ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور: تاریخچه مسجد مقدس جمکران.
مشخصات نشر قم: مسجد مقدس جمکران، 1385.
مشخصات ظاهری 64 ص..مس12×8؛
شابک 2500 ریال964-973-074-5:
شماره کتابشناسی ملی: 1105034
نوبت چاپ:اوّل
چاپ:سرور
تیراژ:20000 جلد
قیمت:250 تومان
شابک:5 074 973 964
مرکز پخش:انتشارات مسجد مقدّس جمکران
فروشگاهبزرگ کتاب واقع در صحن مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر:7253700 ، 7253340 0251
آدرس: قم صندوق پستی 617
«حق چاپ مخصوص ناشر است»
شابک:2500 ریال9649730745:
تاریخچه مسجد مقدّس جمکران
بِسْمِ اللّهِ الرّحمنِ الرَّحِیمِ
«یا صاحب الزمان ادرکنی»
شیخ فاضل، حسن بن محمّد بن حسن قمی که از علمای شیعه و از معاصرین شیخ صدوق رحمهالله بوده است، در کتاب خود به نام تاریخ قم، راجع به بنای مسجد مقدّس جمکران از کتاب «مونس الحزین فی معرفة الحقّ والیقین» چنین نقل کرده است:
شیخ حسن بن مثله جمکرانی که یکی از افراد صالح است، میگوید: من شب سهشنبه هفدهم ماه رمضان 393 ه.ق در منزل خود در قریه جمکران خوابیده بودم.
نیمی از شب گذشته بود که ناگاه عدّهای از مردم به در خانه من آمده و من را بیدار کردند و گفتند: برخیز و امر مولای خود حضرت مهدی صاحب الزمان علیهالسلام را اجابت کن که تو را طلب نموده است.
شیخ حسن میگوید: برخاستم و (در تاریکی شب) خود را جمع و جور کرده و آماده شدم. از پشت در گفتم: بگذارید تا پیراهنم را بپوشم. گفتند «هو ما کان قمیصک؛
آن پیراهن را نپوش که پیراهن تو نیست». دست بردم و شلوار خود را برداشتم، ندا آمد که «لیس ذلک منک فخذ سراویلک؛ آن شلواری که برداشتی مال تو نیست، شلوار خود را بردار. آن را انداخته و شلوار خود را برداشتم و پوشیدم. آنگاه به طرف کلید رفتم تا درب منزل
را باز کنم، ندا دادند که «الباب مفتوح؛ درب باز است».
چون به در منزل آمدم جماعتی از بزرگان را دیدم. سلام کردم، آنها جواب سلام را دادند و مرحبا گفتند. سپس من را به مکانی که اکنون مسجد جمکران است آوردند، چون خوب نگاه کردم، تختی را دیدم که فرشی نیکو بر آن پهن شده و بالشهای فاخر بر آن نهاده و جوانی سی ساله بر آن تخت و بر چهاربالش تکیه کرده و پیرمردی هم نزد او نشسته و کتابی در دست دارد و برای آن جوان میخواند و بیشتر از شصت مرد اطراف او بر روی زمین در حال نماز خواندن بودند که بعضی جامههای سفید و بعضی دیگر جامههای سبز بر تن داشتند.
آن پیرمرد حضرت خضر علیهالسلام بود و من را به نشستن امر نمود، آنگاه امام علیهالسلام اسم من را بردند و فرمودند: برو به حسنِ مُسلم بگو: پنج سال است که این زمین را تصرّف کرده و در آن کشاورزی مینمایی، و ما آن را خراب میکنیم. این زمینِ شریفی است و حقّ تعالی آن را از زمینهای دیگر برگزیده و شرافت داده است، امسال باز هم این زمینها را آماده نمودهای تا در آن به کشت و زرع بپردازی و حال آن که تو اجازه چنین کاری را نداری، بنابراین هر سود و منفعتی که تا به حال از این زمین به دست آوردهای، باید برگردانی تا در این مکان مسجدی بنا کنند. خدای عزّوجلّ به خاطر این امرِ خلافی که انجام دادهای و آن را جزء زمین خود کردهای، دو پسر جوان تو
را از تو گرفت؛ امّا تنبیه نشدی، اگر بازهم بخواهی چنین کاری کنی، کیفر الهی، آنگونه که به آن آگاه نباشی، بر تو نازل خواهد شد.
عرض کردم: ای آقا و مولایم! برای این موضوع باید نشانه و علامتی داشته باشم؛ زیرا مردم بدون نشانه سخن من را قبول نمیکنند.
امام علیهالسلام فرمود: «إنّا سنعلم هناک علامة؛ ما در اینجا علامت و نشانه قرار میدهیم» تا سخن تو را تصدیق نمایند. (در قم) نزد سیّد ابوالحسن برو، به او بگو تا با تو بیاید و حسن بن مُسلم را حاضر نماید و منافع چندساله را از او بگیرد و به مصرف بنای مسجد برساند. بقیّه مخارج را از قریه رهقِ اردهال که مِلک ماست بیاورند
و ساختمان مسجد را تمام کنند، نصف قریه رهق را بر این مسجد وقف کردیم که هر ساله درآمد آن را بیاورند و صرف عمارت مسجد نمایند.
به مردم بگو تا به این مکان رغبت نمایند و آن را عزیز دارند و چهار رکعت نماز در آن بخوانند:
دو رکعت اوّل به نیّت نماز تحیّت مسجد، در هر رکعتی یک بار سوره حمد و هفت بار سوره توحید «قل هو اللّه أحد» خوانده و ذکر رکوع و سجود را هفت بار تکرار کنند.
دو رکعت دوم را به نیّت نماز امام زمان علیهالسلام بخوانند؛ به این ترتیب که چون سوره حمد را شروع به خواندن نمایند و به آیه «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَإِیّاکَ نَسْتَعِینُ» برسند، آن را صد بار
تکرار کنند و بعد از آن، بقیه سوره حمد را بخوانند، سپس سوره توحید «قل هو اللّه أحد» را فقط یک بار بخوانند
و آنگاه ذکر رکوع و سجود را هفت بار تکرار نمایند، رکعت دوم را نیز به همین طریق بخوانند. چون نماز را تمام کنند، یک بار «لا إله إِلاّ اللّه» بگویند و سپس تسبیحات حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام را خوانده و سر به سجده گذارند و صدبار صلوات بر پیغمبر و آلش علیهمالسلام بفرستند.
سپس امام علیهالسلام فرمودند:
فَمَنْ صَلّیها فَکَأَنَّما صَلّی فِی الْبَیْتِ الْعَتِیقِ؛
هرکس این نماز را بخواند مانند آن است که
در کعبه نماز خوانده باشد.
حسن بن مثله جمکرانی میگوید: من به راه افتادم هنوز چند قدمی نرفته بودم که دوباره من را صدا زد و فرمودند: بزی ابلق (سیاه و سفید) که موهای بسیاری دارد در گلّه جعفر چوپان است؛ اگر مردم ده بهای آن را دادند از آ ن پول وگر نه، از مال خود آن را خریداری کن و فردا شب، به این مکان بیاور و آن را قربانی کن. آنگاه روز هیجدهم ماهمبارک رمضان گوشت آنرا بین بیماران انفاق کن، هر مریض و بیماری که از گوشت آن بخورد حق تعالی او را شفا دهد.
حسن بن مثله میگوید: به منزل برگشتم و تمام شب را در فکر بودم، تا صبح طلوع کرد و نماز را خواندم، سپس به منزل علی المنذر رفتم و احوال دیشب را با وی گفتم، با
یکدیگر به آن جایگاه که من را شب برده بودند رفتیم. به خدا قسم! میخها و زنجیرهایی که حدود بنای مسجد را نشان میداد مشاهده کردیم و آنها همان نشان و علامتی بود که امام علیهالسلام فرموده بودند.
سپس به طرف منزل سیّد ابوالحسن در قم حرکت کردیم. چون به در منزل او رسیدیم خادمش را دیدیم که جلوی منزل منتظر ماست. سؤال کرد: تو از جمکران آمدهای؟ گفتم: بلی. گفت: سیّد از سحرگاه منتظر توست. من به داخل منزل رفتم و به سیّد ابوالحسن سلام کردم. جوابی نیکو داد و با احترام زیادی ما را نشاند.
آنگاه قبل از اینکه من چیزی بگویم به من گفت: ای حسن بن مُثله! شب گذشته خوابیده بودم، در خواب
شخصی به من گفت: بامداد مردی به نام حسن بن مثله از جمکران پیش تو میآید، آنچه به تو میگوید او را تصدیق کن و بر گفتار او اعتماد نما؛ زیرا سخن او، سخن ماست و باید قول او را ردّ نکنی. از خواب بیدار شدم، تا این ساعت منتظر تو بودم.
حسن بن مثله میگوید: من هم تمام احوال شب گذشته را با شرح و تفصیل برای سیّد ابوالحسن بیان کردم. سیّد بلافاصله دستور داد تا اسبها را زین کرده و بیاورند. سوار اسبها شدیم و به راه افتادیم، چون به نزدیک ده رسیدیم، جعفر چوپان گلّهاش را در کنار جاده میچرخانید. من به میان گلّه رفتم، ناگاه بزی که از عقب گوسفندان میآمد به طرف من دوید، آن بز را گرفته و به
نزد جعفر چوپان آوردم، تا بهای آن را بدهم، جعفر سوگند یاد کرد که من هرگز این بز را ندیدهام و در گلّه من هم نبوده است، به جز امروز که هرچه خواستم آن را بگیرم نتوانستم تا اکنون که به نزد شما آمد.
پس بز را همچنان که امام علیهالسلام فرموده بود در آن جایگاه آوردیم و ذبح نموده و گوشت آن را بین بیماران تقسیم کردیم و همه شفا یافتند.
سیّد ابوالحسن، حسن مسلم را احضار کرد و منافع چند ساله زمین را از او گرفت و امر کرد تا وجوه در آمد روستای رهق را نیز آوردند و مسجد را بنا کردند و با چوب پوشانیدند.
سیّد ابوالحسن الرضا زنجیرها و میخها را به قم برد
و در منزل خود گذاشت و بیماران میرفتند و خود را به آنها میمالیدند و خدای تعالی شفای عاجل میداد.
پس از فوت او فرزندش بیمار شد، وی به سر صندوقی که زنجیرها و میخها در آن نگهداری میشد رفت تا به وسیله آنها شفا یابد، امّا هنگامی که در صندوق را باز کرد اثری از زنجیرها و میخها نبود و هر چه مردم جست و جو کردند فایدهای نبخشید.
اِلهِی عَظُمَ الْبَلآءُ، وَ بَرِحَ الْخَفآءُ، وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ،(1)وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ، وَضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ،(2)وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکی ، وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ(3)فِی الْشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ . اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ(4)وَ آلِ مُحَمَّدٍ ، اُولِی الاَْمْرِ الَّذِینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا(5)طاعَتَهُمْ ، وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ ، فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ(6)
1) بار الها ! گرفتاری بزرگ گشت ، و پنهانیها آشکار شد ، و پرده از رازها برداشته شد ،
2) و امید گسسته شد ، و پهنای زمین تنگ شد ، و از ریزش رحمت آسمان دریغ ورزیدهشد ،
3) و تویی یاور ما و به سوی توست گلایهها و شکایتها ، و بر توست اعتماد و تکیه ما
4) چه در سختی و چه در آسانی . بار الها! درود فرست بر محمد
5) و خاندان محمد ، آن زمامدارانی که واجب کردهای بر ما فرمانبرداری
6) و اطاعتشان را، و بدین سبب جایگاهشان را به ما شناساندی، پس گشایش ده برما به حقّ ایشان
فَرَجا عاجِلاً قَرِیبا ، کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ(1)مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ ! یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ ! اِکْفِیانِی فَاِنَّکُما(2)کافِیانِ، وَانْصُرانِی فَاِنَّکُما ناصِرانِ. یا مَوْلانا یا(3)صاحِبَ الزَّمانِ ، الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ. اَدْرِکْنِی(4)اَدْرِکْنِی اَدْرِکْنِی .السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ . الْعَجَلَ الْعَجَلَ(5)الْعَجَلَ . یا اَرْحَمَالرّاحِمِینَ ! بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِالطّاهِرِینَ.(6)
1) ، گشایشی فوری و نزدیک ، همچون برهم زدن چشم یا زودتر (از آن) ، یا
2) ای محمد؛ ای علی! ای علی؛ ای محمد! من را نگه دارید که شمایید
3) نگه دارندگان من ، و من را یاری کنید که شمایید یاوران من ای سرور ما! ای
4) صاحب اختیار جهان! به فریادم برس ! به فریادم برس ! به فریادم برس ! دریاب مرا !
5) دریاب مرا ! دریاب مرا ! همین ساعت ، همین ساعت ، هماکنون . فوری فوری
6) زود ! ای خدا ای مهربانترین مهربانان ! به حق محمد وخاندان پاکیزهاش (برآورده کن دعای مرا).
بر هر شیعه و دوست مخلص حضرت صاحب الزمان ارواحنافداه سزاوار است که همه روزه با مولا و آقای خود، میثاق و بیعت خود را تازه گرداند؛ زیرا بعد از اینکه یقین کردی و دانستی که همیشه در محضر امام خود حضور داری و آن بزرگوار از تمام امورات تو آگاه است و آنی از تو غفلت ندارد، وظیفهات این است که به هر وسیله ممکن خدمت نمایی و قلبی و لسانی، جانی و مالی شرط بندگی را به جا آوری. ملتزم بودن به خواندن دعای عهد، هر روز صبح، البته از روی صدق و اخلاص و حضور قلب بیانگر این معناست.
سید بن طاوس و کفعمی و دیگران در مصابیح و کتب معتبره از حضرت صادق علیهالسلام روایت کردهاند که آن حضرت فرمودهاند: هرکس چهل صباح (از روی اخلاص) خدا را با این عهد (دعا) بخواند، از یاوران حضرت قائم عجّل اللّه فرجه الشریف میشود. و اگر پیش از ظهور آن حضرت بمیرد و آن حضرت را درک نکند، خداوند متعال او را زنده کند و از قبرش بیرون آورد که در خدمت آن حضرت باشد. و حق تعالی به عدد هر کلمهای، هزار حسنه او را کرامت فرماید و هزار گناه از او محو کند، و آن عهد این است:
اَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِیمِ ، وَ رَبَّ الْکُرْسِیِّ الرَّفِیعِ(1)وَ رَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ ، وَ مُنْزِلَ التَّوْراةِ وَ الاِنْجِیلِ(2)وَ الزَّبُورِ ، وَ رَبَّ الظِّلِّ وَ الْحَرُورِ ، وَ مُنْزِلَ الْقُرْآنِ(3)الْعَظِیمِ، وَرَبَالْمَلآئِکَهِالْمُقَرَّبِینَ وَالاَْنْبِیآءِ وَالْمُرْسَلِینَ.(4)اَللّهُمَّ اِنِّی اَسْئَلُکَ بِوَجْهِکَ الْکَرِیمِ ، وَ بِنُورِ وَجْهِکَ(5)المُنِیرِ وَ مُلْکِکَ الْقَدِیمِ ، یا حَیُّ یا قَیُّومُ اَسْئَلُکَ(6)
1) ، بار الها! ای پروردگار روشنی بزرگ ، و پروردگار سریر بلند
2) و پروردگار دریای جوشان ، و فرو فرستنده کتاب تورات و انجیل
3) و زبور ، و پروردگار سایه و آفتاب داغ ، و فرو فرستنده قرآن
4) بزرگ ، و پروردگار فرشتگان نزدیک درگاه خدا و پیامبران و فرستادگان .
5) خدایا! از تو میخواهم به حقّ ذات بزرگوارت ، و به حقّ نور جمال
6) تابانت و فرمانروایی دیرینهات ، ای زنده ، ای پاینده ! از تو میخواهم
بِاسْمِکَ الَّذِی اَشْرَقَتْ بِهِ السَّماواتُ وَ الاَْرَضُونَ(1)وَ بِاسْمِکَ الَّذِی یَصْلَحُ بِهِ الاَْوَّلُونَ وَ الآخِرُونَ(2)یا حَیّا قَبْلَ کُلِّ حَیٍّ ، وَ یا حَیّا بَعْدَ کُلِّ حَیٍّ(3)وَ یا حَیّا حِینَ لا حَیَّ ، یا مُحْیِیَ الْمَوْتی وَ مُمِیتَ(4)الاَْحْیآءِ ، یا حَیُّ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ . اَللّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلانَا(5)الاِْمامَ الْهادِیَ الْمَهْدِیَّ الْقآئِمَبِاَمْرِکَ صَلَواتُاللّهِ عَلَیْهِ(6)
1) ، به حقّ آن نامت که روشن شد بدان آسمانها و زمینها ،
2) ، و به حقّ آن نامت که صالح و شایسته گشتند بدان پیشینیان و پسینیان ،
3) ، ای زنده پیش از هر موجود زندهای ، و ای زنده پس از هر موجود زندهای ،
4) و ای زنده در آن هنگام که زندهای وجود نداشت ، ای زنده کننده مردگان و ای میراننده
5) زندگان ، ای زندهای که معبودی جز تو نیست . خدایا ! برسان به مولای ما
6) آن امام راهنمای راهیافته و قیام کننده به فرمان تو که درودهای خدا بر او
وَعَلی آبآئِهِالطّاهِرِینَ عَنْ جَمِیعِالمُؤْمِنِینَوَالمُؤْمِناتِ(1)فِی مَشارِقِ الاَْرْضِ وَ مَغارِبِها ، سَهْلِها وَ جَبَلِها(2)وَ بَرِّها وَ بَحْرِها، وَ عَنِّی وَ عَنْ والِدَیَّ مِنَ الصَّلَواتِ(3)زِنَةَ عَرْشِ اللّهِ وَمِدادَ کَلِماتِهِ، وَما اَحْصاهُ عِلْمُهُ(4)وَ اَحاطَ بِهِ کِتابُهُ . اَللّهُمَّ اِنِّی اُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ(5)یَوْمِی هذا ، وَ ما عِشْتُ مِنْ اَیّامِی ، عَهْدا وَ عَقْدا(6)
1) و پدران پاکش باد ، از طرف همه مردان و زنان با ایمان
2) ، در مشرقهای زمین و مغربهای آن ، هموار آن و کوهش ،
3) خشکی آن و دریایش ، و از طرف من و پدر و مادرم درودهایی
4) ، هموزن عرش خدا و شماره سخنان او ، و آنچه را شمارش کرده دانشش ،
5) و کتاب و دفترش بدان احاطه دارد . خدایا من تجدید و تازه میکنم در بامداد
6) این روز ، و هر چه زندگی کنم از روزهای دیگر ، عهد و پیمان
وَ بَیْعَةً لَهُ فِی عُنُقِی لا اَحُولُ عَنْها ، وَلا اَزُولُ اَبَدا .(1)اَللّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ اَنْصارِهِ وَ اَعْوانِهِ وَ الذّآبِّینَ عَنْهُ(2)وَ الْمُسارِعِینَ اِلَیْهِ فِی قَضآءِ حَوآئِجِهِ ، وَ الْمُمْتَثِلِینَ(3)لاَِوامِرِهِ وَ الْمُحامِینَ عَنْهُ ، وَ السّابِقِینَ اِلی اِرادَتِهِ ،(4)وَالمُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْهِ . اَللّهُمَّ اِنْ حالَ بَیْنِی وَبَیْنَهُ(5)المَوْتُ الَّذِی جَعَلْتَهُ عَلی عِبادِکَ حَتْما مَقْضِیّا(6)
1) و بیعتی برای آن حضرت در گردنم که هرگز از آن سرپیچی نکنم ، و دست نکشم هرگز .
2) ، خدایا قرار ده مرا از یاران و کمک کارانش و دفاع کنندگان از او ،
3) و شتابندگان به سوی او در برآوردن خواستههایش ، و انجام دهندگان
4) به دستورات و اوامرش و حمایت کنندگان از آن حضرت ، و پیشی گیرندگان به سوی خواستهاش ،
5) و شهادت یافتگان پیش رویش . خدایا اگر فاصله افتد میان من و او
6) ، آن مرگی که قرار دادهای آن را بر بندگانت حتمی و مقرّر ،
فَاَخْرِجْنِی مِنْ قَبْرِی مُؤْتَزِرا کَفَنِی ، شاهِرا سَیْفِی(1)مُجَرِّداقَناتِی، مُلَبِّیا دَعْوَهَالدّاعِی فِیالحاضِرِوَالبادِی(2)اَللّهُمَّ اَرِنِی الطَّلْعَةَ الرَّشِیدَةَ وَ الْغُرَّةَ الْحَمِیدَةَ(3)وَ اکْحُلْ ناظِرِی بِنَظْرَةٍ مِنِّی اِلَیْهِ ، وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ(4)وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ ، وَاَوْسِعْ مَنْهَجَهُ ، وَاسْلُکْ بِی مَحَجَّتَهُ(5)وَ اَنْفِذْ اَمْرَهُ ، وَ اشْدُدْ اَزْرَهُ ، وَ اعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَکَ(6)
1) ، پس بیرون آور مرا از گورم در حالی که کفن به خود پیچیده ، با شمیشر آخته ،
2) . و نیزه برهنه ، پاسخگویان به فراخوانی آن دعوت کننده بزرگوار در شهر و بیابان .
3) ، خدایا نشان بده به من آن جمال ارجمند و آن دارای پیشانی نورانی پسندیده را ،
4) ، و بکش دیدهام را به سرمه وصال دیدارش به یک نگاه ، و شتاب کن در ظهورش ،
5) ، و آسان گردان خروجش را ، و بگستران راهش را ، و مرا به راه او درآور ،
6) ، و دستورش را نافذ گردان ، و پشتش را محکم کن ، و آباد گردان خدایا به دست او شهرهایت را ،
وَ اَحْیِ بِهِ عِبادَکَ ، فَاِنَّکَ قُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ ، ظَهَرَ و زنده گردان به وسیلهاش بندگانت را ، زیرا تو فرمودی و گفتهات عین حقیقت است ، آشکار شد الفَسادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِی النّاسِ . تبهکاری در خشکی و دریا به خاطر کردههای مردم . فَاَظْهِرِ اللّهُمَّ لَنا وَلِیَّکَ وَ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّکَ الْمُسَمّی(1)بِاسْمِ رَسُولِکَ ، حَتّی لا یَظْفَرَ بِشَیْءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلاّ(2)مَزَّقَهُ ، وَیُحِقَّ الْحَقَّ وَیُحَقِّقَهُ . وَاجْعَلْهُ اللّهُمَّ مَفْزَعا(3)لِمَظْلُومِ عِبادِکَ، وَناصِرا لِمَنْ لا یَجِدُ لَهُ ناصِرا غَیْرَکَ،(4)
وَ مُجَدِّدا لِما عُطِّلَ مِنْ اَحْکامِ کِتابِکَ ، وَ مُشَیِّدا لِما(1)وَرَدَ مِنْ اَعْلامِ دِینِکَ وَ سُنَنِ نَبِیِّکَ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ(2)وَآلِهِ . وَاجْعَلْهُ اللّهُمَّ مِمَّنْ حَصَّنْتَهُ مِنْ بَأْسِ الْمُعْتَدِینَ (3)اَللّهُمَّ وَسُرَّ نَبِیَّکَ مُحَمَّدا صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ بِرُؤْیَتِهِ (4)وَ مَنْ تَبِعَهُ عَلی دَعْوَتِهِ ، وَ ارْحَمِ اسْتِکانَتَنا بَعْدَهُ(5)اَللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الاُمَّةِ بِحُضُورِهِ(6)
1) و تازه کننده آن احکامی که از کتاب تو تعطیل مانده ، و محکم کننده آنچه
2) رسیده از نشانههای دین و آیینت و دستورات پیامبرت که درود خداوند بر او
3) . و آلش باد ، و قرارش ده خدایا از آنان که نگاهش داری از صولت و حمله زورگویان .
4) خدایا شاد گردان (دل) پیامبرت محمد که درود خداوند بر او و آلش باد را به دیدارش ،
5) . و نیز هرکه در دعوتش از آن حضرت پیروی کرد ، و رحم کن بر بیچارگی ما پس از آن حضرت .
6) ، خدایا برطرف کن این اندوه را از این امّت به حضور امام زمان ،
وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ ، اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدا وَ نَراهُ قَرِیبا ،(1)بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمِینَ.(2)
پس سه مرتبه بر ران راست زده و میگویی:
اَلْعَجَلَ الْعَجَلَ یا مَوْلایَ یا صاحِبَ الزَّمانِ.(3)
سیّد شریف، سیّد مرتضی حسینی معروف به ساعت سازِ قمی، که از اشخاص باخدا و متدیّن شهر قم، و به نیکی و پارسایی مشهور و معروف بوده حکایت نموده است:
شب پنج شنبهای در فصل زمستان که هوا بسیار سرد، و برف زیادی هم قریب نیم زرع روی زمین نشسته بود، در منزل خود نشسته بودم. به خاطرم آمد که امشب، شب پنج شنبه و هنگام رفتن آخوند (شیخ محمد تقی بافقی) به مسجد جمکران است.
با خود گفتم ایشان حتما با این هوای سرد و برفی،
رفتن به جمکران را تعطیل کردهاند، امّا دلم طاقت نیاورد و به جستجوی ایشان رفتم. در منزلشان نبود، در مدرسه هم نبود، سراسیمه از هر کس جویای ایشان بودم، تا به میدان میر، که سر راه جمکران است رسیدم. تصمیم گرفتم درباره ایشان تحقیق نمایم.
شخصی که خبّاز و نانوای میدان میر بود گفت: آقا چرا مضطربی و به دنبال چه کسی میگردی؟
گفتم: در فکر حاج شیخ محمّدتقی هستم که مبادا در این سرما به مسجد رود، زیرا در این هوای سرد و برفی، بیابان پر از خطرِ جانوران است و ترس خشک شدن از کوران و سرما هم میرود. آمدم بلکه او را ببینم و مانع رفتن او بشوم ولی هنوز وی را ندیدهام و کسی هم خبر از او ندارد.
نانوا گفت: معطّل نشو، زیرا ایشان با چند نفر از دوستان و شاگردانش به سمت مسجد جمکران رفتند. همین که این کلام را شنیدم اضطرابم بیشتر شد و با عجله به راه افتادم.
نانوا گفت: کجا شتاب میکنی؟ گفتم: شاید به آنها برسم و ایشان را برگردانم.
نانوا گفت: بیخود مرو، زیرا که به آنها قطعا نخواهی رسید و شاید الآن اگر به خطری برنخورده باشند نزدیک مسجد باشند.
من بسیار پریشان شدم، و به خاطر آن شدّتِ سرما و برفی که مدام از آسمان میبارید ترس این را داشتم که مبادا پیشآمدی برای آنها رخ دهد، امّا چارهای نداشتم.
به منزل برگشتم. اهل منزل نیز از پریشانی من، مضطرب و اندوهناک شدند.
خوابم نمیبرد، به دعا کردن برای ایشان مشغول بودم که نزدیک سحر در چشمانم احساس خستگی کردم. بین خواب و بیداری بودم، که ملاحظه نمودم حضرت صاحب الامر عجّل اللّه له الفرج وارد منزل شدند و به من فرمودند: سیّد مرتضی چرا مضطربی؟
عرض کردم: ای مولایم! به خاطر شیخ محمّدتقی، که امشب به مسجد رفته و نمیدانم بر سر او چه آمده است.
فرمودند: سیّد مرتضی! گمان میکنی من از حاج شیخ دورم، الآن به مسجد رفتم و وسایل استراحت او و اصحابش را فراهم کرده و آمدم.
از خوشحالی برخاسته و به اهل منزل که از من پریشانتر بودند، این بشارت را مژده دادم.
صبح زود برخاستم و برای اثبات راستی و صحّت این خواب به جست و جو پرداختم تا به یکی از اصحاب حاج شیخ رسیدم. به وی گفتم: دوست دارم قضیّه دیشب را بگویی.
گفت: آری! دیشب حاج شیخ ما را برداشته و همگی در آن هوای سرد و برفی، به طرف مسجد جمکران رفتیم؛ اما وقتی که از شهر خارج شدیم، یک حرارت و شوق دیگری داشتیم به گونهای که در روی برف، از زمین خشک و روز آفتابی سریعتر میرفتیم، تا به اندک زمانی به مسجد رسیده و متحیّر بودیم که شب را از سرما،
چگونه به روز آوریم که ناگاه دیدیم جوان سیّدی وارد شده و به حاج شیخ فرمود: دوست دارید کرسی و لحاف و آتش برایتان حاضر کنم؟ ایشان گفتند: اختیار با شماست.
آن سیّد از مسجد بیرون رفت، امّا چند دقیقهای طول نکشید که برگشت و با خود کرسی و لحاف و منقلی از ذغال و آتش آورد، و در یکی از حجرات گذاشته و مرتب نمود، هنگام رفتن از حاج شیخ پرسید: باز چیزی احتیاج دارید؟ شیخ جواب داد: خیر.
یک نفر از ما اظهار داشت: ما صبح زود میرویم، این اثاثیه را به چه کسی بسپاریم؟ فرمود: هرکس آورده خودش خواهد برد، و از نظر ما پنهان شد.
ما در تعجّب بودیم که این سیّد چه کسی بود و اثاثیه را از کجا آورد، با اینکه از اینجا تا قریه جمکران رفتن و برگشتنش به اندازه یک کیلومتر راه است و لا اقل برای رفت و برگشت و تهیه لوازم، نیم ساعت لازم است و از طرف دیگر چند ساعت از شب گذشته و هوا سرد و برف هم در حال باریدن بود. صبح هم اثاثیه را همانجا گذاشته و آمدیم و هنوز در همان فکر هستم.
به او گفتم: من میدانم که آن سیّد جوان چه شخصی بود، آنگاه داستان اضطراب و خواب خود و فرمایش مولایم را برای او بیان کردم، و گفتم که از خانهام بیرون نیامدم مگر برای اینکه راستی و صحّت خواب خود را ببینم، و الحمد للّه دیدم، و فهمیدم که مولایم از این مرد شریف غافل نیست.
لازم به یادآوری است که مرحوم شیخ محمّدتقی بافقی در تعمیر ساختمان قدیمی مسجد و احیا و رونق دادن به آن، سهم به سزایی داشته، و مقیّد بوده است که شبهای جمعه با جمعی از طلاّبِ متدیّن و وارسته به آنجا مشرّف شده و تا صبح به مناجات با خداوند متعال و مولا و آقای خود حضرت صاحب الزمان عجّل اللّه فرجه الشریف بپردازد.
در «مسجد جمکران» پسربچهای که اهل «زاهدان» است، شفا گرفته است که نوار مصاحبه آن موجود است. اینک سؤال و جوابی را که جناب «حاج آقای موسوی» مدیریت محترم آن زمان مسجد با خود نوجوان و والده او نموده، از نوار پیاده و ذیلاً از نظر خوانندگان محترم میگذرد:
تاریخ
مصاحبه: هیجدهم آبان ماه 1372 ه.ش.
لطفا خود را معرّفی و اصل ماجرای شفا یافتن را بیان کنید.
بسم اللّه الرحمن الرحیم. من «سعید چندانی»، دوازده ساله هستم که حدود یک سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دکترها جوابم نموده بودند.
پانزده روز قبل، شب چهارشنبه که به «مسجد جمکران» آمدم، در خواب دیدم نوری از پشت دیوار به طرف من میآید که اوّل ترسیدم، بعد خود را کنترل نمودم، این نور آمد و با بدن من تماسی پیدا کرد و رفت و نور آنقدر زیاد بود که من نتوانستم آن را کامل ببینم، بیدار شدم و باز خوابیدم تا صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم بدون عصا میتوانم راه بروم و حالم خیلی خوب
است. تا شب جمعه در مسجد ماندیم و در شب جمعه، مادرم بالای سرم نشسته بود و به تلاوت قرآن مشغول بود، احساس کردم کسی بالای سر من آمد و جملاتی را فرمود که من باید یک کاری را انجام دهم، سه مرتبه هم جملات را بیان کرد.
من به مادر گفتم: مادر! شما چیزی به من گفتی؟
گفت: نه! من آهسته مشغول قرائت قرآنم.
گفتم: پس چه کسی با من حرف زد؟
گفت: نمیدانم.
هرچه سعی کردم آن جملات را به یاد بیاورم، متأسّفانه نشد و تا الآن هم یادم نیامده است.
سعید جان! شما اهل کجا هستی؟!
زاهدان.
کدام شهر زاهدان؟
خود زاهدان.
کلاس چندمی؟
پنجم.
کدام مدرسه میروی؟
محمّد علی فائق.
شما قبل از شفا پیدا کردن، چه ناراحتی داشتی؟
غدّه سرطانی.
در کجای بدنت بود؟
لگن و مثانه و شکم.
از چه جهت ناراحت بودی؟
راه رفتن و درد و ناراحتی که حتّی با عصا هم نمیتوانستم درست راه بروم و من را بغل میگرفتند.
دکترها چه گفتند؟
گفتند ما نمیتوانیم تو را عمل کنیم و جوابم کردند و بعضی از دکترها هم به مادرم میگفتند باید پایش را قطع کنیم.
شما در این مدّت، بیرون از منزل نمیرفتی؟
از سه ماه قبل که من را جهت عمل جراحی، نمونهبرداری کرده بودند، دیگر نتوانستم از خانه بیرون بروم.
در این سه ماه چه میکردی؟
خوابیده بودم و نمیتوانستم راه بروم.
میشود آدرس منزلتان را بگویید؟
بلی ! زاهدان، کوی امام خمینی، انتهای شرقی، کوچه نعمت، پلاک 6، منزل آقای چندانی.
شما چطور شد جمکران آمدید؟
مادرم من را آورد.
الآن که به مسجد جمکران آمدهای، چه احساسی داری؟
خیلی احساس خوبی دارم و ناراحتیهایم همه برطرف شده.
بعد از اینکه شفا یافتی، نزد دکتر رفتهای؟
آری!
چه گفتند؟
تعجّب کردند و مادرم به آنها گفت: ما دکتر دیگری داریم و او علاج کرده. گفتند: کجاست؟ گفت: جمکران و آنها آدرس گرفتند و گفتند ما هم میرویم.
شما قبل از اینکه شفا بگیری و قبل از خوابیدن، چه راز و نیازی کردی و با خود چه میگفتی؟
گریه کردم و از خدا و امام زمان علیهالسلام خواستم که این درد از من برود و من را شفا بدهد و بالاخره به نتیجه رسیدم و موفّق شدم و خیلی راضیام.
شما برای معالجه کجا رفتید؟
چند ماه قبل به بیمارستان «الوند» رفتیم. بعد دکتر گفت تکّه برداری میکنم، بستری شدم و تکّه برداری کردند. پس از چهار روز که بستری بودم، از حال رفتم،
و سه چهار ماه اصلاً نتوانستم راه بروم و تمام خانوادهام مأیوس بودند.
خیلی درد داشتی؟
آری!
الآن هیچ دردی نداری؟
خیر!
با چه چیزی شما را به اینجا آوردند؟
ماشین.
به چه نحو وارد مسجد شدی؟
تا نصف راه با عصا آمدم وچون سختم بود، من را بغل کردند و به مسجد آوردند.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
بر محمّد و آل محمّد صلوات! (صلوات حاضرین)
برای خشنودی امام زمان علیهالسلام صلوات! (صلوات حاضرین)
من از یک جهت ناراحت و از یک جهت خوشحال هستم و لذا نمیتوانم درست صحبت کنم، ببخشید. امّا ناراحتی من این است که میخواهم از اینجا بروم و جهت خوشحالیام آن است که فرزندم شفا پیدا کرده است.
بچّه من یک سال و هشت ماه مریض بوده و به من چیزی نگفت. یعنی فرزندم یک سال با درد ساخت
و چیزی نگفت، تا ناراحتی خیلی شدید شد و به من اظهار کرد. من او را نزد دکترهای زاهدان بردم، به من گفتند باید این بچه را به تهران ببرید. او را به تهران آوردم و نمونهبرداری کردند و گفتند: «غدّه سرطانی است.» من بیاختیار شده و به سر و صورتم زدم و از آن روز به بعد که مرض او را فهمیدم خواب راحت نداشتهام و شبهای طولانی را نمیدانم چطور گذرانده و خواب به چشمان من نمیآمد. آنچه بلد بودم این بود که: اوّل به نام خدا درود میفرستادم و «اللّه اکبر» و «لا اله إلاّ اللّه» میگفتم. چندین دوره تسبیح «لا اله إلاّ اللّه» گفتم که این نام خداست. بعدا به نام محمّد صلیاللهعلیهوآله و بعد به نام حضرت مهدی علیهالسلام و بقیّه انبیا صلوات فرستادم؛ چون خواب به چشمم نمیآمد و نمیخواستم بیکار باشم.
دکترها چه گفتند؟
گفتند مادر سعید! الآن که بچّه از بین رفته او را برای ما آوردی؟ و به من گفتند سرطان است و علاج ندارد. گفتم: تقصیر من نیست به من نگفت. به او گفتند: چرا نگفتی؟ گفت: من نمیدانستم که سرطان است. به هر حال دکترها عصبانی شدند و به من گفتند ببرش.
چهار دکتر ما را جواب کردند. به بعضی از دکترها التماس کردم، گفتند: شیمی درمانی میکنیم تا چه پیش آید.
چند جلسه شیمی درمانی کردند و هنوز زیر برق نگذاشته بودند که من سعید را به اینجا (مسجد جمکران) آوردم.
وقتی به اینجا آمدیم، روز سه شنبه بود و سعید شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب، که بچّهام تنها بود و من خودم مسجد بودم، خواب میبیند. من آمدم دیدم بدون عصا دارد راه میرود.
گفتم: سعیدجان! زود برو چوبرا بردار، چرا بدونعصا میروی؟
گفت: من دیگر با پای خودم میتوانم راه بروم و احتیاجی به عصا ندارم. مگر من نیامدم اینجا که بدون چوب بروم؟
من و برادرش گفتیم لابد شوخی میکند، و او گفت: من شفا گرفتم و خوابش را گفت.
برادرش گفت: «اگر راست میگویی، بنشین.»
نشست. «بلند شو»، بلند شد. «سینه خیز برو»، رفت. دیدم کاملاً خوب شده است. الحمد للّه ربّ العالمین.
من به خاطر اینکه بچّهام را چشم نکنند و اسباب ناراحتی او را فراهم نکنند، گفتم به کسی نگویم تا بعدا برای متصدّی مسجد نقل میکنم. شکر! الحمد للّه! بچّهام را آوردم اینجا، سالم شده و امید است حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخّص شویم.
در نوار ویدیویی از این مادر سؤال شده: چرا شما به «مسجد جمکران» آمدی؟ در جواب میگوید: به خاطر خوابی که وقتی در بیمارستان تهران بودم، دیدم که من را به اینجا راهنمایی کرده و گفتند: شفای فرزند تو آنجاست.
ایشان چند ماه مریض احوال و بستری بود؟
از شهریور ماه، که از شهریور تا آبان، دیگر هیچ
نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل میگرفت و از این طرف به آن طرف و پیش دکتر میبرد و در مسافرت برادرش که همراه ما هست؛ چون بعد از نمونهبرداری، به کلّی از پا افتاد، و عکسها و مدارک موجود است.
بعد از شفا هم او را پیش دکترها بردی؟
آری! و تعجّب کردند و گفتند: چه کار کردی که این بچّه خوب شده؟ گفتم: ما یک دکتر داریم که پیش او بردم. گفت: کجاست؟ گفتم: «قم جمکران» و از سکّههای امام زمان علیهالسلام که شما داده بودید، به آنها دادم. به خدا دکتر تعجّب کرد، دکترش آدرس جمکران را نیز گرفت.
کدام دکتر بود؟
بیمارستان هزار تختخوابی امام خمینی، و نام دکتر
هم «دکتر رفعت» و یک دکتر پاکستانی.
دقیقا چه مدّت است که اینجا هستی؟
نزدیک به یک ماه است اینجا هستم و باید حضرت امضا کند و اجازه دهد تا از اینجا برویم.
پدرش میداند؟
آری! خودم تلفن زدم و همه تعجّب کرده و باور نمیکنند که بچّه خوب شده باشد.
محلّ شما اکثرا اهل تسنّن هستند؟
بلی!
خودتان چطور؟
ما خودمان اهل تسنّن و حنفی هستیم، پیرو دین، قرآن و اسلام هستیم.
حالا که امام زمان علیهالسلام بچّه شما را شفا داده، شیعه نمیشوید؟
امام زمان علیهالسلام مال ما هم هست و تنها برای شما نیست.
دو نکته قابل توجّه:
1 دیدار این نوجوان با مرحوم آیت اللّه العظمی گلپایگانی و سفارش ایشان به او که باید جزو شاگردان مکتب امام صادق علیهالسلام و از سربازان امام عصر ارواحنا فداه شوی.
2 مژده دادند که افراد خانواده این نوجوان همه شیعه اثنی عشری شدهاند و این قصه نزد مردم آنجا مشهور است.
آنانکه عنایت مولای خود را میطلبند، باید توجّه داشته باشند که تنها نباید توقّع داشت که از آن سو توجّهی شود، بلکه ما هم در مقابل آقا و ولی نعمتمان وظایفی داریم، وظایفی که عمدتا از آنها غافلیم و این غفلتها قلب مقدّس آن حضرت را از ما محزون و اندوهناک میسازد، آنجا که میفرماید:
«خداوند ما و شما را از فتنهها نگاه دارد و به ما و شما روح یقین موهبت کند و از بدی عاقبت باز دارد».(1)
1) . فرازهایی از توقیعات حضرت ولی عصر علیهالسلام خطاب به عالم بزرگوار، شیخ مفید رحمهالله بحار الانوار ج 53، ص 175 و 177 به نقل از «احتجاج».
تردید و سرگردانی، و گرایش به مکتبهای پوشالی و بیاساس، و کردار ناشایست که از لوارم دوران غیبت کبری است شایسته شیعیان و دوستان آن حضرت نیست؛ چرا که خاطر آن امام مهربان را آزرده میسازد:
«ما از رسیدگی و سرپرستی شما کوتاهی نمیکنیم و یاد شما را از خاطر نمیبریم که اگر جز این بود نابسامانیها و مصیبتها بر سرتان فرود میآمد و دشمنان، شما را درهم میشکستند. تقوای خود را بیشتر کنید و ما را یاری دهید».(1)
لذا مناسب دیدیم نمونهای از وظایف مهم نسبت به آن حضرت را، زینتبخش این نوشتار قرار دهیم:
1 شناخت و معرفت کامل از طریق صفات
1) . همان.
و خصایصی که مخصوص آن حضرت است، و مداومت داشتن بر خواندن این دعا:
اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ بار خدایا ! خودت را به من بشناسان ؛ زیرا اگر خودت را به من نشناسانی ، لَمْ اَعْرِفْ نَبِیَّکَ . اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ ، فَإِنَّکَ إِنْ پیامبرت را نشناسم . خدایا پیامبرت را به من بشناسان ؛ زیرا اگر لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ ، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ . اَللّهُمَّ عَرِّفْنِی پیامبرت را به من نشناسانی ، حجّتت را نشناسم . خدایا به من بشناسان حُجَّتَکَ ، فَإِنَّکَ إِنْ لَمْتُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی. حجّتت را ؛ زیرا اگر حجّتت را به من نشناسانی ، از دینم گمراه شوم. 2 منتظر ظهور و فرج آن حضرت بودن، به گونهای که این انتظار در انسان تحرک ایجاد کرده و در عمل ظاهر شود، تا
آنجا که در انجام واجبات الهی و ترک محرمات کوتاهی نکند.
3 تسلیم و انقیاد برای امر امام علیهالسلام داشته باشد و عجله نکند، یعنی چون و چرا در امر ظهور آن جناب ننماید و آنچه از جانب آن حضرت میرسد، صحیح و مطابق حکمت بداند.
4 از مال خود به آن حضرت هدیه نماید، مثلاً مالی را که میخواهد به امام علیهالسلام هدیه دهد، به همین قصد در راهی که میداند رضای آن حضرت است مصرف نماید، مانند اینکه به صالحان از دوستان و شیعیان آن حضرت کمک نماید.
5 صدقه دادن به قصد سلامتی آن حضرت.
6 مداومت نمودن بر خواندن این دعا که در کتاب کمال الدین از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده: «یا اَللّهُ یا رَحْمنُ یا رَحِیمُ یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلی دِینِکَ».
7 در هر حال و زمانی آماده یاری نمودن آن حضرت باشد، و در فراقش مغموم بوده و ندبه و زاری نماید (مداومت داشتن بر خواندن دعای ندبه در صبحهای جمعه).
8 در مشکلات و گرفتاریهای مهمّ به آن حضرت متوسّل شود.
9 فضایل و کمالات و صفات آن حضرت را ذکر نمودن و مردم را به سوی معرفت و شناخت آن جناب و خدمت به آن بزرگوار دعوت کردن.
10 صبر کردن بر سختیها و سرزنش دشمنان.
11 هدیه ثواب اعمال نیک و عبادات به آنحضرت.
12 دعا کردن برای سلامتی آن بزرگوار و طلب پیروزی و یاری و ظهور آن جناب را، از خدای متعال نمودن.
13 خواندن زیارت آن حضرت و دعای عهد که در کتاب مفاتیح الجنان نقل شده است.
14 بر دین و اعتقادات خود ثابت باشد و با نااهلان و منحرفین که او را نسبت به دینش سست کنند معاشرت نکند.
15 و از همه مهمتر؛ انجام واجبات و ترک محرمات
امامان معصوم و ائمه اطهار علیهمالسلام آیتهای کرامت و نشانههای رحمت و احسانند که بخشش، عادتِ آنها و کرامت و جوانمردی خمیرمایه وجودی ایشان است و در طول تاریخ و در کورانهای زندگی، از شیعیان و دوستان خود دستگیری نمودهاند. امام زمان ارواحنا فداه نیز از همین شجره طیّبه و خاندان با فضیلت است، اگر چه بنابر مصالحی خداوند ایشان را از انظار غایب فرموده است و ظاهر نیست، امّا احوال و اخبار دوستان و پیروانش بر آن بزرگوار پوشیده نمیباشد و در رسیدگی به حالِ آنان که، به حبل ولایتش چنگ زنند کوتاهی
نمیکند و پیوسته برکات و رحمتش بر امّت جدّش جاری است.
لذا بایسته و شایسته است که در مهمّات و گرفتاریهای دشوارِ مادّی و معنوی، دست نیاز و ندای عجز و استغاثه به سوی این مولا و آقای رئوف و مهربان دراز کنیم، تا در مصایب و مشکلات توانفرسای دوران غیبت، به فریادمان رسند و الطاف و عنایات شان شامل حالمان گردد.
1 نامه نوشتن و عریضه دادن به امام زمان علیهالسلام
هرکس حاجتی دارد آنچه که ذکر میشود در نامهای بنویسد و در (ضریح) یکی از قبور ائمه علیهمالسلام بیندازد، یا
نامه را ببندد و مهر کند و خاکِ پاکی را گِل سازد، و آن را در میان گِل گذارد و در نهری یا چاهی عمیق یا آبی اندازد، که به حضرت صاحب الزمان علیهالسلام میرسد و آن بزرگوار عهدهدار برآوردن حاجت میشود.
نامه این چنین نوشته میشود:
بِسْمِ اللّهِ الرّحمنِ الرَّحِیمِ
کَتَبْتُ یامَوْلایَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْکَ مُسْتَغِیثا، وَشَکَوْتُ مانَزَلَ بِی مُسْتَجِیرا بِاللّهِ عَزَّ وجَلَّ ثُمَّ بِکَ، مِنْ أَمْرٍ قَدْ دَهَمَنِی، وَأَشْغَلَ قَلْبِی، وَاَطالَ فِکْرِی، وَسَلَبَنِی بَعْضَ لُبِّی، وَعَیَّرَ خَطِیرَ نِعْمَةِ اللّهِ عِنْدِی، اَسْلَمَنِی عِنْدَ تَخَیُّلِ وُرُودِهِالْخَلِیلُ، وَتَبَرَّأَ مِنِّی عِنْدَ تَرآئِی إِقْبالِهِ إِلَیَّ الْحَمِیمُ، وَعَجَزَتْ عَنْ دِفاعِهِ حِیلَتِی، وَخانَنِی فِی
تَحَمُّلِهِ صَبْرِی وَقُوَّتِی، فَلَجَأْتُ فِیهِ إِلَیْکَ، وَتَوَکَّلْتُ فِی الْمَسْئَلَةِ للّهِِ جَلَّ ثَنآؤُهُ عَلَیْهِ وَعَلَیْکَ فِی دِفاعِهِ عَنِّی، عِلْما بِمَکانِکَ مِنَ اللّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ، وَلِیِّ التَّدْبِیرِ وَمالِکِ الْأُمُورِ، واثِقا بِکَ فِی الْمُسارَعَةِ فِی الشَّفاعَةِ إِلَیْهِ جَلَّ ثَنآؤُهُ فِی اَمْرِی، مُتَیَقِّنا لاِءِجابَتِهِ تَبارَکَ وَتَعالی إِیّاکَ بِإِعْطآئِی سُؤْلِی. وَأَنْتَ یا مَوْلایَ! جَدِیرٌ بِتَحْقِیقِ ظَنِّی وَتَصْدِیقِ أَمَلِی فِیکَ فِی أَمْرِ کَذا وَکَذا (پس حاجات خود را ذکر نمایید) فِیما لا طاقَةَ لِی بِحَمْلِهِ، وَلا صَبْرَ لِی عَلَیْهِ، وَإِنْ کُنْتُ مُسْتَحِقّا لَهُ وَلِأَضْعافِهِ بِقَبِیحِأَفْعالِی، وَتَفْرِیطی فِیالْواجِباتِ الَّتِی للّهِِ عَزَّوَجَلَّ. فَأَغِثْنِی یا مَوْلایَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْکَ! عِنْدَ اللَّهْفِ، وَقَدِّمِ الْمَسْئَلَةَ للّهِِ
عَزَّ وَجَلَّ فِی أَمْرِی قَبْلَ حُلُولِ التَّلَفِ وَشَماتَةِ الاَْعْدآءِ، فَبِکَ بَسَطَتِ النِّعْمَةُ عَلَیَّ، وَاسْئَلِ اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ لِی نَصْرا عَزِیزا وَفَتْحا قَرِیبا، فِیهِ بُلُوغُ الاْمالِ، وَخَیْرُ الْمَبادِی وَخَواتِیمُ الاَْعْمالِ، وَالْأَمْنُ مِنَ الْمَخاوِفِ کُلِّها فِی کُلِّ حالٍ، إِنَّهُ جَلَّ ثَنآؤُهُ لِما یَشآءُ فَعّالٌ، وَهُوَ حَسْبِی وَنِعْمَ الْوَکِیلُ فِی الْمَبْدَءِ وَالْمَآلِ.
آنگاه در کنار آن نهر یا چاه بایستد و توجّه به یکی از وکلای آن حضرت نموده و او را در نظر آورد (یا عثمان سعید العمروی، یا پسر او محمّد بن عثمان، یا حسین بن روح یا علی بن محمّد السّمری) و یکی از آنها را بر زبان آورده و صدا نماید و بگوید:
یا فُلانَ بْنَ فُلانٍ! سَلامٌ عَلَیْکَ! أَشْهَدُ أَنَّ وَفاتَکَ فِی
سَبِیلِ اللّهِ، وَأَنَّکَ حَیُّ عِنْدَ اللّهِ مَرْزُوقٌ، وَقَدْ خاطَبْتُکَ فِی حَیاتِکَ الَّتِی لَکَ عِنْدَاللّهِ عَزَّ وَجَلَّ. وَهذِهِ رُقْعَتِی وَحاجَتِی إِلی مَوْلانا عَلَیْهِ السَّلامُ، فَسَلِّمْها إِلَیْهِ! وَأَنْتَ الثِّقَةُ الاَْمِینُ.
سپس نوشته را در نهر یا در چاه اندازد که انشاء اللّه حاجت او برآورده خواهد شد.