ghaemiyeh.com
سرشناسه:مجتهدی، هاشم، 1365-
عنوان و نام پديدآور:عقاید شیعه/مولف هاشم مجتهدی.
مشخصات نشر:قم: مارینا، 1400.
مشخصات ظاهری:542ص.
شابک:1100000 ریال:978-600-6621-84-5
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:شیعه -- عقاید
موضوع:Shia'h -- Doctrines
رده بندی کنگره:BP211/5
رده بندی دیویی:297/4172
شماره کتابشناسی ملی:7616316
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الر حیم
عقاید شیعه
مؤلف:
دکتر هاشم مجتهد
مقدمه.. 15
شیعه. 16
تاریخچه شیعه. 16
فرقههای شیعه. 17
شیعه دوازدهامامی.. 18
زیدیه. 19
اسماعیلیه. 20
فصل اول: توحید... 21
مراتب توحيد. 24
توحيد ذاتى 24
توحيد صفاتى 26
توحيد افعالى 27
توحيد عملی یا توحید در عبادت 28
صفات خداوند. 31
اقسام صفات خداوند. 33
صفات ثبوتیه یا جمالیه. 33
صفات سلبیه یا صفات جلالیه. 34
اثبات واجب الوجود. 35
دلایل اثبات واجب الوجودی خداوند. 38
خدا شناسی- توحید. 39
ايمان به غيب 39
آيا وجود خدا اثباتپذير است؟. 41
وجود خداوند از چیست؟ خدا، نور مطلق و ظاهر مطلق 42
يگانگى خدا 44
عبادت و پرستش 45
راههاى اثبات وجود خدا 47
راه فطرت در قرآن 49
الف. برهان نظم 50
نظم در خلقت 51
ب. برهان هدايت 52
هدايت و نظم دو مقولهاند. 53
فرق اصل نظم و اصل هدايت 53
هدايت در جمادات 54
ديدگاه قرآن درباره هدايت در جمادات 54
هدايت در حيوان و انسان 55
شرك 56
شرك ذاتى 56
شرك در خالقيّت 58
شرك صفاتى 59
شرك عملی «شرک در پرستش» 59
مرز توحيد و شرك 61
فصل دوم: عدل الهی... 67
عدل و حكمت 70
عدل چيست؟. 70
شدايد و گرفتاريها 74
شدايد، الطاف خداوند. 74
سازندگى شدايد. 76
امتحان الهى 77
2قضا و قدر. 78
تعریف قضا و قدر. 79
شرور. 83
مسأله دوگانگى هستى 84
شر، عدمى است 85
شر، نسبى است 90
شرور از نظر اصل عدل 93
فوائد شرور. 95
اصل تفكيك 96
نظام كل 97
زشتى، نمايانگر زيبايى است 98
اجتماع يا فرد؟. 100
تفاوت ظرفيّتها 102
مصائب، مادر خوشبختيها 105
بلا براى اولياء 108
اثر تربيتى بلايا 110
بلا و نعمت، نسبى است 110
مجموعه اضداد. 113
مبناى فلسفى تضاد. 116
تبعيضها 116
آيا نظام جهان، ذاتى جهان است؟. 121
تفاوت نه تبعيض 122
راز تفاوتها 123
جبر و اختيار. 125
محال بودن جبر. 127
جبر. 130
آزادى و اختيار. 132
حتمى و غير حتمى 133
توهّم محال 135
حقيقت ممكن 136
امتياز بشر. 138
فصل سوم: نبوت 141
«نبى» و «رسول». 144
نياز به رسالت 145
راههاى اثبات نبوت 149
سبك كلامى در اثبات نبوت 149
سبك فلسفى 150
اختصاصات و ویژگیهای پيامبران 153
اعجاز. 153
عصمت 154
تفاوت پيامبران و نوابغ 157
رهبرى 157
خلوص نيّت 158
سازندگى 160
درگيرى و مبارزه 160
جنبه بشرى 161
پيامبران صاحب شريعت 162
نقش تاريخى پيامبران 163
تعليم و تربيت 163
استوار ساختن ميثاقها و پيمانها 163
آزادى از اسارتهاى اجتماعى 164
هدف نبوّتها و بعثتها 164
علل تجديد نبوّتها 166
وحى 168
نظريات در مورد وحی.. 170
نظريه عاميانه 170
نظريه روشنفكرانه 170
نظريه سوم 171
موارد استعمال وحى در قرآن 173
وحى انبياء 174
وحى 176
مشخّصات وحى انبياء 176
درونى بودن 176
معلم داشتن 177
استشعار. 178
ادراك واسطه وحى 179
عصمت.. 179
معنى عصمت 180
عصمت یک امر نسبی.. 183
عصمت از خطا 184
عصمت از گناه 185
دوران عصمت در نزد فریقین.. 186
معجزه 186
معجزه چيست؟. 187
ايراد بر كلمه «معجزه». 189
نظريات در باب معجزه. 191
نظريه تأويل 191
نظريه اشاعره 193
نظريه سوم 196
ختم نبوّت 197
راز ختم نبوّت 197
نبوّت تبليغى 206
جاودانگی اسلام. 210
نيازمنديها 211
معجزه ختميّه 213
معجزهاى غير از قرآن 217
فصل چهارم: امامت..... 221
معنى امام 223
شؤون رسول اكرم(صلىاللهعليهوآلهوسلم) 225
امامت به معنى رهبرى اجتماع 227
امامت به معنى مرجعيّت دينى 228
امامت به معنى ولايت 231
امامت در قرآن 233
امام، جانشين پيغمبر است در بيان دين 235
حديث ثَقَلَيْن و مسأله عصمت ائمه(عليهمالسلام) 237
مسأله ولايت معنوى 238
تعريف امامت 239
امام يعنى كارشناس امر دين 240
مسأله عصمت 241
مسأله تنصيص 242
غدير. 243
نظريه اول 245
نظريه دوم 245
نظريه صحيح: مسلمين اغفال شدند. 246
فرق اتمام و اكمال 247
ولایت.. 248
انواع ولاء 250
ولاء منفى 250
ولاء اثباتى:. 253
انواع ولاء اثباتى خاص 259
1.ولاء محبّت يا ولاء قرابت 259
ولاء امامت 263
ولاء زعامت 265
ولاء تصرّف 268
شفاعت 272
ايراد و اشكال 273
ضعف قانون 274
اقسام شفاعت 277
حفظ قانون 280
شفاعت رهبرى 280
اصل تطهير. 284
اصل سلامت 285
شرايط شفاعت 287
شفاعت از آن خدا است 289
توحيد و توسّلات 291
پاسخ ايرادها 292
مهدویت.. 293
قيام مختار و اعتقاد به مهدويت 296
قيام «نفس زكيّه» و اعتقاد به مهدويت 297
نيرنگ منصور، خليفه عباسى 298
اعتقاد به مهدويت در بین اهل سنّت 299
ماهيت قيام حضرت مهدى(عجلاللهتعالیفرجهالشریف) 300
قيام و انقلاب امام مهدى(عليهالسلام) 304
انتظار فرج 305
دو گونه انتظار. 306
انتظار ويرانگر. 306
فصل پنجم: معاد.. 309
هدف زندگى 312
نظريات مختلف درباره سعادت انسان:. 315
نيرومندى در علم و اراده 315
بهرهمندى بيشتر از مواهب طبيعت 315
هدف خلقت از ديدگاه قرآن 316
معاد از اركان جهانبينى اسلامى 319
منبع و منشأ ايمان به حيات اخروى 321
چرا معاد جزء اصول دين است؟. 322
تفسيرهاى گوناگون درباره معاد. 323
اعاده معدوم 323
عود ارواح به اجساد. 324
عود ارواح به خداوند. 326
عود ارواح به خداوند با كيفيت جسمانى 327
تجديد حيات مادى به شكل ديگر. 328
ماهيت «مرگ» و وجود عالم برزخ از نظر قرآن 328
فاصله مردن تا قيامت 330
مرگ در منطق قرآن 330
زندگى پس از مرگ 332
ماهيّت مرگ 333
زندگى پس از مرگ 340
عالم برزخ 341
قيامت كبرى 346
تجسّم و جاودانگى اعمال و مكتسبات انسان 348
وجوه مشترك و وجوه متفاوت زندگى اين جهان و زندگى آن جهان 350
مرگوميرها 352
مرگ، نسبى است 354
مرگ، گسترش حيات 358
مجازاتهاى اخروى 361
تفاوتهاى دو جهان 362
ارتباط دو جهان 369
سه نوع كيفر. 370
تنبيه و عبرت 371
مكافات دنيوى 373
عذاب اخروى 375
فصل ششم: دین... 381
دين سرمايه زندگى 386
دين، پشتوانه اخلاق و قانون 388
اصول و فروع دین.. 389
فروع دین.. 391
فرق اصول دین و فروع دین.. 391
انسان و حيوان 392
شعاع آگاهى و سطح خواسته حيوان 392
شعاع آگاهى و سطح خواسته انسان 393
محدوده فطريّات انسان 402
جهان احساسى و جهانشناسى 409
انواع جهانبينى 410
جهانبينى علمى 411
جهانبينى فلسفى 414
جهانبينى مذهبى 415
معيار خوبى جهانبينى 415
جهانبينى توحيدى 416
جهانبينى اسلامى 417
اسلام 419
عمل خير از غير مسلمان 430
مراتب تسليم 444
اسلام واقعى و اسلام منطقهاى 446
اخلاص، شرط قبول اعمال 447
ايمان به خدا و آخرت 452
ايمان به نبوّت و امامت 455
آفتزدگى 458
زير صفر. 460
قاصران و مستضعفان 461
از زاويه ديد حكماى اسلام 463
گناهان مسلمان 465
ايمان مذهبى 470
ایمان به غيب.. 475
ايمان به امدادهاى غيبى.. 478
امدادهاى غيبى در زندگى بشر. 479
انواع امدادها 481
الهام و اشراق 484
جهاد. 487
جنگ با اهل كتاب 487
جنگ با اهل كتاب مطلق است يا مقيد؟. 487
آيا با همه اهل كتاب مىتوان جنگيد؟. 489
«جزيه» چيست؟. 490
فلسفه و هدف جهاد. 491
جهاد و آزادى عقيده 491
چگونگى جنگ 492
مشروعيت جنگ 492
جنگ يا تجاوز؟. 492
جنگ دفاعى 493
فرق اسلام و مسيحيت در موضوع جهاد. 494
آيات مطلق درباره جهاد. 494
جنگهاى صدر اسلام 496
صلح و سازش 497
ماهيت جهاد دفاع است 499
انواع دفاع 499
دفاع از حقوق انسانى از دفاع از حقوق فردى و قومى مقدستر است 501
مقدسترين دفاعها 502
شهيد. 503
به حق پيوستگى شهيد. 504
حق شهيد. 504
بدن شهيد. 506
منشأ قداست 507
خون شهيد. 508
جاودانگى شهيد. 509
شفاعت شهيد. 510
گريه بر شهيد. 511
فلسفه گريه بر شهيد. 512
امر به معروف و نهى از منكر. 519
اصل فراموش شده 522
لزوم تعظيم شعائر اسلامی.. 523
شعار «توّابين». 524
شعارهاى اسلامى 525
فلسفه تجديد عزادارى امام حسين(عليهالسلام) 528
منابع. 531
علم الهی (که آن را علم اصول عقاید نیز گویند) تحصیل آن بر همگان واجب است و احدی در جهل آن معذور نیست.
اُصولِ دین، باورهای پایه دین اسلام که از شرایط مهم مسلمانی است. اصول دین اسلام از سه اصل تشکیل میشود: توحید، نبوت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و معاد. اصول دین در مقابل فروع دین است که احکام عملی را شامل میشود. همه مذاهب اسلامی این سه اصل را قبول دارند؛ اما اصول دیگری هم دارند که آنها را از دیگر مذاهب جدا میکند.
مدتها با خود در فکر تحقیق در کلام شیعه اثنی عشری به شکل مفصل بوده ام به نحوی که برای تمام مباحث اعتقادی بدون احتساب سن افراد جامعه جواب کامل داشته باشم. به همین خاطر کتاب حاضر مجموعه ای مباحث اعتقادی، کلامی و باورهای شیعان می باشد. که البته در مجموعه حاضر توجه ویژه ای به مبانی فکری علامهِ شهید استاد مرتضی مطهری (رحمه الله) شده است.
شیعه، یکی از دو مذهب بزرگ دین اسلام است. برپایه مذهب شیعه، پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) بهفرمان خداوند، حضرت علی(علیه السلام) را به جانشینی بلافصل خود برگزیده است. امامت از اصول اعتقادی شیعیان و وجه تمایز آنان با اهلسنت است. طبق این اصل، امام را خداوند تعیین و بهواسطه پیامبر به مردم معرفی میکند. امروزه مذهب شیعه سه فرقه دارد: امامیه، اسماعیلیه و زیدیه.
شیعه در لغت بهمعنای پیرو، یار و گروه است(1)
و در اصطلاح، به کسانی میگویند که معتقدند بنابر احادیثی که از پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده، امام علی(علیه السلام) جانشین بلافصل او است؛(2)در برابرِ اهل سنت که میگویند پیامبر جانشینش را تعیین نکرده بود و بهدلیل اجماع مسلمانان در بیعت با ابوبکر، وی جانشین پیامبر است. به گفته برخی از مورخان، تا چند قرن پس از پیدایش اسلام، شیعه تنها به این معنا به کار نمیرفته است؛ بلکه به دوستداران اهلبیت و کسانی که امام علی را بر عثمان خلیفه سوم، مقدم میدانستند هم شیعه میگفتند.
درباره زمان پیدایش شیعه بهعنوان یک گروه مشخص که پیرو امام علی(علیه السلام) است و او را شایسته جانشینی پیامبر میداند، اختلافنظر است. عموم علمای شیعه معتقدند از زمان حیات پیامبر اسلام، عده ای از صحابه حول محور حضرت علی(علیه السلام) بوده و به خاطر روایات منقول از پیامبر، شیعه در همان زمان هم
وجود داشته است؛ اما عده ای از مورخان میگویند شیعه پس از واقعه سقیفه بهوجود آمده است.
بهباور برخی، شیعه پس از قتل عثمان خلیفه سوم شکل گرفته است؛ برخی هم زمان شکلگیری شیعه را پس از ماجرای حَکَمیت میدانند.(1)
دیدگاه پرطرفدار میان علمای شیعه، دیدگاه نخست است.(2)اینان به احادیث و گزارشهای تاریخیای استناد میکنند که در آنها در زمان پیامبر به شیعیان علی، بشارت داده شده یا از کسانی بهعنوان شیعیان علی یاد شده است.(3)
اینان به تصمیم سقیفه اعتراض داشتند و تا حضرت علی(علیه السلام) بیعت نکرد؛ اینان هم بیعت نکردند. بعد از بیعت حضرت امیرمومنان تا به خلافت رسیدن ایشان، عده قلیلی به طرفداران ایشان اضافه شد تا در دوره خلافت، از شرطه الخمیس به پیروان ایشان اضافه شد. بنابر نقل ناشی اکبر در مسائل الامامه، یاران علی بعد از شهادت وی به سه دسته تقسیم شدند. عده ای قائل به نص و وصیت در نسل ایشان بودند که به شیعه اعتقادی مشهور شدند. عده ای طرفدار عبدالله بن سبا بودند و تعداد زیادی از اهل کوفه شیعه اختیاری بوده و قائل به نص و وصیت نبودند.
شاخههای مختلف شیعیان که علی رغم باور به امامت بلافصل علی بن ابی طالب(علیه السلام)، در برخی باورهای دیگر از جمله شمار امامان معصوم با یکدیگر اختلاف دارند. جوب تعیین امام از جانب خدا، عصمت انبیاء و امامان از گناهان کبیره
و صغیره، و اعتقاد به تولى و تبرى از اعتقادات مشترک تمام فرقه های تشیع است.(4)
در اینجا به چند فرقه مهم شیعه اشاره خواهیم نمود.
شیعه دوازدهامامی یا اِثناعَشَری بزرگترین فرقه مذهب شیعه است.(1)طبق مذهب امامیه، پس از پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم)، دوازده امام وجود دارد که نخستینشان امام علی(علیه السلام)، و آخرینشان امام مهدی(علیه السلام) است(2)که هنوز زنده است، در غیبت قرار دارد و و روزی برای برقراری عدالت در زمین ظهور خواهد کرد. (3)
رجعت و بَداء از باورهای ویژه شیعیان دوازدهامامی است.(4)طبق آموزه رجعت، پس از ظهور امام مهدی(علیه السلام)، برخی از مردگان زنده خواهند شد. این مردگان هم نیکوکاران و شیعیان را شامل میشوند و هم دشمنان اهلبیت را که قرار است سزای اعمالشان را در همین هم دنیا ببینند.(5)بداء هم یعنی خدا گاه بهسبب مصلحتی، امری را که برای پیامبر یا امام آشکار کرده بود، تغییر میدهد و چیز دیگری جایگزین آن میکند.(6)
از اواخر قرن سوم قمری، شیعه امامی از دیگر فرقههای شیعی متمایز شد. پس از شهادت امام حسن عسکری(علیه السلام)، گروهی از شیعیان که معتقد بودند زمین
هیچگاه بدون امام باقی نمیماند، به وجود امام دوازدهم و غیبت او اعتقاد پیدا کردند. این گروه به شیعه امامی یا دوازدهامامی شناخته شدند. از این زمان به تدریج، شمار این
فرقه شیعه زیاد شد؛ به گونهای که به گفته شیخ مفید، در زمان او یعنی سال 373ق، تشیع دوازده امامی، بیشترین پیروان را در میان دیگر فرقههای شیعه داشته است.(1)
یکی دیگر از فرقههای مهم شیعه زیدیه است. پیروان آن معتقدند پس از امامت حضرت علی، امام حسن، امام حسین، امام سجاد(علیهم السلام) و زید بن علی، امامت به هر مردی از اولاد حضرت فاطمه(سلام الله علیها) میرسد که مردم را به امامت خود دعوت کند و در ظاهر، عادل، عالم و شجاع باشد و مومنان با او برای جهاد بیعت کنند. این فرقه در سالهای آغازین قرن دوم هجری قمری/هشتم میلادی از شیعه منشعب شد. اعتقاد به قیام و مبارزه از ویژگیهای مهم زیدیه است.(2)
پس از آنکه حدود 15 هزار نفر در کوفه با زید بن علی بیعت کردند، او عزم خود را برای قیام علیه هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی، جزم کرد. این در حالی است که شماری نیز در بصره، مدائن و خراسان با زید بیعت کرده بودند. هنوز نیروهای زید برای قیام ساماندهی نشده بودند که والی عراق با سپاهی به مخفیگاه وی حمله کرد و زید با خروج زودتر از موعد خود در محرم سال 122 قمری با دویست نفری که همراه وی
بودند به جنگ با سپاه اموی رفت و در 24 یا 25 محرم سال 122ق به شهادت رسید.(3)
پس از درگذشت زید، شیعیانی که معتقد به اندیشه قیام به سیف و خروج علیه حاکم ظالم بودند، زید را به عنوان امام بدون نص دانسته و به زیدیه معروف شدند.(4)
اسماعیلیه فرقهای از شیعیان است که پس از امام صادق(علیه السلام)، اسماعیل پسر بزرگ او را امام میداند و امامت امام کاظم(علیه السلام) و دیگر امامانِ امامیه را نمیپذیرد.(1)
اسماعیلیان بر این باور بودند که امامت هفت دوره دارد و هر دوره با یک «ناطق» آغاز میشود که شریعتی نو میآورد و در هر دوره پس از او هفت امام امامت میکنند. ناطقهای شش دوره نخست امامت، همان پیامبران اولوالعزماند که عبارتاند از: آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و حضرت محمد(ص).(2)
محمدِ مکتوم پسر اسماعیل، هفتمین امام از دوره ششم امامت است که با پیامبر اسلام آغاز شده است. او همان مهدی موعود است که وقتی قیام کند، ناطق دوره هفتم امامت هم خواهد بود.(3)میگویند برخی از این آموزهها در دوره حکومت فاطمیان، دچار تغییراتی شد. مهمترین ویژگی اسماعیلیه را باطنیگری میدانند؛ چراکه آنها آیات و احادیث و معارف و احکام اسلامی را تأویل میکنند و معنایی خلاف ظاهر آنها برداشت میکنند. بهباور آنها آیات قرآن و روایات ظاهر و باطن دارند.امام باطن آنها را میداند و فلسفه امامت، تعلیم باطن
دین و بیان معارف باطنی است. قاضی نُعمان را بزرگترین فقیه اسماعیلیه و کتابش دعائم الاسلام را منبع اصلی فقهی این مذهب دانستهاند. اسماعیلیه امروز را به دو گروه آقاخانیه و بُهره تقسیم میکنند که بازماندگان دو شاخه از فاطمیان مصر یعنی نزاریه و مستعلویه هستند.(4)
توحيد اساسىترين اصل اسلامى و زيربناى فكرى و اعتقادى در تعليمات الهى است.(1)
اسلام دين توحيد است و براى هيچ مسئلهاى به اندازه توحيد يعنى خداى يگانه را پرستش كردن و غير او را پرستش نكردن اهميت قائل نيست و نسبت به هيچ مسئلهاى به اندازه اين مسئله حساسيت ندارد. مردم قريش كه در مكه بودند مشرك بودند.
توحيد يعنى معرفت و شناسايى خداوند يگانه كه با علم و قدرت كامله خود اين جهان را آفريده است. خداوند آفريننده زمين و آسمان و ستارگان و ماه و خورشيد و درياها و كوهها و جانوران و آدميان و ميليونها موجودات بىشمار ديگر است. ما خداوند را با چشم خود نديدهايم ولى با دليل عقل خود به وجود او پى بردهايم.(2)
به عبارت دیگر و دقیقتر، توحيد يعنى خدا محبوب و مطلوب اول انسان باشد و هر چه غير خدا هست تابع اين محبوب و به خاطر اين محبوب، محبوب باشد، و اگر چيزى محبوبيتش در اين عرض يا بيشتر از آن باشد اين ديگر با توحيد جور در نمىآيد و شرك است.(3)
كلمه توحيد يعنى كلمه «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» مجموعاً نفيى و اثباتى است؛ بدون نفى ما سوا دم از توحيد زدن ناممكن است. اين است كه عصيان و تسليم، كفر و ايمان قرين يكديگرند؛ يعنى هر
توحيد اساسىترين اصل اسلامى و زيربناى فكرى و اعتقادى در تعليمات الهى است.(4)
اسلام دين توحيد است و براى هيچ مسئلهاى به اندازه توحيد يعنى خداى يگانه را پرستش كردن و غير او را پرستش نكردن اهميت قائل نيست و نسبت به هيچ مسئلهاى به اندازه اين مسئله حساسيت ندارد. مردم قريش كه در مكه بودند مشرك بودند.
توحيد يعنى معرفت و شناسايى خداوند يگانه كه با علم و قدرت كامله خود اين جهان را آفريده است. خداوند آفريننده زمين و آسمان و ستارگان و ماه و خورشيد و درياها و كوهها و جانوران و آدميان و ميليونها موجودات بىشمار ديگر است. ما خداوند را با چشم خود نديدهايم ولى با دليل عقل خود به وجود او پى بردهايم.(5)
به عبارت دیگر و دقیقتر، توحيد يعنى خدا محبوب و مطلوب اول انسان باشد و هر چه غير خدا هست تابع اين محبوب و به خاطر اين محبوب، محبوب باشد، و اگر چيزى محبوبيتش در اين عرض يا بيشتر از آن باشد اين ديگر با توحيد جور در نمىآيد و شرك است.(6)
كلمه توحيد يعنى كلمه «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» مجموعاً نفيى و اثباتى است؛ بدون نفى ما سوا دم از توحيد زدن ناممكن است. اين است كه عصيان و تسليم، كفر و ايمان قرين يكديگرند؛ يعنى هر
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، آشنايى با قرآن، ج26، ص 167.
2) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، يادداشتهاي شهيد مطهري، ج12، ص 122.
3) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، آشنايى با قرآن، ج27، ص 213.
4) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، آشنايى با قرآن، ج26، ص 167.
5) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، يادداشتهاي شهيد مطهري، ج12، ص 122.
6) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، آشنايى با قرآن، ج27، ص 213.
تسليمى متضمن عصيانى و هر ايمانى مشتمل بر كفرى و هر ايجاب و اثبات مستلزم سلب و نفيى است: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى»(1).(2)
توحيد، درجات و مراتب دارد، همچنان كه شرك كه مقابل توحيد است مراتب و درجات دارد. تا انسان همه مراحل توحيد را طى نكند، موحّد واقعى نيست.
توحيد ذاتى يعنى شناختن ذات حق به وحدت و يگانگى. اوّلين شناختى كه هر كس از ذات حق دارد، غنا و بىنيازى اوست، يعنى ذاتى است كه در هيچ جهتى به هيچ موجودى نيازمند نيست و به تعبير قرآن «غنىّ» است، همه چيز به او نيازمند است و از او مدد مىگيرد و او از همه غنىّ است «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُ»(3)و به تعبير حكما واجب الوجود است.(4)
و ديگر «اوّليّت» يعنى مبدئيّت و منشئيّت و آفرينندگى اوست. او مبدأ و خالق موجودات ديگر است، موجودات همه «از او» هستند و او از چيزى نيست و به تعبير حكما «علّت اولى» است. اين اوّلين شناخت و اوّلين تصوّرى است كه هر كس از خداوند دارد. يعنى هر كس در
مورد خداوند مىانديشد و به اثبات يا نفى، و تصديق يا انكار مىپردازد، چنين معنى و مفهومى در
ذهن خود دارد كه آيا حقيقتى وجود دارد كه وابسته به حقيقتى ديگر نيست، همه حقيقت ها به او وابستهاند و از اراده او پديد آمدهاند و او از اصل ديگرى پديد نيامده است؟
توحيد ذاتى يعنى اين حقيقت «دوئى» بردار و تعدّدپذير نيست، مثل و مانند ندارد «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»(1)، در مرتبه وجود او موجودى نيست «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ».(2)
چون ذات واجب الوجود يگانه است، پس جهان از نظر مبدأ و منشأ و از نظر مرجع و منتهى يگانه است. جهان نه از اصلهاى متعدّد پديد آمده و نه به اصلهاى متعدّد بازمىگردد، از يك اصل و از يك حقيقت پديد آمده «قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ»(3)
و به همان اصل و همان حقيقت بازمىگردد «أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ»(4)
و به تعبير ديگر، جهان هستى، يك قطبى و يك كانونى و تك محورى است.
رابطه خدا و جهان، رابطه خالق با مخلوق يعنى رابطه علّت (علّت ايجادى) با معلول است، نه رابطه روشنايى با چراغ يا رابطه شعور انسانى با انسان. درست است كه خدا از جهان جدا نيست(5)،
او با همه اشياء است و اشياء با او نيستند «هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»(6)
امّا لازمه جدا نبودن خدا از جهان، اين نيست كه پس خدا براى جهان مانند(7)
روشنايى براى چراغ و شعور
براى اندام است. اگر اينچنين باشد خدا معلول جهان مىشود و نه جهان معلول خدا، چون روشنايى معلول چراغ است نه چراغ معلول روشنايى. و همچنين لازمه جدا نبودن خدا از جهان و انسان
اين نيست كه خدا، جهان و انسان همه يك جهت دارند و همه با يك اراده و يك روح حركت و حيات دارند. همه اينها صفات مخلوق و ممكن است، خداوند از صفات مخلوقين منزّه است «سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ».(1)
توحيد صفاتى يعنى درك و شناسايى ذات حق به يگانگى عينى با صفات و يگانگى صفات با يكديگر. توحيد ذاتى به معنى نفى ثانى داشتن و نفى مثل و مانند داشتن است و توحيد صفاتى به معنى نفى هر گونه كثرت و تركيب از خود ذات است.
ذات خداوند در عين اينكه به اوصاف كماليّه جمال و جلال متّصف است، داراى جنبههاى مختلف عينى نيست. اختلاف ذات با صفات و اختلاف صفات با يكديگر لازمه محدوديّت وجود است. براى وجود لايتناهى همچنان كه دومى قابل تصوّر نيست، كثرت و تركيب و اختلاف ذات و صفات نيز متصوّر نيست. توحيد صفاتى مانند توحيد ذاتى از اصول معارف اسلامى و از عالىترين و پر اوجترين انديشههاى بشرى است كه بخصوص در مكتب شيعى تبلور يافته است. در اوّلين خطبه نهج البلاغه چنين آمده است:
«الحمد للّه الّذى لا يبلغ مدحته القائلون و لا يحصى نعماءه العادّون، و لا يؤدّى حقّه المجتهدون، الّذى لا يدركه بعد الهمم، و لا يناله غوص الفطن، الّذى ليس لصفته حدّ محدود و
لا نعت موجود.(2)
سپاس ذات خدا را، آنكه ستايش كنندگان نتوانند به ستايش او برسند و شمار كنندگان نتوانند نعمتهاى او را برشمارند و كوشندگان نتوانند حقّ بندگى او را ادا نمايند، آنكه همّتها هر چه دور پروازى كنند كنه او را نيابند و زيركيها هر اندازه در قعر درياهاى فطانت فرو
روند به او نرسند، آنكه صفت او را حدّ و نهايتى و تغيّر و تبدّلى نيست.» در اين جملات از صفات نامحدود خداوند ياد شده است.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) بعد از چند جمله مىفرمايد: كمال الاخلاص له نفى الصّفات عنه لشهادة كلّ موصوف انّه غير الصّفة و شهادة كلّ صفة انّها غير الموصوف فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه و من قرنه؛ اخلاص كامل، نفى صفات از پروردگار است، زيرا موصوف گواهى مىدهد كه ذاتش غير از صفت است و صفت گواهى مىدهد كه او چيزى است غير از موصوف، و هر كس خداوند را به صفتى توصيف كند، ذات او را مقارن چيز ديگر قرار داده و هر كس خدا را مقارن چيزى قرار دهد.
در اين جملات، هم براى خداوند اثبات صفت شده است (الّذي ليس لصفته حد محدود) و هم از او نفى صفت شده است (لشهادة كلّ صفة انّها ...) از خود اين جملهها معلوم است كه صفتى كه خداوند موصوف به آن صفت است صفت نامحدود به نامحدوديّت ذات است كه عين ذات است، و صفتى كه خداوند مبرّا و منزّه از اوست صفت محدود است كه غير ذات و غير از صفت ديگر است. پس توحيد صفاتى يعنى درك و شناختن يگانگى ذات و صفات حق.(1)
توحيد افعالى يعنى درك و شناختن اينكه جهان، با همه نظامات و سنن و علل و معلولات و اسباب و مسبّبات، فعل او و كار او و ناشى از اراده اوست. موجودات عالم همچنان كه در ذات استقلال ندارند و همه قائم به او و وابسته به او هستند و او به تعبير قرآن «قيّوم» همه عالم است، در مقام تأثير و علّيت نيز استقلال ندارند، و در نتيجه خداوند همچنان كه در ذات شريك ندارد در فاعليّت نيز شريك ندارد. هر فاعل و سببى، حقيقت خود و وجود خود و تأثير و فاعليّت خود
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 102.
را از او دارد و قائم به اوست. همه حولها و قوّهها «به او» است (ما شاء اللّه و لا قوّة الّا به، لا حول و لا قوّة الّا باللّه).
انسان كه يكى از موجودات است و مخلوق اوست، مانند همه آنها علّت و مؤثّر در كار خود و بالاتر از آنها مؤثّر در سرنوشت خويش است، امّا به هيچ وجه موجودى «مفوّض» و «به خود وانهاده» نيست (بحول اللّه و قوّته أقوم و اقعد). اعتقاد به تفويض و وانهادگى يك موجود- اعمّ از انسان و غير انسان- مستلزم اعتقاد به شريك بودن آن موجود با خدا در استقلال و در فاعليّت است و استقلال در فاعليّت، مستلزم استقلال در ذات است و با توحيد ذاتى منافى است، چه رسد به توحيد افعالى.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً؛(1)
سپاس ذات خدا را، آن كه همسر و فرزند نگرفت و براى او شريكى در مديريّت جهان و همچنين كمكى از روى ناتوانى براى اداره عالم نيست. او را بزرگ و برتر بدان، بزرگ و برتر دانستنى كه لايق ذات پاك او باشد.»(2)
مراتب سهگانهاى كه در بالا گفته شد توحيد نظرى و از نوع شناختن است، امّا توحيد در عبادت، توحيد عملى و از نوع «بودن» و «شدن» است. آن مراتب توحيد، تفكّر و انديشه راستين است و اين مرحله از توحيد «بودن» و «شدن» راستين. توحيد نظرى بينش كمال است و توحيد عملى جنبش در جهت رسيدن به كمال. توحيد نظرى پى بردن به «يگانگى» خداست و توحيد عملى «يگانه شدن» انسان است. توحيد نظرى «ديدن» است و توحيد عملى «رفتن».
پيش از آنكه توحيد عملى را شرح دهيم لازم است نكتهاى را درباره توحيد نظرى تذكّر دهيم. آيا توحيد نظرى يعنى شناختن خدا به يگانگى ذات و يگانگى ذات و صفات و يگانگى در فاعليّت، ممكن است يا غير ممكن؟ و به فرض امكان، آيا اين شناختنها در سعادت بشر تأثيرى دارد يا هيچ ضرورت و لزومى ندارد و در ميان مراتب توحيد آنچه مفيد است توحيد عملى است و بس؟
آيا این نوع شناختها سعادتبخش است يا بيهوده، بستگى دارد به نوع شناخت ما از انسان و از سعادت او. موج افكار مادّى درباره انسان و هستى سبب شده كه حتّى معتقدان به خدا مسائل معارف الهى را بىفايده و بيهوده تلقّى كنند و نوعى ذهنگرايى و گريز از عينيّتگرايى بشمارند، ولى يك نفر مسلمان كه بينش او درباره انسان اين است كه واقعيّت انسان تنها واقعيّت بدنى نيست، واقعيّت اصيل انسانى واقعيّت روح اوست- روحى كه جوهرش جوهر علم و قدس و پاكى است- به خوبى مىفهمد كه توحيد به اصطلاح نظرى علاوه بر اينكه پايه و زير بناى توحيد عملى است خود بذاته كمال نفسانى است، بلكه بالاترين كمال نفسانى است،
انسان را به حقيقت به سوى خدا بالا مىبرد و به او كمال مىبخشد.(1)
«إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»(2)
انسانيّت انسان در گرو شناخت خداوند است، زيرا كه شناخت انسان، از انسان جدا نيست بلكه اصلىترين و گرامىترين بخش وجود اوست. انسان به هر اندازه به هستى و نظام هستى و مبدأ و اصل هستى شناخت پيدا كند، انسانيّت در او تحقّق يافته است. از نظر اسلام، خصوصاً از نظر معارف مذهب شيعه، جاى كوچكترين شكّ و ترديدى نيست كه درك معارف الهى قطع نظر از آثار عملى و اجتماعى مترتّب بر آن معارف، خود هدف و غايت انسانيّت است.
اكنون به توحيد عملى بپردازيم: توحيد عملى يا توحيد در عبادت يعنى يگانهپرستى، به عبارت ديگر، در جهت پرستش حق يگانه شدن. روشنترين مراتب عبادت، انجام مراسم تقديس و تنزيه است كه اگر براى غير خدا واقع شود مستلزم خروج كلّى از جرگه اهل توحيد و از حوزه اسلام است. ولى از نظر اسلام پرستش منحصر به اين مرتبه نيست، هر نوع جهت اتّخاذ كردن، ايدهآل گرفتن و قبله معنوى قرار دادن، پرستش است. آن كسى كه هواهاى نفسانى خود را جهت حركت و ايده آن و قبله معنوى خود قرار بدهد آنها را پرستش كرده است: «أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ؛(1)آيا ديدى آن كس را كه هواى نفس خود را خدا و معبود خويش قرار داده است؟»
آن كس كه امر و فرمان شخص ديگر را كه خدا به اطاعت او فرمان نداده، اطاعت كند و در برابر آن تسليم محض باشد او را عبادت كرده است: «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ
اللَّهِ؛(2)
همانا عالمان دينى خود و زاهدان خود را به جاى خدا، خداى خويش ساختهاند.» «وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ؛(3)
همانا بعضى از ما انسانها بعضى ديگر را خداى خويش و مطاع و حاكم بر خويش قرار ندهيم.»(4)
بنابراين، توحيد عملى يا توحيد در عبادت يعنى تنها خدا را مطاع و قبله روح و جهت حركت و ايدهآل قرار دادن، و طرد هر مطاع و جهت و قبله و ايدهآل ديگر، يعنى براى خدا خم شدن و راست شدن، براى خدا قيام كردن، براى خدا خدمت كردن، براى خدا زيستن، براى خدا مردن، آنچنانكه ابراهيم گفت: «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛(5)
روى دل و چهره قلب خود را حقگرايانه به سوى حقيقتى كردم كه ابداع كننده همه
جهان علوى و سفلى است، هرگز جزء مشركان نيستم»، «إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ؛(1)همانا نمازم، عبادتم، زيستنم و مردنم براى خداوند، پروردگار جهانهاست. او را شريكى نيست. به اين فرمان داده شدهام و من اولين تسليمشدگان به حق هستم.»
اين توحيد ابراهيمى، توحيد عملى اوست. كلمه طيّبه «لا اله الّا اللّه» بيش از هر چيزى ناظر بر توحيد عملى است، يعنى جز خدا شايسته پرستش نيست.(2)
بحث در اين است كه خداوند را با چه صفاتى بايد توصيف كنيم؟ چه صفاتى را بايد از او سلب كنيم؟ مقياس ما در اثبات و يا نفى پارهاى از صفات چيست؟
اين مسأله نيز به نوبه خود از مسائل مهم علم الهى است. در مسأله صفات حق مباحث زيادى هست از قبيل تقسيم صفات به ثبوتى و سلبى و اضافى، و به صفات ذات و صفات فعل، و اينكه آيا صفات حق تعالى عين ذات است يا زائد بر ذات؟(3)
ذات خداوند را به هيچ مخلوقى در هيچ جهتى نمىتوان تشبيه كرد (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ). از طرف ديگر هر صفتى از صفات كه ما مىشناسيم صفت مخلوق است نه صفت خالق، زيرا آن را از مخلوقى گرفتهايم. ما مستقيماً فقط با مخلوقات سر و كار داريم و هر صفتى كه در ذهن ما نقش مىبندد و آن را كمال مىپنداريم كمالى است كه از طريق مشاهده آن كمال در يك مخلوق در ذهن ما راه يافته است. پس اگر خالق را نيز متصف به آن صفت بدانيم صفت مشترك ميان او
و مخلوقات قائل شده و مخلوقات را با او در آن صفات شبيه و شريك ساختهايم. لهذا در حديث وارد شده است: «کُلَّمَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِکُمْ فِي أَدَقِّ الْمَعَانِي فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ إِلَيْکُمْ؛(1)
هر چه را شما در باريكترين توهمات خود آن را مشخص كنيد و بپنداريد كه او خداست، او خدا نيست، او مخلوق و مصنوع و ساخته و پرداخته ذهن شماست.»(2)
در اين حديث با لطافت و ظرافت خاصى ذهن بشر- از نظر اينكه خود بشر را همواره الگو قرار مىدهد و ذات منزه خداوند را از خودش قياس مىگيرد- انتقاد شده است.
گروهى مثل اشاعره كه به هيچ نحو حاضر نبودند توجيهى و تعديلى در باب صفات خداوند بكنند، آمدند و گفتند كه صفات واجب الوجود غير از ذات واجب الوجود است و جداى از ذات او. ذاتش يك چيز است و علمش چيز ديگر، ذات و علمش هر كدام يك چيزند و قدرتش چيز سوم است، ذات و علم و قدرتش هر كدام يك چيز است و حيات چيز چهارم است، اراده چيز پنجم است، و سمع چيز ششم و بصر چيز هفتم ... هر صفتى كه به دليل قرآن يا به دليل ديگر براى واجب تعالى اثبات مىشود، آنها به نحو كثرت آن صفت را اثبات مىكردند. «و الاشعرىُّ بازديادٍ قائلة؛(3)يعنى اشاعره قائل به زيادت صفات بر ذات هستند.» «زيادت» در اينجا به معنى مغايرت است. آنها قائل به مغايرت صفات با ذات هستند. اشاعره در واقع از احديت ذات چشم پوشيدند و صفات را به آن نحو كثرت قبول كردند و گفتند ما احديت ذات و صفات را قبول نداريم؛ احديت ذات درست است، ولى احديت ذات و صفات را قبول نداريم، ذات و صفات با يكديگراحديت ندارند.(4)
متكلمين اسلامى در باب صفات خداوند اصطلاح خلق كردهاند؛ صفات ثبوتيه و صفات سلبيه. ولى ديگران- مخصوصا عرفا- اصطلاحشان صفات جماليه و صفات جلاليه است. بجاى صفات ثبوتيه مىگويند صفات جماليه و بجاى صفات سلبيه مىگويند صفات جلاليه.
اين براى آن است كه جمال و زيبايى حقيقتش آنجاست، آنچه در اينجا هست جلوهاى است از آنچه در آنجا هست.(1)
دسته اوّل كه صفات كمالى است و خداوند به آنها متّصف است «صفات ثبوتيّه» ناميده مىشود. صفات ثبوتيه يعنى صفاتى كه خدا را بايد با آن صفات خواند و توصيف كرد، مثل هم آنهايى كه ما معمولا در نماز توصيف مىكنيم: الحمد لله. الله اگرچه مىگويند عَلَم است ولى آن هم به يك معنا صفت است. «رَبِّ الْعالَمِينَ» (رب). «الرَّحْمنِ، الرَّحِيمِ، مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». «احد» از صفات كماليه است. همين طور الصَّمَدُ.(2)ما خدا را، هم «ثنا» مىگوييم و هم «تسبيح» مىكنيم. آنگاه كه او را ثنا مىگوييم، اسماء حسنى و صفات كماليّه او را ياد مىكنيم، و آنگاه كه او را تسبيح مىگوييم، او را از آنچه لايق او نيست منزّه و مبرّا مىشماريم و در هر دو صورت، معرفت او را براى خودمان تثبيت مىكنيم و به اين وسيله خود را بالا مىبريم.(3)
صفات ثبوتيه از قبيل علم و قدرت است.(1)به طور كلى صفات جماليه بر صفات جلاليه تقدم دارند؛ صفات جلاليه مولود و زاييده صفات جماليه است.(2)
دسته دوم كه از نقص و كاستى ناشى مىشود و خداوند از اتّصاف به آنها منزّه است «صفات سلبيّه» ناميده مىشود.(3)صفات سلبيه از قبيل جسميت و تحرك است.(4)
صفات سلبيه آن چيزهايى است كه بايد خدا را از آنها منزه شمرد، چون حكايت از يك نقص مىكند. نقص يعنى آنچه كه به نيستى و به محدوديت باز مىگردد. هر چه كه از محدوديت وجود ناشى بشود بازگشتش به نيستى و عدم است و نقص است. در سوره توحید بعد از «قُلْ هُوَ اللَّهُ» می گوييم «اللَّهُ الصَّمَدُ» و بعد گفته می شود «لَمْ يَلِدْ» او نزاييده است، والد نيست. اعم از اين است كه پدر نيست يا مادر نيست.(5)خداى متعال لَمْ يَلِد است، نه پدر است و نه مادر براى هيچ موجودى و هيچ مخلوقى. آنهايى كه يك مخلوقى را فرزند خدا مىدانند، از تنزيه بدورند. خدا خالق موجودات است نه والد موجودات؛ يعنى خداوند با اراده خودش موجودات را ايجاد مىكند نه اينكه از وجود خودش چيزى را بيرون مىتراواند. (6)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج6، ص 881.
2) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، آشنايى با قرآن، ج26، ص 99.
3) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 93.
4) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 93.
5) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، آشنايى با قرآن، ج28، ص 497.
6) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، آشنايى با قرآن، ج28، ص 498.
اشياء در مرتبه ذات از نظر هستى دو گونهاند يا لا اقل دو گونه فرض مىشوند: يكى اينكه هستى عين ذات آنها باشد، يعنى ماهيّتى غير از هستى نداشته باشند و به عبارت ديگر «چيستى» و «هستى» آنها يكى باشد؛ ديگر اينكه ذات شىء چيزى باشد غير از هستى و غير از نيستى. نوع اوّل را «واجب الوجود» مىناميم و نوع دوّم را «ممكن الوجود». واجب الوجود از آن نظر كه عين وجود است و معنى ندارد كه شىء از خودش خالى باشد بلكه محال است كه خودش كه عين هستى است، «هست» نباشد، بىنياز از علّت است، زيرا علّيت عبارت است از اينكه علّت به ذات معلول، هستى ببخشد و وقتى كه ذات شىء عين هستى است و از اين نظر خلئى ندارد نيازى به علّت ندارد. ولى ممكن الوجود نظر به اينكه نه عين هستى است و نه عين نيستى، و نسبت به هر دو بىتفاوت و لا اقتضاست و نسبت به هر دو خلأ دارد، نيازمند به چيز ديگر است كه آن خلأ را پر كند و آن علّت است. وجود علّتها آن خلأ را از هستى پر مىكند و ممكن الوجود بالذّات، واجب الوجود بالغير مىگردد و عدم علّت، آن خلأ را از نيستى پر مىكند و ممكن الوجود بالذّات، ممتنع الوجود بالغير مىگردد.(1)
به عبارت دیگر در در تقسیم موجودات به وجود می توان چنین بیان داشت که موجودات بر دو قسماند: يا قائم بالذات و بى نياز از علّت و مبدأ و منشأ صدور هستند، و يا غير قائم بالذات و نيازمند به مبدأ و منشأ صدور. اوّلى «وجود بنفسه» ناميده مىشود كه همان واجب الوجود است و طبق ادلّه توحيد بيش از يك وجود بنفسه نمىتواند بوده باشد، و دوم «وجود بغيره» است كه شامل همه ماسواست.(2)
در تقسیم بندی دیگر در خصوص موجودات سه نظريّه وجود دارد:
الف. نظريّه مادّيّين: طبق نظريّه مادّيّين ملاك نيازمندى اشياء به علّت، هستى آنهاست؛ يعنى هستى از آن جهت كه هستى است ايجاب مىكند علّتى در كار باشد، هر چيزى كه هست بايد علّت داشته باشد، فقط آن چيزى كه نيست علّت ندارد. البتّه مادّيّين اين مسأله را در كتابهاى خود مطرح نكردهاند، زيرا اين مسأله در فلسفه اسلامى براى اوّلين بار طرح و ابداع شده است، ولى با توجّه به اصول و مبانى مادّيّين- خصوصا طرفداران ماترياليسم(1)
ديالكتيك كه اصل تغيير ذاتى اشياء را و اصل علّيّت و معلوليّت را پذيرفتهاند- اگر بخواهيم به اين سؤال جواب بگوييم بايد فرضيّه بالا را مطرح كنيم. طبق اين فرضيّه چون هستى از آن جهت كه هستى است نيازمند به علّت است پس موجودى كه هستى خود را مديون علّتى نباشد وجود ندارد، پس واجب الوجودى در كار نيست.
ب. نظريّه متكلّمين: طبق اين نظريّه ملاك نيازمندى به علّت، «حدوث» است؛ يعنى يك شىء نه از آن جهت كه هست نيازمند به علّت است بلكه از آن جهت كه نبود و اكنون هست، به عبارت ديگر از آن جهت كه هستىاش سابقه نيستى دارد نيازمند به علّت است. طبق اين نظريّه هر نيازمند به علّتى حادث است و هر حادثى نيازمند به علّت است؛ قدم ملاك بىنيازى از علّت است، پس «قديم» مساوى است با «واجب الوجود».
طبق اين نظريّه هر موجودى نيازمند به علّت نيست بلكه موجود حادث نيازمند به علّت است، پس وجودى كه بىنياز از علّت باشد- يعنى واجب الوجود باشد- مانعى ندارد ولى شرطش اين است كه قديم باشد.
ج. نظريّه حكماى الهى: طبق اين نظريّه ملاك نيازمندى به علّت، «امكان ذاتى» است نه هستى و نه سابقه نيستى؛ يعنى ذات و ماهيّت اشياء متفاوت است، گاهى ذات(2)
اقتضا دارد
هستى را و گاه اقتضا دارد نيستى را؛ در اين دو صورت آن ذات بى نياز از علّت است؛ به عبارت ديگر وجوب و امتناع، ملاك بى نيازى از علّت است؛ و امّا گاه هست كه ذات نه اقتضا دارد هستى را و نه اقتضا دارد نيستى را، بلكه لا اقتضاء است و لا اقتضائى ذاتى همان امكان ذاتى است و همان است كه سبب مىشود شىء نيازمند به علّت باشد.
ضمناً معلوم شد كه طبق عقيده مادّيّين «نيستى» ملاك بى نيازى از علّت است و طبق نظريّه متكلّمين «قدم» ملاك بى نيازى است و امّا طبق نظريّه حكماى الهى «وجوب و امتناع ذاتى» ملاك بى نيازى است.
طبق نظريّه اوّل، موجود مساوى است با حادث و يا ممكن؛ يعنى «موجود» و «حادث» و «ممكن» مفاهيم متساوى هستند، و طبق نظريّه دوم، موجود بر دو قسم است: يا حادث و ممكن است و يا قديم و واجب؛ يعنى حادث مساوى با ممكن است و قديم مساوى با واجب، و موجود اعمّ از هر دو است. امّا طبق نظريّه سوم، موجود بر دو قسم است: يا واجب است و يا ممكن؛ و ممكن بر دو قسم است: يا حادث است و يا قديم، و امّا واجب منحصر است به قديم.(1)
خداوند متعال همان طور كه واجب الوجود بالذات است، واجب من جميع الجهات و الحيثيّات است؛ ازاينرو واجب الافاضه و واجب الوجود است.(2)يعنى همان طورى كه واجب الوجود در ذات خود، معلول غير نيست، در صفات و افعال خود نيز امكان ندارد كه تحت تأثير علتى قرار گيرد؛ او مؤثر محض است و از هيچ چيزى انفعال و تأثر پيدا نمىكند.(3)
الف. اينكه احياناً گفته می شود: «هر چيزى و يا هر موجودى علّت مىخواهد» تعبير ناصحيحى است، بلكه يك غلط فاحش است. تعبير صحيح اين است كه هر ناقصى نيازمند به علّت است، و چنانكه دانستيم مكاتب مختلفى كه دراينباره بحث كردهاند، در ارائه نقصى كه
ملاك نيازمندى به علّت مىشود اختلاف نظر دارند، ولى قدر مسلّم اين است كه هر ناقصى نيازمند به علّت است، نه هر چيز اعمّ از آنكه ناقص باشد يا كامل.
ب. روشن و معلوم شد «علّت نخستين» كه همان ذات قديم كامل واجب الوجود نامتناهى است، از آن جهت علّت نخستين است كه هستى عين ذات اوست، و هستى كامل است نه ناقص، و نامحدود است نه محدود، تا منشأ نياز به علّت پيدا شود. معنى علّت نخستين اين نيست كه او خودش علّت خود و پايهگذار خود و سامان دهنده خويش است، و هم معنى علّت نخستين اين نيست كه با ساير موجودات ديگر از نظر نياز به علّت فرقى ندارد و او به حكم يك استثناء از قانون علّيت خارج شده است.(1)
ج. واجب الوجود نمىتواند حقيقتى مركّب از ماهيّت و وجود باشد، به همین دلیل حكم مىكنيم كه او وجود محض و «انّيّت صرف» است و طبعاً سؤال ما منتفى مىشود. اين استدلال، بنابر «اصالت ماهيّت» نيز استدلال تمامى است.(2)
بو على، فيلسوف و طبيب بزرگ اسلامى، محاسبه عقلى و فيلسوفانه خويش را از راه تقسيم موجود به واجب الوجود و ممكن الوجود، و استلزام ممكن الوجود واجب الوجود را، انجام داده است و در خصوص واجب الوجود می گوید: موجود به حسب فرض عقلى يا واجب الوجود است
يا ممكن الوجود؛ يعنى هر چيزى كه موجود است اگر نسبت ذات او را با موجود بودن و موجود نبودن در نظر بگيريم به حكم بديهى عقلى داراى يكى از دو حالت ذيل خواهد بود:
الف. اينكه موجود بودن از ذات او تفكيك ناپذير است، به عبارت ديگر موجود بودن ضرورى ذات اوست، آن چنان كه فى المثل زوج بودن از عدد 4 تفكيك ناپذير است و ضرورى ذات عدد 4 است و آنچنانكه 180 درجه بودن مجموع زواياى مثلّث از ذات مثلّث تفكيك ناپذير است و ضرورى ذات اوست. چنين موجودى به حسب تعريف واجب الوجود است.
ب. اينكه موجود بودن از ذات او تفكيك پذير است يعنى هيچ گونه امتناعى ندارد كه آن چيز موجود نباشد و به عبارت ديگر موجود بودن براى ذات او ضرورى نيست.(1)
توحيد؛ يعنى ايمان به خدا و يگانگى خدا، توضيح خواهيم داد كه آيا اعتقاد به خدا و اعتقاد به يگانگى خدا، دو مسأله جدا از يكديگر است، يا اين دو مسأله توأم با يكديگر است و اعتقاد به هر كدام از اين دو، از ديگرى جدايىپذير نيست.
سرسلسله تمام معتقَدات دينى ايمان به خداست. در كلمات حضرت اميرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) وجود دارد كه فرمودند: «اوَّلُ الدّينِ مَعْرِفَتُهُ؛(2)
اوّل دين، آغاز دين، پايه دين و ريشه دين خداشناسى است.» قرآن كريم نيز مىفرمايد: «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(3)اصلاً ما
بهالتفاوت مردمانى كه معتقد به اديان هستند و حتى فلاسفه الهى كه ممكن است تابع دينى هم نباشند، (با مردمانى كه معتقد به دينى نيستند، و به تعبير ديگر) مابهالتفاوت الهى و مادى همين يك كلمه است: ايمان به غيب. «غيب» يعنى نهان، يعنى حقايقى كه ظاهر
نيست، و «ظاهر نيست» به معنى اين است كه مستقيماً محسوس و ملموس نيست. قرآن در بعضى موارد، كلمه «غيب» را در مقابل «شهادت»(1)گذاشته است و عالم طبيعت را روى همين اصطلاحِ قرآن «عالم شهادت» ناميدهاند. فرد معتقد الهى با فرد مادى در عالم شهادت (يعنى در طبيعت) اختلاف ندارد و طبيعت و شهادت را او همان طور مىشناسد كه يك مادى مىشناسد، بلكه به وجود نامحسوس و وجود غيبى هم اعتقاد دارد، كه البته سرسلسله امور غيبى خداست.
ممكن است این سؤال مطرح شود که: شما مىگوييد توحيد، فطرى است و هر كسى به حكم فطرتش آن را دريافت مىكند. اگر توحيد فطرى مىبود، افراد بشر درباره آن اختلاف نمىكردند و هميشه در اين مسأله دو اردو (اردوى موحدين و اردوى منكرين) تشكيل نمىدادند. الآن هم اگر شما سراغ دانشمندان درجه اول دنيا برويد، مىبينيد كه تقسيم مىشوند به دو دسته: برخى خدا را قبول دارند و برخى قبول ندارند. پس توحيد لااقل فطرى نيست، بلكه يك مسأله بسيار معضل غيرفطرى و مشكلى است كه هنوز بشر نتوانسته است يك راه حل قطعى براى آن پيدا كند.
جواب ما اين است كه: مسأله توحيد، مسأله سهل و ممتنع است و اگر كسى به نحو صحيحى اين مسأله را طرح كند، در تصديق آن ترديد نمىكند. همان دانشمندان درجه اوّلى هم كه شما مىگوييد، وقتى وارد بحثشان مىشويد، مىبينيد يك چيزى را پيش خودشان فرض و تصور
1) . به معناى «حضور»؛ اين موجوداتى كه ما الآن مىبينيم و حس مىكنيم، شهادت هستند.
كردهاند و اسم «خدا» روى آن گذاشتهاند، و بعد همه شكها و شبههها و ايرادها را روى همان مفروض خودشان بنا كردهاند.(1)
آيا راهى براى اثبات اين مسأله داريم يا نه؟ يك فكرى در قرون جديد در اروپا پيدا شده و آن فكر اين است كه مسأله خدا براى بشر قابل حل نيست؛ نه اينكه وجود خدا را انكار كنند، بلكه مىگويند مسأله خدا براى بشر قابل حل نيست و بشر نه قادر است وجود خدا را اثبات كند و نه قادر است وجود خدا را نفى كند؛ سؤال می شود، چرا؟ پاسخ می دهند براى اينكه ابزار تحقيق در اين مسأله به بشر داده نشده و اصلاً بشر فاقد اين ابزار است. آن ابزارى كه براى تحقيق به بشر داده شده است، حواس است و بشر فقط قدرت دارد در محسوسات تحقيق كند و بگويد فلان چيز هست يا نيست و فلان چيز كه هست كيفيتش چيست، ولى ماوراء محسوس، نفياً و اثباتاً از قلمرو تحقيق و جستجوى بشر خارج است. بنابراين بشر نبايد وارد اين بحث بشود.
اين نظريه در واقع نظريهاى است درباره انسان و محدوديت ذهن انسان و اينكه قلمرو قضاوت انسان محدود است به محسوسات و هر علمى كه بشر پيدا مىكند، به امورى پيدا مىكند كه براى او محسوس باشد، و به ماوراء محسوس، نفياً و اثباتاً راه ندارد.(2)
اين فكر و نظريه، البته درست نيست؛ چون نه تنها در مسأله خدا، بلكه در بسيارى از مسائل ديگر نيز ما بدون اينكه حس كرده باشيم، وجود آنها را درك مىكنيم. از همه واضحتر، مسأله علّيت است. آيا بشر علّيت را درك مىكند يا درك نمىكند؟. یا، خود مفهوم «محال» مفهوم نامحسوسى است و جزء اصول فكرى بشر هم هست.
ذات اقدس احديّت نور مطلق است؛ نورى است كه ظلمت مقابل ندارد. اوست نور همه جهان، نور آسمان و زمين «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».(1)
از هر ظاهرى ظاهرتر است و از هر
نزديكى به ما نزديكتر. ظهور همه چيز به ذات اوست، ظاهر مطلق و بالذّات اوست (و بنور وجهك الّذى أضاء له كلّ شيء)،(2)روشنى هر چيزى در پرتو نور ذات اوست. ولى نورى است كه ثابت است، غروب و افول ندارد؛ نورى است كه همه جا را پر كرده، حجاب و مانعى ندارد، به همه چيز محيط است، نقطه مقابلى ندارد، ضدّ و ندّى ندارد.
چون افول و غروب ندارد، زوال و فنا ندارد و ظلمتى در برابرش نيست، بشر ضعيف الادراك كه هر چيزى را با مقايسه نقطه مقابل و نقطه مخالف بايد بفهمد و دستگاه گيرنده فهم و ادراك او طورى ساخته شده كه به هر چيزى با كمك نقطه مقابل آن چيز توجّه و التفات پيدا مىكند، از التفات و توجّه به ذات حق غافل است.
نكته غريبى است! ذات حق چون هيچوقت پنهان نيست، از نظرها پنهان است. اگر گاهى پنهان بود و گاهى آشكار، از نظرها پنهان نبود. چون غروب و افول و زوال و تغيير و حركت ندارد، مورد غفلت بشر است.(3)
چقدر خوب و عالى و لطيف امام على(علیه السلام) بيان فرموده است: «و كلّ ظاهر غيره غير باطن و كلّ باطن غيره غير ظاهر؛(4)هر ظاهرى غير خدا ديگر باطن نيست، و هر باطنى غير خدا ديگر ظاهر نيست» امّا خدا در عين وحدت و بساطت، هم باطن است و هم ظاهر. نه اينكه
قسمتى از او ظاهر است و قسمتى باطن، بلكه از همان حيثيّت كه ظاهر است عيناً باطن است و از همان حيثيّت كه باطن است، ظاهر است.
منبع و سرچشمه اين حقيقت خود قرآن كريم است كه مىفرمايد: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ؛(1)اوّل و آخر خداست، ظاهر و باطن هم خداست.» و باز قرآن مىفرمايد: «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ؛(2)به هر طرف كه رو كنيد، رو به خدا هستيد و روى خدا با شماست.» رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «اگر با ريسمانى به طبقه هفتم زمين هم فرو رويد باز به سوى خدا رفتهايد.»(3)
در حديث است كه جاثليقى (عالمى از علماى مسيحى) از امير المؤمنين، امام على(علیه السلام) پرسید: «أخبرني عن وجه الرّبّ» يعنى به من بگو «چهره حق» كه قرآن مىگويد به هر طرف رو كنيد رو به خداييد و روى خدا با شماست، يعنى چه؟ روى خداوند كدام طرف است؟ «فدعا علىّ بنار و حطب فأضرمه» امام على(علیه السلام) دستور داد هيزم و آتش آوردند؛ هيزم را آتش زد، مشتعل شد، فضا را روشن كرد. «فلمّا اشتعلت قال: أين وجه هذه النّار يا نصرانيّ؟» پرسيد: چهره اين آتش كدام طرف است؟ گفت: همه طرف و همه جا چهره است. فرمود: «هذه النّار مدبّرة مصنوعة لا يعرف وجهها» اين آتش با اين كيفيّت كه ديدى مصنوعى و مخلوقى است از مخلوقات خدا و همه طرف روى اوست، تو مىخواهى خداوند جهت معيّن داشته باشد. «و خالقها لا يشبه ها» و البتّه خداوند شبيه مخلوقات خود نيست، او منزّه است از شبيه و مثل و نظير، و مقدّس است از تشبيه. «و للّه المشرق و المغرب فأينما تولّوا فثمّ وجه اللّه» مشرق و مغرب
از آن خداست. به هركجا كه رو كنى به سوى خداست. «لا يخفى عليه خافية» هيچ چيز بر او پوشيده نيست. (1)
مشرق و مغرب جهان ملك خداست، ظهور فعل اوست. او به همه چيز احاطه دارد. هيچ چيز از او خالى نيست. به هر طرف رو كنيد به خدا رو آوردهايد.(2)
بس كه هست از همه سو و ز همه رو راه به تو
به تو برگردد اگر راهروى برگردد
خداوند متعال مثل و مانند و شريك ندارد. اساساً محال است كه خداوند مثل و مانند داشته باشد و در نتيجه به جاى يك خدا، دو خدا يا بيشتر داشته باشيم، زيرا دو تا و سه تا و يا بيشتر بودن، از خواصّ مخصوص موجودات محدود نسبى است، درباره موجود نامحدود و مطلق، تعدّد و كثرت معنى ندارد. مثلاً ما مىتوانيم يك فرزند داشته باشيم و هم مىتوانيم دو فرزند يا بيشتر داشته باشيم، زيرا فرزند و يا دوست، هر كدام يك موجود محدود است و موجود محدود مىتواند در مرتبه خود مثل و مانندى داشته باشد و در نتيجه تعدّد و كثرت بپذيرد، امّا موجود نامحدود، تعدّدپذير نيست.
خداوند متعال وجود نامحدود و واقعيّت مطلق است و بر همه اشياء احاطه دارد و هيچ مكان و زمانى از او خالى نيست و از رگ گردن ما به ما نزديكتر است، پس محال است كه مثل و مانندى داشته باشد، بلكه مثل و مانند برايش فرض هم نمىشود.
بعلاوه ما آثار عنايت و تدبير و حكمت او را در همه موجودات مىبينيم و در سراسر جهان يك اراده واحد و مشيّت واحد و نظم واحد مشاهده مىكنيم و اين خود نشان مىدهد كه جهان ما «يك كانونى» است نه «دو كانونى» و یا «چند كانونى».
گذشته از اينها اگر دو خدا و يا بيشتر مىبود، الزاماً دو اراده و دو مشيّت و يا بيشتر دخالت داشت و همه آن مشيّتها به نسبت واحد در كارها مؤثّر مىبود و هر موجودى كه مىبايست موجود شود بايد در آن واحد دو موجود باشد تا بتواند به دو كانون منتسب باشد و باز هر يك از آن دو موجود نيز به نوبه خود دو موجود باشند و در نتيجه هيچ موجودى پديد نيايد و جهان نيست و نابود باشد. اين است كه قرآن كريم مىفرمايد: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا؛(1)
اگر خدايان متعدّد غير از ذات احديّت وجود مىداشت آسمان و زمين تباه شده بودند.»
شناخت خداى يگانه به عنوان كاملترين ذات با كاملترين صفات، منزّه از هر گونه نقص و كاستى، و شناخت رابطه او با جهان كه آفرينندگى و نگهدارى و فيّاضيّت، عطوفت و رحمانيّت است، عكس العملى در ما ايجاد مىكند كه از آن به «پرستش» تعبير مىشود.
پرستش نوعى رابطه خاضعانه و ستايشگرانه و سپاسگزارانه است كه انسان با خداى خود برقرار مىكند. اين نوع رابطه را انسان تنها با خداى خود مىتواند برقرار(2)
كند و تنها در مورد خداوند صادق است، در مورد غير خدا نه صادق است و نه جايز.
شناخت خداوند به عنوان يگانه مبدأ هستى و يگانه صاحب و خداوندگار همه چيز، ايجاب مىكند كه هيچ مخلوقى را در مقام پرستش، شريك او نسازيم. قرآن كريم تأكيد و اصرار دارد بر اينكه عبادت و پرستش بايد مخصوص خدا باشد، هيچ گناهى مانند شرك به خدا نيست.
اكنون ببينيم پرستش يا عبادت كه مخصوص خداست و انسان نبايد اين رابطه را جز با خداوند با هيچ موجود ديگرى برقرار كند، چيست و چگونه رابطهاى است.
براى اينكه مفهوم و معنى پرستش روشن شود و تعريف صحيحى بتوانيم از آن به دست آوریم لازم است دو مقدّمه ذكر شود:
پرستش يا قولى است يا عملى. پرستش قولى عبارت است از يك سلسله جملهها و اذكار كه به زبان گفته می شود، مانند قرائت حمد و سوره و اذكارى كه در ركوع و سجود و تشهّد نماز گفته می شوند و ذكر لبّيك كه در حج. پرستش عملى مانند قيام و ركوع و سجود در نماز يا وقوف عرفات و مشعر و طواف در حج. غالباً عبادتها، هم مشتمل است بر جزء قولى و هم بر جزء عملى، مانند نماز و حج، كه هم بر جزء قولى مشتملاند و هم بر جزء عملى.
اعمال انسان بر دو نوع است: بعضى از اعمال خالى از منظور خاص است و به عنوان علامت يك چيز ديگر صورت نمىگيرد، بلكه صرفاً به خاطر اثر طبيعى و تكوينى خودش صورت مىگيرد. مثلاً يك كشاورز از آن جهت يك سلسله كارهاى مربوط به كشاورزى را انجام مىدهد كه اثر طبيعى آن كارها را بگيرد. كشاورز كارهاى كشاورزى را به عنوان سمبل و علامت و به عنوان ابراز يك سلسله مقصودها و احساسات انجام نمىدهد.
ولى برخى از كارهایی که فاعل آن هستیم، آنها را به عنوان علامت يك سلسله مقصودها و ابراز نوعى(1)
احساسات انجام مىدهيم، مانند اينكه به علامت تصديق سر خود را رو به پائين
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 96.
مىآوريم و به علامت فروتنى، دم در مىنشينيم و به علامت تعظيم و تكريم شخص ديگر خم مىشويم.
بيشترين كارهاى انسان از نوع اوّل است و كمترين آن از نوع دوّم، ولى به هر حال قسمتى از كارهاى انسان از اين نوع است كه كارى براى ابراز مقصودى و نشان دادن احساسى صورت مىگيرد. اين نوع كار در حكم كلمات و الفاظ و لغات مستعمل و رايج است كه براى افاده يك منظور و ابراز يك نيّت به كار مىرود.
اكنون كه اين دو مقدّمه دانسته شد مىگوييم پرستش، چه قولى و چه عملى، يك كار «معنىدار» است. انسان با اقوال عابدانه خويش حقيقت بلكه حقايقى را ابراز مىدارد و با اعمال عابدانه خود، از قبيل ركوع و سجود و وقوف و طواف و امساك، همان را مىخواهد بگويد كه با اذكار قولى خود مىگويد.
راههايى را كه براى اثبات وجود خدا ذكر شده، تقسيمبندى نسبتاً جامع و كاملى نسبت به آنها باید صورت داد، سپس معلوم مىشود كه چقدر در بيانات كسانى كه براى اثبات خدا و توحيد مطلب نوشتهاند و همچنين در بيانات كسانى كه درباره انكار وجود خدا بحث كردهاند، تشويش و اضطراب و بىنظمى وجود دارد.
از نظر كلى سه راه- كه باز بعضى از آن راه ها منشعب مىشود به راه هاى جزئىترى- درباره اثبات وجود خدا ذكر شده است كه ما معتقد هستیم هرسه راه، راه هاى درستى هستند. يك راه را ما راه روانى يا فطرى مىناميم، راه ديگر را راه علمى يا شبه فلسفى مىناميم، و راه سوم راه فلسفى است.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 40.
راه اول كه راه فطرى است به اين صورت خواهد بود كه از راه وجود خود انسان، خدا را اثبات كردهاند؛ به اين معنا كه گفتهاند احساس وجود خدا در انسان هست؛ يعنى در فطرت و خلقت هر كسى يك احساس و تمايلى وجود دارد كه خود به خود او را به سوى خدا مىكشاند؛ از اين جهت مَثَل خدا و انسان مَثَل مغناطيس و آهن است.
اين راه فقط مىگويد كه چنين جاذبهاى را من احساس مىكنم (چون راه روانى است) و چنين جاذبهاى ميان انسان و ميان حقيقتى كه نامش خداست وجود دارد؛ به دليل وجود اين جاذبه، پس چنين حقيقتى هست. بايد ببينيم اين حرف را چه كسى گفته و توضيحش چيست.
انسان به طور كلى دو دستگاه دارد: يك دستگاه عقل و فكر و انديشه كه با حواس پنجگانه (يا بيشترِ) خودش حس مىكند و با عقل و فكر، فكر مىكند؛ همان دستگاهى كه علوم و فلسفهها را براى بشر به وجود مىآورد. يك كانون ديگرى هم در وجود انسان هست كه آن را كانون تمايلات و احساسات مىنامند (احساسات غير از حس است) كه به اصطلاح معروف مربوط به دل انسان است.
كسى كه مىگويد خداشناسى فطرى است، مىگويد در وجود انسان تمايلى عالى هست كه آن، تمايل به پرستش است؛ انسان خودش را با حقيقتى وابسته و پيوسته مىداند و دلش مىخواهد از زندان «خودى» خارج شود و به آن حقيقت نزديك شود و او را تسبيح و تنزيه كند و به سوى او برود؛ تمايلى اينگونه در وجودش هست كه او را مىكِشد. روى اين حساب، پس در دل انسان (نه در مغز انسان) و در كانون تمايلات و احساسات انسان، پايه خداشناسى هست.
حال ببينيم قرآن در اين زمينه چه فرموده است، و دانشمندان قديم و جديد چه نظری داشتهاند.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 41.
در قرآن كريم ريشه اين مطلب را به خوبى پيدا و مشخص می شود. آيهاى كه مىفرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(1)
تمايل دينى و ميل به سوى حق را در وجود هر كسى يك امر فطرى مىداند. تنها اين آيه نيست، بلكه اين حقيقت به صورتهاى مختلفى در قرآن بيان شده؛ از جمله آيهاى كه به اصطلاح «آيه عالم ذرّ»(2)ناميده مىشود: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ».(3)
مسلّم اين آيه يك رمز و حقيقتى را بيان مىكند. آيه نمى فرماید، خداوند ذرّيّه آدم را از پشت آدم بيرون كشيد، بلكه مى فرماید ذريه همه مردم را از پشت همه مردم بيرون كشيد: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ (نمىفرمايد: مِنْ ظَهْرِ آدَمَ) در آنجا كه مردم هنوز در اصلاب آباء بودند، آنها را بر نفس خودشان گواه گرفت و از آنها سؤال فرمود: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؛ آيا من پروردگار شما نيستم؟» اينها در همان مرحله تصديق كردند و پاسخ دادند: «بَلى».
آيه مىخواهد بفرماید، انسان قبل از آنكه در اين دنيا به شكل انسان به وجود بيايد، در خميرهاش اقرار به وجود خداوند هست. بلكه قرآن يك اصل كلىترى را بيان مىفرماید؛ اصل كلىتر قرآن اين است كه در تمام موجودات تمايل به حق وجود دارد: «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ
لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».(4)البته ما در اينجا از این جهت به قرآن استدلال شده که گفته شود، اين مطلب در قرآن هم تأييد شده است.(5)
راه ديگر، راه علمى(1)
یا شبه فلسفى است. راه علمى محض، برخلاف نظريه بسيارى از افراد، محال است بتواند خدا را به انسان معرفى كند؛ يعنى علم به طور مستقيم نمىتواند خدا را به انسان نشان بدهد، چرا؟ چون كار علم اين است كه پديدههاى عالم را به انسان مىنماياند؛ يعنى شىء، بايد كوچك باشد تا علم بتواند آن را نشان بدهد. علم مىتواند عنصرى از عنصرهاى طبيعت را براى انسان كشف كند، علم مىتواند براى انسان يك سياره در منظومه شمسى كشف و پيدا كند، اما علم هرگز به طور مستقيم نمىتواند خدا را به انسان نشان بدهد. اگر چيزى اين طور محاط علم و تجربه و آزمايش دربيايد، نمىتواند خدا باشد، كما اينكه نمىتواند روح باشد و كما اينكه نمىتواند زمان باشد؛ يعنى اين امورى كه محدود به يك حد معينى نيست، از حدود تجربه و آزمايش خارج است. بله، علم به طور كمك و معاون و غيرمستقيم مىتواند خدا را نشان بدهد، و بسيار معاون و كمك خوبى است، به اين شكل كه با فلسفه (يعنى با عقل) دست به دست يكديگر بدهند.
اين راه، شناختن خدا از طريق مخلوقات است؛ يعنى از طريق موجودات و واقعياتى كه ما مستقيم با آنها در تماس هستيم. اين ديگر به حس خداشناسى كه در هر كسى هست، مربوط
نيست؛ اگر چنين حسى هم وجود نداشته باشد، بشر چون عقل و فكر و علم دارد، از راه مطالعه كردن اشياء و واقعيات خارجى مىتواند خدا را بشناسد.(2)
نظم و نظام عالم دلالت مىكند بر وجود خدا. اين همان مطلبى است كه در قرآن كريم به تعبير «اتقان صُنع» (متقن بودن مصنوعات عالم) بیان شده است؛ قرآن کریم مىفرمايد: «وَ تَرَى
الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ»(1)در بعضى از آيات از همين مطلب تعبير به «تقدير» (اندازهگيرى) مىشود؛ يعنى يك نوع حسابگرى در نظم و ترتيب مخلوقات وجود دارد؛ به تعبير ديگر مىگوييم حكيمانه بودن خلقت.
معنى نظم و نظامى كه گفته می شود در خلقت هست، چيست؟ نظم و نظام در خلقت يعنى اين عالم كه به وجود آمده است و اين كه هست، با تصادف به وجود نيامده و ناشى از تصادف نيست. «ناشى از تصادف نيست» در مقابلِ؛ تصادف يعنى بىعلت، اما «بىعلت» گاهى به معنى نداشتن علت فاعلى است و گاهى به معنى نداشتن علت غايى است.
هميشه براى علت فاعلى و علت غايى مثال سادهاى از مصنوعات بشر ذكر مىكنند كه البته اين مثالها نارساست، ولى براى روشن شدن مطلب چارهاى از اين مثالها نيست. شما روى صفحه كاغذ مطلبى مىنويسيد. در اينجا چهار علت تصوير مىشود: علت مادى، علت صورى، علت فاعلى و علت غايى. اما علت مادى يعنى آن شرايط مادىاى كه بايد وجود داشته باشد تا
اين به وجود بيايد. قبل از آنكه شما اين خطوط را روى اين صفحه كاغذ بنويسيد، صفحه كاغذى وجود داشته ولى به صورت يك صفحه سفيد، جوهرى در خودنويس شما وجود داشته ولى به صورت چند گرم مايع در مخزن خودنويس، خود خودنويس هم بوده است. اينها را مىگويند علت مادى؛ يعنى شرايط مادىاى كه بايد وجود داشته باشد تا اين نوشته هم باشد. اگر صفحه كاغذ يا چيزى شبيه آن نباشد، اگر اين جوهر يا چيزى شبيه به آن نباشد، از «هيچ چيز» نمىشود خط به وجود بيايد.
1) . سوره نمل: 27، آیه 88.
دوم، علت صورى: آن چيزى كه به اين ماده شكل مىدهد؛ يعنى خود شكلش. خط آن وقت به صورت اين خط در مىآيد كه شما اگر كلمه «فدايت شوم» را مىنويسيد، اين شكل خاص را به(1)
آن بدهيد، يعنى اول كه «ف» را و بعد به ترتيب «د» و بعد «ا» و بعد «ى» و بعد «ت» نوشته شود، تا بشود «فدايت»؛ هركدام از اينها اگر تغيير كند، اين كلمه به وجود نيامده.
سوم، علت فاعلى: نيرويى بايد باشد كه اين جوهرها را روى اين صفحه بكشاند؛ آن نيرو، علت فاعلى است. يك علت ديگر هم در اين مصنوع بشرى فرض مىشود و آن، علت غايى است. شما كه اين كار را مىكنيد (چون آن نيرويى كه اين كار را مىكند نيروى شماست)، آيا هدفى از اين كار داريد يا نداريد؟ شما در اينجا هدف معينى داريد؛ يعنى اين را مىنويسيد براى اينكه به دست شخصى برسد و او بخواند و از مَنوىّ خاطر شما آگاه شود و مقصود شما را درك كند؛ اين را مىگويند علت غايى.
راههاى علمى كه در آنها از راه مخلوقات بر وجود خدا استدلال مىشود، سه نوع راه است: يكى راه نظم در مخلوقات، ديگری راه وجود هدايت و رهبرى در مخلوقات، و سوم راه اصل خلقت.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 63.
اينكه حساب هدايت و نظم را از يكديگر جدا باید کرد، معمولاً حساب انتظامات مخلوقات و حساب هدايت شدن مخلوقات يكى گرفته مىشود و يك نوع دليل به شمار مىرود.(1)
قرآن از نظر خداشناسى براى نظم و هدايت دو حساب قائل شده است.
مسأله انتظام مخلوقات مربوط به ساختمان موجودات است. در برهان نظم طرز بيانْ اين گونه است كه وضع ساختمان موجودات حكايت مىكند كه در اين ساختمان، شعور و تدبير و علم و اراده دخالت داشته است و اين ساختمان ناشى از تصادف مجموعهاى از علل نمىتواند باشد. درست مثل كتاب تأليفشدهاى كه نظم مجموعه حروف و معنى داشتن آنها نشان مىدهد كه روى حساب و نقشه بوده؛ پس حكايت مىكند كه به وجود آورنده اين نظم و تشكيلات اراده و تدبير داشته است و عقل و شعور در ايجاد آن به كار رفته است. آيه «صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ»(2)همين جهت را بيان مىفرمايد و آیه شریفه «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ
خَلْقَهُ»(3)
همين مطلب را بيان مىكند، و خيلى از آيات ديگر، مثل آيه: «أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ. وَ إِلَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ».(4)
ولى زائد بر نظام متقن خلقت و ساختمان موجودات، چيز ديگرى هم هست و آن اين است:
موجودات عالم نشان مىدهند كه پس از آنكه كامل آفريده شدهاند، در كارى هم كه انجام مىدهند به نوعى رهبرى مىشوند، چطور؟ نقطه مقابل انتظام، تصادف و اتفاق بود، يعنى اگر كسى مىخواست انتظام را حاكى از عقل و تدبير نداند، مىگفت اين انتظام تصادفاً به وجود آمده، ولى نقطه مقابل اصل رهبرى و هدايت چيز ديگرى است. آيا اين كارى كه موجودات انجام مىدهند لازمه قهرى و جبرى ساختمانشان(1)
است با همه انتظاماتى كه در آن به كار رفته، يا علاوه بر اين،(2)
يك نيروى ديگرى كه بسيار هم مرموز است در كار اينها دخالت دارد؟
اينكه مثلاً سويچ را بچرخانند، اتومبيل روشن شود، بنزين تبديل به گاز و قوّه شود، اين ديگر كار علىحدهاى نيست؛ يعنى لازمه جبرى و قهرى ساختمان اتومبيل پس از آنكه آن را به اين شكل ساختند، اين است كه شما سويچ را كه بچرخانيد اتومبيل روشن شود، بعد كه روشن شد، پايتان را كه روى گاز بگذاريد نيرو ايجاد شود و نيرو اتومبيل را بكشاند، و بعد وقتى كه شما فرمان را به راست يا چپ بچرخانيد، اتومبيل به راست يا چپ حركت كند، ترمز هم كه بكنيد بايستد؛ اينها ديگر چيز علىحدهاى نيست.(3)
آيا اصل هدايت، در تمام موجودات عالم هست يا فقط در بعضى موجودات عالم هست؟ هدايت را در نباتات و حيوانات و انسان خيلى خوب مىشود ثابت كرد؛ در جمادات چطور؟ آيا اصل هدايت فقط در نباتات و حيوانات و انسان وجود دارد و در جمادات وجود ندارد؟ در قرآن
ذكر شده است كه هدايت در همه موجودات وجود دارد، منتها ما آن طورى كه در نباتات مىتوانيم اثبات كنيم، در جمادات نمىتوانيم اثبات كنيم، ولى خلافش را هم نمىشود اثبات كرد؛ يعنى اين گونه نيست كه در جمادات ثابت شده باشد كه هر كارى كه مىكنند حتماً لازمه ساختمان ماشينى آنهاست.
آنچه در قرآن بیان شده نشان مىدهد كه اصل هدايت در همه موجودات هست؛ مثلاً مىفرمايد: «وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها؛(1)در هر آسمانى كار او را به او وحى كرده است» يعنى كارى كه بايد انجام بدهد، به او گفته است و راهش را به او نشان داده. به علاوه، اينكه مىفرمايد: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»(2)
بيانگر آن است كه قرآن اصل هدايت را به نباتات و حيوانات و انسان اختصاص نداده است؛ «أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»، يعنى هر چيزى را آن طورى كه بايد ساختمانش را ايجاد كند ايجاد كرده و آن را هدايت هم كرده، قرآن عموميت قائل است.
در حيوان اين چيزى كه به نام «غريزه» معروف شده، مثل قانون جاذبه است و فقط اسم است؛ يعنى از فرط اينكه مجهول است، بشر چارهاى نداشته الا اينكه اسم مبهمى رويش بگذارد. اينكه حيواناتْ تنها ساختمان مادى و مغزىشان براى اين هدايتها و رهبريهاى عجيب و فوقالعادهاى كه در آنها هست (كه نام آن را «غريزه» گذاشتهاند) كافى نيست، خيلى واضحتر و روشنتر است از باب نباتات.
از حيوان بالاتر انسان است به انواع هدايتهايى كه در او هست. اين هدايتها را به دو دسته تقسيم مىشوند؛ يك سلسله الهامات كه اسمشان را «الهامات اخلاقى» مى نامیم و يك سلسله الهامات(1)
ديگر كه اسمشان را از قديم «اشراق» گذاشتهاند و امروز هم «اشراق» مىنامند.
شرك يعنى ثنويت و تعدد. لازمه شرك ثنويت و تعدد نيست. شرك، جانشين ساختن به جاى خداست، خواه ثنويت در آن باشد و خواه نباشد.(2)
تاريخ نشان مىدهد كه در برابر توحيدى كه پيامبران الهى از فجر تاريخ به آن دعوت مىكردهاند، انواع شركها نيز وجود داشته است. همچنان كه توحيد، مراتب و درجات دارد شرك نيز به نوبه خود مراتبى دارد كه از مقايسه مراتب توحيد با مراتب شرك به حكم «تعرف الأشياء بأضدادها»، هم توحيد را بهتر مىتوان شناخت و هم شرك را. شرك دارای دو دسته است؛ شرک نظرى و شرک عملی، که هر کدام از این دو نوع شرک به چند دسته تقسیم می شوند.
بعضى از ملل به دو (ثنويّت) يا سه (تثليث) يا چند اصل قديم ازلى مستقلّ از يكديگر قائل بودهاند، جهان را چند پايهاى و چند قطبى و چند كانونى مىدانستهاند.
ريشه اين گونه انديشهها چه بوده است؟ آيا هر يك از اين انديشهها انعكاس و نمايشگر وضع اجتماعى آن مردم بوده است؟ مثلا آنگاه كه مردمى به دو اصل قديم و ازلى و دو محور اصلى براى جهان قائل بودهاند، از آن رو بوده كه جامعهشان به دو قطب مختلف تقسيم مىشده است
و آنگاه كه به سه اصل و سه خدا معتقد بودهاند نظام اجتماعيشان نظام تثليثى بوده است؟ يعنى همواره نظام اجتماعى به صورت يك اصل(1)
اعتقادى در مغز مردم انعكاس مىيافته است و قهرا آنگاه كه اعتقاد توحيدى و «يك اصلى» جهان به وسيله پيامبران توحيدى مطرح شده است، هنگامى بوده كه نظام اجتماعى به يك قطبى گراييده است؟
البتّه اينجا مسأله ديگرى هست كه با اين مسأله نبايد اشتباه شود و آن اينكه گاهى يك نظام اعتقادى و مذهبى وسيله سوء استفاده در يك نظام اجتماعى واقع مىشود، همچنان كه نظام خاصّ بتپرستى مشركان قريش وسيلهاى براى حفظ منافع ربا خواران عرب بود، ولى گروه ربا خواران از قبيل ابو سفيان ها و ابوجهل ها و وليد بن مغيرهها كوچكترين اعتقادى به آن بتها نداشتند و فقط براى حفظ نظام اجتماعى موجود از آنها دفاع مىكردند. اين دفاع ها عملا آنگاه صورت جدّى به خود گرفت كه نظام توحيدى ضدّ استثمارى و ضدّ رباخوارى اسلام طلوع كرد. بتپرستان كه بيشتر نابودى خود را مىديدند، حرمت و قداست معتقدات عامّه را بهانه كردند. در آيات قرآن به اين مسأله و اين نكته فراوان اشاره شده است، مخصوصا در
داستان فرعون و موسى، ولى چنانكه مىدانيم اين مسأله غير از آن مسأله است كه به طور كلّى نظام اقتصادى زير بناى نظام فكرى و اعتقادى است و هر نظام فكرى و اعتقادى عكس العمل جبرى نظام اقتصادى و اجتماعى است.
آنچه مكتب انبياء به شدّت آن را نفى مىكند اين است كه هر مكتب فكرى الزاما تبلور يافته خواسته هاى اجتماعى است كه خود آن خواسته ها به نوبه خود زاييده شرايط اقتصادى مىباشند. بنابراين نظريّه كه صد در صد نظريّهاى ماترياليستى است، مكتب توحيدى انبياء نيز به نوبه خود تبلور يافته خواسته هاى اجتماعى و مولود نيازهاى اقتصادى زمان خودشان بوده است، يعنى رشد ابزار توليد منشأ يك سلسله خواسته هاى اجتماعى شده است كه مىبايست به
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 119.
صورت يك انديشه توحيدى توجيه(1)شوند. انبياء، پيشقراولان و در واقع مبعوثان اين نياز اجتماعى و اقتصادى مىباشند و اين است معنى زير بناى اقتصادى داشتن يك فكر و عقيده و انديشه و از آن جمله انديشه توحيد.
قرآن به حكم اينكه براى انسان قائل به فطرت است و فطرت را يك بعد وجودى اساسى انسان مىشمارد كه به نوبه خود منشأ يك سلسله انديشهها و خواسته هاست، دعوت توحيدى انبياء را پاسخگويى به اين نياز فطرى مىداند و براى توحيد، زير بنايى جز فطرت توحيدى عمومى بشر قائل نيست. قرآن به حكم اينكه براى انسان فطرت قائل است، شرايط طبقاتى را عامل جبرى يك فكر و يك عقيده نمىشمارد.
به هر حال، اعتقاد به چند مبدئى، شرك در ذات است و نقطه مقابل «توحيد ذاتى» است.(2)
قرآن آنجا كه اقامه برهان مىكند (برهان تمانع) و مىگويد: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ
لَفَسَدَتا»(3)
در برابر اين گروه اقامه برهان مىكند. اين گونه اعتقاد سبب خروج از جرگه اهل توحيد و از حوزه اسلام است. اسلام شرك ذاتى را در هر شكل و هر صورت بكلّى طرد مىكند.
برخى از ملل، خدا را ذات بىمثل و مانند مىدانستند و او را به عنوان يگانه اصل جهان مىشناختند امّا برخى مخلوقات او را با او در خالقيّت شريك مىشمردند. مثلا مىگفتند خداوند مسئول خلقت «شرور» نيست، شرور آفريده بعضى از مخلوقات است.(4)
اين گونه شرك كه شرك در خالقيّت و فاعليّت است، نقطه مقابل «توحيد افعالى» است. البتّه شرك در خالقيّت به نوبه خود مراتب دارد كه بعضى از آن مراتب، شرك خفى است نه شرك
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 120.
2) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 122.
3) . سوره انبياء: 21، آیه 22.
4) . بدبختيها، كژيها، عيبها و نقصها و خلاصه همه حوادث و وقايع نامطلوب را در اصطلاح «شرور» مىگويند. در نحوه انتساب شرور به خداوند بحثهاى مفصّلى در كتاب ديگر مؤلّف به نام عدل الهى شده است.
جلى، بنابراين موجب خروج كلّى از جرگه اهل توحيد و حوزه اسلام نيست.
شرك در صفات، به علّت دقيق بودن مسأله، در ميان عامّه مردم هرگز مطرح نمىشود. شرك در صفات مخصوص برخى انديشمندان است كه در اين گونه مسائل مىانديشند، امّا صلاحيّت و تعمّق كافى ندارند. اشاعره از متكلّمين اسلامى دچار اين نوع شرك شدهاند. اين نوع شرك نيز شرك خفى است و موجب خروج از حوزه اسلام نيست.(1)
برخى از ملل در مرحله پرستش، چوب يا سنگ يا فلز يا حيوان يا ستاره يا خورشيد يا درخت يا دريا را مىپرستيدهاند. اين نوع از شرك فراوان بوده و هنوز هم در گوشه و كنار جهان يافت مىشود. اين شرك، شرك در پرستش است و نقطه مقابل «توحيد در عبادت» است. ساير مراتب شرك كه در بالا گفته شد شرك نظرى و از نوع شناخت دروغين است، امّا اين نوع شرك، شرك عملى و از نوع «بودن» و «شدن» دروغين است. البتّه شرك عملى نيز به نوبه خود مراتب دارد. بالاترين مراتبش كه سبب خروج از حوزه اسلام است همان است كه گفته شد و شرك جلى خوانده مىشود. امّا انواع شرك خفى وجود دارد كه اسلام در برنامه توحيد عملى با آنها سخت مبارزه مىكند.
بعضى از شرك ها آن اندازه ريز و پنهان است كه با ذرّهبين هاى بسيار قوى نيز به زحمت قابل ديدن است. در حديث است از رسول اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلم): الشّرك اخفى من دبيب الذّرّ
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 123.
على الصّفا فى اللّيلة الظّلماء، و ادناه يحبّ على شىء من الجور و يبغض على شىء من العدل و هل الدّين الّا الحبّ و البغض فى اللّه. قال اللّه «إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ».(1)
شرك (راه يافتن شرك) مخفىتر است از رفتن مورچه بر سنگ صاف در شب تاريك.
كمترين شرك اين است كه انسان كمى از ظلم را دوست بدارد و از آن راضى باشد و يا كمى از عدل را دشمن بدارد. آيا دين چيزى جز دوست داشتن و دشمن داشتن براى خداست؟ خداوند مىفرمايد بگو اگر خدا را دوست مىداريد مرا (دستورات مرا كه از جانب خداست) پيروى كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد.
اسلام هر گونه هواپرستى، جاهپرستى، مقامپرستى، پولپرستى، شخصپرستى را شرك مىشمارد. قرآن كريم در داستان برخورد موسى و فرعون، جابرانه فرمان(2)
راندن فرعون بر بنى اسرائيل را «تعبيد» (بنده گرفتن) مىخواند. از زبان موسى در جواب فرعون مىگويد: «وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرائِيلَ»(3)
يعنى تو بنى اسرائيل را بنده خود ساختهاى و آنگاه بر من منّت مىگذارى كه هنگامى كه در خانه تو بودم چنين و چنان شد؟!». بديهى است كه بنى اسرائيل نه فرعون را پرستش مىكردند و نه بردگان فرعون بودند، بلكه صرفا تحت سيطره طاغوتى و ظالمانه فرعون قرار داشتند كه در جاى ديگر از زبان فرعون اين غلبه و سيطره ظالمانه را نقل مىكند كه: «إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ»(4)آنان زير دست ما و ما فوق آنها هستيم و قاهر بر آنها. و هم در جاى ديگر از زبان فرعون نقل مىكند كه: «وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ»(5)يعنى خويشاوندان موسى و هارون (بنى اسرائيل) بندگان ما هستند». در اين آيه كريمه كلمه «لنا» (از براى ما)
بهترين قرينه است بر اينكه مقصود پرستش نيست، زيرا فرضا بنى اسرائيل مجبور به پرستش بودند، فرعون را پرستش مىكردند نه همه فرعونيان را. آن چيزى كه از ناحيه فرعون و همه فرعونيان (به اصطلاح قرآن «ملأ» فرعون) بر بنى اسرائيل تحميل شده بود اطاعت اجبارى بود.
مرز دقيق توحيد و شرك- چه توحيد و شرك نظرى و چه عملى- چيست؟ چه نوع انديشهاى انديشه توحيدى است و چه نوع انديشهاى انديشه شركى؟ چه نوع عملى عمل توحيدى است و چه نوع عملى عمل شركى؟ آيا اعتقاد به موجودى غير خدا شرك است (شرك ذاتى) و لازمه توحيد ذاتى اين است كه به موجوديّت هيچ چيز غير از خدا- و لو به عنوان آفريده او- اعتقاد نداشته باشيم (نوعى وحدت وجود)؟
بديهى است كه مخلوق خدا فعل خداست، فعل خدا خود شأنى از شئون اوست و ثانى او و در قبال او نيست. مخلوقات خداوند تجلّيات فيّاضيّت او هستند. اعتقاد به وجود مخلوق از آن جهت كه مخلوق است متمّم و مكمّل اعتقاد به توحيد است نه ضدّ توحيد. پس مرز توحيد و شرك، وجود داشتن و وجود نداشتن شىء ديگر- هر چند مخلوق خود او- نيست.
آيا اعتقاد به نقش مخلوقات در تأثير و تأثّر و سببيّت و مسبّبيّت، شرك است (شرك در خالقيّت و فاعليّت)؟ و آيا لازمه توحيد افعالى اين است كه نظام سببى و مسبّبى جهان را انكار كنيم و هر اثرى را مستقيما و بلاواسطه از خدا بدانيم و براى اسباب هيچ نقشى قائل نباشيم؟ مثلا معتقد باشيم كه آتش نقشى در سوزانيدن و آب در سيراب كردن و باران در رويانيدن و دوا در بهبود بخشيدن ندارد، خداست كه مستقيما مىسوزاند و مستقيما سيراب مىسازد و مستقيما مىروياند و مستقيما بهبود مىبخشد، بود و نبود اين عوامل، يكسان است، چيزى كه هست عادت خدا بر اين است كه كارهاى خود را در حضور اين امور انجام دهد. مثلا اگر انسانى عادتش
بر اين باشد كه هميشه در حالى كه كلاه بر سر دارد نامه بنويسد، بود و نبود كلاه در نوشتن نامه تأثيرى ندارد، ولى نويسنده نامه نمىخواهد با نبود كلاه نامهاى بنويسد. مطابق اين نظريّه، بود و نبود امورى كه عوامل و اسباب ناميده مىشوند از اين قبيل است و اگر غير از اين قائل بشويم، براى خدا شريك بلكه شريكها در فاعليّت قائل شدهايم (نظريّه اشاعره و جبريّون).
اين نظريّه نيز صحيح نيست. همچنان كه اعتقاد به وجود مخلوق، مساوى با شرك ذاتى و اعتقاد به خداى دوّم و وجود قطبى در مقابل خدا نيست بلكه مكمّل و متمّم اعتقاد به وجود خداى يگانه است، اعتقاد به تأثير و سببيّت و نقش داشتن مخلوقات در نظام جهان نيز- با توجّه به اينكه همان طور كه موجودات استقلال در ذات ندارند استقلال در تأثير هم ندارند، موجودند به وجود او و مؤثّرند به تأثير او- شرك در خالقيّت نيست بلكه متمّم و مكمّل اعتقاد به خالقيّت خداوند است. آرى، اگر براى مخلوقات از نظر تأثير، استقلال و تفويض قائل بشويم و چنين بينديشيم كه نسبت خداوند به جهان، نسبت صنعتگر است به صنعت (مثلا سازنده اتومبيل و اتومبيل) كه صنعت در پيدايش خود نيازمند به صنعتگر است ولى پس از آنكه ساخته شد كار خود را طبق مكانيسم خود ادامه مىدهد، صنعتگر در ساختن صنعت نقش دارد نه در كاركرد مصنوع پس از ساخته شدن، اگر سازنده اتومبيل هم بميرد اتومبيل به كار خود ادامه مىدهد، اگر چنين بينديشيم كه عوامل جهان- آب، باران، برق، حرارت، خاك، گياه، حيوان، انسان و غيره- نسبتشان با خداوند چنين نسبتى است (چنانكه معتزله احيانا چنين نظرى دادهاند) قطعا شرك است. مخلوق، در حدوث و بقا نيازمند به خالق است، در بقا و در تأثير همان اندازه نيازمند است كه در حدوث. جهان عين فيض، عين تعلّق، عين ارتباط، عين وابستگى و عين «از اويى» است، از اين رو تأثير و سببيّت اشياء، عين تأثير و سببيّت خداوند است، خلّاقيّت قوّهها و نيروهاى جهان- اعمّ از انسان و غير انسان- عين خلّاقيّت خداوند و بسط فاعليّت اوست، بلكه
اعتقاد به اينكه نقش داشتن اشياء در كار عالم شرك است، شرك است، زيرا اين اعتقاد ناشى از اين نظر است كه ناآگاهانه براى ذات موجودات، استقلالى در مقابل ذات حق قائل شدهايم و از اين رو اگر موجودات نقشى در تأثير داشته باشند تأثيرات به قطبهاى ديگر نسبت داده شده است. پس مرز توحيد و شرك اين نيست كه براى غير خداوند نقشى در تأثيرات و سببيّتها قائل بشويم يا نشويم.
آيا مرز توحيد و شرك اعتقاد به قدرت و تأثير ما فوق الطّبيعى است؟ يعنى اعتقاد به قدرت ما فوق قوانين عادى طبيعت براى يك موجود، اعمّ از فرشته يا انسان (مثلا پيغمبر يا امام)، شرك است امّا اعتقاد به قدرت و تأثير در حدّ معمولى و متعارف، شرك نيست. و همچنين اعتقاد به قدرت و تأثير انسان از دنيا رفته نيز شرك است، زيرا انسان مرده جماد است و از نظر قوانين طبيعى، جماد نه شعور دارد نه قدرت و نه اراده، پس اعتقاد به درك داشتن مرده و سلام كردن به او و تعظيم كردن و احترام كردن او و خواندن و ندا كردن او و چيز خواستن از او شرك است، زيرا مستلزم اعتقاد به نيروى ما وراء الطّبيعى براى غير خداست. و همچنين اعتقاد به تأثيرات مرموز و ناشناخته براى اشياء، مسأله اعتقاد به تأثير داشتن يك خاك بخصوص در شفاى بيمارى و يا تأثير داشتن مكان مخصوص براى استجابت دعا شرك است، زيرا مستلزم اعتقاد به نيروى ما وراء الطّبيعى در يك شىء است، چه، هر چه كه طبيعى است، شناختنى و آزمودنى و حسكردنى و لمسكردنى است. على هذا اعتقاد به مطلق تأثيرات براى اشياء شرك نيست (آنچنانكه اشاعره پنداشتهاند) بلكه اعتقاد به تأثيرات ما فوق الطّبيعى براى اشياء شرك است. پس هستى تقسيم مىشود به دو بخش: طبيعت و ما وراء طبيعت. ما وراء الطّبيعه قلمرو اختصاصى خداوند است و طبيعت قلمرو اختصاصى مخلوق او و يا قلمرو مشترك خدا و مخلوقات است. يك سلسله كارها جنبه ما وراء الطّبيعى دارد از قبيل احياء (زنده كردن) و اماته (ميراندن)، روزى دادن و
امثال اينها و باقى، كارهاى عادى و معمولى است. كارهاى فوق معمولى قلمرو اختصاصى خداست و باقى، قلمرو مخلوقات او. اين از جنبه توحيد نظرى.
امّا از جنبه توحيد عملى هر نوع توجّه معنوى به غير خداوند- يعنى توجّهى كه از طريق چهره و زبان توجّهكننده و چهره و گوش ظاهرى شخص مورد توجّه نباشد بلكه توجّهكننده بخواهد نوعى رابطه قلبى و معنوى ميان خود و طرف مقابل برقرار كند و او را بخواند و متوجّه خود سازد و به او توسّل جويد و از او اجابت بخواهد- همه اينها شرك و پرستش غير خداست، چون عبادت جز اينها چيزى نيست و عبادت غير خدا به حكم عقل و ضرورت شرع جايز نيست و مستلزم خروج از اسلام است. بعلاوه انجام اين گونه مراسم، گذشته از اينكه انجام مراسم عملى عبادت است براى غير خدا و عين اعمالى است كه مشركان براى بتها انجام مىدادند، مستلزم اعتقاد به نيروى ما وراء الطّبيعى براى شخصيّت مورد توجّه (پيغمبر يا امام) است (نظريّه وهّابيان و وهّابىمآبان عصر ما).
اين نظريّه در زمان ما تا حدّى شيوع يافته و در ميان يك قشر بالخصوص علامت روشنفكرى شمرده مىشود. ولى با توجّه به موازين توحيدى، اين نظريّه از لحاظ توحيد ذاتى در حدّ نظريّه اشاعره شركآلود است و از نظر توحيد در خالقيّت و فاعليّت، يكى از شركآميزترين نظريّههاست.
وهّابىمآبان نيز ناآگاهانه به نوعى استقلال ذاتى در اشياء قائل شدهاند و از اين رو نقش ما فوق حدّ عوامل معمولى داشتن را مستلزم اعتقاد به قطبى و قدرتى در مقابل خدا دانستهاند، غافل از آنكه موجودى كه به تمام هويّتش وابسته به اراده حقّ است و هيچ حيثيّت مستقل از خود ندارد، تأثير ما فوق الطّبيعى او مانند تأثير طبيعى او پيش از آنكه به خودش مستند باشد، مستند به حقّ است و او جز مجرايى براى مرور فيض حق به اشياء نيست. آيا واسطه فيض وحى
و علم بودن جبرئيل و واسطه رزق بودن ميكائيل و واسطه احياء بودن اسرافيل و واسطه قبض ارواح بودن ملك الموت شرك است؟
از نظر توحيد در خالقيّت، اين نظريّه بدترين انواع شرك است، زيرا به نوعى تقسيم كار ميان خالق و مخلوق قائل شده است، كارهاى ما وراء الطّبيعى را قلمرو اختصاصى خدا و كارهاى طبيعى را قلمرو اختصاصى مخلوقات خدا يا قلمرو اشتراكى خدا و مخلوق قرار داده است. قلمرو اختصاصى براى مخلوق قائل شدن عين شرك در فاعليّت است، همچنان كه قلمرو اشتراكى قائل شدن نيز نوعى ديگر از شرك در فاعليّت است.
مرز توحيد و شرك در توحيد عملى «به سوى اويى» است (انّا اليه راجعون). توجّه به هر موجود- اعمّ از توجّه ظاهرى و معنوى- هرگاه به صورت توجّه به يك راه براى رفتن به سوى حق باشد و نه يك مقصد، توجّه به خداست. در هر حركت و مسير، توجّه به راه ازآنجهت كه راه است و توجّه به علامتها و فلشها و نشانههاى راه براى گم نشدن و دور نيفتادن از مقصد ازآنجهت كه اينها علامتها و نشانهها و فلشها هستند، «به سوى مقصد» بودن و «به سوى مقصد رفتن» است. انبياء و اولياء راههاى خدا هستند: «انتم السّبيل الأعظم و الصّراط الأقوم». آنان علامتها و نشانههاى سير الى اللّه هستند: «و اعلام العبادة و منارا فى بلاده و ادلّاء على صراطه». هاديان و راهنمايان به سوى حق مىباشند: «... الدّعاة الى اللّه و الادلّاء على مرضاة اللّه».
پس مسأله اين نيست كه توسّل و زيارت و خواندن اولياء و انتظار كارى ما فوق الطّبيعى از آنها شرك است، مسأله چيز ديگر است. اوّلا بايد بدانيم انبياء و اولياء چنين صعودى در مراتب قرب الهى كردهاند كه از ناحيه حق تا اين حد مورد موهبت واقع شده باشند يا نه؟ از قرآن كريم
استفاده مىشود كه خداوند به پارهاى از بندگان خود چنين مقامات و درجاتى عنايت كرده است.
مسأله ديگر اين است كه آيا مردمى كه توسّلات پيدا مىكنند و به زيارت مىروند و حاجت مىخواهند، از نظر توحيدى درك صحيحى دارند يا ندارند؟ آيا واقعا با نظر «به سوى اويى» به زيارت مىروند يا با فراموشى «او» و مقصد قرار دادن شخص زيارت شده؟ كه بدون شك اكثريّت مردم با چنان توجّه غريزى به زيارت مىروند. ممكن است اقليّتى هم باشند كه فاقد درك توحيدى- و لو در حدّ غريزى- باشند. به آنها بايد توحيد آموخت نه آنكه زيارت را شرك دانست.
مسأله سوّم اين است كه اقوال و افعالى كه حكايتگر تسبيح و تكبير و تحميد است و ستايش ذات كامل على الاطلاق و غنّى على الاطلاق است، در مورد غير خدا شرك است. سبّوح مطلق و منزّه مطلق از هر نقص و كاستى اوست، بزرگ مطلق اوست، آنكه همه ستايشها منحصرا به او بر مىگردد اوست، آنكه همه حولها و قوّهها قائم به اوست ذات اوست. اين گونه توصيفها- چه به صورت قولى و چه به صورت عملى- براى غير خدا شرك است.
مسأله «عدالت» داراى اهميتى خاص و موقعيتى بىنظير است و علماى اسلامى (شيعه و معتزله، نه اشاعره) عدل را در رديف «ريشههاى دين» قرار داده اند و دومين اصل از اصول پنجگانه دين بشناسند، و گرنه «عدل» يكى از صفات خدا است و اگر بنا باشد صفات خدا را جزء اصول دين بشمار آوريم لازم است علم و قدرت و اراده و ... را نيز در اين شمار بياوريم. ولى علت اصلى اينكه عدل در شيعه از اصول دين شمرده شد امر ديگر است، و آن اينكه: شيعه با اهل سنّت در ساير صفات خداوند اختلافى نداشتند و اگر هم داشتند مطرح نبود؛ ولى در مسأله عدل، اختلاف شديد داشتند و شديدا هم مطرح بود بطورى كه اعتقاد و عدم اعتقاد به عدل، علامت «مذاهب» شمرده مىشد كه مثلا شخص، شيعه است يا سنّى، و اگر سنّى است معتزلى است يا اشعرى.(1)
عدل به تنهايى علامت اشعرى نبودن شمرده مىشد. عدل و امامت توأماً علامت تشيّع بود. اين است كه گفته مىشد اصول دين اسلام سه چيز است و اصول مذهب شيعه همان سه چيز است به علاوه اصل عدل و اصل امامت.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 86.
منظور از عادل بودن خدا اين است كه استحقاق و شايستگى هيچ موجودى را مهمل نمىگذارد و به هر كس هر چه را استحقاق دارد مىدهد، و منظور از حكيم بودن او اين است كه نظام آفرينش، نظام احسن و اصلح، يعنى نيكوترين نظام ممكن است.
لازمه حكمت و عنايت حق اين است كه جهان هستى، غايت و معنى داشته باشد. آنچه موجود مىشود يا خود خير است و يا براى وصول به خير است. «حكمت» از شئون عليم بودن و مريد بودن است و مبيّن اصل «علّت غائى» براى جهان مىباشد، ولى «عدالت» ارتباطى به صفت هاى علم و اراده ندارد، عدالت به مفهومى كه گفته شد از شئون فاعليّت خداوند، يعنى از صفات فعل است نه از صفات ذات. (1)
مجموعاً چهار معنى و يا چهار مورد استعمال براى كلمه عدل وجود دارد:
موزون بودن: اگر مجموعهاى را در نظر بگيريم كه در آن، اجزاء و ابعاض مختلفى بكار رفته است و هدف خاصى از آن منظور است، بايد شرائط معينى در آن از حيث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ كيفيت ارتباط اجزاء با يكديگر رعايت شود، و تنها در اين صورت است كه آن مجموعه مىتواند باقى بماند و اثر مطلوب خود را بدهد و نقش منظور را ايفا نمايد. مثلا يك اجتماع اگر بخواهد باقى و برقرار بماند بايد متعادل باشد، يعنى هر چيزى در آن به قدر لازم (نه به قدر مساوى) وجود داشته
باشد. يك اجتماع متعادل، به كارهاى فراوان اقتصادى، سياسى، فرهنگى، قضائى، تربيتى احتياج دارد و اين كارها بايد ميان افراد تقسيم شود و براى هر كدام از
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 87.
همان طور كه مفسّران گفتهاند مقصود اين است كه در ساختمان جهان، رعايت تعادل شده است؛ در هر چيز، از هر مادهاى به قدر لازم استفاده شده است، فاصلهها اندازهگيرى شده است. در حديث نبوى آمده است: «بِالْعَدْلِ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْض»(2)
همانا آسمان و زمين به موجب عدل برپاست».
نقطه مقابل عدل به اين معنى، بىتناسبى است نه ظلم. لذا عدل به اين معنى از موضوع بحث ما خارج است. بسيارى از كسانى كه خواستهاند به اشكالات مربوط به عدل الهى از نظر تبعيضها، تفاوتها و بديها جواب بدهند، به جاى آنكه مسأله را از نظر عدل و ظلم طرح كنند از نظر تناسب و عدم تناسب طرح كردهاند و به اين جهت قناعت كردهاند كه همه(3)
اين تبعيضها و تفاوتها و بديها از نظر نظام كلّى عالم لازم و ضرورى است. شك نيست كه از نظر نظام عالم، و از نظر تناسب ضرورى در مجموعه ساختمان جهان، وجود آنچه هست ضرورى است، ولى اين مطلب جواب شبهه ظلم را نمىدهد.
بحث عدل به معنى تناسب، در مقابل بىتناسبى، از نظر كل و مجموع نظام عالم است؛ ولى بحث عدل در مقابل ظلم، از نظر هر فرد و هر جزء مجزّا از اجزاء ديگر است. در عدل به مفهوم
اول، «مصلحت» كل مطرح است و در عدل به مفهوم دوم، مسأله حق فرد مطرح است. لذا اشكالكننده برمىگردد و مىگويد: من منكر اصل تناسب در كل جهان نيستم، ولى مىگويم رعايت اين تناسب، خواه ناخواه مستلزم برخى تبعيضها مىگردد؛ آن تبعيضها از نظر كل، روا است و از نظر جزء، ناروا است.
عدل به معنى تناسب و توازن، از شئون حكيم بودن و عليم بودن خداوند است. خداوند عليم و حكيم به مقتضاى علم شامل و حكمت عامّ خود مىداند كه براى ساختمان هر چيزى، از هر چيزى چه اندازه لازم و ضرورى است و همان اندازه در آن قرار مىدهد.
اين تعريف نيازمند به توضيح است. اگر مقصود اين باشد كه عدالت ايجاب مىكند كه هيچگونه استحقاقى رعايت نگردد و با همه چيز و همه كس به يك چشم نظر شود، اين عدالت عين ظلم است. اگر اعطاء بالسّويّه، عدل باشد، منع بالسويه هم عدل خواهد بود. جمله عاميانه معروف: «ظلم بالسويه عدل است» از چنين نظرى پيدا شده است.
و اما اگر مقصود اين باشد كه عدالت يعنى رعايت تساوى در زمينه استحقاق هاى متساوى، البته معنى درستى است؛ عدل، ايجاب مىكند اين چنين مساواتى را، و اين چنين مساوات از لوازم عدل است؛ ولى در اين صورت بازگشت اين معنى به معنى سومى است كه ذكر خواهد شد.
يكى حقوق و اولويّتها، يعنى افراد بشر نسبت به يكديگر و در مقايسه با يكديگر،(1)
نوعى حقوق و اولويّت پيدا مىكنند. مثلا كسى كه با كار خود، محصولى توليد مىكند، طبعاً نوعى اولويت نسبت به آن محصول پيدا مىكند و منشأ اين اولويت، كار و فعاليت اوست.
يكى ديگر خصوصيت ذاتى بشر است كه طورى آفريده شده است كه در كارهاى خود الزاماً نوعى انديشهها كه آنها را انديشه اعتبارى مىناميم استخدام مىكند و با استفاده از آن انديشههاى اعتبارى به عنوان «آلت فعل» به مقاصد طبيعى خود نائل مىآيد. آن انديشهها يك سلسله انديشههاى «انشائى» است كه با «بايد» ها مشخص مىشود. از آن جمله اين است كه براى اينكه افراد جامعه بهتر به سعادت خود برسند «بايد» حقوق و اولويتها رعايت شود. و اين است مفهوم عدالت بشرى كه وجدان هر فرد آن را تأييد مىكند و نقطه مقابلش را كه ظلم ناميده مىشود محكوم مىسازد.
اين معنى از عدل و ظلم، به حكم اينكه از يك طرف، بر اساس اصل اولويتها است و از طرف ديگر از يك خصوصيت ذاتى بشر ناشى مىشود كه ناچار است يك سلسله انديشههاى اعتبارى استخدام نمايد و «بايد» ها و «نبايد» ها بسازد و «حسن و قبح» انتزاع كند، از
مختصات بشرى است و در ساحت كبريائى راه ندارد؛ زيرا خداوند در هر چه هرگونه تصرف كند، در چيزى تصرف كرده كه به تمام هستى به او تعلّق دارد و ملك طلق او است. از اين رو ظلم به اين معنى، يعنى به معنى تجاوز به اولويّت ديگرى و تصرّف در حقّ ديگرى و پا گذاشتن در حريم ديگرى، درباره او محال است؛ و از آن جهت محال است كه مورد و مصداق نمىتواند پيدا كند.
از نظر حكماى الهى، صفت عدل آنچنانكه لايق ذات پروردگار است و بعنوان يك صفت كمال براى ذات احديّت اثبات مىشود به اين معنى است، و صفت ظلم كه نقص است و از او سلب مىگردد نيز به همين معنى است كه اشاره شد.
حكما معتقدند كه هيچ موجودى «بر خدا» حقى پيدا نمىكند كه دادن آن حق «انجام وظيفه» و «اداء دين» شمرده شود و خداوند از آن جهت عادل شمرده شود كه به دقت تمام، وظائف خود را در برابر ديگران انجام مىدهد. عدل خداوند عين فضل و عين جود او است؛ يعنى عدل خداوند عبارت است از اينكه خداوند فضلش را از هيچ موجودى در هر حدى كه امكان تفضّل براى آن موجود باشد، دريغ نمىدارد.(1)
در آيات قرآن و روايات، زياد اين مضمون به چشم مىخورد كه خداوند فلان پيغمبر يا فلان بنده صالح ديگر را در معرض بلاها و شدايد قرار داد، يا اين مضمون كه خداوند شدايد و بلاها را
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 82.
مخصوصاً متوجه كسانى مىكند كه مورد لطف و رحمت خاصه او هستند، يا اين مضمون كه شدايد و سختيها تحفههاى الهى است. مثلًا در حديث است:(1)«إِنَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَ لَيَتَعَاهَدُ الْمُؤْمِنَ بِالْبَلَاءِ كَمَا يَتَعَاهَدُ الرَّجُلُ أَهْلَهُ بِالْهَدِيَّةِ مِنَ الْغَيْبَةِ؛(2)
خداوند ياد مىكند و مورد نوازش قرار مىدهد بنده مؤمن را به وسيله فرستادن يك سختى و مشكل، آنطور كه يك مرد در وقتى كه در مسافرت است با فرستادن يك هديه خاندان خود را ياد مىكند و مورد محبت و نوازش قرار مىدهد.»
يا در حديث وارد شده: «إِنَ اللَّهَ إِذَا أَحَبَ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً؛(3)
خداوند وقتى كه بندهاى را دوست بدارد، او را در شدايد غرق مىكند.»
يا وارد شده كه رسول اكرم حاضر نبود از غذاى كسى تناول كند كه هيچ وقت شدت و سختى و گرفتارى به سراغ او نيامده است. اين را علامت عدم قابليت او و دور بودن او از خدا مىدانست.
اين سؤال ابتدا به ذهن هر كسى مىآيد كه چگونه لطف و محبت و رضايت خداوند از كسى، اقتضا مىكند كه او را با شدايد و مشكلات مواجه كند؟ لازمه مهر و محبت، فراهم كردن موجبات خوشى و آسايش است نه موجبات سختى و عدم آسايش. باز يك نوع تعبير ديگرى در زبان قرآن و سنت هست كه سؤال ديگرى پيش مىآورد و آن، تعبير «امتحان» است. خداوند بندگان را به وسيله شدايد و بلايا امتحان مىكند، يعنى چه؟ مگر خداوند از باطن كار مردم بىخبر است كه مىخواهد با امتحان چيزى را بفهمد؟ مگر نه اين است كه در خود قرآن مجيد آمده كه هيچ ذرهاى و هيچ حركتى و جنبشى، بالاخره هيچ امر كوچك يا بزرگى در عالم هستى نيست مگر آنكه معلوم و مكشوف حق متعال است؟ پس امتحان يعنى چه؟(4)
جواب هر دو سؤال آن وقت معلوم مىشود كه فلسفه بلايا و شدايد و سختي ها و اثر آنها در وجود آدمى معلوم شود؛ معلوم شود كه به حكم قانون خلقت، بسيارى از كمالات است كه جز در مواجهه با سختي ها و شدايد، جز در نتيجه تصادمها(یعنی برهم زدن) و اصطكاك هاى سخت، جز در ميدان مبارزه و پنجه نرم كردن با حوادث، جز در روبرو شدن با بلايا و مصائب حاصل نمىشود.
نه اين است كه اثر شدايد و سختي ها تنها ظاهر شدن و نمايان شدن گوهر واقعى است، به اين معنى كه هركس يك گوهر واقعى دارد كه رويش پوشيده است، مانند يك معدنى است در زير خاك و اثر شدايد فقط اين است كه آنچه در زير خاك است نمايان مىشود، اثر ديگر ندارد؛ نه، اينطور نيست، بالاتر است. شدايد و سختي ها و ابتلائات اثر تكميل كردن و تبديل كردن و عوض كردن دارد، كيمياست، فلزى را به فلز ديگر تبديل مىكند، سازنده است، از موجودى موجود ديگر مىسازد؛ از ضعيف، قوى و از پست، عالى و از خام، پخته به وجود مىآورد، خاصيت تصفيه و تخليص دارد، كدورت ها و زنگارها را مىزدايد، خاصيت تهييج و تحريك دارد، هوشيارى و حساسيت به وجود مىآورد، ضعف و سستى را از بين مىبرد. پس اين گونه امور را نبايد قهر و خشم شمرد؛ لطف است در شكل قهر، خير است در صورت شر، نعمت است در مظهر نقمت.
در اين ميان، عنصرهاى قابل، حد اكثر استفاده را از اين لطف هاى قهرنما و نعمتهاى نقمت صورت مىبرند. اين گونه اشخاص مايهدار نه تنها از شدايد موجود بهره مىبرند، يك نوع حالت ماجراجويى نسبت به شدايد در آنها هست، به استقبال شدايد مىروند، براى خود شدايد مىآفرينند.(1)پس جواب سؤال اول كه چگونه خداوند دوستانش را دچار بلايا مىكند، معلوم شد.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، بيست گفتار، ج23، ص 751.
اما سؤال دوم كه امتحان در اين موارد چه معنى دارد؟ جواب اين سؤال هم تا اندازهاى از آنچه گفته شد دانسته مىشود، اما توضيح بيشترى این است که:
زمانی چيزى را مورد امتحان قرار مىدهند، براى اين است که مجهولى را تبديل به معلوم كنند. براى اين كار شيئى را به عنوان ميزان و مقياس به كار مىبرند، مثل اينكه متاعى را در ترازو مىگذارند تا بفهمند كه وزن واقعى آن چقدر است. ترازو فقط وسيله توزين است، اثرش فقط اين است كه وزن واقعى جسم را معلوم مىكند.
ترازو خود تأثيرى در زياد كردن يا كم كردن آن جسم ندارد. همچنين است ساير ميزانها و مقياسها؛ ميزان الحراره اثرش اين است كه درجه گرمى هوا يا بدن انسان رامعين مىكند(1)
متر اثرش اين است كه كميت يك طول را معين مىكند، علم منطق- كه علم ميزان ناميده مىشود- اثرش اين است كه شكل استدلالها را اندازه گيرى مىكند و اگر احياناً خللى در شكل استدلال رخ داده باشد، قواعد منطقى آن را معين مىكند.
امتحان اگر به معنى به كار بردن ميزان و مقياس براى كشف مجهولى باشد، درباره خداوند صحيح نيست. امتحان معنى ديگرى هم دارد و آن از قوّه به فعل آوردن و تكميل است. خداوند كه به وسيله بلايا و شدايد امتحان مىكند، به معنى اين است كه به وسيله اينها هر كسى را به كمالى كه لايق آن است مىرساند. فلسفه شدايد و بلايا فقط سنجش وزن و درجه و كمّيت نيست، همچنين زياد كردن وزن و بالا بردن درجه و افزايش دادن به كمّيت است. خداوند امتحان نمىكند كه وزن واقعى و حد و درجه معنوى و اندازه شخصيت كسى معلوم شود؛ امتحان مىكند يعنى در معرض بلايا و شدايد قرار مىدهد كه بر وزن واقعى و درجه معنوى و حد شخصيت آن بنده افزوده شود.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، بيست گفتار، ج23، ص 752.
امتحان نمىكند كه بهشتىِ واقعى و جهنمىِ واقعى معلوم شود؛ امتحان مىكند و مشكلات و شدايد به وجود مىآورد كه آن كه مىخواهد به بهشت برود، در خلال همين شدايد، خود را شايسته و لايق بهشت كند و آن كه لايق نيست سر جاى خود بماند.
گياهان صحرايى و وحشى نسبت به گلهاى خانگى، هم قدرت اشتعال و افروزش بيشترى دارند و هم آتششان ديرتر خاموش مىشود. مردان سرد و گرم چشيده و فراز و نشيب ديده و زحمت كشيده و با سختيها و شدايد و مشكلات دست و پنجه نرم كرده نيز طاقت و قدرتشان از مردهاى نازپرورده بيشتر است. فرق است بين نيرويى كه از داخل و باطن بجوشد با نيرويى كه از خارج كمك بگيرد. عمده اين است كه استعدادها و نيروهاى بىحد و حصر باطنى بشر بروز كند.
امام على(علیه السلام) مىفرمودند نگوييد: «اللَّهُمَّ انّى اعوذُ بِكَ مِنَ الْفِتْنَةِ؛(1)
خدايا به تو از فتنهها و مايه گرفتاريها پناه مىبرم» زيرا هيچ كس نيست كه با گرفتاريها مواجه نباشد؛ بگوييد: «اللَّهُمَّ انّى اعوذُ بِكَ مِنْ مُضِلّاتِ الْفِتَنِ؛(2)
خدايا از فتنههاى گمراه كننده، از جنبههاى گمراه كننده فتنهها به تو پناه مىبرم.»(3)
يكى از مسائلى كه توجّه بشر را هميشه به خود جلب كرده است اين است كه آيا جريان كارهاى جهان طبق يك برنامه و طرح قبلى غير قابل تخلّف صورت مىگيرد و قدرتى نامرئى،
ولى بىنهايت مقتدر، به نام سرنوشت و قضا و قدر بر جميع وقايع عالم حكمرانى مىكند و آنچه در زمان حاضر در حال صورت گرفتن است و يا در آينده صورت خواهد گرفت در گذشته، معيّن
و قطعى شده است و انسان مقهور و مجبور به دنيا مىآيد و از دنيا مىرود؟ يا اصلا و ابداً چنين چيزى وجود ندارد و گذشته هيچ نوع تسلّطى بر حال و آينده ندارد و انسان كه يكى از موجودات اين جهان است، حرّ و آزاد و مسلّط بر مقدّرات خويشتن است؟
مسأله سرنوشت يا قضا و قدر از غامضترين مسائل فلسفى است و از قرن اوّل هجرى در ميان مفكّرين اسلامى طرح شد. عقايد مختلفى كه در اين زمينه ابراز شد، سبب صفبنديها و كشمكش ها و پيدايش فرقهها و گروه هايى در جهان اسلام گرديد. پيدايش عقايد گوناگون و فرقههاى مختلف بر مبناى آن عقايد، در طول اين چهارده قرن آثار شگرفى در جهان اسلام داشته است.(1)
هر چند اين مسأله، به اصطلاح يك مسأله متافيزيكى است و به فلسفه كلّى و ما وراء الطّبيعه مربوط است، ولى از دو نظر شايستگى دارد كه در رديف مسائل عملى و اجتماعى نيز قرار گيرد:
يكى از اين نظر كه طرز تفكّرى كه شخص در اين مسأله پيدا مىكند، در زندگىعملى و روش اجتماعى و كيفيّت برخورد و مقابله او با حوادث مؤثّر است. بديهى است كه روحيه و روش كسى كه معتقد است وجودى است دست بسته و تأثيرى در سرنوشت ندارد، با كسى كه خود را حاكم بر سرنوشت خود مىداند و معتقد است حرّ و آزاد آفريده شده است، متفاوت است.(2)
«قضا» به معنى حكم و قطع و فيصله دادن است. قاضى را از اين جهت قاضى مىگويند كه ميان متخاصمين حكم مىكند و به كار آنها فيصله مىدهد. در قرآن كريم اين كلمه زياد استعمال شده، چه در مورد بشر و چه در مورد خدا و چه در مورد قطع و فصل قولى كه سخنى موجب قطع و
فصلى بشود و چه در مورد قطع و فصل عملى و تكوينى كه حقيقتى از حقايق موجب قطع و فصل گردد. «قدر» به معنى اندازه و تعيين است. اين كلمه نيز به همين معنى در قرآن كريم زياد استعمال شده است.
حوادث جهان از آن جهت كه وقوع آنها در علم و مشيّت الهى قطعيّت و تحتّم يافته است، مقضىّ به قضاى الهى مىباشند و از آن جهت كه حدود و اندازه و موقعيّت مكانى و زمانى آنها تعيين شده است. مقدّر به تقدير الهى مىباشند.
در برخى از آيات قرآن صريحاً حكومت و دخالت سرنوشت، و اينكه هيچ حادثهاى در جهان رخ نمىدهد مگر به مشيّت الهى و آن حادثه قبلا در كتابى مضبوط بوده است، تأييد شده است از قبيل:
«ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ؛(1)
هيچ مصيبتى در زمين يا در نفوس شما به شما نمىرسد مگر آنكه قبل از آنكه آن را ظاهر كنيم، در كتابى ثبت شده و اين بر خدا آسان است.»
«وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ؛(2)
كليدهاى نهان نزد
اوست، جز او كسى نمىداند، و مىداند آنچه را كه در صحرا و در درياست. برگى از درخت نمىافتد مگر آنكه او مىداند، و دانهاى در تاريكيهاى زمين و هيچ تر و خشكى نيست مگر آنكه در كتابى روشن ثبت است.»
«وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ؛(3)
هيچ چيزى نيست مگر اينكه خزانههاى آن در نزد ماست، و ما آن را جز به اندازه معيّن فرو نمىفرستيم.»
«قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً؛(1)همانا خدا براى هر چيز اندازهاى قرار داده است.»
«إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ؛(2)ما همه چيز را به اندازه آفريدهايم.»
امّا آياتى كه دلالت مىكند بر اينكه انسان در عمل خود مختار و در سرنوشت خود مؤثّر است و مىتواند آن را تغيير دهد:
«إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ؛(3)
خدا وضع هيچ مردمى را عوض نمىكند مگر آنكه خود آنها وضع نفسانى خود را تغيير دهند.»
«وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ؛(4)خدا مثل زده شهرى را كه امن و آرام بود و ارزاق از همه جا
فراوان به سوى آن حمل مىشد؛ ولى نعمتهاى خدا را ناسپاسى كرد و از آن پس خدا گرسنگى و ناامنى را از همه طرف به آن چشانيد.»
«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ؛(5)
خدا چنان نيست كه به آنها ستم كند، ولى آنان چنان بودند كه به خويشتن ستم مىكردند.»
«وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ؛(6)و پروردگارت نسبت به بندگان، ستمگر نمىباشد.»
«إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً؛(7)
ما انسان را راه نموديم، او خود يا سپاسگزار است يا ناسپاس.»
اعتقاد به قضا و قدر آنگاه مستلزم جبر است كه خود بشر و اراده او را دخيل در كار ندانيم و قضا و قدر را جانشين قوّه و نيرو و اراده بشر بدانيم، و حال آنكه از ممتنعترين ممتنعات اين است كه ذات حقّ بلا واسطه در حوادث جهان مؤثّر باشد؛ زيرا ذات حقّ، وجود هر موجودى را فقط و فقط از راه علل و اسباب خاصّ او ايجاب مىكند.
قضا و قدر الهى چيزى جز سرچشمه گرفتن نظام سببى و مسبّبى جهان از علم و اراده الهى نيست و زیرا لازمه قبول اصل علّيت عمومى و اصل ضرورت علّى و معلولى و اصل سنخيّت علّىّ و معلولى اين است كه سرنوشت هر موجودى با علل متقدّمه خود بستگى داشته باشد، خواه آنكه طبق نظر الهيّون مبدأ الهى در كار باشد و يا آنكه طبق نظر ماديّون مبدأ الهى در كار نباشد و فقط مبدأ مادّى در كار باشد؛ يعنى خواه آنكه نظام اسباب و مسبّبات را قائم به غير و منبعث و متّكى به مشيّت الهى بدانيم و يا آنكه اين نظام را مستقل و قائم به ذات فرض كنيم، زيرا مستقل و قائم به ذات بودن نظام سببى و مسبّبى، و مستقل و قائم به ذات نبودن
آن، در مسأله سرنوشت و آزادى بشر تأثير ندارد. ازاينرو بسيار جاهلانه است كه كسى عقيده جبر را ناشى از اعتقاد به قضا و قدر الهى بداند و از اين نظر، اعتقاد به سرنوشت و قضا و قدر را مورد انتقاد قرار دهد.
اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر الهى انكار اسباب و مسبّبات و از آن جمله قوّه و نيرو و اراده و اختيار بشر است، چنين قضا و قدر و سرنوشتى وجود ندارد و نمىتواند وجود داشته باشد و اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر، پيوند حتميّت هر حادثه با علل خود و(1)
پيوند شكل گرفتن هر حادثه از ناحيه علل خود است، البتّه اين حقيقتى مسلّم است، ولى اعتقاد به اين گونه سرنوشت از مختصّات الهيّون نيست.
هر مكتب و روش علمى و فلسفى كه به اصل عليّت عمومى اذعان دارد ناچار است اين گونه پيوندها را بپذيرد، با اين تفاوت كه الهيّون معتقدند سلسله علل در بُعدى غير از بعدهاى زمان و
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ج1، ص 384.
مكان منتهى مىشود به علّة العلل و واجب الوجود، يعنى به حقيقتى كه او قائم به ذات است و اتّكايى به غير خود ندارد؛ از اين رو همه قضاها (حتميّت ها) و همه قدرها (تعيّن ها) در نقطه معيّنى متوقّف مىشود. اين تفاوت تأثيرى در اثبات يا نفى نظر جبر ندارد.(1)
در تعریف کلی از قضا و قدر می توان چنین بیان داشت که قضا و قدر الهى چيزى جز سرچشمه گرفتن نظام سببى و مسبّبى جهان از علم و اراده الهى نيست. خواه آنكه نظام اسباب و مسبّبات را قائم به غير و منبعث و متّكى به مشيّت الهى بدانيم و يا آنكه اين نظام را مستقل و قائم به ذات فرض كنيم، زيرا مستقل و قائم به ذات بودن نظام سببى و مسبّبى، و مستقل و قائم به ذات نبودن آن، در مسأله سرنوشت و آزادى بشر تأثير ندارد. ازاينرو بسيار
جاهلانه است كه كسى عقيده جبر را ناشى از اعتقاد به قضا و قدر الهى بداند و از اين نظر، اعتقاد به سرنوشت و قضا و قدر را مورد انتقاد قرار دهد.(2)
پاسخى كه حكما به مسأله شرور دادهاند شامل سه قسمت است:
ماهيّت شرور چيست؟ آيا بديها و شرور، امورى وجودى و واقعى هستند يا امورى عدمى و نسبى؟
خواه شرور، وجودى باشند و خواه عدمى، آيا خيرات و شرور، تفكيك پذيرند و يا تفكيك ناپذير؟ و بر فرض دوم كه تفكيك ناپذير هستند آيا مجموع جهان با همه نيكي ها و بدي ها خير است يا شر؟ يعنى آيا خيرات بر شرور فزونى دارند و يا شرور جهان بر خيرات آن فزونى دارند؟ و يا هيچكدام بر ديگرى فزونى ندارد بلكه متساوي هستند؟
در قسمت اول، پاسخ «ثنويّه» كه براى هستى، دو نوع مبدأ قائل شدهاند داده مىشود؛ و با افزودن قسمت دوم، ايراد ماترياليست ها كه شرور را اشكالى بر حكمت الهى دانستهاند، و هم ايراد كسانى كه با اشكال شرور، عدل الهى را مورد خردهگيرى قرار دادهاند جواب داده
مىشود. قسمت سوم بحث، نظام زيبا و بديع جهان هستى را جلوهگر مىسازد و مىتوان آن را پاسخى مستقل، ولى اقناعى، يا مكمّلى مفيد براى پاسخ اول دانست.
ما مسأله «شرور» را از نظر «عدل الهى» مورد مطالعه قرار دادهايم، در حالى كه معمول حكماء اسلام اين بوده كه اين مسأله را در بحث توحيد و ردّ شبهه ثنويّه و يا در مسأله «عنايت و علم الهى» و اينكه نحوه تعلّق قضاء الهى به شرور چگونه است مطرح كنند، و چون از اين ديدگاه مخصوص، آن را مورد مطالعه قرار دادهاند پاسخ آنها بطور مستقيم متوجه ردّ شبهه «دوگانگى مبدأ» و يا نحوه تعلّق قضاء الهى به شرور است، فقط بطور غير مستقيم مىتوان از آن در بحث «عدل الهى» نيز استفاده كرد.
اساس شبهه «ثنويّه» و طرفداران آنها اين است كه چون هستي ها در ذات خود دو گونهاند: هستي هاى خوب و هستي هاى بد، ناچار بايد از دو گونه مبدأ صدور يافته باشند تا هر يك از بدي ها و خوبي ها به آفرينندهاى جداگانه تعلّق داشته باشد. در واقع ثنويّه خواستهاند خدا را از
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 147.
بدى تبرئه كنند، او را به شريك داشتن متهم كردهاند. در نظر ثنويّه، كه جهان را به دو قسمت نيك و بد تقسيم كردهاند و وجود بدي ها را زائد بلكه زيانبار مىدانند و قهراً آنها را نه از خدا بلكه از قدرتى در مقابل خدا مىدانند، خداوند همچون آدم با حسن نيّت ولى زبون و ناتوانى است كه از وضع موجود رنج مىبرد و به آن رضايت نمىدهد ولى در برابر رقيب شرير و بدخواهى قرار دارد كه بر خلاف ميل او فسادها و تباهيها ايجاد مىكند.(1)
«ثنويّه» نتوانستهاند اعتقاد به قدرت نامتناهى و اراده مسلّط خدا و قضا و قدر بىرقيب او را توأم با اعتقاد به حكيم بودن و عادل بودن و خير بودن خدا حفظ كنند.
از نظر اسلام، مسأله شرور به شكل ديگرى حل مىگردد و آن اين است كه مىگويد با اينكه در يك حساب، امور جهان به دو دسته نيكي ها و بدي ها تقسيم مىگردد ولى در يك حساب ديگر، هيچگونه بدى در نظام آفرينش وجود ندارد، آنچه هست خير است و نظام موجود نظام احسن است، و زيباتر از آنچه هست امكان ندارد.
اينگونه پاسخگويى به مسأله «شرور» از لحاظ عقلى، متّكى به فلسفه خاصّى است كه در آن، مسائل وجود و عدم بطور عميقى مورد دقت قرار مىگيرد. پاسخى كه اين فلسفه به «ثنويّه» مىدهد اين است كه «شرور» موجودهاى واقعى و اصيلى نيستند تا به آفريننده و مبدئى نيازمند باشند.
يك تحليل ساده نشان مىدهد كه ماهيّت «شرور»، عدم است، يعنى بدي ها همه از نوع نيستى و عدم هستند. اين مطلب، سابقه زيادى دارد. ريشه اين فكر از يونان قديم است. در كتب
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 148.
فلسفه، اين فكر را به يونانيان قديم و خصوصاً افلاطون نسبت مىدهند، ولى متأخّران آن را بيشتر و بهتر تجزيه و تحليل كردهاند.(1)
مقصود كسانى كه مىگويند «شر عدمى است» اين نيست كه آنچه به نام «شر» شناخته مىشود وجود ندارد، تا گفته شود اين خلاف ضرورت است، بالحسّ و العيان مىبينيم كه كورى و كرى و بيمارى و ظلم و ستم و جهل و ناتوانى و مرگ و زلزله و غيره وجود دارد، نه مىتوان منكر وجود اين ها شد و نه منكر شر بودنشان؛ و هم اين نيست كه چون شر، عدمى
است پس شر وجود ندارد، و چون شرى وجود ندارد پس انسان وظيفهاى ندارد زيرا وظيفه انسان مبارزه با بدي ها و بدها و تحصيل خوبي ها و تأييد خوب ها است و چون هر وضعى خوب است و بد نيست، پس بايد به وضع موجود هميشه رضا داد و بلكه آن را بهترين وضع ممكن دانست.
در قضاوت عجله نكنيد، نه مىخواهيم منكر وجود كورى و كرى و ستم و فقر و بيمارى و غيره بشويم و نه مىخواهيم منكر شرّيّت آنها بشويم و نه مىخواهيم سلب مسئوليّت از انسان ها بكنيم و نقش انسان را در تغيير جهان و تكميل اجتماع ناديده بگيريم. تكاملى بودن جهان (بالخصوص انسان) و رسالت انسان در سامان دادن آنچه بر عهدهاش گذاشته شده است جزئى از نظام زيباى جهان است. پس سخن در اينها نيست، سخن در اين است كه همه اينها از نوع «عدميّات» و «فقدانات» مىباشند و وجود اينها از نوع وجود «كمبودها» و «خلأها» است و از اين جهت شر هستند كه خود، نابودى و نيستى و يا كمبودى و خلأ هستند، و يا منشأ نابودى و نيستى و كمبودى و خلأاند؛ نقش انسان در نظام تكاملى ضرورى جهان، جبران كمبودها و پر كردن خلأها و ريشه كن كردن ريشههاى اين خلأها و كمبودهاست.
اين تحليل اگر مورد قبول واقع شود، قدم اول و مرحله اول است؛ اثرش اين است كه اين فكر را از مغز ما خارج مىكند كه شرور را كى آفريده است؟ چرا بعضى وجودات خيرند و بعضى شر؟
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 149.
روشن مىكند كه آنچه شر است از نوع هستى نيست بلكه از نوع خلأ و نيستى است، و زمينه فكر ثنويّت را كه مدّعى است هستى، دو شاخهاى و بلكه دو ريشهاى است از ميان مىبرد.
خوبي ها و بدي ها در جهان، دو دسته متمايز و جدا از يكديگر نيستند آنطورى كه مثلًا جمادات از نباتات، و نباتات از حيوانات جدا هستند. اين خطا است كه گمان كنيم بدي ها يك
رده معيّنى از اشياء هستند كه ماهيّت(1)آنها را بدى تشكيل داده و هيچگونه خوبى در آنها نيست، و خوبي ها نيز به نوبه خود، دستهاى ديگر هستنند جدا و متمايز از بدي ها. خوبى و بدى آميخته بهم هستند؛ تفكيك ناپذير و جدا ناشدنى هستند. در طبيعت، آنجا كه بدى هست خوبى هم هست، و آنجا كه خوبى هست همانجا بدى نيز وجود دارد.
وجود و عدم در خارج دو گروه جداگانه را تشكيل نمىدهند. عدم، هيچ و پوچ است و نمىتواند در مقابل هستى، جاى خاصى براى خود داشته باشد، ولى در جهان طبيعت كه جهان قوّه و فعل و حركت و تكامل، و تضادّ و تزاحم است همانجا كه وجودها هستند عدم ها نيز صدق مىكنند. وقتى از «نابينايى» سخن مىگوييم نبايد چنين انگاريم كه «نابينايى» شىء خاص و واقعيّت ملموسى است كه در چشم نابينا وجود دارد. نه، «نابينايى» همان فقدان و نداشتن «بينايى» است و خود، واقعيّت مخصوصى ندارد.
خوبى و بدى نيز همچون هستى و نيستى است، بلكه اساساً خوبى عين هستى و بدى عين نيستى است. هر جا كه سخن از بدى مىرود حتما پاى يك نيستى و فقدان در كار است. «بدى» يا خودش از نوع نيستى است و يا هستيى است كه مستلزم نوعى نيستى است، يعنى موجودى است كه خودش از آن جهت كه خودش است خوب است و از آن جهت بد است كه مستلزم يك نيستى است، و تنها از آن جهت كه مستلزم نيستى است بد است نه از جهت ديگر. ما، نادانى، فقر و مرگ را بد مىدانيم. اينها ذاتا نيستى و عدم هستند. گزندگان، درندگان، ميكروب ها و
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 150.
آفت ها را بد مىدانيم. اينها ذاتاً نيستى نيستند، بلكه هستي هايى هستند كه مستلزم نيستى و عدم هستند.
«نادانى» فقدان و نبودن علم است. علم، يك واقعيّت و كمال حقيقى است، ولى جهل و نادانى، واقعيّت نيست. وقتى مىگوييم: «نادان، فاقد علم است» چنين معنى نمىدهد كه وى صفت خاصى به نام «فقدان علم» دارد و دانشمندان آن صفت را ندارند. دانشمندان قبل از اينكه دانش بياموزند، جاهلند؛ زمانى كه تحصيل علم مىكنند چيزى از دست نمىدهند، بلكه منحصراً چيزى بدست مىآورند. اگر نادانى، يك واقعيّت حقيقى بود، تحصيل علم چون همراه با از دست دادن نادانى است صرفاً تبديل يك صفت به صفت ديگر مىبود، درست مانند آنكه جسمى، شكل و كيفيّتى را از دست مىدهد و شكل و كيفيّت ديگرى پيدا مىكند.(1)
«فقر» نيز بىچيزى و نادارى است نه دارايى و موجودى. آنكه فقير است چيزى را به نام ثروت فاقد است نه آنكه او هم به نوبه خود چيزى دارد و آن فقر است و فقير هم مانند غنى از يك نوع دارايى بهرهمند است، چيزى كه هست غنى داراى ثروت است و فقير داراى فقر.
«مرگ» هم از دست دادن است نه بدست آوردن. لذا جسمى كه صفت حيات را از دست مىدهد و به جمادى تبديل مىشود تنزّل يافته است نه ترقّى.
اما گزندگان، درندگان، ميكروب ها، سيل ها، زلزلهها و آفت ها از آن جهت بد هستند كه موجب مرگ يا از دست دادن عضوى يا نيرويى مىشوند يا مانع و سدّ رسيدن استعدادها به كمال مىگردند. اگر گزندگان، موجب مرگ و بيمارى نمىشدند بد نبودند؛ اگر آفت هاى نباتى موجب نابودى درختان يا ميوه آنها نمىشدند بد نبودند؛ اگر سيل ها و زلزلهها تلفات جانى و مالى ببار نمىآوردند بد نبودند. بدى در همان تلفات و از دست رفتنها است. اگر درنده را بد مىناميم نه به آن جهت است كه ماهيت خاص آن، ماهيت بدى است بلكه از آن جهت است كه موجب مرگ
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 151.
و سلب حيات از ديگرى است. در حقيقت، آنچه ذاتاً بد است همان فقدان حيات است. اگر درنده وجود داشته باشد و درندگى نكند، يعنى موجب فقدان حيات كسى نشود، بد نيست، و اگر وجود داشته باشد و فقدان حيات تحقق يابد بد است.
از نظر رابطه علّت و معلولى، غالبا همان فقدانات واقعى، يعنى فقر و جهل، سبب امورى مانند ميكروب و سيل و زلزله و جنگ و غيره مىشوند كه از نوع بدي هاى قسم دوم مىباشند، يعنى موجوداتى هستند كه از آن جهت بد هستند كه منشأ فقدانات و نيستي ها مىشوند.
در مورد كارهاى اخلاقى و صفات زشت نيز جريان از همين قرار است. ظلم، بد است زيرا «حق» مظلوم را پايمال مىكند. حق، چيزى است كه يك موجود استحقاق آن را دارد و بايد آن را دريافت كند. مثلًا علم براى انسان يك كمال است كه استعداد انسانى، آن را مىطلبد و به سوى آن رهسپار است و به همين دليل استحقاق آن را دارد. اگر حق آموزش را از كسى سلب كنند و به او اجازه تعليم ندهند ظلم است و بد است، زيرا مانع كمال و موجب فقدان شده است. همچنين ظلم براى خود ظالم نيز بد است از آن جهت كه با استعدادهاى عالى او مزاحمت دارد؛ اگر ظالم، غير از قوّه غضبيّه، قوّهاى ما فوق آن نداشت، ظلم براى او بد نبود بلكه ظلم براى او مفهوم نداشت.(1)
اكنون كه دانسته شد بدي ها همه از نوع نيستى هستند، پاسخ «ثنويّه» روشن مىگردد. شبهه ثنويّه اين بود كه چون در جهان دو نوع موجود هست، ناچار دو نوع مبدأ و خالق براى جهان وجود دارد.
پاسخ اين است كه در جهان يك نوع موجود بيش نيست و آن خوبي ها است؛ بدي ها همه از نوع نيستى است و نيستى مخلوق نيست. نيستى از «خلق نكردن» است نه از «خلق كردن». نمىتوان گفت جهان دو خالق دارد، يكى خالق هستي ها و ديگر خالق نيستي ها.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 152.
صفاتى كه اشياء به آنها موصوف مىگردند بر دو قسم است: حقيقى و نسبى. وقتى يك صفت براى چيزى در هر حال و با قطع نظر از هر چيز ديگر ثابت باشد آن را صفت «حقيقى» مىناميم. صفت حقيقى آن است كه براى امكان اتصاف يك ذات به آن صفت، فرض خود آن ذات و آن صفت كافى است. اما يك صفت نسبى آن است كه فرض موصوف و فرض صفت، بدون فرض يك امر سوم كه طرف نسبت و مقايسه قرار گيرد، براى امكان اتصاف موصوف به آن صفت كافى نيست. بنابراین هرگاه صدق يك صفت بر چيزى منوط به در نظر گرفتن امر ثالث و مقايسه اين با آن باشد، در اين صورت، صفت را «نسبى» مىناميم.
مثلًا حيات، يك امر حقيقى است. يك موجود، خودش قطع نظر از اينكه با شىء ديگر مقايسه و سنجيده شود يا زنده و جاندار است و يا بيجان و مرده. و همچنين سفيدى و سياهى (به فرض اينكه رنگها امور واقعى باشند) صفتهاى حقيقى هستند.
يك چيز كه سفيد است، با قطع نظر از مقايسه با چيز ديگر سفيد است، و يك چيز كه سياه است خودش سياه است و لازم نيست كه با چيز ديگر مقايسه شود تا سياه بودن آن صحيح باشد، و همچنين بسيار صفت هاى ديگر، و از آن جمله است كمّيّت و مقدار.(1)
ولى كوچكى يا بزرگى، صفتى نسبى است. وقتى يك جسم را مىگوييم كوچك است بايد ببينيم با مقايسه با چه چيز و يا نسبت به چه چيز آن را كوچك مىخوانيم. هر چيزى ممكن است هم كوچك باشد و هم بزرگ؛ بستگى دارد به اينكه چه چيز را معيار و مقياس قرار داده باشيم.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 153.
مثلًا يك سيب يا گلابى را مىگوييم كوچك است، و يك سيب يا گلابى ديگر را مىگوييم بزرگ است. در اينجا مقياس و معيار، حجم سيبها و گلابي هاى ديگر است.
حجم يك مورچه بسيار بزرگ كه از بزرگى آن انگشت حيرت به لب گرفتهايد و حجم يك شتر بسيار كوچك را كه از كوچكى آن در شگفتيد در نظر بگيريد، مىبينيد شتر بسيار كوچك ميليونها برابر مورچه بسيار بزرگ است. چطور است كه «بسيار كوچك» از «بسيار بزرگ» بزرگتر است؟ آيا اين تناقض است؟ خير، تناقض نيست.
اين است معنى اينكه مىگوييم: «بزرگى و كوچكى، دو مفهوم نسبىاند» ولى خود كمّيّت يعنى عدد و مقدار امور حقيقى هستند. اگر يك عده سيب داريم و فى المثل عدد آنها «صد» است، اين صد بودن، يك صفت حقيقى است نه يك صفت مقايسهاى؛ و همچنين اگر حجم آنها مثلًا نيم متر مكعّب است. عدد و مقدار از مقوله كم، و كوچكى و بزرگى از مقوله اضافهاند. يك، يا دو، يا سه، يا چهار ... بودن امورى حقيقى هستند، اما اول، يا دوم، يا سوم و يا چهارم ... بودن امورى اضافىاند.(1)
خوب بودن يك قانون اجتماعى به اين است كه مصلحت افراد و مصلحت اجتماع را توأماً در نظر بگيرد و حقّ جمع را بر حقّ فرد مقدّم بدارد و آزادي هاى فرد را تا حدود امكان تأمين نمايد. اما تأمين همه آزادي هاى افراد، صد در صد ناممكن است و بنابراین خوب بودن يك قانون از اين نظر، يعنى از نظر تأمين آزادي ها، نسبى است زيرا تنها بعضى از آنها قابل تأمين است. قانون خوب آن است كه حدّ اكثر آزادي ها را كه ممكن است، تأمين كند، هر چند مستلزم سلب برخى آزادي ها است. پس خوب بودن يك قانون از جنبه تأمين آزادي ها، نسبت به قانون هاى مفروض ديگر است كه كمتر از اين قانون قادر بر حفظ و تأمين آزادي ها است.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 154.
در اينجا لازم است براى رفع اشتباه، يك نكته را يادآورى كنم و آن اين كه همچنان كه ملاحظه شد، مقصود از جمله «شر نسبى است» نسبيّت در مقابل حقيقى بودن است، «نسبى است» يعنى مقايسهاى است. نسبى بودن گاهى در مقابل مطلق بودن به كار مىرود؛ در اين صورت به معنى اين است كه واقعيّت شيئى وابسته به يك سلسله شرايط است؛ و معنى مطلق بودن، رها بودن از يك سلسله شرايط است.
اكنون بايد ديد آيا بدى بدها يك صفت حقيقى است يا يك صفت نسبى؟ بدها دو نوع هستند: بدهايى كه خود امورى عدمىاند، و بدهايى كه امورى وجودىاند اما ازآنجهت بد هستند كه منشأ يك سلسله امور عدمى مىگردند.
شرورى كه خود عدمى هستند مانند جهل و عجز و فقر، صفاتى حقيقى (غير نسبى) ولى عدمى هستند؛ اما شرورى كه وجودى هستند و از آن جهت بد هستند كه منشأ امور عدمى باشند، مانند سيل و زلزله و گزنده و درنده و ميكروب بيمارى، بدون شك بدى اينها نسبى است. از اينگونه امور، آنچه بد است، نسبت به شىء يا اشياء معيّنى بد است. زهر مار، براى مار بد نيست، براى انسان و ساير موجوداتى كه از آن آسيب مىبينند بد است. گرگ براى گوسفند بد است ولى براى خودش و براى گياه بد نيست، همچنان كه گوسفند هم نسبت به گياهى كه آن را مىخورد و نابود مىكند بد است ولى نسبت به خودش يا انسان يا گرگ بد نيست.(1)
مولوى در مورد این نوع از شر مىگويد:
زهرمار، آن مار را باشد حيات***ليك آن، مر آدمى را شد ممات
پس بد مطلق نباشد در جهان***بد به نسبت باشد اين را هم بدان
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 155.
و از طرف ديگر وجود حقيقى هر چيز كه به آن خلق و ايجاد تعلّق مىگيرد و وجود واقعى است، وجود آن چيز براى خود است نه وجود آن براى اشياء ديگر. وجود هر چيز براى شىء يا اشياء ديگر، وجود اعتبارى و غير حقيقى است و جعل و خلق و ايجاد به آن تعلّق نمىگيرد.
اشياء از آن نظر كه خودشان براى خودشان وجود دارند حقيقى هستند و از اين نظر بد نيستند. هر چيزى خودش براى خودش خوب است، اگر بد است براى چيز ديگر است. آيا مىتوان گفت عقرب خودش براى خودش بد است؟ گرگ خود براى خود بد است؟ نه، شك نيست كه وجود عقرب و گرگ براى خود آنها خوب است، آنها از براى خود همان طور هستند كه ما براى خود هستيم. پس بد بودن يك شىء در هستى فى نفسه آن نيست، در وجود بالاضافه آن است. از طرف ديگر شكّى نيست كه آنچه حقيقى و واقعى است وجود فى نفسه هر چيز است، وجودات بالاضافه، امورى نسبى و اعتبارىاند، و چون نسبى و اعتبارىاند واقعى نيستند، يعنى واقعاً در نظام وجود قرار نگرفتهاند و هستى واقعى ندارند تا از اين جهت بحث شود كه چرا اين وجود يعنى وجود نسبى به آنها داده شده است.(1)
بدين ترتيب شبهه «ثنويّه» و پندار دوگانه بودن هستى و دو ريشه داشتن آن از ميان مىرود؛ زيرا ثابت گرديد كه هستى، دو نوع نيست تا دو مبدأ لازم داشته باشد.
اما مسأله عدمى بودن شرور به تنهايى براى حلّ مشكل «عدل الهى» كافى نيست، قدم اول و مرحله اول است. نتيجهاى كه بالفعل از اين بحث گرفته مىشود فقط اين است كه هستى دو نوع نيست: يك نوع هستي هايى كه از آن جهت كه هستى هستند خير می باشند و يك نوع هستي هايى كه از آن جهت كه هستى هستند شر بوده، بلكه هستى از آن جهت كه هستى است
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 156.
خير و نيستى از آن جهت كه نيستى، شرّ است؛ هستي ها از آن جهت شر هستند كه توأم با نيستي ها باشند و يا منشأ نيستي ها مىگردند. پس در خود هستى، دوگانگى حكمفرما نيست تا فكر دو ريشه داشتن هستى در ما پيدا شود. نيستى هم از آن جهت كه نيستى است مبدأ و منشأ و كانون جداگانهاى را ايجاب نمىكند.
ولى از ديدگاه عدل الهى، مسأله شرور شكل ديگرى دارد. از اين نظرگاه، سخن در دو گونگى اشياء نيست، سخن در اين است كه خواه اشياء دو گونه باشند يا يك گونه، چرا نقص و كاستى و فنا و نيستى در نظام هستى راه يافته است؟ چرا يكى كور و ديگرى كر و سومى ناقصالخلقه است؟ عدمى بودن كورى و كرى و ساير نقصانات براى حلّ اشكال كافى نيست زيرا سؤال باقى است كه چرا جاى اين عدم را وجود نگرفته است؟ آيا اين، نوعى منع فيض نيست؟ و آيا منع فيض نوعى ظلم نيست؟ در جهان، خلأهايى وجود دارد كه همان ها ناراحتي هاى اين جهان است. عدل الهى ايجاب مىكند كه اين خلأها پر شود.(1)
يك سلسله امور وجودى نيز هستند كه زاييده نيستي هايى از قبيل جهل و عجز و فقرند و به نوبه خود همان ها سبب يك سلسله نقص ها و كاستي ها و فناها و نيستي ها مىشوند. بيماري ها و طوفان ها و حريق ها و زلزلهها از اين قبيل است. عدل الهى ايجاب مىكند كه اين امور نيز نباشند تا آثار آنها كه همان نقص ها و كاستي ها است نيز نباشد. مطلب را كه از اين نظر نگاه كنيم لازم است دو مطلب را مورد بررسى قرار دهيم:
يكى اينكه آيا انفكاك اين نقص ها و كاستي ها از امور اين جهان، امرى ممكن است يا ممتنع؟ يعنى آيا جهان منهاى اين كاستي ها ممكن است و يا اينكه اينها از لوازم لا ينفكّ اين عالماند و نبودن اينها مساوى است با نبودن جهان؟
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 158.
ديگر اينكه آيا آنچه نقص و كاستى ناميده مىشود شرّ محض است و خيرى در آنها مستتر نيست يا شرّ محض نيست، فوائد و آثار فراوانى بر آنها مترتّب است، اگر نباشند نظام جهان بهم مىخورد و خيرات وجود پيدا نمىكنند.(1)
معمولا كسانى كه درباره شرور جهان به چشم خردهگيرى مىنگرند، حساب نمىكنند كه اگر جهان، خالى از اين شرور گردد به چه صورت در خواهد آمد. آنان فقط بطور بسيط و مجمل مىگويند كاش جهان پر از لذّت و كاميابى بود و كاش هر كسى به آرزوهاى خود مىرسيد و هيچ رنج و ناكاميى وجود نمىداشت.
وقتى مىخواهيم براى بنا نهادن «جهان» دست بكار شويم، «فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيم» حتما بايد از انديشههاى محدود و فكرهاى كودكانهاى كه لايق زندگى محدود يك فرد انسان است صرف نظر كنيم و به طرحى وسيع و بزرگ بينديشيم. گمان نمىكنم اين مهندسى، كار آسانى باشد و شايد نتوانيم تصميم بگيريم.(2)
در هر حال بهتر اين است كه نخست، وضع موجود را بررسى كنيم و آن را نيكتر بشناسيم، آنگاه به دنبال «طرحى بهتر» فكر خود را خسته كنيم. شايد هم در يك بررسى جدّى همين وضع كنونى را بپسنديم. براى مطالعه جهان حاضر لازم است پديدههاى بلا و مصيبت را از دو نظر مورد بحث قرار دهيم: شرور در نظام كلّ جهان چه موقعيّتى دارند؟ ارزش شرور از نظر خود آنها چيست؟
در قسمت اول، بحث اين است كه آيا در نظام كلّ جهان، شرور، قابل حذفاند؟
و به عبارت ديگر آيا جهان، منهاى شرور ممكن است؟ يا آنكه بر خلاف آنچه كه در نظر بدوى تصور مىشود، حذف آنها از جهان، يعنى جهان منهاى شرور، غير ممكن است و نبودن مصائب مساوى است با نابودى جهان؛ و به عبارت ديگر، شرور جهان از خيرات آن، تفكيكناپذيرند.
در قسمت دوم، بحث اين است كه آيا مصائب فقط زيانمند هستند؟ و به اصطلاح داراى ارزش منفى هستند؟ يا فوائد و آثار مثبت هم دارند و بلكه آثار منفى آنها در جنب آثار مفيد و مثبتشان صفر است.
شرور، غير قابل تفكيك از خيرات هستند، زيرا شرورى كه از نوع فقدانات و اعدام می باشند، به عبارت ديگر خلأهايى از قبيل جهل و عجز و فقر كه در نظام آفرينش وجود دارد، تا آنجا كه به نظام تكوين ارتباط دارد، از قبيل عدم قابليّت ظرفيّتها و نقصان امكانات است؛ يعنى در نظام تكوين براى هر موجودى هر درجه از نقص هست، به علّت نقصان قابليّت قابل است نه به علّت امساك فيض تا ظلم يا تبعيض تلقّى شود. آنچه از اين امور به عدم قابليّت ظرفها و نقصان امكانات مربوط نيست همانهاست كه در حوزه اختيار و مسئوليّت و اراده بشر است و بشر به حكم اينكه موجودى مختار و آزاد و مسئول ساختن خويش و جامعه خويش است بايد آنها را بسازد و خلأها را پر كند و اين است يكى از جهات خليفةاللّهى انسان. اينكه انسان اينچنين آفريده شده و چنين مسئوليّتى دارد جزئى از طرح نظام احسن است، و اما شرورى كه وجودى هستند و در وجود فى نفسه خود خيرند و در وجود لغيره شر، چنانكه گفته شد
جنبه شرّيّت آنها به حكم اينكه نسبى و اضافى است و از لوازم لا ينفكّ وجود حقيقى آنها است، از جنبه خيريّت آنها تفكيكناپذير است.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 164.
تا اينجا سخن از ارتباط و پيوستگى اشياء در وجود و هستى، و تجربهناپذيرى جهان بود. صرف نظر ازاينجهت، مطلب ديگرى را بايد در نظر گرفت، و آن اينكه اشياء از نظر خوبى و بدى اگر تنها و منفرد و مستقل از اشياء ديگر در نظر گرفته شوند يك حكم دارند و اگر جزء يك نظام و به عنوان عضوى از اندام در نظر گرفته شوند حكم ديگرى پيدا مىكنند كه احياناً ضدّ حكم اولى است. بديهى است كه همان طور كه اشياء منفرد واقعى اگر به صورت نظام فرض شوند، وجود واقعىشان انفرادى است و وجود عضوى و اندامى و ارگانيكشان اعتبارى است؛ اگر اشيائى كه واقعاً و تكويناً جزء و عضو يك نظامند، به صورت منفرد در نظر گرفته شوند، وجود واقعىشان وجود عضوى و اندامى و ارگانيك است و وجود انفرادىشان، وجود اعتبارى. اكنون مىگوييم:
اگر بطور منفرد از ما بپرسند كه آيا خط راست بهتر است يا خط كج؟ ممكن است بگوييم خط راست بهتر از خط كج است. ولى اگر خط مورد سؤال، جزئى از يك مجموعه باشد، بايد در قضاوت خود، توازن مجموعه را در نظر بگيريم. در يك مجموعه بطور مطلق نه خط مستقيم پسنديده است و نه خط منحنى، چنانكه در چهره، خوب است «ابرو» منحنى باشد و بينى كشيده و مستقيم، خوب است دندان سفيد باشد و مردمك چشم مشكى يا زاغ. درست گفته آنكه گفته است: «ابروى كج ار راست بدى كج بودى». در يك مجموعه، هر جزء، موقعيّت خاصى دارد كه بر حسب آن، كيفيّت خاصى برازنده اوست: «از شير حمله خوش بود و از غزال رم».
در يك تابلوى نقاشى حتما بايد سايه روشنهاى گوناگون و رنگآميزىهاى مختلف وجود داشته باشد. در اينجا يكرنگ بودن و يكسان بودن صحيح نيست. اگر بنا شود تمام صفحه تابلو يكجور و يكنواخت باشد ديگر تابلويى وجود نخواهد داشت.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 166.
وقتى كه جهان را جمعاً مورد نظر قرار دهيم ناچاريم بپذيريم كه در نظام كل و در توازن عمومى، وجود پستي ها و بلندي ها، فرازها و نشيب ها، همواري ها و ناهمواري ها، تاريكي ها و روشنايي ها، رنج ها و لذّت ها، موفّقيّتها و ناكامي ها همه و همه لازم است.
اساساً اگر اختلاف و تفاوت وجود نداشته باشد، از كثرت و تنوّع خبرى نخواهد بود و موجودات گوناگون وجود نخواهد داشت، ديگر مجموعه و نظام مفهومى ندارد (نه مجموعه زيبا و نه مجموعه زشت). اگر بنا بود در جهان، تفاوت و اختلاف نباشد، لازم بود از يك ماده ساده و بسيطى همچون كربن مثلًا، سراسر هستى تشكيل شده باشد. شكوه و زيبايى جهان در تنوّع پهناور و اختلاف هاى رنگارنگ آن است. قرآن كريم، وجود اختلافها را از آيات و نشانههاى قدرت حكيم و حاكم لا يزال مىشمرد؛ اختلاف الوان، اختلاف زبانها، اختلاف شب و روز، اختلاف انسانها و غيره.
زشتي ها نه تنها از اين نظر ضرورى مىباشند كه جزئى از مجموعه جهان هستند و نظام كل به وجود آنها بستگى دارد، بلكه از نظر نمايان ساختن و جلوه دادن به زيبايي ها نيز وجود آنها لازم است. اگر ما بين زشتى و زيبايى، مقارنه و مقابله برقرار نمىشد، نه زيبا، زيبا بود و نه
زشت، زشت؛ يعنى اگر در جهان، زشتى نبود زيبايى هم نبود، اگر همه مردم زيبا بودند، هيچكس زيبا نبود؛ همچنان كه اگر همه مردم زشت بودند هيچ كس زشت نبود. اگر همه مردم همچون يوسف صدّيق بودند، زيبايى از بين مىرفت؛ و اگر هم همه مردم در قيافه «جاحظ» بودند زشتى در جهان نبود؛ همچنان كه اگر همه مردم قدرت هاى قهرمانى داشتند، ديگر قهرمانى وجود نداشت.
اين ابراز احساسات و تحسين هايى كه قهرمانان دريافت مىكنند به خاطر اين است كه عده آنها محدود است. در حقيقت احساس ها و ادراك هايى كه بشر از زيبايي ها دارد، در شرايطى
امكان وجود دارند كه در برابر زيبايى، زشتى هم وجود داشته باشد. اينكه مردم به سوى زيباها كشانيده مىشوند و مجذوب آنها مىگردند، به عبارت ديگر اينكه تحرّك و كششى به سوى زيبايى پيدا مىشود به خاطر اين است كه زشت ها را مىبينند و از آنان روگردان مىشوند؛ همچنان كه اگر كوهستان ها و سرزمين هاى مرتفع نبود سرزمين دشت نبود و آب از بالا به پايين سرازير نمىشد.(1)
اين يك پندار خام است كه گفته مىشود اگر در جهان همه چيز يكسان بود، جهان بهتر بود. گمان مىكنند كه مقتضاى عدل و حكمت اين است كه همه اشياء همسطح باشند، و حال آنكه فقط در همسطح بودن است كه همه خوبي ها و زيبايي ها و همه جوش و خروشها و همه تحرّك ها و جنبش ها و نقل و انتقالها و سير و تكاملها نابود مىگردد. اگر كوه و درّه، همسطح بودند ديگر نه كوهى وجود داشت و نه درهاى. اگر نشيب نبود فرازى هم نبود. اگر معاويه نمىبود، علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) با آن همه شكوه و حسن وجود نمىداشت.
البته نبايد تصور كرد كه صانع حكيم براى آنكه نظام موجود نظام احسن بشود، موجوداتى كه براى همه آنها على السّويّه ممكن بوده است كه زيبا يا زشت باشند، و او براى آنكه نظرش به كل و مجموع بوده است، يكى را كه ممكن بود زيبا باشد زشت قرار داد و ديگرى را كه ممكن بود زشت باشد زيبا قرار داد و با قيد قرعه و يا يك اراده گزافمآبانه هر يك از آنها را براى پست خود انتخاب كرد.
قبلًا گفتيم كه نظام جهان، چه از نظر طولى و چه از نظر عرضى، يك نظام ضرورى است. خداوند متعال به هر موجودى همان وجود و همان اندازه از كمال و زيبايى را مىدهد كه مىتواند بپذيرد، نقصانات از ناحيه ذات خود آنها است نه از ناحيه فيض بارى تعالى.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 167.
معنى اينكه زشتى مثلًا فلان فايده را دارد اين نيست كه فلان شخص كه ممكن بود زيبا باشد مخصوصاً زشت آفريده شد تا ارزش زيبايى فلان شخص ديگر روشن شود تا گفته شود كه چرا كار برعكس نشد؟ بلكه معنيش اين است كه در عين اينكه هر موجودى حد اكثر كمال و جمالى كه برايش ممكن بوده دريافت كرده است، آثار نيكى هم بر اين اختلاف مترتّب است، از قبيل ارزش يافتن زيبايى، پيدايش جذبه و تحرّك و غيره. تشبيهى كه اكنون ذكر مىكنيم شايد مطلب را روشنتر كند.(1)
دانشمندان تحت عنوان «اصالت فرد يا اجتماع» بحثى دارند كه آيا فرد، اصل است يا جامعه؟ گاهى از جنبه فلسفى بحث مىشود و منظور اين است كه آيا فرد، امر حقيقى است و جامعه امر اعتبارى و انتزاعى؟ يا برعكس، جامعه امر حقيقى است و فرد، امر اعتبارى و انتزاعى؟ البته در اينجا بالخصوص شقّ سوم هم قابل فرض است و آن اينكه هر دو اصيل و
حقيقى باشند و به نظر ما اين شق، تنها شقّ صحيح است؛ و گاهى از جنبه حقوقى و «فلسفه قانون» بحث مىشود و منظور اين است كه آيا هدف قانون بايد «سعادت فرد» باشد يا «قدرت اجتماع»؟ طرفداران اصالت فرد مىگويند قانونگذار بايد تا جايى كه ممكن است آسايش و رفاه و تنعّم و آزادى افراد را در نظر بگيرد، خوشبختى فرد در درجه اول اهميت قرار دارد، نبايد به بهانه مصالح جامعه، خوشى و سعادت افراد را سلب كرد مگر در جايى كه خطر اضمحلال و متلاشى شدن اجتماع در ميان باشد؛ تنها در چنين موردى است كه مصلحت اجتماع را بايد بر مصلحت فرد مقدّم داشت، زيرا اگر اجتماع متلاشى شود فرد هم قهراً از بين مىرود، و در حقيقت اينجا نيز حال فرد و مصلحت او رعايت شده است. اما طرفداران اصالت اجتماع مىگويند: آنچه در درجه اول اهميت
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 168.
قرار دارد نيرومندى و سربلندى جامعه است، قانونگذاران و سياستمداران بايد نيرومندى و سربلندى و عزّت اجتماع را وجهه همّت خويش سازند.(1)
براى مقايسه اين دو سيستم فكرى، بودجه دولتى كشور را در نظر مىگيريم. اگر زمامداران كشور، اصالت فردى فكر كنند سعى خواهند كرد كه بودجه كشور خود را به برنامههايى اختصاص دهند كه عهدهدار آسايش افراد ملت و بهبود اقتصاد عموم مردم كشور گردد و لو آنكه آهنگ پيشرفت جامعه كند گردد؛ ولى اگر اصالت اجتماعى بينديشند، به احتياجات افراد توجه نكرده، سعى مىكنند برنامههايى طرح كنند كه هر چه بيشتر زمينه پيشرفت اجتماع را در آينده و موجبات سربلندى اجتماع را در ميان ساير اجتماعها تأمين كند. برنامههاى پرواز در فضا كه كشورهاى مقتدر جهان دارند ناشى از اين طرز تفكر است. چنانكه مىدانيم اين برنامهها بر برنامههاى بهداشتى، آموزش عمومى و تربيتى تقدّم يافته است. براى طرّاحان اين
برنامهها مهم نيست كه افرادى از كشورشان در گرسنگى و بيمارى و جهل و بىخبرى بسر برند؛ آنچه مهم است سربلندى و افتخار كشورشان است. خرج اين برنامهها به قدرى سنگين و كمرشكن است كه پشت مردم اين كشورها را خم كرده است و با وجود اينكه آن دولتها بيش از پنجاه درصد ثروت دنيا را با لطائف الحيل مىربايند باز دچار كسر بودجه هستند.
مسأله اين است كه اگر بودجه كلان، در يك برنامه اقتصادى يا بهداشتى يا فرهنگى كه به نفع عموم طرح شده است مصرف گردد ممكن است رفاه و آسايش و آزادى زيادى براى افراد ملت بوجود آورد، ولى اگر اين بودجه، صرف همين برنامهها گردد (در حالى كه همه افراد را له مىكند) موجب افتخار و سيادت آن اجتماع مىگردد.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 169.
طرفداران اصالت اجتماع مىگويند: در درجه اول بايد قدرت و افتخارات اجتماع را مورد اهميت قرار داد؛ و طرفداران اصالت فرد مىگويند: در درجه اول بايد منافع و آسايشها و آزاديهاى افراد مورد توجه قرار گيرد.
غرض از طرح اين موضوع، توجه دادن به اين نكته است كه حساب جزء غير از حساب كلّ است. ممكن است چيزى كه براى جزء زيانمند و زشت است براى كل سودمند و زيبا باشد.
در مورد جامعههاى بشرى، گاهى بين جزء و كل تزاحم پديد مىآيد، يعنى گاهى لازم مىآيد كه به خاطر رعايت صلاح اجتماع، فردى از حقوق خودش محروم گردد. ولى در مورد نظامات طبيعى جهان چنين نيست. در اينجا به هيچ جزئى به خاطر اينكه مجموعه جهان زيبا گردد ستم نشده است.
پس روشن می شود كه اختلاف ها و تفاوت هايى كه مجموعه جهان را به صورت يك تابلوى كامل و زيبا درآورده است اختلاف هاى ذاتى است؛ پست ها و موقعيّت هايى كه در آفرينش براى
موجودات، معيّن شده است مانند پست هاى اجتماعى نيست كه قابل تبديل و تغيير باشد.اين پستها نظير خواصّ اشكال هندسى، ذاتى موجودات است.(1)
تفاوت موجودات جهان نيز همينطور است. اينكه جمادات، رشد و درك ندارند و گياهان رشد دارند و درك ندارند و حيوان، هم رشد دارد و هم درك دارد، ذاتى مرتبه وجود جماد و نبات و حيوان است، نه آنكه همه اول يكسان بودهاند، و بعد آفريدگار به يكى خاصيت درك و رشد را داده است و به ديگرى هيچكدام را نداده است و به سومى يكى را داده و يكى را نداده است. بو على سينا جمله معروفى دارد كه مبيّن همين حقيقت است. وى گفته است: «ما جعل اللّه
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 170.
المشمشة مشمشة بل اوجدها؛(1)خدا زردآلو را زردآلو نكرده است، بلكه زردآلو را ايجاد كرده است.» زردآلو براى مثال ذكر شده است، منظور، همه موجودات است. خدا اشياء را آفريده است و آنها ذاتاً اختلاف دارند.
خدا زمان را آفريده است. زمان خاصيت معيّنى دارد، گذشته و حال و آينده در آن هست. خدا زمان را چگونه آفريد؟ آيا اول زمان را مانند يك گلوله نخ به صورت يك مجموعه كه همه اجزاء آن با هم است آفريده و سپس آن را كش داده و باز كرده و به صورت فعلى در آورده است؟ و نيز جسم را آفريد. آيا اول جسم را بدون كشش و امتداد و حجم آفريد و بعد به آن، كشش و حجم داد؟ يا آفريدن جسم مساوى است با آفريدن كشش و امتداد و بعد و حجم و تقدّم و تأخّر؛ ميان آفريدن جسم و آفريدن كشش و امتداد، دوگانگى نيست.(2)
قرآن كريم در اينجا تعبير بسيار لطيفى دارد؛ از زبان موسى بن عمران(علی نبیناوآله وعليه السلام) نقل مىكند كه وقتى فرعون از وى و برادرش هارون مىپرسد كه پروردگار شما كيست؟
حضرت موسى جواب مىدهد: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى؛(3)
پروردگار ما آن كسى است كه به هر چيز، آفرينش خاص آن چيز را داده است و سپس آن را به سوى هدف رهبرى كرده است.»
نكته جالبى كه مورد نظر است از كلمه «خلقه» استفاده مىشود. از اضافه به ضمير، چنين استنباط مىشود كه هر چيز، خلقت خاصى دارد كه مال خود او است، يعنى هر چيز فقط گونهاى خاص از وجود را مىتواند بپذيرد و بس؛ و خدا همان خلقت خاص را به آن مىدهد. نبايد پنداشت كه اشياء، طور ديگرى بودهاند و خدا آنها را به اين صورت كه هستند درآورده است؛ و يا
لااقل امكان داشته كه طور ديگر و خلقتى به گونهاى ديگر، بهتر يا بدتر از اينكه دارند داشته باشند و خداوند اين گونه بالخصوص را، على رغم آن امكانات، برگزيده است. حقيقت اين است كه جهان تنها به همين جور كه هست امكان وجود داشته است و هر جزء از اجزاء جهان نيز آفرينش معيّنى درباره آن امكان داشته است و خدا همان آفرينش را به آن داده است.
قرآن، اين مطلب را با يك تمثيل لطيف بسيار عالى بيان كرده است. قرآن به آب باران كه از بالا مىريزد و تدريجاً سيل تشكيل مىدهد و آب در بستر نهرها و جويها و رودخانههاى مختلف قرار مىگيرد مثل مىزند؛ مىفرمايد: «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها؛(1)خدا از آسمان آبى فرود آورد و هر رودخانهاى به قدر ظرفيّت خودش سيلان يافت.»
يعنى رحمت پروردگار، هيچ موجود مستعدّى را محروم نمىسازد، ولى استعداد و ظرفيّت موجودات هم يكسان نيست؛ استعدادها مختلف است، هر ظرفى به قدرى كه گنجايش دارد از رحمت خدا لبريز مىگردد.(2)
كسانى كه در پاسخ اشكال «شرور» تنها به جنبه لزوم تفاوت در نظام كل توجه كردهاند، پاسخشان ناقص است زيرا جزء ناقص حق دارد اعتراض كند كه حالا كه لازم است در نظام كل يكى كامل باشد و يكى ناقص، چرا من ناقص آفريده شدم و ديگرى كامل؟ چرا كار برعكس نشد؟ همچنين ممكن است «زشت» اعتراض كند كه حالا كه لازم است در نظام آفرينش، هم زشت باشد و هم زيبا، چرا من زشت باشم و ديگرى زيبا؟ چرا كار برعكس نشد؟ وقتى كه امر داير است كه يكى بهره وجودى كمتر بگيرد و يكى بهره وجودى بيشتر، چه مرجّحى هست كه فى المثل «الف» بهره بيشترى دريافت دارد و «ب» بهره كمترى؟
بنابراین صرف اينكه بگوييم در نظام كلّ جهان، وجود زشت و زيبا، كامل و ناقص، توأما ضرورى است اشكال را حل نمىكند؛ اين مطلب نيز بايد ضميمه و اضافه گردد كه در عين حال هر موجودى از موجودات و هر جزئى از اجزاء جهان، حظّ و حقّ خود را كه امكان داشته دريافت دارد دريافت كرده است.
به عبارت ديگر مسأله «فايده»، «مصلحت»، «حكمت» كه براى شرور و بديها ذكر مىشود همه فرع بر اين است كه به آن حقيقت پى ببريم كه رابطه علل و اسباب با معلولات و مسبّباتشان، و رابطه مقدّمات با نتايج، و رابطه مغياها با غايتها ضرورى است و سنن الهى لا يتغيّر است.
گذشته از اينكه بدي ها، در جلوه دادن به زيبايي ها و در پديد آوردن يك مجموعه عالى، رل مهمى دارند، مطلب اساسى ديگرى در رابطه بدى و خوبى نيز وجود دارد. بين آنچه ما به عنوان مصيبت و بدى مىخوانيم و آنچه به نام كمال و سعادت مىشناسيم رابطه علّىّ و معلولى وجود دارد. بدي ها مادر خوبي ها و زاينده آنها هستند.(1)
نخستين اثر، اين بود كه وجود بدي ها و زشتي ها در پديد آوردن مجموعه زيباى جهان، ضرورى است. اثر دوم اين بود كه حتى زيبايي ها، جلوه خود را از زشتي ها دريافت مىكنند و اگر زشتى و بدى وجود زشت ها و پديد آمدن مقايسه بين آنها است.
اكنون سومين اثر بدي ها و بدبختي ها را تحت اين عنوان شرح مىدهيم كه زشتي ها، مقدمه وجود زيبايي ها و آفريننده و پديدآورنده آنها مىباشند. در شكم گرفتاري ها و مصيبت ها، نيكبختي ها و سعادت ها نهفته است همچنان كه گاهى هم در درون سعادت ها، بدبختي ها
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 173.
تكوين مىيابند و اين، فرمول اين جهان است: «يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ؛(1)
خدا شب را در شكم روز فرو مىبرد و روز را در شكم شب.»
قرآن كريم براى بيان تلازم سختي ها و آسايش ها مىفرمايد: «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً؛(2)پس حتما با سختى، آسانيى است، حتما با سختى آسانيى است.» قرآن نمىفرمايد كه بعد از سختى، آسانيى است؛ تعبير قرآن اين است كه با سختى، آسانيى است، يعنى آسانى در شكم سختى و همراه آن است.
اينجا نكته لطيفى هست كه فهم آن به نقل تمام آيات اين سوره بستگى دارد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ. وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ. الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ. وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ. فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً. إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً. فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»(3)
روى سخن با شخص پيغمبر اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) است. اين سوره، خاصّ آن حضرت است: به نام خداى رحمان رحيم. آيا به تو، سعه صدر نداديم؟ بارى كه پشت تو را خم كرده بود از دوشت برگرفتيم، آوازهات را بلند ساختيم؛ پس: حتماً با سختى آسانيى همراه است، حتماً با سختى آسانيى قرين است. پس زمانى كه آسوده شدى به كوشش پرداز و بسوى پروردگار خويشتن متوجه شو.(4)
اين سوره با لحنى پر از عطوفت، خاطر شريف رسول اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) را كه گويى از ناملايمات آزرده گشته بود نوازش مىدهد، گوشزد مىكند كه چگونه خدا بار سنگين وى را از دوشش برداشته و سختيش را مبدّل به آسانى كرده است؛ آنگاه به شيوه علوم تجربى از يك جريان واقع شده و مشهود استنتاج كرده مىگويد: «پس، با سختى آسانيى هست» يعنى از
اينكه در گذشته بارى بر دوش تو بود و ما آن را برداشتيم و نامت را بلند ساختيم و به تو بردبارى و قدرت تحمل داديم، چنين نتيجه بگير كه: «حتماً با هر سختى آسانيى هست.» سپس براى تثبيت نتيجه و اطمينان دادن به قطعى بودن آن، تكرار مىكند كه آرى: «با سختى آسانيى هست.» نكته جالب اين است كه بعد از نتيجه گرفتن اين فرمول كلّى، خط مشى آينده را نيز بر همين اساس تعيين مىفرمايد؛ مىگويد: «پس وقتى فراغت يافتى، به كوشش پرداز».
يعنى چون آسانى در شكم تعب و رنج قرار داده شده است، پس هر وقت فراغت يافتى خود را مجدّدا به زحمت بينداز و كوشش را از سر بگير.
اين خصوصيّت، مربوط به موجودات زنده، بالاخص انسان است كه سختي ها و گرفتاري ها مقدمه كمال ها و پيشرفت هاست. ضربهها، جمادات را نابود مىسازد و از قدرت آنان مىكاهد ولى موجودات زنده را تحريك مىكند و نيرومند مىسازد. «بس زيادتها كه اندر نقص ها است.»
مصيبت ها و شدائد براى تكامل بشر ضرورت دارند. اگر محنت ها و رنج ها نباشد بشر تباه مىگردد. قرآن كريم مىفرمايد: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي كَبَدٍ؛(1)
همانا انسان را در رنج و سختى آفرينش دادهايم.»
آدمى بايد مشقّت ها تحمل كند و سختي ها بكشد تا هستى لايق خود را بيابد. تضاد و كشمكش، شلّاق تكامل است. موجودات زنده با اين شلّاق راه خود را به سوى كمال مىپيمايند. اين قانون، در جهان نباتات، حيوانات و بالاخص انسان صادق است.(2)
خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ؛(3)
حتما شما را با اندكى از ترس، گرسنگى و آفت در
مالها و جانها و ميوهها مىآزماييم، و مردان صبور و با استقامت را مژده بده.» يعنى بلاها و گرفتاريها براى كسانى كه مقاومت مىكنند و ايستادگى نشان مىدهند، سودمند است و اثرات نيكى در آنان به وجود مىآورد، لذا در چنين وضعى بايد به آنان مژده داد.(1)
خدا براى تربيت و پرورش جان انسان ها دو برنامه تشريعى و تكوينى دارد و در هر برنامه، شدائد و سختيها را گنجانيده است. در برنامه تشريعى، عبادات را فرض كرده و در برنامه تكوينى، مصائب را در سر راه بشر قرار داده است. روزه، حج، جهاد، انفاق، نماز، شدائدى است كه با تكليف ايجاد گرديده و صبر و استقامت در انجام آنها موجب تكميل نفوس و پرورش استعدادهاى عالى انسانى است. گرسنگى، ترس، تلفات مالى و جانى، شدائدى است كه در تكوين پديد آورده شده است و بطور قهرى انسان را در بر مىگيرد.
از اين رو است كه وقتى خدا نسبت به بندهاى از بندگانش لطف مخصوصى دارد او را گرفتار سختي ها مىكند. جمله معروف «البلاء للولاء» مبيّن همين اصل است. در حديثى از امام باقر(علیه السلام) آمده است كه: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَيَتَعَاهَدُ الْمُؤْمِنَ بِالْبَلَاءِ كَمَا يَتَعَاهَدُ الرَّجُلُ أَهْلَهُ بِالْهَدِيَّةِ مِنَ الْغَيْبَة؛(2)
خدا از بنده مؤمنش تفقّد مىكند و براى او بلاها را اهداء مىنمايد همان طورى كه مرد در سفر براى خانواده خودش هديهاى مىفرستد.»
در حديث ديگر از حضرت امام صادق(علیه السلام) آمده است: «إِنَ اللَّهَ إِذَا أَحَبَ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّا؛(3)خدا زمانى كه بندهاى را دوست بدارد او را در درياى شدائد غوطهور مىسازد.»(4)
يعنى همچون مربّى شنا كه شاگرد تازه كار خود را وارد آب مىكند تا تلاش كند و دست و پا بزند و در نتيجه ورزيده شود و شناگرى را ياد بگيرد؛ خدا هم بندگانى را كه دوست مىدارد و مىخواهد به كمال برساند، در بلاها غوطهور مىسازد. انسان اگر يك عمر درباره شنا كتاب
بخواند، تا در آب نرود شناگر نمىشود؛ زمانى شناگرى را مىآموزد كه عملًا در آب قرار گيرد و مبارزه با غرق شدن را تمرين كند و احياناً خود را با خطر غرق شدن در صورت دير جنبيدن مواجه ببيند. انسان بايد در دنيا شدائد ببيند تا خروج از شدائد را ياد بگيرد، بايد سختي ها ببيند تا پخته و كامل گردد.
درباره بعضى از پرندگان نوشتهاند كه وقتى بچهاش پروبال در مىآورد، براى آنكه پرواز كردن را به او ياد بدهد او را از آشيانه بيرون مىآورد و بر اوج فضا بالا مىبرد و در وسط آسمان رها مىسازد؛ بچه حيوان قهراً به تلاش مىافتد و حركت هاى نامنظّم كرده پروبال مىزند تا وقتى كه خسته مىشود و نزديك است سقوط كند، در اين وقت مادر مهربان، او را مىگيرد و روى بال خود نگه مىدارد تا خستگيش رفع شود؛ همين كه اندكى آسايش يافت، بار ديگر او را در فضا رها مىكند و به تلاش وادار مىنمايد، تا وقتى كه خسته مىشود و او را مىگيرد. اين عمل را آن قدر تكرار مىكند تا بچهاش پرواز كردن را ياد گيرد.
پيغمبر اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) به خانه يكى از مسلمانان دعوت شدند؛ وقتى وارد منزل او شدند مرغى را ديدند كه در بالاى ديوار تخم كرد و تخم مرغ نيفتاد يا افتاد و نشكست. رسول اكرم در شگفت شدند. صاحب خانه گفت: آيا تعجّب فرموديد؟ قسم به خدايى كه تو را به پيامبرى برانگيخته است به من هرگز آسيبى نرسيده است. رسول اكرم برخاستند و از خانه آن مرد رفتند، گفتند كسى كه هرگز مصيبتى نبيند، مورد لطف خدا نيست.(1)
1) . مجلسی، بحار الانوار، ج 15، ص 56.
از حضرت صادق(علیه السلام) روايت شده كه: «إِنَ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِيَاءُ ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ؛(1)
پرگرفتارىترين مردم انبياء هستند؛ در درجه بعد كسانى كه از حيث
فضيلت بعد از ايشان قرار دارند، و سپس هر كس كه بافضيلتتر است به ترتيب از بالا به پايين.»(2)
بلا از براى دوستان خدا لطفى است كه سيماى قهر دارد، آنچنانكه نعمتها و عافيتها براى گمراهان و كسانى كه مورد بىمهرى پروردگار قرار مىگيرند ممكن است عذابهايى باشند اما به صورت نعمت، و قهرهايى به قيافه لطف.
سختى و گرفتارى، هم تربيت كننده فرد و هم بيدار كننده ملت هاست. سختى، بيدار سازنده و هوشيار كننده انسان هاى خفته و تحريك كننده عزمها و ارادههاست. شدائد همچون صيقلى كه به آهن و فولاد مىدهند، هر چه بيشتر با روان آدمى تماس گيرد او را مصممتر و فعّالتر و برندهتر مىكند؛ زيرا خاصيت حيات اين است كه در برابر سختى مقاومت كند و بطور خودآگاه و يا ناخودآگاه آماده مقابله با آن گردد.
سختى همچون كيميا، خاصيت قلب ماهيّت كردن دارد، جان و روان آدمى را عوض مىكند. اكسير حيات دو چيز است: عشق، و آن ديگر بلاء. اين دو، نبوغ مىآفرينند و از موادّ افسرده و بىفروغ، گوهرهايى تابناك و درخشان به وجود مىآورند.
از اين نكته نبايد غفلت ورزيد كه مصائب، وقتى نعمت هستند كه انسان از آنها بهرهبردارى كند و با صبر و استقامت و مواجهه با دشواري هايى كه مصائب توليد مىكنند روح خود را كمال
بخشد. اما اگر انسان در برابر سختي ها فرار را انتخاب كند و ناله و شكوه سر دهد؛ در اين صورت بلا از براى او واقعا بلاست.
حقيقت اين است كه نعمت هاى دنيا نيز مانند مصائب، ممكن است مايه رقاء و سعادت باشد، و ممكن است مايه بدبختى و بيچارگى گردد. نه فقر، بدبختى مطلق است و نه ثروت خوشبختى مطلق. چه بسا فقرهايى كه موجب تربيت و تكميل انسانها گرديده، و چه بسا ثروت هايى كه مايه بدبختى و نكبت قرار گرفته است. امنيّت و ناامنى نيز چنين است. برخى از افراد يا ملتها در هنگام امنيت و رفاه، به عيّاشى و تنپرورى مىافتند و در نتيجه در پرتگاه خوارى و ذلّت سقوط مىكنند و بسيارى ديگر از ملتها از شلّاق بدبختى و گرسنگى به جنبش در مىآيند و به آقايى و عزّت مىرسند. سلامت و بيمارى، عزّت و ذلّت، و ساير مواهب و مصائب طبيعى نيز مشمول همين قانون است.
نعمت ها و همچنين شدائد و بلايا، هم موهبت است، زيرا از هر يك از آنها مىتوان بهرهبردارىهاى عالى كرد، و نيز ممكن است بلا و بدبختى شمرده شوند، زيرا ممكن است هر يك از آنها مايه بيچارگى و تنزّل گردند. هم از راه فقر مىتوان به سعادت رسيد و هم از راه ثروت، و از هر دو راه نيز ممكن است آدمى به بدبختى برسد.
بنابراین نعمت بودن نعمت، بستگى دارد به نوع عكس العمل انسان در برابر آن نعمت، كه شاكر باشد يا كفور؛ و همچنين نقمت بودن نقمت، بستگى دارد به نوع عكس العمل انسان در برابر آن كه صابر و خويشتندار باشد يا سست عنصر و بىاراده. از اين رو، يك چيز نسبت به دو شخص، وضع مختلفى مىيابد، يعنى يك چيز براى يك نفر نعمت است، و همان چيز براى شخص ديگر نقمت. اين است كه مىگوييم: «نعمت و بلا هر دو نسبى است.»(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 183.
چيزى را بايد بلا ناميد كه عقوبت معنوى الهى باشد؛ يعنى آثار بد عمل انسان. اين امور از آن جهت بلا و مصيبت واقعىاند كه اولا معلول اراده و اختيار خود انسان هستند، و ثانيا مقدمه هيچ خير و هيچ كمالى نيستند. مثلا قساوت قلب و سنگدلى براى انسان بلا است، چنانكه در روايتی از امام علی(علیه السلام) چنین نقل شده است که می فرمایند: «مَا ضُرِبَ عَبْدٌ بِعُقُوبَةٍ أَعْظَمَ مِنْ قَسْوَةِ قَلْبٍ؛(1)
خدا هيچ بندهاى را به هيچ عقوبتى معاقب نكرده است كه بالاتر از سنگدلى باشد.»
نكبتهاى واقعى همان نتايج و آثار اعمال انسان است، و در مورد همين آثار و نتايج و عقوبتهاست كه قرآن مىفرمايد: «وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ؛(2)
اين ستمها را خودشان به خودشان روا داشتند نه ما.»
سعدى در باب اول «گلستان» داستانى آورده، مىگويد: آقايى با غلامش به كشتى نشست. غلام كه دريا نديده بود وحشت كرد و بىقرارى مىنمود، بطورى كه اضطراب او ساكنين كشتى را ناراحت ساخت. حكيمى در آنجا بود، گفت چاره اين را من مىدانم؛ دستور داد غلام را به دريا افكندند. غلام كه خود را در ميان امواج خروشان و بىرحم دريا مواجه با مرگ مىديد سخت تلاش مىكرد كه خود را به كشتى رساند و از غرق شدن نجات دهد. پس از مقدارى تلاش بىفايده، همينكه نزديك شد غرق شود، حكيم دستور داد كه نجاتش دهند. غلام پس از اين ماجرا آرام گرفت و ديگر دم نزد. رمز آن را جويا شدند، حكيم گفت: لازم بود در دريا بيفتد تا قدر كشتى را بداند.
آرى، شرط استفاده كردن از لذت ها آشنا شدن با رنج ها است. تا كسى پايين درّه نباشد عظمت كوه را درك نمىكند. اينكه خود كشى در طبقات مرفّه زيادتر است يكى از اين است كه
معمولا بىايمانى در طبقه مرفّه بيشتر است، و ديگر از اين است كه طبقه مرفّه، لذّت حيات و ارزش زندگى را درك نمىكنند؛ زيبايى عالم را احساس نمىكنند؛ معنى حيات و زندگى را نمىفهمند. لذت و رفاه بيش از اندازه، انسان را بىحس كرده و به صورت يك موجود كرخ و ابله در مىآورد. چنين انسانى بر سر موضوعات كوچكى خودكشى مىكند. «فلسفه پوچى» در دنياى غرب، از يك طرف حاصل از دست دادن ايمان است، و از طرف ديگر محصول رفاه بيش از اندازه. غرب، بر سر سفره شرق نشسته است و خون شرق را مىمكد، چرا دم از پوچى و نيهيليسم نزند؟(1)
آرى، مصائب و بلاها نعمت هاى بزرگى هستند كه بايد در برابر آنها سپاسگزار خدا بود، نعمت هايى هستند كه در صورت قهر تجلّى كردهاند؛ همچنان كه گاهى قهرهايى به صورت لطف، ظهور مىكنند. از اين قهرها به نوبه خود بايد سپاسگزار بود. اما به هر حال بايد متوجه بود كه نعمت بودن نعمت، و نقمت بودن نقمت، بستگى به طرز واكنش و عكس العمل ما در برابر آن دارد. ما مىتوانيم همه نقمت ها را تبديل به نعمت كنيم تا چه رسد به آنچه در لباس نعمت نيز ظهور مىكند؛ و هم مىتوانيم همه نعمت ها را تبديل به بلا و مصيبت كنيم، تا چه رسد به آنچه در لباس بلا و مصيبت براى ما مىرسد.
از بحثهايى كه در اين بخش داشتيم به اين نتيجه دست يافتيم كه فرمول اصلى آفرينش جهان، فرمول تضادّ است و دنيا جز مجموعهاى از اضداد نيست. هستى و نيستى، حيات و موت، بقا و فنا، سلامتى و بيمارى، پيرى و جوانى، و بالاخره خوشبختى و بدبختى در اين جهان توأمند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 186.
به قول سعدى: گنج و مار و گل و خار و غم و شادى بهمند.(1)
تغييرپذيرى مادّه جهان و پديد آمدن تكامل، ناشى از تضادّ است. اگر تضاد نمىبود هرگز تنوّع و تكامل رخ نمىداد.
جهان طبيعت، مملوّ از قطع ها و وصل ها، بريدن ها و پيوند زدنها، قيچىكردنها و دوختن هاست و اين لازمه ساختمان مخصوص اين عالم است. ماده جهان همچون سرمايهاى است كه در گردش است و سودهايى كه توليد مىكند رهين جريان و گردش آن است. اگر جهان، ثابت و لا يتغيّر بود، مانند سرمايههاى راكد مىشد كه نه سودى توليد مىكند و نه زيانى ببار مىآورد.
سرمايهاى معيّن و مخصوص كه در يك بازار به جريان مىافتد، گاهى سود مىآورد و گاهى زيان مىبرد؛ اما اگر مجموع سرمايهها را در نظر بگيريم ديگر زيانى وجود ندارد و جريان سرمايهها حتما زاينده و فزاينده است. در نظام جهان نيز بكار افتادن همه موادّ جهان كه به وسيله فرمول قابليّت ماده و تضادّ صور انجام مىگيرد قطعا سودآور است و جهان را به سوى كمال سوق مىدهد.
طنطاوى در تفسير «الجواهر»(2)
از سقراط نقل مىكند كه وى «اصل تضاد» را به عنوان دليلى براى اثبات زندگى پس از مرگ بكار مىبرده است و مىنويسد: زمانى كه مىخواستند سقراط را اعدام كنند، وى در لحظات آخر زندگى براى اثبات اينكه پس از مرگ زندگى ديگرى وجود دارد چنين استدلال كرد:
«ما مىنگريم كه در جهان همواره ضدها از يكديگر متولد مىشوند: زيبايى از زشتى، عدالت از ستمگرى، بيدارى از خواب، خواب از بيدارى، نيرومندى از ناتوانى و بالعكس ... هر
چيزى از ضد خودش پديد مىآيد ... مرگ و زندگى و نيستى و هستى نيز مشمول همين قاعده كلى
خواهند بود و به اين دليل بايد از مرگ، يك زندگى ديگر بوجود آيد و الّا قاعده عمومى طبيعت نقض مىگردد.»(1)
ابن خلدون، بنا به نقل «علىّ الوردى» در كتاب «المهزلة» مىگويد: «انّ التّنازع عنصر اساسىّ من عناصر الطّبيعة البشريّة؛ كشمكش، يك پايه اساسى زندگى انسان ها و يك عنصر اصلى در سرشت بشر است.»(2)
امير المؤمنين امام على(عليه السلام) در مواردى متعدّد از خطبههاى خويش به قانون تضاد اشاره فرموده است. در خطبه 184 مىفرمايد: «بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لَا مَشْعَرَ لَهُ وَ بِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الْأُمُورِ عُرِفَ أَنْ لَا ضِدَّ لَهُ وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الْأَشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لَا قَرِينَ لَهُ ضَادَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ وَ الْوُضُوحَ بِالْبُهْمَةِ وَ الْجُمُودَ بِالْبَلَلِ وَ الْحَرُورَ بِالصَّرَدِ مُؤَلِّفٌ بَيْنَ مُتَعَادِيَاتِهَا مُقَارِنٌ بَيْنَ مُتَبَايِنَاتِهَا مُقَرِّبٌ بَيْنَ مُتَبَاعِدَاتِهَا مُفَرِّقٌ بَيْنَ مُتَدَانِيَاتِهَا»
در اينجا حضرت درباره معرفت خدا، از اين اصل كه «او مانند هيچ چيز ديگر نيست» استفاده كرده و مقايسهاى منفى بين خدا و جهان بعمل آورده است.
در خطبه 1 نهج البلاغه، درباره آفرينش آدم مىفرمايد: «مَعْجُوناً بِطِينَةِ الْأَلْوَانِ الْمُخْتَلِفَةِ وَ الْأَشْبَاهِ الْمُؤْتَلِفَةِ وَ الْأَضْدَادِ الْمُتَعَادِيَةِ وَ الْأَخْلَاطِ الْمُتَبَايِنَة» در اينجا اميرالمؤمنين امام علی(علیه السلام) پس از بيان اين كه خدا گل آدم را از قسمت هاى متفاوتى از زمين سرشت و سپس در او روح دميد، در توصيف انسان ساخته شده مىفرمايد: با سرشت هاى گوناگون عجين شده؛ در او اجزاء همسان و متشابه بكار رفته و هم اشياء ناهمسان و متضاد.
در جهانى كه حركت و جنبش، مقوّم آن است، حتما بايد تضاد حكومت كند، زيرا چنانكه حكما گفتهاند «حركت بدون وجود معاوق ممكن نيست»؛ حركت، تكاپو و تلاش است و تلاش وقتى محقّق مىشود كه اصطكاك و تصادم وجود داشته باشد.
به بيانى ديگر مىتوان گفت: هيچ حركت طبيعى بدون قسر ممكن نيست. وقتى جسم به سوى محل طبيعى خود حركت مىكند كه در غير محل طبيعى خودش قرار بگيرد؛ اما زمانى كه جسم در محل طبيعى خود باشد ساكن و بىحركت خواهد بود. انسان نيز وقتى به سوى كمال مىشتابد كه فاقد آن باشد. همواره سعادت انسان در مطلوب داشتن است، و مطلوب داشتن زمانى تحقق مىپذيرد كه فقدان و محروميّت در كار باشد.(1)
ايراد تبعيض اين است كه با اينكه موجودات با ذات حق نسبت متساوى دارند، چرا مختلف و متفاوت آفريده شدهاند؟ چرا يكى سياه است و ديگرى سفيد؟ يكى زشت است و ديگرى زيبا؟ يكى كامل است و ديگرى ناقص؟ چرا يكى فرشته است و ديگرى انسان و سومى حيوان و چهارمى نبات و پنجمى جماد؟ چرا به عكس نشد؟ چرا حيوان، فرشته، و فرشته حيوان نشد؟ چرا در ميان مخلوقات فقط انسان، انسان آفريده شد كه مستعدّ تكليف و ثواب و عقاب باشد اما ساير موجودات چنين نيستند؟ اگر خوب است چرا همه اينچنين نيستند؟ و اگر بد است چرا انسان اينچنين آفريده شده است؟
معمولاً اهل ايمان با يك بيان اجمالى، ذهن خود را قانع مىسازند؛ آنها مىگويند: اين سؤالها طرح يك سلسله مجهولات است نه ايراد يك سلسله نقض ها.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 193-194.
ما خدا را به صفات عليم، حكيم، غنى، كامل، عادل، جواد شناختهايم و چون او را با اين صفات شناختهايم مىدانيم آنچه واقع مىشود مبنى بر «حكمت» و «مصلحت» است هر چند ما نمىتوانيم همه آن حكمت ها و مصلحت ها را درك كنيم.(1)
ما به اصطلاح از «سرّ قدر» آگاه نيستيم. بشر پس از آنكه در نظام هستى اينهمه حكمت و تدبير كه عقل او را حيران مىگرداند مىبيند، بايد اعتراف كند كه آنجا كه حكمت يك امر بر او مجهول است از قصور و نقصان درك او است نه از خلقت.
شك نيست كه اين جواب، جواب صحيحى است، افراد با ايمان موظّف نيستند كه در جزئيّات اين مسائل، غور كنند؛ و حتّى عامّه مردم استعداد ورود در اين مسائل را ندارند بلكه از ورود در اين مسائل منع شدهاند؛ و در حقيقت اين خود نوعى استدلال است كه از طريق علّت و كمال علّت به كمال معلول اذعان نماييم.
ولى در اينجا مطلبى ديگر هست و آن اينكه غالب مردم، خداوند را از راه آثار، يعنى از راه نظام جهان مىشناسند؛ تكيهگاه معرفت آنها جهان است، اين چنين معرفت، معرفت ناقصى خواهد بود. طبعاً وقتى به مجهولاتى در همان تكيهگاه معرفت خويش بر مىخورند كم و بيش مضطرب مىگردند و حلّ اشكالشان جز از طريق بررسى موارد اشكال ميسّر نيست. آنها خدا را مستقلّ از جهان نشناختهاند، آنها با جهان، تنها از يك راه ارتباط دارند و بس كه همان راه عادى و معمولى حواسّ است.
آنها خدا را در آيينه جهان مىبينند، ناچار لكّهاى كه در سطح آيينه به چشمشان مىخورد، در ديد آنها نسبت به مرئى اثر مىگذارد؛ اگر مىتوانستند جهان را در آيينه خدا ببينند، و به عبارت ديگر اگر مىتوانستند جهان را از بالا ببينند تمام نقصها و نازيبايي هايى كه از پايين به نظر مىرسيد همه محو و نابود مىشد. مردمى كه تكيهگاه معرفتشان منحصراً جهان است، خدا
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 117.
را و حكيم و عليم و(1)عادل و غنىّ و كامل بودن خدا را در آيينه جهان ديدهاند و بس، خواه ناخواه مجهولاتى كه در اين زمينه در جهان پيدا مىكنند لكّهاى بر چهره آيينهشان مىشود و مانع نشان دادن صحيح مىگردد.
از طرف ديگر در عصر و زمان ما- بالخصوص از طرف گرايش دارندگان به ماديگرى- اين ايراد و اشكالها زياد در گفتهها و نوشتهها طرح مىشود. ایراد كنندگان يا اساساً به خدا معتقد نيستند و يا اعتقادشان آن قدر محكم نيست كه به تصديق اجمالى به حكمت و مصلحت قناعت كنند. از اين رو لازم است برخى مسائل كه با ريشه اين سؤالات سر و كار دارد طرح شود تا مشكلات حل گردد.
مطلب ديگر اينكه يك اشكال مهم در مورد «حكمت ها» و «مصلحت ها» هست كه كمتر طرح مىشود و اگر اين اشكال مرتفع نگردد جواب اجمالى بالا ارزش خود را از دست مىدهد. حلّ آن اشكال موقوف به اين است كه ما يك اصل اساسى را كه پايه جواب تفصيلى آينده است و حكما بيشتر به آن جواب تكيه مىكنند پايهريزى كنيم، و تنها با اتكاء به آن اصل است كه هم جواب اجمالى گذشته ارزش پيدا مىكند و هم جواب تفصيلى آينده.
آن اشكال اين است: آيا اساساً در مورد خداوند، «مصلحت» و «حكمت» مىتواند معنى و مفهوم داشته باشد؟ آيا مىتوان گفت خداوند فلان كار را به خاطر فلان مصلحت كرده است و يا حكمت فلان كار خداوند اين است و آن است؟ و آيا اين نوع انديشهها درباره خداوند ناشى از قياس گرفتن خداوند به مخلوقات نيست؟
ممكن است كسى ادعا كند كه اساساً درباره خداوند، «حكمت» و «مصلحت» مفهوم و معنى ندارد و همه اينها از قياس گرفتن خالق به مخلوق پيدا شده است، زيرا معنى اينكه مصلحت چنين اقتضا مىكند، اين است كه براى رسيدن به فلان مقصد بايد از فلان وسيله استفاده شود،
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 118.
انتخاب آن وسيله مصلحت است زيرا به فلان مقصد مىرساند، و انتخاب فلان وسيله ديگر مصلحت نيست زيرا از آن مقصد دور مىكند؛ مثلًا مىگوييم مصلحت اقتضا كرده است كه درد و رنج باشد تا لذت، معنى و مفهوم داشته باشد؛ حكمت و مصلحت ايجاب كرده كه فلان حيوان شاخ داشته باشد تا در برابر هجوم دشمن از خود دفاع كند. آيا نمىتوان گفت كه: همه اينها قياس گرفتن خداوند است با بشر و ساير موجودات ناقص ديگر؟(1)
براى بشر و هر موجود ناقص ديگر، مصلحت و حكمت، معنى و مفهوم دارد، زيرا بشر و يا يك موجود ناقص ديگر، در داخل نظامى قرار گرفته كه آن نظام به هر حال از يك سلسله اسباب و مسبّبات تشكيل شده است. آن موجود براى اينكه به مسبّب برسد چارهاى ندارد جز اينكه به سبب متوسل شود. چنين موجودى آنگاه كه مىخواهد به يك مقصدى برسد، اگر آن چيزى كه به عنوان وسيله انتخاب مىكند همان چيزى باشد كه در نظام عالم، سبب آن مقصد قرار داده
شده است كارى بر وفق مصلحت و حكمت انجام داده است، و الّا بر خلاف مصلحت و حكمت عمل كرده است.
مصلحت و حكمت درباره موجودى صادق است كه جزئى از نظام موجود و داراى قدرتى محدود است و چارهاى ندارد جز اينكه نظام موجود را به رسميّت بشناسد. محدود بودن قدرت، جزئى از مفهوم مصلحت و حكمت است.
اما موجودى كه فوق اين نظام است و خود پديدآورنده اين نظام است، براى او حكمت و مصلحت چه معنى و مفهومى مىتواند داشته باشد؟ او چه نيازى دارد كه براى رسيدن به يك مقصد، متوسّل به اسباب شود تا گفته شود فلان كارش حكيمانه بود و فلان كارش غير حكيمانه. بنابر این صحيح نيست كه بگوييم خداوند مثلًا درد و رنج را آفريد تا لذّت، معنى و مفهوم داشته باشد، پستان مادر را آفريد تا بچه بىغذا نماند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 119.
نظام اسباب و مسبّبات، از نظر ما يك امر جدّى است، ولى از نظر خداوند يك امر تشريفاتى بيش نيست. بنابراین ما مىتوانيم حكيم باشيم نه خدا، فعل ما مىتواند حكيمانه باشد- يعنى منطبق بر نظام موجود باشد- نه فعل خدا كه عين نظام است.
خود نظام بر وفق نظام ديگرى آفريده نشده است. خداوند، خالق نظامى است كه در مرتبه بعد از خلقت آن نظام و برقرارى آن، اگر كسى آن نظام را بشناسد و عمل خود را بر آن تطبيق دهد كار حكيمانهاى انجام داده است.
اگر گفته شود خداوند، عالم را منظّم و بر اساس علل و اسباب، و مقدّمات و نتايج قرار داده تا علم و حكمت خود را بر بندگانش روشن گرداند و وسيلهاى براى معرفت آنها قرار دهد، زيرا اگر نظم و اتقانى نبود، يعنى اگر گزاف و صدفه در كار بود و به دنبال هر مقدمهاى هرگونه نتيجهاى انتظار مىرفت، راهى براى معرفت خدا نبود؛ جواب اين است كه خود اين مطلب، كه حصول معرفت براى بندگان، مبتنى است بر مطالعه نظام حكيمانه خلقت، به معنى اين است
كه نظامى قطعى و ضرورى بر عالم حكمفرماست، و حال آنكه بنابر اصل فوق، توسّل به اسباب براى حصول نتايج، شأن(1)بندگان است نه شأن خداوند؛ براى خداوند ممكن است كه همان معرفت ها را براى بندگان ايجاد كند بدون اينكه از اين راه استفاده شود.
بنابراين بيان، ممكن است بر منطق كسانى كه شرور و تبعيض ها را بر اساس «حكمت» و «مصلحت» توجيه مىكنند ايراد گرفته شود كه: تبعيض ها و بدي ها را بر اساس «حكمت» و «مصلحت» نمىشود توجيه كرد، زيرا خداوند مىتوانست همه آن آثار و فوائدى را كه براى تبعيض ها و بدي ها هست بيافريند بدون آنكه چنين وسائل ناراحت كنندهاى در كار باشد.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 120.
مطلب عمده اين است كه نظام عالم را بشناسيم. آيا نظام عالم يك نظام قراردادى است يا يك نظام ذاتى؟ معنى خلقت و آفرينش از اين نظر چيست؟ آيا معنى آن اين است كه خداوند مجموعى از اشياء و حوادث مىآفريند در حالى كه هيچ رابطه واقعى و ذاتى ميان آنها نيست، بعد آنها را به صف مىكشد و يكى را پشت سر ديگرى قرار مىدهد و از اين قرارداد، نظام و سنّت، و مقدّمه و نتيجه، و مغيا و غايت پيدا مىشود؟ يا آنكه روابط علل و اسباب با معلولات و مسبّبات، و روابط مقدّمات با نتايج، و روابط مغياها با غايتها طورى است كه قرار گرفتن هر معلولى و مسبّبى در دنبال علّت و سبب خود، و قرار گرفتن هر نتيجه به دنبال مقدّمه خود، و قرار گرفتن هر غايت به دنبال مغياى خود، عين وجود آن است، و به اصطلاح: «مرتبه هر وجود در نظام طولى و عرضى جهان مقوّم ذات آن وجود است» آنچنانكه مراتب اعداد هستند.
برخى پنداشتهاند كه اگر نظام هستى و قرار گرفتن هر معلولى را در جاى خود يك امر ضرورى و قطعى بدانند نوعى محدوديّت براى قدرت و اراده مطلقه بارى تعالى قائل شدهاند؛
غافل از اينكه سخن در اين نيست كه چيزى غير از خود موجودات جهان در جهان هست كه بايد باشد و تخلفپذير نيست و آن چيز همان نظام و ترتيب موجودات است؛ سخن در اين است كه ترتيب و نظام موجودات عين وجود آنهاست كه از ناحيه ذات حق افاضه مىشود؛ اراده حق است كه به آنها نظام داده است ولى نه به اين معنى كه با يك اراده آنها را(1)
آفريده و با ارادهاى ديگر به آنها نظام داده است تا فرض شود اگر اراده به نظام برداشته شود، اراده به اصل آفرينش آنها باقى بماند. چون وجود موجودات و مرتبه وجود آنها يكى است، اراده وجود آنها عين اراده نظام، و اراده نظام عين اراده وجود آنها است.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 122.
از اين رو اراده بارى تعالى به وجود هر شىء، تنها از راه اراده وجود سبب آن چيز صورت مىگيرد، و اراده وجود آن سبب، از راه اراده وجود سبب سبب صورت مىگيرد، و جز اين، محال است. موجودات در نظام طولى منتهى مىشوند به سببى كه مستقيماً اراده حق به او تعلّق گرفته است، اراده حق وجود او را، عين اراده وجود همه اشياء و همه نظامات است. «وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ»(1)
بنابر این درباره خداوند بارى تعالى نيز در عين لايتناهى بودن قدرت و اراده، و در عين اينكه او مقهور نظامى كه خود آفريده نيست، هم حكمت صدق مىكند و هم مصلحت. معنى «حكمت» بارى تعالى اين است كه اشياء را به غايات و كمالات وجوديشان مىرساند. ولى معنى «حكمت» در فعل بشر اين است كه كارى را براى رسيدن خودش به غايت و كمالى انجام مىدهد.
چون وجود مسبّب و انتساب و ارتباطش با سبب خودش يكى است و دو چيز نيست تا فرض تفكيك در آن بشود، پس اراده بارى تعالى او را، عبارت است از اراده ارتباط او با سبب خاصّ خودش، و اراده آن سبب نيز مساوى است با اراده ارتباط آن با سبب خاص خودش، تا مىرسد به سببى كه اراده آن سبب، مساوى است با ارتباط با ذات حق، و اراده حق او را، مساوى است با اراده همه اشياء و همه روابط و همه نظامات.(2)
آنچه در خلقت وجود دارد «تفاوت» است نه «تبعيض». «تبعيض» آن است كه در شرايط مساوى و استحقاقهاى همسان، بين اشياء فرق گذاشته شود، ولى «تفاوت» آن است كه در
شرايط نامساوى، فرق گذاشته شود. به عبارت ديگر تبعيض از ناحيه دهنده است و تفاوت، مربوط به گيرنده.
با يك مثال ساده، مطلب روشن مىشود: اگر دو ظرف را كه هر كدام ظرفيّت ده ليتر آب دارند در مقابل شير آب قرار دهيم و در يكى ده ليتر آب بريزيم و در ديگرى پنج ليتر، در اينجا تبعيضى صورت گرفته است؛ منشأ اختلاف، نيرويى است كه آب را خالى مىكند؛ و اما اگر دو ظرف داشته باشيم يكى به ظرفيت ده ليتر و ديگرى به ظرفيّت پنج ليتر و هر دو را در دريا فرو بريم، باز هم اختلاف هست، اما منشأ اختلاف، تفاوتى است كه خود آن دو ظرف از نظر گنجايش و استعداد دارند، نه دريا و نيروى فشار آب.(1)
خدا آفريننده موجودات است و هر تفاوتى كه هست از او به وجود آمده است؛ ولى يك آموزگار خالق شاگردان نيست؛ اگر يكى باهوش است و ديگرى کم ذهن، به آموزگار مربوط نيست؛ اگر يكى استعداد دارد و كوشش كرده است و ديگرى استعداد ندارد يا كوشا نبوده،
ربطى به معلّم ندارد. در مورد خدا و هستى بايد اعتراف كرد كه همه تفاوتها و اختلافها هم به دست خدا است. خدا در دو مرحله كار كرده، در يك مرحله موجودات را متفاوت آفريده و در مرحله ديگر به حساب تفاوتهايشان با آنها رفتار كرده و به هر يك آنچه را استحقاق داشته داده است. اشكال، متوجه مرحله اول است كه چرا از آغاز، همه را يكسان نيافريده است؟ بايد ديد راز تفاوتها چيست؟
راز تفاوتها يك كلمه است: «تفاوت موجودات، ذاتى آنها مىباشد و لازمه نظام علت و معلول است».(2)
در حكمت الهى، اين بحث، تحت عنوان «كيفيت صدور موجودات از ذات بارى» مطرح مىگردد. موضوع بحث اين است كه: آيا اراده خدا بطور جدا جدا به آفرينش موجودات تعلّق مىگيرد؟ مثلاً اراده مىكند و آقاى «الف» را مىآفريند؛ اراده ديگرى مىكند و آقاى «ب» را مىآفريند و اراده سومى مىكند و فرضاً شىء «ج» را خلق مىكند؛ و همين طور هر چيزى را با ارادهاى جداگانه و مخصوص به آن چيز خلق مىكند؟ يا آنكه همه اشياء را با يك اراده واحد و بسيط ايجاد مىنمايد؟
گروهى از متكلّمين كه در معارف الهى، «سطحى» فكر مىكنند طرفدار احتمال اولاند؛ ولى آنچه را كه دلائل دندانشكن عقلى و براهين قاطع فلسفى اثبات مىكند و شواهدى از قرآن كريم نيز بر درستى آن هست، نظريه دوم این است که به موجب اين نظريّه، همه جهان، از آغاز تا انجام، با يك اراده الهى بوجود مىآيد، يعنى بىنهايت چيز بوجود مىآيد و همه با اراده خدا بوجود مىآيد ولى نه با ارادههاى جدا جدا، بلكه فقط با يك اراده، آن هم يك اراده بسيط،
چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: «إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ؛(1)ما همه چيز را با اندازه و قدر مشخّص آفريدهايم و كار ما جز يكى نيست، همچون چشم برهم زدن.»
به موجب اين عقيده، براى آفرينش، نظام خاص و قانون و ترتيب معيّنى است و اراده خدا به وجود اشياء، عين اراده نظام است. از همين جا است كه قانون علّت و معلول و يا «نظام اسباب و مسبّبات» بوجود مىآيد. معناى «نظام اسباب و مسبّبات» اين است كه هر معلولى علت خاص، و هر علتى معلول مخصوص دارد؛ نه يك معلول مشخص ممكن است از هر علتى بدون واسطه صدور يابد و موجود گردد و نه يك علت معيّن مىتواند هر معلولى را بىواسطه ايجاد كند. در حقيقت، هر موجود و هر شيئى در نظام علت و معلول، جاى مشخّص و مقام معلومى دارد، يعنى
1) . سوره قمر: 54، آیه 49-50.
آن معلول، معلول شىء معيّنى است و علّت شىء معيّن، و اين همان مفهوم دقيق «إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ» است.(1)
از این مباحث، پاسخ اشكال تبعيضها و تفاوتها بدين نحو خلاصه مىشود:
جهان هستى با يك سلسله نظامات و قوانين ذاتى و لا يتغيّر اداره مىشود و به موجب آن هر شىء و هر پديده، مقام و مرتبه و موقع خاصى دارد، تغيير و تبديل را در آن راه نيست.
لازمه نظام داشتن هستى، وجود مراتب مختلف و درجات متفاوت براى هستى است و همين مطلب منشأ پيدايش تفاوتها و اختلافها و پيدايش نيستيها و نقصها است.
تفاوت و اختلاف، آفريده نمىشود، بلكه لازمه ذاتى آفريدگان مىباشد، و اين پندار خطاست كه كسى گمان كند آفريدگار، ما بين موجودات، تبعيضى روا داشته است.
آنچه نقض بر عدالت يا حكمت مىتواند باشد، تبعيض است نه تفاوت، و آنچه در جهان وجود دارد تفاوت است نه تبعيض.(2)
مسأله جبر و اختيار در درجه اول، يك مسأله انسانى است و در درجه دوم يك مسأله الهى و يا طبيعى می باشد. از آن جهت انسان است كه آيا مختار است يا مجبور؟ مسألهاى انسانى است؛ و از آن جهت كه طرف ديگر مسأله خدا يا طبيعت است كه آيا اراده و مشيّت و قضا و قدر الهى و يا عوامل جبرى و نظام علت و معلولى طبيعت، انسان را آزاد گذاشته و يا مجبور كرده است؟ مسألهاى الهى و يا طبيعى است؛ و چون به هر حال مسألهاى انسانى است و با سرنوشت انسان سر و كار دارد، شايد انسانى يافت نشود كه اندك مايه تفكر علمى و فلسفى در او باشد و اين
مسأله برايش طرح نشده باشد، همچنان كه جامعهاى يافت نمىشود كه وارد مرحلهاى از مراحل تفكر شده باشد و اين مسأله را براى خود طرح نكرده باشد.(1)
در ميان مسلمين دو شخصيّت از شخصيّتهاى نيمه دوم قرن اوّل نام برده مىشوند كه سخت از اختيار و آزادى انسان دفاع مىكردهاند: معبد جهنى و غيلان دمشقى. در مقابل، افرادى بودهاند كه طرفدار عقيده جبر بودهاند. معتقدان به اختيار و آزادى به نام «قدرى» و منكران آن به نام «جبرى» معروف شدند.(2)
در تعریف جبر چنین بیان شده؛ جبر يعنى حتميّت و اجتنابناپذيرى و به اصطلاح فلاسفه: ضرورت و وجوب.(3)
اما آنچه از تعریف این واژه به ذهن متبادر می شود، جبر يعنى اكراه و اجبار انسان از طرف قضا و قدر.(4)جبر اصطلاحى يعنى تأثير مستقيم قضا و قدر بر روى اراده انسانى به صورت يك عامل منفى براى رفع و جلوگيرى، يا به صورت يك عامل مثبت براى الزام و اكراه.(5)
جبر و اختيار از آن جهت كه به انسان مربوط است «جبر و اختيار» است و از آن جهت كه به خدا مربوط است «قضا و قدر» است.(6)
بحث جبر و اختيار، خود به خود بحث «عدل» را به ميان آورد. زيرا رابطه مستقيمى است ميان اختيار و عدل از يك طرف، و جبر و نفى عدل از طرف ديگر؛ يعنى تنها در صورت اختيار است كه تكليف و پاداش و كيفر عادلانه، مفهوم و معنى پيدا مىكند. اگر انسان، آزادى و اختيار نداشته باشد و در مقابل اراده الهى و يا عوامل طبيعى، دست بسته و مجبور باشد، ديگر تكليف
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 42.
2) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، كليات علوم اسلامى، ج3، ص 58.
3) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ختم نبوت، ج3، ص 180.
4) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ج1، ص 393.
5) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ج1، ص 394.
6) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، كليات علوم اسلامى، ج3، ص 60.
و پاداش و كيفر، مفهوم خود را از دست مىدهد. متكلمين اسلامى دو دسته شدند: دستهاى كه از همان ابتدا «معتزله» ناميده شدند طرفدار عدل و اختيار، و دسته ديگر يعنى گروه اهل حديث كه بعدها «اشاعره» ناميده شدند طرفدار جبر و اضطرار گرديدند. البته منكران عدل، صريحا نگفتند كه منكر عدل الهى هستيم زيرا قرآن كريم كه هر دو دسته، خود را حامى آن مىدانستند.(1)
در مكتب عقلى شيعى، براى اولين بار ائمه اطهار (عليهم السلام) كه الهامبخش اين مكتب بودند اصل «امر بين الامرين» را طرح كردند و اين جمله، معروف و مشهور شد كه: «لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ الْأَمْرَيْن»(2)
در اين مكتب، اصل عدل به مفهوم جامع خود تأييد شد بدون آنكه كوچكترين ضربهاى به توحيد افعالى يا توحيد ذاتى وارد آيد؛ عدل در كنار توحيد قرار گرفت و بحق گفته شد كه: العدل و التّوحيد علويّان، و الجبر و التّشبيه امويّان.
در اين مكتب، اصالت عدل، و حرمت عقل، و شخصيت آزاد و مختار انسان و نظام حكيمانه جهان، اثبات شد بدون آنكه خدشهاى بر توحيد ذاتى يا افعالى وارد شود؛ اختيار انسان تأييد شد بدون آنكه انسان بصورت شريكى در «ملك الهى» چهره بنمايد و اراده الهى، مقهور و مغلوب اراده انسانى تلقى شود؛ قضا و قدر الهى در سراسر هستى اثبات شد بدون آنكه نتيجهاش مجبور بودن انسان در برابر قضا و قدر الهى باشد.(3)
قضا و قدر چه از جنبه الهى و چه از غير جنبه الهى، عاملى در عرض ساير عوامل جهان نيست، بلكه مبدأ و منشأ و سرچشمه همه عاملهاى جهان است. هر عاملى كه بجنبد و اثرى از
خود بروز دهد، مظهرى از مظاهر قضا و قدر است و تحت قانون علّيت عمومى است. از اين رو محال است كه قضا و قدر در شكل يك عامل در مقابل ساير عاملها و مجزّا از آنها ظاهر شود و جلوى تأثير عامل خاصّى را بگيرد و يا يك عامل خاصّى را به كارى اجبار و اكراه كند. به همين دليل است كه «جبر» محال است.(1)
معروفترين شبهه جبر همان است كه با مسأله قضا و قدر به مفهوم الهى، يعنى با مسأله علم خداوند مربوط است و آن اين است:
خداوند از ازل، از آنچه واقع مىشود و آنچه واقع نمىشود آگاه است و هيچ حادثهاى نيست كه از علم ازلى الهى پنهان باشد. از طرفى، علم الهى نه تغييرپذير است و نه خلافپذير؛ يعنى نه ممكن است عوض شود و صورت ديگر پيدا كند زيرا تغيير با تماميّت و كمال ذات واجب الوجود منافى است، و نه ممكن است آنچه او از ازل مىداند با آنچه واقع مىشود مخالف و مغاير باشد زيرا لازم مىآيد علم او علم نباشد، جهل باشد؛ اين نيز با تماميّت و كمال وجود مطلق منافى است. پس به حكم اين دو مقدّمه: الف. خداوند از همه چيز آگاه است. ب. علم الهى نه تغييرپذير است و نه خلافپذير.(2)
منطقاً بايد چنين نتيجه گرفت: حوادث و كائنات جبراً و قهراً بايد به نحوى واقع شوند كه با علم الهى مطابقت داشته باشند، خصوصاً اگر اين نكته اضافه شود كه علم الهى علم فعلى و ايجابى است؛ يعنى علمى است كه معلوم از علم سرچشمه مىگيرد، نه علم انفعالى كه علم از معلوم ريشه مىگيرد نظير علم انسان به حوادث جهان.
بنابراین اگر در ازل در علم الهى چنين بوده است كه فلان شخص در فلان ساعت فلان معصيت را مرتكب مىشود، جبراً و قهراً آن معصيت بايد به همان كيفيّت واقع شود؛ شخص
مرتكب قادر نخواهد بود طورى ديگر رفتار كند، بلكه هيچ قدرتى قادر نخواهد بود آن را تغيير دهد، و الّا علم خدا جهل خواهد بود. خيّام مىگويد:
من مِى خورم و هر كه چو من اهل بود
مى خوردن من به نزد او سهل بود
مِى خوردن من حقّ ز ازل مىدانست
گر مى نخورم علم خدا جهل بود
جواب اين شبهه پس از درك صحيح مفهوم قضا و قدر آسان است. اين شبهه از آنجا پيدا شده كه براى هر يك از علم الهى و نظام سببى و مسبّبى جهان حساب جداگانه فرض شده است؛ يعنى چنين فرض شده كه علم الهى در ازل به طور گزاف و تصادف به وقوع حوادث و كائنات تعلّق گرفته است؛ آنگاه براى اينكه اين علم درست از آب درآيد و خلافش واقع نشود لازم است وقايع جهان كنترل شود و تحت مراقبت قرار گيرد تا با تصوّر و نقشه قبلى مطابقت كند.
به عبارت ديگر، چنين فرض شده كه علم الهى مستقل از نظام سببى و مسبّبى جهان به وقوع يا عدم وقوع حوادث تعلّق گرفته است و لازم است كه كارى صورت گيرد كه اين علم با معلوم خود مطابقت كند؛ از اين رو بايد نظام سببى و مسبّبى جهان كنترل گردد. در مواردى جلوى طبع آنچه به حكم طبع اثر مىكند و جلوى اراده و اختيار آن كه با اراده و اختيار كار مىكند گرفته شود تا آنچه در علم ازلى الهى گذشته است با آنچه واقع مىشود مطابقت كند و با هم مغايرت نداشته باشند. از اين رو از انسان نيز بايد اختيار و آزادى و قدرت و اراده سلب گردد تا اعمالش كاملاً تحت كنترل در آيد و علم خدا جهل نشود.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ج1، ص 433.
اينچنين تصوّر درباره علم الهى منتهاى جهل و بىخبرى است. مگر ممكن است كه علم حقّ به طور تصادف و گزاف به وقوع يا عدم وقوع حادثهاى تعلّق بگيرد وآنگاه براى اينكه اين علم با واقع مطابقت كند لازم شود دستى در نظام متقن و قطعى علّى و معلولى برده شود،
تغييراتى در اين نظام داده شود، از طبيعتى خاصيّتى سلب گردد يا از فاعل مختارى اختيار و آزادى گرفته شود؟!
پس بعيد به نظر مىرسد كه رباعى بالا از خيّام كه لا اقل نيمه فيلسوفى است، بوده باشد. شايد اين رباعى جزء اشعارى است كه بعد به خيّام نسبت دادهاند، يا از خيّام است ولى خيّام نخواسته در اين رباعى به زبان جِدّ و فلسفه سخن بگويد؛ خواسته فقط خيالى را به صورتى زيبا در لباس نظم ادا كند.(1)
با توجه به اينكه تقدير الهى به معناى قانون داشتن و سنّت داشتن جهان است، اشكال جبر از ناحيه اعتقاد به قضا و قدر نيز حل مىگردد.(2)
اعتقاد به قضا و قدر عمومى و اينكه هر حادثهاى و از آن جمله اعمال و افعال بشر به قضا و قدر الهى است، مستلزم جبر نيست. اعتقاد به قضا و قدر آنگاه مستلزم جبر است كه خود بشر و اراده او را دخيل در كار ندانيم و قضا و قدر را جانشين قوّه و نيرو و اراده بشر بدانيم، و حال آنكه از ممتنعترين ممتنعات اين است كه ذات حقّ بلا واسطه در حوادث جهان مؤثّر باشد؛ زيرا ذات حقّ، وجود هر موجودى را فقط و فقط از راه علل و اسباب خاصّ او ايجاب مىكند.
قضا و قدر الهى چيزى جز سرچشمه گرفتن نظام سببى و مسبّبى جهان از علم و اراده الهى نيست و لازمه قبول اصل علّيت عمومى و اصل ضرورت علّى و معلولى و اصل سنخيّت علّىّ و
معلولى اين است كه سرنوشت هر موجودى با علل متقدّمه خود بستگى داشته باشد، خواه آنكه طبق نظر الهيّون مبدأ الهى در كار باشد و يا آنكه طبق نظر ماديّون مبدأ الهى در كار نباشد و فقط مبدأ مادّى در كار باشد؛ يعنى خواه آنكه نظام اسباب و مسبّبات را قائم به غير و منبعث و متّكى به مشيّت الهى بدانيم و يا آنكه اين نظام را مستقل و قائم به ذات فرض كنيم، زيرا مستقل و قائم به ذات بودن نظام سببى و مسبّبى، و مستقل و قائم به ذات نبودن آن، در مسأله سرنوشت و آزادى بشر تأثير ندارد. از اين رو بسيار جاهلانه است كه كسى عقيده جبر را ناشى از اعتقاد به قضا و قدر الهى بداند و از اين نظر، اعتقاد به سرنوشت و قضا و قدر را مورد انتقاد قرار دهد.
اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر الهى انكار اسباب و مسبّبات و از آن جمله قوّه و نيرو و اراده و اختيار بشر است، چنين قضا و قدر و سرنوشتى وجود ندارد و نمىتواند وجود داشته باشد؛ در حكمت الهى براهينى پولادين كه جاى هيچ گونه شكّ و ابهام باقى نمىگذارد، بر بىاساس بودن چنين سرنوشت و قضا و قدرى اقامه شده است. اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر، پيوند حتميّت هر حادثه با علل خود و پيوند شكل گرفتن هر حادثه از ناحيه علل خود است، البتّه اين حقيقتى است مسلّم، ولى اعتقاد به اين گونه سرنوشت از مختصّات الهيّون نيست.(1)
هر مكتب و روش علمى و فلسفى كه به اصل عليّت عمومى اذعان دارد ناچار است اين گونه پيوندها را بپذيرد، با اين تفاوت كه الهيّون معتقد هستند سلسله علل در بُعدى غير از بعدهاى زمان و مكان منتهى مىشود به علّة العلل و واجب الوجود، يعنى به حقيقتى كه او قائم به ذات است و اتّكايى به غير خود ندارد؛ از اين رو همه قضاها (حتميّتها) و همه قدرها (تعيّنها) در نقطه معيّنى متوقّف مىشود. اين تفاوت تأثيرى در اثبات يا نفى نظر جبر ندارد.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ج1، ص 384.
در اينجا يك سؤال پيش مىآيد و آن اينكه اگر ما قضا و قدر الهى را مستقيماً و بلا واسطه علل و اسباب با حوادث مرتبط بدانيم، ديگر آزادى و اختيار بشر مفهومى نخواهد داشت. و امّا با قبول اصل عليّت عمومى آيا مىتوان آزادى و اختيار بشر را قبول كرد، يا اينكه اصل عليّت عمومى نيز با آزادى و اختيار بشر منافات دارد؟ آيا تنها راه عقيده به آزادى و اختيار بشر اين است كه اعمال و افعال بشر و اراده او را با هيچ علّت خارجى مربوط ندانيم و نظر اوّل از سه نظر گذشته را بپذيريم؟
بسيارى از متفكّرين قديم و جديد چنين گمان كردهاند كه اصل عليّت عمومى با آزادى و اختيار بشر منافات دارد، و ناچار به اراده به اصطلاح «آزاد»، يعنى به ارادهاى كه با هيچ علّت ارتباط ندارد، قائل شدهاند و در حقيقت صدفه و اتّفاق و گزاف را، و لو در مورد اراده بشر، پذيرفتهاند.
گذشته از اينكه اصل عليّت عمومى نه قابل انكار است و نه استثناءپذير، اگر رابطه اراده را با علّتى ماوراى خود انكار كنيم، بايد بپذيريم كه اعمال و افعال بشر بكلّى از اختيار او خارج است؛ يعنى به جاى اينكه بتوانيم با قبول نظر عدم ارتباط ضرورى اراده با علّتى از علل، نوعى اختيار براى بشر ثابت كنيم، او را بىاختيارتر كردهايم.(1)
بشر مختار و آزاد آفريده شده است؛ يعنى به او عقل و فكر و اراده داده شده است. بشر در كارهاى ارادى خود مانند يك سنگ نيست كه او را از بالا به پايين رها كرده باشند و تحت تأثير عامل جاذبه زمين خواه ناخواه به طرف زمين سقوط كند؛ ومانند گياه نيست كه تنها يك راه محدود در جلوى او هست و همينكه در شرايط معيّن رشد و نمو قرار گرفت، خواه ناخواه موادّ
غذايى را جذب و راه رشد و نمو را طى مىكند؛ و همچنين مانند حيوان نيست كه به حكم غريزه
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ج1، ص 385.
كارهايى انجام دهد. بشر هميشه خود را در سر چهار راه هايى مىبيند و هيچ گونه اجبارى ندارد كه فقط يكى از آنها را انتخاب كند؛ ساير راه ها بر او بسته نيست؛ انتخاب يكى از آنها به نظر و فكر و اراده و مشيّت شخصى او مربوط است. يعنى طرز فكر و انتخاب اوست كه يك راه خاص را معيّن مىكند.
اينجاست كه پاى شخصيّت و صفات اخلاقى و روحى و سوابق تربيتى و موروثى و ميزان عقل و دورانديشى بشر به ميان مىآيد و معلوم مىشود كه آينده سعادتبخش يا شقاوت بار هر كسى تا چه اندازه مربوط است به شخصيّت و صفات روحى و ملكات اخلاقى و قدرت عقلى و علمى او و بالاخره به راهى كه براى خود انتخاب مىكند.
تفاوتى كه ميان بشر و آتش كه مىسوزاند و آب كه غرق مىكند و گياه كه مىرويد و حتّى حيوان كه راه مىرود وجود دارد، اين است كه هيچ يك از آنها كار و خاصيّت خود را از چند كار و چند خاصيّت براى خود انتخاب نمىكنند، ولى انسان انتخاب مىكند، او هميشه در برابر چند كار و چند راه قرار گرفته است و قطعيّت يافتن يك راه و يك كار فقط به خواست شخصى او مرتبط است.
در اشارات قرآنى و در روايات دينى، از قضا و قدر حتمى و قضا و قدر غير حتمى ياد شده است و چنين مىنمايد دو گونه قضا و قدر است: حتمى و غير قابل تغيير، غير حتمى و قابل تغيير.
اين پرسش پيدا مىشود كه معنى قضا و قدر غير حتمى چيست؟ اگر حادثه خاصّى را در نظر بگيريم، يا علم ازلى حقّ و اراده او به آن حادثه تعلّق گرفته است يا نگرفته است؛ اگر تعلّق نگرفته است، پس قضا و قدر در كار نيست؛ اگر تعلّق گرفته است، حتماً بايد واقع شود، و الّا لازم مىآيد
علم حقّ با واقع مطابقت نكند و لازم مىآيد
تخلّف مراد از اراده حق، كه مستلزم نقصان و ناتمامى ذات حقّ است.(1)
به بيان جامعتر، قضا و قدر در واقع عبارت است از انبعاث و سرچشمه گرفتن همه علل و اسباب از اراده و مشيّت و علم حقّ كه علّة العلل است و به اصطلاح، قضا عبارت است از علم به نظام احسن كه منشأ و پديدآورنده آن نظام است.
و از طرفى چنانكه مىدانيم قانون عليّت عمومى، ضرورت و حتميّت را ايجاب مىكند. لازمه قانون علّيت اين است كه وقوع حادثهاى در شرايط مخصوص مكانى و زمانى خودش قطعى و حتمى و غير قابل تخلّف بوده باشد، همان طور كه واقع نشدن او در غير آن شرايط نيز حتمى و تخلّفناپذير است. علوم، قطعيّت خود را مديون همين قانوناند.
قدرت پيشبينيهاى علمى بشر تا حدودى است كه به علل و اسباب آشنا باشد، و چون قضا و قدر ايجاب و تقدير حوادث است از طريق علل و معلولات و در نظام سببى و مسبّبى، پس قضا و قدر عين حتميّت و قطعيّت است. بنا بر این تقسيم قضا و قدر به حتمى و غير حتمى و يا به قابل تبديل و غير قابل تبديل، چه معنى و مفهومى مىتواند داشته باشد؟
اينجاست كه اين بن بست پيش مىآيد كه يا بايد مانند اشاعره به يك گونه قضا و قدر بيشتر قائل نباشيم و قابل تبديل بودن سرنوشت را به هر صورت و هر شكل منكر شويم و بالنتيجه
براى بشر هيچ گونه قدرتى در تبديل سرنوشت و هيچ گونه آزادى و اختيارى قائل نشويم، و يا مانند معتزله منكر قضا و قدر در جريان عالم، لا اقلّ در افعال و اعمال بشر، بشويم. اكنون بايد ببينيم راهى براى خروج از اين بنبست هست يا نيست؟
مقدّمتاً بايد گفته شود همان طورى كه نظر اشاعره مبنى بر غير قابل تبديل بودن سرنوشت مستلزم نفى قدرت و اختيار بشر و عدم تسلّط او بر سرنوشت است، نظر معتزله نيز گذشته از
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ج1، ص 386.
اينكه از جنبه توحيدى و اصول قطعى علم الهى مردود است. زيرا فرضاً قضا و قدر را به مفهوم الهى آن نپذيريم، با مفهوم مادّى آن، يعنى حكومت قطعى و تخلّفناپذير علّيت عمومى و فرمانروايى نواميس به اصطلاح جبرى ناشى از آن، چه مىتوانيم كرد؟ آيا مىتوانيم قانون علّيت را در جريان عالم و لا اقلّ در اعمال و افعال بشر انكار كنيم؟! معتزله و پيروان آنها اين كار را هم كردهاند و منكر اصلضرورت علّى و معلولى شدهاند.(1)
عدّهاى از دانشمندان جديد اروپايى نيز همان افكار معتزله را در اين مسأله ابراز داشتهاند و از «اراده آزاد»، يعنى ارادهاى كه تابع قانون علّيت نباشد، سخن گفتهاند و حتّى ادّعا كردهاند كه قانون علّيت فقط در دنياى مادّى كه از اتمها تشكيل يافته صادق است، امّا اين قانون در دنياى روحى و در دنياى داخلى اتمها صادق نيست. علّت اينكه دانشمندان جديد، عموميّت قانون علّيت را مورد ترديد قرار دادهاند، اين است كه پنداشتهاند قانون علّيت يك قانون تجربى است و آنگاه در مواردى كه تجربيات علمى بشر نتوانسته روابط علّىّ و معلولى را كشف كند و پديد آمدن معلولى معيّن را به دنبال علّتى معيّن به دست آورد، خيال كردهاند اين موارد از حوزه قانون علّيت خارج است.
اصولاً اين فرض كه تمام قواعد و قوانين علمى بشر و تمام تصوّرات ذهنى وى از احساس و تجربه سرچشمه مىگيرد، از بزرگترين اشتباهاتى است كه دامنگير بسيارى از سيستم هاى فلسفى غرب شده است و به مقلّدان شرقى آنها نيز سرايت كرده است.(2)
اگر مقصود از تغيير و تبديل سرنوشت و غير حتمى بودن آن از جنبه الهى اين باشد كه علم و اراده الهى چيزى را ايجاب كند و آنگاه عاملى مستقل كه آن عامل از قضا و قدر سرچشمه
نگرفته است، در مقابل آن پيدا شود و آن را بر خلاف آنچه مشيّت و اراده و علم حقّ اقتضا كرده ايجاد كند و يا آنكه آن عامل مستقلّ خارجى، علم و مشيّت حقّ را عوض كند، البتّه چنين چيزى محال است؛ و همچنين از جنبه علّيت عمومى، اگر مقصود اين باشد كه علّيت عمومى چيزى را ايجاب كند و عاملى در مقابل علّيت عمومى پيدا شود و آن را بىاثر كند، البتّه محال است، زيرا تمام عوامل هستى از علم و اراده حقّ سرچشمه مىگيرد و هر عاملى كه در جهان خودنمايى مىكند، تجلّى علم و اراده حقّ و مظهر خواست خداوند و ابزار اجراى قضا و قدر او می باشد، و نيز هر عاملى را كه در نظر بگيريم، محكوم قانون علّيت و مظهرى از مظاهر آن است.
پس تغيير و تبديل سرنوشت به معنى قيام عاملى در نقطه مقابل قضا و قدر يا در جهت مخالف قانون علّيت، محال و ممتنع است.
و امّا تغيير سرنوشت به معنى اينكه عاملى كه خود نيز از مظاهر قضا و قدر الهى و حلقهاى از حلقات علّيت است سبب تغيير و تبديل سرنوشتى بشود، و به عبارت ديگر، تغيير سرنوشت به موجب سرنوشت و تبديل قضا و قدر به حكم قضا و قدر، هر چند شگفت و مشكل به نظر مىرسد امّا حقيقت است.
شگفتتر آنجاست كه قضا و قدر را از جنبه الهى در نظر بگيريم، زيرا تغيير قضا و قدر از اين جنبه، مفهوم تغيير در عالم علوى و الواح و كتب ملكوتى و علم الهى به خود مىگيرد. مگر ممكن است در علم خداوند تغيير و تبديل پيدا شود؟!! اين شگفتى آنگاه به سر حدّ نهايى خود مىرسد كه حوادث سفلى و مخصوصاً اراده و افعال و اعمال انسانى را سبب تغييراتى و محو و اثباتهايى در عالم علوى و برخى الواح تقديرى و كتب ملكوتى بدانيم.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ج1، ص 389.
مگر نه اين است كه نظام سفلى و عينى ناشى از نظام علوى و علمى و منبعث از اوست؟ مگر نه اين است كه عالم سفلى، دانى است و عالم علوى، عالى؟ مگر نه اين است كه جهان ناسوت محكوم جهان ملكوت است؟ حالا آيا ممكن است متقابلاً نظام سفلى و لا اقل قسمتى از آن، يعنى عالم انسانى، در نظام علوى و علمى اثر بگذارد و سبب تغييراتى بشود و هرچند خود همين تأثير نيز به موجب سرنوشت و به حكم قضا و قدر بوده باشد؟ اينجاست كه سؤالات عجيب پشت سر هم خودنمايى مىكند. آيا علم خدا تغييرپذير است؟!! آيا حكم خدا قابل نقض است؟!! آيا دانى مىتواند در عالى اثر بگذارد؟!! جواب همه اينها مثبت است. بلى، علم خدا تغييرپذير است؛ يعنى خدا علم قابل تغيير هم دارد. حكم خدا قابل نقض است؛ يعنى خدا حكم قابل نقض هم دارد. بلى، دانى مىتواند در عالى اثر بگذارد. نظام سفلى و مخصوصاً
اراده و خواست و عمل انسان بلكه اختصاصاً اراده و خواست و عمل انسان، مىتواند عالم علوى را تكان بدهد و سبب تغييراتى در آن بشود، و اين عالىترين شكل تسلّط انسان بر سرنوشت است.
اين همان مسأله عالى و شامخ «بداء» است كه قرآن كريم براى اوّلين بار در تاريخ معارف بشرى از آن ياد كرده است: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ؛(1)
خداوند هر چه را بخواهد (كه قبلا ثبت شده است) محو مىكند و هر چه را بخواهد (كه قبلا ثبت نشده است) ثبت مىكند و كتاب مادر منحصرا نزد اوست.»
در تمام سيستم هاى معارف بشرى سابقه ندارد؛ در ميان فرق اسلامى تنها دانشمندانى از شيعه اثناعشريّه هستند كه در اثر اهتداء و اقتباس از كلمات ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) توانستهاند به اين حقيقت پى ببرند و اين افتخار را به خود اختصاص دهند. پس مسأله «بداء» ريشه قرآنى دارد و از لطيفترين حقايق فلسفى است.(2)
اعمال و افعال بشر از آن سلسله حوادث است كه سرنوشت حتمى و تخلّفناپذير ندارد، زيرا بستگى دارد به هزاران علل و اسباب و از آن جمله انواع ارادهها و انتخابها و اختيارها كه از خود بشر ظهور مىكند. تمام امكاناتى كه در مورد جمادات و نباتات و افعال غريزى حيوان وجود دارد و تمام «اگر»هايى كه در وقوع آنها هست، در افعال و اعمال بشر هست. در رشد يك درخت و يا انجام عمل غريزى يك حيوان، هزاران «اگر» كه همان شرايط طبيعى هستند مىتوانند وجود داشته باشند.
همه آن «اگر»ها در افعال و اعمال انسان هست بعلاوه اينكه در انسان عقل و شعور و اراده اخلاقى و قوّه انتخاب و ترجيح آفريده شده است.
انسان قادر است عملى را كه صددرصد با غريزه طبيعى و حيوانى او موافق است و هيچ رادع و مانع خارجى وجود ندارد، به حكم تشخيص و مصلحتانديشى ترك كند، و قادر است كارى را كه صد در صد مخالف طبيعت اوست و هيچ گونه عامل اجبار كننده خارجى هم وجود ندارد، به حكم مصلحتانديشى و نيروى خرد، آن را انجام دهد.(1)
انسان مانند حيوان تحت تأثير محرّكات نفسانى و رغبتهاى درونى واقع مىشود، امّا در مقابل آنها دست بسته و مسخّر نيست؛ از يك نوع حرّيتى برخوردار است. يعنى اگر همه عواملى كه براى يك حيوان در انجام عمل غريزى فراهم است و الزاماً او را وادار به عمل و حركت مىكند براى انسان فراهم باشد، تازه راه فعل و ترك براى او از ناحيه عقل و اراده خودش باز است. اينجاست كه تأثير انسان در سرنوشت خود به عنوان يك عامل مختار، يعنى عاملى كه پس از آنكه همه شرايط طبيعى فراهم است در انتخاب فعل و ترك «آزاد» است، معلوم مىشود.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، ج1، ص 394.
معنى آزادى انسان اين نيست كه از قانون علّيت آزاد است، زيرا گذشته از اينكه آزادى از قانون علّيت فى حدّ ذاته محال است، با اختيار ارتباط ندارد، بلكه اين گونه آزادى با اجبار يكسان است. چه فرق مىكند كه انسان از ناحيه عامل خاصّى مجبور و مكره باشد كه بر خلاف ميل و خواست خود عمل بكند، يا اينكه خود عمل از قانون علّيت آزاد باشد و با هيچ علّتى و از آن جمله خود بشر بستگى نداشته باشد و خود بخود واقع شود؟! اينكه مىگوييم بشر مختار و آزاد است به اين معنى است كه عمل او از خواست و رضايت كامل او و تصويب قوّه تميز او
سرچشمه مىگيرد و هيچ عاملى او را بر خلاف ميل و رغبت و رضا و تشخيص او وادار نمىكند؛ نه قضا و قدر و نه عامل ديگر.
نتیجه این می شود؛ چون تمام علل و اسباب، مظاهر قضا و قدر الهى مىباشند، در مورد هر حادثهاى، هر اندازه علل و اسباب مختلف و جريانهاى مختلف متصوّر باشد، قضا و قدرهاى گوناگون متصوّر است. آن جريانى كه واقع مىشود و صورت مىگيرد، به قضا و قدر الهى است و آن جريانى هم كه متوقّف مىشود، به قضا و قدر الهى است.
اعتقاد به وحى و نبوّت، از نوعى بينش درباره جهان و انسان ناشى مىشود يعنى اصل هدايت عامّه در سراسر هستى. اصل هدايت عامّه لازمه جهانبينى توحيدى اسلامى است، از اين رو اصل نبوّت لازمه اين جهانبينى است. خداوند متعال به حكم اينكه واجب الوجود بالذّات است و واجب الوجود بالذّات، واجب من جميع الجهات است، فيّاض على الاطلاق است و به هر نوعى از انواع موجودات در حدّى كه براى آن موجود ممكن و شايسته است تفضّل و عنايت دارد و موجودات را در مسير كمالشان هدايت مىكند. اين هدايت، شامل همه موجودات است: از كوچكترين ذرّه گرفته تا بزرگترين ستاره و از پستترين موجود بيجان گرفته تا عالىترين و راقىترين جاندارها كه ما مىشناسيم يعنى انسان.(1)
نبوت به يك اعتبار دومين اصل و به اعتبار ديگر سومين اصل از اصول دين است. اصول دين به يك اعتبار عبارت است از توحيد، نبوت و معاد، ولى از ديد شيعيان چون دو چيز ديگر هم جزء اصول دين است، گفته مىشود كه اصول دين پنج است: توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد. به هر حال نبوت يكى از اركان اصول دين است.
مفهوم عمومى كه همه مردم از نبوت دارند اين است كه بعضى از افراد بشر واسطه هستند ميان خداوند و ساير افراد بشر، به اين نحو كه دستورهاى خدا را از خدا مىگيرند و به مردم
اعتقاد به وحى و نبوّت، از نوعى بينش درباره جهان و انسان ناشى مىشود يعنى اصل هدايت عامّه در سراسر هستى. اصل هدايت عامّه لازمه جهانبينى توحيدى اسلامى است، از اين رو اصل نبوّت لازمه اين جهانبينى است. خداوند متعال به حكم اينكه واجب الوجود بالذّات است و واجب الوجود بالذّات، واجب من جميع الجهات است، فيّاض على الاطلاق است و به هر نوعى از انواع موجودات در حدّى كه براى آن موجود ممكن و شايسته است تفضّل و عنايت دارد و موجودات را در مسير كمالشان هدايت مىكند. اين هدايت، شامل همه موجودات است: از كوچكترين ذرّه گرفته تا بزرگترين ستاره و از پستترين موجود بيجان گرفته تا عالىترين و راقىترين جاندارها كه ما مىشناسيم يعنى انسان.(2)
نبوت به يك اعتبار دومين اصل و به اعتبار ديگر سومين اصل از اصول دين است. اصول دين به يك اعتبار عبارت است از توحيد، نبوت و معاد، ولى از ديد شيعيان چون دو چيز ديگر هم جزء اصول دين است، گفته مىشود كه اصول دين پنج است: توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد. به هر حال نبوت يكى از اركان اصول دين است.
مفهوم عمومى كه همه مردم از نبوت دارند اين است كه بعضى از افراد بشر واسطه هستند ميان خداوند و ساير افراد بشر، به اين نحو كه دستورهاى خدا را از خدا مىگيرند و به مردم ابلاغ مىكنند. تا اين حد را همه در تعريف نبوت قبول دارند. يكى از مسائل اين است كه اساسا چه
نيازى در عالم به اين كار هست كه دستورهايى از ناحيه خدا به مردم برسد، اصلا مردم نياز به چنين چيزى دارند كه از ناحيه خدا به آنها دستور برسد، يا چنين نيازى نيست؟ و تازه اگر چنين نيازى هست آيا حتما راه برآورده شدن اين نياز اين است كه به وسيله افرادى از بشر اين دستورها ابلاغ بشود، راه ديگرى وجود ندارد؟ همچنين اگر گفتيم اين نياز هست، اين نياز از چه قسمت است؟ آيا زندگى اجتماعى بشر بدون آنكه يك دستور الهى در آن حكمفرما باشد نظم و نظام نمىپذيرد؟ يا نه؟
باید گفت که سعادت بشر در آن دنيا بستگى دارد به افكار و معتقدات و اخلاقيات و اعمالش در اين دنيا، پيغمبران دستورهايى از ناحيه خدا براى بشر آوردهاند كه فكر و عمل و اخلاق خودش را طورى تنظيم كند كه در آن دنيا سعادتمند باشد. و يا هر دو؛ يعنى هم زندگى اجتماعى بشر اگر بخواهد سعادتمندانه باشد احتياج دارد كه آن دستورهاى خدايى اجرا بشود و هم زندگى اخروى بشر، و اين دو به يكديگر پيوسته و وابسته هستند نه اينكه ضد يكديگر باشند كه آنچه زندگى اجتماعى را صالح مىكند آن دنيا را خراب كند و بالعكس، بلكه در هر دو، بشر چنين نيازى دارد.
يكى از مسائل كه در مورد نبوت در قرآن مطرح شده، اين است كه در قرآن هم تعبير «نبى» آمده است و هم تعبير «رسول»، نبى و رسول، نبيّين و رُسل؛ آيا نبوت با رسالت فرق مىكند، يعنى دو مقام و دو خصوصيت است؟ يا نه، يك چيز است كه با دو اسم تعبير شده است؟ كلمه «نبى» از ماده «نبأ» است. نبأ يعنى خبر، البته خبرهاى مهم و عظيم و خبرهاى صادق. گويا هر خبرى را «نبأ» نمىگويند، كلمه «حديث» يا «خبر» را ممكن است بگويند ولى كلمه «نبأ» يك اهميت ديگرى دارد. نبى يعنى خبر دهنده و چون انبياء از خدا خبرهايى آورده و به مردم دادهاند، به اين اعتبار به آنها گفتهاند «نبى».
كلمه «رسول» از ماده «رسالت» است كه اصل معنايش رهايى است در مقابل قيد. «مرسَل» در زبان عرب يعنى رها شده، در مقابل «در قيد شده». مثلا اگر مويى را همين طور رها كنند به پايين، مىگويند «ارْسَلَهُ» يعنى رهايش كرد، اما اگر مو را با سنجاقى ببندند اين نقطه مقابل ارسال است. ولى اين كلمه را در مطلقِ موردِ فرستادن (به كار مىبرند.) وقتى كه كسى، كسى يا چيزى را از جايى به جايى مىفرستد، به آن مىگويند «ارسال»، و «رسول» يعنى فرستاده به طور كلى.
نمايندگانى را كه مثلا يك امير، يك پادشاه از پيش خودش نزد يك نفر ديگر مىفرستد معمولا در زبان عربى «رسول» مىگويند. «رسولى فرستاد» يعنى نمايندهاى فرستاد. اين، معنى لغوى «رسول».(1)
بدون شك اگر ما مسأله آخرت را بپذيريم يعنى اگر قبول كنيم كه زندگى بشر با مردن در اين دنيا پايان نمىپذيرد و نشئه ديگرى ماوراء نشئه دنيا هم وجود دارد و بشر در آن نشئه حيات و زندگى دارد و در آنجا هم به نوعى مرزوق است، سعادتى دارد، شقاوتى دارد: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ»(2)
اگر ما مسأله آخرت (برزخ و قيامت) را بپذيريم بدون شك علم و عقل بشر كافى نيست براى تحقيق در مسائل آخرت و تشخيص اينكه چه چيز براى سعادت اخروى نافع است و چه چيز مضر. حتى بشر با علم و عقل خودش اصلا نمىتواند به وجود يك نشئهاى پى ببرد. تا امروز هم كه علم بشر اين همه پيش رفته است هنوز مابعد مرگ به عنوان يك مجهول براى بشر تجلى مىكند؛ هنوز هم واقعاً قطعنظر از هر فكرى، اگر از نظر كلى بخواهيم
ببينيم، به صورت يك مجهول است براى بشر، يعنى بشر نمىتواند اين را از نظر علمى صد در صد اثبات كند كه چنين چيزى هست (البته يك قرائن و دلايلى هست اما يك امرى كه از نظر علم، قطعى تلقى شده باشد نيست) كما اينكه از نظر علم نمىتواند اين را صد در صد نفى كند و بگويد علم كشف كرده كه چنين چيزى نيست؛ جزء مجهولات بشر است.
پس اگر مسأله عالم آخرت را- كه پيغمبران اصل وجود آن را خبر دادهاند و راه سعادت و راه شقاوت در آنجا را نشان دادهاند- در نظر بگيريم نياز به انبياء صد در صد قطعى است و جاى بحثى در آن نيست.
آن چيزى كه بيشتر بايد رويش بحث كرد مسأله زندگى اجتماعى است كه آيا واقعا اين زندگى دنيايى بشر نيازى به پيغمبران دارد يا ندارد؟ اولا ببينيم خود قرآن چه مىگويد؟ آيا در قرآن به اين مسأله عنايتى هست يا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد؟
ما مىبينيم قرآن تنها مسأله عالم آخرت را بيان نمىكند، مسأله زندگى دنيا را هم از نظر هدف انبياء مطرح مىكند، خيلى هم واضح و صريح. در آيه معروف مىفرمايد: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ؛(1)
پيامبران خودمان را با دلايل و بيّنات فرستاديم، كتاب و مقياس همراه آنها فرستاديم تا در ميان مردم عدالت برپا بشود.»(2)
پس معلوم مىشود قرآن ارسال رسل را يك نيازى دانسته و براى آن اصالتى قائل شده است، و در اينجا حتى آن هدف ديگر (يعنى شناخت خداوند) را هيچ ذكر نمىكند؛ در جاهاى ديگر ذكر مىكند ولى در اينجا اين هدف را ذكر نمىكند شايد براى اينكه نشان بدهد كه عدالت اجتماعى هم اصالتى دارد و واقعا مورد نياز است و بايد باشد. پس قرآن كه نظر داده است كه از
ضرورت هاى زندگى بشر وجود عدالت است، وجود پيغمبران را براى برقرارى عدالت لازم و ضرورى مىداند.
بشر يك موجود خاصى است كه زندگى او بايد زندگى اجتماعى باشد يعنى بدون اينكه با يكديگر زندگى كنند و با يكديگر ارتباط داشته باشند و زندگى تعاونى داشته باشند امكانپذير نيست، ولى بر خلاف ساير جاندارهاى اجتماعى كه به حكم غريزه و اجبار زندگىشان اجتماعى است، به حكم غريزه اجبار ندارد كه زندگىاش اجتماعى باشد. مقصودم اين جهت است كه حيوان هاى اجتماعى از طرف خود خلقت و طبيعت مسخر و مجبورند كه اجتماعى زندگى كنند، تقسيم كار را خود خلقت و طبيعت در ميان آنها انجام داده، قانون اجتماعىشان را خود خلقت جبرا براى آنها وضع كرده است و آنها هم به طور خودكار، كار خودشان را انجام مىدهند. مثلا زنبور عسل، ما مىخوانيم و مىبينيم كه تكليف و وظيفه خودش را اجبارا مىداند، يعنى لزومى نيست با تعليم و تربيت ياد بگيرد و كوشش كند تا بفهمد راه چيست، اجبارا به او داده شده است، وظيفه و راه خودش را اجبارا مىداند؛ پست ها هم عوض نمىشود، هر كدام يك مقام معلومى دارند، آن كه كارگر است، كارگر است و آن كه مهندس است، مهندس است و آن كه حاكم و حكمران و ملكه است، ملكه است، حتى ساختمان بدن اينها هم با هم متفاوت است؛ بر عكس بشر كه بايد زندگىاش زندگى اجتماعى باشد و به حكم اينكه يك موجود مختار و عاقل و آزادى آفريده شده است تمام اينها را خودش بايد به اختيار خودش انجام دهد، خودش بايد فكر (كند و) براى خودش انتخاب كند.(1)
اين نقص ها از نظر غريزى در بشر هست به اين معنا كه به او اين غريزه داده نشده است. حالا چرا داده نشده است، آن خودش يك حساب ديگرى دارد كه گفتهاند چرا داده نشده است. آنوقت بشر به موجب همين كه مختار و آزاد آفريده شده است امكان تخلف از وظيفه هميشه
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 291.
برايش هست، و به حكم اينكه غريزه حيات دارد و مىخواهد زندگى كند، نفعجو آفريده شده و دنبال منفعت خودش است؛ از اين جهت هر فردى آن چيزى كه ابتدائا درباره آن فكر مىكند اين است كه در اجتماع دنبال هدف هاى شخص خودش و فرد خودش برود نه دنبال مصلحت اجتماع، يعنى آن چيزى كه اول براى بشر و براى فكر بشر مطرح است منفعت فرد است نه مصلحت اجتماع، مصلحت اجتماع را نه خوب تشخيص مىدهد و نه به فرض تشخيص دادن رعايت مىكند. حيوان اجتماعى به حكم غريزه، مصلحت اجتماع را تشخيص مىدهد مىرود دنبالش و به حكم غريزه هم آن را اجرا مىكند، و بشر در هر دو ناحيه اين نياز را دارد: نياز دارد به يك هدايت و رهبرى كه او را به سوى مصالح اجتماعىاش هدايت و رهبرى كند، و نيازمند است به يك قوه و قدرتى كه حاكم بر وجودش باشد كه آن قوه حاكم بر وجودش او را دنبال مصالح اجتماعى بفرستد.
مىگويند پيغمبران براى اين دو كار آمدند، هم او را به مصالح اجتماعى رهنمايى مىكنند و هم- كه اين دومى- او را موظف مىكنند، يك قدرتى بر وجودش مسلط مىكنند به نام «ايمان» كه به حكم اين قدرت آن مصالح اجتماعى را اجرا مىكند، دنبال آنچه كه مصلحت اجتماعى تشخيص مىدهد (حالا يا به حكم وحى يا به حكم عقل و علم، فرق نمىكند) مىرود و اگر حكومت دين و حكومت انبياء در ميان بشر در گذشته و حال نبود، به عقيده اينها اصلا بشريتى نبود، يعنى اصلا امروز بشرى روى زمين نبود، بشر خودش را خورده بود، اصلا بشر فانى شده بود.
بشر بقاى خودش را در روى زمين و همين تمدنى را كه امروز در روى زمين دارد مديون پيغمبران است. آنها، هم انسان را رهبرى كردند و هم خودش را از شر خودش نگهدارى كردند، و حتى امروز هم كه اين همه علم پيش رفته و عقل بشر كامل شده است باز هم نقش انبياء محفوظ است؛ يعنى همين الآن هم تربيت هاى انسانى بشر، ارث از گذشتهاى است كه سر منشأش پيغمبران بودهاند، و مقدار انسانيتى كه دارد باز هم از بقاياى همان تعليمات دينى و
كتابهاى آسمانى است كه اگر فرض كنيم همين الآن تأثير كتابهاى آسمانى را با يك قوه و قدرتى از روح بشر به كلى بيرون بكشيم، اين مساوى خواهد بود با فناى بشريت يعنى با از بين رفتن روح انسانيت به طور كلى و قهرا فناى بشريت.(1)
اگر بخواهيم در خصوص راههای اثبات نبوت بحث كنيم به دو شكل مىشود بحث كرد. يك شكل را در اصطلاح علماى اسلامى «سبك كلامى» مىگويند كه فلاسفه اين را منكرند و قبول ندارند. يك سبك ديگر را «سبك فلسفى» مىگويند.
متكلمين- كه سبكشان را سبك كلامى مىنامند- اساسا قانون علت و معلول و نظام سببى و مسبَّبى را در جهان قبول ندارند و آنچه را هم كه ديده مىشود تقريبا يك امر تشريفاتى مىدانند و(2)
گويى فكر مىكنند تقيد به نظام علت و معلول نوعى محدوديت قائل شدن براى خداست كه بگوييم از يك علت معين معلول معين پيدا مىشود، و علاوه بر اين كأنه خدا را از كار خودش منعزل كردهايم؛ مىگويند اين حرفها در كار نيست، هر چيزى را ما مستقيم و بلا واسطه بايد به خدا نسبت دهيم. بعد مىگويند خداوند هم چون حكيم است كارها را بر طبق مصلحت انجام مىدهد، كارى كه خوب است مىكند و به مقتضاى حكمتش بايد هم بكند، اگر نكند به حكمتش ضربه مىزند، كار بد را هم نبايد بكند، اگر بكند باز به خدايى و حكمتش ضربه مىزند. اين است كه كارهاى خوب را تعبير مىكنند كه «يجب على اللَّه» بر خدا واجب است، چون نيك
است بر او واجب است چنين كارى را بكند؛ و كار بد را مىگويند- مثلا- قبيح است بر خدا كه چنين بكند.
اين سبك استدلال البته سبك صحيحى نيست، چه از آن جهتى كه انكار نظام علت و معلول است و چه از نظر اينكه انسان بخواهد خداوند را محكوم يك قاعده و قانون كرده باشد كه خدا اين كار را مىكند به دليل اينكه اگر نكند خلاف است، يعنى تحت اين انگيزه اين كار را مىكند، اگر اين كار را نكند خلاف كرده است، براى اينكه خلاف نكند (اين كار را مىكند.) اصلا «براى» كه معنايش حكم انگيزه را داشته باشد، با خدايى يعنى با واجب الوجود بودن، با اين كه خودش تحت تأثير هيچ علتى قرار نداشته باشد منافات دارد. و بعلاوه اين حسن و قبحهايى كه ما درك مىكنيم به اصطلاح امور اعتبارى بشرى است، يعنى اينها يك چيزهايى است كه فقط در زندگى بشر صادق است، در غير آن صادق نيست. ما اين طور نخواستيم استدلال كنيم كه وجود پيغمبران مفيد است، چون ما فرض مىكنيم وجودشان مفيد است و هر چيزى هم كه مفيد است خوب است، پس بايد خدا اين كار را كرده باشد.
يك سبكِ استدلال ديگرى هست كه آن به تعبيرى كه ما عرض كرديم، مسأله احتياج است، كه اين خودش يك قانونى است.
مسأله احتياج اين است كه اگر يك موجودى در جريان طبيعى خودش، در حيات خودش، در مسير خودش، به چيزى نيازمند باشد و پيدايش آن چيز هم براى او امكان داشته باشد (اين شرط دومِ آن است، چون ممكن است نيازى داشته باشد ولى ناممكن باشد)، شيئى به چيزى(1)محتاج باشد و قابليت اينكه آن چيز به او داده شود وجود داشته باشد، آنوقت اگر داده نشود
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 312.
معنايش اين است كه قابليت هست و فاعليت وجود ندارد، و از نظر فلاسفه هر چه در جهان واقع نمىشود به علت عدم امكان و عدم قابليت است و هر چيزى كه امكان و قابليت داشته باشد او وجود پيدا مىكند.
فلاسفه در مسأله انبياء و نبوت، اول وارد اين بحث شدند كه نبوت ممكن است، در مرحله بعد گفتهاند كه بشريت به نبوت نيازمند است، يعنى نبوت براى زندگى بشر يك خير و يك سعادت و يك كمال است. به كمك اين دو اصل، يكى امكان اصل نبوت به معنى اينكه بشرى اتصال داشته باشد با جهان ديگر و از آنجا الهاماتى و القائاتى به او بشود، و ديگر اينكه با نبودن آنها در زندگى بشر خلئى وجود پيدا مىكند كه منجر به اختلال كلى زندگى بشر مىشود، گفتهاند پس در نظام جهان ضرورت دارد(1)كه نبوتى وجود داشته باشد.
پس اين طرز بيان غير از آن طرز بيانى است كه به اصطلاح مىگويند تكليف براى خدا معين مىشود، چون خدا مكلف است بايد كارى را انجام دهد. صحبت تكليف نيست، صحبت امر ديگرى است. اينكه آنها مىگويند خداوند فاعل تام است و از ناحيه او منع فيض امكان ندارد، بخل در ذات او وجود ندارد.
اما آن بيان مختصرى كه ما راجع به اصل نياز داشتيم كه گفتيم بعضى دو ايراد به ما كردند، يكى اينكه اصلا شما نمىتوانيد اثبات كنيد كه بشريت نيازى به انبياء داشته و دارد، دوم اينكه به فرض اينكه اثبات شود دليل نمىشود. درباره اصل مسأله نياز بیان شد بشر در سطحى كه زندگى مىكند زندگى او زندگى يك موجود مختار است يعنى يك موجودى كه با اراده خودش و با انتخاب و تصميم خودش بايد كار كند، يعنى به اين مرحله از كمال وجودى رسيده است كه با جمادات و نباتات و حيوانات فرق مىكند كه حيات او يك حياتى است كه با انتخاب و تصميم و اراده خودش بايد كارها را انجام بدهد، يك موجود آزاد مختار. اين موجود آزاد مختار زندگىاش
1) . وقتى مىگويند «وجوب» يعنى ضرورى است.
هم يك زندگى اجتماعى است، همين كه گفتهاند مدنىّ بالطبع است، يعنى اگر بخواهد انفرادى زندگى كند نمىتواند باقى بماند، بقاى او به همين است كه(1)
اجتماعى زندگى كند، اصلا ساختمانش به گونهاى است كه بايد با كمك يكديگر زندگى كنند، چه از نظر استعدادهاى جسمى و چه از نظر استعدادهاى روحى و معنوى كه دارد.
آنگاه زندگى اجتماعىاش مشروط به وجود يك ايمان است، يعنى آن حالت طبيعى و غريزى كه خودش دارد كه هر فردى فقط منفعت خودش را مىخواهد و بس، و منفعت خودش را بر مصلحت جمع مقدم مىدارد، قادر نيست كه زندگى اجتماعى او را اداره كند، بايد يك ايمانى بر وجودش حكومت كند كه به موجب آن ايمان، قوانين و مقرراتى كه به خاطر مصالح اجتماع وضع شده است (حالا يا مِن جانب اللَّه يا از جانب خود مردم، كه البته لا اقل اصولش بايد مِن جانب اللَّه باشد)، قوانينى كه اداره كننده اجتماع است (چون زندگى اجتماعى كه بدون قانون نمىشود) احترام پيدا كند و زندگى بشر اداره شود؛ و عرض كرديم عملا هم زندگى بشر را همين چيزهايى كه اسم آنها را «اخلاق» مىگذارند اداره كرده است، همين پايبنديها به راستى و امانت و ... از روى ايمان، نه اينكه من راست بگويم روى حساب دقيق منفعت، براى اينكه اگر دروغ بگويم ديگران هم دروغ خواهند گفت و آنگاه ضرر من بيشتر خواهد بود؛ راست بگويد به خاطر ايمان به راستى، امانت داشته باشد به خاطر ايمان به امانت، دزدى نكند به خاطر ايمان به اينكه نبايد دزدى كند.
اصل نيازمندى را نمىشود انكار كرد و گفت چنين نيازى وجود ندارد. و تا امروز هم كه عصر ترقى بشر است، اين نظريه كه بشريت نيازى به قانون ندارد نيامده، اين هم كه بشريت احتياج به ايمان به قانون ندارد باز هم نيامده، فقط مطلبى كه هست اين است كه آيا مىشود اين ايمان را و اين قانون را از غير طريق نبوت به وجود آورد يا نه؟ بحثى كه در عصر امروز مطرح است اين
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 312.
است كه آيا مىشود قانون را توأم با يك ايمان واقعى به آن، از غير طريق انبياء به وجود آورد، و لااقل در عصر حاضر به وجود آورد؟ اگر در گذشته بشر قادر نبوده است چنين قوانينى و چنين ايمان به قوانينى پديد آورد آيا در عصر حاضر قادر است؟ همين طور كه احزاب و مسلكها در اثر تربيتها تا حدودى اين كار را مىكنند كه هم قانون به وجود مىآورند و هم ايمان به قانون و فداكارى در راه قانون؛ كه اگر ما توانستيم بگوييم نه، اين چيزى هم كه هست يك امر پايدارى نيست، اگر اين مطلب را هم توانستيم ثابت كنيم، احتياج به نبوت را در همه عصرها ثابت كردهايم و اگر نتوانستيم نه.(1)
می توان فلسفه ارسال پیامبران را در یک جمله چنین بیان داشت: آنچه از بيان ابوعلی سینا(ره) استفاده مىشود اين است كه دعوت به معرفة اللّه و تذكار حق و قيامت و حتّى تشريع عبادات همه به منظور تأمين زندگى عادلانه اجتماعى است.(2)
پيامبران الهى كه از طريق وحى با ريشه و مبدأ هستى اتّصال پيدا مىكنند، داراى امتيازات و اختصاصاتى مىباشند كه اكنون به آنها اشاره مىشود:
هر پيامبرى كه از جانب خدا مبعوث مىشود از قدرت و نيرويى خارقالعاده برخوردار است و با آن قدرت خارقالعاده يك يا چند اثر ما فوق قدرت بشر ابراز مىدارد كه نشان دهنده بهرهمندى او از آن نيروى خارقالعاده الهى است و گواه راستين بودن دعوت او و آسمانى بودن سخن اوست.
قرآن كريم آثار خارقالعادهاى را كه پيامبران به اذن خدا براى گواهى بر صدق گفتار خود ارائه مىكردهاند «آيت» يعنى نشانه و علامت نبوّت مىخواند و متكلّمين اسلامى از آن نظر كه اين علامتها عجز و ناتوانى ساير افراد را آشكار مىسازد «معجزه» مىنامند.(1)
قرآن كريم نقل مىكند كه مردم هر زمان از پيامبران زمان خويش تقاضاى «آيت» و «معجزه» مىكردند و آن پيامبران به اين تقاضا كه تقاضايى معقول و منطقى بود- زيرا از طرف مردمى جوياى حقيقت صورت مىگرفت و بدون آن براى آن مردم راهى به شناخت پيامبرى آن پيامبر نبود (جواب مثبت مىدادند، ولى اگر تقاضاى معجزات به منظور ديگرى جز جويندگى حقيقت صورت مىگرفت) مثلا به صورت «معامله» پيشنهاد مىشد كه اگر فلان كار را بكنى ما در عوض دعوت تو را مىپذيريم- پيامبران از انجام آن استنكاف مىكردند. قرآن كريم معجزات زيادى براى پيغمبران نقل كرده است از مرده زنده كردن و بيمار لاعلاج را شفا دادن تا در گهواره سخن گفتن و عصا را تبديل به اژدها كردن و از نهان و آينده خبر دادن.
از جمله مختصّات پيامبران «عصمت» است. عصمت يعنى مصونيّت از گناه و از اشتباه، يعنى پيامبران نه تحت تأثير هواهاى نفسانى قرار مىگيرند و مرتكب گناه مىشوند و نه در كار خود دچار خطا و اشتباه مىشوند. بركنارى آنها از گناه و از اشتباه، حدّ اعلاى قابليّت اعتماد را به آنها مىدهد. اكنون ببينيم اين مصونيّت به چه صورت است؟ آيا مثلا به اين صورت است كه هر وقت مىخواهند مرتكب گناه يا اشتباه شوند يك مأمور غيبى مىآيد و مانند پدرى كه مانع
لغزش فرزندش مىشود جلوى آنها را مىگيرد؟ و يا به اين صورت است كه پيامبران سرشت و ساختمانشان طورى است كه نه امكان گناه در آنهاست و نه امكان اشتباه، آنچنانكه مثلا يك
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 159.
فرشته زنا نمىكند به دليل اينكه از شهوت جنسى خالى است و يا يك ماشين حساب اشتباه نمىكند به دليل اينكه فاقد ذهن است؟ و يا اينكه گناه نكردن و اشتباه نكردن پيامبران معلول نوع بينش و درجه يقين و ايمان آنهاست؟ البتّه تنها همين شق صحيح است. اكنون هر يك از اين در مصونيّت را جداگانه ذكر مىكنيم.(1)
انسان يك موجود مختار است و كارهاى خويش را بر اساس منافع و مضارّ و مصالح و مفاسدى كه تشخيص مىدهد انتخاب مىكند، از اين رو «تشخيص» نقش مهمّى در اختيار و انتخاب كارها دارد، محال است كه انسان چيزى را كه بر حسب تشخيص او مفيد هيچ گونه فايدهاى نيست و از طرف ديگر زيان و ضرر دارد انتخاب كند، مثلا انسان عاقل علاقهمند به حيات، دانسته خود را از كوه پرت نمىكند و يا زهر كشنده را نمىنوشد.
افراد مردم از نظر ايمان و توجّه به آثار گناهان متفاوتاند، به هر اندازه كه ايمانشان قوىتر و توجّهشان به آثار گناهان شديدتر باشد، اجتنابشان از گناه بيشتر و ارتكاب آن كمتر مىشود. اگر درجه ايمان در حدّ شهود و عيان برسد، به حدّى كه آدمى حالت خود را در حين ارتكاب گناه حالت شخصى ببيند كه مىخواهد خود را از كوه پرت كند و يا زهر كشندهاى را بنوشد، در اينجا احتمال اختيار گناه به صفر مىرسد، يعنى هرگز به طرف گناه نمىرود. چنين حالى را «عصمت از گناه» مىناميم. پس عصمت از گناه ناشى از كمال ايمان و شدّت تقواست. ضرورتى ندارد كه براى اينكه انسان به حدّ «مصونيّت» و «معصوميّت» از گناه برسد يك نيروى
خارجى جبرا او را از گناه بازدارد و يا شخص معصوم به حسب سرشت و ساختمان، مسلوب القدرة باشد.
اگر انسانى قدرت بر گناه نداشته باشد و يا يك قوّهاى جبرى همواره جلوگير او از گناه باشد، گناه نكردن او برايش كمالى شمرده نمىشود، زيرا او مانند انسانى است كه در يك زندان حبس
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 160.
شده و قادر به خلافكارى نيست. خلافكارى نكردن چنين انسانى را به حساب درستى و امانت او نتوان گذاشت.
مصونيّت از اشتباه نيز مولود نوع بينش پيامبران است. اشتباه همواره از آنجا رخ مىدهد كه انسان به وسيله يك حسّ درونى يا بيرونى با واقعيّتى ارتباط پيدا مىكند و يك سلسله صورت هاى ذهنى از آنها در ذهن خود تهيّه مىكند و با قوّه عقل خود آن صورت ها را تجزيه و تركيب مىكند و انواع تصرّفات در آنها مىنمايد، آنگاه در تطبيق صورت هاى ذهنى به واقعيّتهاى خارجى و در ترتيب آن صورت ها گاه خطا و اشتباه رخ مىدهد. امّا آنجا كه انسان مستقيما با واقعيّت هاى عينى به وسيله يك حسّ خاص مواجه است و ادراك واقعيّت عين اتّصال با واقعيّت است نه(1)صورتى ذهنى از اتّصال با واقعيّت، ديگر خطا و اشتباه معنى ندارد. پيامبران الهى از درون خود با واقعيّت هستى ارتباط و اتّصال دارند. در متن واقعيّت، اشتباه فرض نمىشود، مثلا اگر ما صد دانه تسبيح را در ظرفى بريزيم و باز صد دانه ديگر را، و اين عمل را صد بار تكرار كنيم، ممكن است ذهن ما اشتباه كند و خيال كند اين عمل نود و نه بار و
يا صد و يك بار تكرار شده است، امّا محال است كه خود واقعيّت اشتباه كند و با اينكه عمل بالا صد بار تكرار شده است مجموع دانهها كمتر يا بيشتر بشود.
انسانهايى كه از نظر آگاهيها در متن جريان واقعيّت قرار مىگيرند و با بن هستى و ريشه وجود و جريانها متّصل و يكى مىشوند، ديگر از هرگونه اشتباه مصون و معصوم خواهند بود.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 161.
از همين جا مىتوان به تفاوت پيامبران و نوابغ پى برد. نوابغ افرادى هستند كه نيروى فكر و تعقّل و حسابگرى قوى دارند، يعنى از راه حواسّ خود با اشياء تماس مىگيرند و با نيروى حسابگر عقل خود بر روى فراوردههاى ذهنى خود كار مىكنند و به نتيجه مىرسند و احيانا خطا مىكنند. پيامبران الهى علاوه بر برخوردارى از نيروى خرد و انديشه و حسابگريهاى ذهنى، به نيروى ديگرى به نام وحى مجهّز هستند و نوابغ از اين نيرو بىبهرهاند و به همين جهت به هيچ وجه نتوان پيامبران را با نوابغ مقايسه كرد، زيرا مقايسه هنگامى صحيح است كه كار هر دو گروه از يك نوع و از يك سنخ باشد، امّا از آنجا كه از دو نوع و دو سنخ است مقايسه غلط است. مثلا صحيح است كه قوّه بينايى و يا قوّه شنوايى و يا قوّه فكر دو نفر را با هم مقايسه كنيم، امّا صحيح نيست كه قوّه بينايى يك نفر را با قوّه شنوايى يك نفر ديگر مقايسه كنيم و بگوييم كداميك قوىتر است. نبوغ نوابغ مربوط است به نيروى تفكّر و انديشه بشرى، و فوقالعادگى پيامبران مربوط است به نيروى ديگرى به نام وحى و اتّصال به مبدأ هستى، و لهذا قياس گرفتن آنها با يكديگر غلط است.(1)
«پيامبرى» با آنكه از مسير معنوى به سوى خدا و تقرّب به ذات او و بريدن از خلق (سير من الخلق الى الحقّ) آغاز مىشود- كه مستلزم انصراف از برون و توجّه به درون است- ولى سرانجام با بازگشت به خلق و برون، به منظور اصلاح و سازمان بخشيدن به زندگى انسان و هدايت آن در يك مسير صحيح (سير بالحقّ فى الحق) پايان مىيابد. كلمه «نبىّ» در زبان عربى به معنى
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 162.
«خبرآورنده» است- و در فارسى كلمه «پيامبر» همان معنى را مىدهد- و كلمه «رسول» در زبان عربى به معنى «فرستاده» است.
پيامبر پيام خدا را به خلق خدا ابلاغ مىكند و نيروهاى آنها را بيدار مىنمايد و سامان مىبخشد و به سوى خداوند و آنچه رضاى خداوند است يعنى صلح و صفا و اصلاح طلبى و بىآزارى و آزادى از غير خدا و راستى و درستى و محبّت و عدالت و ساير اخلاق حسنه، دعوت مىكند و بشريّت را از زنجير اطاعت هواى نفس و اطاعت انواع بتها و طاغوتها رهايى مىبخشد.
پيامبران به حكم اينكه تكيهگاه خدايى دارند و هرگز از ياد نمىبرند كه «رسالتى» از طرف خداوند بر عهده آنها گذاشته شده است و كار «او» را انجام مىدهند، در كار خود نهايت «خلوص» را دارند، يعنى هيچ منظورى و هيچ هدفى جز هدايت بشر كه خواسته خداوند است ندارند، از مردم «اجر» براى انجام رسالت خود نمىخواهند.
قرآن كريم در سوره الشعراء به طور خلاصه گفتار بسيارى از پيامبران را در مواجهه با قومشان نقل كرده است و البتّه هر پيغمبرى به مناسبت مشكل و مشكلاتى كه در راه خويش
مىديده است يك نوع پيام براى قوم خود داشته است، ولى يكى از مطالبى كه در پيام همه پيامبران تكرار شده است اين است كه: «من اجر و مزدى از شما نمىخواهم». بنابراین خلوص و بىنظرى، يكى از مشخّصات پيامبرى است و به همين جهت پيام پيامبران همواره با يك «قاطعيّت» بىنظير همراه است.
پيامبران به حكم اينكه خود را «مبعوث» احساس مىكنند و در رسالت خويش و ضرورت آن و ثمربخشى آن كوچكترين ترديدى ندارند، با چنان «قاطعيّتى» پيام خويش را تبليغ مىكنند و از آن دفاع مىكنند كه مانندى براى آن نتوان يافت.
موسى به عمران به اتّفاق برادرش هارون در حالى كه جامههايى پشمينه بر تن و(1)
عصاهاى چوبين در دست داشتند و همه تجهيزات ظاهريشان منحصر به اين بود، بر فرعون وارد شدند و او را دعوت كردند و با كمال قاطعيّت ابراز داشتند: اگر دعوت ما را نپذيرى زوال حكومت تو قطعى است و اگر دعوت ما را بپذيرى و به راهى كه ما مىخواهيم وارد شوى ما عزّت تو را تضمين مىكنيم. فرعون با تعجّب فراوان گفت: اينها را ببينيد كه از تضمين عزّت من در صورت پيروى آنها وگرنه زوال حكومت من سخن مىگويند!(2)
پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) در سالهاى اوّل بعثت كه عدّه مسلمانان شايد از شمار انگشتان دو دست تجاوز نمىكرد، در جلسهاى كه تاريخ آن را به نام جلسه «يوم الانذار» ضبط كرده است، بزرگان بنى هاشم را گرد آورد و رسالت خويش را به آنان ابلاغ فرمود و با صراحت و قاطعيّت اعلام كرد كه دين من جهانگير خواهد شد و سعادت شما در پيروى و قبول دعوت من
است. اين سخن آنچنان سنگين و باور نكردنى آمد كه جمعيّت با تعجّب به يكديگر نگاه كردند و جوابى نداده متفرّق شدند.
هنگامى كه ابو طالب عموى پيغمبر اكرم پيام قريش را- مبنى بر اينكه حاضريم او را به پادشاهى برگزينيم، زيباترين دختران خود را به زنى به او بدهيم، او را ثروتمندترين فرد خود گردانيم به شرط اينكه از سخنان خود دست بردارد- به آن حضرت ابلاغ كرد، در جواب فرمود: «به خدا قسم اگر خورشيد را در يك كفم و ماه را در كف ديگرم قرار دهند، هرگز از دعوت خود دست بر نمىدارم».
آرى، همان طور كه عصمت از گناه و عصمت از اشتباه در رهبرى انسانها، از لوازم مجهّز بودن به نيروى وحى و اتّصال به خداست، خلوص و همچنين قاطعيّت نيز از لوازم پيامبرى است.(1)
پيامبران كه به نيروها تحرّك مىدهند و سامان مىبخشند، صرفا در جهت ساختن فرد و ساختن جامعه انسانى است، و به عبارت ديگر، در جهت سعادت بشرى است، محال و ممتنع است كه در جهت فاسد كردن فرد و يا تباهى جامعه انسانى صورت گيرد.
بنابراین اگر اثر دعوت يك مدّعى پيامبرى، فاسد ساختن انسانها، از كار انداختن نيروهاى آنها يا به فحشاء و هرزگى افتادن انسانها و يا تباهى جامعه انسانى و انحطاط مجتمع انسانى باشد، خود دليل قاطعى است بر اينكه اين مدّعى در دعوى خودش صادق نيست. اقبال لاهورى در اينجا نيز سخن ارزندهاى دارد، مىگويد:
«راه ديگرى براى داورى كردن در ارزش تجربه دينى يك پيغمبر (حقيقى بودن رسالتش و واقعيّت داشتن اتّصال درونىاش با خدا) آزمودن انواع انسانيّتى است كه ايجاد كرده و نيز توجّه به آن جهان فرهنگ و تمدّنى است كه از رسالت وى برخاسته است.»(2)
در افتادن با شركها، خرافهها، جهالت ها، ساختههاى خيالبافانه، ظلم ها و ستم ها و ستمگري ها يكى ديگر از علائم و نشانههاى صداقت پيامبرى يك مدّعى پيامبرى است، يعنى محال است كه يك نفر پيامبر واقعى از جانب خدا برگزيده شود و در پيامش(3)
چيزى باشد كه بوى
شرك بدهد و يا به كمك ظالم و ستمگر بشتابد و ظلم و بىعدالتى را تأييد نمايد و يا در برابر شرك ها، جهالت ها، خرافات، ستمگري ها سكوت كند و به ستيزه و مبارزه برنخيزد.
توحيد، عقل، عدل از اصول دعوت همه پيامبران است و تنها دعوت افرادى كه در اين مسير دعوت مىكنند قابل مطالعه و مطالعه دليل و معجزه است، يعنى اگر شخصى در پيام خود چيزى بر ضدّ توحيد يا بر ضدّ حكم قطعى و مسلّم همه عقول و يا بر ضدّ عدل و تأييد ظلم بياورد، پيامش ارزش مطالعه و مطالبه دليل هم ندارد، همچنان كه اگر يك مدّعى پيامبرى مرتكب گناه يا اشتباه شود و يا توانايى رهبرى خلق را نداشته باشد- هر چند منشأ اين ناتوانى يك عيب جسمانى و يك بيمارى نفرتآور نظير جذام باشد- يا دعوتش در مسير سازندگى انسانها نباشد، پيامش ارزش مطالبه دليل و معجزه ندارد. بنابراین چنين اشخاصى به فرض (به
فرض محال) اعجازگر هم باشند و معجزات فراوانى هم ارائه نمايند، عقل پيروى آنها را جايز نمىشمارد.
پيامبران با همه جنبههاى خارقالعادهاى كه دارند از قبيل معجزه، عصمت از گناه، عصمت از اشتباه، رهبرى بىنظير، سازندگى بىنظير، درگيرى بىنظير با شرك ها، خرافهها و ستمگري ها، از جنس بشر هستند، يعنى همه لوازم بشريّت را دارند: مانند ديگران مىخورند، مىخوابند، راه مىروند، توليد مثل مىكنند و بالأخره مىميرند، همه نيازهايى كه لازمه بشريّت است در آنها هست. پيامبران مانند ديگران مكلّف و موظّف هستند و تكاليفى كه به وسيله آنها به مردم ديگر ابلاغ مىشود، شامل خود آنها هم هست، حرام و حلالها درباره آنها هم هست و احيانا برخى تكاليف شديدتر متوجّه آنها مىشود، آنچنانكه بر رسول اكرم تهجّد يعنى بيدارى آخر شب و نافله شب واجب بود.
پيامبران هرگز خود را از تكاليف استثناء نمىكنند. آنها مانند ديگران و بيش از ديگران از خدا مىترسند، بيش از ديگران خدا را عبادت مىكنند، نماز مىخوانند، روزه مىگيرند، جهاد مىكنند، زكات مىدهند، به خلق خدا احسان مىكنند، براى زندگى خود و ديگران تلاش مىكنند.
تفاوت پيامبران با ديگر مردمان صرفا در مسأله وحى و مقدّمات و لوازم وحى است.(1)
وحى، پيامبران را از بشريّت خارج نمىسازد، بلكه آنها را نمونه انسان كامل و الگوى ديگران مىسازد، به همين دليل، پيشرو و راهبر ديگران مىشوند.
پيامبران به طور كلّى دو دسته هستند: يك دسته اقلّيتاند كه مستقلا به خود آنها يك سلسله قوانين و دستورات وحى شده است و مأموريّت يافتهاند آن قوانين را به مردم ابلاغ و مردم را بر اساس آن قوانين و دستورات هدايت نمايند. اين پيغمبران در اصطلاح قرآن به نام «اولى العزم» خوانده مىشوند. حضرت نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و خاتم الانبياء (علی نبیناوآله وعليهم السلام) پيامبران اولى العزم و صاحب شريعت بودهاند و به هر يك از اينها يك سلسله دستورها و قوانين وحى شده است كه به مردم ابلاغ و مردم را بر اساس آن قوانين تربيت كنند.
دسته دوّم پيامبرانى هستند كه از خود شريعت و قوانينى نداشتهاند، بلكه مأمور تبليغ و ترويج شريعت و قوانينى بودهاند كه در آن زمان وجود داشته است. اكثريّت پيامبران از اين گروه مىباشند، مثلا هود و صالح و لوط و اسحاق و اسماعيل و يعقوب و يوسف و يوشع و شعيب و هارون و زكريّا و يحيى از اين دستهاند.(2)
اينكه پيامبران نقش مؤثّرى در تاريخ داشتهاند و مردمى بىاثر و نقش نبودهاند، حتّى از طرف مخالفان دين و مذهب جاى انكار نيست. پيامبران در گذشته مظهر يك قدرت عظيم ملّى بودهاند. قدرتهاى ملّى در گذشته منحصر بوده به قدرتهاى ناشى از گرايشهاى خونى و
قبيلهاى و ميهنى كه سران قبائل و سرداران ملّى مظهر آن به شمار مىرفتهاند، و ديگر قدرتهاى ناشى از گرايشهاى اعتقادى و ايمانى كه پيامبران و ارباب اديان مظهر آن به شمار مىرفتهاند.(1)
در ميان نقشهاى مختلفى كه پيامبران در گذشته داشتهاند احيانا مواردى پيدا مىشود كه تكامل شعور اجتماعى بشر موجب بىنيازى از پشتوانه تعليمات دينى است، ولى اساسىترين نقشها همانهاست كه در گذشته بوده و در آينده به قوّت خود باقى خواهد بود. اينك موارد تأثير تعليمات پيامبران در تكامل تاريخى:
تعليم و تربيت در گذشته انگيزه دينى و مذهبى داشته است. انگيزه مذهبى در گذشته يار و ياور معلّمان و پدران و مادران بوده است. اين مورد از مواردى است كه تكامل شعور اجتماعى، نياز به انگيزه مذهبى را رفع كرده است.
زندگى اجتماعى بشر بر اساس محترم شمردن پيمانها و ميثاقها و قراردادها و وفاى به عهدهاست. احترام به عهد و پيمان يكى از اركان جنبه انسانى تمدّن بشرى است. اين نقش را همواره مذهب بر عهده داشته است و هنوز كه هنوز است جانشينى پيدا نكرده است. ارزشهاى
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 171.
اخلاقى منهاى مذهب در حكم اسكناس بدون پشتوانه است كه زود بىاعتبارىاش روشن مىشود.(1)
نقش پيامبران در مبارزه با استبدادها و اختناقها و درگيرى با مظاهر طغيان، از اساسىترين نقشهاست. قرآن بر اين نقش پيامبران تأكيد فراوان دارد: اوّلا بپاداشتن عدل را به عنوان هدف بعثت و رسالت ذكر مىكند، ثانيا در داستانهاى خود درگيريهاى پيامبران را با مظاهر استبداد مكرّر يادآورى مىكند و در برخى آيات خود تصريح مىكند كه طبقهاى كه با پيامبران همواره در ستيز بودهاند، اين طبقه بودهاند.
هدف اصلى از مبعوث شدن پيامبران و به اصطلاح منظور نهايى از ارسال رسل و انزال كتب چيست؟(2)
پيامبران از نظر هدف ثنوى بودهاند، يعنى دو مقصد مستقل داشتهاند. يكى از اين دو مقصد به زندگى اخروى و سعادت اخروى بشر مربوط است (توحيد نظرى و توحيد عملى فردى) و ديگرى به سعادت دنيوى او (توحيد اجتماعى). پيامبران از آن نظر كه در انديشه سعادت دنيوى بشر بودهاند، به توحيد اجتماعى پرداختهاند و از آن جهت كه مىخواستهاند سعادت اخروى بشر را تأمين كنند، به توحيد نظرى و توحيد عملى فردى كه صرفا روحى و ذهنى است پرداختهاند.
ديگر ولى نظر به اينكه كمال انسان در «ما» شدن و توحيد اجتماعى است و اين امر بدون توحيد نظرى و توحيد عملى فردى ميسّر نيست، خداوند معرفت خود و پرستش خود را فرض كرده است تا توحيد اجتماعى محقّق گردد.
واقعيّتش واقعيّت خدايى است. فطرت بشر فطرت خداجويانه است، از اين رو سعادتش، كمالش، نجاتش، خير و صلاح و فلاحش در معرفت خدا و پرستش و پيمودن بساط قرب اوست، ولى نظر به اينكه انسان بالطّبع اجتماعى است و اگر انسان را از جامعه جدا كنيم ديگر انسان نيست و اگر بر جامعه نظامات متعادل اجتماعى حكمفرما نباشد حركت خداجويانه(2)
انسان امكانپذير نيست، پيامبران به اقامه عدل و قسط و نفى ظلم و تبعيض پرداختهاند. على هذا ارزشهاى اجتماعى از قبيل عدل، آزادى، مساوات، دموكراسى و همچنين اخلاق اجتماعى از قبيل جود، عفو، محبّت و احسان ارزش ذاتى ندارند و بالذّات كمالى براى بشر محسوب نمىشوند، همه ارزششان ارزش مقدّمى و وسيلهاى است كه با قطع نظر از ذى المقدّمه، بود و نبود آنها على السّويه است، اينها
شرايط وصول به كمالاند نه خود كمال، مقدّمات فلاح و رستگارىاند نه خود فلاح و رستگارى، وسائل نجاتاند نه خود نجات.
با اينكه نبوّت يك جريان پيوسته است و پيام خدا يعنى دين يك حقيقت بيشتر نيست، علل تجديد نبوّتهاى تشريعى و تبليغى و ظهور پيامبران پياپى و متوقّف شدن همه آنها بعد از ظهور خاتم الانبياء اين است كه:
اوّلا بشر قديم به علت عدم رشد و عدم بلوغ فكرى قادر به حفظ كتاب آسمانى خود نبود، معمولا كتب آسمانى مورد تحريف و تبديل قرار مىگرفت و يا بكلّى از بين مىرفت، از اين رو لازم مىشد كه اين پيام تجديد شود. زمان نزول قرآن يعنى چهارده قرن پيش مقارن است با دورهاى كه بشريّت، كودكى خود را پشت سر گذاشته و مواريث علمى و دينى خود را مىتواند حفظ كند و بنابراین در آخرين كتاب مقدّس آسمانى يعنى قرآن تحريفى رخ نداده. مسلمين از ساعت نزول هر آيه عموما آن را در دلها و در نوشتهها حفظ مىكردند به گونهاى كه امكان هر گونه تغيير و
تبديل و تحريف و حذف و اضافه از بين مىرفت، لذا ديگر تحريف و نابودى در كتاب آسمانى رخ نداد و اين علّت كه يكى از علل تجديد نبوّت بود منتفى گشت.
ثانيا در دورههاى پيش، بشريّت به واسطه عدم بلوغ و رشد قادر نبود كه يك نقشه كلّى براى مسير خود دريافت كند و با راهنمايى آن نقشه، راه خويش را ادامه دهد، لازم بود مرحله به مرحله و منزل به منزل راهنمايى شود و راهنمايانى هميشه او را همراهى كنند. ولى مقارن با دوره رسالت ختميّه و از آن به بعد، اين توانايى كه نقشه كلّى دريافت كند براى بشر پيدا شده است و برنامه دريافت راهنمايي هاى منزل به منزل و مرحله به مرحله متوقّف گشت. علّت تجديد شريعتها علاوه بر علّت پيشين- نابودى يا وقوع تحريف در كتب آسمانى- اين بود كه بشر قادر نبود برنامه كلّى و طرح جامع خود را دريافت نمايد. با پيدايش اين امكان و اين استعداد، طرح كلّى و جامع در اختيار بشر قرار گرفت و اين علّت تجديد نبوّتها و شرايع نيز منتفى گشت. علماى امّت متخصّصانى هستند كه با استفاده از نقشه كلّى راهنمايى كه اسلام به دست مىدهد و با تدوين و تنظيم آييننامهها و تاكتيكهاى موقّت، راه را مىنمايانند.
ثالثا غالب پيامبران، بلكه اكثريّت قريب به اتّفاق آنها پيامبر تبليغى بودهاند نه تشريعى. پيامبران تشريعى شايد از انگشتان يك دست تجاوز نكنند. كار پيامبران تبليغى، ترويج و تبليغ و اجرا و تفسير شريعتى بود كه حاكم بر زمان آنها بوده است.(1)
علماى امّت در عصر خاتميّت كه عصر علم است قادر هستند با معرفت به اصول كلّى اسلام و شناخت شرايط زمان و مكان، آن كلّيات را با شرايط و مقتضيات زمانى و مكانى تطبيق دهند و حكم الهى را استخراج و استنباط نمايند. نام اين عمل «اجتهاد» است.
علماى شايسته امّت اسلامى بسيارى از وظايفى را كه پيامبران تبليغى و قسمتى از وظايف پيامبران تشريعى را (بدون آنكه خود مشرّع باشند) با عمل اجتهاد و با وظيفه خاصّ رهبرى امّت
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 184.
انجام مىدهند، از اين رو در عين اينكه نياز به دين همواره باقى است و بلكه هر چه بشريّت به سوى تمدّن پيش رود نياز به دين فزونى مىيابد، نياز به تجديد نبوّت و آمدن كتاب آسمانى جديد و پيامبر جديد براى هميشه منتفى گشت و «پيامبرى» پايان يافت.(1)
اعتقاد به وحى و نبوّت، از نوعى بينش درباره جهان و انسان ناشى مىشود يعنى اصل هدايت عامّه در سراسر هستى. اصل هدايت عامّه لازمه جهانبينى توحيدى اسلامى است، ازاينرو اصل نبوّت لازمه اين جهانبينى است. خداوند متعال به حكم اينكه واجب الوجود بالذّات است و واجب الوجود بالذّات، واجب من جميع الجهات است، فيّاض على الاطلاق است و به هر نوعى از انواع موجودات در حدّى كه براى آن موجود ممكن و شايسته است تفضّل و عنايت دارد و موجودات را در مسير كمالشان هدايت مىكند. اين هدايت، شامل همه موجودات است: از كوچكترين ذرّه گرفته تا بزرگترين ستاره و از پستترين موجود بيجان گرفته تا عالىترين و راقىترين جاندارها كه ما مىشناسيم يعنى انسان. از اين روست كه قرآن واژه «وحى» را همچنان كه در مورد هدايت انسان به كار برده در مورد هدايت جمادات و نباتات و حيوانات به كار برده است.(2)
كلمه «وحى» در قرآن كريم مكرّر به كار رفته است. شكل استعمال اين كلمه و موارد مختلف استعمال آن نشان مىدهد كه قرآن آن را منحصر به انسان نمىداند، در همه اشياء و لا اقل در موجودات زنده سارى و جارى مىداند، از اين رو در مورد زنبور عسل به وحى تعبير مىكند. چيزى كه هست درجات وحى و هدايت، بر حسب تكامل موجودات متفاوت است.
عالىترين درجه وحى همان است كه به سلسله پيامبران مىشود. اين وحى بر اساس نيازى است كه نوع بشر به هدايتى الهى دارد، كه از طرفى بشر را به سوى مقصودى كه ماوراى افق محسوسات و ماديّات است و خواه ناخواه گذرگاه بشر خواهد بود راهنمايى نمايد، و از طرف ديگر نياز بشر را در زندگى اجتماعى كه همواره نيازمند به قانونى است كه تضمين الهى داشته باشد بر آورد.
پيامبران به منزله دستگاه گيرندهاى هستند كه در پيكره بشريّت كار گذاشته شده است. پيامبران افراد برگزيدهاى هستند كه صلاحيّت دريافت اين نوع آگاهى را از جهان غيب دارند. اين صلاحيّت را خدا مىداند و بس. قرآن كريم مىفرمايد: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛ خدا خود بهتر مىداند كه رسالت خويش را در چه محلّى قرار دهد.»(1)
هر چند پديده وحى مستقيما از قلمرو حسّ و تجربه افراد بشر بيرون است، ولى اين نيرو را مانند بسيارى از نيروهاى ديگر از راه آثارش مىتوان شناخت. وحى الهى تأثير شگرف و عظيمى بر روى شخصيّت حامل وحى يعنى شخص پيامبر مىنمايد، به حقيقت او را «مبعوث» مىكند، يعنى نيروهاى او را بر مىانگيزد و انقلابى عميق و عظيم در او به وجود مىآورد و اين انقلاب در جهت خير و رشد و صلاح بشريّت صورت مىگيرد و واقعبينانه عمل مىكند، قاطعيّت بىنظيرى به او مىدهد. تاريخ هرگز قاطعيّتى مانند قاطعيّت پيامبران و افرادى كه به دست و به وسيله آنان برانگيخته شدهاند نشان نمىدهد.(2)
عامه مردم يك نظرى دارند و آن اين است كه تا مىگويند «وحى» اين جور به فكرشان مىرسد كه خداوند در آسمان است، بالاى آسمان هفتم مثلا، در نقطه خيلى خيلى دورى، و پيغمبر روى زمين است، بنابراين فاصله زيادى ميان خدا و پيغمبر وجود دارد، خدا كه مىخواهد دستورهايش را به پيغمبرش برساند نياز دارد به يك موجودى كه بتواند اين فاصله را طى كند و آن موجود قهرا بايد پر و بال داشته باشد تا اين فاصله را طى كند، و از طرفى هم بايد عقل و شعور داشته باشد كه بتواند دستورى را از خدا به پيغمبر القاء كند. پس اين موجود بايد از يك جنبه انسان باشد و از يك جنبه مرغ؛ بايد انسان باشد تا بتواند دستور خدا را براى پيغمبر بياورد چون مىخواهد نقل كلام و نقل سخن كند، ولى از طرف ديگر چون اين فاصله بعيد را مىخواهد طى كند(1)
بايد يك پر و بالى داشته باشد تا اين فاصله ميان زمين و آسمان را طى كند، و او همان است كه به اسم «فرشته» ناميده مىشود.
روشنفكرانه
اينجا تفسير نقطه مقابلى وجود دارد كه اين هم انكار نبوت نيست، كسى كه اين حرف را مىزند نمىخواسته انكار كند ولى پيش خودش اين جور خواسته تفسير كند و كرده است. سيد احمد خان هندى كه يك سبك خاصى تفسير نوشته تقريبا چنين فكرى دارد، و بعضى افراد ديگر. بعضى از افراد خواستهاند كه حقايقى مانند وحى از جانب خدا و نزول فرشته و سخن خدا و قانون آسمانى را يك نوع تعبيرات بدانند، تعبيرات مجازى كه با مردم عوام جز با اين تعبيرات نمىشد صحبت كرد.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 293.
مىگويند پيغمبر يك نابغه اجتماعى است ولى يك نابغه خيرخواه. يك نابغه اجتماعى كه اين نبوغ را خداوند به او داده است در جامعهاى پيدا مىشود، اوضاع جامعه خودش را مىبيند، بدبختي هاى مردم را مىبيند، فسادها را مىبيند، همه اينها را درك مىكند و متأثر مىشود و بعد فكر مىكند كه اوضاع اين مردم را تغيير بدهد. با نبوغى كه دارد، يك راه صحيح جديدى براى مردم بيان مىكند. مىگوييم پس وحى يعنى چه؟ روح الامين و روح القدس يعنى چه؟ مىگويد روح القدس همان روح باطن خودش است، عمق روح خودش است كه به او الهام مىكند، از باطن خود الهام مىگيرد نه از جاى ديگرى. چون اين انديشهها از عمق روحش مىآيد به سطح روحش،(1)مىگوييم پس روح الامين اينها را آورده و چون سر سلسله همه كارها خداست و همه چيز به دست خداست، پس خدا فرستاده، چون هر كارى تا خدا نخواهد كه نمىشود. پس معنى وحى اين است كه از عمق انديشه خود پيغمبر سرچشمه مىگيرد و مىآيد به سطح انديشهاش.
مىگوييم ملائكه يعنى چه؟ مىگويد ملائكه يعنى همين قواى طبيعت؛ ملائكه عبارت است از قوايى كه در طبيعت وجود دارد، و چون خدا اين قوا را استخدام مىكند بنابراين ملائكه در اختيار او هستند. پس دين يعنى چه؟ مىگويد چون اين قوانينى كه او وضع كرده است واقعا قوانين صحيح و صالحى است و براى سعادت اجتماع مفيد است پس دين است، از جانب خداست و ما چيز ديگرى نمىخواهيم.
نظريه سومى در اينجا وجود دارد كه نه مسأله وحى را به آن شكل عاميانه قبول مىكند و نه آن را يك امر عادى تلقى مىكند منتها در سطح نوابغ بشرى؛ بلكه معتقدند كه در همه افراد بشر- ولى به تفاوت- غير از عقل و حس يك شعور ديگر و يك حس باطنى ديگر هم وجود دارد و
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 294.
اين در بعضى از افراد، قوى است و آنقدر قوى مىشود كه با دنياى ديگر واقعا اتصال پيدا مىكند واقعا درى از دنياى ديگرى به روى او باز مىشود؛ يعنى وحى تنها فعاليت وجود خودش نيست، نبوغ خودش نيست، بلكه او فقط استعداد ارتباط با خارج از وجود خودش را دارد.(1)اين به نص قرآن اختصاص به پيغمبران هم ندارد، براى اينكه خود قرآن هم اين را براى غير پيغمبران نيز ذكر كرده است به يك حد بسيار قوى و نيرومندى.
ما مىدانيم كه خداوند مريم مادر عيسى را در زمره پيغمبران ذكر نكرده است همچنان كه مادر موسى را هم در زمره پيغمبران ذكر نكرده است، ولى در عين حال اين گونه ارتباط و اتصال با جهان ديگر را به يك نحو بسيار شديد و عالى- مخصوصا براى مادر عيسى حضرت مريم- ذكر كرده است كه فرشتگان بر او ظاهر مىشدند و با او سخن مىگفتند «يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ. يا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ»(2)
حتى براى او از غيب غذا مىآوردند، تا آن حد كه زكريا كه پيغمبر بود در شگفت مىماند و مىگفت: «يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ»(3)
در اصطلاح حديثِ ما اينها را «محدَّث» مىنامند؛ مىگويند اينها نبى نيستند، رسول هم نيستند، محدَّث هستند، يعنى با اينها سخن گفته مىشود؛ و اين تقريبا از مسلّمات اسلام است كه غير پيغمبران هم مىتوانند محدَّث باشند. ما حضرت امير را و خيلى كمتر از حضرت امير را پيغمبر نمىدانيم و پيغمبر نبودهاند ولى مسلّم حضرت امير حقايقى را از غيب تلقى مىكرده بدون واسطه پيغمبر. البته به دست پيغمبر پرورش پيدا كرده ولى اين مقدار مطالب را تلقى مىكرده، و حتى در نهجالبلاغه مىفرمايد: «وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَ رَسولِ اللَّهِ بِحِراءَ؛ من با پيغمبر در
حرا بودم» (در حدود سنين ده سالگى، و بعضى نوشتهاند دوازده سالگى) «أرى نورَ الرِّسالَةِ وَ اشُمُّ ريحَ النُّبُوَّةِ؛ نور رسالت را مىديدم و بوى نبوت را استشمام مىكردم» تا آنجا كه مىگويد: «وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطانِ حينَ نُزولِ الْوَحْىِ الَيْهِ؛ من آن ناله دردناك شيطان را وقتى كه وحى بر پيغمبر نازل شد شنيدم، به پيغمبر گفتم كه من شنيدم، به من فرمود: «يا عَلِىُّ انَّكَ تَسْمَعُ ما اسْمَعُ وَ تَرى ما أرى وَ لكِنَّكَ لَسْتَ بِنَبِىٍّ؛(1)
تو مىشنوى آنچه من مىشنوم و مىبينى آنچه من مىبينم، در عين حال تو پيغمبر نيستى.»(2)
معلوم است كه «تو مىشنوى آنچه من مىشنوم» يك صدايى نبوده كه اگر ما هم آنجا بوديم مىشنيديم، يعنى شكل شنيدن اين جور نبوده كه هر صاحب گوشى، هر حيوانى و هر انسانى اگر آنجا مىبود اين صدا را مىشنيد.
پس اين نظريه كه نظريه سوم است مبتنى بر اين اساس است، يك نوع انسانشناسى است، خلاصهاش انسان شناسى است، كه در هر بشرى كم و بيش اين استعداد هست، حد اقلش آن چيزى است كه در بعضى از خوابها ظهور مىكند. حتى فلاسفه هم اين را از همين باب ذكر كردهاند.
قرآن وحى را اختصاص نداده به آنچه كه به انبياء القاء مىشود كه ما اصطلاحا «نبوت» مىگوييم، به يك معنا وحى را تعميم داده در همه اشياء.
در وحى انبياء يك مطلب كه مسلّم است اين است كه اين وحى معلم داشته يعنى بدون معلم نيست ولى معلم غير بشرى و غير طبيعى: عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى. ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى. عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى.»(1)
اين مطلب را ما در باب وحى حتما بايد در نظر بگيريم يعنى فرض معلم و متعلم بايد بكنيم. بنابراين اگر ما بخواهيم اين جور فرض كنيم كه مثل نبوغهاى افراد است، يك نبوغى كه فقط لازمه اين ساختمان كامل وجودى است، در اين صورت نابغه هم اين جور است؛ يك نابغه طرح ابتكارى مىريزد ولى اين طرح ابتكارى از خودش است، به اين معنا كه ساختمانش يك ساختمانى است كه ايجاب مىكند چنين ابتكارى بكند. ولى در وحى هر چه شخصيت كه پيغمبر دارد در واسطه بودنش است، تمام شخصيت او در اين است كه توانسته ارتباط با خارج وجود خودش، با خدا، با شديد القوى، با ملك و فرشته پيدا كند؛ تمام شخصيت او در اين جهت خلاصه مىشود كه با خارج وجود خودش ارتباط پيدا كرده. به نظر من وقتى وحىِ نبوتى را در قرآن ببينيم اين را نمىتوانيم از آن بگيريم. بنابراين اگر شخصى هر چه كار
فوقالعاده انجام بدهد كه اين جهت در آن نباشد كه او واسطه است و از بيرون وجود خودش گرفته است، نمىتوانيم اسمش را «وحى» بگذاريم، مىخواهد ابتكار باشد مىخواهد نباشد، هر چه مىخواهد باشد اين وحى نيست.
جنبه دوم كه باز در وحى مسلّما مىشود منظور كرد حالت استشعار است يعنى نبى در حالى كه مىگيرد متوجه است كه از بيرون دارد مىگيرد. مثلا يك الهاماتى گاهى به افراد مىشود بدون اينكه خود فرد هم علتش را بفهمد. بديهى است كه اين الهامات هست. انسان همينقدر مىبيند كه يكدفعه در دلش چيزى القاء شد، احساس مىكند يك چيزى را درك كرد بدون اينكه بفهمد كه مبدأ آن چيست. اين خودش يك نوع القاء است، يك نوع الهام است.
1) . سوره نجم: 53، آیات 1- 5.
در قرآن به حالت استشعار وحى شده؛ اينطور وارد شده كه پيغمبر اكرم از ترس اينكه آنچه مىگيرد فراموش كند، هنوز جملههايى كه مىگرفت تمام نشده بود از سر مىگرفت تكرار مىكرد، آيه نازل شد كه: «وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ»(1)
شتاب نكن. از اين طرف هنوز داشت مىگرفت، از آن طرف داشت تكرار مىكرد؛ يعنى اين مقدار مستشعر بود به حالتى كه برايش رخ مىدهد؛ غير استشعارى نبوده.
نكته سومى كه ما در وحى انبياء از زبان خود انبياء مىفهميم اين است كه آنها يك موجود ديگرى را غير از خدا به عنوان فرشته ادراك مىكردهاند كه او باز واسطه وحى بوده است، يعنى اين جور نمىگفتند كه ما مستقيم هميشه از خداوند تلقى مىكنيم بدون آنكه موجود ديگرى واسطه باشد، يك موجود ديگرى را به نام فرشته كه به وجود او هم مستشعر بودند درك مىكردند و براى ما معرفى كردهاند: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ. عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ»(2)در تفاسير گفتهاند مقصود جبرئيل است، همان واسطه وحى است.
اين واسطه را هم ما نمىتوانيم انكار كنيم. البته نمىخواهم عرض كنم كه هيچگاه وحيى براى پيغمبر صورت نگرفته كه جبرئيل واسطه نباشد. نه، آن هست، خود قرآن تصريح مىكند كه هست، ولى اكثر كه وحى مىشد به وسيله او بوده.(3)
«وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ؛(4)
گاهى مستقيم خود خدا وحى مىكند كه فرشته هم واسطه نيست، گاهى مِن وراء حجاب است و گاهى يك واسطه و رسولى را- كه اينجا مقصود فرشته است- مىفرستد، او به اذن پروردگار به پيغمبر وحى مىكند.»
با توجه به آيات كريمه قرآن معلوم شد وحى كه به انبياء نازل مىشود يك حقيقت و واقعيتى است كه كم و بيش در همه اشياء وجود دارد، حتى در جمادات، تا چه رسد به نباتات و حيوانات و انسانهاى غير نبى؛ و آنچه از قرآن از مورد استعمال وحى استفاده مىشود اين است كه وحى به نوعى از هدايت تعبير مىشود: «وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها»(1)
يا در باب حيوانات كه تعبير وحى دارد، و در باب نباتات هم كلمه وحى نيست ولى كلمات ديگر نزديك به اين هست، اين حالت خاص راهيابى كه در اشياء هست كه آثار هم نشان مىدهد كه كأنّه يك نور معنوى همراه همه اينها هست و اشياء را در مسير خودشان هدايت مىكند نامش وحى است، ولى البته درجات و مراتب دارد. وحى جماد با وحى نبات در يك درجه نيست، همچنان كه آن هدايتى كه در نباتات هست با هدايتى كه در حيوانات هست يكسان نيست و آنچه كه در انسانهاى عادى است با آنچه كه در نبى وجود دارد يكسان نبوده از كلمات پيغمبر اكرم هم
مىتوان همين مطلب را فهميد كه اساسا وحى با ساير القائاتى كه مثلا به بشر مىشود، از نظر ماهيت متفاوت نيست، از نظر درجه متفاوت است.(2)
يكى از خصوصياتى كه پیامبران در امر وحى توضيح دادهاند جنبه درونى بودن آن است؛ يعنى وحى را مثل ما (كه محسوسات را) از طريق (حواس ظاهر تلقى مىكنيم) از راه گوشمان
يا چشم ظاهرمان تلقى مىكنيم، تلقى نمىكردند، بلكه از طريق باطن و درون تلقى مىكردند. ما مىبينيم كه پيغمبر اكرم در حالتى كه وحى بر ايشان نازل مىشد (در اكثر حالات وحى كه نوشتهاند) حواسش تعطل پيدا مىكرد، حالتى غش مانند به او دست مىداد به طورى كه در ظاهر به خود نبود، از خود بيخود بود يعنى چشمش مثل چشم آدمِ خواب بود كه نمىبيند و گوشش مثل گوش آدم خواب بود كه نمىشنود و حالتش هم از اين جهت غير عادى بود كه سنگين مىشد و بعد عرق مىكرد و عرق زيادى روى پيشانىاش مىنشست.(1)
پس در جنبه درونى بودن وحى و در اين جهت كه همه غرايز و همه وحي ها درونى است شكى نيست. مگر وحيى كه به جمادات و نباتات مىشود بيرونى است؟
يك موضوع ديگر كه از توضيحات خود پيامبران فهمیده می شود، مسأله معلم داشتن است يعنى از يك قوهاى، از يك چيزى تعليم مىگرفتهاند. پس وقتى ما مىگوييم «بيرونى نيست»
يعنى از راه حواس نيست، از يك موجودى كه در طبيعت به آن «معلم بشرى» (مىگويند) نيست، يا از تجربه و آزمايش نيست، نه اينكه اساسا هيچ معلمى ندارد يعنى از ذات خودش دارد؛ در ذات خودش بشرى است مثل ما، در ذات خودش جاهل است «أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى. وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى. وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى»(2)
در ذات خودش يعنى در روح خودش، در سلول هاى مغز خودش قبلا از اين اطلاعات نداشته است.
در قرآن خيلى روى اين قضيه تأكيد شده: «ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ»(1)،
«وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ».(2)پيامبر كسى است كه نمىداند، قطعا هم نمىداند ولى به او آموزانيده مىشود؛ «عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى» است. حال مقصود از «شديد القوى» مىخواهد خدا باشد، مىخواهد جبرئيل باشد، به هر حال آموختن است، بدون شك صحبت آموزش در كار است، مثل غرايز حيوانات نيست. در غرايز حيوانات آموزش نيست كما اينكه در الهامهايى كه انسانهاى ديگر هم احيانا مىگيرند. يا نداشته است. ولى انبياء وجود آن معلم را احساس مىكنند؛ احساس مىكنند كه نمىدانند و مىگيرند؛ معلم را احساس مىكنند.(3)
مشخصه سوم- كه ايندو را با هم مخلوط كردهاند استشعار انبياء به حالت خودشان است. در حالى كه دارد مىگيرد مستشعر است كه از جايى ديگر دارد مىگيرد. همين طور كه ما در همين طبيعت وقتى پيش معلمى درس مىخوانيم مىفهميم كه در مقابل كسى نشستهايم و
از او گوش مىكنيم و به ذهن خودمان مىسپاريم كه از معلم ياد بگيريم در ذهنمان باشد، او هم عينا همين حالت را دارد با اين تفاوت كه معلمش در اين عالمى كه ما مىبينيم نيست، در جاى ديگر است؛ و بیان شد پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) هميشه بيم داشت كه آنچه مىگيرد از ذهنش محو شود؛ از اين طرف مىگرفت، از طرف ديگر به زبان مىآورد كه فراموش نكند، كه آيه نازل شد چنين كارى نكن: «وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ»(4)
در آيه ديگر آمده:
«سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى»(1)تضمين كرد كه تو بعد از اين فراموش نمىكنى، مبتلا به فراموشى نخواهى شد، پس نترس و با طمأنينه بگير.
اكثر وحى هایی که می شد واسطه داشت که نمىشود این مطلب را انكار نمود. يك حقيقتى است و بايد به آن ايمان داشت چون يكى از چيزهايى كه ما در قرآن داريم و بايد به آن ايمان بياوريم ملائكه است «كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ».(2)
اين خودش يك ايمانى است كه بايد داشت. پيغمبران معمولا(3)
وحى را به وسيله يك موجود ديگرى نه مستقيم از خدا كه نام او «روح الامين» است (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ) يا «روح القدس» است در تعبيرات ديگر، يا «جبرئيل» است در تعبيرات ديگر (اينها اسمهاى مختلف از اوست) مىگيرد، به وسيله او تلقى مىكند و مستشعر به آن وسيله هم هست. ولى در غرائز و الهامات فردى اين چيزها ديگر در كار نيست و كسى احساس و درك نمىكند.
معصوم يعنى چه؟ آيا اين، ساخته منطق ما شيعه است يا مبانى دارد و ما پرورشش داده و بهترش كردهايم؟ اصولًا آيا به كسى معصوم مىگوييم كه گناه نكند يا كسى كه علاوه بر گناه، اشتباه هم نكند.(4)
شنيدهايد كه پيغمبران و ائمّه معصوم هستند. از شما مىپرسند اينكه پيغمبران يا ائمّه معصوم هستند يعنى چه؟ مىگوييد اين ها هرگز گناه نمىكنند. درست است، معنايش همين است. ولى بعد، از شما مىپرسند چرا گناه نمىكنند؟ اين چرا را دو جور ممكن است جواب بدهيد. يكى اينكه پيغمبران و ائمّه از آن جهت معصومند و گناه نمىكنند كه خداوند به قهر و قصد مانع گناه كردنشان است، يعنى هر وقت مىخواهند گناه كنند خداوند مانع مىشود و جلوي آنها را مىگيرد. اگر معنى عصمت اين باشد، فضيلت و كمالى نيست.
بنده و شما هم اگر اين جور باشد كه هر وقت بخواهيم معصيت كنيم يك قوّهاى از خارج جلوى ما را بگيرد، مانع و مزاحم بشود و حائل ميان ما و گناه گردد، قهراً معصيت نمىكنيم. پس آنها چه فضيلتى بر ما دارند؟! در چنين صورتى فرقشان با ما فقط اين خواهد بود كه آنها بندگانى هستند كه خدا نسبت به آنان تبعيض قائل شده است؛ وقتى كه آنها مىخواهند معصيت كنند جلويشان را مىگيرد، ولى ما كه مىخواهيم معصيت كنيم جلوى ما را نمىگيرد. نه، اشتباه است. اينكه آنها معصوم هستند به اين معنى نيست كه آنها مىخواهند معصيت كنند ولى خدا مانع مىشود!(1)
معنى عصمت، آن نهايت درجه ايمان است. ايمان به هر اندازه كه زيادتر باشد، خدا بيشتر به ياد انسان است. مثلًا فرد بىايمان يك روز تمام مىگذرد، يك هفته مىگذرد، يك ماه مىگذرد، چيزى كه به يادش نمىافتد خداست. اين شخص، غافل مطلق است. بعضى از افراد اينجور هستند كه گاهى از اوقات به ياد خدا مىافتند، فكر مىكنند كه ما خدايى داريم، اين خدا بالاى سر ماست، خدا مىبيند، ولى همين يك لحظه خدا در ذهنش مىآيد، بعد دو مرتبه فراموش
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، آزادى معنوى، ج23، ص 519.
مىكند، گويى اساساً خدايى نيست. ولى بعضى از افراد كه ايمانشان بيشتر است، گاهى در حال غفلت هستند و گاهى در حال حضور.
وقتى كه در حال غفلتند، معصيت از آنها صادر مىشود اما وقتى كه در حال حضور هستند قهراً معصيت از آنها صادر نمىشود، چون در حالى كه توجه به خدا دارند امكان ندارد معصيت كنند (لا يَزْنِى الزّانى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ).(1)در حالى كه ايمان واقعاً در روح انسان هست و حضور دارد، انسان معصيت نمىكند. حال اگر ايمان انسان به حد كمال رسيد به طورى كه انسان دائم الحضور شد يعنى هميشه خدا در دل او حاضر بود، اصلًا غفلت به او دست نمىدهد، هر كارى را كه مىكند در عين حال به ياد خداست. قرآن مىگويد: «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ؛(2)
مردانى كه معامله، خريد و فروش، تجارت، آنها را از ياد خدا هرگز باز نمىدارد.» نمىگويد مردانى كه تجارت نمىكنند. اسلام نيامده است كه به مردم بگويد معامله نكنيد، تجارت نكنيد؛ برعكس تشويق كرده است كه كار كنيد، كسب كنيد، معامله كنيد، تجارت
كنيد. مىفرمايد مردانى كه خريد و فروش مىكنند، تجارت مىكنند، كسب مىكنند، مشاغل زندگى دارند ولى در حالى كه همه اينها را دارند، آنى هم از خدا غافل نيستند؛ پشت ترازوى عطّارى و بقّالى خودش است و دائماً هم مشغول حرف زدن و مكالمه و جنس تحويل دادن و پول گرفتن است، اما چيزى را كه هرگز فراموش نمىكند خداست، خدا هميشه در ذهنش هست. اگر كسى دائم الحضور باشد، هميشه خدا در نظرش باشد، طبعاً هيچ وقت گناه نمىكند. البته ما يك چنين دائم الحضورى غير از معصومين(عليهم السلام) نداريم. معصومين يعنى كسانى كه هيچ وقت فراموش نمىكنند كه خدايى دارند.(3)
معنى عصمت چيست؟ يك وقت هست كه انسان اين طور فكر مىكند كه عصمت يعنى اينكه خداوند افراد مخصوصى از بشر را هميشه مراقبت مىكند كه هر وقت اينها تصميم مىگيرند گناهى را مرتكب شوند، فوراً جلويشان را مىگيرد. مسلّم است كه عصمت به اين معنى نيست و اگر هم باشد، براى كسى كمالى نيست. ولى يك مطلب ديگر هست كه از قرآن استنباط مىشود و آن اينكه ما مىبينيم كه قرآن درباره يوسف صِدّيق در آن تنگنايى كه آن زن از او كامطلبى مىكرد مى فرماید: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ؛(1)آن زن آهنگ يوسف را كرد و يوسف هم اگر نبود كه دليل پروردگار مشهودش بود، آهنگ او را مىكرد»(2)
يعنى او هم يك بشر بود، يك جوان بود و غريزه داشت. آن زن به طرف يوسف رفت ولى يوسف به طرف او نرفت، يوسف هم اگر نبود كه داشت يك شهودى مىكرد، به سوى او مىرفت. يوسف به حكم اينكه با ايمان بود و ايمان او يك ايمان كامل و در حد ايمان شهودى
بود و بدى و زيان اين كار را مىديد، همان ايمانى كه خدا به يوسف داده بود مانع و نگهدارنده او از اين كار بود.(3)
هر فردى از افراد ما بدون آنكه يك قوهاى به زور جلوى ما را گرفته باشد، از بعضى لغزشها و گناهها دور کند معصوم است. مثلًا خود را از بالاى پشت بام يك ساختمان چهار طبقه پرت كردن يا خود را داخل آتش انداختن يك گناه است اما ما اين گناه را هرگز مرتكب نمىشويم چون خطر و زيان آن براى ما ثابت و مجسّم است. مىدانيم دست به برق گرفتن همان و جان تسليم كردن همان. فقط وقتى اين گناه را مرتكب مىشويم كه از آن خطر چشم پوشيده باشيم. ولى يك بچه دست به آتش مىزند؛ چرا؟ چون خطر اين گناه آنچنان كه براى ما مسجّل است براى او مسجّل نيست. اگر ما همان اندازه كه به آن خطر ايمان داريم به خطر اين گناهان نيز ايمان مىداشتيم،
ما هم از اين گناهان معصوم بوديم. پس عصمت از گناه يعنى نهايت و كمال ايمان. آن كسى كه مىگويد: «لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقيناً؛ اگر پرده هم بر افتد بر يقين من افزوده نمىشود.»(1)قطعاً معصوم از گناه است.معصومين نسبت به آن چيزهايى كه براى ما گناه است و گاهى مرتكب مىشويم و گاهى اجتناب مىكنيم، معصوم هستند و هرگز گناه نمىكنند ولى آنها هم مراحل و مراتبى دارند و نيز همه مثل همديگر نيستند.(2)
قرآن در عين حال به انبياء نسبت عصيان مىدهد: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ»(3)
يا به پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مىگويد: «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ»(4)اينها مىرساند كه عصمت يك امر نسبى است، او در حد خودش و ما در حد خودمان. پس ماهيت عصمت از گناه، برمىگردد به درجه و كمال ايمان. انسان در هر درجهاى از ايمان باشد، نسبت به آن موضوعى كه نهايت و كمال ايمان را به آن دارد يعنى در مرحله «وَ لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» است، قهراً عصمت دارد؛ نه اينكه شخص معصوم هم مثل ماست، هى مىخواهد به طرف معصيت برود، ولى مأمورى كه خدا فرستاده دستش را مىگيرد و مانع مىشود. اگر اين طور باشد هيچ فرقى بين ما و اميرالمؤمنين(علیه السلام) نيست چون هم من به طرف گناه مىروم و هم او، منتها براى او يك مأمور فرستادهاند كه مانع مىشود ولى براى من مأمور نفرستادهاند. اگر مأمور خارجى مانع گناه كردن انسان شود كه هنر نشد.
عمده در مسأله عصمت، عصمت از گناه است. عصمت از خطا مسأله ديگرى است كه آن نيز دوگونه است. يكى مسأله خطاى در تبليغ احكام است كه بگوييم پيغمبر احكام را براى ما بيان كرده است ولى شايد اشتباه كرده، شايد خدا به گونهاى به او وحى كرده و او اشتباهاً به گونهاى ديگر گفته همان طور كه ما اشتباه مىكنيم.(1)
عصمت يعنى مصون بودن از خطا و مصون بودن از گناه، هر دو. مسأله مصون بودن از خطا یعنی آيا امكان دارد كه پيغمبر در وحى خودش اشتباه كند؟ ممكن است كسى اينجور بگويد:
درست است، خدا به پيغمبر وحى مىكند؛ خدا كه (العياذ باللَّه) اشتباه نمىكند ولى پيغمبر وقتى كه وحى مىگيرد جابجا متوجه شود، يك جمله به او گفته بشود او يك جمله ديگری را متوجه شود. چه مانعى دارد كه اين جور باشد؛ مثل اينكه انسانى با انسان ديگرى حرف مىزند؛ جملهاى مىگويد، اين يك چيز ديگر از حرف او خيال مىكند؛ گوينده اشتباه نكرده، شنونده در تلقى اشتباه كرده است.(2)
ممكن است شنونده در ابتدا كه تلقى مىكند اشتباه نكند ولى بعد كه به حافظه مىسپارد و پس از مدتى مىخواهد آن را از حافظه خود نقل كند حافظهاش اشتباه مىكند. اين هم خيلى براى انسانها اتفاق مىافتد كه مطلبى را اول درست تلقى مىكند و به حافظه مىسپارد، بعد از مدتى وقتى مىخواهد آن را از حافظه نقل كند عوضى نقل مىكند.
ممكن است كسى مطلبى را از كسى درست تلقى كند، به حافظه هم درست بسپارد ولى وقتى كه مىخواهد آن پيام را به ديگرى ابلاغ كند در حين ابلاغش يك اشتباهى رخ مىدهد و
لو اينكه آن اشتباه مربوط به شخص او هم نباشد مربوط به علل خارجى باشد؛ مثل اينكه فردى در اين بين پارازيت بدهد به گونهاى كه حرفى كه اين شخص مىزند مخاطب يك جور ديگر بفهمد و بالاخره اين مطلب درست به او ابلاغ نشود.
پس سه مسأله مىشود: يكى اينكه آيا امكان اين هست كه پيغمبر اشتباهى تلقى كند؟ دوم: آيا امكان اين هست كه پيغمبر بعد از خوب تلقى كردن، در حافظه خودش كه نگه مىدارد اشتباه نگهدارى كند؟ سوم: آيا امكان اين هست كه وقتى به ديگران مىگويد اشتباهى رخ بدهد كه ديگران عوضى بفهمند؟
پيغمبران آنچنان محفوف به تأييدات الهى و ايْد الهى هستند و آن قدر محفوف به ملائكه الهى است (از آن مرحله ارتباطش با خدا كه وحى را تلقى مىكند تا مرحله نگهدارىاش و تا مرحله تحويل دادن به مردم) كه هيچ قدرتى نمىتواند در او نفوذ كند؛ تا جايى كه رسالت ابلاغ بشود. از آن جا كه به بنده صحيح ابلاغ شد ديگر به پيغمبر مربوط نيست، از آن به بعد ديگر به خود انسانها مربوط مىشود.(1)
بعضى گفتهاند (مخصوصاً اهل تسنن): راست است، پيغمبر در آنچه كه مربوط به وحى و ابلاغ به مردم است هرگز دچار اشتباه نمىشود چون اين مربوط به پيغمبر نيست مربوط به خداست و امكان ندارد كه اشتباهى رخ بدهد؛ ولى بعد آيا ممكن است پيغمبر از آن جهت كه بشرى است مانند بشرهاى ديگر مرتكب معصيت بشود به معنى اينكه يك چيزى كه گناه است و خودش به مردم ابلاغ كرده است كه اين گناه است (العياذ باللَّه) همان معصيت را مرتكب بشود؟ جواب اين سؤال اين است كه پيغمبر كه پيام خدا را به مردم مىرساند نه فقط با زبان
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، آشنايى با قرآن، ج27، ص 817.
مىرساند، با عملش هم مىرساند خودش بلاغا من الله است و به خاطر همین قرآن مى فرمايد: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(1)
قرآن نمىگويد شما فقط به سخن پيغمبر عمل كنيد ولى به خودش و كار و عملش و شخصيتش كار نداشته باشيد؛ قرآن مىگويد سخن پيغمبر پيام ما را مىرساند، عمل پيغمبر هم پيام ما را مىرساند.(2)
عصمت انبياء و اولياء، از جمله مختصّات شيعه اين است كه انبياء و ائمّه را معصوم از گناه، اعمّ از صغيره و كبيره مىداند.(3)دوره عصمت براى ما شيعيان منحصر به 23 سال نيست. براى ما دوره عصمت 273 سال است، زيرا 23 سال زمان پيغمبر را كه اهل سنت دارند ما هم داريم؛ 250 سال- يعنى از سال دهم هجرى تا سال 260 كه سال شهادت امام عسكرى(علیه السلام) است- ما علاوه داريم؛ 250 سال ديگر دوره عصمت يعنى دوره امام معصومِ ظاهر داريم كه سيرهاش براى ما حجت است. اهل سنت فقط 23 سال دارند كه سيره پيغمبر برايشان حجت است.(4)
چون نبوت آن طورى كه ما از قرآن كريم استنباط مىكنيم با معجزه توأم بوده است يعنى هيچ پيغمبرى نيامده است كه مردم را به قبول دعوت خودش دعوت كند مگر آنكه دعوتش توأم
با نوعى معجزه (و به تعبير قرآن آيه و بيّنه) بوده است. اولا معجزه چيست؟ ثانيا آيا معجزه به طور صريح در قرآن كريم وارد شده يا وارد نشده است؟ ثالثا نظرياتى كه در باب معجزات گفته شده است، كلّىِ آن نظريات چيست؟ و در ضمن، اشكالاتى كه در باب معجزه هست چه اشكالاتى است؟
اما اينكه معجزه چيست؟ حتما شما برخورد كردهايد كه بعضى از افرادى كه منكر معجزه هستند معجزه را طورى تعريف مىكنند كه از همان تعريف معلوم بشود كه يك امر ناشدنى است. معمولا در كتابهاى مادّيين اين جمله پيدا مىشود. در بعضی از كتاب هایشان معجزه را مرادف با صُدفه يعنى تصادف مىگيرند؛ صدفه به اين معنا كه يك حادثهاى در جهان پيدا شود بدون آنكه علتى داشته باشد يعنى ما حادثى داشته باشيم كه آن حادث اساسا علت نداشته باشد. معلوم است كه اين يك امر محالى است و اگر الهيون صدفه را به اين معنا قبول كنند كه حادثهاى پيدا شود بدون آنكه هيچ علتى داشته باشد، اولين ضربه بر خودشان وارد است و آن(1)اين است كه ديگر دليلى بر وجود خدا ندارند، در حالى كه خدا را به عنوان پديدآورنده اشياء معتقدند، و معتقدند كه هر چه در جهان طبيعت هست بلااستثناء حادث است و هر حادثى و
پديدهاى پديدآورنده لازم دارد. معلوم است كه اين تعريف كه معجزه يعنى يك حادثهاى پيدا شود خود به خود، بدون علت، بدون اينكه يك مبدأ و قوهاى در به وجود آوردن آن دخالت داشته باشد، تعريف مغرضانه است.
كلمه «معجزه» اصطلاح متكلمين است و در قرآن به اين تعبير ذكر نشده يعنى همان چيزهايى كه ما امروز معجزه مىگوييم با كلمه «معجزه» بيان نشده، با كلمه «آيت» بيان شده
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 359.
است. آيت يعنى نشانه، يعنى چيزى كه نشانهاى باشد بر صدق دعوى اين پيغمبر. چون اين پيغمبر ادعا مىكند كه من اطلاع و علم و خبر خودم را از جهان ديگر آوردهام، معجزه آن چيزى است كه دلالت كند بر رابطه و اتصال او با جهان ديگر. به عبارت ديگر او ادعا مىكند كه علم و اطلاع من از جهان ديگر است؛ معجزه دلالت مىكند بر اين كه او كه از جنبه علم و معرفت اتصالش با جهان ديگر را ادعا مىكند، از جنبه قدرت هم بايد نشانهاى از آن جهان بياورد.
متكلمين از اين نشانه تعبير به «معجزه» كردهاند براى اينكه يكى از لوازم «آيت» بودن اين است كه مردمِ ديگر ناتوان و عاجزند از آوردن مثل آن، و پيامبران هم مردم را به صورت تعجيز مخاطب قرار مىدادند، مىگفتند اگر مىتوانيد، شما هم مثل اين بياوريد. به خاطر همین اسمش را گذاشتهاند «معجزه» يعنى چيزى كه آشكار مىكند ناتوانى ديگران را، چون مىگويند يك معنى باب «افعال» آشكار كردن است. ولى اين كلمه يك نارسايى دارد و آن اين است كه هر آيتى آشكار كننده ناتوانى ديگران هست يعنى ديگران در مقابل آن ناتوان هستند اما هر چيزى كه ديگران در مقابل آن ناتوان باشند معجزه اصطلاحى يا به اصطلاح قرآن «آيت» نيست، چطور؟ اين را من به صورت ايراد ذكر مىكنم.
معجزه از ماده «عجز» است. عجز يعنى ناتوانى، و معجزه يعنى كارى كه ديگران در مقابل آن ناتوانند و كسى ديگر قادر به انجام آن نيست. گاهى به جاى «معجزه» كلمه «خرق عادت»
استعمال مىشود ولى اين همان برداشتى است كه اشاعره از معناى معجزه داشتند و معناى خوبى هم نيست.
اصولًا در قرآن نه كلمه «معجزه» استعمال شده و نه «خرق عادت» و هر دو از اصطلاحات علماى اسلامى است. البته كلمه «معجزه» در اصطلاح عموم مسلمين رايج است و حتى شايد در زمان ائمه اطهار هم استعمال مىشده است ولى «خرق عادت» اينچنين نيست بلكه تنها گروه خاصى از متكلمين اسلامى يعنى همان گروه اشاعره كه معناى معجزه را اينچنين
مىپنداشتند به كار بردهاند. قرآن لفظ ديگرى را به كار برده و آن كلمه «آيت» است كه به نظر مىرسد از هر دو كلمه «معجزه» و «خرق عادت» رساتر به مقصود است.(1)
بعضى اشخاص مىگويند ما قبول مىكنيم كه پيغمبران معجزه آوردهاند و از آن جمله خود قرآن. شما مىگوييد قرآن معجزه است به دليل اينكه كسى مثل آن را نياورده است.(2)
در هر رشته علمى ياذوقى و صنعتىِ بشر بالأخره يك نفر هست كه حد اعلى است كه ديگران مثل اثر او را نمىتوانند بياورند. آيا اين دليل معجزه بودن آن اثر است؟
از همين جا معلوم مىشود اين كلمه نارساست، ما هم تابع اين كلمه نيستيم. معجزه به آن معنايى كه اصطلاح متكلمين است (به آن معنا كه قرآن آورده، ما به لفظ معجزه كار نداريم، آيت) اين است كه آن كار نشان بدهد كه كار غير بشرى است نه اينكه حد اعلايى است كه بشر انجام مىدهد و فقط ديگران نمىتوانند. اصلا بايد اين جهت را نشان بدهد كه از مرز قدرت
بشرى خارج است. پس خيلى تفاوت است ميان كارى كه بشر آن را از سنخ كار خودش مىداند ولى حد اعلى و دست بالاست، و كارى كه از سنخ كار بشر و از حد و مرز بشريت خارج است.
معجزههايى كه قرآن از پيغمبران نشان مىدهد مخصوصا معجزه پيغمبران سلف چيزهايى است كه اصلا از مرز بشر و نبوغ بشرى خارج است مثل معجزاتى كه براى حضرت موسى يا حضرت عيسى نقل شده يا آنچه كه براى حضرت نوح نقل شده گرچه آن استجابت دعاست نه معجزه و ايندو با هم فرق دارند.(3)
مثلا حضرت موسى با يك لشگر انبوهِ مثلا دويست هزار نفرى از مصر بخواهد بيايد به همين سرزمين فلسطين، از غرب بخواهد بيايد به شرق، بعد لشگر دشمن كه از او خيلى عظيمتر و قويتراست و اينها را لشگر «شِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ»(1)
مىداند اينها را تعقيب كند، بعد به ساحل بحر احمر برسد و با اشاره عصا يك دفعه دريا شكافته شود و مثل اينكه جاده برايش درست شود. «اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ»(2)
به او مىگويند عصايت را بزن به دريا، بزند به دريا، دريا شكافته شود. دشمن هم در عين حال مغرور شود بيايد داخل شود و تا وقتى هم كه همه افراد دشمن در قعر دريا نيامدهاند، آب به حال خودش باشد، بعد يكمرتبه آب به هم بيايد. اين را نمىشود گفت دست بالاى بشر، همه بشرها نزديكِ اين كار را انجام مىدهند، اصلا فوق حد بشريت است. و همچنين ساير معجزاتى كه در قرآن آمده است.
پس در تعريف معجزه اين جور بايد بگوييم كه معجزه آن كار و اثرى است از يك پيغمبر كه به عنوان تحدّى- يعنى براى اثبات مدعاى خودش- آورده شود و نشانهاى باشد از اينكه يك قدرت ماوراء بشرى در ايجاد آن دخالت دارد و به طور كلى فوق مرز قدرت بشرى است.
واقعا آيا ما از آن جهت كه مسلمان و معتقد به قرآن هستيم بايد قبول داشته باشيم كه پيغمبران معجزه داشتهاند يا نه؟ يعنى معجزه داشتن پيغمبران جزء ضروريات دين اسلام است يا نه؟
به نظر مىرسد در اين مطلب نمىشود شك و ترديد كرد، براى اينكه آياتى كه در قرآن در موضوع معجزات انبياء ذكر شده است به هيچ وجه قابل تأويل نيست كه انسان بخواهد بگويد كه اينها مثلا كنايه است از يك امر عادى و يك جريان عادى؛ اين طور نيست. در قرآن مسأله طوفان، آنهم طوفانى كه متعاقب با دعا و در اثر دعا باشد آمده است، هلاكتهاى عجيبى كه باز
در اثر دعا باشد آمده است.(1)همچنين راجع به معجزات حضرت موسى كه در قرآن خيلى زياد است. اژدها شدن عصا؛ در قرآن مكرر اين مطلب آمده است. قضاياى معجزه حضرت عيسى، نص قرآن است كه: «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي»(2)
از گِل به شكل مرغ مىساخت و در آن مىدميد و به اذن پروردگار يك مرغِ زنده مىشد. اين ديگر نص قرآن است، نمىشود اين را به گونهاى تأويل و توجيه كرد.(3)
در باب معجزه مجموعا سه نظريه است كه با نظريه منكرين مىشود چهار نظريه. يك عده اساسا معجزه را به هيچ معنايى قبول نمىكنند، اصلا منكر معجزه هستند و قهرا منكر نبوت هم هستند و اينها را از اساس يا دروغ محض مىدانند يا نظير كارهاى جادوگران و ساحرها كه مردم خيال مىكردند چيزى هست و در واقع چيزى نيست. اين كه انكار كلى است؛ به اين كار نداريم. اما آنهايى كه مسلمانند، مؤمنند و قبول كردهاند؛ اينجا سه نظريه است.
يك نظريه نظريهاى است كه معجزه را قبول كردهاند ولى تأويل كردهاند، كه اين هم در واقع انكار است اما يك انكار محترمانهاى است، انكارى است كه نمىخواهم بگويم آن كسى كه منكر شده است خواسته اسلام را انكار كند، ولى اين جور فكر مىكند، مثل مرحوم سيد احمد خان هندى.
ايشان تفسيرى نوشته است هرچند يكى از علماى اسلامى است ولى فكر مىكند كه اين جور توجيه و تفسيرى كه در باب معجزات شده است كه به اينها جنبه خرق عادت دادهاند اينها همه خرافهها و پيرايههايى است كه بعد به اسلام بستهاند. تمام معجزاتى را كه در قرآن آمده است ايشان كوشش مىكند كه يك توجيه عادى و طبيعى بكند. حتى مثلا عبور كردن موسى از دريا را مىخواهد يك توجيه عادى و طبيعى بكند كه نه، اين يك جريان غير عادى نبوده، يك جريان عادى بوده كه واقع شده است؛ و همچنين اژدها شدن عصاى موسى. همه اينها را يك توجيه و تأويلهاى خيلى دورى مىكند كه البته به نظر ما نمىشود اصلا احتمال اين تأويلها را هم داد، ايشان روى يك طرز فكرى اين احتمال را مىداده.(1)
امثال سيد احمد خان؛ دو دليل هم از خود قرآن بر اين مطلب مىآورند. يكى اينكه مىگويند ما در قرآن يك سلسله آيات داريم كه مردم از پيغمبران همين كارهاى خارقالعاده را مىخواستند و پيغمبران مىگفتند ما جز بشرى نيستيم، ما هم بشرى هستيم مانند بشرهاى ديگر، و امتناع مىكردند.
دليل دوم يك سلسله آيات ديگرى است در خود قرآن كه نظام خلقت را به عنوان «سنن الهى» مىنامد و تصريح مىكند كه سنن الهى تغييرپذير نيست. «سُنَّةَ اللَّهِ ... وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا»(2)قبلا موضوعى را ذكر مىكند، بعد مىگويد: سنت خداست، بعد به صورت يك قانون كلى بيان مىكند: «وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا» و در آيه ديگر: «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا»(3)
(«لن» هم مىگويد كه براى نفى ابد است) هرگز تو نخواهى يافت سنت الهى را كه عوض شود، تحويل پيدا كند.
مىگويند به اين دليل پس معجزه به معنى اينكه خرق عادت بشود، تبديل سنت الهى است، تحويل سنت الهى است و نمىشود. سنت الهى مثلا اين است كه يك انسان اگر مىخواهد متولد شود بايد از يك زن و مرد به شكل خاصى متولد شود، اين سنت به نصّ قرآن تغييرپذير نيست.
اين يك نظريه، كه البته آن را به عنوان «نظريه اسلامى» هم عرض مىكنیم چون بعضى از علماى اسلامى به این شکل قائل هستند.
نظريه دوم درست نقطه مقابل اين نظريه است يعنى اساسا كوچكترين تفاوتى از نظر اهميت ميان معجزه و غير معجزه قائل نيست كه ما بخواهيم معجزه را توجيه و تفسير كنيم. اين نظريه ريشهاش از علماى اشعرى است ولى بعضى از فضلاء و اكابر خودمان هم آن را قبول كردهاند و آن اين است كه مىگويند: معجزه يك پيغمبر يعنى آيتى كه از طرف خداوند به وسيله آن پيغمبر و به دست او پيدا مىشود. شما مىگوييد پيغمبرى مردهاى را زنده مىكند يعنى خداوند براى اينكه بر مردم ثابت كند كه گفته اين پيغمبر بر حق است مردهاى را زنده مىكند. اينجا اين كار، كار پيغمبر نيست، كار خداست و هر چه در عالم هست معجزه است و آيت خداست، آنچه كه معجزه نيست آن را شما به ما نشان بدهيد. هر چه در عالم واقع مىشود معجزه است يعنى كار خداست و خداوند هم هر چه را كه در عالم واقع است آيت مىداند، منتها آيت و نشانهاى براى قدرت و حكمت پروردگار. معجزههاى پيغمبران كه به صورت استثنائى صورت مىگيرند اينها هم آيت خدا هستند ولى آيتى از طرف خداوند براى صدق نبوت پيغمبران.(1)
در ميان متكلمين اسلامى اشاعره اينجور فكر مىكردند و بعد هم بسيارى ديگر از علما و فضلاى اسلامى همين نظريه را پذيرفته و گفتهاند مطلب همين است، اصلا در باب معجزه نبايد
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 365.
بحثى كرد، صحبت از سرّ معجزه و راز معجزه صحيح نيست، اساسا معجزه رازى ندارد، خواست خداوند است. اگر به آنها بگوييد پس ما با علم چه بكنيم؟ علوم يك سنتى را در جهان به ما نشان مىدهند كه هر حادثهاى دنبال يك حادثه ديگر واقع مىشود و نظام معيّنى هست؛
مىگويند شما سراغ علوم هم كه برويد علوم چه مىگويند؟ علوم مىگويند هر چه ما تا كنون مطالعه كردهايم نظام را به اين كيفيت يافتهايم. علوم جز توالى قضايا چيز ديگرى نشان نمىدهند.(1)
يك مطلب برای كمك به اين نظریه؛ آن اين است كه فرق است ميان قوانين طبيعى و قوانين عقلى كه در رياضيات يا فلسفه جريان دارد. قوانين رياضى قوانينى است كه عقل ضرورت آنها را كشف مىكند و خلاف آن محال است، مثل اينكه شما مىگوييد دو شيئى كه مساوى با شىء سوم باشند خودشان با يكديگر مساوى هستند. اين يك امرى است كه فرض ذهن ماست يعنى اصلا موضوع را ذهن خود ما فرض مىكند و ضرورت آن را هم درك مىكند يعنى عقل مىگويد خلافش محال است. اگر كسى معجزهاش اينگونه است كه دو كمّيت متساوى را پيدا كرده است كه اين دو كمّيت متساوى با يك شىء سوم مساوى هستند و از همان جهت كه اين دو با شىء سوم مساوى هستند خودشان با يكديگر نامساوى هستند، مىگوييم قبول نيست، اين خلاف ضرورت عقل است. يا مثل بديهياتى از قبيل «كل و جزء». اگر يك كل داشته باشيم و يك شىء ديگر (در اجسام)، حجمى داشته باشيم كه جزء حجم ديگر باشد، ضرورت عقل حكم مىكند كه كل از جزء بزرگتر است چون كل همان جزء است بعلاوه حجم ديگر. امكان ندارد كه جزء مساوى كل باشد و يا جزء از كل بزرگتر باشد. اين ضرورت عقلى است. اگر پيغمبرى آمد امرى را ادعا كرد بر خلاف قانون رياضى يا بر خلاف ضرورت عقلى فلسفى، ما نمىپذيريم و مىگوييم عقل اين را نمىپذيرد. ولى قوانينى كه ما الآن مىگوييم كه معجزه بر خلاف آن قوانين است قوانين طبيعى است.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 366.
هرگز عقل ضرورت قوانين طبيعى را كشف نمىكند، عقل فقط وجود آنها را كشف مىكند، فقط مىبيند كه اين جريان به اين شكل وجود دارد، اما عقل نمىداند كه آيا ضرورت دارد كه همين جور وجود داشته باشد يا ضرورتى ندارد، اينجور وجود دارد؟ قوانين طبيعى قوانينى است كه بشر فقط وجود اينها را كشف كرده، هرگز ضرورت اينها را كشف نكرده است؛ و اين اشتباهى است در باب علوم اگر ما بگوييم علوم طبيعى ضرورت را هم كشف مىكند.(1)
اصلا علوم طبيعى مبتنى بر حس است. حس فقط وجود را كشف مىكند. ضرورت، يك مفهوم عقلى و ساخته عقل انسان است. ضرورت نه مبصَر است نه ملموس نه مسموع و نه مشموم و انسان به هيچ حسى ضرورت را كشف نمىكند و لذا بسيارى از فلاسفه گفتهاند اصلا ضرورت ساخته عقل است. علوم فقط وجود اشياء را كشف كرده و وجود اين قوانين را به اين شكل كشف كرده است، ضرورتى كشف نكرده و نمىتواند هم كشف كند.
معجزات انبياء جريان هايى است بر خلاف قوانين «طبيعى» كه بشر وجود آنها را كشف كرده است نه بر خلاف قوانين «عقلى» از قبيل قوانين رياضى كه عقل بشر ضرورت آنها و محال بودنِ خلاف آنها را كشف كرده است.
چنانچه بگوييم پس قوانين طبيعى اگر ضرورت ندارد چرا وجود دارد؟ مىگويند مشيت خداوند است، خدا اينجور خواسته؛ وقتى مشيت خداست، معجزه هم كار خداست، پس معلوم است خدا جور ديگر مشيت كرده و خواسته. اين هم توجيهى است كه برخى ديگر، از معجزات كردهاند. اگر ما اين اصول را بپذيريم باز نيازى نداريم كه دنبال راز معجزات برويم و بگوييم يك رازى در معجزات هست. ديگر رازى ندارد؛ راز، مشيت خداوند است.(2)
نظريه سوم اين است كه قوانين طبيعى از قبيل قوانين قراردادى بشرى نیست و خداوند قراردادهايى داشته باشد كه مثلا خاصيت آتش اين است، خاصيت حرارت اين است، خاصيت جسم اين است؛ چرا خاصيت جسم اين است؟ خاصيت هاى حيات اين است؟ خدا اينجور قرار داده. «قرار دادن» هم يك قرار دادن قراردادى است مثل قوانين موضوعه ما. هر روز هم خواست، خودش قانونش را عوض مىكند. دست خدا كه بسته نيست، «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ» حرف يهود بود كه مىگفتند دست خدا بسته است.
قائلين به اين نظريه مىگويند اينطور نيست، قوانين طبيعى هم به دلايلى يك سنت تغييرناپذير واقعى دارد و معجزه يك راز دارد. در عين اينكه جنبه «آيت» بودنش و غير عادى بودن يعنى خارج از مرز بشر بودنش را قبول مىكنند، ولى مىگويند همين خارج از مرز بشر بودن هم با اين مطلب كه قوانينى كه در جهان رخ مىدهد يك سلسله قوانين قطعى و ضرورى است، منافات ندارد.
حكماى اسلام در دوران اول كه فلسفه يونان را ترجمه مىكردند اصلا صحبتى از نبوت و معجزات و اين حرفها نبوده. از زمان فارابى اندكى اين مسائل مطرح شده، بعد در زمان بوعلى سينا توسعهاى پيدا كرده كه بعد هم بيشتر توسعه پيدا كرده است.
مخصوصا بوعلى در مسأله نبوت و معجزات، بيشتر از ديگران بحث كرده و او خواسته است كه معجزات را، هم جنبه الهى و ماوراءالطبيعى بدهد و خارج از مرز بشريت بداند و هم از قانون علم و فلسفه خارج نداند، و ديگران هم بعدها آمدهاند دنبال راز معجزات گشتهاند.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 370.
ظهور دين اسلام، با اعلام جاودانگى آن و پايان يافتن دفتر نبوّت توأم بوده است. مسلمانان همواره ختم نبوّت را امر واقع شده تلقّى كردهاند. هيچگاه براى آنها اين مسأله مطرح نبوده كه پس از حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) پيغمبر ديگرى خواهد آمد يا نه؟
چه، قرآن كريم با صراحت، پايان يافتن نبوّت را اعلام و پيغمبر بارها آن را تكرار كرده است. در ميان مسلمين انديشه ظهور پيغمبر ديگر، مانند انكار يگانگى خداوند و انكار قيامت، با ايمان به اسلام همواره ناسازگار شناخته شده است. تلاش و كوششى كه در ميان دانشمندان اسلامى در اين زمينه به عمل آمده است، تنها در اين جهت بوده كه مىخواستهاند به عمق اين انديشه پى ببرند و راز ختم نبوّت را كشف كنند.
قدر مسلّم اين است كه وحى، تلقّى و دريافت راهنمايى است از راه اتّصال ضمير به غيب و ملكوت. نبىّ، وسيله ارتباطى است ميان ساير انسانها و جهان ديگر و در حقيقت پلى است ميان جهان انسانها و جهان غيب. نبوّت از جنبه شخصى و فردى، مظهر گسترش و رقاء شخصيّت روحانى يك فرد انسان است و از جنبه عمومى، پيام الهى است براى انسانها به منظور رهبرى آنها كه به وسيله يك فرد به ديگران ابلاغ مىگردد.(1)
همينجاست كه انديشه ختم نبوّت، ما را با پرسشهايى مواجه مىكند، كه: آيا ختم نبوّت و عدم ظهور نبىّ ديگر بعد از خاتم النّبيّين به معنى كاهش استعدادهاى معنوى و تنزّل بشريّت در جنبههاى روحانى است؟ آيا مادر روزگار از زادن فرزندانى ملكوتى صفات كه بتوانند با غيب و
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ختم نبوت، ج3، ص 153.
ملكوت پيوند داشته باشند ناتوان شده است و اعلام ختم نبوّت به معنى اعلام نازا شدن طبيعت نسبت به چنان فرزندانى است؟
بعلاوه، نبوّت معلول نيازمندى بشر به پيام الهى است و در گذشته طبق مقتضيات دورهها و زمانها اين پيام تجديد شده است. ظهور پياپى پيامبران، تجديد دائمى شرايع، نسخههاى مداوم كتب آسمانى همه بدان علّت است كه نيازمنديهاى بشر دوره به دوره تغيير مىكرده است و بشر در هر دورهاى نيازمند پيام نوين و پيامآور نوينى بوده است. با اين حال، چگونه مىتوان فرض كرد كه با اعلام ختم نبوّت اين رابطه يكباره بريده شود و پلى كه جهان انسان را به جهان غيب متّصل مىكند يكسره خراب گردد و ديگر پيامى به بشر نرسد و بشريّت بلا تكليف گذاشته شود؟
از اينها همه گذشته، چنانكه مىدانيم در فاصله ميان پيامبران صاحب شريعت مانند حضرات نوح و ابراهيم و موسى و عيسى(علی نبیناوآله وعلیهم السلام) يك سلسله پيامبران ديگر ظهور كردهاند كه مبلّغ و مروّج شريعت پيشين بودهاند. هزاران نبى بعد از حضرت نوح آمدهاند كه مبلّغ و مروّج شريعت نوحى بودهاند؛ همچنين بعد از حضرت ابراهيم و غيره. فرضاً انقطاع نبوّت تشريعى را بپذيريم و بگوييم با شريعت اسلام شرايع ختم شد، چرا نبوّتهاى تبليغى بعد از اسلام قطع شد؟ چرا اينهمه پيامبر بعد از هر شريعتى ظهور كردند و آنها را تبليغ و ترويج و نگهبانى كردند، امّا بعد از اسلام حتّى يك پيامبر اينچنين نيز ظهور نكرد؟
اينهاست پرسشهايى كه از انديشه ختم نبوّت ناشى مىشود. اسلام كه خود عرضه كننده اين انديشه است پاسخ اين پرسشها را داده است.
اسلام انديشه ختم نبوّت را آنچنان طرح و ترسيم كرده است كه نه تنها ابهام و ترديدى باقى نمىگذارد، بلكه آن را به صورت يك فلسفه بزرگ در مىآورد. از نظر اسلام، انديشه ختم نبوّت نه نشانه تنزّل بشريّت و كاهش استعداد بشرى و نازا شدن مادر روزگار است و نه دليل بىنيازى بشر
از پيام الهى است و نه با پاسخگويى به نيازمنديهاى متغيّر بشر در دورهها و زمانهاى مختلف ناسازگار است، بلكه علّت و فلسفه ديگرى دارد.(1)
قبل از هر چيز لازم است با سيماى «ختم نبوّت» آنچنانكه اسلام ترسيم كرده است آشنا بشويم و آن را بررسى كنيم، سپس پاسخ پرسشهاى خود را دريافت داريم.
در سوره احزاب آيه 40 چنين مىخوانيم: «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ؛(2)
محمّد پدر هيچيك از مردان شما نيست؛ همانا او فرستاده خدا و پايان دهنده پيامبران است.» اين آيه رسماً از حضرت محمّد(صلّى اللَّه عليه وآله وسلم) را با عنوان «خاتم النّبيّين» ياد كرده است.
كلمه «خاتَم» به حسب ساختمان لغوى خود در زبان عربى به معنى چيزى است كه به وسيله آن به چيزى پايان دهند. مهرى كه پس از بسته شدن نامه بر روى آن مىزدند به همين جهت «خاتم» ناميده مىشود، و چون معمولًا بر روى نگين انگشترى، نام يا شعار مخصوص خود را نقش مىكردند و همان را بر روى نامهها مىزدند، انگشترى را «خاتم» مىناميدند.
در قرآن هر جا و به هر صورت مادّه «ختم» استعمال شده است مفهوم پايان دادن يا بستن را مىدهد. مثلًا در آیه شریف چنين مىخوانيم:«الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ؛(3)
در اين روز به دهانهاى آنها مهر مىزنيم و دستهاشان با ما سخن مىگويند و پاهاشان بر آنچه به دست آوردهاند گواهى مىدهند.»(4)
لحن آيه مورد بحث خود مىرساند كه قبل از نزول اين آيه نيز پايان يافتن نبوّت به وسيله پيغمبر اسلام در ميان مسلمين امرى شناخته بوده است. مسلمانان همان طورى كه حضرت
محمّد(صلّى اللَّه عليه وآله وسلم) را «رسول اللّه» مىدانستند، «خاتم النّبيّين» نيز مىشناختند. اين آيه فقط يادآورى مىكند كه او را با عنوان پدر خوانده فلان شخص نخوانيد؛ او را با همان عنوان واقعىاش كه رسول اللّه و خاتم النّبيّين است بخوانيد. اين آيه فقط به جوهر و هسته مركزى انديشه ختم نبوّت اشاره مىكند و بر آن چيزى نمىافزايد.
يكى از علل تجديد رسالت و ظهور پيامبران جديد، تحريف و تبديل هايى است كه در تعليمات و كتب مقدّس پيامبران رخ مىداده است و به همين جهت آن كتابها و تعليمات، صلاحيّت خود را براى هدايت مردم از دست مىدادهاند. غالباً پيامبران احيا كننده سنن فراموش شده و اصلاح كننده تعليمات تحريفيافته پيشينيان خود بودهاند.
گذشته از انبيائى كه صاحب كتاب و شريعت و قانون نبوده و تابع يك پيغمبر صاحب كتاب و شريعت بودهاند، مانند همه پيامبران بعد از حضرت ابراهيم تا زمان حضرت موسى و همه پيامبران بعد از حضرت موسى تا حضرت عيسى، پيامبران صاحب قانون و شريعت نيز بيشتر مقرّرات پيامبر پيشين را تأييد مىكردهاند. ظهور پياپى پيامبران تنها معلول تغيير و تكامل شرايط زندگى و نيازمندى بشر به پيام نوين و رهنمايى نوين نيست، بيشتر معلول نابودي ها و تحريف و تبديل هاى كتب و تعليمات آسمانى بوده است.
در سوره حجر آيه 9 چنين آمده است: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ؛ ما خود اين كتاب را فرود آورديم و هم البتّه خود نگهبان آن هستيم.» در اين آيه با قاطعيّت كمنظيرى از محفوظ ماندن قرآن از تحريف و تغيير و نابودى سخن رفته است.
بشر چند هزار سال پيش نسبت به حفظ مواريث علمى و دينى ناتوان بوده است و از او جز اين انتظارى نمىتوان داشت. آنگاه كه بشر مىرسد به مرحلهاى از تكامل كه مىتواند مواريث
دينى خود را دست نخورده نگهدارى كند، علّت عمده تجديد پيام و ظهور پيامبر جديد منتفى مىگردد و شرط لازم (نه شرط كافى) جاويد ماندن يك دين، موجود مىشود.(1)
آيه فوق به منتفى شدن مهمترين علّت تجديد نبوّت و رسالت از تاريخ نزول قرآن به بعد اشاره مىكند، و در حقيقت، تحقّق يكى از اركان ختم نبوّت را اعلام مىدارد. چنانكه مىدانيم در ميان كتب آسمانى جهان تنها كتابى كه درست و به تمام و كمال دست نخورده باقى مانده قرآن است.
بیان خواهد شد كه وسيله الهى محفوظ ماندن كتاب آسمانى مسلمين، رشد و قابليّت بشر اين دوره است كه دليل بر نوعى بلوغ اجتماعى انسان اين عهد است. در حقيقت، يكى از اركان خاتميّت، بلوغ اجتماعى بشر است به حدّى كه مىتواند حافظ و نگهبان مواريث علمى و دينى خود باشد و خود به نشر و تبليغ و تعليم و تفسير آن بپردازد.
در سراسر قرآن اصرار عجيبى هست كه دين، از اوّل تا آخر جهان، يكى بيش نيست و همه پيامبران بشر را به يك دين دعوت كردهاند. در سوره شورى آيه 13 چنين آمده است: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى؛ خداوند براى شما دينى قرار داد كه قبلًا به نوح توصيه شده بود و اكنون بر تو وحى كرديم و به ابراهيم و موسى و عيسى نيز توصيه كرديم.»(2)
قرآن در همه جا نام اين دين را كه پيامبران از آدم تا خاتم مردم را بدان دعوت مىكردهاند «اسلام» مىنهد. مقصود اين نيست كه در همه زمانها به اين نام خوانده مىشده است، مقصود اين است كه دين داراى حقيقت و ماهيّتى است كه بهترين معرّف آن، لفظ «اسلام» است. در
سوره آل عمران آيه 67 درباره ابراهيم مىفرمايد: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً؛ ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى، حقجو و مسلم بود.»
البتّه پيامبران در پارهاى از قوانين و شرايع با يكديگر اختلاف داشتهاند. قرآن در عين اينكه دين را واحد مىداند، اختلاف شرايع و قوانين را در پارهاى مسائل مىپذيرد. در سوره مائده آيه 48 مىفرمايد: «لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً؛ براى هر كدام (هر قوم و امّت) يك راه ورود و يك طريقه خاص قرار داديم.»
ولى از آنجا كه اصول فكرى و اصول عملى كه پيامبران به آن دعوت مىكردهاند يكى بوده و همه آنان مردم را به يك شاهراه و به سوى يك هدف دعوت مىكردهاند، اختلاف شرايع و قوانين جزئى در جوهر و ماهيّت اين راه كه نامش در منطق قرآن «اسلام» است تأثيرى نداشته است. تفاوت و اختلاف تعليمات انبياء با يكديگر از نوع اختلاف برنامههايى است كه در يك كشور هر چند يك بار به مورد اجرا گذاشته مىشود و همه آنها از يك «قانون اساسى» الهام مىگيرد. تعليمات پيامبران در عين پارهاى اختلافات، مكمّل و متمّم يكديگر بوده است.(1)
اختلاف و تفاوت تعليمات آسمانى پيامبران از نوع اختلافات مكتب هاى فلسفى يا سياسى يا اجتماعى يا اقتصادى كه مشتمل بر افكار متضادّ است نبوده است؛ انبياء تماماً تابع يك مكتب و داراى يك تز بودهاند. تفاوت تعليمات انبياء با يكديگر، از نوع تفاوت تعليمات كلاس هاى عالىتر با كلاسهاى دانىتر بوده است.
دانشآموز در كلاسهاى بالاتر نه تنها به مسائلى بر مىخورد كه قبلًا به آنها به هيچ وجه بر نخورده است، بلكه تصوّرش درباره مسائلى كه قبلًا ياد گرفته و در ذهن كودكانه خود به نحوى آنها را تجسّم داده است احياناً زير و رو مىشود، تعليمات انبياء نيز چنين است.(2)
از نظر قرآن سير تكاملى جهان و انسان و اجتماع يك سير هدايت شده و هدفدار است و بر روى خطّى است كه «صراط مستقيم» ناميده مىشود و از لحاظ مبدأ و مسير و منتهى مشخّص
است. انسان و اجتماع، متحوّل و متكامل است، ولى راه و خطّ سير، مشخّص و واحد و مستقيم است: «وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ»(1)
تكامل انسان به اين نحو نيست كه در هر زمانى تحت تأثير يك سلسله علل- صنعتى يا اجتماعى يا اقتصادى- در يك راه حركت كند و دائماً تغيير مسير و تغيير جهت بدهد. اينكه قرآن با اصرار زياد، دين را يكى مىداند و فقط به يك شاهراه قائل است و اختلاف شرايع و قوانين را مربوط به خطوط فرعى مىداند، مبتنى بر اين اصل فلسفى است.
قرآن با توضيح اين نكته كه راه بشر يك راه مشخّص و مستقيم است و همه پيامبران با همه اختلافاتى كه در راهنمايى و دادن نشانى به حسب وضع و موقع زمانى و مكانى دارند، به سوى يك مقصد و يك شاه راه هدايت مىكنند، جادّه ختم نبوّت را صاف و ركن ديگر از اركان آن را توضيح مىدهد؛ زيرا ختم نبوّت آنگاه معقول و متصوّر است كه خطّ سير اين بشر متحوّل متكامل، مستقيم و قابل مشخّص كردن باشد.(2)
در سوره بقره آيه 143 چنين آمده است: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً؛ و اينچنين شما را جماعت وسط و معتدل و متعادل قرار داديم تا حجّت و شاهد بر مردم ديگر باشيد و پيغمبر حجّت و شاهد بر شما باشد.» امّت واقعى اسلام از نظر قرآن يك امّت وسط و معتدل است. بديهى است كه امّت وسط و معتدل و متعادل،
دستپرورده تعاليم وسط و معتدل است. اين آيه امتياز و خصوصيّت امّت ختميّه و تعليمات ختميّه را در يك كلمه ذكر مىكند: وسطيّت و تعادل.(3)
راز اينكه در انسان انحراف و سقوط و توقّف و انحطاط هست و در ساير جاندارها نيست به این دلیل می باشد که انسان بر خلاف ساير جانداران- كه سر جاى خود متوقّفاند و خود قادر نيستند كه خود را جلو ببرند يا به عقب برگردند، به راست منحرف شوند يا به چپ، تند بروند يا كند- هم مىتواند خود را به جلو ببرد و هم مىتواند به عقب برگردد، هم قادر است به سوى چپ منحرف شود و هم به سوى راست، هم مىتواند تند برود و هم كند، و بالأخره هم مىتواند بندهاى «شاكر» باشد و هم سركشى «كافر»؛ از اين رو دائماً در ميان نوسانات افراطى و تفريطى گرفتار است.(1)
خطرى كه غالباً مصلحان اجتماعى به وجود مىآورند از همين ناحيه است كه در يك اجتماع تندرو يا كندرو يا متمايل به راست يا به چپ ظهور مىكنند و به پيكار مقدّسى دست مىزنند، امّا فراموش مىكنند يك برنامه معيّن فقط براى مدّت محدودى قابل اجراست و با جامعه كندرو يا تندرو يا چپ رو يا راسترو آن قدر بايد پيكار كرد كه تعادل خود را بازيابد، و بيش از آن، خود مستلزم سقوط و انحراف جامعه از سوى ديگر است.
رسالت پيامبر اسلام با همه رسالت هاى ديگر اين تفاوت را دارد كه از نوع قانون است نه برنامه؛ قانون اساسى بشريّت است؛ مخصوص يك اجتماع تندرو يا كندرو يا راست رو يا چپ رو نيست. اسلام طرحى است كلّى و جامع و همه جانبه و معتدل و متعادل، حاوى همه طرح هاى جزئى و كارآمد در همه موارد. آنچه در گذشته انبياء انجام مىدادند كه برنامه مخصوص براى يك جامعه خاص از جانب خدا مىآوردند، در دوره اسلام علما و رهبران امّت بايد انجام دهند،
با اين تفاوت كه علما و مصلحين با استفاده از منابع پايانناپذير وحى اسلامى برنامههاى خاصّى تنظيم مىكنند و آن را به مرحله اجرا مىگذارند.(2)
از نصوص اسلامى بر مىآيد كه همه پيامبران به حكم اينكه مقدّمه ظهور نبوّت كلّى و ختمى و قانون اساسى يگانه الهى بودهاند، موظّف بودهاند كه نويد اكمال و اتمام دين را در دوره ختميّه به امّتهاى خود بدهند. خداوند از همه پيامبران چنين پيمانى گرفته است. در نهج البلاغه، بيان جالبى در اين زمينه است: « وَ لَمْ يُخْلِ اللَّهُ سُبْحَانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ أَوْ كِتَابٍ مُنْزَلٍ أَوْ حُجَّةٍ لَازِمَةٍ أَوْ مَحَجَّةٍ قَائِمَةٍ رُسُلٌ لَا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّةُ عَدَدِهِمْ وَ لَا كَثْرَةُ الْمُكَذِّبِينَ لَهُمْ مِنْ سَابِقٍ سُمِّيَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ أَوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ عَلَى ذَلِكَ نَسَلَتِ الْقُرُونُ و مَضَتِ الدُّهُورُ وَ سَلَفَتِ الْآبَاءُ وَ خَلَفَتِ الْأَبْنَاء، إِلَى أَنْ بَعَثَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً ص لِإِنْجَازِ عِدَتِهِ وَ تَمَامِ نُبُوَّتِهِ مَأْخُوذاً عَلَى النَّبِيِّينَ مِيثَاقُهُ مَشْهُورَةً سِمَاتُهُ كَرِيماً مِيلَادُهُ؛(1)
خداوند هرگز خلق را از وجود يك پيامبر يا كتاب آسمانى يا حجّت كافى يا طريقه روشن، خالى نگذاشته است؛ فرستادگانى كه اندكى عدد آنها و بسيارى عدد مخالفانشان آنها را از انجام وظيفه بازنداشته است. هر پيامبرى به پيامبر پيشين خود قبلًا معرّفى شده است و آن پيامبر پيشين او را به مردم معرّفى كرده و بشارت داده است. به اين ترتيب نسلها پشت سر يكديگر آمد و روزگاران گذشت تا خداوند حضرت محمّد(صلّى اللّه عليه وآله وسلم) را به موجب و عدهاى كه كرده بود، براى تكميل دستگاه نبوّت فرستاد در حالى كه از همه پيامبران براى او پيمان گرفته بود. علائم او معروف و مشهور و ولادت او بزرگوارانه بود.»
از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) دو جمله لطيف در اين زمينه وارد شده، يكى اينكه فرموده است: «نَحْنُ الْآخِرُونَ السَّابِقُونَ يَوْمَ الْقِيَامَة؛(2)
ما در دنيا پس از همه پيامبران و امّتها آمدهايم، امّا در آخرت در صف مقدّم هستيم» و ديگران پشت سر ما هستند. ديگر اينكه حضرت فرمودند: «آدَمُ وَ مَنْ دُونَهُ تَحْتَ لِوَائِي يَوْمَ الْقِيَامَة؛(3)یعنی حضرت آدم و فرزندانش همه در روز
قیامت زیر پرچم من هستند.» علّت اين سبقت و تقدّم در قيامت و علّت اينكه همه پيامبران در آن جهان در زير پرچم پيامبر خاتم هستند اين است كه همه مقدّمهاند و اين نتيجه؛ وحى آنها در حدود يك برنامه موقّت بوده و وحى اين پيغمبر در سطح قانون اساسى كلّى هميشگى است.(1)
معلوم شد انديشه ختم نبوّت بر اين پايه است كه اولاً مايه دين در سرشت بشر نهاده شده است، سرشت همه انسانها يكى است، سير تكاملى بشر يك سير هدفدار و بر روى يك خطّ مشخّص و مستقيم است؛ از اين رو حقيقت دين كه بيان كننده خواستهاى فطرت و راهنماى بشر به راه راست است يكى بيش نيست. ثانياً يك طرح به شرط فطرى بودن، جامع بودن، كلّى بودن و به شرط مصونيّت از تحريف و تبديل و به شرط حسن تشخيص و تطبيق در مرحله اجرا مىتواند براى هميشه رهنمون و مفيد و مادر طرحها و برنامهها و قوانين جزئى بىنهايت واقع گردد.
پس انقطاع نبوّت به معنى انقطاع مأموريّت الهى است براى ارشاد و هدايت، نه انقطاع فيض معنوى نسبت به سائرين و سالكين الى اللّه. بسيار اشتباه است اگر گمان كنيم اسلام با اعلام ختم نبوّت منكر زندگى معنوى شده است.(2)
پيامبران مجموعاً دو وظيفه انجام مىدادهاند؛ يكى اينكه از جانب خدا براى بشر قانون و دستور العمل مىآوردهاند؛ دوّم اينكه مردم را به خدا و عمل به دستورالعملهاى الهى آن عصر و زمان دعوت و تبليغ مىكردهاند. غالب پيامبران فقط وظيفه دوم را انجام مىدادهاند؛ عدّه بسيار كمى از پيامبران كه قرآن آنها را «اولوالعزم» مىخواند قانون و دستور العمل آوردهاند. به عبارت
ديگر، دو نوع نبوّت بوده است: نبوّت تشريعى و نبوّت تبليغى. پيامبران تشريعى كه عددشان بسيار اندك است صاحب قانون و شريعت بودهاند، ولى پيامبران تبليغى كارشان تعليم و تبليغ و ارشاد مردم به تعليمات پيامبر صاحب شريعت بوده است. اسلام كه ختم نبوّت را اعلام كرده است نه تنها به نبوّت تشريعى خاتمه داده است بلكه به نبوّت تبليغى نيز پايان داده است. چرا چنين است؟ چرا امّت حضرت رسول و ملّت اسلام از هدايت و ارشاد چنين پيامبرانى محروم ماندهاند؟ فرضاً اين مطلب را پذيرفتيم كه اسلام به واسطه كمال و كلّيّت و تماميّت و جامعيّتش به نبوّت تشريعى پايان داده است، پايان يافتن نبوّت تبليغى را با چه حساب و فلسفهاى مىتوان توجيه كرد؟
حقيقت اين است كه وظيفه اصلى نبوّت و هدايت وحى، همان وظيفه اوّل است، امّا تبليغ و تعليم و دعوت، يك وظيفه نيمه بشرى و نيمه الهى است. وحى و نبوّت، يعنى اتّصال مرموز با ريشه وجود و سپس مأموريّت براى ارشاد خلق، مظهرى است از مظاهر «هدايت» كه بر سراسر هستى حكم فرماست: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»(1)
«الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى، وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى»(2)
وحى، عالىترين و راقىترين مظاهر و مراتب هدايت است. وحى، ره آورد هايى دارد كه از دسترس حسّ و خيال و عقل و علم و فلسفه بيرون است و چيزى از اينها جانشين آن نمىشود. ولى وحيى كه چنين خاصيّتى دارد وحى تشريعى است نه تبليغى. وحى تبليغى بر عكس است.
تا زمانى بشر نيازمند به وحى تبليغى است كه درجه عقل و علم و تمدّن به پايهاى نرسيده است كه خود بتواند عهدهدار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين خود بشود. ظهور علم و عقل، و به عبارت ديگر، رشد و بلوغ انسانيّت، خود به خود به وحى تبليغى خاتمه
مىدهد و علما جانشين چنان انبياء مىگردند. مىبينيم قرآن در اوّلين آيهاى كه نازل مىشود سخن از قرائت و نوشتن و قلم و علم به ميان مىآورد: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ»(1)
آيه اعلام مىكند كه عهد قرآن، عهد خواندن و نوشتن و ياد دادن و علم و عقل است.(2)
آيه شریفه تلويحاً مىفهماند كه در عهد قرآن وظيفه تعليم و تبليغ و حفظ آيات آسمانى به علما منتقل شده و علما از اين نظر جانشين انبياء مىشوند. اين آيه اعلام بلوغ و استقلال بشريّت در اين ناحيه است. قرآن در سراسر آياتش بشر را به تعقّل و استدلال و مشاهده عينى و تجربى طبيعت و مطالعه تاريخ و به تفقّه و فهم عميق دعوت مىكند. اينها همه نشانههاى ختم نبوّت و جانشينى عقل و علم به جاى وحى تبليغى است.
براى كداميك از كتب آسمانى به اندازه قرآن كار شده است؟ به محض نزول قرآن هزاران حافظ قرآن پيدا مىشود. هنوز نيم قرن نگذشته، به خاطر قرآن علم نحو و صرف و دستور زبان تدوين و لغتهاى زبان عربى جمعآورى مىگردد، علم معانى و بيان و بديع ابتكار مىشود، هزاران تفسير و مفسّر و حوزههاى تفسير به وجود مىآيد. غالب اين فعّاليّتها از طرف مردمى صورت مىگيرد كه نسبت به زبان عربى بيگانهاند. فقط علاقه به قرآن است كه چنين شور و هيجانى به وجود مىآورد. چرا براى تورات و انجيل و اوستا چنين فعّاليّتهايى نشد؟ آيا اين خود دليل بر رشد و بلوغ بشريّت و قابليّت او براى حفظ و تعليم و تبليغ كتاب آسمانىاش نيست؟ آيا اين خود دليل جانشين شدن دانش به جاى نبوّت تبليغى نيست؟
بشر در دورههاى پيشين مانند كودك مكتبى بوده است كه كتابى كه به دستش براى خواندن مىدهند پس از چند روز پاره پاره مىكند، و بشر دوره اسلامى مانند يك عالم بزرگسال است كه با همه مراجعات مكرّرى كه به كتابهاى خود مىكند، آنها را در نهايت دقّت حفظ مىنمايد.
زندگى بشر را معمولًا به عهد تاريخى و عهد ما قبل تاريخ تقسيم مىكنند. عهد تاريخى از زمانى است كه بشر توانسته يادگارهايى به صورت كتيبه يا كتاب از خود باقى بگذارد و همان ها امروز ملاك قضاوت درباره زندگى آن روز است، امّا از عهد ما قبل تاريخ هيچ گونه اثرى كه ملاك قضاوت قرار بگيرد باقى نمانده است. ولى مىدانيم كه آثار عهد تاريخى نيز غالباً پراكنده
است. دورهاى كه از آن به بعد بشر تاريخ و آثار خود را به طور منظّم و نسل به نسل حفظ كرده و تحويل نسل بعد داده مقارن با ظهور اسلام است. خود اسلام نيز عاملى براى اين رشد عقلى محسوب مىشود.(1)
در دوره اسلامى، مسلمين، هم آثار خود را حفظ و نگهدارى كردند و مانع اندراس و نابودى شدند و هم كم و بيش آثار ملل پيشين را نگهدارى و به نسلهاى بعد منتقل كردند؛ يعنى تقريباً مقارن با عهد ختم نبوّت است كه بشر لياقت خود را براى حفظ مواريث علمى و دينى نشان داده است و در واقع دوره تاريخى واقعى مقارن با ظهور اسلام است. در ادوار گذشته، از يك طرف آثار نفيس علمى و فلسفى و دينى به وجود مىآمد و از طرف ديگر در كام آتش يا آب مىرفت. تاريخ از اين سرگذشتهاى دردناك فراوان به ياد دارد. حوزه علمى و عظيم اسكندريّه پس از نفوذ مسيحيّت در حوزه امپراطورى روم شرقى منحل شد و كتابخانه تاريخى آن به وسيله متعصّبان مسيحى در كام آتش رفت.(2)
اسلام ضمن اعلام ختم نبوّت، جاويدان ماندن خويش را اعلام كرد: «حَلَالَ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامَهُ حَرَامٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة»(1)
پر سروصداترين پرسش ها و ايرادها در اطراف همين موضوع است. مىگويند: مگر ممكن است چيزى جاويد بماند؟! همه چيز در جهان بر ضدّ جاويد ماندن است؛ اساسىترين اصل اين جهان اصل تغيير و تحوّل است؛ تنها يك چيز جاودانى است، آن اينكه هيچ چيز جاودانى
نيست. منكران جاويد ماندن، گاهى به سخنان خود رنگ فلسفى مىدهند و قانون تغيير و تحوّل را كه قانون عمومى طبيعت است دليل مىآورند.
اگر به اين مسأله صرفاً از اين جنبه نگاه کنیم جواب ايراد روشن است: آن چيزى كه همواره در تغيير و تحوّل است، مادّه و تركيبات مادّى جهان است، امّا قوانين و نظامات- خواه نظامات طبيعى و يا نظامات اجتماعى منطبق بر نواميس طبيعى- مشمول اين قانون نمىباشند. ستارگان و منظومههاى شمسى پديد مىآيند و پس از چندى فرسوده و فانى مىگردند، امّا قانون جاذبه همچنان پاىبرجاست؛ گياهان و جانوران زاده مىشوند و مىزيند و مىميرند، ولى قوانين زيستشناسى همچنان زنده است.
در طبيعت، «پديدهها» متغيّرند نه قانونها، اسلام قانون است نه پديده. اسلام آن وقت محكوم به مرگ است كه با قوانين طبيعت ناهماهنگ باشد، همانطور که خود اسلام، مدّعى است از فطرت و سرشت انسان و اجتماع سرچشمه گرفته باشد و با طبيعت و قوانين آن هماهنگى داشته باشد، چرا بميرد؟!
ولى گاهى از جنبه اجتماعى ايراد مىكنند، مىگويند: مقرّرات اجتماعى يك سلسله مقرّرات قراردادى است كه بر اساس نيازمنديهاى اجتماعى وضع مىشود. نيازمندي ها كه مبنا و اساس
1) . حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 30، ص 196.
مقرّرات و قوانين اجتماعى مىباشند به موازات توسعه و تكامل عوامل تمدّن در تغييرند، نيازمندي هاى هر عصر با نيازمنديهاى عصر ديگر متفاوت است، نيازمندي هاى بشر در عصر موشك و هواپيما و برق و تلويزيون با نيازمندي هاى عصر چهارپایان(اسب و الاغ و شتر) به كلّى فرق كرده است؛ چگونه ممكن است مقرّرات زندگى او در اين عصر همان مقرّرات عصر چهارپایان باشد؟ به عبارت ديگر، توسعه و پيشرفت عوامل تمدّن، لزوماً و جبراً مقتضيات جديدى مىآورد؛ نه ممكن است جلو «جبر تاريخ» را گرفت و زمان را به يك حال نگه داشت و نه
ممكن است با مقتضيات زمان هماهنگى نكرد. پابند بودن به مقرّرات ثابت و يكنواخت، مانع انعطاف و انطباق با مقتضيات زمان و هماهنگى با قافله تمدّن است.
اسلام بيش از هر مذهب ديگر بايد با نسل جديد که جز درباره تحوّل و دگرگونى و نوطلبى و درك مقتضيات زمان نمىانديشد پنجه نرم كند، زيرا اسلام از طرفى دعوى جاودانگى دارد و از طرف ديگر در همه شئون زندگى مداخله كرده است از رابطه فرد با خدا گرفته تا روابط اجتماعى افراد، روابط خانوادگى، روابط فرد و اجتماع، روابط انسان و جهان. اگر اسلام مانند برخى اديان ديگر به يك سلسله تشريفات عبادى و دستورالعملهاى خشك اخلاقى قناعت كرده بود چندان مشكلى نبود، امّا با اينهمه مقرّرات و قوانين مدنى، جزائى، قضائى، سياسى، اجتماعى و خانوادگى چه مىتوان كرد؟(1)
آيا درست است كه همه نيازمندي هاى بشر در تغيير است و با تغيير نيازمندي ها قوانين و مقرّرات مربوط به آنها تغيير مىكند؟ جواب اين است كه نه تمام نيازمندي ها در تغيير است و نه لازمه تغيير نيازمندي ها اين است كه اصول و قواعد اساسى زندگى تغيير كند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ختم نبوت، ج3، ص 178.
قسمت اوّل: نيازمندي ها بر دو گونه است: نيازمندي هاى اوّلى و نيازمندي هاى ثانوى. نيازمندي هاى اوّلى از عمق ساختمان جسمى و روحى بشر و از طبيعت زندگى اجتماعى سرچشمه مىگيرد. تا انسان انسان است و تا زندگى وى زندگى اجتماعى است، آن نوع نيازمندي ها هست. اين نيازمندي ها يا جسمى است يا روحى و يا اجتماعى. نيازمندي هاى جسمى از قبيل نيازمندى به خوراك، پوشاك، مسكن، همسر و غيره، نيازمندي هاى روحى از
قبيل علم، زيبايى، نيكى، پرستش، احترام و تربيت، نيازمندي هاى اجتماعى از قبيل معاشرت، مبادله، تعاون، عدالت، آزادى و مساوات.
نيازمندي هاى ثانوى نيازمندي هايى هستند كه از نيازمندي هاى اوّلى ناشى مىشود. نيازمندى به انواع آلات و وسائل زندگى كه در هر عصر و زمانى با عصر و زمان ديگر فرق مىكند از اين نوع است.(1)
نيازمندي هاى اوّلى، محرّك بشر به سوى توسعه و كمال زندگى است، امّا نيازمندي هاى ثانوى ناشى از توسعه و كمال زندگى است و در عين حال محرّك به سوى توسعه بيشتر و كمال بالاتر است. تغيير نيازمندي ها و نو شدن و كهنه شدن آنها مربوط به نيازمندي هاى ثانوى است.
نيازمندي هاى اوّلى نه كهنه مىشود و نه از بين مىرود؛ هميشه زنده و نو است. پارهاى از نيازمندي هاى ثانوى نيز چنين است. نيازمندى به قانون ناشى از نيازمندى به زندگى اجتماعى است و در عين حال دائم و هميشگى است، بشر هيچ زمانى بىنياز از قانون نخواهد شد.
قسمت دوم: درست است كه توسعه عوامل تمدّن، نيازمندي هاى جديدى به وجود مىآورد و احياناً يك سلسله قراردادها و قوانين فرعى را ايجاب مىكند، مثلًا وسائل نقليّه ماشينى ايجاب مىكند كه يك سلسله قراردادها و مقرّرات به نام «مقرّرات راهنمايى» براى شهرها و يك سلسله مقرّرات بين المللى ميان كشورها وضع بشود كه در گذشته نيازى به چنين مقرّرات نبود؛ امّا
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ختم نبوت، ج3، ص 183.
توسعه عوامل تمدّن ايجاب نمىكند كه قوانين حقوقى و جزائى و مدنى مربوط به دادوستدها و وكالت ها و غصب ها و ضمان ها و ارث و ازدواج، عوض بشود چه رسد به قوانين مربوط به رابطه انسان با خدا يا رابطه انسان با طبيعت.
تغيير و تبديل وسائل و ابزارهاى مورد نياز سبب نمىشود كه راه تحصيل و استفاده و مبادله عادلانه آنها عوض بشود مگر آنكه فرض كنيم همان طور كه اسباب و وسائل و ابزارهاى زندگى تغيير مىيابد و متكامل مىشود، مفاهيم حقّ و عدالت و اخلاق نيز تغيير مىكند، و به عبارت ديگر، فرض كنيم حقّ و عدالت و اخلاق يك سلسله مفاهيم نسبى هستند؛ يك چيز كه در يك زمان حقّ و عدالت و اخلاق است، در عصر و زمان ديگر ضدّ حقّ و عدالت و اخلاق است.(1)
تناقض ميان قانون و احتياجات نو به نو، آنگاه پيدا مىشود كه قانون به جاى اينكه خطّ سير را مشخّص كند، به تثبيت شكل و ظاهر زندگى بپردازد؛ مثلًا وسائل و ابزارهاى خاصّى را كه وابستگى تامّ و تمام به درجه فرهنگ و تمدّن دارد بخواهد براى هميشه تثبيت نمايد.
قانون هر اندازه جزئى و مادّى باشد، يعنى خود را به موادّ مخصوص و رنگ و شكلهاى مخصوصى بسته باشد، شانس بقا و دوام كمترى دارد، و هر اندازه كلّى و معنوى باشد و توجّه خود را نه به شكلهاى ظاهرى اشياء بلكه به روابط ميان اشياء يا ميان اشخاص معطوف كرده باشد شانس بقا و دوام بيشترى دارد.(2)
قرآن كريم معجزه جاويدان خاتم پيامبران است. پيامبران پيشين از قبيل ابراهيم و موسى و عيسى كه هم كتاب آسمانى داشتهاند و هم معجزه، زمينه اعجازشان چيزى غير از كتاب
آسمانىشان بوده است از قبيل تبديل شدن آتش سوزان به «برد و سلام» يا اژدها شدن چوب خشك و يا زنده شدن مردگان. بديهى است كه هر كدام از اين معجزات امرى موقّت و زودگذر بوده است. ولى زمينه معجزه خاتم پيامبران، خود كتاب اوست. كتاب آن حضرت، هم كتاب است و هم برهان بر رسالت ایشان و به همين دليل، معجزه ختميّه بر خلاف ساير معجزات، جاويدان و باقى است نه موقّت و زودگذر.
كتاب بودن معجزه خاتم پيامبران چيزى است متناسب با عصر و زمان ایشان كه عصر پيشرفت علم و دانش و تمدّن و فرهنگ است و اين پيشرفتها امكان مىدهد كه تدريجا جنبههايى از اعجاز اين كتاب كريم مكشوف گردد كه قبلا مكشوف نبوده است، همچنان كه جاودانگى آن متناسب است با جاودانگى پيام و رسالتش كه براى هميشه باقى و نسخناپذير است.(1)
قرآن كريم صريحا جنبه اعجاز و فوق بشرى خود را در آياتى چند اعلام كرده، مانند آیه: «وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ؛(2)
اگر در آنچه بر بنده خويش فرود آوردهايم ترديد داريد، سورهاى مانند آن را بياوريد.» همچنان كه به وقوع معجزات ديگر غير از قرآن از خاتم الانبياء تصريح كرده است.
در قرآن مسائل فراوانى مربوط به معجزات مطرح شده است، از قبيل ضرورت همراه بودن رسالت رسولان الهى با معجزه، و اينكه معجزه «بيّنه» و حجّت قاطع است و اينكه پيامبران معجزه را به «اذن اللّه» مىآورند، و اينكه پيامبران تا آن حدّ معجزه مىآورند كه «آيت» و «بيّنه» بر صدق گفتارشان باشد، امّا مكلّف نيستند كه تابع «اقتراحات» مردم باشند و هر روز و هر
ساعت هر كس مطالبه معجزه كند اجابت نمايند. به عبارت ديگر، پيامبران «نمايشگاه معجزه» دائر نكرده و كارخانه معجزهسازى وارد ننمودهاند، و امثال اين مسائل.
قرآن كريم همچنان كه اين مسائل را مطرح كرده است، با كمال صراحت معجزات بسيارى از پيامبران پيشين از قبيل نوح، ابراهيم، لوط، صالح، هود، موسى و عيسى نقل كرده است و بر روى آنها صحّه گذاشته كه به هيچ وجه قابل تأويل نيست.
برخى از مستشرقان و كشيشان مسيحى به استناد آياتى كه قرآن به «اقتراحات» مشركان در مطالبه معجزه جواب منفى داده است، مدّعى شدهاند كه پيامبر اسلام به مردم مىگفته من معجزهاى جز قرآن ندارم، اگر قرآن را به عنوان معجزه مىپذيريد فبها و الّا از من معجزهاى ديگر ساخته نيست. بعضى از نويسندگان «روشنفكر» مسلمان اخير نيز همين نظر را پذيرفتهاند و آن را به اين شكل توجيه كردهاند كه معجزه دليل است امّا دليل اقناعى براى بشر نابالغ و كودك كه در پى امور اعجابآور و غير عادى است، انسان رشد يافته به اين گونه امور توجّهى ندارد و سر و كارش با منطق است، و چون دوره پيامبر اسلام دوره عقل و منطق است نه دوره اوهام و خيالات ذهنى، پيامبر اسلام از اجابت درخواست هرگونه معجزهاى غير از قرآن به اذن خدا امتناع كرده است. مىگويند: «استعانت از معجزات و خرق عادات براى پيغمبران سلف اجتنابناپذير بود، چه، راهنمايى ايشان به يارى استدلال عقلى در آن دوران، دشوار بلكه محال مىنمود.»(1)
در عصر ظهور پيغمبر اسلام، جامعه بشرى دوران كودكى را پشت سر گذاشته، به دوره بلوغ فكرى پاى مىگذاشت. كودك ديروز كه نيازمند مادرى بود تا دستش گيرد و راه رفتن بياموزد، خود مىتوانست بر روى پاهايش بايستد و عقلش را به كار اندازد. بىدليل و حكمت نبود كه
پيغمبر اسلام در برابر اصرار منكرين و معاندين به آوردن معجزات و خرق عادات، مقاومت مىورزيد و در اثبات حقّانيّت دعوت خويش به استدلال عقلى و تجربى و شواهد تاريخى اتّكا مىفرمود. با وجود اينهمه اصرار و لجاجت منكرين، پيغمبر اسلام از آوردن معجزاتى نظير آنچه
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 196.
پيامبران سلف مىآوردند به امر خدا امتناع مىورزيد و تنها بر قرآن به عنوان معجزهاى كه نظيرى براى آن نخواهد بود تكيه مىكند.(1)
قرآن، معجزه خاتم پيامبران، خود دليل ديگرى بر خاتميّت رسالت است، كتابى است محتوى حقايق عالم خلقت و تعاليم و راهنمايي هاى زندگى در كمال هماهنگى در جميع جهات، معجزهاى در خور بشر رسيده و عاقل نه كودك پايبند اوهام و تخيّلات ذهنى.» مىگويند: فضايى كه انسان گذشته در آن دم مىزده است همواره مملوّ از خرافات و موهومات و خوارق عادات بوده است و جز آنچه «بر خلاف عقل و حس» باشد در احساس وى اثر نمىگذاشته است، از اين روست كه در تاريخ، بشريّت را مىبينيم كه همواره در جستجوى «اعجاز» است و شيفته «غيب». اين حسّاسيّت در برابر هر چه نامحسوس و نامعقول است، در ميان مردمى كه از مدنيّت دورترند شديدتر است. اينان به همان اندازه كه به «طبيعت» نزديكترند به «ماوراى طبيعت» مشتاقترند و «خرافه» زاده معيوب اين حقيقت است.(2)
معجزه حضرت ختمی مرتبت(صلی الله علیه وآله) از مقوله امور «غير بشرى» نيست گرچه يك عمل غير بشرى است، و از اين رو بر خلاف معجزات پيشين كه تنها عاملى براى «باور» مردم به كار مىرفت (آن هم مردم معدودى كه آن را مىديدند) و جز آن هيچ سودى نداشت، معجزه آن حضرت از نوع عالىترين استعداد انسانى است و مىتواند به عنوان عالىترين
سرمشق وى به كار آيد، سرمشقى كه همواره در دسترس اوست. حضرت مىكوشد تا كنجكاوى مردم را از امور غير عادى و كرامات و خوارق عادات، به مسائل عقلى و منطقى و علمى و طبيعى و اجتماعى و اخلاقى متوجّه سازد و جهت حسّاسيّت آنها را از «عجايب و غرايب» به «واقعيّات و حقايق» بگرداند، و اين كوشش سادهاى نيست، آن هم با مردمى كه جز در برابر هر چه غير طبيعى است
تسليم نمىشوند و آن هم به دست مردى كه خود را در ميان آنان پيغمبر مىخواند. خود را پيغمبر خواندن و مردم را به رسالت خدايى خويش دعوت كردن و در عين حال رسما اعتراف كردن كه «من از غيب آگاه نيستم» كارى شگفت است و جز ارزش انسانى آن، آنچه سخت شورانگيز است.(1)
آيا پيامبر اسلام غير از قرآن معجزهاى نداشته است؟ اين مطلب گذشته از اينكه از نظر تاريخ و سنّت و حديث متواتر غير قابل قبول است، خلاف نصّ قرآن كريم است. «شقّ القمر» در خود قرآن آمده است. فرضا كسى شقّ القمر را توجيه و تعبير كند(كه البتّه قابل تأويل نيست)، داستان معراج و سوره اسراء را چگونه مىتوان توجيه و تعبير كرد؟ در كمال صراحت مىفرمايد: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا؛(2)منزّه است آنكه شبى بنده خويش را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصى (بيت المقدّس) برد تا برخى از آيات خود را به او بنمايانيم.»(3)
آيا اين جريان يك خرق عادت، يك معجزه نيست؟! در سوره مباركه تحريم، داستان در ميان گذاشتن پيامبر رازى را با يكى از زنان خود، و باز در ميان گذاشتن آن زن آن راز را با زنى ديگر آمده است،كه رسول اكرم به آن زن گفت چرا با ديگرى گفتى؟ و قسمتهايى از آنچه ميان آن دو
زن گذشته بود بازگو كرد. آن زن (با تعجّب) پرسيد: تو از كجا اينها را دانستى؟ رسول اكرم فرمود: خداوند مرا آگاه ساخت. آيا اين خبر از غيب نيست؟ معجزه نيست؟(1)
مشركان مىپنداشتند معجزه امرى است در اختيار پيامبر، هر ساعتى كه بخواهد و هر طور بخواهد و براى هر منظورى بخواهد، معجزه مىكند. اين بود كه از او چشمه جارى كردن، خانه طلا داشتن، قيمتها را پيشاپيش خبر دادن، مىخواستند. در صورتى كه معجزه مثل خود وحى است، به آن طرف وابسته است نه به اين طرف. همان طور كه وحى تابع ميل پيغمبر نيست، جريانى است از آن سو كه پيغمبر را تحت تأثير قرار مىدهد، معجزه نيز جريانى است از آن سو كه اراده پيغمبر را تحت تأثير قرار مىدهد و به دست او جارى مىشود. اين است معنى اينكه وحى «باذن اللّه» است، معجزه «باذن اللّه» است، و اين است معنى آيه 50 سوره عنكبوت كه مورد سوء استفاده كشيشان است. «إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ إِنَّما أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ؛ آيات و معجزات نزد خداست، من تنها بيمدهندهاى آشكارم.» خبر از غيب به عنوان معجزه، همين گونه است. تا آنجا كه به شخصيّت پيامبر مربوط است او از غيب بىخبر است:(2)«قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ (عِنْدِي خَزائِنُ اللَّهِ) وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ؛(3)به شما نمىگويم كه (گنج هاى خدا نزد من است)، و غيب هم نمىدانم، و به شما نمىگويم كه من فرشتهام.» ولى آنجا
كه تحت تأثير و نفوذ غيب و ماوراى طبيعت قرار مىگيرد، از راز نهان خبر مىدهد و هنگامى كه از او پرستش مىشود از كجا دانستى؟ مىگويد: خداى داناى آگاه مرا آگاه ساخت.
اگر پيغمبر مىگويد: غيب نمىدانم و اگر غيب مىدانستم پول فراوان از اين راه كسب كرده بودم: «لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ»(4)
مىخواهد منطق مشركان را بكوبد، كه غيب
دانستن من در حدّ معجزه و براى منظورى خاص و به وسيله وحى الهى است. اگر غيب دانستن من يك امر پيش خودى بود و براى هر منظورى مىشد آن را به كار برد و وسيلهاى بود براى جيب پر كردن، به جاى آنكه نرخها را به شما اعلام كنم كه جيب شما پر شود جيب خودم را پر مىكردم! قرآن در آيه ديگر مىگويد: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ؛(1)
خداوند، آگاه نهان است، هيچ كس را بر نهان خود آگاه نمىسازد مگر فرستادهاى مورد رضايت.»
از همه اينها گذشته، قرآن در آيات فراوانى معجزات رسولان را ذكر كرده است، معجزات ابراهيم، موسى، عيسى(علیهم السلام) با اين حال، چگونه ممكن است وقتى كه از پيامبر اكرم معجزه بخواهند، همچنان كه از رسولان گذشته معجزه خواستند و آنها اجابت كردند، پيغمبر بگويد: «سبحان اللّه! من بشر رسولى بيش نيستم.»؟ آيا آنها حق نداشتند بگويند آيا پيامبران گذشته كه تو خود معجزات آنها را با اينهمه آب و تاب نقل مىكنى، بشر نبودند يا رسول نبودند؟ آيا ممكن است چنين تناقض صريحى در قرآن وجود داشته باشد؟ آيا ممكن است مشركان متوجّه چنين تناقضى نشده باشند؟(2)
ارزش و كاربرد اعجاز چقدر است؟ منطقيّين و فلاسفه موادّى را كه در يك استدلال به كار مىرود، از نظر ارزش و كاربرد به چند گونه تقسيم كردهاند: بعضى از آن عناصر ارزش برهانى دارد، جاى ترديد علمى و عقلى باقى نمىگذارد مثل مواد و عناصرى كه يك رياضىدان در استدلاهای خود به كار مىبرد، بعضى ديگر ارزش اقناعى دارد مانند موادّ و عناصرى كه غالبا اهل خطا به در سخنان خود به كار مىبرند كه اگر موشكافى شود بسا كه مورد ترديد واقع شود،
ولى ما دام كه شكافته نشده عملا حركتى ايجاد مىكند، و بعضى صرفا ارزش تهييجى و احساساتى دارد و بعضى ارزش ديگر.
ارزش اعجاز و كاربرد آن از نظر قرآن چيست؟ قرآن همانطور كه آثار خلقت را «آيات خدا» و دليل قطعى غير قابل ترديد بر وجود او مىداند، معجزات انبياء را نيز به عنوان آيات و بيّنات ياد مىكند و دليل قاطع و حجّت مسلّم عقلى و منطقى بر صدق مدّعاى آورنده آنها مىشمارد.
قرآن درباره معجزه به تفصيل بحث كرده و تقاضاى مردم را از پيامبران كه بدون آيت و بيّنه تسليم نمىشدند، تقاضايى معقول و منطقى دانسته و پاسخ مثبت و عملى پيامبران را به اين تقاضاها در حدّ آيت و بيّنه خواستن، يعنى در حدّ معقول و منطقى كه گواه بر صدق مدّعاى آنها باشد نه در حدّ «اقتراح» و دلبخواهى مردم كه مىخواهند از پيامبران و اعجازشان وسيله سودجويى و يا سرگرمى و تماشا بسازند با آب و تاب فراوان نقل كرده و آيات بسيارى را به آنها اختصاص داده است. قرآن كوچكترين اشارهاى ندارد كه معجزه دليل اقناعى است براى اذهان ساده و عاميانه و متناسب با دوره كودكى بشر، بلكه نام «برهان» روى آن گذاشته است.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 205.
در ميان شيعيان مسأله امامت اهميت فوقالعادهاى دارد و در ميان ساير فِرَق اسلامى آن قدر براى اين مسأله اهميت قائل نيستند. سرّ مطلب اين است كه مفهوم امامت در نزد شيعه با مفهوم امامت در نزد ساير فِرَق اسلامى متفاوت است. البته جهات مشتركى در كار هست ولى يك جهات اختصاصى هم در معتقَدات شيعه در باب امامت هست كه به همين جهت مسأله امامت اهميت فوقالعادهاى پيدا مىكند. مثلًا ما شيعيان وقتى كه مىخواهيم اصول دين را بر طبق مذهب شيعه بيان كنيم مىگوييم اصول دين عبارت است از؛ توحيد و نبوت و عدل و امامت و معاد؛ امامت را جزء اصول دين مىشماريم. اهل تسنن هم قائل به نوعى امامت هستند و اساساً منكر امامت به يك معنا نيستند؛ امامت را به شكل ديگرى قائل می باشند ولى به آن شكلى كه قائل هستند، از نظر آنها جزء اصول دين نيست بلكه جزء فروع دين است. بالاخره ما در مسأله امامت اختلاف داريم؛ آنها قائل به نوعى امامتاند و ما قائل به نوعى ديگر. چطور شده است كه شيعه امامت را جزء اصول دين مىشمارد ولى اهل تسنن از فروع دين مىشمارند؟ علتش همان است كه عرض كردم: مفهوم امامت در شيعه با آنچه كه در اهل تسنن هست، متفاوت می باشد.
در ميان شيعيان مسأله امامت اهميت فوقالعادهاى دارد و در ميان ساير فِرَق اسلامى آن قدر براى اين مسأله اهميت قائل نيستند. سرّ مطلب اين است كه مفهوم امامت در نزد شيعه با مفهوم امامت در نزد ساير فِرَق اسلامى متفاوت است. البته جهات مشتركى در كار هست ولى يك جهات اختصاصى هم در معتقَدات شيعه در باب امامت هست كه به همين جهت مسأله امامت اهميت فوقالعادهاى پيدا مىكند. مثلًا ما شيعيان وقتى كه مىخواهيم اصول دين را بر طبق مذهب شيعه بيان كنيم مىگوييم اصول دين عبارت است از؛ توحيد و نبوت و عدل و امامت و معاد؛ امامت را جزء اصول دين مىشماريم. اهل تسنن هم قائل به نوعى امامت هستند و اساساً منكر امامت به يك معنا نيستند؛ امامت را به شكل ديگرى قائل می باشند ولى به آن شكلى كه قائل هستند، از نظر آنها جزء اصول دين نيست بلكه جزء فروع دين است. بالاخره ما در مسأله امامت اختلاف داريم؛ آنها قائل به نوعى امامتاند و ما قائل به نوعى ديگر. چطور شده است كه شيعه امامت را جزء اصول دين مىشمارد ولى اهل تسنن از فروع دين مىشمارند؟ علتش همان است كه عرض كردم: مفهوم امامت در شيعه با آنچه كه در اهل تسنن هست، متفاوت می باشد.
كلمه «امام» يعنى پيشوا. كلمه «پيشوا» در فارسى، درست ترجمه تحتاللفظى كلمه «امام» است در عربى. خود كلمه «امام» يا «پيشوا» مفهوم مقدسى ندارد. پيشوا يعنى كسى كه پيشرو
است، عدهاى تابع و پيرو او هستند اعم از آنكه آن پيشوا عادل و راهيافته و درسترُو باشد يا باطل و گمراه باشد.(1)
قرآن كلمه امام را در هر دو مورد اطلاق كرده است. در يك جا مىفرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا؛(2)ما آنها را پيشوايان هادىِ به امر خودمان قرار داديم.» در جاى ديگر مىفرمايد: «أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ؛(3)پيشوايانى كه مردم را به سوى آتش مىخوانند.» يا مثلًا درباره فرعون كلمهاى نظير كلمه امام را اطلاق كرده است: «يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ؛(4)
كه روز قيامت هم پيشاپيش قومش حركت مىكند.» پس كلمه امام يعنى پيشوا.
پيشوايى در چند مورد است كه در بعضى از موارد، اهل تسنن هم قائل به پيشوايى و امامت هستند ولى در كيفيت و شخص پيشوايى و امام با ما اختلاف دارند. اما در بعضى از مفاهيم امامت، اصلاً آنها منكر چنين امامتى هستند نه اينكه قائل به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند. امامتى كه مورد قبول آنها هم هست ولى در كيفيت و شكل و فردش با ما اختلاف دارند، امامت به معنى زعامت اجتماع است كه به همين تعبير و نظير همين تعبير از
قديم در كتب متكلمين آمده است. خواجه نصيرالدين طوسى در تجريد امامت را اينطور تعريف مىكند: «رِياسَةٌ عامَّةٌ» يعنى رياست عمومى.(5)
پيغمبر اكرم به واسطه آن خصوصيتى كه در دين اسلام بود، در زمان خودشان به حكم قرآن و به حكم سيره خودشان داراى شؤون متعددى بودند؛ يعنى در آنِ واحد چند كار داشتند و چند پست را اداره مىكردند.
اولين منصبی كه پيغمبر اكرم از طرف خدا داشت و عملًا هم متصدى آن پست بود، همين بود كه پيام آور الهی بود. يعنى احكام و دستورات الهى را بيان مىكرد. آيه قرآن مىفرمايد: «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا؛(1)
آنچه پيغمبر برايتان آورده بگيريد و آنچه نهى كرده رها كنيد.» يعنى آنچه پيغمبر از احكام و دستورها مىگويد، از جانب خدا مىگويد. پيغمبر از اين نظر فقط بيان كننده آن چيزى است كه به او وحى شده.
منصب ديگرى كه پيغمبر اكرم متصدى آن بود، منصب قضاست؛ او قاضى ميان مسلمين بود، چون قضا هم از نظر اسلام يك امر بی اهمیت نيست كه هر دو نفرى اختلاف پيدا كردند، يك نفر مىتواند قاضى باشد. قضاوت از نظر اسلام يك شأن الهى است، زيرا حكم به عدل است و قاضى آن كسى است كه در مخاصمات و اختلافات مىخواهد به عدل حكم كند.(2)
اين منصب هم به نصّ قرآن كه مىفرمايد: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ
لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً؛(3)
نه چنين است؛ قسم به خداى تو كه اينان به حقيقت اهل ايمان نمىشوند مگر آنكه در خصومتو نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آنگاه به هر حكمى كه كنى هيچگونه اعتراضى در دل نداشته و كاملًا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.»
به پيغمبر تفويض شده و رسول اكرم از جانب خدا حق داشت كه در اختلافات ميان مردم قضاوت كند. اين نيز يك منصب الهى است نه يك منصب عادى. عملًا هم پيغمبر قاضى بود.
منصب سومى كه پيغمبر اكرم رسماً داشت و هم به او تفويض شده بود به نصّ قرآن و هم عملاً عهدهدار آن بود، همين رياست عامّه است. او رئيس و رهبر اجتماع مسلمين بود و به تعبير ديگر سائس مسلمين بود، مدير اجتماع مسلمين بود. گفتهاند آيه: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(1)
ناظر به اين جهت است كه او رئيس و رهبر اجتماع شماست؛ هر فرمانى كه به شما مىدهد بپذيريد. قهراً اينكه مىگوييم سه شأن، به اصطلاح تشريفات نيست بلكه اساساً آنچه از پيغمبر رسيده سهگونه است.
در شأن سوم هم پيغمبر به موجب اينكه سائس و رهبر اجتماع است، اگر فرمانى بدهد غير از فرمانى است كه طى آن وحى خدا را ابلاغ مىكند. خدا به او اختيار چنين رهبرى را داده و اين حق را به او واگذار كرده است. او هم به حكم اينكه رهبر است كار مىكند و احياناً مشورت مىنمايد. ما مىبينيم در جنگهاى احد، بدر و در خيلى جاهاى ديگر پيغمبر اكرم با اصحابشمشورت كرد.(2)
در حكم خدا نمىشود مشورت كرد. آيا هيچگاه پيغمبر با اصحابش مشورت كرد كه نماز مغرب را اين طور بخوانيم يا آن طور؟ بلكه مسائلى پيش مىآمد كه وقتى
درباره آنها با او سخن مىگفتند، مىفرمود اين مسائل به من مربوط نيست، مِنْ جانبِ اللَّه چنين است و غير از اين هم نمىتواند باشد. ولى در اينگونه مسائل احياناً پيغمبر مشورت مىكند و از ديگران نظر مىخواهد. پس اگر در موردى پيغمبر اكرم فرمان داد چنين بكنيد، اين به حكم اختيارى است كه خدا به او داده است. اگر هم در يك مورد بالخصوص وحيى شده باشد، يك امر استثنايى است و جنبه استثنايى دارد نه اينكه در تمام كارها و جزئياتى كه پيغمبر به عنوان رئيس
اجتماع در اداره اجتماع انجام مىداد، به او وحى مىشد كه در اينجا چنين كن و در آنجا چنان، و در اينگونه مسائل پيغمبر فقط پيامرسان باشد. پس پيغمبر اكرم مسلماً داراى اين شؤون متعدد بوده است در آنِ واحد.
مسأله امامت به معنى اوّلى كه بیان شد، همين رياست عامّه است؛ يعنى پيغمبر كه از دنيا مىرود، يكى از شؤون او كه بلاتكليف مىماند رهبرى اجتماع است. اجتماع زعيم مىخواهد و هيچ كس در اين جهت ترديد ندارد. زعيم اجتماع بعد از پيغمبر كيست؟ اين است مسألهاى كه اصل آن را، هم شيعه قبول دارد و هم اهل سنّت؛ هم شيعه قبول دارد كه اجتماع نيازمند به يك زعيم و رهبر عالى و فرمانده است و هم اهل سنّت، و در همين جاست كه مسأله خلافت به آن شكل مطرح است.
شيعه مىگويد پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رهبر و زعيم بعد از خودش را تعيين كرد و گفت بعد از من زمام امور مسلمين بايد به دست امام على(عليه السلام) باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقى كه دارند، اين مطلب را لااقل به شكلى كه شيعه قبول دارد قبول ندارند و مىگويند در اين جهت پيغمبر شخص معينى را تعيين نكرد و وظيفه خود مسلمين بوده است
كه رهبر را بعد از پيغمبر انتخاب كنند. پس آنها هم اصل امامت و پيشوايى را- كه مسلمين بايد پيشوا داشته باشند- قبول دارند منتها آنها مىگويند پيشوا به آن شكل تعيين مىشود و شيعه مىگويد خير، به آن شكل تعيين شد؛ پيشوا را خود پيغمبر اكرم به وحى الهى تعيين كرد.
اگر مسأله امامت در همين حد مىبود (يعنى سخن فقط در رهبر سياسى مسلمين بعد از پيغمبر بود) انصافاً ما هم كه شيعه هستيم، امامت را جزء فروع دين قرار مىداديم نه اصول دين؛ مىگفتيم اين يك مسأله فرعى است مثل نماز. اما شيعه كه قائل به امامت است، تنها به اين حد
اكتفا نمىكند كه امام على(عليه السلام) يكى از اصحاب پيغمبر، ابوبكر و عمر و عثمان و صدها نفر ديگر حتى سلمان و ابىذر هم يكى از اصحاب پيغمبر بودند و امام على(عليه السلام) از آنها برتر بوده، (افضل و اعلم و اتْقى و الْيَق) از آنها بوده و پيغمبر هم او را معين كرده بود. نه، شيعه در اين حد واقف نيست؛ دو مسأله ديگر مىگويد كه اصلاً اهل تسنن به اين دو مسأله در مورد احدى قائل نيستند، نه اينكه قائل هستند و از امام على(عليه السلام) نفى مىكنند. يكى مسأله امامت به معنى مرجعيّت دينى است.(1)
گفته شد كه پيغمبر مبلّغ وحى بود. مردم وقتى مىخواستند از متن اسلام بپرسند، از پيغمبر مىپرسيدند.
آنچه را كه در قرآن نبود از پيغمبر سؤال مىكردند. مسأله اين است كه آيا هر چه اسلام مىخواسته از احكام و دستورات و معارف بيان كند، همان است كه در قرآن آمده و خود پيغمبر
هم به عموم مردم گفته است؛ يا نه، آنچه پيغمبر براى عموم مردم گفت قهراً زمان اجازه نمىداد كه تمام دستورات اسلام باشد؛ امام على(عليه السلام) وصى پيغمبر بود و پيامبر تمام كمّاكيف اسلام و لااقل كليات اسلام را (آنچه را كه هست و بايد گفته بشود) به امام على(عليه السلام) گفت و او را به عنوان يك عالِم فوقالعاده تعليم يافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خويش و كسى كه حتى مثل خودش در گفتهاش خطا و اشتباه نمىكند و ناگفتهاى از جانب خدا نيست الّا اينكه او مىداند، معرفى كرد و گفت: ايها الناس! بعد از من در مسائل دينى هرچه مىخواهيد سؤال كنيد، از وصى من و اوصياى من بپرسيد؟ در واقع در اينجا امامت، نوعى كارشناسى اسلام مىشود اما يك كارشناسى خيلى بالاتر از حد يك مجتهد، كارشناسى مِن جانباللَّه، و «ائمه»
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 715.
يعنى افرادى كه اسلامشناس هستند، البته نه اسلامشناسانى كه از روى عقل و فكر خودشان اسلام را شناخته باشند- كه قهراً جايزالخطا باشند- بلكه افرادى كه از يك طريق رمزى و غيبى- كه بر ما مجهول است- علوم اسلام را از پيغمبر گرفتهاند؛ از پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيده به امام على(عليه السلام) و از آن حضرت به امامان بعد و در تمام ادوارِ ائمه، علم اسلام (يك علم معصوم غيرمُخْطِئ كه هيچ خطا نمىكند) از هر امامى به امامان بعد رسيده است.
اهل تسنن براى هيچ كس چنين مقامى قائل نيستند. پس آنها در اينگونه امامت، اصلاً قائل به وجود امام نيستند، قائل به امامت نيستند نه اينكه قائل به امامت هستند و مىگويند امام على(عليه السلام) امام نيست و ابوبكر امام است. براى خلفای سه گانه و به طور كلى براى هيچ يك از صحابه چنين شأن و مقامى قائل نيستند و بخاطر همین در كتابهاى خودشان هزاران اشتباه را از ابوبكر و عمر در مسائل دينى نقل مىكنند. ولى شيعه امامان خودش را معصوم از خطا مىداند و محال است كه به خطايى براى امام اقرار كند. در كتاب هاى اهل
تسنن مثلاً آمده است، ابوبكر در فلان جا چنين گفت، اشتباه كرد، بعد خودش گفت: «انَّ لى شَيْطاناً يَعْتَرينى؛(1)يك شيطانى است كه گاه بر من مسلط مىشود و من اشتباهاتى مىكنم»، و يا عمر در فلانجا اشتباه و خطا كرد و بعد گفت: اين زنها هم از عمر فاضلتر و عالمترند.(2)
مىگويند وقتى كه ابوبكر مرد، خاندان او و از جمله عايشه- كه دختر ابوبكر و همسر پيغمبر بود- گريه و شيون مىكردند. صداى شيون كه از خانه ابوبكر بلند شد، عمر پيغام داد كه به اين زنها بگوييد ساكت شوند. ساكت نشدند. دومرتبه پيغام داد بگوييد ساكت شوند، وگرنه با تازيانه ادبشان مىكنم. هى پيغام پشت سر پيغام. به عايشه گفتند عمر دارد تهديد مىكند و مىگويد گريه نكنيد.
گفت: پسر خطّاب را بگوييد بيايد تا ببينم چه مىگويد. عمر به احترام عايشه آمد. عايشه گفت: چه مىگويى كه پشت سر هم پيغام مىدهى؟ گفت: من از پيغمبر شنيدم كه اگر كسى بميرد و كسانش برايش بگريند، هرچه اينها بگريند او معذّب مىشود، گريههاى اينها عذاب است براى او. عايشه گفت: تو نفهميدهاى، اشتباه كردهاى، قضيه چيز ديگرى است، من مىدانم قضيه چيست: يك وقت مرد يهودى خبيثى مرده بود و خویشاوندانی وی براى او گريه مىكردند؛ پيغمبر فرمود در حالى كه اينها مىگريند او دارد عذاب مىشود. نگفت گريه اينها سبب عذاب اوست بلكه گفت اينها دارند برايش مىگريند ولى نمىدانند كه او دارد عذاب مىشود. اين چه ربطى دارد به اين مسأله؟! بعلاوه، اگر گريه كردن بر ميّت حرام باشد، ما گناه مىكنيم، چرا خدا يك بىگناه را عذاب كند؟! او چه گناهى دارد كه ما گريه كنيم و خدا او را عذاب كند؟! عمر گفت: عجب! اين طور بوده؟! عايشه گفت: بله اين طور بوده. عمر گفت: اگر زنها نبودند عمر هلاك شده بود.
خود اهل تسنن مىگويند عمر در هفتاد مورد (يعنى در موارد زياد، و واقعاً هم موارد خيلى زياد است) گفت: «لَوْ لا عَلِىٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ»(1)
اميرالمؤمنين اشتباهاتش را تصحيح مىكرد، او هم به خطايش اقرار مىنمود.
پس آنها قائل به چنين امامتى نيستند. ماهيت بحث برمىگردد به اين معنا كه مسلماً وحى فقط به پيغمبر اكرم مىشد، ما نمىگوييم كه به ائمه(عليهم السلام) وحى مىشود. اسلام را فقط پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام كه بايد گفته بشود، به پيغمبر گفت. اين طور نيست كه قسمتى از دستورات اسلام نگفته به پيغمبر مانده باشد. ولى آيا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقى ماند يا نه؟ اهل تسنن حرفشان اين است كه دستورات اسلام هرچه بود همان بود كه پيغمبر به صحابهاش گفت. بعد در مسائلى كه در مورد
1) . کلینی، کافی، ج 7، ص 424.
آنها از صحابه هم چيزى روايت نشده گير مىكنند كه چه كنيم؟ اينجاست كه مسأله قياس وارد مىشود و مىگويند ما اينها را با قانون قياس و مقايسه گرفتن تكميل مىكنيم، كه اميرالمؤمنين(علیه السلام) در نهجالبلاغه مىفرمايد: يعنى خدا دينِ ناقص فرستاد كه شما بياييد تكميلش كنيد؟! ولى شيعه مىگويد نه خدا دستورات اسلام را ناقص به پيغمبر وحى كرد و نه پيغمبر آنها را ناقص براى مردم بيان كرد. پيغمبر كاملش را بيان كرد اما آنچه پيغمبر كامل بيان كرد، همه، آنهايى نبود كه به عموم مردم گفت (بسيارى از دستورات بود كه اصلًا موضوع آنها در زمان پيغمبر پيدا نشد، بعدها درباره آن سؤال مىكردند)، بلكه همه دستوراتى را كه از طرف خداوند بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو براى مردم بيان كن.(1)
اينجاست كه مسأله عصمت هم به ميان مىآيد. شيعه مىگويد همانطور كه امكان نداشت خود پيغمبر در گفته خودش عمداً يا سهواً دچار اشتباه شود، آن شاگرد خاص پيغمبر هم امكان نداشت كه دچار خطا يا اشتباه شود، زيرا همانگونه كه پيغمبر به نوعى از انواع مؤيَّد به تأييد الهى بود، اين شاگرد خاص هم مؤيَّد به تأييد الهى بود. پس اين، مرتبه ديگرى است براى امامت.
امامت، درجه و مرتبه سومى دارد كه اوج مفهوم امامت است و كتابهاى شيعه پر است از اين مطلب، و وجه مشترك ميان تشيُّع و تصوُّف است. البته از اينكه مىگويم وجه مشترك، سوءتعبير نباشد، چون ممكن است با حرفهاى مستشرقين در اين زمينه روبرو شويم كه مسأله را به همين شكل مطرح مىكنند. مسألهاى است كه در ميان عرفا شديداً مطرح است و در تشيُّع نيز از صدر اسلام مطرح بوده.(2)
مسأله ولايت در شيعه معمولًا به آن معناى خيلى به اصطلاح غليظش مطرح است، به معنى حجّت زمان كه هيچ زمانى خالى از حجّت نيست: «وَ لَوْ لَاالْحُجَّةُ لَساخَتِ الْارْضُ بِاهْلِها»(1)
يعنى هيچ وقت نبوده و نخواهد بود كه زمين از يك انسان كامل خالى باشد؛ و براى آن انسان كامل مقامات و درجات زيادى قائلاند و ما در اغلب زيارتها كه مىخوانيم، به چنين ولايت و امامتى اقرار و اعتراف مىكنيم؛ يعنى معتقديم كه امام داراى چنين روح كلى است. ما در زيارت مىخوانيم و جزء اصول تشيع است: «اشْهَدُ انَّكَ تَشْهَدُ مَقامى وَ تَسْمَعُ كَلامى وَ تَرُدُّ سَلامى؛(2)
من گواهى مىدهم كه تو الآن وجود مرا در اينجا حس و ادراك مىكنى، من اعتراف مىكنم كه تو سخنى را كه من الآن مىگويم» تازه ما براى مردهاش مىگوييم. البته از نظر ما مرده و زنده او فرقى ندارند؛ چنين نيست كه زندهاش اين طور نبوده و فقط مردهاش اين طور است.
بنابراين، مسأله امامت سه درجه پيدا مىكند و اگر اينها را از يكديگر تفكيك نكنيم، در استدلال هايى كه در اين مورد هست دچار اشكال مىشويم، پس تشيُّع هم مراتبى دارد. بعضى از شيعيان فقط قائل به امامت به همان معنى رهبرى اجتماعىاند؛ مىگويند پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، امام على(عليه السلام) را براى رهبرى بعد از خود تعيين كرده بود و خلفای سه گانه به علت غصب خلافت مسئول هستند. همين مقدار شيعه هستند و در آن دو مسأله ديگر يا اعتقاد ندارند و يا سكوت مىكنند. بعضى ديگر، مرحله دوم را هم قائل هستند ولى به مرحله سوم نمىرسند. اما اكثريت شيعه و علماى شيعه مرحله سوم را هم اعتقاد دارند.(3)
ما اگر بخواهيم وارد بحث امامت بشويم بايد در سه مرحله بحث كنيم: امامت در قرآن، امامت در سنت و امامت به حسب حكم عقل. در مرحله اول بايد ببينيم آيا آيات قرآن در باب امامت
دلالت بر امامتى كه شيعه مىگويد دارد يا نه؟ و اگر دلالت دارد، آيا فقط امامت به معنى رهبرى سياسى و اجتماعى را مىگويد يا امامت به معنى مرجعيت دينى و حتى امامت به معنى ولايت معنوى را هم مىگويد؟ بعد از آن بايد وارد بحث امامت در سنت بشويم، ببينيم كه در سنت پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) راجع به امامت چه آمده؟ بعد مسأله را از نظر عقلى تجزيه و تحليل كنيم كه عقل در هريك از سه مرحله امامت چه چيز را قبول مىكند؟ آيا مىگويد از نظر رهبرى اجتماعى حق با اهل تسنن است و جانشين پيغمبر(صلى الله عليه وآله
وسلم) بايد به وسيله شوراى مردم انتخاب شود يا اينكه پيغمبر جانشين خود را تعيين كرده است؟ همين طور در آن دوتاى ديگر عقل چه مىگويد؟
در قرآن چند آيه وجود دارد كه مورد استدلال شيعه در باب امامت است. يكى از آن آيات آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» است (اتفاقاً در همه اينها روايات اهل تسنن هم وجود دارد كه مفاد شيعه را تأييد مىكند). ما آيهاى در قرآن داريم به اين صورت: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ».(1)
«إِنَّما» يعنى منحصراً (چون از ادات حصر است). معنى اصلى «ولىّ» سرپرست است. ولايت يعنى تسلط و سرپرستى: سرپرست شما فقط و فقط خداست و پيغمبر خدا و مؤمنينى كه نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند. ما در دستورات اسلام نداريم كه انسان در حال ركوع زكات بدهد كه بگوييم اين يك قانون كلى است و شامل همه افراد مىشود.
اين، اشاره است به واقعهاى كه در خارج يك بار وقوع پيدا كرده است و شيعه و اهل سنت به اتفاق آن را روايت كردهاند و آن اين است كه امام على(عليه السلام) در حال ركوع بود، سائلى
1) . سوره مائده: 5، آیه 55.
پيدا شد و سؤالى كرد، حضرت به انگشت خود اشاره كرد، او آمد انگشتر را از انگشت امام على(عليه السلام) بيرون آورد و رفت؛ يعنى امام على(عليه السلام) صبر نكرد نمازش تمام شود و بعد به او انفاق كند؛ آنقدر عنايت داشت به اينكه آن فقير را زودتر جواب بگويد كه در همان حال ركوع با اشاره به او فهماند كه اين انگشتر را درآور، برو بفروش و پولش را خرج خودت كن.(1)
در اين مطلب هيچ اختلافى نيست و مورد اتفاق شيعه و اهل سنت است كه امام على(عليه السلام) چنين كارى كرده است و نيز مورد اتفاق دو مذهب اسلام است كه اين آيه در شأن امام على(عليه السلام) نازل شده، با توجه به اينكه انفاق كردن در حال ركوع جزء دستورات اسلام نيست (نه از واجبات اسلام است و نه از مستحبات آن) كه بگوييم ممكن است عدهاى از مردم به اين قانون عمل كرده باشند. پس «كسانى كه چنين مىكنند» اشاره و كنايه است، همانطور كه در خود قرآن گاهى مىگويد: «يَقُولُونَ» مىگويند، و حال آنكه يك فرد آن سخن را گفته. در اينجا «كسانى كه چنين مىكنند» يعنى آن فردى كه چنين كرده. بنابراين به حكم اين آيه امام على(عليه السلام) به ولايت براى مردم تعيين شده است. اين، آيهاى مورد استدلال شيعه است.
از دیگر آياتى كه در مورد امامت وارد شده در سوره مائده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ؛(2)
اى پيامبر! آنچه را كه بر تو نازل شد، تبليغ كن و اگر تبليغ نكنى رسالت الهى را تبليغ نكردهاى.» مفاد اين آيه آن چنان شديد است كه مفاد حديث «مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ ميتَةً جاهِلِيَّةً». اجمالاً خود آيه نشان مىدهد كه موضوع آنچنان مهم است كه اگر پيغمبر تبليغ نكند، اصلاً رسالتش را ابلاغ نكرده است.
سوره مائده به اتفاق شيعه و اهل سنت آخرين سورهاى است كه بر پيغمبر نازل شده و اين آيات جزء آخرين آياتى است كه بر پيغمبر نازل شده است؛ يعنى در وقتى نازل شده كه
پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) تمام دستورات ديگر را در مدت سيزده سال مكه و ده سال مدينه گفته بوده و اين، جزء آخرين دستورات بوده است. شيعه سؤال مىكند اين دستورى كه جزء آخرين دستورهاست و آنقدر مهم است كه اگر پيغمبر آن را ابلاغ نكند همه گذشتهها
«كأنلميكن» است، چيست؟ يعنى شما نمىتوانيد موضوعى نشان بدهيد كه مربوط به سالهاى آخر عمر پيغمبر و اهميتش در آن درجه باشد كه اگر ابلاغ نشود هيچ چيز ابلاغ نشده است. ولى ما مىگوييم آن موضوع، مسأله امامت است كه اگر نباشد، همه چيز كأن لم يكن است، يعنى شيرازه اسلام از هم مىپاشد. بعلاوه، شيعه از كلمات و روايات خود اهل تسنن دليل مىآورد كه اين آيه در غديرخم نازل شده است.(1)
در همین سوره مائده، آيه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً؛(2)
امروز دين را به حد كمال رساندم و نعمت را به حد آخر تمام كردم، امروز است كه ديگر اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم.» نشان مىدهد كه در آن روز جريانى رخ داده كه آنقدر با اهميت است كه آن را مكمّل دين و متمّم نعمت خدا بر بشر شمرده است و با بودن آن، اسلام، اسلام است و خدا اين اسلام را همان مىبيند كه مىخواسته و با نبودن آن، اسلام، اسلام نيست. شيعه به لحن اين آيه استدلال مىكند.(3)
در مورد مسأله امامت، آنچه كه در درجه اول دارای اهميت است مسأله جانشينى پيغمبر می باشد در توضيح و تبيين و بيان دين، منهاى وحى. البته بدون شك كسى كه به او وحى
مىشد، پيغمبر اكرم بود و بس و با رفتن ايشان مسأله وحى و رسالت به كلى قطع شد. مسأله امامت اين است كه آيا با رفتن پيغمبر، بيان آن تعليمات آسمانى- كه ديگر در آنها اجتهاد و رأى و نظر فردى و شخصى وجود ندارد- در يك فرد متمركز بود به طورى كه مانند
پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مردم هرچه از او در مسائل دينى سؤال مىكردند مىدانستند كه پاسخ وى حق و حقيقت است و فكر شخصى نيست كه ممكن است اشتباه كرده باشد و روز بعد آن را تصحيح كند.
اگر جملهاى را قطعاً پيغمبر گفته باشد، ما بوديم و خودمان مىشنيديم يا نبوديم ولى به دلايل قطعى ثابت شده كه پيغمبر اكرم گفته است، هرگز نمىگوييم كه پيغمبر فرمود اما اشتباه كرد، غفلت كرد. در مورد يك مرجع تقليد ممكن است بگوييم در پاسخ فلان سؤال اشتباه كرده، غفلت كرده و يا تحت تأثير يك جريانى قرار گرفته است، اما در مورد پيغمبر چنين سخنانى نمىگوييم، همانگونه كه درباره آيه قرآن نمىگوييم كه متأسفانه در اينجا وحى اشتباه كرده يا يك هواى نفسانى و ظلمى دخالت كرده است. «وحى اشتباه كرده» يعنى اين آيه وحى نيست.
آيا بعد از پيغمبر، انسانى وجود داشت كه واقعاً مرجع احكام دين باشد آن طورى كه ايشان مرجع و مبيّن و مفسّر بودند؟ آيا يك انسان كامل اين چنينى وجود داشت يا نه؟ باید گفت وجود داشته، با اين تفاوت كه آنچه پيغمبر در اينگونه مسائل مىگويد مستند به وحى مستقيم است و آنچه ائمه(عليهم السلام) مىگويند مستند به پيغمبر است، نه به اين شكل كه پيغمبر به آنها تعليم كرد بلكه به آن شكلى كه مىگوييم امام على(عليه السلام) فرمود پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بابى از علم به روى من باز كرد كه از آن باب هزار باب ديگر باز شد.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 728.
اساس مسأله در باب امامت، آن جنبه معنوى است. امامان يعنى انسانهايى معنوى مادون پيغمبر كه از طريقى معنوى اسلام را مىدانند و مىشناسند و مانند پيغمبر، معصوم از خطا و لغزش و گناه هستند.
امام، مرجع قاطعى است كه اگر جملهاى از او بشنويد، نه احتمال خطا در آن مىدهيد و نه احتمال انحراف عمدى، كه اسمش مىشود «عصمت». آن وقت شيعه مىگويد اينكه پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «انّى تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى؛(1)
من بعد از خود دو شىء وزين باقى مىگذارم؛ قرآن و عترت خودم» نصّ در چنين مطلبى است.
اما آيا پيغمبر چنين چيزى گفته يا نگفته؟ قابل انكار نيست. اين حديث، حديثى نيست كه فقط شيعه روايت كرده باشد بلكه حديثى است كه حتى اهل تسنن از شيعه بيشتر روايت كردهاند. البته منظور اين نيست كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) حتى يك بار هم نگفته است كه من دو چيز در ميان شما مىگذارم: كتاب و سنت، چون منافاتى نيست بين«كتاب و سنت» و «كتاب و عترت» زيرا عترت براى بيان سنت است. صحبت اين نيست كه ما به سنت رجوع كنيم يا به عترت؟ مثل اينكه سنتِ موجودى از پيغمبر داريم و يك عترت در كنار آن؛ يا بايد به سنت مراجعه كنيم يا به عترت! بلكه سخن اين است كه عترت است كه مبيّن واقعى سنت است و تمام سنت نزد آنهاست. «كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى» يعنى شما بايد سنت مرا از عترت من تلقى كنيد.(2)
بنابراين آن روح اصلى امامت اين است كه اسلام كه دينى جامع و كلى و پرفروغ است، آيا بيان آن همان مقدارى است كه در قرآن اصول و كليات آن ذكر شده و در كلمات پيغمبر اكرم توضيحاتش بيان گرديده است.
البته نازل شدن اسلام بر پيغمبر تمام شد ولى آيا اسلامِ بيان شده همان اسلامِ نازل شده بود؟ يا اينكه بعد از پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) اسلام نازلشده بر ايشان كه هنوز خيلى از مسائل آن از باب اينكه بايد حاجت پيش بيايد، زمان بگذرد و تدريجاً بيان شود بيان نشده بود، نزد امام على(عليه السلام) بود كه ايشان مىبايست براى مردم بيان كند. در اين صورت همين حديث «كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى» عصمت را هم بيان مىكند زيرا پيغمبر مىفرمايد دين را از اين دو منبع بگيريد. همان طور كه قرآن معصوم است يعنى در آن خطا وجود ندارد، آن ديگرى هم معصوم است. محال است كه پيغمبر به اين قاطعيت بگويد بعد از من دين را از فلان شخص بگيريد ولى آن شخص برخى از سخنانش اشتباه باشد.
اينجاست كه فرضيه شيعه با فرضيه اهل تسنن در مسأله بيان و اخذ دين در اساس فرق مىكند. آنها مىگويند همانطور كه با رفتن پيغمبر وحى منقطع شد، بيان واقعى دين يعنى آن بيانى كه معصوم از خطا و اشتباه باشد هم تمام شد. هرچه از قرآن و احاديثى كه از پيغمبر رسيده استنباط كرديم، همان است و ديگر چيزى نيست.(1)
آيا مقام پيغمبر اكرم فقط اين بود كه دستورات الهى، اصول و فروع اسلام به او وحى مىشد؟ آن چيزى كه او مىدانست فقط اسلام واقعى بود و ديگر ماوراى آن، شأن او نبود كه از
جانب خدا بداند؟ آيا مه تنها در مقام عمل و تقوا بلکه در مرحلهاى مأمون و معصوم از خطا بود؟ همچنين آيا مقام ائمه(عليهم السلام) فقط اين است كه گر چه به ايشان وحى نمىشده است ولى اسلام را به وسيله پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) دريافت كردهاند و فروع و كليات و جزئيات اسلام را همچنان كه پيغمبر به علمى كه هيچ شائبه اشتباه در آن نبود مىدانست آنها نيز مىدانند و در
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 730.
مقام تقوا و عمل هم مأمون و معصوم از خطا هستند؟ آيا فقط همين است يا چيزهاى ديگرى هم در شخص پيغمبر و شخص امام وجود دارد؟ آيا در ماوراى مسائل مربوط به دين و معارف، چه علومى را مىدانستند؟ آيا اين سخن درست است كه اعمال بر پيغمبر عرضه مىشود و حتى اعمال مردم در زمان حيات هر امامى بر آن امام عرضه مىشود به طورى كه مثلاً الآن امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نه تنها بر شيعيان بلكه بر همه مردم حاضر و ناظر است و غافل نيست؟ حتى امام، حىّ و ميّت ندارد؟ اين همان مسأله ولايت است، ولايت معنوى.
در اينجا نقطه التقايى ميان عرفا و تشيّع وجود دارد يعنى فكرها خيلى به هم نزديك است. اهل عرفان معتقدند در هر دورهاى بايد يك قطب، يك انسان كامل وجود داشته باشد و شيعه مىگويد در هر دورهاى يك امام و حجّت وجود دارد كه او انسان كاملاست. اختلاف تشيُّع و تسنن در آن دو مسأله اول است؛ يكى مسألهاى كه ما اسمش را امامت در بيان احكام دين مىگذاريم، و ديگر امامت به معنى زعامت مسلمين.(1)
اولين سخنى كه در باب امامت مىگويند، تعريفى است كه از امامت مىكنند، در اين تعريف اختلافى نيست. مىگويند: «الْإمامَةُ رِياسَةٌ عامَّةٌ فى امورِ الدّينِ وَ الدُّنْيا» امامت رياستى است عمومى هم در امور دينى و هم در امور دنيايى. خواجه نصيرالدين طوسى در کتاب «تجريد» تعبيرى كلامى دارد، مىگويد: «الْامامُ لُطْفٌ».(2)
مقصود اين است كه امامت هم نظير نبوت از مسائلى است كه از حد بشرى بيرون است و به همين جهت انتخاب امام از حد استطاعت بشرى بيرون است و بنابراين آنطرفى است، از آن طرف بايد بيايد، مثل نبوت است كه از طريق وحى و
تعيين الهى بايد بيايد با اين تفاوت كه نبوت مستقيماً از ناحيه خداست، ارتباط پيغمبر است با خدا، و امامت تعيينى است از ناحيه پيغمبر و از ناحيه خدا.(1)
علماى شيعه مىگويند اينكه شما منكر امام با اين مشخصات هستيد، در واقع اسلام را تحقير مىكنيد. يك دستگاه فنى كه به جايى فرستاده مىشود، متخصص آن دستگاه هم بايد همراهش باشد. اگر كشورى مثل آمريكا يا شوروى يك ابزار فنى مانند فانتوم يا ميگ(2)
را به كشورى كه مردمش با آن ابزار آشنا نيستند صادر مىكند، براى اينكه مردم را با آن آشنا كند متخصص هم همراه آن مىفرستد. البته در مورد امور ساده مثل پارچه نيازى به همراهى
متخصص نيست. شما اسلام را كه از جانب خدا به مردم رسيده، چگونه چيزى تلقى مىكنيد؟ آيا آن را به سادگى پارچه تلقى مىكنيد كه وقتى از كشورى به كشور ديگر صادر مىشود نيازى به همراهى متخصص و پارچهشناس با آن نيست؟ يا آن را به پيچيدگى يك ابزار فنى تلقى مىكنيد كه هنگام صدور آن، كارشناسى هم بايد همراهش باشد كه تا مدتى مردم را با آن آشنا كند؟(3)
امام يعنى كارشناس امر دين، كارشناسى حقيقى كه به گمان و اشتباه نيفتد و خطا برايش رخ ندهد. از آنجا که پيغمبراكرم، اسلام را براى مردم آورده است، بايد لااقل براى مدتى كارشناسان الهى در ميان مردم باشند كه اسلام را به خوبى به مردم بشناسانند. چنين شخصى را پيغمبر اكرم براى مردم تعيين كرده است. علماى شيعه اين مطلب را با تعبير «لطفٌ» بيان
كردهاند يعنى لطف الهى، و مقصود اين است كه اين مسأله براى هدايت بشر مفيد است؛ چون راه بشر به سوى او بسته است لطف الهى ايجاب مىكند كه از آن سو عنايتى بشود؛ همان طور كه در مورد نبوت مىگويند لطفٌ. پس اين يك اصل از اصول شيعه كه تقريباً مىتوان گفت دليل عقلى شيعه در باب امامت است.
در اينجا مسأله عصمت پيش مىآيد. وقتى كه شيعه امام را در چنين مقامى تلقى مىكند كه حافظ و نگهبان شريعت و مرجع مردم براى شناساندن اسلام است، همان طور كه براى پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عصمت قائل است، براى او هم عصمت قائل است. در مورد عصمت پيغمبر هيچ كس شبهه نمىكند و امر بسيار واضحى است.
كسى كه خدا او را براى هدايت مردم فرستاده در حالى كه مردم به هدايت الهى نياز داشتهاند، نمىتواند انسانى جايزالخطا يا جايزالمعصية باشد. دوگونه خطاست: يكى اينكه عالماً عامداً معصيت كند مثلًا خدا به پيغمبر دستور بدهد كه چنين بگو، بعد پيغمبر ببيند مصلحت و منفعت خودش طور ديگرى اقتضا مىكند و آن سخن را به گونهاى ديگر براى مردم بگويد. واضح است كه اين بر ضد نبوت است. اگر امامت را به اين شكل تعريف كنيم كه امرى است متمّم نبوت از نظر بيان دين، يعنى به آن دليل وجودش لازم است كه وظيفه پيغمبر را در بيان احكام انجام دهد، به هماندليل كه پيغمبر بايد معصوم از اشتباه و گناه باشد، امام نيز بايد چنين باشد. اگر كسى بگويد لازم نيست امام معصوم باشد و چنانچه اشتباهى كرد كس ديگرى به او تذكر مىدهد، مىگوييم ما نقل كلام به آن كس ديگر مىكنيم، باز او نگهبان ديگرى مىخواهد، بالاخره شخصى بايد باشد كه بتواند واقعاً حافظ شرع باشد. علاوه بر اين اگر امام خطاكار و
گنهكار باشد، وظيفه ديگران است كه او را به راه راست بياورند و حال آنكه وظيفه ديگران اين است كه مطيع امر او باشند. ايندو با همديگر جور در نمىآيند.(1)
علمای شیعه از مسأله عصمت به تنصيص امامت مىرسند، بنابراين شكل كلامى قضيه اين است كه از خدا شروع مىكنند مىگويند امامت لطفى است از جانب خدا؛ چون لطف است پس بايد وجود داشته باشد و چون چنين لطفى بدون عصمت ممكن نيست، پس امام بايد معصوم باشد و به همين دليل بايد منصوص باشد زيرا اين امر (يعنى عصمت) موضوعى نيست
كه تشخيص آن با مردم باشد. همان طور كه تشخيص پيغمبر با مردم نيست و با خداست كه چه كسى را به پيغمبرى معين كند و او را با دلايل و آثار و معجزات معرفى نمايد، تشخيص امام هم با مردم نيست و از جانب خدا بايد تعيين شود با اين تفاوت كه پيغمبری انبیاء بواسطه بشر ثابت نمی شود، بايد از راه آثار معجزات به مردم شناسانده شود ولى امام بايد از راه پيغمبر شناسانده شود. از اينجا وارد تنصيص مىشوند و مىگويند پس امامت بايد به نصّ باشد از طرف پيغمبر نه به صورت تعيين مردم. بنابراين از مسأله لطف به مسأله عصمت و از مسأله عصمت به مسأله تنصيص می توان رسید.
بحث به اينجا كه مىرسد، پله چهارمى را بايد طى كرد: اينها همه درست ولى چه ارتباطى با امام على(عليه السلام) دارد؟ خواجه نصيرالدين مىگويد: «وَ هُما مُخْتَصّانِ بِعَلِىٍّ» اين دو (يعنى معصوم بودن و منصوص بودن) از مختصات امام على(عليه السلام) است. مقصود اين است كه در اين جهت حتى يك نفر اختلاف ندارد كه غير امام على(عليه السلام) منصوص نيست؛ يعنى صحبت اين نيست كه ديگران مىگويند پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كس ديگرى را تعيين
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 741.
كرد و ما مىگوييم امام على(عليه السلام) را، بلكه صحبت اين است كه آيا پيغمبر كسى را تعيين كرده است كه در اين صورت غير از امام على(عليه السلام) كس ديگرى نيست، و يا اساساً كسى را تعيين نكرده است؟ همين قدر كه بگوييم نصّ و تنصيص لازم و واجب است و پيغمبر بر انسانى تنصيص كرده، آن شخص غير از امام على(عليه السلام) كس ديگرى نمىتواند باشد چون ديگران چنين ادعايى ندارند و بلكه انكار دارند. حتى خلفا مدعى
تنصيص نيستند چه رسد به ديگران. اتباعشان هم مدعى تنصيص بر آنها نيستند. بنابراين ديگر بحثى نمی باشد.(1)
در مورد عصمت هم همين طور است؛ نه خلفا مدعى عصمت خودشان بودند بلكه صريحاً به اشتباهاتشان اعتراف مىكردند و نه اهل تسنن قائل به عصمت آنها هستند چون همان طور كه گفتيم مسأله امامت از نظر آنها يعنى حكومت. در مسأله حكومت، ديگر مطرح نيست كه حاكم اشتباه يا گناه نكند. مىگويند خير، اشتباه هم زياد مىكردند، گناه هم مرتكب مىشدند ولى در حد يك انسان عادل، در حد انسانى كه لياقت پيش نمازى دارد. بيش از اين ديگر برايشان مقامى قائل نيستند. تا اينجا مسأله شكل كلامى دارد يعنى همان طور كه گفتيم از بالا شروع مىشود، از اين كه به همان دليلى كه نبوت، لازم و لطف است، امامت هم بايد باشد.(2)
خداوند منان در قرآن کریم می فرماید: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»(3)
راجع به خصوص غدير و نصب امام على(عليه السلام) به خلافت و امامت و ولايت دامنه سخن وسيع است، از قسمت هاى مختلف مىشود صحبت كرد از قبيل اينكه اولاً داستان غدير يك واقعيت و يك حقيقت تاريخى است كه دراينباره كتابها حتى به فارسى نوشتهاند و به زبان عربى زياد نوشته شده است، و از قبيل اينكه مفاد كلام پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) در
روز غدير كه فرمودند: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» چيست؟ با مقدمات و مؤخراتش كه اول فرمود: «أَ لَسْتُ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ؛ آيا من از خود شما بر شما اولويت ندارم، حق ولايت بر همه شما ندارم؟»(1)
بعد حضرت رسول اشاره كردند به آيه كريمه شریفه قرآن: «النَّبِىُّ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ»(2)همه فرياد كشيدند: بلى، بلى چرا چرا چنين است. بعد حضرت فرمودند: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» و بعدفرمودند: «اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» اين خودش يك موضوعى است كه اصلاً مفاد اين حديث چيست؟ و اين ولايت تا كجا دامنه دارد؟ ساير نصوصى كه در قرآن مجيد در اين زمينه وارد شده است يا پيغمبر اكرم درباره امام على(عليهم السلام) فرموده است، به طور كلى اصلحيت و اليَقيّت مولاى متقيان، ساير فضايلش، اينها مسائلى است كه مىشود درباره همه اينها بحث كرد ولى موضوعى كه از نظر عمل خود ما نافعتر و مفيدتر و آموزندهتر است در عين اينكه يكى از مباحث و فصلهاى غدير است و آن اين است:
چرا دستور پيامبر(صلى الله عليه و آله وسلم) درباره خلافت امام على(عليه السلام) اجرا نشد؟
اين سؤال براى هركسى به وجود مىآيد كه چطور شد با آن همه تأكيدات و اصرارهايى كه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) در زمينه خلافت امام على(عليه السلام) كرد در عين حال اين موضوع به مرحله اجرا در نيامد؟ از زمان غدير تا وفات رسول اكرم در حدود دو ماه و نيم
فاصله شد، چطور شد كه مسلمانان وصيت پيغمبر اكرم را درباره امام على(عليه السلام) ناديده گرفتند؟
اينكه بگوييم مسلمين يكمرتبه همه نسبت به اسلام و پيغمبر متمرد و طاغى شدند، روى تعصبات قومى و عربى؛ به اين مسئله كه رسيد همه آنها يكمرتبه از اسلام رو برگرداندند. اين يك جور توجيه و تفسير است ولى وقايع بعد اين جور نشان نمىدهد كه مسلمين يكمرتبه از اسلام و از پيغمبر به طور كلى رو برگردانده باشند كه نتيجهاش اين است كه بايد به حالت اول جاهليت خودشان و بتپرستى برمىگشتند.(1)
فرض دوم اين است كه بگوييم مسلمين نخواستند نسبت به اسلام متمرد شوند ولى نسبت به اين يك دستور پيغمبر جنبه تمرد به خودشان گرفتند؛ اين يك دستور به علل و جهات خاصى مثلاً كينههايى كه از ناحيه پدركشتگىها با امام على(عليه السلام) داشتند يا به قول بعضى از اهل تسننِ امروز نمىخواستند كه نبوت و خلافت در يك خاندان قرار داشته باشد، تحملش برايشان مشكل بود. يا آنكه آن حالت عدم تساهل و سختگيرى و صلابت و انعطافناپذيرى امام على(عليه السلام) خودش عاملى است. بعضى از علماى معاصر اهل تسنن اين را يكى از علل ذكر كردهاند، گفتهاند حالت صلابت و شدت و انعطافناپذيرى على كه به اين صفت در ميان مسلمين شناخته شده بود موجبى بود كه مسلمين چشمشان به طرف امام على(عليه السلام) نمىرفت و مىگفتند اگر او روى كار بيايد ملاحظه احدى را نمىكند، چون تاريخ زندگى امام على(عليه السلام) نشان داده بود.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، غدير و خطرى كه مسلمين را از داخل تهديد مىكرد، ج25، ص 185.
مسلمين در اين مسئله اغفال شدند؛ يعنى عدهاى متمرد شدند، آن عده زيرك متمرد عامه مسلمين را در اين مسئله اغفال كردند. آيه شریفه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروا مِنْ دينِكُمْ؛(1)
امروز كافران از دين شما مأيوس گشتند» درباره نصب امير المؤمنين امام على(عليه السلام) يعنى بعد از تعيين امير المؤمنين به خلافت نازل شد. يعنى از امروز ديگر كافران نااميدند كه از راه كفر، از خارج حوزه اسلام به اسلام حمله كنند، ديگر مأيوس شدند كه از اين راه نتيجه بگيرند، فهميدند كه ديگر اسلام را نمىشود از بيرون كوبيد. «فَلا تَخْشَوْهُمْ؛ مسلمانها! ديگر از كافران بيم نداشته باشيد و نگران نباشيد.»(2)
تا اينجا دو جمله است:
جمله اول يك واقعيت تاريخى را بيان مىفرمايد. در جمله دوم تأمين مىدهد. در جمله اول مىگويد آنها ديگر كارى نخواهند كرد چون نااميدند، ديگر بعد از اين فعاليتى نخواهند داشت. در جمله دوم تأمين مىدهد كه خيالتان از ناحيه آنها ناراحت نباشد. قرآن در آيات زيادى هميشه مسلمين را از خطر كفار بيم مىداد. اما در اينجا بعد از حادثه نصب امام على(عليه السلام) به خلافت، مىگويد ديگر بعد از اين بيمى نيست، از ناحيه آنها نگرانى نيست.
جمله بعد خيلى عجيب است: «وَ اخْشَوْنِ» از ناحيه آنها بر دين خودتان نگران نباشيد اما از من بترسيد. معنايش اين مىشود كه از ناحيه من نگران باشيد. يعنى چه از ناحيه خدا نگران باشيم؟ از ناحيه دشمن نگران نباشيم اما از ناحيه دوست و صاحب دين، از ناحيه خدا نگران باشيم! برعكس، از ناحيه خدا بايد اميدوار باشيم، پس چرا قرآن مىگويد از ناحيه خدا نگران باشيد؟ نكته و جان كلام همين جاست.
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروا مِنْ دينِكُمْ» (يك جمله) «فَلا تَخْشَوْهُمْ» (جمله دوم) «وَ اخْشَوْنِ» (جمله سوم) «الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الْاسْلامَ ديناً؛ در اين روز من دين شما را به سرحد كمال رساندم، آنچه كه كمال اين دين به آن است در اين روز من به شما عنايت كردم؛ آن چيزى كه نعمت خودم را به آن وسيله به پايان رساندم امروز به پايان رساندم. امروز من دين اسلام را براى شما به عنوان يك دين مىپسندم» يا آن اسلامى كه ما در نظر داشتيم، اسلام كامل و تمام، اين است كه امروز ما به شما عنايت كرديم.
توضيح مختصرى راجع به اين آيه عرض بكنم. اينجا دو تعبير داريم: يكى اينكه «اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ»، ديگر اينكه «اتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى؛ دين شما را به حد كمال رساندم»، نعمت خودم را به اتمام رساندم.
فرق است ميان اتمام و اكمال. پس دين را، هم اكمال كردم و هم اتمام كردم. اتمام در جايى گفته مىشود كه يك ساختهاى ناقص است به معنى اينكه بعضى از اجزاء آن ساخته هنوز ناتمام است. مثلاً اگر يك ساختمان را بسازند، قبل از آنكه همه كارها تمام بشود كه بتوان از آن استفاده كرد، مثل اينكه سقف آن مانده باشد يا درهاي آن را هنوز كار نگذاشته باشند، به آن «ناتمام» مىگويند. اما مسئله اكمال چيز ديگرى است:(1)
يك شىء ممكن است پيكرهاش درست و تمام باشد اما از باب اينكه روح ندارد و آن واقعيتش و آثارى كه منتظَر است بر آن مترتب بشود مترتب نمىشود مىگويند كامل نيست. مثلاً اگر بگويند كمال علم به عمل است معنايش اين نيست كه تا عمل نيامده است علم يك
جزئش ناقص است؛ خير، علم علم است، علم با علم تمام مىشود ولى علم با عمل كامل مىشود، يعنى آن
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، غدير و خطرى كه مسلمين را از داخل تهديد مىكرد، ج25، ص 188.
آثارى كه از علم بايد گرفت با عمل گرفته مىشود. «انَّ كَمالَ الْعِلْمِ بِالْعَمَلِ وَ كَمالَ الْعَمَلِ بِالنِّيَّةِ وَ كَمالَ النِّيَّةِ بِالْاخْلاص؛ كمال علم به عمل است، كمال عمل به نيت است و كمال نيت به اخلاص است. نيت جزء عمل نيست ولى اگر نيتى همراه عمل نباشد بىاثر است. اخلاص هم جزء نيت نيست ولى اگر اخلاص نباشد نيت اثر ندارد.»
«الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى». اين دستور (يعنى نصب امام على(عليه السلام) به امامت) به اعتبار اينكه يك جزء از اجزاء دين و يك دستور از دستورهاى دين است پس نعمت ناتمام بود، تمام شد. باز اين دستور به اعتبار اينكه اگر نبود همه دستورهاى ديگر كامل نبود، كمال همه آنها به اين است. اين است كه ما مىگوييم روح دين ولايت و امامت است. اگر انسان ولايت و امامت نداشته باشد اعمالش حكم يك پيكر بدون روح را پيدا مىكند.
ولاء، ولايت (به فتح «واو»)، ولايت (به كسر «واو»)، ولىّ، مولى، اولى و امثال اينها همه از مادّه «ولى»- و، ل، ى- اشتقاق يافتهاند. اين واژه از پراستعمالترين واژههاى قرآن كريم است كه به صورت هاى مختلفى به كار رفته است؛ در قرآن كريم 124 مورد به صورت اسم و 112 مورد در قالب فعل آمده است.
معناى اصلى اين كلمه همچنان كه راغب در مفردات القرآن گفته است، قرار گرفتن چيزى در كنار چيز ديگر است به نحوى كه فاصلهاى در كار نباشد؛ يعنى اگر دو چيز آنچنان به هم متّصل باشند كه هيچ چيز ديگر در ميان آنها نباشد، مادّه «ولى» استعمال مىشود. مثلاً اگر
چند نفر پهلوى هم نشسته باشند و ما بخواهيم وضع و ترتيب نشستن آنها را بيان كنيم، مىگوييم: زيد در صدر مجلس نشسته است «و يليه عمرو، ويلى عمرا بكر» يعنى بلافاصله در كنار زيد عمرو نشسته است و در كنار عمرو بدون هيچ فاصلهاى بكر نشسته است.
به همين مناسبت اين كلمه در مورد قرب و نزديكى به كار رفته است اعمّ از قرب مكانى و قرب معنوى، و باز به همين مناسبت در مورد دوستى، يارى، تصدّى امر، تسلّط و معانى ديگر از اين قبيل استعمال شده است؛ چون در همه اينها نوعى مباشرت و اتّصال وجود دارد.(1)
براى اين مادّه و مشتقّات آن، معانى بسيارى ذكر كردهاند، مثلاً براى لفظ «مولى» بيست و هفت معنى ذكر كردهاند؛ امّا بديهى است كه اين لفظ براى بيست و هفت معنى جداگانه وضع نشده است، يك معنى اصلى بيشتر ندارد، در ساير موارد، به عنايت همان معنى استعمال شده است. معانى متعدّد، و به تعبير بهتر، موارد استعمال متعدّد را از روى قرائن لفظى و حالى بايد به دست آورد.
اين لفظ، هم در مورد امور مادّى و جسمانى استعمال شده است و هم در مورد امور معنوى و مجرّد، ولى مسلّماً در ابتدا در مورد امور مادّى استعمال شده است و از راه تشبيه معقول به محسوس و يا از راه تجريد معنى محسوس از خصوصيّت مادّى و حسّى خودش، در مورد معنويّات هم استعمال شده است، زيرا توجّه انسان به محسوسات قبل از تفكّر او در معقولات است؛ بشر پس از درك معانى و مفاهيم حسّى تدريجاً به معانى و مفاهيم معنوى رسيده است و طبعاً از همان الفاظى كه در مورد مادّيات به كار مىبرده است استفاده كرده و آنها را استخدام نموده است، همچنان كه ارباب علوم، الفاظ خاصّى را براى علم خود اختراع نمىكنند بلكه از
الفاظ جارى عرف استفاده مىكنند امّا به آن الفاظ مفهوم و معنى خاص مىدهند كه با مفهوم و معنى عرفى متفاوت است.
راغب راجع به خصوص كلمه «ولايت» از نظر موارد استعمال مىگويد: «ولايت (به كسر «واو») به معنى نصرت است و امّا ولايت (به فتح «واو») به معنى تصدّى و صاحب اختيارى يك كار است،
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ولاءها و ولايتها، ج3، ص 255.
و گفته شده است كه معنى هر دو يكى است و حقيقت آن همان تصدّى و صاحب اختيارى است».
راغب راجع به كلمه «ولى» و كلمه «مولى» مىگويد: «اين دو كلمه نيز به همان معنى است؛ چيزى كه هست گاهى مفهوم اسم فاعلى دارند و گاهى مفهوم اسم مفعولى». آنگاه به ذكر موارد استعمال آنها مىپردازد.(1)
در قرآن سخن از «ولاء» و «موالات» و «تولّى» زياد رفته است. در اين كتاب بزرگ آسمانى مسائلى تحت اين عناوين مطرح است. آنچه مجموعاً از تدبّر در اين كتاب مقدّس به دست مىآيد اين است كه از نظر اسلام دو نوع ولاء وجود دارد: منفى و مثبت؛ يعنى از طرفى مسلمانان، مأموريّت دارند كه نوعى ولاء را نپذيرند و ترك كنند، و از طرف ديگر دعوت شدهاند كه ولاء ديگرى را دارا باشند و بدان اهتمام ورزند.
ولاء اثباتى اسلامى نيز به نوبه خود بر دو قسم است: ولاء عام و ولاء خاص. ولاء خاص نيز اقسامى دارد: ولاء محبّت، ولاء امامت، ولاء زعامت، ولاء تصرّف يا ولايت تكوينى.(2)
قرآن كريم، مسلمانان را از اينكه دوستى و سرپرستى غير مسلمانان را بپذيرند سخت بر حذر داشته است، نه از باب اينكه دوست داشتن انسانهاى ديگر را بد بداند و طرفدار بغض مُسلم نسبت به غير مسلم در هر حال و مخالف نيكى با آنها باشد؛ قرآن صريحاً مىگويد: «لا يَنْهاكُمُ
اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ، إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ؛(1)
خداوند بازنمىدارد شما را از كسانى كه با شما در دين مقاتله و جنگ نكردهاند و شما را از خانههاتان بيرون نراندهاند كه نيكى كنيد نسبت به آنان و دادگرى كنيد؛ همانا خداوند دادگران را دوست دارد.»
اسلام نمىگويد كار محبّتآميز و كار نيكتان منحصراً بايد درباره مسلمين باشد و به هيچ وجه خيرى از شما به ديگران نرسد؛ دينى كه پيغمبرش به نصّ قرآن «رحمة للعالمين» است، كى مىتواند چنين باشد؟ ولى يك مطلب هست و آن اينكه مسلمانان نبايد از دشمن غافل شوند؛ ديگران در باطن، جور ديگرى درباره آنان فكر مىكنند؛ تظاهر دشمن به دوستى با مسلمانان، آنان را غافل نكند و موجب نگردد كه آنان دشمن را دوست پندارند و به او اطمينان كنند.(2)
مسلمان همواره بايد بداند كه عضو جامعه اسلامى است، جزئى است از اين كل. جزء يك كل و عضو يك پيكر بودن خواه ناخواه شرايط و حدودى را ايجاب مىكند. غير مسلمان عضو يك پيكر ديگر است. عضو پيكر اسلامى روابطش با اعضاى پيكر غير اسلامى بايد به نحوى
باشد كه لااقل با عضويّتش در پيكر اسلامى ناسازگار نباشد، يعنى به وحدت و استقلال اين پيكر آسيبى نرسد. پس خواه ناخواه نمىتواند روابط مسلمان با غير مسلمان با روابط مسلمان و مسلمان يكسان و احياناً از آن نزديكتر باشد.
روابط دوستانه و صميمانه مسلمانان با يكديگر بايد در حدّى باشد كه عضويّت در يك پيكر و جزئيّت در يك كل، ايجاب مىكند. ولاء منفى در اسلام عبارت است از اينكه يك مسلمان همواره در مواجهه با غير مسلمان بداند با اعضاى يك پيكر بيگانه مواجه است و معنى اينكه نبايد ولاء غير مسلمان را داشته باشد اين است كه نبايد روابط مسلمان با غير مسلمان در حدّ روابط
مسلمان با مسلمان باشد به اين معنى كه مسلمان عملاً عضو پيكر غير مسلمان قرار گيرد و يا به اين شكل درآيد كه عضويّت او در پيكر اسلامى به هيچ وجه در نظر گرفته نشود.
پس منافاتى نيست ميان آنكه مسلمان به غير مسلمان احسان و نيكى كند و در عين حال ولاء او را نپذيرد، يعنى او را عضو پيكرى كه خود جزئى از آن است نشمارد و بيگانهوار با او رفتار كند، همچنان كه منافاتى نيست ميان ولاء منفى و اصل بشر دوستى و رحمت براى بشر بودن. لازمه بشر دوستى اين است كه انسان به سرنوشت و صلاح و سعادت واقعى همه انسانها علاقهمند باشد. به همين دليل هر مسلمانى علاقهمند است كه همه انسانهاى ديگر، مسلمان باشند و هدايت يابند؛ امّا وقتى كه اين توفيق حاصل نشد، ديگران را كه چنين توفيقى يافتهاند نبايد فداى آنان كه توفيق نيافتهاند كرد و اجازه داد كه مرزها در هم بريزد و هر نوع فعل و انفعالى صورت گيرد.(1)
اسلام دين بشر دوستى است. اسلام حتّى مشرك را دوست دارد امّا نه از آن نظر كه مشرك است، بلكه از اين نظر كه مخلوقى از مخلوقات خداست، و البتّه ازآنجهت كه در راه هلاكت و ضلالت افتاده است و راه نجات و سعادت را گم كرده است، ناراحت است، و اگر او را دوست نمىداشت در مقابل شرك و بدبختى او بىتفاوت مىبود.
در اسلام حبّ و بغض هست امّا حبّ و بغض عقلى و منطقى نه احساسى و بىقاعده و ضابطه. دوستى و دشمنى كه صرفاً از احساس برخيزد منطق ندارد، احساسى است كور و كر كه بر درون انسانى مسلّط مىگردد و او را به هر طرف كه بخواهد مىكشد؛ امّا حبّ و بغض عقلى ناشى از يك نوع درك، و در حقيقت ناشى از علاقه به سرنوشت انسان ديگرى است كه مورد علاقه واقع شده است.(2)
اسلام در مورد يك جامعه فاسد و اصلاح نشده كه در آن كفر و نادانى حكومت مىكند، از طرفى دستور جهاد مىدهد تا ريشه فساد را بركند: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ؛(1)
آنان را بكشيد تا فتنه از ميان برود.»
و از طرف ديگر دستور احتياط و اجتناب مىدهد كه مردم روى دلشان را به روى آنان باز نكنند تا جامعه و بشريّت سالم بماند، و اين با بشر دوستى كوچكترين منافاتى ندارد. در اينجا قرآن سرّ لزوم اجتناب و احتياط از بيگانه را اين مىداند كه آنها دوست دارند ديگران نيز به كيش و آيين آنها درآيند. اينجا قرآن منشأ اصلى خطر را گوشزد مىكند. آنها وقتى دوست دارند، تنها دوستى و تمايلشان نيست بلكه براى نيل به اين هدف مىكوشند و از هر راهى جدّيت مىكنند.
همه اينها ايجاب مىكند كه روابط مسلمان با غير مسلمان محتاطانه باشد، مسلمان از خطر غافل نماند، فراموش نكند كه عضو يك جامعه توحيدى است و آن غير مسلمان عضو يك پيكر و جزء يك اجتماع ديگر است، امّا هيچيك از آنها ايجاب نمىكند كه مسلمان با غير مسلمان بكلّى قطع ارتباط كند، روابط اجتماعى و اقتصادى و احياناً سياسى نداشته باشد. البتّه همه مشروط است (به اين) كه منطبق با مصالح كلّى جامعه اسلامى بوده باشد.(2)
تا اينجا اجمالاً مسأله ولاء امام على(عليه السلام) و ساير اهل البيت ترديدپذير نيست، منتها بحث در اين است كه مراد از ولاء در اين آيه و ساير آيات و در احاديث نبوى كه به آن دعوت شده چيست؟ ما براى اينكه مقصود روشن گردد لازم مىدانيم موارد استعمال خصوصى كلمه «ولاء» و «ولايت» را در كتاب و سنّت كه درباره اهل البيت آمده است بحث كنيم. اين دو كلمه، معمولًا در چهار مورد استعمال مىشود:
ولاء محبت يا ولاء قرابت به اين معنى است كه اهل البيت، ذوى القرباى پيغمبر اكرم هستند و مردم توصيه شدهاند كه نسبت به آنها به طور خاص، زائد بر آنچه ولاء اثباتى عام اقتضا مىكند، محبّت بورزند و آنها را دوست بدارند.(3)
اين مطلب در آيات قرآن آمده است و روايات بسيارى نيز در اين زمينه از طرق شيعه و اهل سنّت وارد شده كه محبّت اهل البيت و از جمله امام على(عليه لسلام) را يكى از مسائل اساسى اسلامى قرار مىدهد و قهراً در اين مورد، دو بحث به وجود مىآيد:
شناختند و به آنها محبّت و ارادت واقعى پيدا كردند، چه نتيجه و خاصيّتى دارد؟ دستورهاى اسلامى همه مبنى بر فلسفه و حكمتى است. اگر چنين دستورى در متن اسلام رسيده باشد قطعاً بايد حكمت و فلسفهاى داشته باشد.
پاسخ اين پرسش اين است كه دعوت به محبّت اهل البيت، و به عبارت ديگر ولاء محبّت اهل البيت، حكمت و فلسفه خاص دارد، گزاف نيست. قرآن كريم از زبان رسول اكرم تصريح مىكند كه پاداشى كه از شما خواستم- يعنى مودّت ذوى القربى- فايدهاش عايد خود شماست.
ولاء محبّت، رشته محبّت است كه مردم را به اهل البيت پيوند واقعى مىدهد تا از وجودشان، از آثارشان، از سخنانشان، از تعليماتشان، از سيرت و روش آنها استفاده كنند.
دوّم اينكه آيا ولاء محبّت از مختصّات شيعيان است يا ساير فرق اسلامى نيز به آن اعتقاد دارند؟ در جواب بايد گفت كه ولاء محبّت از مختصّات شيعيان نبوده، ساير فرقههاى مسلمان نيز به آن اهمّيّت مىدهند. امام شافعى كه از ائمّه چهارگانه اهل سنّت است در اشعار معروف خود مىگويد:
يا
راكبا قف بالمحصّب من منى
و
اهتف بساكن خيفها و النّاهض
سحرا
اذا فاض الحجيج الى منى
فيضا
كملتطم الفرات الفائض
ان
كان رفضا حبّ آل محمّد
فليشهد
الثّقلان أنّى رافضى
اى سواره! در سرزمين پر سنگريزه منى بايست و سحرگاه فرياد كن به آنكه در خيف ساكن است و به آنكه حركت كرده است- آنگاه كه حجّاج از مشعر به منى حركت مىكنند و كثرت
جمعيّت مانند رود فرات موج مىزند- كه اگر محبّت آل محمّد «رفض»(1)
شمرده مىشود پس جنّ و انس گواهى دهند كه من «رافضى» مىباشم.(2)
زمخشرى و فخر رازى كه در بحث خلافت به جنگ شيعه مىآيند، خود راوى روايتى هستند در موضوع ولاء محبّت. فخر رازى از زمخشرى نقل مىكند كه پيغمبر فرمود: «مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِيداً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً لَهُ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَكْمِلَ الْإِيمَان؛(3)هر كس كه بر دوستى آل محمّد مرد، شهيد مرده است؛ هر كس كه بر دوستى آل محمّد مرد، آمرزيده مرده است؛ هر كس كه بر دوستى آل محمّد مرد، توبهكار مرده است؛ هر كس كه بر دوستى آل محمّد مرد، مؤمن و كامل ايمان مرده است.»(4)
بنابراين در مسأله ولاء محبّت، شيعه و سنّى با يكديگر اختلاف نظر ندارند مگر ناصبي ها كه مبغض اهل البيت هستند و از جامعه اسلامى مطرود و همچون كفّار محكوم به نجاست هستند.(5)
اين نوع از ولاء اگر به اهل البيت نسبت داده شود و آنها را «صاحب ولاء» بخوانيم بايد بگوييم «ولاء قرابت» و اگر به مسلمانان از نظر وظيفهاى كه درباره علاقه به اهل البيت دارند نسبت دهيم بايد بگوييم «ولاء محبّت».
در اينكه مادّه «ولاء» در مورد محبّت استعمال شده است ظاهراً جاى بحث نيست. مخصوصاً در زيارات، زياد به اين معنى بر مىخوريم، از قبيل «مَوالِ لِمَن وَالاكُم وَ معاد لمن عاداكم» كه بىشبهه معنى آن اين است من دوست كسانى هستم كه شما را دوست مىدارند و دشمن كسانى
1) . «رفض» طرد و ترك چيزى است. شيعيان را به علل خاصّى «رافضى» مىخواندند.
2) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ولاءها و ولايتها، ج3، ص 272.
3) . طبرى آملى، بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، ص 197.
4) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ولاءها و ولايتها، ج3، ص 274.
5) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ولاءها و ولايتها، ج3، ص 275.
هستم كه شما را دشمن مىدارند، و يا «مُوَالٍ لَكُمْ مُحِبٌّ لِأَوْلِيَائِكُمْ وَ مُعَادٍ لِأَعْدَائِكُم»(1)و امثال اينها كه زياد است.
بحث در دو جهت ديگر است: يكى اينكه آيا خصوص كلمه «ولىّ» به معناى «دوست» استعمال شده است يا خير؟ ديگر اينكه كلمه «ولىّ» در خصوص آيه كريمه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» كه ولايت امير المؤمنين (عليه السّلام) را اثبات مىكند به چه معنى استعمال شده است؟
بعضى معتقد هستند در قرآن هر جا كه اين كلمه به كار رفته و ابتداء توهّم مىرود كه به معناى «دوست» است، پس از دقّت معلوم مىشود كه به اين معنى نيست. مثلًا معناى «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(2)
اين نيست كه خدا دوست اهل ايمان است، بلكه اين است كه خداوند با عنايت خاصّ خود متصرّف در شئون اهل ايمان است و اهل ايمان در حفظ و صيانت خاصّ پروردگارند.(3)
و همچنين معناى «أَلا إِنَ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»(4)
اين نيست كه بر دوستان خدا ترسى نيست. در اينجا كلمه «ولىّ» از قبيل فعيل به معناى مفعول است. پس معنى چنين مىشود:
كسانى كه خداوند ولىّ امر آنها و متصرّف در شئون آنهاست مورد ترس و نگرانى نمىباشند. و همچنين معناى آيه «الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ» اين نيست كه مؤمنين دوستان يكديگرند بلكه اين است كه مؤمنين نسبت به يكديگر متعهّد و در شئون يكديگر متصرّف و در سرنوشت يكديگر مؤثّرند و لهذا بعد مىفرمايد: «يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ».
از اينجا جواب سؤال دوم هم روشن شد. در آيه مورد نظر، مقصود اين نيست كه خدا و پيامبر و على ودوستان شمايند، بلكه اين است كه اختياردار و ذىحق در تصرّف در شئون شما هستند.
و به فرض اينكه استعمال كلمه «ولىّ» به معناى «دوست» صحيح باشد، در اينجا مناسبت ندارد كه به صورت حصر گفته شود كه منحصراً ولىّ شما خدا و پيامبر و على است. از اينجا معلوم مىشود كه توجيه برخى مفسّرين اهل سنّت- كه گفتهاند مفاد اين آيه چيز مهمّى نيست، بلكه صرفاً اين است كه على دوست شماست يا على بايد محبوب و مورد علاقه شما باشد (اگر فعيل به معنى مفعول باشد)- غلط است. طبق اين بيان، آيه شريفه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» كه ولاء اثباتى خاصّ است، صرفاً ولاء محبّت نيست، بالاتر است.(1)
ولاء امامت و پيشوايى و به عبارت ديگر مقام مرجعيّت دينى يعنى مقامى كه ديگران بايد از وى پيروى كنند، او را الگوى اعمال و رفتار خويش قرار دهند و دستورات دينى را از او بياموزند، و به عبارت ديگر زعامت دينى. چنين مقامى مستلزم عصمت است، و چنين كسى براى ديگران قول و عملش سند و حجّت است. اين همان منصبى است كه قرآن كريم درباره پيغمبر اكرم مىفرمايد: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً؛(2)
براى شما در (رفتار) فرستاده خدا پيروىاى نيكوست براى آنان كه اميدوار به خدا و روز ديگرند و خدا را بسيار ياد كنند.» در آیه دیگر می فرماید: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ
فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ؛(3)
بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را بيامرزد.»
در اين آيات رسول اللّه را الگويى معرّفى كرده كه مردم بايد رفتار و اخلاقشان را با رفتار و اخلاق آن حضرت تطبيق دهند و او را مقتداى خويش سازند، و اين خود دليل عصمت آن
حضرت است از گناه و خطا، زيرا اگر خطا و گناهى ممكن بود از او صادر گردد ديگر جا نداشت خداى متعال او را پيشوا و مقتدا معرّفى كند.
اين مقام پس از پيغمبر به اهل البيت رسيده و بر طبق روايتى كه اكثر علماى اهل سنّت در كتب سيره و تاريخ و كتب روايت خود از قريب سى نفر از صحابه پيغمبر نقل كردهاند اهل البيت را به پيشوايى و امامت برگزيد؛ فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَي عَلَيَ الْحَوْض فَلَا تُقَدِّمُوهُمَا فَتَهْلِكُوا وَ لَا تُعَلِّمُوهُمَا فَإِنَّهُمَا أَعْلَمُ مِنْكُمْ؛(1)
من در بين شما دو چيز ارزنده را باقى مىگذارم: كتاب خدا و اهل بيتم را. آنها جدا نگردند تا در حوض كوثر بر من وارد آيند. بر آنها پيشى نگيريد كه تباه شويد، و از آنها كوتاهى نكنيد كه تباه شويد، و به آنان نياموزيد كه از شما داناترند.»(2)
در اينجا پيغمبر، اهل البيت را درست قرين و توأم كتاب خدا قرار مىدهد و خدا درباره كتابش مىفرمايد: «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ؛(3)
باطل و نادرستى نه از پيش رو و نه از پشت سر به آن راه نمىيابد.»
و اگر اهل البيت گرد باطل و نادرستى مىگشتند، اينچنين قرين و توأم كتاب قرار نمىگرفتند، و اگر همچون نبىّ اكرم از گناه و خطا معصوم و منزّه نمىبودند اينچنين به جاى وى پيشوا و مقتدا نمىشدند. مضمون حديث حكايت مىكند كه مورد حديث افرادى معصوم مىباشند.(4)
امامت و پيشوايى و مقتدايى دينى، به طورى كه آنچه پيشوا مىگويد و هر طور عمل مىكند سند و حجّت الهى تلقّى شود، نوعى ولايت است، زيرا نوعى حقّ تسلّط و تدبير و تصرّف در شئون مردم است.
به طور كلّى هر معلّم و مربّى از آن جهت كه معلّم و مربّى است، ولىّ و حاكم و متصرّف در شئون متعلّم و مربّاست، چه رسد به معلّم و مربّىاى كه از جانب خدا اين حق به او داده شده باشد. آيه كريمه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ناظر به چنين ولايتى است. البتّه مقصود اين نيست كه اين آيه شامل برخى ديگر از اقسام ولايت كه بعداً ذكر خواهيم كرد نيست. مقصود اين است كه اين آيه شامل ولاء امامت و پيشوايى و مرجعيّت دينى هست. در برخى احاديث گذشته نيز كلمه «ولىّ» در مورد ولاء امامت استعمال شده است.
اين نوع از ولاء را اگر به امام نسبت دهيم به معنى حقّ پيشوايى و مرجعيّت دينى است و اگر به افراد امّت نسبت دهيم به معنى پذيرش و قبول اين حقّ است.
ولايت زعامت يعنى حقّ رهبرى اجتماعى و سياسى. اجتماع نيازمند به رهبر است. آن كس كه بايد زمام امور اجتماع را به دست گيرد و شئون اجتماعى مردم را اداره كند و مسلّط بر مقدّرات مردم است «ولىّ امر مسلمين» است. پيغمبر اكرم در زمان حيات خودشان ولىّ امر مسلمين بودند و اين مقام را خداوند به ايشان عطا فرموده بود و پس از ايشان طبق دلايل زيادى كه غير قابل انكار است به اهل البيت رسيده است.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ولاءها و ولايتها، ج3، ص 280.
آيه كريمه «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ؛ اطاعت كنيد خدا و پيغمبر را و كسانى را كه اداره كار شما به دست آنهاست» و همچنين آيات اوّل سوره مائده و حديث شريف غدير و عموم آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ»(1)
و عموم آيه «النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(2)
ناظر به چنين ولايتى است.
در اين جهت كه پيغمبر اكرم چنين شأنى را داشته و اين يك شأن الهى بوده است- يعنى حقّى بوده كه خداوند به پيغمبر اكرم عنايت فرموده بود نه اينكه از جانب مردم به آن حضرت تفويض شده باشد- ميان شيعه و سنّى بحثى نيست. اهل سنّت با ما تا اينجا موافق هستند. سخن در اين است كه پس از پيغمبر اكرم تكليف «ولايت زعامت» چيست؟ افراد مردم براى اينكه اجتماع متزلزل نشود و هرج و مرج به وجود نيايد، بايد از كسى و مقامى به عنوان حاكم و ولىّ امر اطاعت كنند.
پيغمبر اكرم رسماً بر مردم حكومت مىكرد و سياست اجتماع مسلمين را رهبرى مىنمود؛ به حكم آيه كريمه «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها»(3)
از مردم ماليات مىگرفت، شئون مالى و اقتصادى اجتماع اسلامى را اداره مىكرد. اين شأن از شئون سهگانه رسول اكرم، ريشه بحث خلافت است.
اين نكته لازم است گفته شود كه كلمه «امامت» همچنان كه در مورد پيشوايى در اخذ معالم دين استعمال شده است، يعنى «امام» گفته مىشود و مفهومش «كسى است كه معالم دين را از او بايد فرا گرفت» و اهل سنّت به همين عنايت، به ابو حنيفه و شافعى و مالك و احمد حنبل كلمه «امام» اطلاق مىكنند، در مورد زعامت اجتماعى و سياسى نيز زياد به كار رفته است.(4)
رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «ثَلَاثٌ لَا يُغِلُ عَلَيْهِنَ قَلْبُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ: إِخْلَاصُ الْعَمَلِ لِلَّهِ، وَ النَّصِيحَةُ لِأَئِمَّةِ الدِّينِ الْمُسْلِمِينَ، وَ اللُّزُومُ لِلْجَمَاعَةِ؛(1)هرگز قلب يك مسلمان نسبت به سه چيز خيانت و ترديد روا نمىدارد: اخلاص نيّت براى خدا، خيرخواهى براى زعماى مسلمين در راه رهبرى مسلمين، همراهى با جماعت مسلمين.»
امام على(عليه السلام) در يكى از نامههای خود مىفرمايد: «وَ إِنَّ أَعْظَمَ الْخِيَانَةِ خِيَانَةُ الْأُمَّةِ وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الْأَئِمَّةِ وَ السَّلَام؛(2)
بزرگترين خيانتها خيانت به جامعه است و شنيعترين دغلبازيها، دغلبازى با پيشوايان مسلمين است.» در اين جمله نيز كلمه «امام» به اعتبار رهبرى اجتماعى اطلاق شده است.
زيرا نتيجه اين دغلبازى عليه مسلمين است. اگر ناخداى يك كشتى آن كشتى را درست هدايت كند و شخصى پيدا شود و آن ناخدا را فريب دهد و كشتى را دچار خطر كند، تنها به ناخدا خيانت نكرده است، به همه سكّان كشتى خيانت كرده است.
در تاريخ مسلمين زياد مىخوانيم كه مسلمانان- حتّى ائمّه اطهار- خلفاى عصر خود را با كلمه «امام» خطاب مىكردند. چيزى كه هست امام به اين معنى گاهى امام عدل است و گاهى امام جور و مسلمانان در قبال هر يك از آنها وظايفى دارند. پيغمبر اكرم در حديث مشهورى كه فريقين روايت كردهاند پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «أَفْضَلَ الْجِهَادِ كَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِر؛(3)
بالاترين جهاد، يك سخن حقّ است در برابر يك پيشواى جور.»(4)
و همچنين پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: آفة الدّين ثلاثة امام جائر و مجتهد جاهل و عالم فاجر؛(1)سه چيز آفت دين به شمار مىروند (و مانند يك آفت كه گياهى يا حيوانى را از پا در مىآورد، دين را از پا در مىآورند) پيشواى ستمگر، عابد نادان و عالم گناهكار.
بالاتر اينكه در خود قرآن از پيشوايانى ياد شده است كه مردم را به آتش جهنّم دعوت مىكنند و با كلمه «امام» هم تعبير شده است: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ؛(2)
آنان را پيشوايانى قرار دادهايم كه به آتش مىخوانند.»
البتّه شك نيست كه غالباً كلمه «امام» يا «ائمّه» به پيشوايان عادل و صالح اطلاق مىشود و در عرف شيعه كلمه «امام» بر پيشوايان بر حق و معصوم اطلاق مىشود كه فقط دوازده نفرند.
ولاء «تصرّف» يا ولاء «معنوى» بالاترين مراحل ولايت است. ساير اقسام ولايت يا مربوط است به رابطه قرابتى با رسول اكرم بعلاوه مقام طهارت و قداست شخصى اهل البيت، يا به صلاحيّت علمى و يا اجتماعى آنها مربوط است. آنچه به نام ولايت در دو مورد اخير ناميده مىشود از حدود تشريع و قرار داد تجاوز نمىكند گو اينكه ريشه و مبنا و فلسفه اين قرارداد صلاحيّت علمى يا اجتماعى است؛ امّا ولايت تصرّف يا ولايت معنوى، نوعى اقتدار و تسلّط فوقالعاده تكوينى است. اوّل بايد ببينيم ولايت تصرّف چه معنى و مفهومى دارد و مقصود معتقدين چيست؟(3)
نظريّه «ولايت تكوينى» از يك طرف مربوط است به استعدادهاى نهفته در اين موجودى كه به نام «انسان» در روى زمين پديد آمده است و كمالاتى كه اين موجود شگفت بالقوّه دارد و قابل به فعليّت رسيدن است، و از طرف ديگر مربوط است به رابطه اين موجود با خدا. مقصود از ولايت
تكوينى اين است كه انسان در اثر پيمودن صراط عبوديّت به مقام قرب الهى نائل مىگردد و اثر وصول به مقام قرب اين است كه معنويّت انسانى كه خود حقيقت و واقعيّتى است، در وى متمركز مىشود و با داشتن آن معنويّت، قافله سالار معنويّات، مسلّط بر ضمائر و شاهد بر اعمال و حجّت زمان مىشود. زمين هيچگاه از وليّى كه حامل چنين معنويتى باشد، و به عبارت ديگر، از «انسان كامل» خالى نيست.
ولايت به اين معنى غير از نبوّت و غير از خلافت و غير از وصايت و غير از امامت به معنى مرجعيّت در احكام دينى است؛ تفاوت این ولایت با نبوّت و خلافت و وصايت، واقعى است و با امامت، مفهومى و اعتبارى.
مقصود از اينكه تفاوت این ولایت با نبوّت و خلافت و وصايت، واقعى است اين نيست كه هر كه نبى يا وصى يا خليفه شد «ولى» نيست، بلكه مقصود اين است كه نبوّت و همچنين وصايت و خلافت، حقيقتى است غير از ولايت؛ و الّا انبياء عظام، خصوصاً خاتم آنها، داراى ولايت كلّيه الهيّه بودهاند.
و مقصود از اينكه تفاوت این ولایت با امامت، اعتبارى است اين است كه يك مقام است؛ به اعتبارى «امامت» و به اعتبار ديگرى «ولايت» ناميده مىشود. كلمه «امامت» در بسيارى از تعبيرات اسلامى در مورد همين ولايت معنوى به كار رفته است. مفهوم امامت مفهوم وسيعى است. امامت يعنى پيشوايى. يك مرجع احكام دينى پيشواست، همچنان كه يك زعيم سياسى و اجتماعى نيز پيشواست و همچنان كه يك مربّى باطنى و راهنماى معنوى از باطن ضمير نيز پيشواست.
از نظر شيعه كه مسأله ولايت مطرح است از سه جنبه مطرح است و در هر سه جنبه چنانكه گفته شد كلمه امامت به كار رفته است:
اوّل: از جنبه سياسى، كه احقّ براى جانشينى پيغمبر براى زعامت و رهبرى سياسى و اجتماعى مسلمين چه كسى بوده است و چه كسى مىبايست بعد از پيغمبر زعيم مسلمين
باشد، و اينكه پيغمبر از طرف خداوند حضرت على(علیه السلام) را براى اين پست و مقام اجتماعى تعيين كرده بود. اين جهت است كه در حال حاضر جنبه تاريخى و اعتقادى دارد نه جنبه عملى.(1)
دوم: آنكه در بيان احكام دين بعد از پيغمبر به چه كسانى بايد رجوع كرد و آن كسان علم خود را از چه طريق كسب كردهاند؟ و آيا آنها در بيان احكام معصوماند يا نه؟ و چنانكه مىدانيم شيعه معتقد به امامت ائمّه معصومين است. اين جهت، هم جنبه اعتقادى دارد و هم عملى.
سوم: از جنبه معنوى و باطنى. از نظر شيعه در هر زمان يك «انسان كامل» كه نفوذ غيبى دارد بر جهان و انسان، و ناظر بر ارواح و نفوس و قلوب است و داراى نوعى تسلّط تكوينى بر جهان و انسان است، همواره وجود دارد و به اين اعتبار نام او «حجّت» است. آيه كريمه «النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(2)
ناظر به اين معنى از ولايت می باشد.
مقصود از ولايت تصرّف يا ولايت تكوينى اين نيست كه بعضى پنداشتهاند كه انسانى از انسانها سمت سرپرستى و قيمومت نسبت به جهان پيدا كند به طورى كه او گرداننده زمين و آسمان و خالق و رازق و محيى و مميت من جانب اللَّه باشد.
اگر چه خداوند، جهان را بر نظام اسباب و مسبّبات قرار داده و موجوداتى كه قرآن آنها را ملائكه مىنامد «مدبّرات امر»(3)و «مقسّمات امر»(4)
به اذن اللَّه مىباشند و اين جهت هيچ گونه منافاتى با شريك نداشتن خداوند در ملك و خالقيّت ندارد، و همچنين با اين كه «به هيچ وجه هيچ موجودى «ولى» به معناى يار و ياور خدا و حتّى آلت و ابزار خدا به شمار نمىرود» منافات
ندارد «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً»(1)نسبت مخلوق به خالق جز مخلوقيّت و مربوبيّت مطلقه و لا شيئيّت نيست.
قرآن در عين اينكه خداوند را در حدّ اعلاى غنا و بىنيازى معرّفى مىكند و در عين اينكه مىفرمايد: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها»(2)
مجدداً مىفرمايد: «وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا».(3)در اين آيه كريمه رسولانى را، هم به عنوان نگهبان و هم قبض كننده ارواح معرّفى مىكند.
پس، از نظر توحيدى، وجود وسائط و نسبت دادن تدبير امور به غير خداوند ولى به اذن خداوند و به اراده خداوند به طورى كه مدبّران، مجريان اوامر و اراده پروردگارند، مانعى ندارد.
در عين حال، اوّلاً ادب اسلامى اقتضا مىكند كه ما خلق و رزق و احيا و اماته و امثال اينها را به غير خدا نسبت ندهيم زيرا قرآن مىكوشد كه ما از اسباب و وسائط عبور كنيم و به منبع اصلى دست يابيم و توجّه ما را به كارگزار كلّ جهان باشد كه وسائط نيز آفريده او و مجرى امر او و مظهر حكمت او مىباشند؛ ثانياً نظام عالم از نظر وسائط نظام خاصّى است كه خداوند آفريده است و هرگز بشر در اثر سير تكاملى خود جانشين هيچيك از وسائط فيض نمىگردد بلكه خود فيض را از همان وسائط مىگيرد؛ يعنى فرشته به او وحى مىكند و فرشته مأمور حفظ او و مأمور قبض روح او مىگردد، در عين اينكه ممكن است مقام قرب و سعه وجودى آن انسان از آن فرشتهاى كه مأمور اوست احياناً بالاتر و بيشتر باشد.
مطلب ديگر اينكه حدود ولايت تصرّف و يا ولايت تكوينى يك انسان كامل و يا نسبتاً كامل را نمىتوانيم دقيقاً تعيين كنيم، يعنى مجموع قرائن قرآنى و قرائن علمى كه نزد ما هست اجمالاً وصول انسان را به مرتبهاى كه ارادهاش بر جهان حاكم باشد ثابت مىكند.(1)
امّا اينكه در آيات كريمه قرآن آمده است: «قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا؛(2)
من مالك هيچ سود و زيانى براى خود نيستم»، بديهى است كه مىخواهد بگويد مالك اصلى همه سود و زيانها خداست و توانايى من بر سود و زيانم نيز از خداست نه از خودم؛ و الّا چگونه ممكن است كه انسانهاى ديگر در حدودى مالك سود و زيان خود باشند و امّا پيغمبر حتّى از انسانهاى ديگر هم كمتر باشد؟!(3)
الف. ولاء اثباتى عام
اسلام خواسته است مسلمانان به صورت واحد مستقلّى زندگى كنند، نظامى مرتبط و اجتماعى پيوسته داشته باشند، هر فردى خود را عضو يك پيكر كه همان جامعه اسلامى است بداند، تا جامعه اسلامى قوى و نيرومند گردد، كه قرآن مىخواهد جامعه مسلمانان برتر از ديگران
باشد: «وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ؛(1)
سست نشويد و اندوهگين نباشيد كه اگر به حقيقت مؤمن باشيد شما برتريد.»
ايمان، ملاك برترى قرار گرفته است. مگر ايمان چه مىكند؟ ايمان ملاك وحدت و ركن شخصيّت و تكيهگاه استقلال و موتور حركت جامعه اسلامى است. در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ؛(2)با يكديگر نزاع نكنيد و اختلاف نداشته باشيد كه سست و ضعيف خواهيد شد و بو و خاصيت خود را از دست خواهيد داد.»(3)
جدال و اختلاف، كيان و شخصيّت جامعه اسلامى را منهدم مىكند. ايمان، اساس دوستى و وداد و ولاء مؤمنان است. قرآن كريم مىفرمايد: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ؛(4)
مردان مؤمن و زنان مؤمنه بعضى ولىّ بعضى ديگرند، به معروف امر مىكنند و از منكر بازمىدارند.»
مؤمنان نزديك به يكديگرند و به موجب اينكه با يكديگر نزديكاند، حامى و دوست و ناصر يكديگرند و به سرنوشت هم علاقهمندند و در حقيقت به سرنوشت خود كه يك واحد را تشكيل مىدهند علاقه مىورزند و لذا امر به معروف مىكنند و يكديگر را از منكر و زشتيها بازمىدارند.
اين دو عمل (امر به معروف و نهى از منكر) ناشى از وداد ايمانى است و لذا اين دو جمله (يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ) بلافاصله به دنبال بيان ولاء ايمانى مسلمانان واقع شده است.
علاقه به سرنوشت اشخاص از علاقه به خود آنها سرچشمه مىگيرد. پدرى كه به فرزندان خويش علاقه دارد قهراً نسبت به سرنوشت و رفتار آنان نيز احساس علاقه مىكند؛ امّا ممكن
است نسبت به فرزندان ديگران در خود احساسى نكند، چون نسبت به خود آنها علاقهاى ندارد تا به سرنوشتشان نيز علاقهمند باشد و كار نيكشان در او احساس اثباتى به وجود آورد و كار بدشان احساس نفيى.
امر به معروف در اثر همان احساس اثباتى است و نهى از منكر در اثر احساس نفيى و تا دوستى و محبّت نباشد اين احساس ها در نهاد انسانى جوشش نمىكند.
اگر انسان نسبت به افرادى بىعلاقه باشد، در مقابل اعمال و رفتار آنها بىتفاوت است، امّا آنجا كه علاقهمند است، محبّتها و مودّتها او را آرام نمىگذارند و لذا در آيه شريفه با كيفيّت
خاصّى، امر به معروف و نهى از منكر را به مسأله ولاء ارتباط داده است و سپس به عنوان ثمرات امر به معروف و نهى از منكر، دو مطلب را ذكر كرده است: «يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ؛(1)نماز را به بپا مىدارند و زكات را مىدهند.»(2)
نماز نمونهاى است از رابطه خلق و خالق، و زكات نمونهاى است از حسن روابط مسلمانان با يكديگر كه در اثر تعاطف و تراحم اسلامى از يكديگر حمايت مىكنند و به هم تعاون و كمك مىكنند. و سپس بر آن متفرّع كرده است: «أُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ؛(3)آن وقت است كه انواع رحمتهاى الهى و سعادتها بر اين جامعه فرود مىآيد. خداوند عزيز و حكيم است.»
پيغمبر اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) در حديث معروف و مشهور فرمود: «مَثَلُ الْمُؤْمِنِ فِي تَوَادِّهِمْ وَ تَرَاحُمِهِمْ كَمَثَلِ الْجَسَدِ إِذَا اشْتَكَى بَعْضُهُ تَدَاعَى سَائِرُهُ بِالسَّهَرِ وَ الْحُمَّى؛(4)
داستان اهل
ايمان در پيوند مهربانى و در عواطف متبادل ميان خودشان، داستان پيكر زنده است كه چو عضوى به درد آيد، ساير اعضاء با تب و بىخوابى با او همراهى مىكنند.»(1)
قرآن كريم درباره رسول اكرم و كسانى كه با او هستند و تربيت اسلامى يافتهاند مىفرمايد: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ؛(2)محمّد پيامبر خدا و كسانى كه با اويند، بر كافران سخت هستند و با يكديگر مهربان.»
در اين آيه، هم به ولاء نفيى اشارت شده و هم به ولاء اثباتى عام؛ این آيات كريمه قرآن ما را متوجّه مىكنند كه دشمنان اسلام در هر زمان سعى دارند ولاء منفى را تبديل به اثباتى و ولاء اثباتى را تبديل به منفى نمايند؛ يعنى همه سعىشان اين است كه روابط مسلمين با غير مسلمين روابط صميمانه، و روابط خود مسلمانان به بهانههاى مختلف روابط خصمانه باشد. در عصر خود ما به وسيله اجانب در اين راه فعّاليّتهاى فراوان صورت مىگيرد، بودجههاى كلان مصرف مىگردد و متأسّفانه در ميان مسلمانان عناصرى به وجود آوردهاند كه كارى جز اين ندارند كه ولاء نفيى اسلامى را تبديل به اثباتى و ولاء اثباتى اسلامى را تبديل به نفيى نمايند.(3)
ب. ولاء اثباتى خاص
ولاء اثباتى خاص، ولاء اهل البيت(عليهم السلام) است. در اينكه پيغمبر اكرم مسلمانان را به نوعى ولاء نسبت به خاندان پاك خود خوانده و توصيه نموده است جاى بحث نيست؛ يعنى حتّى علماى اهل تسنّن در آن بحثى ندارند. آيه ذوى القربى «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً»(4)
ولاء خاص را
بيان مىكند. آنچه در حديث معروف و مسلّم غدير نيز آمده است كه با اين عبارت است: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» خود بيان نوعى از ولاء است.(1)
آيه كريمه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ؛(2)
ولىتان خداست و فرستادهاش و آنان كه ايمان آوردهاند كه نماز را بپا مىدارند و زكات را در حال ركوع ادا مىكنند» به اتّفاق فريقين در مورد امام على(عليه السلام) نازل گشته.
طبرى روايات متعدّدى را دراينباره نقل مىكند و زمخشرى كه از اكابر علماى اهل تسنّن است به طور جزم مىگويد: «اين آيه در شأن امام على(علیه السلام) نازل شده و سرّ اينكه لفظ جمع آمده با اينكه مورد نزول آن يك مرد بيش نبوده اين است كه مردم را به اينچنين فعلى ترغيب كند و بيان دارد كه مؤمنان بايد اينچنين سيرت و سجيّهاى را كسب كنند و اينچنين بر خير و احسان و دستگيرى از فقيران ساعى و حريص باشند و حتّى با نمازى نيز تأخير نيندازند.»(3)
فخر رازى نيز كه همچون زمخشرى از اكابر اهل سنّت و جماعت است مىگويد: «اين آيه در شأن على نازل گشته و علما نيز اتّفاق كردهاند كه اداى زكات در حال ركوع واقع نشده جز از على.»(4)
منتها در معناى «ولى» مناقشاتى دارد.
خداوند ولاء امام على(علیه السلام) را با ولاء خودش، در اثر اينكه حضرت در حال ركوع زكات بخشيد، مقرون ساخت. پروردگار عرش، حضرت امیر را در روز مباهله «جان محمّد» خواند و اين حقيقتى غير قابل انكار است.(5)
اكنون مىگوييم آيه كريمه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ ...» مطلب را به شكلى بيان مىكند كه عموميتبردار نيست و به هيچ وجه نمىتوان احتمال داد كه اين آيه نيز در صدد بيان ولاء اثباتى عامّ است؛ زيرا قرآن در اينجا در صدد بيان يك قانون كلّى نيست، نمىخواهد استحباب يا وجوب اداى زكات در حال ركوع را بيان كند و به عنوان تشريع يك مندوب يا يك فريضه اسلامى، جعل قانون كند، بلكه اشاره است به عمل واقع شدهاى كه فردى در خارج انجام داده و اكنون قرآن عمل را معرّف آن فرد قرار داده و به نحو كنايه، حكمى را كه همان ولايت خاصّ است اثبات مىكند. اين سبك سخن كه يك حادثه شخصى مربوط به فرد معيّن به لفظ جمع
بيان شود در قرآن بىنظير نيست، مثلًا مىفرمايد: «يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَ؛(1)
مىگويند اگر به مدينه برگشتيم، عزيزتر خوارتر را بيرون مىكند.»
در اينجا نيز قرآن به داستان واقع شدهاى اشاره كرده، مىفرمايد «يقولون» (مىگويند) با اينكه گوينده يك نفر- عبد اللّه بن ابىّ- بيش نبوده است؛ كما اينكه در عرف امروز ما نيز اين مطلب متداول است، مىگوييم «مىگويند چنين و چنان» با اينكه گوينده يك نفر بيش نيست.
زكات دادن در حال ركوع يك كار معمولى براى مسلمانان نبوده است تا بگوييم قرآن همه را مدح مىكند و «ولايت» را- به هر معنايى كه بگوييم- براى همه اثبات مىكند. خود اين مطلب شاهد زندهاى است بر اينكه مورد آيه، شخصى و خصوصى است؛ يعنى يك كسى بوده كه در حال ركوع و در حال عبادت از بندگان خدا نيز غافل نبوده و چنين كارى را كرده است و اكنون قرآن مىفرمايد او نيز همچون خدا و رسولش ولىّ شماست. پس سخن از شخص معيّنى است كه او نيز مانند خدا و رسول، ولىّ مؤمنين است و مؤمنين بايد ولاء او را بپذيرند.
امّا اينكه مقصود از اين ولاء چيست، آيا صرفاً محبّت و ارادت خاصّى است كه مردم بايد نسبت به آن حضرت داشته باشند يا بالاتر از اين است، مطلبى است كه عن قريب دربارهاش سخن
1) . سوره منافقون: 63، آیه 8.
خواهيم گفت. فعلًا سخن ما در اين است كه بر خلاف تصوّر بعضى از علماى اهل تسنّن، مفاد اين آيه، ولاء خاص است نه ولاء عام.(1)
يكى از مباحثى كه قابل طرح در مباحث اعتقادات است، مبحث «شفاعت» است. درباره شفاعت، مشاجرات و گفتگوهايى هست و مخصوصا پس از ظهور فرقه ظاله «وهابيّت» بازار گرمترى پيدا كرده است. وهابيّت منسوب به محمد بن عبد الوهّاب است و هم اكنون تقريبا مذهب رسمى دولت سعودى بشمار مىرود؛ این فرقه به نحوى بسيار سطحى و قشرى دم از توحيد در پرستش مىزند و به همين جهت بسيارى از معارف دقيق و عالى اسلام را منكر است. توحيدى كه وهّابيت طرفدار آن هستند مانند توحيد اشاعره با بسيارى از اصول اسلامى مخالف است.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ولاءها و ولايتها، ج3، ص 270.
آنچه به عنوان ايراد بر شفاعت گفته شده و يا مىتوان گفت از اين قرار است:
شفاعت با توحيد در عبادت منافات دارد و اعتقاد به آن نوعى شرك است. اين همان اشكالى است كه وهّابيت مطرح مىكنند و جمعى وهّابى مسلك در ميان شيعه نيز فريفته آن شدهاند.(1)
شفاعت نه تنها با توحيد در پرستش نمىسازد، بلكه با توحيد ذاتى نيز ناسازگار است زيرا لازمه اعتقاد به شفاعت اين است كه رحمت و شفقت شفيع، بيشتر و وسيعتر از رحمت خدا دانسته شود؛ چه، مفروض اين است كه اگر شفاعت نباشد خدا گناهكار را عذاب مىكند.
اعتقاد به شفاعت موجب تجرّى نفوس مايل به گناه، بلكه موجب تشويق آنها به ارتكاب گناه است.
قرآن كريم شفاعت را باطل شناخته و مردود دانسته است. قرآن روز رستاخيز را چنين معرفى مىكند: در آن روز هيچكس از ديگرى دفاع نمىكند و شفاعتى هم در كار نيست.(2)
شفاعت با اصلى كه قرآن كريم تأسيس فرموده و سعادت هر كسى را وابسته به عمل خودش دانسته و فرموده: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى»(3)
منافات دارد.
اين اشكال است كه بحث شفاعت را با عدل الهى مرتبط مىسازد، و از همين نظر است كه مسأله شفاعت، يكى از مباحث كتاب حاضر قرار داده شد.
توضيح اشكال اين است كه: مسلّما شفاعت، شامل همه مرتكبين جرم نمىگردد زيرا در اين صورت ديگر نه قانون معنى خواهد داشت و نه شفاعت. طبيعت شفاعت ملازم با تبعيض و استثناء است، ايراد هم از همين راه است كه چگونه رواست كه مجرمين به دو گروه تقسيم گردند، يك عده به خاطر اينكه پارتى دارند از چنگال كيفر بگريزند و عدهاى ديگر به جرم اينكه پارتى ندارند گرفتار كيفر گردند؟(2)
ما در ميان جوامع بشرى جوامعى را كه قانون در آن دستخوش پارتىبازى است فاسد و منحط و فاقد عدالت مىشمريم؛ چگونه ممكن است در دستگاه الهى معتقد به پارتىبازى شويم؟! در هر جامعهاى كه شفاعت هست عدالت نيست.
تأثير عوامل سهگانه: «پول» و «پارتى» و «زور» در يك جامعه نشانه ناتوانى و ضعف قانون است. وقتى قانون ضعيف باشد طبعا نمىتواند بر اقويا و زورمندان چيره گردد، قدرت خود را
فقط به ضعفا نشان مىدهد. قانون ضعيف، مجرمين ضعيف را به تله مىاندازد و به پاى ميز مجازات مىكشاند ولى از تله انداختن زورمندان مجرم عاجز مىماند.
قرآن، مقررات الهى را قوانين نيرومند و قوى معرفى مىكند و تأثير «پول» و «پارتى» و «زور» را در محكمه عدل الهى نفى مىنمايد. در قرآن از پول به عنوان «عدل» (از ماده «عدول»، زيرا وقتى كه به عنوان رشوه داده شود سبب عدول و انحراف از حق و حقيقت مىگردد؛ يا از «عدل» به معنى «عوض» و «معادل») و از پارتى به عنوان «شفاعت» و از زور به عنوان «نصرت» ياد شده است. در قرآن کریم چنين مىخوانيم: «وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ؛(1)
پروا داشته باشيد از روزى كه هيچكس از ديگرى دفاع نمىكند و شفاعت هم پذيرفته نيست و از كسى هم پولى به عنوان عوض جرم و معادل آن گرفته نخواهد شد و نصرت و يارى كردن امكان ندارد.»
يعنى نظام جهان آخرت همچون نظام اجتماعى بشر نيست كه گاهى انسان براى فرار از قانون به پارتى يا پول متوسل شود و گاهى قوم و عشيره خود را به كمك بطلبد و آنان در برابر مجريان قانون اعمال قدرت كنند.(2)
در صدر اسلام، قانون در اجتماع مسلمين قوى بود؛ گريبان نزديكان و خويشان زمامداران را نيز مىگرفت. وقتى كه امام على(عليه السلام) مطلع شد كه دخترش از بيت المال مسلمين گلوبندى را به عنوان عاريه- البته با قيد ضمانت- گرفته و در روز عيد از آن استفاده كرده است او را سخت مورد عتاب خويش قرار داد و با لحنى كاملا جدّى فرمود: اگر نبود كه آن را به
صورت عاريه مضمونه، يعنى با قيد ضمانت گرفتهاى دستت را مىبريدم، يعنى درباره تو حدّ سارق را اجرا مىكردم.(3)
هم ايشان وقتى كه ابن عباس، پسر عمو و ياور دانايشان، مرتكب خلافى شد نامهاى به او نوشتند و او را مورد سختترين حملات خويش قرار دادند، به وى نوشتند: اگر از خلاف خويش بازنگردى با شمشيرم تو را ادب خواهم نمود، همان شمشيرى كه احدى را با آن نزدهام مگر اينكه وارد جهنم شده است. يعنى مىدانى كه شمشير من جز بر دوزخيان فرود نمىآيد و اين كار تو، تو را دوزخى و مستحق شمشير من ساخته است.
سپس براى اينكه بفهماند عدالت او درباره هيچكس استثناءبردار نيست مىفرمايد: «به خدا قسم اگر حسن و حسين(عليهم السلام) هم مرتكب اين جرم مىشدند با آنان ارفاق نمىكردم.»(1)
صدر اسلام است و مجرى قانون هم امير المؤمنين(عليه السلام) است، تعجبى ندارد؛ اگر مىخواهيد بدانيد دستگاهى كه رسول خدا(صلّى اللّه عليه وآله وسلم) به جريان انداخته بود تا كجا به حركت آمده بود و چه اشخاصى را زير مهميز عدالت مىكشيد به داستان ذيل توجه كنيد:
عمرو عاص از طرف عمر حاكم مصر بود؛ روزى پسر عمر و عاص به صورت يكى از رعايا سيلى زد، ستمديده به نزد عمر و عاص رفته شكايت كرد ولى وى ترتيب اثر نداد. اين مرد غيور حركت كرد به مدينه و نزد عمر آمد و عرض حال داد. عمر، عمرو عاص و پسرش را احضار و محاكمه نمود. در اين محاكمه يك جمله تاريخى از عمر نقل شده است. خطاب به عمرو عاص
و پسرش گفت: «متى استعبدتم النّاس و قد ولدتهم امّهاتهم احرارا؛(2)
از كى مردم را برده خويش گرفتهايد در حالى كه از مادران خويش آزاد متولد گرديدهاند». سپس دستور قصاص صادر نمود. عمر با پسر خودش نيز همينطور رفتار نمود؛ وقتى ثابت گرديد پسرش شراب خورده است حدّ الهى را درباره او اجرا نمود.
اينها عدالتى بود كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) به مسلمين آموخته بود و مسلمين هنوز آن را فراموش نكرده بودند، و به عبارتى ديگر، چرخى بود كه رسول خدا به حركت آورده بود و تا مدت زيادى كم و بيش به همان شكل به حركت خود ادامه مىداد.
حقيقت اين است كه شفاعت، اقسامى دارد كه برخى از آنها نادرست و ظالمانه است و در دستگاه الهى وجود ندارد ولى برخى، صحيح و عادلانه است و وجود دارد.
شفاعت غلط برهمزننده قانون و ضد آن است ولى شفاعت صحيح، حافظ و تأييد كننده قانون است. شفاعت غلط آن است كه كسى بخواهد از راه پارتىبازى جلوى اجراى قانون را بگيرد. بر حسب چنين تصورى از شفاعت، مجرم بر خلاف خواست قانونگذار و بر خلاف هدف قوانين اقدام مىكند و از راه توسل به پارتى، بر اراده قانونگذار و هدف قانون چيره مىگردد. اينگونه شفاعت، در دنيا ظلم است و در آخرت غير ممكن. ايرادهايى كه بر شفاعت مىشود بر همين قسم از شفاعت وارد است و اين همان است كه قرآن كريم آن را نفى فرموده است.
شفاعت صحيح، نوعى ديگر از شفاعت است كه در آن نه استثناء و تبعيض وجود دارد و نه نقض قوانين، و نه مستلزم غلبه بر اراده قانونگذار است. قرآن اين نوع شفاعت را صريحا تأييد كرده است.(1)
نوع نادرست شفاعت كه به دلايل عقلى و نقلى مردود شناخته شده است اين است كه گناهكار بتواند وسيلهاى برانگيزد و به توسط آن از نفوذ حكم الهى جلوگيرى كند، درست همان طورى كه در پارتىبازىهاى اجتماعات منحطّ بشرى تحقق دارد.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 246.
بسيارى از عوام مردم، شفاعت انبياء و ائمه(عليهم السلام) را چنين مىپندارند؛ مىپندارند كه پيغمبر اكرم و اميرالمؤمنين و حضرت زهرا(علیهم السلام) و ائمه اطهار خصوصا امام حسين(علیه السلام) متنفّذهايى هستند كه در دستگاه خدا اعمال نفوذ مىكنند، اراده خدا را تغيير مىدهند و قانون را نقض مىكنند.
اعراب زمان جاهليت نيز درباره بتهايى كه شريك خداوند قرار مىدادند همين تصور را داشتند؛ آنان مىگفتند كه آفرينش، منحصرا در دست خداست و كسى با او در اين كار شريك نيست، ولى در اداره جهان، بتها با او شركت دارند. شرك اعراب جاهليت، شرك در «خالق» نبود، شرك در «رب» بود.
مشركين كه مىپنداشتند ربوبيت جهان بين خدا و غير خدا تقسيم شده است بر خود لازم نمىدانستند كه در صدد جلب رضا و خشنودى «اللّه» باشند؛ مىگفتند مىتوان با قرباني ها و پرستش هايى كه در برابر بتها انجام مىدهيم، رضايت «رب» هاى ديگر را بدست آوريم و نظر موافق آنها را جلب كنيم هر چند مخالف رضاى «اللّه» باشد؛ اگر رضايت اينها را كسب كنيم آنها خودشان بنحوى كار را در نزد «اللّه» حل مىكنند.(1)
اگر در ميان مسلمانان هم كسى چنين معتقد شود كه در كنار دستگاه سلطنت ربوبى، سلطنتى ديگر هم وجود دارد و در مقابل آن دست در كار است، چيزى جز شرك نخواهد بود. اگر كسى گمان كند كه تحصيل رضا و خشنودى خداى متعال راهى دارد و تحصيل رضا و خشنودى فرضاً امام حسين(علیه السلام) راهى ديگر دارد و هر يك از اين دو، جداگانه ممكن است سعادت انسان را تأمين كند، دچار ضلالت بزرگى شده است. در اين پندار غلط چنين گفته مىشود كه خدا با مواردی راضى مىشود و امام حسين(علیه السلام) با مواردی ديگر؛ خدا با انجام دادن واجبات مانند نماز، روزه، حج، جهاد، زكات، راستى، درستى، خدمت به خلق، برّ به
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 248.
والدين و امثال اينها و با ترك گناهان از قبيل دروغ، ظلم، غيبت، شرابخوارى و زنا راضى مىگردد ولى امام حسين(علیه السلام) با اين كارها كارى ندارد، رضاى او در اين است كه مثلا براى فرزند جوانش على اكبر(علیه السلام) گريه و يا لااقل تباكى كنيم؛ حساب امام حسين از حساب خدا جداست. به دنبال اين تقسيم چنين نتيجه گرفته مىشود كه تحصيل رضاى خدا دشوار است، زيرا بايد كارهاى زيادى را انجام داد تا او راضى گردد ولى تحصيل خشنودى امام حسين(علیه السلام) سهل است، فقط گريه و سينه زدن؛ و زمانى كه خشنودى امام حسين(علیه السلام) حاصل گردد او در دستگاه خدا نفوذ دارد، شفاعت مىكند و كارها را درست مىكند، حساب نماز و روزه و حجّ و جهاد و انفاق فى سبيل اللّه كه انجام ندادهايم همه تصفيه مىشود و گناهان هرچه باشد با يك فوت از بين مىرود!
اينچنين تصويرى از شفاعت نه تنها باطل و نادرست است بلكه شرك در ربوبيت است و به ساحت پاك امام حسين(علیه السلام) كه بزرگترين افتخار آن حضرت «عبوديّت» و بندگى خداست نيز اهانت است.
خود حضرت در فلسفه قيامش مىفرمايد: «وَ أَنِّي لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي ص أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَر»(1)
من از روى هوس و جاه طلبى قيام نكردهام، خروج و قيام من به منظور اصلاح در امّت جدّم مىباشد، مىخواهم كه به نيكى امر كنم و از بدى نهى نمايم.(2)
اكنون ببينيم شفاعت صحيح كدام است؟ شفاعت صحيح كه تأييد كننده قانون و حافظ نظام است و آيات و روايات زيادى از طريق شيعه و اهل سنت وجود آن را اثبات مىكند بر دو گونه است: 1. شفاعت «رهبرى» يا شفاعت «عمل» 2. شفاعت «مغفرت» يا شفاعت «فضل».
نوع اول شفاعتى است كه شامل نجات از عذاب و نيل به حسنات و حتى بالا رفتن درجات مىباشد، و نوع دوم شفاعتى است كه تأثير آن در از بين بردن عذاب و در مغفرت گناهان است و حدّ اكثر ممكن است سبب وصول به حسنات و ثوابها هم بشود ولى بالابرنده درجه شخص نخواهد بود و اين همان است كه درباره آن، رسول اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) فرموده است: « ادَّخَرْتُ شَفَاعَتِي لِأَهْلِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي، فَأَمَّا الْمُحْسِنُونَ فَمَا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ»(1)
من شفاعتم را براى گناهكارانى از امّت كه مرتكب گناه كبيره شدهاند ذخيره كردهام، اما نيكوكاران مورد مؤاخذه قرار نمىگيرند.»
براى توضيح اين نوع از شفاعت لازم است مطلبى را تحت عنوان «عذاب اخروى» به ياد آوريم. اعمال و كردارهايى كه انسان در دنيا مرتكب مىگردد، در جهان ديگر تجسّم و تمثّل پيدا مىكنند و حقيقت عينى آنها جلوهگر مىشود و در آخرت نه تنها اعمال، تجسم پيدا مىكنند بلكه «روابط» نيز مجسم مىگردد؛ روابط معنوىاى كه در اين جهان بين مردم برقرار است در آن جهان صورت عينى و ملكوتى پيدا مىكنند.(2)
زمانى كه يك انسان سبب هدايت انسانى ديگر مىشود رابطه رهبرى و پيروى در ميان آنان در رستاخيز به صورت عينى در مىآيد و «هادى» به صورت پيشوا و امام، و «هدايت يافته» به صورت پيرو و مأموم ظاهر مىگردد. در مورد گمراه ساختن و اغواء هم همينطور است. قرآن كريم مىفرمايد: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ؛(1)
روزى كه هر مردمى را با پيشواى ايشان مىخوانيم». يعنى هر كسى با پيشواى خودش، يعنى با همان كس كه عملا الگوى او و الهامبخش او بوده است، محشور مىگردد.
درباره تجسم پيشوايى فرعون نسبت به قوم خود در آخرت، مىفرمايد: «يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ؛(2)فرعون پيشاپيش اتباع و پيروانش حركت مىكند، پس در آتش واردشان مىسازد». فرعون كه در اين جهان، گمراه و پيشواى گمراهان بوده، و گمراهان ديگر قومش گام جاى گام او مىگذاشتند، در آن جهان نيز به صورت قائد و امام آنان مجسم مىشود. فرعون، شفيع و واسطه قوم خود مىباشد هم در دنيا و هم در آخرت، شفيعى است كه در دنيا موجب گناهان و ضلالتها بوده است و در آخرت واسطه رسانيدن به دوزخ و آتش. شفيع و
واسطه بودن او در بردن قوم به دوزخ در جهان آخرت، همانا تجسّم واسطه بودن او در جهان دنيا در گمراهى قومش است.
نكته جالب در تعبير قرآن اين است كه مىفرمايد فرعون قوم خود را در آن جهان وارد دوزخ مىسازد. قرآن با اين تعبير خود تجسم تأثير فرعون را در گمراهى پيروانش گوشزد مىكند و مىگويد همان طور كه در دنيا فرعون آنها را وارد گمراهى كرد، در آخرت آنها را وارد دوزخ مىكند؛
بلكه وارد كردن آنها به دوزخ در آن جهان عينا ظهور و تجسم وارد كردن آنها در گمراهى در اين جهان است.(1)
البته روشن است كه همان طورى كه در اين جهان هر يك از رهبرى حق و باطل انشعابات و تقسيماتى دارد، در جهان ديگر هم چنين خواهد بود. مثلا همه كسانى كه از نور هدايت رسول اكرم استضائه كردهاند و از شريعت آن وجود مبارك بهرهمند شدهاند به دنبال او خواهند بود و او پرچمدار نيكوكاران است كه در قيامت «پرچم سپاس» (لواء الحمد) را در دست دارد.
در اين معناى شفاعت است كه رسول اكرم، شفيع امير المؤمنين و حضرت زهرا(عليهم السلام) مىباشد و آنها شفيع حسنين(عليهم السلام) و هر امامى شفيع امام ديگر و شفيع شاگردان و پيروان خويش است؛ سلسله مراتب محفوظ است، ساير معصومين(عليهم السلام) هر چه دارند به توسط رسول اكرم دارند.
و در همين حساب است كه حتى علما از كسانى كه مورد تعليم و هدايت ايشان قرار گرفتهاند شفاعت مىكنند. يك سلسله مرتبط و پرانشعابى بوجود مىآيد كه گروه هاى كوچك به بزرگتر مىپيوندند و در رأس سلسله، حضرت رسول اكرم پيشاپيش همه مىشتابد.(2)
علت اينكه در روايات داريم كه امام حسين(علیه السلام) از خلق كثيرى شفاعت مىكند اين است كه در اين جهان، مكتب امام حسين(علیه السلام) بيش از هر مكتبى موجب احياء دين و هدايت مردم شده است.
همان طور كه قبلا گفته شد شفاعت امام حسين(علیه السلام) به اين صورت نيست كه بر خلاف رضاى خدا و اراده او چيزى را از خدا بخواهد. شفاعت او دو نوع است: يك نوع آن همين
هدايتهايى است كه در اين جهان ايجاد كرده است و در جهان ديگر مجسم مىشود، و نوع دوم آن را عنقريب بيان مىكنيم.
خدا درباره مثلهاى قرآن مىفرمايد: «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ؛(1)به سبب قرآن، گروهى را گمراه مىسازد و گروهى را هدايت مىكند، و جز بدكاران را گمراه نمىسازد».(2)
اين نوع از شفاعت را «شفاعت رهبرى» می ناميم و مىتوان آن را شفاعت «عمل» هم ناميد؛ زيرا عامل اساسىاى كه در اينجا موجب نجات يا بدبختى گرديده است همان عمل نيكوكار و بدكار است. روشن است كه هيچيك از اشكالات شفاعت بر اين گونه از شفاعت كه شرح داده شد وارد نيست و مخصوصا شفاعت به اين معنى با «عدل الهى» به هيچ وجه منافات ندارد، بلكه مؤيّد آن است.
شفاعت مغفرت
دومين نوع شفاعت، وساطت در مغفرت و عفو و بخشيدن گناهان است. اين معناى از شفاعت است كه آماج اشكالها و ايرادهاى منتقدين و منكرين قرار گرفته است ولى با توضيحى
كه به خواست خدا در اين كتاب درباره آن داده مىشود روشن مىگردد كه نه تنها ايرادى بر آن وارد نيست بلكه از معارف عالى و گرانقدر اسلام است و مبناى خاصى دارد كه عمق معارف اسلامى را مىرساند.(3)
جاذبه رحمت
مقدمتاً بايد به اين نكته توجه كنيم كه براى نيل به سعادت، علاوه بر جريان اعمال و گامهايى كه خود انسان برمىدارد، يك جريان ديگرى نيز هميشه در جهان است و آن جريان رحمت سابقه پروردگار است. در متون دينى آمده است: «يَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه؛ اى كسى كه رحمت او بر غضبش تقدّم دارد»
اين واقعيتى است كه در نظام هستى، اصالت از آن رحمت و سعادت و رستگارى است و كفرها و فسقها و شرور، عارضى و غير اصيل مىباشند و همواره آنچه كه عارضى است به سبب جاذبه رحمت تا حدى كه ممكن است برطرف مىگردد. وجود امدادهاى غيبى و تأييدات رحمانى يكى از شواهد غلبه رحمت بر غضب است. مغفرت پروردگار و زايل ساختن عوارض گناه يكى ديگر از شواهد تسلّط رأفت و مهربانى او بر غضب و قهر مىباشد.(1)
در نظام هستى، يكى از جلوههاى رحمت الهى، نمود تطهير است. دستگاه آفرينش داراى خصيصه شستشو و تطهير است. اينكه درياها و گياهان، گاز انيدريدكربنيك هوا را مىگيرند و جوّ را تصفيه مىكنند يكى از مظاهر تطهير است. اگر هوايى كه به وسيله تنفس موجودات
زنده و احتراق مواد سوختى آلوده شده است به وسيله پالايشگاه گياه و دريا پاك نمىشد، جوّ زمين در مدت كوتاهى صلاحيت زيستن را از دست مىداد؛ زيرا تنفس در آن غير ممكن مىگشت. تجزيه لاشههاى حيواناتى كه مىميرند، و همچنين تجزيه زوائدى كه از موجودات زنده دفع مىگردد يك نمونه ديگر از پالايش و تطهير آفرينش است.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 255.
همينگونه كه در ماديات و قوانين عالم طبيعت، مظاهرى از تطهير و تصفيه وجود دارد، در معنويات هم مصاديقى از براى تطهير و شستشو يافت مىشود. مغفرت و محو عوارض سوء گناه از اين قبيل است. «مغفرت» عبارت است از شستشو دادن دلها و روانها از عوارض و آثار گناهان.
البته بعضى از دلها قابليت پاكيزه شدن را آنچنان از دست مىدهند كه ديگر با هيچ آبى تطهير نمىپذيرند. كفر و شرك نسبت به خدا وقتى كه در دل استقرار پيدا كند، دل را از قابليت تطهير خارج مىسازد. استقرار كفر در دل، در لسان قرآن كريم «مهر زده شدن دل» و «طبع و ختم الهى» ناميده شده است.
از شواهد غلبه رحمت بر غضب در نظام هستى اين است كه همواره در جهان، اصالت از آن سلامت و صحت است و مرضها و بيماريها استثنائى و اتفاقي هستند. در ساختمان هر موجود زنده، قدرتى نهفته است كه به نفع سلامت و تندرستى او فعاليت مىكند و از هستى او حمايت مىنمايد. وجود گلبولهاى سفيد در خون با قدرت دفاعى عجيبى كه دارند شاهد اين مدعاست. خاصيت جبران كنندگى و ترميم كنندگى در بدن موجودات زنده شاهدى ديگر است. شكستگى استخوان، پارگى زخم، كمبود مواد غذائى، به وسيله فعاليت درونى موجود زنده جبران مىگردد.
از لحاظ فطرت دينى، هر نوزادى با فطرت پاك به دنيا مىآيد: «كُلُ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ حَتَّى يَكُونَ أَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِه؛(1)
نوزاد به فطرت پاك زاييده مىشود ليكن پدر و مادر ممكن است او را يهودى يا نصرانى كنند.»(2)
در سرشت هر موجودى كه از مسير اصلى خود منحرف گرديده است كششى وجود دارد كه او را بسوى حالت اوليه بازمىگرداند. به اصطلاح فلاسفه، در هر طبيعت كه گرفتار قسر گردد، ميلى براى رجعت به حالت طبيعى پديد مىآيد؛ يعنى هميشه در جهان نيروى گريز از انحراف و توجه به سلامت و صحت حكم فرما می باشد. اينها شواهدى از چيرگى رحمت بر غضب است. وجود مغفرت نيز از همين اصل ناشى مىشود.
رحمت عام
اصل مغفرت، يك پديده استثنائى نيست، يك فرمول كلى است كه از غلبه رحمت در نظام هستى نتيجه شده است. از اينجا دانسته مىشود كه مغفرت الهى، عامّ است و همه موجودات را فرا مىگيرد. اين اصل در فوز به سعادت و نجات از عذاب، براى همه رستگاران مؤثر است؛ بنابراین قرآن كريم مىفرمايد: «مَنْ يُصْرَفْ عَنْهُ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ؛(1)
هر كس كه در آن روز از عذاب خدا نجات يابد، مشمول رحمت خدا قرار گرفته است». يعنى اگر رحمت نباشد، عذاب از احدى برداشته نمىشود.
رمز مغفرت خواهى رسول اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلم) و ساير انبياء و ائمه معصومين(عليهم السلام) نيز در همان عموميّت و شمول اصل مغفرت است و در حقيقت مىتوان گفت كه هر كس مقرّبتر است از اين اصل بيشتر استفاده مىكند و بطور كلّى هر
كس قربش بيشتر است، از اسماء حسناى الهى و صفات كمال او بيشتر از ديگران استضائه مىنمايد.
رسول اكرم مىفرمايد: «إِنَّهُ لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي حَتَّى أَسْتَغْفِرُ فِي الْيَوْمِ مِائَةَ مَرَّةٍ؛(2)آثارى از كدورت بر قلبم ظاهر مىشود و من در هر روز هفتاد بار از خدا مغفرت مىطلبم.»
مغفرت الهى چه ارتباطى با شفاعت دارد؟
مغفرت الهى مانند هر رحمت ديگر داراى نظام و قانون است. درباره نظام داشتن جهان باید دانست كه اختلاف موجودات لازمه نظام هستى است، و تفاوت موجودات با يكديگر نه قراردادى است و نه آفريده شده بلكه لازمه ذات آنها يعنى لازمه هويّت آنها و نحوه وجود آنهاست، نبودن اين تفاوتها عين نبودن خود آنهاست و با فرض وجود آنها فرض عدم تفاوت، غير معقول است.(1)
بر این اساس امكان ندارد هيچيك از جريانهاى رحمت پروردگار بدون نظام انجام گيرد. به همين دليل مغفرت پروردگار هم بايد از طريق نفوس و ارواح بزرگ انبياء و اولياء به گناهكاران برسد و اين لازمه نظام داشتن جهان است. به همان دليلى كه رحمت وحى بدون واسطه انجام نمىگيرد و همه مردم از جانب خدا به نبوّت برانگيخته نمىشوند و هيچ رحمت ديگر هم بدون واسطه واقع نمىشود، رحمت مغفرت هم بىواسطه ممكن نيست تحقق پيدا كند.
با توجه به اينكه شفاعت همان مغفرت الهى است كه وقتى به خداوند كه منبع و صاحب خيرها و رحمت هاست نسبت داده مىشود با نام «مغفرت» خوانده مىشود و هنگامى كه به وسائط و مجارى رحمت منسوب مىگردد نام «شفاعت» به خود مىگيرد، واضح مىگردد كه هر شرطى براى شمول مغفرت هست براى شمول شفاعت نيز هست. از نظر عقلى شرط مغفرت چيزى جز قابليت داشتن شخص براى آن نيست. اگر كسى از رحمت خدا محروم گردد صرفا به موجب قابل نبودن خود او است نه آنكه در رحمت خدا محدوديت و ضيقى باشد.(2)
اعتبار رحمت الهى نامحدود است، ولى قابلها متفاوت هستند، ممكن است كسى بكلى فاقد قابليت باشد و نتواند از رحمت خدا بهرهاى بگيرد. از نظر متون دينى اين اندازه مسلّم است كه
كفر به خدا و شرك، مانع مغفرت است. قرآن كريم مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ؛(1)
خدا شرك را نمىآمرزد، و آنچه پايينتر از شرك است براى هر كسى كه بخواهد مىبخشد».
اگر ايمان از دست برود رابطه انسان با مغفرت يكباره بريده مىشود و ديگر بهرهبردارى از اين لطف عظيم امكان نخواهد داشت. زمانى كه بر دل آدمى مهر كفر زده شود مانند ظرف در بستهاى مىگردد كه اگر در همه اقيانوسهاى جهان فرو برده شود قطرهاى آب به درون آن نخواهد رفت. وجود چنين فردى همچون شورهزارى مىگردد كه آب رحمت حق در آن بجاى گل، بوتههاى خار پديد مىآورد.
باران
كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در
باغ، لاله رويد و در شورهزار خس
اگر در شورهزار، گل نمىرويد، از كمبود باران نيست؛ از قابل نبودن زمين است.
قرآن كريم سعه رحمت پروردگار را از زبان حاملين عرش چنين بيان مىكند: «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ؛(2)حاملين عرش و آنان كه در گرد عرشند به حمد و تسبيح پروردگارشان اشتغال دارند و به وى مؤمنند و براى كسانى كه ايمان دارند آمرزش مىطلبند كه: پروردگارا رحمت و دانش تو همه چيز را فرا گرفته است پس بيامرز آنان را كه بسوى تو بازآمدهاند و راه تو را پيروى نمودهاند و آنان را از عذاب دوزخ حفظ
فرما.»(1)
از اين آيه كريمه مىتوان هم نامحدود بودن رحمت خدا را فهميد، و هم شرط اساسى لياقت براى استفاده از مغفرت را.
از آيات كريمه قرآن چنين استنباط مىگردد كه ايمان به خدا شرط لازم و ضرورى نيل به شفاعت و مغفرت است ولى شرط كافى نيست. در آيهاى كه مغفرت گناهانى ديگر غير شرك را نويد مىدهد قيد «لمن يشاء» وجود دارد و در آيات شفاعت هم قيد «وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى؛(2)شفاعت نمىكنند مگر براى كسى كه خدا بپسندد» هست و اين هر دو به يك معنى است؛ گويى قرآن نخواسته است كه همه شرايط شمول شفاعت را بطور صريح بيان كند،
خواسته است قلوب را در ميان خوف و رجاء نگهدارد. از اينجا مىتوان فهميد كه اشكالى كه مىگويد عقيده به شفاعت موجب تجرّى است، ناوارد است.
فرق اساسى شفاعت واقعى و حقيقى با شفاعت باطل و نادرست در اين است كه شفاعت واقعى از خدا شروع مىشود و به گناهكار ختم مىگردد، و در شفاعت باطل عكس آن فرض شده است.
در شفاعت حقيقى، مشفوع عنده، يعنى خداوند، برانگيزاننده وسيله يعنى «شفيع» است؛ و در شفاعت باطل، مشفوع له، يعنى گناهكار، برانگيزاننده او است. در شفاعتهاى باطل كه نمونه آن در دنيا وجود دارد، شفيع، صفت وسيله بودن را از ناحيه مجرم كسب كرده است، زيرا او است كه وسيله را برانگيخته و به شفاعت وادار كرده است، او است كه وسيله را وسيله قرار داده است. ولى در شفاعتهاى حق كه نسبت دادن آن به انبياء و اولياء و مقرّبان درگاه الهى صحيح
است، وسيله بودن شفيع از ناحيه خداست، خداست كه وسيله را وسيله قرار داده است. به عبارت ديگر: در شفاعت غلط، شفيع تحت تأثير مشفوع له (گناهكار) قرار مىگيرد و مشفوع عنده (صاحب قدرت) تحت تأثير شفيع قرار مىگيرد، ولى در شفاعت صحيح برعكس است؛ مشفوع عنده (صاحب قدرت خدا) علت مؤثر در شفيع اوست، و شفيع تحت تأثير او، و به خواست او در گناهكار مؤثر واقع مىشود. سلسله جنبان رحمت، در نوع غلط شفاعت، گناهكار است و در نوع صحيح آن، مشفوع عنده (خدا) است.(1)
آياتى از قرآن كريم كه مىگويد امكان ندارد شفاعت بدون اذن خدا صورت بگيرد ناظر به همين نكته است؛ مخصوصا دراينباره تعبيرى فوقالعاده جالب و عجيب دارد كه مىفرمايد: «قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً؛(2)بگو شفاعت، تمامى مخصوص خداست».
اين آيه در كمال صراحت، شفاعت و وساطت را تأييد مىكند و در كمال صراحت همه شفاعتها را از خدا و متعلق به خدا مىداند؛ زيرا خداست كه شفيع را، شفيع قرار مىدهد. اين آيه ممكن است تنها ناظر به شفاعتى باشد كه در قيامت صورت مىگيرد و به اصطلاح مربوط به «قوس صعودى» باشد، ممكن هم هست كه شامل مطلق واسطهها و وساطتهاى رحمت باشد، يعنى شامل «قوس نزولى» هم باشد؛ به عبارت ديگر ممكن است شامل تمام نظام سببى و مسبّبى جهان باشد؛ به هر حال از آن جهت كه به شفاعت اخروى مربوط است، به اين معنى است كه مجرم بدون خواست خدا قدرت شفيع برانگيختن ندارد و شفيع بدون اذن او قدرت دم زدن ندارد.(3)
از آنچه گفتيم نكتهاى عالى و مهم در توحيد عبادتى به دست مىآيد. آن نكته اين است كه در توسل و استشفاع به اولياء خدا اول بايد تحقيق كرد كه به كسى و از كسى باشد كه خداوند او را وسيله قرار داده است. قرآن كريم مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ»(1)
بطور كلى، توسل به وسائل و تسبّب به اسباب، با توجه به اينكه خداست كه سبب را آفريده است و خداست كه سبب را سبب قرار داده است و خداست كه از ما خواسته است از
اين وسائل و اسباب استفاده كنيم به هيچ وجه شرك نيست، بلكه عين توحيد است. در اين جهت، هيچ فرقى ميان اسباب مادى و اسباب روحى، ميان اسباب ظاهرى و اسباب معنوى، ميان اسباب دنيوى و اسباب اخروى نيست؛ منتهاى امر، اسباب مادى را از روى تجربه و آزمايش علمى مىتوان شناخت و فهميد كه چه چيز سبب است؟ و اسباب معنوى را از طريق دين، يعنى از طريق وحى، و از طريق كتاب و سنّت بايد كشف كرد.(2)
ثانيا هنگامى كه انسان متوسل مىشود يا استشفاع مىكند بايد توجهش به خدا، و از خدا به وسيله و شفيع باشد، زيرا چنانكه گفته شد، شفاعت واقعى آن است كه مشفوع عنده، شفيع را برانگيخته است براى شفاعت، و چون خدا خواسته و رضايت داده است شفيع شفاعت مىكند، بر خلاف شفاعت باطل كه توجه اصلى به شفيع است براى اينكه اثر بر روى مشفوع عنده بگذارد، پس مجرم در اين وقت همه توجهش به شفيع است كه برود با قدرت و نفوذى كه در مشفوع عنده دارد او را راضى گرداند. پس اگر توجه اصيل به شفيع باشد و از ناحيه توجه به خدا پيدا نشده باشد شرك در عبادت خواهد بود.
فعل خدا، داراى نظام است. اگر كسى بخواهد اعتناء به نظام آفرينش نداشته باشد گمراه است. به همين جهت است كه خداى متعال گناهكاران را ارشاد فرموده است كه در خانه رسول اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) بروند و علاوه بر اين كه خود طلب مغفرت مىكنند، از آن بزرگوار بخواهند كه براى ايشان طلب مغفرت كند. قرآن كريم مىفرمايد: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً؛(1)
و اگر ايشان هنگامى كه (با ارتكاب گناه) به خود ستم كردند، نزد تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر هم براى ايشان طلب مغفرت مىكرد، خدا را توبهپذير مهربان مىيافتند.»
با تفسيرى كه از شفاعت مغفرت كرديم پاسخ ايرادهاى شفاعت به اين ترتيب به دست مىآيد:
شفاعت نه با توحيد عبادتى منافات دارد و نه با توحيد ذاتى، زيرا رحمت شفيع چيزى جز پرتوى از رحمت خدا نيست و انبعاث شفاعت و رحمت هم از ناحيه پروردگار است. (جواب اشكال اول و دوم).(2)
همان طورى كه اعتقاد به مغفرت خدا موجب تجرّى نمىگردد و تنها ايجاد اميدوارى مىكند، اعتقاد به شفاعت هم موجب تشويق به گناه نيست. توجه به اين نكته كه شرط شمول مغفرت و شفاعت، مشيّت خدا و رضاى او است روشن مىكند كه اثر اين اعتقاد تا اين اندازه است كه دلها را از يأس و نوميدى نجات مىدهد و همواره بين خوف و رجاء نگه مىدارد. (جواب اشكال سوم).
شفاعت بر دو نوع است: باطل و صحيح. علت اينكه در برخى از آيات قرآن شفاعت مردود شناخته شده و در برخى ديگر اثبات شده است وجود دو نوع تصور از شفاعت است؛ قرآن خواسته است اذهان را از شفاعت باطل، متوجه شفاعت صحيح بفرمايد. (جواب اشكال چهارم).
شفاعت با اصل عمل منافات ندارد؛ زيرا عمل به منزله علت قابلى، و رحمت پروردگار به منزله علت فاعلى است. (جواب اشكال پنجم)
در شفاعت صحيح، تصور اين كه خدا تحت تأثير قرار گيرد وجود ندارد، زيرا شفاعت صحيح جريانى است از بالا به پايين. (جواب اشكال ششم).
در شفاعت، و همچنين در مغفرت، استثناء و بىعدالتى وجود ندارد؛ رحمت پروردگار نامحدود است و هر كه محروم است ازآنجهت است كه قابليت را بكلى از دست داده است؛ يعنى محروميّت از ناحيه قصور قابل است. (جواب اشكال هفتم).(1)
در قرآن كريم بحث مهدویت به صورت يك نويد كلى در كمال صراحت بیان شده است، يعنى هر كسى كه قرآن كريم را مطالعه كند مىبيند قرآن كريم آن نتيجه را كه بر وجود مقدس حضرت حجت(علیه السلام) مترتب مىشود، در آيات زيادى به عنوان يك امرى كه به طور قطع در آينده صورت خواهد گرفت ذكر مىكند. از آن جمله است اين آيه: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ»(2)
خدا در قرآن مىگويد كه ما در گذشته بعد از «ذكر»- كه گفتهاند يعنى بعد از آنكه در تورات نوشتيم- در زبور هم اين مطلب را اعلام كرديم، و ما اعلام كرديم، پس شدنى است كه: «أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ». صحبت منطقه و محل و شهر
نيست، اصلاً فكر آن قدر بزرگ و وسيع است كه سخن از تمام زمين است: زمين براى هميشه در اختيار زورمندان و ستمكاران و جباران نمىماند، اين يك امر موقت است، دولت صالحان كه بر تمام زمين حكومت كند، در آينده وجود خواهد داشت. در مفهوم اين آيه كوچكترين ترديدى نيست.(1)
همچنين راجع به اينكه دين مقدس اسلام دين عمومى بشر خواهد شد و تمام اديان ديگر در مقابل اين دين از بين خواهند رفت و تحت الشعاع قرار خواهند گرفت، در قرآن كريم هست، كه اين يكى ديگر از آثار و نتايج وجود مقدس مهدى موعوداست: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(2)اين دين را به وسيله اين پيامبر فرستاد براى اينكه در نهايت امر آن را بر تمام دينهاى عالم پيروز گرداند، يعنى همه مردم دنيا تابع اين دين بشوند؛ و آيات ديگرى.
از آيات قرآن كه بگذريم مسأله احاديث نبوى مطرح است. آيا پيغمبر اكرم در اين زمينه چه مطالبى فرموده است؟ آيا فرموده است يا نفرموده است؟ اگر روايات مربوط به مهدى موعود انحصارا روايات شيعه مىبود، براى شكاكان جاى اعتراض بود كه:
اگر مسأله مهدى موعود يك مسأله واقعى است بايد پيغمبر اكرم گفته باشد و اگر آن حضرت فرموده بود بايد ساير فرق اسلامى هم روايت كرده باشند و تنها شما شيعيان روايت نكرده باشيد. جوابش خيلى واضح است: اتفاقاً روايات باب مهدى موعود را تنها شيعيان روايت نكردهاند. رواياتى كه اهل تسنن در اين زمينه دارند، از روايات شيعه اگر بيشتر نباشد كمتر نيست. كتابهايى را كه در اين زمينه نوشته شده است مطالعه كنيد، مىبينيد همينطور است.(3)
اين مسأله روى تاريخ اسلام چه اثرى گذاشته است؟ وقتى كه ما تاريخ اسلام را مطالعه مىكنيم، مىبينيم گذشته از رواياتى كه در اين زمينه از پيغمبر اكرم يا امير المؤمنين(علیهم السلام) وارد شده است اساساً از همان نيمه دوم قرن اول اخبار مربوط به مهدى موعود منشأ حوادثى در تاريخ اسلام شده است. چون چنين نويدى و چنين گفتهاى در كلمات پيغمبر اكرم
بوده است احياناً از آن سوء استفادههايى شده است، و اين خود دليل بر اين است كه چنين خبرى در ميان مسلمين از زبان پيغمبرشان پخش و منتشر بوده است و اگر نبود، آن سوء استفادهها نمىشد.
قبل از اينكه اولين حادثه تاريخى در اين زمينه را بیان شود، جملههايى از امير المؤمنين(عليه السلام) را نقل كنیم.
حضرت علی(علیه السلام) در آن مصاحبهاى كه با كميل بن زياد نخعى كرده است كه كميل مىگويد شبى بود، حضرت دست مرا گرفت، مرا با خودش برد به صحرا، «فَلَمّا اصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَداءَ» به صحرا كه رسيديم يك نفس خيلى عميقى، يك آهى از آن بُن دل بركشيد و آنگاه درد دلهايش را شروع كرد؛ آن تقسيمبندى معروف: «النّاسُ ثَلاثَةٌ: فَعالِمٌ رَبّانِىٌّ، وَ مُتَعَلِّمٌ عَلى سَبيلِ نَجاةٍ، وَ هَمَجٌ رَعاعٌ»(1)
مردم سه دسته هستند: عالم ربّانى، متعلّمين و مردمان هَمَجٌ رَعاع، و بعد شكايت از اينكه كميل! من آدم لايق پيدا نمىكنم كه آنچه را مىدانم به او بگويم. يك افرادى آدمهاى خوبى هستند ولى احمق هستند، يك عدهاى افراد زيركى هستند ولى ديانت ندارند و دين را وسيله دنيادارى قرار مىدهند. مردم را تقسيمبندى كرد و همه شكايت از تنهايى خود: كميل! من احساس تنهايى مىكنم، من تنهايم، ندارم آدم قابل و لايق كه اسرارى را كه در دل دارم به او بگويم. در آخر يك مرتبه مىگويد: بله، البته زمين هيچگاه خالى نمىماند: «اللّهُمَّ بَلى! لا تَخْلُو الْارْضُ مِنْ قائِمٍ للَّهِ بِحُجَّةٍ، امّا ظاهِراً مَشْهوراً، وَ امّا خائِفاً مَغْموراً، لِئَلّا تَبْطُلَ حُجَجُ
1) . ابن بابويه، كمال الدين و تمام النعمة، ج 1، ص 292.
اللَّهِ وَ بَيِّناتُهُ ... يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّناتِهِ، حَتّى يودِعوها نُظَراءَهُم وَ يَزْرَعوها فى قُلوبِ اشْباهِهِمْ.»(1)
فرمود: بله، در عين حال هيچ وقت زمين از حجت خدا خالى نمىماند، يا حجت ظاهر آشكار و يا حجتى كه از چشمها پنهان و غايب است.(2)
اولين بارى كه مىبينيم اثر اعتقاد مهدويت در تاريخ اسلام ظهور مىكند، در جريان انتقام مختار از قتله امام حسين(عليه السلام) است. جاى ترديد نيست كه مختار مرد بسيار سياستمدارى بوده و روش او هم بيش از آنكه روش يك مرد دينى و مذهبى باشد روش يك مرد سياسى بوده است. البته منظور این نیست که مختار آدم بدى بوده يا آدم خوبى بوده است، كار به آن جهت نداریم. مختار مىدانست كه و لو اينكه موضوع، موضوع انتقام گرفتن از قتله سيد الشهداء(عليه السلام) است و اين زمينه، زمينه بسيار عالىاى است، اما مردم تحت رهبرى او حاضر به اين كار نيستند. بنا بر روايتى با امام زين العابدين(عليه السلام) هم تماس گرفت و ايشان قبول نكردند. مسأله مهدى موعود را كه پيغمبر اكرم خبر داده بود مطرح كرد به نام محمد بن حنفيّه پسر امير المؤمنين(عليه السلام) و برادر سيد الشهداء، چون اسمش محمد بود، زيرا در روايات نبوى آمده است: «اسْمُهُ اسْمى» نام او نام من است. گفت: ايّها الناس! من نايب مهدى زمانم، آن مهدىاى كه پيغمبر خبر داده است. مختار مدتى به نام نيابت از مهدى زمان، بازى سياسى خودش را انجام داد. حال آيا محمد بن حنفيّه واقعاً خودش هم قبول مىكرد كه من مهدى موعود هستم؟ بعضى مىگويند قبول مىكرد براى
اينكه بتوانند انتقام را بكشند، ولى اين البته ثابت نيست. در اينكه مختار محمد بن حنفيّه را به عنوان مهدى موعود معرفى مىكرد
شكى نيست، و بعدها از همين جا مذهب «كيسانيّه» پديد آمد. محمد بن حنفيّه هم كه مُرد گفتند مهدى موعود كه نمىميرد مگر اينكه زمين را پر از عدل و داد كند، پس محمد بن حنفيّه نمرده است، در كوه رَضوى غايب شده است.(1)
امام حسن(عليه السلام) پسرى دارند به نام «حسن» كه هم اسم خودشان است و به خاطر همین به او مىگفتند «حسن مثنّى» يعنى حسن دوم، حسن بن الحسن. حسن دوم داماد أبا عبد اللَّه الحسين است. فاطمه بنت الحسين زن حسن مثنّى است. از حسن مثنّى و فاطمه بنت الحسين پسرى متولد مىشود به نام «عبد اللَّه» و چون اين پسر، هم از طرف مادر به حضرت امير و حضرت زهرا(عليهم السلام) متصل مىشد و هم از طرف پدر و خيلى خالص بود، به او مىگفتند «عبد اللَّه محض» يعنى عبد اللَّه، كسى كه يك علوى محض و يك فاطمى محض است، هم از پدر نسب (به امام على عليه السلام و حضرت فاطمه(سلام الله علیها) مىبرد و هم از مادر.(2)
عبد اللَّه محض، پسرانى دارد يكى به نام محمد و يكى به نام ابراهيم. زمان اينها مقارن است با اواخر دوره اموى يعنى در حدود سال 130 هجرى. محمد بن عبد اللَّه محض به نام «نفس زكيّه» معروف است. در آخر عهد اموى سادات حسنى قيام كردند، حتى عباسيان هم با
محمد بن عبد اللَّه محض بيعت كردند. امام صادق(عليه السلام) را نيز در جلسهاى دعوت كردند و به ايشان گفتند ما مىخواهيم قيام كنيم و همه مىخواهيم با محمد بن عبد اللَّه بن محض بيعت كنيم، شما هم كه سيد حسينيّين هستيد بيعت كنيد. امام فرمود: هدف شما از اين كار چيست؟ اگر محمد مىخواهد به عنوان امر به معروف و نهى از منكر قيام كند، من با او همراهى مىكنم
و تأييدش مىنمايم، اما اگر مىخواهد به اين عنوان كه او مهدى اين امت است قيام كند اشتباه مىكند، مهدى اين امت او نيست، كس ديگر است و من هرگز تأييد نمىكنم. شايد تا حدودى مطلب براى خود محمد بن عبد اللَّه محض هم اشتباه شده بود، زيرا هم اسم پيغمبر بود، يك خالى هم در شانهاش داشت، مردم مىگفتند نكند اين خال هم علامت اين باشد كه او مهدى امت است. بسيارى از كسانى كه با وى بيعت كردند، به عنوان مهدى امت بيعت كردند. معلوم مىشود كه مسأله مهدى امت آن قدر در ميان مسلمين قطعى بوده است كه هركس كه قيام مىكرد و اندكى صالح بود افرادى مىگفتند «اين همان مهدىاى است كه پيغمبر گفته است.» اگر پيغمبر نمىگفت اينطور نمىشد.(1)
پسر منصور، سومين خليفه عباسى نام او مهدى بود، اولين خليفه عباسیان سفّاح، دوم منصور و سوم پسر منصور، مهدى عباسى بود. مورخين و از جمله «دارمستتر»(2)نوشتهاند كه منصور مخصوصاً اسم پسر خود را «مهدى» گذاشت براى اينكه مىخواست استفاده سياسى
كند، بلكه بتواند يك عده مردم را فريب بدهد، بگويد آن مهدىاى كه شما در انتظار او هستيد پسر من است، و بخاطر همین مقاتل الطالبيّين و ديگران نوشتهاند كه گاهى با خصّيصين خودش كه روبرو مىشد (به دروغ بودن اين مطلب اعتراف مىكرد.) يك وقتى با مردى به نام مسلم بن قتيبه كه از نزديكان او بود روبرو شد، گفت: اين محمد بن عبد اللَّه محض چه مىگويد؟ گفت: «مىگويد من مهدى امتم.» گفت: «اشتباه مىكند، نه او مهدى امت است نه پسر من».(3)
ولى گاهى با افراد ديگرى كه روبرو مىشد مىگفت: «مهدى امت او نيست، پسر من است.» عرض شد بسيارى از كسانى كه بيعت مىنمودند به همين عنوان بيعت مىكردند، از بس روايات مهدى از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله) زياد رسيده بود و در دست مردم بود و همين اسباب اشتباه مردمى مىشد كه كاملاً تحقيق نمىكردند تا مشخصات بيشترى به دست آورند، زود ايمان پيدا مىكردند كه اين، مهدى امت است.
اگر مىخواهيد بفهميد كه اين مسأله منحصر به شيعه نيست ببينيد آيا مدعيان مهدويت فقط در ميان شيعه زياد بودهاند و در ميان اهل تسنن نبودهاند؟ مىبينيد مدعيان مهدويت در ميان اهل تسنن هم زياد بودهاند. يكى از آنها «مهدى سودانى» يا «مُتَمَهدى سودانى» متولد 1264 قمری و متوفای 1302 است كه در سودان ظهور كرد و در آنجا يك جمعيتى به وجود آورد كه تا همين اواخر هم بودند. او به ادعاى مهدويت ظهور كرد، يعنى اين قدر اعتقاد به
مهدى در همان سرزمينهاى سنىنشين وجود داشته است كه زمينه را براى ادعاى يك مهدى دروغين مساعد كرد.
در كشورهاى ديگر اسلامى نيز مدعيان مهدويت زياد بودهاند. در هندوستان و پاكستان قادياني ها به همين عنوانِ ادعاى مهدويت ظهور كردند.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، سيرى در سيره ائمه اطهار عليهم السلام، ج18، ص 176.
برخى حوادث در دنيا وقتى كه واقع مىشود تنها جنبه انفجار دارد. بعضى از فلسفهها هم كه برخى از سيستم هاى اجتماعى و سياسى را مىپسندند طرفدار انقلاب به معنى انفجارند. به عقيده آنها هر چيزى كه جلوى انفجار را بگيرد بد است. و بخاطر همین مىبينيد بعضى از روشها و سيستم هاى اجتماعى به طور كلى با اصلاحات اجتماعى مخالف هستند، مىگويند: اين اصلاحات چيست كه شما مىكنيد؟! بگذاريد اصلاح نباشد، بگذاريد مفاسد زياد شود، عقدهها و كينهها زياد شود، ناراحتى و ظلم بيشتر شود، كارها پريشانتر شود، پريشانى و پريشانى تا يك مرتبه از بُن زير و رو شود و انقلاب صورت گيرد.
فقه ما در اينجا وضع روشنى دارد. آيا ما مسلمانان راجع به ظهور حضرت حجت بايد اينجور فكر كنيم؟ بايد بگوييم: بگذاريد معصيت و گناه زياد شود، بگذاريد اوضاع پريشانتر گردد، پس امر به معروف و نهى از منكر نكنيم، بچههايمان را تربيت نكنيم، بلكه خودمان هم براى اينكه در ظهور حضرت حجت(علیه السلام) سهيم باشيم العياذ باللَّه نماز نخوانيم، روزه نگيريم، هيچ وظيفهاى را انجام ندهيم، ديگران را هم تشويق كنيم كه نماز را رها كنيد، روزه را رها كنيد، زكات را رها كنيد، حج را رها كنيد، بگذاريد همه اينها از بين برود تا مقدمات ظهور
فراهم شود؟ خير، اين بدون شك بر خلاف يك اصل قطعى اسلامى است؛ يعنى به انتظار ظهور آن حضرت، هيچ تكليفى از ما ساقط نمىشود، نه تكليف فردى و نه تكليف اجتماعى. شما در شيعه تا چه رسد به اهل تسنن، يك عالِم پيدا نمىكنيد كه بگويد انتظار ظهور حضرت حجت يك تكليف كوچك را از ما ساقط مىكند. هيچ تكليفى را از ما ساقط نمىكند. اين يك نوع تفسير از ظهور حضرت حجت است.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، سيرى در سيره ائمه اطهار عليهم السلام، ج18، ص 178.
نوع ديگر اين است كه صحبتِ رسيده شدن است نه صحبت انفجار؛ مثل يك ميوه در صراط تكامل است. ميوه موقعى دارد، يعنى سير تكاملى خودش را طى كند و برسد به مرحلهاى كه بايد چيده شود. مسأله ظهور حضرت حجت(علیه السلام) شباهت دارد به رسيدن يك ميوه؛ يعنى اگر ايشان تاكنون ظهور نكردهاند، نه فقط به خاطر اين است كه گناه كم شده است، بلكه همچنين هنوز دنيا به آن مرحله از قابليت نرسيده است؛ و به همین دلیل در روايات شيعه زياد مىبينيم كه هر وقت آن اقليت سيصد و سيزده نفر پيدا شد امام ظهور(عجل الله تعالی فرجه الشریف) مىكند. هنوز همان اقليت سيصد و سيزده نفر وجود ندارد، يعنى زمان بايد آن قدر جلو برود كه از يك نظر هر اندازه فاسد شود، از نظر ديگر آنهايى كه مىخواهند حكومت را تشكيل بدهند و به تبع و در زير لواى ايشان زمامدار جهان شوند پديد آيند. هنوز چنين مردان لايقى در دنيا به وجود نيامدهاند. بله «تا پريشان نشود كار به سامان نرسد» اما پريشانى تا پريشانى فرق مىكند.
هميشه در دنيا پريشانى پيدا مىشود، پشت سر پريشانى سامان پيدا مىشود، بعد اين سامان تبديل به پريشانى مىشود اما پريشانىِ در يك سطح عالىتر، نه در سطح پايين. بعد آن پريشانى تبديل به يك سامان مىشود. يعنى اين پريشانىِ بعد از آن سامان، حتى بر خود آن
سامان برترى دارد. به خاطر همین مىگويند حركت اجتماع بشر حركت حلزونى است، يعنى حركت دَورى ارتفاعى است، در عين اينكه اجتماع بشر دور مىزند، در يك سطح افقى دور نمىزند، رو به بالا دور مىزند. بله، مرتب سامانها به پريشاني ها مىگرايد اما پريشانىاى كه در عين اينكه پريشانى است در سطح بالاتر است.
بدون شك امروز دنياى ما يك دنياى پريشان و از هم گسيختهاى است، يك دنيايى است كه الآن اختيار از دست زمامداران بزرگ درجه اول آن هم بيرون است، اما اين يك پريشانى است در
سطح جهان، با پريشانىِ در دِه از زمين تا آسمان فرق مىكند، با سامان يك ده هم از زمين تا آسمان فرق مىكند، با سامان يك شهر هم از زمين تا آسمان فرق مىكند.(1)
بنابراين ما، هم رو به پريشانى مىرويم و هم رو به سامان، در آنِ واحد. ما كه رو به ظهور حضرت حجت(علیه السلام) مىرويم، در آنِ واحد هم رو به پريشانى مىرويم، چون از سامان به پريشانى بايد رفت، و هم رو به سامان مىرويم، چون پريشانىِ در سطح بالاتر است. چه وقت در صد سال پيش اين افكارى كه امروز در ميان افراد بشر پيدا شده، پيدا شده بود؟! امروز ديگر روشنفكران جهان مىگويند: يگانه راه چاره بدبختي هاى امروز بشر تشكيل يك حكومت واحد جهانى است. اصلا در گذشته چنين فكرى به مخيله بشر نمىتوانست خطور كند.
پس چون ما در عين اينكه رو به پريشانى مىرويم رو به سامان هم مىرويم، بنابراین اسلام هرگز دستور نمىدهد كه تكاليف را انجام ندهيد. اگر غير از اين بود دستور مىداد كه محرمات را ارتكاب كنيد، واجبات را ترك كنيد، امر به معروف و نهى از منكر نكنيد، بچههايتان را تربيت نكنيد، بگذاريد فساد بيشتر شود؛ شما كه مىرويد دنبال نماز خواندن، روزه گرفتن، امر به
معروف، تأليف كتاب، سخنرانى، تبليغ، و مىخواهيد سطح تبليغات را بالا ببريد، شما كه مىخواهيد اصلاح كنيد، ظهور حضرت حجت را تأخير مىاندازيد. خير، همين اصلاحات هم ظهور حضرت حجت(علیه السلام) را نزديك مىكند همانطور كه آن پريشانيها نيز ظهور آن حضرت را نزديك مىكند. ابداً مسأله انتظار ظهور حضرت حجت(علیه السلام) نبايد اين خيال را در ما ایجاد کند كه ما منتظر ظهور هستيم پس فلان تكليف از ما ساقط است؛ هيچ تكليفى از ما ساقط نمىشود.
مهدويت، يك فلسفه بزرگ جهانى
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، سيرى در سيره ائمه اطهار عليهم السلام، ج18، ص 179.
غالب ما اين مسأله را به صورت يك آرزوى كودكانه يك آدمى كه دچار عقده و انتقام است درآوردهايم. گويى حضرت حجت(علیه السلام) فقط انتظار دارند كه چه هنگام خداوند تبارك و تعالى به ايشان اجازه بدهند كه مثلاً بيايند ما مردم ايران را غرق در سعادت كنند يا شيعه را غرق در سعادت كنند. نه، اين يك فلسفه بزرگ جهانى است، چون اسلام يك دين جهانى است، چون تشيع به معنى واقعىاش يك امر جهانى است. اين را ما بايد به صورت يك فلسفه بزرگ جهانى تلقى كنيم. وقتى قرآن مىگويد: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ»(1)صحبت از زمين است، نه صحبت از اين منطقه و آن منطقه و اين قوم و آن نژاد. اولاً: اميدوارى به آينده است كه دنيا در آينده نابود نمىشود. امروز اين فكر در دنياى اروپا پيدا شده كه بشر در تمدن خودش به مرحلهاى رسيده كه با گورى كه خودش به دست خودش كنده است يك گام بيشتر فاصله ندارد. طبق اصول ظاهرى نيز همينطور است ولى اصول دين و مذهب به ما مىگويد: زندگى سعادتمندانه بشر آن است كه در آينده است، اين كه اكنون هست موقت است.(2)
ثانیاً: آن دوره، دوره عقل و عدالت است. شما مىبينيد يك فرد سه دوره كلى دارد: دوره كودكى كه دوره بازى و افكار كودكانه است، دوره جوانى كه دوره خشم و شهوت است، و دوره عاقله مردى و پيرى كه دوره پختگى و استفاده از تجربيات، دوره دور بودن از احساسات و دوره حكومت عقل است. اجتماع بشرى هم همينطور است. اجتماع بشرى سه دوره را بايد طى كند. يك دوره، دوره اساطير و افسانهها و به تعبير قرآن دوره جاهليت است. دوره دوم دوره علم است، ولى علم و جوانى، يعنى دوره حكومت خشم و شهوت. به راستى عصر ما بر چه محورى مىگردد؟ اگر انسان، دقيق حساب كند مىبيند محور گردش زمان ما يا خشم است و يا شهوت.
عصر ما بيش از هر چيزى عصر بمب (يعنى خشم) و عصر شهوت است. آيا دورهاى نخواهد آمد كه آن دوره، حكومت، نه حكومت اساطير باشد و نه حكومت خشم و شهوت و بمب؟ دورهاى كه واقعاً در آن دوره معرفت و عدالت و صلح و انسانيت و معنويت حكومت كند؟ چگونه مىشود كه چنين دورهاى نيايد؟! مگر مىشود كه خداوند اين عالم را خلق كرده باشد و بشر را به عنوان اشرف مخلوقات آفريده باشد، بعد بشر به دوره بلوغ خودش نرسيده يك مرتبه تمام بشر را زير و رو كند؟!.(1)
انديشه پيروزى نهايى نيروى حق و صلح و عدالت بر نيروى باطل و ستيز و ظلم، گسترش جهانى ايمان اسلامى، استقرار كامل و همهجانبه ارزشهاى انسانى، تشكيل مدينه فاضله و جامعه ايدهآل، و بالاخره اجراى اين ايده عمومى و انسانى به وسيله شخصيتى مقدس و
عالىقدر كه در روايات متواتر اسلامى از او به «مهدى» تعبير شده است، انديشهاى است كه كم و بيش همه فرق و مذاهب اسلامى- با تفاوتها و اختلافهايى- بدان مؤمن و معتقد هستند؛ زيرا اين انديشه به حسب اصل و ريشه، قرآنى است؛ اين قرآن است كه با قاطعيت تمام، پيروزى نهايى ايمان اسلامى، خداوند سبحان در قرآن کریم می فرماید: «هُوَ الَّذى ارْسَلَ رَسولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّين كُلِّهِ و لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكونَ»(2)غلبه قطعى، صالحان و متقيان: «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ انَّ الْارْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحونَ»(3)
كوتاه شدن دست ستمكاران و جباران براى هميشه«وَ نُريدُ انْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفوا فِى الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ
الْوارِثينَ. وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِى الْارْضِ وَ نُرِىَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنودَهُما مِنْهُمْ ما كانوا يَحْذَرونَ»(1)و آينده درخشان و سعادتمندانه بشريت: «قالَ موسى لِقَوْمِهِ اسْتَعينوا بِاللَّهِ وَ اصْبِروا انَّ الْارْضَ لِلّهِ يورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ»(2)را نويد داده است. اين انديشه بيش از هر چيز مشتمل بر عنصر خوشبينى نسبت به جريان كلى نظام طبيعت و سير تكاملى تاريخ و اطمينان به آينده و طرد عنصر بدبينى نسبت به پايان كار بشر است كه طبق بسيارى از نظريهها و فرضيهها فوقالعاده تاريك و ابتر است.(3)
اميد و آرزوى تحقق اين نويد كلى جهانى انسانى، در زبان روايات اسلامى «انتظار فرج» خوانده شده و عبادت، بلكه افضل عبادات شمرده شده است. اصل «انتظار فرج» از يك اصل كلى اسلامى و قرآنى ديگر استنتاج مىشود و آن اصل «حرمت يأس از رَوح اللَّه» است.
مردم مؤمن به عنايات الهى، هرگز و در هيچ شرايطى اميد خويش را از دست نمىدهند و تسليم يأس و نااميدى و بيهودهگرايى نمىگردند. چيزى كه هست اين «انتظار فرج» و اين «عدم يأس از روح اللَّه» در مورد يك عنايت عمومى و بشرى است نه شخصى يا گروهى، و بعلاوه توأم است با نويدهاى خاص و مشخص كه به آن قطعيت داده است.
انتظار فرج و آرزو و اميد و دل بستن به آينده دو گونه است: انتظارى كه سازنده و نگهدارنده است، تعهدآور است، نيروآفرين و تحركبخش است، به گونهاى است كه مىتواند نوعى عبادت و حقپرستى شمرده شود؛ و انتظارى كه گناه است، ويرانگر است، اسارت بخش است، فلجكننده است و نوعى «اباحيگرى» بايد محسوب گردد.
اين دو نوع انتظار فرج، معلول دو نوع برداشت از ظهور عظيم مهدى موعود(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است؛ و اين دو نوع برداشت به نوبه خود از دو نوع بينش درباره تحولات و انقلابات تاريخى ناشى مىشود.(1)
برداشت قشرى از مردم از مهدويّت و قيام و انقلاب مهدى موعود اين است كه صرفاً ماهيت انفجارى دارد؛ فقط و فقط از گسترش و اشاعه و رواج ظلم ها و تبعيض ها و اختناق ها و حقكشىها و تباهي ها ناشى مىشود؛ نوعى سامان يافتن است كه معلول پريشان شدن است. آنگاه كه صلاح به نقطه صفر برسد، حق و حقيقت هيچ طرفدارى نداشته باشد، باطل يكهتاز ميدان گردد، جز نيروى باطل نيرويى حكومت نكند، فرد صالحى در جهان يافت نشود، اين انفجار رخ مىدهد و دست غيب براى نجات حقيقت از آستين بيرون مىآيد. بنابر این هر اصلاحى محكوم است، زيرا هر اصلاح يك نقطه روشن است؛ تا در صحنه اجتماع نقطه روشنى هست دست غيب ظاهر نمىشود. بر عكس، هر گناه و هر فساد و هر ظلم و هر تبعيض و هر حقكشى، هر پليدىاى به حكم اينكه مقدمه صلاح كلى است و انفجار را قريب الوقوع مىكند
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، قيام و انقلاب امام مهدى(عليه السلام)، ج24، ص 406.
رواست، زيرا «الْغاياتُ تُبَرِّرُ الْمَبادى؛ هدف ها وسيلههاى نامشروع را مشروع مىكنند.» پس بهترين كمك به تسريع در ظهور و بهترين شكل انتظار، ترويج و اشاعه فساد است.(1)
اينجاست كه گناه، هم فال است و هم تماشا، هم لذت و كامجويى است و هم كمك به انقلاب مقدس نهايى. اينجاست كه اين شعر مصداق واقعى خود را مىيابد:
در دل دوست به هر حيله رهى بايد كرد
طاعت از دست نيايد گنهى بايد كرد
اين گروه طبعاً به مصلحان و مجاهدان و آمران به معروف و ناهيان از منكر با نوعى بغض و عداوت مىنگرند، زيرا آنان را از تأخير اندازان ظهور و قيام حضرت مهدى(عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف) مىشمارند. برعكس، اگر خود هم اهل گناه نباشند، در عمق ضمير و انديشه با نوعى رضايت به گناهكاران و عاملان فساد مىنگرند، زيرا اينان مقدمات ظهور را فراهم مىنمايند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، قيام و انقلاب امام مهدى(عليه السلام)، ج24، ص 436.
مسأله معاد از نظر اهميت، بعد از مسأله توحيد مهمترين مسأله دينى و اسلامى است. پيغمبران آمدهاند براى اينكه مردم را به دو حقيقت مؤمن و معتقد نمایند: يكى به خدا (مبدأ) و ديگر به قيامت (و يا به اصطلاحِ معمولِ فعلى: معاد). ايمان به معاد براى يك مسلمان لازم است؛ يعنى معاد مستقلاً موضوع ايمان و اعتقاد است و در رديف مسائلى نيست كه چون از ضروريات اسلام است، ايمان به آن صِرفاً به تبع ضرورتِ ايمان به پيغمبر ضرورى باشد.
در بعضى چيزها اينكه «بايد به آن معتقد بود» به اين معناست كه اعتقاد به آن از اعتقاد به پيغمبر منفك نيست؛ مثلاً روزه ماه رمضان؛ چرا مىگويند روزه ماه رمضان از ضروريات اسلام است و اگر كسى منكر روزه باشد، از اسلام خارج است؟ براى اينكه اسلام ايمان به وحدانيت خدا و ايمان به پيغمبر است و امكان ندارد كسى به گفته پيغمبر ايمان داشته باشد ولى روزه را منكر باشد، چون اينكه در اين دين روزه وجود دارد از ضروريات و واضحات است؛ پس نمىشود انسان در ذهن خودش ميان قبول گفتههاى پيغمبر و قبول روزه تفكيك كند، ولى خود روزه، مستقلاً موضوع ايمان و اعتقاد نيست، يعنى در هيچ جاى قرآن وارد نشده: «كسانى كه به روزه ايمان مىآورند».(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 529.
مسأله معاد از نظر اهميت، بعد از مسأله توحيد مهمترين مسأله دينى و اسلامى است. پيغمبران آمدهاند براى اينكه مردم را به دو حقيقت مؤمن و معتقد نمایند: يكى به خدا (مبدأ) و ديگر به قيامت (و يا به اصطلاحِ معمولِ فعلى: معاد). ايمان به معاد براى يك مسلمان لازم است؛ يعنى معاد مستقلاً موضوع ايمان و اعتقاد است و در رديف مسائلى نيست كه چون از ضروريات اسلام است، ايمان به آن صِرفاً به تبع ضرورتِ ايمان به پيغمبر ضرورى باشد.
در بعضى چيزها اينكه «بايد به آن معتقد بود» به اين معناست كه اعتقاد به آن از اعتقاد به پيغمبر منفك نيست؛ مثلاً روزه ماه رمضان؛ چرا مىگويند روزه ماه رمضان از ضروريات اسلام است و اگر كسى منكر روزه باشد، از اسلام خارج است؟ براى اينكه اسلام ايمان به وحدانيت خدا و ايمان به پيغمبر است و امكان ندارد كسى به گفته پيغمبر ايمان داشته باشد ولى روزه را منكر باشد، چون اينكه در اين دين روزه وجود دارد از ضروريات و واضحات است؛ پس نمىشود انسان در ذهن خودش ميان قبول گفتههاى پيغمبر و قبول روزه تفكيك كند، ولى خود روزه، مستقلاً موضوع ايمان و اعتقاد نيست، يعنى در هيچ جاى قرآن وارد نشده: «كسانى كه به روزه ايمان مىآورند».(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 529.
يكى از مسائل اساسى كه بايد بررسى شود مسئله «هدف زندگى» است. اين مسئله هميشه براى بشر مطرح بوده است كه هدف از زندگى چيست؟ يعنى انسان براى چه زندگى مىكند و در واقع هدف انسان از زندگى و در زندگى چه بايد باشد؟ از طرف ديگر اگر بخواهيم از جنبه اسلامى بحث كنيم، اين طور بايد بگوييم ريشه اين بحث هم در واقع همين است كه هدف از بعثت انبياء و غايت اصلى آن چيست؟
مسلّم «هدف از بعثت انبياء» از «هدف از زندگى افرادى كه انبياء براى آنها مبعوث شدهاند» جدا نيست، چون انبياء مبعوث شدهاند تا بشر را به سوى اهدافی سوق دهند.
و باز اگر مقدارى جلوتر برويم مىرسيم به بحث ديگرى كه «هدف از خلقت» چيست؟ خلقت اشياء و مخصوصاً خلقت انسان چه هدفى را در بر دارد؟ تعبير «هدف از خلقت چيست» يك وقت به اين معناست كه: هدف خالق از خلقت چيست؟ يعنى خالق چه انگيزهاى دارد و چه چيز عامل و باعث و محرك اوست براى خلقت؟ به اين معنا خالق نمىتواند هدفى داشته باشد؛ چون هدف به معنى انگيزه يعنى عامل و محرك فاعل، و چيزى است كه موجب شده است كننده، كار را بكند و اگر نبود فاعل اين كار را نمىكرد. ما به اين معنا درباره خدا نمىتوانيم قائل به هدف و غرض فاعل شويم كه فاعل با كار خودش مىخواهد به غرضى برسد.(1)
هدفى كه برانگيزاننده فاعل است (يعنى چيزى كه باعث شده فاعل، فاعل باشد) چيزى است كه طبعاً فاعل در كار خود مىخواهد به آن برسد و اين مستلزم نقص فاعل است. يعنى اين طور هدف داشتن، تنها در فاعل هاى بالقوه و در مخلوقات صادق است و در خالق صادق
نيست. اين طور هدف داشتنها برمى گردد به استكمال؛ يعنىفاعل با كار خود مى خواهد به چيزى كه ندارد برسد.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، هدف زندگى، ج29، ص 333.
ولى يكوقت منظور از هدف خلقت، غايت و هدف فاعل نيست بلكه هدف فعل است. غايت فعل اين است كه هر كارى را كه در نظر بگيريم، به سوى هدف و كمالى است و براى آن كمال آفريده شده است؛ اين فعل آفريده شده است كه به آن كمال برسد. نه اين كه فاعل اين كار را كرده است كه خود به كمال برسد، بلكه براى اينكه فعل به كمال خود برسد. معنايش اين است كه خودِ كار رو به تكامل است. اگر ما ناموس خلقت را چنين بدانيم كه هر فعلى از آغاز وجودش به سوى كمالى در حركت است، در اين صورت خلقت غايت دارد.
و همينطور هم هست؛ يعنى اساساً هر چيز كه موجود مىشود كمال منتظَرى دارد و خلق شده است براى اينكه به كمال منتظَر خود برسد و به طور كلى ناموس اين عالم چنين است كه هر چيزى وجودش از نقص شروع مىشود و مسيرش مسير كمال است براى اينكه به كمال لايق خود و كمالى كه امكان رسيدن به آن را دارد برسد.
اين مسئله «غايت در خلقت انسان چيست؟» برمىگردد به اين كه «ماهيت انسان» چيست؟ و در انسان چه استعدادهايى نهفته است؟ و براى انسان چه كمالاتى امكان دارد؟. هر كمالى كه در امكان انسان باشد بايد درباره آن بحث كرد زيرا انسان براى آن كمالات آفريده شده است. و البته چون «حكمت» به اين اعتبار است كه كارى به خاطر هدفى باشد، فرق نمىكند كه غايت بگوييم يا حكمت.
بنابراين در مورد غايت و هدف خلقت انسان لزومى ندارد كه مستقلاً بحث شود، بلكه اين مسئله برمىگردد به اين كه انسان چه موجودى است و چه استعدادهايى در او نهفته است، و به عبارت ديگر چون بحث را از جنبه اسلامى انجام مىدهيم نه عقلى فلسفى، بايد ببينيم
اسلام چه بينشى درباره انسان دارد و انسانى كه اسلام مىشناسد، استعداد چه كمالاتى را دارد كه براى آنها آفريده شده است. طبعا بعثت انبياء هم براى تكميل انسان است.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، هدف زندگى، ج29، ص 334.
مطلبى كه مورد اتفاق همه است اين است كه انبياء براى دستگيرى انسان و براى كمك به انسان آمدهاند و در واقع يك نوع خلأ و نقص در زندگى انسان هست كه انسانِ فردى و حتى انسان اجتماعى با نيروى افراد عادىِ ديگر نمىتواند آن را پر كند و تنها با كمك وحى است كه انسان مىتواند به سوى يك سلسله كمالات حركت كند.
در اين كه هدف زندگى هر فرد از نظر فردى چه بايد باشد، به اين صورت كلى باز جاى بحث نيست و پاسخ آن به طور كلى اين است كه ما چه مىتوانيم باشيم و چه استعدادهايى بالقوه در ما هست كه مىتوانيم آن استعدادها را به فعليت برسانيم؛ هدف زندگى ما هم بايد همان ها باشد.
بايد ببينيم آيا خود قرآن به طور جزئىتر و مشخصتر درباره هدف انسان بحث كرده است يا نه؟ آيا گفته كه انسان براى چه خلق شده است؟ آيا درباره بعثت انبياء بحثى كرده است كه براى چه بوده است؟ و آيا گفته است كه انسانها براى چه زندگى كنند؟
ما غالباً به مفهوم كلى مىگوييم انسان براى رسيدن به سعادت آفريده شده است و خداوند هم از خلقت انسان غرضى ندارد و سودى نمىخواهد ببرد و انسان را آفريده است كه به سعادت برسد. منتها انسان در مرتبهاى از وجود و وضعى است كه راه خودش را بايد آزادانه انتخاب كند و هدايت انسان تكليفى و تشريعى است نه تكوينى و غريزى و جبرى. لذا انسان بعد از اينكه راه نموده شد گاهى حسن انتخاب به خرج مىدهد و گاهى سوء انتخاب: «إِنَّا
هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً؛(1)ما راه را به او (انسان) نمودهايم، سپاس دارد يا كفران پيشه كند.»(2)
نيرومندى در علم و اراده، مطلب درستى است، ولى سعادت انسان را قرآن در چه مىداند؟ معمولاً اين جور مىگويند: هدف از خلقت انسان و آنچه كه سعادت انسان در گرو آن است و طبعاً هدف از بعثت انبياء اين است كه انسان در دو ناحيه «علم» و «اراده» نيرومند شود. خدا انسان را از يك طرف براى علم و آگاهى آفريده است و كمال انسان در اين است كه هر چه بيشتر بداند، و از طرف ديگر براى قدرت و توانايى آفريده است كه هرچه بخواهد بتواند، ارادهاش قوى و نيرومند شود و آنچه را كه مىخواهد بتواند انجام دهد. هدف از خلقت دانه گندم و يا آنچه در استعداد آن است اين است كه به صورت بوته گندم درآيد. آنچه در سعادت يك گوسفند است حداكثر اين است كه علفى بخورد و چاق شود. آنچه در استعداد انسان است مافوق اين مسائل است و آن اينكه «بداند» و «بتواند» و هرچه بيشتر بداند و هرچه بيشتر بتواند. چنين انسانى به غايت و هدف انسانى خود نزديكتر است.
گاهى مىگويند هدف از زندگى انسان سعادت است به اين معنا كه انسان در مدتى كه در اين دنيا زندگى مىكند هرچه بهتر و خوشتر زندگى كند و از مواهب خلقت و طبيعت بيشتر
بهرهمند شود و كمتر در اين جهان رنج ببيند چه از ناحيه عوامل طبيعى و چه از ناحيه هم نوعان خود؛ و سعادت هم جز اين نيست. پس هدف از خلقت ما اين است كه در اين دنيا هرچه بيشتر از وجود خود و اشياء خارج بهره ببريم، يعنى «حداكثر لذت» و «حداقل رنج» را داشته باشيم. اضافه مىكنند كه انبياء هم براى همين آمدهاند كه زندگى انسان را مقرون سعادت يعنى حد اكثر لذت ممكن و حداقل رنج ممكن بكنند و اگر انبياء مسئله آخرت را طرح كردهاند به دنبال
مسئله زندگى است؛ يعنى چون راهى براى سعادت بشر تعيين كردهاند، طبعاً پيروى كردن از اين راه مستلزم اين بوده كه برايش پاداش معين كنند و مخالفت با آن مستلزم اين بوده كه كيفر معيّن كنند و آخرت هم مانند هر مجازاتى كه به تبع وضع مىشود به تبع دنيا وضع شده است تا قوانينى كه آنها در دنيا مىآورند لغو و عبث نباشد. چون انبياء خودشان قوه مجريه نبودند و در دنيا نمىتوانستند به اشخاص پاداش يا كيفر دهند، قهراً عالم آخرتى وضع شد تا پاداش به نيكوكاران و كيفر به بدكاران داده شود.(1)
ولى در قرآن، ما هيچ يك از اين حرفها را نمىبينيم و به اين صورت نيست. در قرآن يك جا تصريح مىكند: «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛(2)
جن و آدميان را نيافريدم مگر اين كه عبادتم كنند.» غايت خلقت انسان و موجود ديگرى را كه جن مىنامد عبادت شمرده است. اين ممكن است براى فهم ما خيلى ثقيل باشد كه آخر، عبادت چه فايدهاى براى خدا دارد؟
چه فايدهاى براى بشر دارد كه بشر خلق شود كه خدا را عبادت كند. ولى به هرحال قرآن اين مطلب را در كمال صراحت ذكر كرده، يعنى عبادت را به عنوان غايت خلقت ذكر نموده است.
قرآن در بعضى از آيات، بر عكس اين نظر كه آخرت را امرى طفيلى مىشمرد، مىگويد: اگر قيامتى نباشد خلقت عبث است، يعنى آن را به منزله غايت بيان كرده است. و اين منطق در قرآن زياد تكرار شده است: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ؛(3)آيا گمان كرديد كه شما را به عبث خلق كرديم؟ و شما به سوى ما بازگشت نخواهيد كرد؟» (عبث چيزى را مىگويند
كه غايت حقيقى ندارد؛ در مقابل حكمت) يعنى آيا حكمت در خلقت شما نيست؟ غايت حكيمانهاى نيست؟ پس اين خلقت، عبث و بيهوده و پوچ است؟ و عطف بيانش آنكه: «وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ» و اين كه شما به ما رجوع نمىكنيد؟ يعنى اگر بازگشت به خدا نباشد خلقت عبث است.
قرآن در آيات مكرر مسئله قيامت را با مسئله به حق بودن و باطل نبودن خلقت، لغو و بازى نبودن خلقت توأم و در واقع استدلال كرده است. يك استدلال كه قرآن درباره قيامت دارد استدلالِ به اصطلاح لِمّى است يعنى به دليل اين كه اين عالم خدايى دارد و اين خدا كار عبث نمىكند و كار او به حق است و باطل و بازيچه نيست و خلقت، چنين خالق حكيمى دارد، رجوع و بازگشت به پروردگار هست، و در حقيقت اين قيامت و بازگشت به خداست كه توجيه كنندة خلقت اين عالم است.(1)
ما هرگز در قرآن به اين منطق برخورد نمىكنيم كه انسان آفريده شده است كه هرچه بيشتر بداند و هرچه بيشتر بتواند، تا اينكه انسان وقتى دانست و توانست، خلقت به هدف خود
رسيده باشد؛ بلكه انسان آفريده شده است كه خدا را پرستش كند و پرستش خدا خود، هدف است. اگر انسان بداند و هرچه بيشتر بداند، و بتواند و هرچه بيشتر بتواند، ولى مسئله شناخت خدا و عبادت خداوند در ميان نباشد، به سوى هدف خلقت گام برنداشته است و از نظر قرآن سعادتمند نيست. از نظر قرآن انبياء آمدهاند براى اينكه بشر را به سعادت خودش- كه غايت سعادت از نظر آنها پرستش خداوند است- برسانند.
طبعاً به اين معنا در منطق اسلام هدف اصلى از زندگى جز معبود چيز ديگرى نمىتواند باشد. يعنى قرآن مىخواهد انسان را بسازد و به او هدف و آرمان بدهد، و هدف و آرمانى كه اسلام
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، هدف زندگى، ج29، ص 337.
مىخواهد بدهد فقط خداست و بس، و هر چيز ديگر جنبه مقدّمى دارد نه جنبه اصالت و استقلال و هدف اصلى.
در آياتى كه قرآن انسانهاى كامل را توصيف مىكند و يا از زبان انسانهاى كامل سخن مىگويد، آنها را اين طور معرفى مىكند كه آنها هدف زندگى را خوب درك كردهاند و روى همان هدف كار مىكنند و گام برمىدارند. از زبان ابراهيم(علی نبیناوعليه السلام) مىفرمايد: «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛(1)من پرستش خويش، خاص كسى كردهام كه آسمانها و زمين را پديد كرده و من از مشركان نيستم.» و «إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ؛(2)
نماز و عبادت و زندگى و مرگ من براى خداست كه پروردگار جهانيان است.»
اين توحيد قرآن تنها يك توحيد فكرى نيست كه انسان فقط از نظر فكر معتقد باشد كه مبدأ و خالق عالم يكى است، بلكه توحيد در مرحله خاص انسان هم هست؛ يعنى انسان از نظر
اعتقاد معتقد باشد كه خالق عالم يكى بيش نيست و از نظر هدف هم برسد به آنجا كه آنچه سزاوار است كه انسان تنها هدف خود قرار دهد، همان اوست و بس، و طبعا ساير هدفها زاييده و منبعث از اين هدف خواهند بود، يعنى هيچ كدام استقلال و اصالت نداشته و همه مولود اين هدفند. پس در اسلام همه چيز بر محور خدا دور مىزند، چه از نظر هدف بعثت انبياء و چه از نظر هدف زندگى يك فرد.(3)
قرآن کریم در مورد انسان كامل كه هدف از زندگىاش چيست، از زبان ابراهيم(عليه السلام) مىفرمايد: «إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» اخلاص، مورد نظر است؛ عبد مخلِص و عبد مخلَص كه حاكمى جز انديشه خدا در وجود او نيست.
در اين مسئله كه پيغمبران براى چه آمدهاند، قرآن تعبيرات گوناگون دارد. در يك جا مىگويد: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً. وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً؛(1)
اى پيامبر! ما تو را گواه و بشارتدهنده و بيمرسان فرستاديم كه دعوتكننده بهسوى خدا به اذن او و چراغ فروزان باشى.»
تو را فرستادهايم كه گواه (به همان معنا كه در قرآن آمده است) باشى. پيغمبر گواه بر اعمال امت است، و مبشّر (نويد دهنده) نسبت به كارهاى خوب كه پيغمبران دعوت كردهاند، و نذير (ترساننده) در مورد كارهاى بد، و دعوتكننده به سوى خدا. تو را فرستادهايم كه مردم را به خدا دعوت كنى و اين خود غايت است. در جاهاى ديگر درباره بعضى يا همه پيامبران با يك تعبير كلى مىفرمايد: «لِيُخْرِجَهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الَى النّورِ» مردم را از تاريكيها بيرون ببرد و وارد نور كند.
پس در بعضى تعبيرات كاملا روشن است كه مردم دعوت شدهاند تا با خدا آشنا شوند. پيغمبران حلقه اتصال ميان مخلوق و خالق، و رابط اين دو هستند.
يكى از اصول جهانبينى اسلامى كه از اركان ايمانى و اعتقادى دين اسلام است، اصل ايمان به زندگى جاويد و حيات اخروى است. ايمان به عالم آخرت شرط مسلمانى است، يعنى اگر كسى اين ايمان را از دست بدهد و انكار كند از زمره مسلمانان خارج است. پيامبران الهى پس از اصل توحيد، مهمترين اصلى كه مردم را به آن متذكّر كردهاند و ايمان به آن را از مردم
1) . سوره احزاب: 33، آیات 45 – 46.
خواستهاند، همين اصل است كه در اصطلاح متكلّمان اسلامى به نام «اصل معاد» معروف شده است.
در قرآن كريم به صدها آيه بر مىخوريم كه به نحوى از انحاء درباره عالم پس از مرگ و روز قيامت و كيفيّت حشر اموات و ميزان و حساب و ضبط اعمال و بهشت و جهنّم و جاودانگى عالم آخرت و ساير مسائلى كه به عالم پس از مرگ مربوط مىشود بحث كرده است، ولى در دوازده آيه رسماً پس از ايمان به خدا از «ايمان به روز آخر» ياد كرده است.(1)
قرآن كريم در مورد عالم قيامت تعبيرات مختلفى دارد و هر تعبيرى بابى از معرفت است، يكى از آنها «بِالْيَوْمِ الْآخِرِ» است. قرآن كريم با اين تعبير خود دو نكته را براى ما يادآورى مىكند:
دنيا)، ديگر روز و دورهاى كه آخر است و پايانناپذير است (دوره آخرت)، همچنان كه در برخى تعبيرات ديگر قرآن، از حيات دنيوى به «اولى» و از حيات اخروى به «آخرت» ياد شده است.(2)
انديشهها و كارهاى بد پرهيز نماييم و به اين ترتيب همواره در راه نيكى و نيكخويى و نيكرفتارى گام برداريم. و امّا سعادت ما در آن روز از آن جهت بسته به اين ايمان است كه مايه حيات سعادتآميز يا شقاوتآلود انسان در آن جهان اعمال و رفتار او در اين جهان است. اين است كه قرآن كريم، ايمان به آخرت يا روز آخر را براى سعادت بشر يك امر حتمى و لازم مىشمارد.(1)
منبع و منشأ ايمان به زندگى جاويد و حيات اخروى، قبل از هر چيز ديگر، وحى الهى است كه وسيله پيامبران به بشر ابلاغ شده است.
بشر پس از آنكه خدا را شناخت و به صدق گفتار پيامبران ايمان آورد و دانست كه آنچه به عنوان وحى ابلاغ مىكنند واقعاً از طرف خداست و تخلّفناپذير است، به روز قيامت و حيات جاويد اخروى كه همه پيامبران ايمان به آن را مهمترين اصل پس از توحيد معرّفى كردهاند، ايمان پيدا مىكند. از اين رو درجه ايمان هر فرد به حيات اخروى از طرفى بستگى دارد به درجه ايمان او به «اصل نبوّت» و صدق گفتار پيامبران، و از طرف ديگر بستگى دارد به اينكه سطح معارف انسان تا چه حد بالا باشد و تصوّرش از امر معاد و عالم آخرت چه اندازه صحيح و معقول و خردپسند باشد و تصوّرات جاهلانه و عاميانه در آن راه نيافته باشد.
البتّه علاوه بر راه وحى الهى كه وسيله پيامبران به بشر ابلاغ شده است راه هاى ديگر براى اعتقاد و ايمان به معاد وجود دارد كه نتيجه تلاش هاى فكرى و عقلى و علمى خود بشر است و حدّ اقل، تأييدى براى صحّت سخن پيامبران در امر معاد و عالم آخرت شمرده مىشود. آن راه ها عبارتند از: 1. راه شناخت خدا 2. راه شناخت جهان 3. راه شناخت روح و نفس انسان.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، زندگى جاويد يا حيات اخروى، ج2، ص 502.
مسائلى كه لازم است مورد بحث قرار گيرد تا آنكه مسأله زندگى جاويد و حيات اخروى از نظر اسلام روشن شود امور ذيل است:
ماهيّت مرگ زندگى پس از مرگ عالم برزخ قيامت كبرىرابطه و پيوستگى زندگى دنيا با زندگى پس از مرگ تجسّم و جاويدانى اعمال و آثار و مكتسبات انسان وجوه مشترك و وجوه متفاوت زندگى اين جهان و زندگى آن جهان استدلالهاى قرآن درباره جهان ديگر.(1)
اينكه علماى اسلام معاد را از اصول دين قرار دادهاند ولى ساير ضروريات را از اصول دين قرار ندادهاند، بر همين اساس است. اين سؤال زیاد پرسیده می شود كه چرا معاد را جزء اصول دين قرار دادهاند در حالىكه شهادتين كه انسان با آن مسلمان مىشود دو چيز بيشتر نيست: «اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّه، اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّه.» آدمى كه به پيغمبر ايمان داشته باشد، به هر چه پيغمبر گفته ايمان پيدا مىكند. پس بايد بگوييم اصول دين دو چيز بيشتر نيست: توحيد و نبوت. معاد فرع و طفيلى نبوت است؛ يعنى چون به نبوت اعتقاد داريم و پيغمبر از معاد خبر داده، به معاد هم اعتقاد داريم.
اين ايراد وارد نيست، چون علت اينكه مسلمين معاد را جزء اصول دين قرار دادهاند اين بوده كه اسلام درباره معاد يك امر علاوهاى از ما خواسته؛ يعنى نخواسته ما فقط آن را به عنوان يكى از ضروريات اسلام و به قبول نبوت، قبول كرده باشيم، بلكه خواسته به آن مستقلاً ايمان و اعتقاد داشته باشيم. و به خاطر همین قرآن بر قيامت استدلال مىكند ولى بر روزه استدلال نمىكند.
يك سلسله استدلالهاى ديگر هم در قرآن هست كه همان نظام موجود و مشهود را دليل بر قيامت قرار مىدهد. در اولِ سوره حج و مؤمنون مىفرمايد: ايهاالناس! اگر در بعث و قيامت شك
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، زندگى جاويد يا حيات اخروى، ج2، ص 504-503.
و ريب داريد، پس خلقت خودتان را ببينيد كه شما را از نطفه آفريديم و نطفه را از خاك آفريديم، بعد نطفه را به علقه و علقه را به مضغه تبديل كرديم، بعد براى مضغه استخوان قرار داديم، بعد بر استخوانها گوشت پوشانديم، بعد شما را به صورت طفل درآورديم. در ادامه
مىفرمايد: ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ. ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُونَ؛(1)
كأنّه فرموده: و همچنين همين راهى را كه تا حالا آمدهايد ادامه مىدهيد تا منتهى مىشود به قيامت.
پس سرّ اينكه معاد را جزء اصول دين قرار دادهاند اين بوده كه راه استدلال بر آن باز بوده و قرآن مىخواسته است كه مردم به قيامت به عنوان يك مسأله مستقل اعتقاد پيدا كنند.(2)
متكلمين قديم براى اينكه فكر مىكردند معاد و قيامت يعنى اعاده معدوم، خيلى روى اين قضيه كه «اعاده معدوم محال نيست» بحث مىكردند؛ يعنى اول فرض مىكردند كه اشياء معدوم مطلق مىشوند، آن وقت مىگفتند آيا اگر چيزى معدوم مطلق شد، بار ديگر امكان دارد وجود پيدا كند، يا اين از محالات است؟ البته اين چيزى است كه اصلاً لزومى ندارد ما روى آن بحث كنيم؛ ما نه دليل علمى داريم و نه دليل شرعى بر اينكه اشياء بالكليه معدوم مىشوند و معنى قيامت يعنى اعاده آن معدومات، تا سپس روى مسأله اعاده معدوم بحث كنيم كه محال است يا ممكن.(3)
يكى از مسائلى كه به موجب آن فلاسفه با متكلمين در بحث و گفتگو بودند، همين مسأله اعاده معدوم است. اولاً فلاسفه مىگويند در معاد اشخاص معدوم نمىشوند تا بخواهند اعاده
شوند، ولى متكلمين مىگويند معدوم مىشوند. ثانياً متكلمين مىگويند اعاده معدوم ممكن است و فلاسفه مىگويند اعاده معدوم محال است.
بعضى ديگر معاد را به اين شكل توجيه مىكنند: عود ارواح به اجساد؛ يعنى انسان وقتى مىميرد روحش از بدنش مفارقت مىكند و اين روح جداى از بدن در يك عالمى (كه آن را عالم برزخ مىگويند) هست تا وقتى كه بناست قيامت شود، و وقتى كه قرار شد قيامت شود، روحها برمىگردند به بدنهاى خودشان.
از همه نام های قيامت معروفترین آنها «معاد» است ولى اين اصطلاح، اصطلاح شرعى نيست بلكه اصطلاح متشرعه است، آنهم به مفهوم خاصى. در قرآن كلمه «معاد» نداريم، كلمه معاد را ظاهراً متكلمين خلق كردهاند. اين كلمه مىتواند كلمه درستى باشد و با تعبيرات قرآن منطبق باشد، اما چون معاد به معنى مكان عود يا زمان عود است، آنها كه اين كلمه را گفتهاند به اين اعتبار گفتهاند كه قيامت را يا زمان عود به معنى اعاده معدوم مىدانستهاند و يا زمان عود ارواح به اجساد.(1)
در قرآن كلماتى مثل «مرجع»، «رجوع» و «مآب» بیان شده است ولی «عود» يعنى بازگشت. «عود» را در جايى بکار برده می شود كه يك چيزى از يك اصلى آمده باشد و دو مرتبه به آن اصل برگردد. «رجوع» هم يعنى بازگشت در «رجوع» هم بايد يك آمدنى باشد تا بازگشت صدق كند. اما آنچه در قرآن كلمه «رجوع» و امثال آن درباره قيامت آمده، به معناى بازگشت به خداست. در
1) . يا اسم مكان است و يا اسم زمان.
قرآن هيچ جا «رجوع» به معناى رجوع ارواح به اجساد و يا به معناى رجوع بعد از معدوم شدن نيامده، بلكه تعبير اين است: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ؛(1)
ما از آنِ خدا هستيم و ما به سوى او بازگشت مىكنيم» يا اين تعبير: «أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى؛(2)و اينكه نهايت و تماميت و «پايانى» به سوى پروردگار است» و يا اين تعبير: «إِنَّ إِلى رَبِّكَ الرُّجْعى»(3)پس اگر كلمه «معاد» را به معنى «عود الى اللَّه» استعمال كنيم، آن وقت با تعبيرات قرآنى خوب منطبق مىشود.(4)
محدثينِ متشرعه مثل مرحوم مجلسى ادعا مىكنند كه همه اهل اديان بر معاد به معنى عود ارواح به اجساد اجماع دارند. ولى عدهاى مىگويند نه، ما اجماع داريم ولى نه اجماع بر عود ارواح به اجساد، بلكه بر عود به سوى پروردگار. حالا اينكه عود به سوى پروردگار آيا مستلزم عود ارواح به اجساد است يا شكل ديگرى. ولى به هر حال قرآن از قيامت تعبير كرده به وقتى، روزى يا نشئهاى كه در آن نشئه انسانها به خدا بازگشت مىكنند؛ حتى از قيامت تعبير به «لقاءاللَّه» كرده است و منكرين قيامت را منكرين لقاء پروردگار ناميده: «الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ»(5)
يا «بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ»(6)
تعبيرات قرآن چنين تعبيراتى است. پس، از نظر بعضى، قيامت و معاد يعنى عود كردن ارواح بار ديگر به همان بدن هايى كه بودهاند و پوسيدهاند و متفرق و خاك شدهاند.
بعضى ديگر معاد را به معنى «عود ارواح الىاللَّه» مىگيرند. مىگويند براى جسم معنى ندارد به سوى خدا باز گردد، اين روح است كه مىتواند درجات و مراتبى را طى كند كه به حسب آن درجات و مراتب به نشئه ربوبى نزديكتر باشد و بنابراين قيامت يعنى بازگشت ارواح به سوى خدا.
صرف اين مطلب، مىشود معاد روحانىِ مطلق كه بر خلاف ضرورت تعليمات انبياست؛ يعنى درست است كه انبياء در تعليماتشان گفتهاند عود به سوى پروردگار، ولى براى اين عود شكل هم معين كردهاند، و آن شكلى كه معين كردهاند صد در صد روحانى نيست.(1)
مسأله معاد در ميان قدماى فلاسفه اصلاً مطرح نبوده. بلکه معاد را انبياء آوردهاند نه فلاسفه. حتى ارسطو قائل به فناى روح است و هرگز معتقد به بقاى ارواح و عود ارواح و اين حرفها نيست و روح را يك موجود فانى و قابل فنا مىداند.
حكماى اسلامى از قبيل بوعلى طور ديگرى معتقد هستند. بوعلى مىگويد از نظر برهان علمى و برهان عقلى، ارواح باقى مىمانند و بازگشت مىكنند به سوى خداوند و سعادت و شقاوت آنها هم سعادت و شقاوت معنوى و عقلانى است؛ يعنى لذتها و المها عقلانى است (يعنى از نوع لذتى است كه عقل مىبرد و از نوع رنجى است كه عقل مىبرد، نه از نوع لذت و المى كه انسان از راه جسم مىبرد). بعد مىگويد اين راهى است كه ما از طريق علمى مىتوانيم طى كنيم؛ اين قدر مىدانيم كه روح انسان فانى نمىشود و باقى مىماند و در جهان ديگرى يا معذّب است يا متنعّم. آن مقدارى كه ما از راه دليل علمى مىتوانيم بفهميم اين است كه فقط عقل انسان (يعنى قوه عاقله انسان) باقى مىماند؛ ساير قواى انسان هر چه هست،
همه معدوم مىشوند و قوه عاقله به صورت يك امر مستقل و يك شىء مستقل و يك شخصيت مستقل باقى مىماند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 537.
بعد مىگويد اما معاد جسمانى هم چيزى است كه پيغمبر به آن خبر داده است؛ ما معاد جسمانى را هم قبول مىكنيم به اعتبار اينكه مخبر صادق به آن خبر داده است. پس در واقع اين طور مىگويد كه دليل علمى و عقلى، ما را فقط در حد معاد روحانى راهنمايى مىكند ولى اينكه معاد جسمانى باشد، چيزى است كه ما از راه عقل نمىتوانيم كشف كنيم ولى چون مخبر صادق خبر داده (اخْبَرَ بِهِ الصّادق) ما قبولش داريم.
بعضى ديگر جمع ميان اين دو كردهاند، به اين معنا كه نظريهاى ابراز داشتهاند كه معنى آن اين است:
معاد عود به پروردگار است نه عود ارواح به اجسام، ولى در عين حال كيفيت جسمانى دارد. اينها كسانى هستند كه اعتقاد دارند قواى حياتى انسان دو طبقه است: طبقه جسدى و طبقه غير جسدى، و انسان داراى بدنى است (آن را بدن مثالى و برزخى ناميدهاند) كه آن بدن الآن وجود دارد و با اين بدن متحد است؛ اين بدن حكم تفالهاى را دارد و آن بدن حكم جوهر، و اين بدن است كه دائماً متحلّل و فانى و متغير مىشود و بدل پيدا مىكند. اين بدن نسبت به آن بدن، حكم موى سرو ناخن و اين جور فضولات را دارد.(1)
همان طور كه اين بدن انسان در طول عمر دائماً عوض مىشود، مردن حكم اين را دارد كه يكمرتبه و يكجا آن بدن كه بدن حقيقى انسان است اين بدن را كه حكم لباسى را براى آن بدن دارد رها مىكند و دور مىاندازد. آن بدن با اين بدن فرق مىكند، اين بدن بالذات مرده است و حيات براى آن حالت عارضى دارد
ولى آن بدن بالذات زنده است و حيات جزء ذاتش و عين ذاتش است و بنابراين براى آن بدن، مردن تصور
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 538.
ندارد. پس در عين اينكه عود ارواح به كمال خودش هست ولى به اين شكل جسمانى است. بايد ببينيم آيا اين فرضيهاى با تعبيرات قرآن سازگاری دارد يا نه.
برخى ديگر خواستهاند مثل دسته اول معاد را يك امر مادى و طبيعى بدانند ولى بدون اينكه نيازى باشد كه بگويند عود ارواح به اجسام؛ مىگويند، ارواحى به اجسامى عود نمىكند چون اساساً ارواحى وجود ندارد، بلكه خود همين حيات مادى تدريجاً به شكل ديگرى تجديد مىشود.
اين مسأله آن قدر و پيچيده است كه بسيارى از افراد معتقد هستند در باب معاد جز تعبد و تسليم راهى وجود ندارد؛ يعنى معتقد هستند آنچنان اين مسأله براى بشر مجهول است كه ما جز از طريق تعبد و تسليم به گفته پيغمبر و وحى، راهى براى قبولش نداريم. ولى بدون شك بشر براى درك مسأله معاد تلاش هايى هم از طريق علم و عقل خود كرده است.(1)
يكی از مباحثی که از نظر قرآن قطعى و مسلّم و قرآن روى آن خيلى اصرار نموده اين است كه يك قيامت كبرايى در آينده مجهولى كه به هيچ نحو نمىشود آن را توقيت كرد و وقت برايش معين كرد، هست. قرآن اصرار دارد كه وقت قيامت را جز خدا كسى نمىداند: «عِلْمُها عِنْدَ
رَبِّي»(2)
در آن قيامت كبرى مسأله اين نيست كه اوضاع دنيا و زمين و آسمان به شكلى كه امروز هست باشد ولى فقط مردهها يك دفعه از قبرها بيرون بيايند براى حساب و كتاب، بلكه اين حشرِ قبورى
كه قرآن بيان كرده، مقرون است با يك تغيير كلى و اساسى در تمام عالم از خورشيد و ستارگان و زمين و هرچه در زمين هست و آن موجودهاى خيلى عظيم و وسيع زمين كه چشم انسان را پر مىكند و انسان باور نمىكند كه اينها ديگر طورى بشوند مثل درياها و كوهها؛ یعنی يك تغيير كلى در تمام عالمى كه ما آن را عالم طبيعت مىشناسيم صورت مىگيرد. (عالمى كه ما عالم طبيعت مىشناسيم همين زمين است و آسمان كه مجموع خورشيد و ستارگان است.) ديگر چيزى نمانده است كه قرآن روى آن دست نگذاشته باشد كه در آن قيامت كبرى آن هم تغيير مىكند: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ»(1)، «وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ»(2)
منكرين زمان پيغمبر هم، نسبت به قصه حشر انسان از قبرها بوده كه اعتراض مىكردند، يعنى اين را يك امر ناشدنى و به قول كسروى(3)
«نيارستنى» تلقى مىكردند. قرآن هم با تكيه به قدرت خدا يا با تكيه به نظام موجود (كه نظام موت و حيات است و مردهها دائماً بر روى اين زمين زنده مىشوند) يا با تكيه به خلقت اوّلى (كه برگرداندن بعدى از ايجاد ابتدايى مهمتر
نيست) و يا با اين نوع استدلال كه ما كه آفريديم مگر عبث آفريديم، به آنها جواب مىدهد. پس يك مسأله، مسأله قيامت كبرى است.(4)
1) . سوره ابراهيم: 14، آیه 48.
2) . سوره زمر: 39، آیه 67.
3) . سیّد احمد حُکمآبادی متوفای 1324 که بعدها نام خانوادگی کَسرَوی را برگزید، تاریخنگار، زبانشناس، پژوهشگر، حقوقدان و اندیشمند ایرانی بود. وی بنیانگذار جنبشی سیاسی، اجتماعی با هدف ساختن یک «هویت ایرانیِ سکولار» در جامعه ایران، موسوم به جنبش «پاکدینی» بود که در دورهای از حکومت پهلوی شکل گرفت.
4) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 549.
در فاصله مردن تا قيامت كبرى وضع چيست؟ آيا در اين فاصله آن كسى كه مرده، واقعا مرده؟ يعنى آيا مثل اين است كه در يك خواب خيلى عميق و در يك سكوت و بىخبرى مطلق فرو مىرود و هست تا در قيامت محشور شود؟ يا نه، در فاصله اين مردن تا قيامت هم وضعى دارد كه آن وضع هم نوعى زندگى است؟ از قرآن چه استفاده مىشود؟ آيا قرآن در اينجا سكوت كرده است يا نظرى دارد و اگر نظرى دارد نظرش چيست؟
اگر ما وضع فاصله مردن تا قيامت را بدانيم، اولاً خودش جزء عوالم بعد از مرگ است و ثانياً مسلّماً تا اندازه زيادى مىتواند قرينه باشد براى وضع خود قيامت.
اينجا اين مسأله پيش مىآيد كه از نظر قرآن تفسير مردن چيست؟ اگر ما باشيم و همين اطلاعات ظاهر و محسوسى كه درباره انسانها داريم، «انسان مىميرد» يعنى دستگاهى كه كار مىكرد و سالم بود و گاهى معيوب مىشد و اصلاحش مىكردند و به كار خودش ادامه مىداد، اين دستگاه آنچنان خراب مىشود كه ديگر درستشدنى نيست، ماشينى است كه يك دفعه خراب مىشود و ديگر بكلى متلاشى مىشود؛ يا مثل يك مركّب طبيعى يا مركّب مصنوعى است كه در لابراتوار يا در طبيعت تجزيه شود، كه وقتى تجزيه شد هويت و شخصيت خودش را از دست داده و ديگر آن مركّب با آن شخصيتى كه بود نيست. آيا ماهيت مرگ از نظر قرآن فساد
و تباهى است (همچنان كه مسلماً از لحاظ جسد فساد و تباهى است) يا قرآن مردن را چيز ديگرى تفسير مىكند؟
آنچه كه ما از آيات قرآن مىفهميم اين است كه مردن در منطق قرآن تباهى و صرف خراب شدن و انهدام نيست، بلكه مردن انتقال است. قرآن خودِ مردن را مىگويد انتقال و جدايى است
و آن كه مىميرد، در همان آن و لحظهاى كه مىميرد، از اينجا منتقل مىشود به جاى ديگر و در جاى ديگر زنده است تا روز قيامت كه مسأله حشر جسمانى پيدا شود و بدنها از خاكها بيرون بيايند؛ البته قرآن كلمه عود ارواح به اجساد را ندارد، ولى مىگويد مردم از قبرها زنده مىشوند.
آيات زيادى در اين زمينه وجود دارد. بعضى از آيات درباره مردن به طور عموم صحبت كرده و بعضى به طور خصوص (مثلاً درباره سعدا خصوصاً شهدا و يا درباره اشقيا)، و بعضى درباره همه ولى به نحو تقسيمبندى صحبت كرده است. از مجموع اينها اين طور استفاده مىشود كه مردن تباهى نيست و انتقال است.
يك سلسله از آياتِ عموم كه از آنها مىشود تفسير مرگ را از زبان قرآن دانست، آن آياتى است كه از مرگ به «توفّى» تعبير مىكند كه تعداد اين آيات زياد است: «الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ
الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ»(1)«الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ»(2)
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها»(3)
«توفّى» از ماده «وَفَىَ» است (همان مادهاى كه «وفا» و «استيفا» از آن است) و از ماده «فوت» نيست. ما فارسىزبانها گاهى «فوت» را با «وفات» مرادف مىگيریم. «فوت» از دست رفتن است؛ اگر تعبير «فوت» مىكرد، به همان معناى تباهى و تمام شدن و از دست رفتن بود. به اتفاق تمام لغتها «توفّى» يعنى استيفا كردن و تحويل گرفتن يك چيز بتمامه. «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها؛ يعنى خدا نفْسها را در وقت مردن بتمامه و بكماله مىگيرد.»
پس «توفّى» كه در قرآن آمده، همان مفهوم قبض را مىدهد. در قرآن كلمه «قبض» نيامده، ما در عرف خودمان مىگوييم عزرائيل روح را قبض كرد و يا مىگوييم عزرائيل قابض الارواح است.
در يكى از اين آيات خواب را با مردن در يك رديف مىشمارد، مىفرمايد: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها؛ خدا نفْسها را در وقت مردن و آنها را كه هنوز نمردهاند در وقت خوابيدن، مىگيرد» آن كه مُرد ديگر نفسش برنمىگردد و آن را كه خوابيده است دومرتبه مىفرستد.
معلوم مىشود از نظر قرآن يك چيزى هست كه نام او «نفس» است. «فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ» آن كه حكم مرگ بر او شده است نگهش مىدارد «وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ
مُسَمًّى»(1)
و آن ديگرى (يعنى خوابيده) را مىفرستد تا يك وقتِ مقدّر و تعيين شده كه آن هم براى هميشه گرفته شود.
خوابيدن را اگر از نظر اصول جسمانى در نظر بگيريم يك حالت خيلى عادى است و جز قطع يك سلسله روابط چيزى نيست، اما قرآن خواب را كه در آن شعور انسان ضعيف شده و در يك حدى از بين رفته، يك نوع جدا كردن آن چيزى كه خودش اسمش را «نفْس» گذاشته مىداند و بيدارى را مساوى با بازگشتن همان «نفس» مىداند.(2)
مسأله دیگر که باید در مورد آن بحث شود، زندگى جاويد و حيات اخروى از نظر اسلام است. مباحثی از قبیل؛ ماهيّت مرگ، زندگى پس از مرگ، عالم برزخ، قيامت كبرى، رابطه و پيوستگى زندگى دنيا با زندگى پس از مرگ، تجسّم و جاويدانى اعمال و آثار و مكتسبات انسان، وجوه
مشترك و وجوه متفاوت زندگى اين جهان و زندگى آن جهان استدلالهاى قرآن درباره جهان ديگر.(1)
مرگ چيست؟ آيا مرگ نيستى و نابودى و فنا و انهدام است يا تحوّل و تطوّر و انتقال از جايى به جايى و از جهانى به جهانى؟ اين پرسشى است كه همواره براى بشر مطرح بوده و هست و هر كس مايل است پاسخ آن را مستقيماً بيابد و يا به پاسخى كه داده شده ايمان و اعتقاد پيدا كند.
ما مسلمانان به حكم اينكه به قرآن كريم ايمان و اعتقاد داريم پاسخ اين پرسش را از قرآن كريم جستجو کرده و به آنچه در اين زمينه گفته است ايمان و اعتقاد داريم. قرآن كريم پاسخ ويژهاى با تعبير خاصّى درباره ماهيّت مرگ دارد. قرآن در اين مورد كلمه «توفّى» را به كار برده و مرگ را «توفّى» خوانده است.
توفّى و استيفاء هر دو از يك مادّه هستند (وفاء). هرگاه كسى چيزى را به كمال و تمام و بدون كم و كسر دريافت كند و به اصطلاح آن را استيفاء نمايد، در زبان عربى كلمه «توفّى» را به كار مىبرند. «توفّيت المال» يعنى تمام مال را بدون كم و كسر دريافت كردم.(2)
در چهارده آيه از آيات قرآن كريم اين تعبير در مورد مرگ آمده است. از همه آنها چنين استنباط مىشود كه مرگ از نظر قرآن تحويل گرفتن است، يعنى انسان در حين مرگ، به تمام شخصيّت و واقعيّت خود در تحويل مأموران الهى قرار مىگيرد و آنان انسان را دريافت مىكنند. از اين تعبير قرآن مطالب زير استنباط مىشود:
الف. مرگ نيستى و نابودى و فنا نيست، انتقال از عالمى به عالم ديگر و از نشئهاى به نشئه ديگر است و حيات انسان به گونهاى ديگر ادامه مىيابد.
ب. آنچه شخصيّت واقعى انسان را تشكيل مىدهد و «من» واقعى او محسوب مىشود، بدن و جهازات بدنى و هر چه از توابع بدن به شمار مىرود نيست، زيرا بدن و جهازات بدنى و توابع آنها به جايى تحويل نمىشوند و در همين جهان تدريجاً منهدم مىگردند. آن چيزى كه شخصيّت واقعى ما را تشكيل مىدهد و «من» واقعى ما محسوب مىشود، همان است كه در قرآن از آن به «نفس» و احياناً به روح تعبير شده است.
ج. روح يا نفس انسان كه ملاك شخصيّت واقعى انسان است و جاودانگى انسان به واسطه جاودانگى اوست از نظر مقام و مرتبه وجودى در افقى ما فوق افق مادّه و مادّيات قرار گرفته است. روح يا نفس، هر چند محصول تكامل جوهرى طبيعت است، امّا طبيعت در اثر تكامل جوهرى كه تبديل به روح يا نفس مىشود، افق وجودى او و مرتبه و مقام واقعى آن عوض مىشود و در سطح بالاترى قرار مىگيرد، يعنى از جنس عالمى ديگر مىشود كه عالم ماوراى طبيعت است. با مرگ، روح يا نفس به نشئهاى كه از سنخ و نشئه روح است منتقل مىشود و به تعبير ديگر، هنگام مرگ، آن حقيقت ما فوق مادّى بازستانده و تحويل گرفته مىشود.
قرآن كريم در برخى آيات ديگر كه درباره خلقت انسان بحث كرده و مربوط به معاد و حيات اخروى نيست، اين مطلب را گوشزد كرده كه در انسان حقيقتى هست از جنس و سنخ ماوراى جنس آب و گل. درباره آدم اوّل مىگويد: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي؛(1)
از روح خود در او دميدم.»(2)
مسأله روح و نفس و بقاى روح پس از مرگ، از امّهات معارف اسلامى است. نيمى از معارف اصيل غير قابل انكار اسلامى بر اصالت روح و استقلال آن از بدن و بقاء بعد الموت آن استوار
است، همچنان كه انسانيّت و ارزشهاى واقعى انسانى بر اين حقيقت استوار است و بدون آن، همه آنها موهوم محض است.
تمام آياتى كه صريحاً زندگى بلافاصله پس از مرگ را بيان مىكنند، دليل است كه قرآن روح را واقعيّتى مستقلّ از بدن و باقى بعد از فناى بدن مىداند.
برخى مىپندارند كه از نظر قرآن، روح و نفسى در كار نيست، انسان با مردن پايان مىپذيرد، يعنى پس از مرگ شعور و ادراك و سرور و رنجى در كار نيست تا آنگاه كه قيامت كبرى بپا شود و انسان حيات مجدّد بيابد. تنها آن وقت است كه انسان بار ديگر خود و جهان را مىيابد. ولى آياتى كه صريحاً حيات بلافاصله پس از مرگ را بيان مىكند دليل قاطعى است بر ردّ اين نظريّه.
اين گروه مىپندارند دليل قائلين به روح، آيه شریفه می فرماید: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي»(1)
است و مىگويند در قرآن مكرّر نام روح به ميان آمده در حالى كه مقصود چيز ديگر است، اين آيه نيز همان معنى را طرح كرده كه در آن آيات طرح شده است.(2)
اين گروه نمىدانند كه دليل قائلين به روح، اين آيه نيست، بلکه در حدود بيست آيه ديگر در این خصوص وجود دارد. تازه اين آيه به كمك آيات ديگرى كه ذكر روح در آن آيات آمده كه برخى به صورت مطلق (روح) و بعضى به صورت هاى مقيّد (روحنا، روح القدس، روحى، روحا من أمرنا، و غيره) آمده است و از آن جمله در مورد انسان با تعبير «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» آمده است، نشان دهنده اين است كه از نظر قرآن حقيقتى وجود دارد برتر از ملائكه و برتر از انسان به نام روح، ملائكه و انسانها واقعيّت «امرى» يعنى روح خويش را از فيض او به اذن پروردگار دارند،
يعنى مجموع آيات روح به ضميمه آيه «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» كه درباره انسان آمده است نشان مىدهد كه روح انسان واقعيّتى غير مادّى دارد.(1)
تنها قرآن نيست كه اصالت روح را در آيات متعدّد خود تأييد كرده است، در حدّ تواتر در كتب حديث و دعا و نهج البلاغه از سوی رسول اكرم و ائمّه اطهار(علیهم السلام) اين مطلب تأييد شده است. حقيقت اين است كه انكار روح يك انديشه غربى است كه از حسّىگرايى و مادّيگرايى غربى سرچشمه مىگيرد و متأسّفانه دامنگير برخى پيروان با حسن نيّت قرآن هم شده است.
اكنون براى اينكه نمونههايى از آياتى كه در آن آيات از مرگ به «توفّى» تعبير شده است و در بعضى از آنها يك سلسله اعمال حياتى به انسانها بلافاصله پس از مرگ نسبت داده شده (از قبيل مكالمه، آرزو، تقاضا) به دست دهيم، سه آيه از چهارده آيهاى كه در آنها تعبير «توفّى» آمده است بیان مىکنیم.
آیه اول: «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً؛(2)همانا كسانى كه در حالى كه ستمگر بر خود بودند فرشتگان (مأموران خدا) آنان را به تمام و كمال دريافت كردند. فرشتگان به آنها گفتند: در چه وضعى بسر مىبرديد؟ آنان گفتند: ما مردمى زبون و زير دست و محكوم محيط بوديم. فرشتگان به آنها گفتند: آيا زمين خدا فراخ نبود كه بدانجا كوچ كنيد؟ پس جايگاه آنها جهنّم است و بد سرانجامى است.»
اين آيه درباره مردمى است كه در محيط نامساعدى بسر مىبرند و ديگران، آن محيط را به دلخواه خود اداره مىكنند و اينان محكوم جريانات محيط خود هستند و همين را كه «محيط فاسد است، محيط نامساعد است، از ما كه كارى ساخته نيست» براى خويشتن عذرى
مىپندارند. اينان به جاى اينكه محيط را تغيير دهند و اگر توانايى تغيير محيط را ندارند خود را از منجلاب چنان محيط فاسدى نجات دهند و به محيط مساعدترى منتقل شوند، در همان محيط فاسد به زندگى ادامه مىدهند و تسليم جريانات محيط مىشوند و در فسادهاى آن غرقه مىگردند. فرشتگان خدا پس از آنكه آنها را قبض روح كرده و تحويل مىگيرند با آنها به گفتگو مىپردازند و عذر آنها را غير موجّه مىشمارند، زيرا حدّ اقل كارى كه از آنها ساخته بود- هجرت و كوچ كردن به محيط ديگر- انجام ندادند. فرشتگان به آنها يادآورى مىكنند و به اين وسيله به آنها مىفهمانند كه خود شما مسئول ستمهايى هستيد كه بر شما رفته است، يعنى خود شما مسئول گناهان خود هستيد.(1)
قرآن كريم در اين آيه كريمه به ما يادآورى مىكند كه بيچارگى و ناتوانى در يك محيط، عذر موجّه به شمار نمىرود مگر آنكه حتّى راه مهاجرت و كشاندن خود به نقطه ديگر نيز بسته باشد.
چنانكه مشاهده می شود، در اين آيه كريمه از مرگ كه در چشم ظاهر نيستى و نابودى و تمام شدن است به «توفّى» يعنى تحويل و دريافت تعبير شده است. اين آيه گذشته از اينكه از مرگ با كلمه «توفّى» تعبير كرده است، رسماً از يك جريان مكالمه و احتجاج ميان فرشتگان و انسان در لحظات پس از مرگ سخن مىگويد. بديهى است كه اگر واقعيّت انسان باقى نباشد و همه واقعيّت انسان لاشه بىحسّ و بىشعور باشد، مكالمه معنى ندارد. اين آيه مىفهماند كه
پس از آنكه انسان از اين جهان و از اين نشئه مىرود، با چشم و گوش و زبان ديگر با موجودات نامرئى به نام فرشتگان به گفت و شنود مىپردازد.
آیه دوم: «قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ. قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ؛(2)
گفتند: آيا آنگاه كه ما گم شديم در
زمين آيا ما در آفرينشى جديد قرار خواهيم گرفت؟ (اين سخنان بهانه است) حقيقت اين است كه اينها (از روى عناد) ملاقات پروردگار خويش را منكرند. بگو همانا فرشته مرگ كه موكّل بر شماست شما را در حين مرگ به تمام و كمال دريافت مىكند، سپس به سوى خدا بازگردانده مىشويد.»
در اين آيه، قرآن كريم يكى از اشكالات و شبهات منكران را در مورد معاد و حيات اخروى ذكر مىكند و پاسخ مىگويد.
شبهه و اشكال اينجا اين است كه پس از مرگ هر ذرّه ما نابود مىشود، به جايى مىرود و اثرى از ما نيست، چگونه ممكن است مورد آفرينش تازهاى قرار گيريم؟(1)
پاسخ قرآن ضمن اشاره به اينكه اين شبهات بهانهجوييهايى است كه در اثر حالت عناد و انكار ابراز مىدارند، اين است كه بر خلاف ادّعاى شما، شما (من واقعى و شخصيّت واقعى شما) آن چيزى نيست كه شما فكر مىكنيد گم مىشود. شما به تمام شخصيّت و كلّ واقعيّت در اختيار فرشته خدا قرار مىگيريد.
مقصود شبهه كنندگان از گم شدن اين است كه هر ذرهاى از بدن ما به جايى مىافتد و اثرى از آن باقى نمىماند، پس چگونه اين بدن ما را بار ديگر زنده مىكنند؟
عين اين شبهه كه مربوط است به متفرّق شدن و گم شدن اجزاء بدن، در آيات ديگر قرآن نيز آمده است و جواب ديگرى به آن داده شده است و آن اينكه همه اين «گمشدنها» از نظر شما گم شدن است، براى بشر دشوار و بلكه ناممكن است كه اين ذرّات را جمعآورى كند، امّا براى خدا كه علم و قدرتش نامتناهى است هيچ اشكالى نيست.
در آيات مذكور، سخن منكران مستقيماً درباره اجزاء بدن است كه چگونه و از كجا جمعآورى مىشود؟
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، زندگى جاويد يا حيات اخروى، ج2، ص 509.
ولى در اينجا به گونه ديگر جواب داده است، زيرا در اينجا سخن صرفاً در اين نيست كه اجزاء بدن هر كدام به جايى مىافتد و اثرى از آنها نيست، بلكه در اين است كه با گم شدن اجزاء بدن، ما گم مىشويم و ديگر «ما» و «من» در كار نيست. به عبارت ديگر، سخن شبهه كنندگان اين است كه با متفرّق شدن اجزاء بدن، شخصيّت واقعى ما نيست و نابود مىشود. قرآن در اينجا اين گونه پاسخ مىگويد كه بر خلاف گمان شما شخصيّت واقعى شما هيچوقت گم نمىشود تا نيازى به پيدا كردن داشته باشد، از اوّل در اختيار فرشتگان ما قرار مىگيرد.
اين آيه نيز در كمال صراحت بقاى شخصيّت واقعى انسان (بقاى روح) را پس از مرگ، على رغم فانى شدن اعضاى بدن، ذكر مىكند.
آیه سوم: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ؛(1)
خداوند نفوس را در حين موت، و آنكه نمرده است، در حين خواب، به تمام و كمال دريافت مىكند، پس آن كس را كه مقرّر شده است بميرد نگه مىدارد و ديگرى را تا مدّت معيّنى باز مىفرستد.»(2)
اين آيه شباهت و سنخيّت خواب و مرگ- و ضمناً شباهت و سنخيّت بيدارى و بعث اخروى- را بيان مىكند. خواب، مرگ ضعيف و كوچك است و مرگ، خواب شديد و بزرگ، و در هر دو مرحله، روح و نفس انسان از نشئهاى به نشئه ديگر انتقال مىيابد با اين تفاوت كه در حين خواب، انسان غالباً توجّه ندارد و هنگامى كه بيدار مىشود نمىداند كه در حقيقت از سفرى بازگشته است، بر خلاف حالت مرگ كه همه چيز بر او روشن است.
از مجموع اين سه آيه كاملاً مىتوان فهميد كه ماهيّت مرگ از نظر قرآن نيستى و نابودى و تمام شدن نيست، بلكه انتقال از نشئهاى به نشئه ديگر است. ضمناً ماهيّت خواب از نظر قرآن
نيز روشن شد، معلوم شد كه خواب هر چند از نظر جسمى و ظاهرى تعطيل قواى طبيعت است، ولى از نظر روحى و نفسى نوعى گريز و رجوع به باطن و ملكوت است. مسأله خواب نيز مانند مسأله مرگ از نظر علم از مجهولات است. آنچه علم در اين زمينه مىشناسد قسمتى از جريانات جسمانى است كه در قلمرو بدن صورت مىگيرد.
آيا انسان پس از مرگ يكباره وارد عالم قيامت مىشود و كارش يكسره مىگردد، و يا انسان در فاصله مرگ و قيامت يك عالم خاصّى را طى مىكند و هنگامى كه قيامت كبرى بپاشد وارد عالم قيامت مىگردد؟ (و البتّه اين را هم مىدانيم كه تنها خدا مىداند كه قيامت كبرى كى بپا مىشود. حتّى پيامبران نيز از اين مطلب اظهار بىاطّلاعى كردهاند).
مطابق آنچه از نصوص قرآن كريم و اخبار و روايات متواتر و غير قابل انكارى كه از رسول اكرم و ائمّه اطهار(علیهم السلام) رسيده است استفاده مىشود، هيچكس بلافاصله پس از مرگ وارد عالم قيامت كبرى نمىشود، زيرا قيامت كبرى مقارن است با يك سلسله انقلابها و دگرگوني هاى كلّى در همه موجودات زمينى و آسمانى كه ما سراغ داريم يعنى كوهها، درياها،
ماه، خورشيد، ستارگان، كهكشان ها. هنگام قيامت كبرى هيچ چيزى در وضع موجود باقى نمىماند. بعلاوه در قيامت كبرى اوّلين و آخرين جمع مىشوند.(1)
همچنين از نظر قرآن كريم هيچ كس در فاصله مرگ و قيامت كبرى در خاموشى و بىحسّى فرو نمىرود، يعنى چنين نيست كه انسان پس از مردن در حالى شبيه بيهوشى فرو رود و هيچ چيز را احساس نكند، نه لذّتى داشته باشد نه المى، نه سرورى داشته باشد و نه اندوهى، بلكه انسان بلافاصله پس از مرگ وارد مرحلهاى ديگر از حيات مىگردد كه همه چيز را حس مىكند،
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، زندگى جاويد يا حيات اخروى، ج2، ص 513.
از چيزهايى لذّت مىبرد و از چيزهاى ديگر رنج، البتّه لذّت و رنجش بستگى دارد به افكار و اخلاق و اعمالش در دنيا. اين مرحله ادامه دارد تا آنگاه كه قيامت كبرى بپا شود. در آن هنگام در اثر يك سلسله انقلابها و دگرگوني هاى بىنظير كه در آن واحد جهان را فرا مىگيرد و از دورترين ستارگان گرفته تا زمين ما همه مشمول آن دگرگونى مىشوند، اين مرحله يا اين عالم كه براى هر كسى يك فاصله و حدّ وسط ميان دنيا و قيامت مىشود، پايان مىپذيرد.
پس، از نظر قرآن كريم عالم پس از مرگ در دو مرحله صورت مىگيرد، و به تعبير صحيحتر، انسان پس از مرگ دو عالم را طى مىكند: عالمى كه مانند عالم دنيا پايان مىپذيرد و «عالم برزخ» ناميده مىشود، ديگر عالم قيامت كبرى كه به هيچ وجه پايان نمىپذيرد.
اگر چيزى ميان دو چيز ديگر حائل و فاصله باشد، آن حائل و فاصل را «برزخ» مىنامند. قرآن كريم از زندگى پس از مرگ تا قيامت كبرى با كلمه «برزخ» تعبير كرده است و مىفرمايد:
«حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ، كَلَّا إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛(1)
تا آنگاه كه يكى از آنها را مرگ فرا مىرسد مىگويد: پروردگارا! مرا بازگردان، باشد كار شايستهاى در زمينههايى كه نكردهام انجام دهم. ابدا، اين صرفا سخنى است كه او گوينده آن است و از جلو آنها (از حين مرگ) تا روزى كه مبعوث شوند برزخ و فاصلهاى است.»(2)
اين آيه تنها آيهاى است كه فاصله ميان مرگ و قيامت را «برزخ» خوانده است. علماى اسلام از همين جا اقتباس كرده و نام عالم بعد از دنيا و قبل از قيامت كبرى را «عالم برزخ» نهادهاند.
در اين آيه از ادامه حيات بعد از مرگ، همين قدر سخن آمده است كه افرادی پس از مرگ اظهار پشيمانى مىكنند و درخواست بازگرداندن به دنيا مىنمايند و به آنها پاسخ منفى داده مىشود. اين آيه كاملاً صراحت دارد كه انسان پس از مرگ داراى نوعى حيات است كه تقاضاى بازگشت (رجوع) مىكند ولى تقاضايش پذيرفته نمىشود.
آياتى كه دلالت مىكند كه انسان در فاصله مرگ و قيامت از نوعى حيات برخوردار است و در آن حال شديداً احساس مىكند، گفت و شنود دارد، لذّت و رنج و سرور و اندوه دارد و بالأخره از نوعى زندگانى سعادتآميز (يا شقاوتآلود) برخوردار است، زياد است. مجموعاً در حدود 15 آيه است كه در قرآن كريم به نحوى، يك جريان حياتى را ياد كرده است كه مىرساند انسان در فاصله بين مرگ و قيامت از يك حيات كامل برخوردار است. اين آيات بر چند گونه است:
آياتى كه جريان يك سلسله گفت و شنودها ميان انسانهاى صالح و نيكوكار و يا انسانهاى فاسد و بدكار را با فرشتگان الهى ياد مىكند كه بلافاصله بعد از مرگ صورت مىگيرد. آيه 97 از سوره نساء و آيه 100 از سوره مؤمنون از اين گونه آيات است.
آياتى كه علاوه بر مضمون آيات فوق رسماً بیان می کنند كه فرشتگان پس از آن گفت و شنودها به صالحان و نيكوكاران مىگويند از اين پس از نعمتهاى الهى بهره گيريد، يعنى آنها را در انتظار رسيدن قيامت كبرى نمىگذارند. دو آيه ذيل مشتمل بر اين مطلب است: «الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛(1)
آنان كه در حالى كه پاكيزهاند فرشتگان آنان را تحويل مىگيرند و فرشتگان به آنها مىگويند: درود بر شما! همانا به موجب كردارهاى شايستهتان وارد بهشت گرديد.»(2)
«قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ. بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ؛(1)(پس از مرگ) به او گفته شد: داخل بهشت شو! او گفت: اى كاش مردم من كه سخن مرا نشنيدند اكنون مىدانستند كه چگونه پروردگارم مرا آمرزيد و مرا جزء بندگان مكرّم خويش قرار داد.»
در آيات قبل از اين آيه جريان محاوره اين مرد مؤمن (مؤمن آل يس) با قومش نقل شده كه مردم را به پيروى رسولانى كه در شهر انطاكيّه مردم را به ترك پرستش غير خدا و پرستش مخلصانه خدا مىخواندند دعوت مىكند و سپس ايمان و اعتقاد خويش را اظهار مىدارد و از آنها مىخواهد كه سخن او را بشنوند و به راه او بروند. در اين آيات مىگويد: ولى آن مردم سخن او را نشنيدند تا آنگاه كه او به جهان ديگر رفت. در آن جهان در حالى كه مغفرت و كرامت
الهى را درباره خويشتن مشاهده كرد، آرزو كرد كه اى كاش قوم من كه هنوز در دنيا هستند از وضع سعادتمندانه من در اين جهان آگاه مىشدند. بديهى است كه همه اين جريانها قبل از قيامت كبرى است، زيرا در قيامت كبرى همه اوّلين و آخرين جمعاند و كسى در روى زمين باقى نيست.
اين نكته را بايد بدانيم كه آنچه پس از مرگ براى اهل سعادت آماده شده، بهشت هاست نه بهشت، يعنى انواع بهشت هاست. بهشت ها در آخرت به حسب مقامات قرب الهى متفاوت هستند. بعلاوه همان طور كه در اخبار و روايات اهل بيت(عليهم السلام) رسيده است بعضى از اين بهشت ها مربوط به عالم برزخ است نه عالم قيامت. بنابر این در دو آيه فوق كلمه بهشت آمده است نبايد سبب اشتباه شود كه مربوط به قيامت است.
دسته سوّم آياتى است كه در آن آيات سخنى از گفت و شنود فرشتگان با انسانها در ميان نيست بلكه مستقيماً از حيات انسانهاى سعادتمند و نيكوكار يا انسانهاى بىسعادت و بدكار و تنعّم دسته اوّل و عذاب و رنج دسته دوّم در فاصله مرگ و قيامت ياد شده است. دو آيه ذيل از اين گونه بیان می فرماید: «لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.
1) . سوره يس: 36، آیات 26 - 27.
فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛(1)گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شدهاند مردهاند، بلكه نزد پروردگار خويش زندهاند و روزى داده مىشوند، بدانچه خدا از فضل و
«وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ؛(3)
عذاب ناراحتكننده، آتش، بر فرعونيان احاطه كرد، هر بامداد و شامگاه بر آن عرضه مىشوند. آنگاه كه قيامت بپا شود (گفته مىشود) فرعونيان را در شديدترين عذاب داخل نماييد.»
اين آيه كريمه دو نوع عذاب براى فرعونيان ذكر مىكند: يكى قبل از قيامت كه از آن به «سوء العذاب» تعبير شده است و آن اين است كه روزى دو بار بر آتش عرضه شوند بدون آنكه وارد آن گردند، دوّم بعد از قيامت كه از آن به «اشدّ العذاب» تعبير شده است كه فرمان مىرسد كه آنها را داخل آتش نماييد. در مورد عذاب اوّل، از بامداد و شامگاه نام برده شده است بر خلاف عذاب دوم. همان طور كه امير المؤمنين امام على(عليه السلام) در توضيح و تفسير اين آيه فرموده است، بدين جهت است كه عذاب اوّل مربوط است به عالم برزخ و در عالم برزخ به تبع عالم دنيا صبح و شام و هفته و ماه و سال هست، بر خلاف عذاب دوم كه مربوط به عالم قيامت است و در آنجا صبح و شام و هفته و ماه و غيره وجود ندارد.
در روايات و اخبارى كه از رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و امير المؤمنين امام على(عليه السلام) و ساير ائمّه اطهار(عليهم السلام) رسيده است، درباره عالم برزخ و حيات اهل ايمان و اهل مصيبت در اين دوره، فراوان تأكيد شده است.(1)
رسول خدا در جنگ بدر پس از فتح مسلمين و كشته شدن گروهى از سران متكبّران قريش و انداختن بدنهاى آنها در يك چاه حوالى بدر، سر به درون چاه برد وبه آنها رو كرده، گفت: ما آنچه را خداوند به ما وعده داده بود محقّق يافتيم، آيا شما نيز وعدههاى راست خدا را به درستى دريافتيد؟ بعضى از اصحاب گفتند: يا رسول اللّه! شما با كشتهشدگان و مردگان سخن مىگوييد! مگر اينها سخن شما را درك مىكنند؟! فرمود: آنها اكنون از شما شنواترند.
از اين حديث و امثال آن استفاده مىشود كه با آنكه با مرگ ميان جسم و جان جدايى واقع مىشود، روح علاقه خود را با بدن كه سالها با او متّحد بوده و زيست كرده بكلّى قطع نمىكند. لازم است دو نكته را در اينجا يادآورى كنيم:
الف. مطابق آنچه از روايات و اخبار پيشوايان دين رسيده است در عالم برزخ فقط مسائلى كه انسان بايد به آنها اعتقاد و ايمان داشته باشد مورد پرسش و رسيدگى واقع مىشود، رسيدگى به ساير مسائل موكول به قيامت است.(2)
ب. كارهاى خير بازماندگان مردگان كه به نيّت اينكه ثواب و اجرش از آنها باشد صورت مىگيرد، براى آنها موجب خير و رفاه و سعادت مىشود. مطلق صدقات، اعمّ از صدقات جاريه و يا صدقات غير جاريه كه يك عمل زودگذر است، اگر به اين قصد صورت گيرد كه اجر و پاداش او براى پدر و يا مادر و يا دوست و يا معلّم و يا هر كس ديگر كه از دنيا رفته، بوده باشد، مانند هديهاى
براى رفتگان محسوب مىشود و موجب سرور و شادمانى آنها مىگردد و همچنين است دعا و طلب مغفرت و حجّ و طواف و زيارت به نيابت از آنها.
ممكن است فرزندانى در زمان حيات پدر و مادر خداى ناخواسته آنها را ناراضى كرده باشند ولى بعد از درگذشت آنها طورى عمل كنند كه رضايت آنها را به دست آورند، همچنان كه عكس آن نيز ممكن است.
مرحله دوّم حيات جاويد، قيامت كبرى است. قيامت كبرى بر خلاف عالم برزخ كه مربوط به فرد است و هر فردى بلافاصله وارد عالم برزخ مىگردد، مربوط است به جمع، يعنى به همه افراد و همه عالم، حادثهاى است كه همه اشياء و همه انسانها را در بر مىگيرد و واقعهاى است كه براى كلّ جهان رخ مىدهد، كلّ جهان وارد مرحله جديد و حيات جديد و نظام جديد مىگردد.
قرآن كريم كه ما را از حادثه بزرگ قيامت آگاه كرده است ظهور اين حادثه بزرگ را مقارن با خاموش شدن ستارگان، بىفروغ شدن خورشيد، خشك شدن درياها، هموار شدن ناهمواريها، متلاشى شدن كوهها و پيدايش لرزشها و غرّشهاى عالمگير و دگرگوني ها و انقلابات عظيم و بىمانند بيان كرده است. مطابق آنچه از قرآن كريم استفاده مىشود تمامى عالم به سوى انهدام و خرابى مىرود و همه چيز نابود مىشود و بار ديگر جهان نوسازى مىشود و تولّدى ديگر مىيابد و با قوانين و نظامات ديگر كه با قوانين و نظامات فعلى جهان تفاوتهاى اساسى دارد، ادامه مىيابد و براى هميشه باقى مىماند.(1)
قيامت در قرآن كريم با نامها و عنوان هاى مختلف خوانده شده است كه هر كدامنشان دهنده وضع مخصوص و نظام مخصوص حاكم بر آن است. مثلاً از آن جهت كه همه اوّلين و آخرين در
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، زندگى جاويد يا حيات اخروى، ج2، ص 519.
يك سطح قرار مىگيرند و ترتيب زمانى آنها از بين مىرود، «روز حشر» يا «روز جمع» يا «روز تلاقى» خوانده شده است و از آن جهت كه باطنها آشكار و حقايق بسته و پيچيده باز مىشوند، «يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ»(1)يا «روز نشور» ناميده شده است و از آن جهت كه فناناپذير و جاويد است، «يوم الخلود»، و از آن جهت كه انسانهايى سخت در حسرت و ندامت فرو مىروند و احساس غبن مىكنند كه چرا خود را براى چنين مرحلهاى آماده نكردهاند، «يوم الحسرة» يا «يوم التّغابُن»، و از آن جهت كه بزرگترين خبرها و عظيمترين حادثههاست «نبأ عظيم» خوانده شده است.
مطلب بسيار عمده و اساسى كه كتب آسمانى، ما را بدان توجّه دادهاند، پيوستگى اين دو زندگى است. اين دو حيات از يكديگر جدا نيست، بذر آن حيات در اين حيات به دست خود انسان كاشته مىشود و سرنوشت آن حيات در اين حيات به وسيله خود انسان تعيين مىگردد.
ايمان و اعتقاد پاك و درست و مطابق با واقع (و جهانبينى واقعبينانه)، خلق و خوى پاكيزه و انسانى و منزّه از حسادتها، مكرها، حقد و كينهها، غلّ و غشها، نيز اعمال صالح كه در جهت تكامل فرد و جامعه صورت گيرد: خدمتها، اخلاصها و امثال اينها سازنده يك حيات سعادتمندانه جاويد است براى انسان. بر عكس، بىايمانىها، بىاعتقادىها، باورهاى غلط، خلق و خوىهاى پليد، خودخواهي ها، خودپرستي ها، خودبيني ها، ظلم ها، ستم ها، رياكاري ها، رباخواري ها، دروغ، تهمت، خيانت، غيبت، سخنچينى، فتنهانگيزى، امتناع از عبادت و پرستش خالق و امثال اينها موجب حيات بسيار شقاوتآلود براى انسان در جهان آخرت است.
رسول خدا(صلّى اللّه عليه وآله وسلم) در تعبير جالب خود فرمود: «الدُّنْيَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَة؛(2)
دنيا كشتگاه آخرت است.» هر تخم بدى يا نيكى در دنيا بكاريد در آخرت برداشت خواهيد كرد. همان طور كه محال است انسان جو بكارد و گندم برداشت كند و يا خار بكارد و گل بچيند،
حنظل بكارد و درخت خرما سبز شود، محال است كه انسان در دنيا انديشه بد، خلق و خوى بد، عمل و كردار بد داشته باشد و در آخرت سود بگيرد.(1)
از قرآن كريم و اخبار و روايات پيشوايان دينى چنين استنباط مىشود كه نه تنها انسان باقى است و جاويد مىماند، اعمال و آثار انسان نيز به نحوى ضبط و نگهدارى مىشود و از بين نمىرود و انسان در نشئه قيامت تمام اعمال و آثار گذشته خود را «مصوّر» و «مجسّم» مىبيند و مشاهده مىكند. اعمال و آثار خوب با صورتهاى بسيار زيبا و جالب و لذتبخش تجسّم مىيابند و به صورت كانون لذّت در مىآيند، و امّا آثار بد انسان با صورتهاى بسيار زشت و وحشتزا و مهيب و موذى تجسّم مىيابند و به صورت كانون درد و رنج و عذاب در مىآيند.
در اينجا به ذكر سه آيه از قرآن مجيد و دو حديث از رسول اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلم) اكتفا مىكنيم. امّا آيات:
روزى كه انسان هر كار نيك خويش را حاضر شده مىبيند و همچنين هر كار بد خود را، و دوست مىدارد كه اى كاش ميان او و كار بدش فاصله زيادى مىبود.»
اين آيه صراحت دارد كه انسان عين اين كارهاى نيك خويش را به صورت مطلوب و محبوب مىبيند و عين كارهاى بد خويش را مصوّر شده به صورتهايى مىبيند كه سخت از آنها نفرت و وحشت پيدا مىكند و دوست مىدارد از آنها فرار كند يا آنها را از او دور كنند امّا آنجا جاى فرار و
يا جدا كردن عمل انسان از انسان نيست، صورت تجسّميافته حاضرشده عمل انسان در آن جهان به منزله جزئى از وجود انسان است و جدا شدنى نيست.(1)
«وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً؛(2)هر عملى كه در دنيا انجام دادهاند در آنجا حاضر مىبينند.» مفاد اين آيه عيناً مانند مفاد آيه پيشين است.
«يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً لِيُرَوْا أَعْمالَهُمْ. فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ. وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ؛(3)
در اين روز مردم بيرون مىآيند براى آنكه (در نمايشگاه عمل) اعمالشان به آنها ارائه شود. پس هر كس به وزن يك ذرّه كار خير انجام دهد آن را در قيامت مىبيند و هر كس كه به وزن يك ذرّه كار بد انجام دهد نيز آن را در آنجا مىبيند.»
انسان باقى و جاويد است. اعمال و آثار او نيز باقى و مضبوط و جاويد است و انسان در جهان ديگر با اعمال و اخلاق و مكتسبات خود در اين دنيا زندگى مىكند. اين مكتسبات و اعمال، سرمايههاى خوب و يا بد و مصاحبان نيك يا زشت هميشگى انسان در جهان جاويد است.
امّا حديث: گروهى از مسلمانان از راه دور به حضور رسول خدا مشرّف شده بودند، ضمن سخنان خود از ايشان تقاضاى يك سلسله اندرز كردند. رسول اكرم چند جمله فرمود كه يكى از آنها اين است: «از هم اكنون رفيقان و مصاحبان و معاشران خوبى براى خود در جهان ديگر
انتخاب كنيد كه در آن جهان، همراه و مصاحب زنده هر كس همانا اعمال و رفتارهاى تجسّميافته خود اوست.»(4)
انسان مؤمن به حيات جاويدان، همواره كمال دقّت را در انديشهها و خلق و خوىها و اعمال و رفتار خويش به كار مىبرد، زيرا مىداند كه به اينها به چشم يك سلسله امور زودگذر نبايد نگاه
كرد، اينها همه پيش فرستادههاى انسان به دنياى ديگر است و در دنياى ديگر با اين سرمايهها بايد زندگى كند.
وجوه مشترك زندگى دنيا و زندگى آخرت اين است: 1. كه هر دو زندگى، حقيقى و واقعى است. 2. در هر دو زندگى انسان به خود و آنچه به خود تعلّق دارد آگاه است. 3. در هر دو زندگى لذّت و رنج، سرور و اندوه، سعادت و شقاوت هست. 4. غرايز انسان، اعمّ از غرايز حيوانى و غرايز ويژه انسان، در هر دو زندگى حكمفرماست. 5. در هر دو زندگى، انسان با بدن و اندام كامل و اعضاء و جوارح زندگى مىكند. 6. در هر دو زندگى فضا و اجرام هست.
امّا تفاوتهاى اساسى هم در كار است: 1. در این دنیا توالد و تناسل و كودكى و جوانى و پيرى و سپس مرگ هست و در آن جهان نيست. 2. در این دنیا بايد كار كرد و تخم پاشيد و زمينه مساعد فراهم كرد و در آن جهان بايد از تخمهاى كاشته شده و زمينههاى مساعد شده در دنيا بهرهبردارى كرد. 3. در این دنیا جاى كار و عمل است و در آن دنیا جاى نتيجهگيرى و حساب پس دادن. 4. در اين دنیا امكان تغيير سرنوشت از طرف خود انسان به وسيله تغيير
مسير حركت و جهت عمل هست و در آن جهان نيست. 5. در اين دنیا حيات آميخته است با موت، هر حياتى توأم است با مادّهاى كه فاقد حيات است و بعلاوه از مرده زنده بيرون مىآيد و از زنده مرده، چنانكه مادّه بىجان در شرايط خاص تبديل به جاندار مىشود و جاندار تبديل به بىجان، ولى در آن جهان حيات محض حكمفرماست، مادّه و جسم آن جهان نيز جاندار است، زمين و آسمانش جاندار است، باغ و ميوهاش مثل اعمال و آثار تجسّميافته انسان جاندار است، آتش و عذابش نيز شاعر و آگاه است. 6. در اين دنیا اسباب و علل و شرايط خاصّ زمانى حكمفرماست، حركت و تكامل وجود دارد، در آن جهان فقط ملكوت الهى و اراده الهى ظهور دارد. شعور و
آگاهى و به طور مطلق ديد و شنيد و درك انسان در آن جهان بسى شبيهتر و نيرومندتر است، و به عبارت ديگر، پردهها و حجاب ها در آن جهان از جلو انسان برداشته شده و انسان با بينشى درونگر حقايق را درك مىكند چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: «فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ؛(1)
ما پرده را اكنون از تو بر گرفتيم پس ديدهات تيز است.»(2)
نمىشود. قرآن كريم به همين نكته اشاره مىكند آنجا كه مى فرماید: «لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا؛(3)
(بر خلاف دنيا) در آنجا انسانها طالب دگرگونى و وضع جديد نيستند.»
اين است كه اهل بهشت با آنكه الى الابد در بهشت بسر مىبرند هرگز دلزده و سير نمىگردند. و به علاوه نظر به اينكه در آنجا هر چه بخواهند به اراده الهى بر ايشان پيدا مىشود آرزوى آنچه ندارند آزارشان نمىدهد.(4)
يكى از انديشههايى كه همواره بشر را رنج داده است انديشه مرگ و پايان يافتن زندگى است. آدمى از خود مىپرسد چرا به دنيا آمدهايم و چرا مىميريم؟ منظور از اين ساختن و خراب كردن چيست؟ آيا اين كار لغو و بيهوده نيست؟(1)
ناراحتى از مرگ يكى از علل پيدايش بدبينى فلسفى است. فلاسفه بدبين، حيات و هستى را بىهدف و بيهوده و عارى از هرگونه حكمت تصور مىكنند. اين تصور، آنان را دچار سرگشتگى و حيرت ساخته و احياناً فكر خودكشى را به آنها القاء كرده و مىكند؛ با خود مىانديشند اگر بنابر رفتن و مردن است نمىبايست مىآمديم، حالا كه بدون اختيار آمدهايم اين اندازه لااقل از ما ساخته هست كه نگذاريم اين بيهودگى ادامه يابد، پايان دادن به بيهودگى خود عملى خردمندانه است.
باید بدانیم كه ترس از مرگ و نگرانى از آن، مخصوص انسان است. حيوانات درباره مرگ، فكر نمىكنند. آنچه در حيوانات وجود دارد غريزه فرار از خطر و ميل به حفظ حيات حاضر
است. البته ميل به بقاء به معناى حفظ حيات موجود، لازمه مطلق حيات است، ولى در انسان، علاوه بر اين، توجه به آينده و بقاء در آينده نيز وجود دارد. به عبارت ديگر در انسان آرزوى خلود و جاويدان ماندن وجود دارد و اين آرزو مخصوص انسان است. آرزو فرع بر تصور آينده، و آرزوى جاويدان ماندن، فرع بر انديشه و تصور ابديّت است و چنين انديشه و تصورى از مختصات انسان است. بنابراین ترس و خوف انسان از مرگ كه همواره انديشه او را به خود مشغول مىدارد چيزى جدا از غريزه فرار از خطر است كه عكس العملى است آنى و مبهم در هر حيوانى در مقابل
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 199.
خطرها. كودك انسان نيز پيش از آنكه آرزوى بقاء به صورت يك انديشه در او رشد كند به حكم غريزه فرار از خطر، از خطرات پرهيز مىكند.(1)
«نگرانى از مرگ» زاييده ميل به خلود است، و از آنجا كه در نظامات طبيعت هيچ ميلى گزاف و بيهوده نيست، مىتوان اين ميل را دليلى بر بقاء بشر پس از مرگ دانست. اين كه ما از فكر نيست شدن رنج مىبريم خود دليل است بر اينكه ما نيست نمىشويم. اگر ما مانند گلها و گياهان، زندگى موقّت و محدود مىداشتيم، آرزوى خلود به صورت يك ميل اصيل در ما بوجود نمىآمد.
وجود هر ميل و استعداد اصيل، دليل وجود كمالى است كه استعداد و ميل به سوى آن متوجه است. گويى هر استعداد، سابقهاى ذهنى و خاطرهاى است از كمالى كه بايد به سوى آن شتافت. آرزو و نگرانى درباره خلود و جاودانگى كه همواره انسان را به خود مشغول مىدارد، تجلّيات و تظاهرات نهاد و واقعيت نيستى ناپذير انسان است. نمود اين آرزوها و نگراني ها عيناً مانند نمود رؤياهاست كه تجلّى ملكات و مشهودات انسان در عالم بيدارى است. آنچه در عالم
رؤيا ظهور مىكند تجلّى حالتى است كه قبلاً در عالم بيدارى در روح ما وارد شده و احياناً رسوخ كرده است؛ و آنچه در عالم بيدارى به صورت آرزوى خلود و جاودانگى در روح ما تجلّى مىكند كه به هيچ وجه با زندگى موقّت اين جهان متجانس نيست، تجلّى و تظاهر واقعيّت جاودانى ما می باشد كه خواه ناخواه از «وحشت زندان سكندر» رهايى خواهد يافت و «رخت بر خواهد بست و تا ملك سليمان خواهد رفت». اينگونه تصوّرات و انديشهها و آرزوها نشاندهنده آن حقيقتى است كه حكما و عرفا آن را «غربت» يا «عدم تجانس» انسان در اين جهان خاكى خواندهاند.(2)
اشكال مرگ از اينجا پيدا شده كه آن را نيستى پنداشتهاند و حال آنكه مرگ براى انسان نيستى نيست، تحوّل و تطوّر است، غروب از يك نشئه و طلوع در نشئه ديگر است؛ به تعبير ديگر، مرگ نيستى است ولى نه نيستى مطلق بلكه نيستى نسبى، يعنى نيستى در يك نشئه و هستى در نشئه ديگر.
انسان مرگ مطلق ندارد. مرگ، از دست دادن يك حالت و بدست آوردن يك حالت ديگر است و مانند هر تحول ديگرى فناء نسبى است. وقتى خاك تبديل به گياه مىشود، مرگ او رخ مىدهد ولى مرگ مطلق نيست؛ خاك، شكل سابق و خواصّ پيشين خود را از دست داده و ديگر آن تجلّى و ظهورى را كه در صورت جمادى داشت ندارد؛ ولى اگر از يك حالت و وضع مرده است، در وضع و حالت ديگرى زندگى يافته است.
انتقال از اين جهان به جهان ديگر، به تولّد طفل از رحم مادر بىشباهت نيست. اين تشبيه، از جهتى نارسا و از جهتى ديگر رساست. از اين جهت نارساست كه تفاوت دنيا و آخرت، عميقتر و جوهرىتر از تفاوت عالم رحم و بيرون رحم است.
رحم و بيرون رحم، هر دو، قسمت هايى از جهان طبيعت و زندگى دنيا مىباشند، اما جهان دنيا و جهان آخرت دو نشئه و دو زندگى هستند با تفاوتهاى اساسى. ولى اين تشبيه از جهتى ديگر رسا می باشد، از اين جهت كه اختلاف شرايط را نشان مىدهد. طفل در رحم مادر به وسيله جفت و از راه ناف، تغذيه مىكند؛ ولى وقتى پا به اين جهان گذاشت، آن راه مسدود مىگردد و از طريق دهان و لوله هاضمه، تغذيه مىكند. در رحم، ششها ساخته مىشود اما بكار نمىافتد و زمانى كه طفل به خارج رحم منتقل شود، ششها مورد استفاده او قرار مىگيرد.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 202
شگفتآور است كه جنين تا در رحم است كوچكترين استفادهاى از مجراى تنفس و ريهها نمىكند، و اگر فرضاً در آن وقت اين دستگاه لحظهاى بكار افتد، منجر به مرگ او مىگردد؛ اين وضع تا آخرين لحظهاى كه در رحم است ادامه دارد، ولى همينكه پا به بيرون رحم گذاشت ناگهان دستگاه تنفس بكار مىافتد و از اين ساعت اگر لحظهاى اين دستگاه تعطيل شود خطر مرگ است.
اينچنين، نظام حيات قبل از تولّد با نظام حيات بعد از تولّد تغيير مىكند؛ كودك قبل از تولّد در يك نظام حياتى، و بعد از تولّد در نظام حياتى ديگر زيست مىنمايد.
اساساً جهاز تنفس با اينكه در مدت توقف در رحم ساخته مىشود، براى آن زندگى يعنى براى مدت توقف در رحم نيست، يك پيشبينى و آمادگى قبلى است براى دوره بعد از رحم.
جهاز باصره و سامعه و ذائقه و شامّه نيز با آن مهمه وسعت و پيچيدگى، هيچكدام براى آن زندگى نيست، براى زندگى در مرحله بعد است.
دنيا نسبت به جهان ديگر مانند رحمى است كه در آن اندامها و جهازهاى روانى انسان ساخته مىشود و او را براى زندگى ديگر آماده مىسازد. استعدادهاى روانى انسان، بساطت و تجرّد، تقسيمناپذيرى و ثبات نسبى «من» انسان، آرزوهاى بىپايان، انديشههاى وسيع و نامتناهى او، همه، ساز و برگهايى است كه متناسب با يك زندگى وسيعتر و طويل و عريضتر و بلكه جاودانى و ابدى است. آنچه انسان را «غريب» و «نامتجانس» با اين جهان فانى و خاكى مىكند همين ها می باشد. آنچه سبب شده كه انسان در اين جهان حالت «نيى» داشته باشد كه او را از «نيستان» بريدهاند، «از نفيرش مرد و زن بنالند» و همواره جوياى «سينهاى شرحه شرحه از فراق» باشد تا «شرح درد اشتياق» را بازگو نمايد همين است. آنچه سبب شده انسان خود را «بلند نظر پادشاه
سدرهنشين» بداند و جهان را نسبت به خود «كنج محنتآباد» بخواند و يا خود را «طاير گلشن قدس» و جهان را «دامگه حادثه» ببيند همين است.(1)
قرآن كريم مىفرمايد: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ؛(2)آيا گمان برديد كه ما شما را (با اينهمه تجهيزات و ساز و برگها) عبث آفريديم و غايت و هدفى متناسب با اين خلقت و اين ساز و برگها در كار نيست و شما به سوى ما بازگردانده نمىشويد؟»
اگر انسان با اينهمه تجهيزات و ساز و برگها بازگشتى به سوى خدا، به سوى جهانى كه ميدان وسيع و مناسبى است براى اين موجود مجهّز، نداشته باشد درست مثل اين است كه پس از عالم رحم، عالم دنيايى نباشد و تمام جنين ها پس از پايان دوره رحم فانى گردند؛
اينهمه جهازات باصره و سامعه و شامّه و مغز و اعصاب و ريه و معده كه به كار رحم نمىخورد و براى زندگى گياهى رحم زائد است لغو و عبث آفريده شود و بدون استفاده از آنها رهسپار عدم گردد. آرى، مرگ، پايان بخشى از زندگى انسان و آغاز مرحلهاى نوين از زندگى او است.
مرگ، نسبت به دنيا مرگ است و نسبت به جهان پس از دنيا تولّد است؛ همچنان كه تولّد يك نوزاد نيز نسبت به دنيا تولّد، و نسبت به زندگى پيشين او مرگ است. دنيا براى بشر نسبت به آخرت مرحله تكميل و آمادگى است. دنيا نسبت به آخرت نظير دوره مدرسه و دانشگاه است براى يك جوان، دنيا حقيقتا مدرسه و دار التربيه است.(3)
قرآن كريم مىفرمايد: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛(1)
خدا مرگ و زندگى را آفريده تا بيازمايد كه كداميك از شما درستكارتريد.» يعنى دنيا كه تلفيق و تركيبى از موت و حيات است آزمايشگاه نيكوكارى بشر است.(2)
بايد توجه داشت كه «آزمايش» خدا براى نمايان ساختن استعدادها و قابليّت ها است. نمايان ساختن يك استعداد همان رشد دادن و تكامل دادن آن است. اين آزمايش براى پرده برداشتن از رازهاى موجود نيست؛ بلكه براى فعليّت دادن به استعدادهاى نهفته چون راز است. در اينجا پرده برداشتن، به ايجاد كردن است.
آزمايش الهى، صفات انسانى را از نهانگاه قوّه و استعداد به صفحه فعليّت و كمال بيرون مىآورد. آزمايش خدا تعيين وزن نيست، افزايش دادن وزن است. با اين توضيح روشن
مىگردد كه آيه ياد شده مبيّن همين حقيقت است كه دنيا، پرورشگاه استعدادها و دار التربيه انسانهاست.
در حقيقت، اعتراض نسبت به مرگ از نشناختن انسان و جهان، به عبارت ديگر، از يك جهانبينى ابتر و ناقص پيدا مىشود. الحق اگر مرگ پايان زندگى باشد، ديگر ميل و آرزوى جاويدان ماندن فوقالعاده رنجآور است و چهره مرگ در آينه انديشه روشن و درونگر انسان بينهايت وحشتزاست.
اينكه برخى از افراد بشر حيات و زندگى را لغو مىپندارند بدين جهت است كه آرزوى جاويد ماندن دارند و اين آرزو را غير قابل تحقق مىپندارند. اگر آرزو و ميل به جاويد ماندن نبود، حيات و زندگى را لغو و بيهوده نمىدانستند هر چند منتهى به نيستى مطلق گردد؛ حد اكثر اين است كه آن را يك خوشبختى موقّت و يك دولت مستعجل مىشناختند؛ هرگز فكر نمىكردند كه
نيستى از چنين هستى بهتر است، زيرا فرض اين است كه عيب اين هستى كوتاهى آن است، عيب او اين است كه به دنبال خود نيستى دارد؛ پس همه عيبها از ناحيه نيستى و كوتاهى پديد مىآيد و چگونه ممكن است كه اگر بجاى آن مقدار محدود هستى نيز نيستى مىبود بهتر بود؟!
آرى، اكنون در خود آرزوى جاويد ماندن را مىيابيم و اين آرزو فرع بر تصور جاويد ماندن است؛ يعنى تصورى از جاودانگى و زيباييش و جاذبهاش داريم و اين جاذبه در ما آرزويى بزرگ بوجود آورده است كه براى هميشه بمانيم و براى هميشه از موهبت حيات، بهرهمند گرديم.(1)
كسى كه دنيا را «مدرسه» و «دار التكميل» بداند و به حيات ديگر و نشئه ديگر مؤمن باشد، ديگر زبان به اعتراض نمىگشايد كه يا نمىبايد ما را به دنيا بياورند يا اكنون كه آوردهاند نبايد بميريم؛ چنانكه خردمندانه نيست كه كسى بگويد طفل يا نبايد به مدرسه فرستاده شود و يا اگر به مدرسه رفت هيچوقت نبايد مدرسه را ترك گويد.(2)
در بحث از پديده موت، به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه پديدههاى «موت» و «حيات» نظام متعاقبى را در جهان هستى بوجود مىآورند؛ همواره مرگ يك گروه، زمينه حيات را براى گروهى ديگر فراهم مىسازد. لاشه جانورانى كه مىميرند بىمصرف نمىماند، از آنها گياهها يا جانداران تازه نفس و پرطراوت ديگرى ساخته مىشود. صدفى مىشكند و گوهر تابناكى تحويل مىدهد؛ بار ديگر از همان جرم و ماده، صدفى نو تشكيل مىگردد و گوهر گرانبهاى ديگرى در دل آن پرورش مىيابد.
صدف شكستن و گوهر تحويل دادن، بي نهايت مرتبه تكرار مىگردد و بدين وسيله فيض حيات در امتداد بىپايان زمان گسترش مىيابد. اگر مردمى كه در هزار سال قبل مىزيستند نمىمردند نوبت زندگى به انسانهاى امروز نمىرسيد، همچنان كه مردم امروز اگر جا تهى نكنند، امكان وجود براى آيندگان نخواهد بود. اگر گلهاى سال گذشته از رويه زمين برچيده نشده بودند گلهاى با طراوت و جوان سال جديد، ميدانىبراى خودنمايى نمىيافتند. ماده براى پذيرش حيات، از لحاظ مكان، ظرفيت محدودى دارد ولى از لحاظ زمان ظرفيتش
نامتناهى است. اين جالب است كه جرم عالم هر اندازه از نظر فضا وسيع باشد، وسعتى هم از لحاظ زمان دارد و هستى در اين بعد نيز گسترشى بىنظير دارد.(1)
ممكن است كسى بگويد قدرت خداوند، غير متناهى است؛ چه مانعى دارد كه هم اينها كه هستند براى هميشه باقى بمانند و هم براى آيندگان فكر جا و زمين و مواد غذايى بشود؟!
اينها نمىدانند كه آنچه امكان وجود دارد از طرف پروردگار افاضه شده و مىشود، آنچه موجود نيست همان است كه امكان وجود ندارد. فرض جاى ديگر و محيط مساعد ديگر به فرض امكان، زمينه وجود انسانهاى ديگرى را در همانجا فراهم مىكند، و باز در آنجا و اينجا اشكال سر جاى خود باقى است كه بقاء افراد و دوام آنها راه وجود و ورود را بر آيندگان مىبندد. اين نكته، مكمّل پاسخى است كه تحت عنوان «مرگ، نسبى است» ياد كرديم.(2)
حاصل جمع اين دو نكته اين است كه مادّه جهان با سير طبيعى و حركت جوهرى خويش، گوهرهاى تابناك روح هاى مجرّد را پديد مىآورد؛ روح مجرّد، مادّه را رها مىكند و به زندگى عالىتر و نيرومندترى ادامه مىدهد و مادّه مجدّداً گوهر ديگرى در دامن خويش مىپروراند. در اين نظام، جز تكامل و توسعه حيات چيزى نيست و اين توسعه در نقل و انتقال ها انجام مىگيرد.
ايرادگيرى بر مرگ و تشبيه آن به شكستن كوزههاى كوزهگر و آرزوى اينكه مبدأ هستى و كارگردان نظام آفرينش درس خود را از كوزهگر بياموزد، آنچنان كودكانه است كه لايق بحث نيست. اينگونه انديشهها احياناً تفنّن شاعرانه و نوعى خيالبافى ظريف هنرمندانه است كه ارزش هنرى دارد و بس. ولى در فلسفه كسى كه مىگويد «كَمَا تَنَامُونَ تَمُوتُون وَ كَمَا
تَسْتَيْقِظُون لَتُبْعَثُون؛(1)آنطور كه به خواب مىرويد مىميريد و آنطور كه از خواب برمىخيزيد زنده مىشويد» همه اشكالها حلّ است. چنين كسى نه تنها از مرگ نمىترسد بلكه همچون امام على(علیه السلام) مشتاق آن است و آن را رستگارى مىشمرد.
مير داماد، آن فيلسوف بزرگ الهى مىگويد: «از تلخى مرگ مترس، كه تلخى آن در ترسيدن از آن است». سهروردى، فيلسوف الهى اشراقى اسلامى مىگويد: «ما حكيم را حكيم نمىدانيم مگر وقتى كه بتواند با اراده خود، خلع بدن نمايد» كه خلع بدن براى او كار ساده و عادى گردد و ملكه او شده باشد. نظير اين بيان از مير داماد حكيم محقّق و پايهگذار حوزه علمیه اصفهان نقل شده است.
اين است منطق كسانى كه گوهر گرانبهايى را كه در دل جسم بوجود مىآيد مىشناسند. اما كسى كه در تنگناى انديشههاى نارسا و محدود ماترياليستى(2)گرفتار است البته از مرگ نگران است، زيرا از نظر او مرگ، نيستى است. او رنج مىبرد كه چرا اين تن (كه به گمان او تمام هويّت و شخصيّت از همين تن است) منهدم مىگردد، بنابراین انديشه مرگ، باعث بدبينى او به جهان مىگردد. چنين كسى بايد در تفسيرى كه نسبت به جهان مىكند تجديد نظر كند و بايد بداند كه خردهگيرى او مربوط به تصوّر غلطى است كه از جهان دارد.(3)
يكى از مسائلى كه در اعتقادات بايد مطرح گردد، مسأله مجازات اعمال در آخرت است. معاد و رسيدگى به اعمال نيك و زشت، و پاداش و كيفر دادن به نيكوكاران و بدكاران، خود از
مظاهر عدل الهى است. معمولاً يكى از دلائلى كه براى اثبات معاد اقامه مىشود اين است كه چون خدا عادل و حكيم است، اعمال بشر را بىمحاسبه و پاداش و كيفر نمىگذارد.
امير المؤمنين(عليه السلام) مىفرمايند: «لَئِنْ أَمْهَلَ اللَّهُ الظَّالِمَ فَلَنْ يَفُوتَ أَخْذُهُ وَ هُوَ لَهُ بِالْمِرْصَادِ عَلَى مَجَازِ طَرِيقِهِ وَ بِمَوْضِعِ الشَّجَا مِنْ مَسَاغِ رِيقِهِ»(1)ممكن است خدا ستمگر را مهلت دهد ولى هرگز او را بىكيفر رها نمىكند، وى بر سر راه ستمگر كمين كرده و همچون استخوانى كه در گلو گير كند راه را بر او مىبندد. بحث ما در اين بخش، درباره اثبات معاد از طريق عادل بودن خدا نيست.(2)
برعكس، بحثى كه اكنون مطرح است درباره ايراد و اشكالى است كه از نظر عدل الهى بر كيفيّت مجازاتها و كيفرهاى اخروى وارد مىگردد. گفته مىشود مجازاتهاى اخروى به شكلى كه نقل مىشود مخالف عدل الهى است! زيرا در مجازاتهاى اخروى تناسب ميان جرم و جريمه وجود ندارد و مجازاتها به نحو غير عادلانهاى اجرا مىشود.
در اين اشكال، مسأله جزاء كه دليلى بر عدل الهى گرفته مىشود، به عنوان اشكالى بر عدالت، و نقضى بر حكمت معرّفى شده است. اصلى كه پايه و مبناى ايراد است اين است كه در وضع قوانين جزائى بايد بين جرم و جريمه تناسب رعايت شود. كيفر دادن بر جرمها لازمه عدل است ولى اگر تناسب بين جرم و كيفر رعايت نگردد خود كيفر دادن نوعى بىعدالتى خواهد بود.
گناهانى از قبيل غيبت، دروغ، زنا، قتل نفس، جرم هستند و كيفر مىطلبند ولى آيا كيفرهايى كه در آخرت براى آنها تعيين شده است بيرون از اندازه نيست؟ قرآن كيفر قتل نفس را جاويدان ماندن در جهنّم معيّن فرموده است. درباره غيبت از امام سجاد(علیه السلام)روايت
شده است كه حضرت فرمودند: «إِيَّاكُمْ وَ الْغِيبَةَ فَإِنَّهَا إِدَامُ كِلَابِ النَّارِ؛(1)
از غیبت دوری کنید چونکه، غیبت خورش سگهاى جهنم است»، و به همين طريق براى ساير گناهان، عقوبت ها و مجازات هاى سخت و غير قابل تحملى ذكر شده است؛ عقوبت هايى كه از لحاظ كيفيت، فوقالعاده شديد است و از لحاظ مدت، بسيار طولانى. ايراد اين است كه اين بىتناسبى چگونه با عدل الهى سازگار است؟
براى پاسخ اين ايراد لازم است بحثى درباره انواع مجازات ها انجام دهيم و نوع كيفرهاى اخروى را بشناسيم. اين، مستلزم آن است كه درباره تفاوت نظام آن جهان و نظام اين جهان بعمل آوريم.(2)
آيا بر جهان آخرت همين قوانين طبيعى و اصول و نواميسى كه بر جهان دنيا حكومت مىكند، حكم فرماست؟ آيا بين زندگى اين جهان و آن جهان، تفاوت يا تفاوت هايى وجود ندارد؟ آيا نشئه آخرت عين نشئه دنياست، تنها فرقى كه دارد اين است كه زمانا بعد از اين نشئه است؟ مسلّماً بين دو جهان، تفاوتهايى است؛ اگر مشابهت هايى وجود دارد وجود تفاوت هم حتمى است.
دو نشئه و دو عالم است و دو نوع زندگى است، با قوانينى متفاوت. براى نشان دادن تفاوت هايى كه بين اين دو نوع زندگى وجود دارد مثالى در دست نيست زيرا هر مثالى كه بياوريم از
دنيا خواهد بود و تابع قوانين دنياست؛ ولى از براى تقريب مىتوان- با كمى مسامحه- دنيا و آخرت را به عالم رحم و دنيا تشبيه نمود.
طفل در رحم، نوعى زندگى دارد و پس از تولّد، از نوعى ديگر از زندگى برخوردار مىگردد. يك جنبه مشترك اين دو زندگى اين است كه در هر دو، تغذيه هست اما نحوه تغذيه جنين با تغذيه كودك پس از تولّد فرق دارد. طفل در رحم مادر همچون يك گياه زندگى مىكند، از خون مادر از راه بند ناف مانند ريشه گياه غذاى خود را مىگيرد، نه با ريهها تنفس انجام مىدهد و نه معده او فعاليتى دارد؛ ولى به محض اينكه به اين جهان پا مىنهد نظام زندگي نوزاد بر هم مىخورد، نشئه ديگرى پيدا مىكند و نظامى ديگر بر حيات او حاكم مىگردد و جهانش عوض مىشود. در اينجا يك لحظه هم نمىتواند مثل سابق زندگى كند؛ در اينجا بايد تنفس كند و از راه دهان غذا بخورد. اگر قبل از تولد، هوا وارد ريه و غذا وارد معده نوزاد مىشد، مىمرد. حالا برعكس، اگر لحظهاى چند هوا وارد ريه و ساعتى چند غذا وارد معده او نگردد مىميرد.
بعد از تولد اگر كسى بخواهد همان وضع سابق را براى طفل ادامه دهد، مثلاً او را در محفظهاى قرار دهد و از همان راه بند ناف خون به او تزريق كند و در عوض، مجراى دهان و بينى او را مسدود نمايد، ممكن نيست؛ زيرا نظام زندگى طفل عوض شده است و بايد از نظام نوين استفاده كند.(1)
جهان آخرت نيز نسبت به دنيا چنين است. وضع زندگى در آخرت با وضع آن در دنيا متفاوت است. در هر دو تا حيات هست ولى نه يكجور. زندگى در آنجا قوانين و نظاماتى دارد غير از آنچه
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 217.
كه در اينجا هست. به عبارت ديگر، دنيا و آخرت دو نوع جهان و دو نشئهاند. اكنون، چند تفاوت را بيان مىكنيم:
ثبات و تغيير. در اين جهان، حركت و تغيير هست. كودك، جوان مىگردد، كامل مىشود، به پيرى مىرسد و سپس مىميرد. در اين جهان، نوها كهنه مىشود و كهنهها از بين مىرود؛ ولى در جهان آخرت پيرى و كهنگى وجود ندارد، مرگى هم در كار نيست. آنجا جهان بقاء است و اينجا جهان فناء، آنجا خانه ثبات و قرار است و اينجا خانه زوال و فنا.
زندگى خالص و ناخالص. دومين تفاوت، اين است كه در اين جهان، موت و حيات، مرگ و زندگى با هم آميخته است ولى آن جهان سراپا زندگى است. در اينجا جماداتى و حيواناتى وجود دارند و هر كدام به ديگرى تبديل مىگردند. جسمى كه اكنون بدن ماست و حيات دارد زمانى مرده و جماد بوده است و بار ديگر نيز حيات از آن جدا مىگردد و به حالت جمادى برمىگردد. زندگى و مرگ در دنيا مخلوط به هم هستند. اما در آخرت چنين نيست؛ آنجا يكپارچه حيات است؛ زمين آخرت، جواهر و سنگريزههاى آن، درخت و ميوه آن همگى حيات دارند، آتش آنجا هم درّاك و فعّال است. قرآن كريم مىفرمايد: «وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ؛(1)همانا منحصراً خانه آخرت خانهاى است كه زنده است». آخرت يك موجود زنده و يك حيوان و جاندار است.(2)
عضوها و اندامها در اين جهان، شعور و درك ندارند ولى در آن جهان پوست بدن و ناخن هم فهم دارد و حتى سخن مىگويد. در قيامت بر دهانها مهر زده مىشود و هر عضوى خودش كارهايى را كه انجام داده است بازگو مىكند. از زبان پرسش نمىشود تا با دروغگويى پردهپوشى كند. هر عضوى در آنجا ناطق مىگردد، خودش كارهاى خود را شرح مىدهد.
قرآن كريم مىفرمايد: «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ؛(1)
امروز بر دهانهايشان مهر مىزنيم و دستهايشان با ما سخن مىگويند و پاهايشان گواهى مىدهند كه چه انجام دادهاند». زندگى در جهان آخرت خالص است، آميخته به موت نيست، از عنصر كهنگى و فرسودگى و مرگ و فنا در آنجا خبر و اثرى نيست؛ بر آن جهان، جاودانگى حكم فرماست.
امير المؤمنين امام على(علیه السلام) مىفرمايند: «إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَل؛(3)امروز، كار است و محاسبه نيست و فردا محاسبه است و كار نيست.» در جاى ديگر حضرت مىفرمايند: «عِبَادَ اللَّهِ الْآنَ فَاعْمَلُوا وَ الْأَلْسُنُ مُطْلَقَةٌ وَ الْأَبْدَانُ صَحِيحَةٌ وَ الْأَعْضَاءُ لَدْنَةٌ وَ الْمُتَقَلَّبُ فَسِيح؛(4)
اى بندگان خدا هم اكنون كه زبانها آزاد و بدنها سالم است و اعضاء فرمان
مىبرد و ميدان فعاليت باز است بكوشيد.» يعنى بدن وسيله فعاليت و كار توست، پيش از آنكه از تو گرفته شود و متلاشى گردد، با آن كار كن، كارى كه به حال تو سودمند باشد.
آن زمان كه مهلت سپرى مىگردد و به فرمان خداى توانا، روح از بدن آهنگ جدايى ساز مىكند، ديگر كار از دست شده است، در آن موقع هر چه فرياد كنى كه مرا برگردانيد تا كار نيكى انجام دهم پاسخى كه مىشنوى اين است كه: «ممكن نيست».(1)
به واسطه سرنوشت مشترك داشتن افراد اجتماع است كه اگر يك نفر بخواهد گناهى مرتكب شود بر ديگران لازم است مانع او گردند. رسول اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) تأثير گناه فرد را بر جامعه ضمن مثلى بيان كردهاند كه گروهى سوار كشتى بودند و كشتى در دريا حركت مىكرد؛ يكى از مسافران، در جايى كه نشسته بود مشغول سوراخ كردن كشتى شد، ديگران به عذر اينكه جايگاه شخص خودش را سوراخ مىكند متعرّض او نشدند و كشتى غرق شد؛ ولى اگر دستش را گرفته و مانع كارش مىشدند هم خود جان به سلامت مىبردند و هم او را نجات مىدادند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 220.
در دنيا تر و خشك با هم مىسوزند و يا با هم از سوختن مصون مىمانند. در جامعه كه گروهى زندگى مشترك دارند و در آن، هم بدكار هست و هم نيكوكار، گاهى بدكاران از ثمره كار نيكوكاران منتفع مىگردند و گاهى مردم بىگناه از صدمه گناهكاران آسيب مىبينند. ولى جهان ديگر چنين نيست، در آنجا محال است كه كسى در عمل ديگرى سهيم گردد، نه كسى از ثمره كار نيكى كه خودش در آن سهمى نداشته است بهرهمند مىشود و نه كسى از كيفر گناهان ديگران معذّب مىگردد. آخرت خانه جدايى و «فصل» است، بين خوب و بد جدايى مىاندازد، ناپاكان را از پاكان منفصل مىكند.(1)
گناهكاران را بانگ مىزنند كه: «وَ امْتازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ؛(2)
از مردم پاك جدا شويد اى ناپاكان». در آنجا پدر از پسر، و پسر از پدر جدا مىگردد، هر كس جزاى عمل خودش را دريافت مىكند. در جای دیگر قرآن کریم چنین می فرماید: «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى؛(3)هيچكس بار ديگرى و گناه ديگرى را به دوش نمىگيرد».
اين تفاوت از اينجا پيدا شده كه آخرت، جهان فعليّت محض است و دنيا جهان حركت، يعنى جهان آميختگى استعداد با فعليّت. فعليّت هاى محض از يكديگر تأثير نمىپذيرند و با يكديگر تركيب نمىشوند ولى فعليّت هاى آميخته تأثير پذير و قابل تركيب شدن هستند. از اين رو در دنيا «جامعه» به وجود مىآيد كه نوعى تركيب و وحدت انسان هاست، و در آخرت «جامعه» مفهوم ندارد؛ در دنيا تأثير و تأثّر تدريجى و فعل و انفعال هست ولى در آخرت نيست؛ در دنيا اگر كسى با نيكوكاران بنشيند از مجالست با آنان نيكى مىپذيرد و اگر با بدان بنشيند گمراه مىگردد.
ولى در جهان ديگر اگر انسان تا ابد با نيكوكاران بنشيند درجهاش بالا نمىرود و اگر هم با بدكاران بنشيند تنزل نمىكند؛ آنجا مجالست و همنشينى مؤثر نيست و هيچ چيز در هيچ چيز اثر نمىگذارد. در آنجا صلاح و كينهها از سينهها به سينهها راه نمىيابد. در آنجا نه از مجالست با عنبرفروش بوى خوش عائد مىشود و نه از همنشينى انگشت گر (ذغال فروش) غبار سياهى عارض مىگردد. در آنجا مبادله وجود ندارد، نه مبادله طبيعى و نه مبادله قراردادى، مبادله و دادوستدها اختصاص به اين جهان دارد.(1)
البته منظور از اينكه زندگى جهان ديگر، اجتماعى نيست اين نيست كه در آنجا هر كسى منفرد و تنهاست و كسى غير از خود را نمىبيند و با غير خود سر و كار ندارد؛ منظور اين است كه همبستگي ها و تأثير و تأثّرها و تعاون و تضادها و بده و بستانهاى روحى و اخلاقى و معنوى كه در اين جهان هست و در نتيجه جامعه، يعنى تركيب حقيقى از افراد تحقق مىيابد و سرنوشتها به هم گره مىخورد، در آن جهان وجود ندارد، و الّا در هر يك از بهشت و جهنّم، اجتماع و گرد هم زيستن هست، با اين تفاوت كه در اجتماع نيكوكاران انس و الفت و صفا و صميميّت برقرار است و به تعبير قرآن كريم: «إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ؛(2)برادروار بر صندلي هايى روبروى هم مىنشينند»، اما در اجتماع بدكاران تنفّر و بيزارى از يكديگر و ناسزاگويى حكمفرماست: «كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها»(3)
ارتباط دو جهان
از مطالب گذشته، تفاوتهايى كه بين نظام اين جهان و نظام آن جهان است بدست آمد، اكنون ببينيم ارتباط اين دو جهان در چيست؟ شك نيست كه بين دنيا و آخرت، ارتباط نيز برقرار است، ارتباطى بسيار شديد.
ارتباط دنيا و آخرت در اين حدّ است كه مانند دو بخش از يك عمر، و دو فصل از يك سال هستند؛ در يك فصل بايد كاشت و در فصل ديگر بايد درو كرد؛ بلكه اساساً يكى كشت است و ديگرى محصول، يكى هسته است و ديگرى ميوه آن، بلکه بهشت و جهنّم آخرت در اينجا پديد مىآيند.
در حديث از پیامبر اکرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) است که حضرت فرمودند: «انّ الجنّة قيعان و ان غراسها سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الّا اللّه و اللّه اكبر و لا حول و لا قوّة الّا باللّه؛(1)بهشت فعلا صحرائى خالى است بىكشت و زراعت؛ همانا اذكار «سبحان اللّه» و «الحمد للّه» و «لا اله الا اللّه» و «اللّه اكبر» و «لا حول و لا قوّة الّا باللّه» درختهايى هستند كه در اينجا گفته، و در آنجا كاشته مىشوند.»(2)
در حديث ديگر است كه رسول اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) فرمودند: در شب معراج وارد بهشت شدم، فرشتگانى ديدم كه بنّائى مىكنند، خشتى از طلا و خشتى از نقره، و گاهى هم از كار كردن دست مىكشند. به ايشان گفتم: چرا گاهى كار مىكنيد و گاهى از كار دست مىكشيد؟ پاسخ دادند: تا مصالح بنّائى برسد. پرسيدم: مصالحى كه مىخواهيد چيست؟
گفتند: ذكر مؤمن كه در دنيا مىگويد: سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الا اللّه و اللّه اكبر. هر وقت بگويد ما مىسازيم و هر وقت خوددارى كند ما نيز خوددارى مىكنيم.(1)
يعنى همچنان كه با كارهاى نيك اين جهانتان، درختان بهشت را بوجود مىآوريد، با اعمال بد خويشتن نيز آتش جهنم را شعلهور مىسازيد و ممكن است اين آتش، آنچه را كه حسنات شما ايجاد كردهاند نابود سازند.
در حديث ديگر فرمود: «إِنَّ الْحَسَدَ لَيَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَب؛(2)
حسد ورزيدن، ايمان آدمى را مىخورد آنچنانكه آتش، هيزم را مىبلعد و خاكستر مىكند.»(3)
معلوم مىشود جهنّم نيز مانند بهشت صحرائى خالى است؛ آتشها و عذابها تجسّم همان گناهانى است كه به دست بشر روشن و فرستاده مىشود؛ مار و كژدم و آب جوشان و خوراك زقّوم دوزخ، از ناپاكيها و پليديها خلق مىشود، همان طورى كه حور و قصور و نعيم جاويدان بهشت از تقوا و كارهاى نيك آفريده مىشود. خدا در مورد دوزخيان مىفرمايد: «أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِيمٌ؛(4)آنان شكنجهاى دردآور از ناپاكى دردآور خويش دارند».
دو بحث گذشته كه «تفاوتهاى دو جهان» و «ارتباط دو جهان» مطرح شد، مقدمهاى براى بحث حاضر بود كه مىخواهيم انواع مجازاتها را بررسى نماييم. در اين بحث مىخواهيم ثابت
كنيم كه نوع مجازات در آخرت با نوع مجازات در دنيا متفاوت است، و پاسخ اشكال بىتناسبى جرم و مجازات، بستگى به فهم اين تفاوت دارد.
مجازات بر سه گونه است: 1. مجازات قراردادى (تنبيه و عبرت). 2. مجازاتى كه با گناه، رابطه تكوينى و طبيعى دارد. (مكافات دنيوى). 3. مجازاتى كه تجسّم خود جرم است و چيزى جدا از آن نيست. (عذاب اخروى).
نوع اول مجازات همان كيفرها و مقرّرات جزائى است كه در جوامع بشرى به وسيله قوانین الهى يا غير الهى وضع گرديده است. فايده اينگونه مجازاتها دو چيز است؛ يكى جلوگيرى از تكرار جرم به وسيله خود مجرم يا ديگران از طريق رعبى كه كيفر دادن ايجاد مىكند؛ و به همين جهت مىتوان اين نوع از مجازات را «تنبيه» ناميد. فايده ديگر، تشفّى و تسلّى خاطر ستمديده است و اين در مواردى است كه از نوع جنايت و تجاوز به ديگران باشد.(1)
حسّ انتقامجويى و تشفّى طلبى در بشر بسيار قوى است و در دورههاى ابتدائى و جامعههاى بدوى قوىتر بوده است. اگر جانى را از طريق قانون، مجازات نمىكردند، تباهى و فساد بسيارى در جامعه پديد مىآمد. اين حس، هم اكنون هم در بشر وجد دارد، نهايت اينكه در جوامع متمدّن اندكى ضعيفتر يا «پنهانتر» است. انسان ستمديده دچار عقده روحى مىگردد، اگر عقده او خالى نگردد ممكن است روزى مرتكب جنايت گردد. ولى وقتى كه ستمگر را در برابر او مجازات كنند، عقده او بازمىگردد و روانش از كينه و ناراحتى پاك مىشود.
قوانين جزائى براى تربيت مجرمين و براى برقرارى نظم در جامعهها ضرورى و لازم است؛ هيچ چيز ديگرى نمىتواند جانشين آن گردد. اين كه برخى مىگويند بجاى مجازات بايد مجرم
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 225.
را تربيت كرد و بجاى زندان بايد دار التأديب ايجاد كرد، يك مغالطه است؛ تربيت و ايجاد دار التأديب، بىشبهه لازم و ضرورى است و مسلّماً تربيت صحيح از ميزان جرائم مىكاهد؛
همچنان كه نابسامانى اجتماعى يكى از علل وقوع جرائم است و برقرارى نظامات اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى صحيح نيز به نوبه خود از جرائم مىكاهد؛ ولى هيچيك از اينها جاى ديگرى را نمىگيرد؛ نه تربيت و نه نظامات عادلانه جانشين كيفر و مجازات مىگردد، و نه كيفر و مجازات جانشين تربيت صحيح و نظام اجتماعى سالم مىشود. هر اندازه تربيت، درست و نظام اجتماعى، عادلانه و سالم باشد باز افرادى طاغى و سركش پيدا مىشوند كه تنها راه جلوگيرى از آنها مجازاتها و كيفرهاست كه احياناً بايد سخت و شديد باشد.
از طريق تقويت ايمان و ايجاد تربيت صحيح و اصلاح جامعه و از بين بردن علل وقوع جرم مىتوان از تعداد جرمها و جنايتها تا حدود زيادى كاست و بايد هم از اين راهها استفاده كرد، ولى نمىتوان انكار كرد كه مجازات هم در جاى خود لازم است و هيچيك از امور ديگر اثر آن را ندارد.(1)
به دلائلى كه ذكر شد بايد پذيرفت كه وضع مجازاتها و كيفرهاى قراردادى براى اجتماعات بشرى لازم و مفيد است. اما نكته جالب اين است كه اينگونه مجازاتها در جهان آخرت معقول نيست؛ زيرا در آنجا نه جلوگيرى از تكرار جرم مطرح است نه تشفّى؛ نه آخرت جاى عمل است تا عقوبت كردن انسان به اين منظور باشد كه دوباره مرتكب كردار زشت نشود، و نه خدا حس انتقامجويى و تشفّى طلبى دارد كه بخواهد براى خالى كردن عقده دل خود انتقام بگيرد، و نه در آنجا مسأله تشفّى قلب مظلومين مطرح است، خصوصاً اگر آن مظلوم از اولياء خدا و مظاهر رحمت واسعه الهيّه باشد؛ بديهى است كه براى غير اولياء نيز در جهان وا نفسا اندكى خير و رحمت و مغفرت بر يك دنيا انتقام از دشمن ترجيح دارد.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 226.
به علاوه، همه عذابها كه مربوط به حقوق مردم نيست تا گفته شود عدل الهى ايجاب مىكند كه رضاى دل مظلومين از راه انتقام از ظالم تحصيل شود. قسمت مهمى از عذابها مربوط است به شرك، ريا، ترك عبادت خدا و امثال اينها كه «حقّ اللّه» است نه «حقّ الناس»؛ و در اين گونه موارد هيچ يك از دو اثر و خاصيتى كه براى مجازاتهاى دنيوى هست وجود ندارد.
دومين نوع از انواع مجازات، كيفرهايى است كه رابطه علّىّ و معلولى با جرم دارند، يعنى معلول جرم و نتيجه طبيعى آن است. اين كيفرها را «مكافات عمل» يا «اثر وضعى گناه» مىنامند. بسيارى از گناهان، اثرات وضعى ناگوارى در همين جهان براى ارتكابكننده بوجود مىآورد. مثلاً شرابخوارى علاوه بر اينكه زيانهاى اجتماعى ببار مىآورد صدمههايى بر روان و جسم شرابخوار وارد مىسازد. شرابخوارى موجب اختلال اعصاب و تصلّب شرائين و ناراحتيهاى كبدى مىگردد.(1)
اينها اثر ذاتى گناه است و كيفر قانونى نيست تا گفته شود كه بايد تناسب جرم و مجازات در آن رعايت گردد. اگر كسى سمّى كشنده را بنوشد و به اندرز نصيحتگو اعتناء نكند خواهد مرد. مردن، نتيجه طبيعى و اثر وضعى نوشيدن سمّ است. چنين آدم خيرهسرى قطعاً مىميرد، ولى غلط است كه كسى بگويد اين بيچاره فقط پنج دقيقه مرتكب جرم شده چرا به كيفر مرگ مبتلا شد و هستى خود را از دست داد؟ اگر به كسى بگويند خود را از قلّه كوه پرت نكن وگرنه نابود مىگردى، حق ندارد اعتراض كند و بگويد چه تناسبى هست ميان خيرهسرى من و اين جزاى شاقّ. اينجا حساب علّت و معلول است. سقوط از كوه يا نوشيدن زهر، علت است و نابودى معلول آن است. اثر آن علتها اين است و جز اين نتواند بود.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 227.
مسأله تناسب جرم و كيفر، مربوط به كيفرهاى قراردادى است كه رابطه آنها با جرم، رابطه قراردادى است نه واقعى و ذاتى. اما مكافات هاى طبيعى، نتيجه و لازمه عمل هستند و هر چيزى در نظام علت و معلول جهان، موقعيت خاصى دارد و هرگز ممكن نيست كه علت واقعى، معلول واقعى را به دنبال خود نياورد.
در بحث تفاوت هاى دنيا و آخرت بیان شد كه دنيا موسم كشت است و آخرت فصل درو می باشد. ولى گاهى برخى از اعمال در همين دنيا، نتايج خود را نشان مىدهد و به اصطلاح كشتهها درو مىگردد. البته اين دريافت ثمره عمل و درو كردن كشته، نوعى از جزاى الهى است ولى جزاى كامل نيست، محاسبه دقيق و مجازات كامل در آخرت انجام مىگيرد. دنيا خانه عمل است و احياناً جزا هم در آن ديده مىشود ولى آخرت صد در صد خانه جزا و حساب است، در آنجا مجالى براى عمل نيست.
كارهايى كه مربوط به مخلوق خداست، خواه نيكى و خدمت به خلق باشد يا بدى و صدمه به مردم، غالباً در همين دنيا پاداش و كيفرى دارد بىآنكه چيزى از جزاى اخروى آنها كاسته گردد. بدى كردن با والدين، در همين جهان كيفر دارد مخصوصاً اگر آن بدى كشتن والدين باشد. حتى اگر پدر و مادر انسان فاسق و يا كافر هم باشند باز هم بدى نسبت به آنها بىعكس العمل نمىماند.(1)
منتصر عباسى پدرش متوكّل را كشت و پس از مدت كوتاهى خودش نيز كشته شد؛ در حالى كه متوكل مرد بسيار خبيث و ناپاكى بود؛ متوكل در محافل انس و سرگرمي خود اميرالمؤمنين امام على(علیه السلام) را به مسخره مىگرفت، دلقك هاي خود را به قيافه آن حضرت مىساختند و تقليد در مىآوردند و مسخرگى مىكردند و در اشعار خود به آن امام
اهانت مىكردند. از بزرگى پرسيد كه مجازاتش چيست؟ وى پاسخ داد قتلش واجب است ولى بدان كه هر كس پدرش را
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 228.
بكشد عمرش كوتاه خواهد شد. منتصر گفت من باكى ندارم كه در اطاعت خدا عمر من كوتاه گردد. پدرش را كشت و پس از وى هفت ماه بيشتر زنده نماند.(1)
مولوى در مورد عمل و عكس العمل مىگويد:
اين
جهان كوه است و فعل ما ندا
سوى
ما آید نداها را صدا
البته نبايد چنين بينديشيم كه هرگاه صدمه و مصيبتى بر يك فرد يا يك گروه وارد شد حتماً مكافات اعمال آنهاست، زيرا مصائب اين جهان فلسفههاى ديگرى هم دارد؛ آنچه كه ما معتقد هستيم اين است كه در اين جهان فىالجمله مكافات عمل هم وجود دارد.(2)
مجازات هاى جهان ديگر، رابطه تكوينى قوىترى با گناهان دارند. رابطه عمل و جزا در آخرت نه مانند نوع اول، قراردادى است و نه مانند نوع دوم از نوع رابطه علّىّ و معلولى است، بلكه از آن هم يك درجه بالاتر است. در اينجا رابطه «عينيّت» و «اتّحاد» حكم فرماست؛ يعنى آنچه كه در آخرت به عنوان پاداش يا كيفر به نيكوكاران و بدكاران داده مىشود تجسّم خود عمل آنهاست.
قرآن كريم مىفرمايد: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً؛(3)
روزى كه هر كس آنچه از كار نيك يا زشت انجام داده است حاضر
مىبيند، آرزو مىكند كه كاش بين او و بين كار زشتش مسافت درازى فاصله مىبود.» در جاى ديگر قرآن كريم مىفرمايد: «وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً؛(4)
آنچه را كه انجام
دادهاند حاضر مىيابند و پروردگار تو به احدى ستم نمىكند.» قرآن كريم در آیه ای ديگر مىفرمايد: «يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً لِيُرَوْا أَعْمالَهُمْ، فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ، وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ؛(1)در اين روز مردم گروه گروه بيرون مىآيند تا در نمايشگاه اعمال، اعمال آنها به آنها ارائه داده شود. پس هر كس هموزن يك ذرّه، كار نيك كند آن را مىبيند و هر كس هموزن يك ذرّه، كار زشت كند مىبيند.»(2)
درباره مال يتيم خوردن تعبير قرآن كريم اين است: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً؛(3)
آنان كه اموال يتيمان را به ستم مىخورند، جز اين نيست كه در شكم خويش آتش فرو مىبرند و بزودى در آتشى افروخته مىافتند». يعنى مال يتيم خوردن عيناً آتش خوردن است اما چون در اين دنيا هستند نمىفهمند، به محض اينكه حجاب بدن كنار رفت و از اين جهان بيرون شدند آتش مىگيرند و مىسوزند.
قرآن كريم باورداران را چنين اندرز مىدهد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ؛(4)
اى ايمان داران، پرواى خدا را داشته باشيد، و هر كسى بايد بنگرد كه چه چيزى براى فرداى خود پيش فرستاده است، و از خدا پروا كنيد.»
لحن قاطع و صريح عجيبى است، به صورت امر مىفرمايد: هر كس بايد بنگرد كه براى فرداى خود چه پيش فرستاده است. سخن از پيش فرستادن است؛ يعنى شما عيناً همان چيزهايى را كه اكنون مىفرستيد خواهيد داشت، لذا درست بنگريد كه چه مىفرستيد.(5)
در اين آيه كريمه، دو مرتبه كلمه «اتّقوا اللّه» آمده است و بين آنها فقط يك جمله كوتاه وجود دارد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ». شايد در قرآن كريم، مشابهى نداشته باشد كه با اين فاصله كوتاه دو بار امر به تقوا شده باشد.
يعنى آنچه به آدمى در آن جهان مىرسد، اعمّ از نعيم بهشتى و عذاب دوزخى، همه، چيزهايى است كه آدمى خودش آماده و حاضر ساخته است، الّا اينكه در اين دنيا آنها را نمىشناسد و در آخرت آنها را خواهد شناخت؛ و اين مضمون آيات بسيارى از قرآن كريم است كه مىفرمايد روز قيامت خدا به شما خبر مىدهد كه شما چه مىكرديد؛ يعنى شما اكنون خبر نداريد كه چه كار مىكنيد، روز رستاخيز از كار خويش با خبر مىشويد و كردار خود را خواهيد شناخت.(1)
مجازات آخرت، تجسّم يافتن عمل است. نعيم و عذاب آنجا همين اعمال نيك و بد است كه وقتى پرده كنار رود تجسّم و تمثّل پيدا مىكند؛ تلاوت قرآن صورتى زيبا مىشود و در كنار انسان قرار مىگيرد؛ غيبت و رنجانيدن مردم به صورت خورش سگان جهنّم در مىآيد.
به عبارت ديگر اعمال ما صورتى ملكى دارد كه فانى و موقّت است و آن همان است كه در اين جهان به صورت سخن يا عملى ديگر ظاهر مىشود؛ و صورتى و وجههاى ملكوتى دارد كه پس از صدور از ما هرگز فانى نمىشود و از توابع و لوازم و فرزندان جدا نشدنى ماست. اعمال ما از وجهه ملكوتى و چهره غيبى باقى است و روزى ما به آن اعمال خواهيم رسيد و آنها را با
همان وجهه و چهره مشاهده خواهيم كرد؛ اگر زيبا و لذتبخش است نعيم ما خواهد بود و اگر زشت و كريه است آتش و جحيم ما خواهد بود.
در حديث است كه زنى براى مسألهاى به حضور رسول اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) مشرّف شد، وى كوتاه قد بود، پس از رفتنش عايشه كوتاه قدّى وى را با دست خويش تقليد كرد؛ رسول
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 232.
اكرم(صلّى اللّه عليه وآله وسلّم) به وى فرمودند: خلال كن. عايشه گفت: مگر چيزى خوردم يا رسول اللّه؟! حضرت فرمود: خلال كن. عايشه خلال كرد و پاره گوشتى از دهانش افتاد. در حقيقت حضرت با تصرّف ملكوتى، واقعيّت ملكوتى و اخروى غيبت را در همين جهان به عايشه ارائه دادند.(1)
قرآن كريم درباره غيبت مىفرمايد: «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً، أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ؛(2)
مسلمانان از يكديگر غيبت نكنند، آيا كسى دوست مىدارد كه گوشت برادر خويش را در وقتى كه مرده است بخورد؟ نه، از اين كار تنفّر داريد.»
پاسخ اشكال «تناسب كيفر و گناه» به اين صورت خلاصه مىشود كه رعايت تناسب، بحثى است كه در مورد كيفرهاى اجتماعى و قراردادى قابل طرح است. البته در اينگونه كيفرها، قانونگذار بايد متناسب بودن كيفر را با جرم در نظر بگيرد؛ اما در كيفرهايى كه رابطه تكوينى با عمل دارد يعنى معلول واقعى و اثر حقيقى كردار است يا كيفرى كه با گناه، رابطه عينيّت و وحدت دارد، يعنى در حقيقت خود عمل است، ديگر مجالى از براى بحث تناسب داشتن و نداشتن نيست.(3)
برتراند راسل كه مىگويد چگونه ممكن است خدايى باشد و ما را در برابر جرمهاى بسيار كوچك، مجازاتهاى بسيار بزرگ بكند اين معنى را درك نمىكرده كه رابطه آخرت با دنيا از قبيل روابط قراردادى و اجتماعى نيست. امثال راسل از معارف و حقايق اسلامى دور و بىخبرند، با الفباى معارف الهى هم آشنايى ندارند. آشنايى امثال راسل فقط با دنياى مسيحى است، از حكمت و فلسفه و عرفان اسلامى و از معارف بلند اسلامى كمترين آگاهى ندارند. راسل در نظر
كسى كه اندك آشنايى با معارف اسلامى دارد، در فلسفه به مفهوم اسلامى و شرقى آن، يك كودك دبستانى هم بشمار نمىرود.
علماى دينشناسى و نويسندگان تواريخ مذاهب معمولاً تحت عنوان «اديان» بحث مىكنند، مثلاً مىگويند دين ابراهيم، دين يهود، دين مسيح و دين اسلام، هر يك از پيامبران صاحب شريعت را آورنده يك دين مىدانند، اصطلاح شايع ميان مردم نيز همين است.
ولى قرآن اصطلاح و طرز بيان ويژهاى دارد كه از بينش خاصّ قرآنى سرچشمه مىگيرد. از نظر قرآن دين خدا از آدم تا خاتم يكى است. همه پيامبران اعمّ از پيامبران صاحب شريعت و پيامبران غير صاحب شريعت به يك مكتب دعوت مىكردهاند.
اصول مكتب انبياء كه «دين» ناميده مىشود يكى بوده است. تفاوت شرايع آسمانى يكى در يك سلسله مسائل فرعى و شاخهاى بوده كه بر حسب مقتضيات زمان و خصوصيّات محيط و ويژگي هاى مردمى كه دعوت مىشدهاند متفاوت مىشده است و همه شكلهاى متفاوت و اندامهاى مختلف يك حقيقت و به سوى يك هدف و مقصود بوده است، و ديگر در سطح تعليمات بوده كه پيامبران بعدى به موازات تكامل بشر، در سطح بالاترى تعليمات خويش را كه همه در يك زمينه بوده القاء كردهاند. مثلاً ميان تعليمات و معارف اسلام در مورد مبدأ و معاد و جهان، و معارف پيامبران پيشين از نظر سطح مسائل، تفاوت از زمين تا آسمان است.(1)
قرآن هرگز كلمه «دين» را به صورت جمع (اديان) نياورده است. از نظر قرآن آنچه وجود داشته است
علماى دينشناسى و نويسندگان تواريخ مذاهب معمولاً تحت عنوان «اديان» بحث مىكنند، مثلاً مىگويند دين ابراهيم، دين يهود، دين مسيح و دين اسلام، هر يك از پيامبران صاحب شريعت را آورنده يك دين مىدانند، اصطلاح شايع ميان مردم نيز همين است.
ولى قرآن اصطلاح و طرز بيان ويژهاى دارد كه از بينش خاصّ قرآنى سرچشمه مىگيرد. از نظر قرآن دين خدا از آدم تا خاتم يكى است. همه پيامبران اعمّ از پيامبران صاحب شريعت و پيامبران غير صاحب شريعت به يك مكتب دعوت مىكردهاند.
اصول مكتب انبياء كه «دين» ناميده مىشود يكى بوده است. تفاوت شرايع آسمانى يكى در يك سلسله مسائل فرعى و شاخهاى بوده كه بر حسب مقتضيات زمان و خصوصيّات محيط و ويژگي هاى مردمى كه دعوت مىشدهاند متفاوت مىشده است و همه شكلهاى متفاوت و اندامهاى مختلف يك حقيقت و به سوى يك هدف و مقصود بوده است، و ديگر در سطح تعليمات بوده كه پيامبران بعدى به موازات تكامل بشر، در سطح بالاترى تعليمات خويش را كه همه در يك زمينه بوده القاء كردهاند. مثلاً ميان تعليمات و معارف اسلام در مورد مبدأ و معاد و جهان، و معارف پيامبران پيشين از نظر سطح مسائل، تفاوت از زمين تا آسمان است.(2)
قرآن هرگز كلمه «دين» را به صورت جمع (اديان) نياورده است. از نظر قرآن آنچه وجود داشته است
دين بوده نه اديان. يك تفاوت پيامبران با نوابغ و فلاسفه بزرگ اين است كه فلاسفه هر كدام مكتب مخصوص
به خود داشتهاند، از اين رو هميشه در جهان «فلسفهها» وجود داشته نه «فلسفه»، ولى پيامبران الهى هميشه مؤيّد و مصدّق يكديگر بودهاند و يكديگر را نفى نكردهاند. هر كدام از پيامبران اگر در محيط و زمان پيامبر ديگر مىبود مانند او قانون و دستور العمل مىآورد.
قرآن تصريح مىكند كه پيامبران يك رشته واحدى را تشكيل مىدهند و پيامبران پيشين مبشّر پيامبران پسين بودهاند و پسينيان مؤيّد و مصدّق پيشينيان بودهاند، و هم تصريح مىكند كه از همه پيامبران بر اين مطلب كه مبشّر و مؤيّد يكديگر باشند پيمان اكيد و شديد گرفته شده است، مى فرماید: «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِي، قالُوا أَقْرَرْنا، قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ؛(1)ياد كن هنگامى را كه خداوند از همه پيامبران پيمان گرفت كه آنگاه كه به شما كتاب و حكمت دادم و سپس فرستادهاى آمد كه آنچه را با شماست تصديق مىكند، به او ايمان آوريد و او را يارى نماييد. خداوند گفت: آيا اقرار و اعتراف كرديد و اين بار را به دوش گرفتيد؟ همه گفتند: اقرار كرديم. خداوند گفت: پس همه گواه باشيد، من نيز از گواهانم.»
قرآن كريم كه دين خدا را از آدم تا خاتم يك جريان پيوسته معرّفى مىكند نه چند تا، يك نام روى آن مىگذارد و آن «اسلام» است. البتّه مقصود اين نيست كه در همه دورهها دين خدا با اين نام خوانده مىشده است و با اين نام در ميان مردم معروف بوده است، بلكه مقصود اين است كه حقيقت دين داراى ماهيّتى است كه بهترين معرّف آن لفظ اسلام است، و اين است
كه مى فرماید: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ؛(2)
دين در نزد خدا اسلام است.» يا مىفرمايد: «ما كانَ
إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً؛(1)ابراهيم نه يهودى و نه نصرانى بلكه حقجو و مسلم بود.»(2)
در تعریف دین چنین بیان شده است که دين؛ يعنى تحقّق يافتن همه ارزشهاى اخلاقى و اجتماعى اسلام از عدل، عفاف، تقوا، شجاعت، ايثار، محبّت، عبادت، اخلاص، تزكيه نفس و غيره، سوّم نفى هرگونه شرك در عبادت يا طاعت. در سوره اعراف آيه 128 نيز چنين آمده است: «قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ؛ موسى به مردم خود گفت: از خداوند استعانت بجوييد و شكيبا باشيد، همانا زمين ملك خداست، به هر كس از بندگان خود بخواهد وراثت آن را واگذار مىكند و (امّا) عاقبت و پايان از آن متّقيان است.»(3)
تعریف دیگری از دین را می توان چنین عنوان کرد؛ دين يعنى دستورهاى الهى كه الآن هست. چون دستورها مطابق با احتياجات است و رعايت احتياجات به نحو فطرى شده است، اينجا هم درست است كه گفته شود: توجه به مجموعه دستورها و مقررات كه همه آنها يك سلسله دستورهاى فطرى است كه خداوند مردم را بر اساس اين فطرتها آفريده است. دين در اينجا دستورهاى فطرى است و همچنین مىتوان گفت دین، گرايش فطرى است، ولى اگر
دين را به همان معناى «گرايش» بگيريم بهتر است.(4)در جای دیگر دین چنین بیان شده؛ دين يعنى اطاعت كردن حق، اگر بگوييم «دانَ الْانْسانُ لِلَّهِ» يعنى انسان خدا را اطاعت كرد، در چه؟ (يك چيزى بايد موضوع اطاعت باشد)، و آن هم دستورهاى خدا است.(5)
«دين» يعنى مجموع چهار امر: فرمانرواييهاى خدا، اطاعت هاى بنده، قانون ها و شريعت ها، و مجازات ها؛ يعنى مجموع يك نظام. يك نظامى كه مشتمل بر فرمانروايى خداست و مشتمل بر اطاعت و خضوع و عبوديت بنده است و مشتمل بر يك سلسله قوانين و مقررات است و مشتمل بر يك سلسله مجازات ها، اين مجموع يعنى دين. حالا ببينيم آيا واقعاً چنين چيزى هست كه گاهى اگر (در قرآن) دين گفته شده، همه اينها گفته شده است؟ آيا دين به معنى فرمانروايى خدا و اطاعت بنده و مجموع مقرراتى كه از ناحيه خدا براى بندگان وضع شده و مجموع مجازات هايى كه براى اطاعت و عصيان ها قرار داده شده، در قرآن به كار برده شده يا نه؟(1)در نهایت، از نظر ما دين يعنى صراط مستقيم، يعنى راه راست بشرى. بى تفاوت در مسئله دين بودن، يعنى در راه راست بشريت بىتفاوت بودن.(2)
زمانى چنین نصور می شد که اگر تمدّن پيشرفت كرد ديگر جايى براى دين نيست. امروز ديگر معلوم شده كه پيشرفت علم و تمدّن نيازى را كه بشر به دين براى يك زندگى خوب دارد
رفع نمىكند. بشر هم از لحاظ شخصى احتياج به دين دارد و هم از لحاظ اجتماعى نيازمند دين است. همين قدر كه ابديّت به فكر بشر مىآيد، به جهان ديگر پيوند پيدا مىكند.
اين قدرت فكرى و تصوّرى در او احساسات و تمايلات ابديّت خواهى به وجود مىآورد. پيدايش اين گونه تصوّرات وسيع و گسترده و پيدايش اين گونه تمايلات و خواستههاى عظيم و پهناور در انسان با ساختمان بدنى و جسمانى محدود و فانىشونده انسان به هيچ وجه جور نمىآيد؛ يعنى وقتى كه از يك طرف آن تصوّرات و تمايلات عظيم را در خود احساس مىكند و از
طرف ديگر به ساختمان محدود و فانى شونده و زودگذر مادّى خود مىنگرد، مىبيند اشتهاى لقمهاى در او پيدا شده كه به اصطلاح براى دهانش خيلى بزرگ است. تصوّر محروميّت از ابديّت او را خرد مىكند، غبطه مىبرد به حال حيوانات كه حدود فكرشان با حدود استعداد جسمانىشان منطبق است، درباره بقاء و ابديّت فكر نمىكنند تا آرزويش در دلشان پيدا شود و از تصوّر رسيدن به آن آرزو و از تصور فنا و نيستى رنج ببرند.(1)
بسيارى از تلاشهاى بشر براى جاويد ماندن نام و عنوان و يادگارهايش بعد از خودش، مولود همين احساس و آرزو است ولى البتّه به صورت غير منطقى؛ خيال مىكند اگر كارى كند كه نامش، مجسّمهاش، يادگارهايش، آثارش، سرگذشت هايش بعد از او جاويد بماند خودش جاويد مانده است و خود را از چنگال فنا و نيستى نجات داده است. بسيارى از جنايتها را بشر براى رسيدن به اين نوع جاودانه شدن انجام مىدهد، امّا كيست كه در همان وقت نداند كه اين تلاشها بيهوده است، من كه نيست و نابود باشم، شهرت و نام من چه لذّتى مىتواند براى من داشته باشد؟! لذّت از شهرت و افتخار و نام و عنوان، فرع بر بقاء و حيات خود من است. تنها
چيزى كه اين احساس و اين احتياج را به صورت كامل و مطمئن تأمين مىكند احساسات و عقايد مذهبى و پرستش است.
از تولستوى حكيم معروف روسى مىپرسند: ايمان چيست؟ آن را براى ما تعريف كن. مىگويد: «ايمان همان چيزى است كه انسان با آن زندگى مىكند؛ سرمايه زندگى است». واقعاً عجب جمله ساده و پرمغزى است.(2)
ايمان همان چيزى است كه بشر با آن زندگى مىكند. شما اين جمله را مقايسه كنيد با طرز تفكّر بعضی بی خبران كه خيال مىكنند دين براى بشر «سربار» است، بىدينى نوعى آزادى و
سبكبارى است! اينها خيال مىكنند پايبند نبودن به هر چيزى نامش آزادى است، بنابراين پايبند نبودن به عقل و انسانيّت و اخلاق و شرافت چون بالاخره هر چه هست پايبند نبودن است سبكبارى و آزادى است. امّا اين حكيم عاليقدر روسى چقدر خوب ارزش «سرمايه»هاى معنوى را درك كرده است؛ او نمىگويد ايمان «سربار» است، مىگويد «سرمايه است».
ركن اساسى در اجتماعات بشرى اخلاق و قانون است. اجتماع، قانون و اخلاق مىخواهد و پشتوانه قانون و اخلاق هم فقط و فقط دين است. اينكه مىگويند اخلاق بدون پايه دينى هم استحكامى خواهد داشت، هرگز قابل باور نیست. قانون هم همين طور است. آزادى چطور؟ آزادى هم همين طور است. تمام مقدّساتى كه اجتماع بشر دارد: عدالت، مساوات، آزادى،
انسانيّت و همدردى، هر چه كه به فكر شما برسد، تا پاى دين در ميان نباشد حقيقت پيدا نمىكند.(1)
آلكسيس كارل(2)
مىگويد: «مغزها خيلى پيش رفته اما افسوس كه دلها هنوز ضعيف است. دل را فقط ايمان قوى مىكند.»
تمام مفاسد بشريّت از اين است كه مغزها نيرومند شده و دلها ضعيف و ناتوان باقى ماندهاند. آيا تمدّن کاری مىكند؟ تمدّن براى انسان ابزار مىسازد، ابزارهاى خوب، انصافاً ابزارهاى خوب اختراع مىكند، امّا آدمها را چطور؟ چه چيز مىتواند آدمها را عوض كند؟ چه چيز مىتواند به
آدمها هدفهاى مقدّس و عالى بدهد؟ چه چيز است كه مىتواند ارزشهاى بشرى را عوض كند. انسانيّت مساوى است با دين و ايمان، و اگر دين و ايمان نباشد، انسانيّتى نيست.(1)
قرآن كريم ايمان را بر پايه تعقّل و تفكّر گذاشته است. قرآن همواره مىخواهد كه مردم از انديشه به ايمان برسند. قرآن در آنچه بايد به آن مؤمن و معتقد بود و آن شناخت «تعبّد» را كافى نمىداند. بنابراین در اصول دين بايد منطقاً تحقيق كرد. مثلاً اينكه خداوند وجود دارد و يكى است و همچنين اينكه حضرت رسول(صلّى اللّه عليه وآله وسلم) پيامبر خداست. اين جهت باعث شد كه علم اصول دين از همان قرن اوّل پايهگذارى شود.
پيوستن اقوام و ملل مختلف به اسلام با يك سلسله افكار و انديشهها، و همزيستى مسلمين با ارباب ديانات ديگر از قبيل يهوديان و مسيحيان و مجوسيان و صابئين، و مجادلات مذهبى كه ميان مسلمين و آن فرقهها رخ مىداد، و خصوصاً پيدايش گروهى به نام «زنادقه» در جهان اسلام كه به طور كلّى ضدّ دين بودند با توجّه به آزادىاى كه خلفاى عبّاسى داده بودند، و پيدايش فلسفه در عالم اسلامى كه به نوبه خود شكوك و شبهاتى بر مىانگيخت، موجب شد كه بيش از پيش ضرورت تحقيق در مبانى ايمانى اسلامى و دفاع از آنها در ميان مسلمين احساس شود و موجب ظهور متكلّمان برجستهاى در قرن هاى دوم و سوم و چهارم گرديد.(2)که بعدها علم اصول دين به نام «علم كلام» ناميده شده.(3)
اينكه اصول دين بايد تحقيقى باشد نه تقليدى و يا تحميلى، تزى است كه اسلام طرفدار آن است؛ بر خلاف مسيحيّت كه اصول دين را براى عقل، «منطقه ممنوعه» اعلام كرده است.(1)اسلام عقل را محترم و او را پيامبر باطنى خدا مىشمارد، اصول دين جز با تحقيق عقلانى پذيرفته نيست.(2)
در تعریف اصول دين چنین بیان شده است، اصول دين يعنى چيزهايى كه ما بايد به آنها ايمان بياوريم. نگفتند به نماز ايمان بياوريد ولى گفتند به خدا ايمان بياوريد و به پيغمبر و به قيامت؛ معاد يك موضوع ايمانى است، يعنى همين طور كه خدا در فطرت و روح انسان يك پايهاى دارد و انبياء و نبوت هم همين جور، معاد هم در روح انسان يك پايهاى دارد، يعنى
همين تمايل به بقا در انسان يك چيزى است.(3)گفته مىشود كه اصول دين پنج است: توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد.(4)در حقیقت اصول دين سه تاست و در مذهب شيعه، پنج تاست.(5)فروع دين ده تا يا هشت تاست.(6)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، علل گرايش به ماديگرى، ج1، ص 487.
2) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 244.
3) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 307.
4) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 287.
5) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج4، ص 305.
6) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، حماسه حسينى، ج17، ص 220.
در فروع دين، عقل يكى از منابع اجتهاد است.(1)شيعه معتقد است كه فروع دين ده تاست؛ نماز، روزه، خمس، حج، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر، تولی و تبری.(2)
و نهم و دهم را تولّى و تبرّى مىشمارد و معنى آن اين است كه هركس بايد به ولايت على بن ابى طالب(عليه السلام) معتقد باشد ولى همين مقدار كافى نيست بلكه در همان حال بايستى يك حالت منفى نيز داشته باشد، يعنى آنچه را كه ضد حضرت على(علیه السلام) و راه اوست نفى و انكار كند.(3)
فرق اصول دين و فروع دين اين است كه فروع، آن چيزهايى است كه انسان بايد عمل كند؛ اما در اصول، علم يا يقين لازم است. ولى آيا در اصول، علم يا يقين كافى است؟ اينطور نيست. البته اعتقاد و علم لازم است. تا عقل چيزى را نفهمد نمىتواند قبول كند. ولى غير از اعتقاد، در مقابل اصول دين، تسليم لازم است، يعنى تمرّد نداشتن. اسلام يعنى بىتمرّدى. اينكه كسى بگويد اگر حقيقت اين است مرا بكش، اين ايمان نيست زيرا ايمان آن است كه انسان در مقابل چيزى كه راست است تسليم و رام باشد.(4)
انسان، خود نوعى حيوان است، از اين رو با ديگر جانداران مشتركات بسيار دارد، امّا يك سلسله تفاوتها با هم جنسان خود دارد كه او را از جانداران ديگر متمايز ساخته و به او مزيّت و تعالى بخشيده و او را بىرقيب ساخته است. تفاوت عمده و اساسى انسان با ديگر جانداران كه ملاك «انسانيّت» اوست و منشأ چيزى به نام تمدّن و فرهنگ انسانى گرديده است، در دو ناحيه است: بينشها و گرايشها.
جانداران عموماً از اين مزيّت بهرهمند هستند كه خود را و جهان خارج را درك مىكنند و به آمها آگاهند و در پرتو آن آگاهي ها و شناخت ها براى رسيدن به خواستهها و مطلوب هاى خود تلاش مىنمايند.
انسان نيز مانند جانداران ديگر يك سلسله خواستهها و مطلوب ها دارد و در پرتو آگاهي ها و شناخت هاى خويش براى رسيدن به آن خواستهها و مطلوب ها در تلاش است، تفاوتش با ساير
جانداران در شعاع و وسعت و گستردگى آگاهي ها و شناخت ها و از نظر تعالى سطح خواستهها و مطلوبهاست. اين است آنچه به انسان مزيّت و تعالى بخشيده و او را از ساير جانداران جدا ساخته است.(1)
آگاهى حيوان از جهان تنها به وسيله حواسّ ظاهره است، از اين رو سطحى و ظاهرى است، به درون و روابط درونى اشياء نفوذ نمىكند، ثانياً فردى و جزئى است، از كلّيت و عموميّت برخوردار نيست، ثالثاً منطقهاى است، محدود به محيط زيست حيوان است و به خارج محيط
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و ايمان، ج2، ص 21.
زيست او راه پيدا نمىكند، رابعاً حالى است، يعنى بسته به زمان حال است، از گذشته و آينده بريده است. حيوان نه از تاريخ خود يا جهان آگاه است و نه درباره آينده مىانديشد و نه تلاشش به آينده تعلّق دارد.
حيوان از نظر آگاهى هرگز از چهار چوب ظواهر، فرديّت و جزئيّت، محيط زيست و زمان حال خارج نمىگردد، در اين چهار زندان براى هميشه محبوس است و اگر احيانا خارج شود نه آگاهانه و از روى شعور و انتخاب است بلكه تحت تسخير اجبارى طبيعت و به صورت غريزه و ناآگاهانه و غير شاعرانه است.
سطح خواستهها و مطلوبهاى حيوان، مانند شعاع شناخت و آگاهىاش از جهان، در محدودهاى خاص است. اوّلاً مادّى است، از حدود خوردن و آشاميدن و خوابيدن و بازى كردن و خانه و لانه گرفتن و استفاده از جنس مخالف بالاتر نمىرود. براى حيوان، خواسته و مطلوب
معنوى، ارزش اخلاقى و غيره مطرح نيست. ثانياً شخصى و فردى است، مربوط است به خودش و حدّ اكثر به جفت و فرزندش. ثالثاً منطقهاى است، مربوط است به محيط زيست خودش. رابعاً حالى است و به زمان حال تعلّق دارد. يعنى همان محدوديّت هايى كه بُعد ادراكى وجود حيوان دارد، بُعد خواهش ها و گرايش هاى وجودش دارد. حيوان از اين نظر نيز در محدوده خاصّى زندانى است.
قلمرو انسان، چه در ناحيه آگاهي ها و بينش ها و شناخت ها و چه در ناحيه خواستهها و مطلوب ها، بسى وسيعتر و گستردهتر و متعالىتر است.
آگاهى انسان و شناخت او، از ظواهر اشياء و پديدهها عبور مىكند و تا درون ذات و ماهيّت آنها و روابط و وابستگي هاى آنها و ضرورت هاى حاكم بر آنها نفوذ مىنمايد. آگاهى انسان نه در
محدوده منطقه و مكان، زندانى مىماند و نه زنجيره زمان آن را در قيد و بند نگه مىدارد، هم مكان را در مىنوردد و هم زمان را. از اين رو، هم به ماوراى محيط زيست خويش آگاهى پيدا مىكند تا آنجا كه دست به شناخت كرات ديگر مىيازد، و هم بر گذشته و آينده خويش وقوف مىيابد، تاريخ گذشته خويش و جهان يعنى تاريخ زمين، آسمان، كوهها، درياها، گياهان و جانداران ديگر را كشف مىكند و درباره آينده تا افق هاى دور دست مىانديشد. بالاتر اينكه انسان انديشه خويش را درباره بىنهايت ها و جاودانگي ها به جولان مىآورد و به برخى بىنهايت ها و جاودانگي ها شناخت پيدا مىكند. آدمى از شناخت فرديت و جزئيت پا فراتر مىنهد، قوانين كلّى و حقايق عمومى و فراگيرنده جهان را كشف مىكند و به اين وسيله تسلّط خويش را بر طبيعت مستقر مىسازد.
انسان آنچنان آرمانپرست است كه احيانا ارزش عقيده و آرمانش فوق همه ارزشهاى ديگر قرار مىگيرد، آسايش و خدمت به انسانها از آسايش خودش با اهميّتتر مىگردد، خارى كه در پاى ديگران فرو برود مثل اين است كه در پا بلكه چشم خودش فرو رفته باشد، با ديگران همدرد مىشود، از شادى ديگران شاد و از اندوه آنان اندوهگين مىگردد، به عقيده و آرمان مقدّس خود آنچنان دلبستگى پيدا مىكند كه منافع خود، بلكه حيات و هستى خود را به سهولت فداى آن مىنمايد. جنبه انسانى تمدّن بشرى كه روح تمدّن به شمار مىرود، مولود اين گونه احساسها و خواستههاى بشرى است.(1)
بينش وسيع و گسترده انسان درباره جهان، محصول كوشش جمعى بشر است كه در طىّ قرون و اعصار روى هم انباشته شده و تكامل يافته است. اين بينش كه تحت ضوابط و قواعد و منطق خاص در آمده نام «علم» يافته است. علم به معنى اعمّ- يعنى مجموع تفكّرات بشرى
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و ايمان، ج2، ص 23.
درباره جهان كه شامل فلسفه هم مىشود- محصول كوشش جمعى بشر است كه نظم خاصّ منطقى يافته است.
گرايش هاى معنوى و والاى بشر، زاده ايمان و اعتقاد و دلبستگي هاى او به برخى حقايق در اين جهان است كه آن حقايق، هم ماوراى فردى است، عام و شامل است، و هم ماوراى مادّى است، يعنى از نوع نفع و سود نيست. اين گونه ايمان ها و دلبستگي ها به نوبه خود مولود برخى جهانبيني ها و جهانشناسي هاست كه يا از طرف پيامبران الهى به بشر عرضه شده است و يا برخى فلاسفه خواستهاند نوعى تفكّر عرضه نمايند كه ايمانزا و آرمان خيز بوده باشد. به هر حال، گرايش هاى والا و معنوى و فوق حيوانى انسان آنگاه كه پايه و زير بناى اعتقادى و فكرى
پيدا كند نام «ايمان» به خود مىگيرد. پس نتيجه مىگيريم كه تفاوت عمده و اساسى انسان با جانداران ديگر كه ملاك «انسانيّت» اوست و انسانيّت وابسته به آن است، علم و ايمان است.(1)
فطرت
موضوعات مهمّ فلسفه اين سه موضوع است: خدا، جهان، انسان. اين بحث، بحثى است مربوط به «انسان» و مىتوان گفت از يك نظر و از يك شاخه مربوط است به انسان و خدا؛ يك سر مسأله انسان است و سر ديگر آن، خدا. در منابع اسلامى، يعنى در قرآن و سنّت، روى اصل فطرت تكيه فراوان شده است. اينكه قرآن براى انسان قائل به فطرت است يك نوع بينش خاص درباره انسان است.
كلمه «فطرت» چه كلمهاى است و آيا قبل از قرآن كسى اين كلمه را در مورد انسان استعمال كرده است، يا از جمله كلماتى است كه براى اولين بار قرآن آن را در مورد انسان به
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و ايمان، ج2، ص 24.
كار برده است؟ ظاهراً اين كلمه قبل از قرآن سابقهاى ندارد و براى اوّلين بار قرآن اين لغت را در مورد انسان به كار برده است. ما ابتدا بايد ببينيم كه خود لغت «فطرت» چه لغتى است و دقيقا ريشه اين لغت را به دست آوريم.(1)
فطرت و تربيت
البته اين مسأله شاخههاى زيادى در جاهاى مختلف پيدا مىكند؛ از جمله در بحث تعليم و تربيت كه بحث بسيار وسيعى است. اگر انسان داراى يك سلسله فطريّات باشد قطعاً تربيت او بايد با در نظر گرفتن همان فطريّات صورت گيرد و اصل لغت «تربيت» هم اگر به كار برده
مىشود بر همين اساس است، چون «تربيت» يعنى رشد دادن و پرورش دادن، و اين مبنى بر قبول كردن يك سلسله استعدادها در انسان است.(2)
لغت فطرت كه در قرآن آمده است: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(3)
چه لغتى است؟ مادّه فطر (ف، ط، ر) مكرّر در قرآن آمده است:
«فَطَرَهُنَّ»(4)،
«فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(5)، «إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ»(6)و «مُنْفَطِرٌ بِهِ»(7)در همه جا در مفهوم اين كلمه، ابداع و خلق- و بلكه خلق به همان معناى ابداع- هست. «ابداع» به يك معنا يعنى آفرينش بدون سابقه. لغت «فطرة» با اين صيغه- يعنى بر وزن «فعلة»- فقط در يك آيه آمده است كه در مورد انسان و دين است كه دين «فطرة اللّه» است: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ».(8)
كسانى كه به زبان عربى آشنا هستند
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج3، ص 451.
2) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج3، ص 452.
3) . سوره روم: 30، آیه 30.
4) . سوره انبياء: 21، آیه 56.
5) . سوره انعام: 6، آیه 14.
6) . سوره انفطار: 82، آیه 1.
7) . سوره مزّمّل: 73، آیه 18.
8) . سوره روم: 30، آیه 30.
مىدانند كه وزن «فعلة» دلالت بر نوع- يعنى گونه- مىكند. «جلسة» يعنى نشستن، «جلسة» يعنى نوع خاصّى از نشستن. «جلست جلسة زيد» يعنى نشستم به گونه نشستن زيد، همان گونه كه زيد مىنشيند نشستم.
چنانكه گفتيم در قرآن لغت «فطرت» در مورد انسان و رابطه او با دين آمده است: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» يعنى آن گونه خاصّ از آفرينش كه ما به انسان دادهايم؛ يعنى
انسان به گونهاى خاص آفريده شده است. اين كلمهاى كه امروز مىگويند «ويژگيهاى انسان»، اگر ما براى انسان يك سلسله ويژگيها در اصل خلقت قائل باشيم، مفهوم فطرت را مىدهد. فطرت انسان يعنى ويژگي هايى در اصل خلقت و آفرينش انسان.(1)
در قرآن سه لغت (فطرة، صبغة، حنيف) آمده است كه اين سه لغت (با توجه به) معنا و مفهومى كه قرآن درباره دين دارد (فطرة اللّه الّتى فطر النّاس عليها) در مورد يك معنا به كار برده شدهاند؛ يعنى مفهوم هاى مختلفى هستند كه مصداق واحد دارند. يكى همين لغت «فطرة» است، دوم لغت «صبغة» و سوم لغت «حنيف»؛ يعنى در مورد دين، هم «فطرة اللّه» گفته شده است، هم «صبغة اللّه» و هم «للدّين حنيفا».
در قرآن آمده است: «صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً»(2)
اين لغت نيز بر وزن «فعلة» است. «صبغة» از همان مادّه كلماتى مثل «صبغ» و «صبّاغ» است. «صبغ» يعنى رنگ كردن، «صبّاغ» يعنى رنگرز و «صبغة» يعنى نوع رنگ زدن، نوع رنگ كردن.(3)
(رنگ كردن به معناى رنگ زدن نه به معناى فريب دادن). «صبغة اللّه» يعنى نوع رنگى كه خدا در متن تكوين زده است، يعنى رنگ خدايى.
درباره دين آمده است كه دين رنگ خدايى است، رنگى است كه دست حق در متن تكوين و در متن خلقت، انسان را به آن رنگ، متلوّن كرده است. مفسّرين و از جمله راغب گفتهاند كه اين تعبير در قرآن اشاره است به عمل غسل تعميد كه مسيحيان انجام مىدادند.(1)
مسيحيان به غسل تعميد معتقد بودند و هنوز هم اين كار را مىكنند. وقتى مىخواهند كسى را مسيحى كنند، حتى بچّهاى را كه در مسيحيّت متولّد شده است براى اينكه وارد دين مسيحيّت كنند، او را غسل مىدهند و به اين وسيله رنگ مسيحيّت به او مىزنند و اين شستشو كردن را يك نوع رنگ مسيحيّت زدن مىدانند. قرآن مىگويد رنگ، آن رنگى است كه خدا در متن خلقت زده است. در يك آيه مىفرمايد: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً»(2)
قرآن مىگويد بشر يك فطرت دارد كه آن فطرت دينى است و دين هم اسلام است و اسلام هم يك حقيقت است از آدم تا خاتم. قرآن به «اديان» قائل نيست، به «دين» قائل است و لهذا هيچوقت در قرآن و حديث «دين» جمع بسته نشده است چون دين فطرت است، راه است، حقيقتى در سرشت انسان است. انسان ها چند گونه آفريده نشدهاند و همه پيغمبران كه آمدهاند تمام دستورهاشان دستورهايى بر اساس احياء و بيدار كردن و پرورش دادن حسّ فطرى است. آنچه آنها عرضه مىدارند تقاضاى همين فطرت انسانى است. فطرت انسانى كه چند جور تقاضا ندارد و بنابراین قرآن مىفرمايد آنچه كه نوح پيغمبر (عليه السّلام) داشته است دين است و نامش اسلام، و آنچه كه ابراهيم (عليه السّلام) داشته دين است و نامش اسلام، و آنچه موسى (عليه السّلام) و عيسى (عليه السّلام) و هر پيغمبر به حقّى داشته است دين است و نامش اسلام؛ اين نام هايى كه بعدها پيدا مىشود انحراف از آن دين اصلى و از آن فطرت اصلى است، و بخاطر
همین مىفرمايد: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً؛ ابراهيم نه يهودى بود نه نصرانى، حنيف بود و مسلم. نمىخواهد بگويد ابراهيم»(1)
و من احسن من اللّه صبغة هيچ كس از خدا بهتر نمىتواند رنگ بزند؛ يعنى رنگ، رنگى است كه خدا زده است.
زرارة از امام باقر(عليه السّلام) مىپرسد: كلمه «حنفاء للّه» يعنى چه؟ مَا الْحَنِيفِيَّة؟(2)
امام مىفرمايد: حنيفيّت يعنى فطرت. باز ارجاع كردهاند به يك امر تكوينى و طبيعى.
شيخ صدوق در كتاب نفيس توحيد مىگويد كه زرارة از امام باقر راجع به «حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ»(3)و بعد، از «حنيفيّت» سؤال كرد، امام فرمود: هِيَ الْفِطْرَةُ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها فَطَرَ اللَّهُ الْخَلْقَ عَلَى مَعْرِفَتِهِ؛ خدا مردم را بر معرفت خودش مفطور كرده است. بعد امام به داستان ذر اشاره كرد و فرمود: پيغمبر هم فرمود: «كُلُ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ يَعْنِي عَلَى الْمَعْرِفَةِ بِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَالِقُه»(4)
يعنى در فطرت هر كسى اين معرفت هست كه خداوند، آفريننده اوست. همچنين در حديث ديگر امام باقر(عليه السّلام) فرمود: عُرْوَةُ اللَّهِ الْوُثْقَى التَّوْحِيدُ وَ الصِّبْغَةُ الْإِسْلَامُ.(5)
ابن اثير در مادّه «حنف» همين معانىاى را كه در احاديث ما آمده است گفته است كه معناى «حنفاء» اين است كه خداوند، انسانها را از معاصى، پاك آفريده است. پس اگر ما بخواهيم لغت «حنيف» را معنى كنيم، چنين مىشود: حقگرا؛ حقيقتگرا و يا خداگرا،
توحيدگرا. در فطرت انسان حنيفيّت هست، يعنى در فطرت او حقگرايى و حقيقتگرايى هست.(6)
حال راجع به فطريّات انسان صحبت مىكنيم. آيا انسان فطريّاتى دارد يا ندارد، و قهراً معنى فطريّات چيست؟
ما سه لغت داريم كه خوب است اين سه لغت از يكديگر تميز داده شوند و فرقشان بيان شود. يكى لغت «طبيعت» است. معمولاً در مورد بىجان ها لغت «طبيعت» يا «طبع» به كار برده مىشود- البتّه در مورد جاندارها هم به كار برده مىشود- مثلًا ما مىگوييم كه طبع آب چنين است؛ وقتى مىخواهيم خاصيّتى از خواصّ اين موجود بىجان به نام «آب» را بيان كنيم مىگوييم طبع آب چنين است، يا مىگوييم طبيعت اكسيژن چنين است كه قابل احتراق است؛ طبيعت ئيدروژن و ازت چنين است؛ و براى اشياء به اعتبار خواصّ گوناگونى كه دارند ويژگيهايى ذاتى قائل مىشويم. اسم ويژگى ذاتى (شىء بىجان) را «طبيعت» مىگذاريم. اين ناشى از يك فكر فلسفى است كه در همه افراد بشر هست؛ يعنى بشر اين طور فكر مىكند كه دو شىء متساوى ازهرجهت، نمىتوانند خواصّ گوناگون داشته باشند.
البتّه طبيعت را در غير بىجان- يعنى در جاندارها مثل گياهان و حيوانات و انسان- هم به كار مىبريم ولى در آن جنبههايى كه با بىجانها مشتركند؛ چون جاندارها آنچه را كه بىجانها دارا هستند دارا مىباشند ولى چيزهايى دارند كه بىجانها ندارند.(1)
لغت دوم ما لغت «غريزه» است كه بيشتر در مورد حيوانات به كار برده مىشود و كمتر در مورد انسان به كار مىرود ولى در مورد جماد و نبات به هيچ وجه به كار برده نمىشود. هنوز ماهيّت غريزه روشن نيست؛ يعنى هنوز كسى نتوانسته است درست توضيح دهد كه غريزه در
حيوانات چيست،(2)
ولى اين قدر مىدانيم كه حيوانات از ويژگي هاى مخصوص درونىاى برخوردار هستند كه راهنماى زندگى آنهاست و يك حالت نيمه آگاهانهاى در حيوانات وجود دارد
كه به موجب اين حالت مسير را تشخيص مىدهند و اين حالت، اكتسابى هم نيست، يك حالت غير اكتسابى و سرشتى است. در مورد حيوانات، لغت «غريزه» به كار برده مىشود. در مورد حيوانات لغت «فطرت» به كار برده نمی شود.(1)
در مورد انسان لغت «فطرت» را به كار مىبريم. «فطرت» مانند «طبيعت» و «غريزه»، يك امر تكوينى است، يعنى جزء سرشت انسان است، امرى است كه از غريزه آگاهانهتر است. انسان آنچه را كه مىداند مىتواند بداند كه مىداند؛ يعنى انسان يك سلسله فطريّات دارد و مىداند كه چنين فطريّاتى دارد. آيا انسان فطريّاتى دارد؟
فرقى كه فطريّات با غريزه دارد اين است كه غريزه در حدود مسائل مادّى زندگى حيوان است و فطريّات انسان مربوط مىشود به مسائلى كه ما آنها را مسائل انسانى (مسائل ما وراء حيوانى) مىناميم. پس در حقيقت بحث فطرت اين است كه آيا اين مسائلى كه به عنوان مسائل خاصّ انسانى- يعنى ما وراء حيوانى- مطرح است و براى حيوان مطرح نيست همه اكتسابى است و ريشهاى در ساختمان انسان ندارد، يا اينكه نه، همه اين مسائل ريشهاى در ساختمان انسان دارد و فطرى انسان است؟(2)
بدون شك تعليمات اسلامى بر اساس قبول يك سلسله فطريّات است؛ يعنى همه آن چيزهايى كه امروز مسائل انسانى و ما وراء حيوانى ناميده مىشوند و اسم آنها را «ارزشهاى
انسانى» مىگذاريم، از نظر معارف اسلامى ريشهاى در نهاد و سرشت انسان دارند؛ اينكه ما براى انسان فطريّات قائل نشويم يعنى ريشهاى در نهاد انسان براى اينها قائل نشويم و دم از «امانيزم» و اصالت انسان بزنيم صحیح نیست.(3)
آيا ما از قرآن و از متون اسلامى مىتوانيم دليل بياوريم كه خيرهاى اخلاقى هم يك سلسله امورى در سرشت انساناست؟ آيا از آيه كريمه «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»(1)مىتوانيم براى يك سلسله فطريّات در باب مسائل اخلاقى استفاده كنيم؟ يا از همان آيه «هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ» معمولًا در جايى كه قرآن سؤال مىكند، پاسخ را از فطرت مردم مىخواهد؛ مىخواهد بگويد چيزهايى است كه اينها در نهاد مردم هست و هر كسى اينها را مىداند.(2)
ابتدا يك سؤال را پاسخ دهیم و بعد از آن وارد بحث شویم: آيا مسائلى كه قرآن مجيد از زبان نوع انسان بيان مىكند فطرى است يا خير؟ مثلًا قرآن مىفرمايد: «وَ يَقُولُ الْإِنْسانُ أَ إِذا ما مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا».(3)
آيا از اينجا دانسته نمىشود كه اعتقاد به رستاخيز فطرى نيست؟
اين سؤال از نظر كلّى سؤال خوبى است يعنى سؤالى است كه بايد روى آن كار كرد و ديد كه آيا مجموع آنچه كه قرآن از زبان نوع انسان نقل مىكند مربوط به يك سلسله امور فطرى انسان است يا نه؟ به هر حال اين سؤال به صورت كلّى قابل بحث و قابل طرح است و بايد مجموع
آياتى كه در اين زمينه هست جمعآورى بشود. ولى آنچه كه راجع به خصوص آيه: «وَ يَقُولُ الْإِنْسانُ أَ إِذا ما مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا» مىتوان گفت اين است كه اوّلًا بايد ببينيم اين «وَ يَقُولُ الْإِنْسانُ» از زبان نوع است يا اشاره به يك انسان خاصّ است. الآن من حضور ذهن ندارم ولى احتمال دارد
كه شأن نزول آيه(1)
ناظر به يك جريان خاصّى باشد؛(2)يعنى يك انسان خاصّى چنين حرفى زده است، قرآن با تعجّب و با انكار مىفرمايد ببينيد اين انسان دارد چنين حرفى مىزند! اگر اين طور باشد آن وقت از زبان نوع نيست، از زبان فرد است.
ثانياً مسأله اينكه آيا اعتقاد به رستاخيز فطرى هست يا فطرى نيست، بستگى دارد به اينكه ما اعتقاد به رستاخيز را در چه شكلى طرح كنيم. يك وقت در آن شكل طرح مىكنيم كه خود قرآن در اكثر آيات طرح كرده است. معنى و مفهومى كه قرآن به رستاخيز مىدهد رجوع و بازگشت به پروردگار است: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ».(3)
اگر به اين معنى و مفهوم باشد، جواب اين است: بله، اعتقاد به رستاخيز فطرى است.(4)
در ناحيه دريافتها و شناختها اين مسأله هست كه آيا انسان داراى يك سلسله معلومات فطرى- يعنى معلومات غير اكتسابى- هست يا خير؟ ما الآن هزارها تصوّر و تصديق در ذهن خودمان داريم كه بدون شك اكثريّت قريب به اتّفاق اينها اكتسابى است.
از اين آيه قرآن كه در سوره مباركه نحل است: «وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»(5)بعضى خواستهاند استنباط كنند كه همه معلومات انسان اكتسابى است و معلومات فطرى در كار نيست.
ظاهر آيه اين است كه وقتى خدا شما را از شكم مادرانتان بيرون آورد هيچ چيز نمىدانستيد، يعنى لوح ضمير شما صاف و پاك بود و هيچ نقشى در آن نبود؛ چشم و گوش به شما داده شد و
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج3، ص 470.
2) . صاحب مجمع البيان نوشته: «نزل قوله و يقول الانسان ...» آيه مذكور در مورد ابىّ بن خلف جمحى و بنا بر قولى در مورد وليد بن مغيرة نازل شده است.
3) . سوره بقره: 2، آیه 156.
4) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، ج3، ص 471.
5) . سوره نحل: 16، آیه 78.
دل به شما داده شد كه مقصود مايه تفكّر است؛ يعنى در لوح ضمير شما چيزى نوشته نشده بود، با قلم حواس و با قلم دل و عقل است كه روى اين لوح صاف چيزهايى نوشته مىشود. اين يك نظريّه است.(1)
فطريّات در ناحيه خواسته ها؛ آيا انسان در ناحيه خواستهاى خودش يك سلسله فطريّات دارد يا ندارد؟ به لفظش هم كار ندارم كه اينجا خواسته ها را «غريزه» يا «فطرت» بايد گفت. خواستهاى فطرى يا غريزى انسان دو نوع است: جسمى و روحى. مقصود از خواست جسمى، تقاضايى است كه صد در صد وابسته به جسم باشد، مثل غريزه گرسنگى يا خوردن، غذا خواستن، ميل به غذا به دنبال گرسنگى. اين يك امر بسيار مادّى و جسمانى است ولى غريزى است يعنى مربوط به ساختمان بدنى انسان و هر حيوانى است. انسان بعد از اينكه به اصطلاح قدما نياز به «بدل ما يتحلّل» پيدا كرد- غذا هضم شد و احتياج به غذاى جديد پيدا شد- يك سلسله ترشّحات در معده او پيدا مىشود، بعد اينها به صورت يك احساسى در شعور انسان منعكس مىشود و لو انسانى كه اصلاً نداند معده دارد، مثل بچّه. بعد او براى اينكه اين احساس خودش را خاموش كند شروع مىكند به غذا خوردن، و وقتى غذا خورد ديگر احساس
هم از بين مىرود، بلكه يك حالت نفرتى هم پيدا مىكند. و همين طور است غريزه جنسى.(2)
غريزه جنسى تا آنجا كه به شهوت مربوط است و تا آنجا كه به هورمون هاى بدنى و ترشّحات غدّهها مربوط است، شك ندارد كه يك امر غريزى است- خواه اسمش را «فطرى» بگذاريد و خواه نگذاريد- يعنى امرى است كه اكتسابى نيست و به ساختمان انسان مربوط است. همچنين «خواب»- ماهيّت خواب هر چه مىخواهد باشد، خستگى سلّولها يا مسموم شدن سلّولها در اثر كار زياد،
و يا مصرف شدن انرژى كه باز بدن بايد انرژى بگيرد، هر چه هست، بالاخره- مربوط به ساختمان جسمانى انسان است، اينها را معمولاً مىگويند «امور غريزى».(1)
يك سلسله غرايز يا فطريّات است در ناحيه خواسته ها و ميل ها كه حتّى روانشناسى هم اينها را «امور روحى» مىنامد و لذّات ناشى از اين ها را نيز «لذّات روحى» مىنامد، مثل ميل به فرزند داشتن، غير از غريزه جنسى است كه مربوط به ارضاء شهوت است. غير از اين، هر كسى مايل است فرزند داشته باشد، و لذّتى كه انسان از داشتن فرزند مىبرد يك لذّتى است كه شبيه اين لذّت ها نيست، يعنى لذّت جسمانى نيست و به هيچ عضوى وابسته نمىباشد. برترى طلبى، تفوّق خواهى و قدرت طلبى نيز در انسان يك عطش روحى است.
هر انسانى اگر در مسير قدرت طلبى و برترى طلبى و بسط سلطه خود بيفتد، اين امر نهايت ندارد. اگر تمام زمين هم تحت قدرت و تسلّطش درآيد باز اگر بشنود كه در يك كره ديگر نيز انسان هايى هستند و تمدّن هايى هست و سلطهاى هست، در فكر اين است كه به آنجا لشكركشى كند و برود آنجا را هم بگيرد. حقيقت خواهى، حقيقتجويى، مسأله علم، دانايى و
كشف حقايق، هنر و زيبايى، خلّاقيّت و فنّانيّت و ابداع و آفرينندگى، و از همه بالاتر آنچه كه ما آن را «عشق و پرستش» مىناميم. اصلاً پرستش، آن پرستشى است كه در زمينه عشق پيدا مىشود.(2)
پرستش هايى كه از راه طمع يا ترس است مىدانيم كه از نظر اسلامى هم ارزش زيادى ندارد، يعنى ارزش آن پرستش ارزش مقدّماتى است و براى اين است كه بُعد انسان به مرحله بالاتر برسد؛ مثل اين است كه انسان، بچّه كوچك را با تهديد يا تطميع به مدرسه مىفرستد ولى نه از
باب اينكه واقعاً مدرسه رفتن امرى است كه قابل خريد و فروش است و بايد مزدى به او داد؛ واقعاً اين جور نيست، آن، ارزش ذاتى دارد.(1)
خودشناسى
خودشناسى مقدّم بر خداشناسى است؛ انسان تا خود را نشناسد نمىتواند خدا را بشناسد.(2)
اين سخن از جهات متعدّد درست است نه از يك جهت. يك جهتش اين است كه (انسان) بايد وضع دستگاه گيرنده فكرى خود را بشناسد، بايد خود را به ضعف و نقص و قصور بشناسد تا خدا را به كمال و قوّت و لا تناهى بشناسد؛ بايد قصور فهم و ادراك خود را بشناسد كه تا موجودى محدود و ناقص نباشد و تا او را ضدّى و نقطه مقابلى نباشد نمىتواند او را بشناسد. پس طمع نكند كه من بايد خداوند را با حسّى از حواسّ خود درك كنم.(3)
بايد بداند كه محسوساتش هم اگر همه يكنواخت بود، اگر هميشه يك رنگ را مىديد او را نمىشناخت؛
اگر هميشه يك صدا را يكنواخت مىشنيد باز او را نمىشناخت و از وجودش آگاه نمىشد؛ اگر هميشه يك بو به يك طرز به مشامش مىرسيد ابداً متوجّه آن نمىشد. بشر خيال نكند خدا از او مخفى شده، بلكه بايد بفهمد كه تنها ظهور يك حقيقت كافى نيست براى فهم و ادراك بشر، وجود نقطه مقابل هم كمك مىكند. نور ذات خدا محيط و ازلى و ابدى است؛ غروب و افولى ندارد و از همين جهت، ادراكات ضعيف بشر عاجز است كه او را درك كند.
بشر محدود خدا را با آثار محدودش مىشناسد؛ دستگاه گيرنده فكرى ما، خدا را با امورى مىشناسد كه مثل خودش ناقص و محدود است؛ خدا را با نورهايى مىشناسد كه در يك نقطه هست و در يك نقطه نيست، مثل حيات نبات و حيوان و شعورى كه در يك نقطه مادّه پيدا
مىشود؛ خدا را به امورى مىشناسد كه در يك زمان هست و در يك زمان نيست، يعنى طلوع و غروب دارد.
خداوند را افعال و مخلوقاتى است؛ نورهايى است كه آفريده اوست. آن نورها طلوع مىكنند و غروب مىكنند. خداوند خود را از راه نورهاى فعلى خود به ما مىشناساند. حيات و زندگى نور الهى است؛ نورى است كه آن را بر مادّه ظلمانى بسط مىدهد و سپس قبض مىنمايد: «وَ إِنَّا لَنَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ وَ نَحْنُ الْوارِثُونَ؛(1)
ماييم كه نور حيات را به جهان مىگسترانيم و پس مىگيريم.» همه چيز به ما بر مىگردد. ما وارث همه چيز هستيم.
«يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ؛(2)
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِ؛(3)
وَ هُوَ حَىٌّ لا يَموتُ؛(4)وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.(5)شب را در روز فرو مىبرد و روز را در
شب. زنده را از مرده بيرون مىآورد و مرده را از زنده. و خودش زندهاى است كه موت در او راه ندارد؛ نورى است كه غروب و افول ندارد. او بر هر چيز قادر و تواناست.»(6)
زندگى كه در زمين پيدا مىشود محدود است، هم از لحاظ زمان و هم از لحاظ مكان؛ در يك لحظه يا در يك نقطه پيدا مىشود، نبات و حيوان و انسان از او بهرهمند مىشوند. زندگى با همه شئون و جلوهایى كه دارد: رشد و نمو، زيبايى و طراوت، حسن تركيب و انتظام، احساس و ادراك، عقل و هوش، محبّت و عاطفه، غريزههاى هدايتكننده، ذات احديّت را به ما مىنماياند. همه اينها آيت ها و آيينههاى ذات احديّتهستند.
قرآن كريم غالباً به حيات و آثار حيات استدلال مىكند؛ به زيبايي ها و طراوت ها، به حسن تركيب و حسن انتظام، به الهام و غريزه، به محبّت و عاطفه، به محبّت هر جاندارى به اولاد و فرزندان خود و به جفت خود، به اين امور استدلال مىكند. از زبان حضرت ابراهيم نقل مىكند كه به نمرود فرمود: «رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ؛(1)
پروردگار من همان است كه زنده مىكند و مىميراند». از زبان حضرت موسى نقل مىكند كه به فرعون فرمود: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى؛(2)
پروردگار ما همان است كه به هر چيزى خلقت مناسب او را داده و سپس او را «به سوى كمالش» راهنمايى كرده است».
خداى ما همان است كه هر چيزى را آنچه لايق بود داد و نظامى چنين متقن به وجود آورده است كه موجودات را به كمال لايق آنها هدايت كرد. اوست كه به هر گياهى نيرويى داد كه مانند يك مهندس ماهر نقشه وجود خود را مىكشد و طرّاحى مىكند، خود را آرايش مىدهد و
جلوهگرى مىنمايد. اوست كه به هر حيوانى، از كوچكترين حشرهها گرفته تا حيوانات، غريزه و الهاماتى داد كه عقل از ادراك و توصيف آنها عاجز است. اوست كه به زنبور عسل الهام كرد كه براى خود در كوهها خانه بنا كند؛ با مهندسى مخصوصى از درختها و از عرشهاى چوبى براى خود لانه بسازد: «وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ. ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ».(3)اوست كه مورچه ضعيف را اين قدر توانا و دانا آفريد و راهيابى در وجود او قرار داد كه سالها بشر مطالعه مىكند و حيرت بر حيرتش مىافزايد.(4)
جهانبينى
يك مسلك و يك فلسفه زندگى خواهناخواه بر نوعى اعتقاد و بينش و ارزيابى درباره هستى و بر يك نوع تفسير و تحليل از جهان مبتنى است. نوع برداشت و طرز تفكّرى كه يك مكتب درباره جهان و هستى عرضه مىدارد، زيرساز و تكيهگاه فكرى آن مكتب به شمار مىرود. اين زيرساز و تكيهگاه اصطلاحاً «جهانبينى» ناميده مىشود.
همه دين ها و آيين ها و همه مكتب ها و فلسفههاى اجتماعى متّكى بر نوعى جهانبينى بوده است. هدف هايى كه يك مكتب عرضه مىدارد و به تعقيب آنها دعوت مىكند و راه و روش هايى كه تعيين مىكند و بايد و نبايدهايى كه انشاء مىكند و مسئوليّت هايى كه به وجود مىآورد، همه به منزله نتايج لازم و ضرورى جهانبينىاى است كه عرضه داشته است.
حكما حكمت را تقسيم مىكنند به حكمت عملى و حكمت نظرى. «حكمت نظرى» دريافت هستى است آنچنانكه هست، و «حكمت عملى» دريافت خطّمشى زندگى است
آنچنانكه بايد. اينچنين «بايد»ها نتيجه منطقى آنچنان «هست»ها می باشد، بالأخص آنچنان «هست»هايى كه فلسفه اولى و حكمت ما بعد الطّبيعى عهدهدار بيان آنهاست.(1)
بديهى است كه از كلمه «جهانبينى» كه مادّه ديدن در آن به كار رفته است نبايد به اشتباه بيفتيم و جهانبينى را به معنى «جهان احساسى» تلقّى كنيم. جهانبينى به معنى جهانشناسى است و به مسأله معروف «شناخت» مربوط مىشود. شناخت از مختصّات انسان است، بر خلاف احساس كه از مشتركات انسان و ساير جانداران است، به خاطر همین جهانشناسى نيز از مختصّات انسان است و به نيروى تفكّر و تعقّل او بستگى دارد.(2)
جهانبينى يا جهانشناسى، به عبارت ديگر تعبير و تفسير انسان از جهان، در یک تقسیم بندی کلی، به دو دسته؛ جهان بینی الهی و جهان بینی مادّی تقسیم می شد.
را توسعه مىدهد يا تنگ مىكند؛ به تن سلامت مىدهد يا مىگيرد؛ خوشبختى و سعادت را تأمين يا نابود مىكند. امّا از نظر جهانبينى الهى، علل و عوامل ديگرى كه عوامل روحى و معنوى ناميده مىشوند نيز هم دوش عوامل مادّى در كار اجل و روزى و سلامت و سعادت و امثال اين امور مؤثّر هستند.(1)اگر جهانبينى انسان صرفاً جهانبينى مادّى و بر اساس انحصار واقعيّت در محسوسات باشد، هر گونه ايدهپرستى و آرمان خواهى اجتماعى و انسانى بر خلاف واقعيّات محسوسى است كه انسان در آن هنگام در روابط خود با جهان احساس مىكند.(2)
العمل دارد؛ خوب و بد در مقياس جهانى بىتفاوت نيست؛ اعمال خوب و بد بشر مواجه مىشود با عكسالعمل هايى از جهان كه احياناً در دوره حيات و زندگى خود فرد به او مىرسد.(1)
جهانبينى يا جهانشناسى الهی سه گونه است، يعنى از سه منبع ممكن است الهام می شود: علم، فلسفه، دين. پس جهانبينى الهی سه گونه است: علمى، فلسفى، مذهبى.
باید دید علم چگونه و در چه حدودى به ما بينايى و بينش مىدهد. علم مبتنى بر دو چيز است: فرضيّه و آزمون. در ذهن يك عالم براى كشف و تفسير يك پديده، اوّل فرضيّهاى نقش مىبندد و سپس آن را در عمل، در لابراتوار مورد آزمايش قرار مىدهد. اگر آزمايش آن را تأييد كرد به صورت يك اصل علمى مورد قبول واقع مىشود و تا فرضيّهاى ديگر جامعتر كه آزمون ها بهتر آن را تأييد كند پديد نيامده است آن اصل علمى به اعتبار خود باقى است، و به محض وارد شدن فرضيّهاى جامعتر ميدان را براى او خالى مىكند.
علم به اين طريق به كشف علّت ها و كشف آثار و معلول ها مىپردازد، با آزمايش عملى، علّت چيزى و يا اثر و معلول چيزى را كشف مىكند و باز به سراغ علّت آن علّت و معلول آن معلول مىرود و تا حدّ ممكن به كشف خود ادامه مىدهد.
كار علم از آن جهت كه بر آزمون عملى مبتنى است، مزايا و نارسايي هايى دارد. بزرگترين مزيّت كشفيّات علمى اين است كه دقيق و جزئى و مشخّص است. علم قادر است كه درباره يك موجود جزئى هزاران اطلاع به انسان بدهد، از يك برگ درخت دفترى از معرفت بسازد، ديگر اينكه چون قوانين خاصّ هر موجود را به بشر مىشناساند، راه تصرّف و تسلّط بشر بر آن موجود را به او مىنماياند و از اين راه، صنعت و تكنيك را به وجود مىآورد.(2)
آيا اينكه جهان آغازى و فرجامى دارد يا از هر دو طرف بىنهايت است قابل آزمايش است، يا عالم وقتى كه به اين نقطه مىرسد، آگاهانه يا ناآگاهانه، بر شهپر فلسفه مىنشيند و اظهار نظر مىكند؟ از نظر علم، جهان كهنه كتابى است كه اول و آخر آن افتاده است، نه اوّلش معلوم
است نه آخرش، اين است كه جهانبينى علمى، جزءشناسى است نه كلشناسى. علم، ما را به وضع برخى اجزاء جهان آشنا مىكند نه به شكل و قيافه و شخصيّت كلّ جهان.
نارسايى ديگر جهانبينى علمى از نظر تكيهگاه بودن براى يك ايدئولوژى اين است كه علم از جنبه نظرى، يعنى از جنبه ارائه واقعيّت آنچنانكه هست و از نظر جلب ايمان به چگونگى واقعيّت هستى، متزلزل و ناپايدار است. چهره جهان از يك ديدگاه علمى روز به روز تغيير مىكند، زيرا علم بر فرضيّه و آزمون مبتنى است نه بر اصول بديهى اوّلى عقلى. فرضيّه و آزمون ارزش موقّت دارد، به همين جهت جهانبينى علمى يك جهانبينى متزلزل و بىثبات است و نمىتواند پايگاه ايمان واقع شود.
جهانبينى علمى، به حكم محدوديّتى كه ابزار علم (فرضيّه و آزمون) براى علم جبراً به وجود آورده است، از پاسخگويى به يك سلسله مسائل اساسى جهانشناسى كه خواهناخواه براى ايدئولوژى پاسخگويى قطعى به آنها لازم است، قاصر است، از قبيل: جهان از كجا آمده است؟ به كجا مىرود؟ ما در چه نقطه و موضع از مجموع هستى هستيم؟ آيا جهان از نظر زمانى، اوّل و آخر دارد يا ندارد؟ از نظر مكانى چطور؟ آيا هستى در مجموع خود صحيح است يا غلط؟ حقّ است يا پوچ؟ زشت است يا زيبا؟(1)
آيا بر جهان سنّت هاى ضرورى و لا يتغيّر حاكم است يا هيچ سنّت غير قابل تغييرى وجود ندارد؟ آيا هستى در مجموع خود يك واحد زنده و با شعور است يا مرده و بىشعور، و وجود انسان يك استثناء و تصادف است؟ آيا موجود، معدوم مىشود؟ آيا معدوم، موجود مىشود؟ آيا اعاده
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 78.
معدوم ممكن است يا محال؟ آيا جهان و تاريخ عيناً مو به مو- هر چند پس از ميلياردها سال- قابل تكرار است (نظريّه دور و كور)؟ آيا به راستى وحدت حاكم است يا كثرت؟ آيا جهان تقسيم مىشود به مادّى و غير مادّى، و جهان مادّى بخشى كوچك از مجموع جهان است؟ آيا جهان، هدايت شده و بيناست يا كور و نابينا؟ آيا جهان با انسان در حال دادوستد است؟ آيا جهان در برابر نيكى و بدى انسان عكس العملى نيك و بد دارد؟ آيا پس از اين حيات فانى يك حيات باقى وجود دارد؟ و امثال اين پرسشها.
علم در پاسخ همه اين پرسشها به «نمىدانم» مىرسد، زيرا نمىتوان اينها را آزمود. علم به مسائل محدود و جزئى پاسخ مىدهد، امّا از تصوير كلّى جهان ناتوان است.(1)
از همه اينها گذشته، ارزش جهانبينى علمى، ارزش علمى و فنّى است نه نظرى. آنچه مىتواند تكيهگاه يك ايدئولوژى قرار گيرد ارزش نظرى است نه عملى.
ارزش نظرى علم در اين است كه واقعيّت جهان همان گونه باشد كه علم در آيينه خود ارائه مىدهد. ارزش عملى و فنّى آن اين است كه علم خواه آنكه واقعيّت نما باشد و يا نباشد، در عمل به انسان توانايى ببخشد و مثمر ثمر بوده باشد. صنعت و تكنيك امروز نمايشگر ارزش عملى و فنّى علم است.
از آنچه گفتيم روشن می شود كه ايدئولوژى نيازمند به نوعى جهانبينى است كه اوّلاً به مسائل اساسى جهانشناسى- كه به كل جهان مربوط مىشود نه به جزء خاص- پاسخ دهد، ثانياً يك شناسايى پايدار و قابل اعتماد و جاودانه بدهد نه يك شناسايى موقّت و زودگذر، ثالثاً آنچه ارائه مىدهد ارزش نظرى و واقعيتنمايانه داشته باشد نه صرفاً عملى و فنّى، و روشن شد كه جهانبينى علمى با همه مزايايى كه از جهاتى ديگر دارد فاقد نيازهاى سهگانه بالاست.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 79.
فلسفى
هر چند جهانبينى فلسفى دقّت و مشخّص بودن جهانبينى علمى را ندارد، در عوض از آن نظر كه متّكى به يك سلسله «اصول» است و آن اصول اوّلاً بديهى و براى ذهن غير قابل انكار هستند و با روش برهان و استدلال پيش مىروند.(1)
ثانياً عام و در برگيرنده هستند (در اصطلاح فلسفى از احكام موجود بما هو موجودند) طبعاً از نوعى جزم برخوردار است و آن تزلزل و بىثباتى كه در جهانبينى علمى ديده مىشود، در جهانبينى فلسفى نيست، و هم محدوديّت جهانبينى علمى را ندارد.
جهانبينى فلسفى پاسخگو به همان مسائلى است كه تكيهگاههاى ايدئولوژي ها هستند. تفكّر فلسفى، چهره و قيافه جهان را در كلّ خود مشخّص مىكند.
جهانبينى علمى و جهانبينى فلسفى، هر دو مقدّمه عمل هستند، ولى به دو صورت مختلف. جهانبينى علمى به اين صورت مقدّمه عمل است كه به انسان قدرت و توانايى «تغيير» و «تصرّف» در طبيعت مىدهد و او را بر طبيعت تسلّط مىبخشد كه طبيعت را در جهت ميل و آرزوى خود استخدام نمايد، امّا جهانبينى فلسفى به اين صورت مقدّمه عمل و مؤثّر در عمل است كه جهت عمل و راه انتخاب زندگى انسان را مشخّص مىكند. جهانبينى فلسفى در طرز برخورد و عكس العمل انسان در برابر جهان مؤثّر است، موضع انسان را درباره جهان معيّن مىكند، نگرش او را به هستى و جهان شكل خاص مىدهد، به انسان ايده مىدهد يا ايده او را از او مىگيرد، به حيات او معنى مىدهد يا او را به پوچى و هيچى مىكشاند. اين است كه گفته می شود علم قادر نيست به انسان نوعى جهانبينى بدهد كه پايه و مبناى يك ايدئولوژى قرار گيرد، ولى فلسفه مىتواند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 80.
اگر هرگونه اظهار نظر كلّى درباره هستى و جهان را جهانبينى فلسفى بدانيم بايد جهانبينى مذهبى را يك نوع از جهانبينى فلسفى بدانيم. جهانبينى مذهبى و جهانبينى فلسفى وحدت قلمرو دارند، بر خلاف جهانبينى علمى. ولى اگر نظر به مبدأ معرفت و شناسايى داشته باشيم، مسلّما جهانشناسى مذهبى با جهانشناسى فلسفى دو نوع است.(1)
در برخى مذاهب مانند اسلام جهانشناسى مذهبى در متن مذهب، رنگ فلسفى يعنى رنگ استدلالى به خود گرفته است، بر مسائلى كه عرضه شده است با تكيه بر عقل، استدلال و اقامه برهان شده است، از اين رو جهانبينى اسلامى در عين حال يك جهانبينى عقلانى و فلسفى است.
از مزاياى جهانبينى مذهبى- علاوه بر دو مزيّت جهانبينى فلسفى: ثبات و جاودانگى، و ديگر عموم و شمول- كه جهانبينى علمى و جهانبينى فلسفى محض فاقد آن است، قداست بخشيدن به اصول جهانبينى است.
پس از مجموع مطالب مطرح شده، این نتيجه حاصل مىشود كه يك جهانبينى آنگاه مىتواند تكيهگاه يك ايدئولوژى قرار گيرد كه استحكام و وسعت تفكّر فلسفى و قدس و حرمت اصول مذهبى را داشته باشد.
جهانبينى خوب و عالى آن است كه: اوّلاً قابل اثبات و استدلال باشد، به عبارت ديگر، از ناحيه عقل و منطق حمايت شود. ثانياً به حيات و زندگى معنى بدهد، انديشه لغو و بيهوده بودن زندگى را، اينكه همه راه ها به پوچى و هيچى منتهى مىشود، از ذهنها خارج سازد. ثالثاً
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 81.
آرمانساز و شوقانگيز و آرزوخيز باشد. رابعاً قدرت تقدّس بخشيدن به هدف هاى انسانى و اجتماعى داشته باشد. خامساً تعهّدآور و مسئوليّت ساز باشد.
منطقى بودن يك جهانبينى زمينه پذيرش عقلى آن را فراهم مىسازد و آن را در انديشهها قابل قبول مىكند، ابهام ها و تاريكي هايى را كه در عمل مانع بزرگى است برطرف مىسازد. آرمانساز بودن جهانبينى يك مكتب، جاذبه و قدرت كشش به آن مىدهد و به آن حرارت و نيرو مىبخشد.(1)
تقدّس بخشيدن يك جهانبينى به هدف هاى مكتب، سبب مىگردد كه افراد به سهولت در راه هدف هاى مكتب فداكارى و از خودگذشتگى به خرج دهند. تا يك مكتب نتواند به هدف هاى خود تقدّس بخشد و در افراد حسّ پرستش و فداكارى و گذشت نسبت به هدف هاى مكتب به وجود نياورد، آن مكتب ضمانت اجرايى ندارد. تعهّدآورى و مسئوليّتسازى يك جهانبينى، فرد را در عمق وجدان و ضمير متعهّد مىكند و مسئول خويش و جامعه قرار مىدهد.
همه آن خصائص و خصلت ها كه لازمه يك جهانبينى خوب است، در جهانبينى توحيدى جمع است. تنها جهانبينى توحيدى است كه مىتواند همه آن خصائص را داشته باشد.
جهانبينى توحيدى يعنى درك اينكه جهان از يك مشيّت حكيمانه پديد آمده است و نظام هستى بر اساس خير وجود و رحمت و رسانيدن موجودات به كمالات شايسته آنها استوار است. جهانبينى توحيدى، يعنى جهان «يك قطبى» و «تك محورى» است. جهانبينى
توحيدى يعنى جهان ماهيّت «از اويى» (انّا للّه) و «به سوى اويى» «إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»(2)
دارد، موجودات جهان با
نظامى هماهنگ به يك «سو» و به طرف يك مركز، تكامل مىيابند، آفرينش هيچ موجودى عبث و بيهوده و بدون هدف نيست، جهان با يك سلسله نظامات قطعى كه «سنن الهيّه» ناميده مىشود اداره مىشود. جهانبينى توحيدى با نيروى منطق و علم و استدلال حمايت مىشود. در هر ذرّه از ذرّات جهان دلائلى بر وجود خداى حكيم عليم هست و هر برگ درختى دفترى در معرفت پروردگار است.(1)
جهانبينى توحيدى به حيات و زندگى معنى و روح و هدف مىدهد، زيرا انسان را در مسيرى از كمال قرار مىدهد كه در هيچ حدّ معيّنى متوقّف نمىشود و هميشه رو به پيش است. جهانبينى توحيدى كشش و جاذبه دارد، به انسان نشاط و دلگرمى مىبخشد، هدف هايى متعالى و مقدّس عرضه مىدارد و افرادى فداكار مىسازد.
جهانبينى توحيدى تنها جهانبينىاى است كه در آن تعهّد و مسئوليّت افراد در برابر يكديگر مفهوم و معنى پيدا مىكند، همچنان كه تنها جهانبينىاى است كه آدمى را از سقوط در درّه هولناك پوچىگرايى و هيچىستايى نجات مىدهد.
جهانبينى اسلامى، جهانبينى توحيدى است. توحيد در اسلام به خالصترين شكل و پاكترين طرز بيان شده است. از نظر اسلام خداوند مثل و مانند ندارد: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ».(2)
خدا شبيه چيزى نيست و هيچ چيزى را نتوان به خداوند تشبيه كرد، خداوند بىنياز مطلق است، همه به او نيازمندند و او از همه بىنياز است: «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ».(3)
خدا به همه چيز آگاه است و بر همه چيز تواناست: «إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»(1)
«أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».(2)او در همه جا هست و هيچ جا از او خالى نيست. بالاى آسمان و قعر زمين با او يك نسبت دارد. به هر طرف كه بايستيم رو به او ايستادهايم: «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ».(3)
و از مكنونات قلب و از خاطرات ذهن و نيّتها و قصدهاى همه آگاه است: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ».(4)
از رگ گردن انسان به انسان نزديكتر است: «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ».(5)
او مجمع كمالات است و از هر نقصى منزّه و مبرّاست: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى»(6)
او جسم نيست و به چشم ديده نمىشود: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ».(7)
از نظر جهانبينى توحيدى اسلامى، جهان يك آفريده است و با عنايت و مشيّت الهى نگهدارى مىشود، اگر لحظهاى عنايت الهى از جهان گرفته بشود نيست و نابود مىگردد. هدف هاى حكيمانه در خلقت جهان و انسان در كار است، هيچ چيزى نابجا و خالى از حكمت و فايده آفريده نشده است. نظام موجود، نظام احسن و اكمل است. نظام عالم بر اساس اسباب
و مسبّبات برقرار شده است و هر نتيجهاى را از مقدّمه و سبب مخصوص خودش بايد جستجو كرد. از هر نتيجه و سبب، تنها نتيجه و مسبّب مخصوص خود آن را بايد انتظار داشت. قضا و قدر الهى، وجود هر موجودى را تنها از مجراى علّت خاصّ خودش به وجود مىآورد. قضا و تقدير الهى يك شىء، عين قضا و تقدير سلسله علل اوست.
اراده و مشيّت الهى به صورت «سنّت»، يعنى به صورت قانون و اصل كلّى، در جهان جريان دارد. سنّت هاى الهى تغيير نمىكند و آنچه تغيير مىكند بر اساس سنّت هاى الهى است. خوبى و بدى دنيا براى انسان بستگى دارد به نوع رفتار انسان در جهان و طرز برخورد و عمل او. تدريج و تكامل، قانون الهى و سنّت الهى است، در اصل جهان گاهواره تكامل انسان است.
قضا و قدر الهى بر همه جهان حاكم است و انسان به حكم قضا و قدر، آزاد و مختار و مسئول و حاكم بر سرنوشت خويش است. انسان داراى شرافت و كرامت ذاتى و شايسته خلافت الهى است، دنيا و آخرت به يكديگر پيوسته است. رابطه اين دو نظير رابطه مرحله كشت و مرحله برداشت محصول است كه هر كس عاقبت كار آن درو مى کند كه كشته است، نظير رابطه دوره كودكى و دوره پيرى است كه دوره پيرى ساخته دوره كودكى و جوانى است.(1)
اسلام نام دين خداست كه يگانه است و همه پيامبران براى آن مبعوث شدهاند و به آن دعوت كردهاند. صورت جامع و كامل دين خدا به وسيله خاتم پيامبران(صلّى اللّه عليه وآله وسلم) به مردم ابلاغ شد و نبوّت پايان يافت و امروز با همين نام در جهان شناخته مىشود.
تعاليم اسلامى كه به وسيله آن حضرت ابلاغ شد، به حكم اينكه صورت كامل و جامع دين خداست و براى اين است كه براى هميشه راهبر بشر باشد، مشخّصات و مميّزات خاص دارد كه متناسب با دوره ختميّه است. اين مشخّصات در مجموع خود نمىتوانست در دورههاى قبل وجود داشته باشد. هر يك از اين مشخّصات معيارى است براى شناخت اسلام. با اين معيارها و
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، ج2، ص 85.
مقياس ها مىتوان سيمايى، هر چند مبهم، از اسلام به دست آورد، و هم مىتوان با اين معيارها تشخيص داد كه فلان تعليم از اسلام هست يا نيست.(1)
مىدانيم هر مكتب و ايدئولوژى و هر دستگاه انديشه كه طرحى براى نجات و رهايى و كمال و سعادت بشر ارائه مىدهد، يك سلسله ارزش ها عرضه مىدارد و «بايد»ها و «نبايد»ها و «شايد»ها و «نشايد»ها در سطح فرد يا جامعه مىآورد. ولى اين «بايد»ها و «نبايد»ها متّكى بر فلسفه خاصّى است كه آنها را توجيه مىنمايد، يعنى اگر يك مكتب يك سلسله دستورها و فرمانها عرضه مىدارد، ناچار متّكى بر نوعى فلسفه و جهانبينى درباره هستى و جهان و جامعه و انسان است.
جهانبينى يعنى مجموعهاى از بينش ها و تفسيرها و تحليل ها درباره جهان و جامعه و انسان كه جهان چنين است و يا چنان است، اينچنين قانون دارد، آنچنان پيش مىرود، فلان هدف را تعقيب مىكند يا نمىكند، مبدأ دارد يا ندارد، غايت دارد يا ندارد و امثال اينها، و يا انسان چنين سرشت و طبيعتى دارد.
ايدئولوژى بر پايه جهانبينى استوار است. اينكه چرا بايد اينچنين يا آنچنان بود يا زيست يا رفت يا ساخت يا شد، براى اين است كه جهان يا جامعه يا انسان چنين يا چنان است. «چراى» هر ايدئولوژى در جهانبينىاى كه آن ايدئولوژى بر آن استوار است نهفته است و به
اصطلاح، ايدئولوژى از نوع «حكمت عملى» است و جهانبينى از نوع «حكمت نظرى». هر نوع خاص از حكمت عملى مبتنى بر نوعى خاص از حكمت نظرى است، مثلا حكمت عملى سقراط بر اساس بينش خاصّى است كه سقراط از جهان دارد كه همان حكمت نظرى اوست.(2)
پس چرا ايدئولوژيها مختلف و متفاوت است؟ چون جهانبيني ها مختلف است. ايدئولوژى تابعى است از جهانبينى.
از طرف ديگر، جهانبينى كه مىتوان آن را جهانشناسى نيز تعبير كرد، چرا مختلف است؟ چرا يك مكتب جهان را اينچنين مىبيند و ديگرى آنچنان؟ يكى اينچنين مىشناسد و ديگرى آنچنان؟
پاسخ به اين پرسش چندان ساده نيست. برخى تا به اينجا مىرسند فورا پاى پايگاه اجتماعى و وضع طبقاتى را به ميان مىكشند، مدّعى هستند موضع طبقاتى و پايگاه طبقاتى به هر كس ديد خاص مىدهد و عينك خاص براى ديدن جهان به چشمش مىزند، رابطه انسان با جامعهاش با آنچه در جامعه توليد و توزيع مىشود، با چگونگى توليد و توزيع و در نتيجه برخوردارى يا محروميّت خودش، عكس العمل ويژه در روان و اعصاب او ايجاد مىكند و به وضع درونى او شكل خاص مىدهد و شكل خاصّ وضع درونى و ذهنى او انديشه و ارزيابى و قضاوت او را درباره اشياء تحت تأثير قرار مىدهد.
طبق اين نظر كسى نمىتواند بينش خود را صحيح و بينش ديگرى را غلط تلقّى كند، زيرا بينش، امرى نسبى و محصول رابطه خاصّ هر فرد با محيط طبيعى و اجتماعى اوست و براى هر كس همان صحيح است كه مىبيند.
ولى مطلب به اين سادگى نيست. در اينكه انديشه انسان تا حدود زيادى تحت تأثير محيط قرار مىگيرد بحثى نيست، ولى اينكه انسان يك پايگاه آزاد انديشه دارد كه مىتواند از هر تأثيرى خود را مستقل نگه دارد- كه از آن در زبان اسلام به «فطرت» تعبير شده است- قابل نفى و انكار نيست.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 227.
پس ايدئولوژى هر مكتب مبتنى است بر جهانبينى آن، و جهانبينى آن مبتنى است بر نظريّهاش درباره معرفت و شناخت. مترقّى بودن هر ايدئولوژى بستگى دارد به مترقّى بودن جهانبينى او و مترقّى بودن جهانبينى او بستگى دارد به مترقّى بودن شناختشناسى ایشان. در حقيقت، حكمت عملى هر مكتب وابسته به حكمت نظرى آن است، و حكمت نظرى آن مکتب وابسته به منطق آن مكتب است. پس هر مكتب در درجه اوّل بايد منطق خود را مشخّص نمايد.
اسلام هر چند يك مكتب فلسفى نيست و با زبان و اصطلاح فلسفه و فلاسفه با مردم سخن نگفته است، زبانى دارد مخصوص خودش كه عموم طبقات به فراخور فهم و استعداد خود از آن بهره مىگيرند، ولى در بین مطالب خود درباره همه اين مسائل سخن گفته است بطورى كه مىتوان ايدئولوژى آن را به صورت يك دستگاه انديشه عملى، و بينشهاى جهانى آن را به صورت يك حكمت نظرى، و نظريّاتش را در باب معرفت و شناختشناسى به صورت اصول يك منطق عرضه داشت.(1)
اسلام از نظر ايدئولوژى
بيان مشخّصات اسلام از نظر ايدئولوژيكى به علّت وسعت و گستردگى دامنه ايدئولوژى اسلام، چه از نظر مشخّصات كلّى و چه از نظر مشخّصاتى كه هر شاخه بالخصوص اين
ايدئولوژى دارد، بسى دشوار است. ما از باب «مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَا يُتْرَكُ كُلُّهُ»(2)
آنچه فعلا در اين فرصت ميسّر است فهرست مىكنيم:(3)
همه جانبگى از جمله امتيازات اسلام نسبت به اديان ديگر است، و به تعبير درستتر، از جمله ويژگي هاى صورت كامل و جامع دين خدا نسبت به صورت هاى ابتدائى، جامعيّت و همهجانبگى است. منابع چهارگانه اسلامى كافى است كه علماى امّت، نظر اسلام را درباره هر موضوعى كشف نمايند. علماى اسلام هيچ موضوعى را به عنوان اينكه بلاتكليف است تلقّى نمىكنند.
اجتهادپذيرى: كلّيات اسلامى به گونهاى تنظيم شده است كه اجتهادپذير است. اجتهاد يعنى كشف و تطبيق اصول كلّى و ثابت بر موارد جزئى و متغيّر. علاوه بر نحوه تنظيم كلّيات اسلامى كه خاصيّت اجتهادپذيرى به آنها داده است، قرار گرفتن عقل در شمار منابع اسلامى كار اجتهاد حقيقى را آسان كرده است.
سماحت و سهولت: اسلام به تعبير رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) «شَريِعَتِ سَمحِه سَهلِه»(1)
است. در اين شريعت به حكم اينكه «سهله» است، تكاليف دست و پاگير و شاقّ و حرجآميز وضع نشده است: «ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ؛(2)
خدا در دين تنگنايى قرار نداده است.» و به حكم اينكه «سمحه» (با گذشت) است، هر جا كه انجام تكليفى توأم با مضيقه و در تنگنا واقع شدن گردد، آن تكليف ملغى مىشود.
در اسلام، رهبانيّت نيست.»(4)در جامعههاى كهن هميشه يكى از دو چيز وجود داشت: يا آخرتگرايى و زندگى گريزى (رهبانيّت) و يا زندگىگرايى
و آخرت گريزى (تمدّن، توسعه). اسلام آخرتگرايى را در متن زندگىگرايى قرار داد. از نظر اسلام راه آخرت از متن زندگى و مسئوليّت هاى زندگى دنيايى مىگذرد.
اجتماعى بودن: مقرّرات اسلامى، ماهيّت اجتماعى دارد، حتّى در فردىترين مقرّرات از قبيل نماز و روزه چاشنى اجتماعى در آنها زده شده است. مقرّرات فراوان اجتماعى، سياسى، اقتصادى، حقوقى، جزائى اسلام ناشى از اين خصلت است، همچنان كه مقرّراتى از قبيل جهاد و امر به معروف و نهى از منكر، از مسئوليّت اجتماعى اسلامى ناشى مىشود.
حقوق و آزادى فرد: اسلام در عين اينكه دينى اجتماعى است و به جامعه مىانديشد و فرد را مسئول جامعه مىشمارد، حقوق و آزادى فرد را ناديده نمىگيرد و فرد را غير اصيل نمىشمارد. فرد از نظر اسلام، چه از نظر سياسى و چه از نظر اقتصادى و چه از نظر قضائى و چه از نظر اجتماعى، حقوقى دارد، از نظر سياسى حقّ مشورت و حقّ انتخاب و از نظر اقتصادى حقّ مالكيّت بر محصول كار خود و حقّ معاوضه و مبادله و صدقه و وقف و اجاره و مزارعه و مضاربه و غيره در ما يملك شرعى خود دارد و از نظر قضائى حقّ اقامه دعوى و احقاق حق و حقّ شهادت، و از نظر اجتماعى حقّ انتخاب شغل و مسكن و انتخاب رشته تحصيلى و غيره و از نظر خانوادگى حقّ انتخاب همسر دارد.
تقدّم حقّ جامعه بر حقّ فرد: آنجا كه ميان حقّ جامعه و حقّ فرد تعارض و تزاحم شود، حقّ جامعه بر حقّ فرد و حقّ عام بر حقّ خاص تقدّم مىيابد. حاكم شرعى در اين موارد تصميم مىگيرد.(1)
اصل شورا: اصل شورا در مسائل اجتماعى از نظر اسلامى اصلى معتبر است. در مواردى كه نصّى از اسلام وارد نشده مسلمين بايد روش عملى خود را با شورا و فكر جمعى انتخاب نمايند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 242.
منتفى بودن ضرر: دستورهاى اسلامى كه مطلق و عامّ است، تا آن حد لازم الاجرا می باشد كه مستلزم ضرر و زيانى نباشد. قاعده ضرر يك قاعده كلّى است در اسلام، كه حقّ «و تو» در مورد هر قانونى دارد كه منتهى به ضرر گردد.
اصالت فايده: از نظر اسلام در هر كار، اعمّ از فردى و اجتماعى، بايد در درجه اوّل فايده و نتيجه مفيد آن، در نظر گرفته شود. هر كارى كه مفيد فايدهاى نباشد، از نظر اسلام «لغو» تلقّى مىشود و ممنوع است و قرآن یکی از ویژگی و شاخصه مؤمنان را دوری از امور لغو می شمارد: «وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ»(1)
اصالت خير در مبادلات: گردش مال و ثروت و نقل و انتقال آن بايد از هر نوع بيهودگى مبرّا باشد. در مقابل هر نقل و انتقالى بايد يك خير مادّى و يا معنوى در كار باشد وگرنه گردش مال به باطل و ممنوع است . قرآن در این مورد چنین سفارش می فرماید: «وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ»(2)
نقل و انتقال ثروت از طريق قمار، مصداق اكل مال به باطل است و حرام است.
سرمايه به صرف اينكه از جريان عملى و فعّاليّت و معرض كاستى و نابودى خارج شد و صورت «ذمّه» و قرض به خود گرفت، عقيم و نازا و سترون مىگردد و هيچ سودى به آن تعلّق نمىگيرد، هر چه از اين راه گرفته شود «ربا» و حرام مؤكّد است (حرمت ربا).
هر مبادله و گردش ثروتى بايد از روى آگاهى كامل طرفين باشد و اطّلاعات لازم قبلا كسب شده باشد وگرنه معاملات جاهلانه و ريسكى، غرر و باطل است (نَهى النَّبىّ عَنِ الغَرَر).(3)
ضدّيت با ضدّ عقل: قال ابا عبدالله(علیه السلام): يَا هِشَامُ إِنَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ(علیهم السلام) وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ
فَالْعُقُول. اسلام عقل را محترم و او را پيامبر باطنى خدا مىشمارد.(1)
اصول دين جز با تحقيق عقلانى پذيرفته نيست. در فروع دين، عقل يكى از منابع اجتهاد است. اسلام عقل را نوعى طهارت و زوال عقل را نوعى «مُحدِث» شدن تلقّى مىكند، به خاطر همین عروض جنون يا مستى نيز همچون بول كردن يا خوابيدن، وضو را باطل مىسازد. مبارزه اسلام با هر نوع مستى و حرمت استعمال امور مستكننده مطلقا، به علّت ضدّيت با ضدّ عقلهاست كه جزء متن اين دين است.
ضدّيت با ضدّ اراده: همچنان كه عقل محترم است و پارهاى از دستورهاى اسلامى براى نگهبانى عقل است، اراده كه قوّه مجريّه عقل است نيز محترم است، از اين رو «بازدارنده»ها كه در زبان اسلام «لهو» ناميده شده است، حرام و ممنوع است.
كار: اسلام دشمن بيكارى و بيكارگى است. انسان به حكم اينكه از جامعه بهره مىگيرد و بهره مىبرد و به حكم اينكه كار بهترين عامل سازنده فرد و اجتماع و بيكارى
بزرگترين عامل فساد است، بايد كار مفيد انجام دهد. اسلام «كَلّ» بر جامعه بودن را در هر شكل مورد ملعنت قرار داده است «مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَى كَلَّهُ عَلَى النَّاس»(2)
خداوند مؤمن صاحب حرفه را دوست مىدارد.»(4)«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّه؛(5)
آن كس كه براى اداره عائله خود، خويشتن را به رنج مىافكند مانند كسى است كه در راه خدا جهاد مىكند.»
ممنوعيّت استثمار: اسلام استثمار، يعنى بهرهكشى بلاعوض از كار ديگران را به هر شكل و هر لباس، ناروا و مطرود مىشمارد. براى نامشروع بودن يك كار، كافى است كه ثابت شود ماهيّت استثمارى دارد.
اسراف و تبذير: پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ؛(1)مردم بر اموال خود تسلّط دارند»، ولى اين تسلّط به معنى اين است كه در چارچوبى كه اسلام اجازه داده آزادى تصرّف دارند و نه بيشتر. تضييع مال به هر شكل و به هر صورت، به صورت دور ريختن، به صورت بيش از حدّ نياز مصرف كردن، به صورت صرف در اشياء لوكس و تجمّل هاى فاسدكننده، كه در زبان اسلام از آنها به «اسراف» و «تبذير» تعبير شده حرام و ممنوع است.
توسعه در زندگى: گسترش دادن به زندگى براى رفاه عائله (همسر و فرزندان) ما دام كه به تضييع حقّى و يا به اسراف و تبذير و يا به ترك يك تكليف و وظيفه منتهى نشود، مجاز بلكه ممدوح و مورد ترغيب است.
رشوه: در اسلام رشوه دهنده و رشوهگيرنده به شدّت محكوم و مستحقّ آتش معرّفى شده و پولى كه از اين راه تحصيل مىشود حرام و نارواست.
احتكار: گردآورى ارزاق عمومى و نگه داشتن آنها به منظور بالا رفتن قيمت ها و گرانتر فروختن، حرام و ممنوع است. حاكم شرعى على رغم ميل و رضاى مالك، آنها را به بازار عرضه (كرده) و به قيمت عادلانه به فروش مىرساند.(2)
در آمد بر پايه مصلحت نه مطلوبيّت: معمولاً ريشه ارزش و ماليّت را مطلوبيّت و تمايلات مردم مىدانند و براى مشروع بودن كارى، قرار داشتن آن كار در جهت خواستههاى عموم را
كافى مىشمارند. ولى اسلام مطلوبيّت و كشش تمايلات را براى اعتبار ماليّت چيزى و مشروع شمردن كار افراد كافى نمىداند، مطابقت با مصلحت را شرط لازم ماليّت در عرف شرع و مشروعيّت كار مىشمارد، يعنى اسلام منبع مشروع درآمد را صرف تمايلات مردم نمىشمارد، بلكه علاوه بر زمينه تمايلات و مطلوبيّت، موافقت با مصلحت را نيز شرط مىداند. به عبارت ديگر، اسلام وجود تقاضا را براى مشروعيّت عرضه كافى نمىداند. از اين رو در اسلام پارهاى از كار و كسب ها «مكاسب محرّمه» خوانده شده است.
رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «أفْضَلُ الْجِهادِ كَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إمامٍ جائِرٍ؛(2)برترين جهادها سخن عدالت در برابر پيشوايى ستمگر است.»(3)
شما به اين دليل باارزشترين جامعهها هستيد كه امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد.»
انديشه خدا، به سوى خدا، براى تقرّب به خدا بايد آغاز شود و انجام پذيرد و هر چه جز اين باشد از اسلام نيست. در اسلام همه راهها به توحيد منتهى مىشود، اخلاق اسلامى از توحيد سرچشمه مىگيرد و به توحيد پايان مىيابد، تربيت اسلامى همين طور، سياست اسلامى همين طور، اقتصاد و اجتماع اسلامى همين طور.
در اسلام هر كارى با نام خدا و استعانت از او آغاز مىشود (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ) و با نام خدا و سپاس او پايان مىيابد «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» و با نام خدا و اعتماد و اتكاء به او جريان مىيابد «تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»(2)
توحيد يك مسلمان واقعى، صرفاً يك انديشه و عقيده خشك نيست. همان طور كه ذات احديّت از مخلوقات خود جدا نيست، با همه هست و بر همه محيط است، همه چيز از او آغاز مىشود و به او پايان مىيابد، انديشه توحيد نيز بر سراسر وجود يك موحّد واقعى احاطه دارد، بر همه انديشهها، ملكات، رفتارهاى او سيطره پيدا مىكند و به همه آنها جهت مىبخشد. اين است كه يك مسلمان واقعى، اوّل و آخر و وسط كارش خداست و هيچ چيز را شريك خدا قرار نمىدهد.(3)
از نظر اسلام تنها در شرايط محدود و معيّنى، به خاطر يك سلسله مصالح كه براى خود آن افراد و براى جامعه اسلامى ضرورى است، به طور موقّت سلب برخى حقوق از افراد مىشود و اين وضع هيچ ربطى به گوهر و ذات و خون و نژاد افراد ندارد. دوره موقّت بردگى بردگان از اين قبيل است.
با مختصّات فرعى خاص در آورده است، حقوق و تكاليف و مجازاتها تا آنجا كه به مشتركات دو جنس مربوط است، مشترك و متساوى و يك جنسى است از قبيل حقّ تحصيل علم، حقّ عبادت و پرستش، حقّ انتخاب همسر، حقّ مالكيّت، حقّ تصرّف در ما يملك و امثال اينها، و آنجا كه به جنسيّت و مختصّات فرعى آنها مربوط است، وضع برابر و متساوى ولى ناهمسان و نامتشابهى دارد و دو جنسى است.(1)
يكى از مسائلى كه در اعتقادات مورد گفتگو قرار مىگيرد مسأله «اعمال خير غير مسلمانان» است.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، ج2، ص 250.
امروز اين سؤال در ميان طبقات مختلف از جاهل و عالم، بي سواد و تحصيلكرده مطرح است كه آيا كارهاى خير افراد غير مسلمان مقبول است يا غير مقبول، اگر مقبول است پس چه فرق مىكند كه انسان مسلمان باشد يا نباشد، عمده اين است كه در دنيا كار خير بكند، فرضا مسلمان نبود و يا هيچ دينى نداشت زيانى نكرده است؛ و اگر غير مقبول است و يكسره پوچ و باطل است و اجر و پاداشى نزد خدا ندارد با عدل الهى چگونه سازگار است؟
عين اين پرسش از نظر تشيّع در دائره اسلام مىتواند مطرح شود: آيا عمل مسلمان غير شيعه مقبول درگاه الهى است يا پوچ و باطل است؟ اگر مقبول درگاه الهى است پس چه فرق مىكند انسان مسلمان شيعه باشد يا مسلمان غير شيعه، عمده اين است كه انسان مسلمان باشد، فرضا شيعه نبود و ولايت اهل البيت را نداشت زيانى نكرده است، و اگر مقبول نيست با عدل الهى چگونه سازگار است؟
در گذشته، اين مسأله فقط در ميان فلاسفه و در كتب فلسفى مورد بحث و گفتگو واقع مىشد ولى در زمان ما به ميان همه طبقات كشيده شده است؛ كمتر كسى را مىتوان يافت كه لااقل در ذهن خود و براى خود اين مسأله را طرح نكند.(1)
قريب نيم قرن است كه بر اثر سهولت ارتباطات ميان ملل مسلمان و غير مسلمان و ازدياد وسائل ارتباطى و بالا رفتن ميزان مراوده ملتها با يكديگر، اين مسأله در ميان عموم طبقات، خصوصا طبقه به اصطلاح روشنفكر مورد پرسش و گفتگو است كه آيا شرط حتمى قبول شدن اعمال صالح، اسلام و ايمان است؟
اينها وقتى كه در زندگى بعضى از مخترعين و مكتشفين بشر در عصر اخير كه مسلمان نيستند ولى خدمات بسيار ارزندهاى به بشريّت كردهاند، مطالعه مىكنند و آنها را لايق پاداش
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 269.
مىيابند و از طرف ديگر قبلا چنين مىانديشيدهاند كه عمل غير مسلمان مطلقا هدر است، سخت دچار ترديد و اضطراب مىگردند.
بدين ترتيب مسألهاى كه سالها در قلمروى خاص فيلسوفان بود به ميان محافل عامّه مردم پا گذاشت و به صورت اشكالى در مسأله عدل الهى درآمد. البته اين اشكال مستقيما مربوط به عدل الهى نيست؛ اين اشكال مربوط به ديد اسلام درباره انسان و اعمال انسان است و از اين نظر با عدل الهى مربوط مىگردد كه به نظر مىرسد اينگونه ديد و اظهار نظر درباره انسان و اعمال او و معامله حق متعال با او بر خلاف موازين عدل الهى است.
گاهى پرسیده می شود آيا مخترعين و مكتشفين بزرگ با اينهمه خدمات شايانى كه نسبت به بشريّت انجام دادهاند به جهنّم مىروند؟ آيا پاستور(1)و اديسون و امثالشان جهنّمى هستند و
مقدّسين بيكارهاى كه عمرى را به بطالت در گوشه مسجد بسر بردهاند بهشتى هستند؟ آيا خدا بهشت را فقط براى ما شيعهها ساخته است؟(2)
هدف اين بحث اين نيست كه حساب اشخاص را روشن كنيم، مثلا معيّن كنيم كه آيا پاستور اهل بهشت است يا اهل جهنم؟ ما چه مىدانيم كه افكار و معتقدات واقعى او چه بوده است؟ منويّاتش چه بوده است؟ ملكات روحى و اخلاقى او چه بوده است؟ و حتى مجموع اعمال او چه بوده است؟ آشنايى ما با او در حدود خدمات علمى او می باشد.
اختصاص به پاستور ندارد، اصولا حساب اشخاص در دست خدا است، هيچكس حق ندارد درباره كسى بطور قاطع اظهار نظر كند كه اهل بهشت است يا اهل دوزخ؟ اگر از ما بپرسند: آيا شيخ مرتضى انصارى (اعلى اللّه مقامه) با آن زهد و تقوا و ايمان و عمل شناختهشده، ایشان حتما اهل بهشت است يا نه؟ پاسخ ما اين است كه
آن اندازه كه ما از آن مرد اطلاع داريم اين است كه در نظام علمى و عملى او، بدى سراغ نداريم، آنچه سراغ داريم خير و نيكى است اما اينكه صددرصد بگوييم اهل بهشت است در اختيار ما نيست؛ خداست كه بر همه ضمائر اشخاص، مطّلع است و تمام اسرار و خفاياى نفوس را مىداند و حساب خلائق نيز با او است. تنها درباره كسانى مىتوان بطور قاطع اظهار نظر كرد كه از طريق اولياء دين سرنوشت نهايى آنها اعلام شده است.(1)
در صدر اسلام، مواردى پيش آمده كه برخى از مسلمين از اين قبيل اظهار نظرهاى بيجا كردهاند و رسول اكرم(صلّى اللّه عليه و آله وسلّم) از آنها جلوگيرى فرمودهاند. وقتى كه عثمان بن مظعون از دنيا رفت، زنى از انصار به نام «امّ علاء» كه ظاهرا زن همان مردى بود كه عثمان بن
مظعون در خانه او مىزيست و مهمان او بود، در حضور حضرت رسول خدا(صلّى اللّه عليه و آله وسلّم) جنازه وى را مخاطب ساخته گفت: «هَنِيئاً لَكَ الْجَنَّة؛(2)
بهشت، بر تو گوارا باد».
با اينكه عثمان بن مظعون، مرد جليل القدرى است و رسول اكرم در مرگ او سخت گريستند و خود را روى جنازه وى انداختند و او را بوسيدند؛ ولى از اين اظهار نظر گستاخانهاى كه آن زن كرد خشمگين شدند، با نگاهى غضبآلود متوجه وى شده فرمودند: از كجا مىدانى؟ چرا ندانسته قضاوت مىكنى؟ مگر به تو وحى شده است؟! مگر تو از حساب خلق خدا آگاهى؟! زن عرض كرد: يا رسول اللّه! وى همنشين شما و جنگجوى مجاهد شما بود. رسول اكرم(صلّى اللّه عليه و آله وسلّم) جمله عجيبى در پاسخ وى فرمود كه شايان دقت است. حضرت فرمودند: «أَنِّي رَسُولُ اللَّه وَ ما أَدْرِي ما يُفْعَلُ بِي؛ من فرستاده خدايم و نمىدانم با من چگونه رفتار خواهد شد»(3)
اين جمله عين مضمون يكى از آيات كريمه قرآن است: «قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أَدْري
ما يُفْعَلُ بي وَ لا بِكُم؛(1)بگو من، از ميان پيامبران، نوظهور و تازه نيستم، و خبر ندارم كه با من يا با شما چگونه رفتار مىشود»
نظير اين جريان در مرگ سعد بن معاذ هم نقل شده است. در آن قضيه، وقتى كه مادر سعد در بالين وى مشابه همين جمله را مىگويد رسول اكرم(صلى اللّه عليه وآله وسلّم) مىفرمايد: ساكت باش، بر خدا حتم نكن: «لَا تَحْتِمِي عَلَى اللَّه»(2)
يعنى از پيش خود در كارى كه مربوط به خداست قضاوت حتمى نكن.
نكته ديگرى كه قبل از ورود در اصل بحث مىبايد روشن گردد اين است كه بحث درباره نيكوكاري هاى نامسلمانان را به دو گونه مىتوان طرح كرد و در حقيقت دو بحث است: يكى اينكه آيا دينى غير دين اسلام مقبول است و يا دين مقبول منحصر به اسلام است؟(3)
به عبارت ديگر: آيا آنچه لازم است فقط اين است كه انسان يك دينى داشته باشد و حد اكثر اين است كه آن دين منتسب به يكى از پيغمبران آسمانى باشد و ديگر فرق نمىكند كه كداميك از اديان آسمانى باشد، مثلا مسلمان يا مسيحى يا يهودى و حتى مجوسى باشد؟ يا اينكه در هر زمان دين حق يكى بيش نيست؟
بحث ديگر اين است كه پس از آنكه قبول كرديم كه دين حق همواره يكى بيش نيست، نوبت به اين مسأله مىرسد كه اگر كسى بدون داشتن دين حق، عمل نيكى را كه واقعا نيك است و مورد امضاء دين حق نيز هست، انجام دهد آيا عمل او داراى پاداش خواهد بود يا نه؟ و به عبارت ديگر آيا شرط پاداش داشتن اعمال صالح، ايمان به دين حق است يا نه؟
آنچه در اينجا مورد بحث قرار مىگيرد مسأله دوم است. درباره مسأله اول اجمالًا مىگوييم كه دين حق در هر زمانى يكى بيش نيست و بر همه كس لازم است از آن پيروى كند. اين انديشه كه ميان برخى از مدعيان روشنفكرى، اخيرا رايج شده است كه مىگويند همه اديان آسمانى از لحاظ اعتبار در همه وقت يكسان هستند انديشه نادرستى است.
البته صحيح است كه ميان پيامبران خدا اختلاف و نزاعى وجود ندارد. پيامبران خدا همگى به سوى يك هدف و يك خدا دعوت مىكنند. آنان نيامدهاند كه در ميان بشر فرقهها و گروه هاى متناقضى بوجود آورند.
بسيارى از مردم زمان ما طرفدار اين فكر شدهاند كه براى انسان كافى است كه خدا را بپرستد و به يكى از اديان آسمانى كه از طرف خدا آمده است انتساب داشته باشد، دستورهاى آن را بكار بندد، شكل دستورها چندان اهميتى ندارد؛ حضرت مسيح هم پيغمبر است، حضرت محمد هم پيغمبر است، اگر طبق آئين مسيح عمل كنيم و هفتهاى يك بار به كليسا برويم صحيح است و اگر هم طبق آئين حضرت خاتم الانبياء عمل كنيم و هر روزى پنج بار نماز بگزاريم درست است. اينان مىگويند مهم اين است كه انسان به خدا ايمان داشته باشد و طبق يكى از برنامههاى خدايى عمل كند.(1)
جرج جرداق صاحب كتاب «الامام على(علیه السلام)» و جبران خليل نويسنده معروف مسيحى لبنانى و افرادى مانند آنان داراى چنين ايدهاى مىباشند. اين دو نفر نسبت به حضرت رسول اكرم و حضرت امير- و مخصوصا حضرت امير- مانند يك مؤمن معتقد به آنها سخن مىگويند.
بعضى مىپرسند چگونه اين افراد با وجود اعتقاد به اميرالمؤمنين و پيغمبر اكرم(علیهم السلام) باز هم مسيحى هستند؟ اينها اگر راستگو بودند، مسلمان شده بودند؛ چون مسلمان
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 275.
نشدهاند پس معلوم مىشود زير كاسه، نيمكاسهاى است، نيرنگ مىزنند؛ پس اينها در اظهار علاقه و عقيده به پيغمبر و على صداقت ندارند. پاسخ اين است كه اينان در اظهار علاقه و عقيدهشان به پيغمبر و امير المؤمنين(علیهم السلام) بىصداقت نيستند اما طرز تفكر خاصى در التزام به اديان دارند.(1)
اين افراد عقيده دارند كه انسان به دين خاصى ملزم نيست، هر دين از اديان را داشته باشد كافى است. بنابراین آنها در عين مسيحى بودن، خود را دوستدار و مقرّب نزد امام على(علیه السلام) مىدانند و حتى معتقدند كه آن حضرت نيز همين ايده آنان را داشته است.
اگر گفته شود كه مراد از اسلام، خصوص دين ما نيست بلكه منظور تسليم خدا شدن است؛ پاسخ اين است كه البته اسلام همان تسليم است و دين اسلام همان دين تسليم است ولى حقيقت تسليم در هر زمانى شكلى داشته و در اين زمان، شكل آن همان دين گرانمايهاى است كه به دست حضرت خاتم الانبياء(صلی الله علیه وآله وسلم) ظهور يافته است و قهرا كلمه اسلام بر آن منطبق مىگردد و بس.
به عبارت ديگر لازمه تسليم خدا شدن پذيرفتن دستورهاى او است و روشن است كه همواره به آخرين دستور خدا بايد عمل كرد و آخرين دستور خدا همان چيزى است كه آخرين رسول او آورده است.(2)
اكنون مىگوييم اگر شخص غير مسلمانى اينچنين خدماتى انجام داد، آيا براى او پاداشى هست يا نه؟ دين حق مىگويد امين باشيد و دروغ نگوييد؛ آيا اگر غير مسلمانى اعمالش منطبق بر همين دستور باشد، پاداشى دريافت خواهد كرد يا نه؟ به عبارت ديگر آيا خيانت كردن و امين
بودن، در مورد غير مسلمان مساوى است يا نه؟ آيا زنا و نماز در مورد او برابر است (سواء صلّى ام زنى) يا نه؟(1)
معمولا كسانى كه داعيه روشنفكرى دارند با قاطعيت مىگويند هيچ فرقى ميان مسلمان و غير مسلمان، بلكه ميان موحّد و غير موحّد نيست؛ هر كس عمل نيكى انجام دهد، خدمتى از
راه تأسيس يك مؤسسه خيريه و يا يك اكتشاف و اختراع و يا از راه ديگر انجام دهد، استحقاق ثواب و پاداش از جانب خداوند دارد.
مىگويند خداوند عادل است و خداى عادل ميان بندگان خود تبعيض نمىكند؛ براى خداوند چه فرق مىكند كه بندهاش او را بشناسد يا نشناسد؛ به او ايمان داشته باشد يا نداشته باشد؛ خداوند هرگز به خاطر اينكه يك بندهاى با او رابطه آشنايى و دوستى ندارد، عمل نيك آن بنده را ناديده نمىگيرد و اجر او را ضايع نمىگرداند؛ و به طريق اولى اگر بندهاى خدا را بشناسد و عمل نيك انجام دهد ولى فرستادگان او را نشناسد و با آنها رابطه آشنايى و پيمان دوستى نداشته باشد خط بطلان روى عمل نيك او نمىكشد.
نقطه مقابل اين روشنفکران، دسته ديگرى هستند كه تقريبا همه مردم را مستحق عذاب مىدانند و براى كمتر انسانى عمل مقبول و فرجام نيك معتقدند. اين دسته يك حساب سادهاى دارند، مىگويند مردم يا مسلمان هستند و يا غير مسلمان، غير مسلمانها كه تقريبا سه ربع مردم جهان را تشكيل مىدهند به اين جهت كه مسلمان نيستند اهل دوزخ می باشند؛ مسلمانان نيز يا شيعهاند و يا غير شيعه؛ غير شيعه كه تقريبا سه ربع مجموع مسلمانان را تشكيل مىدهند به اين جهت كه شيعه نيستند اهل دوزخ خواهند بود؛ شيعيان نيز اكثريّتشان- در حدود سه ربع- تنها اسم تشيع دارند و اقليتى از آنها به اولين وظيفه خود كه «تقليد» از يك مجتهد است آشنا
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 278.
هستند تا چه رسد به ساير وظائف كه صحّت و تماميّت آنها موقوف به اين وظيفه است؛ اهل تقليد هم غالبا اهل عمل نيستند. پس بسيار اندكند كسانى كه اهل نجات مىباشند.
اين بود منطق دو طرف، منطق آنان كه تقريبا مىتوان گفت صلح كلى هستند، و منطق اينان كه مىتوان گفت مظهر غضب الهى بشمار مىروند و غضب را بر رحمت سبقت مىدهند.
در اينجا منطق سومى هست و آن منطق قرآن كريم است. قرآن كريم در اين مسأله به ما فكرى مغاير با آن دو فكر مىدهد كه كاملا مخصوص قرآن است. نظر قرآن نه با انديشه گزاف روشنفكر مآبان ما تطبيق دارد و نه با تنگ نظرى خشك مقدّسان ما. نظر قرآن بر منطقى خاص استوار است كه پس از وقوف بر آن هر كسى اعتراف مىكند كه سخن صحيح در اين زمينه جز آن نيست و اين مطلب ايمان ما را به اين كتاب شگفت و عظيم زياد مىكند، مىرساند كه معارف عالى آن، مستقلّ از افكار زمينى مردم است و سرچشمهاى آسمانى دارد.(1)
اينك ما دلائل هر يك از دو گروه متخاصم (روشنفكر مآب و مقدّس مآب) را آورده بررسى مىكنيم تا با نقّادى آنها، به منطق سوم يعنى منطق قرآن در اين مسأله و فلسفه خاص آن تدريجا نزديك گرديم.
روشنفكر مآبها براى خود دو نوع دليل مىآورند: عقلى و نقلى.
الف. اينكه خداى متعال با همه موجودات، نسبتى متساوى و يكسان دارد؛ نسبت خدا با همه زمانها و همه مكانها متساوى است؛ خدا همان گونه كه در شرق هست، در غرب هم هست؛ همان طورى كه در بالا هست در پايين هم هست؛ خدا در زمان حال هست و در زمان گذشته و آينده نيز بوده و خواهد بود؛ گذشته و حال و آينده براى خدا بىتفاوت است، همان طورى كه
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 279.
بالا و پايين و شرق و غرب براى او يكسان است؛ بندگان و مخلوقات هم براى او يكسان هستند، او با هيچكس خويشاوندى و رابطه خصوصى ندارد؛ پس نظر لطف و يا نظر غضب خداوندى به بندگان نيز يكسان است مگر آنكه از ناحيه بندگان تفاوتى در كار باشد.(1)
بنابراین هيچكس بي جهت نزد خدا عزيز نيست و هيچكس هم بىدليل خوار و مطرود نمىشود، خدا با كسى نسبت خويشاوندى و يا همشهرىگرى ندارد. چون نسبت خدا با همه موجودات يكسان است ديگر دليلى ندارد كه عمل نيك از يك نفر مقبول باشد و از يك نفر ديگر مقبول نباشد؛ اگر اعمال يكسان باشند جزاء آنها هم يكسان خواهد بود، زيرا فرض اين است كه نسبت خدا با همه مردم يكسان است؛ پس عدالت ايجاب مىكند خداوند به همه بندگانى كه كار نيك انجام مىدهند- اعمّ از مسلمان و غير مسلمان- يكسان پاداش بدهد.
ب. مقدمه دوم اينكه: خوبى و بدى اعمال، قراردادى نيست بلكه واقعى است. به اصطلاح علماى كلام و علماى فنّ اصول فقه، «حسن» و «قبح» افعال، ذاتى است؛ يعنى كارهاى نيك و زشت ذاتاً متمايز می باشند؛ كارهاى خوب ذاتاً خوب هستند و كارهاى بد ذاتاً بد خواهند بود.
از اين دو مقدمه چنين نتيجه مىگيريم كه چون خداوند اهل تبعيض نيست و چون عمل نيك از هر كس نيك است، پس هر كس كار نيك بكند ضرورتاً و الزاماً از طرف خداى متعال پاداش نيك خواهد داشت. عيناً به همين بيان در مورد كارهاى زشت و گناه هم تفاوتى بين ارتكاب كنندگان نيست.(2)
يهوديان معتقد بودند و هستند كه نژاد اسرائيل محبوب خداست، مىگفتند ما پسران خدا و دوستان وى هستيم، فرضا خدا ما را به جهنم ببرد براى مدت محدودى بيش نخواهد بود. قرآن اينگونه افكار را «آرزوها» و خيالات باطل مىنامد و سخت با آن به مبارزه برخاسته است. قرآن مسلمانانى را كه دچار اينگونه غرورها شدهاند نيز تخطئه کرده و در پاسخ همين پندار يهود می فرماید: «وَ غَرَّهُمْ فِي دِينِهِمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ. فَكَيْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ؛(1)افتراهايشان موجب غرور ايشان در عقايد دينى شده است؛ پس چگونهاند زمانى كه براى روزى بىترديد- رستاخيز- جمعشان كنيم و به هر كس آنچه گرد آورده تمام و كمال پرداخته گردد بىآنكه به كسى ستم شود.»(2)گذشته از آياتى كه قربها و عزتهاى بىجهت را محكوم مىكند.
اين آيات نيز دليل قبولى عمل خير عموم مردم- اعمّ از مسلمان و غير مسلمان- گرفته شده است. در سوره «زلزلت» مىخوانيم: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ، وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ؛(3)
هر كس كه هموزن ذرهاى- يعنى كوچكترين شىء محسوس- كار نيك كند، آن كار را مىبيند و هر كس كه هموزن ذرهاى كار بدى مرتكب شود نيز آن كار را مىبيند.» در جاى ديگر مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ؛(4)
همانا خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمىفرمايد». در جاى ديگر مىفرمايد: «إِنَّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا؛(5)ما اجر كسى كه عملى را نيك انجام داده است ضايع نمىكنيم». لحن اين آيات طورى است كه آنها را از عمومات غير قابل تخصيص قرار مىدهد.
علماى علم اصول مىگويند: برخى از عامها استثناءناپذير و غير قابل تخصيص هستند؛ يعنى لحن و لسان عام طورى است كه تخصيصبردار و استثناءپذير نيست. وقتى گفته مىشود «ما اجر نيكوكار را ضايع نمىكنيم» معنايش اين است كه مقام خدايى ما ايجاب مىكند كه عمل نيك را حفظ كنيم پس محال است كه خدا در يك جا از مقام خدايى خود دست بردارد و عمل نيكى را ضايع سازد.(1)
در قبال روشنفكران گشاد باز كه مدعي هستند عمل خير از هر كس در هر وضع و حالى كه باشد مقبول درگاه خدا می باشد، مقدسان سختگير قرار گرفتهاند و اينها درست در نقطه مقابل آنها موضعگيرى كردهاند. اينها مىگويند: محال است كه عملى از غير مسلمان پذيرفته باشد. اعمال كافران و همچنين مسلمانان غير شيعه يك پول هم ارزش ندارد. كافر و مسلمان غير شيعه، خودش مردود و مطرود است پس عملش به طريق اولى مردود است. اين گروه نيز دو دليل مىآورند: عقلى و نقلى.(2)
دليل عقلى: دليل عقلى اين گروه اين است كه اگر بنا باشد اعمال غير مسلمان و يا مسلمان غير شيعه مقبول درگاه الهى باشد پس فرق ميان مسلمان و غير مسلمان، و همچنين فرق ميان شيعه و غير شيعه چيست؟ فرق ميان آنها يا بايد به اين ترتيب باشد كه اعمال نيك از مسلمان و شيعه مقبول باشد و از نامسلمان و يا مسلمان غير شيعه مقبول نباشد، يا به اين ترتيب كه اعمال بد در مسلمانان شيعه عقاب نداشته باشد و در غير آنها عقاب داشته باشد. اما اگر بنابراين باشد كه اعمال نيك هر دو
گروه پاداش نيك داشته باشد و اعمال بد هر دو گروه كيفر داشته باشد پس فرق ميان آنها چه خواهد بود؟ و اثر اسلام و تشيّع در اين فرض چه مىتواند
باشد؟ تساوى كافر و مسلمان و همچنين تساوى شيعه و غير شيعه در حساب اعمال، معنايش جز اين نيست كه اساسا اسلام و تشيّع چيز زائد و لغو و غير لازمى است.
دليل نقلى: علاوه بر استدلال فوق، اين دسته به دو آيه از قرآن كريم و پارهاى از روايات و احاديث استدلال مىكنند. در پارهاى از آيات قرآن، تصريح شده كه عمل كافر غير مقبول است؛ همچنان كه در روايات بسيارى وارد است كه عمل غير شيعه يعنى عمل كسى كه ولايت اهل البيت را ندارد مقبول نيست.
در سوره مباركه ابراهيم، خدا اعمال كفّار را به خاكسترى تشبيه مىكند كه به وسيله تندبادى پراكنده شود و از دست برود: «مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى شَيْءٍ، ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ؛(1)
مثل كافران اينگونه است كه كارهاى ايشان همچون توده خاكسترى است كه در يك روز طوفانى دستخوش باد سختى گردد؛ بر چيزى از آنچه فراهم كردهاند دست نمىيابند؛ آن است گمراهى عميق».(2)
آيه مزبور وضع عمل كافر را روشن مىكند. اما وضع عمل مسلمان غير شيعه را، از نظر ما كه شيعه هستيم، رواياتى كه از طرق اهل البيت(عليهم السلام) رسيده است روشن مىنمايد.(3)
«محمد بن مسلم مىگويد از امام باقر(علیه السلام) شنيدم كه فرمود: هر كس خدا را پرستش كند و خود را در عبادت به رنج وادارد و امامى كه خدا برايش تعيين كرده است نداشته
باشد، عملش نامقبول و خودش گمراه و سرگردان است و خداوند اعمال او را دشمن مىدارد ... و اگر به اين حال بميرد مردنش مردن اسلام نيست، مردن كفر و نفاق است. اى محمد بن مسلم بدان كه پيشوايان ظلم و پيروانشان از دين خدا بيرونند، خود گمراه شدند و ديگران را نيز گمراه
ساختند، اعمالى كه انجام مىدهند مانند خاكسترى است كه در يك روز طوفانى دستخوش بادى سخت گردد كه به هيچ چيزى از آنچه فراهم كردهاند دست نمىيابند؛ آن است گمراهى عميق.»(1)
اين است دلائل كسانى كه مىگويند اساس سعادت و نيكبختى، ايمان و اعتقاد است.
گاهى برخى از اين گروه، افراط كرده و صرف ادعاى ايمان و در حقيقت انتساب محض را ملاك قضاوت قرار مىدهند؛ مثلا مرجئه در زمان بنى اميه همين فكر را تبليغ مىكردند، و خوشبختانه با انقراض بنى اميه منقرض شدند. در آن عصر، فكر شيعى كه از ائمه اهل بيت(عليهم السلام) الهام مىگرفت نقطه مقابل فكر «مرجئه» بود ولى متأسفانه در اعصار اخير فكر مرجئه در لباس ديگر در ميان عوام شيعه نفوذ كرده است؛ گروهى از عوام شيعه صرفا انتساب ظاهرى به امير المؤمنين(علیه السلام) را براى نجات كافى مىشمارند و اين فكر عامل اساسى بيچارگى شيعه در عصر اخير بشمار مىرود.
دراويش و متصوّفه اعصار اخير به نحوى ديگر و بهانهاى ديگر عمل را تحقير مىكنند؛ آنها موضوع صفاى قلب را دستاويز قرار دادهاند در صورتى كه صفاى حقيقى قلب محرّك و مؤيّد عمل است نه منافى با آن.
در مقابل اين طبقات كسانى هم پيدا شدند كه ارزش عمل را به جايى رساندند كه گفتند مرتكب كبيره كافر است. خوارج چنين عقيدهاى داشتند. برخى از متكلّمين، مرتكب كبيره را نه مؤمن مىدانستند و نه كافر و قائل به «منزلة بين المنزلتين» بودند.(2)
شكى نيست كه كفر بر دو نوع است: يكى كفر از روى لجبازى و عناد كه «كفر جحود» ناميده مىشود و ديگر كفر از روى جهالت و نادانى و آشنا نبودن به حقيقت. در مورد اول، دلائل قطعى و عقل و نقل گوياست كه شخصى كه دانسته و شناخته، با حق، عناد مىورزد و در صدد انكار
برمىآيد مستحقّ عقوبت است. ولى در مورد دوم بايد گفت اگر جهالت و نادانى از روى تقصيركارى شخص نباشد مورد عفو و بخشش پروردگار قرار مىگيرد.(1)
اساسىترين شرط سلامت قلب، تسليم بودن در مقابل حقيقت است. تسليم سه مرحله دارد: تسليم تن، تسليم عقل، تسليم دل.
زمانى كه دو حريف با يكديگر نبرد مىكنند و يكى از طرفين احساس شكست مىكند ممكن است تسليم گردد. در اين گونه تسليم ها، معمولا حريف مغلوب دستهاى خود را به عنوان تسليم بالا مىكند و از ستيز و جنگ بازمىايستد و در اطاعت حريف در مىآيد يعنى هر طورى كه حريفش فرمان دهد عمل مىكند. در اين نوع از تسليم، تن و جسم تسليم مىشود اما فكر و انديشه تسليم نمىگردد، بلكه مرتبا در فكر تمرّد است، دائما مىانديشد كه چگونه
ممكن است فرصتى بدست آورد تا دوباره بر حريف چيره گردد. اين وضع عقل و فكر او است و از لحاظ عواطف و احساسات نيز دائما به دشمن نفرين مىفرستد. اينگونه از تسليم كه تسليم بدن است منتهاى قلمروى است كه زور مىتواند تسخير كند.
مرحله ديگر تسليم، تسليم عقل و فكر است. قدرتى كه مىتواند عقل را تحت تسليم درآورد قدرت منطق و استدلال است. در اينجا از زور و بازو كارى ساخته نيست. هرگز ممكن نيست كه با كتك زدن، به يك دانشآموز را متوجه ساخت كه مجموع زواياى مثلث برابر با دو قائمه است. قضاياى رياضى را با استدلال بايد ثابت كرد و راهى ديگر ندارد. عقل را فكر و استدلال، تسخير و وادار به تسليم مىكند. اگر دليل كافى وجود داشته باشد و بر عقل عرضه شود و آن را فهم كند، تسليم مىگردد و لو آنكه همه زورهاى جهان بگويد تسليم نباش. معروف است وقتى كه گاليله
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 289.
را به خاطر اعتقاد به حركت زمين و مركزيّت خورشيد شكنجه مىدادند وى از بيم اينكه او را آتش بزنند از عقيده علمى خود اظهار توبه كرد، در همان حال روى زمين چيزى مىنوشت، ديدند نوشته است: «با توبه گاليله زمين از گردش خود بازنمىايستد».(1)
«قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ؛(2)
دليل خويشتن را بياوريد اگر راستگو هستيد».
سومين مرحله تسليم، تسليم قلب است. حقيقت ايمان تسليم قلب است، تسليم زبان يا تسليم فكر و عقل اگر با تسليم قلب توأم نباشد ايمان نيست. تسليم قلب مساوى است با تسليم سراسر وجود انسان و نفى هرگونه جحود و عناد.
ممكن است كسى در مقابل يك فكر، حتى از لحاظ عقلى و منطقى تسليم گردد ولى روحش تسليم نگردد. آنجا كه شخص از روى تعصب، عناد و لجاج مىورزد و يا به خاطر منافع
شخصى زير بار حقيقت نمىرود، فكر و عقل و انديشهاش تسليم است اما روحش متمرّد و طاغى و فاقد تسليم است و به همين دليل فاقد ايمان است، زيرا حقيقت ايمان همان تسليم دل و جان است. خداى متعال مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ؛(3)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، در قلعه سلم داخل شويد و گامهاى شيطان را پيروى نكنيد.» يعنى روحتان با عقلتان جنگ نكند، احساساتتان با ادراكاتتان ستيز ننمايد.»(4)
معمولا وقتى مىگوييم فلان كس مسلمان است يا مسلمان نيست نظر به واقعيت مطلب نداريم. از نظر جغرافيايى، كسانى را كه در يك منطقه زندگى مىكنند و به حكم تقليد و وراثت از پدران و مادران، مسلمانند، مسلمان مىناميم و كسانى ديگر را كه در شرايط ديگر زيستهاند و به حكم تقليد از پدران و مادران، وابسته به دينى ديگر هستند، يا اصلا بىدينند، غير مسلمان مىناميم.
بايد دانست اين جهت ارزش زيادى ندارد، نه در جنبه مسلمان بودن و نه در جنبه نامسلمان بودن و كافر بودن. بسيارى از ماها مسلمان تقليدى و جغرافيايى هستيم، به اين دليل مسلمان هستيم كه پدر و مادرمان مسلمان بودهاند و در منطقهاى به دنيا آمده و بزرگ شدهايم كه مردم آن مسلمان بودهاند. آنچه از نظر واقع با ارزش است اسلام واقعى است و آن اين است كه شخص قلبا در مقابل حقيقت تسليم باشد، در دل را به روى حقيقت گشوده باشد
تا آنچه كه حق است بپذيرد و عمل كند و اسلامى كه پذيرفته است بر اساس تحقيق و كاوش از يك طرف، و تسليم و بىتعصبى از طرف ديگر باشد.
اگر كسى داراى صفت تسليم باشد و به عللى حقيقت اسلام بر او مكتوم مانده باشد و او دراينباره بىتقصير باشد، هرگز خداوند او را معذّب نمىسازد، او اهل نجات از دوزخ است. خداى متعال مىفرمايد: «وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا؛(1)
ما چنين نيستيم كه رسول نفرستاده (حجّت تمام نشده) بشر را معذّب كنيم.»
يعنى محال است كه خداى حكيم كسى را كه حجت بر او تمام نشده است عذاب كند. اصوليّين مفاد اين آيه را كه تأييد حكم عقل است «قبح عقاب بلا بيان» اصطلاح كردهاند،
1) . سوره اسراء: 17، آیه 15.
مىگويند تا خداى متعال حقيقتى را براى بندهاى آشكار نكرده باشد زشت است كه او را عذاب كند.(1)
قبلًا در ضمن نقل دلائل كسانى كه مىگويند اعمال خير كفّار، مقبول درگاه خداست گفتيم كه آنها مىگويند: چون حسن و قبح و نيك و بد عمل، ذاتى است، عمل نيك، چه از مؤمن باشد يا از كافر، ماهيتش نيك است و قهراً بايد مورد قبول حق تعالى واقع گردد؛ زيرا خوب از هر كس خوب است و بد از هر كس بد است و نسبت خداى متعال هم با همه بندگان يكى است.
اكنون مىگوييم آنچه در استدلال مذكور آورده شده است صحيح است ولى يك مطلب اساسى، اينجا مورد غفلت قرار گرفته است و ما براى بيان آن ناچاريم يكى ديگر از اصطلاحات فنّ اصول را بيان كنيم و آن اصطلاح اين است كه حسن و قبح بر دو گونه است: فعلى و فاعلى.
هر عملى دو جنبه و دو بعد دارد و هر يك از دو جنبه آن از نظر خوبى و بدى حسابى جداگانه دارد. ممكن است يك عمل از لحاظ يك بعد نيك باشد ولى در بعد ديگر نيك نباشد. عكس آن نيز ممكن است، و نيز ممكن است يك عمل از لحاظ هر دو بعد نيك يا بد باشد. اين دو بعد عبارت است از: شعاع اثر مفيد و يا مضرّ عمل در خارج و در اجتماع بشر، و شعاع انتساب عمل به شخص فاعل و انگيزههاى نفسانى و روحى كه موجب آن عمل شده است و عامل خواسته است به واسطه عمل و با وسيله قرار دادن عمل به آن هدفها و انگيزهها برسد.
از نظر اول بايد ديد اثر مفيد و يا مضرّ عمل تا كجا كشيده شده است؟ و از نظر دوم بايد ديد كه عامل، در نظام روحى و فكرى خود چه سلوكى كرده و به سوى كدام مقصد مىرفته است؟
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 293.
اعمال بشر از نظر شعاع اثر سودمند يا زيانبار، در دفتر تاريخ ثبت مىشود و تاريخ درباره آن قضاوت مىكند، آن را ستايش يا نكوهش مىنمايد؛ ولى از نظر شعاع انتساب با روح بشر، تنها در دفاتر ملكوتى ثبت و ضبط مىشود. دفتر تاريخ، عمل بزرگ و مؤثر مىخواهد و چنين عملى را ستايش مىكند؛ ولى دفاتر علوى ملكوتى الهى علاوه بر اين جهت در جستجوى عمل جاندار است.(1)قرآن مىفرمايد: «الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛(2)
آنكه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را در امتحان نيكوترين عمل و صوابترين عمل قرار دهد».
فرمود «صوابترين» عمل و نفرمود «بيشترين عمل» زيرا عمده اين است كه بدانيم آنگاه كه تحت تأثير انگيزههايى روحى، عملى انجام مىدهيم گذشته از پيكر عمل كه يك سلسله
حركات و سكنات است و داراى اثرها و ارزشهاى خاص اجتماعى است، از نظر معنوى واقعاً و حقيقتاً به سويى مىرويم و طىّ طريقى مىكنيم.
از نظر قرآن، شخصيّت واقعى ما و «من» حقيقى ما همان روح ماست؛ روح ما با هر عمل اختيارى، از قوّه بسوى فعليّت گام بر مىدارد و اثر و خاصيتى متناسب با اراده و هدف و مقصود خود كسب مىكند؛ اين آثار و ملكات جزء شخصيت ما مىشود و ما را به عالمى متناسب خود از عوالم وجود مىبرد.
پس حسن و قبح فعلى، يا خوبى و بدى اعمال، از نظر بعد اول بستگى به اثر خارجى آن عمل دارد؛ و حسن و قبح فاعلى يا خوبى و بدى از نظر بعد دوم بستگى به كيفيّت صدور آن از فاعل دارد. در حساب اول، قضاوت ما درباره يك عمل از لحاظ نتيجه خارجى و اجتماعى آن است؛ و در حساب دوم، قضاوت ما از نظر تأثير داخلى و روانى عمل در شخص فاعل است.(3)
وقتى يك فرد، بيمارستانى بوجود مىآورد يا اقدام نيكوكارانه ديگرى در امور فرهنگى يا بهداشتى يا اقتصادى يك كشور انجام مىدهد، شك نيست كه عمل او از نظر اجتماعى و در مقياس تاريخ، خير است، يعنى كار مفيد و نافع براى خلق خداست. در اين حساب تفاوتى نمىكند كه هدف فاعل از ايجاد بيمارستان يا مؤسسه خيريه ديگر چه باشد؟ خواه هدفش رياكارى و تظاهر و اشباع غرائز نفسانى باشد يا انسانى و عالى و غير فردى و ما فوق مادى، در هر صورت از لحاظ اجتماع يك مؤسسه خيريه بوجود آمده است. قضاوت تاريخ در مورد اعمال مردم هميشه از همين جنبه و در همين بعد است. تاريخ هرگز به نيّت اشخاص كارى ندارد. وقتى سخن از شاهكارهاى هنر و صنعت در اصفهان به ميان مىآيد كسى كارى ندارد كه مثلًا
پديدآورنده مسجد شيخ لطف اللّه يا مسجد شاه يا سى و سه پل چه نيّتى و هدفى داشته است؛ تاريخ پيكر را مىبيند و نام عمل را «عمل خير» مىگذارد.
اما در حساب «حسن فاعلى» نظر به اثر اجتماعى و خارجى فعل نيست؛ در اين حساب نظر به نوع ارتباط عمل با فاعل است؛ در اين حساب مفيد بودن عمل كافى نيست براى اينكه عمل، «عمل خير» محسوب گردد. در اينجا حساب اين است كه فاعل با چه نيّت و چه منظور و هدفى و براى وصول به چه مقصدى اقدام كرده است.
اگر فاعل، داراى نيّت و هدف خير باشد و كار خير را با انگيزه خير انجام داده باشد كارش خير است يعنى حسن فاعلى دارد و عملش دو بعدى است، در دو امتداد پيش رفته است: در امتداد تاريخ و زندگى اجتماعى بشرى، و در امتداد معنوى و ملكوتى؛ ولى اگر آن را با انگيزه ريا يا جلب منفعت مادى انجام داده باشد، كارش يك بعدى است، تنها در امتداد تاريخ و زمان پيش رفته ولى در امتداد معنوى و ملكوتى پيش نرفته است و به اصطلاح اسلامى عملش به عالم بالا صعود نكرده است؛ و به تعبير ديگر در اينگونه موارد، فاعل به اجتماع خدمت كرده و آن را بالا برده است ولى به خودش خدمت نكرده است بلكه احياناً خيانت كرده است، روحش بجاى اينكه با اين عمل، تعالى يابد و بالا رود تنزّل يافته و سقوط كرده است.
البته مقصود اين نيست كه حساب حسن فاعلى از حسن فعلى بكلى جداست و انسان از نظر نظام روحى و تكامل معنوى نبايد كارى به كارهاى مفيد اجتماعى داشته باشد؛ مقصود اين است كه كار مفيد اجتماعى آنگاه از نظر نظام روحى و تكامل معنوى مفيد است كه روح با
انجام آن عمل يك سير و سفر معنوى كرده باشد، از منزل خودخواهى و هواپرستى خارج شده و قدم به منزل اخلاص و صفا گذاشته باشد.(1)
بنابراین دليل عقلى به اصطلاح «روشنفكرمآبان»- مبنى بر اينكه «خداوند با همه مخلوقاتش نسبت متساوى و يكسان دارد»- مخدوش است. در اين استدلال، عملها و نسبت يكسان خداوند با مخلوقات در نظر گرفته شده است اما «عامل» و شخصيت او و هدف و انگيزه و سير روحى و معنوى را كه جبراً و قهراً موجب نايكسانى عملها مىشود و فاصلهاى در حد فاصله مرده و زنده ميان آنها به وجود مىآورد فراموش كردهاند.
پاسخ اين است: براى خدا فرق نمىكند ولى براى خود آن شخص فرق مىكند، او اگر خدا را نشناسد و با او آشنا نباشد يك نوع سلوك روحى مىكند و اگر آشنا باشد نوعى ديگر. اگر آشنا نباشد عمل يك بعدى انجام مىدهد، عملش تنها حسن فعلى و حسن تاريخى مىيابد، ولى اگر آشنا باشد عمل دو بعدى انجام مىدهد و عملش حسن فاعلى و حسن ملكوتى نيز پيدا مىكند و دو بعدى مىگردد؛ اگر آشنا باشد خودش و عملش به سوى خدا بالا مىرود و اگر آشنا نباشد بالا نمىرود. به عبارت ديگر: براى خدا فرق نمىكند اما براى عمل فرق مىكند؛ در يك صورت، عمل، عملى مىشود زنده و صعودكننده به بالا، و در صورت ديگر عملى مىشود مرده و هبوطكننده به پايين.
مىگويند خداى عادل و حكيم هرگز به جرم اينكه بندهاى با او رابطه دوستى ندارد خط بطلان بر روى اعمال نيكش نمىكشد. ما هم معتقديم كه خداوند خط بطلان نمىكشد؛ اما بايد
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 297.
ببينيم آيا اگر كسى خداشناس نباشد عمل خير واقعى كه هم حسن اثر داشته باشد و هم حسن ارتباط، هم از نظر نظام اجتماعى خوب باشد و هم از نظر روحى عامل، از او سر مىزند يا سر نمىزند؟ همه اشتباه ها از آنجا پيدا شده است كه ما مفيد بودن اجتماعى يك عمل را براى اينكه آن عمل، «خير» و «صالح» محسوب گردد كافى فرض كردهايم.(1)
يك تفاوت اصيل در ميان قوانين الهى و قوانين بشرى همين است كه قوانين الهى دو بعدى است و قوانين بشرى يك بعدى. قوانين بشرى به نظام روحى و تكامل معنوى فرد كارى ندارد. وقتى كه يك دولت براى مصالح كشور، اقدام به وضع ماليات مىكند، هدفش فقط بدست آوردن پول و تأمين هزينه كشور است. دولت نظرى ندارد كه پرداخت كننده ماليات چه نيّتى دارد؟ آيا با طيب خاطر و رضايت و از روى علاقهمندى به دولت يا كشور ماليات مىدهد يا از روى ترس؟ هدف دولت تنها پول گرفتن است، حتى اگر پرداختكننده در دلش فحش هم بدهد باز هم منظور دولت عملى شده است. همچنين وقتى كه براى دفاع از كشور، سربازانى را به زير پرچم احضار مىكند به نيّت سربازان كارى ندارد؛ او مىخواهد سرباز در ميدان جنگ با دشمن نبرد كند؛ براى دولت تفاوتى ندارد كه سرباز با رضا و ميل بجنگد يا از روى ترس از مسلسلى كه پشت سرش قرار دارد، نبردش خودنمايى باشد، به انگيزه حماسهها و تعصّبهاى احمقانه باشد، يا از براى دفاع از حق و حقيقت؟
ولى در قوانين الهى چنين نيست؛ در اين قوانين، ماليات و سربازى بطور مطلق خواسته نشده است، بلكه توأم با نيّت خالص و قصد قربت خواسته شده است. اسلام عمل با روح مىخواهد نه عمل بىروح. بنابراین اگر مسلمانى زكات خود را بدهد ولى شائبه ريا در آن باشد پذيرفته نيست؛ اگر به جهاد برود ولى براى خودنمايى باشد قبول نيست. قانون الهى مىگويد سرباز اجبارى به درد من نمىخورد، من سربازى مىخواهم كه روحاً سرباز باشد، سربازى
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 298.
مىخواهم كه نداى: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ؛(1)
خدا از مؤمنين، جانها و مالهايشان را خريدارى فرموده است و از براى ايشان در ازاء آن بهشت است». را پذيرفته باشد و صميمانه به آن لبّيك بگويد.(2)
از رسول اكرم (صلّى اللّه عليه وآله وسلم) در روايت متواتر ميان شيعه و اهل سنت رسيده است كه حضرت فرمودند: «إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّات؛(3)
همانا كارها وابسته به نيّتهاست».
دنيا و آخرت دو جهان كاملا مجزّا و منفصل از يكديگر نيستند؛ عالم دنيا و آخرت و يا به تعبير ديگر ملك و ملكوت مجموعاً يك واحد است همچون ورق كتاب كه داراى دو صفحه است، و يا همچون سكهاى كه دو طرف دارد. زمينى كه در دنيا هست، همين زمين با چهره ملكوتيش در آخرت پيدا مىشود. جمادات و نباتات دنيا با وجهه ملكوتيشان در آخرت ظاهر مىشوند. اساساً آخرت وجهه ملكوتى دنياست.(4)
شرط اينكه يك عمل، وجهه ملكوتى خوب و «علّيّين» پيدا كند اين است كه با توجه به خدا و براى صعود به ملكوت خدا انجام بگيرد. اگر كسى معتقد به قيامت نباشد و توجه به خدا نداشته باشد، عمل او وجهه ملكوتى نخواهد داشت. وجهه ملكوتى عمل وجهه بالاست و وجهه ملكى آن وجهه پايين است. تا عملى از راه نيّت و از راه عقيده و ايمان، نورانيّت و صفا پيدا نكند، به
ملكوت عليا نمىرسد؛ عملى به ملكوت عليا مىرسد كه روح داشته باشد. روح عمل همان بهره اخروى و ملكوتى آن است.
قرآن كريم چه زيبا مىفرمايد: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ؛(1)بسوى او سخن پاك بالا مىرود و كردار شايسته بالا مىبردش».
به هر حال اشتباه است اگر بپنداريم اعمال كسانى كه ايمان به خدا و قيامت ندارند، به سوى خدا صعود مىنمايد و وجهه «علّيّينى» پيدا مىكند. محال است كه كسى به سوى تركستان برود و به كعبه برسد.(2)بهشت و جهنّم، دو غايت سير معنوى انسان است. در آن جهان هر كسى خود را در غايت مسير خود مىبيند، يكى بالا است و ديگرى پايين، يكى اعلا علّيّين است و ديگرى اسفل سافلين.
چگونه ممكن است كسى به سوى مقصدى حركت نكند و يا به سوى مقصدى ضدّ آن مقصد حركت كند و آنگاه به آن مقصد برسد؟! حركت به سوى عليين، فرع آهنگ و اراده رسيدن به آن است، و آهنگ و اراده، فرع معرفت و اعتقاد از يك طرف، و تمكين و تسليم از طرف ديگر است. از آنكه به چنين مقصدى اعتقاد ندارد يا تمكين و تسليم ندارد و بالاخره رغبتى به آن ندارد و به انگيزه رسيدن به آنجا كوچكترين گامى برنمىدارد چگونه مىتوان توقع داشت كه سر از آنجا در بياورد؟ بىشك هر راهى به مقصد خودش منتهى مىگردد؛ تا مقصد خدا نباشد به خدا منتهى نمىگردد.
قرآن كريم مىفرمايد: «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً. وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ
مَشْكُوراً؛(1)
هر كس (فقط) طالب دنياى نقد باشد، آن مقدار كه بخواهيم به آنان كه بخواهيم مىدهيم، سپس براى وى جهنم را قرار دادهايم كه نكوهيده و رانده شده وارد آن مىگردد. و هر كس خواهان آخرت باشد و كوشش شايسته آن را انجام دهد، پس كوشش آنان مورد قدردانى قرار خواهد گرفت.»
يعنى اگر كسى سطح فكرش از دنيا بالاتر نباشد و هدفى عالىتر از دنيا نداشته باشد، محال است كه به هدف عالى اخروى نائل گردد؛ ولى لطف و كرم ما و خدايى ما ايجاب مىكند كه از همان هدف دنيايى كه خواهان آن است به او بهرهاى بدهيم.(2)
در اينجا نكتهاى است: جهان دنيا، جهان طبيعت و ماده است، جهان علل و اسباب است، علل و اسباب دنيوى با هم در تزاحم و جنگ هستند؛ در اين دنيا «قسر» هم وجود دارد؛ بنابراین كسى كه هدفش دنيا باشد، تضمينى ندارد كه صددرصد به مقصود برسد. ولى آن كس كه در نظام روحى خودش هدف عالىترى دارد و دل به هدفهاى كوچك نقد نداده است و به سوى هدف الهى گام برمىدارد و با ايمان جلو مىرود، البته که به هدف خواهد رسيد زيرا خداوند ارجگذار است، كار نيكى را كه تقديم او گردد مىپذيرد و مزد مىدهد. در اينجا سعى و كوشش هم شرط شده است زيرا محال است كه كسى بىگام برداشتن، راهپيمايى كند و به هدف برسد.
قرآن کریم در آيه شریفه مىفرمايد: «كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ، وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً؛(3)ما همه را، هم اين گروه را و هم آن گروه را، از فيض پروردگارت مدد مىكنيم؛ فيض پروردگار تو از كسى دريغ نشده است». يعنى ما فيّاض علىالاطلاق هستيم و جهان را
مستعدّ فعاليّت ساختهايم؛ هر كسى هر تخمى كه بپاشد آن را به ثمر مىرسانيم؛ هر كس كه به سوى هدفى رهسپار است او را به هدفش مىرسانيم.
جهان، سرزمين مستعدّ و مناسبى است براى كاشتن و روييدن و رشد كردن و درو كردن، بستگى دارد به اينكه انسان چه بذرى براى رشد و پرورش انتخاب كند و چه محصولى بخواهد بدست آورد؛ هر بذرى انتخاب كند همان بذر عينا در مزرعه مستعدّ و مناسب اين جهان رشد داده مىشود.(1)
بلى، يك حمايت مخصوص از براى اهل حقيقت هست كه «رحمت رحيميّه» ناميده مىشود؛ دنيا طلبان از اين رحمت محرومند، زيرا خواهان آن نيستند. ولى رحمت رحمانيّه خدا در تمام مردم و در تمام مسيرها به طور مساوی جريان دارد.
پس روشن ساختيم كه حسن فعلى براى پاداش اخروى عمل كافى نيست، حسن فاعلى هم لازم است؛ حسن فعلى به منزله تن و حسن فاعلى به منزله روح و حيات است؛ و بيان شد كه ايمان به خدا و روز رستاخيز، شرط اساسى و لازم حسن فاعلى است، و اين شرطيّت يك شرطيّت قراردادى نيست، يك شرطيّت ذاتى و تكوينى است مانند شرطيّت هر راه معيّن براى مقصد معيّن.(2)
از روايات زيادى كه در دست داريم كاملًا مىتوان اين مطلب را استفاده كرد:
آيا غير مسلمانان كه موحّد و به قيامت معتقد هستند و براى خدا كار مىكنند وضعشان چگونه است؟ در ميان اهل كتاب مردمى يافت مىشوند كه نه مسيح را فرزند خدا مىدانند و نه
عزير را، و نه ثنوى و آتشپرستند؛ نه مىگويند المسيح ابن اللّه و نه مىگويند عزير ابن اللّه، و نه مىگويند اهريمن خداى بديها؛ به روز رستاخيز هم معتقدند. سرنوشت اعمال آنان چيست؟(1)
بحث ما در اين فصل درباره آن نيكوكارانى است كه به مبدأ و معاد ايمان دارند و طبعاً مىتوانند در عمل آهنگ بالا كنند و براى مقصدى ما وراء ماديات عمل نمايند. گفته مىشود كه اديسون و پاستور از اين گونه مردمان هستند؛ گفته مىشود آنان مردمى مذهبى بودهاند و داراى انگيزههاى خداپرستانه بودهاند، يعنى آنان در كارهايشان درست مانند متديّنين مسلمان، براى رضاى الهى و به انگيزه خدايى اقدام مىكردهاند؛ اينها در حقيقت مسيحيانى هستند كه مسيحى نيستند، زيرا اگر مسيحى واقعى باشند و به اصول موجود مسيحيّت مؤمن و معتقد باشند، مسيح را خدا مىدانستند و طبعاً امكان نداشت كه موحّد واقعى باشند؛ دانشمندان امروز مسيحى شايد كمتر به خرافات تثليث معتقد باشند. براى پاسخ به اين قسمت بايد ديد ايمان به نبوّت و امامت از چه نظر لازم است؟ و چرا بايد شرط قبول اعمال باشد؟
به نظر مىرسد دخالت ايمان به انبياء و اولياء خدا در پذيرش اعمال از دو جهت است: يكى اينكه معرفت آنان برمىگردد به معرفت خدا. در حقيقت شناختن خدا و شئون او بدون معرفت اولياء خدا كامل نمىگردد؛ به عبارت ديگر اينكه: شناختن خدا بطور كامل شناختن مظاهر هدايت و راهنمايى است. ديگر اينكه شناختن مقام نبوّت و امامت از اين نظر لازم است كه بدون معرفت آنان، بدست آوردن برنامه كامل و صحيح ممكن نيست.
فرق بزرگ بين يك نفر مسلمان نيكوكار و يك نفر كافر نيكوكار اين است كه كافر نيكوكار از آن جهت كه داراى برنامه صحيح و درست نيست، احتمال موفقيت آن ناچيز است؛ ولى يك نفر
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 309.
مسلمان از آن جهت كه خود را به دينى تسليم كرده است كه برنامهاى جامع و صحيح دارد، اگر برنامه خود را درست و صحيح اجرا كند موفقيت آن قطعى است.(1)
در برنامه اسلام، پارهاى دستورها وجود دارد كه عمل به آنها شرط تكامل روحى و معنوى است. بديهى است يك نفر غير مسلمان هر اندازه بىنظر و بىتعصب و خالى از عناد باشد، به واسطه محروميّت از استفاده از برنامه كامل انسانيّت، از مزاياى آن محروم خواهد ماند. اينچنين شخصى طبعاً از عباداتى عظيم مانند نمازهاى پنجگانه و روزه و غیره محروم مىماند. مَثَل او مَثَلِ كسى است كه بدون برنامه كشاورزى بذرى بپاشد؛ هرگز محصولى را كه چنين كسى بدست مىآورد مانند محصول كسى كه طبق برنامه صحيح و جامعى زمين را شخم مىزند و در وقت مناسب بذر مىپاشد نخواهد بود.
فرق بين نيكوكار مسلمان و نيكوكار غير مسلمان را مىتوان چنين بيان كرد كه نيكوكار مسلمان همچون مريضى است كه تحت مراقبت و دستور يك طبيب حاذق برنامه دارد، غذا و دوايش همه به دستور طبيب است؛ هم از لحاظ نوع دوا و غذا و هم از لحاظ وقت آن و هم از لحاظ اندازه آن كاملاً طبق دستور عمل مىكند؛ ولى نيكوكار غير مسلمان همچون مريضى است كه برنامه ندارد و خودسرانه كار مىكند؛ هر غذا يا دوائى كه به دستش مىرسد مىخورد؛ چنين مريضى ممكن است احياناً يك دواى مفيد بخورد و نتيجه خوب بگيرد.
با اين بيان روشن مىگردد كه تفاوت بين مسلمان و خداشناس غير مسلمان اين است كه مسلمان، خداشناسى است كه برنامه صحيح دارد ولى خداشناس غير مسلمان كارهايش بدون برنامه صحيح است؛ به عبارت ديگر مسلمان، هدايت يافته است و غير مسلمان هر چند
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 310.
خداشناس باشد، هدايت نايافته است. قرآن كريم در همين زمينه مىفرمايد: «فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا؛(1)
اگر تسليم برنامه محمّدى شدند پس راه را يافتهاند.»(2)
از مجموع آنچه بیان شد، این نتیجه حاصل می شود كه همه غير مسلمانان از نظر مأجور بودن در قبال اعمال خير، يكسان نيستند؛ ميان غير مسلمانى كه به خدا و قيامت معتقد نيست و غير مسلمانى كه به خدا و قيامت معتقد هست ولى از موهبت ايمان به نبوّت محروم است تفاوت عظيم است. براى دسته اول امكان انجام يك عمل مقبول عند اللّه نيست ولى براى دسته دوم هست. اين دسته ممكن است با شرايطى به بهشت بروند، ولى براى دسته اول ممكن نيست.(3)
آيا كفر و عناد موجب نابود شدن و از اثر افتادن عمل خير مىگردد و مانند يك «آفت» آن را فاسد مىكند؟ به عبارت ديگر: آيا اگر از انسان عمل خيرى با همه شرايط حسن فعلى و فاعلى صادر شود و از طرف ديگر انسان در برابر حقيقت، خصوصا حقيقتى كه از اصول دين بشمار مىرود لجاج ورزد و عناد به خرج دهد، در اين صورت آيا آن عمل كه در ذات خود خير و ملكوتى و نورانى بوده و از جنبه بعد الهى و ملكوتى نقصى نداشته، به واسطه اين لجاج و عناد و يا به سبب يك حالت انحرافى روحى ديگر نابود مىگردد يا نه؟ در اينجا مسأله «آفت» مطرح است.
ممكن است عملى، هم داراى حسن فعلى باشد و هم داراى حسن فاعلى، و به تعبير ديگر هم پيكر صحيح داشته باشد و هم روح و جان سالم، هم از وجهه ملكى و طبيعت خير باشد و هم
از وجهه ملكوتى، ولى در عين حال از نظر ملكوتى به خاطر آفتزدگى تباه و پوچ گردد، همچون بذرى سالم كه در زمين مساعد پاشيده مىشود و محصول هم مىدهد ولى قبل از اينكه مورد استفاده قرار گيرد دچار آفت مىگردد، ملخ يا صاعقهاى آن را نابود مىسازد. قرآن كريم اين «آفتزدگى» را «حبط» مىنامد.
«آفتزدگى» اختصاص به كفّار ندارد، در اعمال نيك مسلمانان نيز ممكن است پيش آيد. ممكن است يك مسلمان مؤمن، در راه خدا و براى خدا به فقير مستحقّى صدقه بدهد و صدقه او مورد قبول واقع گردد ولى بعد آن را با منّت گذاشتن بر او و يا با نوعى آزار روحى ديگر به او، نيست و نابود گرداند و تباه سازد.
قرآن كريم مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى؛(1)اى كسانى كه ايمان آوردهايد صدقات خويشتن را با منّت نهادن و آزار رساندن باطل نكنيد.» يكى ديگر از آفات اعمال خير «حسد» است؛ چنانكه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «إِنَ الْحَسَدَ لَيَأْكُلُ الْحَسَنَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛(2)
حسد ورزيدن اعمال خير انسان را مىبلعد و مىخورد آنچنانكه هيزم، آتش را.» يكى ديگر از آن آفات، «جحود» يعنى حالت «ستيزهگرى» با حقيقت است. جحود يعنى اينكه آدمى حقيقت را درك كند و در عين حال با آن مخالفت كند.(3)
به عبارت ديگر: جحود اين است كه فكر و انديشه به واسطه دليل و منطق تسليم گردد و حقيقت از نظر عقل و چراغ انديشه روشن گردد، اما روح و احساسات خودخواهانه و متكبّرانه سرباز زند و تسليم نشود. روح كفر، ستيزهجويى و مخالفتورزى با حقيقت در عين شناخت
حقيقت است. قبلًا، آنجا كه درباره مراتب تسليم بحث كرديم توضيحاتى راجع به اين حالت داديم.(1)
فرض كنيم پاستور، پىجويى علمى خويش را كه منتهى به كشف ميكروب گرديد براى خدا انجام داده است و منظورش احسان به خلق، تقرّبا الى اللّه بوده است؛ كافى نيست كه در نهايت امر مأجور عند اللّه باشد.(2)
تا اينجا سخن از مقبوليّت و عدم مقبوليّت طاعات و اعمال نيك و مثبت غير مسلمانان بود، و به عبارت ديگر سخن درباره بالاى صفر بود، سخن در اين بود كه آيا كارهاى خير آنها، آنها را بالا مىبرد يا خير؟
اكنون ببينيم تكليف زير صفر يعنى گناهان و اعمال شرّ غير مسلمانان چه مىشود؟ آيا همه آنها در اين جهت يكسانند؟ يا فرقى در كار است؟ به علاوه در زير صفر يعنى در كارهاى شر و پايين برنده، آيا ميان مسلمان و غير مسلمان و همچنين ميان شيعه و غير شيعه فرق است يا نه؟ آيا مسلمان و خصوصا مسلمان شيعه از نظر زير صفر نوعى مصونيّت دارد يا خير؟
ضمن مطالب گذشته معلوم شد كه خداوند آنگاه بشر را معذّب مىكند كه از روى تقصير يعنى عالماً عامداً مرتكب خلاف شود نه از روى قصور و دستنارسى. اكنون براى اينكه وضع غير مسلمانان را در زير صفر روشن كنيم، يعنى براى اينكه مجازاتها و كفرهاى آنها را در كارهاى شرّى كه مرتكب مىشوند بررسى كنيم ناچاريم مسأله ديگرى كه در معارف اسلامى مطرح است و
ريشهاش در قرآن مجيد است مطرح كنيم و آن، مسأله «قصور» و «استضعاف» است. اينك بحث خود را تحت اين عنوان آغاز مىكنيم.(1)
علماى اسلام، اصطلاحى دارند؛ مىگويند برخى از مردم «مستضعفين» و يا «مرجون لامر اللّه» مىباشند. «مستضعفين» يعنى بيچارگان و دستنارسان، «مرجون لامر اللّه» يعنى كسانى كه درباره آنها بايد گفت كار اينها با خداست، خداوند خودش به نحوى كه حكمت و رحمتش ايجاب مىكند عمل خواهد كرد. هر دو اصطلاح از قرآن كريم اقتباس شده است.
در سورة النساء، آيه 97، 98 و 99 چنين آمده است: «الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ؟ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ، قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها؟ فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً، إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا. فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً»
در آيه اول، جريان پرسش و پاسخ مأموران الهى با بعضى از مردم پس از مرگ آنها مطرح است. فرشتگان از آنها مىپرسند شما در دنيا در چه وضعى بسر مىبرديد؟ آنها معتذر مىشوند كه ما مردمى بيچاره بوديم، دستمان به كسى و چيزى نمىرسيد. فرشتگان مىگويند شما مستضعف نيستيد، زيرا زمين خدا فراخ بود و شما مىتوانستيد از آنجا مهاجرت كرده به نقطهاى برويد كه همه جور امكان در آنجا بود، پس شما مقصّريد و مستوجب عذاب.
در آيه دوم وضع برخى مردم را ذكر مىكند كه واقعا مستضعفند، خواه مرد و يا زن و يا كودك. اينها كسانى هستند كه دستشان به جايى نمىرسد و راه به جايى نمىبرند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 319.
در آيه سوم نويد مىدهد و اميدوار مىكند به اينكه خداوند كريم گروه دوم را مورد عفو و مغفرت خود قرار مىدهد.(1)
علّامه طباطبائى در تفسير «الميزان» ذيل همين آيات مىفرمايند:
«خداوند، جهل به امر دين و هر ممنوعيّت از اقامه شعائر دين را ظلم شمرده است و عفو الهى شامل آن نمىشود، اما مستضعفين كه قدرت بر انتقال و تغيير محيط ندارند استثناء شدهاند. استثناء به صورتى ذكر شده كه اختصاص ندارد به اينكه استضعاف به اين صورت باشد؛ همان طورى كه ممكن است منشأ استضعاف، عدم امكان تغيير محيط باشد ممكن است اين جهت باشد كه ذهن انسان متوجه حقيقت نشده باشد و به اين سبب از حقيقت محروم مانده باشد».(2)
روايات زيادى وارد شده كه مردمى كه به عللى قاصر ماندهاند مستضعف به شمار مىروند.
قرآن کریم مىفرمايد: «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ؛(3)
گروه ديگر كارشان احاله مىشود به امر خدا، يا آنها را معذّب مىكند و يا بر آنها مىبخشايد؛ خداوند دانا و حكيم است.» كلمه «مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ» از اين آيه اقتباس شده است.
در روايت آمده است كه امام باقر(علیه السلام) درباره اين آيه فرمود: همانا قومى بودند در صدر اسلام كه ابتدا مشرك بودند و مرتكب جناياتى بزرگ شدند، حمزه و جعفر و امثال اينها را از مسلمين كشتند؛ اينها بعد مسلمان شدند، شرك را رها كردند و به توحيد در آمدند؛ اما ايمان در قلب آنها راه نيافت كه در زمره مؤمنين قرار گيرند و استحقاق بهشت پيدا كنند و در عين حال از جحود و عناد هم كه موجب معذّب بودن آنها بود دست برداشته بودند؛ اينها نه مؤمن بودند و نه كافر و جاحد، اينها «مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ» هستند كه امرشان حواله به خداست.(4)
آنچه مجموعاً استفاده مىشود اين است كه مردمى كه به شكلى از شكلها قصور داشتهاند نه تقصير، خداوند آنها را معذّب نمىسازد.(1)
فلاسفه اسلام، اين مسأله را به شكلى ديگر بيان كردهاند اما نتيجهاى كه گرفتهاند کاملاً با آنچه ما از آيات و روايات استنباط كرديم منطبق است.
بو على سينا مىگويد: «مردم همان طورى كه از لحاظ سلامت جسم و همچنين از لحاظ زيبايى جسم به سه دسته تقسيم مىگردند: از لحاظ جسمى يك عده در كمال سلامت جسم و يا در كمال زيبايى اندام هستند، و يك عده در نهايت زشتى و يا بيمار جسم هستند. هر يك از اين دو گروه در اقليّت می باشند. گروهى كه اكثريت را تشكيل مىدهند مردمى هستند كه از لحاظ سلامت و مرض، و همچنين از لحاظ زيبايى و زشتى متوسّط هستند، نه سلامتى و اعتدال مزاج مطلق دارند و نه مانند ناقصالخلقهها دچار نقص و بيمارى دائم مىباشند، نه زيباى زيبا هستند و نه زشت زشت.(2)
از لحاظ روحى و معنوى نيز مردم همين طورند، يك عده شيفته حقيقت می باشند و يك عده دشمن سرسخت آن. گروه سوم متوسّطين و اكثريّت هستند كه نه مانند گروه اول شيفته و عاشق حقيقت هستند و نه مانند گروه دوم دشمن و خصم حقيقت. اينان مردمى هستند كه به حقيقت نرسيدهاند ولى اگر حقيقت به ايشان ارائه گردد از پذيرش آن سرباز نمىزنند».
به عبارت ديگر از نظر اسلامى و با ديد فقهى، آنها مسلمان نيستند ولى از لحاظ حقيقت، مسلم مىباشند، يعنى تسليم حقيقت می باشند و عناد با آن ندارند.
بو على پس از اين تقسيم مىگويد: «وَ استَوسَعَ رَحمَةُ اللّه؛(1)
رحمت الهى را وسيع بدان و آن را در انحصار يك عده معدود مشمار».
صدر المتألّهين در مباحث خير و شرّ «اسفار» از جمله اشكالات آنجا اين مطلب را ذكر مىكند كه:
«چگونه مىگوييد خير بر شر غلبه دارد و حال آنكه وقتى كه به انسان كه اشرف كائنات است نظر مىافكنيم مىبينيم اكثر انسانها از لحاظ عمل گرفتار اعمال زشت، و از لحاظ اعتقاد
دچار عقايد باطله و جهل مركّب هستند و اعمال زشت و اعتقادات باطله، امر معاد آنها را ضايع، و آنان را مستحق شقاوت مىگرداند. پس عاقبت نوع انسان كه ثمره و گل سرسبد هستى است شقاوت و بدبختى است».
صدر المتألّهين در جواب اين اشكال اشاره به سخن بو على مىكند و مىگويد: «مردم در آن جهان از نظر سلامت و سعادت مانند اين جهان از نظر سلامت می باشند.
همان طورى كه در اين جهان سالم سالم و زيباى زيبا و همچنين بيمار بيمار و زشت زشت در اقليت هستند، و اكثريّت با متوسّطان است كه سالم نسبى مىباشند؛ در آن جهان نيز كمّلين كه به تعبير قرآن «السّابقون» مىباشند و همچنين اشقيا كه به تعبير قرآن «اصحاب الشمال» مىباشند اندك هستند و غلبه با متوسطان است كه قرآن كريم آنها را «اصحاب اليمين» مىخواند.»(2)
صدر المتألّهين پس از اين سخن چنين مىگويد: «فَلأهلِ الرَّحمَة وَ السَّلامَةِ غُلِبَة فِى النَّشأتَين؛(3)
پس در هر دو نشأه غلبه با اهل رحمت و سلامت است».
بحث حكما بحث صغروى است نه كبروى. حكما دراينباره بحث نمىكنند كه ملاك عمل نيك و ملاك مقبوليّت عمل چيست؛ بحث آنها درباره انسان است كه عملا اكثريّت انسانها، به تفاوت و به طور نسبى نيك هستند و نيك مىمانند و نيك مىميرند و نيك محشور مىگردند.
حكما مىخواهند بگويند هر چند مردمى كه توفيق قبول دين اسلام مىيابند در اقليت می باشند ولى افرادى كه داراى اسلام فطرى مىباشند و با اسلام فطرى محشور مىگردند در اكثريّت هستند.
به عقيده طرفداران اين مشرب، اينكه در قرآن كريم آمده است كه انبيا از كسانى شفاعت مىكنند كه دين آنها را بپسندند، مقصود دين فطرى است نه دين اكتسابى كه از روى قصور به آن نرسيدهاند ولى عنادى هم با آن نورزيدهاند.
اما گناهان مسلمان. اين مسأله درست صورت عكس مسأله (عمل خير از غير مسلمان) را دارد و متمّم بحث گذشته به شمار مىرود. مسأله اين است كه آيا گناهان افراد مسلمان از لحاظ عقوبت مانند گناهان غير مسلمانان است يا نه؟(1)
طرح مسأله قبل، از آن نظر كه يك عقيده علمى بشمار مىرفت ضرورت داشت ولى طرح اين مسأله، يك ضرورت عملى است؛ زيرا يكى از عوامل انحطاط و تباهى اجتماعات مسلمان در عصر حاضر غرور بىجايى است كه در دورههاى متأخّر در عده زيادى از مسلمانان خصوصا اكثريّتى از شيعيان پديد آمده است.
اگر از اين افراد پرسيده شود كه آيا اعمال نيك غير شيعه مورد قبول درگاه خدا واقع مىشود؟ بسيارى از آنها جواب مىدهند: نه. و اگر از آنان پرسيده شود كه اعمال بد و گناهان شيعه چه
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، ج1، ص 329.
حكمى دارد؟ جواب مىدهند: همه بخشيده شده است. از اين دو جمله استنتاج مىشود كه آن چيزى كه هيچ ارزشى ندارد عمل است، نه ارزش مثبت دارد و نه ارزش منفى؛ شرط لازم و كافى براى سعادت و نيكبختى اين است كه انسان، نام خود را شيعه بگذارد و بس. معمولًا اين دسته چنين استدلال مىكنند:
اگر بنا باشد كه گناهان ما و ديگران يكجور مورد محاسبه قرار گيرد پس فرق بين شيعه و غير شيعه چيست؟
روايت معروف پیامبر که فرمودند: «حُبُ عَلِيِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حَسَنَةٌ لَا تَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئَة؛(1)محبت امام على(علیه السلام) حسنهاى است كه هيچ گناهى با وجود آن به آدمى لطمه نمىزند.»
در پاسخ استدلال اول بايد گفت فرق بين شيعه و غير شيعه وقتى آشكار مىگردد كه شيعه به برنامهاى كه رهبرانش به او دادهاند عمل بكند و غير شيعه هم به برنامه دينى خودش عمل كند، آن وقت تقدّم شيعه بر غير شيعه، هم در دنيا و هم در آخرت روشن مىگردد. نبايد گفت اگر شيعه و غير شيعه برنامههاى مذهبى خود را زير پا بگذارند بايد تفاوت داشته باشند، و اگر تفاوتى نباشد پس چه فرقى ميان شيعه و غير شيعه هست؟(2)
محمد بن مارد از امام صادق(علیه السلام) پرسيد: آيا راست است كه شما فرمودهايد: «إِذَا عَرَفْتَ فَاعْمَلْ مَا شِئْت؛ همين كه به امام معرفت پيدا كردى هر چه مىخواهى عمل كن.» فرمود: بلى صحيح است. گفت: هر عملى و لو زنا، سرقت، شرب خمر؟! امام فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» به خدا قسم كه درباره ما بىانصافى كردند. ما خودمان مسئول اعمالمان هستيم،
چگونه ممكن است از شيعيان ما رفع تكليف بشود؟! من گفتم وقتى كه امام را شناختى هر چه مىخواهى كار خير كن كه از تو مقبول است.»(1)
اما روايت «حُبُ عَلِيِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حَسَنَةٌ لَا تَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئَة» بايد ديد چه تفسيرى دارد؟ يكى از علماى بزرگ (آیت الله محمد باقر وحيد بهبهانى) اين حديث را به گونهاى خاص تفسير كرده است؛ ايشان مىفرمايند معناى حديث اين است كه اگر محبت امام على(علیه السلام)، راستين باشد هيچ گناهى به انسان صدمه نمىزند؛ يعنى اگر محبت آن حضرت كه نمونه كامل انسانيّت و طاعت و عبوديّت و اخلاق است از روى صدق باشد و به خودبندى نباشد مانع ارتكاب گناه مىگردد.(2)
پس معنى حديث«حُبُ عَلِيِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حَسَنَةٌ لَا تَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئَة» اين است كه محبت امام على(علیه السلام) حسنهاى است كه مانع ضرر زدن گناه مىشود، يعنى مانع راه يافتن گناه مىشود؛ معنايش آن نيست كه جاهلان پنداشتهاند و آن اينكه محبت آن حضرت چيزى است كه هر گناهى كه مرتكب شوى بلا اثر است. امام باقر(عليه السلام) در این باره مىفرمايند: «مَا تَنالُ وَ لا يَتَنا اِلّا بِالعَمَلِ وَ الوَرَع؛(3)به ولايت ما نتوان رسيد جز با عمل نيك و پرهيزكارى و دورى از گناه.»(4)
از مجموع آنچه در اين بخش درباره اعمال نيك و بد مردم مسلمان و مردم غير مسلمان گفته شد نتايج زير بدست آمد:
هر يك از سعادت و شقاوت، درجات و مراتبى دارد؛ نه اهل سعادت در يك درجه و مرتبه هستند و نه اهل شقاوت. اين مراتب و تفاوت ها، درباره اهل بهشت به عنوان «درجات» و درباره اهل جهنم به عنوان «دركات» تعبير مىشود.
افرادى كه به خدا و آخرت ايمان ندارند، هيچ عملى را به منظور بالا رفتن به سوى خدا انجام نمىدهند، و چون به اين منظور انجام نمىدهند قهراً سير و سلوكى از آنها به سوى خدا و عالم آخرت صورت نمىگيرد؛ پس آنها به سوى خدا و ملكوت خدا بالا نمىروند و به بهشت نمىرسند؛ يعنى به مقصدى كه به سوى آن نرفتهاند، به حكم آنكه نرفتهاند، نمىرسند.
افرادى كه به خدا و آخرت ايمان دارند و اعمالى با انگيزه تقرّب به خدا انجام مىدهند و در كار خود خلوص نيّت دارند، عمل آنها مقبول درگاه الهى است و استحقاق پاداش و بهشت مىيابند اعمّ از آنكه مسلمان باشند يا غير مسلمان.
غير مسلمانانى كه به خدا و آخرت ايمان دارند و عمل خير به قصد تقرّب به خداوند انجام مىدهند، به موجب اينكه از نعمت اسلام بىبهره هستند، از مزاياى استفاده از اين برنامه الهى محروم مىمانند؛ از اعمال خير آنها آن اندازه مقبول است كه با برنامه الهى اسلام منطبق است؛ مانند انواع احسان ها و خدمت ها به خلق خدا. اما عبادات مجعوله كه اساسى ندارد، نامقبول است و يك سلسله محروميّت ها كه از دستنارسى به برنامه كامل ناشى مىشود شامل حال آنها مىگردد.
عمل خير مقبول، اعمّ از آنكه از مسلمان صادر شود يا از غير مسلمان، يك سلسله آفتها دارد كه ممكن است بعد عارض شود و آن را فاسد نمايد. در رأس همه آن آفتها، جحود و عناد و كافر است. بنابراین اگر افرادى غير مسلمان اعمال خير فراوانى به قصد تقرّب به خدا انجام دهند، اما وقتى كه حقايق اسلام بر آنها عرضه گردد تعصب و عناد بورزند و انصاف و
حقيقتجويى را كنار بگذارند، تمام آن اعمال خير هدر است.(1)
«كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِف»(2)
اعمال خير افرادى كه به خدا و قيامت ايمان ندارند و احياناً براى خدا شريك قائلند موجب تخفيف و احيانا رفع عذاب آنها خواهد بود. سعادت و شقاوت تابع شرايط واقعى و تكوينى است نه شرايط قراردادى.
آيات و رواياتى كه دلالت مىكند خداوند عمل صالح و خير را قبول مىفرمايد تنها ناظر به حسن فعلى اعمال نيست؛ از نظر اسلام، عمل، آنگاه خير و صالح محسوب مىگردد كه از دو جهت حسن داشته باشد: جهت فعلى و جهت فاعلى.
آيات و رواياتى كه دلالت مىكند اعمال منكران نبوّت يا امامت مقبول نيست، ناظر به آن است كه آن انكارها از روى عناد و لجاج و تعصب باشد؛ اما انكارهايى كه صرفاً عدم اعتراف است و منشأ عدم اعتراف هم قصور است نه تقصير، مورد نظر آيات و روايات نيست. اين گونه منكران از نظر قرآن كريم، مستضعف و «مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ» به شمار مىروند.
به نظر حكماء اسلام از قبيل بوعلى و صدر المتألّهين، اكثريّت مردمى كه به حقيقت اعتراف ندارند قاصر هستند نه مقصّر؛ چنين اشخاصى اگر خداشناس نباشند معذّب نخواهند بود (هر چند به بهشت هم نخواهند رفت) و اگر خداشناس باشند و به معاد اعتقاد داشته باشند و عملى خالص قربة الى اللّه انجام دهند پاداش نيك عمل خويش را خواهند گرفت. تنها كسانى به شقاوت كشيده مىشوند كه مقصّر باشند نه قاصر.
انسان نمىتواند بدون داشتن ايده و آرمان و ايمان، زندگى سالم داشته باشد و يا كارى مفيد و ثمر بخش براى بشريّت و تمدّن بشرى انجام دهد. انسان فاقد هرگونه ايده و ايمان، يا به صورت موجودى غرق در خودخواهى در مىآيد كه هيچ وقت از لاك منافع فردى خارج نمىشود، و يا به صورت موجودى مردّد و سرگردان كه تكليف خويش را در زندگى در مسائل
اخلاقى و اجتماعى نمىداند. انسان دائماً با مسائل اخلاقى و اجتماعى برخورد مىنمايد و ناچار بايد عكس العمل خاصّى در برابر اين گونه مسائل نشان بدهد. انسان اگر به مكتب و عقيده و ايمانى پيوسته باشد تكليفش روشن است، و امّا اگر مكتب و آيينى تكليفش را روشن نكرده باشد همواره مردّد بسر مىبرد، گاهى به اين سو كشيده مىشود و گاهى به آن سو، موجودى مىگردد ناهماهنگ.
آرى، در اصل ضرورت پيوستن به يك مكتب و يك ايده ترديدى نيست. آن چيزى كه لازم است مورد توجّه واقع شود اين است كه تنها ايمان مذهبى قادر است انسان را به صورت يك «مؤمن» واقعى در آورد، هم خودخواهى و خودپرستى را تحت الشّعاع ايمان و عقيده و مسلك قرار دهد، و هم نوعى «تعبّد» و «تسليم» در فرد ايجاد كند بطورى كه انسان در كوچكترين مسألهاى كه مكتب عرضه مىدارد به خودترديد راه ندهد، و هم آن را به صورت يك شىء عزيز و محبوب و گرانبها در آورد در حدّى كه زندگى بدون آن برايش هيچ و پوچ و بىمعنى باشد و با نوعى غيرت و تعصّب از آن حمايت كند.(1)
گرايشهاى ايمانى مذهبى موجب آن است كه انسان تلاشهايى على رغم گرايشهاى طبيعى فردى انجام دهد و احيانا هستى و حيثيّت خود را در راه ايمان خويش فدا سازد. اين در صورتى ميسّر است كه ايده انسان جنبه تقدّس پيدا كند و حاكميّت مطلق بر وجود انسان بيابد. تنها
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و ايمان، ج2، ص 39.
نيروى مذهبى است كه قادر است به ايدهها تقدّس ببخشد و حكم آنها را در كمال قدرت بر انسان جارى سازد.
گاهى افرادى نه از راه ايده و عقيده مذهبى بلكه تحت فشار عقدهها، كينهتوزيها، انتقامگيريها و بالاخره به صورت عكس العمل شديد در برابر احساس فشارها و ستمها، دست
به فداكارى مىزنند و از جان و مال و همه حيثيّات خود مىگذرند، همچنان كه نظايرش را در گوشه و كنار جهان مىبينيم. ولى تفاوت يك ايده مذهبى و غير مذهبى اين است كه آنجا كه پاى عقيده مذهبى به ميان آيد و به ايده قداست ببخشد، فداكاريها از روى كمال رضايت و به طور طبيعى صورت مىگيرد.
فرق است ميان كارى كه از روى رضا و ايمان صورت گيرد كه نوعى انتخاب است، با كارى كه تحت تأثير عقدهها و فشارهاى ناراحت كننده درونى صورت مىگيرد كه نوعى انفجار است. ثانياً اگر جهانبينى انسان صرفاً جهانبينى مادّى و بر اساس انحصار واقعيّت در محسوسات باشد، هر گونه ايدهپرستى و آرمان خواهى اجتماعى و انسانى بر خلاف واقعيّات محسوسى است كه انسان در آن هنگام در روابط خود با جهان احساس مىكند.
آنچه نتيجه جهانبينى حسّى است خودپرستى است نه ايدهپرستى. ايدهپرستى اگر بر اساس يك جهانبينى كه نتيجه منطقىاش آن ايده است نباشد از حدود خيالپرستى تجاوز نمىكند، يعنى انسان بايد جهانى مجزّا از واقعيّتهاى موجود، در درون خود و از خيال خود بسازد و با همان خوش باشد. ولى اگر ايدهپرستى ناشى از دين و مذهب باشد، متّكى به نوعى جهانبينى است كه نتيجه منطقى آن جهانبينى، پيروى از ايدهها و آرمانهاى اجتماعى است. ايمان مذهبى پيوندى است دوستانه ميان انسان و جهان، و به عبارت ديگر نوعى هماهنگى است ميان انسان و آرمانهاى كلّى جهان، امّا ايمان و آرمانهاى غير مذهبى نوعى «بريدگى» از
جهان و ساختن جهانى خيالى براى خود است كه به هيچ وجه از جهان بيرون حمايت نمىشود.(1)
ايمان مذهبى تنها يك سلسله تكاليف براى انسان على رغم تمايلات طبيعى تعيين نمىكند، بلكه قيافه جهان را در نظر انسان تغيير مىدهد، عناصرى علاوه بر عناصر محسوس، در ساختمان جهان ارائه مىدهد، جهان خشك و سرد مكانيكى و مادّى را به جهانى جاندار و ذىشعور و آگاه تبديل مىكند. ايمان مذهبى تلقّى انسان را نسبت به جهان و خلقت دگرگون مىسازد.(2)
پس چون ضرورت دارد بشر ايده و آرمان و ايمانى داشته باشد، و از طرفى ايمان مذهبى تنها ايمانى است كه قادر است بشر را زير نفوذ واقعى خود قرار دهد، و از طرف ديگر انسان به حكم سرشت خويش در جستجوى چيزى است كه آن را تقديس و پرستش كند، تنها راه اين است كه ايمان مذهبى را تقويت كنيم.
قرآن كريم اوّلين كتابى است كه اوّلاً در كمال صراحت، ايمان مذهبى را نوعى هماهنگى با دستگاه آفرينش خوانده است: «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛(3)آيا چيز ديگرى جز دين خدا را جستجو مىكنند و حال آنكه هر كه در آسمانها و زمين است سر بر فرمان اوست.»
ثانياً ايمان مذهبى را جزء سرشت انسانها معرّفى كرده است: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها؛(1)
حقگرايانه روى خود را به سوى دين كن، همان كه سرشت خدايى است كه مردم را بر آن سرشته است.»(2)
علم و ايمان
در رابطه علم و ايمان از دو ناحيه مىتوان سخن گفت: يكى اينكه آيا تفسير و برداشتى كه ايمانزا و آرمانخيز باشد و در عين حال مورد تأييد منطق باشد وجود دارد، يا تمام تفكّراتى كه علم و فلسفه به ما مىدهد همه بر ضدّ ايمان ها و دلبستگي ها و اميدها و خوشبيني هاست؟(3)
ناحيه ديگر، ناحيه تأثيرات علم از يك طرف، و ايمان از طرف ديگر بر روى انسان است. آيا علم به چيزى مىخواند و ايمان به چيز ديگرى ضدّ آن؟ علم، ما را به گونهاى مىخواهد بسازد و ايمان به گونهاى مخالف آن؟ علم ما را به سويى مىبرد و ايمان به سويى ديگر؟ يا علم و ايمان متمّم و مكمّل يكديگر هستند، علم نيمى از ما را مىسازد و ايمان نيمى ديگر را هماهنگ با آن؟ پس ببينيم علم به ما چه مىدهد و ايمان چه؟
علم به ما روشنايى و توانايى مىبخشد و ايمان عشق و اميد و گرمى، علم ابزار مىسازد و ايمان مقصد، علم سرعت مىدهد و ايمان جهت، علم توانستن است و ايمان خوب خواستن، علم مىنماياند كه چه هست و ايمان الهام مىبخشد كه چه بايد كرد، علم انقلاب برون است و ايمان انقلاب درون، علم جهان را جهان آدمى مىكند و ايمان روان را روان آدميّت مىسازد، علم وجود انسان را به صورت افقى گسترش مىدهد و ايمان به شكل عمودى بالا مىبرد، علم طبيعت ساز است و ايمان انسان ساز.
هم علم به انسان نيرو مىدهد، هم ايمان، امّا علم نيروى منفصل مىدهد و ايمان نيروى متّصل. علم زيبايى است و ايمان هم زيبايى است. علم زيبايى عقل است و ايمان زيبايى روح، علم زيبايى انديشه است و ايمان زيبايى احساس. هم علم به انسان امنيّت مىبخشد و هم ايمان. علم امنيّت برونى مىدهد و ايمان امنيّت درونى.
علم در مقابل هجوم بيماري ها، سيل ها، زلزلهها، طوفان ها ايمنى مىدهد و ايمان در مقابل اضطرابها، تنهايي ها، احساس بىپناهي ها، پوچانگاري ها. علم جهان را با انسان سازگار مىكند و ايمان انسان را با خودش. نياز انسان به علم و ايمان توأم هستند.(1)
همه دريافتهاند كه امروز عصر علم محض به پايان رسيده است و يك خلأ آرمانى جامعهها را تهديد مىكند. برخى مىخواهند اين خلأ را با فلسفه محض پر كنند، بعضى دست به دامن ادبيّات و هنر و علوم انسانى شدهاند. در كشور ما نيز كم و بيش پيشنهاد فرهنگ انسانگرا و مخصوصا ادبيّات عرفانى از قبيل ادبيّات مولوى و سعدى و حافظ براى پر كردن اين خلأ معنوى و آرمانى مطرح است، غافل از اينكه اين ادبيّات روح و جاذبه خود را از مذهب گرفته است. روح انسانگرايى اين ادبيّات همان روح مذهبى اسلامى است، وگرنه چرا برخى ادبيّات نوين امروزى با همه تظاهر به انسانگرايى اينهمه سرد و بىروح و بىجاذبه است؟! محتواى انسانى ادبيّات عرفانى ما ناشى از نوعى تفكّر درباره جهان و انسان است كه همان تفكّر اسلامى است. اگر روح اسلامى را از اين شاهكارهاى ادبى بگيريم اندام مردهاى بيش باقى نمىماند.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و ايمان، ج2، ص 32.
قرآن کریم می فرماید: «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ؛(1)آنان كه به غيب ايمان دارند و نماز را بر پا مىدارند و از آنچه به آنان روزى دادهايم، انفاق مىكنند.»
در عرف اين طور معروف است كه به بعضى از افراد «مؤمن» گفته می شود، یعنی مىگوييم فلان شخص، مرد یا زن مؤمنى است. مقصود اين است كه او عابد و متعبّدى است؛ يعنى واجباتش را انجام مىدهد، مستحبّات را هم زياد انجام مىدهد، زيارت مىرود، نافله مىخواند، ذكر زياد مىگويد. امّا درباره فرد ديگرى كه داراى اين مشخّصات نيست، مىگوييم فلانی آدم مؤمنى يا آدم مقدّسمآبى نيست. اين، اصطلاح عرف است ولى يك اصطلاح هم قرآن دارد. قرآن به بعضى از مردم مىگويد «مؤمن» و به بعضى ديگر مىگويد «كافر» و غير مؤمن. مؤمن در اصطلاح قرآن يعنى چه؟ يعنى صاحب ايمان. غير مؤمن يعنى كسى كه فاقد ايمان است. ايمان يعنى چه؟(2)
ايمان، مربوط به دل، قلب و اعتقاد است و اين، نصّ قرآن مجيد است. عدّهاى از اعراب باديهنشين آمدند خدمت پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و عرضه داستند: «آمنّا يا رسول اللّه» ما ايمان آورديم. آيه قرآن نازل شد: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ؛(3)گروهى از اعراب باديهنشين آمدند نزد تو (پيغمبر) و گفتند ما ايمان آورديم. به آنها بگو: شما نگوييد ما ايمان آورديم، بگوييد ما اسلام آورديم.» اسلام آوردن يعنى شهادتين را به زبان آوردن، ولى ايمان مربوط به دل و قلب است، مربوط به اعتقاد باطن است. هنوز ايمان در دل شما مردم نفوذ نكرده است.
از اينجا مىفهميم كه ايمان، واقعيّت و حقيقتى است مربوط به روح انسان نه مربوط به بدن انسان، نه مربوط به پيشانى انسان كه آثار سجده داشته باشد يا نداشته باشد، و نه مربوط به زبان انسان كه متذكّر خدا باشد يا نباشد؛ بلكه به ريشه اين امور كه عبارت است از يك حالت قلبى و فكرى و اعتقادى مربوط است. شما مىپرسيد ايمان به چى؟ بگويم به خدا؟ بگويم
ايمان به صفات خداوند؟ بگويم ايمان به رسالت پيغمبر و نزول وحى بر او؟ بگويم ايمان به اينكه معادى هست؟ بله، همه اينها درست است ولى خود قرآن تمام اينها را در يك كلمه جمع كرده است. آن كلمه، كلمهاى است كه در اوّلين آيه سوره بقره به يك اعتبار، و در سومين آيه آن به اعتبار ديگر ذكر شده است. در سوره بقره اين طور مىخوانيم: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الم، ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ. الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»(1)
در عبارت «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»: آنها كه به حقايق نهانى ايمان دارند، كلمه «غيب» يك كلمه است به جاى چندين كلمه: ايمان به خدا، ايمان به صفات پروردگار، ايمان به دستگيري هاى نهانى و غيبى در يك شرايط معيّن نيز هست.
«غيب» يعنى چه كه فرق آدم مؤمن و غير مؤمن در ايمان به غيب است؟ غيب يعنى نهان، مخفى، پنهان. پنهان از چى؟500
غيب يعنى نهان، پشت پرده، يعنى آن چيزهايى كه از حواسّ ظاهرى ما نهان است و پشت پرده محسوسات واقع شده است. قرآن كريم اين كلمه را زياد به كار برده است، گاهى تنها، مثل اينكه مىفرمايد: «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(2)
آنان كه به غيب ايمان دارند. يا مىفرمايد: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ»(3)كليدهاى غيب نزد خداست و جز او كسى از آنها آگاه نيست. و
گاهى همراه با كلمه «شهادت» مثل اينكه مىفرمايد: «عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ»(1)
خداوند هم به غيب آگاه است و هم به شهادت.
فلاسفه اسلامى از همين تعبير قرآنى استفاده كرده، جهان طبيعت را «عالم شهادت» و جهان ملكوت را «عالم غيب» اصطلاح كردهاند.
يك چيزهايى در اين عالم هست كه با حواسّ ما: حسّ باصره، حسّ سامعه، حسّ لامسه، حسّ ذائقه و حسّ شامّه قابل ادراك هستند، اينها را مىگويند «شهادت» يعنى چيزهايى كه انسان با ظاهر بدنش مىتواند آنها را درك كند. ما يك ادراكات پوستهاى داريم كه در ظاهر بدن ما تعبيه شده است و در اين حدود حيوانات هم دارند، يعنى حواسّى كه ما داريم حيوانات هم دارند و احياناً در بعضى از اين حواس، حيوانات از ما قوىتر و نيرومندتر هستند. اينها را مىگويند «حواسّ» چيزهايى را كه انسان به وسيله حواسّ خودش بتواند درك كند، مىگويند جزء غيب نيست، آشكار است.(2)
پس غيب عبارت است از اينكه انسان اقرار و اعتراف داشته باشد كه در عالم هستى، حقايق و واقعيّت هايى هست كه من با پوسته بدن خودم يعنى با حواسّ خودم نمىتوانم آنها را درك كنم و لو اينكه اينجا حضور داشته باشند. چشم من، گوش من، ذائقه من، لامسه و شامّه من قادر به ادراك آنها نيستند؛ يعنى من درباره خودم اين طور قضاوت كنم كه اين حواسّى كه من دارم، وسائل بسيار بسيار محدودى است كه براى تماس پيدا كردن من با دنياى خارج به من داده شده است. امّا آيا اين حواسّى كه من دارم ابزارى است براى من كه هر چه را در عالم هستى است با آنها درك كنم به طورى كه اگر چيزى را با حواسّ خودم درك نكنم، قبول نداشته
باشم؟ نه، اين اشتباه است؛ بلكه بزرگترين اشتباهى كه بشر در زندگى خودش مرتكب مىشود و شكل علمى
هم به آن مىدهد همين است، كه خيال بكند حواسّى كه به او در دنيا و در اين طبيعت داده شده است، براى اين است كه هر چه را در اين دنيا هست با همين حواسّ كشف كند به طورى كه اگر چيزى را با حواسّ خودش درك نكرد، آن را نفى كند و بگويد وجود ندارد چرا كه اگر مىبود من با دست خودم آن را لمس مىكردم يا با چشم خودم آن را مىديدم، يا با گوش خودم آن را مىشنيدم و يا با ذائقه خودم آن را مىچشيدم.(1)
تمام چيزهايى را كه انسان بايد به آنها ايمان داشته باشد، قرآن با كلمه «غيب» بيان كرده است؛ ايمان به اينكه حقايق و واقعيّتهايى هست كه از حدود حواسّ من بيرون است. پس با چه چيزى من وجود آنها را قبول كنم؟ راه ديگرى به انسان نشان داده شده است، دلائلى به انسان داده شده كه از راه آنها مىتواند غيب را قبول كند.
معنى «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» چيست؟ آيا فقط اين است كه ايمان داشته باشيم كه غيبى وجود دارد، خدايى وجود دارد، وحيى وجود دارد، ملائكه و فرشتگانى وجود دارند؟
كتب آسمانى، منشأ غيبى دارند؟ معادى وجود دارد؟ يا ايمان داشته باشيم كه امام زمانى وجود دارد؟ آيا ايمان به غيب همين است و به همين جا خاتمه پيدا مىكند؟ نه، بالاتر است. ايمان به غيب زمانی ايمان به غيب است كه انسان يك ايمانى هم به رابطه ميان خودش با غيب داشته باشد؛ بايد به امددهاى غيبى ايمان داشته باشيم. در سوره حمد مىخوانيد: «إِيَّاكَ
نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» اى خداى نهان و پنهان! ما تنها تو را پرستش مىكنيم و از تو كمك مىگيريم، از تو مدد مىگيريم، از تو نيرو مىخواهيم، اين، استمداد است. در راهى كه مىرويم، اين
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، ايمان به غيب، ج3، ص 140.
نيروهايى را كه تو به ما دادهاى به كار مىاندازيم ولى مىدانيم كه سررشته تمام نيروها در دست توست؛ از تو قوّت مىخواهيم، از تو مدد مىخواهيم، از تو هدايت مىخواهيم.(1)
پس عمده اين است كه ما ايمان به غيب و ايمان به مددهاى غيبى در يك شرايط معيّن داشته باشيم. «وحى» یک نوع مدد غيبى است ولى در مقياس اجتماع بشر.
آنجا كه ديگر پاى علم بشر، پاى عقل بشر، پاى فعّاليّت بشر نمىرسد، آنجا كه ديگر پاى حس نمىرسد، پاى عقل و فكر نمىرسد، خداوند به وسيله يك عدّه به نام «پيامبران»، بشر را هدايت و راهنمايى مىكند، از غيب مدد مىرساند. آنجا كه جاى عجز و ناتوانى بشر است، ديگر بشر فعّاليّت خودش را كرده، كار خودش را انجام داده است، ناتوان است و در قدرت او نيست، جاى مدد غيبى است. قرآن درباره پيغمبر اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) مىفرمايد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ، فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها؛(2)
اى مردم! اين نعمت خدا را فراموش نكنيد كه شما- يعنى شما مردم، شما بشرها، شما انسانها؛ نه تنها شما عربها، بلكه همه انسانها- به يك پرتگاه بسيار خطرناكى رسيده بوديد و عنقريب سقوط قطعى مىكرديد. خداوند به وسيله اين پيغمبر شما را نجات داد، به شما آزادى داد، شما را خلاص كرد.»(3)
مسلّماً عدّهاى با شنيدن عنوان «امددهاى غيبى» خواهند گفت در عصر علم و دانش و تجربه و آزمايش كه بشر همه چيز را تحت تسلّط مشاهدات عينى و حسّى و لمسى خود در آورده است
«امددهاى غيبى» يعنى چه؟! در اين عصر كه عصر نور و روشنايى است بحث در اطراف غيب و نهان و پشت پرده و بالاخره ما وراء الطبيعة معنى ندارد.(1)
اين انكارها و اعراضها و اين ادّعاها كه در عصر علم و دانش سخن از مسائلى از قبيل مددهاى غيبى بىمعنى است، ضدّ علم است و با روح علمى ناسازگار است؛ نوعى جهالت است بلكه بدتر از جهالت است.
آيا از جهل بدتر هم چيزى هست؟ بلى از جهل بدتر هم هست و آن جمود است؛ همچنان كه از نظر مال و ثروت و اقتصاد، از فقر بدتر هم هست و آن غرور و اتّكاء به دارايى خويش است، يعنى اينكه انسان فكر كند آنچه دارد او را از همه چيز حتّى از فعّاليت و كار و فكر بىنياز مىكند، اين از فقر بدتر است. آينده اين حالت از آينده فقر خطرناكتر است.
جهل بد است از آن جهت كه صرفاً نيستى و فقدان علم است، امّا چه بسا جاهلها و نادانها و فاقد العلمها كه با عشق و شور و شوق زائد الوصفى در پى تحصيل علم و دانش مىروند و آينده روشنى در انتظار آنهاست، و اى بسا عالمى كه به آنچه دارد مغرور است و خيال مىكند آنچه او مىداند كلّ دانش است و از اين رو به دانش خود مغرور مىگردد و اين غرور يك دنيا جهل و تاريكى به وجود مىآورد. دانش بشر هميشه نسبت به آنچه حقيقت است، يعنى نسبت به كلّ
دانش، اندك است: «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا».(2)
عالم واقعى هميشه به نادانى و جهل خود اعتراف دارد. عالم واقعى بدون دليل چيزى را انكار نمىكند و بدون دليل چيزى را نمىپذيرد. عالم اگر جامد و مغرور بود عالم نيست. عالم اگر بىدليل چيزى را پذيرفت يا بىدليل چيزى را انكار كرد روح علمى ندارد، او خزانه و انبارى است از يك سلسله فرمولها و اطّلاعات، هر چه به
او داده شده ياد گرفته و ضبط كرده است، اما در روح خودش يك روشنايى و يك مقياس براى قبول و انكار وجود ندارد، پس روحش روح علمى نيست.(1)
پس جمود كه بدتر از جهالت است عبارت است از روح ضدّ تحقيق، عبارت است از حالتى كه مقدّسترين روحيّه را كه روحيّه تحقيق و كاوشگرى است از بشر مىگيرد. شايد بشود گفت همان طورى كه جمود از جهل زشتتر است، حسّ تحقيق از خود علم مقدّستر است. علم آنگاه مقدّس و قابل احترام است كه با روح تحقيق توأم باشد. روح تحقيق آنگاه وجود دارد كه بشر به نقص علم و اطّلاعات خود معترف باشد.(2)
كمك هاى غيبى گاهى به صورت فراهم شدن شرايط موفّقيت است و گاهى به صورت الهامات و هدايتها و روشني ها و روشنبينىها. ولى بايد دانست كه اينگونه الطاف غيبى، گزاف و رايگان نيست؛ چنين نيست كه انسان در خانهاش بنشيند، دست روى دست بگذارد و
منتظر باشد «دستى از غيب برون آيد و كارى بكند».(3)خير چنين انتظاراتى بر خلاف آفرينش است. دو آيه از قرآن، يكى در مورد مددهايى كه به صورت فراهم شدن شرايط موفّقيت است و ديگر در مورد مددهايى كه به صورت الهامات و هدايت هاى معنوى است وجود دارد.
قرآن کریم در مورد اول مىفرماید: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ؛(4)
اگر خدا را يارى كنيد خداوند شما را يارى مىكند و ثابت قدمتان مىدارد.» پس يارى الهى را كه مدد غيبى
است مشروط مىكند به يارى قبلى خدا يعنى به اينكه خدمت و عمل و مجاهدتى در راه خير عموم صورت بگيرد و مخصوصاً در راه خدا باشد يعنى للّه و فى اللّه باشد؛ يعنى هم عمل و مجاهدت و كوشش شرط است و هم اخلاص و حسن نيّت.
قرآن کریم در مورد دوم مىفرماید: «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ؛(1)آنان كه در راه ما كوشش و جدّيت به خرج مىدهند ما راه هاى خود را به آنها ارائه مىدهيم. خداوند با نيكوكاران است.»
در اين آيه، هم كوشش را و هم اينكه «در راه خدا» بودن ذكر شده، هم صرف نيروى بدنى و هم صرف نيروى روحى را شرط قرار مىدهد و در اين صورت است كه هدايت و روشنى باطنى به انسان داده مىشود. پس در این آیه هم مىبينيم كه سخن از مددهاى گزاف و رايگان نيست.(2)
در زمينه نصرت هاى الهى امام على(عليه السلام) در نهج البلاغه، عبارت بسيار جالبى دارد و اينكه در چه شرايطى مددها و تأييدات غيبى مىرسد. حضرت مىفرمايند:
«وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا يَزِيدُنَا ذَلِكَ إِلَّا إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً وَ مُضِيّاً عَلَى اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الْأَلَمِ وَ جِدّاً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ وَ لَقَدْ كَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا يَتَصَاوَلَانِ تَصَاوُلَ الْفَحْلَيْنِ يَتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَيُّهُمَا يَسْقِي صَاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنَا مِنَّا فَلَمَّا رَأَى اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ وَ أَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِياً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوِّئاً أَوْطَانَهُ وَ لَعَمْرِي لَوْ كُنَّا نَأْتِي مَا أَتَيْتُمْ مَا قَامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ وَ لَا اخْضَرَّ لِلْإِيمَانِ عُود»(3)
حضرت امیرالمؤمنین(عليه السلام) در اين جملهها جدّيت و اخلاص مسلمانان صدر اوّل را كه منتهى شد به نصرتهاى عظيم الهى، و اينكه اگر آن همه مجاهدتها و اخلاصها نمىبود پيروزى هم نبود، توصيف مىكند. حضرت مىفرمايند: آنگاه كه در خدمت رسول اكرم بوديم، در راه ايمان و عقيده با پدران و پسران خود مىجنگيديم و از اينكه شمشير بر روى آنها و برادران و عموهاى خود بكشيم و آنها را بكشيم پروا نداشتيم. اينچنين پيشامدهاى سخت، ما را سست نمىكرد و بر استقامت و ثبات قدم و صبر و پيشروى ما مىافزود. چنان بود كه گاهى در ميدان جنگ يكى از ما و يكى از دشمنان ما در جنگ تن به تن مانند دو شتر نر خشمناك به هم مىپيچيدند، هر يك مىخواست جان ديگرى را بربايد؛ گاه ما بر دشمن و گاه دشمن بر ما پيروز مىشد. چون صدق نيّت ما مشهود ذات حق گشت (يعنى چون صدق نيّت ما به حقيقت پيوست، زيرا تحقّق هر چيزى مساوى است با مشهود بودن آن براى ذات حق) خداوند خذلان را بر دشمن ما و نصرت را بر ما نازل فرمود (يعنى چون ما هم مىكوشيديم و هم كوشش ما در
راه حقيقت بود و دشمن ما مىكوشيد امّا نه در راه حقيقت بلكه در راه دفاع از باطل و از هواى نفس، خداوند ما را مدد فرمود) ... به خدا قسم اگر ما مانند امروز شما بوديم نه استوانهاى از دين برپا مىشد و نه درختى براى اسلام و ايمان سبز مىگشت.(1)
قرآن كريم در داستان اصحاب كهف چنين مىفرمايد: «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً، وَ رَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا؛(2)
آنها گروهى جوانمرد بودند كه پروردگار خويش را شناختند و به او ايمان آوردند و ما بر هدايت و روشنايى آنها افزوديم و به قلب آنها قوّت بخشيديم، زيرا آنها بپاخاسته بودند.» و عقايد سخيف قوم خود را مورد حمله قرار داده بودند.
در اينجا هم سخن از مدد غيبى به صورت هدايت و روشنبينى است و هم سخن از تقويت نيروى اراده است و هر دو را مشروط كرده است به دو چيز: يكى قيام و بپاخاستن و ديگر للّه و فى اللّه بودن قيام.
اينكه زندگى انسان اگر مقرون به حقجويى و حقيقت خواهى و اخلاص و عمل و كوشش باشد مورد حمايت حقيقت قرار مىگيرد و از راه هايى كه بر ما مجهول است دست غيبى ما را تحت عنايت خود قرار مىدهد، علاوه بر اينكه يك امر ايمانى است و از لوازم ايمان به تعليمات انبياء است، يك حقيقت تجربى و آزمايشى است، البتّه تجربه و آزمايش شخصى و فردى؛ يعنى هر كسى لازم است در عمر خويش چنين كند تا اثر لطف و عنايت پروردگار را در زندگى خود ببيند و چقدر لذتبخش است معامله با خدا و مشاهده آثار لطف خدا.
كار خيلى سختى نيست، مراحل اوّليهاش آسان است؛ انسان مىتواند با پيمودن راه خدمت به خلق، كمك به ضعيفان، مخصوصا احسان به والدين، به شرط اخلاص و حسن نيّت، كم و بيش آثار لطف خدا را همراه خود ببيند.(1)
يكى از انواع مددهاى غيبى، الهامات و اشراقاتى است كه احياناً به دانشمندان مىشود و ناگهان درى از علم به روى آنها گشوده مىشود و اكتشافى عظيم رخ مىدهد.
آنچه معمولًا ما از راههاى حصول علم مىشناسيم دو نوع است: يكى تجربه و مشاهده عينى، ديگر قياس و استدلال. بشر از راه مطالعه و مشاهده عينى طبيعت با رموز و اسرار طبيعت آشنا مىشود، يا در اثر قوّه استدلال و قياس نتيجهاى را پيشبينى و استنتاج مىكند. اين گونه موفّقيتها عادى است، لازمه قطعى و جبرى مقدّماتى است كه بشر عملًا به كار برده است. مانند
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، امدادهاى غيبى در زندگى بشر، ج3، ص 349.
اينكه از يك نظر دقيق فلسفى در همين موارد نيز يك منشأ الهامى وجود دارد ولى اين نظر از افق اين بحث ما خارج است.
ولى آيا همه معلوماتى كه در طول تاريخ عمر بشر براى بشر حاصل شده است، از يكى از اين دو راه بوده است و لا غير؟ يا راه سومى هم وجود دارد؟ به عقيده بسيارى از دانشمندان راه سومى هم هست. شايد اغلب اكتشافات بزرگ از نوع برقى بوده كه ناگهان در روح و مغز دانشمند جهيده و روشن كرده و سپس خاموش شده است.
ابن سينا معتقد است كه چنين قوّهاى در بسيارى از افراد با اختلاف و تفاوتهايى وجود دارد؛ جمله آيه شريفه «يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ»(1)
را بر همين قوّه كه در بعضى افراد احياناً به صورت شديدى وجود دارد حمل مىكند.
ممكن است بسيارى از افراد گمان كنند كه اين سخن كه برخى از دانشها از طريق الهام به بشر القاء مىشود امروز كهنه شده است و طرفدارانى ندارد؛ در جهان امروز مبدأ و منشأ دانش را صرفاً حواسّ ظاهره به وسيله مشاهده عينى و تكرار مشاهده و تجربه مىدانند و به جز آن به چيزى معتقد نيستند.(2)
ولى اينطور نيست. امروز جمع بسيارى از دانشمندان، بسيارى از فرضيّهها را نوعى الهام به دانشمند تلقّى مىكنند. الكسيس كارل در كتاب انسان موجود ناشناخته يكى از طرفداران نظريّه اشراق و الهام است. او مىگويد: به يقين اكتشافات علمى تنها محصول و اثر فكر آدمى نيست. نوابغ علاوه بر نيروى مطالعه و درك قضايا، از خصايص ديگرى چون اشراق و تصوّر خلّاقه برخوردارند، به وسيله اشراق چيزهايى را كه بر ديگران پوشيده است مىيابند و روابط مجهول
بين قضايايى كه ظاهراً با هم ارتباطى ندارند مىبينند و وجود گنجينههاى مجهول را به فراست در مىيابند و بدون دليل و تحليل آنچه را دانستنش اهمّيت دارد مىدانند.(1)
همچنین او مىگويد: دانشمندان را به دو دسته مىتوان تقسيم كرد: يكى منطقى و ديگرى اشراقى. علوم، ترقّى خود را مرهون اين دو دسته متفكّر است. در علوم رياضى نيز كه اساس و پايه كاملًا منطقى دارد، اشراق سهم گرفته است ... در زندگى عادى نيز مانند قضاياى
علمى، اشراق يك عامل شناسايى قوى و در عين حال خطرناكى است و تميز آن از توهّم گاهى دشوار است ... فقط مردان بزرگ و پاكان سادهدل مىتوانند با آن به كمال اوج زندگى معنوى برسند. اين موهبت حقّا شگفتانگيز است و درك واقعيّت بدون دليل و تعقّل را غير قابل تفسير مىنمايد.(2)
الكسيس كارل عدّهاى از دانشمندان رياضى را نام مىبرد و مدّعى مىشود كه اينها منطقى هستند يعنى معلومات خويش را منحصراً از طريق كسب و استنتاج منطقى به دست آوردهاند، و عدّهاى از رياضىدانان را نام مىبرد و مدّعى مىشود كه اينها اشراقى و الهامى هستند.(3)
پس مجموعاً مشخص شد كه در زندگى افراد بشر انواعى از امدادهاى غيبى وجود دارد: به صورت تقويت دل و اراده، به صورت فراهم شدن اسباب و وسائل مادّى كار، به صورت هدايت و روشنبينى، به صورت الهام افكار بلند علمى. پس معلوم مىشود بشر به خود واگذاشته نيست، دست عنايت پروردگار در شرايط خاصّى او را دستگيرى مىكند، از ضلالت و گمراهى و سرگردانى و از عجز و ضعف و ناتوانى نجات مىدهد.
قرآن کریم در آیه شریفه می فرماید: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ
عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ. »(1)آيه شریفه در مورد اهل كتاب است. اهل كتاب يعنى غير مسلمانانى كه به يكى از كتب آسمانى انتساب دارند مانند يهوديها و نصارى (مسيحيها) و شايد مجوسيها.
اين آيه، آيه جنگ با اهل كتاب است و در عين حال نمىفرماید كه با اهل كتاب بجنگيد، بلکه می فرماید: با آنان كه به خدا ايمان ندارند، به آخرت هم ايمان ندارند، به حرام و حلال خدا وقعى نمىگذارند (يعنى حرام خدا را حلال مىكنند) و به دين حق متدين نيستند، با آنان كه اينچنين و آنچنانند از اهل كتاب بجنگيد، تا سرحد جزيه دادن، يعنى اگر حاضر شدند جزيه بدهند و در مقابل شما خاضع شدند، ديگر بعد از اين نجنگيد.(2)
راجع به مفاد اين آيه سؤالاتى است كه جوابش را بايد با كمك آيات ديگر قرآن در مورد جهاد پيدا كنيم.
نخستين سؤال مربوط به اين آيه اين مطلب است كه اينجا كه مىفرمايد: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ» مقصود چيست؟ آيا مقصود اين است كه ابتدائاً با آنها بجنگيد يا در وقتى كه از ناحيه آنها تجاوزى بروز كرد آنوقت بجنگيد؟ و به اصطلاح اصوليين اين آيه مطلق است، آيا آيات ديگرى داريم كه آن آيات مقيد باشند و لازم باشد كه مطلق را بر مقيد حمل كنيم يا نه؟
يك فرمان و يك قانون (و لو قوانين بشرى از طرف يك آمر بشرى) ممكن است در يك جا مطلق بيان شود ولى در جاى ديگر همين فرمان و همين قانون مقيد بيان بشود و ما مىدانيم كه صادر كننده اين فرمان يا جاعل اين قانون از هر دو يك مقصود دارد. حالا آيا بايد آن مطلق
را بگيريم و بعد بگوييم اين مقيد كه ذكر شده به يك علت خاصى بوده است يا اينكه آن مطلق را حمل بر اين مقيد بكنيم يعنى مقيد را بگيريم؟.
مىگويند قاعده اقتضا مىكند كه مطلق را حمل بر مقيد بكنيم يعنى بگوييم آنجا هم كه مطلق را ذكر كرده مقصود همين مقيد بوده است.(1)
حال، از جمله مطلق و مقيدها قرآن در اين آیه است که می فرماید: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ؛ اين مردمى كه به خدا و به قيامت و به هيچ دين حقى ايمان ندارند و هيچ حرام خدا را حرام نمىشمارند، با اينها بجنگيد.» ولى در آيه ديگر می فرماید: «قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ؛(2)
با آنان كه با شما مىجنگند بجنگيد.» آيا مقصود اين است كه در اينجا هم كه گفته بجنگيد يعنى در وقتى كه آنها درصدد جنگ با شما هستند؛ يا نه، در اينجا مطلق است؛ چه بخواهند با شما بجنگند چه نخواهند بجنگند و چه تجاوزى بر شما وارد كنند چه وارد نكنند، بجنگيد؟.
اينجا ممكن است دو نظر داده شود؛ يك نظر اين است كه بگوييم مقصود مطلق است. چون اهل كتاب مسلمان نيستند ما مجازيم كه با آنها بجنگيم، چون مسلمان نيستند، تا آنجا كه آنها را خاضع كنيم. اگر غير مسلمان اهل كتاب نيست بايد با او بجنگيم تا مسلمان شود يا كشته گردد، و اگر اهل كتاب است بايد بجنگيم تا مسلمان بشوند يا مسلمان نشوند و در برابر ما تسليم بشوند و جزيه بپردازند. اگر كسى بگويد مطلق را بايد گرفت، اينجور مىگويد.
ولى اگر كسى بگويد مطلق را بايد حمل بر مقيد كرد، مىگويد: نه، با كمك آيات ديگرى كه در قرآن داريم كه موارد مشروعيت جهاد را ذكر مىكند مىفهميم كه مقصود مطلق نيست.
مسئله دوم در اين آيه اين قسمت است كه اساساً اين آيه مطلب را اينجور عنوان نكرده كه با اهل كتاب بجنگيد، بلکه مىفرماید با اينها كه نه به خدا معتقد هستند و نه به پيغمبر اعتقاد دارند و نه حرامى را حرام مىشمارند و نه به دين حق متدين هستند از اهل كتاب، با اينها بجنگيد. مقصود چيست؟ آيا مقصود اين است هر كه اهل كتاب شد، مثلاً يهودى و مسيحى بود يا يكى از مذاهب را داشت، او به خدا و پيغمبر و حرام و حلال و دين حق ايمان ندارد، يعنى اگر مدعى بشود بگويد به خدا ايمان دارم، دروغ مىگويد ايمان ندارد؟ قرآن در واقع مىخواهد بگويد تمام اهل كتاب با اينكه مدعى ايمان به خدا هستند در واقع ايمان به خدا ندارند؟ ممكن است بگوييم از اين جهت كه آنها درباره مسيح مىگويند مسيح خداست يا پسر خداست، اينها به خدا ايمان ندارند.
اگر اينجور بگوييم معنايش اين است كه قرآن ايمان غير مسلمان به خدا و قيامت را به رسميت نمىشناسد؛ از چه نظر به رسميت نمىشناسد؟ از نظر اينكه مىگويد واقعاً در ايمان اينها خلل وارد است. يك مسيحى مىگويد «خدا» و حتى مىگويد «خداى يگانه» ولى در عين حال يك چيزهايى راجع به مسيح و مريم مىگويد كه اعتقاد به توحيد را آلوده مىكند.(1)
نظر بعضى از مفسرين اين است. بنابراين قرآن كه مىگويد با اهل كتاب بجنگيد، يعنى با همه اهل كتاب بجنگيد كه هيچ كدامشان ايمانشان به خدا درست نيست، به قيامت هم درست نيست، به حلال و حرام هم درست نيست. به عقيده اين گروه مراد از كلمه «رسول» در اين آيه
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهاد، ج20، ص 216.
خصوص خاتم الانبياء است و مراد از دين حق يعنى دينى كه امروز بشر موظف است آن را بپذيرد نه دينى كه در يك زمان خاص مردم موظف بدان بودهاند.
ولى گروه ديگر از مفسرين مىگويند قرآن با اين تعبيرش خواسته اهل كتاب را دو دسته كند، خواسته بگويد اهل كتاب همه يك جور نيستند، بعضى از اهل كتاب واقعاً به خدا و قيامت و قانون خدا ايمان دارند، به آنها كار نداشته باشيد. با آن عده از اهل كتاب كه اسمشان اهل كتاب است ولى ايمان آنها به خدا و قيامت درست نيست و واقعاً حرام خدا را حرام نمىدانند، با آنها بجنگيد. پس نه با همه اهل كتاب، بلكه با يك دسته از اهل كتاب بجنگيد.
سؤال سوم راجع به كلمه «جزيه» است كه مىگويد با اينها تا آنجا بجنگيد كه جزيه بدهند. معنايش اين است: يا اسلام اختيار كنند يا جزيه بدهند. شك نيست كه قرآن يك تفاوتى ميان اهل كتاب با مشركان قائل شده است؛ براى مشركين هيچ جا نگفته بجنگيد تا جزيه بدهند و اگر جزيه دادند ديگر با آنها نجنگيد، ولى درباره اهل كتاب مىگويد اگر حاضر شدند جزيه بدهند ديگر با اينها نجنگيد، اين تفاوت قطعاً وجود دارد.
اصلاً جزيه و فلسفه آن چيست؟ راجع به لغت «جزيه» سخن فراوان است. بعضى گفتهاند اين لغت معرّب است نه عربى، يعنى ريشه عربى ندارد ريشه فارسى دارد، اصلش «گزيت» است كه در ايران در زمان ساسانى، زمان انوشيروان، جزيه را وضع كردند ولى بر خود مردم ايران نه بر مردم بيگانه و آن هم يك ماليات سرانهاى بوده كه براى جنگ جمع مىكردند، و بعد اين كلمه از ايران رفته است به «حيره» كه شهرى بوده است تقريباً در محل نجف فعلى، و بعد از حيره به ساير جزيرة العرب رفته و استعمال شده است.(1)
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهاد، ج20، ص 217.
بعضى ديگر مىگويند: نه، درست است كه كلمه جزيه با «گزيت- گزيه» خيلى نزديك است ولى لغتى است عربى از ماده جزا، اغلب لغويين چنين عقيده دارند.
ماهيت جزيه چيست؟ آيا جزيه يعنى باج دادن است؟ آيا اسلام گفته است با اينها بجنگيد تا وقتى كه حاضر بشوند به شما مسلمانان باج بدهند، وقتى كه باج دادند ديگر نجنگيد؟ آنوقت اين سؤال پيش مىآيد كه اين چه دستورى است؟ آيا اين يك حكم زورى نيست؟ و اين چه مبناى حقوقى و چه مبناى عادلانهاى مىتواند داشته باشد كه اسلام به مسلمين اجازه بدهد يا واجب كند كه با اهل اديان ديگر بجنگيد تا آنها مسلمان بشوند يا باج بدهند؟!.
هر دو طرف وسيله اشكال است: بجنگيد تا مسلمان بشوند يعنى دين را تحميل كنيد، بجنگيد تا باج بدهند يعنى يك پولى را به آنها تحميل كنيد. به هر حال تحميل است؛ يا تحميل عقيده است و يا تحميل پول. که در اين مورد مفصل بحث خواهیم کرد كه اصلًا جزيه در اسلام چه بوده، آيا واقعاً باج بوده يا چيز ديگرى؟
يكى از مسائل اين است كه اسلام جهاد را براى چه وضع كرده است؟ بعضى معتقدند اساساً در دين نبايد جهاد و قانون جنگ وجود داشته باشد. دين بايد بر ضد جنگ باشد، نه اينكه خودش قانون جنگ وضع كرده باشد؛ و ما مىدانيم كه يكى از فروع دين اسلام جهاد است. همانطور که می دانیم فروع دين چندتاست؛ نماز، روزه، خمس، حج، جهاد و ... .(1)
گفته اند اولاً چرا چنين ماده قانونى در دين اسلام وجود دارد و ثانياً مسلمين به واسطه همين اجازه قانونى از طرف اسلام با ملت ها وارد جنگ شدند و اسلام را به زور تحميل كردند. جهادهاى
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهاد، ج20، ص 218.
اسلامى همه جهاد تحميل عقيده بود، براى اين بود كه اسلام را به زور تحميل كنند و اسلام هم به زور تحميل شد. مىگويند جهاد با يك اصل عمومى حقوق بشر به نام «آزادى عقيده» مغايرت دارد.
وقتى كه اسلام جنگ را مشروع مىكند، به اصطلاح در كيفيت جنگ چه نوع جنگى را جايز مىداند و چه نوع جنگى را جايز نمىداند؟ به اين معنا كه آيا مثلاً قتل عام را جايز مىداند يا جايز نمىداند؟ آيا كشتنِ كسانى را كه شمشير برنداشتهاند (مثل پيرزنها، بچهها، افرادى كه مشغول كار و كسب خودشان هستند) جايز مىداند يا جايز نمىداند؟
مسئله اول درباره اصل مشروعيت جهاد است، درباره اين كه آيا صحيح است كه در متن يك دين و در متن قانون آن، قانون جنگ وجود داشته باشد يا نه؟
معترض مىگويد: نه. چون جنگ ناپسند است و دين هم هميشه بايد مخالف بديها باشد، پس بايد مخالف جنگ يعنى طرفدار صلح باشد. وقتى مىخواهد با جنگ مخالف باشد پس
نبايد قانون جنگ داشته باشد و هيچ وقت هم نبايد بجنگد. مسيحيها اينجور تبليغ مىكنند. ولى اين حرف، سست و بىاساس است.(1)
آيا جنگ مطلقاً ناپسند است، حتى در مقام دفاع از يك حق، و يا تهاجم و تجاوز بد است؟ پس بايد مورد و منظور جنگ را به دست آورد كه براى چه منظور و هدفى است. يك وقت است كه جنگ تهاجم است، يعنى فرد يا ملتى چشم طمع به حقوق ديگران مثلاً به سرزمين ديگرى
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهاد، ج20، ص 220.
مىدوزد، چشم طمع به ثروت مردمى مىدوزد و يا اينكه تحت تأثير جاه طلبى فراوان و تفوق طلبى و برترى طلبى قرار مىگيرد و ادعا مىكند كه نژاد من فوق همه نژادها و برتر از همه نژادهاست، پس بر همه نژادهاى ديگر بايد حكومت كند.
اين هدفها هدفهاى نادرست است. جنگى كه به خاطر تصاحب سرزمينى باشد، يا به خاطر تصاحب ثروت مردمى باشد، يا به خاطر تحقير مردمى باشد و براساس اين باشد كه اين مردم جنس پستتر هستند و ما جنس برتر، و جنس برتر بايد بر جنس پستتر حكومت كند، اين را مىگويند تهاجم. اين جنگ مسلماً ناپسند است.
ولى اگر جنگى براى دفع تهاجم باشد؛ ديگرى به سرزمين ما تهاجم كرده است، به مال و ثروت ما چشم دوخته است، به حريت و آزادى و آقايى ما چشم دوخته و مىخواهد آن را سلب كند و آقايى خود را به ما تحميل كند، اينجا دين چه بايد بگويد؟ آيا بايد بگويد: جنگ مطلقاً ناپسند است، دست به اسلحه و شمشير بردن ناپسند است، وبگوییم ما طرفدار صلح هستيم؟!
بديهى است كه اين سخن گزافه است. دشمن دارد با ما مىجنگد، و ما با كسى كه به ما تهاجم كرده در حالى كه مىخواهد ما را بربايد نجنگيم و در واقع از خودمان دفاع نكنيم به بهانه صلح! اين صلح نيست، تسليم است.
قرآن در اين زمينه مىفرماید: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ»(1)
تا آن حدى كه مىتوانيد نيرو تهيه كنيد، قدرت در سرحدهاى خودتان متمركز كنيد. رباط از «ربط» است. ربط يعنى بستن، رباط الخيل يعنى اسبهاى بسته. اين تعبير از آن جهت ذكر شده كه در زمان قديم قدرت را بيشتر اسب تشكيل مىداد. قرآن فرموده؛ براى
1) . سوره انفال: 8، آیه 60.
اينكه رعب شما در دل دشمن قرار بگيرد و دشمن خيال تجاوز به ساحت شما را در دماغ خودش راه ندهد نيرو تهيه كنيد و نيرومند باشيد.(1)
گفته اند مسيحيت اين افتخار را دارد كه هيچ اسمى از جنگ در آن نيست. اما ما مىگوييم اسلام اين افتخار را دارد كه قانون جهاد دارد. مسيحيتی كه جهاد ندارد یعنی هيچ چيز ندارد، جامعه و قانون و تشكيلات اجتماعى براساس مسيحيت ندارد تا قانون جهاد هم داشته باشد. در مسيحيت چند تا دستور اخلاقى است، يك سلسله نصيحت هاست از قبيل اينكه راست بگوييد، دروغ نگوييد، مال مردم را نخوريد؛ اين ديگر جهاد نمىخواهد. اسلام يك دينى است كه وظيفه و تعهد خودش را اين مىداند كه يك جامعه تشكيل بدهد. اسلام آمده جامعه، كشور، دولت، حكومت تشكيل بدهد، رسالتش اصلاح جهان است؛ چنين دينى نمىتواند
بىتفاوت باشد، نمىتواند قانون جهاد نداشته باشد، همچنان كه دولتش نمىتواند ارتش نداشته باشد. مسيحيت دايرهاش محدود است و اسلام دايرهاش وسيع است. مسيحيت از حدود اندرز تجاوز نمىكند، اما اسلام تمام شئون زندگى بشر را زير نظر دارد. آنوقت چطور مىتواند ارتش نداشته باشد؟ چطور مىتواند قانون جهاد نداشته باشد؟(2)
گفته شد که بعضى آيات قرآن در مورد دستور جهاد با كفار، مطلق است يعنى همين قدر مىگويد: اى پيغمبر! با كفار و منافقين جنگ كن. يا مثلاً بعد از مهلتى كه به مردم مشرك مىدهد (چهار ماه) مىگويد: اين چهار ماه مهلت كه گذشت هرجا مشركى يافتيد بكشيد (آيا
مقصود در حول و حوش مكه و حدود حرم است يا در هر جا، مطلبى است كه بعداً بايد بحث شود) اگر بعد از آن مدت اينها اسلام اختيار نكردند يا مهاجرت نكردند، اينها را هرجا پيدا كرديد بكشيد. يا همين آيهاى كه بیان شد: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» كه راجع به اهل كتاب است. يا در آيه ديگر: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ؛(1)
اى پيغمبر! با كافران و با منافقان جهاد كن و بر اينها سخت بگير» اگر ما بوديم و همين چند آيه در قرآن، مىگفتيم اسلام بهطور كلى دستورش اين است كه با كافران و منافقان در حال جنگ بايد بود و اصلاً نبايد با اينها در حال صلح بود، بايد با اينها جنگيد، تا هر حدى كه ممكن است بايد جنگيد. اگر اينجور بگوييم بايد معتقد شويم كه قرآن بلاشرط دستور جنگيدن با كافران را مىدهد.
يك قاعدهاى در محاورات عرفى وجود دارد كه اگر مطلق و مقيدى داشته باشيم يعنى يك دستور را در يك جا مطلق ذكر كرده باشد و در جاى ديگر مقيد، از نظر دستور عرفى در علم «اصول» مىگويند مطلق را بايد حمل بر مقيد كرد.
اين آيات به صورت مطلق است، آيات ديگرى داريم كه آن آيات به صورت مقيد ذكر مىكند يعنى اينجور مىگويد: اى مسلمانان! با اين كافران بجنگيد به دليل اينكه اين كافران به شما تجاوز مىكنند. چون اينها با شما در حال جنگ هستند، پس شما حتماً با اينها بجنگيد. پس معلوم مىشود آنجا هم كه مىگويد: «أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ؛ يعنى اين كفار و منافقين كه با شما در حال جنگ هستند، اگر شما نجنگيد آنها با شما مىجنگند، پس با آنها بجنگيد.»(2)
بسيارى از جنگ هايى كه در صدر اسلام واقع شد تحت همين عنوان بود. مسلمين كه مىآمدند بجنگند مىگفتند: ما با تودههاى مردم جنگى نداريم، با حكومتها مىجنگيم براى اينكه تودهها را از ذلت و بردگى اين حكومتها نجات بدهيم. رستم فرخزاد از آن عرب مسلمان پرسيد كه هدفتان چيست؟ او گفت: «لِنُخْرِجَ الْعِبادَ مِنْ عِبادَةِ الْعِبادِ الى عِبادَةِ اللَّهِ» هدفمان اين است كه بندگان خدا را، اين مردمى كه شما به لطائف الحيل و به زور در زير يوغ بار بردگى و بندگى خودتان كشيدهايد، از بندگى و بردگى شما بيرون بياوريم و آزادشان كنيم و بنده خداى متعال و بنده خالقشان بكنيم نه بنده بشرى مثل خودشان.(1)
پيغمبر اكرم در نامهاى كه به اهل كتاب نوشت مخصوصاً اين آيه قرآن را ذکر فرمودند: «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ؛(2)بگو به اين اهل كتاب بياييد به سوى يك سخن كه اين سخن نسبتش ميان ما و شما بالسويه است.» يعنى نمىگويم سخنى را كه به سود ما و مربوط به ماست بپذيريد، مىگويم يك چيزى را كه به سود همه و مربوط به همه است بپذيريد.
مثلاً يك وقت است ما به مردمى مىگوييم كه بياييد شما زبان ما را بپذيريد. آنها حق دارند بگويند چرا؟ ما خودمان زبانى داريم شما هم زبانى داريد، چرا ما بياييم زبان شما را بپذيريم؟ يا مىگوييم شما بياييد رسم و عادت مخصوص ما را بپذيريد.
ممكن است بگويند چرا ما رسم شما را بپذيريم؟ رسم خودمان را مىپذيريم. اما يك وقت مىگوييم بياييد اين چيزى را بپذيريد كه نه مال ماست نه مال شما، مال همه است، خدايى خداىِ همگان را بپذيريم. اين كه ديگر مربوط به ما نيست، همان ذات را بپرستيم كه هم خالق
شماست و هم خالق ما، نسبتش با شما و با ما مثل يكديگر است. فرمود: «تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ» جز اللَّه را كه خالق همه ماست نپرستيم. اين آيه تصريح مىكند كه من اگر مىجنگم، براى چيزى مىجنگم كه آن چيز نسبتش با همه افراد بشر علىالسويه است.
با اين مقدمه معلوم شد يكى از قيودى كه مىتواند مطلق ما را مقيد كند اين است كه اگر مردمى در زير بار ظلم يك قومى گرفتار بودند اينجا هم جنگيدن براى آزاد كردن آن مردم جايز مىشود.(1)
اکنون دو آيه ديگر را در اين زمينه است؛ يكى آيه 39 از سوره انفال که مىفرمايد: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ؛ بجنگيد با آنها تا فتنه از ميان برود.» مقصود
از «فتنه» چيست؟ يعنى آنها كه مىآيند شما را تفتين مىكنند و مىخواهند مسلمانان را از دين خودشان خارج كنند با آنها بجنگيد تا اينكه اين فتنه از ميان برود. اين هم خودش يك قيد است. يك قيد ديگر در آيه 75 از سوره نساء است: «وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ؛ اى مسلمانان! چرا در راه خدا و در راه آن مردمى كه بيچارهاند از مرد و زن و بچه، بيچارگانى كه گرفتار شدهاند، چرا براى نجات اينها نمىجنگيد؟»
يك رديف آيات ديگر هم وجود دارد که بهطور كلى اسلام به مسئله صلح اهميت مىدهد. در يك آيه تصريح مىكند: «وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ؛(2)صلح بهتر است.» و بیان شده که صلح غير از ذلت و زير بار زور رفتن و تسليم است. در يك آيه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً»(3)
بنا بر اينكه مقصود از سلم صلح باشد.
ولى از اينها صريحتر این آيه شریفه است که می فرماید: «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ؛(1)اى پيغمبر! اگر مخالفين تو طرفدار صلح بشوند و بال خودشان را براى صلح پهن كنند تو هم آماده صلح باش» يعنى اگر آنها صلح طلب باشند تو هم صلح طلب باش. پس اين آيات نيز نشان مىدهد كه اسلام روحش روح صلح است.
خداوند سبحان در آيه ديگر كه در سوره توبه مىفرمايد: «فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا؛(2)اى پيغمبر! اگر اينها از جنگ كناره گيرى كردند
و با شما نجنگيدند و اظهار صلح كردند و گفتند ما حاضريم با شما صلح كنيم خدا به تو اجازه نمىدهد ديگر از اينجا بيشتر جلو بروى و با اينها بجنگى.»
در جاى ديگر در قرآن درباره منافقين مىفرمايد: «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً. إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ أَوْ جاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ يُقاتِلُوكُمْ أَوْ يُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ؛(3)
اگر منافقينى كه با شما در جنگند فرار كنند بگيريدشان و بكشيدشان هرجا پيدا كرديد، با اينها دوست نشويد و از اينها كمك نگيريد، مگر آنان كه با همپيمانان شما متصل مىشوند و حاضرند با شما هم پيمان بشوند، آنها را نكشيد، يا كسانى كه خودشان از جنگيدن خسته هستند با آنها جنگ نكنيد.»
خلاصه بحث این است: ما در اينجا چهار رديف آيات ذكر كرديم؛ يك رديف آياتى بود كه به صورت مطلق مىگويد بجنگيد، كه اگر ما بوديم و اين آيات و آيات ديگرى نبود ممكن بود بگوييم اسلام دين جنگ است. رديف دوم آياتى بود كه جنگيدن با ديگران را مقيد مىكرد به قيدى مانند اينكه آنها با شما در حال جنگ باشند، يا اينكه آنها يك تودهاى از مردم مسلمان يا غير مسلمان
را در زير مهميز خودشان قرار داده و آزادى آنها و حقوق آنها را پايمال كردهاند. رديف سوم آياتى بود كه صريحاً مىگفت دعوت اسلامى اجبارى نيست. رديف چهارم آياتى بود كه اسلام در آن آيات طرفدارى خودش را از صلح صريحاً اعلام مىدارد.(1)
يكى از مباحثى كه در اين موضوع وجود دارد اين است كه ماهيت جهاد از نظر اسلام چيست؟ حقيقت و ماهيت جهاد چيست؟ در اين جهت اختلافى ميان محققين نيست كه ماهيت جهاد دفاع است؛ يعنى در اين جهت كسى ترديد ندارد كه جهاد و هر نوع قتالى و جنگى به عنوان تجاوز يعنى به عنوان جذب كردن مال و ثروت آن طرف و يا ساير نيروهاى آن طرف به خود و به عبارت ديگر جنگ براى استخدام نيروهاى اقتصادى يا انسانى يك قومى به هيچ وجه از نظر اسلام روا نيست. از نظر اسلام اين گونه جنگها نوعى ظلم است. جهاد فقط به عنوان دفاع و در واقع مبارزه با يك نوع تجاوز است و مىتواند مشروع باشد. البته شقّ ثالثى هم وجود دارد كه نه براى جذب و استخدام نيروها باشد و نه براى دفاع از خود يا از يك ارزش انسانى، بلكه براى بسط يك ارزش انسانى باشد كه بعداً بحث خواهد شد. بنابراين در اين كبراى كلى هيچ اختلافى نيست كه جهاد و جنگ بايد به عنوان دفاع باشد، اختلافى كه هست اختلاف صغروى است يعنى اختلاف در اين است كه دفاع از چه؟(2)
برخى اينجا نظرشان محدود است، مىگويند (جهاد) يعنى دفاع از شخص خود.
جنگ آنوقت مشروع است كه انسان، چه به عنوان يك فرد و چه به عنوان يك قوم و ملت، بخواهد از خودش و از حيات خودش دفاع كند. پس اگر يك قومى يا يك ملتى حياتش از ناحيه ديگرى در معرض خطر قرار گرفت اينجا دفاع از حيات امرى است مشروع. همچنين اگر ثروت و مالكيت او مورد تهاجم قرار گرفت باز او از نظر حقوق انسانى حق دارد كه از حق خود دفاع كند. بنابراين يك فرد آن وقتى كه مال و ثروتش مورد تهاجم قرار مىگيرد حق دارد كه از ثروت
خودش دفاع كند، يا يك ملت اگر يك قوم ديگرى بخواهند ثروت او را تصاحب كنند و به نحوى ببرند حق دارد كه از ثروت خودش دفاع كند و لو با جنگ.
اسلام مىگويد: «الْمَقْتولُ دونَ اهْلِهِ وَ عِيالِهِ شَهيدٌ؛(1)يعنى كسى كه در مقام دفاع از مال و از ناموس خود كشته بشود از نظر اسلام شهيد است.» پس دفاع از ناموس هم مانند دفاع از جان و مال است، بلكه بالاتر است، دفاع از شرافت است. دفاع از استقلال براى يك ملت قطعاً امرى مشروع است. پس در صورتى كه يك قوم بخواهند استقلال قوم ديگرى را بگيرند و آنها را تحت قيمومت خودشان قرار بدهند و اين ملت بخواهد از استقلال خودش دفاع كند و دست به اسلحه ببرد، كارى مشروع و بلكه ممدوح و قابل تحسين انجام داده است. پس دفاع از حيات، دفاع از مال و ثروت و سرزمين، دفاع از استقلال، دفاع از ناموس، همه اينها دفاع هايى است مشروع. كسى ترديد نمىكند كه در اين موارد دفاع جايز است و بنابر این گفتيم آن نظرى كه بعضى مسيحيان مىگويند دين بايد طرفدار صلح باشد نه طرفدار جنگ، و جنگ مطلقاً بد است و صلح مطلقاً خوب است، حرف بىموردى است. جنگى كه به عنوان دفاع باشد نه تنها بد نيست بسيار هم خوب است و جزء ضرورتهاى حيات بشر است، كه قرآن كريم هم به اين مطلب تصريح مىكند كه: «لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ»(2)،
يا جاى ديگر مىفرمايد: «لَوْ لا دَفْعُ
اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ»(1)تا اينجا را همه تقريباً قبول دارند.(2)
حقوق انسانيت
يك مطلب در اينجا وجود دارد و آن اين است: آيا آن چيزى كه دفاع از آن مشروع است منحصر است به اينكه حقوق خودى يك فرد يا حقوق خودى يك ملت از ميان برود، منحصر به همين است يا در ميان امورى كه دفاع از آنها واجب و لازم است بعضى از امور است كه اينها جزء حقوق فرد يا حقوق ملت خاص نيست، بلكه جزء حقوق انسانيت است، پس اگر حق انسانيت در يك موردى مورد تهاجم قرار بگيرد جنگيدن به عنوان دفاع از حقوق انسانيت چه حكمى دارد؟ آيا مشروع است يا غير مشروع؟ ممكن است كسى بگويد دفاع از حقوق انسانيت يعنى چه؟! من فقط از حقوق فردى خودم يا حد اكثر از حقوق ملىام بايد دفاع كنم، من را به حقوق انسانيت چه كار! ولى اين، حرف درستى نيست.
يك سلسله مواردی است كه اينها از حقوق يك فرد و يا از حقوق يك ملت، برتر و مقدستر است و دفاع كردن از آنها نزد وجدان بشرى بالاتر است از دفاع از حقوق شخصى، و اينها همان مقدسات انسانيت است. به عبارت ديگر، ملاك تقدس دفاع اين نيست كه انسان بايد از خود دفاع كند بلكه ملاك اين است كه بايد از «حق» دفاع كند. وقتى كه ملاك «حق» است چه فرقى است ميان حق فردى و حق عمومى و انسانى، بلكه دفاع از حقوق انسانى مقدستر است و امروز و لو اسم آن را نبرند، در عمل به آن اعتراف دارند.(3)
دفاعها
دنيا مىگويد جنگيدن هر وقت كه به عنوان دفاع باشد مقدس است، اگر دفاع از خود باشد مقدس است و اگر دفاع از ملت باشد مقدستر است، چون جنبه شخصىتبديل مىشود به جنبه ملى و گسترش پيدا مىكند و انسان تنها از خودش دفاع نمىكند، از ديگران هم كه همان افراد ملت خودش باشد دفاع مىكند، اگر از حدود ملى به حدود انسانى برسد از آن هم يك درجه مقدستر است.(1)
پس تا به اینجا بیان شد كه در آيات جهاد بعضى از آيات است كه به اصطلاح علماى اصول، مطلق هستند و بعضى ديگر آيات مقيد. مقصود از آيات مطلق يعنى آياتى كه بدون هيچ قيد و شرطى فرمان جهاد با مشركين و يا اهل كتاب را صادر كرده است. آيات مقيد يعنى آياتى كه با شرايط بالخصوصى فرمان داده، مثلاً گفته است كه اگر آنها با شما مىجنگند و در حال جنگيدن هستند و يا شما بيم آن را داريد و قرائنى در دست داريد كه آنها تصميم به جنگيدن با شما را دارند با آنها بجنگيد. حالا چه بايد كرد، آن آيات مطلق را بايد بگيريم يا آيات مقيد را؟ عرض كرديم كه از نظر علماى فن شناختن محاورات كه قسمتى از آن در علم اصول بحث مىشود، ميان مطلق و مقيد تعارضىوجود ندارد تا بگوييم آيا اين آيات را بايد بگيريم يا آن آيات را، بلكه اگر ما باشيم و يك مطلق و يك مقيد، بايستى آن مقيد را قرينه توضيحى براى آن مطلق بگيريم.(2)
بنابراين طبق اين بيان، ما بايد مفهوم جهاد را همان بدانيم كه آيات مقيد بيان كرده است، يعنى آيات قرآن جهاد را بدون قيد و شرط واجب نمىداند، در يك شرايط خاصى واجب مىداند. اين مقدار را به يك بيان ديگر قبلًا عرض كرده بوديم.(3)
در عرف عام يعنى عرف عموم مردم جهان اعم از مسلمان و غير مسلمان و در عرف خاص مسلمانان، برخى كلمات و واژهها از نوعى عظمت و احترام و احيانا قداست برخوردارند. كلمات عالم، فيلسوف، مخترع، قهرمان، مصلح، مجتهد، استاد، دانشجو، عابد، زاهد، مؤمن، مجاهد، مهاجر، صديق، آمر به معروف، ولىّ، امام، نبىّ از اين قبيل كلمات هستند كه بعضى در عرف عام و برخى در عرف خاص مسلمين و در زبان اسلام توأم با نوعى عظمت و احترام و احيانا قداست مىباشند. بديهى است كه كلمه از آن جهت كه لفظ است قداستى ندارد، قداست را از معنى خود كسب مىكند.(1)
قداست برخى معانى و مفاهيم كه كم و بيش با تفاوتهايى در همه جوامع بشرى وجود دارد، مربوط مىشود به جنبههاى خاصى از روانشناسى جامعهها در زمينه ارزشيابي ها در امور غير مادى، كه خود بحث فلسفى و انسانى عميقى است.
در اسلام واژهاى است كه قداست خاصى دارد. اگر كسى با مفاهيم اسلامى آشنا باشد و در عرف خاص اسلامى اين كلمه را تلقى كند احساس مىكند كه هالهاى از نور اين كلمه را فرا گرفته است و آن، كلمه «شهيد» است. اين كلمه در همه عرفها توأم با قداست و عظمت است، ولی چيزى كه هست معيارها و ملاكها متفاوت است.
از نظر اسلام هركس به مقام و درجه «شهادت» نائل آيد كه اسلام با معيارهاى خاص خودش او را «شهيد» بشناسد، يعنى واقعاً در راه هدفهاى عالى اسلامى به انگيزه برقرارى ارزشهاى واقعى بشرى كشته بشود، به يكى از عالىترين و راقىترين درجات و مراتبى كه يك انسان ممكن است در سير صعودى خود نائل شود نائل مىگردد. از نوع تعبير و برداشت قرآن درباره شهدا و
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، شهيد، ج24، ص 443.
از تعبيراتى كه در احاديث و روايات اسلامى در اين زمينه وارد شده است مىتوان منطق اسلام را شناخت و علت قداست يافتن اين كلمه را در عرف مسلمانان دريافت.
قرآن كريم در مورد به حق پيوستگى شهيد مىفرمايد: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقونَ؛(1)
گمان مبر آنان را كه در راه حق شهيد شدهاند مردهاند؛ خير، آنها زندگانى هستند نزد پروردگارشان و متنعم به انعامات او.»
در اسلام وقتى كه مىخواهند مقام كسى يا كارى را بالا ببرند مىگويند مقام فلان شخص برابر است با مقام شهيد و يا فلان كار اجرش برابر است با اجر شهيد. مثلاً درباره طالب علم اگر واقعاً انگيزهاش حقيقتجويى و خدمت و تقرب به خدا باشد و علم را وسيله مطامع خود قرار ندهد، مىگويند اگر كسى طالب علم باشد و در خلال دانشجويى و طلبگى بميرد شهيد از دنيا رفته است. اين تعبير، قداست و علوّ مقام طالب علم را مىرساند. همچنين درباره كسى كه براى اداره عائلهاش خود را به رنج مىافكند و كار مىكند و زحمت مىكشد- كه البته اين خود يك فريضه است، زيرا اسلام با بيكارى و بيكارگى و كَلّ بر مردم بودن به شدت مخالف است-
گفته شده است: «الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ؛(2)
آن كس كه براى عائلهاش كار مىكند و زحمت مىكشد و خود را به رنج مىافكند مانند مجاهد در راه خداست.»(3)
تمام كسانى كه به بشريت به نحوى خدمت كردهاند، حقى به بشريت دارند، از هر راه: از راه علم، از راه فلسفه و انديشه، از راه صنعت، از راه اختراع و اكتشافات، از راه اخلاق و حكمت
عملى، ولى هيچ كس حقى به اندازه حق شهدا بر بشريت ندارد و به همين جهت هم عكسالعمل احساسآميز انسانها و ابراز عواطف خالصانه آنها درباره شهدا بيش از ساير گروههاست.
چرا و به چه دليل حق شهدا از حق ساير خدمتگزاران بيشتر و عظيمتر است؟ البته دليل دارد: همه گروه هاى خدمتگزار ديگر مديون شهدا هستند، ولى شهدا مديون آنها نيستند يا كمتر مديون آنها هستند؛ عالِم در علم خود و فيلسوف در فلسفه خود و مخترع در اختراع خود و معلم اخلاق در تعليمات اخلاقى خود نيازمند محيطى مساعد و آزاد هستند تا خدمت خود را انجام دهند ولى شهيد آن كسى است كه با فداكارى و از خودگذشتگى خود و با سوختن و خاكستر شدن خود محيط را براى ديگران مساعد مىكند.
مثَل شهيد مثَل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته شدن و فانى شدن و پرتو افكندن است، تا ديگران در اين پرتو كه به بهاى نيستى او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند و كار خويش را انجام دهند. آرى، شهدا شمع محفل بشريتاند؛ سوختند و محفل بشريت را روشن
كردند. اگر اين محفل تاريك مىماند هيچ دستگاهى نمىتوانست كار خود را آغاز كند يا ادامه بدهد.(1)
قرآن كريم تعبير لطيفى دارد درباره رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) كه او را «سراج منير» (چراغ نورافشان) مىخواند. در اين تعبير مفهوم ظلمتزدايى كه توأم با سوختن و روشن كردن است گنجانيده شده است. مىفرمايد: «يا أَيّها النَّبِىُّ انّا ارْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً. وَ داعِياً الَى اللَّهِ بِاذْنِهِ وَ سِراجاً مُنيراً؛(2)اى پيامبر، تو را فرستاديم گواه و نويددهنده و بيمرساننده و دعوتكننده به حق با اذن حق و چراغى نورافشان.» كلمه شهيد و مفهوم شهيد در ميان كلمات
و مفاهيم اسلامى و در ذهن كسانى كه فرهنگشان فرهنگ اسلامى است كلمهاى و مفهومى نورانى و مقدس است، از كلمات و مفاهيم ديگر برتر.
اسلام دينى حكيمانه است؛ دستورى خالى از مصلحت و راز و رمز، مخصوصاً راز و رمز اجتماعى ندارد. يكى از دستورهاى اسلامى اين است كه هر فرد مسلمان كه مىميرد، بر ديگران واجب است كه بدن او را به ترتيب مخصوص غسل دهند و شستشو نمايند، در جامههايى پاك به ترتيب مخصوص كفن كنند و سپس نماز بخوانند و دفن نمايند. همه اينها حكمت ها و راز و رمزها دارد. ولى اين دستور يك استثنا دارد؛ آن استثنا شهيد است. از اين دستورها فقط نماز و دفن در مورد شهيد اجرا مىشود، اما غسل و شستشو يا كندن لباسهاى دوران زندگى و پيچيدن در جامهاى ديگر به ترتيب خاص، ابدا. اين استثنا خود راز و رمزى
دارد. نشانه اين است كه روح و شخصيت شهيد آنچنان پاك و وارسته شده كه در بدنش و در خونش و حتى در جامهاش اثر گذاشته است.
بدن شهيد يك «جسد متروّح» است، يعنى جسدى است كه احكام روح بر آن جارى شده است، همچنان كه جامه شهادتش «لباس متجسّد» است؛ يعنى حكم روح بر بدن جارى شده و حكم جارىشده بر بدن، بر لباس و جامه جارى شده است.(1)
بدن و جامه شهيد از ناحيه روح و انديشه و حقپرستى و پاكباختگىاش كسب شرافت كرده است. شهيد اگر در ميدان معركه جان به جانآفرين تسليم كند، بدون غسل و كفن با همان تن خونآلود و جامه خونآلود دفن مىشود. اين احكام خاص در فقه اسلامى درباره بدن شهيد، نشانه ديگرى است از قداست شهيد در اسلام.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، شهيد، ج24، ص 447.
شهادت قداست خود را از ناحيه چه امرى دارد؟ بديهى است كه شهادت از آن جهت كه كشته شدن است تقدس ندارد. بسيارى از كشته شد نهاست كه از بین رفتن هستند؛ احياناً به جاى اينكه افتخار باشد ننگ است.
مىدانيم مرگ و ميرهاى اشخاص انواع و اقسام دارد:
خطرات احتمالى يا ظنّى يا يقينى فقط به خاطر هدفى مقدس و انسانى و به تعبير قرآن «فى سبيل اللَّه» از آن استقبال كند.(1)
شهادت دو ركن دارد: يكى اينكه در راه خدا و فى سبيل اللَّه باشد؛ هدف، مقدس باشد و انسان بخواهد جان خود را فداى هدف نمايد. ديگر اينكه آگاهانه صورت گرفته باشد. معمولاً در مورد شهادت، جنايت هم هست؛ يعنى عملى كه از جهت انتسابش به مقتول شهادت است و مقدس است، از جهت انتسابش به قاتل جنايت و پليدى است.
شهادت به حكم اينكه عملى آگاهانه و اختيارى است و در راه هدفى مقدس است و از هرگونه انگيزه خودگرايانه منزه و مبراست، تحسينانگيز و افتخارآميز است و عملى قهرمانانه تلقى مىشود. در ميان انواع مرگ و ميرها تنها اين نوع از مرگ است كه از حيات و زندگى، برتر و
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، شهيد، ج24، ص 448.
مقدستر و عظيمتر و فخيمتر است. پس شهادت، قداست خود را از اينجا كسب مىكند كه فدا كردن آگاهانه تمام هستى خود است در راه هدف مقدس.(1)
شهيد چه مىكند؟ شهيد تنها كارش اين نيست كه در مقابل دشمن مىايستد، يا دشمن را مىزند يا از دشمن مىخورد؛ اگر تنها اين بود، بايد بگوييم آن وقتى كه از دشمن مىخورد و خونش را مىريزند، خونش هدر رفته. نه، هيچ وقت خون شهيد هدر نمىرود، خون شهيد به زمين نمىريزد. خون شهيد هر قطرهاش تبديل به صدها قطره و هزارها قطره، بلكه به دريايى از خون مىگردد و در پيكر اجتماع وارد مىشود. لذا پيغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم)
فرمودند: «ما مِنْ قَطْرَةٍ احَبُّ الَى اللَّهِ مِنْ قَطْرَةِ دَمٍ فى سَبيلِ اللَّهِ؛(2)
هيچ قطرهاى در مقياس حقيقت و در نزد خدا از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود بهتر نيست.»
شهادت تزريق خون است به پيكر اجتماع؛ اين شهدا هستند كه به پيكر اجتماع و در رگهاى اجتماع- خاصه اجتماعاتى كه دچار كمخونى هستند- خون جديد وارد مىكنند.
شهيد حماسهآفرين است. بزرگترين خاصيت شهيد حماسهآفرينى اوست. در ملتهايى كه روح حماسه، مخصوصاً حماسه الهى مىميرد بزرگترين خاصيت شهيد اين است كه آن حماسه مرده را از نو زنده مىكند. لهذا اسلام هميشه نيازمند به شهيد است، چون هميشه نيازمند به حماسهآفرينى است، حماسههاى نو به نو و آفرينشهاى نو به نو.
يك شخصی عالم است و از راه علم به جامعه خدمت مىكند و در حقيقت از كانال علم از فرديت خود خارج مىشود و به جامعه مىپيوندد؛ شخصيت فردى او از مجراى علم با شخصيت اجتماع متحد مىگردد، آنچنانكه قطره با دريا متحد مىگردد. عالم در حقيقت جزئى از شخصيت خود را يعنى فكر و انديشه خود را با اين پيوستن به اجتماع جاويد مىكند.(1)
يك نفر ديگر مخترع است، از طريق اختراعش به جامعه مىپيوندد؛ خدمتشبه اجتماع اين است كه فن خودش، صنعت خودش، و خودش را از راه صنعتش در اجتماع خودش جاويد مىكند. يكى هنرمند است، مثلًا شاعر است، خودش را از طريق فن و هنرش جاويد مىكند. يك نفر معلم اخلاق است، اندرزگوست، خودش را از راه اندرزهاى حكمتآميزش كه سينه به سينه منتقل مىشود، در جامعه جاويد مىكند.
يكى هم شهيد است، از راه خون خودش، خودش را در اجتماع جاويد مىكند، يعنى خون جاويد در اجتماع به وجود مىآورد. به عبارت ديگر، يكى به فكر خود ارزش و ابديت و جاودانگى مىبخشد و آن عالم يا فيلسوف است، يكى ديگر به فن و هنر يا صنعت خود ارزش و ابديت و جاودانگى مىبخشد و آن فنّان و صنعتگر يا هنرمند است، و ديگرى به حكمت هاى عملى و راهنمايي هاى خود؛ اما شهيد به خون خود، و در حقيقت به تمام وجود و هستى خود ارزش و ابديت و جاودانگى مىبخشد. خون شهيد براى هميشه در رگهاى اجتماع مىجهد. در حقيقت هر گروه ديگر به قسمتى از ما يملك خود جاودانگى مىبخشد و شهيد به تمام ما يملك خود. لذا پيغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «فَوْقَ كُلِّ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلُ فى سَبيلِ اللَّهِ وَ
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، شهيد، ج24، ص 463.
اذا قُتِلَ فى سَبيلِ اللَّهِ فَلَيْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ؛(1)
بالادست هر نيكوكارى، نيكوكار ديگرى است تا آنگاه كه در راه خدا شهيد شود؛ همين كه در راه خدا شهيد شد، ديگر بالادست ندارد.»
در حديث است كه پیامبر اکرم فرمودند، خداوند شفاعت سه طبقه را در قيامت قبول مىكند: يكى طبقه انبيا، بعد از آنها طبقه علما. (در اينجا چون اسم اوصيا ذكر نشده است و روايت هم از ائمه ما هست، پس مقصود از علما علماى ربانى هستند كه در درجه اول شامل خود ائمه اطهار مىشود و در درجه بعد شامل علمايى كه واقعاً راه آنها را پيش گرفتهاند).
بعد فرمود: «ثُمَّ الشُّهَداءُ» از اين دو طبقه- از طبقه انبيا و طبقه ائمه و علمايى كه راه ائمه را پيش گرفتهاند- كه بگذريم، طبقهاى كه در قيامت ظهور مىكند براى شفاعت، طبقه شهدا هستند.(2)«ثَلَاثَةٌ يَشْفَعُونَ إِلَى اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَيُشَفِّعُهُمُ: الْأَنْبِيَاءَ، ثُمَّ الْعُلَمَاءَ، ثُمَ الشُّهَدَاءَ».(3)
اين شفاعت، شفاعت هدايت است؛ ظهور و تجسم حقايقى است كه در دنيا وقوع يافته است. بعد از انبيا و اوصيا و علمايى كه پيرو واقعى آنها بودند، شهدا هستند كه گروه گروه مردم را از ظلمات گمراهى نجات داده و به شاهراه روشن هدايت رساندهاند.
اميرالمؤمنين امام علی(عليه السلام) مىفرمايد: خدا شهدا را در قيامت با بهاء و جلالى و با عظمت و نورانيتى وارد مىكند كه اگر انبيا از مقابل اينها بگذرند و سوار باشند، به احترام اينها پياده مىشوند. اين قدر خدا شهيد را با جلالت وارد عرصه قيامت مىكند.
در صدر اسلام در ميان شهداى زمان پيامبر، آن كه از همه بيشتر درخشيد و به او لقب «سيد الشهداء» يعنى سالار شهيدان در آن زمان دادند، جناب حمزة بن عبد المطّلب عموى بزرگوار رسول اكرم بود كه در احد شهيد شد.
حمزه كه از مكه به مدينه مهاجرت كرده بود، كسى نداشت، خودش تنها بود.
وقتى كه پيامبر اكرم از احد برگشت به مدينه، ديد در خانه همه شهدا گريه هست جز خانه جناب حمزه؛ حضرت فقط يك جمله فرمود: «لَكِنَّ حَمْزَةَ لَا بَوَاكِيَ لَه؛(1)
يعنى همه شهدا گريهكننده دارند جز حمزه كه گريهكننده ندارد.» تا اين جمله را فرمود، صحابه رفتند به خانههايشان و گفتند: پيامبر فرمود حمزه گريهكننده ندارد. زنانى كه براى فرزندان خودشان يا شوهرانشان يا پدرانشان يا برادرانشان مىگريستند، به احترام پيامبر و به احترام جناب حمزة بن عبد المطّلب آمدند به خانه حمزه و براى حمزه گريستند؛ و بعد از اين ديگر سنت شد
هركس براى هر شهيدى كه مىخواست بگريد، اول مىرفت خانه جناب حمزه و براى او مىگريست.
اين جريان نشان داد كه اسلام با اينكه با گريه بر ميّت (ميّت عادى) چندان روى خوشى نشان نداده است، مايل است كه مردم بر شهيد بگريند، زيرا شهيد حماسه آفريده است و گريه بر شهيد، شركت در حماسه او و هماهنگى با روح او و موافقت با نشاط او و حركت در موج اوست.(2)
بعد از حادثه عاشورا و شهادت امام حسين(عليه السلام) كه همه شهادت ها را تحتالشعاع قرار داد، لقب «سيد الشهداء» به ايشان انتقال يافت. البته به جناب حمزه هم سيد الشهداء گفته و مىگوييم ولى سيدالشهداى مطلق، امام حسين(عليه السلام) است.
يعنى جناب حمزه سيدالشهداى زمان خودش است و امام حسين(عليه السلام) سيدالشهداى همه زمانهاست، آنچنانكه مريم عذرا «سيدة النساء» زمان خودش است و صديقه كبرى «سيدة النساء» همه زمانها.
قبل از شهادت امام حسين(عليه السلام) آن شهيدى كه سمبل گريه بر شهيد بود و گريه بر او مظهر شركت در حماسه شهيد و هماهنگى با روح شهيد و موافقت با نشاط شهيد به شمار مىرفت جناب حمزه بود، و بعد از شهادت امام حسين اين مقام به ايشان انتقال يافت.
در عصر ما بسيارى از مردم، حتى گروهى از جوانان علاقهمند، نسبت به گريه بر امام حسين معترض هستند. بعضى صريحاً در گفتههاى خود اين كار را غلط قلمداد مىكنند؛ مدعى هستند كه اين كار معلول يك تفكر غلط و يك برداشت غلط از امر شهادت است و بعلاوه
آثار اجتماعى بدى دارد، موجب ضعف و تأخّر و انحطاط ملتهايى است كه به اين كارها عادت كردهاند.
محمد مسعود(1)
در كتاب خود به مناسبتى مسئله گريه مردم شيعه را بر امام حسين مطرح كرده است و این عمل را با روش مسيحيان درباره شهادت مسيح (البته به عقيده خودشان) كه روز شهادت مسيح را جشن مىگيرند، نه اينكه به عزا بنشينند مقايسه كرده است.
نوشته است: ببينيد! يك ملت بر شهادت شهيدش مىگريد زيرا شهادت را شكست و نامطلوب و امرى نبايستنى و موجب تأسف مىپندارد، و ملتى ديگر براى شهادت شهيدش جشن مىگيرد، زيرا آن را موفقيت و مطلوب و مايه سرافرازى و افتخار مىشمارد. ملتى كه هزار سال بر شهادت شهيدش بگريد و متأسف شود و آه و ناله سر دهد ناچار ملتى زبون و بىدست و پا و فرار
1) . رمان نویس، متوفای 1336 ش.
كن از معركه بار مىآيد، ولى ملتى كه هزار سال و دو هزار سال شهادت شهيدش را جشن مىگيرد خواه ناخواه ملتى قوى و نيرومند و فداكار مىگردد.(1)
برداشت يك ملت از شهادت، شكست است و عكسالعمل آنها درباره اين شكست آه و ناله و گريه است و نتيجه آن برداشت و اين عكسالعمل ضعف و زبونى و تسليمگرايى. اما ملتى ديگر برداشت آنها از شهادت، موفقيت است و عكسالعمل آنها جشن و شادى است و نتيجه آن برداشت و اين عكسالعمل روحيه نيرومند و اعتلاجوست. اين بود حاصل اشكال و ايرادى كه آن شخص و اشخاص ديگر گرفته و مىگيرند.
مىخواهیم همين مسئله را تحليل كنیم و ثابت كنیم كه اتفاقاً قضيه برعكس است؛ شادى كردن در شهادت شهيد از بينش فردگرايى مسيحيت ناشى مىشود و گريه بر شهيد از بينش جامعهگرايى اسلام.
البته در مقام توجيه عمل عوامالناس كه برخى از مردم به امام حسين(علیه السلام) فقط به چشم يك آدم از دنیا رفته نیستیم، بلکه در مقام توضيح فلسفه اصلى توصيههايى هستم كه از طرف پيشوايان ما در مورد گريه بر شهيد وارد شده است؛ و البته افرادى كه با فرهنگ اسلامى عميقاً آشنا هستند، با توجه به همين فلسفه در عزادارى ابا عبد اللَّه شركت مىنمايند.
اول بايد مسئله مرگ و شهادت را از جنبه فردى بررسى كنيم.آيا مرگ فى حد ذاته براى فرد امرى مطلوب است؟ موفقيت است؟ آيا ديگران بايد مرگ او را برايش موفقيت به شمار آورند و نوعى قهرمانى به حساب آورند؟(2)
مىدانيم كه مكتب هايى در جهان بودهاند كه رابطه انسان را با جهان و به تعبير ديگر رابطه روح را با بدن، از نوع رابطه زندانى با زندان و رابطه آدمِ در چاه افتاده با چاه و رابطه مرغ با قفس
مىدانستهاند. قهراً از نظر اين مكتب ها مردن خلاصى و آزادى است، خودكشى مجاز است. مىگويند «مانى» مدعى معروف پيغمبرى چنين نظريهاى داشت. طبق اين نظريه ارزش مرگ ارزش مثبت است، مرگ براى هركس بايد امر مطلوبى باشد، مرگ هيچ كس تأسف ندارد، آزادى از زندان و بيرون آمدن از چاه و شكسته شدن قفس تأسف ندارد، شادى دارد.
نظريه ديگر اين است كه مرگ عدم و نيستى است، فناى كامل است، «نابودى» است. برعكس، زندگى وجود و هستى است، «بود» است. بديهى و بلكه غريزى است كه هستى بر نيستى، بود بر نبود ترجيح دارد. زندگى هرچه باشد و به هر شكل باشد بر مرگ ترجيح دارد.(1)
مردمى كه جهانبينيشان درباره روابط انسان و جهان چنين جهانبينىاى باشد، اگر عملاً توفيقى به دست نياورده باشند و عمر خود را به بطالت و تباهى و كارهاى مستحق كيفر گذرانده باشند، بديهى است كه براى اينها مرگ به هيچ وجه امر محبوب و مطلوب و مورد آرزو نيست، بلكه منفور و مخوف است. اينها از مرگ مىترسند، زيرا از خود و كردههاى خود مىترسند.
اما اگر كسى چنين جهانبينىاى داشته باشد و عملاً موفق باشد، مانند دانشآموزى باشد كه يكسره تحصيل كرده و كشاورزى باشد كه سخت كوشيده است، بديهى است كه چنين دانشآموزى آرزوى بازگشت به وطن دارد؛ دلش براى وطن، براى خويشان و دوستان مىتپد، و همچنين آن كشاورز دائماً در انديشه آن روزى است كه كارش به پايان برسد و محصول خويش را به خانه ببرد. اين دانشآموز در عين اينكه آرزوى وطن مانند آتشى در درونش شعله مىكشد، با آن مبارزه مىكند، زيرا نمىخواهد تحصيلش را نيمهتمام بگذارد؛ و همچنين آن كشاورز هرگز كار و وظيفه خود را فداى آن آرزو نمىكند.
اولياء اللَّه به منزله همان دانشآموز موفق هستند كه انتقال به جهان ديگر كه نامش مرگ است، براى آنها يك آرزوست، آرزويى كه لحظهاى قرار براى آنها باقى نمىگذارد و به فرمایش
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، شهيد، ج24، ص 468.
امیرالمؤمنان امام على(عليه السلام): «اگر نبود كه خداوند اجل معين براى آنها نوشته است طرفةالعينى روحهاى آنها در بدنهاشان از شوق ثوابها و خوف عقابها باقى نمىماند.»(1)
در عين حال اولياء اللَّه هرگز به استقبال مرگ نمىروند، زيرا مىدانند تنها فرصت كار و عمل و تكامل، همين چيزى است كه نامش را «عمر» گذاشتهايم؛ مىدانند هرچه بيشتر بمانند بهتر كمالات انسانى را طى مىكنند؛ بكلى با مرگ مبارزه مىكنند و از خداوند متعال همواره طول عمر طلب مىكنند.
مىبينيم كه طبق اين نوع بينش، محبوب بودن و مطلوب بودن و مورد آرزو(2)بودن مرگ براى اولياء اللَّه، با مبارزه با مرگ و خواستن طول عمر از خدا به هيچ وجه منافات ندارد.
قرآن كريم خطاب به يهود كه مدعى بودند ما اولياء اللَّه هستيم مىفرمايد: اگر شما اولياء اللَّه باشيد بايد مرگ براى شما يك امر محبوب و آرزويى باشد. بعد مىفرمايد: ولى هرگز اينها آرزوى مرگ نمىكنند، زيرا اعمالى كه پيش فرستادهاند آنچنان ظالمانه و جنايتكارانه است كه خود مىدانند در آن جهان بر چه وارد مىشوند. اينها از گروه سومى هستند كه ما شمرديم.
اولياء اللَّه در دو صورت و در دو مورد است كه از خواستن طول عمر صرفنظر مىكنند: يكى آنگاه كه احساس كنند وضعى دارند كه ديگر هرچه بمانند توفيق بيشترى در طاعت نمىيابند؛ برعكس به جاى تكامل، تناقص مىيابند. امام سجاد(عليه السلام) مىفرمايد: «الهى وَ عَمِّرْنى ما دامَ عُمْرى بِذْلَةً فى طاعَتِكَ فَاذا كان مَرْتَعاً لِلشَّيْطانِ فَاقْبِضْنى الَيْكَ؛(3)خدايا مرا عمر عطا كن ما دام كه عمرم صرف طاعت بشود. اگر بناست زندگيم چراگاه شيطان گردد، مرا هرچه زودتر به سوى خود ببر.»
صورت دوم، شهادت است. اولياء اللَّه مرگ به صورت شهادت را بلاشرط از خدا طلب مىكنند، زيرا شهادت هر دو خصلت را دارد: هم عمل و تكامل است- بلكه همان طور كه از
حديث نبوى نقل كرديم هر عمل نيكى در نردبان تكامل، بالاتر هم دارد جز شهادت- و از طرف ديگر انتقال به جهان ديگر است كه امرى محبوب و مطلوب و مورد آرزوى اولياء اللَّه است.(1)
امام على(عليه السلام) در فاصله ضربت خوردن تا وفات، جملههاى زيادى دارد كه در كتب و از آن جمله در نهج البلاغه مسطور است. يكى از آن جملهها در همين زمينه است: «وَ اللَّهِ ما فَجَأَنى مِنَ الْمَوْتِ وارِدٌ كَرِهْتُهُ وَ لا طالِعٌ انْكَرْتُهُ وَ ما كُنْتُ الّا كَقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَ؛(2)
به خدا قسم هيچ امر مكروه و خلاف انتظارى براى من رخ نداده است. همان رخ داده كه مىخواستم؛ به آرزوى خود كه شهادت است رسيدم. مثَل من مثَل كسى است كه شب تاريك در جستجوى آب در صحرايى مىگردد و ناگاه چاه آبى و يا سرچشمهاى پيدا مىكند. مثَل من مثَل جويندهاى است كه به مطلوب خود نائل شده باشد.»
امام حسين(عليه السلام) فرمود: جدّم به من فرموده است كه تو درجهاى نزد خدا دارى كه جز با شهادت به آن درجه نائل نخواهى شد. پس شهادت امام حسين(عليه السلام) براى خود او يك ارتقاء است، عالىترين حدّ تكامل است.
تا اينجا ما مسئله مرگ و شهادت را از جنبه فردى تحليل كرديم و رسيديم به اينجا كه اگر مرگ به صورت شهادت باشد واقعا يك موفقيت است براى شهيد؛ جشن و شادمانى دارد. لهذا سيد بن طاووس مىگويد: اگر نبود كه دستور عزادارى به ما رسيده است، من روز شهادت ائمه را جشن مىگرفتم.(3)
اينجاست و از اين جنبه است كه ما به مسيحيت حق مىدهيم به نام شهادت مسيح كه مىپندارند شهيد شده، براى مسيح جشن بگيرند. اسلام هم در كمال صراحت، شهادت را موفقيت شهيد مىداند نه چيز ديگر.
اما از نظر اسلام آن طرف سكه را هم بايد خواند. شهادت را از نظر اجتماعى- يعنى از آن نظر كه به جامعه تعلق دارد پديدهاى است كه در زمينه خاص و به دنبال رويدادهايى رخ مىدهد و به دنبال خود رويدادهايى مىآورد- نيز بايد سنجيد.
عكسالعملى كه جامعه در مورد شهيد نشان مىدهد صرفاً به خود شهيد تعلق ندارد، يعنى صرفاً ناظر به اين جهت نيست كه براى شخص شهيد موفقيت يا شكستى رخ داده است. عكسالعمل جامعه مربوط است به اين كه مردم جامعه نسبت به شهيد و جبهه شهيد چه موضعگيرىاى داشته باشند و نسبت به جبهه مخالف شهيد چه موضعگيرىاى داشته باشند؟
رابطه شهيد با جامعهاش دو رابطه است: يكى رابطهاش با مردمى كه اگر زنده و باقى بود از وجودش بهرهمند مىشدند و فعلا از فيض وجودش محروم ماندهاند، و ديگر رابطهاش با كسانى كه زمينه فساد و تباهى را فراهم كردهاند و شهيد به مبارزه با آنها برخاسته و در دست آنها شهيد شده است.
بديهى است كه از نظر پيروان شهيد كه از فيض بهرهمندى از حيات او بىبهره ماندهاند، شهادت شهيد تأثرآور است. آن كه بر شهادت شهيد اظهار تأثر مىكند در حقيقت به نوعى بر خود مىگريد و ناله مىكند. اما از نظر زمينهاى كه شهادت شهيد در آن زمينه صورت مىگيرد، شهادت يك امر مطلوب است به علت وجود يك جريان نامطلوب.(1)
درسى كه از جنبه اجتماعى، مردم بايد از شهادت شهيد بگيرند اين است كه اولاً نگذارند آنچنان زمينهها پيدا شود. درس ديگرى كه بايد جامعه بگيرد اين است كه بههرحال باز هم در
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، شهيد، ج24، ص 472.
جامعه زمينههايى كه شهادت را ايجاب كند پيدا مىشود؛ از اين نظر بايد عمل قهرمانانه شهيد از آن جهت كه به او تعلق دارد و يك عمل آگاهانه و انتخابشده است و به او تحميل نشده است بازگو شود، و احساسات مردم شكل و رنگ احساس آن شهيد را بگيرد. اينجاست كه مىگوييم: گريه بر شهيد، شركت در حماسه او و هماهنگى با روح او و موافقت با نشاط او و حركت در موج اوست. اينجاست كه بايد ببينيم آيا جشن و شادمانى و پايكوبى و احياناً هرزگى و شرابخوارى و بدمستى- آنچنانكه در جشنهاى مذهبى مسيحيان ديده مىشود- همشكلى و همرنگى و هماحساسى مىآورد يا گريه؟
معمولاً درباره گريه اشتباه مىكنند؛ خيال مىكنند گريه هميشه معلول نوعى درد و ناراحتى است و خود گريه امرى نامطلوب است.(1)
گريه نيز به نوبه خود انواع و اقسام دارد. گريه هميشه ملازم است با نوعى رقّت و هيجان. اشك شوق و عشق را همه مىشناسيم. در حال گريه و رقّت و هيجان خاص آن، انسان بيش از هر حالت ديگر خود را به محبوبى كه براى او مىگريد نزديك مىبيند، و در حقيقت در آن حال است كه خود را با او متحد مىبيند. خنده و شادى بيشتر جنبه خودى و شخصى و در خود فرو رفتن دارد و گريه بيشتر جنبه از خود بيرون آمدن و خود را فراموش كردن و با محبوب يكى شدن. خنده از اين نظر مانند شهوت است كه در خود فرو رفتن است و گريه مانند عشق است كه از خود بيرون رفتن است.
راز بقاى امام حسين(عليه السلام) اين است كه نهضت آن حضرت از طرفى منطقى است، بُعد عقلى دارد و از ناحيه منطق حمايت مىشود، و از طرف ديگر در عمق احساسات و عواطف
راه يافته است. ائمه اطهار كه به گريه بر حضرت بسیار توصيه كردهاند، حكيمانهترين دستورها را دادهاند. اين گريههاست كه نهضت امام حسين(عليه السلام) را در اعماق جان مردم فرو
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، شهيد، ج24، ص 473.
مىكند؛ تكرار مىكنم: به شرط آنكه گروهى كه بر اين مخزن عظيم گمارده شدهاند بدانند چگونه بهرهبردارى كنند.
صدّيقه كبرى فاطمه زهرا(سلام اللَّه عليها) وقتى كه پدر بزرگوارشان دستور تسبيحات معروف را به ايشان دادند، سر قبر عموى بزرگوارش جناب حمزة بن عبد المطّلب رفتند و از تربت شهيد براى خود تسبيح درست كرد. اينها معنى دارد.
يعنى چه؟ یعنی خاك و قبر شهيد محترم است. انسان براى اينكه اذكار و اوراد خود را بشمارد نيازمند به تسبيح است؛ چه فرق مىكند كه دانههاى تسبيح از سنگ باشد يا چوب يا خاك؟ و از هر خاكى بردارد برداشته است، ولى ما اين را از خاك تربت شهيد برمىداريم و اين نوعى احترام به شهيد و شهادت است؛ نوعى به رسميت شناختن قداست شهادت است. بعد از شهادت امام حسين(عليه السلام) اگر كسى بخواهد از خاك شهيد تبرك بجويد از خاك آن حضرت تهيه مىكند.(1)
قرآن کریم در یکی از آیات شریفه، فرائض واجب بر بندگان را امر به معروف و نهی از منکر معرفی می کند و می فرماید: «لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛(2)
بايد گروهى از شما باشند كه به سوى خير دعوت كنند و به كارهاى خير فرمان دهند و از زشتيها باز دارند و اينان رستگارانند.»
امر به معروف و نهى از منكر يكى از اصول عملى اسلام است و چون اصلى است كه در قرآن مجيد با صراحت و تأكيد آمده و همچنین در اخبار نبوى و آثار ائمه طاهرين درباره آن بسيار
سخن گفته شده و این واجب در ميان علماى اسلامى زياد مورد بحث بوده و بيش از هرجا در كتب فقهي مورد بحث و گفتگو و تحقيق قرار گرفته است.(1)
معمولاً فقها، بحث خود را در این مورد در چند قسمت قرار مىدهند که می توان به مهمترین مباحث آنها اشاره نمود:
يكى بيان آيات زيادى كه در قرآن مجيد در اين باب است و اخبار بسيارى كه از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و يا ائمه طاهرين(عليهم السلام) در اين باب رسيده است. ديگر بحثى است در معناى معروف و منكر و تعريف آنها؛ و احياناً به مناسبت معناى معروف و منكر، بعضى از فقها وارد بحث معروف كلامى «حسن و قبح عقلى» شدهاند. ديگر اينكه آيا امر به معروف و نهى از منكر واجب عينى است يا واجب كفائى؟ ديگر اينكه شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر چيست؟ چون هر تكليفى و امر و نهيى شرايطى دارد. علاوه بر شرايط عامه مشهور از عقل و بلوغ و قدرت و حتى علم- به يك اعتبار- كه هر تكليفى مشروط به اين امور است، هر تكليف بخصوصى ممكن است شرايط مخصوص به خود داشته باشد. آيا امر به معروف و نهى از منكر نيز به سهم خود شرايط مخصوصى دارند يا نه؟.
معمولاً فقها چهار شرط ذكر مىكنند: يكى علم و معرفت، ديگر احتمال اثر و نتيجه، سوم نبودن ضرر و به تعبير بعضى از فقها مترتب نشدن مفسده، چهارم ادامه و اصرار متخلف، يعنى آن كس كه معروف را ترك كرده و يا مرتكب منكر شده خودش منصرف و نادم و پشيمان نشده باشد.
مسئله ديگرى كه در امر به معروف و نهی از منکر مورد بحث قرار می دهند، مراتب و درجات امر به معروف و نهى از منكر است كه در اخبار و احاديث بهطور كلى وارد شده كه سه درجه و سه مقام دارد:
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، امر به معروف و نهى از منكر، ج20، ص 189.
مرتبه قلب، مرتبه زبان، مرتبه دست. فقها گفتهاند در درجه اول مسلمان بايد در قلب خود نسبت به خلافكاري و ترك واجبات الهى و ارتكاب منهيّات دينى، تنفرى احساس نمايد، و كمترين مظهرى كه اين تنفر قلبى مىتواند داشته باشد يك عمل منفى است يعنى اعراض و ترك معاشرت، و همچنين است اظهار تأسف و تكدر به قیافه و ظاهر است.
در مرتبه زبان هم بايد اول از طريق پند و نصيحت و نرمى وارد شد و اگر فايده نكرد سخنان درشت و با خشونت به كار برده شود. براى مرتبه يد و عمل هم مراتبى ذكر كردهاند و غالباً متوجه اين قضيه شدهاند كه گاهى احتياج مىافتد به اينكه اعمال زور و عنف بشود و بسا مىشود صدمهاى بر طرف وارد شود و جراحتى بردارد، و يا آنكه احياناً ممكن است منجر به قتل كسى بشود. به اينجا كه مىرسد فقها به اصطلاح توقف مىكنند و مىگويند اين ديگر وظيفه عامه مردم نيست. عامه حق ندارند از پيش خود دست به اين گونه كارها بزنند. اين مرتبه امر به معروف و نهى از منكر وظيفه حاكم شرعى و يا كسى است كه از طرف حاكم شرعى اجازه و دستور اين كار را داشته باشد. اگر به عامه مردم اجازه اين كارها داده شود مستلزم هرج و مرج در اجتماع مىشود.(1)
مسائل ديگرى هم معمولاً در ذيل مبحث امر به معروف و نهى از منكر از طرف فقها عنوان مىشود كه در حقيقت از اين باب نيست، باب جداگانهاى است، از قبيل اينكه حدود و تعزيرات را چه كسى بايد انجام دهد؟ آيا در زمان غيبت امام(علیه السلام) اين وظيفه متوجه فقهاست يا
نه؟ «حدود» عبارت است از مجازات هايى كه از طرف شارع اسلام حد و اندازهاش براى همه معين شده، مثل حد دزدى و حد زنا. و «تعزير» عبارت است از مجازات هايى براى خلافكاري هايى كه شارع اسلام براى آن خلافكاري ها مجازات هايى در حد و ميزان معينى قرار نداده و آن
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، امر به معروف و نهى از منكر، ج20، ص 190.
را در هر موردى به نظر شخص حاكم قرار داده كه برحسب علل و عوامل مختلفى كه در هر موضوع هست هر اندازه مىداند و مصلحت اقتضا مىكند آن را تعيين كند.
حدود و تعزيرات هم مثل امر به معروف و نهى از منكر براى اين جهت تشريع شده كه جلوى منكرات گرفته شود و كارهاى خوب تأييد و تقويت شود.
بعضی ها از اصل امر به معروف به نام اصل فراموش شده ياد كرده اند. راست است، اصل فراموش شده هم هست، اما بايد ديد چرا فراموش شده؟ معتقد هستیم كه در اين مورد هم مثل همه موارد، ما بايد قبل از توجه به علل خارجى قضيه سخن معروف منسوب به امير المؤمنين(عليه السلام) را فراموش نكنيم كه فرمود: «دَواؤُكَ فيكَ وَ داؤُكَ مِنْكَ؛(1)
دواى درد تو در خود تو است و منشأ درد هم در خود تو است.» اين خود ما بوديم كه اين اصل را به صورتى درآورديم كه مردم را بيزار كرديم و اين اصل را فراموشانديم.
امر به معروف و نهى از منكر در اسلام از نظر اجرايى شرايطى دارد؛ اولين شرطش حسن نيت و اخلاص است، ما فقط در مورد منكراتى كه علنى است و به آنها تجاهر مىشود حق تعرض داريم و ديگر حق تجسس و مداخله در امورى كه مربوط به زندگى خصوصى مردم است نداريم.
در اجراى امر به معروف و نهى از منكر، آن چيزى كه بيشتر مورد توجه قرار می گرفت، دو وسيله بوده. الآن هم مىبينيم مردم در اجراى اين اصل توجهشان فقط به همان دو است. آن دو چيز يكى گفتن است و ديگرى اعمال زور؛ يعنى اول بگوييم بعد هم اگر از گفتن نتيجه نگرفتيم اعمال زور بكنيم. و به تعبير ديگر ما به «پند» معتقد هستيم و «بند»؛ اول پند مىدهيم و اگر اثر
1) . طریحی، مجمع البحرين، ج 4، ص 48.
نكند و قدرت داشته باشيم، به زدن و بستن متوسل مىشويم. اين دو تا را خوب شناختهايم و به اين دوتا آشنايى داريم.
البته شك نيست كه گفتن و پند دادن وسيلهاى است از وسائل. اعمال زور هم به سهم خود در مواردى وسيله ديگرى است از وسائل.(1)
يكى از دستورها و مقررات اسلامى كه شامل همه مسلمانان است مسئله لزوم تعظيم شعائر اسلامى، يعنى بزرگ شمردن شعارهاى اسلامى است. اول بايد كلمه «شعار» را معنى بكنيم تا ببينيم معنى بزرگ شمردن شعار چيست، آنگاه ببينيم چه چيزهايى شعارهاى اسلامى است كه ما وظيفه داريم آن شعارها را بزرگ بشماريم و تعظيم كنيم.(2)
كلمه «شعار» از همان مادهاى است كه كلمه «شعور» آمده است كه مفهوم علم و درك در آن است. شعار عبارت است از چيزى كه نوعى اعلام وابستگى در آن وجود داشته باشد. هر كارى كه انسان مىكند كه مفهوم و معنى آن كار اين باشد كه وابستگى انسان را به يك گروه معين،
به يك فرقه معين، به يك كشور معين، به يك حزب و جمعيت معين اعلام كند، به آن «شعار» مىگويند. اصل اين كلمه راجع به شعارهايى است كه در قديم در ميدان جنگ معمولاً سربازها مىدادند. در جنگ هاى قديم كه بيشتر جنگ هاى تن به تن بود و احياناً افراد دو لشكر در يكديگر مخلوط مىشدند و يكديگر را مىكوبيدند، چون همه غرق در اسلحه بودند و بعلاوه همه افراد همه رفقاى خودشان را از نزديك نمىشناختند؛ براى اينكه در ميدان جنگ افراد يكديگر را بشناسند و با دشمن اشتباه نكنند، يك جملهاى را با خودشان تكرار مىكردند كه وقتى افراد در
آن غلواى جنگ و در آن گيرودار با يك فرد روبرو مىشدند از شعارش يعنى از جملهاى كه تكرار مىكرد مىتوانستند بفهمند كه اين از سپاهيان خودشان است يا از سپاهيان دشمن.
قهراً دشمن هم شعار خودش را تكرار مىكرد. او هم همين فكر و حساب را مىكرد كه به دست دوستان و رفقاى خودش كشته نشود، كه اين يك داستانى است، در قبل از اسلام و در دوره اسلام وجود داشته است، مثل اسم رمزى كه در ميان ارتشيها وجود دارد، و احياناً اسم رمز و شعار را عوض مىكردند و نمىخواستند قبلًا دشمن شعار آنها را بفهمد و از آن سوء استفاده كند.(1)
بعد از شهادت امام حسين(عليه السلام) عدهاى در كوفه توبه كردند. آنها از كوفيانى بودند كه از كوتاهى كردن در نصرت آن حضرت سخت پشيمان شدند و خود را ملامت كردند و خودشان را مستحق عذاب دانستند. در خانه سليمان بن صُرَد خُزاعى جمع شدند و گفتند
حالا كه ما اين توفيق را پيدا نكرديم كه همراه حسين بن على(عليهم السلام) باشيم پس براى اينكه اين لكه سياه را از دامن خودمان پاك كنيم، به انتقام خون حسين با قاتلان او مىجنگيم. چهار هزار نفر به كربلا آمدند و روى قبر حسين بن على(عليهم السلام) همپيمان شدند و سوگند ياد كردند. اينها را «توّابين» مىنامند و اين جريان قبل از جريان مختار بوده است. با شاميها جنگيدند و شهيد شدند. شعارشان اين بود: «يا لَثاراتِ الحسين» يعنى انتقام خون امام حسين(علیه السلام) را مىخواهيم.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، لزوم تعظيم شعائر اسلامى، ج25، ص 360.
در جنگهاى امروز، با تغيير ابزار و وسايل و اينكه ديگر جنگ تن به تن كم اتفاق مىافتد مگر در بعضى از موارد كه شما مثلاً مىبينيد مصري ها در حملات خودشان «اللَّه اكبر» را شعار خودشان قرار دادهاند و با «اللَّه اكبر» پيش مىروند، كمتر از شعار لفظى استفاده مىشود.
امروز در ميدان هاى ورزش بيشتر از شعار استفاده مىكنند. به اين وسيله وابستگى خودشان را اعلام مىكنند كه ما از اين تيم هستيم نه از آن تيم، از اين كشور هستيم نه از آن كشور. به همين دليل مىبينيد كه ما يك سلسله شعارهاى ملى داريم. هر ملتى يك سلسله شعارهاى ملى دارد، هر پرچمى براى هر ملتى شعار آن ملت است. اين معنى «شعار» است.
اسلام يك دين اجتماعى است. اسلام، هم دين و هم دنيا و هم آخرت و هم زندگى است، هم مقررات معنوى و الهى و روحى دارد و هم مقررات اجتماعى. در جميع شئون زندگى بشر مقررات دارد و ايدئولوژى اسلام همه چيز دارد؛ قانون اقتصادى، قانون سياست، قانون
اجتماعى، قانون قضايى، فرهنگ، اخلاق، خداشناسى دارد. اسلام به حكم اينكه يك دين اجتماعى است به اين مسئله قانع نيست كه من و شما مسلمان باشيم براى خودمان.(1)
من خودم براى خودم كه زندگى مىكنم شخصاً يك آدم مسلمان هستم، يعنى معتقَداتم معتقَدات اسلامى است و به مقررات اسلامى عمل مىكنم. عبادات اسلامى را، نماز و روزه را در موقع خودش بجا مىآورم. قوانين به اصطلاح خانوادگى، ازدواج و طلاقم براساس موازين اسلام است. قوانين تجارى من براساس موازين اسلام است. قوانين اخلاقى من براساس موازين اسلام است. پس من مسلمانم. نه، اسلام گذشته از اين مسائل، به حكم اينكه محتواى اجتماعى دارد و مىخواهد هميشه به صورت يك واحد اجتماعى زندگى كند، از اين نوع دستورها هم دارد و از
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، لزوم تعظيم شعائر اسلامى، ج25، ص 361.
آن جمله يك سلسله شعارها دارد، شعارهايى كه يك مسلمان بايد با اين شعارها زندگى كند، يعنى بايد زندگى خودش را با اين شعارها توأم كند و هميشه با اين شعارها اعلام كند من مسلمانم، نه به زبان بگويد من مسلمانم.
ما علاوه بر همه مقررات و دستورهايى كه داريم كه بايد تهذيب نفس كنيم، بايد خداشناس باشيم، بايد نماز بخوانيم، بايد روزه بگيريم، بايد حج بجا آوریم، بايد ربا و شراب نخوريم، بايد دروغ نگوييم و راست بگوييم، بايد امين باشيم، دستورهاى لايتناهايى كه در اسلام هست، علاوه بر همه اين دستورها ما بايد وقتى كه زندگى مىكنيم يك نوع برداشتهاى ديگرى هم در زندگى داشته باشيم كه در آن برداشتها عملاً داريم مىگوييم من مسلمانم. اين برداشتها در لباس ما بايد ظاهر باشد، در قيافه ما بايد ظاهر باشد، در مجالس ما بايد ظاهر باشد، در شروع ما به كارها بايد ظاهر باشد، در نامگذاريهاى ما براى بچههاى خود بايد ظاهر باشد، در
تابلوهايى كه در خانههاى خودمان نصب مىكنيم بايد ظاهر باشد، در استيل ساختمانهاى ما و در شهر ما بايد ظاهر باشد، در همه شئون زندگى ما بايد ظاهر باشد؛ يعنى خانه ما بايد بگويد من خانه يك نفر مسلمانم. اگر كسى از كوچه عبور مىكند، يك نشانهاى بايد روى خانه ما باشد كه آن خانه بگويد من خانه يك نفر مسلمانم. در لباس پوشيدن ما لااقل يك نشانه بايد وجود داشته باشد كه بگويد به اين نشانه من مسلمانم.(1)
مثلاً؛ ما موحد و خداپرست هستيم. خداپرستى يك حقيقت است. خداپرستى شعار نيست، حقيقت است. ما خدا را مىشناسيم و به خدا ايمان داريم و در عمل هم تكيه ما به خداست و خدا را پرستش مىكنيم، اين حقيقت مطلب. اما اين توحيد يك شعارهايى هم دارد، يعنى يك مسائلى هم در اسلام وجود دارد كه شعار توحيد است و ما با اين شعارها مىخواهيم عملاً اعلام بكنيم من موحدم، من خداپرستم، من خداشناسم.
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، لزوم تعظيم شعائر اسلامى، ج25، ص 362.
نبوت به نوبه خودش حقيقتى است. نبوت يعنى من جميع پيغمبران خدا تا وجود مقدس خاتم الانبياء را اذعان و به همه اعتراف دارم و به وجود مقدس محمّد(صلّى اللَّه عليه وآله وسلّم) به عنوان آخرين پيامبران و به قرآن به عنوان آخرين كتاب آسمانى ايمان دارم. اين يك حقيقتى است، ولى يك شعارهايى هم دارد كه با آن شعارها اعلام مىكنيم كه ما به نبوّت ايمان و اعتقاد داريم.
امامت و ولايت هم همين طور است. ما كه شيعه هستيم يك بينش خاصى در مسائل پيشوايى و امامت در اسلام داريم كه از نظر ما جزء اصول دين است. امامت خودش يك حقيقتى است كه ما به آن حقيقت ايمان و اعتراف داريم، و يك شعارهايى هم در ميان خودمان
داريم كه با آن شعارها نشان مىدهيم كه مامسلمان هستيم مانند ديگران، موحد هستيم مانند ديگران، به رسالت پيغمبر اعتقاد و ايمان داريم مانند ديگران، ولى ما به امامت هم اعتقاد داريم، ما شيعه هستيم. يك چيزهايى هم شعار تشيع است.(1)
يكى از شعارهاى اسلامى اين است كه هر كارى را كه ما مىخواهيم شروع بكنيم، يك كارى كه به تعبير اميرالمؤمنين(علیه السلام) ذى بال باشد يعنى براى آن اهميتى قائل هستيم آن را با «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» آغاز كنيم. هر ملتى براى شروع كار خودش يك شعارى دارد. ملت اسلام در شروع كار خودش يك شعار دارد و آن توحيد است.(2)
وقتى شما در خانهتان «بسم اللَّه» را هميشه بگوييد آنوقت در بچهتان اثر دارد. به اندازهاى كه شعار در روح بچه اثر مىگذارد اصل حقيقت اثر نمىگذارد، يعنى بچه استعداد آن را ندارد. شما اگر مىخواهيد بچهتان موحد بشود از اول بايد شعار(3)
توحيد
را در خانهتان وارد كنيد. اگر مىخواهيد بچهتان به اسلام و پيغمبر و قرآن معتقد بشود اول بايد شعارهاى نبوت را در خانهتان بياوريد. اگر مىخواهيد بچهتان به ائمه اطهار ايمان داشته باشد اول شعارهاى امامت را در خانهتان ببريد. اگر مىخواهيد بچهتان به اصول اجتماعى اسلام پايبند باشد و اسلام را با اصولش بشناسد شعارهاى عدالتى و حقوقى اسلام را در خانههاى خودتان ببريد. بچهاى كه از ابتدا كه چشم باز كرده و داراى گوش شده و درك پيدا كرده است مىبيند پدرش در هر كارى حتى سر سفره كه مىنشيند اول بلند- نه آرام كه بچه چيزى نفهمد و در روح او اثر نگذارد- مىگويد: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» بعد دست به سفره مىبرد، وقتى هم كه تمام شد مىگويد: «الحمد للَّه رب العالمين، شكراً للَّه» خدايا سپاسِ تو،
اين كار در روح او خيلى اثر مىگذارد. مىبيند پدرش وقتى مىخواهد اتومبيل سوار بشود، درِ اتومبيل را كه باز مىكند مىگويد: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم». خوشبختانه يك شعارى كه در ميان ما زنده مانده و بايد آن را بيشتر زنده كنيم و نگه داريم شعار نبوّت است، همين صلوات كه در ميان ما معمول است و بسيار خوب است. واقعاً وقتى كه اسم مبارك پيغمبر اكرم برده مىشود بايد ما صلوات بفرستيم و بلند هم صلوات بفرستيم.
اين شعار معنى دارد. وقتى فريادتان را به صلوات بلند مىكنيد مىخواهيد بگوييد من به قرآن اعتقاد دارم، من به آورنده قرآن ايمان دارم، من به محتواى قرآن پايبند هستم، معتقدم و آن را قبول دارم. «حَىَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَل» شعار تشيع در اذان است.(1)
عرض شد كه در اسلام اصول و شعارهايى است. هيچ با خودتان فكر كردهايد كه فلسفه اينكه بايد عزادارى امام حسين(عليه السلام) هر سال تجديد بشود چيست؟ عزادارى معمولى در افراد
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، لزوم تعظيم شعائر اسلامى، ج25، ص 366.
عادى، اسلام مىگويد سه روز است؛ يعنى اگر كسى پدر يا برادرش فوت بشود سه روز به عنوان يك فرد عزادار در خانه مىنشيند، مسلمين هم وظيفه دارند به تسليت او بروند و بعد از سه روز بايد غائله را خاتمه بدهد. تنها موضوعى كه گفتهاند براى هميشه بايد آن را احيا كنيد و براي او گريسته شود و آن را زنده نگه داريد و نگذاريد فراموش بشود، مسئله عزادارى حسين بن على(علیهم السلام) است، چرا؟ آيا آن حضرت نيازى دارد كه ما و شما بياييم بنشينيم براي اشان گريه كنيم؟
امام صادق(علیه السلام) فرمود: سوره و الفجر را بخوانيد كه سوره جد ما حسين بن على(علیهم السلام) است. گفتند: آقا به چه مناسبت؟ فرمود: آيات آخر سوره و الفجر: «يا ايَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. ارْجِعى الى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً. فَادْخُلى فى عِبادى. وَ ادْخُلى جَنَّتى؛(1)اى صاحب نفس آرام! به سوى پروردگارت باز گرد، تو از پروردگارت خشنودى، عقدهاى در روح تو وجود ندارد.»
آگاهانه كار خودت را انجام دادى، از كار خودت هم خوشحالى. خدا از تو راضى است. حالا برو در زمره بندگان خاص من، در زمره بندگان ما باش. حسين رفت نزد پدر و برادر و مادر و جد بزرگوارش، آنها در يك سعادتى هستند كه براى ما قابل تصور نيست. عقدهاى ندارند كه ما بخواهيم براى تشفّى عقده آنها كارى كرده باشيم.(2)
پس مسئله چيست؟ تشفّى اين است كه اسلام اصلى دارد به نام اصل عدل: «انَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسانِ وَ ايتاءِ ذِى الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ»(3). اسلام اصلى دارد به نام مبارزه با ظلم و ستمگرى، اصلى دارد به نام حماسه شهادت. حضرت سمبل احياى عدالت
اسلام است، سمبل مبارزه با ظلم در دنياى اسلام است، ایشان حماسه شهادت، شعار عدالت اسلامى است، شعار عدالت است. تا شما نام امام حسين(علیه السلام) را زنده نگه مىداريد، يعنى ما طرفدار عدالت اسلامى هستيم و به خاطر اين است كه به ما گفتند نگذاريد اين حادثه فراموش بشود و مىخواهيم اين شعار را زنده نگه داريد.(1)
اسلام شعار تصويرى ندارد. دو شعار است كه اسلام ندارد؛ يكى شعار تصويرى و يكى شعار عددى. در بعضى از جاهاى ديگر شعارهاى تصويرى پيدا مىشود مثل صليب كه شعار مسيحيت است. اسلام شعارى ندارد كه در مقابل صليب بگذاريم. بلکه اسلام شعار لفظى دارد، مانند؛ «انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ؛ بىترديد گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست».
1) . مجموعه آثار شهيد مطهرى، لزوم تعظيم شعائر اسلامى، ج25، ص 370.
قرآن کریم. ترجمه مهدی الهی قمشه ای.
نهج البلاغه، دشتی، محمد، قم، مشهور، 1379.
صحيفه سجادیه، غرویان، محسن، قم، نشر الهادی، 1376.
آملی، سیدحیدر، جامع الأسرار و منبع الأنوار، تهران، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، 1367.
ابن أبي جمهور، محمد بن زين الدين، عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، قم، دار سيد الشهداء للنشر، 1405 ق.
ابن أبي الحديد، عبد الحميد بن هبة الله، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، قم، مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404 ق.
ابن أبي زينب، محمد بن ابراهيم، الغيبة للنعماني، تهران، نشر صدوق، 1397 ق.
ابن بابويه، محمد بن على، الأمالي، ششم، تهران، كتابچى، 1376.
ابن بابويه، محمد بن على، التوحيد(للصدوق)، قم، جامعه مدرسين، 1398 ق.
ابن بابويه، محمد بن على، معاني الأخبار، قم، جامعه مدرسين، 1403 ق.
ابن بابويه، محمد بن على، علل الشرائع، قم، كتاب فروشى داورى، 1966 م.
ابن بابويه، محمد بن على، من لا يحضره الفقيه، دوم، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1413 ق.
ابن بابويه، محمد بن على، كمال الدين و تمام النعمة، دوم، تهران، 1395 ق.
ابن بابويه، محمد بن على، صفات الشيعة، تهران، أعلمى، 1362.
ابن حيون، نعمان بن محمد مغربى، دعائم الإسلام، دوم، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام، 1385 ق.
ابن سینا، حسین بن عبدالله، الاشارات و التنبیهات، قم، دفتر نشر الکتاب، بی تا.
ابن شعبه حرانى، حسن بن على، تحف العقول، دوم، قم، جامعه مدرسين، 1404 ق.
ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على، مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، قم، علامه، 1379 ق.
ابن طاووس، على بن موسى، اليقين باختصاص مولانا عليّ عليه السلام بإمرة المؤمنين، قم، دار الكتاب، 1413 ق.
ابن طاووس، على بن موسى، الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، قم، خيام، 1400 ق.
ابن طاووس، على بن موسى، التشريف بالمنن في التعريف بالفتن، قم، مؤسسة صاحب الأمر(عجل الله تعالى فرجه الشريف)، 1416 ق.
ابن طاووس، على بن موسى، إقبال الأعمال، دوم، تهران، دار الكتب الإسلاميه، 1409 ق.
ابن طاووس، على بن موسىی، فلاح السائل و نجاح المسائل، قم، بوستان كتاب، 1406 ق.
ابن العربي، أبو بكر، العواصم من القواصم في تحقيق مواقف الصحابة بعد وفاة النبي(صلى الله عليه وآله وسلم)، عربستان السعودية، وزارة الشؤون الإسلامية والأوقاف والدعوة والإرشاد، 1419 ق.
ابن فهد حلى، احمد بن محمد، عدة الداعي و نجاح الساعي، بیروت، دار الكتب الإسلامي، 1407 ق.
احمدى ميانجى، على، مكاتيب الأئمة عليهم السلام، قم، دار الحديث، 1426 ق.
اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبین، قم، مكتبه الحيدريه، 1423 ق.
اقبال لاهوری، محمد، احیای فکر دینی در اسلام، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1395.
باقلاني، القاضي أبو بكر، تمهيد الأوائل في تلخيص الدلائل، لبنان، مؤسسة الكتب الثقافية، 1407 ق.
برقى، احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، دوم، قم، دار الكتب الإسلامية، 1371 ق.
پایدار، حبیب الله، فلسفه تاریخ از دیدگاه قرآن، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 2ش.
پاينده، ابو القاسم، نهج الفصاحة، چهارم، تهران، دنياى دانش، 1382 ش.
ثقفى، ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال، الغارات، تهران، انجمن آثار ملى، 1395 ق.
جوهرى بصرى، احمد بن عبد العزيز، مقتضب الأثر في النصّ على الأئمة الإثني عشر، قم، انتشارات طباطبايى، بى تا.
حافظ برسى، رجب بن محمد، مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين عليه السلام، بيروت، أعلمي، 1422 ق.
حسنی، عبدالله بن حمزه، الشافی، یمن، مکتبة الیمن الکبری، 1986 م.
حر عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، قم، آل البيت عليهم السلام، 1409 ق.
حكيمى، محمدرضا، الحياة، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1380.
حلى، حسن بن يوسف بن مطهر، نهج الحقّ و كشف الصدق، بيروت، دار الكتاب اللبناني، 1982 م.
حميرى، عبد الله بن جعفر، قرب الإسناد، قم، مؤسسة آل البيت عليهم السلام، 1413 ق.
دفتری، فرهاد، تاریخ و سنتهای اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدرهای، تهران، فروزان روز، 1393.
ديلمى، حسن بن محمد، إرشاد القلوب إلى الصواب، قم، الشريف الرضي، 1412 ق.
دورانت، ویل، تاریخ فلسفه، زریاب خوئی، عباس، تهران، کتابخانه دانش، 1335.
ربانی گلپایگانی، علی، درآمدی به شیعهشناسی، چهارم، قم، مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی، 1392.
زمخشرى، محمود بن عمر، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأويل، سوم، بيروت، دار الكتاب العربي، 1407 ق.
سبزواری، هادی، شرح منظومه، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1387.
سعدی شیرازی، مصلح بن عبدالله، کلیات سعدی، نهم، تهران، امیرکبیر، 1372.
سلطانی، مصطفی، تاریخ و عقاید زیدیه، تهران، ادیان، 1390.
سید مرتضی، الفصول المختاره من العیون و المحاسن، قم، المؤتمر العالمی لألفیة الشیخ المفید، 1413 ق.
سيوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور فى التفسير بالماثور، قم، كتابخانه عمومى حضرت آيت الله العظمى مرعشى نجفى، 1404 ق.
شريف الرضي، محمد بن حسين، نهج البلاغة، قم، هجرت، 1414 ق.
شريف الرضي، محمد بن حسين، المجازات النبوية، قم، دار الحديث، 1422 ق.
شریعتی مزینانی، محمدتقی، وحی و نبوت در پرتو قرآن، تهران، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، 1384.
شعيري، محمد بن محمد، جامع الأخبار، نجف، مطبعة حيدرية، بی تا.
شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، قم، الشریف الرضی، 1375.
شهيد ثانى، زين الدين بن على، منية المريد، قم، مكتب الإعلام الإسلامي، 1409 ق.
صابری، حسین، تاریخ فرق اسلامی، پنجم، تهران، سمت، 1384.
صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم،الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة، قم، مکتبه المصطفوی، 1368.
طباطبایی، سیدمحمدحسین، شیعه در اسلام، شانزدهم، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1383.
طباطبايى، محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، دوم، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1390 ق.
طباطبائی، محمدحسین، نهایه الحکمه، قم، موسسه النشر الاسلامی، 1406 ق.
طبرسى، احمد بن على، الإحتجاج على أهل اللجاج، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ق.
طريحي، فخر الدين بن محمد، مجمع البحرين، سوم، تهران، مرتضوى، 1375.
طبرى آملى، عماد الدين أبي جعفر محمد بن أبي القاسم، بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، دوم، نجف، المكتبة الحيدرية، 1383 ق.
طبرى آملى صغير، محمد بن جرير بن رستم، دلائل الإمامة، قم، بعثت، 1413 ق.
طنطاوی، ابن جواهر، الجواهر في تفسیر القرآن الکریم، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1425 ق.
طوسى، محمد بن الحسن، الأمالي، قم، دار الثقافة، 1414 ق.
طوسى، محمد بن الحسن، الغيبة، قم، دار المعارف الإسلامية، 1411 ق.
طوسى، محمد بن الحسن، تهذيب الأحكام، چهارم، تهران، دار الكتب الإسلاميه، 1407 ق.
طوسی، نصیرالدین محمد بن محمد، تجرید الاعتقاد، تهران، مکتب الاعلام الاسلامی، بی تا.
عروسى الحويزى، عبد على بن جمعة، تفسير نور الثقلين، چهارم، قم، اسماعيليان، 1415 ق.
فتال نيشابورى، محمد بن احمد، روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، قم، انتشارات رضى، 1375.
فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الكبير، سوم، بيروت، دار إحياء التراث العربي، 1420 ق.
فراهيدى، خليل بن أحمد، كتاب العين، دوم، قم، هجرت، 1409 ق.
فيض كاشانى، محمد محسن بن شاه مرتضى، تفسير الصافي، دوم، مكتبه الصدر، تهران، 1415 ق.
فیض کاشانی، محمد بن شاه مرتضی، علم الیقین في أصول الدین، قم، بیدار، 1377.
قمى، عباس، سفينة البحار، قم، اسوه، 1414 ق.
قمی، عباس، مفاتیح الجنان، انصاریان، حسین، قم، دارالعرفان، 1388.
قمی، عباس، منازل الآخره، قم، مسجد مقدس صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، 1382.
کارل، آلکس، انسان موجود ناشناخته، شکیبا پور، عنایت الله، تهران، دنیای کتاب، 1392.
كبير مدني شيرازي، سيد على خان بن احمد، رياض السالكين في شرح صحيفة سيّد الساجدين، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1409 ق.
كراجكى، محمد بن على، معدن الجواهر و رياضة الخواطر، دوم، تهران، المكتبة المرتضوية، 1394 ق.
كلينى، محمد بن يعقوب، الکافی، چهارم، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1407 ق.
كوفى اهوازى، حسين بن سعيد، الزهد، دوم، قم، المطبعة العلمية، 1402 ق.
ليثى واسطى، على بن محمد، عيون الحكم و المواعظ، قم، دار الحديث، 1376.
لاهوری، محمداقبال، احیای فکر دینی در اسلام، آرام، احمد، قم، رسالت قلم، 1345.
مازندرانى، محمد صالح بن احمد، شرح الكافي- الأصول و الروضة، تهران، المكتبة الإسلامية، 1382 ق.
مشکور، محمدجواد، فرهنگ فرق اسلامی، دوم، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1372.
مجلسى، محمدتقى بن مقصودعلى، لوامع صاحبقرانى مشهور به شرح فقيه، دوم، قم، مؤسسه اسماعيليان، 1414 ق.
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوار، بيروت، دوم، دار إحياء التراث العربي، 1403 ق.
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، ملاذ الأخيار في فهم تهذيب الأخبار، قم، كتابخانه آيه الله مرعشي نجفي، 1406 ق.
محرمی، غلامحسن، تاریخ تشیع، دوم، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، 1382.
محمد بن عبد الوهاب آل الشيخ، عيون الرسائل والأجوبة على المسائل، الرياض، مكتبة الرشد، بی تا.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، اسلام و نيازهاى زمان، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، امدادهاى غيبى در زندگى بشر، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، امر به معروف و نهى از منكر، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و سرنوشت، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، انسان و ايمان، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، آزادى معنوى، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، آشنايى با قرآن، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، بيست گفتار، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، جامعه و تاريخ، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهاد، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، جهانبينى توحيدى، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، حماسه حسينى، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، ختم نبوت، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، خورشيد دين هرگز غروب نمىكند، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، دستگاه ادراكى بشر، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، درسهاى اشارات، نجات، الهيات، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، زندگى جاويد يا حيات اخروى، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، سيرى در سيره ائمه اطهار عليهم السلام، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، شرح منظومه، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، شهيد، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، عدل الهى، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، علل گرايش به ماديگرى، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، غدير و خطرى كه مسلمين را از داخل تهديد مىكرد، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، فلسفه اخلاق، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، فلسفه تاريخ، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، قيام و انقلاب امام مهدى(عليه السلام)، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، كليات علوم اسلامى، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، لذّات فلسفه، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، لزوم تعظيم شعائر اسلامى، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، نبرد حق و باطل، فطرت، توحيد، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، وحى و نبوت، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، ولاءها و ولايتها، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، هدف زندگى، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار شهيد مطهرى، يادداشتهاي شهيد مطهري، هشتم، قم، صدرا، 1377.
مفيد، محمد بن محمد، الإختصاص، قم، الموتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، 1413 ق.
مفيد، محمد بن محمد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، قم، كنگره شيخ مفيد، 1413 ق.
مفيد، محمد بن محمد، الإختصاص، قم، الموتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، 1413 ق.
مفید، محمد بن محمد، تصحیح اعتقادات الامامیه، قم، المؤتمر العالمی للشیخ المفید، 1371.
منتجب الدين، علي بن عبيد الله بن بابويه الرازي، الأربعون حديثا، قم، مدرسة الإمام المهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، 1408 ق.
منسوب به جعفر بن محمد، امام ششم عليه السلام، مصباح الشريعة، بيروت، اعلمى، 1400 ق.
منظومه حاج ملا هادى سبزوارى، المقصد الثالث، الفريدة الثانية، غرر فى ذكر اقوال المتكلمين.
نصر بن مزاحم، وقعة صفين، دوم، قم، مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404 ق.
واثقی راد، محمدحسین، مصلح بیدار، تهران، صدرا، 1391.
ورام بن أبي فراس، مسعود بن عيسى، مجموعة ورّام، قم، مكتبه فقيه، 1410 ق.
هند شاه عبد العزيز، مختصر التحفة الاثني عشرية، القاهرة، المطبعة السلفية، 1373 ق.
141.یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ یعقوبی، بیروت، دار العراق ، 1375 ق.