ghaemiyeh.com
سرشناسه:دشتی نیشابوری، محمد، 1344 - ، شارح
عنوان و نام پديدآور:آسمان مدینه، شرح تطبیقی برده و نهج البرده از شاعران شهیر مصری بوصیری و شوقی در ستایش پیامبر گرامی اسلام/ محمد دشتی نیشابوری
مشخصات نشر:مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1379.
شابک:964-444-320-9
وضعیت فهرست نویسی:فهرستنویسی قبلی
يادداشت:این کتاب تحت عنوان "الکواکب الدریه فی مدح خیرالبریه (قصیده برده)" نیز معروف است
يادداشت:فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.
یادداشت:کتابنامه بهصورت زیرنویس
عنوان دیگر:قصیده برده. شرح
عنوان دیگر:الکواکب الدریه فی مدح خیرالبریه (قصیده برده)
عنوان دیگر:نهج البرده. شرح
موضوع:بوصیری، محمدبن سعید، 696 - 608ق. -- قصیده برده -- نقد و تفسیر
شوقی، احمد، ،1932 - 1868 -- Shawqi, Ahmadنهج البرده -- نقد و تفسیر
محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق. -- میلاد -- شعر
شعر مذهبی عربی -- قرن ق7
شناسه افزوده:بوصیری، محمدبن سعید، 696 - 608ق. قصیده برده. شرح
شناسه افزوده:شوقی، احمد، 1932 - 1868، .Shawqi, Ahmadنهج البرده. شرح
شناسه افزوده:بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PJA4377/ک9084
رده بندی دیویی:892/7134
شماره کتابشناسی ملی:م79-7085
بسم الله الرحمن الرحیم
بَلَغ العُلَى بِكَمَالِهِ * كَشَفَ الدُّجَى بِجَمالِهِ
حَسُنَتْ جَمِيعُ خِصالِهِ * صَلُّوا عَلَيْهِ وَ آلِهِ
« سعدى»
تقديم به آسمان مدينه
كَيفَ تَرقَى رُقيَّكَ الاْءَنبِياءُ * يَا سَماءً ماطَاوَلَتْهَا سَماءُ
« بوصيرى »
پس از حمد خداوند متعال و صلوات بر روح تابناك پيامبر نور و روشنايى، از درگاه مقدس پروردگار براى هر آن كس كه در راه تربيت و تعليم من گامى برداشته است بويژه پدر ارجمندم مرتضى دشتى و مادر بزرگوارم، رحمت و رضوان خداوند را در هر دو سراى طلب مىكنم و از سيّده مكرّمه، همسر ارجمندم، كه در راه انجام وظايفم با شكيبايى و مهربانى، بيشترين رنج را متحمل شدند، بسى سپاسگزارم.
سرآغاز... 11
مقدّمه... 15
تصوير نسخههاى خطّى...
فصل اول: پرتوى از مدايح نبوى... 25
سيرى كوتاه در زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 25
مدايح نبوى... 27
مشهورترين مدايح نبوى عربى... 28
رابطه بديعيّات و مدايح نبوى... 29
گذرى بر تاريخچه مدايح نبوى... 31
نگاهى به مدايح نبوى در ادبيّات فارسى... 34
فصل دوم: بوصيرى و بُرده... 37
نگاهى به تاريخ مصر... 37
نگاهى به پيش از حكومت مماليك... 38
علل سقوط ايّوبيان... 40
ظهور مماليك... 40
حكومت و جامعه در عصر مملوكى ... 41
وضعيت فرهنگى در دوره مماليك... 43
بوصيرى... 43
ويژگىهاى سبك بوصيرى... 45
مدايح نبوى بوصيرى ... 48
«ألبُرْدَة»... 51
قصيده بُرده... 52
انگيزه سرودن بُردَه... 53
شهرت بُرده... 54
شرحهاى عربى بُردَه... 55
شرحهاى فارسى بُرده... 56
ترجمه هاى فارسى بُردَه... 57
بُردَه در عرصه هنر... 60
ترجمه بُرده به ديگر زبانها... 60
مخالفان بُرده... 61
تأثر بُرده از آثار پيش از خود... 61
تأثير بُرده بر آثار پس از خود... 63
بررسى سه اثر چاپى مربوط به بُرده... 64
نَصُّ « قَصيدَةِ البُرْدَةِ»... 65
ترجمه أبيات بُردَه بوصيرى... 73
شرح أبيات برده بوصيرى... 87
فصل سوم: شوقى و نَهْجُ الْبُرْدَة... 147
نگاهى به وضعيت مصر و جهان عرب در قرن 19 و آغاز قرن 20... 147
احمد شوقى... 150
احوال و افكار شوقى... 152
آثار شوقى ... 152
ويژگيهاى سبك شوقى... 153
مدايح نبوى شوقى ... 156
انگيزه سرودن نَهْجُ الْبُرْدَهِ... 157
نَصُّ قَصِيدَةِ «نَهجِ الْبُرْدَةِ»... 157
ترجمه نَهْجُ الْبُردَه از شوقى ... 165
شرح نَهْجُ الْبُرْدَه... 180
فصل چهارم: شرح تطبيقى قصايد بُرْدَه و نَهْجُ الْبُردَه... 227
نگاهى بر بُرده... 227
نگاهى بر نهج البُرده... 232
تطبيق قصيده «بُرْدَه» و قَصيده «نَهْجُ الْبُرْدَه»... 235
بررسى بخش اول، غزل آغازين قصايد... 235
بخش دوم: در بيم دادن از هواى نفس... 238
بخش سوم: مدح رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله ... 240
بخش چهارم : سخن از ميلاد پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 244
بخش پنجم : سخن از معجزات پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 249
بخش ششم : درباره قرآن... 254
بخش هفتم : دربيان معراج... 257
بخش هشتم : سخن از مجاهدات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ... 260
بخش نهم : توسل و طلب شفاعت از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ... 267
بخش دهم: مناجات و تضرع... 270
تطبيق تحليلى بُرده و نهج البرده از نظر اسلوب... 272
بررسى تطبيقى الفاظ و تركيبهاى دو قصيده... 273
تأثير قرآن و حديث بر قصايد... 274
بررسى نقش خيال در قصايد... 284
بررسى خيال در نهج البرده... 286
بررسى نقش عاطفه در قصايد... 288
ويژگىها و امتيازهاى بُردَه ... 291
عيوب بُردَه... 294
ويژگىها و امتيازهاى نَهجُ الْبُرْدَه... 294
عيبهاى نَهْجُ الْبُرْدَه... 299
نتيجه... 307
منابع... 309
حمد و سپاس خدايى را سزاست، كه انسان را آفريد و پيامبران را فرمود: تا چراغ تقوا و دانش و ادب و هنر را در سراسر جهان هستى برافروزند و كام جان آدميان را به شهد شيرين معرفت بنوازند و انديشه و قلب آنان را از گرمى عشق و محبت به آفريدگار انسان و جهان سرشار سازند. هزاران درود بر روح تابناك سيّد و سالار پيامآوران، كه دادار عالم و آدم در مدحش فرمود: «لَوْ لاكَ لَما خَلَقْتُ الاْءَفْلاكَ» و او را حبيب خود خواند. آن حبيبى كه آتش عشق، پرتوى از محبت اوست و آب معرفت، جرعهاى از درياى بيكران عرفان او. بزرگمردى كه شكوه جوانمردىاش همه تيزبينان را انگشت حيرت به دهان نشانده و جلال و جبروت آسمان گونش راه پرواز تيز پروازان وادى انديشه را بسى دراز و پايان ناپذير ساخته است. آن كهكشان رحمت و جمال كه همگان در راه ستودنش حيران و سرگردان از حركت بازماندهاند و توان خويش را در وصف يكى از هزاران هزار فضيلت او از دست دادهاند و سرانجام لبها از سخن فرو بسته، قلمها شكسته و به كنجى نشستهاند و بر ذات پاكش صدها هزار درود و آفرين گفتهاند.
چه نعت پسنديده گويم تو را * عليك السّلام اى نبىَّ الورى
درود مَلَك بر روان تو باد * بر اصحاب و بر پيروان تو باد
خدايا به حقّ بَنى فاطمه * كه بر قولم ايمان كنم خاتمه
اگر دعوتم رد كنى ور قبول * من و دست و دامان آل رسول
خدايت ثنا گفت و تبجيل كرد * زمين بوس قدر تو جبريل كرد
بلند آسمان پيش قَدرت خجِل * تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
تو اصل وجود آمدى از نخست * دِگَر هر چه موجود شد فرع تو است
ندانم كدامين سخن گويمت * كه والاترى زانچه من گويمت
تو را عِزِّ لَولاكْ تمكين بس است * ثناى تو طه و ياسِين بس است
چه وصفت كند سعدىِ ناتمام * عليك السّلام اِى نبىّ و السّلام
براى تبرك بخشيدن به آغاز شرح تطبيقى برده و نهجالبرده، كلام را با صلوات امام علىبن ابىطالب عليهالسلام بر روح تابان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در خطبه 72 نهجالبلاغه شروع مىكنيم:
اَللّهُمَّ داحِىَ الْمَدْحُوّاتِ. وَ داعِمَ الْمَسْمُوكاتِ. وَ جابِلَ الْقُلُوبِ عَلَى فِطْرتَها شَقِيِّها وَ سَعيِدِها. إِجْعَلْ شَرائِفَ صَلَواتِكَ وَ نَوامِىَ بَرَكاتِكَ عَلَى مُحمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ الْخاتِمِ لِما سَبَقَ. وَ الْفاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ. وَ الْمُعلنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ وَ الدّافِعِ جَيْشاتِ الاْءَباطِيلِ. وَ الدَّامِغِ صَوْلاتِ الاْءَضالِيلِ. كَما حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ قائِما بِأَمْرِكَ مُسْتَوْفِزا في مَرْضاتِكَ غَيْرَ نَاكِلٍ عَنْ قُدُمٍ. وَ لا واهٍ في عَزْمٍ. واعِيا لِوَحْيِكَ حافِظا لِعَهْدِكَ. مَاضِياً عَلَى نَفَاذِ اَمْرِكَ. حَتّى اَوْرَى قَبَسَ الْقابِسِ وَ اَضَاءَ الطَّرِيقَ لِلخابِطِوَهُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبِ بَعْدَ خَوْضاتِ الْفِتَنِ. وَ أَقامَ مُوضِحاتِ الاْءَعْلامِ وَ نَيِّراتِ الاْءَحْكامِ. فَهُوَ أمِينُكَ الْمَأْمُونِ وَ خازِنُ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ وَ بَعِيثُكَ بِالْحَقّ. وَ رَسُولُكَ إلَى الْخَلْقِ. اَللَّهُمَ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحَا في ظِلِّكَ وَ اجْزِهِ مُضَاعَفاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ. اَللَّهُمَّ اَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبانِينَ بِنَاءَهُ، وَ اَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ، وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ، وَ اجْزِهِ مِنْ ابْتِعاثِكَ لَهُ مَقْبُولَ الشَّهَادَةِ وَ مَرْضِىَّ الْمَقَالَةِ ذَا مَنْطِقٍ عَدْلٍ. وَ خُطَّةٍ فَصْلٍ. اَللَّهُمَّ اجْمَعْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ في بَرْدِ الْعَيْشِ وَ قَرَارِ النِّعْمَةِ، وَ مُنَى الشَّهَواتِ. وَ أهْواء اللَّذَّاتِ وَ رَخاءِ الدَّعَةِ. وَ مُنْتَهَى الطُّمَأْنِينَةِ. وَ تُحَفِ الْكَرَامَةِ.: «بارخدايا، اى گستراننده هر گسترده، و اى برافرازنده آسمانهاى بالا برده؛ اى آفريننده دلها بر وفق
سرنوشت، بدبخت يا نيكو بخت! بهترين درودها و پربارترين بركتها را خاصّ بنده و پيامبر خود گردان، كه خاتم پيغمبران پيشين است، و گشاينده درهاى بسته رحمت بر مردم زمين، آشكار كننده حق با برهان، فرونشاننده طغيان و درهم كوبنده شوكت گمراهان. چنان كهاو بار رسالت را نيرومندانه برداشت، و حقآن را چنان كه بايد گذاشت، در انجام فرمانت برپا، و درطلب خشنودىات پويا، نه از اقدامى رويگردان و نه در عزمى سست و ناتوان. وحى تو را به گوش جان شنوا و عهد تو را نگهبان، و در راه اجراى فرمان تو روان. چندان كه چراغ جويندگان حقّ را فروغ بخشيد، و بر سر راه گمراهان چون خورشيدى بدرخشيد، و دلهاى فرو رفته در موجهاى شبهت، به راهنمايى او رخت به كنار كشيد. نشانههاى روشن را برپا داشت. و احكام را - چون موكلانى - بر مردمان گماشت. او تو را امانتدارى است درستكار، و گنجينه علم تو را پاسدار. گواه تو است در روز قيامت، و برانگيخته تو به رسالت، و فرستاده تو بر آفريدگان و امّت.
خدايا! سايه - عنايت - خود را بر او بگستران؛ و به فضل خويش پاداش او را فراوان گردان. بنياد - شريعتى را - كه نهاد از ديگر بناها بالاتر بر و مرتبت او را نزد خويش گرامىتر و نور شريعت او را در سراسر گيتى بگستر، و پاداش پيامبرى او را گفتار پسنديده قرار ده، و شهادت پذيرفته. - چنان كه گفته او - ميزان عدل باشد و فرموده او قول فصل.
بارخدايا! ما و او را فراهم آور در زندگانى خوشگوار، و نعمت پايدار و آرزوهاى دلنشين، و لذتهاى با خواهش دل قرين، و زندگانى فراخ و پر نعمت، و اطمينان خاطر و برخوردارى از تحفههاى كرامت.»
هدف اساسى اين پژوهش تطبيق قصايد برده و نهجالبرده است. مقايسه دو اثر ادبى، در صورتى كه يكى يا هر دو در زمره شاهكارهاى ادبى باشد، موجب هويدا شدن زوايا و ابعاد مختلف درونى و برونى آنها مىگردد. تطبيق بدون تحقيق ممكن نيست. بناى مطابقت بايد بر استدلالها، آراء و نظريهها، داورىها و آمار و اطلاعات مستند و منطقى و قابل دفاع استوار باشد.
دو مديحه بلند نبوى، «برده بوصيرى» (شامل 161 بيت)، و «نهج البرده شوقى» (شامل 190 بيت)، در موضوع ستايش پيامبر گرامى اسلام، حضرت محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآله سروده شده است.
براى مقايسه و تعيين وجوه مشترك و وجوه تمايز دو قصيده و بررسى برترى يا نقصان هر يك در ابعاد مختلف، بايد كارهاى فراوانى را به انجام رسانيد. اكنون نظر مىافكنيم بر تلاش هايى كه پيش از ورود در حوزه تطبيق انجامشده است.
بررسى تاريخچه و زمينه تحقيق: اگر چه در زمينه مقايسه اين دو قصيده، در فارسى كارى صورت نگرفته اما پيرامون قصيده برده، در هر دو حوزه ادبيات عربى و فارسى كارهاى فراوانى به انجام رسيده. قصيده برده 92 بار به عربى تخميس و 21 بار شرح شده است. براساس گفته دايرة المعارف فارسى، اين قصيده بيش از 70 بار به عربى و تركى و فارسى شرح گرديده است.
در ميان شرحهاى فارسى، شش شرح خطى و دو ترجمه و شرح چاپى شهرت بيشترى دارد. ترجمه و شرحهاى چاپى فارسى كه در واقع ترجمههاى ناقص و همراه با
اندكى توضيحات ديگر است عبارتند از:
1 - «قصيده مباركه بُردَة» اثر محمّد شيخ الاسلام كردستانى، كه در سال 1361 در 104 صفحه به چاپ رسيده.
2 - «شرح قصيده بُردَة» از فردى ناشناس در سده نهم، كه على محدّث آن راتصحيح و در سال 1361 در 142 صفحه به چاپ رسانده است.
3 - همچنين ترجمهاى بسيار معيوب را در سال 1371، قيس آل قيس و محمدرضا عادل به چاپ رسانيدهاند كه چندان ارزش علمى ندارد.
از ميان انبوه آثار خطى مربوط به برده، در اين جا به سه نمونه مهم، كه هر يك ويژگىهايى را دربردارند اشاره مىكنيم. اين كتابها همگى در مخزن خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى وجود دارد.
1 - كتاب شماره 4389 كه اثرى است بسيار زيبا و هنرمندانه از برده بوصيرى. اين كتاب شامل متن برده است، كه در قطع رحلى و با آب طلا، به خط ثلث نوشته شده. سال كتابت آن 881 ه. ق و كاتب محيى هروى است، كه تصوير دو برگ از آن در پى خواهد آمد. (تصوير شماره 1 و 2)
2 - نسخه خطى كتاب شماره 8188، مربوط به ترجمه منظوم قصيده برده به فارسى است، كه محيىالدّين محمّدآن را در سال 779 ه . ق، يعنى هشتاد و پنج سال پس از وفات بوصيرى ترجمه كرده است. و به دست كاتبى به نام ميرجان عراقى در سال 905 نوشته شده. تصوير دو صفحه از اين اثر نيز پس از مقدمه خواهد آمد. (تصوير شماره 3 و 4)
3 - آخرين اثر خطى كتاب شماره 7332 مىباشد با عنوانِ شرح احمد بن محمد بن ابىبكر، به عربى، كه در سال 797 ه .ق، شرح و به خط شكسته نستعليق نوشته شده است. (تصوير شماره 5)
شايد اين سؤال به ذهن خوانندگان گرامى خطور كند كه چرا ما در آغاز سخن، بيشتر به توضيح پيرامون برده بوصيرى مىپردازيم؟
در حقيقت برده بوصيرى، درخت تناورى است كه نهجالبرده را مىتوان يكى از
شاخههاى آن به شمار آورد. اگر «برده بوصيرى» نبود، بديهى است كه آثارى همانند «نهج البرده احمد شوقى» نيز پديد نمىآمد. شهرت، شكوهمندى و جهانگيرى برده موجب پديد آمدن آثار گوناگون فراوان پيرامون آن شده است. اما درباره نهج البرده كه حدود نود سال پيش سروده شده (1227 ه . ق/ 1909 م.)، تا جايى كه اطّلاع يافتم، چندان كارى به جز شرح شيخ سليم البشرى صورت نگرفته است. البته دكتر زكى مبارك در «ألْمُوازَنةُ بَيْنَ الشُّعَراءِ» و در «ألْمَدائِحُ النَّبوِيّه»، مطالبى را درباره اين قصيده ارائه كرده است.
مهمترين محدوديت بنده در انجام شرح قصايد و بررسى تطبيقى آنها، عدم دسترسى به شرحهاى مشهور عربى اين دو قصيده و كتابهاى نوشته شده پيرامون آنها بود، لذا ممكن است در ساير شرحهايى كه دستيابى به آنها براى من مقدور نبوده است، مطالب و آگاهىهاى بيشترى وجود داشته باشد.
چنان كهاشاره شد بخش اساسى اين نوشتار «تطبيق دو قصيده» را تشكيل مىدهد. اين كار نياز به تحقيقات گسترده ديگرى داشت كه اكنون به ذكر آنها مىپردازيم:
1 - سيرى در مدايح نبوى و تاريخچه آن در زبان عربى و بيان فرق بين مدايح نبوى و بديعيات، كه به عنوان يك جريان ادبى، همزمان با سرايش برده، در حوزه ادبيات دوره انحطاط پديد آمد.
2 - نگاهى گذرا به چند نمونه مشهور از سرودههاى شاعران نكته پرداز پارسى زبان، پيرامون فضايل و تاريخ زندگى و سيره اخلاقى پيامبر اسلام.
3 - نگاهى به اوضاع سياسى و اجتماعى و فرهنگى مصر در قرن هفتم (دوره حيات بوصيرى)، و نيمه دوّم قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم (دوره زندگى شوقى) به منظور شناخت زمينههاى پديد آمدن قصايد «بُردَة» و «نَهْجُالْبُردَة».
4 - گذرى بر تاريخچه زندگى، افكار، آثار و اسلوب هر يك از سرايندگان دو قصيده.
5 - نگاهى به ديگر مدايح نبوىِ بوصيرى و شوقى، و در پى آن معرفى كامل برده و نهجالبرده.
6 - تحقيقات مفصلى پيرامون برده بوصيرى، و بررسى آثار مختلف پديد آمده
پيرامون آن.
7 - ترجمه و شرح مبسوط برده.
8 - ترجمه و شرح مفصّل نهج البرده.
در دو بخش اخير سعى شده است، نخست مفردات بيتها بهطور دقيق ريشهيابى و شرح گردد.(1)سپس به ترجمه روان ابيات پرداخته شده و در اين كار تلاش بر آن بوده كه از ترجمه آزاد پرهيز شود و ضمن رعايت شيوايى زبان فارسى، پيوند ترجمه با بيتهاى عربى نيز حفظ گردد.
آنگاه پس از ذكر نكات نحوى و ادبى برجسته، به شرح و توضيح پيرامون مضامين و اقتباسهاى موجود در آنها پرداختهام. در اين زمينه كليه تلميحات و مضامين اقتباس شده از قرآن، روايات و تاريخ مربوط به سيره پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ، با استفاده از منابع مهم اسلامى، ريشهيابى گرديده و كليّه منابع مورد استفاده به دو صورت زيرنويس و فهرستگان پايانى، به شيوه علمى معرفى شده است.
پس از شرح كامل قصايد وارد حوزه اصلى و نهايى تحقيق شده و كار تطبيق قصايد را با تكيه بر همه تلاشهاى پيشين انجام دادهام.
در بخش تطبيق، دو قصيده از چهار جهتِ فكر، تعبير، تخيل و عاطفه، بررسى و مقايسه شده است. قالب كار، در قسمت بررسى تطبيقى افكار و مضامين طرح شده در دو قصيده، بر اساس نظم و ترتيب بخش هاى دهگانه برده بوصيرى مىباشد. در قسمت مقايسه تعبير و بررسى الفاظ و تركيبات و موسيقى و وجوه زيبا شناختى صورى و صنايع مختلف ادبى بهكار رفته در دو قصيده، روش آمارى در تطبيق كمىّ، و روش تحليلى در مقايسه و بررسى كيفى، ملاك عمل بوده است. سپس بررسى تطبيقى دو عنصر ديگر، يعنى تخيّل و عاطفه مورد توجه قرار گرفته و پس از آن وحدت فنى دو قصيده با هم مقايسه شده، و سپس در پايان، امتيازها و عيبهاى هر يك از دو قصيده شمارش گرديده است.
1) فرهنگهاى لغت مورد استفاده در شرح مفردات به ترتيب كاربرد عبارتند از : (1) المنجد، عربى - فارسى، ترجمه: محمد بندريگى، چاپ 1374 - (2) فرهنگ لاروس، عربى به فارسى (3) منتهى الارب، عربى به فارسى (4) فرهنگ معين، فارسى و (5) لسان العرب، عربى.
نتيجه تحقيق و تطبيق، شدّت تقليد شوقى از بوصيرى را در همه ابعاد اسلوبى، لفظى و معنوى نشان مىدهد و ما را به اين نظريه مىرساند كه: برده بوصيرى همچنان درخشانترين شاهكار در حوزه ادب دينى و مدايح نبوى در زبان و ادبيات عربى است و هنوز هم اين اثر شكوهمند، فيض بخش جان عاشقان و پيروان رسولالله است و شعلهاى است فروزان بر فراز قله رفيع ادبيات اسلامى در دامنه مدايح نبوى صلىاللهعليهوآله .
سيرى كوتاه در زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
محمّد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم، از طايفه قريش از قبيله عَدنان، از اَحفاد اسماعيل، فرزند ابراهيم خليل عليهالسلام ، پيامبر عربى، بنيانگذار جامعه اسلامى و فرهنگ نوين آن، متحد كننده قوم عرب و احياگر حيات سياسى و قانونى آنان، مكنّى به ابوالقاسم صلىاللهعليهوآله ، در مكّه زاده و در يتيمى بزرگ شد.
مادرش، آمنه بنت وَهَب او را پرورش داد. دايهاش، حليمه بنت ابى ذؤيب، از قبيله بنى سعد بود. در شش سالگى، مادرش درگذشت و جدّش عبدالمطلب كفيلش گرديد. در هشت سالگى، عبدالمطلب هم در گذشت و عمويش ابوطالب عهدهدار سرپرستىاش شد.
محمد، دلير، بلند همت، راستگو، نيكخو، بزرگمنش و خردمند بود. قومش او را اَمين ناميده بودند. در بيست و پنج سالگى، عمويش بين او و خديجه كه پانزده سال از او بزرگتر و از زنان ثروتمند (و هم قبيله او از طايفه قريش) بود، پيوند ازدواج برقرار ساخت. او هر سال يك ماه را به خلوت و عبادت و مراقبه [= تَحنُّث] در غار حرا، در نزديكى مكه مىگذراند.
1) قرآن كريم، ترجمه و تفسير بهاءالدين خرمشاهى، نيلوفر، تهران، ص 507، 1374 ش.
چون به چهل سالگى (يا اندكى پس از آن) رسيد، در رمضان 13 پيش از هجرت [برابر 610 ميلادى [خداوند، توسط جبرئيل، با فرو فرستادن نخستين سوره قرآن، به سوى او وحى فرستاد و ازآن به بعد او را به پيامبرى مبعوث كرد. ابتدا دعوتش را پنهانى آغاز نمود. خديجه، پسر عمويش على بن ابىطالب، فرزند خواندهاش زيد بن حارثه، و گروهى ديگر از جمله ابوبكر، نخستين ايمان آورندگان به صدق رسالت او بودند. پس از مدتى دعوتش را آشكار كرد. و مردم را به توحيد و ترك بت پرستى و ترك خرافات جاهلى، فرا خواند. قريش در برابر او به گردنكشى و مبارزه برخاستند و از هيچ آزار و شكنجهاى فروگذار ننمودند. امّا او شكيبايى و پايدارى و نستوهى پيشه كرد. عمويش ابوطالب تا زنده بود[سال دهم بعثت] از او حمايت كرد. رفته رفته اسلام از مكه به مدينه [= يثرب] گسترش يافت. جمعى از نو مسلمانان مدينه به نزد حضرت صلىاللهعليهوآله آمدند و او را به شهر خود دعوت كردند و قول همه گونه حمايت دادند. به بعضى از يارانش دستور هجرت داد و خود نيز پنهانى، با ابوبكر، از مكه به مدينه هجرت كرد. در آن جا مسجدى بنا نهاد و دعوتش را آشكار نمود. هجرت او در سال 622 ميلادى مبدأ تاريخ اسلام است. مشركان قريش نيز مخالفت و مبارزه خود را با او و جلوگيرى از گسترش اسلام افزايش دادند، سپس آيات «جهاد»
نازل شد. نخستين نبرد بين مسلمانان و مشركان مكه، يعنى غزوه بدر، در نزديكى مدينه، در رمضان سال دوم هجرى رخ داد. به دنبال آن بر اثر پيمان شكنى قبيله يهودى بنى قَيْنُقاع، غَزوهاى به همين نام رخ داد. در سال سِوّم هجرى «غزوه احد»، در كوهپايهاى به همين نام، در نزديكى مدينه در گرفت، در سال چهارم غزوه «ذات الرِّقاع» و «بَدر صُغرى» در سال پنجم غزوه «خَندق» و «بَنى قُريظه» و در سال ششم غزوه «ذِى قَرا» و «بَنِى المُصطَلق» رخ داد. و در همان سال حضرت صلىاللهعليهوآله پيكهايى به سوى خسرو پرويز ساسانى در ايران، قيصر روم، نجاشى در حبشه، مُقَوقِس پادشاه مصر، حارثِ غَسّانى امير شام، و بعضى ديگر فرستاد و ايشان را به اسلام دعوت كرد. در سال هفتم غزوه «خَيبر» درگرفت در سال هشتم غزوه «مُوتَه» و «حُنَين». در همان سال قبل از غزوه حنين مسلمانان مكه را فتح كردند و مشركان همگى مزه بزرگترين و آخرين شكست را چشيدند. در سال نهم غزوه «تَبوك» پيش آمد و در همه اين جنگها، به جز
غزوه اُحد پيروزى از آن مسلمانان بود.
در سال دهم وفود عرب گروه گروه، با قبول اسلام از در تسليم درآمدند. در سال دهم حَجّةالوِداع [آخرين حج پيامبر كه در آن جانشين خود را تعيين كردند] انجام شد. و حضرت صلىاللهعليهوآله در سال يازدهم هجرى [= 633 م. [در مدينه به رحمت بيكران آفريدگار جهان پيوست.
«در زبانهاى رايج بين مسلمانان، بويژه عربى و فارسى، قصايد، قطعهها و آثار بسيارى در ثناى پيامبر اكرم سروده شده است. مدايح نبوى از مقوله شعر متعهد است نه هنر مجرد. چون در اينگونه آثار شاعران حقّانيّت پيامبر اسلام و سيره و مسير تابناك او را، به فرهنگ جامعه و افكار عمومى منتقل مىكنند. اين آثار از جهات مختلف ارزشمند است. كه در رأس آنها نكات اخلاقى و تربيتى است. زيرا در آنها ذكر فضايل، اخلاق، خصلتها، آداب و رفتار آن بزرگوار، آزادگىها، فداكارىها و مجاهدتهاى خستگىناپذير او در راه سعادت انسانيت بيان گرديده است. صرف نظر از برخى اشعار سست مذهبى كه در اين اواخر سروده شده است و هر كس به خود اجازه داده است تا در اين كار دخالت ورزد، علىالاصول اشعار مذهبى در سطحى بس بلند جاى دارد. و اگر آثار و قصايدى را كه در زبانهاى اسلامى بويژه فارسى و عربى، در مدح پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سروده شده جمعآورى كنند، دهها مجلّد كتاب ارزشمند خواهد شد. يكى از آثار ارزشمند زبان عربى در زمينه مدايح نبوى، «المجمُوعَةُ النَّبْها نِيّةُ فِى المَدائحِ النَّبويّةِ» تأليف شيخ يوسفِ نبهانىِ بيروتى است. اين كتاب از سوى انتشارات «دارُالمَعرِفَة» براى بار دوم در سال 1394 ه .ق به چاپ رسيده است.»(1)
1) حكيمى، محمّد رضا، ادبيّات و تعهّد در اسلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، ص 234، 1364 ش.
مشهورترين مدايح نبوى عربى(1)
در ادبيات عربى دهها شاعر توانمند، ذوق خويش را در ستايش حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله ، به كار گرفتهاند. مشهورترين اين آثار عبارت است از:
1 - قصيده لاميّه كعب بن زُهيرِ بن اَبى سُلمى، مشهور به بُردَه كعب (26 ه . ق)
2 - قصايد حسّان بن ثابت انصارى (54 ه . ق)
3 - قصيده رائيّه نابغه جُعدي (64 ه . ق)
4 - قصيده همزيّه شرفالدّين بوصيرى (694 ه . ق)
5 - قصيده لاميّه شرف الدّين بوصيرى، كه در معارضه با بُرده كعب بن زهير سروده شده و داراى 202 بيت مىباشد.
6 - قصيده ميميّه بوصيرى مشهور به «برده بوصيرى».
7 - قصيده قرآنيّه نبويّة (هائيّه) ابن جابرِ أندلُسى.
8 - قصيده قرآنيّه نبويّة (قافيّه) قَلقَشندى (756 - 821 ه . ق).
9 - قصايد وَتَريّات مَجدُ الدّين محمّد بن ابىبكر وَ تَري بغدادى(2).
10 - قصيده نونيّه شيخ صَفىّ الدّينِ حِلّى (676 - 750 ه . ق).
11 - قصيده «ألدُّرّ النّظيمِ» عبدالقادر أدهمى طِرابلُسى.
12 - قصيده ميميّه شيخ حسين بن عبدالصّمدِ عاملى (پدر شيخ بهائى).
13 - قصيده بائيّه شبيب بك الوائلى.
14 - قصيده محمّد بن على غَرناطى.
15 - قصيده بائيّه شيخ محمّد سكونى.
16 - قصيده نجم الدّين بغدادى.
17 - قصيده أدكاوىِ مصرى.
18 - قصيده ميميّه محمود سامى البارودى (1904 م).
19 - قصيده ميميّه شيخ قاسم حلاّق.
20 - قصيده نونيّه علاّمه سمنانى.
21 - «قصيده ميميّه احمد شَوقى بَكِ مصرى» مشهور به «نَهجُ البُردَة» كه در ادامه اين گفتار شرح كامل آن خواهد آمد.
«قصيده بديعيّة قصيدهاى است كه، هر بيت (يا دو بيت)(1)آن، حداقل داراى يكى از صنايع بديعى باشد و بناى بيت بر آن صنعت باشد و همه يا عمده صنايع بديعى در آن قصيده به نظم آمده باشد و بيتى بدون صنعت در آن يافت نشود. اين قصايد طورى ساخته مىشوند كه آوردن صنايع بديعى در ابيات، از رونق و فصاحت و انسجام كلام نكاهد و معانى ابيات را مشوّش نسازد. بدين دليل ساختن چنين اشعارى بسيار مشكل است و مايه و ذوقى سرشار و قدرتى خلاّق مىطلبد. براساس اين تعريف تعريفى كه در المنجد آمده غلط است.
در صفحه 58 جلد اوّل المنجد عربى به فارسى ترجمه بندرريگى، در تعريف بديعيّات مىگويد: «قصيدههايى كه در علم بديع سروده شده» ملاحظه مىشود كه اين تعريف بر منظومهها و ارجوزههاى بديعى(2)
ِعلمُ البَديعِ مَا بِهِ قَدْ عُرِفَا * وُجُوهُ تَحسينِ الْكَلام اِنْ وَفى
مُطابقا وَ قَصْدُهُ جَلىُّ * فَمِنْهُ لَفظِىٌّ وَ مَعْنَوِىُّ
صدق مىكند نه بر قصايد بديعيّه. بهنظر آقاى محمدرضا حكيمى بديعيّات: «نامى است كه اطلاق مىشود بر قصايدى كه براى بهكارگيرى وسيع صنايع بديعى سروده شده است، خواه در هر بيت به نام نوع صنعت1) اينكه در تعريف گفته شد دو بيت، براى آن است كه گاه برخى از بزرگان اصحاب بديعيّات يك صنعت را در دو بيت آوردهاند مانند لف و نشر، يا قَسَم كه جواب آن در بيت بعد آمده است. در عين حالى كه در اين دو بيت صنعتى مستقل هم وجود دارد.
2) ارجوزههاى بديعى منظومههايى است كه مانند الفيّه ابن مالك در قواعد نحو و صرف، در مبادى و قواعد و تعريف صنايع بديعى ساخته شده است. يكى از اين ارجوزهها الفيه سيوطى است در معانى و بيان و بديع كه آغازش در بديع «الفن الثالث» چنين است:
بهكار رفته توريه شده باشد يا نشده باشد.»(1)
موضوع اكثر قصايد بديعى «مدايح نبوى» است، در بحر بسيط و روى ميم، بر وزن برده بوصيرى.
مؤلف كتاب «تاريخ الادب العربى» دكتر عمر فروخ، در اين كتاب، همواره قصيده بديعيّه را به معناى قصيده مديحيه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، و شعرى كه در ثناى رسول الله صلىاللهعليهوآله سروده شده، گرفته است. با اينكه چنين نيست. درست است كه قصايد بديعيّة بهجز اندكى، همه در مدايح نبوى سروده شده است و در ادبيات اسلامى اين خودبابى است عمده. اما آن همه قصايد بلند كه از صدر اسلام به بعد، در ثنا گسترى پيامبر اكرم و عرض ادب به پيشگاه رسول گرامى اسلام سرودهاند، همه و همه بديعيّه نيست. و اصولاً اين رايج نيست كه همه مدايح نبوى را «بديعيّه» نام گذاريم.
اگر به زبان اهل منطق بگوييم بين قصايد بديعيّه و ديگر قصايد مدايح نبوى عموم و خصوص من وجه جارى است. مادّه اشتراك، قصايد بديعيّهاى خواهد بود كه در مدح پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سروده شده است. و بيشتر قصايد بديعيّه اصطلاحى چنين است. اما دو فرق اساسى بين مدايح نبوى و بديعيّات وجود دارد: يكى صدها قصيده مديحه نبوى كه بديعيّه اصطلاحى نيست و ديگر چند قصيده بديعيّه كه مديح نبوى نيست.
با عنايت به آنچه ذكر شد اين عبارت نويسنده مذكور درباره «مدايح نبوى بوصيرى» كه در پى مىآيد درست نيست:
«وَ بَلَغتِ البَديعِيّاتُ (القَصَائِدُ الْمَقُولَةُ في مَدِيحِ مُحمّدٍ رَسُولِاللّهِ صلىاللهعليهوآله ) ذِرْوَةَ الْبَراعَةِ في شِعْرِ الْبُوصِيرىِّ.(2)»
قصيده بوصيرى اگر چه بديعيّه نيست، اما در گزينش بَحْرورَوىّ وَ در انتخاب مضمون (مدايح نبوى)، تأثير شايانى در بديعيّه سرايان داشته است. (مقدمه خَزانة الادب، ابن حجّة الحَموى).
درباره مبتكر سرايش بديعيات در ادبيات عربى بحث است كه آيا «أمينُ الدّين اربلى»
(670 ه . ق) بوده است يا صفىّ الدّين حِلّى (752 ه . ق).
صاحب انوار الربيع (در مقدمه اين كتاب) و صاحب الغدير (ج 6، ص 44) معتقدند كه اصل اين ابتكار از امين اربلى است نه صفىالدين حلى وچنين هم هست، زيرا اربلى حدود 60 سال پيش از صفىالدّين قصيده خويش را ساخته است.(1)
«بَعْضُ هذَا الدَّلالِ وَ اْلإدْلالِ * حَالَ بِالْهَجْرِ وَ التَّجَنُّبِ حالى»
اما ديگر بديعيّة سرايان پيرو اين دو اديب شهير هستند.اگر چه ابتكار سرايش قصايد بديعيّه از صفى الدّين نيست، اما انتخاب بحر بسيط و رَوىِّ ميم - كه موجب پيشبرد بسيار كار بديعيات شد - از صفى الدّين است، زيرا كه او قصيده خود را چنين ساخت و سپس ديگر بديعيّه سرايان از او پيروى كردند. پس بايد صفىّ الدّين را مبتكر اين موضوع دانست كه بديعيّات را - از نظر مضمون كه مديح نبوى است - و از نظر وزن و رَوِىِّ ميم در مسير قصيده «بُردَة» انداخت.
آغاز قصيده حِلّى چنين است:
إنْ جِئتَ سَلْعا فَسَلْ عَنْ
جِيرَةِ الْعَلَمِ
وَ اقْرَأ سَلاماً عَلَى عُرْبٍ
بِذِى سَلَمِ
«اگر به وادى سلع آمدهاى پس از همسايگان و ادىِ عَلَم بپرس و بر عربانِ سرزمين ذى سلم سلام ده. كه داراى 145 بيت است و مشتمل بر 151 نوع صنعت بديعى. چنان كه گفته شد يكى از علل مهم رشد و توسعه بديعيات، پس از صفىالدين همين وزن و روى و مضمون برده بوصيرى بوده است.»(2)
يكى از فنون شعرى كه در صدر اسلام متولد شد شعر مذهبى بود، كه عمده آن شامل ستايش پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و دين اسلام مىباشد. مدح و منقبت و نعت و ستايش و وصف و ثناى بزرگوارىها، عظمتها، منشهاى والا و مواهب خدايى و تعاليم والاى پيامبر اسلام، خلاصه موجودات، خواجه كائنات، مهتر آدميان و سرور جهانيان، زنده
كننده توحيد و عدالت و بتشكن يگانه و منجى انسانيت، حضرت محمد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله ، از نخستين سالهاى طلوع خورشيد نبوّت، به نظم و نثر، در حد وسيعى آغاز گرديد و تا امروز كه 14 قرن از آن زمان مىگذرد بيش از پيش ادامه دارد. نخستين كسانى كه پيامبر را ستودهاند با توجّه به تقدّم خداوند و فرشتگان در اين امر(1)، عبارتاند از:
1 - ابوطالب بن عبدالمطلب(ع)(2)
خَليلَىَّ ما أُذنى لاِءوّلِ عاذلِ - بِصَغواءَ فى حقٍّ و لا عِندَ باطِلِ (ديوان، ص 49).
(85 ه . ق - 3 ه . ق)2 - علىّبن ابىطالب (ع) (23 ه . ق - 40 ه . ق)
3 - عبّاس بن عبدالمطلب (51 ه . ق - 32ه . ق)
4 - كعب بن مالك انصارى
5 - حسّان بن ثابت انصارى (54 ه ق)
6 - عبّاس بن مِرداس السلمى، فرزند خنساى شاعر (18 ه . ق)
7 - ورقة بن نوفل، پسر عموى حضرت خديجه عليهاالسلام
8 - لبيد بن ربيعة (- 41 ه . ق)
9 - أعشى قيس (- 7 ه . ق)
10 - عبداللّه بن الزّ بعرى (كه تا زمان زمامدارى عُمَر زنده بود)
11 - ألنّابغة الجعدىّ (80 ه . ق)
12 - كعب بن زهير (- 26 ه . ق)
يادآور مىشود كه نام 48 تن از اين شاعران همراه نمونهاى از مدايح آنان در ستايش از پيامبر صلىاللهعليهوآله ، در كتاب «الحَماسة المغربيّة» در بخش «مدح النّبىّ» آمده است.(3)
«درباره نخستين مدحيه پيامبر اختلاف است، اما هيچكدام به مقام قصيده مشهور
1) اِنّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلّونَ عَلَى النّبىِّ يا أيّهَا الّذينَ آمَنوُا صَلّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسليِماً (احزاب، آيه 56)
2) مهمترين مديحه آن حضرت داراى 110 بيت است با اين مطلع:
3) ألجراوى التادلى، ابوالعباس احمدبن عبدالسّلام، الحماسه المغربية، دارالفكر، بيروت، ج1، ص 41 -115، 1411 ه . ق.
كعب ابن زهير نمىرسد. كعب بن زهير از شاعران مُخَضْرَم(1)
ابن منظور گفته «رجلٌ مُخَضْرَم»: إذا كانَ نِصفُ عُمرهِ فى الجاهليّةِ وَ نِصْفُه فىِالإسْلامِ.
است. او كه در پى توهين به مقدّسات اسلام مهدورالدم شده بود، روزى به صورت مردى ناشناس وارد مسجد پيامبر شد و از ايشان طلب عفو و بخشش نمود.آنگاه نقاب از رخ بركشيد و در مقابل بخشنده خود قصيدهاى زيبا در 58 بيت انشاد كرد و پيامبر اكرم و مسلمانان را ستود. آغاز قصيده چنين است:بانَتْ سُعادُ فَقلبِى الْيومَ مَتْبولُ * مُتَيَّمٌ إثرَها، لَم يُفدَ، مَكْبولُ
«سعاد جدا شد پس امروز قلب من رنجور و نزار است [قلبى كه] شيداى او و زنجيرى عشق اوست».
گويند وقتى كه كعب به اين بيت رسيد:
اِنَّ الرَّسولَ لَنورٌ يُستضاءُ بِه * مُهنَّدٌ مِنْ سُيوفِ اِللّهِ مَسلولُ
«همانا رسول كانون نورى است كه از او نور گيرند، او شمشيرى است بركشيده از شمشيرهاى خداوند».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بُردَه خويش را بر او پوشاندند و به او خلعت دادند. از اينروى اين قصيده «بُرْدَة» نام گرفت.
اين قصيده مورد توجّه اديبان و عموم دوستداران رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و بسيارىآن راشرح كردند و تعدادى به تخميس آن پرداختند و برخى شاعران در مقام معارضه با آن قصايدى سرودند، كه در اين ميان بوصيرى گوى سبقت را از ديگران ربود. بوصيرى 14 قصيده مدحيه در ثناى پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد كه يكى از آنها لاميّه اوست، كه «ذُخْرُ المَعادِ فى مُعارَضَةِ بانَتْ سُعاد»(2)
1) مُخَضْرَم، به فتح راء، به كسانى گويند كه دو عهد و دوره را درك كرده باشند و اصطلاحا به شاعرانى اطلاق مىشود كه در جاهليت زيستهاند و سپس اسلام را درك كردهاند. مشهورترين مخضرمين عبارتند از: لبيد، حُطَيئة، حسّان، نابغه جُعدى و كعب بن زهير.
2) در برخى كتابهانام قصيده چنين است: «ذُخْرُالْمَعاد فى وَزنِ بَانَتْ سُعَاد» (تاريخ الادب العربى، العصر المملوكى، عمر موسى پاشا، ص 187)
چنين است:
إلى مَتَى أنْتَ بِاللَّذّاتِ مَشْغُولُ * وَ اَنْتَ عَنْ كُلِّ مَا قَدَّمتَ
مَسْوءُولُ في كُلِّ يَوْمٍ تُرَجِّى أنْ تَتُوبَ غَدًا * و عَقْدُ عَزْمِكَ بِالتَّسوِيفِ مَحْلُولُ(1)
توضيح: اين ابيات در صفحات آينده ترجمه شده است.
نگاهى به مدايح نبوى در ادبيات فارسى(2)
ديوانهاى شاعران پارسى زبان، از دورترين روزگاران، آكنده است از شعر مذهبى، از جمله مدايح غرّاى نبوى. از شاهنامه حكيم ابوالقاسم فردوسى كه با ذكر توحيد و مدح پيامبر و آل او آغاز مىشود، تا سنايى و ناصر خسرو و خاقانى و ... و ملك الشعراى بهار تا امروز. ما در اين جا به دليل مجال اندك از خرمن بزرگ چامهها و اشعار گوناگون فارسى در ستايش بزرگترين پيغامبر آسمانى، فقط به معرفى چند نمونه مشهور بسنده مىكنيم و رد مىشويم:
1 - تركيب بندِ جمال الدّين عبدالرّزّاقِ اصفهانى (م - 588 ه . ق) قصيده سراى بزرگ قرن ششم، در سبك عراقى، كه شامل 11 بند، هر بند 9 بيت است، اينك يك بند آن:
اى از بر سِدرَه شاهراهت * وى قُبّه عرش تكيه گاهت
اى طاق نهم رَواق بالا * بشكسته زگوشه كلاهت
هم عقل دويده در ركابت * هم شرع خزيده در پناهت
اى چرخ كبود ژنده دلقى * در گردن پير خانقاهت
مه طاسكِ گردن سمندت * شب طُرّه پرچم سياهت
جبريل مقيم آستانت * افلاك حريم بارگاهت
چرخ ارچه رفيع، خاك پايت * عقل ار چه بزرگ، طفل راهت
خورده است خدا زِ روى تعظيم * سوگند به روى همچو ماهت
ايزد كه رقيب جانْ خِرَد كرد * نام تو رديف نام خود كرد.(1)
2 - نظامى گنجوى، (م - 614 ه .ق)، حكيم نظامى كه در داستان سرايى و خيالپردازى هاى شاعرانه و بسيار دلپسند، استادى بىهمانند است. معمولاً آغاز مثنوى هايش به توحيديّههايى مزيّن است. كه پس از آن به ستايش پيامبر اكرم نيز پرداخته است. او در مخزن الاسرار كه مهمترين مثنوى اوست در ثناى پيامبر اكرم قصيدهاى با 217 بيت سروده كه برگزيدهاى چند از ابيات او در پى مىآيد:
شمسه نُه مَسندِ هفت أختران * ختمِ رُسل خاتم پيغمبران
احمد مرسل كه خِرَد خاك اوست * هر دو جهان بسته فِتْراك اوست
اى تن تو پاكتر از جان پاك * روح تو پرورده روحى فِداك
خاك تو خود روضه جان من است * روضه تو جان جهان من است
خاك تو در چشم نظامى كشم * غاشيه بر دوش غلامى كشم
بر سر آن روضه چون جان پاك * خيزم چون با دو نشينم چو خاك
3 - مسمّط اديب الممالك فراهانى (1277 - 1336 ه .ق) كه 38 بند است و هر بند 7 مصراع كه جمعا 266 مصراع مىشود. هر فرازى از اين قصيده بخشى از زندگى يا سيره پيامبر را در بر دارد. فراز ميلاد آن چنين آغاز مىشود:
برخيز شتر بانا بَر بندْ كجاوه * كز چرخ همى گشت عيان رايتِ كاوه
در شاخ شجر برخاست آواى چكاوه * وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه * در ديده من بنگر درياچه ساوه
وز سينهام آتشكده پارس نمودار
4 - قصيده پيام، از شاعر معاصر نعمت ميرزازاده (م.آزرم) كه چندين بار چاپ شده است. اين قصيده مانند برده بوصيرى است كه در چند بخش تنظيم يافته و مجموع ابيات آن 273 بيت مىشود. پيام از نمونههاى والاى قصايد فارسى و از مفاخر ادبيات مذهبى به شمار مىرود. لطايف شعرى و احساس ژرف و تابلوهاى زيبا و علو مفاهيم در آن
1) اين تركيب بند داراى شرحى است به اين مشخصات: شرح بر تركيب بند جمالالدّين محمّدبن عبدالرّزاق در ستايش پيامبر، تأليف دكتر سيّد محمّد دامادى، انتشارات دانشگاه تهران، سال 1369 ش، در 392 صفحه.
فراوان است.
5 - قصيده مرحوم مهرداد اوستا در 72 بيت بدين مطلع:
نَه جلوه بود و نَه رنگ اين رَواق الوان را
نَه پر ستاره برآورده چرخ دامان را
كوتاه سخن آن كه در حوزه ادب فارسى صدها تن از شاعران نامدار و گمنام، به طور مستقل يا در ضمن ديگر اشعار خود، به ستايش از گوهر نبوّت پرداختهاند. كه براى اطّلاع بيشتر مراجعه شود به دو كتاب زير:
1 - مدايح محمّدى در شعر فارسى، احمد احمدى بيرجندى، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1372، 164 ص.
2 - سيماى محمّد در آينه شعر فارسى، محمود شاهرخى و مشفق كاشانى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1372، 255 ص.
پايان بخش اين گفتار شعر زيبايى است از شيخ سعدى شيرازى عليه الرّحمة.
ماه فروماند از جمال محمّد * سرو نباشد به اعتدال محمّد
قدر فلك را كمال و منزلتى نيست * در نظر قدر با كمال محمّد
وعده ديدار هر كسى به قيامت * ليله أسرى شب وصال محمّد
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى * آمده مجموع در ظلال محمّد
عرصه گيتى مجال همّت او نيست * روز قيامت نگر مجال محمّد
وان همه پيرايه بسته جنّت فردوس * بو كه قبولش كند بلال محمّد
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد * تا بدهد بوسه بر نعال محمّد
شمس و قمر در زمين حشر نتابد * نور نتابد مگر جمال محمّد
شايد اگر آفتاب و ماه نتابند * پيش دو ابروى چون هلال محمّد
چشم مرا تا به خواب ديد جمالش * خواب نمىگيرد از خيال محمّد
سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى * عشق محمّد بس است و آل محمّد
نگاهى به تاريخ مصر(1)
ناصرى طاهرى، عبداللّه، مقدمهاى بر تاريخ سياسى اجتماعى شمال آفريقا از آغاز تا ظهور عثمانىها، وزارت ارشاد، تهران، ص 128 - 192، 1375 ش.
عطوى، على نجيب، البوُصيرى شاعرُ المَدائحِ النّبويّةِ و عَلَمُها، دارُالكُتبِ العلميّة، بيروت، ص 9 - 78، 1995 م.
از روزگاران كهن، مصر يكى از مهمترين مراكز فرهنگ و تمدن جهان و از نقاط استراتژيك جغرافياى كشورهاى اسلامى بوده است. اين كشور كهنسال از صدر اسلام، بويژه از دوره خلفا به بعد، فراز و نشيبهاى فراوانى را از سر گذرانده است. آن دوره از تاريخ مصر كه مربوط به پژوهش ما است دوره مماليك خوانده مى شود، كه از سال 648 ه. آغاز و به سال 922 ه. با ظهور امپراتورى عثمانى پايان يافت.
براى درك درستِ موقعيت مماليك، ناگزيريم اندكى پيش از آن دوره را نيز به اختصار بررسى كنيم. از قرن سوّم به بعد سلسلههايى به ترتيب بر مصر حكومت كردهاند كه عبارتند از: بنى طولون، شامل پنج امير، از سال 254 ه. تا 293 ه. اخشيديان، شامل پنج امير، از 323 ه. تا 358 ه. فاطميون، داراى 12 امير، از سال 362 تا 567 ه ايوبيان، داراى 8 امير، از 562 ه. تا 648 ه. مماليك بحرى، شامل 27 امير، از سال 648 ه. تا 784 ه. و مماليك چِرِكْس، از 784 ه تا 922 ه .
1) منابع مورد استفاد در اين قسمت عبارت است از:
بوصيرى در زمان چهارمين امير ايّوبى، سيف الدّين ابوبكر بن ايّوب، در سال 608 ه به دنيا آمد. 40 سال عمر او در دوره سلطه ايّوبيان گذشت. و از 40 سالگى تا 87 سالگى كه بخش اصلى فعّاليّت هاى ادبىاش را تشكيل مىدهد، همزمان با حكومت 9 تن از مماليك بحرى، سپرى شد. و سرانجام در زمان چهارمين زمامدار مملوكى از خاندان قَلاوُون، يعنى زينالدّين كَتبوغا در سال 694 ه يا اندكى پس از آن در گذشت.
صلاح الدّين ايّوبى (532 - 589 ه/ 1138 - 1193 م) يك نظامىِ كُرد از اهالى تكريت عراق بود. او پس از سالها تلاش توانست سرانجام در سال 564 ه. نظامِ فاطميان را در مصر براندازد. پس از تثبيتِ اوضاع سياسى كوشيد تا با سياستهاى جديد فرهنگى آثار فاطميان و مذهب آنان، شيعه اسماعيلى را از صحنه مصر ازميان ببرد و مذاهب اهل سنّت را ترويج نمايد. او براى ترويج مذهب شافعى و محو ميراث فكرى فاطميان، مدارسِ متعدّدى در قاهره و ساير شهرهاى مصر احداث كرد، كه اين مدارس معروفتر بود: مدرسه صلاحيّه، مدرسه فاضليّه، دارالحديثِ كامل. او به ديگر مذاهب نظير حنفى و حنبلى نيز كم و بيش توجه نمود.
يكى ديگر از كارهاى فرهنگى صلاحالدّين گسترش تصوّف در مصر بود. او اوّلين خانقاه صوفيّه را در اين كشور بنا كرد و موقوفاتى را براى آنان در نظر گرفت. شايد در بيان علّت سياست او در جذب و توسعه تصوّف با استناد به شواهد و قراين موجود بتوان گفت: در دوره فاطميان به تقويت و گسترش تشيّع در مصر بسى توجّه شد و فرهنگ و محبّت اهل بيت در افكار و قلبهاى مردم نفوذ كرد - كه آثارش البته هنوز هم در جامعه مصر باقى است - لذا ايوبىها در گسترش مبانىِ عقيدتى و پيشبرد اهداف سياسى خود، به چند كار مهم دست زدند. كه عبارتند از:
1 - گسترش و جايگزينى تصوّف به جاى تشيّع(1).گرايش به تصوّف در قرن هفتم زياد
1) نخستين خانقاه مصر مربوط به قرن ششم است. كار خانقاه سازى در مصر، در قرن هشتم به اوج خود رسيد. مقريزى در قرن نهم از 23 خانقاه اصلى، 12 رباط و 46 زاويه نام مىبرد كه قاعدتا اينها مراكز اصلى صوفيان بوده است. او نوشته: صلاح الدّين ايّوبى، نخستين خانقاه مصر را در سال 596 ه . ق بنياد كرد و نيز درباره خانقاه بزرگ ركنالدّين بَيبرس كه در سال 709 ه . ق بنا شده و يكى از خانقاههاى بزرگ و وسيع مصر بوده توضيحاتى داده است (تاريخ خانقاه در ايران، محسن كيانى، كتابخانه طهورى، ص 172 - 174، 1369 ش)
بود و امام تصوّف يعنى محى الدّين بن عربى (دمشق، 638ه.) در همين عصر مىزيست.
2 - اعزام علماى عامّه به مراكز مهم شيعه، نظير شهر اَسنا در ناحيه دِلتاى مصر براى زدودن يا تضعيف فرهنگ تشيّع.
3 - توسعه مدارسِ علميّه مذاهب أربعه.
4 - به آتش كشيدن كتابخانه بزرگ شيعيان اسماعيلى در قاهره.
5 - ممنوع كردن عزادارى سيّدالشّهدا در روز عاشورا و به قول مَقريزىآن راروز شادى قرار دادن.
6 - تشويق نويسندگان براى حمله به تشيّع. براى نمونه به تشويق حكومت، قاضى بهاءالدّين هبةاللّه بن عبداللهِ قَفْطى (600 - 697 ه) كتابى در اين زمينه به نام فَضائح المُفْتَرضَةُ فِى الرَّدِّ علَى الرَّفْضَةِ تاليف كرد.
ايّوبيان علاوه بر عزم نابودىِ تشيّع دو هدفِ مهمِّ ديگر را نيز دنبال مىكردند:
1 - وحدت بخشيدن به مصر و شام.
2 - جنگ با صليبىها(1)و آزادى بيتالمُقدّس.
پس از مرگ صلاحالدّين در سال 598 ه، بازماندگانش بر سر قدرت با هم درگير شدند و هر يك مىكوشيد تا سيادت و رياست سلسله ايّوبى را از آن خود كند. حكومت ايّوبيان يك حكومت نظامى و مبتنى بر قدرت بود. آنان اگر دست به اصلاحات يا سازندگىهايى هم مىزدند، در جهت تحكيم پايههاى قدرتشان بود نه چيز ديگر. جامعه مصر در آن زمان متشكّل بود از بربرها، تركان، كردها، عربها، و اسلاوها؛ كه اين گوناگونى به ارتش نيز سرايت كرده بود.
1) جنگهاى صليبى از سال 582 ه بدين صورت آغاز شد كه حاكم مسيحى «ارناط» يا «كرك» به يك كاروان مسلمان حمله كرد و صلاحالدين هم تصميم به انتقام گرفت و با توجه به وجود زمينههاى مناسب و ريشهدار بين مسلمانان و مسيحيان بتدريج آتش جنگ شعلهورتر شد و با دخالت پادشاهان كشورهاى آلمان، انگليس و فرانسه از يك سو و تحريك حميت و غيرت مسلمانان از سوى ديگر، تا سال 647 ه هشت جنگ بزرگ بين مسيحيان و مسلمانان در گرفت كه مجموعه آنها بخش عمده جنگهاى صليبى را دربر مىگيرد.
1 - جنگ دايمى با دشمنان خارجى بويژه صليبىها و متحدان اروپايى آنان.
2 - درگيرىهاى داخلى بين اميران ايوبى.
3 - زياد شدن انبوه نظاميان مملوكى در بين سپاهيان.
4 - بىتوجهى ايّوبيان به خواستههاى مردم و زورگويى به آنان.
5 - بدى اوضاع اقتصادى ناشى از مخارج جنگها و نظامىگرى و پرورش سپاهيان فراوان.
6 - گسترش فقر و جهل و ناامنى و شيوع بيمارىهاى مهلك نظير وبا و طاعون.
7 - شورش عربهاى بومى مصر و قيامهاى پراكنده شيعيان كه با همين شورشها پيوند خورده بود.
سرانجام مماليك كه بيشتر ترك بودند در سال 648 ه بر سلطنت مصر چيره شدند. آنان در آغاز حكومتشان در چهار جبهه جنگ داشتند.
1 - خاندان ايّوبى در شام.
2 - سپاهيان مغول كه پس از اشغال بغداد و به آخر رساندن خلافت پانصد ساله عباسى، شام را نيز به علت ضعف و سستى حاكمان ايّوبى تصاحب كردند و پس از آن هلاكو قصد مصر كرد. امّا در منطقه «عين جالوت» شكست سختى از سيفالدّين قدّوز خورد. اين واقعه در سال 657 رخ داد.
3 - تفرقه و درگيرىهاى داخلى بين دو دسته از مماليك به نامهاى بحرى و برجى.
4 - عربهاى مقيم مصر كه بيشتر كشاورز بودند به سبب اينكه اميران مملوكى نظام مالياتى سختى را وضع و زندگى را بر آنان سخت كرده بودند، زمينه شورش اين طبقه ضعيف نيز فراهم شده بود.
از پنجاه سالگى تا 68 سالگى بوصيرى مقارن بود با حكومت بيبرس بُندُقْدارى، چهارمين امير مملوكى كه در ميان مماليك از همه قدرتمندتر بود. او علاوه بر سركوبى حركتهاى مذهبى و مردمى مصر، به منظور تحكيم موقعيت سياسى خود بر آن شد تا بازماندگان آخرين خليفه عبّاسى را به مصر فراخواند. در زمان او هنوز مرزهاى مسلمانان در شام و مصر از سوى مغولان و صليبىها تهديد مىشد. اما بيبرس تا زنده بود با وضع تدابيرى، نگذاشت شعله جنگى افروخته گردد.
دو دهه آخر زندگى بوصيرى مصادف بود با ظهور منصور قلاوون، هفتمين امير سلسله مملوكى و سر سلسله خاندان قلاوون. او توانست در دوره حكومتش ( از678 ه تا 689 ه) مغولان را كه دوباره به شام حملهور شده بودند در حمص به سختى شكست دهد. و نيز صفحات شرق مديترانه را از لوث صليبيان پاكسازى كند. اين امير قدرتمند همان كسى است كه «بيمارستان منصورى» قاهره را بنا كرد. بوصيرى در ستايش از اين عملِ نيك قصيدهاى به اين مطلع سرود:
عَمَّرْتَ مَدرَسةً و مارِستانا
لِتُصحِّحَ اْلأَديانَ و الأبدانَا
سرانجام بوصيرى، در زمان زينالدّين كتبوغا (از 694 - 696 ه) دهمين امير مملوكى از مماليك بحرى در بيمارستان منصورى قاهره درگذشت.
ساختار حكومت مماليك، همانند عصر ايّوبى، بر نظام اقطاعى مبتنى بود و بر اساس آن سلطان مملوكى منطقهاى را به اميرى مىسپرد، تا ضمن حمايت و حراست آن منطقه و جمعآورى مالياتهاى متنوّع كه براساس فرمانها و منشورهاى ديوان مركزى مقرر مىشد، حكومت را پشتيبانى كرده و در موقع هجوم خارجيان نيروهاى جنگى را نيز تامين كند. جامعه مصر در عصر مملوكى هفت طبقه بودند: 1 - اهل دولت 2
قدرت مماليك بر دو پايه استوار بود: سپاهيان و عقايد دينى مردم. اين غلامان ترك در حفظ ظواهر اسلامى مىكوشيدند و تعدادى از عالمان و فقيهان را به خود نزديك ساخته بودند و به بناى مساجد و مدارس علوم دينى تا حدّى توجّه مىكردند. البتّه در شرايطى كه دشمنان خونخوارى چون صليبىها و مغولان در كمين مال و ناموس و خاك و دين امت اسلامى بودند، مردم ناگزير بايد زورگويىها و فشارهاى امراى خويش را به جان مىخريدند و دم بر نمىآوردند.
اميران مملوكى در زندگى شخصى خود تجمّل پرست، شهوتران، خوشگذران و فاسد بودند و از هيچ ظلمى به مردم فروگذار نمىكردند. خوبى و بدى حال هركس در اين دوران بستگى به ميزان وابستگىاش به حكومت مركزى داشت. لذا در هر طبقهاى به فراخور مقدار و شدّت داد و ستد با حكومت، معدودى افراد مرفّه و بسيارى از افراد زحمتكش و بىپناه وجود داشتند. فساد اخلاقى و مالى در بين مردم فراگير شده بود. شرب خمر، دزدى، روابط نامشروع، آدمكشى، ناامنى، اعتياد به مواد مخدر و بىتوجهى به احكام شرعى در سراسر جامعه به چشم مىخورد.
عوامل فراوانى زندگى را بر مردم سخت كرده بود كه به مهمترين آنها اشاره مىشود:
1 - جنگ با صليبىها.
2 - جنگ با مغولان.
3 - بحرانهاى سياسى داخلى و درگيرى و كشمكش بر سر قدرت بين مماليك بَحرى و بُرجى.
4 - فشارهاى مالى ناشى از سياستهاى مالياتى سنگين دولت بر مردم.
5 - فساد و بىرحمى گسترده در بين حاكمان و ماموران دولتى كه غالبا نظامى بودند.
6 - فروكش كردن آب نيل و بروز قحطسالى در مزارع كشاورزى. اولين قحطسالى در سال 662 ه رخ داد، كه در آن مردم وادار به گياهخوارى شدند و يكى از شديدترين گرانىها و قحطىها، بحران سال 695 يا 696 ه (سال مرگ بوصيرى) است كه مردم به جسد خوارى انسانها و حيوانات روى آوردند.
7 - شيوع وبا و مرگهاى دسته جمعى مردم.
بررسى اوضاع اجتماعى مصر در دوره مماليك بيانگر اين موضوع است كه: بجز در مواردى معدود، به طور كلى بحرانهاى اجتماعى دامنهدار، امنيّت كم، آشوب فراوان، فقر و فلاكت فراگير و ستم بر مردم آشكارا ديده مىشود. بازرگانى، صنعت و كشاورزى به كسادى گراييده، گرانى و گرسنگى مردم را از پاى درآورده است.
فرجام اميران بحرى مويّدِ بىثباتى سياسى نيز هست. زيرا از ميان 25 تن سلطان مملوكى بحرى هفت نفر به گاه سلطنت كشته شدند. چهار نفر پس از عزل و فرار از قاهره به قتل رسيدند. هفت نفر عزل شدند و دو نفر گريختند و فقط پنج نفر به وقت سلطنت، به مرگ طبيعى مردند.
بسيارى از دانشمندان و اديبان بزرگ، به سبب حملات وحشيانه مغولان، از ديگر بلاد اسلامى به شام و مصر پناهنده شدند. از طرفى، مماليك كه ترويج مذاهب چهارگانه اهل سنّت را مايه تقويت بنيانهاى حكومت خود مىپنداشتند، كوشيدند بر تعداد مدارس و كتابخانههاى شهرهاى بزرگ، خصوصا قاهره، دمشق، حلب و حَماة بيفزايند. در اين دوره، حركت فكرى برجستهاى پيرامونِ تأليف كتابهاى وزين و جامع در فنون مختلف صورت پذيرفت، كه آثار فراوانى از آنها در موضوعهاى لغت، نحو، ادبيات، فقه، تاريخ و جغرافى، نويسندگى، تراجم و سِيَر، مجموعهها، دايرةالمعارفها، طبقات و رجالِ حديث هم اكنون در دست است. البتّه اين رشد شگفتانگيز را نه به حكومتها، بلكه بايد به تلاش عاشقانه اهل علم وابسته دانست كه از نظر معيشتى، از پايينترين طبقات اجتماعى بودند. چنان كه زندگى آن بزرگان بهترين گواه اين مدّعا است.
«امام شرفالدّين محمّد بن سعيد بن حمّاد الصّنهاجى البوصيرى الدُّلاّصى المصرى، منسوب به «صنهاجة» يكى از قبايل بزرگ مغرب (وطن يكى از اجدادش) و منسوب به
بوصير، شهركى واقع در بين فيوم و بنى سُوَيف، در مصر عليا، (وطن پدرش) و يا منسوب به دولاص (وطن مادرش) است. لذا به او بوصيرى يا دولاصى يا صنهاجى هم گفتهاند.
او در اوّل شوّال سال 608 ه . ق برابر با 6/3/1212م. در ناحيه دولاص يا در «بهشيم» كه هر دو از توابع «بهنسا» بوده به دنيا آمد و در سال 694 ه برابر با 1295 م. يا كمى پس از آن در بيمارستان منصورى قاهره در گذشت و در شهر اسكندريه به خاك سپرده شد. گويا او از اوان نوجوانى به انديشهها و منشهاى صوفيان علاقهمند بوده. نوشتهاند: او چندى از محضر ابوالعباس مرسى (686 ه) جانشين ابوالحسن شاذلى (656 ه) بهره مند شده است. اما احوال و آثارش شباهت زيادى به اهل تصوف ندارد. بلكه نمايانگر عشق بىكرانه او به وجود بىهمتاى رسولاللّه صلىاللهعليهوآله است.
بروكلمان ذكر كرده كه بوصيرى ده سال را در قدس گذرانده سپس به مدينه رفت و بعد از آن 13 سال از زندگىاش را در جوار كعبه، در مكه سپرى كرد و در آنجا به تدريس قرآن كريم اشتغال داشت.زمانى كه به مصر برگشت (در حدود 659 ه) به استخدام دولت درآمد و نزديك چهار سال در بلبيس شرقى به عنوان مباشر (كاتب) كار مىكرد. پس از آن روانه قاهره شد و تا چندى مىكوشيد از راه شعر ارتزاق كند اما موفق نشد. پس تا آخر عمر در همانجا زيست و به تعليم قرآن مشغول بود.»(1)بيشتر اشعار او در قالب غزل، و در مضامين مدح، هجو، وصف و مدايح نبوى است.
«بوصيرى» به مطالعه تورات و انجيل و تعدادى از كتابهاى يهود و نصارى انس بسيار داشت و آنچه را در آن كتابها يافت كه با عقايد اسلامى مخالف بود، در قصايد خود، و نيز در تعليقات بر آن قصائد(2)رد نمود. بوصيرى شاعرى نكتهبين و حسّاس و نقّاد بود و در قصايد خود تصويرى از اوضاع اجتماعى دورانش را جلوهگر ساخته است. او از دزدى ماموران دولت، رشوهخوارى كاتبان و خيانت قاضيان شكايت مىكند و مذاهب و ملّيتهاى مختلف مصر را در سده هفتم هجرى ياد مىنمايد و سپس پرده از دشمنى
فرقهاى و مذهبى آنان با يكديگر برمىدارد. اين نوع قصايد او، اگر چه از جهت ادبى در درجه عالى نيستند، اما به دليل آن كه بيانگر اوضاع و احوال مردم مصر در آن روزگار هستند، از حيث تاريخى و اجتماعى مهم تلقّى مىشوند.(1)
براى آگاهى كامل از شرح حال بوصيرى به كتابهاى زير مراجعه كنيد:
تاريخ الادب العربى العصر المملوكى، عمر موسى پاشا، دارالفكر المعاصر، ص 168 - 200.
البوصيرى، شاعر المدائح النبوية و علَمها، على نجيب عطوى، دارالكتب العلمية، 205 ص.
تاريخ الادب العربى، عمر فروخ، ج 3، دارالعلم للملائين، 1982، ص 673 - 680.
ويژگىهاى سبك بوصيرى(2)
تكيهگاه اصلى بوصيرى در اشعارش طبع سليم است. لذا آثار او از تصنّع و تكلّفهاى رنگارنگى كه آثار شاعران معاصرش بدان دچار بود عارى است.
دو ويژگى مهم در شعر بوصيرى وجود دارد، يكى سادگى كه ويژه همه اشعار اوست. و ديگرى جزالت كه به مدايح نبوىاش تعلّق دارد.
در مورد سهولت، شاعر بر گزينش الفاظ واضح و وزنهاى آسان تعمّد ورزيده و علاقه شديدى نشان داده است. زيرا مقتضاى وصف و طبيعت به تصوير كشيدن حيات اجتماعى كه بخش مهمى از اشعار اوست، اين است كه شاعر در حد فهم عموم مردم شعر بسرايد تا تاثيرش فراگير باشد. نسبت به جزالت و استوارى كلام، بوصيرى در مدايح نبوىاش الفاظ مناسب با طبيعت دينى شعر را برگزيده. الفاظى كه بار معنوى قصههاى نبوى و اسلامى و معجزهها و معراج پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به خوبى و سرشارى بيان مىدارد. و او را در مناجاتها و توسلها و شفاعت خواهىهايش از درگاه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ، يارى مىرساند.
بوصيرى خود در يكى از نبويّاتش به مهمترين ويژگىهاى فنّى مدايح نبوىاش چنين اشاره مىكند:
مَدْحُ النّبىِّ أمانُ الخائفِ الوَجِلِ * فَامْدَحهُ مُرتَجِلاً او غَيرَ مُرتَجلِ
وَ لا تُشَبِّبْ بِأوطانٍ وَلادِمَنٍ * وَ لا تُعّرِجْ علَى رَبعٍ و لا طَللِ
وَصِفْ جَمالَ حبيبِ اللّهِ مُنفرداً * بِوَصفهِ فَهْوَ خَيرُ الوصفِ و الغَزلِ
رَيحانتاه على زَهْرِ الرُّبى زَهَتا * فَما لِقَلبى وَ ذِكْرِ البانِ وَ اْلأَثَلِ؟
رَيحانَتاه مِنَ الزَّهراءِ فاطِمةٍ * خَيرِ النّساءِ وَ مِنْ صِنْوِ الإمامِ علىّ
«مدح پيامبر پناه هر بلاديده و ترسانى است پس او را بى مقدّمه يا با مقدّمه بستاى
و در ياد كرد غزل و جوانى، به ذكر منزلها و آثار باقىمانده آنها مپرداز و بر خانه و اثر نمايان بجاى مانده از آن درنگ مكن.
فقط و فقط جمال حبيب خدا را وصف كن كه آن بهترين وصف و غزل است.
[آن عزيزى كه] دو دسته گل او [حسن و حسين] بر گلهاى نوشكوفاى تپهها [در جمال و آراستگى [فخر فروختند. [حال كه چنين است] دل مرا چه، به ياد كرد درخت بان و نهال گز بيابان؟
دو دسته گل او از دخترش فاطمه زهرا عليهاالسلام بهترين بانوان جهان و از برادرش على [امير موءمنان]»
همچنين در ابيات ديگرى مىگويد:
إذَا امتَدَحتُ نَسيباً(1)مِنْ سُلالَتِه * فَهُوَ النّسيبُ لِمَدْحِى، سَيِّدَ الرُّسُلِ
و نَزِّه الفِكرَ فى رَوْضاتِ فِكْرَتِها * وَ اجْنِ البَلاغةَ مِنْ أغْصانِهَا الذُّلُلِ
«هرگاه من خويشاوندى از تبار او را ستودم پس خود آنحضرت صلىاللهعليهوآله ، غزل مدح من است. انديشه را در باغهاى انديشه او به گردش درآور و از شاخسارهاى فروافتاده و آويزانش ميوه شيرين شيوايى بچين.»
در اين اشعار نكاتى وجود دارد كه بيانگر اسلوب بوصيرى هستند از جمله:
1 - در شعر او هم ارتجال وجود دارد و هم عدم ارتجال.
2 - او چندان اعتقادى به شيوه شاعران جاهليت در وقوف بر دمن و گريه بر اطلال، در آغاز غزليّات و قصايد ندارد.
1) نسيب : اصل و نسبدار، داماد را نيز نسيب گويند.
3 - او حتّى از تشبيب به ذكر اوطان هم اِعراض كرده، زيرا بر اين باور است كه هر غزل يا تشبيب يا سوز و آهى بايد كه نظر به معانى متعالى نبوى داشته باشد.لذا اطلال و دمن او كعبه و مدينه است.
شعر بوصيرى از غرابت لفظى يا تعقيد در صنايع بلاغى خالى است. لذا اسلوب او در مواردى نظير اشعار اجتماعىاش، چنان سهل است كه گويى الفاظ و تركيبهايش را از زبان گفتارى مردم كوچه و بازار برگرفته است. به همين سبب است كه اشعار او به سرعت در بين عموم مردم رواج يافت. چون اين شعر بيانگر احساسات و عواطف و خواستههاى آنان در حالات و مناسبتهاى مختلف بود.
ابن شاكر الكتبى گويد: «شعر او در نهايت حسن و لطافت و برخوردار از شيرينى الفاظ و انسجام و هماهنگى تركيبهاست.»(1)يكى از ويژگىهاى لفظى مشهود در بيان بوصيرى، كه شعر او را از رقّت و انسجام و موسيقى ويژهاى برخوردار كرده است، كثرت موزون تكرار، ندا و بهكارگيرى متعادل اسمهاى استفهام است.
مثلاً در قصيده همزيّهاش تكرار ندا هشت بار، «يا نبىّ الهدى»، «يا شفيعا»، «يا رحيما»، «يا أبالقاسم»، «رَبِّ»، «صَاحِ»، «يالاَءمرٍ» و تكرار استفهام ده بار، لفظ «سلام» چهار بار و «أمْ» هشت بار است. اين ويژگىها در ديگر قصايد نبوى او نيز به چشم مىخورد. مثلاً در قصيده نَبويّه (محمّديّه) او كه 16 بيت دارد، نام مقدّس «محمّد» در اول همه مصراعها وجود دارد. يعنى 32 بار تكرار شده است.
مُحمَّدٌ أشرفُ الأعْرابِ و العَجَمِ
مُحمّدٌ خَيرُ مَن يَمشى عَلَى قَدمِ
مُحمّدٌ ثابِتُ الميثاقِ حافِظُه
مُحمّدٌ طَيِّبُ الاَْخلاقِ و الشِّيَمِ
يا پديده «ندا»، كه در قصيده مربوط به امامزاده «سيّدة نفيسه»، پانزده بار تكرار شده است. خلاصه سخن آن كه بوصيرى توانست با قدرت بيان و طبع سليم و ذوق سرشار و عشق خالصانه خود به روح مطهّر و تابناكِ حبيب يگانه خداى بىهمتا، مدايح نبوى را به بالاترين نقطه، نسبت به ديگر اغراض شعرىِ عصر خود برساند.
1) الكتبى، محمد بن شاكر، فوات الوفيات، ج 2، دار صادر، بيروت، ص 256 - 261، 1973 م.
مدايح نبوى بوصيرى(1)
درخشانترين فصل اشعار بوصيرى مدايح نبوى اوست. مجموعه اين قصايد چهارده قصيده است كه مىتوان گفت در سه مرحله از زندگى شاعر سروده شده است.
مرحله اول: پيش از سفر به حجاز.
مرحله دوم: قبل از بازگشت از حجاز.
مرحله سوم: پس از بازگشتن از سرزمين وحى به مصر.
از جمله حوادثى كه موجب شد بوصيرى و برخى از ديگر شاعران نظير سيف الدّين علىّ بن خَزْعَل، در آن زمان به ستايش پيامبر صلىاللهعليهوآله و دفاع از مقدّسات اسلام بپردازند، دو آتش سوزى بزرگ و با فاصلهاى اندك از هم، در مدينه و در مسجد پيامبر سلام اللّه عليه بود. اين حوادث موجب شد كه دشمنان اسلام و بويژه صليبىهايى كه با مسلمانان در ستيز بودند، سوء استفاده تبليغاتى كنند و به تحقير عظيمترين مقدّسات اسلام، يعنى ساحت مقدّسِ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بپردازند. لذا در جبهه اسلام، شاعران غيورى چون بوصيرى قيام كردند و ضمن تقويت حالت هجومىِ مسلمانان، به دفاع از خورشيد رحمت و دژ استوار عشق پرداختند. بوصيرى در اين زمينه دو قصيده گفت كه نام يكى: «تَقديسُ الحرَمِ مِنْ تَدنيسِالضَّرمْ» بود در صد بيت، كه چنين شروع مىشود:
اِلَهي عَلَى كُلِّ اْلاُمُورِ لَكَ الحَمْدُ * فَلَيسَ لِما أولَيْتَ مِنْ نِعَمٍ حَدُّ
«خدايا بر همه كارها تو را سپاس و ستايش بيكران، زيرا براى نعمتى كه بخشيدهاى حدّ و اندازهاى نيست». بوصيرى در اين قصيده پس از پاسخگويى به دشمنان كه آن آتش را به آتش دوزخ تشبيه كرده بودند، لب به ستايش پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگشايد و از سيره و معجزاتش سخن مىگويد، و در پايان از آن حضرت عذر مىخواهد كه گمراهان چنين كلماتى بر زبان راندهاند و آن گاه پرده از شوق ديدار خود بر مىدارد و عرضه مىكند كه:
فَهَبْ لى رَسولَ اللّهِ قُربَ مَودَّةٍ * تَقِرُّبِهِ عَينٌ وَ تُروى بِه كَبْدُ
وَ لَوْلا وُثُوقي مِنكَ بِالفَوزِ فى غَدٍ * لَما لَذَّلي يَوماً شَرابٌ وَلا بَرْدُ
1) تاريخ الادب العربى العصر المملوكى، ص 184 - 193.
«اى رسول خدا مرا به چنان قرب و دوستيى بنواز كه چشم بدان روشن گردد و جگر سوخته به آن سيراب؛ و چنانچه اطمينان من به رستگارى به وسيله تو، در فرداى قيامت نباشد، هرگز نه شهد شربتى به كامم خوش مىآيد و نه لذت هيچ خُنكايى.»
پس از آن بوصيرى به راه روشن خويش ادامه داد و قصايد نبوى ديگرى سرود، از جمله قصيدهاى به مطلع:
أمَدائِحٌ لي فيكَ أمْ تَسبيحُ * لَولاكَ مَا غَفَرَ الذُّنُوبَ مَديحُ
حَدَّثتَ أنَّ مَدائِحى فِى المُصطَفى * كَفّارةٌ لي وَ الْحَديثُ صَحيحُ
«آيا اينها مدايح من درباره تو است يا تسبيح خداست، اگر تو نبودى هيچ ستايشى گناهان را نمىآمرزيد. تو گفتى كه مدايح من در حقّ مصطفى صلىاللهعليهوآله كفاره گناهان من است و اين سخنى روا است.»
او در اين قصيده نيز به وصف سيره رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىپردازد و با شوق ديدار به پايانش مىبرد:
شَوْقاً اِلى حَرَمٍ بِطيبَةَ آمِنٍ * طابَتْ بِذلِكَ رَوضَةٌ وَ ضَريحُ
إنّى َلاَرْجُو أنْ تَقِرَّ بِقُربِهِ * عَينى وَ يُؤسى قَلبِىَ الْمَجْروحُ
«چه شوقى است مرا به حرمى امن در مدينه طيّبه، كه روضه و ضريحى بدان حرم طيب و طاهر گشته است. همانا من اميدوارم كه به قرب او ديدهام روشن گردد و قلب مجروحم درمان شود.»
سوّمين قصيدهاى كه بوصيرى در دوران پيش از سفر به حجاز، در ستايش پيامبر صلىاللهعليهوآله سرود «ذُخْرُ المَعادِ في وَزنِ بانَتْ سُعاد» نام دارد. او در اين قصيده دويست و چهار بيتى، به معارضه با قصيده معروفِ «كَعب بن زُهير» پرداخته است. مطلع قصيده اين است:
اِلى مَتَى أنْتَ بِاللَّذّاتِ مَشغُولُ * وَ أنْتَ عَنْ كُلِّ ما قَدَّمْتَ مَسئُوولُ
في كُلِّ يَومٍ تُرَجّى أنْ تَتُوبَ غَداً * وَ عَقْدُ عَزْمِكَ بِالتَّسوِيفِ مَحْلُولُ
«تا كى تو به لذّتها مشغولى، و تو از هر چه پيش فرستى سوال خواهى شد. در هر روز به خود اميد مىدهى كه فردا توبه كنى، حال آن كه رشته عزم تو به امروز و فردا كردن از هم مىگسلد.
اين قصيده از مشهورترين قصايد بوصيرى است كه سيمايى ناصحانه دارد و آثار تفكر صوفيانه در آن بارز است.
چهارمين قصيده نبوى، كه در آن به نقد و بررسى عقايد اهل كتاب درباره نبوّت مىپردازد. «ألمُخرج و المَردود على النّصارى و اليهود» نام دارد، و در آن مانند ديگر قصايدى كه ذكر شد، پرده از اشتياق خود به زيارت عتبات مقدّسه برمىدارد. بر اين قصيده به وسيله شاعر با نثرى روان، تعليقاتى نوشته شده كه اكنون موجود است.
چنان كه ملاحظه شد هيچ يك از قصايد با غزل مرسوم در آغاز قصايد عربى، شروع نشدهاند. شايد اين امر برخاسته از يك بينش اعتقادى بوده است كه شاعر نخواسته بر مدح سمبل عشق، مقدمهاى عاشقانه، بدانگونه كه ديگر شاعران سرودهاند، بيفزايد. بوصيرى در همين مرحله پرده از محبت شديد خود نسبت به اهل بيت پيامبر عليهمالسلام نيز برداشته و قصيدهاى درباره سيّدة نفيسه، دختر حسن بن زيد بن على بن الحسين، كه به سال 208 ه در مصر در گذشته و حرمش در قاهره است، سروده است. اين قصيده كه هشتاد بيت دارد چنين شروع مىشود:
جَنابُكِ مِنْهُ تُستَفادُ الفَوائِدُ * وَ لِلنَّاسِ بِالاِْحسانِ مِنكِ عَوائدُ
ترجمه: «از حضور تو فوايد فراوان نصيب مىگردد و مردم از ناحيه احسان تو بهرهها مىبرند.
در اين قصيده از مظلوميت امام حسين عليهالسلام و خاندان پاك او نيز ياد شده است».
مطلع يكى ديگر از نبويّات او چنين است:
يا رَبِّ صَلِّ عَلَى الْمُختارِ مِنْ مُضَرٍ * وَ اْلأنبياءِ جَميعِ الرُّسْلِ ما ذُكِروُا
«بار خدايا، بر (پيامبر ) برگزيده مُضَر و بر همه پيامبران و فرستادگان درود فرست.»
در مرحله دوم يعنى سالهاى اقامتش در حجاز از كام ذوق سرشار بوصيرى چهار قصيده ديگر جوشيد. يكى از اين قصايد، كه از صد و هفت بيت تشكيل شده، كه ابياتى از آن در پى مىآيد:
بِمَدحِ المُصطَفى تَحيَى القُلوبُ * وَ تُغْتَفَرُ الْخَطايا وَ الذُّنُوبُ
نَبِىٌ كامِلُ الاَْوصافِ تَمَّتْ * مَحاسِنُهُ فَقيلَ لَهُ الْحَبيبُ...
مَدائحُهُ تَزيدُ القَلْبَ شَوقاً * إلَيْهِ كَأَ نَّهاَ حَلْىٌ وَ طِيبُ
وَ صَفْتُ شَمائلاً مِنهُ حِساناً * فَماأدْري أمَدْحٌ أمْ نَسيبُ
بَدَتْ لِلنِّاسِ مِنهُ شُموسُ عِلْمٍ * طَوالِعُ ما تَزُولُ وَ لا تَغيبُ
وَ آدابُ النّبُوّةِ مُعجِزاتُ * فَكَيْفَ يَنالُهَا الرَّجُلُالاَْديِبُ
«به ستايش مصطفى صلىاللهعليهوآله قلبها زنده مىگردد و گناهان آمرزيده مىشود. آن پيامبر كاملى كه اوصاف نيكويش تمام شد و سپس به او «حبيب» گفته شد. مدايحش بر شوق قلب نسبت به او مىافزايد. گويى كه آن مدايح زيوراند و بوى مُشك. من شمايل نيكوى او را به وصف كشيدم پس نمىدانم آيا اينها مدحاند يا غزل.
از سوى او خورشيدهاى دانش بر مردمان آشكار شد. طلوع كنندگانى كه هرگز غروب نكنند. آداب پيامبرى همه معجزه است، پس مرد اديب چگونه به (درك و وصف) آنها نايل شود.»؟
بوصيرى پس از مدت مديدى كه از حجاز به مصر برگشت، با خود عشقى متعالى و شعلهور نسبت به رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به ارمغان آورد. عشقى كه سرانجام در دامن خويش شاهكارهاى نبوى را پرورد.
در مرحله سوم، نخست قصيده مشهور همزيه او در 458 بيت سروده شد. آغاز آن چنين است:
كَيفَ تَرقى رُقيَّكَ الاَْنبياءُ * يا سَماءٌ ماطاوَلْتَها سَماءُ
چسان پيامبران بسان تو بالا و بالا روند، اى آسمانى كه آسمان نتواند با او رقابت ورزد. اين قصيده طولانى شباهت فراوانى با ديگر قصايد او دارد و آنچه درباره آن قابل ملاحظه است آن است كه شاعران و اديبان بدان توجه خاصى مبذول داشتهاند و به شرح و حفظ و معارضه آن پرداختهاند. اما آنچه نام بوصيرى را جهانگير كرد قصيده اوست به نام «ألكَواكِبُ الدُّرّيّةُ فِى مَدحِ خَيْرِ البَريّةِ» مشهور به «بُردَة» يا «بُرأَة».
«بُرْدْ، كه در عربى با تاى وحدت «ة» بُردَة گفته مىشود به معناى نوعى پارچه كتانى
راه راه است. بُردِ يمانى، پارچه كتانى منسوب به يمن است. و نيز بُرد، نوعى لباس گشاد بوده كه بالاى ديگر جامهها مىپوشيدهاند.»(1)
«در صدر اسلام و پيش از آن، عربها پشمينهاى بر روى ديگر لباسها، نظير عبا، مىپوشيدهاند كه بعضا رواَنداز شبشان نيز همان بوده است. اين بالاپوش را بُردَه مىگفتهاند [مشهور است كه پيامبر اكرم بُردَهاى داشتهاند كه در شب هجرت،آن را به امام على عليهالسلام دادند تا دشمنان گمان كنند پيغمبر خود در بستر خفته است.]
بُردَه پيامبر پس از رحلت ايشان به دست خلفا رسيد. همچنين پيامبر در زمان حيات، بُردَهاى را به كعب بن زهير در قبال قصيده مدحيّهاش عطا فرمودند، كه سالها بعد معاويهآن رااز كعب خريد و سرانجام اين عباى مقدس در گرماگرم غارتگرىهاى هلاكو سوخت و از بين رفت»(2)
«قصيده برده از مدايح درخشان نبوى است و از قصايد جاويدان (خالده) ادبيات عربى اسلام. و در واقع، از بهترين اشعار اسلامى عرب، به تعبير اديبان عرب: «ألشّعر الذّهبى» است. اين قصيده همراه موكب صبا جهان را گشته و به همه اقاليم ادب رسيده است. از نظر تركيب و بافت سخن، بسيار رشيق و محكم و فنى است، و از نظر بلاغت در اوج است، و از لحاظ معانى و تعبيرات، بسيار نغز و بلند و لطيف؛ و سرشار است از مضامين زيبا در تغزّل و عشق و حكمت و آداب نفس؛ و هم فضايل و سيرت و خصايل نبوى. ابياتى از آن چندان معروف است كه بر منابر مىخوانند و در جرايد نقل مىكنند.
نام اصيل قصيده «ألكواكبُ الدّرّيّةُ فى مدحِ خَيرِ البريّةِ» است. و داراى 161 بيت مىباشد. اين قصيده به جهت اسلوب و مضمون، اهميت ويژهاى يافته است. تا جايى كه برخى براى خواندن آن شروط و آدابى قرار دادهاند.(3)و از باب حرمت گذارى به
1) ادبيات و تعهد در اسلام، ص 238.
2) التونجى، محمد، المعجم المفصل فى الادب، ج 1، دارالكتب العلمية، بيروت، صفحه 182، 1413 ه . ق.
3) اين آداب عبارتند از : وضو داشتن، رو به قبله بودن، دقت در درست خواندن الفاظ و اِعراب و آگاه بودن قارى از معانىاش، به منظور تقويت حضور قلب. (البوصيرى شاعر المدائح النّبويّة و علَمها، على نجيب عطوى، ص 128)
جايگاه والاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، اين قصيده را سخت حرمت هشتهاند(1)».
«ابن حجر هيثمى گويد: هر گاه گفته بوصيرى منحصر به همين قصيده برده بود، در شرف و تقدّمِ رتبه وى كفايت مىنمود. چون اين قصيده در شهرت به مقامى رسيده است كه در مسجد و خانهها مثل قرآنش درس مىخوانند.
نوشتهاند: از جمله خصايص اين قصيده آن است كه بعد از آن، دعا مستجاب مىشود. و آثار آن به اندازهاى تكرار شده كه مستغنى از اظهار است.»(2)«كه از جمله مىتوان به شفايابى بيماران، گشايش گره مشكلات و برآورده شدن حاجات اشاره كرد.»(3)
«اين قصيده بليغ و شيوا از همان اوان سروده شدن مورد توجّه و اقبال فراوان مسلمين قرار گرفت و چنان شهرت يافت كه نسخههاىآن رادر همه اقطار اسلامى، چون كاغذ زر مىبردند. با آن كه قصيدهاى طولانى است ولى مردمآن رابا رغبت حفظ مىكردند و مىخواندند. بسيارىآن راهمچون دُعايا مناجاتنامه براى تقرب به خدا و پيامبر قرائت مىنمودند و هنوز هم صوفيان مصر اين قصيده را دسته جمعى با صداى بلند و با آهنگ مخصوصى در برخى از مراسم خود مىخوانند.»(4)
على نجيب عطوى، در كتاب «البوصيرى» صفحه 127، نوشته كه بوصيرى از باب تبرّك دوست داشته مشهورترين مديحه نبوىاش، همنام مشهورترين مديحه نبوى تا قرن هفتم يعنى «بُرده كعب بن زهير»(5)
(رجوع شود به فهرست كتب خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى، جلد 12، غلامعلى عرفانيان، ص، 502، 1370 ش) .
باشد.1) ادبيات و تعهد در اسلام، ص 238 - 239 .
2) مدرس تبريزى، محمد على، ريحانة الادب، جلد 1، چاپ چهارم، كتابفروشى خيام، تبريز، ص 286، 1374 ش.
3) البوصيرى شاعر المدائح النبويّة و علَمها، ص 128 .
4) [يكى از دانشمندان سده 9]، شرح قصيده برده، تصحيح و مقدمه: على محدث، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، ص 6، 1361 .
5) برده واقعى كه منعوت و مسمّاىآن راعموماًبه طور بسيار جدّى غالباً قصيده بوصيرى خيال مىكنند در حقيقت همين قصيده كعب است. و قصيده برده بوصيرى تا مدّتها پس از نظم داراى چنين اسم بخصوصى نبوده، بنابراين اطلاق «برده» بر قصيده بوصيرى صرفا از باب توسّع است. به همين جهت است كه بعضى از فضلا نظير سيّد عليخان مدنى در انوار الرّبيع (باب انسجام) و زركلى در أعلام (ذيل محمدبن سعيد) بُرده را فقط بر قصيده كعب اطلاق نمودهاند لاغير.
اما غالبا درباره انگيزه سرايش قصيده «الكواكب الدريّة» مشهور به «بُرده»، به نقل از خود بوصيرى چنين نوشتهاند كه او خود مىگويد: «من به بيمارى فلج دچار شدم و نيمى از بدنم از كار افتاد. پس از يأس از بهبود، به نظرم رسيد كه با سرودن قصيدهاى در مدح پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به او متوسل شوم و شفايم را از او بخواهم. لذا چنين كردم و پيوستهمىخواندم و زار زار مىگريستم و شفايم را مىطلبيدم تا آن كه شبى پس از انجام اين كار به خواب رفتم. پيامبر را به خواب ديدم كه با مهربانى پيش آمدند و بر بخش فلج شده بدنم دست سودند و سپس بُردَه خويش را بر رويم انداختند. پس از آن از خواب پريدم و در پيكر خويش اثرى از بيمارى نديدم و سراسيمه از خانه به كوچه دويدم.»(1)به همين جهت اين قصيده «بُردَة» يا «بُرأَة» (يعنى بهبودى يافتن) نام گرفته است. «اين قول مشهور، گفته بروكلمان را كه نوشته: «بُردَة» در مكه سروده شده، رد مىكند.(2)
«قصيده بُردَة، اندكى پس از سروده شدن، شهرت يافت. و شرق و غرب عالم را در نورديد. مردمآن راحفظ مىكردند و در ميلادها و مناسبتهاى مهم مىخواندند. و صوفيان به عنوان ذكر، در حلقهها،آن راتلاوت مىكردند.»(3)«شهرت برده به جايى رسيده است كه 92 بار تخميس و 21 بار به عربى شرح گرديده است.»(4)و به نوشته دايرةالمعارف فارسى، اين قصيده بيش از 70 شرح به عربى و فارسى و تركى دارد.(5)
به گفته زكى مبارك: «أهمّيّت و رواج اين قصيده را از آنجا مىتوان دريافت كه بجز چاپهاى گوناگونى كه در كشورهاى مختلف جهان از آن شده، فقط در قاهره، تا زمان تأليف كتاب «المدائح النّبّوية» در سال 1350 ه . ق، حدود پنجاه بار به چاپ رسيده بود.»(1)اين امر را عمر موسى پاشا در صفحه 194، تاريخ الادب العربى العصر المملوكى، نيز تأييد كرده است. حنّاالفاخورى نوشته كه تاكنون بيش از 90 بار به زبانهاى عربى و فارسى و تركى و بربرى شرح شده است(2).
«بر اين قصيده شرحهاى فراوانى نوشته شده كه نام تعدادى از آنها را در پى مىآوريم:
1 - شرح بسطامى شاهرودى (875 ه . ق)
2 - شرح بدرالدّين الغُزّى (984 ه . ق)
3 - شرح شيخزاده (951 ه . ق)
4 - شرح ابن الصّائغ (776 ه . ق)»(3)
5 - حاشيه شيخ ابراهيم باجورى بر متن برده بوصيرى، كه به آن شرح باجورى هم مىگويند.
6 - شرح احمد بن محمد بن ابىبكر، تاريخ شرح: 797 ه . ق، خط شكسته نستعليق محمد على، بىتا. اين شرح هم اكنون در مخزن خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى به شماره 7332 نگهدارى مىشود (عكس شماره 5، پس از مقدمه)(3)
1) مبارك، زكى، المدائح النبوية فى الادب العربى، قاهره، ص 197، 1354 ه . ق.
2) الجامع فى تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 1074 .
3) براى ملاحظه چاپهاى مختلف برده و شروح و ديگر كارهايى كه بر آن شده رجوع شود به : (كشف الظنون چلبى، زير عنوان «قصيدة البردة». - المدائح النبوية، زكى مبارك، ص 196 - 208 - تاريخ الادب العربى، عمر فروخ، ج 3، ص 673 - 680. - مقدمه شرح قصيده برده، به تصحيح على محدث - پرده نشين جلال، اكبر بهداروند، ص 69 - 71) .
پژوهشگران ايران نيز از قديم به اين قصيده عنايت داشته و ترجمهها و شرحهاى فراوانى برآن نگاشتهاند و ياآن رابه نظم پارسى برگرداندهاند، كه برخى از اين شرحها مانند شرح قصيده برده، تاليف يكى از دانشمندان سده نهم، كه به تصحيح و مقدمه على محدث به چاپ رسيده است مختصر و بعضى ديگر مانند شرح شرف الدّين على يزدى مفصّل است.
«در ميان شروح فارسى آن چند شرح مشهورتر و نسخ خطىآن غالبا موجود است، مانند:
1 - شرح شرف الدّين على يزدى، به نام سلطان محمّد بهادر
2 - شرح خبيصى كرمانى مشهور به شمس امام(1)
3 - شرح ملايوسف دشتبياضى به نثر و نظم
4 - شرح منسوب به عبدالرّحمن جامى
5 - شرح محمّد افضل، فرزند روزبهان، مَدعوّ به خواجه مولانا اصفهانى، كه در سال 921 ه . ق كتابت شده.
6 - شرحى به نظم، به دو زبان پنجابى و فارسى، كه ابيات تازى آن 166 بيت، فارسى 164 بيت و پنجابى 160 بيت است: «آغازش»: «به نام خداى بخشاينده، أمن تَذكّرِ جيرانٍ...
جان چت آون ميرى تامين ساتهى ذى سلم...
اى زياد صحبت ياران * اشك چشم آميخته با خونِ روان»(2)
1) نسخهاى از اين كتاب به شماره 4356 كه به خط نستعليق نوشته شده، در مخزن خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى وجود دارد.
2) همايى، جلالالدين، همايى نامه، انجمن استادان زبان و ادبيات فارسى، تهران، ص 194 - 199، 1355 ش. براى آگاهى بيشتر از ترجمهها، شرحها و تخميسهاى بردة رك : (1) فهرست الفبايى كتب خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى، محمد آصف فكرت، 1369،- (2) - فهرست نسخههاى خطى فارسى، احمد منزوى، جلد 4 و 5 -ُ (3) فهرست نسخ خطى كتابخانه ملّى، عبداللّه انوار، جلدهاى 4 و 5 و 6)، 1358 ش.
شرحهاى چاپى قصيده برده به فارسى كه اكنون در دسترس است، سه كتاب است به نامهاى:
1 - قصيده مباركه برده، شارح و مترجم: حاج سيّد محمّد شيخالاسلام كردستانى، نشر سروش، سال 1361 ش، در 104 صفحه.
2 - شرح قصيده برده، نوشته يكى از دانشمندان ناشناس قرن 9، با تصحيح و مقدّمه على محدّث، انتشارات علمى و فرهنگى، 1361 ش، در 142 صفحه.
3- كتاب العدّة فيشرح قصيده برده، تأليف محسن آذرشهرى،تبريز،1343ش،416ص.
«1 - ترجمه محمّد حافظ شرف، كه در سال 810 ه . ق انجام شده. آغازش چنين است:
اى زياد صحبت يارانت اندرذى سلم
اشك چشم آميختى با خون روان گشته به هم
نكته جالب اين است كه بسيارى از ترجمههاى شعرى، كه شاعرانِ گمنام و ناشناخته دارد، بيت آغازش همين است. (ك فهرست نسخههاى خطّى، تاليف احمد منزوى، ج 4، ص 724).
ترجمههاى مشابهى نيز در كتابخانه گنج دانش پاكستان و كتابخانه مركزى دانشگاه تهران موجود است كه با توجه به شباهت بين نسخههاى مختلف، مىتوان حدس زد كه گوينده يكى باشد، امّا در نقل اشعار اندك تغييرى رخ داده يا آن كه هر گوينده از ديگرى تأثير پذيرفته است.
2 - ترجمه منسوب به ابوالقاسم جنيد شيرازى.
3 - ترجمه منظوم بُردَة به فارسى، از محيىالدّين محمّد، كه در سال 779 سروده شده و بر ترجمه شعرى محمد حافظ شرف كه ذكر شد سىويك سال مقدم است. نسخهاى خطّى از اين كتاب، كه به دست كاتبى به نام ميرجان عراقى در سال 905 ه . ق نوشته شده، به شماره 8188 در مخزن خطى كتابخانه مركزى آستان قدس نگهدارى مىشود.
(عكس شماره 3 و 4 پس از مقدمه)
اشعار فارسى محيىالدّين محمّد، با آن كه در قيد ترجمه عربى مانده، و مانند ساير ترجمههاى شعرى اين قصيده غالبا از قوافى عربى چون «مُضطرِم»، «صَمَم»، «تُهَم»، «هَرِم»، «كَتَم»، «لُجُم»، «دَسَم»، و «شَمَم» و نظاير آن استفاده كرده، نسبتا اشعار روان هم دارد كه در مقايسه با ترجمههاى شعرى ديگر سليستر و تاحدّى دلنشينتر به نظر مىرسد.
از ويژگىهاى لفظى اين ترجمه بهكار بردن ياى شرطى و استمرارى و تمنّى در مواردى چند است كه در ترجمههاى ديگر كمتر وجود دارد مثلاً در ترجمه بيت:
مَحَضتَنى النُّصحَ لكِنْ لَستُ أسْمعه
إنِّ الْمحُبَّ عَنِ الْعُذّالِ فى صَممِ
ناصحم، كردى ملامت ليك من نشنيدمى
زانكه عاشق در ملامت هست در حكم صمم
تو نصيحت مىكنى دايم ولى من نشنوم
عاشقان باشند دايم از ملامت در صمم
نكته قابل ذكر در ترجمه قصيده برده به فارسى اين است كه قصيده در بَحر مُجتَثّ محذوف «مَفاعِلُن فَعَلاتُن مَفاعِلُن فَعَلُن» سروده شده، امّا ترجمههاى آن عموما در بحر «رَمَل مُثَّمَّنِ مَحذُوف»: «فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتُن فاعِلُن» گفته شده. و اگر فرض ما پذيرفته آيد كه ترجمه محيىالدّين محمّد نخستين و قديمترين ترجمه قصيده بُرده به زبان فارسى باشد، چون او قصيده خود را به اين وزن گفته، ظاهرا بسيارى از كسان ديگر از او تبعيّت كرده و در همين بحر قصيده را به شعر فارسى برگرداندهاند.»(1)
در ميان كتب چاپى، در لابلاى كتاب «پردهنشين جلال»، ترجمه قصيده برده به نظم فارسى نيز به چشم مىخورد، كه به درستى روشن نيست ناظم آن كيست امّا به دليل آشنايى با آن، بخشى از ابيات غزل آورده مىشود.
1) همايى نامه، ص 198 - 204.
«آيا زياد مهر عزيزان به ذى سَلَم
جارى است اشك از مژه خونين بسانِ دَم؟
يا از نسيم مهر و محبّت ز كاظمه
در تيره شب فروغ بتابيد از إضَم؟
اشك از محبّت است و يا از فراق دوست
ريزان چنين به دامن و من فارغ از اَلَم
باران اشك در جريان از دو ديدگان
در حيرتى چنان نتوان گفت جُزيَهِم
سوزى است سوز عشق نماند نهان به دل
دردى است درد عشق كه زانروست در تَبَم
گر عشق او نبود نبودى سرشك خون
بيخواب كى همى شدم از بان و از عَلَم
انكار عشق بعد شهادت مفيد نيست
بيمار دوست را چه غم از صِحّت و سَقَم
بيمارى و سرشك دو شاهد به ماجرا
زرد است و سرخ چهره، چو پاييز، گه عَنَم»(1)
يكى از ترجمههاى فارسى كه در سالهاى اخير به چاپ رسيده و اكنون در دسترس است اين است:
«قصيده مباركه برده، ترجمه قيس آل قيس و محمّدرضا عادل، نشر صدوق، چاپ اوّل، 1371، 227 صفحه».
1 - نسخههاى بسيارى از قصيده برده را هنرمندان، مانند قرآن به خط زيبا نوشته و
1) بهداروند، اكبر، پردهنشين جلال، ترجمه: نصرت اللّه فروهر، برگ، تهران، ص 93، 1370 ش.
تذهيب كارى كردهاند.
يكى از زيباترين اين آثار كه اكنون در مخزن خطى كتابخانه مركزى آستانقدس رضوى به شماره 4389 وجود دارد. به خط ثلث و با آب طلا نوشته شده است، محقّق و رقّاع اين اثر بسيار نفيس كه در سال 881 ه . ق كتابت شده، محيى هروى است كه جهت آشنايى خوانندگان صفحات اوّل و آخر اين كتاب بسيار زيبا و ديدنى پس از مقدّمه (ك تصوير شماره 1 و 2) ضميمه گرديده است.
2 - در موزه تبريز يك اثر ديدنى مربوط به برده بوصيرى وجود دارد به نام «سنگ بسم اللّه».
اين تخته سنگ در 1270 ه . ق در شهر قاهره، به دست استاد سنگلاخ قوچانى تراشيده شد. طول آن 70/3 و عرض آن 30/1 متر است. از 5 قطعه درست شده كه 4 قطعه آن قاب و يك قطعهاش متن است. در وسط، لفظ جلاله «بسماللّه الّرحمنالرّحيم» به خط نستعليق نوشته شده است. در حاشيه اشعارى در مدح حضرت رسول صلىاللهعليهوآله و القاب او به زبان فارسى نوشته شده. همچنين داراى متن تركى است به عنوان: تقديم به حرم مطهّر حضرت رسول صلىاللهعليهوآله .(1)
چنان كه ملاحظه شد كتاب آسمان مدينه با تصويرى از همين تابلو آغاز گرديد.
دكتر عمر موسى پاشا مىنويسد: هيچ قصيدهاى در ادبيّات عرب، از دوره جاهلى گرفته تا عصر حاضر، به اندازه برده بوصيرى معروف و جهانگير نشده است.
«مستشرقان به چندين زبان آن راترجمه كردهاند. متن آن در اروپا نيز به چاپ رسيده. چاپ پاكيزهاى از آن به وسيله «رنه باسه» در سال 1894، انجام گرفته است.»(2)
همچنين اين قصيده به زبانهاى آلمانى، انگليسى، بوسنيايى، آلبانيايى(1)و اردو ترجمه شده است.
ترك زبانان نيز بارها آن را ترجمه و شرح كردهاند.
مهمترين كسى كه به مبارزه با برده بوصيرى برخاسته است «ابن تيميّه (661 - 728 ه . ق) است.
اين فقيه حنبلى كه داعيه احياى تفكّر توحيدى را داشت، بسيارى از معتقدات و مقّدسات مسلمانان را به شرك منسوب و رد كرد. از جمله او اين ابيات برده را با توحيد در تضاد ديده است:
دَعْ مَاادَّعَتْهُ النَّصارَى فى نَبِيِّهِمِ * وَ احْكُمْ بِما شِئْتَ مَدْحا فيهِ وَ احْتَكِمِ
فَاِنَّ فَضْلَ رَسولِ اللّهِ لَيسَ لَهُ * حَدٌّ فَيُعرِب عَنْهُ ناطِقٌ بِفَمِ
وَ انْسُبْ اِلى ذاتِهِ ما شِئْتَ مِنْ شَرَفٍ * وَ انْسُبْ إلى قَدْرِهِ ما شِئْتَ مِنْ عِظَمِ
لَوْ ناسَبَتْ قَدْرَهُ آياتُهُ عِظَما * أحْيَا اسْمُهُ حِينَ يُدعى دارِسَ الرِّمَمِ
پس از او محمّد بن عبدالوهّاب نجدى (1111 - 1207 ه . ق)، مؤسّسِ فرقه ضالّه وهّابيت كه بزرگترين بدعتگذار در دين مبين اسلام در سدههاى اخير بوده، به مخالفت با بُرده بوصيرى پرداخته و آن را در زمره اشعار مشركانه تلقّى كرده است(2)
چنان كه گفته شد مدح پيامبر از صدر اسلام رواج داشت و در صدر مدايح از «برده» كعببن زهير نام برديم كه بوصيرى در برده خود، فضايى را مجسّم نموده كه مشابه همان فضاى روحانى است كه بُرده كعب در آن سروده گرديد. و تقريبا در همه موارد بيانش از
بيان كعب بهتر پرورده شده است. انتخاب بحر بسيط و رَوىِّ ميم و برخى از الفاظ و مضامينِ بخشى از «بُرده» بوصيرى، از يكى از غزلهاى ابن فارض (576 - 632 ه) به نام «نارُلَيلى»(1)اثر پذيرفته است. سه بيت آغازين غزل چنين است.
هَلْ نارُ لَيلَى بَدَتْ لَيْلاً «بِذى سَلَمِ» * اَمْ بارِقٌ لاحَ فى «الزَّوْراءِ» فَالْعَلَمِ
اَرْواحَ «نَعْمانَ» هَلاّ نَسْمةٌ سَحَرا * وَ ماءَ «وَجْرَةَ» هَلاّ نَهْلَةٌ بِفَمِ
يا سائِقَ الظَّعْنِ يَطْوي الْبِيدَ مُعْتَسِفا * طَىَّ السِّجِلِّ، بِذاتِ الشَّيْخِ مِنْ إِضَمِ
«آيا آتش ليلى يك شبى در وادى ذىسلم آشكار شد، يا ابرى آذرخش آفرين در [آسمانِ [وادى زوراء و سپس در وادىِ عَلَم پديدار گرديد؟ - اى بادهاى «سرزمين نعمان» آيا نسيم سحرى نخواهد وزيد و اى آب وجرة آيا جرعهاى به دهان نخواهد رسيد؟ هاى ساربان خسته كه بيابانها را بشتاب بسان پيمايش (گرد آمدن) طومار، در ناحيه ذات الشّيخ از وادى إضم در مىنوردى.
بيت 9 غزل برده چنين است:
يالائِمى في اْلهَوىَ اْلعُذْرِىِّ *مَعْذِرَةً * مِنّى إلَيْكَ وَ لَوْ أَنْصَفْتَ لَمْ تَلُمِ
و بيت 10 غزل ابن فارض اين:
يا لائِما لامَنى فى حُبِّهِمْ، سَفَها * كُفَّ الْمَلامَ، فَلَوْ أَحْبَبْتَ لَمْ تَلُمِ
«اى سرزنشگرى كه مرا در عشق آنان، به نادانى نكوهيدى، بس كن، اگر تو عاشق مىبودى ملامت نمىكردى.
پيش از اين بيان شد كه بوصيرى با آثار عارفان و اهل تصّوف، ارتباط طولانى و عميقى داشت.
«يكى ديگر از آثارى كه در ظهور بُرده بوصيرى، مدّنظر سراينده آن بوده است قصيده مدحيهاى است از شقراطيسى،(2)در مدح پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ، كه به «لاميّةالشَّقراطيسى» معروف است. اين قصيده 133 بيت دارد. او در ضمن اين قصيده
فرازهايى از سيره رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و رخدادها و معجزات و غزوات ايشان را به رشته نظم كشيده است. اگرچه اين قصيده به دليل كثرت كاربرد صنايع لفظى (جناس و طباق) و غموض معانى و پيچيدگى الفاظ، قصيدهاى ضعيف است امّا بوصيرى در سرايش بُردَة بدان نظر داشته است، ابياتى از آن چنين است:
ضَاءَتْ بِمَوْلِدِهِ اْلآفاقُ وَاتَّصَلَتْ * بُشْرَى الْهَواتِفِ فىِ اْلإشْراقِ وَ الطَّفَلِ
وَ صَرْحُ كَسْرَى تَدَاعَى مِنْ قَوَاعِدِهِ * وَ انْقَضَّ مُنْكَسِرَ الاَْرْجاءِ ذا مَيَلِ
وَ نارُ فارِسَ لَمْ تُوقَدْ، وَ مَاخَمَدَتْ * مُذْ ألْفِ عامٍ، وَ نَهْرُ الْقوْمِ لَمْ يَسِلِ
خَرَّتْ لِمَبْعَثِهِ الاْءوْثانُ وَ انْبَعَثَتْ * ثَواقِبُ الشُّهْبِ تَرْمِى الْجِنَّ بِالشُّعَلِ(1)
«كران تا كران به ميلادش نورافشان گشت و مژده سروشهاى آسمانى در شب و روز به هم پيوست.
و كاخ كسرى از پايهها ترك برداشت و فروريخت و درهم شكست و واژگون شد.
و آتش آتشكده پارس كه از هزار سال پيش خاموش نشده بود، ديگر شعله نكشيد وَرُودِ قوم پارس از جريان ايستاد. از بعثت او بتها برزمين افتاد و شهابهاى نافذ آسمانى به حركت درآمد، تا آتش به جان شيطان دراندازد.»
اين ابيات با ابيات 59 تا 69 بُردَة اشتراك مضمونى دارد.
در كتاب ادبيات و تعهّد در اسلام نوشته محمّدرضا حكيمى، فصل هفتم، به معّرفى بيش از پنجاه قصيده بديعيّه، از پنجاه شاعر برجسته پرداخته شده كه همگى در بحر بسيط و روّىِ ميم، بر وزن برده بوصيرى و به شيوه بديعيّه سرايان، در مدح پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سروده شده است. شايسته است تشنگان دانش براى بسط دانايى خويش در اين زمينه بدانجا مراجعه فرمايند. آنگاه تاثير شگفتانگيز بُردَه را بر شاعران مسلمان در طول تاريخ دريابند.
1) تاريخ الادب العربى، ج 4، ص 611.
در عصر حاضر نيز افرادى به معارضه يا پيروى از بوصيرى پرداختهاند كه از جمله آنان مىتوان بارودى، و احمد شوقى بَكِ مصرى را نام برد. امّا آنچه روشن است هيچ قصيدهاى از شاعران معاصر به پاى «نهجالبرده» احمد شوقى نمىرسد. لذا ما در ادامه گفتار هدف اصلىمان، مقايسه كاملِ اين قصيده با «بُردَة» مىباشد. كه انشاءاللّه در پى خواهد آمد.
پس از انقلاب اسلامى تاكنون پيرامون ترجمه و شرح برده بوصيرى سه كتاب با عنوانهايى كه ذكر مىگردد، به زبان فارسى، به چاپ رسيده است.
1 - قصيده مباركه برده، ترجمه: قيس آل قيس ومحمدرضا عادل، همراه با تركيب ابيات، نشر صدوق، 1371 ش، 225 ص.
2 - قصيده مباركه برده، ترجمه و شرح محمّد شيخالاسلام كردستانى، نشر سروش، 1361، 104 ص.
3 - شرح قصيده بُردَة، يكى از دانشمندان سده نهم، تصحيح و مقدّمه: على محدّث، انتشارات علمى وفرهنگى، 1361 ش، 145 ص.
اثر نخست كه ترجمه و تركيب است، داراى غلطهاى فراوانى در هر دو زمينه مىباشد.
در اثر دوّم نيز نقصها و اشكالهاى زيادى وجود دارد كه به آنها اشاره مىشود: فقدان توضيح مفردات، عدم شيوايى كافى در ترجمه ابيات، مستند نبودن مطالب فراوانى كه در ذيل بيتها به عنوان شرح آورده شده است نظير بيت 96. استفاده بىجا از قرآن در توضيح برخى از بيتها مانند بيت 84، افزودن بيش از 350 بيت شعر از جامى و محىالّدين محمّد و ديگران كه نه تنها به بهتر فهميدن قصيده چندان يارى نرسانده بلكه موجب بروز آفتى فراگير در تمام اثر شده و آن را حجيم و خواندنش را بر خواننده مشكل ساخته است. زيرا اين اشعار سرشار از كلمات و قافيههاى عربى برگرفته از اصل بُرده است، كه نه تنها گرهگشا نيست بلكه كار را بر خواننده سختتر مىكند.
كتاب سوّم منسوب به «فخرالدّين احمدبن محمّدبن ابىبكر شيرازى» است، گرچه از ساير كتابها بهتر مىنمايد اما كامل نيست. مفردات را ترجمه و شرح نكرده، در ترجمه بيتها بر سياق كهن و ترجمه لفظ به لفظ عمل كرده و از كلمات و ساختار قديمى استفاده نموده كه از شيوايى كلام كاسته است.
مترجم در اين اثر اقتباس هاى قرآنى و روايى و داستانها و حكايات دينى و تاريخى را به طور ناقص و بدون استناد آورده. خلاصه آن كه بهتر است بگوييم هر سه اثر ترجمه هايى از قصيده برده هستند كه بر هريك به گونهاى توضيحاتى چند افزوده شده. و نمىتوان بر هيچ يك نام «شرح بُرده» اطلاق كرد.
1 - أمِنْ تَذَكُّرِ جيرانٍ بِذى سَلَمِ * مَزَجْتَ دَمعا جَرَى مِنْ مُقْلَةٍ بِدَمِ
أَمْ هَبَّتِ الرّيحُ مِنْ تِلقاءِ كاظِمَةٍ * وَ أوْمَضَ الْبَرقُ فى الظَّلْماءِ مِنْ إِضَمِ
فما لِعَيْنَيْكَ إنْ قُلْتَ اكفُفا هَمَتَا * وَ ما لِقلْبِكَ إنْ قُلتَ استَفِقْ يَهِمِ
أَيَحْسَبُ الصَّبُّ أنَّ الحُبَّ مُنْكَتِمٌ * مابَيْنَ مُنسَجِمٍ مِنهُ و مُضْطَرِمِ
لَوْلاَ الْهَوَى لَمْ تُرِقْ دَمْعا علَى طَلَلٍ * وَ لا أرِقْتَ لِذِكْرِ البانِ وَالعَلَمِ
فَكَيْفَ تُنْكِرُ حُبّا بعدَما شَهِدَتْ * بِهِ عَلَيْكَ عُدُولُ الدَّمعِ والسَّقمِ
وَ أَثْبَتَ الوَجْدُ خَطَّىْ عَبْرةٍ وضَنىً * مِثلَ البَهارِ عَلى خَدَّيْكَ وَالعَنَمِ
نَعَمْ سَرَى طَيْفُ مَنْ أهوَى فَأرَّقَنى * وَالْحُبُّ يَعْتَرِضُ اللَّذّاتِ بِالاَْلَمِ
يا لائِمى فىِ الْهَوَى الْعُذْرِىِّ مَعذِرةً * مِنِّى إلَيكَ وَ لَوْ أنصَفْتَ لم تَلُمِ
10 - عَدَتْكَ حالىَ لاسرِّى بِمُستَتِرٍ * عَنِ الوُشاةِ و لا دائى بِمُنْحَسِمِ
مَحَضْتَنىِ النُّصْحَ لكِنْ لَستُ أسمَعُهُ * إنَّ الْمُحِبَّ عن العُذَّالِ فى صَمَمِ
إنِّى اتَّهَمْتُ نَصيحَ الشَّيبِ فى عَذَلى * وَ الشَّيْبُ أَبعَدُ فى نُصحٍ عَنِ التُّهَمِ
فإنَّ أمَّارتى بالسُّوءِ ما اتَّعَظَتْ * مِنْ جَهْلِها بنذيرِ الشَّيْبِ و الهَرَم
و لا أعدَّتْ من الفِعلِ الجميلِ قِرىَ * ضَيفٍ ألَمَّ بِرَأسى غيرَ مُحتَشِمِ
لو كنتُ أعلَمُ أَنِّى ما أُوَقِّرُهُ * كَتَمتُ سِرّا بَدا لى منه بالكَتَمِ
مَنْ لى بِرَدِّ جِماحٍ مِنْ غَوايَتِهَا * كَما يُرَدُّ جِماحُ الخَيْلِ بِاللُّجُمِ
فلا تَرُمْ بالمعاصى كَسْرَ شَهْوَتِهَا * إِنَّ الطَّعامَ يُقَوِّى شَهوَةَ النَّهِمِ
وَ النَّفْسُ كَالطِّفلِ إنْ تَهْمِلْهُ شَبَّ على * حُبِّ الرَّضاعِ و إن تَفْطِمْهُ يَنْفَطِمِ
فَاصْرِفْ هواها و حاذِرْ أنْ تُوَلِّيَهُ * إنَّ الهَوى ما تَولَّى يُصْمِ أو يَصِمِ
20 - وَراعِها و هى فى الأَعمالِ سائِمةٌ * وَ إنْ هِىَ اسْتَحْلَتِ المَرْعَى فَلا تُسِمِ
كَم حسَّنَتْ لَذةً لِلْمَرءِ قاتِلةً * مِنْ حَيثُ لَمْ يَدْرِ أنَّ السُّمَّ فى الدَّسَمِ
وَاخْشَ الدَّسائسَ مِنْ جُوعٍ وَ من شِبَعٍ * فَرُبَّ مَخْمَصَةٍ شَرٌّ مِنَ التُّخَمِ
وَاسْتَفْرِغِ الدَّمعَ من عَينٍ قَدِ امْتَلأَتْ * مِنَ المَحارِمِ والْزَمْ حِميَةَ النَّدَمِ
و خالفِ النَّفْسَ والشَّيطانَ واعْصِهما * وإنْ هُما مَحضَاك النُّصحَ فاتَّهِمِ
و لا تُطِعْ مِنهما خَصْما ولا حَكَما * فَأنْتَ تَعرِفُ كَيدَ الخَصْمِ والحَكَمِ
أَستغْفِرُ اللّهَ مِنْ قَولٍ بِلا عَمَلٍ * لَقَدْ نَسَبْتُ به نَسلاً لِذى عُقُمِ
أمرتُكَ الخَير لكن مَا ائْتمرْتَ بهِ * وما اسْتَقمْتَ فما قَولى لَكَ اسْتَقِمِ
ولا تَزَوَّدْتُ قبلَ الموتِ نافِلةً * وَلم أُصَلِّ سِوَى فَرضٍ وَ لَمْ أَصُمِ
ظَلَمْتُ سُنَّةَ مَنْ أحيَا الظَّلامَ إلَى * أَنِ اشْتَكَتْ قَدَماهُ الضُّرَّ مِنْ وَرَمِ
30 - وَ شَدَّ مِنْ سَغَبٍ أَحشاءَه وَ طَوَى * تَحتَ الْحِجارةِ كَشْحا مُتْرفَ اْلأَدَمِ
وَ راوَدَتْهُ الجِبالُ الشُّمُّ مِنْ ذَهَبٍ * عَنْ نَفْسِهَا فَأَرَاها أيَّما شَمَمِ
وَ أَكَّدَتْ زُهْدَهُ فيها ضَرورَتُهُ * إنَّ الضَّرُورَةَ لا تَعْدُو عَلى العِصَمِ
وَ كَيْفَ تَدْعُو إِلى الدُّنيا ضَرورَةُ مَنْ * لَولاه لم تَخْرُجِ الدّنيا مِنَ العَدَمِ
محمدٌ سَيِّدُ الكَونَينِ والثَّقَلَي * -نِ والْفَريقَيْنِ مِنْ عُرْبٍ وَ مِنْ عَجَمِ
نَبِيُّنا الآمِرُ النّاهى فَلا أحَدٌ * أبرَّ فى قولِ (لا) مِنْه و لا (نَعَمِ)
هُوَ الحبيبُ الّذى تُرْجَى شَفاعَتُهُ * لِكُلِّ هَوْلٍ من الأَهوالِ مُقْتَحِمٍ
دَعا إلَى اللّهِ فَالْمُسْتَمْسِكونَ بِهِ * مُسْتَمْسِكُونَ بِحَبْلٍ غَيرِمُنْفَصِمِ
فاقَ النَّبِيّينَ فى خَلْقٍ و فى خُلُقٍ * و لم يُدانُوه فى عِلْمٍ و لا كَرَمِ
و كلُّهُمْ مِنْ رَسولِ اللّه مُلْتَمِسٌ * غَرْفا مِنَ الْبَحرِ أوْ رَشْفا مِنَ الدِّيَمِ
40 - وَ واقِفونَ لَدَيْهِ عِندَ حَدِّهِمُ * مِنْ نُقْطَةِ العِلْمِ أوْ مِنْ شَكْلَةِ الحِكَمِ
فَهْوَ الّذى تَمَّ مَعناهُ وَ صُورَتُهُ * ثُمَّ اصْطَفاهُ حَبِيبا بارِىءُ النَّسَمِ
مُنزَّهٌ عن شَريكٍ فى مَحاسِنهِ * فَجَوْهَرُ الْحُسْنِ فيه غَيرُ مُنْقَسِمِ
دَعْ مَا ادَّعَتْهُ النَّصارى فى نَبِيِّهِمُ * وَ احْكُمْ بِما شِئْتَ مَدْحا فيه و احْتَكِمِ
وانْسُبْ إلَى ذاتِهِ ما شِئْتَ مِنْ شَرَفٍ * وَ انْسُبْ إلى قَدْرِهِ ما شِئْتَ مِنْ عِظَمِ
فَإِنَّ فَضْلَ رَسولِ اللّه لَيسَ لَهُ * حَدٌّ فَيُعْرِبَ عَنْهُ ناطِقٌ بِفَمِ
لَوْ ناسَبَتْ قَدْرَه آياتُهُ عِظَما * أَحْيَا اسْمُهُ حِينَ يُدْعَى دارِسَ الرِّمَمِ
لَمْ يَمْتَحِنَّا بما تَعْيَا العُقولُ بِهِ * حِرْصا علينا فلَم نَرتَبْ وَ لَم نَهِمِ
أَعيَا الوَرىَ فَهمُ مَعناهُ فليسَ يُرىَ * لِلْقُربِ وَ البُعدِ فيهِ غَيرُ مُنْفَحِمِ
كَالشَّمسِ تَظْهَرُ لِلْعَينَينِ مِنْ بُعُدٍ * صَغِيرةً و تُكِلُّ الطَّرفَ مِن أَمَمِ
50 - و كيفَ يُدرِكُ فى الدُّنيا حَقِيقَتَهُ * قَومٌ نِيامٌ تَسلَّوْا عَنهُ بِالحُلُمِ
فَمبْلغُ العِلمِ فيهِ أَنَّهُ بَشَرٌ * وَ أَنَّهُ خَيرُ خَلْقِ اللّه كُلِّهِمِ
وَ كُلُّ آىٍ أَتَى الرُّسْلُ الكِرامُ بِهَا * فَإِنَّمَا اتَّصَلَتْ مِنْ نُورِه بِهِمِ
فَإِنَّهُ شَمْسُ فَضْلٍ هُمْ كَواكِبُهَا * يُظْهِرْنَ أَنْوارَهَا لِلنَّاسِ فى الظُّلَمِ
أَكْرِمْ بِخَلْقِ نبِىٍّ زانَهُ خُلُقٌ * بِالحُسْنِ مُشْتَمِلٍ بالبشرِ مُتَّسِمِ
كَالزَّهْرِ فى تَرَفٍ وَالبَدْرِ فى شَرَفٍ * وَالبَحْرِ فى كَرَمٍ وَالدَّهرِ فى هِمَمِ
كَأَنَّهُ وَ هُوَ فَرْدٌ مِنْ جَلالَتِهِ * فى عَسكَرٍ حِينَ تَلْقَاهُ وَ فى حَشَمِ
كَأَنَّمَا اللُّؤْلُؤُ الْمَكْنُونُ فى صَدَفٍ * مِنْ مَعْدِنَىْ مَنْطِقٍ مِنْهُ وَ مُبْتَسَمِ
لا طِيبَ يَعْدِلُ تُرْبا ضَمَّ أَعْظُمَهُ * طُوبَى لِمُنْتَشِقٍ مِنْهُ وَ مُلْتَثِمِ
أَبَانَ مَولِدُهُ عَن طِيبِ عُنصُرِهِ * يَا طِيبَ مُبتَدَأٍ مِنْهُ وَ مُخْتَتَمِ
60 - يَومٌ تَفرَّسَ فيه الفُرسُ أَنَّهُمُ * قَدْ أُنذِرُوا بِحُلُولِ الْبُؤسِ وَ النِّقَمِ
وَ باتَ إِيوانُ كِسرى وَهْوَ مُنْصَدِعٌ * كَشَملِ أَصحابِ كِسرى غَيرَ مُلْتَئِمِ
وَالنّارُ خامِدَةُ الأنفاسِ مِنْ أسَفٍ * عَليهِ وَ النَّهرُ ساهىِ العَينِ مِنْ سَدَمِ
وَ ساءَ ساوَةَ أَنْ غاضَتْ بُحَيرتُها * وَ رُدَّ وارِدُها بِالغَيظِ حينَ ظَمِى
كأنَّ بِالنّارِ ما باِلماءِ مِنْ بَلَلٍ * حُزناً و بالماءِ ما بالنّارِ مِنْ ضَرَمِ
وَالْجِنُّ تَهتِفُ وَ الأَنوارُ ساطعةٌ * وَالحَقُّ يَظْهَرُ مِنْ مَعْنىً وَ مِنْ كَلِمِ
عَمُوا وَ صَمُّوا فَإِعلانُ البَشائِرِ لَمْ * تُسْمَعْ وَ بارِقَةُ الإنذارِ لم تُشَمِ
مِنْ بَعْدِمَا أَخبَر الأقوامَ كاهِنُهُم * بِأَنَّ دينَهُمُ المُعْوجَّ لم يَقُمِ
وَ بَعْدَمَا عايَنُوا فىِ الأُفْقِ مِنْ شُهُبٍ * مُنْقَضَّةٍ وِفْقَ ما فىِ الأرضِ مِنْ صَنَمِ
حتّى غَدا عن طَريقِ الوَحْىِ مُنْهَزِمٌ * مِنَ الشّياطينِ يَقْفُو إِثْرَ مُنْهَزِمِ
70 - كَأَنَّهُمْ هَرَبا أبطالُ أبْرَهَةٍ * أوْ عَسكَرٌ بِالْحَصَى مِنْ راحَتَيْهِ رُمِى
نَبْذا بهِ بَعْدَ تَسبيحٍ بِبَطنِهما * نَبْذَ الْمُسَبِّحِ مِنْ أحشاءِ مُلْتَقِمِ
جاءَتْ لِدَعْوَتِهِ الاْءشْجارُ ساجِدَةً * تَمْشى إلَيهِ عَلى ساقٍ بِلا قَدَمِ
كَأنَّما سَطَرَتْ سَطْرا لِما كَتَبَتْ * فُروعُهَا مِنْ بَديِعِ الْخَطِّ فىِ اللَّقَمِ
مِثْلُ الغَمامَةِ أَنّى سارَ سائِرةً * تَقِيهِ حَرَّ وَ طِيسٍ لِلْهَجيرِ حَمى
أَقْسَمْتُ بِالقَمَرِ الْمُنشَقِّ إنَّ لَهُ * مِنْ قَلْبِهِ نِسْبَةً مَبْروُرَةَ القَسَمِ
وَ ما حَوَى الغارُ مِنْ خَيرٍ وَ مِنْ كَرَمٍ * وَ كُلُّ طَرْفٍ مِنَ الكُفَّارِ عَنْهُ عَمِى
فَالصِّدقُ فىِ الغارِ وَ الصِّدّيقُ لَمْ يَرِما * وَ هُمْ يَقُولُونَ ما بِالغارِ مِنْ أَرِمِ
ظَنُّوا الْحَمَامَ وَ ظَنُّوا الْعَنْكَبُوتَ عَلَى * خَيْرِ الْبَريَّةِ لَمْ تَنْسُجْ وَ لَمْ تَحُمِ
وِقايَةُ اللّهِ أغْنَتْ عَنْ مُضاعَفَةٍ * مِنَ الدُّروعِ وَ عَنْ عالٍ مِنَ الاْءُطُمِ
80 - ما سامَنىِ الدّهرُ ضَيما وَ اسْتَجَرْتُ بِهِ * إِلاّ وَنِلْتُ جِوارا مِنْهُ لَمْ يُضَمِ
وَ لاَ الْتَمَسْتُ غِنَى الدَّارَيْنِ مِنْ يَدِهِ * إِلاّ اسْتَلَمْتُ النَّدى مِنْ خَيْرِ مُسْتَلَمِ
لا تُنكِرِ الْوَحىَ مِنْ رُؤْياهُ إِنَّ لَهُ * قَلْبا إِذا نامَتِ الْعَيْنانِ لَمْ يَنَمِ
وَ ذاكَ حينَ بُلُوغٍ مِنْ نُبُوَّتِهِ * فَلَيْسَ يُنكَرُ فِيهِ حالُ مُحْتَلِمِ
تَبارَكَ اللّهُ ما وَحْىٌ بِمُكْتَسَبٍ * وَ لا نَبىٌّ عَلى غَيْبٍ بِمُتَّهَمِ
كَمْ أَبْرَأتْ وَصِبا بِاللَّمْسِ راحَتُهُ * وَ أطْلَقَتْ أَرِبا مِنْ رِبْقَةِ اللَّمَمِ
وَ أَحْيَتِ السَّنَةَ الشَّهباءَ دَعْوَتُهُ * حَتَّى حَكَتْ غُرَّةً فى الاْءَعْصُرِ الدُّهُمِ
بِعارِضٍ جادَ أَوْ خِلْتَ البِطاحَ بِها * سَيْبٌ مِنَ الْيَمِّ أوْ سَيْلٌ مِنَ الْعَرِمِ
دَعْنى وَ وَصِفىَ آياتٍ لَهُ ظَهَرَتْ * ظُهورَ نارِ القِرى لَيلاً عَلى عَلَمِ
فَالدُّرُّ يَزْدادُ حُسْنا وَهْوَ مُنْتَظِمٌ * وَ لَيْسَ يَنْقُصُ قَدْرا غَيرَ مُنْتَظِمِ
90 - فَما تَطاوَلُ آمالُ الْمَدِيحِ إلَى * ما فِيهِ مِنْ كَرَمِ الاْءَخْلاقِ وَ الشِّيَمِ
آياتُ حقٍّ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثَةٌ * قَديمةٌ صِفَةُ الْمَوصُوفِ بِالقِدَمِ
لَمْ تَقْتَرِنْ بِزَمانٍ وَهْىَ تُخْبِرُنا * عَنِ الْمَعادِ وَ عَنْ عادٍ وَ عَنْ إِرَمِ
دامَتْ لَدَيْنا فَفاقَتْ كُلَّ مُعْجِزَةٍ * مِنَ النَّبِيّينَ إذْ جاءَتْ وَ لَمْ تَدُمِ
مُحَكَّمَاتٌ فَما يُبْقِينَ مِنْ شُبَهٍ * لِذى شِقاقٍ وَ ما يَبْغِينَ مِنْ حَكَمِ
ما حُورِبَتْ قَطُّ إلاّ عَادَ مِنْ حَرَبٍ * أَعْدَى الاْءَعادى إِلَيْها مُلْقِىَ السَّلَمِ
رَدَّتْ بلاغَتُها دَعْوَى مُعارِضِها * رَدَّ الْغَيُورِ يَدَ الجانى عَنِ الْحُرَمِ
لَها مَعانٍ كَمَوْجِ الْبَحْرِ فى مَدَدٍ * وَ فَوْقَ جَوْهَرِهِ فى الْحُسْنِ وَ القِيَمِ
فَلا تُعَدُّ وَ لا تُحْصَى عَجَائِبُها * وَ لا تُسامُ عَلَى الاْءكْثارِ بِالسَّأَمِ
قَرَّتْ بِها عَيْنُ قاريها فَقُلْتُ لَهُ * لَقَدْ ظَفِرْتَ بِحَبْلِ اللّهِ فَاعْتَصِمِ
100 - إنْ تَتْلُها خِيَفةً مِن حَرِّ نارِ لَظى * أَطْفَأْتَ حَرَّ لَظى مِنْ وِرْدِهَا الشَّبِمِ
كَأَ نَّها الْحَوْضُ تَبْيَضُّ الْوُجُوهُ بِهِ * مِنَ الْعُصاةِ وَقَدْ جاءوهُ كَالْحُمَمِ
وَ كَالصِّراطِ وَ كَالْمِيزانِ مَعْدِلَةً * فَالقِسْطُ مِنْ غَيْرِها فىِ النّاسِ لَمْ يَقُمِ
لا تَعْجَبَنْ لِحَسُودٍ راحَ يُنْكِرُها * تَجاهُلاً وَ هْوَ عَيْنُ الْحَاذِقِ الفَهِمِ
قد تُنْكِرُ العينُ ضَوْءَ الشَّمْسِ من رَمَدٍ * ويُنْكِرُ الفَمُ طَعْمَ الماءِ مِنْ سَقَمِ
يا خَيْرَ مَنْ يَمَّمَ الْعافُونَ ساحَتَهُ * سَعْيا وَفَوْقَ مُتُونِ الاْءَيْنُقِ الرُّسُمِ
وَ مَنْ هُوَ الاْآيَةُ الْكُبْرَى لِمُعْتَبِرٍ * وَ مَنْ هُوَ النِّعْمَةُ العُظْمَى لِمُغْتَنِمِ
سَرَيْتَ مِنْ حَرَمٍ لَيْلاً إِلَى حَرَمٍ * كَما سَرَى الْبَدْرُ فى دَاجٍ مِنَ الظُّلَمِ
وَ بِتَّ تَرقَى إِلَى أنْ نِلْتَ مَنْزِلَةً * مِنْ قابِ قَوْسَينِ لَمْ تُدْرَكْ وَ لَمْ تُرَمِ
وَ قَدَّ مَتْكَ جَمِيعُ الاَْنْبِياءِ بِها * وَ الرُّسْلِ تَقْدِيمَ مَخْدُومٍ عَلى خَدَمِ
110 - وَ أَنْتَ تَخْتَرِقُ السَّبْعَ الطِّباقَ بِهِمْ * فى مَوْكِبٍ كُنْتَ فِيهِ صاحِبَ الْعَلَمِ
حَتّى إذا لَمْ تَدَعْ شَأوا لِمُسْتَبِقٍ * مِنَ الدُّنُوِّ وَ لا مَرْقىً لِمُسْتَنِمِ
خَفَضْتَ كُلَّ مَقامٍ بِالاْءضافَةِ إذْ * نُودِيتَ بِالرَّفْعِ مِثْلَ الْمُفْرَدِ العَلَمِ
كَيْما تَفُوزَ بِوَصْلٍ أىِّ مُسْتَتِرٍ * عَنِ الْعُيُونِ وَ سرٍّ أىِّ مُكتَتِمِ
فَحُزْتَ كُلَّ فَخَارٍ غَيرَ مُشْتَرَكٍ * وَجُزْتَ كُلَّ مَقامٍ غَيرَ مُزْدَحَمِ
وَجَلَّ مِقْدارُ ما وُلِّيتَ مِنْ رُتَبٍ * وَ عَزَّ إِدْراكُ ما أُوليتَ مِنْ نِعَمِ
بُشْرى لَنَا مَعْشَرَ الاْءسلامِ إِنَّ لَنَا * مِنَ الْعِنَايَةِ رُكْنا غَيرَ مُنْهَدِمِ
لَمّا دَعَا اللّهُ داعِينا لِطاعَتِهِ * بِأَكْرَمِ الرُّسْلِ كُنّا أَكْرَمَ الاْءُمَمِ
راعَتْ قُلوبَ العِدا أَنْباءُ بِعْثَتِهِ * كَنَبْأَةٍ أَجْفَلَتْ غُفْلاً مِنَ الغَنَمِ
ما زالَ يَلقاهُمُ فى كُلِّ مُعتَرَكٍ * حَتّى حَكَوْا بِالقَنا لَحْما عَلَى وَضَمِ
120 - وَدُّوا الفِرارَ فَكادُوا يَغْبِطُونَ بِهِ * أَشْلاءَ شالَتْ مَعَ العُقْبانِ وَ الرَّخَمِ
تَمْضى اللّيالى وَلا يَدْرُونَ عِدَّتَها * مَا لَمْ تَكُنْ مِن لَيالى الأشْهُرِ الْحُرُمِ
كَأنَّما الدّينُ ضَيفٌ حَلَّ ساحَتَهُم * بِكُلِّ قَرْمٍ إلى لَحمِ العِدا قَرِمِ
يَجُرُّ بَحرَ خَميسٍ فَوقَ سابِحَةٍ * يَرمى بِمَوْجٍ مِنَ الاْءبطالِ مُلْتَطِمِ
مِنْ كُلِّ مُنْتَدِبٍ لِلّهِ مُحتَسِبٍ * يَسطُو بِمُستَأصِلٍ لِلْكُفْرِ مُصْطَلِمِ
حَتّى غَدَتْ مِلّةُ الاْءسلامِ وَهْىَ بِهِمْ * مِنْ بَعْدِ غُرْبَتِهَا مَوْصُولَةَ الرَّحِمِ
مَكْفُولَةً أَبَدا مِنْهُم بِخَيْرِ أَبٍ * وَخَيرِ بَعْلٍ فَلَمْ تَيْتَمْ وَ لَمْ تَئِمِ
هُمُ الْجِبَالُ فَسَلْ عَنْهُم مُصادِمَهُم * مَاذا رَأىَ مِنْهُمُ فى كُلِّ مُصْطَدَمِ
وَسَلْ حُنَينا وَسَلْ بَدرا وَسَلْ أُحُدا * فُصولَ حَتْفٍ لَهُم أَدهى مِنَ الوَخَمِ
المُصدرىِ البيضِ حُمْرا بَعدَما وَرَدَتْ * مِنَ الْعِدا كُلَّ مُسْوَدٍّ مِنَ اللِّمَمِ
130 - وَالْكاتِبينَ بِسُمْرِ الْخَطِّ ماتَرَكَتْ * أَقْلامُهُم حَرفَ جِسْمٍ غَيْرَ مُنْعَجِمِ
شاكىِ السّلاحِ لَهُمْ سِيما تُمَيِّزُهُم * وَالوَرْدُ يَمْتَازُ بِالسِّيما عَنِ السَّلَمِ
تُهدى إِلَيكَ رِياحُ النَّصْرِ نَشرَهُمُ * فَتَحْسَبُ الزَّهْرَ فى الأَكْمامِ كُلُّ كَمِى
كَأَنَّهُمُ فى ظُهورِ الخَيلِ نَبْتُ رُبا * مِنْ شِدَّةِ الْحَزْمِ لا مِنْ شِدَّةِ الْحُزُمِ
طارَتْ قُلُوبُ العِدا مِنْ بَأْسِهِمْ فَرَقا * فَما تُفَرِّقُ بَيْنَ البَهْمِ وَالبُهَمِ
وَ مَنْ تَكُنْ بِرَسُولِ اللّهِ نُصْرَتُهُ * إِنْ تَلْقَهُ الأُسْدُ فى آجامِهَا تَجِمِ
وَلَنْ تَرَى مِنْ وَلىٍّ غَيْرَ مُنْتَصِرٍ * بِهِ وَ لا مِنْ عَدُوٍّ غَيرَ مُنْقَصِمِ
أَحَلَّ أُمَّتَهُ فى حِرْزِ مِلَّتِهِ * كَاللَّيْثِ حَلَّ مَعَ الأَشْبالِ فى أَجَمِ
كَمْ جَدَّلَتْ كَلِماتُ اللّهِ مِنْ جَدِلٍ * فِيهِ وَ كَمْ خَصَّمَ الْبُرهانُ مِنْ خَصِمِ
كَفاكَ بِالْعِلمِ فى الاْءُمّىِّ مُعْجِزَةً * فىِ الجاهِلِيَّةِ وَالتَّأدِيبِ فىِ اليُتُمِ
140 - خَدَمْتُهُ بِمَديحٍ أَستَقِيلُ بِهِ * ذُنوبَ عُمْرٍ مَضَى فى الشِّعرِ والْخِدَمِ
إذ قَلّدانىَ مَا تُخْشَى عَواقِبُهُ * كَأنَّنى بِهما هَدْىٌ مِنَ النَّعَمِ
أَطَعْتُ غَىَّ الصِّبا فىِ الحالَتَيْنِ وَما * حَصَلْتُ إلاّ عَلى الاْآثامِ وَالنَّدَمِ
فَيا خَسارَةَ نَفْسٍ فى تِجارَتِها * لَمْ تَشْتَرِ الدِّينَ بِالدُّنْيا وَلمْ تَسُمِ
وَ مَنْ يَبِعْ آجِلاً مِنْهُ بِعاجِلهِ * يَبِنْ لَهُ الغَبْنُ فى بيعٍ وَ فى سَلَمِ
إنْ آتِ ذَنْبا فَما عَهْدى بِمُنْتَقِضٍ * مِنَ النَّبِىِّ وَ لا حَبْلى بِمُنْصَرِمِ
فَإِنَّ لى ذِمّةً مِنْهُ بِتَسْمِيَتى * مُحَمّدا وَهْوَ أوْفَى الْخَلْقِ بِالذِّمَمِ
إِنْ لَمْ تَكُنْ فى مَعادى آخِذا بِيَدى * فَضْلاً وَ إِلاّ فَقُلْ يا زَلَّةَ القَدَمِ
حاشاهُ أنْ يَحْرِمَ الرّاجى مَكارِمَهُ * أَوْ يَرجِعَ الجارُ مِنْهُ غَيرَ مُحتَرَمِ
وَ مُنْذُ ألْزَمْتُ أَفكارى مَدائِحَهُ * وَجْدتُهُ لِخَلاصى خَيرَ مُلْتَزِمِ
150 - وَ لَنْ يَفُوتَ الغِنَى مِنْهُ يَدا تَربَتْ * إنَّ الْحَيا يُنْبِتُ الأزهارَ فى الأَكَمِ
وَ لَمْ أُرِدْ زَهْرةَ الدُّنيا الّتى اقْتَطَفَتْ * يَدا زُهَيرٍ بِما أَثْنَى عَلَى هَرِمِ
يا أكْرمَ الْخَلْقِ ما لى مَنْ أَلوُذُ بِهِ * سِواكَ عِنْدَ حُلولِ الْحادِثِ العَمَمِ
وَ لَنْ يَضِيقَ رَسُولَ اللّهِ جاهُكَ بى * إذَا الكَرِيمُ تَجَلَّى بِاسْمِ مُنْتَقِمِ
فَإِنَّ مِنْ جُودِكَ الدُّنيا وضَرَّتَها * وَ مِنْ عُلُومِكَ عِلْمَ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ
يا نَفْسُ لا تَقْنَطى مِنْ زَلَّةٍ * عَظُمَتْ إنَّ الكَبائِرَ فىِ الغُفْرانِ كَاللَّمَمِ
لَعَلَّ رَحْمَةَ رَبّى حِينَ يَقْسِمُهَا * تَأتى عَلَى حَسَبِ العِصْيانِ فىِ القِسَمِ
يا رَبِّ وَاجْعَلْ رَجائى غَيرَ مُنْعَكِسٍ * لَدَيْكَ وَاجْعَلْ حِسابى غَيرَ مُنْخَرِمِ
وَالْطُفْ بِعَبْدِكَ فىِ الدَّارَيْنِ إنَّ لَهُ * صَبْرا مَتَى تَدْعُهُ الاْءهْوالُ يَنْهَزِمِ
وَائْذَنْ لِسُحْبِ صَلاةٍ مِنْكَ دائمةٍ * عَلَى النِّبىِّ بِمُنْهَلٍّ وَ مُنْسَجِمِ
160 - وَ الآلِ وَالصَّحْبِ ثُمَّ التّابِعينَ لَهُمْ * أَهْلِ التُّقَى وَالنُّقَى وَ الْحِلْمِ وَ الْكَرَمِ
ما رَنَّحَتْ عَذَباتِ الْبانِ رِيحُ صَبا * وَأَطْرَبَ الْعِيسَ حادِى الْعِيسِ بِالْنَّغَمِ
1 - آيا ازياد كرد ياران همجوار سرزمين ذى سلم، اشك روان چشمان را به خون آميختهاى؟
2 - يا كه بادى از سوى سرزمين كاظمه وزيد و آذرخشى در تاريكى شب از سوى إضم درخشيد،] كه چنين زار و گريانى؟]
3 - چه بر سر چشمانت آمده است كه تا مىگويى بس كنيد، اشك مىريزند و چرا دلت اينگونه است كه تا مىگويى بهوش آى [و آرام و قرارگير] باز شيدايى پيشه مىكند؟
4 - آيا عاشق مىپندارد كه [راز] عشق، در ميان اشك روان و آه سوزانش پوشيده مىماند؟
5 - اگر عشق نبود، تو نه بر نِشانِ بجاى مانده از منزلى اشك مىباريدى و نه از يادِ درخت بان و كوه ]كوى دوست]، خوابزده و بىقرار مىشدى.
6 - پس چسان انكار عشق مىكنى، پس از آن كه گواهان عادلى بسان اشك و بيمارى، به وجود او، و عليه تو، شهادت دادهاند؟
7 - و [پس از آن كه] شور عشق خط سرخى از اشك خونين به رنگ ميوه گلنار و خط زردى از بيمارى و رنجورى به رنگ گل زرد بهار، بر گونههايت برجاى نهاده است؟
8 - آرى، چنين است، شبانه خيال دوست به خوابم آمد و بىخواب و قرارم كرد و اين عشق است كه دردهايش جلو لذّتها را مىگيرد.
9 - اى نكوهشگر من در عشق پاك، عذرم را بپذير، اگر انصاف مىداشتى، ملامتم نمىكردى.
10 - خدا تو را به درد من گرفتار كند، من نه رازم از سخن چينان نهفته است و نه درد دلم پايان مىپذيرد [پس چرا سرزنشم مىكنى؟]
11 - تو مرا از سر اخلاص و دلسوزى اندرز دادى، امّا من آن را ننيوشيدم، زيرا كه عاشق، ناشنواى نكوهش ملامتگران است.
12 - [چنان شيدايم كه] پندآموز پيرى را در ملامت خود، نسبتهاى ناروا دادم. هر چند پير در مقام اندرزگويى از تهمتها بركنار است [چون صادق و بىغرض است.]
13 - پس براستى نفس امّارهام كه هماره به بدى فرمان مىدهد، به سبب نادانىاش، از هشدار پيرى سپيد موى و كهنسال پند نپذيرفت.
14 - و [نفس امّاره من] براى پذيرايى از ميهمانى كه ناخواسته بر سرم فرود آمده است، از كارهاى شايسته چيزى فراهم نياورده و او را گرامى نداشته است.
15 - اگر مىدانستم كه پيرى را بزرگ و محترم نخواهم داشت.[و پندش را نخواهم نيوشيد، پيش از اين [رازى را كه از او فاش شده است، با رنگ گياه وسمه پنهان مىكردم.
16 - ياور من كيست تا كه نفسى سركش را از گمراهىاش بازگرداند، چنان كه اسبان چموش با لگام برگردانده مىشوند؟
17 - پس قصد مكن كه با گناهان شهوت نفس را درهم شكنى، چون خوراك، اشتهاى پرخواره را تقويت مىكند.
18 - نفس مانند كودك شيرخواره است، اگر او را به حال خود رها كنى بر دوستى و عادت شيرخوارگى جوان مىگردد. و اگر از شير خوردن بازش دارى، دست از آن برمىدارد.
19 - هوسهاى نفس را كنار بزن، و برحذر باش كه سرپرست خويشش نسازى، زيرا وقتى كه هوس متولّى امور شود يا نابود مىكند، يا معيوب مىسازد.
20 - در حالتى كه نفس تو در كارهاى نيكو مىچرد مراعاتش كن و اگر از علف و چراگاه خوشش آمد ديگر او را مچران.
21 - چه بسا نفس، لذّتى را براى انسان نيكو جلوه دهد كه كشنده اوست. چون نمىداند كه زهر در غذايى چرب آميخته شده.
22 - از نيرنگهاى پنهان گرسنگى و سيرى برحذر باش. زيرا چه بسا گرسنگى كه زيانبارتر از پرخورى است.
23 - اشك بيفشان از چشمى كه پر از گناه شده است و در پناه پشيمانى نشين. [و توبه كن]
24 - با نفس و شيطان مخالفت كن و فرمانشان مبر و اگر] بظاهر] دلسوزانه اندرزت دادند، [باز هم به دشمنى] متهمشان كن.
25 - از آن دو پيروى مكن، خواه دشمن باشند و خواه ميانجى، زيرا تو نيّت پليد خصم و داور را خوب مىشناسى.
26 - من از درگاه خداوند متعال به سبب گفتار بىكردار آمرزش مىطلبم، گويا بدينسان نسلى را به شخصى عقيم نسبت دادهام.
27 - تو را به كار نيك فرمان دادم اما خود بدان عمل نكردم، من كه چندان ثابت قدم نبودهام، چگونه از تو بخواهم كه : در راستى و درستى پايدار باش؟
28 - [و افسوس كه] پيش از مرگ، توشهاى از امور مستحبى براى خويش نيندوختم، و نماز و روزهاى بجز واجبات به جا نياوردم.
29 - من بر آيين بزرگوارى ستم كردم كه شبها را تا بدانجا زنده مىداشت كه پاهاى آزردهاش از رنج آماس شِكوه سر مىدادند.
30 - [آن عزيزى كه] از شدت گرسنگى شكمش را محكم مىبست و پوست نرم و نازك پهلوهايش را به زير سنگ محكم در مىپيچيد.
31 - و [همانكه] كوههاى افراشته زرّين، دلش را به سوى خود فراخواندند و او بدانها توجهى ننمود [و علوّ همت خويش را به رخشان كشاند.]
32 - نيازمندى او زهدش را محكمتر و استوارتر نمود. آرى فقر و حاجت نمىتواند به ساحت عصمت تجاوز نمايد.
33 - چسان نياز مادّى، مىتواند آن بزرگوارى را به دنيا بگرواند كه اگر او نبود، جهان پديد نيامده بود.
34 - محّمد صلىاللهعليهوآله سيّد و سالار دو جهان، سرور آدميان و پريان و مهتر عربان و ديگر مردمان است.
35 - پيامبر ما، خداوند اَمر و خداوند نهى، آن كه هيچ كس ديگر، در گفتار خوش يا
ناخوش، راستگوتر از او نيست.
36 - او حبيب خداوند است، همان كه [به وقت بروز] هر نوع حادثه وحشتناكى كه آدميان بناگهان در آن مىافتند، اميد دستگيرى و شفاعتش مىرود.
37 - او [جهانيان را] به سوى [شناخت و بندگى] خداوند فراخواند. پس آنان كه چنگ در دامان وى زدهاند [درحقيقت [به رشتهاى محكم و ناگسستنى درآويختهاند.
38 - محمد صلىاللهعليهوآله در سرشت و در فضايل اخلاقى بر همه پيامبران برترى يافت و آنان در دانش و بخشش و بزرگوارى به مقام او نزديك نشدند.
39 - و تمام پيامبران، به التماس خواهان مشتى آب از درياى [علم] و يا جرعهاى از باران پيوسته و ريزان [كرم] او هستند.
40 - آنان جملگى در پيشگاه او، در مقام خويش ايستادهاند، با علمى بسان نقطهاى در برابر علم تمام، يا همسان حركتى و اِعرابى در مقابل كتاب حكمت.
41 - او همان [شريفى] است كه سيرت و صورت وى به حدّ كمال رسيد و سپس آفريدگار خلايق او را به دوستى خويش برگزيد.
42 - برتر از آن است كه كسى در خوبىها و زيبايىها، انبازش گردد. چون گوهر والاى حُسن و خوبىِ ذاتى او تقسيم ناپذير است.
43 - آنچه را مسيحيان درباره پيامبرشان ادّعا مىكنند واگذار، و [از آن پس] به دلخواه خود، هرگونه كه مىپسندى او را بستاى و دربارهاش داورى كن.
44 - هر شرف و بزرگوارى كه خواهى به ذات او نسبت ده و هر عظمت و بزرگى را به شأن والاى آن ارجمند منسوبدار.
45 - پس همانا فضيلت و برترى فرستاده خدا را كرانهاى نيست، تا گويندهاى بتواند با نيروى بيان [نهايت كمال] آن را بازگو نمايد.
46 - اگر قرار بود معجزه ها و كرامتهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، جمله به تناسب شأن والاى او باشد، نام «محمد صلىاللهعليهوآله » را چون بر استخوانهاى پوسيده مردگان ديرين مىخواندى، همه زنده مىشدند و جان مىگرفتند.
47 - او [در دين و احكام آسمانى خويش] ما را با چيزهايى كه توان خردها را
بفرسايد، نيازمود، زيرا حريصانه خواهان سعادت ما بود، لذا [در اين راه] ما نه به شك درافتاديم و نه سرگردان شديم.
48 - شناخت حقيقت ذات او مردمان [تيز هوش و ژرفنگر] را از پا انداخت. از اين رو نزديكان به او و دوران از او [همگى در برابر خصايل و فضايلش] لب فرو بسته ماندند.
49 - مانند خورشيد، كه از دور بسان جرمى كوچك بنمايد و از نزديك چشم را خيره مىسازد.
50 - چگونه مردمان مىتوانستند «حقيقت محمّدى صلىاللهعليهوآله » را در اين جهان دريابند، خفتگانى كه دربارهاش، تنها به ديدن رؤيايى، دل خوش كرده بودند.
51 - آخرين درجه دانش و آگاهى ما، درباره او اين است كه: محمد صلىاللهعليهوآله بشر بود و بهترين همه خلق خدا.
52 - همه آيات و معجزاتى كه پيامبران بزرگوار آوردند، از فروغ معنويت و نور ازلى «محمد صلىاللهعليهوآله » به آنان رسيد.
53 - «محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآله » خورشيد تابان فضيلت و شرف بود و ديگر رسولان ستارگانى كه پرتوهاى درخشان او را در تاريكىها براى مردمان منعكس مىساختند.
54 - عجب ارجمند و گرانمايه است سرشت پاك پيامبرى كه زينت و زيورش خوى خوش اوست، صورتى همه زيبايى، به نشان خوشرويى و خندانى.
55 - چونان شكوفه نوشكفته در لطافت، بسان ماه شب چهارده در تابندگى و شرافت، نظير دريا در بخشندگى و كرامت و همانند روزگار در بلند نظرى و عُلوّ همّت.
56 - زمانى كه او را تنها ديدار كنى، از شدّت شكوه و عظمت، پندارى آن حضرت در ميان لشكريان و خدمتگزاران خويش قرار گرفته است.
57 - گويى دندانهاى مباركش به گاه سخن گفتن و تبسم نمودن، مرواريدهاى نهفته در صدفاند.
58 - هيچ عطر و مشكى در خوشبويى، به پاى [شميم] خاكى كه استخوانهاى مقدس او را در آغوش گرفته است نمىرسد.
خوش به حال بوينده آن خاك و خنكا بوسه زننده بر آن تربت پاك.
59 - اوان ولادتش، پرده از پاك نهادىاش برداشت. اى [انسانها بنگريد بر] پاكى آغاز او و پاكى فرجام او.
60 - [روز ميلاد آن بزرگوار] روزى بود كه [سران مشرك و ستمگر] پارسيان، با فراست دريافتند كه نسبت به فرا رسيدن دوران سخت تنگدستى و بلا ديدگى، بيم داده شدهاند.
61 - [شب ميلاد آن حضرت] بارگاه كسرى شكاف برداشت، شكافى بسان پراكندگى ياران انوشيروان كه ديگر به هم نپيوستند.
62 - و آتش [آتشكده پارس] از غصه ترك برداشتنِ ايوان، خموش گشت و سرچشمه رود خروشان آن سامان از شدّت حزن فرو خشكيد.
63 - فرو رفتن آب درياچه ساوه، مردم آن ناحيه را اندوهگين ساخت و هركس كه در پى آب به آن درياچه وارد شد، با خشم و تشنگى بازگشت.
64 - گويى از شدّت اندوه، آتش مرطوب و آب شعلهور شده بود.
65 - [به هنگام تولدش]، شيطان نعره مىكشيد و پرتوهاى [ملكوتى [مىدرخشيد و نور حق از باطن و ظاهر جهان نمايان بود.
66 - [گمراهان و سيه دلان] كور و كر شدند، پس خبرهاى مسرّت بخشِ [ظهور رسالت از سوى آنان [شنيده نشد و آذرخش تهديد [ستمكاران و كژروان] رؤيت نگرديد.
67 - [اين حالت انكار كفّار حتّى] پس از آن ادامه يافت كه پيشگويانشان خبر داده بودند كه آيين كژ و ناراستشان برپا نخواهد ماند.
68 - و از آن پس كه در كرانه آسمان شهابهايى را ديدند كه به سوى زمين سقوط مىكرد، به همان سان كه بتهايشان برخاك افتاده بود.
69 - تا آن كه [از ترس شهابها] گروههايى شكست خورده از شياطين، در پى هم، از راه نزول وحى [آسمان [مىگريختند.
70 - گويى شيطانهاى فرارى، پهلوانان سپاه ابرهه بودند و يا همچو لشكرى كه با پرتاب سنگريزهها از دست پيامبر رانده شدند.
71 - [همان سنگريزههايى كه] پس از تسبيح گفتن در دستان پيامبر [به سوى دشمن[ افكنده شدند. چنان كه يونس تسبيحگو از شكم ماهى برون افتاده شد.
72 - به سبب دعوتش، درختان سجده كنان به سويش آمدند. [شگفت آن كه] آنها بر ساق پاى بدون قدم ره مىسپردند.
73 - پندارى كه آن درختان [به گاه حركت] سطرى مستقيم بر صفحه زمين كشيده بودند تا شاخههايشان به خطّ نو و بىنظيرى بر ميانه راه چيزى بنويسند.
74 - [آن معجزه پيشين] مانند معجزه ابرى است كه هركجا [پيامبر] مىرفت او نيز مىرفت تا حضرتش را از گزند گرماى بس شديد ظهر تابستان حفاظت كند.
75 - سوگند مىخورم، سوگندى صادقانه، به ماه دو نيم شده [به اشاره آن حضرت[ كه آن ماه را با دل او نسبتى بود [و از تابناكىاش نصيبى داشت.]
76 - سوگند مىخورم به آنچه از خوبى و بزرگوارى، كه غار ثور در برگرفته بود و تمام ديدگان كافران از ديدن آن كور و مهجور بود.
77 - پيامبر راستى و ابوبكر صديق در غار بودند و آن را ترك نكرده بودند، امّا كافران مىگفتند كه هيچ كس در غار نيست.
78 - كافران گمان بردند كه كبوتر بر گرد وجود بهترين خلايق نگرديده و عنكبوت براى او تار نتنيده است.
79 - پاسدارى خداوند، پيامبر صلىاللهعليهوآله را از زرههاى دو جداره و از دژهاى بلند و استوار بىنياز كرد.
80 - زمانه بر من ستمى نورزيد مگر آن كه پس از پناهندگى به حضرتش به جوار امنى نايل شدم.
81 - و هرگز نشد كه از دارايىها و توانايىهاى دنيوى و اخروى، چيزى از او بخواهم
و باران نعمت را از متبرك ترين بوسه گاه دريافت نكنم.
82 - تو وحى را در خواب پيامبر انكار مكن زيرا حضرتش را دلى بود كه هرگاه چشمان سر مىخفتند، او نمىخفت.
83 - و آن [نزول وحى در خواب] در سرآغاز نبوّت حضرتش بود [بنابراين [در دوران كمال عقل و علم او، اين امر انكار نشدنى است.
84 - خداوند پاك و منزه است، وحى پديدهاى اكتسابى نيست. و هيچ پيغمبرى بر غيبگويى متهّم نمىباشد.
85 - اى بسا، كف دست مباركش بيمارى را شفا بخشيد و چه بسا خردمندى را كه از بند جنون آزاد گردانيد.
86 - و چه بسا سال خشك و سفيدى را كه دعاى آن حضرت زنده و سرسبز گردانيد [سالى آنقدر خشك [به حدّى كه خشكىاش بسان سپيدى آشكارى بر پيشانى سالهاى تيره و خرّم هويدا بود.
87 - [دعا آن سال را زنده كرد] به ابرى پرباران، چنان كه پندارى در بستر سيلها، جريانى عظيم از دريا يا سيلى سهمناك و شتابان جارى بود.
88 - بگذار تا آيات و معجزاتى را به رشته وصف كشم كه چونان آتش فروزان در شب، بر فراز كوهى بلند، نمايان و درخشان گرديده است.
89 - پس مرواريد اگر به رشته نظم درآيد حُسن و جمالش فزونى گيرد، هرچند پراكنده و نامرتب باشد از ارزشش كاسته نخواهد شد.
90 - آرزوهاى مديح نبوى هرگز نمىتواند به همه مكارم اخلاقى و ويژگىهاى نهاد نيكوى آن حضرت دسترسى يابد و از آنها درگذرد.
91 - [قرآن] نشانههاى حقيقت از سوى خداوند بخشايشگر است كه نزولش حادث و معانىاش قديم است زيرا صفت خدا است.
92 - آيات قرآن وابسته به هيچ زمانى نيست و ما را از روز قيامت و از قوم هود پيامبر
و مجموعه كاخهاى شكوهمند فرمانرواى آنان آگاه مىكند.
93 - معجزه قرآن در نزد ما مسلمانان جاويد ماند، پس بر همه معجزاتى كه از سوى ديگر پيامبران پديدار شد و دوام نيافت، فايق آمد.
94 - [آيات قرآن، چنان] استوارند كه براى دشمنان جاى هيچ شك و شبههاى باقى نمىنهند و هيچ داورى رابه قضاوت نمىطلبند.
95 - هرگز معارضهاى با آيات قرآن در نگرفت مگر آن كه حتّى سرسختترين دشمنان دست از مخالفت برداشته و تسليم آن شدند.
96 - زبانآورى و شيوا سخنى آيات قرآن دست رد بر [سينه] مخالف آن زد، چنان كه جوانمردى غيرتمند دست متجاوز را از اهل و خانمان بدور سازد.
97 - معانى آيات، در فزايندگى، همسان موج خروشان دريا، و در زيبايى و ارزش، فراتر از گوهر پربهاى آنند.
98 - پس شگفتىهاى آيات حق نه شمار شوند و نه به حساب آمار درآيند [و به همين سبب] هرگز زياد خواندن آنها، خستگى و ملال نمىآورد.
99 - چشم قرآن خوان به خواندن آن روشن گرديد، پس گفتمش [سرانجام [به ريسمان خدا دست يافتى، اينك محكم بگير [و رهايش مكن].
100 - تو اگر آيات قرآن را از بيم داغىِ آتش دوزخ بر زبان مىرانى [در حقيقت[ لهيب سوزان آن را با آب سرد قرآن فرو نشاندهاى.
101 - گويا قرآن حوض كوثر است، كه گهنكاران سيه فام چون بدان وارد شوند، روهايشان سپيد و درخشان مىگردد.
102 - و قرآن چونان راه راست و روشن است و بسان ترازو در سنجش عادلانه، پس [بدان كه [قسط و عدل ناشى از غير قرآن، در ميان آدميان، دوام نيافته است.
103 - از حسودى كه خود را به نادانى مىزند و آيات رحمان را آگاهانه انكار مىكند تعجّب مكن.
104 - [زيرا] گاهى چشم به سبب دردمندى و آزردگى، نور خورشيد را، و يا دهان به سبب بيمارى، مزه آب را انكار مىكند.
105 - اِى بهترين كسى كه جويندگان روزى و احسان، پياده و سواره شتابان قصد آستان او كردهاند.
106 - وَ اِى آن كه براى پند پذير، بزرگترين نشان هدايتى، و براى غنيمت جو بزرگترين نعمت.
107 - شبانه از حرمى به سوى حرمى ديگر ره سپردى، چنان كه ماه كامل در تاريكىِ سياه شب، شبروى كرد.
108 - تو آن شب در آسمان تا مرتبه دوكمانى خداوند پيش رفتى، مقامى كه پاى هيچ فهم و قصدى را بدان راه نبود و نيست.
109 - همه پيامبران و فرستادگان در آن مرتبت تو را پيش فرستادند، بسان پيش فرستادن مهترى از سوى نوكران.
110 - تو همپاى پيامبران سينه هفت آسمان را شكافتى، در جمع همراهانى كه خود سالار و پرچمدارشان بودى.
111 - [اى عزيز تو در آسمان تقرب بالا رفتى] تا جايى كه نه براى هيچ سبقت جويى، جاى پيشروى گذاشتى و نه براى هيچ اوج گيرندهاى جاى عروج.
112 - تو آن زمان كه از سوى خداوند، بسان شخصيتى شهير و بىنظير، به عروج فرا خوان شدى، هر مقام [بلندى] را نسبت به مقام خويش پايين آوردى.
113 - تا به وصالى نايل شوى كه از ديدگان چه پنهان است و به رازى [آگاه گردى كه از ديگران [چه در پرده كتمان !
114 - پس تو هر فضل و عظمتى را بىشريك دريافتى و هر مقامى را بىزحمت و ازدحام درنورديدى.
115 - اندازه درجاتى كه به تو داده شده بس عظيم است و ادراك نعمتهايى كه به تو بخشيده شده سخت دشوار.
116 - اى امّت مسلمان، ما را مژده باد كه پايهاى ويران نشدنى از عنايت و لطف الهى
نصيب ما است.
117 - از آن زمان كه خداوند دعوت كننده ما را به بندگىِ خويش، «ارجمندترين رسولان» ناميد، ما نيز «گرانمايهترين مردمان» بودهايم.
118 - اخبار بعثتش، دلهاى دشمنان را به وحشت انداخت، بسان صدايى كه ترس به دل رمگان مىاندازد.
119 - پيامبر اسلام، پيوسته با دشمنان در آوردگاه مىجنگيد، تا آنجا كه پيكرهاى آنان بر سر نيزه مسلمانان، بسان گوشتِ روى كُنده قصّابان شد.
120 - آرزو داشتند بگريزند، تا جايى كه به حال پاره گوشتهايى كه با عقابها و لاشخورها [از پيكر كشتگان ميدان رزم] ربوده و بلند شده بود غبطه مىخوردند.
121 - شبها مىگذشت و دشمنان [از شدت ترس] شمار آنها را نمىدانستند. مگر شبهاى ماههاى حرام [كه مسلمانان شمشيرها را درنيام مىكردند.]
122 - گوييا دين اسلام ميهمانى است كه با همه بهادُران مشتاق به كشتن دشمنان، به منزلگاه ايشان فرود آمده است.
123 - [پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ] درياى سپاه مسلمانان را بر بالاى اسبان شتابان [به پيش[ مىكشيد و موجى خروشان از پهلوانان را [به جان سپاه دشمن] مىافكند.
124 - [دليرانى] همه پذيراى دعوت حق و جويندگان خشنودى خدا، كه براى ريشهكنى و نابودى كفر يورش مىبردند.
125 - تا آن كه دين اسلام به مجاهدت مسلمانان، پس از غربت و بىكسى، ارجمند و پرتوان گشت.
126 - آيين اسلام، براى هميشه، از شّرِ دشمنان، در پناه بهترين پدر و برترين سرپرست حمايت شده است. بنابراين هيچ گاه يتيم و بىسرپرست نخواهد شد.
127 - مبارزان مسلمان بسان كوههايند، پس از دشمنانِ هم نبردشان بپرس كه در هر آوردگاهى از اينان چهها ديدهاند؟
128 - [چگونگى] انواع مرگهاى كافران را كه دهشتناكتر از وَبا و طاعون بود از [دلاوران [جنگهاى حُنين و بدر و اُحد بپرس.
129 - آنان كه شمشيرهاى سپيد را پس از فرو كردن در سرهاى پر از موهاى سياه و تا بناگوش رسيده دشمنان، سرخ و خونين بيرون مىكشيدند.
130 - و نويسندگانِ با نيزههاى خطّى كه قلمهايشان كناره هيچ پيكرى را بىنقطه رها نكرد.
131 - مردانى سرتا پا مسلح كه رخساره و نور جبين، آنان را مشخص مىساخت، آرى گل سرخ با چهرهاش از درخت خاركيكر ممتاز مىشود.
132 - بادهاى پيروزى بوى خوش آنان را به سويت هديه مىفرستد. پس تو پندارى، دلاوران مسلّح، شكوفههاى درون غلافها [غنچههايند].
133 - گويى آنان بر پشت اسبان، درختان بالاى تپههايند [و استحكامشان ناشى] از قدرت استوار كارى است نه از محكمى تنگهاى اسبان.
134 - دلهاى دشمنان، از بيم دلاورى مسلمانان [از سينهها برون] پريد، پس [از شدت هول و هراس چنان شدند كه] بين چارپايان و پهلوانان فرقى نمىنهادند.
135 - و اگر شيران در بيشههاى خود با كسى كه يارىاش با رسول اللّه است رويا روى شوند، از شدّت رعب، در جايشان ساكت و آرام خواهند ماند.
136 - و تو هرگز هيچ دوستى [از دوستان پيامبر] را ظفر نايافته نبينى و هيچ دشمنى [از دشمنانش] را شكست نخورده نيابى.
137 - [حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله ] امّت خويش را در پناه دينش درآورد، بدان سان كه شير با بچهّهايش در كنام جا و پناه گرفتهاند.
138 - چه بسا كه قرآن، ستيزه جويان را بر خاك [ذلّت] افكنده و بر دشمنان سرسخت چيره شده است.
139 - معجزه [درياى بيكران] دانش او در [بستر] نانويسندگى، و در دوره جاهليّت، و تربيت [با شكوه] او در دوره يتيمى، تو را بسنده است.
140 - من با مديحه سرايى پيامبر را خدمت گزاردم و بدين وسيله از خداوند مىخواهم كه گناهان عمرى را كه در شعر سرايى و خدمت گرى [دنيا پرستان] گذشت ببخشايد.
141 - زيرا آن دو كار، قلاّدهاى بدفرجام به گردنم انداختند، انگار كه من شتر قربانى آنهايم.
142 - من در هر دو حال از هوسهاى كودكانه فرمان بردم و به چيزى جز گناه و پشيمانى دست نيافتم.
143 - پس واى بر نفس، در تجارتش چه زيانمند شد كه آخرت را با دنياى دون نخريد و خواستار خريدارى هم نگرديد.
144 - و هر آن كس كه فرداى آخرت را به امروز دنيايش بفروشد، زيانمندىاش [در همه معاملات] در بيع و در سَلَم آشكار خواهد شد.
145 - من اگر بار گناه آوردهام، نه پيمانم با پيامبر شكسته و نه رشته پيوندم گسسته.
146 - همانا، مرا با پيامبر، به سبب نام «محمّد» عهدى است، و او وفادارترين مردم است به پيمانها.
147 - اگر او در روز جزايم، از سرفضل و از درِ پيمان دستگيرم نباشد پس به من بگو، اى لغزيده قدم [بر صراط].
148 - از كرم او بدور است كه اميدوار را از فضل خويش محروم كند يا همجوارش را تكريم ناشده بازگرداند.
149 - و از وقتى كه افكارم را وادار به بيان نيكىها و فضايلش كردهام، آن حضرت را بهترين ضامن رهايى خويش يافتهام.
150 - جود و عطاى او هرگز از دست هيچ تهيدستى در نمىگذرد، براستى كه باران، گلها و شكوفهها را [حتّى] در تپهها مىروياند.
151 - و من از درگاه او شكوفه دنيا را نخواستهام، همان شكوفهاى كه دستان زهير به سبب مدح و ثناى هرمبن سنان چيد و قاپيد.
152 - اى گرانمايهترين مردم، من جز تو كسى را ندارم كه هنگام رسيدن حادثه فراگير [قيامت] به او پناهنده شوم.
153 - اى رسول خدا، در روز قيامت، هرگز از جاه و مقام والاى تو، به خاطر [شفاعت [من كاسته نمىگردد.
154 - همانا دنيا و آخرت از آثار عطاى تواند و علم لوح و قلم جزئى از علوم تواست.
155 - اى نفس، از گناه بزرگ [نيز] نوميد مباش، زيرا در مقام آمرزش، گناهان بزرگ مانند گناهان كوچك است.
156 - اميد است، پروردگارم، رحمت و غفرانش را در زمان قسمت كردن، به ميزان [خُردى و دُرشتىِ [نافرمانى فرو فرستد.
157 - بار خدايا، در نزد مقدّس خويش، اميدم را نااميد مدار، و رشته دلبستگىام را به رحمتت نابريده بدار.
158 - و به بندهات در هر دو سراى مهربانى ورز، زيرا او را قلبى است كه وقتى سختىها فرايش مىخوانند، گريزان مىشود.
159 - و به ابرهاى رحمت جاودان خودت، فرمان فرماى، تا بر حضرت پيامبر بسى ريزان گردند.
160 - [همچنين] باران رحمتت را بر اهل بيت پيامبر و اصحاب و تابعين او، كه در زمره پرهيزگاران، پاكان و ارباب حلم و كرامت بودهاند، سرازير كن.
161 - تا آن زمان كه باد صبا شاخههاى نرم درخت خوشبوى بان را بجنباند و تا روزى كه ساربان به آواز خوش، شتران سپيدموى را در طرب اندازد.
1 - مفردات: جيران: جمع جار، همسايه - سَلَم: نوعى گياه، درخت كرت كه برگش در دبّاغى بهكار مىرود - ذى سَلَم: جايى است بين مكّه و مدينه؛ نام درّهاى است مشرف بر منطقه ذَنائب بين مكّه و مدينه،(1)سرزمين سلم زار- مُقلَة: پيه چشم، سياهى و سپيدى چشم، چشم.
شرح عبارت: جيرانٍ بِذى سَلَم: شايد مقصود كسانى از اهل حجاز باشند كه در دوره نزول شاعر در آن جا با آنان مأنوس و همجوار بودهاست.(2)يا به كنايه شايد مرادش اشاره به وجود مقّدس رسول گرامى اسلام و اولياى پاك الهى آرميده در آن خاك پاك باشد.
نكته ادبى: شعر با صنعت تجريد شروع شده، بدين معنى كه شاعر، شخصى را از وجود خويش انتزاع كرده و او را مورد خطاب قرار داده.
2 - مفردات: تِلْقاء: جانب - كاظِمَة: ناحيهاى پرآب و آبادان بر كرانه دريا در راه بحرين به بصره كه فاصلهاش تا بصره دو ايستگاه بوده است، در حدود نزديك كويت امروزى؛ شاعران اين نام را در اشعارشان زياد بهكار بردهاند.(3)...أَوْمَضَ الْبَرقُ: آذرخش اندكى درخشيد. - إضَم: نام واديى است در كوههاى تهامه ميان يمامه و ضريّه؛ سرزمينى كه مدينه در آن واقع گرديده است.(4)
نكته ادبى: بين «ريح» و «برق» و بين «كاظمة» و «إضم» مراعات نظير وجود دارد.
3 - مفردات: أُكْفُفْ: بس كن، بازايست - هَمَتِ العَينُ: چشم اشك ريخت - إسْتَفاقَ مِنْ نَومِه أوْغَفلَتِه: از خواب بيدار شد يا از غفلت خودآگاه و هشيار گرديد - يَهِيُم: شيدا مىشود، سرگردان مىشود.
4 - مفردات: الصَّبّ: عاشق، شيدا - مُنكَتِم: پنهان، پوشيده، راز نهان - مُنْسَجِم: روان، مقصود اشك روان است - مُضْطَرِم: افروخته، مقصود قلب سوخته عاشق است.
«عاشقى پيدا است از زارىّ دل * نيست بيمارى چو بيمارىّ دل
«مولوى»
5 - مفردات: أَراقَ الماءَ: آب را ريخت - طَلَلْ: جاى بلند و مرتفع، اثر برپا مانده و نمايان از يك بنا - أرِقَ: خواب از سرش پريد - الْبان: «درختى خوشبو، نوعى درخت كه برگهايى شبيه أقاقى دارد با گلهاى قرمز يا سفيد به شكل خوشه در انتهاى ساقه آن.»(1)
«درختى از تيره بانها كه در مناطق استوايى رشد مىكند و بسيار دراز و بلند مىشود، اين درخت مانند درخت گز نرم و انعطاف پذير است. و هميشه قامت بلند و زيبا را به آن تشبيه مىكنند. برگهاى آن همانند برگ اَقاقى و چوب آن نرم است. ميوهاى نظير لوبيا دارد كه از دانههايش روغن خوشبو گرفته مىشود. مفردش «بانة» است. از نامهاى ديگر آن «يُسر»، «يسار» «شُوع» و «سيّاغ» است(2). برخى گفتهاند مقصود از بان «نام موضعى است در حجاز»(3)[توضيح: در بعضى فرهنگها «بان» را به معناى بيدمشك آوردهاند كه صحيح نيست] -
العَلَم: كوه، «نام كوهى يگانه در ناحيه شرقى جاجِر كه درّهاش داراى چشمهسارها و نخلستانهاى فراوان بوده است.(4)
نكته ادبى: بين «تُرِق» و «أرِقتَ» جناس شبه اشتقاق وجود دارد.
6 - مفردات: عُدول : جمع عادل، شاهدها، گواهان.
توضيح: در اين بيت دو شاهد براى عشق شديدِ عاشق بيان گرديده است، اوّل: اشك روان، دوّم: بيمارى و بدحالى.
7 - مفردات: الْوَجْد: شور عشق، حزن و اندوه ناشى از عشق - عَبْرَة: اشك - ضَنَى: نزارى، بيمارى و رنجورى - البَهار: گلى است زرد رنگ، مفردش «بهارة» است - الْعَنَم: درختى است كه ميوههاى سرخ رنگ دارد و انگشتان حنايى بدان تشبيه مىشود، گلنار.
نكته ادبى: در بيت «لف و نشر نامرتب» وجود دارد.
8 - مفردات: سَرَى: شب روى كرد، شبانه راه پيمود - طَيْف: چيزى كه در خواب انسان مىآيد، خيال - أَرّقَنى: بى خوابم كرد، خواب از سرم پراند، خواب زدهام كرد -
اِعتَرضَ: مانع شد.
نكته ادبى: بين «لَذّات» و «أَلم» طباق وجود دارد.
توضيح : عاشق سرانجام دست از كتمان و انكار عشق خويش برداشته و بدان اعتراف كرده است.
9 - مفردات: الْهَوىَ الْعُذرِىّ: عشق عفيفانه، عشقپاك؛ برخى العُذرِى را منسوب به قبيله «بنى عُذْرة» در يمن دانستهاند كه جوانانش در شدت عشق عفيف و مكتوم نگهداشتن آن تا سرحدّ مرگ شهره بودهاند.(1)
نكات ادبى:
1 - بين «العُذرى» و «مَعذِرة» جناس شبه اشتقاق وجود دارد. 2 - بين «لائِم» و «لَم تَلُم» تصدير يا رَدُّ العَجُزِ عَلَى الصَّدْر است.
مكن به نامه سياهى ملامت من مست
كه آگهست كه تقدير بر سرش چه نوشت؟
«حافظ»
10 - مفردات: عَدَتْكَ حالى: خدا به درد من گرفتارت كند، جمله دعايى است - الوُشاة: جمع واشى، سخن چينان - مُنْحَسِم: قطع و بريده شده، ريشه كن شده.
11 - مفردات: مَحَضْتَنِى النُّصْحَ: مرا خالصانه نصيحت كردى - العُذّال: جمع عاذل، سرزنش كنندگان - صَمَمْ: ناشنوايى.
حديث نبوى: حُبُّكَ الشَّىءَ يُعمِى وَ يُصِمُّ.(2)«: محبّت تو نسبت به چيزى كور و كرت مىكند.»
12 - مفردات: نَصيح: پند دهنده، اندرزگو، در معنى اسم فاعل - عَذَل: ملامت، سرزنش - الشَّيْب: موى سفيد پيرى - التُّهَم: جمع التُّهمة: نسبتهاى ناروا.
نكات ادبى: 1 - جناس اشتقاق بين «إتَّهَمْتُ» و «التُّهَم» 2 - تصدير بين «إنّى اتَّهَمْتُ» و «عَنِالتُّهَم» 3 - بين «نَصِيح» و «نُصْح» جناس اشتقاق وجود دارد.
13 - مفردات: أَمّارَتى بِالسُّوء: كنايه از نفس، چون پيوسته به بدى فرمان مىدهد - اِتَّعظَ: پند گرفت، به نصيحت عمل كرد - نَذير: هشدار دهنده - الهَرم: به نهايت پيرى رسيدن، فرتوت شدن.
توضيح: اين بيت علّت بيت پيشين است.
سخنى از امام خمينى: «اى عزيز بدان كه خواهش و تمنّاى نفس منتهى نشود به جايى و به آخر نرسد اشتهاى آن. اگر انسان يك قدم دنبال آن بردارد، مجبور شود پس از آن چند قدم بردارد. و اگر با يكى از هواهاى آن همراهى كند، ناچار شود با چندين تمنّاى آن همراهى كند. اگر يك در به روى خواهش نفس بازكنى، لابدّى كه درهاى بسيارى به روى آن باز كنى، يك وقت به واسطه يك متابعت نفس به چندين مفاسد و از آن به هزاران مهالك مبتلا شوى، تا آن كه خداى نخواسته در دم آخر جميع راه حق را بر تو منسدّ كند چنانچه خداى تعالى در نص كتاب كريم از آن خبر داده است» (كالجاثية، 45، آيه 23)(1)
14 - مفردات: قِرَى: غذايى كه جلو ميهمان گذارند - أَلمَّ بِالقَوم: بر آن قوم درآمد، اين فعل در مواردى بيشتر به كار مىرود كه ناخواسته رخ مىدهد مانند آمدن ميهمان ناخواسته، يا گرفتار شدن به بيمارى «ألمّ به مرضٌ» و نظاير اينها - مُحتَشِم: تكريم كننده.
توضيح: مقصود از مهمان، در اين جا، سفيدى مو در دوران پيرى است.
15 - مفردات: وَقَّرالشَّيخَ: پيرمرد را بزرگ و محترم داشت - الْكَتَم: گياهى است كه با آن مو را رنگ مىكنند و از آن مداد نيز تهيه مىشود، بوته وسمه.
نكات ادبى: در مصراع دوم بين «كَتَمتُ» و «ألكَتَم» دو صنعت بديعى وجود دارد. 1 - تصدير 2 - جناس شبه اشتقاق.
16 - مفردات: ردّ: بازگردانيدن - جِماحُ الخَيل: اسبان چموش و سركش - غَوايَة: گمراهى و سرگردانى - اللُّجُم: جمع لجام، دهنهها، لگامها.
1) خمينى، روحاللّه، شرح چهل حديث، چاپ اول، مركز نشر فرهنگى رجاء، تهران، صفحه 171، 1361 ش.
17 - مفردات: رامَالشَّىءَ: آن را خواست - شَهوة: ميل شديد، اشتهاى فروان - النَّهِم: پرخور، شكمپرست، كسى كه ميل شديد و بى حدّى به خوردن دارد.
نكات ادبى: 1 - بين دو مصراع حسن تعليل وجود دارد. 2 - در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح: گناه خوراك نفس است.
18 - مفردات: أَهمَلَ الاِبِلَ: شتر را شبانه روز بدون چوپان آزاد گذاشت - شَبَّ الغلامُ: پسر بچّه به سن جوانى رسيد.
فَطَمَ الطِّفلَ: بچه را از شير گرفت.
نكته ادبى: براى تكميل استدلال در بيت گذشته، در اين بيت از تمثيل استفاده كرده است.
طفل جان از شير شيطان باز كن
بعد از آنش با ملك انباز كن
تا تو تاريك و ملول و تيرهاى
دان كه با ديو لعين همشيرهاى
«مثنوى مولوى»
19 - مفردات: صَرَفَ يَصْرِفُه: او را كنار زد، او را دور كرد - حاذِر: مواظب باش، برحذر باش - وَلَّى فُلانا الامَر: فلانى را عهدهدار آن كار كرد - أَصمَى يُصمِى: مىكُشد - وَصَمَ يَصِمُ: ناقص مىكند، عيبناك مىكند، تَرَك مىدهد.
نكته نحوى: «ما» در اين جا شرطيه است.
نكته ادبى: بين «يُصمِ» و «يَصِم» جناس محرّف وجود دارد.
قرآن: مضمون اين بيت، آيه 34 سوره نمل را به خاطر مىآورد: «قالَتْ اِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَريةً أَفْسَدوُهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ» :«زن گفت: پادشاهان چون به قريهاى درآيند، تباهش مىكنند و عزيزانش را ذليل مىسازند. آرى چنين كنند.
[توضيح: علّت اين كار پادشاهان متابعت از هواى نفس است.]»
20 - مفردات: رَاعَ الرَّجُلَ: ملاحظه و مراعات آن مرد را نمود و به او نيكى كرد - الأَعمال: در اين جا به معنى كارهاى نيكو و شايسته - سائِمة: چرنده، السَّوْم: چريدن چارپا در علف مباح - إِسْتَحْلَى الشَّىءَ: آن چيز را شيرين يا لذيذ يافت. الْمَرعَى: چراگاه،
علف براى چريدن - أَسامَ يُسِيمُ الْماشِيَةَ: مواشى را به چرا برد.
نكات ادبى:الف) بين «سائمه» و «تُسِم» 1 - تصدير 2 - جناس اشتقاق وجود دارد. ب) در اين بيت «حيوان علف خوار» براى نفس آدمى استعاره گرفته شده است.
توضيح: شاعر فرزانه در اين بيت اشاره به يكى از آفات بزرگ هلاكت نفس نموده است. ابتلاى به عجب و خودبينى و رياكارى و گرفتار شدن به التذاذ نفسانى از انجام عمل نيك به جاى خواستار خشنودى خدا شدن، در هر حالى دام شيطان و لغزشگاه سقوط است چنان كه در حديث آمده است: «مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَكَ» :« هر كس گرفتار عجب شد هلاك گرديد.»(1)
21 - مفردات: الدَّسَمْ: چربى دنبه و پيه و گوشت.
نكته ادبى: بين «سَمّ» و «دَسَم» جناس ناقص وجود دارد.
توضيح: اصولاً نفس آدمى خواستار دنيا و لذّتها و خوشىها و نعمتهاى آن است. و دنيا در ديدگاه عارفان زهرى است مهلك كه خواستار خود را سرانجام به نابودى مىكشاند، چنان كه امام على عليهالسلام به سلمان فرمود: «امّا بعد، دنيا همچون مار است، بپسودن آن نرم و هموار و زهر آن جانشكار. پس از آنچه تو را در دنيا شادمان مىدارد روى بگردان، چه اندك زمانى با تو مىماند، و انديشه دنيا را از سر
بنه، چه يقين دارى كه از تو روى بگرداند، و آن گاه كه بدان خو گرفتهاى بيشتر از آن بترس، كه دنيادار چون در دنيا به خوشى اطمينان كرد او را به تلخكامى درآورد يا اگر به انس گرفتن آرميد او را دچار وحشت كرد. والسلام»(2).
22 - مفردات: دَسائِس: جمع دَسيسَة: نيرنگ و دشمنى پنهان - مَخْمَصَة: گرسنگى - التُّخَمْ: جمع التُّخَمَة: اصلش «وُخَمَة» است: سنگين شدن معده براثر پرخورى، رودل كردن بر اثر سوء هاضمه و پرخورى.
نكته ادبى: بين «جوُع» و «شِبَع» و بين «مَخْمَصَة» و «تُخَم» طباق وجود دارد.
توضيح: با توجه به رواياتى كه مىگويد: مهلكترين مكرها پنهانترين آنهاست. شاعر
بيان نموده كه اى بسا گرسنگى كشيدن موجب فربهتر شدن خودپرستى آدمى و نزارتر شدن روح خداپرستى او شود. زيرا بعيد نيست كه عبادت كردن و رياضت كشيدن مولود و معلول هواپرستى باشد نه خداپرستى، چنان كه در حديث آمده كه امام صادق عليهالسلام فرمود: «اِنّ اللّهَ عَلِمَ أنَّ الذّنْبَ خَيْرٌ لِلْمُؤمِنِ مِنَ الْعُجْبِ وَ لَوْلا ذلِكَ مَا ابْتَلَى مُؤمِنا بِذَنْبٍ اَبَدا» :« همانا خداوند دانست كه گناه براى مومن بهتر از عجب است. اگر نه اين بود هيچ گاه مومن را مبتلا به گناهى نمىكرد.»((1)
23 - مفردات: إسْتَفْرِغِ الدَّمْعَ: اشك بريز - الْمَحارِم: جمع الْمَحْرَم: حرام، ناروا و نيز جمع الْمَحْرَمَةْ: چيزى كه هتك حرمت آن روا نباشد - الْحَمِيَّة: چيز حمايت شده، چيز قرق شده، پرهيز غذايى.
حديث: اين بيت ناظر به اين خبر است كه: «مَا مِنْ قَطْرَةٍ أَحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالَى مِنْ قَطْرَةِ دَمْعٍ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ تَعالى...»:
:«هيچ قطرهاى در پيشگاه خداوند محبوبتر از قطره اشكى نيست كه از خوف خدا ريخته شود.(2)
24 - حديث: امام على عليهالسلام فرمود: «لاعَدُوَّ أعْدَى عَلَى اْلمَرءِ مِنْ نَفْسِهِ» :«نيست دشمنى ستم كنندهتر بر مرد از نفس او.»(3)
قرآن: «إِنَّ الشَّيْطانَ لِلاِْنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ»(4):«همانا شيطان براى انسان دشمنى آشكار است.»(5)
25 - مفردات: حَكَمْ: داور، ميانجى، براى مفرد و جمع - كَيْد: مكر، فريب و نيرنگ، نيّت و نقشه پنهانى براى زيان رساندن به ديگرى.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح: فريب تلبيس ابليس و ديو نفس را به هيچ وجه مخور زيرا آنان در هر شكل و
1) كلينى، محمدبن يعقوب، اصول كافى، ترجمه باقر كمرهاى، ج 5، اسوه، تهران، ص 225، 1372 ش.
2) فروزانفر، بديعالزمان، احاديث مثنوى، اميركبير، تهران، ص 162، 1361 ش.
3) آمدى، عبدالواحدبن محّمد، شرح جمالالدين محمد خوانسارى بر غُرَرُالْحِكَم و دُرَرالكَلِم، جلد 6، چاپ چهارم، دانشگاه تهران، صفحه 399، 1373 ش.
4) يوسف، آيه 5
5) براى توضيح بيشتر درباره شيطان (ك نهجالبلاغه، ترجمه دكتر شهيدى، خطبه 192).
شمايلى دشمنان خستگى ناپذير و سرسخت تواند.
26 - مفردات: عُقْمْ: نازايى.
27 - مفردات: أَمَرَهُ: به او فرمان داد - إِئْتَمَرَبِه: امر او را پذيرفت، اطاعت كرد.
نكات ادبى: 1 - در بيت تصدير وجود دارد. 2 - بين «اَمَرَ» و «اِئْتَمَرَ» جناس اشتقاق وجود دارد.
قرآن: «ياأيُّهَا الَّذينَ آمَنوُا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ، كَبُرَ مَقْتا عِنْدَاللّهِ أنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ»: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چرا سخنانى مىگوييد كه به كارشان نمىبنديد، خداوند سخت به خشم مىآيد كه چيزى بگوييد و بجا نياوريد.»(1)
راستى كردند و فرمودند مردان خداى
اى فقيه اوّل نصيحتگوى نفس خويش باش
«سعدى»
28 - مفردات: تَزَوَّدَ: براى خود زاد و توشه فراهم كرد - نافِلَة: كار مستحبّى، كار شايستهاى كه در شرع بر انسان واجب نيست امّا انجامش موجب قُرب الهى خواهد شد. نظير نمازهاى نافله شبانه روزى كه عدد ركعات آن در غير روز جمعه 34 ركعت و در روز جمعه 38 ركعت است.(2)
حديث قرب نوافل: «قدسى»: «لا يَزالُ الْعَبْدُ يَتَقَرَّبُ إلَىَّ بِالنَّوافِلِ حَتَّى أُحِبُّهُ َو يُحِبُّني، فَإذا أَحْبَبْتُهُ صِرْتُ لَهُ سَمْعا وَ بَصَرا وَ يَدا وَ مُؤيِّدا فَبِى يَبْطِشُ وَ بِى يَسْمَعُ وَ بِى يَبْصُرُ وَ بِى يَتَكَلَّمُ» :«بنده من پيوسته به وسيله انجام نوافل به من نزديك مىشود تا آن كه من دوستش مىدارم و او مرا دوست مىدارد، پس چون كه دوستش داشتم، خود گوش و چشم و دست او مىشوم و تأييدش مىكنم. در نتيجه خشم گرفتنش، شنيدنش، ديدنش و سخن گفتنش، به وسيله من صورت مىپذيرد»(3)
1) صف، آيات 2 و 3.
2) خمينى، روحالله، رساله توضيح المسائل، چاپ چهارم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، صفحه 107، 1366 ش.
3) عبادى، مظفربن اردشير، صوفى نامه، با توضيحات غلامحسين يوسفى، سخن، تهران، صفحات 36 و 285، 1368 ش. توضيح: اين حديث در چند منبع ديگر هم آمده از جمله: (ك اصول كافى، جلد دوم، كتاب ايمان و كفرû، صفحه 352) و (ك شرح چهل حديث، امام خمينى، صفحه 445)
29 - مفردات: سُنَّة: راه و روش، شيوه، شريعت - إِشْتَكَى مِنْ جُرْحِهِ: در اثر زخم بدنش آزرده شد و به درد آمد، رنجور و دردمند شد - الضُّرّ: سختى، گزند، بد حالى، رنج - وَرَم: آماس، برآمدگى.
30 - مفردات: شَدَّهُ: آن را بست - سَغَبْ: گرسنگى - أحْشاء: جمع الْحَشا: دل و روده و محتويات شكم - طَوَى كَشْحَهُ: پهلويش را در پيچيد، پهلويش را پنهان كرد - مُتْرَفْ: نرم، نازك - الاْءدَمْ: پوست.
نكته ادبى: با عنايت به بيت 28، بيتهاى 29 و 30 از نظر مضمون به هم وابستهاند، اين وابستگى بصورت «لف و نشر» مرتب و با عنايت به عبارت «لَمْ أُصَلِّ» و «لَمْ أَصُمِ» مىباشد.
31 - مفردات: راوَدَتْهُ عَنْ نَفْسِها: او را براى انجام كار ناشايستى به سوى خود فراخواند - الشُّمّ: جمع أَشَمّ: بلند، رفيع، شَمَمْ: دورى، بىتوجهى و الاهمتانه به چيزى.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
شرح اصطلاح: عبارت «وَراَوَدَتْهُ عَنْ نَفْسِهَا» از سوره يوسف اقتباس شده است كه مربوط به داستان عشق زليخا به حضرت يوسف مىباشد. بنابراين نيروى شيطان درباره حضرت يوسف ميل جنسى بود و درباره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيروى كشش به سوى مال و مقام بيكران دنيوى، چنان كه در روايتى از ابى امامة گفته شده كه رسول خدا فرمود «عَرَضَ عَلَىَّ رَبّىِ بَطْحاءَ مَكَّةَ ذَهَبا فَقُلْتُ: لا يارَبِّ وَ لكِنّى أشْبَعُ يَوْما وَ أجُوُع يَوْما فَإذا جُعْتُ تَضَرَّعْتُ إلَيْكَ وَ ذَكَرْتُكَ وَ إذا شَبِعْتُ حَمَدْتُكَ وَ شَكَرْتُكَ»(1):
«خداوند وادى مكه را به صورت طلا بر من عرضه داشت پس گفتم: نه، پروردگار من، بلكه روزى سير و روزى گرسنه باشم تا به گاه گرسنگى به درگاهت بنالم و يادت كنم. و به گاه سيرى سپاست گويم و شكرت نمايم.»
32 - مفردات: زُهد: رويگردانى از چيزى براى حقير شمردن آن، پارسايى - ضَرُورَة:
1) المتقى، على بن حسام، كَنْزُالعُمّال فى سُنَنِ الأقوال و الأفعال، جلد 3، الرِّسالة، بيروت، صفحه 193، 1413 ه . ق.
حاجت، نياز - عَدَى عَلَيهِ: به او ظلم كرد، به او تجاوز كرد - الْعِصَم: جمع الْعِصْمَة: نيروى الهى بازدارنده از ارتكاب به گناهان و خطاهاى علمى و عملى.
توضيح: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در زندگى پربركتشان نشان دادند كه هر چه نيازها و فشارهاى گوناگون زندگى مادّى، بيشتر شود، زمينه براى ظهور سجايا و فضايل ناب انسانى فراهمتر مىگردد. اين پديده در سيره تمام اولياى الهى با مصاديق و جلوههاى گوناگون قابل دسترسى و بررسى است.
33 - حديث قدسى: «لَولاكَ لَمَا خَلَقْتُ الاْءفْلاكَ» :«اگر تو نبودى، هر آيينه آسمانها را نمىآفريدم»(1)
34 - مفردات: الْكَوْنَيْن: دنيا و آخرت - الثَّقَلَيْن: انسانها و جنّيان - عَجَمْ: در برابر عرب، غير عربها.
35 - مفردات: أَبَرّ: نيكوكارتر، راستگوتر.
نكات ادبى: 1 - بين «آمِر» و «ناهِى» و بين «لا» و «نَعَم» طباق است. 2 - بين «لا» و «لا» جناس تام وجود دارد.
36 - شَفَاعَة: واسطه شدن براى بخشش خطاكار - هَوْلْ: ترس و وحشت شديد - هَوْلٌ مُقْتَحِمٌ: بلاى وحشتناك كه ناگهان فرود آيد.
قرآن: ابوالفتوح مىنويسد: «يك روز اميرالمؤمنين على عليهالسلام رو به أهل كوفه كرد و گفت شما كه از اهل عراقيد گوييد كه اميدوارتر [= اميدبخشتر [آيتى كه در قرآن است اين است كه «قُلْ يا عِبادِىَ الّذينَ أَسْرَفُوا عَلَى أنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطوُا مِنْ رَحمَةِ اللّهِ»(2)گفتند: بلى ما چنين گوييم. گفت: و ما كه أهل بيتيم گوييم اميدوارتر آيتى كه در قرآن است اين است: «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى»(3)و مراد به او [= از آن] شفاعت است...»(4)
1) صوفى نامه، با توضيحات غلامحسين يوسفى، تهران، صفحات 62 و 305، و نيز (كعِلمُ اليَقِين، جلد اول، صفحه 381، «فى صِفات الأيّام» و ك شرح چهل حديث، امام خمينى، صفحه 339.)
2) زمر، آيه 53 - ترجمه: بگو اى بندگان من كه به زيان خويش اسراف كردهايد، از رحمت خدا مأيوس مشويد.
3) ألضُّحَى، آيه 5 - ترجمه: بزودى پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد كرد تا كه خشنود شوى.
4) ابوالفتوح رازى، حسينبن على، تفسير روض الجنان و روح الجنان، تصحيح و حواشى، ميرزا ابوالحسن شعرانى، ج 12، كتابفروشى اسلاميّة، ص 111، 1348 ش.
حديث: از أنَسَبن مالك نقل شده كه پيامبر فرمود: «أنا أَوّلُ النَّاسِ يَشْفَعُ فى الْجَنَّةِ وَ أَنا اَكْثَرُ الاْءَنْبِياءِ تَبَعا»(1)ترجمه: من نخستين مردمانى هستم كه در بهشت شفاعت مىكند و پيروان من از پيروان همه پيامبران فزونتر است.
خدايا نور دين همراه ما كن
محمد را شفاعت خواه ما كن
«اسرارنامه عطار نيشابورى»
37 - مفردات: إسْتَمْسَكَ باِلشَّىءِ: با تمام قدرت به آن چيز چنگ در زد - حَبْلٌ غَيْرُ مُنْفَصِمْ: رشتهاى ناگسستنى و محكم.
قرآن: مضمون بيت از آيه 256 سوره بقره اقتباس شده است. «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغوتِ وَ يُؤمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَانْفِصَامَ لَهَا وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» ترجمه: پس هركس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد به چنان رشته استوارى چنگ زده كه گسستنش نباشد و خدا شنواى دانا است.
38 - مفردات: فاقَ: برتر شد، بالاتر رفت - خَلْقْ: ويژگيهاى جسمانى - خُلُقْ: اخلاق و رفتار، منش، خوى، سرشت، خُلق اگر جمع «الخَليق» باشد به معنى داراى خلقت و آفرينش كامل و متعادل، خواهد بود - الكَرَم: بخشش، ارجمندى، بزرگوارى.نكته ادبى: بين «خَلْق» و «خُلُق» جناس محرّف وجود دارد.
قرآن: «ن وَالْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ، مَا أنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ، وَ إنَّ لَكَ لاَءَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ، وَ إنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ»(2): «نون، سوگند به قلم و آنچه مىنويسند كه تو به فضل پروردگارت ديوانه نيستى و تو را است پاداشى پايان ناپذير، و تو راست خُلُقى عظيم.»
برخى مفسران از جمله آية اللّه عبداللّه جوادى آملى، عقيده دارند معنى خُلُق به قرينه آيه پيشين كه كفار پيامبر را متهم به جنون و بىخردى كرده بودند «عقل» است. يعنى «اى پيامبر تو بسيار فرزانهاى و از خردى عظيم برخوردارى» البته روشن است كه عقل يا نظرى است يا عملى، و عقل عملى همان اخلاق است كه پايهاش عقل نظرى است. بنابراين اگر معنى را به طور كلّى «عقل» بگيريم شامل هر دو مصداق مىشود.
اگر چه «خُلُق» در مفهوم اخلاق و سيره رفتارى شيوع بيشترى دارد.
39 - مفردات: غَرْفْ: مشتى از آب - رَشْفْ: آب اندك ته حوض - الدِّيمَ: جمع الدِّيمَة: باران پيوسته كه بدون وقفه و آرام و بى رعد و برق و باد مىبارد.
40 - مفردات: شَكْلَة: يك حركت زيريازِبرو پيش - الحِكَم: جَمعُ الْحِكمة: علم به حقايق اشياء، شناخت برترين چيزها به برترين دانشها.
41 - مفردات: معنا: جان، باطن، روح، كنه و جوهر چيزى كه با حواس ظاهر درك نمىگردد؛ معانى الانسان: صفات پسنديده آدمى مانند علم، تقوى، بخشندگى و ديگر فضيلتهاى روحانى - صورة: شكل ظاهرى، چهره، اصطلاحا: آنچه به وسيله آن مادّه موجود مىشود و صفات مميّزه آن پديد مىآيد - بارِىء: آفريدگار - النَّسَم: جمع النَّسَمَة: انسان و هر جاندارى كه نفس مىكشد.
42 - مفردات: مَحاسِن: خوبىها، زيبايىها، در لسان العرب به نقل از صحاح جوهرى گفته شده: محاسن جمع «حُسن» است، «برخلاف قاعده» اما بظاهر گويى جمع مَحسِن است - جوهر: گوهر، موجود قائم به نفس، ضّد عرض است؛ جَوْهَرُالشَّىء: ذات شىء، مادّه و اصل هر چيز كه سرشت و طبيعت آن چيز بر آن استوار باشد.
نكته ادبى: بين «مَحاسِن» و «حُسْن» جناس اشتقاق وجود دارد.
به حُسْن و خُلْق و وفا كس به يار ما نرسد * تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند * كسى به حسن و ملاحت به يار ما نرسد
هزار نقش برآيد ز كِلك صنع و يكى * به دلپذيرى نقشِ نگار ما نرسد.
«حافظ»
43 - مفردات: النَّصارَى: پيروان دين حضرت مسيح، عيسىبن مريم عليهالسلام - اِحْتَكَمَ فِى الشَّىءِ: در آن چيز به دلخواه خود عمل كرد؛. إحْتَكَمَ فِى اْلاَمرِ: پذيرفت كه آن كار را به داورى بگذارند.
نكات ادبى: 1 - بين «أُحْكُمْ» و «إِحْتَكَمَ» جناس اشتقاق و 2 - بين «دَعْ» و «اِدَّعَتْهُ» جناس شبه اشتقاق وجود دارد.
توضيح: به حضرت محمد صلىاللهعليهوآله نسبت خدايى مده سپس به هرگونه كه خواهى او را
بستاى چنان كه آن حضرت فرمودند: «لا تُطِروُنى كَمَا أطَرَتِ النَّصارَى ابْنَ مَرْيَمَ فَإنَّمَا أنَا عَبْدُهُ....»(1)يعنى: آنچنان كه نصارى عيسى را مدح گفتند مرا مستاييد، پس براستى كه من بنده خدايم.
قرآن: به نقل از آيه 30 سوره توبه مسيحيان پيامبرشان را فرزند خدا مىدانستند. «يهود گفتند كه عُزير پسر خدا است و نصارى گفتند كه: عيسى پسر خدا است. اين گفتار كه مىگويند همانند گفتار كسانى است كه پيش از اين كافر بودند، خدا بكُشدشان، چگونه از حق منحرفشان مىكنند.»(2)
يادآورى لازم: در ديوان بوصيرى قصيده لاميّهاى است حاوى 284 بيت در نقد و ردّ يهوديان و نصارى با عنوان «المُخْرَجٌ وَ الْمَردُودُ عَلَى النَّصارَى وَاليَهودِ»(3)
44 - مفردات: قَدْر: شَأن و بزرگى، ارزش و اعتبار - عِظَم: بزرگى.
نكته ادبى: بين دو مصراع موازنه وجود دارد.
توضيح: اين بيت در ادامه معناى مصراع دوّم از بيت پيشين است چنان كه بيت بعد علّت اين بيت مىباشد.
45 - مفردات: حَدّ، اندازه - أَعْرَبَ عَنْهُ، آن را به وضوح بيان كرد.
توضيح: براستى آيا آنچه در وصف و ستايش رسول گرامى اسلام در طول 14 قرن گذشته بر زبانها و قلمها جارى شده است. توانسته حق قطرهاى از درياى عظمت و جمال تابناكش را ادا كند؟
اى آرزوى قَدَر لقايت * وى قبله آسمان سرايت
در عالَم نُطق هيچ ناطق * ناگفته سزاى تو ثنايت
«از تركيب بند سيّد جمالالدّين عبدالرّزّاق اصفهانى»
46 - مفردات: آيات: جمعآيه، نشانه، در اين جا مقصود كرامتها و خوارق عاداتى است كه از طرف رسول مكرّم اسلام براى اثبات حقّانيّتش انجام مىشد نظير «انشقاق قمر» به اشاره ايشان - دارِس: كهنه، قديمى - الرَّمِيم: جمع الرِّمَّة: استخوان پوسيده.
1) كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، جلد 3، حديث شماره 7969.
2) «وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ إبْنُ اللّهِ وَ قَالَتِ النَّصارَى المَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضَاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَروُا مِنْ قَبْلُ قَاتَلَهُمُ الّلهُ أنَّى يُؤفَكُونَ».
3) تاريخ الادب العربى العصر المملوكى، صفحه 180.
سايه قدر تو بر قالبم اى عيسى دم
عكس روحى است كه بر عَظْمِ رَميم افتاده است.
«حافظ»
47 - مفردات: عَىَّ: عاجز شد، ناتوان شد - حِرص: علاقه شديد - إِرْتَابَ: شك كرد، به شك افتاد - هَامَ يَهِيمُ: سرگردان شد.
آيه : «لَقَدْ جَاَئَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيهِ مَا عَنِتُّمْ، حَريصٌ عَلَيْكُمْ، بِالْمُؤمِنينَ رَؤوُفٌ رَحيمٌ»(1) : هر آينه پيامبرى از خود شما بر شما مبعوث شد. هر آنچه شما را رنج مىدهد بر او گران مىآيد، سخت به شما دلبسته است و با مومنان رؤوف و مهربان است. - «لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها»: خدا هيچ كس را جز به اندازه طاقتش مكلّف نمىكند. (بقره، 286)
48 - مفردات: أَعيَى: خسته و درمانده كرد - الْوَرَى: مردم، جهانيان - مُنْفَحِم: ساكت و خاموش به دليل محكوميت در برابر دليل محكم، عاجز و ناتوان از پاسخگويى.
نكته ادبى: بين «قُرب» و «بُعد» طباق وجود دارد.
قدر تو بگذشت از درك عقول * عقل اندر شرح تو شد بوالفضول
«مثنوى، دفتر 5، بيت 15»
49 - مفردات: تُكِلُّ: عاجز مىكند، خيره مىسازد - أَمَمْ: نزديك، پيشِ رو.
نكته ادبى: بين «بُعد» و «أَمَم» طباق وجود دارد.
50 - مفردات: نِيام: جمع نائم، خفتگان - تَسَلَّى عَنِ الشَّىءِ: نسبت به آن چيز آرامش خاطر يافت، دِلخوش شد، فكر و خيال و غم وغصهاش زدوده شد - الْحُلُم، رؤيا، آنچه در خواب بينند.
همسرى با انبيا برداشتند * اوليا را همچو خود پنداشتند
گفته اينك ما بشر ايشان بشر * ما و ايشان بسته خوابيم و خور
اين ندانستند ايشان از عمى * هست فرقى در ميان بىمنتها
صد هزاران اينچنين اشباه بين * فرقشان هفتاد ساله راه بين
«مثنوى، دفتر اول، بيت 265 بهبعد»
1 - توبه، آيه 128.
توضيح: غالبا مردم براى شناسايى بزرگان، آنان را با همانندانشان قياس مىكنند امّا آيا پيامبر اسلام را با اين قاعده مىتوان شناخت؟ بوصيرى در ضمن سرودهاى ديگر گفته:
«أَنْتَ سِرُّ اللّهِ فِى الْخَلْقِ وَالسِّرُّ * عَلَى الْعُمْىِ أَشَدُّ احْتِجَابا»
ترجمه: «تو راز خداوند در ميان آفريدگانى، و راز بر كوران پوشيدهتر است.»
51 - مفردات: مَبْلَغُ الْعِلْم: آخرين درجه علم و دانايى، حوزه دسترسى دانش.
أنفاس عيسي از لب لعلت لطيفهاى * آب خَضِر زنوش لبانت كفايتى
«حافظ»
52 - مفردات: آى: جمع آية: نشانهها، كرامات و معجزات
بوصيرى در قصيده همزيّه، در مدح رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ، در ضمن ابياتى مىگويد:
أَنْتَ مِصْباحُ كُلِّ فَضْلٍ فَمَا تَصْ * -دُرُ اِلاّ عَنْ ضَوْئِكَ الاَْضْواءُ
لَكَ ذَاتُ العُلوُمِ من عَالِمِ الْغَيْ * -بِ وَ مِنْهَا ِلآدَمَ الأسْمَاءُ
«تو چراغ هر فضيلتى هستى. پس هيچ درخششى پرتو افكن نمىشود مگر از نور تو.
جان و معنى دانشها از كان غيب، به تو عطا شده و به آدم نام آنها.»
53 - توضيح: ستاره وجود مقدس پيامبران پيش از دميدن خورشيد عالمتاب محمّدى، جهان تاريك را روشن مىساخت و راه را به فطرتهاى خداجوى مىنماياند. امّا پس از برآمدن آفتاب اسلام از كرانه هستى، همه آن كواكب بىفروغ شدند.
نكات ادبى: 1 - بين «شمس» و «كَواكِب» مراعات نظير و 2 - بين «اَنوار» و «الظُّلَم» طباق وجود دارد.
54 - مفردات: خَلْق: آفرينش - زَانَه: او را آراست - خُلُق: رك بيت 38 - مُشتَمِل: در برگيرنده - بِشْر: خوشرويى - مُتَّسِم: نشاندار، مُتّصِف.
نكته ادبى، (ك بيت 38)
55 - مفردات: تَرَف: نازكى و لطافت، ناز پروردگى و تنعّم - شَرَف: بزرگى مقام، نژادگى و بزرگوارى - هِمَم: جمع الهِمَّة: آنچه آدمى قصد انجام آن كند يا فكرش براى انجامش دور زند، بلند نظرى.
نكات ادبى: 1 - بين «ترف» و «شرف» و 2 - بين «دهر» و «زهر» جناس مردوف و 3 - بين «بدر» و «بحر» جناس مكتنف است.
توضيح: دليل اين كه شاعران عرب، انسانها را در بلند همّتى به «دهر» تشبيه مىكنند اين است كه زمانه تا كنون شمار نامحدودى از انسانهاى بزرگ و والا مقام را پديد آورده است و در آينده باز هم چنين خواهد كرد. لذا از تداوم اين كار بزرگ به بلند همتى تعبير شده است.
نكته ادبى: دراين بيت اسلوب تشطير وجود دارد. بدين معنى كه شاعر هر يك از مصراعهاى يك بيت را به دو بخش كوچكتر و داراى قافيه مشترك تقسيم مىكند و براى دو بخش هر مصراع قافيه جداگانهاى مىآورد تا از هم متمايز باشند. مانند اين بيت از مسلمبن وليد:
مُوفٍ عَلَى مُهَجٍ، فى يَوْمِ ذى رَهَجٍ(1)* كَأنّهُ اَجَلٌّ يَسْعَى إلَى اَجَل
56 - مفردات: جَلالة: شكوهمندى و بزرگى - عَسكر: لشكر - حَشَم: خويشان و كسان مرد كه از او حمايت كنند و يا او از آنان حمايت كند، خدمتگزاران خاص مولى و امير.
57 - مفردات: أللُّؤ لُؤُ المَكنون: مرواريد پنهان در صدف كه بهترين مرواريد است - مَنطِق: محل سخنگويى، دهان - مُبْتَسَم: محل تبسم كردن، لب و دندان.
نكته ادبى: لبهاى مقدس پيامبر به صدف و دندانهاى مباركشان به مرواريد تشبيه شده است.
مفهوم اين بيت شبيه به قول بحترى است كه گفته است:
فَمِنْ لُؤلُؤٍ تَجلُوهُ عِندَ ابْتِسامِهَا * وَ مِنْ لُؤلُؤٍ عِنْدَ الْحَدِيثِ تُساقِطُه
:«پس دخترك يك مرواريد را به گاه لبخندش مىنماياند و ديگرى را به وقت سخن گفتن فرو مىافكند.»
58 - مفردات: طِيب: بوى خوش - طوُبى: نام درختى است در بهشت، خوشا، مصدر است از «الطيب» كه ياى آن به دليل ضمه پيشين به واو بدل گرديده است - مُنْتَشِق: بوينده - مُلْتَثِم: بوسنده.
1) رَهَج: گرد و غبار به هوا برخاسته.
59 - مفردات: أَبانَ: آشكار كرد - مَوْلِد: زمان ولادت - يَا طِيبَ: اى خوشا - مُبْتَدَأ: آغاز - مُخْتَتَم: پايان
نكته ادبى: بين «مُبتَدأ» و «مُختَتم» طباق وجود دارد.
60 - مفردات: تَفَرَّسَ: با فراست و هوشمندى دريافت - أَنْذَرَهُ بِالاَْمْرِ: او را نسبت به آن كار آگاه كرد و از عواقب آن برحذر داشت، نسبت به آن امر به او هشدار داد - البُؤس: فقر و تنگدستى و سختى - النّقِمَ: جمع النِّقْمَة: كينهكشى و انتقام، بلا و عقوبت.
نكته ادبى: بين «تَفَرّسَ» و «الفُرْس» جناس شبه اشتقاق وجود دارد.
حوادث ميلاد: «شبى كه پيامبر اسلام در آن بهدنيا آمد، ايوان كسرى لرزيد و چهارده كنگرهاش فرو ريخت. آتشكده فارس كه از هزار سال پيش يكسره روشن بود خاموش شد، درياچه ساوه فرو رفت و خشكيد و پيشواى مذهبى پارسيان به خواب ديد كه شترى نيرومند جلودار خيل عظيمى از اسبان است و آنان جملگى از آب دجله رد شدند و در سرزمين ايران سرازير گشتند.»(1)
توضيح: «زندگانى بسيارى از اولياى الهى بويژه پيامبران بزرگ نظير حضرت موسى و حضرت عيسى عليهماالسلام، از همان آغاز زندگى توأم با حوادث عجيب و خارق العاده بوده است چنان كه درباره ميلاد اين دو پيامبر به حوادثى شگفتانگيز، در قرآن كريم اشاره شده است.
لذا چندان دور از باور نيست كه در ميلاد پيامبر اسلام كه سيّد الانبيا است حوادث عجيبى رخ داده باشد.(2)
61 - مفردات: ايوان كسرى: ايوان مداين، بارگاه كسرى، طاق كسرى، كاخ انوشيروان
1) ابن كثير، ابوالفداء اسماعيل، السيرة النبوية، به تحقيق: احمد عبدالشافى، جلد اول، دارالكتب العلمية، بيروت، صفحه 107. براى توضيح بيشتر (ك ترجمه تاريخ يعقوبى، جلد اول، صفحه 359، و بحارالانوار، جلد 15 صفحه 248 تا 263، و سيره حلبى، جلد اوّل، صفحه 64 و فروغ ابديّت، جلد اوّل، صفحه 49.)
2) سبحانى تبريزى، جعفر، فروغ ابديت، جلد اول، چاپ دهم، دفتر تبليغات اسلامى، قم، صفحه 49، 1374 ش.
خسرو يكم ساسانى، پادشاه ايران (531 - 579 م.) كه پيامبر اسلام در زمان او بدنيا آمد. اين كاخ شكوهمند در مداين يا تيسفون وجود داشته است كه آثار كمى از آن هنوز باقى است.
نوشتهاند كه در زمان تولد پيامبر كاخ كسرى شكاف برداشت.(1)- مُنْصَدِع: شكافته، ترك برداشته - شَمْل: از اضداد است به دو معنى: 1 - جمع كردن افراد مجموعهاى پراكنده و پريشان 2 - پريشان ساختن و از هم گسيختن افراد يك مجموعه، در اين جا مقصود معنى دوّم است - إلتَأَمَ الشَّئُ: آن چيز پيوند خورد و چسبيد - غَيرُ مُلْتَئِم: دو چيز كه به هم پيوند نخورند و گرد هم نيايند.
نكته ادبى: بين «ايوان كسرى» و «اصحاب كسرى» جناس مضاف وجود دارد.
توضيح: حضرت امام خمينى درباره اين حادثه در تاريخ 9/9/1364 ش به مناسبت ميلاد پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله سخنانى فرمودهاند كه به دليل اهميّتش نقل مىشود: «در ولادت حضرت رسول صلىاللهعليهوآله » قضايايى واقع شده است. قضاياى نادرى به حسب روايات اهل سنّت وارد شده است، كه اين قضايا بايد بررسى شود كه چيست. از جمله قضيه شكست خوردن طاق كسرى و فرو ريختن چهارده كنگره از آن قصر و از آن جمله خاموش شدن آتشكدههاى فارس و ريختن بتها به روى زمين. قضيه شكست خوردن طاق كسرى شايد اشاره به اين باشد كه در عهد اين پيغمبر بزرگ طاق ظلم، طاقهاى ظلم مىشكند و مخصوصا طاق كسرى شكسته شد.
براى آن كه آن وقت اين طاق كسرى مركز ظلم انوشيروان، به خلاف آن چيزهايى كه به واسطه شعرا و به واسطه دربارهاى آن وقت و موبدان / آخوندهاى دربارى آن وقت درست كردند، يكى از ظالمهاى ساسانيان است و دنبال او حديثى هم جعل شده است و به حضرت رسول صلىاللهعليهوآله نسبت داده شده است كه من متولد شدم در عهد سلطان عادل انوشيروان! اين اولاًّ سند ندارد و مرسل است ثانيا كسانى كه اهل تفتيش در امور هستند تكذيب كردند اين را و معلوم است كه يك دروغى است كه بستند. انوشيروان ظالم بايد
1) انوشه، حسن و ديگران، دانشنامه ادب فارسى، جلد اوّل، چاپ اول، دانشنامه، تهران، صفحه 150، 1375 ش.
گفت نه عادل. اين كه چهارده كنگره از كنگرههاى قصر ظالم خراب شده به نظر شما نمىآيد كه يعنى در قرن چهاردهم اين كار مىشود يا چهارده قرن بعد اين كار مىشود؟ به نظر شايد بيايد اين محتمل هست كه اين بناى ظلم شاهنشاهى بعد از چهارده قرن از بين مىرود و بحمدالله رفت از بين، بتها همه به رو افتادند اين بتها هم خواهند از بين رفت. حالا چه بتهايى كه تراشيده بودند از سنگ يا بتهايى كه خود ملّتها يا بعضى از ملّتها مىتراشند با آدم. اينها هم رفتنى است. منتهى ما حوصلهمان كم است»(1)
62 - مفردات: خامِد: خاموش - ساهِى العَين: فراموش كننده سرچشمه، خشك شده، از جريان باز ايستاده - سَدَم: اندوه و پشيمانى، خشم آميخته به حزن و ندامت.
نكاتادبى: 1 - در بيت دو استعاره بالكنايه وجود دارد. «النّار» و «النَّهر» تشبيه شدهاند به انسان. آنگاه مشبه بهها حذف گرديده و لوازمشان آمده يعنى «خَامِدةُ الأنفاس» و «ساهِى العين».
2 - اثبات تاسف خوردن براى آتش و اندوه براى رود. اسناد مجازى است چون هريك نازل منزله عاقل شده است.
3 - در بيت حسن تعليل وجود دارد.
63 - مفردات: ساءَ الأمرُ فُلانا: آن رخداد فلانى را اندوهگين كرد - ساوَة: شهرى است در ايران بين تهران و همدان - غاضَ: فرو رفت - بُحَيرة: درياچه، مصغّر بحرة - ألوارِد: داخل شونده بر آبشخور - ظَمِىءَ: تشنه شد، تشنه بود.
نكات ادبى: 1 - بين «ساءَ» و «ساوة» جناس مطرّف و 2 - بين «غاضَ» و «غَيظ» جناس شبه اشتقاق وجود دارد.
64 - مفردات: بَلَل: ترى، نمناكى - ضَرَم: برافروختگى، شعلهورى.
نكته ادبى: بين «النّار» و «الماء» و بين «بَلَل» و «ضَرَم» طباق وجود دارد.
65 - مفردات: جِنّ: موجودى با اراده، نامريى و مكلّف كه نظير انسان داراى تولّد و مرگ و حشر و نشر است و برخوردار از سيرتكاملى(2)در اين جا مقصود از جّن، شيطان
است كه از همان تيره مىباشد - هَتَفَ: فرياد برآورد، نعره زد - ساطِع: درخشان.
حديث: در روايتى به نقل از امام علىبن الحسين عليهالسلام گفته شده كه شيطان در شب ميلاد، از قرائن مختلف از جمله شادمانى فرشتگان در آسمانها دريافت كه حادثه عظيمى رخ داده است و سپس از شدّت خشم فرياد برآورد.(1)نظير اين حادثه به هنگام نزول وحى در آغاز بعثت حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله واقع شد. امام على عليهالسلام در خطبه 192 نهجالبلاغه آن را چنين وصف فرموده است. «وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْىُ عَلَيهِ صَلّى اللّهُ عليه و آله، فَقُلتُ يا رسولَ اللّهِ مَا هذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقَالَ: هَذا الشَّيْطانُ قد أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ» ترجمه: من هنگامى كه وحى بر او فرود آمد، آواى شيطان را شنيدم، گفتم: اى فرستاده خدا اين آوا چيست؟ گفت «اين شيطان است كه از آنكه او را نپرستند نوميد و نگران است.»
66 - مفردات: عَمُوا: كور شدند «از ريشه - عَمَى» - صَمُّوا: كر شدند «از ريشه صمّ» - الْبِشائر: جمع البِشارة: مژدهها، خبرهاى خوش و شادى بخش - بارِقة: ابردارى آذرخش - شَامَ الْبَرقُ: به آذرخش نگاه كرد كه كجا مىزند و كجا مىخواهد باران ببارد.
نكات ادبى: 1 - در بيت لفّ و نشر نامرتب وجود دارد. 2 - بين «عموا» و «صمّوا» جناس مردوف وجود دارد.
توضيح: به استناد روايات تاريخى «بشارت انجيل به ظهور فرستادهاى از سوى خداوند به نام «مُحْمَنّا» كه كلمهاى است سريانى به معنى «محمد» از قول يك حوارى به نام «يُحَنَّسْ» ذكر گرديده است.»(2)همچنين در تفسير آيه 76 سوره بقره به بشارت تورات به ظهور پيامبر اسلام اشاره شده است.(3)
67 - مفردات: كاهن: نام روحانى مصريان باستان، بابليان و يهوديان كه پيشگويى نيز مىكردهاند. از نظر مسيحيان رسيدن به «سرالكهنوت» است و آن يكى از اسرار هفتگانه كليسا است كه به موجب آن كاهن عهدهدار قرائت نماز عشاى ربانى و مقدس ساختن قربانى و بخشودن گناهان مىشود. - المُعْوَجّ: منحرف، كج
توضيح: به روايت تاريخ راهبان مسيحى، كاهنان عرب زبان و أحبار يهود جملگى براساس آنچه در كتابهاى دينىشان خوانده بودند از ظهور پيامبرى بزرگ خبر داشتند.(1)
68 - مفردات: عايَنَهُ: آن را به چشم خود ديد - شُهُب: جمع شِهاب، ستاره، شعله آتش، سنگ آتشين آسمانى - مُنْقَضَّة: سرنگون شده، افتاده - وِفق: مانند - صَنَم: بت.
نكته ادبى: بين «أفْق» و «وِفْق» جناس مردوف وجود دارد.
توضيح: سقوط پارههاى آتش و شهاب از آسمان به سوى زمين كنايه از رجم شياطين به وسيله فرشتگان و دور نمودن آنان از ساحت وحى است.
69 - مفردات: مُنْهَزِم: شكست خورده، گريزان - طَريقُ الوَحى: كنايه از آسمان است - قَفَى يَقْفُو إِثْرَه: از او پيروى كرد، در پى او رفت.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح: ابن اسحاق با استناد به روايتى از امام زينالعابدين عليهالسلام گفته: «در شب ميلاد پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله شياطين از طرف خداوند متعال رجم و رانده شدند»(2)
«شهاب هست نسيمى زِراى
روشن او
كز آسمان شرف دور كرد ديو رجيم.»
(جمال الدين اصفهانى)
70 - مفردات: هَرَْب: فرار كردن - أبطال: جمع بَطَل: پهلوانان - أبْرَهَة «نام يكى از فرمانروايان مشهور يمن كه از حبشه برخاست و در سال 530 ميلادى به حكومت رسيد. او و سپاهيانش 40 سال پيش از بعثت خواستند خانه كعبه را ويران كنند امّا آنان به وسيله امدادهاى آسمانى به صورت دستههاى پرندگانى كه سنگريزههاى كشندهاى را حمل مىكردند و بر سر سپاهيان مىريختند، در هم شكسته شدند و به هدف خود نرسيدند.»(3)از اين حادثه در قرآن كريم نيز ياد شده است.(4)
1) السيرة النّبويّه، جلد اول، صفحه 241.
2) همان، جلداوّل، صفحه 243.
3) موسوى بجنوردى، كاظم و ديگران، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، جلد دوّم، مركز دائرة المعارف اسلامى، تهران، صفحه 563، 1368 ش.
4) ترجمه آيات سوره فيل چنين است: «به نام خداى بخشاينده مهربان، آيا نديدهاى كه پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟ آيا مكرشان را باطل نساخت؟ و بر سر آنان پرندگانى فوج فوج فرستاد، تا آنها را با سجيل سنگباران كردند. و آنها را چون كاه پس مانده در آخور ساخت» (سوره صد و پنجم قرآن، شامل 5 آيه). درباره حادثه عامالفيل همچنين ( كالسيرةالنبويه، ابن هشام، جلد اوّل، صفحه 76 -96،)
شادروان خزائلى درمقاله «اصحاب الفيل» در أعلام قرآن نوشته است: «أبرهه از طرف نجاشى پادشاه حبشه، حكمفرماى يمن شد و در آنجا در صنعا كنيسهاى زيبا از مرمر بنا كرد و مردم را واداشت كه در آن زيارت يا حج به جاى آورند. مردى عرب از قبيله بنى مالك شبانه آن مكان را ملوّث كرد و ابرهه خشمگين شد و تصميم گرفت به انتقام آن كعبه را ويران سازد. با لشكرى گران و دهها فيل روى به كعبه نهاد. در [حوالى[ مكه پرندگان عجيب از طرف دريا ظاهر شدند كه هركدام دو سنگ در چنگال و سنگى در منقار داشتند و با فرو ريختن [مانند بمباران] آن سنگها همه لشكر ابرهه را نابود كردند. سال اين واقعه به عامالفيل معروف است. [حدود 570 ميلادى]»(1)دليل اين نامگذارى آن است كه: «سپاهيان ابرهه فيل همراه داشتند و اعراب تا آن روز فيل نديده بودند و ضمنا تا آن روز هنوز مورد استفاده قرار نگرفته بود» پيامبر پنجاه يا پنجاه و پنج روز پس از اين حادثه متولد شده است.(2)
«قَالَ ابْنُ إسحاق: ثُمَّ إِنَّ رَسُولَ اللّهِ أخَذَ حَفْنَةً مِنَ الْحَصْباءِ فَاسْتَقْبَلَ قُرَيْشا ثُمَّ قَالَ: شَاهَتِ الْوُجُوهُ، ثُمَّ نَفَخَهُمْ بِهَا، وَ اَمَرَ اَصْحَابَهُ فَقَاَل: شُدُّوا، فَكانتِ الْهَزِيمَة، فَقَتَلَ اللّهُ مَنْ قَتَلَ مِنْ صَنادِيدِ قُرَيشٍ وَ أسَرَ مَنْ أسَرَ مِنْ أشْرافِهِمْ.(3):«ابن اسحاق گفت: پس از آن رسول خدا مشتى ريگ برداشت و با آن به قريش رو نمود و فرمود: چهرههايتان زشت باد. سپس آن ريگها را آهسته به سوى دشمنان پرتاب كرد و به يارانش فرمود: يورش بريد، از آن به بعد فرار و شكست دشمن شروع شد. سپس بسيارى از بزرگان و اشراف قريش كشته و اسير شدند.» [توضيح: اين نخستين كرامتى بود كه به إذن خداوند از رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در ميدان رزم سرزد و موجب شكست لشكريان شرك و كفر شد.]
نكته ادبى: بين «هَربا» و «أبرهة» جناس مقلوب به قلب بعض وجود دارد.
71 - مفردات: نَبذْ: دور افكندن - بَطْن: كف دست - المُسَبِّح: مقصود حضرت يونس است كه در شكم ماهى تسبيحگوى خداوند بود. الاَحْشَاء: دل و روده و غيره كه در شكم است. - مُلتَقِم: بلعنده: منظور ماهيى است كه حضرت يونس را به شكم خود فرو برده است.
نكته نحوى: «نَبذا» مفعول مطلق براى فعل محذوف است.
نكات ادبى: 1 - بين «تسبيح» و «مُسبِّح» جناس اشتقاق وجود دارد.
2 - در بيت استطراد وجود دارد. بدين معنى كه شاعر پس از تشبيه شياطين فرارى در ابيات پيشين، به فراريان سپاه ابرهه يا به سنگريزههايى كه پيامبر به سوى دشمن افكند، سخن را به گونهاى تفصيل مىدهد كه ربطى به اصل موضوع ندارد و نوعى گريز محسوب مىشود.
توضيح قرآنى: ذكر حضرت يونس در دل ماهى به استناد آيه 87 سوره انبياء چنين بوده است. «لاَإلهَ إلاّ أنْتَ، سُبْحَانَكَ إنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمين».
سرگذشت حضرت يونس در قرآن كريم بدين شرح است. «يونس از پيامبران بود، چون به آن كشتىِ پر از مردم گريخت، قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد، ماهى بلعيدش و او در خور سرزنش بود، پس اگرنه از تسبيحگويان مىبود. تا روز قيامت در شكم ماهى مىماند، پس او را كه بيمار بود به خشكى افكنديم و بر فراز سرش بوته كدويى رويانيديم، و او را به رسالت بر صد هزار كس و بيشتر فرستاديم. آنان ايمان آوردند و تا زنده بودند برخورداريشان داديم.»(1)
72 - مفردات: سَاقْ: ساق پا، مابين زانو و مچ پا، تنه درخت - قَدَمْ: پيش پا، فيمابين مچ تا سر انگشتان، شرح كامل اين معجزه از زبان حضرت امير مؤمنان در خطبه 192 نهجالبلاغه چنين است.(2)
«و من با او بودم هنگامى كه مهتران قريش نزد وى آمدند، و گفتند (اى محمّد: تو دعوى كارى بزرگ مىكنى كه نه پدرانت چنان دعوى داشتند، نه كسى از خاندانت. ما چيزى را از تو مىخواهيم كه اگر آن را پذيرفتى و به ما نماياندى، مىدانيم تو پيامبر و فرستادهاى و گرنه مىدانيم جادوگرى دروغگويى) گفت : «چه مىپرسيد؟» گفتند «اين درخت را براى ما بخوان تا با رگ و ريشه برآيد و پيش روى تو آيد». گفت : خدا بر هر چيز توانا است. اگر خدا براى شما چنين كرد مىگرويد و به حق گواهى ميدهيد؟» گفتند: «آرى» گفت : «من آنچه را مىخواهيد به شما نشان خواهم داد و من مىدانم شما به راه خير باز نمىگرديد...
...سپس گفت : اى درخت اگر به خدا و روز رستاخيز گرويدهاى و مىدانى من فرستاده خدايم با رگ و ريشه از جاى برآى، و پيش روى من درآى، به فرمان خداى» پس به خدايى كه او را به راستى برانگيخت، رگ و ريشه درخت از هم گسيخت و از جاى برآمد. بانگى سخت كنان و چون پرندگان پرزنان تا پيش روى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيامد، و شاخه فرازين خود را بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله گسترد، و يكى از شاخههايش را بر دوش من آورد، و من در سوى راست او بودم. پس چون آنان اين - معجزه را ديدند، از روى برترى جويى و گردنكشى گفتند: «بگو تا نيم آن نزد تو آيد و نيم ديگر برجاى ماند.» پس او درخت را چنين فرمان داد و نيم آن رو بسوى او نهاد، پيش آمدنى سخت شگفتآور، و با بانگى هرچه سختتر، چنان كه مىخواست خود را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله بپيچد پس آنان از روى ناسپاسى گفتند: «اين نيم را بفرما تا نزد نيم خود باز رود چنان كه بود.» و او درخت را چنان فرمود. پس درخت باز گرديد و من گفتم: «لاَ اِلهَ اِلاّ اللّه»، اى فرستاده خدا! من نخستين كسم كه به تو گرويد، و نخستين كس كه اقرار كرد كه درخت آنچه را فرمودى به فرمان خدا به جا آورد. تا پيامبرى تو را گواهى دهد و گفته تو را بزرگ دارد.» پس آنان گفتند «نه كه ساحرى است دروغگو، شگفت جادوگر، و چه كسى تو را در كارت تصديق كند جز او!» و قصدشان من بودم.(1)
1) نهجالبلاغه، ترجمه جعفر شهيدى، صفحه 223 - براى توضيح بيشتر اين معجزه نيز (ك السيرة النبوية، ابن هشام، جلد 1، صفحه 428).
73 - مفردات: سَطَرَهُ: آن را نوشت - السَّطْر: يك رديف از هر چيز مثل يك رديف از كلمات يا يك رديف درخت، خط افقى - فُروع: جمع فرع: شاخهها - بَديع: تازه، بىنظير - اللقَم: بيشترِ قسمت راه يا ميانه آن.
74 - مفردات: الغَمَامَة: ابر - وَقَى فُلانا: فلانى را حفظ كرد - الوَطِيس: تنور، گرماى شديد، جنگ؛ حَمِى الوَطِيس(1): جنگ سخت شد - الهَجِير: نيمه روز در تابستان كه داراى هواى بسيار گرمى است - حَمِيَت النّارُ: آتش خيلى داغ شد.
نكته ادبى: بين «سار» و «سائرة» جناس اشتقاق وجود دارد.
بيان معجزه: «روزى محمد صلىاللهعليهوآله در دوران كودكى، از دايهاش حليمه اجازه گرفت و به همراه عبداللّهبن حارث، ضمرة و قُدّامة روانه گردش در بيابان شد. پس از گذشت پارهاى از روز گرماى خورشيد آزار دهنده گرديد. پس به خواست خداوند ابرى سفيد در پهنه آسمان پديدار شد و بر سر آنان سايه افكند، و هرجا كه محمد صلىاللهعليهوآله مىرفت ابر هم به همان سو سير مىكرد و...»(2)
75 - مفردات: المُنْشَقّ: شكافته شده، دو نيم شده - أَلمَبْرورُ مِنَ الاْءفْعالِ : كردار و كار صادقانه و درست و خالى از شك و شبهه و دروغ و خيانت - مَبْرُورَةُ القَسَمِ: سوگند صادقانه.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح: اين بيت با استناد به حديث مجعول «شقّ صدر پيامبر» به گونهاى ديگر ترجمه شده كه به سبب مردود بودن اصل روايت و به احترام رسول خدا صلىاللهعليهوآله از ذكر آن
1) رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در جنگ حنين، در نبرد با قبيله هوازن، وقتى نظارهگر زد و خورد شديد سپاهيان اسلام و كفر بود فرمود «حَمِىالوَطِيسُ». وطيس افروختنگاه آتش است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله گرمى نبرد مردمان را به گرمى آتش و سختى سوزش آن همانند كرد. (نهج البلاغه، ترجمه شهيدى، ص 408).
2) امينى، محمدهادى، موسوعة النبى الاعظم محمدبن عبداللّه، جلد دوم، دارالزهرا، بيروت، صفحه 427، 1415 ه . ق. بخشى از حديث به نقل از واقدى چنان كه ترجمهاش آمد چنين است: «ثمَّ إنّ النّبِىَّ أَصَابَهُ حَرُّ الشَّمْسِ، فَأَوْحَى اللّهُ إلَى اسْتَحيائِيل: أنْ مُدَّ فَوقَ رَأسِ مُحمَّدٍ سَحَابَةً بَيْضَاءَ، فَمَدَّهَا فَأَرْسَلَتْ عَزَالِيها (جمع الْعَزْلاء) كَأَفْواهِ القِرْبِ وَ رَشَّ الْقَطْرَ عَلَى السَّهلِ وَ الْجَبَلِ....» توضيح اين رخداد به صورتهاى مختلف در كتب روايى و تاريخى بيان شده لذا به نظر مىآيد كه اصل قضيه درست است امّا جزئيات مفصّل آن ساخته و پرداخته برخى راويان و داستان سرايان نادرستكار مىباشد.
ترجمه خوددارى گرديد. اما جهت آگاهى خوانندگان محترم مشروح واقعه و نقدهاى مختلف آن در پاورقى آمده است.(1)
كنعان، محمدبن احمد، السيّرة النبوية و المعجزات «خلاصة تاريخ ابن كثير»، موسسة المعارف، بيروت، ص 134، 1417 ه . ق)
المسند الجامع لاحاديث الكتب السّتة، جلد دوّم،
فياض، علىاكبر، تاريخ اسلام، دانشگاه تهران، تهران، صفحه 63، 1369ش.
آيتى، محمدابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام، دانشگاه تهران، تهران، صفحه 53، 1361 ش.
و نيز (ك بحارالانوار، جلد 15، صفحه 352 و 365، 368 و 378، 380 و 401 - مروج الذهب، جلد 2، صفحه 275، چاپ بيروت؛ و مدارجالنبوة، عبدالحق دهلوى، جلد اوّل، صفحه 114)*
نگاهى به نقدهاى دانشمندان: دكتر عباس زرياب خوئى نوشته است «ظاهرا اين روايت در تفسير و توضيح آيهاى از سوره «انشراح» گفته شده است «ألَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» كه معناى لفظى آن اين است: «آيا سينه تو را براى تو باز نكرديم؟» شرح صدر يا باز كردن سينه كه در آيات ديگر قرآن نيز آمده است و از جمله در دعاى موسى كه فرمود «رَبِّ اشْرَحْ لى صَدْرى» (طه، 25) ترجمه: پروردگارا سينه مرا باز و گشاده گردان» معناى مجازى والايى دارد كه عبارت است از وسعت ديد باطنى و قدرت تحمل شدايد و فزونى نيروى اراده و استقامت و خالى بودن نفس از هوى و هوس و وساوس شيطانى و آمادگى آن براى پذيرايى اوامر و نواهى و عنايات الهى. شستن سينه در روايات فوق هم رمز تمثيلى از وسعت قلب و خلوص نيت و پاكى احساس است كه لازمه نبوت و رسالت و راهنمايى و هدايت خلق است. روايت را [بر فرض صحّت [نبايد به معناى حرفى و لفظى آن گرفت، زيرا قلبى كه در سينه جاى دارد فقط مركز خون و حيات است و مكان ظاهرى قواى نفسانى و روحانى مغز است و در حقيقت نفس و قواى معنوى آن مكانى خاص ندارد (سيره رسول الله، عباس زرياب خوئى، انتشارات سروش، ص 90، 1370 ش). علامه شيخ محمد أبورَيّه در كتاب «أضواءٌ عَلَى السُّنّةِ المُحمديّة، صفحه 112، اين روايت را مجعول دانسته است.
1) در اين بيت ضمن ذكر شق القمر، به شق صدر پيامبر نيز اشاره شده است و خلاصه آن طبق مآخذ اهل سنت [كه بعدا معرّفى خواهد شد [چنين است: جبرئيل يا ديگر فرشتگان خدا قلب پيامبر را شكافتند و آن را شستشو دادند. و اين عمل چهار بار در طول زندگى او رخ داده است. متكلمان و مفسران شيعه اين گفته را كاملاً مردود دانسته و آن را از مجعولات و اباطيل مىشمرند. عبدالجليل قزوينى متكلّم بزرگ قرن ششم در كتاب «النقض» در چند مورد ضمن ردّ شديد اين اقوال گويندگان آن را به باد استهزا گرفته است. ( كنقض، صفحه 2) براى اطلاع از گفته متفكران و مفسران شيعه رجوع شود به (ك تعليقات نقض، جلد اوّل، صفحه 6 -12، چاپ انجمن آثار ملى، 1358) اين حادثه در منابع زير نيز ذكر گرديده است؛
معجزه انشقاق قمر: «به موجب اخبارى كه از صحابه منقول است، شقالقمر، در عهد پيامبر در مكّه و به وسيله او واقع شده است. به اين تفصيل كه مشركان مكّه از او خواستند تا ماه را دو نيم كند، پيغمبر هم دعا كرد و ماه دوپاره [رؤيت] شد. چنان كه در دو جانب كوه حرا قرار
گرفت و به قولى يك پارهاش بالاى كوه در قُعَيْقِعان واقع شد و يك پاره بر كوه أبوقُبَيس. روايتى هم هست كه در يك شب دوباره به اشاره انگشت سبّابه پيغمبر ماه دو نيم شده و به هم پيوست، معهذا گويند مشركان با آن كه معجزه را ديدند تكذيب كردند و آن را سحر مستمر خواندند»(1)
حديث: در روايتى به نقل از احمدبن حنبل از عبداللّه بن مسعود گفته شده: «در زمان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به اشاره آن حضرت و براى نشان دادن حقانيّت خود به ناباوران ماه در آسمان دو نيم شد. به طورى كه گروهى از مردم اين حادثه را ديدند»(2)
76 - مفردات: حَوَى الشَّىءَ: آن چيز را در برگرفت - الغَار: مقصود غارى است واقع در كوه ثور، بين مكّه و مدينه، كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در شب هجرت از مكّه به مدينه بدان جا پناه برد - طَرْفْ: چشم.
آيه : «إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِىَ اثْنَيْنِ إِذْهُمَا فِى الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِه لاَتَحْزَنْ إنّ اللّهَ مَعَنَا، فَأنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا» : اگر شما يارىاش نكنيد، آن گاه كه كافران بيرونش كردند، خدا يارىاش كرد. يكى از آن دو به هنگامى كه در غار بودند به رفيقش گفت: اندوهگين مباش، خدا با ما است. خدا به دلش آرامش بخشيد و با لشكرهايى كه شما آن را نمىديديد تأييدش كرد.(3)
تاريخ: «پيامبر اكرم پس از تصميم به هجرت از مكه به مدينه، بُرْدِ خود را به امام على عليّهالسّلام دادند و او را مأمور به خفتن در بستر خويش نمودند و خود پس از رعايت همه جوانب احتياط، شبانه به سوى كوه ثور حركت كردند و در غارى كه بر آن كوه بود
پنهان شدند. مشركان ساعاتى پس از خروج حضرت رسول صلىاللهعليهوآله متوجّه مسأله شدند و در پىاش براه افتادند. از جمله در مسير حركت پيامبر تا نزديك غار آمدند و برخى گفتهاند آنقدر به غار نزديك شدند كه پيامبر صدايشان را مىشنيد.
خداوند در سوره توبه از نصرت خود نسبت به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در آن لحظه بحرانى ياد مىكند. اين نصرت براساس روايات تاريخى با ايجاد تارهاى عنكبوت بر در غار صورت گرفت. به طورى كه مشركان مطمئن شدند كه كسى به درون غار نرفته.
برخى افزودهاند، دو كبوتر نيز در مدخل غار لانهاى درست كرده بودند، به طورى كه ممكن نبود كسى به درون غار برود و سامان آن پرندگان را برهم نزند.»(1)
77 - مفردات: الصِّدق: مقصود پيامبر اسلام است كه خورشيد تابان راستى و رستگارى است - الصِّدّيِق: مقصود ابوبكر است - رَامَ يَريمُ المكانَ: از آنجا رفت - أَرِمْ: كس، شخص. اين كلمه معمولاً با حرف نفى به كار مىرود.
نكته ادبى: 1 - بين «لَمْ يَرِمَا» و «أَرِمْ» جناس شبه اشتقاق وجود دارد. 2 - بين «صِدق» و «صِدّيق» جناس اشتقاق وجود دارد.
توضيح: درباره علّت نامگذارى ابوبكر به لقب صدّيق چنين نوشتهاند كه: «پس از حادثه معراج بسيارى از نو مسلمانان باور نداشتند كه خداوند پيامبرش را در يك شب از مكّه به قدس برده و سپس او را برگردانده باشد. و دليلشان آن بود كه از مكّه تا قدس يك ماه راه است. امّا در اين ميان عدّهاى هم قضيه را انكار نكردند و پيامبر را تأييد نمودند. از جمله ابوبكر وقتى جريان معراج را از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيد چند بار پيايى گفت: «صَدَقْتَ، أَشْهَدُ أنّكَ رَسُولُ اللّهِ» و پيامبر در پاسخ او گفت: «وَ اَنْتَ يَا أبابَكر ألصِّدّيقُ» و از آن پس او به اين لقب ناميده شد(2).
78 - مفردات: الحَمام: كبوتر - نَسَجَ يَنْسُجُ: بافت، تنيد - حَامَ يَحُومُ عَلَى الشَّىءِ وَ حَوْلَهُ = به دور آن چيز چرخيد.
توضيح قرآنى : خداوند متعال در آيه 7 سوره فتح فرموده است : «وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ
اْلأرضِ وَ كَانَ اللَّهُ عَزِيزا حَكِيما».
بنابراين چون همه اجزاى عالم سربازان گوش به فرمان خداوندگار عزيز و حكيماند پس شگفت نيست كه دو تن از اين سربازان يعنى عنكبوت و كبوتر مأمور پاسبانى از جان أشرف خلايق شوند.
نكته ادبى : در بيت "لفّ و نشر" نامرتّب وجود دارد.
79 - مفردات: وِقَاية: نگهدارى - الدُّرُوع المُضَاعَفَة: زرههاى دوتو كه حلقه هاى آن مضاعف باشد، زره دو جداره - الأُطُمْ: جمع الأَطَمَة : دژهايى كه از سنگ بنا شده اند، هر ساختمان مرتفع و بلند، قلعه هاى دفاعى كه معمولا بر بلندىها ساخته مىشده است.
80 - مفردات: سامَهُ ضَيْما: به او ستم كرد، ظلمى را بر او تحميل كرد - إسْتَجَرْتُ بِهِ : به او پناه بردم - لَمْ يُضَمْ : ستم نشد، گزندى نرسيد.
توضيح تركيبى: وجه مرتّب و آراسته بيت به نثر چنين است: مَا سَامَنِى الدَّهْرُ ضَيْما إلاّ وْاسْتَجَرْتُ بِهِ و...
نكته ادبى : بين "ضَيْم" و "يُضَم" جناس اشتقاق وجود دارد.
81 - مفردات : إلْتَمَسَ: درخواست كرد - إسْتَلَمَ : دست سود، دريافت كرد، بوسيد - النَّدَى: باران، فضل و بخشش - مُسْتَلَمْ: موضع بوسيدن، موضعى كه به تبرّك دست بر آن مى كشند.
نكات ادبى:
1 - بين "إلْتَمَسْتُ" و "إسْتَلَمْتُ" جناس مقلوب وجود دارد.
2 - بين "إسْتَلَمَ" و "مُسْتَلَمْ" جناس اشتقاق وجود دارد.
82 - مفردات: الوَحى : آنچه از طرف خداوند بر دل پيامبران فرود آيد - ألرُّؤيا: آنچه آدمى در خواب مى بيند.
توضيح : ابن اسحاق، به نقل از عروةبن زبير نوشته كه: نخستين علايم نزول وحى بر پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله كثرت رؤياهاى صادقه ايشان بود. سپس به نقل از عايشه نوشته "لاَيَرَى رَسُولُ اللّهِ رُؤيَا فى نَوْمِهِ إلاَّ جَائَتْ كَفَلَقِ الصُّبْحِ"(1):« رسول خدا صلىاللهعليهوآله چيزى را در خواب
1) السيرة النبوية، جلد اوّل، صفحه 270.
نمىديد مگر آن كه در بيدارى چونان سپيده صبح محقّق مى شد.»
حديث: از عطيّة از ابى سعيد خُدَرى از پيامبر كه فرمود: "رُؤيَا الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ الصَّالِحِ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءا مِنَ النُّبُوةِ"(1):« روياى مرد مسلمان نيكوكار بخشى از هفتاد بخش نبوّت است.»
83 - مفردات : بلوغ : سر آغاز رسيدن به مرحله كمال - مُحْتَلِم: كسى كه به سنّ كمال عقلى رسيده است.
توضيح : «متكلّمان بر پايه آيات و روايات به چند نوع وحى اشاره كرده اند : 1 - رؤياى صادقه كه داستان ابراهيم عليهالسلام گواه آن است (صافّات، آيه 102). 2 - القاى آيات به قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله (بقره، 97، شعراء 192 - 194) 3 - شنيدن صداى ملك كه بر او ظاهر مى شود 4 - سخن گفتن خداوند از وراى حجاب (شورى، 51). 5 - سخن گفتن خدا، آشكارا و بى پرده و مستقيم (كه سخنى است ناروا و مبتنى است بر ادّعاى برخى علماى اهل سنّت كه معتقدند خداوند ديدنى است و رسول خدا صلىاللهعليهوآله با چشمانش او را ديد). 6 - مكالمه خداوند با رسولش در خواب (به يكى از شيوههاى گفته شده).(3)
84 - مفردات: مُكْتَسَبْ: آنچه با كار و كوشش به دست مى آيد.
توضيح : غيبگويى پيامبران چون حقيقت محض است و با روح آفرينش مرتبط است و از سرچشمه راستى مايه مى گيرد قابل تكذيب نيست. نمونه زيباى اين امر تسليم شدن ساحران با تجربه دستگاه فرعون به دعوت حضرت موسى عليهالسلام پس از ديدن معجزه ايشان است. و نيز تحدّى قرآن كريم كه قرن هاى متمادى است بى جواب باقى مانده و تمام پيشگويى هايش يكيك به حقيقت پيوسته است.
85 - مفردات: أَبْرَأَالْمَريضَ: به بيمار بهبودى بخشيد - الوَصِبْ: بيمار - أَرِبْ: خردمند -
رِبْقَة: حلقه طناب، بند - اللَّمَم: جنون، "اين كلمه در بيت 155 در معنى گناهان كوچك به كار رفته است"
توضيح : مى توان اين بيت برده را "بيت القصيد" آن دانست زيرا با انگيزه اصلى سرايش قصيده هماهنگ است و لبريز از اميد به شفا يافتن. بنابراين رابطه وثيقى با حال بيمار شاعر داشته است.
86 - مفردات: ألسَّنَةُ الشَّهْباء: سال خشك، قحطسالى كه در آن زمين به خاطر كم گياهى سفيد مى زند - دَعْوَة: دُعا - حَكَى : شباهت رساند - غُرَّة : سپيدى در پيشانى اسب تيره رنگ - الدُّهُم: جمع أدْهَم: سياه، تيره - ألاْءعْصُرُ الدُّهُم: سال هاى پر نعمت و سر سبز كه زمين به سياهى مى زند.
روايت تاريخى : "روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر منبر براى مردم سخنرانى مى كرد، در پايان سخن، مردم از خشكسالى و كم بارانى به پيشگاه مقدّسش شكوه كردند و او دست به دعا برداشت و فرمود : "اللّهُمّ اسْقِنَا، اللّهُمَّ اسْقِنَا" چيزى نگذشت كه آسمان را ابرهاى تيره فرا گرفت و باران شديدى شروع به باريدن كرد و آنقدر باريد كه مردم از ترس به راه افتادن سيل به وحشت افتادند و باز به حضرت صلىاللهعليهوآله رجوع كردند و ابراز ترس نمودند وايشان دست به دعا برداشت كه "اللّهُمَّ حَوَالَيْنَا وَ لاَ عَلَيْنَا، اللّهُمَّ عَلَى اْلآكامِ وَ اْلجِبَالِ وَ الظِّرَابِ وَ مَنَابِتِ الشَّجَرِ "سپس اندكى بعد باران ايستاد و خورشيد نمايان شد و آن سال سرزمين وحى را نعمت و خرّمى در برگرفت".(1)
87 - مفردات : عَارِض : ابرى كه بر زمين سايه افكند - جَادَ : بخشيد، در اين جا : باريد - البِطَاح : جمع البَطْحاء : بستر پهناور سيل كه داراى شن و ماسه است و در مكّه هم وجود دارد. "لقب أباطح از القاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت عليهمالسلام است" - سَيْبُ اْلماءِ: جريان آب - اليَّم : دريا - القَرِمُ مِنَ السُّيُولِ: سيل سختى كه نتوان در برابر آن تاب آورد و ايستادگى كرد -
نكته نحوى : بِعارضٍ، متعلّق به "أَحْيَتْ" در بيت 86 مى باشد.
نكته ادبى : بين "سَيْبْ" و "سَيْلْ" جناس ناقص وجود دارد.
توضيح قرآنى : "سيل عَرِم" اشاره به آيه 16 سوره سبأ است : "فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ
1) السيرة النبويّة "و المعجزات؛ خلاصه تاريخ ابن كثير"، ص 463.
اْلعَرِمِ".
توضيح : مرحوم خزائلى مى نويسد : "مردم سبا (كه جايگاهشان در گوشه جنوب غربى شبه جزيره عربستان يعنى يمن كنونى بود) در آبيارى و سد سازى مهارت زيادى داشتند و بناى سدّ مأرِب، بهترين نماينده هنرمندى آنان است. مورّخان قديم بناى سدّ را به لقمان بن عماد و تعمير آن را به بلقيس، ملكه سبا نسبت داده اند. سدّ مأرِب يا عَرِمْ ديوارى قطور و كوه پيكر بود كه از شمال به مشرق كشيده شده و سوى ديگر آن كوه بوده. اين سدّ در عرض رود "إذنة" قرار داشته و اين فاصله، مخزن آب را تشكيل مى داده است. طول سدّ در حدود هشتصد قدم بود كه تقريبا يك ثلث سمت غربى آن هنوز پايدار است و دو سوّم ديگر را سيل ويران ساخته است. دولتهاى آن زمان بر اثر آشوبها و انقلابهاى داخلى از عهده مرمّتش بر نيامدهاند.عرض سدّ مأرِب 150 قدم وارتفاعش بين 13تا19 قدم بوده است.(1)
88 - مفردات : آيات : معجزات، اعمال خارق العاده، آيات قرآن - نَارُالقِرَى: آتشى كه بر بلندى مىافروختهاند تا رهگذران و مسافران بدان سو آيند و پذيرايى شوند - عَلَمْ: كوه بلند.
89 - مفردات : ألدُّرُّ الْمُنْتَظَمْ: مرواريد مرتب شده و به رشته كشيده شده
نكات ادبى : 1 - در بيت تصدير وجود دارد. 2 - بين "يَزْدَادُ" و "يَنْقُصُ" طباق وجود دارد.
90 - مفردات : مَا تَطاوَلُ: "مَا تَتَطَاوَلُ" تجاوز نمى كند، بر نمى گذرد، گردن نمى كشد، دسترسى نمى يابد - المَدِيح : آنچه كسى را بدان بستايد مثل قصيده مدحيّه - الشِّيَم : جمع الشِّيمَة: خلق و خوى و سرشت نيكو.
توضيح : پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به دليل عظمت روحانى و كمال شكوهمند انسانى در وجوه مختلف شخصيتى به حدّى از جلال و جبروت برخوردار بود كه كمتر كسى را
1) اعلام قرآن، ص 343 - 362.
توانايى وصف شخصيت آن والا مقام است. به نظر مى رسد كه وصف راستين ايشان را بهتر است از خودشان دريابيم. ناگفته نماند كه گاهى معصومين عليهم السّلام به دلايلى مجبور به ستايش و توصيف از خويشتن مى شدهاند. از جمله پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ضمن حديثى فرموده اند : "أنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِىٌّ بَابُهَا، فَمَنْ أرَادَ الْعِلْمَ فَلْيَأتِ الْبَابَ".(1):«من شهر دانش هستم و على دروازه اين شهر، پس هر كه طالب علم است بايد از دروازه شهر وارد شود». براى درك عظمت پيامبر بهتر است نيم نگاهى اندازيم به وصف امام على عليهالسلام (در همين موضوع) از زبان خودشان. در خطبه سوم نهج البلاغه در تعريف خود فرمود : "يَنْحَدِرُ عَنّىِ السَّيْلُ وَ لاَيَرْقَى إلَىَّ الطَّيرُ"، ترجمه : (من كوهى رفيع و سر بر آسمان را مانم كه) از دامنهام سيل (حكمت و تقوى) سرازير است و پرنده (عقل و وهم) از پريدن به قلّهام گريزان و ناتوان.
حال، وقتى كه امام على عليه السّلام كه تربيت شده دامان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله است چنين باشكوه و وصف ناشدنى باشد پس پيامبر چگونه خواهد بود ؟
بوصيرى در ضمن قصيدهاى ديگر گفته است :
وَ آدَابُ الْنُّبُوَّةِ مُعْجِزَاتٌ * فَكَيْفَ يَنَالُهَا الرَّجُلُ الاْءَدِيبُ
« آداب و سنن پيامبرى جملگى معجزه است، پس چگونه ممكن است مرد اديب به (درك و وصف) آنها دست يابد.»
91 - مفردات : آياتُ حقٍّ : آيه هاى قرآن كريم - مُحْدَثَة : حادث، در اصطلاح؛ چيزى كه وجودش مسبوق به عدم باشد - قِدَم: اصطلاحا؛ مسبوق نبودن وجود شىء به عدم آن،(2)بحث حدوث و قِدَم در كتب فلسفى و كلامى به تفصيل شرح شده- (3)ألمَوْصُوفُ بِالقِدَم : مقصود ذات بارى تعالى است.
1) الجامع الصغير فى احاديث البشير النذير، جلد اول، صفحه 415.
2) شيروانى، على، شرح مصطلحات فلسفى بداية الحكمة و نهاية الحكمة، چاپ اول، دفتر تبليغات اسلامى، قم، صفحه 64، 1373ش.
3) براى اين منظور (ك ترجمه و شرح ابوالحسن شعرانى بر شرح تجريد الاعتقاد، علاّمه حلّى، صفحه 310 و 401 - . و تفسير ابوالفتوح رازى، جلد 8، صفحه 4و 327 در تفسير آيه 5 سوره شعراء - و تفسير مجمع البيان، جلد 7، صفحه 39.)
نكات ادبى : 1 - در مصراع دوم "تصدير" وجود دارد. 2 - بين "صفت" و "موصوف" مراعات النظير وجود دارد.
شرح بحث حدوث و قدم قرآن: "يكى از بحث هاى كلامى، عقيدتى كه در اطراف قرآن مجيد در گرفته است بحث در اين بوده كه آيا قرآن كه كلام اللّه است، پيوسته با خودِ صاحبْ كلام يعنى "خداوند" و همانند ذات او قديم و خلق ناپذير است، يعنى كلام (تكلّم / تكليم) الهى جزء صفات ذاتى اوست، يا مانند جهان و همه آفريدگان حادث يا مخلوق است يعنى كلام جزو صفات فعلى اوست. تكلّم از صفات خداوند است. اشاعره مى گويند قرآن كلام نفسى است و قائم به ذات الهى و قديم به قِدَم اوست. معتزله و شيعه بر آنند كه كلام الهى كلام لفظى است و حادث است (ك حُدوثُ القُرآن وَ قِدَمُه در ألبَيان، آية اللّه خوئى، ص432). اين مسأله از اصول يا فروع اعتقادى مسلمانان و از ضروريات دين يا مذهب نيست، ولى در قرن سوم بازتاب اجتماعى عظيمى پيدا كرد كه آغازش در عصر هارون الرّشيد و اوجش در عهد مأمون ومعتصم و واثق و پايانش در دوره متوكل بود. اين تفتيش عقايد را "مِحنَة" مىناميدند. چنان كهاحمد بن حنبل را كه قايل به قدم بود، يا مُقِرّ به حدوث نبود، در عصر
مأمونِ اعتزال گرا آزارها دادند و در دوره متوكّل تازيانه زدند. شرح اين "محنة" در تاريخ طبرى، ذيل حوادث سال 218 ق. مشروحاً آمده است. آيه دوّم سوره أنبيا از مستندات معتزله و شيعه است. زيرا خداوند صريحاً "ذكر" (= قرآن) را مُحدَث (حادث) ناميده است. قاضى عبدالجبار در متشابه القرآن (ج 2 - صفحه 496) نوشته است : خداوند فرموده كه "ذكر" محدَث است و در چندين آيه روشن ساخته كه مراد از "ذكر" قرآن است. «اِنْ هُوَ إلاَّ ذِكرٌ وَ قُرآنٌ مُبِينٌ» (يس، 69)، و «هَذَا ذِكرٌ مُبَارَكٌ أنْزَلْنَاهُ» (انبياء، 50). همو در شرح متشابهات سوره طه از توضيح آيه اول به بعد (ج 2، صفحه 488 به بعد) دلايل متعددّى در اثبات حدوث قرآن مجيد آورده است. فخر رازى، مفسّر و متكلّم بزرگ اشعرى، دلالت اين آيه را بر اين معنى نمى پذيرد و مى گويد «مَايَأتِيهِمْ مِنْ ذِكرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ»دلالت بر حدوث هر چه ذكر است ندارد، بلكه دلالت بر ذكرى كه محدث (حادث) است دارد. (تفسير كبير)، غافل از آن كه اگر حادث بودن
بعضى از اجزاى قرآن ثابت شود، لا محاله حادث بودن كلّ آن ثابت مى شود."(1)
92 - مفردات: إقْتَرَنَ الشَّىءُ بغَيْرِهِ: آن چيز با غير خودش متّصل شد و به آن چسبيد - المَعاد: روز قيامت كه شگفت انگيزترين حوادث مربوط به سرنوشت بنى آدم، به امر خداوند، به وقوع مى پيوندد و سرنوشت جاودانه هر انسانى به تناسب عملكرد گذشته او بر اساس قانون توحيد و عدالت رقم زده مى شود - عاد : قوم حضرت هود پيامبر (ع) كه در سرزمين احقاف از يمن ساكن بوده اند (بنابر آيات سوره الحاقّة 6 -8)، چون اين قوم پس از دعوت هود بر ضلالت خويش اصرار ورزيدند باد سرد و سوزان بر ايشان وزيدن گرفت و هفت شب و هشت روز ادامه داشت تا بدنهايشان را خشكاند و خونهايشان را در رگها منجمد ساخت و همه را نابود كرد. -(2)إِرَمْ: "نام باغ و عمارتى مخصوص يا نام شهرى با شكوه يا جايى ديگر و يا نام نياى عاد و يا پدر عاد و يا گروهى از عاد است."(3)
نكته ادبى : بين "عاد" و "معاد"جناس ناقص وجود دارد.
آيه : «ألَمْ تَرَكَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ الَّتِى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِى الْبِلاَدِ».(4)
آيا نديده اى كه پروردگار تو با قوم عاد چه كرد ؟ با ارم كه ستونها داشت و همانند آن در هيچ شهرى آفريده نشده بود.
نهج البلاغه : "أَلاَ إنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأتِى وَ الْحَديِثَ عَنِ الْمَاضِى، وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ وَ نَظْمَ مَا بَيْنِكُمْ" (خطبه 158)
«بدانيد كه در قرآن علم آينده هست و حديث گذشته، درد شما را درمان است و راه سامان دادن كارهاتان در آن».
93 - مفردات : فَاقَ الشَّىءَ: بر روى آن چيز بالا رفت، از آن برتر شد - مُعْجِزَة: اين كلمه از اعجاز است و آن امرى است كه داعى برخير و سعادت باشد، كه بر خلاف عادت
1) قرآن كريم، ترجمه و تفسير بهاء الدّين خرمشاهى، صفحه 322.
2) قرشى، على اكبر، قاموس قرآن، جلد 5، دارالكتب الاسلامية، تهران، صفحه 66، 1354 ش.
3) محقق، محمد باقر، دائرة الفرائد در فرهنگ قرآن، جلد اول، بعثت، تهران، صفحه 400، 1364 ش. و نيز (اعلام قرآن، خزائلى، صفحه 110 - 113، موضوع : ارم، و صفحه 426، موضوع : عاد).
4) فجر، آيات 6 - 8 .
به دست كسى كه مدّعى نبوّت است ظاهر مىشود، يعنى كارى كه انسان هاى ديگر از انجام آن ناتوان هستند.(1)
نكته ادبى : در بيت تصدير وجود دارد.
94 - مفردات : مُحَكَّمَات: در مقابل مشبّهات، به معنى كارهاى داراى اشكال و پيچيدگى و امور شبيه به حق كه گمان به بطلان آنها نيز مى رود - آياتٌ مُحَكَّمَاتٌ: آيات قوى و يقين آور و در نهايت اتقان - شُبَه : جمع الشُّبْهَة : همانند بودن دو چيز كه تشخيص آنها را مشكل يا غير ممكن سازد، نامشخّص بودن چيزى كه معلوم نيست حق است يا باطل؛ - در خطبه 38 نهج البلاغه امام شبهه را چنين تعريف كرده اند، "وَ إنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لاِءنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ."
« شبهه را بدين جهت چنين ناميده اند كه شبيه به حق است» - شِقَاق : مخالفت و دشمنى، مصدر باب مفاعلة، - ذِى شِقَاق : دشمن، مخالف - بَغَى يَبْغِى الشَّىءَ: آن چيز را خواست و طلب كرد - حَكَمْ: داور، ميانجى كه حكمش نافذ است.
نكات ادبى : 1 - بين "يَبْقِينَ" و "يَبْغِينَ" جناس محرّف وجود دارد.
2 - در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح قرآنى: براساس آيه 7 سوره آل عمران "مِنْهُ آياتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٍ" آيات قرآن دو گروهند، محكمات و متشابهات محكمات آياتى هستند كه دلالتشان روشن و مصاديقشان مشخّص و غير قابل تأويل باشند. متشابهات آياتى هستند كه به دليل پيچيدگى علمى، يا در دسترس نبودن موضوع مورد بحث مثل غيب، وحى، قيامت، صفات خدا و... حقيقت مفهومشان كاملا" روشن نيست و بايد از طريق آيات محكم و علم ماخوذ از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و اهل بيت پاك و معصومش كه راسخان در علم اند تفسير و تأويل شوند.(2)و از آن رو كه اكثر آيات قرآن محكم اند بنابر قاعده تغليب همه را با عنوان محكمات ياد كرده است (توضيح : آنچه گفته شد بر اساس مترادف دانستن مُحَكَّمات و مُحْكَمات مىباشد)
آيه : «مَا فَرَّطْنَا فىِ الْكِتَابِ مِنْ شَىءٍ» : فرو گذار نكرديم در كتاب از چيزى.(1)
آيه : «وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَىءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً وَ بُشْرَى لِلْمُسْلِمينَ» :« و ما قرآن را كه بيان كننده هر چيزى است و هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است بر تو نازل كرديم.(2)
95 - مفردات: السَّلَمْ: سلامت، اسارت - مُلقِى السَّلَم: كسى كه سلامتش را از دست داده، كسى كه خود را تسليم دشمن كند -
نكته ادبى : بين "عاد" و "أعدى" جناس شبه اشتقاق وجود دارد.
توضيح : در اين بيت از معارضه دشمنان و منكران با قرآن كريم سخن رفته است، با توجه به اين كه قرآن، همه منكران را در سراسر جهان و در طول زمان تا روز قيامت، به معارضه با خود فرا خوانده، و به اين أمر "تحدّى" گويند. ما در اين جا به شرح تحدّى مى پردازيم ؛ "تحدّى در لغت يعنى مبارزه طلبى و از كسى خواستن تا با تو برابرى كند در كارى، تا عجز او ظاهر شود (تاجالمصادر بيهقى)، اوج تحدّيات قرآن آيه 23 سوره بقره است : "و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كردهايم در ترديد هستيد سورهاى مانند آن بياوريد، و جز خداى همه حاضرانتان را فرا خوانيد، اگر راست مى گوييد. و هرگاه چنين نكنيد، كه هرگز نتوانيد كرد، پس بترسيد از آتشى كه براى كافران مهيّا شد و هيزم آن مردمان و سنگها هستند" در اين آيه معنايى هست كه در ديگر آيات تحدّى نيست و آن پيش بينى قاطعانه عجز مخالفان و منكران از آوردن نظيره براى قرآن است. در طول تاريخ اسلام بعضى كوشيده اند به اين تحدّى پاسخ گويند يا طبعى بيازمايند. اما همه از برابرى با قرآن فروماندهاند. از جمله مى توان به اين نامها اشاره كرد :مُسَيْلَمَه كذّاب (كه جمله الفِيلُ مَا الْفِيْلُ وَ مَا أدْرَيكَ مَا الْفِيلُ، لَهُ خُرْطُومٌ طَوِيلٌ او مشهور است) و ابن مقفّع، ابن راوندى و ابو العلاء معرّى نيز هريك به نوعى و به قصدى در مقام نظيره گويى براى قرآن برآمدهاند و به كوچكترين توفيقى در اين مجال دست نيافتهاند(3)(و نيز كآيه 88 سوره اسراء).
«تحدّى اقسام مختلف دارد كه به اختصار از آنها نام مىبريم: 1 - تحدّى به بلاغت 2 - تحدّى به آوردن اخبار غيبى 3 - تحدّى به يكپارچگى و وحدت شگفتانگيز همه آيات قرآن و فقدان تعارض و ناهماهنگى بين آنها.(1)
96 - مفردات: رَدَّهُ عَنْ كَذَا، او را از فلان چيز دور كرد و بازداشت- دَعْوَى: إدّعا- مُعَارِض: مخالف، حريف، مدعى - غَيُور: كسى كه بشدت از حريم ناموس خويش دفاع مىكند -. الجَانِى: مجرم، جنايتكار- الحُرَمْ: جمع الحُرْمَة: آن چه هتك حرمت آن حرام است،اهل بيت و نواميس آدمى.
نكته ادبى: در اين بيت تشبيه تمثيل وجود دارد.
97 - مفردات: مَدَدْ: گسترش يافتن - الحُسْن: زيبايى، نيكويى- القِيَم: جمع القِيمَة: ارزش.
نهجالبلاغه: زيباترين عبارت نهجالبلاغه در توصيف قرآن كه با اين بيت و ابيات اين بخش تناسب دارد مربوط به عبارت آخر خطبه 198 مىباشد كه ترجمه آن چنين است: «پس فرو فرستاد بر او قرآن را، نورى كه چراغهاى آن فرو نميرد، و چراغى كه افروختگىاش كاهش نپذيرد، و دريايى كه ژرفاى آن كسى نداند و راهى كه پيمودنش رهرو را به گمراهى نكشاند. و پرتوى كه فروغ آن تيرگى نگيرد. و فرقانى كه نور برهانش خاموش نشود. و تبيانى كه اركانش ويرانى نپذيرد، و بهبوديى كه در آن بيم بيمارى نباشد، و ارجمنديى كه يارانش را شكست و ناپايدارى نباشد، و حقى كه ياورانش را زيان و خوارى نباشد. پس قرآن معدن ايمان است و ميانجاى آن، و چشمه سار دانش است و درياهاى آن، و باغستان دادست و انگيزههاى آن، و بنياد اسلام است و بُنلاد استوار آن. وادىهاى حقيقت است و سبزهزارهاى آن، و دريايى است كه بردارندگان آب آن را خشك نگردانند، وچشمهسارهااست كه آب كشندگان، آب آن را به ته نرسانند، و آبشخورها است كه درآيندگان آب آن را كم نكنند ومنزلگاهها است كه مسافران راهش را گم نكنند، و نشانهها است كه روندگان از نظرش دور ندارند، و پشتهها است كه روى
1) محدِّث خراسانى، احمد، خورشيد تابان در علم قرآن، چاپ اول، بنياد پژوهشهاى اسلامى، مشهد، صفحه 99، 1372 ش.
آورندگان از آن نگذرند و آن را نگذارند، خدايش مايه سيرابى دانشمندان كردهاست، و بهار دلهاى فقيهان و مقصد راههاى پارسايان، و دارويى كه از پس آن بيمارى نيست و نورى كه با آن تارى نيست، و ريسمانى كه گرفتنگاه آن استوار است و پناهگاهى كه قلّه آن پناهنده را نگاهدار است، و ارجمندى هر كه با او دوستى ورزد و امان آن كس كه بدان در شود و راهنماى هر كه بدان اقتدا كند و عذرخواه آن كه آن را مذهب خود گيرد و برهان هر كس كه بدان سخن گويد و آن را پذيرد، و گواه هر كه در مخاصمت پشتيبان خويشش شمارد، و پيروزى آن كسى كه بدان حجت آرد و راهبر آن كه آن را بهكار دارد و برنده آن كه آن را كار فرمايد، و نشان آن كس كه در آن بنگرد چنان كه بايد، و نگاهدار كسى كه خود را بدان از آسيب پايد و دانش كسى كه آن را نيك به خاطر سپارد، و حديث كسى كه از آن روايت كند و حكم آن كس كه خواهد حكم دهد»
98 - مفردات: عَدَّ الشَّىءَ: آن چيز را شمرد، آن را به حساب آورد- أَحْصَى الشَّىءَ: آن چيز راشمارش و يادداشت كرد، آمار آن را گرفت- عَجائِب: جمع العَجِيبَة: شگفتانگيز، تعجبآور- لاتُسَامُ بِالسَّأَمِ: ملال آور نمىشود- إكْثَار: بسيار گردانيدن، در اين جا :بسيار تلاوت كردن - السَّأَم: دلتنگى، خستگى.
نكته ادبى: بين «تُسَامُ» و «سَأَم» جناس شبه اشتقاق وجود دارد.
قرآن: در اين بيت از الفاظ آيه 18 سوره «النحل» اقتباس شده: «وَ إِنْ تُعَدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا».
توضيح روايى: امام على (ع) در خطبه 18 نهجالبلاغه مىفرمايد: «إنَّ الْقُرآنَ ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ، لاَ تَفْنَى عَجَائِبُهُ وَ لاَ تَنْقَضِى غَرائِبُهُ وَ لاَ تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إلاّ بِهِ» :« ظاهر قرآن زيبا است، باطن آن ژرف و ناپيدا است، عجايب آن سپرى نگردد، غرايب آن به پايان نرسد و تاريكىها جز بدان زدوده نشود.»
و در خطبه 156 فرمودهاند: «لاَ تُخْلِقُهُ كَثْرَةُ الرَّدِّ وَ وُلُوجُ السَّمْعِ» :« كهنه نگردد به روزگار، نه از خواندن و نه از شنيدن بسيار.»
99 - مفردات: ظَفِرَ بِهِ: به او دست يافت- إعْتَصَمَ بِهِ: آن چيز را با دست خود گرفت.
نكات ادبى: 1 - قرآن به ريسمان تشبيه شده، آن گاه اسم مشبهبه براى مشبه استعاره
شده و اعتصام ترشيح است براى ريسمان (مشبه به) لذا استعاره از نوع مصرّحه مرشّحه است. 2 - بين «قَرَّ» و «قارِىء» جناس شبه اشتقاق است.
آيه: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا» :« همگى به ريسمان خداوند [قرآن [چنگ در زنيد و پراكنده نشويد.»
نهجالبلاغه: «وَ عَلَيْكُمْ بِكِتَاب اللَّه فَإنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ وَ النُّورُ الْمُبِينُ وَ الشِّفَاءُ النَّافِعُ، وِ الرَّىُّ النَّاقِعُ وَ الْعِصْمَةُ لِلْمُتَّمَسِّكِ وَ النَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ، لاَ يَعْوَجُّ فَيُقَامَ وَ لاَ يَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ» :« بر شما باد به كتاب خدا كه ريسمان استوار و نور آشكار است و درمانى است سوددهنده و تشنگى را فرو نشاننده. چنگ زننده را نگهدارنده و در آويزنده را نجات بخشنده، نه كج شود تا راستش گردانند و نه به باطل گرايد تا بازش گردانند.
100 - مفردات: لَظَى: آتش، زبانه آتش، يكى از نامهاى دوزخ- وِرْدْ: آبى كه بر آن وارد شوند، جزئى از قرآن كه هر شب انسان براى قرائت آن برخيزد- الشَّبِم: خنك.
نكات ادبى: 1 - «آيات» به الماء تشبيه شده، آن گاه لفظ مشبه به فراهم چيده شده و يكى از لوازمش ذكر گرديده است يعنى «الوِرْد»، در اين ميان «الشَّبِم» ترشيح است براى «الماء» پس استعاره از نوع مكنيّه است.
2 - بين «حَرّ» و «شَبِم» طباق وجود دارد.
نكته قرآنى: ياد خدا آتشهاى درون و برون را خاموش مىكند(1).
حديث: «إقْرَؤُوا الْقُرآنَ، فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُعَذِّبُ قَلْبا وَعَى الْقُرآنَ» (به نقل از أبى أمامة)(2): «قرآن را تلاوت كنيد، براستى خداوند قلبى را كه جايگاه قرآن باشد عذاب نمىكند.»
101 - مفردات: أَلْحَوض: حوض كوثر- تَبْيَضُّ: سفيد مىشود - الحُمَم: جمع الحُمَّة: زغال، سياهى.
حديث: از انسبن مالك، در معنى كوثر، به نقل از رسول گرامى صلىاللهعليهوآله گفته شده: فَاِنّهُ نَهْرٌ وَعَدَنِيهِ رَبّى عَزَّوَجَلَّ، عَلَيْهِ خَيْرٌ كَثِيرٌ، هُوَ حَوْضٌ تَرِدُ عَلَيْهِ أُمَّتِى يَوْمَ الْقِيَامَةِ، آنِيَتُهُ عَدَدَ
النُّجُومِ»(1):« پس بدرستى كه آن (كوثر) نهرى است كه پروردگارم به من وعده داده است. خير فراوانى در آن است. آن حوضى است كه روز قيامت أمّتم بر آن وارد مىشوند و ظرفهاى آن به شمار ستارگان آسمان است.»
102 - مفردات: الصِّراط: راه، راه روشن و آشكار، اين كلمه 40 بار در قرآن با صفت مستقيم به كار رفته است - المِيزَان: ابزار سنجش برابرى دو جسم موزون، ترازو، سمبل عدالت - قِسْط: عدل و داد.
آيه : «اللّهُ الّذى أَنْزَلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ وَ الْمِيزَانِ» :«خداست كه اين كتاب بر حق و ترازو را نازل كرده است.»(2)
103 - مفردات :حاذِق :ماهر، خبره، كاردان- الفَهِم: آگاه، زودفهم.
قرآن: به گواهى آيه 89 سوره بقره اهل كتاب از ظهور پيامبر جديد و كتاب جديد به طور ضمنى اِطّلاع داشتند امّا پس از نزول قرآن از سر حسادت و لجاجت آگاهانه با آن سر به مخالفت برداشتند. «وَ لَمّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَ كَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الّذيِنَ كَفَروُا، فَلَمّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفوُا كَفَروُا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكَافِرينَ» : و «چون ايشان را از جانب خدا كتابى آمد، او را نشناختند (پيامبر اسلام را) هر چند كتابشان را هم تصديق كرده بود. با آن كه پيشتر از آن خواستار پيروزى بر كافران بودند، به ا و ايمان نياوردند كه لعنت خدا بر كافران باد»(3)
هر كسى كو حاسد كيهان بود
آن حسد خود مرگ جاويدان بود
(دفتر 5 مثنوى، بيت 14)
104 - مفردات: رَمَدْ: درد چشم، آزردگى چشم - سَقَمْ: بيمارى.
ذمّ خورشيد جهان ذمّ خود است
كه دو چشمم كور و تاريك و بد است
«دفتر 5 مثنوى بيت 10»
105 - مفردات: يَمَّمَهُ: قصد او كرد - العافُون، هرجوينده روزى و احسان، كسى كه گروهى او را براى پيدا كردن جاو آب و علف پيش فرستند- سَاحَة: ناحيه، ميدانگاه اطراف خانه- سَعْىْ: راه رفتن، دويدن- مُتُون: جمع مَتْن و پشت - الأَيْنُقْ: جمع النَّاقَة: ماده شتر- الرُّسُم: جمع الرَّسُوم: شترى كه گامها را محكم بر زمين مىكوبد و اثر پايش بر زمين مىماند.
106 - مفردات: مُعْتَبِر: عبرتگير، پندپذير- مُغْتَنِم: غنيمت گير، كسى كه در صدد به دست آوردن غنيمت است، غنيمت جو.
نكته ادبى: بين دو مصراع موازنة وجود دارد.
107 - مفردات: الدّاجِى :شب تيره و تار.
زمان وقوع معراج: «باتوجه به كثرت اختلاف روايات درباره زمان وقوع معراج نظر ابناسحاق و ابن هشام آن است كه در سال دهم بعثت رخ داده. برخى آن را در اوايل و بعضى در اواخر بعثت ذكر كردهاند. اما آنچه روشن است به دليل آن كه نمازهاى يوميه پس از معراج واجب گرديده پس معراج در سال دهم و پس از مرگ حضرت ابوطالب (ع) رخ داده است. چون از روايات برمىآيدكه تا لحظه مرگ ابوطالب(ع) نماز واجب نشده بود.(1)
آيه : «سُبْحَانَ الّذِى أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأقْصَى الَّذِى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنَا إنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» : «منزّه است آن خدايى كه بنده خود راشبى از مسجدالحرام به مسجدالاقصى كه گرداگردش را بركت دادهايمسير داد. تا بعضى از آيات خود را به او بنماييم، هر آينه او شنوا و بينا است»(2)
حديث معراج: از عبدالله بن مسعود درباره معراج رسول صلىاللهعليهوآله روايت مفصلى نقل شده كه بخشى از آ ن چنين است:
«أُتِىَ رَسُولُ اللّهِ بِاْلِبُراقِ، فَحُمِلَ عَلَيْهَا، ثُمَّ خَرَجَ بِهِ صَاحِبَهُ، يَرَى الاْآياتِ فيِمَا بَيْنَ السّماءِ وَ الاَءرْضِ. حَتَّى انْتَهَتْ إلَى بَيْتِ الْمُقَدسِ، فَوَجَدَ فِيهِ إبْراهيمَ الْخَلِيلَ وَ مُوسَى وَ
عِيسَى فىِ نَفَرٍ مِنَ الاْءنْبِياءِ قَدْ جُمَعُوا لَهُ، فَصَلَّى بِهِمْ...»(1)
«براق براى رسول خدا آورده شد، سوار آن گشت، سپس براق سوارش را بيرون برد، در حالى كه [پيامبر [نشانههاى الهى بين زمين و آسمان را نظاره مىكرد، تا كه به بيتالمقدس رسيد، در آنجا حضرت ابراهيم و موسى و عيسى را در جمع گروهى از ديگر پيامبران يافت: آنان جملگى بر گرد پيامبر اسلام جمع شدند، پس از آن پيامبر با آنان نماز جماعت گزارد...»
توضيح: براى كامل شدن شرح حادثه معراج ( ك شرح بيت 83 نهجالبرده شوقى)
108 - مفردات: قَابْ: از وسط زه كمان تا سرآن،نصف طول زه كمان- قَابَ قَوْسَيْن: به دو شيوه معنى شده است اول: مقصود «قَابَاقَوسٍ» است، بنابراين به معنى «اندازه يك كمان» خواهد بود يعنى فاصله قبضه كمان تا نوك آن، دوم: به معنى «فاصله دو كمان» است، در هر حال اين عبارت كنايه از كمى فاصله و نزديكى دو چيز به هم است- لَمْ تُرَمْ: قصد نشده بود.
توضيح: مراد از «قاب قوسين» قرب مرتبه و رفع تمامى حجابها، از جلو ديدگان ظاهرى و باطنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است نه قرب مكان و مسافت. زيرا خداوند منزه از مكان است. و اين تركيبى كنايى است. عربها رسم داشتند كه اگر يكى مىخواست به ديگرى محبت ورزد كمانش را به كمان او مىپيوست و همسر مىكرد لذا خداوند متعال كه مىخواست پرده از محبت خود با بنده پاكش بردارد از آن به «قاب قوسين» تعبير كرد تا مطابق تعبير عربها باشد.
آيه: «عَلَّمَهُ شَدِيدُ القُوَى ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى وَ هُوَ بِالاْءُفُقِ الاْءعْلَى ثُمَّ دَنَى فَتَدَلَّى فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أوْ أَدْنَى فَأَوْحَى إلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَارَأَى أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَايَرىَ وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى اِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَى مَا زَاغَ الْبَصَرُ مَا طَغَى لَقَدْ رَأىَ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرىَ» : «او را آن فرش-ته بس نيرومند تعليم داده است، صاحب نيرويى كه استيلا يافت، و او به كناره بلند آسمان بود، سپس نزديك شد و
1) السيرة النبوية، ابن هشام، ج 2، ص10. براى آگاهى بيشتر از حديث معراج (ك المسند الجامع لأحاديث الكتب الستّة، عوّاد معروف، ج2، ص 394 -399)
بسيار نزديك شد تا به قدر دو كمان يا نزديكتر، و خدا به بنده خود هر چه بايد وحى كند وحى كرد، دل آنچه را كه ديد دروغ نشمرد، آيا در آنچه مىبيند با او جدال مىكنيد؟ او را ديگر بارهم بديد،نزد سدرةالمنتهى(1)
«خرگاه برون زدى ز كَوْنَين * در خيمه خاص «قاب قوسين»
جبريل ز همرهيت مانده * الله معك ز دور خوانده»
«نظامى گنجوى»
109 - مفردات: قَدَّمَهُ: او را پيش فرستاد، او را جلو انداخت- مَخْدُوم: مهتر و سرور - خَدَم :جمع خادم: نوكر، خدمتكار.
نكته ادبى: بين «مخدوم» و «َخَدم» جناس اشتقاق وجود دارد.
توضيح :مفهوم اين بيت اشاره دارد به حديثى كه در ذيل بيت 107 ذكر گرديده و گفته شد پيامبران اولوالعزم بر حضرت محمد صلىاللهعليهوآله در شب معراج، در بيتالمقدس، اقتدا كردند و ب-ه درگاه خداوند متعال نماز گزاردند.
«نظامى گنجوى مثنوى زيبا و بلندى درباره معراج دارد كه به آوردن چند بيت از آن در ا ينجا بسنده مى كنيم.
اى نقش تو معراج معانى * معراج تو نَقل آسمانى
از هفت خزينه درگشاده * برچارگُهر قدم نها ده
از حوصله زمانه تنگ * بر فرق فلك زده شبا هنگ
چون شب عَلَم سياه برداشت * شبرنگ تو رقصِ راه برداشت
خلوتگه عرش گشت جايت
پروازِ پرى گرفت پايت»(1)
110 - مفردات: إخْتَرَقَ الأرْضَ: از وسط آن زمين عبور كرد نه از كنار آن - أَلسَّبْعُ الطِّباق: هفت طبقه آسمان، هفت آسمان - مَوْكِبْ: گروه سوار و پياده كه در التزام ركاب بزرگى باشند، گروه سواره- صَاحِبُ العَلَم: پرچمدار.
«از جمله عرش بر پريدى * هفتاد حجاب را دريدى»
نظامى
111 - مفردات: وَدَعْ يَدَعُ الشَّىءَ: آن چيز را وانهاد،رهايش ساخت - الشَّأْوْ: نهايت يك چيز- مُسْتَبِقْ: پيشى گيرنده در مسابقه [تَقَرُّب إلَى اللّه]، مقصود پيامبران و اولياى خاص الهىاند- مَرْقَى: نردبان، جاى بالا رفتن- مُسْتَنِمْ: كسى كه خواهان بالا رفتن و رسيدن به بلندترين نقطه چيزى است.
«شبى بر گذشت از فلك بر گذشت * به تمكين و جاه از مَلَك درگذشت
چنان گرم در تيه قربت براند * كه بر سِدْرَه جبريل از او بازماند»
«سعدى»
112 - مفردات: خَفَضَهُ :آن را پايين آورد، او را از مقام و جايگاهش پايين آورد- بِالاْءضَافَة: بِالاْءضَافَةِ إلَى مَقَامِكَ - نُوديِتَ: فراخوانده شدى - المُفْرَدُ الْعَلَم: يگانه مشهور، يكتاى برجسته
نكات ادبى: 1 - بين خفض، رفع ،اضافه و نداء مراعات نظير وجود دارد، همچنين «مفرد علم» با «نداء و رفع» تناسب دارد، چون مناداى مفرد معرفه اعرابش رفع است 2 - اگر معنى لُغوى خَفْض و رَفْع» به معنى «پستى و بلندى» را در نظر بگيريم بين آنها طباق وجود دارد 3 - روشن است كه شاعر با هنرمندى در استخدام اصطلاحات علم نحو توريه كرده است.
«رفته ز وَلاى عرشِ والا * هفتاد هزار پرده بالا»(2)
«نظامى گنجوى»
113 - مفردات: تَفوز : كامياب شوى، برسى - أَىّ مُسْتَتِرٍ: چه سان پنهان است، در نهايت پوشيدگى است- المُكْتَتَمُ مِنَ الاْءسرار :راز سر به مهر،رازى كه در كتمان آن مبالغه شود.
114 - مفردات: حَازَ يَحُوزُ الشَّىءَ: آن را بدست آورد- فَخار: برترى، عظمت- جَازَ الْمَكانَ: از آن جا گذشت و آن را پشت سرگذاشت- إزْدَحَمَ الْقَوْمُ: آن قوم جا را بر يكديگر تنگ كردند- غَيْر مُزْدَحَمْ : بىازدحام، بىمزاحمت.
نكات ادبى: 1 - بين «حُزْتَ» و «جُزْتَ» جناس مُصحّف وجود دارد. 2 - بين دو مصراع موازنة وجود دارد.
115 - مفردات: جَلَّ: بزرگ است، شكوهمند است- وُلِّيتَ: به تو واگذار شده- رُتَبْ :جمع رُتْبَة: درجات - عَزَّ: دشوار است، نادِر است- أُولِيتَ: به تو بخشيده شد.
نكات ادبى: 1 - بين «وُلّيِتَ» و «أُولِيتَ» جناس ناقص وجود دارد 2 - بين دو مصراع موازنه وجود دارد.
«بر سر هستى قدمش تاج بود
عرش بدان مائده محتاج بود»
«نظامى گنجوى»
116 - مفردات: أَلْبُشْرَى: مژده، خبر خوش- بُشْرَى لَنَا: مژده باد بر ما- مَعْشَر: گروه، دسته - مَعْشَرُ الإسْلاَم : أمّت مسلمان - رُكْن: پايه يك چيز، قسمت نيرومندتر و محكمتر يك بنا- غَيْر مُنْهَدِم: ويران نشدنى.
توضيح: مقصود از ركن استوار و خلل ناپذير،و جود پر بركت و رحمت بار رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله است.
«بخت جوان يار ما، دادن
جان كار ما
قافله سالار ما، فخر جهان مصطفا است»
«مولوى»
117 - نكته ادبى: بين «دَعَا» و «دَاعينا» جناس اشتقاق وجود دارد.
آيه: «كُنْتُم خَيْرَ أُمّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِالْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ»:«شما بهترين أمتى هستيد از ميان مردم پديد آمده كه امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خدا ايمان
داريد.»(1)
118 - مفردات: رَاعَهُ :او را ترساند- نَبْأَة: صداى آهسته - أَجْفَلَهُ: او را ترساند و فرارىاش داد،او را رم داد- أَلْغُفْل من الغنم: گوسفندانى كه نشان و علامتى ندارند..
نكات ادبى: 1 - در بيت تشبيه تمثيل وجود دارد. 2 - بين «أَنْباء» و «نَبْأَة» جناس اشتقاق وجود دارد.
119 - مفردات: مُعْتَرَك: ميدان جنگ، آوردگاه- وَضَمْ: تخته قصابى كه زيرگوشت نهند- تَرَكَهُمْ لَحْماًعَلَى وَضَمٍ: آنان را مثل گوشت روى كنده قصابى كرد، آنان را كشت و بشدت خوار و ذليلشان ساخت.
نكته ادبى: در اين بيت تشبيه تمثيل وجود دارد.
120 - مفردات: غَبَطَ يَغْبِطُ: به حال او رشك برد، به حالش حسرت خورد، آرزو كرد كه او نيز مانند ديگرى برخوردار باشد - أَشْلاَء: جمع شِلْوْ: عضوى از گوشت، هر حيوان پوست كنده كه قدرى از گوشتش خورده شده و مقدارى از آن باقى مانده است - شالَ: بالا رفت، بلند شد- العِقْبان: جمع عُقَاب- الرَّخَم: كركس، لاشخور.
نكات ادبى: 1 - بين «أَشْلاَء» و «شَالَتْ» جناس شبه اشتقاق وجود دارد 2 - بين «عِقْبان» و «رَخَم»مراعات نظير است.
توضيح: حالات درونى دشمنان به گونهاى محسوس، با هنرمندى خاصى ترسيم شده است.
121 - مفردات: أَلاْءشْهُرُ الْحُرُم: ماههايى كه عربها از قديم جنگيدن در آنها را جايز نمىدانستهاند اين ماهها عبارت است از :رجب، ذىالقعده، ذىالحجه و محرم و غير از رجب بقيه متصل به هماند، اين حرمت مورد تأييد اسلام نيز قرار گرفت.
آيه: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتَالٍ فيِهِ قُلْ قِتالٌ فِيه كَبِيرٌ» :«تو را از جنگ كردن در ماه حرام مىپرسند. بگو جنگ كردن در آن گناهى است بزرگ»(2).
توضيح: كافران از رزم آورى و شجاعت رزمندگان اسلام چنان مىترسيدند كه چشم انتظارشان به ماههاى حرام بود تا نفس راحتى بكشند.
122 - مفردات: حلّ المَكانَ: در آنجا فرود آمد و ا قامت گزيد- قَرْم: سرور، بزرگوار- قَرِم :كسى كه به خوردن گوشت اشتهاى بسيار دارد، در اين جا به معنى كسى ا ست كه به كشتن دشمنان اسلام بسى مشتاق است.
نكته ادبى: بين «قَرْم» و قَرِم» جناس محرَّف وجود دارد.
123 - مفردات: يَجُرُّ: مىكشد- خَمِيس :لشكر، سپاهى كه مركّب از پنج قسمت است؛ مقدمه، قلب،جناح راست، جناح چپ و عَقَبه- السّابِحَة: اسب تيزتك، كشتى شناور- إلْتَطَمَتِ الاَْمْوَاجُ، امواج به هم برخوردند و خروشيدند - مُلْتَطِم: خروشان
نكته ادبى: بحر خميس يك ا ضافه تشبيهى است.
124 - مفردات: مُنْتَدِبْ :پذيرنده دعوت- إحْتَسَبَ عِنْدَ اللّهِ خَيْراً: كار خيرى را براى رضاى خدا انجام داد، كار خيرى را براى خود به نزد خداوند فرستاد- مُحْتَسِبْ: كسى كه براى خرسندى خداوند كار مىكند.
يَسْطُو: بر روى او پريد، به او حمله كرد- مُسْتَأصِل: ريشه بركَننده- مُصْطَلِم: بنيان كن، نابود كننده.
125 - مفردات: غُربة: دورى از وطن كه لازمه آن بىكسى و گمنامى و بيگانگى و احياناً ناارجمندى است-
مَوْصُولَة الرَّحِم: به خويشان پيوسته، كنايه از ارجمند و پرقوّت شدن است.
نهجالبلاغه :امام على عليهالسلام در خطبه 106 مىفرمايند: «از كرامت پروردگار به جايى رسيديد كه كنيزان شما را حرمت مىگذارند. و همسايگان شما را ارجمند مىشمارند. آن كه پايه او با شما يكى است و حق نعمتى از شما به گردن او نيست بزرگتان مىدارد. و آن كه از حمله شما ايمن است و شما را بر او فرمانى نيست، از شما بيم دارد.»
126 - مفردات: مَكْفُول: حمايت شده، ضمانت شده- بَعْل: مرد سرپرست خانواده، شوهر - يَتَمَ يَيْتِمُ: يتيم شد- آمَ يَئِيمُ: بيوه شد، همسرش مرد.
نكته ادبى: بين «أب» و «بعل» مراعات نظير است.
127 - مفردات: مُصَادِمهُ: برخوردكننده با او- مُصْطَدَم: محل برخورد، مكان تصادف ،ميدان جنگ كه دو سپاه با يكديگر برخورد مىكنند.
نكته ادبى: هُمُ الْجِبالُ، تشبيه بليغ است.
128 - مفردات: حُنَيْن: واديى است ميان مكه و طائف، اين نام در آيه 25 سوره توبه ذكرشده و آن مربوط است به جنگى كه در سال هشتم هجرت پيش از فتح مكه، بين قبيله هوازن و سپاهيان اسلام، به فرماندهى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، در وادى مذكور در گرفت كه منجر به پيروزى مسلمانان شد.(1)
اُحُد: كوه احد كه گفتهاند به دليل جدايىاش از ديگر كوههاى ديگر منطقه، اُحد خوانده شده. يا آن كه رسول خدا از روى علاقه به توحيد و اشاعه آن نامش را احد گذاشته، در فاصله شش كيلومترى [شمال [شهر مدينه بوده، و اكنون شهر تا دامنه آن گسترش يافته است. در روز هفتم شوال سال سوم هجرت در دامنه اين كوه(3)يكى از مهمترين جنگهاى صدر اسلام رخ داد، جنگى كه تجربهاى تلخ اما آموزنده از خود بر جاى گذاشته و در ميان غزوات صدر اسلام يك اسثتنا به شمار مى آيد(4)
فُصول حَتْفٍ : فصل هاى مرگ، انواع مرگها - أَدْهَى : دشوارتر، مصيبت بارتر - أَلْوَخَم: وبا، طاعون، نوعى بيمارى واگير و مهلك كه در قديم هزاران نفر رادر زمانى اندك به كام
1) أعلام قرآن، صفحه 298.
2) تاريخ سياسى اسلام سيره رسول خدا،جعفريان، ج1، ص 420.
3) در دامنه جنوبى كوه احد و در غرب كوه رباط،ناحيه شرقى راه مدينه به شام. (ك مقالات تاريخى،رسول جعفريان، صفحه 124.)
4) تاريخ سياسى اسلام سيره رسول خدا، جعفريان، ج1، ص 455. براى اطلاْءع بيشتر از موقعيت بدر وأحد ( كمعجم البلدان، ياقوت حموى، جلد اول، صفحه 109 و 357)
مرگ مى كشيد.
نكات ادبى : 1 - بين "حُنين" و "بَدر" و "أُحد" مراعات نظير وجود دارد 2 - تكرار فعل "سَلْ" نشانگر تأكيد است.
129 - مفردات : أَصْدَرَهُ عَنْ كَذَا :آن را از فلان چيز بيرون آورد يا بازگردانيد - مُصْدِر : بيرون آورنده، بازگرداننده - البِيض : جمع الأبْيَض : شمشيرهاى سفيد - اللِّمَم : جمع اللِّمَّة: مويى كه تا زير نرمه گوش آويخته باشد، وجه تسميه اش اين است كه به سردوشهانزديك شده است.
نكات ادبى:
1 - بين "البِيض"، "حُمْراً" " و "مُسْوَدّ" مراعات نظير وجود دارد.
2 - بين "المُصْدِر" و "وَرَدَ" طباق وجود دارد.
3 - با در نظر گرفتن معنى لغوى "البِيض" بين آن و "مُسْوَدّ" طباق وجود دارد.
130 - مفردات : سُمْر: جمع أَسْمَر : نيزه - الخَطّ : نام سرزمينى كه نيزه هاى خطّى بدان منسوب است. اين ناحيه در عُمّان واقع شده (كتابُ الْعَين)، برخى هم گفته اند در بحرين بوده، به هر صورت در اين منطقه نيزه هاى سخت و تيز و مقاومى ساخته مى شده و يا از راه تجارت به فروش مى رسيده است.(1)- حَرْف : نوك و لبه هر چيز، كنار و انتهاى آن - جِسْم : پيكر، بدن - مُنْعَجِم : نقطه دار
نكات ادبى :
1 - بين "كاتِبين"، "الخَطّ"، "أَقْلامهم"، "حَرف" و "غَير مُنعَجِم" ايهام تناسب وجود دارد.
2 - "طعن" به "كتابت" تشبيه شده، به وجه شبه تأثير گذارى، آن گاه "كتابت" براى "طعن" استعاره شده، سپس از "كتابت" به معنى "طعن"، "كاتبين" به معنى "طاعنين" اخذ شده بنابر استعاره مصرّحه تبعيّه.
3 - أقلام، استعاره است براى "نيزه ها"
131 - مفردات : شَاكِى السِّلاح : مرد تابن دندان مسلّح و خيلى با هيبت و شوكت،
1) معجم البلدان، جلد دوم، صفحه 378.
اصل اين اصطلاح "شَائِكُ السِّلاح" است كه مقلوب شده است - سِيما : نور پيشانى، نشانه، هيأت، چهره - تَمَيَّزَهُ : آن را مشخّص مى سازد - يَمْتَازُ : مشخص مى شود - السَّلَم : درخت خار دار كيكر، درخت كرت كه برگش در دبّاغى به كار مى رود.
نكته ادبى : بين "شَاكِى"، "الوَرْد" و "السَّلَم" مراعات نظير وجود دارد.
132 - مفردات: نَشْر : بوى خوش - الزَّهْر : شكوفه، گل گياه - الأَكْمَام : جمع الكُمّ : غلاف شكوفه كه پس از شكافته شدن غنچه از آن بيرون مى آيد، كاسبرگ - الكَمِىّ: دلير، مرد سلاح پوشيده.
133 - مفردات : ظُهور : جمع ظَهر، پشت - رُبَى : جمع الرَّبْوَة : زمين بلند، پشته، تپّه - شِدَّة : نيرومندى، توانايى - الحَزْمْ : هوشيارى، استوارى در كار، دور انديشى - شَدَّة : بستن و محكم كردن با طناب و غيره - الحُزُمْ : جمع الحِزَام: تنگ چارپا، كمربند.
توضيح : گياهان و درختانى كه بر روى تپه ها مى رويند، به دليل آن كه داراى ريشه هاى محكم و عميق هستند استوارند و به راحتى از جا كنده نمى شوند لذا سواران سپاه اسلام به چنين درختانى تشبيه شده اند.
نكات ادبى : 1 - بين "شِدّة" و "شَدّة" جناس محرّف وجود دارد. 2 - بين "الحَزْم" و "الحُزُم" نيز جناس محرّف وجود دارد.
134 - مفردات : بَأْس : شجاعت، دلاورى، نيرومندى - فَرَقْ : ترس شديد - البَهْمْ : چارپايانى نظير گوساله، بزغاله، برّه - البُهَم : جمع البُهْمَة : پهلوان دلير كه هماوردانش از پس او بر نمى آيند و نمى دانند كه او را چگونه شكست دهند.
توضيح : مفهوم روشنتر اين است كه لشكريان كفر چنان وحشت زده شده بودند كه از هر شبحى حتى از اسبان خود بشدّت مى ترسيدند.
نكات ادبى : 1 - بين "البَهم" و "البُهَم" جناس محرّف وجود دارد 2 - بين "فَرَقاً" و "تَفَرَّقَ" جناس اشتقاق وجود دارد.
135 - مفردات : آجام : جمع الجمع َأجَمَة : بيشه شير، كنام شير كه معمولا" درخت زارى است انبوه و درهم فرورفته - وَ جَمَ يَجِمُ فُلانٌ : فلانى از شدّت ترس ساكت و خاموش شد و آرام گرفت.
نكات ادبى : 1 - در مصراع دوم براى تبيين هيبت و شجاعت با شكوه دلاوران اسلام به مبالغه اى زيبا دست زده است زيرا شير در هنگام دفاع از كنام خود به اوج خشم و حمله ورى و درندگى مى رسد. 2 - بين "آجام" و "تجم" جناس شبه اشتقاق وجود دارد.
136 - مفردات : لَنْ تَرَى : هرگز نمى بينى، هرگز نمى يابى - مُنْتَصِر : ظفر يافته - مُنْقَصِمْ : شكست خورده، درهم شكسته شده.
نكات ادبى : 1 - بين دو مصراع توازن با تكرار وجود دارد. 2 - بين "وَلِىّ" و "عَدُوّ" طباق وجود دارد.
137 - مفردات : أَحَلَّهُ بِالْمَكان : او را در آن جا فرود آورد - أُمَّة : مردم همكيش - حِرْزْ: هر چه كه جلو تباهى و نابودى و گم شدن و تلف گشتن چيزى را بگيرد، نظير صندوق - مِلَّة : دين، آيين، شريعت - اللَّيْثْ : شير - أَشبال : جمع شِبْل: بچه شير كه به سن شكار كردن رسيده است - أَجَمْ : جمع أَجَمَة : كُنام شير
نكات ادبى : 1 - در اين بيت، پيامبر در قدرت حمايت از كيان و فرزندان خود،به شير و امتش به فرزندان شير، و دينش به كنام شير تشبيه شده است.
2 - بين "أَحَلَّ" و "حَلَّ" جناس اشتقاق وجود دارد.
3 - بين "لَيْثْ" و "أَشْبال" مراعات نظير وجود دارد.
138 - مفردات : جَدَّلَهُ : اورابر خاك افكند - كَلِماتُ اللّه : مقصود قرآن كريم است - جَدِلْ : كسى كه به شدّت ستيزه مى كند - خَصَّمَهُ : بر او در دشمنى غلبه كرد، بر او چيره شد - خَصِم : ستيزه گر، دشمن سرسخت - البُرهان : يكى از نامهاى قرآن كريم است.
نكات ادبى : 1 - بين "جَدَّلَتْ" و "جَدِلْ" جناس اشتقاق وجود دارد.
2 - بين "خَصَّمَ" و "خَصِمْ" جناس اشتقاق وجود دارد.
139 - مفردات : الأُمِّى : درس نخوانده و به مكتب نرفته، خواندن و نوشتن نياموخته - الجاهِليّة : دوران پيش از ظهور اسلام در عربستان كه نور عقل و وحى در آن سامان خاموش بود - التَّأدِيب : تربيت كردن و پرورش دادن برمبناى درستى و أخلاق - اليُتْمْ : يتيمى، بى پدرى.
نهج البلاغه : "وَ لَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ - صَلَّى اللّهُ عَلَيه وَ آلِه - مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطيِماً" أَعْظَمْ
مَلَكٍ مِنْ مَلاَئِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَريِقَ الْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلاَقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ"
« هنگامى كه از شير گرفته شد خدا بزرگترين فرشته از فرشتگانش را شب و روز همنشين او فرمود تا راههاى بزرگوارى را پيمود و خويهاى نيكوى جهان را فراهم نمود. (خطبه 192)
حديث: "أَدَّبَنَى رَبِّى فَأَحْسَنَ تَأْدِيبى"(1)ترجمه: پروردگارم مرا بسيار نيكو تربيت كرد.
«نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد.»
"حافظ"
140 - مفردات : أَسْتَقِيلُ: در خواست بخشش مى كنم - الخِدَم: جمع الخِدْمَة : انجام كارى نيك براى كسى از سر دلسوزى و خير خواهى، در اين جا خدمتكارى اهل دنيا مقصود است.
نكته ادبى : در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح : بوصيرى پيش از سرودن بُردَه، به مناسبتهاى مختلف سلاطين و اميران و وزيران رامدح كرده بود كه مجموعه اين قصايد در ديوانش موجود است.
141 - مفردات: قَلَّدَهُ القِلاَدَةَ: گردنبند را در گردنش انداخت - عَواقِب : جمع عاقِبَة : فرجام كار - هَدْى : چارپايى كه براى قربانى كردن به مِنَى برده مى شود، در ابتدا غالبا" بر شتر اطلاق مى شد و بعدا" مصاديقش بيشتر گرديد - النَّعَم : بر شتر، گاو و گوسفند اطلاق مى شود، جمعش انعام است، وجه تسميه اش منافع و خواص آن براى مردم است.
توضيح : معمولا" براى سوق دادن قربانى به سوى قربانگاه قلاّده اى به گردنش مىاندازند و او را به دنبال خود مىكشند.
142 - مفردات : غَىّ : گمراهى، در پى هوس ها رفتن - الصِبَا : كودكى، خُردى - الحَالَتَيْن :مقصود هر دو حالت شاعرى و خدمتكارى است - الآثام : جمع الإثْم : گناه، خطا - النَّدَمْ : پشيمانى.
1) الجامع الصغير فى احاديثالبشيرالنذير، جلداول، دارالفكر، صفحه 51.
143 - مفردات : الدِّين : آخرت - سَامَ الْبائِعُ السَّلْعَةَ : فروشنده كالا را در معرض فروش قرار داد - سَامَ الْمُشْتَرى السَّلْعَةَ : خريدار با قيمتى كه بيان كرد خواستار خريدارى كالا شد.
نكته ادبى : بين "دين" و "دنيا" طباق وجود دارد.
144 - مفردات : آجِل : دير آينده، آخرت - عاجِل : شتابنده، زود آينده، كنايه از دنيا - بَانَ يَبِينُ : آشكار شد، واضح و روشن شد - الغَبْنْ : زيان ديدن در خريد و فروش - بَيْع: خريد و فروش و داد و ستد عادى كه فى المجلس بهاى كالا را مى دهند و آن را تحويل مى گيرند - سَلَمْ : پيش فروش و پيش خريد كردن كالا.
نكات ادبى : 1 - بين "عاجل" و "آجل" جناس مضارع و 2 - بين "بَيْع" و "سَلَم" و "غَبْن" مراعات نظير وجود دارد.
145 - مفردات : عَهْد : پيمان، دوستى، ضمانت - مُنْتَقِض : شكسته شده - حَبْل : رشته پيوند، طناب - مُنْصَرِم : بريده، قطع شده
146 - مفردات : ذِمَّة : امان، پناه، عهد و پيمان - أَوْفَى : باوفاترين - مُحمّد : نام مقدّس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، در قرآن سورهاى به همين نام وجود دارد.
(توضيح : نام شاعر نيز محمّد بوده است.)
نكته ادبى : در بيت تصدير وجود دارد.
حديث : امام صادق عليهالسلام : "بدان كه بر روى زمين خانه اى نيست كه در آن نام محمّد صلىاللهعليهوآله باشد مگر آن كه آن خانه و زمين هر روز خدا را تقديس مىكنند.(1)
147 - مفردات : مَعاد : روز جزا - فَضْل: احسان و بخشش- إِلّ: عهد و پيمان، صدا را به دعا بلند كردن - زَلَّة: از راه حق يا از راه درست منحرف شدن، لغزيدن؛ زَلَّةُ القَدَم: منحرف از راه راست، لغزيده قدم، [بديهى است كسى كه پايش بر راه صراط بلغزد در دوزخ سقوط خواهد كرد.]
نكته نحوى: قول بهتر در قرائت اين بيت، عطف كردن «إلاًّ» بر «فَضْلاً» است چون سخن از تعقيد رها مىشود.
1) تفسير موضوعى قرآن مجيد، جلد 9، صفحه 123.
148 - مفردات: حَاشَاهُ: دور اس-ت از او - حَرَمَ يَحْرِمُهُ الشَّىءَ: او را از آن چيز محروم كرد- مُحْتَرَم: تكريم شده
149 - مفردات: أَلْزَمْتُ: وادار كردم، واجب كردم- مُلْتَزِم: بر عهده گيرنده، كسى كه همراه بزرگى باشد.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
«بوصيرى در ضمن يكى ديگر از مدايح نبوى مىگويد:
بِمَدْحِ الْمُصْطَفَى تَحْيَى الْقُلُوبُ * وَ تُغْتَفَرُ الْخَطَايَا وَ الذُّنُوبُ
150 - مفردات: فَاتَ يَفُوتُ الشَّىءَ: از آن چيز درگذشت- تَرِبَ الرَّجُلُ: آن مرد فقير شد كه گويا حتى فرش زير پا هم ندارد و روى خاك نشسته است. - الحَيَا: باران، زيرا مردم و زمين را زنده مىكند- الاَزْهَار: جمع الزَّهْر: گل - الأَكَم: جمع الأَكَمَة : تپه، زمينى كه از پيرامون خودش بلندتر باشد.
نكات ادبى: 1 - «يداً» مجاز مرسل است به علاقه جزء و كُلّ و مقصود شخص است به معنى «رَجُلاً»
2 - «كرم پيامبر» به بارانى كه گلها و شكوفهها را بر پشتهها مىروياند تشبيه شده است (به نوع تشبيه ضمنى)
151 - مفردات: زَهْرَةُ الدّنْيا :زيبايى و طراوت دنيا- إقْتَطَفَ الثَّمَرَ: ميوه را چيد- إقْتَطَفَ الشَّىْءَ: آن چيز را بسرعت گرفت و قاپيد.
زُهَير: إبن أبى سُلمَى المُزْنى، او از اصحاب معلّقات است كه بيشتر اشعارش در حكمت و خويشتندارى و حلم است شش تن از خاندان او نيز شاعر بودهاند. از جمله فرزندش كعب بن زهير، كه مدحيه نبوىاش شهرت دارد. زهير در سال 520 ميلادى به دنيا آمد و پيش از سال 610
ميلادى برابر 13 قبل از هجرت در گذشت-(1)هَرِم: إبن سَنان بن أبى حارثة المُرّى، او با حارث بن عوف آتش جنگ بين قبايل عَبْس و ذُبيان را خاموش كرد و بدين سبب مورد ستايش شاعر صلحدوست جاهلى يعنى زهير قرار گرفت و سپس هداياى فراوانى به زهير داده شد. او در حدود سال 608 ميلادى (15
1) الزركلى، خيرالدين، الأعلام، جلد 3، چاپ ششم، دارالعلم للملايين، بيروت، صفحه 52، 1984م.
سال قبل از هجرت) درگذشته است.(1)
توضيح قرآنى : اصطلاح «زَهْرَةُ الدّنْيَا» ريشه در قرآن دارد. «وَ لاَ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إلَى مَامَتَّعْنَا بِهِ أزْوَاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أبْقَى» : «به چيزى كه اصنافى از آنان را بدان بهرهمند گرداندهايم چشم مدوز كه تجمل زندگى دنيوى است تا سرانجام آنان را بدان بيازماييم و روزىِ پروردگارت بهتر و پايندهتر است.»(2)
152 - مفردات: لاَذَ يَلُوذُ بِالجَبَلِ: به كوه پناه برد- حُلُول: در آ مدن در جايى، فرارسيدن زمانى - الحَادِثُ العَمَمْ: رخداد فراگير و همگانى، ممكن است مقصد بيمارىاش باشد كه همه پيكرش را در برگرفته بود و يا شايد رخداد قيامت باشد كه حادثهاى است همگانى.
153 - مفردات: ضَاقَ يَضِيقُ: تنگ شد، از وسعتش كاسته شد- جَاه:مقام و منزلت، اعتبار و بزرگى و رتبه- الكَريم: از نامهاى خداوند است - تَجَلَّى: آشكار شد، ظهور يافت- مُنْتَقِمْ: انتقام گيرنده، كينخواه - إذا الكَريمُ تَجَلَّى باسْمِ مُنْتَقِمِ: روزى كه خداوند به نام «انتقام گير» ظهور مىكند، روز قيامت.
154 - مفردات: ضَرَّةْ: هَوُو، مقصود آخرت است كه رابطه اش با دنيا بر اساس تقابل است چنان كه غالبا" دو هوو چنيناند- اللَّوْح: چيز پهنى كه بر رويش چيزى مىنويسند و به معنى صحيفهاى كه قابل ترسيم صور و كتابت در آن باشد.
صحيفه نفس انسانى را لوح گويند كه محل ارتسام اشياء است و نفوس سماوى را نيز لوح مىگويند كه محل ارتسام تمام صور كليه موجودات عالم سفلى است(3)«به نظر برخى عارفان نظير كاشانى مقصود از لوح قلب حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است(4)
قلم: خامهاى كه با آن نويسند، اين ا صطلاح مأخوذ از قر آن است «وَ الْقَلَمِ وَ مَايَسْطُرُونَ» و «الذَّىِ عَلَّمَ بِالْقَلَمِ» عرفا و فلاسفه اسلامى آن را بهكار بردهاند و در حديث است كه «اَوّلُ مَا
خَلَقَ اللّهُ الْقَلَمُ» ملاصدرا گويد:
«ذات بارى تعالى ابتدا جوهر مجرّد قدسى را آفريد و به توسط او جوهر قدسى ديگرى آفريد و همين طور به طور مرتب در كمال و شرف و بالجمله هر يك از عقول طوليه علت وجود موجود عقلى و نفسى ديگر است و از اين جهت از هر يك از عقول مجرده طوليه و نفوس و افلاك مىتوان تعبير به قلم كرد و قلم اول كه عقل اول باشد مَلَك مقرب عقلى و قلم اعلى است و بالجمله عقول را به اعتبار آن كه واسطهاى در فَيضان صُوَر علميهاند بر نفوس كليّه فَلكيه و موجب وجود آنها هستند، قلم گويند.(1)
حكيم ناصر خسرو قباديانى مىگويد: «و چنان كه عقل كلى و نفس كلى قلم و لوح خداىاند، اندر عالم دين نيز رسول قلمِ خداى است، نبشته بر اين صحيفه جسمى. چنين كه همى بينيم قرآن كريم نيز كتاب خداى است از اين قلم كه رسول است - بر اين لوح - كه وصى است- و چنان كه اين كتاب اوّلى جز بدين لوح ما را معلوم نشد، قرآن نيز جز به «وَصِىّ» ما را معلوم نشود.»(2)
155 - مفردات: قَنَطَ يَقْنِطُ: نوميد شد - زَلَّة: لغزش، گناه- الكَبَائِر: جمع ألكَبِيرة: گناهان بزرگ- اللَّمَمْ: گناه كوچك، (اين كلمه در بيت 85 به معنى جنون به كار رفته است.)
نكته ادبى: بين «كَبائر»و «اللَّمَم» طباق وجود دارد.
توضيح: براساس معارف قرآنى مسلمان بايد در حالتى متوازن بين خوف و رجا به سوى خداوند رجعت كند. نه به رحمت بيكران او مغرور گردد و نه از تبهكارهاى خويشتن چنان نوميد و مأيوس شود كه راه دل بر غفران خداوند بسته بيند.
درست است كه براى خداوند بخشش، كوچك و بزرگ ندارد ولى به نصّ قرآن «هركس به وزن ذرّهاى نيكى كرده باشد. آن را مىبيند و هركس به وزن ذرهاى بدى كرده باشد آن را خواهد ديد».(3)معالوصف در دنيا و آخرت، رحمت و غفران و فضل و كرم خداوند بر غضب او كه لازمه عدالت او است و عين حقيقت، مقدم است.
156 - مفردات: عِصْيان: سركشى، نافرمانى، گنهكارى- القِسَم: جمع القِسْمَة: بخش، قسمت، پاره.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
157 - مفردات: غَيْرَ مُنْعَكِس: واژگون نشده، درست، [برآوردشده] - حِبَالِى: رشته اميدم - غَيْرَ مُنْخَرِم: نابريده، استوار.
نكته ادبى: بين دو مصراع صنعت توازن با تكرار وجود دارد.
158 - مفردات: الدّارَيْن: دنيا و آخرت، دوسراى- يَنْهَزِمُ: درهم مىشكند، مىگريزد.
159 - مفردات: سُحُبْ: جمع سحاب: أبر- صَلاَة: اگر از جانب خداوند با شد به معنى بارش رحمت بر بندگان است- مُنْهَلّ: باران بسيار شديد- مُنْسَجِم: آبِ ريزان و روان
«صدهزاران آفرين بر جان
او
بر قدوم و دور و فرزندان او»(1)
«مولوى»
160 - مفردات: آلُ الرَّجُلِ: خانواده انسان، بستگان نزديك انسان، و فقط در مورد چيزى به كار مىرود كه نشانى از شريف بودن دارد. - الصَّحْبْ: جمع الصّاحِبْ: ملازم، دوست، همراه، هم صحبت، در اين جا مقصود مسلمانان صدر اسلام هستند كه از نزديك پيامبر را در پيشبرد اهداف اسلام يارى مىرساندند و جملگى از نزديك پيامبر را ديده و زمانى با ا و زيسته بودند- التَّابِعين: جمع التّابعى منسوب به التّابع و التّابِعة: اصطلاحاً مسلمانى را گويند كه خود پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله را نديده اما يكى از اصحاب بزرگوار آن حضرت را ديده و مسلمان از دنيا رفته- التُّقَى: پرهيزگارى، تقواپيشگى - النَّقَاء: پاكيزگى، خلوص، نيكويى.
161 - مفردات: رَنَّحَتِ الرِّيحُ الْغُصْنَ: باد شاخه درخت را تكان داد و خم كرد- العَذَبَات: جمع العَذَبَة: شاخه درخت - البَان: (بيت 5) - صَبا: بادى كه از سوى مشرق مىوزد، ضد دَبور، در ادب فارسى و عربى اين باد پيك عاشقان است.
اطْرَبَهُ: او را به طرب و شادى وادارساخت، او را وادار به حركت موزون توأم با وَجد كرد - العِيس: جمع الأَعْيَس: شتر سفيدى كه رنگ آن با تيرگى مختصرى آميخته باشد كه
1) چون اين بيت به مفهوم صلوات ا ست در ذيل بيت 177 نهجالبرده شوقى نيز آورده شد.
از بهترين شتران است- حادِى: كسى كه شتران را با آواز مخصوصى بنام «حُداء» براند- حَادِى العِيس: ساربان- النَّغَم: جمع النَّغْمَة: آواز خوش.
توضيح: مراد از اين بيت درخواست جاودانگى صلوات و درود خداوند متعال بر روح پاك و درخشان و آسمانى حضرت سيّدالانبياء و المرسلين، محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله ، است.
نگاهى به وضعيت مصر و جهان عرب در قرن 19 و آغاز قرن 20
احمد شوقى بك در سال (1285 ه . ق/ 1868 م.) ديده به جهان گشود. اندك اندك رشد كرد و از جامعه خويش تأثير پذيرفت و شخصيتش شكل گرفت. آن گاه نقش خاص خويش را به تناسب استعدادهاى خود و نياز جامعه بر عهده گرفت.
دوران احمد شوقى را "عصر نهضت " نام نهاده اند و دليلش آن است كه عوامل فراوانى در سدههاى اخير دست به دست هم دادند و موجبات بيدارى و قيام مسلمانان و عرب زبانان را براى ساختن فرهنگ و تمدّنى نوين فراهم نمودند. از جمله عواملى كه موجب حركت بخشيدن به افكار، همتّها و اراده ملّى مردم مصر و بلاد همجوار آن گرديد، به طور فهرست وار مىتوان به اين عوامل اشاره نمود:
1 - ورود ناپلئون (1183 -1273 ه.) به مصر در سال (1212 ه ./ 1798م) با هدف قطع حلقه ارتباط امپراتورى بريتانيا با شرق و گسترش سلطه فرانسه بر جهان.
2 - اشغالگريهاى وسيع غربيان در كشورهاى عربى، از جمله اشغال الجزاير از سوى فرانسه در سال 1830، اشغال تونس در سال 1881 م. اشغال مغرب (1907 -1912)، اشغال لبنان و سوريه (1918 -1920)، اشغال مصر از سوى انگليس در سال 1882، و
سودان در 1899 و عراق در 1917 و فلسطين در 1917 و كرانه شرقى اردن در 1920 و اشغال ليبى توسط ايتاليا در سال 1911 م.
3 - تلاش محمدعلى پاشا(1184 -1265 ه./1770 -1849 م.)براى اخراج غربى ها از مصر و سپس كوشش ملّى براى بازسازى و نوسازى ساختار فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى مصر.
4 - وجود حكومتهاى استبدادى در اكثر بلاد عربى و اسلامى، بويژه حكومت سلطان عبدالحميد ثانى عثمانى (1258 -1337 ه. ق.)
5 - اختلافات دامنه دار بين حكومت عثمانيان و مصر و ديگر كشورهاى اسلامى كه بيشتر به تحريك غربيان بود.
6 - بروز جنگ جهانى اوّل (1914 -1918 م.) و فروپاشى امپراتورى عثمانى.
7 - تلاش مردان بزرگى چون سيّد جمالالدّين اسدآبادى (1254 - 1315 ه. ق) براى ايجاد موج بيدارى و خيزش هماهنگ و يكپارچه امّت اسلامى بر ضدّ موانع داخلى و خارجى، و انحطاط مسلمانان.
8 - تلاش وسيع انديشه مندان و بيداران شرقى براى دفع شرّ استعمارگران مهاجم غربى در سراسر كشورهاى مسلمان و طنين انداز شدن نوگرايى و تحوّل طلبى در ساختار نظام هاى سياسى و فكرى حاكم بر جوامع شرقى از سوى بزرگانى چون شيخ محمد عبده (1266 -1323/1849 -1905) و سيدعبدالرحمن كواكبى (1266 -1321/1849 -1903)و مصطفى كامل (1291 -1326/1874 -1908).
1 - نهضت ترجمه كه در دوره محمّدعلى پاشا شروع شد.
2 - تغيير و تحوّل در آموزش و پرورش در سطوح مختلف و اعزام جوانان مستعدّ براى فراگيرى علوم و فنون، به كشورهاى غربى. سرآغاز اين امر در دوره محمّدعلى است كه اوّلين گروه به پاريس اعزام شدند(1242 -1247 ه./ 1826 -1831 م.) و نيز الزام دانشجويان به فراگيرى زبانهاى ايتاليايى و فرانسوى.
3 - تأسيس چاپخانه بولاق در سال (1238 ه./1822 م.)
4 - تأسيس مدرسه آموزش زبانهاى خارجى (1251 ه./1835 م.)، اين كار باعث شد
تا چاپخانه بولاق از سال 1238 تا 1258 ه. تعداد 243 عنوان كتاب را كه از زبانهاى غربى به عربى در موضوع هاى مختلف مورد نياز جامعه ترجمه شده بود بهچاپ برساند.
5 - ظهور پديده اطّلاع رسانى مكتوب به وسيله روزنامهها و مجلاّت كه در بيدارى و آگاهى افكار عمومى نقش بسزايى داشت.
6 - تلاش جمعى متفكّران،اديبان و مبارزان براى قانونمند سازى حكومت. در همين راستا سرانجام در سال 1908م. سلطان عبدالحميد ثانى وجود قانون اساسى را در حوزه حاكميت خويش پذيرفت.
7 - ظهور پديده نمايشنامه نويسى، كه سرآغاز آن مرهون تلاشهاى مارون نقاش (1233 -1272/1817 -1855) مىباشد. علاوه بر اينها دهها عامل بزرگ ديگر در پديد آمدن نهضت دخالت داشت كه تفصيل آن را بايد در كتابهاى تاريخ معاصر جهان عرب جستجو كرد. اين موج بيدارى و تحوّل،منحصر به مصر نبود بلكه لبنان،سوريه،عراق، تونس، الجزاير و ساير بلاد را نيز در برگرفت.
در چنين فضايى كه سرشار از روحيه قيام بود، ستاره وجود احمد شوقى در آسمان ادبيات عربى دميد و آثار او موجب شد تا جوانان و متفكّران زمانش متوجه عظمت و شكوهمندى فرهنگ و تمدّن خودى شوند. شعر او به همّت بيداران حركت بيشترى بخشيد، استعمارگران را رسوا ساخت و روحيه اعتماد به نفس را در ملّت عرب زبان تقويت كرد.
احمد شوقى مهمترين رسالت خود را در اين مىدانست كه بين ميراث فرهنگى كهن ملّت مصر با دستاوردهاى جديد علم و فناورى و پيشرفتهاى نوين پيوند زند و از تلفيق اين دو، نيرويى مضاعف براى رشد و سعادت ملّت خويش فراهم نمايد.
احمد شوقى(1)
احمد شوقى كه به لقبهاى اميرالشّعراء، شاعر الشرق و الغرب، و شاعر الاسلام خوانده شده از طرف اجداد پدرى داراى ريشه كردى، عربى و چِرِكْسى و از طرف مادر داراى اصل تركى و يونانى است.
او در سال 1868م./1285 ه. در خانواده اى ثروتمند در كوى حنفى قاهره به دنيا آمد. مادرش از تركان قبرسى يونان بود. شوقى دوران طفوليّت را در دامان مادربزرگ يونانى تبارش كه با دربار خُديو اسماعيل(2)(1246 - 1313 ه.) ارتباط داشت رشد يافت. در سال 1873م. پا به مدرسه گذاشت و از سال 1883 م. شروع به تحصيل در رشته حقوق نمود امّا اندكى بعد، حقوق را رها كرد و به عضويت آموزشگاه زبان و ترجمه زبانهاى خارجى در آمد. اين محل افراد را براى گماشته شدن در مناصب دولتى تربيت مىكرد. او در اين مكان زبان فرانسه را خوب فرا گرفت و در همين فرصت نزد شيخ الازهر، شاعر محمّد البسيونى، به فراگيرى زبان و ادبيات عرب در سطح عالى، پرداخت.
در سال 1887م./1305 ه. از طرف خُديو توفيق (1269 -1310 ه./1852 -1892) به دانشگاهى در فرانسه اعزام شد تا تحصيلاتش را در رشته حقوق كامل كند. او تا سال 1891در فرانسه بود و در طىّ اين مدّت از انگلستان و الجزاير نيز ديدن كرد، همچنين با شاعر لبنانى شكيب ارسلان آشنا شد. پس از بازگشت به مصر وارد دربار خديو عباس حلمى ثانى (1291 -1363/1874 -1944م.)، (جانشين خُديو توفيق) گرديد. امير اورا در سال 1894 به نمايندگى مصر در كنگره مستشرقين كه در ژنو برگزار شد فرستاد. او در اين مجمع بين المللى قصيده طولانى خود با عنوان "كِبَارُ الحَوادِثِ فِى وَادِى النّيِل " شامل
1) براى تهيه اين بخش به كتابهاى زير مراجعه شده است : 1 - مجاهد، زكى محمّد، الاْءعلام الشرقيّه فى المائة الرابعة عشرة الهجرية، جلد 2، دارالعرب الاسلامى، ص 658 -663، 1994 و 2 - الحرّ، عبدالمجيد، احمد شوقى امير الشعراء، دارالكتب العلمية، بيروت، 256ص،1413 ه.و 3 - حطيط، كاظم، أعلام و روّاد فى الأدب العربى، الشّركة العالميّة للكتاب، ص 401 -435، 1407 ه . ق. و 4 - ضيف، شوقى، فصول فى الشّعر و نقده، دارالمعارف، مصر، ص 330 -348، 1971م.
2) خُديو، لقبى بود كه تا پيش از جنگ جهانى اوّل بر حاكمان و اميران كشور مصر اطلاق مىشد.
بيش از 270 بيت را ارائه داد. و بدين وسيله گوشهاى از فرهنگ و تمدّن مصر را به جهان معرّفى نمود.
شوقى به دليل طرفدارى از عباس حلمى و مواضع او و به سبب اين كه دشمنان امپراتورى عثمانى را دشمن اسلام و شرق مىدانست، در اين مرحله زندگىاش، به بدگويى از انگليسىها پرداخت و به شدت به تحقير آنان همت گماشت. پس از آن كه اميرعباس با فشار انگليسىها از حكومت بركنار شد. شوقى نيز وادار به ترك مصر گرديد و در سال 1915 وارد اسپانيا شد. در آن جا تا سال 1919 به مطالعات تاريخى پيرامون ادبيات و فرهنگ اندلس مشغول گرديد. داستان «اَمِيرَةُ الأندُلُس» و قصيدهاى در معارضه با سينيّه بحترى، محصول همين دوره است. پس از فروكش كردن آتش جنگ جهانى اول، شوقى در سال 1919 به مصر بازگشت و دربندر اسكندريّه مورد استقبال با شكوه جوانان و ادب دوستان و ديگر مردم مصر قرار گرفت.
مرحله دوّم زندگى شوقى از اين به بعد شروع شد. در مرحله پيشين وابستگى شديد او به دربار خُديو عباس حلمى ثانى مانع ارتباط او با حقايق موجود در جامعه شده بود امّا در اين مرحله شوقى به رسالت خود در خدمت به فرهنگ اصيل خودى با توانى مضاعف ادامه داد. و نيز كوشيد بدون عضويّت در هيچ حزب و گروه سياسى، در برخى امور سياسى همكارى ورزد.
او با بسيارى از شاعران و متفكران رابطه داشت. از جمله با تاگور، شاعر شهير هندى نيز ديدار كرد. شوقى بيش از همه با خليل مُطران، إسعاف نشاشيبى (اديب فلسطينى)، محمد عبدالوهاب (موسيقى دان) و دكتر محجوب ثابت صميمى بود. در سال 1930 چهارماه بر بستر بيمارى تصلب شرايين افتاد، در همين ايام چند نمايشنامه به نامهاى «مجنون ليلى»، «قمبيز»، «علىبك الكبير» و «البخيلة» را نوشت.
از آن به بعد شوقى كه حال خوبى نداشت، زندگى را در سواحل رود نيل سپرى مىكرد. او در سال 1932م/1351 ه در شهر قاهره درگذشت. همه مردم و حتى سران حكومتى در تشييع او شركت كردند. و در مدفن حسين شاهين پاشا به خاكش سپردند. شوقى وصيت كرده بود كه بر سنگ قبرش ابيات 100و39 نهجالبرده را بنويسند:
يَا أَحْمَدَ الْخَيْرِ لى جَاهٌ بِتَسمِيَتى * وَ كَيْفَ لاَ يَتَسَامَى بِالرَّسولِ سَمِى
اِنْ جَلَّ ذَنْبِى عَنِ الْغُفْرَانِ لىِ أَمَلٌ * فىِ اللّهِ يَجْعَلُنِى فِى خَيْرِ مُعْتَصَمِ
شوقى در بين اشراف رشد كرده بود و جوانى اش در دربار سپرى شد. لذا در سن جوانى به عيش و نوش اهميّت مىداد. معالوصف او فردى دلسوز، سريع الانتقال، خوش زبان، آرام و مردم دوست بود. شوقى در مراحلى از حيات خود خواستِ خُديو عباس و عبدالحميد ثانى را برخواست ملّت مصر ترجيح داد و همين از نقاط ضعف اوست. چون اميران و سلاطينى را مدح گفت كه دستانشان آلوده به خون مظلومان و ضعيفان بود.
شوقى مطالعات بسيار گسترده كرد. زبان هاى تركى، فرانسوى و اسپانيايى را خوب مىدانست. او با ادبيات و تاريخ و تمدّن شرق و با آثار ادبى بزرگان مغرب زمين به خوبى آشنايى داشت.
وى خواهان عزّت و سربلندى عربها و مسلمانان، بويژه مصريان بود.و براى رسيدن به اين هدف تعصّب نداشت، لذا معتقد بود كه رمز سعادت مصر در پيوند ميراث عظيم فرهنگ گذشته ملّى، اسلامى با دستاوردهاى جديد تمدّن و فرهنگ غرب است. آثار اين اعتقاد در همه آثار او به وضوح نمايان است. افق فكر و خيال شوقى پردامنه است، او در موضوع هاى مختلف تاريخى، سياسى، اجتماعى، حماسى، فلسفى، رثاء، زهد، وصف، مدح، غزل، نمايشنامه و برخى موضوعهاى ديگر شعر سروده است.
شوقى بر خلاف شاعران گذشته نظير متنبّى و معرّى و ابونواس و زهاوى و ديگران، در آثار خود سهم شايانى به شعر مذهبى بخشيده است.
الف) شعر : 1 - الشّوقيّات در چهار جزء 2 - صَدَى الْحَرْب، قصيدهاى است كه شيخ
عبدالكريم سلمان شرحش كرده 3 - قَصيدةٌ فى ميلادِ الأمير محمّد عبدالمُنعِم 4 - كَرْمَةُ ابن هَانىء 5 - قَصيدةُ النِّيل، كه به زبان فرانسه نيز ترجمه شده است 6 - دُوَلُ الْعَرَب وَ عُظَماءُ الاْءسلام، كه مجموعه اى از اُرجوزه هاى تاريخى است 7 - نَهْجُ الْبُرْدَة، در مدح پيامبر اسلام به پيروى از بُردَه بوصيرى. اين قصيده را شيخ سليم البُشرَى استاد دانشگاه الأزهر شرح كرده است.
ب) نمايشنامه : 1 - على بك الكبير 2 - مصرع كليوباترا 3 - مجنون ليلى 4 - قمبيز 5 - عنترة 6 - أميرة الأندلس، اين به نثر و ديگر نمايشنامه هايى كه نامبرده شد به شعر است. دو نمايشنامه نيز دارد كه در يك فصل چاپ شده، با عنوانهاى - ألَسْتَ هُدَى، و البَخِيلَة.
ج) نقد اجتماعى : 1 - أسواقُ الذَّهب 2 - مُذَكِّراتُ بنتاؤور
د) داستان : 1 - رِوَايَةُ لاَدِيَاس 2 - رِوايةُ وَرَقَةِ الآس، كه چندان از نظر فنى كامل نيست.
ه- ) ديگر آثار : 1 - كشكول، مجموعهاى است سه جلدى شامل داستانها و اشعار چاپ نشده براى كودكان. 2 - أعمالى فى مُؤَتَمَرِ الْمُسْتَشْرْقين 3 - كَلِماتُ شوقى، به دست عبدالعال احمد حمدان گردآورى شده 4 - المَسِيحُ فى شِعر شَوقى، كه حبيب سلامة آن راتأليف كرده.
5 - مجموعه كامل آثار شوقى در كتاب "المَوسُوعَةُ الشَّوقِيّة، الأعْمَالُ الْكَامِلَةُ لاِءمِير الشُّعراء أحمد شَوقى، تأليف و شرح : ابراهيم الأبيارى، دارالكتاب العربى، بيروت، 9 جلد، چاپ اول،1415 ه./ 1995م " گرد آمده است.
ديوان اشعار احمد شوقى تا كنون به صورتهاى مختلف چاپ شده كه به نظر مىرسد بهترين چاپ آن كتاب "ديوانُ احمد شوقى، مُداخَلَةٌ و تحقيق : إميل أ.كبا، دارالجيل، بيروت، چاپ اول، 1040 ص، 1415 ه باشد. موضوعات ديوان شوقى عبارتست از: 1 - الإسلاميّات، النّبويّات 2 - التّركيات 3 - المصريّات 4 - التَّأمُّلات 5 - فىِ الحُبِّ وَ الطَّبيعة 6 - فىِ الزَّمَنِ وَ الاْءنسانِ وَ الْحَضَارَةِ 7 - فى نَشْوَةِ اِلذّاتِ وَ التّارِيخِ الْخَاص.
1 - شوقى در قالب و مضمون پيرو پيشينيان است. به طور كلى او بيشتر از شاعران
دوره عباسى و از برخى شاعران دوره انحطاط تقليد كرده و بيش از همه به متنبّى نظر داشته. اگر چه هيچ گاه نتوانسته است گامى از او پيشتر افتد. امادر برخى موارد مضامين جديدى را وارد اشعارش كرده است.
به چند نمونه از موارد خاص تقليد شوقى از گذشتگان در اين جا اشاره مىشود:
همزيّه و بُردَه بوصيرى، نونيّه ابن زيدون، سينيّه بحترى، داليّه حُصَرى و عَينيِّه ابن سينا و رثائيّه ابوالعلاء معّرى با مطلع "غَيْرُ مُجْدٍ فىِ مِلَّتِى وَ اعْتِقَادِى " كه در رثاى محمّد فريد (1338 ه.) سروده شده است همچنين در "أسواقُ الذّهَب " به "أطْبَاقُ الذَّهَب " زمخشرى و وعظ و اندرزهاى آن نظر داشته است. او حتى از اديبان غرب تقليد كرد و در پيروى از "آنتونيو وكلئو پاترا " ى شكسپير، نمايشنامه منظوم "مَصْرَعُ كِليُو باترا" را ساخت. 2 - شعر شوقى داراى چهار گرايش اصلى است، حبّ وطن، آزادى خواهى، گرايش دينى و انسان دوستى.
3 - وابستگى شديد شوقى در دوران جوانى تا سال 1915م. به دربار خُديوى عباس حلمى ثانى موجب دورى او از مردم و نزديكىاش به طبقات مرفّه و حاكم گرديد. اين وابستگى در واقع نوعى اسارت بود كه شاعر را از پرواز در افقها و توجه به زندگى توده هاى مردم باز مىداشت.دو نوع وابستگى موجب كُند شدن گامهاى شوقى در گشودن افقهاى جديد بر روى ادبيات جديد عربى گرديد. اول: تعلّق فكر و خاطر، به صورت افراطى به آثار ادبى پيشينيان؛ دوم: وابستگى به دربار و زندگى اشرافى.
4 - شوقى اگر چه در برخى از اشعارش مدح را داغ ننگى بر سيماى ادبيات عرب مىداند اما خود نيز داغى بر داغهاى پيشين افزوده است و علاوه بر 25 سال ستايش خُديوى عباس، خُديوى اسماعيل، خُديوى توفيق، سلطان حسين و ملك فؤاد، حتّى سلطانى مستبّد و ديكتاتور يعنى سلطان عبدالحميد ثانى، امپراتور دولت عثمانى را در سفرش به آستانه ستود و در مدح مبالغه نمود و او را امام وخليفه مسلمانان ناميد.
نكته قابل توجه اين كه در اين مدح ها نيز مقلّد پيشينيان بود و ابتكارى از خود نشان نداد.
5 - شوقى مردى مذهبى نبوده و در شعر خود به علت همسويى با اعتقادات و آداب
و رسوم حاكم بر جامعه و دور نيفتادن از ساحل اجتماع، تظاهر به ديندارى كرده است.
6 - او در آفرينش آثار خود تابع سياق واحد نبود بدين معنى كه اغراض مختلف را در يك قالب جاى مىداد مثلا" در قصيده اى كه مخصوص مدح است مىتوان ردپاى فخر، حبّ وطن، پند و اندرزو ارشاد، تاريخ، وصف و دين را نيز يافت لذا تبويب قصايد شوقى آسان نيست اگر نگوييم غير ممكن است. گويى او هر اثر خود را مجالى براى نماياندن موضوعهاى مختلف و عرصه اى براى عرضه هر چه بيشتر آموخته هايش مىديد، لذا ما در آثار او با پديده فراگير استطراد و گريز زدن و چرخشهاى شديد و بعضا" ناگهانى موضوعى بر مىخوريم.
7 - از نظر خيال مردى خيال پرداز، دقيق النظّر و نوآور بود. شايد علت اين امر سفرهاى بسيار او در آفاق گوناگون و در افكار مختلف باشد.
8 - شوقى فردى با حيا، صلحدوست،آرام، فكور، خوش بين و راحت طلب بود. لذا هيچكس را هجو نكرد و در هيچ حزب سياسى عضو نشد و هميشه خود را از نزاع بر حذر مى داشت.
9 - او در آفرينش نغمه هاى موسيقيايى ماهر بود و در شعر به موسيقى و طنين الفاظ و پژواك حروف و حركات در كلمات اهميّت مىداد. تنوّع موسيقيايى در اشعار او آشكارا به چشم مى خورد.
10 - در آثار شوقى نام اشخاص و اماكن و آثار بسيارى وجود دارد و اين گواه وسعت اطّلاعات اوست.
11 - او در تشبيهات و استعارهها و كنايه ها و در شيوه بهكارگيرى اساليب مختلف بيانى نظير استفهام،تعجّب، وجوه مختلف جملات انشايى و خبرى، و وصف، توانست نوآورى هايى بكند.
12 - كاربرد الفاظ مربوط به جنگ در غزليات او به چشم مى خورد، اين ويژگى را مى توان در شعر عنترةبن شدّاد (525 -615 م) مشاهده كرد. همچنين غزل او از رقّت و سلاست لفظ و نغمههاى موسيقيايى برخوردار است.
13 - نثر او نثرى است مصنوع و مسجّع و شبيه به نثر مقامات حريرى(1)
الحرّ، عبدالمجيد، احمد شوقى اميرالشعراء، دارالكتب العلمية، بيروت، صفحات (82 -88،103،153،164،167)،1413 ه.
ضيف، شوقى، فصول فى الشعرو نقده، دارالمعارف، مصر، ص 337 -338،1971 م.
ديوان احمد شوقى، مداخلة و تحقيق : اميل.أ.كبا، دارالجيل، جزء 2، ص 260، 1415 ه.
الفاخورى حنّا، الجامع فى تاريخ الادب العربى، ج 2، دارالجيل، بيروت، ص 456، 1995م.
زَيّات، احمد حسن، فى أصول الأدب، مطبعة الرسالة، قاهرة، ص 172،1952 م.
.مدايح نبوى شوقى(2)
1 - هَمزيّه، اين قصيده كه شامل بيش از 130بيت است، در معارضه با هَمْزيِّه بوصيرى سروده شده، مطلع آن چنين است :
وُلِدَ الْهُدَى، فَالْكَائِنَاتُ ضِيَاءٌ * وَ فَمُ الزَّمَانِ تَبَسُّمٌ وَ ثَنَاءُ
الرُّوحُ وَ الْمَلأُ الْمَلاَئِكُ حَوْلَهُ * لِلدّيِنِ وَالدُّنْيَا بِهِ بُشْراَءُ
ترجمه : هدايت زاده شد پس كائنات درخشان گرديد و بر لب زمانه، گل لبخند و ستايش شكفت - روح و گروه فرشتگان بر گِرد او حلقه زده اند، به يمن وجود او براى دنيا و آخرت مژده در رسيد.
2 - قصيده "ذِكْرَى المَوْلِد" كه به مناسبت ميلاد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با 71 بيت سروده شده است. در آن به ذمّ دنيا، اهميّت اخلاق در سازندگى انسان و مدح پيامبر اسلام از جهات مختلف پرداخته شده است، مطلع قصيده چنين است :
سَلُوا قَلبِى غَدَاةَ سَلاَ وَ ثَابَا * لَعَلَّ عَلَى الْجَمَالِ لَهُ عِتَابا
«از قلب من بپرسيد، در آن پگاهى كه آرام گرفت و باز گشت، شايد او زيبايى را مىنكوهد.
3 - نَهْجُ الْبُرْدَة، اين مهمترين مديحه نبوى شوقى است كه به تاثير از بُرْدَه بوصيرى سروده شده است و 190 بيت را در بر مى گيرد.
انگيزه سرودن نهج البردة(1)
"خُديوى عباس حلمى ثانى در سال 1227 ه./ 1909م. روانه حج شد و تصميم گرفت شوقى را به همراه خود به مكّه ببرد. امّا شوقى از اين همراهى سرباز زد و موجب كدورت خاطر ولى نعمت و ممدوح خود گرديد. سپس بر آن شد كه قصيده اى در ستايش از پيامبر بسرايد و بدين وسيله غبار دلگرفتگى امير را فرو نشاند. لذا به معارضه با بزرگترين شاهكار نبوى ادبيات عربى رفت و قصيده اى سرود و نام "نَهْجُ الْبُرْدَة" بر آن نهاد و پس از بازگشت امير از حج، با اين قصيده به پيشواز او شتافت. قصيده نهج البرده به وسيله شيخ سليم البُشرَى استاد دانشگاه ألأزهر شرح گرديده است.(2)
آنچه گفته شد "نهج البرده" را در زمره يك قصيده اعتذاريّه قرار مى دهد.
نكته جالب توجّه آن كه انگيزه سرايش نخستين قصيده مشهور در مدح پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله ، يعنى "بُرْدَه" كعب بن زهير (26ق) نيز عذرخواهى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوده است.
1 - رِيمٌ عَلَى الْقاعِ،بَيْنَ الْبَانِ وَالْعَلَمِ * أَحَلَّ سَفْكَ دَمِى فىِ الاْءشْهُرِ الْحُرُمِ
رَمَى الْقَضَاءُ بِعَيْنَىْ جُؤْذَرٍأسَدًا * يَا سَاكِنَ الْقَاعِ، أَدْرِكْ سَاكِنَ الاْءَجَمِ
لَمّا رَنَا حَدَّثَتْنىِ النَّفْسُ قائلةً * يا وَيْحَ جَنْبِكَ، بِالسَّهمِ الْمُصِيبِ رُمِىَ
جَحَدْتُها، وَكَتَمْتُ السَّهْمَ فى كَبِدى * جُرْحُ الاْءحِبَّةِ عِنْدى غَيرُ ذى أَلَمِ
رُزِقْتَ أَسمَحَ ما فى النّاسِ مِنْ خُلُقٍ * إِذا رُزقْتَ الْتِماسَ الْعُذْرِ فى الشِّيَمِ
يا لائِمى فى هَواهُ، وَالْهَوى قَدَرٌ * لَوْ شَفَّكَ الْوَجْدُ لَمْ تَعذِلْ و لَم تَلُمِ
لَقَدْ أَنَلْتُكَ أُذْنا غَيْرَ وَاعِيَةٍ * وَرُبَّ مُنْتَصِتٍ وَالْقَلبُ فى صَمَمٍ
يا نَاعِسَ الطَّرفِ، لا ذُقتَ الهوى أَبدًا * أَسهَرْتَ مُضْنَاكَ فى حِفْظِ الهَوى، فَنَمِ
أَفدِيكَ إِلْفًا، وَ لا آلُو الْخَيالَ فِدىً * أَغْراكَ بِالبُخْلِ مَنْ أَغراهُ بالْكَرَمِ
10 - سَرَى، فَصَادَفَ جُرْحًا دَامِياً، فَأَسَا * وَ رُبَّ فَضْلٍ عَلَى الْعُشَّاقِ لِلْحُلُمِ
مَنِ الْمُوائِسُ بانًا باِلرُّبَى وَقَنا * اللاّعِباتُ بِرُوحى، السّافِحاتُ دَمِى؟
السّافِراتُ كَأَمْثَالِ الْبُدورِ ضُحًى * يُغِرْنَ شَمْسَ الضُّحَى بِالحَلْىِ وَ الْعِصَمِ
أَلْقاتِلاتُ بِأَجْفَانٍ بِهَا سَقَمٌ * وَلِلْمَنِيَّةِ أَسبابٌ مِنَ السَّقَمِ
أَلْعاثِراتُ بألْبابِ الرِّجالِ وَ مَا * أُقِلنَ مِنْ عَثَراتِ الدَّلِّ فىِ الرَّسَمِ
المُضْرِمَاتُ خُدُودًا، أَسْفَرَتْ، وَجَلَتْ * عَنْ فِتْنَةٍ، تُسلِمُ الاْءَكبادَ لِلضَّرَمِ
الحامِلاتُ لِوَاءَ الْحُسْنِ مُخْتَلِفًا * أَشْكالُهُ، وَ هُوَ فَرْدٌ غَيْرُ مُنْقَسِمٍ
مِنْ كُلِّ بَيْضَاءَ أَوْ سَمْرَاءَ زُيِّنَتَا * لِلْعَيْنِ، وَ الْحُسْنُ فى الاْآرامِ كَالْعُصُمِ
يُرَعْنَ لِلْبَصَرِ السّامى، وَ مِنْ عَجَبٍ * إذا أَشَرْنَ أَسَرْنَ اللَّيْثَ بِالْعَنَمِ
وَضَعْتُ خَدِّى، وَ قَسَّمْتُ الْفُؤادَ رُبىً * يَرتَعْنَ فى كُنُسٍ مِنْهُ وَ فى أَكَمِ
20 - يَا بِنْتَ ذىِ اللَّبَدِ الْمَحْمِىّ جَانِبُهُ * أَلْقَاكِ فىِ الْغَابِ، أَمْ أَلْقاكِ فى الاْءُطُمِ؟
ما كُنْتُ أَعلَمُ، حتَّى عَنَّ مَسْكِنُهُ * أَنَّ الْمُنَى وَ الْمَنَايا مَضْرِبُ الْخِيَمِ
مَنْ أَنْبَتَ الْغُصْنَ مِنْ صَمْصَامَةٍ ذَكَرٍ؟ * وَ أَخْرَجَ الرِّيمَ مِنْ ضِرغَامَةٍ قَرِمِ؟
بَيْنىِ وَ بَيْنَكِ مِنْ سُمْرِ الْقَنَا حُجُبٌ * وَ مِثْلُهَا عِفَّةٌ عُذرِيَّةُ العِصَمِ
لَمْ أَغْشَ مَغْناكِ إِلاّ فى غُضُونِ كَرًى * مَغْنَاكِ أَبْعَدُ لِلْمُشْتَاقِ مِنْ إِرَمِ
يَا نَفْسُ، دُنياكِ تُخْفى كُلَّ مُبْكِيَةٍ * وَ إِنْ بَدَا لَكِ مِنْهَا حُسنُ مُبتَسَمِ
فُضِّى بِتَقْوَاكِ فاهًا كُلَّمَا ضَحِكَتْ * كَمَا يُفَضُّ أَذَى الرَّقْشَاءِ باِلثَّرَمِ
مَخْطُوبَةٌ، مُنْذُ كانَ النّاسُ،خَاطِبَةٌ * مِنْ أَوّلِ الدَّهْرِ لَمْ تُرْمِلْ، وَ لَمْ تَئِمِ
يَفْنَى الزّمانُ، وَ يَبْقى مِنْ إِسَاءَتِهَا * جُرْحٌ بِآدَمَ، يَبْكى مِنهُ، فى الاْءَدَمِ
لاَ تَحْفِلى بِجَناها، اَوْ جِنايَتِهَا * المَوْتُ بِالزَّهْرِ مِثلُ الْمَوْتِ بِالْفَحَمِ
30 - كَمْ نائمٍ لاَ يَرَاهَا، وَهْىَ سَاهِرَةٌ * لَوْلاَ الاْءَمَانِىُّ وَ الاْءَحلاَمُ لَمْ يَنَمِ
طَوْرًا تَمُدُّكَ فى نُعْمَى وَ عَافِيَةٍ * وَ تَارَةً فى قَرَارِ الْبُؤسِ وَ الْوَصَمِ
كمْ ضلَّلْتكَ، وَ مَنْ تُحْجَبْ بصيرتُهُ * إِن يلقَ صابًا يرِدْ، أَو عَلْقمًا يَسُمِ
يَا وَيْلَتَاهُ لِنَفْسى! رَاعَهَا وَدَهَا * مُسْوَدَّةُ الصُّحْفِ فى مُبْيَضَّةِ اللِّمَمِ
رَكَضْتُهَا فى مُرِيعِ الْمَعْصِياتِ، وَ مَا * أَخَذْتُ مِنْ حِمْيَةِ الطّاعَاتِ للِتُّخَمِ
هَامَتْ عَلَى أَثَرِ اللَّذّاتِ تَطْلُبُهَا * وَ النَّفْسُ إِنْ يَدْعُهَا دَاعِى الصِّباتَهِمِ
صَلاَحُ أَمْرِكَ لِلاْءَخْلاَقِ مَرْجِعُهُ * فَقَوِّمِ النَّفسَ بِالاْءَخلاَقِ تَسْتَقِمِ
وَ النَّفْسُ مِنْ خَيْرِهَا فى خَيْرِ عَافِيَةٍ * وَ النَّفْسُ مِنْ شَرِّهَا فى مَرْتَعٍ وَ خِمِ
تَطْغَى إِذَا مُكِّنَتْ مِنْ لَذَّةٍ وَ هَوىً * طَغْىَ الجِيادِ إِذَا عَضَّتْ عَلَى الشُّكُمِ
اِنْ جَلَّ ذَنبِى عَنِ الغُفْرانِ، لِى * أَمَلٌ فىِ اللّهِ يَجْعَلُنى فى خَيْرِ مُعْتَصَمِ
40 - أُلقِى رَجائى، إِذَا عَزَّ الْمُجِيرُ، عَلَى * مُفرِّجِ الْكَرْبِ فى الدَّارَيْنِ وَ الغُمَمِ
إِذَا خَفَضْتُ جَنَاحَ الذُّلِّ أَسأَلُهُ * عِزَّ الشفاعَةِ، لَمْ أَسأَلْ سِوَى أَمَمِ
و إِنْ تَقَدَّمَ ذو تَقوىَ بِصَالِحَةٍ * قَدَّمْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ عَبْرَةَ النَّدَمِ
لَزِمْتُ بَابَ أَمِيرِ الاْءَنْبِيَاءِ، وَ مَنْ * يُمْسِكْ بِمِفْتَاحِ بابِ اللّه يَغْتَنِمِ
فَكُلُّ فَضْلٍ، وَ إِحسانٍ، وَ عَارِفَةٍ * مَا بَيْنَ مُسْتَلَمٍ مِنْهُ و مُلْتَزَمِ
عَلَّقْتُ مِنْ مَدْحِهِ حَبْلاً اُعِزُّ بِهِ * فى يَوْمِ لاَ عِزَّ بِالاْءَنسَابِ و اللُّحَمِ
يُزْرى قَرِيضى زُهَيْرا حينَ أَمدَحُهُ * وَ لاَ يُقَاسُ إِلَى جُودى نَدَى هَرِمِ
مُحَمَّدٌ صَفْوَةُ البَارى، وَ رَحْمَتُهُ * وَ بُغْيَةُ اللّهِ مِنْ خَلْقٍ و منْ نَسَمِ
وَ صَاحِبُ الْحَوْضِ يَوْمِ الرُّسْلُ سائِلَةٌ * مَتَى الْوُرُودُ؟ وَ جِبريلُ الاْءَمينُ ظَمِئَ
سَنَاؤُهُ و سَناهُ الشَّمْسُ طالِعَةً * فَالجِرْمُ فى فَلَكٍ، وَالضَّوءُ فى عَلَمِ
50 - قَدْ أَخْطَأَ النَّجْمَ مَا نَالَتْ أُبُوَّتُهُ * مِنْ سُؤْدَدٍ بَاذِخٍ فى مَظْهَرٍ سَنِمِ
نُمُوا إليهِ، فَزَادُوا فى الْوَرَى شَرَفا * وَ رُبَّ أَصلٍ لِفَرعٍ فى الفَخارِ نُمِى
حَوَاه،ُ فى سُبُحاتِ الطُّهرِ قَبْلَهُمُ * نُورانِ قاما مَقامَ الصُّلْبِ وَ الرَّحِمِ
لَمَّا رَآهُ بَحِيرا قالَ: نَعرِفُهُ * بِمَا حَفِظْنا مِنَ الاْءَسماءِ وَالسِّيَمِ
سائِلْ حِراءَ، وَ رُوحَ القُدْسِ: هَل عَلِما * مَصونَ سِرٍّ عَنِ الإِدراكِ مُنْكَتِمِ
كَم جَيئةٍ و ذَهابٍ شُرِّفَتْ بِهمِا * بَطحاءُ مَكّةَ، فى الإِصباحِ و الغَسَمِ
وَ وَحشَةٍ لاِبْنِ عَبْدِ اللّهِ بَيْنَهُمَا * أَشْهَى مِنَ الاْءُنسِ بِالأَحبابِ و الحَشَمِ
يُسامِرُ الْوَحىَ فيها قَبلَ مَهبِطهِ * وَ مَن يُبَشِّرْ بِسِيمَى الخَيرِ يَتَّسِمِ
لَمَّا دَعَا الصَّحبُ يَسْتَسْقُونَ مِنْ ظَمَإٍ * فَاضَتْ يَداهُ مِنَ التَّسنِيمِ بِالسَّنِمِ
وَ ظَلَّلَتْهُ، فَصَارَتْ تَستَظِلُّ بِهِ * غَمامَةٌ، جَذَبَتْها خِيرَةُ الدِّيَمِ
60 - مَحَبَّةٌ لِرَسُولِ اللّهِ أُشرِبَها * قَعَائِدُ الدَّيْرِ، وَ الرُّهبانُ فى القِمَمِ
إِنَّ الشَّمائلَ، إِنْ رَقَّتْ، يَكادُ بِهَا * يُغْرَى الجَمادُ، وَ يُغْرَى كُلُّ ذى نَسَمِ
وَ نُودِىَ: إقْرَأْ، تَعالَى اللّهُ قائِلُهَا * لَمْ تَتَّصِلْ، قَبلَ مَنْ قيلتْ لَهُ، بِفَمِ
هُناكَ أَذَّنَ لِلرَّحمنِ، فَامْتَلأَتْ * أَسماعُ مَكَّةَ مِن قُدسِيَّةِ النَّغَمِ
فَلاَ تَسَلْ عَنْ قُرَيشٍ كيفَ حَيْرَتُها؟ * وَ كَيفَ نُفْرتُها فى السَّهلِ وَ العَلَمِ؟
تَساءَلوا عَنْ عَظيمٍ قَدْ أَلمَّ بِهِم * رَمَى الْمَشايِخَ وَ الوِلْدانَ بِاللَّمَمِ
يا جَاهِلينَ عَلَى الهادى وَ دَعْوَتِهِ * هَلْ تَجْهَلُونَ مكانَ الصّادِقِ الْعَلَمِ
لَقَّبْتُموهُ أَمينَ القَوْمِ فى صِغَرٍ * وَ مَا الاْءَمينُ على قَوْلٍ بِمُتَّهَمِ
فَاقَ البُدورَ، وَ فاقَ الاْءَنبياءَ، فَكَمْ * بِالْخُلْقِ و الخَلْقِ مِن حُسْنٍ و مِنْ عِظَمِ
جاءَ النَّبِيُّونَ بِالآياتِ، فَانْصَرَمَتْ * وَ جِئتَنا بِحَكيمٍ غَيرِ مُنصَرِمِ
70 - آياتُهُ، كُلَّما طالَ المَدَى، جُدُدٌ * يَزِينُهُنَّ جلالُ العِتْقِ و القِدَمِ
يكادُ، فى لَفْظَةٍ منه مُشَرَّفَةٍ * يُوصِيك بِالحَقِّ، و التَّقْوَى، وَ بِالرُّحُمِ
يا أَفْصَحَ النّاطِقينَ الضّادَ قاطِبةً * حَديثُك الشَّهْدُ عندَ الذّائِق الفَهِمِ
حَلَّيتَ، من عَطَلٍ، جِيدَ البَيانِ بِهِ * فى كُلِّ مُنتَثِرٍ فى حُسْنِ مُنتَظِمِ
بِكُلِّ قَولٍ كريمٍ أَنتَ قائلُهُ * تُحيى الْقُلوبَ، و تُحْيى مَيِّتَ الهِمَمِ
سَرَتْ بَشائِرُ بالهادى وَ مَوْلِدِهِ * فىِ الشَّرقِ وَ الْغَربِ مَسْرى النّورِ فى الظُّلَمِ
تَخَطَّفَتْ مُهَجَ الطاغينَ مِنْ عَرَبٍ * وَ طَيَّرتْ أَنفُسَ الباغينَ مِنْ عَجَمِ
رِيعتْ لَها شُرَفُ الإِيوانِ، فَانْصَدَعَتْ * مِنْ صَدْمَةِ الْحَقِّ، لا مِنْ صَدمَةِ القُدُمِ
أَتَيتَ، وَ النّاسُ فَوْضَى، لا تَمُرُّ بِهِم * إِلاّ علَى صَنَمٍ، قَدْ هامَ فى صَنَمِ
وَ الاْءَرضُ مَمْلوءَةٌ جَوْرًا، مُسَخَّرَةٌ * لِكُلِّ طاغيةٍ فى الخَلْقِ مُحْتَكِمِ
80 - مُسَيْطِرُ الفُرْسِ يَبغى فى رَعِيَّتِهِ * وَ قَيْصَرُ الرُّومِ مِنْ كِبْرٍ أَصَمُّ عَمِ
يُعَذِّبانِ عِبَادَ اللّهِ فى شُبَهٍ * وَ يَذْبَحانِ كَمَا ضَحَّيْتَ بِالغَنَمِ
وَالْخَلْقُ يَفْتِكُ أَقواهمْ بِأَضعَفِهِمْ * كَاللَّيْثِ بِالبَهْمِ، أَو كَالْحُوتِ بِالبَلَمِ
أَسرَى بِكَ اللّهُ لَيْلاً، إِذ مَلاَئِكُهُ * وَ الرُّسْلُ فى الْمَسجِدِ الاْءَقْصَى عَلَى قَدَمِ
لَمّا خَطَرْتَ بِهِ الْتَفُّوا بِسَيِدِهِمْ * كَالشُّهْبِ بِالبَدْرِ، أَوْ كَالْجُندِ بِالْعَلَمِ
صَلَّى وَراءَكَ مِنْهُمْ كُلُّ ذى خَطَرٍ * وَ مَنْ يَفُزْ بِحَبَيبِ اللّهِ يَأْتَمِمِ
جُبْتَ السَّمواتِ أَو ما فَوقَهُنَّ بِهِمْ * على مُنَوِّرةٍ دُرِّيَّةِ اللُّجُمِ
رَكُوبَةٍ لَكَ، مِنْ عِزٍّ وَ مِنْ شَرَفٍ * لاَ فى الجِيادِ، وَ لا فى الاْءَيْنُقِ الرُّسُمِ
مَشِيئَةُ الْخَالِقِ الْبَارى، وَ صَنْعَتُهُ * وَ قُدرةُ اللّهِ فَوقَ الشَّكِّ وَ التُّهَمِ
حَتَّى بَلَغْتَ سَماءً لا يُطارُ لَها * على جَناحٍ، و لا يُسْعَى علَى قَدَمِ
90 - وَ قِيلَ: كُلُّ نَبِىٍّ عِنْدَ رُتْبَتِهِ * وَ يا مُحَمّدُ، هذا الْعَرشُ فَاسْتَلِمِ
خَطَطْتَ لِلدّينِ وَ الدّنيا عُلو مَهُما * يا قَارِئَ اللَّوحِ، بَلْ يا لامِسَ الْقَلَمِ
أَحَطْتَ بَيْنَهُمَا بِالسِّرِّ، وَ انْكَشَفَتْ * لَكَ الْخَزائِنُ مِنْ عِلْمٍ، وَ مِنْ حِكَمِ
وَ ضَاعَفَ الْقُربُ ما قُلِّدْتَ مِنْ مِنَنٍ * بِلاَ عِدادٍ، وَ ما طُوِّقْتَ مِنْ نِعَمِ
سَلْ عُصْبَةَ الشِّركِ حَولَ الْغَارِ سائِمَةً * لَولاَ مُطَارَدَةُ الْمُخْتَارِ لَمْ تُسَمِ
هَلْ أَبْصَرُوا الاْءَثَرَ الْوُضَّاءَ، أَم سَمِعُوا * هَمْسَ التَّسابِيحِ وَ الْقُرآنِ مِنْ أَمَمِ؟
وَهَلْ تَمَثَّلَ نُسْجُ الْعَنْكَبُوتِ لَهُمْ * كَالْغَابِ، وَالْحَائِماتُ الزُّغْبُ كَالرَّخَمِ؟
فَأَدْبَرُوا، وَ وُجوهُ الاْءَرضِ تَلْعَنُهُمْ * كَباطِلٍ مِنْ جَلالِ الحَقِّ مُنْهَزِمِ
لَوْ لاَ يَدُ اللّهِ بِالجَارَيْنِ مَا سَلِمَا * وَ عَيْنُهُ حَوْلَ رُكْنِ الدِّينِ، لَمْ يَقُمِ
تَوارَيا بِجَنَاحِ اللّهِ، وَاسْتَتَرَا * َ مَنْ يَضُمُّ جَناحُ اللّهِ لاَ يُضَمِ
100 - يَا أَحمدَ الْخَيْرِ، لى جاهٌ بتَسْمِيَتى * وَ كَيْفَ لاَ يَتَسامَى بِالرُّسولِ سَمِى؟
أَلْمَادِحونَ، وَ أَربابُ الْهَوَى تَبَعٌ * لِصَاحِبِ الْبُرْدَةِ الْفَيْحاءِ ذى الْقَدَمِ
مَديحُهُ فيكَ حُبٌ خالصٌ وَ هَوًى * وَ صادِقُ الحُبِّ يُملى صادِقَ الكَلِمِ
اللّهُ يَشْهَدُ أَنّى لا أُعارِضُهُ * مَنْ ذايُعَارِضُ صَوْبَ الْعَارِضِ العَرِمِ؟
و إِنَّما أَنا بَعضُ الغابِطينَ، وَ مَن * يَغْبِطْ وَلِيَّكَ لاَ يُذمَمْ، و لا يُلَمِ
هذا مَقامٌ مِنْ الرَّحمنِ مُقتَبَسٌ * تَرمِى مَهابَتُهُ سَحْبانَ بِالبَكَمِ
البدرُ دونَكَ فى حُسْنٍ وَ فى شَرَفٍ * وَ الْبَحرُ دُونَكَ فى خَيرٍ وَفى كَرَمِ
شُمُّ الجِبالِ إِذا طَاولْتَهَا انْخَفَضَتْ * وَ الاْءَنْجُمُ الزُّهْرُ مَا وَاسَمْتَهَا تَسِمِ
وَ اللَّيْثُ دونَكَ بَأْسًا عِند وَثْبَتِهِ * إِذا مَشَيتَ إِلى شاكى السِّلاحِ كَمِى
تَهفُو إِلَيكَ، وَ إِنْ أَدْمَيتَ حَبَّتَهَا * فى الْحَربِ، أَفْئِدَةُ الاْءَبطالِ وَ البُهَمِ
110 - مَحبَّةُ اللّهِ ألقاها، وَ هَيْبَتُهُ * عَلَى ابنِ آمنةٍ، فى كُلِّ مُصْطَدَمِ
كَأَنَّ وَجْهَكَ تَحتَ النَّقْعِ بَدرُ دُجًى * يُضِىءُ مُلْتَثِمًا، أَوْ غَيْرَ مُلْتَثِمِ
بَدْرٌ تَطَلَّعَ فى بَدْرٍ، فَغُرَّتُهُ * كَغُرَّةِ النَّصرِ، تَجْلُو دَاجِىَ الظُّلَمِ
ذُكِرْتَ بِاْليُتْمِ فىِ الْقُرآنِ تَكرِمَةً * وَ قيمَةُ اللُّؤلُؤِ الْمَكْنُونِ فى الْيُتُمِ
اللّهُ قَسَّمَ بَيْنَ النّاسِ رِزْقَهُمُ * وَ أَنتَ خُيِّرْتَ فى الاْءَرزَاقِ وَالقِسَمِ
إِنْ قُلْتَ فى الاْءَمرِ: لا، أوْ قُلْتَ فيهِ: نَعَمْ * فَخِيرَةُ اللّهِ فى لاَ مِنْكَ أَو نَعَمِ
أَخُوك عيسى دَعَا مَيْتا، فَقَامَ لَهُ * وَ أَنْتَ أَحْيَيْتَ أَجْيَالاً مِنَ الرِّمَمِ
وَ الْجَهْلُ مَوتٌ، فَإنْ اُوتِيتَ مُعْجِزةً * فأبْعَثْ مِنَ الجَهْلِ، أَوْ فَابْعَثْ مِنَ الرَّجَمِ
قَالُوا: غَزَوْتَ، وَ رُسْلُ اللّهِ مَا بُعِثوُا * لِقَتْلِ نَفْسٍ، وَلاَ جَاؤُوا لِسَفْكِ دَمِ
جَهْلٌ، وَ تَضْلِيلُ أَحلاَمٍ، وَ سَفْسَطَةٌ * فَتَحْتَ بِالسَّيفِ بَعْدَ الْفَتْحِ بِالْقَلَمِ
120 - لَمّا أَتَى لَكَ عَفْوا كُلُّ ذى حَسَبٍ * تَكَفَّلَ الَّسيفُ بِالجُهَّالِ وَ الْعَمَمِ
وَ الشَّرُّ، إِنْ تَلْقَهُ بِالْخَيرِ، ضِقْتَ بِهِ * ذَرْعا، وَ إِنْ تَلْقَهُ بِالشَّرِّ يَنْحَسِمِ
سَلِ الْمَسيحيَّةَ الغَرّاءَ: كَمْ شَرِبَتْ * بِالصّابِ، مِنْ شَهَواتِ الظّالِمِ الغَلِمِ
طَريدَةُ الشِّركِ، يُؤذِيهَا، وَ يُوسِعُهَا * فى كُلِّ حينٍ، قِتالاً ساطِعَ الحَدَمِ
لَولاَ حُماةٌ لَها، هَبُّوا لِنُصْرَتِهَا * بِالسَّيْفِ، مَا انْتَفَعَتْ بِالرِّفْقِ وَ الرُّحُمِ
لَولا مَكانٌ لِعيسى عِندَ مُرسِلِهِ * وَ حُرمَةٌ وَ جَبَتْ للِرّوحِ فى القِدَمِ
لَسُمِّرَ الْبَدَنُ الطُّهرُ الشّريفُ عَلَى * لَوْ حَيْنِ، لَمْ يَخْشَ مُؤذيهِ، وَلَمْ يَجِمِ
جَلَّ الْمسيحُ، وَ ذَاقَ الصَّلبَ شانِئُهُ * إِنَّ العِقابَ بِقَدْرِ الذَّنْبِ وَ الْجُرُمِ
أَخُو النَّبِىِّ، وَ رُوحُ اللّهِ فى نُزُلٍ * فَوقَ السَّمَاءِ وَ دُونَ الْعَرشِ، مُحْتَرَمِ
عَلَّمْتَهُمْ كُلَّ شَىءٍ يَجْهَلُونَ بِهِ * حَتَّى الْقِتَالَ وَ مَا فِيهِ مِنَ الذِّمِمِ
130 - دَعَوْتَهُمْ لِجِهَادٍ فيهِ سُؤدَدُهُمْ * وَ الْحَربُ أُسُّ نِظَامِ الْكَوْنِ وَ الأُمَمِ
لَوْلاَهُ لَمْ نَرَ لِلدَّوْلاتِ فى زَمَنٍ * مَاطالَ مِنْ عُمُدٍ، أَوْ قَرَّ مِنْ دُهُمِ
تِلكَ الشَّواهِدُ تَتْرَى كُلَّ آوِنَةٍ * فىِ الاْءَعْصُرِ الغُرِّ، لا فى الاْءَعْصُرِ الدُّهُمِ
بِالاْءَمسِ مَالَتْ عُروشٌ، وَاعْتَلَتْ سُرُرٌ * لَوْلاَ الْقَذَائِفُ لَمْ تُثْلَمْ، وَ لَمْ تَصِمِ
أَشياعُ عِيسى أَعَدُّوا كُلَّ قَاصِمَةٍ * وَ لَمْ نُعِدَّ سِوَى حَالاَتِ مُنْقَصِمِ
مَهْمَا دُعِيتَ إِلَى الْهَيْجَاءِ قُمْتَ لَها * تَرمى بِأُسْدٍ، وَ يَرمى اللّهُ بِالرُّجُمِ
عَلَى لِوَائِكَ مِنْهُمْ كُلُّ مُْنَتِقٍم * للّهِ، مُسْتَقْتِلٍ فى اللّهِ، مُعْتَزِمِ
مُسَبِّحٍ لِلِقَاءِ اللّهِ، مُضْطَرِمٍ * شَوقا، عَلى سابِحٍ كَالْبَرْقِ مُضْطَرِمِ
لَوْ صَادَفَ الدَّهرَ يَبْغِى نُقلةً، فَرَمَى * بِعَزْمِهِ فى رِحالِ الدَّهرِ، لَم يَرمِ
بِيضٌ، مَفاليلُ مِنْ فِعلِ الْحُروبِ بِهِمْ * مِنْ أَسْيُفِ اللّهِ، لاَ الْهِندِيّةِ الْخُذُمِ
140 - كَمْ فىِ التّرابِ إِذا فَتَّشْتَ عَنْ رَجُلٍ * مَنْ ماتَ بِالعَهْدِ، أَوْ مَنْ مَاتَ بِالقَسَمِ
لَوْلاَ مَواهِبُ فى بَعْضِ الاْءَنامِ، لَمَا * تَفَاوَتَ النّاسُ فىِ الاْءَقْدَارِ وَ الْقِيَمِ
شَرِيعَةٌ لَكَ فَجَّرتَ الْعُقُولَ بِهَا * عَنْ زاخِرٍ بِصُنُوفِ الْعِلْمِ مُلْتَطِمِ
يَلوُحُ حَوْلَ سَنَا التَّوحِيدِ جَوْهَرُهَا * كَالْحَلْىِ لِلسَّيفِ أَوْ كَالْوَشىِ لِلْعَلَمِ
غَرَّاءُ، حَامَتْ عَلَيْهَا أَنْفَسٌ وَ نُهًى * وَ مَنْ يَجِدْ سَلْسَلاً مِنْ حِكْمَةٍ يَحُمِ
نُورُ السَّبِيلِ يُساسُ الْعَالَمُونِ بِهَا * تَكَفَّلَتْ بِشَبابِ الدَّهرِ وَ الْهَرَمِ
يَجْرِى الزَّمَانُ وَ أَحكامُ الزَّمانِ على * حُكْمٍ لَها، نَافِذٍ فى الْخَلْقِ، مُرْتَسِمِ
لَمَّا اعْتَلَتْ دَوْلَةُ الاْءِسلاَمِ، وَ اتَّسَعَتْ * مَشَتْ مَمَالِكُهُ فى نُورِهَا التِّمِمِ
وَ عَلَّمَتْ أُمَّةً بِالْقَفْرِ نَازِلَةً * رَعْىَ الْقَياصِرِ بَعدَ الشَّاءِ وَ النَّعَمِ
كَمْ شَيَّدَ الْمُصْلِحُونَ الْعامِلون بِهَا * فىِ الشَّرقِ وَ الْغَربِ، مُلْكا باذِخَ العِظَمِ
150 - لِلْعِلْمِ، وَ الْعَدْلِ، وَ التَّمْدينِ مَا عَزَمُوا * مِنَ الاْءُمورِ، وَ مَا شَدُّوا مِنَ الْحُزُمِ
سَرْعَانَ مَا فَتَحُوا الدُّنْيا لِمِلَّتِهِمْ * وَ أَنْهَلُوا النّاسَ مِنْ سَلسَالِهَا الشَّبِمِ
سَارُوا عَلَيْهَا هُدَاةَ النّاسِ، فَهْىَ بِهِمْ * إِلَى الْفَلاَحِ، طَريقٌ وَاضِحُ العِظَمِ
لاَ يَهْدِمُ الدَّهرُ رُكْنا شَادَ عَدْلُهُمُ * وَ حَائِطُ الْبَغْىِ إِنْ تَلْمِسْهُ يَنْهَدِمِ
نَالُوا السَّعادَةَ فىِ الدَّارَيْنِ، وَ اجْتَمَعُوا * عَلَى عَمِيمٍ مِنَ الرِّضْوانِ مُقْتَسَمِ
دَعْ عَنْكَ رُومَا، وَ آثينا، وَ مَا حَوَتا * كُلُّ الْيَواقِيتِ فى بَغْدَادَ وَ التُّوَمِ
وَ خَلِّ كِسرَى، وَ إِيوانا يُدِلُ بِهِ * هَوَى عَلَى أَثَرِ النِّيرانِ وَ الاْءُيُمِ
وَ اتْرُكْ رَعَمْسِيسَ، إِنَّ الْمُلْكَ مَظْهَرُهُ * فى نَهْضَةِ الْعَدْلِ، لاَ فى نَهْضَةِ الْهَرَمِ
دَارُ الشَّرائعِ رُوما كُلَّمَا ذُكِرَتْ * دَارُ السَّلامِ لَهَا، أَلْقَتْ يَدَ السَّلَمِ
مَا ضَارَعَتْهَا، بَيانا عِنْدَ مُلْتَأَمٍ * وَ لاَ حَكَتْهَا، قَضاءً عِنْدَ مُخْتَصَمِ
160 - وَ لاَ احْتَوَتْ، فى طِرازٍ مِنْ قَياصِرِها * عَلَى رَشيدٍ، وَ مَأْمُونٍ، وَ مُعْتَصِمِ
مِنَ الَّذينَ إِذَا سَارَتْ كَتائِبُهُمْ * تَصَرَّفُوا بِحُدُودِ الاْءرضِ وَ التُّخُمِ
وَ يَجْلِسونَ إِلَى عِلْمٍ وَ مَعرِفَةٍ * فَلاَ يُدَانَوْنَ فى عَقْلٍ وَ لا فَهَمِ
يُطَأْطِئُ الْعُلَماءُ الهَامَ إِنْ نَبَسُوا * مِنْ هَيْبَةِ الْعِلْمِ، لاَ مِنْ هَيْبَةِ الْحُكُمِ
وَ يُمْطِرُونَ، فَمَا بِالاْءرضِ مِنْ مَحَلٍ * وَ لاَ بِمَنْ بَاتَ فَوْقَ الاْءرضِ مِنْ عُدُمِ
خَلاَئِفُ اللّهِ، جَلُّوا عَنْ مُوَازَنَةٍ * فَلاَ تَقِيسَنَّ أَمْلاَكَ الْوَرىَ بِهِمِ
مَنْ فىِ الْبَرِيَّةِ كَالْفَارُوقِ مَعْدَلَةً؟ * وَ كَابْنِ عَبدِالْعَزيزِ الْخَاشِعِ الْحَشِمِ
وَ كَالاْءمَامِ إِذَا مَا فَضَّ مُزْدَحَمَا * بِمَدْمَعٍ فى مَآقِى الْقَوْمِ مُزْدَحِمِ
الزّاخِرِ الْعَذْبِ فى عِلْمٍ وَ فى أَدَبٍ * وَ النَّاصِرِ النَّدْبِ فى حَربٍ وَ فى سَلَمِ
أَوْ كَاْبنِ عَفّانَ، وَ الْقُرآنُ فى يَدِهِ * يَحْنُو عَلَيهِ كَمَا تَحْنُو عَلَى الْفُطُمِ
170 - وَ يَجْمَعُ الآىَ تَرتِيبا وَ يَنْظِمُهَا * عَقْدا بِجِيدِ اللَّيالى غَيْرَ مُنْفَصِمِ؟
جُرحَانِ فى كَبِدِ الاْءِسلامِ مَا الْتَأَمَا * جُرْحُ الشّهيدِ، وَ جُرحٌ بِالْكِتابِ دَمِى
وَ مَا بَلاَءُ أَبى بَكْرٍ بِمُتَّهَمٍ * بَعْدَ الْجَلائِلِ فى الاْءَفعالِ وَ الْخِدَمِ
بِالْحَزْمِ وَ الْعَزمِ حَاطَ الدّينَ فى مِحَنٍ * أَضَلَّتِ الْحَلْمَ مِنْ كَهْلٍ وَ مُحْتَلِمِ
وحِدنَ بالرّاشِدِ الفاروقِ عَن رَشَدٍ * فى الموتِ وَ هُوَ يقينٌ غيرُ مُنْبَهمِ
يُجَادِلُ الْقَوْمَ مُسْتَلاًّ مُهَنَّدَهُ * فى أَعظَمِ الرُّسْلِ قَدْرا، كَيْفَ لَمْ يَدُمِ
لاَ تَعْذُلُوهُ، إِذَا طَافَ الذُّهُولُ بِهِ * مَاتَ الْحَبِيبُ، فَضَلَّ الصَّبُّ عَنْ رَغَمِ
يَا رَبِّ صَلِّ وَ سَلِّمْ، مَا أَرَدْتَ، عَلى * نَزيِلِ عَرشِكَ، خَيرِ الرُّسْلِ كُلِّهِمِ
مُحيِى اللَّيالى صَلاَةً، لاَ يُقَطِّعُهَا * إِلاّ بِدَمعٍ مِنَ الاْءِشْفَاقِ مُنْسَجِمِ
مُسَبّحا لَكَ جُنْحَ اللّيلِ،مُحْتَمِلاً * ضُرًّا مِنَ السُّهْدِ، أَوْ ضُرًّا مِنَ الْوَرَمِ
180 - رَضيَّةٌ نَفْسُهُ لا تَشتَكِى سَأَما * وَ ما مَعَ الْحُبِّ إِنْ أَخلَصْتَ مِنْ سَأمِ
وَ صَلِّ، رَبِّى، عَلَى آلٍ لَهُ نُخَبٍ * جَعَلْتَ فِيهِمْ لِوَاءَ الْبَيْتِ وَ الْحَرَمِ
بِيضُ الْوُجُوهِ، وَ وَجْهُ الدَّهرِ ذُو حَلَكٍ * شُمُّ الأُنوفِ، وَ أَنْفُ الْحَادِثَاتِ حَمِى
وَ أَهدِ خَيْرَ صَلاةٍ مِنْكَ أَربَعَةً * فىِ الصَّحْبِ، صُحْبَتُهُمْ مَرْعِيَّةُ الحُرَمِ
الرَّاكِبينَ إِذا نَادَى النَّبِىُّ بِهمْ * مَا هَال مِنْ جَلَلٍ، وَ اشْتَدَّ مِنْ عَمَمِ
الصّابِرينَ، وَ نَفْسُ الاْءَرضِ وَاجِفَةٌ * الضّاحِكينَ إلَى الأَخطارِ وَ القُحَمِ
يَا رَبِّ، هَبَّتْ شُعُوبٌ مِنْ مَنِيَّتِهَا * وَ اسْتَيْقَظَتْ أُمَمٌ مِنْ رَقْدَةِ الْعَدَمِ
سَعْدٌ، وَ نَحْسٌ، وَ مُلْكٌ أَنْتَ مَالِكُهُ * تُدِيلُ مِنْ نِعَمٍ فيهِ، وَ مِنْ نِقَمِ
رَأَى قَضَاؤُكَ فِينا رَأْىَ حِكْمَتِهِ * أَكرِمْ بِوَجْهِكَ مِنْ قَاضٍ وَ مُنْتَقِمِ
فَالْطُفْ، لاِءَجْلِ رَسولِ الْعَالَمينَ، بِنَا * وَ لاَ تَزِدْ قَومَهُ خَسْفا، وَ لا تَسُمِ
190 - يَا رَبِّ، أَحْسَنْتَ بَدءَ الْمُسلِمينَ بِهِ * فَتَمِّمِ الْفَضْلَ، وَ امنَحْ حُسْنَ مُخْتَتَمِ
1 - سپيد آهويى، بر صفحه دشت، بين بان و علَم، خون مرا، در ماههاى حرام، حلال گردانيد.
2 - (عاقبت) دست قضا بوسيله تير نگاه دو چشمان گودر، شيرى را هدف قرار داد، اى آهوى بيابان، شير بيشه را درياب.
3 - آن گاه كه خيره و مهربان نگريست، جان، مرا گفت : اى واى، پهلويت آماجگاه تير شد.
4 - او را تكذيب كردم، و تير را در جگرم پنهان نگه داشتم. چون براى من، زخم دوستان، دردناك نيست.
5 - تو، وقتى كه (به جان و دل) عذرخواه و پوزش پذير ديگران باشى، در خوى و خُلق، سخاوتمندترين مردمانى.
6 - اى ملامتگر من در عشق او، با آن كه عشق سرنوشت است، اگر تو را شيدايى زار و نزار ساخته بود اين سان سركوفت نميزدى.
7 - همانا من گوش كَرِ خويش را به سخنان تو سپردم. وَ اِى بسا خاموشِ گوش سپارى كه به دل ناشنوا است.
8 - اى خواب آلوده، الهى هرگز مزه عشق را نچشى. [حال كه] آن را كه در راه عشق تو بيمار گشته بى خواب و قرار كردى، پس بخواب.
9 - دوستى را فداى تو مى كنم. و در فديه دادن خويش براى خيال تو نيز كوتاهى
نمىورزم. آن كه خيال را به كرم آزمند ساخت،تو را به زُفتى و خِسّت ترغيب كرد.
10 - او شب هنگام به ديدارم آمد و مرا با زخمى خونآلود يافت سپس به معالجهام پرداخت واى بسا كه خواب بر عاشقان منّت دارد.
11 - كيانند آن دوشيزگان نازنين كه بسان شاخه هاى بان و چونان نيزه هاى لرزان مى خرامند. آن بازيكنان با جان من، آن ريزندگان خون من.
12 - رخ گشودگانى كه رخسارهايشان در درخشش چونان بدرهاى تابان است همانان كه با زيورهاى گردنها و دستهايشان غيرت خورشيد درخشان نيمروز را برمىانگيزند.
13 - آنان كه (مردان را) با چشمان بيمارشان مىكُشند. آرى از جمله علّتهاى مرگ بيمارى است.
14 - زنانى كه عقلهاى مردان را مى لغزانند و خودشان هم در خراميدن، از لغزش هاى ناز و كرشمه، دستگيرى نشده اند [در امان نماندهاند].
15 - همانان كه رخسارههاى ناپوشيده را بر افروختند و نقاب از فتنهاى برداشتند كه جگر ها رابه آتش كشيد.
16 - زنانى كه به غايت زيبايند و رايت حسن و جمال را بر دوش دارند، پرچمى به شكلهاى گوناگون. با آن كه گوهر جمال همه يكى است.
17 - سفيدوشان يا گندمگونانى كه براى چشم ناظران آراسته شده اند. و زيبايى در آهوان به سپيدى دستان و سرخ و سياهى اندام است.
18 - از نگاه خيره دچار ترس مى شوند و شگفتا كه وقتى با سرانگشتان حنايى اشاره كنند، شير را به بند مى كشند.
19 - خضوع نمودم و پهنه دل را به پشتههايى چند بخش كردم تا آنان در استراحتگاه آهوان و در تپه هاى آن چرا كنند.
20 - اى زاده شير دست نيافتنى، تو را در نيزار و بيشه ديدار كنم يا در دژ بلند و استوار.؟
21 - تا زمانى كه محل سكونت شير آشكار شد، نمىدانستم كه براستى آرزوها و مرگها محل برپايى خيمه هايند.
22 - آن كيست كه از شمشير پولادين و برّان شاخه نرم بروياند و از شير درنده و وحشى آهوى سپيد و زيبا برون آورد؟
23 - (اى نازنين) ميان من و تو ديوارهايى از نيزه ها است و بسان همان ديوارها (مانعى از) پاكدامنى شديد.
24 - من به منزل تو در نيامدم مگر در اثناى خواب؛ زيرا (دسترسى به) آن جا در نظر مشتاق دورتر از (رسيدن به) باغ ارم بود.
25 - اى نفس، دنياى تو هر بلاى حزن آورى را (در آستين) پنهان مى كند، اگر چه از خود چهرهاى خندان مى نماياند.
26 - هرگاه دنيا به روى تو مى خندد با تقوايت دندانهايش را درهم شكن، آن سان كه دندانهاى مار سمّى را از بن مى شكنند تا شرّش از ميان برود.
27 - از روزى كه آدميان وجود داشته اند، آنان خواستار دنيا بوده اند و دنيا خواستار ايشان . و دنيا از آغاز تا امروز هرگز بى همسر نبوده است.
28 - زمان سپرى مى شود و بدى دنيا برقرار مى ماند. چنان كه زخمى بر پوست وارد مى شود [و تا مدتها [آدمى از درد آن زارى مىكند.
29 - اى نفس، تو پايبند نوش يا نيش او مباش، زيرا كه مردن چه با برگ گل و چه با آتش يكسان است.
30 - چه بسا خفته اى، كه دنياى آشوبگر را بيدار در كنار خود نديد. (آرى) اگر آرزوها و رؤياها نبودند او نخوابيده بود.
31 - يك بار تو را به (دامن) برخوردارى و سلامت مى كشاند و بار ديگر در قرارگاه سختى و بيمارى مى نشاند.
32 - چه بسيار دنيا تو را به گمراهى كشاند و كسى كه چشم دلش در پرده باشد، اگر به شيره درخت سيماهنگ برخورَد مى نوشد، يا اگر به حنظل رسد مى چرد.
33 - اى واى بر نفس من، كارهاى ناشايسته اش او را در دوران پيرى به وحشت و مصيبت گرفتار ساخت.
34 - من نفس خويش را در (مرتع) سرسبز گناهان دواندم و در برابر پرگناهخوارى او
به پرهيزهاى فرمانبرى دست نيازيدم.
35 - در پى طلب كامها و خوشيها بى هدف به راه افتاد. (آرى) اگر جوانى و خوشگذرانى، نفس را به خويش فرا خوانَد، او شيدا و دلباخته مى شود.
36 - (اى انسان) سرچشمه بهبودى كار تو، اخلاق است. پس اگر جان را به اخلاق ميزان (و مزيّن) كنى، راست و درست خواهد شد.
37 - نفس از (بركت) اخلاق نيكو در سلامت كامل است و از (پليدى) اخلاق بد، بندىِ چراگاهى نامناسب و وباخيز است.
38 - (نفس) آن گاه كه از لذّت و هوس برخوردار مى شود، و عصيانگرى پيشه مى كند، بسان عصيان اسبان،آن گاه كه دهنههايشان را به دندان مى گزند.
39 - اگر گناه من از حدّ غفران درگذشت، به خداوند اميددارم كه مرا در بهترين پناهگاه قرار دهد.
40 - من در روز حشر، چشم اميد مى افكنم بر رهايى بخش جهانيان از سختى ها و اندوهها، (حضرت محمّد مصطفى صلىاللهعليهوآله ).
41 - آن زمان كه به درگاهش سر تواضع فرود آوردم، از او عزّت شفاعت مى طلبم، حال آن كه جز اندكى (از درياى فضل او را) نخواسته ام.
42 - اگر تقو پيشه با كارِ پسنديده پا پيش مى نهد، من اشك ندامت پيشكش حضرتش خواهم كرد.
43 - من ملازم آستان فرمانرواى پيامبران شدم و هر آن كس كه چنگ در كليد باب الهى زند نعمت يار خواهد شد.
44 - پس هر خير و خوبى و كرامتى در درون آستانه و ديوار خانه آن حضرت است.
45 - از ستايش او رشته پيوندى آويختم تا بدان وسيله در روزى كه هيچ عزّت و شرفى به خويشاوندى و همخونى نيست، ارجمند گردم.
46 - من وقتى كه آن حضرت را مدح و ثنا مى گويم شعرم بر شعر زهير عيب مىگيرد و بخشش هرم بن سنان هرگز به پاى بخشش من نمىرسد.
47 - محمّد صلىاللهعليهوآله برگزيده و رحمت خداوند و پسنديده او از ميان همه مردمان و همه
جانداران است.
48 - و او در روزى كه ديگر پيامبران در جستجوى آب اند و حضرت جبرئيل أمين نيز تشنه كام است، صاحب حوض كوثر است.
49 - رفعت مقام و نورش چون خورشيدِ برآمده است كه جسمش در آسمان است و پرتو درخشانش [گسترده] در زمين.
50 - شرف و مجد و مهترى والايى كه (امّت اسلام) در اثر سرپرستى حضرتش بدان نايل شدند از بلنداى ستارگان فراتر رفت.
51 - (امّت اسلام) بدو منسوب شدند، پس به ارجمندى و شرافت خويش در بين مردمان افزودند واى بسا اصلى كه در افتخار به فرع منسوب شده است.
52 - پيش از (آفرينش) مردمان، در انوار پاك الهى، دو نور پاك به جاى پشت و زهدان او را در بر گرفتند.
53 - هنگامى كه بحيرا ديدش گفت : ما او را بدانچه از نامها و نشانهها حفظ كردهايم مى شناسيم.
54 - از غار حرا و از جبرئيل امين بپرس كه آيا از بزرگ رازى سر به مُهر و نهان از فهم ديگران آگاهى دارند؟
55 - چه بسيار آمد و رفتى كه بستر پهناور مكّه در صبح و شام بدان شرافت يافت.
56 - و براى فرزند عبداللّه خلوت و تنهايى در ميان صبح و شام دلپذيرتر از انس گرفتن با دوستان و خدمتكاران بود.
57 - پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پيش از زمان نزول، همدم شبانه وحى بود، (آرى) كسى كه به نشانِ خير مژده مى دهد خود نيز نشاندار است.
58 - آن گاه كه ياران از تشنگى در جستجوى آب بودند، او آنان را فرا خواند سپس دو دستش با قدح، لبريز ازآب بهشتى شد.
59 - ابرى سايه بر سر او افكند، ابرى پر باران كه خود مى رفت تا به سايه بركت و رحمت پيامبر پناه برد.
60 - عشق و محبّت رسول خدا در دل زاهدان دير نشين و راهبان كوه گزين خانه كرد.
61 - براستى اگر طبايع انسانى لطيف شود چيزى نخواهد ماند كه همه جمادات و همه جانداران عاشق و شيداى او شوند.
62 - و ندا شد، بخوان، بلند مرتبه است خداوند گوينده اش، (اين سخن) پيش از كسى كه اكنون به او گفته شد، (به هيچ كس ديگرى گفته نشد) و هرگز بر سر هيچ زبانى نيفتاده بود.
63 - آن جا بود كه (همگان را) به سوى خداوند فراخواند. آنگاه گوشهاى اهل مكّه از نغمه هاى پاك و ملكوتى پر گرديد.
64 - پس از قريش مپرس كه چسان حيران است و حكم و داورى اش در كوه و دشت چگونه است ؟
65 - بلكه از واقعه عظيمى كه بر آنان فرود آمده و پيران و كودكان را به جنون افكنده است، بپرسيد.
66 - اى كسانى كه در حق پيامبر و دعوتش نادانى كرديد، آيا مقام راستگوى شُهره را انكار مى كنيد ؟
67 - شمايان او را در خردسالى اش امين قوم لقب داديد. و امين بر هيچ سخنى از سخنانش متهّم (به كذب) نيست.
68 - در درخشندگى از هزاران بدر فراتر رفت و در عظمت از هزاران پيامبر وراتر. پس چه بسيار نيكو است سيرت او و چه با عظمت است سرشت شكوهمند او.
69 - پيامبران الهى آياتى را آوردند كه رشته پيوند آنها با مردم پس از اندكى بريده شد، امّا تو حكيمى ناگسستنى را به ما ارزانى داشتى.
70 - هر چه زمان سپرى گردد، (باز هم) آياتش جديد است، آياتى كه شكوه كهنسالى زينت بخش آنها است.
71 - چيزى نمانده كه در كلمهاى بلندپايه از آن، تو را هم به حقيقت و هم به پرهيزگارى و هم به مهرورزى اندرز دهد.
72 - اى شيوا سخن ترين همه عرب زبانان، كلام تو به كام چشنده خوش فهم، عسل است.
73 - تو با حديث شيوا و شيرين خود، گردن بى زيور سخن را، در هر نثرى، به زيبايى شعر زينت بخشيدى.
74 - تو به هر سخن پرارجى كه گويا شوى، قلبها را زنده كنى و همّتهاى مرده را جان بخشى.
75 - مژدهها و بشارتها به هادى جهانيان و ميلاد او، در شرق و غرب عالم، به سان شبروىِ نور در تاريكيها، سير كرد.
76 - آن خبرها روح و روان ستمگران عرب را ربود و جانهاى بيدادگران غير عرب را از كالبد پراند.
77 - بالكن هاى كاخ انوشيروان،از آن مژدهها، به وحشت افتادند. سپس آنها از كوبش خداوند، نه از ضربه تيشهها، شكاف برداشتند.
78 - تو در حالى آمدى كه مردم آشفته و آشوب زده بودند و در ميانشان هيچ بزرگمردى را نمى ديدى مگر آن كه واله و شيداى بتى بود.
79 - و زمين پر از ظلم شده بود و در سلطه ستمگرانى بود كه به دلخواه خويش در امور مردم تصرّف مى كردند.
80 - پادشاه ايران در حق رعيّتش ستم مى كرد و امپراتور روم از شدّت غرور و تكبّر كر و كور شده بود.
81 - آن بيدادگران در هر شُبههاى كه برايشان پيش مىآمد، بندگان خدا را شكنجه مى دادند و همانند گوسفند سرشان را مى بريدند.
82 - و مردم، زورمندانشان بر ناتوانان، بسان شير بر بهايم يا وال بر ريزماهيان، غافلگيرانه يورش مى بردند و آنان را مى كشتند.
83 - خداوند شبانه تو را سير داد، آن گاه كه فرشتگان و پيامبران در بيت المقّدس به احترامت بر پا ايستاده بودند.
84 - زمانى كه از آن جا عبور كردى، آنان بر گرد سرورشان،همانند شهابها بر گرد بدر، يا سربازان به دور پرچم حلقه زدند.
85 - هر صاحب شأنى از آنان پشت سرت نماز گزارد. آرى هر كه به حبيب خدا اقتدا
كند رستگار خواهد شد.
86 - تو سوار بر بُراق درخشان و مرواريد لگام، آسمانها و وراتر از آسمانها را، با گذر از مقامِ شمارى از پيامبران، درنورديدى.
87 - [سوار بر] مركبى مخصوص تو، به خاطر عزّت و شرافتت، كه نظيرش نه در اسبان تيزتك وجود داشت و نه در شتران درشت پيكر.
88 - خواست پروردگار جهان و جهانيان، و صنعت و قدرت او، فراتر از دسترسى شك و تهمتها است.
89 - تا جايى كه تو به آسمانى رسيدى كه بال هيچ پرندهاى و قدم هيچ روندهاى بدان نرسيده بود.
90 - و آن گاه گفته شد: هر پيامبرى در جايگاه و مقام خويش قرار گيرد و تو اى محمد صلىاللهعليهوآله ، اين عرش الهى است پس [پيش آى و] آن را لمس كن.
91 - تو خطوط [اصلى] همه دانشهاى دنيوى و اخروى را براى جهانيان ترسيم كردى، اى خواننده لوح [محفوظ] بلكه اى بساونده قلم [تقدير].
92 - تو به راز علم دنيا و آخرت احاطه يافتى و برايت گنجينههاى دانش و حكمت- پردهبردارى شد.
93 - نزديكى به خداوند، نعمتهاى بىشمارى را كه به تو بخشيده شده بود دو چندان ساخت.
94 - از گروه مشركان كه چارپايان خود را مىچرانند بپرس [چراچنين مىكنيد]، آرى اگر تعقيب پيامبر مختار نبود چنان نمىكردند.
95 - [بپرس كه] آيا ردپاى پاكيزه و زيبا را ديدند، يا از نزديك [صداى آهسته]تسبيحهاى زيرلب و زمزمه قرآن را شنيدند؟
96 - و آيا در ذهن ايشان تارهاى عنكبوت، بسان [شاخههاى تودر توى درختان[ جنگل و جوجههاى كوچك كبوتران، مانند لاشخور مجسّم گرديد؟
97 - پس چونان فوج باطلى كه از شكوه قدرت حق گريزان است برگشتند. و در آن حال همه ساكنان روى زمين نفرينشان مىكردند.
98 - اگر دست قدرت خدا با آن دو همجوار نبود سالم نمىماندند. و اگر چشم علم خداوند برگرد وجود پيامبر ناظر نمى بود او پايدار نمىماند.
99 - آن دو به حمايت خداوند پناه بردند و خود را پنهان كردند. وكسى را كه حمايت الهى دربرگيرد، ستمديده و آزرده نمىشود.
100 - اى ستودهترين خوبى، مرا به سبب نامگذارىام مقامى است بزرگ، و مگر مىشود همنام پيامبر به او افتخار نكند؟
101 - ستايشگران و عاشقان جمال نبوى همگى پيرو صاحب برده جهانگسترند، كه پيشقدم بوده است.
102 - ستايش شعرى او درباره تو [از سر] دوستى محض و عشق ناب است. و عشق راستين، سخنانى صواب را [به شاعر] الهام مىكند.
103 - خداوند گواه است كه من با او رقابت نمىكنم [ و در صدد رد برترى سخن او نيستم]، كيست كه با بارش ابر پرباران معارضه كند؟
104 - و براستى كه من يكى از غبطه ورزانم و هر آن كه بر دوست تو حسرت خورد سرزنش و ملامت نخواهد شد.
105 - اين منزلتى است، گرفته شده از خداوند رحمان، كه هيبتش سحبان را به گنگى مىافكند.
106 - رتبه ماه تمام در خوشسيمايى و در شرافت، بسى كمتر از تواست و مقام دريا در بركت و گرانقدرى پايين پاى تو است.
107 - اگر تو در ارتفاع و بلندى با كوههاى سر به فلك كشيده رقابت كنى، رفعتشان كاسته شود و چنانچه در زيبايى و درخشنده چهرى رقيب ستارگان شوى همگى داغدار شوند. [و مغلوب].
108 - شجاعت شير ژيان به وقت جهيدن بر دشمن، كمتر از قويدلى تو است به گاهى كه به سوى پهلوانى تا بن دندان مسلح [براى جنگيدن [گام برمىدارى
109 - اگر چه سويداى دلهاى قهرمانان و پهلوانان دشمن را در جنگ، به خون آغشتهاى، [امّا شگفتا كه باز [مشتاقانه به سوى تو مىآيند.
110 - خداوند جذبه محبت و هول هيبت خويش را در هر كارزار و آوردگاهى بر وجود فرزند آمنه فرو افكند.
111 - گويا سيماى تو در زير غبار جنگ، بَدرِ تابان تاريكىها است كه با نقاب و بىنقاب مىتابد.
112 - ماه تمامى در سرزمين بدر دميد پس نور دميدنش بسان درخشش پيروزى، ژرفاى تاريكىها را روشن ساخت.
113 - تو در قرآن از سر احترام و ارجمندى به نام يتيم ياد شدى، زيرا ارزشمندى مرواريد پنهان در يتيمى و يگانگى اوست.
114 - خداوند، خود روزىِ مردمان را ميانشان تقسيم كرد و رزق و روزى تو به اختيار خودت وانهاده شد.
115 - اگر تو در امرى گفتى «نه» يا گفتى «آرى» پس آن گاه بهترين مشيت خداوند گنجيده در همان رد يا قبول تو است.
116 - برادرت عيسى مردهاى را فراخواند و او برايش [زنده شد و] بپا خاست و [اما[ تو نسلهاى مرده بىشمارى را احيا كردى.
117 - و نادانى مرگى است بزرگ، پس اگر به تو معجزهاى داده شد [تا انسانها را از مردگى برهانى]، يا آنان را از جهل برانگيزان يا از گور [گمراهى].
118 - [كافران از سر دشمنى] گفتند، با آن كه پيامبران الهى براى كشتار و خونريزى مبعوث نشدهاند، [امّا [تو پيكار كردى.
119 - [اين اشكالات از روى ] نادانى و گمراه كردن عقلها و مغالطهاى بزرگ بود، زيرا تو پس از فتح با قلم، به وسيله شمشير پيروز شدى.
120 - زمانى كه هر بزرگزادهاى از پيش خود به نزد تو آمد، آنگاه شمشير ضامن [هدايت [بىخردان و نادانان گرديد.
121 - و اگر بخواهى به وسيله خوبى و احسان، با شرّ مقابله كنى، از عهدهاش برنمىآيى. امّا اگر در برابرش مقابله به مثل كنى ريشهكن مىگردد.
122 - از مسيحيّت شريف بپرس، چه بسيار تلخىهايى كه از [دست [شهوتهاى
ستمگران هوسران آشاميده است.
123 - مسيحيّت رانده شرك است. [شركى] كه او را در هر زمانى، به صورت [افروختن [جنگى نمايان و آتشين، آزرده [و به ظاهر [وسعتش بخشيده است.
124 - اگر حاميانى كه با شمشير به يارىاش برخاستهاند نمىبودند، مسيحيت از مدارا و مهربانى چندان سودى نمىبرد.
125 - اگر حضرت عيسى عليهالسلام در نزد خداوند مقامى والا نمىداشت، و اگر از حرمت و قداستى كه در ازل برايش واجب شده بود برخوردار نبود.-
126 - هر آينه پيكر پاك و شريفش بر صليب ميخكوب مىشد و آنگاه دشمنش [به خاطر جنايتش] از چيزى نمىهراسيد.
127 - [امّا] حضرت مسيح از اين [تهمتها] منزّه بود و [سرانجام [بدخواهش مصلوب شد. براستى كه كيفر هر كس به ميزان جرم و گناه اوست.
128 - برادرِ پيامبر و روح خدا [حضرت عيسى]، در منزلى واقع بر فراز آسمان و فروتر از عرش قرار داشت.
129 - [اى پيامبر] تو به مسلمانان هر چيزى راكه نمىدانستند، ياددادى، حتى آيين جنگ و صلح را.
130 - تو آنان را به جهادى فراخواندى كه سرورىشان درگرو آن بود. آرى جنگ پايه و اساس نظام هستى و [رمز بقاى] أمّتها است.
131 - اگر جهاد نبود هرگز ما شاهد برپايى اساس دولتها، يا برجايى آثار باستانى نبوديم.
132 - آن آثار، پىدرپى، هميشه در دورانهاى درخشان پديد آمدهاند. نه در دورههاى تاريك و ظلمانى.
133 - ديروز تختهايى واژگون شد و تختهايى ديگر برپا گرديد. اگر تيرها نبود هرگز نه خللى در آنهاايجاد مىشد و نه معيوب مىشدند.
134 - مسيحيان هر سلاح هلاكت بارى را آماده ساختند و ما مسلمانان بجز شكسته حالى و بلاديدگى چيزى مهيا نكرديم.
135 - هرزمان كه [از طرف خدا] به نبرد فراخوانده مى شدى بى درنگ به جنگ بر مى خواستى و تو شيران دلاور را به جان دشمن مىافكندى و خداوند هم شهابهاى آسمانى را.
136 - هر خونخواه و سختكوش و عزم آهنينى از ايشان براى [رضاى [خداوند، در زير پرچم تو گرد آمده بودند.
137 و هر تسبيحگويى كه از شوق ديدار خداوند سخت برافروخته بود و سوار بر اسبى كه چون برق آسمانى تكاپو مىكرد.
138 - [اوكه] اگر با روزگار در حال انتقال برخورد مى كرد و روزگار مىخواست كه از جايش حركت كند، عزم او روزگار را چنان برجايش ميخكوب مىكرد كه نمى توانست تكان بخورد.
139 - آنان تيغهاى درخشانى بودند كه در اثر جنگها لبههايشان شكسته شده بود، شمشيرهايى از نوع شمشيرهاى خداوند نه شمشيرهاى برّان هندى.
140 - هنگامى كه در جستجوى يافتن مردى باشى، چه بسيار مردانى را در دل خاك مىبينى كه يا بر سر پيمان جان باختهاند يا بر سرسوگند خويش.
141 - اگر جانبازى و ايثار در برخى از مردمان نبود، انسانها در منزلت و ارجمندى با يكديگر چندان فرقى نداشتند.
142 - [اى رسول] تو را از جانب درياى بيكران و خروشانِ كرامت و دانش، دينى است كه به وسيله آن چشمهساران خردها را روان سا ختى.
143 - گوهر ذاتش بر گرد نور توحيد، همانند زينت براى شمشير يا نقش و نگار براى پرچم، نمايان است.
144 - شريعتى خوشسيما و سپيد كه جانها و عقلها به دورش گرديدهاند. و هر آن كه آب گوارايى از حكمت بيابد به گِردش گردان مىشود.
145 - [اين دين] نور راه سعادت است كه جهانيان بدان سرپرستى مىشوند. دينى كه عهدهدار [نيكبختى و آسايش مردمان] همه روزگاران است.
146 - هر زمان و سياستهاى اداره آن، براساس حكمى نافذ از اين شريعت سپرى
مىشود.
147 - وقتى كه آفتاب حكومت اسلامى بلند شد و گسترش يافت سرزمينهاى تحت سلطهاش، به زير روشنايى كامل آن رفتند.
148 - و [شريعت اسلام] به مردمى كه در سر زمين خالى و ناآباد مىزيستند، پس از آن كه به شبانى گوسفندان و شتران مشغول بودند، سرپرستى شاهان را آموخت.
149 - نيكوكاران و عاملان به شريعت اسلام، چه بسيار سلطنتهاى شكوهمندى را در شرق و غرب عالم، برپاكردند.
150 - هر آن چه در امور دين سختكوشى كردند و كمر همت بربستند براى [گسترش [علم و عدالت و عمران بود.
151 - چه سريع جهان را براى دينشان گشودند و مردمان را از آب گوارا و خنكش نوشاندند.
152 - آنان در حالى كه هدايتگران مردم بودند برمبناى شريعت رفتار مىكردند. پس اسلام به وسيله تلاش ايشان شاهراهى روشن به سوى رستگارى گرديد.
153 - حوادث روزگار پايهاى را كه دادگرى ايشان برپا كردند ويران نمى سازد و حال آن كه اگر ديوار ستم را دست بزنى منهدم مىگردد.
154 - آنان در هر دو جهان به خوشبختى دست يافتند و سرانجام همگى بر گِرد انبوهى از خرسندىِ بخش شده [در فردوس برين] گردهم آمدند.
155 - روم و آتن و هر آنچه را آندو در برگرفتهاند از خود دور كُن [و بدان كه [همه ياقوتها و نقرههاى مرواريد نشان در بغداد است.
156 - و كسرى و ايوانى را كه به آن فخر مىفروخت و عاقبت در ميان آتش و دود فرو ريخت، رها كن.
157 - و فرعون مصر را رها كن، زيرا كه مظهر پادشاهى در برپاداشتن عدالت است نه در برپايى بناى هرم.
158 - هرگاه در نزد روم نام بغداد ذكر گرديد، روم تسليم شد.
159 - روم [كه شاعران و قاضيانش شهرت جهانى داشتند] از نظر سخنورى در هيچ
گردهمايى شبيه بغداد نشد و از جهت دادرسى در منازعات نيز هرگز همانند او نگرديد.
160 - و هرگز در نمونه امپراتورهايش به زمامدارانى مانند رشيد و مأمون و معتصم دست نيافت.
161 - از كسانى كه وقتى لشكريانشان حركت مىكردند همه حد و مرزهاى بسيط زمين را به تصرّف خويش درمىآوردند.
162 - [زمامدارانى كه] در مجلس علم و دانش مىنشستند و هيچ كس در عقل و فهم به آنان نزديك نمىشد.
163 - اگر اينان سخن مىگفتند، دانشمندان سرها را از هيبت علم نه از هيبت حكومت، به زير مىانداختند.
164 - و آنان، فراوان بخشش مىكردند، پس نه در زمين خشكسالى بود و نه در ميان مردم فقر و نادارى.
165 - جانشينان خداوند، از مقايسه شدن به دورند. پس هيچ يك از پادشاهان مردمان را با ايشان قياس مكن.
166 - در بين مردمان كيست كه در عدالت مانند عمربن خطاب باشد؟! و آيا كسى چونان عمربنعبدالعزيز خاكسار و پرآزرم وجود دارد؟
167 - و بسان حضرت امام على «عليه آلاف التّحيّة و الثّناء» آن گاه كه [با سخنانش[ چشمان مردم را پر اشك مىساخت و انبوه دشمنان را تار و مار مىكرد.
168 - آن درياى خروشان و گوارا، در علم و ادب، و آن ياور چابك [رسولالله] در جنگ و صلح.
169 - يا مانند فرزند عفان كه قرآن در دستش است و خود را به سويش خم كرده [و تلاوتش مىكرد [چنان كه تو هنگام محبت به كودك چنين مىكنى.
170 - و آيات را به ترتيب جمع مىكند و چونان گردنبندى ناگسستنى در گردن روزگار، آنها را نظم مىبخشد.
171 - دو جراحت وارد شده در جگر اسلام بهبودى نيافته است، جراحت شهيد و جراحتى كه به وسيله آن قرآن خونين شد.
172 - و در شدت سختى و امتحان ابوبكر، پس از كارها و خدمات بزرگ، جاى شك و تهمت نيست.
173 - او با دورانديشى و عزم راسخ، دين را در ميان گرفتاريهايى كه عقل پير و جوان را مىربود، حفظ و حراست نمود.
174 - سختىهايى كه، در حادثه رحلت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كه امرى بديهى بود، عُمَر را از راه درست به يك سو كشاندند.
175 - او در حالى كه شمشيرش را از نيام بركشيده بود، با مردم درباره گرانمايه ترين پيامبران، ستيزه مىكرد كه «چطور شد كه او زنده نماند؟»
176 - زمانى كه او دچار سراسيمگى شد نكوهشش مكنيد، چون همين كه حبيب خدا وفات يافت، عاشق، ناخواسته عقلش را باخت.
177 - پرودگارا هرآنچه تو مى خواهى،بر ميهمان عرشت، بهترين همه پيامبران صلىاللهعليهوآله ، سلام و درود فرست.
178 - او كه شبها را در حال نماز و نيايش زنده مىداشت و آن نماز را جز به اشكى كه از خشيت الهى روان بود، به پايان نمىرساند.
179 - [همان كه] پاسى از شب را در حال تسبيحگويى تو و تحمّلِ رنج خوابزدگى و آماس پاهاى مباركش، سپرى مىكرد.
180 - نفس او راضى بود. از خستگى و دلتنگى شكوه نمىكرد. آرى اگر تو مخلصانه عشق بورزى، هرگز به ستوه نخواهى آمد.
181 - اى پروردگار من، همچنين برخاندان برگزيده او كه پرچم خانه و حرم را در ميان جان ايشان قراردادهاى درود فرست.
182 - [خاندانى كه] رخسارههايشان بسى درخشان مىنمود. حال آن كه چهره روزگار [در اثر ظلم و گناه [قيرگون بود. مردانى كه در مقابل طوفان حوادث دشوار، شريف و تسليم ناپذير و سرسخت بودند.
183 - و بهترين درود را از جانب خود، هديه كن به چهار تن در بين ياران كه دوستىشان با تو، داراى حرمت و احتشام شايانى است.
184 - آنان كه وقتى پيامبر اسلام برايشان بانگ مىزد، بر گُرده بلاهايى كه عظيم هولناك و فراگير بود،سوار مىشدند.
185 - مردانى كه وقتى جان زمين لرزان و پريشان بود، سخت شكيبا و پايدار بودند و به روى كارهاى پرخطر و توانفرسا لبخند مىزدند.
186 - بار پرودگارا، [سپاس كه ] مردمانى بسيار و امّتهايى فراوان، از خواب مرگ و نيستى بيدار شدند.
187 - [اى خدا در مقابل ما] فرجامى نيك است و فرجامى بد و گستره هستى كه تو سلطان آنى. هر كه را خواهى نعمت مىبخشى و هر كه را خواهى نقمت.
188 - تو درباره ما نظر حكيمانهاى دادى، آرى تو عجب داورى هستى و عجب انتقامگيرى.
189 - پس اى خدا، به خاطر فرستاده جهانيان [محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله ]، برما مهر بورزو امتش را [هرگز [خوار و ذليل مگردان.
190 - خدايا، شروع حيات مسلمانان را با وجود مقدس او نيكو ساختى، پس فضل و كرم را تمام كن و حسن ختامى بر ما ارزانى دار. [و همگان را نيك فرجام فرماى - آمين]
1 - مفردات: الرِّيم: آهوى سفيد يكدست- القاع : زمين هموار، دشت - البان: (بيت 5 و بيت160 برده)
العَلَم: (بيت 5 برده)- أَحلَّ الشَّىءَ: آن چيز را حلال گردانيد - سَفكَ دَمَهُ: خونش را ريخت، او را كشت- الأشْهُرُ الحُرُم: (بيت 121 برده)
نكته ادبى: بين «أحَلَّ» و «الحُرُم» طباق وجود دارد.
2 - مفردات: القَضاء: مشيتالهى- جُؤذَر :بچه گوزن، گودر- الأجَم: (بيت 137 برده)
نكته ادبى :مقصود از «جؤذر» همان محبوبهاى است كه در بيت مطلع به «ريم» همانند شد در اين جا درشتى چشمان او مراد است، و مقصوداز «أسد» خودش مىباشد، به معنى مردى شجاع و نيرومند كه دل به معشوقى سپرده است.
در مصراع دوم شاعر دست به ابتكار شگفتى زده و از مقتول براى قاتل يعنى از غزال براى شير فريادرسى مىكند. اين نوع خطاب در بستر غزل بسى لطيف و مناسب است.
3 - مفردات: رَناإلَيهِ :در او خيره شد، با نگاهى مهربان پلكها را بىحركت نگهداشت و يكسره به او نگريست- وَيْحَ: كلمه ترحّم و توجّع است و گاهى به معنى تعجّب نيز به كار مىرود - السَّهُم الْمُصِيب: تير به هدف خورده، تيرى كه روانه است و بزودى بر سينه هدف خواهد نشست.
4 - مفردات: جَحَدْتُهُ: او را انكار كردم، او را تكذيب كردم [در حالى كه در دل وجود او را باور داشتم]
توضيح: مصراع دوم با مفهوم بيتى از متنبّى در مدح سيفالدوله نزديك است:
إنْ كانَ سَرَّكُمُ مَا قَالَ حَاسِدُنا * فَمَا لِجُرحٍ إذَا أَرضَاكُمُ أَلَمُ(1)
5 - مفردات : أَسمَح : سخاوتمندترين، بخشنده ترين - إلتِماس العُذر : عذرخواهى كردن، عذر پذيرفتن- الشِيّم : (بيت 90 برده)
6 - مفردات : لائم : ملامتگر - الهَوى : عشق، ميل و خواهش نفس - قَدَر : تقدير و سرنوشت - شَفَّهُ الْمَرَضُ أوِالْهَمّ : بيمارى يا غم و غصه او را سست و ضعيف ساخت - الوَجد : شوق و شعف، محبت و دوستى، عشق - عَذلَ يَعْذِلُه : او را سرزنش كرد - لَم تَلُم : (بيت 9 برده)
نكته ادبى : در بيت "تصدير" وجود دارد.
«عالم شهر گومرا وعظ مكن كه نشنوم
پير محلّه گومرا توبه مده كه بشكنم
گر بزنى به خنجرم كز غم دوست توبه كن
نعره شوق مى زنم تا رمقى است در تنم»
«سعدى»
7 - مفردات : أنالَهُ الشَّىءَ : آن چيز را به او داد - أُذُنٌ واعِيَةٌ: گوش شنوا، گوش درك
1) اليازجى، ناصيف، العرف الطيب فى شرح ديوان ابىالطيب، جلد دوم، دارنظير عبود، بيروت، صفحه 624، 1995 م. ترجمه: اگر آنچه حاسد ما گفت شما را شادمان ساخت، پس براى زخمى كه موجب رضايت و خرسندى شما شود دردى نيست.
كننده - مُنْتَصِت : كسى كه ساكت است و گوش مى دهد.
نكات ادبى : 1 - بين "أُذُن"، "مُنْتَصِت" و "صَمَم" مراعات نظير است 2 - بين "مُنْتَصِت" و "صَمَم " طباق وجود دارد.
8 - مفردات : ناعِس : چرتى، خواب آلود - أَسهَرَهُ : او را خواب زده كرد - مُضْنَى : بيمار و نزار.
نكته ادبى : بين "أَسهَرَت " و "نَمْ"، طباق وجود دارد
9 - مفردات : فَدَى يَفدِيه مِنَ الاْءَمر : با دادن مال يا چيز ديگر او را از اسارت رهانيد - أَفدِيكَ: فداى تو مىكنم - إلْفْ : دوست - الفِدَى : تاوان دادن، جان فدا، قربانى - الاَيألُوفِى الأمرِ : در آن كار كوتاهى كرد - أغْرَاهُ بِكَذا : او را تشويق و ترغيب به فلان كار كرد، او را به آن آزمند ساخت.
توضيح : در اين بيت شرح نياز عاشق و ناز معشوق را به بند وصف كشيده است. يعنى هرچه من در راه عشق تو شيداتر مى گردم در عوض تو مانع تراشى مى كنى و ديدار خود را از من دريغ مى دارى.
10 - مفردات : سَرَى : (بيت 8 و بيت 107 برده ) - أَسَى الْجُرحَ : زخم را مداوا كرد.
توضيح : شاعر با افسوس اعتراف مى كند كه بهره من از ديدار معشوق فقط در رؤيا بوده است و از ديدن جمال او در بيدارى محروم هستم.
11 - مفردات : المُوائِس : جمع المائسة "از ريشه مَيس " : زنى كه با تبختر و ناز مى خرامد - الرُّبَى : (بيت 133برده ) - قَنا" : جمع قناة : نيزه - سَفَحَ دَمَهُ : خونش را ريخت.
12 - مفردات : السّافِرات : جمع السّافرة : زن بى حجاب و ناپوشيده - الضُّحَى : روشنى و وضوح آفتاب - أَغارَهُ : غيرتش را برانگيخت - الحَلى : زيور مثل النگو و گوشواره - العِصَم : جمع العِصمَة : گردن بند.
13 - مفردات : أجفان : جمع الجَفْن : پلك چشم - بِها : فيها - سَقَم : بيمارى - المَنِيّة: مرگ.
14 - مفردات : العاثِرات : جمع العاثرة : زنى كه موجب لغزش ديگرى مى شود - الباب : جمع اللُّبّ : قلب، گفته اند كه مأخوذ است از "لِبو" و سريانى است، يا از "لُب" و
عبرانى است، هر دو به معنى عقل مى باشد. وجه تسميهاش پوشيدگى آن با پيه است.
عَثْرَة : لغزش، خطا - أقالَ عَثْرَتَهُ : جلو افتادن و لغزش او را گرفت، پس از لغزش او را از زمين بلند كرد - الدَّلّ : ناز و كرشمه - الرَّسَم : زيبا راه رفتن.
نكته ادبى : بين "العاثِرات" و "عَثَرات" جناس اشتقاق وجود دارد.
15 - مفردات : مُضرم : برافروخته، شعله ور - أَسفَرَ : چهره گشود - فَتَنَ الشَّىءَ: آن چيز را سوزاند - فِتنَة : آزمايش، عذاب - الضَّرَم : شعله ورى، افروختگى آتش؛ جمع الضَّرْمَة : گل آتش، اخگر آتش، آتش (بيت 64برده)
نكته ادبى : در بيت "تصدير" وجود دارد.
16 - مفردات : لِواء : پرچم - الحامِلاتُ لِوَاءَ الحُسنِ : پرچمداران زيبايى؛ كنايه از كمال زيبايى آنان است - غَيرُ مُنْقَسِم: (بيت 42 برده).
17 - مفردات : سَمْراء : زن سبزه گون - الآرام : جمع الرِّيم، آهوان سفيد و خالص - العُصْم : جمع الأَعْصَم: در مورد حيوانات، جانورى است كه يك يا هر دو دستش سفيد و تمام اندام آن سياه يا سرخ باشد. (اين كلمه در متن بيت به ضرورت شعرى «العُصُم» آمده است).
نكته ادبى : بين "سَمراء"،"بَيضاء" و "العُصُم" مراعات نظير وجود دارد.
18 - مفردات : يُرَعنَ : "از ريشه رَوْع" : مى ترسند، دچار ترس مى شوند - البَصَرُ السَّامى : چشم خيره - العَنَم: گل انار وحشى را گويند. مواد اين گياه استفاده دارويى دارد و به عنوان قابض قوى براى درمان اسهال به كار مى رفته است. ثمر آن كه شبيه عنّاب است، در رنگرزى نيز به كار مىرفته و چون به رنگ سرخ است، انگشتان حنا شده را بدان تشبيه مى كنند.(1)نيز (بيت 7 برده )
نكات ادبى : 1 - بين "أَشَرنَ " و "أَسَرنَ " جناس مُصَحَّف وجود دارد، 2 - در نسبت دادن "ترسويى " و "شيرافكنى " به آن زنان، تقابل معنوى وجود دارد. و اين شگفت است ، نظير آنچه در آغاز قصيده گذشت (بيت 2)
19 - مفردات : وَضَعتُ خَدِّى : كنايه از خضوع و خاكسارى نمودن است - رُبَى : (بيت
1) فرهنگ فارسى معين، ذيل كلمه گلنار.
133برده)، كُنُس : جمع الكِناس : خوابگاه آهو در بيشه - أَكَم : (بيت 150 برده).
20 - مفردات : اللَّبَد : جمع اللَّبْدَة : يال - ذِى اللَّبَد : يال دار، كنايه از شير است - المَحْمِىِّ جانِبُه : غير قابل دسترس، دست نيافتنى - الغاب : جنگل، بيشه، نيزار - الاُطُم : كاخ و دژ ساخته شده از سنگ، قلعه دفاعى.
21 - مفردات : عَنَّ : آشكار شد - المُنَى : جمع المُنْيَةْ : آرزو - المَنَايا : جمع المَنِيَّة: مرگ.
نكات ادبى : 1 - بين "عَنَّ" و "أَنَّ" جناس مردوف وجود دارد، 2 - بين "المُنَى" و "المَنَايا" جناس اشتقاق وجود دارد.
توضيح : مقصود شاعر از "المُنَى" وصال با محبوب است و از "المَنايا" خطرهاى ناشى از ممانعت پدر سختگير او كه هردو در يك مكان و در زير يك سقف زندگى مىكنند. لذا با بيانى مجازى، شگفتىِ خود را از جمع شدن معشوق و مانع در يك جا ابراز داشته است.
22 - مفردات : صَمْصَامَة : شمشير برّان - سَيفٌ ذَكَر : شمشيرى كه بدنه اش آهن و لبهاش فولاد است - الرِّيم : (بيت 1) - ضِرغَامَة : شير بيشه - قَرِم : (بيت 122 برده) ؛ در اين جا كنايه از شدّت درندگى است.
توضيح: يعنى چگونه از چنان پدر سخت دل و قَسِىّالْقَلبى، چنين دختر نازنين و مهربانى پديد آمده و از چنان شير درنده و نيرومندى چنين آهوى رام و آرامى زاده شده است. شاعر با اين توصيف پرده از يك حالت مركّب خويشتن برداشته است، عشق به دختر و نفرت و بيزارى از پدر.
23 - مفردات : سُمَر : جمع أَسْمر : نيزه - عُذْرِيَّة : (بيت 9برده) - العِصَم : (بيت 32 برده ).
24 - مفردات : غَشِىَ الْمَكان : به آن جا آمد - فى غُضُونِ كَرَى : در أثناى خواب - مَغْنا : منزل، إِرَم: (بيت 92برده )
توضيح : شاعر در بيت 10 نيز به اين مضمون اشاره كرده. نوميدى از وصال در ابتدا و
انتهاى غزل به چشم مى خورد.
25 - مفردات : مُبكِيَة : حادثه گريه آور، بلاى حزن انگيز - مُبْتَسَم : خنده، جاى لبخند يعنى دندانهاى پيشين (بيت 57 برده )
نكته نحوى : اضافه "حُسنُ مُبْتَسَم" از نوع اضافه صفت به موصوف است.
نهج البلاغه : امام در حكمت 119 فرموده اند: " مَثَلُ الدُّنيا كَمَثَلِ الْحَيَّةِ لَيِّنٌ مَسّهَا وَ السّمُّ النّاقِعُ فى جَوفِها يَهْوِى إلَيْهَا الْغِرُّ الجاهلُ وَ يَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ"
«دنيا همچون مار است، سودن آن نرم و هموار و درون آن زهر مرگبار. فريفته نادان دوستى آن پذيرد و خردمند دانا از آن دورى گزيند.»
توضيح : بين اين بيت و بيت 21 بُردَه بوصيرى قرابت معنوى وجود دارد.
26 - مفردات : فَضَّ الشِّىءَ : آن چيز را شكست و شكسته هاىآن راپراكنده كرد - الرَّقْشَاء : مار داراى خالهاى سياه و سفيد - الثَّرَم : از ته شكستن دندان.
توضيح : غالبا" هنگامى كه مشتى بر دهانى فرود مى آيد دندانهاى پيشين و از جمله دندانهاى نيش شكسته مىشود و در مار نيز دندانهاى نيش را مى كشند.
27 - مفردات : مَخْطُوبَة : خواستگارى شده - لَم تُرمِلْ : بيوه نشده - لَم تَئِم : همسرش نمرده است، بى همسر نشده است
«مجو درستى عهد از جهان
سست نهاد
كه اين عجوزه عروس هزار
داماد است»
(حافظ)
28 - مفردات : آدم : حضرت آدم عليه السّلام، نوع بشر - الأدَم : لايه برونى و لايه درونى پوست بدن، گور.
نكات ادبى : 1 - بين "يَفنَى " و "يَبقَى " طباق وجود دارد، 2 - بين "آدم " و "أَدَم" جناس ناقص وجود دارد. 3 - در بيت تشبيه ضمنى وجود دارد.
29 - مفردات : حَفَلَ يَحْفِلُ : توجّه كرد و اهميّت داد - الجَنَى : ميوه روى درخت، عسلى كه آن را از كندو جمع آورى كنند - جِناية : جرم و گناه - الفَحم : زغال، در اين جا كنايه از آتش است، زغال آتشين.
نكته ادبى : بين "جَنا" و "جِناية" جناس مطرّف وجود دارد.
توضيح : يعنى كار نفس و هدف اصلى و تخلّف ناپذير او كشتن تواست. پس به همه حركات او در هر جلوه اى بدگمان باش.
:« جامى در داستان ليلى و مجنون نظير اين تعبير را از زبان حال «قيس» چنين سروده:
از خنجر تيزكى كشم سر
بر كُشته چه برگ گل چه خنجر»(1)
30 - مفردات : نائم : خفته، در اين جا يعنى غافل از نيرنگهاى دنيا - أَمانىّ : جمع أُمنِيَّة : آرزوها - الأَحلام: جمع الحُلُم: رؤياها.
حديث : امام على عليه السّلام: "النّاسُ نِيامٌ فَإذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا" ترجمه : مردمان خفتگانند و چون بميرند بيدار شوند.(2)
نكته ادبى : در بيت تصدير وجود دارد.
31 - مفردات : طَوْر : بار، مرتبه - نُعْمَى : دارايى، برخوردارى - البُؤس : (- بيت 60 برده) - الوَصَم : بيمارى (بيت 19 برده).
نكته ادبى : بين "نُعمَى" و "بُؤْس" و بين "عافِية" و "وَصَم" طباق وجود دارد.
32 - مفردات : بَصِيرة : چشم دل - الصَّاب : درختى است كه شيره آن تلخ است، درخت سيماهنگ، در اين جا : شيره تلخ درخت سيماهنگ - وَرَدَ المَاءَ : بر آب وارد شد ، دراين جا "يَرِدُ" به معنى "مى نوشد" به كار رفته - العَلْقَم : حَنْظَل بسيار تلخ - سَامَ يَسُومُ : چريد.
نكته ادبى : بين "صاب" و "عَلْقَم" مراعات نظير است.
33 - مفردات : راعَها : او را ترساند - دَهى فلانا" : بلا و مصيبتى بر فلانى وارد ساخت - مُسوَدَّةُ الصُّحُف: نامه عملِ سياه شده به كارهاى ناشايسته - الصُّحُف : جمع الصَّحِيفة : كاغذ نوشته شده، يك ورق كتاب - اللِّمَم: (- بيت 129 برده)؛ مُبْيَضَّةُ اللِّمَم : كنايه از دوران پيرى و كهولت است كه موها سفيد مى شوند.
نكته نحوى: مفعول "دَها" به قرينه فعل پيش از خود حذف گرديده و در اصل چنين
بوده : "رَاعَها و دَهَاهَا"
نكته ادبى : بين "مُسوَدَّة" و "مُبْيَضَّة" طباق وجود دارد.
34 - مفردات : رَكَضَ الفَرسَ بِرِجْلَيْهِ : با پاهايش به دو پهلوى اسب كوبيد تا بدود - أَرضٌ مُرِيعة : زمين سر سبز و خرّم - حِمْيَة: (- بيت 23 برده) - التُّخَم : (- بيت 22 برده) - لِلتُّخَم : يعنى لِلتَّحَرُّزِ عَنِ التُّخَمِ.
نكات ادبى : 1 - نفس به طريق استعاره مكنيّه، به حيوان علفخوار تشبيه شده است.
2 - مُرِيعُ الْمَعصِيات، اضافه مشبّهٌ به، به مشبّه است يعنى : المَعصِياتُ الَّتى هِىَ شَبِيهةٌ بِالمَرعَى الْمُرِيعِ تَستَطِيبُهُ الدَّابَّةُ.
3 - حِمْيَةُ الطّاعاتِ: اضافه مشبّهٌ به، به مشبّه است يعنى : الطَّاعاتُ الَّتى هِىَ شَبِيهةٌ بِالْحِمْيَةِ.
4 - بين "حِمْيَة" و "تُخَم" طباق وجود دارد.
35 - مفردات : هَامَ عَلَى وَجْهِه : در حال سرگردانى ره سپرد، بى آن كه بداند مقصدش كجا است به راه افتاد - الصِّبا : (- بيت 142 برده) - الصِّباء : شور و شوق و اشتياق جوانى - داعِى الصِّبا: انگيزه هاى خوشگذرانى در جوانى.
نكته ادبى : در بيت تصدير وجود دارد.
36 - مفردات : قَوَّمَ الشَّىء :آن را درست و ميزان و تعديل كرد - استَقَام الشَّىءَ : آن چيز درست شد، راست شد.
نكته ادبى : در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح : شاعر در اين بيت ناگهان از دامان عواطف برون مى آيد و پاى عقل و پندهاى خردمندانه را به ميان مى كشد. او چونان متنبّى و ابو تمّام كه شعر را به سخنان حكيمانه مزيّن مى كنند، كوشيده است بدين وسيله به شعر عمق و تنوّع بيشترى ببخشد.
37 - مفردات: مَرتَع: چراگاه - وَخِم : وباخيز - أَرضٌ وَخِمَة : زمين وبا خيز، يا زمينى كه گياه آن بى فايده و ناسالم باشد.
نكته ادبى : بين "خَير" و "شَرّ" طباق وجود دارد.
38 - مفردات : الجِياد : جمع الجَواد : اسب تندرو - عَضَّهُ : اورا با دندان گاز گرفت -
الشُّكُم : جمع الشَّكِيمَة: دهانه اسب كه ميله اى آهنى است.
نكته ادبى : "طَغْىَ الْجِياد" مفعول مطلق نوعى است. اين بيت داراى تشبيه نيز هست.
39 - مفردات : جلَّ عَنْ كذا : از آن منزّه و برى شد، درجه اش از آن بالاتر رفت - مُعتَصَم : پناهگاه؛ مقصود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است.
توضيح : اين بيت و بيت 100 به وصيّت شاعر بر سنگ قبرش نوشته شده است.
40 - مفردات : عَزَّ : نيرومند و عزيز شد - إذا عَزَّ الْمُجِير : روز قيامت كه خداوند با قدرت و جلال خويش ظهور مىكند؛ المُجِير : پناه دهنده، نجاتبخش، از نامهاى خداوند متعال است.
الكَرْب : اندوه و سختى ؛ مُفَرِّجُ الكَرب : غمگشا، مقصود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است - فَرَّجَ اللّهُ الْغَمَّ عنه : خدا او را از غم رهانيد - الغُمَم : جمع الغُمَّة : غم و اندوه.
نكته نحوى : حرف "على" متعلّق به "أُلْقِى" در آغاز بيت است.
41 - مفردات : خَفَضَ جَناحَ الذُّلِّ : سرِ تواضع فرود آورد، خاكسارى كرد - الشَّفَاعَة : (- بيت 36 برده) - أَمَمْ : چيز اندك (- بيت 49 برده).
آيه : اصطلاح "خَفَضَ جَنَاحَ الذُّلِّ" برگرفته از آيه 24 سوره اسراء است : «وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مَنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيانى صَغِيرا» :« در برابرشان (پدر و مادر) از روى مهربانى سر تواضع فرود آور و بگو : اى پروردگار من، همچنان كه مرا در خُردى پرورش دادند، بر آنها رحمت آور.»
42 - مفردات : عَبْرَة : (- بيت 7 برده) - النَّدَم : (- بيت 23 و 142 برده)
43 - مفردات : يَغْتَنِمُ : سود مى برد، غنيمت مى يابد (- بيت 106 برده)
44 - مفردات : عارِفَة : كار نيكو - مُسْتَلَم : (- بيت 81 برده) - مُلْتَزَم : (- بيت 149 برده)
45 - مفردات : أَعِزُّبِه : به وسيله آن ارجمند مى شوم، عزيز مى شوم - عزّ : ارجمندى - الأَنساب : جمع النّسَب : خويشاوندى - اللُّحُم : جمع اللُّحْمَة : خويشاوندى، همخونى.
آيه : مصراع دوم برگرفته از آيه 88 و 89 سوره شعراء است : «يَومَ لاَيَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونٌ، اِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»: «روزى كه نه مال سود مى دهد و نه فرزندان، مگر آنكس كه با قلبى رسته از شرك به نزد خدا بيايد.»
46 - مفردات : يُزْرِيهِ : او را تحقير مى كند، بر او عيب مى گيرد - قَرِيض : شعر - زُهَير : (- بيت 151 برده) - جُودى : جُودُ الرَّسولِ عَلَىَّ - هَرِم : (- بيت 151 برده)
توضيح: اين بيت در بيشتر نسخههاى چاپى چنين است: «... ولا يقاس إلى جودى لدى هرم» امّا استاد ارجمند آقاى دكتر محمد فاضلى معتقد بودند كه اين خطا است. و دستخط اصلى شوقى به احتمال قوى «ندى هرم» بوده است.
47 - مفردات : محمّد صلىاللهعليهوآله : نام مقدس پيامبر اسلام، (- بيت 34 و بيت 146 برده) - الصَّفْوَةُ (مِنْ كُلِّ شَىءٍ) : بخش خالص و ناب و ممتاز هرچيز، اشاره به لقب "مصطفى" صلىاللهعليهوآله - البَارِى : (- بيت 41 برده) - بُغْيَة: چيزى كهآن را مى طلبند، مطلوب - نَسَم: (- بيت 41 برده).
48 - مفردات : الحَوض : مقصود حوض كوثر است (- بيت 101 برده) - صَاحِبُ الْحَوضْ: نبىّ اكرم صلىاللهعليهوآله - ظَمِىءَ: تشنه است - جِبرِيل : "فرشتهاى كه نام او در آيات 97 - 98 سوره دوّم و آيه چهارم سوره شصت و ششم (تحريم) قرآن كريم آمده است. او را جبرائيل نيز مى گويند به صورت جبرال و جبرئيل نيز خوانده مى شود. گفته اند كه در سريانى كلمه "جِبْر" به معنى بنده و كلمه "ايل" به معنى اللّه به كار رفته و اين كلمه به معنى بنده خدا استعمال شده است و برخى گفتهاند كه به معنى قدرت الهى آمده است. از عهد عتيق، بخشِ دانيال، برمىآيد كه جبرائيل فرشته وحى بوده است (هشتم، 16). اين فرشته به عقيده مسلمانان براى انبياء وحى مىآورد. حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله اين فرشته را دوبار به صورت حقيقى وى مشاهده كرده است. در آيات 4 - 11 سوره پنجاه و سوم (نجم) جبرئيل فرشته پرقوّت و صاحب نيرو توصيف شده است كه در افق أعلى جاى دارد و حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله او را در سِدرَةُ الْمُنتَهَى ديده است. در آيه 191 سوره لقمان با صفت "رُوحُ الاْءَمين" خوانده شده و در آيه 102 سوره نحل به نام "روح القدس" معرفى شده است.(1)
توضيح : چون فرشتگان تشنه نمىشوند مقصود از حوض، شايد ظرف معرفت و آگاهى به اسرار الهى باشد. رازهايى كه حتى جبرئيل به آنها آگاه نيست و آرزومند و تشنه
1) نثر و شرح مثنوى شريف، ترجمه، دفتر اول، ص 245.
دانستن آنها است. اين مطلب گواه عظمت مقام پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله مى باشد. چنان كه به نقل حديث معراج، پيامبر گام در حوزه اى از آسمان ملكوت نهاد كه جبرئيل را توان رفتن به آن ناحيه نبود. همچنين مى توان گفت شاعر صحنه را بدين سان ترسيم كرده است تا با توسّل به مبالغه بتواند شدّت سختى و تشنگىِ روز قيامت را به درك عقل نزديكتر سازد.
49 - مفردات : سَناء : رفعت و بلندى - سَنا : نور - الجِرم : جسم، جِرمِ فلكى - فَلَك : مدار گردش ستاره كه در آسمان است - عَلَم : كوه، در اين جا مقصود زمين است.
نكات ادبى : 1 - بين "سَناء" و " سَنا" جناس ناقص مطرّف وجود دارد. 2 - بين "شمس"، "جِرم"، "فَلك"، "ضَوء" و "عِلم" مراعات نظير است.
50 - مفردات : أَخطَأَ النَّجمَ : از مقام ستاره در گذشت و از آن بالاتر رفت - أُبُوَّة : پدرى (در اين جا نسبت به امّت اسلام يعنى ذَوُو أُبُوَّتِه) - سُؤدَد : بلندى و مقام، آقايى و مهترى - بَاذِخ : بلند، عالى مرتبه - شَرفٌ باذِخ: شرف و مجد و الا و بلند مرتبه - سَنِم : بلند، مرتفع.
51 - مفردات : نَمَى يَنْمُو الْحَديثَ إلى فُلانٍ : سخن را به فلانى نسبت داد - الوَرَى : (- بيت 48 برده) - أَصل: تنه درخت، بخش اصلى هر چيز - فرع : شاخه درخت، بخش فرعى هر چيز - نُمِىَ : زياد شده است - فَخَار : (- بيت 114 برده).
نكته صرفى : فعل "نُمُوا" مجهول است و فعل امر نيست.
نكته ادبى : در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح : حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله به ظاهر شاخهاى از درخت تناور بشريت هستند اما چون آفرينش و رشد و كثرت ديگران به يمن و بركت خلقت ايشان بوده است لذا گفته شده : اى بسادر مجال فخر و شرف يك اصل براى فرع رشد مى كند و زياد مى شود.
52 - مفردات : حَواهُ : او را در برگرفت - سُبُحاتُ وَجهِ اللّهِ : انوار خداوندى يا آثار عظمت الهى، كه با آن به تنزيه و تقديس او مى پردازند - الصُّلْب : تيره پشت - الرَّحِم : زهدان.
حديث : قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ نُورى. :« نخستين چيزى كه خداوند
آفريد نور من بود. »(1)
حديث : فرات الكوفى به سلسله اسنادش از ابن عباس نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود : "خَلَقَنِىَ اللّهُ نُورا تَحتَ الْعَرشِ قَبلَ أَنْ يَخْلُقَ آدمَ (ع) بِإثْنَى عَشَرَ أَ لْفَ سَنَةٍ"(2)
«خداوند دوازده هزار سال پيش از آفرينش حضرت آدم (ع) مرا به صورت نورى در زير عرش آفريد.»
«بوصيرى در يكى از قصايد نبوى اش چنين سروده است :
كان سِرّا فى ضَمِيرِ الْغَيبِ مِنْ * قَبلِ أَنْ يُخْلَقَ كَونٌ أَو يَكُونا
تُشرِقُ الأكوانُ مِنْ أَنْ-وارِه * كُلَّما أَودَعَها اللّهُ جَبِينا
خَ-َتَم اللّهُ النَّبيّينَ بِ-ِه * قَبلَ أَنْ يُجْبَلَ مِنْ آدَمَ طيِنا
«او رازى پنهان در ضمير غيب بود، پيش از آن كه جهان آفريده شود.
سراسر كائنات از پرتوهايش درخشان مىشد، هر آن زمان كه خداوند او را به جبينى وديعه مى داد.
خداوند سلسه پيامبران را به او خاتمه بخشيد، پيش از آن كه حضرت آدم (ع) به صورت گِل سرشته شده باشد.»
53 - مفردات : السِّيَم : جمع السِّيمَة : علامت، نشانه - بَحيرا : گفته اند نامش "لَهَبِ بن أحجَنِ بْنِ كَعْب" بوده؛ او راهبى مسيحى بود كه در بين راه مكّه و شام با پيامبر برخورد كرد و از علايمى چند دريافت كه او پيامبر خدا است.
توضيح : "ابوطالب با آن كه ثروتمند نبود، مراقبت از برادرزاده خود را پس از رحلت عبدالمطلب بر عهده گرفت. او براى گذران زندگى اش گاهى تجارت مى كرد، ابوطالب در يكى از سفرهاى تجارى خود به شام، هنگامى كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله دوازده ساله بود، او را باخود به همراه برد. در اين سفر كه نخستين مسافرت تجارى پيامبر محسوب مى شود، در "بُصرَى " از سرزمين شام راهبى به نام "بَحيرا" او را از صومعه خود ديد و به سوى خود فراخواند.آن گاه متوجّه نشانه هاى پيامبر موعود در او شد. پس به ابوطالب
هشدار داد كه او را از خشم يهود به دور نگاه دارد. مبادا به او صدمه اى بزنند. و ابوطالب راه سفر را ادامه نداد و به مكّه بازگشت. ناگفته نماند اصل اين روايت صحيح و جزئيات مفصّل آن از بافته هاى راويان است.(1)
54 - مفردات : حِراء : غار حراء، بر روى كوهى به همين نام است كه در فاصله دو فرسنگى شهر مكه، در ناحيه شمال شرق آن قرار گرفته كه به نام كوه نور نيز شناخته مى شود. اين كوه در شمار برخى از كوههاى مقدس يادشده است. احتمالا" پيش از اسلام، اين تقدّس حداقل براى حُنَفا شناخته شده بوده است. پيامبر اكرم در اين غار مدّتها عبادت مى كرد و اوّلين آيات قرآن كريم در همين مكان بر او فرود آمد.(2)- رُوحُالقُدْس : جِبرئيل (بيت 48)
السِّرُّ الْمَصُونُ : راز پنهان - مُنكَتِم : (بيت 4 برده )
نكات نحوى :
1 - اين تركيب ريشه قرآنى دارد. «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ»:«بگو فرو فرستاد آن را جبرئيل از پروردگارت برحق.(3)
2 - "مَصونَ سرٍّ" اضافه صفت به موصوف است يعنى "السِّرُّ المَصُونُ".
3 - تنوين تنكير "سرّ" نشانه تعظيم است
4 - "مُنكَتِم" وصف مؤكّدى است براى "السِرُّ المَصونُ" چون هر رازى پنهان است، پس منكتم صفت سرّ است.
55 - مفردات : بَطْحَاء : (بيت 87 برده ) - الغَسَم : تاريكى شب.
نكته ادبى : بين "جِيئَة" و "ذِهاب" و بين "إصباح" و "غَسَم" طباق وجود دارد.
56 - مفردات : وَحشَة : تنهايى، خلوت - أشهَى : خواستنى تر، دلپذيرتر - الحَشَم : (بيت 56 بُرده).
نكته ادبى : بين "وَحشَة" و "أُنْس" طباق وجود دارد.
57 - مفردات : سَامَرَهُ : با او شب نشينى كرد، همدم شبانه او شد - مَهبِط : زمان فرود
آمدن، زمان نزول - السِّيمَى : (بيت 131 برده ) - يَتَّسِمُ : نشاندار است، علامت دارد (بيت 54 برده.)
توضيح : منظور از همدم شبانه وحى بودن پيش از نزول قرآن، ذكر خدارا مدام بر لب داشتن و شبانه او را پرستيدن و با ملكوتيان در گفتگو بودن است.
58 - مفردات : الصَّحْبْ : (بيت 160 برده ) - يَستَسقُونَ : آب مى طلبند - ظَمَأ : تشنگى (بيت 48) - فاضَ السَّيلُ : آب سيل بسيار و در درّه روان شد - التَّسنيم : نهرى است بهشتى كه از بالا به پايين مى ريزد - السَّنِم: ظرف، قدح.
نكته ادبى : بين "تَسنيم " و "سَنِم" جناس اشتقاق وجود دارد.
قرآن : "تسنيم"(1)كلمه اى قرآنى است «وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسنيمٍ عَيناً يَشْرَبُ بِهاَ الْمُقَرَّبُونَ».
« آميزه آن تسنيم است، چشمهاى است كه مقرّبان خدا از آن مى نوشند(2)»
حديث : بخارى از جابربن عبدالّله نقل كرده كه گفت : "در روز حُدَيبيّه مردم سخت تشنه شدند. پيامبر نيم مشكى در دست داشتندو مى خواستند وضو بگيرند. مردم به طرف ايشان هجوم بردند و گفتند : براى وضو گرفتن و رفع عطش آب نداريم جز آنچه در اختيار شما است. سپس پيامبر دست به داخل نيم مشك برد و ناگهان از بين انگشتانش آب فراوانى روان شد تا جايى كه همه افراد كه تعدادشان هزار و پانصد نفر بود وضو گرفتند و آب نوشيدند"(3)
59 - مفردات : ظَلَّلَهُ : سايه خود را بر روى او افكند - تَستَظِلُّ بِه : به زير سايه او رفت، به او پناه برد - الدِّيَم: (بيت 39برده ) - خِيرةُ الدِّيَم : بهترين بارانهاى پيوسته، كنايه از توجّه آسمان به وجود با بركت رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله است.
نكته ادبى : بين "ظَلَّلَتْ " و "تَستَظِلُّ " جناس اشتقاق وجود دارد.
1) مهمترين تفسير قرآن به زبان فارسى و به شيوه «الميزان»، «تسنيم» نام گرفته است. مفسر حكيم حضرت آيةاللّه عبداللّه جوادى آملى نويسنده آن است. جلد نخست اين اثر شكوهمند و بىنظير در بهار 1378 جامه طبع پوشيد و دهها جلد ديگر آن إنشاءاللّه، در آينده به تدريج چاپ خواهد شد.
2) مطفّفين، آيات 27 -28
3) السّيرةالنبويّة و المعجزات، صفحه 468، و نيز (المسند الجامع لأحاديث الكتب السّتة، بشّار عوّاد معروف و....، جلد2، صفحه 379)
نهج البلاغه : امام در خطبه 105 پيامبر را چنين ستوده است : "....، خَيْرُ الْبَرِيَّةِ طِفْلاً وَ أَنْجَبُهَا كَهْلاً، أَطْهَرُ الْمُطَهَّرينَ شِيمَةً وَ أَجْوَدُ الْمُسْتَمْطِرينَ دِيمَةً» ترجمه «...، بهترين آفريدگان،آن گاه كه خردسال مىنمود، و نژادهتر هنگامى كه كهنسال بود، پاكيزهتر پاكيزگان در خوى. و به گاه بخشش، ابر برابر دستش خشك مىنمود(1).»
توضيح: معجزه پديدار شدن ابر براى پيامبر اكرم و سايه افكندن بر سر ايشان دربيت 74 برده شرح داده شده است.
60 - مفردات: أُشْرِبَ حُبَّ فُلانٍ: محبت فلانى بر دل او نشست، عشق او در دلش خانه كرد- قَعائِد: جمع القَعِيدَة- همنشين: - قَعائِدُ الدَّيْر: ملا زمان دير، ديرنشينان مسيحى- القِمَمْ: جمع القِمَّة: قُلّه، ستيغ كوه.
61 - مفردات: الشَّمائِل: جمع الشَّمِيلَة، طبيعت، سرشت، خُلق و خوى،- يُغْرَى: عاشق شود- النَّسَمْ: (بيت 41 برده)
توضيح: رِقّت سرشت انسان بستگى دارد به ميزان وابستگىاش به خداوند و انقطاع تعلّقات او از خواستنىهاى دون شؤون انسانيّت.
«غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود * ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است»
«حافظ»
62 - مفردات: إقْرَأ: اشاره به اوّلين آيهاى است كه از طرف جبرئيل بر پيامبر اسلام در كوه حرا نازل گرديد(2).
لَمْ تَتَّصِلْ بِفَمِ: بر هيچ زبانى جارى نشده است- مَنْ قَيلِتْ لَهُ بِفَمِ: مقصود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه مخاطب جبرئيل عليهالسلام بود.
آيه : «بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ إقْرَأ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ خَلَقَ الاْءنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ إقْرَأ وَ رَبُّكَ الاْءكْرَمُ الَّذى عَلّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الاْءنْسانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ» :« به نام خداى بخشاينده مهربان، بخوان به نام پرودگارت كه بيافريد، آدمى را از لخته خونى آفريد، بخوان و پرودرگار تو ارجمندترين است، خدايى كه به وسيله قلم آموزش داد، به آدمى آنچه را كه نمىدانست بياموخت.»(3)
«اى صدهزاران آفرين بر ساعت فرخترين * كان ناطق روحالامين بگشايد آن اسرار را»
«مولوى»
63 - مفردات: أَذَّنَ لِلرَّحمنِ: به سوى خداوند فرا خواند - قُدْسِيَّةُ النَّغَمِ: نغمههاى قدسى.
نكات نحوى: 1 - «أَسماعُ مَكَّةَ» يعنى «أَسماعُ أَهلِ مَكَّةَ» 2 - تركيب« قُدسِيَّة النَّغَمْ» اضافه صفت به موصوف است.
64 - مفردات: لاَتَسَلْ: يعنى نيازى به پرسيدن نيست چون امر بديهى و روشن است - نُفْرَة: داورى، حكم- السَّهْلْ: دشت- العَلَم: (بيت 88 برده)
65 - مفردات: أَلَمَّ بِهِمْ: بر آنان فرود آمد- المَشَايِخْ: جمع الجمع الشَّيخْ: پيرمرد، به هر فردى كه در نظر مردم بزرگ بوده و داراى علم و فضيلت يا مقام معنوى و أمثال اينها باشد شيخ گفته مىشود، رئيس قبيله- الوِلْدان: جمع الوَلِيد: نوزاد يا كودك خردسال، پسربچه- اللَّمَمْ (بيت 85 برده).
66 - مفردات: جَهِلَ عَليهِ: در حق او نادانى و سفاهت كرد، با او سفيهانه و جاهلانه رفتار كرد- العَلَم: آشكار و مشهور (بيت 112 برده)
نكات ادبى: 1 - بين «جاهلينَ» و «تَجْهَلونَ» جناس اشتقاق وجود دارد. 2 - استفهام انكارى است.
68 - نكته ادبى: (بيت 38 برده)
توضيح: اين بيت با توجه به بار معنوى كلام ترجمه شده است.
69 - مفردات: الآيات: معجزات، نشانهها.
انْصَرَمَ: قطع شد- حكيم: لقب قرآن كريم- غَيْر مُنْصَرِم: نابريده، ناگسسته، پيوسته متّصل.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح قرآنى: كلمه حكيم 81 بار در قرآن كريم به كار رفته است كه درچند مورد صفت قرآن است از جمله:
«الر تِلكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكيمِ»(1)«ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الاْآياتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكِيمِ»(2).
70 - مفردات: كُلَّمَا طَالَ الْمَدَى: هرچه زمان مىگذرد- جُدُدْ: جمع جَدِيد: نو و تازه - جلال: بزرگى و عظمت - العِتْق: كهنگى، قِدمت.
نكته ادبى: بين «جُدُدْ» و «العِتْق و القِدَم» طباق وجود دارد.
71 - مفردات: مُشَرَّفَة: بلند پايه- رُحُم: رحم و عطوفت، مهربانى و گذشت.
قرآن : «از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه: حق تعالى پيامبرش را به مكارم اخلاق فرمان داده است و در قرآن آيهاى جامعتر از آيه 199 سوره اعراف(3)در زمينه مكارم اخلاق نيست. ابوالفتوح همين حديث را تكرار و حديث ديگرى از رسولاللّه نقل مىكند كه فرمودهاند «بُعِثْتُ لاِءُتَمِّمَ مَكَارِمَ الاْءَخْلاَقِ» به رسالت برانگيخته شدهام تا مكارم اخلاق را به كمال برسانم»(4)
72 - مفردات: الضّادْ: به علاقه جزء و كُلّ مقصود زبان عربى است- النّاطِقينَ الضّادَ: عرب زبانان- قَاطِبَة: جميعاً - الشَّهْدْ: عسلى كه هنوز از موم جدا نشده است- الذّائِق: چشنده- الفَهِمْ: خوش فهم، زودفهم.
نكته نحوى: قاطبةً حال است.
حديث 1 - به نقل از ابى سعيد الخُدَرى: «أنَا النَّبِىُّ لاَ كَذِبْ، أنَا ابْنُ عَبدِالْمُطَّلِبِ، أنَا أعْرَبُ الْعَرَبِ.(5)
2 - به نقل از ابن سعد از يحيى بنيزيد سعدى به طور مرسل نقل شده: «أَنَا أَعْرَبُكُمْ، أَنَا مِنْ قُرَيْشٍ، وَ لِسَانِى لِسَانُ بَنىِ سَعْدِ بْنِ بَكْرٍ»(6).
«سراسر جمله عالم پرحديث است * حديثى چون حديث مصطفى كو؟»
«سنايى»
73 - مفردات: حَلَّيْتَ: آذين بستى، زينت دادى- عَطَلْ: خالى از زيور، بى زينت- جِيدْ:
1) يونس، آيه 1
2) آلعمران، آيه 58 .
3) «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلينَ» :« عفو پيشهكن و به نيكى فرمان ده و از جاهلان اعراض كن.»
4) قرآن كريم، ترجمه خرمشاهى، صفحه 176.
5) كنزالعمال فى سنن الأقوال و الأفعال، جلد11، صفحه 402.
6) همان، صفحه 404 - [قبيله بنى سعدبن بكر در متن حديث همان قبيلهاى است كه حليمه از آن بود].
گردن- مُنْتَثِر: سخن نثر.
نكات نحوى 1 - مرجع ضمير در «بِهِ» كلمه «حَدِيثُكَ» در بيت پيشين است 2 - فِى كُلِّ مُنْتَثِرٍ «حال از ضمير» «بِهِ » يا از «البَيان» است.
توضيح: مقصود آراستگى شگفتانگيز قرآن كريم است كه سبك معجزآسايى دارد. قرآن نثر محض نيست شعر هم نيست بلكه سخنى است بسيار بليغ، تابع وزنى خاص و داراى موسيقى و طنينى منحصر بفرد و غير قابل تقليد.
74 - توضيح: سخن جانبخش قرآن كريم، معجزه رسول گرامى اسلام است كه احياگر نوع بشر در همه مكانها و زمانها است.
75 - مفردات: بَشائِر: (بيت 66 برده) - سَرَى (بيت 8 برده)
نكات ادبى: بين «شرق» و «غرب» و بين «النُّور» و «الظُّلَم» طباق وجود دارد.
توضيح قرآنى: انجيل در زبان يونانى به معنى بشارت است، زيرا اين كتاب مژدهبخش طلوع درخشانترين خورشيد آسمان هدايت و نبوّت بود، چنان كه در آيه 6 سوره صف آمده است: «وَ إذْ قالَ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِى إسرائيلَ إنّى رَسُولُ اللّهِ إلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أحمَدُ فَلَمّا جَاءَهُمُ بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبِينٌ» : « و آن گاه كه عيسى بن مريم گفت: اى بنى اسرائيل، من پيامبر خدا بر شما هستم، توراتى را كه پيش از من بوده است تصديق مىكنم و به پيامبرى كه بعد از من مىآيد و نامش «احمد» است، بشارتتان مىدهم. چون آن پيامبر با آيات روشن خود آمد، گفتند: اين جادويى است آشكار.»»
76 - مفردات: تَخَطَّفَ: ربود- مُهَجْ: جمع المُهْجَةْ: خون دل، روح و روان - الطّاغِين: ستمگران طغيانگر - طَيَّرَ: پرانيد - البَاغِين: ستمگران و سركشان.
نكته ادبى: بين «طاغين» و «باغين» جناس مردوف وجود دارد.
77 - مفردات: رِيعَ: هراسان شد، به وحشت افتاد - شُرَفْ: جمع الشُّرْفَة (مِنَ الْقَصِر): بالكن كاخ، ماهتابى، تراس قصر - الإيوان: (بيت 61 برده) - إنْصَدَعَ: شكاف برداشت، فرو ريخت، صَدْمَة: كوبش، تنه زدن، ضربه.
القُدُم: جمع القَدُوم: تيشه.
نكته ادبى: در اين بيت مجاز عقلى يا إسناد مجازى وجود دارد.
توضيح: آنچه مشهور است طاق كسرى شكاف برداشت و كنگرههاى آن فرو ريخت نه بالكنهاى آن. لذا به نظر مىرسد كه شاعر براى درست شدن وزن شعر به جاى «الشُّرُفات» كه مفردش «الشُّرفَة» به معنى كنگره است از «شُرَفْ» ا ستفا ده كرده.
78 - مفردات: قَومٌ فَوْضَى: مردمى كه سرپرستى ندارند و هر كس به دلخواه خود در امور فردى و اجتماعى ديگرا ن دخالت مى كند- صَنَمْ: بزرگ قوم- هَامَ فىِ صَنَمٍ: بت مىپرستيد، در پرستش بت حيران بود.
نكته ادبى: بين «صَنَم»و «صَنَم» جناس تام وجود دارد.
79 - مفردات: جَورْ: ستم- الخَلْق: مردم - مُحْتَكِم: كسى كه به دلخواه خود در امور مردم تصرّف مىكند، مستبد.
80 - مفردات: مُسَيْطِرُ الْفُرس: پادشاه ايران- أَصَمّ: قَسِىّ القلب،سنگدل، كر- عَمِى: كوردل، گمراه.
81 - مفردات: شُبَه: (بيت 94 برده).
نكته نحوى: مفعول «يَذْبَحَانِ» همان «عبادَ اللّه» در مصراع اوّل است.
82 - مفردات: فَتَكَ بِفُلاَنٍ: غافلگيرانه بر فلانى يورش برد، يا او را غافلگيرانه به قتل رسانيد.
اللَّيْثْ: (بيت 137 برده)- البَهْم: (بيت 134 برده) - الحُوت: وال - البَلَم : نوعى ماهى ريز دريا.
نكته ادبى: بين «أَقْوَى» «اللَّيث» و «الحُوتْ» و بين «أَضْعَف» و «البَهم» و «البَلَمْ» تناسب وجود دارد و به ترتيب بين يكايك كلمات دو گروه طباق وجود دارد.
83 - مفردات: أَسْرَى بِكَ اللَّهُ: خداوند تو را شبانه سير داد- المَسجِدُ الاْءَقْصَى: به شرح بيت مراجعه شود.
توضيح: «إسراء يعنى در شب سير دادن و شبانه كوچاندن (هود، 81 / حِجْر، 85 / طه / 77).
و مراد از آن مسامحتاً مترادف با معراج گرفته مىشود، سفر جسمانى و روحانى حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در عالم بيدارى، به راهنمايى جبرئيل، سوار مركب مخصوصى به نام براق، از مسجدالحرام تا مسجد الاقصى در بيت ا لمقدس [= اسراء] و سپس از آن جا
به همه آسمانها و مشاهده اسرار الهى از جمله سدرةالمنتهى و عرش و بهشت و دوزخ [= معراج] و به قولى نور الهى است. در جزئيات اسراء و معراج ميان فرقههاى اسلامى و متكلمان و فلاسفه بحث و اختلاف نظر است، حتى در تاريخ وقوع آن هم. معروف است كه اين رويداد تاريخى در يك سال پيش از هجرت، در سال دوازدهم بعثت رسول خدا روى داده است. در مورد روز و ماه آن اختلاف است. اهل سنت آن را در ربيع الاوّل و شيعه آن را در بيست و ششم رجب همان سال مىدانند. اغلب مورخان و سيرهنويسان و مفسّران به اين رويداد اشاره كردهاند. در اين كه مراد از مسجد الاقصى كدام مسجد يا كجا است بين محققان اختلاف نظر است. ابناسحاق آن را «بيت المُقَدّس» در ناحيه «ايليا» مىداند (سيره ابن اسحاق تحقيق سهيل زَكّار، ص 295). بعضى برآنند كه بيت المقدس يا ا صولاً ناحيه شام را با توجّه به نزديكىاش به مكّه نمىتوان اقصى [= دور[ خواند. مخصوصا كه در قرآن مجيد همين سرزمين «أَدْنَى الاْءرض» [= نزديكترين سرزمين [خوانده شده است. بعضى برآنند كه اخبار و روايات حاكى از اين امر- يعنى مسجدالاقصى را در بيتالمقدس دانستن - در زمان حكومت بنىأُمَيّه كه قصد معتبرسازى شامات را داشتهاند، ساخته و پرداخته شده است (مقاله «معراج» در دايرةالمعارف دين، ويراسته إلياده، ج 9، ص 552 -556). اگر مراد از مسجدالأقصى، مسجد يا معبدى در بيتالمقدس باشد، فقط شا مل إسراء (سير شبانه و زمينى) است. ديگران كه آن ناحيه را منكرند، اصولاً آن را نه در زمين، بلكه منتهاى معراج در عالم بالا مىدانند. قول به معراج نبوى و جسمانى بودن آن، از ضروريات اعتقادى و تقربياً مابِه الاْءتّفاق مذاهب اسلامى است. ابن هشام در سيره ابن إسحاق پنج روايت درباب معراج نقل مىكند.(1)
84 - مفردات: خَطَرْتَ بِهِ: بر آن جا گذشتى، از آن جا عبور كردى- إلْتَفُّوا: دور چيزى جمع شدند-
الجُنْد: سپاه، ارتش، لشكر- العَلَم: (بيت 110برده)
1) قرآن كريم، ترجمه خرمشاهى، صفحه 282 - براى آگاهى بيشتر از «مسجد الأقصى ك (اعلام قرآن، محمد خزائلى، صفحه 593)؛ - ديگر اطلاعات مربوط به معراج در بيت 107 برده به بعد ذكر گرديده است.
85 - مفردات: ذى خَطَر، داراى شأن و منزلت و قدرت- يَأْتَمِمُ: يأتَمُّ: اقتدا مىكند.
نكته نحوى: مصراع دوم به صورت نثر روان چنين است: «وَ مَنْ يَأتَمَّ بِحَبِيبِ اللَّهِ يَفُزْ»
«به سوى مسجد أقصى عنان داد * تك و پو با درخش آسمان داد
ز آدم تا مسيحا انبيا جمع * همه پروانه آسا گرد آن شمع
در آن مسجد امام انبيا شد * خم ابروش محراب دعا شد
محمد جمله را سرخيل و سردار * جهان را سنگ كفر از راه بردار»
«وحشى بافقى»
86 - مفردات: جَابَ الْبِلاَدَ: سرزمينها را پيمود و در نورديد- بِهِمْ: عَلَيْهِم- مُنَوِّرَة :دَابَّةٌ مُنَوِّرَة: چارپايى درخشان، مقصود مركب رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در شب معراج است كه براق نام داشت- دُرِّيَّةُ اللُّجُم: داراى لگامى از مرواريد، درّين لگام.
نكته نحوى: چون پيامبر در شب معراج برشمارى از پيامبران اولوالعزم و بلندمرتبه گذر كرد و در اين حادثه عجيب كسى از آنان با او همراه نبود لذا مقصود از «جُبْتَ بِهِمْ» در بيت «جُبْتَ عَلَيهِم» است. اما يادآور مىشود كه بوصيرى در بيت 110 برده «بِهِمْ» را در معنى «مَعَهُم» به كار برده است. لذا بعيد به نظر نمىرسد كه شوقى نيز قصدش «جُبْتَ مَعَهُم» باشد.
«رفته ز ولاى عرش والا
هفتاد هزار پرده بالا»(1)
«نظامى گنجوى»
87 - مفردات: رَكُوبَة: هر چيز سوارى، مركب- الأَنْيُقُ الرُّسُمْ: (بيت 105 برده)
نكات نحوى: 1 - رَكُوبَة، بهتر است بنابر ابتدائيت مرفوع باشد. در اين صورت خبرش «فِى الْجِيَاد» خواهد بود.
2 - «لَكَ» صفت است براى «رَكُوبَة»
3 - «مِنْ» در مصراع اول براى تعليل است به معنى: لاِءَجْلِ عِزِّكَ وَ شَرَفِكَ.
4 - «لاَ فِى الْجِيَادِ» در صورت مجرور بودن رَكُوبَة، صفت آن است.
88 - نكته: به وجود عطفهاى پياپى توجه شود.
1) اين بيت فارسى در ذيل بيت 112 برده بوصيرى نيز آورده شده است.
89 - حديث: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در عروج به آسمان به مرحلهاى رسيد كه جبرئيل از پيش رفتن عاجز شد و گفت:
«لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لاَحْتَرَقْتُ» اگر به اندازه بندانگشتى نزديك شوم خواهم سوخت.»(1)
«نور گرفته از برش، كرسى
و عرش اكبرش
روح نشسته بر درش، مىنگرد به بام دل»
(مولوى)
90 - العَرش: تخت پادشاهى، اورنگ، سقف، سرير، سايبان، به مجلس پادشاهان نيز گفته مىشود. اين كلمه 27 بار در قرآن كريم به كار رفته است.
نكته نحوى: مصراع اول به نثر چنين است: «وَ قِيلَ لِيَكُنْ كُلُّ نَبِىٍّ عِنْدَ رُتْبَتِهِ»
توضيح: به عقيده متكلّمان، عرش، لفظى قابل تعبير است و به طور مجاز به خداى تعالى اضافه شده است. عرش، دانش خدا و قدرت، رحمت، تدبير و تصرّف اوست. به عقيده صوفيان كه از فلسفه متأثر شدهاند، عرش، چيزى است كه جمله موجودات مادى و معنوى را شامل مىشود و در برمىگيرد. از اين حيث بدن انسان عرش او ناميده مىشود.
دانش الهى نيز تمام موجودات را شامل مىشود و احاطه مىكند. از اين رو جسد هر موجود عرش او به حساب مىآيد. (التجريد، ج2،ص32). در سوره تكوير، آيه 20 خداى تعالى، «صاحب عرش» خوانده شده است. در سوره زمر آيه 75 از طواف فرشتگان به دور عرش و حمل عرش به وسيله آنان سخن رفته است»(2)
«در سوره حاقه آيات 17 -18 بيان مىفرمايد كه روز قيامت فرشتگان در اطراف آسمان اجتماع خواهند كرد و آن روز عرش پروردگار را هشت تن از آنها برفراز سرشان حمل خواهند كرد. اگر بپذيريم كه عرش، علم و تدبير و تصرف الهى است آن چهار فرشتهاى كه تا روز قيا مت عرش را حمل خواهند كرد: نوح، ابراهيم، موسى و عيسى است. دور قيامت كه آخرين دور هم هست،دَور حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است كه بزرگترين
پيامبران اولوالعزم و آخرين آنان است. در اين دور، حضرت محمد صلىاللهعليهوآله مظهر دانش، تدبير و تصرّف الهى است، على، حسن و حسين عليهمالسّلام وارثان اويند. اين تعبير از ائمّه أهل بيت روايت شده است. بدين وجه در دور قيامت و قيامت چهار پيامبر اولوالعزم، حضرت محمد صلىاللهعليهوآله ، وَصىّ و دو فرزندان او حاملا ن عرشاند كه جمعاً هشت تن اند. دليل آن كه اينان را فرشته گفتهاند ا ين است كه در وجود آنان صفات فرشتگان غلبه دارد. در تفسير اين آيات نيز گفتهاند كه تعداد فرشتگانى كه امر خداوند را به جاى مىآورند، هشت صف خواهند بود.»(1)
91 - مفردات: خَطَطْتَ: ترسيم كردى، نوشتى- خَطَّهُ عُلومَ الدِّينِ وَ الدُّنْيَا : همه دانشهاى مفيد دنيا و آخرت را به او ياد داد- قارئ اللَّوحِ وَ لاَمِسُ الْقَلَمِ: كنايه از آگاهى يافتن پيامبر از كان غيب و مخزن اسرار الهى است.
توضيح: «لوح محفوظ كه در آيه 39 سوره رعد آمده است كتابى است كه جميع حوادث عالم عُلوَى و سُفلَى در آن ثبت است. از پيامبر روايت شده است كه فرمود «كَانَ اللّهُ وَ لاَشَىءَ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ اللّهُ اللَّوْحَ وَ أَثْبَتَ فِيهِ أَحْوَالَ جَمِيعِ الْخَلْقِ إِلَى قِيَامِ السَّاعَةِ»
«خداوند بود و چيزى با او نبود. سپس لوح را خلق كرد و در آن احوال همه خلق را تا قيام قيا مت ثبت كرد.» متكلمان گويند؛ حكمت وجود آن ا ين است كه براى فرشتگان آشكار گرداند كه خداوند به جميع معلومات علم تفصيلى دارد و براين تقدير نزد خداوند دو كتاب است:
1 - كتابى كه فرشتگان اعمال انسانها را در آن مىنويسند و اين كتاب محل محو و اثبات است.
2 - كتاب دوم لوح محفوظ نام دارد. و آن كتابى است مشتمل بر تعيين جميع احوال [عالم [علوى و سفلى و آن باقى و دست نخوردنى است.»(2)
خواهد بودن تا روز قيامت. بر لوح محفوظ برفت و هر چه بودنى بود بنوشت تا روز قيامت، و ذالك قوله [قول پيامبر صلىاللهعليهوآله ] و «جَرىَ الْقَلَمُ بِمَا هُوَ كَائِنٌ» و گفتند مراد به قلم خط و كتابت است كه خداى متعال منّت نهاد بر آن فى قوله تعالى «عَلَّمَ بِالْقَلَمِ» (سوره علق، آيه 4)(1)
92 - مفردات: أَحَاطَ بِالاْءمرِ عِلْماً: تمام مشخصات آ ن را دانست- أَحَاطَ به: آن را احاطه كرد، دورش را گرفت.
«چون حجاب هزار نور دريد * ديده در نور بىحجاب رسيد
گامى از بود خود فراتر شد * تا خدا ديدنش ميسّر شد
ديد معبود خويش را بدرست * ديده از هر چه ديده بود بشست
«نظامى گنجوى»
93 - مَا قُلِّدتَ= مَا طُوِّقتَ: آن چه به تو بخشيده شده بود- المِنَن: جمع المِنّة: نعمت و احسان.
نكته نحوى: «القُرب» فاعل ضاعَفَ، «ما» و «صلهاش» «مفعولٌ به» آن است. اين وجه بهتر از عكس آن است.
94 - مفردات: عُصبَة: گروه و جماعت- الغَار: (بيت 76 برده)- سائِم: چراننده، روندهاى كه به هر طرف بخواهد مىرود- مُطَارَدَة: تاختن بر يكديگر، دنبال كردن براى دور كردن دشمن- المُخْتَار: مقصود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است.
لَمْ تُسِم: از همان ريشه كلمه «سائم» است.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح: 1 - مفهوم روشنتر بيت اين است كه گويا مشركان كور شدهاند و پاهايشان از ورود به داخل غار ناتوان است. وگرنه آنان در رفتن به هر سويى آزادند و هدفشان هم روشن است. پس چرا وارد غار نمىشوند؟ در ابيات بعدى به پاسخ اين پرسش پرداخته مىشود.
2 - «پيامبر و ابوبكر در حادثه هجرت از مكه به مدينه، براى آن كه از تعقيب دشمنان
1) همان، صفحه 564 - براى آگاهى بيشتر از معانى لوح و قلم (بيت 154 برده)
در امان بمانند بر سر راه خود به مدينه سه شبانه روز در غار ثور [واقع در كوهى به همين نام] پنهان شدند. در اين مدت به قولى چوپان ابوبكر براى آنان شير مىبرد و به قولى عبدالرحمن فرزند ابوبكر غذا مىرساند.»(1)
95 - مفردات: الأَثَر: ردپا، نشان باقى مانده از چيزى - الوَضّاء: پاكيزه و زيبا - هَمْس: خيلى آهسته و زير لب حرف زدن- مِنْ أَمَم: از نزديك.
نكته ادبى: سؤال از باب تجاهل عارف است.
توضيح: (بيت 76 برده)
96 - مفردات: تَمَثَّلَ لَهُ الشَّىء: آن چيز در ذهن او مجسّم شد، برايش متصوَّر شد.
نُسج: جمع النَّسيج: بافته شده - الغاب: (بيت 20)- الحائِماتُ الزُّغْب: جوجههاى تازه از تخم درآمده كبوتران - الرَّخَم: (بيت 120 برده)
نكته ادبى: سؤال از باب تجاهل عارف است.
توضيح: «پس از آن كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به غار ثور پناه بردند به أمر الهى عنكبوت بر مدخل تارتنيد و كبوتران تخم گذاشتند و تعقيب كنندگان را بدين وسيله فريب داده و از تعقيب بيشتر بازداشتند.(2)
تبصرة: گويا كبوتران جوجه ند اشتند و تخم نهاده و برروى آنها خفته بودند. بنابراين شاعر حادثه را اندكى پرورده و تغييرداده است.
97 - مفردات: أَدْبَرُوا: پشت كردند، برگشتند - وُجُوهُ الأرضِ: وُجُوهُ [أَهلِ [الاْءَرضِ: ساكنان روى زمين، يا كسانى كه در زمين وجيه و سرشناساند.
نكات ادبى: 1 - بين «باطل» و «حق» طباق وجود دارد.
2 - نسبت دادن «لعن و نفرين» به «وُجُوهُ الأرض» مجاز عقلى است.
98 - مفردات: يَدُ اللّه: قدرت الهى- الجارَين: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ابوبكر - عَيْنُهُ: عنايت خداوند- رُكْنُ الدّين: وجود استوار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله .
نكته نحوى: در مصراع دوّم به قرينه مصراع اول، حرف شرط مقدّر است.
قرآن: اين بيت و چهار بيت گذشته اشاره به آيه 40 سوره توبه دارند: «اِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِىَ اثْنَيْنِ إذْهُمَا فىِ الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ اِنَّ اللّهَ مَعَنَا، فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَةُ عَلَيهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَ كَلِمَةُ اللّهِ هِىَ الْعُلْيَا وَ اللّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ»: «اگر او [پيامبر] را يارى ندهيد، [بدانيد كه [خداوند او را هنگامى كه كافران آوارهاش ساختند، يارى داد، آن گاه كه يكى از آن دو به هنگامى كه در غار بودند به رفيقش [ابوبكر] گفت: نگران مباش كه خدا با ماست آن گاه خداوند آرامش خويش را بر او نازل كردو به سپاهيانى كه نمىديدشان يارى داد و [سرانجام] آرمان كافران را پست گردانيد و آرمان الهى است كه والا است، و خداوند پيروزمند فرزانه است.»(1)
99 - مفردات: تَوارَى عَنْه: خود را از او پنهان كرد- جَنَاح اللّه: حمايت و پناه خداوند - ضَمَّهُ: آن را در برگرفت - لاَيُضَمْ: ستم نمىبيند، آزار نمىشود.
نكته ادبى: بين «يَضُمُّ» و «يُضَم» جنا س محرّف وجود دارد.
100 - مفردات: أحمد: نام مبارك پيامبر اسلام كه در قرآن و انجيل و ديگر كتب آسمانى پيش از قرآن ذكر گرديده است. آيه 6 سوره صف گواه صدق اين مدعا است(2)نام شاعر نيز احمد بوده است. ناگفته نماند كه شاعر معنى لغوىِ «احمد» نيز مورد نظرش بوده است. - جَاه: (بيت 153 برده)- يَتَسَامَى: افتخار مىكند- سَمِيُّهُ: همنام او، آن كه نامش با نام او يكى است..
نكته نحوى: تنكير «جاهٌ» نشانه تعظيم است يعنى «جاهٌ عظيمٌ».
نكات ادبى: 1 - استفهام در بيت، استفهام انكارى است.
2 - در بيت تصدير وجود دارد.
3 - بين «تَسمِيَة» و «يَتَسامَى» و «سَمِىّ»« جناس اشتقاق وجود دارد.
توضيح: 1 - اين بيت و بيت 39 همين قصيده به وصيّت شاعر بر سنگ قبرش حك شده است.
2 - «احمد» به عنوان نام يا صفت جانشين اسم براى حضرت محمد صلىاللهعليهوآله فقط يك بار آن هم در سوره صف آيه 6 به كار رفته است. اين نام در عصر جاهلى هم كمابيش رواج
داشته ولى بسامد آن از نام «محمد» كمتر بوده است. أحمد أفعل تفضيل است يا از «محمود» كه معنايش ستودهتر /ستودهترين، يا از «حامد» كه معنايش ستايندهتر / ستايندهترين است.»(1)
«نام احمد چون چنين يارى كند * تا كه نورش چون مددكارى كند
نام احمد چون حصارى شد حصين * تا چه باشد ذات آن روحالامين
نام احمد نام جمله انبيا است * چون كه صد آمد نودهم پيشما است»
«مثنوى مولوى»
101 - مفردات: أربابُ الْهَوَى : عاشقان جمال نبوى - تَبَع : مصدر است به معنى اسم فاعل، پيرو - صاحِبُ الْبُرْدَة : محمّد بوصيرى شاعر آفريقايى ( 1213 - 1295 م.)كه آغازگر فصلى نوين در سرودن قصايد مدايح نبوى بود و پس از او سبك و سيره سرايندگىاش در مدايح نبوى الگوى بسيارى از شاعران علاقه مند به رسول گرامى اسلام قرار گرفت. يكى از مهمترين قصايد عصر حاضر كه در همين مضمون سروده شده است، همين قصيده "نَهجُ الْبُردَه" احمد شوقى مصرى است. - الفَيحاء : پهناور و گسترده، فراگير، به همه جا رسيده - ذِىالْقَدَم : پيشقدم.
نكته نحوى : تبع مصدر است و به دليل مبالغه كردن، با مصدر خبر داده است. به سبب تساوى مفرد و جمع آن، مفرد آورده شده. مى توان گفت شايد به تقدير "ذَوُ و تَبَع" باشد.
102 - مفردات : يُملِى : ديكته مى كند، در اين جا الهام مى كند - مَدِيحُهُ حُبٌّ : يعنى ناشِىءٌ مِنَ الْحُبِّ.
103 - مفردات : عَارَضَ الرَّجُلَ : سخن آن مرد را رد كرد، با او رقابت كرد - عَارَضَهُ بمِثْلِ صَنِيعِهِ : كارى مثل كار او كرد - صَوْب : بارش - عارِض : (- بيت 87 برده) - العَرِم : (- بيت 87 برده)
نكات ادبى : 1 - بين "أُعارِضُ"، "يُعارِضُ" و "عارِض" جناس اشتقاق وجود دارد.
2 - بين "يُعَارِضُ" و "عارِض" جناس ناقص وجود دارد.
1) قرآن كريم، ترجمه خرمشاهى، صفحه 552.
104 - مفردات : الغابِط : غبطه خورنده، كسى كه آرزو مى كند او هم مثل فلان كس از نعمتى برخوردار باشد، بدون آن كه آن شخص نعمتش را از دست بدهد، و اين خوى مذموم نيست - وَلِيّكَ : دوست تو، به قرينه سياق، مقصود بوصيرى است - لاَُيذْمَم : لاَُيذَمّ : سرزنش نمى شود.
نكته ادبى : بين "غابطين" و "يَغبِط" جناس اشتقاق وجود دارد.
105 - مُقْتَبَس : برگرفته شده - مَهابَة : ترس - البَكَمْ : گنگى - سَحبان : "سحبانِ و ائِل، از مشهورترين سخنرانان عصر جاهلى، در زمان پيامبرمسلمان شد، سنّش تا زمان معاوية به درازا كشيد و چندى مقيم دمشق شد. بيش از صد سال عمر كرد. (و در سال 674 ميلادى در گذشت) او وقتى خطبه مى خواند بر عصايش تكيه مى كرد و بسيار شيوا و پيوسته و بدون لكنت سخن مى گفت. از سخنان حكيمانه در كلامش زياد استفاده مى كرد و در پياپى آوردن عبارتهاى كوتاه و مزدوج خبره بود. همه اينها او را در مقامى نشاند كه به فصاحتش "مثل" مى زنند"(1)
106 - نكته ادبى : بين دو مصراع "موازنه" وجود دارد.
107 - مفردات : شُمُّ الْجِبال : كوههاى بلند - طاوَلَهُ : در بلندى و رفعت با او رقابت كرد - إنْخَفَضَ: از رفعتش كاسته شد، در برابر والايى مقام رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كوچك به نظر آمد - الزُّهْر : جمع الأزهَر : نورانى، زيبا و درخشنده چهر - وَاسَمَهُ : در زيبايى با او رقابت كرد - تَسِم : داغدار مى شود.
108 - مفردات : بَأس : شجاعت و نيرومندى - وَثْبَة : جهش، حمله كردن - شَاكِى السِّلاح : (- بيت 131 برده) - كَمِىّ : (- بيت 132 برده)
109 - مفردات : تَهفُو إلَيكَ : به سوى تو جذب مى شود، به سرعت به سوى تو مى آيد - حَبَّةُ الْقَلب : خون دل، سويداى دل، درون دل - البُهَم : (- بيت 134 برده)
110 - مفردات : القَيها :آن را فرو افكند - هَيْبَة : ترس، وحشت، ضدّ أنس و الفت - مُصطَدَم :(- بيت 127 برده)
111 - مفردات : النَّقْع : گرد و غبار - دُجَى : جمع الدُّجْيَة : تاريكى، تاريكى همراه با
1) المعجم المفصل فى الادب، جلد دوم، صفحه 522.
ابر - مُلتَثِم : نقابدار، با نقاب.
نكته ادبى : در بيت تشبيه تمثيل وجود دارد. جامع، مفهومِ مصراع دوّم است.
112 - مفردات : بَدر : مقصود سيماى سيمگون پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه به ماه تابان همانند بوده است - بَدر: نام موضعى است بين مكّه و مدينه (- بيت 128 برده) - غُرَّة : نور آغازين دميدن صبح، آنچه در لحظه نخست از يك چيز نورانى نمودار مى شود، درخشندگى سيما - تَجلُو: روشن و آشكار مى سازد.
نكات ادبى : 1 - بين "بدر" و "بدر " جناس تام وجود دارد 2 - بدر، استعاره است براى سيماى پيامبر.
113 - مفردات : اليُتْم : نسبت به انسان از دست دادن پدر در دوران خردسالى است و نسبت به اشياء نظير دُرّ يتيم، به معنى بى نظير بودن است، و (بيت 139 برده ) - اللُّؤلُؤُالْمَكنون : (بيت 57 برده )
نكات ادبى : 1 - در بيت حُسن تعليل وجود دارد 2 - در بيت تصدير وجود دارد
آيه : «أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوىَ» ترجمه : آيا تو را يتيم نيافت و پناهت داد؟(1)
«سراسر جمله عالم پر يتيم است
يتيمى در عرب چون مصطفى كو ؟»
(سنايى)
يتيمى كه ناكرده قرآن درست
كُتبخانه هفت ملّت بشست(2)
(سعدى)»
114 - مفردات : القِسَم : جمع القِسمَة : نصيب، سهم.
نكته ادبى : در بيت تصدير وجود دارد.
نهج البلاغه : امام على عليه السّلام در خطبه 160 درباره سيره معيشتى پيامبر چنين مى فرمايد: "براى تو بسنده است رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مقتدا گردانى و راهنماى شناخت بدى و عيبهاى دنيا، و خوار مايگى و زشتىهاى فراوانش بدانى، كه چگونه دنيا از هر سو بر او در نورديده شد و براى ديگرى گستريده، از نوش آن نخورد و از زيور هايش بهره
نبرد. و اگر خواهى دوّمين را موسى عليهالسلام مثل آورم كه گفت: "پروردگارا من به چيزى كه برايم فرستى نيازمندم" (قصص،24) به خدا كه از او نخواست جز نانى كه آن را بخورد، كه موسى از سبزى زمين مى خورد، چندان كه به خاطر لاغرى تن و تكيدگى گوشت بدن، رنگ آن سبزى از پوست تُنُك شكم او نمايان بود.
همچنين امام فرزانگان على بن ابى طالب (ع) در فرازى از خطبه 192 نهج البلاغه با برهانى نيرومند و روشن به شمارش علل برگزيدن فقر و تنگدستى بر گنجورى و ثروتمندى از سوى پيامبران پرداخته است. (مشتاقان مراجعه فرمايند) و نيز ( ذيل بيت 31 برده)
115 - مفردات : الخِيَرةُ مِنَ الشَّىءِ أَوِ الْقَومِ : بهترين و برترين آن چيز يا آن گروه.
نكته ادبى : در بيت تصدير وجود دارد.
116 - مفردات : أَجيال : جمع الجِيل : يك نسل از مردم - الرِّمَم : (بيت 46 برده )
«از روان بخشى عيسى نزنم دم هرگز
زان كه در روح فزايى چو لبت ماهر نيست»
(حافظ)
«جان بخش هزار عيسى آمد
اى مرده به مرگ يار برخيز»
(مولوى)
117 - مفردات : أُوتِيتَ : خطاب به غير معيّن است، داده شدى - الرَّجَم : گور، قبر.
نكته ادبى : "الجَهْلُ مَوتٌ " تشبيه بليغ است.
توضيح : در اين بيت جهل ستيزىِ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و پيروان او به يك معجزه دايمى همانند شده. معجزه احياى مردگان.
118 - توضيح : فاعل قالوا: ضميرى است كه مرجعش مسيحيان (بويژه در دوره جنگهاى صليبى ) اند كه تبليغات وسيعى را بر ضدّ پيامبر اسلام و دين او تدارك ديده بودند. چنان كه در عصر حاضر نيز شاهد تداوم ناجوانمردانه اين حركت شيطانى از سوى دشمنان اسلام در غرب هستيم. بارزترين نمونه آن هتّاكى «سلمان رشدى مرتد» نسبت به آن آفتاب عالمتاب است.
119 - مفردات : تَضلِيلُ أَحلامٍ : گمراه كردن عقل ها - أحلام : جمع الحُلمْ : عقل، خرد - سَفْسَطَة : قياس و استدلالى است مركّب از وهميّات (مقدمات موهوم و غير واقعى) يا مركّب از مُشبَّهات (مقدمات غير يقينى و شبهه ناك) براى پوشانيدن حق، سفسطه نوعى مغالطه است. مغالطه در نزد منطقيان به قياس فاسدى گفته مى شود كه منتج به نتيجه صحيح نباشد و فساد آن يا از جهت مادّه است يا از جهت صورت يا از هر دو ناحيه.(1)
توضيح : وظيفه اصلى پيامبر اسلام "بلاغ " بود. "وَ مَا عَلَى الرَّسولِ إلاّ الْبَلاغُ الْمُبِين"(2)بلاغ حوزه اش فكر و انديشه و قلوب انسانها است. لذا هرگز اسلام دينى جنگ طلب نبوده است. امّا دفاع را ضرور مى داند. دفاع به معنى فراگير خود شامل از ميان برداشتن ظلم و ستم و بريدن بندهايى نيز هست كه مانع از رسيدن پيام به انسانها مى شود.
120 - مفردات : عَفْواً" : داوطلبانه و از پيش خود - ذى حَسَب : شريف، از تَخمه بزرگان بودن - تَكَفَّلَ : سرپرست شد، كفيل شد - العَمَم : عامه مردم، برخلاف خاصه - در اين جا مقصود جُهّال است.
121 - مفردات : ضِقْتَ بِهِ ذَرعاً" : از عهده او بر نمى آيى، بر او چيره نيستى - يَنْحَسِم : ريشه كن مى شود.
نكته ادبى : 1 - بين "شرّ" و "خير" طباق وجود دارد.
توضيح : در چند بيت اخير استدلال كرد كه جنگهاى پيامبر اسلام در حقيقت دفاع از كرامت و حرّيّت و انسانيّت همه افراد بشر در برابر دشمنان آزادگى و شرافت انسانى بوده است نه خونريزى و آدمكشى.
122 - مفردات : الغَرّاء : مونّث الأغَرّ : شريف، بزرگوار، سپيد و زيبا - الصَّاب : درختى است كه چون آن را بفشارى عصاره اى شبيه به شير از آن بيرون مى آيد كه تلخ است، درخت سيماهنگ - الغَلِم : مرد هوسباز و پرشهوت.
توضيح : خونين ترين جنگهايى كه بين مسلمانان و مسيحيان رخ داده است مربوط به سلسله جنگهاى صليبى مى شود كه عبارت است از هشت جنگ خونين بر سر تصرّف
قدس و سرزمينهاى اطراف آن در فلسطين و شام و مصر. اوج اين درگيريها در دوره صلاح الدّين أيّوبى (532 - 589 ه . ق. ) و خاتمه آن در دوره مماليك بود كه با پيروزى مسلمانان پايان پذيرفت. از آن به بعد جنگ تبليغاتى بين اسلام و مسيحيّت بيش از پيش شد و دامنه تهمتهاى مسيحيان به مقدّسات اسلامى حوزه هاى مختلف ادبى و هنرى را نيز در بر گرفت چنانكه در اين قصيده نيز شاهديم پس از قرنها اين جريان همچنان به قوّت خود باقى است.
123 - مفردات : طَريدَة : رانده شده، شكار تحت تعقيب - ساطِع : درخشان، آشكار ، منتشر - الحَدَم: شدّت برافروختگى آتش.
نكات نحوى : 1 - "طَريدةُ الشِّرك " خبر است براى مبتداى محذوف "هى" 2 - فاعل "يُؤذيها"، "شرك" است 3 - "قِتالاً" تميز مى باشد.
توضيح : در اين بيت به مظلوميّت و ستمديدگى دين مقدّس حضرت مسيح (ع) از ناحيه خونخواران فزون طلب و منسوب به آن دين اشاره شده است.
124 - مفردات، حُماة : جمع الحامى : حمايت كننده، مدافع، پاسدار - هَبُّوا لِنُصْرَتِها: به يارى اش برخاستند - الرِّفْق : نرمش و مدارا و مهربانى - الرُّحُم : رقّت قلب، عطوفت و مهربانى.
125 - مفردات : مكان : مقام و منزلت - حُرمَة : آنچه هتك حرمت آن حرام است، حقوق الهى كه مراعات آنها بر انسانها واحب است - وَجَبَتْ : ثابت و تخلّف ناپذير شده است - الرّوح : حضرت عيسى عليه السّلام، روح اللّه.
نكته نحوى : خبر "مكان" و "حرمة" محذوف است به تقدير "ثابتان".
توضيح : 1 - علت اطلاق "روح" بر حضرت عيسى آيه 171 سوره نساء است كه در ذيل بيت 127 ذكر خواهد شد.
2 - اين بيت و بيت بعد شرط و جزايند و در حكم جمله واحد مى باشند.
126 - مفردات : سَمَّرَ الْبَابَ وَ غَيْرَهُ : در و غيرآن راميخ كوبى كرد - لَوحَين : صليب - مُوذِيه : آزار دهنده اش، دشمنش - لَمْ يَجِمْ عَنهُ : از آن نترسيد.
نكات نحوى : 1 - لَسُمِّرَ : جواب لولاى شرطيّه در بيت قبل است.
2 - صفت آوردن با "مصدر" "الطُّهر" براى مبالغه در وصف است. بنابراين نعت مُووَّل به مشتق به معنى "الطّاهر" خواهد بود.
127 - مفردات : جَلَّ عَنْ كذا : از فلان چيز منزّه و برى است - شَانِىء : دشمن، بدخواه.
آيه : «وَ قَوْلِهِمْ إنّا قَتَلْنَا الْمَسيحَ عِيسىَ بْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُم ْوَ إنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيه لَفى شَكٍّ مِنْهُ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلمٍ إلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ مَا قَتَلُوهُ يَقِيناً بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إلَيْهِ وَ كَانَ اللّهُ عَزيزا حَكِيما»: «و نيز بدان سبب كه گفتند : ما مسيح پسر مريم، پيامبر خدا را كشتيم و حال آن كه آنان مسيح را نكشتند و بر دار نكردند بلكه امر برايشان مشتبه شد. هر آينه آنان كه درباره او اختلاف مى كردند خود در ترديد بودند و به آن يقين نداشتند. تنها پيرو گمان خود بودند و عيسى را به يقين نكشته بودند. بلكه خداوند او را به نزد خود فرا برد، كه خدا پيروزمند و حكيم است»(1)
128 - مفردات : أَخُو النَّبىِّ : مقصود برادرى در رسالت است، چنان كه در آيه 171 سوره نساء از حضرت عيسى با نام رسول الله ياد شده - نُزُل : خانه، منزل.
نكته نحوى : "مُحتَرم" صفت "نُزُل" است.
نكته ادبى : بين "فوق" و "دون" طباق است.
آيه : «إنَّمَا الْمَسيحُ عِيسَى ابْنُ مَريَمَ رَسولُ اللهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقَاها إلَى مَريَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ»: «هر آينه عيسى پسر مريم پيامبر خدا و كلمه او بود كه به مريمش افكند و روحى از او بود.»(2)
129 - مفردات : الذِّمَم : جمع الذِّمّة : (بيت 146 برده ) - مَافِيهِ مِنَ الذِّمَم : آنچه مبتنى بر عهد و پيمان است در اين جا مقصود صلح است.
130 - مفردات : الجِهاد : پيكار در راه خدا و دين - سُؤدَد : مقام و مرتبه بلند، آقايى و سرورى - أُسّ : اصل و اساس.
توضيح : 1 - جهاد داراى دو مفهوم است: عام و خاص. از نظر عام به هر كوشش و زحمتى كه در راه خدا و وصول به اهداف متعالى اسلام و قرآن، در هر زمينه اى (أعم از نظامى، سياسى، اقتصادى، فرهنگى و اجتماعى) صورت پذيرد گفته مى شود. و از ديدگاه خاص به پيكار در راه دفاع از اسلام و قرآن و اركان دين اطلاق مى شود.
2 - شاعر در مصراع دوّم يك نظريه مهم سياسى و اجتماعى را بيان كرده است كه قرآن كريم و سيره پيامبر اسلام نيز آن را تائيد مى كند.(1). چنان كه امام على عليه السّلام در خطبه 27 نهج البلاغه، جهاد را درى از درهاى بهشت و زره استوار و آسيب ناپذير الهى ناميده و فرموده : "هر كه جهاد را وا گذارد و ناخوشايند داند خدا جامه خوارى بر تن او پوشاند و فوج بلا بر سرش كشاند و در زبونى و فرومايگى بماند. چنين كسى به خوارى محكوم و از عدالت محروم خواهد بود."
131 - مفردات : عُمُد : جمع العَمود : ستون، پايه - قَرَّ : جا گرفت، استقرار يافت - الدُّهُم : جمع الأَدْهَم : آثار قديمى و كهنه، آثار جديد و نوساز، ( اين كلمه از أضداد است).
توضيح : يعنى جهاد هم در برپايى و استوارى دولتها و حكومتها نقش اساسى دارد و هم در ماندگارى آثار گوناگون پديد آمده به وسيله آنان.
132 - مفردات : الشَّواهِد : جمع الشَّاهِدَة : گواهان، در اين جا مقصود آثار است كه در بيت پيش از آن سخن رفت - تَتْرَى : پى در پى آمدن، اصل آن "وترى" است - آوِنَة : جمع آن و أوان : زمان، وقت - الأعصُرُ الغُّر : دورانهاى درخشان به بركت دانش و عدالت - الأعْصُرُ الدُّهْم : دوران هاى تاريك به سبب گسترش ستم و نادانى.
نكته نحوى : "تلك" مبتدا و "تَتْرى" خبر آن است.
نكته ادبى : بين "الأعْصُرُ الغُرّ " و "الأعصُرُ الدُّهْم" طباق وجود دارد.
133 - مفردات : مَالَ : كج شد، مشرف به واژگونى شد - إعْتَلَتْ : بلند شد - سُرُر : جمع السَّرِير : تخت سلطنت - القَذائِف : جمع القَذِيفَة : هر نوع ابزار پرتاب نظير موشك و نارنجك و توپ و خمپاره، تير منجنيق - لَمْ تُثْلَم : چيزى از آنها از بين نرفت، خللى در آنها ايجاد نشد، لَمْ تَصِمْ : معيوب نشد.
134 - مفردات : أَشياع : جمع الشِّيعَة : پيرو و ياور - أَشياعُ عِيسَى : مسيحيان - قَاصِمَة: نابود كننده، شكننده، مقصود ابزار جنگى است - مُنْقَصِمْ، شكسته شده، بلا ديده.
نكته ادبى : بين "قاصمة " و "منقصم" جناس اشتقاق وجود دارد.
1) رجوع كنيد به سوره صف، آيات 9 -13
توضيح : 1 - مقايسه كردن سيره پيروان دو دين بزرگ اسلام و مسيحيّت در اين بيت نشانگر دلگيرى شاعر از ستمگريهاى مسيحيان در زمانهاى دور و نزديك است 2 - در دين اسلام ستمگرى و ستم پذيرى هر دو مذموم اند. قرآن كريم ضمن دعوت مسلمانان به صلح ودوستى و مهربانى با همه انسانها، بر تقويت بنيه دفاعى آنان نيز تأكيد فراوان ورزيده است. چنان كه در آيه 61 سوره أنفال آمده : "و در برابر آنها تا مى توانيد نيرو و اسبان سوارى آماده كنيد تا دشمنان خدا و دشمنان خود - و آنها كه شما نمى شناسيد و خدا مى شناسد - را بترسانيد".
بنابراين اگر ايده شاعر اين باشد كه شكسته حالى و بلا ديدگى مسلمانان در برابر ستمگرى هاى مسيحيان پسنديده است به خطا رفته. امّا اگر خواسته سيماى باژگونه تبليغات را بر ضد اسلام و به نفع مسيحيان، بنماياند حرفى بجا زده است.
135 - مفردات : الهَيجاء : جنگ - تَرمِى بِأُسْدٍ : شيران را روانه ميدان مى كنى - الرُّجُم : جمع الرَّجْم : تيرهاى شهاب كه گويا ستارگانى در حال سقوط اند، "رَمْىِ به رَجْم" معمولا "نسبت به شياطين به كار ميرود و در واقع نوعى تير پراكنى غيبى است.
نكته ادبى : به طور ضمنى "شياطين " براى دشمنان استعاره گرفته شده اند.
136 - مفردات : عَلَى لِوائِكَ : در زير لواى تو، "تَحت لِوائِكَ " - مُستَقْتِل : سختكوش - مُعتَزِم : آن كه مصمّم است كارى را تا وصول به هدف به شايستگى به انجام رساند، داراى عزمى استوار.
نكته ادبى: «علَى» حرف به معنى استعلا است، در اين جا براى «تحت» كه حرفى است به معنى زير و پايين استعاره گرفته شده است.
توضيح: اين بيت يادآور بيتى است از ابو تمّام در مدح معتصم عباسى
تَدْبيرُ مُعْتِصمٍ بِاللّهِ مُنْتَقِمٍ * لِلّهِ مُرتَقِبٍ فىِ اللّهِ مُرتَغِبِ(1)
137 - مفردات: مُضْطَرِم: شعلهور- السّابِحُ مِنَ الْخَيْلْ: اسب تيزتك - ساِبحٍ كَالْبَرقِ مُضطَرِمِ: اسبى كه در ميدان رزم بسان برق آسمان با شتاب تكاپو مىكند و به چپ و
1) التبريزى، الخطيب، شرح ديوان ابى تمام، جلد اوّل، چاپ دوم، دارالكتاب العربى، بيروت، صفحه 241، 1414 ق.
راست مىرود.
نكات ادبى: 1 - در بيت تصدير وجود دارد.
2 - بين «مُسبِحّ» و «سابح» جناس اشتقاق وجود دارد.
138 - مفردات: الدَّهر: زمانه، روزگار، بلا و مصيبت سخت - يَبْغِى نُقْلَةً: مىخواهد درگذرد - رِحال: جمع الرَّحل: پالان شتر - رَمَى بِعَزْمِهِ فِى رِحَالِ الدَّهرِ: كنايه از عزم و جزم و اراده پولادين اوست - رامَ عنه: از او دور شد.
لَم يَرِم: دورنشد، حركت نكرد.
نكته نحوى: فاعل «يَبغى» ضمير مستتر «هو» به «دهر» رجوع مىكند.
نكات ادبى: 1 - «عزم» به «تير» تشبيه شده چون هر دو نافذند و به علّت حذف مشبهبه واكتفا به يكى از لوازمش استعاره مكنيه است.
2 - «دهر» را به «ذىرحال» يعنى شتر تشبيه كرده، وجه شبه حركت و تحّول در هر دو است، آن گاه مشبهبه حذف گرديده و يكى از لوازمش يعنى «رحال» آورده شده. بنابراين مجاز از نوع استعاره مكنيّه است.
139 - مفردات: بِيض: (ك بيت 129 برده) - مَفالِيل: جمع مَفلول: شمشيرى كه لبهاش شكسته يا ترك برداشته است - الخُذُم: جمع الخَذُوم: شمشير تيز و بران.
نكات ادبى: 1 - بين «بِيض»، «أَسيُف» و «الهِنديّةُ الخُذُم» مراعات نظير وجود دارد.
2 - «بيضٌ» خبر مبتداى محذوف «هُم» است، رزمندگان اسلام به شمشير تشبيه شدهاند، تشبيه از نوع بليغ است.
توضيح: اين بيت را مىتوان با بيت كعببنزهير همسودانست:
إنَّ الرَّسُولَ لَنُورٌ يُستَضاءُ بِه * مُهنَّدٌ مِنْ سُيوفِ اللّهِ مَسلُولُ(1)
«همانا رسول نورى است كه از پرتوش بهره گيرند و شمشير برانى است كه خدايش بركشيده.»
140 - مفردات: فَتَّشَ عَنْهُ: درباره آن سؤال و كاوش و جستجو كرد.
نكته نحوى: تكرار «مِن» در مصراع دوّم تفصيل حال «رجُل» يا تفصيل معنى «كم»
1) الحماسة المغربية، ج 1، ص 69.
مىباشد.
نكته ادبى: بين «عَهْد» و «قَسَم» مراعات نظير وجود دارد.
توضيح: يعنى همه مبارزان مسلمان فدايىِ وفادارى خويشند.
141 - مفردات: مَواهِب: جمع المَوهِبَة: بخشش، در اين جا مقصود از جان ومال گذشتن مؤمنان در راه خداوند متعال است.
142 - مفردات: شَريعة: دين، محل آب خوردن كنار رود - فَجَّرتَ: جارى ساختى - زاخِر: پر، لبريز، كسى كه سراسر وجودش غرق در بزرگوارى و كرامت است، در اين جا: خداوند مقصود است- مُلْتَطِم: ( كبيت 123 برده)
نكته نحوى: شريعةٌ دو حالت مىتواند داشته باشد. 1 - مبتدا باشد و مسوّغش تنوين تعظيم كه عمل صفت را انجام مىدهد محسوب شود، آن گاه «شريعةٌ» در حكم نكره موصوفه خواهد بود و مبتدا شدنش مُجاز. 2 - «خبرِ» مبتداى محذوف «هذه» باشد.
143 - مفردات: يَلُوحُ: آشكار و نمايان مىشود - سَنا: (ك بيت 49) - جَوهَر: ( كبيت 42 برده) - الحَلْى: زيور مثل النگو و گوشواره و... - الوَشْى: نقش ونگار پارچه - العَلَم: (ك بيت 110 برده)
144 - مفردات: غَرّاء: مؤنث أغَرّ: هر چيز سفيد وزيبا - حامَ عَلَيهِ: به دور آن چيز چرخيد - نُهَى: جمع النُّهْيَة: عقل و خرد - سَلْسَل: آب شيرين و گوارا.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح: معنى مصراع دوم با مفهوم لغوى شريعت (آبشخور، جايى از رودخانه كه از آن آب مىخورند) متناسب است.
145 - مفردات: يُساسُ بِها: به وسيله آن سرپرستى مىشود، بدان وسيله امور سامان داده مىشود. تَكَفَّلَ: ( كبيت 120) الهَرَم: (ك بيت 13 برده) - شَبابُ الدَّهرِ وَ الْهَرَم: اوّل و آخر روزگاران، همه دورانها.
نكته ادبى: بين «شباب» و «الهَرَم» طباق وجود دارد.
146 - مفردات: أحكامُ الزَّمان: سياستهاى زمانه، قوانين معيشتى هر دوره.
إرْتَسَمَ الاْءمرَ: آن امر را پذيرفت و امتثال كرد - مُرتَسِم: نقش بسته، پذيرفته.
نكته ادبى: «أحكام» و «حُكم» از جناس اشتقاق برخوردارند.
147 - مفردات: إعتَلَى النَّهار: روز برآمد و آفتاب بلند شد. التَّمِيم: كامل و تمام.
148 - مفردات: القَفْر: زمين خالى از آب و علف و آدم - رَعْى: چرانيدن، شبانى كردن، سرپرستى كردن - القَياصِر: جمع القَيْصَر: لقب پادشاهان روم، در اين جا مطلق پادشاهان مقصود است - الشّاء: جمع الشّاة: گوسفندان - النَّعَم: (ك بيت 141 برده)
نكته نحوى: فاعل «عَلَّمَتْ»، «شريعةٌ» در بيت 142 مىباشد.
149 - مفردات: شَيَّدَ البِناءَ: ساختمان را برافراشت و بلند و مرتفع ساخت.
باذِخُ العِظَم: عظمت سر به فلك كشيده.
توضيح: در طول تاريخ سياسى اسلام، حكومتهايى كه زمامداران آن وارسته از علايق فراگير جاه و مال و قدرت باشند و زاهدانه و با آگاهى عميق و وسيع از مبانى و اصول و فروع اسلام محمدى صلىاللهعليهوآله بر جامعه انسانى فرمان برانند بسيار اندك و انگشت شمارند. لذا بايد حساب تاريخ خونبار و پر از مظلوميت ومحروميت اسلام ناب را از تاريخ پر از خودپرستى و بيدادگرى و فسادانگيزى مردمان به ظاهر مسلمان، مجدّانه جدا ساخت تا نور خورشيد مقدّس اسلام و سيماى تابناك رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در آسمانى صاف، انديشهها و قلوب را شاداب و تابناك سازد و - إن شاءالله - جان و جهان را فراگيرد.
150 - مفردات: التّمدِين: شهرسازى، پايهگذارى و ساختن شهر - الحُزُم: جمع الحِزام: كمربند، تنگ چارپا - شُدّوا مَِن الحُزُمِ: كنايه از سختكوشى در امور دين است.
نكته نحوى: «لِلْعِلْم» خبر مقدم است و «مَا عَزَموُا مِنَ الاْءُمورِ» مبتداى مؤخر.
151 - مفردات: مِلَّة: (ك بيت 137 برده) - أَنْهَلُوا النَّاسَ: مردم را براى بار نخست آب دادند - سَلسَال: آب شيرين و گوارا - الشَّبِم: (ك بيت 100 برده)
نكات نحوى: 1 - مرجع ضمير در «سَلسالِها» شريعةٌ در بيت 142 مىباشد.
2 - «ما» در «سَرعانَ ما» مصدريّه، به معنى كثرت است.
نكته ادبى: اين بيت در لفظ خبرى امّا در معنا انشايى است.
152 - مفردات: سَارَى صاحِبَهُ: به همراه دوست و همراه خود شبروى كرد - بِهم: به
سبب تلاش ايشان - عَظَمُ الطَّريق: قسمت ميانه و آشكار راه، كنارههاى آن.
نكات نحوى: 1 - مرجع ضمير «هى» يا «ملّة» است يا «شريعة»
2 - هُداةُ النّاس، حال است از فاعل «ساروا»
153 - مفردات: البَغْى: ستم، تجاوز از حق.
نكات ادبى : 1 - در بيت تصدير وجود دارد.
2 - در «لاَيَهْدِمُ الدَّهر» إسناد مجازى وجود دارد.
3 - بين «عدل» و «بَغْى» و بين «شادَ» و «يَنهِدمُ» طباق است.
154 - مفردات: العَمِيم: هر چيز بسيار و انبوه - مُقْتَسِم: قسمت شده.
نكته نحوى: «مُقْتَسِم» صفت «عَمِيم» مىباشد.
توجه: رضوان كه در اين جا معنى لغوىاش مقصود است، نامى از نامهاى «بهشت» نيز مىباشد.
155 - مفردات: روما: نام شهرى است كه اكنون پايتخت ايتاليا است. در قديم مركز تمّدن رومى بوده است.
حَوَى الشَّىءَ: آن چيز را جمع كرد، مالك آن چيز شد - اليَواقِيت: جمع الياقوت: يكى از نادرترين سنگهاى قيمتى است كه به رنگها و نوعهاى مختلف وجود دارد و مهمترين آنها ياقوت سرخ است.
بغداد، مركز حكمروايى خاندان ستمگر و ددمنش بنىعباس و يكى از كهنترين شهرهاى تاريخى مسلمانان كه اكنون پايتخت عراق است، در اين جا مقصود شاعر، بيان مركز تمدن اسلامى است. - التُّوَم: جمع التّومَة: دانهاى است نقرهاى شبيه به مرواريد.
156 - مفردات: خَلَّى الاْءمرَ: آن كار را رها كرد - كِسرَى: لقب پادشاهان ساسانى، در اين جا انوشيروان مراد است.- ايوان: (ك بيت 61 برده» - يُدِلُّ بِه: به آن افتخار مىكند. - هَوَى الشَّىءَ: آن چيز از بالا به زير افتاد، فرو ريخت - النِّيران: جمع النّار: مقصود آتش آتشكدههاى پارس است كه در شب ميلاد مسعود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به خاموشى گراييد و
فرو مُرد - الأُيُمْ: جمع الإيَام : دود.
157 - مفردات: رَعَمْسِيس: نام سلسلههاى 19 و 20 از فراعنه مصر، در اين جا مقصود همه فرعونهايى هستند كه در ساختن تمدن قديم مصر و برپايى أهرام نقش داشتهاند - مَظْهَر: محل نمايان شدن - نَهْضَة: يك بار برپا شدن و ايستادن، جنبش، - الهِرَم: بنايى به شكل هرم، يكى از عجايب هفتگانه بناهاى باستانى جهان، اهرام مصر است كه به فرمان فراعنه مصر ساخته شده و پس از گذشت بيش از سه هزار سال هنوز پابرجا است. توضيح: شاعر معتقد است كه در درجه اوّل، عظمت تمدن در گرو توجه به حقوق انسانها است، نه عنايت به ساختن آثار و أبنيه باشكوه بسان أهرام مصر.
158 - مفردات: دار الشَّرايع: لقب روم است - دارالسّلام: لقب بغداد است- السَّلَم: تسليم شدن، اسارت.
159 - مفردات: ضَارَعَهُ: شبيه او شد- مُلْتَأَم: زمان گردهمايى، مجتمَع - حَكاهُ: شبيه او شد - مُخْتَصَم: زمان ستيزه كردن، ستيزه كردن.
نكته نحوى: نصب «بيانا» و «قضاءً» بنا بر تميز است.
توضيح: روميان قديم عادت داشتند كه به مناسبتهايى در يك مكان بزرگ گردهم مىآمدند و خطيبان و شاعران برايشان به نثر ونظم هنرنمايى مىكردند.
160 - مفردات: إحتَوَى عَلَيهِ: آن چيز را احراز كرد و به دست آورد.- طِراز: نمونه - رشيد: هارون الرّشيد، پنجمين خليفه عباسى (786 - 809 ميلادى) - مأمون: فرزند هارون الرشيد و هفتمين خليفه عباسى (813 ميلادى) - معتصِم: فرزند هارون الرشيد و هشتمين خليفه عباسى (833 -842 م)، اين شخص شهر سامَرّا را بنا نهاد.
توضيح: علىرغم پيشرفت ملموسى كه تمدّن اسلامى در بخشى از دوره بنىعباس بدان دست يافت، تمام حاكمان خاندان بنىعباس افرادى ستمگر، هوسران و خودپرست بودند و دل هيچ يك به حال اسلام و اهل بيت پيامبر نمى سوخت و چونان جلاْءدانى خونخوار همه امامان شيعه و همه آزادگان مسلمانان را يكايك كشتند و مأمون بيدادگر و مكّار عباسى، فرزند پاك پيامبر، امام رضا عليهالسّلام را با زهر به شهادت رساند و خود در مراسم تغسيل و تكفين و خاك سپارى، آن هم دور از چشم پيروان امام
شركت جست و به خيال خام خويش پيروز شد و فتنه را خواباند. همچنين در دوره حكومت عباسيّان فساد و عياشى و زراندوزى و اشرافىگرى به شدّت رواج يافت.
161 - مفردات: كَتائِب: جمع الكَتِيبَة: يك دسته از لشكريان - التُّخْمْ: حد و مرز، اين كلمه در متن بيت به ضرورت شعرى به صورت «التُّخُمْ» تلفّظ شده است.
162 - مفردات: يُدانَون: نزديك مىشوند.
توضيح: از زمان هارونالرشيد به بعد تا مدتى در حوزههاى علمى اسلامى مجادلههاى كلامى بسيار پررونق بود. و حتى در دارالخلافه مجالس بحثى تشكيل مىشد كه حاكم وقت نيز در آن شركت مىجست. مأمون عبّاسى كه خيال مىكرد از حكمت و دانش برخوردار است گاهى خود نيز يكى از طرفين بحث واقع مىشد. به همين دليل به سبب تبليغات وسيعى كه دستگاه حكومت عباسيان داشتند مردم گمان مىكردند كه
اينها دانشمندند. امّا اگر چنين مىبود بايد امروز، دستكم يك كتاب يا يك سخن حكيمانه، از اين خاندان جور و فريبكارى، در دسترس ما مىبود؛ امّا متأسّفانه بجز آه در بساط نيست؛ آه هزاران مظلوم بيگناه كه هنوز از وراى تاريخ طنين انداز است.
163 - مفردات: طَأطَأ الهَام: سر را پايين انداخت - نَبَسُوا: سخن گفتند - الحُكْم: داورى، حكومت. اين كلمه به ضرورت شهرى در بيت به صورت «الحُكُم» آمده است.
164 - مفردات: يُمطِرون: در اين جا يعنى مىبخشند- مَحْل: قحطى و خشكى زدگى - عُدْم: نادارى، بينوايى.
نكات ادبى: 1 - «يُمطِرونَ» استعاره تبعيّه است براى «بخشندگى»
2 - بين «مَن» و «مِن » جناس مُحَرّف وجود دارد.
165 - مفردات: جَلّ عن كذا: ازآن منزّه است، از آن به دور است - أمْلاَك: جمع المُلك : پادشاه - أمْلاكُ الْوَرَى: زمامداران مردم، سلاطين.
توضيح: بهتر آن بود كه شاعر، مديح نبوى را با مدح ستمگران بنىعباس آلوده نمىكرد و از شأن آن نمىكاست.
166 - مفردات: البَرِيّة: آفريدگان، مخلوقات - الفاروق: لقب عمربن خطّاب، دوّمين فرمانرواى مسلمانان پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله - ابن عبدالعزيز: عمربن عبدالعزيز،
هشمتين خليفه أُموى (717 م.) كه در مقايسه با ديگر ستمگران بنىاميه، نسبت به رعاياى خويش بيشتر مدارا نمود. اگرچه مدت حكومتش كوتاه بود - الحَشِم: با شرم وحيا.
نكته ادبى: استفهام در بيت از باب تجاهلالعارف است.
توضيح: شهرت امام على عليهالسلام در عدالت از هر كس ديگرى افزونتر است. جرج جرداق مسيحى در كتاب مشهورش «الإمامُ عَلىّ صوتُ الْعدالةِ الاْءنسانيّة» مىگويد: «قُتِلَ عَلىٌّ لِشدِّةِ عَدلِه» على شهيد عدالت خويشتن گرديد.
در اين جا به دو مصداق از هزاران مصاديق عدالت آن خورشيد دادگرى و زهد اشاره مىكنيم.
در خطبه 15 نهجالبلاغه در باب آنچه عثمان تيول بعضى كرده بود فرمود:
«وَاللّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاء وَ مُلِكَ بِهِ اْلإماءُ لَرَدَدْتُهُ فَإنّ فِى الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضَاقَعَلَيهِ الْعَدلُ فَالْجَورُ عَلَيه أَضْيَقُ» :« به خدا، اگر ببينم كه [ مال و ملكها] به مَهر زنان يا بهاى كنيزكان رفته باشد، آن را باز مىگردانم كه در عدالت گشايشى [نهفته] است و آن كه عدالت را برنتابد ستم را سختتر يابد.» و نيز داستان رفتار او با برادر عيالوار و نابينايش عقيل در خطبه 22 نهجالبلاغه مشهور است. در بخشى از اين خطبه پس از اشاره به رفتارش با عقيل مىفرمايد: «وَاللّهِ لَوْ أعْطِيتُ الاْء قَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحتَ أفْلاَكِها عَلَى أنْ أعْصِىَ اللّهَ فى نَمْلَةٍ أسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُ» :« به خدا اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانها است به من دهند تا خدا را نافرمانى نمايم و پوست جوى را از مورچهاى به ناروا بربايم چنين نخواهم كرد».
«فاروق چون نباشى چون از
فراق رستى
صديق چون نباشى چون يار غار گشتى!؟»
(مولوى)
167 - مفردات: الامام: حضرت على بن ابى طالب عليهالسلام ، نخستين امام معصوم از خاندان پاك پيامبر اسلام، كه به وصيّت اكيد ايشان به اين سمت منصوب شده بود. - فَضَّ الْقَومَ: آن قوم را پراكنده ساخت - مآقى: جمع المَأقَى: مجراى اشك در گوشه چشم از سمت بينى. مُزْدَحَم: مكان ازدحام و شلوغى.
نكته نحوى: «وَ كَالاْءمامِ» يعنى «وَ مَنْ كَالاْءمامِ»
نكته ادبى:در بيت تصدير وجود دارد.
توضيح:براى آگاهى بيشتر از فضايل امام اميرالمؤمنين على عليهالسلام رجوع شود به خطبه 37 نهج البلاغه ترجمه دكتر شهيدى و ديگر عبارتهاى حكيمانه و عارفانه و زاهدانه آن كتاب مقدس.
168 - مفردات: الزَّاخِر: مرد حكيم و بزرگوار،زيرا رگ و ريشهاش پر از شرافت است - الزّاخِرُ العَذْب: درياى سرشار از آب گوارا و لذيذ - النَّدْب: مرد شتابنده به سوى فضايل و كارهاى نيكو،مرد چالاك كه چون از او استمداد شود با چالاكى دست به كار يازد.
نكات ادبى: 1 - به وجود موازنه بين دو مصراع توجه كنيد.
2 - بين «حَرْب» و «سَلَم» طباق وجود دارد.
169 - مفردات: ابن عفّان: عثمان بن عفّان، سومين فرمانرواى مسلمانان پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله - يَحْنُو عَلَيهِ: خود را به سوى او كج مىكند، به او مهربانى مى ورزد - الفُطُم: جمع الفَطِيم: كودك از شير گرفته شده.
170 - مفردات: الآى :جمع الآية - غَير مُنْفَصِم:( بيت 37 برده)
171 - مفردات:إلْتأَمَ الْجُرْحُ :زخم بهبودى يافت - جُرحٌ بِالكِتَاب دَمِى: اشاره به قتل عثمان است يعنى: جُرحٌ دَمِىَ بِالْكِتابِ - مردم ناخرسند از عملكرد فرمانروا بر خلافش شوريدند و مدتى منزلش را محاصره نمودند.پس از آن كه مذاكرات و هشدارهاى مردم كارى از پيش نبرد، فتنه توطئهگرانى كه درصدد پاره پاره كردن پيكر جامعه اسلامى بودند موجب شد تعدادى شمشير به دست و ناشناس ناگهان در منزلش ريختند و به گاه تلاوت قرآن خونش را ريختند. در جريان دفاع از عثمان فرزندان امام على عليهالسلام به سختى مجروح شدند و كارى از پيش نبردند. و متأسفانه پس از آن،طوفان تبليغات امويان چنان وانمود كرد، كه امام عليهالسلام قاتل عثمان بوده است.ناگفته نماند كه امام على عليهالسلام پيش از وقوع اين حادثه از طرف مردم به عنوان ميانجى برگزيده شد تا عثمان را نصيحت كند و پيوند او را با مروان و بنى اميه بگسلد و به راه راست هدايتش كند.تفصيل اين رخداد در خطبه 164 نهج البلاغه آمده است.امام در بين نصايح خود به عثمان فرمودند:
«وَ إنّى أُنْشِدُكَ اللّهَ أنْ لاَ تَكُونَ إمَامَ هَذِهِ اْلأمَّةِ الْمَقْتُولَ، فَإنَّهُ كَانَ يُقَالُ: «يُقْتَلُ فى هَذِهِ الاْءمّةِ إمَامٌ يَفْتَحُ عَلَيْهَا الْقَتْلَ وَ الْقِتَالَ إلَى يَومِ الْقِيَامَةِ، وَ يَلبِسُ أمُورَهَا عَلَيْهَا، وَ يَبُثُّ الْفِتَنَ عَلَيْهَا، فَلاَ يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ،يَمُوجُونَ فِيهَا مَوْجا وَ يَمْرُجُونَ فِيهَا مَرْجا...» :« من تو
را به خدا سوگند مى دهم تا امام كشته شده اين أمّت نباشى،چه گفته مىشد(1)كه «در اين أمّت امامى كشته گردد، و با كشته شدن او در كشت و كشتار تا روز رستاخيز باز شود و كارهاى امت بدو مشتبه ماند، و فتنه ميان آنان بپراكند، چنانچه حق را از باطل نشناسند و در آن فتنه با يكديگر بستيزند و درهم آميزند.»
نكته ادبى: در مصراع دوم، تفصيل بعد الاجمال وجود دارد.
172 - مفردات: بَلا: آزمايش،آزمودن به مصيبت يا به نعمت - جَلائِل: جمع الجَلِيلَة: كارهاى بزرگ - الخِدَم: جمع الخِدْمَة: انجام كارى نيكو براى كسىاز سر بندگى و دلسوزى.
173 - مفردات: الحَزْم: دورانديشى و تدبير در كارها- العَزْم: تصميم قطعى، استوارى در كارى كه قصد انجامش را دارند- حَاطَهُ: آن را حفظ و صيانت كرد و از آن سركشى و مواظبت نمود - مِحَن: جمع المِحْنَة: بلا، سختى و گرفتارى - الحِلْم: عقل و خرد- كَهْلْ: ميانسال - مُحْتَلِم: پسر رشيد و بالغ، نوجوان.
نكات ادبى: 1 - بين «حَزْم» و «عَزْم» جناس مردوف وجود دارد.
2 - بين «حِلْم» و «مُحْتَلِم» جناس اشتقاق وجود دارد.
توضيح: اشاره به جنگهاى «رَدّة» دارد و آن شمارى از درگيريهايى بود كه در زمان ابوبكر رخ داد. در حقيقت اين جنگها نتيجه طبيعى پيشرفت سريع قلمرو اسلام بود كه موانعى چند در سرراهش پديدار شد. مهمترين اين جنگها «معركه عقربا» يا «حديقة الموت» است كه مُسَيلَمه كذّاب در جريان آن كشته شد.(2)
مختصر آن كه «ردّة» مجموعه شورشهايى پس از رحلت پيامبر اكرم به دلايل مختلف بود كه اهّم آنها قيامهاى مرتدّان است، نامهاى اين قيامها عبارت است از «رده طليحة بن خويلد، ردّة بنىسليم، ردّه بنىتميم، ردّةاليمامة، ردةالبحرين، ردّة عمان و حَضْرَموت وَ الْيَمَن»(3)
174 - مفردات: حادَعَنِ الطّريقِ: از راه به يك سو شد و كناره گرفت - حَادَبِه عَنْ رَشَدٍ: او را از راه راست منحرف كرد - المَوْت: مقصود رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است - غَيرُ
مُنْبَهِم، بديهى، روشن، يقينى.
توضيح: با عنايت به مصراع دوّم لازم است اين نكته ذكر گردد كه در قرآن كريم، سوره حجر، آيه 99، از مرگ با كلمه «يقين» تعبير شده است: «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأتِيَكَ الْيَقِينُ» :« خدا را تا دم مرگ عبادت كن.»
175 - مفردات: مُسْتَلاًّ مُهَنَّدُهُ: شمشيرش بركشيده بود.
توضيح: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، در حالى كه سر مباركش بر دامن امام علىبنابىطالب عليهالسلام بود جان به خداوند متعال تسليم كرد.
176 - مفردات: لاَتَعْذُلُوهُ: ملامتش نكنيد - الذُّهُول: سراسيمگى، بهت زدگى - طَافَ بِهِ الذُّهُولُ: دچار سراسيمگى شد - الصَّبّ: (بيت 4 برده) - ضَلَّ الصَّبّ: عاشق عقل باخته شد - عَنْ رَغَمٍ: ناخواسته.
نكته ادبى: در اين بيت نسبت به بيت گذشته صنعت التفات از غيبت به خطاب وجود دارد.
177 - مفردات: نَزيل: ميهمان، همنشين.
«صد هزاران آفرين بر جان
او
بر قدوم و دور و فرزندان او»(1)
(مولوى)
178 - مفردات: الإشفاق: ترسيدن از خداوند متعال - مُنْسَجِم: ( كبيت 4 و بيت 159 برده).
نكته نحوى: «صلاة» تميز است.
179 - مفردات: جُنْحُ اللَّيلِ: پاسى از شب - ضُرّ: (ك بيت 29 برده) - السُّهْد: خواب زدگى شب، بيدار خوابى - الوَرَمْ: (ك بيت 29 برده)
نكته نحوى: جُنْحُ اللَّيلِ: نايب ظرف زمان است.
180 - مفردات: رَضِيّة: خشنود - سَأَمْ: (ك بيت 98 برده)
نكته نحوى: اگر «رَضِيّة» را منصوب بخوانيم حال خواهد بود براى «مُحيى» در بيت 178؛ در اين صورت نَفْسُهُ نايب فاعل آن مىباشد.
نكته ادبى: در بيت تصدير وجود دارد.
181 - مفردات: نُخَب: جمع النُّخْبَة: برگزيده.
1) چون اين بيت به مفهوم صلوات است در ذيل بيت 159 بوصيرى نيز ذكر گرديد.
توضيح: زيباترين صلواتى كه به نثر بر بستر پاك ادبيات اسلامى جارى شده است، صلواتى است كه از امام على عليهالسلام در خطبه 72 نهجالبلاغه روايت شده؛ متن كامل اين صلوات در مقدّمه كتاب ذكر گرديد.
182 - مفردات: حَلَكْ: بشدت سياه بودن، قيرگون بودن - شُمُّ الأنوُف: كنايه از حَمِيّت و شرافت نفس است. مردان تسليم ناپذير و سرسخت و بزرگوار - أَنْفُ الْحَادِثَاتِ حَمِى: كنايه از شدت و دشوارى حوادث است.
نكات ادبى: 1 - بين «بِيضْ» و «حَلَك» طباق وجود دارد.
2 - بين «الوُجوه» و «وَجه» و «أُنوف» و «أَنف» مراعات نظير وجود دارد.
183 - مفردات: الصَّحْب: (ك بيت 160 برده) - صُحْبَة: همراهى، رفاقت، دوستى - مَرْعِيَّةُ الْحُرَم: كسى كه رعايت حقوق و احترام او بر ديگران لازم است.
نكته ادبى: بين «الصَّحْب» و «صُحْبَة» جناس اشتقاق وجود دارد.
184 - مفردات: هَالَ: ترسانيد - جَلَلْ: كار مهم و بزرگ - عَمَمْ: هر زيادى و كثرتى را گويند. در اين جا به معنى درهم و برهم و مشتبه شدن امور دشوار و سختىهاى شكننده است.
نكته نحوى: ما مصدريّة است و مصدر ظرف زمان و موصوف، نقش آن مفعولٌ به است براى «راكبين» - در اين صورت «هالَ مِنْ جَلَلٍ» صفت خواهد بود براى «ما».
185 - مفردات: وَاجِفَة: آشفته و لرزان و پريشان - أَخْطار: جمع الخَطَر: كارهاى خطرناك - القُحَمْ: جمع القُحْمَة: كارشاق و دشوار و غيرقابل تحّمل.
186 - مفردات: هَبَّ الرَّجُلُ مِنَ النَّوْمِ: آن مرد از خواب بيدار شد - المَنِيّة: مرگ - رَقْدَة: خواب.
نكته ادبى: إضافه «رَقْدَةُ الْعَدَم» از نوع تشبيهى است و اين نوع تشبيه در زُمره تشبيه بليغ مىباشد.
187 - مفردات: تُدِيلُ: دست به دست مىگرداند، به نوبت تغيير مىدهد.
نكات ادبى: 1 - بين «سَعْد» و «نَحْس» و بين «نِعَم» و «نِقَم» طباق وجود دارد. 2 - بين «مُلك» و «مالك» جناس اشتقاق وجود دارد.
188 - نكات ادبى: 1 - بين «رَأَى» و «رَأْىْ» جناس محرف ونيز جناس اشتقاق وجود دارد.
2 - بين «قَضاء» و «قاضى» جناس اشتقاق وجود دارد.
189 - مفردات: زَادَ الشَّىءَ: آن چيز را زياد كرد- خَسْف: خوارى - سَامَهُ خَسْفا: او را خوار و ذليل كرد.
نكته نحوى: خَسفا، تمييز منقول از مفعول است.
190 - نكته نحوى: مرجع ضمير در «بِهِ» يا «لُطف» مُقدَّر است يا «فَضل» متأخّر.
نكته ادبى: در بيت هم از نظر معنوى، حسن ختام وجود دارد و هم از نظر لفظى چون با عبارت «حُسن مُخْتَتَم» قصيده پايان مىپذيرد.
«چاره ما ساز كه بى داوريم * گر تو برانى به كه روى آوريم
چون خجلم از سخن خام خويش * هم تو بيامرز به انعام خويش»
(نظامى گنجوى)
قصيده بُردَة چكامهاى است با نام «الكَواكِبُ الدُّرِّيَّةُ فى مَدحِ خَيرِ الْبَرِيّة» در ستايش پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از شرفالدّين ابو عبداللّه محمدبن سعيد بوصيرى شاعر بليغ مصرى، كه داراى 161 بيت مىباشد و از ده بخش تشكيل شده كه در پى مىآيد: 1 - غزل يا نسيب نبوى (1 -12)، 2 - بيم دادن از هواى نفس (13 -28) 3 - در ستايش رسول گرامى اسلام (29 -58)، 4 - درباره تولد آن حضرت (59 -71) 5 - در بيان معجزات پيامبر (72 -87)، 6 - سخن از قرآن كريم (88 -104) 7 - در بيان اسراء و معراج (105 -117) 8 - جهاد و غزوات پيامبر (118 -139) 9 - توسّل و طلب شفاعت (140 -152)، 10 - در مناجات (153 -161).
غزل با نجواى عاشقانه شاعر با دل گريان خويش در ياد كرد برخى مكانهاى سرزمين حجاز آغاز مىگردد و اندك اندك اين گفتگو از درون به بيرون سرايت مىكند و پاى دو گواه راستين عشق، اشك سوزان و درد هجران، به ميان مىآيد؛ گواهانى كه مُهر از سر راز پنهان او برگرفتهاند. سپس خود فاش مىگويد كه «سخت گرفتار ياد يار است». بعد از اين اعتراف، جدال درونى پيشين، جايش را به مجادله با نكوهشگر درون مىدهد و ماجرا به اصرار آن و انكار پى در پى اين، پايان مىپذيرد.
به دليل زيبايى غزل در اين جا آن را مرور مىكنيم: «اى دل، ياد كه مىكنى و از چه
اشك مىبارى؟ آيا به ياد ياران ديار ذىسلم افتادهاى، يا بوى خوش آن عزيزان را نسيمى از سوى كاظمه به مشامت رسانيده است؟
يا نكند برقى در سياهى شب از آسمان اضم درخشيده است؟
اى دل، چرا چنين از دامنه گونههاى گلگونت، همه چشمهساران اشك پيوسته ريزان است؟ بگو آخر چرا اين سان زار و گريانى؟ اگر خود نگويى، از حال نزارت پيداست كه دل به عشق سپردهاى.
آه سوزان و اشك روان شاهدان عشقاند، كو دلباختهاى كه تواند اين گواهان را پنهان كند؟ آرى، اگر عشق نبود نه اشك و آههاى سوزان بود و نه بىتابىهاى بىپايان.
پس حال كه رازت از پرده برون افتاد بيا و انكار مكن و لببگشاى كه چگونهاى؟ ببين شور عشق چه بر سرت آورده است؟
آن ديدگان خونبار و اين سيماى چون گل بهار، نشان دل باختن به يار است. مگر نيست؟...
آه، چرا هست... از دست ياد او نه شب قرار دارم و نه روز آرام. از دست عشق او همه حالم ناخوش و همه كامم ناكامى است.
مرا ملامت مكن كه چرا چنينم. انصاف ده. دست از سرم بردار و عذرم را بپذير. من همينم كه هستم. من عاشق و ديوانهام از دست عشق، از دست عشق.
اى كاش تو نيز سوخته آن آتش بودى و همسان من، نه رازت را جاى كتمانى بود و نه دردت را درمان. تو كه را پند مىدهى و به كدامين گوش اندرز مىخوانى؟
مگر نمىدانى كه گوش عاشقان از ميان همه نواها فقط صداى عشق را مىشنود؟
من كه حلقه پند پيرى را آويزه گوش نكردهام، حال مىآيم و به پاى نصيحت تو مىافتم؟ هرگز!
پس بس كن و ديگر اندرزم مده و مرا به حال بس خوش خويش و شيدايى بىكرانهام واگذار.»
گويى بوصيرى مىخواسته به حضور يك سلطان پر جبروت كه مظهر همه پاكيها است شرفياب شود. پس نخست كوبه دروازه شهر عشق را مىكوبد و سپس جان خويش
را از هواى غير محبوب پاك مىسازد و پرده از نيرنگهاى رنگارنگ نَفْس برمىدارد و آن ديو را از خويش مىراند و با دلى سرشار از خاكسارى و عشق پيش مىآيد و ياد يار را زمزمه مىكند:
ظَلَمْتُ سُنَّةَ مَنْ أحيَا الظَّلاَمَ إلى * أَنِ اشْتَكَتْ قَدَمَاهُ الضُّرَّ مِنْ وَرَمِ
و پيوسته گل اين ياد خوش بر لب اوست تا كه ناگهان خورشيدِ نام دوست از مشرق خاطر عاطر او طلوع مىكند.
مُحَمَدٌ سَيِّدُ الْكَوْنَينِ وَ الثَّقَلَيْنِ * وَ الْفَرِيقَيْنِ مِنْ عُرْبٍ وَ مِنْ عَجَمِ
نَبِيُّنَا الاْآمِرُ النّاهِى فَلاَ أحَدٌ * أَبَرَّفى قَولِ «لا» مِنْهُ وَ لاَ نَعَمِ
هُوَ الْحَبِيبُ الّذى تُرْجَى شَفَاعَتُهُ * لِكُلِّ هَوْلٍ مِنَ الاْءهْوال مُقْتَحِمِ
او حبيب شفيع است. بوصيرى با بيانى شيوا و شيرين در همين نخستين لحظههاى گرم شدن جانش به ياد ممدوح عاشقان، چشم برشفاعت او دوخته است. آن گاه برگى ديگر از فضايل نبوى را چنين ورق مىزند. محبوب ما در علم و كرم از همه سرآمدان دانايى و كرامت برتر است. به حسن و خلق و وفا كس به يار ما نرسد. او كه اگر مىخواست جلوهگرى كند فقط ذكر نام مقدّسش، به استخوانهاى پوسيده جان مىبخشيد.
خورشيدى كه نه از دور توان گوهرش را شناخت و نه از نزديك.
آن امير بيداران كه خفتگان جهان از او بجز خيالى رؤيايى بر پهندشت خاطره، چيزى بيشتر را نمىشناسند.
او كه اگر چراغ تابان وجودش نبود پيامبران، قمرهاى بىتابشى بيش نبودند. او كه زيبايى يك گل لبخندش برتر از جمال همه گلزارهاى جهان بود. هموكه هزاران هزار شكوفه شكوفان و ماه تابان و درياى خروشان و همّت همه روزگاران، قطرهاى از يم كمال و جمال شكوهمند اوست. مردى كه به تنهايى بسان همه امّتها بود. آن كه در ميلادش لرزه بر ايوان كسرى و اصحاب كسرى افتاد. آتش هزار ساله پارس خاموش شد. رود آن خشكيد و آب درياچه ساوه فرو رفت. آرى، به يمن آمدنش، آب و آتش سرزمين شرك باژگونه گوهر شدند. آن يكى شعله بركشيد و ديگرى به سردى گراييد. شياطين از خشم
طوفان هياهو برانگيختند.
مژده آمدن حق جهانگير شد. پيشگويان گفتند كه باطل رفتنى است. تيرهاى آتشين در همه جاى آسمان بر سينه اهريمنان نشست. بتها به سر در خاك افتادند و شيطانها فوج فوج از همه سو گريختند.
او كه آمد درختان دعوتش را لبيك گفتند. ابر بر سرش سايه فكند. ماه به اشارهاش دو نيم شد.غار ثور آغوش گشود و در برابر شبيخون دشمنان، پناهگاه امنش گرديد. همان كه خود پناه همه بىپناهان است و ابر رحمتش پيوسته پرباران و ريزان. آن شفا ده بيماران و خرد بخش ديوانگان كه به دعايش در دامن قحطسالى، باران و سبزهزاران پديدار گشت.
قرآن، معجزه جاودان او چونان چراغى است بر بلندترين مشكات جهان. اين كتاب رسته از زمان و سرشار از گوهرهاى درخشان و برتر از همه معجزههاى پيامبران، كه از هر عيب و نقصى منّزه است و پيوسته در برابر دشمنان و منكران، پيروز ميدان.
امواج معانىاش بسان موج دريا هميشه در كشش است. امواجى برتر از دريا كه شگفتىهايش را شمار نيست و ديده تماشاگرانش را رنج خستگى بركنار.
تلاوتش آتش دوزخ را فرونشاند و سياهى از روى گناهكاران بزدايد. خورشيد تابانى كه چشمان نابيناى حسودان كينهتوز توان ديدارش را ندارد.
هر كه او خود حاسد قرآن بود
خود حسد آن مرگ جاويدان بود
قرآن يكى از آيات درخشان اوست و عروجش بر آسمان يكى ديگر. عروجى تا نزديكى يك كمانى مقام قدس ربوبى. رخدادى برون از حد درك و عقل. سفرى شگفتناك كه كمترين دستاورد آن كرامت ابدى امّت مسلمان بود.
اين ستايش پيامبرى است كه عروجش بر فراز آسمان، به جهادش در ميدانهاى رزم در زمين پيوند خورده است. ميدانهايى كه پيكرهاى در هم كوفته دشمنان بر نيزه مسلمانان بسان گوشت روى كنده قصابان است. آن جا كه دلهاى دشمنان از ترس در تب وتاب است و مىخواهد كه از قفس تنگ سينهها بيرون پرد.
دلهايى آنسان مشتاق فرار كه در پى ديدن پاره گوشتهايى ربوده شده از ميدان به نوك
عقابان، گويند: «كاشكى جاى ما در جاى آن پارههاى گريزان بود نه در آوردگاه مسلمانان.»
مسلمانانى همه اخلاص و ايمان و جملگى گوش به فرمان كه تشنه ريختن خون دشمنان و دلباخته پرچمدار عاشقاناند. آنان كه در مصاف با كافران و مشركان كوه را مانند. حنين و بدر و احد ايشان را خوب مىشناسند.
گُرد مردانى كه شمشيرهايشان آلوده به خون بناگوش دشمنان است و نيزههايشان نقطه چين كننده پيكرهاى پليد آنان.
جوشن پوشانى كه آنان را تنها از گل رويشان توان شناخت. آنان كه در پايمردى و هيبت بىهمانندند و شجاعتشان شير را در بيشه از نعره زدن بازمىدارد و بر جاى خويش مىنشاند.
آرى، هرچه در وصف آنان و مدح سيّد و سالار بزرگوارشان بگويم باز كم گفتهام.
من بزرگوارى را ستودم تا به آب مدح او گناهان گذشته را بشويم. اگر اين دستاويز استوار نبود، من غريق گرداب زيانكاريهاى خويش بودم و در زمره راندهشدگان از رحمت بيكران.
با اينهمه مرا با او رشته عهد و پيمانى است پيوسته ناگسسته. حلقه وصل اين رشته نام «محمّد» است كه اميد مىرود مايه رهايى و نجاتم گردد. زيرا كرم و رحمت او چندان عظيم و كرانه ناپيداست كه حتى همنامان خويش را مىبخشايد و دستگير مىشود.
او كه هرگز چراغ هيچ دل اميدوارى را بىفروغ نساخته و دست هيچ گرفتارى را كنار نزده. آيا مدح من مرا به جاى زهير نمىنشاند تا او بهتر از هَرِم بن سنان مرا از درياى فضل و احسانش بهرهمند سازد و نه از حطام اندك دنيوى كه از خير و بركت جاويدان و شفاعت اخروى سرشارم كند؟
يَا أكْرَمَ الْخَلقِ مَالى مَنْ الوذُ بِهِ * سِواكَ عِنْدَ حُلولِ الْحَادِثِ الْعَمِمِ
وَلَنْ يَضِيقَ رَسُولَ اللّهِ جَاهُكَ بي * إذا الْكَريمُ تَجَلّى بِاسْمِ مُنْتَقِمِ
فَإنَّ مِنْ جُودِكَ الدُّنْيَا وَ ضَرَّتُهَا * وَ مِنْ عُلُومِكَ عِلْمُ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ
با اينحال، اى جان، مبادا هيچ لغزش بزرگى چراغ اميد تو را به رحمت او كم فروغ
كند.
كه رحمت او رحمت خداى اوست. و گناه بزرگ كجا و شكوه و عظمت و غفران پروردگار جهانيان كجا؟
پس اى خدا، رشته اميد مرا مگسلان و ما را به لطف خويش بنواز اى مهربان.
و سرانجام آخرين دعاى ما، اين است كه ابرهاى رحمت پيوسته ريزان خويش را بفرمايى تا بر روح و روان پاكترين پاكان جهان و خاندان و يارانش و همراهانش ببارند و ببارند. تا آن زمان كه پيك عاشقان، شاخههاى نرم درخت خوشبوى بان را به جنبش درآوَرَد و ساربان با نغمههاى دلنواز، شتران سپيدموى بيابان را به وجد و طرب اندازَد.
نَهْجُ الْبُردَة چكامهاى است سروده شده در ستايش پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله . شوقى در اين قصيده كوشيده است در حد توان، پاجاى پاى امام ستايشگران پيامبر، شرفالدينبوصيرى، نهد.
چكامه به شيوه پيشينيان با غزل آغاز مىگردد. غزلى كه از مطلع آن غزالى سپيداندام رخ مىنمايد. همان رعنايى كه تيرنگاهش بركنار شير نشسته و دل او را به خون آغشته است.
معشوق در جمال و دلبردگى نه فقط به سپيد آهوى خوشاندام و خرامان و درشت چشم مىماند بلكه از او هم برتر است. پس عشق به او ملامت بردار نيست. چون بارقه اين دلدادگى بر چشم وگوش عاشق پرده انداخته.
اين از نياز عاشق؛ امّا دست تقدير هر آه نيازى را كه از دل شيدايى برخيزد بايك ناز همتا ساخته است. محبوب نازنين، چنان دامن جلوهگرى وعشوه دهى خويش از پيش ديدگان دوستدارش برچيده كه آن بيچاره دل به ديدار جمال او در رؤياهاى شبانه خوش كرده است و خيالش را در خواب به آغوش مىكشد. او آرزوى وصل زيبا رخى را در سر مىپروراند كه بسان آن خوبرويانى است كه با نگاههاى بيمار، دل مردان را مىربايند و به آتش مىكشند. همانان كه رايت حسن و جمال به دوش دارند و اشاره سرانگشتان نرم و
عنابگونشان شيران را بندىِ خويش مىسازد.
ولى افسوس كه آن محبوب نازنين در دژى استوار و تسخيرناپذير خانه كرده و بين اين دو، ديوارهايى از نيزه پديدار است. پس همان به كه دل از خيال او برنكند و دم برنيارد.
سپس رو سوى نَفْس خويش مىكند و شِكوه سر مىدهد كه دنياى اين نفس دون، بسى بىوفا و غدّار است. در پسِ برق هر خندهاش سيل اشك نهان و از پى هر نعمتش هزاران نقمت آشكار.
نَفْسى كه بردشت جان او كوهى سياه از گناهان برآورده است. با خود مىانديشد كه چاره چيست؟ اندكى بعد مىپندارد كه راهى جز پشت كردن به او و افكندن كمند خويش بر رشته استوار تقوى و اخلاق نيست.
افزون براين نور اميد به رحمت بيكران خدا و شفاعت و دستگيرى حبيب خدا جان و دلش را گرم كرده است. پس لب به مدح و ستايش نبى مىگشايد و ستايش او را برترين نجاتبخش خود مىيابد و ذكر او را دواى دردهاى خويش. و آن گاه چند صفحه از دفتر بىپايان و نورافشان فضايل و خصايل آن سيّد كاروان پاكان را ورق مىزند.
آغازين درخشش پرتو ذات او از آن سوى مرز آفرينش، و آقايى و سرورىاش در روز بازپسين و آن سوى پايان دوران انسان در زمان؛ وحكايت بحيرا كه از نشانههاى آشكار او پى به نام و نشان عظيم و بىمانند و آينده سعادت خيزش برد و واقعه روزهاى تنهايى او در غار حرا كه دلش به شوق ديدار جبرئيل مىتپيد. و حادثه آن زمان كه تشنگى ياران را در بيابانى بىآب، با جارى ساختن چشمهسارى از ميانه انگشتان مباركش فرو نشاند و داستان ابرى كه بين او و آفتاب سوزان درآمد و از گزند خورشيد امانش داد. اينها همه هريك برگى زرين است از دفتر ايّام آن سرور كائنات كه از خاطر شاعر گذر مىكند.
او در ادامه مدح پيامبر به ديگر صفات تابناك او اشاره مىورزد و از معجزه جاويد پيامبر سخن مىگويد. و سپس به ميلاد او و حوادث شگفت همزمان با آن و به وضع اسفناك مردمان سراسر جهان در فقدان آن مهتر آفريدگان نظر مىافكند و در پى اين از معراج او مىگويد و بعد واقعه هجرتش را به وصف مىكشد. و با پاى قلم تا غار ثور در پى يار دوان مىگردد و اين جا است كه به رسول خدا توسل مىجويد و مىگويد:
يَا أَحْمَدَ الْخَيرِ، لى جَاهٌ بِتَسمِيَتى * وَ كَيْفَ لاَيَتَسامَى بِالرَّسولِ سَمىّ
سپس بىدرنگ از امام بوصيرى و از عشق خالص او به ساحت قدس رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كه موجب جوشش «برده» از كام جانش گرديد سخن مىگويد. واو را برتر از آن مىداند كه كسى رقيبش گردد و خود را نيز از اين ادّعا بركنار مىدارد و بر مقام او غبطه مىخورد و اين را از بركت عنايت خاص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به ستايشگران خود مىداند و سپس مدح آن بزرگ را ادامه مىدهد و از عظمت شَأن، شجاعت و هيبت، جذبه محبت، سيماى زيبا و درخشان و از يتيمىاش مىگويد.
بعد از آن او را با عيسى عليهالسلام قياس مىكند و مىگويد : اگر آن پاك پيامبر خداوند، مردهاى را جان بخشيد امّا تو همه جهان را از مرگ ابدى جهل و كفر و سيهبختى نجات بخشيدى، آرى تو همه را و نيز ما را زنده كردى.
در اين مقام گريز مىزند به سخن آن دشمنانى كه پيامبر اسلام را جنگ طلب خواندهاند و پاسخ آنان را در ابياتى چند مىدهد و آن گاه اين اشكال را كه از فكر مسيحيان تراويده، به خودشان برمىگرداند و مىگويد چرا شما خود هر روز باب جنگ تازهاى را در سراسر جهان مىگشاييد و چرا از سر انگشتانتان خون مظلومان چكان است. پيرو اين سخنان، زمام بيان را به سوى وصف حماسههاى پيامبر و مسلمانان و كوششهاى حق طلبانه آنان در راه سعادت جهانيان، مىكشد و اينها همه را مرهون شريعت روحبخش اسلام مىداند. دينى كه دست شترچرانان را گرفت و در صف مقدّم بزرگترين كاروان فرهنگ و تمدن بشر قرار داد. آن گاه عظمت و شكوهمندى فرهنگ و تمدّن اسلامى را به رخ ديگر تمدّنهاى مشهور جهان در روم و آتن و ايران و مصر مىكشد و در ذيل آن چند تن از فرمانروايان بنىعبّاس رامىستايد و سپس به مدح خلفاى راشدين مىرسد و سخن رابه واكنش عمربن خطاب در رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خاتمه مىبخشد.
در پايان، شاعر لب به مناجات و نيايش مىگشايد و پس از صلوات بر محمّد و آل و ياران پاك او، از درگاه خداوند متعال براى خود و امت اسلام طلب نيك فرجامى مىنمايد.
براى سهولت بررسى تطبيق قصايد، ناگزير بايد روشى منظّم و يكنواخت را پيش گرفت. چنان كه در آغاز فصل چهارم اشاره شد قصيده برده بوصيرى از ده بخش مشخص و متمايز تشكيل شده و نهج البرده در تمام جوانب شكلگيرىاش از آن مايه گرفته است. بنابراين اصل كار را همان ترتيب موضوعى برده قرار مىدهيم و نهج البُرده را نيز در همين چهارچوب بررسى مىكنيم و پس از پايان يافتن اين ده مرحله به بررسى ساير وجوه مورد نظر در مقايسه قصايد خواهيم پرداخت.
بوصيرى در دو بيت نخست، از مكانهاى خاصى در حجاز به نامهاى (ذِى سَلَم، كاظِمَة، إِضَم) ياد مىكند و به جاى ذكر اطلال و دِمَن، بر معالم سرزمين محبوب خويش، رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ، اشك مىريزد. بدين سان قصيده برده با نسيب نبوى آغاز مىگردد. شاعر اگرچه به ظاهر با يك مخاطب سخن مىگويد ولى طرف خطابش در حقيقت دل شيداى خويش است. او به اسلوب تجريد شخصيت ثانويى را از خود برگرفته و با خطاب به او هم نقش خيال را آشكار ساخته و هم بر جمال فنّى قصيده افزوده است. بيشتر تصوير و تعبيرهاى شعرى بوصيرى در غزل برده، از آثار شاعران گذشته گرفته شده است. پيكر غزل را پردهاى از عفّت پوشانيده است. در مضامين نسيب بُرده نشانى از غزل مادّى بدان سان كه در آثار غزل سرايان مدايح نبوى وجود دارد، به چشم نمىخورد. علّت اين امر اختصاص قصيده به مدح مظهر عفت و پاكى است. اگرچه بوصيرى در اسلوب غزل مقلِّد پيشنيان است امّا مضمون كلام او كه سرشار از عاطفهاى پاك و صادق و پرحرارت است از عمق وجود دردمندش سرچشمه گرفته است. از كام غزل برده آتش شوق شعله مىكشد.
لَوْ لاَ الْهَوىَ لَمْ تُرِقْ دَمْعا عَلَى طَلَلِ * وَ لاَ أَرِقْتَ لِذِكْرِ الْبانِ وَ الْعَلَمِ
نسيب برده، 12 بيت است و نسيب نهجالبرده دو برابر آن، بوصيرى قصيدهاش را چنين شروع كرده:
أَمِنْ تَذَكُّرِ جِيرانٍ بِذى سَلَمِ * مَزَجْتَ دَمْعا جَرَى مِنْ مُقْلَةٍ بِدَمِ
أَمْ هَبَّتِ الرّيِحُ مِنْ تِلْقَاءِ كَاظِمَةٍ * وَ أَوْمَضَ الْبَرقُ فِى الظَّلْمَاءِ مِنْ إِضَمِ
و شوقى با اين بيتها:
رِيمٌ عَلَى الْقَاعِ بَيْنَ الْبَانِ وَ الْعَلَمِ * أَحَلَّ سَفْكَ دَمِى فِى الاْءشْهُرِ الْحُرُمِ
رَمَى الْقَضَاءَ بِعَيْنَىْ جُوءذَرٍ أَسَدا * يَا سَاكِنَ الْقَاعِ أَدْرِكْ سَاكِنَ الاْءَجَمِ
چنان كه ملاحظه مىشود در آغاز برده بوصيرى آتش عاطفهاى پاك و پرحرارت شعله مىكشد امّا نقش خيال در مطلع نهج البرده برجستهتر مىنمايد. در اين قصيده نخست آهويى سپيد بر پهندشت خاطره نمايان مىشود و جمال شگفتانگيز او دل از كف شاعر مىربايد، چندان كه در ضمن يك تمثيل خود را به شيرى مانند مىكند كه گرفتار دام جمال اين آهوى رعنا و خوشخرام گرديده است.
شوقى در غزل خود، پى در پى از غيبت به خطاب و سپس از خطاب به غيبت التفات مىكند.اين امر او را واداشته تا پنج باراز «ياى ندا» استفاده كند. به كار رفتن هفت بار«ات» نشانه جمع مؤنث سالم در ابيات غزل مادى، نشانه محسوس شدن غزل در نيمه دوّم آن مىباشد.
در هر دو غزل يك بيت معنى اعتراف مىدهد، يعنى عاشق پس از مقاومت در برابر فاش شدن راز عشق، سرانجام خود لب به اعتراف مى گشايد و به وجود جذبه عشق در نهانخانه دل خويش اشاره مىنمايد:
بيت 8 برده:
نَعَمْ سَرَى طَيْفُ مَنْ أَهْوَى فَأَرَّقَنى * وَ الْحُبُّ يَعْتَرِضُ اللَّذَّاتَ بِالاْءَلَمِ
بيت 10 نهج البردة:
سَرَى فَصَادَفَ جُرحا دامِيا فَأَسَى * وَ رُبَّ فَضْلٍ عَلَى الْعُشّاقِ لِلْحُلُمِ
نوسان موسيقيايى غزل نهج البرده، به دليل تنوّع سياق خبرى و انشايى جملات و خيالانگيزى مضامين و پارهاى مكّررات لفظى و مضمونى و استفاده زياد از «ياى ندا»
بيش از غزل برده است.
غزل برده خواننده خود را در لُجّهاى از اندوه و موجى از غم هجران فرو مىبرد. امّا غزل شوقى او را در خيالى خوش رها مىسازد. غزل شوقى تا بيت دهم، مانند غزل بوصيرى از حوزه عفت برون نرفته است. امّا از بيت 11 تا 24 به سوى عشق طبيعى و محسوس گراييده.
حديث نفس در بُرْدَه جلوهاى مطبوع دارد. امّا اين پديده در نهجالبرده در حاشيه رخدادى ديگر مطرح شده است و آن كشمكش بين دل عاشق و تيرنگاه معشوق است. ضمن آن كه در بيت سوّم صريحا بدان اشاره شده:
لَمَّا رَنا حَدَّثَتْنى النَّفْسُ قائِلةً * يَا وَيْحَ جَنْبِكَ بِالسَّهْمِ الْمُصِيبِ رُمِى
در هر دو غزل شعله عشق در معرض طوفان سرزنش ملامتگرى بىخبر قرار گرفته و سرانجام در هردو جا اين آتش نه تنها به خاموشى نگراييده بلكه شعلهورتر شده است.
شوقى افزون بر اقتباسهاى لفظى كه در جاى خود بررسى خواهد شد، در مضمون نيز از بوصيرى پيروى كرده است. اينك به اقتباسهاى مضمونى در غزل نهج البرده از برده بوصيرى توجه كنيد:
بيت 6 نهج البرده:
يَا لاَئِمى فِى هَواهُ وَ الْهَوىَ قَدَرٌ * لَوْ شَفَّكَ الْوَجْدُ لَمْ تَعذِلْ وَ لَمْ تَلُمِ
از بيت 9 برده:
يَا لاَئِمى فى الْهَوىَ الْعُذْرِىِّ مَعذِرةً * مِنّى إلَيكَ وَ لَوْ أَنْصَفْتَ لَمْ تَلُمِ
بيت 16 نهج البرده:
الحامِلاتُ لِواءَ الْحُسنِ مُخْتَلِفا * أَشْكَالُهُ وَ هُوَ فَردٌ غَيرُ مُنْقَسِمِ
از بيت 42 برده:
مُنَزَّهٌ عَنْ شَرِيكٍ فى مَحَاسِنِه * فَجَوْهَرُ الْحُسْنِ فيهِ غَيرُ مُنْقَسِمِ
بيت 7 نهج البرده:
لَقَدْ أَنَلْتُكَ أُذْنا غَيْرَ وَاعِيَةٍ * وَ رُبَّ مُنْتَصِتٍ وَ الْقَلْبُ فى صَمَمِ
از بيت 11 برده:
مَحَضْتَنىِ النُّصْحَ لكِنْ لَستُ أَسْمَعُهُ * إِنَّ الْمُحِبَّ عَنِ الْعُذّالِ فى صَمَمِ
بوصيرى در اين بخش از نفس انسان و پرهيز از هوسها و خواستهاى او سخن مىگويد. شاعر در بيان مقصود خود با هنرمندى خاصّى عمل كرده است. منازعه و درگيرى بين او و هوسهايش آشكار است. براى تعيين عمق فتنهگرى نفس، شاعر مىكوشد چند نوع از فريبهاى آشكار
و پنهان او را در نظر عقل ترسيم كند و پرده از چهره نيرنگبازش بركنار زند. او از لذّتهاى اندكى سخن مىگويد كه نتيجهاش ناكامى و تلخى و مرگ است و از گرسنگىهايى كه پيامدهايش از شكمبارگى نيز بدتر است.
كَمْ حَسَّنَتْ لَذَّةً لِلْمَرءِ قاتِلةً * مِنْ حَيْثُ لَمْ يَدْرِ أَنَّ السَّمَّ فِى الدَّسَمِ
وَ اخْشَ الدَّسائِسَ مِنْ جُوعٍ وَ مِنْ شِبَعٍ * فَرُبَّ مَخْمَصَةٍ شَرٌّ مِنَ التُّخَمِ
بوصيرى بهترين راه درمان دردهاى نفسانى و زدودن غبار گناهان را عجز و لابه و گريه به درگاه خداوند و توبه و مخالفت جدى با نفس مىداند. او با تمثيلى حكيمانه مكرهاى بىپايان نفس را چنين ترسيم مىكند.
وَ النَّفْسُ كَالطِّفلِ إنْ تُهْمِلْهُ شَبَّ عَلَى * حُبِّ الرَّضَاع ِ وَ إِنْ تَفْطِمْهُ يَنْفَطِمِ
در پايان، پس از استغفار از گفتارهاى بىكردار، خود را ملامت مىكند كه چرا ديگران را به چيزهايى امر كرده كه خود به گونهاى خداپسندانه بدانها عمل نكرده است. آن گاه ابياتى مىسرايد كه نشانگر عقايد مذهبى اوست. از جمله آن كه معتقد است اداى واجبات بدون انجام نوافل و مستحبات نمىتواند مقامى افتخارآميز به انسان ببخشد. يا آن كه اداى عبادات قولى و عبادتهاى فعلى بايد باهم صورت پذيرد. اعتراف به گناهان در پيشگاه خدواند، اشك ندامت ريختن، استغفار كردن و عزم بربازگشت به سوى خداوند و نديدن خود و تنها خالصانه ديده بر غفران و رحمت خداوند دوختن، جملگى نمايانگر حالات خاصى است كه ويژه برده بوصيرى است و چنين عواطف زلال و پرحرارتى در نهج البرده وجود ندارد. شوقى با جلوهاى برون گراتر از بوصيرى و با بيانى شكوهآميز سخن خود را با ندا آغاز مىكند.
بيت 25:
يَا نَفْسُ دُنياكَ تُخفى كُلَّ مُبْكِيَةٍ * وَ إنْ بَدَالَكِ مِنْهَا حُسنُ مُبْتَسَمِ
او گويى نفس را وجودى جدا از ماهيت حقيقى آدمى مىانگارد و آن گاه او را مورد خطاب قرار مى دهد. نگرش شوقى در مقابله با نفس بيشتر عاطفى است امّا نگاه بوصيرى خردمندانه و مبتنى بر تجربههاى ارزنده و حكيمانه است. شوقى پس از بيان مكرهاى نفس بر پيروى خود از او درگذشته تأسف مىخورد.
بيت 33:
يا وَيْلَتاهُ لِنَفْسى راعَهَا وَ دَهَا * مُسوَدَّةُ الصُّحْفِ فى مُبْيَضَّةِ اللِّمَمِ
رَكَضْتُهَا فى مُريعِ المَعصِياتِ وَ مَا * أَخَذْتُ مِنْ حِمْيَةِ الطّاعاتِ لِلتُّخَمِ
چنين حالتى در ابيات 13 و 14 برده نيز وجود دارد.
فَإنَّ أَمّارَتى بِالسّوءِ مَا اتَّعَظَتْ * مِنْ جَهْلِهَا بِنَذيرِ الشّيْبِ وَ الْهَرَمِ
وَ لاَ أَعَدَّتْ مِنَ الفِعلِ الجَميلِ قِرىَ * ضَيفٍ أَلَمَّ بِرَأسى غَيرَ مُحتَشِمِ
همچنين در بيت 143 برده مضمونى شبيه به بيت 33 نهج البرده وجود دارد.
برده:
فَيَا خَسارةَ نَفْسٍ فى تِجارَتِها لَمْ * تَشْتَرِ الدّينَ بِالدّنيا وَ لَمْ تَسُمِ
شوقى، اخلاق را راه درمان مفاسد و بيمارىهاى نفسانى مىداند. و اگر اخلاق اثربخش نبود، استغفار و توسل به پيامبر و اميد به شفاعت او را كارگشا تلقى مىنمايد. امّا بوصيرى براى درهم شكستن ديو نفس و شيطان غدّار، بجز اشك ندامت باريدن، و اعتراف به گناهان خود نمودن و در پيشگاه خداوند توبه و استغفار كردن را نتيجه بخش نمىداند.
در اين قسمت از كلام شوقى برخى مضامين زيبا ديده مىشود كه به تقليد و اقتباس از بوصيرى آمده است از جمله:
بيت 38 نهج البرده:
تَطْغَى إذا مُكِّنَتْ مِنْ لَذَّةٍ وَ هوىً * طَغْىَ الْجِيادِ إذا عَضَّتْ عَلَى الشُّكُمِ
از بيت 16 برده:
مَنْ لى بِرَدِّ جِمَاحٍ مِنْ غَوايَتِها * كَمَا يُرَدُّ جِماحُ الْخَيلِ بِاللُّجُمِ
بيت 41 نهج البرده:
إذَا خَفِضْتُ جَناحَ الذُّلِ أسألُهُ * عِزَّ الشَّفاعةِ، لَمْ أسألْ سِوَى أمَمِ
از بيت 36 برده:
هُوَ الْحَبيبُ الّذى تُرجَى شَفَاعَتُةُ * لِكُلِّ هَوْلٍ مِنَ الاَءهوالِ مُقْتَحِمِ
بيت 44 نهج البرده:
فَكُلُّ فَضْلٍ وَ إحسانٍ وَ عَارِفَةٍ * مَا بَيْنَ مُستَلَمٍ مِنْهُ وَ مُلْتَزَمِ
از بيت 81 برده:
وَ لاَ الْتَمَسْتُ غِنَى الدّارينِ مِنْ يَدِهِ * إلاَّ اسْتَلَمْتُ النَّدَى مِنْ خَيرِ مُسْتَلَمِ
از اين به بعد به روشنى شاهد خواهيم بود كه بوصيرى چگونه در برابر ممدوح عظيم و شكوهمند خويش جان برخاك مىسايد و قامت بيان دوتا مىكند. او نخست به ذكر حالات و فضائل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىپردازد و از قيام او در مقام پرستش خداوند تا سرحد ورم كردن پاها در ضمن تهجّدهايش مىگويد و به ياد مىآورد روزهاى سختى را كه پيامبر به خاطر اسلام، سنگ بر شكم مىبست تا احساس گرسنگى شديد بىتابش نكند. آن گاه از ويژگىهاى ديگر نظير زهد، بلندنظرى و عزت نفس آن حضرت سخن به ميان مىآورد. و اشاره به آن آزمون الهى مىكند كه به امر خداوند، كوههاى زرّين، خود را بر پيامبر عرضه داشتند امّا او نيم نگاهى هم به آنها نيفكند و دامن زهد خويش را از آن زيورهاى كوهپيكر برچيد و شكوه همّت و قناعت و دورى خود از متاعهاى دنيوى را به رخ آنها كشيد. پس از اين سيماى بيان ديگرگون مىشود و ستايش پيامبر بدين سان ادامه مىيابد:
او سرور اهل دنيا و آخرت و آقاى جن و انس و سيّدعرب و غيرعرب است و بزرگترين فرمان دهنده به مكارم اخلاق و فضيلتهاى انسانى و برترين بازدارنده از كارهاى ناپسند و دونشأن انسانى است. او حبيب خدا و شفيع روز جزاست. هركه به او
ايمان آورد چنگ در رشتهاى استوار و ناگسستنى زده است.
آن گاه به تفوق او، در ويژگىهاى جسمانى وروحانى و در علم و كرم، بر همه پيامبران اشاره مىكند ودر ژرفاى اين معنا فرو مىرود و بيان مىدارد كه همه پيامبران مشتى از درياى علم و جرعهاى از باران سيل آساى كرم او را چشم مىدارند. همانكه نقطه وقوف جميع آنان در درجاتشان در قياس با بلنداى شأن پيامبر اسلام، بسان نسبت نقطه و قطرهاى است در مقابل درياى علم و چونان حركت و اعرابى است در برابر كتاب حكمت.
پيامبر محبوب ما، پس از آن كه صورت و سيرت او به كمال رسيد حبيب برگزيده خداوند گرديد. پس او در محاسن و شمايل نيكو بىهمتااست. زيرا جوهر جمالش يكتا و تقسيم ناپذير است. چنان كه در حسن و خوبى نظيرى براى او نتوان يافت.
يكى از نكات مهم اين بخش وجود برخى ابياتى است كه گوهر فلسفى دارند مانند بيت 42:
مُنَزَّهٌ عَنْ شَرِيكٍ فى مَحَاسِنِه * فَجَوْهَرُ الْحُسنِ فيه غَيرُ مُنْقَسِمِ
پس از اين بوصيرى ساحت پيامبر را از آنچه مسيحيان به حضرت عيسى نسبت دادهاند و او را فرزند خدا خواندهاند منّزه مىداند و ضمن التفات از عرض خبرى به سياق طلب انشايى مىگويد:
دَعْ مَا ادَّعَتْهُ النَّصَارَى فى نَبِيِّهِمُ * وَ احْكُمْ بِمَا شِئْتَ مَدْحا فيهِ وَ احْتَكِمِ
وَ انْسُبْ إلَى ذاتِه مَا شِئْتَ مِنْ شَرَفٍ * وَ انْسُبْ إلَى قَدْرِهِ مَا شِئْتَ مِنْ عِظَمِ
در آغاز گفتاراشاره كرديم كه بوصيرى تسلّط شايستهاى برمبانى و اصول اديان آسمانى يهوديّت و مسيحيّت داشته است.
سپس بوصيرى پس از بر شمردن اوصافى چند از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، با پرواز خيال در آسمان عواطف پاك عاشقانه خويش، بازهم نغمه مدح ممدوح محبوب را ساز مىكند و مىگويد:
لَوْ نَاسَبَتْ قَدْرَهُ آياتُهُ عِظَما * أَحياَ اسْمُهُ حِينَ يُدعَى دارِسَ الرِّمَمِ
بدين سان شاعر به قلّه ابداع فنّى در اين بخش مىرسد و از ميان اين اوجگيرى، به
بيان عظمت درك ناشدنى شخصيت پيامبر گريز مىزند و ناتوانى پرش پرنده وهم وفهم مردمان در وصول به اوج قله سربرآسمان ساييده آن.
أَعْيَا الْوَرَى فَهْمُ مَعْناهُ فَليسَ يُرَى * لِلْقُربِ وَ الْبُعْدِ فيهِ غَيرُ مُنْفَحِمِ
آن گاه پيامبران را قمرهاى تابان اين خورشيد مىداند كه در فقدان ظهور او، پيش از طلوع، نورش را به انسانها مىتاباندند. سپس با به كارگيرى برخى تعابيرى كه شاعران گذشته نيز آنها را به كار مىبردهاند پيامبر را مىستايد و پس از وصف خوى خوش و روى خندانش مىگويد: او بسان خورشيد است كه نورش چشمان را خيره مىسازد. هموكه در نازكى و لطافت به شكوفه شكوفان و در منزلت و شرف به ماه تابان و در وجود وكرم به درياى بيكران و در عُلوّ همّت وعزم راسخ به روزگاران مىماند. در اين بخش، بوصيرى 9 بار از مضامين آيات قرآن و احاديث نبوى بهره برده است. شايد در نگاه نخست چنين به نظر آيد كه بوصيرى در ذكر اوصاف پيامبر اندكى مبالغه كرده، امّا چنين نيست زيرا او شاعرى است امانتدار و صادق و زاهد و برخوردار از نور ايمان وعشق سرشار به اسلام؛ لذا با همان حال زار و در بستر بيمارى مىكوشيده تا با مبالغه در صداقت و اخلاص و امانتدارى و خاكسارى، توجه خداوند و رسول گرامى او را به خود جلب كند.
بيت 34 برده:
مُحَمَّدٌ سَيِّدُ الْكَوْنَينِ وَ الثَّقَلَينِ * وَ الْفَرِيقَيْنِ مِنْ عُرْبٍ وَ مِنْ عَجَمِ
بيت 47 نهج البرده:
مُحَمَّدٌ صَفْوَةُ الْبَارى وَ رَحْمَتُهُ * وَ بُغْيَةُ اللّهِ مِنْ خَلْقٍ وَ مِنْ نَسَمِ
ضمن آن كه شوقى در بيت 47 از مضمون بيت ديگرى از برده نيز يارى گرفته است.
بيت 41 برده:
فَهْوَ الّذى تَمَّ مَعْنَاهُ وَ صُورَتُهُ * ثُمَّ اصْطَفَاهُ حَبِيبا بارِئُ النَّسَمِ
شوقى با مقدّمه توسل به پيامبر، به عنوان پيش درآمد مدح او، وارد حوزه ستايش آن بزرگوار گرديده است و توسن خيال را تا آستان امير الانبيا به پيش رانده و به مفتاح باب الله چنگ زده. و در همين ابتداى مدح، بيان نموده كه هدفش از سرودن چنين قصيدهاى در مدح حضرت،
اميد به دستگيرى او در روز قيامت است چنان كه بوصيرى در بيتهاى 140، 149 و 150 به همين كار دست زده است. البته اين يك عادت ديرينه بوده كه شاعران در ضمن مدح، با توجه به مناسبت مقام و مقتضاى حال ممدوح، بىپرده يا در پرده، به غرض خود از ستايش، اشاره مىكردهاند كه طلب صله يا شادمان ساختن ممدوح و نظاير اينها بوده است.
در اين بخش از كلام شوقى، مدح پيامبر اكرم به بيان حوادث تاريخى مربوط به سيره آن بزرگوار انجاميده است. اين حوادث عبارتند از:
1 - پيشبينى راهبى به نام بحيرا، پس از ديدن پيامبر در دوران نوجوانى، مبنى بر آن كه او مظهر بزرگترين مژده الهى مندرج در كتابهاى پيشين آسمانى است.
2 - اشاره به آمدوشد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به غار حراء و انس او با خداوند متعال در آن مكان، پيش از نزول وحى.
3 - ذكر معجزه جارى شدن آب از ميان انگشتان مبارك پيامبر.
4 - حادثه سايهافكن شدن ابر بر سرايشان و حركت آن ابر به همراه حضرت براى حراست از او در مقابل تابش خورشيد.
5 - حادثه آغاز بعثت و كيفيت نزول وحى در غار حرا بر پيامبر اسلام و آثار اين رخداد عظيم بر اهل مكه و چگونگى واكنش آنان.
بيت پايانى اين بخش مدح پيامبر است:
فَاقَ الْبُدورَ وَ فَاقَ الاْءنبياءَ فَكَمْ * بِالخُلْقِ وَ الْخَلْقِ مِنْ حُسْنٍ وَ مِنْ عِظَمِ
بنابر آنچه گفته شد در ساختار مدح شوقى، صبغه تاريخى و مدح مبتنى بر حوادث پراكنده و گسسته از هم و ذكر حقايق محسوس بيشتر مشهود است. امّا در مدح بوصيرى نقش عقل و آميختگى او با عاطفه در قالب بيانى شكوهمند برجستهتر به نظر مىآيد.
شمارى چند از اقتباسهاى مضمونى در لابلاى اين مجموعه ابيات نهج البرده به چشم مىخورد كه عبارتنداز:
بيت 52 ن:
حَواهُ فى سُبُحاتِ الطُّهْرِ قَبْلَهُمُ * نُورانِ قَامَا مَقَامَ الصُّلْبِ وَ الرَّحِمِ
از بيت 52 ب:
وَ كُلُّ آىٍ أَتَى الرُّسْلُ الْكِرامُ * بِهَا فَإنَّمَا اتَّصَلَتْ مِنْ نُورِهِ بِهِمِ
بيت 59 ن:
وَ ظَلَّلْتَهُ فَصَارَتْ تَسْتَظِلُّ بِهِ * غَمَامَةٌ جَذَبَتْهَا خِيرَةُ الدِّيَمِ
از بيت 74 ب:
مِثْلُ الْغَمَامَةِ أنَّى سَارَ سَائِرَةً * تَقِيهِ حَرَّ وَ طِيسٍ لِلْهَجِيرِ حَمِى
بيت 65 ن:
تَساءَلُوا عَنْ عَظيمٍ قَد أَلَمَّ بِهِم * رَمَى الْمَشايِخَ وَالْوِلْدانَ بِاللَّمَمِ
از بيت 118 ب:
رَاعَتْ قُلوبَ العِدَا أَنباءُ بِعثَتِهِ * كَنَبْأَةٍ أَجْفَلَتْ غُفْلاً مِنَ الْغَنَمِ
بيت 68 ن:
فَاقَ الْبُدورَ وَ فَاقَ الاْءنبِياءَ فَكَمْ * بِالخَلقِ وَ الْخُلقِ مِنْ حُسنٍ وَ مِنْ عِظَمِ
از ابيات 38،54 و 55 برده كه به ترتيب در پى مىآيند:
فَاقَ النَّبِيّينَ فى خَلْقٍ وَ فى خُلُقٍ * وَ لَمْ يُدَائُوهُ فى عِلْمٍ وَ لاَ كَرَمِ
أَكْرِمْ بِخَلْقِ نَبِىٍّ زَانَهُ خُلُقٌ * بِالْحُسنِ مُشْتَمِلٍ بِالْبِشْرِ مُتّسمِ
كَالزّهرِ فى تَرَفٍ وَ الْبَدرِ فى شَرَفٍ * وَ الْبَحرِ فى كَرَمٍ وَ الدَّهرِ فى هِمَمِ
در اين بخش از ميلاد پيامبر سخن مىرود و جلوه تاريخى سخن تقويت مىشود. در عصر مماليك يكى از اعياد بزرگ مردمى ميلاد پيامبر بوده و مردم به آن خيلى اهميّت ميدادهاند. وقوف شاعر بر اين پديده نمايانگر رابطه موضوع با حالات فكرى و دينى
رايج در فرهنگ عمومى جامعه آن روز است.
آنچه در اين جا برجسته مىنمايد، تسلسل منطقى در عرضه معانى متن است؛ چنان كه در بخشهاى گذشته ديديم پس از غزل و تحذير از هوسهاى شيطانى نفس،شاعر در نگرشى عام از رسول گرامى اسلام سخن گفت. او از اين بخش به بعد هر معنى را با توضيح و تفصيل خاص و در چارچوب موضوعى ويژه ادا مى كند.
در ضمن شرح بُرده، ملاحظه شد كه بوصيرى در ميلاد نبوى مضامينش را از تاريخ اسلامى و داستانهاى فارسى پيش از اسلام و سيره نبوى گرفته است.و بدين وسيله نوعى گيرايى خاص به شعرش بخشيده و در مواردى جلوه حماسى آن را تقويت كرده است. فشردگى و تراكم حوادث ذكر شده در بخش ميلاد نبوى چشمگير است.
ايرانيان به يقين دريافتند كه بزودى دورانى سرشار از سختى و بلاياى مختلف فراخواهد رسيد. زلزلهاى سهمگين كاخ كسرى را لرزاند و برخى كنگرههاى آن فرو ريخت.آتش آتشكده پارس كه بزرگترين آتشكده مذهبى ايرانيان بود خاموش شد. آتشكدهاى كه از هزارسال پيش يكسره روشن بود. خاموشى اين آتش نماد خاموشى آيين زردشت و فرورفتن آن در ظلمتى جاودانه و نيز نماد نابودى فرهنگهاى خرافى و موهوم و آتشين شرك و بيگانهپرستى در سراسر جهان است. چنان كه به اين مژده بزرگ در قرآن كريم تصريح شده و اساسا همين، فلسفه ظهور اسلام است. پس از بيان خاموشى آتشكده پارس، از خشك شدن نهرى كه سرچشمه حيات و خرمىبخشِ، قسمت مهمى از ايران بود و از فرورفتن آب درياچه ساوه كه يكى از درياچههاى مهم مركز ايران به شمار ميرفت،سخن مىگويد.
از مجموع حوادث برمىآيد كه حوزه رخداد آنها در منطقهاى بزرگ از مناطق آباد جهان آن روز بوده است.
سپس به واكنش جنيّان و مژدهدهى آنان به ميلاد پيامبر و به نورى كه در آسمان و زمين پرتوافكن شد و به پيشگويى كاهنان مبنى بر ناپايدارى آيينهاى ديگر و به رَجم شيطان و راندهشدن و فرار پىدرپى آنان از آسمان اشاره مىنمايد.
بوصيرى توانسته است در ضمن ابياتى محدود و اندك تابلوى شگفت و خيال انگيز
را ترسيم نمايد.
بدين سان شاعر با خيال خود بين زمين و آسمان و بين جن و انس و ميان كوه و دشت و روشنايى و تاريكى و كفر و ايمان و جاهليت و اسلام گردش مىكند. پس از اين سير طولانى، در ضمنِ تشبيهى زيبا گريختن شيطانها را به فرار سپاهيان ابرهه و به فرار لشكريان شرك كه با افكندن چند سنگريزه از دست پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله درهم ريختند و گريختند، مانند مىكند و با اشاره به تسبيح اين سنگريزهها در كف دست مبارك پيامبر،با يك تشبيه ديگر اين مرحله را به پايان مىرساند.بدين سان كه برون افتادن سنگريزه تسبيحگوى از دست پيامبر را همانند برون افتادن يونس تسبيح گوى از شكم ماهى مىداند.
نَبْذا بِهِ بَعدَ تَسبِيحٍ بِبَطْنِهِما * نَبْذَ الْمُسَبِّحِ مِنْ أَحْشَاءِ مُلْتَقِمِ
آنچه در اين بخش مهم است بررسى درستى يا نادرستى اسناد و وقايع تاريخى اين رخدادها نيست. بلكه تحليل خيال نيرومند شاعر و بيان كوتاه و رسا و سرشار از معانى زيباى او در ترسيم تابلوى جذّاب و هنرمندانه از حادثه بزرگ طلوع خورشيد تابناك آخرين و بزرگترين رسول نور است.
بوصيرى در سه بخش گذشته گرفتار نوعى انفعال مقلّدانه بود اما در اين جا خود توانسته مبتكر يك انفعال ذاتى و خودجوش باشد. فكر، عاطفه، خيال و فنّ بيان، آنچنان در اين مجموعه به هم پيوسته است كه تابلوى شگفتانگيز را پديد آورده است. آنچه بيشتر قابل توجه است زمينگيرى و ناتوانى جسم عليل و دردناك شاعر است، كه به طور طبيعى، چنين حادثهاى فكر و روح فرد را نيز بشدت تحت تأثير قرار مىدهد و از تواناييهاى آن مىكاهد. ولى گويا در مورد بوصيرى عكس اين است و بيمارى جسم، بر توان عاطفه و خيال و تعبير او افزوده و پيوند بيان را با گوهر جان استوارتر كرده و شعله عشق او را به ممدوح بيش از پيش برافروخته و مايه دميدن روح در تمامى پيكر «بُردَة» گرديده است. اين انفعال ذاتى، احساس نوميدى و بدبينى را از صحنه روح دردمند شاعر بركنده و بذر اميد و خوشبينى به آينده را در آن افشانده است. چنان كه خواهيم ديد در پايان بخش پنجم فروغ اين اميد به روشنى از لابلاى سخن او هويدا است.
در اين بخش شوقى به چند حادثه تاريخى اشاره مىكند كه عبارتند از:
1 - منتشر شدن بشارت ميلاد پيامبر در شرق و غرب عالم و افتادن لرزه بر جان ستمكاران در اقصى نقاط جهان.
2 - شكاف برداشتن و فروريختن بخشهايى از كاخ پادشاه ايران، خسرو انوشيروان.
3 - رواج بتپرستى در زمان تولّد پيامبر و فراگيرى سلطه بيدادگران در سراسر جهان، از جمله رفتار بيرحمانه شاه ايران و امپراتور روم با بندگان ضعيف خدا و رواج هرج و مرج و قانون زور بر انسان.
كلام شوقى در اين بخش، از آن شيوايى و ايجاز بيان و تلاطم و خروش معانى انبوه ابيات برده در بخش ميلاد نبوى،بىبهره است. بوصيرى افزون بر رعايت ديگر جوانب شيوايى سخن در ضمن 13 بيت به نقل 13 حادثه مهم مربوط به ميلاد پيامبر اسلام پرداخته است. اما چنان كه ذكر شد شوقى فقط به دو واقعه تاريخى مربوط به ميلاد اشاره كرده است.
تخيّل بوصيرى در بخش چهارم، از درآميختن و آراستن موزون حوادث بسيار مهم زمان ميلاد، تابلوى بسيار زيبا ترسيم كرد؛ بويژه آن كه جمال بيان در سراسر ابيات هويدا است. مثلاً بيت 70 برده، بكلى مشبّه به است براى بيت پيش از خود، اجزاى مختلف اين تشبيه تمثيل كه داراى يك مشبه و دو مشبه به پىدرپى است حوادث مهم تاريخى مربوط به دوران زندگى پيامبر است. لطفا به اين ابيات توجه كنيد.
بيت 69 و 70 بُردَة:
حَتّى غَدا عَنْ طَريقِ الْوَحىِ مُنْهَزِمٌ * مِنَ الشَّياطِينِ يَقْفُو إثْرَ مُنْهَزِمِ
كَأ نَّهُمْ هَرَبا أَبطالُ أبْرَهَةٍ * أَوْ عَسكَرٌ بِالْحَصَى مِنْ رَاحَتَيهِ رُمِى
همچنين قدرت بيان بوصيرى در برخى ابيات برجستهتر مىشود مثل بيت 64 برده:
كَأنّ بِالنّارِ مَا بِالْمَاءِ مِنْ بَلَلٍ * حُزْنا وَ بِالْمَاءِ مَا بِالنّارِ مِنْ ضَرَمِ
كه به حق زيبا و هنرمندانه است و بسى قابل تحسين.
چنان كه گفته شد قصيده شوقى در اين مقام، از ويژگىهاى خيره كننده بُرده بوصيرى برخوردار نيست. با آن كه اين، ميدان مناسبى است براى شاعر هنرمند، تا توسن خيال را به هر سوى بتازد و معانى ناب را از ابر باران زاى فكر و روح فيّاض وجوشان خويش بركام تشنه ادب دوستان و مشتاقان ياد پيامبر اسلام فرو بارد. در پايان اين بخش، شوقى تشبيه زيبايى به كار برده است و هرج و مرج ناشى از بيدادگرى حاكمان بر ملّتهاى بىپناه را چنين ترسيم كرده است:
وَ الْخَلقُ يَفْتِكُ أَقْواهُمْ بِأَضْعَفِهِم * كَاللَّيْثِ بِالْبَهْمِ أوْ كَالْحُوتِ بِالْبَلَمِ
نيرومندان بر ضعيفان چنان مىتاختند و خونشان را مىريختند كه گويى شيران بر برهّها يا نهنگها بر ريز ماهيان يورش مىبردند.
در اين ابيات نهج البرده، چند اقتباس مضمونى از بُردَه نيز به چشم مىخورد كه بيان مىگردد.
بيت 75 ن:
سَرَتْ بَشَائِرُ بِالْهَادى وَ مَوْلِدِهِ * فىِ الشَّرقِ وَ الْغَربِ مَسرَى النّورِ فىِ الظُّلَمِ
از بيت 107 ب:
سَرَيْتَ مِنْ حَرَمٍ لَيلاً إلَى حَرَمٍ * كَمَا سَرىَ الْبَدْرُ فى دَاجٍ مِنَ الظُّلَمِ
بيت 77 ن:
رِيعَتْ لَهَا شُرَفُ الاْءيوانِ فَانْصَدَعَتْ * مِنْ صَدْمَةِ الْحَقِّ لاَ مِنْ صَدْمَةِ الْقُدُمِ
از بيت 61 ب:
وَ بَاتَ إيوانُ كِسرَى وَ هْوَ مُنْصَدِعٌ * كَشَمْلِ أَصْحَابِ كِسْرَى غِيْرَ مُلْتَئِمِ
شوقى پيش از بيان ميلاد نبوى در ضمن ابيات (69 -74) به وصف قرآن مىپردازد و در واقع آرايش منطقى مضامين را در قصيدهاش در هم مىريزد. اين پديده محدود به همين مورد نيست، بلكه يكى از نشانههاى بارز اسلوب شوقى همين بىنظمى در طرح افكار و مضامين نهج البرده است. گويى او از اين نكته مهم غفلت ورزيده كه نظم ظاهرى و باطنى و هماهنگى بين وجوه مختلف بيان، موجب پديدار شدن يك اثر شكوهمند مىگردد. سخن ما اين نيست كه شوقى بايد دقيقا مانند بوصيرى عمل مىكرد بلكه
مقصود آن است كه شايسته بود واقعه نزول قرآن و وصف آيات آن، پس از حادثه ميلاد نبوى مطرح مىشد تا آن گاه ترتيب وقوع حوادث به طور طبيعى، مؤيِّد نظم منطقى بيان در عالم تعبير باشد.
در آغاز از درختانى كه به دعوتش لبيك گفتند و از جاى خويش حركت كردند و بر ساقى بى قدم به سويش آمدند و سجدهاش كردند سخن مىگويد. آن گاه اين حادثه را با خيال خويش مىپرورد و در بيت 73 مىگويد:
«پندارى آن درختان به گاه حركت، سطرى مستقيم بر صفحه زمين كشيده بودند، تا شاخههايشان به خط نو و بىنظيرى بر ميانه راه چيزى بنويسند» اين مضمون از معانى مأثور نيست لذا بايد آن را فرزند خيال شاعر دانست.
پس از اين بوصيرى، به حادثه سايه افكندن ابر بر سر پيامبر در بيابان اشاره مىكند.(1)
آن گاه از شكافته شدن ماه به اشاره پيامبر و داستان ساختگى و غير منقول و مردود شق صدر و شستشوى قلب او مىگويد. و سپس داستان پناهندگى پيامبر(2) و ابوبكر را به غار ثور در جنوب مكّه، در حادثه هجرت و معجزه نجات يافتن آنان را يادآور مىشود و با اين بيت حكيمانه آن را غناى بيشترى مىبخشد:
وَ قَايَةُ اللّهِ أَغْنَتْ عَنْ مُضَاعَفَةٍ * مِنَ الدُّرُوعَ وَ عَنْ عَالٍ مِنَ الاْءُطُمِ
سپس گريز مىزند و از بركات پناهندگى خودش به جوار امن پيامبر و از دريافت عطا از دست كريمانه او سخن مىگويد. و در پى اين، انديشه را متوجه جدالهاى كلامى رايج
1 - برخى روايات اين حادثه را به سفر مشهور پيامبر در نوجوانى با ابوطالب از مكّه به شام نسبت مىدهند. در ميانه راه بحيراى راهب كه صومعهاش در كنار اين جاده بود با آنان روبرو شد و از روى علايمى چند، از جمله حركت مداوم ابر بر سر پيامبر، پى به عظمت وارجمندى شخصيت او برد و حدس زد كه او همان پيامبر بزرگِ بشارت داده شده در كتابهاى پيشين آسمانى است.
2 - در اين جا با تعبيرى زيبا، از پيامبر اكرم با كلمه «صدق» تعبير كرده است. نكته قابل ذكر آن است كه اطلاق اسم مصدر بر فاعل (شخص انسان) نشانگر نهايت درجه تجلّى صفت ناشى از آن مصدر در وجود شخص و به اصطلاح فلسفى آن نشانه اتّحاد بين صفت و موصوف است چنان كه مىگوييم. «علىٌ عدلٌ».
پيرامون پديده وحى مىنمايد و مىگويد:
به پيامبر اكرم در خواب نيز وحى مىشد. از طرفى باور معتقدان به اكتسابى بودن وحى را رد مىكند:
تَبَارَكَ اللّهُ، مَا وَحْىٌ بِمُكْتَسَبٍ * وَ لاَ نَبِىٌّ عَلَى غَيبٍ بِمُتَّهَمِ
گويا در اين حال احساس كرده كه بايد با تمسّك به ياد خداوند متعال، به قصيده روح ديگرى ببخشد. لذا در پى «وقايةالله» در بيت 79 اين بار در بيت 84 مىگويد: «تبارك الله» و اين عبارت در اين جا معنى تنزيه خداوند را به همراه دارد. پس از آن به طور گذرا به دو معجزه ديگر يعنى شفاى بيمار و ديوانه با تماس دست مبارك پيامبر اشاره مىنمايد. سرانجام اين بخش با ذكر دعاى استسقاى پيامبر و بارش شديد باران پس از خشكسالى، و خرم و سرسبز و پر نعمت شدن سرزمين حجاز در يكى از سالهاى سخت، به پايان مىرسد.
در اين ابيات از هشت معجزه مربوط به زندگى پيامبر اكرم نام برده شده كه همه پياپى نيست. بلكه شاعر در ميانه الهام شعرى، سخن را به ذكر وحى آسمانى متبرك ساخته است. همچنين در بيتهاى 80 و 81 ضمن اطلاق بهترين پناهگاه امن و بهترين بخشنده بر پيغمبر عزيز، به گونهاى لطيف از اميدوارى خود به دستگيرى آن حضرت در هر دو سراى، پرده برداشته و به بيان احساساتش نسبت به ايشان پرداخته. بيت 85 برده را مىتوان «بيت القصيد» آن به شمار آورد. اگرچه شاعر فقط با اشاره كوتاهى از مضمون استشفا گذشته است، امّا روح اين قصيده چنان كه از انگيزه سرايش آن پيداست با اين بيت رابطهاى نزديك دارد.
كَمْ أَبْرَأتْ وَ صِبا بِاللَّمْسِ رَاحَتُهُ * وَ أَطْلَقَتْ أَرِبا مِنْ رِبْقَةِ اللَّمَمِ
چنان كه ملاحظه مىشود، نوعى در آميختگى حالات مختلف درونى بوصيرى با روح سخن، در جاى جاى قصيده برده نمايان است. مثلاً در همين بيت ضمن آن كه اشاره به شفابخشى پيامبر به بيماران و عقل باختگان مىكند، در حقيقت با زبانى خاص و با اشاره به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از پيكر دردمند خويش سخن مىگويد و پرچم اميد برخاسته از جان را بر فراز قلّه سخن برمىافرازد.
در اين جا خيال بوصيرى بر فراز واقعيتهاى صدر اسلام پرواز مىكند و با دركنار هم چيدن معجزات مختلف پيامبر گويى مىخواهد اسطورهاى را به بند وصف كشد. ايجاز شايسته در ابيات، جمال بيان را قوّت بيشترى بخشيده است.
علاوه بر آنچه از مضامين شمار شد در اين بخش، سخن بوصيرى هفت بار با قرآن و روايات پيوند خورده است.
نهج البرده: شوقى مانند بوصيرى به بيان معجزات پيامبر توجه خاصّى ننموده و فقط در چند بيت به طور پراكنده از اين مضامين سخن گفته كه اينك با ذكر شماره بيتها آنها را در پى مىآوريم.
ب 58 ن:
لَمَّا دَعَى الصَّحبُ يَسْتَسْقُونَ مِنْ ظَمَإٍ * فَاضَتْ يَداهُ مِنَ التَّسنِيمِ بِالسَّنِمِ
ب 59 ن:
وَ ظَلَّلْتَهُ فَصَارَتْ تَسْتَظِلُّ بِهِ * غَمَامَةٌ جَذَبَتْهَا خِيرةُ الدِّيَمِ
شوقى از بيت 94 به حادثه هجرت پيامبر كه توأم با بروز برخى از حوادث خارقالعاده بوده اشاره مىورزد و سخن را پيرامون همين مضمون تا بيت 99 ادامه مىدهد.
او در اين بخش از قصيده، بيشتر از جملات انشايى استفاده كرده. در سخن شوقى دو تعبير مجازى نيز مشاهده مىشود، يداللّه و جناح اللّه. او به پيروى از بوصيرى، سپس به پيامبر اكرم متوسل مىشود، امّا شيوه توسّلش شبيه مضمون بيت 80 و 81 برده در بخش پنجم نيست بلكه نظير بيت 146 برده در بخش نهم است. اينك به اين دو بيت توجه كنيد:
بيت 100 نهج البرده:
يَا أَحْمَدَ الْخَيرِ لى جَاهٌ بِتَسمِيَتى * وَ كَيْفَ لاَيَتَسَامَى بِالرَّسولِ سَمِى
بيت 146 برده:
فَإِنَّ لى ذِمّةً مِنْهُ بِتَسمِيَتى * مُحَمّدا وَ هْوَ أَوْ فَى الْخَلْقِ بِالذِّمَمِ
شگفت است كه سخن بوصيرى آميخته با شرم و حيايى سنگين است لذا او غالبا
(بجز در بخش هفتم و دهم) غايبانه از پيامبر سخن مىگويد و يا حتى به او متوسل مىشود. امّا سخن شوقى بيشتر آميخته به ياى ندا و كاف خطاب است و از آن متانت و وقار كلام بوصيرى عارى است.
شوقى پس از اين بىدرنگ به ياد بوصيرى مىافتد و در ضمن بيتهاى 101 تا 105 به شيوه استطراد، پس از تمجيد از پيشگامى او در مدح پيامبر بدين شيوه، خود را در مقام معارضه با او ناتوان مىبيند و سپس به برترى بوصيرى در اين ميدان اعتراف مىكند و خود را رقيب او نمىداند و همه شاعران ثناگوى پيامبر را پس از او، دنبالهرو برده مىخواند.
المَادِحُونَ وَ أَربَابُ الْهَوَى تَبَعٌ * لِصَاحِبِ الْبُردَةِ الْفَيحاءِ ذىِ الْقَدَمِ
سپس شوقى با مدح پيامبر به اين بخش پايان مىبخشد.
البَدُر دُونَكَ فى حُسنٍ وَ فى شَرَفٍ * وَ الْبَحْرُدُونَكَ فى خَيرٍ وَ فى كَرَمِ
شُمُّ الْجِبَالِ إذَا طَاوَلْتَهَا انْخَفَضَتْ * وَ الاْءَنْجُمُ الزُّهْرُ مَا وَ اسَمْتَهَا تَسِمِ
چنان كه گفته شد شوقى بخش معيّنى از قصيده خود را به بيان معجزات پيامبر اختصاص نداده است. لذا قابل ذكر است كه او در يكى از ديگر ابيات نهج البرده كه در ادامه سخن خواهد آمد به يكى از بزرگترين معجزات پيامبر اشاره مىكند:
بيت 116 ن:
أَخُوكَ عِيسَى دَعَا مَيْتا فَقَامَ لَهُ * وَأَنْتَ أَحْيَيْتَ أَجْيَالاً مِنَ الرِّمَمِ
مضمون اين بيت يكى از زيباترين مضامينى است كه شوقى آن را بدون اثر پذيرى از برده بوصيرى، در قصيده خود آورده است.
اينك در پايان بررسى تطبيقى بخش پنجم، اقتباسهاى مضمونى موجود در نهج البرده را از برده بوصيرى برمىشماريم:
بيت 94 ن:
سَلْ عُصْبَةَ الشِّركِ حَولَ الْغَارِ سَائِمةً * لَوْلاَ مُطَارَدَةُ الْمُخْتَارِ لَمْ تُسَمِ
از بيت 20 ب:
وَ رَاعَها وَ هْىَ فِى الاْءعْمَالِ سَائِمةٌ * وَ إنْ هِىَ اسْتَحْلَتِ الْمَرْعَى فَلاَتُسِمِ
بيت 95 ن:
هل أَبْصَرُوا الاْءثَرَ الَوضَّاءَ أَمْ سَمِعُوا * هَمْسَ الَّتسابِيحِ وَ الْقُرآنِ مِنْ أَمَمِ؟
از بيتهاى 76 ب:
وَ مَاحَوَى الْغَارُ مِنْ خَيرٍ وَ مِنْ كَرَمٍ * وَ كُلُّ طَرْفٍ مِنَ الْكُفّارِ عَنْهُ عَمِى
و 77 ب:
فَالصِّدْقُ فِى الْغَارِ وَ الصِّدّيقُ لَمْ يَرِمَا * وَ هُمْ يَقُولُونَ مَا بِالْغَارِ مِنْ أَرِمِ
بيت 96 ن:
وَ هَلْ تَمَثَّلَ نَسْجُ الْعَنْكَبوتِ لَهُمْ * كَالْغَابِ وَ الْحَائِماتُ الزُّغْبُ كَالرَّخَمِ
از بيت 78 ب:
ظَنُّوا الْحَمَامَ وَ ظَنُّوا الْعَنْكَبوتَ عَلَى * خَيْرِ الْبَريّةِ لَمْ تَنْسُجْ وَ لَمْ تَحُمِ
بيت 98 ن:
لَوْ لاََيدُ اللّهِ بِالْجَارَيْنِ مَا سَلِمَا * وَ عَيْنُهُ حَوْلَ رُكْنِ الدّينِ لَمْ يَقُمِ
از بيت 79 ب:
وَ قَايَةُ اللّهِ أَغْنَتْ عَنْ مُضَاعَفَةٍ * مِنَ الدُّروعِ وَ عَنْ عَالٍ مِنَ الاْءُطُمِ
بيت 106 ن:
البَدْرُ دُونَكَ فى حُسْنٍ وَ فى شَرَفٍ * وَ الْبَحْرُ دُونَكَ فى خَيْرٍ وَ فى كَرَمِ
از بيت 55 ب:
كَالزَّهْرِ فى تَرَفٍ وَ الْبَدْرِ فى شَرَفٍ * وَ الْبَحْرِ فى كَرَمٍ وَ الدَّهْرِ فى هِمَمِ
و بيت 107 ن:
شُمّ الْجِبالِ إذَا طَاوَلْتَهَا انْخَفَضَتْ * وَ الاْءَنْجُمُ الزُّهْرُ مَا وَاسَمْتَهَا تَسِمِ
از بيت 31 ب:
وَرَاوَدَتْهُ الْجِبالُ الشُّمُّ مِنْ ذَهَبٍ * عَنْ نَفْسِهَا فَأَراهَا أَيَّمَا شَمَمِ
اين بخش گويى در پاسخ به كسى بيان شده كه گمان كرده معجزات پيامبر محدود به همانهايى است كه قبلاً گفته شد. لذا بوصيرى سخن را چنين آغاز كرده:
دَعْنى وَ وَصْفِىَ آياتٍ لَهُ ظَهَرَتْ * ظُهُورَ نَارِ القِرَى لَيلاً عَلَى عَلَمِ
بگذار تا آيات و معجزاتى را به رشته وصف كشم كه چونان مشعلى تابان بر فراز ستيغ كوهى بلند در تابشاند. آن گاه معجزات درخشان پيامبر را به دانههاى مرواريد درخشان تشبيه مى كند و بعد مىگويد كه نه او و نه هيچ كس ديگر را قدرت توصيف فضايل و مكارم اخلاقى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيست.سپس مسأله بحثانگيز حدوث و قِدَم قرآن را طرح مىكند و مى گويد كه جاودانگى قرآن دليل محكمى است بر برترى او بر ديگر معجزات پيامبران اولوالعزم.
دَامَتْ لَدَيْنَا فَفَاقَتْ كُلَّ مُعْجِزَةٍ * مِنَ النَّبِيّينَ إِذْ جَاءَتْ وَ لَمْ تَدُمِ
آن گاه بطلان ادعاهاى منكران و مخالفان را در معارضه با قرآن طرح مى كند و مىگويد: همان سان كه مرد غيور، مردانه دست بيگانه را از حريم حرم خويش دور مىسازد، قرآن كريم نيز بر سينه همه مدّعيان بلاغت و دانشورى دست رد مىزند.
مَا حُورِبَتْ قَطُّ إلاّ عَادَ مِنْ حَرَبٍ * أَعْدَى الاْءعادِى إلَيْهَا مُلْقِىَ السَّلَمِ
رَدَّتْ بِلاَغَتُهَا دَعْوَى مُعَارِضِهَا * رَدَّ الْغَيورِ يَدَ الْجَانى عَنِ الْحُرَمِ
آن گاه قرآن را به دريايى مواج از حُسن و كمال و نيز به صراط مستقيم و ميزان دقيق تشبيه مىكند و بيان مىدارد كه : قرآن آتش نشان دوزخ است. و آن را همانند حوض كوثر مىداند كه اگر روسياهان گنهكار، خويش را بر آن عرضه كنند سيماى تيره و تارشان از غبار گناهان پاك خواهد شد و به سپيدى خواهد زد.
جان كلام بوصيرى در اين بخش، از آياتى چند از قرآن مايه گرفته است كه عبارتند از: آيه 2 سوره انبياء، آيات 6 -8 سوره فجر، آيه 89 سوره نحل، آيه 18 همان سوره، آيه 103 سوره آل عمران، آيه 25 سوره حديد، آيه 46 سوره نور، آيات 23 و 89 سوره بقره، و اين آيه قرآن مجيد:
«قُلْ لاَءنِ اجْتَمَعَتِ الاْءنْسُ وَ الْجِنُّ عَلَى أنْ يَأتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرانِ لاَ يَأتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعضٍ
ظَهِيرا»(اسرا، آيه 88)
علاوه بر اقتباسهاى قرآنى،مضامين اين بخش با هفت حديث از سخنان آسمانى نيز پيوند خورده است.
بوصيرى چونان سربازى دلاور و آگاه از حريم قرآن پاسبانى مىكند. و با استمداد از عقل و عاطفه و خيال فيّاض خويش مىكوشد تا با هنر بيان استحكام و درخشندگى و جاودانگى بناى قرآن مجيد را در منظر همگان قرار دهد. او در پايان اين بخش پس از آن كه علّت انكار قرآن را جهالت و حسادت و لجاجت مىداند با تمثيلى در همين زمينه كلام را خاتمه مىدهد:
قَدْ تُنْكِرُ الْعَينُ ضَوءَ الشَّمْسِ مِنْ رَمَدٍ * وَ يُنْكِرُ الْفَمُ طَعْمَ الْمَاءِ مِنْ سَقَمِ
هر ديده كه كج بيند عيب از نظرش باشد.
ابيات بُرده در اين قسمت از متانت و وقار علمى و از آراستگى لفظى و معنوى شايستهاى برخوردار است.
نهج البردة: در قصيده شوقى آنچه مربوط به قرآن مجيد است از بيت 69 تا 74 را در برمىگيرد.او چندان مانند بوصيرى از استدلال عقلى براى اثبات برترى قرآن بهره نمىگيرد. مضامين اين بيتها بيشتر متوجه حوادث و حالات ملموس تاريخى است و در قياس با شعر بوصيرى سطحى و كمعمق است. شوقى چنان كه در جاى جاى قصيده خود به وفور از «ياى ندا» براى التفات به حضور استفاده مىكند، در اين جا نيز بدين وسيله رنگ خطاب بر سخن مىزند و پس از بيان حادثه بعثت نبىاكرم صلىاللهعليهوآله و آغاز نزول وحى و پرشدن گوشهاى مردم مكه از نغمههاى قدسى آن و شگفتزدگى و تحيّر قريشيان در كوه و دشت در اثر بروز اين حادثه عظيم مىگويد:
جَاءَ النَّبِيّونَ بِالاْآياتِ فَانْصَرَمَتْ * وَجِئْتَنَا بِحَكيمٍ غَيرِ مُنْصَرِمِ
شوقى مانند بوصيرى از جاودانگى قرآن سخن مىگويد:
آياتُهُ كُلَّمَا طَالَ الْمَدَى جُدُدٌ * يَزِينُهُنَّ جَلاَلُ الْعِتْقِ وَ الْقِدَمِ
در ادامه با التفات از غيبت به حضور، پيامبر اسلام را مورد خطاب قرار مىدهد و او را مىستايد كه چنين كتاب عظيمى را تقديم بشر نموده است.
ابيات 72 -74 نهج البردة:
يَا أَفْصَحَ النّاطِقينَ الضّادَ قاطِبةً * حَديثُكَ الشَّهدُ عِنْدَ الذّائِقِ الْفَهِمِ
حَلَّيْتَ مِنْ عَطَلٍ جِيدَ الْبَيانِ بِهِ * فى كُلِّ مُنْتَثِرٍ، فى حُسْنِ مُنْتَظِمِ
بِكُّلِ قَوْلٍ كَريمٍ أَنْتَ قَائِلُهُ * تُحِيى القُلوبَ وَ تُحيِى مَيِّتَ الْهِمَمِ
استفاده از القاب پيامبر و قرآن كريم در اين ابيات به گونهاى شايسته صورت گرفته است. پيامبر را با لقب «أفصحُ النّاطقينَ الضّاد» و قرآن را با القاب «كريم» و «قول كريم» نام مىبرد.
بنابراين بيان شوقى اگرچه مانند بخش ششم برده مفصل نيست اما از جمال قابل ستايشى در وصف قرآن برخوردار است.
چند اقتباس مضمونى در اين ابيات نيز وجود دارد كه اينك آنها را در پى مىآوريم:
بيت 69 ن:
جَاءَ النّبِيّونَ بِالاْآياتِ، فَانْصَرَمَتْ * وَ جِئْتَنا بِحَكيمٍ غَيرِ مُنْصَرِمِ
از بيت 93 ب:
دَامَتْ لَدَيْنَا فَفَاقَتْ كُلَّ مُعْجِزَةٍ * مِنَ النَّبِيّينَ اِءذْجَاءَتْ وَ لَمْ تَدُمِ
بيت 70 ن:
آيَاتُه كُلَّمَا طَالَ الْمَدَى جُدُدٌ * يَزِينُهُنَّ جَلاَلُ العِتْقِ وَ الْقِدَمِ
از بيت 91 ب:
آياتُ حَقٍّ مِنَ الرَّحْمَنِ مُحْدَثَةٌ * قَديمةٌ صِفَةُ الْمَوْصُوفِ بِالْقِدَمِ
توضيح آن كه نوآورى در مضمون اقتباس شده در اين بيت به روشنى معلوم است.
و بيت 73 ن:
حَلّيْتَ مِنْ عَطَلٍ جِيدَ الْبَيَانِ بِهِ * فى كُلِّ مُنْتِثَرٍ فى حُسْنِ مُنْتَظِمِ
از بيت 89 ب:
فَالدُّرُّ يَزْدَادُ حُسنا وَ هْوَ مُنْتَظِمٌ * وَ لَيْسَ يَنْقُصُ قَدْرا غَيرَ مُنْتَظِمِ
در اينبخش برخلاف بخشهاى گذشته كه شاعر پيامبررا باخبرهايى بروجه غيبت مىستود، باخطاب مىستايد:
يَا خَيرَ مَنْ يَمَّمَ الْعَافُونَ سَاحَتَهُ * سَعْيا وَ فَوْقَ مُتُونِ الاْءَيْنُقِ الرُّسُمِ
اى رسول خدا تو بهترين مقصد جويندگان روزى و احسان، و بزرگترين نشان هدايت و بزرگترين نعمت پروردگارى.
او در ابتداى ورود به وصف معراج، سير شبانه حضرت را از يك مكان مقدس به مكانى ديگر، به سير ماه تابان در سياهى شب از افقى به افق ديگر، مانند مى كند. و آن گاه به وصف عروج او به مدارج عالى آسمان ملكوت مى پردازد و مى گويد : تو تا منزلى به فاصله يك كمانى مقام قدس ربوبى رسيدى. مقامى بس ناپديد و رفيع كه فهم فهيمان از درك و پاى قاصدان از وصول بدان عاجز است. و بعد مى گويد كه چگونه جميع پيامبران او را امام خود ساختند و چگونه او هفت آسمان را يكى پس از ديگرى در نورديد و سرانجام به بزرگترين دستاوردها در آسمان ملكوت دست يافت و بهترين عزّتها و افتخارات رابراى امّتش به ارمغان آورد. و در پايان امّت وابسته به ارجمندترين پيامبران را "أكرم الأمم" مى خواند.
در اين بخش نيز بوصيرى از قرآن و روايات بهره برده است و سخنش را با آموخته ها و اندوخته هاى دينى خود آميخته و پرمايه ساخته است. اگر چه عارضه تكرار مضمونى در اين قسمت ديده مى شود، امّا به دليل تنوّع تعبير و شيوايى بيان نه تنها از جمال سخن كاسته نشده بلكه طنين جريان آن بسان آهنگ ريزش پيوسته آبشار بسى دلنشين جلوه مى كند.
چون حادثه معراج امرى است كاملا" روحانى و بدور از آثار مادّى، و سفرى است از جهان طبيعت به ماوراى زمان و مكان، لذا توصيف آن بدون تكيه بر نقل مستند و استفاده از تشبيه هاى معقول به محسوس ممكن نيست. امتياز ويژه اين بخش وجود حركت در مضامين آن است و چنان كه مقصد آب روانِ رود باران، دريا است، در اين جا نيز مقصد رود خروشان روح محمّدى، درياى خروشان اسماى تابناك الهى و وصول به اسم اعظم
است. لذا او پيوسته بالا و بالاتر مى رود و تا جايى مى رسد كه درك آن در وهم من و تو و هيچ بنى آدمى نيايد.
نهج البرده : وصف معراج در نهج البرده از بيت 83 آغاز مىشود. مضمون اين بيت با آيه أوّل سوره اسراء مرتبط است : «سُبْحَانَ الَّذى أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الاْءَقْصَى الَّذىِ بَارِكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنَا إنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصيرُ»، او واقعه معراج را چنين ترسيم مى كند كه پيامبر پس از سير شبانه به مسجد الاقصى مى رسد. مكانى كه پيامبران بزرگ و فرشتگان مقرّب آستان الهى به انتظار ايشان، محترمانه بر پاى ايستاده اند. چون كه پيامبر فرود مى آيد آنان جملگى بر گِرد او حلقه مى زنند و سپس به امامت آن امام پيامبران نماز مى گزارند، و به درگاه خداوند متعال كرنش مى كنند. سپس پيامبر اكرم بر براق مرواريد لگام مى نشيند و راه آسمان پيش مى گيرد و از مقامهاى رفيع پيامبران در مى گذرد وآن گاه در آسمانى در مىآيد كه ويژه قدوم مبارك اوست.
حَتَّى بَلَغَْت سَماءً لاَيُطَارُ لَها * عَلَى جَناحٍ، وَ لاَ يُسْعَى عَلَى قَدَمِ
وَ قِيلَ كُلُّ نَبِىٍّ عِنْدَ رُتْبَتِهِ * وَ يَا مُحَمَّدُ هَذَا الْعَرشُ فَاسْتَلِمِ
در اين مقام، او مورد خطاب مستقيم و بى حجاب خداوند قرار مىگيرد و به اذن حضرت حق دست بر عرش جلال و جبروت مى سايد و ديده بر اسرار لوح محفوظ مى افكند و قلم تقدير را لمس مى كند و درياى جانش سرشار از دانشهاى پر رمز و راز دنيا و آخرت مى گردد. او هرچه به مقام عزّ قدس ربوبى نزديكتر مىشود بارش رحمت خاص و كرم بيكران خداوند هم بر او فزونى مىگيرد.
ب 93 ن:
وَضَاعَفَ الْقُربُ مَا قُلِّدْتَ مِنْ مِنَنٍ * بِلاَ عِدادٍ وَ مَاطُوِّقْتَ مِنْ نِعَمِ
شوقى در ضمن يكى از ابيات اين بخش جواب منكران واقعه معراج را با سادگى و استوارى چنين بيان مى كند :
مَشِيئَةُ الْخَالِقِ الْبَاري وَ صُنْعَتُهُ * وَ قُدْرَةُ اللّهِ فَوْقَ الشَّكِّ وَ التُّهَمِ
بسيارى از مضامين اين ابيات شوقى از برده بوصيرى اقتباس شده است. اينك به مقايسه بيتهايى كه در پى مى آيد توجّه كنيد :
بيت 83 ن :
أَسرَى بِكَ اللّهُ لَيلاً إِذْ مَلائِكُهُ * وَالرُّسُل فى الْمَسجِدِ الاْءقْصَى علَىَ قَدَمِ
از بيت 107 ب :
سَرَيْتَ مِنْ حَرَمٍ لَيلاً إلىَ حَرَمٍ * كَمَا سَرَى الْبَدرُ فى دَاجٍ مِنَ الظُّلَمِ
بيت 84 ن :
لَمَّا خَطَرْتَ بِهِ الْتَفُّوا بِسَيِّدِهِمْ * كَالشُّهْبِ بِالْبَدْرِ،أَوْكَالْجُنْدِ بِالْعَلَمِ
از بيت 110 ب :
و أَنْتَ تَخْتَرِقُ السَّبْعَ الطِّباقَ بِهِمْ * فى مَوْكِبٍ كُنْتَ فيهِ صَاحِبَ الْعَلَمِ
بيت 85 ن :
صَلَّى وَرَاءَكَ مِنْهُمْ كُلُّ ذىِ خَطَرٍ * وَ مَنْ يَفُزْ بِحَبيبِ اللَّهِ يَأْتَمِمِ
از بيت 109 ب :
وَ قَدَّمَتْكَ جَميعُ الاْءَنبِياءِ بِهَا * وَ الرُّسْلُ تَقديمَ مَخْدُومٍ عَلَى خَدَمِ
بيت 89 ن :
حَتَّى بَلَغْتَ سَماءً لاَيُطَارُ لَهَا * عَلَى جَناحٍ وَ لاَ يُسعَى عَلَى قَدَمِ
از بيت 108 ب :
وَ بِتَّ تَرْقَى إلَى أَنْ نِلْتَ مَنزِلَةً * مِنْ قابِ قَوْسَيْنِ لَمْ تُدْرَكْ وَ لَمْ تُرَمِ
بيت 91 ن :
خَطَطْتَ لِلدّينِ وَ الدُّنْيا عُلُومَهُمَا * يَا قارِئَ اللَّوْحِ بَلْ يا لاَمِسَ الْقَلَمِ
از بيت 154 ب :
فَإنَّ مِنْ جُودِكَ الدُّنْيا وَ ضَرَّتُها * وَ مِنْ عُلومِكَ عِلمُ اللَّوحِ وَ الْقَلَمِ
بنابراين نوآورى چشمگيرى در اين بيت ها ديده نمىشود. اگر چه شيوايى سخن شوقى و نحوه چينش كلمات و عبارتها زيبايى خاصى دارد مثلا" اطلاق "مُنَوِّرةٌ دُرّيَّةُ اللُّجُم" بر براق، تركيبى مليح به نظر مىرسد.
بوصيرى در آغاز اين بخش در ضمن يك بيت به بزرگترين حادثه تاريخ بشر يعنى بعثت پيامبر اسلام و رعب انگيزى اين واقعه براى همه مشركان و كافران اشاره كرده و سپس به وصف جهاد پيامبر پرداخته.
شايسته بود كه بوصيرى به حادثه عظيم بعثت رسول ارجمند اسلام، كه اهمّيّتش كمتر از ميلاد حضرت نيست بيش از اين اهتمام مى ورزيد و بخش مستقلى را بدان اختصاص مى داد. زيرا بعثت رخدادى است كه طىّ آن براى آخرين بار در طول آفرينش انسان، سرور و سالار فرشتگان، جبرئيل امين (عليه السّلام) به سوى سرور كائنات و سيّدبنى آدم (سلام اللّه عليه)پر مى گشايد تا بزرگترين مژده سعادت بشر را تقديم كند. بعثت، ميلاد قرآن و اسلام و نبوّت و امامت است. بعثت مطلع خورشيد تابان توحيد، عدالت، علم و تقوى، استقلال و آزادى است و سرآغاز سير و صيرورت الى اللّه. تمدّن و فرهنگ آسمانى و نجاتبخش اسلام كه شكوهمندترين و درخشانترين فرهنگ و تمدّن تاريخ بشر است در بعثت متولّد شد. بعثت آخرين حلقه از انفجار نور نبوّت در حيات انسان است و از آن پس تا ظهور قيامت، ديگر خورشيدى از آسمان رسالت بر نخواهد دميد. بعثت كليد فهم راز عظيم نهفته در اين سخن قدسى است كه :
"لَولاَكَ لَمَا خَلَقْتُ الاْءفْلاَكَ " امّا افسوس كه بوصيرى با نيم نگاهى از آن به آسانى عبور مى كند و سخن را ادامه نمى دهد.
بارى، بخش هشتم كلام بوصيرى، با سخن درباره نزاع جاودانه حق و باطل شروع مىشود، در اين قسمت سخن جلوه اى حماسى به خود مىگيرد و شاعر با توجّه به مقتضاى وصف نبردهاى مسلمانان صدر اسلام با استمداد از تخيّل نيرومند خود، شدّت درماندگى و رعب و وحشت كافران و مشركان را از دلاوران مسلمان بسيار زيبا ترسيم مىكند.
وَدُّوا الْفِرارَ فَكادوُا يَغْبِطونَ بِهِ * أَشْلاَءَ شَالَتْ مَعَ الْعِقْبانِ وَ الرَّخَمِ
او در ترسيم شجاعت رزمندگان اسلام از فرمانده دلير آنان شروع مىكند كه درياى سپاهيان را چگونه چونان موج خروشان به سوى لشكريان كفر گسيل مى دارد :
يَجُرُّ بَحْرَ خَميسٍ فَوقَ سَابِحَةٍ * يَرمِى بِمَوْجٍ مِنَ الاْءَبْطالِ مُلْتَطِمِ
سپس رمز پيروزى دين جديد را ايمان به خدا و اخلاص و شجاعت رزمندگانى مى داند كه با سرپرستى برترين فرمانده انجام وظيفه مى كنند و ريشه كفر را از بيخ و بن بر مى كنند. پس از اين آنان را در استقامت و پايمردى و بردبارى در ميادين رزم به كوه مانند مىكند و از برخى غزوات پيامبر يعنى حنين و بدر و احد نام مى برد و در ابياتى چند به ترسيم سيماى رزم آورى رزم آوران اسلام در ميدانهاى نبرد مى پردازد. اين جا است كه جلوه حماسى بيان از نمود خاصّى برخوردار مىشود :
المُصْدِرِى البيضَ حُمْرا بَعدَ مَاوَرَدَتْ * مِنَ العِدَا كُلَّ مُسْوَدٍّ مِنَ اللِّمَمِ
آنان كه شمشيرهايشان را تا بنا گوش دشمنان در سر آنان فرو كرده و خونين برونشان مىكشند. دلاورانى كه نيزه هايشان نقطه سالمى بر پيكر فرد فرد سپاه دشمن باقى نگذاشته است. آنان كه بجز سيماى گلگونشان، ديگر اعضايشان پيچيده در لباس و سلاح رزم است. همان گل رخان گلبويى كه باد، عطر پيروزى شان را به مشام تو مى رساند. چابكسوارانى كه از عزمِ آهنين، بر پشت اسبان خود، بسان درختان رُسته بر پشته ها، ثابت و استوار بهنظر مى رسند. قلبهاى دشمنان از هيبت آنان در چنان وحشتى غرق گشته كه هم از دلاور مردان مسلمان در وحشت است و هم از چارپايان بى آزار، لذا فرقى بين آن دو نمى نهند. در اين جا از شدّت عاطفه و خروش حماسى سخن كاسته مىشود و بار عقلى آن افزون مىگردد و شاعر وجود مقدّس پيامبر را مهمترين تكيه گاه و نيروبخش مبارزان مسلمان و رمز پيروزى آنان مىشمارد:
وَ مَنْ تَكُنْ بِرَسولِ اللّهِ نُصرَتُهُ * إنْ تَلْقَهُ الاْءُسْدُ فِى آجامِهَا تَجِمِ
وَ لَنْ تَرَى مِنْ وَلىٍّ غَيرِ مُنْتَصِرٍ * بِهِ وَلاَ مِنْ عَدُوٍّ غَيرِ مُنْقَصِمِ
اگر شيران بيشه در كنام خويش با كسانى كه پشتگرم به يارى رسول اللّه هستند روبهرو شوند از ترس بر جاى خويش ميخكوب مىگردند. همان رسولى كه ياران او هميشه پيروزند و دشمنانش هماره منكوب. او كه امّتش را چنان در پناه دينش امان داد كه شير فرزندان خود را در بيشه پناه مى دهد. همان مردى كه بزرگترين معجزه بشريّت كه معجزه علم و اخلاق بود به او عطا شد. در حالىكه نه خواندن و نوشتن آموخته و نه از
مربّيان سرشناس درس گرفته بود. او كه حتّى از نعمت سرپرستى و نوازش پدر نيز بى بهره شده بود. اين بخش از سخن بوصيرى مشحون است از صنايع مختلف ادبى. اگر بخواهيم به برترين پاره منظوم حماسى در دوره مماليك اشاره كنيم، شايد اثرى همانند اين بخش برده بوصيرى نيابيم.
نهج البرده : در آغاز يادآور مى شويم كه توجّه شوقى در نهج البرده، به حادثه بعثت بيش از عنايت بوصيرى در برده است. او از بيت 54 به وصف رخدادهاى پيش از بعثت پرداخته و آن گاه در بيتهاى 62 تا 65 حدوث اين واقعه عظيم تاريخى را در ابياتى محدود به نظم كشيده است.
شوقى در دو پاره جدا از هم، در ضمن بيتهاى (106 -112) و (129 -141) نهج البرده به وصف دلاورى ها و مجاهدات رزمندگان اسلام پرداخته است. الفاظ بيتهاى دسته اوّل نوعى مدح حماسى آميخته به الفاظ غزلى است امّا در بيتهاى دسته اخير اثرى از الفاظى نظير تهفوإليك، و محبّة اللّه ديده نمىشود.
بخش اوّل ابيات رزمى نهج البرده (106 -112) با مدح پيامبر شروع مىشود :
البَدْرُ دُونَكَ فى حُسنٍ وَ فى شَرَفٍ * وَالْبَحرُ دُونَكَ فى خَيرٍ وَ فى كَرَمِ
شُمُّ الجِبالِ إِذَا طَاوَلْتَهَا انْخَفَضَتْ * وَ الاْءَنْجُمُ الزُّهْرُ مَا وَاسَمْتَهَا تَسِمِ
سپس پيامبر را در ميدان جنگ از شير شرزه شجاعتر ميشمارد و مى گويد : اين چه سرّى است كه حتّى دشمنان زخم خورده ات نيز افكنده دام محبّت تواند و سپس از غيبت به خطاب التفات مى كند و مى گويد : گويى رخسار تو در زير غبار جنگ قرص ماه تمام است كه هم از وراى ابر و حجاب و هم بى پرده مى تابد. همان ماه تابانى كه در رزمگاه بدر بسى خوش درخشيد.
در بخش دوم (129 -141) شوقى شيوه جنگ و صلح مسلمانان را، از تعاليم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىداند.
عَلَّمْتَهُم كُلَّ شَىءٍ يَجْهَلُونَ بِهِ * حَتَّى الْقِتَالَ وَ مَا فِيه مِنَ الذِّمَمِ
و در پى آن به نقش جنگ و جهاد در پايدار ماندن نظام هستى و در استوارى و ماندگارى نظام امّت اسلامى اشاره كرده و مىگويد : اگر جنگ نبود اثرى از حكومت ها و
آثار عمران آنها هم در ميان نبود.
جلوه حماسى شعر شوقى از بيت 135 تا 141 نمايان است. در اين ابيات او به وصف رزمندگان اسلام پرداخته و خطاب به پيامبر گفته : وقتى كه تو به جنگ بر مى خيزى و شيران را روانه ميدان مى كنى، خداوند نيز به يارى تو اراده مىكند. در زير لواى تو دلاورانى هستند كه زبانهايشان به تسبيح و قلوبشان به شوق در حركت است و همّتشان حتى حوادث عظيم روزگار را بركنار مى زند. اگر همين ايثار و فداكارى و جانبازى آنان نمى بود امروز براى ارزيابى عظمت وارجمندى دلاوران صدر اسلام، ديگر معيار و ملاك روشنى وجود نداشت.
چند اقتباس مضمونى در دو مجموعه اى كه بررسى كرديم وجود دارد كه اينك باذكر شماره ابيات در پى مى آيد :
بيت 106 ن:
البَدْرُ دُونَكَ فى حُسنٍ وَ فى شَرَفٍ * وَالْبَحْرُ دُونَكَ فى خَيرٍ وَ فى كَرَمِ
از بيت 55 ب:
كَالزَّهرِ فى تَرَفٍ وَ الْبَدرِ فى شَرَفٍ * وَالْبَحْرِ فى كَرَمٍ وَ الدَّهرِ فى هِمَمِ
بيت 107 ن:
شُمُّ إلْجِبالِ إِذا طَاوَلْتَهَا انْخَفَضَتْ * وَالاْءَنْجُمُ الزُّهرُ مَاوَاسَمْتَها تَسِمِ
از بيت 31 ب:
وَرَاوَدَتْهُ الِجبالُ الشُّمُّ مِنْ ذَهَبٍ * عَنْ نَفْسِها فَأَراها أَيَّمَا شَمَمِ
بيت 132 ن:
تِلكَ الشَّواهِدُ تَتْرَى كُلَّ آوِنَةٍ * فىِ الاْءَعْصُرِ الغُرِّ لاَ فىِ الاْءَعْصُرِ الدُّهُمِ
از بيت 86 ب:
وَأحْيَتِ السُّنَةَ الشَّهباءَ دَعْوَتُهُ * حَتّى حَكَتْ غُرَّةً فى الاْءعْصُرِ الدُّهَمِ
بيت 135 ن:
مَهْمَا دُعِيتَ إلَى الْهَيْجَاءِ قُمْتَ لَهَا * تَرمِى بِأُسْدٍ وَ يَرمِى اللّهُبِ الرُّجُمِ
از بيت 123 ب:
يَجُرُّ بَحْرَ خَمِيسٍ فَوقَ سَابِحَةٍ * يَرمى بِمَوجٍ مِنَ الاْءبطالِ مُلْتَطِمِ
چنان كه ملاحظه شد در بيتهاى رزمى نهج البرده، اثرى از آن شور حماسى جارى در برده بوصيرى به چشم نمى خورد. ضمن آن كه بيتهاى نهج البرده از آفت گسستگى لفظى و از هم گسيختگى مضمونى نيز بدور نمانده است. گفته شد كه شوقى در دو بخش جدا از هم، جنگ و جهاد پيامبر اكرم و مسلمانان را به نظم كشيده امّا اين سوال به ذهن مى آيد كه فاصله اين دو بخش يعنى ابيات (113 تا128 ) را چه مضامينى در بر گرفته است ؟ در پاسخ بايد بگوييم كه شوقى پس از بيت 112، يتيمى پيامبر را در بيان جميلى چنين وصف كرده :
ذُكِرتَ بِالْيُتْمِ فى الْقُرآنِ تَكْرِمَةً * وَ قِيمَةُ الُّلؤلُؤ الْمَكْنُونِ فى الْيُتُمِ
سپس در خطاب به پيامبر مى گويد : رزق همه انسانها را خداوند، خود تقسيم مى كند ولى تو را فرمود تا خود، رزق و روزىات را به دلخواه برگزينى، چرا كه صلاحديد آفريدگار نهفته در نوع گزينش تو است.
پس از اين مقدّمه وارد يكى از بخش هاى ويژه نهج البرده مى شود. بخشى كه در آن، نخست بين معجزه حضرت عيسى عليهالسلام و معجزه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مقايسه مى كند و آن گاه به طرح اشكال مسيحيان و دشمنان كه پيامبر اسلام را جنگ طلب مى دانند پرداخته و سبب اين اشكال تراشى را از سوى آنان، نشناختن حقيقت اسلام و پيامبر و قرآن و تعمّدورزى آنان برگمراه ساختن افكار مردمان از طريق مغالطه افكنى و سفسطه آفرينى مى داند و مى گويد : اسلام نخست با دانش و قلم، فكر و جان مردم را فتح كرد و در آخرين مراحل كوشيد تا آنان را كه اميدى به نجاتشان نيست و بر جهل و شرك و ستمگرى خود اصرار مى ورزند از سر راه توسعه فرهنگ توحيد و فطرت سليم، بردارد. لذا سبب بركشيدن شمشير از نيام، همين بود كه عقده چركين شر و فساد و ستم در جوامع عظيم بشرى جز با تيغ تيز عدالت جرّاحى نمى شود و اگر با آن مدارا شود عفونتش فراگير خواهد شد. پس از آن مى گويد : از مسيحيّت بپرس كه ستمگران شهوتران در طول تاريخ چه بر سرش آورده اند؟ و چه شربت هاى زهرآگينى به كامش ريخته اند؟ آن گاه خود حال مسيحيّت را چنين وصف مى كند:
مسيحيّت رانده شرك است و پيوسته از سوى او آزار ديده و شگفت آن كه در سايه همين آزارها و جنگ افروزى هاى ظالمانه اين ستمگران خونخوار و منسوب به دين مسيح، اين آيين به ظاهر توسعه يافته است. آن گاه به مناسبت مقام، مصداقى را براى نظريه اش از دل همين مضمون بيرون مى كشد و مىگويد : اگر كسانى نمى بودند كه مسيحيّت را با شمشير پاس بدارند، رفق و مدارا و رأفت قادر نبود آن را پايدار نگهدارد، چنان كه مظهر رأفت، حضرت عيسى عليه السّلام، اگر مورد يارى و عنايت خداوند قرار نمى گرفت، به يقين ميخكوب و مصلوب شده بود.
موضوع مربوط به مسيح و مسيحيّت اندك اندك بدين سان به پايان خود نزديك مىگردد:
جَلَّ الْمَسيحُ وَ ذَاقَ الصَّلْبَ شَانِئُهُ * إنَّ العِقَابَ بِقَدرِ الذَّنْبِ وَ الجُرُمِ
أَخُو النَّبِىِّ وَ رُوحُ اللّهِ فى نُزُلٍ * فَوْقَ السَّمَاءِ وَ دُونَ الْعَرشِ مُحْتَرَمِ
بيت پايانى اين بخش بيت 134 است كه استطرادا بيان گرديده است :
أَشْيَاعُ عِيسَى أَعَدُّوا كُلَّ قاصِمَةٍ * وَ لَمْ نُعِدَّ سِوَى حَالاَتِ مُنْقَصِمِ
اين بيت، مجادله بين اسلام و مسيحيت را در نهج البرده پايان مى بخشد و در واقع همين خلاصه و نتيجه گفتار شوقى است. بدين ترتيب او مسيحيان را آشوب طلب و ماجراجو و ستمگر و مسلمانان را آرام و صلحدوست و عدالتخواه معرفى كرده است.
در اين مجموعه ابيات، يك اقتباس مضمونى نيز وجود دارد :
بيت 115 ن:
إنْ قُلْتَ فىِ الاْءمْرِ لاَ أَوْ قُلْتَ فِيهِ نَعَمْ * فَخِيرَةُ اللَّهِ فى لاَ مِنْكَ أَوْ نَعَمِ
از بيت 35 ب:
نَبِيُّنَا الْآمِرُ النَّاهِى فَلاَ أَحَدٌ * أَبَرَّ فى قَولِ "لاَ" مِنْهُ وَ لاَ "نَعَمِ"
نهج البرده: يكى ديگر از بخش هاى ويژه نهج البرده "ستايش از دين اسلام" و بر شمردن آثار آن و مقايسه تمدّن اسلامى با ديگر تمدّنهاى بزرگ جهان است، كه البته به عبارتى مىتوان اين بخش را ادامه وصف مجاهدات مسلمانان در حوزهاى وسيعتر به شمار آورد. اين بخش از بيت (142 تا 160) را در برمىگيرد. و ادامه آن كه مربوط به
مدح حاكمان بنى عباس و مدح خلفاى راشدين است، در بيت 176 كه به حادثه رحلت پيامبر اكرم اشاره كرده پايان مىپذيرد.
اكنون مضامين ابيات (142 تا 176) نهج البرده را به تفصيل مرور مىكنيم :
شوقى پس از توصيف اديبانه رزم آورى پيامبر و مسلمانان، از بيت 142 به ذكر محامد دين مبين اسلام مىپردازد و سرمنشأ همه افتخارات درخشان مسلمانان را در طول قرنهاى پياپى دين اسلام مى داند. دينى كه در بدو ظهور دست بيابانگردان و شبانان شترچران را گرفت و بر سرير سلطنت بخش عظيمى از جهان نشانيد. او سپس تلاشهاى مسلمانان را در راه بر پايى تمدّن اسلامى و توسعه دانش و عدالت و عمران و آبادانى مىستايد. شوقى از بيت 155 تا 160 به مقايسه شكوهمندى تمدّن اسلامى با ديگر تمدّنها، از جمله تمدّنهاى روم، يونان، ايران و مصر مىپردازد و آن گاه از زمامداران عباسى، به عنوان الگوهاى حكمروايى در حوزه تمدّن اسلامى نام مىبرد و آنان را در دانشورى و خردمندى و لشكركشى و بخشندگى سرآمد ديگر سلاطين جهان مىداند و بر آنان نام "خلائف اللّه" مىنهد و در مدحشان غُلوّ مى نمايد و همتايى برايشان بر بسيط زمين نمىشناسد. سپس بيت 166 به بعد را به ترتيب به مدح عمر، امام على بن ابى طالب عليه السّلام، عثمان و ابوبكر اختصاص مىدهد. پايان بخش اين قسمت بيان واكنش عمر بن خطّاب در حادثه رحلت پيامبر گرامى اسلام است. چنان كه ملاحظه شد در اين بخش، كه با اطناب مملّ همراه است، قصيده نهج البرده از حال و هواى بخشهاى پيشين خارج مىشود و بيشتر شبيه نوعى نثر منظوم تاريخى مى گردد. گسترش دامنه كلام از صدر اسلام به حوزه وسيعى از آثار ناشى از ظهور اسلام در طول قرنهاى پياپى، موجب دور شدن قصيده از هدف اساسى خود يعنى مدح پيامبر بزرگوار اسلام شده است. ضمن آن كه دامن اين ابيات از حرارت عاطفه و انديشه هاى عالمانه و تصاوير خيال انگيز تهى است و شعر به شدّت به نثر نزديك گرديده است.
البته شايد برخى فكر كنند كه شاعر مى خواسته به قصيده خود حسن ختام ببخشد. حتّى اگر اين توجيه ضعيف پذيرفته شود باز در تحليل كلّى و نقد و بررسى دقيق و تطبيقى دو قصيده، اين بخش طولانى به صورت يك عضوى زايد و توجيه ناپذير در نهج
البرده به نظر مىآيد.
در بيتهاى بررسى شده دو اقتباس مضمونى نيز به چشم مىخورد كه عبارتند از:
بيت 150 ن:
لِلْعِلمِ وَ الْعَدلِ وَ التَّمدِينِ مَا عَزَمُوا * مِنَ الاْءُمُورِ وَ مَاشَدُّوا مِنَ الْحُزُمِ
از بيت 133 ب:
كَأ نّهُمُ فى ظُهُورِ الْخَيْلِ نَبْتُ رُبىً * مِنْ شِدّةِ الْحَزْمِ لاَ مِنْ شَدَّةِ الْحُزُمِ
و بيت 156 ن:
وَ خَلِّ كِسرَى وَ ايواناً يُدِلُّ بِهِ * هَوَى عَلَى أَثَرِ النِّيرانِ وَ الاْءُيُمِ
از بيت 61 ب:
وَ باتَ ايوانُ كِسرَى وَهْوَ مُنْصَدِعٌ * كَشَمْلِ أَصْحَابِ كِسرَى غِيْرَ مُلْتَئِمِ
در بخشهاى پيشين شاعر در همه احوال ثناگوى ممدوح محبوب خويش بود و از خود هيچ ياد نمىكرد مگر بسيار اندك. اما در اين قسمت ضمن همراهى با ياد رسولخدا، در خود فرو مىرود و مىگويد: من او را ستودم تا كه آب رحمتى برگناهانم بپاشم و از لغزشهاى گذشتهام به
سبب ضايع كردن عمر در سرودن شعر و تقرب و خدمتگزارى به حاكمان و دنياداران طلب عفو و بخشايش كنم. او سر به زير مىافكند و گمراهى دوران جوانى را به ياد مىآورد كه بجز بار گناه و آه ندامت و حسرت چيزى از آن باقىنمانده. لذا شاعر دچار يأس و نوميدى مىشود و چون نظر مىكند و مىبيند كه زاد و توشهاى براى آخرت نيندوخته، خود را سخت مىنكوهد و به شيوه عربهاى قديم كه وقتى چيزى را بزرگ مىشمردند و از آن شگفتزده مىشدند مورد خطابش قرار مىدادند، ندامىدهد كه:
فَيَا خَسارَةَ نَفْسٍ فى تِجَارَتِها * لَمْ تَشْتَرِالدّينَ بِالدُّنْيَا وَ لَمْ تَسُمِ
و بى درنگ با خود زمزمه مىكند كه : هر كه آ خرت را به دنياى دون بفروشد گرفتار خسران عظيمى شده.
ناگهان گويى در ظلمات يأس و پشيمانى چراغ اميد پرتوافكن مىشود و به خود مىگويد: من اگر گنهكارم ولى بر سر پيمان با حبيب خدا هستم. رشته عشق قلبىام پيوسته ناگسسته است و نشان بارز اين پيمان همنامىام با اوست. همو كه وفادارترين مردمان به عهد وپيمان است. تنها اميد و پناهگاه من فقط اوست و اگر در روز حساب او دستگيرم نشودو قدمم بر صراط بلرزد، پس واى برمن!...
من از روزى كه به مدح او پرداختهام، دو ديده بر لطف و عنايتش دوختهام و او را منجى خود يافتهام. زيرا چنان كه باران، حتى گلهاى پشتهها را مىروياند، كرم او هيچ دست دراز شده و هيچ اميد از جان برخاستهاى را نااميد نمىكند. البته من از اين مدح و ديگر مدايح، علىرغم فقر و تنگدستىام، خواسته دنيوى نمىخواهم، بلكه چشم اميد من بر شفاعت و بخشش و عطاى أخروى او دوخته شده، كه سعادت جاويد و نيكفرجامى حقيقى همين است و بس.
پديده قابل ملاحظه در اين بخش، شدت درگيرى درونى شاعر با خويشتن است. نزاعى كه عواطف او را به جوششى شگفت دچار ساخته است، به گونهاى كه آميزهاى از حالات مختلف يعنى پشيمانى، حسرت و افسوس، نااميدى، ترس از آينده، اميد به شفا و شفاعت و خضوع و خاكسارى در اين ابيات ديده مىشود. او از سويى به گناهان گذشته اقرار مىكند و از ديگر سو اميد به غفران و رحمت پرودگار در آينده را نيز از دست نمىدهد.
در اين ابيات حالت شاعر بين نوعى بيم و اميد و بدبينى به خود و خوشبينى به دستگيرى پيامبر و غفران الهى در نوسان است، اما حالت غالب بوصيرى را از اين ابيات درمىيابيم:
وَ مُنْذُ أَلْزَمْتُ أفْكَارِى مَدَائِحَهُ * وَجَدْتُهُ لِخَلاَصى خَيرَ مُلْتَزِمِ
وَ لَنْ يَفُوتَ الْغِنَى مِنْهُ يَدا تَرِبَتْ * إنَّ الْحَيَا يُنْبِتُ الاْءزْهَارَ فىِالاْءكَمِ
درگيرى و اضطراب درونى ديگر شاعر اين است كه مبادا كسى گمان كند او از درگاه پيامبر، حطام دنيوى خواسته است. لذا در بيت پايان، اين را با ذكر مثالى كه فكر را در ضمن به دوره جاهلى مىكشاند، رد نموده است:
وَ لَمْ أُرِدْ زَهْرَةَ الدُّنْيَا الّتىِ اقْتَطَفَتْ * يَدَا زُهَيْرٍ بِمَا أَثْنَى عَلَى هَرِمٍ
نهج البرده: شوقى بيتهاى (39 -46) نهج البرده را به تأثير از بخش نهم برده سروده است. او پس از شِكوه از مكر دنيا و نفس دون مىگويد:
إنْ جَلَّ ذَنبى عَنِ الْغُفْرانِ لى أَمَلٌ * فىِ اللّهِ يَجْعَلُنى فى خَيرِ مُعْتَصَمِ
و پس از ابراز اميد به دستگيرى پيامبر اكرم، شفاعت او را مايه نجات خويش مىشمارد و مىگويد: اگر تقوا پيشگان با عمل صالح به نزد پيامبر مىشتابند، من با اشك ندامت به پيشگاهش خواهم رفت. و مطمئنم كه رسول الله هرگز كسى را كه مركب اميدش را در درگاه او بخواباند نوميد نمىسازد. زيرا كه او مظهر تامّ فضل و خير و احسان است. شوقى نيز شعر خود را رشته نجات خويش در روز جزا مىداند:
عَلَقْتُ مِنْ مَدْحِهِ حَبْلاً أُعِزُّ بِهِ * فى يَوْمِ لاَ عِزَّ بِالاْءنْسابِوَ الُّلحَمِ *
چنان كهبوصيرى در آغاز بخش نهم گفت:
خَدَمْتُهُ بِمَديحٍ أَستَقِيلُ بِهِ * ذُنُوبَ عُمْرٍ مَضَى فى الشِّعْرِ وَ الْخِدَمِ
بيت پايانى اين بخش از سخن شوقى به تقليد از بيت خاتمه بخش نهم برده سروده شده، توجه كنيد:
بيت 46ن:
يُزْرى قَريضى زُهَيراً حينَ أَمْدَحُهُ * وَ لاَ يُقَاسُ إلَى جُودِى نَدَى هَرِمِ
بيت 151ب:
وَ لَمْ أُرِدْ زَهْرَةَ الدُّنْيَا الّتىِ اقْتَطَفَتْ * يَدا زُهَيرٍ بِمَا أَثْنَى عَلَى هَرِمِ
علاوه بر اين چند اقتباس ديگر هم در اين ابيات وجود داشت كه اينك بيان مىشود:
بيت 41 ن:
إذَا خَفَضْتُ جَناحَ الذُّلِّ أَسْأَلُهُ * عِزَّ الشَّفَاعَةِ، لَمْ أَسْأَلْ سِوَى أَمَمِ
از بيت 36 ب:
هُوَ الْحَبيبُ الّذى تُرجَى شَفَاعَتُه * لِكُلِّ هَوْلٍ مِنَ الاْءهْوالِ مُقْتَحِمِ
بيت 44 ن:
فَكُلُّ فَضْلٍ وَ إِحْسَانٍ وَ عَارِفَةٍ * مَا بَيْنَ مُسْتَلَمٍ مِنْهُ وَ مُلْتَزَمِ
از بيت 81 ب:
وَ لاَالْتَمَسْتُ غِنَى الدّارَينِ مِنْ يَدِهِ * إلاَّ اسْتَلَمْتُ النَّدَى مِنْ خَيْرِ مُستَلَمِ
و بيت 149 ب:
وَ مُنْذُ أَلْزَمْتُ أَفْكارِى مَدَائِحَهُ * وَجَدْتُهُ لِخَلاَصى خَيرَ مُلْتَزِمِ
تپشهاى نوميدانه نفسانى كه در بخش پيشين شديد بود، هنوز هم قلب شاعر را فرا گرفته و او را رها نساخته است. لذا او براى رهايى از اين احساس آزاردهنده به مناجات با پيامبر پناه مىبرد و مىگويد:
اى گرامىترين مردمان، من بجز وجود مقدس و پربركت تو به چه كسى پناه برم؟
يَا أكرَمَ الْخَلْقِ مَالى مَْن أَلُوذُ بِهِ * سِواكَ عِنْدَ حُلولِ الْحَادِثِ الْعَمِمِ؟
حال كه خداوند نعمت دنيا و آخرت و علم لوح و قلم را به تو ارزانى داشته، بخشيدن من برايت چه زحمتى دارد؟
سپس رو به نفس پريشان خويش مىكند و مىگويد:
يَا نَفْسُ لاَ تَقْنَطى مِنْ زَلّةٍ عَظُمَتْ * إِنَّ الْكَبائِرَ فىِ الْغُفْرَانِ كَاللَّمَمِ
او خود را دلدارى مىدهد كه شايد غفران خداوند به ميزان عظمت گناهان فرو بارد. و چون اين، امرى بعيد نيست پس جاى بسى اميدوارى است. سپس اميدوارانه خدا را مىخواند و ندا سر مىدهد كه:
يَارَبِّ وَ اجْعَلْ رَجائى غَيْرَ مُنْعَكِسٍ * لَدَيْكَ وَ اجْعَلْ حِبَالى غَيْرَ مُنْخَرِمِ
پروردگارا، در نزد مقدس خويش، اميدم را نااميد مساز و رشته دلبستگىام را به رحمتت، مگسلان. و بعد مىگويد: خدايا در هر دو جهان بر بندهات لطف كن و مهر بورز. بنده ضعيفى كه به گاه بروز حوادث هولناك تاب و توان خويش را از دست مىدهد و درهم مىشكند. و سپس از خداوند مىخواهد كه بر پيامبر و آل و اصحاب پاكش درودى جاويدان و بركتخيز نثار فرمايد.
چنان كه ملاحظه شد بخش پايانى از چهار جزء تشكيل مىشود:
اول: توسل به پيامبر، دوم: دلدارى به نفس خويش، سوم: نيايش با خداوند، و
چهارم: صلوات فرستادن بر روح پيامبر اكرم «اللّهُمّ صَلِّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ».
فرجام قصيده برده جنبش شاخههاى درخت نرمبان به نوازش نسيم صبا و نغمههاى خوش ساربانى است كه شتران سپيدموى را تاكرانه أبديّت در طرب مىاندازد و به پيش مىراند.
نهج البرده: شوقى نيز در پايان با خداوند مناجات مىكند و ضمن برشمردن سختىهايى كه پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله در راه رسالت خويش متحمل شد از خداوند متعال مى خواهد كه بر او درود فرستد. سپس به همان شيوه از خداوند مىطلبد كه نزديكان و ياران و مقيمان ركاب رسول را، كه نورانيت و استقامتشان در سختىهاى شكننده صدر اسلام بيش از ديگران بود، مشمول لطف بيكرانه خويش فرمايد:
سپس در بيت 183 براى چهار خليفه دعا مىكند و آن گاه از خداوند مىخواهد كه به خاطر جاه و جلال رسول بزرگوار اسلام، بر أمّتش رحم آورد و آنان را در دنيا و آخرت خوار نفرمايد و بر عزّتشان بيافزايد.
فَالْطُفْ لاِءَجْلِ رَسُولِ الْعَالَمينَ بِنَا * وَ لاَ تَزِدْ قَوْمَهُ خَسْفاً وَ لاَ تَسُمِ
فضاى بخش پايانى را همه نيايش فراگرفته است. خواندن پروردگار چهار بار تكرار مىشود و سرانجام شوقى با نداى «يارب» به قصيدهاش حسن ختام مىبخشد.
يَارَبِّ أَحْسَنْتَ بَدْأَ الْمُسلِمينَ بِهِ * فَتَمِّمِ الْفَضْلَ وَامْنَحْ حُسْنَ مُخْتَتَمِ
در اين قسمت چند اقتباس مضمونى نيز وجود دارد كه در پى مىآيد:
بيت 178 ن:
يَارَبِّ صَلِّ وَ سَلِّمْ،مَاأرَدْتَ عَلَى * نَزيلِ عَرْشِكَ خَيرِ الرُّسلِ كُلِّهِمِ
از بيت 159 ب:
وَائْذَنْ لِسُحْبِ صَلاةٍ مِنكَ دَائِمةٍ * عَلَىالنَّبِىِّ بِمُنْهَلٍّ وَ مُنْسَجِمِ
بيت 179 ن:
مُسَبِّحا لَكَ جُنْحَ اللّيلِ،مُحْتَمِلاً * ضُرّاً مِنَ السُّهْدِ أوْضُرّا مِنْ الْوَرَمِ
از بيت 29 ب:
ظَلَمْتُ سُنَّةَ مَنْ أحْيَا الظَّلاَمَ إلَى * أَنِ اشْتَكَتْ قَدَمَاهُ الضُّرَّ مِنَ وَرَمِ
و بيت 180 ن:
رَضِيّةٌ َنْفُسُه لاَتَشْتَكِى سَأَما * وَ مَا مَعَ الْحُبِّ إنْ أَخْلَصْتَ مِنْ سَأَمِ
از بيت 81 ب:
نَعَمْ سَرَى طَيْفُ مَنْ أَهْوَى فَأَرَّقَنِى * وَ الْحُبُّ يَعْتَرِضُ اللَّذَّاتِ بِالاْءَلَمِ
در پايان يادآورى اين نكته لازم است كه ما وقتى قصيده نهج البرده را در مقايسه با قصيده برده بررسى مىكنيم، عيب و نقصهاى بيشترى به نظرمان مىرسد كه در نهج البرده وجود دارد. اما اگر اين اثر ادبى به طور مستقل مورد بررسى و تحليل قرار گيرد مطمئناً از نقايص آن كاسته خواهد شد.
گفته شد كه بوصيرى در سبك قصيده برده، از نظر قالب، وزن ورَوِىّ و شمارى از الفاظ و تركيبها و برخى مضامين صوفيانه، از غزل «نارليلى»ابن فارض پيروى كرده است.
او در برخى از ديگر مضامين، از كعب بن زهير و از شقراطيسى بهره برده است. امادر هر حال بوصيرى، آن مضامين راپرورده كرده و به گونهاى كاملتر و زيباتر از گذشته به مخاطبان خود عرضه داشته و با اين كار به غناى مدايح نبوى كمك شايانى نموده است .لذا اين نوع تقليد نه تنها مذموم نيست بلكه يكى از شيوه هاى غنى سازى بيش از پيش ميراث ادبى است. روشن است كه هر اثر ادبى نمى تواند بكلّى خود را از حوزه تأثيرات محيط، جامعه و افكار و حالات و آثار اديبان گذشته دور نگه دارد چنان كهبرده اثر شايانى بر خلق آثار پس از خود در زمينه مدايح نبوى داشته است.
نهج البرده يكى از قصايد طولانى در زمينه مدح پيامبر است، كه به تقليد و پيروى از برده سروده شده. پس وزن و روىّ هر دو قصيده يكى است. اقتباس لفظى در نهج البرده بسيار فراوان است به طورى كه در 129 بيت از اين قصيده تعداد 253 مورد اقتباس لفظى
از برده بوصيرى وجود دارد كه تمامى موارد آن به تفصيل در پايان آمده است (رجوع كنيد به جدول پايان كتاب ص 301 تا 306) همچنين در بيش از 50 بيت نهج البرده، اقتباس هاى مضمونى وجود دارد كه تمامى اين ابيات در ضمن بررسى تطبيقى نصوص بررسى گرديد.
چنان كه گفتيم بوصيرى در مواردى چند از غزل ابن فارض پيروى كرده. شايسته است بدانيم كه بيت مطلع نهج البرده نيز به تأثير يكى از بيت هاى همين غزل «نارليلى» ابن فارض سروده شده، به ابيات توجه كنيد :
ابن فارض:
طَوْعا لِقاضٍ أَتَى فى حُكْمِه عَجَبا * أَفْتَى بِسَفْكِ دَمى فِى الْحِلِّ وَ الْحَرَمِ
شوقى:
رِيمٌ عَلَى الْقَاعِ بَيْنَ الْبَانِ وَ الْعَلَمِ * أَحَلَّ سَفْكَ دَمى فِى الاْءَشْهُرِ الْحُرُمِ
افزون براين شوقى در ساختن بيت مطلع نهج البرده از بيت پنجم برده نيز اقتباس كرده است.
بيت 5 برده:
لَوْ لاَ الْهَوَى لَمْ تُرِقْ دَمْعا عَلَى طَلَلٍ * وَلاَ أَرِقْتَ لِذِكْرِ الْبَان وَ الْعَلَمِ
در قصيده برده الفاظ غريب و دور از ذهن يا وحشى و بدوى يا بازارى و پيش پا افتاده نيست. مجموعه شرايط ذكر شده در كتابهاى بلاغت براى اسلوب منسجم و سخن زيبا و رشيق در اين قصيده وجود دارد.
نغمه موزون، كلمات زيبا و خوش تركيب، ضخامت و شيوايى الفاظ، جزالت، آسانى و سرشارى معانى دلنشين، جملگى در سراسر قصيده برده به چشم مىخورد.
تنها موردى كه ممكن است توجه خواننده را جلب كند، تعمّد بوصيرى در كاربرد وسيع صنايع بديعى، بويژه جناس، طباق و تصدير است كه با عنايت به فضاى حاكم بر اوضاع ادبى روزگار مملوكيان پديدهاى رايج بوده. ضمن آن كه بوصيرى نسبت به
شاعران همزمان خود كمتر از صنايع ادبى استفاده كرده و در بسيارى از موارد استعمال بجاى اين صنايع صبغه هنرى بُرده را تقويت كرده است. لذا نمىتوان گفت پيكر برده آميخته به افراط و تكلّف در اين زمينه است چون اگر بوصيرى ساحت برده را از وجود اين صنايع بر كنار مى داشت، مورد سرزنش و خردهگيرى همتايان خود قرار مىگرفت.
نهج البرده نيز از وجود الفاظ غير فصيح خالى است. شوقى كه در انتخاب كلمات در جهت تشكيل يك ساختار موسيقيايى دلنشين از خبرگى شايستهاى برخوردار بوده است، كوشيده تا با استفاده از كلمات زيبا و شيوا، بدين ترتيب مخاطبان بيشترى براى اثر هنرى خود بيابد.
شعر شوقى از نظر بسامد كلمات و عبارتها اثرى غنى است و الفاظ و تركيبهاى جديد نيز در آن فراوان به چشم مىخورد. مثلاً 45 نام خاص يا مشهور در قصيده نهج البرده وجود دارد كه در برده نيست. البته در قصيده برده نيز 24 نام خاص يا مشهور هست كه در نهج البرده نيست. اين نامها در پايان ذكر گرديده است (رجوع كنيد به صفحه 302 -307) همچنين شوقى بجز نامهاى مقدّس محمّد و أحمد، 30 لقب يا صفت پيامبر گرامى اسلام را در قصيده خود به كار برده است. اين خود گواه غناى لغوى نهج البرده است. (رجوع كنيد به ص 306)
چنان كه بوصيرى در برده به آوردن صنايع بديعى و بيانى تعمّد ورزيده و بيش از 120 صنعت را در قصيده خود گنجانده، شوقى نيز چنين كرده و حدود صد نكته بديعى و بيانى را در قصيده نهج البرده جاى داده است.
بوصيرى در برده 20 بار از قرآن و حدود 30 بار از احاديث و روايات نبوى استفاده كرده است. شوقى نيز در نهج البرده 8 بار از قرآن و 8 بار از احاديث و روايات اسلامى بهره جسته است.
بوصيرى در گزينش الفاظ و تركيبها و مضامين، علاوه بر استفاده از قرآن و روايات، از قصص دينى نيز خيلى اثر پذيرفته است. اكنون به چند نمونه از اين گونه اقتباسها در برده
و سپس در نهج البرده اشاره مىكنيم :
الف- برده، بيت 99 :
قَرَّتْ بِهَاعَينُ قاريها فَقُلْتُ لَهُ * لَقَدْ ظَفِرْتَ بِحَبْلِ اللّهِ فَاعْتَصِمِ
قرآن كريم : «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعا وَ لاَتَفَرَّقُوا» (آل عمران، آيه 103).
بيت 108 :
وَ بِتَّ تَرْقَى إلَى أَنْ نِلتَ مَنْزِلَةً * مِنْ قَابِ قَوْسَينِ لَمْ تُدْرَكْ وَ لَمْ تُرَمِ
آيه : «ثُمَّ دَنَى فَتَدَلَّى فَكَانَ قَابَ قَوسَينِ أوْ أَدْنَى...» (النجم، 8 -9).
بيت 82:
لاَ تُنْكِرِ الْوَحْىَ مِنْ رُؤْياهُ إنَّ لَهُ * قَلْباً إذا نَامَتِ الْعَيْنَانِ لَمْ يَنَمِ
حديث: تَنامُ عَيناىَ وَ قَلبِى يَقْظَان.
بيت 100:
إنْ تَتْلُهَا خِيفَةً مِنْ حَرِّ نَارِ لَظىً * أَطْفَأْتَ حَرَّ لَظَى مِنْ وِرْدِهَا الشَّبِمِ
حديث: إقْرَؤُا الْقُرآنَ، فَإِنَّ اللّهَ لاَ يُعَذِّبُ قَلْباً وَ عَى الْقُرآنَ.
بيت 72:
جَاءَتْ لِدَعْوَتِهِ الاْءشْجَارُ سَاجِدَةً * تَمْشى إلَيْه عَلَى سَاقٍ بِلاَ قَدَمٍ
قصه دينى: براى شرح اين معجزه (شرح بيت 72 برده)
ب - نهج البرده:
بيت 45:
عَلَّقْتُ مِنْ مَدْحِهِ حَبْلاً أُعِزُّبهِ * فى يَوْمِ لاَ عزَّ بِالاْءنْسابِ وَ اللُّحَمِ
آيه : «يَوْمَ لاَ يَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونٌ إلاَّ مَنْ أَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ» (شعراء، 88 -89).
بيت 127:
جَلَّ الْمَسيحُ وَ ذَاقَ الصَّلبَ شَانِئُهُ * إنَّ الْعِقَابَ بِقَدْرِ الذَّنْبِ وَ الْجُرُمِ
آيه : «وَ قَوْلِهِمْ إنّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَريمَ رَسُولَ اللّهِ وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَ لِكنْ شُبِّهَ لَهُمْ..»(نساء، 157).
بيت 30:
كَمْ نَائِمٍ لاَ يَراهَا وَهْىَ سَاهِرَةٌ * لَوْلاَ الاْءَمَانِىُّ وَ الاْءحْلاَمُ لَمْ يَنَمِ
حديث از امام على عليهالسلام : النّاسُ نِيامٌ فَإذَا مَاتُوا إنْتَبَهُوا
بيت 72:
يَا أَفْسَحَ النَّاطِقينَ الضّادَ قَاطِبَةً * حَدِيثُكَ الشَّهْدُ عِنْدَ الذّائِقِ الْفَهِمِ
حديث نبوى: أَنَا أَعْرَبُكُمْ، أنَا مِنْ قُرَيْشٍ، وَ لِسَانى لِسانُ بَنى سَعْدِبْنِ بَكْرٍ.
شوقى نيز از داستانهاى دينى تأثير پذيرفته است.
بيت 58:
لَمّا دَعَى الصَّحْبُ يَسْتَسْقُونَ مِنْ ظَمَإٍ * فَاضَتْ يَدَاهُ مِنَ التَّسْنِيمِ بِالسَّنِمِ
(رجوع كنيد به شرح بيت).
بوصيرى وزن بسيط تام مخبون را براى بُرده برگزيده است. اين وزن يكى از بحرهاى سهگانه (طويل، بسيط و كامل) است كه در طول دورانهاى پياپى، بيشترين آثار شاعران در اين قالبها سروده شده است. او روىّ قصيده را ميم مكسور برگزيده. گردهم آمدن اين وزن و روىّ موجب شده كه دامنه اثر براى گسترش تا سرحد 161 بيت وسيع باشد.
اين ويژگىها مورد توجّه بسيارى از شاعران پس از بوصيرى، در سرايش مدايح نبوى و بديعيّات قرار گرفت و در همين قالب آثار فراوانى وارد حوزه ادبيات عربى گرديد كه يكى از مشهورترين آثار عصر حاضر در اين زمينه سروده احمد شوقى بك مصرى است به نام «نهج البرده».
آهنگ برده بوصيرى نيز يكى از ويژگىهاى بارز آن است، طبيعت وزن بسيط و روىّ ميم، ائتلاف لفظها و تركيبها، اشباع روىّ مكسور در قافيه و وجود تنوّع در اسلوب آرام خبرى و اسلوب منفعل انشايى، همچنين تكرارها و كاربرد گسترده صنايع ادبى موجب پديد آمدن امواج يك موسيقى دلنواز گرديده كه نواى طنين آن گاهى شديد است و گاهى آرام.
همچنين يكى از ويژگىهاى برجسته نهج البرده، آهنگ خوش و موسيقى آن است. شوقى از تكرار و ياى ندا و تنوع اسلوب خبرى و انشايى بيش از بوصيرى استفاده كرده است. مثلاً او 17 بار ندا و 12 بار اسلوب استفهام را بهكار گرفته است در حالى كه در
برده 10 بار از ندا و 7 بار از استفهام استفاده شده. بنابراين به نظر مى رسد كه منحنى فراز و نشيبهاى طنين موسيقيايى بيتها در نهج البرده از نوسانهاى بيشترى برخوردار باشد.
كاربرد صور بيانى در برده مطبوعتر از صور بديعى است. اكنون به بررسى كاربرد صور بيانى در برده و سپس نهج البرده مىپردازيم:
برده: در برخى از تشبيهات وجه شبه مفرد است نظير: (كَمَوْجِ الْبَحْرِ فى مَدَدٍ)، (كَأنَّها الْحَوضُ)، (ظَهَرَتْ ظُهُورَ نَارِ القِرَى لَيلاً عَلَى عَلَمِ)، (جاؤُوهُ كَالْحُمَمِ)، (كَالصِّراطِ وَ كَالْمِيزانِ مَعدِلَةً)، (بحرَ خميسٍ)، و در بعضى تشبيهات وجه شبه مركّب است نظير :
بيت 18 :
وَ النَّفْسُ كَالطِّفْلِ إنْ تُهْمِلْهُ شَبَّ عَلَى * حُبِّ الرَّضاعِ وَ إنْ تَفْطِمْهُ يَنْفَطِمِ
بيت 96 :
رَدَّتْ بِلاَغَتُها دَعْوَى مُعارِضِها * رَدَّ الْغَيورِ يَدَ الْجَانى عَنِ الْحُرَمِ
بيت 119 :
مَا زَالَ يَلْقَاهُمُ فى كُلّ مُعْتَركٍ * حَتَّى حَكَوْا بِالْقَنَا لَحْما عَلَى وَضَمِ
شاعر گاهى از تشبيه مقلوب استفاده كرده است نظير: بيت 100 ب: «مِنْ وِرْدِهَا الشَّبِمِ» كه آيات قرآن به آب تشبيه شده است.
همچنين بوصيرى از استعاره زياد استفاده كرده كه به چند نمونه اشاره مىشود:
بيت 90 : «فَمَا تَطَاوَلَ آمَالُ الْمَدِيحِ» كه در آن آمال به «ذى عُنُقٍ يَتَطَاوَلُ» يعنى كسى كه گردن مى كشد تا چيزى را ببيند، تشبيه شده، سپس لفظ مشبّه به حذف و يكى از لوازمش (تطاول) آورده شده، پس استعاره از نوع استعاره مكنيّه است.
بيت 99 : «لَقَدْ ظَفِرتَ بِحَبْلِ اللَّهِ فَاعتَصِمِ» قرآن به حبل (ريسمان) تشبيه شده و اسم مشبهبه براى مشبه استعاره شده و اعتصام براى آن ترشيح است چون مناسب با حبل مىباشد، پس استعاره تصريحيّه مرشّحه است.
بيت 62 :
وَ النّارُ خَامدةُ الاْءنْفَاسِ مِنْ أَسَفٍ * عَلَيْهِ وَ النَّهْرُ سَاهِى الْعَينِ مِنْ سَدَمِ
در اين بيت دو استعاره بالكنايه وجود دارد (النّار خامدةٌ) و (النَّهْرُ سَاهِى الْعَينِ)، مشبّهها (النّار) و (النّهر) ذكر شده و مشبهبهها حذف و لوازمشان آورده شده يعنى (خامدة الانفاس) و (ساهى العين). همچنين در بيت حسن تعليل وجود دارد و ثابت كردن أَسَف براى «نار» و سَدَم (اندوه) براى «نهر» اسناد مجازى (مجاز عقلى) است.
بيت 130 :
وَ الْكاتِبينَ بِسُمْرِ الْخَطِّ مَا تَرَكَتْ * أَقْلاَمُهُمْ حَرفَ جِسمٍ غَيرِ مُنْعَجِمِ
طعن (نيزه زدن) تشبيه به (كتابت) شده به جامع اثرگذارى در هر دو مورد. آن گاه (كتابة) را براى (طعن) استعاره گرفته و بعد از «كتابة» به معنى مجازى «طعن»، (كاتبين) به معنى (طاعنين) را برگرفته است، بنابراين بيت 130 داراى استعاره تصريحيه تبعيه مىباشد. همچنين در اين بيت بين «كاتبين»، «خَطّ»، «أقلامُهُم»، «حَرف» و «غير مُنْعَجِم» ايهام تناسب وجود دارد.
نهج البرده: در اين قصيده نيز تشبيهات فراوانى وجود دارد كه در برخى وجه شبه واحداست نظير:
«السَّافِراتُ كَأَمْثَالِ الْبُدورِ ضُحىً»، «فَغُرَّتُهُ كَغُرَّةِ النَّصْرِ»، «سَابِحٍ كَالْبَرْقِ مُضْطَرِم» و در برخى وجه شبه مشبه مركّب است مانند :
ب 97 :
فَأَدْبَرُوا وَ وُجوُهُ الاْءَرضِ تَلْعَنُهُم * كَباطِلٍ مِنْ جَلالِ الْحَقِّ مُنْهَزِمِ
ب 111 :
كَأَنَّ وَجْهَكَ تَحْتَ النَّقْعِ بَدرُ دُجىً * يُضِيءُ مُلْتَثِما أوْ غَيْرَ مُلْتَثِمِ
ب 36 :
فُضّي بِتَقْواكِ فَاها كُلَّمَا ضَحَكَتْ * كَمَا يُفَضُّ أَذَى الرَّقْشَاءِ بِالثَّرَمِ
در چند بيت از نهج البرده مقايسههايى بهتر از تشبيه وجود دارد كه از نظر معنى همانند تشبيه مقلوب مىباشد مانند :
ب 106 :
أَلْبَدْرُ دُونَكَ فى حُسْنٍ وَ فى شَرَفٍ * وَ الْبَحرُ دُونَكَ فى خَيرٍ وَ فى كَرَمِ
ب 107 :
شُمُّ الْجِبالِ إذَا طَاوَلْتَهَا انْخَفَضَتْ * وَ الاْءنْجُمُ الزُّهْرُ مَا وَ اسَمْتَهَاتَسِمِ
ب 108 :
وَ اللَّيثُ دُونَكَ بَأسا عِنْدَ وَ ثْبَتِهِ * إذَا مَشَيْتَ إلَى شَاكِى السِّلاحِ كَمِى
شوقى نيز از استعاره زياد استفاده كرده كه به چند نمونه از آنها در اين جا اشاره مىشود:
ب 34 : «رَكَضْتُهَا فى مُريِعِ الْمَعصِياتِ» در اين بيت نفس به سائمة تشبيه شده به گونه تشبيه مضمر نفسانى و بر سبيل استعاره بالكناية. همچنين در اين عبارت، تركيب تشبيهى «مريع المعصيات» وجود دارد.
ب 112 : «بَدرٌ تَطلّعَ فى بَدرٍ» مقصود از بدر اوّلى، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه سيماى تابناكش در درخشندگى و تابش به «ماه كامل» تشبيه شده و آن گاه مشبه حذف و مشبهبه باقى مانده. بنابراين در بيت استعاره مصرحه وجود دارد.
همچنين در اين عبارت بين «بدر» و «بدر» جناس تام وجود دارد.
ب 135 : «تَرمى بِأُسْدٍ» در اين عبارت «اسد» براى دلاوران لشكر اسلام استعاره شده است، همچنين در «ترمى» استعاره تبعيّه وجود دارد زيرا «گسيل داشتن رزمندگان به سوى دشمن» به «رمى»: (پرتاب كردن تير به سوى دشمن) تشبيه شده و آن گاه از «رَمْى» مجازى «ترمى» مشتق شده و به جاى معنى حقيقى كه گفته شد به كار رفته.
ب 138 : «رحال الدّهر» در اين عبارت «دهر» تشبيه به شترى شده كه داراى «رحل» است آن گاه مشبهبه حذف و يكى از لوازمش «رحل» باقى مانده پس استعاره از نوع مكنيّه است.
ب 164 :
وَ يُمْطِرونَ فَمَا بِالاْءرضِ مِنْ مَحَلٍ * وَلاَ بِمَنْ بَاتَ فَوْقَ الاْءرضِ مِنْ عُدُمِ
در اين بيت «يمطرون» استعاره تبعيّه است براى بخشيدن.
در برده بوصيرى 12 مورد و در نهج البرده 8 مورد مراعات نظير وجود دارد.
دوران بوصيرى را از نظر ادبى، دوره بديعيات نام نهادهاند. در اين دوره شاعران و اديبان به كاربُرد بسيار وسيع صنايع مختلف بديعى عنايتى در حّد افراط داشتند. به طورى كه اگر شاعرى كمتر از اين صنايع به كار مى برد اثرش ناقص و ضعيف بهشمار مىرفت، اما شوقى مانند بوصيرى مقهور فضاى ادبى حاكم بر زمان خود نبوده است بلكه منش او در تعمّد و حرص بر تقليد، وى را به اين كار واداشته است. در ضمن شرح قصايد به كاربرد اين صنايع اشاره كرديم اكنون ضمن نگاهى آمارى به مقدار كلّى هر يك از صنايع پركاربرد، چند نمونه از هر نوع را در پى مىآوريم:
در برده 16 بار بهكار رفته است. نمونه 1:
بيت 129:
المُصدِرى الْبِيضِ حُمْرا بَعدَ مَاوَرَدَتْ * ِمَن الْعِدَا كُلَّ مُسْوَدٍّ مِنَ اللِّمَمِ
بين (مصدرين) و (وردت) طباق وجود دارد همچنين در اين بيت بين (بياض)، (حُمْرة) و (سواد) مراعات نظير وجود دارد.
نمونه 2 :
بيت 112:
خَفَضْتَ كُلَّ مَقامٍ بِالاْءضَافَةِ إذْ * نُودِيتَ بِالرَّفْعِ مِثْلَ الْمُفْرَدِ الْعَلَمِ
بين (خفضت) و (الرّفع) طباق وجود دارد. همچنين در اين بيت، مراعات نظير آميخته به توريه در استخدام اصطلاحات علم نحو است و اين نشانگر قدرت هنرى بوصيرى در بهكارگيرى هنرمندانه و هماهنگ چند صنعت در يك بيت است.
طباق 25 بار در نهج البرده بهكار گرفته شده، اينك چند نمونه از آن در پى مىآيد:
بيت 28: يَفْنَى الزَّمانُ وَ يَبْقى مِنْ إساءَتِها، بين «يفنى» و «يبقى»
بيت 31:
طَوْرا تُمِدُّكَ فى نُعمَى وَ عَافِيةٍ * وَ تَارَةً فى قَرارِ الْبُؤْسِ وَ الْوَصَمِ
بين «نُعمى» و «بُؤس» و بين «عافية» و «وَصَم».
بيت 132:
تِلكَ الشَّواهِدُ تَتْرَى كُلَّ آوِنَةٍ * فىِ الاْءَعْصُرِ الْغُرِّ لاَ فىِ الاْءعْصُرِ الدُّهُمِ
بين «الأعصر الغرّ» و «الأعصر الدّهم».
بيت 182:
بِيضُ الْوُجُوهِ وَ وَجْهُ الدَّهرِ ذُوحَلَكٍ، بين «بيض» و «حلك».
چنان كه ملاحظه شد بوصيرى در بهكارگيرى صنايع مختلف در يك بيت هنرمندانهتر از شوقى عمل كرده است.
در قصيده برده 53 مورد جناسهاى مختلف وجود دارد. اين صنعت بيش از ديگر صنايع مورد توجّه شاعران دوره مماليك بوده است. اكنون به نمونه هايى چند از انواع جناس در برده اشاره مى كنيم :
جناس اشتقاق : (إتَّهمتُ، التُّهَم)، (السّائمة، تُسِم)، (جَدَّلَتْ، جَدِل)
جناس محرّف : (يُصْمِ و يَصِم )، (يُبقينَ و يَبغينَ)، (قَرْم و قَرِم)، (الحُزْم و الحُزُم)
جناس مقلوب : إلْتَمَسْتُ و إسْتَلَمْتُ
جناس ناقص : (سَيْب، سَيْل)، (المَعاد و عَاد)، (وُلِّيتَ و أُولِيتَ)
در قصيده نهج البرده، 32 مورد جناس وجود دارد كه از ميزان آن در برده كمتر است. اينك توجه كنيد به ذكر چند نمونه :
جناس محرّف : (الخُلق، الخَلق)، (يَضمُّ و يُضَم)، (رَأَى، رَأْى)
جناس ناقص : (آدَم، أَدَم )، (سَناؤُه و سَنَاه)
جناس تام : (صَنَم و صَنَم )، (بَدْر و بَدْر)
يعنى رَدُّ العَجْزِ إلَى الصَّدْرِ
بيت 12 :
إنّي اتَّهَمْتُ نَصيحَ الشَّيبِ في عَذَلي * وَ الشَّيْبُ أَبْعَدُ فى نُصْحٍ عَنِ التُّهَمِ
بيت 94 :
مُحَكَّماتٌ فَمَا يُبقِينَ مِنْ شُبَهِ * لِذىِ شِقاقٍ وَ مَا يَبْغِينَ مِنْ حَكَمِ
بيت 25 :
وَ لاَ تُطِعْ مِنهُمَا خَصْماً وَ لاَ حَكَماً * فَأَنْتَ تَعرِفُ كَيدَ الْخَصمِ وَ الْحَكَمِ
در قصيده نهج البرده، 21 بار تصدير وجود دارد كه سه نمونه ازآن رانام مىبريم :
بيت 6 :
يَا لاَئِمى فى هَواهُ وَ الْهَوَى قَدَرٌ * لَوْ شَفَّكَ الْوَجْدُ لَمْ تَعذِلْ وَ لَمْ تَلُمِ
بيت 35 :
هَامَتْ عَلَى أَثَرِ اللّذّاتِ تَطْلُبُهَا * وَالنَّفْسُ إنْ يَدْعُهَا داعىِ الصِّبَا تَهِمِ
بيت 137 :
مُسبِّحٍ لِلِقَاءِ اللّهِ، مُضْطَرِمٍ * شَوْقاً عَلَى سَابِحٍ كَالْبَرْقِ مُضْطَرِمِ
د - لفّ و نشر : در برده چهار مورد و در نهج البرده كمتر از اين، لفّ و نشر وجود دارد. تمامى لف و نشرهاى قصيده برده از نوع نامرتّب است. به نمونه ها توجه كنيد :
بيت 7 :
وَأَثْبَتَ الْوَجْدُ خَطَّىْ عَبْرَةٍ وَ ضَنىً * مِثْلَ الْبَهارِ عَلَى خَدَّيْكَ وَ الْعَنَمِ
بيت 66 :
عَمُوا وَ صَمُّوا فَإعْلاَنُ الْبَشائِرِ لَمْ * تُسْمَعْ وَ بَارِقَةُ الاْءنْذَارِ لَمْ تُشَمِ
بيت 78 :
ظَنُّوا الْحَمَامَ وَ ظَنُّوا الْعَنْكَبُوتَ عَلَى * خَيرِ الْبَرِيّةِ لَمْ تَنْسُجْ وَ لَمْ تَحُمِ
اما لف و نشر در بيت 29 نهج البرده مرتب است :
لاَ تَحفِلى بِجَناهَا أَوْ جَنايَتِها * المَوتُ بِالزَّهْرِ مِثْلُ الْمَوتِ بِالْفَحَمِ
ه - موازنة : در برده هفت مورد موازنه وجود دارد كه گاهى همراه با تكرار است نظير:
بيت 106 :
وَ مَنْ هُوَ الاْآيةُ الْكُبرىَ لِمُعْتَبِرٍ * وَ مَنْ هُوَ النِّعْمَةُ الْعُظْمَى لِمُغْتَنِمِ
بيت 157 :
يَا رَبِّ وَاجْعَلْ رَجَائى غَيرَ مُنْعَكِسٍ * لَدَيْكَ وَاجْعَلْ حِبَالى غَيْرَ مَنْخَرِمِ
و يا بدون همراهى با تكرار، مانند :
بيت 55 :
كَالزَّهْرِ فى تَرَفٍ وَ الْبَدْرِ فى شَرَفٍ * وَالْبَحْرِ فى كَرَمٍ وَ الدَّهْرِ فى هِمَمِ
تعداد موازنه در نهج البرده كمتر از برده است : اينك دو مورد ازآن رادر پى مى آوريم:
بيت 106 :
البَدْرُ دُونَكَ فى حُسْنٍ وَ فى شَرَفٍ * وَالْبَحْرُ دُونَكَ فى خَيْرٍ وَ فى
كَرَمِ
بيت 168 :
الذّاخِرِ الْعَذبِ فى عِلمٍ وَ فى أدَبٍ * وَالنّاصِرِ النَّدبِ فى حَربٍ وَ فى سَلَمِ
آخرين صنعت بديعى كه بدان اشاره مى كنيم استطراد است. به اين معنى كه شاعر از يك موضوع و از يك معنى به معنى ديگر كه بدان متّصل است و چندان ربطى به موضوع پيشين ندارد، گريز مى زند و بدان منتقل مىشود. مقصود شاعر از پياپى آوردن اين دو بيت، رعايت تسلسل منطقى و مقدمه ساختن اولى براى ورود در دوّمى نيست.
مثال : بيت 71:
نَبْذا بَه بَعْدَ تَسبيحٍ بِبَطْنِهِما * نَبْذَ الْمُسَبِّحِ مِنْ أَحْشَاءِ مُلْتَقِمِ
اين بيت، پس از صحبت از رجم شياطين و فرار آنان از راه وحى و آسمان، و ذكر پرتاب سنگريزه به وسيله پيغمبر به سوى دشمن آمده است. نمونه استطراد در نهج البرده بيت 176 است :
لاَ تَعْذُلُوهُ إذَا طَافَ الذُّهولُ بِهِ * مَاتَ الْحَبيبُ، فَضَلَّ الصَّبُّ عَنْ رَغَمِ
اين بيت پس از بيان واكنش عمربن خطاب در رحلت پيامبر گرامى اسلام آورده شده است.
چنان كه پيش از اين گفته شد، بيمارى استفاده بيش از حدّ از صور بلاغى و صنايع بديعى در عصر بوصيرى شيوع داشته و فراگير بوده است. سخن بوصيرى در مقايسه با همتايان خود بسيار موزونتر و نحوه بهكارگيرى صنايع سنجيده تر به نظر مى رسد. به همين دليل شعر بوصيرى را در زمره بديعيّات - كه در همه ابياتشان اثرى از يك يا چند صنعت بديعى به چشم مى خورد - به شمار نياورده اند.
روى هم رفته برده بوصيرى كمّا و كَيفا در حوزه كاربرد صنايع ادبى نسبت به نهج البرده داراى برترى نمايانى است. واى بسا در ابياتى از برده، با هنرمندى خاصّى، چند صنعت با هم گرد آمده و تلفيق شده اند - چنان كه در برخى ابيات سه صنعت ادبى به چشم مى خورد نظير ابيات
: 20 (اشتقاق، تصدير و استعاره)، 55 (جناس مردوف، جناس مكتنَف، و موازنه )، 129 (طباق و مراعات نظير )، 136 (طباق، موازنه و تكرار) و بيت 137 (اشتقاق، مراعات نظير و تشبيه).
البتّه در نهج البرده نيز مواردى كه در يك بيت سه صنعت ادبى وجود داشته باشد، هست مانند بيتهاى : 34 (طباق، اضافه تشبيهى، استعاره مكنيه)، 100 (اشتقاق، تصدير و استفهام انكارى)، 187 (جناس اشتقاق و طباق )، و بيت 188 كه شامل (جناس محرّف و جناس اشتقاق ) است. در قصيده برده 33 بيت داراى بيش از يك صنعت ادبى و در نهج البرده 24 بيت داراى چنين ويژگى هستند. خلاصه سخن آن كه با عنايت به تعداد ابيات نهج البرده كه حدود 30 بيت بيش از برده است، تعداد صنايع بهكار رفته در قصيده برده بيش از 120 مورد و در نهج البرده حدود100 مورد مى باشد.
الف ) برده : سخنوران و نقادان ادبى برده را از برجسته ترين آثار دوران مماليك برشمردهاند كه در آن نقش خيال جوشان و تصويرگرى ماهرانه اش بسى هنرمندانه و گيرا است. برخى از سخن سنجان آن را در زمره اشعار حماسى عرب برشمردهاند.(1)
وجوه اشتراك بين بخشهايى از برده نظير بخش هشتم و شعر حماسى از جهت كيفى ، زياد است امّا آيا مى توان بر مشتى ابيات نام حماسه اطلاق كرد و آن را در بَرِ شاهنامه فردوسى نشاند .
مع الوصف اين يكى از ابتكارها و نوآورى هاى بوصيرى است كه توانسته با زير بنايى واقعى و با تكيه بر حقايق مستند تاريخى صحنه هاى اسطوره اى و حماسى اندكى بيافريند كه اگر سرمشق شاعران خوش ذوق و تواناى عرب قرار مى گرفت مى توانست باب «حماسه» را با جديّت در ادب عربى بگشايد .
ناگفته نماند كه بستر ادبيات عربى در حوزه دينى ، بويژه در وصف حماسه امام حسين عليه السّلام ، داراى آثار حماسى هست امّا نه در حدّ شاهكار . يكى از اين آثار عبارت است از:
«الملحمة الكبرى لواقعة كربلاء ، شيخ هادى كاشف الغطاء ، انتشارات نورالهدى ، قم ، 180 ص، 1416 ه.ق.»
1) به نظر مىرسد كه دليل اساسى اين نظريه فقدان شعر «ملحمى» يا «حماسى» در حوزه ادبيات عرب باشد. وگرنه با عنايت به قلّت ابيات حماسى بُرده و اسلوب و معانى دينى و ساير مضامين مندرج در آن فرقهاى اساسى بين «برده» و حماسه روشنتر مى شود كه در جاى خود بايد مورد بررسى قرار گيرد .
اوجگيرى خيال در بخش هشتم برده كه مربوط به وصف جنگاورىهاى دلاوران اسلام زير فرماندهى پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله است بيش از ساير بخش ها است.
در اين بخش قدرت خيال و هنر سخنورى بوصيرى دست به دست هم داده و صحنههاى بديع و تحسين برانگيز دلاوريهاى گرد مردان صدر اسلام را به گونه اى بسيار زيبا و زنده به وصف كشيده اند. به طورى كه خواننده اشعار در يك لحظه خود را كنار ميدان رزم مى بيند و به ديدهبانى عظمت دلاورى رزمندگان اسلام و شدّت رعب و وحشت و زبونى لشكريان كفر مى پردازد. آن گاه بر قدرت ايمان و شهادت طلبى و شجاعت مسلمانان آفرين مى گويد و آنان را از ژرفاى جان تحسين مى نمايد.
همچنين در بخش پنجم برده كه مربوط به بيان معجزات پيامبر است، نقش خيال حايز اهميت فراوان است به طورى كه اگر يك انسان بى عقيده به معجزه هاى پيامبر اسلام، اين قسمت از شعر بوصيرى را بخواند، با خود خواهد گفت كه او عجب شاعر خيالپردازى است و چه نيكو به هم بافته است. بنابراين گذشته از واقعى بودن مضامين منقول و مستند در شعر، بارِ تخيّلى آن نيز سنگينى مىكند. اين پديده از ويژگى هاى ممتازى است كه در كمتر شعرى مى توان همانندى برايش يافت. زيرا تلفيق و در هم آميزى واقعيّت و خيال و مشتبه شدن اين دو به هم و نيازمند بودن اثبات درستى مفاهيم مندرج به استدلالهاى نيرومند عقلى و نقلى، شاهكارى هنرى است.
افزون بر اين، ايجاز موزون در تعبير از معجزات، شگفت انگيز است، به طورى كه فقط در دو بيت 72 و 75 برده جمعا" به پنج معجزه مربوط به پيامبر اكرم (صلوات الله
عليه ) اشاره شده است. آخرين بخشى كه از نقش برجسته خيال در آن سخن مى گوييم، بخش هفتم برده است، كه در آن از معراج سخن رفته. از آن رو كه معراج پديده اى است كاملا" روحانى و بدور از آثار محسوس و قابل رؤيت مادّى و سفرى است از جهان طبيعت و مادّه به عالم لامكان، لذا توصيف آن بدون تكيه بر نقل مستند ممكن نيست و بوصيرى در اين بخش با تشبيه هاى زيبا نظير همانند كردن سير شبانه پيامبر (إسراء) از حرم كعبه به حرم مسجدالاْءقصى،به سير ماه تابان در شب تاريك، توانسته است آن را به دنياى احساسات مادّى نزديك كند. امتياز ويژه اين بخش وجود حركت در مضامين آن است، حركت پيامبران به سوى پيامبر اسلام، حركت رسول خدا از كعبه به سوى قدس، حركت ايشان از مسجد الأقصى به سوى بلندترين نقطه ملكوت كه در قرآن از آن با عبارت «قَابَ قَوْسَينِ أَوْأَدنَى» تعبير شده است. اينها همگى جلوه داستانى و پويايى مضامين را تقويت كرده است.
شوقى نيز از خيالپردازى براى زيبا سازى ابعاد مختلف شعر خود بهره جسته است. خيال او اگر چه در مقام مقايسه با بوصيرى ضعيف تر به نظر مى رسد امّا اثرش خالى از برجستگى هاى قابل تحسين هم نيست. مثلا" در بخش تحذير از هواى نفس كه ابيات (25 - 39 ) نهج البرده را در بر مى گيرد، شوقى توانسته از اجزاى نامرئى و نامحسوس، يعنى نفس و شيطان تابلوى محسوس ترسيم كند. لذا اين مضامين نامحسوس در اين ابيات با هنرمندى قدرت تخيّل و فنّ تعبير به گونه اى زيبا به درك و فهم نزديك شده است.
اگرچه دقّت نظر در تمامى ابيات گفته شده لازم است، امّا ضمن ارجاع دادن شما به شرح بيتها، تنها به آوردن بيت 34 نهج البرده بسنده مى كنيم.
رَكَضْتُهَا فى مُريعِ الْمَعصِياتِ، وَ مَا * أَخَذْتُ مِنْ حِمْيَةِ الطَّاعاتِ لِلتُّخَمِ
در اين بيتنكاتى چند وجود دارد كه ذكر مىشود.
تشبيه نفس به سائمة بر سبيل استعاره مكنيه كه تشبيهى است مضمر نفسانى؛ دو
اضافه تشبيهى «مُريع المَعْصِيات» و «حِمْيَةُ الطّاعات» و نيز دو تشبيه زيباى انتزاعى، يعنى تشبيه ضمنىِ كسى كه به دنبال هوس ها و گناهان روان است به چارپاى علفخوارى كه هماره در پى علف است و نيز تشبيه ضمنى كسى كه نفس خود را كنترل مى كند به يك پاسبان كه از وجود خود پاس مى دارد، همگى در يك بيت گردآمده و همين خود نشانگر قدرت خيال و خلاقيت شوقى در سازندگى چنين تابلو زيبايى است.
به سبب اين كه در بررسى برده به نقش خيال در ساختار وجه حماسى آن پرداختيم، در اين جا به بررسى بخش مشابه آن در نهج البرده كه حدود ابيات 106 تا 112 و بيتهاى 135 تا 141 را در بر مىگيرد مى پردازيم.
در بيتهاى بخش اول، شوقى كوشيده تا با پرواز خيال در بين كوهها و ستارگان، دريا، ماه، شير بيشه و جنگجويان تا بن دندان مسلّح، ترسيمگر صحنه اى زيبا در پيش ديدگان ما باشد. او در چند بيت كه جلوه هاى رزمى پيامبر اكرم را به وصف ميكشد، پاى عاطفه غزلى را نيز به ميان مىآورد.
تَهْفُو إلَيكَ وَ إِنْ أَدْمَيْتَ حَبَّتَها * فىِ الْحَرب، أَفئِدَةُ الاْءبطالِ وَ البُهَمِ
مَحَبَّةُ اللّهِ أَلْقَاهَا، وَ هَيْبَتُهُ * عَلَى ابْنِ آمِنَةٍ فى كُلِّ مُصْطَدَمِ
چنان كه پيش از اين گفته شد، در بررسى غزل شوقى گفتيم كه او در غزل الفاظ مربوط به جنگ را وارد مى كند. و در اين جا مى بينيم كه عكس عمل گفته شده را انجام داده و ابيات حماسى را به الفاظ شيرين و دلنواز غزل پيوند داده است و در واقع گويى كوشيده تا برجستگى خيال و عاطفه را به يكديگر پيوند زند.
بَدْرٌ تَطَلَّعَ فى بَدْرٍ فَغُرَّتُهُ * كَغُرَّةِ النَّصرِ تَجْلُو دَاجِىَ الظُّلَمِ
از تلفيق و پيوند خيال و عاطفه و تعبير در اين بخش بر جستگى چشمگيرى نسبت به ديگر بخشها به چشم مىخورد.
رنگ حماسى شعر تقويت شده و ديگر جلوههاى هنرى نيز به جمال سخن افزوده گرديده است نظير تشبيه تمثيل در:
بيت 111:
كَأَنَّ وَجْهَكَ تَحتَ النَّقْعِ بَدرُ دُجىً * يُضِيءُ مُلْتَثِما أَوْ غَيرَ مُلْتَثِمِ
همچنين خطابى بودن اين مجموعه ابيات، حضور قلب خواننده را در پيشگاه پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله تقويت مىكند و به سخن روح خاصى مىبخشد.
شوقى، ابيات (135 -141) را نيز به ستايش رزمندگان مسلمان اختصاص داده، خلاّقيّت خيال او در اين بيتها نيز بهتر از ساير ابيات است. وجود استعاره در بيتهاى 135 و 136 و 138، تشبيه تمثيل در بيت 137، تشبيه بليغ در بيت 139 جلوه هنرى ابيات را رونق بخشيده است.
مضامين حماسى اين مجموعه آميخته به عاطفه غزلى نيست. بلكه همه در ستايش رزم و رزمآورى رزمندگان اسلام است:
عَلَى لِوائِكَ مِنْهُم كُلُّ مُنْتَقِمٍ * لِلّهِ مُسْتَقْتِلٍ فِى اللّهِ مُعْتَزِمِ
مُسَبِّحٍ لِلقَاءِ اللّهِ مُضْطَرِمٍ * شَوْقاً عَلَى سَابِحٍ كَالْبَرقِ مُضْطَرِمِ
لَوصَادَفَ الدَّهْرَ يَبْغِى نُقْلَةً فَرَمَى * بِعَزْمِهِ فى رِحَالِ الدَّهرِ، لَمْ يَرِمِ
بِيضٌ مَفالِيلُ مِنْ فِعْلِ الْحُروبِ بِهِمْ * مِنْ أَسْيُفِ اللّهِ لاَ الْهِنْدِيَّةِ الْخُزُمِ
از انگيزه سرايش برده، چنين برمىآيد كه اگر عاطفه را از اين اثر ا دبى حذف كنيم گويى روح آن را برگرفتهايم. لذا مىتوان با قوّت ادعا كرد كه برده بوصيرى اثرى عميقاً عاطفى است كه فن تعبير و نيروى عقل و فكر و قدرت خيال و تلفيق سخن با واقعيات مبتنى بر وقايع و حقايق صدر اسلام، موجب استحكام و تعادل شكوهمندِ ساختار آن گرديده است. چنان كه اين قصيده با اشك و آه سوزناك و عاشقانه آغاز مىشود و بانيايش و صلوات به پايان مىرسد. و دامن اين پيكر روحانى سرشار است از نواهاى گوناگون، احساسات پاك عاشقانه، نفرت از ديو نفس و شيطان،شفاخواهى، شفاعتجويى، توبه، دعا و نيايش و وصف شكوهمندانه و حيرتآور جلوههاى مختلف حيات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله .
اما بار عاطفى كلمات و تعابير و ژرفا و تنوع احساسات در نهج البرده به گونه تجلّىاش در برده نيست. شوقى از مقابل افكار و مضامين عبور كرده و آنها را با جان
خويش عجين نساخته و در ژرفاى آنها غرق نشده و وجود خود را با آن معانى بلند و مؤثر، چندان استوار پيوند نزده است. مثلاً وقتى غزل برده را مىخوانيم خاطرمان در حُزن بسيار عميق فرو مىرود و اشك در چشمانمان حلقه مىزند.
كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته در اين معنى گفتيم و همين باشد
هركو نكند فهمى زين كلك خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام مى و خون دل هر يك به كسى دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
(حافظ)
اما به گاه خواندن غزل شوقى، احساسى نظير لذّت و فرحناكى ناشى از مطالعه يك شعر خوب، عارض مىگردد. در يك كلام، سخن شوقى، سخنى است سرسبز و زمينى كه از خامه تقليد بر دامن سپيد كاغذ برون تراويده. اما سخن بوصيرى گفتارى است آ سمانى و پيوسته به ملكوت زلالترين عواطف ميلياردها انسان پاك و شيداى لقاى روح تابناك سرور كائنات، كه از كام جانى عاشق و دردمند، بر بسيط بيكرانه جانها سرازير گرديده است. و شايد همين سوز و گداز و عمق معرفت و صداقت و اخلاص متبلور در قصيده برده است كه ضامن ماندگارى و تقدس اين اثر جاودان شده است.
مهمترين وجهافتراق برده و نهج البرده، گذشته از ابتكارى بودن اوّلى و تقليدى بودن ديگرى، استحكام وحدت اجزا و برخوردارى از پيوستگى منطقى و انسجام اسلوبى در برده و فقدان آن در نهجالبرده است. قصيده شوقى را نه تنها نمىتوان مانند برده به بخشهاى منظم و پيوسته به هم تقسيم كرد، بلكه به گاه مطالعه آن، متوجه وجود نوعى ازهم گسيختگى و بىنظمى خاص موضوعى كه همه پيكر قصيده را
فراگرفته، مىشويم. بهترين دليل بر اثبات اين مدعا نظر انداختن اجمالى بر فهرست كلى موضوعهاى مطرح شده در نهج البرده است كه به ترتيب ابيات آن چنين است:
1 - مقدمه غزلى شامل: غزل عفيف و سپس غزل مادّى 2 - مذمت دنيا و شكايت از
نفس امّاره و اخلاق را بهترين راه مهار عصيانگرى نفس دانستن 3 - مدح پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله 4 - اشاره به بعثت 5 - وصف قرآن 6 - ميلاد پيامبر 7 - معراج 8 - هجرت و در ضمن آن افتخار به همنا مى باپيامبر و توسل به ايشان 9 - تمجيد از بوصيرى 10 - مدح پيامبر اكرم با جلوهاى حماسى و ستايش از يتيمى و زهد و علو همّت آن بزرگوار 11 - مقايسه پيامبر صلىاللهعليهوآله و عيسى عليهالسلام و مقايسه دين
اسلام و دين مسيحيت و ردّ اشكالهاى تراشيده بر ضد اسلام و ذَمّ عملكرد مسيحيان كه حتى دين مسيح را به اسارت خويش در آوردهاند و پيوسته به نام آن آ تشافروزى مىكنند.
12 - مدح اوّلين جانشينان پيامبر ا سلام پس از مدح سه تن از زمامداران دودمان بنىعباس 13 - صلوات بر پيامبر و آل پاك او و مناجات و نيايش پايانى.
قصيده نهج البرده داراى نوسانهاى فراوانى است و يك سياق هماهنگ و منطقى را در تعبير و بهكارگيرى موزون خيال و عاطفه و پيوستگى افكار و مضامين، براى وصول به يك نتيجه درخشان پى نگرفته است.
اما هيچ يك از اين عيبها در قصيده مبارك برده به چشم نمىخورد.
با توجه به تمامى ويژگىهاى ممتاز قصيده برده بوصيرى در مىيابيم كه اين گوهر زرين و جهانتاب نه تنها در حوزه ادبيات اسلامى و عربى، بلكه در بستر ادبيات جهانى و آثار متعالى انسانى نيز از جايگاه شايستهاى برخوردار است. برخى پنداشتهاند كه ويژگى حماسى برده موجب شهرت آن شده. اما سبب عمده جهانگير شدن برده، اخلاص و عشق پاك جوشيده از جان سراينده آن است.
هر سخن كز دل برآيد * لاجرم بر دل نشيند
وقتى كه اين ويژگى ذاتى با همه امتيازهاى برجستهاى كه برشمرديم به يكديگر گره خوردهاند، موجب ظهور اين شاهكار ادبى و پايدارى و ماندگارى آن در طول دورانهاى متمادى و نيز موجب نفوذ آن در عمق جان شيفتگان رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله گرديده و گلآفرين بر لب همگان نشانده است.
اما نهج البرده از چنين شهرت و اعتبار و مقامى برخوردار نيست. اگرچه مىتوان آن را در زمره يكى از آثار ادبى و زيبا و برجسته دانست كه به تقليد از قصيده بُرده بوصيرى
سروده شده. ولى هرگز نتوانسته است به حد و مقام رفيع آن برسد تا چه رسد كه از آن فراتر رود.
اسلوب: 1 - وحدت فنى، يعنى پيوستگى منطقى و انسجام اسلوبى و همبستگى موزون همه اجزاى قصيده برده تحسينبرانگيز است.
2 - سخن بوصيرى از پختگى دوران پيرى برخوردار است. غزل عفيف و پندهاى حكيمانه او در پرهيز از هواهاى نفسانى و دورى از علايق دنيوى و گرايش او به زهد و آخرتجويى گواه اين مطلب است.
3 - پيوند برده با جان شاعر محكمتر است چون از عمق جان برخاسته است.
4 - برده از متانت و روحانيتى شكوهمند برخوردار است كه در حقيقت ويژگيى گوهرى است.
5 - نور تابناك محمدى و يادپيامبراكرم صلىاللهعليهوآله در اين قصيده درخشانتر است.
6 - بوصيرى در اسلوب، لفظ و مضمون در حد مقبول و قابل تحسينى از پيشنيان خود پيروى كرده است.
فكر: 1 - قصيده برده از نظر فكرى از وزانت و عمق و استحكام منطقى بيشترى در مضامين برخوردار است.
2 - بوصيرى از قرآن و احاديث و رخدادهاى صدر اسلام بيشتر بهره برده، ضمن آن كه در اين اقتباسها نهايت امانتدارى رعايت شده. اين امر موجب تقويت معنويت و غناى فكرى برده شده است.
3 - برخوردارى برده از مضامين بحثانگيز از ويژگىهاى خاص آن است، برخى از اين موضوعها عبارتند از:
قِدَم و حدوث قرآن، برخى معجزات پيامبر، تحدّى قرآن.
4 - استفاده بوصيرى از براهين و استدلالهاى عقلى در برده بيش از استفاده شوقى از آنها در نهج البرده است.
5 - برده روح عرفانى دارد زيرا سراينده آن در طول عمر خويش از معارف عرفانى بهرههاى فراوان برده است.
خيال: تخيّل بوصيرى در سراسر برده نيرومند است و در برخى بخشها نظير بخش 7و8 از تحرك و پرش بيشترى برخوردار است. خيال بوصيرى در عمق افكار و حوادث سيركرده و بر اوج آنها بر پريده است.
عاطفه: 1 - برده يكسر شور و نواى صادقانه و از دل برخاسته است، با اشك شروع مىشود و با آه پايان مىپذيرد لذا عمق، وسعت، حرارت، قوت و تنوع نيروى عاطفه در آن بسيار بيشتر از نهج البرده است. البته اين امر ناشى از عواملى چند است از جمله بيمارى بوصيرى، شكستهدلى او، عشق سوزانش به روح تابناك پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ، اميد به شفا و شفاعت يابى.
2 - در برده بوصيرى از تلفيق خيال و تعبير نيرومند در وصف و نمايش حالات و احساسات روح و نفس انسان دردمند و دلباخته، نوعى درونگرايى هنرمندانه، در حوزه وسيعى از عواطف شاعر به چشم مىخورد كه پيوند شعر را با حالات مختلف او نشان مى دهد.
3 - نقش عاطفه سرشار از صداقت و حرارت در پديد آمدن برده بوصيرى اساسى و غيرقابل انكار است لذا تأثير برده بر مخاطبان خود بسى پايدار و نافذ مىباشد.
4 - نوسان موزون عاطفه در برده موجب شده است كه اين اثر به يك قصيده زنده و روحبخش تبديل گردد.
تعبير: 1 - بيان بوصيرى از دو ويژگى سهولت و جزالت برخوردار است.
2 - ايجاز در بيان بوصيرى از ويژگىهاى ممتاز آن است مثلاً در ضمن بيتهاى 59تا 71 به 13 رخداد مقارن با ولادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اشاره شده است.
3 - در برده از صنايع بديعى در حد وسيع اما به گونهاى مناسب استفاده شده. البته اين ويژگى شعرِ دوره مماليك است.
4 - موسيقى برده نافذتر است، چون آرايش و هندسه كلمات و جملات از تعادل، هماهنگى و شيوايى خاصى برخوردار است ضمن آن كه در سراسر قصيده رعايت
مقتضاى حال شده و حتى نوع الفاظ باموضوع و مضامين جارى در ابيات، بسيار متناسب است.
5 - امانتدارى بوصيرى در نقل روايات و حوادث تاريخى، سخن او را از صداقت و مقبوليتى ويژه برخوردار ساخته است.
6 - ابيات غزل برده كمتر از غزل نهج البرده است و به دليل آن كه شا عر از وراى الفاظ و عبارتها به روح تابناك پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نظر دارد مىتوان آن را شعر رمزى به حساب آورد.
7 - غزل برده عفيف است. اين امر كه مطابقت غزل را با مقتضاى حال يعنى مدح پيامبر نشان مىدهد موجب تعالى قصيده و افزايش ارج و بهاى معنوى و ادبى آن گرديده است.
8 - يكى از ويژگيهاى عنصر تعبير در برده وجود 37 مورد تكرار لفظى در آن است كه اينك با ذكر شماره ابيات آنها را در پىمىآوريم:
(3) قُلتَ، (12) الشَّيبْ، (16)جِماح، (17)شَهْوَة، (25) خَصْم، حَكَم، (32) ضَرورَة، (33) الدُّنيا، (37) مُستَمسِكون، (44)أَنسِبْ، مَاشِئتَ، (51) أَنَّهُ، (59) طِيبْ، (61) كِسرَى، (64) النّار، الماء، (69) مُنهَزِم، (71) نَبْذ، (77) الغَار، (78) ظَنُّوا، (89) مُنْتَظِم، (100)حَرّ، لَظَى، (104) تُنْكِرُ و يُنْكِرُ، (106) وَ مَنْ هُوَ، (107) سَرىَ، حَرَم، (113) أىُّ، (114) غَير، (116) لَنا، (117)أَكرَمْ، (121) لَيالِى، (128)سَْل، (131)سِيما، (136)غَير، (157)وَاجْعَل، (161)العِيس
9 - تعداد 24 نام خاص يا مشهور وجود دارد كه در نهج البرده نيست. اين نامها با ذكر شماره أبياتشان عبارتند از :
(1)ذى سَلَم (2) كاظِمَة، إِضَم، (24)الشَّيطان، (34)سَيّدُ الكَونَين،(43) النَّصَارَى، (62) النَّهر «رود ساوه» (63)سَاوَة (65) الجِنّ (67) كَاهِن (70) أَبْرَهَة، (71) المُسَبِّح «حضرت يونس» (75) القَمَرُ المُنْشَقّ، (78) الحَمام «كبوتر غار ثور»، خَيرُ الْبَرِيّة (92) عَاد، مَعاد (99) حَبلُ اللّه «قرآن» (100) لَظَى «جهنم» (102) الصِّراط (118) بِعثَتْ (128) حُنَيْن، أُحُد (159) النّبِى.
10 - برده از حسن ختام و جمال معنوى خاصى برخوردار است و به گونهاى به پايان رسيده كه موجب افروخته ماندن آتش شوق در دل خواننده خود مىشود و آدمى دوست مىدارد كه قصيده را بازهم در خاطر خويش مرور كند.
1 - اشاره به روايت مجعول شقّ صدر پيامبر در بيت 75 كه بطلان آن به تفصيل بررسى شد.
2 - كمتوجهى به حادثه عظيم بعثت و گذشتن از آن در بيت 118.
3 - عبور از بيت القصيد، (بيت 85) را اگر چه نمىتوان عيب شمرد، اما بهتر بود شاعر بيتى را كه بين آن و انگيزه سرايش كل قصيده، رابطهاى نزديك وجود دارد بيش از اين توسعه مىبخشيد و اندكى بيشتر به وصف حال و نياز خود در پيشگاه حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ادامه مىداد.
4 - تكلف در بهكارگيرى گسترده صنايع بديعى كه قبلاً به گونهاى آن را توجيه كرديم. اما در هر حال ناقدان ادبى افراط در هر زمينهاى را نمىستايند.
اسلوب: 1 - شوقى در اسلوب، لفظ و مضمون مقلد بوصيرى است.
2 - حاشيهپردازى و گسستگى موضوعى و فقدان وحدت فنى از ويژگىهاى نهج البرده است.
3 - ميزان ارتباط نهج البرده با افكار، عواطف و روحيات شاعر چندان استوار نيست؛ زيرا چنان كه بوصيرى فردى بسيار متدين و ديندار و متعبّد و زاهد منش بوده است، شوقى چنين نبوده.
4 - با توجه به اين كه شوقى شاعرى است مقلِّد، گاهى با نوآورىهايى بويژه در مضامين شعرى او برمىخوريم مثلاً به اين دو بيت توجه كنيد:
بيت 27 نهج البرده:
مَخطُوبةً مُنذُ كانَ النّاسُ خاطِبةً * مِنْ أَوّلِ الدّهْرِ لَمْ تُرمِلْ وَ لَمْ تَئِمِ
بيت 126 برده:
مَكْفُولَةً أَبَداً مِنْهُمْ بِخَيْرِ أَبٍ * وَ خَيرِ بَعْلٍ فَلَمْ تَيْتَمْ وَ لَمْ تَئِمِ
همچنين شوقى در تقليد از بيت 146 برده:
فَإِنَّ لى ذِمَّةً مِنْهُ بِتَسمِيَتى * مُحَمّدا فَهْوَ أَوْفَى الْخَلْقِ بِالذِّمَمِ
با هنرنمايى قابل تحسينى چنين سروده:
بيت 100نهج البرده:
يَا أَحْمَدَ الْخَيرِ لى جَاهٌ بِتَسمِيَتى * وَ كَيْفَ لاَ يَتَسامَى بِالرَّسوُلِ سَمىّ؟
چند نكته براى روشن شدن زيبايى تقليد در اين بيت لازم به ذكر است:
«نام بوصيرى محمد و نام شوقى احمد بوده است» و اين هر دو، مشهورترين نامهاى پيامبر گرامى اسلاماند. بنابراين هريك به تناسب نام خود، همنامىاش را با پيامبر، به عنوان واسطه پيوند با روح مقدّس آن حضرت مطرح كرده است. جمله برده خبرى است و جمله نهج البرده انشايى. بيت بوصيرى در سياقى شبيه سخن گفتن با خويشتن خويش بيان گرديده لذا درونگرا است. اما بيت شوقى در قالب خطابى بيان شده است، بنابراين برونگرا است.
5 - نهج البرده در مقايسه بابرده، قصيدهاى است برونگرا و بيشتر در افق حوادث و در سطح محسوس آنها سير مىكند. براى نمونه به ابيات پس از بيت 141 تا پايان قصيده توجه كنيد.
6 - از ويژگىهاى غزل شوقى در نهج البرده آميختن آن با الفاظى است كه در آثار حماسى و رزمى بهكار مى رود.
فكر: 1 - با توجه به آن كه تعداد ابيات نهج البرده 29 بيت بيش از برده است، در ارزيابى كيفى مضامين و افكار طرح شده در دو قصيده، علىرغم آن كه شوقى در عرضه برخى افكار و مضامين جديد در اثر خود نوآورىهاى خوبى داشته، اما معالوصف بُرده بسيار وزينتر و سرشارتر از معانى عميق مىباشد.
2 - كمى اقتباس شوقى از قرآن و احاديث در مقايسه با برده باعث سبكتر شدن و كممايگى نهج البرده شده است.
3 - شوقى به نظريههاى مهم اجتماعى توجه خاصى نشان داده است براى نمونه به دو بيت زير توجه كنيد:
بيت 130:
دَعَوْتَهُمْ لِجِهادٍ فيهِ سُؤدَدُهُم * وَ الْحَربُ أُسُّ نِظامِ الْكَوْنِ وَ الاْءُمَمِ
بيت 157:
وَ اتْرُكْ رَعَمْسِيسَ، إنَّ الْمُلْكَ مَظْهَرُهُ * في نَهْضَةِ الْعَدلِ لاَ في نَهْضَةِ الْهِرَمِ
4 - نوع و كيفيت افكار عرضه شده در نهج البرده از شمول كمترى نسبت به افكار برده برخوردار است.
و نيز پيوند اين مضامين با ممدوح، در مقايسه با پيوند مضامين برده با ويژگىها و فضايل پيامبر، چندان استوار نيست. مثلاً پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از هرگونه اختلافى بين پيروان اديان آسمانى پيشگيرى مىكردهاند، اما شوقى در نهج البرده از اختلاف بين مسلمانان و مسيحيا ن سخنرانده. و يا آن كه در بخشى ديگر به مدح سخيف حاكمان عباسى كه ربطى به مدح پيامبر گرامى اسلا م ندارد پرداخته است.
خيال: 1 - خيال شوقى در مقايسه با خيال بوصيرى از سادگى و بساطت بيشترى برخوردار است و كمتر به ژرفاى پنهان حقايق و حوادث نفوذ كرده.
2 - قدرت خيال شوقى در آفرينش برخى از تشبيهها و استعارهها و عبارتهاى زيبا و موزون و آهنگين قابل تحسين است، اما او در تلفيق حوادث هماهنگ براى پديدآوردن تابلوهاى تركيبى زيبا و شگفتانگيز كه موجب مىشود تا فكر و خيال در عمق معانى بلند و پيوسته به هم فرو رود، نسبت به بوصيرى بسيار ضعيفتر است.
3 - سهم خيال در آغاز نهج البرده بيش از عاطفه است.
عاطفه: 1 - قصيده نهج البرده مدحى است كه نقش عاطفه و نالههاى حزن و فريادهاى شوق و جوشش احساسات برخاسته از عمق جان در آن كمتر به چشم مى خورد.
2 - عاطفه شوقى از صداقت، حرارت، قوّت و تنوع كمترى برخوردار است. لذا تأثير
آن بر مخاطبان چندان پايدار نيست.
3 - غزل آغاز نهج البرده نشاط آور است.
تعبير: 1 - شوقى در لفظ و مضمون به شدّت و كثرت از بوصيرى تقليد كرده است.
2 - نهج البرده از جهت غناى لغوى قصيدهاى پربار است.
3 - استفاده شوقى از 30 لقب و صفت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، بجز نامهاى احمد و محمد، در نهج البرده از ويژگيهاى ممتاز آن است. اكنون اين نامها را با ذكر شماره بيتها در پى مىآوريم:
(40) مُفَرِّجُ الْكَربِ فىِ الدَّارَيْنْ، (43) أميرُالأنبِياء، مِفْتَاحُ بابِ اللّه، (47) مُحمّد، صَفْوَةُالْبَارى، رَحمَةُ الْبارى، بُغْيَةُ الله، (48) صاحِبُ الْحَوْض، (56) إبنُ عَبدِ الله، (60) رَسولُ اللّه، (66) الهادى، الصادق، (67) أمين، (72) أَفْصَحُ النّاطِقينَ الضّادَ، (78) خَيرُ البَريّة، (84) سَيِّدالاْءنبِياء، سَيِّدُ الْمَلائِكة، (85) حَبيبُ اللّه، (90) مُحمّد، (91) قَارِئ اللَّوح، لامِسُ الْقَلَم، (94) مُخْتار، (98) رُكنُ الدّين، (100) أحمد، الرّسول، (110) إبنُ آمِنة، (112) بَدْر، (113)اللُّؤلُؤ المَكْنون، (175) أَعظَمُ الرُّسُل، (176) الحَبِيب، (177) نَزيلُ الْعَرش، خَيرُ الرُّسُل، (189) رَسولُ الْعَالَمين.
يادآورى مىشود كه منشأ اين نامها غالباً قرآن يا روايات معتبر اسلامى است.
4 - در برخى ابيات نهج البرده از وجود نوعى تضاد مفهومى براى زيباسازى شعر و خيالانگيز كردن آن استفاده شده است مانند اين بيتها:
بيت 2:
رَمَى الْقَضاءُ بِعَيْنَى جُؤذَرٍ أَسَداً * يَا سَاكِنَ الْقَاعِ أَدْرِكْ سَاكِنَ الاْءجَمِ
بيت 18:
يُرَعْنَ لِلْبَصَرِ السّامى، وَ مِنْ عَجَبٍ * إذَا أَشَرْنَ أَسَرْنَ اللَّيْثَ بِالْعَنَمِ
بيت 21:
مَا كُنْتُ أَعلَمُ حَتَّى عَنَّ مَسكِنُهُ * أَنَّ الْمُنَى وَ الْمَنَايَا مِضْرِبُ الْخِيَمِ
بيت 109:
تَهفُو إليكَ وَ إنْ أَدْمَيْتَ حَبَّتَها * فىالحربِ، أَفئِدَةُ الاْءبْطالِ وَ الْبُهَمِ
5 - 47 نام خاص يا مشهور در نهج البرده بهكار رفته كه در قصيده برده وجود ندارد. اين نامها با ذكر شماره ابيات اينك در پىمىآيد:
(1) رِيم، (2) جُؤذَر، (20) الغَاب، (48)جِبريلُ الاْءمين، (53)بَحيرا، (54) حِراء، رُوحُ القُدُس، (55) مَكّة، (58)تَسنيم، (64) قُرَيش، (67) أمينُ الْقَوم، (69) حَكيم «قرآن»، (80) مُسيطِرُ الْفُرس، قَيصَرُ الرّوم، (83) المَسجِدُ الأقصى، (86) مُنَوِّرةٌ دُرِّيَةُ اللُّجُم «براق»، (90)العَرش، (95)القرآن، (96) الحائماتُ الزُّغْب، (100) أَحمد، (101) البُرْدة، (105) سَحبان، (110) إبن آمنة، (116) عيسى، (122) المسيحيّة، (125) الرّوح «نام حضرت عيسى»، (127) المسيح، (128)رُوح الله، (150) العَدل، التَّمدين، (155) روم، آثين، بغداد، (157) رَعَمْسِيس، الهِرَم، (158) دَارُ الشَّرائع «روم»، دَارُ السَّلام «بغداد»، (160) رَشيد، مَأْمون، مُعتصِم، (166) الفاروق، إبن عبدالعزيز، (167) الإمام «على (ع)»، (169) إبن عفّان، (172) أبىبَكر، (181) البَيْت و الحَرَم.
6 - تكرار لفظى در ابيات نهج البرده 43 مورد است. به اين الفاظ با ذكر شماره ابيات توجه كنيد: (2) ساكِن، (6) هَوَى، 8) الهَوَى، (9) أَغْرَى، (12) الضُّحَى، (13)السَّقَم، (20) أَلْقاكَ، (24) مَغْنَاكَ، (29) المَوت، (36) أَخلاق، (37) النَّفْس، خَير، (61) يُغْرَى، (64) كَيفَ، (67)أمين، (74)تُحيَى، (77) صَدْمَة، (99) جَناح، (102) حُبّ، صادق، (106)دُونَك، (111)مُلْتَثِمْ، (112)غُرّة، (113) اليُتْم، (115) قُلتَ، لاَ، نَعَم، (117) الجَهْل، إبْعَث، (121) الشَّرّ، تَلْقَهُ، (132) الأَعْصُر، (138) الدَّهْر، (140) مَنْ مَاتَ، (146)الزّمان، (157) نَهْضَة، (159) عِنْدَ، (163) هَيْبَة، (164) الأرضْ، (169) يَحْنُو، تَحْنُو، (171) جُرْح، (179) ضُرّ، (180) سَأَم،
7 - همچنين نوعى تكرار مضمونى يعنى پياپى آمدن دو لفظ يا دو عبارت مترادف نيز در 27 بيت نهج البرده به چشم مىخورد كه آنها را با ذكر شما ره ابيات در پى مىآوريم:
(6) لَمْ تَعذِل وَ لَم تَلُمِ، (151) أَسْفَرَتْ وَ جَلَتْ، (27) لَمْ تُرمِلْ وَ لَمْ تَئِمِ، (45) أَنْساب و اللُّحَم، (47) مِنْ خَلقٍ و ِمْن نَسَم، (50)باذِخْ، سَنِم، (54)مَصُونَ سِرّ، مُنْكَتِم، (70) العِتْق و القِدَم، (76) مُهَجُ الطّاغِينْ، أَنْفُسُ الْبَاغِين، (93) مَا قُلِّدتَ، مَا طُوِّقْتَ / مِنَن، نِعَم، (102) حُبّ، هَوى، (104) لاَيُذْمَمْ وَ لاَُيلَم، (118) قَتْلُ نَفْس، سَفْكُ دَم، (124) الرِّفْق و الرُّحُم،
(126)لَمْ يَخْشَ و لَمْ يَجِم، (127) الذَّنْبْ و الجُرُم، (133) لَمْ تُثْلَم وَ لَمْ تَصِم، (139) بِيضْ، أَسْيُفْ، (141) الأنام، النّاس، (141) الأَقدار و القِيَم، (146)نافِذ، مُرتَسِم، (159) ضَارَعَتْها، حَكَتْها، (161) حدُودُ الاْءرض و التُّخَم، (162) عِلم و مَعرِفَة، (185) الأخْطار و القُحَم، (186) تكرار عينى مضمون مصراع اول.
8 - التفات در نهج البرده بيش از برده است.
9 - گاهى كلام شوقى مانند نثر مىشود مانند ابيات 118تا120:
قَالُوا غَزَوْتَ وَ رُسْلُ اللّهِ مَا بُعِثُوا * لِقَتْلِ نَفْسٍ وَلاَ جَاءُوا لِسَفْكِ دَمِ
جَهلٌ وَ تَضلِيلُ أَحْلاَمٍ وَ سَفْسَطَةٌ * فَتَحْتَ بِالسَّيفِ بَعدَ الْفَتحِ بِالْقَلَمِ
لَمّا أَتَى لَكَ عَفْواً كُلُّ ذى حَسَبٍ * تَكَفَّلَ السَّيفُ بِالجُهّالِ وَ الْعَمَمِ
10 - در نهج البرده اطناب بيش از ايجاز وجود دارد.
11 - كثرت صنايع لفظى بويژه جناس، طباق و تصدير كه هشتاد مورد از صد نكته ادبى نهج البرده را در برمىگيرد، و كثرت تكرار در لفظ و مضمون، و كثرت خطاب و ندا از ويژگىهاى بارز عنصر تعبير در نهج البرده است.
12 - بهكارگيرى اصطلاحات اجتماعى نظير «مصلحون، عدل، تمدين، بَغْى و نهضه در ابيات 149 تا 157»
نشانه گرايش خاص شاعر به اين بُعد است.
13 - شوقى در نسيب نبوى، چونان بوصيرى، خود را متعهد به رعايت جنبه عفاف غزل نمىدانسته است.
14 - نهج البرده داراى حسن مطلع وحسن ختام است.
1 - وحدت فنى شامل پيوستگى اسلوب، تعادل بين عناصر چهارگانه فكر، خيال، عاطفه، و تعبير، و تسلسل و پيوستگى منطقى بين مضامين و افكار مطرح شده، در قصيده نهج البرده بسيار ضعيف است.
2 - غزل غير عفيف و مادى با مدح نبوى سازگار نيست.
3 - تغييردادن برخى روايات، نظير حادثه ايوان كسرى در بيت 77 و حادثه هجرت در
بيت 96، كه در شرح اين بيتها به طور كامل توضيح داده شد، صداقت و امانت شوقى را در نقل مضامين تاريخى خدشهدار مىسازد.
4 - گسترش دامنه مدح، از ممدوح يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله ، به ديگران، موجب كمرنگ شدن هدف اصلى قصيده شده است.
5 - وجود مدح سخيف، يعنى مدح بيدادگران دودمان بنىعباس در بيتهاى 160 تا 165 لكه سياهى است بر سيماى نهج البرده».
6 - جهش ناگهانى و بدون مقدمه از يك مضمون به مضمونى ديگر نظير بيت 36 نشانه بارزى است بر فقدان پيوستگى لازم بين برخى ابيات نهج البرده.
7 - داورى عاطفى و آميخته به جدل و غيرمبتنى بر براهين عقلى يا شواهد انكارناپذير تاريخى، نسبت به برترى مظاهر مختلف تمدن اسلامى مورد نظر شاعر، بر ديگر تمدنهاى بزرگ جهان و نيز ادعاى بىهمتا بودن زمامداران بنىعباس و اطلاق نام «خلائف اللّه» بر آنان يكى از عيوب فكرى مهم نهج البرده است.
8 - با توجه به اين كه سيره رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مبتنى بر حل و رفع اختلافها بين اهل كتاب بوده نه دامن زدن به آنها، شايد پرداختن شوقى به اختلاف مسيحيان و مسلمانان، آنهم در قصيدهاى كه مخصوص مدح رسول اكرم است، يك نقطه ضعف مهم باشد و از ارزش قصيده بكاهد.
البته نبايد از نظر دور داشت كه عواطف شوقى از ستمها و خونريزىهاى صليبيان درگذشته و استعمارگران مسيحى در عصر حاضر بشدت متأثر و جريحهدار بودهاست، اما اين را هم نبايد از ياد برد كه ظلم خودپرستان و مشركان منسوب به اديان مقدس آسمانى، نبايد منجر به قراردادن پيروان حقيقى اين اديان در برابر يكديگر شود. چون جوهر همگى يكى است و همه پيامآور صلح و سلام و سعادت دنيا و آخرت هستند.
9 - مهمترين عيب نهج البرده، اقتباس لفظى بسيار زياد در آن از برده بوصيرى است كه به دليل گستردگى و طولانى بودن مطلب در پايان آورده شد و اكنون جدول كامل اين اقتباسها را در پى مىآوريم:
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
خلاصه: در 129 بيت از قصيده نهج البرده شوقى 253 مورد
اقتباس لفظى از برده بوصيرى وجود دارد. لازم به يادآورى است كه اقتباسهاى
اسلوبى و مضمونى نيز در جاى خود مورد بررسى قرار گرفته است.
تاكنون بسيارى از شاعران قدرتمند عرب زبان كوشيدهاند تا در حوزه مدح و ستايش پيامبر بزرگوار اسلام صلىاللهعليهوآله ، با بوصيرى به معارضه و رقابت برخيزند. اما هيچ يك از آنان نتوانسته است به مقام بوصيرى نزديك شود، تا چه رسد به آن كه از حد او درگذرد. چنان كه ملاحظه شد، قصيده نهج البرده شوقى نيز از اين قاعده بركنار نيست. بنابراين قصيده مباركه برده، همچنان بسان ستارهاى بى همتا در آسمان ادب عربى مىدرخشد.
با سپاس از درگاه خداوند متعال كه در اين تلاش مرا يارى كرد، و با درود برروح پاك حضرت محمدبنعبداللّه صلىاللهعليهوآله و اهل بيت معصوم ايشان، شرح تطبيقى قصايد «برده» و «نهج البرده» در فرخنده سالروز ميلاد پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ، 17 ربيع الأول 1418ق برابر با 1/5/1376ش به پايان رسيد.
و السلام عليكم و رحمةاللّه و بركاته
الف - فرهنگها به ترتيب فراوانى
كاربرد:
1 - المنجد، عربى به فارسى، ترجمه : محمّد بندرريگى، 2 جلد، نشر ايران، تهران، 1374 ش.
2 - فرهنگ لاروس عربى به فارسى، خليل الجّر، ترجمه : حميد طبيبيان، 2 جلد، اميركبير، تهران، 1365 ش.
3 - منتهى الإرَب فى لُغَةِ الْعَرب، عبدالرحيم بن عبدالكريم صفى پورى، 4 ج، سنايى، تهران،(بى تا.)
4 - لسان العرب، محمّدبن مكرّم ابن منظور، 18 ج، داراحياءالتراث العربى، بيروت، 1408 ه . ق.
5 - فرهنگ فارسى، محمّد معين، 6 ج، اميركبير، تهران، 1364 ش.
ب - منابع عربى :
1 - أحمد شوقى اميرالشعراء دراسةٌ و نصوص، فوزى خليل عطوى، دارالصّعب، بيروت، 1978 م.
2 - أحمد شوقى امير الشعراء، عبد المجيد الحرّ، دارالكتب العلمية، بيروت، 1992 م.
3 - الإسراء و المعراج و العِلمُ الحديث، محمّد امين جبر، دارالكتاب المصرى، 1416 ه . ق.
4 - الأعلام قاموس تراجم لاشهر الرجال و النّساء من العرب و...، خيرالدّين الزركلى،12 ج، دارالعلم للملايين، بيروت، 1984 م.
5 - ألأعلام الشّرقية فى الْمائَةِ الرّابعةَ عشرةَ الهجرية، زكى محمّد مجاهد، 3 ج، دارالغرب الاسلامى، بيروت، 1994 م.
6 - أعلام ورُوّادٌ فى الاْءدب العربى، كاظم حطيط، الشركةالعالمية لِلْكتاب، 1407 ق.
7 - الأنساب، عبدالكريم بن محمّد السّمعانى،دائرةالمعارف العثمانية، حيدر آباد دكن، چاپ سنگى.
8 - بحارالاْءنوار، محمد باقر بن محمد تقى مجلسى، 107 ج، تهران، 1403 ق.
9 - البوصيرى شاعر المدايحِ النّبويةِ و عَلَمُها، على نجيب عطوى، دارالكتب العلمية، بيروت، 1995 م.
10 - تاريخ الاْءدب العربى، كارل بروكلمان، ترجمه:عبدالحليم النجّار، 6 ج، دار المعارف، قاهره،1974 م.
11 - تاريخ الاْءدب العربى، عمر فروخ، 6 ج، دار العلم للملائين، بيروت، 1982 م.
12 - تاريخ الاْءدب العربى العصر المملوكى، عمر موسى باشا، دارالفكر المعاصر، بيروت، 1409 ق.
13 - الجامع الصغير فى أحاديث البشير النذير، عبدالرحمن ابى بكر السّيوطى، 2 ج، دارالفكر، بيروت، 1401 ق.
14 - الجامع فى تاريخ الاْءدب العربى، حناالفاخورى، 2 ج، دارالجيل، بيروت، 1995.
15 - الحماسة المغربية، ابو العباس احمدبن عبدالسّلام الجراوى التادلى، محقق: محمّد رضوان الدّاية، 2 ج، دارالفكر،
بيروت، 1411 ق.
16 - خزانة الاْءدب و غاية الارب، تقى الدين ابن على ابن حجة الحموى، 14 ج، المطبعة الخيرية، مصر، 1304 ق.
17 - ديوان ابن الفارض، عمربن على بن فارض، شارح: مهدى محمّد ناصر الدين، دارالكتب العلمية، 1410 ق.
18 - ديوان ابى طالب عمّ النبى، ابوطالب عبد مناف بن عبدالمطلب، دارالكتاب العربى، بيروت، 1414 ق.
19 - ديوان احمد شوقى، مداخلة و تحقيق،اميل.أ.كبا، 2 ج، دارالجيل، بيروت، 1415ق.
20 - ديوان كعب بن زهير، شارح: ابى سعيد الحسن بن الحسين العسكرى، دارالكتاب العربى، بيروت، 1414 ق.
21 - السيرة النبويّة، ابوالفداء اسماعيل بنكثير، تحقيق: احمد عبد الشّافى، 2 ج، دارالكتب العلمية، بيروت، 1407 ق.
22 - السيرة النبويّة، عبد الملك بن هشام، تحقيق: مصطفى السّقا، ابراهيم الأبيارى، 4 ج، داراحياء التراث، 1415 ق.
23 - السيرة النبويّة و المعجزات، محمد بن احمد كنعان، مؤسسةالمعارف، بيروت، 1417 ق.
24 - شرح التعرّف لمذهب أهل التصوّف، اسماعيل بن محمد المستملى، مقدمه و تحشيه و تصحيح: محمّد روشن، اساطير، تهران، 1363 ق.
25 - شرح ديوان ابىتمام، حبيب بن أوس ابوتمام، شرح خطيب التبريزى، 2 ج، دارالكتاب العربى، بيروت، 1414 ق.
26 - الشوقيات، احمد شوقى بك، 4 ج، دارالعودة، بيروت، 1988 م.
27 - العرف الطّيب فى شرح ديوان أبى الطّيب، شرح: ناصيف اليازجى، 2 ج، دارنظير عبود، 1995 م.
28 - عوالى اللّئالى العزيزيّة، محمد بن زين الديّن ابن ابى الجمهور، 4 ج، مطبعة سيد الشهداء، قم، 1403 ق.
29 - فصولٌ فى الشعر و نقده، شوقى ضيف، دارالمعارف، مصر، 1971 م.
30 - فوات الوفيات، محمد بن شاكر الكتبى، 7 ج، بولاق، مصر، 1299 ه . ق.
31 - فى أصول الاْءدب، محاضرات و مقالات فى الاْءدب العربى، احمد حسن زيّات، مطبعةالرسالة، قاهره، 1372 ق.
32 - كنز العمال فى سُنَن الاْءقوال و الاْءفعال، على بن حسام المتقى، 18 ج، الرّسالة، بيروت، 1413 ق.
33 - مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، فضل بن الحسن الطبرسى، 10 ج، الأعلمى للمطبوعات، بيروت، 1415 م.
34 - المدايح النبويّة فى الاْءدب العربى، زكى مبارك، قاهره، 1354 ق.
35 - المسند الجامع لاْءحاديث الكتب الستّة، بشّارعوّاد معروف و ديگران، 20 ج، دارالجيل، بيروت، 1413 ق.
36 - معجم البلدان، ياقوت ابن عبداللّه الحموى، 5ج، دارصادر، بيروت، 1410 ق.
37 - معجم المطبوعات العربيّة و المعرّبة، يوسف اليان سركيس، 2 ج، مكتبة يوسف اليان سركيس، قاهره، 1410 ق.
38 - المعجم المفصّل فى الاْءدب، محمدالتّونجى، 2 ج، دارالكتب العلمية، بيروت، 1413 ق.
39 - المعجم المفهرس لألفاظ الحديث النبوى، الاتّحاد الأممى للمجاميع العلمية، 4 ج، ونسنگ، ليدن، 1936 م.
40 - الموجز فى الاْءدب العربى و تاريخه، حنّا الفاخورى، 4 ج، دارالجيل، بيروت، 1411 ق.
41 - موسوعة أطراف الحديث النبوىّ الشّريف، محمّد السّعيد بسيونى زغلول، عالم التراث، بيروت، 1410 ق.
42 - الموسوعة الشّوقية (الأعمال الكاملة) لأميرالشعراء احمد شوقى، شرح و تأليف: ابراهيم الابيارى، 9 ج، دارالكتاب العربى، بيروت، 1415 ق.
43 - موسوعة النّبى الاْءعظم محمد بن عبداللّه، محمّد هادى الأمينى، 2 ج، دارالزهراء، بيروت، 1415 ق.
44 - الميزان فى تفسير القرآن، محمد حسين طباطبائى، 20 ج، دارالكتب الاسلامية، 1396 ق.
45 - الوافى بالوفيات، خليل ابن ايبك الصفدى، 22 ج، چاپ افست، 1401 ق.
46 - وفيات الأعيان و أنباءُ أبناءِ الزّمان، احمد بن احمد بن خلّكان، تحقيق: احسان عباس، 8 ج، دارصادر، بيروت، 1398 ق.
ج. منابع فارسى:
1 - آذربايجان شرقى [عكس]، خانعلى صيامى، سروش، تهران، 1375 ش.
2 - احاديث مثنوى، بديع الزّمان فروزانفر، امير كبير، تهران، 1361 ش.
3 - ادبيات تطبيقى، محمّد غنيمى هلال، ترجمه سيد مرتضى آية اللهزاده شيرازى، اميركبير، تهران، 1373.
4 - ادبيات و تعهد در اسلام، محمّد رضا حكيمى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1364 ش.
5 - اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ترجمه و شرح فارسى، باقر كمرهاى، 6 ج، اسوه، تهران، 1372 ش.
6 - اعلام قرآن، محمّد خزائلى، امير كبير، تهران، 1350 ش.
7 - برگزيده تفسير نمونه، احمد على بابائى، 5 ج، دارالكتب الاسلامية، تهران، 1374ش.
8 - پرده نشين جلال، اكبر بهداروند، ترجمه: نصرت اللّه فروهر، برگ، تهران، 1370ش.
9 - تاريخ اسلام، على اكبر فياض، دانشگاه تهران، تهران، 1369 ش.
10 - تاريخ پيامبر اسلام، محمّد ابراهيم آيتى، تجديد نظر: ابوالقاسم گرجى، دانشگاه تهران، تهران، 1361 ش.
11 - تاريخ خانقاه در ايران، محسن كيانى، كتابخانه طهورى، تهران، 1369 ش.
12 - تاريخ سياسى اسلام، رسول جعفريان، 3 ج، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1373 ش.
13 - تاريخ يعقوبى [فارسى]، احمد بن اسحاق يعقوبى، ترجمه: محمّد ابراهيم آيتى، 2ج، علمى و فرهنگى، تهران، 1374 ش.
14 - تعليقات نقض، جلال الدّين محدّث، 2 ج، انجمن آثار ملى، تهران، 1358 ش.
15 - جامع الحكمتين، ناصر خسرو قباديانى، تصحيح و مقدمه: هانرى كُربَن و محمّد معين، كتابخانه طهورى، تهران، 1363 ش.
16 - خورشيد تابان در علم قرآن، احمد محدّث خراسانى، بنياد پژوهشهاى اسلامى، مشهد، 1372 ش.
17 - دانشنامه ادب فارسى، به سر پرستى: حسن انوشه، دانشنامه، تهران، 1375 ش.
18 - دائرة الفرائد در فرهنگ قرآن، محمّد باقر محقق، 3 ج، بعثت، تهران، 1364 ش.
19 - دائرة المعارف بزرگ اسلامى، زير نظر: كاظم موسوى بجنوردى، تا جلد 6، مركز دائرة المعارف اسلامى، تهران، 1368 ش.
20 - دائرة المعارف فارسى، غلامحسين مصاحب، 3 ج، فرانكلين، تهران، 1356 ش.
21 - ديوان حافظ، تصحيح و مقدمه: حسين الهى قمشه اى، سروش، تهران، 1366ش.
22 - رساله توضيح المسائل امام خمينى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1366ش.
23 - روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن، حسين بن على ابوالفتوح رازى، تصحيح و حواشى: ابوالحسن شعرانى، 12 ج، كتابفروشى اسلاميّه، تهران، 1348 ش.
24 - ريحانة الأدب فى تَراجم المعروفين بالكُنية و اللّقب، محمّد على مدرّس تبريزى، 8 ج، كتابفروشى خيام، تبريز، 1374 ش.
25 - سيره رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، عباس زرياب خوئى، سروش، تهران، 1370 ش.
26 - سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، جعفر مرتضى عاملى، ترجمه: حسين تاج آبادى، 2 ج، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1371 ش.
27 - سيره علمى و عملى حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ، عبداللّه جوادى آملى، اسراء، قم، 1374
ش.
28 - سيماى محمّد در آينه شعر فارسى، محمود شاهرخى و مشفق كاشانى، وزارت ارشاد اسلامى، تهران، 1372 ش.
29 - شرح بر صد كلمه اميرالمؤمنين على (ع)، ميثم بن على البحرانى، ترجمه: عبدالعلى صاحبى، بنياد پژوهشهاى اسلامى، مشهد، 1370 ش.
30 - شرح جمال الدين محمّد خوانسارى بر غُرَرالحِكَم و دُرَرالكَلِم، عبد الواحد بن محمّدتميمى آمدى، 7ج، دانشگاه تهران، 1373 ش.
31 - شرح چهل حديث، روح اللّه موسوى خمينى، مركز نشر فرهنگى رجاء، تهران، 1361 ش.
32 - شرح فارسى مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة، عبد الرّزاق گيلانى،تحقيق: جلال الدين محدّث، 2 ج،دانشگاه تهران، 1360 ش.
33 - شرح قصيده برده، [يكى از دانشمندان سده نهم]، تصحيح و مقدمه: على محدّث، علمى و فرهنگى، تهران، 1361 ش.
34 - شرح مصطلحات فلسفى بداية الحكمة و نهاية الحكمة، على شيروانى، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1373 ش.
35 - صحيفه نور، روح اللّه موسوى خمينى، 22 ج، وزارت ارشاد اسلامى، تهران، 1368 ش.
36 - صوفى نامه، مظفر بن اردشير عبادى، توضيحات : غلامحسين يوسفى، سخن، تهران، 1368 ش.
37 - فروغ ابديّت، جعفر سبحانى تبريزى، 2 ج، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1374 ش.
38 - فرهنگ علوم فلسفى و كلامى، جعفر سجادى، اميركبير، تهران،1375 ش.
39 - فهرست الفبائى كتب خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى، محمّد آصف فكرت، كتابخانه مركزى آستان قدس، مشهد، 1369 ش.
40 - فهرست كتب خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى، غلامعلى عرفانيان، ج 12، كتابخانه مركزى آستان قدس، مشهد، 1370 ش.
41 - فهرست نسخ خطى كتابخانه ملّى، عبداللّه انوار، 10 ج، كتابخانه ملّى، تهران، 1358 ش.
42 - قاموس قرآن، على اكبر قرشى، 7 ج، دارالكتب الاسلامية، تهران، 1354 ش.
43 - قرآن پژوهى، بهاءالدين خرمشاهى، مشرق، تهران، 1372 ش.
44 - قرآن كريم، ترجمه: بهاءالدين خرمشاهى، نيلوفر، تهران، 1374 ش.
45 - قرآن مجيد، ترجمه: عبدالمحمّد آيتى، سروش، تهران، 1371 ش.
46 - قصيده مباركه برده، قيس آل قيس و محمّد رضا عادل، صدوق، تهران، 1371 ش.
47 - قصيده مباركه برده، ترجمه و شرح: محمّد شيخ الاسلام كردستانى، سروش، تهران، 1361 ش.
48 - كتاب العدّة في شرح قصيدة برده، محسن آذرشهرى، تبريز، 1343 ش.
49 - كليات سعدى، مصلح بن عبد الل ّه سعدى، جاودان، تهران، 1374 ش.
50 - گزيده اى از تأثير قرآن بر نظم فارسى، عبد الحميد حيرت سجادى، اميركبير، تهران، 1371 ش.
51 - لوامع التّنزيل و سواطع التّأويل، ابوالقاسم بن حسين لاهورى، 30 ج، لاهور، 1303 تا 1320 ق.
52 - مثنوى معنوى، جلال الدين محمد بن محمد بن الحسين البلخى، تصحيح: رينولد.ا.نيكلسون، 4 ج، اميركبير، تهران، 1363 ش.
53 - مخزن الأسرار، الياس نظامى گنجوى، آتليه هنر محمّد سلحشور، تهران، 1371ش.
54 - مدايح محمّدى در شعر فارسى، احمد احمدى بيرجندى، بنياد پژوهشهاى اسلامى، مشهد، 1372 ش.
55 - مروج الذّهب و معادن الجوهر، على بن حسين مسعودى، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، 4 ج، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1347 ش.
56 - مقدمهاى بر تاريخ سياسى اجتماعى شمال آفريقا از آغاز تا ظهور عثمانى ها، عبداللّه ناصرى طاهرى، وزارت ارشاد، تهران، 1375 ش.
57 - نثر و شرح مثنوى شريف، عبدالباقى گولپينارلى، ترجمه: توفيق . ه . سبحانى، 6 ج، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1371 ش.
58 - نهج البلاغة، امام على بن ابى طالب، ترجمه: جعفر شهيدى، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى،تهران، 1372 ش.
59 - همائى نامه [مجموعه مقالات]، جلال الدّين همائى، انجمن استادان زبان و ادبيات فارسى، تهران، 1355
د - منابع خطّى:
1 - «الكواكب الدّريّه فى مدح خير البريّة»، عربى، ادبيات، قصيده معروف برده در مدح رسول اكرم، از شرف الدين ابوعبداللّه محمّد دولاصى بوصيرى در (694 ق)، نفيس، شماره 4389 مخزن خطى كتابخانه آستان قدس رضوى، خط ثلث، خطاط، محيى هروى، تاريخ كتابت : 881 ه . ق. توضيح : تمامى ابيات در اين كتاب با آب طلا نوشته شده است.
2 - «قصيده برده»: [فارسى]، ترجمه منظوم از محيى الدّين محمّد در سال 779 ه . ق، متن از شرف الدين بوصيرى، كاتب : ميرجان عراقى، تاريخ كتابت : 905 ق، شماره نگهدارى در مخزن خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى : 8188
3 - «شرح قصيده برده»:، [عربى]، ادبيات، از احمدبن محمدبن ابى بكر، تاريخ شرح: 797 «ه ق»، متن از محمّد بن سعيد بوصيرى، خط : شكسته نستعليق محمدعلى، (بىتا،) شماره نگهدارى در مخزن خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى : 7332
اِشَارَةٌ مُوجَزَةٌ بِالْعَرَبِيّةِ مِمّا لا رَيْبَ فِيهِ أنَّ قَصيدةَ الْبُردةِ لِلْبُوصِيرىِّ تُعتَبرُ احدى اَشْهَرِ التُّحَفِ النَّفيسَةِ فِى تُراثِ الاَْدَبِ الْعَربىِّ وَ أخْلَدِهَا وَ ذلِكَ عَلَى صَعِيدِ الْمَدائِحِ النَّبَوِيّةِ الشَّريفَةِ فَضْلاً عَنْ أنَّهَا تَتَمَتَّعُ بِسُمْعَةٍ عالَمِيّةٍ وَاسِعَةٍ كَما أنَّها قَدْ شُرِحَتْ وَ فُصِّلَتْ فِى الاَْوْساطِ الاَْدَبِيّةِ الْعَربِيّةِ بِأَقْلامِ أُدَباءَ مَرْمُوقِينَ مِنَ الْعَرَبِ مِراراً وَ قَدْ كَتَبُوا بِصَدَدِهَا بُحُوثاً وَ مَقَالاتٍ مُسْهبَةً وَ هكذا قَدْ تُرجِمَتْ وَ شُرِحَتْ فىلُغاتٍعَدِيدَةٍ، مِنْها الْفارْسِيّةِ وَ التُّركِيّةِ وَ الاُْرْدِيّةِ وَ الاِْنْجِليزيّةِ وَ الْفَرَنْسِيّةِ وَ الاَْلْمانِيّةِ وَ السِّلافِيّةِ وَ مَعَ أنَّ عَدَداً كَبِيراً مِنَ الشُّعَراءِ الْعَرَبِ لَمْ يَأْلُوا جُهْداً عَلَى سَبِيلِ مُنافَسَتِهَا وَ الاْرْتِقاءِ إلَى مَصافِّها اِلاّ أَنَّ جُهُودَهُمْ تِلْكَ قَدْ تَمَخَّضَتْ فِى آخِرِ الْمَطافِ عَنْ اِجْماعٍ قاطِعٍ وَ إقْرارٍ فاصِلٍ بِمَكانَةِ بُردَةِ الْبُوصِيرىِّ الْفَذَّةِ فَقَدْ اَجْمَعُوا عَلَى عَظَمَتِهَا وَ رِفْعَةِ شَأْنِهَا وَ سُمُوِّ مَقامِهَا وَ سُطُوعِ نَجْمِهَا فِى سَماءِ الاَدَبِ الْعَربِىِّ عَلَى مَدَى تارِيخِهِ الطَّوِيلِ، وَ فى هذَا السِّياقِ جَاءَتْ قَصيِدَةُ شَاعِرِ مِصْرَ الْكَبِيرِ أَمِيرِ الشُّعَراءِ أَحْمَد شَوْقِى، حامِلَةً اسم «نَهج الْبُرْدَةِ» الَّتىِ صَدَحَ بِهَا عَامَ 1932 كَآخِرِ قَصِيدةٍ أُنْشِدَتْ مِنْ قِبَلِ الشُّعَراءِ الْمُعَاصِرينَ فِى هَذَا الْمَجَالِ.
أَمّا مِنْ جانِبى أَنَا، فَقَدْ سَعَيْتُ فِى هَذَا الْمَقامِ أَنْ أُقَدِّمَ شَرْحاً تَطْبِيقِيّاً لِلْبُرْدَةِ وَ نَهْجِ الْبُرْدَةِ، فَفِى الْوَقْتِ الّذِى حاوَلْتُ أَنْ أُعَرِّفَ هاتَيْنِ الاُْمْدُوحَتَيْنِ النَّبَويَّتَيْنِ الشَّريفَتَينِ لِلْقارِئِ بِدِقَّةٍ وَ شُمُولٍ، حاوَلْتُ فِى نَفْسِ الْوَقْتِ أَنْ أُقارِنَ بَيْنَهُمَا مِنْ جَوَانِبَ عَدِيدَةٍ تارِكاً قَوْلَ الْفَصْلِ اَخِيراً فِى شَأْنِ كُلٍّ مِنْهُمَا لِلْقُرّاءِ الْكِرَامِ.
(Bordah) is in fact an ode composed by Sharaf al-din Mohammad Busiri (694/1212).
This is known to be the most famous eulogy composed in praise of prophet Mohammad (S.A.W) in Arabic literature. One hundred and sixty one couplets in ten chapters can be found in this poem which expresses the holy prophet's virtues.
As soon as this glorious composition came into existence, it attracted the attention of the men of letters , artists and Muslim individuals. At present, after the lapse of seven centuries, this is still shining as a brilliant diamond fixed on the golden crown of the Arabic literature.
Throughout the last centuries many precious writings have appeared on this work. Such writings
omprise comments in Arabic and some translations into Persian, Turkish, Urdu, English, German, Frech , Slavish, and Bosnian languages.
Many Arab poets have hitherto imitated its style, terms and its special themes and some have tried to compete with Busiri by composing similar odes.
In our time, ahmad shauqi Bek(1932), the famous Egyptian poet, trying to challenge Borda, composed an ode of 190 couplest entitled (Nahj al-Bordah). This has attracted the attention of those who deeply admire religious literature.
Here, I am going to compare these two odes, and will explain them as possible. Having briefly explained some other eulogies composed in praise of Mohammad (S.A.w.), I Have also tred to examine and study the biographies and ideas as well as the works of the two aforsaid poets.
Like wise I have done my best to translate and comment these two poems into Persian, making comparisons too.
This Bordah has been proved to be peerless during centuries. It is worth mentioning that a comparative explanation of literary masterpieces will clarify the exalted status and postition of such excellent works.