر اين فرد يا اين ملت تلفن و تلويزيون و جريان برق و بخارى برقى... را مورد استفاده قرار دهد و حداكثر كيلو وات را در روز مصرف كند ولى دروغ بگويد و به حدود و حقوق ديگران تجاوز كند و ديگران را به بدترين طرزى مورد استثمار و بهره‌بردارى قرار دهد و در تصرفاتى كه مى‌كند روح مكر و خيانت و خودخواهى خصمانه... را اعمال نمايد؛ يا اين‌كه فلان مقدار برق مصرف كند ولى از آدميت و فنون و عقايد و افكار و فلسفه‌ها و سنن و عاداتش تنزل كند و به صورت حيوانى درآيد كه مطيع اميال و رغبت‌هاى طبيعتش قرار گيرد؛ در آن صورت چگونه خواهيم توانست بگوييم چنان آدمى متمدن است، بلكه چگونه خواهيم توانست بگوييم انسان است؟ در صورتى كه اين كيلو وات‌ها حتى براى يك‌بار مشاعر انسان را بر نمى‌انگيزد و ترقى ندهد و احساسى شريف براى انسان به وجود نياورد يا رغبتى براى تعاون و همكارى در راه خير به نفع افرادبشر ايجاد نكند، چه ارزشى خواهد داشت؟

آمريكا كشورى است كه از حيث مصرف برق به حد اعلا رسيده است... ولى همين كشور با سياهان چنان رفتار ظالمانه و قساوت‌آميزى مى‌كند كه نمونه آن حتى در قانون جنگل ديده و شنيده نشده است!

در اين صورت چگونه مى‌توان آمريكا را متمدن دانست؟ گو اين‌كه چندين برابر ميزان فعلى مصرف كند!


اگر علم و اختراع شيئى مشترك باشند و يا به مرور زمان امكان داشته باشد كه نسبت به همه مشترك باشد و به نفع همگانى مورد استفاده قرار گيرد؛ در آن صورت آخرين مقياس همان خواهد بود كه نتيجه را معين و مشخص نمايد و صورت عمل را ترسيم و تصوير كند.

يا آدميت... يا حيوانيت...

يا اوج گرفتن از عالم ضرورت به بالا و يا سقوط در ضرورت.

يا احساس به اين‌كه همه افراد در بشريت با يكديگر همكارند و يا اين‌كه دشمنانى هستند كه بايد آنها را كوبيد و نابود كرد و نعمت‌هاى حيات را از آنها گرفت و به خود اختصاص داد و آنها را بنده و برده خويش ساخت تا در راه خدمت به آقايانشان قيام كنند.

اين است آن مقياس مطلوب، به اين معنى كه هر قدر انسان در اين مقياس ترقى كند و علو و رفعت احراز نمايد يا هر قدر تنزل كند و به سقوط نزديك شود، درجه تمدن او همان خواهد بود؛ زيرا اين درجه‌اى است كه ميزان و مقدار انسانيت را نشان مى‌دهد. به اين قاعده بايد گفت: كسى كه غرق در شهوات و لذايذ مى‌شود نمى‌تواند علو و رفعتى كسب كند... بلكه حيوانى است كه از انسانيت روى برگردانده است، و همچنين كسى كه عقايد و سنن و اخلاقش را پشت سر مى‌اندازد، حيوانى است كه از انسانيت روى برتافته؛ و بالاخره كسى كه در راه اذيت و آزار ساير افراد بشر مى‌كوشد... حيوانى است كه به انسانيت پشت كرده است... گو اين‌كه همه آلات و ادوات و ابزار زمين را به كار اندازد و آن‌چه برق وجود دارد مصرف كند. ولى كسى كه به مقدار معقولى از لذت‌هاى جسمى اكتفا كند و در برابر شهوات، آزاديش را حفظ كند... و كسى كه قلب و وجدانش را با عقيده‌اى مربوط سازد كه آن عقيده مانع سقوط وى گردد و در حالى كه روى زمين راه مى‌رود و رويش را به طرف آسمان داشته باشد... و كسى كه براى ديگران موجوديت و كيانى قائل است و آنها را بنده و برده قرار نمى‌دهد و همه منافع و خيرات را براى خودش نخواسته باشد... چنين كسى آدمى است متمدن؛ گو اين‌كه يك كيلو وات برق هم مصرف نكند.

آيا اين‌ها مقياسات شخصى است و ارزيابى آن نيز جنبه شخصى دارد؟

به هيچ وجه اين‌طور نيست! زيرا اين معانى را به اصول ساده‌اى برگردانديم كه بايد برگرداند و اين معانى فوارقى است بين انسان و حيوان و هر مقياسى كه اين دو فوارق در آن منظور نشود و به حساب نيايد مقياسى است خطا و اشتباه زيرا حقيقت انسان را اندازه نمى‌سنجد، بلكه يك جنبه آن را مى‌سنجد كه جامعيت ندارد و داراى مدلول واحدى نيست؛ بلكه پس از آن‌كه جهت و مسير آن آشكار شود قابل تعبير خواهد بود و خط سير آن ترسيم خواهد شد و به عبارت ديگر مفهوم و مصداق پيدا خواهد كرد.

پوچى و بى‌ارجى مقياسات غربى كه تمدن را با كيلو وات مى‌سنجند از اين‌جا معلوم مى‌شود.


بايد پرسيد: آيا معنى اين بيان آن است كه چون ثمرات و بهره‌هاى پيشرفت علمى در ميزان سنجش عقلى ارج و بهايى ندارد، بايد از آن دست برداريم؟

در جواب مى‌گوييم: ابدا چنين قصدى در كار نيست، زيرا به طورى كه گفتيم؛ علم نتيجه و محصول اصيل بشرى است و استفاده از ثمرات آن و همچنين استوار ساختن مبانى حيات بر اساس علم خصلتى است از مميزات انسان و اگر انسان از قبول چنين خصلتى امتناع كند يا در جهت مخالف آن گام بردارد و نخواهد از كيان و موجوديت و از همه نيروهايش بهره‌مند شود، در آن صورت انسانى خواهد بود ناقص الكيان.ليكن من مى‌خواهم حقيقت مهمى را ثابت كنم و آن اينست كه: اگر انسان از جنبه انسانيت اصيلى كه او را از عالم ضروريات به عالم رفيع‌ترى صعود مى‌دهد و در آن عالم احساس مى‌كند كه ساير افراد بشر با او همكارند و بايد در راه خير و نفع مشترك به كمك ديگران برخيزد، در آن صورت به سهولت خواهد توانست آن‌چه را از جهت علم و اختراع نقص دارد، جبران كند؛ ليكن به وسيله علم به تنهايى نخواهد توانست آن‌چه را از لحاظ انسانيت نقص دارد جبران نمايد، گو اين‌كه هر روز صد اختراع تازه تحويل دهد و هر روز هزار كيلو وات برق مصرف كند.

و از اين‌جاست كه آخرين مقياس را مقياس و ميزان قاطع مى‌دانيم ولى مقياس اول را در ميزان سنجش جز چيز اندكى به حساب نمى‌آوريم!


اروپاى امروز مقياسات و موازين حيات را فاسد مى‌نمايد زيرا در عصر حاضر سيطره و قدرت را در دست گرفته است!

چه بسا اشخاصى باشند و بگويند: اروپا چگونه چنين قدرت و سيطره‌اى را به دست آورد؟ و چگونه توانست مقياسات نادرستى را بر بشريت تحميل كند؟ آيا با علم و اختراع اين قدرت به دست نيامد؟ در اين صورت مقياس همين است!

در جواب مى‌گوييم: بلى اين حق و حقيقتى است كه به باطل منتهى مى‌شود!

لازمه تحصيل قدرت اين نيست كه به حساب انسانيت حقيقى گذاشته شود؛ زيرا جهان اسلام يك وقتى كليه وسايل قدرت مادى و همه ثمرات علم را به دست آورده بود ولى از لحاظ مقياس انسانيت به قدرى اوج گرفته بود كه دشمنان اسلام يعنى جنگجويان صليبى شاهد علو مقام مسلمين بودند و هم‌اكنون نيز در كتب تاريخ به اين معنى گواهى مى‌دهند.

از طرف ديگر چون اروپا اين قدرت و سيطره را بدون رعايت وجدان و بدون توجه به حكم «ناظر دقيق نفسانى مهذبى» تحصيل كرده است اين همه قدرت منتهى به چنان كشمكش مهيب و مدوهشى گرديد كه در ربع قرن آتش دو جنگ را برافروخت، و اينك اشتعال آتش جنگ سوم حيات بشر را مورد تهديد قرار داده است! ولى آن روزى كه بشريت از راه تهذيب نفوس و برترى از عالم ضرورت بتواند از ثمرات علم بهره‌مند گردد، فقط در آن روز خواهد توانست حقا در مقياس تمدن اصيل ترقى كند.

10. نفاق اجتماعى

نفاق اجتماعى به هر شكلى و به هر صورتى رذيلتى منفور است، زيرا حاكى از آن است كه شخص منافق از مواجهه با حقيقت عاجز و از جهت اخلاق ضعيف و از لحاظ طبع دچار دنائت و خبث طينت است.

نفاق اجتماعى به معنى تظاهر به فضيلت در حالتى كه شخص به آن ايمان ندارد يا اين‌كه به واقع مرد عمل نيست نيز نمى‌تواند خارج از عنوان نفاق باشد و در هر حال رذيلتى است.

تا اين‌جا با همه كسانى كه از نفاق كراهت دارند و در ابطال آن تبليغ مى‌كنند موافقيم... ليكن بعد از اين مرحله با بعضى اختلاف داريم.***

نفاق حد وسط بين فضيلت حقيقى و رذيلت مكشوف است.

افرادى پيدا مى‌شوند كه به فضيلت ايمان ندارند زيرا از انجام تكاليف و وظايف مربوط به آن عاجزند يا از جهت اين‌كه از لحاظ دنائت طبع نمى‌توانند با فضليت خو بگيرند و با آن مأنوس شوند ولى از آن‌جايى كه شخصيتشان ضعيف است و نمى‌توانند با حقيقت مواجه شوند براى ارضاى جامعه به فضليت تظاهر مى‌كنند در صورتى كه محرمانه و به طور نهانى مرتكب رذيلت‌هايى مى‌شوند.

اين چنين كسانى طبعا افرادى هستند كه براى وصول به مطامع پست و پليدشان تظاهر به فضيلت را وسيله‌اى مى‌دانند و با آن تجارت مى‌كنند، اين افراد را ما به حساب نمى‌آوريم زيرا داخل در صنف دجال‌ها و حيله‌گرانى هستند كه پايان كارشان

به ارتكاب جرم و جنايت منتهى مى‌شود. ليكن بحث ما در اين‌جا راجع به آن فرد عادى و معمولى است كه به منظور وصول به هدف پست و پليدى كه دارد نفاق نمى‌ورزد، بلكه شخصا به درستى كارهايى كه مى‌كند ايمان ندارد ليكن از جهت مداراى با مردم، خود را آن‌طور نشان مى‌دهد!

بارى؛ خروج از اين نفاق جز به يكى از دو وسيله انجام‌پذير نيست:

يا اين است كه مرد منافق به حقيقت، نسبت به فضايلى كه بر سبيل نفاق از خود نشان مى‌دهد ايمان بياورد و در آشكار و نهان تكاليف و وظايفش را به درستى و از روى عقيده صحيح انجام دهد و بر نفس غالب آيد تا از انحراف بر كنار بماند.

و يا اين‌كه به طور صريح و آشكار دست از نفاق بكشد و رذالت‌هايى را كه در نهان و دور از نظر مردم مرتكب مى‌شود علنى انجام دهد.

موضوعى را كه تصور مى‌كنيم قابل بحث و جدال نباشد اين است كه وضع اول، درخور شرافت و كرامت انسان است زيرا خدا او را شرف و افتخار بخشيده و بر بسيارى از مخلوقاتش برترى داده و او را به راه صحيح بلكه به بهترين راه‌ها هدايت فرموده و طريق رستگارى را براى وى ترسيم كرده است.

اشكال ما در مورد يك دسته افرادى است كه مى‌گويند: اين عمل غير ممكن است و انسان بر حسب طبيعت امتيازى ندارد و اين نمونه‌هاى اعلاى اخلاقى، نمونه‌هاى اعلايى هستند كه نمى‌توان بر طبيعت منطبق نمود؛ در اين صورت نفاق ضرورتى ندارد، بلكه صريح و بى‌پرده رذالت‌هايى را كه داريم بايد آشكار كنيم؛ و از آن گذشته نبايد اين عمليات را رذيلت ناميد، زيرا خود اين عمل نفاق است؛ در اين صورت بايد امر واقع بنمايم و از ارتكاب آن بيم و هراسى به خود راه ندهيم، بلكه بايد شهامت بورزيم زيرا اين عمل در خور آن انسانى است كه از سخافت تقليدها يا از خرافه فضيلت آزاد شده است.

بحثى كه داريم با اين‌هاست كه در هيچ حال و به هيچ صورتى نمى‌توانيم با آنها موافقت كنيم.


در عصر جديد اين نظر در اروپا از جهات گوناگونى نشأت گرفته است.

جهت و علت اول اين وضع آن است كه آن مسيحيت عالى ايده‌آلى، تطبيقش بر زندگى به راستى بسيار مشكل و سخت است؛ زيرا بارهاى سنگين فوق طاقت را بر انسان تحميل مى‌كند كه از عهده او ساخته نيست و اروپايى‌ها احساس كردند جز با رهبانيت يعنى انقطاع كامل از عالم زنده متحرك كه مملو از جنبش و جهش است نمى‌توان چنين وظايفى را انجام داد؛ بدين جهت صومعه‌ها و ديرها فضايح اخلاقى عنيفى را از خود نشان دادند كه از شخص عادى و معمولى به دور است، چه رسد از كسى كه لاينقطع مشغول عبادت است و شهواتش را كشته و در ضمن اين عبادت‌ها جز به آسمان به جاى ديگرى نظر و علاقه‌اى ندارد.

حقيقت امر اين است كه يكى دو قرن بر مسيحيان گذشت كه به نمونه‌هاى اعلاى مسيحيت ايمان داشتند ولى بعدا انجام چنان وظايفى بر آنها سنگين آمد و در عين حال نمى‌توانستند به طور صريح خروج كنند و از اين عمل سرباز زنند، زيرا از طرفى نفوذ رجال دينى زياد بود و از طرف ديگر خجالت مى‌كشيدند كه ضعف و عجز از خود نشان دهند؛ بدين جهت و به علل ديگرى راه نفاق در پيش گرفتند و تظاهر به فضيلت مى‌كردند در صورتى كه به راستى قدرت تنفيذ و اجراى فضيلت را به مفهومى كهقائل بودند نداشتند يا اين‌كه قلبا چنان اراده‌اى در كار نبود تا به شوؤن فضيلت قيام كنند.

سپس فرويد آمد... و مرتكب بزرگ‌ترين جنايت‌هايى شد كه پروتكل‌هاى حكماى صهيونيست پرده از روى آن برداشت، زيرا اين حكما مى‌گويند:

«فرويد فردى است از افراد ما، و ما موظفيم كه تعليمات او را با تمام قدرتى كه داريم نشر دهيم، ما بايد رذايل انسانيت را آفتابى كنيم تا اين‌كه هيچ فردى از آشكار كردن آن خجالت نكشد، و فضيلت سركوب گردد؛ آن‌گاه ميدان غلبه ما بر بشريت باز شود»

فرويد براى اين آمد كه بگويد:

فضيلت هر چه باشد دروغ است و زور و مكر است و فريب و حقيقت انسان چيزى جز نيروى جنسى غالب و قاهرى نيست كه مانند نيروى جنسى حيوان دفع مى‌شود و ايجاد هيچ نوع مانعى در راه نيروى جنسى چه اخلاق، چه دين، چه عرف و

چه سنت و تقليد آن را نمى‌تواند تطهير يا تهذيب كند، بلكه هر يك از اين عوامل آن را سركوب مى‌كنند يعنى مانع از آن مى‌شوند كه ظهور كند ولى به هر حال به صورت ناآگاه باقى مى‌ماند و انسان را بدون اين‌كه خودش بداند يا حس كند تحريك مى‌نمايد، به علاوه عقده‌هاى نفسانى و اضطرابات و هيجاناتى ضميمه اين سركوبى مى‌شود و انسان را راحت نمى‌گذارد.

بارى؛ اين تبليغ كار خودش را كرد و نتيجه پليد خودش را نشان داد. اروپا از شهوت كشى مسيحيت وارد اباحيت فرويد شد... و به صورت حيوانى درآمد كه از قفس بگريزد و هر چه به چنگش آيد بخورد و با هر چه مصادف شود آن را لگدكوب كند تا ثابت كند كه آزاد شده است.

در سايه اين «هيجان» آزاد و اين لجام گسيختگى بدون تعقل، افكار و فلسفه‌ها و معتقدات تازه‌اى، در مسير همان خطى كه فرويد رسم كرده بود، به وجود آمد، حاكى از اين‌كه: فضيلت كه اديان منادى آن بوده‌اند و مردم تحت فشار قدرت دينى و خرافه از آن تبعيت كرده‌اند، جز وهم و خرافه‌اى بيش نيست! و باز گفتند:

مردم اين وهم و خرافه را فقط از روى نفاق پذيرفته‌اند و هيچ وقت به آن ايمان نداشته‌اند و هيچ‌گاه آن را اجرا نكرده‌اند؛ بدين جهت ما بايد از قيد اين خرافه آزاد شويم و از «نورى كه» علم روان‌شناسى آورده پيروى كنيم، و خودمان را از روى حقيقت بشناسيم و به ماهيت و واقعيت آن آگاه شويم، و هيچ‌گونه مانع فريبنده و يا شهوت‌كشى كاذبى، جلوگير عمل ما نشود؛ و با كمال صراحت بگوييم كه:

ما طرفداران شهوتيم، و شهوت حقيقت عميق ريشه‌دار ماست... سپس به جاى مكر و نفاق و نيرنگ و پرده‌پوشى، به طور علنى و آشكارا اعلان شهوت‌پرستى بدهيم...

اين دسته مغالطه علنى و آشكار و استدلال قهرى و جبرى را به جايى رساندند كه نه تابع منطق بود و نه مطيع برهان.

گفتند: وقتى كه انسان در تنهايى مصون از رقابت مردم باشد و به او كارى نداشته باشند، از اين فضيلت‌هاى مزعوم و موهوم دست مى‌كشد و به طبيعت خودش عمل مى‌كند و در چنان وضعى باكى نخواهد داشت كه مرتكب اعمالى گردد كه مخالف

مفهوم فضيلت باشد؛ ولى به محض اين‌كه احساس كند كه شخص ديگرى سر وقت او مى‌آيد، وضعش عوض مى‌شود و با طبيعتش مدارا مى‌كند... بلند مى‌شود و لباس مى‌پوشد و موقّر مى‌شود و مؤدّب مى‌گردد و رفتار تازه‌اى را پيش مى‌گيرد كه از هر جهت ساختگى و تصنعى است... اين تغيير وضع صرفا محض خاطر ديگران است!

و باز گفتند: شهوت‌كشى و پرده‌نشينى و ايجاد سدهاى محكمى از دين و اخلاق و تقاليد و سنن مانع آن نمى‌شود كه اشخاص با داشتن ماسك فضيلت، هر كارى را كه بخواهند محرمانه بكنند و حد اعلاى كثافت‌كارى را مانند مردمان اباحى مذهب انجام دهند، و آن همه موانع و عوامل نتوانسته است در داخل قلاع و قصور از وجود زن‌هاى هرزه با داشتن حجاب، جلوگيرى كند.

بايد گفت: اين دو مطلب از هر جهت حق است ولى آن‌چه از اين حق اراده مى‌شود باطل است. در اين نكته شك نيست كه انسان در تنهايى بسيارى از قيودى را كه در اجتماع دارد، تخفيف مى‌دهد، ولى چرا چنين عملى را نفاق بناميم؟ و چرا بگوييم اين عمل تصنع است و ساختگى، و طبيعى انسان نيست؟

براى اثبات بطلان اين ادعا ناگزيريم مثالى از واقعيات ذكر كنيم و از ذكر آن باكى به خود راه ندهيم و بگوييم:هر موجود زنده‌اى فضولاتى را از داخل بدن خارج مى‌كند و اين عمل فى‌حد ذاته عملى است كثيف و با كثافت‌هايى ارتباط دارد كه بدن براى حفظ حيات بايد آن را دفع كند، ولى امر واقعى را كه انسان به حكم تجربه حس مى‌كند اين است كه انسان از كثافت خودش نمى‌تواند بر كنار باشد و از عمل دفع فضولات روزانه بدن احساس نفرتى نمى‌كند.

از شگفتى‌هاى خلقت و از معجزات دقيق آن اين است كه كليه عمليات بيولوژى (زيست‌شناسى) از آن‌جايى كه باعث حفظ ذات يا حفظ نوع هر موجود زنده‌اى است و موجب مى‌شود كه او را براى ادامه حيات تشجيع كند، مقرون با لذت است؛ و اگر اين لذت وجود نمى‌داشت، موجود زنده از اداى وظيفه حيات عاجز مى‌ماند و چه بسا كه دچار ضرر و زيان مى‌گرديد يا به كلى از بين مى‌رفت...

آن‌چه مسلم است اين است كه هر مخلوقى از اخراج فضولات بدن خودش لذت

مى‌برد، در صورتى كه از ديدن فضولات بدن ديگرى مشمئز و متنفر مى‌شود؛ زيرا در مورد ديگرى وضع طورى است كه كثافت را مى‌بيند بدون اين‌كه احساس لذتى بنمايد!

حالا بايد پرسيد:

اگر كسى اخراج فضولات بدنش را دور از نظر مردم انجام دهد و نگذارد كه ديگران مشمئز و متنفر شوند، بايد او را منافق خطاب كرد؟

و آيا مى‌توان گفت كه او محض خاطر مردم كارى مى‌كند كه براى خودش نمى‌كند؟ و اگر در تنهايى و مصون از مراقبت مردم بود و به او كارى نمى‌داشتند، اين كار را نمى‌كرد؟

اين چه منطقى است؟

آرى اين مرد چنين عملى را محض خاطر مردم مى‌كند. ولى چرا چنين شده است؟

آيا نه اين است كه مردم دريافته‌اند كه اگر آن كارى را كه در خلوت مى‌كنند در جلوى نظر مردم بكنند نتيجه‌اش اين خواهد بود كه همه مردم مشمئز و متنفر شوند؟ و آيا مصلحت مشترك حكم نمى‌كند كه همان معنى موجب گرديده است كه آن‌چه شخص در خلوت مى‌كند در جلوى نظر مردم نكند؟ و آيا اين مصلحت فردى در نتيجه به مصلحت همه افراد تمام نمى‌شود؟

با توجه به اين معانى آيا مى‌توان گفت كه اين عمل نفاق است؟

حكم درباره همه «فضيلت‌ها» از همين قرار است گو اين‌كه هر فضيلتى ممكن است در سطح عالى‌ترى از فضيلت ديگر قرار گرفته باشد.

اكنون به بحث در مورد مسئله جنسى كه همه بحث و جدل‌ها در قرن بيستم به دور محور آن مى‌گردد مى‌پردازيم و مى‌گوييم:

رغبت جنسى در كيان بشرى، رغبتى است اصيل كه داراى عميق‌ترين ريشه‌ها است. اين مطلب حق است و درست. اديان و سنن و اخلاق در تهذيب اين رغبت كوشيده‌اند و درجه آن را بالا برده‌اند؛ مع‌ذلك اين رغبت وجود دارد و ريشه‌هاى آن عميق است. اين معنى نيز حق است و درست.

ليكن بايد پرسيد: اين مطلب به آن‌چه مى‌گويند و اراده مى‌كنند چه ربطى دارد؟

آيا معناى اين حرف در منطق اين اشخاص اين است كه هر كسى بدون بيم و هراس، آن‌چه را در خلوت مى‌كند، در جلوى نظر مردم انجام دهد؟

اگر اين مطلب را به طور علنى و آشكار نگويند ولى قسمت اعظم آن را مباح مى‌دانند، زيرا همين‌ها هستند كه برهنگى را تجويز كرده و بوسيدن و در آغوش گرفتن زنان را در كنار خيابان مباح مى‌دانند و گرفتن رفيق و رفيقه را تجويز مى‌كنند و نشر داستان‌هاى جنسى آتشين و تصويرهاى هيجان‌انگيز را در سينما و راديو و نشريات مى‌پسندند... و به ادعاى آزادى و واقعيت و بياناتى شبيه به اين قبيل هذيان‌ها است كه آن‌چه را در منظر ما قرار داده‌اند مى‌بينيم كه آن را مباح و مجاز شناخته‌اند.

حالا برمى‌گرديم به اين قيود تا ببينيم چطور شد كه اين قيود وضع شد و به چه جهت وضع شد. مى‌گويند: بشر اولى به طور كامل يا نزديك به حد كمال مسئله روابط جنسى را به طور اشتراكى عمل مى‌كرد، و سپس به تدريج جنبه اشتراكى روابط جنسى باطل شد و نظام ازدواج يعنى تخصيص مرد معينى براى زن معينى و همچنين تخصيص زن معينى به مرد معينى با تفاوت در اين تخصيص رواج گرفت.بايد پرسيد: آيا اين موضوع بدون سبب و جهت پيش آمد؟ و آيا جريان امور با وضع اباحى دوران اول سر و سامانى داشت و در ميان مردم امنيتى و آسايشى از اين جهت برقرار شد؟ يا اين‌كه منازعه درباره مالكيت زن چنان كشتارهايى را در ميان مردان راه انداخت كه در نتيجه آن ملتفت شدند كه بهترين طريق اين است كه هر فردى مالك زن خودش باشد و ديگرى حق تجاوز به او را نداشته باشد؟

سپس نظم و انضباطى در امور پيدا شد و هزاران سال اين وضع ادامه داشت و اضطراب و هرج و مرج از بين رفت و جز در موقعى كه يك فرد تبهكارى متعرض زن ديگرى مى‌شد، نظم و انضباط برقرار بود و زد و خوردى در كار نبود؛ ضمنا مردم متوجه شدند كه هيچ فردى نمى‌تواند در حدود مخصوص به خودش امنيت داشته باشد مگر اين‌كه از تعرض به حدود ديگران خوددارى كند، گو اين‌كه شهوت و رغبت وى راضى به خوددارى نباشد.

آيا اين عمل نفاق بود؟ آيا اين عمل كه منتهى به امنيت مشترك و مصلحت مشترك همه مى‌شد، و هر فردى از خانواده خود مطمئن بود اذيت او به ديگران نمى‌رسيد؛

نفاق بود؟

و آيا غلبه مردم بر شهواتشان، با وجود اصالت و ريشه‌دار بودن شهوت در نهاد بشر، به منظور مصلحت مشترك يا از بيم اين‌كه اگر قيود اخلاقى از بين برود مستلزم ضرر و زيان خودشان خواهد بود، يك نوع مكر و فريب و دروغ تعبير مى‌شود كه بگويند اين اعمال را انسان صرفا محض خاطر ديگران انجام مى‌دهد؟

اين چه منطق يا چه بلايى است كه متفكرين قرن بيستم بدان مبتلا شده‌اند؟

حالا به جنبه دوم فكر عجيب اين نوابغ جديد مى‌پردازيم...

اين دسته مى‌گويند: وقار و شهوت كشى و قيودى را كه دين و اخلاق و سنن و تقليدها وضع كرده و آن را واجب شمرده، نتوانسته است مانع هرزگى‌هاى مردان هرزه يا زنان محجوبه هرزه‌اى كه محرمانه مرتكب خلاف‌هايى مى‌شده‌اند، بشود.

آرى اين حقيقتى است ولى بايد پرسيد: در ماوراى اين حقيقت چه اراده‌اى دارند؟

آيا مقصود اين است كه بايد اين قيود و تقليدها را از بين برد و از غفلتى كه داريم و چشم‌ها را بسته‌ايم دست برداريم؟

براى چه؟ آيا چنين عملى باعث تطهير و تنظيف آن زن‌هاى هرزه يا مردان هرزه خواهد شد؟ و آنها را به فضيلت رهبرى خواهد كرد؟ يا بالعكس نتيجه اين خواهد شد كه هرزگى‌هاى پشت ديوار و پشت پرده آفتابى و خيابانى شود؟

به ما مى‌گويند: امتياز قرن بيستم توجه به واقع و ترك اوهام است!!

بسيار خوب؛ ما اين ادعا را مى‌پذيريم و امر واقع را در نظر مى‌گيريم و از نظريات براق و درخشان صرف نظر مى‌كنيم... و مى‌پرسيم:

آيا وضعى كه در آمريكا و اروپا به وجود آمده؛ نفوس را از طريق آزادى تطهير و تهذيب كرده و سطح اخلاقشان را بالا برده و مردم را به سوى فضيلت رهبرى كرده‌اند، يا اين‌كه برعكس، خانه‌ها و مهمان‌خانه و كوچه‌ها و خيابان‌ها را مبدل به رذالت خانه نموده‌اند؟

آيا آن‌چه را قبلاً مردان هرزه اجتماع و زنان ناپاك محرمانه پشت ديوار يا در پرده

مرتكب مى‌شدند، فعلاً «فضلاً»! آشكارا مرتكب نمى‌شوند؟(1)

يا اين‌كه خواهند گفت: اين عمل آن روزهايى كه محرمانه و در پرده صورت مى‌گرفت؛ رذالت شمرده مى‌شد ولى به شكل فعلى كه آشكارا صورت مى‌گيرد «فضيلت» است!

حالا بايد پرسيد: آقايان «متفكرين» شرقى به صورت مشخص و محدود چه مى‌خواهند؟

آيا مى‌خواهند نفوس را تطهير و تهذيب كنند و مردم را به فضيلت حقيقى كه ناشى از اقناع ضميز وتصديق وجدان باشد عادت دهند؟ يا اين‌كه مى‌خواهند رذالت‌خانه‌هاى سرپوشيده را به خيابان انتقال دهند؟ و بگويند آن‌چه در آن‌جا صورت مى‌گيرد، فضيلت است! همان‌طور كه فعلاً در اروپا و آمريكا معمول است؟


فعلاً مجال رد عقيده فرويد و اتباع او داير بر اين‌كه انسان بذاته و طبعا مخلوقى است پست و نازل و هميشه به دنبال شهواتش مى‌رود و ناچار بايد به وسيله زيان آورى شهوات را كوبيد و يا اين‌كه آن را آزاد گذاشت؛ نيست. ولى در كتاب «الانسان بين المادية و الاسلام» فصل مخصوصى را به ردّ گفته‌هاى فرويد اختصاص داده و بسيارى از افكار او را در آن كتاب نقض كرده‌ام.

اينك با كمال اختصار آن‌چه را از نظر اسلام در آن‌جا تشريح كرده‌ام يادآورى مى‌كنم و مى‌گويم:

اسلام با سركوب كردن نيروى حياتى - چه جنسى و چه غير جنسى - موافق نيست بلكه وجود آن را از جهت اين‌كه در طبيعت بشر امرى است واقع، اعتراف مى‌كند؛ به


1) به خاطر دارم چندى قبل ضمن مطالعه تاريخ زندگانى آناطول فرانس پادشاه نثر فرانسه داستان جالبى ديدم حاكى از اين‌كه اين مرد «فاضل!» در سنين بين شصت و هفتاد روزى در يكى از پارك‌هاى شهر پهلوى زنى زيبا نشسته بود و در ملا عام او را مى‌بوسيد، و بر كسانى كه از اين‌گونه لذايذ به عذر قيود اخلاقى محرومند مى‌خنديد! و هم چنين در يكى از جرايد خبرى درج شده بود حاكى از اين‌كه فلان نماينده مجلس لردها در انگلستان گفت: در فلان گوشه از هايد پارك لندن منظره‌هايى از رذالت ديدم كه از گفتن آن شرم دارم و بايد جلوى اين تظاهرات حيوانى گرفته شود.(مترجم)

دليل آيه مباركه:

«زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَ تِ مِنَ النِّسَآءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَمِ وَالْحَرْثِ ذَ لِكَ مَتَعُ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا...»(1)

و از آن‌جايى كه دل‌خوشى‌هاى زندگانى دوست داشتن زن و فرزند و طلا و نقره و اسب و گوسفند و كشتزار است و در نظر همه افراد بشر محبوب و مطلوب است، اسلام آنها را براى مردم زينت شناخته و به وجود اين لذت‌ها اعتراف كرده است، و با اعتراف به اين‌كه اين موضوعات ذاتا اصالت دارند و حق اين است كه اين رغبت‌ها بايد اشباع شوند، نظر اسلام اين است كه اين خواسته‌ها بايد تنظيف و تطهير شوند و به صورت پاك و پاكيزه‌اى مورد استفاده قرار گيرند و هدف اين تطهير و تنظيف اين است كه در پايان امر رفع ضرر و فرد و اجتماع شده باشد و حدودى را كه اسلام براى اين منظور در نظر گرفته اين است كه انجام آن براى فرد شاق نباشد و تصريح شده است كه:

«لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا»(2)يعنى خدا بر هيچ فردى جز به مقدار توانايى او وظيفه و تكليفى بار نمى‌كند.

اين مطلب بر اساس علمى محسوس و ملموسى استوار است حاكى از اين‌كه انسان بالفعل قابل تهذيب است و اين درجه از استعداد تهذيب در حيوان وجود ندارد و بلكه در ميان تمام مخلوقات خدا اين خاصيت مخصوص انسان است.

اين تحديد مختصر درباره نظر اسلام براى منظور ما كافى است و مطلب اين است كه اسلام با طبيعت بشرى قدم به قدم همراه است و نيروى حيات را سركوب نمى‌كند؛ بدين جهت مردم را به نفاق وا نمى‌دارد زيرا از مردم چيزى نمى‌خواهد كه محتاج به نفاق بشوند...

مثلاً به مردم نمى‌گويد كه احساس رابطه جنسى بذاته زشت است و كثيف و خودتان را از اين احساس تطهير كنيد و بر كنار باشيد.

و از آن‌جايى كه مردم به حكم فطرت مجبورند به دعوت جنسى جواب مساعد بدهند اگر دستور خلافى به آنها داده شود چون از اجراى آن دستور عاجز مى‌مانند البته نفاق خواهند ورزيد تا مطابق آن دستور عمل كرده باشند ولى وضع تعليمات اسلام اين‌طور طور نيست بلكه به مردم مى‌گويد: رابطه جنسى امرى است بسيار طبيعى و حتّى بى‌اندازه ذاتا پاك.


1) آل عمران / 14.

2) بقره / 233.

پيغمبر(ص) فرمود: از دنياى شما آن‌چه دوست مى‌دارم دو چيز است: عطر و زن؛ ولى روشنايى چشم من در نماز است.(1)

از اين گذشته اسلام كه مردم را دعوت مى‌كند تا به موقع يعنى در اول فصل بلوغ ازدواج كنند، دعوت صريحى است براى بهره‌مندى از رابطه جنسى. ولى سعى اسلام در اين است كه مردم دربهره‌بردارى از لذّت رابطه جنسى روش حيوانات را پيش نگيرند بلكه به نحوى اقدام كنند كه درخور مقام انسان باشد. و اگر مردم در اين موضوع مطيع تعليمات دينيشان باشند نه نفاقى در كار خواهد بود و نه احتياجى به نفاق خواهند داشت بلكه با صراحت كامل عمل جنسى را انجام خواهند داد.

وضع باقى تعليمات اسلام نيز چنين است كه نه مستلزم حرج است و نه نفاق.

كسانى كه در مشرق زمين اوضاع و احوال را با حوادث و رويدادهاى محيط كليسا در اروپا مقايسه مى‌كنند يا اين معنى را فراموش كرده‌اند يا اين‌كه خود را به فراموشى مى‌زنند؛ ولى چه بايد كرد؟ در نظر «متجددين» اين‌ها همه دين شمرده مى‌شود!


چون مردم همه يكسان نيستند، نمى‌توان چنين فرض كرد كه تربيت و تهذيب دينى به هر درجه‌اى كه برسد همه مردم را تربيت خواهد كرد و آنها را به سطح عالى تهذيب خواهد رساند و اسلام نيز چنين چيزى را فرض نكرده و نگفته است كه همه مردم تعليمات آن را از روى ايمان و اخلاص خواهند پذيرفت.

البته يك دسته مردم هستند كه هيچ وقت ايمان نخواهند آورد و هيچ‌گاه عقيده روح‌شان را سيراب نخواهد كرد و از نور شفاف آن روشن نخواهند شد؛ بديهى است چنين كسانى يا بايد آشكارا بر دين خروج كنند، يا اين‌كه منافق باشند.

چه بهتر كه در امور سياسى، اين دسته پرده نفاق را پاره كنند تا اين‌كه مردم با ايمان از آنان بر حذر و هميشه مراقبشان باشند.

ليكن وضع امور اخلاقى صورت ديگر و حكم ديگرى دارد؛ بدين جهت خوب نيست كه مردمان فاسد و ساقط، رذالت‌ها را آشكارا در كوچه و خيابان مرتكب شوند؛ زيرا اين عمل موجب گستاخى مردمان مردد و باعث فساد افراد محافظه كار خواهد شد و نتيجه نهايى اين خواهد بود كه همه اجتماع به رذيلت گرايند؛ نه اين‌كه به صورت اهل فضيلت در آيند.

دليل اين امر همان وضعى است كه در اروپا روى داده است؛ و نبايد خودمان را


1) و سائل الشيعه، ج 2، ص 144.

فريب دهيم و رذايلشان را فضيلت بدانيم؛ و تسليم ادعايشان بشويم كه آنها واقع بينند.

آرى! واقع بينند ولى در سطح حيوانات؛ و حال اين‌كه شايسته اين بود كه در سطح انسانيت واقع‌بين باشند.

نكته ديگرى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه چه آنها را معذور بدانيم و چه معذور ندانيم، اوضاع و احوال و شرايط آنها در اروپا طور ديگرى است و شرايط ما غير از آنها است و فهم آنها نيز درباره عقيده غير از فهم ما است كه نبايد آنها را به آن‌چه قدرت ندارند مكلّف دانست و همچنين آنها محتاج به نفاق نيستند.

به هر حال وظيفه ما اين است كه مردم را به سطح رفيع انسانيت برسانيم و بذر فضيلت حقيقى را در نفوسشان بپاشيم تا اين‌كه از ته دل و عمق وجدان بدان معتقد شوند نه به وسيله قيد خارجى محكمى آنها را مقيّد كرده يا اجازه دهيم پرده‌اى روى كارهايشان بكشند.

ليكن اگر وضع طورى باشد كه از انجام چنين وظيفه‌اى عاجز بمانيم.... نه از آن جهت كه سوءِ نظرى داشته باشيم يا اين‌كه در نظام و رژيم ما فسادى وجود داشته باشد، بلكه از لحاظ وجود انحراف در شخصى كه نمى‌خواهد به سطح رفيع انسانيت ترقّى كند بلكه مى‌خواهد در سطح حيوانيت بماند... در چنين موقعيتى بايد با قدرت قانون، سنن و مقرّرات خودمان را بر او تحميل كنيم...

در چنين صورتى اگر چنان مردمى از ترس قدرت قانون و مقرّرات بخواهند با نفاق زيست كنند، چه اهميّت خواهد داشت؟ و در هر حال باقى ماندن در چنين وضعى به درجات بهتر از آن است كه اجازه دهيم در ميان مردم سرمشق‌هاى زشت و فاسدى باشند كه باعث تشويق و تشجيع مردم مردد و موجب فساد صلحا گردند.

چيزى كه خطرناك است اين است كه در ميان مردم اختلال و فساد عقيده شيوع يابد و به جاى اين‌كه مقيّد و مكلّف به اجراى وظايف و مقرراتى باشند آشكارا فساد در پيش گيرند.

اگر چنين شد و همه به طور يكنواخت آشكارا فاسد شدند ديگر جامعه و اجتماع به طور كلى منهدم ونابود خواهد شد.

11. بالاتر از واقع

من دوستى دارم كه داراى صفات مخصوصى است كه مرا ناراحت مى‌نمايد. او مثلاً در نقل حوادث و مطالب عادى و معمولى اصرار دارد تمام تفصيلات و جزييات را مو به مو و بدون اندك تقديم و تأخير بگويد، در صورتى كه من اين وضع را در غير از مباحث علمى و مسائل مهم فكرى كه احتياج به تتبع و دقت و بررسى كامل دارند، نمى‌پسندم و از آن تنفر دارم.

خيلى اتفاق مى‌افتد كه اين دوست من يكى از داستان‌هايى را كه قبلاً گفته است با تمام جزييات و نقطه به نقطه تعريف و تكرار مى‌كند. من كه طبعا از شنيدن تكرارى هر چيز تنفر دارم اين شرح و تفصيلات خسته كننده كه با تكرار خسته كننده‌تر برايم بلايى مى‌شود و سخت ناراحت كننده است.

مثلاً مى‌گويد: شما داستانى را كه در لندن و يا پاريس يا برلين يا جاى ديگر در فلان شب براى من اتفاق افتاده نشنيده‌ايد - در صورتى كه قبلاً ده بار از او شنيده‌ام - و سپس شروع به نقل داستان مى‌كند و به همان ترتيب سابق، حرف به حرف، قضيه را تكرار مى‌كند و حتى اشعارى را كه در ضمن حادثه گفته و افكار و تخيلاتى را كه در آن وقت به فكرش رسيده با حال مخصوص ادا مى‌كند و تازه توقع هم دارد كه من تحت تأثير جزييات قضيه واقع شوم و مثل كسى كه براى اولين بار حادثه‌اى را مى‌شنود عكس‌العمل از خود نشان دهم. در غير اين صورت نسبت به او بى‌اعتنا و بى‌توجه به حساب مى‌آيم.

اين تكرار و روده درازى او منحصر به گفته‌هاى خودش نيست و در مورد

گفته‌هاى ديگران هم همين عادت را دارد، مثلاً چيزى از من سؤال مى‌كند، جوابش را مى‌دهم و به مقدار كافى براى او توضيح مى‌دهم، پس از چند روز دوباره با همان بيان و لهجه اولى همان مطلب را مى‌پرسد، درست مثل اين‌كه در آن خصوص تاكنون چيزى از من نشنيده است. من هم از تكرار كردن مطلبى خوشم نمى‌آيد و از اين‌كه مجبور شوم چيزى را دوبار بيان كنم رنج مى‌بردم.

با همه اين‌ها، اين دوست من حساس و زود رنج هم هست و با كوچك‌ترين اشاره‌اى عواطف و احساساتش جريحه‌دار مى‌شود و از مسائل كوچك غير قابل اعتناء مسائل بزرگى خلق مى‌نمايد.

اتفاقا من هم برعكس او، عادت دارم كه با دوستان خود، ساده و بدون تكلف و دور از تشريفات صحبت كنم و خوش ندارم كه يكى از دوستانم (آن هم با حساسيت) مرا وادار كند در هر كلمه از گفتارم توجه داشته باشم و مقيد باشم كه مبادا بدون توجه چيزى را كه به او برخورد دارد بگويم، و علاوه بر اين‌ها من در گفتارم صراحت فوق‌العاده‌اى دارم و انتقادات خود را نسبت به ديگران در حضور خودشان و بدون پرده‌پوشى مطرح مى‌كنم.

از اين‌ها گذشته اين رفيق من ناراحتى‌هاى ديگرى براى من پيش مى‌آورد. مثلاً براى ساعت معينى قرار ملاقات مى‌گذارد، يك ساعت يا بيشتر تأخير مى‌كند يا اصلاً نمى‌آيد با اين‌كه مى‌داند حالت انتظار اعصاب مرا خرد مى‌كند، سپس از من عذر مى‌خواهد و منهم على‌رغم ناراحتى كه دارم عذرش را مى‌پذيرم و اگر احيانا در اثر پيش آمدى و بدون تقصير من خلف وعده بكنم، او چنان متأثر مى‌شود كه نه عذر مرا مى‌پذيرد و نه به زودى زنگ كدورت از آينه خاطرش زدوده مى‌گردد.

گاهى از اوقات در حضور من، نسبت به ديگران هم كارهاى ناشايسته‌اى انجام مى‌دهد من ناراحت مى‌شوم و به خاطر حساسيت فوق‌العاده‌اى كه دارد، نمى‌توانم حتى با لطيف‌ترين تعبيرات او را تنبيهنمايم و ناچار بايد در نهايت بردبارى هضم نفس كنم و ناراحتى را تحمل نمايم.

خلاصه نسبت به من خسته كننده است. با اين حال نمى‌خواهم ادعا كنم كه وى در تمام موارد خطاكار است و حق با من است. نه، ممكن است در بعضى موارد من اشتباه

كنم و يا ممكن است در پاره‌اى موارد هر دوى ما درست فكر و عمل نماييم، منتهى بين دو نفر از نظر طبيعت، اختلافات و تفاوت‌هايى هست و حتى در تمام موارد و جميع مسائل نسبت به خود من هم ناراحت كننده نيست، بالاخره او هم انسان است و قلب انسانى را در سينه خود دارد آن هم در دورانى كه روح و قلب انسان واقعى بسيار كمياب و نادر است.

فقط مى‌خواهم اين حقيقت را بگويم كه: هيچ يك از جلساتى كه من با دوستم شركت داشته باشيم بدون يك عمل نفرت‌آور و ناراحت كننده برگزار نمى‌شود و اين ناراحتى از آن جهت براى من سنگين مى‌شود كه نمى‌خواهم ناراحتى و ملالت خود را - به خاطر حساسيت او - ظاهر كنم و ميل دارم كه نسبت به او اظهار علاقه و نسبت به گفته‌هاى او اظهار توجه نمايم.

اين يك واقعيتى است. انصاف اين است كه من هم وقتى مواجه با چيزهايى كه با طبعم سازگار نيست و بلكه در نقطه مقابل طرز تفكر و طبيعت من واقع است مى‌شوم حق دارم كه ناراحت و ملول شوم.


با همه اين‌ها كه گفتم خيلى از اوقات احساس مى‌كنم كه راستى اين شخص را دوست دارم و بدون تكلف و از صميم قلب متمايل به او هستم و او را با همه افكار و رفتار زشتش به دوستى قبول دارم، همان چيزهايى كه از لحاظ «حقيقت و واقعيت» زننده و ناراحت كننده است. همان روده درازى‌ها و پرحرفى‌ها، همان تكرار كردن‌هاى خسته كننده، همان سؤالات پى در پى و يك‌نواخت، همان حساسيت و سرعت تأثر بيرون از اندازه و همان اعمال و رفتارى كه باعث ناراحتى ديگران مى‌شود.

گاهى است كه اين شخص را با همه اين كج‌روى‌ها كه «واقعيت» دارند، بدون تكلف و دور از تصنع و تظاهر و از صميم قلب و حتى بدون تحميل بر اعصاب دوست دارم و از او لذت مى‌برم. چرا چنين مى‌شود؟

آيا در اين حال واقع و حقيقت عوض شده؟

قطعا نه. حقيقت به جاى خود ثابت و پايدار است.

بلكه در اين حال و آن لحظه من «بالاتر از واقعيت» مى‌باشم.

اين صحيح است كه براى هميشه نمى‌توانم فوق «حقيقت» و بالاتر از «واقعيت» باشم ولى اين حال در لحظات خاصى اتفاق مى‌افتد، همان لحظاتى كه من احساس مى‌كنم راستى انسان هستم، به همان اندازه از «واقعيت» بالا رفته‌ام.


بدون شك «حقايقى» در اين جهان هستند.

اما اين هم ترديدى ندارد كه چيزهايى بالاتر از «حقايق» يافت مى‌شود. اين خود حقيقتى است و اين حقيقت دوم همان «انسانيت» است، در آن لحظات كميابى كه بشر اوج مى‌گيرد و از «واقعيت‌ها» بالاتر مى‌رود حالى نيست كه بشر از اين جهان جدا شده و نبايستى وجود او را در اين جهان در اين حال نديده گرفت، بلكه اين حال كه تحقيقا پيش مى‌آيد، جزء حقايق است و در مقام سنجش حقايق، اين حقيقت خود جاى بلندى را اشغال كرده.

البته درختان گل هر روز گل نمى‌دهند. دوران محدود و در عين حال كوتاهى گل‌ها بر درختان شكفته مى‌شوند ولى كوتاه بودن دوران گل نبايد سبب شود كه اين روزهاى ارزنده و لحظات پر از بهجت و طراوت را از شمار ايام واقعى زندگى درختان گل حذف كرد و آن را هيچ شمرد. اگر اين دوران را به حساب نياوريم و نديده بگيريم از لذت مناظر زيبا و روح‌افزاى گل‌ها محروم خواهيم ماند، و بر عكس اگر به اين ايام به صورت دوران كمال و نتيجه وجود درخت گل توجه كنيم با شوق و شعف به انتظار آن روز بنشينيم از آنها بهره كافى در زندگى خواهيم داشت. و راستى آيا همين منظره گل‌هاى شكفته در دوران گل، گلستان، نتيجه و ثمره اصلى وجود آن نيست؟

درست حالات مخصوصى كه براى انسان‌ها گاهى پيش مى‌آيد كه «انسانيت» گل مى‌كند و به معنىواقعى خود ظهور مى‌نمايد، ميوه مطلوب انسانيت است، و اگر چه لحظات كوتاه و كميابى است ولى در عين كوتاهى و كمى بايستى در جهان هستى جاى بلند و مقام والايى براى آنها در نظر گرفت.


اروپا در نهايت خامى و ناداتى به عنوان توجه به «واقعيت و حقيقت» زندگى بشرى، اين اشراقات نفسانى و اين مشاعر و عواطف شريف و اين فضايل انسانى را از برنامه زندگى خود حذف كرد و در حقيقت اين «واقعيت» كه مورد ادعاى اروپاييان است، مربوط به زندگى خود آنها است و نه زندگى بشريت.

آن واقعيتى كه قسمت مهم و حساسى از حقايق زندگى را به حساب نمى‌آورد و از برنامه «حقيقت» حذف مى‌كند، خودش فرسنگ‌ها از حقيقت و واقعيت فاصله دارد.

برق آسمانى فقط يك لحظه اشراق دارد و در همان لحظه كوتاه آن‌چنان قسمتى از روى زمين را روشن مى‌كند كه هزاران چراغ با تابش ممتد خود نمى‌توانند چنان اثرى را داشته باشند. در حال حاضر علماء و دانشمندان جهان درصدد برآمده‌اند كه از همين لحظه كوتاه و پر نيروى تابش برق، استفاده كنند و آن را مهار نمايند و در خدمت بشر بگذارند و نگذارند آن نيروى عظيم ولى آنى و زودگذر، هدر رود. خيلى به جا است كه دانشمندان روان‌شناسى و علماء اخلاق و علم‌الاجتماع در فكر استفاده و بهره‌بردارى از اشراقات و افاضات كوتاه مدت افكار و ارواح عالى بشريت برآيند و نگذارند اين نيروى عظيم و منبع كمالات بى‌حد در كرانه‌هاى جهان بشريت نابود شود و هدر رود.

ولى اروپا كه در حال حاضر تسلط بر جهان دارد، اصرار مى‌ورزد كه اين حقيقت با ارزش از زندگى بشريت حذف شود و بشريت در همان جهان تنگ «ماده» (حقيقت ادعايى آنان) محبوس بماند.

در سايه همين فلسفه غلط كه منكر قدرت ارتقاء بشر به مافوق «حقايق مادى» نظريات داروين، ماركس، فرويد و پراگماتيسم روييده و رشد كرده و مكاتيب هنرى مادى به وجود آمده كه روح و نفس و انسانيت انسان را لجن مال كردند و واقعيت و ارزش آن را منكر مى‌شوند.

داروين (در اين دوران اخير) اولين كسى بود كه حقيقت انسان را فقط «حيوانى مادى» معرفى كرد زيرا در نظر تنگ او واقعيت چيزى جز جنبه مادى حيوانى نبود و با الهام از همين فكر، انسان را از نسل حيوان معرفى نمود و در گرداب امواج غرور اين فكر و اين كشف چنان غرق شد كه نتوانست بفهمد در وجود انسان مبادى و منابع

ديگرى هست كه اثرى از آنها در وجود حيوانات به چشم نمى‌خورد و طبعا موفق نشد كه بفهمد انسان مى‌تواند بالاتر از «واقعيت حيوانى» باشد. اگر در تنگناى نظريه محدود كننده خود گرفتار و گيج و گم نشده بود لااقل بايستى اين را درك مى‌كرد كه تطبيق همان «اصل تكامل» خودش منتهى به اين خواهد شد كه انسان مقامى والاتر از «واقعيت» محدود حيوانيت دارد. زيرا طبق همان نظريه، هر موجود مرتبه عالى‌تر، صفاتى را داراست كه مراحل پايين‌تر آن صفات را ندارند. موجوداتى هستند دوگوش دارند كه موجودات مرحله قبل از آنها فاقد آنند، موجوداتى هم چشم دارند كه نسل سابق نداشته‌اند و طبقه‌اى از موجودات‌اند كه داراى روحند در حالى‌كه گذشتگان آنها از آن بى‌بهره بوده‌اند.

ماركس و انگليس هم دم از واقعيت انحصارى «ماده و اقتصاد» زدند و گفتند در جهان چيزى غير از ماده نيست. اين موجود مادى بشر است كه مشاعر او را ساخته و اداره مى‌كند و اين مشاعر و نفسانيات بشر كه به وجود مادى او فرمان مى‌راند، تنها توليد و ابزار توليد و روابط توليدى است كه وضع و شكل نهايى اجتماع را به وجود مى‌آورد و افكار و عقايد و عواطف بشريت را رهبرى مى‌نمايد. تنها همين حقيقت است و غير از اين چيزى نيست!

البته ما منكر نيستيم كه ماده و اقتصاد و توليد در اجتماع بشر حقايقى هستند و آثار مهم فوق‌العاده‌اى دارند. ولى حرف اينست كه آيا غير از اين‌ها چيز ديگرى نيست؟

حقيقت بزرگ و مهمى كه ماركس از آن غفلت كرده اينست كه روح و نفس انسان نمى‌تواند در همين مظاهر احتياجات مادى و اقتصادى از قبيل غذا و مسكن و لباس و جنس مخالف محصور بماند، گر چه اين‌ها در زندگى بشر نقش اساسى و تعيين كننده هم دارند. و نمى‌شود ادعا كرد كه تمام افعال و افكار و عقايد بشر در سراسر تاريخ طولانى بشريت، مظاهرى از احتياجات مادى و محصولى ازفعاليت‌هاى مادى و اقتصادى اوست.

گر چه مى‌شود گفت كه اقتصاد معمولاً نقش اساسى زندگى بشر را داشته ولى قطعا تمام زندگى و همه چيز آن (آن‌طور كه ماركس ادعا مى‌كند) نبوده و نيست.

از طرفى در زندگانى اجتماع بشر، نمونه‌هاى فراوانى از ارزش‌هاى مختلف وجود

دارد كه ابدا ريشه اقتصادى ندارند و فقط متكى به روان و فكر و نفس مى‌توانند باشد و با اصول مادى و اقتصادى ابدا قابل توجيه نيستند.

فرويد هم در روان‌شناسى تحليلى خود، هميشه از بالا به پايين نگاه مى‌كند و آن‌جا كه صفات عالى انسانى را مورد توجه و تتبع قرار مى‌دهد فورا از تمام جوانب صرف نظر كرده و سعى مى‌كند به ريشه‌هاى مادى پيوند دهد.

درست مثل كسى كه ميوه تازه يا گل معطر و خوشبوى و رنگ و يا شاخ و برگ‌هاى زيبا و دل‌فريب درختان را از نظر دور دارد و فورا توجه را به ريشه درخت كه در خاك فرو رفته بدوزد و بگويد: «واقعيت» فقط همين ريشه و يا آن بذر اصلى كه در ميان گل و لاى زمين محو شده است و چيزى غير از اين نيست.

آرى؛ اين ريشه و اين بذر «حقيقت» هستند اما آيا در حال حاضر حقايق ديگرى در باغ وجود ندارد؟ آيا اين ميوه‌هاى شيرين و آن رنگ‌هاى مسرت‌بخش و آن گل‌هاى معطر در شمار حقايق نيستند؟ و فقط ريشه گل‌آلود حقيقت دارد؟!


هنرهاى جديد همين راه جاهلانه را به خيال اين‌كه راه زندگانى حقيقى را يافته‌اند مى‌پيمايند. هنرمندان و نقادان جديد، هنر قديمى را كه به جهت معنوى و بخش سفيد از حقيقت انسان توجه كامل داشته‌اند و آن را كمال فضايل انسانى مى‌دانسته‌اند به باد مسخره مى‌گيرند و در مقابل آنها ادعا دارند كه جنبه واقعى و حقيقت انسانيت جنبه‌هاى مادى و اقتصادى و خلاصه بخش سياه از وجود اوست مى‌باشد. يعنى بر خلاف مكاتيب قديم انسان را به جنبه‌هاى رذيلتى او منحصر مى‌كنند! و اصولاً بحث از فضيلت و رذيلت را جزء مباحث ارتجاعى و ميراث دوران‌هاى منحط گذشته كه هدف از زندگى و هنر و صنعت همگى را اخلاق مى‌دانسته معرفى مى‌كنند و مى‌گويند در جهان امروز بايستى دور از خرافات و اوهام به جنبه‌هاى مادى زندگى انسان كه فقط همان «حقيقت» دارد پرداخت.

در سايه همين طرز تفكر هنرمندان عرب انسانيت را مضمحل كرده و انسان‌ها را در لجن‌زار شهوات و خواص حيوانى و پست فطرتى و عواطف و احساسات خالى از فضيلت و خلاصه تمام صفات حيوانى لجن‌مال كرده‌اند. اين است هدف زندگى و

ارزش انسانى در مكاتيب هنرى جديد همان‌طور كه در سراسر مظاهر هنرشان هويداست.

من نمى‌خواهم بگويم كه بشر فرشته است و هنرمندان بايد او را به صورت ملائكه مجسم سازند. اما مى‌گويم بايد در هنر جديد توجه به «واقعيات» ارزنده و اساسى بشر بيش از توجه به جنبه‌هاى كم اهميت شود و بيش از آن‌چه به جنبه‌هاى مادى و شهوات و اميال حيوانى توجه مى‌شود به فضايل نفسانى و آن لحظات عالى و درخشنده زندگى توجه نمايد. زيرا هدف از زندگى فقط ادامه آن نيست هدف اصلى رسيدن به مراتب كمال و جمال است كه در سايه تقويت شئون معنوى بشر تأمين مى‌گردد.

احتياجات و خواسته‌هاى طبيعى جسمى انسان «حقيقتى» است، غلبه تمايلات فطرى بشر بر مبادى معنويت و فضايل عالى انسانى «حقيقت» ديگرى است، ضعف انسان و تسليم او در مقابل اميال و شهوات هم «حقيقتى» است ولى فوق اين «حقايق» قرار گرفتن انسان در بعضى از حالات كه انسانيت او بروز مى‌نمايد نيز حقيقتى است و هر انسانى مى‌تواند آن را در وجود خويش، در لحظات حساسى از زندگى، احساس نمايد. هنر و هنرمندان بايستى به تمام اين حقايق در حد خود، بدون تبعيض برسند.

اين‌كه ما هنرمندان را دعوت به پاك كردن هنر از آلودگى وضع موجود مى‌نماييم غرضمان اين نيست كه جهان هنر غرايز جسمانى و حيوانى و جنبه‌هاى مادى و شهوانى بشر را فراموش كند و از برنامه هنر حذف نمايد و انسان را به صورت فرشته‌اى عارى از خطا و هوى و هوس نشان دهند. بلكه غرض اينست كه به خاطر اهميت و ارزش لحظات و حالا «فوق واقعيت» بايستى هنر بخش عظيمىاز نيروى خود را در راه تقويت اين واقعيت صرف كند و با تمركز دادن اشعه تابناك هنر در اين مرحله امتياز و ارزش آن را مشخص و مبرهن نمايد.

داستان «وسوسه شيطان» نوشته آقاى «عبدالحميد جودت سحار» براى بيان من مثال خوبى است، نويسنده در اين اثر خود، داستان جوان متدينى را كه تحت فشار اغواء صحنه‌هاى گمراه كننده واقع شده مطرح مى‌كند، قهرمان اين داستان در ابتدا برخورد با اين صحنه‌ها و مواجهه با ديو شهوت. روح پاك و بى‌آلايشش سخت متأثر

و متنفر و ناراحت مى‌شود. ولى رفته رفته تحت تأثير ديو نيرومند هوى و هوس واقع مى‌شود و كشاكش عجيبى بين نيروهاى معنوى و غرايز حيوانى او در مى‌گيرد. سرانجام در گرداب امواج متلاطم وجود خويش فرو مى‌رود و مرتكب عمل خلاف عفت مى‌شود و دامن پاكش آلوده مى‌گردد. در اين‌جا نويسنده قيافه زشت و شوم فاحشه را خوب ترسيم مى‌كند. لابد طرفداران انحصار «حقيقت» در ماده و لذت و... مايلند كه داستان به همين جا خاتمه پيدا كند و «واقعيت» بر خيال و وهم پيروز گردد!

در اين‌جا است كه راه نويسندگان و هنرمندان با فضيلت از راه و روش دشمنان فضيلت جدا مى‌شود، نويسنده داستان كه براى فضيلت قلم برگرفته خواننده را در حالى كه در پرتو انوار تابناك هنر، صحنه جرم را مشاهده مى‌كند رها نمى‌سازد، بلكه اشعه هنرش گوشه ديگرى از «حقيقت» را روشن مى‌كند، و جلوه واقعى انسانيت را نمايش مى‌دهد.

داستان را به آن‌جا مى‌رساند كه جوان خطاكار متوجه لغزش و گناه و آلودگى خود شده، پشيمانى و انزجار از گناه سراسر وجودش را فراگرفته، منظره جوان را كه در ظلمات سياه‌چال‌هاى هوس گرفتار شده و براى نجات از آن و رسيدن به نورانيت فضيلت و پاكى، دست و پا مى‌زند و سرانجام موفق مى‌شود كه باب رحمت و مغفرت الهى را باز كند و نورى تابناك از آن مبداء نور وجودش را روشن كرده و توبه مى‌نمايد، در چنين حالى كه اشعه نورانى هنر نويسنده، صحنه پر از فضيلتى را روشن نموده و در معرض ديد خواننده قرار داده و خواننده را محو تماشاى آن نموده است او را در حال تماشا مى‌گذارد و داستان را خاتمه مى‌دهد.


واقع‌بين‌هاى اروپايى مى‌گويند: احلام و اوهام فضايل عالى انسانى را از خود دور كنيد و بياييد مثل ما واقع‌بين و حقيقت‌جو باشيد!

كجا رفت آن فداكارى‌هايى كه تاريخ از قهرمان‌هاى خود نقل مى‌كند؟ و چه شد آن گذشت‌ها و غلبه بر هوى و هوس‌ها و بالا رفتن از واقعيت‌ها كه در مورد گذشتگان نوشته‌اند؟ و كجا است آن شجاعت‌ها و شهامت‌هايى كه اساطير به عده‌اى از افراد بزرگ نسبت مى‌دهند؟

مى‌گويند: همه اين‌ها بافته‌هاى خيالات نسل‌هاى گذشته است كه مى‌خواسته‌اند با معرفى كردن پيغمبران و قهرمانان خود ما را غافل كنند و فريب دهند! پس چه بهتر كه فريب اين اساطير را نخوريم و واقع بين باشيم و حقيقت زندگى انسان را كه مخلوطى از تمايلات و خواهش‌هاى غريزى و شهوى است ارزيابى كنيم. تمام صحنه زندگى مملو از برخورد و تصادم و تعارض اين تمايلات مى‌باشد. در اين كشمكش و تصادم اصولاً حقى در ميان نيست، حق همان است كه به چنگ مى‌آيد و صاحب قدرت است و بس.

مى‌گويند: اگر انبياء و قديسين و قهرمانان بزرگ تاريخ و مصلحين بشريت را روى ميز تشريح بگذاريم و زير ميكروسكوب با دقت آنها را بررسى نماييم خواهيم ديد كه در وجودشان از آن چيزهايى كه داستان‌سرايان تاريخ به آنها نسبت مى‌دهند خبرى نيست و در آن روح بلند و عالى كه معرفى كرده‌اند جزء نقاط ضعف انسانى چيزى نمى‌بينيم، هر چه بيشتر دقت كنيم غير از انحراف از مسير حقيقت زندگى به چيزى برنمى‌خوريم!!

اين‌ها با مفاخر تاريخ بشريت، چنين برخورد دارند و شخصيت عظيم آنان را اين‌طور مورد بررسى و تحقيق قرار مى‌دهند. نقاط ضعف (ادعايى) آنها را آشكار مى‌سازند و لكه‌هاى (خيالى) نامناسب زندگى‌شان را تشريح مى‌كنند و تمام فضايل و نقاط درخشان روحى آنها را به خاطر بزرگ نشان دادن نقطه ضعف، عمدا و با سوء نظر مى‌پوشانند. اين‌است «واقعيت» احمقانه‌اى كه دنياى مادى غرب بهآن توجه دارد. من نمى‌دانم بشريت چه نفعى از تحقير و لكه‌دار كردن بزرگان تاريخ مى‌برد؟

من معتقدم كه چون اين نسل موجود از كسب فضايل بشرى عاجز است و نمى‌تواند خود را به قلل شرافت و انسانيت كه آن انسان‌هاى شريف رسيده‌اند برساند از اين جهت سعى مى‌كند كه آنها را از مقام بلندشان تنزل دهد و در لجن‌زارى كه خودش فرو رفته و دست و پا مى‌زند آنها را مثل خود لجن‌مال كند. وجود نظافت و پاكى است كه كثافت‌ها را رسوا مى‌كند. و اين بلندى و بلند همت‌ها هستند كه سند محكوميت پستى و پست فطرت‌هاى بى‌شخصيت شده‌اند. اين پست‌ها مى‌خواهند بزرگان را پست نشان دهند تا ضعف و نقص خود را مكتوم دارند و اين كثيف‌هايند كه

مايلند دامن‌هاى پاك را آلوده سازند تا زشتى و قباحت خود را تخفيف دهند.

در صدد اين نيستم كه اثبات كنم بزرگان تاريخ در سراسر زندگى خود نقطه ضعف نداشته‌اند و همگى مردانى معصوم و خالى از تمايلات انسان‌هاى عادى بوده‌اند و ابدا انگيزه شر و مايه ميل به دنائت و سقوط در آنها نبوده است.

بلكه مى‌خواهم بگويم: بايستى انوار و اشعه بررسى را على‌السويه بر تمام نقاط ضعف و قوت اشخاص پخش كرد و نبايد پنداشت كه اگر فقط به جهات ضعف مردان بزرگ توجه كرديم و جهات عظمت و اعتبار آنها را از نظر دور داشتيم، واقع بين و حقيقت جو هستيم و اگر به ملاك و ميزان قهرمانى قهرمانان تاريخ كه حقا فضيلت است توجه نموديم خرافى و ارتجاعى به شمار مى‌آييم.

اين روش كه غربى‌ها در ارزيابى اشخاص پيش گرفته‌اند و اين هدف پست واقعيت محدود به ماده و شهوت كه در نظر نسل امروز است، سبب مى‌شود كه بشريت از مقام والاى خود تنزل كند و راه سقوط در پيش گيرد.

مردم انگليس مثلى دارند كه مى‌گويند: «هدف و مقصدت را سرشاخه درخت قرار بده تا به بدنه درخت برسى»

اين مثل كاملاً صحيح است. زيرا تجربه نشان مى‌دهد كه معمولاً انسان در فعاليت‌هاى خود به آن درجه‌اى كه ميل دارد نمى‌رسد. بلكه مقدارى كمتر از آن چه هدف نهايى اوست توفيق به دست مى‌آورد. انسان هميشه بايد همت خود را متوجه بيش از آن‌چه كه مطلوب واقعى است نمايد و اگر از اول كار تصميم رسيدن به حد معينى داشته باشد معمولاً به آن حد نمى‌رسد. مثلاً اگر در صدد تحصيل پنجاه درصد از چيزى برآيد، بايد بداند كه هدف واقعى او كمتر از پنجاه درصد است؛ زيرا طبق معمول انسان به كمتر از آن‌چه در نظر دارد مى‌رسد.

پس اين هدف‌گيرى جهان امروز براى «واقعيت» زندگى كه از اول محدود است، رفته رفته محدودتر و محدودتر خواهد شد تا سرانجام در حدود «حقيقت» زندگى حيوانات برسد.


اسلام براى بشريت هدفى بلند و بسيار عالى، حتى بالاتر از «واقعيت محدود» در نظر گرفته و همين بلند همتى باعث تكامل و ترقى افراد و اجتماع است.

البته اسلام در دستورات خود واقعيت طبيعت انسان و ضروريات و تمايلات

جسمانى و مقتضيات جنبه مادى او را از نظر دور نداشته و دستوراتى كه غير قابل اجرا باشد صادر نكرده و اهداف غير قابل تحصيلى تحميل بر بشريت ننموده است.

اسلام عالى‌ترين صفات انسانيت را به بشر معرفى كرده و اهدافى عالى در چشم اندازى وسيع به او نشان داده است و از او خواسته كه به طرف آن اهداف عالى كه طبعا هميشه همراه با تلاش براى تكامل است حركت كند.

جالب اين است كه اگر در اين راه تكامل، انسان غفلت ورزد و مرتكب اشتباهى شود كه باعث تنزل او گردد، اسلام چنين فردى را «محكوم به سقوط ابدى نمى‌داند، بلكه باز هم راه برگشت و تلاش براى كمال را باز مى‌داند و دستور مى‌دهد كه مأيوس نگردد و هميشه در صدد تحصيل كمال بكوشد. قرآن كريم مى‌فرمايد:

«...وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَحِشَةً أَوْظَلَمُواْ أَنفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَلَمْيُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَهُمْ يَعْلَمُونَ

أُوْلَلءِكَ جَزَآؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَجَنَّتٌ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَالَمينْ».(1)

در سايه چنين تعليماتى بشريت مى‌تواند همواره در حال تكامل و در فكر كسب مقام و مرتبه و در تلاش براى ترقى و تعالى باشد و به مقتضاى همان ضرب‌المثل انگليسى، اسلام براى تمام افراد بشر عالى‌ترين اهداف را قرار مى‌دهد، تا اكثريت مردم لااقل به يك مقام نسبتا عالى و بلندى برسند، البته عده‌اى از افراد نخبه پيدا مى‌شوند كه به والاترين مقام بشريت مى‌رسند و معدودى هم در اثر تخلف كلى از فرامين الهى به درك اسفل سقوط خواهند كرد. و اسلام با چنين برنامه‌اى كامل و قابل عمل جدا واقع‌بين است، البته واقع‌بينى با چشم‌اندازى وسيع و در افقى وسيع نه مثل مكاتيب مادى كه واقع را در محدوده‌اى كوچك محصور نمايد.


1) خداوند افراد نيكوكار را دوست مى‌دارد و اگر كسى كار زشتى از او سر زد و يا به خودش ستم كرد به ياد خدا افتد و از خدا بخشش بخواهد و چه كسى غير از خدا گناهان را مى‌بخشد؟ - و با علم و توجه به گناه اصرار بر ادامه جرم نكند، چنين افرادى مورد عفو خداوند قرار مى‌گيرند و مستحق بهشت مى‌شوند، بهشتى كه نهرهاى آب در آن روان است و هميشه در آن‌جا به سر مى‌برند و چه خوب مزدى دارند افراد عامل و فعال. آل عمران / 134 و 135.

12. روح و جسم

اشاره

چه رابطه‌اى ميان روح و جسم است؟

اين سؤالى است كه از دوران‌هاى خيلى قديم فلاسفه را به خود مشغول داشته و در عصر حاضر نيز چون دوران گذشته، مورد بحث در ميان دانشمندان و فلاسفه جديد مى‌باشد. و اختلاف نظر فراوانى ميان آنها در خصوص اين مسئله موجود است.

اكثر فلاسفه قديم معتقد بودند كه روح «جوهر» اصيل و يا لااقل جوهر اعلاى وجودى انسان است و جسم يا فقط مظهر ظهور و بروز روح و نفس و يا محلى براى حلول روح، و حداكثر جوهرى است و ادناى وجود انسان است. ولى با گذشت زمان اين اعتقاد كه جنبه اصالت و يا اعلا بودن را به روح مى‌داد رفته رفته تضعيف گرديد، تا آن‌جا كه در قرون اخير مكاتيب تجربى در روان‌شناسى خواستند بگويند و يا اين‌كه گفتند: جسم اصل وجود انسان است نه روح، ماده حقيقت است، ماده در وجود انسان منشأ تمام حركات و نيروهاى زندگى و فكرى است، احساس و ادراك و هوش و حافظه و تحرك و تصرف و همه و همه از آثار جسم انسان است و آن‌چه را كه ما روح و نفس مى‌ناميم چيزى غير از انعكاس فعاليت‌هاى جسمى و مادى نيست.

سپس علماء غده‌شناس براى تقويت نظريه اصالت جسم اظهار نظر كردند كه تمام فعل و انفعالات انسان و حالات مختلف او معلول فعاليت غدد مختلفى است كه در بخش‌هاى مختلف جسم او وجود دارند و حتى غرائز و اميال بشر همه در اثر ترشحات غدد به وجود مى‌آيند. مثلاً حالت خاصى كه مادر نسبت به فرزند خود دارد، خود شعور مستقل شريف يا غير شريف نيست. بلكه در اثر غده مخصوص است كه

اگر آن غده را از جسم زن بردارند احساسات مادرى او از بين خواهد رفت و اگر باز آن را به محل خود برگردانند و ترشحات خود را از سرگيرد احساسات مادرى به مادر بر مى‌گردد.

از قديم اين فكر بوده است كه غريزه جنسى در انسان معلول ترشحات غدد خاصى است و روى همين فكر مردها را براى خدمت در خانه‌ها و حرم‌سراها خالى از غدد جنسى مى‌كردند. علوم جديد نيز شواهد و قرائن متعددى براى اين نظريه اضافه كرد و حتى فعاليت فكرى را هم معلول عمل الكتريكى در ساختمان مغز دانست و ترس و شجاعت را در اثر ترشحات غدد «آدريناليته» كه بالاى كليه‌ها واقعند؛ معرفى كرد و حقايقى كه تجربه در اين خصوص اثبات كرده است هم مهم است و هم حيرت‌انگيز.

ولى راستى آيا مى‌شود گفت كه نفس انسانى فقط بروز و ظهورى از فعل و انفعالات شيميايى و الكتريكى جسم است و خود حتى جوهر مستقلى نيست تا چه رسد به آن‌چه كه فلاسفه مى‌گفتند كه جوهر اعلا و اصيل وجود انسان است؟

و آيا تمام آن مشاعر عالى و احساسات فاضله انسان كه فلاسفه و علماء علم اخلاق در راه تهذيب و تحصيل آنها كار مى‌كرده‌اند و اديان آسمانى بشر را دعوت به آنها كرده‌اند و داستان‌ها و زندگانى رجال بزرگ تاريخ آنها را مجسم كرده و نمونه‌هايى در اختيار بشر گذاشته همه و همه فقط ترشحات غدد و اثر فعل و انفعالات شيميايى بدن و يا معلول نيروى الكتريكى سلسله اعصاب جسم است؟

اين اختلاف نظر اختلاف كوچكى نيست و اين مسئله هم مسئله ساده‌اى نمى‌باشد. اين اختلاف در ارزش حيات بشريت و انسانيت است كه آيا بايد با او به عنوان ماده‌اى معامله كرد و يا او را به عنوان روح بايستى مورد توجه قرار داد؟ و آيا بايد او را براى تهذيب اخلاق و كمال فضايل نفسانى مورد تربيت قرارداد و يا فقط از لحاظ تكميل مواد شيميايى بدن و سلامتى جسم بايد به او توجه كرد؟

تمام مسائل اخلاقى و تربيتى بر مبناى اعتقاد به وجود روح و نفس در انسان است. روح است كه تهذيب‌پذير است، روح است كه علو مرتبه پيدا مى‌كند، روح است كه مبادى فضيلت و صفات عالى انسانيت را كسب مى‌كند و براى جمال و كمال حسى و

معنوى عشق مى‌ورزد. عقايد و افكار و ايده‌هاى مختلف در مورد تربيت انسان بر محور روح و نفس دور مى‌زند.

اگر حقيقت انسان فقط عبارت از جسم و آثار آن و ترشحات غدد و نيروى الكتريسته اعصاب باشد، ديگر معنا و مورد فكر، عقيده و فضيلت چيست؟ و اصلاً چرا در راه تربيت انسان و براى كسب اخلاق عالى و فضيلت تلاش كنيم و زحمت بكشيم و از ارزش انسانى سخن بگوييم؟ و چرا انسان را مثل ساير حيوانات در خورد و خوراك و تمايلات خودش آزاد نگذاريم تا هر طور كه ترشحات غدد و فعاليت‌هاى الكتريكى جسمش به او وحى فرستاد و او را هدايت كرد عمل كند؟


داروين

آيا مسئول به وجود آمدن اين طرز فكر ماشينى و صد در صد مادى در مورد انسان داروين است؟

بدون شك، داروين يكى از مسئولان به وجود آمدن فكر مادى صرف بودن انسان مى‌باشد، ولى شايد اگر ادعا كنيم كه تمام مسئوليت به عهده شخص او به تنهايى است نسبت به او ظالمانه قضاوت كرده‌ايم.

اگر مزاج اروپا براى چنين نظريه مادى و ضد فضيلت آمادگى نداشت، داروين نمى‌توانست چنين ادعايى بكند و آن همه از متفكران و اربابان نظر و عقيده را به دنبال خود بكشاند. و مسئله آن قدر روشن و واضح است كه احتياجى به اين همه بحث و جدل ندارد پر واضح است كه انسان نمى‌تواند بدون غذا زندگى كند و تمام فعاليت‌هاى جسمى و فكرى و روحى او مرهون تغذيه است در اين هم ترديدى نيست.

ولى كيست كه بگويد آن قصيده‌اى كه شاعرى مى‌سرايد و آن تابلويى كه نقاش چيره دست ترسيم مى‌كند، و اثر فكرى كه دانشمندى به جاى مى‌گذارد و آن حالت روحى كه براى انسانى با فضيلت رخ مى‌دهد؛ تمام اين‌ها با غذا آن‌قدر ارتباط دارند كه مى‌شود همگى را به صورت معادله‌اى صد در صد مادى تنظيم كرد مثلاً چنين معادله‌اى را ترتيب داد:

س ويتامين + ص پروتئين + ع مواد نشاسته‌اى + ى آب

= قصيده‌اى در وصف بهار!يا = فلان عقيده!

يا = نظريه هندسى!

اگر چنين معادله‌اى صحيح است، چرا چنين معادله‌اى در جسم حيوانات كه با انسان در مصرف مواد ويتامين و پروتئين و نشاسته و آب شركت دارند به وجود نمى‌آيد؟

ما از حيوان كه ممكن است فعل و انفعالات او مثل انسان نباشد صرف نظر مى‌كنيم و سؤال خواهيم كرد. آن آثار علمى و فكرى و ذوقى چرا از تمام افراد انسان سر نمى‌زند؟

مثلاً چرا انسان‌هاى ديگر نظريه‌اى مثل نظريه «نسبيت» انيشتين اظهار نمى‌كنند؟ و يا مثل شكسپير و داستايوسكى ادبياتى تحويل نمى‌دهند؟ و يا چرا مثل ماركنى بى‌سيم را اختراع نمى‌كنند؟ و يا مثل علماء آلمان كه در اثناء جنگ متحدين آنها را دزديدند و وادار به انفجار سلاح هسته‌اى‌شان كردند، بمب اتمى نمى‌سازند؟

همه اين دانشمندان، مثل انسان‌هاى ديگر از ويتامين‌ها و نشاسته‌ها و پروتئين‌ها و آب استفاده مى‌كنند و تجربه هم نشان نداده كه مغز اين نوابغ جهان مواد ديگرى غير از آن‌چه مغزهاى ديگران دارد داشته باشد.

راستى اگر ما ترشحات شيميايى موجود در بدن شاعرى را در همان حالى كه طبعش آماده شعر گفتن است، برداريم و همان مواد را در بدن يك فرد بى‌سواد بدون طبع شعر تزريق نماييم. نتيجه اين خواهد شد كه شخص جديد فورا قلم را بردارد و همان اشعارى را كه شاعر ما سروده بسرايد؟

تاكنون هيچ دانشمندى چنين ادعايى نكرده است.

آرى دانشمندان مى‌گويند اگر ترشحات داخلى يك بدن مريض را بگيريم و به يك بدن سالم تزريق نماييم، مرض فورا به بدن سالم سرايت مى‌كند چون ترشحات بدن مريض عبارت از مجموعه سمومى است كه در سلول‌ها و بافت‌هاى بدن دومى تأثير مى‌كند و فعاليت او را مبدل به رخوت و سستى مى‌نمايد. و نيز گفته‌اند اگر سگى مبتلا

به مرض بى‌خوابى شده باشد و چندين روز محروم از خواب شده باشد و در شرف مرگ باشد و در چنين حالى مقدارى از ترشحات بدن او را بگيرند و در سگ سالم بى‌عيبى تزريق كنند، اين سگ سالم را كه از نعمت خواب و خوراك و حركت برخوردار بوده است خواهد كشت.

آرى هميشه اين حرف‌ها را مى‌توان فهميد. جسمى است كه از ترشحات جسم مشابه متأثر مى‌شود. ليكن هيچ وقت نشنيده‌ايم كه تزريق ترشحات جسمى در جسم ديگر افكار و فنون و عقايد متشابهى را در صاحب جسم دوم ايجاد كند!


مطلب تا اين‌جا درست ولى نيمى از حقيقت را نشان مى‌دهد، چرا علماء و دانشمندان به نيمه ديگر مطلب توجه نمى‌كنند و آن را به حال خود وامى‌گذارند؟

تمام توجه‌شان را صرف مطالعه تأثير جسم در نفس يا روح مى‌كنند؛ پس چرا به همين منوال تأثير نفس را در جسم مورد مطالعه و تحقيق قرار نمى‌دهند؟

چه بسا مواقعى پيش مى‌آيد كه خسته و دل‌تنگ و مهموم و مأيوس از حيات باشم... و بدون اين‌كه روحم از اين معانى خبر داشته باشد آن را ناشى از ترشحات داخلى غده‌ها و دستگاه‌هاى ديگر بدنم بدانم... ولى در همين حال فلان شخصى را كه دوست مى‌دارم ملاقات مى‌كنم و همه عقده‌هاى قلبم گشوده مى‌شود.

و با او انس مى‌گيرم و از حالت دل‌تنگى نجات مى‌يابم و آن نظر تيره و تاريكى را كه درباره زندگى داشتم فراموش مى‌كنم... و احساس مى‌كنم كه ترشحات غده‌ها و دستگاه‌هاى داخلى، به صورت ديگرى درآمد، و به عبارت ديگر تغيير وضع فكرى خودم را ناشى از فعل و انفعالات مادى نمى‌انگارم، و اين جهت تازه را در نفس خودم ترسيم مى‌كنم، بايد پرسيد چه شد كه چنين شد؟ آيا صرفا انعكاس صورت فلان شخصى در شبكه چشم من محرك اين ترشحات گرديد؟ و هرگاه اين ترشحات را به كارخانه (يا آزمايشگاه) تحويل دهيم و عكس دوستم را به صورت مواد شيميايى از ميان ترشحات بيرون آوريم، آن ترشحات شامل موادى فرح‌بخش و بشارت‌آميز خواهد بود؟آيا اين تأثير و تغيير وضع كه قبلاً توضيح داده شد «عمل نفسى يا روحى» نيست كه

در فعاليت و نشاط بدنى مؤثر شد و ترشحات و عمليات شيميايى بدن را تعديل كرد؟

مثال ديگرى بگويم:

دچار خستگى مى‌شوم... به اين معنى كه ترشحات تعب‌آور خستگى، سلول‌هاى بدن و بافت‌هاى آن را مسموم مى‌كند، در نتيجه از ادامه كار عاجز مى‌شوم و احساس مى‌كنم كه احتياج شديد به استراحت دارم.

سپس ناگهان خاطره‌اى به ذهنم خطور مى‌كند... حاكى از اين‌كه مصالح عاليه و عقيده‌اى كه به درستى آن ايمان دارم، عشق و محبتى را كه نسبت به فلان شخص در خود احساس مى‌كنم و شوق و رغبتى را كه به زيادى كسب دارم و همچنين عشق و علاقه‌اى را كه در تفوق و برترى جويى نسبت به فلان شخص در نهاد خودم حس مى‌كنم؛ عزم و تصميم تازه‌اى به من مى‌دهد؛ و همان دم با روحى قاطع دست به كار اقدام و عمل مى‌شوم و احساس مى‌كنم كه خستگى از بين رفت و من كسى هستم كه مى‌توانم چندين ساعت ديگر كار كنم... در اين مورد نيز بايد پرسيد چطور شد كه چنين شد؟ و اين ترشحات تازه‌اى كه ترشحات اول را تعديل كرد و آن همه سموم را از بين برد از كجا آمد؟

آيا اين‌ها انگيزه‌هاى روحى - يا عوامل نفسى نيستند كه در فعاليت و نشاط جسمى و تبديل ترشحات بدنى و فعل و انفعالات شيميايى بدن، تأثير كرده‌اند؟

انرژى و نيروى جسم بشر محدود است؛ و محدوديت آن به حساب، مادى، متناسب با نيروى بافت‌هاى بدن توانايى سلول‌هاى آن است. در اين صورت آن همه شگفتى‌هايى كه در تاريخ بشر ديده مى‌شود و نشان مى‌دهد كه افرادى صاحب عقيده شكنجه‌هاى گوناگونى را تحمل كرده‌اند كه عقل از تصور آن عاجز است، و با اين حال زنده مانده و قواى عقليشان را از دست نداده‌اند، و با اطمينان به خدا، به روى حيات لبخند زده‌اند، در حالى كه پاره‌اى از اين شكنجه‌ها براى ديگران كشنده است و برخى ديگر قواى عقلى آدم را تباه مى‌سازد، و بعضى چنان غم‌انگيز و حزن‌آور است كه انسان را از زندگى مأيوس مى‌كند؛ ناشى از چه عاملى است؟


با توجه به آن‌چه گفته شد مسلم است كه بين روح و جسم علاقه و رابطه متبادلى وجود دارد.

بايد ديد اين علاقه چيست؟

اين خاطره در ذهنم خطور كرد كه: با صرف نظر از وضع همكارى نهايى بين روح، و جسم، اصولاً بين روح و جسم در عمل و خط مشى موازاتى وجود دارد.

اين موازات در حين نوشتن كتاب «الاسلام بين‌المادية والاسلام» در موارد بسيارى ملاحظه كردم. اين معنى را در فرق بين احساسات مادرى و پدرى و در فرق بين احساس جنسى از نظر مرد و زن و در بحث از «نازكى اندام» و لطافت روح ملاحظه كردم.

و نيز متوجه شدم كه جسم براى انجام پاره‌اى وظايف حياتى ناگزير است مقدارى رنج و زحمت تحمل كند، همان‌طور كه روح مجبور است در طريق تكوين اخلاق و نمونه‌هاى عالى آن مقدارى عذاب و شكنجه را بپذيرد. ضمنا متوجه شدم كه بسيارى از عمليات نفسى به طور وضوح در ذهن مشاهده مى‌شود كه با بسيارى از عمليات جسمى شباهت دارد.

در همان كتاب ضمن بحث در احساسات مادرى و پدرى گفته‌ام كه احساس مادر نسبت به كودكش طورى است كه او را جزيى از اجزاء وجودش مى‌داند و هستى خودش را در هستى كودكش مى‌بيند.

و از ته دل تشخيص مى‌دهد كه موجوديت وى با موجوديت كودكش وابستگى دارد و تحقق هستى او در تحقق هستى كودك است. و در همان‌جا گفته‌ام كه اين احساس روحى به موازات حقيقت جسمى است زيرا نشو و نماى كودك در داخل جسم مادر و اتحاد كيان جسمى اين دو در يك دوره‌اى از زمان طورى بوده است كه هر دو از يك خوراك تغذيه مى‌كرده‌اند و هستى هر دو به يكديگر آميخته بوده است و به عبارت ديگر هر دو داراى كيان واحدى بوده‌اند.

احساس پدر نسبت به كودكش صورت ديگرى دارد؛ به اين معنى كه پدر احساس مى‌كند كه كودكش جزء اوست ولى جزيى در خارج از كيان و هستى وى، و علاقه و

رابطه بين اين دو بيشتر از آن‌كه جنبه يگانگى مطلق داشته باشد، رابطه مودت و الفت و دوستى است. و اين احساس به موازات حقيقت جسمى است، زيرا «ماده‌اى كه» پدر در تكوين كودك شركت داشته، ماده‌اى است كه از جسم پدر خارج شده و در داخل جسم وى به شكلى كه در داخل جسم مادر باقى مانده و نشو و نما يافته، باقى نمانده است.

نمى‌خواهم بگويم كه جهت سير روح ناشى از حالت جسمى است بلكه نظر من فقط متوجه موازات در سير و خط مشى است.

و نيز در مورد مسئله احساس جنسى از نظر مرد و زن در همان كتاب گفته‌ام كه؛ خط مشى جسم ناظر به خط مشى روح است، به اين توضيح كه:

در حالى كه احساس جنسى را در نهاد زن بسيار عميق و جامع و شامل مى‌بينيم، ملاحظه مى‌كنيم كه اين احساس در حدود عمل جنسى متوقف نمى‌شود بلكه تا حمل و ولادت و شيردادن و بزرگ كردن كودك سارى و جارى است و سپس همين معنى به سراسر وجود زن و شئون حياتى وى از تدبير خانه و تزيينات و تمايلات و افكار مختلف وى سرايت مى‌كند...

در حالى كه مى‌بينيم، اين احساس از نظر مرد بيشتر به يك جهش سريع مانند جهش برق، شباهت دارد كه مى‌كوشد تا زود انجام بگيرد، و مرد، پس از انجام گرفتن اين منظور دست به كار فعاليت‌هاى ديگرى مى‌شود كه جنبه جنسى ندارد و در وضعى قرار مى‌گيرد كه عمليات ديگر را به صورت عادى انجام مى‌دهد و ديگر آن جهش حالت جنسى را در اين اعمال حس نمى‌كند.

نكته ديگر اين است كه احساس جسمانى به مسئله جنسى از نظر مرد و زن در موازات اين جهت است، زيرا در عين حالى كه مرد اين حالت بخصوص را در يك نقطه معينى احساس مى‌كند، زن اين حالت را در تمام جسمش احساس مى‌كند، گو اين‌كه اثر آن در نقاط معينى احساس مى‌شود كه قسمتى داخل جسم قرار دارد و قسمت ديگر آن در سطح جسم.

درباره تحصيل نازكى اندام نيز انسان متحمل جهد و كوشش زيادى مى‌شود و محتاج به ورزش زيادى است كه بدون آن نازكى اندام صورت‌پذير نيست ولى بعدا كه

نازكى اندام انجام گرفت خود را سبك مى‌بيند و احساس مى‌كند كه آزاد شده است.

روح نيز بر همين منوال وقتى كه بخواهد لطيف شود محتاج به ورزش‌ها و سعى و كوشش و امتناع از پاره‌اى رغبت‌ها و تمايلات است تا اين‌كه به مرحله زيبايى و لطف برسد ولى پس از تحمل سعى و كوشش به اين منظور مى‌رسد و احساس مى‌كند كه سبك و آزاد شده است.

در همان كتاب به موضوع وظايف حياتى از قبيل نمو دندان بر سبيل مثال اشاره شده و گفته‌ام كه عمل نمو دندان مستلزم تحمل اندكى درد و زحمت است كه اگر جسم استعداد تحمل مقدارى درد بلكه تحمل مقدارى شكنجه را نداشته باشد ممكن نيست كه اين وظايف حياتى به سهولت انجام شود. به همين طريق تكوين اخلاق و نمونه‌هاى اعلاى اخلاقى نيز محتاج به تحمل مقدارى درد است و روح انسان به موازات استعداد جسمى براى تحمل درد آمادگى دارد. پس از تحمل مقدارى رنج و زحمت موفق مى‌شود تا اخلاق عالى و نمونه‌هاى اعلاى اخلاقى را در نفس متمكن و مستقر سازد.

از اين نمونه تمثيلات براى روح زياد است كه وضع آن از هر جهت شبيه وضع جسم است.

عضلات جسمى بر اثر ورزش مهم‌تر و با به كار انداختن يك دوره طولانى نيرومند و ضخيم مى‌شود و بالعكس اگر به حال خودش گذاشته شود سست و ضعيف مى‌شود و چه بسا كه از وظايف خودش باز بماند.

خصائص نفسانى نيز در همين حكم است كه اگر بخواهيم نيرومند شوند بايد روح را به كار و فعاليت و ورزش وادار كند، ولى اگر آن را به حال خودش واگذاريم به قدرى سست و ضعيف مى‌شود كه گويى اصلاً وجود ندارد. و از اين‌جا است كه بنده نمى‌تواند در كارهاى مرد آزاد مداخله كند، زيرا اصولاً كيان نفسى و روحى او با كيان مرد آزاد فرق دارد زيرا دستگاه مداخله و تأثير را به كار نمى‌اندازد؛ و بدين جهت است كه استعمار به عبوديت فكرى و روحى و نفسانى ملّت‌ها مى‌پردازد زيراحق آزادى و مداخله و تأثير را از ملّت‌ها سلب مى‌كند و به مرور ايام آنها را بنده و برده مى‌سازد.

گاهى جسم انسان به مواد شيميايى كه به صورت ويتامين‌هايى تهيه شده محتاج مى‌شود، ليكن اين ويتامين‌ها وظيفه كامل غذايى طبيعى را انجام نمى‌دهند، زيرا جسم

از غذايى كه آن را هضم مى‌كند بهتر استفاده مى‌كند هر چه را لازم دارد مى‌گيرد از زوايد آن را طرد مى‌كند يعنى در هر مرحله‌اى از مراحل فعل و انفعالات مثبتى را انجام مى‌دهد.

نفس انسان نيز چنين است. گاهى محتاج به افكار و احساسات مجهز و آماده‌اى مى‌شود! ليكن نمى‌تواند به تنهايى با آن زندگى كند به طورى كه اگر با افكار مثبت همكارى نكند سست و ضعيف مى‌شود. بدين جهت رشد و نمو نفسانى دسته جمعى ملّت‌هايى كه تحت فشار حكومت‌هاى ديكتاتورى به سر مى‌برند و افكار و احساسات آماده و مجهزى به آنها تزريق مى‌شود، ضعيف و سست مى‌شود، به طورى كه در حكومت كمونيستى محسوس و مشهود است.

به هر حال اين وضع نمونه‌هاى زيادى دارد، و همه مثال‌ها و نمونه‌ها حاكى از وجود موازاتى بين بسيارى از تأثرات نفسانى و تأثرات جسمى در انسان است.


به اين دليل صرف نظر از طريقه همكارى و فعل و انفعالات نهانى بين روح و جسم به ذهنم اين‌طور خطور كرد كه نزديك‌ترين شكل علاقه و رابطه بين اين دو، نردبام چوبى است كه دو پايه را قائمه‌هاى عرضى به يكديگر مربوط ساخته است.

نردبام روى دو پايه موازى استوار است و اگر اين دو پايه را به نهايت امتداد دهيم، به نظر بالاخره به يكديگر خواهند رسيد ولى التقا و ارتباط اين دو پايه در وضع موجود عملاً ناشى از وجود پله‌هاى كوچكى است كه اين دو پايه را به يكديگر ربط مى‌دهد، و كسى كه بر نردبام بالا رفته در آن واحد - به واسطه اين قائمه‌ها - بر هر دو پايه سوار شده است، و با اين‌كه گاهى سنگينى بدن او ممكن است بر يك پايه بيشتر از پايه ديگرى فشار وارد آورد ولى در عين حال هميشه بر هر دو پايه سوار است و حتّى يك لحظه ممكن نيست كه بر يك پايه سوار باشد و بر پايه ديگرى سوار نباشد.

اين شكل نزديك‌ترين صورت خيالى است كه به واقع تطبيق مى‌كند. به همين قاعده هر عملى كه از انسان ناشى مى‌شود در آن واحد به وسيله روح و جسمش انجام مى‌گردد و هر چند در هر لحظه معينى يكى از دو جنبه بيشتر بروز و ظهور داشته باشد مع‌ذلك در همان لحظه ارتباط و اتصال دو قوه با يكديگر مسلم است و عملى كه انجام مى‌گيرد در آن واحد متكى بر هر دو نيرو است.

وقتى كه امور را از جنبه نفسى و روحانى رسيدگى مى‌كنم: مى‌بينم در حالى كه

ساكت و آرام و بدون حركت نشسته‌ام احساس وجد و نشاطى مى‌كنم كه اين حالت مقرون با تغييراتى در ترشحات جسمى است و در نتيجه نشاط و فعاليت جسمانى غير منتظره‌اى براى من دست مى‌دهد تا جايى كه اين حالت گاهى وادارم مى‌كند كه بى‌اختيار بلند شوم و جست بزنم تا اين‌كه شعور و «احساس» زنده و جهنده‌اى را ابراز كرده باشم.

بالعكس وقتى كه امور را از لحاظ جسمى مورد رسيدگى قرار مى‌دهم مى‌بينيم خوردن غذا و مزه آن در كامم يك نوع راحتى و آسايشى براى نفس ايجاد مى‌كند كه نتيجه آن خرسندى و انبساط خاطر است.

و همچنين بسيارى از حالات ديگر وضع بينابين دارد كه جنبه ازدواج و ارتباط دو عامل محسوس و مشهود است.


بايد اين بحث را به علم واگذاريم تا به تمام وسايلى كه دارد درباره همكارى يا فعل و انفعالات نهانى بين روح و جسم تحقيق كند... .

ولى، به حقيقتى را كه نردبام دو پايه ترسيم مى‌كند اطمينان داريم...

در ميان رژيم‌ها و نظامات و عقايدى كه با «انسان» سر و كار دارند ملاحظه مى‌كنيم كه نظام اسلامى اين حقيقت را بيشتر از ساير نظامات درك كرده و با واقع حيات بيشتر مدارا و همگامى كرده است.

اسلام انسان را به عنوان مجموعه‌اى از كل اركان آن كه عبارت از عقل و جسم و نفس و روح اوست در نظر مى‌گيرد. نشاط و فعاليت جسمى و همچنين نشاط و فعاليت روحى انسان را از هر جهت بهحساب مى‌آورد. مقاصد جسمى و مقاصد روحى بشر را دو جزء از نظام مى‌داند كه هر يك مكمل ديگرى است نه متعارض...

در صورتى كه پاره‌اى از عقايد بر اساس واحدى كه عبارت از روح باشد استوار شده و برخى از عقايد، عنايت فوق‌العاده‌اى به مقاصد جسمى ابراز مى‌دارند و مقاصد روح را نديده مى‌انگارند و هر يك از طرفداران دو عقيده اصرار دارند كه فشار روى يك پايه قرار داده شود و پايه ديگر متزلزل شود و روى زمين بيفتد يا اين كه نتواند براى مدت درازى پايدار بماند، ملاحظه مى‌كنيم كه اسلام بر اساس وحدت جسم و روح عمل مى‌كند، تا جايى كه عبادت را عمل و عمل را عبادت قرار مى‌دهد! به طورى كه نه فرقى بين ماديات و روحيات مى‌گذارد و نه فرقى بين زمين و آسمان، بلكه همه

اين معانى را به صورت يك وحدتى در نظر مى‌گيرد كه كليه اجزاء آن به يكديگر مربوط و متصل باشند.

عبادت‌هاى اسلامى يك رشته تسبيح و تقديس روحانى خالص و استغراق سكوت‌آميزى در ملكوت نيست، بلكه «حركاتى است» جسمى در صورتى كه در عين حال نفس انسان از داخل مشغول انفعالات و سرگرم عمليات وجدانى است و نماز در اسلام بارزترين نمونه اين گفتار است.

در سايه عقيده اسلامى، عمل، مادامى كه انسان به وسيله آن متوجه خدا باشد و در ضمن آن به زبان مخلوقى از مخلوقات خدا اقدام نكند، عبادت شناخته مى‌شود.

قرآن در آن واحد تشريع است و تهذيب، عامل تنظيم زندگانى در زمين و رابط بين زندگانى زمين و آسمان است.

در اسلام دنيا و آخرت از يكديگر انفصال و جدايى ندارند، و ضرورت‌هاى بدنى و آمال و شوق‌هاى روحانى از يكديگر دور نيستند. حتى مسلمان ضمن التذاذ از عمل جنسى خالص با ذكر اسم خداى كريم، به خدا متوجه مى‌شود و اين عمل به صورت عبادت در مى‌آيد و از اين عمل مأجور مى‌شود.

تشريعى كه قائم بر تقوا و احساس خوف از خدا باشد، تشريعى است كه در عين حال براى اجراء و تنفيذ قائم بر جنبه‌هاى مادى ضرورى است، زيرا مسائل خوراك و پوشاك و روابط جنسى و هم‌زيستى مسالمت‌آميز در همان است كه افراد بشر را منظم مى‌سازد و در عين حال ارتباطات وجدانى‌شان را با محبت خدا ارتباط مى‌دهد. و از اين‌جاست كه كامل‌ترين نظامات و عميق‌ترين و قوى‌ترين رژيم‌ها است، زيرا با فطرت بشرى قدم به قدم جلو مى‌رود و حقيقت ارتباط بين جسم و روح را در كيان انسان درك مى‌كند، ولى براى اين‌كه اين دو معنى را بر هر دو اساس استقرار دهيم نيازمند آنيم كه راز آن را بفهميم و در آن تدبر كنيم.

و اگر حقيقت كيان انسانى را درك كنيم خواهيم توانست به حقيقت اسلام هدايت شويم!

13. انرژى بشرى بين خير و شر نيرويى بى‌طرف است

بيانى را از فرويد خواندم كه باعث تعجبم گرديد، زيرا اين مرد در همه كتاب‌هايش مكرر اين معنى را تصريح مى‌كند كه نيروى بشرى ذاتا نيرويى جنسى است؛ و نظر وى در اين‌باره به جايى مى‌رسد كه موجب شرمندگى و سخافت است، با اين حال همين مرد يك بار در يكى از كتاب‌هايش نوشت كه نفس بشرى در برابر همين وضع داراى نيروى (بى‌طرفى) است كه رنگ ندارد ليكن مشاعر و احساسات قوى كه در داخل نفس وجود دارد اين انرژى يا نيروى بى‌طرف را به كار مى‌اندازد و براى اغراض و مقاصد خودش آن را تسخير مى‌كند.در اين موضوع فرويد بر خلاف عادتش حرف معقولى زده است! من اين معنى را از وجهه نظر خاص خودم مورد مطالعه قرار دادم و فرويد و فلسفه جنسى او را به حال خودش واگذاشتم و رفتم تا اين مسئله را از لحاظ خير و شرّ مورد بحث قرار دهم.

خير و شرّ را با چه مقياسى بايد سنجيد؟ با مقياسات زمينى يا مقياسات آسمانى... خاطرات عجيبى به ذهنم خطور كرد... انرژى بشرى به طورى كلى... جز خطوط بسيار اندكى... بين خير و شرّ، بى‌طرف است، و ذاتا داراى رنگى نيست؛ ليكن عاملى كه آن را در مجراى عمل اندازد، ممكن است عامل خير باشد يا عامل شرّ در آن صورت يا به شكل نيروى خير يا نيروى شرّ درخواهد آمد.

جوى آبى را در نظر بگيريد؛ مى‌توانيد اين آب را به مصرف آبيارى زمين و روياندن گياه برسانيم و مى‌توانيد زمين را بيش از حد آب دهيد و حيات گياه را با اين

عمل تباه كنيد اين عمل در حالت اول خير و در حالت دوم شرّ است؛ در صورتى كه آب در هر دو حالت آب است. طبيعت و ذات آن تغيير نكرده، بلكه وظيفه آن تغيير كرده است.

جريان برق را در نظر بگيريد؛ مى‌توانيد آن چراغ‌هايى را روشن كنيد كه براى مردم مايه هدايت و نور باشد و مى‌توانيد، همان نيرو را به صورت صاعقه درآوريد و زندگانى را به وسيله آن نابود كنيد. برق در حالت اول خير و در حالت دوم شر خواهد بود ولى در هر دو صورت نيروى برق يكى است و تغييرى در آن حاصل نشده است.

نيروى نفسانى نيز چنين است، نيرويى بى‌طرف است، كه شما مى‌توانيد آن را در راه خير به كار ببريد همان‌طور كه صلاحيت آن را دارد كه در راه شرّ آن را به كار بريد. حاصل كلام اين است هدف آن، در هر دو حالت يكى است ولى مصرف آن تغيير كرده است. نيروى جنسى را مورد بحث قرار دهيم، آيا اين نيرو به ذاته خوب است يا بد؟ هيچ كدام. بلكه نيرويى مكانيكى است، جسمى كه به موازات آن نيروى نفسانى در همان مسير نيروى جسمى حركت مى‌كند و خير و شرّ در طبيعت آن مكنون نيست و شما به هر طرف بخواهيد مى‌توانيد آن را توجه دهيد به اين معنى كه مى‌توانيد آن را در طريق ايجاد نسل يعنى در همان طريقى كه با هدف‌هاى زندگى تطبيق مى‌كند مصرف كنيد و آن را به صورت پاكيزه‌اى به مرحله تحقق درآوريد؛ آن‌گاه خير خواهد بود؛ آن‌چنان خيرى كه مرد مسلمان هنگام مصرف كردن آن خجالت نمى‌كشد كه نام خدا را بر زبان آورد.

و باز همين نيرو را مى‌توانيد بدون توجه به هدف حيات، به صورت ناروا و منحرفى مصرف كنيد، آن‌گاه اين عمل شرّ خواهد بود. چنان شرّى كه بايد با آن مبارزه كرد و اعلان جنگ داد.

نيروى مقاتله را در نظر بگيريد: هر آدم كامل‌الخلقه‌اى داراى چنين نيرويى است و اين نيرو جزيى از بنيه اوست. حالا بايد پرسيد: آيا اين شر است يا خير، در پاسخ مى‌گوييم: نه شر است و نه خير، بلكه صرفا قدرتى است براى تنازع و كشمكش، قدرتى ميكانيكى جسمى است و به موازات آن قدرت نفسانى ديگرى وجود دارد در همان جهت و همان مسير، و اين قدرت بذاته نه خير است و نه شرّ، اگر آن را براى

اقامه حق و عدل و در راه جلوگيرى از ستمگرى و تعدى و تجاوز صرف كنيد، شرى است واضح و نيروى فكرى و روحى شبيه همين نيروى نفسانى است.

قدرت تفكر نيز نيرويى بى طرف و بى رنگ است، كه اگر آن را در راه منافع عمومى به كار بريد خير است ولى اگر آن را براى اذيت كردن ديگران و زيان رساندن به اشخاص مصرف كنيد شر است؛ ليكن اين قدرت ذاتا از لحاظ اين‌كه نيروى فعاليت بشرى است ماهيت آن در هر دو حالت تغيير نكرده است.

نيروى روحى نيز چنين است، و با اين‌كه اين تصور بر مردم غلبه كرده و چنين انگاشته‌اند كه نيروى روحى مقرون با خير و صفا و علو و فضيلت است، مع‌ذلك بايد دانست كه اين نيرو نيز مانند هر يك از نيروهاى بشرى ذاتا بى‌طرف و بى‌رنگ است و در هر يك از دو جهت ممكن است به كار افتد. اين نيرو، مانند هوش و ذكاوت و مانند ساير نيروها، موهبتى است كه به درجات متفاوت به مردم داده شده است، به اين معنى كه در نهاد بعضى و به حدى ضعيف است كه نمى‌تواند ظهور و بروز كند، و در بعضى ديگر نيرومند است و آثار آن محسوس و مشهود است.

كسى كه داراى موهبت روحى خارق‌العاده‌اى باشد مى‌تواند به طور متساوى آن را در راه خير به كاربرد يا در طريق شر صرف نمايد. داستان راسپوتين جادوگر روسى در تاريخ معروف است، و همه كس مى‌داند كه اين نيروى قهار روحى را متوجه مقصد شر نمود و چنان نيروى عظيمى را در راه اذيت و آزار و زيان مردم به كار برد.

داستان‌هاى پيغمبران و قديسين نيز در تاريخ معروف است، و همه كس مى‌داند كه آنها اين نيروى روحى خارق‌العاده را متوجه مقصد و وجهه خير كردند.

در اين زمينه بايد گفت: مردم همه از نوع پيغمبران و قديسين نيستند و همچنين همه‌شان راسپوتين نيستند. ليكن حقيقت مشهود، در درجات مختلف نيروى روحى را كه براى خير و براى شرّ به كار برده شود، معرفى مى‌كند.


با توضيحاتى كه داده شد مى‌توانيم با اطمينان خاطر بگوييم: قسمت اعظم نيروى بشرى نيرويى بى‌طرف و بى‌رنگ است و خير يا شرى كه از آن ناشى مى‌شود بسته به آن است كه چگونه و در چه راهى مصرف شود.

اين‌كه گفتيم قسمت اعظم آن - از لحاظ احتياط بود، براى اين‌كه بعضى نيروها ممكن است خير خالص باشد يا شرّ خالص، گو اين‌كه آن‌چه درباره آن فكر كردم و امعان نظر نمودم؛ نمى‌توانم چيزى را پيدا كنم كه بتوان اين وصف را بر آن تطبيق نمود، و در هر حال چيزى به نظرم نمى‌رسد كه داراى رنگ ثابت مشخصى باشد و قابل رنگ كردن نباشد.

ارزش خطير و مهم تربيت و توجيه از اين‌جا سرچشمه مى‌گيرد و اين ارزشى است بى‌اندازه مهم، زيرا رنگى را كه اين نيروى بى‌طرف وبى‌رنگ (كه مستعد پذيرفتن رنگ‌هاى مختلف است) مى‌تواند به خود بگيرد، متوقف بر همين امر است.

اين نيرو در حيوان فقط يك رنگ به خود مى‌گيرد كه تقريبا تغييرناپذير است. رنگى كه هدف آن تحقق دادن عملى مقاصد حيوانى باشد؛ بدين مناسبت نمى‌توان آن را خوب يا بد ناميد، زيرا در موقعى مى‌تواند صفاتى براى اين نيرو قائل شد كه رنگ‌هاى مختلف و متمايزى وجود داشته باشد و قدرت و استعدادى براى پذيرفتن رنگ‌هاى مختلف وجود داشته باشد.

در ميان اين همه مخلوقاتى كه، مى‌شناسيم، انسان تنها مخلوق متعددالالوانى است كه قابل پذيرفتن رنگ است.

«وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّلهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَلهَا »(1)

به نفس و آن‌چه آن را تسويه كرده است سوگند! خداوند فجور و تقوا را به نفس الهام كرده است. مترجم (شمس / 7 و 8).

آرى! (نفس) بشرى به تنهايى چنان نفسى است كه فجور و تقوا را مى‌شناسد. هر دو قسمت ضد و نقيض را مى‌شناسد و قادر است كه هر يك از اين دو جنبه را عملى سازد و از اين‌جاست كه كارهاى انسان به عنوان خوب يا بد، توصيف مى‌شود. و پاداش مى‌گيرد يا اين‌كه مجازات مى‌شود.

«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّلهَا وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّلهَا ...»(2)

كسى كه نفس را پاك و پاكيزه كند، رستگار شده است و بالعكس كسى كه نفس را آلوده سازد و زيان برده و بايد نوميد باشد. (مترجم) (شمس / 9 و 10).

و (3)

(بل الانسان على بصيره، ولوالقى معاذيره) يعنى انسان هر چه عذر و بهانه بتراشد، بر خود و شخصيتش بصيرت دارد. ولى اگر از لحاظ قواى بدنى يا فكرى داراى نقصى باشد، اين مسئوليت از او ساقط مى‌شود.

ليكن مكتب‌هاى تازه‌اى كه مجرم را به اعتبار اين‌كه قربانى اوضاع فاسد اجتماع يا قربانى رهبرى فاسد شده، كاملاً تبرئه مى‌كند، مثل اين است كه مسئوليت فرد را با داشتن قدرت فطرى تميز و تشخيص و قدرت فطرى بر ضبط مداخلات و تصرفات ذاتى را از نظر دور مى‌دارد و مجرم را مخلوقى منفى عاجز خالصى مى‌انگارند و اين عمل را نمى‌توان حقيقت عملى دانست. كودك كوچك، گو اين‌كه كسى به او ياد نداده باشد، چندى پس از آن‌كه گذشت، مى‌تواند افرازاتش را ضبط كند؛ و همين عمل دليل بر آن است كه قدرت ضبط نظرى است. قدرت ضبط انفعالات و احساسات و تصرفات نيز از اين‌گونه است. و هيچ كس نمى‌تواند منكر مسئوليت عظيمى كه بر عهده اجتماع و محيط كار است بشود و همچنين نمى‌توان ارزش خطير و مهم تربيت و رهبرى را انكار كرد. ليكن به طورى كه گفتيم معناى اين عمل در هيچ صورتى اين نيست كه از مرتكب جرم سلب مسئوليت بشود. شايد مناسب باشد داستان سرقت شترى را كه در دوران خلافت عمر به دست جوانى صورت گرفته بود و از مجازات معاف شد و مجازات متوجه اربابش گرديد و عمر به ارباب گفت «به خدا سوگند اگر نمى‌دانستم كه شما اين خدمت‌گزاران را به كار وامى‌داريد و گرسنه‌شان نگاه مى‌داريد، تا جايى كه يكى از اين خدمت‌گزاران سرقت كرده كه بايد حلالش دانست... و اگر جز اين بود دستشان را قطع مى‌كردم. ولى حالا كه آنها را از اين مجازات معاف مى‌دارم غرامتى از تو مى‌گيرم كه پرداخت آن براى تو ناگوار و سنگين باشد» در اين‌جا يادآور شوم كه در اين مورد، اجبار و اضطرارى بوده واضح و روشن كه مسئوليت را از مرتكب جرم اسقاط كرده است. ليكن روان‌شناسى تحليلى جديد درباره تصوير عوامل و انگيزه‌هاى قهرى مربوط به ارتكاب جرم، به صورت ناروايى افراط مى‌كند.


1) آيات قرآن كريم كه خداى متعال فرمود:

2) آيات مباركه قرآن است كه خداى متعال فرمود:

3) مسئله عقوبت يا مجازات اصولاً قائم بر اساس قدرت انسان در تميز بين خير و شرّ است. و مسئوليت كامل از هر جريمه‌اى كه كسى مرتكب شود، در واقع بين مجرم اصلى و پدر و مادرى كه او را به وجود آورده‌اند و بستگان و دوستانش و به طور كلى محيط و زمامدارى كه مسئول سياست دولت است تقسيم مى‌شود. اين مسئوليت به نسبت‌هاى مختلف بين اين اشخاص تقسيم مى‌شود.

اين‌ها كسانى هستند كه از قدرت انسان در پذيرش رنگ‌هاى گوناگون غفلت دارند و از طبيعت مزدوج انسان يعنى طبيعتى كه داراى دو جنبه است طبيعتى نشان مى‌دهند كه صرفا داراى يك جنبه است.

جمعى از اين‌گونه افراد در آمريكا پيدا مى‌شوند كه مى‌گويند: مسئله جنسى با اخلاق چه ربطى دارد؟ و باز مى‌گويند مسئله جنسى عملى است «بيولوژى» يعنى حياتى و مربوط به زيست‌شناسى است و صفت اخلاقى ندارد... بلكه از هر جهت مانند حيوان است. جمعى ديگر از طرفداران منطق مادى و تفسير اقتصادى تاريخ كه

مانند جمعيت اولى فكر مى‌كنند، مى‌گويند: استعمار مسئله اخلاقى نيست و اعتبارات انسانى در آن دخالتى ندارد و بدين جهت نمى‌شود گفت: فلان شخص ستمكار است يا ستمكار نيست بلكه حركتى است طبيعى مانند وضع گربه در برابر موش، عملى است كه بايد صورت بگيرد و نمى‌شود درباره آن حكمى صادر كرد و گفت: خوبست يا بد! اين‌ها هستند كه فكرشان خلاصه و عصاره تمدن جديد است! و حاصل آن اين است كه انسان به صورت حيوان يكرنگ، داراى طبيعت و ماهيت واحدى درآيد! در صورتى كه بزرگ‌ترين معجزه‌اى كه در آفرينش و تكوين انسان به كار رفته همين است كه داراى طبيعتى ذوجنبتين و داراى دو رنگ و دو جهت است.


به طورى كه قبلاً گفتيم: تربيت ارزنده‌ترين و مهم‌ترين وظايف انسان است.

و نكته‌اى كه آدم بودن يا حيوان بودن ما متوقف بر آنست، همين است. و همين نكته وادارمان مى‌كند كه نفوس خودمان را تزكيه و تهذيب كنيم يا اين‌كه آلوده‌اش سازيم و در نتيجه رستگار يا نوميد و شرمسار شويم.

انسان از همان آغاز سپيده‌دم حياتش، ارزش تربيت را درك كرده و بدين جهت قواعد و هدف‌هايى را متناسب با درجه محيط نفسانى خويش و به تناسب ادراكى كه براى حقيقت رسالت و وظيفه‌اى كه در زمين دارد، وضع كرده است؛ و هميشه مسئله تربيت مورد توجه همه ملل بوده و هست، گو اين‌كه پايه‌ها و هدف‌هاى آن گاهى درست و گاهى خطا باشد.

تربيت غربى جديد با همه هنر نمايى‌هاى فائقه و دقت تام و تمام كه در آن به كار رفته، مادامى كه غرب به خطاهاى خودش پى نبرد و آن را اصلاح نكند، خطرناك‌ترين طرز و اسلوبى است كه در تاريخ بشريت ديده مى‌شود و نزديك‌ترين سبك و روشى براى فساد انسانيت است.

اين عيب و نقص ناشى از آنست كه دستگاه تربيت جديد غربى به عقيده خودش بر مباحث علم تجربى متكى مى‌باشد و اين نكته نيز بايد تصريح شود كه؛ علم تجربى با اين تصور، مظلوم واقع شده است زيرا اين علم مانند كليه نيروهاى بشرى، عنصرى بى‌رنگ و بى‌طرف است، به طورى كه مى‌توان آن را در راه خير يا در طريق شر مورد

استفاده قرار داد.

اشتباه و فريب خوردگى دانشمندان غرب در مورد انسان اين است كه بشر را از نظر طبيعت و ماهيت خودش مورد بحث قرار مى‌دهد.

بدون اين‌كه رهبرى و توجه انسان را در مسير معينى در نظر بگيرند، و توجه ندارند كه طبيعت و ماهيت بشر اصولاً به سقوط و انحراف و تمايل به شر نزديك‌تر است.

و اين معنى به آن‌چه قبلاً درباره نيروى بشرى گفته شد كه: نيروى بشرى ذاتا بى‌طرف است و رنگمشخص ندارد، متعارض نيست... حالا به گفتار فرويد بر مى‌گرديم كه گفت: نفس بشر داراى نيرويى است بى‌طرف ليكن مشاعر و احساسات قوى‌تر در نفس آن را استخدام مى‌كنند و مسخّر اغراض و مقاصد خودش قرار مى‌دهد.

كودك به دنيا مى‌آيد در حالى كه نيروهايى بدون رنگ و بدون جهت و مسير معينى(1)دارد. سپس كودك مثلاً احساس گرسنگى مى‌كند با تمام نيروهايى كه دارد درجست‌وجوى پستان برمى‌آيد تا اين‌كه شير به دست آورد.

از آن پس احساس احتياج مى‌كند كه فضولاتش را خارج كند لهذا يك قسمت از نيرويش را در اين راه مصرف مى‌كند.

گاهى احساس ترس مى‌كند و براى دفع آن قسمتى از نيرويش را مصرف مى‌كند تا اين‌كه به سينه مادرش پناه ببرد.

در مرحله ديگر احساس مى‌كند كه به «اجتماع» محتاج است، آن‌گاه براى رفع احتياج مقدارى از نيرويش را صرف مى‌كند تا با ديگران ارتباط پيدا كند.

و بالاخره كودك متدرجا به اقتضاى احتياجاتى كه دارد، مصرف نيروهاى وى در


1) اين معنى اثر وراثت را نفى نمى‌كند زيرا همان‌طور كه بعضى كودكان ضعف يا قدرت بينه و كودنى يا هوشمندى را به ارث مى‌برند بدون ترديد ضعف يا قدرت تسلط بر نفس را ارث مى‌برند، ليكن اين معنى اثر تربيت را از بين نمى‌برد بلكه در چنين موردى براى اصلاح انحراف يا تخفيف آن وظيفه تربيت دو برابر مى‌شود. تجربه عملى نيز ثابت مى‌كند كه رهبرى و توجه دادن صحيح كودك منحرف يا كودكى كه بر حسب استعداد وراثتى آمادگى انحراف دارد، در تقويم و تعديل كودك مفيدتر و مؤثرتر است.

رنگ‌هاى مختلفى به خود مى‌گيرد، و در مجارى مختلف آن را به كار مى‌برد، يعنى كودك در اين فترت محكوم به ضرورت‌هاى خودش است و نيروهاى وى تابع اين ضرورت‌ها است. نتيجه اين‌كه كودك با توجه به اين معانى به حيوان شبيه‌تر است.

ليكن كيان و نهاد كودك بعد از اين مراحل رشد و نمو مى‌كند و در اين حد حيوانى متوقف نمى‌ماند، زيرا در بنيه او مقدرات و آمال و آرزو، و شوق‌هايى بالاتر و والاتر از ضرورت‌ها وجود دارد. اين اشتياقات و آمال و آرزو؛ گو اين‌كه ديرتر ظهور و بروز مى‌كند ولى به هر حال مرحله و دورى از مراحل طبيعى انسان است. مانند گل درآوردن گياهان كه دير سر برمى‌آورند ولى عمل گل در آوردن امرى طبيعى است.

اين اشتياقات و آرزوهاى بلند مى‌توانند آن نيروى بى‌طرف را استخدام كنند و براى اغراض و مقاصد خود آن را تسخير نمايند همان‌طور كه عمل ضرورت‌ها را تشريح كرديم، ليكن اين كار احتياج به كمك خارج دارد، آن هم كمك مؤثرى تا اين‌كه آن را نضبح دهد و در مجراى صحيح به كار اندازد، والا اگر كمكى نرسد اين آمال و آرزوها دچار انحراف خواهند شد يا اين‌كه ديرتر ظاهر خواهند شد.

احتياج به كمك خارجى معنايش اين نيست كه يك موضوع تصنعى در كار باشد يا اين‌كه كمك خارجى امرى باشد فرضى، يا غير طبيعى، به طورى كه فرويد و هم مسلكان وى تصور مى‌كنند ابدا! مطلب اين‌طور نيست، زيرا كودك براى اين‌كه بتواند راه برود محتاج به كمك خارجى است تا بر آن تكيه كند آن‌گاه بتواند گام‌هايش را منظم سازد و مضبوط نمايد، ولى اگر به او كمك نكنيد چه بسا كه سنگين و عاطل بماند يا اين‌كه ديرتر از موعد راه بيفتد، يا اين‌كه استعداد حركت و گام برداشتن قدرتى است طبيعى كه از روز ولادت با كودك همراه است، و اين قدرت از خارج به او داده نمى‌شود.

شوق و آمال و آرزوهاى بلند كه انسان را از توجه به مصالح شخصى خارج كرده و به مصالح ديگران توجه مى‌دهد نيز چنين است و در نتيجه آن ميل به هم‌زيستى مسالمت‌آميز كه مبتنى بر محبت تبادل و تعاون و همكارى با عموم است در انسان به وجود مى‌آيد.

اين معانى كه جزيى از فطرت بشرى است عينا مانند شوق ذاتى و علاقه به

خودخواهى است كه در انسان وجود دارد، ليكن مانند تعليم راه رفتن به كودك محتاج به كمك خارجى است.

وظيفه مهم تربيت نيز همين است.

هرگاه انسان را از لحاظ «طبيعتى كه دارد» ما خود بدانيم يعنى او را بدون رهبرى و تهذيب موردمطالعه قرار دهيم، مثل اين است كه از آن جنبه ديگر طبيعت و ماهيت وى كه در نهاد او موجود است و احتياج به توجه و رهبرى دارد تا اين‌كه به منصه ظهور برسد، غفلت كرده‌ايم.(1)

اگر قواعد تربيت را بر اين اساس - كه به خطا آن را اساس طبيعى مى‌انگارند - قرار دهيم معناى آن اين خواهد بود كه انسان را الى‌الابد بايد به حال خودش بگذاريم تا محكوم به ضرورت‌هاى اوليه‌اش باشد.

و ضمنا همين نيروى بى‌رنگ و بى‌طرف را آزاد بگذاريم تا به همين رنگ درآيد و پس از مدتى نيرويى شود زشت و پليد. اين‌كه گفتيم زشت و پليد نه از آن جهت است كه ضرورت‌هاى انسانى ذاتا زشت و پليد است، بلكه نبودن عنصر ديگرى كه آن را تعديل كند موجب مى‌شود كه در مسير واحدى بيفتد و دچار نقص و تفريط گردد. و اين‌كه اين جريان را «شر» مى‌ناميم ناشى از آن است كه به تجربه ثابت شده است كه براى فرد و اجتماع ضرر و زيان دارد.

نيروى تملك يا حس مالكيت - با اين‌كه ذاتا نيرويى بى‌طرف است - اگر به تنهايى در اختيار ضرورت‌ها قرار گيرد و ضرورت‌ها بر اين نيرو حاكم شود، طولى نخواهد كشيد كه اين نيرو رنگ سرقت و غصب و حيله‌گرى و تعدى و تجاوز... به خود


1) اگر بحث روان‌شناسى كودك را بدون توجه به رهبرى و تربيت وى در نظر بگيريم و عمل بررسى را به همان جنبه طبيعى ساده وى تخصيص دهيم تا اين‌كه جلوه‌هاى روانى وى از آغاز امر همان‌طور كه هست فهميده شود، اين بررسى در حكم مطالعه ناقص است كه قابل تطبيق بر عمل نخواهد بود، بلكه آن‌چه در مطالعه و بررسى آثار روانى كودك اهميت دارد اين است كه نيروى حياتى وى به صورت «برى و بدوى» شناخته شود تا براى وضع قواعد معقولى تربيت از آن استفاده شود. ولى اگر در علم روان‌شناسى چنين تصور شود كه كودك در چنين حالتى، طفل طبيعى است، يا اين‌كه اين وضع و حالت همان صورتى است كه كودك بايد بر آن حالت بماند اين عمل خطاست و خطرى كه پاره‌اى بررسى‌هاى روانى معاصر دربردارد از همين‌جا ناشى مى‌شود.

خواهد گرفت.

دولت‌هاى غربى اين نيرو را تحت حكومت ضرورت‌ها قرار نمى‌دهد. بلكه آن را به حدى منظم و مهذب نگاه مى‌دارد كه باعث تعجب مى‌شود. كارى را كه غرب در اين زمينه مى‌كند اين است كه آمال و آرزوهاى بلند را همگام اين نيرو قرار مى‌دهد و از انحراف آن جلوگيرى مى‌كند.(1)

نيروى جنگ و مقاتله - اصولاً و ذاتا نيرويى بى‌طرف است، كه اگر به تنهايى در اختيار ضرورت‌ها قرار گيرد و حكومت با ضرورت‌ها باشد، بعد از مدتى رنگ تعدى و تجاوز را به خود خواهد گرفت. مغرب زمين اين نيرو را نيز به حال خودش وانمى‌گذارد، بلكه به وسيله آزاد گذاشتن آمال و آرزوهاى بلند در تهذيب آن سعى بليغ مبذول مى‌دارد و آن را تعديل مى‌كند تا سركشى آن را متوقف سازد ليكن اشكال مسئله جنسى در مغرب زمين به حال خودش باقى است و همين عامل است كه غرب را دچار عظيم‌ترين انحراف‌ها نموده است؛ و نمى‌دانم چرا اختصاصا اين نيرو را به عنوان اين كه مسئله‌اى «بيولوژى» است و مربوط به زيست‌شناسى و تابع حكم اخلاقى نمى‌شود، همين‌طور آزاد گذاشته‌اند؟

در صورتى كه خوراك نيز مسئله‌اى است «بيولوژى» و ممكن بود بر همان اساس، هرج و مرج در خوراك نيز تجويز شود و مردم بدون توجه به حدود و ضوابط و مقررات - از هر جا و هر مجرايى كه مزاجشان طلبيد غذا بخورند!

كما اين‌كه بزرگ‌ترين عيب مغرب زمين اين است كه تربيت و تهذيبش را بر اساس انسانى قرار نمى‌دهد بلكه آن را بر اساس قومى و ملى استوار ساخته است، و از اين‌جاست كه افراد هر ملتى در محوطه داخل وطنشان در بهترين وضعى زندگى مى‌كنند، ولى همين كه قومى يا ملتى در برابر قوم يا ملت ديگرى ابراز وجود كرد، مانند وحوش درنده، بدون توجه به ظالم و مظلوم، به جان يكديگر مى‌افتند.


اسلام، طبيعت و ماهيت بى‌طرف بشرى را درك كرده و تشخيص داده است كه


1) مقصود تعديل مالكيت است. مترجم

نيروى ذاتى بشر خاصيت مزدوجى دارد و داراى دو جنبه است و بسته به شخصيت انسان است كه اين نيرو را در كدام يك از دوره مصرف

كند.«وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّلهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَلهَا قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّلهَا وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّلهَا »(1)

اسلام علاوه بر روشن كردن اين موضوع، تزكيه يعنى تربيت و تهذيب اين نيرو را واجب شمرده، اين امر را به عنوان امانت نزد مسلم گذاشته و اجراى آن را برگردن والدين و اولياء امور فرض دانسته است.

ضمنا اين تزكيه را بر اساس انسان خالصى قرار داده كه نه وطن مى‌شناسد و نه لغت و نه مليت و نه حتى عقيده را مى‌شناسد.

«يَأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَ حِدَةٍ»(2)

«وَ جَعَلْنَكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآلءِلَ لِتَعَارَفُواْ»(3)و اسلام چنين مقرر داشته كه اساس اين تزكيهبر پايه تهذيب استوار باشد نه بر فشار و سركوبى.

بدين جهت اسلام نمى‌خواهد كه نيروى حيوانى سركوب شود و از عملش باز بماند. زيرا مى‌داند كه هر نوع نيروى حيوانى كه در نهاد انسان وجود داشته باشد جزيى است از فطرت و كيان او كه براى وى ضرورت حياتى دارد، و عاطل گذاشتن يا سركوب كردن آن معنايش اين خواهد بود كه بايد اين نيرو به هدر رود و فايده‌اى كه از آن منظور است از بين برود از طرف ديگر، انسان را بر «طبيعت» خودش به معناى خلاف اين تعبير، سر به خود، واگذار نمى‌كند تا تصور كند كه ضرورت‌هاى بدنى تنها طبيعت و ماهيت انسان است، بلكه آن را «بهر دو طبيعت» وامى‌گذارد، تا اين‌كه از طرفى به حكم «ان لبدنك عليك حقا»(4)دين سهم معقول ضرورت‌هاى جسمىخودش را ادا كند و از طرف ديگر به دستور «احب لاخيك ما تحب لنفسك»(5)بهره معقول آمال و آرزوهاى بلند خويش را نيز تأمين كند و در عين حال براى توازن بين


1) .شمس / 6، 7، 8، 9، 10.

2) اى مردم به نام خدايتان كه شما را از يك نفس آفريده، بكوشيد تا پاكى و پاكيزگى را شعارتان قرار دهيد. نساء / 1.

3) شما را ملت‌ها و قبيله‌هايى قرار داديم براى اين‌كه يكديگر را بشناسيد. حجرات / 13.

4) بدن شما بر شما حقى دارد.

5) آن‌چه براى خودت دوست مى‌دارى براى برادرت دوست بدار.

اين منظور و آن مقصود مى‌فرمايد «لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا»(1)

انسان يكى از بزرگ‌ترين معجزات آفرينش است؛ از اين جهت كه نه فرشته است و نه شيطان، ليكن مشتمل بر خير و شر است؛ به اين معنى كه مى‌تواند در لحظه‌هاى ارتقاء و صعود مانند فرشتگان باشد و در لحظه‌هاى هبوط و سقوط مانند شياطين...


1) آيه كريمه قرآن: خداوند بر هيچ نفسى و هيچ فردى جز به مقدار توانايى و استعدادى كه دارد تكليفى بار نمى‌كند. بقره / 233.

14. عبادت‌هاى اسلامى

امتياز مشخص و بارز در عبادت‌هاى اسلامى، اين است كه كليه آنها، دنيا و آخرت را با يكديگر ممزوج مى‌كنند و آسمان و زمين را به يكديگر مربوط و متصل مى‌نمايند.

در ميان عبادت‌هاى اسلامى هيچ‌گونه «عبادت خالصى» كه منقطع از عالم خاكى باشد وجود ندارد. كليه عبادت‌ها شامل جنبه «تعبدى» است و توجه انسان را به منظور آخرت به سوى آسمان منعطف مى‌دارد ولى در عين حال به منظور حيات دنيوى فكر انسان را متوجه واقع زمين مى‌نمايد و ترتيب و تنظيم همه اين عبادت‌ها بر اساس محكم و متين نظافت و عدالت و صلاح و انضباط و استقرار، استوار گرديده است.

بزرگ‌ترين امتياز - به طورى كه گفتيم - در امتزاج اين دو معنى است، به شكلى كه شيئى واحد در آن واحد هم صورت عمل دارد و هم صورت عبادت، و دنيا و آخرت در فكر و ضمير با يكديگر مرتبط و متصل مى‌شوند؛ در نتيجه اين موجود بشرى جسمش در زمين است ولى روحش در آسمان پرواز مى‌كند و كنجكاوى مى‌نمايد.


اين وصفى را كه بيان كرديم بر كليه عبادت‌هاى اسلامى، حتى عبادت‌هايى كه در اولين وهله به نظر مى‌رسد صرفا حاكى از ارتباط بين بنده و پروردگار است يا بر عملى كه در دنيا انجام داده مى‌شود و چيزى جز اميد ثواب آخرت منظور نظر نيست...، تطبيق مى‌كند و حتى در مورد آخرين نوعى كه ذكر كرديم، باز از توجه به زندگانى دنيا غفلت نشده، و نتايج عمل آن از جهان مردم جدا نيست.

عبادت‌ها را يكى يكى در نظر بگيريد...

شهادت: لااله‌الااللّه؛ و محمد رسول‌اللّه

شايد شق اول شهادت، بارزترين نمونه از «عبادت‌هاى خالص» تلقى شود كه صرفا ناشى از ارتباط بين بنده و خدا باشد؛ زيرا اقرارى است به الوهيت مطلق و اقرار به بندگى كامل نسبت به خدا؛ و منظور ديگرى در آن نيست.

در صورتى كه ابدا چنين نيست و فقط شامل همين معنى به تنهايى نيست؛ به دليل اين‌كه اقرار به بندگى فقط در برابر خدا، و اقرار به الوهيت فقط براى خدا، معناى آن نفس الوهيت است از ما سوى‌اللّه، و نفس بندگى نسبت به هر كسى، جز براى خدا، و مقصود از اين معنا نيز خاضع نشدن و مطيع نبودن در برابر هيچ مخلوقى - هركه خواهد باشد - جز خدا؛ و منظور نهايى اين است كه تنها قدرت و سلطه حقيقى كه بايد آن را پرستيد و مطاع دانست، همانا سلطه و قدرت خدا است، و اعلام به اين‌كه به طور اطلاق هيچ‌كس جز خدا قدرت و سلطه‌اى ندارد؛ و خدا به تنهايى قدرت مدبّرى است براى همه اين جهان هستى، و تدبير هيچ بشرى چه در امور كوچك و چه در امور بزرگ ارزش ندارد مگر آن‌چه را خدا بخواهد؛ و از اين‌جاست كه تمام دل‌ها متوجه خدا مى‌شود و از هيچ‌كس جز خدا يارى نمى‌طلبد.

و بالاخره معناى اين شهادت اين است كه تمام قدرت‌هاى زمينى؛ همه و همه بايد در اعمال و در اقوال متوجه خدا باشند و به هدايت خدا رهبرى شوند و به نور او ارشاد گردند.

و با توجه به اين مفاهيم است كه مقصود از بيان اين جمله صرفا همان كلمات و الفاظ مجرد ارتباط بين بنده و پروردگار نيست؛ بلكه واقعيتى است خاكى و بسيار عظيم‌الشان. و آن‌چنان واقعيت زمينى و خاكى است كه «تمام سياست» زمينى با وسيع‌ترين مدلول آن، اعم از سياست حكومت و مالى و قضايى و ادارى... و كليه تنظيمات زمين و روابطى كه بين طوايف مختلف اجتماع با توجه به مصالح و حقوق و تكاليف كلى وجود دارد، و همه و همه قائم به آنست.

شق دوم از شهادت صريحا دلالت بر آن سرچشمه‌اى دارد كه از آن سيراب مى‌شويم و كلام خدا را به وسيله او تفسير مى‌كنيم؛ زيرا رسول اكرم(ص) ترجمه

عملى كامل واضح و روشنى است براى فكر اسلامى، همان‌طور كه خدا مقرر داشته است. و بدين جهت رهبر و پيشوايى كه بايد به او اقتدا كرد و آن نمونه اعلايى كه بايد به آن نظر دوخت، اوست و بس.

مسلمين نبايد به طرف مشرق و مغرب روى آورند و در جست‌وجوى قدوه و سرمشق باشند. زيرا امام و پيشوايشان و نمونه كامل، همان بنده خدا و فرستاده اوست كه خدا او را برگزيده تا معلم بشريت باشدو او را به سوى نور هدايت كند. و اگر در اين نمونه كامل تعمق و تدبّر كنند؛ همه جهات و جوانب حيات دنيوى و اخرويشان در وجود: محمد انسان، محمد شوهر، محمد پدر، محمد حاكم، محمد قاضى، محمد قائد، محمد مجاهد، محمد متعبد، محمد روحانى پاك و پاكيزه و واقعيت كامل را در يك مزاج و در يك طبيعت... محمد(ص) كه شامل تمام جهات بشرى پاك و پاكيزه است مشاهده كنند هر يك از اين جنبه‌ها شامل آن همه قدر و منزلت است كه مى‌تواند سراسر حيات انسان را مملو سازد!

آن همان نمونه‌اى است كه بشر تا جايى كه قدرت دارد بايد آن را سرمشق قرار دهد و طبق آن عمل كند، و هر انسان به قدر استعداد و توانايى خودش از اطراف و جوانب روح عميق شامل اوصاف وى بهره فراگيرد، و او مقياس و ميزانى است كه هر انسانى بايد حياتش را با آن بسنجد، كه بداند تا چه حد در خطا و اشتباه و تا چه اندازه در صواب است.

با اين توضيح مسلم است كه جمله دوم از شهادتين نيز صرفا الفاظى نيست كه بر زبان رانده شود بلكه توجه عملى است به قدوه كامل كه در نتيجه آن تأثير در حيات فرد و اجتماع، در روابطى كه افراد با يكديگر دارند و در كليه مبانى و پايه‌هايى كه بنيان حيات بر آن استوار است نمودار مى‌شود.


نماز نيز، در وهله اول عبادت خالص به نظر مى‌رسد، در صورتى كه در واقع حيات اسلامى چنين نيست. اثر دنيوى نماز، حتى آن نمازى را كه شخص به تنهايى در خلوت مى‌خواند و عبادت فردى شناخته مى‌شود، ملحوظ است، چه رسد به نماز جماعت كه مردم با نظم و ترتيب معينى يكديگر را ملاقات مى‌كنند و بدن‌ها و

دل‌هاشان را با توجه به يك قبله متحد مى‌سازند.

براى نماز اسلامى با توجه به مدلول خاص آن كه در نمازهاى ديگران ديده نمى‌شود بايد اختصاصا بحث شود.

نماز در هر عبادتى عنوان و ترجمان آنست و خلاصه‌اى است كه دليل بر مبادى و مجارى و جهات مختلف عبادت است.

در بعضى عقايد و مذاهبى كه تمايل زيادى به روحانيت خالص دارند، نغمه‌هاى موسيقى آرام و زير و بم‌هاى مبهم و غناى مؤثرى ديده مى‌شود كه نمازگزاران با سكون و آرامش به آن گوش مى‌دهند در حالى كه اجسام و عقولشان كاملاً بى‌حركت است و همان‌طورى كه نشسته‌اند ارواحشان در ملكوت سير مى‌كند...

در برخى از عقايد بت‌پرستى كه معبودهاى حسى نزديكى دارند، حركات جسمى خفيف با طبل‌هاى پرصدا و نعره‌هاى جنون‌آميزى مشاهده مى‌شود؛ ولى در برابر اين نوع نمازها، در اسلام ملاحظه مى‌كنيم كه نماز عنوانى است براى فكر اسلامى كه در عين حال شامل همه اطراف و جوانب كيان بشرى، اعم از جسم و عقل و روح اوست، و هر يك از اين سه دستگاه به نوبه خود از آن سهمى دارند، و اين نماز در ميان جهات مختلف توازن و تعادل ايجاد مى‌كند.

سهم عقل عبارت از تفكرى است كه در ضمن خواندن آيات و دعاها براى نمازگزار حاصل مى‌شود و رسول اكرم(ص) در اين‌باره مى‌فرمايد:

«ليس لك من صلاتك الا ماوعيت»(1)

بهره روح، همان خشوع و تقوا و توجه به خدا و ارتباط و اتصال با نور شفاف او است، و همه اين معانى در آن واحد به دست مى‌آيد.

خلاصه گفتار اين‌كه؛ در نماز حركتى كه فقط مخصوص جسم يا به تنهايى مخصوص عقل و يا اختصاصى روح باشد وجود ندارد. بلكه جسم و عقل و روح همه در كيان واحدى جاى مى‌گيرند و به شكل يك واحدى كه تمام اجزاى آن كاملاً با يكديگر ممزوج شده باشند در مى‌آيند.


1) از نمازى كه مى‌خوانى، جز آن‌چه را كه به خوبى فرا گرفته‌اى، نتيجه‌اى به دست نخواهى آورد. كنزالعمال، ج، ص 373.

نماز توجهى است به خدا به وسيله دعا؛ اين مطلب واضح است و محتاج به بيان نيست، ليكن وقتى كه نمازگزار با توجه به حقيقت نماز اين وظيفه را انجام مى‌دهد. اثر عملى آن در يك فرد محسوس است.نه اين‌كه صرفا حركات و كلماتى را ادا كرده باشد...

در آن لحظه‌هايى كه با حضور ذهن و توجه به تمام اطراف و جوانب نفس نماز مى‌خوانم، مخصوصا در نماز عشاء اين معانى را به تجربه دريافته‌ام. چه بسا اوقاتى كه تاريكى و خستگى سراسر روحم را فرا گرفته و از زندگى مأيوس بوده‌ام و بى‌فايدگى و پوچى آن را احساس كرده‌ام و چه بسا اوقاتى كه احساس كرده‌ام كه نمى‌توانم كوششى داشته باشم و از ادامه اين كوشش توان‌فرساى بى‌نتيجه عجز دارم، و هر چه مى‌بينم مكررات است... و چه بسا كه در همان مواقع احساس كرده‌ام كه توانايى و قدرت من به پايان رسيده است. و ديگر براى فردا چيزى باقى نمانده... نه توشه‌اى و نه طاقتى و نه قدرتى براى مبارزه... و سپس نماز مى‌خوانم.

آيا اين سحر است؟ آيا وهم و فريب است؟

اين دست نازك پر از مهر و محبتى كه با كمال گرمى و نرمى به طرف من دراز مى‌شود و روى سينه‌ام گذاشته مى‌شود و سكون خاطر و اطمينان ايجاد مى‌كند... و به محض اين‌كه آلام مرا مسح كرد احساس مى‌كنم كه ديگر المى و كدورتى وجود ندارد... آيا اين معنى وهم است!

ابدا چنين نيست! بلكه اين حقيقتى است. اين دست خدا است. اين بزرگ‌ترين قدرت مهر و محبتى است كه در اوج رفعت و جبروت و علو و سمو وجود دارد؛ و همان است كه لكه‌هاى نفسم را محو مى‌كند و چرك‌هاى آن را پاك مى‌كند و از نو، به من توشه و نيرو و اطمينان مى‌بخشد...

اين دست خداست. خدايى كه براى او نماز مى‌گزارم؛ همان خدايى كه روح من در يك لحظه و يك آن با كمال صفا به او متصل مى‌شود و در نور او درخشندگى پيدا مى‌كند و به رحمت او چنگ مى‌زند.

خدا با كمك و قدرت خودش به من مدد مى‌دهد... و از نو مرا مى‌آفريند.

آيا اين صرفا عبادتى براى آخرت است؟ آيا همين عبادت نيست كه از نو به من

نشاط و فعاليت مى‌دهد تا كارم را انجام دهم و بكوشم و بار سنگين مبارزه را بردوش نهم؟ آيا با اين‌كه توشه‌اى علوى براى حيات آخرت است، توشه واقعى براى زندگانى زمينى نيست؟

اين نتيجه‌اى است كه از عبادت در خلوت به دست مى‌آيد...

ولى آثار و مزاياى نماز جماعت در مجمع مردمان متفرق با توجه به ايجاد رابطه محبت و تعاون در ميان نمازگزاران، در حالى كه دل‌هاى همه‌شان در نماز با خدا مربوط شده است نيازمند به توضيح نيست، صرف نظر از معناى عسگرى و نظامى كه در تنظيم صفوف و پيروى از يك قائد، و ساير مشخصاتى كه احساس به اتحاد جهت و خط مشى و اتحاد در شعار مشترك و اتحاد حركات و سكنات را مجسم مى‌نمايد.


برعكس در مسئله زكات... كه جنبه نظم و ترتيب زمينى آن واضح و آشكار است و چنين فرض مى‌شود كه مقصود اصلى از اين فريضه اين است كه چيزهايى را از دارندگان بگيريد و به بينوايان بدهيد، و به همه بفهمانيد كه بينوايان هر يك بر حسب احتياجى كه دارند، گو اين‌كه در فعاليت و قدرت توليد مساوى نيستند ولى در ثمره كوشش‌هاى بشرى شريكند.

آرى، جنبه اجتماعى اقتصادى در اين فريضه از هر جهت واضح است و روشن، زيرا در تاريخ عمومى جهان زكات اولين مالياتى است كه بر اساس نظم و ترتيب وضع شده است. ماليات‌هاى قبل از زكات داراى نظم و قاعده‌اى نبوده و ميزان و مقياسى جز ميل حاكم و مقدار علاقه و عطش او به مال در كار نبوده است ولى زكات به صورت قاعده‌اى وضع شد كه نظم و ترتيب مالياتى را كه مردم بايد بپردازند در آن ملحوظ شده بود و هدف‌هاى آن را نيز تعين و تحديد نموده بود. خلاصه گفتار اين‌كه زكات به منظور منفعت حاكم يا براى ثروتمند ساختن خانواده وى معين نشده كه از خون مردم زندگى كنند، بلكه بدين منظور برقرار شده كه نيازمندان ضعيف و عاجز را تحت سرپرستى دولت قرار دهد. با اين حال زكات مانند همه عبادت‌هاى اسلامى نه فقط براى دنيا است و نه به تنهايى براى آخرت، بلكه ممزوجى است از هر دو براى تنظيمات اقتصادى؛ همين قدر بس كه «عبادت» شناخته شود تا مدلول اين امتيازى كه

فكر اسلامى بدان ممتاز شده، مصداق پيدا كند.

در كليه رژيم‌هاى دنيوى، ماليات فريضه‌اى است كه دولت براى هدف‌هاى اجتماعى و اقتصادى آن رامقرر مى‌دارد؛ و رابطه‌اى است زمينى بسيط كه دولت با نيروى قانون و قدرتى كه دارد در جمع‌آورى آن اقدام مى‌كند، و مردم از پرداخت آن فرار مى‌كنند، مگر اين‌كه دولت به وسيله مقررات و نيروى تنفيذ و اجرايى كه دارد مردم را تحت فشار قرار دهد، و مردم احساس كنند كه راه مقاومت مسدود است، آن‌گاه ماليات را بپردازند.

ليكن در اسلام چنين نيست، زيرا از آن‌جايى كه پرداخت زكات عبادتى شناخته شده است كه وسيله تقرب به خدا باشد، اجراى اين فريضه بر نفس انسان سنگين نيست تا اين‌كه پرداخت كننده فرار كند، بلكه اسلام آن را امرى قرار داده است كه مردم براى اين‌كه خدا را خرسند سازند، و به اموال و احوالشان بركت بدهد در پرداخت آن مسابقه مى‌دهند؛ ضمنا تعليمات اسلام در وجدانشان حساسيتى قرار داده است كه مسلمان مادامى كه زكات مالش را پرداخته باشد از اطعام يا خرجى كه براى خود و خانواده‌اش مى‌كند، خود را ناراحت مى‌بيند.

در صدر اسلام، كسانى كه به اسلام گرويده بودند چنين بودند؛ حتى تا همين اواخر كه قوانين فرانسوى جايگزين شريعت اسلام نشده بود و زكات باطل نگرديده بود، وضع چنين بود ولى اينك موج اسلامى جديد آغاز شده و از نو مردم را به پرداخت زكات تحريص مى‌كند.

به هر حال، بدين طريق است كه تنظيم و ترتيب زمينى و احساس شعور وجدانى در يك عمل واحد بدون اين‌كه بين اين دو معنى فرقى بگذارد، صورت مى‌گيرد.


روزه نيز به حسب ظاهر فريضه‌اى تعبدى است.

روزه عبارت است از محروميت نفس از شهوات و رغبت‌ها و محروم شدن بدن از خوراك و آب محض خاطر خداست. مع‌ذلك اين فريضه فقط براى تأمين مصلحت فرد در حيات آخرت مقرر نگرديده است بلكه مصلحت امر حيات دنيوى فرد نيز در آن منظور است.

روزه در حقيقت عملى سربازى است.

همان‌طور كه همه ملت‌ها براى مجهز ساختن و ورزيدگى فرزندانشان براى تحمل كوشش و مشقت اقدام مى‌كنند تا اين‌كه در روز جنگ آمادگى داشته باشند، اسلام نيز به همين منظور بلكه با نظرى وسيع‌تر كه مسئله سربازى در آن واحد شامل روح و جسم هر دو باشد و كوچك و بزرگ و زن و مرد همه مشمول باشند، روزه را مقرر داشته است. زيرا اين عمل افراد را براى مبارزه بزرگ‌ترى... بلكه مبارزه دائم و مستمر، يعنى مبارزه حيات، به نحوى كه همه آن را ممارست كنند و نتايج آن عايد همه بشود، ورزش مى‌دهد و آماده مى‌سازد. جنگ به تنهايى مبارزه‌اى نيست كه محتاج به ورزش و تحمل مشقت باشد؛ بلكه حيات از هر جهت مبارزه است.

ساده‌ترين انواع اين مبارزه اين است كه حيات، كليه آمال و آرزوهاى هيچ‌كس را تأمين نمى‌كند، گو اين‌كه از تمام نعمت‌ها و لذت‌هاى حيات برخوردار باشد. نفس بشر اين‌طور خلق شده است؛ مطامع و آرزوهاى انسان بسيار پردامنه است و به آن‌چه تحصيل مى‌كند قانع نيست بلكه هميشه دنبال چيزهاى تازه مى‌دود تا اين‌كه اين عمل انگيزه‌اى باشد از انگيزه‌هاى فعاليت دائم زمينى و باعث و موجبى براى تعمير و نماء باشد.

ولى همين خصلتى كه براى منفعت و مصلحت بشر با خصلت‌هاى ديگر در نهاد وى تركيب شده اگر نداند در چه حدى متوقف شود و در مواردى به مقدار موجود واقع نگردد به صورت شرارت و شقاوت درخواهد آمد. اين امر محتاج به ممارست و ورزش است و بهترين طريق ممارست و ورزش همانا امتناع اختيارى از پاره‌اى شهوت‌ها و ضرورت‌ها است كه گاهى بايد اقدام شود در عالمى كه عندالاقتضا و با توجه به شرايط حيات به نفس انسانى قدرت تحمل امتناع اجبارى از آن شهوت‌ها و ضرورت‌ها را مى‌دهد همين است.

همان‌طور كه براى تقويت عضلات بدنتان احتياج به تمرين و ورزش داريد تا هنگام لزوم از نيروى مطلوب استفاده كنيد و در مواقع ضرورت از قبيل كشتى گرفتن و مبارزه آن نيرو را به كار اندازند، به همين منوال احتياج داريد كه به وسيله ممارست و ورزش عضلات نفستان را تقويت كنيد تا هنگام ضرورت بتوانيد از لذايذ و

خوشى‌هاى حيات امتناع كنيد.

اين نكته بايد تصريح شود كه تنها نوع مبارزه‌اى كه براى مردم در زندگى‌شان روى مى‌دهد همين مبارزه نيست؛ زيرا سراسر زندگى مملو از شر است، و مسلمان مسئوليت دارد كه هرجا با شرى مواجه شد، مقاومت كند و گاهى اين مقاومت او را دچار زحمت و اذيت مى‌سازد؛ در اين صورت اگر طاقت تحمل گرسنگى و تشنگى چند ساعته‌اى را نداشته باشد، چگونه خواهد توانست در هنگام ضرورت در برابر زحمت و اذيت مقاومت كند؟

و همان‌طور كه سرباز اگر بدون ورزش و آمادگى قبلى براى يك شبانه روز به ميدان جنگ دعوت شود در معرض خطر فناى سريع خواهد بود، اين سربازى كه در ميدان بزرگ‌ترين مبارزه حيات باشد نبايد بدون مقدمه و بدون ورزش و ممارست و آمادگى قبلى وارد صحنه مبارزه گردد. و روزه يكى از وسايل آمادگى و تجهيزات مقدماتى است.

در اين صورت نبايد تعجب كرد كه روزه همان سالى واجب شناخته شد كه جهاد واجب شد. بدين جهت روزه در عين حال كه در آخرت اجر عظيمى خواهد داشت، براى نفع و صلاح فرد در زندگى دنيا واجب شده است. و اين معنى ناشى از كرم خدايى است كه واجباتى را بر عهده ما قرار مى‌دهد كه در همين عالم براى ما مفيد است و به صلاح ماست و براى عالم ديگر نيز موجب تحصيل ثواب و باعث آمرزش ما خواهد بود.


حج نيز از عبادت‌هايى است كه دنيا و آخرت و زمين و آسمان را با يكديگر ممزوج مى‌كند. كسانى كه با دل‌هاى پاك براى انجام اين فريضه به مكه مى‌روند معانى عجيبى را احساس مى‌كنند و حكايت‌هاى شگفت‌آورى نقل مى‌كنند.

حالا «وجد و نشاطى» كه ضمن زيارت اماكن مقدّسه و اداى فريضه در وجدان حجاج پيدا مى‌شود حالاتى است نادر و بى‌نظير در واقع حيات. حالاتى است كه نفوس بشرى را از آلودگى‌هاى زمينى و مصائب زمينى و شهوت‌هاى زمينى تطهير مى‌كند و به ارواحشان رفعت و ارتقاء مى‌دهد و با كمال خلوص به خدا نزديك

مى‌شوند و به بارگاه او پناهنده مى‌شوند تا عبادتشان را بپذيرد و از آنها راضى شود و گناهانشان را بيامرزد.

آن شفافيت و صفا و درخشندگى را كه مردم در آن‌جا احساس مى‌كنند در سرزمينى گام برمى‌دارند كه رسول اكرم(ص) در آن‌جا گام برداشته و در جاهايى نماز مى‌خوانند كه او نماز خوانده و وحى بر او نازل شده و جهاد كرده و صبر ورزيده و جنگ كرده و پيروزى‌هايى به دست آورده است.

اين‌ها احساسات عميقى است كه وجدان را برمى‌انگيزد و به اعماق آن مى‌رسد... و به يك كيان خالص و پاكيزه‌اى مى‌رسد كه هيچ‌گونه كثافت و آلودگى در آن وجود ندارد و به گوهر تابناك درخشانى مى‌رسد كه با نور خدايى پرتو افشانى مى‌كند؛ اين گوهر تابناك را خدا در آن سرزمين به وديعت گذاشته تا انسان با او اتصاف پيدا كند و او را دريابد...

آن‌چه در اين زمينه اشاره شد از جهت عبادت و از لحاظ اثر آن در تطهير نفوس و تنزيه آن از آلودگى‌ها است، با اين حال قرآن كريم به «منافعى» در حج اشاره مى‌كند. منافع ديگرى غير از اصلاح نفوس و ارتباط با خدا و پيغمبر. از قبيل مبادله تجارت و آشنايى بين مسلمانان و شركت در اين كنگره ساليانه‌اى كه نژادهاى مختلف با رنگ‌ها و زبان‌هاى مختلف با يكديگر تماس مى‌گيرند تا از يك چشمه زلال بهره‌مند شوند و در يك قبله يكديگر را ملاقات كنند... و سپس مشكلاتشان را بر يكديگر عرضه دارند و از احوال يكديگر مطلع شوند؛ آن‌گاه تمام شئون حياتى‌شان را با كمال بصيرت و هدايت، منظم سازند و افكار و انديشه‌هايشان را به يكديگر مربوط و متصل نمايند.


عبادت‌هاى اسلامى اين‌ها هستند، و در ميان اين عبادت‌ها حتى يك عبادتى كه مخصوص آخرت باشد يا يك عمل كه نفع حاضر و نزديكى براى انسان نداشته باشد، پيدا نمى‌شود.

خداى متعال اين عبادت‌ها را محض خاطر خودش واجب قرار نداده است.

درست است كه مى‌فرمايد:«وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاْءِنسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»(1)و درست است كه حق الوهيت خدا براى عبوديت بشر، عبادتى خالص براى خداست، ليكن خداوند از عبادت بندگان و تقواى پرهيزكاران بى‌نياز است و خودش فرموده است «وَ مَن جَهَدَ فَإِنَّمَا يُجَهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِىٌّ عَنِ الْعَلَمِينَ »(2)در اين صورت اين عبادت‌ها براى خدافايده‌اى ندارد، بلكه به نفع و صلاح خود ماست، و در عين حال اداى حق خدا بر بندگان است.

به طورى كه گفتيم: فرايضى را كه خدا بر عهده ما قرار داده بدين منظور است كه وضع ما را در اين عالم اصلاح كند و سپس به همين وسيله، ثواب و آمرزش روز حساب را به ما پاداش دهد، و اين عمل صرفا ناشى از كرم و لطف بى‌پايان اوست.


1) جن و انس را نيافريدم مگر اين‌كه عبادت كنند. زاريات / 56.

2) هركس كوشش كند براى خود او است. خداوند از همه جهانيان بى‌نياز است. عنكبوت / 6.

15. فرد و اجتماع

فرد يا اجتماع؟ كدام يك از اين دو حوادث را رهبرى مى‌كنند و تاريخ را مى‌سازند؟

قدما عقيده داشتند كه توجيه و رهبرى حوادث مولود شخصيت افراد است؛ و بديهى است در اين مورد شخصيت افراد ممتاز مقصود است، چنين مى‌پنداشتند كه اجتماع - يا افراد كودن - جز انقياد و تبعيت از زعيم و رهبر و سير در همان طريقى كه رهبران تعيين مى‌كنند، نقشى ندارند.

متجددين قيام كرده به شدت بر اين نظريه اعتراض كردند، و مى‌گويند اين اجتماع است كه بيشتر از افراد قدرت درك جريانات و پيش‌آمدها را دارد، و اجتماع است كه با حوادث همگام مى‌شود و آن را به پايان مى‌رساند، و در اين‌باره فرد عادى با فرد ممتاز فرق ندارد.

اين دسته از متجددين به همين قدر اكتفا نمى‌كنند كه تاريخ جديد را به تنهايى اين‌گونه تفسير كنند (يعنى در دورانى كه براى فرد عادى كيان متمايزى بوده) بلكه علاوه بر اين مى‌گويند:

فرد و اجتماع هر دو، از آغاز تاريخ، محكوم به حكم تطور مادى يا تطور اقتصادى بوده‌اند و تطور مادى تنها عاملى است كه تاريخ را مى‌سازد، و بنابر عقيده اين جماعت - همان عامل ماده است كه از خلال اجتماعات، نه از خلال افراد، تاريخ را مى‌سازد.

حقيقت امر اين است كه صدور حكم واحدى كه منطبق بر جميع اوضاع و احوال و شرايط باشد امرى مشكل است.

به نظر من درست و عادلانه‌تر اين است كه بگوييم: در هر حركتى از حركات تاريخ بين فرد و اجتماع هميشه همكارى وجود داشته است، به اين معنى كه يكى تحت تأثير ديگرى قرار مى‌گرفته و همچنين يكى در ديگرى اثر مى‌گذاشته است، ليكن انگيزه تأثير و اثر مثبت، در يكى بهتر از ديگرى جلوه داشته و بدين جهت كفه آن از كفه ديگر سنگين‌تر مى‌نموده، گو اين‌كه آن كفه سبك‌تر در هيچ حالتى از حالات خالى از اثر نبوده است.

به هر حال در اين عمل، گاهى اجتماع اثر بارز و آشكارى در فرد مى‌گذارد و گاهى اثر فرد در اجتماع بيشتر محسوس مى‌شود، ولى عامل تفاعل، يعنى همكارى دو عامل در يكديگر هميشه و درجميع احوال و شرايط امرى ثابت و لايتخلف است.

اعتراض بر نظر اشخاصى كه طرفدار تفريط‌اند و نقش فرد ممتاز را در رهبرى و قيادت اجتماع انكار مى‌كنند، و اثر او را نسبت به قدرت اجتماع يا قدرت مادى و اقتصادى، نيرويى منفى مى‌انگارند... مثل اين است كه، پاره‌اى از وقايع تاريخ را كه مرتبط با زندگانى فرد است، در نظر بگيريم، و سپس چنين فرض كنيم كه آن شخص وجود نداشته است، آيا حوادث بر همين منوال و به همين ترتيب سير مى‌كند؟ و اين‌طور نتيجه مى‌دهد؟ اگر جواب «بلى» باشد، پس بايد گفت: اين فرد اصلاً اثر مثبتى در اين موضوع نداشته است؛ و اگر جواب «نه» باشد بايد گفت: با اين‌كه اجتماع، اجتماع است، پس اين فرق از كجا حاصل شد؟

از آن‌جايى كه شخص ناپلئون، شايد يكى از بارزترين «افرادى» است كه در صحنه تاريخ نقشى داشته است، براى مثال او را در نظر بگيريد؛ و براى يك لحظه تصور كنيد كه آن شخصى كه اين نقش را در صحنه بر عهده داشته ناپلئون نيست، بلكه شخص ديگرى است كه نه مطامع ناپلئون و نه تركيبات عصبى و فكرى و بدنى او را دارد و نه عقده نفسى و نه مشاعر و احساسات و نه خفاياى «شعور نهانى» او را... در آن صورت آيا تاريخ فرانسه از لحاظ صعود و سقوط و پيشرفت و شكست، در همين خط سير قرار مى‌گرفت؟

كسى كه بگويد «بلى» بدون شك خودش را گول زده و تاريخ را تخطئه كرده است.

در تاريخ اسلام شخصيت عمر را در نظر بگيريد... آن عمر سرسختى كه در سراسر

تاريخ انسانى نظير ندارد. آيا دولت اسلامى كه بعدا به صورت «عالم اسلام» درآمد با همين روش و نسق بود كه او را به وجود آورد؟ و آيا وجود و عدم وجود او يكسان بود؟ كسى كه چنين حرفى بگويد خودش را گول زده و تاريخ را تخطئه كرده است.

در اين زمينه براى مثال حادثه عزل خالدابن وليد را در نظر بگيريد، زيرا اين حادثه‌اى است كه شخصيت عمر به شديدترين صورتى خودنمايى مى‌كند.

بايد پرسيد: چه كسى غير از او جرأت مى‌كرد كه خالد را عوض كند؟ و براى چه كسى غير از او امكان داشت كه دست به كار چنين اقدامى بشود و جانى به سلامت در ببرد و عملش منتهى به بزرگ‌ترين فتنه‌اى نگردد كه سراسر جهان را متزلزل نمايد و دولت اسلامى را از ريشه تهديد نكند؟

درست است كه ايمان خالد و عظمت اميان ايمان، در اين وضع و مقام تأثير داشت، ليكن اين معنى به تنهايى در وجهه نظرى كه ما در صدد آن هستيم، تغييرى نمى‌دهد.(1)

به هر حال خالد «فرد» ممتاز ديگرى است و تأثير او راجع به شخص خودش است. اما شخصيت عمر سرسخت، على رغم همه اوضاع و احوال، در آن روز و در آن‌باره اثر قاطعى داشت؛ و چه بسا كه خالد با همه ايمان و عظمت نفسى كه داشت اگر عزل كننده او كسى غير از شخص عمر مى‌بود، تمرد مى‌نمود و طغيان مى‌كرد و شورشى به راه مى‌انداخت.

چه بسا كسانى باشند و بگويند. عمر فرد سرسخت نبود كه تاريخ آن دوره از زمان را ساخت، بلكه «روح اسلامى» بود كه چنان تاريخى را به وجود آورد. البته اين معنى حقيقت دارد و شك و شبهه‌اى در آن نيست. ولى فضيلت عمر و امتياز «شخصى» او اين است كه روح اسلامى را با تمام خصوصياتش فرا گرفت و آن را با «نيرويى» متناسب با نيروى روحش درك كرد و فراگرفت و به موازات همان نيرو بدون انحراف و ضعف و بدون تشويش و اضطراب زمام امور را در دست گرفت.

با يك نظر ديگر به تاريخ اسلام بعد از عمر- در دوره عثمان - ملاحظه مى‌كنيم كه


1) اين نكته در خور انتقاد است، زيرا اگر ايمان خالد آن‌قدر ريشه‌دار مى‌بود نبايستى مالك‌بن نويره، آن جوان‌مرد نامى اسلام را به آن نحوه بكشد و زنش را همان شب قتل وى، تملك كند. مترجم

بين اين دو فرد از لحاظ شخصيت و رهبرى حوادث و زمام‌دارى چه اندازه اختلاف وجود دارد.

مقصود از بیان این مطلب این نیست که با توجه به شخصیت عمر یا غیر از عمر، از بزرگان تاریخ نقش اجتماع را از بین ببریم و آن را به طور اطلاق منتفی و بی اثر بدانیم؛ بلکه باید گفت: اگر اجتماع آن روز در دوران عمر اسلام را نپذیرفته بود و از روح اسلام سیراب نشده بود و مطابق تعلیمات اسلام هدف های اسلام را در نظر نگرفته بود، هر آینه برای عمر با همه عظمت شخصیتی که داشت مقدور نبود که جامعه را با آن درجه از ترقی و تعالی برساند، و مبور می شد که قسمتی از آن نیروی قهار و جباری را که داشت در مبارزه با مردم، و با جمعیت هایی که نمی خواستند به جلو بروند و ترقی کنند، یا دستجاتی که در اجرای وظایف اهمال می کردند صرف کند.

در این صورت نقش اجتماع در پشتیبانی از عمر و تسهیل وظیفه مهم او در بنای دولت اسلامی و تمرکز همه مساعی وی برای تأسیس این بنا، برای پخش کردن آن بین تخریب و تأسیس، امری است واضح و آشکار. تنها چیزی که به چشم می خورد این است که آن نیروی مثبت عظیمی که در شخصیت عمر وجود داشته چشم ها را خیره می کند.

پافشاری سرسختانه ابوبکر نیز در برابر کسانی که از پرداخت زکات طفره می رفتند با توجه به آن اوضاع و احوال و آن موقعیت، در همین حکم است؛ این موقعیت سخت در تاریخ بی نظیر است. موقعیت یک مردی که تمام قوای زمینی از حکم وی سرپیچی می کنند؛ همه مسلمین که عمر هم جزء آنها است و این مرد با قدرت نیروی خاصی که دارد، از خدا نیرویی می گیرد که وضع موجود را عوض می کند و وارد معرکه می شود؛ آنگاه مسیر تاریخ را عوض می کند.

قوه فعال این موقع، شخص ابوبکر است، با این حال نقش اجتماع را از بین نمی برد و آن را نیرویی منفی قرار نمی دهد؛ خلاصه گفتار این که: آن چه را از نقش اجتماع با عمر گفتیم همه این معانی را درباره ابوبکر می گوییم.

درجات اشخاص را تنزل مى‌دهيم تا به ناپلئون مى‌رسيم.

بدون ترديد وجود ناپلئون در آن دوره از زمان كه روى صحنه حوادث پيدا شد

نيرويى بود فعال، ولى اين همه جنگ‌هايى را كه راه انداخت و اين همه پيروزى‌هايى را كه به دست آورد و روى هم رفته آن همه كارهايى را كه انجام داد خودش تنها نبود؛ يعنى اگر ملّت فرانسه آماده غلبه و پيروزى نبود و چنان نيروى منفجرى از قيام و اقدام و انقلاب او را تكان نداده بود، نبوغ جنگى ناپلئون بر باد مى‌رفت، زيرا نبوغى بود كه حارس و پاسبان نداشت و نگهبان آن نبوغ همان محرك و انگيزه سركشى بود كه در نهاد ملّت وجود داشت و براى تحمل مشقّات جنگ و تلاش و كوشش آمادگى داشت.

اگر فى المثل ناپلئون در اين جنگ اخير وجود مى‌داشت و ملّت فرانسه نيز با همين وضع حاضر دچار اين همه سستى و انحطاط اخلاقى و شهوات و لذت‌هايش مى‌بود، به احتمال قوى نبوغ جنگى وى در اين مبارزه قيمتش را از دست مى‌داد، و تنها چيزى كه تحصيل آن امكان داشت اين بود كه اين شكست مفتضحى كه روى فرانسه را در تاريخ معاصر سياه كرد، به صورت مغلوبيت و شكست آبرومندى در مى‌آمد.

وضع استالين كه پس از مرگ وى مجسمه‌هايش را مى‌كوبند و شهرتش را لكه‌دار مى‌كنند نيز چنين است.

نقش استالين در تأسيس بناى قدرت روسيه قابل انكار نيست، و نقشى است كه مرجع آن شخصيت غير عادى و افكار مخصوص و طرز اداره اوست. امروز مى‌گويند كه استالين نسبت به مبادى ماركس و لنين خيانت كرده است، و شايد امتياز او در نظر ما اين «خيانت» اوست كه پاره‌اى از پايه‌هاى كمونيستى را تأسيس نمود و آن را تابع مطلق واقع‌بينى و نزديك به تفكر معقول نمود.

ليكن آن‌چه در نظر ما اهميت دارد اين است كه اگر جنبه انحصارى و نفوذ شخصيت بارز استالين در كار نبود و اگر چنان نيروى مثبتى در نهاد او وجود نمى‌داشت و اگر ذاتا داراى قدرت رهبرى و سردارى نبود، مجبور نمى‌شد كه به چنين «خيانتى» دست بزند.

گاهى مشاهده نقش «اجتماع» در برابر استالين براى ما مشكل مى‌نمايد؛ زيرا آن‌چه در اين‌باره به چشم مى‌خورد، جنبه منفى و سستى كامل ملّت روس در مقابل

ديكتاتورى مطلق استالين است.

مضحك اين است كه نظامات اجتماعى و قومى مبتلا به چنين دردى گردد و صاحب چنين فكرى شود كه بگوييد: اصل اجتماع است، و فرد نه كيان مستقلى دارد و نه نيروى رهبرى، و نه در ساختن تاريخ نقشى... و در عين حال همين اجتماع مبتلا به «زعامت و رهبرى فردى» گردد كه در وجود استالين متصور و مجسم گرديده است، و همين شخصيت نظريات ملّتش را از ريشه نابود كند، و آن‌چه را ملّت در عالم نظريات مى‌گويد؛ آن رهبر در عالم واقع تكذيب كرده باشد! ليكن نقشى را كه اجتماع روسيه ايفا كرده به هر حال موجود و محسوس است؛ و آن معنى عبارت است از رغبت شديد در تأسيس روسيه كبير؛ و انگيزه اصلى مثبت استالين در قيادت و رهبريش همانا تشخيص اين نكته بود كه ملّت روس مى‌خواهد در توجيه حوادث داراى قدرت فعالانه‌اى باشد... ولى تنها چيزى كه در اين ميانه به خوبى ديده مى‌شود شخصيت استالين است كه به صورت قدرت بارز و آشكارى در صحنه حوادث به چشم مى‌خورد.


با توضيحاتى كه داده شد مسئله «تفاعل» يعنى اثر دادن، و اثر پذيرفتن، هميشه بين فرد و اجتماع وجود داشته و دارد، ليكن مثال‌هايى را كه بيان كرديم دلالت واضحى دارد بر اين‌كه، افرادى براى ساختن تاريخ قيام كرده‌اند.

ولى بايد گفت: اين مسئله در همه شرايط و در همه اوضاع و احوال يكسان نيست؛ زيرا در تاريخ جنبش‌هايى را مى‌بينيم كه نقش اجتماع، مانند نقش افراد در مثال‌هاى سابق واضح و آشكار است.

براى مثال انقلاب فرانسه و انقلاب كمونيستى را در نظر بگيريد.

جماهير، يا توده‌هاى جمعيت در اين موارد قوه فعال و نيروى محركى هستند، و به تعبير ديگر توده جمعيت مركزى است كه يا نور يا شعله آتش از آن ساطع مى‌شود.

بارزترين جلوه آثار اجتماع در انقلاب فرانسه همانا عمليات تخريبى و نوسان‌هاى ناگهانى اوست درآن موقع، و همچنين گرايش اجتماع گاهى به چپ و گاهى به راست، با يك نوع حماسه و يك نوع نيروست.

اين است خاصيت توده‌ها و اين است وضع انقلاب توده‌ها.

البته در اين انقلاب زعما و رهبرانى بوده‌اند و كسى نمى‌تواند منكر شود كه اين رهبران در اداره كردن و رهبرى انقلاب مؤثر بوده‌اند، ولى در اين مرحله آن‌چنان نيرويى نبوده‌اند كه روى صحنه ديده شوند، بلكه نقش آنها بيشتر شباهت به نقش مأمورى است كه با اشاره ترن را روى خط رهبرى مى‌كند، ليكن نيروى محرك در دست عامل اشاره نيست، بلكه محرك و انگيزه اصلى همان است كه جمعيت را ديوانه‌وار به حركت مى‌آورد.

شايد همين انقلابات به علماى اجتماع جديد چنين نظريه‌اى را الهام داده است كه بگويند: عنصر محرك و نيروى فعال در حوادث تاريخ؛ اجتماع است.

ليكن قياس كلى تاريخ بر بعضى از اجزاء آن خطاى علمى است زيرا «واقع» شامل هر نوع مثال و نمونه است و حقيقت مشترك همانا وجود «تفاعل» دائم بين فرد است و اجتماع به اين معنى كه هر يكى در ديگرى تأثير دارد و در عين حال به اثر ديگرى متأثر مى‌شود، با اين تفاوت كه در مراحل مختلف اثر يكى در ديگرى بيشتر ظهور و بروز دارد.


در جدال بين فرد و اجتماع هيتلر را در نظر بگيريم؛ ببينيم وضع او چه حكم مى‌كند؟

شايد وجود هيتلر در تاريخ از نمونه‌هاى نادرى باشد كه نقش فرد و اجتماع در دوران او از لحاظ رهبرى حوادث و اداره امور تقريبا مساوى به نظر مى‌رسد! در اين مورد نيز شايد كسانى كه فريفته شخصيت هيتلر شده‌اند بگويند:

ابدا؛ چنين چيزى وجود ندارد، بلكه شخصيت سرسخت او در تمام دوره رهبرى وى محور كليه حوادث بوده است.

ليكن طرفداران نظريه «اجتماع» از طرف ديگر خواهند گفت: هيتلرهيتلر، 3 كسى و چيزى نبود، بلكه فقط اجرا كننده عوامل و انگيزه‌هايى بود كه بعد از جنگ اول و متعاقب شكست ظالمانه آلمان، در كمون اجتماع آن ملت به وجود آمده بود.

و باز خواهند گفت:

روح جنگى و ناآرام كه در نهاد ملت آلمان هميشه جوشش دارد، و جريحه‌دار شدن احساسات بزرگ منشى و بلند پروازى اين ملت در ورساى، و مطامع و آرزوهايى كه سراسر احساسات اين ملت را لب‌ريز ساخته و ذهن افراد جنس آلمانى را با احساس برترى در علوم و فنون و امتيازات جنگى، تغذيه نموده... .

عواملى هستند كه هيتلر را در نظر اين دسته از مورخين و علماى اجتماع اين‌طور جلوه داده است ليكن هر دو دسته در افراط و تفريط‌اند.

براى اثبات اين مطلب، خوبست همه عوامل مثبتى را كه در نفوس ملّت آلمان وجود دارد در نظر بياوريم، و كس ديگرى را به جاى او بگذاريم، يا اين‌كه كسى را در جاى او قرار ندهيم. آيا نتيجه يكى خواهد بود؟

فرق بين اين دو معنى مساوى با شخصيت هيتلر است.

از طرف ديگر، خوب است هيتلر را با تمام نبوغ و مزايايى كه دارد در نظر بگيريم و او را در كشورى غير از آلمان جاى دهيم. يا اين‌كه در همان آلمان در دوره ديگر و شرايط ديگرى، او را جاى دهيم. آيا نتيجه يكى خواهد بود؟

فرق بين اين دو معنى مساوى با ملّت آلمان در عهد هيتلر است.

اين قضيه در هر حالتى مصداق دارد. اين نكته حق است و درست و ليكن نسبت بين اين دو حساب آن‌قدر كه در وضع هيتلر تطبيق مى‌كند، بر حالات ديگر تطبيق نمى‌كند و نزديك به حقيقت نيست به هر حال ميزان گاهى متوجه اين كفه است و گاهى متوجه آن كفه است؛ ولى ميزان در اين حالت و وضع، مانند اين است كه بين دو كفه بعد از نامساوى قرار گرفتن مختصرى، صورت مساوى وبرابرى داشته باشد.


خلاصه گفتار اين‌كه اين مسئله بسته به تصادفات است.

تصادف همان عاملى است كه زعيم و رهبر سرسخت و شديدالعملى را روى صحنه مى‌آورد. و تصادف همان عامل و موجبى است كه ملّت‌ها را به چنان جنبش‌ها و پرش‌هاى قهار و جبار وا مى‌دارد! و در اين‌باره تضمين مهمى وجود ندارد!

روح جبار و قهار اسلامى - لااقل يك مقدارى - از ابتداى خلافت عثمان زير دست و پاى بنى‌اميه لگدكوب شد.

روح «اجتماعى» كمونيستى كه به عقيده خودشان بر اساس علمى! استوار است! تا حدى به وسيله استالين كوبيده شد.

هيچ ملّتى نمى‌تواند چنين ادعايى بكند و بگويد كه مى‌تواند رهبرانش را بر اساس مساوى و اصول معينى تربيت كند و رهبران وقتى كه زمام امور را در دست بگيرند، قيام ملّت‌ها را براى تنفيذ اين مبادى و عدم انحراف از اصول تضمين كنند، و نيز هر روز نابغه‌اى متولد نمى‌شود كه نيروهاى مكنون و خوابيده را به صورت عمل زنده‌اى درآورد و احساسات را به حقايق مبدل سازد.

با اين حال در نهاد بشر مايه و استعدادى است كه نبايد از او مأيوس بود!

چيزى وجود دارد گو اين‌كه تضمين آن اندك است!

برانگيختن احساسات و افكار ملّت‌ها عاملى است كه فعاليت رهبران را مشكل‌تر و آمادگى‌شان را براى جواب‌گويى در تحقق دادن به عدالت نزديك‌تر مى‌سازد، و به هر اندازه كه محيط فكر ملّتى توسعه يابد و احساسات فزونى گيرد، به همان نسبت زندگانى آن ملّت استقرار مى‌يابد و سر و سامان بگيرد، و از آفت ارتجاع مخرّب و كوبنده بيشتر مصون و مأمون مى‌ماند.

وظيفه مهم دعات و مبلغين نيز همين است و مادامى كه حياتى در روى زمين وجود داشته باشد، اين وظيفه مهم به طور دائم و پايدار ادامه خواهد داشت. بديهى است بهترين دعوت‌ها و تبليغ‌ها، آن دعوت و تبليغى است كه دل‌ها را به خدا، يعنى به آن قوه‌اى كه بر قواى زمينى حكومت مى‌كند، و بر نيروهاى مافوق زمين نيز تسلط دارد ربط دهد.

وظيفه مبلغين و دعات نيز چنين حكم مى‌كند كه هر چند با مشكلات روبرو شوند دلسرد نگردند از تحمل فداكارى‌ها و مشقت‌هاى زندگى شانه خالى نكنند، و تصور نكنند كه براى مردم كار مى‌كنند، بلكه حسابشان را با خدا داشته باشند، و بدانند كه براى خدا كار مى‌كنند و بس.

16. زن و تمدن

از بارزترين مشخصات و نشانه‌هاى اين عصر، نكته‌اى است كه آن را «آزادى زن» مى‌نامند.

بايد پرسيد: زن از اين آزادى چه به دست آورده و چه باخته است؟

بدون ترديد وضع زن در بسيارى از نواحى جهان محتاج به اصلاح بوده و هست.

زن نيازمند آن بود كه اعتبار و حيثيت انسان به او داده شود و مقام او بالا برده شود و ديگر، جاريه و كلفت يا وسيله‌اى از وسايل تفريح، براى مرد شناخته نشود، ليكن طرز و روشى را كه براى اصلاحوضع زن در پيش گرفتند ذاتا درست نبود. كما اين‌كه شرايط و اوضاع و احوالى كه براى آزادى زن در اروپااروپا، 3 به وجود آمد، زن را در جريان غليظ و شديدى قرار داد كه بسيارى از جنبه‌هاى طبيعى وى را فاسد و تباه كرد، همان‌طور كه بسيارى از مفاهيم حيات را در عصر جديد فاسد و تباه نمود.

مسئله برابرى زن و مرد از بزرگ‌ترين قضايايى است كه مردم اين قرن را به خود مشغول ساخته است.

هركس نتايج حاصله از عمل غرب را كه خواه ناخواه در اين زمينه به دست آورده، مورد مطالعه قرار دهد، ملاحظه خواهد كرد كه زن بدون اين‌كه نكته قابل ذكرى از فضايل حقيقى مرد را به دست آورده باشد، بسيارى از رذيلت‌هاى فطرى مرد را كسب كرده است، و در عين حال، بسيارى از فضايل فطرى خودش را از دست داده است.

اصولاً مرد به اقتضاى فطرتى كه دارد در روابط عاطفى جنسى، اخلاصى ندارد و

علت اين امر اين است كه به جهات مختلفى، عدد حيوانات ذكور كمتر از عدد حيوانات ماده است، موضوع زد و خوردهايى كه در ميان مردان براى دسترسى به زن را نبايد از كوچك‌ترين عوامل انگاشت، و بديهى است در اين زد و خوردها عده‌اى از افراد ذكور ضعيف از بين مى‌روند و آن كه قوى‌تر است باقى مى‌ماند (اين نكته ناشى از حكمت خدا است كه براى آفريدگان مقرر فرموده است).

و هرگاه در تركيب ساختمان بدن نر استعداد فطرى براى تلقيح بيشتر از يك ماده وجود نمى‌داشت، بسيارى از ماده‌ها معطل مى‌ماندند و نمى‌توانستند وظيفه مهم طبيعتشان را براى انتاج نسل‌هاى بعد انجام دهند، در صورتى كه فرد ماده بر حسب فطرتى كه دارد، احتياج به بيشتر از يك فرد نر ندارد، زيرا براى يك مرتبه مقاربت، يك حمل برمى‌دارد و يك تلقيح او را كافى است؛ در اين صورت مقاربت با نرهاى ديگرى عملى بى‌معنى است؛ زيرا وظيفه زيست‌شناسى «بيولوژى» انجام نمى‌گيرد، و از اين‌جاست كه آفريننده، چنين فطرتى را در نهاد زن قرار نداده است.

و در نهاد انسان - چه زن و چه مرد - چنين فطرتى وجود دارد كه در ساير مخلوقات نيست.

نكته ديگر اين‌كه در مجموع جنس بشر، به علل و جهات مختلف، عدد مرد كمتر از زن است از جمله علل اين امر يكى اين است كه جنگ مردها را بيشتر از بين مى‌برد و علت ديگر اين است كه جسم زن بيشتر از جسم مرد تحمل بار سنگين دارد تا اين‌كه بتواند آلام و زحمات حمل را تحمل كند، و بدين جهت در همه بيمارى‌ها و مرض‌هاى سارى از قبيل وبا و طاعون عدّه تلفات مرد بيشتر از زن است؛ مضافا به اين‌كه مردها به نسبت زياد قوى در معرض حوادث ناشى از عمل هستند، و هرگاه عدد هر دو جنس مساوى هم باشد زن‌ها كمتر در معرض اصابت حوادث واقع مى‌شوند.

به طورى كه گذشت نتيجه همه اين معانى اين‌كه روى هم رفته در سراسر جهان عدد مرد كمتر از زن است و اگر استعداد فطرى مرد براى همسرى با بيشتر از يك زن در كار نبود، بسيارى از زنانى كه فاقد عوامل برابرى با مردند - از اداى وظيفه طبيعى مهم‌شان كه انتاج حيات و توليد مثل است باز مى‌ماندند؛ در صورتى كه جنس ماده

احتياج همسرى با بيشتر از يك مرد را ندارد. زيرا وظيفه مهمش در همسرى با يك مرد تحقق مى‌پذيرد.

بنابراين زن - بر خلاف مرد - به اقتضاى فطرتى كه دارد براى انجام دادن وظيفه مهم حياتى نسبت به همسرى كه دارد، اخلاص مى‌ورزد، ولى مرد به اقتضاى فطرتش براى همسرى با بيشتر از يك زن، چنين اخلاصى ندارد، و هرگاه به اقتضاى فطرتى كه دارد آزاد گذاشته شود هيچ وقت به يك زن قانع نمى‌شود؛ ليكن دين و اخلاق و سنّت‌ها اين ميل فطرى را تعديل و تهذيب، مى‌كنند و آن را به خانواده‌اى منظم و مرتب و به زنى كه جز به شوهرش به ديگرى چشم نداشته باشد متصل و مربوط مى‌سازند ولى دين و اخلاق و سنّت‌ها در هيچ صورتى انسان را مجبور نمى‌كنند كه بر خلاف طبيعتش عمل كند؛ بلكه انسان را وادار مى‌كند كه بر اصول و روش‌هايى كه در نهادش وجود دارد تكيه كند و آن را در راه خير و صلاح بشر به كار بندد؛ از جمله اين معانى يكى احساس انس و الفت عميق در نفوس انسانى است و هم چنين عشق و علاقه به سكون خاطر و آرامش قلبى و استقرار نفس...

در ميان همه رژيم‌ها، اسلام ذاتا چنان نظام و رژيمى است كه با اين تركيب فطرى كه در طبيعت مردوجود دارد و بيشتر از يك ماده را مى‌طلبد، مقاومت نمى‌كند، زيرا براى جلوگيرى از كمبود عدد مرد، با توجه به شرح سابق كه توضيح داديم، اين حالت هميشه در مزاج بشر حكومت دارد، و احتياج وى محسوس است، فقط اين طبيعت را تهذيب مى‌كند، و آن را به هنگام احتياج مقيد مى‌نمايد و از اين‌جاست كه به عنوان يك نظريه - به مرد اجازه مى‌دهد كه دو يا سه يا چهار زن بگيرد، تا بدين وسيله با فطرت بشرى مدارا كند و آن را سركوب ننمايد ولى در عين حال در راه اجراى عملى اين منظور قيود بسيارى را وضع مى‌كند و در نتيجه كارى مى‌كند كه مرد در نهايت امر با يك زن نه بيشتر - به سر برد، مگر در مواقع استثنايى كه بدان اشاره كرديم، از جمله در مورد كمبود مرد نسبت به زن - و اين نسبت در حال حاضر فى‌المثل در كشور مصر از مجموع ازدواج‌ها به 3% بيشتر نمى‌رسيد.

نتيجه بارز و محسوسى كه از اين بحث تلخيص مى‌كنيم اين است كه مرد به اقتضاى فطرتى كه دارد در علاقه‌هاى عاطفى خودش اخلاصى ندارد، بلكه در سايه

تهذيب دين و اخلاق و سنن - راه اخلاص را مى‌آموزد. ولى زن به اقتضاى طبيعتى كه دارد بر حسب فطرت - اخلاص دارد - و اين اخلاص متناسب با طبيعت اوست.

بارى، جريان امر ضمن قرون متوالى چنين بوده است؛ ولى در عصر جديد وضع زن تغيير كرد! زيرا مى‌خواهد با مرد برابر باشد، و مى‌خواهد عليه اجتماع قيام كند و على‌رغم شعور و احساس فطرى - بدون اين‌كه مجبور باشد - نمى‌خواهد با خانه‌اش مربوط باشد - در صورتى كه حس خانه‌دارى و وظيفه خانه‌دارى در كمون فطرت او ريشه دوانيده است، مع‌ذلك مى‌خواهد ثابت كند كه از هر جهت مانند مرد است و هر كارى را كه مرد مى‌كند، او نيز مى‌تواند انجام دهد!

از اين دگرگونى كه بر مزاج زن عارض شده، كارش به جايى رسيده كه در علاقه و رابطه عاطفى نسبت به يك مرد قانع نباشد، و صبر و قرار را از دست بدهد، و همان‌طور كه مرد بر حسب فطرت اولى دور زن‌ها مى‌گردد او نيز دور مردها بگردد!

درس زشت‌تر و پليدتر ديگرى كه آموخته، اين است كه - به منظور انتخاب همسر آينده - بدون رعايت شرم و حيا، لقاء جنسى را به صورت كامل يا ناقص با بسيارى از مردها مورد آزمايش قرار دهد! و در اين‌باره كار به جايى كشيده كه اين عادت جزيى از اجزاى حيات وى قرار گرفته و از آن مستغنى نيست. در نتيجه اين عمل، زن فضيلت فطريش را از اين حيث از دست داده، و آن رذيلت فطرى مرد را كه دين و اخلاق و سنن در راه تهذيب و اصلاح آن به كار رفته، كسب كرده است.

هر چند مسئله اخلاق مقام و منزلت رفيعى دارد، مع‌ذلك در اين‌جا نظر ما متوجه مفهوم تنگ و محدود آن نيست، بلكه مسئله شامل معنايى عميق‌تر است. اين‌كه گفتيم شامل معنايى عميق‌تر است كه مسئله نابودى اساس كيان و ريشه هستى جنسى اناث در كار است، و براى هيچ و پوچ، زن در عصر حاضر، از طبيعت اصلى خودش به شدت منحرف مى‌شود، و تنها حظ و بهره‌اى كه از اين رهگذر نصيبش مى‌شود، لذتى است زودگذر و ناپايدار كه ضمنا نفس انسانى و روح بشرى را جريحه‌دار مى‌سازد!

اين همه خانه‌هاى بى‌سر و سامان اروپا را كه هيچ عاملى جز ممنوع بودن طلاق از به هم پاشيدگى كامل حفظ نمى‌كند، و آن همه خانه‌هاى بى‌سر و سامان را كه هيچ عاملى جز جواز طلاق، از نابودى كامل حفظ نمى‌كند (و جواز طلاق كار را به جايى

رسانيده كه از مجموع ازدواج‌ها به نسبت 48% منتهى به طلاق مى‌شود و اين رقم بزرگ‌ترين و خطرناك‌ترين ارقام طلاق در جهان است)... همه و همه ناشى از اين انحراف در فطرت زن است و مولود فسادى است كه بر كيان وى مستولى گرديده و داشتن يك نفر همسر براى زن ملال‌آور شده! و تغيير و تبديل همسر براى زن كمال آرزو گرديده است! و پيوسته در صدد به دست آوردن دل‌خوشى تازه است! كما اين‌كه همين اوضاع، فرصت زيادى به مرد داده تا اين‌كه به فطرت اصلى خودش برگردد، و از تهذيب دين و اخلاق و سنن سرباز زند؛ زيرا در حال حاضر به دست آوردن زن نامشروع براى مرد امرى است سهل و ساده، به طورى كه زنان نامشروع به طيب خاطر به خانه مردان روى مى‌آورند، و مرد احتياجى ندارد كه در جست‌وجوى زنان نامشروع باشد!برخى از فريب خوردگان ما در شرق با كمال بلاهت دهانشان را باز مى‌كنند و در نهايت اعجاب راجع به حوادث طلاق‌هاى آمريكايى كه غالبا بر حسب تقاضاى زنان صورت مى‌گيرد، صحبت مى‌كنند و مى‌گويند:

ببينيد! زن‌ها در آمريكا آزاد شدند و با مردها برابر شدند!

فلان زن از شوهرش طلاق گرفت، به جهت اين‌كه شوهرش هر روز صورتش را نمى‌تراشد! يا به جهت اين‌كه زنش را در كارهاى خودش شركت نمى‌دهد... الخ.

چون از داشتن يك همسر خسته شده ولى از آن‌جايى كه اين گويندگان گيج شده‌اند فراموش دارند كه چون فلان زن از داشتن يك همسر خسته شده و در خارج شكارى تازه و زيباتر از شوهرش آماده دارد به اين بهانه‌هاى واهى متوسل مى‌شود تا طلاق بگيرد!


شراب و سيگار از رذالت‌هاى فطرى مرد است.

طبيعت مرد و اعمالى را كه انجام مى‌دهد موجب پيدايش قشر محكمى مى‌شود كه در برابر اشراق روح وى پرده مى‌افكند و صفاى آن را از بين مى‌برد، آن‌گاه مرد هميشه در اصطكاك و تماس دائم به سر مى‌برد.

اصطكاك با ماديات و معنويات حيات. اصطكاك با معادن سخت تا اين‌كه مواد آن

را براى توليد به دلخواه خودش به صورت ديگرى درآورد. اصطكاك و تماس در مبارزه حيات با موجودات ديگر.

بدين جهت ناگزير مى‌شود آن قشر محكمى را كه تراكم شده و بر روحش پرده افكنده ذوب كند زيرا احساس مى‌كند كه اين قشر نفسش را تنگ مى‌كند و مانع تابش نور مى‌شود ولى وقتى كه طبيعتش مستقيم و قلبش با سرچشمه اصلى حيات مربوط باشد، عبادتى را كه از روى اخلاص انجام مى‌دهد موجب مى‌شود كه گمشده‌اش را پيدا كند و همان عبادت غبار و چرك‌هاى نفس او را از بين مى‌برد و تيرگى آن را زايل مى‌سازد. در نتيجه داراى روحى درخشنده و نظرات شفافى مى‌شود، ليكن وقتى كه از اين سرچشمه دور باشد، و در سايه هدايت دين رهبرى نشود، به شراب و امثال آن پناه مى‌برد و بدين وسيله سعى مى‌كند تا دوباره روحش درخشندگى پيدا كند؛ بديهى است شراب و امثال آن بارى يك لحظه درخشندگى مصنوعى به روح او مى‌دهد ولى بعد از چند لحظه روحش را تيره و تار مى‌سازد.

در هر حال؛ شراب از رذيلت‌هايى است كه در طول تاريخ مرد به تنهايى بدان آلوده بوده و در هيچ حالتى مورد احتياج زن نبوده است، زيرا طبيعت زن كه لب‌ريز از جنبه‌هاى حياتى و مملو از عواطف و انفعالات است هيچ وقت مانند مرد احتياج به وسيله تصنعى ندارد.

ليكن زن امروز آزاد شده است! و از هر جهت در صدد تحصيل مساوات و برابرى كامل با مرد برآمده است؛ در اين صورت چرا شراب ننوشد؟ آيا مرد بهتر از اوست؟ بايد شراب بنوشد و مست شود تا از هيچ جهتى با مرد فرق نداشته باشد و نوشيدن شراب منحصر به مرد نباشد!

سيگار كشيدن نيز چنين است.

تفسير و تعبيرى را كه فرويد درباره ميل به سيگار كشيدن قائل است(1)چه درستباشد و چه نادرست سيگار كه اطرافش را از دود پر مى‌كند، احساس كاذبى دارد مبنى بر اين‌كه بزرگ شده و هستى او در فضا تا جايى كه دود سيگار امتداد دارد توسعه يافته


1) معلوم است كه فرويد كليه تصرفات انسان را بدون استثناء به اصل رابطه جنسى مربوط مى‌داند.

است ولى مردى كه عواطف وى استقرار و آرامش دارد و به كيان خودش اطمينان و به موجوديت خودش وثوق دارد و شخصيتش را مستقل و محقق مى‌داند احتياج به سيگار كشيدن ندارد و اگر احيانا سيگار بكشد زياده‌روى نمى‌كند.

ليكن زن به واسطه جاذبه و محبوبيتى كه دارد و به واسطه اولادى كه به وجود مى‌آورد، احساس مى‌كند كه كيان و هستى او به وسيله كيان و هستى اولادش ثابت است و محقق و به هر نسبتى كه اولاد به وجود بياورد موجوديت او بيشتر ثابت مى‌شود، هيچ‌گاه احتياج نداشته كه موجوديتش را به وسيله سيگار كشيدن اثبات كند.ولى از آنجايى كه زن امروز آزاد شده است! ديگر نمى‌تواند كيان و هستى خودش را در جواب‌گويى به نداى فطرت طبيعى خودش بيابد، و بدين جهت احساس نقص مى‌كند و براى رفع اين نقص مى‌خواهد به وسيله دود سيگار كه در هوا پخش كند به طور تصنعى شخصيتش را كامل نشان دهد!


مرد به اقتضاى طبيعتى كه دارد خشن و سخت است، و حياى زيادى ندارد. اين وضع با كيان و هستى مرد از جهت وظيفه مهمى كه بر عهده دارد، منطقى است. زيرا وظيفه خارجى او در مبارزه حيات و تنازعى كه با زندگانى دارد، مقتضى آن است كه همين‌طور باشد و هرگاه نرم و ملايم و با حيا باشد از آزادى و وظيفه مهمش عاجز خواهد ماند و نخواهد توانست از لحاظ انتاج و توليد مادى كامياب شود، و اگر چنين باشد پيشرفت زندگى متوقف خواهد شد.

دين و اخلاق و سنت‌ها، اين طبيعت فطرى را در مرد تبديل و تهذيب مى‌كنند ولى هرجا وجود اين معانى براى مرد ضرورى باشد، دين و اخلاق و سنن متعرض او نمى‌شوند، و بدين جهت است كه اسلام به مرد دستور مى‌دهد كه در رفتارش نسبت به برادرانش ملايم و مهربان باشد و در مسائل مربوط به اعراض و نواميس شرم و حيا داشته باشد و قرآن كريم مؤمنان را اين‌گونه توصيف مى‌كند «نسبت به يكديگر رحيم‌اند»(1)و در برابر مؤمنان متواضع و خوارند، و در جاى ديگر مى‌گويد: «به مؤمنان بگو كه چشمهايشان را فرو بندند».(2)

ليكن در غير اين موارد مرد را براى نيرومندى و سرسختى و شدت عمل تشويق و


1) سوره فتح، آيه 29.

2) سوره نور، آيه 30.

تشجيع مى‌كند و او را از ناتوانى و نرمى برحذر مى‌دارد.

زن به خشونت و كمى شرم و حيا، احتياج ندارد، زيرا وظيفه او با وظيفه مرد فرق دارد و طبيعت او غير از طبيعت مرد است و رقت و نرمى و ملايمت چه در ساختمان جسمى و چه در دستگاه نفسانى وى منطقى است و متناسب با وظيفه حياتى اوست، زيرا اين صفات وظيفه باردارى و بچه‌دارى و همچنين وظيفه تحمل سختى‌هاى لازمه مادرى را براى زن تسهيل مى‌كند و موضوع شرم و حيا كه فطرى زن است با همه اين معانى سازگار است، و نيز وجود همين صفات يكى از وسايل فطرى زن است كه مرد را مجذوب وى مى‌نمايد، و زن گاهى اين صفات را در نظر مرد جلوه مى‌دهد و گاهى آن را مخفى مى‌نمايد، و مرد را به حال خودش وا مى‌گذارد تا دنبال زن برود، و هر چه فكر و انديشه دارد در اثناى طريق به كار بندد!

ليكن زن آزاد متجدد، از داشتن حيا نيز آزاد شده است؛ زيرا كليه جنبه‌هاى زنانگيش را از دست داده و از حيث جرأت و وقاحت با مرد شريك شده است، و اين صفات را بى‌مورد به كار مى‌بندد، و توجه ندارد كه اين صفات براى مرد ضرورى است و او مجبور است كه چنين باشد و اين معانى متناسب با كيان و هستى او است و مناسب وظيفه‌اى است كه مرد بر عهده دارد.

به هر حال زن متجدد آزاد امروز مى‌خواهد از هر جهت مانند مرد باشد و شرم ندارد از اين‌كه يك دسته صفاتى را كه مرد ناگزير از داشتن آنها است كسب كند! و توجه ندارد كه براى كار كردن در كارخانه و تجارت‌خانه و امثال آن محتاج به خشونت و سرسختى است و بايد داراى چنان نيرويى باشد كه بتواند در برابر منازعات و مصادمات مقاومت كند.


بايد پرسيد: زن كه صفات اصلى خودش را از دست داده چه چيز به دست آورده است؟

در اين مورد راجع به اصلاح وضع انسانى و اجتماعى زن به دو علت بحث نمى‌كنيم.

علت اول اين است كه هيچ صاحب وجدانى نمى‌تواند مخالف زن باشد و اجازه

ندهد كه زن، انسانى شناخته شود كه حيثيت انسانى خودش را درك كند.

علت دوم اين است كه اصلاح وضع زن در مغرب زمين اقتضا نداشت كه براى زن اين همه انحرافات روى دهد. من در كتاب «الشبهات» در فصل «اسلام و زن» در موضوع روشى كه اسلام زن را بدون اين‌كه طبيعت و صفات مخصوص به زن را از دست بدهد، و بدون اين‌كه او را مجبور كند كه خودش را در كوچه و خيابان نشان دهد، او را به كيان انسانيش برگردانيده است؛ در صورتى كه مغرب زمين پس از آزادى زن او را به اين همه مشقت و زحمت وادار كرده و و از نعمت حيات اصلى محرومش ساخته است.

فعلاً درباره يك جنبه اين قضيه، يعنى همان جنبه‌اى كه زن مى‌خواهد از هر جهت شبيه مرد باشد تا مساوات و برابرى حاصل شود، بحث مى‌كنيم و مى‌گوييم:

به طورى كه اشاره شد، زن در پاره‌اى از رذيلت‌هاى فطرى و پاره‌اى از طبايعى كه براى مرد عيب شمرده نمى‌شود، ولى اگر زن تابع آن طبايع گردد از قبيل: خشونت و سرسختى و داوطلب شدن كارهايى كه درخور او نيست؛ و براى او عيب شمرده مى‌شود؛ بدون لزوم و ضرورت. شريك مرد شده است.

بايد پرسيد: آيا زن شريك فضايل و مزاياى فطرى مرد هم شده است يا نه؟

مرد در عالم حيات داراى دو نوع نبوغ اساسى يا يك نوع نبوغى است كه دو وجهه دارد. نبوغ و انتاج و توليد مادى و نبوغ سياسى از قبيل: سياست اجتماع و وضع مقررات و نظامات و اداره شئون سياسى و اقتصادى و اجتماعى.

در برابر اين دو نوع نبوغ اساسى مرد؛ زن داراى دو نوع نبوغ اساسى يا داراى نبوغ واحدى است كه دو شبهه دارد. نبوغ مادرى يعنى توليد و انتاج بشرى - و نبوغ اداره خانه و تحمل زحمات انبوه آن.

وقتى كه زن از كيان اصلى و از نبوغ حقيقى خودش دست بكشد و بخواهد در نبوغ مرد شريك شود، چه عالمى او را در اين راه وارد مى‌سازد و از اين عمل چه نتيجه مى‌گيرد؟

در زمينه توليد و انتاج مادى گاهى اين خيال براى اشخاصى پيش مى‌آيد كه زن نه فقط توانسته است با مرد شريك باشد بلكه در موضوع توليد بر مرد فائق آمده است.

چرا؟ به دليل اين‌كه زن مى‌تواند در مورد پاره‌اى ابزارهاى دقيق از مرد بهتر عمل نمايد و نيز در اين كار بيشتر از مرد مى‌تواند صبر و بردبارى از خود نشان دهد، كما اين‌كه در كشور روسيه و بلاد ديگرى زن در اغلب كارخانه‌ها بدون هيچ تفاوتى، جز در دوره حمل و موقع شير دادن كودك، با مرد همكارى مى‌كند...

اين حقيقت بارز نبايد ما را فريب دهد و از دو نكته مهم غافل نمايد:

نكته اول اين است كه عمليات توليد جديد، ماشينى شده و جنبه تخصصى به خود گرفته است؛ تا جايى كه مى‌توان گفت چندان احتياجى به «انسان» ندارد كه آن را اداره كند، بلكه محتاج به «ابزارى است انسانى» كه مراقب ماشين باشد و براى ماشين موادى تهيه كند تا اين‌كه ماشين آن مواد را به صورت محصولى درآورد.

و اين ابزار چه انسانى باشد و چه طفل و چه زن، فرق نمى‌كند؛ زيرا انسان در عمليات توليد و انتاج جديد به عنوان جنس شامل كامل به عنوان انسانى كار نمى‌كند بلكه در حكم آلت و ابزارى است كه مثلاً ميخى را مى‌كوبد يا ميله آهنى نصب مى‌كند يا اين‌كه در اوقات معينى جزيى از اجزاء ماشين را به حركت در مى‌آورد؛ عنقريب انسان ماشينى خواهد توانست در بسيارى از عمليات توليد و انتاج جاى انسان زنده را بگيرد.

بنابر اين بر خلاف آن‌چه بعضى توهم مى‌كنند، اين‌كه زن توانسته است در عمل توليد و انتاج جديد شريك مرد باشد، براى زن چندان موفقيتى نيست، بلكه تحمل و بردبارى زن در اين عمل دليل زشت و ناروايى است براى حيثيت او! و دليل بر اين است كه زن بيشتر از مرد جنبه ماشينى دارد و خداى نكرده - توانايى بيشترى دارد كه حيات را مبدّل به فعاليت منظم و مرتبى بنمايد! در صورتى كه به طور علم‌اليقين مى‌دانيم كه در نهاد زن يك نوع نيروى حياتى فيّاض وجود دارد كه مخالف اين جنبه ظاهرى است ولى چه بايد كرد كه زن متجدد چنين سرنوشتى را براى خودش مى‌خواهد.

نكته دوم اين است كه شركت زن در عمليات توليد و انتاج ماشينى جديد، نتوانسته است او را به قدركفايت در عمليات حقيقى كه مرد در آن مهارت دارد تشجيع كند يعنى زن نتوانسته است ماشينى را اختراع كند كه توليد و انتاج منظمى از آن به وجود

آيد. دانشكده‌هاى مهندسى در سراسر جهان به روى زنان گشوده است و احساس رقابت زن با مرد به صورت حادّى در بسيارى از كشورهاى جهان، به ويژه در آمريكا محسوس و مشهود است. با اين حال عده دخترانى كه داوطلب تحصيل هندسه - مكانيكى هندسه برقى مى‌شوند نسبت به پسران بسيار ناچيز است.

در اين موضوع نمى‌توان گفت كه زن در اين ميدان تازه وارد و تازه كار است، زيرا در همه مشاغلى كه وارد شده در بادى امر به يك نسبت تازه كار بوده است و زن لااقل - در آمريكا - خوب مى‌داند كه كارخانه‌ها و شركت‌ها براى استخدام زنان به علتى كه در دل يعقوب خطور مى‌كند (مقصود شكار كردن گرگ يوسفحضرت يوسف، 3 است. مترجم.) آمادگى بيشترى دارند؛ در اين صورت از تشويق و تشجيع كوتاهى نمى‌كنند.

و باب تحصيل به روى زن بسته نيست. در اين صورت عقب ماندن زن دليلى غير قابل انكار است.

ليكن نبوغ سياسى يعنى سياست اجتماع و سياست حكومت و اقتصاد و صلح و جنگ و وضع قانون و مقررات و سعى و كوشش در راه استقرار امنيت و اجراى مقررات... شايد بتوان گفت كه وضع شركت زن در اين زمينه‌ها كمتر در وضع شركت وى در ميدان توليد و انتاج نيست؛ به اين معنى كه زن در اجراء و تنفيذ شركت مى‌كند ولى در ابتكار و اختراع سهمى ندارد. شركت چند زن در پارلمان‌هاى جهان يا وظايف مهمى كه چند زن بر عهده گرفته‌اند يا شركت كردن زنان در عمل انتخابات غير از يك بازى تازه‌اى نيست كه عالم جديد را سرگرم كرده است! و در هر حال آن‌چه مقصود ماست بر اين وضع تطبيق نمى‌كند.

وضع سياست براى اجتماع محتاج به طبايع مخصوصى است كه به ندرت در زن‌ها پيدا مى‌شود، زيرا زن‌ها بالفطره محتاج چنان طبايعى نيستند و هرگاه احيانا چنين طبايعى در نهاد زنى يافت شد كيان عصبى او را مى‌كوبد و بارهاى سنگين مافوق طاقت وى بر او تحميل مى‌كند، زيرا براى وظيفه اصلى زن داشتن چنان طبايعى از احتياجات طبيعى او نيست.

براى مثال مسئله اقدام كوشش در راه فكر بلندى كه حيات بشر را منظم سازد و اوضاع فاسد مردم را اصلاح كند... در نظر بگيريد.

نمى‌خواهم بگويم زن از شركت در چنين امرى به كلى عاجز است، زيرا چنين عقيده‌اى مخالف واقع است، ليكن حقيقت امر اين است كه زن غالبا در جزييات چنين فكرى به عنوان يك فرد يا به عنوان جنس اناث مى‌تواند شركت كند ولى به ندرت خواهد توانست در فكرى كلى كه از هر جهت شامل كامل باشد شركت كند و خوب يا بد از آن نتيجه‌اى بگيرد.

و هرگاه در فكرى كلى شركت كند، به اقتضاى طبيعتى كه دارد براى هر عملى و هر فكرى مى‌خواهد نتيجه عملى فورى بگيرد و بدين جهت صبر و شكيبايى ندارد كه درباره فكرى اقدام كند كه بعد از حيات وى صورت عمل به خود بگيرد، زيرا چنان فكرى محتاج به گذشتن يك يا چندين قرن خواهد بود تا ثمره آن آشكار شود، و چون زن چنين حوصله‌اى ندارد فورى مأيوس مى‌شود دست از مبارزه مى‌كشد.

در اين مورد حقيقتى در كار است كه بايد مسجّل گردد و آن حقيقت اين است كه بسيارى از مردان نيز در چنين موضوعاتى مأيوس مى‌شوند و دست از مبارزه برمى‌دارند. آرى چنين است ولى بقيه اندكى از مردان كه داراى چنين فكرى باشند يا يك فرد كه باقى بماند، به تنهايى مى‌تواند اين فكر را تعقيب و عملى كند و حوادثى را ايجاد كند و تاريخ را بنويسد!

آن‌چه تا امروز روى داده اين است كه اين چنين فردى هميشه مرد بوده، نه زن ژاندارك آن زن مقدس انقلابى، براى يك قضيه عملى معينى قيام كرد كه عبارت از آزاد كردن ملت باشد.

ولى بعدا زنى پيدا نشد كه وظيفه معلمين و فرستادگان را كه امروز بذر مى‌افشانند تا فردا محصول بدهد، و خودشان در عالم خلود باشند، انجام دهد و نيز نبايد گفت كه زن در اين ميدان تازه وارد شده است، زيرا اگر نوابغى از ميان زنان برخيزند به طورى كه ژاندارك روى صحنه تاريخ ظهور كرد، مانع از عمل نيست.و به طورى كه گفتيم: معنى اين امر اين نيست كه زن در مسائل عمومى نبايد شركت كند. چگونه مى‌توان چنين چيزى را به زبان آورد، در صورتى كه در تاريخ اسلام زنانى پيدا شده‌اند كه در ميدان جنگ وارد شده و شربت شهادت را نوشيده‌اند. ابدا! چنين منظورى در كار نيست بلكه آن‌چه مورد بحث است امر معينى است و آن

موضوع نبوغ زن در طرح و تنظيم برنامه‌ها و خطوط عملى و افكار سياست كلى بشرى است.


خلاصه كلام اين‌كه جنس زن نبوغ‌هاى اصيل و رذالت‌هاى اصيل مخصوصى به خود دارد، و همچنين جنس مرد نبوغ‌ها و رذالت‌هاى مخصوصى به خود به طورى كه در كتاب «انسان» تشريح كرده‌ام اين دو جنس در برابر يكديگر قرار گرفته و هر يك كفو ديگرى است ولى اين دو جنس به يكديگر شباهتى ندارند. ولى اخيرا در مغرب زمين - زن در اين مبارزه جنون‌آميزى كه با مرد شروع كرده، مى‌خواهد - يا براى او خواسته‌اند كه فلسفه جديدى را ايجاد كند، و «حقايق» جديدى را اثبات كند... آن‌چه در حال حاضر مى‌بينيم - نتيجه همين مبارزه است! مع‌ذلك، هر وقت حقايق مسلم تغيير كرد، من آماده‌ام كه افكارم را تغيير دهم.

17. تطور و ارتجاع در تاريخ بشريت

روزى به مناسبت عيد بهارى در يكى از مدارس دخترانه مجلس جشنى تربيت داده بودند من هم در آن مجلس حضور داشتم... سراسر مجلس جشن رقص بود. و دخترانى از كودكستان و دبستان و دبيرستان، در برابر مردان، روى صحنه مى‌رقصيدند.

مبدل شدن مدرسه به رقاص‌خانه در نظر من وحشت‌آور بود، ولى وحشت‌آورتر از آن، اين نكته بود كه يكى از حضار به زبان آورد. اين مرد با لحن حماسى و لب‌ريز از رجز خوانى گفت:

«در حقيقت اين تطور است! تطورى عظيم و خلاف انتظار! چه كسى ده سال قبل از اين تصور مى‌كرد كه كار اين تطور عظيم به اين‌جا بكشد؟ چنين جشنى نه فقط در قاهره يا اسكندريه با كمال آرامش برگزار مى‌شود بلكه در شهرستان و حتى در صعيد، با كمال آرامش برگزار مى‌شود! خير. اين تطورى است و تطورى عظيم و درخشان

است!


نسل فعل بشر با چه خرافه عظيمى زندگى مى‌كند، و در چه سراشيبى هولناك سقوط مى‌كند!...

چه خرافه‌اى بالاتر از اين‌كه خيال مى‌كند، بشريت در خط تطور دائم و مستمرى سير مى‌كند...

هميشه رو به ترقى و تعالى است و بالاترين درجه ترقى همين است كه بشر در اين قرن بدان دست يافته؛ به دليل اين‌كه اين قرن تازه‌ترين اعصار است.

سراشيبى هولناك كه بشريت به سوى آن سقوط مى‌كند اين است كه بعضى تصور مى‌كنند كه تطور يعنى همه قيود اخلاقى و سنت‌ها را به اعتبار اين‌كه قيود نحيف و ميراث كهنه گذشته‌گان است بايد دور بريزيم و «آزاد شويم» تا اين‌كه از زندگى بيشتر و بهتر لذت ببريم!


آيا درست است كه بشريت از هر جهت رو به ترقى و تعالى مى‌رود؟ اين خرافه از كجا سرچشمه گرفته است؟

بدون ترديد منشأ اصلى اين خرافه تطور مباحث علمى و پيروزى‌هاى درخشان علم و اختراع است؛ به ويژه آن‌كه در عصر حاضر جلوه آن زيادتر شده است.

اين سطر از كتاب بشريت - يعنى سطر علم از آغاز تاريخ هميشه در حال تطور و پيشرفت بوده است و اين معنى شگفتى ندارد زيرا اقتضاى طبيعى همين طور بوده كه هميشه تطور رو به جلو و به طرف كمال سير مى‌كند.

هدف بحث علمى و اختراع تسهيل زندگى و غلبه بر مشكلات محيط يا به تعبير رايج جنگ و مبارزه با طبيعت بوده و هست.

بشر از دوران كودكى كوشيده است كه اسرار طبيعت را بفهمد تا بر طبيعت چيره شود و آن را مسخّر مصالح خودش بنمايد بشر در اوايل امر تصور مى‌كرد كه طبيعت عبارت از ارباب و انواع و يك رشته نيروهاى نهانى است؛ بدين جهت ارباب و انواع را پرستش مى‌كرد تا جلب رضايتشان را بنمايد و ارباب و انواع قدرتشان را به او

ببخشند، يا اين‌كه او را از شر خودشان حفظ كنند. بشر سحر و جادو را نيز به همين منظور آموخت.

بعدا به شناختن طبيعت و شيمى و علوم فلكى و رياضيات و طب پرداخت؛ با اين حال دست از سحر و جادو برنداشت و آن را با ساير دانش‌ها ممزوج كرد؛ بدين جهت در دوره مصرى‌هاى قديم كهانت و علم با يكديگر ممزوج شده بود و در دنباله همين روش، موضوع بحث «حجر الفلاسفه» در دوره عرب به ميان آمد و مى‌كوشيدند تا همه مواد را به صورت طلا در آورند.

سپس علم به وسيله اروپاييان گامى ديگر برداشت و داخل ميدان تجربه عملى شد... از آن به بعد درهاى بسته باز شد و گويى باز از نو سحر و جادو به ميان آمد...

همه اين جريانات تطورى بود به جلو و امرى بود طبيعى كه هيچ‌گونه شگفتى نداشت، آن مرد نابغه را در نظر بياوريم كه براى اولين بار در دوران ما قبل تاريخ كارد سنگى را اختراع كرد... در عالم اختراع، اين عمل پيروزى مهمى بود.

انسان به وسيله اين ابزار مى‌تواند پرنده را ذبح كند و گوشتش را به اجزاى كوچك‌ترى تقسيم كند.

بديهى است پس از اين پيروزى علمى و به كار بردن اين ابزار، ديگر از شيوه كهن دست برداشته و به طريق سابق برنمى‌گردد و از ابزارهاى دوره بدويت هيچ وقت استفاده نخواهد كرد و به عقب برنخواهد گشت، و معقول نيست كه طريق سهل و ساده را بگذارد و از روش خسته كننده گذشته كه نتيجه و محصول كمترى دارد پيروى كند. از اين‌جاست كه كشف علمى هميشه رو به جلو مى‌رود و اختراعات تازه منتشر مى‌شود و تطور هميشه پيشرفت مى‌كند و بهتر مى‌شود و در خطى سير مى‌كند كه هميشه رو به صعود است، زيرا هميشه براى بهتر ساختن و استفاده بيشتر از اختراعات بحث مى‌شود، و عوامل و انگيزه‌هايى هميشه در كار است و انسان را به جلو مى‌برد.

ليكن اين پيشرفت دائم در ميدان علم «دانشمندان» را دچار دو اشتباه بزرگ كرده است:

اشتباه اول ناشى از اين اعتقادات كه كليه خطوط بشرى هميشه، مانند پيشرفت

علمى، به جلو مى‌رود، و واقع‌بينى بشر همگام با پيشرفت علمى يا در نتيجه پيشرفت علم، به اين معنى تحقق داده است.

اشتباه دوم ناشى از اين عقيده است كه تطور قوه قاهره است؛ مستقل از كيان انسان و مجزا از اراده او به نحوى كه چه انسان بخواهد و چه نخواهد، هميشه او را به جلو مى‌برد؛ و هيچ فرد يا جماعتى نمى‌تواند تطور را متوقف نمايد يا اين‌كه در طريق تطور متوقف بماند.


بحث را درباره قسمت اول از اصل دوم حاكى از اين‌كه تطور قوه‌اى است قاهره و مستقل از كيان و اراده انسان، آغاز مى‌كنيم و مى‌گوييم:

صاحبان اين فكر كسانى هستند كه از منطق اقتصادى تاريخ طرفدارى مى‌كنند، و يك دسته از علماى اجتماع «بى‌طرف» نيز با صاحبان اين فكر همراهى مى‌كنند، و مهم‌ترين دليلى كه براى تأييد ادعايشان دارند و بر آن تكيه مى‌كنند، حقيقتى مشهود و محسوس است؛ به اين معنى كه مى‌گويند:

اختراع هر ابزار تازه‌اى، در روابط مردم با يكديگر و علاقه مردم به محيط (يا به مفهوم وسيع‌ترى بهطبيعت) موجب تغييرات بزرگ يا كوچكى مى‌شود، و اين تغييرات در زندگانى و افكار و احساسات مردم به نحو تازه و بى‌سابقه‌اى اثر مى‌گذارد و مردم چه بخواهند و چه نخواهند، ناگزيرند دير يا زود، تابع وضع جديد شوند.

جهان قبل از اختراع باروت، غير از جهان بعد از اختراع باروت است.

جهان قبل از اختراع ماشين غير از جهان بعد از اختراع ماشين است.

و هم چنين جهان قبل از اختراع سينما و راديو و تلويزيون چيز ديگرى است و با جهان بعد از اين اختراعات از جهت فكرى و اخلاقى و اقتصادى فرق دارد.

و چون اختراعات در طريقى سير مى‌كند كه نمى‌توان آن را متوقف نمود، پس تطورى را كه ناشى از اين اختراعات است نمى‌توان متوقف كرد و بالنتيجه قوه‌اى خارج از اراده انسان است.

بديهى است وقتى كه مسئله به اين صورت طرح شود، نتيجه منطقى آن جدا بايد چنين باشد و به همين هدف منتهى شود.

فعلاً به طور موقت مسئله قهرى بودن تطور را براى مردم، و جلو بردنشان را همين جا مى‌گذاريم، تا اين‌كه شواهد تاريخى اقامه كنيم - و درباره حقيقت اين قوه‌اى كه تطور ناميده مى‌شود بحث مى‌كنيم؛ تا ببينيم آيا به راستى قوه‌اى است مجزا و مستقل از كيان مردم، يا اين‌كه در واقع جزيى از طبيعتشان. اينك به حقيقتى كه چند سطر پيش يادآور شديم و برمى‌گرديم و مى‌گوييم:

چه عاملى؛ علم را يك قدم به جلو برده؟ و چه كسى اسرار و رموزى را متواليا كشف كرده؟

آيا عامل اصلى «رغبت» بشر در كشف مجهول و تسخير قواى طبيعت نبوده است؟

و آيا اگر در روح بشر چنين انگيزه‌اى كه او را قدم به قدم به طرف جلو ببرد، وجود نمى‌داشت، اصولاً علم به تنهايى مى‌توانست عهده‌دار چنين اقدامى شود؟ آيا عامل اصلى همين رغبت دائم و مستمر در معرفت اسرار مجهول نبوده است؟ و آيا در نتيجه همين رغبت و ميل نيست كه انسان به هيچ چيز «شناخته شده‌اى» اكتفا نمى‌كند و هميشه به دنبال تازه مى‌دود؟ آيا اين رغبت، جزيى از كيان انسان نيست؟ و آيا نه اين است كه تطور علمى كه به نظر اين جمعيت - همه تطورهاى اخلاقى و فكرى و اجتماعى و اقتصادى، نتيجه آن است، به نوبه خودش منشأ اين آثار گرديده است؟

در اين صورت چگونه ممكن است كه اين تطور قوه‌اى باشد، خارج از كيان انسان؟ و حال اين‌كه اين قوه در اعمال وى مكنون است.

اما اين كه قوه‌اى باشد خارج از اراده انسان، موضوعى است كه ممكن است به يك جهت مفهوم داشته باشد:

و آن عبارت است از اين‌كه رغبت و ميل شناختن مجهولات قوه‌اى است قاهره در داخل كيان بشرى كه انسان از آن ناگزير است. زيرا اين قوه، جزيى از خلقت اوست، مانند احتياج به غذا و احتياج به رابطه جنسى. ليكن اين بيان حتى به همين يك معنا نيز مردود است، زيرا انسان با عقل و اراده‌اى كه دارد مى‌تواند بر همين احتياجات فطرى كه از داشتن آن ناگزير است، حكومت كند، و آن را نظم و ترتيبى بدهد و در مجرايى كه مى‌خواهد بيندازد و بدين طريق اراده خودش را حتى در برابر «قواى قاهره» در

داخل كيانش تحقق دهد.

اشكال امر در اين است كه وقتى كه اين مطلب را اظهار مى‌كنند، چنين معنايى را كه ما از لحاظ مبدأ توضيح داديم و توجيه آنان را رد كرديم در نظر نمى‌گيرند، بلكه مقصودشان اين است كه اصولاً «تطور» قوه‌اى است مستقل و مجزاى از انسان، و مطيع وجود انسان نيست، بلكه به ذاته موجودى است كه از خارج در انسان تأثير مى‌كند و در طول اعصار و قرون او را دچار تطور و تحمل مى‌نمايد! براى اين‌كه سخافت اين خرافه‌اى كه آقايان دانشمندان بزرگ به آن ايمان دارند، به خوبى آشكار شود. بايد قدرى تعقل كرد!


بشريت از هر جهت به جلو مى‌رود و هيچ‌گاه به عقب برنمى‌گردد و اين كه واقع بشرى اين تطور دائم را با پيشرفت علمى يا در نتيجه پيشرفت علمى تحقق داده است، برمى‌گرديم و مى‌گوييم: اشتباه اول در اين ادعا ناشى از اين عقيده است كه كيان نفسى يعنى مجموعه دستگاه روانى بشر با پيشرفت علوم روبه ترقى بوده و هست و اين همه علم و اختراع را شاهد بر اين دليل قرار مى‌دهند و به مقتضاى اين عقيده مى‌گويند بشر با پيشرفت عقل و علم هميشه به طرف جلو سير كرده است و در نتيجه سطح نفسانيان و جنبه‌هاى روانى بشر، عالى‌تر و راقى‌تر از قرن نوزدهم است و اين وضع به نوبه خودش از آن‌چه در قرن هيجدهم و هفدهم...

و دهم مسيحى و قرن دهم قبل از ميلاد وجود داشته بهتر و راقى‌تر است؛ يعنى اين همه كينه‌توزى‌هايى كه در قرن بيستم قلب بشر را مى‌خورد و اين تنازع شديد و عنيف كه در ربع قرن ضمن دو جنگ در گرفت و جنگ سوم نيز در حال وقوع است و اين همه خودخواهى‌ها و خودپرستى‌ها مملو از بغض كه همه عواطف را گسيخته و هر انسانى را مانند جزيره جداگانه‌اى قرار داده؛ و هيچ دو نفرى جز در مورد منفعت مشترك يا جز در موارد لذت‌هاى جنسى به يكديگر نمى‌رسند... اين اوضاع و احوال راقى‌ترين و عالى‌ترين مرحله‌اى است كه بشريت از لحاظ نفسانيات و از جنبه‌هاى روانى در مدار تاريخ، بدان رسيده است!! آيا كسى كه روحش داراى يك ذره تعقل باشد، يا كسى كه در بحث علمى صحيح يك ذره اخلاص داشته باشد مى‌تواند چنين

حرفى را بر زبان براند؟

در پاسخ بايد بگويم: شما را به خدا از اين خيالات دست برداريد و بگذاريد در عالم واقع زندگى كنيم، و تصديق كنيم بشر از دوران آدم تا امروز همانى كه بوده است. نزاع، نزاع است و مبارزه، مبارزه. بغض و كينه همان است كه بوده و منفعت نيز منفعت است، و پيغمبران نيز نتوانسته‌اند در طول اعصار و قرون جز افراد معدودى را اصلاح كنند و مابقى مردم در همان وضعى هستند كه بوده‌اند، همه در حال نگرانى و ترس به سر مى‌برند و حيا و شرمى ندارند. شما مى‌توانيد با زور بر مردم حكومت كنيد و آنها را مطيع سازيد ولى هر وقت آنها را به حال خودشان واگذاريد باز شر و مفسده راه مى‌اندازند!

با اين‌كه در اين گفتار مبالغه و اغراق راه يافته؛ مع‌ذلك اين بيان را مى‌پذيريم و مى‌گوييم:

در اين صورت، پس آن تطور موهوم و مزعوم در نفس بشرى كجا است؟ و آن پيشرفت كه دائما به جلو مى‌رود و قدم به قدم با تطور علمى و اختراع همراه بود چه شد؟

و باز شگفت‌آور اين است كه همان كسانى كه به پيشرفت و تقدم دائم ايمان دارند، كسانى هستند كه حيات بشرى را به دوره‌هاى مشخص و متمايزى تقسيم مى‌كنند و مى‌گويند: ادوارى كه بر بشر گذشته عبارت است از: دوره كمونيستى اول و دوره بردگى و دوران «اقطاعى» يعنى ملوك‌الطوايفى و مرحله سرمايه‌دارى و سپس مرحله كمونيستى دوم...

و نيز مى‌گويند: دوره كمونيستى اول يعنى قبل از اين‌كه بشر وسايل و ابزار توليد و انتاج به دست آورده باشد، بهترين ادوار حيات بشر بوده و در اين دوره به زندگانى مردمانى به زندگانى فرشتگان نزديك‌تر بوده است! و آن روزها نه كينه‌اى وجود داشت و نه بغض و حسدى و نه تنازعى؛ و روى هم رفته همكارى و محبت و صلح و صفا شامل همه بود... ولى پس از آن‌كه بشر دست به كار اختراع آلات و ادوات توليد و انتاج گرديد و براى داشتن اين وسايل به نزاع برخاست، حالت ارتجاعى به خود گرفت.

و بايد پرسيد: اين عقيده يا ايمان به طور دائم و پيشرفت مستمر به جلو چگونه سازگار است؟

اين است آن خرافه بزرگى كه آقايان دانشمندان بزرگ در عصر حاضر، به آن ايمان دارند!


از اين خرافه، خرافه ديگرى به وجود مى‌آيد، حاكى از اين‌كه: ما از لحاظ اخلاق نيز به صورت دائم و مستمرى تحت تأثير تطور بهترى قرار داريم! و ما كه در قرن بيستم زندگى مى‌كنيم «در حال تطور بيشترى» از قرن نوزدهم و هيجدهم و هفدهم... و دهم مسيحى و قرن دهم قبل از ميلاد مسيحى، به سر مى‌بريم؛ و لازمه اين امر اين است كه اخلاق ما از اخلاق مردم قرون سابق، راقى‌تر و عالى‌تر باشد؛ و اگر اخلاق ما در حال حاضر رو به گسيختگى از قيود اخلاقى مى‌رود، بدان جهت است كه گسيختگى و انحطاط اخلاقى نيز «تطور» است، و اين تطور نيز ترقى و پيشرفت است!

سستى و بى‌پايگى اين خرافه هولناكى را كه تصور مى‌كنند بشر امروز از لحاظ روانى و جنبه‌هاىنفسانى به مرحله عالى‌تر و راقى‌ترى رسيده و از گذشتگان جلو افتاده است در فقره اول اين بحث توضيح داديم و ملاحظه نموديم كه مسئله واضح‌تر از آن است كه محتاج به تعمق و تفكر باشد، بلكه چيزى كه مورد احتياج است اين است كه انسان چشمش را باز كند و واقعيات را ببيند تا بداند اين نوع تبادل احساسات در ميان افراد نسل حاضر بشر، بدترين و زشت‌ترين احساساتى است كه در سير تاريخ به آن مبتلا بوده است!

پس از آن كه خرافه ترقى نفسانى يا پيشرفت روانى مبنى بر خرافه ادعاى ترقى اخلاقى در قرن بيستم، از بين رفت، اين خرافه ديگر خود به خود زايل خواهد شد و محتاج به اقامه دليل نخواهد بود...

چه كسى مى‌تواند تصور كند كه اين هرج و مرج جنسى در مغرب زمين، و اين خانواده‌هاى از هم گسيخته در آمريكا كه طلاق در آن‌جا به نسبت چهل و هشت درصد روى مى‌دهد و آن همه گسيختگى روابط خانوادگى در فرانسه كه مردم آن

غرق در شهوت شده و به حضيض و پستى گراييده‌اند... آن‌چنان صعود و ترقى است كه انسانيت در جست‌وجوى آن است و همانى است كه بالاخره بايد به آن برسد؟

در اين‌باره مى‌خواهم حقيقت ديگرى را آشكار كنم تا اين خرافه عظيم را از لحاظ ديگرى منتفى سازد:

چه كسى گفته است كه اين «تطور» اخلاقى كه در قرن بيستم مشهود است به ذاته چيز تازه‌اى است، تا تصور شود به اين‌كه چون تازگى دارد جميل و زيبا است؟ يا اين‌كه تصور كنند، از جهت اين‌كه تازه است راقى و پيشرفته است؟!

آيا چنين است و به راستى تازه است؟ آيا يونان قديم و روم قديم و ايران قديم از اين چيز تازه بى‌خبر بوده‌اند؟

خير! همه به خوبى اين چيز تازه را مى‌شناخته‌اند، و اين چيز تازه همان كهنه‌اى كه بوده «با آزادى تمام» و بدون انتقاد جامعه است.

... انتخاب دوستان نر و ماده.

مصرف كردن نيروى جنسى در راه دوست‌هاى «بى مسئوليت» (آرى به خدا بدون مسئوليت) براى راحت كردن اعصاب از تحمل انرژى و نيرو، اختلاط و امتزاج بين دو جنس؛ رقص در صحنه‌هاى ملى و جشن‌ها و مجالس عمومى؛ بلكه رقص در معبدها و... و... و كوشش در بهره‌بردارى از حيات، به هر طريقى كه باشد.

آيا اين موضوعات تازگى دارد؟

ابدا تازگى ندارد. در اين صورت پس معنى اين خرافه «تطور» به شكل تجدد چيست؟ در حالتى كه اين پيشرفت‌هاى قرن بيستم از جهت ترقى «اخلاقى» عين همان رذالت‌ها و كثافت كارى‌هاى دو هزار سال پيش است.

آيا قبل از آن‌كه مردم دهانشان را با اين الفاظ و مغزشان را با اين اوهام پر كنند نبايد به تاريخ مراجعه كنند؟!

خلاصه گفتار اين‌كه؛ كيان بشرى از هر جهت تطور آن به جلو نمى‌رود، بلكه آن‌چه در حال پيشرفت است فقط علم است كه به جلو گام برمى‌دارد، زيرا طبيعت و خاصيت علم همين اقتضا را دارد كه به جلو برود، ولى كيان نفسى و جنبه‌هاى روانى و اخلاقى حتما لازم نيست كه با پيشرفت علمى در طريق تطور همگام باشد. دليل و

برهان اين امر تاريخ است؛ و پس از آن‌كه واقعيات، اين حقيقت را تأييد مى‌كند ديگر براى تئورى‌ها و نظريات، مجالى باقى نمى‌ماند كه صاحب‌نظران يا كسانى كه تئورى مى‌سازند، از روى حسن نيت يا سوء نيت در اين‌باره رجز بخوانند. از اين گذشته، احترام بحث علمى - كه خود از آثار تقدم و پيشرفتى است كه بشر در عصر جديد به آن نايل شده - به ذاته چه بخواهيم و چه نخواهيم، ما را وادار مى‌كند كه به اين حقيقت اعتراف كنيم.

حقيقت امر اين است كه بشر از لحاظ پيشرفت در جنبه‌هاى نفسانى و اخلاقى روى خط مستقيمى سير نمى‌كند، بلكه در طى اعصار و قرون، دوره‌هايى از صعود و نزول و تطور و ارتجاع را طى مى‌كند و همان‌طور كه طبيعت و خاصيت بحث علمى اقتضا دارد كه علم، به خط مستقيم در راه تقدم و پيشرفت به جلو برود؛ اقتضاى خاصيت و طبيعت كيان نفسى نيز اين است كه بشر را در دوره‌هاىدائم و مستمرى از تطور و ارتجاع وارد مى‌نمايد.

حالا اين دوره را از جزء آغاز مى‌كنيم و سپس آن را تكميل مى‌نماييم...

فرض كنيم در جامعه منحطى زندگى مى‌كنيم كه تمام حلقه‌هاى آن از يكديگر گسيخته و آلودگى اخلاقى همه را فراگرفته است...

نتيجه آن‌چه خواهد بود؟ نتيجه‌اى كه كرارا در تاريخ به دست آمده اين است كه اين موج منتشر مى‌شود تا اين‌كه به آخر برسد... در آن صورت چنين جامعه و ملتى كه دچار انحطاط و آلودگى اخلاقى شده باشد به طور كلى چه در جنگ داخلى و چه در جنگ خارجى نابود خواهد شد؛ همان‌طور كه براى ايران قديم و يونان قديم و روم قديم، در گذشته روى داد، و همان‌طور كه فرانسه در عصر حاضر بر اثر شهوت‌پرستى و عيش و نوش دچار انحطاط شده و اين آلودگى‌ها ملت فرانسه را از انجام تكاليف جدى و وظايف عملى، و همچنين تكاليف دفاع از كيان و هستى باز داشته و رو به نابودى مى‌رود... پس از آن‌كه ملّتى دچار چنين وضعى بشود، به محض اين‌كه شكست خورد يا صدمه عنيفى در اعصاب مردم آن روى داد مردم متنبه مى‌شوند و بهبود مى‌يابند زيرا احساس مى‌كند كه علاقه‌مندى شديد به شهوات و لذت‌ها است كه آنها را ناتوان كرده و دچار شكست و سرشكستگى ساخته است؛ آن‌گاه دعوت و تبليغ

براى متوقف ساختن فساد و برانگيختن همت‌ها و همكارى و همدردى و جمع‌آورى صفوف گسيخته شروع مى‌شود و اين دعوت و تبليغ به تدريج كار خودش را مى‌كند تا اين‌كه به مرور ايام ثمرات آن به دست آيد و نسل برومند و صالحى به وجود آيد. نمى‌خواهيم بگوييم فساد به كلى از بين خواهد رفت زيرا روى زمين هيچ وقت خالى از فساد و جرائم نبوده است؛ بلكه مى‌خواهم بگوييم، نسبت فساد كمتر و نسبت فضيلت زيادتر خواهد بود.

قرنى طول نخواهد كشيد كه ملّت بهبود يافته و رشد خواهد كرد، و به كيان و نيرومندى خودش مطمئن و مغرور خواهد شد... در چنين هنگامى دوباره انحطاط شروع مى‌شود و مردم را بيشتر دچار فساد مى‌نمايد و جامعه باز منحط و منحل مى‌گردد.

در اين هنگام نيز انحلال و انحطاط تدريجاً سرايت مى‌كند ولى اجتماع با نظر خشم و انكار بدان نگاه نمى‌كند و به امر واقع تسليم مى‌شود. پس در اين فسادى كه مردم تحت انگيزه آن واقع شده‌اند به استثناى افراد معدودى كه نيروى مقاومتشان شديد است، در فساد شركت مى‌كنند.. و باز در همين مراحل است كه دوره دوم شروع مى‌شود و مردم در راه بهبودشان اقدام

مى‌كنند...!

بدين طريق بشريت دوره‌هاى متوالى تعالى و سقوط را يكى پس از ديگرى طى مى‌كند و در خط واحد مستقيمى سير نمى‌نمايد!


اين وضعى را كه تشريح كرديم مربوط به ادوارى است كه مردم به طبيعت و سجيه خودشان واگذاشته شده باشند و اجازه دهند كه «تطور» بر اراده آنها حكومت كند و خودشان را در تطور، مداخله و حكومتى نداشته باشند.

اروپا مى‌گويد كه تطور قوه قاهره است خارج از اراده بشر و مستقل و مجزى از كيان و هستى وى؛ و طبيعت بشر حكومت آن را پذيرفته است، فلهذا تحت تأثير جريان فكرى و اخلاقى معينى قرار گرفته و هر گامى را كه بر مى‌دارد بدون اين‌كه قصد و عمدى داشته باشد منتهى به گام ديگرى

مى‌شود!

بايد دانست اين وضع در اروپا از روزى به وجود آمد كه اروپاييان به اراده خود از

خدا دور شدند و رابطه خودشان را از لحاظ دين و عقيده با خدا قطع كردند.

بديهى است چه فرد و چه اجتماع، وقتى كه رابطه‌شان را با خدا قطع كردند سرنوشتى غير از اين نخواهند داشت.

قرآن كريم در اين‌باره مى‌گويد: «اَرَأَيْتَ مَن اتَّخَذَ اِلَهَهُ هَوَاهُ؟»

يعنى آيا آن كسى كه هوى و هوسش را خداى خودش قرار داده ديده‌اى؟

هوى و هوس عبارت است از خضوع و تسليم به ضرورت‌ها؛ و اين تسليم و خضوع سقوطى است در خط انحطاط، و بى‌اعتنايى به نيروى صعود و تعالى.

فعلاً مجال آن نيست كه در اسباب و علل انحطاط و بى‌اعتنايى اروپا نسبت به دين بحث كنيم يا از كفرو بى‌ايمانى اروپاييان سخن به ميان آوريم، زيرا راجع به اين موضوع در كتاب «الانسان» و كتاب «الشبهات» مطالبى بيان شده است، تنها نكته‌اى را كه مى‌خواهم متذكر شوم اين است كه اروپاييان پس از آن‌كه از ديكتاتورى كليسا متنفر شدند و عقول و ارواح و اموالشان را از دستبرد عمّال كليسا مصون نگاه داشتند، مجبور نبودند كه به كلى از دين كليسا و از ارتباط با خدا دست بردارند. اروپا مى‌توانست حكومت كليسا را بكوبد تا اين‌كه دين مسيحيت از قبضه اقتدار عمّال كليسا نجات يابد و به صفا و روحانيت اصيلش برگردد، و رابطه مستقيم با خدا از نو به دست آيد... و نيز اروپا اگر مى‌خواست مى‌توانست كيش اسلام را در آغوش گيرد.(1)

تمدن ما در اين قرن در قبال تمدن آن عصر جز تمدنى فقير و ماشينى چيز ديگرى نيست. مترجم

و اروپا را از ديكتاتورى كليسا نجات دهد و مردم را به سوى خدا رهبرى كند و آن عداوت و خصومتى را كه در افكار و ارواح مردم بين علم و عقيده و بين عقل و دين... به وجود آمده بود زايل سازد.


1) نيچه فيلسوف معروف آلمانى نيز چنين مى‌گويد: مسيحيت ما را از ميراث نبوغ قديم يعنى فلسفه يونان محروم كرد و سپس ما را از اسلام محروم نمود. آن مدنيت عظيم در اندلس لگدمال شد. چرا؟ براى اين‌كه از اصولى رفيع و از غرائزى شريف نشأت گرفته بود؛ آرى غرائز رجال اسلام! آن تمدن اسلام منكر حيات نبود، بلكه جواب‌گوى حيات بود و سينه‌اش را براى فراگرفتن آن باز كرده بود و بعد از سقوط اندلس صليبى‌ها با آن تمدن به جنگ پرداختند در صورتى‌كه اولى آن بود كه بر خاك سجده كنند و خداى را شكر بگويند و آن مدنيت را قياس كنند.

ليكن اروپا اين كار را نكرد بلكه به كلى از دين و عقيده برى شد و اين روش را در سراسر زمين ترويج كرد... و در راه «تطور» گام برداشت و وارد ميدان علم و اختراع شد، ولى از لحاظ احساسات و اخلاق به درجه‌اى از انحطاط سقوط كرد كه نظير آن به ندرت در تاريخ ديده مى‌شود. دوره‌هاى فساد سابق كه تكيه آن جز بر شهوت‌پرستى و بهره‌بردارى از لذات معمولى حيات نبود از نو آغاز شد دوره فساد فعلى تكيه آن بر نظريات علمى و روانى فريبنده‌اى است كه مى‌گويد: اين فساد حق است و درست و بايد چنين باشد!

اروپاى امروز در منجلاب فساد و به تعبير درست‌تر در پست‌ترين دركات سقوط قرار گرفته است.

اشخاصى را مى‌بينيم كه با كمال سفاهت و بلاهت دهانشان را پر مى‌كنند و مى‌گويند؟ چه مى‌گوييد: در عصر اتم و هواپيما و موشك و تلويزيون و مغز الكترونيكى... در عصر نظم و ترتيب مكانيكى توليد و انتاج و تنظيم علمى سياسى و اقتصادى و كليه شئون حيات؟ در عصرى كه هر روز اكتشاف شگفت‌آورى مى‌شود و انسان مى‌خواهد به ماه و مريخ سفر كند؟

ما در جواب مى‌گوييم: حقيقت واقع اين است كه هميشه علم در خط مستقيم در حال صعود است تا به قله كمال و صعود برسد ولى صرف نظر از پيشرفت علمى، نفوس بشر دست‌خوش امواج سقوط و صعود هستند و فعلاً نفوس بشر در خطوط امواج سقوط دهنده‌اى واقع شده‌اند كه هيچ‌گاه بدتر از آن براى انسان وجود نداشته است! ولى با همه اين اوصاف هدف نهايى نفوس بشر صعود است!

و باز دوباره آن نوبت طبيعى كه بر حيات بشر حكومت كند فرا خواهد رسيد!

نشانى‌هاى كوچكى از اين صعود در افق نمايان است... ليكن هنوز ضعيف مى‌نمايد. صداى علماى تربيت و علماى اجتماع و علماى سياست در امريكا كه سرزمين هوس‌رانى‌هاى جنسى است آن را آزادى مى‌نامند و سرزمين لجام گسيختگى‌هاى جنون‌آميزى است كه آن را ترقى و پيشرفت اسم گذاشته‌اند، به گوش مى‌رسد كه مى‌گويد: اگر براى اين هوس‌پرستى جنون‌آميز قيودى وضع نشود و مردم آمريكا به عالم اخلاق برنگردند؛ امريكا در معرض خطر است.

از طرف ديگر روسيه ملحد بى‌دين، به هر علت و سبب كه باشد، مجبور شده‌است كه دين را مباح و مجاز بداند!

بقيه امور در شرف پديد آمدن است...

بشريت به صلاح و صواب باز خواهد گشت و به طرف صعود خواهد رفت.

شايد ما زنده نباشيم تا ببينيم كه فرانسه بى‌شرم و حيا دوباره متدين و محافظه‌كار شده، و شايد زندهنباشيم تا ببينيم كه آمريكاى ديوانه به سوى عقل گراييده است ولى به هر حال اين موج در طريق حتمى خودش سير مى‌كند و بشريت ناگزير است كه در آينده نزديكى، نه به حكم زمان و تطور - بلكه به حكم موجى كه سير نزولى خودش را تمام مى‌كند و بالا مى‌رود، دوباره صعود كند و به ترقى نايل گردد.

18. پايان كمونيزم

به عقيده كمونيست‌ها، آخرين رژيم و نظام بشريت كمونيزم است...

يعنى آن رژيم و نظام، آخرين مرحله‌اى است كه به ذاته نهايتى ندارد!

با اين حال فلسفه كمونيزم ذاتا پايان كمونيزم را تحديد و تعيين مى‌كند!

به طورى كه كارل ماركس در اعلان كمونيزم مقاصد نهايى اين مسلك را تعيين نموده، مقاصد اساس آن محدود به خوراك و مسكن و زن است.

خوراك و مسكن و زن هدفى است كه دولت‌هاى كمونيستى براى تحقق دادن آن به نفع ميليون‌ها جمعيت مى‌كوشند. بدون شك هدفى است بسيار مهم و در خور آن است كه همه دولت‌ها چه كمونيستى و چه غير كمونيستى در اين‌باره اهتمام نمايند.

ليكن نقطه اختلاف بين ما و كمونيست‌ها اين است كه اين هدف‌ها به تنهايى نبايد تنها شغل شاغل حكومت انسان باشد وگرنه، در صورتى كه در ميان حيوانات حكومتى تأسيس شود يا اين‌كه فرد معينى براى تنظيم امور حيات حيوانات دست به كار شود چه كارى غير از اين خواهد داشت كه براى آنها غذا و مسكن و جفتى فراهم سازد؟

در اين صورت آيا شأن و مقام انسان و دولت‌هاى انسان اين است كه مطالب و مقاصدشان عين همان مطالب و مقاصد حيوانات باشد؟ و اگر انسان به حقيقت انسان باشد، چرا او را به عالم حيوانات برگردانيم؟

ما نمى‌خواهيم بر افراد ظلم كنيم و جنايتى را بر آنها روا نمى‌داريم و مردم نيز نمى‌خواهند كه حيات بشر در حقيقت امر در اين مرحله متوقف بماند، ولى مع‌ذلك

كمونيست‌ها كه وظيفه دولت را منحصر در تضمين اين مطالب اساسى قرار مى‌دهند، مقصرند، و پس از تنظيم و ترتيب اين مطالب اساسى ساير امور را بر اساس فلسفه خطايى كه به آن ايمان دارند به حال خودش وا مى‌گذارند تا هر چه مى‌خواهد بشود. فلسفه غلط كمونيستى عبارت از اين است كه محيط‌هاى عالى انسانى اعم از انديشه و هنر و حتى (پناه مى‌برم به خدا!!!) عقيده و ايمان نيز عكس‌العمل وضع اقتصادى موجود است و چيزى نيست كه قائم به ذات باشد و از ريشه‌هاى اصيل انسانى سرچشمه گرفته باشد، و همه اين معانى را تابع عوامل ماده و اقتصاد مى‌داند.

هيچ‌گاه توضيحات و تشريحات كمونيستى داير بر اين‌كه عناصر اقتصادى تنها جنبه‌اى است از جنبه‌هاى كيان وسيع انسانى؛ نخواهد توانست ما را قانع سازد و هيچ‌گاه در باطل بودن و فاسد بودن اين نظريه تزلزلى در ايمان ما راه نخواهد يافت بلكه ايمان قاطع داريم به اين‌كه در كيان انسانى ارزش‌هاى ديگرى وجود دارند كه اصولاً و اساسا اقتصادى نيستند، و تهذيب اين ارزش‌ها جز از راه عنايت و اهتمام عملى انجام‌پذير نيست و بايد براى تغذيه اين ارزش‌ها، خارج از عالم اقتصاد موادى تهيه كرد و توزيع عادلانه اقتصادى نمى‌تواند اين ارزش‌ها را تغذيه كند يا تهذيب نمايد، بلكه تنها كارى كه در اين زمينه از عامل اقتصاد ساخته است اين است كه محيط مساعدى براى تغذيه و تهذيبارزش‌ها فراهم سازد و بس!

و نيز هيچ نوع توضيح يا تشريح علمى(!) كمونيستى نظر ما را درباره اين عقيده ساده فاسد كه از قرون وسطى به ارث مانده، و خلاف آن را نه در كتاب‌ها و نظريات؛ بلكه در دو حادثه مهم جهان كمونيستى مشاهده مى‌كنيم، متزلزل سازد. دو حادثه مهمى كه بدان اشاره كرديم و نظر ما را درباره جهالت و تخليط فكرى كمونيستى تقويت مى‌كند، دو حادثه مربوط به شخص بريا و استالين است.

بريا به اتهام اين‌كه به طور نهانى براى در هم كوبيدن اركان كمونيزم و در دست گرفتن قدرت، با عوامل و ايادى سرمايه‌دارى همكارى مى‌كرده است اعدام شد! اين اتهام دو صورت دارد: يا راست يا دروغ است.

اگر راست باشد معناى آن اين است كه در ميان افرادى كه در رژيم كمونيستى تربيت شده‌اند و مسلك كمونيستى در افكارشان ريشه دوانيده و معتقد شده‌اند كه در

محيط كمونيستى با توجه به اين‌كه جامعه‌اى غير طبقاتى است كه مالكيت فردى در آن وجود ندارد، ضرورت حكم مى‌كند كه افراد، هوس تحصيل قدرت و تسلط را نداشته باشند... باز در همين جامعه افرادى يافت مى‌شوند كه به اين ضرورت پشت پا مى‌زنند و دست به كارهايى مى‌زنند كه در نتيجه سرمشق در خيانت و بى‌ايمانى مى‌شوند. پس معلوم مى‌شود كه اين شهوت نفسانى - يعنى شهوت قدرت و تسلط بر ديگران با وجود همه تنظيمات اقتصادى، تهذيب نشده و در مزرع اين نظامات گياه فضيلتى نروييده، تا اين‌كه آنها را از غذاى عالم غير مادى و غير اقتصادى يعنى غذاى عقيده و ايمان... و غذاى روح، بى‌نياز نمايد.

و اگر اين اتهام دروغ باشد... باز مطلب در همين حكم است: زيرا معلوم مى‌شود در محيط كمونيستى منظم كه طبق برنامه‌هاى اقتصادى منظم علمى (!) كارها سر و سامان گرفته كسانى پيدا مى‌شوند كه دروغ‌گو بار مى‌آيند، و نمى‌توانند جلوى قدرت‌طلبى فرديشان را بگيرند، آنها را اعدام مى‌كنند!

اين است قسمتى از نتايج تحقيق كه از اين حادثه مهم اول به دست مى‌آيد. ليكن وضع استالين بسى مهم‌تر از وضع بريا است؛ زيرا نه فقط مطبوعات مخالف بلكه مطبوعات روسيه شوروى درباره استالين نوشتند كه:

استالين ديكتاتور جنايت‌كار خشن و سنگ‌دل و سرسختى بود كه به وسيله آهن و آتش و جاسوسى حكومت مى‌كرد؛ و او كسى بود كه خودش را مى‌پرستيد و مى‌كوشيد تا همه مردم را وادار كند تا او را بپرستند!

اى واى! در اين صورت آيا در اسلام چنين نمونه و مثالى مى‌تواند وجود داشته باشد؟! آيا در رژيم اسلامى (كه به عقيده كمونيست‌ها رژيم فاسدى است، و بر اساس علمى استوار نيست) و مالكيت فردى و نظام طبقاتى را مجاز مى‌داند و براى پروليتر (يعنى حكومت كارگرى) وزنى و ارزشى قائل نيست و به قدرى عقب افتاده است كه بر پايه عقيده استوار شده و اين كيش را دين خدايى مى‌داند، معقول است كه در اين رژيم اين‌گونه مفاسد و انحرافاتى روى دهد؟(1)و آيا معقول است كه اين شناعت‌هايى


1) در كتاب «شبهات حول الاسلام» جواب اين اعتراضات داده شده است.

كه در رژيم علمى (!) صورت مى‌گيرد در اسلام نمونه داشته باشد؟

حقيقت امر اين است كه در رژيم كمونيستى از اين‌گونه مظالم و زشت‌كارى‌ها فراوان است... و توجه به همين معانى ما را وادار مى‌كند كه به اين ادعاى عريض و طويل يعنى ادعاى تنظيم اقتصادى در تهذيب نفوس و جلوگيرى از شهوات كفرآميز آن كه مردم را مى‌خواهد به صورت فرشتگان در آورد! مطالعه كنيم.

تأثير اقتصاد در مشاعر و احساسات و افكار، حقيقتى ازلى و جاويد است به طورى كه هيچ عاقلى نمى‌تواند منكر آن بشود؛ و ماركس و انگليس از علماى قرن نوزدهم و بيستم تنها كسانى نيستند كه در طى اعصار و قرون چنين كشفى كرده باشند؛ زيرا مرد بسيار عقب افتاده و جاهلى، مانند عمر بن خطاب كه نه در دانشگاهى درس خوانده بود و نه متخصص علم اقتصاد يا علم اجتماع بود، بلكه از اين مرحله هم عقب افتاده‌تر بود، زيرا پاى پياده در صحرا حركت مى‌كرد، و بدتر از همه (به عقيدهكمونيست‌ها) اين‌كه به خدا عقيده داشت... چنين مردى با اين عقب افتادگى به حكام و فرمانروايانى كه براى حكومت بلاد معين مى‌كرد و اسلوب حكومت و حدود رفتار با مردم را تعليم مى‌داد مى‌گفت:

«مردم را گرسنه نگذاريد زيرا با اين عمل آنها را كافر خواهيد نمود»!

اين مرد عقب افتاده درك كرده بود كه عقيده با شكم خالى رشد نمى‌كند و براى اين‌كه عقيده و ايمان در نفوس همه مردم جايگزين شود و پايدار بماند؛ بايد مقاصد اساسى مردم را از حيث خوراك و مسكن و زن تأمين كرد. ليكن چون تربيت علمى نداشت، از سقوط در ورطه عميقى كه افكار متجددين قرن بيستم به آن دچار شده، نجات يافت. و از آن‌جايى كه عقيده نداشت كه تضمين مطالب اساسى به تنهايى و خودرو طبايع مردم را تهذيب خواهد كرد و نفوس را به ترقى و تعالى رهبرى خواهد كرد و از عقيده بى‌نياز خواهند بود؛ بدين جهت در عين حالى كه احتياجات بدنى‌شان را تأمين مى‌كرد - كسان ديگرى را مى‌فرستاد كه روحشان را تهذيب كند و از نور خدايى غذاى حقيقى به آنها برساند.

بزرگ‌ترين اختلاف ما عقب‌افتادگان با كمونيست‌هاى مترقى و پيشرفته در همين موضوع است؛ كه آنها معتقدند كه اقتصاد حقيقتى است طردى و عكسى، ولى ما

معتقديم كه فقط حقيقتى است عكسى به اين معنى كه اگر اقتصادى وجود نداشته باشد ساختمان از ريشه و اساس نابود مى‌شود (مردم را گرسنه نگذاريد زيرا با اين عمل آنها را كافر خواهيد نمود) ليكن وقتى كه اين حقيقت وجود داشت يعنى اقتصاد تأمين شد ذاتا موجب رفعت و تعالى روح و اخلاق و علو فكر و رقاء و انسانيت نخواهد شد مگر اين‌كه تهذيب و تربيت عملى ديگرى وجود داشته باشد كه از عالمى غير از ماده و عالم اقتصاد نيرو بگيرد؛ بلكه از عقيده و ارتباط قلوب با خدا استمداد كند. (به فصل علم و عقيده مندرج در اول كتاب مراجعه كنيد)


فعلاً به طور موقت از بحث در اين اختلاف اساسى كه با كمونيست‌ها داريم صرف نظر مى‌كنيم تا اين‌كه در حريم جهان تربيت رفيع‌شان راه يابيم.

بلى! خوراك و مسكن و زن مقاصدى است اساسى كه مورد توجه حكومت كمونيستى است، سال‌ها است بر عمر كمونيزم مى‌گذارد... و بزرگ‌ترين آرزوهاى كمونيست‌ها تحقق پذيرفته است كه گفته‌اند: «به هر كسى به قدر احتياجش و از هركس به قدر توانايى و استعدادش»

با پيشرفت علم، وسايل توليد و انتاج پيشرفت كرده و بشر توانسته است با حداقل كوشش چند ساعت از روز كار كند و مقدار زيادى محصول به دست آورد؛ در اين صورت قسمت اول فرمول كمونيستى «به هركس به قدر احتياجش» تأمين شده است...

بعد از آن‌چه...؟!

اين‌كه گفتيم: بعد از آن‌چه؟! سؤالى نيست كه بدون مقدمه و به طور ناگهانى، از كمونيست‌ها مى‌كنيم زيرا كمونيست‌ها مردمانى هستند متجدد و بر اساس علمى تربيت شده‌اند و بحث درباره اين موضوع از نظرشان دور نمانده است. و به طورى كه مردم عقب افتاده و كوتاه‌نظر كه داراى عقايد فاسد و پوچى هستند تصور مى‌كنند! مسئله كمونيستى به همين‌جا ختم نمى‌شود: بلكه آرزو و رؤياى كمونيستى بزرگ‌تر ادامه دارد...

كار به جايى مى‌كشد كه در سراسر كره زمين براى جلوگيرى از جنگ حكومت

جهانى برقرار مى‌شود، و پس از آن‌كه توليد، به وسيله همه مردم براى همه مردم انجام گرفت، ديگر مسئله مسابقه در غلبه و تسليحات از بين خواهد رفت! بعد از آن‌چه...؟!

بار ديگر بايد گفت؛ اين پرسش از كمونيست‌ها نيز تازگى ندارد و قبل از وقت، خودشان متوجه اين امر بوده‌اند، زيرا همان‌طور كه منجم به وسيله تلكسوپ، ابعاد جهان وسيع را با كمال دقت مراقبت مى‌كند و مى‌سنجد... ماترياليزم ديالتيك يا منطق مادى تاريخ آينده دور را نيز از نظر مراقبت مى‌گذراند! با توجه به اين معانى در اين مرحله وظيفه مهم حكومت به عنوان قدرت امر كننده و نهى كننده و تدبير كننده به پايان مى‌رسد و حكومت براى توزيع و تقسيم خدمات و كارها در ميان ميليون‌ها جمعيت صرفا به صورت دستگاه منظم و مرتب كشورى درمى‌آيد.

و آن وقت است كه مردم در جهانى زيبا زيست خواهند كرد كه در آن جهان جنگ و نزاع از بينخواهد رفت و محبت و صفا و وفا جاى آن را خواهد گرفت! تا اين‌كه جهان به كلى از بين برود.


البته هيچ وقت به ساحت اين «دانشى» كه بحث و تحقيق مى‌كند و «توضيح مى‌دهد» ولى خودش مثل اين‌كه در ملكوت غايب شده، و يا مانند دود حشيش و ترياك در فضا پخش شده باشد؛ جرأت زبان درازى و اسائه ادب نداريم! و هيچ وقت نخواهيم گفت؛ آن كمونيستى اولى كه قبل از اكتشاف زراعت و مالكيت فردى براى وسايل توليد و استحصال در تاريخ سايه افكنده بود، عين همين رؤياى سحرانگيزى است كه كمونيستى دوم يا كمونيستى فعلى، براى تجديد و اعاده آن مى‌كوشد، و جز خيالى از تنازع وحشيانه عنيفى در راه ساير شهوت‌ها و هوس‌ها و غير از شهوت و هوس سيطره و تسلط بر وسايل توليد مادى چيز ديگرى نبوده است! همه مى‌دانند كه در آن روزگار با وجود كمونيستى جنسى يعنى اشتراك همه در روابط جنسى گاهى جنگ و جدال، محض خاطر يك زن و گاهى محض خاطر رياست قبيله و انحصار قدرت؛ در ميان مردان روى مى‌داد! و باز هيچ‌گاه نخواهيم گفت؛ كه تجربه اخير كمونيست‌ها در روسيه - كه پرورش‌گاه اصلى كمونيستى است؛ دو پيروزى مهيب و هولناك در مورد بريا و استالين به دست ما داده است!

ابدا! هيچ وقت جرأت و جسارت ما به آن‌جا نخواهد رسيد كه از اين قبيل دروغ‌ها

بگوييم؛ بلكه آن رؤياى سحرآميز جميل و زيبايى را كه در عقول كمونيست‌ها «جلوه‌گرى مى‌كند» تصديق خواهيم كرد!

اين آرزو و رؤيا بر چه اساسى استوار شده است؟

بر اساس خوراك و مسكن و اشباع جنسى؟

بر اساس مادى بودن و حيوانيت انسان؟

يا بر اساس ديگرى از لحاظ حيات و انسانيت؟

اگر نظر بر اساس اين منظور باشد كه اشباع اقتصادى چه مستقيم و چه غير مستقيم منتهى به ضرورت شود، يعنى اشباع اقتصادى بالضروره موجب ارتقاء و سربلندى بشر مى‌شود و همه مردم را در آفاق عاليه انسانى كه اساس آن مودت و برادرى و تهذيب اخلاق است سير مى‌دهد و از عالم ضرورت و قيود زمينى بالا مى‌برد... بايد گفت: قبلاً در اين زمينه صحبت كرديم و معلوم شد كه چقدر با يكديگر اختلاف داريم؛ و به اين‌جا رسيديم كه تحديد هدف عالى انسانيت و ادعاى به اين‌كه اين كمونيستى مادى كه مقاصد اصلى و اساسى بشر را منحصر در خوراك و مسكن و زن مى‌داند؛ فكرى ابدى نيست و رژيمى نيست كه بتوان براى آن دوران وسيع و پردامنه‌اى را فرض كرد؛ بلكه در حكم دوره انتقالى است - و مانند فكر و فلسفه رژيمى است كه مردم در آن روزى كه مقاصد دنيويشان را تأمين كردند، يعنى مقدار لازم از محصول به دست آمد، اين دوره به پايان مى‌رسد؛ و پايان كمونيستى در گرو آن لحظه‌اى است كه علم بتواند اين هدفى كه نزديك است تحقق بخشد.

ولى اگر وضع بدين منوال بماند يعنى اساس فعلى كه انسان را مانند حيوان مى‌انگارد به طول انجامد: كمونيستى خود به خود با حقيقت بزرگ‌ترى مواجه خواهد شد؛ و آن روزى است كه بزرگ‌ترين رؤياى آن كه عبارت از توليد و استحصال زياد است فرا رسد و توليدات را بر اساس عدل و داد ميان مردم تقسيم كند!

در آن روز خود به خود و به طور ناگهانى، پس از آن‌كه بدن‌ها را سير كرده باشد، مجبور خواهد شد كه گرسنگى «روح» را برطرف سازد. اين سنت طبيعت است كه ما، عقب افتادگان! آن را «سنه‌اللّه» يا قانون خدايى مى‌ناميم؛ زيرا ما دليل منطقى در دست نداريم كه از فكر خدايى عدول كنيم و آن را فكر طبيعى بنماميم.

سنت خدا ميان مردم اين است كه بعد از رفع حوائج جسمى، گرسنگى روح آغاز مى‌شود؛ اگر نگوييم قبل از آن شروع مى‌شود.

گنجشك همين كه شكمش سير شد، عشق گل مى‌كند و بال و پرش را به حركت مى‌اندازد و با دهانش جيرجير مى‌كند و سوت مى‌زند... و مى‌خواهد آزاد شود، گو اين‌كه در غير موسم زنده شدن غريزه جنسى و توليد مثل باشد. انسان نيز چنين است؛ وقتى احتياجات بدنى وى تا درجه معقولى رفع شد،احساس شور ديگرى مى‌كند... احساس احتياج به آزادى و پرواز به عوالم ديگرى غير از عالم محدود زمينى.

هيچ‌گونه وعظ و تبليغ الحاد و بى‌دينى براى سلب اين تمايل و رغبت بشرى به جايى نخواهد رسيد؛ زيرا اين رغبت و تمايل مخصوص افراد بشر نيست؛ بلكه به طور كلى فطرت حيات در همه زندگان است!

اين نكته نيز معقول به نظر مى‌رسد كه هر وقت بدن گرسنه شد يا براى تحصيل احتياجات ضرورى به سوز و گداز افتاد، روح در گيرودار ماده غرق مى‌شود «مردم را گرسنه نگذاريد و آنها را كافر نسازيد»... ولى معقول نيست كه پس از اشباع ضرورت‌ها و تسكين سوز و گداز، ديگر روح در خلال ماده غرق شود.

آن وقت است كه انسان قهرا به سراغ عقيده و ايمان مى‌رود... به همين قاعده پس از آن‌كه بزرگ‌ترين آرزو و رؤياى كمونيستى تحقق‌پذير شد، انسانيت در اولين لحظه به سراغ عقيده و ايمان خواهد رفت؛ اگر قبل از آن لحظه نرود.

انسان به خود خواهد آمد؛ و عظمتش را كه در ترآب ماده و گل و لاى اقتصاد، از دست داده، دوباره به دست خواهد آورد. انسان به هوش خواهد آمد و متوجه خواهد شد كه نيرويى است بسى عظيم‌تر و پردامنه‌تر از آن چه كمونيستى مادى براى او در نظر گرفته و مقاصد اصلى و مطالب اساسى او را محدود به خوراك و مسكن و اشباع جنسى دانسته است؛ بلكه نيرويى است كه همه كيان او مركب از عقل و روح و بدن اوست.

در آن هنگام است كه كمونيستى به پايان مى‌رسد، به پايان مى‌رسد از آن جهت كه وظيفه مهمش را انجام داده و مردم را به هدفى رسانيده است كه براى خود ترسيم كرده و مطالب و مقاصدش را محدود به آن كرده است. يا اين‌كه مبدل به رژيم ديگرى خواهد شد...

رژيمى كه شامل مقاصد و مطالب جسمى و عقلى و روحى باشد.

رژيم و نظامى كه معتقد به ماده باشد ولى از ماوراى جهان مادى روى نيروى بصيرتش پرده نيفكنده باشد و جلوى تابش نور و انرژى را نگرفته باشد. رژيم و

نظامى كه معتقد به ادراك حواس باشد ولى او را از ادراك آن چه حواس درك نمى‌كند، اغفال نكند.

رژيم و نظامى كه جامع بين ماده و روح باشد و دنيا و آخرت و زمين و آسمان را به يكديگر مربوط سازد.

و آن اسلام است و بس.

اسلام آن رژيم و نظام مخلد و جاويدى است كه با كيان جاويد و مخلد انسان همگام مى‌رود.

اسلام مى‌داند كه انسان تركيبى از بدن و عقل و روح است؛ و اسلام چنان نظام و دستورى است كه مقاصد جسم و احتياجات عقل و نيازمندى‌هاى روح را از هر جهت تأمين مى‌كند.

اسلام با تمام جنبه‌هاى شخصيت جوهرى آن هيچ وقت تغيير نمى‌كند گو اين‌كه محيط خارجى انسان به اقتضاى رژيم حكومت يا نظام اجتماعى يا نظام اقتصادى تغيير كند. و اسلام مى‌داند كه با عنصر دائم و ثابتى سر و كار دارد كه در همه اعصار و ادوار ثابت و پابرجاست، و ضمنا مى‌داند كه همين عنصر دائم و ثابت هميشه جنبه‌هاى متغير و تجددپذير و قابل تطورى همراه دارد.

از اين‌جاست كه ايمان و عقيده... را به جنبه اول مى‌دهد؛ و به جنبه‌هاى ديگر در حكومت و اجتماع و اقتصاد، يك نوع رژيم و نظام نرم و ملايمى مى‌بخشد و براى تأمين اين منظور مبانى و پايه‌هاى عريضى قائل مى‌شود و نظم و ترتيب و اجراى آن را بر عهده عقل بشر مى‌گذارد تا عقل در حدود همين مبانى و پايه‌ها بر حسب درجاتش از لحاظ تطور و ارتقاء اجتهاد كند.

و از اين‌جاست كه دوران اسلام پايانى ندارد.

چگونه ممكن است اسلام پايانى داشته باشد و حال اين‌كه نظام و رژيمى براى يك دوره معين يا يك نسل معين وضع نكرده است؛ بلكه تا هر وقت انسان وجود داشته باشد با آن همراهى و همگامى مى‌كند.

به اين دليل به كمونيست معتقد نيستيم ولى به اسلام ايمان داريم و معتقديم!

19. صناعت بشريت

روزى براى صرف غذا پشت ميزى نشستيم. پيش‌خدمت بشقاب «سالادى» روى ميز گذاشت كه مملو از سبزى‌هاى تر و تازه بود و اضافاتى نداشت. يكى از حاضرين گفت: من از اين بشقاب نمى‌خورم، زيرا همه‌اش سبزى خام است و هيچ‌گونه «تصرفى» در آن نشده است!

همان وقت اين معنى به ذهنم خطور كرد: مردم حاضر نيستند مواد خامى را مصرف كنند كه تصرفى در آن به عمل نيامده باشد؛ بلكه هر نوع ماده خامى را كه ببيند آن را به حال اولش نمى‌گذارند و مى‌كوشند تا به اشكال و الوان مختلف چيزهاى تازه‌اى از آن بسازند، و آن‌چه بتوانند در تغيير و تبديل آن ذوق و سليقه به كار مى‌برند، تا آن را از صورت اصلى خارج كنند؛ و به هر اندازه تشخيص ماده اصلى آن براى بيننده مشكل‌تر باشد، دليل بر تفوق و حسن تصرف و شاهد امتياز آن خواهد بود و جالب‌تر جلوه خواهد نمود.

مدت‌هاى مديدى بر انسان گذشت و انسان اين روش را دنبال كرد؛ به طورى كه نه فقط به صناعت و تصرف در ماده و دور شدن از وضع اصلى اكتفا نكرد، بلكه انواع متعددى از يك ماده خام به وجود آورد؛ و ضمنا همين روش را در صناعت نفوس بشر نيز به كار برد و نگذاشت نفوس بشر به صورت همان مواد خام فطرى باقى بماند، بلكه آن را تهذيب كرد و صيقل داد و از مواد اصلى فطرت اشكال و صورى زيبا و جالب بيرون آورد.

خلاصه كلام اين‌كه از ميان شهوات و غرائز بشرى، به عدد ذوق و سليقه افراد بشر

نمونه‌هاى جالب و درخشانى از احساس و افكار، استخراج نمود.

بدون ترديد گام‌هايى را انسان در طريق صناعت و تصرف در ماده برداشت، سريع‌تر از گام‌هايى بود كه در زمينه صناعت و تصرف نفوس برداشته بود زيرا از لحاظ اين‌كه ماده براى تشكيل و تنوع خاضع‌تر و آماده بود، اين عمل سهل‌تر انجام مى‌گرفت ولى نفوس بشرى به مناسبت جنبه حياتى آن بدون تحمل مشقت و بدون رعايت و توجه دائم كه بايد شب و روز مراقب آن بود، بر وضع مطلوبى ثابت و پايدار نمى‌ماند.

و نيز بدون ترديد گام‌هايى كه در صناعت ماده برداشته مى‌شد هميشه به جلو مى‌رفت و برگشت نداشت زيرا عنصرى كه بر آن مسلط بود - يعنى علم - هميشه در خط تعالى و صعود است و هر روزى در عالم ماده، چيز تازه‌اى را بر آن مى‌افزايد بدون اين‌كه آن‌چه را از سابق وجود داشته از بين ببرد، در صورتى كه گام‌هايى كه در صناعت نفوس برداشته مى‌شود، از آن‌جايى كه «ماده نفوس» بر يك وضع ثابتى قرار نمى‌گيرد و دچار دگرگونى و صعود و هبوط مى‌گردد و هر لحظه بيم آن مى‌رود كه به عقب برگردد يا از طريقى كه در پيش گرفته منحرف شود. ليكن روى هم رفته در حال سير و حركت است! و هر وقت دچار لغزش و دگرگونى شود كسانى هستند كه او را به بازگشت و سير در طريق مستقيم دعوت كنند يا اين‌كه او را از سير در طريقى كه دارد منحرف نمايند.

ليكن انسان در قرن بيستم به شديدترين صورتى به طرف ارتداد و ارتجاع مى‌رود و منطق وجودى خودش را فراموش دارد كه به مسير كيانش متوجه نيست و كار اين سبك و روش به جايى رسيده كه تربيت و تهذيب روحى و اخلاق را نفاق مى‌نامد و صناعت نفوس را مهمل مى‌انگارد و مى‌گويد: چرابه فطرتمان برنگرديم؟ و چرا نفوسمان را به «حقيقت» اصلى آن وانگذاريم. و چرا موانع مصنوعى بسازيم؟ و چرا به حقايق بيولوژى «زيست‌شناسى» اعتراف نكنيم؟! واى بر اين منطق و صاحبان اين منطق!

آيا فقط اين نفوس بشرى هستند كه بايد بر فطرت اولى باقى بمانند و هيچ‌گونه تصرف و مداخله‌اى در آن نشود؟

و عجب اين‌كه صاحبان اين منطق در مجموع كيان نفسى بشر چنين عقيده‌اى ندارند! به دليل اين‌كه؛ خوردن طعام فطرت بشر است، همان‌طور كه فطرت همه جاندارانست... ولى وقتى كه مثلاً انگشتانتان را در گوشت فرو بريد و احيانا روغن آن از دست شما بچكد و با لبتان آن را ببلعيد؛ اروپايى تربيت شده متمدن به شما خواهد گفت: Savage يعنى اى وحشى!

و چه بسا كه به شما تعرض كند و بگويد: انسان كارد و چنگال و قاشق را ساخته است تا اين‌كه غذا با نزاكت خورده شود و انسان فطرتش را بدين وسيله تهذيب كند و مواد خام اولى آن را به صورت تازه و جالبى درآورد و شكل اصلى آن را از بين ببرد و شكل تازه‌اى به آن بدهد.

براى مثال مى‌گوييم: لباس فطرت است... يا در حكم فطرت. چطور است كه اين آقاى اروپايى تربيت شده متمدن وقتى كه شما را با لباس خواب ببيند يا در حالى كه خودتان را بر قطيفه‌اى پيچيده‌ايد ملاحظه كند؛ به شما خواهد گفت: «اى عقب افتاده!» تو از تمدن بى‌بهره‌اى!

مگر نمى‌دانى كه انسان در دوختن لباس چقدر تفنن به كار برده تا اين‌كه زايد بر ضرورت صرف، «زيبايى» ايجاد كند و با تعدد و نمونه و تعدد فرم به زندگى ثروتى و تنوعى بدهد!

و همچنين در اكثر شئون فطرت و اكثر شئون حيات، اين منطق به كار مى‌رود... به استثناى وضع جنسى و رابطه جنسى! اين است مشكل قرن بيستم! در مسئله جنسى اين اروپايى تربيت شده متمدن خودش را فراموش مى‌كند. موضوع تصفيه و تهذيب را فراموش مى‌كند موضوع جمال و زيبايى زايد بر حد ضرورت را فراموش مى‌كند.

و توجه ندارد كه هيچ چيزى را در عالم وجود به حال اصلى فطريش نمى‌گذارد و فراموش دارد كه كليه مواد خام را به صناعت و تصرف به صورت‌هاى ديگرى درمى‌آورد. قاشق و كارد و چنگال را فراموش مى‌كند. انواع لباس‌هاى گوناگون را فراموش مى‌كند و با كمال غرور و نخوت مى‌گويد. مسئله جنسى موضوعى «بيولوژى» است يعنى مربوط به زيست‌شناسى، در اين صورت چرا آن را با اخلاق مخلوط كنيم؟ و چرا خودمان را مطابق همان سجيه و طبيعت اصلى نگاه نداريم؟ چرا به فطرت برنگرديم؟

اى واى!

يكى نيست بپرسد: چرا كسى كه دستش را در گوشت چرب فرو مى‌برد وحشى و كثيف و عقب‌افتاده شمرده مى‌شود؟

و چرا كسى كه در كنار خيابان قضاى حاجب كند او را بى‌ادب و وحشى خطاب مى‌كنيد؟

چرا از چنين كسى بدتان مى‌آيد و از او نفرت داريد؟ آيا بر خلاف فطرت كارى كرده است؟ آيا مطابق طبيعت اصلى و بدون تصنع و صناعت عمل نكرده است؟!

اين منطق كه به رخ ما مى‌كشند درخور آنست كه از هر جهت به كيان نفسى خودمان برگرديم و به جنگل يا غارها پناه ببريم. و در صورتى كه به زعم اروپايى مسئله جنسى را موضوعى بيولوژى تلقى كنيم و آن را با اخلاق مخلوط ننماييم و طالب تربيت و تهذيبى نباشيم مردمى خواهيم بود

منطقى!

لازمه چنين منطقى اين است كه لباس نپوشيم و لخت و عريان باشيم و دست‌مان را به گوشت چرب آلوده سازيم و بدون هيچ ملاحظه‌اى در مراى و منظر عمومى قضاى حاجت كنيم! و بالاخره چه در عالم ماده و چه در عالم نفوس از هرنوع صناعت بشرى دست برداريم.

و اما اين‌كه بگويند بايد به فرهنگ و تربيت و تمدن متوسل شويم و در لباس و خوراك و مسكن و گفتار و تفكر و فلسفه بافى... مقيد باشيم و در همه امور اين جهات را رعايت كنيم؛ ولى به ناگاه بدون مقدمه و بدون منطق وقتى كه به مسئله جنسى مى‌رسيم. در اين مورد توقف كنيم و بگوييم: در ين مسئله مطابق فطرت عمل كنيم و زن‌ها لخت و عور باشند، به طور قطع و مسلم اين حرف ناشى ازگيجى و بى‌شعورى است و كسى كه يك ذره عقل داشته باشد تسليم چنين منطقى نخواهد شد!

ولى چه بايد كرد؟ آقايان «دانشمندان» محترم اروپايى بر چنين امرى اقدام مى‌كنند و اين منطق را مى‌پذيرند!

علماى روان‌شناسى و علماى اجتماعى و علماى ديگرى كه به انواع زشتى‌ها و پليدى‌ها آلوده‌اند، تابع چنين منطقى مى‌شوند!

اين‌ها دانشمندانى هستند كه درباره سركوبى نيروى غريزى بحث مى‌كنند و دانشمندانى هستند كه در تطور حرف مى‌زنند و دانشمندانى هستند كه اخلاق و اديان را ارتجاع مى‌دانند!!

اين آقايان دانمشندان(!) مردم را دعوت مى‌كنند كه احساسات جنسيشان را

بى‌پرده به كار برند و به فطرت و طبيعت اصليشان باز گردند... و اين عمل را ترقى و پيشرفت... مى‌نامند!

ولى تربيت و تهذيب و احتراز در استفاده از ماده خام منفور و تحصيل جمال و زيبايى زايد بر حد ضرورت و امثال اين معانى را ارتجاع مى‌نامند!

وقتى كه در صدد تنظيف و تطهير جنس زن برمى‌آييم و مى‌كوشيم تا تمام وجود او را كالايى بدانيم كه به طور كلى مايه لذت و دل‌خوشى جسمى باشد و هنگامى كه مى‌خواهيم انرژى كثيف و عنيف مادى غريزى او را به صورت افكار و مشاعر لطيفى درآوريم كه بالاتر از عالم ضرورت باشد و او را از قيد و بندهاى قهار طبيعت نجات دهيم تا اين‌كه اين موجود لطيف به صورت هنرهاى عالى و عواطف محبت و عامل ارتباط خانواده و به شكل احساسات پدرى و مادرى و امثال اين معانى رفيع درآيد؛ در آن صورت ما را مرتجع و عقب افتاده و مخالف تطور معرفى مى‌كنند!

بالعكس وقتى كه اجازه دهيم كه نفوس جنس لطيف از قيود فكرى و اخلاقى و احيانا از قيد لباس آزاد و لخت و عريان باشند، و در كنار درياها با بدن برهنه گردش كنند و روى پرده‌هاى سينما و روى صفحات مطبوعات با صورت باز و بدن برهنه جلوه‌گرى كنند و دختران و پسران به همان صورت با اجازه و يا بدون اجازه اجتماع... با يكديگر مخلوط باشند و بگردند؛ آن وقت متمدن و آزاد خواهيم بود!

بشر با چنين وضعى توجه ندارد كه در چنين شرايطى كيان و هستى خودش را نقض مى‌كند و از منطق وجودى خوش منحرف مى‌شود؛ و حساب نمى‌كند كه در چنين شرايطى منافق است و خودش را فريب مى‌دهد بلكه اين چنين وضعى را مدنيت و فرهنگ مى‌انگارد! و از اين بالاتر كه بر سركشى وى مى‌افزايد و مى‌گويد: اين «علم» است كه او را به چنين وحشى‌گرى گمراه كننده و مرتجعانه بلكه به وحشى‌گرى جنگل و به تاريكى غارها وادار مى‌كند!

بدين طريق انسان تصور مى‌كند كه براى هميشه از اجراى اوامر الهى آزاد شده است زيرا زمام اختيارش را به دست خود سپرده و سرنوشتش را هر باره خودش تعيين مى‌كند.

به ناچار در چنين شرايطى سرنوشت حتمى وى در آخر راه سقوط است و بس!

20. قيد و آزادى

چرا از اين همه قيد آزاد بشويم؟!

چرا در قيد اين همه غل و زنجير بمانيم و از لذت‌هاى زندگى بى‌بهره باشيم؟

فضيلت؟ ارزش‌هاى عالى؟ بى‌اعتنايى به عوامل غريزى؟

ارزش كليه اين معانى چيست؟ اگر همه اين معانى را در يك كفه بگذاريم و «آزادى» را در كفه ديگر؛خواهيم ديد كه همه اين معانى در برابر «آزادى» نه ارزشى ندارند و نه وزنى!

آزادى عمل... آزادى در تصرف... آزادى فكر... آزادى حيات... آزادى!

آيا ممكن است در عالم حيات چيزى از آزادى گران‌بهاتر باشد؟

آيا از سپيده‌دم تاريخ تا امروز تمام كوشش و جهاد انسان در راه آزادى صرف نشده است؟ انسان همه قيد و بندها را چه در عالم ماده و عالم فكر و چه در عالم اقتصاد و سياست، يكى پس از ديگرى در هم شكسته و جز يك رشته تقليدها و سنت‌هاى كهنه‌اى كه آن را فضليت يا اخلاق مى‌نامند، چيزى را باقى نگذاشته است! اين گرفتارى، قيد و بندى است از قيود كهنه و فرسوده‌اى كه در ازاى عناد و لجاج و اصرار انسان براى تحقق خودخواهى‌ها و خودپسندى‌هايش در هم ريخته، و از اين پس مادامى كه انسان بخواهد در طريق جهاد و كوشش شرافت‌مندانه‌اش براى آزادى اقدام كند... به سوى كمال برود و بر همه جهان هستى مسلط شود... و بر تخت سلطنت عالم وجود بنشيند... تا به جايى برسد كه در خور اوست و قوه فعال در جهان هستى بشود؛ باقى‌مانده كهنه و فرسوده اين تقليدها و سنت‌ها را از بين خواهد برد!


اين عقيده قرن بيستم است... عقيده اروپا و عقيده عالمى است كه اروپا بر آن چيره شده است. و در اين‌باره تفاوتى بين شرق و غرب و شمال و جنوب نيست. اين عقيده نسبت به اروپا با توجه به شرايط تاريخى آن به ويژه در سه قرن اخير منطقى است.

ليكن عقيده حيات و عقيده‌اى كه با كيان حقيقى انسان سازگار باشد چنين نيست. اين منطق فريبنده - يعنى منطق آزاد شدن از كليه قيود براى تحقق دادن عالى‌ترين عناصر كيان انسانيت... منطق حقيقت نيست!

ولى اروپاى فعلى در اين لجام گسيختگى ديوانه‌وارى كه گرفتار شده، درنگ نمى‌كند تا حقيقت را ببيند.

كسى كه آتش گرفته فرار مى‌كند و مى‌دود... مانند ديوانه مى‌دود و تمام منظور او اين است كه از مصدر حريق دور شود و از بيم اين كه در پرتگاه نيفتد، ديوانه‌وار مى‌دود و درنگ نمى‌كند!

اما آدم سالمى كه مانند شخص آتش گرفته‌اى مى‌دود... و پرتگاه را مى‌بيند و در آن مى‌افتد... بايد گفت: او نيز بدون اين‌كه مجوزى براى جنون داشته باشد، حقا مانند همان ديوانه است.

شرق اسلامى در حال حاضر وضع همان ديوانه‌اى را دارد كه به طرف پرتگاه مى‌دود... در صورتى كه اروپا تا حدى به خود آمده و سعى مى‌كند تا لجام را بگيرد.


انسان براى رسيدن به شهوات و رغبت‌هايى كه دارد قيد و بندها را پاره مى‌كند و عنان اختيار را از دست مى‌دهد... و با پاره كردن قيد و بندها، تصور مى‌كند آزاد شده است! آزاد از اين جهت كه نه مطيع اخلاقى باشد و نه مطيع دين يا عقيده‌اى و بالاخره در رفتار و كردار تابع هيچ قيد و بندى نباشد.

در اين‌جا نمى‌خواهم خرافه «آزادى» در قرن بيستم را مورد مناقشه قرار دهم. قرن بيستمى كه اروپا شاهد فجيع‌ترين ديكتاتورى‌هاى تاريخ در سياست و اقتصاد است: قرنى كه فرد در برابر «دولت» به نام آزاد شدن از گرسنگى و نجات از زندگانى طبقاتى به صورت بنده و برده درآمده است!

بالاتر از اين خرافه آزاد شدن از «ترس» در صورتى كه جهان دچار شديدترين اضطراباتى شده كه از آغاز تاريخ ديده شده است.

و نيز نمى‌خواهم درباره خرافه «تسلط انسان بر هستى» مناقشه كنم، در صورتى كه انسان در اين راهى كه وارد شده، قبل آن‌كه بر همين سياره كوچك، يعنى زمينى كه مسكن اوست مسلط شود و صرف نظر از تسلط بر اين جهان پهن‌آور، حياتش را به وسيله موشك‌ها و بمب‌هاى اتمى در معرض خطر نابودى قرار داده است.

به هر حال؛ هيچ‌گاه در اين خرافه مناقشه نخواهم كرد.

ليكن اعتراضى كه دارم بر خرافه ديگرى است... خرافه‌اى كه مى‌گويد: انسان بعد از پاره كردن قيود اخلاق آزاد مى‌شود!

فلان پسر جوانى را كه مملو از قوت و حياتست... و فلان دختر جوانى را كه نداى حيات از سراسراعضاء و جوارحش بلند است در نظر بگيريد. پسر جوان به حكم طبيعت نسبت به دختر جوان احساس رغبت مى‌كند؛ و دختر نيز نسبت به پسر جوان همين احساس را دارد.

دو رغبت و دو ميل در طرفين بيدار شده كه هر يك جواب‌گوى ديگرى است؛ هر دو تسليم هاتف جنسى مى‌شوند، و هر يك از دو نفر خودشان را از قيود آزاد مى‌كنند!

در اين ميانه شخص سومى را در نظر بگيريد كه حاضر نيست «در اين آزادى» با آن دو نفر شركت كند... و در عقيده آن دو نفر نيز شركت ندارد. يا اين‌كه از آن جهت «فعلاً» با آن دو نفر شركت نمى‌كند كه در تحصيل اين نوع لذت، دل‌خوشى و رغبتى ندارد؛ يا اين‌كه راهى براى تحصيل آن به دست نياورده است.

به موضوع مورد اشاره كارى ندارم! نكته‌اى كه مهم است اين است كه آن ناظر بى‌طرف اين واقعه را چگونه بررسى مى‌كند... او چه مى‌بيند؟

شخص ناظر وضع را طورى مى‌بيند كه پسر جوان و دختر جوان آن را نمى‌بينند!

او مى‌بيند كه در ميان اين دو نفر ريسمانى كشيده شده كه پسر جوان آن را به سوى خود و دختران جوان آن را به طرف خود مى‌كشد! و آن ريسمان شهوت است. ريسمان ميل و رغبت و سركشى كه پسر و دختر بدون توجه به نتيجه امر مطيع و منقاد آن شده‌اند. ريسمان رشته محكمى است كه هيچ

يك از دو نفر از آن گريزى ندارند،

زيرا نيروى هر دو نسبت به آن كم است يا اين‌كه هيچ يك در برابر آن مقاومت نمى‌كنند!

پسر جوان از آن جهت ريسمان را نمى‌بيند كه ريسمان نسبت به او مانند مغناطيسى شده كه با چشم ديده نمى‌شود و چون آن را مى‌خواهد با ميل و رغبت تحت تأثير آن قرار گرفته است! ولى شخص ناظر بى‌طرف آن ريسمان را با تمام حجم آن مى‌بيند، زيرا از آن فاصله گرفته و مجذوب آن نشده است؛ و چون تحت تأثر مغناطيسى آن قرار نگرفته آن را به خوبى مى‌بيند!

بايد پرسيد: كدام يك از اين دو وجه حقيقيت است؟

سپس وضع را وارونه مى‌كنيم...

جوانى را در نظر بگيريم كه با قلبى قوى و عزمى راسخ با اغواء نفس روبرو مى‌شود؛ اغواء نفس را مى‌بيند و از آن منصرف مى‌شود و انرژى و نيروى غريزى خودش را ضبط مى‌كند و آن را در مسير ديگرى نگاه مى‌دارد؛ آن‌گاه با همين وضع احساس مى‌كند كه «آزاد» است! يعنى از فشار شهوت آزاد است، و از انقياد در برابر اين ريسمان كه ديگران را مى‌كشد و تسليم جاذبه آن مى‌شوند، آزاد است. به عبارت ديگر از اطاعت امر اين هاتف آزاد است؛ و آزاد است به اين معنى كه انرژى و نيروى غريزيش را به آن طرفى سوق مى‌دهد كه اراده كرده است!

شخص ناظر بى‌طرف را در نظر بگيريد كه بدون شركت در عقيده اين جوان از دور وضع او را مى‌بيند...

اين شخص چه مى‌بيند؟

وضعى را مى‌بيند كه خود اين جوان «آزاد» آن را نمى‌بيند...

شخص ناظر قيد محكمى را مى‌بيند كه محسوس و مشهود است. ملاحظه مى‌كند كه ريسمان به دست و پاى اين جوان بسته شده و نمى‌گذارد كه حركت كند. اين ريسمان را خود جوان نمى‌بيند؛ زيرا احساس مى‌كند كه با عزم و اراده و با اختيار، خودش را مقيد كرده است... و همين وضع را مى‌پسندد. در حقيقت ريسمان او را از اجابت دعوت هاتف مانع نشده، بلكه ديده و دانسته از ريسمان دور شده زيرا نخواسته است.

كدام يك از اين دو وجه حقيقت است؟

نمى‌خواهم خواننده را در ميان اين طريق متناقض حيران و سرگردان بگذارم. خواننده را راحت مى‌كنم و مى‌گويم: هر دو وجه حقيقت است! قيد و آزادى... دو حقيقت متجاور و مترادف يعنى نزديك به همند. بلكه يك حقيقت است كه دو صورت دارد!

اين جوان سركشى كه به نداى هاتف جنسى گوش داده آزاد شده است... يعنى از قيود اخلاق و دين و اجتماع آزاد شده و همه ضوابط انسانيت را گسيخته است... و در عين حال به وسيله اين رشته‌اى كه اورا مجذوب كرده مطيع و منقاد نيروى سركش شهوت گرديده است، زيرا بر حسب تجربه عملى نمى‌تواند با اغواء نفس و نيروى غريزى مقاومت كند. هركه مى‌خواهد تجربه كند! آن جوان مصمم خودش را به قيد محكمى مقيد ساخته است: و آن قيد عبارت است از پيمانى كه با خدا بسته و نمى‌خواهد آن را نقض كند؛ و هر چه عقيده در او بيشتر رسوخ داشته باشد بر پيمانش بيشتر استوار خواهد ماند و آن را نقض نخواهد كرد، و در عين حال از قيود ضرورت آزاد خواهد زيست. به اين معنى كه در برابر عوامل و انگيزه‌هاى نيرومند، احساس آزادى حقيقى خواهد كرد و انرژى و نيروى خودش را در آفاق درخشانى از نور، پخش خواهد كرد. آزادى در برابر قيداست... و قيد در برابر آزادى است. اين حقيقت بشرى است.

قيد در يك كفه و آزادى در كفه ديگر نيست... بلكه هر آزادى و حريتى قيودى دارد، و هر قيدى آزادى‌هايى دارد و آزادى‌ها و قيود در هر دو كفه هستند.

در حقيقت معنى تفاضل و برترى غير از آنى است كه اروپا و دنياى تابع اروپا قائلند. بحث در برترى بين قيد و حريت در كار نيست، بلكه بحث در برترى بين قيد است با قيد ديگر و آزادى است با آزادى ديگر.

حقيقت امر موضوع برترى بين حريت انسان است و حريت حيوان در مقابل تقيد به قيود انسان يا تقيد به قيود حيوان...

قيود انسان نامش فضيلت است يا اخلاق يا عقيده؛ ولى قيود حيوان نامش غريزه است يا شهوت... يا لذت بى‌پايان.

بشر مختار و آزاد است كه انسان بماند؛ يا اين‌كه به حظيره حيوان برگردد.

21. حقيقت؟!

كدام يك از اين دو حقيقت است؟

روزى از روى ساختمان مجمع عالى به پلى نگاه مى‌كردم...

پل قصرالنيل را مى‌ديدم. همان لحظه اين خاطره به ذهنم خطور كرد و از خود پرسيدم:

آيا اين پل، همان پل عظيمى است كه روى آن عبور مى‌كنم و طول و وسعت و آن همه حركت و عبور و مرور را روى آن مى‌بينم؟

آيا اين همان پل تنگ محدودى است كه برفراز رودخانه نيل روى پايه‌هاى كوچكى قرار گرفته و در فضا معلق است؟

كدام يك از اين دو حقيقت است؟ آيا همانى كه فعلاً آن را مى‌بينم، و به صورت يك واحد كاملى است كه اطراف آن را قطعه‌اى از فضا فرا گرفته ولى آن را در برابر اين قطعه‌اى از فضا چيز كوچكى مى‌بينم و محدود؟

آيا حقيقت آن همان است كه مى‌بينم؟ در صورتى كه هر وقت از نزديك آن را ملاحظه مى كنم؛ مى‌بينيم داراى ابعاد وسيع و ممتدى است و عظمت دارد و هيچ چيز غير از آن را نمى‌توانم ببينم به علاوه هر وقت از نزديك به آن نگاه مى‌كنم مى‌بينم، اجزايى است كه با اجزاى ديگرى تركيب شده است.شما خواهيد گفت: نظر دوم درست است براى اين‌كه آن را از نزديك مى‌بينم و واقع آن را درك مى‌كنم؟

آرى چنين است. ليكن ديدن از نزديك نظريه‌اى است جزيى كه با اين نظر، كل آن

درك نمى‌شود و به حقيقت نسبت بين ابعاد آن ديده نمى‌شود بلكه اولى همان است كه حقيقت پل را نسبت به آب و دو طرف رودخانه و بقيه فضا را نشان مى‌دهد!

كدام يك از اين دو نظر صادق‌تر است؟

نظريه جزيى كه اجزاء تركيبه و تمام تفصيلات آن را نشان مى‌دهد، يا نظريه كلى جامع و شاملى كه ابعاد اشياء را نسبت به يكديگر تعيين مى‌كند، ولى جزييات را متروك مى‌دارد يا اين‌كه به طورى اين جزييات را فشرده نشان مى‌دهد كه چيزى ديده نمى‌شود؟

كدام يك از اين دو نظر را حقيقت مى‌انگاريد؟

نه نظر اول و نه نظر دوم، بلكه اين‌ها نسبت‌هاى گوناگونى هستند كه بر حسب موقع و مكانى كه دارم به نظر من مى‌آيند؟


كدام يك از اين دو حقيقت است؟

اين دختر فتانه‌اى كه عقل را مى‌ربايد و پسر جوان در برابر او خود را مى‌بازد؛ به طورى كه از ديدار او سير نمى‌شود. دختر هر چه دارد دل‌رباست. صورتش جادو است.

چشمانش درخشان و جاذب. لبانش پر از نيروى حيات، حركاتش، نظراتش، خنده‌هايش، تبسم‌هايش، جلوه‌هاى گوناگون رخسارش، نورى كه از سراسر وجودش مى‌درخشد، آتشى كه از اطراف و جوانبش زبانه مى‌كشد... آيا حقيقت دختر همين‌هاست؟ يا اين‌كه حقيقت او عبارت از همان دختر معمولى و عادى است كه پس از فرونشستن رغبت جوان و خاموش شدن نايره هوس، به چشم وى مى‌آيد؟ و مى‌بيند دختر جوانى مانند همه زنان است... چقدر خودآرايى كرده است! اين حركاتى كه نه مجوزى دارد و نه ضرورتى، براى چيست؟ اين سنگينى ظاهرى در روح دختر، موقعى كه مى‌خواهد دل‌ربايى كند و جوان آماده نيست، از كجاست؟

خواهيد گفت: صورت دوم حقيقت است زيرا جوان بدون هوى و هوس دختر را مى‌بيند، و مانند زنان عادى در نظرش جلوه‌گر مى‌شود و نظريه اوليه نظر كاذبى است، زيرا جوان با چشم شهوت جنون‌آميزى به دختر نظر دوخته بود؟ بلى چنين است.

ولى بايد پرسيد. آيا همين رغبت و ميل حقيقى نيست؟

مى‌خواهيد مطمئن شويد؟

در موقعى كه دوباره همان رغبت در جوان پيدا مى‌شود از نظر او، دختر را ببينيد! در اين مورد «حقيقى» كه با نظر خون‌سردى به دختر نگريسته از بين مى‌رود، و «حقيقت» ديگرى كه دختر را با نظر رغبت و اشتعال هوس مى‌نگرد، جلوه‌گر مى‌شود.

كدام يك از اين دو صورت حقيقت است؟

ممكن است بگوييد: نه اين و نه آن، بلكه اين نظرها انعكاسات مختلفى بر حسب احساسات جوان نسبت به صورت است؟


كدام يك حقيقت است؟

شخصيت اين مردى كه در اولين وهله او را مى‌بيند و سايه او بر شما سنگينى مى‌كند، و معايب و نواقص او را روشن و آشكار مى‌بينيد و از او نفرت داريد؟ يا همين مردى را كه از او نفرت داشتيد و پس از مأنوس شدن ملاحظه نموديد كه صفاى روح و امتيازاتى دارد؛ آن‌گاه مى‌گوييد: چون قبل از مأنوس شدن با اين مرد، مزاياى او بر من مكشوف نبود لهذا نظر اول خطا بوده است، و در اين صورت معناى دوم حقيقت است؟ بلى، اين نظر درست است مع‌ذلك جهد كنيد تا آن موج محبت سرد شود و به جهتى از جهات از او منصرف شويد.


كدام يك از اين دو حقيقت است؟

آيا اين منظرى كه چشم براى اولين بار او را مى‌بينيد و وجدان را جلب مى‌كند و هر چه را مى‌بيند، مانند سحر و جادو جلوه مى‌كند و هر معنايى را كه در او حس كنيد جميل و زيبا به نظر مى‌آيد و همان‌طور كه نظر شما را ربوده دل شما را نيز مى‌ربايد و شما را از هر جهت به خود مشغول مى‌سازد و در وجدان شما انواع احساسات برمى‌انگيزد و اوتار نفس شما به طور كلى با اين تجربه زنده كاملاً در هم آميخته مى‌شود.

يا همان منظر؛ وقتى كه چشم و روح شما با آن مأنوس مى‌شود؛ و گرمى آن منظر

حرارتش را از دست مى‌دهد، و انسان دوباره كه با آن مواجه شود بى‌اعتنا از آن مى‌گذرد؟

خواهيد گفت: اين نظر دوم حقيقت است؛ زيرا از جاذبه سحر و اضطراب وجدان مبرى است، بدين جهت حقيقت را بدون زوائد مى‌بيند؟ بلى چنين است، لكن در اين حالت كليه زيبايى‌ها و تأثيراتش را از دست داده است، فقط چشم، او را مى‌بيند، و ديده بصيرت او را نمى‌بيند و دل را نمى‌ربايد و وجدان را جلب نمى‌كند، به طورى كه گويى هيچ يك از آن معانى اولى در او وجود ندارد... كدام يك از اين دو حقيقت است؟

چه بسا كه بگوييد؛ نه اين و نه آن؛ بلكه جاذبه‌هاى مختلف و تأثرات گوناگونى است و بس.


كدام يك از اين دو حقيقت است؟

آيا اين فكرى كه سراسر روحم را فرا مى‌گيرد و همه مشاعر و احساساتم را جلب مى‌كند، و احساس مى‌كنم كه آن چه هست، حق است و درست و برابر خير؛ و سرنوشت من وابسته به تنفيذ و اجراى آن است، و بدون اين فكر نمى‌توانم زنده باشم...

يا فكر تازه‌اى كه پس از گذشتن ده سال در من پيدا شده و فكر اول را نحيف و مطرود دانسته‌ام، و اين‌كه آن فكر اول را صحيح مى‌انگاشته‌ام ناشى از آن بوده است كه غرق اوهام و ضلالت بوده و تصور مى‌كردم حقيقت است؟ خواهيد گفت: فكر دوم حقيقت است زيرا ده سال تجربه آموخته‌ام و در نتيجه آن مى‌توانم حكم بكنم و از هر جهت مطالب را در ترازوى سنجش قرار دهم؟

بلى؛ شايد چنين باشد؛ ليكن اگر احتمالاً وضع عوض شد و در نتيجه عوامل و اسبابى خارج از حسابى كه داشتم، جهشى از جهش‌هاى گرم جوانى در من پيدا شد؛ و اين افكار حكيمانه و انديشه‌هاى پخته مرا تخطئه كرد؛ و دچار همان وضعى شدم كه ده‌ها سال بدان مبتلا بودم، تكليف چيست؟

در اين صورت كدام يك از دو معنى را بايد حقيقت دانست؟ و يا اين‌كه فكر من به

حد اشباع رسيده و طبق آن حكم مى‌كنم؛ دوباره برمى‌گردم و مى‌بينم آن فكر اصلاً موضوع نداشته است؟


با همه اين اوضاع و احوال انسان هميشه از دل‌خودش حرف شنوايى دارد و بر مركب فكر خودش سوار است؟ و به آن چه معتقد مى‌شود آن را «حقيقت» مى‌انگارد! و چنين تصور مى‌كند كه نظر او خطا نمى‌كند و به هيچ وجه راه باطل نمى‌پيمايد!

آن حقيقت واحدى كه انسانيت در پيشگاه آن به ثبوت رسيده و ثابت مانده است چيست؟

آن حقيقت از هر جهت تاريخ انسانيت است كه از چپ به راست و از راست به چپ سير مى‌كند، و ايمان قاطع به اين‌كه در هر دو حالت آن‌چه مى‌بيند حق است و آن‌چه مى‌كند درست!

حتى حقايق علمى، با اين‌كه حكم قاطع اين است كه چون به عواطف و انفعالات بشرى آلوده نيستند ثابت مى‌مانند؛ در حالى كه همين حقايق تغيير مى‌كند و نظر علما و دانشمندان درباره عالم كون و حيات و اشياء نيز تغيير مى‌كند.


انيشتين به يك قسمتى از بزرگ‌ترين حقايق دسترسى پيدا كرد؛ لكن روح منفى‌باف وى نخواست آن را به نهايت حقيقت رهبرى كند.

همه چيز در عالم كون نسبى است: زمان نسبى است و مكان نسبى است و حقايق نسبى هستند. اين قضيه‌اى نيست كه به تنهايى بر جهان مادى تطبيق كند، بلكه شامل حيات بشر و افكار و احساساتبشرى نيز هست.

ولى از آن‌كه بگذريم، حقيقت واحد مطلقى در اين عالم پهناور وجود دارد و آن «خداست».

خدا به تنهايى حقيقت مطلق است؛ زيرا كليه حقايق نسبى به او منتهى مى‌شوند. همه چيز به طور مطلق به او منتهى مى‌شود زيرا او آفريننده همه چيزهاست؛ در صورتى كه چيزهاى ديگر جز به «نسبتى» كه خدا در ميان آنها برقرار كرده به يكديگر منتهى نمى‌شوند. خدا به تنهايى همان مقامى است كه در خور پرستش و سزاوار

اطاعت است زيرا تنها حقيقت ثابت در جهان اوست.

و كلمه‌اللّه هى‌العليا...

اين‌كه خدا براى ما شرعى و قانونى وضع مى‌كند بدان جهت است كه او به تنهايى همه چيز را به طور اطلاق مى‌بيند و اندازه و نسبت آن را درباره ما تعيين مى‌كند، در صورتى كه ما، جز زواياى مختلف اشياء را نمى‌بينيم و تازه آن هم نسبت به تغيير وضع اشياء و نسبت به شعور و احساس ما حالات مختلفى به خود مى‌گيرد! ولى انسان از مغز خودش حرف مى‌شنود و بر مركب فكر خودش سوار است و نمى‌خواهد مطيع خدا باشد، و تصور مى‌كند نظر او درباره اشياء صادق‌تر از نظر خالق اوست و چنين مى‌انگارد كه او خودش را آزاد كرده و «حقايق» اشياء بر او كشف شده است!

ديگر معلوم نيست چه وقت به راه خواهد آمد و حقيقت واحد مطلقى كه وضع صحيح او را در برابر اشياء تعيين و تحديد كرده چه موقعى خواهد بود.

22. راه خدا

آيا پس از آن‌كه به شخصى كه او را نمى‌شناسيد مساعدتى مى‌كنيد اعم از اين‌كه او را از لغزشى نجات دهيد يا بارى را كه نمى‌تواند بردارد، از زمين براى او بلند مى‌كنيد، يا چيزى را كه دستش نمى‌رسد برمى‌داريد و در دسترسش قرار مى‌دهيد، يا او را براى حل مشكلى راهنمايى مى‌كنيد، يا كارى را كه نيازمند آن است براى او انجام مى‌دهيد؛ هيچ وقت احساس كرده‌ايد كه چقدر روح شما سبك مى‌شود و در وضعى قرار مى‌گيريد كه گويى در آسمان پرواز مى‌كنيد؟ آيا احساس كرده‌ايد كه چگونه روح شما به پرواز مى‌آيد و چه وجد و نشاطى داريد؟ آن راه خدا است...


آيا هيچ‌گاه از دوستى كه بر خلاف انتظار شما دست به عملى زده كه موجب اذيت و آزارتان گرديده و به علتى شما را در مضيقه انداخته؛ رنجيده‌ايد؟ و بدتان آمده است؟ آيا تصميم گرفته‌ايد كه با او قطع رابطه كرده و ديگر به هيچ وجه با او صحبت نكنيد؟ آيا شما با آن دوست به جايى رسيده‌ايد كه روبه‌روى وى به طور قاطع بگوييد: تو ديگر دوست من نيستى و از امروز به بعد با تو رابطه‌اى نخواهم داشت؟

و آيا پس از آخرين لحظه دچار ترديد شده و به خود گفته‌ايد: او هم بشرى است و همه افراد بشر خطاكارند؛ و خودم نيز گاهى بدون قصد؛ خبط و اشتباه مى‌كنم ولى بعدا مى‌فهمم كه خبط كرده‌ام؟

و آيا پس از آن با دوست‌تان طورى برخورد كرده‌ايد كه گويى هيچ‌گاه عمل بدى از او صادر نشده؛ و دوباره با او صحبت كرده‌ايد؟

و آيا به طورى با او گرم گرفته‌ايد كه حقا و بدون ريا دوباره روح و قلب‌تان را به او داده باشيد؟ اگر چنين توفيقى داشته‌ايد؛ بايد گفت:

اين چنين عملى اقدام در راه خداست!


آيا با كسى مواجه شده‌ايد كه او را دوست داشته باشيد؟ او را دوست داشته باشيد بدون آن‌كه محتاج به او باشيد؛ يا انتظار نفعى از او داشته باشيد؟ او را دوست داشته باشيد؛ بدون اين‌كه كوچك‌ترين كينه يا غيرت يا حسد يا رشكى نسبت به او احساس كنيد؟

او را دوست داشته باشيد و محرمانه خودتان را با او مقايسه نكنيد و نگوييد؛ آيا بهتر نبود كه آن‌چه را او دارد من مى‌داشتم؟

او را دوست داشته باشيد و بر امتيازات و مواهب او حسد نبرده باشيد بلكه عاشق مزايا و مواهب او باشيد؛ به طورى كه تصور كنيد آن‌چه او دارد مثل اين است كه شما داريد و حتى زايد بر آن‌چه دارد براى او بخواهيد؟

او را دوست داشته باشيد و مجذوب او باشيد؛ همان‌طور كه مغناطيس جذب مى‌كند، و روح شما روى موج‌هاى خفيف جاذبه؛ مانند پروانه در اطراف نور پر و بال بزند؟

اين چنين محبتى، سير در راه خدا است!


آيا در شب مهتابى در برابر نور درخشان ماه قرار گرفته‌ايد؟ و آيا به اين جهان پر از رؤيايى كه غرق در روشنايى است نظر دوخته‌ايد؟ آيا خودتان را فراموش كرده‌ايد؟ و آيا احساس كرده‌ايد كه اين همه حاجب و مانعى كه بين شما و جهان هستى وجود دارد؛ ذوب مى‌شود و به تدريج ناپديد مى‌گردد؛ تا جايى كه خودتان را جزيى از اين جهان وسيع پهن‌آور مى‌بينيد؛ و اين خاطره سراسر قلب شما را فرا مى‌گيرد؟

آيا كينه‌ها و حسدها و انواع جنگ‌ها و جدال‌هايى را كه بين شما و مردم وجود داشته فراموش كرده‌ايد؟ و آيا احساس كرده‌ايد كه شما و تمام مردم ذرات سبكى هستيد كه همه و همه در افلاك سرگردانيد؟ و به دليل اين‌كه جهان وسيع است نبايد

مردم با يكديگر تصادم و برخورد داشته باشند؟ بلكه همه بايد مجذوب يكديگر باشند؛ تا در جهانى از روشنايى با يكديگر زيست كنند؟

آيا احساس كرده‌ايد كه شما نيز مانند اشعه ماه كه تبسم درخشان و رؤيايى انگيزى را در فضا پخش مى‌كنند، شعاعى هستيد؛ و از زنجيرهايى كه شما را در زمين مقيد كرده آزاد شده‌ايد؛ و از شهوات سركش و رغبت‌هاى جنون‌آميز و شرارت‌هاى نهانى نجات يافته‌ايد؟

اگر چنين عالمى را طى كرده‌ايد؛ بدانيد كه اين راه خدا است!...


آيا هيچ وقت احساس كرده‌ايد كه؛ آن چند شاهى پولى كه در جيب شماست؛ مال شما نيست؟ آيا آن رشته محكمى كه شما را به آن پول، و آن پول را به شما بسته داشته! قطع شده است؟ آيا آن جاذبه شديدى كه شما را به آن؛ و آن را به شما مربوط ساخته؛ زايل كرده است؟ آيا احساس كرده‌ايد كه به جاى اين جاذبه؛ دست شما با اين پول بازى مى‌كند؛ تا آن را از پناهگاهش در آورده و بدون هيچ بخل و امساكى با وجد و شعف؛ به ديگرى ببخشيد؟ آيا آن پول را از جيب درآورده و با خرسندى و سبك‌روحى در دست مستحق قرار داده‌ايد؟ و از اين عمل آن‌قدر لذت برده‌ايد كه گويى از زير بار گرانى نجات يافته‌ايد؟

اگر چنين كارى كرده‌ايد بدانيد كه اين راه خدا است!


آيا دچار رنج و الم جانكاهى كه قلب شما را فشرده باشد، گرديده‌ايد؟ رنج و المى از هر نوع...

درد و رنج‌هاى گوناگون بسيار سخت و كوبنده... و در چنين حالى آيا احساس كرده‌ايد كه زير فشار سنگينى اين بارها خُرد مى‌شويد و تحمل آن را نداريد؟

آيا احساس كرده‌ايد كه فشار اين دردها و رنج‌ها شما را وادار مى‌كند كه داد بزنيد... و آه بكشيد... و منفجر شويد... و اعصاب شما فرسوده شده باشد و تسلط بر نفس را از دست داده باشيد؟و آيا با وجود مبتلا شدن به همه اين مشكلات؛ خوددارى كرده‌ايد؟ و به خود

تسلى داده‌ايد؟ و صبر كرده‌ايد؟ و به خود گفته‌ايد: اين مشكلات را به نام خدا تحمل مى‌كنم و اين هم در راه خدا باشد؟

اگر چنين همتى ورزيده و چنين بردبارى از خود نشان داده‌ايد؛ مطمئن باشيد كه اين نيز راه خدا است.


آيا هيچ وقت رغبتى به عبادت احساس كرده‌ايد؟ آن‌چنان رغبت شديدى كه شما را از جاى بلند كند؛ و راحتى در خود احساس نكنيد مگر اين‌كه با خدا مشغول راز و نياز بشويد و هر باره خود را در اختيار خدا بگذاريد؟

آيا با كمال خشوع و خضوع به اين هاتفى كه شما را به سوى خدا دعوت كرده جواب داده‌ايد؟ و آيا وجدان شما به لرزه درآمده؟ و اين لرزه سراسر وجود شما را فراگرفته است؟

آيا احساس كرده‌ايد كه در عالم خاك نيستيد؟

و در اين بقعه‌اى كه زمان و مكان معلوم آن را محدود نمى‌سازد؛ نيستيد؛ و آيا در چنان حالتى احساس كرده‌ايد كه شما ديگر آن گوشت و پوست و استخوان و عضلات نيستيد بلكه نزد خداييد و با خداييد، و شما كيان و هستى ديگرى داريد كه حد و مرزى ندارد؛ زيرا شما روحى هستيد كه از روح الهى اقتباس مى‌كند؟

اگر چنين بوده است بدانيد كه اين راه خدا است!


آيا هيچ‌گاه زشتى‌ها و پليدى‌ها شما را به ستوه آورده است؟ و آيا هيچ وقت بر اثر ظلم و ستمگرى نسبت به خودتان يا نسبت به ساير افراد بشر احساس خشم و غضب كرده‌ايد؟

و آيا اين خشم و غضب شما را مرتعش ساخته است؟ و آيا احساس كرده‌ايد كه سكوت در برابر ستمگرى جايز نيست و بايد بجنبيد و بخروشيد؟ و در چنين حالتى آيا هيچ‌گاه احساس كرده‌ايد كه شما ديگر آن آدم سابق نيستيد و بايد زشتى و پليدى را سر جايش بنشانيد زيرا از حد خود تجاوز كرده است. و آيا دانسته‌ايد كه با اين عمل، يعنى سكوت نكردن در برابر ستمگرى، و مقاومت در مقابل ستمگر، بدون ترديد

خودتان را در معرض اذيت و آزار قرار مى‌دهيد؟ و آيا دانسته‌ايد كه شدت اذيت و آزارى كه به شما مى‌رسد راحت و آسايش و امنيت را از شما سلب خواهد كرد؟ و چه بسا كه حيات را از شما سلب كند... و با اين حال با كمان خشم، ايستادگى كرده و تصميم گرفته‌ايد كه در برابر ظلم و عدوان مقاومت كنيد؟

اگر چنين سابقه‌اى داريد؛ بدانيد كه اين راه خداست!


آيا هيچ پيش آمده كه دل شما از زندگى به تنگ آمده باشد و طاقت تحمل دردها و رنج‌هاى زندگى را نداشته باشيد؟ آيا دچار دل‌شكستگى و نوميدى شده‌ايد و احساس كرده‌ايد كه بايد به شكايت برخيزيد؟ در چنين حالتى آيا به اطراف خودتان نگريسته و ديده‌ايد كه كسى را نمى‌بينيد تا به او شكايت كنيد؟ و دوست مخلصى را نيافته‌ايد تا او را از همه اسرارتان آگاه نموده و درد دل كنيد تا عقده‌هاى شما گشوده شود؟ آيا پيشامد كرده است كه احساس كنيد از شكايت‌هاى خودتان نزد مردم راحت نمى‌شويد؟ و سپس آيا روى به آسمان كرده و شكايت نموده‌ايد؟ آيا به خدا پناه نبرده و از ته دل به او روى آورده‌ايد؟

آيا در چنين حالتى احساس كرده‌ايد كه آن فشارى كه بر وجود شما وارد آمده به تدريج از بين مى‌رود و كلماتى بر زبان شما و اشك‌هايى از چشم شما جارى شده است، و آنها را در پيشگاه بزرگ‌ترين قدرت قاهرى كه همه چيز در قبضه اختيار اوست و بر همه چيز قادر است نثار كرده‌ايد؟ و آن‌گاه كه اين گرفتگى جانكاه به نهايت رسيده؛ احساس راحت و برد و سلام كرده‌ايد؟

و آيا همه اين معانى را به جايى سپرده‌ايد كه بايد تسليم مى‌كرديد؛ و روح شما آسوده شده است؟

اگر چنين توفيقى داشته‌ايد بدانيد كه اين راه خدا است.


آيا هيچ‌گاه به گناهى آلوده شده‌ايد؟ و آيا در گير و دار جنگ با نفس سركش كه مى‌خواستيد بر او چيره شويد و مغلوب شده‌ايد؛ يا اين‌كه از همان آغاز امر شيطان شما را اغوا كرده و راه بازگشت نداشته و بالاخره كارى را كه نبايد بكنيد كرده‌ايد؟ و

آيا بر اثر نيش وجدان متنبه و بيدار شده‌ايد؟

و آيا در برابر اين ضعف نفس و اغواى شيطان احساس خجلت كرده و سرافكنده شده‌ايد؟ و آيا احساس كرده‌ايد كه چيزى به شمار نمى‌آييد، و عنصر ناچيزى هستيد كه قابل تقدير و احترام نيستيد؟ آيا اين خطاى شما مانند يك زندان از هر طرف شما را احاطه كرده كه از هيچ طرف مفرى نداشته باشيد و پس از متوجه شدن به خطا سراسر افق به روى شما مسدود گرديده و پرده‌هاى تاريكى جلوى آن آويخته شده باشد؟

و آيا دل شما از زندگى به تنگ آمده است؟ و سپس... آيا روزنه‌اى از عالم غيب به روى شما گشوده شده و شعاعى از نور بر آن تابيده است؟

آيا نسيم رحمتى از آن سوى عالم پر درد و رنج به روى شما وزيده؟

آيا احساس كرده‌ايد كه تبسمى ملاطفت‌آميز از ملكوت خدا متوجه شماست؟

آيا احساس كرده‌ايد كه دست نرم و ملايمى شما را از اين پرتگاه نجات مى‌دهد؟

آيا صداى هاتفى را احساس كرده‌ايد كه مى‌گويد. «وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ

وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَحِشَةً أَوْظَلَمُواْ أَنفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ وَلَمْ يُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَهُمْ يَعْلَمُونَ

أُوْلَلءِكَ جَزَآؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَجَنَّتٌ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَالَمينْ(آل عمران 136-134)»(1)

و آيا صداى هاتف ديگرى به گوش شما رسيده است كه مى‌گويد:

«كل ابن آدم خطاء، و خير الخطائين التوابون» يعنى همه فرزندان آدم خطاكارند و بهترين خطاكاران كسانى هستند كه توبه مى‌كنند!

و آيا در چنين حالى، توده‌اى از نور شما را فرا گرفته‌است؟

و آيا از آن پس به ياد خدا بوده‌ايد و توبه كرده‌ايد و از او آمرزش طلبيده‌ايد و گرد و غبار خطاكارى را از صفحه ضميرتان زدوده‌ايد و عزم راسخ و تصميم قاطع به كار برده‌ايد كه هيچ‌گاه به گناهى آلوده نشويد؟


1) خدا نيكوكاران را دوست مى‌دارد و كسانى را كه پس از آن‌كه مرتكب فحشايى شدند و بر خود ستم كردند خدا را به ياد آورند، و از گناهانشان آمرزش بطلبند و چه كسى غير از خدا گناهان را مى‌آمرزد و كسانى كه با علم و اطلاع بر آن‌چه قبلاً مرتكب شده‌اند اصرارى نداشته باشند، چنان كسانى پاداششان آمرزش پروردگارشان است و باغ‌هايى كه جوى‌هاى آب از زير آن جارى است، و هميشه در آن‌جا خواهند بود. و چه نيكوست مزد كارگران (و وظيفه‌شناسان)!

و آيا احساس كرده‌ايد كه بيشتر از پيش و با روحى پرشورتر از سابق به سوى خدا سوق داده مى‌شويد و علاقه شما به خدا شديدتر و محكم‌تر از سابق مى‌شود و بيشتر از پيش به نور و روشنايى او اقبال مى‌كنيد؟

اين چنين طريقى راه خداست!


آيا همين كه از فعاليت و كوشش روزانه فارغ مى‌شويد احساس كرده‌ايد كه اختيارى از خودتان نداريد؟ و آيا توجه كرده‌ايد كه هر اندازه فكرتان را به شئون زندگى معطوف بداريد جز تعب خاطر و مشغله فكرى نخواهيد داشت؟ و آيا حساب كرده‌ايد كه باز هم موظفيد بكوشيد، ليكن نتيجه سعى و عمل در اختيار شما نيست و نمى‌دانيد پايان آن به كجا خواهد انجاميد؟

آيا متوجه شده‌ايد كه بزرگ‌ترين قدرت همانى است كه تدبير همه چيز با اوست و هموست كه همه چيز را مى‌بخشد؟

آيا توجه كرده‌ايد كه شما به طور شايسته و بايسته وظيفه‌تان را انجام داده و در حدود توانايى‌تان آن‌چه را بر عهده داشته‌ايد به كار برده‌ايد ولى از آن پس جز اين‌كه منتظر امر و اراده خدا باشيد كارى از شما ساخته نيست؟و بالاخره پس از درك و دريافت اين معانى آيا به اين نتيجه رسيده‌ايد كه بايد اختيارتان را به خدا واگذاريد، و توفيق تحمل آن بارى را كه بر دوش شما سنگينى مى‌كند و آن مشغله‌اى كه دل شما را مى‌آزارد؛ از خدا بخواهيد؟

و آيا احساس كرده‌ايد كه اگر توجه و عنايت به اين بار سنگين را از خدا خواستيد حقا از حمل اين بار مأمون خواهيد بود و آيا مى‌دانيد كه او چنان حراست و حمايتى به كار خواهد برد كه گويى خودتان مراقب و مواظب آن هستيد؟

و آيا احساس كرده‌ايد كه با اين توجه و توكل قلب شما لب‌ريز از اطمينان و اعتماد شده است، و حتى وقتى كه به خواب مى‌رويد خدا در خاطر شماست و مى‌دانيد كه در هنگام خواب نيز او مواظب و مراقب شماست و بدون اين‌كه خودتان بدانيد تدبير امور شما را عهده‌دار است؟

اين چنين وضع و حالى راه خداست!

32- فلسفه تربيتى اسلام

اشاره

تأليف:

دكتر محمّد فاضل الجمالى

ترجمه:

سيّد غلامرضا سعيدى

به كوشش:

سيّد هادى خسروشاهى

مقدمه مترجم

همه مى‌دانند كه بشريت با آن همه پيشرفت در علم و صنعت و اختراع و اكتشافات بر اثر انحرافاتاخلاقى دچار مشكلاتى شده است كه صاحب‌نظران و متفكران را متحير ساخته است، به دليل اين‌كه در همين اواخر يكى از متفكران غرب آشكارا گفت:

«ما ياد گرفته‌ايم در هوا مانند مرغ پرواز كنيم و در دريا مانند نهنگ شكار كنيم ولى ياد نگرفته‌ايم روى زمين چگونه زندگى كنيم.»

بارى چنين است وضع عمومى جهان كه همه كم و بيش مى‌دانيم و اعتراف فلان متفكر غربى كه بدان اشاره شد دليلى قاطع است كه رهبران و كاروان سالاران قافله بشريت براى اين‌كه (چگونه زندگى كنيم) حيرت زده مانده و اعتراف مى‌كنند كه هيچ يك از اين مكتب‌هاى فكرى بشرى آن توانايى و صلاحيت را ندارد كه براى بشر رهبر و رهنماى موفق و كاميابى باشد، در حالى كه جامعه اسلامى داراى مكتب مشخص و ممتازى است كه به شهادت تاريخ صلاحيت رهبرى و ارشادش را به همه جهانيان نشان داده و كتاب مقدسى كه اين مسئوليت را بر عهده داشته مانند همان روزهاى اول بر اصالتش باقى است و جاويد بودنش را خدا تضمين كرده است.

با توجه به چنين سابقه‌هايى است كه از اوايل قرن چهاردهم هجرى كه اينك در پايان آن به سر مى‌بريم مردانى فكور و غيور در اجتماع اسلام قيام كرده و كوشيده‌اند تا قرآن كريم را از مهجوريت نجات دهند و به مردم تفهيم كردند كه قرآن كتاب عمل است و دستور چگونه زندگى كردن، نه كتابى كه آن را ببوسند و تبرك جويند و يا ثواب آن را فقط نثار ارواح گذشتگان نمايند و به دليل آيه مباركه «قُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ

عَمَلَكُمْ»(1)دستورالعمل زندگى است و زندگى وابسته به كار و كوشش است.

بديهى است زحمات قرن‌هاى متمادى علماى بزرگى را كه از جهات علمى و ادبى و حقوقى و قضايى نسبت به اين كتاب مقدس عهده‌دار بوده‌اند بايد با حق‌شناسى و تكريم نگريست.

ولى همتى را كه دانشمندان مكتب اجتماعى تازه براى ارائه طريق زندگى ابراز داشته‌اند، مقام و منزلت ديگرى دارد و اميدواريم همه به خاطر بياوريد كه اين كتاب مقدس همان مفتاح سعادتى است كه از اوايل قرن هفتم مسيحى در اختيار بشر قرار گرفت و در مدت كمتر از صد سال در سه قاره آسيا و آفريقا و اروپا (اسپانيا) نفوذ كرد و جهان تازه‌اى آفريد، و اينك مسلمانان جهان‌شناس تصميم گرفته‌اند معانى و تعليمات آن را حرز جان و رهبر روح و روان‌شان سازند و ضمنا رسالت جهانى خود را بدان وسيله انجام دهند، و سپس به جهانيان نشان دهند كه (چگونه بايد زندگى كرد) مرحوم علامه دكتر محمد اقبال متفكر بزرگ جهان اسلام رسالت قرآن را چنين تصوير فرموده كه گفته است:

نقش قرآن چون‌كه بر عالم نشست *** نقش‌هاى پاپ و كاهن را شكست

فاش گويم آن‌چه در دل مضمر است *** اين كتابى نيست، چيزى ديگر است

چون كه در جان رفت، جان ديگر شود *** جان چو ديگر شد جهان ديگر شود

مثل حق پنهان و هم پيداست اين *** زنده و پاينده و گوياست اين

اندر او تدبيرهاى غرب و شرق *** قدرت انديشه پيدا كن چو برق

با مسلمان گفت جان بر كف بنه *** هر چه از حاجت فزون دارى بده


محققان بيگانه نيز هر يك آثار اعجازآميز قرآن را به گونه خاصى ستوده‌اند، از جمله دكتر گوستاولوبن فرانسوى چنين گفته است:

«هر نوع سيستم تربيت جديدى براى بشر سه دوره لازم دارد تا به تدريج از آن بهره‌مند شوند و در پايان امر براى نسل سوم ثمربخش شود ولى قرآن آن‌چنان كتابى است كه آثار تربيتيش را در همان نسل اول به حد كمال نشان داد و امّتى را تربيت كرد كه در كمتر از يك قرن بر سه قاره آسيا و آفريقا و اروپا (اسپانيا) حكومت نمود. به هر


1) توبه / 105.

حال عظمت شأن و مقام قرآن بالاتر از آن است كه در چنين مقدمه‌اى بگنجد ولى با لحنى قاطع مى‌توان گفت:

«قرآن كتابى است كه چگونه روى زمين زندگى كردن را به بشر آموخته و هم‌اكنون به سهولت مى‌تواند چگونه زندگى كردن را به همه ياد دهد.»

بارى با توجه به اين سابقه و بر اساس همين منظور و هدف و به لحاظ اين‌كه قرآن كريم كتاب تربيت انسان است، دانشمند و محقق برگزيده و ممتازى به نام دكتر محمد فاضل جمالى (وزير خارجه اسبق عراق) ايرانى‌نژاد و شيعه كه هم‌اكنون مشاور فرهنگى جمهورى تونس است براى راهنمايى نسل جديد رساله‌اى تنظيم فرموده به نام (الفلسفه التربويه فى القرآن) كه نگارنده ترجمه آن را به فارسى زبانان تقديم مى‌دارم و اطمينان دارم روح تشنه جوانان مسلمان را سيراب خواهد كرد و به آموزگاران و دبيران و استادان نيرويى خواهد بخشيد تا جوانان ما را به هدايت قرآنى ارشاد فرمايند و با حفظ اين ميراث نفيس كه ارزنده‌ترين مواريث گران‌بهاى انسانيت است براى نسل‌هاى آينده نيز رهنمايى باشد ثابت و قاطع و در خاطر بسپارند كه مرحوم دكتر محمد اقبال(ره) در جاى ديگر فرمود:

«پس از مطالعات دقيق و دامنه‌دار طولانى در زمينه علوم طبيعى و فلسفه كشف كردم كه مسائل اساسى و ضرورى همه دانش‌ها و علوم (تجربى) به طور انكارناپذيرى تنها به وسيله قرآن جواب‌گويى شده است.» (توجه فرماييد.)

هر چند اين مقدمه اجازه بسط كلام نمى‌دهد ولى از آن‌جايى كه با توجه به اعترافات دانشمندان غرب وضع عمومى جهان به نقطه خطرناكى نزديك شده و پژوهش‌گران با كمال نگرانى مى‌كوشند تا راه نجاتى براى بشر كشف كنند موقع آن فرا رسيده كه مسلمانان از اين فرصت بهتر استفاده نمايند و امر مبارك پيشواى انسانيت(ص) را به كار بندند كه فرمود:

هر وقت پرده‌هاى تاريك بر اجتماع سايه افكند، به قرآن روى آوريد و از رهنمايى آن بهره‌مند شويد.(1)

متفكران غرب به خوبى درك كرده‌اند كه مى‌گويند:

«اشتباه غرب در اين بوده كه كسب سعادت دنيوى محض را دنبال كرده و آن را هدف قرارداده است. بلى غرب در تسخير قواى طبيعت نيز موفق بوده و با استفاده از


1) كافى، ج 2، ص 599.

تكنولوژى و علوم طبيعى به ميزان وسيعى ترقى كرده است ولى پس از طى طريق طولانى در اين راه - حتى پس از تسخير كره ماه- احساس مى‌كند كه از طريق اخلاق و معنويت به عالم تاريكى قدم گذاشته است، تا جايى كه همه مى‌دانيم و مى‌بينيم كه قدرت‌ها و نيروهاى گوناگونى را كه خود كشف كرده، موجوديتش را تهديد مى‌كند، و به عبارت ديگر به جاى غلبه بر اختراعات و تسلط بر تكنولوژى خود مقهور آن گرديده است.

روشن‌فكران و متأدبان يا اديبان همه ناراحت و ناخرسند زيست مى‌كنند. بشر راحتى و خرسندى روحى هر دو را از دست داده است. فساد اخلاقى بشر را از آفريننده جهان دور كرده است. مانورهاى سياسى نمى‌تواند مشكلات بشر را حل كند بلكه تنها كارى كه از آن ساخته است اين است كه بيمارى‌ها را به صورت‌هاى ديگرى درآورد.

چندى پيش پمپيد و رييس جمهور فقيد فرانسوى گفت:

«اين بحران سياسى نيست بلكه بحران تمدن است. بارى اين وضع بى‌هدفى نيروهاى تخريب را آزاد ساخت تا اين‌كه به شكل غير قابل اجتنابى به نابودى بشريت منتهى گرديد...»

محققان و متفكران مى‌گويند. بررسى دقيق فيلسوفان اجتماعى غرب از اشپنگلر تا راسل به اين حقيقت منتهى مى‌شود كه تمدن فعلى غرب روى به انحطاط گذاشته و در آينده تمدن جديدى جايگزين آن خواهد شد و تمدن جديدى كه جايگزين تمدن فعلى شود، مذهبى و ايده‌آل خواهد بود.

در چنين شرايطى است كه مسلمانان بايد افكار خود را عرضه دارند. تقليد كردن از فرهنگى كه خود در شرف انهدام است سفيهانه است و نمى‌توان آن را ابتكار ناميد. با توجه به اين حقايق مسلم خوشبختانه اينك ميدان مبارزه براى مسلمانان باز شده و بايد بكوشند و تمدنى را از نو به وجود آورند تا زندگى بشر را سر و سامان و نظم و انضباطى بدهند و براى سير و سفر آينده بشر گذرنامه‌اى به دستش بسپارند، مقرون با سعادت و لب‌ريز از مواد اخلاقى و معنوى و مادى و علمى. در اين موضوع بسيار مهم نيز تأييد اين ادعا را به گفته همان روشن‌فكر بزرگ مزين مى‌سازم كه سال‌ها پيش فرموده است:

«اروپاى جديد بدون ترديد سيستم‌هاى ايده‌آلى روى اين خطوط مطرح و تنظيم

كرده و به كار برده است و ضمنا تجربه نشان مى‌دهد كه آن حقيقتى كه به وسيله عقل خالص افشا شود نمى‌تواند براى آرامش خاطر و خرسندى وجدان آن آتشى را برافروزد كه الهام شخصى مى‌تواند، و بدين جهت است كه عقل خالص آن قدر نفوذ و اثرش در بشر كم و ناچيز است، در صورتى كه مذهب هميشه شخصيت فرد را بالا مى‌برد، و هميشه جوامع بشرى را شكل بخشيده است. ايده‌آليزم اروپا هيچ‌گاه در حيات بشر عامل ارزنده و محرك زنده‌اى نبوده است و بدين جهت (خودى) يا ذات بشر به صورت انحراف جنسى درآمده و متقابلاً در لا به لاى دموكراسى‌هاى آميخته با حيرت به جست‌وجو و تلاش پرداخته است.»

به هر حال بدون اين‌كه بخواهيم خود را فريب دهيم و به ياوه سرايى‌ها و خودپسندى‌هاى پوچ اساطيرى بنازيم و افتخار كنيم، همان‌طور كه از طلوع خورشيد فردا اطمينان داريم اوضاع ورشكسته تمدن غرب و فساد مبادى زندگى مادى و عيش و نوش جنسى كه قريبا به صورت زندگى بهيمى درخواهد آمد، به ما اطمينان مى‌دهند كه ايدئولوژى اسلامى، يعنى راه و رسم خدايى روشن و پاكيزه‌اى را كه قرآن كريم طرح كرده و گمشده انسانيت است، مورد استقبال همگان قرار خواهد گرفت كما اين‌كه فعلاً نه در كشورهاى اسلامى بلكه در كشورهاى غربى چه اروپا و چه آمريكا جوانان برومند و روشن‌فكر مسلمان مجالس و مجامعى تشكيل داده و به وسيله نشريات و كنفرانس‌ها (و حتى اقامه مراسم نماز جمعه و جماعت) مشعل فروزان تبليغ فكر اسلامى را در دست گرفته و به راهنمايى و ارشاد غربى‌ها پرداخته‌اند، و هر روز عده‌اى از افراد جوامع غربى هدايت مى‌شوند، و نيز ملاحظه مى‌كنيم كه متواليا عده‌اى از جوانان مغرب زمين براى تحصيل گمشده خود به كشورهاى شرقى سرازير مى‌شوند و راه نجات مى‌جويند.

تنظيم اين رساله به همين منظور صورت مى‌گيرد تا كمكى به اين نيت مقدس شده باشد و اميدوارم به لطف و كرم خداى متعال مورد استفاده پيشاهنگان ايدئولوژى مقدس اسلامى قرار گرفته و موجب تقويت انديشه و ايمان آنان گردد. ان شاءاللّه

تهران اسفند ماه 1354 - ربيع الاول 1396

سيد غلامرضا سعيدى

مقدمه مؤلف

اكثر مسلمانان در حال حاضر به چپ و راست گراييده‌اند و مى‌كوشند تا فلسفه زندگانى تازه‌اى كه آنها را به راه راست هدايت كند به دست آورند. گروهى از اين جمعيت دست چپى افراطى شده‌اند و عده‌اى ديگر به روش ارتجاعى كهنه متوسل گرديده‌اند، و عده‌اى نيز بين اين دو روش را انتخاب كرده‌اند. در اين صورت شگفت‌آور نيست كه ملاحظه مى‌كنيم نتايج تحصيل مدارس ما از جهات اخلاقى و روحانى بسيار ناچيز است، و نيز از اين‌كه اوضاع سياسى و اجتماعى ما به شكلى كه ملاحظه مى‌شود - مشوش و مغشوش گرديده - تعجب‌آور نخواهد بود علت اين تشويش و اضطراب و نگرانى به نظر ما در درجه اول ناشى از آن است كه اكثر مسلمانان دين خود را فراموش كرده و از قرآن فاصله گرفته‌اند و سپس به تقليد بيگانگان پرداخته و عقايد و مبادى افراطى و غلطى را پيروى مى‌كنند. ضمنا بايد گفت چه بسا در اين ميانه روش‌ها و تقليدهايى وجود داشته باشد كه براى محيطى غير از محيط ما خالى از فايده نيست ولى به هيچ صورت با اوضاع و احوال محيط ما سازگار نيست. اين دسته ازمسلمانان توجه ندارند كه در قرآن كريم گنجينه‌هايى از معرفت و حكمت الهى نهفته است كه براى مسلمان در فلسفه تربيت و تعليم بزرگ‌ترين كتاب است.

من روزى به اين نكته توجه كردم كه يك رشته كنفرانس‌هايى را در فلسفه تربيت و تعليم براى دانشجويان دانشگاه تونس ايراد مى‌كردم سپس از ميان آن سخنرانى‌ها چهار سخنرانى را در فلسفه تربيت قرآنى برگزيدم و اينك آن را به خواننده عزيز تقديم مى‌دارم. اين چهار سخنرانى جزيى است از كنفرانس‌هايى كه ان‌شاءاللّه در كتابى

كه به عنوان (تربيت انسان جديد) آماده ساخته‌ام چاپ خواهد شد.

فصولى كه در اين رساله به صورت مستقلى نشر مى‌شود حاكى از يك نوع وحدت فكرى مخصوص به خود است و هدف آن استنباط فلسفه تربيتى كامل و شاملى است از قرآن كريم با استناد به آيات و با ذكر سوره‌هاى معين و مشخص و اميدوارم اين بحث‌ها مقدمه‌اى باشد براى مباحث پردامنه‌اى كه محققين و جويندگان در فلسفه تربيت موجود در قرآن كريم، مورد بحث و بررسى قرار دهند و ضمنا اميدوارم آموزگارانى كه در مشرق و مغرب دنيا سرگرم تعليم و تربيت روش‌هاى اسلامى هستند از اين سخنرانى‌ها بهره‌مند شوند.

و اللّه ولى التوفيق

(محمد فاضل الجمالى)

(دانشگاه تونس)

تونس 16 تشرين دوم 1966

فلسفه تربيتى قرآنى

اشاره

چه بسا كه بعضى از خوانندگان از اين‌كه مى‌گوييم قرآن كريم براى فرد مسلمان بزرگ‌ترين كتاب در فلسفه تربيت و تعليم است تعجب كنند. آرى، اين تعجب ناشى از آن است كه پيش از اين با اين انديشه‌ها مأنوس نشده و هيچ‌گونه احتمالى از اين قبيل در ذهنشان وجود نداشته است. اغلب افراد ما همه قرآن يا قسمتى از آن را در دبستان و در سال‌هاى اول دبيرستان خوانده‌اند ولى ديگر آن را در طاقچه گذاشته و بدان مراجعه‌اى نكرده‌اند. اينست وضع اكثريت تحصيل كردگان و تربيت شدگانى كه مسلمان ناميده مى‌شوند. آنها قرآن را جز در دوره‌هاى ابتدايى بدون اين‌كه از معانى آن به حد كافى استفاده كنند يا به محتويات آن احاطه پيدا نمايند نخوانده‌اند و بايد دانست در حقيقت قرآن كريم گنجينه‌اى است عظيم از گنجينه‌هاى تهذيب و تربيت انسانى به ويژه جنبه‌هاى روحانى آن، و اولين بحثى كه در اين كتاب منظور شده اينست كه اين رساله به طور كلى كتاب تربيت و تحصيل باشد و از نظر اختصاصى كتاب تربيت اجتماعى و اخلاقى و روحانى است.

بارى اگر مقصود از فلسفه، بررسى آغاز كارها و پايان آن باشد و مطالعه علايق و روابط بين انسان و برادرش و انسان ديگر، و همچنين بين انسان و جهان، و بين انسان و خالق جهان باشد پس خواهيم گفت:

فلسفه قرآن كريم شامل همه اين معنى است و اگر مقصود از تربيت، رشد دادن و نمو دادن فرد از جنس بشرى باشد پس قرآن كريم كتابى است كه به تربيت همه اين موجودات عنايت دارد و از جمله تربيت انسان. ما كه هر روز جمله «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَلَمِينَ » را چند بار تكرار مى‌كنيم بايد توجه داشته باشيم كه عبارت «رَبِّ الْعَلَمِينَ »

يعنى «تربيت كننده همه جهانيان» است. پس اشتقاق «ربّ» و «ربّى» از يك اصل و يك ريشه است، زيرا خداى متعال مربى بزرگ در عالم وجود است نه اين‌كه فقط تربيت كننده همه آفرينندگان باشد. قرآن كريم رشد و نمو همه آفريدگان و رشد و نمو انسان و طبيعت انسانرا به عهده دارد و وجود نظام و در طبيعت و در اجتماع را توصيه و تأكيد مى‌كند و آن‌چه لازمه اين هدف‌هاى تربيتى مخصوصا در زمينه تهذيب نفس و تنظيم رفتار باشد درباره آن توصيه و تأكيد خاصى ابراز مى‌كند.

امتياز فلسفه

فلسفه تربيتى قرآن از طرفى امتياز آن به اين است كه شامل تمام جنبه‌هاست و از طرفى شامل توحيد و از طرف ديگر متضمن تطور و تغيير است.

بنابر آن‌چه ذكر شد شمول قرآنى؛ سراسر عالم وجود، از آسمان‌ها و زمين‌ها گرفته تا موجودات زنده و موجودات روحانى و مادى و ظاهر و باطن را در بر دارد، و نيز شامل آغاز و انجام است به نحوى كه چه از لحاظ زمان و چه از لحاظ مكان شامل تمام موجودات مى‌گردد از همه اين‌ها گذشته امتيازى كه به چشم مى‌خورد اين است كه به وجود آفريننده كائنات به نحوى اعتراف مى‌كند كه سابقه ندارد. از اين گذشته توحيد قرآنى توحيدى است لب‌ريز از توفيق كه همه هماهنگى و موزونيت به بهترين وجهى در آن به كار رفته است به دليل اين‌كه قرآن كريم بين ماده و روح و بين ايمان و عقل و بين دين و دنيا و بين فكر و عمل و بين لذت و كار و كوشش و عبادت و بين جنبه‌هاى ايده‌آلى و واقعى و بين انسان و عالم وجود و بين عالم وجود و خالق آن ارتباط ايجاد مى‌كند.

بدين ترتيب قرآن كريم انسان را به صورت واحدى غير قابل تجزيه در نظر مى‌گيرد و در عين حال به طور كلى فلسفه‌هايى كه انسان را صرفا مودى مادى مى‌انگارد و روح و روحانيت را در انسان منظور نمى‌دارد، مردود مى‌داند و همچنين آن فلسفه‌اى كه انسان را به طور كلى به زندگى روحانى دعوت مى‌كند و دنيا را به تمامى از نظر دور مى‌دارد، و منكر بهره‌مند شدن موزون و معقول از نعمت‌هاى حيات است آن را نيز مردود مى‌داند و همچنين اسلام آن نوع فلسفه اجتماعى كه دين

و دولت را از يكديگر منفصل مى‌داند قبول ندارد كما اين‌كه تقسيم شدن ذات واحد انسان را به تقوا و نسق يا تقسيم شدن اجتماع را به طبقات رد مى‌كند با توجه به اين معانى، چنان چيزى كه انسان در مسجد پرهيزكار باشد و در اجتماع ضمن معامله با مردم غل و غش روا دارد در اسلام نيست، يا اين‌كه به زهد و تقوى تظاهر كند ليكن محرمانه مرتكب مستى و قمار بازى شود. كما اين‌كه در اسلام چنين چيزى نيست كه جماعتى از مردم از انواع نعمت‌ها متنعم و بهره‌مند باشند و از كوشش ديگران بهره‌بردارى كنند در حالى كه جماعت زحمت‌كش و كارگرى وجود داشته باشند كه براى سد رمق زندگى، نان كافى در دسترس نداشته باشند. بنابراين معانى، قرآن كريم ذات انسان را ذات يگانه‌اى مى‌انگارد با عقل و عاطفه و عمل در نهاد او و هيچ يك از ديگرى انفصالى ندارد. از طرف ديگر فلسفه قرآن فلسفه‌اى است كه به صورت يكنواختى بين فرد و اجتماع و بين فرد و عالم وجود و بين آفريننده وجود ربط يكنواختى برقرار مى‌سازد، و اينست آن معنايى كه براى ما از طرفى معنى شمول - يعنى توجه به همه جنبه‌ها - و از طرفى توحيد يعنى رابطه يكنواختى در قرآن را مجسم مى‌سازد. اما تطور، مطابق تربيت قرآنى، تطورى است كه انسان را به نيك‌نامى و تعالى و به رفعت مقام انسان به سوى هدف اعلا و حيات دعوت مى‌كند، در اين صورت تطور پسنديده همانى است كه انسان را به سوى وضعى بهتر و كامل سوق دهد. اما آن تطورى كه انسان را به عقب برگرداند و او را به به وحشى‌گرى و عمل حيوانيت نزديك سازد از اسلام نيست، در اين صورت عمل يعنى سعى و كوشش براى علو روحى و اخلاقى و اجتماعى و فكرى جوهر تربيت اسلامى است و اينك ما در سطور آينده در نظر داريم با اختصار كلى هدف‌هاى تربيت قرآنى را تشريح كنيم سپس به محتويات تربيت يا به تشريح برنامه آن بپردازيم و سرانجام روش تربيتى خاصى را كه در قرآن كريم بيان شده توضيح دهيم.

هدف‌هاى تربيتى در قرآن كريم

ممكن است هدف‌هاى تربيتى را كه در قرآن كريم ذكر شده است به شرح زير خلاصه كرد:

1- تعريف انسان (فرد) از لحاظ مقام و موقع در بين مخلوقات و مسئوليت‌هاى فردى وى در زندگى اين جهان.

2- تعريف انسان به لحاظ روابط اجتماعى و مسئوليت‌هاى او ضمن نظام اجتماعى انسانى.

3- تعريف انسان به اعتبار آفرينش وى (از جنبه طبيعى) و وادار كردن انسان براى درك حكمت خالق، در اين‌همه ابتكار و ابداع و وادار كردن انسان براى بهره‌يابى از آن.

4- تعريف انسان در مقام نسبت به آفريننده طبيعت و عبادت كردن انسان خدا را.

بدين ترتيب و با اين‌كه اين هدف‌هاى چهارگانه همه با يكديگر مربوط هستند با اين حال سه هدف اولى را كه به هدف چهارم منتهى مى‌شود ، بيشتر مورد توجه قرار مى‌دهيم زيرا اين سه هدف واسطه و وسيله هستند براى رسيدن به هدف چهارمى كه عبارت است از خداشناسى و تقوى، در خودشناسى و جامعه‌شناسى و شناخت نظام عالم وجود، اين‌ها همه وسايلى هستند كه ما را براى معرفت آفريننده يارى مى‌دهند، زيرا اين صورت روش تربيت اسلامى عاملى است براى رشد دادن انسان به سوى تقوى و تحصيل رضاى خدا به وسيله اطاعت اوامر او و اجتناب از نواهى او. پس وقتى كه دانستيم قوانين طبيعى كه جهان هستى به موجب آن سير مى‌كند و قوانين اخلاقى كه قرآن كريم آورده است انسان را به تحصيل خير و حق و سعادت دعوت

مى‌كند و همه اين‌ها نماينده اراده خداى متعال است. آن وقت خواهيم دانست كه انسان مؤمن همان كسى است كه در راه مستقيمى كه آفريننده عالم وجود آن را ترسيم كرده سير مى‌كند و عبادت خدا چيزى نيست جز خضوع و خشوع در برابر نواميس طبيعى خدا، چه اين قوانين معنوى و روحانى و چه اخلاقى باشند.

در سطور آينده به قرآن كريم مراجعه خواهيم كرد و به بعضى آياتى كه مقام و منزلت انسان و مسئوليت‌هاى فردى و اجتماعى او را توصيف مى‌كند اشاره خواهيم كرد، سپس به بعضى از آياتى كه نظر قرآن كريم را به عالم وجود و به آفريننده بزرگ جهان هستى تشريح مى‌كند اشاره خواهيم

كرد.

نظر قرآن كريم به انسان (از لحاظ فردى)

نظر قرآن كريم به انسان همانا نظرى است شامل يعنى همه جانبه و يكنواخت و موزون و معتدل، بنابراين انسان آن‌چنان موجودى نيست كه از فعل و انفعالات فيزيكى و شيميايى و روش آلى مكانيكى به وجود آمده باشد، آن‌طور كه فلاسفه مادى تصور مى‌كنند، كما اين‌كه شخصيت انسان منحصر به جنبه روحى كه مجرد از ماده است و گروهى از مردم با اين نظر به آن نگاه مى‌كنند نيست، در اين صورت بايد گفت انسان در قرآن از تركيب ماده و روح با يكديگر به وجود آمده است و اين دو عامل با يكديگر از هر جهت مرتبط و مربوطند و در يكديگر اثر مى‌گذارند و نيز بايد دانست كه انسان آن حيوان ناچيزى كه زندگى وى به مرگ منتهى مى‌شود نيست، و چنان موجودى نيست كه وجود او با وجود بقيه حيوانات فرق داشته باشد كما اين‌كه چنان مخلوق برترى هم نيست كه بالاتر از او چيزى نباشد. بلى براى انسان در قرآن كريم برترى و كرامت و منزلتى مقرر شده است و اين امتيازات وقتى به دست مى‌آيد كه انسان خودش را شناخته باشد و به صفت علم و عقل متصف شده باشد ليكن اگر در حد جانداران بى زبان فرود آيد به طور قطع انسانيت خود را از دست خواهد داد.بدين ترتيب قرآن كريم به ارزش فرد اعتراف مى‌كند و مسئوليت فردى را بر او تحميل مى‌نمايد. اجتماع در نظر قرآن بايد از افرادى به وجود آيد كه داراى مسئوليت‌ها و شعور اجتماعى هستند، پس به اين قاعده قرآن كريم نه فرد را مى‌كوبد و نه وجود او را ناچيز مى‌انگارد كما اين‌كه از لحاظ فردى به نفع اجتماع چيزى نمى‌كاهد. بنابراين فرد به موجب تعليمات قرآن مخلوقى اجتماعى است، و اجتماع از چنين افرادى تشكيل مى‌شود. اينك در سطور آينده نمونه‌هايى از آيات قرآن كريم را كه ناظر به وضع انسان و اصلاح انسان است نقل مى‌كنيم.

انسان ماده و روح است

اشاره

«هنگامى كه خداى تو به فرشتگان گفت من بشر را از گِل مى‌آفرينم. پس وقتى كه او را به كمال خلقتش رساندم و از روح خودم در او دميدم شما بر او سجده كنيد.»(1)

انسان به اقتضاى قابليتى كه خدا براى علم و تعليم به او داده در زمين جانشين خدا مى‌شود.

«و هنگامى كه خداى تو به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى قرار مى‌دهم گفتند آيا تو در روى زمين كسانى را قرار مى‌دهى كه در آن فساد كنند و خون‌ها بريزند و حال اين‌كه ما تو را تسبيح مى‌كنيم و تقديس مى‌كنيم. خدا گفت من چيزى را مى‌دانم كه شما نمى‌دانيد و خدا همه چيز را به آدم آموخت سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و گفت: اگر راست مى‌گوييد اسامى اين چيزها را به من خبر دهيد. فرشتگان گفتند: خدايا عظمت و كرامت مخصوص تو است، ما علمى نداريم جز آن‌چه كه تو به ما آموخته‌اى و همانا تو دانا و حكيمى. خدا گفت: اى آدم اسامى آنها را به آنها خبر بده. پس بعد از آن‌كه آدم اسامى آنها را به ايشان خبر داد. خدا گفت:

آيا من به شما نگفتم كه من غيب آسمانها و زمين را مى‌دانم و آن‌چه را آشكار مى‌كنيد و مكتوم مى‌كنيد مى‌دانم؟»(2)


1) إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَلءِكَةِ إِنِّى خَلِقُم بَشَرًا مِّن صَلْصَلٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُواْ لَهُ سَجِدِينَ. سوره حجر آيه 28تا29

2) وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَلءِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَآءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَلءِكَةِ فَقَالَ أَ منبِٔونِى بِأَسْمَآءِ هَؤُلاَءِ إِن كُنتُمْ صَدِقِينَ قَالُواْ سُبْحَنَكَ لاَ عِلْمَ لَنَآ إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَآ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ قَالَ ئَادَمُ أَمنبِئْهُم بِأَسْمَآلءِهِمْ فَلَمَّآ أَمنبَأَهُم بِأَسْمَآلءِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ* سوره بقره آيات 30 تا 33

احترام انسان و برترى او بر بسيارى از مخلوقات:

«به طور قطع و مسلم ما فرزندان آدم را محترم و شريف قرار داده‌ايم و آنها را بر بسيارى از كسانى كه خلق كرده‌ايم برتر شمرده‌ايم و فضيلت داده‌ايم.»(1)

ملاحظه كنيد، چگونه قرآن كريم محلى را كه فراخور انسان است بدون غلو و مبالغه در بالا بردن مقام انسان يا تنزل دادن او مشخص كرده است.

اعلان فرديت انسان

«به طور قطع و يقين كه هركس و هر فردى كه در آسمان‌ها و زمين وجود دارد نزد خداوند رحمان به عنوان بنده حاضر خواهد شد. هر آينه خدا آنها را تحت آمار قرار داده و يكايك آنها را شمرده است و همه آنها يكى يكى روز قيامت نزد خدا خواهند آمد.»(2)

مسئوليت فردى براى انسان

«...هيچ شخصى جز آن‌چه بر عهده گرفته به دست نخواهد آورد و هيچ فردى بار ديگرى را به دوش نخواهد كشيد، سپس يعنى در پايان كار بازگشت شما به سوى پروردگار شماست و آن‌گاه در آن‌چه با يكديگر اختلاف داريد شما را مطلعخواهد ساخت.»(3)

«و هر انسانى پرونده‌اش را (تاريخ زندگيش را) در گردنش آويخته و روز قيامت آن را به صورت كتابى بيرون خواهيم آورد و صاحب آن كتاب آن را گشاده خواهد يافت (به او خواهيم گفت) كتابت را خودت بخوان براى آن‌چه كرده‌اى امروز شخص خودت به عنوان محاسب كافى است.»(4)


1) وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِى ءَادَمَ وَحَمَلْنَهُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَهُم مِّنَ الطَّيِّبَتِ وَ فَضَّلْنَهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً* سوره الاسراء آيه 70

2) إِن كُلُّ مَن فِى السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ ءَاتِى الرَّحْمَنِ عَبْدًا لَّقَدْ أَحْصَلهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدًّا وَ كُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فَرْدًا* سوره مريم آيات 93 تا 95

3) وَلاَ تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلاَّ عَلَيْهَا وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى ثُمَّ إِلَى رَبِّكُم مَّرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ* سوره انعام آيه 164

4) وَ كُلَّ إِنسَنٍ أَلْزَمْنَهُ طَلءِرَهُ فِى عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ كِتَبًا يَلْقَلهُ مَنشُورًا اقْرَأْ كِتَبَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا* سوره الاسراء آيات 13 و 14

نظر قرآن كريم به تربيت اجتماعى

اشاره

هدف قرآن كريم نظامى است اجتماعى بر اساس مبادى وحدت (يگانگى) به صورت يكنواخت و برابرى و برادرى و همبستگى و مشاوره كه عبارت است از جوهر دمكراسى صحيح با توجه به اين معانى. قرآن كريم از طرفى با ديكتاتورى مخالف است و از طرف ديگر با هرج و مرج.

بدين ترتيب قرآن كريم نظام خانوادگى را بر اساس محكم و مستحكم قرار مى‌دهد و سوسياليسم سازنده‌اى را در اقتصاد تأسيس مى‌كند (سوسياليزمى كه مالكيت شخصى را از اشخاص سلب نمى‌كند ولى در عين حال معتقد است كه در مالكيت شخصى براى عامه مردم حقى وجود دارد) و نيز قرآن كريم احترام قرار دادها و پيمان‌ها را توصيه و تأكيد مى‌كند و مردم را در به كار بردن عقل و آزادى فكر و تطور دعوت مى‌كند. ضمنا بايد دانست كه در عين حال مسئوليت اجتماعى را نيز توصيه و تأكيد مى‌كند خلاصه كلام اين‌كه اجتماع اسلامى به طورى كه قرآن كريم آن را مصور مى‌سازد اجتماعى است داراى پايه و شالوده محكم و در گرايش‌هاى ترقى‌خواهى و پيشرفت معتدل و موزون به شكلى كه از جهتى در برابر ارتجاع مقاومت مى‌كند و از جهتى با تندروى و جنگ طبقاتى در ميان مردم معارضه دارد. بدين كيفيت اجتماع اسلام مجتمعى است دمكراسى به معنى اعلا و سوسياليست اصلاح‌طلبى انسانى به شكلى كه متضمن همه مبادى اجتماعى انسانى پيشرفته‌اى است كه عقول فلاسفه و متفكرين بشر (بدون افراط و تفريط) بدان معتقد شده‌اند و آن‌چه بالاتر از اين معانى است امتيازى است از لحاظ شمول يعنى جنبه‌هاى همگانى و تعالى نسبت به معرفت آفريننده بزرگ، كه در جاهاى ديگر يافت نمى‌شود و ما در سطور آينده براى شناخت

هدف‌هاى قرآن در تربيت اجتماعى از بعضى آيات قرآن كريم استفاده مى‌كنيم بدين قرار:

يگانگى اجتماعى

«به طور قطع و مسلم اين امت شما امت يگانه‌اى است و من پروردگار شما هستم پس مرا عبادت كنيد.»(1)

اتحاد و تضامن

«و همه به ريسمان خدايى چنگ زنيد و متفرق نشويد.»(2)

برادرى در ميان افراد اجتماع

«هر آينه مؤمنان برادران يكديگرند».(3)

مساوات در تفاوت‌هاى بين عناصر و اجناس و نر و ماده

«اى مردم ما شما را از يك نر و يك ماده آفريديم و شما را به شكل شعبه‌ها و قبايلى قرار داده‌ايم براى اين‌كه يكديگر را بشناسيد، هر آينه بهترين شما نزد پروردگار آن فردى است كه از همه پرهيزكارتر باشد.»(4)

«و يكى از نشانه‌هاى او آفريدن آسمان‌ها و زمين است و اختلاف زبان‌ها و رنگ‌هاى شما، و به طور قطع در اين معانى آيات و نشانه‌هايى است براى جهانيان.»(5)


1) إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَ حِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ * سوره انبياء آيه 92

2) وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ...* آل عمران 103

3) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ...* سوره الحجرات آيه 10

4) يَأَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَكُم مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثَى وَ جَعَلْنَكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآلءِلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَلكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ * سوره حجرات آيه 13

5) وَ مِنْ ءَايَتِهِ خَلْقُ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضِ وَاخْتِلَفُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوَ نِكُمْ إِنَّ فِى ذَ لِكَ لَأَيَتٍ لِّلْعَلِمِينَ * سوره روم 22

همكارى و هميارى اجتماعى

«در راه نيكى و پرهيزكارى با يكديگر همكارى كنيد ولى در راه ارتكاب گناه و تجاوز با يكديگر همكارى نكنيد و از خدا بترسيد.»(1)

شورا اساس حيات دمكراسى است

«پس در پناه رحمت خدا تو به سود آنها ملايمت ورزيدى و اگر تندخو و سنگ‌دل مى‌بودى از اطراف تو پراكنده مى‌شدند پس آنها را عفو كن و براى آنها طلب آمرزش كن و با آنها در كار مشورت نما.»(2)

«و آن‌چه نزد خدا وجود دارد براى كسانى كه ايمان آورده‌اند و بر پروردگارشان توكل مى‌كنند بهتر و پايدارتر است و كسانى كه از گناهان بزرگ و فواحش احتراز مى‌جويند و هنگامى كه خشمناك شوند مى‌آمرزند و همچنين كسانى كه دعوت پروردگارشان را اجابت كردند و نماز را بر پا داشتند و كارشان را در ميان يكديگر با مشورت مى‌گذرانند و از آن‌چه ما به آنها روزى داده‌ايم انفاق مى‌كنند.»(3)

مودت و رحمت اساس رابطه خانوادگى است

«و يكى از آيات او اين است كه براى شما از جنس خودتان همسرانى آفريده است تا به وسيله او سكون و آرامش خاطر تحصيل كنيد و ضمنا ميان شما مودت و رحمت برقرار كرده است، هر آينه در اين امر براى كسانى كه انديشه به كار مى‌برند نشانه‌هايى وجود دارد.»(4)


1) وَتَعَاوَنُواْ عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَلاَ تَعَاوَنُواْ عَلَى الاْءِثْمِ وَالْعُدْوَ نِ وَاتَّقُواْ* سوره مائده آيه 13 نشانى آيه درست نيست پيدا شود.

2) به دليل آيه: فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْلَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ ...* سوره آل عمران آيه 159

3) وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقَى لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ وَ الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَلءِرَ الاْءِثْمِ وَ الْفَوَ حِشَ وَ إِذَا مَا غَضِبُواْ هُمْ يَغْفِرُونَ وَ الَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِرَبِّهِمْ وَ أَقَامُواْ الصَّلَوةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ * سوره شوراى آيه 36تا38

4) وَ مِنْ ءَايَتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَ جًا لِّتَسْكُنُواْ إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِى ذَ لِكَ لَأَيَتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ * سوره روم آيه 21

عدالت اسلامى

«و كسانى كه طلا و نقره را ذخيره كرده و در راه خدا انفاق نمى‌كنند پس آنها را به عذابى دردناك خبر ده. روزى (مى‌رسد) كه به وسيله اين طلا و نقره در آتش جهنم داغ مى‌شوند و پيشانى‌هاى آنها و پهلوهايشان و پشت‌هايشان بر اثر نقره‌ها و طلاهاى ذوب شده داغ مى‌شود، (و به آنها گفته مى‌شود) اين است حاصل آن‌چه براى خودتان ذخيره مى‌كرديدپس از آن‌چه ذخيره مى‌كرديد اينك بچشيد.»(1)

و آيه‌اى ديگر: «و در دارايى آنها براى گدايان و مردم محروم حقى معين است.»(2)

«و كسانى در دارايى آنها حقى است معلوم براى گدايان و اشخاص محروم.»(3)

«...خدا خريد و فروش را حلال كرد و ربا را حرام قرارداد...»(4)

«ربا را باطل مى‌داند و صدقات را بركت و افزايش مى‌دهد...»(5)

«كسانى كه دارايى خود را در شب و روز انفاق مى‌كنند پنهان و آشكار پس براى آنها نزد پروردگار قادرشان پاداشى خواهد بود و براى آنها هيچ‌گونه ترسى وجود ندارد و هرگز اندوهناك نخواهند شد.»(6)

«براى انسان جز در آن‌چه سعى و كوشش به عمل آورده است نتيجه‌اى و اثرى وجود نخواهد داشت و اين‌كه كوشش او ديده خواهد شد و سپس بهترين پاداش به او داده خواهد شد.»(7)


1) ...وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنفِقُونَهَا فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِى نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هَذَا مَا كَنَزْتُمْ لأَِنفُسِكُمْ فَذُوقُواْ مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ * سوره توبه آيه 34 تا 35

2) وَ فِى أَمْوَ لِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّآلءِلِ وَ الْمَحْرُومِ* سوره ذاريات آيه 19

3) وَ الَّذِينَ فِى أَمْوَ لِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ لِّلسَّآلءِلِ وَ الْمَحْرُومِ * سوره معارج آيه 24 و 25

4) وَ اَحَلَّ اللّه‌ُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا...* سوره بقره آيه 275

5) يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَواْ وَيُرْبِى الصَّدَقَتِ* سوره بقره 276

6) الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَ لَهُم بِالَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ * سوره بقره آيه 274

7) وَ أَن لَّيْسَ لِلاْءِنسَنِ إِلاَّ مَا سَعَى وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى ثُمَّ يُجْزَلهُ الْجَزَآءَ الْأَوْفَى* سوره نجم آيه 39تا41

عقود (قراردادها)

«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد به عهد و پيمان‌هايى كه بسته‌ايد وفادار بمانيد...»(1)

مسئوليت تضامنى اجتماعى

«شما بهترين مردمانى هستيد كه به سود مردم قيام كرديد در حالى كه به كارهاى خوب امر مى‌كنيد و از كارهاى بد باز مى‌داريد و به خدا ايمان داريد.»(2)

«و اگر مردم آبادى‌ها ايمان مى‌آوردند و تقوى پيشه مى‌ساختند ما براى آنها درهايى از بركات از آسمان و زمين مى‌گشوديم ليكن تكذيب كردند و ما آنها را به آن‌چه مرتكب شدند مسئول قرار داديم.»(3)

وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَتٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالأَْرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ * سوره اعراف آيه 96

«خدا يك قريه‌اى را كه مأمون بود و آسايش و اطمينان در آن وجود داشت و روزى آن از هر طرف بدون زحمت و با لذت مى‌رسيد مورد مثال قرار داد و چون مردم اين قريه به نعمت‌هاى خدا كفران ورزيدند خدا در نتيجه كارهايى كه كردند جامه گرسنگى را بر تن آنها آراست و مزه آن را به آنها چشانيد.»(4)

اصلاح

«حكمت پروردگار تو اقتضا ندارد كه جمعيت آبادى‌ها را با ستمگرى هلاك سازد در صورتى كه آنها اصلاح‌طلب باشند.»(5)

«... تا جايى كه بتوانم جز اصلاح چيزى نمى‌خواهم...»(6)

دفاع از حقوق شخصى

«و در راه خدا با كسانى كه براى كشتن شما قيام كردند مقاتله كنيد و آنها را بكشيد ولى


1) يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ...* سوره مائده آيه 1

2) كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ...* سوره آل عمران آيه 110

3) وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُواْ

4) وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ ءَامِنَةً مُّطْمَلءِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَ قَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمَا كَانُواْ يَصْنَعُونَ* سوره نحل آيه 112

5) وَ مَا كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرَى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهَا مُصْلِحُونَ * سوره هود آيه 117

6) ... إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الاْءِصْلَحَ مَا اسْتَطَعْتُ...* سوره هود آيه 88

تعدى نكنيد زيرا به طور قطع و مسلم خدا تجاوزكاران را دوست نمى‌دارد.»(1)

آمادگى و بيدارى

«و آن‌چه براى شما امكان دارد در برابر آنها (دشمنان) نيرو آماده كنيد و از اسب‌هاى سوارى تا بدين وسايل دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانيد و يك دسته ديگر غير از اين اشخاص هستند كه شما آنها را نمى‌شناسيد خدا آنها را مى‌شناسد...»(2)

قصاص

«اى صاحبان عقل زندگى شما وابسته به اجراى قصاص است.»(3)

اعتدال در كام‌يابى از نعمت‌هاى دنيا

«اى فرزندان آدم به هر مسجدى كه مى‌رويد زينت خود را همراه (يعنى لباس خوب و تميز بپوشيد.) برداريد و بخوريد و بنوشيد و اسراف نكنيد زيرا خدا اسراف‌كاران را دوست نمى‌دارد.»(4)

منع از شراب‌خوارى و قماربازى

«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد هر آينه شراب و قمار «انصاب و از لام» (تيرهايى كه براى بخت‌آزمايى مى‌انداخته‌اند) اين‌ها همه پليدى‌هايى است از عمل شيطان پس شما از آنها اجتناب كنيد شايد رستگار شويد.»(5)


1) وَقَتِلُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَتِلُونَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ * سوره بقره آيه190

2) وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَءَاخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ...* سوره انفال آيه 60

3) وَ لَكُمْ فِى الْقِصَاصِ حَيَوةٌ يَأُوْلِى الْأَلْبَبِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ * سوره بقره آيه 179

4) يَبَنِىءَادَمَ خُذُواْ زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَكُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ * سوره اعراف آيه 31

5) يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * سوره مائده آيه 90

تطور و مقاومت در برابر جمود

«... خداوند وضع هيچ ملتى را عوض نخواهد كرد مگر اين‌كه خودشان آن‌چه را دارند تغيير بدهند.»(1)

«وقتى به آنها گفته شود بياييد به سوى آن‌چه خدا فرو فرستاده و به سوى رسول گفتند آن‌چه را از پدران ما به ما رسيده است ما را كافى است (بايد پرسيد): آيا پدرانشان هيچ‌گونه معلوماتى نداشتند و هدايت نشده بودند؟»(2)

آزادى فكر و عقيده

«در امر دين اكراه و اجبارى نيست زيرا رشد و هدايت از گمراهى و ضلالت تميز داده شده و مى‌شود...»(3)

«آيا تو مى‌توانى مجبور كنى مردم را كه مؤمن باشند؟»(4)

«بگو اى مردم حق از طرف پروردگار شما براى شما آمده است و من وكيل شما نيستم.»(5)

بارى صرف نظر از تمام اين معانى در قرآن كريم ده فرمان غير از ده فرمانى است كه در شريعت موسى(ع) آمده است و چه خوبست كه همه مسلمانان به اين ده فرمانى كه در قرآن ذكر شده متوجه شوند و بدانند كه اين ده فرمان براى تنظيم حيات فردى و اجتماعى آنها چه پايه‌هاى محكم و مستحكمى دارد. ده فرمان قرآن بدين قرار است و در دو آيه منظور شده است.

«بگو بياييد تا آن‌چه را پروردگارتان حرام قرار داده است براى شما بيان كنم.


1) ... إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ...* سوره رعد آيه 11

2) وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَآ أَنزَلَ اللَّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُواْ حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ ءَابَآءَنَآ أَوَ لَوْ كَانَ ءَابَآؤُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ شَئْا وَلاَ يَهْتَدُونَ* سوره مائده آيه 104

3) لاَ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ...* سوره بقره آيه 256

4) ...أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ * سوره يونس آيه 99

5) قُلْ يَأَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَآءَكُمُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَ مَآ أَنَا عَلَيْكُم بِوَكِيلٍ * سوره يونس آيه 108

(1) هيچ چيزى را شريك خدا قرار ندهيد.

(2) نسبت به پدر و مادر نيكوكار باشيد.

(3) و فرزندانتان را از ترس بينوايى نكشيد زيرا ما شما را و آنها را روزى مى‌دهيم.

(4) و به فواحش (انحرافات اخلاقى و جنسى) آن‌چه آشكار و آن‌چه پنهان است نزديك نشويد.

(5) و انسانى را كه خدا محترم قرار داده است نكشيد مگر به حكم قانون اينست آن چيزى كه خدا شما را به اجراى آن توصيه مى‌كند شايد تعقل كنيد.

(6) و به مال يتيم نزديك نشويد مگر در صورتى كه صرفه يتيم در آن باشد تا اين‌كه يتيم به حد كمال بلوغ خودش برسد.

(7) پيمانه و ميزان را با عدالت رعايت كنيد و ما بر هيچ‌كس و هيچ فردى جز آن‌چه فراخور استعداد او است تكليفى به او تحميل نمى‌كنيم.

(8) و هنگامى كه چيزى را بگوييد رعايت عدالت كنيد گو اين‌كه شخص مورد نظر از نزديكان شما باشد.

(9) و به پيمان خدا وفادار بمانيد و اين مطلبى است كه خدا شما را به آن توصيه مى‌كند شايد متذكر شويد.

(10) و بدانيد كه اين راه من راهى است راست پس از آن راه تبعيت كنيد و از راه‌هاى ديگر تبعيت نكنيد زيرا تبعيت راه‌هاى ديگر شما را از راه خدا دور مى‌كند.

بارى اين نكات را خدا به شما توصيه كرد شايد در پناه رعايت اين معانى پرهيزكارى را پيشه گيريد.»(1)

سوره انعام آيه 151 تا 153

بدين ترتيب مشاهده مى‌شود كه اين آيات كريمه به طور روشن به ما نشان مى‌دهد


1) قُلْ تَعَالَوْاْ أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاَّ تُشْرِكُواْ بِهِ شَئْا وَبِالْوَ لِدَيْنِ إِحْسَنًا وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلَدَكُم مِّنْ إِمْلَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُواْ الْفَوَ حِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِى حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَ لِكُمْ وَصَّلكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُواْ الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ لاَ نُكَلِّفُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُواْ وَلَوْ كَانَ ذَاقُرْبَى وَبِعَهْدِ اللَّهِ أَوْفُواْ ذَ لِكُمْ وَصَّلكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ وَأَنَّ هَذَا صِرَ طِى مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ ذَ لِكُمْ وَصَّلكُم بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ*

كه يكى از هدف‌هاى تربيت قرآنى بناى مجتمعى با ترس از خدا و آن‌چه لازمه آنست از قبيل عدل اجتماعى كه در آن حكومت كند و اجتماعى باشد تحت نظامى حاكم بر آن‌كه اين نظام خود مبنى بر محبت و رحمت و فضيلت و خيرخواهى باشد و بر اساس تسامح و برادرى و بر اساس آزادى فكر مقرون با مسئوليت و بر اساس دمكراسى به معناى عام آن بنابراين اجتماعى كه داراى چنين آثار و صفاتى باشد درخور آنست كه هدف همه انسان‌ها باشد به هر حال در اجتماعى كه خطوط آن را قرآن كريم ترسيم مى‌كند نه ظلمى است و نه طغيانى و نه فسادى و نه محروميتى.

نظر قرآن به جهان هستى

قرآن كريم نظر انسان را به اين جهان جلب مى‌كند تا اين‌كه انسان به كارهايى كه در ذيل گفته مى‌شود دسترسى پيدا كند:

الف) نكته اصلى در اين‌باره اين است كه جهان هستى بر اساس حق و قانون و بر حكمتى عالى به وجود آمده است و اين نظام و قوانين بيهوده خلق نشده و بازيچه نيست.

ب) شأن و مقام انسان اقتضا دارد كه محتويات جهان و نظام و اسرار آن را تا جايى كه ممكن است مطالعه كند و در نتيجه عظمت آفريننده را در همه اين موارد درك نمايد.

ج) و بين انسان و ساير مخلوقات رابطه‌اى است و خداوند اين نيرو را به انسان داده است تا اين‌كه بسيارى از مخلوقات و نيروهاى طبيعى را بدون اسراف و تبذير در راه منافع مشروعش مسخر سازد.

ه) انسان مكلف است كه مخلوقات را پرستش نكند بلكه ابداع كننده مخلوقات را عبادت كند.

بارى بايد دانست قرآن كريم به طورى كه بعضى از مردم مى‌خواهند كتابى در علوم طبيعى نيست بلكه كتابى است كه به مطالعه علوم طبيعى و اجتماعى از قبيل هيأت و رياضيات و حيوان‌شناسى و گياه و تاريخ و جغرافيا و تشريح (اصول قانون‌گذارى) دعوت مى‌كند.

قرآن كتابى است كه دعوت آن بالاتر از همه اين علوم است و به مافوق و ماوراى

اين علوم دعوت مى‌نمايد بنابر آن‌چه گفته شد، آن‌چه از حقايق علمى در قرآن كريم وارد شده مانند واسطه و وسيله است نه اين‌كه غايت و هدف باشد و به هر حال قرآن كريم كتابى است در تربيت روحى و اخلاقى و كتابى براى اكتشافات علمى نيست. در سطور زير به برخى از آيات كريمه‌اى كه به آفرينش اشاره مى‌كند و شامل حكمت و اسرار است به طور اختصار اشاره مى‌كنيم:

«آسمان‌ها را بدون ستونى كه آن را ببينيد آفريد و در زمين كوه‌هايى برافراشته است كه شما را به صورت اعتدال حفظ كند و هر نوع جنبده‌اى را در آن پخش كرد. از آسمان آبى را فرو فرستاديم و به وسيله آن از هر چيزى زوج كريمى رويانديم.»(1)

اين آيه با همه اختصارى كه دارد به آفرينش آسمان و زمين و به خلقت حيوان و گياه و ارتباط اين معانى به انسان اشاره مى‌كند.

«آسمان و زمين را به حق آفريد و شما را به بهترين شكل و صورتى مصور ساخت و پايان امور به سوى اوست.»(2)

«هر آينه خدا دانه و هسته را مى‌گشايد و زنده را از مرده و همچنين مرده را از زنده بيرون مى‌آورد. اين‌چنين كسى خداى شماست پس تا كجا مرتكب تهمت مى‌شويد خدا گشايش دهنده صبح‌هاست و شب رابراى آرامش قرار داده و آفتاب و ماه را عامل حساب‌رسى، اين است تقدير خداى مقتدر دانا و اوست كه ستارگان را براى شما وسيله‌اى قرارداده است تا در تاريكى‌هاى خشكى و دريا بدان وسيله هدايت شويد. ما اين آيات را براى مردمى كه عالم باشند تشريح كرده‌ايم و اوست آن‌كه شما را از يك نفس به وجود آورده است و در وجود شما دو عنصر ثابت و امانت وديعه قرار داده است و ما آيات را براى مردمى كه انديشه به كار ببرند تشريح كرده‌ايم و خدا آن كسى است كه از آسمان آب را فرو فرستاده است و ما به وسيله آب هر نوع گياهى را بيرون آورده‌ايم و از جمله از ميانه اين‌ها سبزى را درآورده‌ايم و از ميانه سبزى دانه‌هايى را كه بر يكديگر سوارند. و از درخت خرما از شكوفه‌اش خوشه‌هايى به هم پيوسته و باغ‌هايى از انگور، زيتون و انار هم


1) خَلَقَ السَّمَوَ تِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَ أَلْقَى فِى الْأَرْضِ رَوَ سِىَ أَن تَمِيدَ بِكُمْ وَ بَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَآبَّةٍ وَ أَنزَلْنَا مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ* (سوره لقمان آيه 10)

2) خَلَقَ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ* سوره تغابن آيه 3

شبيه به يكديگر و هم ناشبيه. شما به ميوه آن نگاه كنيد وقتى كه شروع به ميوه دادن كرد و وقتى كه ميوه آن رسيد هر آينهدر اين موضوع براى شما و براى قومى كه ايمان مى‌آورند آيات و نشانه‌هايى وجود دارد.»(1)

«و ما آسمان‌ها زمين و آن‌چه ميان اين دو وجود دارد به عنوان بازيچه نيافريده‌ايم و اگر مى‌خواستيم روش آميخته بالهوى را انتخاب كنيم از پيش خود اين كار را مى‌كرديم بلكه روش ما اين است و به وسيله حق بر باطل ضربت مى‌زنيم تا حق باطل را از ميان ببرد و نابود كند واى بر شما (با اين توصيفى كه از پيش خود مى‌كنيد).»(2)

لَوْ أَرَدْنَآ أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لاَّتَّخَذْنَهُ مِن لَّدُنَّآ إِن كُنَّا فَعِلِينَ بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ * سوره انبياء آيه 16تا 18


1) إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَى يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَىِّ ذَ لِكُمُ اللَّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ فَالِقُ الاْءِصْبَاحِ وَجَعَلَ الَّيْلَ سَكَنًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ حُسْبَانًا ذَ لِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ‌وَهُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُواْ بِهَا فِى ظُلُمَتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْأَيَتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ وَهُوَ الَّذِى أَنشَأَكُم مِّن نَّفْسٍ وَ حِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْأَيَتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ وَ هُوَ الَّذِى أَنزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَاتَ كُلِّ شَىْ‌ءٍ فَأَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِرًا نُّخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُّتَرَاكِبًا وَمِنَ النَّخْلِ مِن طَلْعِهَا قِنْوَانٌ دَانِيَةٌ وَجَنَّتٍ مِّنْ أَعْنَابٍ وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمَّانَ مُشْتَبِهًا وَغَيْرَ مُتَشَبِهٍ انظُرُواْ إِلَى ثَمَرِهِ إِذَآ أَثْمَرَ وَيَنْعِهِ إِنَّ فِى ذَ لِكُمْ لَأَيَتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ * سوره انعام آيه 95 تا 99

2) وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَآءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لَعِبِينَ

نظر قرآن به آفريننده

هدف قرآن مجيد قبل از هر چيز و بالاتر از هر چيزى اين است كه علاقه بين آفريننده و مخلوق را آشكار سازد و به انسان بشناساند كه وجود او و وجود همه مخلوقات به وجود آفريننده بزرگ و ابتكار و حكمت و رحمت او مربوط مى‌شود.

بنابر آن‌چه گفته شد هدف اعلاى تربيت و زندگى عبارت است از شناخت آفريننده و ترس از او و عبادت خداوند وابسته به تبعيت كردن از اوامر و نواهى اوست در آن‌چه متعلق به فرد و خانواده و اجتماع و همه مخلوقات باشد. ولى بزرگ‌ترين صفت از صفات آفريننده كه قرآن كريم بر آن تأكيد مى‌كند همانا صفت وحدانيت (يگانگى) است، بلى قرآن كريم به شدت بر يگانگى خدا و منزه بودن خدا از همه صفات مخلوقات مادى محسوس به شدت توصيه و تأكيد مى‌كند زيرا خداى متعال وجودش محدود به زمان يا مكان نيست بلكه وجودش ثابت و لايتغير است كه نه شريكى دارد و نه شبيهى و نه نظيرى نزابيده است و زاييده نشده و اوست زنده قيوم (قائم به خود). خداى يگانه فرد و مستقل و مستغنى از همه چيز كه به حكمت ابدى و سرمدى و علم ازلى خودش آن‌چه بخواهد مى‌كند و مَثَلِ اعلا (نمونه كمال تام و تمام) در حق و خير و جمال و زيبايى است و اينك چند آيه از آيات قرآن كريم را براى تأييد آن‌چه گفتيم در زير نقل مى‌كنيم:

«آنست خدايى كه پروردگار شماست و جز او خدايى وجود ندارد آفريننده هر چيزى است پس او را عبادت كنيد و او بر هر چيزى مسلط است چشم‌ها او را نمى‌بيند ولى او

چشم‌ها را درك مى‌كند و او لطيف است و خبير.»(1)

«آفريننده آسمان‌ها و زمين است كه از جنس خودتان براى شما همسرانى آفريده است و از نوع چهارپايان نيز جفت‌هايى كه بسيار مى‌گرداند شما را هيچ چيز مانند او نيست و او شنونده و بيننده است.»(2)

«آن‌چه در آسمان‌ها و زمين است براى خدا تسبيح و حمد مى‌كنند و اوست خداى مقتدر حكيم پادشاهى از آن اوست زنده مى‌كند و مى‌ميراند و او بر هر چيزى تواناست. او است اول و آخر و ظاهر و باطن و اوست كه به هر چيزى داناست.»(3)«و شما هر جا باشيد او با شماست و به آن‌چه عمل كنيد خدا بيناست.»(4)

«اگر در آن دو (آسمان و زمين) جز خدا خدايانى مى‌بودند هر آينه با يكديگر به فساد برمى‌خاستند. پس منزه است آن خدايى كه صاحب و مالك عرش است بالاتر از آن‌چه مردم توصيف مى‌كنند.»(5)

«بگو اگر به طورى كه آنها مى‌گويند با خدا خدايان ديگرى بودند در آن صورت به سوى صاحب عرش راه پيدا مى‌كردند منزه است خداى متعال و برتر است از آن‌چه مى‌گويند برترى زيادى.»(6)

«خدا فرزندى را انتخاب كرده است و همراه او خداى ديگرى وجود ندارد و اگر خداى ديگرى با او همراه بود هر يك از اين دو به سوى آن‌چه خود آفريده مى‌رفت و يكى بر


1) ذَ لِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ خَلِقُ كُلِّ شَىْ‌ءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىْ‌ءٍ وَكِيلٌ لاَّ تُدْرِكُهُ الْأَبْصَرُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَرَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ * سوره انعام آيه 102تا103

2) فَاطِرُ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَ جًا وَ مِنَ الْأَنعَمِ أَزْوَ جًا يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْ‌ءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ .سوره شورى آيه 11

3) سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِى السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ لَهُ مُلْكُ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضِ يُحْىِ وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدِيرٌ هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْأَخِرُ وَ الظَّهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَلِيمٌ * سوره حديد آيه 1تا3

4) وَ هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى الْأَرْضِ وَ مَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَ مَا يَنزِلُ مِنَ السَّمَآءِ وَ مَا يَعْرُجُ فِيهَا وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ * سوره حديد آيه 4

5) لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَنَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ * سوره انبياء آيه 22

6) قُل لَّوْ كَانَ مَعَهُ ءَالِهَةٌ كَمَا يَقُولُونَ إِذًا لاَّبْتَغَوْاْ إِلَى ذِى الْعَرْشِ سَبِيلاً سُبْحَنَهُ وَ تَعَلَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا * سوره اسراء آيه 42 تا 43

ديگرى برترى پيدا مى‌كرد منزه است خدا از آن‌چه توصيف مى‌كنند.»(1)

«بگو خدا يكى است، خدا مستقل و مستغنى است، نزاييده است و زاييده نشده است و هرگز نظرى براى او نبوده است.»(2)

«هيچ خدايى جز خداى قيوم زنده (قائم به خود) وجود ندارد نه او را چرتى مى‌گيرد و نه خوابى آن‌چه در آسمان‌ها و زمين است از آن اوست چه كسى است كه جز به اجازه خود او نزد او شفاعت كند او آن‌چه پيشاپيش مردم است و آن‌چه پشت سرشان است مى‌داند ولى مردم به هيچ چيز از علم او جز به مقدارى كه او بخواهد احاطه پيدا نمى‌كنند. كرسى او (قدرت او) آسمان‌ها و زمين را فرا گرفته و هيچ چيز او را مانع از نگهدارى اين دو نمى‌شود و اوست خداى بلند مرتبه و بزرگ.»(3)

اين است به طور اختصار هدف‌هاى تربيت در قرآن كريم و آن عبارت است از اين‌كه انسان خود را بشناسد و نظام اجتماعى اسلامى را بشناسد و سهم خودش را از مسئوليت اجتماعى بر عهده گيرد و نيز وظيفه انسان است كه جهان و مخلوقات را بشناسد و آن‌چه براى او ممكن است در راه‌هاى خوب از اين معانى بهره‌بردارى كند و بالاتر از همه اين معانى شناختن انسان است آفريننده جهان را و همچنين پرستش آفريننده و خلاصه گفتار اين‌كه تحصيل اين معنى جز به وسيله پيروى از اوامر و احتراز از نواهى خدا امكان ندارد.


1) مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَ مَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذًا لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَهِم بِمَا خَلَقَ وَ لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَنَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ * سوره مومنون آيه 91

2) قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدُ* سوره اخلاص

3) اللَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِى السَّمَوَ تِ وَمَا فِى الْأَرْضِ مَن ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِندَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَىْ‌ءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَآءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضَ وَلاَ ئَودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِيمُ* سوره بقره آيه 255

محتويات تربيت قرآنى (برنامه)

«نيكوكارى بدان نيست كه روى به جانب مشرق يا مغرب كنيد چه اين چيز بى‌اثرى است (اين آيه رد بر يهود ونصاراست) ليكن نيكوكار كسى است كه به خداى عالم و روز قيامت و فرشتگان و كتاب آسمانى و پيغمبران ايمان آرد و دارايى خود را در راه دوستى خدا به خويشان و يتيمان و فقيران و رهگذران و گدايان بدهد و هم در آزاد كردن بندگان صرف كند و نماز بپا دارد و زكات مال به مستحق برساند و با هركه عهد بسته به موقع وفا كند و در كارزار و سختى‌ها صبور و شكيبا باشد و به وقت رنج و تعب صبر پيشه كند. كسانى كه بدين اوصاف آراسته‌اند آنها به حقيقت راستگويان و آنها پرهيزكارانند.»(1)

تصور مى‌كنم در اين معنى با من هم‌فكر باشيد به اين‌كه در قرآن كريم فلسفه‌اى با ثروتى عظيم از لحاظ تعليم وجود دارد كه در محتويات آن بسيارى از مفاخر ميراث تربيتى انسانى موجود است در اين صورت بر عهده آموزگار است كه از اين سرچشمه سيراب شود و نسل اسلامى تازه‌اى را مجهز به ايمان و فضيلت و علم و عمل صالح به وجود آورد.


1) لَّيْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْأَخِرِ وَ الْمَلَلءِكَةِ وَ الْكِتَبِ وَالنَّبِيِّينَ وَ ءَاتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبَى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسَكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّآلءِلِينَ وَ فِى الرِّقَابِ وَ أَقَامَ الصَّلَوةَ وَ ءَاتَى الزَّكَوةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَهَدُواْ وَ الصَّبِرِينَ فِى الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُوْلَلءِكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ وَ أُوْلَلءِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ* سوره بقره آيه 177

طبيعت انسان در قرآن

اشاره

خوبست اندكى درنگ كنيم و نظر قرآن كريم را درباره عقل و سپس راجع به انسان و بالاخره طبيعت وى بشناسيم. ناگفته پيداست كه زندگى انسان از دوران كودكى تا پيرى مانند خاكى است كه بذرهاى تربيت قرآنى در آن نمو مى‌كنند. حالا بايد پرسيد طبيعت اين تربيت چيست و نظر قرآن كريم درباره آن كدام است.

حمايت از حقوق كودك

قبل از بحث مبسوط در اين موضوع خوبست توجه كنيم به اين‌كه قرآن كريم براى حمايت كودك و تضمين زندگى او به شدت تأكيد مى‌كند. عرب‌ها تا قبل از اسلام به واسطه عجز از سرپرستى كودكان آنها را مى‌كشتند و دختران را به صورت خاصى نابود مى‌كردند و ناگاه اسلام آمد و همه را به حفظ و حراست حيات كودكان و منع از نابود كردن دختران دعوت كرد كما اين‌كه قرآن كريم عنايت خاصى به شئون شيرخوارگى و تضمين حق كودك و حفظ حقوق او لفظا و معنا در قرآن كريم تصريح و تأكيد شده است و ما در سطور زير بعضى آيات كريمه قرآن را كه مؤيد اين معنى است اقتباس مى‌كنيم:

جلوگيرى از كشتن كودكان به سبب بينوايى

«هرگز فرزندان خود را از ترس فقر به قتل مرسانيد (و زنده به گور نكنيد) كه ما رازق شما و آنها هستيم زيرا اين قتل و زنده به گور كردن فرزندان گناه بسيار بزرگى است.»(1)


1) وَ لاَ تَقْتُلُواْ أَوْلَدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْٔا كَبِيرًا* سوره الاسراء آيه 31

جلوگيرى از زنده به گور كردن دختران

«هنگامى كه از دختران زنده به گور شده باز پرسند. آن بى‌گناهان به چه جرم كشته شدند؟»(1)

شيرخوارگى

«و مادران بايستى دو سال كامل فرزندانشان را شير دهند آن‌كس كه خواهد فرزند را شير تمام دهد و به عهده صاحب فرزند (يعنى پدر) است كه خوراك و لباس مادر را به حد متعارف بدهد هيچ‌كس را تكليف جز به اندازه طاقت نكنند نه بايد مادر در نگهبانى فرزند به زيان و زحمت افتد و نه پدر بيش از متعارف براى كودك متضرر شود و اگر كودك را پدر نبود و ارث بايد در نگهدارى او به متعارف قيام كند و هرگاه زن و شوهر به رضايت يكديگر و مصلحت هم طلاق اختيار كنند طلاق هر دو را رواست آن‌گاه اگر خواهند مادران فرزندان را شير دهند آن هم روا باشد در صورتى كه مادر را حقوقى به متعارف بدهيد.»(2)

توجه به وضع يتيم

«و نيز سؤال كنند تو را كه با يتيمان چگونه رفتار كنند جواب ده كه به اصلاح حال و مصلحت مال كوشيد بهتر است تا آنها را بى‌سرپرست گذرانيد و اگر با آنها آميزش كنيد رواست كه برادران دينى هستيد.»(3)

«آيا خدا تو را يتيمى نيافت كه در پناه خود جاى داد (و از شر دشمنان نگهدارى كرد...) پس (به شكرانه آن) تو هم يتيم را هرگز ميازار.»(4)


1) وَ إِذَا الْمَوْءُدَةُ سُلءِلَتْ * بِأَىِّ ذَمنبٍ قُتِلَتْ * سوره تكوير آيه 8 تا 9

2) وَالْوَ لِدَ تُ يُرْضِعْنَ أَوْلَدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ لِمَنْ أَرَادَ أَن يُتِمَّ الرَّضَاعَةَ وَعَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَكِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لاَ تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَهَا لاَ تُضَآرَّ وَ لِدَةُم بِوَلَدِهَا وَلاَ مَوْلُودٌ لَّهُ بِوَلَدِهِ وَعَلَى الْوَارِثِ مِثْلُ ذَ لِكَ فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَن تَرَاضٍ مِّنْهُمَا وَتَشَاوُرٍ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا وَإِنْ أَرَدتُّمْ أَن تَسْتَرْضِعُواْ أَوْلَدَكُمْ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِذَا سَلَّمْتُم مَّآ ءَاتَيْتُم بِالْمَعْرُوفِ وَاتَّقُواْ اللَّهَ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ * سوره بقره آيه 233

3) ... وَيَسْٔلُونَكَ عَنِ الْيَتَمَى قُلْ إِصْلاَحٌ لَّهُمْ خَيْرٌ وَإِن تُخَالِطُوهُمْ فَإِخْوَ نُكُمْ...* سوره بقره آيه220

4) أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَٔاوَى وَ وَجَدَكَ ضَآلاًّ فَهَدَى وَ وَجَدَكَ عَآلءِلاً فَأَغْنَى فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلاَ تَقْهَرْ * سوره الضحى آيه 6تا 9 در كتاب شماره آيه زده نشده

«اى پيغمبر از تو سؤال كنند در راه خدا چه انفاق كنيم؟ بگو هر چه از مال خود انفاق كنيد درباره پدر و مادر و خويشان و فقيران و رهگذران رواست.»(1)

«چنين نيست (بلكه به گناه بخل و طمع خوار شوند) چون هرگز يتيم‌نوازى نكنند و فقير را بر سفره طعام خود به ميل و رغبت ننشانند.»(2)

«(اى رسول ما) آيا ديدى آن‌كس (وليد مغيره) را كه روز جزا را انكار مى‌كرد) اين همان شخص (بى‌رحم) است كه يتيم را از خود (به قهر) مى‌راند.»(3)

«و بايد از مكافات عمل خود بترسند (و با يتيمان مردم نيك رفتار باشند) كسانى كه مى‌ترسند كودكان ناتوان از آنها باقى بماند و زير دست مردم شوند پس بايد از خدا بترسند و سخن به اصلاح و درستى گويند. آنان‌كه اموال يتيمان را به ستمگرى مى‌خورند در حقيقت آنها در شكم خود آتش جهنم فرو مى‌برند...»(4)

فطرت و استعدادها

صرف نظر از اين معانى، قرآن كريم به ما مى‌آموزد كه هر فردى از افراد ما فطرت و طبيعتى دارد كه بر آن اساس متولد مى‌شود و مقصود از فطرت همانا طبيعت اصلى كودك است. يعنى قابليت‌ها و گرايش‌هاى فطرى كه هر فردى دارد، و اين عين همان معنايى است كه علم روان‌شناسى جديد معتقد است، ليكن اين قابليت‌ها و گرايش‌ها به صورت ساده‌اى در انسان به وجود مى‌آيند سپس با محيط همكارى مى‌كنند و در نتيجه مسيرهاى درست يا خطايى را در پيش مى‌گيرند. كودك در حالى متولد مى‌شود كه امكانات و موجبات رشد و نمو و تطور بر حسب عوامل مؤثرى كه او را احاطه كرده استبراى او وجود دارد و از اين‌جاست كه قرآن كريم براى تربيت و تعليم


1) يَسْٔلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلْ مَآ أَنفَقْتُم مِّنْ خَيْرٍ فَلِلْوَ لِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ وَالْيَتَمَى وَالْمَسَكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا تَفْعَلُواْ مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ* سوره بقره آيه 215

2) وَلاَ تَحَضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ وَ تَأْكُلُونَ التُّرَاثَ أَكْلاً لَّمًّا * سوره فجر آيه 17 و 18

3) أَرَءَيْتَ الَّذِى يُكَذِّبُ بِالدِّينِ فَذَ لِكَ الَّذِى يَدُعُّ الْيَتِيمَ * سوره ماعون آيه 1تا2

4) وَلْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُواْ مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعَفًا خَافُواْ عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُواْ اللَّهَ وَلْيَقُولُواْ قَوْلاً سَدِيدًا إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَ لَ الْيَتَمَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا * سوره نسا آيه 9 تا 10

معنى پرورش و آموزش تأكيد مى‌كند.

بدين‌ترتيب قرآن كريم با تأكيد تمام تصريح مى‌كند كه خداى متعال به انسان عقل مكرمت فرموده، كما اين‌كه قابليت تميز بين خير و نه در راه شر و باز در سطور آينده بعضى از آيات كريمه را بر سبيل مثال ذكر مى‌كنيم:

طبيعت اصلى

«طريقه دين خدا كه فطرت خلق را بر آن آفريده است، هيچ تغييرى در خلقت خدا نبايد داد.»(1)

اكتساب به وسيله تربيت

«و خدا شما را از بطن مادران بيرون آورد در حالى كه هيچ نمى‌دانستيد به شما چشم و گوش و قلب (به تدريج) اعطا كرد تا مگر شكر به جاى آريد.»(2)

استعداد اختيار

«آيا ما (براى حفظ حيات و تكميل ذات) به او دو چشم عطا نكرديم؟ و زبان و دو لب (براى سخن) به او نداديم؟ و راه خير و شر (و حق و باطل و بهشت و دوزخ) را به او ننموديم؟»(3)

«ما به حقيقت راه (حق و باطل) را به انسان نموديم (و با تمام حجت بر او رسول فرستاديم) حالى خواهد هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت را كفران كند.»(4)

نقاط ضعف در نهاد انسان


1) ...فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ...* سوره روم آيه 30

2) وَاللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّنم بُطُونِ أُمَّهَتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَئْا وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَرَ وَ الْأَفْٔدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * سوره نحل آيه 78

3) أَلَمْ نَجْعَل لَّهُ عَيْنَيْنِ *وَ لِسَانًا وَ شَفَتَيْنِ وَ هَدَيْنَهُ النَّجْدَيْنِ * (سوره بلد آيه 8تا10)

4) إِنَّا هَدَيْنَهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا * سوره انسان - الدهر آيه 3

بدون ترديد خداى متعال موهبت‌ها يعنى استعدادها و قابليت‌هايى از قبيل عقل و اراده به انسان بخشيده است تا او را در اين عالم هستى در معرض آزمايش بگذارد ليكن در نهاد انسان نقاط ضعفى است كه اگر آنها را به وسيله تربيت از بين نبرد در زندگى اين دنيا و در آخرت زيان‌كار خواهد گرديد.

بدين ترتيب بايد اعتراف كرد كه قرآن كريم لطف خاصى را در مورد انسان مبذول فرموده كه شخصيت انسان را به خودش معرفى كرده و روان انسان را با كمال وضوح برايش تجزيه و تحليل نموده و راه معالجه ضعف او را نيز توصيف فرموده است و اختيار معالجه و پيش‌گيرى از بدبختى‌ها و تيره‌روزى‌ها را اگر بخواهد به اختيار خود او گذارده است. به اين معنى كه اگر راه خير را انتخاب كرد نجات يافته و اگر در اين‌باره سستى و اهمال روا دارد خود را نابود ساخته است.

نفس اماره

«... نفس اماره انسان را به كارهاى زشت و ناروا وامى‌دارد جز آن‌كه خدا به لطف خاص خود آدمى را نگهدارد...»(1)

وسوسه نفس

«و ما انسان را خلق كرده‌ايم و از وساوس و انديشه‌هاى نفس او كاملاً آگاهيم كه از رگ گردن به او نزديك‌تريم.»(2)«(اى رسول ما) بگو من پناه مى‌جويم به خداى آدميان... از شر وسوسه شيطان. آن شيطان كه وسوسه و انديشه بد در دل مردمان افكند...»(3)

دشمنى شيطان

«(و اى محمد) بندگانم را بگو كه هميشه سخن بهتر را (در مقام تكلم) بر زبان آريد (و هرگز حرف زشت مگوييد) كه شيطان چه بسيار (به يك كلمه زشت) ميان شما دشمنى و


1) .... إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُم بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّى...* سوره يوسف آيه 53

2) وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسَنَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ* سوره ق آيه 16

3) قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ... مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ ... سوره الناس

فساد برمى‌انگيزد زيرا دشمنى او با آدميان واضح و آشكار است.»(1)

إِنَ‌الشَّيْطَنَ‌يَنزَغُ‌بَيْنَهُمْ‌إِنَ‌الشَّيْطَنَ‌كَانَ‌لِلاْءِنسَنِ‌عَدُوًّامُّبِينًا

*سوره‌الاسراءآيه53

«شيطان سخت شما را دشمن است شما هم او را دشمن داريد (و فريبش نخوريد و هشيار باشيد كه) او حزب و سپاهش را براى اغواى شما مهيا ساخته تا همه را (مانند خود) اهل دوزخ گرداند.»(2)

بدين ترتيب قرآن كريم اخلاق انسان را به صورت تجزيه و تحليل روانى دقيق بر اساس واقعيات تشريح كرده و نقاط ضعف افراد و تعدادشان را نيز مشخص نموده است. اين نكته‌اى است كه مربى آن را به صورت دقيق بايد بداند تا طريقه معالجه آن را نيز تشخيص دهد كما اين‌كه هر فردى بايد اين معنى را بداند و روان خود را خودش به صورت دقيق كنجكاوى كند و علاج بيمارى‌ها و عوارض اخلاقى را كه بر نفس انسان عارض مى‌شود عهده‌دار گردد. اينك در سطور زير بعضى از آيات قرآن كريم را كه به ضعف و ناتوانى انسان اشاره مى‌كند نقل مى‌كنيم:

«... (انسان) بسيار ستمكار و نادان بود (كه اكثر به راه جهل و عصيان شتافت)»(3)

«... و انسان ضعيف خلق شده است.»(4)

«... و انسان بسيار شتاب‌كار است.»(5)

«... و انسان كفر كيش و ناسپاس است.»(6)

«... و انسان (ذاتا) بسيار ممسك و بخيل است.»(7)

«... و (ليكن) آدمى بيشتر از هر چيز با سخن حق به جدال و خصومت برخيزد.»(8)


1) وَ قُل‌لِّعِبَادِى‌يَقُولُوا الَّتِى هِىَ‌أَحْسَنُ

2) إِنَّ الشَّيْطَنَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمَا يَدْعُواْ حِزْبَهُ لِيَكُونُواْ مِنْ أَصْحَبِ السَّعِيرِ * سوره فاطره آيه 6

3) ... إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولاً* سوره الاحزاب آيه 72

4) ... وَخُلِقَ الاْءِنسَنُ ضَعِيفًا* سوره النساء آيه 28

5) ... وَ كَانَ الاْءِنسَنُ عَجُولاً* سوره الاسراء آيه 11

6) ... وَ كَانَ الاْءِنسَنُ كَفُورًا* سوره الاسراء آيه 67

7) ....وَكَانَ الاْءِنسَنُ قَتُورًا* سوره الاسراء آيه 100

8) وَ كَانَ الاْءِنسَنُ أَكْثَرَ شَىْ‌ءٍ جَدَلاً* سوره كهف آيه 54

«... انسان سخت كفر كيش و ستمگر است.»(1)

«انسان را از آب نطفه (بى‌قدر و ضعيف) بيافريد آن‌گاه (اصل خلقت خود را فراموش كرده و با خالق) به خصومت شديد برخاست.»(2)«كه انسان مخلوقى طبعا سخت حريص و بى‌صبر است.»(3)

«(قسم به اين مجاهدان دين) كه انسان نسبت به پروردگارش كافر نعمت و ناسپاس است.»(4)

«باز (چرا) انسان از كفر و طغيان باز نمى‌ايستد و سركش مغرور مى‌شود. چون‌كه به غنا و دارايى (ناچيز دنيا) مى‌رسد.»(5)

«... سخت به خوى نوميدى و كفران درافتد.»(6)

اينك به توضيح اين معنى مى‌پردازيم كه آن ناتوانى و ضعفى را كه آيات كريمه قرآن بدان اشاره كرده است به اين معنى نيست كه انسان از مادر خطاكار متولد مى‌شود به طورى كه بعضى اديان عقيده دارند بلكه مسلم است كه كودك خالى از هر خطا و منزه از هر جرمى متولد مى‌شود و رهبرى كردن او به سوى خير يا شر مربوط به تربيتى است كه مى‌گيرد و به محيطى كه در آن پرورش مى‌يابد و در هر صورت مربوط به طبيعت اصلى وى نيست و همين معنى است كه مسئوليت‌هاى بزرگى را بر عهده پدر و مادر، تربيت كنندگان و زمامداران امور قرار مى‌دهد تا نسل جديد را به خوبى تربيت و رهبرى كنند. بنابر اين وظيفه تربيت و محيط حكم مى‌كند كه رعايت طبيعت كودك و تمايلات وى در هر مرحله‌اى به عمل آيد و به راه خير ارشاد شود و عوامل و انگيزه‌هايى كه آثار زشت بر آن مترتب است از وى دور شود.

تفاوت‌هاى فردى يكى از امور مسلم در تربيت قرآنى اين است كه افراد همان‌طور


1) ... إِنَّ الاْءِنسَنَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ* سوره ابراهيم آيه 34

2) خَلَقَ الاْءِنسَنَ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ* سوره نحل آيه 4

3) إِنَّ الاْءِنسَنَ خُلِقَ هَلُوعًا* سوره المعارج آيه 19

4) إِنَّ الاْءِنسَنَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ * سوره العاديات آيه 6

5) كَلاَّ إِنَّ الاْءِنسَنَ لَيَطْغَى* سوره علق آيه 6

6) إِنَّهُ لَئَوسٌ كَفُورٌ* سوره هود آيه 9

كه از لحاظ محيط‌هايى كه در آن پرورش مى‌يابند با يكديگر فرق دارند، در موهبت‌ها و استعدادها و لياقت‌ها نيز با يكديگر فرق و تفاوت دارند. بنابراين نبايد براى همه كودكان نتايج يكنواختى متوقع باشيم و همه را نبايستى در سطح واحد بشماريم و اين معانى است كه مباحث جديد در علم روان‌شناسى آن را تأييد مى‌كند.

در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه تفاوت‌ها و برترى بين افراد را براى ما تشريح مى‌كند از قبيل:

تفاوت‌ها در خلقت و در عمل و در محيط‌هاى گوناگون و شكى نيست كه اين تفاوت‌هاى بين افراد ناشى از حكمت الهى است زيرا همين تفاوت‌ها است كه انسان و اجتماع را به سوى تطور و تكامل مستمر سوق مى‌دهد به طورى كه اگر بشر مانند زنبور عسل مثلاً خلق شده بود حس ترقى‌طلبى و بلند پروازى انسانى در نهاد او وجود نمى‌داشت و در آن صورت تطور و ترقى براى انسان نبود، در نتيجه انسان بر ساير مخلوقات علو و برترى نمى‌داشت.

بديهى است تفاوت‌هاى فردى موجب تجدد و تنوع در حيات اجتماعى مى‌شود و اين معنى ناشى از اختلاف موهبت‌ها و استعدادها و تمايلات و نبوغ‌هاى گوناگون است. با توجه به اين معانى است كه چون زندگى انسان يكنواخت نيست و افراد همه در يك قالب ريخته نشده‌اند هر نسل تازه‌اى كه وارد اجتماع مى‌شود طبعا تجدد را همراه دارد و نيز هر نسلى نبوغ تازه و طرز تفكرى تازه با خود مى‌آورد.

بدين ترتيب است كه قرآن كريم تصريح مى‌كند به اين‌كه برترى بعضى بر ديگران از لحاظ منزلت و مقام و توانايى وسيله امتحانى براى آنهاست.

در اين مرحله است كه افراد بشر مخيرند اين تفوق يعنى برترى را در راه خير عمومى و راه خدمت اجتماع به كار برند يا اين‌كه غرور و تكبر و خودپسندى بر آنها عارض شود و به پست‌ترين دركات سقوط كنند. در سطور زير به ذكر بعضى آيات كريمه‌اى كه به تفاوت‌هاى فردى در طبيعت انساناشاره مى‌كند، خواهيم پرداخت:

«و خدا مثلى زده (بشنويد) دو نفر مرد يكى بنده‌اى باشد گنگ و از هر جهت عاجز و كل بر مولاى خود و از هيچ راه خيرى به ملك خويش نرساند و ديگرى مردى آزاد و مقتدر كه بر خلق به عدالت فرمان دهد و خود هم به راه مستقيم باشد آيا اين دو نفر يكسان هستند.

(هرگز يكسان نيستند مثل كافر و مؤمن بدين مثال ماند.»(1)

و حال آن‌كه او شما را (از نطفه‌اى) به انواع خلقت و اطوار گوناگون «مراتب آدميت» بيافريد (تا نشان‌هاى حكمت با عظمتش را در خود مشاهده كنيد).»(2)

«و خدايى است كه شما را جانشين گذشتگان از اهل زمين مقرر داشت و رتبه بعضى را از بعضى بالاتر قرار داد تا شما را در اين تفاوت مرتبه‌ها بيازمايد.»(3)

«آرزو و توقع بى‌جا در فضيلت و مزيتى كه خدا به آن بعضى را بر بعضى برترى داده مى‌كنيد. (يعنى در امورى كه موهبت خداست و اكتسابى نيست مانند نعمت نبوت و ولايت و هوش، حسن جمال و نطق فصيح و غيره طمع نكنيد و بر صاحبانش حسد مورزيد.»(4)

«و خدا رزق بعضى از شما را بر بعضى از ديگران فزونى داد. آن‌كه رزقش افزون شده به زير دستان و غلامان زياده را نمى‌دهد تا با او مساوى شود.»(5)

قرار دادن آموزش و پرورش بر حسب تفاوت‌هاى فردى

گفتيم قرآن كريم به تفاوت نيروهاى افراد و استعدادها و لياقت‌هاى انسان اعتراف كرده ولى به همين تصريح اكتفا ننموده بلكه به مراحل دورترى گام برداشته است مثلاً در قرآن كريم راجع به رفتار و كردار افراد با يكديگر در همه جنبه‌هاى حيات (كه پرورش و آموزش از آن جمله است) بحث صريحى وجود دارد راجع به اين‌كه بار مسئوليت هر فردى متناسب با توانايى اوست و هيچ‌گونه تكليفى و وظيفه‌اى را بالاتر از آن بر فرد تحميل نمى‌كند. آيه مباركه:

«خدا هيچ‌كس را جز به اندازه تواناييش مكلف نمى‌سازد.»(6)


1) وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَّجُلَيْنِ أَحَدُهُمَآ أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَى شَىْ‌ءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلَلهُ أَيْنَمَا يُوَجِّههُّ لاَ يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوِى هُوَ وَ مَن يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلَى صِرَ طٍ مُّسْتَقِيمٍ* سوره النحل آيه 76

2) وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا * سوره نوح آيه 14

3) وَهُوَ الَّذِى جَعَلَكُمْ خَلَلءِفَ الْأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَتٍ لِّيَبْلُوَكُمْ فِى مَآ ءَاتَلكُمْ ...* سوره انعام آيه آخر

4) وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ...* سوره النساء آيه 32

5) وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ فِى الرِّزْقِ فَمَا الَّذِينَ فُضِّلُواْ بِرَآدِّى رِزْقِهِمْ عَلَى مَا مَلَكَتْ أَيْمَنُهُمْ فَهُمْ فِيهِ سَوَآءٌ ...* سوره النحل آيه 71

6) لاَ يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا...* سوره بقره آيه 286

شامل همه جنبه‌هاى زندگى است كه تعليم يكى از اجزاء آن است و بديهى است استعداد هر فردى محدود و مخصوص به خود اوست و به اين قاعده نبايد بالاتر از توانايى او بر او تحميل كرد.

با توجه به اين معنى واجب قرار دادن وظيفه‌هاى متساوى بر كودكان كه احيانا استعداد و قابليت متفاوتى دارند به هيچ وجه در خور انصاف نيست و اين موضوعى است كه با نص قرآن كريم منافات دارد. كما اين‌كه با آن‌چه روش تربيت جديد نيز دعوت مى‌كند منافى است. بديهى است حديث شريف:

«نحن معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس على قدر عقولهم.»

يعنى ما گروه‌هاى پيامبران مأموريت داريم كه با مردم در حدود عقل‌هايى كه دارند سخن بگوييم.

ناظر به همين معناست و ملاحظه مى‌كنيم كه در اين حديث شريف يك نوع مبدأ تربيتى وجود دارد مبنى بر اعتراف به تفاوت‌هايى كه در عقول مردم هست.

به هر حال هركس در آيات قرآن كريم راجع به آن‌چه درباره طبيعت انسان بيان كرده دقت نظر به كاربرد، مى‌بيند كه قرآن كريم اندازه و ميزان صحيح و تصور واقعى طبيعت انسان را تشريح كرده است به اين معنى كه در عين حالى كه براى انسان امتيازات و خصوصياتى قائل شده كه به موجب آن بر بسيارى از مخلوقات برترى دارد ملاحظه مى‌كنيم نقاط ضعفش را نيز بر شمرده كه اگر انسان بدان توجه نكند در نازل‌ترين درجات به پست‌ترين دركات سقوط خواهد كرد و اين نظريه‌اى است كه علم روان‌شناسى جديد نيز آن را تأييد مى‌كند كما اين‌كه نظر واقع‌بينى و علمى در تربيت نيز، غير از اين نيست.

روش‌ها و سبك‌هاى تربيت در قرآن

در سطور گذشته به طور اختصار درباره هدف‌هاى تربيت قرآنى و محتويات آن و از نظر قرآن به طبيعت كودك و انسان گفت‌وگوهايى به ميان آورديم و اينك مى‌خواهيم با رعايت اختصار راجع به محتويات برنامه‌اى كه قرآن كريم آن را به نفس (روح) انسان انتقال مى‌دهد عرضه بداريم و ناگفته پيداست نظر قرآن كريم در اين

زمينه است كه هدف‌هايى را كه در آغاز بحث خودمان از فلسفه تربيت قرآنى ذكر كرده‌ايم به دست آيد.

بدون ترديد روش‌ها و سبك‌هايى كه براى تربيت در قرآن كريم به كار رفته هر يك آيتى است از اعجاز و اين روش‌هاى تربيتى با پيشرفته‌ترين مفاهيمى كه فكر تربيتى قديم و جديد به آن رسيده برابرى مى‌كند. بارى سبك و روش تربيتى به وسيله عمل و سبك تكرار و تأثير در روح و برانگيختن عواطف و سبك به كار بردن منطق و محاكمه عقلى و روش سؤال و جواب و سبك نمونه و سرمشق ممتاز و سبك تواصى (به يكديگر توصيه كردن) و نصيحت متبادل براى تربيت و تهديد و قبول توبه و آمرزش، اين‌ها همه از روش‌ها و سبك‌هاى تربيت علمى است كه در قرآن كريم ملاحظه مى‌كنيم.

بنابراين تربيت قرآنى عبارت از حفظ كردن الفاظ قرآن كريم نيست بلكه موضوع ايمان و اخلاق در كار است و همچنين قضيه علم و عمل به طورى كه قبلاً بيان كرديم و اين معانى مستلزم سبك و اسلوب‌هاى عملى مناسبى است كه قرآن كريم حاوى آن است. ليكن مربيان مسلمان در حال حاضر كمتر به روش‌هاى تربيت قرآن توجه مى‌كنند و در انجام وظايف تربيتى نيز به ندرت از اين سرچشمه گوارا و لذت‌بخش استفاده مى‌كنند و در فرهنگ تربيتى ما فعلاً اين نقص وجود دارد و اميدوارم متوجه اين نقص بشويم و در صدد جبران آن برآييم و بكوشيم تا كاخ فرهنگى جديدى براى امت خود پايه‌گذارى كنيم.

آموزش به وسيله عمل

آموزش به وسيله عمل يا طريقه فعاله در تربيت آخرين وسيله‌اى است كه تربيت جديد به آن دعوت مى‌كند و نيز طريقه‌اى است كه علم روان‌شناسى جديد به آن استناد مى‌كند اين معنى كه تكوين اخلاق و روحيات انسان و بناى روابط اجتماعى او فقط با موعظه انجام‌پذير نيست بلكه نيازمند اعمالى است كه انسان بايد به وسيله ممارست و تمرين انجام دهد تا اين‌كه اخلاق او صورت عمل به خود بگيرد و روابطش را با ساير انسان‌ها بر اساس واقع‌بينى پايه‌گذارى كند. بنابراين عادت دادن

انسان به نظم و انضباط در زندگى و تسلط بر نفس و زندگى تعاونى اجتماعى و فداكارى در راه اجتماع مستلزم تمرين و ممارست روزانه‌اى است كه شب و روز با حيات انسان همراه باشد و نظر قرآن كريم هنگامى كه وظايف و تكاليفى را وضع مى‌كند و مسلمانان را مأمور به انجام آن مى‌نمايد غير از اين نيست و باز تكرارا مى‌گوييم اين تكاليف و وظايف جز وسايلى براى تربيت انسان و ارشاد او به سوى هدف‌هاى تربيتى كه قرآن كريم بدان دعوت مى‌كند نيست. پس قرآن كريم براى تربيت انسان و تغذيه روحى او به صورتى كه غذاى مستمر روحى داشته باشد تكاليف و وظايفى را مقرر نموده است و همان‌طور كه انسان از نظر فيزيولوژى جاندارى است نيازمند غذاى مادى تا اين‌كه جسمش را رشد و نمو دهد و زندگى روزانه‌اش را ادامه دهد به همان منوال به لحاظ اين‌كه انسان است و بايد روحش را رشد و نمو دهد با تكاليف و وظايف و عبادت مرتب روحش را تغذيه مى‌كند و ما در سطور زير هدف‌هاى تربيتى را با توجه به اين‌كه وظايف دينى در ساختمان انسان وسايل فعالى هستند عرضه مى‌داريم.

نماز

نماز انسان را از لحاظ روحى و اخلاقى تربيت مى‌كند زيرا بين انسان و آفريننده وى ارتباط برقرار مى‌دارد و اطاعت و سپاس‌گزارى را به انسان مى‌آموزد. كما اين‌كه اراده انسان را تقويت مى‌كند و او را بر ضبط نفس (تسلط بر شهوت) و صبر و استقامت و عمل به وعده‌ها عادت مى‌دهد و اين معنايى است كه همه مسلمانان نيازمند آن هستند.

هنگامى كه شخص در نماز جماعت و مخصوصا نماز جمعه شركت مى‌كند اين عمل به او تربيت اجتماعى مى‌بخشد زيرا در اين اجتماعات مسلمانان بدون تفاوت بين غنى و فقير و نيرومند و ناتوان با يكديگر برابرند و در ضمن اين اجتماع يكديگر را مى‌شناسند و راه تعاون و همكارى را مى‌آموزند و به مشكلات عمومى و خصوصى خود آگاه مى‌شوند. از اين گذشته نماز خاصيت ديگرى دارد كه انسان را روحا و جسما تربيت نموده و به نظم و انضباط و ممارست در عمل تعليم مى‌دهد. در

اين صورت نماز وسيله‌اى براى تطهير نفس (روح و جسم هر دو) و همچنين نشانه خشوع و خضوع در برابر آفريننده است.

«اى رسول ما آن‌چه را كه از كتاب آسمانى قرآن بر تو وحى شد بر خلق تلاوت كن و نماز را (كه عبادت بزرگ خداست) به جاى آر كه همانا نماز است كه اهل نماز را از هر كار زشت و منكر باز مى‌دارد (و روح را از هر آلايش و كدورت عالم پاك مى‌گرداند.)»(1)

«تو اهل بيت خود را به نماز (و اطاعت خدا) امر كن و خود نيز بر نماز و ذكر خالق صبور باش.»(2)

«بايد در هر نماز توجه كامل داشته باشيد خصوص نماز وسطى (به نظر اكثر مفسرين نماز صبح است) و به اطاعت خدا قيام كنيد.»(3)

«پروردگار ان و ذريه مرا نمازگزار گردان، بارالها دعاى ما را اجابت فرما.»(4)

«همانا آنان‌كه اهل ايمان و نيكوكارند و نماز به پا دارند و زكات بدهند آنان را نزد پروردگار پاداش نيكو خواهد بود و هرگز ترس از آينده و اندوه از گذشته نخواهد داشت.»(5)

الصَّلَوةَ وَءَاتَوُاْ الزَّكَوةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ * سوره بقره آيه 277

«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد هرگاه شما را براى نماز جمعه بخوانند فى‌الحال به ذكر خدا بشتابيد و كسب و تجارت را رها كنيد كه اين (نماز جمعه از هر تجارت و سودى) اگر بدانيد براى شما بهتر خواهد بود.»(6)

روزه

روزه براى فرد وسيله‌اى است براى تربيت روحى زيرا راه اطاعت خدا پناه بردن


1) اتْلُ مَآ أُوحِىَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَبِ وَ أَقِمِ الصَّلَوةَ إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَ الْمُنكَرِ ...* سوره عنكبوت آيه 45

2) وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَوةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْهَا* سوره طه آيه 132

3) حَفِظُواْ عَلَى الصَّلَوَ تِ وَالصَّلَوةِ الْوُسْطَى وَقُومُواْ لِلَّهِ قَنِتِينَ* سوره بقره آيه 238

4) رَبِّ اجْعَلْنِى مُقِيمَ الصَّلَوةِ وَ مِن ذُرِّيَّتِى رَبَّنَا وَ تَقَبَّلْ دُعَآءِ رَبَّنَا* سوره ابراهيم آيه 40

5) إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّلِحَتِ وَأَقَامُواْ

6) يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِذَا نُودِىَ لِلصَّلَوةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْاْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُواْ الْبَيْعَ ذَ لِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ * (سوره الجمعه آيه 9)

به او را به انسان مى‌آموزد و نيز روزه وسيله‌اى است براى تربيت اخلاقى زيرا انسان را براى تسلط بر نفس و مبارزه با شهوات آماده مى‌سازد و بدين وسيله اراده را تقويت مى‌كند و نيز وسيله تربيت اجتماعى است زيرا انسان را به فكر نيازمندى‌هاى بينوايان و نيازمندان مى‌اندازد و ضرورت مساعدت با آنها را يادآور مى‌شود كما اين‌كه احساس وحدت اجتماعى و برابرى نتيجه روزه است. زيرا همه افراد اجتماع را وادار مى‌كند تا احساس كنند كه همه آنها ناگزيرند اداى فريضه دينى را در يك زمان با يكديگر انجامدهند و از اين گذشته روزه فريضه‌اى است كه غنى و فقير و نيرومند و ضعيف در انجام آن با يكديگر برابرند. خاصيت ديگرى كه بر روزه مترتب است و مصداق بيان مبارك نبوى است كه فرمود:

«صوموا تصحوا» يعنى روزه بداريد تا سلامت شما تأمين شود عبارت است از تربيت جسمى. صرف نظر از اين‌كه روزه خود به خود بدن انسان را بر تحمل گرسنگى و تشنگى عادت مى‌دهد و باز تربيت جنبه‌هاى گوناگون زندگى جزء خواص روزه است و اين تربيت تربيتى عملى و فعال است. اين تربيت به موجب آيه كريمه:

«ماه رمضان ماهى است كه قرآن در آن نازل شده است براى هدايت بشر و براى راهنمايى و امتياز حق از باطل پس هركه دريابد ماه رمضان را بايد روزه بدارد و هركس ناخوش يا در سفر باشد به شماره آن‌چه روزه خورده است از ماه‌هاى ديگر روزه دارد كه خداوند براى شما حكم را آسان خواسته و تكليف را مشكل نگرفته براى اين عدد روزه را تكميل كرده و خدا را به عظمت ياد كنيد كه شما را بدين اسلام هدايت فرموده باشد كه از اين نعمت بزرگ سپاس‌گزار گرديد.»(1)

اللَّهَ عَلَى مَا هَدَلكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ * سوره بقره آيه 185

زكات

در زكات خاصيتى است معين و در صدقات و انفاق به طور كلى ملاحظه مى‌كنيم يك نوع تربيت روحى عميقى وجود دارد. زيرا اطاعت اوامر الهى و مبارزه با


1) شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِى أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَ بَيِّنَتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَن كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُواْ

خودخواهى، مبارزه با افراط در تمايلات مادى و فردى را به انسان مى‌آموزد. معنى زكات طهارت و پاكيزگى است زيرا از طرفى مال و از طرفى ديگر نفس انسان را از علاقه‌هايى كه طمع‌كارى در انسان ايجاد كرده تطهير مى‌كند و انسان را براى زندگى اجتماعى سوسياليستى آماده مى‌سازد زيرا همين حس و شعور است كه از انسان مى‌خواهد تا با ديگران در احتياجات و گرفتارى‌هايشان و همكارى با آنها قيام و اقدام كند. بدين ترتيب قرآن كريم نظم و نظام در انواع مساعدت‌ها را براى مردمان نيازمند توصيه و تأكيد مى‌كند و اين منظور را هدف تعليمات مسلمانان قرار داده است.

و از آن‌جايى كه براى جمع‌آورى زكات وجود يك عده مأمور ضرورت دارد اين افراد از زكات و صدقات بهره‌مند مى‌شوند و نيز يك دسته افراد ديگرى بايد وجود داشته باشند كه زكات و درآمد همه خيرات و مبرات به آنها تسليم شود و آنها اين درآمدها را به شكل عادلانه و منزهى بين صاحبان استحقاق تقسيم كنند.

اگر مسلمانان به طور جدى و با رعايت حزم و احتياط اين فريضه اصلى اسلام را رعايت كنند گدايى و فقرى كه در بسيارى از كشورهاى اسلامى شيوع دارد از بين خواهد رفت و همچنين بسيارى از بدبختى‌ها و بينوايى‌هايى را كه در حال حاضر در كشورهاى اسلامى رواج دارد نابود خواهد ساخت.

جمع‌آورى زكات و صدقات و تقسيم آن با رعايت عدالت و بى‌طرفى تربيتى عملى و واقعى است. مدارس جديد مى‌توانند دانشجويان را براى جمع‌آورى تبرعات و صدقات تربيت كنند تا درآمدها را در صندوقى در مدرسه ضبط كنند و هيئتى از دانشجويان تحت نظارت يكى يا چند تن از آموزگاران و استادان اين صدقات را به صورت منظمى بر مستحقين تقسيم كنند. شكى نيست كه چنين اقدامى خود به خود تربيت روحى و اجتماعى نفيس و گران‌بهايى براى نسل جوان است، و اين عمل در مساجد و دانشگاه‌ها نيز قابل اجراست كه اگر در اين اماكن نيز براى جمع‌آمورى تبرعات و تقسيم آن به فقرا داوطلب شوند محيط اجتماعى صحيحى در كشورهاى اسلامى حكومت خواهد كرد.

چيزى كه در كشور سوئيس جلب نظر مى‌كند اينست كه ملاحظه مى‌كنيد كودكان مدارس در موارد مختلف به مناسبت‌هاى گوناگون از مردم تبرعات و اعانه‌ها را

مى‌گيرند و در صندوق‌هاى كوچكى كه در دست دارند مى‌گذارند و بر سينه اعانه دهندگان نشانى نصب مى‌كنند و اين نشانى دليل بر اين است كه دارنده آن اعانه و تبرعى را پرداخته است اين چنين عملى براى بسيارى از مقاصد خير و انسانى مفيد است. در مملكت تونس راه افتادن يك دسته زن‌هاى راهبه مسيحى نظرم را جلب كرد كه به منظور جمع‌آورى اعانه براى كوران به منازل مردم مراجعه مى‌كنند همان‌طورى كه اشخاصمحترمى در كليساهاى اروپا و آمريكا براى مقاصد خير و براى بينوايان و درماندگان به جمع‌آورى اعانه اقدام مى‌كنند.

خوشبختانه احتياجى به فراگرفتن درس‌هايى جهت رواج بذل و بخشش نداريم و در طريق انسانى نيازمند آن نيستيم كه از اروپا چيز بياموزيم زيرا قرآن كريم ما مملو از آيه‌هايى است كه براى زكات و بذل و بخشش و انفاق و مخصوصا از طريق صدقات تصريح دارد و ما در ميان مواريث گذشتگان خود ثروت انسانى عظيمى داريم و چه خوب است كه آنها را احياء كنيم و به موجب آن عمل نماييم. در زير بعضى از آيات كريمه را بر سبيل مثال يادآور مى‌شويم:

«الم (از رموز قرآن است) اين كتاب بى هيچ شك راهنماى پرهيزكاران است، آن كسانى كه به جهان غيب ايمان آرند و نماز به پا دارند و از هر چه روزيشان كرديم انفاق كنند.»(1)

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ* سوره بقره آيات اول

«اى اهل ايمان انفاق كنيد از بهترين آن‌چه (به كسب و تجارت) اندوخته‌ايد و از آن‌چه براى شما از زمين مى‌رويانيم.»(2)

«مثل آنان‌كه مالشان را در راه خدا انفاق كنند بمانند دانه‌اى است كه از يكدانه هفت خوشه برويد و در هر خوشه صد دانه باشد (يك دانه هفتصد دانه بشود) و خدا از اين مقدار نيز بر هركه خواهد بيفزايد چه خدا را رحمت بى‌منتهاست و به همه چيز خدا احاطه كامل دارد».(3)


1) الم ذَ لِكَ الْكِتَبُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ

2) يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَنفِقُواْ مِن طَيِّبَتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّآ أَخْرَجْنَا لَكُم مِّنَ الْأَرْضِ وَلاَ تَيَمَّمُواْ...* سوره بقره آيه 267

3) مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَ لَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَمنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلِّ سُنمبُلَةٍ مِّاْئَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَعِفُ لِمَن يَشَآءُ وَاللَّهُ وَ سِعٌ عَلِيمٌ * سوره بقره آيه 261

«كسانى كه مال خود را انفاق كنند در شب و روز نهان و آشكار آنان را نزد پروردگارشان پاداش نيكو خواهد بود و هرگز از حادثه آينده بيمناك و از امور گذشته اندوهگين نخواهند گشت.»(1)

«شما هرگز به مقام نيكوكاران و خاصان خدا نخواهيد رسيد مگر آن‌كه از آن‌چه دوست مى‌داريد در راه خدا انفاق كنيد و هر چه انفاق كنيد محققا خدا بر آن آگاهست.»(2)

مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَىْ‌ءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ* سوره آل عمران آيه 92

«نماز به پا داريد و زكات بدهيد و با خداپرستان حق را پرستش كنيد.»(3)

«حقا كه فلاح و رستگارى يافت آن‌كس كه تزكيه نفس كرد.»(4)

«مصرف صدقات منحصرا مختص به اين هشت طايفه است فقيران و عاجزان و متصديان اداره صدقات و براى تأليف قلوب (يعنى براى متمايل كردن بيگانگان بدين اسلام) و آزادى بندگان و قرض داران و در راه خدا (يعنى در راه ترويج و تبليغ دين خدا) و به راه درماندگان، اين مصارف هشت‌گانه فرض و حكم خداست كه خدا بر تمام حكم مصالح امور آگاهست.»(5)

«آيا مؤمنان ندانسته‌اند كه محققا خدا توبه بندگان را مى‌پذيرد و خدا صدقه آنها را قبول مى‌فرمايد و البته خدا بسيار توبه‌پذير و مهربان است.»(6)

حج خانه خدا

در حج خانه خدا تربيت روحى و تربيت فرهنگى انسانى و تربيت اجتماعى و تربيت اخلاقى و تربيت ورزش بدنى همه و همه جمع شده است، حج از آن‌جايى كه متضمن اطاعت و تحمل مشقت و بذل و بخشش نفقات و اطاعت خالص خدا و


1) الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَ لَهُم بِالَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ* سوره بقره آيه 274

2) لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ

3) وَ أَقِيمُواْ الصَّلَوةَ وَ ءَاتُواْ الزَّكَوةَ وَ ارْكَعُواْ مَعَ الرَّ كِعِينَ* سوره بقره آيه 43

4) قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّى* سوره الاعلى آيه 14

5) إِنَّمَا الصَّدَقَتُ لِلْفُقَرَآءِ وَالْمَسَكِينِ وَالْعَمِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِى الرِّقَابِ وَالْغَرِمِينَ وَفِى سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِّنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ * سوره توبه آيه 60

6) أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يأْخُذُ الصَّدَقَتِ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ* (سوره توبه آيه 104)

تطهير نفوس از گناه‌ها و خطاها و تجديد عزم بر پيروى از زندگانى تازه‌اى كه شامل تقرب به خدا و اجتناب از گناه است، داراى چنين امتيازى مى‌باشد. به علاوه حج رمزى از وحدت روح و وحدت هدف اعلى براى همه مسلمانان است. كما اين‌كه توسعه افق فرهنگى و اجتماعى از نتايج حج است زيرا انسان با مردم كشورهاى ديگرى از حيث رنگ، زبان و عادات با يكديگر اختلاف دارند ملاقات مى‌كند و از امتيازات مخصوص حج اينست كه احساس برادرى و برابرى كه قرآن كريم آن را بين فرزندان بشر تضمين كرده در انسان زنده مى‌شود و چنين ارتباطى برقرار مى‌گردد.

از اين گذشته هيچ‌گونه تفاوتى بين سفيد و سياه و سرخ و بين غنى و فقير و قوى و ضعيف نيست و در نتيجه همه با احساسى واحد و متحد و با ورزش تعبدى و يكنواخت مأنوس مى‌شوند و مراسم حج را برگزار مى‌كنند و شكيبايى و تحمل مشقات را مى‌آموزند و ذبح قربانى را نيز كه رمزى از فداكارى و اطاعت است انجام مى‌دهند.

«... و مردم را حج و زيارت آن خانه واجب است بر هركس كه توانايى براى رسيدن بدان‌جا يافت...»(1)

«و يادآور اى رسول كه ما ابراهيم را در آن بيت‌الحرام تمكين داديم تا با من هيچ شريك و انباز نگيرد (و با اخلاصى كامل مرا پرستش كند) و به او وحى كرديم كه خانه مرا براى طواف حاجيان و نمازگزاران و ركوع و سجود كنندگان پاك و پاكيزه‌دار و مردم را به اداء مناسك حج اعلام كن تا مردم پياده و سواره و از هر راه دور به سوى تو جمع آيند. تا در آن‌جا منافع (دنيوى و اخروى) بسيار براى خود فراهم بينند و نام خدا را در ايامى معين ياد كنند كه ما آنها را از حيوانات و بهائم يعنى شتر و گاو و گوسفند) روزى داديم تا از آن تناول كرده و فقيران بيچاره را نيز طعام دهند. سپس (باز گويم) تا مناسك حج و حلق و تقصير به جاى آرند و به هر نذر و عهدى كه در حج كردند (يا به هر پيمانى كه با خدا و خلق بسته‌اند) وفا كنند و طواف كعبه را گرد خانه عتيق (بيت‌الحرام) به جاى آرند.»(2)

اسْمَ اللَّهِ فِى أَيَّامٍ مَّعْلُومَتٍ عَلَى مَا رَزَقَهُم مِّنم بَهِيمَةِ الْأَنْعَمِ فَكُلُواْ مِنْهَا وَأَطْعِمُواْ

الْبَآلءِسَ الْفَقِيرَ ثُمَّ لْيَقْضُواْ تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُواْ نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُواْ

بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ * سوره حج آيه 26 تا 29


1) ... وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً...* سوره آل عمران آيه 97

2) وَ إِذْ بَوَّأْنَا لاِءِبْرَ هِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَن لاَّ تُشْرِكْ بِى شَئْا وَطَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطَّآلءِفِينَ وَ الْقَآلءِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ وَ أَذِّن فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالاً وَ عَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ لِّيَشْهَدُواْ مَنَفِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُواْ

جهاد

جهاد در راه خدا انسان را براى آمادگى بذل نفس و نفيس (جان و مال) و بذل حداكثر كوشش در راه سلامت امت و وطن و دفاع از حوزه كشور و اقدام در راه بالا بردن سطح حيات انسانيت مجهز و آماده مى‌سازد.

بنابر آن‌چه گفته شد شما امروز همه و همه به سهم خود براى قيام در اين جهاد اكبر دعوت مى‌شويد و شما با اين اقدام مطابق تعليمات قرآن كريم و سبك و اسلوب عملى آن در تربيت عمل مى‌كنيد. و من اينك بعضى از آيات قرآن كريم را بر سبيل مثال در سطور زيل نقل مى‌كنم.

«و آنان‌كه در راه ما به جان و مال جهد و كوشش كردند محققا آنها را به راه (معرفت و لطف) خويش هدايت مى‌كنيم و هميشه خدا يار نيكوكاران است.»(1)

«اى اهل ايمان از خدا بترسيد (و به وسيله ايمان پيروى اولياء حق) به خدا توسل جوييد و در راه او جهاد كنيد باشد كه رستگار شويد.»(2)

«و آنان‌كه ايمان آورده‌اند و هجرت گزيدند و در راه خدا كوشش و جان‌فشانى كردند و هم آنان‌كه مهاجران را منزل دادندو از آنها يارى كردند آنها به حقيقت اهل ايمانند و هم آمرزش خدا و روزى نيكوى بهشتى مخصوص آنهاست.»(3)

بنابر آن‌چه در سطور بالا بيان شد براى شما روشن مى‌شود كه تربيت قرآن و آن‌چه لازمه قيام و اقدام به اداى فرايض است فقط مسئله حفظ الفاظ نيست بلكه قبل از هر چيز عمل و تطبيق و جهاد و فداكارى است.

بنابراين طريقه عملى و آن‌چه از لحاظ تكرار و تثبيت و فرو رفتن در ژرفاى


1) وَ الَّذِينَ جَهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ * (سوره عنكبوت آيه آخر»

2) يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَابْتَغُواْ إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجَهِدُواْ فِى سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * سوره مائده آيه 35

3) وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَهَدُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ ءَاوَواْ وَّنَصَرُواْ أُوْلَلءِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَّهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ* سوره انفال آيه 74

زندگى روزانه براى انسان منظور شده از اولين راه‌هايى است كه قرآن كريم ما را به اخذ و دريافت آن دعوت مى‌كند.

يادآورى امر به معروف و توصيه به حق

يكى از سبك‌هاى اساسى در تربيت قرآنى اين است كه بر عهده انسان دعوت به خير را واجب قرار مى‌دهد تا افراد اجتماع همان‌طور كه در يكديگر تأثير دارند يكديگر را تربيت كنند و اين همان چيزى است كه قرآن كريم ضرورت يادآورى كردن و امر به معروف و نهى از منكر و توصيه به حق و توصيه به صبر و شكيبايى را واجب قرار داده است.

ضمنا بايد دانست كه اين دستور اسلامى در جوامع ديگران به صورت مسئوليت يا وظيفه‌شناسى در اصلاح ديگران شمرده مى‌شود. بنابراين همه ما هميشه و در هر حال هم معلم و آموزگار و هم دانش‌آموز هستيم و هيچ يك از افراد ما از فرد ديگرى بى‌نياز نيست زيرا فرد كوچك ما از بزرگ ما و بزرگ ما از كوچك ما چيز مى‌آموزد. پس يادآورى به خير و حق و دعوت به اين دو معنى و متوجه ساختن اشخاص به كارهاى بد و به ضرر و زيان و نهى اين دو از اركان روش‌هاى تربيت اسلامى است كه اجتماعات جديد بشرى با كمال تأكيد نيازمند آن هستند.

«و امت را تذكر و پندى ده كه پند و تذكر (اگر كافران را نفع ندهد) مؤمنان را سودمند افتد.»(1)

«در اين هلاك پيشينيان پند و تذكر است آن را كه قلب هوشيارى باشد يا گوش دل به كلام حق فرا دهد و به حقايقش توجه كامل كند.»(2)

«اى رسول تو خلق را (به حكمت‌هاى الهى) متذكر ساز كه وظيفه پيغمبرى تو غير از اين نيست.»(3)

«شما نيكوترين امتى هستيد كه بر آن قيام كردند تا (براى اصلاح بشر) مردم را به


1) وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ* سوره ذاريات آيه 55

2) إِنَّ فِى ذَ لِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ * سوره ق آيه 37

3) فَذَكِّرْ إِنَّمَآ أَنتَ مُذَكِّرٌ* سوره الغاشيه آيه 21

نيكوكارى وادار كنند و از بدكارى باز دارند و ايمان به خدا آورند.»(1)

«قسم به عصر (نورانى رسول يا دوران ظهور ولى عصر(عج) كه انسان همه در خسارت و زيان است مگر آنان كه به خدا ايمان آورده و نيكوكار شدند و بدرستى و راستى و پايدارى در دين يكديگر را سفارش كردند (به حفظ دين و اطاعت حق ترغيب و تشويق هم كردند).»(2)


1) كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ* سوره آل عمران آيه 110

2) وَ الْعَصْرِ إِنَّ الاْءِنسَنَ لَفِى خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ وَ تَوَاصَوْاْ بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْاْ بِالصَّبْرِ * سوره والعصر

سبك موعظه و نصيحت

يكى از سبك‌هاى معروف براى تربيت از قديم‌ترين ايام سبك و اسلوب موعظه و نصيحت يا پند و اندرز بوده و هست انسان گاهى با ميل و رغبت براى شنيدن نصيحت از دوستان و پند آموزانش آمادگى دارد. بنابراين نصيحت يا موعظه در اين حالت داراى تأثير بليغى است در روح مخاطب و مخصوصا هنگامى كه از مبدأ محبت و از قلب به قلب ناشى شده باشد.

چه بسا نصيحت و موعظه از پدر يا مادر يا برادر بزرگ يا دوست يا معلم يا پيرمرد محترمى مسير زندگى انسانى را تغيير بدهد و مادامى كه نصيحت و موعظه از قلبى به قلبى صادر نشده باشد تأثير آن كم يا تقريبا هيچ خواهد بود.

قرآن كريم لب‌ريز از نصايح و مواعظ روشن و آشكار است و خود قرآن توصيف شده است به اين‌كه به منظور موعظه براى مردم آمده است. در قرآن كريم آيات زير در اين موضوع جالب نظر است:

«... همانا خدا شما را پند نيكو مى‌دهد...»(1)

«اى مردم عالم، نامه‌اى كه همه پند و اندرز و شفاى دل‌هاى شما و هدايت و رحمت بر مؤمنان است از جانب خدا براى نجات شما آمد.»(2)

گفتيم پندها و موعظه‌ها در قرآن كريم زياد است بلكه همه قرآن موعظه است و شايد تلاوت بعضى از موعظه‌هاى مشهور براى ما سبك تربيتى پدرانه‌اى را كه قرآن


1) ...إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِ...* سوره النساء آيه 58

2) يَأَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَآءَتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَآءٌ لِّمَا فِى الصُّدُورِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ* سوره يونس آيه 57

كريم به كار مى‌برد روشن سازد براى نمونه موعظه لقمان و پسرش را در اين‌جا نقل مى‌كنيم:

«اى رسول ما ياد كن وقتى را كه لقمان در مقام پند و موعظه به فرزندش گفت...»(1)

آيه 29 و همين طور در سوره الاسراء در آيه 22 آمده است:

«هرگز با خداى يكتا شرك مكن و شريك مياور وگرنه به نكوهش و خذلان ابدى مبتلا خواهى شد...»(2)تا پايان آيه 39.


1) وَ إِذْ قَالَ لُقْمَنُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ...* سوره لقمان آيه 13 تا آخر

2) لاَّتَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا ءَاخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُومًا مَّخْذُولاً.* سوره الاسراء آيه 39

سبك و اسلوب داستان

اشاره

يكى از سبك‌هاى تربيتى معروف سبك داستان‌سرايى است. همه مى‌دانند وقتى كه داستان در قالب عاطفى مؤثرى قرار گيرد در روح انسان تأثير خواهد داشت و داستانى كه داراى مفهوم و هدف اخلاقى مهيجى باشد در اعماق نفس انسان تأثير مى‌كند و عوامل خيرخواهى و نيكوكارى را در انسان برمى‌انگيزد و در عين حال تمايلات زشت شرارت‌آميز را طرد مى‌كند. بارى داستان خوب خواننده و يا شنونده‌اى را كه به آن گوش مى‌دهد به خيرخواهى و نيكوكارى متمايل مى‌سازد و در او نفوذ مى‌كند و شر و پليدى را از او دور مى‌سازد.

موضوع داستان‌هاى اخلاقى از دوران قديم تاكنون امرى است معروف به دليل اين‌كه حكماى هند و ايران و يونان از ديرباز داستان‌هايى را براى ما باقى گذاشته‌اند ولى قرآن كريم يك نوع داستان‌هاى تربيتى آورده است كه از لحاظ اهميت در روابط اخلاقى انسانى و علاقه‌هاى روحى وى مقام خاصدارد. مضافا به اين‌كه اين داستان‌ها با سبك زيبا و بلاغت معنى همراه است كما اين‌كه قرآن كريم بر اهميت داستانى كه براى عبرت اخلاقى بيان شده تكيه مى‌كند به طورى كه در قرآن كريم مى‌خوانيم:

«ما بهترين بيان را به وحى اين قرآن بر تو مى‌گوييم...»(1)

«همانا در بيان مال آنان (يعنى پيغمبران يا يوسف و برادران) براى صاحبان عقل


1) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْءَانَ* سوره يوسف آيه 3

عبرت كامل خواهد بود...»(1)

يكى از داستان‌هاى معروف در قرآن كريم كه به عنوان مثال آن را يادآورى مى‌كنيم: داستان دو فرزند آدم است در سوره مائده كه در اين داستان زشتى و پليدى، حسد و كينه‌توزى و عداوت نزديكى از دو برادر محسوس است و تصوير رحمت و تسامح و گذشت و اغماض نزد برادر ديگر. اين داستان به جايى منتهى مى‌شود كه كوچكى روح برادر حسود به طورى مصور مى‌شود كه حتى از عملى كه كلاغ مى‌كند او شرم نمى‌كند.

«و بخوان بر آنها به حقيقت و راستى حكايت دو پسر آدم (قابيل و هابيل) را كه تقرب به قربانى جستند از يكى پذيرفته و از آن ديگرى پذيرفته نشد (قابيل به برادرش هابيل كه قربانيش قبول شد) گفت من تو را البته خواهم كشت (هابيل) گفت مرا گناهى نيست كه خدا قربانى متقيان را خواهد پذيرفت.»(2)

داستان يوسف حسد و مكر برادرانش را مصور مى‌سازد و سپس آغاز ارتباط زنى را با يوسف نشان مى‌دهد و بيان مى‌كند كه چگونه يوسف به خدا پناه برد و با رحمت خدا و كمك او بر شهوت غلبه كرد و سپس به زندان افكنده شد و با سربلندى و پيروزى از زندان درآمد و نزد پادشاه آن زمان مقرب گرديد (سوره يوسف را از اول تا آخرش بخوانيد.)

اثر سرمشق و محبت

يكى از مهم‌ترين عواملى كه در تربيت كودك و در زندگى انسان مؤثر است (قدوه). يعنى سرمشقى است كه كودك يا انسان به او اقتدا مى‌كند و سپس محبت‌هايى


1) لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لأِّوْلِى الْأَلْبَبِ...* سوره يوسف آيه 111

2) وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ ءَادَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْأَخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ * لَلءِنم بَسَطتَ إِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَآ أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِىَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّى أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَلَمِينَ * إِنِّى أُرِيدُ أَن تَبُوأَ بِإِثْمِى وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحَبِ النَّارِ وَذَ لِكَ جَزَ ؤُاْ الظَّلِمِينَ *فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَسِرِينَ فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِى الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَ رِى سَوْءَةَ أَخِيهِ قَالَ يَوَيْلَتَى أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَ رِىَ سَوْءَةَ أَخِى فَأَصْبَحَ مِنَ النَّدِمِينَ سوره مائده‌از آيه 27تا31

است كه در نهاد كودك يا انسان اثر مى‌گذارد. بدون ترديد سرمشق يا محبت اگر پاك و پاكيزه و نيكو باشد در ساختمان شخصيت انسان تأثير نيك خواهد داشت و اگر زشت باشد انسان را نابود خواهد كرد. به همين دليل قرآن كريم بر اهميت سرمشق و محبت در تعيين سرنوشت انسان به شدت تأكيد مى‌كند و به همين جهت است كه مسلمانان را دعوت مى‌كند تا سيره رسول اكرم(ص) را مطالعه كنند و آن را سرمشق خود قرار دهند بايد دانست كه معلم يا آموزگار نيز در همين حكم است زيرا اگر نيكوكار باشد براى دانشجويانش سرمشقى نيك خواهد بود و اگر از كسانى باشد كه خداى ناكرده دانشجويان را گمراه مى‌كنند و آنها را در مسيرهاى خطرناك وارد مى‌سازند، و وسيله شر و نابودى خواهد شد. اينك چند آيه از آيات قرآن كريم را كه به اهميت (قدوه) و محبت تأكيد مى‌كند براى شما نقل مى‌كنيم:

«البته شما را در اقتداى به رسول خدا چه در صبر و مقاومت با دشمن و چه ديگر اوصاف و افعال نيكو خير و سعادت بسيار است، براى آن‌كس كه به ثواب خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند.»(1)

«و گويند به خدا ما اطاعت امر بزرگان و پيشوايان (فاسد) خود را كرديم كه ما را به راه ضلالت كشيدند. تو اين خدا عذاب آنان را سخت مضاعف ساز و به لعن و غضب شديد گرفتار گردان.»(2)«و روزى كه مردم ظالم پست دست حسرت به دندان گرفته و گويند اى‌كاش من (در دنيا) با رسول حق راه راستى دوستى و طاعت پيش مى‌گرفتم. واى بر من اى كاش كه فلان (مرد كافر و رفيق فاسق) را دوست نمى‌گرفتم.»(3)

بى‌مناسبت نيست در اين‌جا گفته شاعر عرب را درباره اهميت تأثير محبت يادآور شويم كه گفته است:


1) لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْأَخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا* سوره احزاب آيه 21

2) وَ قَالُواْ رَبَّنَآ إِنَّآ أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرَآءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاَ رَبَّنَآ ءَاتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذَابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْنًا كَبِيرًا * سوره احزاب آيه 67تا68

3) وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَلَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً يَاوَيْلَتَى لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَنًا خَلِيلاً * سوره فرقان آيه 27تا28

«عن المؤلا تسئل و سل عن قرينه فكل قرين بالمقارن يعتدى»

(يعنى اگر مى‌خواهى شخصيت كسى را بدانى راجع به خودش از او سؤال مكن بلكه از رفيق و معاشرش بپرس. زيرا هر دوستى به دوستش اقتدا مى‌كند.

سبك عبرت‌هاى تاريخى:

قرآن كريم بعضى از حوادث تاريخى را كه براى ملت‌ها و قبيله‌هاى گذشته روى داده نقل مى‌كند و در بيان اين مطالب نظر قرآن اين نيست كه كتاب تاريخ بنويسد بلكه منظور از ذكر اين حوادث تاريخى محتويات آن است كه در هر زمان و مكانى براى اجتماعات بشرى باعث عبرت اخلاقى و اجتماعى باشد، مثلاً كفر و طغيان و فساد و مختل ساختن موازين مادى و معنوى همه و همه موجب انحطاط اجتماع و نابودى آن مى‌گردد و همين سوابق است كه چنان بلاهايى بر سر قوم نوح و قوم عاد و ثمود و قوم لوط و قوم فرعون و ديگران درآورده است. زيرا همه اين جمعيت‌ها به واسطه اين‌كه از سنت‌ها و قوانين الهى كه براى زندگى معنوى و اخلاقى و اجتماعى آنها مقرر شده بود سرباز زدند، به هلاكت رسيدند.

نمونه اين عبرت‌هاى تاريخى متوالى در سوره اعراف به چشم مى‌خورد. زيرا آن‌چه براى اين اقوام به واسطه تخلف روحى يا اخلاقى يا اجتماعى آنها روى داده بدان جهت بوده است كه به دستورهاى پيغمبران و رهنمايان واقعى بشر گوش نداده‌اند و دچار چنين سرنوشت‌هاى شومى

شده‌اند.

«نوح را كه براى بيان توحيد به قومش فرستاديم گفت اى قوم خداى را بپرستيد كه جز او شما را خدايى نيست من بر شما سخت از عذاب بزرگ قيامت مى‌ترسم.»(1)

سبك و اسلوب محاكمه عقلى

يكى از سبك‌هايى كه قرآن كريم را ممتاز قرار مى‌دهد سبك محاكمه عقلى در


1) لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُواْ اللَّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ إِنِّى أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ ...* سوره اعراف آيه 59

رهبرى انسان به سوى حق و خير است.

قرآن كريم انسان را وادار مى‌كند تا عقل و منطق و روش صحيح تميز بين حق و باطل را با حجت و دليل و مشاهده حسى به كار برد و در اين راه اجبار و تقليد كوركورانه پسنديده نيست به همين دليل است كه قرآن كريم در اين زمينه همه را دعوت مى‌كند تا از راه لطف و مسالمت نه از طريق اجبار و الزام مردم بكوشند تا طرف مقابل را به فهم وادار كنند و او خود به طرف حق مايل شود. در قرآن كريم وارد شده است كه:

«اى رسول ما خلق را به حكمت و برهان و موعظه نيكو به راه خدا (عاقبت حال) كسى كه از راه او گمراه شده و آن‌كه هدايت يافته بهتر مى‌داند.»(1)

«و شما مسلمانان با يهود و نصارى و مجوس كه اهل كتابند جز به نيكوترين طريق بحث و مجادله مكنيد...»(2)

يكى از محاكمات عقلايى كه در قرآن كريم به عنوان نمونه استدلال به زبان ابراهيم(ع) بيان شده در زير نقل مى‌كنيم:در يكى از اين محاكمات حضرت ابراهيم با عمش آذر مباحثه و مناقشه مى‌كند سپس به ستاره و بعد به ماه و پس از آن به آفتاب نگاه مى‌كند و در نتيجه تشخيص مى‌دهد كه همه اين ظواهر و پديده‌ها (آفل) يعنى زوال‌پذير و ناپايدار هستند آن‌گاه از عبادت آنها امتناع مى‌كند و فكر و قلبش متوجه آفريننده بزرگ كائنات مى‌شود. در محاكمه عقلايى ديگرى حضرت ابراهيم همه بت‌ها را درهم مى‌شكند و بت بزرگ را به همان حال مى‌گذارد و پس از آن‌كه راجع به شكستن بت‌ها از او مى‌پرسند جواب مى‌دهد: از اين بت بزرگ بپرسيد او بايد به شما جواب دهد. پس از آن‌كه طرف مقابل فكر كند كه بت حرف نمى‌زند حضرت ابراهيم حجت و دليل را بر آنها عرضه مى‌كند و مى‌گويد چگونه چيزى را عبادت مى‌كنيد كه نمى‌شنود و عقل ندارد.

«ياد كن وقتى را كه ابراهيم به پدرش آذر (عمو و مربيش كه عرب به آن پدر اطلاق كند)


1) ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ* سوره نحل آيه 125

2) وَ لاَ تُجَدِلُواْ أَهْلَ الْكِتَبِ إِلاَّ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ....* سوره عنكبوت آيه 46

گفت آيا بت‌ها را به خدايى اختيار كرده‌اى و من به راستى تو و پيروانت را در گمراهى آشكار مى‌بينيم... پس چون شب تاريك نمودار شد ستاره رخشانى ديد (براى هدايت مشركان) گفت اين پروردگار من است پس چون آن ستاره غروب كرد و نابود شد گفت من چيزى كه نابود گردد به خدايى نخواهم پذيرفت...

پس چون (شب شد) و ماه تابان را ديد گفت اين خداى من است.

پس چون (صبح‌گاه) خورشيد درخشان را ديد گفت اينست خداى من.

من با ايمان خالص روى به سوى خدايى آوردم كه آفريننده آسمان‌ها و زمين است و من هرگز با عقيده مشركان موافق نخواهم بود.(1)

«و ما پيش از اين (در زمانى كه شرك كفر جهان را فراگرفته بود) ابراهيم را كاملاً به رشد و كمال خود رسانديم. (تا بيرق توحيد و خداپرستى را در عالم برافرازد) و ما به شايستگى او عالم بوديم. هنگامى كه با پدرش (يعنى عمويش) و با قومش گفت اين مجسمه‌هاى بى‌روح و بت‌هاى بى‌اثر چيست كه شما به نام خدايى مى‌پرستيد؟ و بر آن عمرى متوقف شده‌ايد. آنها ابراهيم را پاسخ دادند كه ما پدران خود را بر پرستش اين بتان يافته‌ايم، ما نيز پيروى آنها خواهيم كرد.»(2)


1) وَإِذْ قَالَ إِبْرَ هِيمُ لِأَبِيهِ ءَازَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَامًا ءَالِهَةً إِنِّى أَرَلكَ وَقَوْمَكَ فِى ضَلَلٍ مُّبِينٍ وَكَذَ لِكَ نُرِى إِبْرَ هِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ الَّيْلُ رَءَا كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لاَ أُحِبُّ الْأَفِلِينَ فَلَمَّا رَءَا الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَلءِن لَّمْ يَهْدِنِى رَبِّى لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّآلِّينَ فَلَمَّا رَءَا الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّى هَذَآ أَكْبَرُ فَلَمَّآ أَفَلَتْ قَالَ يَقَوْمِ إِنِّى بَرِىءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَآ أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَحَآجَّهُ قَوْمُهُ قَالَ أَتُحَجُّونِّى فِى اللَّهِ وَقَدْ هَدَلنِ وَلاَ أَخَافُ مَا تُشْرِكُونَ بِهِ إِلاَّ أَن يَشَآءَ رَبِّى شَئْا وَسِعَ رَبِّى كُلَّ شَىْ‌ءٍ عِلْمًا أَفَلاَ تَتَذَكَّرُونَ * سوره انعام آيه 74تا80

2) وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَآ إِبْرَ هِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عَلِمِينَ إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِى أَنتُمْ لَهَا عَكِفُونَ قَالُواْ وَجَدْنَآ ءَابَآءَنَا لَهَا عَبِدِينَ * الانبياء 51تا53

سبك جواب‌گويى

اشاره

يكى از طريقه‌هاى تربيت قرآنى طريقه جواب‌گويى است و آن عبارت است از آن‌كه گوينده سؤال‌هايى را از مخاطب بنمايد و از او بخواهد تا خودش به حقيقت راه يابد. و اين طريقه از روش‌هاى تازه‌اى است كه در تدريس معمول شده ليكن روشى است قديم مانند قديم بودن سقراط و قرآن كريم اين سبك را به شكلى بسيار زيبا و در عين حال اقناع كننده و معجزه‌آسا به كار مى‌برد.

«اى رسول بگو ستايش مخصوص خداست و سلام خاص بر بندگان برگزيده خدا. آيا خداى (آفريننده جهان) بهتر است يا آن‌چه شريك خدا مى‌شماريد؟

آيا آن كيست (جز خداى يكتا) كه آسمان‌ها و زمين را خلق كرده است و از آسمان براى شما باران مى‌فرستد تا با آن درختان باغ و بستان‌هاى شما را در كمال سبزى و خرمى مى‌رويانيم. هرگز شما از پيش خود قادر بر رويانيدن آن درختان نيستيد. آيا با وجود خداى يكتا خدايى هست؟ (هرگز خدايى نيست) وليكن اين مشركان (از نادانى به بت‌ها توجه كرده) روى از خدا مى‌گردانند... آيا كيست كه نخست آفرينش را آغاز مى‌كند آن‌گاه همه را (به سوى خود) باز مى‌گرداند؟

و آن كيست كه از (قواى) آسمان و زمين به شما روزى مى‌دهد آيا با وجود خداى يكتا خدايى هست؟ (هرگز نيست)مشركان را بگو اگر راست مى‌گوييد كه غير خدا هم كسى در آفرينش مؤثر است بر دعوى خود برهانى بياوريد.»(1)

الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَآءِ وَالْأَرْضِ أَءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قُلْ هَاتُواْ بُرْهَنَكُمْ إِن كُنتُمْ صَدِقِينَ * سوره نمل آيه 59تا64


1) قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلَمٌ عَلَى عِبَادِهِ الَّذِينَ اصْطَفَى ءَآللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ *أَمَّنْ خَلَقَ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنزَلَ لَكُم مِّنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَمنبَتْنَا بِهِ حَدَآلءِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ مَّا كَانَ لَكُمْ أَن تُنمبِتُواْ شَجَرَهَآ أَءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ * أَمَّن جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلَلَهَآ أَنْهَرًا وَ جَعَلَ لَهَا رَوَ سِىَ وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا أَءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ * أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَآءَ الْأَرْضِ أَءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلاً مَّا تَذَكَّرُونَ *أَمَّن يَهْدِيكُمْ فِى ظُلُمَتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَن يُرْسِلُ الرِّيَحَ بُشْرَما بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ أَءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ تَعَلَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ * أَمَّن يَبْدَؤُاْ

«اى پيغمبر ما تو (با ادله و برهان به كافران) بگو كه زمين و هركس را كه در او موجود است بگوييد از كيست؟ (و كه آفريده است؟) اگر شما فهم و دانش داريد؟

البته جواب خواهند داد از خداست (و خدا آفريده)پس بگو چرا متذكر قدرت خدا نمى‌شويد.

باز بگو پروردگار آسمان‌هاى هفت‌گانه و خداوند عرش بزرگ (و آفريننده آن)كيست؟ و البته باز جواب دهنده آن خداست پس بگو چرا متقى و خدا ترس نمى‌شويد؟

به ازاى رسول بگو آن كيست كه ملك و ملكوت همه عالم به دست اوست و او به همه پناه دهد و حمايت كند و از او كس حمايت نتواند كرد. اگر مى‌دانيد بازگوييد. محققا آنها خواهند گفت كه آن خداست پس بگو (حال كه مى‌دانيد زمام كليه امور عالم به دست خداست) چرا به فريب و فسون مفتون و از خدا غافل گشتيد؟

با آن‌كه ما (رسول و كتاب و حجت و دين) حق را به ايشان فرستاديم باز دروغ مى‌گويند (منكر مى‌شوند).»(1)

ضرب المثل‌ها

يكى ازوسايل تأثير تربيتى در قرآن به كار بردن مثل‌ها يا تشبيهاتى است كه داراى مفهوم و هدف اخلاقى باشند و ناگفته پيداست كه اين‌گونه مثل‌ها در عواطف تأثير عميق دارند و در تأثير به رفتار انسان در حيات روزانه نقشى ايفاء مى‌كنند كه اگر با حكمت و ظرافت و در موارد مناسب بيان شود بسيار سودبخش است. در قرآن كريم


1) قُل لِّمَنِ الْأَرْضُ وَمَن فِيهَآ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ * سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ * قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَوَ تِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ *سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ *قُلْ مَنم بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْ‌ءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لاَ يُجَارُ عَلَيْهِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ *سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ *بَلْ أَتَيْنَهُم بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكَذِبُونَ * سوره مؤمنون آيه 84تا90

راجع به تأثير مثل‌ها اين آيه وارد شده است كه:

«و اين همه مثل‌ها مى‌زنيم (تا حقايق) براى مردم روشن شود و (ليكن) به جز مردم دانشمند كسى تعقل آن نخواهد كرد.»(1)

و باز اينك بر سبيل مثال بعضى از مثل‌هايى را كه داراى هدف و مفهوم عميقى هستند و در قرآن كريم وارد شده نقل مى‌كنيم:

«خدا از آسمان آبى نازل كرد كه در هر رودى به قدر وسعت و ظرفيتش سيلاب جارى شد و بر روى سيل كفى برآمد چنان‌چه فلزاتى را نيز كه براى تجمل و زينت (مانند طلا و نقره) يا براى اثاث و ظروف (مانند آهن و مس در آتش ذوب كنند) مثل آب كفى برآورد خدا به مثل اين (آب فلزات و كف روى آنها» براى حق و باطل مثل مى‌زند كه (باطل چون) آن كف بزودى نابود مى‌شود اما آن آب و فلز كه به خير و منفعت مردم است در زمين باقى مى‌ماند، خدا مثل آنها را براى فهم بدين روشنى بيان مى‌كند.»(2)

«اى رسول ما ندانستى كه چگونه خدا كلمه پاكيزه را به درخت زيبايى مثل زده كه اصل ساقه آن برقرار باشد و شاخه آن به آسمان برسد و آن درخت زيبا به اذن خدا همه اوقات ميوه‌هاى مأكول و خوش دهد (مثل جان پاك و افكار و كردار نيكو در منفعت دائمى براى خود و ديگران بدان درخت ماند) خدا اين‌گونه مثل‌هاى واضح براى تذكر مردم مى‌آورد. و مثل كلمه كدر (و روح پليد) مانند درخت پليديست كه ريشه‌اش به قلب زمين نرود بلكه بالاى زمين افتد و هيچ ثبات و بقايى نخواهد.»(3)«مثل حال آنان‌كه (خدا را فراموش كرده) و غير خدا را به دوستى برگرفتند (در سستى و بى‌بنيادى) حكايت خانه‌اى است كه بنياد كند و اگر بداند سست‌ترين خانه خانه عنكبوت


1) وَ تِلْكَ الْأَمْثَلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَآ إِلاَّ الْعَلِمُونَ * سوره عنكبوت آيه 43

2) أَنزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةُم بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَآءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَ لِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْبَطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَآءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الْأَرْضِ كَذَ لِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ * سوره رعد آيه 17

3) أَلَمْ تَرَكَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِى السَّمَآءِ * تُؤْتِى أُكُلَهَا كُلَّ حِينِم بِإِذْنِ رَبِّهَا وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُنَ وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ سوره ابراهيم آيه 24تا26

است (كه به كمترين باد خراب مى‌گردد.»(1)

سبك بيان سحرآميز

و باز يكى از سبك‌هايى را كه در تربيت قرآنى مى‌يابيم سبك جمال تصوير و حسن تعبير بيان سحرآميز و آهنگ موزون و شيرينى است كه همه اين عوامل در نفس و روح انسان تأثير دارند و تا اعماق روح نفوذ مى‌كنند و انسان را به سوى خيرخواهى و حق پرستى توجه مى‌دهند اينك نمونه‌هايى را براى مثال ذكر مى‌كنيم:

«خدا نور (وجود بخش) آسمان و زمين است...»(2)

«و بندگان (خاص) خداى رحمان آنان هستند كه بر روى زمين به تواضع و فروتنى روند و هرگاه مردم جاهل به آنها خطاب (و عتابى) كنند با سلامت نفس (و زبان خوش) جواب دهند. و از آنان هستند كه شب را به سجده و قيام نماز براى خدا روز كنند (و روز را به نيكى با خلق به شب

آرند...)»(3)

سَلَمًا * وَ الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَ قِيَمًا ...* سوره فرقان آيه 61تا77

«اى رسول حكايت ابراهيم را بر امت بيان كن... ابراهيم باز به آنها گفت آيا مى‌دانيد كه بر اين بت‌هايى كه شما مردم اينك مى‌پرستيد. پدران شما از قديم مى‌پرستيدند. من با پرستش همه اين‌ها جز خداى يكتاى عالم مخالف و دشمنم. همان خدايى كه مرا بيافريد و به لطف خود به راه راستم هدايت مى‌فرمايد. همان خدايى كه چون گرسنه شوم به كرم خود مرا غذا مى‌دهد و چون تشنه شوم سيراب مى‌گرداند. همان خدايى‌كه چون بيمار شوم مرا شفا مى‌دهد. همان خدايى كه مرا (از حيات چند روزه دنيا) مى‌ميراند و سپس به حيات ابدى آخرت زنده مى‌گرداند.»(4)


1) مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَآءَ كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ * (سوره عنكبوت آيه 41)

2) اللَّهُ نُورُ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضِ...* سوره نور آيه 35

3) وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ

4) وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْرَ هِيمَ *...قَالَ أَفَرَءَيْتُم مَّا كُنتُمْ تَعْبُدُونَ *أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُمُ الْأَقْدَمُونَ *فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِّى إِلاَّ رَبَّ الْعَلَمِينَ *الَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ *وَ الَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَيَسْقِينِ *وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ *وَ الَّذِى يُمِيتُنِى ثُمَّ يُحْيِينِ ** اشعراء آيه 69تا81

سبك ترغيب و تهديد

بدون ترديد سبك تشويق و تهديد از سبك‌هاى طبيعى است كه مربى در هر زمانى و در هر مكانى از آن بى‌نياز نيست اين مطلب تا حدودى بديهى است زيرا مادامى كه كودك يا انسان نداند كه بر عمل و روش او نتايج مسرت‌انگيز يا حزن‌آورى بار خواهد بود شما هر اندازه در زمينه تربيت كوشا باشيد و هر كار بكنيد نخواهيد توانست به نتيجه برسيد. به هر حال انسان اگر عمل نيكى را انجام دهد مسرت و شيرينى آن را درخواهد يافت و اگر عمل زشتى را انجام دهد طعم تلخ و دردناك آن را احساس خواهد كرد. قرآن كريم سبك تشويق و تهديد را در تربيت به صورت بسيار وسيعى به كار مى‌برد و ناگفته پيداست كه نتيجه عمل خير در دنيا و آخرت شعف انگيز است و به پاكى و پاكيزگى منتهى مى‌شود. قرآن كريم بيم جهنم را به شكل رعب‌آورى مصور مى‌سازد و باز نعمت‌هاى جاويد را بر مردم پرهيزگار و مجاهد و نيكوكار و كسانى كه در راه خدا انفاق مى‌كنند به صورت وسيعى پخش مى‌كند و شعله خشم الهى را بر سر كافران و ستمكاران و منافقان و فاسقان و محتكران و سركشان و منكران و بخيلان و اسراف‌كاران برمى‌افروزد. پس بنابراين براى انسان هوشمند راهى غير از اين نيست كه طريق خير را در زندگى اختيار كند و طريق خير همانا راه محبت و رحمت و همكارى و احسان و خوش‌رفتارى با ديگران است.

بارى قرآن كريم تصريح مى‌كند به اين‌كه انسان هر عملى را كه انجام دهد چه كوچك و چه بزرگ به حساب او رسيدگى خواهد شد و پاداش عمل مطابق با اصل عمل است و ديگر نه به انسان ستم خواهد شد و نه تعهدى.

«در آن روز قيامت مردم از قبرها پراكنده بيرون آيند تا (پاداش نيك و بد) اعمال خود را (در حساب و ميزان حق) ببينند.پس (در آن روز) هركس به قدر ذره‌اى كار نيكى كرده (پاداش) آن را خواهد ديد هركس به قدر ذره‌اى كار زشتى مرتكب شده آن هم به كيفرش خواهد رسيد.»(1)


1) يَوْمَلءِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِّيُرَوْاْ أَعْمَلَهُمْ *فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ * سوره الزلزله آيه 6تا8

«و ما مقدرات و نتيجه اعمال نيك و بد هر انسانى را طوق گردن او ساختيم (كه ملازم و قرين هميشگى او باشد) و روز قيامت كتابى (كه نامه اعمال اوست) بر او بيرون آريم در حالى‌كه آن نامه چنان باز باشد كه همه اوراق آن را يك مرتبه ملاحظه كند. (و به او خطاب رسد كه) تو خود كتاب اعمالت را بخوان (و بنگر تا در دنيا چه كرده‌اى) كه تو خود تنها براى رسيدگى به حساب خويش كافى هستى.»(1)

«هركس كار نيكى كند به نفع خود و هركه بد كند بر خويش كرده است و خدا (در روز جزا) هيچ بر بندگان ستم نخواهد كرد.»(2)

«آن روز هركس به آن‌چه (از نيك و بد كرده جزا خواهد يافت و امروز بر هيچ‌كس ستم نخواهد شد كه خداى (عادل) حساب خلق به يك لحظه مى‌كند.»(3)

«و طايفه سوم آنان كه در ايمان بر همه پيشى گرفتند (و در اطاعت خدا و رسول مقام تقدم يافتند.) آنان به حقيقت مقربان درگاهند. آنان در بهشت پر نعمت جاودانى متنعمند...»(4)

و باز در آيات زير وضع وحشتناكى را براى كسانى كه جهنمى شده‌اند مى‌خوانيم:

«... و عذاب سخت بر آل فرعون فرا رسيد (و همه به درياى هلاك غرق شدند) اينك (كه در عالم برزخند) آتش دوزخ را صبح و شام بر آنها عرضه مى‌دارند و چون روز قيامت شود خطاب آيد كه فرعونيان را به سخت‌ترين عذاب جهنم وارد كنيد.»(5)

«اى رسول آيا كسانى كه در آيات ما راه جدال و انكار پيمودند نديدى كه عاقبت كارشان به كجا كشيد؟ آنان كه كتاب ما را و احكامى كه رسولان خود را براى ابلاغ آن فرستاديم تكذيب كردند به زودى كيفر كردارشان را خواهند يافت. چون گردن‌هايشان با


1) وَ كُلَّ إِنسَنٍ أَلْزَمْنَهُ طَلءِرَهُ فِى عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ كِتَبًا يَلْقَلهُ مَنشُورًا *اقْرَأْ كِتَبَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا * سوره الاسراء آيه 13تا14

2) مَّنْ عَمِلَ صَلِحًا فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَآءَ فَعَلَيْهَا وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّمٍ لِّلْعَبِيدِ * سوره فصلت آيه 46

3) الْيَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسِم بِمَا كَسَبَتْ لاَ ظُلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ * سوره غافر آيه 17

4) وَ السَّبِقُونَ السَّبِقُونَ * أُوْلَلءِكَ الْمُقَرَّبُونَ * فِى جَنَّتِ النَّعِيمِ ... الخ* سوره واقعه آيه 10تا40

5) ... حَاقَ بِٔالِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُواْ ءَالَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ * سوره غافر آيه 45تا50

غل و زنجيرهاى (آتشين) كشيده شود. تا به حميم دوزخ (و آب گرم و عفن جهنم) درافكند سپس در آتش افروخته شدند...»(1)

در سوره (الحاقه) توصيف مجملى را كه براى اصحاب يمين يعنى پرهيزكاران نيكوكار و اصحاب شمال يعنى كافران ستمكار مى‌خوانيم به اين شرح:

«اما كسى كه نامه اعمال او را به دست راستش دهند (با كمال نشاط و شادمانى به اهل محشر) گويد ببينيد نامه مرا بخوانيد. من ملاقات اين روز حساب را اعتقاد داشتم. (و در دنيا به گناه نپرداختم.) اين چنين كسى در عيش و زندگانى خوش خواهد بود و به بهشت عالى رتبه (ابدى) كه ميوه آن هميشه در دسترس (بهشتيان) است، خواهد رفت. (و خطاب رسد كه) از طعام و شراب‌هاى لذيذ و گواراى بهشتى هرچه خواهيد تناول كنيد شما را گوارا باد كه اين پاداش اعمال ايام گذشته دنياست كه بر امروز خويش پيش فرستاديد و اما آنكس كه كتاب عملش به دست چپ دهند (با كمال شرمندگى و اندوه) گويد: اى كاش مرگ مرا از چنگ اين غصه و عذاب نجات مى‌داد.»(2)


1) أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُجَدِلُونَ فِى ءَايَتِ اللَّهِ أَنَّى يُصْرَفُونَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِالْكِتَبِ وَ بِمَآ أَرْسَلْنَا بِهِ رُسُلَنَا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ إِذِ الْأَغْلَلُ فِى أَعْنَقِهِمْ وَ السَّلَسِلُ يُسْحَبُونَ فِى الْحَمِيمِ ثُمَّ فِى النَّارِ يُسْجَرُونَ * سوره غافر آيه 69تا72

2) فَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَبَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَآؤُمُ اقْرَءُواْ كِتَبِيَهْ * إِنِّى ظَنَنتُ أَنِّى مُلَقٍ حِسَابِيَهْ * فَهُوَ فِى عِيشَةٍ رَّاضِيَةٍ *فِى جَنَّةٍ عَالِيَةٍ *قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ *كُلُواْ وَ اشْرَبُواْ هَنِئام بِمَآ أَسْلَفْتُمْ فِى الْأَيَّامِ الْخَالِيَةِ *وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَبَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَلَيْتَنِى لَمْ أُوتَ كِتَبِيَهْ * وَ لَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِيَهْ *يَلَيْتَهَا كَانَتِ الْقَاضِيَةَ *

سبك تربيت و آمرزش گناهان

قرآن كريم بعد از به كار بردن همه كوشش‌هاى تربيتى كه براى انسان مبذول مى‌دارد با اين حال راه آمرزش را به روى كسانى كه كور و گمراه شدند و در راه باطل سير كردند مسدود نمى‌سازد بلكه باب آمرزش را به روى كسانى كه به اين راه رفته‌اند باز مى‌گذارد تا اين‌كه به راه راست برگردند و راه آن اينست كه در برابر پروردگار توبه و استغفار كنند و زندگى تازه و پاك و پاكيزه‌اى را شروع نمايند. بنابراين به خوبى مى‌بينيم كه توبه و آمرزش در تربيت از قوى‌ترين وسايل اصلاح است. و اين عمل را تربيت جديد نيز به سهم خود با استفاده از اين طريق به حد مقدور عمل مى‌كند. در سطور آينده چند آيه بر سبيل مثال مى‌آوريم كه براى اين سبك اصلاحى در تربيت مفيد و مؤثر است:

«هركه عمل زشتى از او سرزند يا به خويشتن ظلم كند سپس از خدا طلب آمرزش و عفو كند خدا را بخشنده و مهربان خواهد يافت.»(1)

«پس هركه بعد از ستمى كه كرده توبه نموده و كار خود را اصلاح كرد از آن پس خدا او را خواهد بخشيد كه خدا بخشنده و مهربان است.»(2)

«و هرگاه آنان‌كه به آيات ما مى‌گروند نزد تو آيند بگو سلام بر شما باد خدا بر خود رحمت و مهربانى را فرض نمود كه هركس از شما كار زشتى به نادانى كرد و باز بعد از آن توبه كند اصلاح يابد البته خدا بخشنده و مهربان است.»(3)


1) وَمَن يَعْمَلْ سُوءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُورًا رَّحِيمًا * سوره نساء آيه 110

2) فَمَن تَابَ مِنم بَعْدِ ظُلْمِهِ وَأَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ * سوره مائده آيه 39

3) وَإِذَا جَآءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِٔايَتِنَا فَقُلْ سَلَمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنكُمْ سُوءَما بِجَهَلَةٍ ثُمَّ تَابَ مِنم بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ * (سوره انعام آيه 54)

«و البته بر آن‌كس كه (از كفر) توبه كند و به خدا ايمان آرد و نكوكار گردد درست به راه هدايت رود مغفرت و آمرزش من بسيار است.»(1)

«... كه همانا خدا آنان را كه پيوسته به درگاهش توبه و انابه كنند و هم پاكيزگان دور از هر آلايش را دوست مى‌دارد.»(2)

«(اى رسول رحمت) به آن بندگانم كه (به عصيان) اسراف بر نفس خود كردند بگو از رحمت (نامنت‌هاى) خدا نااميد مباشيد البته خدا همه گناهان را (چون توبه كنيد) خواهد بخشيد كه او خدايى بسيار آمرزنده و مهربان است.»(3)

عَلَى أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُواْ مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ* سوره زمر آيه 53

«... و رحمت من همه موجودات را فرا گرفته است... »(4)

اين بود نظر اجمالى و مقدماتى در سبك‌هاى تربيت قرآنى و ضمنا بايد به اين نكته توجه داشته باشيد كه اين سبك‌هايى كه مورد بحث قرار گرفت ممكن نيست كه از هر جهت با مفاهيم كلمات به صورت دقيق تطبيق كند بلكه به اقتضاى ظروف و احوال و طبق طبيعت افراد اين معانى تنظيم شده و كيفيت تطبيق آن نيز موافق طبيعت افراد خواهد بود. بنابراين حديث شريف كه مى‌گويد:

«نحن معاشر الانبياء امرنا ان نكلم‌الناس على قدر عقولهم»يعنى ما گروه پيغمبران مأمور شديم كه با مردم به اقتضاى عقول آنها صحبت كنيم، حاكى از حكمت تربيتى متعالى و بلندى است و بايستى در انتخاب سبك‌هاى تربيتى كه متناسب با عقول افراد و ظروف و احوال يعنى محيط اختصاصى افراد است عمل شود.

در پايان بيان مى‌خواهم بگويم من نيز كتابى را در زمينه تربيت چه قديم و چه جديد كه حاوى سرمايه تربيتى عظيم‌ترى در هدف‌ها و محتويات سبك‌ها مقرون با سنت‌ها و واقعيت و شمول همه جانبه و موزونيت مانند قرآن كريم باشد، نمى‌شناسم.


1) وَإِنِّى لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَلِحًا ثُمَّ اهْتَدَى * سوره طه آيه 82

2) ... إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّ بِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ* سوره بقره آيه 222

3) قُلْ يَعِبَادِىَ الَّذِينَ أَسْرَفُواْ

4) ...وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْ‌ءٍ...* سوره اعراف آيه 156

بحث در معناى قرآن

اشاره

در پايان اين رساله كه اميدوارم براى اهل آن درسى آموزنده باشد و سپس موجب بهره‌مندى دانش‌آموزان و دانشجويان گردد و به تربيت قرآنى آشنا باشند. مغتنم مى‌شمارم عصاره و جوهر تحقيقات محققان و بزرگانى را كه از منبع حيات‌بخش قرآن برخوردار شده و در دسترس نگارنده قرار گرفته: به محضر آقايان مربيان بزرگوار كشور تقديم دارم تا آنان نيز به نوبه خود و در حد مقدور به معناى قرآن كريم كه عزيزترين و نفيس‌ترين مواريث انسانيت است آشنا شوند و سپس مستقلاً و مستقيما با استفاده از منابع تفسير كتاب كريم بهره‌ياب شوند و اين ميراث گران‌بها را بيشتر از بيشتر گرامى دارند و دانشجويان را براى استفاده از اين منبع هدايت جاويد رهبرى فرمايند تا در انجام وظيفه مهم تعليم و تربيت موفق و مفتخر گردند، و آن بحث اين است.

پروردگار جهان، رسول اكرم(ص) را به عنوان آخرين پيامبر خودش فرستاد تا همان رسالتى را كه پيغمبران پيشين براى نشر آن آمده بودند انجام دهد. رسول اكرم(ص) دعوتش را به تمام افراد بشر، از جمله پيروان پيغمبران پيشين ابلاغ نمود و آنها را دعوت كرد به اين‌كه صراط مستقيم يعنى راه راست را طى كنند و از تمام افرادى كه هدايت الهى را پذيرفته بودند امت يا ملتى را تشكيل داد، و اين امت را طورى تربيت كرد كه خود به طور دسته جمعى راه زندگى را بر اساس هدايت صاف و هموار كنند و جهانى را كه در گمراهى سير مى‌كرد اصلاح نمايند. قرآن كه بر محمد(ص) نازل شد كتابى است كه حاوى اين دعوت و هدايت الهى است.

مقصود اصلى

موضوعى را كه قرآن كريم مورد بحث قرار مى‌دهد وجود و شخصيت انسان است، و در آن جنبه‌هايى از حيات بشر بحث مى‌كند كه منتهى به پيروزى و كاميابى يا منجر به شكست و ناكامى او مى‌شود. بارى مقصود اصلى كه در سراسر قرآن كريم مشاهده مى‌كنيم عبارت است از عرضه داشتن حقيقت و دعوت مردم به راه راست بر اساس حقيقت. قرآن كريم اعلام مى‌كند كه حقيقت يكى بيش نيست و همانست كه خداى متعال به آدم - پس از آن‌كه او را در زمين نماينده خودش قرار داد - و به همه پيامبرانى كه بعد از او آمدند ابلاغ كرد، و نيز صراط مستقيم يا راه راست همانى است كه به همه پيامبران تعليم داده شد و نيز قرآن كريم خاطر نشان مى‌سازد كه كليه تئورى‌ها يعنى نظرياتى كه مخالف اين حقيقت باشد چه درباره خدا و چه درباره جهان و چه درباره انسان و روابط او با خدا و باقى آفريده‌هاى او همه خطا است، و روش‌هاى زندگانى كه بر اساس چنان نظرياتى پايه‌گذارى شده باشد نيز خطا و نارواست و منتهى به نتيجه‌هاى فاسد و باطل مى‌شود.

هدف و مقصود وحى و الهام دعوت كردن انسان است به اين راه راست و توضيح و تشريح آن هدايتى كه بشر به واسطه غلظت انحراف و فساد، از دست داده است.

كسى كه قرآن را مورد مطالعه قرار مى‌دهد و سه نقطه اساسى را در نظر بگيرد ملاحظه خواهد كردكه در اين كتاب هيچ‌گونه غموض، و ابهامى از لحاظ سبك بيان و احتمال بى‌توجهى به ادامه و استمرار اين منظور و همچنين هيچ‌گونه نقصى از لحاظ ارتباطاتى كه بين موضوعات مختلف بيان مى‌شود، وجود ندارد. حقيقت امر اينست كه اين كتاب چه از لحاظ مقصود اصلى و هدفى كه دارد و چه از لحاظ توضيح و تشريح مطالب، پراكندگى ندارد بلكه همه معانى به يكديگر مرتبط و پيوسته است و نيز ملاحظه مى‌شود كه ارتباط و پيوستگى مختلفى، را كه موضوع بحث قرار مى‌دهد با يكديگر و همچنين مقصود اصلى آن به طورى با يكديگر تلفيق شده كه مانند جواهرات گوناگون با رنگ‌هاى مختلف و اندازه‌هاى معين به مثابه گردنبندى بسيار زيبا و جالب است.

قرآن كريم به طور ثابت و دائم اين مقصود اصلى را حفظ مى‌كند چه مربوط به

داستان آفرينش زمين و آسمان باشد و چه مربوط به انسان و چه مربوط به جلوه‌هاى اين معنى در جهان و چه مربوط به تشريح حوادثى كه از تاريخ بشر به دست مى‌آيد. و از آن‌جايى كه هدف قرآن كريم هدايت بشر و رهنمايى انسانست، نه توجه به بررسى طبيعت يا تاريخ يا فلسفه يا علوم ديگر و يا هنر، بدين جهت به اين مقاصد اخير علاقه‌مندى نشان نمى‌دهد.

توسعه و نشر حقيقت

تنها نقطه‌اى كه قرآن بدان علاقه‌مند است نشر و پخش حقيقت و از بين بردن سوء تفاهم‌ها و سوء تعبيرهاى مربوط به حقيقت است و در اين‌باره با تأكيد تمام حقيقت را در افكار و افهام پخش مى‌كند و آنها را از نتايج خطا و ناروا و از اوضاع و احوال فسادآميز بركنار مى‌دارد و بالاخره انسان را به راه راست دعوت مى‌كند.

انتقاد از عقايد و از روش‌هاى اخلاقى و از كارها و رفتار افراد و ملت‌ها و همچنين از مباحث مربوط به مسائل ماوراء الطبيعه و امثال اين‌ها در همين حكم است.

و با توجه به همين معنى است كه قرآن كريم ، درباره هر چيزى تا حدى كه مربوط به هدف و مقصود آن است، بحث مى‌كند و توضيح مى‌دهد و از بحث در جزيياتى كه ضرورت ندارد و مربوط به اين حقيقت نيست احتراز مى‌كند، و هميشه به بيان مقصود اصلى خودش كه عبارت از دعوت است مى‌پردازد. وقتى كه قرآن در پرتو اين معنى مورد بررسى قرار گيرد مشاهده مى‌شود كه بدون ترديد سراسر بيانات آن به يكديگر پيوستگى دارد و به طور قاطعى مطلب را تعقيب مى‌كند.

مادامى كه شخص با زمينه و شالوده اصلى وحى مأنوس نباشد نمى‌تواند به طور كامل جزييات متعددى را كه در قرآن كريم مورد بحث قرار گرفته است درك كند بلكه شخص بايد سوابق تاريخى و اجتماعى يا شرايطى را كه به توضيح هر موضوع خاصى كمك مى‌كند بداند، زيرا قرآن كريم به صورت كتاب تام و تمامى دفعتا الهام نشده است و به شكل كتابى منظم و داراى ابواب مدون بر رسول اكرم(ص) وحى نشده است و صورت منشورى را نداشته است كه از آغاز امر، راه مخصوصى را براى زندگى اقتباس و اختيار كرده باشد. به علاوه قرآن كريم به شكل تأليف ادبى معينى

تنظيم نشده است تا اين‌كه مقصود اصلى آن با نظم و ترتيب معينى شناخته شده باشد و نيز با هيچ نوع سبك ادبى خاصى تطبيق نمى‌كند. قرآن كريم سبكى را برگزيده است كه متناسب با هدايت همگى مسلمانان باشد تا اين‌كه جنبش اسلامى را بر عهده گيرند، بلكه سبك و اسلوبى است كه به امر خداى متعال به وسيله پيغمبر خدا(ص) آغاز گرديد و بدين مناسبت است كه خداى متعال قرآن را براى تأمين احتياجات جنبش اسلامى در مراحل مختلف وحى كرده است.

از بيانات گذشته بايستى روشن شده باشد كه وحى قرآن كريم هم‌زمان و همگام آغاز جنبش اسلامى شروع شد و مدت بيست و سه سال ادامه داشت.

قسمت‌هاى مختلف قرآن كريم به تناسب احتياجات اشكال مختلف جنبش اسلامى وحى شده است.

خطاب‌هاى پيوسته و فشرده

بدين طريق آشكارا و روشن است كه چنين كتابى نمى‌تواند داراى شكل انشايى يكنواختى كه در كتاب‌هاى رسمى مذهبى و مانند آن به كار مى‌رود باشد و نيز بايد در نظر داشت كه اجزاء مختلفقرآن كريم چه بلند و چه كوتاه مقيد نبود كه به شكل جزوه‌ها و رساله‌هايى در موقع نزول وحى منتشر شود بلكه منظور اين بود كه به صورت خطاب‌ها و اخطارهايى ابلاغ شود و از اين‌جاست كه بيانات مندرج در قرآن كريم نمى‌تواند سبك و اسلوب تأليف را داشته باشد، گو اين‌كه در اين زمينه نيز تأليفاتى وجود دارد كه ارتباط آيات را به يكديگر نشان مى‌دهد. صرف نظر از آن‌چه بيان شد اين خطاب‌ها به حكم ضرورت با خطابه‌ها و بيانات استادان فن ادب فرق دارد و طبيعى است كه بايد صورت ديگرى داشته باشد.

به دليل اين‌كه رسالت خاصى بر عهده رسول اكرم(ص) قرار گرفته بود و اين رسالت، از طرفى با احساسات سر و كار داشت و از طرف ديگر با عقل، به اين معنى كه بايستى با ملت‌ها و روحيه‌هاى گوناگونى تماس بگيرد و با اوضاع و شرايط مختلفى مواجه گردد و در طى ابلاغ رسالتش با انواع و اقسام آزمايش‌ها برخورد كند.

بى‌گفت‌وگو چنين شخصيتى بايستى آن‌چه را كه متناسب و در خور نشر دعوت و

پيام است و آن‌چه را كه براى رهبرى جنبشى ضرورت دارد دارا باشد. از اين گذشته مى‌بايستى جنبه‌هاى مختلف پيام و دعوتش را در دل‌ها جاى دهد تا اين‌كه جهان افكار و انديشه‌ها را به صورتى كه قبلاً تأسيس شده بود تغيير دهد و همچنين ناگزير بود بااحساسات و عواطف تماس داشته باشد تا اين‌كه بتواند نظريات مثبت و دامنه‌دارش را تثبيت كند و همچنين ناگزير بود پيروانش را تربيت و اصلاح كند و روح غيرت و شهامت در آنها بدمد و ادعاها و تهمت‌هاى مخالفين را باطل كند و ضعف اخلاقى آنها را آشكار سازد. بدين مناسبت است كه سبك بيانات و خطابه‌هايى را كه خداى متعال به فرستاده‌اش عطا فرموده است متناسب با احتياجات جنبش اسلامى است. بنابراين انتظار سبك بيان قرآن به شكل كتاب يا خطابه‌هاى دانشگاهى درآمده باشد خطا است.

تكرارهاى پرمعنى

اين‌كه ملاحظه مى‌كنيم كه مطالبى در قرآن كريم بارها تكرار شده است ناشى از همين منظور است. به دليل اين‌كه هر رسالت و هر جنبشى طبعا اقتضا دارد كه افكار و انديشه‌هايى كه مى‌خواهد تعميم دهد بايستى مرحله به مرحله بيان شود تا اين‌كه در ذهن شنوندگان ايجاد اغتشاش و اضطراب نكند و از اين‌جا است كه موضوع و مقصود به صورت تكرار و تا جايى كه ضرورت دارد طولانى و فشرده بيان مى‌شود، و چه بسا كه بيان منظور ماه‌ها يا سال‌ها وقت بگيرد.

ناگفته پيداست كه اين تكرارها به صورت‌هاى گوناگونى درآمده و با سبك خاصى تنظيم شده است و از شكل و فرم يكنواخت احتراز شده و هميشه با زبانى بليغ اظهار شده است تا اين‌كه اين معانى مؤثر و نافذ باشد. به علاوه براى اين‌كه در هر مرحله‌اى توجه و علاقه خواننده جلب شود، قرآن كريم عقايد و اصول اساسى را در جاهاى متناسب تكرار مى‌كند و بدين مناسبت است كه آن دسته از سوره‌هايى كه در مرحله خاصى از جنبش اسلامى وحى شده به طور كلى با همان موضوعات مربوط و مرتبط است گو اين‌كه با كلمات مختلف و اشكال گوناگون بيان شده باشد و از اين گذشته همه سوره‌هاى قرآن كريم شامل اشاره‌اى است به عقيده اصلى و اساسى يعنى

يگانگى و صفات خدا، عالم آخرت، مسئوليت بشر و پاداش و كيفر، نبوت، ايمان به كتاب و امثال اين‌ها... و همه اين آيات درس تقوى و پايدارى و شكيبايى و ايمان به خداى متعال و امثال آن را (فقط بدين جهت كه در هيچ مرحله‌اى از مراحل جنبش از توجه به اين معانى غفلت نشود.) تعليم مى‌دهند و نيز بايد يادآورى شود كه سوره‌هاى قرآن كريم به شكل فعلى به وسيله جانشينان تاريخى پيغمبر تنظيم نشده است بلكه به هدايت خداى متعال به وسيله شخص رسول اكرم(ص) تنظيم شده است. به اين توضيح كه هر وقت سوره‌اى نازل مى‌شد يكى از نويسندگانش را احضار مى‌فرمود و كلمه به كلمه بر او فرو مى‌خواند و ضمنا دستور مى‌داد كه فلان آيه را در فلان محل و در فلان سوره جاى دهد و همچنين راجع به مسائل يا آيه‌اى كه نبايستى در يك سوره مستقلى جاى بگيرد، به كاتب وحى دستور مى‌داد كه آن را در فلان سوره ديگر جاى دهد آن‌گاه به همان نظم و ترتيب قرآن را در نماز يا در ساير موارد تلاوت مى‌كرد، و به اصحابش دستور مى‌داد كه با همان ترتيب و نظم آن را تلاوت كنند. بدين ترتيب حقيقت مسلمى بود كه سوره‌هاى قرآن تحتهدايت كسى كه آن را وحى كرده است با نظم و ترتيب فعلى در همان روزى كه نازل شده به وسيله كسى كه مأمور ابلاغ است مرتب و منظم مى‌شد.

قانون كامل و جامع

نكته ديگرى كه باعث آشفتگى فكر مى‌شود اظهارات مكررى است حاكى از اين‌كه قرآن قانون كاملى است براى زندگى. و حال اين‌كه هنگامى كه شخص آن را مى‌خواند مسائل سياسى و اقتصادى و اجتماعى و غيره را با قواعد و نظامات مشروح نمى‌بيند، بنابراين باعث حيرت مى‌شود كه چرا مقررات و نظامات جزيى حتى در مسئله نماز و زكات كه او از وظايف الزامى مهم است و قرآن درباره اين دو امر آن قدر تأكيد مى‌كند، به تفصيل ذكر نشده است اين‌جاست كه خواننده قرآن نمى‌تواند درك كند كه چگونه اين چنين كتابى قانون كامل شناخته مى‌شود، اين نبودن تفصيل جزييات يا بيان مبسوط قوانين و نظامات مشروح در قرآن نشان مى‌دهد كه خداى متعال نه فقط قرآن را وحى نموده، بلكه پيغمبرش را مأمور فرموده است كه

تعليماتش را به وسيله عمل نشان دهد، براى تصوير اين معنى مى‌توان مسئله ساختمان و بنا را در نظر گرفت. به اين معنى كه اگر فقط نقشه بنايى طرح و تنظيم شود و معمارى براى ساختن بنا معين و منصوب نشود كه در بناى ساختمان نظارت كند و دستور ساختمان را بدهد، شايد نوشتن چندين جلد كتاب براى انجام منظور كافى نباشد. از طرف ديگر اگر شخصى وجود داشته باشد كه براى پياده كردن طرح و اجراى نقشه داراى تعليمات كافى باشد قيافه‌هاى اصلى و اساسى ساختمان از هر جهت كافى خواهد بود. در اين صورت اشكال كردن يا عيب گرفتن بر نقشه و طرح بنا يا آن را كامل ندانستن خطا است و از آن‌جايى كه خدا پيغمبرش را همراه قرآن فرستاده است فقط اصول كلى و اركان تعليمات مورد احتياج است و بس، و بدين جهت است كه وظيفه عمده قرآن اين است كه به طور واضح و روشن مبانى ذهنى و اخلاقى اسلام را نشان دهد و آنها را با بياناتى تقويت كند تا در دل‌ها جاى گيرد. جنبه عملى بنا و راه و روش اسلام تا جايى كه روش عملى اسلام مربوط به زندگى است قرآن كريم حدود و مرزهاى هر جنبه‌اى از حيات را بدون ذكر جزييات و قوانين فرعى تعيين مى‌كند.

به علاوه براى ابلاغ پاره‌اى مطالب مهم و ارائه طريق اين‌كه چگونه راه هدايت طى شود نشانى‌ها و علائمى را در طى طريق براى هر مرحله‌اى نشان مى‌دهد. شكل دادن به طريق اسلامى حيات، مطابق تعلميات مندرج در كتاب به رسول اكرم تعليم داده شده است و شخص آن حضرت مخصوصا فرستاده شده تا نمونه زندگى را براى فرد و اجتماع و دولت اسلامى مطابق اصول قرآن پايه‌گذارى كند، بدين ترتيب قرآن قانونى است كامل به معناى اين‌كه از طرفى بايد تفسير شود و از طرف ديگر با سنت يعنى رفتار رسول اكرم(ص) منطبق گردد. مسئله ديگرى كه در ذهن ايجاد اشكال مى‌كند اختلافاتى است كه در تفسير قرآن پيش مى‌آيد.

اسلام با فرقه‌سازى سازش ندارد

اين مسئله بسيار دامنه‌دارى است و در اين‌جا نمى‌توان به تفصيل از آن بحث كرد همين قدر كافى است بگوييم قرآن براى تفسير اوامر و احكامش مخالف اختلاف

عقيده و نظر نيست مشروط به اين‌كه:

(الف) در ميان كسانى كه اختلاف نظر و عقيده پيدا مى‌كنند در اصول اساسى اسلام هماهنگى وجود داشته باشد.

(ب) با وجود اختلاف نظر و عقيده در قلمرو امت اسلام با يكديگر متحد باشند، مقصود اين است كه اختلاف نظر و تشخيص درباره بسيارى از مسائل فكرى حتمى و قهرى است و بايد با ميزان عقل و منطق حل شود ولى آن نوع اختلافاتى كه ناشى از كج‌انديشى و فردپرستى باشد و به مناقشه و مشاجره و فرقه‌سازى منتهى گردد در مكتب اسلام محلى و مقامى ندارد.

ولى از آن‌جايى كه دو نوع اختلاف نه از لحاظ ماهيت و نه از لحاظ نتايج به يكديگر شباهت ندارند نبايستى در يك رديف و در يك صف جاى داده شود. نوع اول اختلاف براى ترقى مفيد است و اصيل و هر ملت يا جمعيت متفكرى بايد آن را تشويق كنند. وجود اختلاف نشانى حيات است و تنها ملتىمى‌تواند روى مساعد به آن نشان دهد كه نسبت به جمود و انحطاط بى‌تفاوت باشد نوع دوم اختلاف به طورى كه هر كسى مى‌داند موجب گسيختگى افراد ملت مى‌شود، بدين جهت ظهور آن در هر ملتى نه فقط علامت رشد و سلامت فكر نيست بلكه اثر و علامتى است از بيمارى، و هيچ‌گاه نمى‌تواند نتايج خوبى به بار آورد.

بارى براى بررسى قرآن كريم اينك چند پيشنهاد عرضه مى‌شود.

چون مردم مختلف با هدف‌ها و مقاصد گوناگونى به قرآن مراجعه مى‌كنند امكان ندارد كه درباره شيوه بررسى قرآن به طورى كه احتياجات همه را تأمين كند، نظر كلى ابراز شود. ولى نقطه عطف توجه و علاقه به كسانى است كه نخواهند قرآن را بفهمند و براى حل مسائل انسانى كسب هدايت كنند. بدين جهت چند پيشنهاد به اميد اين‌كه احتياجشان را رفع كند و اختلافشان را از بين ببرد عرضه داشته مى‌شود.

فكر خالى از غرض

اشاره

مقدم بر هر چيزى كه براى فهم قرآن ضرورت دارد اين است كه قرآن را با نظرى آزاد و دور از غرض و مرض تحت مطالعه قرار دهيم. چه كسى معتقد باشد به اين‌كه قرآن وحى است يا معتقد باشد كه وحى نيست، تا حد امكان بايد ذهن را از علاقه به قرآن يا از مخالفت با قرآن مبرا و منزه كند و از عقايد و تصميمات قبلى بركنار بماند آن‌گاه صرفا از روى ميل و رغبت قرآن را بخواند و بفهمد. كسانى كه با نظريات و تصميمات قبلى قرآن را مطالعه مى‌كنند در ميان سطور قرآن فقط افكار و انديشه‌هاى خود را مى‌خوانند، بنابراين نمى‌توانند آن‌چه را كه قرآن مى‌خواهد، به دست آورند، ناگفته پيداست كه اين طرز بررسى حتى در مورد ساير كتاب‌ها نيز بى‌ثمر است چه آن‌كه به مطالعه قرآن رسد.

در اين‌جا نكته ديگرى را نيز بايد در نظر گرفت و آن اين است كه، اگر كسى بخواهد قرآن را با يك نظر اجمالى مطالعه كند و با محتويات آن آشنا شود، شايد يك‌بار مطالعه آن كافى باشد ولى اگر كسى بخواهد معرفت كاملى از مطالعه آن به دست آورد ناگزير است چندين بار آن را مورد مطالعه قرار دهد، و هر بار از نظر خاصى آن را بررسى كند. كسانى كه بخواهند به طور كامل و عميق آن را مطالعه كنند دست كم بايد دو بار به منظور فهميدن آن را مطالعه كنند تا به طور كلى روشى را كه براى زندگى عرضه مى‌دارد درك كنند. در ضمن اين مطالعه مقدماتى اگر مسائلى در ذهن خواننده‌اى پيدا شود بايد آنها را بنويسد و با كمال دقت و شكيبايى مطالعه‌اش را ادامه دهد زيرا چه بسا اين‌كه پاسخ‌هايش را در خود قرآن به دست آورد و اگر پاسخ‌هايش را در برابر مسائل مربوطه به دست آورد بايد آنها را همراه با همان مسائل

يادداشت كند. ولى اگر در اولين مطالعه جواب پرسشى را پيدا نكرد بايد براى بار دوم با كمال دقت و شكيبايى قرآن را بخواند و در آن صورت به طور قطع پاسخ مطلوبش را به دست خواهد آورد. اين مطلب در پرتو تجربياتى كه حاصل شده عرضه مى‌شود و قطعا در مطالعه بار دوم كمتر سؤالى بى‌جواب خواهد ماند. پس از تحصيل بصيرت كلى در قرآن كريم بدين طريق، شخص بايد جزييات و تفصيلات آن را مورد مطالعه قرار بدهد و از جنبه‌هاى مختلف تعليمات آن يادداشت بردارد.

فى‌المثل شخص بايد يادداشت كند كه قرآن كريم چه نوع حياتى را تجويز مى‌كند و چه نوعى را مردود مى‌داند و نيز بايد صفاتى را كه قرآن كريم براى انسان جست‌وجو مى‌كند و كارهايى را كه تجويز نمى‌كند يادداشت كند و همچنين شخص بايد آن چيزهايى را كه مطابق تعليمات قرآن كريم منتهى به كاميابى و نجات انسان مى‌شود و آن‌چه را كه منجر به شكست و خرابى وى مى‌گردد به موازاتيكديگر يادداشت بنمايد و نيز به همين نحوه بايد تعلميات و اوامر قرآن كريم در مورد ايمان، اخلاق، وظايف و تعهدات، تمدن، فرهنگ، اقتصاد، قانون، سيستم اجتماعى، صلح و جنگ و ساير مسائل انسانى يادداشت كند.

اين يادداشت بايد طورى تنظيم شود كه تصوير كاملى از هر جنبه تعلميات قرآن باشد و آن‌گاه همه اين مسائل را به شكل سيستم كامل حيات با يكديگر تلفيق كرده باشد.

طريق حل قرآن

آن‌گاه اگر كسى بخواهد يكى از مسائل مربوط به انسان را از طريق قرآن حل كند بايد قبلاً ادبيات قديم و جديد عرب را مطالعه نمايد و سپس مسائل مربوط به هر بحثى را كه طالب آن است پايه‌گذارى كند. و نيز تا آن‌جا كه امكان دارد بايد به جست‌وجوى پژوهش‌هايى كه از طرف دانشمندان درباره هر يك از مسائل قرآن به عمل آمده بپردازد و نكات هر مسئله‌اى را يادداشت كند. قرآن را با نظرى تحت مطالعه قرار دهد كه پاسخ‌هاى مربوط به آن مسائل را درك نمايد. وقتى كه شخصى قرآن را با نظر تجسس و پژوهش در هر مسئله‌اى مطالعه كند پاسخ آن را در آياتى

خواهد يافت كه قبلاً از نظرش رد شده، بدون اين‌كه تصور كند آن را مى‌تواند بيابد. ولى با وجود همه اين تدبيرها مادامى كه شخص در عمل مربوط به اجراى آن رسالتى كه قرآن بدان منظور نازل شده شركت نكند، نخواهد توانست از روح الهام‌بخش قرآن بهره‌مند گردد. زيرا كه قرآن نه كتاب افكار و انديشه‌هاى معنوى و تئورى‌ها است كه به سهولت بتوان آن را درك كرد و نه كتابى شامل معماها و رموز مذهبى است كه بتوان معانى آن را در صومعه‌ها و دانشگاه‌ها به دست آورد.

قرآن كتابى است كه به منظور دعوت مردم براى آغاز كردن نهضت جنبش و رهبرى پيروانش آمده است و به آنها دستور مى‌دهد، براى انجام رسالتش به فعاليت بپردازند. بنابراين شخص بايد در ميدان جنگ و مبارزه حيات برود تا معناى حقيقى آن را درك كند. از اين جهت بود كه شخص بسيار محبوبى مانند محمد(ص) بايستى از حالت انزوا درآيد و جنبش اسلامى را آغاز نمايد و با دنياى ياغى و ستيزه‌گر درافتد.

جنگ بر ضد دروغ‌گويى

اين قرآن بود كه رسول اكرم(ص) را وادار كرد تا بر ضد هر نوع دروغ كه باشد اعلان جنگ دهد و بدون هيچ ملاحظه‌اى از نتايج حاصله، با رهبران بى‌ايمانى مبارزه كند. آن‌گاه در پرتو همين معنى، ارواح پاك و پرهيزگار از خانه‌هايشان بيرون كشيده شدند و دور وى گرد آمدند و زير پرچم او قرار گرفتند تا اين‌كه عليه نگهبانان نظام كهنه كه براى مقاومت سازمانى داده بودند. دست به كار پيكار شوند. در ضمن اين تلاش طولانى و تلخ كه در ظرف بيست و سه سال بين حق و باطل و بين درستى و نادرستى درگرفته بود، قرآن در هر مرحله و در هر شكلى، هدايت اين نهضت و جنبش جديد را بر عهده داشت تا اين‌كه در تأسيس طريق حيات اسلامى توفيق، رفيق پيروان قرآن گرديد و كاملاً كامياب گرديدند.

بدين ترتيب روشن و آشكار است كه امكان ندارد كسى بتواند حقايق مندرج در قرآن را صرفا به وسيله تلاوت آيات آن درك كند بلكه براى تحصيل اين منظور، شخص بايد در مبارزه بين ايمان و بى‌ايمانى و اسلام و نامسلمانى و بين حقيقت و دروغ - شركت كند، و فقط وقتى مى‌تواند معناى آن را بفهند كه ابلاغ اين پيام را بر

عهده گيرد و سراسر جهان را براى پذيرش اوامر قرآن دعوت كند و قدم به قدم مطابق هدايت قرآن جلو برود. آن‌گاه فقط و فقط در چنين موردى است كه شخص مى‌تواند آن‌چه را در ضمن وحى قرآن روى داده است تجربه كند و شخص با همان اوضاع و احوال و همان شرايطى كه در مكه و طائف و حبشه روى داد مواجه شود و از ميان همان آتشى كه آنها در بدر و احد و حنين و تبوك عبور كردند بگذرد.

و نيز شخص با ابوجهل‌ها و ابولهب‌ها مواجه خواهد شد و با منافقين دورو، مانند (يهود) و خلاصه كلام با هر نوع مردمى كه در قرآن ذكر شده است رو به رو خواهد شد.اتفاقا اين نحوه عمل در نوع خود تجربه‌اى است شگفت‌آور، و ارزش آن را دارد كه مورد آزمايش قرار گيرد و براى انجام چنين منظورى قدرى همت و اندكى علاقه مى‌خواهد، مشروط به اين‌كه به شرحى كه اجمالاً اشاره شد، مقدمات درك مفاهيم قرآنى و امتيازات آن را با آشنا شدن به ادبيات قديم عرب و ساير نكاتى كه اشاره گرديد تحصيل كرده باشد.

بارى، اين است آن معناى كوتاهى از قرآن كريم كه به اختصار بيان شد، ضمنا بايد يادآور شويم كه با همه كارشكنى‌ها و مخالفت‌هايى كه با اين كتاب در طى قرن‌هاى گذشته به عمل آمده، در حال حاضر بيشتر از ششصد ميليون جمعيت بشرى پيرو آنند و به هر نسبتى كه از تعصب كاسته شود و بر روشنى عقل‌ها افزوده شود به همان نسبت بر پيروان آن خواهد افزود.

پايان

فهرست‌ها : اعلام - اماكن ،كتب و مقالات

اشاره

فهرست اعلام

ابوبكر، 82، 186

ابوجهل، 337

ابولهب، 337

استالين، 36، 65، 187، 188، 191، 220، 221، 224

الوس هكسلى، 60

انيشتين، 56، 152، 245بريا، 220، 221، 224

بنى‌اميه، 190

پراگماتيسم، 141

جيمس جينز، 60

حضرت آدم(ع)، 252، 312

حضرت ابراهيم(ع)، 315، 316، 320

حضرت عيسى(ع)، 30، 82، 212

حضرت محمد(ص)، 31، 39، 82، 83، 84، 113، 135، 174، 175، 176، 181، 182، 290، 292، 308، 313، 320، 325، 326، 328، 329، 331، 332، 336

حضرت موسى(ع)، 278

حضرت مهدى(ع)، 308

حضرت نوح(ع)، 314

حضرت يعقوب(ع)، 202

حضرت يوسف(ع)، 311، 312

خالد ابن وليد، 185

داروين، 141، 151

داستايوسكى، 152

دالتن، 61

راسپوتين، 163

راين، 61

ژاندارك، 204

سقراط، 317

سومرست موام، 50، 57

شكسپير، 152

عبدالحميد جودت سحار، 144

عثمان، 185، 190

عمر بن خطاب، 82، 185، 186، 222

غلامرضا سعيدى، 261

فرويد، 49، 50، 65، 70، 127، 128، 133، 141، 143، 161، 167، 168، 198

فيثاغورث، 91

قابيل، 312

كارل ماركس، 141، 142، 187، 219، 222

كريسى موديسن، 61

كوپرنيك، 31، 51

گاليله، 31، 51

گوستاولوبن، 258

لنين، 187

ماركنى، 152

محمد اقبال لاهورى، 258، 259

محمد بن عبداللّه، 82، 83

محمد فاضل جمالى، 259، 263

محمد قطب، 11، 14

ناپلئون، 184، 186، 187

نيوتن، 56

وليد مغيره، 290

هابيل، 312

هيتلر، 189، 190

فهرست اماكن

آسيا، 258

آفريقا، 258

آلمان، 152، 189، 190

آمريكا، 103، 111، 112، 114، 115، 117، 121، 132، 133، 165، 197، 202، 212، 217، 218، 261، 303

اروپا، 26، 27، 29، 30، 31، 35، 38، 39، 49، 50، 51، 52، 53، 55، 56، 71، 97، 111، 124، 126، 127، 128، 132، 133، 135، 136، 141، 145، 151، 196، 207، 215، 216، 217، 231، 232، 236، 239، 258، 260، 261، 303

اسپانيا، 258

اسكندريه، 205

انگليس، 142، 147، 148، 222

ايتاليا، 101

ايران، 213، 214، 311

برلين، 137

پاريس، 137

تونس، 259، 263، 303

تهران، 261

حبشه، 337

روسيه، 35، 36، 65، 163، 187، 188، 201، 218، 221، 224

روم، 213، 214

ژاپن، 111، 115

سوئيس، 302

شوروى، 35

طائف، 337

عراق، 259

عربستان، 84

فرانسه، 88، 184، 187، 188، 214، 218، 258

فلسطين، 35

قاهره، 205

لندن، 137

لهستان، 36

مجارستان، 36

مدينه، 115

مصر، 76، 118، 195، 207

مكه، 337

نيويورك، 61

هند، 311

يونان، 213، 214، 311

فهرست كتب و مقالات

قرآن كريم، 21، 31، 32، 40، 47، 67، 83، 113، 148، 160، 182، 199، 216، 257، 258، 259، 261، 262، 263، 264، 265، 266، 267، 268، 269، 271، 272، 273، 278، 280، 281، 282، 284، 286، 287، 288، 290، 291، 292، 293، 294، 295، 296، 297، 298، 299، 301، 302، 303، 305، 306، 307، 309، 310، 311، 312، 313، 314، 315، 317، 318، 319، 321، 324، 325، 326، 327، 328، 329، 330، 331، 332، 333، 334، 335، 336، 337

الاسلام بين‌المادية والاسلام، 155

الشبهات، 200، 216

الفلسفه التربويه فى القرآن، 259انسان، 204، 216

انسان بين مادى‌گرى و اسلام، 12، 13، 90

شبهات حول‌الاسلام، 49

علم به ايمان عمل مى‌كند، 61

مجله تايم، 112

هزار و يك شب، 90، 93