راد مهر مسافری از سرزمین پارس

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:طیب‌نیا، سیدمحسن، 1355 -

عنوان و نام پديدآور:رادمهر مسافری از سرزمین پارس/ سیدمحسن طیب‌نیا.

مشخصات نشر:قم: عطر عترت، 1398.

مشخصات ظاهری:208 ص.؛ 14/5×21/5 س‌م.

شابک:250000 ریال:978-600-243-219-3

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

موضوع:داستان‌های فارسی -- قرن 14

Persian fiction -- 20th century

داستان‌های آموزنده فارسی -- قرن 14

Didactic fiction, Persian -- 20th century

رده بندی کنگره:PIR8352 /ی1625ر2 1398

رده بندی دیویی:8فا3/62

شماره کتابشناسی ملی:5646401

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا

اشاره

رادمهر مسافرى از سرزمين پارس

سید محسن طیب نیا

به نام خدا

« رادمهر » داستان مردى آزاده و حقيقت‌جويى است كه در سفر پرمخاطره خود در سال 35 هجرى به حقايق پنهانى مى‌رسد كه فكر و انديشه و زندگانى او را به كلى دگرگون مى‌سازد . او در اين سفر با شخصيت‌هاى بزرگى برخورد مى‌كند كه واقعيت‌هاى كتمان شده را به او مى‌گويند و حقايق ناشناخته را آن گونه كه هست به وى نشان مى‌دهند .

در اين داستان زيبا و پرمخاطره و هيجان‌انگيز ، بسيارى از واقعيت‌هاى تاريخ با شيواترين بيان بازگو مى‌گردد و پرده‌ها بالا زده مى‌شود و حقايق آشكار مى‌گردد .

هر چند رادمهر يك شخصيت خيالى است امّا آنچه او نقل مى‌كند عين وقايع تاريخى است كه در اسناد متعدد آمده است .

آرى ، اين داستان پرده‌ها را بالا مى‌زند و حقايق و معارف پاك را با زبانى گويا و زيبا و همه فهم به حقيقت‌طلبان راه عقل و عشق نشان مى‌دهد .

رادمهرِ داستان ما ، هرچند يك شخص خيالى است ؛ اما آنچه از

وقايع تاريخ در اين داستان بيان مى‌شود در ده‌ها منبع قديمى معتبر اسلامى موجود است كه نويسنده تواناى اين اثر با اِشراف بر آن و آگاهى دقيق و وسيع از سخنان و سيره‌ى معصومان عليهم السلام و معارف حقّه‌ى اسلامى ، با ذوقى لطيف و سرشار اين داستان را خلق كرده است .

1

اكنون كه قلم به دست گرفته‌ام و مى‌خواهم خاطرات مهم زندگى خود را بنويسم ، 62 بهار را تجربه كرده‌ام . مى‌خواهم آنچه كه سالهاست دلم را به خود مشغول داشته بر زبان قلمم جارى كنم ؛ من تا كنون كتابى ننگاشته‌ام و خاطره‌اى بر زبان خامه جارى نكرده‌ام ، اما بايد بنويسم هرچند بسيارى از آنچه هم اكنون مى‌خواهم بنويسم به دوستان قابل اعتماد خود بارها بازگو كرده‌ام ؛ اما بايد بنويسم ، زيرا زبان خامه صداى ديگرى دارد ، طنين ديگرى دارد ، فرياد ديگرى دارد . آرى! بايد بنويسم كه پس از من نيز دل‌هاى آگاه اين سخنان را بشنوند و حقايق آن گونه كه هست براى آنان آشكار گردد .

البته من در نوشتن اين خاطرات عجله دارم ؛ زيرا عازم سفرى هستم كه ممكن است ديگر بازگشتى در آن نباشد ؛ اكنون وصيت خود را با خانواده‌ام كرده‌ام و اندك وسايل مورد نياز

سفر خود را پيچيده و به كنارى گذاشته‌ام تا به يارى خداوند بعد از چند روز كه از نگاشتن اين خاطرات فارغ شدم ، سريعاً عازم شوم ؛ آرى! بايد به جمعيتى ملحق شوم كه انتظار مرا مى‌كشند براى كارى بس بزرگ!

فصل بهار و ماه ارديبهشت است ؛ هوا در منطقه ما هنوز نسبتاً سرد است . بر قله‌ى كوه‌هاى اطراف شهر زيبايمان برف‌هايى كه هر روز با بوسه‌هاى آفتاب كم‌تر مى‌شوند و به صورت رودخانه‌هاى كوچك در دشت‌هاى اطراف شهر جارى مى‌گردند ، نمايان است .

در خارج از شهر ، روى تپه‌اى سر سبز نشسته‌ام كه خنكى رطوبت باران شب گذشته را زير پا احساس مى‌كنم ؛ شهر زيباى پر درختمان از دور نمايان است . اهالى اين شهر با طلوع آفتاب برمى‌خيزند و در مزارع اطراف شهر براى رسيدگى به كشت و زرعشان پراكنده مى‌شوند ؛ البته صنعت‌گران نيز در داخل شهر به صنعت و فنون خود از قبيل : ساختن زره و اسلحه براى جنگجويان ، بافتن فرش و گليم ، ساختن ظروف مسى و سنگى و يا ساختن آينه و شمعدان و وسايل زينتى و ... مى‌پردازند ؛ دامداران هم قبل از طلوع آفتاب دام‌هاى خود را حركت مى‌دهند و براى چَرا به كوه و دشت مى‌برند ؛ جامه‌هاى رنگارنگ و زيباىِ زينتِ تن ساكنان شهر نيز از پشم گوسفندانى است كه گوشت و لبنيات را تقديم سفره‌هايمان كرده‌اند . همه‌ى

مردم شهر بزرگ و زيبايمان در كسب معاش ، اهل كوشش و جديّت‌اند و روحيه همكارى و تعاون در بين تمام اقشار جامعه ديده مى‌شود ؛ به گونه‌اى كه در شهر نه يك نفر بيكار يافت مى‌شود و نه يك نفر نيازمند .

همه با هم مهربان و يك رو هستند و دغلبازى و فريبكارى جايگاهى ندارد ، همه همديگر را دوست دارند و در سختى‌ها و مشكلات يار و ياور يكديگراند . زشت‌ترين گناه در شهر ما دروغ است ، هركس در اين شهر دچار اين گناه بزرگ شود ديگر هيچ جايگاهى در بين مردم نخواهد داشت و مجبور مى‌گردد وطنى ديگر براى خود اختيار كند .

مردم شهر ما انسان‌هايى دلاور ، بلند همت و اهل سخاوت‌اند . مردان در نسب ، انسان‌هايى شريف و اصيل‌اند و زنان نيز بانوانى عفيف و شوهر دوست .

حدود پنجاه سال است كه تحولى عظيم زندگانى اين مردمان شريف و عفيف را همراهى مى‌كند . آرى! آنان ، جز عده‌اى اندك ، به دين اسلام گرويده‌اند و با اين انتخاب آگاهانه بر پاكى خود افزوده‌اند ؛ اما اميد است كه اين عده‌ى كم نيز به زودى حقانيت دين اسلام برايشان آشكار شود و مشتاقانه دين اسلام را با دل و جان پذيرا گردند .

اكنون روى اين تپه‌ى سرسبزِ زيبا كه پر از لاله‌هاى واژگون است و پروانه‌هاى كوچك با بال‌هاى زرد و رنگارنگ اطراف

مرا احاطه كرده‌اند به شهرم و تكاپوى مردمان آن مى‌نگرم و با خاطرى آسوده و دور از هياهو ، قلم را روى اين اوراق مى‌دوانم تا خاطراتم را تجديد كنم و صفحاتى زرين براى شما عزيزان به يادگار گذارم .

راستى! آيا شما نيز طبيعت را دوست داريد؟ من كه با آن جان مى‌گيرم . من عاشق طبيعت و درختان و گياهان و گل‌هاى آن هستم ؛ همين پروانه‌هاى كوچك و زيبا را هم بسيار دوست مى‌دارم . براى من زيباترين و دل انگيزترين نگارگرى‌ها در چهره‌ى گل‌هاى بهارى هويداست . صداى طبيعت ، زيباترين نوايى است كه قلبم را نوازش مى‌دهد و عطرِ خاكِ خيس خورده‌ى حاصل از نمِ باران ديشب ، خوشبوترين عطرى است كه مشامم را طراوت مى‌بخشد . نمى‌دانم علت اين همه علاقه و عشق من به طبيعت چيست!؟ شايد بدان سبب است كه پيكر نازنين ما از همين آب و خاك طبيعت است و عاقبت به همين خاك باز مى‌گردد ؛ همان گونه كه خداوند متعال در سخنان جاويدش فرموده است كه : « شما را از خاك آفريديم و به آن نيز باز مى‌گردانيم » و شايد به خاطر آن است كه كوه و دشت و دريا و موجودات بيشمار پراكنده در آن ، كه هريك عجايبى را به نمايش مى‌گذارند ، همگى آيات خداوند متعال‌اند كه قدرت و عظمت و حكمت خالق هستى را به تصوير مى‌كشند و قلب‌هاى انسان‌هاى بيدار را در پيشگاه آن يگانه‌ى بى‌همتا به خضوع و خشوع مى‌كشانند .

آرى! در سراسر قرآن كريم آمده است كه اى انسان‌هاى خردمند به اين آسمان برافراشته و به اين زمين گسترانيده و به موجودات پراكنده در آن با ديده‌ى خرد بنگريد و عظمت خالق هستى را در تك تك اين مخلوقات ببينيد و آن گاه از عمق جان بگوييد كه خدا حق است و هرچه غير او در مقام خدايى خوانده شود ، باطل است .

بگذاريد بلند شوم و در اين هواى خنكِ دل انگيز قدم بزنم و با شما سخن بگويم ؛ اما به من مهلت دهيد! بايد در اين مكان گام‌هايم را آهسته‌تر بردارم ؛ زيرا لانه‌ى مورچگانى را مى‌بينم كه اگر حواسم نباشد زير پاهايم له مى‌شود .

آرى! بايد احتياط كرد ؛ نبايد به آنان آسيب رسانْد . آنان هم مانند ما صاحب قلب و چشم و گوش‌اند . آرى! آنان هم مانند ما حيات دارند و به يكديگر مهر مى‌ورزند و از زندگانى‌شان لذت مى‌برند . آرى! ما حق نداريم حيات را مخصوص خود بدانيم و آن را از ديگر جانداران سلب كنيم .

اكنون سخن حكيمى بزرگ و عزيز به يادم آمد كه مى‌گفت :

« به خدا قسم! اگر حكومت اقاليم هفت‌گانه را با آنچه در زير افلاك

است به من بدهند در برابر اينكه خدا را با كشيدن پوست جوى از دهان مورچه‌اى معصيت كنم ، من اين كار را نخواهم كرد » .

آرى! مردان خدا اين گونه هستند ، به هيچ يك از مخلوقات خدا

ستم نمى‌كنند ، حتى اگر مورچه‌اى ريز باشد . همين مورچه‌هاى ريز نيز اگر با نگاه تيزبين خرد به آن‌ها بنگريم ، عظمت خدا را هويدا مى‌سازند .

جملات آن بزرگ مرد حكيم در اين باره بسيار شنيدنى است :

« اى مردم! به مورچه و كوچكى جثّه‌ى آن بنگريد كه چگونه لطافت خلقت او با چشم و انديشه‌ى انسان درك نمى‌شود ؛ نگاه كنيد چگونه روى زمين راه مى‌رود و براى به دست آوردن روزى خود تلاش مى‌كند! دانه‌ها را به لانه‌ى خود منتقل مى‌سازد و در جايگاه مخصوص نگه مى‌دارد ؛ در فصل گرما براى زمستان تلاش مى‌كند و به هنگام درون رفتن ، بيرون آمدن را فراموش نمى‌كند!

روزى مورچه تضمين گرديده و غذاهاى متناسب با طبعش آفريده شده است ؛ خداوند منّان از او غفلت نمى‌كند و پروردگارِ پاداش‌دهنده، محرومش نمى‌سازد ؛ گرچه در دل سنگى سخت و صاف يا در ميان صخره‌اى خشك باشد . اگر در مجارى خوراك و قسمت‌هاى بالا و پايين دستگاه گوارش و آنچه در درون شكم او از غضروف‌هاى آويخته به دنده تا شكم و آنچه در سر اوست از چشم و گوش ، انديشه نمايى ، از آفرينش مورچه دچار شگفتى شده و از وصف او به زحمت خواهى افتاد ؛ پس بزرگ است خدايى كه مورچه را بر روى دست و پايش برپا داشت و پيكره‌ى وجودش را با استحكام نگاه داشت .

در آفرينش آن هيچ قدرتى او را يارى نداد و هيچ آفريننده‌اى كمكش نكرد .

اگر انديشه‌ات را به كارگيرى تا به راز آفرينش پى برده باشى ، دلايل روشن به تو خواهند گفت كه آفريننده‌ى مورچه‌ى كوچك همان آفريدگار درخت بزرگ خرماست ، به جهت دقتى كه جدا جدا در آفرينش هر چيزى به كار رفته و اختلافات و تفاوت‌هاى پيچيده‌اى كه در خلقت هر پديده‌ى زنده نهفته است . »

اين سخنان زيبا را كه هر جمله‌اش درس خداشناسى به ما مى‌دهد شنيديد ؛ بايد فداى لب‌هايى شد كه چنين سخنان زيبا و حكيمانه‌اى از آن خارج مى‌شود!

اكنون با احتياط از محدوده‌ى لانه مورچگان گذر كردم .

• آهاااااى مورچه‌ها! خداحافظ! تك تكتان را دوست دارم!

به پايين تپه رسيده‌ام آفتاب در حال غروب است ؛ براى امروز نوشتن بس است! بايد زودتر به خانه برگردم ؛ مادر پيرم « ايراندخت » چشم انتظار من است .

2

سرنوشت ما را به سوى كارى بزرگ و واقعه‌اى عظيم مى‌خواند ؛ دوستانم چند روزى است سفر خود را آغاز كرده‌اند ، من نيز بايد سريع‌تر به رفقاى خود بپيوندم .

امروز هم براى نوشتن روى همان تپه‌ى زيباى مُشرِف به شهر مى‌روم . جاى همه شما سبز! طراوت و لذت خُنكاى هوا ، حسّ زيبايىِ دشتِ پر از گل‌هاى زرد و قرمز و سفيدِ روبرو را دو چندان مى‌كند ؛ موسيقى خدادادى سِهره و بلبل كه از هر طرف به گوش مى‌رسد ، عجيب جان‌نواز و شور آفرين است . اصولاً هرچه از دامان طبيعت برخيزد فرح‌بخش است . صداى خوش و زيبا ، جان‌بخش و نشاطافزاست ؛ البته نه از نوع ساختگى‌اش! آهنگ مصنوعى آلات موسيقى تنها اعصاب و روانم را به هم مى‌ريزد .

در اين فصل با آب شدن تدريجى برف كوه‌ها آبشارهاى

كوچك و بزرگى ايجاد مى‌گردد . نزديك يكى از اين آبشارها نشسته‌ام و صداى ريزش آب را با صداى وزش بادى ملايم و نغمه‌سرايى سِهره و بلبلى مى‌شنوم ؛ نشاط قلبم را فرا گرفته و احساس مى‌كنم من همان پرنده‌ى خوش‌آوايم و قطره قطره‌هاى آن آبشار !

هرچند سن من به 62 سالگى رسيده است ، اما هنوز خود را در عالم كودكى مى‌بينم و تشنه محبت همان دوران‌ام . هرگز كودكى‌ام را فراموش نمى‌كنم كه در اين دشت پر گل شهر « اصطخر » با همسالان خود ميان گل‌ها غلت مى‌خورديم ، در چشمه‌ها و رودخانه‌هاى اطراف شهر شنا مى‌كرديم ، با هياهو دنبال بچه آهوها مى‌دويديم ، و دشت بى‌نظير پر گل ، از طنين خنده‌هاى ما به وجد مى‌آمد ؛ اواخر روز در كمركش كوه وقتى پدرم « كيانمهر » براى بازگرداندن من به خانه مى‌آمد و صدايم مى‌زد ، پژواكِ صداى كوه با افتخار هزار بار مى‌گفت : « رادمهر ، رادمهر ، رادمهر ... » .

من يك ايرانى اصيل‌ام ؛ زادگاهم مركز قوم پارس با بيش از هزار سال قدمت ، ساليان متمادى پايتخت بخش وسيعى از تمدن جهان بوده است .

سرزمين من قرن‌هاست كه بلند همتى و آزادمردى مردمانش زبانزد تمام ملت‌هاست ، من به ايرانى بودنم افتخار مى‌كنم ؛ من ميهنم را بسيار دوست دارم و با تمام وجود به هموطنانم

عشق مى‌ورزم . اينجا سرزمين ايران است ، اينجا مهد پرورش شيران است ، اينجا سرزمينى است كه عزت و سربلندى با خون ساكنانش عجين است ؛ هيچ كس نمى‌تواند مردمانش را به ذلت كشاند ، هركس چنين نيتى در سر داشته باشد خود به ذلت دچار مى‌گردد .

مردان مردش حتى قبل از پذيرش اسلام نيز همواره عزيز و سربلند بوده‌اند و بسيارى خداپرست و اهل صداقت و پاكى ؛ مردانش نان حلال به كف مى‌آورده‌اند و زنانش مزيّن به حجاب و پاكدامنى .

آرى! من مردى از سرزمين « پارس » هستم ؛ همان سرزمينى كه خواستگاه ياران حقيقى پيغمبر رحمت كه درباره‌شان فرموده است :

« علم اگر در ثريا باشد مردمانى از سرزمين پارس به آن دست خواهند يافت » .

ما ايرانيان همواره صاحب شرف و عزت بوده‌ايم و با پذيرش دين اسلام بر شرف و عزت ما افزوده گشته است .

خاك اين سرزمين و مردمان اين مرز و بوم براى من محترم است ؛ پيكر من از همين آب و همين خاك است ؛ من به ميهنم عشق مى‌ورزم ، هركس بخواهد به اين خاك تجاوز نمايد و مردمان اين سرزمين را خوار كند تا آخرين قطره‌ى خونم در برابر آنان خواهم ايستاد و از ناموس بزرگم « سرزمينم »

دفاع خواهم كرد . آرى! اى جهانيان بدانيد هر بيگانه‌اى كه نسبت به اين سرزمين طمع ورزد خونش را روى زمين خواهم ريخت!

اى وطنم! چه با عظمت است كوه‌هاى سر به فلك كشيده‌ات كه همواره در تاريخ از آن درس صلابت آموخته‌اند! چه جان فزاست رودهاى پر خروشت كه همواره آموزگار تحرك و جوشش بوده است! چه زيباست دشت‌هاى سرسبزت كه پيوسته الهام‌بخش زندگى و شادابى بوده است! چه چشم‌نواز است آهوان و شيرانى كه در دشت‌ها و كوه‌هاى تو پرورش يافته‌اند كه مردمان پاك اين سرزمين مهربانى و لطافت را از آهوانت و رشادت و دلاورى را از شيرانت آموخته‌اند!

ميهنم! من تك تك قطرات بارانى را كه بر صورت و سينه‌ى زيبايت مى‌بارند ، دوست دارم كه بوى پيكر تو را مى‌دهند .

خانواده‌ى ما در اين شهر از جايگاه ويژه‌اى برخوردار است ؛ پدربزرگِ پدرم از بزرگان و رؤساى اين شهر بود كه همواره دستان مهربانى و كرمش را بر سر مظلومان و نيازمندان مى‌كشيد و اكنون نيز نوادگان اين مرد بزرگ ، به سيره‌ى جدّ خود عمل مى‌كنند و مورد احترام و اعتماد مردم‌اند .

برادرانم « كاويان » ، « پاكمهر » ، « ايزديار » ، « مهرداد » و سه خواهرم « تابانمهر » ، « زادمهر » و « برسومه » همگى صاحب فرزندان صالح‌اند .

پدرم كه از صنعتگران زبردست شهر بود ، هشت سال است كه بدرود حيات گفته و به رحمت خدا پيوسته است . حرفه او آهنگرى بود ؛ هنوز زره و شمشيرهايى كه پدرم ساخته به عنوان بهترين و پر قيمت‌ترين‌هاى بازار شهر است . من دومين فرزند خانواده هستم و در كنار برادرم كاويان حرفه پدر را ادامه داده‌ايم و بقيه برادرانم به كار كشاورزى مشغول‌اند .

من صاحب سه فرزند پسر به نام‌هاى : « عبداللَّه » ، « محمّد » و « دلاور » هستم كه همگى همچون دخترم « شهربانو » ازدواج كرده و از پيش من رفته‌اند دختر كوچكم « كوثر » نيز به زودى به خانه بخت خواهد رفت .

چند سال از ورود اسلام به ايران كه گذشت ، نخستين مسلمان از خانواده ما عمويم « سهراب » بود ، با دعوت وى پدرم و اندكى بعد همگى ما اسلام را برگزيديم ؛ من هفده ساله بودم و اهل انديشه . با تفكر در آموزه‌هاى دين جديد دريافتم كه اسلام دين يكتاپرستى ، پاكى و پاكدلى ، محبت و دوستى ، تقوى و برادرى و برابرى است . اگر اسلام اين ويژگى‌ها را نداشت هرگز مردم حق‌طلب و با شرف ايران با اين سرعت مسلمان نمى‌شدند .

من اكنون با يقين مى‌گويم كه اسلام دين حق براى جهانيان است ؛ البته ناگفته پيداست كه حساب اسلام از رفتار برخى افراد كه ظالمانه بر مردم حكمرانى مى‌كنند جداست . همه مى‌بينيم طايفه امويان - كه بر اكثر بلاد مسلمين مسلطاند - به اسم اسلام ،

ريشه اسلام را بر مى‌كنند ؛ ما بايد اسلام را با تعاليم قرآن و پيغمبر و خلفاى بر حق او بسنجيم نه ديگران!

بعد از وفات پدرم - كه رحمت خدا بر او باد - بهترين پناهگاهم مادر مهربانم را به خانه آورده‌ام . مادرم از جانم بلكه از همه فرزندانم عزيزتر است و بوسيدن دستان پر مهرش برايم فخر بزرگى است ؛ و من سرخوشم به دعاى هميشگى مادرم :

فرزندم! الهى عاقبت بخير شوى!

صداى مؤذن از مأذنه‌هاى مساجد بلند است و من بعد از نماز با تعدادى از بستگان براى حلاليت طلبى ديدار دارم زيرا به زودى عازم سفرى هستم كه ممكن است بازگشتى براى آن نباشد .

3

تا دامنه‌ى كوه رحمت و مجموعه كاخ‌هاى باشكوه « پارسه »ى هخامنشيان پياده كمتر از يك ساعت راه است . راه ورودى اين كاخ‌هاى سر به فلك كشيده دو پلكان با پله‌هاى پهن و كم ارتفاع سنگى است ، تالارهاى متعدد آن با ستون‌هاى قطور سنگى برافراشته شده است ، اين ستون‌ها تكّه تكّه‌هاى سنگ است كه با سرب گداخته به شكل ستون به پا داشته شده است . هزاران تنديس ملوّن ، نقشْ برجسته‌هاى درخشان و حجّارى‌هاى متنوع ، زينت‌بخش پارسه است . معمارى اين مجموعه‌ى هزار ساله ، ابتكار و ابداع بى‌نظير هنر معماران زبردست ايرانى با تلفيقى از سبكهاى بابلى و آشورى و مصرى و هندى و ... است . سنگ نبشته‌هاى بى‌شمار آن به زبان‌هاى پارسى ، پهلوى ، بابلى ، عيلامى و ... به تنهايى گواهى صادق بر علم دوستى و سيطره جهانى گذشتگان ما است .

كمى دورتر از اين بَنا كه يونانيان « پرسپوليس »اش خوانده‌اند و با يورش و غارت اسكندر مقدونى نابودش كرده‌اند ، زير درختى خرّم به انديشه نشسته‌ام و به فرجام صاحبان و ساكنان گذشته‌اش مى‌انديشم : آن همه عظمتش از بين رفته و تنها عبرتش باقى مانده است .

ديشب دعاى خير مادرم ، منشأ بركت زندگى‌ام بدرقه‌ى راه كاويان شد ؛ مسافر مسيرى كه راه من نيز از همان مسير خواهد گذشت ؛ مسيرى كه به رضاى حق در آن اميد بسته‌ام . زيبايى سكوت عارفانه‌ى شب با صداى آهسته مادرم زيباتر شد :

« خدايا! فرزندم را به تو سپردم! »

در هفده سالگى بود كه با اسلام تولدى دوباره يافتم ، آشنايى من با قرآن به چند سوره محدود بود كه دوست عمويم سهراب برايمان به پارسى ترجمه كرده بود ؛ به مرور در برخورد با مسلمانان عرب با برخى واژگان عربى آشنا شدم و پس از دو سال جديّت چشمگير توانستم قرآن را همراه با فهم معانى بخوانم و به برادرانم نيز بياموزم . اين تلاش ادامه داشت تا اينكه در بيست سالگى توانستم به زبان عربى صحبت كنم .

در منطقه ما آيات قرآن به صورت پراكنده روى پوست حيوانات اهلى نوشته مى‌شد ؛ در زمان خلافت عثمان بن عفّان ، دستور جمع‌آورى همه‌ى قرآن‌ها توسط مأموران حكومت صادر شد ، اين امر مردم را بسيار نگران كرد ؛ اما طولى نكشيد

كه مُصحَفى به مردم معرفى كردند كه به « قرآن عثمانى » مشهور شد و در اين مصحف تمام قرآن طبق نظم و رسم الخط خاص گرد آمده بود ؛ طبق دستور خليفه ، مسلمانان بايد فقط از آن استفاده نمايند . اين مصحف به سرعت توسط كاتبان نسخه‌بردارى و تكثير گرديد و اكنون كه سال 66 هجرى است در اكثر خانه‌هاى مسلمانان وجود دارد .

بى‌اطلاعى از سرنوشت قرآن‌هاى جمع‌آورى شده توسط مأموران حكومتى تا سال‌ها ذهنم را به خود مشغول داشته بود تا اينكه در سن 31 سالگى در سفر به مدينه دانستم كه به فرمان عثمان همه را به آتش كشيده‌اند !!

نه تنها عثمان ، بلكه خلفاى ثلاثه اين سنت را ترويج داده‌اند كه كتاب خدا - قرآن - براى ما كافى است و هرگز سخنان پيامبر اسلام را ننوشته و منتشر نكرده‌اند .

من هميشه در اين انديشه بودم كه آيا پيامبر گرامى اسلام فقط قرآن را براى مردم مى‌خواند و ديگر هيچ سخنى نمى‌گفت و هيچ سنتى از خود بر جاى نگذاشت؟!

حكومت هر مدّعايى را مستند به قرآن و خلفاى راشدين مى‌كرد و اين اعتقاد را ايجاد كرده بود كه كارهاى خليفه اول و دوم و سوم برگرفته از كتاب خدا و سنت پيامبر است و هر كس جوياى سنت پيامبر است بايد از آنان پيروى كند .

گاهى تحفه‌ى دوستانِ به حجاز رفته براى حج ، سخنانى از

پيامبر در اخلاق و عبادات بود كه از برخى صحابه شنيده بودند ، اما همواره برايم عجيب بود و نمى‌دانستم كه چرا نوشتن همين سخنان اندك نيز ممنوع بود!

خالق زيبايى‌ها ، تپه‌هاى مالامال از گل و بوته‌هاى بهارىِ متصل به كوه رحمت را با پروانه‌هاى رقصان و زيبا زينت داده و طراوت و سخاوت را با دستانِ طبيعت به همگان اعطا كرده است تا به دل‌ها وسعت بخشد و ما از طبيعت سخاوت و بخشندگى را بياموزيم .

اى خالق و آفريدگار ما! اى خدايى كه بى‌منّت به بندگانت نعمت داده‌اى! سپاس براى همه الطاف و نعمت‌هاى بى‌پايانت .

بار الها! تو پاك و منزّه و حكيمى ؛ تو اسرار نهفته در دل‌ها را مى‌دانى . تو بزرگتر از آنى كه عظمتت به وصف درآيد! تويى كه از مخلوقاتت برترى و هيچ موجودى شبيه تو نيست .

اى خالق آسمان و عجايب نهفته در آن و اى خالق زمين و شگفتى‌هاى پايان ناپذير آن! توفيق بندگى و اطاعتت را به ما عنايت بفرما!

در فاصله چند مترى ، گله‌اى از آهوان با سرعت و ناز در حال عبورند ؛ چند فرسنگ پايين‌تر از محل زندگى آهوان ، شيرانى با يال‌هاى پر پشت و نعره‌هاى مردافكن براى شكار ديده شده‌اند ؛ همان شيرانى كه مردمان اين سرزمين رشادت و دليرى و جنگ‌آورى و بلند همتى را از آنان آموخته‌اند .

اگر كوه از جايش حركت كند و جا به جا شود عقايد من استوار و پا بر جا خواهد ماند ، بى‌گمان اين ره آورد سفر من درسال 35 هجرى است . در اين سال براى اولين بار به مكه رفتم و حج ابراهيمى به جا آوردم ؛ در آن زمان 31 ساله بودم و حدود 14 سال از ايمانم به اسلام مى‌گذشت . اين سفر سرآغاز بزرگترين تحول زندگى‌ام شد ، تحولى بزرگ و تغييرى شگرف!

4

از امروز كمى صندوقچه‌ى دل را مى‌گشايم تا بخشى از وقايعى را برايتان بگويم كه سى سال زندگى‌ام را به كلى دگرگون ساخته است .

باز هم به دامن طبيعت پناه آورده‌ام . خارج از شهر ، كنار رودخانه‌اى پر آب ، كه از منطقه پاسارگاد جريان يافته و از نزديكى اصطخر مى‌گذرد ، زير انبوه درختان چنار نشسته‌ام .

يكى از وقايع اخير منطقه ما ، آوازه‌ى شهر جديدى است كه در چند فرسنگى شهر اصطخر در دشتى وسيع و پست قرار دارد و كوه‌هاى بلند و استوار ، همانند كمربندى آن را در بر گرفته‌اند . وجود زمين‌هاى هموار و خاك حاصلخيز و رودخانه‌هاى كوچك و چشمه‌هاى فراوان ، به همراه اعتدال هوا ، شرايط را براى زندگى بسيار جذاب و مساعد كرده است ، به طورى كه بسيارى از ساكنان شهر اصطخر آنجا را براى زندگى برگزيده‌اند . پسرانم و برخى از

فاميل به آنجا مهاجرت كرده و در آن دشت وسيع مشغول زراعت شده‌اند ؛ اين شهر كه شيرازيس نام دارد هر روز بر ساكنانش افزوده مى‌شود ؛ اگر اين سير مهاجرت ادامه يابد ، ممكن است اصطخر از رونق بيافتد و شيرازيس تبديل به مركز منطقه پارس گردد .

از ابتداى جوانى ، همواره مشتاق سفر به سرزمين حجاز براى زيارت خانه خدا و قبر پيامبر اسلام بودم تا اين كه بالاخره در اوايل سال 35 هجرى با يازده تن از مردان شهر عازم اين سفر شدم . در آن زمان من صاحب دو پسر و يك دختر بودم .

خانواده‌ام از سفر من بسيار خوشحال شدند و مرا مورد حمايت مالى و معنوى قرار دادند . هنگام رفتن ، مادرم از همه خوشحال‌تر مرا در آغوش گرفت و گفت :

« خوشا به حالت فرزندم! خدا را شاكرم كه زيارت خانه‌ى خود را نصيب تو كرده ، من به خاطر اين نعمت بر همگان فخر مى‌كنم » .

من پيشانى و دستان مادرم را بوسيدم و به او گفتم :

« اين ثمره‌ى پاكدامنى وتلاش‌هاى توست ؛ من هر جا بروم دعاگو و نايب الزياره شما هستم » .

سپس پدرم را در آغوش گرفتم و دستان مردانه‌اش را بوسيدم ؛ او نيز مرا در آغوش گرفت و بوسيد و گفت :

« پسرم! تو را به خدا مى‌سپارم! ما همگى چشم انتظار بازگشت توايم . هرگاه به زيارت قبر رسول خدا رفتى ، سلام ما را هم به او برسان » .

من با دلى پر از محبت و صفا از خانواده و آشنايان خداحافظى كردم و در نهم صفر همان سال ، سفر پر مخاطره‌ى خود را آغاز كردم .

از اصطخر تا مكه ، صدها فرسنگ فاصله است ؛ پس اين سفر ماه‌ها به طول مى‌انجامد و خطرات متعددى در كمين دارد ؛ خطر راهزنان ، حيوانات درّنده و گزنده ، نداشتن آب و آذوقه ، سرما و گرماى هوا ، بيمارى و گم كردن راه ، خطراتى است كه ممكن است هر مسافرى را تهديد كند .

هنگام خروج از شهر ، تعدادى از همشهريان با نان و شيرينى و گوشت خشك كرده به بدرقه‌ى ما آمدند و از ما خواستند كه در كنار خانه‌ى خدا آنان را از دعاى خير فراموش نكنيم .

هداياى مردم ، كوله بارمان را سنگين كرده بود ، دلم براى اسب‌ها مى‌سوخت كه مجبور بودند سنگينى بار اضافى را تحمل كنند ، اما چه مى‌شد كرد ، پس دادن هديه هم جايز نبود .

مقدارى كه از شهر فاصله گرفتيم ، به همراهان گفتم :

دوستان عزيز! اين سفر ، سفر بسيار مقدّسى است كه شايد ديگر فرصتِ تكرار نيابد ؛ بياييد همگى عهد كنيم جز براى رضاى حق كارى انجام ندهيم و سخنى نگوييم ، نماز را اول وقت بخوانيم ، غيبت نكنيم و جز از خوبى‌هاى ديگران نگوييم . اميد است كه خدا ما را به راه‌هاى سعادت هدايت كند!

همگى گفتند :

« إن شاء اللَّه سعى مى‌كنيم چنين كه تو مى‌گويى ، باشيم » .

ما روزها حركت مى‌كرديم و شب‌ها كه معمولاً در آبادى‌ها و روستاهاى بين راه براى استراحت توقف مى‌كرديم ، به خوبى مورد پذيرايى مردم قرار مى‌گرفتيم و هر جا كه به آبادى نمى‌رسيديم ، خيمه‌اى مستحكم بر پا مى‌كرديم ؛ در اين شرايط دو نفر مأمور بودند به ترتيب با برافروختن آتش در خارج از خيمه ، تا صبح به نگهبانى بپردازند .

يكى از حوادثى كه در اين سفر رخ داد حمله‌ى يك شير درّنده در نيمه‌هاى شب بود . حدود بيست روز از سفر ما مى‌گذشت كه شب هنگام به نزديك اهواز رسيديم ، همانجا براى استراحت چادر زديم ؛ همگى به جز نگهبان خيمه ، در چادر در خواب ناز بوديم كه ناگهان صداى شيهه‌ى اسب‌ها و به دنبال آن صداى مهيب غرّش شيرى برخاست! همگى با وحشت از خواب پريديم و بى‌اختيار به سمت شمشيرهاى خود رفتيم . صداى فرياد آن نگهبان كه كمك مى‌طلبيد ما را سراسيمه به بيرون چادر كشانيد . شير با ديدن ما و شنيدن نعره‌ها و فريادهايمان گريخت . با عجله به سمت اسب‌ها دويديم ، همگى سالم بودند ، جز يكى كه گردنش با چنگال و دندان شير ، زخمى شده و بر زمين افتاده بود . دور آن حيوان نشستيم ، آن اسب با چهره‌اى خونين با حالتى عجيب در چشمان ما نگاه مى‌كرد گويا مى‌دانست به زودى

خواهد مُرد و با نگاه ملتمسانه از ما مى‌خواست كه براى نجاتش كارى كنيم! اما چه كار مى‌توانستيم بكنيم!!؟

صاحب اسب با گريه گفت :

«اى زبان بسته‌ى عزيزم! ده سال براى من اسب وفادارى بودى!!»

آن شب با غم و سختى به صبح رسيد ، بعد از خواندن نماز و خوردن صبحانه حركت كرديم . رفيقمان بى‌مَركب شده بود ، من اسبم را به او دادم و گفتم :

« من پياده روى را دوست دارم ، تو بر اين اسب سوار شو! »

اول نپذيرفت ؛ اما با اصرار من سوار بر اسب شد .

ظهر به نزديكى دروازه شهر اهواز رسيديم . همگى وضو ساختيم و طبق عهد اول سفر نماز را اول وقت خوانديم . نمازها به جماعت خوانده مى‌شد ؛ در ابتداى سفر بر خلاف ميل‌ام مرا به عنوان امام جماعت تعيين كرده بودند .

بعد از غذا ، به دوستان همراه گفتم :

« رفيق ما مصيبت زده است ، بياييد با كمك هم ، برايش اسبى بخريم و از غصه‌هايش بكاهيم! »

رفيق ما « دادبان » در حالى كه سر به زير افكنده بود ، گفت :

« خودم تهيه مى‌كنم! راضى به زحمت شما نيستم! »

با لبخندى دست بر شانه‌اش گذاشتم و گفتم :

« اى دوست عزيز! تو اگر بخواهى خودت اسب بخرى ، بايد

تمام پولى كه به همراه دارى را در اين راه هزينه كنى ؛ پس باقى سفر را چه مى‌كنى؟! »

من مجدداً رو به همراهان كردم و گفتم :

« دوستان اين اتفاق ممكن بود براى هر يك از ما رخ مى‌داد ؛ آيا اين گونه نبود كه اگر اين حادثه براى هر يك از ما روى مى‌داد ، انتظار كمك و هم يارى از دوستان و همسفران خود مى‌داشتيم؟ »

همگى گفتند : « آرى! انتظار كمك و يارى مى‌داشتيم » .

گفتم : « پس بياييد به دوستمان كمك كنيم » .

توافق بر اين شد همين كه به شهر اهواز رسيديم اولين كار ، خريد اسب براى دادبان باشد .

ساعتى بعد وارد شهر اهواز شديم ؛ شهرى بزرگ و زيبا ، با مردمانى خونگرم و ميهمان نواز!

ابتدا نشانى بازار اسب‌فروشان را گرفتيم . انواع گوناگونى از اسب‌ها در آن بازار به فروش مى‌رسيد .

من با مزاح رو به دوستان كردم و گفتم :

« حاضرم دو برابر پولى كه شما مى‌دهيد ، بدهم تا بهترين اسب بازار را براى دادبان خريدارى كنيم! »

يكى از همراهان با خنده به من گفت : « لازم نيست تو اين فداكارى را انجام دهى ؛ همگى يكسان در اين كار خير مشاركت مى‌كنيم » .

گفتم : « پس بسم اللَّه! هر چه كرمتان است ، بدهيد » .

اسبى كاملاً سياه و تنومند با يال‌هاى پر پشت و بلند كه از همه‌ى اسب‌هاى ما بهتر بود را براى دادبان خريديم ؛ او بسيار خوشحال و شگفت زده شد و گفت : « از شما بسيار تشكر مى‌كنم! »

دوستان گفتند : « تشكر لازم نيست ؛ مسلمانى ما وابسته به همين كارهاست! »

تقريباً تمام مردم اهواز دين پيامبر خاتم را پذيرفته بودند ؛ آنان كه بسيار خوش‌رو و مهربان بودند ، شب به گرمى ما را مهمان سفره‌ى پر مهر و محبت خود كردند .

با طلوع آفتاب از اهواز خارج شديم . « ارجمند » راهنماى كاروان ما بود ؛ پير مردى 73 ساله‌اى كه تاكنون دو بار به سفر حج رفته بود ، او مردى خندان و بذله گويى بود كه در طول سفر با مزاح‌ها و بذله گويى‌هايش كه البته هيج‌گاه از مرز ادب خارج نمى‌گشت خنده را بر لب‌هاى ما مى‌نشاند .

ارجمند كه راه بلد ما بود مقصد بعدى را بصره اعلام كرد ، او در دو سفر گذشته‌ى خود ، از بصره به مدائن و از آنجا به حجار رفته بود ، ما نيز همين مسير را خواهيم پيمود .

رودخانه‌ى بسيار بزرگ كارون در حوالى شهر اهواز جريان داشت ؛ من تا آن زمان رودخانه‌اى به اين بزرگى و پر آبى نديده بودم ؛ به نظر مى‌رسيد اگر پنج كشتى در كنار هم قرار گيرند به راحتى بتوانند بدون برخورد با هم روى آب شناور بمانند .

هيچ يك از همراهان نمى‌دانست كه سرچشمه‌ى اين رود خروشان از كجاست ؛ ولى معلوم بود كه فرسنگ‌ها راه پيموده تا به اهواز رسيده و بعد از آن نيز فرسنگ‌ها راه در پيش دارد .

نزديك ظهر بود و هوا گرم ؛ يكى از همراهان پيشنهاد آب تنى را در آب رودخانه داد ؛ اما براى خواندن نماز اول وقت برنامه شنا را به عقب انداختيم . در جايى توقف كرديم كه بستر رودخانه پهن‌تر و جريان آب ملايم‌تر بود . نماز را روى چمنزارهاى اطراف رودخانه به جماعت خوانديم . تعدادى از دوستان با كم كردن لباس‌هايشان به درون آب پريدند .

حاج ارجمند فرياد زد :

« حواستان باشد جلو نرويد ، جريان آب شديد است ، جلو نرويد ، خطرناك است! همين گوشه شنا كنيد » .

يك نفر از همراهان گفت :

« حاجى نگران نباش! بچه‌ها شناگر خوبى هستند » .

سپس خود و بقيه دوستان به آب زدند .

من قبل از اينكه وارد آب شوم ، با صداى بلند گفتم :

« آهاااااى رفقا! من و حاجى حوصله‌ى جنازه كشى نداريم ، همين كنار شنا كنيد » .

بهروز از داخل آب ، در جواب گفت :

« رادمهر نگران نباش خبرى نيست تو هم زودتر داخل آب شو و فرصت را غنيمت شمار! »

من وارد آبِ زلال و نسبتاً گرم شدم . همگى مشغول شنا و بازى بوديم كه ناگهان فرياد بهروز بلند شد :

« كمك! كمك! »

همه به بهروز نگاه كرديم ؛ او كه چند متر از ما فاصله گرفته بود در ميان جريان آب دست و پا مى‌زد ... جريان آب داشت بهروز را با خودش مى‌برد!!

همه با هم فرياد زديم :

« بهروز ... بهروز! تلاش كن ... نااميد نشو ، سريع‌تر شنا كن! »

اما جريان آب داشت بهروز را با خود مى‌برد و هيچ يك از ما جرأت نمى‌كرد به كمكش بشتابد ؛ زيرا جريان آب او را هم با خود مى‌برد .

همراهان جز فرياد زدن و سر و صدا كردن ، كار ديگرى نمى‌توانستند انجام دهند و جريان آب همچنان بهروز را با خود مى‌برد . ديگر اميدمان را از دست داده بوديم كه ناگهان بيست متر پايين‌تر از ما ، جوانى دوان دوان خود را به آب انداخت و با سرعت به سمت بهروز شنا كرد ، بازويش را در بازوى غريق ما انداخت و به زحمت او را به ساحل رسانْد .

حاج ارجمند كه هيچ گاه او را چنين غضبناك نديده بوديم ، به سمت بهروز رفت و فرياد زد :

« مگر نگفته بودم جلو نرويد ، جريان آب خطرناك است!؟

نزديك بود به خاطر حماقتت همه‌ى ما را عزادار كنى! از يك مرد چهل ساله اين كارها بعيد است! »

من نگاهى به آن جوان دلاور كردم و گفتم :

« اى جوانمرد! از طرف بهروز و تمام رفقا از تو متشكرم » .

او كه جوانى بلندقد و چهارشانه بود ، لبخندى زد و چيزى نگفت .

از او پرسيدم :

« اى دلاور عزيز! چند سال دارى؟ نامت چيست ؟ و اهل كجايى؟ »

گفت : « 18 سال دارم ، نامم « محمّد » است و از اهالى اهوازم » .

گفتم : « به! چه اسم زيبايى! بگو شغلت چيست؟ و چه شد كه خود را به رودخانه انداختى و دوست ما را نجات دادى؟ »

گفت : « شغلم ماهيگرى است و آن قايق كنار ساحل ، متعلّق به من است ؛ با شنيدن فرياد شما ، فهميدم كسى در حال غرق شدن است ، پس به آب زدم تا جان مسلمان يا هم نوعى را نجات دهم . شما از كجا آمده‌ايد و به كجا مى‌رويد؟ »

گفتم : « ما پارسى هستيم و به خانه‌ى خدا مى‌رويم » .

از ما خواست تا كمى صبر كنيم و به طرف قايق‌اش حركت كرد .

محمد با دو ماهى بزرگ برگشت و به ما گفت :

« اين هديه من است به شما زائران خانه‌ى خدا ؛ وقت رسيدن به آن مكان مقدس مرا هم ياد كنيد » .

ماهى‌ها را از او گرفتيم و تشكر كرديم ؛ بهروز هم كه حالش بهتر شده بود ، محمد را در آغوش گرفت و گفت :

« تا آخر عمر مديون تو و دعاگويت هستم » .

محمد از ما خداحافظى كرد و رفت ؛ ما هم در گوشه‌اى نشستيم و آتشى برافروختيم تا خودمان را بيشتر شرمنده‌ى شكممان نكنيم! بعد از صرف غذا به سفر ادامه داديم .

•
•

خُب! الآن وقت نماز ظهر است ؛ من از همان ابتدا كه اسلام را پذيرفتم ، خواندن نماز اول وقت را دوست مى‌داشتم ؛ اين كار آرامشى غيرقابل وصف به من مى‌دهد . نماز را به تأخير انداختن يعنى بى‌توجهى به واجب الهى ، كه سزاوار مسلمان راستين نيست .

بعد از نماز نوشتن خاطراتم را ادامه خواهم داد .

5

در كنار رودخانه‌اى آرام ، زير سايه‌ى درختان چنار نشسته‌ام ؛ پرندگان بر شاخه‌هاى بلند ، نغمه‌سرايى مى‌كنند ، هوا بسيار دلپذيرست و بوى خوش سبزه‌هاى مرطوب و گل‌هاى بهارى ، مشام را تازه مى‌كند ، در اين مكان باصفا خاطراتم را ادامه مى‌دهم :

•
•

چند روز در راه بوديم تا به بصره رسيديم . هنگام عبور از دروازه شهر، مأموران حكومت، ما را متوقف كردند و از ما پرسيدند:

از كجا آمده‌ايد؟ نامتان چيست؟ و به كجا مى‌رويد؟

پاسخ آن‌ها را داديم .

گفتند بايد تفتيش شويد!

يكى از همراهان گفت : « ما زائران خانه خدا هستيم و هيچ كالاى ممنوعه‌اى با خود همراه نداريم » .

يكى از مأموران با گستاخى پاسخ داد : « دهانت را ببند اى عجم! خودمان بهتر مى‌دانيم چه كسانى را بايد تفتيش كنيم ؛ زودتر بارهاى خود را از اسب پياده كنيد! »

يكى از همسفران خواست به او پاسخ بدهد ؛ به او گفتم :

« صلاح ما نيست با اين‌ها يكى به دو كردن! »

ما به ناچار بارهاى خود را پايين آورديم ، مأموران مشغول تفتيش شدند ؛ آنان تمام وسايل ما را زير و رو كردند و در آخر كار گفتند :

« اكنون مى‌توانيد وارد شهر شويد » .

ما اسباب خود را بر اسب گذاشتيم و در حالى كه از رفتار بد آنان بسيار ناراحت بوديم ، به راه افتاديم ؛ در همين هنگام گروهى بازرگان عرب ، بدون اين كه مورد سؤال يا تفتيش قرار بگيرند ، وارد شهر شدند .

يكى از دوستان زمانى كه اين صحنه را ديد با فرياد به مأموران گفت :

« چرا آنان را نگشتيد ، چرا با تبعيض برخورد مى‌كنيد؟! »

يكى از مأموران خودش را به او رساند و با لگد ، آن دوست همراه را نقش بر زمين ساخت و گفت :

« اى عجمِ آتش‌پرستِ مشرك! دهانت را ببند وگرنه آن را مى‌شكنم! »

من ديگر طاقت نياوردم و فرياد زدم :

« ما مردانى مسلمان از سرزمين پاكان و خوبان هستيم ، نه آتش‌پرستِ مشرك ؛ اين چه رفتار زشت و تبعيض‌آميزى است كه شما با زائران خانه‌ى خدا داريد؟! »

رئيس مأموران فرياد زد :

« همه‌ى اين عجم‌هاى ايرانى را دستگير كنيد كه ريگى به كفش دارند! »

مأموران بر سر ماريختند و همه‌ى ما را دستگير كردند و با مشت و لگد به بازداشتگاه موقت شهر بردند . همه ما ناراحت و عصبانى بوديم . بعد از يك شبانه روز بدون اينكه كسى به ما سرى بزند و يا غذايى بدهد ، سه مأمور آمدند و ما را با خود بردند ؛ يكى از آن مأموران كه از آن دو ، جوان‌تر و نرم‌خوتر بود رو به من كرد و به آرامى گفت :

« شما را به فرماندارى بصره مى‌برند ، خويشتن‌دار باشيد ؛ وگرنه تا مدت‌ها شما را زندانى خواهند كرد! »

من آهسته به رفقا گفتم : « بگذاريد من پاسخگو باشم ، شما چيزى نگوييد ؛ مگر اينكه از شما سؤال كنند » .

گفتند : « باشد ؛ تو بهتر زبان اين قوم را مى‌دانى! »

ما را به ساختمان فرماندارى بردند و وارد سالنى كردند كه معاون فرماندار و چهار مأمور در آنجا بودند .

معاون فرماندار با دست اشاره كرد كه در گوشه‌اى بايستيم ؛ سپس بدون مقدمه گفت :

« شنيده‌ام كه هنگام تفتيش ، سر و صدا به راه انداخته و به مأموران حين انجام وظيفه ناسزا گفته‌ايد! شما عجم‌هاى ايرانى بسيار پر رو شده‌ايد ؛ مى‌سپارم شلاقتان بزنند!! »

من يك قدم جلو رفتم و گفتم :

« اى جناب معاون فرماندار! غير واقع به گوشتان رسانده‌اند ؛ ما هيچ توهينى به مأموران شما نكرديم ؛ بلكه مأموران شما به ما اهانت كردند و ما را آتش‌پرست و مشرك خواندند! »

معاون فرماندار گفت : « يعنى شما عجم‌ها ادعا داريد كه اسلامتان يك اسلام صحيحى است؟! »

گفتم : « هرچند ما به ايرانى بودن خود افتخار مى‌كنيم ؛ ولى فخر ما بيشتر به اسلام و مسلمان بودنمان است » .

او با نيشخندى گفت :

« شما مردم ايران خودتان را با ما مقايسه مى‌كنيد؟! مگر فراموش كرده‌ايد كه ما عرب‌ها شما را مسلمان كرديم و عزّت داديم!؟ »

گفتم : « آنچه من از كلام خدا و سيره‌ى پيغمبر اسلام فهميده‌ام اين است كه هيچ نژادى بر نژاد ديگر برترى ندارد و گرامى‌ترين ما نزد خداوند با تقواترين ماست .

اما درباره‌ى مسلمان شدن مردم ايران بايد بگويم كه طبق كلام خدا ، هدايت به دست خداست نه ديگران ؛ اين لطف خدا

بر ما ايرانيان بود كه مسلمان شديم و ما مديون و وامدار خدا و پيغمبر او هستيم ، نه ديگران! »

يكى از همسفران گفت : « اى معاون فرماندار! ما زحمات خليفه‌ى دوم ، عمر بن خطّاب را انكار نمى‌كنيم ؛ آرى! او اسلام را وارد ايران كرد . آنچه كه ما مكرّر درباره‌ى او و خليفه‌ى اول شنيده‌ايم اين است كه هر دو به سيره‌ى رسول خدا عمل مى‌كردند و بين مسلمانان تبعيض قائل نمى‌شدند و اگر خليفه‌ى سوم ، عثمان بن عفّان اينجا بود بر كار مأموران شما خُرده مى‌گرفت و به خاطر بدرفتارى شان با ما ، آنها را مؤاخذه و سرزنش مى‌كرد » .

معاون فرماندار با شنيدن نام خلفا و مدح آنان ، كمى نرم‌تر شد و گفت : « با همه‌ى اين حرف‌ها ، اما بدانيد ما قوم عرب از شما برتريم!! »

گفتم : « ولى پيامبر اسلام - كه درود خدا بر او باد - هيچ‌گاه به خاطر نژادش بر كسى فخر نفروخت » .

گفت : « او نفروخت ؛ ولى ما مى‌فروشيم! آرى! او نگفت عرب برتر است ؛ اما ما مى‌گوييم!! »

همه‌ى ما از صراحت كلام معاون فرماندار و اسائه‌ى ادب او به پيغمبر اسلام متحيّر شديم .

من با خود گفتم چه شده كه بعد از پيغمبر اسلام ، مجدّداً افكار دوران جاهليت به سراغ اين قوم آمده است؟!

بحث را عوض كردم و گفتم : « بيا براى رضاى خدا ما را آزاد كن ، ما عازم خانه‌ى خدا براى انجام فريضه‌ى حج هستيم » .

گفت : « شما آشوب كرديد و بايد تاوان كار خود را بدهيد » .

يكى از همراهان گفت : « و اللَّه ما آشوب نكرديم ، تو را به خدا ما را آزاد كن! »

او گفت : « بايد غرامت بدهيد تا آزاد شويد » .

گفتم : « چقدر بايد پرداخت كنيم؟ »

گفت : « هر نفر 30 دينار » .

گفتم : « اين پول زيادى است ، ما مسافريم و توان پرداخت آن را نداريم » .

گفت : « همين كه گفتم! يا نفرى 30 دينار يا يك ماه زندان! »

ما چاره‌اى جز پرداخت نداشتيم . پول را كه با نارضايتى تمام پرداخت كرديم دستور آزادى ما صادر شد و اسب و آذوقه و اثاثيه‌ها به ما بازگشت ؛ هرچند برخى مأموران دستى در كالاهاى ما نيز برده بودند!!

هنگام خروج از ساختمان فرماندارى ، همان مأمور جوان نرم خو ، خودش را به من رساند و گفت :

« مواظب راهزنان باشيد ؛ مدتى است حمله به كاروان‌ها و غارت اموال آنان زياد شده است ؛ ضمناً شما كه عازم مدينه هستيد ، بدانيد كه اوضاع مدينه آشفته است و برخى عليه خليفه بپا خاسته‌اند » .

به او گفتم : « مگر در مدينه چه خبر است؟ »

به آرامى گفت : « گروهى از مردم از عملكرد خليفه ناراضى هستند و در مقابل خانه‌ى ايشان تجمّع كرده‌اند! »

گفتم : « عجب! عثمان كه صحابى رسول خداست و هميشه ديگران براى ما از سجايا و عدالتش همانند دو خليفه‌ى پيشين سخن به ميان آورده‌اند! »

با صوتى آرام‌تر گفت : « ولى گروهى از او ناراضى هستند و مى‌خواهند او را از خلافت خلع كنند ! »

گفتم : « از برخى كارهاى مردم به خدا پناه مى‌برم! »

از آن مأمور تشكر و خداحافظى كردم و با دوستان ، شهر بصره را ترك گفتيم .

از حاج ارجمند پرسيدم : « تا مدائن چند روز راه است؟ »

گفت : « حداقل 20 روز » .

گفتم : « در بين راه آبادى هست تا شب‌ها در آن استراحت كنيم و از شرّ راهزنان در امان باشيم؟ »

گفت : « به ندرت ؛ بيشتر شب‌ها را بايد در چادر به سر ببريم » .

گفتم : « هشدار يكى از مأموران شهر بصره ، مرا نسبت به حمله‌ى راهزنان نگران كرده است » .

گفت : « بر خدا توكل مى‌كنيم و به او پناه مى‌بريم! »

همراهان كه از واقعه‌ى شهر بصره بسيار ناراحت بودند ، مشغول صحبت و جدل با يكديگر بودند .

يكى مى‌گفت : « اين قوم عرب ، نژادپرست‌اند و اسلام هم نتوانست آنها را تربيت كند! »

ديگرى مى‌گفت : « ظاهراً خليفه‌ى اول و دوم ، در انتصاب مأموران و فرمانداران ، دقت مى‌كردند ؛ اما تصور مى‌كنم عثمان در اين امر مهم كوتاهى مى‌كند! »

آن ديگرى مى‌گفت : « عثمان از صحابى گرامى رسول خداست؛ او مقصر نيست ، كارگزاران به حرف او عمل نمى‌كنند! »

خلاصه ، هركس چيزى مى‌گفت ؛ از من نظر خواستند ، گفتم :

« همه‌ى عرب‌ها نژادپرست نيستند ؛ بلكه بسيارى از آنان مردمانى شريف و با اصل و نسب‌اند كه به دين پيامبر ايمان آورده‌اند و نژاد خود را سبب فخر و برترى بر ديگر ملت‌ها نمى‌دانند » .

بهروز گفت : « من كه به اصالت ايرانى‌ام ، افتخار مى‌كنم! »

گفتم : « من به مسلمان بودنم بيشتر افتخار مى‌كنم ، هرچند وطنم را نيز بسيار دوست دارم » .

حاج ارجمند گفت : « مشكل اين كارگزاران حكومتى اين است كه به سيره‌ى رسول خدا و خلفاى او عمل نمى‌كنند ؛ رسول خدا تا زنده بود با ظلم و نژادپرستى مبارزه مى‌كرد ؛ بعد از وى نيز آن دو يار گرامى رسول خدا تا زنده بودند به سنت عمل مى‌كردند ؛ البته به نظر من خليفه‌ى سوم در رسيدگى به احوال كارگزاران حكومت خود ، كمى سستى و كوتاهى مى‌كند ».

يكى از همراهان به نام فرزام گفت : « از اين حقيقت نمى‌توان چشم‌پوشى كرد كه اگر عمر بن خطّاب به ايران حمله نمى‌كرد ، ما اكنون مسلمان نبوديم » .

به او گفتم : « مگر سخن مرا در نزد معاون فرماندار بصره نشنيدى كه گفتم هدايت دست خداست نه به دست بندگان او ؛ اين را يقين بدان اگر عمر بن خطّاب هم به ايران حمله نمى‌كرد ، خداوند هدايت و دينش را به ما مى‌رسانيد » .

فرزام گفت : « يعنى تو خدمات خليفه‌ى دوم را انكار مى‌كنى؟! »

گفتم : « خير! او از صحابى رسول خدا بود و زحمات فراوانى كشيد ؛ اما سخن من اين است كه طبق كلام خدا ، هدايت با اراده‌ى حق و در دستان اوست! »

رادان گفت : « من از برخى شنيده‌ام كه وقتى خليفه‌ى دوم با لشكريانش به ايران حمله كرد ، هم بخشى از مراكز علمى و فرهنگى ما توسط آنان ويران گرديد و هم بسيارى از ثروت‌ها و گنجينه‌هاى مردم به غارت و غنيمت برده شد! »

فرزام گفت : « ممكن است اين سخن‌ها توسط دشمنان خلفا ساخته شده باشد و هيچ واقعيتى نداشته باشد ؛ نمى‌توان به شنيده‌ها اكتفا كرد . چگونه مى‌توان باور كرد خلفايى كه ياران پيامبر اسلام بودند و همواره شنيده‌ايم براى حفظ جان او و پيشبرد اهداف دين ، خود را در كام مرگ مى‌انداختند ، اين گونه بر خلاف دستورات دين عمل كنند؟! بعلاوه اگر اين سخن

درست هم باشد ، آن چيزى را كه با هجوم سپاه خليفه به دست آورده‌ايم بسيار ارزشمندتر از چيزهايى است كه از دست داده‌ايم ».

در پاسخ وى گفتم : « از آنجا كه دستورات اجتماعى دين اسلام بر مبناى عدالت است ، هرگز نمى‌توان چنين توجيهى را پذيرفت ؛ هرگز اسلام به تجاوز و غارتگرى و ويرانى دستور نمى‌دهد ؛ قرآن مى‌گويد :

« هركس يك نفر را بكشد گويى كه تمام مردم را كشته و هركس يك نفر را زنده كند گويى تمام مردم را زنده كرده است » .

با اين اوصاف چگونه مى‌توان گفت كه اسلام دين تجاوز و غارتگرى است ؛ بنابراين ، بايد بپذيريم اين كه در رابطه با خليفه‌ى دوم مى‌گويند « او براى غارتگرى و به دست آوردن غنائم جنگ كرد » ، بى‌اساس است ؛ نمى‌توان باور كرد كسى كه در زمره‌ى ياران پيامبر بوده ، به خاطر انگيزه‌هاى شخصى به ايران حمله كرده باشد ؛ بلكه او براى گسترش اسلام وارد ايران گشت و آنچه برخى درباره‌ى غارتگرى ثروت‌هاى كشورمان به دستور او مى‌گويند نمى‌تواند صحيح باشد! »

فرزام گفت : « احسنت بر تو! سخن خوبى گفتى! من بارها از دلاورى‌هاى ابوبكر و عمر در جنگ‌هاى زمان پيامبر سخن‌ها شنيده‌ام . بارها حكمرانان منطقه‌ى ما از جانفشانى اين دو تن در دفاع از جان رسول خدا سخن گفته‌اند! »

گفتم : « من هم بارها در مسجد بزرگ شهر اصطخر ، از

فرماندار شهر شنيدم كه مى‌گفت دلاورترين صحابه‌ى رسول خدا در جنگ ، ابوبكر و عمر بودند و در مواقعى كه جنگ شدت مى‌يافت و بسيارى از مسلمين ، رسول خدا را در ميان معركه‌ى جنگ رها مى‌كردند و مى‌گريختند ، اين دو تن در كنار پيغمبر با تمام توان از آن حضرت دفاع مى‌كردند! »

بهروز گفت : « پس مردم بعد از وفات پيامبر ، خوب كسى را به عنوان جانشين آن حضرت انتخاب كردند » .

گفتم : « من در اين موضوع سال‌هاست دچار ابهامى شده‌ام كه هنوز جواب درست و قانع كننده‌اى به دست نياورده‌ام ، و آن ابهام اين است :

• چگونه پيامبر كه به تمام امور ريز و درشت جامعه كاملاً رسيدگى مى‌كرد ، نسبت به جانشين بعد از خودش كاملاً بى‌تفاوت بود تا اينكه به رحمت خدا پيوست و مردم تعيين خليفه كردند؟! اين بى‌تفاوتى نسبت به آينده‌ى اسلام ، براى من غير قابل توجيه است ؛ اين پرسشى است كه سال‌ها ذهن مرا درگير خود ساخته است » .

همه در فكر فرو رفته بودند ؛ گويا براى اولين بار بود كه چنين سخنى مى‌شنيدند .

در ادامه گفتم : « عجيب‌تر اينكه بگوييم مسئله‌ى خلافت و جانشينى به مردم واگذار شده است ؛ اگر چنين است چرا خليفه‌ى اول در مسأله‌ى جانشينى ، خود به سنّت پيامبر

عمل نكرد ؛ بلكه عمر بن خطّاب را به عنوان خليفه‌ى بعد خود انتخاب كرد؟!! چرا او به سنّت پيغمبر كه تعيين خليفه را به شوراى مسلمين سپرده بود عمل نكرد و خليفه بعدى را خود ، بدون كوچكترين نظرخواهى از مسلمين انتخاب كرد؟! »

اين سؤال ، همراهان را بيشتر در فكر فرو برد .

فرزام گفت : « لابد بهتر از عمر بن خطّاب در بين مسلمين كسى ديگر نبود! »

پاسخ دادم : « اما سنّت پيغمبر واگذارى امر خلافت به شورا و نظرخواهى مسلمين بود و خليفه‌ى اول از اين سنّت پيروى ننمود! »

حاج ارجمند گفت : « به نظر من پيغمبر نسبت به خليفه و جانشين بعد خود بى‌توجه نبود و نسبت به شايستگى ابوبكر به مردم جهت خلافت بعد خود سفارش كرد ، و از اين جهت بود كه همه‌ى مسلمين به خلافت ابوبكر راضى شدند » .

بسيارى از همراهان اين نظر را پسنديدند و به حاج ارجمند احسنت گفتند .

من با كمى ترديد گفتم : « شايد بهترين توجيه همين باشد! »

طهمورث از رفقايى بود كه بسيار به ندرت سخن مى‌گفت . او مرد 52 ساله و باصفايى بود ؛ معمولاً روى لب‌هايش خنده بود ؛ در طول سفر ، بيشترين خدمت‌رسانى با او بود ؛ به دنبال آذوقه مى‌رفت ، اسب‌ها را علوفه مى‌داد ، چادر را نصب مى‌كرد ،

براى روشن كردن آتش هيزم جمع‌آورى مى‌كرد ؛ خلاصه براى رفاه همسفران هر كارى كه مى‌توانست انجام مى‌داد .

رو به او كردم و گفتم : « اى طهمورث تو نيز نظرى بده و حرفى بزن! »

گفت : « بهتر است كه من سخن نگويم و خاموش باشم! »

گفتم : « چرا؟ »

گفت : « ممكن است يا مرا دروغ‌گو بپنداريد و يا نسبت به من بدبين شويد! »

دوستان گفتند : « اين چه حرفى است كه مى‌زنى! ما در طول سفر به صفا و صداقت تو ايمان آورده‌ايم » .

گفت : « بسيارى از اين سخنان شما پذيرفتنى نيست » .

گفتم : « خُب درستش را تو برايمان بگو » .

گفت : « من چهار سال قبل از هجوم لشكر خليفه‌ى دوم به ايران مسلمان شده بودم ، اين به خاطر ارتباط من با برخى از تجّار مسلمان بود . آنان برايم از اسلام و پاكى و صفايى كه در اين دين است سخن‌ها مى‌گفتند و برخى از آيات قرآن را برايم مى‌خواندند ، من كم كم به اسلام علاقه‌مند شدم ؛ از يك طرف ظلم‌هاى فراوان پادشاه ساسانى به ويژه فاصله طبقاتى زيادى كه در بين جامعه ايجاد كرده بودند را مى‌ديدم كه بسيارى از كارهاى نادرست خود را به اسم دين سنتى‌شان به جاى مى‌آورند و از طرف ديگر موبدان معابد را مى‌ديدم كه از دستگاه حاكم +

دفاع مى‌كردند و خرافات را به اسم دين به مردم القا مى‌كردند و هرگز درصدد نبودند كه مردم را از جهل خارج سازند ؛ اما من اسلام را دين عدالت و محبتى يافتم كه نه تنها به علم آموزى و دعوت به عقلانيت و كسب معرفت تأكيد فراوان دارد بلكه با خرافات مبارزه‌ى سرسختانه‌اى مى‌كند و هرگز تعاليم اين دين در مسير عوام فريبى نيست ؛ لذا با آغوش باز اسلام را پذيرفتم .

غير از من ، تعداد زيادى از مردم ايران ، سال‌ها قبل از حمله‌ى عرب‌ها ، به اسلام گرويدند ؛ بنابراين ، اين سخن كه گفته مى‌شود « خليفه‌ى دوم مردم ايران را مسلمان ساخت » صحيح نمى‌باشد! »

گفتم : « عجب! تاكنون به اين موضوع فكر نكرده بودم! »

طهمورث ادامه داد : « اما مطلب بسيار مهم ديگر اين است كه من در سال چهاردهم ، كه سپاه خليفه به ايران حمله كرد ، در اهواز بودم ؛ من خود شاهد بودم كه سپاه خليفه ، بسيارى از مراكز فرهنگى اين كشور را ويران ساخت و كتابخانه‌ها را به آتش كشيد و گنجينه‌ها و ثروت‌هاى كلانى را از اين سرزمين به غارت بُرد و هر ايرانى كه نسبت به اين كارهاى خلاف شرع معترض مى‌گشت ، بى‌رحمانه از دم شمشير مى‌گذشت! و فجايع ديگرى مرتكب شدند كه از گفتن آن شرم دارم .

البته من هرگز كار خليفه‌ى دوم را به حساب دين اسلام نگذاشتم ؛ زيرا دين اسلام را غير از اين ظلم‌ها يافتم . من فقط

عقيده‌ى خود را مى‌گويم ، من اعتقادى به خلفا ندارم و دين اسلام را جداى از آنان مى‌دانم! »

همه‌ى ما براى لحظاتى مبهوت شديم ، اصلاً باورمان نمى‌شد مردى كه دائم در سكوت به سر مى‌بُرد و به ندرت لبخند از لب‌هاى او محو مى‌گشت ، با چند جمله اعتقادات ما را متزلزل سازد!

چه بگوييم!؟ آيا او را متّهم به دروغ سازيم؟ در حالى كه همگى اعتراف به پاكى و صداقت او كرده بوديم ، اكنون چگونه او را به دروغ متّهم سازيم!

سايه‌ى بُهت و سكوت ، همه‌ى ما را فرا گرفته بودكه ناگهان فرزام سكوت ناخوشايند را شكست و گفت : « فرضاً كه سخن تو درست باشد ؛ اما هميشه در جنگ‌ها اتفاقاتى روى داده است كه فرماندهان لشكر هرگز به آن راضى نبوده‌اند ؛ بدون شك اين كارهايى كه همه‌ى ما آن را خلاف اخلاق و دين مى‌دانيم ، توسط برخى از سربازان سست ايمان و منفعت‌طلب روى داده است و هرگز عمر بن خطّاب از كارهاى آنان راضى نبوده است! »

به چهره‌ى طهمورث نگاه كردم تا ببينم واكنش او نسبت به سخنان فرزام چيست ؛ ولى جز لبخند چيزى در چهره‌ى او نديدم!

احساس كردم برخى دوستان مى‌خواهند در برابر سخنان

طهمورث موضع‌گيرى كنند ؛ براى اين كه كار به نزاع نكشد ، موضوع بحث را عوض كردم و گفتم :

« دوستان! غروب نزديك است و همه‌ى ما خسته ؛ همين جا براى استراحت توقف كنيم؟ »

همسفران پذيرفتند و بار و بُنه خود را از اسب‌ها به زير كشيدند .

طهمورث براى جمع‌آورى هيزم به اطراف رفت ؛ سخنان او تأثير مهمى در فكر و انديشه‌ى من گذاشت و جرقّه‌اى ايجاد كرد براى حركت به سوى سرنوشتى نيك!

•
•

غروب نزديك است و هوا كمى سرد ؛ امروز بيشتر از روزهاى گذشته براى شما خاطراتم را نوشتم . بايد زودتر به خانه بروم كه مادر و همسر و دخترم منتظرم هستند .

5

بعد از نماز صبح ، در شبستان مسجد شهر ماندم تا خاطراتم را از اينجا ادامه بدهم :

•
•

غروب خيمه را براى استراحت به پا داشتيم ؛ بعد از صرف شام ، طبق معمول دو نفر به عنوان نگهبان تعيين شدند و بقيه كه بسيار خسته بودند به خواب رفتند . نيمه‌ى دوم شب ، من نگهبان خيمه و وسايل بودم . هنگام سحر چند بار صداهايى را شنيدم ، بلند شدم و اطراف خيمه را به دقت گشتم ؛ اما چيزى نيافتم . برگشتم و رفقا را براى نماز صبح بيدار كردم .

بعد از نماز جماعت ، طهمورث سفره را بيرون از خيمه پهن كرد ، مقدارى نان و خرما در آن گذاشت و دوستان را به صبحانه دعوت كرد . هوا كمى روشن شده بود ؛ در حال

خوردن صبحانه بوديم كه ناگهان فريادى بلند شد :

« دست‌ها را روى سر بگذاريد و تكان نخوريد! هر كس واكنشى نشان دهد كشته خواهد شد! »

همين كه سرم را بلند كردم ، هشت نفر مرد مسلح را با تير و كمان ديدم كه به سمت ما نشانه گرفته بودند و چهره‌هاى خود را پوشانده بودند . ترس سراپاى همه را فرا گرفته بود . همه در حالى كه دست‌هاى خود را بر سر گذاشته بوديم با اضطراب به راست و چپ نگاه مى‌كرديم .

آن هشت تن كه جامه‌هاى سياه بر تن داشتند ، نزديك آمدند و دور ما حلقه زدند . يكى از آنان فرياد زد :

« بلند شويد و كنار خيمه بايستيد ؛ هركس خيالى در سر داشته باشد ، بداند كه بى‌درنگ كشته مى‌شود » .

ما هراسان و سراسيمه برخاستيم و در حالى كه دست بر سر گذاشته بوديم ، به كنار خيمه رفتيم .

همان مرد بار ديگر فرياد زد :

« رو به خيمه بايستيد و تكان نخوريد ؛ هركس كوچكترين واكنشى نشان دهد ، كشته مى‌شود » .

دو نفر آمدند و ما را تفتيش كردند ؛ وقتى معلوم شد سلاحى حمايل نداريم ، يكى از آنها دستور داد به سمتشان رو برگردانيم . من با صداى لرزان گفتم :

« از خدا بترسيد! ما زائر خانه‌ى خدا هستيم » .

يك نفرشان با لگد محكم بر شكم من كوبيد ، من از شدت اين ضربه به درون خيمه پرتاب شدم . او فرياد زد :

« سريع از خيمه خارج شو! »

با دست‌پاچگى ، در حالى كه از درد ، شكمم را گرفته بودم ، از خيمه خارج شدم . همان مرد بر سرم فرياد زد :

« اگر يك بار ديگر زبان درازى كنى ، تو را مى‌كشم ؛ دينتان ارزانى خودتان! »

همان شخص به سه نفر از همراهان خود اشاره‌اى كرد ، آن سه نفر آمدند و با سرعت دست‌ها و چشمان ما را بستند و با شتاب به مكانى نامعلوم بردند . حدود يك ساعت راه رفتيم . در اين مدت ما مدام ذكر « يا غياث المستغيثين » را تكرار مى‌كرديم . پشت تپه‌اى كوچك چشم‌هاى ما را باز كردند ، آنجا خيمه‌اى بود ، پيرمردى از آن خارج شد ، نگاهى به ما كرد و گفت :

« خيلى خوش آمديد!! اگر عاقل باشيد زنده خواهيد ماند! »

يكى از همراهان به آن پيرمرد گفت :

« هر چه بخواهى به تو مى‌دهيم ؛ بگذار ما برويم » .

پيرمرد با خنده گفت :

« لازم نيست شما بذل و بخشش كنيد ، خودمان هرچه بخواهيم برمى‌داريم! »

حاج ارجمند با لحنى ملايم گفت :

« من هم مثل تو پيرمردى محاسن سفيدم ، بيا حرف مرا بشنو و براى رضاى خدا همه‌ى ما را آزاد كن » .

آن پيرمرد كه معلوم بود رئيس راهزنان است ، جلو آمد و در چشمان حاج ارجمند نگريست و گفت : « چند سال دارى؟ »

حاج ارجمند گفت : « 73 سال » .

او گفت : « ولى من 78 سال سن دارم ؛ بگو ببينم دينت چيست؟»

حاج ارجمند پاسخ داد : « اسلام » .

رئيس راهزنان گفت : « ولى من مسلمان نيستم ؛ بنابراين من با تو خيلى فرق دارم » .

سپس با قهقهه گفت : « من بزرگتر و با تجربه‌تر از تو هستم ، پس تو بايد حرف مرا بشنوى! »

حاج ارجمند با اضطراب گفت : « هر چه شما بفرماييد! »

رئيس راهزنان گفت : « بيا و براى رضاى خدا به ما ملحق شو ، تا هم نفراتمان بيشتر شود و هم نيرويمان مستحكم‌تر! »

حاج ارجمند كه دست و پاى خود را گم كرده بود با صداى لرزانى گفت : « ببخشيد ، ديگر از من گذشته است و توان اين كار را ندارم » .

با اين سخنِ حاج ارجمند ، قهقهه‌ى راهزنان به هوا برخاست .

رئيس راهزنان در حالى كه مى‌خنديد ، با كف دست به آرامى به صورت حاج ارجمند زد و گفت : « غصه نخور ، تو را رئيس مى‌كنم و من معاون و دستيارت مى‌شوم! »

باز صداى خنده‌ى راهزنان بلند شد .

آن پيرمرد رو به راهزنان كرد و گفت : « از اينان چه به دست آورديد؟ »

گفتند : « دوازده اسب ، چند قبضه شمشير ، تعدادى گليم و مقدار خوبى پول » .

رئيس راهزنان خنديد و گفت : « براى امروز دستاورد خوبى است » .

آن گاه رو به ما كرد و گفت : « اكنون مى‌دانيد كه جان شما در دست كيست؟ »

طهمورث به آرامى جواب داد : « هميشه در دستان خداست » .

پيرمرد راهزن گفت : « بلند بگو! نشنيدم! »

من بلند گفتم : « جان من و تو و همه‌ى عالميان در دست خداست و تا او اراده نكند كسى نخواهد مُرد » .

پيرمرد نزديك آمد و در چشمان من و طهمورث نگاهى كرد و گفت : « مى‌خواهيد الآن نشانتان بدهم كه مرگتان در دستان كيست؟ »

رفيقانم با نگرانى به من نگاه كردند ، فرزام آهسته به من گفت :

« تو را به خدا ساكت باش و ما را به كشتن مده! »

من پاسخ دادم : « مرگ و زندگى من و تو و همه تنها در دست خداست » .

پيرمرد راهزن به من نزديك شد و گفت : « مى‌بينم مى‌خواهى خود را قهرمان اين گروه جلوه دهى! نامت چيست و اهل كجايى؟ »

گفتم : « نامم رادمهر است و همگى از اهالى اصطخرِ پارس هستيم » .

پيرمرد راهزن گفت : « به راستى شما از اهالى اصطخرايد؟! همان شهر بزرگ و پر آوازه؟! پس بايد بگويم از ديدار شما خوشحالم! »

هيچ يك از ما چيزى نگفت .

او ادامه داد :

« من حدود 65 سال پيش با پدرم به آن سرزمين سفر كردم و دو خاطره از آنجا دارم كه هرگز فراموش نمى‌كنم ، يك خاطره بد و يك خاطره خوب ؛ مايل‌ايد آن دو را تعريف كنم؟ »

ما كه كمى ترسمان ريخته بود ، گفتيم : « آرى! برايمان بگو! »

او داستان خود را چنين بيان كرد :

« پدرم تاجر بود . من در يكى از سفرهاى او به منطقه‌ى پارس ، در سيزده سالگى ، همراهش بودم . در حوالى شهر اصطخر پدرم را كه براى خريد كالا به مكانى رفته بود ، گم كردم . هرچه جستجو كردم او را پيدا نكردم . براى يافتن او وارد شهر شدم . تا شب به دنبال او گشتم ، اما او را نيافتم . بسيار گرسنه و درمانده شده بودم و هيچ سر پناهى نداشتم . به ناچار شب را تا به صبح در گوشه‌اى خوابيدم . صبح دوباره جستجو را آغاز كردم ، اما اثرى از پدر نيافتم . روز به نيمه رسيده بود و من گرسنه‌تر و خسته‌تر شده بودم . درب خانه‌اى باز بود ، در حياط منزل

تعدادى مرغ بود ، آهسته وارد منزل شدم و يكى از مرغان را گرفتم و پا به فرار گذاشتم . صاحب خانه متوجه شد و فرياد زد :

دزد! دزد! او را بگيريد .

چند نفر به دنبالم دويدند ، من كه ديگر رمق چندانى نداشتم ، گرفتار شدم . صاحب خانه مرا سيلى زد ، دستم را گرفت و در حالى كه مرا مى‌كشيد ، گفت :

اى دزد زشت! تو از اهالى اين شهر نيستى ؛ اينجا آمده‌اى تا دزدى كنى؟ تو را به مأموران مى‌دهم تا مجازاتت كنند .

با گريه التماس مى‌كردم كه مرا ببخشد و آزادم كند ؛ ولى او هيچ اعتنايى نمى‌كرد » .

پيرمرد راهزن روى سكويى نشست و ادامه داد :

« تا اينجا قسمت بد داستان بود ؛ اكنون باقى آن را بشنويد كه از بهترين خاطرات من است :

در همان حال كه آن مرد كِشان كِشان مرا با خود مى‌برد ، صدايى از پشت سر گفت :

افشين! چه شده و اين پسر كيست؟

آن مرد ايستاد ، به پشت سر برگشت و سلام كرد ؛ من هم برگشتم و ديدم كه صاحب صدا پيرمردى فرتوت است . افشين با احترام به آن پيرمرد گفت :

اين نوجوان از منزل من دزدى كرده است ، او را براى ادب به نزد مأموران مى‌برم .

پيرمرد فرتوت گفت :

او را به من بسپار ، من خود ادبش مى‌كنم . افشين گفت چشم! و مرا رها كرد و رفت .

آن پيرمرد از من پرسيد : نامت چيست و از كجا آمده‌اى؟

گفتم : نامم كيوان است و از اهالى شهر مدائن هستم ؛ با پدرم به اينجا آمده‌ام ، اما او را گم كرده‌ام .

گفت : چرا دزدى كردى؟ مگر نمى‌دانى دزدى در اين شهر بسيار ناپسند است!

سرم را به زير انداختم و چيرى نگفتم . او به من گفت :

حتماً بسيار گرسنه بودى ، بيا امروز ميهمان خانه من باش .

سپس دست مرا گرفت و با خود به خانه‌اش بُرد . خانه‌اى بزرگ با چند خدمتكار داشت . دستور داد سفره‌اى برايم پهن كنند ، سفره‌اى بزرگ برايم پهن كردند و چند نوع غذا و ميوه برايم آوردند ؛ گويى من ميهمان مخصوص آنان بودم!

آن پيرمرد مهربان به من گفت : پسرم هرچه مى‌خواهى بخور .

من كه بسيار گرسنه بودم ، حسابى غذا خوردم . بعد از خوردن غذا ، نام پدرم را از من پرسيد و به سه تن از خادمان منزل دستور داد تا در شهر و اطراف آن جستجو كنند و پدرم را بيابند . نزديك غروب پدرم را يافتند و به منزل آن پيرمرد آوردند ؛ من و پدرم شب ميهمان سفره‌اش بوديم و صبح شهر اصطخر را ترك كرديم » .

سپس پيرمرد راهزن از روى سكو بلند شد و گفت :

« هنوز دستان گرم آن پيرمرد مهربان را در دستان خود احساس مى‌كنم! »

من رو به راهزن كردم و گفتم : « نام آن پيرمرد مهربان ايزديار نبود؟ »

گفت : « آرى! ولى تو او را از كجا مى‌شناسى؟ سن تو كه به آن دوران نمى‌رسد! » .

گفتم : « هرچند 60 سال از وفات وى مى‌گذرد ؛ اما نام نيك او هنوز بر سر زبان‌هاست » .

يكى از همراهان با صداى رسا به پيرمرد راهزن گفت :

« و اين جوان - در حالى كه با دستش به من اشاره مى‌كرد - از نوادگان آن پيرمرد مهربان است » .

پيرمرد راهزن نزديك من آمد و با تعجب در چشمان من نگريست و گفت : « واقعاً تو از نوادگان ايزديار هستى!؟ »

گفتم : « آرى! او پدر بزرگِ پدر من است و هم اكنون نيز مردم اصطخر به خاطر آوازه‌ى نيك آن رادمرد به خانواده‌ى ما بسيار احترام مى‌گذارند » .

پيرمرد راهزن ، دو دستش را بر شانه‌هايم گذاشت و عميق به چشمان من نگريست و بعد از لحظاتى ، رو به همكارانِ راهزن‌اش كرد و با صداى بلند گفت : « زود دستان همه اين

پارسيان را باز كنيد و اسب‌ها ، وسايل و پول‌هايشان را به آنان بازگردانيد تا به سفر خود ادامه دهند » .

راهزنان فوراً دستان ما را باز كردند و وسايل ما را بى‌كم و كاست به ما تحويل دادند .

ما از خوشحالى سر از پا نمى‌شناختيم . دوستان مرا در آغوش گرفتند و از من تشكر كردند ؛ به آنها گفتم :

« از من تشكر نكنيد ، اين لطف خدا بود ؛ قبلاً گفته بودم كه مرگ و زندگى ما در دستان خداست » .

حاج ارجمند رو به من كرد و گفت :

« خدا رحمت كند جدّت را كه پس از گذشت 60 سال از وفاتش ، هنوز خير و بركاتش جارى است! »

دادبان گفت : « تا نزديكى‌هاى مدائن هم جارى است! »

هنگامى كه خواستيم آن مكان را ترك كنيم، رئيس راهزنان گفت:

« سه سال بعد پدرم از دنيا رفت ، خانواده من به شدت دچار فقر شد و دست روزگار مرا به راهزنى كشانْد ؛ اما با خودم عهد كردم هرگز مال جوانمردان را نربايم و آزارى به آنان نرسانم » .

من در حالى كه سوار اسب مى‌شدم به او گفتم :

« بيا و شيوه‌ى جوانمردان را در پيش گير و ديگر دزدى مكن! »

گفت : « با اين همه بار گناه چگونه مى‌توانم جوانمرد باشم!؟ »

گفتم : « خدا آمرزنده و مهربان است ؛ توبه كن ، او توبه‌پذير است » .

از هم خداحافظى كرديم ؛ براى آخرين بار نگاهش كردم ، اشك را در چشمانش ديدم .

به سفرمان ادامه داديم ؛ همه با خوشحالى مى‌خنديديم و با هم شوخى مى‌كرديم . دوستان سر به سر حاج ارجمند مى‌گذاشتند و با مزاح به او مى‌گفتند :

« اين چه جوابى بود كه به پيرمرد راهزن دادى! »

حاج ارجمند گفت :

« هيچ! ترسيدم كه اگر با دل او كنار نيايم ، كشته شويم! »

بهروز گفت :

« وقتى گفتى : ببخشيد ، ديگر از من گذشته است . در اوج هراس ، به سختى خنده‌ام را كنترل كردم! »

من هم با خنده دست روى شكمم گذاشتم و گفتم :

« بى‌مروّت بدجورى به شكمم ضربه زد ، هنوز درد مى‌كند! »

فرزام گفت : « تا تو باشى ديگر زبان درازى نكنى! »

همه خنديدند .

به دوستان گفتم :

« خدا را سپاس كه اين ماجرا به خير و نيكى تمام شد ؛ خدا پايان اين سفر را هم نيك گرداند » .

به رودخانه‌ى دجله رسيديم ؛ رودى بسيار بزرگ ، پر آب و خروشان همچون رود كارون . دوستان دوباره پيشنهاد آب‌تنى و شنا دادند ، همه پذيرفتيم و توقف كرديم .

حاج ارجمند رو به بهروز كرد و گفت : « اى مرد! دوباره تن ما را نلرزانى! »

او گفت : « حاجى! از اين بابت خيالت آسوده باشد ، ديگر از كنار رودخانه آن طرف‌تر نخواهم رفت » .

•
•

خُب! نزديك ظهر است ، مردم شهر براى نماز به مسجد آمده‌اند و در حال وضو گرفتن هستند ؛ من هم بعد از اقامه‌ى نماز خاطراتم را ادامه مى‌دهم .

7

از بصره تا مدائن ، دشت وسيع و يكنواختى بود كه به ندرت تپه‌اى در آن ديده مى‌شد . دو رودخانه‌ى بزرگ و تعدادى رودخانه‌ى كوچك در اين دشت جريان داشت . در برخى مناطق روستاهاى كوچكى وجود داشت كه مردم آن ، به بركت آب فراوان و خاك حاصلخيز ، زمين‌هاى زيادى را به زير كشت برده بودند . آذوقه‌ى مورد نياز كاروان از همين روستاييان مهربان و باصفا تهيه مى‌شد .

بعد از گذشت چند روز ، نزديك غروب به مدائن رسيديم ، شهرى بزرگ و باستانى كه سال‌ها مركز پادشاهان ساسانى بوده است . از كنار كاخى خيره‌كننده گذشتيم ؛ كاخ باشكوهى كه ناخودآگاه مرا به مدح پادشاهانش وا داشت ؛ اما بعد به اين انديشه فرو برد : « چه شد آن همه عظمت و شكوه! و كجا رفتند سلاطينى كه هزاران نفر از آن‌ها پاسبانى مى‌كردند!؟ »

در ورودى شهر ، نبودِ هيچ فقير و نيازمندى سبب شگفتى ما شد ؛ در طول سفر وارد هر شهرى كه مى‌شديم از همان ابتدا فقراى بسيارى با التماس از مسافران درخواست غذا يا پول مى‌كردند ، اما در اين شهر هيچ فقيرى به چشم نمى‌خورد .

از ويژگى‌هاى اين شهر ، كشتزارهاى سرسبز ، باغ‌هاى فراوان و پر ثمر ، خانه‌هاى آباد ، مردم خندان ، دل‌هاى شاد ، مردان مشغول به كار ، كاسبان اهل صداقت و پاكى و زنان عفيف و در پرده بود .

حاج ارجمند گفت : « مى‌گويند علت اين همه آبادى و صفاى شهر ، استاندارى است به نام سلمان كه هميشه با مردم به لطف و عدالت برخورد كرده است » .

گفتم : « خوشا به حال مردم چنين ديارى كه خدا چنين حاكم عدالت‌پيشه‌اى را به آنان داده است ، ما كه از حاكمان خود ناراضى هستيم » .

طهمورث گفت : « فقر و بدبختىِ بيشتر مردمان به خاطر ماليات فراوان و بى‌حسابى است كه حاكمان از مردم مى‌گيرند . خدا از سر حاكمان نگذرد كه خود در رفاه‌اند و مردم در فقر و بيچارگى » .

گفتم : « اما وضع اين شهر با شهرهاى ديگر كاملاً متفاوت است ».

گفت : « بله! تفاوت را در چهره‌ى مردم و آبادى شهر مى‌توان ديد » .

حاج ارجمند به يكى از مغازه‌داران گفت :

« اى بنده‌ى خدا! ما مسافرانى خسته از راهى دور هستيم ؛ جايى هست كه امشب را در آنجا سپرى كنيم؟ »

آن مرد با دست اشاره كرد و محل كاروانسراى شهر را به ما نشان داد .

به آن سمت در حال حركت بوديم كه همان دكان‌دار ما را صدا زد و پرسيد : « از كجا آمده‌ايد؟ »

يكى از همراهان گفت : « از ديار پارس و شهر اصطخر » .

دكان دار تا اين را شنيد با سرعت خود را به ما رساند و با اشتياق گفت : « جايتان روى سر من! پايتان روى هر دو چشمم! »

سپس همه‌ى ما را در بغل گرفت و بوسيد .

مردم كوچه و بازار كه با صداى آن مرد متوجه ما شده بودند ، گرد ما جمع شدند و به گرمى به ما سلام كردند و خوش‌آمد گفتند .

همه‌ى ما با تعجب به يكديگر نگاه مى‌كرديم ، نمى‌دانستيم كه چه شده و جريان از چه قرار است .

دكان‌دار دست حاج ارجمند را در دستان خود گرفت و به او گفت :

« نام من عبداللَّه است ؛ به نظر مى‌رسد تو بزرگ اين كاروان هستى ، تو را به خدا با همراهانت امشب به خانه‌ى من بياييد و توفيق خدمتگزارى به خودتان را نصيب من كنيد » .

ديگران هم فرياد مى‌زدند :

« به خانه ما بياييد ، به خانه‌ى ما بياييد! »

حاج ارجمند از ما پرسيد : « مى‌گوييد چه كنيم؟ »

دوستان گفتند : « امشب را به خانه‌ى عبداللَّه برويم » .

عبداللَّه با شادى و سرعت در مغازه را قفل كرد ، دست حاج ارجمند را گرفت و گفت : « برويم » .

ما كه هنوز شگفت‌زده بوديم ، همراه عبداللَّه به راه افتاديم ؛ تعدادى از مردم نيز ما را بدرقه كردند . دقايقى بعد به خانه‌ى عبداللَّه رسيديم ؛ صاحب خانه بلند « يا اللَّه » گفت ، وارد خانه‌اى بزرگ و دلنشين با حوضى زيبا در وسط حياط ، نخل‌هاى فراوان و اتاق‌هاى متعدد شديم ؛ عبداللَّه ما را به سالن پذيرايى كه با فرش‌هاى زيبا و پرده‌هاى رنگارنگ و ظريف زينت يافته بود ، راهنمايى كرد و با مهربانى‌گفت :

« بفرماييد بنشينيد! خانه ، خانه‌ى خودتان است » .

ما بر پشتى‌هاى نرم كه آسترى از پارچه‌هاى ابريشمى داشت ، تكيه زديم ؛ احساس راحتى مى‌كرديم اما هنوز متعجب بوديم .

عبداللَّه با ظرفى پر از ميوه‌هاى رنگارنگ از ما پذيرايى كرد ؛ در حال خوردن ميوه به عبداللَّه گفتم :

« لطفاً به ما بفرماييد دليل اين همه احترام و توجه چيست؟ »

او با لبخند و نرمى گفت : « الآن موقع صحبت نيست ، موقع پذيرايى است! »

و از سالن خارج شد . يكى از دوستان گفت :

« نكند در پس اين لطف‌ها ، نقشه و قصد سوئى نهفته باشد؟! »

گفتم : « من چنين گمانى نمى‌كنم ؛ بلكه آنچه در رفتار و گفتارش مى‌بينم ، صداقت است » .

ديگر دوستان هم همين نظر را داشتند .

بوى كباب برخاست ، فهميديم امشب بعد از مدت‌ها دلى از عزا در خواهيم آورد!

احمد ، پسر جوانِ عبداللَّه سفره را پهن كرد و خرما ، تنگ شير و ظرف نان را در سفره گذاشت ، عبداللَّه هم با سينى بزرگِ پر از كباب وارد شد و ما را به سر سفره دعوت كرد :

« بفرماييد ميل كنيد ، قابل شما را ندارد! »

ما كه حسابى گرسنه بوديم ، بى‌معطلى سر سفره نشستيم و تا توانستيم نان و كباب خورديم ؛ من كه هميشه به كم‌خورى در شام توصيه مى‌كردم اما آن شب ناپرهيزى كردم!

بعد از شام دوباره به عبداللَّه گفتم : « حالا مى‌فرماييد دليل اين همه احترام به ما براى چيست؟ »

او لبخند محبت‌آميزى زد و گفت : « وقت بسيار است ؛ الآن استراحت كنيد ، بعد خدمتتان عرض مى‌كنم » .

حاج ارجمند گفت : « ما همه مشتاق‌ايم كه اكنون بشنويم » .

عبداللَّه گفت : « به اين خاطر كه شما اهل پارس هستيد ؛ سرزمين انسان‌هاى شريف و پاك ، سرزمين سلمان پارسى » .

دوستان با خوشحالى گفتند : « واقعاً! سلمان ، حاكم دادگستر ، از سرزمين پارس است؟ »

او گفت : « بله! از سرزمين شماست ؛ اين مردِ خدا سال‌ها استاندار مدائن بود و مردم جز خوبى و عدالت از او نديدند ؛ او ساده‌زيستى را بر كاخ‌نشينى ترجيح داد ؛ براى مردم پدرى مهربان بود ، هرگز فريفته‌ى رياست نشد .

دزدى‌هاى فراوانى در مدائن زندگى مردم را مختل كرده بود ، سلمان در همان روزهاى آغازين استاندارى‌اش با تدبير و اقتدار خويش دست تمام دزدى‌ها را قطع كرد ؛ آرى! ثمره‌ى چندين سال تلاش او براى مدائن ، ريشه‌كنى فقر و دزدى‌هاى زياد و آباد كردن شهر بلكه دل‌هاى همگان بود » .

به او گفتم : « اين مرد خدا اكنون كجاست؟ »

عبداللَّه در حالى كه اشك در چشمانش بود ، گفت : « او دو ماه پيش به رحمت خدا پيوست » .

همه گفتيم : « خدا او را رحمت كند و با پيغمبرش محشور گرداند! »

عبداللَّه گفت : « و هم اكنون نيز همراه و خادمش « زاذان » ، مورد اعتماد مردم است و مردم در مشكلات و گرفتارى‌ها به او مراجعه مى‌كنند » .

حاج ارجمند گفت : « برايمان از هموطن عزيزمان ، سلمان ، بيشتر بگو » .

عبداللَّه گفت : « او در زمره‌ى بزرگ‌ترين و نزديك‌ترين صحابى رسول‌خدا بود . بارها از شخصيت نورانى و فضايل آن حضرت سخن مى‌گفت و ما را به صداقت در گفتار و خوشرفتارى در كردار دعوت مى‌كرد ، خود با اعمالش پيوسته صداقت و پاكى را به مردم مى‌آموخت ؛ او حقيقتاً مرد عمل و مسلمان راستين بود .

روزى از سلمان پرسيدم استادت كه بوده است؟ به من گفت :

« سرورم محمّد و مولايم على » .

من كه اولين بار بود نام على را مى‌شنيدم ، به عبداللَّه گفتم :

« على كيست كه سلمان در كنار پيامبر خدا ، او را استاد خود خوانده است؟ »

عبداللَّه گفت : « من هم همين سؤال را از سلمان پرسيدم و او در پاسخ گفت :

اميرمؤمنان على بن ابى‌طالب بهترين صحابى و وصى رسول خداست كه فداكارى‌ها و رشادت‌هاى او اسلام را عزت بخشيده است و هيچ كس همانند او خوى و خصلت رسول خدا را ندارد » .

همه‌ى ما از آنچه عبداللَّه گفت تعجب كرديم ؛ ما تا كنون نام على بن ابى‌طالب را نشنيده بوديم .

به او گفتم : « اگر على بن ابى‌طالب بهترين و دلاورترين

يار رسول خداست ، چرا كسى از او سخن نگفته است و ما نام او را نشنيده‌ايم؟ »

حاج ارجمند گفت : « من هم كه براى سومين بار است به سرزمين حجاز سفر مى‌كنم ، نام على بن ابى‌طالب به گوشم نخورده است ؛ آنچه ما همواره مى‌شنويم رشادت‌هاى خلفا يعنى : ابوبكر ، عمر ، عثمان و نيز برخى ديگر از صحابه مثل : ابوعبيده جرّاح ، مَعاذ بن جَبَل ، عبدالرحمن بن عَوف و خالد بن وليد بوده است .

بهروز گفت : « به ويژه رشادت‌هاى خالد بن وليد ، سردار بزرگ لشكر ابوبكر ، كه با شمشير برّان او منافقان و مرتدّان به سزاى خود رسيدند » .

يكى از دوستان گفت : « معاوية بن ابى سفيان ، صحابى رسول خدا ، كه از طرف عثمان امير شام است ، نيز بلند آوازه است ؛ اما هيچ جا از على بن ابى‌طالب سخنى در ميان نيست ؛ اگر او بهترين و دلاورترين صحابى رسول خدا بود ، حتماً نام او را مى‌شنيديم » .

بقيه هم گفتند : « سخن سلمان ، سخن غريبى است » .

عبداللَّه دقايقى سكوت كرد و سپس گفت : « مايل ايد سخنى عجيب‌تر از اين برايتان بگويم؟ »

همگى گفتيم : « بگوييد كه مشتاق‌ايم » .

گفت : « زمانى كه سلمان فارسى به رحمت خدا پيوست ،

هنگام غسل او ، به ناگاه اسب سوارِ ناشناسى كه گويا از راه دورى آمده بود ، بر سر جنازه‌ى سلمان وارد شد و گفت بگذاريد من او را غسل دهم و كفن و دفن نمايم .

هيبت و شكوه آن سوارِ غريب چنان بود كه كسى را ياراى مخالفت با او نبود ؛ مرد ناشناس بعد از غسل سلمان ، بر او نماز گزارد و ما هم بر او نماز گزارديم . وقتى سلمان در قبر قرار گرفت ، آن غريبه سنگ‌هاى لَحَد را چيد و آن را با خاك پوشانْد ؛ از آن پس ديگر هيچ كس او را نديد » .

من گفتم : « عجب حكايت شگفتى! »

عبداللَّه گفت : « شما از ديار آن بزرگ مرد هستيد و احترام فوق‌العاده‌ى مردم شهر نسبت به شما ، به همين خاطر است ؛ اگر يك سال هم در اينجا بمانيد مردم مشتاقانه از شما پذيرايى خواهند كرد » .

حاج ارجمند گفت : « از الطاف بيكران شما بسيار سپاسگزاريم ؛ اما مقصد ما مكه است و بايد زودتر حركت كنيم » .

فردا صبح بعد از زيارت قبر سلمان ، با دعاى خير عبداللَّه و بدرقه‌ى مردمِ خوبِ مدائن ، به سمت حجاز رهسپار شديم . ما به خود مى‌باليديم كه ايرانى هستيم و سلمان پارسى از ماست .

چند روز كه گذشت ، با گرمى هوا ، حركت در ظهر دشوار بود ، تصميم گرفتيم ظهرها زير سايبانى استراحت كنيم و اين

تأخير را با حركت در شب جبران نماييم ؛ چندين روز با همين اوصاف گذشت تا اينكه وارد حجاز شديم .

براى رسيدن به مدينه بايد بخش وسيعى از اين سرزمين را پشت سر مى‌گذاشتيم و حدود يك ماه راه مى‌پيموديم ؛ سرزمينى بزرگ ، با آبادى‌هاى كم ، بيابان‌هاى بى‌آب و علف و شن و ماسه‌هاى روان . در اين صحراىِ وسيعِ خشك و سوزان با برنامه و دقيق پيش مى‌رفتيم تا نه راه را گم كنيم و نه بى‌آب شويم كه رخ دادن هريك از اين دو مساوى بود با فرو رفتن در كام مرگ .

اوايل تابستان بود و هوا بسيار گرم ؛ از يكى دو ساعت مانده به ظهر تا سه چهار ساعت پس از آن عملاً پيمودن مسير امكان نداشت ، كاروان به ناچار زير سايه‌بانى متوقف مى‌شد و پس از آن تا نيمه‌هاى شب به سفر خود ادامه مى‌داد .

در اين مسير بيابانى ، معمولاً عشايرى را مى‌ديديم كه بهترين راهنماى ما در مسيريابى بودند و چند بار كه آب ما تمام شد و حتى يك جرعه براى لب‌هاى خشكيده و ترك زده‌ى خود نداشتيم همين قبايل بيابانگرد به داد ما رسيدند .

در اين بيابان بى‌انتها ، حوادثى دامنگير ما شد كه فرصت نقل همه‌ى آنها نيست ؛ يكى از پيش‌آمدهاى فراموش ناشدنى حجاز ، حكايت مربوط به بهروز است :

هشت روز از ورود ما به حجاز يا همان جزيرة العرب مى‌گذشت . هنگام غروب به قبيله‌اى بيابانگرد رسيديم ؛ آب

و آذوقه‌اى برايمان نمانده بود ، از آنان براى خود و اسب‌ها آب گرفتيم و براى شام بزغاله‌اى خريديم . در آن شب مهتابى ، بعد از چهار ساعت صحرانوردى ، به چشمه‌اى در دامنه‌ى كوهى كم‌ارتفاع رسيديم ، اندك آب چشمه به بركه‌اى كوچك تبديل شده و در اطراف آن چند درخت بى‌ثمر و مقدارى گياه روييده بود . ساعات باقى مانده شب را در آنجا استراحت كرديم ؛ يكى از دوستان بزغاله را ذبح و آماده طبخ كرد ؛ آتش برافروختيم ، گوشت بزغاله را بريان كرديم و شام لذيذى خورديم ؛ سپس خيمه را برپا كرديم ، باقى مانده غذا را در ظرفى داخل چادر گذاشتيم و خوابيديم ؛ ظرف غذا پايين پاى بهروز بود . ساعتى نگذشته بود كه با فرياد و فغان بهروز از خواب پريديم :

« آخ! سوختم ، سوختم ... » .

نگاه‌ها به سمت بهروز رفت ، از آنچه مى‌ديديم خشكمان زد! مار خاكسترى بزرگى پايين پاى بهروز به حالت حمله سرش را بالا گرفته بود ؛ چشمانش در نور مهتاب درخشش ترسناكى داشت ؛ با وحشت و شتاب خود را از چادر بيرون انداختيم .

بهروز فرياد مى‌زد :

« كجا رفتيد؟ به فريادم برسيد! »

نگران جان بهروز بوديم ، اما كسى جرأت ورود به خيمه را نداشت ؛ من دستپاچه اطراف را نگاه كردم تا چوبى براى دفاع از بهروز بيابم ، اما در اطراف چيزى نبود ، ناخودآگاه دستم به

طرف ستون خيمه رفت ، آن را كشيدم ، خيمه بر سر بهروز و مار فرو ريخت .

بهروز با وحشت بيشترى فرياد كشيد :

« خدايا خودت به فريادم برس!! » .

با سقوط خيمه وضع بدتر شده بود ؛ پريشان و ملتهب بوديم ، مى‌دانستيم اگر آن مار بزرگِ زهرآلود يكبار ديگر بهروز را نيش بزند مرگش حتمى است .

حاج ارجمند فرياد زد :

« سريع اين گوشه چادر را بگيريد و به عقب بكشيد » .

هر يازده نفر با سرعت يك طرف خيمه را گرفتيم و با قدرت هرچه تمام‌تر به سمت خود كشيديم ؛ چادر چند متر به طرف عقب كشيده شد ، مار از آن خارج شد و به سمتى فرار كرد .

بهروز داشت از ترس قالب تهى مى‌كرد ، با عجله خود را به او رسانديم . گفتم :

« بهروز!! »

او خود را در آستانه‌ى مرگ مى‌ديد و نمى‌توانست صحبت كند.

پايين لباس بهروز خونين بود . حاج ارجمند لباس را از روى پاى بهروز كنار زد ، نيش مار زخم عميقى در پايش ايجاد كرده بود .

حاج ارجمند ريسمان طلبيد ، يكى از همراهان بى‌درنگ

ريسمانى را از بار خود آورد و به او داد ؛ حاجى بالاى زخم را با آن محكم بست و گفت :

« خنجرى تيز به من بدهيد » .

يكى فوراً به او خنجر داد . حاج ارجمند به بهروز گفت :

« اگر مى‌خواهى زنده بمانى ، بايد تحمل كنى ؛ من بايد مقدارى از اطراف زخم را بشكافم » .

بهروز با بى‌رمقى گفت :

« اگر مى‌دانى با اين كار زنده مى‌مانم ، عجله كن » .

حاج ارجمند با نوك تيز خنجر ، بالا و پايين زخم را شكافت . فرياد بهروز در صحرا پيچيد و از هوش رفت . حاج ارجمند جاى زخم را مكيد و خون‌هاى زهرآلود را بيرون ريخت ؛ اين كار چند دقيقه طول كشيد ؛ آن گاه به سمت كوله‌بار خود رفت و مقدارى گياه خشك و پارچه از آن خارج كرد ، گياه را روى زخم گذاشت و آن را محكم بست ؛ كمى بعد بهروز به هوش آمد ، با زحمت نشست و هرچه شب خورده بود ، بالا آورد . خون فراوانى از او رفته بود و رنگ رخسارش زرد شده بود ، حالش بد بود و ما بر جانش بيمناك بوديم . او دوباره بالا آورد ، اما اين بار فقط خون بالا آورد . ما نوميدانه فقط خدا را به كمك مى‌طلبيديم .

بهروز را خوابانديم ؛ بدنش سرد شده بود و نفسش به شماره افتاده بود . به حاج ارجمند گفتم :

« زنده مى‌ماند؟ »

گفت : « اگر بدنش تا صبح مقاومت كند ، إن شاء اللَّه زنده مى‌ماند » .

تا صبح بالاى سر بهروز بيدار مانديم و دعا مى‌كرديم . آن شب يكى‌از دشوارترين شب‌هاى زندگى من و همراهان بود ، بهروز گاهى به خواب مى‌رفت و گاهى با فرياد از خواب مى‌پريد . صبح حاج ارجمند گفت :

« حداقل تا شب نبايد بهروز را تكان دهيم » .

گفتيم : « هر چه تو صلاح بدانى » .

به لطف خدا بهروز از ماجراى آن شب جان سالم به در بُرد ، اما تا چندين روز بيمار بود .

در شبِ حادثه ، آن مار بزرگ بوى طعام را حس كرده بود و براى خوردن غذا به خيمه وارد شده بود ، هنگامى كه به آرامى مشغول خوردن غذا بود ، بهروز در خواب غلْتى مى‌زند و با كف پا بر سر مار مى‌كوبد ، مار هم از ترس ، پاى بهروز را مى‌گزد . بعد از آن حادثه ، دوستان به شوخى به بهروز مى‌گفتند :

« انصاف بده ، وقتى با پاشنه‌ى پا محكم بر سر مار كوبيدى ، مار حق داشت تو را بگزد ؛ اگر تو جاى مار و او جاى تو بود ، تو او را نمى‌گزيدى!؟ »

و او مى‌گفت : « هرچه سنگ است براى پاى لنگ است! »

هفت روز بعد از ماجراى مارگزيدگى ، واقعه‌ى ديگرى رخ داد :

كاروان در صحرايى كه پاى اسبان تا يك وجب در ماسه‌ها

فرو مى‌رفت ، در حال حركت بود ؛ هنگام عصر متوجه شديم كه از راه اصلى دور افتاده‌ايم و راه پيش رو بيراهه است . حاج ارجمند گفت :

« بايد هرچه سريع‌تر از اين بيابان پر ماسه خارج شويم كه اگر طوفان بگيرد ، وضعيت بسيار خطرناك خواهد شد » .

ما بر سرعت خود افزوديم . باد ملايمى مى‌وزيد ، لحظاتى بعد وزش باد شدت گرفت ؛ ما همچنان به راه خود ادامه مى‌داديم . باد لحظه به لحظه شديدتر مى‌شد ، ماسه‌هاى بى‌شمار بر بادها سوار مى‌گشتند و خود را به شدت به بدن و صورت ما مى‌كوبيدند . حاج ارجمند با فرياد گفت :

« بايد هرچه سريع‌تر خود را به كنار صخره‌اى برسانيم وگرنه با افزايش باد و تبديل آن به طوفان ، زير ماسه‌ها دفن خواهيم شد » .

باد هر لحظه بر سرعت خود مى‌افزود و ما هرچه نگاه مى‌كرديم صخره و جان‌پناهى نمى‌يافتيم . حاج ارجمند فرياد زد :

« شال‌هاى خود را محكم‌تر به دور صورت بپيچيد و افسار اسب‌هايتان را با تمام توان بگيريد » .

اسب‌ها به وحشت افتاده و در آستانه‌ى رم كردن بودند . ديگر وزش باد تبديل به طوفان شده بود و هر لحظه خروارهايى از ماسه به هوا برمى‌خاست و با شدت تمام بر بدن ما و اسب‌ها مى‌خورد . باد و ماسه ديگر اجازه حركت به جلو نمى‌داد

و اسب‌ها در حال رميدن بودند . حاج ارجمند باز فرياد زد :

« چاره‌اى نداريم ، بايد اسب‌ها را بخوابانيم و خود را روى آن‌ها بيندازيم » .

چنين كرديم . طوفان به نهايت خود رسيده بود و ما در حال مدفون شدن زير ماسه‌ها بوديم ؛ هيچ كارى از ما ساخته نبود ، در چند قدمى مرگ بوديم و بى‌وقفه خدا را مى‌خوانديم كه جز او هيچ فريادرسى نداشتيم .

ماسه‌ها تقريباً تمام پيكر ما و اسب‌ها را پوشانده بود ، ديگر نفس كشيدن براى ما ممكن نبود و در حال جان دادن بوديم ؛ لب‌ها توان حركت نداشت اما قلب‌ها همچنان خدا خدا مى‌گفت . من شهادتين را بر قلبم جارى كردم كه ناگاه باد فرو نشست . باور كردنى نبود! با زحمت از ميان انبوه ماسه‌ها بيرون آمديم و اسب‌ها را بلند كرديم . آرى! خدا با الطافش ما را نجات داد ؛ او صداى قلب‌هاى ما را شنيد و در آخرين لحظات به فرياد ما رسيد .

چند روز بعد ، به حوالى مدينة النبى رسيديم . آبادى‌هاى زيادى اطراف شهر بود . شهر مدينه كه از دور نمايان شد از خوشحالى به گريه افتاديم ؛ به آرزويمان رسيده بوديم ، شهر مدينه در مقابل ما بود و ما مشتاقانه به سوى آن حركت مى‌كرديم ؛ وقتى از دور ، مسجد پيامبر كه قبر آن حضرت در جوار آن است را ديديم ، لحظه‌اى ايستاديم ، دست بر سينه گذاشتيم

و با تمام وجود گفتيم :

« سلام بر تو باد اى رسول خدا ، اى خاتم پيامبران و اى رحمت خدا براى جهانيان! »

به شكرانه‌ى اين نعمت بزرگ به سجده افتاديم و خدا را سپاس گفتيم .

•
•

غروب است و مردم براى نماز به مسجد وارد مى‌شوند . بعد از نماز به منزل مى‌روم و بقيه‌ى وسايل مورد نيازِ سفر را فراهم مى‌كنم .

چند روز ديگر به سوى سرنوشتى نيك رهسپار خواهم شد . إن شاء اللَّه

8

اهل خانه خواسته‌اند خاطرات را در منزل بنويسم تا روزهاى قبل از سفر ، بيشتر كنارشان باشم ، من هم با رضايت كامل اين پيشنهاد را پذيرفتم . خداوند در اين سن به من و همسر مهربانم لطفى كرده است و ما بى‌صبرانه منتظر فرزندمان هستيم كه تا چند روز ديگر به دنيا خواهد آمد ؛ اگر خدا بخواهد قبل از سفر او را خواهيم ديد . خواهرم « تابانمهر » در اين يك ماه اخير هر روز به خانه‌ى ما مى‌آيد و در كارهاى منزل به همسرم كمك مى‌كند و من با خاطر آسوده نوشتن خاطراتم را در منزل ادامه مى‌دهم :

•
•

وارد شهر مدينه شديم ، شهرى كه پيامبر را مورد استقبال خود قرار داد و از همين جا آوازه‌ى دين او جهانى شد . مساجد كوچك و بزرگ در شهر نمايان بود و وقت اذان ، صوت مؤذن

شهر را عطرآگين مى‌كرد . دادبان گفت :

« بياييد ابتدا به زيارت قبر رسول خدا برويم » .

همگى پذيرفتيم و به سمت مسجد رسول خدا كه بارگاه مطهرش در جوار آن بود ، روانه شديم ؛ نزديك مسجد قلبم لرزيد و اشكم جارى گشت ، رفقا نيز حالى دگرگون داشتند ؛ گام‌هاى خود را آهسته‌تر برداشتيم ، به ورودى اصلى شبستان مسجد رسيديم به آرامى در را گشوديم ، بوى مِشك و گلاب در شبستان بزرگ و زيبا پيچيده بود و مشام جان را تازه مى‌كرد ، وارد شبستان شديم ، قالى و گليم‌هاى متعدد كف آن را پوشانده بود و ستون‌هاى متعدد چوبى ، سقف آن را نگاه داشته بود . روشنايى مسجد با مشعل‌هايى بود كه به ستون‌ها نصب شده بود .

غروب آفتاب نزديك بود و مردم براى نماز مغرب وارد مسجد مى‌شدند و مشغول خواندن نماز و قرائت قرآن ؛ عده‌اى هم در حجره‌اى مشغول زيارت قبر مطهر رسول خدا بودند . من و همراهان به مقابل قبر مطهر رسول خدا رسيديم ، با ادب دست بر سينه گذاشتيم و گفتيم :

« سلام خدا بر تو باد اى رسول خدا ، اى خاتم پيامبران و اى رحمت خدا بر جهانيان! »

نزديك قبر مطهر نشستيم و در محضر آن حضرت مشغول خواندن قرآن شديم . من در حالى كه اشك از ديدگانم جارى بود

و بر گونه‌هايم مى‌لغزيد ، صورتم را روى آن قبر شريف گذاشتم و گفتم :

« اى پيامبر رحمت! ما از سرزمينى دور به زيارت تو آمده‌ايم و دل‌هاى بسيارى را با خود آورده‌ايم ، سلام خدا بر تو باد از طرف همه‌ى آنان ، اى حبيب خدا! بر قلب‌هاى ما نظر كن و در روز قيامت ، ما و پدران و مادران ما و همه‌ى كسانى كه سلام رسانده‌اند را شفاعت كن » .

بسيارى از مردم مى‌آمدند و آن قبر مطهر را مى‌بوسيدند ، با دست بر آن مى‌كشيدند و دست متبرك شده‌ى خود را بر سر و صورت مى‌كشيدند و با اين كار به آن تبرّك مى‌جستند .

در نزديكى قبر رسول خدا ، قبر خليفه‌ى اول و دوم قرار داشت كه بعضى از مردم بعد از زيارت قبر رسول خدا به آن جا مى‌رفتند و براى آن دو طلب آمرزش و رحمت مى‌كردند .

ما برخاستيم و روبروى آن دو قبر ايستاديم ، فرزام گفت :

« خداوند هر دويتان را رحمت كند و از شما خشنود باشد! »

همه آمين گفتيم ، جز طهمورث .

صفوف جهت اقامه‌ى نماز جماعت آماده بود و صداى اذان به گوش مى‌رسيد ، همه منتظر خليفه‌ى مسلمانان ، عثمان بن عفّان بوديم براى امامت نماز جماعت ؛ قبلاً شنيده بوديم كه در مسجد رسول خدا امامت جماعت توسط خليفه انجام مى‌گيرد ؛ اما خليفه نيامد و شخصى به نام « سعيد بن عاص » ، از خويشان

و نزديكان خليفه ، امام جماعت شد ، نماز را خوانْد و بلافاصله از مسجد بيرون رفت .

مردم اصطخر از من خواسته بودند با خليفه ملاقات كنم و به او از ستم‌هايى كه كارگزارانش با گرفتن ماليات سنگين بر مردم روا مى‌دارند ، بگويم ؛ اما خليفه به مسجد نيامد ، از يكى از نمازگزارانِ اهل مدينه ، پرسيدم :

« چرا خليفه به مسجد نيامد؟ »

گفت : « برخى از مردم از عملكرد وى ناراضى هستند و مدتى است براى اعلام نارضايتى از او و كارگزارانش در مقابل خانه‌ى خليفه تحصّن كرده‌اند ؛ خليفه مدتى است براى حفظ جانش براى اقامه‌ى جماعت به مسجد نمى‌آيد و اغلب داماد خود را براى اين كار مى‌فرستد » .

گفتم : « زمانى كه وارد مدينه شديم مأموران حكومتى در شهر زياد تردّد داشتند ؛ احساس كرديم وضعيت شهر غير طبيعى است » .

پاسخ داد : « آرى ، مأموران حكومت در حال آماده باش‌اند » .

گفتم : « آيا مى‌توانم به خانه‌ى خليفه بروم و او را ملاقات كنم؟ »

گفت : « گمان نمى‌كنم ؛ فقط اشخاص مورد اعتماد خليفه مى‌توانند او را ملاقات كنند . شما از كجا آمده‌ايد؟ »

گفتم : « از سرزمين پارس و شهر اصطخر » .

گفت : « نام شهر شما را شنيده‌ام . چند ماه در راه بوديد تا به اينجا رسيديد؟ »

گفتم : « حدود سه ماه » .

گفت : « چند روز در مدينه مى‌مانيد؟ »

گفتم : « دو سه روز بيشتر نمى‌مانيم و سپس عازم مكّه مى‌شويم تا هم عمره‌اى به جاى آوريم و هم ماه رمضانِ امسال را در جوار خانه خدا روزه بداريم » .

گفت : « ماه رمضان سه ماه ديگر است ؛ خوب است در مدينه بيشتر بمانيد » .

گفتم : « اين اصرار دوستان است كه زودتر به مكه برويم ؛ البته ما بعد از فريضه‌ى حج مجدداً به مدينه باز مى‌گرديم و يكى دو هفته اينجا مى‌مانيم » .

گفت : « اين دو سه روزى كه در مدينه هستيد اگر به منزل من بياييد ، خوشحال مى‌شوم » .

از او تشكر كردم و به جمع دوستان پيوستم .

براى استراحت به سمت سكوهايى رفتيم كه بيرون از شبستان مسجد براى زائران و مسافران در نظر گرفته بودند .

نماز صبح به مسجد رفتيم ، شخصى از جانب خليفه نماز را خواند و دقايقى براى مردم صحبت كرد ؛ عمده‌ى سخنان او در رابطه با فضائل و مناقب عثمان و خدمات وى به اسلام در زمان

رسول خدا و بعد از آن حضرت بود ؛ او مى‌گفت :

« عثمان به ما عزت بخشيد و عرب را بر ديگران برترى داد ؛ امت اسلام هرگز نبايد خدمات فراوان وى را فراموش كند! عثمان در حال حاضر برترين صحابه‌ى رسول خداست و هركس با او مخالفت كند ، به طور قطع در برابر رسول خدا و دين او ايستاده است » .

از سخنان اين شخص تعجب كردم كه هم بوى نژادپرستى مى‌داد و هم بوى تهديد ؛ از كسى نامِ او را پرسيدم ، گفت او « مروان بن حكم » ، داماد ، مشاور و امين عثمان است .

براى نماز جماعت ظهر بار ديگر مروان بن حكم وارد مسجد شد و در محراب رسول خدا ايستاد و صفوف متعددى پشت سر او شكل گرفت ؛ بعد از نماز مجدداً به سخنرانى پرداخت و گفت :

« اى مردم! قدر دينتان را بدانيد ، قدر نژاد برترتان را بدانيد و قدر خليفه‌ى دلسوزتان را بدانيد! عثمان پيوسته همراه رسول خدا بود و در بسيارى از جنگ‌هاى آن حضرت با مشركان ، سپرِ جان او گشت . هركس عليه او سخن بگويد و يا در برابر او بايستد ، در برابر اسلام ايستاده است » .

سخنانِ مروان به اتمام رسيد ، در حال خروج از مسجد ، خود را به او رسانيدم و گفتم :

« چرا به نژاد عرب فخر مى‌فروشيد؟ مگر پيامبر اسلام با تبعيض و نژادپرستى به مبارزه برنخاست!؟ »

او نگاه تندى به من كرد ؛ به دستور او محافظانش مرا به عقب پرت كردند ، آن گاه با عجله مسجد را ترك كرد .

دوستان خودشان را به من رساندند و گفتند :

« مگر به او چه گفتى؟ »

برايشان توضيح دادم ؛ يكى از همراهان به من گفت :

« از كسى شنيدم كه مى‌گفت او بسيار به خليفه نزديك است ، بهتر است با او در نيُفتى » .

گفتم : « من هرطور شده به نزد عثمان مى‌روم و از اين مرد و سخنان نژادپرستانه‌اش ، به خليفه شكايت مى‌كنم و تا در مدينه‌ام هرگز پشت سر او نماز نخواهم خواند » .

يك نفر از اهالى مدينه كه صداى مرا شنيده بود ، گفت :

« عثمان جمعه‌ها براى خواندن نماز به مسجد مى‌آيد ، مى‌توانى او را جمعه در همين مسجد ببينى » .

گفتم : « اگر جمعه به مسجد بيايد حتماً از برخى كارگزارانش به او شكايت خواهم كرد » .

حاج ارجمند گفت : « امروز يكشنبه است و ما بيش از دو روز در مدينه نخواهيم ماند ، بگذار وقتى از مكه بازگشتيم شكايت خود را به عثمان برسان » .

گفتم : « تا به نزد عثمان نروم و از اين مرد مغرور و برخى از كارگزارانش شكايت نكنم ، آسوده نمى‌گردم ؛ شما به مكه برويد ، من بعد از ظهرِ جمعه به شما مى‌پيوندم » .

طهمورث گفت : « گمان مى‌كنى كه عثمان به حرف‌هاى تو گوش مى‌سپارد و با كارگزارانش و اين مرد دغلباز كه با غرور مسجد را ترك كرد ، برخورد مى‌كند! »

من كه كمى عصبى شده بودم با لحنى تند گفتم :

« وظيفه‌ى خليفه‌ى مسلمين است كه طبق كتاب خدا و سنت پيامبر عمل كند ؛ اگر به حرف‌هايم اعتنا نكرد ، به خانه‌ى خدا مى‌آيم و از او و كارگزارانش به خدا شكايت مى‌كنم » .

صبح روز دوشنبه يك ساعت مانده به اذان صبح ، به مسجد رسول خدا رفتيم و بعد از زيارت قبر مطهر آن حضرت ، مشغول خواندن نماز و قرآن شديم . كم كم صفوف براى اقامه‌ى جماعت شكل گرفت و مؤذن اذان گفت ، من به دوستان گفتم هرگز پشت سر مروان بن حكم نماز نمى‌خوانم ، آنان نيز همين قصد را داشتند . منتظر بوديم ببينيم امام جماعت امروز كيست ، شخصى كه او را نمى‌شناختيم ، وارد مسجد شد و در محراب رسول خدا قرار گرفت ؛ به يكى گفتم :

« اين شخص كيست؟ »

گفت : « يَعلى بن أُميّه ، از بستگان عثمان و فرمانده‌ى لشكر او ».

ما نماز صبح را به امامت اوخوانديم . يَعلى بعد از نماز رو به مردم كرد و گفت :

« اى مردم! گروهى هستند كه در صدد ايجاد اختلاف بين مسلمين‌اند ؛ بايد هوشيار باشيد و فريب آن‌ها را نخوريد .

دين خدا همه‌ى ما را به وحدت فرا خوانده است . اكنون خليفه‌ى شايسته‌ى رسول خدا عثمان بن عفّان ، امير مؤمنان ، مظلوم واقع شده است ، گروهى تمام خدمات او را ناديده گرفته و قصد تضعيف او را دارند . عثمان يار گرامى رسول خداست ، من گواهى مى‌دهم كه او هيچ گاه از دستورات قرآن و سنت رسول خدا فاصله نگرفت . از او حمايت كنيد كه خير دنيا و آخرت شما در آن است » .

از بين نمازگزاران برخى فرياد زدند :

« ما از صحابى بزرگِ رسول خدا حمايت خواهيم كرد و هرگز نخواهيم گذاشت بدخواهان به اهداف پليد خود برسند » .

از يكى سؤال كردم : « اينان كه در دفاع از عثمان شعار مى‌دهند ، كيست‌اند؟ »

گفت : « از طايفه‌ى امويان هستند و عثمان به بسيارى از آنان پُست و مقام بخشيده است » .

گفتم : « عجب! خليفه چگونه روا داشته كه بسيارى از كارگزاران حكومت را از بستگان خود قرار دهد؟ »

گفت : « معاوية بن ابوسفيان ، از امويان ، فرمانرواى سرزمين شامات است ، او همانند پادشاهان كاخ‌هايى براى خود ساخته و از سيره‌ى رسول خدا و دو خليفه‌ى پيشين خارج گشته است ؛ ولى عثمان هيچ برخوردى با او نمى‌كند » .

گفتم : « شنيده‌ام كه معاوية بن ابوسفيان در زمان خليفه‌ى دوم به امارت شام منصوب شده است » .

گفت : « آرى! اما در زمان خليفه‌ى دوم مثل الآن قدرت چندانى نداشت و در زمان عثمان و با حمايت‌هاى او بسيار قدرتمند گرديد » .

يَعلى بن اُميّه در حال خارج شدن از مسجد بود ، خود را به او رساندم و گفتم :

« من از راه دورى آمده‌ام و مى‌خواهم خليفه را ملاقات كنم » .

گفت : « از كجا آمده‌اى؟ »

گفتم : « از سرزمين پارس و شهر اصطخر » .

نگاهى به سر تا پاى من كرد و گفت : « عثمان گرفتار است و وقت ندارد با امثال تو ديدار كند » .

سپس از مسجد خارج شد .

من با صداى بلند گفتم : « ولى رسول خدا با همه ديدار مى‌كرد » .

او توجه‌اى نكرد و با محافظانش رفت .

به نزد رفقا رفتم ، در حال قرائت قرآن بودند ، من هم كنارشان نشستم و چند صفحه‌اى قرآن خواندم .

براى نماز ظهر باز يَعلى بن اميّه امام جماعت بود ، دوستان به او اقتدا كردند ولى من و طهمورث به كنارى رفتيم و نماز را بدون جماعت خوانديم .

فرداى آن روز ، همراهان از من خداحافظى كردند و به سمت مكه حركت نمودند .

چهارشنبه نشانى خانه‌ى خليفه را گرفتم و به آنجا رفتم به اين اميد كه قبل از جمعه خليفه را ملاقات كنم و زودتر به رفقا بپيوندم . خانه‌ى خليفه در محاصره‌ى مأموران حكومتى بود و امكان نزديك شدن به آن وجود نداشت به آنان گفتم :

« من از راه دورى آمده‌ام تا خليفه‌ى مسلمين را ملاقات كنم و پيغام همشهريانم را به او برسانم ، لطفاً به من اجازه‌ى ورود دهيد .

گفتند : « نمى‌شود ، بازگرد » .

گفتم : « دقايقى بيشتر وقت او را نمى‌گيرم ، خواهش مى‌كنم به من اجازه دهيد » .

يكى از مأموران بر سرم فرياد كشيد : « خليفه كسى را نمى‌پذيرد . زودتر از اينجا دور شو وگرنه بازداشتت مى‌كنم » .

من با آه و افسوس آنجا را ترك كردم ؛ ظاهراً چاره‌اى جز انتظار براى روز جمعه نبود .

روز جمعه مسجد پيامبر مملو از جمعيت شد ، من در صف اول نشسته بودم و مثل مردم در انتظار آمدن خليفه ؛ يكى از مأموران به ميان جمعيت آمد و بانگ بر آورد :

« اى مؤمنان! امروز خليفه به خاطر گرفتارى براى ايراد خطبه و اقامه‌ى نماز جمعه نمى‌آيد ، نماز جمعه‌ى اين هفته به امامت مشاور و داماد گرامى خليفه ، مروان بن حكم برگزار مى‌گردد » .

من خيلى عصبانى شدم و مى‌خواستم فرياد بزنم اين چه خليفه‌اى است كه خود را به مردم نشان نمى‌دهد و نالايقان را به امامت جمعه برمى‌گزيند ؛ اما خود را كنترل كردم و چيزى نگفتم .

مروان بن حكم بر منبرِ رسول خدا رفت و همان سخنان گذشته را براى مردم تكرار كرد و مطالب ديگرى بر آن افزود ؛ سپس نماز را خواند و رفت . مردم نيز ، جز چند نفر ، مسجد را ترك كردند و به خانه‌هاى خود رفتند . من چون ديدم هرگز نمى‌توانم عثمان را ملاقات كنم و ماندن در مدينه فايده‌اى ندارد ؛ تصميم گرفتم زودتر به دوستانم ملحق شوم .

به كنار قبر رسول خدا رفتم تا با او وداع كنم ، صورت بر قبر پيامبر گذاشتم و آن را بوسيدم ، به قبر خيره شدم و با حضرت درد دل كردم ، كنارم جوان خوش‌سيمايى را ديدم كه به قبر پيامبر اداى احترام مى‌كرد ، زير لب چيزى زمزمه مى‌كرد ، چشمم لحظه‌اى بر لبانش خيره ماند متوجه شد و سلام كرد ، جوابش را دادم ، به آرامى و لبخند گفت :

« گويا مسافرى و از راه دورى آمده‌اى! »

گفتم : « آرى! پارسى هستم و از شهر اصطخر آمده‌ام » .

گفت : « چه خوب! مسافرى از ديار پاكان و خوبان ؛ برادر! به شهر مدينه و حرم رسول خدا خوش آمدى » .

سخن شيرين او حالى به دلم بخشيد ، از زمان ورود به مدينه ، هيچ كس به من و همراهانم خوش‌آمد نگفته بود ، بلكه ما

را به خاطر اينكه عرب نبوديم تحقير مى‌كردند ؛ اما اين جوان رشيد با صدايى دلنشين و كلامى متين ، به من خوش آمد گفت و از سرزمينم به بزرگى و احترام ياد كرد .

به چهره‌ى آن جوان مهربان نگاه كردم ، بسيار خوش‌سيما بود ؛ پيشانى بلند ، چشمانى درشت و محاسنى پُر . به او گفتم :

« از لطف و مهربانى شما ممنونم برادر! خدا تو را حفظ كند! »

گفت : « معلوم است در اين شهر دوست و رفيقى ندارى ، براى استراحت به منزل ما بيا » .

گفتم : « دوستانم در مكه منتظر من هستند ، بايد زودتر به نزد آنان بروم » .

گفت : « دير نمى‌شود ، بيا و امشب را ميهمان ما باش » .

به چهره‌ى زيباى او دوباره نگاه كردم ، در عمق چشمانش ، مهربانىِ غيرقابل وصفى بود . گفتم :

« باشد ، امشب ميهمان شما خواهم شد » .

او با گرمى دست مرا گرفت و با متانت به سمت خانه حركت كرد .

9

از مسجد خارج شديم و به سمت منزل او كه نزديك مسجد بود ، به راه افتاديم .

در راه منزل جوانى را ديديم با چشمانى درشت و كشيده با ابروانى پيوسته و چهره‌اى زيبا ؛ همراهم و جوان همديگر را در آغوش گرفتند و بوسيدند ؛ مرد جوان گفت :

« سلام بر تو اى حسن ، اى ابامحمد! »

جواب شنيد : « سلامِ خدا بر تو اى اباعبداللَّه! برادرجان حسين ، چند روزى است تو را نديده‌ام و بسيار دلتنگ توام » .

حسين گفت : « من نيز مشتاق ديدار تو بودم ؛ چند روزى است نزد پدرمان على ، مشغول حفر چاهِ آب هستيم كه به زودى به ثمر مى‌نشيند » .

حسن رو به من كرد و گفت : « ببين ميهمان عزيزى داريم كه از راهى دور آمده است » .

حسين مرا در آغوش گرفت و گفت : « سلام خدا بر تو باد اى مرد! به شهر رسول خدا خوش آمدى » .

در جواب گفتم: « درود خدا بر تو باد، از لطف شما سپاسگزارم ».

حسين گفت : « نامت چيست؟ »

گفتم : « رادمهر » .

گفت : « فردا براى آبيارى نخلستان‌ها به كمك برادرم اباالفضل مى‌روم و غروب به مدينه باز مى‌گردم ، اى برادر! فردا شب به منزل ما بيا » .

ناخودآگاه دعوتش را پذيرفتم و گفتم : « اين براى من موجب مباهات است » .

لحن آرام و دعوتِ همراه با محبت و احترام او ، شتابم را براى رفتن به نزد همراهانم از خاطرم برده بود!

حسن به برادرش گفت : « سلام مرا به پدر برسان و بگو كار ساخت منزل براى يكى از نيازمندان شهر به زودى به پايان خواهد رسيد » .

سپس آن دو با نهايت مهر از يكديگر خداحافظى كردند در حالى كه به نظر مى‌رسيد مشتاق ديدارِ بيشتر يكديگر بودند .

من كه نمى‌توانستم از حسين چشم بردارم تا جايى كه مى‌شد ، رفتنش را دنبال كردم با متانت پيچ كوچه را رد كرد و از مقابل ديدگانم محو گشت . حسين مانند برادرش زيبا ، شاداب و در عين حال با هيبت بود .

با خود گفتم شايسته است قوم عرب به خاطر اين دو جوانمرد ، بر عالميان فخر فروشند ، جوانمردانى كه نظيرشان را نديده‌ام .

به منزل حسن رسيديم ، خانه‌اى نسبتاً بزرگ با حياط و چند اتاق ، صاحب خانه مرا به يكى از اتاق‌ها راهنمايى كرد و گفت :

« اى برادر! اينجا خانه‌ى خودت است ، هرچه احتياج دارى بگو تا برايت فراهم كنم » .

گفتم : « سيماى زيبا و لطف و مهربانى شما ، مرا از همه چيز بى‌نياز مى‌كند » .

دستم را در دستان خود گرفت و گفت : « تا هر وقت بخواهى مى‌توانى در اين خانه بمانى ، من خود از تو پذيرايى مى‌كنم . تو برادر منى و اينجا هم خانه‌ى توست ؛ ذره‌اى احساس غريبى نكن » .

با شرمندگى به چهره‌ى او نگاه كردم ، صداقت عجيبى در آن حس مى‌شد .

حسن برخاست و از اتاق خارج شد .

دقايقى بعد حسن با ظرفى پر از خرما و كوزه‌اى پر از شير برگشت ، روبروى من نشست و آن‌ها را مقابلم گذاشت و گفت : « بفرماييد » .

خرمايى برداشتم و در دهان گذاشتم ، او مقدارى شير در ليوان ريخت و گفت :

« بفرماييد ، شير تازه‌اى است كه الآن آن را برايتان دوشيده‌ام ».

شير را از دستان او گرفتم و به چهره‌ى او دوباره نگاه كردم ،

در رفتار و گفتارش اثرى از نژادپرستى‌اى كه از برخى مردم ديده بوديم و در سخنرانى‌هاى نمايندگان خليفه در مسجد رسول خدا زياد به گوش مى‌خورد ، ديده نمى‌شد . مقدارى از شيرِ تازه را سر كشيدم و گفتم :

« در اين سفر متوجه شديم برخى از عرب‌ها گمان مى‌كنند بر ديگران برترى دارند » .

با لبخندى كه از لب‌هاى او محو نمى‌شد ، گفت :

« پيامبر به ما آموخته كه برترى انسان‌ها به ايمان و تقواست نه قوميّت و نژاد ؛ هيچ قوم و نژادى بر ديگرى برترى ندارد . آنان كه برترى را به نژاد مى‌دانند از اسلام به دوراند » .

بقيه شير را خوردم ، او دوباره ليوان مرا پر از شير كرد و با مهربانى و لبخند گفت :

« از خودت بيشتر برايم بگو ، از كجا و براى چه به اينجا آمده‌اى؟ »

گفتم : « با يازده نفر از دوستانم از شهر اصطخر آمده‌ايم براى حج . از سمت مدائن آمديم و به همين خاطر ابتدا به مدينه رسيديم ؛ حدود سه ماه در راه بوديم و حوادث بسيارى برايمان روى داد ولى به لطف خدا به سلامت به اينجا رسيديم » .

گفت : « خداوند بهترين حافظ و نگهبان است » .

گفتم : « مى‌خواهم عثمان را ببينم اما هرچه تلاش مى‌كنم ميسّر نمى‌شود » .

گفت : « چند ماهى است وضعيت شهر آشفته است ؛ گمان نمى‌كنم به ديدار او موفق شوى » .

گفتم : « نظر شما درباره‌ى عملكرد عثمان چيست؟ »

گفت : « مردم بسيارى از سرزمين‌هاى فتح شده ، از عملكرد او و كارگزارانش ناراضى هستند و عده‌اى از مصر و جاهاى ديگر براى اعتراض به مدينه آمده‌اند ، اما عثمان اعتنايى به آنان ندارد » .

گفتم : « برخى مى‌گويند او از بهترين و دلاورترين صحابى رسول خداست » .

گفت : « خيلى سخن‌ها گفته مى‌شود كه حقيقت ندارد ؛ عثمان در اين چند سال حاكميتش بر مردم ، از كتاب خدا و سنت رسولش پيروى ننمود » .

صراحت كلام حسن درباره‌ى عثمان مرا به شگفتى واداشت .

گفتم : « از برادرت حسين شنيدم كه نام پدرتان على است ، آيا او همان على بن ابى‌طالب است؟

گفت : « آرى! »

با تعجب گفتم : « على بن ابى‌طالب! همان مرد بزرگ ، همان صحابى رسول خدا؟! »

با ملايمت گفت : « تو او را مى‌شناسى؟ »

گفتم : « در مدائن از شخصى به نام عبداللَّه ، شنيدم كه از قول سلمان فارسى گفت : على بن ابى‌طالب نزديك‌ترين و دلاورترين صحابى‌رسول خداست . من و همراهانم تعجب كرديم ،

برايمان قابل باور نبود كه كسى هم بالاترين سابقه را در اسلام داشته باشد و هم تا اين حد ناشناخته باشد » .

لحظه‌اى لبخند از چهره‌ى حسن محو شد ، به چشمان من نگريست و گفت :

« آرى ، آرى! كار اين قوم بسيار شگفت‌انگيز است! »

منظورش را از اين سخن متوجه نشدم .

غروب بود و صداى اذان از مسجد رسول خدا به گوش مى‌رسيد ، به حياط رفتيم تا براى نماز وضو بگيريم . حسن حين وضو ذكر خدا بر لب داشت و آن را با خواندن آيه‌هايى از قرآن ، به پايان رساند ؛ از ديدن وضوى او متحير شدم ، براى اولين بار بود كه مسلمانى را مى‌ديدم كه اين گونه وضو مى‌گيرد ، او دست‌ها را از آرنج شست و به جاى كلّ سر ، جلو سر را مسح كرد و به جاى شستن پا ، تنها آن را مسح كرد . من وضويم را مانند ساير مسلمانان گرفتم و به او گفتم :

« آن گونه كه به ما ياد داده‌اند و از ساير مسلمان‌ها نيز ديده‌ايم ، در وضو بايد پا را شُست ، نه مسح كرد » .

گفت : « وضوى من ، وضوى جدّم رسول خداست » .

بر تحيّرم افزوده شد ، در حالى كه خيره به چشمان او مى‌نگريستم ، گفتم :

« تا آنجا كه ما شنيده‌ايم رسول خدا سه پسر داشت به نام‌هاى قاسم ، عبداللَّه و ابراهيم كه هر سه در كودكى از دنيا رفته‌اند ،

دختران آن حضرت نيز سال‌هاست كه به رحمت خدا پيوسته‌اند و فرزند يا نوه‌اى از او بر جاى نمانده است » .

گفت : « ابتدا نماز بخوانيم » .

همان جا نماز را خوانديم . با آرامش نماز مى‌خواند و حال عجيبى داشت ؛ بعد از نماز دست به دعا برداشت ، قطرات اشك در چشمانش ديده مى‌شد ؛ فهميدم حال او با حال ما در نماز بسيار فرق دارد .

بر روى حصيرى در حياط نشستيم ، من كه هنوز متحيّر بودم ، به حسن گفتم :

« اى مرد خدا! بگو چرا چنين وضو گرفتى و به چه دليل خود را فرزند رسول خدا خواندى؟ »

گفت : « آيا نام فاطمه را شنيده‌اى؟ »

گفتم : « خير »

گفت : « او دخترِ رسول خدا و مادر ماست ، در ميان زنان هيچ كس به مقام و منزلت او نمى‌رسد » .

گفتم : « به ما گفته‌اند دختران رسول خدا در زمان حيات آن حضرت از دنيا رفته‌اند ، جز يكى كه او هم چند روز بعد از وفات پدرش از غم هجرانِ او ، جان داد و هيچ يك از خود نسلى بر جاى نگذاشت » .

صورت و محاسن حسن با اشك چشمش خيس شد .

گفتم : « تو را چه مى‌شود! مگر چه گفتم كه اين گونه منقلب شدى؟ »

گفت : « به خدا قسم دروغ گفته‌اند ، من و برادرم حسين ، فرزندانِ دختر رسول خدا هستيم!

به خدا قسم دروغ گفته‌اند ، مادرم از غصه‌ى همسرش على و فرزندِ در شكمش كه او را كشتند ، جان داد! جدم رسول خدا از قبل ، اين شهيد را محسن ناميده بود » .

قطرات اشك ، از چشم حسن جارى مى‌شد و بر روى محاسن و پيراهن‌اش مى‌ريخت .

من نيز محزون شدم ؛ گفتم :

« آرام گير كه با حزن تو ، قلبم گرفت » .

خادم منزل وارد حياط شد و گفت :

« يا ابامحمد! شام آماده است ، اگر اجازه بدهيد سفره را بگسترانم » .

حسن به او اجازه داد ، او سفره‌ى شام را پهن كرد و ظرفِ بزرگِ مرغ بريان و نان و خرما را در آن چيد .

حسن به او گفت : « اى اباسعد ! تو هم بنشين و با ما غذا بخور » .

من تا به حال نديده بودم كسى با خادم خود بر سر يك سفره بنشيند .

بعد از شام حسن به من گفت :

« مى‌توانى همين جا زير اين درخت نخل استراحت كنى » .

گفتم : « دوست دارم از پدر و مادرت برايم بيشتر بگويى » .

گفت : « پدرم على تنها كسى است كه همواره با رسول خدا بود و از كودكى در آغوش او رشد يافت ؛ بعد از بعثت پيامبر ، اولين كسى كه به او ايمان آورد ، پدرم على بود كه در آن زمان 9 سال بيشتر نداشت اسلام را پذيرفت در حالى كه ديگران در سن بزرگسالى بت‌پرست بودند .

پدرم على ، در تمام جنگ‌ها پرچمدار سپاه اسلام بود و دشمنان از دست او جان سالم به در نمى‌بُردند او قهرمانانِ مشركِ عرب را به خاك و خون مى‌كشيد . آن گاه كه كار جنگ به سختى مى‌كشيد و اراده‌ها سست مى‌گشت و گام‌ها مى‌لرزيد پدرم ذره‌اى سست نگشت و هرگز پشت به دشمن نكرد ؛ آن گاه كه در سختى‌هاى جنگ ، بسيارى مى‌گريختند و رسول خدا را در ميان معركه‌ى جنگ تنها مى‌گذاشتند ، پدرم با اندك ياران مخلصِ رسول خدا تا پاى جان از او دفاع مى‌كرد . در جنگ‌ها بدن پدرم زخم‌هاى عميقى بر مى‌داشت اما همچنان استوار مى‌ماند » .

حسن سر به زير افكند و سكوت كرد .

گفتم : « برايم ادامه بده كه بسيار مشتاقم » .

حسن بعد از لحظاتى ادامه داد :

« پيامبر اسلام دخترش فاطمه را كه برايش از همه عزيزتر بود ، به تزويج على در آورد . من و برادرم حسين و خواهرانم زينب و امّ كلثوم ، فرزندان على و فاطمه هستيم . مادرم فاطمه

كسى بود كه رسول خدا او را پاره‌اى از وجود خود معرفى كرد و درباره‌ى او فرمود : « خدا با خشنودى فاطمه خشنود مى‌شود و با غضبِ او ، غضبناك مى‌گردد » » .

گفتم : « چه چيز باعث شد كه كسى از بزرگى و فضائلِ پدر و مادرت سخن نگويد و خوبى‌ها و سابقه‌ى درخشان آن‌ها ناديده گرفته شود؟ »

گفت : « كم كم به آنجا هم مى‌رسيم » .

سپس ادامه داد :

« على نزديك‌ترين يار رسول خدا بود ، پدرم هر روز از خلق و خوى رسول خدا توشه برمى‌گرفت و تنها كسى بود كه پيامبر رازهاى خود را به او مى‌گفت و هر روز درى از علم به روى او مى‌گشود . پدرم على در طول 23 سال رسالت پيامبر مطيعِ محض پيامبر بود و هرگز نافرمانىِ او نكرد . رسول خدا نيز در ميان مردم هيچ كس را مانند على دوست نمى‌داشت و بارها درباره‌ى او فرمود : « گوشت و خون على ، گوشت و خون من است ، هر كس على را بيازارد ، مرا آزرده است » . و نيز فرمود : « على هميشه با حق است و حق هميشه با على است » . و امت را در رابطه با رعايت كردن حق على پس از خود سفارش‌ها كرد » .

حسن دقايقى درنگ كرد . در اين فكر بودم كه چرا تا كنون هيچ يك از اين سخنان به گوش ما نخورده بود ، اشتياقم براى

شنيدن افزوده شده بود ، گفتم :

« اى ابامحمد! ادامه بده ، مى‌خواهم حقيقت را بهتر بدانم » .

گفت : « بعد از رحلت جدّم رسول خدا ، برخى با ادّعاى مسلمانى بر پيامبر دروغ بستند و مردمان سست ايمان نيز از آنان پيروى كردند و اوضاع اسلام را دگرگون ساختند .

گفتم : « چه كسانى بر پيامبر دروغ بستند؟ »

گفت : « همان كسانى كه هرگز ايمان در دلشان نفوذ نكرده بود و به طمعِ رسيدن به رياست ، اظهار اسلام كرده بودند » .

گفتم : « آنان از كجا مى‌دانستند رسول خدا تشكيل حكومت خواهد داد تا به طمع رسيدن به رياست ، به دروغ ادعاى اسلام و ايمان نمايند؟ »

گفت : « آنان از اهل كتاب شنيده بودند كه پيغمبرى از سرزمين حجاز ظهور خواهد كرد و بر دشمنانش پيروز خواهد گشت و تشكيل حكومت خواهد داد ، از اين رو آنان به دروغ ادعاى مسلمانى نمودند و خود را در صفوف مسلمين وارد كردند تا بتوانند بعد از رحلت رسول خدا با دروغ بستن به آن حضرت به رياست و حكومت دست يابند » .

من كه گيج و مبهوت شده بودم ، گفتم :

« اگر اهل كتاب حقانيت رسول خدا را مى‌دانستند پس چرا خود پيشگام در ايمان نشدند ، بلكه با تمام توان در برابر آن حضرت ايستادند؟ »

حسن پاسخ داد :

« منفعت‌طلبى و تعصبات قومى و نژادى! هر چند مى‌دانستند او بر حق است . عالمان اهل كتاب براى حفظ موقعيت خود آن حضرت را انكار كردند و اكثر پيروان خود را در جهل و گمراهى نگه داشتند » .

گفتم : « دروغى كه آن مسلمان‌نماها بر پيامبر بستند ، چه بود؟ »

گفت : « دروغى بس بزرگ! »

حسن لحظاتى سخن نگفت و به پايين نگريست ، سپس سر را بالا گرفت و گفت :

« آنان گفتند پيغمبر هيچ جانشينى براى خود تعيين ننمود و در حالى از دنيا رفت كه انتخاب جانشين خود را به مسلمانان واگذار كرد ؛ اين دروغى بزرگ و بهتانى عظيم بر پيامبر بود » .

گفتم : « چطور دروغ و بهتان است ؛ مگر جز اين بود كه با اجماع مسلمين ، ابوبكر خليفه‌ى رسول خدا شد؟ »

گفت : « چگونه مى‌توان باور كرد پيامبر اسلام ، امت را به حال خود رها كرده باشد؟! پيامبرى كه نسبت به كوچكترين مسائل جامعه بى‌توجه نبود ، چگونه مى‌تواند نسبت به مسأله جانشينى خود كه حيات اسلام به آن وابسته است ، بى‌توجه باشد و كار انتخاب خليفه را به عهده‌ى مردم بگذارد و سبب اختلاف در بين امت گردد .

كدام عاقل و صاحب خردى مى‌پذيرد پيامبرى كه هرگاه مى‌خواست به سفرى چند روزه برود و مدينه را بدون معرفى جانشين ترك نمى‌كرد ، به سراى باقى شتافته و هيچ خليفه‌اى را به مردم معرفى‌ننموده باشد؟!

خداوند مكرّر در كلامش از توطئه‌ى منافقان سخن به ميان آورده است ، با اين وجود چگونه مى‌توان پذيرفت كه جانشينى براى رسول خود معين ننموده و رسول هم بعد از خود ، جامعه را به حال خود رها كرده باشد؟! »

من با كمال دقت به سخنان حسن بن على گوش مى‌دادم و هيچ جوابى براى سخنان محكم او نداشتم . حسن افزود :

« در همه جا ، حتى عقب افتاده‌ترين فرهنگ‌ها ، حاكمان براى خود جانشين معين مى‌كنند تا جامعه دچار هرج و مرج نشود ، حال چگونه مى‌توان پذيرفت پيامبرى كه عقل كل است در اين مسأله به اندازه‌ى يك انسان معمولى تدبير نداشته باشد؟

و اما اينكه ابوبكر با اجماع مسلمانان خليفه شد نيز دروغ است ؛ بعد از رحلت رسول خدا چند نفر مخفيانه در مكانى به نام « سقيفه‌ى بنى‌ساعده » جمع شدند و ابوبكر را به عنوان جانشين رسول خدا انتخاب كردند و سپس با تهديد و ارعاب از مردم براى او بيعت گرفتند و هر كس كه بيعت نمى‌كرد از دم شمشير مى‌گذراندند » .

سخنان حسن بن على اضطراب و آشوبى وصف ناشدنى در دلم به پا كرده بود . او با اين سخنان بسيارى از اعتقادات مرا ويران مى‌كرد .

ميزبانِ مهربان گفت :

« اكنون بخوابيد و استراحت كنيد إن شاء اللَّه در فرصتى ديگر برايتان بيشتر خواهم گفت » .

سپس برخاست و به درون منزل رفت .

خادم منزل آمد و به من گفت اگر به چيزى احتياج داشتى مرا صدا بزن . من از لطف او تشكر كردم .

سر را روى بالش گذاشتم و در بستر دراز كشيدم اما فكرم مشغول سخنان حسن بود و تا صبح خوابم نبرد .

10

شبى پر اضطراب را گذراندم . از روزى كه مسلمان شده بودم به من گفته بودند : « ابوبكر و عمر جانشينان صالح رسول خدا هستند » چگونه سخنان حسن بن على را بپذيرم و آنان را مسلمان‌نماهايى بدانم كه براى رسيدن به پست و مقام ، اسلام را پذيرفتند؟ مگر اين دو خليفه كم به اسلام خدمت كردند؟ مگر همين عمر بن خطاب نبود كه با فتوحاتش زمينه‌ى اسلام بسيارى را فراهم كرد؟ از طرفى چگونه جوانى را كه پاكى و صداقت در سيماى مهربانش موج مى‌زد را به دروغ‌گويى متهم سازم؟

ذهنم آشفته بود ، پريشان بودم و خوابم نمى‌بُرد ، مدام از اين پهلو به آن پهلو مى‌شدم .

دو ساعت مانده بود به اذان صبح ، حسن بن على برخاست و سر حوض وضو ساخت و در آن سوى حياط به نماز ايستاد ؛

زمزمه‌ى نماز و مناجات او را مى‌شنيدم ، چه زيبا با خدا نجوا مى‌كرد! حال خوش آن مرد ، مرا هم از بستر جدا كرد و بر سر حوض كشانْد ، وضو گرفتم و پايين‌تر از حسن به نماز شب ايستادم ؛ اما نماز او كجا و نماز من كجا! تمام نماز و مناجات او با اشك ديده همراه بود ولى من با ذهنى آشفته و حالى پريشان نماز مى‌خواندم .

هنگامى كه بعد از هر نماز به سجده مى‌رفت و دقايقى اشك ريزان « سبحان اللَّه ، سبحان اللَّه » مى‌گفت ، قلبم فرو مى‌ريخت ؛ با خود گفتم اصلاً نمى‌توان تصورش را كرد كه اين مرد نازنين ، اين مرد خدا دروغ بگويد ؛ خدايا خودت مرا دستگيرى كن!

نزديك اذان صبح ، به نزد حسن رفتم و به او سلام كردم ، او با لبخند و مهربانى پاسخ مرا داد . ديدم محاسن و سجاده‌ى او از اشك خيس شده است ؛ گفتم :

« قبول باشد ، چه زيبا با خدا مناجات مى‌كردى » .

گفت : « از شما هم قبول باشد . خدا تو را حفظ كند و به بهترين راهش هدايت گرداند » .

سپس به آسمان نگاه كرد و گفت :

« من براى نماز صبح به مسجد رسول خدا مى‌روم » .

من هم با او روانه شدم . نماز به امامت مروان بن حكم خوانده شد و بعد از آن سخنرانى كرد . حسن نماز را در گوشه‌اى كنار قبر رسول خدا خواند ، من هم كنار او به نماز ايستادم .

بعد چند صفحه از قرآن را تلاوت كرديم ، سپس قبر رسول خدا را زيارت نموديم و با طلوع آفتاب به منزل برگشتيم .

حسن براى انجام كارى از من خداحافظى كرد و رفت . من در حياط منزل ، زير سايه‌ى درخت نخل نشسته بودم و به سخنان ديشب حسن فكر مى‌كردم ؛ اباسعد آمد ، سفره را پهن كرد ، مقدارى شير و خرما و كره سر سفره گذاشت و گفت :

« بفرماييد ميل كنيد ؛ ابامحمد به زودى باز مى‌گردد » .

گفتم : « براى چه كارى رفته؟ »

گفت : « صبح‌ها براى نيازمندان آذوقه مى‌برد » .

ساعتى بعد حسن برگشت و با صداى رسا گفت :

« سلام بر ساكنان اين خانه ، هميشه در پناه خدا باشيد! »

اباسعد در جواب او گفت :

« سلام بر تو اى فرزند رسول خدا ، خدا تو را براى ما حفظ كند! »

و من در جواب سلام حسن گفتم :

« سلام بر تو اى جوانمرد ، خداوند بر اجر تو بيفزايد » .

حسن پيش من نشست و گفت :

« حالت خوب است إن شاء اللَّه؟ هر چه لازم دارى بگو تا برايت فراهم كنم » .

گفتم : « به لطف خدا خوبم ، از لطف تو ممنونم » .

او گفت : « من براى انجام كارى مى‌روم و بعد از نماز عصر بازمى‌گردم . تو همين جا بمان و استراحت كن و هر نيازى داشتى بگو اباسعد برايت برآورده سازد » .

گفتم : « ممكن است مرا هم با خود ببرى؟ »

قبول كرد و گفت : « اگر دوست دارى ، مانعى نيست ، مى‌توانى با من همراه شوى » .

هر دو سوار بر اسب شديم و به راه افتاديم ، در محله‌ى فقيرنشين مدينه ، مقابل خانه‌ى كوچكى ايستاديم ، ديوار حياط آن فرو ريخته بود و با شاخه‌هاى خشكيده‌ى نخل پوشيده شده بود ؛ حسن از اسب پياده شد و در چوبى آن را آهسته كوبيد ، زنى در را باز كرد و با ديدن حسن ، گفت :

« سلام بر تو اى فرزند رسول خدا! خيلى خوش آمديد » .

حسن گفت : « سلام بر تو اى امّ ليلى! »

زن ما را به داخل منزل دعوت كرد و از جلوى در كنار رفت ، ما وارد منزل شديم ، صاحب‌خانه بيمار بود و در بستر دراز كشيده بود ، او كه عبداللَّه نام داشت ، به سختى نشست و به ما خوش آمد گفت . حسن كنار او نشست و با مهربانى از او دلجويى كرد . عبداللَّه گفت :

« اى ابامحمد! خدا پاداش تو و پدر و برادرت را افزون كند . در اين يك سال كه بيمارم ، جز شما اهل بيت رسول خدا ،

هيچ كس به داد ما نرسيد ؛ من براى هميشه مديون و ممنونتان هستم . تعمير همين خانه هم از سر ما زياد بود ، لازم به ساخت خانه‌ى جديد نبود » .

حسن با مهر به او نگاه كرد و گفت :

« اين لطف و منّتى است از جانب خدا بر ما » .

دو كودكِ عبداللَّه بازى كنان وارد اتاق شدند و به آغوش حسن رفتند ، حسن آن دو را با نوازش بغل كرد و مقدارى حلوا به آن‌ها داد . وقت خداحافظى حسن با لحنى گرم و صميمى به عبداللَّه گفت :

« هر نيازى دارى بگو تا برايت برآورده سازم .

عبداللَّه دوباره تشكر نمود و دعا كرد . ما از عبداللَّه و بچه‌ها خداحافظى كرديم و از منزل خارج شديم .

چند متر پايين‌تر ، چهار كارگر مشغول ساختِ خانه‌اى بودند كه حسن آن را براى عبداللَّه آماده مى‌كرد و تا چند روز ديگر تمام مى‌شد .

او به كارگران سلام كرد و خدا قوت گفت . سپس ردا را از دوش گرفت ، آستين‌ها را بالا زد و به آنها در ساخت منزل ، كمك كرد ، من هم تا اين صحنه را ديدم آستين‌ها را بالا زدم و مشغول كار بنّايى شدم ؛ عصر به منزل برگشتيم . يك ساعت به غروب آفتاب مانده بود ، ابامحمد با شربتى گوارا از من پذيرايى كرد و با لطفِ هميشگى از من خواست قدرى استراحت كنم

و خستگى كار را از تن به در كنم ، اما من كه بعد از سخنان ديشب مشتاق شنيدن شده بودم ، گفتم :

« اگر اجازه دهى ، صحبت‌هاى ديشب را دنبال كنيم » .

او با اشاره سر و لبخند پذيرفت ؛ گفتم :

« من تاكنون نشنيده‌ام كه رسول خدا فردى را به عنوان خليفه‌ى بعد از خود معرفى كرده باشد ، اما تو ، بر خلاف همه مى‌گويى رسول خدا براى خود جانشين تعين كرد و او را به مردم معرفى نمود ، مى‌شود بگويى او كه بود؟ »

حسن با محبتى برادرانه نگاهم كرد و با صدايى دلنشين گفت :

« او كسى بود كه در دامان رسول خدا پرورش يافت ، لحظه‌اى به خدا شرك نورزيد ، در جنگ‌ها پرچمدار اسلام بود ، هميشه بى‌چون و چرا از دستورات رسول خدا اطاعت مى‌كرد ، تمام فضائل و كمالات پيامبر را فرا گرفت و با گوشت و پوست و خون خود عجين كرد ، اى برادر! او كسى نبود جز پدرم على بن ابى‌طالب » .

گفتم : « اگر پيامبر ، على را به عنوان جانشين خود معرفى نمود ، پس چرا امت برخلاف سفارش رسول خدا ، با ابوبكر بيعت كرد؟ »

گفت : « عده‌اى از مسلمان‌نماها مدت‌ها قبل از عروج رسول خدا ، توطئه‌اى طراحى كردند و منتظر ماندند تا با وفات رسول خدا آن را عملى كنند ، وقتى پيامبر عروج كرد ، پدرم طبق

وصيت او ، مشغول كفن و دفن و تجهيز آن حضرت بود ، اما آنان مخفيانه و در غياب پدرم و اكثر صحابه و مردم در سقيفه جمع شدند و بعد از مشاجراتى ، ابوبكر را به عنوان خليفه انتخاب و به مردم معرفى كردند » .

گفتم : « مگر مردم از پيامبر نشنيده بودند كه خليفه‌ى بعد از او ، على است ، پس چرا بيعت با ابوبكر را پذيرفتند؟ »

حسن كه با دقت به سخنان من گوش مى‌داد ، گفت :

« آنان با جعل حديث و تطميع و تهديد از مردم براى ابوبكر بيعت گرفتند و خلافت را غصب كردند .

آنان به دروغ گفتند : « در آخرين لحظات عمر پيامبر شنيديم كه گفت ما اهل بيتى هستيم كه خدا ما را برگزيده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده است ، خداوند براى ما اهل بيت ، نبوّت و خلافت را در يك خاندان جمع ننموده است » .

آنان عوامل خود را در بين مردم فرستادند و اين سخن دروغ را رواج دادند . با اين ترفند ، عده‌اى از مردم فريب آنان را خوردند و با ابوبكر بيعت كردند ؛ عده‌ى ديگرى هم بودند كه با اين كه مى‌دانستند حق با على است با وعده‌ى ثروت و رياست از على روى گردان شدند و با ابوبكر بيعت كردند ، برخى نيز كه پدران و بستگان مشركشان در جنگ‌ها به دست على كشته شده بودند ، همواره كينه‌ى پدرم على را در دل داشتند ، به همين سبب

براى خلافت ، على را يارى نكردند و با ابوبكر بيعت نمودند . تنها در اين ميان عده‌اى زير بار نرفتند و با ابوبكر بيعت نكردند اما يا آنان را كشتند و يا به بيعت اجبارى كشاندند » .

در اين هنگام صداى اذان مغرب بلند شد ، وضو گرفتيم و به مسجد رفتيم . بعد از نماز ، آياتى از قرآن خوانديم ، به حسن نگاه كردم سوره احزاب را مى‌خوانْد ، نگاهش بر روى يكى از آيات خيره مانده بود ، نگاهم كرد و گفت :

« آيا مى‌دانى كه بسيارى از آيات قرآن در بيان شأن و مقام ما خاندان پيامبر نازل شده است؟ »

گفتم : « تا كنون در اين باره از كسى چيزى نشنيده‌ام » .

با اشاره‌ى دست آيه‌ى 33 سوره‌ى احزاب را به من نشان داد و گفت :

« مى‌دانى مقصود از اهل بيت كه خدا در اين آيه اراده‌ى پاكىِ آنان كرده است ، كيست‌اند؟ خدا مى‌گويد : به درستى كه خدا اراده كرده است شما اهل بيت را از هر گونه پليدى ، پاك و طاهر گرداند » .

گفتم : « بله! بارها شنيده‌ام كه اين آيه درباره‌ى همسران پيامبر است ، ابتداى آيه هم همين را مى‌گويد » .

گفت : « آيا مى‌خواهى آنچه درباره‌ى اين آيه از رسول خدا ، خود ديده و شنيده‌ام برايت بگويم؟ »

گفتم : « اگر بگويى ، با شوق مى‌شنوم » .

گفت : « وقتى اين آيه نازل شد ، من و برادرم حسين در

خانه‌ى امّ سلمه ، نزد رسول خدا بوديم ، پدرم على و مادرم فاطمه نيز آنجا بودند ، رسول خدا عبايى طلبيد و خود زير آن رفت ، سپس پدر و مادرم و من و برادرم را فراخواند تا در كنار او ، زير عبا قرار گيريم ، آن گاه دستانش را به آسمان بلند كرد و گفت : بارالها! اينان اهل بيت من هستند ، آنان را از هر پليدى و بدى دور بدار ، سپس آمين گفت .

همسر رسول خدا ، امّ سلمه عرض كرد : اى رسول خدا! اجازه بده من هم در كنار شما زير عبا قرار گيرم تا از اهل بيت شما به حساب آيم . پيامبر به او فرمود : هر چند تو همسر صالح و شايسته‌اى هستى ، اما اين آيه تنها درباره‌ى ما نازل شده است و شامل هيچ يك از همسران من نمى‌شود .

بعد از اين ، جدّم رسول خدا ، هنگام اذان صبح به در خانه‌ى ما مى‌آمد و با صداى رسا كه ديگران نيز مى‌شنيدند مى‌گفت : اى اهل بيت پيامبر ، براى نماز برخيزيد و سپس اين قسمت از آيه را مى‌خوانْد :

به درستى كه خدا اراده كرده است شما خاندان را از هرگونه پليدى ، پاك و طاهر گرداند .

پيامبر خدا نُه ماه هر روز صبح به طور پيوسته اين كار را انجام مى‌داد تا همه بدانند اهل بيتِ رسول خدا كس ديگرى جز ما نيست .

اما مخالفان براى كنار زدن پدرم از حكومت ، شايع كردند كه

اهل بيت پيامبر كه در اين آيه آمده است ، همان همسران رسول خداست » .

گفتم : « چه اشكالى دارد زنان پيامبر را هم از اهل بيت بدانيم؟ »

گفت : « اهل بيت در اين آيه كسانى‌اند كه دارى عصمت‌اند اما برخى از همسران پيامبر در موارد متعددى با سرپيچى از دستورات رسول خدا ، قلب آن حضرت را جريحه‌دار مى‌كردند و خداوند در نكوهش آنان سوره‌ى تحريم را نازل كرد ، پس آنان نمى‌توانند از اهل بيت باشند ، تعداد ديگرى از همسران رسول خدا نيز كه از زنان صالح و شايسته‌اى بودند از مصاديق اين آيه شمرده نمى‌شود ، زيرا اين آيه درباره‌ى عصمت است ».

كنار هم نشسته بوديم و گفتگو مى‌كرديم ، ناگهان دستى روى شانه‌ى ما قرار گرفت ، به پشت سر نگريستيم ، حسين بود كه با چشمان گيرا و مهربانش ايستاده بود و به ما مى‌نگريست ، به گرمى سلام كرد ، برخاستيم و جواب سلامش را داديم . اشتياق و علاقه‌ى شگفت اين دو برادر به يكديگر در رفتارشان كاملاً آشكار بود ، هر بار كه همديگر را مى‌ديدند نشاط زائد الوصفى مى‌يافتند ، انگار دنيا را با همه‌ى خوبى‌ها و زيبايى‌هايش به آن دو داده بودند ، همديگر را در آغوش گرفتند و با هم احوالپرسى كردند ؛ سپس حسين مرا در آغوش خود جاى داد ، حالِ پرنده‌اى را داشتم كه بعد از پرواز طولانى و خسته كننده به آشيانه بازگشته باشد ، بوى عطر تنش به جانم طراوت بخشيد . لب گشود

و گفت :

« اى برادر! تو در نزد ما بسيار محترم هستى ، تا در مدينه‌اى مهمان عزيز مايى و من و برادرم از تو پذيرايى خواهيم كرد » .

به چشمان حسين نگاه كردم ، او هم به من نگريست ، نتوانستم نگاه از چشمانش بردارم ؛ نگاهش ، چشمانش حسّ عجيبى داشت ، احساس غريبى را تا عمق جانم نشانده بود ؛ انگار تمام محبت‌هاى عالم در نگاهِ او خلاصه مى‌شد . لحظاتى گذشت و من همچنان محو جمالش بودم . خواست به زيارت قبر رسول خدا برود ما هم با او روانه شديم ، در آنجا مشغول دعا و نماز شديم ؛ سپس حسين مقابل قبر جدّش نشست و صورتش را بر قبر نهاد و گفت :

« يا رسول اللَّه! هنوز بوى عطر وجودت به مشام جانم مى‌رسد ، دلتنگ لحظاتى هستم كه مرا در آغوش مى‌گرفتى ، چشمان و دهان مرا مى‌بوسيدى و نوازشم مى‌كردى . اندوه فراق تو ، هميشه در قلبم باقى‌است ، تا آن گاه كه به تو بپيوندم » .

اشك از چشمان زيباى حسين بر قبر رسول خدا جارى گشت .

11

اين روزها در جمع خانواده‌ى گرم و صميمى‌ام و در كنار مادر عزيز و همسر مهربانم خاطراتم را ادامه مى‌دهم . مادر و همسرم بسيار خوشحال‌اند كه در اين چند روز باقى مانده به سفر ، در كنارشان هستم و بيش از پيش به من محبّت مى‌ورزند كه اميد دارم ذخيره و توشه‌ى سفرم باشد و نه باعث دلبستگى و جا ماندن از سفر .

بى‌قرارم ، از طرفى مشتاقم كه كودكم زودتر متولد شود و او را ببينم و از طرف ديگر مشتاق رسيدن به جمع دوستانم هستم كه انتظار مرا مى‌كشند ؛ واقعه‌اى عظيم پيش روست ، واقعه‌اى كه آيندگان از آن سخن خواهند گفت .

بايد از همه چيز دل بكَنم و به زودى به دوستانى بپيوندم كه با آنان عهد بسته‌ام ، آرى! من بر همان عهدى كه با آنان بسته‌ام هستم .

•
•

لحظاتى بعد حسين برخاست و رو به من كرد و گفت :

« بيا و شب را در منزل من بگذران ، دوست دارم از تو پذيرايى كنم » .

با دل و جان پذيرفتم ، در كنارشان احساس خوبى داشتم . خدا را شكر كردم كه آشنايى با اين دو برادر را نصيبم كرده است ، در دل گفتم خدايا آن دو را حفظ كن و دشمنشان را به ذلت بكشان .

حسين دست مرا گرفت و قدم به قدم با من همراه شد تا به منزل رسيديم ، منزلى كوچك با حياط و دو اتاق كه چند كوچه پايين‌تر از منزل حسن بود . در گوشه‌ى اتاق نشستم و به ديوار تكيه دادم و به چهره‌ى حسين نگريستم ، خدايا در نگاه او چه رازى نهفته بود! با نگاه به او غرق آرامش مى‌شدم ؛ نورى در چهره‌ى اين جوان عرب مى‌ديدم كه قادر به توصيف آن نيستم .

برايم شير و خرما آورد ، خرمايى برداشتم و به دهان گذاشتم ، خوشمزه بود و شيرين ، گفتم :

تا كنون خرمايى چنين خوشمزه و شيرين نخورده بودم » .

حسين به من نگريست و با لبخند گفت :

« اين را از نخلستانى چيده‌ام كه پدرم با دستان خود آن‌ها را كاشته و آبيارى كرده است » .

با خنده گفتم : « دستان پدرت كه درخت خرما را كاشته و دستان تو كه آن‌ها را از درخت چيده ، بسيار دستان پر بركتى است » .

گفت : « هرچه خير و بركت است از جانب خداست ؛ غريبى نكن و بيشتر ميل بفرما » .

گفتم : « سيماى زيبا و نورانى تو مرا محو خود كرده است » .

به آرامى خنديد و در حالى كه چشمانش برق مى‌زد ، با اميدوارى گفت :

« خداوند تو را حفظ كند و به بهترين راه‌هاى خود هدايت گرداند ؛ تو انسان خردمندى هستى و من و برادرم تو را شخصى صالح و امين يافتيم ، پس برخى واقعيات را براى تو بيان مى‌كنيم ، تو در آنچه مى‌شنوى انديشه مى‌كنى و به زودى راه خود را خواهى يافت » .

گفتم : « در طول سفر و در مدينه ما را به خاطر عجم بودنمان بارها تحقير كردند ، اما از تو و برادرت حتى نگاه تحقيرآميز هم نديدم » .

حسين با مهربانى دستم را در دستان خود گرفت و گفت :

« جدّ ما رسول خدا به مردم آموخت همه‌ى انسان‌ها بندگان خدا هستند ، نه عرب برتر از عجم است و نه عجم برتر از عرب ، برترى تنها به ايمان است و عمل صالح » .

او براى لحظاتى درنگ كرد و سپس افزود :

« اى برادر پارسى‌ام! اما اكنون وضع قوم عرب چگونه است ، آيا اكثر آنان بر اقوام ديگر به خاطر عرب بودن و تسلط بر مناطقِ بسيار فخر نمى‌فروشند؟ »

من سكوت كرده بودم ؛ حسين نگاهى به چشمانم كرد و گفت :

« مى‌دانى چرا از بين خلفا عمر بن خطاب ، در بين عرب از همه گرامى‌تر است و نسبت به او تعصب ويژاى مى‌ورزند؟ »

گفتم : « همين را مى‌دانم عرب ارزش و احترام بالاترى براى عمر بن خطّاب قائل است كه براى ابوبكر و عثمان قائل نيست » .

حسين خود پاسخ داد :

« چون عمر بن خطّاب به قوم عرب فخرفروشى را آموخت و با پايمال كردن حقوق ديگر اقوام ، به آنان عزّت بخشيد . مردم حجاز به خاطر شرايط آب و هوايى نه مى‌توانستند كشاورزى وسيع داشته باشند و نه دام چندانى ؛ اما عمر با به طمع انداختن سران قبايل براى رسيدن به غنائم كسرى اين وضع را با حمله به كشور ثروتمند ايران به بهانه‌ى گسترش اسلام به كلى دگرگون كرد . عرب‌ها نيز او را يارى كردند چون وصف ثروت‌هاى وسوسه انگيز ايران را شنيده بودند .

آنان به هر ديارى وارد شدند ثروت آن را ربودند و هر كه در مقابل آنان مى‌ايستاد از دم شمشير مى‌گذراندند ، زنان را به اسارت مى‌بردند و به كنيزى مى‌گرفتند . اين گونه بود كه زندگى عرب از اين رو به آن رو شد و از خيمه‌هاى كوچك و خانه‌هاى محقّر به خانه‌هاى وسيع با امكانات فراوان و كنيزهاى بسيار نقل مكان كردند و صاحب شوكت شدند » .

من در تمام اين مدت بدون پلك زدن به حرف‌هاى حسين

گوش مى‌دادم . چه مى‌شنيدم! آيا اين‌ها واقعيت‌هايى بود كه از ما مخفى نگه داشته بودند؟!

چهره‌ى حسين به گونه‌اى بود كه انگار خاطرات گذشته در مقابلش حاضر شده بود ، نفس عميقى كشيد و گفت :

« حكومت را از پدرم على غصب كرده بودند و عملاً نمى‌توانست از اعمال ظالمانه و خلاف دينِ خليفه جلوگيرى كند ؛ پدرم پيوسته به كارهاى خلافِ عمر اعتراض مى‌كرد ، اما او اصلاً اعتنا نمى‌كرد و آنچه خود مى‌خواست انجام مى‌داد » .

كسى چند ضربه‌ى آرام به درِ اتاق زد ، حسين بلند شد و به سمتِ در رفت و با غذايى كه بوى آن در اتاق پيچيده بود برگشت ، شام خوشمزه‌اى بود كه به سبك غذاهاى پارسى پخته شده بود ، بعد از مدت‌ها ياد خانه افتادم و دستپخت خوب همسرم كه غذايش خانه را صميمى‌تر مى‌كرد . به حسين گفتم :

« طعم خوش اين غذا مرا به ياد وطنم و غذاهاى خوشمزه‌ى آن انداخت » .

با خوشرويى گفت : « اين دستپخت همسرم شهربانو از شاهزاده‌هاى ايرانى است » .

با شعف گفتم : « شما همسر ايرانى داريد! »

چقدر خوشحال شدم كه اين مرد دوست داشتنى با اين ازدواج ، به سرزمينم پيوند خورده ، حس خويشاوندى به من دست داد . ماجراى آشنائيشان بايد شنيدنى باشد .

حسين ماجراى آشنايى‌شان را اين گونه برايم تعريف كرد :

« روزى در كنار پدرم بودم ، كاروانى از اسراى ايرانى وارد مدينه شد كه چند شاهزاده‌ى زن ايرانى در بين آنان بودند ، با اُسرا بد رفتارى مى‌شد . پدرم به عمر بن خطاب گفت : « اى عمر! اين مردان و زنانى را كه تو دستور داده‌اى به بند بكشند ، روزى صاحب مقام و عزّت و احترام بوده‌اند ، آنان را اين چنين تحقير مكن! » اما عمر اعتنايى نكرد و مردان را به بردگى و زنان را به كنيزى گرفت .

در ميان اُسرا ، بانوىِ شاهزاده‌ى با وقارى بود كه با نقاب ، چهره‌ى خود را پوشانده بود ، پدرم او را آزاد كرد ، با اين رفتار آن بانو شيفته‌ى اخلاق و مرام پدرم شد ، آن گاه پدرم او را به عقد من درآورد » .

با مزاح گفتم : « پس با اين حساب ، قوم و خويش هستيم! »

هر دو خنديديم .

گفتم : « تو و برادرت در حمله‌ى سپاه عمر بن خطّاب به ايران نبايد شركت كرده باشيد ، چون در آن زمان تو نوجوان ده يا يازده ساله‌اى بيش نبودى و برادرت نيز تنها يك سال از تو بزرگتر بود ، اما آيا پدرت در حمله به ايران در اين سپاه بود؟ »

با لبخندى كه هنوز از لبانش محو نشده بود گفت :

« پدرم على به هيچ نحو در جنگ‌هاى خلفا شركت نكرد ، چون براى كشورگشايى بود و غارتگرى ، نه گسترش اسلام واقعى .

خلفا چگونه مى‌توانستند دلسوز اسلام باشند ، در حالى كه وصيت رسول خدا نسبت به جانشينى پدرم على را زير پا گذاشتند ، پدرم على را از حق خود محروم كردند و با ظلم به خاندان پيامبر سبب تفرقه و نفاق در ميان امت گرديدند! »

گفتم : « اى اباعبداللَّه! خدا تو را خير دهد ، برايم از پدرت بگو ، مى‌خواهم از او بيشتر بدانم » .

گفت : « او نخستين كسى بود كه به پيامبر ايمان آورد و هرگز وجودش به شرك آلوده نگشت ، همواره در كنار رسول خدا بود ؛ شبى كه رسول خدا براى حفظ جان خود از كفار ، مخفيانه قصد هجرت به مدينه داشت ، پدرم على در منزل پيامبر در بستر او خوابيد تا مشركان كه به شدت منزل را تحت نظر داشتند گمان كنند رسول خدا در خانه است و متوجه خروج پيامبر نشوند وگرنه راه‌هاى ارتباطى مكه به مدينه را مى‌بستند و به تعقيب حضرت مى‌پرداختند .

مشركان قريش صبحگاه با شمشيرهاى برهنه براى كشتن پيامبر به منزل او هجوم آوردند ولى على را در بستر ديدند ، آنان بسيار عصبانى شدند و پدرم را مورد آزار و اذيت قرار دادند ؛ با اين فداكارى او ، رسول خدا به سلامت به مدينه رسيد .

رسول خدا آن گاه كه در مدينه بين ياران دو به دو عقد برادرى خوانْد ، پدرم را برادر خود معرفى كرد و به او گفت : اى على! تو در دنيا و آخرت برادر من هستى .

پدرم على مردِ اوّل ميدان‌هاى نبرد بود ، مواقعى كه بسيارى از ترس مى‌گريختند ، او خود را سپر رسول خدا مى‌كرد و تا پاى جان از آن حضرت دفاع نمودند » .

گفتم : « بارها به ما گفته‌اند شجاع‌ترين افراد در جنگ‌ها ابوبكر و عمر بودند و هرگز از جنگ نگريختند ، در حالى كه ديگران مى‌گريختند » .

حسين در حالى كه از اين سخن لبخندى بر لبانش نشسته بود ، گفت :

« در دو جنگ احد و حنين مسلمانان غافلگير شدند و به محاصره درآمدند ، آن دو از ترس گريختند ، رسول خدا آن دو را به اسم صدا زد : اى عمر ، اى ابوبكر! برگرديد و از پيامبر دفاع كنيد ، اما آن دو يكسره گريختند و به پشت سر خود هم نگاه نكردند » .

با تعجب گفتم : « چه حكايتى! ما آن دو را شجاع‌ترين و فداكارترين صحابى رسول خدا مى‌دانستيم » .

حسين ادامه داد : « پدرم در همين دو جنگ در دفاع از رسول خدا ، زخم‌هاى عميقى برداشت كه هنوز جاى آن‌ها در بدن او باقى است » .

گفتم : « با اين اوصاف بسيار مشتاق ديدار پدرت على هستم » .

گفت : « او هم دوست دارد تو را ببيند ، به زودى تو را به نزد او خواهم برد » .

پاسى از شب گذشته بود ، او براى خواب به اتاق ديگر رفت . من پنجره‌ى اتاق را گشودم و خوابيدم اما مگر خوابم مى‌برد ، ذهنم درگير و قلبم متلاطم بود .

سخنان حسين از روى صداقت و پاكى بود ، چگونه در آن شك كنم ؛ اما باورهايم كه يك عمر با آن زيسته‌ام ، برخلاف گفتار اوست ؛ كدام يك را بايد بپذيرم؟ كدام يك ... .

12

نيمه‌هاى شب حسين در حياط مشغول نماز و مناجات بود ، زمزمه‌ى آهسته و خوش او را مى‌شنيدم و در آن پريشان حالى جانم تازه مى‌شد ، حالِ خوش او را مى‌ديدم و حالِ دلم بهتر مى‌شد . نزديك اذان صبح براى وضو به حياط رفتم ، حسين همچنان در سجده « سبحان اللَّه ، سبحان اللَّه » مى‌گفت . بر او سلام كردم ، سر از سجده برداشت و با لبخند پر مهرى ، جوابم را داد . صورت زيبايش زير نور ماه مى‌درخشيد و محاسنش از اشك خيس شده بود .

براى نماز به مسجد رسول خدا رفتيم و حسن را آنجا ديديم ، با يكديگر قرار گذاشتند كه امروز به نزد پدرشان بروند .

بعد از زيارت قبر رسول خدا به منزل برگشتيم ، صبحانه را در حياط منزل خورديم و همان جا مشغول صحبت شديم . حسين گفته بود كه رسول خدا ، على را جانشين خود مى‌دانسته ،

مى‌خواستم بدانم او را چگونه به مردم معرفى كرده است ، در اين باره مطالب بسيارى را بيان كرد كه دو مورد از مهم‌ترين آن‌ها ، يكى مربوط به اوايل بعثت پيامبر بود و ديگرى اواخر آن ، و هر دو به دستور خدا .

اولى از اين قرار بود : به پيامبر پس از سه سال دعوت مخفيانه، فرمان رسيد كه خويشان نزديكت را به اسلام دعوت كن ، پيامبر خويشان نزديك خود را به ميهمانى دعوت و از آنان پذيرايى كرد ، سپس به آنان گفت : « من در ميان قوم عرب كسى را سراغ ندارم كه براى قوم خود بهتر از آن چه من براى شما آورده‌ام ، آورده باشد . من خير دنيا و خير آخرت را براى شما آورده‌ام و آن ، چيزى است كه خداى عزّوجلّ مرا به آن مأمور و به رسالت آن مبعوث فرموده . بدانيد هر يك از شما به من ايمان آورد و در كارم يارى‌ام كند ، او برادر و وصى و وزير من و جانشين پس از من در ميان مردمان خواهد بود . » هيچ كس جز على كه آن زمان حدود سيزده سال داشت ، به پيامبر پاسخ مثبت نداد . آن گاه پيامبر رو به خويشان كرد و گفت : « اى مردم! اين جوان برادر و وصى و جانشين من است ميان شما ، به سخن او گوش دهيد و از او پيروى كنيد » .

زمانى كه مجلس پايان يافت ، حضّار با تمسخر رو به ابوطالب پدر على ، كه در آن وقت ايمانش را كتمان مى‌كرد ، كردند و گفتند : « محمد دستور داد كه از پسرت پيروى نمايى ، از او فرمان ببرى و او را بزرگِ تو قرار داد » .

و اما دومى كه واقعه‌ى عظيم و شكوهمند غديرخم است :

پيامبر سال دهم هجرت در حجة الوادع در غدير خم نصيحت‌هاى مهمى به مردم كرد و آنان را نسبت به دو يادگار بعد از خود سفارش كرد .

پرسيدم : « آن دو يادگار چه بود؟ »

گفت : « كتاب خدا و خاندان پيامبر » .

گفتم : « به ما گفته‌اند كه پيامبر نسبت به كتاب خدا و سنت خود به مردم سفارش كرده است ؛ هيچ گاه نشنيدم كه كسى بگويد پيامبر نسبت به اهل بيتش نيز سفارش كرده است » .

گفت : « براى كتمان فضائل و مقام خاندان رسول خدا دست به تحريف سخنان حضرت زدند و گفتند : كتاب خدا براى ما كافى است .

آنان مانع شدند كه سخنان پيامبر مكتوب و منتشر گردد ؛ با اين كار خلفا ، فضائل پدرم كتمان گشت و بسيارى از كسانى كه تازه مسلمان شده بودند حتى نام على را هم نشنيدند » .

گفتم : « آنان چه هدفى از اين كار داشتند؟ »

گفت : « تا فقط اسمى از اسلام بماند و اسلام كاملاً از محتوا تهى شود » .

گفتم : « اگر اينها از اساس اسلام را باور نداشتند ، چرا خواستند از اسلام نامى بماند؟ »

گفت : « با نام اسلام ، مردم را فريب دادند و بر آنان حكومت كردند و با كنار زدن على ، اسلام را از محتوا ساقط كردند » .

گفتم : « يا ابا عبداللَّه! ادامه داستان غدير را بگو! »

گفت : « پيامبر براى مردم سخنرانى كرد : اى مردم چه كسى بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است؟

همگى گفتند : خدا و پيامبر او سزاوارترند بر مؤمنان .

سپس پيامبر دست پدرم على را بالا بُرد و گفت :

خدا ، مولاى من و مولاى مؤمنان است و من بر آن‌ها از خودشان سزاوارترم . هان اى مردم! هركس من مولاى او هستم ، پس على هم مولاى اوست .

آن گاه دعا كرد و فرمود :

خداوندا! كسانى كه على را دوست دارند دوست بدار و كسانى كه او را دشمن دارند دشمن بدار .

همه با پدرم بيعت كردند ، حتى ابوبكر و عمر هم بيعت كردند ، اما دو ماه و چند روز بعد كه رسول خدا عروج كرد با همدستى ساير منافقان نقض پيمان كردند و در غياب پدرم كه مشغول غسل و كفن رسول خدا بود توطئه‌ى خود را عملى كردند و نفاق خود را آشكار ساختند » .

گفتم : « اگر پدرت على بر جايگاه خود قرار مى‌گرفت براى گسترش اسلام به كشورها حمله نمى‌كرد؟ »

گفت : « پدرم با آشكار كردن زيبايى‌هاى اسلام ، آن را گسترش مى‌داد ، آرى! بيشتر مردم زمانى كه زيبايى‌ها و خوبى‌هاى اسلام را مى‌ديدند مشتاقانه اسلام را مى‌پذيرفتند » .

گفتم : « يعنى على هرگز با كسى به جنگ برنمى‌خاست؟ »

گفت : « فقط با حكمرانانى كه نمى‌گذاشتند تعاليم اسلام به مردمشان برسد ، آن هم بعد از اتمام حجت ، به جنگ برمى‌خاست . البته بر هر منطقه‌اى هم كه وارد مى‌گشت نمى‌گذاشت احدى از سپاهيانش اموال مردم را غارت كنند و يا به كسى آسيب برسانند » .

گفتم : « چرا على بعد از غصب خلافتش سكوت كرد و با آن مسلمان نماها به مبارزه برنخاست؟ »

گفت : « او هرگز سكوت نكرد ، بلكه بعد از دفن پيكر مقدس رسول خدا ، از مردم براى باز پس گرفتن حقّش يارى طلبيد ، اما مردم كه از حكومت ابوبكر و طرفدارانش وحشت زده بودند پدرم را حمايت نكردند . پدرم همه جا از حق خود و واقعه‌ى غدير سخن مى‌گفت ؛ اما مردم او را تنها گذاشتند و ياريش نكردند ، پدرم على هرگز با ابوبكر بيعت نكرد و حكومتش را تأييد ننمود ، آنان براى گرفتن بيعت اجبارى از پدرم به خانه‌ى او هجوم آوردند و آتش زدند و كتك زدند و كشتند » .

در اين جا حسين سر به زير افكند و آهسته گريست .

من كه از سخنان حسين بسيار متأثّر شده بودم ، گفتم :

« اى اباعبداللَّه آن قوم با شما چه كردند؟ چه كسى را زدند؟ چه كسى را كشتند؟ »

او در همان حال كه مى‌گريست به آرامى گفت :

« مادرم فاطمه كه به دفاع از پدرم برخاسته بود ؛ با لگد بر در كوبيدند و او را كه پشت در بود با فرزندى كه در شكم داشت كشتند » .

حسين بلند بلند گريست و من هم از گريه او گريستم ، گفتم :

« نفرين خدا بر كسانى كه بر شما خاندان پيامبر ظلم كردند » .

حسين بعد از دقايقى آرام گرفت و با لبخند هميشگى گفت :

« اى برادر عذر مى‌خواهم كه شما را محزون ساختم » .

گفتم : « من تو و پدر و برادرت را بسيار دوست دارم » .

حسين با لبخند برايم دعا كرد : « خداوند تو را حفظ كند و به بهترين راهش هدايت گرداند » .

درِ خانه به صدا در آمد ، حسين به سمت در رفت و گفت :

« خواهرم زينب است به ديدن من آمده است » .

در را گشود . بانويى با سه نوجوان وارد منزل شدند ، زنى در كمال وقار و كاملاً پوشيده .

زينب گفت : « سلام بر تو باد اى اباعبداللَّه ، اى برادرم حسين جان » .

• سلام بر خواهر عزيزم ، عقيله‌ى بنى‌هاشم .

خواهرزاده‌ها دور حسين را گرفتند و خود را در آغوش دايى مهربانشان رها كردند . محبت و صميميت خيلى زيادى بينشان بود ، زينب وارد اتاق شد و حسين او را همراهى كرد .

خواهرزاده‌هاى حسين جامه‌ى سفيد و بلند عربى به تن داشتند ، لباس و ظاهر من برايشان جذاب و جديد بود ، نزد من آمدند ، سلام كردند ، آنان را در آغوش گرفتم و به گرمى پاسخ سلامشان را دادم . آنان از فرهنگ و رسوم مردم سرزمينم سؤال كردند و من دقايقى برايشان در اين باره توضيح دادم .

حسين از نزد خواهر آمد ، از چهره و رفتارش مى‌شد فهميد كه چقدر ديدار خواهر شادش كرده است . گفت :

« اى برادرم! رادمهر! پدرم بيرون مدينه مشغول حفر چاه است ، مى‌خواهم براى كمك به نزد او بروم » .

گفتم : « من هم مشتاق ديدار پدرت هستم » .

هر دو سوار اسب شديم و از كوچه‌هاى مدينه گذشتيم ؛ تقريباً تمام خانه‌هاى مدينه متّصل به هم بودند ، خانه‌هاى گِلى با سقف و ديوارهاى كوتاه ؛ سايه‌ى نخل‌هاى حياط خانه‌ها بر كوچه‌ها سايه افكنده بود ، چند كودك مشغول بازى بودند و زنان با مَشك به دنبال آب ، روان .

باورم نمى‌شد به ديدار مردى بروم كه در عين گمنامى ، دومين شخصيت اسلام بعد از رسول خداست ، مردى كه پيامبر او را برادرِ خود خوانده و به عنوان جانشين خود معرفى كرده است ،

جوانمردى كه هرگز به دشمن پشت نكرده و پشت پهلوانانِ مشركِ عرب را به زمين زده ... .

از شهر كه خارج شديم حسين به نقطه‌اى دور اشاره كرد و گفت:

« آن سياهى ، درختان نخل است ، كمى پايين‌تر از آن پدرم مشغولِ كار است » .

به اسب‌هايمان شتاب داديم ، ضربان قلب من هم شتاب گرفت ، آيا به ديدار مردى مى‌روم كه در آغوش رسول خدا پرورش يافته و جانشين بعد از اوست ، ولى حقش غصب شده و مظلوم واقع گشته است؟! خدايا به شكرانه‌ى كدام اطاعت اين نعمت را بر من ارزانى داشته‌اى؟!

كمتر از يك ساعت در راه بوديم ، اما اين فاصله براى من كه شوق ديدار داشتم به اندازه‌ى يك سال گذشت ؛ به نزديك چاه رسيديم ، حسن پيش از ما رسيده بود و به نوجوانى رشيد كمك مى‌كرد كه دَلْوهاى خاك را با طناب از چاه مى‌كشيد و به كنارى مى‌ريخت ؛ نوجوان كه چهره‌اى ماه گونه داشت تا حسين را ديد با فروتنى به سمتش گام برداشت و با ادب به او سلام كرد ؛ چقدر شبيه حسين بود . حسين به نوجوان خوش سيما گفت :

« سلام عباس جان! سلام بر تو اى برادرم! خدا قوّت! »

و بعد او را در آغوش گرفت و پيشانى بلندش و بين دو چشمان درشت و زيبايش ، آنجا كه ابروان پر پشتش به هم پيوسته بودند را بوسيد .

على مشغول حفر چاه بود ، از درون چاه صداى برخورد كلنگ با سنگ به گوش مى‌رسيد ، حسين سر درون چاه كرد و گفت :

« سلام بر تو يا ابالحسن و يا اميرالمؤمنين! »

صدايى از درون چاه جواب داد :

« سلام بر تو اى حسين ، اى نور ديدگانم! »

صداى برخورد كلنگ با سنگ همچنان به گوش مى‌رسيد ، ناگاه صداى تكبير على بلند شد ، خادم على ، قنبر و حسن به سرعت طناب را بالا كشيدند ، على از چاه خارج شد و بالاى آن نشست ، دانه‌هاى عرق بر پيشانى‌اش مى‌درخشيد . آب چاه فوران زد و در دشت جارى شد .

بر او سلام كردم ، به گرمى جواب داد و خوش آمد گفت . عرق پيشانى‌اش را پاك كرد و قلم و دوات طلب كرد ، حسن برايش قلم و دوات و صفحه‌اى آورد ، على شروع كرد به نوشتن :

« بسم اللَّه الرحمن الرحيم

اين چاهى است كه على بن ابى‌طالب حفر نموده و آن را وقف مسافران و نيازمندان و يتيمان كرده است » .

سپس وقف نامه را به حسن داد و گفت : « اين سند در نزد تو باشد » .

على بر لب چاه نشست ، به او نگريستم ، مردى بود چهارشانه و ميانه‌اندام ، با گردنى كشيده و تنومند و بازوانى

با عضلات پيچيده و سينه‌اى ستبر و صخره‌سان ، مو و محاسنش رو به سفيدى بود ، آثار زخم‌هاى زياد شمشير بر پيشانى و گونه‌ها و قسمتى از لب بالا و بينى او ديده مى‌شد ، در بالاى پيشانى بلند او در جلوى سر ، اثر زخمى بزرگ به چشم مى‌خورد ، كف دستان پهن و بزرگش پر از پينه بود و روى آن آثار زخم‌هاى متعدد شمشير ؛ چهره‌اى متين و با صلابت داشت ، هركس به چهره‌اش مى‌نگريست اعتراف مى‌كرد كه اگر كوه‌ها جملگى از جا كنده شوند ، اين مرد پا برجا خواهد ماند .

على گفت : « بيا كنارم بنشين » .

رفتم و كنار او نشستم ، دست مهربانش را روى شانه‌ام گذاشت ، به چشمانم نگاه كرد و با لبخند گفت :

« سفر پر مخاطره‌اى را گذرانده‌اى ، تا زمانى كه در مدينه‌اى در حرم امن رسول خدا هستى و من و فرزندانم پذيراى تو خواهيم بود » .

بار ديگر از نزديك نگاهش كردم ، نشاط و غم در چهره‌اش آميخته بود ، متين بود و آرام ، با لبخندى زيبا بر لب ؛ خدايا! اين همان مردى است كه در جنگ‌هاى رسول خدا شير خروشان و يكّه‌تاز ميدان بوده است! اين همان برادر و جانشين رسول خداست!

در حالى كه بر لب ذكر خدا داشت ، برخاست و به حسن گفت :

« پسرم حسن جان! هسته‌هاى خرما را بياور » .

حسن از خورجين اسب كيسه‌اى پر از هسته‌ى خرما آورد و به پدر داد . على به سمت دشت رفت ؛ همچنان آب چاه لبريز بود و در دشت جارى مى‌شد . به دنبال على كه داشت هسته‌ها را مى‌كاشت ، رفتم ، بيش از اين تاب نياوردم ، به او گفتم :

« فرزندانت سخنانى گفته‌اند و آرام و قرارِ مرا ربوده‌اند ، آمده‌ام قلبم را آرام سازى » .

گفت : « به زودى حقايق را برايت آشكار خواهم كرد » .

13

على چند هسته‌ى خرما از كيسه برداشت و چند متر پايين‌تر از حلقه‌ى چاه ، آن را به فاصله‌ى دو متر ، دو متر در زمين مى‌كاشت ؛ او با ذكر « لا اله الاّ اللَّه » هسته را در زمين مى‌كاشت و همان جا دو ركعت نماز به جا مى‌آورد . با تعجّب به كار او نگاه مى‌كردم ، با خود گفتم اين همان مردى است كه تمام علم رسول خدا به او منتقل شده است! آيا او بايد به كشاورزى بپردازد؟ واى بر سرنوشت مردمى كه او را از متن جامعه به كنار زده‌اند .

على گويا خبر داشت در قلب من چه مى‌گذرد ، رو به من كرد و گفت :

« از كار من در تعجّبى! إن شاء اللَّه به زودى نخلستان وسيعى در اين مكان شكل خواهد گرفت » .

حسن و حسين و عباس و قنبر هم مانند على مشغول به كار شدند . من هم زمانى كه بلند همتى و اخلاص آنان را ديدم

آستين‌ها را بالا زدم و مانند آنان مشغول به كار شدم ، با ذكر خدا هسته‌اى در زمين مى‌كاشتم ، سپس همان جا دو ركعت نماز مى‌خواندم . چند ساعت به همين صورت كار كرديم ، هوا گرم بود و عرق از سر و روى همه جارى بود . على نگاهى به آسمان كرد و گفت :

« وقت نماز است » .

از آب چاه وضو گرفتيم . على براى نماز جماعت جلو ايستاد و بقيه به او اقتدا كردند من هم در كنار آنان به او اقتدا كردم . على نماز را به آرامى و با حالى خاص مى‌خواند ، ذكر ركوع و سجده را طولانى مى‌كرد . تا كنون چنين نمازِ با توجه و باصفايى نخوانده بودم .

بعد از نماز ، قنبر زير سايه‌ى درخت سفره‌اى پهن كرد ، مقدارى نان و خرما درآن گذاشت و ما را براى خوردن غذا فراخواند . حسين با مهربانى دست مرا گرفت و سر سفره آورد ، ديگران هم آمدند . على به من گفت :

« فرزندم بفرما ، خرما را خودم چيده‌ام ، خرماى لذيذى است . بفرما » .

گفتم : « اين دستان مهربان و پر بركت شماست كه اين خرماها را شيرين و لذيذ كرده است » .

بسم اللَّه گفتيم و مشغول خوردن شديم . على به آرامى لقمه

مى‌گرفت و در دهان مى‌گذاشت و گاهى خرمايى هم با آن مى‌خورد و مدام الحمد للَّه بر لب داشت .

بعد از ناهار ساعتى استراحت كرديم . به على رو كردم و گفتم :

« اى مرد خدا! پاسخ سؤالاتم را بده تا قلبم آرام شود » .

گفت : « سؤال كن ، إن شاء اللَّه پاسخگوى تو خواهم بود » .

گفتم : « دو فرزند مهربان و عزيزت ، حسن و حسين ، به من گفته‌اند تو جانشين بر حقِّ رسول خدايى ؛ اما به من بگو آيا چنين است و خلفا ، غاصبان و ظالمان‌اند؟ تا شايد قلبم آرام گيرد » .

على با خنده گفت: « آرى من خليفه‌ى بر حقّ رسول خدا هستم ».

گفتم : « اى على! تو كه قهرمان و يكّه‌تاز ميدان‌هاى نبرد بودى و هيچ كس به مصاف تو نيامد مگر اين كه خونش را بر زمين ريختى ، پس چرا از حق خود دفاع نكردى و آن مسلمان‌نماها را سر جايشان ننشاندى؟ »

گفت : « بيشتر مردم به دنيا گرويدند و از من روىْ گردان شدند ؛ ديدم اگر با ياران اندكم در برابر خلافت غاصبانه بايستم ، جان ياران و خانواده‌ام به خطر مى‌افتد ، به مرگ آنان راضى نشدم ؛ همچنين ديدم با قيام من و ايجاد جنگ و خون‌ريزى در بين مسلمين ، بسيارى از اقوام عرب و ديگر مردمان كه تازه اسلام را پذيرفته و هنوز فاصله‌ى چندانى از شرك و بت‌پرستى نگرفته‌اند به دين سابق خود باز گردند و بگويند اينها بر سر خلافت با هم جنگ دارند ؛ ترسيدم با اين هرج و مرج و آشوب ،

نور اسلام در سرزمين وحى خاموش شود به گونه‌اى كه حتى اسمى از آن نماند ؛ بنابراين براى رضا خدا همان گونه كه پيامبر به من سفارش كرده بود ، صبر را پيشه گرفتم ، در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلو داشتم و با چشمان خود مى‌ديدم كه نااهلان ميراث مرا به غارت مى‌برند » .

گفتم : « سفارش پيامبر به تو چه بود؟ »

گفت : « روزى پيامبر خدا ، دست مرا گرفته بود و در كوچه‌هاى مدينه قدم مى‌زديم تا آن كه به باغى رسيديم . گفتم : اى پيامبر خدا! چه قدر اين باغ زيباست! فرمود : آرى زيباست ، اما در بهشت ، بهتر از اين ، از آنِ توست . آن گاه به باغ ديگرى رسيديم . گفتم : اى پيامبر خدا! چه قدر اين باغ زيباست! فرمود : در بهشت ، زيباتر از اين ، از آنِ توست . از هفت باغ گذشتيم كه در برابر هر كدام گفتم : چه قدر زيباست! و او فرمود : در بهشت ، زيباتر از اين ، از آنِ توست . وقتى كه راهْ خلوت شد ، مرا در آغوش گرفت و ناگهان ، شروع به گريه كرد به گونه‌اى كه صداى گريه‌اش بلند شد . گفتم : اى پيامبر خدا! چه چيزى تو را به گريه انداخت؟ فرمود : كينه‌هايى در سينه‌ى برخى مردم است كه براى تو آشكار نمى‌كنند ، مگر پس از من . گفتم : اى پيامبر خدا! آيا من بر سلامت دينم خواهم بود؟ فرمود : بر سلامت دينت خواهى بود . اى على! بشارت باد كه زندگى و مرگت همراه من است و تو برادر منى ، وصىّ منى ، برگزيده ، وزير و وارث منى .

تو با ناكثين ، قاسطين و مارقينِ امّتم بر سنّت من مى‌جنگى . تو نسبت به من ، چون هارون نزد موسى هستى ، و هارون براى تو ، مَثَل خوبى است ، هنگامى‌كه قومش او را ضعيف شمردند و مى‌خواستند او را بكشند ؛ پس در برابر ستم قريش و اتّحادشان عليه تو صبر كن » .

من با دقت به سخنان على گوش مى‌دادم ، گفتم :

« ناكثين و قاسطين و مارقين چه كسانى هستند؟ »

گفت : « پيامبر از آينده‌اى به من خبر داده كه هنوز نيامده است و به زودى تحقّق خواهد يافت ، به زودى حادثه‌اى در مدينه رخ خواهد داد ، سپس مردم دسته دسته به من هجوم خواهند آورد و با من به عنوان خليفه‌ى مسلمين بيعت خواهند كرد ، اما بعد بيعت خود را مى‌شكنند كه ناكثين هستند ، و عده‌اى ستمگر به سركردگى يكى از سران كفر از سرزمين شام به عراق وارد مى‌شوند و با من و يارانم به جنگ برمى‌خيزند كه اينان همان قاسطين هستند و عده‌اى ديگر كه ابتدا خودشان را ياران من مى‌خوانند ولى از لشكرم خارج مى‌شوند و در برابر من مى‌ايستند كه اينان مارقين هستند . پيامبر از فتنه‌هاى اين سه گروه در امت اسلام به من خبر داده است كه من در مقابلشان مى‌ايستم و به جنگ مى‌پردازم » .

از سخنان على غرق تعجب شدم ، با خودم گفتم اگر به زودى تحولات مدينه آن چنان كه على مى‌گويد رخ دهد ، قلبم آرام

خواهد گرفت و بيشتر به حق بودن على و باطل بودنِ ديگران يقين خواهم يافت .

گفتم : « چرا در فتح ايران شركت نكردى؟ »

گفت : « ابوبكر و عمر براى اين كه بزرگى و سرورى خود و قوم عرب را به رخ ملت‌هاى ديگر بكشانند ، به فتوحات پرداختند ؛ لذا در اين حملات بسيارى از كارهايى كه دين با آن مخالف است را مرتكب شدند ، آنان هرگز درصدد گسترش اسلام نبودند ، بلكه دينى كه آنان گسترش دادند از درون بى‌محتوا شده بود و فقط اسمى از آن را يدك مى‌كشيدند » .

گفتم : « شنيده‌ام جنگ ابوبكر با مرتدّين خدمت بزرگى به اسلام بود و او بعد از رحلت رسول خدا ، با از بين بردن كسانى كه از اسلام خارج شدند و به دين سابق خود بازگشتند خطر بزرگى را از اسلام به وسيله سردار لشكرش خالد بن وليد دفع كرد » .

على در حالى كه لبخندش محو شد با صدايى محزون گفت :

« تنها برخى از آنان به دين سابق خود برگشته بودند ، در حالى كه بسيارى از كسانى كه با شمشير خالد بن وليد كشته شدند مرتد و خارج از دين نبودند ، بلكه مسلمانانى بودند كه ابوبكر را خليفه‌ى رسول خدا نمى‌دانستند و به همين دليل حاضر به پرداخت زكات نشدند » .

گفتم : « لااقل نبرد ابوبكر با مرتدّين و پيامبران دروغين نمى‌تواند ظالمانه باشد » .

گفت : « اين سركوب براى حفظ حكومت‌شان بود كه توسط مرتدين و مدعيان دروغين نبوت تهديد مى‌شد » .

گفتم : « يا على ! ابوبكر چه كسانى را به جرم ارتداد كشت؟ »

گفت : « كسانى كه اهل قبله و نماز بودند و جرمشان اين بود كه حكومت ابوبكر را غاصبانه مى‌دانستند و به آن زكات پرداخت نمى‌كردند .

يكى از آن جنايات كه هنوز غمش بر دلم باقى مانده كشتار قبيله‌ى بنى‌تميم است . « مالك بن نويره » سرآمد اين قبيله ، جوانمرد و دلير و سخاوتمند بود كه با مسلمان شدنش قبيله‌ى وى نيز اسلام اختيار كردند ، رسول خدا به او اعتماد داشت و او را مسئول جمع‌آورى زكات قوم خود كرد . مالك ، از پرداخت زكات به حكومت ابوبكر خوددارى كرد زيرا حكومت او را مشروع نمى‌دانست .

خالد بن وليد با لشكرى بزرگ به سمت مالك بن نويره در سرزمين بطاح حركت كرد . خالد تعداد زيادى از افراد قوم را به همراه مالك بن نويره ، پس از امان دادن دستگير كرد ، سپس دستور داد همه را بكشند و سرهايشان را جدا كنند و به جاى هيزم بسوزانند ؛ وى در همان شب با همسر مالك همبستر شد » .

اندوه و حزن در چهره‌ى على نمايان بود ، مدتى سر به زير افكند و چيزى نگفت .

گفتم : « ابوبكر با اين جنايت خالد بن وليد چه كرد؟ »

على با اندوه گفت : « برخى شاهدان با عصبانيت و اندوه فراوان نزد ابوبكر رفتند و از اين جنايت و تجاوز ، شكايت كردند اما او گفت : زبانتان را از نكوهش خالد باز داريد ، من شمشيرى كه خدا بر سر كفّار برّان كرده به غلاف نمى‌كشم .

آرى ابوبكر جنايت بزرگ خالد بن وليد را ناديده گرفت ، زيرا در تحت لواىِ شمشير او و امثال او بر مسند خلافت غاصبانه تكيه زده بود » .

با تعجب گفتم : « خالد بن وليد كه اين همه از فتوحات و رشادت‌هاى او دم مى‌زنند و وى را شمشير برّان خدا و اسلام معرفى مى‌نمايند چنين انسان بى‌رحم و فاسدى بوده است! كسى اين جنايت را مرتكب مى‌شود كه به خدا و رستاخيز عقيده‌اى نداشته باشد و كسى از اين جنايتكار حمايت مى‌كند كه اعتقادى به اسلام ندارد » .

على در حالى كه بر مى‌خواست ، گفت :

« چه جنايت‌ها كه به اسم دين انجام شد و چه خون‌ها كه به اسم اسلام و گسترش آن ريخته شد . خداوند بهترين شاهد و در كمين‌گاه ستمگران است كه او از احوال ستمگران غافل نيست و به زودى در آتش او افكنده خواهند شد » .

على رفت و مشغول كاشت هسته‌ى خرما شد ، هسته‌اى در زمين مى‌كاشت و همان جا دو ركعت نماز مى‌خواند . حسن و حسين و عباس و قنبر نيز بلند شدند و مشغول به كار شدند .

من در فكر عميقى فرو رفته بودم : خدايا بعد از رسول تو بر سر اين امت چه آمده است؟! چرا بايد اين مرد بزرگ را از متن جامعه دور كنند و ناشناخته و گمنام به كار كشاورزى مشغول باشد؟! خدايا اين چه حكايتى است كه مرد خبيثى مثل مروان بن حكم كه نفاق از سر و رويش مى‌بارد در مسجد پيامبر سخنگو و امام جماعت مردم باشد ولى اين مرد خدا در تنهايى و غربت؟!

خدايا! مردى كه مهربانى ، عظمت و شكوه ، اخلاص و بزرگوارى از وجود او لبريز است و قلبش به وسعت تمام عالم است ، چرا بايد بى‌يار و ياور بماند؟ اين چه حكايتى است ... .

دلم گرفته بود ، به خلفا به شدت بدبين شده بودم ؛ بلكه با شنيدن جنايت خالد بن وليد احساس انزجار نسبت به آنان داشتم . نگاهم به على بود با دستان پر از پينه‌اش هسته‌اى در زمين مى‌كاشت و سپس با تمام اخلاص به نماز مى‌ايستاد . به خودم گفتم او براى چه كسى كار مى‌كند؟ براى همان كسانى كه او را رها كردند و تنها گذاشتند؟

سيماى شاداب و مهربان على حكايت از اين مى‌كرد كه تمام دنياى او كمك به فقيران و نيازمندان است . عجيب مهر او در قلبم نشسته بود ، دلم مى‌خواست خود را به پاهايش بيندازم و آن را غرق صد بوسه كنم و فرياد بزنم : يا على! من ياور تو خواهم بود ، من فدائيت خواهم ماند .

غرق اين افكار بودم كه صدايى لطيف مرا به خود آورد :

« اى برادر! نمى‌آيى با هم هسته بكاريم؟ »

عباس را مقابل خود ديدم كه منتظر ايستاده بود و برايم آب آورده بود ، لبخندى بر لب داشت و با چشمان درشت و نازنينش معصومانه به من مى‌نگريست ؛ لحظاتى محو سيماى زيبايش شدم . دستش را دراز كرد و ظرف آب را مقابلم گرفت ، چه آب شفاف و گوارايى ، با نوشيدن آب از دنياى افكارم فاصله گرفتم ، ناخودآگاه به عباس نزديك شدم و او را بوسيدم و گفتم :

« جانم فداى تو و پدر و برادرانت! برويم » .

با هم رفتيم و تا غروب مشغول كاشت هسته شديم ، منطقه‌ى وسيعى را خرما كاشتيم . آب چاه ديگر سر ريز نمى‌كرد ، هوا خنك شده بود و آفتاب مى‌رفت كه بعد از يك روز گرم و سوزان استراحت كند اما من احساس خستگى نمى‌كردم .

با اسب به مدينه برگشتيم . على رو به من كرد و گفت :

« اى فرزندم! اگر مايلى امشب به منزل من بيا » .

با خوشحالى گفتم : « اين افتخار بزرگى است كه شبى ميهمان برادر رسول خدا باشم » .

14

مردم براى اقامه‌ى نماز مغرب عازم مسجد رسول خدا بودند ، برخى از مردم كه على را مى‌ديدند بر او سلام مى‌كردند و خدا قوت مى‌گفتند ، على هم با گرمى جواب سلام آنها را مى‌داد . با خود گفتم : اين مردم عجب مردمى هستند ، گويا على را فقط مرد كار و كشاورزى مى‌دانند!

مروان بن حكم را ديدم كه با چند تن از محافظين در حالى كه سوار بر اسب بود به سوى مسجد پيامبر مى‌آمد ، به ما كه رسيد با تكبّر روى برگردانْد تا على را نبيند ، على هم اعتنايى به او نكرد ؛ زير لب گفتم : اى خبيث منافق! تو كجا و على كجا! نور كجا و ظلمت كجا! آن كسى هم كه تو را به كار گمارد فرقى با تو ندارد .

خانه‌ى كوچك على فاصله‌ى چندانى با مسجد نداشت ، وارد شديم ، على رداى خود را به كنارى گذاشت ، آستين خود را بالا زد و وضو گرفت ، من هم براى اولين بار مانند او وضو گرفتم؛

وقت نماز شد على با صدايى رسا و دلنشين اذان گفت ، تعجب كردم اذان او با اذان مسلمين متفاوت بود ، تا كنون نشنيده بودم كسى در اذان « حىّ على خير العمل » بگويد . او جلو ايستاد و ما پشت سرش نماز را به جاى آورديم . بعد از نماز قنبر سفره‌ى شام را پهن كرد ، مقدارى نان و خرما و شير درون آن گذاشت و ما را به خوردنِ غدا دعوت كرد . همگى سر سفره رفتيم و با نام خدا مشغول خوردن شديم ، على با هر لقمه‌اى كه در دهان مى‌گذاشت ذكر خدا مى‌گفت ، محبت عجيبى در دلم نسبت به او شكل گرفته بود ، به چهره‌ى او نگاه مى‌كردم و لذت مى‌بردم ، حاضر بودم جانم را فداى او كنم ، على دلم را تسخير كرده بود .

بعد از صرف شام به او گفتم :

« اى آقاى من! سؤالى دارم » .

گفت : « بپرس » .

گفتم : « به چه علت در اذان نماز حىّ على خير العمل گفتيد؟ »

گفت : « چون اذانى كه پيامبر به امت ياد داده همين گونه است ».

گفتم : « پس چرا امت به گونه‌اى ديگر اذان مى‌گويند؟ »

گفت : « امت بعد از عروج رسول خدا از بدعت عمر بن خطّاب پيروى كردند ، نه از سنت پيغمبر » .

با تعجب گفتم : « مگر عمر بن خطّاب اجازه داشت كه دين خدا را تغيير دهد؟ »

گفت : « در زمان كشور گشايى‌هاى او ، دستور داد كه مسلمانان

حىّ على خير العمل را از اذان حذف نمايند تا جهاد در رأس كارها باشد و مسلمانانى كه هنگام اذان درگير جنگ هستند ، جنگ را مقدّم بدانند ؛ سپس اين امر به سنتى در بين مسلمانان درآمد » .

گفتم : « عجب! عجب! »

على ادامه داد : « خداوند در كلامش اطاعت از ما را واجب كرده است ، اما مردم به جاى پيروى از ما از كسانى پيروى كردند كه جز زيان و خسران براى آنان به ارمغان نياوردند . آن خلفاى ناحق تا توانستند دين خدا را تحريف كردند و بدعت‌هايى در دين خدا گذاشتند ، مردم هم چشم و گوش بسته پذيرفتند » .

گفتم : « كدام آيه اطاعت از شما را واجب كرده است؟ »

گفت : « خداوند در سوره‌ى نساء مى‌فرمايد : اى كسانى كه ايمان آورده ايد ، خدا و رسول و صاحبان امرِ خودتان را اطاعت كنيد . صاحبان امر ، ما خاندان پيامبر هستيم كه خداوند اطاعت از ما را در كنار اطاعتِ از خود و رسولش قرار داده است » .

گفتم : « همواره به ما مى‌گفتند كه : اولىِ الأمر ابوبكر و عمر و عثمان هستند » .

گفت : « آنان بر خدا و رسول او دروغ بستند ، هنگام نزول آيه‌ى فوق من نزد رسول خدا بودم ، يكى از ياران آن حضرت به نام جابر بن عبداللَّه انصارى به رسول خدا گفت : يا رسول اللَّه! اين صاحبان امر كه خداوند در كنار شما اطاعتش را واجب كرده است چه كسانى هستند؟ رسول خدا پاسخ داد : اى جابر! آنان

جانشينان و امامان بعد از من هستند كه اوّلشان على بن ابى‌طالب است و پس از او دو فرزندش حسن و حسين ، پس از او على بن الحسين ، پس از او محمد بن على كه در كتاب تورات به باقر مشهور است - تو زنده مى‌مانى و او را خواهى ديد ، هرگاه او را ديدى سلام مرا به او برسان - پس از او جعفر بن محمّد ، پس از او موسى بن جعفر ، پس از او على بن موسى ، پس از او محمّد بن على ، پس از او على بن محمد ، پس از او حسن بن على و آخرين خليفه‌ى من كسى است كه نام او و كُنيه او همانند نام و كُنيه من است ، او محمد بن الحسن ، مهدىّ امت است كه با ظهور خود عالَم را پر از عدل و داد مى‌كند » .

گفتم : « چه خوب! چه زيبا! خداوند دوازده تن از خاندان پيامبر را بزرگان و امامان اين امت قرار داده است » .

گفت : « رسول خدا در غدير خم و چندين موضع ديگر نيز اين دوازده نفر را به مردم معرفى كرد » .

گفتم : « واى بر آن قومى كه سفارشات رسول خدا را پشت سر انداختند » .

در اين هنگام قنبر رو به على كرد و گفت :

« اى ابا الحسن ، مولاى من! چند روز است كه به منزل نيامده‌ايد و بى‌وقفه به حفر چاه پرداخته‌ايد ، كمى استراحت كنيد » .

على با نرمى به او گفت : « باشد ، دير نمى‌شود » .

گفتم : « آقاى من! خداوند را سپاسگزارم كه صراط مستقيم را

نشانم داد » .

و در حالى كه به چشمان على مى‌نگريستم ادامه دادم :

« من به تو ايمان دارم و از دشمنان شما بيزارم ، اما قلبم كمى بى‌قرارست ، قلبم را آرام كن » .

على با مهربانى در حالى كه نشسته بود ، به من گفت : « بيا نزديك‌تر » .

نزديك‌تر رفتم .

گفت : « هنوز هم نزديك‌تر » .

نزديك‌تر رفتم به گونه‌اى كه پاهايم با پاهايش تماس گرفت ؛ دو دستش را بر شانه‌هايم گذاشت و با لبخندى زيبا گفت :

« اى فرزندم! مى‌خواهى گوشه‌اى از نبردهايى كه همراه رسول خدا بودم را به تو نشان دهم؟ »

با اشتياق گفتم : « آرى! آرى! »

على در حالى كه ذكر لاحول و لا قوّة إلاّ باللَّه مى‌گفت ، دستش را روى قلبم گذاشت . خود را در صحرايى وسيع ديدم ، صبحگاه بود ، صداى فرياد و هياهو با شيهه‌ى اسب‌ها در آميخته بود ، بين دو گروه ، نبرد سنگينى در گرفته بود ؛ يك نفر از ميان جمعيت فرياد زد : « اى قريش! نفرات ما بيشتر است ، مقاومت كنيد ، نگريزيد! » صداى تكبير بلندى به گوشم رسيد ، سرم را چرخاندم و به آن طرف نگاه كردم ، مردى كه سن او كمى از ميانسالى گذشته بود را ديدم كه با صداى بلند تكبير مى‌گويد

و شجاعانه مى‌جنگد ؛ كسى به او گفت : « يا رسول اللَّه! دشمن در حال فرار است » . او گفت : « بايد تا پيروزى كامل به نبرد بپردازيم » . آرى ، وجود مقدس رسول خدا را ديدم كه با رشادت تمام در حال نبرد بود ؛ در گوشه‌اى از معركه‌ى جنگ ، گرد و خاك زيادى بلند شده بود ، شخصى از ميان گرد و غبار فرياد زد : « فرزند ابى‌طالب همه‌ى افراد ما را كشت ، دسته جمعى به او حمله‌ور شويد » . تعدادى اسب سوار در حالى كه شمشيرهاى برهنه‌ى خود را در هوا مى‌چرخاندند به همان مكانى كه گرد و غبار برخاسته بود هجوم بردند . من نزديك‌تر رفتم تا ببينم آنجا چه خبر است ، شخصى در ميان آن سواران با شمشير برهنه به دور خود مى‌چرخيد و با هر چرخش سرهاى قطع شده و جمجمه‌هاى متلاشى شده را بر زمين مى‌ريخت ؛ يكى از آنان فرياد زد : « اى قريش! تا بيش از اين كشته نشده‌ايد ، عقب‌نشينى كنيد » . سپاه قريش به سرعت از معركه‌ى جنگ گريخت . گرد و غبار فرو نشست ، نگاهم را تيز كردم تا ببينم آن مرد قهرمان كه سرها و جمجمه‌هاى كفار را متلاشى كرده كيست! جوانى ديدم كه صورت و لباسش غرقِ در خون بود و از شمشيرش خون مى‌چكيد. چه مى‌ديدم! خدايا ، خدايا! اين جوان على بن ابى‌طالب است! به سمت رسول خدا رفت ، رسول خدا لبخند زد و او را در آغوش گرفت ، هر دو به سجده افتادند و خدا را شكر كردند .

على دستش را از سينه‌ام برداشت ، خود را در خانه‌ى على

ديدم ، متحيّر و مبهوت بودم ، زبانم بند آمده بود ، بعد از لحظاتى با هيجان به على گفتم :

« اى آقاى من! ديدم ، رشادت بى‌نظيرت را ديدم! اى آقاى من! اين نبرد كدام يك از جنگ‌ها بود؟ »

گفت : « جنگ بدر بود ، ما در آن جنگ با وجود اينكه تجهيزات و نفراتمان يك سوم كفّار قريش بود ، به يارى خدا توانستيم بر كفّار پيروز شويم » .

گفتم : « در آن نبرد چند نفر از كفّار به دست تو كشته شدند؟ »

گفت : « 70 نفر از كفّار قريش توسط مسلمانان كشته شدند كه نيمى از آنها با شمشير من به خاك و خون كشيده شدند » .

من همچنان مبهوت رشادت على در جنگ بدر بودم ، على به من گفت : « مى‌خواهى كمى هم از جنگ اُحد برايت بگويم؟ »

گفتم : « آرى بسيار مشتاقم » .

گفت : « قريش يك سال بعد از شكست سخت خود در نبرد بدر ، تصميم به جبران آن شكست گرفت ؛ سپاه قريش با سه‌هزار نفر و تجهيزات فراوان به سمت مدينه حركت كردند ، پيامبر نيز با سپاهى كمتر از هزار نفر مدينه را ترك كرد و در كنار كوه احد با سپاه كفر روبرو شد . پيامبر پنجاه نفر تيرانداز را در شكاف كوه احد قرار داد و گفت : دشمن را با تيراندازى دور كنيد تا آنان از پشت به ما حمله نكنند و تا به شما دستور ندادم موضع خود را ترك نكنيد . ابتدا جنگ تن به تن صورت گرفت .

من پرچمدارانِ سپاه كفر را در جنگ تن به تن يكى پس از ديگرى از پاى درآوردم ؛ جنگ شروع شد ، مشركان كه در جنگ تن به تن پرچمدارانشان را يكى پس از ديگرى از دست داده بودند ، به كلى روحيه خود را باخته بودند و در همان ابتداى نبرد شكست را پذيرفته و با دادن چند كشته و رها كردن مقدارى از سلاح خود پا به فرار گذاشتند . مسلمانان كه خود را پيروزمند معركه مى‌ديدند ، بدون اجازه از رسول خدا سلاح‌ها را بر زمين گذاشتند و مشغول جمع‌آورى غنائم شدند ، چهل نفر از آن پنجاه نفرِ مأمور حفاظت از شكاف كوه نيز براى اين كه در جمع‌آورى غنائم از ديگران عقب نمانند بدون توجه به سفارش رسول خدا ، موضع بسيار حسّاس خود را ترك كردند و به پايين كوه آمدند و مشغول جمع آورى غنائم شدند .

من در كنار رسول خدا از آن حضرت مراقبت مى‌كردم . خالد بن وليد كه يكى از فرماندهان سپاه كفر بود ، زمانى كه ديد مسلمانان مشغول جمع‌آورى غنائم شده‌اند و شكاف كوه احد نيز از كمان داران خالى گشته ، تعداد زيادى را با خود همراه كرد و از پشت سر به مسلمانان حمله كرد ، ابتدا آن ده نفر رزمنده را در شكاف كوه به شهادت رساند و سپس به بقيه سپاه اسلام حمله‌ور شد ؛ تعدادى از كفّار نيز انسجام خود را دوباره يافتند و از جلو به مسلمانان حمله‌ور شدند ، مسلمانان كه سلاح‌ها را بر زمين گزارده بودند غافلگير شدند و براى حفظ جانشان ،

بدون توجه به رسول خدا از معركه‌ى جنگ گريختند » .

سپس على به من گفت : « مى‌خواهى ببينى در آن جنگ چه كسانى ايستادند و مقاومت كردند و چه كسانى از ترس گريختند؟ »

گفتم : « آرى! آرى! »

على دستش را دوباره بر قلبم گذاشت ، خود را در كنار كوهى ديدم . فريادى بلند برخاست : « بايد نگذاريد مسلمانان فرار كنند ، بايد همه را كشت » گروه زيادى از مسلمانان در حال فرار بودند ، به آن سوى ميدان نبرد نگريستم ، پيامبر خدا را ديدم كه افراد كمى در كنار او با تمام توان مى‌جنگيدند و از او دفاع مى‌كردند . پيامبر مدام فرياد مى‌زد : « اى مسلمانان برگرديد و از دين خدا و رسول او دفاع كنيد » اما كسانى كه در حال فرار بودند به پشت سرشان هم نگاه نمى‌كردند ؛ كسى از ميان كافران فرياد زد : « دسته جمعى به محمد حمله كنيد و كار او را امروز يكسره سازيد » . گروهى از كفّار فريادزنان به سوى رسول خدا حمله‌ور شدند ؛ على را ديدم كه او هم نعره‌زنان به سمت كفّار دويد . گرد و غبار عظيمى برخاست ، على كه در ميان كفار محاصره بود به دور خود مى‌چرخيد و دشمنان را مانند برگ درختان به زمين مى‌ريخت ، تعدادى از كفار كشته شدند و بقيه پا به فرار گذاشتند ، مجدّداً گروهى از كفّار بر پيغمبر حمله‌ور شدند ، على باز با نعره‌هايش به سمت آن‌ها دويد و تعدادى را كشت و بقيه را متفرّق كرد ، به او نگاه كردم تمام بدنش پر از زخم شده بود

و خون از سر و صورت و بدنش مى‌چكيد ، شمشيرش نيز شكسته بود ، پيامبر شمشيرى به او داد .

دو نفر در حال فرار ، با سرعت از كوه بالا مى‌رفتند ، پيامبر رو به آن‌ها فرياد زد : « اى ابوبكر! اى عمر! نگريزيد ، برگرديد و از پيغمبر اسلام دفاع كنيد . » اما آن دو جلوتر از همه در حال فرار بودند .

دوباره على را ديدم كه گِرد پيامبر مى‌چرخيد و دشمنان را از او دور مى‌كرد ؛ ناگهان صدايى در بين آسمان و زمين پيچيد :

« لا فَتى إلاّ على و لا سيف إلاّ ذوالفقار ؛ جوانمردى جز على نيست و شمشيرى جز ذوالفقار نيست »

پيامبر همچنان فرياد مى‌زد : « مسلمانان برگرديد و از دين خدا و رسول او دفاع كنيد » . تعداى از مسلمانان با فريادهاى مكرّر پيغمبر به جنگ بازگشتند و با كمك على پيامبر را از معركه خارج ساختند و به سمت مدينه بردند ، كفّار كه خود را پيروز جنگ مى‌ديدند پيغمبر را تعقيب ننمودند و به سمت مكه رهسپار شدند .

على دستش را از سينه‌ى من برداشت ، خود را در خانه‌ى على ديدم ، بسيار هيجان‌زده شده بودم و قلبم به تپش افتاده بود ، خود را در آغوش او افكندم و گفتم :

« جانم به فداى شما اى آقاى من! رشادتت در جنگ احد در

دفاع از جان رسول خدا بى‌نظير بود . اى على! آن دو را ديدم كه چون بز كوهى از كوه بالا مى‌رفتند ، لعنت خدا بر كسانى كه مناقب تو را به ديگران دادند و ترسوهاى بزدل را ، مردمانى شجاع معرفى كردند » .

على گفت : « در جنگ احد دندان پيامبر شكست و حمزه عموى عزيز و با وفاى پيامبر به همراه هفتاد نفر از دلاوران اسلام به شهادت رسيدند » .

گفتم : « پيكرت در آن نبرد چند زخم ديد؟ »

گفت : « شصت زخم كه بسيارى از آن‌ها عميق بود ، وقتى با جراحات زياد به مدينه بازگشتم پيامبر به امّ سلمه و امّ عطيّه دستور داد تا زخم‌هاى مرا مداوا كنند ، آنان به رسول خدا گفتند : ما هر زخمى را درمان مى‌كنيم زخم ديگرى سر باز مى‌كند ، لذا بر جان وى بيمناكيم . رسول خدا به اتّفاق مسلمانان به عيادتم آمد در حالى كه من غرق در جراحات روى زمين دراز كشيده بودم ، رسول خدا بر زخمهايم دست مى‌كشيد و آن‌ها بهبود مى‌يافتند ؛ فرمود : همانا مردى كه اين چنين در راه خدا بلا ببيند بى‌شك تلاش خود را كرده و وفاى به عهد خود را كامل كرده است . گفتم : سپاس خدا را كه فرار نكردم و به دشمن پشت ننمودم ، اما افسوس كه از فيض شهادت محروم شدم . رسول خدا به من گفت : إن شاء اللَّه آن را نيز در پيش دارى!

گفتم : « آن صدايى كه از آسمان مى‌آمد و مى‌گفت : لا فتى إلاّ على و لا سيف إلاّ ذوالفقار از كه بود؟ »

گفت : « برخى همين سؤال را از رسول خدا پرسيدند، آن حضرت گفت : جبرئيلِ امين بود كه از رشادت على به وَجد آمده بود » .

گفتم : « يا على! باز هم از رشادت‌هايت برايم بگو » .

گفت : « در سال پنجم هجرى گروه‌هاى مختلف دشمنان اسلام هم‌پيمان شدند كه نبردى همه جانبه عليه اسلام به راه اندازند ، آنان با ده‌هزار نيرو و تجهيزات فراوان به سمت مدينه حركت كردند ؛ پيامبر از حركت آنان آگاه شد و براى مقابله با دشمن با ياران خود به مشورت نشست ؛ سلمان ، يار مخلص رسول خدا ، پيشنهاد داد جلو مدينه خندقى بلند و عميق حفر شود تا دشمنان نتوانند به شهر نفوذ كنند . با چند روز كار بى‌وقفه ، حفر خندق به پايان رسيد و وقتى دشمن به شهر حمله كرد پشت خندق متوقف شد و گروهى از آنان مدينه را به محاصره در آوردند ؛ نفرات زياد دشمن بسيارى از مسلمانان را به وحشت انداخت و نسبت به وعده‌هاى الهى دچار ترديد كرد .

« عَمرو بن عَبدِوُد » از پهلوانان نامى عرب ، با پرش اسب به اين سوى خندق ، سمت ما آمد و مسلمانان را به مبارزه طلبيد ، اما كسى جرأت رويارويى با او را نداشت ؛ سكوت و ترس مسلمانان ، نعره‌ى او را بلندتر و جسارت او را به مسلمانان بيشتر مى‌كرد ،

او چنان رعب و وحشتى در دل مسلمانان افكنده بود كه هيچ كس واكنشى نشان نمى‌داد » .

وقتى سخن على به اينجا رسيد با اشتياق گفتم :

« يا على مرا به آنجا ببر ، دوست دارم آن صحنه را هم ببينم » .

على با ذكر خدا ، دست روى سينه‌ام گذاشت . خود را در ميان جمعيتى ديدم كه همهمه مى‌كردند . صداى بلندى از روبرو برخاست :

آيا از ميان شما مسلمانان كسى نيست تا با من مبارزه كند؟

مدعيان بهشت كجايند؟ مگر شما نمى‌گوييد كه كشتگانتان در بهشت و كشتگان ما در جهنم‌اند!

آيا از بين شما يك نفر نيست كه مرا به دوزخ بفرستد يا او را راهى بهشت سازم؟!

آن مردْ سوار بر اسب بود و جثّه‌اى غول پيكر داشت ، پشت سرش خندقى بود كه اطراف آن هزاران نفر با نيزه و شمشيرهاى كشيده ايستاد بودند و در مقابلش مسلمانانى بودند كه از ترس سر جايشان ميخكوب شده بودند ، عَمرو بن عبدود در مقابل صف مسلمانان اسب مى‌تاخت و فرياد مى‌زد :

بس كه فرياد كشيدم در ميان جمعيت شما و مبارز طلبيدم صدايم گرفت!

من هم اكنون در جايى ايستاده‌ام كه شبه قهرمانان از ايستادن در جايگاه قهرمانان جنگجو ترس دارند!

آرى! بزرگوارى و شجاعت در جوانمردان بهترين غرايز است .

پيامبر را ديدم كه گفت : « يك نفر شرّ اين مرد هتّاك را از سر مسلمانان كم كند » .

به سپاه مسلمانان نگاه كردم ، ديدم كسى به ميدان نمى‌آيد و هر يك به ديگرى نگاه مى‌كند . ناگاه از ميان جمعيت جوانى برخاست و با صداى بلند گفت : « يا رسول اللَّه من حاضرم به مصاف عمرو بن عبدود بروم » . آرى ، آن جوان على بود ؛ باز پيامبر صدا زد : « جز على چه كسى حاضر است به ميدان برود؟ » كسى حاضر نشد . پيامبر رو به ابوبكر و عمر و چند نفر ديگر از صحابه كرد و گفت : « يكى از شما به ميدان برود و شرّ اين مشرك را از سر مسلمانان كم كند » . آنان چند قدم عقب رفتند و چيزى نگفتند .

عمرو بن عبدود هر لحظه صدايش را بلندتر مى‌كرد و عقايد مسلمانان را بيشتر مسخره مى‌كرد . على دوباره برخاست و گفت : « يا رسول اللَّه من آماده‌ام تا با عمرو بن عبدود به نبرد برخيزم » . رسول خدا موافقت نكرد و باز فرياد زد : « جز على چه كسى به ميدان مى‌رود تا شرّ اين مشرك را از سر ما كم كند؟ » على براى بار سوم برخاست و گفت : « من آماده‌ام » .

پيامبر شمشير به دست على داد و عمامه بر سرش بست و براى او دعا كرد : « خداوندا! على را از پيش‌رو و پشت‌سر و از راست و چپ و از بالا و پايين حفظ كن! » على با سرعت به سوى

ميدان روانه شد ، رسول خدا گفت : « تمام اسلام در برابر تمام كفر قرار گرفته است » .

على روبروى عمرو بن عبدود قرار گرفت و در جوابش با صلابت چنين گفت :

شتاب مكن كه پاسخگوىِ نيرومندِ دعوتِ تو فرا رسيد ، آن كس كه نيّتى پاك و بصيرتى شايسته و صداقتى كه نجات‌بخش هر انسان نيرومند است ، دارد!

من اميدوارم كه فرياد نوحه‌گران را در كنار جنازه‌ات بلند كنم .

از ضربه‌ى آشكارى كه صداى آن بعد از ميدان جنگ باقى مى‌ماند و در همه جا مى‌پيچد!!

ابتدا على ، عمرو بن عبدود را دعوت به اسلام كرد ، نپذيرفت ؛ از او خواست از همان راهى كه آمده بازگردد ، نپذيرفت ؛ سرانجام از وى خواست از اسب فرود آيد و مبارزه كند ، عمرو بن عبدود رو به على كرد و گفت : « گمان نمى‌كنم هيچ عربى از من چنين درخواستى كند! برگرد تو جوانى » در برق چشمان عمرو بن عبدود ترسى نهفته بود ، ترسى كه ناشى از آوازه رشادت‌هاى على در بدر و احد بود ؛ على جواب داد : « ولى من مى‌خواهم تو را بكشم! »

عمرو بن عبدود با عصبانيت از اسب پياده شد و به طرف على حمله‌ور شد ؛ جنگ سختى در گرفت ، گرد و غبار فضا را پر كرد و آن دو به خوبى ديده نمى‌شدند ، صداى ضربات شمشيرها

كه به هم مى‌خورد به گوش مى‌رسيد ، . نزديك‌تر رفتم تا بهتر ببينم ، عمرو بن عبدود شمشير خود را با سرعت بلند كرد و به هدف سر على محكم پايين آورد ، على ضربه را با سپر دفع كرد ، اما شدت ضربه چنان بود كه سپر را به دو نيم كرد و فرقِ على را شكافت ، خون بر محاسن على جارى گشت ، على خود را به سمت راست كشيد ، ذوالفقار خود را بالا برد و قبل از اينكه عمرو بن عبدود به خود بيايد با سرعت حواله او نمود ، عمرو بن عبدود نتوانست اين ضربه‌ى سهمگين را دفع كند ، شمشير على زره عمرو بن عبدود را پاره كرد ، پهلوى او شكاف عميقى برداشت و با فرياد به يك طرف خم شد ؛ على دوباره شمشير را بالا برد و اين بار بر فرق عمرو بن عبدود زد ، شمشير در كلاهخود او فرو رفت و آن را پاره كرد و سر او را تا به دندان شكافت! عمرو بن عبدود نقش بر زمين گشت و در جا جان داد .

صداى تكبير على از ميان گرد و غبار بلند شد ، غريو شادى از سپاه اسلام برخاست و همگان فهميدند كه قهرمان بزرگ عرب به دست على كشته شده است . على در حالى كه خون از سرش مى‌چكيد و لبخند بر لب داشت به سمت لشكر بازگشت . پيامبر خود را به او رساند و او را در آغوش گرفت و گفت : « اى على! اگر اين كارِ امروز تو را با اعمال جميع امت مقايسه كنند بر آن‌ها برترى خواهد داشت ، چرا كه با كشته شدن عمرو بن عبدود

خانه‌اى از خانه‌هاى مشركان نخواهد ماند مگر اينكه ذلّتى در آن داخل شود و خانه‌اى از خانه‌هاى مسلمانان نخواهد ماند مگر اينكه عزّتى در آن وارد گردد . »

به لشكر دشمن كه در پشت خندق بود نگاه كردم ، در چهره‌هايشان اضطراب و نااميدى موج مى‌زد . على به لشكر بازگشت ، مسلمانان او را احاطه كردند و ابراز شادى نمودند . صداى پيامبر بلند شد : « همه بدانند! مبارزه‌ى على بن ابى‌طالب با عمرو بن عبدود برترى دارد بر عبادت جن و اِنس تا روز قيامت ».

پيامبر با دستمالى سر مجروح على را بست و دوباره او را در آغوش گرفت .

على دست از روى سينه‌ام برداشت ، خود را در خانه‌ى على ديدم ، گفتم :

« اى آقاى من! كار شما در آن نبرد ، بس بزرگ و شگفت‌انگيز بود » .

على در حالى كه لبخندى بر لب داشت گفت :

« كشته شدن قهرمان بزرگ مشركان ، ضربه‌ى جبران ناپذيرى بر لشكر احزاب وارد ساخت و آنان را از رسيدن به پيروزى مأيوس ساخت ؛ آنان كه نتوانستند از خندق عبور كنند چند روز پشت خندق ماندند ، به خواست خدا طوفان سختى وزيدن گرفت ، خيمه و اثاث كفّار را در هم ريخت و وحشت شديدى

در دل آنان افكند و بدون آنكه بتوانند كارى انجام دهند ، شكست خورده عقب‌نشينى كردند » .

گفتم : « اى على! اسلام به بركت رشادت‌هاى تو بود كه پا بر جا ماند . بى‌دليل نبود كه رسول خدا نبرد تو را در جنگ خندق برتر از اعمال و عبادات جن و انس دانست تا روز قيامت » .

على گفت : « من بر آن عهد و ميثاقى كه با خدا بسته‌ام ايستاده‌ام و هرگز تغيير و تبديلى در آن راه نداده‌ام و منتهاى آرزويم بذل جان در راه خداست » .

پاسى از شب گذشته بود ، على برخاست ، دو ركعت نماز خواند و سپس زنبيلى بزرگ كه از ليف خرما بافته شده بود را پر از نان و خرما كرد و آماده بيرون رفتن شد . به او گفتم :

« اى آقاى من ! اين موقع شب به كجا مى‌رويد؟ »

گفت : « اين خوراكى‌ها را براى يتيمان و نيازمندان مى‌برم » .

با تعجب گفتم : « اى بنده‌ى پاك و صالح خدا! اين وقت شب كه همه خواب‌اند! آيا بهتر نيست كه صبح اين كار را انجام دهيد؟ »

با چشمان زيبايش كه محبت را تا عمق جان من مى‌ريخت ، نگاهى به من كرد و با لبخندى به آرامى گفت :

« فردا كارهاى مخصوص به خود دارم ، الآن بايد وقت را غنيمت شمرد » .

گفتم : « اجازه مى‌دهيد امشب شما را همراهى كنم؟ »

گفت : « اگر دوست دارى ، اشكالى ندارد » .

از خانه خارج شديم و پاى پياده به سمت محلّه فقيرنشين مدينه حركت كرديم . على لحظه‌اى ذكر خدا از لبانش قطع نمى‌گشت . با خود مى‌گفتم با اين كه ديگران بر مسند خلافت تكيه زده‌اند و تمام امور و امكانات و بيت‌المال مسلمين را به دست گرفته‌اند اما اين مرد خدا به فكر يتيمان و نيازمندان است و تمام مسؤولين حكومت با شكم‌هاى پر ، همگى در خواب ناز!

بعد از دقايقى به محله‌ى فقير نشين مدينه رسيديم . على مقدارى نان و خرما روى سكوى خانه‌ها مى‌گذاشت و سپس به آرامى درب خانه را مى‌كوبيد و قبل از اينكه صاحب‌خانه درب منزل را بگشايد از آن خانه دور مى‌گشت . هنگامى كه از برخى از خانه‌ها فاصله مى‌گرفتيم صدايى به گوشم مى‌رسيد كه مى‌گفت :

« اى جوانمرد! نمى‌دانم كه تو كيستى ، ولى هر كه هستى خدا به تو اجر فراوان دهد و سايه‌ات را بر سرمان حفظ كند » .

ساعتى طول كشيد تا زنبيل على خالى گشت و به منزل بازگشتيم . در راه بازگشت به منزل ، به خود مى‌گفتم اكنون فهميدم كه چرا اين مرد شب هنگام به نيازمندان كمك مى‌كند ؛ آرى ، او نمى‌خواهد شناخته شود ، او مى‌خواهد گمنام بماند . خدايا! اين مرد كيست!؟ آيا او فرشته است!؟

نه ، نه! به خدا قسم بايد فرشته‌ها بيايند و خاك پاى او را ببوسند و به تبرّك ببرند!

على زمانى كه به منزل رسيد چند ركعت نماز خواند ، سپس همان جا روى حصيرى دراز كشيد و به خواب رفت ؛ من هم پس از چند شب آشوبِ ذهن و التهابِ دل و بى‌خوابى ، با قلبى آرام و مطمئن خوابيدم .

15

بعد از چند شب دلهره و اضطراب به خواب نازى رفتم ، در خواب انبوه درختان بلند و سرسبز را ديدم كه بر هم سايه افكنده بودند ، مرغان بر شاخساران نغمه‌هايى سر مى‌دادند كه تا كنون نشنيده بودم ، گل‌هاى رنگارنگِ خوشبو همه جابه چشم مى‌خورد و مشام را تازه مى‌كرد . هرچه بيشتر جلو مى‌رفتم زيبايى‌ها چشم نوازتر و منظره‌ها دل انگيزتر مى‌شد ، منظره‌هاى گوناگون و زيبايى‌هاى بى‌نظير مرا به هر طرف مى‌كشانْد ، اما هرچه راه مى‌رفتم احساس خستگى نمى‌كردم . آب چشمه‌ها زلال‌تر و شفاف‌تر از اشك ديدگان بود ، آبشارها آهنگ و صحنه‌هاى زيبايى ايجاد مى‌كرد ؛ هرچه جلوتر مى‌رفتم زيبايى‌هاى بى‌پايانِ بيشترى جلوه‌گر مى‌شد و بر شادى و نشاط من مى‌افزود . در ميان آن همه زيبايى‌ها صوتى دلنشين گوشم را نوازش كرد ، به سمت صدا رفتم كسى در ميان گل‌ها در كنار چشمه‌اى

قرآن قرائت مى‌كرد :

به سوى آمرزشى از پروردگارتان و بهشتى كه به پهناى آسمان و زمين است و براى مؤمنان به خدا و پيامبران او آماده شده است ، بشتابيد ؛ اين بخشش الهى است كه به هركس بخواهد ارزانى دهد و خداوند داراى بخشش و بخشايش بى‌كران است .

صاحب صدا را شناختم على بن ابى‌طالب بود ، بر او سلام كردم ، او همان طور كه نشسته بود سرش را بالا گرفت ، چهره‌اش مانند ماه مى‌درخشيد ، نه شكافى بر پيشانى و فرق داشت و نه زخمى بر صورت و لبان ؛ با لبخند و صدايى آرام و لطيف گفت : سلام بر تو اى رادمرد! به خانه‌ى رسول خدا خوش آمدى! محو جمال او بودم و او با لبخند به چشمانم مى‌نگريست ، صداى دلنشينى از سمت راست مرا به اسم صدا زد و بر من سلام كرد ، به آن سو نگاه كردم رسول خدا بود ، دست حسن را در دست راست و دست حسين را در دست چپ گرفته بود ، به سويم آمدند به سويشان قدم برداشتم و با خوشحالى گفتم : درود خدا بر رسول خدا و پيامبر رحمت! و درود خدا بر خاندان پاكِ رسول خدا! با گرمى پاسخ سلام مرا دادند و گفتند : به بهشت اهل بيت خوش آمدى! به چهره نورانى آنها نگريستم از خورشيد تابان‌تر بودند . ناگاه احساس كردم زمين و درختان و چشمه‌ها و پرندگان و گل‌ها و هرچه درآن بهشتِ بى‌نظير بود لا إله إلاّ اللَّه مى‌گويند ، با لذتى وصف ناشدنى از خواب بيدار شدم ،

خدايا چه شده ، اينجا چه خبر است! در و ديوار و سقف و ستون‌هاى خانه‌ى على لا إله إلاّ اللَّه مى‌گويند ؛ هيجان زده از بستر بلند شدم و به اطراف اتاق چشم دواندم در گوشه‌اى على را ديدم كه در حال سجده ذكر لا إله إلاّ اللَّه مى‌گفت ، خداى من اين مرد آسمانى كيست كه همراه او در و ديوار ، ذكر تو را مى‌گويند!! اين خانه‌ى گِلى كوچك بى‌شك خودِ بهشت است ، صداى قلبم را مى‌شنيدم آهسته به سمت على قدم برداشتم ، بى‌اختيار گفتم :

« آقاى من! آقاى من! همه‌ى وجودم فداى تو! »

على سر از سجده برداشت و با مهربانى بر من سلام كرد ، دو زانو مقابلش نشستم دستانش را در دستانم گرفتم و در حالى كه اشك از گونه‌هايم سرازير بود ، گفتم :

« سلام خدا بر تو باد اى ابا الحسن ، اى مولاى من! »

گفت : « سلام بر تو باد! خدا آرامشش را بر تو فرو آورد و رحمتش را بر تو بگستراند » .

گفتم : « امشب در خواب خود را با تو و رسول خدا و دو فرزندت در بهشت ديدم » .

دست پر مهرش را روى سرم كشيد و دوباره به نماز ايستاد ، قطرات اشك مدام بر محاسن و پيراهن بلندِ سفيدش كه از تميزى در شب مى‌درخشيد ، مى‌ريخت ، بعد از هر نماز دقايقى در سجده « سبوحٌ قدّوسٌ » مى‌گفت ، نماز صبح را با قلبى پر از

عشق در كنار قنبر و عباس به او اقتدا كرديم ؛ آرامشم بعد از نماز ، بى‌سابقه بود با او به ذكر خدا مشغول شدم و آرامشى فزون‌تر يافتم .

قنبر با حلوايى كه حسن برايمان فرستاده بود بساط صبحانه را راه انداخت ، شيرينى رؤياى ديشب با شيرينى حلوا ، شيرين‌تر شد .

خورشيد درحال طلوع بود ، من به حقانيت على نزد او اقرار كردم و خورشيد جان من هم طلوعى دوباره يافت ؛ مى‌خواستم داستان غدير را از زبان صاحب غدير بشنوم ، دلنشين و مهربان برايم گفت :

« برادرم رسول خدا در آخرين سال حيات مباركش ، سال دهم هجرى براى فريضه‌ى حج به مكه عزيمت كرد ، عده زيادى از مسلمانان در اين سفر او را همراهى كردند .

در آن زمان من از جانب رسول خدا براى مأموريتى به يمن رفته بودم و در بازگشت در نزديكى مكه به پيامبر ملحق شدم ، رسول خدا از ديدن من خوشحال شد و گفت : هنگام بستن احرام براى حج ، چگونه نيّت كردى؟ عرض كردم : به نيّت شما احرام بستم و گفتم بارالها به همان نيتى كه پيامبر تو احرام بسته است من نيز احرام مى‌بندم . ما اعمال حج را به تبعيت از آن حضرت به جا آورديم ؛ برادرم رسول خدا در عرفات خطبه‌اى خواند و به مردم اعلام كرد كه وفاتش نزديك است ، همچنين

نسبت به حرمت خانه‌ى خدا و ماه‌هاى حرام و واجبات و احكام الهى براى مردم سخن گفت و سپس فرمود : اى مردم! من دو چيز گران‌بها را در بين شما به يادگار مى‌گذارم كتاب خدا و اهل بيتم تا زمانى كه به اين دو تمسّك جوييد گمراه نمى‌شويد و بدانيد كه اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا در روز قيامت در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند .

پس از پايان اعمال حج به دستور آن حضرت مسلمانان راهى سرزمين خود شدند ، در مسير بازگشت از غدير خم مى‌گذشتيم ، هنگامى كه كاروان به آنجا رسيد جبرئيل بر پيامبر نازل شد و او را با اين آيه مورد خطاب قرار داد :

اى رسول! آنچه كه از طرف خدا فرستاده شد بر مردم ابلاغ كن و اگر ابلاغ نكنى رسالت خود را انجام نداده‌اى ، خداوند تو را از شرّ مردم و بدخواهان حفظ مى‌كند » .

با شنيدن آيه در انديشه فرو رفتم ، آيه سخن از مأموريتى ويژه دارد كه با ترك آن رسالت تباه مى‌گردد ، پس پاى تكليفى بى‌سابقه در ميان است ؛ با صداى على به خود آمدم :

« مى‌خواهى تو را به غدير خم ببرم؟ »

در حالى كه هنوز به آن آيه فكر مى‌كردم با اشتياق گفتم :

« آرى ، آرى! »

على بسم اللَّه گفت و با ذكر لا حول و لا قوّة إلاّ باللَّه دستش را روى قلبم گذاشت . خود را در دشت وسيعى ديدم ، خورشيد به

وسط آسمان نرسيده بود اما هوا گرم بود و سوزان ؛ چند پرنده از بركه‌اى كه چند متر پايين‌تر بود آب مى‌خوردند ، با نزديك شدن عده‌اى سواره پرواز كردند و بر شاخه‌هاى درختان اطراف نشستند ، سواره‌ها كه خسته و تشنه بودند آب خوردند و مَشك‌هايشان را پر آب كردند . يكى‌از آنها گفت : « تا مدينه دو روز ديگر بيشتر راه نيست » ديگرى گفت : « اگر توقف نكنيم زودتر هم خواهيم رسيد » و رفتند تا از ديده پنهان شدند .

دوباره دشت ساكت شد ؛ مدتى بعد ، از همان مسير تعداد زيادى با مَركب‌هايشان به سمت بركه مى‌آمدند ، نزديك‌تر شدند ، على و پيامبر پيشاپيش آنها حركت مى‌كردند ، رسول خدا مقابل بركه ايستاد و فرمان توقف داد و گفت : « بگوييد كسانى كه جلوتر رفته‌اند و آنها كه عقب افتاده‌اند زودتر خود را به ما برسانند » ، دو نفر با تاختن اسب به دنبال اجراى دستور رسول خدا رفتند تا پيغام را به دو گروه برسانند . ساعتى بعد آنها كه جلو رفته بودند و آنها كه عقب مانده بودند خود را به بركه رساندند . ظهر شد پيغمبر دستور داد مؤذن اذان بگويد . او براى نماز جلو ايستاد و نماز جماعت بسيار باشكوهى در صحرا شكل گرفت ؛ سپس درخواست كرد كه از جهاز شتران منبر بسازند ، چنين كردند . پيامبر بر فراز منبر رفت و خطبه‌اى ايراد كرد :

حمد و ستايش مخصوص خداست از او يارى مى‌طلبيم و به او

ايمان داريم و بر او توكل مى‌كنيم . گواهى مى‌دهم اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عزّت او ذليل شده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده است ، او را سپاس بسيار مى‌گويم و دائماً شكر مى‌نمايم .

هان اى مردم! نزديك است من دعوت حق را لبيك گويم ، من دو چيز گران‌مايه را در ميان شما به يادگار مى‌گذارم : يكى كتاب خدا و ديگرى اهل بيتم كه اين دو ، تا قيامت با هم‌اند و از هم جدايى ندارند .

اى مردم! بر قرآن و خاندان من پيشى نگيريد و در عمل به هر دو كوتاهى نورزيد كه هلاك مى‌شويد .

جمعيت حاضر ده‌ها هزار نفر بود و صدا به همه نمى‌رسيد ، جارچيان سخنان پيامبر را به كسانى كه صدا به آن‌ها نمى‌رسيد ، مى‌رساندند .

رسول خدا ، على را به نزد خود فرا خواند ، على از جهاز شتران بالا رفت و در كنار رسول خدا ايستاد ؛ پيامبر با صدايى رسا گفت :

اى مردم! سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنان كيست؟

جمعيت يكپارچه گفتند :

خدا و پيامبر او بر مؤمنان سزاوارتراند .

رسول خدا گفت :

خدا ، مولاى من و مولاى مؤمنان است و من بر مؤمنان از خودشان سزاوارترم .

آن گاه ديدم كه پيامبر بازوى على را گرفت و بالا بُرد

به گونه‌اى كه زير بغل هر دو نمايان شد ؛ رسول خدا ندا داد :

هان اى مردم! هركس من مولاى اويم على هم مولاى اوست .

سپس آن حضرت سر را به آسمان گرفت و چنين دعا كرد :

خداوندا! كسانى كه على را دوست دارند دوست بدار و كسانى كه او را دشمن دارند دشمن بدار .

سپس فرمود :

اين خبر را حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند .

به محضى كه على از جهاز شتران پايين آمد ، مردم به سوى او هجوم آوردند براى تبريك و بيعت . در اين ميان چشمم به ابوبكر و عمر افتاد ، با نگرانى و اضطراب به هم مى‌نگريستند ، عمر به ابوبكر گفت :

« نبايد از ديگران عقب بمانيم ، برويم و با على بيعت كنيم » .

هر دو آمدند و مانند ديگران با على بيعت كردند .

پيامبر ندا داد :

اى مردم جبرئيل اين آيه را بر من نازل كرده است :

امروز دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم و راضى شدم اسلام دين شما باشد .

سپس آن حضرت فرمود :

« اللَّه اكبر ، اللَّه اكبر! خدا را سپاس بر كامل شدن دين و اتمام نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بعد از من .

اى مردم! به سمت على بشتابد و با او بيعت كنيد و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنيد » .

ديدم كه مردم به سمت على شتاب گرفتند و با دستان خود ، دستان على را مى‌گرفتند و بيعت مى‌كردند و مى‌گفتند : السلام عليك يا اميرالمؤمنين!

على دستش را از سينه‌ام برداشت ، در خانه‌ى على بودم ؛ از شدت هيجان نمى‌دانستم چه بگويم! لحظه‌اى در سيماى زيباى او نگاه كردم ، بى‌اختيار خود را در آغوش او انداختم و گفتم : السلام عليك يا اميرالمؤمنين ، السلام عليك يا اميرالمؤمنين ... .

على دستى بر سرم كشيد و گفت :

« فرزندم! راه حق سختى‌هاى فراوانى به دنبال دارد ، خداوند تو را در اين راه ثابت قدم بدارد » .

گفتم : « اى مولاى من! با تمام وجود ولايت تو را باور دارم و در اين راه دست از تو بر نخواهم داشت » .

16

براى آبيارى ، با على به نخلستان رفتم . حسن و حسين زودتر آمده بودند ، از اسب پياده شدم و به سمت آن دو دويدم ، در آغوششان گرفتم و گفتم :

« سلام خدا بر شما اى فرزندان رسول خدا! و اى امامان هدايت بعد از اميرالمؤمنين » .

آن دو با گرمى جواب سلامم را پاسخ گفتند و مرا مورد محبت خود قرار دادند .

در كنار مولا على و فرزندان عزيزش مشغول آبيارى بودم و مدام به چهره‌ى نورانى على نگاه مى‌كردم و قوّت مى‌گرفتم ، لحظه‌اى ذكر لاحول و لاقوة إلاّ باللَّه از لبان مباركش قطع نمى‌شد . گفتم :

« يا اميرالمؤمنين! در غدير ، ابوبكر و عمر را هم ديدم همراه جمعيت با تو بيعت كردند! »

گفت : « آرى ، در شمار اولين كسانى بودند كه با من بيعت كردند ، زيرا نمى‌خواستند مردم را از نيّتى كه در سر داشتند آگاه سازند . آنان بعد از واقعه‌ى غدير مخفيانه با چند تن از منافقان ديدار كردند و با هم پيمان بستند كه بعد از رسول خدا نگذارند خلافت به من برسد » .

گفتم : « از رحمت خدا دور باد كسانى كه حق شما را از شما گرفتند » .

على به من گفت : « مى‌خواهى يكى از وقايع هنگام بازگشت از غدير را برايت بگويم؟ »

گفتم : « يا اميرالمؤمنين مشتاقم » .

گفت : « بعد از سه روز كه در غدير خم مانديم و مردم با من بيعت كردند ، هركس به سمت ديار خود روانه شد ؛ من و تنى چند از ياران رسول خدا با او رهسپار مدينه شديم ، در بين راه به سرزمين ابطح رسيديم ؛ مسجدى بود ، براى نماز به آنجا رفتيم ، شخصى بر ما وارد شد و زمانى كه شنيد من جانشين پيامبر هستم از شدت عصبانيت از خدا درخواست عذاب كرد ، خدا هم او را به هلاكت رساند » .

با هيجان گفتم : « مى‌خواهم آن صحنه را ببينم » .

او دست مرا گرفت و به زير سايه‌ى درختى برد ، ذكر خدا گفت و دست مباركش را بر سينه‌ام گذاشت . خود را در كنار مسجدى ديدم ؛ شتر سوارى با چهره‌ى غضبناك به سمت

مسجد آمد ، شتر را خوابانيد ، از آن پياده شد و داخل مسجد شد ، من هم وارد مسجد شدم . رسول خدا و على را ديدم كه مشغول ذكر و دعا بودند ، آن مرد غضبناك با بى‌ادبى رو به پيامبر كرد و گفت : « اى محمد! همانا تو ما را امر كردى كه شهادت به يگانگى خدا و رسالت تو دهيم ، اين را از تو پذيرفتيم ؛ ما را امر كردى پنج بار در شبانه روز نماز بخوانيم و ماه رمضان را روزه بداريم و خانه‌ى خدا را زيارت كنيم و مال خود را با دادن زكات پاك گردانيم ، چنين كرديم ؛ اما تو به اينها اكتفا نكردى تا اينكه بازوان پسر عمويت را گرفتى و بلند كردى و او را بر مردم برترى و فضيلت دادى و گفتى : « من كنت مولاه فهذا على مولاه » آيا اين امر از طرف خودت بوده يا از جانب خدا؟ »

چهره‌ى پيامبر غضبناك شد ، اما با لحنى آرام به آن مرد گفت : « قسم به خدايى كه جز او معبودى نيست اين از طرف خدا بوده و من از پيش خود چنين امرى ننمودم » حضرت اين سخن را سه بار تكرار كرد .

آن مردِ گستاخ برخاست و سرش را به سمت آسمان گرفت و گفت : « خدايا اگر آنچه محمد مى‌گويد حقّ است سنگى براى هلاكت من از آسمان فرو فرست كه نمى‌توانم ببينم على بر ما حاكم و سرور باشد » . او بيرون رفت و من هم به دنبالش رفتم ، زياد دور نشده بود كه سنگى از آسمان بر فرقش فرود آمد و هلاكش ساخت .

على دست مباركش را از سينه‌ام برداشت ، كنار على در نخلستان بودم گفتم :

« يا مولا! ديدم كه آن مرد منافق چگونه هلاك گشت ، عاقبت كار كسانى كه آيات خدا را تكذيب كنند چيزى جز هلاكت و آتش دوزخ نخواهد بود » .

اسب سوارى به نخلستان نزديك شد ، حسن با خوشحالى گفت:

« عمارِ ياسر يار مخلص پدرم به سمت ما مى‌آيد » .

عمار آمد و از اسب پياده شد و گفت :

« سلام خدا بر تو اى ابالحسن ، اى اميرالمؤمنين! »

سپس به سمت على رفت و او را در آغوش گرفت و بوسيد . اميرالمؤمنين سلام او را به گرمى پاسخ گفت . عمار رو به حسن و حسين كرد و گفت :

« درود خدا بر شما فرزندان عزيز رسول خدا! »

و به گرمى جواب شنيد . عمار به من هم سلام كرد و با لبخند گفت :

« از چهره‌ات پيداست كه گويا مسافر و غريبه‌اى » .

جواب سلامش را دادم و گفتم :

« من رادمهر مسافرى از سرزمين پارس هستم چند روزى است كه در مدينه ميهمان مولايم على و فرزندانش هستم ، إن شاء اللَّه به زودى به زيارت خانه‌ى خدا خواهم رفت » .

گفت : « چه خوب! مردى از ديار سلمان ، به حرم رسول خدا خوش آمدى! »

گفتم : « من اولين بار نام سلمان را در مدائن شنيدم ، مردم آنجا او را بسيار دوست مى‌داشتند » .

اميرمؤمنان گفت : « سلمان از صحابى بزرگ رسول خدا و يار وفادار او بود و بعد از عروج رسول خدا بر عهد و ميثاقى كه با من بسته بود در كنار ابوذر و مقداد پا برجا ماند و ذره‌اى آن را نقض ننمود خداوند هر سه را رحمت كند و با رسول خود محشور گرداند » .

گفتم : « سلمان كه از ياران خاص شما بود چگونه سال‌ها استاندار عمر و عثمان در مدائن بود؟ »

گفت : « او مرد خدا بود و با پذيرش آن منصب مى‌توانست خدمات فراوانى به مردم كند و از من درباره‌ى پذيرش استاندارى مدائن كسب تكليف كرد و من به او اجازه دادم » .

گفتم : « اى مولاى من در مدائن ، عبداللَّه به من گفت : هنگامى كه سلمان از دنيا رفت مرد ناشناسى با هيبت و عظمت آمد و بر سلمان نماز خواند و او را دفن كرد و سپس از ديدگان پنهان گرديد ، به من بگوييد آن شخص كه بود؟ »

گفت : « من بودم كه به اذن خدا به آنجا رفتم و بر وى نماز گزاردم و به مدينه بازگشتم » .

گفتم : « يا اميرالمؤمنين! آيا خلفا پُست و مقامى به شما پيشنهاد دادند؟ »

با خنده گفت : « آنان حتى نمى‌خواستند نامى از من در جامعه باقى بماند ، چه رسد به داشتن پست و مقام ؛ اگر هم پيشنهادى مى‌دادند ، هرگز نمى‌پذيرفتم ، چون در آن صورت تأييد حكومت غاصبانه‌ى آنان بود » .

گفتم : « مولاى من! آيا خلفا در كارهايشان با تو مشورت مى‌كردند؟ »

گفت : « خير ؛ آنان كارهايشان را خود سر انجام مى‌دادند ، حتى حاضر نشدند در جمع‌آورى قرآن هم مرا شركت دهند ، زيرا مى‌ترسيدند من در جامعه مطرح شوم و مردم مناقب و حقّ فراموش شده‌ام را به ياد آورند و به سوى من گرايش پيدا كنند » .

گفتم : « آنان چرا قرآن را جمع‌آورى كردند؟ »

گفت : « قرآن قبل از آنكه به صورت مُصحَف و كتابى درآيد ، به صورت پراكنده روى پوست گاو و امثال آن نوشته شده بود ، خلفا بعد از عروج رسول خدا براى اين كه حكومت خود را موجّه جلوه دهند و خود را دلسوز اسلام و قرآن معرفى كنند به اين كار اقدام كردند ، هرچند آنان با كنار زدن خاندان پيامبر ، قرآن را از محتوا و روح ساقط كردند و به هدف خود كه دور كردن مردم از اسلام و قرآن بود ، رسيدند و از اسلام جز اسمى و از قرآن جز خطى باقى نگذاشتند » .

گفتم : « يا على! آيا آنان حتى براى رفع معضلات حكومت خود از شما كه وارث علم رسول خدا بودى مشورت هم نخواستند؟ »

پاسخ داد : « هرگاه با نظرات و آراء نسنجيده‌شان مشكلات و مصائب بزرگى‌به بار مى‌آوردند ، پنهانى به سراغم مى‌آمدند چرا كه خوب مى‌دانستند كليد حلّ مشكلات در دستان من است و من هم به آنان پاسخ مى‌گفتم » .

گفتم : « يا مولا چرا غاصبان رابه حال خود رها نمى‌كردى و به آنها پاسخ مى‌دادى؟ »

گفت : « درست است كه آنان غاصبانه بر منصب خلافت تكيه زده بودند اما بقاء دين برايم از همه چيز مهم‌تر بود .

در موارد متعدّدى كه اهل كتاب از خلفا سؤال مى‌كردند و آنان نمى‌توانستند پاسخگو باشند ، من براى اينكه شبهه‌اى درباره‌ى حقانيت اسلام ايجاد نگردد و آبرو و عزت اسلام حفظ شود پاسخ مى‌دادم ؛ همچنين در مواردى كه خلفا به خاطر جهل و ندانستن حكم شرعى ، حد يا قصاصى مى‌خواستند به ناحق مرتكب شوند آن‌ها را راهنمايى به حكم خدا مى‌كردم و جان مظلومى را نجات مى‌دادم » .

گفتم : « يا اميرالمؤمنين! مايلم برخى از آن‌ها را بشنوم » .

فرمود : « در زمان خلافت ابوبكر ، شخصى يهودى به مدينه آمد و از او پرسيد خداى شما مسلمين در كجاست؟ آيا در آسمان است يا در زمين؟ ابوبكر پاسخ داد در آسمان و بر عرش است .

يهودى جواب داد پس در ديدگاه شما مسلمين ، زمين خالى از خداست ، او در يك جا هست و در يك جا نيست!

ابوبكر كه آبرويش را در خطر مى‌ديد ، با عصبانيت به او گفت : اين حرف زنادقه است ؛ زودتر او را از من دور كنيد وگرنه او را مى‌كشم! يهودى از مسجد بيرون رفت در حالى كه عقايد مسلمين را به مسخره مى‌گرفت ؛ او را به نزد من آوردند ، به او پاسخ دادم : خداوند خود ، مكان را مكان قرار داده و او محتاج به مكان نمى‌باشد . آن يهودى قانع شد و به من گفت شهادت مى‌دهم كه جواب تو همان حق آشكار است و تو سزاوارترى بر اينكه جاى پيغمبر خود بنشينى ؛ نه آن كس كه اكنون بر شما چيره گشته است! مسلمانان زمانى كه ديدند با جواب من آبروى آنان حفظ شد ، بسيار خوشحال شدند .

در دوران خلافت عمر هم مواردى رخ داد ، از آن جمله :

زن آبستنى را نزد عمر آوردند ؛ عمر از او اعتراف به زنا گرفت و دستور داد او را سنگسار كنند . من زن را كه براى اجراى حكم مى‌بردند در راه ديدم ، به مأموران گفتم : اين زن را كجا مى‌بريد؟ آنها گفتند به فرمان عمر براى سنگسار مى‌بريم . من زن را نزد عمر برگرداندم و به وى گفتم تو دستور داده‌اى آن زن را سنگسار كنند؟ عمر گفت : آرى ، زيرا زن به زنا اعتراف كرده است . گفتم : اگر اين درست باشد ، فرزندى كه در شكم دارد چه گناهى كرده است؟ علاوه بر اين ، به نظرم در گرفتن اقرار او را ترسانده‌اى!

عمر گفت : بلى چنين بوده است . گفتم : مگر از پيغمبر نشنيده‌اى كه مى‌گفت : اقرارى كه به زور و شكنجه گرفته شود معتبر نيست؟ عمر گفت : راست مى‌گويى و سپس زن را رها كرد و گفت : زن‌هاى جهان از زاييدن فرزندى مانند على عاجزاند! »

بعد از تمام شدن اين سخنان در كنار على و فرزندانش و عمار تا قبل از غروب آفتاب مشغول به كار بوديم و غروب به مدينه بازگشتيم .

17

به پايان خاطراتم نزديك مى‌شوم ؛ چند روز است كه از خانه خارج نشده‌ام و ذهنم مشغول مرور خاطرات است . اين اوراق را براى شما به يادگار مى‌گذارم تا بعد از من آن كسانى كه مى‌خوانند راه حق را بيابند و با شوق در آن گام نهند .

به خدا سوگند! راه على بن ابى‌طالب همان راه حقّى است كه مسافران دنيا را با سلامت به سراى جاويد مى‌رساند .

همه‌ى اعضاى خانواده روز شمارى مى‌كنند تا آن ميهمان كوچك از راه برسد ؛ آرى ، همسر مهربانم به زودى وضع حمل خواهد كرد و ديدگان ما را به مسافرى كوچك روشن خواهد ساخت ؛ البته با آمدن او مسافرت من هم آغاز مى‌شود ؛ بايد بروم براى امرى بزرگ كه رضاى خدا و رسول او در آن است ، اكنون اى همراهان عزيز! ادامه خاطرات مرا بشنويد :

•
•

زمانى كه به مدينه رسيديم صداى اذان از مسجد رسول خدا بلند بود . حسن رو به من كرد و گفت :

« رادمهر ، اى برادر گرامى! امشب را اگر مايلى به منزل من بيا » .

گفتم : « امشب را در منزل اميرالمؤمنين مى‌مانم و إن شاء اللَّه فردا عازم مكه مى‌شوم » .

حسين گفت : « اى برادر! در حرم رسول خدا بيشتر بمان ، تا رمضان فرصت زيادى هست » .

گفتم : « سعادت و افتخار بزرگى است كه در نزد شما بمانم ، اما بايد زودتر به دوستانم بپيوندم و آنچه ديده و شنيده‌ام را به آن‌ها بگويم ، تا إن شاء اللَّه آنان نيز به نور شما خاندان پيامبر هدايت شوند » .

حسين به من لبخندى زد و گفت : « اى جوانمرد! تو از شيعيان مخلص ما خواهى بود » .

با مولايم على و فرزند ماهش عباس به خانه برگشتيم . قنبر كه امروز براى كارى زودتر از خانه بيرون رفته بود را در خانه ديديم ، بر ما سلام كرد ، پاسخش را داديم . على به نماز ايستاد و ما نماز مغرب و عشا را پشت سر حضرت اقامه كرديم . بعد از صرف شام رو به على كردم و گفتم :

« مولاى من! امشب آخرين شبى است كه در مدينه هستم ، اكنون قلبم آرام گشته و با تمام يقين ولايت تو و فرزندانت را تصديق مى‌كنم ؛ تو حجت خدايى و امامان بعد از تو نيز

حجت خدا هستند و از شماست مهدى امت كه با ظهورش عالم را آكنده از عدل و داد مى‌نمايد .

اى مولاى من! اجازه مى‌دهيد چند سؤال ديگر از شما بپرسم تا بهتر بتوانم از حقانيّت شما براى دوستانم سخن بگويم؟ »

گفت : « بپرس ، إن شاء اللَّه پاسخگوى تو خواهم بود » .

گفتم : « مولاى من! با اينكه پيامبر از آينده‌ى امت خبر داشت ، چرا و به چه علت آن حضرت با دختران ابوبكر و عمر ازدواج كرد؟ »

اميرالمؤمنين پاسخ داد : « زمانى كه پيامبر به مدينه هجرت كرد بسيارى از قبايل و افراد مشتاق بودند كه رسول خدا با آنان وصلت كند تا اين وصلت شرف و افتخارى براى آنان باشد ، لذا آنان پيشنهاد وصلت را با پيامبر مطرح مى‌كردند و برخى نيز بر آن اصرار مى‌ورزيدند ، پيامبر هم براى جذب بهتر قبايل عرب به اسلام و دل گرمى آنان ، همسرى از آنان اختيار مى‌كرد .

ابوبكر و عمر هم از جمله كسانى بودند كه به پيامبر پيشنهاد ازدواج با دخترانشان را دادند ، بلكه بر آن اصرار ورزيدند ؛ البته نيّت اصلى آن دو از اين وصلت رسيدن به موقعيت خاص اجتماعى بود و هرچند پيامبر نيّت آن دو را مى‌دانست اما او در بيشتر موارد مكلّف و موظّف نبود كه آنچه را از علم غيب مى‌دانست عمل كند ؛ بلكه بايد به گونه‌اى عمل كند كه گويى از آينده خبرى ندارد و اين آزمون و آزمايشى بود از طرف خدا

براى آن حضرت تا در برابر مصائب و مشكلاتى كه دختران آن دو بر او روا مى‌داشتند صبر و استقامت نمايد و آن حضرت با صبر و استقامت در برابر مصائب و مشكلات رشد يابد و به پاداش عظيم الهى نائل گردد .

در قرآن در سوره‌ى تحريم خداوند به زنان نوح و لوط اشاره مى‌كند كه با وجود اين كه شوهرانشان دو پيغمبر بزرگ الهى بودند ، اما كفر آن دو زن سبب ورودشان به جهنم مى‌شود و ايمان شوهرانشان سودى به حالشان نخواهد داشت . آرى ، خداوند نوح و لوط را با زنانشان مورد ابتلا و آزمايش قرار داد و آن دو پيامبر با صبر و استقامتى كه ورزيدند به پاداش بزرگ الهى نائل شدند .

پيغمبر اسلام نيز در برابر آزار و اذيت‌هايى كه دختران آن دو در حق آن حضرت روا مى‌داشتند صبر و استقامت مى‌كرد و بدى و زشتى رفتار آنان را با ملايمت جواب مى‌داد ، هرچند به فتنه‌هاى دختر ابوبكر بعد از خود ، آگاه بود و امت را از آن آگاه ساخت و به زودى آن فتنه بزرگ به وقوع خواهد پيوست » .

گفتم : « جانم فداى تو باد يا اميرالمؤمنين! آن فتنه‌ى بزرگى كه به زودى دختر ابوبكر در ميان امت اسلام ايجاد مى‌كند، چيست؟ »

فرمود : « او به خاطر كينه‌هاى شديدى كه نسبت به من دارد ، سبب جنگى مى‌شود كه هزاران نفر از مسلمانان در آن جنگ كشته مى‌شوند » .

گفتم : « به خدا پناه مى‌برم از فتنه‌هاى اين زن! واى و صد واى بر كسى كه كينه‌ى وصى رسول خدا را در دل داشته باشد!

مولاى من! آيا پيامبر بعد از واقعه‌ى غدير خم نيز نسبت به جانشينى شما اهل بيت به مردم سفارش كرد؟ »

گفت : « در آخرين خطبه‌اى كه در مسجد مدينه براى مردم خواند براى چندمين بار نسبت به اطاعت از اهل بيت خويش سفارش كرد و مسلمانان را از عواقب سرپيچى از اهل بيت هشدار داد و فرمود به زودى بعد از رحلت من فتنه‌هايى در ميان امت ظاهر خواهد شد و هركس كه به خاندانم تمسّك جويد نجات خواهد يافت .

همچنين واقعه‌ى بسيار دردناك و اندوه بارى در آخرين پنج‌شنبه‌ى عمر رسول خدا به وقوع پيوست » .

على با حالت اندوه سر به زير افكند ، گفتم :

« يا مولا اگر صلاح مى‌دانى برايم بازگو فرما » .

على بعد از لحظاتى سكوت گفت :

« آخرين پنج‌شنبه عمر رسول خدا بود و بيمارى آن حضرت شدّت يافته بود ، من در آن مدّتِ بيمارى رسول خدا مدام بر بالين او بودم و لحظه‌اى او را ترك نمى‌كردم ؛ عدّه‌اى از صحابه به عيادت آن حضرت آمدند ، رسول خدا به من فرمود : « قلم و دواتى براى من بياور تا براى اين امت چيزى بنويسم كه بعد از من دچار فتنه و انحراف نگردند » . من به دنبال قلم و دوات رفتم كه ناگهان عمر بن خطّاب

گفت : « قلم و دوات نياوريد و نگذاريد چيزى نوشته شود ، زيرا اين مرد در حال هذيان‌گويى است . كتاب خدا در بين ما كافى است ». من مبهوت شدم كه چگونه اين مرد به ساحت مقدّس رسول خدا اهانت مى‌كند و آن حضرت را به هذيان گويى متهم مى‌سازد!

در اين ميان افراد دو دسته شدند ، گروهى گفتند قلم و دوات آورده شود تا آنچه رسول خدا صلاح مى‌داند نوشته شود و گروهى ديگر مى‌گفتند درد و بيمارى بر پيامبر چيره گشته و وى در حال هذيان‌گويى است و نبايد چيزى نوشته گردد .

من قلم و دوات و صفحه‌اى آوردم و به رسول خدا گفتم : يا رسول اللَّه! هرچه مى‌خواهيد بگوييد تا بنويسم . مشاجرات بين دو گروه بالا گرفت ، رسول خدا فرمود : « در نزد من مشاجره نكنيد من ديگر چيزى نخواهم نوشت . خداوند گمراهى را بر اين امت تقدير كرده است فوراً از نزد من خارج شويد » . همه از حجره‌ى رسول خدا خارج شدند ، من هم در حال خارج شدن بودم كه رسول خدا صدايم زد : اى على تو در كنارم بمان . من به بالين رسول خدا رفتم ، آن حضرت به من گفت : اى ابا الحسن! مى‌دانى چه مى‌خواستم بگويم تا بنويسى؟ گفتم : خدا و رسول او به اين امر آگاه‌تراند . فرمود : خواستم در رابطه با تو و فرزندانت و لزوم اطاعت و پيروى از شما مطلبى املاء كنم و همه‌ى حاضرين را بر آن شاهد بگيرم تا بعد از من سندى مكتوب در بين امت باشد و مسير اختلاف و گمراهى را نپيمايند ؛ اما نگذاشتند .

آن گاه رسول خدا با چشمى اشكبار به من نگريست و گفت : يا على تو بعد از من سختى‌ها و رنج‌ها مى‌بينى ، بر مصائب و سختى‌ها صبر كن تا خدا پاداشت را چند برابر كند . گفتم : من در برابر مصيبت‌ها صبر خواهم كرد و همواره به تقدير الهى راضى خواهم بود . سپس رسول خدا به من فرمود : گوش خود را به دهانم نزديك كن . من گوشم را به نزديك دهان مبارك رسول خدا بردم ، آن حضرت هزار باب علم به من آموخت كه از هر بابْ هزار بابِ ديگر گشوده مى‌گشت » .

من زمانى كه اين سخنان را از مولايم على شنيدم ، با كف دست بر پيشانى خود كوبيدم و گفتم :

« واى بر او! آن شخص پيامبر را متهم به هذيان‌گويى كرد!؟ همان پيامبرى كه روح مقدّسش دائم به آسمان‌ها و ملكوت وصل است! مردم بر دهان وى نكوبيدند! بلكه برخى سخن وى را تأييد كردند!؟ واى بر اين امت ، واى بر اين امت! مگر قرآن نمى‌گويد پيامبر هيچ سخنى از روى هوى و هوس نمى‌گويد و آنچه مى‌گويد جز وحى الهى نيست!؟ چطور توانسته‌اند قرآن را ناديده بگيرند و به آن اعتنايى نكنند!؟ »

اميرالمؤمنين ادامه داد :

« من در آخرين لحظات عمر پيامبر بر بالين او بودم ، حضرت به من فرمود : يا على! سرم را بر سينه‌ات بگذار كه امر خدا فرا رسيد ، هنگامى كه جان از تنم بيرون رفت خودت كار

تجهيز مرا به عهده بگير و قبل از همه‌ى مردم بر من نماز بگزار و تا مرا در قبرم دفن ننمودى از من جدا مشو و از خداوند متعال بر اين كار يارى بجوى .

من سر مبارك رسول خدا را به سينه چسباندم ، چيزى نگذشت كه علائم احتضار در وجود شريفش پديدار گشت ؛ لب‌هاى پيامبر به ذكر خدا در حركت بود ، ناگاه لب‌هايش از حركت باز ايستاد و جان مباركش در مقابل ديدگانم عروج كرد .

طبق وصيت آن حضرت غسل دادن او را عهده‌دار شدم ، فرشتگان مرا يارى مى‌كردند ؛ گويا در و ديوار خانه فرياد مى‌زد . گروهى از فرشتگان فرود مى‌آمدند و گروهى ديگر به آسمان پرواز مى‌كردند . گوشم از صداى آهسته‌ى آنان كه بر آن حضرت نماز مى‌خواندند پر بود ، آن گاه او را در حجره‌اش دفن كرديم » .

به چهره‌ى مولا نگاه كردم ، چهره‌ى مباركش بسيار محزون گشته بود . گفتم :

« يا اميرالمؤمنين ، همه‌ى وجودم فداى تو! چرا آن دو تن در كنار رسول خدا دفن شده‌اند؟ »

فرمود : « آن مكانى كه آن دو در آن دفن شده‌اند حجره‌ى پيامبر و مِلك شخصى او بود و طبق قانون خدا بخش عمده‌ى آن بايد به دخترش فاطمه به ارث مى‌رسيد و بقيه بين نُه همسر او تقسيم مى‌شد ؛ اما عايشه به ناحق مدّعى شد كه حجره متعلّق به اوست و ابوبكر و پيروانش آن حجره را مانند سرزمين فدك ، از

دختر رسول خدا به ظلم گرفتند ؛ بنابراين آنها در مكانى دفن شده‌اند كه متعلّق به آن‌ها نبوده و ما وارثان رسول خدا نيز راضى نبوديم كه آن دو در آن مكان دفن شوند ، لذا آن دو در مكانى غصبى دفن شده‌اند » .

گفتم : « يا ابا الحسن! سرزمين فدك چه بود و چرا از فاطمه گرفتند؟ »

فرمود : « بعد از شكست يهوديان خيبر ، قبايلى از يهوديان همجوار با قلعه‌ى خيبر ، به ناچار تن به مصالحه دادند و سرزمين فدك را كه پر از درختان نخل و كشتزار فراوان بود ، به پيغمبر اسلام بخشيدند ، پيامبر به امر خدا آن سرزمين وسيعِ سرسبز را به دخترش فاطمه بخشيد ، اما غاصبانِ خلافت چون مى‌ترسيدند كه با توان اقتصادى ما مردم دورمان جمع شوند به دروغ گفتند : پيامبران از خود ارثى به جاى نمى‌گذارند و سرزمين فدك متعلق به همه‌ى مسلمانان است . و با اين ترفند فدك را از ما به زور گرفتند » .

گفتم : « اى مولاى من! بعد از رحلت رسول خدا چرا آن ناجوانمردان به خانه‌ى تو حمله كردند و به آتش كشيدند؟ »

على با صدايى محزون گفت :

« من مشغول غسل و كفن رسول خدا بودم كه آن گروهى كه رسول خدا را متّهم به هذيان‌گويى كرده بودند با گروهى ديگر در سقيفه جمع شدند و ابوبكر را به عنوان جانشين رسول خدا

انتخاب كردند و به اجبار از مردم بيعت گرفتند ، به من هم گفتند بايد با خليفه‌ى رسول خدا بيعت كنى ، من نپذيرفتم و با تعدادى از مسلمانان در خانه‌ام براى اعتراض به خلافت غاصبانه ، تحصّن كردم ؛ آنان چند بار به در خانه‌ى من آمدند و گفتند : بيرون آييد و با خليفه‌ى رسول خدا بيعت كنيد . اما ما نپذيرفتيم و از منزل خارج نشديم تا اينكه ابوبكر لشكرى را به سركردگى رفيقش عمر بن خطّاب فرستاد و خانه را محاصره كرد و آن گاه كه از آن خارج نگشتيم آن را به آتش كشيد! »

على لحظه‌اى سكوت كرد ، قطرات اشك را در چشمانش ديدم .

چهره‌ى نورانى اميرالمؤمنين به شدت محزون گشته بود ، بعد از لحظاتى سكوت در چشمان من نگريست و فرمود :

« مى‌خواهى آن وقايع دردناك را به تو نشان دهم؟ آيا تاب ديدن آن را دارى؟ »

گفتم : « اى مولاى من! هرچند قلبم از آنچه گفتيد اندوه بار شد ، اما مايلم جنايات اين قوم ستمگر را با چشمان خود ببينم » .

18

على در حالى كه لا إله إلاّ اللَّه مى‌گفت دست بر سينه‌ام گذاشت ؛ خود را در كوچه‌اى ديدم كه مملو از جمعيت بود ، تعداد زيادى از مردان مسلّح با نيزه‌هاى بلند و شمشيرهاى كشيده در مقابل خانه‌اى ايستاده بودند . مردم بسيارى در كوچه و بالاى پشت بام‌هاى منازل نظاره گر بودند ، عده‌اى نيز از گوشه‌ى در و يا پنجره‌ى منزل به كوچه مى‌نگريستند .

شخصى كه در جلو مردانِ مسلح ايستاده بود ، فرياد زد : « اى على ! هرچه زودتر با يارانت از خانه خارج شويد و مانند ديگر مردمان با خليفه‌ى رسول خدا بيعت كنيد » . كمى جلوتر رفتم تا ببينم آن شخص كيست ، آرى او عمر بن خطّاب بود .

صداى على را از درون خانه شنيدم كه در جواب عمر گفت : « ابوبكر خليفه‌ى رسول خدا نيست! من و همراهانم با او بيعت نخواهيم كرد ». عمر گفت : « اى على! تو چاره‌اى جز بيعت ندارى،

كارى نكن كه متوسّل به زور شوم! » شخصى كه او را ابوعبيده‌ى جراح مى‌خواندند ، فرياد زد : « اى على! براى رضاى خدا از منزل خارج شو و با خليفه‌ى رسول خدا ، همچون ديگران بيعت كن و بين مسلمانان اختلاف ميفكن » . على گفت : « اختلاف افكنان شماييد ، من هرگز بيعت نمى‌كنم! » عمر در حالى كه بسيار غضبناك شده بود فرياد زد : « اى على! بايد خارج شوى و بيعت كنى ، چاره‌اى جز اين ندارى ؛ واللَّه اگر بخواهى بين امت محمد اختلاف افكنى با نيزه و شمشير تو را سر جايت خواهيم نشاند! » شخصى كه او را مَعاذ بن جَبَل مى‌خواندند خود را به پشت درِ خانه رسانْد و در حالى كه با كف دست محكم بر در مى‌كوبيد ، گفت : « اى على! ما خدمات تو را به اسلام فراموش نكرده‌ايم ، اما بدان تو خليفه‌ى رسول خدا نيستى ؛ واللَّه خودم از دهان پيامبر شنيدم كه فرمود : « ما اهل بيتى هستيم كه خداوند آخرت را براى ما برگزيده است و نبوّت و خلافت در خاندان ما جمع نمى‌شود » . بيا و با خليفه‌ى رسول خدا بيعت كن و جان خود و اهل بيتت را به خطر نينداز » .

على با صداى بلند گفت : « رسول خدا چنين چيزى نگفته است ، شما بر آن حضرت دروغ مى‌بنديد » . چند نفر فرياد كشيدند : « ما هم چنين سخنى را از رسول خدا شنيده‌ايم » . على دوباره ندا سر داد : « همه‌ى شما دروغ مى‌گوييد و بر توطئه‌اى عليه من يكدست شده‌ايد » . عمر با خشم صداى خود را از ديگران

بالاتر بُرد و گفت : « اى على! صبر من دارد به پايان مى‌رسد ، از خانه‌ات خارج شو و با خليفه‌ى رسول خدا بيعت كن وگرنه آنچه را دوست ندارم انجام خواهم داد! »

يك نفر كه او را « سالم » مى‌خواندند از ميان مردان مسلح به جلو آمد و خود را به خانه‌ى على رسانيد ، در مقابل در ايستاد و در حالى كه پاى راستش را به حالت نيمه خم به در تكيه داده بود دستان خود را بالا برد ، محكم با كف دو دست پنج مرتبه بر در خانه كوبيد و گفت : « اى على ، اى على! چرا لجبازى مى‌كنى! چرا مى‌خواهى جان خود و خانواده‌ات را به خطر بيندازى؟ براى رضاى خدا از منزل خارج شو و با ابوبكر كه در مسجد منتظر تو نشسته است ، بيعت كن ؛ او مردى مُسن است و سردى و گرمى روزگار را چشيده . او بهتر از هركس مى‌تواند خلافت كند . بيا و با او بيعت كن ؛ تو جوانى ، اگر خدا به تو عمر بدهد روزى اين منصب به تو هم خواهد رسيد » . على با فرياد گفت : « من هرگز خارج نمى‌شوم . برو اى دشمن خدا ، خوب حق رفقايت را ادا مى‌كنى! لعنت بر تو و رفقايت و آن صحيفه‌ى ملعونه‌اى كه بين خود نوشتيد و امضا كرديد » .

سالم در حالى كه كف دو دستش روى در بود دو بار محكم سر خود را به در كوبيد و فرياد كشيد : « اى على! چرا فقط خودت را مى‌بينى ، چرا درد و رنج مردم فقير اين ديار را درك نمى‌كنى! اى على! در بين ما اختلاف ميفكن ؛ بسيارى از اقوام عرب با ما

متّحد شده‌اند و اكنون صاحب سپاهى قوى و نيرومند هستيم ؛ اينك بهترين فرصت است كه قوم عرب را از اين همه فقر و بدبختى نجات دهيم ؛ چرا نمى‌خواهى اين قوم عزيز شود؟! چرا نمى‌خواهى مردم سرزمينت از اين همه فلاكت و بدبختى نجات يابد؟! »

على از پشت در فرياد خود را بالاتر برد و گفت : « مرگ بر شما و قصد پليدتان باد ؛ حكومتى كه بخواهد اساس خود را بر غارت و چپاول اقوام ديگر بنا كند ، چيزى جز ننگ ابدى را براى خود به بار نخواهد آورد ؛ حكومت و دنياى شما براى من از آب بينى بزغاله بى‌ارزش‌تر است » .

پيرمردى فرتوت كه كمر خميده‌اى داشت و عصايى در دست ، و بر پيشانى‌اش پينه‌ى بزرگى بسته بود ، از ميان جمعيت جلو آمد و خطاب به عمر گفت : « اى فرزند خطّاب! على حرف حساب سرش نمى‌شود ؛ اگر مى‌خواهى از خانه‌اش خارج شود بايد آن را به آتش بكشى! »

عمر نگاهى به آن پيرمرد كرد ، گويا او را نمى‌شناخت و آن پيرمرد شخص غريبه‌اى بود ، به او گفت : « آرى ، راهى جز اين نيست » .

عمر فرياد زد : « اگر خارج نشوى خانه را با اهل آن به آتش مى‌كشم! » صداى محزون بانويى از درون خانه برخاست : « اى عمر! از خدا و رسولش شرم نمى‌كنى كه مى‌خواهى خانه‌ى ما را به آتش بكشى؟ مگر چند روز از وفات پدرم گذشته است؟! »

شخصى از ميان جمعيت با صداى بلند گفت : « اى عمر! فاطمه درون خانه است ، از اين كار منصرف شو! » عمر پاسخ داد : « هر كه مى‌خواهد در آن باشد! اگر على خارج نشود خانه را با اهلش به آتش مى‌كشم! » سپس به مأمورانش دستور داد : « برويد هيزم بياوريد و در مقابل خانه بچينيد » .

من خواستم جلو بروم و مانع شوم ، اما ديدم نمى‌توانم . فرياد زدم اى مردم! نايستيد و نگاه كنيد! به كمك على و اهل بيت رسول خدا بشتابيد ، اما كسى سخنم را نمى‌شنيد .

عمر بن خطّاب باز فرياد كشيد : « اى اهل خانه! براى بار آخر مى‌گويم خارج شويد وگرنه خانه را با اهلش به آتش مى‌كشم » .

بانوى خانه به پشت در آمد و گفت : « اى عمر از خدا بترس و اين كار را نكن! »

من در حالى كه به شدت مى‌گريستم فرياد زدم :

« اى مردم به فرياد على برسيد ؛ مگر نمى‌بينيد مى‌خواهند خانه‌ى او را به آتش بكشند! مگر صداى گريه كودكان را از درون خانه نمى‌شنويد؟! »

اما هيچ كس به من توجه نمى‌كرد . دوان دوان خود را سر كوچه رساندم و كمك طلبيدم :

« اى مردم مى‌خواهند خانه‌ى على را با زن و فرزندانش به آتش بكشند ، به فرياد على برسيد كه يكّه و تنهاست! » كسى به من توجهى نكرد . ديدم در خارج از كوچه ، تعداد زيادى اسب

سوار با شمشيرهاى كشيده به صف ايستاده‌اند . خالد بن وليد را ديدم كه با عجله نزد يكى از آنها آمد و گفت : « نگذاريد كسى وارد كوچه شود و هركس خواست به كمك على بشتابد و يا در شهر آشوبى برپا كند بى‌درنگ او را بكشيد » .

با دو دست بر سر خود كوبيدم و جلوتر رفتم ، ديدم تا چشم كار مى‌كند اسب سواران مسلّح ايستاده‌اند و همه منتظر فرمان حمله به خانه‌ى على هستند!

شتابان خودم را به خانه‌ى على رساندم ؛ ديدم هيزم بسيارى در مقابل درب خانه‌ى على چيده‌اند .

عمر دستور داد آتش بياورند ، مشعلى كه آتش از آن زبانه مى‌زد به دست او دادند ، هيزم‌ها را به آتش كشيد ، درِ چوبى خانه‌ى على آتش گرفت و دودِ آن به آسمان بلند شد ، صداى گريه‌ى كودكان از درون خانه برخاست . فاطمه فرياد زد : « اى پدر ، اى رسول خدا! بنگر اينان با اهل بيت تو چه مى‌كنند! »

درِ خانه همچنان مى‌سوخت ، عمر لگد محكمى به درِ نيم سوخته كوبيد ، در شكسته شد و با شدت به پهلوى فاطمه كه پشت در بود اصابت كرد ، فاطمه پهلويش را گرفت و با ناله گفت : « يا رسول اللَّه! بنگر اين قوم با دخترت چه كردند! »

عمر خواست وارد خانه شود ، فاطمه دو طرف چارچوب در را گرفت و مانع او شد ، عمر با غلاف شمشير بر پهلوى زخمى فاطمه كوبيد ، فاطمه با ناله بر زمين افتاد ؛ عمر به درون خانه

پا گذاشت ، على خود را به او رساند و او را محكم بر زمين زد ، با مشت بر بينى و صورت او كوبيد و گلويش را فشرد ، صورت عمر سياه گشت و در حال جان دادن بود كه على او را با دو دست بلند كرد و به خارج از منزل پرتاب كرد و گفت : « اى پسر كنيز حبشى ، به خدا سوگند! اگر نبود آن عهد و پيمانى كه با رسول خدا بسته‌ام ، آن وقت مى‌ديدى كه هرگز قادر نبودى به خانه‌ى من وارد شوى » سپس به بالاى سر همسرش رفت و دستان او را گرفت تا از زمين برخيزد .

عمر بن خطّاب كه وحشت‌زده بود و رنگ از رويش پريده بود ، با فرياد به مأموران گفت : « وارد خانه شويد و على را دستگير كنيد » . تعدادى با شمشير وارد خانه شدند ؛ على برخاست و به طرف شمشيرش دويد ، ولى آنان زودتر به شمشير رسيدند و با عده‌ى زيادشان بر سر على ريختند ، طنابى ضخيم بر گردن وى افكندند و او را كِشان كِشان از خانه بيرون بردند .

من با ديدن اين صحنه در حالى كه اشك مى‌ريختم فرياد زدم : « مولا ، مولا! » ولى صداى من به كسى نمى‌رسيد » .

على سعى كرد با دستانش طناب را از گردن خود خارج سازد ، اما چند نفر با غلاف شمشير پى در پى و محكم بر دستان و گردن على كوبيدند ، دستان على زخم شد و از آن خون مى‌چكيد ، على طناب را رها ساخت . تعدادى طناب را مى‌كشيدند تا على را به مسجد ببرند ، نيزه‌داران او را احاطه كرده بودند ،

هر جا على مقاومت مى‌كرد و مى‌ايستاد با تازيانه او را حركت مى‌دادند ... .

ديگر تاب ديدن نداشتم ، فرياد زدم ؛ على دست از روى سينه‌ى من برداشت ، خود را در خانه‌ى على ديدم ، با ناله خودم را بر پاى على انداختم و در حالى كه بلند بلند گريه مى‌كردم ، گفتم :

« يا مولا! ديدم ، ديدم كه آن نابكاران با تو و همسرت چه كردند!! »

على دستان پر مهرش را بر سرم كشيد و گفت :

« روزى فرزندم مهدى انتقام مادرش را از اين قوم خواهد گرفت » .

در حالى كه صورتم از اشك خيس شده بود به على گفتم :

« اى آقاى من! تو را به كجا بردند و بر سر همسرت چه آمد؟ »

گفت : « مرا به مسجد بردند تا به زور نيزه و شمشير با ابوبكر بيعت كنم . در اين حمله همسرم فاطمه كه درصدد دفاع از من بود با فرزندمان محسن كه هنوز به دنيا نيامده بود و پيامبر او را گنج خود در بهشت برين ياد كرده بود ، به شهادت رسيدند ؛ همسرم شبانه ، غريبانه و مخفيانه دفن شد » .

اشك از ديدگان على سرازير شد و بر محاسن و پيراهنش ريخت، من هم تا دقايقى مى‌گريستم؛ سپس على آهى كشيد و گفت :

« اگر عمويم حمزه و برادرم جعفر بودند ، هيچ‌گاه از روى اجبار بيعت نمى‌كردم و خلافت غصب نمى‌شد » .

گفتم : « يا اميرالمؤمنين! مى‌خواهم از صحيفه‌ى ملعونه بيشتر بدانم » .

فرمود : « زمانى كه رسول اللَّه در مواضع متعددى از جانشينى من براى مردم سخن به ميان آورد ، تعدادى از مسلمان‌نماها در سال دهم هجرت گرد هم جمع شدند و بين خود گفتند : محمّد مى‌خواهد خلافت را مانند كسرى و قيصر براى هميشه در خاندان خود قرار دهد . نه ، به خدا قسم! اگر خلافت به على بن ابى‌طالب برسد ديگر ما روى خوشى از زندگى نخواهيم ديد ، چرا كه پيامبر طبق ظاهرمان با ما رفتار مى‌كند اما على بر اساس باطن‌مان با ما رفتار خواهد كرد و او هرگز نخواهد گذاشت كه آب خوشى از گلوى ما پايين برود ؛ بايد چاره‌اى انديشيد .

بعد از اين گفتگو آنان تصميم گرفتند كه با تمام توان در برابر من بايستند و حقّ مرا غصب نمايند . چند روز بعد از اين جريان ، پنج نفر از آنان به صورت پنهانى در كعبه عهد نامه‌اى را نوشتند كه : اگر محمّد بميرد يا كشته شود ، تا زمانى كه ما زنده‌ايم با تمام توان نگذاريم على و اهل بيتش به خلافت برسند . سپس آن صحيفه را امضا كردند و در درون كعبه دفن كردند » .

گفتم : « يا اميرالمؤمنين! آن پنج نفر چه كسانى بودند؟ »

فرمود : « ابوبكر ، عمر ، ابوعبيده جرّاح ، مَعاذ بن جَبل و سالم مولى اَبى‌حُذيفه » .

على بعد از لحظاتى بلند شد و زنبيلش را پر از خوراكى كرد و از منزل خارج گشت ؛ من با دلى پر از اندوه خوابيدم .

19

اين فراز از خاطراتم را كه شنيديد با سوز اشك برايتان نوشتم و يقين دارم هر آزاده‌اى كه اين سخنان را بخواند بر مظلوميت على و فاطمه مى‌گريد .

خاطراتم رو به انتهاست و گام‌هايم در آستانه‌ى سفر ؛ به لطف خدا ديروز همسر عزيزم وضع حمل كرد و چشمان من و مادر و همه‌ى بستگان را روشن ساخت ، خداوند به ما دو فرزند پسر عنايت نمود ، اكنون همه‌ى خانواده غرق سرور و شادى هستند ، صبح امروز دو گوسفند برايشان عقيقه كردم ، امشب تمام بستگان را دعوت كرده‌ام كه به شكرانه‌ى اين نعمت الهى هم سفره‌اى بگسترانم و هم از همه‌ى آنان براى بار ديگر حلاليت بطلبم كه إن شاء اللَّه فردا صبح عازم سفر خواهم شد .

•
•

سحر با نغمه‌ى مناجات على از خواب بيدار شدم ،

وضو ساختم و نماز شب خواندم ، بعد از نماز صبح همراه على به مسجد رسول خدا رفتم كه با قبر مطهّر آن حضرت وداع نمايم ؛ اميرالمؤمنين بعد از زيارت قبر رسول خدا در فاصله‌اى نزديك به آن قبر مطهّر دو ركعت نماز زيارت خواند ، من هم چنين كردم ؛ لحظاتى بعد حسن و حسين و عباس نيز به زيارت قبر رسول خدا آمدند ، آن سه را در آغوش گرفتم ، بوسيدم و گفتم :

« عازم مكه هستم ولى قلبم پيش شماست ، إن شاء اللَّه بعد از مراسم حج ، با سرعت خودم را به شما خواهم رسانْد » .

سپس رو به اميرالمؤمنين كردم و گفتم :

« مولاى من! آيا شما امسال در مراسم حج شركت مى‌كنيد؟ »

فرمود : « به زودى حادثه‌اى به وقوع مى‌پيوندد ، من و فرزندانم در مدينه مى‌مانيم » .

سپس به من فرمود : « در مكه با شخصى ملاقات خواهى كرد كه هم گوشه‌اى از خاطرات سفرت را براى تو زنده مى‌كند و هم سبب شادى تو مى‌شود » .

اميرالمؤمنين و سه پسر نازنينش را در آغوش گرفتم و بوسيدم ، ايشان نيز مرا در آغوش گرفتند و برايم دعا كردند ؛ از آنان خداحافظى نمودم و با قلبى سرشار از محبّت به عترت پيامبر ، مدينه را به قصد مكه ترك كردم .

تابستان بود و هوا بسيار گرم ، بخش عمده‌ى روز را زير سايبانى استراحت مى‌كردم و شب‌ها و قسمتى از روز به سفر خود

ادامه مى دادم ؛ رفت و آمد بين مدينه و مكه نسبتاً زياد بود و خطر راهزنان كسى را تهديد نمى‌كرد . در بين راه چند آبادى كوچك و قبايلى از عرب‌هاى چادرنشين بودند كه آذوقه و آب خود را از آنان تهيه مى‌كردم ، پنج روز طول كشيد تا به مكه رسيدم ، به محضى كه از دور خانه‌ى خدا را ديدم با چشمانى پر اشك به سجده افتادم و خدا را به پاس اين نعمت بزرگ شكرگزارى كردم .

در طول مسير مدام آنچه از اميرالمؤمنين شنيده و ديده بودم را در ذهن مرور مى‌كردم ، تا آن گاه كه دوستان خود را مى‌بينم ، وقايع را دقيق برايشان شرح دهم ، قلبم سرشار از شادى و نشاط بود ، آن چنان خود را سبك و رها مى‌ديدم كه احساس مى‌كردم مى‌توانم در آسمان پرواز كنم ، اشتياقم براى ديدار دوستانم بسيار بود ، دوست داشتم هرچه زودتر آنان را ببينم و فرياد بزنم :

« اى دوستان! اى دوستان! من راه خود را يافتم ، من راه سعادت را پيدا كردم ، من مسير بهشت را يافتم ، من شيعه‌ى على بن ابى‌طالب‌ام ؛ مولا و آقاى من همان مردى است كه هرچند در زمين ناشناخته است ، اما ساكنان آسمان‌ها او را مى‌شناسند و به او عشق مى‌ورزند .

دوستان! دوستان! بياييد دامان او را بگيريد تا به رستگارى عظيمى برسيد ، بياييد دامان او را بگيريد تا با ملائكه در بهشت جاودان پرواز كنيد! »

با اين افكار شيرين وارد مسجدالحرام شدم ، عظمت خانه‌ى خدا چشمانم را ربوده بود . مردم مشغول طواف بودند ، من نيز به طواف درآمدم در همان حال دستى بر شانه‌ام خورد ، سرم را برگرداندم طهمورث را ديدم همديگر را در آغوش گرفتيم ، طواف را به پايان رسانديم و دو ركعت نماز خوانديم . طهمورث رو به من كرد و گفت :

« اى رفيق يك هفته دير كردى ، كجا بودى مرد، نگرانت شديم! »

گفتم : « سخن‌هاى فراوانى برايتان دارم كه اگر بشنويد بال در مى‌آوريد و تا مدينه پرواز مى‌كنيد » .

او با تعجب گفت : « مگر در مدينه چه ديدى؟ »

گفتم : « در مدينه باب بهشت خدا را يافتم ، بابِ بهشتى كه جز آن ، بابِ بهشتِ ديگرى نيست! »

طهمورث كه از حرف‌هاى من سر در نمى‌آورد ، گفت :

« اى دوست من تو را چه شده! چه ديده يا شنيده‌اى كه اين گونه دگرگون گشته‌اى؟ »

گفتم : « اگر آنچه من ديده و شنيده‌ام ، تو هم بشنوى همانند من شيدا و دگرگون مى‌شوى » .

گفت : « اى رادمهر! زودتر برايم بگو ، جانم بر لب آمد » .

گفتم : « به نزد دوستان برويم تا براى همه بگويم » .

او به سرعت مرا به محل استراحت دوستان بُرد . آنان از ديدن من بسيار خوشحال شدند و استقبال گرمى از من كردند .

طهمورث رو به رفقا كرد و گفت :

« رادمهر چيزهايى ديده و شنيده است كه به شدت او را دگرگون كرده و مى‌گويد اگر شما نيز بشنويد دگرگون مى‌شويد » .

همگى گفتند : « زودتر برايمان بگو كه مشتاق شنيدنيم » .

گفتم : « داستان آن مفصّل است ، بايد اهل صبر باشيد و با حوصله بشنويد » .

گفتند : « بگو اى جوانمرد! با دقت مى‌شنويم » .

من آنچه را ديده و شنيده بودم براى دوستانم بيان كردم ، همه‌ى آنان غرق تحيّر شدند و در فكر عميقى فرو رفتند .

طهمورث با شادى و هيجان گفت :

« من فردا صبح بعد از نماز به سمت مدينه حركت مى‌كنم تا على بن ابى‌طالب و فرزندانش را ببينم و آنچه رادمهر گفته است از لسان على بشنوم » .

بعد از نماز صبح طهمورث با شوق فراوان آماده‌ى عزيمت به مدينه شد . دوستان به او گفتند :

« سلام ما را به على بن ابى‌طالب برسان و بگو إن شاء اللَّه پس از اتمام مراسم حج به ديدار او خواهيم شتافت » .

طهمورث رفت و بعد از دو هفته بازگشت . بسيار متحوّل شده بود ؛ با شادى به ما مى‌گفت :

« من راه درست را يافتم ، من شيعه‌ى على بن ابى‌طالب‌ام » .

به او گفتم : « در مدينه چه كردى و مولايم على به تو چه گفت؟ »

گفت : « چند روز ميهمان او بودم و هر آنچه به تو گفته بود به من نيز گفت . اكنون آن چنان او را باور دارم كه حاضرم جانم را فداى او نمايم » .

حاج ارجمند به او گفت :

« آيا سلام بقيه‌ى دوستان را به على بن ابى‌طالب رساندى و گفتى كه إن شاء اللَّه بعد از مراسم حج به نزدشان خواهيم رفت؟ »

گفت : « آرى ، سلام شما را رساندم ؛ او نيز به شما سلام رساند . جالب اين كه او همه‌ى شما را به اسم مى‌شناخت و براى همه دعا كرد » .

همه‌ى دوستان از شنيدن سخنان طهمورث خوشحال شدند . طهمورث گفت :

« من خدا را سپاسگزارم كه جوابِ سؤالى كه سال‌ها فكر و ذهنم را درگير كرده بود ، به بهترين شكل يافتم . من كه خلفا را به خاطر عملكرد بدشان لايق جانشينى پيامبر نمى‌دانستم ، هميشه با خود مى‌گفتم : اى خدا ، چرا پيامبر شخص صالحى را به مردم معرفى ننمود تا راه براى حكومت و خلافت ناصالحان بسته شود و مردم جنگ و خونريزى و غارتگرى را به پاى اسلام نگذارند!؟

اكنون به يقين رسيده‌ام كه رسول خدا بهترين فردِ امت را به جانشينى بعد از خود به مردم معرفى كرده است . آرى ، جانشين بر حقِّ رسول خدا ، مولايم اميرالمؤمنين على بن ابى‌طالب است .

مسلمان‌نماها هرچند تلاش كردند كه او را محو نمايند ، اما خدا محبت او را در قلب هركس كه بخواهد قرار مى‌دهد كه نور خدا خاموش ناشدنى است » .

گفتم : « اوضاع مدينه چگونه بود؟ »

گفت : « مأموران همه جا بودند و به شدت از خانه‌ى عثمان محافظت مى‌كردند » .

من محبتم به طهمورث بسيار بيشتر گرديد و ديگر او را به اسم صدا نمى‌زدم ، بلكه او را برادر مى‌خواندم .

ماه مبارك رمضان فرا رسيد و ما همچنان ميهمان خانه‌ى خدا بوديم ، رمضان آن سال لذت‌بخش‌ترين رمضان عمرم بود ، همه‌ى نمازها را در مسجدالحرام در كنار كعبه مى‌خوانديم ؛ يك ساعت قبل از سحر من و طهمورث خود را به كنار كعبه مى‌رسانديم و تا سحر مشغول نماز و مناجات مى‌شديم .

خانه‌ى خدا بسيار با صفا بود ، همان بوى خوشى كه در منزل على در خواب مشامم را تازه كرده بود ، چند بار در هنگام طواف به مشامم رسيد ؛ آرى ، خانه‌ى خدا نيز مانند خانه‌ى على بخشى از بهشت است .

در طول روز در كنار خانه‌ى خدا مشغول تلاوت قرآن و نماز مى‌شدم و به لطف خدا توانستم در ماه رمضان قرآن را سه مرتبه ختم نمايم ، افطارهاى ماه رمضان هم در كنار خانه‌ى خدا بسيار گوارا بود ؛ معمولاً با چند خرما و ليوانى شير شتر

يا گوسفند افطار مى‌كرديم و بعد از اندكى استراحت ، به دعا و مناجات مى‌پرداختيم .

ماه رمضان با آن حلاوت و شيرينى وصف ناپذيرش به پايان رسيد ؛ ماه شوال را هم پشت سر گذاشتيم . كم كم به ذى الحجه ماه حج خانه‌ى خدا نزديك مى‌شديم ؛ من و همه‌ى دوستان براى رسيدن آن ماه شريف و بجا آوردن مناسك حج ، روز شمارى مى‌كرديم . در يكى از روزهاى ماه ذى القعده كه در كنار خانه‌ى خدا نشسته بودم و به خانواده‌ام مى‌انديشيدم ، دستى روى شانه‌ام قرار گرفت ، سرم را بالا گرفتم تا ببينم كيست؟ خدايا چه مى‌ديدم ، باور كردنى نبود ، رئيس راهزنان را در مقابل خود ديدم كه با لبخند در چشمان من مى‌نگريست ، لحظه‌اى متحيّر در چشمان او نگريستم ، با سرعت بلند شدم و به او گفتم :

« اينجا چه مى‌كنى؟! »

در حالى كه لبخند بر لبانش بود گفت :

« سلام اى رادمهر جوانمرد! حالت خوب است؟ »

جواب سلامش را دادم و دوباره تكرار كردم :

« اينجا چه مى‌كنى و چه قصدى دارى؟ »

با مهربانى گفت :

« آن زمان كه تو را ديدم و از تو نصيحت شنيدم ، مدام جوانمردى جدّت و سفارشت به بازگشت و توبه تمام فكر و ذهنم را به خود مشغول ساخت ، عاقبت به خود آمدم و توبه كردم

و مسلمان شدم و اموال مردم را تا آنجا كه توانستم به صاحبانشان بازگرداندم و اكنون ميهمان خانه‌ى خدا شده‌ام و اميد دارم كه خدا توبه‌ى مرا بپذيرد و گناهان گذشته مرا از كارنامه‌ى اعمالم پاك گرداند » .

با شادى او را در آغوش گرفتم و گفتم :

« اى برادر! به دين اسلام خوش آمدى ؛ به يقين خدا توبه‌ى توبه‌كاران را مى‌پذيرد و آنان را در بين بندگان صالح خود جاى مى‌دهد » .

همراه آن پيرمرد سه نفر ديگر هم بودند ، بر من سلام كردند و گفتند :

« ما از همان گروهى بوديم كه به كاروان شما حمله كرديم ، اكنون ما سه نفر نيز توبه كرده‌ايم و مسلمان شده‌ايم » .

پاسخ سلام آن سه را به گرمى دادم و برايشان دعا كردم . يكى از آنان جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت :

« اى رادمهر جوانمرد! مرا حلال كن » .

گفتم : « به چه خاطر؟ شما كه همه‌ى بار و اثاثيه‌ى ما را پس داديد! »

سر به زير انداخت و گفت :

« من همان كسى بودم كه با لگد به شكمت كوبيدم » .

با خنده گفتم : « اى با مروّت! لااقل كمى يواش‌تر مى‌زدى ، دل و روده‌ام به هم پيچيد ؛ نگفتى از آن ضربه بميرم! »

او همچنان سر را به زير انداخته بود ؛ در آغوشش گرفتم و گفتم :

« اى برادر! خدا تو را دوست دارد ، من هم تو را دوست دارم و اكنون آن ماجرا برايم خاطره‌اى بسيار شيرين شده است » .

من طى چند روز بسيارى از احكام اسلام را به آنان آموختم و اين را هم به آنان گفتم كه پيرو على بن ابى‌طالب هستم ، نه ديگران .

ماه باشكوه حج فرا رسيد ؛ ده‌ها هزار نفر از نقاط مختلف جهان اسلام براى حج به مكه آمده بودند ؛ شور و شوق وصف ناپذيرى در چهره‌ى همه ديده مى‌شد ، شهر مملو از حاجيان گشته بود و صداى لبيك هزاران نفر شهر مكّه را به لرزه در مى‌آورد . هزاران شتر و گوسفند براى قربانى حجّاج در روز عيد قربان به سرزمين مِنى آورده بودند ؛ من و دوستانم احرام بستيم و با قلبى سرشار از عشق الهى اعمال حج را به جاى آورديم . من در تمام اين مدت ، خانواده و دوستان و مردم شهر كه سفارش كرده بودند و التماس دعا داشتند را در ياد داشتم و دعاگويشان بودم .

چند روز بعد به سمت مدينه حركت كرديم ؛ دوستان همچون من مشتاق ديدار مولايم على بودند و براى رسيدن به مدينه لحظه شمارى مى‌كردند .

20

در راه بازگشت به مدينه خبر قتل عثمان به ما رسيد ، شورشيان كه روزهاى متمادى خانه‌ى عثمان را در محاصره داشتند بالاخره توانستند از حِفاظ مأموران عبور كنند و با وارد شدن به خانه‌ى عثمان ، وى را به قتل برسانند . خبر مهم ديگرى كه شنيديم اين بود كه مردم بعد از قتل عثمان به خانه‌ى على هجوم برده و با اصرار ، با او به عنوان خليفه بيعت كرده بودند . همه‌ى دوستان از شنيدن اين خبر بسيار خوشحال شدند ، من نيز ابراز خوشحالى كردم ، اما شادى من آميخته با اندوه بود ، زيرا اميرالمؤمنين از حوادث پيش روىْ با من سخن گفته بود و مى‌دانستم كه بسيارى از بيعت‌كنندگان ، پيمان‌شكنى مى‌كنند و به دشمنى وجنگ با او برمى‌خيزند .

بعد از چند روز به مدينه رسيديم . شورشيان در شهر شعارهايى را در حمايت از على سر مى‌دادند . به سمت خانه‌ى

آن حضرت حركت كرديم ؛ مردم بسيارى گِرد خانه‌ى على بودند و همه مشتاقانه در انتظار آمدن اميرالمؤمنين . درِ خانه‌ى على گشوده شد و او با حسن و حسين به بيرون منزل آمد و بر سكوى مقابل خانه ايستاد و به مردم گفت :

« حمد و ستايش مخصوص خداوند است ، بر او توكل مى‌كنم و از او يارى مى‌جويم .

اى مردم! من هيچ رغبتى به حكومت بر شما ندارم ، اين شما بوديد كه با اصرار مرا حاكم و امير خود كرديد .

اى مردم! بعد از رسول خدا بسيارى از سنت‌هاى الهى پايمال گرديد و اكنون شما وضعى مشابه وضعيت قبل از بعثت داريد .

اى مردم! آگاه باشيد ، تيره روزى‌ها و آزمايش‌ها ، مانند زمان بعثت پيامبر بر شما روى آورده است ؛ بايد دگرگون شويد و تغيير يابيد .

سوگند به خدايى كه پيامبر را به حق مبعوث كرد ، به سختى آزمايش مى‌شويد ؛ چون دانه‌اى كه در غربال ريزند ، يا غذايى كه در ديگ گذارند ، روى هم خواهيد ريخت و زير و رو خواهيد شد تا آن كه پايين به بالا و بالا به پايين رود ؛ آنان كه سابقه‌اى در اسلام داشتند و تا كنون منزوى بودند بر سر كار آيند و آنان كه به ناحق پيشى گرفتند عقب زده شوند » .

مردم همه فرياد مى‌زدند :

« يا على! ما با تو خواهيم بود و با تمام توان از تو حمايت خواهيم كرد » .

حسن دستش را بالا برد و گفت :

« اى مردم ساكت شويد و ادامه‌ى سخنان اميرالمؤمنين را بشنويد » .

حضرت ادامه داد :

« به خدا سوگند! بيت‌المال تاراج شده را هر جا بيابم به صاحبان اصلى آن باز مى‌گردانم ؛ گرچه با آن ازدواج كرده يا كنيزانى خريده باشند ؛ زيرا در عدالت گشايش براى عموم است و آن كس كه عدالت براى او گران آيد ، تحمل ستم بر او سخت‌تر است » .

دوباره مردم با فريادهايشان سخن على را تأييد كردند .

اميرالمؤمنين دستش را بالا برد تا مردم ساكت شوند ، بعد گفت :

« آگاه باشيد! اكنون كه دعوت شما را اجابت كردم ، بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر با شما رفتار خواهم كرد و به سخن اين و آن و سرزنش ملامت‌گران گوش فرا نخواهم داد .

اى مردم! آگاه باشيد در استفاده از امكانات ، هيچ كس نزد من امتياز و سهم ويژه‌اى ندارد و همه در برخوردارى از بيت‌المال برابر و يكسان‌اند .

آگاه باشيد! هركس از مهاجرين و انصار از اصحاب رسول خدا كه به خاطر همنشينى با پيغمبر خود را برتر از ديگران مى‌داند

و سهم ويژه‌اى از بيت‌المال مى‌خواهد ، بداند كه با ساير مردم برابر است ؛ برترى را فردا در پيشگاه خدا مطرح كند ، اجر و ثوابش به عهده‌ى خداست .

اى مردم! بدانيد هركس كه دعوت خدا و رسولش را اجابت كرد و در دين اسلام داخل شد ، او سزاوار برخوردارى از حقوق و حدود اسلام است و با ديگر مسلمانان برابر خواهد بود » .

اميرالمؤمنين از سكو پايين آمد . مردم او را در بر گرفتند و دست او را مى‌فشردند و با او بيعت مى‌كردند . من و دوستانم به سختى جمعيت را شكافتيم و خود را به اميرالمؤمنين رسانديم و با او بيعت كرديم ؛ على نگاهى در چشمان ما انداخت و لبخندى زد و براى ما دعا كرد . دوست داشتيم لحظاتى را در جوار اميرالمؤمنين به صحبت بنشينيم ، اما ازدحام جمعيت اجازه نمى‌داد .

من و همراهان با حسن و حسين ملاقات كرديم ، آن دو به من و دوستانم خوش‌آمد گفتند و دقايقى را به گرمى با ما صحبت كردند.

ما ده روز در مدينه مانديم ؛ هر روز اميرالمؤمنين به مسجد رسول خدا براى اقامه‌ى جماعت مى‌آمد و بعد از نماز دقايقى را به سخنرانى براى مردم مى‌پرداخت و ساعاتى نيز همانجا مى‌نشست و به مشكلات مردم رسيدگى مى‌كرد .

با خود مى‌گفتم تا چندى پيش ، مروان بن حكم و برخى از دست نشانده‌هاى عثمان زمام مسجد و شهر را در دست داشتند ،

اما اكنون اميرالمؤمنين امام و حاكم جامعه است و با قتل عثمان ، مروان بن حكم و امثال او در سوراخ‌هايى خزيده‌اند و پنهان شده‌اند . آرى! اين است وعده‌ى الهى كه باطل دوام ندارد و نابود شدنى است .

به خاطر مراجعات فراوانِ مردم با اميرالمؤمنين ، موفق به ديدار خصوصى با او نشديم . روز دهم كه براى آخرين بار براى اقامه‌ى جماعت و وداع با رسول خدا به مسجد رفته بوديم ، حسن را ديدم ؛ به او گفتم :

« ما عازم سرزمينمان هستيم ، براى ما دعا كن و سلام ما را به اميرالمؤمنين برسان » .

گفت : « بياييد قبل از رفتن ، شما را به نزد اميرالمؤمنين ببرم ، او اكنون به منزل بازگشته و با مردم ملاقات دارد » .

با شادى گفتيم : « خدا بر پاداشت بيفزايد ، ما ده روز است كه مشتاق ديدار او هستيم! »

همراه حسن به خانه‌ى على رسيديم ، عده‌ى زيادى براى بيان مشكلات خود در انتظارِ ديدار با اميرالمؤمنين بودند . حسن به داخل خانه رفت و بعد از دقايقى ما را به داخل فرا خواند . وارد خانه‌ى كوچك اميرالمؤمنين شديم ؛ هم زمان دو نفر كه لباس‌هاى فاخر و گران‌بهايى به تن داشتند با عصبانيت از خانه خارج شدند . شنيدم كه يكى از آن دو به ديگرى گفت : « على مانند ديگران با ما برخورد مى‌كند ، ديگر نمى‌توانم اين

وضع را تحمل كنم » . آن ديگرى گفت : « اشتباه كرديم كه با او بيعت نموديم و مردم را به سوى بيعتِ با او فرا خوانديم . بايد به گونه‌ى ديگرى عمل كنيم » . من از صحبت‌هاى آنان تعجب كردم ، از حسن پرسيدم :

« يا ابامحمّد! اين دو مرد غضبناك چه كسانى بودند و چرا اين‌گونه از خانه خارج شدند؟ »

گفت : « طلحه و زبير ، صحابى رسول خدا بودند ؛ آن‌ها درخواست فرمانروايى بصره و كوفه را دارند و چند روز است كه به منزلمان مى‌آيند و با اصرار از پدرم درخواست امارت اين دو شهر را مى‌كنند و پدرم چون آنان را شايسته اين منصب نمى‌بيند به آن دو جواب رد مى‌دهد » .

وارد اتاق شديم ، اميرالمؤمنين بر حصيرى نشسته بود و چند نفر از اهالى عراق با او صحبت مى‌كردند . همگى بر او سلام كرديم ، به گرمى جواب ما را داد ، با اشاره‌ى دست حضرت در گوشه‌اى نشستيم . دقايقى بعد آن چند نفر رفتند . اميرالمؤمنين به ما گفت :

« خوش آمديد! خداوند پاداش زيارتتان را افزون بدارد ؛ شما مردمى صالح از سرزمين خوبان هستيد كه به زودى بيشترين ياران من از آنجا بر خواهند خاست . من روزى از رسول خدا شنيدم كه فرمود : اگر علم در ثريا باشد مردانى از سرزمين فارس به آن دست خواهند يافت » .

گفتم : « يا اميرالمؤمنين! ما بعد از ماه‌ها دورى از خانواده ، با دلى پر از محبت شما به ديارمان بازمى‌گرديم ؛ آمده‌ايم كه از شما نصيحتى بشنويم » .

اميرالمؤمنين فرمود :

« شما را به پنج چيز سفارش مى‌كنم كه اگر براى آن‌ها شتران را پرشتاب برانيد و رنج سفر را تحمل كنيد سزاوار است : كسى از شما جز به پروردگار خود اميدوار نباشد و جز از گناه خود نترسد ، اگر از كسى سؤال كردند و نمى‌دانست ، از گفتن نمى‌دانم شرم نكند و كسى در آموختن آنچه نمى‌داند شرم نكند و بر شما باد به شكيبايى كه شكيبايى نسبت به ايمان مانند سر است نسبت به بدن و ايمان بدون شكيبايى چونان بدن بى‌سر ارزشى ندارد » .

طهمورث گفت :

« اى اميرالمؤمنين ، جان‌هايمان فداى تو باد! سخن ديگرى هم بگوييد تا ره توشه‌ى سفر ما باشد » .

اميرالمؤمنين فرمود :

« يكديگر را با اسامى و القاب نيكو خطاب كنيد و همچنين براى فرزندانتان نيكوترين نام‌ها را كه همان نام‌هاى عترت رسول خداست ، قرار دهيد ؛ چرا كه اولين حقّ فرزند بر پدر و مادر انتخاب نام نيكوست .

از خدا بترسيد كه اگر سخن گوييد ، مى‌شنود و اگر پنهان داريد

مى‌داند و براى مرگ آماده باشيد كه اگر از آن فرار كنيد شما را مى‌يابد و اگر بر جاى خود بمانيد شما را مى‌گيرد و اگر فراموشش كنيد شما را از ياد نمى‌برد » .

سپس همه‌ى ما برخاستيم و از اميرالمؤمنين و فرزندانش خداحافظى كرديم ، اميرالمؤمنين ما را در آغوش گرفت و در گوشمان دعاى سفر خواند و گفت :

« هنگام آمدن كه دچار طوفانِ شن شُديد ما شما را فراموش نكرديم ، ما همواره به ياد مردان حق‌طلب و پيروان خود هستيم » .

هنگامى كه از در اتاق خارج مى‌شديم ، با صداى ملايمى به ما گفت :

« سلام مرا به مردم ايران برسانيد » .

اميرالمؤمنين در چهره‌ى ما لبخندى زد و ما با قلبى پر از عشقِ به آن حضرت ، منزل او را ترك نموديم .

با آغاز فصل سرما شرايط سفر كمى آسان‌تر شده بود . مدينه را به قصد سرزمين عراق ترك كرديم ؛ يك ماه بعد به عراق رسيديم براى اينكه زودتر به شهر و ديارمان برسيم بدون اينكه قصد مدائن كنيم مستقيماً به سوى بصره حركت كرديم و دو هفته بعد به بصره رسيديم ، دو روز در آنجا مانديم و مايحتاج سفر را تهيه كرديم . در بسيارى از مناطق آوازه‌ى اميرالمؤمنين بلند گشته بود و بسيارى او را به عنوان خليفه مى‌شناختند .

حدود سه هفته بعد به اصطخر رسيديم ، مردم شهر به

استقبال ما آمدند و چندين گوسفند را براى ما قربانى كردند ، همه به ما تبريك و خوش‌آمد مى‌گفتند . ما كه حدود يك سال از شهر و ديارمان دور بوديم با ديدن مردم و مهربانى‌هايشان اشك از ديدگانمان سرازير شد . همه مى‌گفتند :

« اى زائرين خانه‌ى خدا! آيا ما را در كنار خانه‌ى خدا ياد كرديد؟ »

در حالى كه مى‌گريستيم پاسخ مى‌داديم :

« در همه جا به ياد شما بوديم و از طرف شما نماز خوانديم و دعا كرديم » .

پدر و مادر و ساير اعضاى خانواده‌ام با اشك و اشتياق به استقبال من آمده بودند ، از اسب پياده شدم و آنان را در آغوش گرفتم و به آن‌ها گفتم :

« دعاى خير شما بهترين نگهبان من در سفر بود و هر جا مى‌رفتم شما در قلب من بوديد » .

دستان پدر و مادرم را بوسيدم ، آن دو نيز مرا در آغوش گرفتند و بوسيدند و گفتند :

« خدا را سپاسگزاريم كه سالم نزد ما برگشتى ، ما اكنون به تمام مردم شهر فخر مى‌فروشيم كه فرزندمان حاجى شده است » .

•
•

من از زمانى كه از سفر برگشتم به تبليغ اهل بيت در منطقه خودمان پرداختم و بسيارى از مردم را به اهل بيت پيغمبر

آشنا ساختم ؛ به گونه‌اى كه تعدادى از آنان پيرو على و اولاد او شده‌اند و بسيارى ديگر علاقه‌مند به آن خاندان گرامى .

در سال 40 هجرى خبر شهادت اميرالمؤمنين را شنيدم و قلبم مالامال از اندوه گشت ؛ آن حضرت همان گونه كه گفته بود سه جنگ خونين در دوران پنج ساله‌ى حكومتش بر وى تحميل كردند . بسيارى‌از زياده‌خواهان كه تحمل عدالت على را نداشتند در برابر او ايستادند ، تعدادى نيز فريب حُقه‌ها و دغلبازى‌هاى معاويه را خوردند و جنگ خونين صفين را عليه اميرالمؤمنين به راه انداختند .

با شهادت اميرالمؤمنين ، مردم با فرزندش حسن بيعت كردند ؛ اما آن بيعت هم ديرى نپاييد و با توطئه‌هاى معاويه مردم از دور حسن پراكنده شدند و آن امام بزرگوار زمانى كه ديد او را بى‌ياور گذاشتند ؛ چاره‌اى جز صلح با معاويه نديد .

من در سال 48 هجرى براى بار دوم به حج رفتم ؛ در بازگشت از مدينه حسن و حسين را زيارت كردم و آن دو مرا مورد الطاف خود قرار دادند .

در سال 50 هجرى خبر رسيد كه جعده همسر امام حسن با توطئه و تطميع معاويه ، وى را به شهادت رسانده است ؛ با شنيدن اين خبر دردناك ، تا مدت‌ها قلبم داغ‌دار و جريحه‌دار بود و بر اين مصيبت مى‌گريستم .

توفيق ديدار امام حسين در مدينه ديگر به من دست نداد ،

اما همواره قلبم به عشق او مى‌تپيد . دو بار براى او نامه نوشتم و آن امام والا مقام با محبت جواب نامه‌هاى مرا داد .

اما اكنون از مصيبتى بسيار عظيم با شما بگويم كه تا ابد غم و اندوه آن باقى خواهد ماند ؛ در سال 61 هجرى امام حسين با تنى چند از فرزندان و ياران باوفايش در سرزمين كربلا به شهادت رسيدند . هنگام شنيدن اين خبر ، گريه كردم و بر سر و صورت خود زدم تا از حال رفتم و بيهوش شدم . تا مدت‌ها اشك مى‌ريختم و حال طبيعى نداشتم . آن قوم نابكار فرزند رسول خدا و فرزندان و يارانش را در سرزمين كربلا با لب تشنه به شهادت رسانده بودند .

واى بر آن قومى كه با فرزندان رسول خدا چنين كردند! آنان هرگز حتى بوى بهشت را هم استشمام نخواهند كرد و ملعون ابد شدند .

در دهم محرم سال 61 هجرى و روزهاى بعد از آن آسمان شهرم را به رنگ خون ديدم ، چند ماه بعد خبر رسيد كه در آن روز حسين بن على و يارانش را مظلومانه به شهادت رسانده‌اند . آرى ، آسمان در روز شهادت فرزند پيغمبر خون مى‌گريست .

اكنون در سال 66 هجرى ، مختار ثقفى براى انتقام خون شهداى دشت كربلا قيام كرده و كوفه را تحت فرمان خود در آورده است . به ما خبر رسيده كه او بسيارى از عناصر مهم و قاتلين شهداى مظلوم واقعه‌ى كربلا را دستگير كرده

و به سزاى اعمال پليدشان رسانده است و قصد دارد براى انتقام گرفتن از عاملين اصلى آن جنايت بزرگ با لشكرش به جنگ سپاه شام برود . من هم عازم سفر هستم كه با خواست الهى به آن‌ها بپيوندم و در مقابله با دشمنان خدا و انتقام گرفتن از قاتلان فرزند رسول خدا مشاركت نمايم . تا چند هفته‌ى ديگر سپاه مختار عازم شام است و بسيارى از مردم ايران به سپاه او پيوسته‌اند ، من هم فردا مى‌روم تا هرچه سريع‌تر به آن‌ها ملحق شوم و سوگند مى‌خورم كه تا پاى جان در سپاه مختار با دشمنان خدا بجنگم و هرگز تسليم دشمن نخواهم شد .

اگر من در سرزمين كربلا نبودم تا جان خود را فداى حسين كنم ، اكنون آماده‌ام كه با جانم به سپاه مختار بپيوندم و عهد و ميثاق خود را با على و فرزندانش اين چنين تجديد نمايم .

آرى! فردا به سفرى مى‌روم كه ممكن است بى‌بازگشت باشد . آرى ، مى‌روم و از همه چيز دل مى‌كَنم ، از خانوداه‌ام ، از همسرم ، از دو پسرم كه تنها دو روز است كه به دنيا آمده‌اند ، با همه عشق و محبتى كه به همه‌ى آن‌ها دارم ، دل بر مى‌كَنم ؛ چشم‌هاى ناز و زيباى دو فرزند تازه به دنيا آمده‌ام كه چند ساعت بيشتر نيست كه به روى من گشوده شده است و هر پدرى را مجذوب و گرفتار خود مى‌كند هم نمى‌تواند مانع سفر من بشود ، من پا روى تمام خواسته‌هاى خود مى‌گذارم و مى‌روم ؛ مى‌روم تا به سرنوشتم بپيوندم كه سرنوشتم چيزى

جز دلدادگى به عترت پيامبر نيست و اين دلدادگى مرا از همه چيز بريده و به آن‌ها پيوند زده است .

آرى! من ، « رادمهر » مسافرم ؛ مسافرى از سرزمين پارس كه بايد برود و به جمع خوبان بپيوندد .

نام دو پسرم را محسن و مهدى گزارده‌ام ؛ « محسن » به ياد فرزند على و فاطمه كه مظلومانه در شكم مادر به شهادت رسيد و « مهدى » به ياد آن فرزندى كه از نسل على و فاطمه است كه ظهور خواهد كرد و پس از نابودى كافران و ظالمان ، جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود .

من فردا عازم سفر هستم ، به سفرى مى‌روم كه ممكن است بازگشتى در آن نباشد . من مسافرم ، مسافرى از سرزمين پارس ، از سرزمين خوبان ، از سرزمين دلاوران .

پايان

همان گونه كه در آغاز كتاب بيان شد وقايع و مباحث داستان فوق ، برگرفته از ده‌ها منبع تاريخى ، حديثى ، تفسيرى و ... است كه نويسنده‌ى خلاّق كتاب « رادمهر » با بهره‌گيرى از اين منابع به خلق رُمان پربارِ جذّاب فوق پرداخته است ؛ اكنون به برخى از اين منابع اشاره‌اى مى‌شود :

•

نهج البلاغه

•

اسرار آل محمد ، كتاب حديث سليم بن قيس هلالى

•

بحار الانوار ، علامه مجلسى

•

الغدير ، علامه امينى

•

منتهى الآمال ، شيخ عباس قمى

•

تاريخ الاسلام ، محمد بن احمد ذهبى

•

تاريخ الامم و الملوك ، محمد بن جرير طبرى

•

تاريخ الخلفاء ، جلال الدين سيوطى

•

تاريخ يعقوبى ، احمد بن ابى يعقوب جعفر

•

تاريخ مفصّل اسلام ، حسين عماد زاده

•

الارشاد ، شيخ مفيد

•

سيره‌ى اين هشام ، عبدالملك بن هشام

•

السقيفه و الفدك ، ابوبكر جوهرى

•

سفينه البحار ، شيخ عباس قمى

•

شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد معتزلى

•

صحيح بخارى ، محمد بن اسماعيل

•

صحيح مسلم ، مسلم بن حجّاج نيشابورى

•

الكافى ، محمد بن يعقوب كلينى

•

مروج الذهب ، مسعودى

•

مناقب ، خوارزمى

•

المغازى ، محمد بن عمر واقدى

•

ينابيع المودّة ، شيخ سليمان حنفى قُندوزى

•

تاريخ دمشق ، ابن عساكر

•

الاصابة فى تمييز الصحابة ، ابن حجر عسقلانى

•

الصواعق المحرقة ، ابن حجر هيتمى

•

الطبقات الكبرى ، ابن سعد

•

الصحيح من سيرة النبىّ الأعظم ، سيد جعفر مرتضى عاملى

•

الصحيح من سيرة الإمام على عليه السلام ، سيد جعفر مرتضى عاملى

•

الإختصاص ، شيخ مفيد

•

احقاق الحق و ازهاق الباطل ، قاضى نوراللَّه شوشترى

•

اَمالى ، شيخ صدوق

•

اَمالى ، شيخ مفيد

•

غنچه‌ى ياس ، مهدى فاطمى

•

اسلام ايرانيان و عمر بن خطّاب ، عطايى اصفهانى

•

سؤالات ما ، حسين تهرانى

•

ناگفته‌هايى از سقيفه ، نجم‌الدين طبسى

•

گزارش لحظه به لحظه از ماجراى سقيفه ، محمدرضا انصارى

•

مناقب آل ابى طالب ، ابن شهر آشوب

•

اساس ايمان ، عبدالرضا مهدوى

•

جلاء العيون ، علامه مجلسى

•

غدير تا فاطميه ، محمّدباقر انصارى و محمّدرضا شريفى

•

بصائر الدرجات ، محمد بن حسن صفّار قمى

•

شرح اعتقادات علامه مجلسى ، سيد قاسم على احمدى

•

فضائل الخمسة ، سيد مرتضى حسينى فيروز آبادى

•

فتوح البلدان ، بلاذرى

•

فتوح الشام ، محمد بن عمر واقدى

•

سنن نَسائى ، احمد بن شعيب نَسائى

•

تاريخ ابن خلدون ، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون

•

الملاحم و الفتن ، سيد بن طاووس

براى دستيابى به منابع مفصل اين داستان به كتاب سيماى جهان‌تاب نوشته مؤلف محترم مراجعه گردد . اين كتاب ارزشمند بحث مبسوطى است در بيش از هفتصد صفحه درباره‌ى زندگانى نورانى اميرالؤمنين از تولد تا شهادت از چهارصد منبع اسلامى كه دويست و پنجاه عنوان آن از منابع اهل سنت مى‌باشد .