کلام امیر علیه السلام ترجمه و شرح نهج البلاغه

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : شریفانی، محمد، 1340 -

عنوان و نام پديدآور : کلام امیر (علیه‌السلام): ترجمه و شرح نهج‌البلاغه/ محمد شریفانی.

مشخصات نشر : قم: نشر حبیب، 1401.

مشخصات ظاهری : 9 ج.

شابک : دوره:978-622-5710-26-9 ؛ ج.1: 978-622-5710-27-6 ؛ ج. 2‌978-622-5710-28-3: ؛ ج.3‌978-622-5710-29-0 : ؛ ج.4‌978-622-5710-30-6 : ؛ ج.5: 978-622-5710-31-3 ؛ ج.6‌978-622-5710-32-0 : ؛ ج.7‌978-622-5710-33-7 : ؛ ج.8: 978-622-5710-34-4 ؛ ج.9:978-622-5710-35-1

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات : ج.1. خطبه 1تا30.-ج.2. خطبه 31تا83.-ج.3.خطبه 84 تا 108.-ج.4. خطبه 109-145.-ج.5.خطبه 146تا 178.- ج.6.خطبه 179تا193.-ج.7.خطبه 194تا241.-ج.8. نامه 1تا31.-ج.9.نامه 32تا 79.

عنوان دیگر : ترجمه و شرح نهج‌البلاغه.

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه‌ها

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Public speaking

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج‌البلاغه -- نقد و تفسیر

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation

رده بندی کنگره : BP39/5

رده بندی دیویی : 297/9515

شماره کتابشناسی ملی : 9117569

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: شهناز محققیان

اشاره

کلام امیر علیه السلام

ترجمه و شرح نهج البلاغه

جلد 2

دکتر محمد شریفانی

عضو هیئت علمی دانشگاه

علامه طباطبایی

سرشناسه: شریفانی، محمد، 1340 -

عنوان و نام پدیدآور: (علیه السلام)/ محمد شریفانی

مشخصات نشر: قم: نشر حبیب، 1401-

مشخصات ظاهری: 514 صفحه

شابک: دوره 9-26-5710-622-978

978-622-5710-28-3-3-ج–3 –

وضعیت فهرست نویسی: فیپا

یادداشت: کتابنامه.

موضوع: علی بن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه ها علی بن ابی طالب (علیه السلام) امام ،اول 23 قبل از هجرت - 40 ق . نهج البلاغه نقد و تفسیر

رده بندی دیویی: 297/9515

رده بندی کنگره: BP 39/5

شماره کتابشناسی ملی 9117569

عنوان کتاب جلد 2

مؤلف: محمد شریفانی

ویراستار: سمیه بازیار

صفحه آرا و طراح جلد: سمیه بازیار

ناشر: نشر حبیب

چاپ اول: 1401

چاپ: عترت

شمارگان: 1000

شابک جلد: 3 - 28 - 5710 – 622 - 978

شابک دوره: 9 - 26 - 5710 - 622 - 978

فهرست

خطبه 31...31

1.

با طلحه ملاقات نکن!...32

2.

سوار بر مرکب هواوهوس...33

3.

صفت نرم خویی زبیر...33

4.

پیام امام به زبیر...33

خطبه 32...35

1.

اوضاع نابسامانِ زمان امام...36

2.

نشانه های عصر امام علیه السلام...37

3.
1. خوب شمردن بدان...37
4.
2. تشویق به ستمگری...38
5.
3. بی بهرگی از دانش...38
6.
4. بدون وحشت از عواقب حوادث...38
7.

اقسام مردم...38

8.
1. دوری از فساد به دلیل ضعف و ناتوانی...38
9.
2. فاسدان آشکار...39
10.
3. فاسدان دین تباه...40
11.
4. هدف فاسدان...40
12.
5. نتیجه کار انسان فاسد...41
13.
6. دنیاطلبانی در لباس آخرت...42
14.

ویژگی های دنیاطلبان در لباس آخرت...43

15.
1. تواضع گرایی...43
16.
2. آهسته راه رفتن...43
17.
3. دامن حفظ کردن...44
18.
4. امانت دار جلوه دادن...44
19.
5. پوشش الهی...44
20.
6. زاهدان دروغین...44
21.
7. آراسته به زیور قناعت...45
22.
8. مردان خدا...45
5.

سرنوشت مردان خدا در جامعه...46

6.
1. رانده شدگان...46
7.
2. خائنان...46
8.
3. ساکتان...47
9.
4. مخلصان...47
10.
5. دردمندان...48
11.

بیان اوصاف مردان خدا...48

12.
1. فراموش شدگان...48
13.
2. افتادگان...48
14.
3. گرفتاران...48

6.4. دهانشان بسته...49

6.
5. دل هایشان مجروح...49
7.
6. اهل موعظه...49
8.
7. تحت فشار...49
9.
8. کمی نفرات...50
10.
9. بی ارزشی دنیا...50
11.
10. پندگیری از پیشینیان...51
12.
11. بی وفایی دنیا...51

خطبه 33...53

1.

شرایط عصر جاهلی...55

2.

اقدامات پیامبر...56

3.
1. بستر سعادت...56
4.
2. پایگاهی محکم...57
5.
3. به عقب نشاندن دشمن...58
6.

توانمندی امام در انجام وظایف...58

7.

هدف گرایی امام...59

8.

شکافنده باطل...59

9.

جنگ با اهل باطل...60

10.

معرفی شناخت و مروت خود...61

11.

راز اصلی کینه توزی قریش...61

9. اشاره به شعر شاعر عرب...62

خطبه 34...65

1.

خستگی امام از عتاب مردم کوفه...66

2.

انتخاب زندگی پست دنیا به جای آخرت...67

3.

ترس از جهاد...68

4.

وحشت از مرگ...69

5.

از دست دادن عقل...70

6.

بی اعتمادی امام...70

7.

پشتوانه نبودن کوفیان...71

8.

نیازها را برطرف نمی کنید...71

9.

سرزنش های امام علیه السلام به مردم کوفه...72

10.
1. بی ارادگی...72
11.
2. وسیله جنگ افروزی...72
12.
3. بی برنامگی...73
13.
4. غیرتِ وطن ندارید...74
14.
5. غافل و بی خبر...74
15.
6. حتمی بودن شکست شما...74
16.
7. جدایی امام علیه السلام و امت...75
17.

عجز و ناتوانی عامل تسلط دشمن...76

18.

شجاعت امام علیه السلام...77

19.

حق امت بر امام...79

20.
1. نصیحت امام بر امت...79
21.
2. استفاده صحیح از بیت المال...79
22.
3. تعلیم مردم...79
23.
4. تربیت مردم...79
24.

حق امام بر امت...80

25.
1. وفای به عهد...80
26.
2. خیرخواهی در حق امام...81
27.
3. اجابت دعوت...81
28.
4. اطاعت از امام...81

خطبه 35...83

1.

حمد خدا...85

2.

شهادتین...85

3.

پشیمانی ثمره معصیت ناصح...86

4.

گفتم آن چه شرط بلاغت بود...86

5.

امتناع از سخن امام علیه السلام...88

6.

رویگردانی از نصیحت امام...89

7.

مثال زدن به قبیله هوازن...89

خطبه 36...91

1.

هشدار امام از کار بی دلیل...93

2.

دنیاپرستی و افکار سست...94

3.

نهی صریح امام علیه السلام از حکمیت...95

4.

اوصاف خوارج...95

5.
1. کوته نگر...95
6.
2. نادان...96

خطبه 37...97

1.

مدافع اسلام در عصر سستی...98

2.

آشکارا دفاع کردن از اسلام...99

3.

تبلیغ برای اسلام...99

4.

بی صدا ولی پیشگام...100

5.

برنده جایزه...101

6.

مانند کوه استوار...102

7.

بی عیبی امام...102

8.

ضعیف بودن زورمندان ستمگر نزد امام...103

9.

رضایت در برابر فرمان خدا...104

10.

من نخستین مسلمانم...104

11.

اطاعت از فرمان...105

خطبه 38...107

1. وجه تسمیه شبهه...108
2. اولیاءالله و شبهات...109

. دشمنان خدا و شبهات...110

4.

بیهودگی ترس از مرگ...111

5.

نرسیدن به بقا...111

خطبه 39...113

1.

گرفتاری امام...114

2.

سرزنش مردم...114

3.

نه دین دارید، نه آزادگی...115

4.

فریاد امام...116

5.

ناامیدی از کمک یاران...117

6.

ضعف یاران امام...117

7.

این گروه ضعیف چه می توانند بکنند؟...118

خطبه 40...121

1.

سوء استفاده از شعائر...123

2.

حکمرانی بر مردم مخصوص خداوند...124

3.

ضرورت وجود حاکم...125

4.

فواید حکومت...125

5.
1. بهره مندی مؤمن از حکومت...125
6.
2. بهره مندی کافر از حکومت...126
7.
3. رسیدن مردم به سلامت نسبی...126
8.
4. حفظ بیت المال...126
9.
5. مبارزه با دشمن...127
10.
6. حفظ امنیت...127
11.
7. حفظ حقوق ضعیفان...127
12.
8. رفاه نیکان...127
13.

بهره گیری ها از حکومت...127

خطبۀ 41...129

1 . دعوت به صدق و وفا...130

2. وفا، سپری محکم...131
3.

اعتقاد به قیامت مانع پیمان شکنی...132

4.

حیله گری...133

5.

فرمانبری از خداوند مانع حیله گری...134

6.

فرصت طلبی...135

خطبه 42...137

1. دو خطر بزرگ...138

2 پیروی از هوای نفس...139

3.

آرزوهای دراز...139

4.

زودگذر بودن دنیا...140

5.

کم بودن باقی مانده عمر دنیا...141

6.

اقبال آخرت...141

7.

توصیه امام به آخرت گرایی...142

8.

تفاوت دنیا و آخرت...143

خطبه 43...145

1.

مصلحت اندیشی در انتخاب صلح یا جنگ...146

2.

فرصت دادن به افراد...147

3.

امر به مدارا...147

4.

توجه به جنگ در مقام ضرورت...148

5.

جنگ با شامیان...148

6.

اشاره به رفتارهای عثمان...149

خطبه 44...151

1.

فرار مَصقله...153

2.

در حیرت کار مصقله...153

3.

اشتباه مصقله...154

خطبه 45...155

1.

رحمت بی پایان خدا...156

2.
1. حمد خدای رحیم...156
3.
2. حمد خدای منعم...157
4.
3. حمد خدای غفار...157
1.
4. حمد خدای معبود...158
2.
5. رحمت جاودانه الهی...159
3.

ویژگی های دنیا...160

4.
1. فناپذیری...160
5.
2. مرگ حتمی اهل دنیا...160
6.
3. ظاهر فریبنده دنیا...161
7.
4. سرعت نفوذ دنیا در دل ها...161
8.
5. برگرفتن توشه از دنیا...161
9.
6. بهره برداری از دنیا به قدر کفاف...162

خطبه 46...163

1.

نگرانی های مسافر...164

2.
1. پناه بردن به خدا در مشکلات...164
3.
2. چگونگی بازگشت از سفر...164
4.
3. نگرانی های مربوط به خانواده...165
5.
4. خداوند، همراه مسافر و جانشین او در خانواده...165
6.
5. جمع بين صاحب و خلیفه در سفر از انحصارات خداوند...166

خطبه 47...167

1.

پیشگویی از آینده کوفه...168

2.

لگدمال شدن کوفه...169

3.

گرفتاری ستمگران...170

خطبه 48...171

1.

ستایش خداوند...172

2.

حمد بر نعمت های بی پایان...173

3.

بخشش جبران ناپذیر خداوند...174

4.

فرمان امام برای حرکت به سوی جنگ صفین...174

5.

جمع نیرو برای مبارزه با دشمن...175

خطبه 49...177

1.

اوصاف خداوند...178

2.
1. ذات پاک الهی...178

1 .2. دلالت نشانه ها بر خدا...178

1.
3. نادیدنی با چشمِ سر...179
2.
4. علوّ مقام الهى...180
3.
5. توصیف بلندای مقامش...180
4.
6. فراتر از درک عقل...180
5.
7. نشانه های جهان بر وجود خداوند...180
6.
8. تشبیه بودن خداوند...181

خطبه 50...183

1.

ریشه فتنه ها...184

2.
1. پیروی از هوای نفس...184
3.
2. احکام دروغین خود ساخته...185
4.
3. مخالفت با کتاب خدا...185
5.

حامیان فتنه...185

6.

راه نجات از فتنه ها...186

7.
1. جدا کردن حق و باطل...186
8.
2. پاک و خالص کردن حق از باطل...186
9.
3. چگونگی شکل گیری فتنه ها...186

خطبه 51...189

1.

جنگ طلبی لشکر معاویه...190

2.

ذلت پذیری...191

3.

آزاد کردن آب فرات...191

4.

رمز عزت و سربلندی...191

5.

نیرنگ معاویه و ساده لوحی گروهی از شامیان...192

خطبه 52...195

1.

اوصاف دنيا...196

2.
1. پایان یافتن عمر...196
3.
2. سطحی بودن زیبایی های دنیا...197
4.
3. زودگذری دنیا...197
5.
4. آهنگ دنیا...197
1.
5. شیرینی های تلخ...199
2.
6. بی اعتباری دنیا...199
3.

تصمیم بر کوچ کردن از دنیا...200

4.

زوال و نیستی اهل دنیا...201

5.

جلوگیری از چیرگی آرزوها...201

6.

طولانی نبودن عُمر...201

7.

ناله و زاری...202

8.

نوحه گری...203

9.

راهبان تارک دنیا...203

10.

تلاش در راه قُرب به خدا...204

10 . عظیم بودن ثواب و عقاب خداوند...204

11. نامحدود بودن نعمت های الهی...205

خطبه 53...207

1.

کامل بودن قربانی...208

2.

موارد مضر برای قربانی...208

خطبه 54...211

1.

پیکار با گروه ستمگر...212

2.

مطالعه و بررسی در مورد جنگ با شامیان...214

خطبه 55...217

1.

بی باکی امام از مرگ...218

2.

حکمت تأخیر جنگ...219

3.

جنگ آخرین طریق درمان...220

خطبه 56...221

1.

فداکاری های مخلصانه امام در عصر رسول الله...222

2.

برکات ایثار...223

3.
1. افزایش ایمان و تسلیم...223
4.
2. حرکت در راه راست...223
5.
3. صبر و استقامت...223
6.
4. استواری در جهاد...223
3.

نبرد با دشمن...223

4.

تلاش برای شکست یکدیگر...224

5.

چرخش پیروزی و شکست بین اصحاب و دشمن..224

6.

صداقت و اخلاص رمز پیروزی...224

7.

گسترش اسلام...224

8.

پرهیز از نفاق و اختلاف...225

9.

پشیمانی ارمغان نفاق و اختلاف...226

خطبه 57...229

1.

ویژگی شکم بارگی معاویه...231

2.

دستور قتل معاويه...232

3.

اخباری از آینده در کلام امام علیه السلام...232

4.

مجوز سب در حال تقیه...233

5.

ادله منع برائت...233

6.
1. فطرت پاک...233
7.
2. سبقت در ایمان...233
8.
3. هجرت به خاطر اسلام...233

خطبه 58...235

1.

مظلومیت امام...236

2.

نفرین امام...237

آینده نگری امام...237

خطبه 59...239

1.

دو خبر غیبی...241

2.
1. جایگاه قتل خوارج...241
3.
2. خبر از قتل خوارج...242

خطبه 60...243

1.

سه پیشگویی در مورد خوارج...244

2.
1. خوارج در نطفه ها...244
3.
2. شیطنت و شرارت خوارج...244
4.
3. دزد و غارتگر...245

خطبه 61...247

1.

نهی از مبارزه با خوارج...248

2.

دلیل مبارزه نکردن...248

خطبه 62...251

1.

وحشتی از مرگ ندارم...252

2.

فرا رسیدن اجل...253

3.

تسلیم مرگ شدن...254

4.

سرآمد عمر انسان...255

خطبه 63...257

1.

شاخصه های دنیا...258

2.
1. جست وجوی سلامت در دنیا...258
3.
2. هدف بودن دنیا، موجب هلاکت...259
4.
3. دنیا ابزار آزمایش...259
5.
4. عدم غفلت از حساب محصول دنیا...260
6.
5. مفید بودن محصول دنیا برای آخرت...260
7.

تشبیه دنیا به سایه...261

خطبۀ 64...263

1 . دعوت به تقوی...264

2.

ضرورت انجام عمل صالح...265

3.

ضرورت تهیه توشه برای قیامت...266

4.

توجه به کوچ از دنیا...267

5.

ضرورت آمادگی برای مرگ...268

6.

توجه به این که دنیا سرای ابدی نیست...269

7.

توجه به هدفدار بودن آفرینش...270

8.

توجه به فاصله نزدیک تا بهشت یا جهنم...271

9.

توجه به کوتاهی مقصد...271

10.

توجه به سرعت رسیدن اجل...272

11.

ضرورت تهیه بهترین توشه...273

12.

ضرورت برگرفتن توشه...273

13.

مصادیق توشه...274

14.
1. لزوم تقوا...274
15.
2. نصیحت به خود...274
16.
3. توبه...274
17.
4. غلبه بر شهوات...275
18.

دلایل ضرورت توشه برداری...275

19.
1. پنهان بودن مرگ...275
20.
2. فریب آرزوها...275

15 . تزیین کردن شیطان...276

16.

حسرت بر غفلت ها...277

17.

حسرت بر شقاوت های پیشِ رو...277

18.

دعای امام برای رهایی از سه چیز...278

19.
1. نگران غرور و مستی در نعمت ها
20.
2. نگران قصور در طاعت الهی...278
21.
3. نگران پشیمانی و اندوه پس از مرگ...278

خطبه 65...279

1.

حمد و ستایش پروردگار...280

2.

ازلی و ابدی بودن خداوند...280

3.

اوصاف خداوند...281

4.
1. وحدت الهى...281
5.
2. عزت الهی...281
6.
3. قوت الهی...283
7.
4. مالکیت الهی...282
8.
5. علم الهی...283
9.
6. قدرت الهی...283
10.
7. سميع...284
11.
8. بصير...284
12.
9. ظاهر و باطن خداست...284
13.

جلوه های جلال و جمالِ پروردگار...285

14.
1. قدرت نمایی...285
4.
2. بیم از آینده...285
5.
3. کمک جستن...285
6.
4. فخر و مباهات...286
7.
5. تضاد با مخالفان...286
8.

اهداف صحیح خلقت...286

9.
1. خلقت به هدف رشد و تربیت...286

5.2. خداوند محصور در چیزی نیست...287

5.
3. قرب به موجودات...287
6.
4. عدم سنگینی آفرینش برای خداوند...287
7.

عاجز نبودن از تدبیر امور...288

8.

عاجز نبودن از آفرینش...289

9.

فرمانش متین و محکم...289

10.

همه به خداوند امیدوار...289

خطبه 66...291

1.

فنون جنگی...292

2.
1. از خدا و احساس مسئولیت...292
3.
2. حفظ آرامش و خونسردی...292
4.
3. استوار و محکم...294
5.
4. کامل کردن زره...294
6.
5. تکان دادن شمشیرها...295
7.
6. بی اعتنایی به دشمن...297
8.
7. داشتن حملات پی در پی...296
9.
8. حمله کردن با فاصله نزدیک...296
10.
9. رساندن شمشیر به دشمن...297
11.

قرار داشتن در حضور خداوند در میدان نبرد...297

12.

قرار داشتن در حضور رسول خدا...297

13.

حمله پی در پی بر دشمن...298

14.

فرار نکردن...298

15.
1. شرم از فرار...298
16.
2. فرار باعث ننگ...298
5.
3. فرار از جنگ موجب عذاب آخرت...298
6.
4. استقبال از شهادت...299
7.

حمله به قلب دشمن...300

8.

عقب نشینی شیطان...300

9.

دستور به مقاومت...301

خطبه 67...303

1.

استدلال به حدیث پیامبر در مورد انصار...305

2.

بیان دلیل...306

3.

سؤال امام درباره سقیفه...306

4.

ضایع کردن حق امام...307

خطبه 68...309

1.

اشاره به قدرت «هاشم بن عُتبه» برای زمامداری مصر...311

2.

نگاه امام علیه السلام به محمد بن ابی بکر...312

خطبه 69...313

1.

تشبیهات امام از دوستان سست عنصر...314

2.
1. تشبیه به شتران تازه کار...314
3.
2. تشبیه به جامه کهنه...315
4.
3. تشبیه یاران به سوسمار...315
5.
4. تشبیه یاران به کفتار...317
6.
5. تشبیه یاران به تیر، بدون پیکان رها کردن...317
7.

ویژگی سست عنصران...318

8.

راضی نبودن به تباهی خود...319

9.

نفرین امام در حق این مردم...319

خطبه 70...321

1.

رسول خدا را در خواب دیدم!...322

2.

محتوای خواب...322

3.

نفرینشان کن...323

4 نفرین امام...324

خطبه 71...325

1.

تشبيه اهل عراق به زن باردار...326

2.

اضطرار، عامل حرکت امام به کوفه...328

3.

پاسخ امام به تهمت های به خود...329

4.

دفاع امام از کلام خود...330

5.

نفرین امام در حق تهمت زنندگان...330

خطبه 72...333

1.

صفات خداوند...334

2.
1. گستراننده زمین...334
3.
2. حافظ آسمان ها...335
4.
3. عطا کننده فطرت ها...336
5.

شأن پیامبر در کلام علی...337

6.

اوصاف پیامبر...338

7.
1. خاتم انبیا...338
8.
2. گشاینده ابواب علوم...338
9.
3. آشکار کننده حق با براهین و اَدله و معجزات حق...338
10.
4. دفع کننده غوغای باطل...339
11.
5. رفع کننده گمراهی از مردم...339
12.
6. حامل بار سنگین رسالت...340
13.
7. قیام کننده به امر پروردگار...340
14.
8. حرکت در مسیر رضایت خدا...341
15.
9. عدم شک و تردید در انجام تکلیف...341
16.
10. صاحب عزم و اراده...341
17.
11. گیرنده وحی...342
18.
12. حافظ عهد خداوند...342
19.
13. حرکت کردن با قدرت و جدیّت...342
20.
14. روشن ساختن حق...343
21.
15. هدایتگر عالم...344
22.
16. برپاکننده احکام اسلام...344
3.
17. امین...344
4.
18. گنجینه دار دانش...345
5.
19. شاهد روز رستاخیز...345
6.
20. مبعوث شدن برای بیان حق...346
7.
21. رسول به سوی مردم...346
8.

ادعیه در حق پیامبر...347

9.
1. خداوندا به او وسعت بده!...347
10.
2. فضل مضاعف به او بده!...347
11.
3. برتری به او بده!...347
12.
4. مقامش را گرامی بدار!...348
13.
5. نورش را تمام مکن!...348
14.
6. شهادت و شفاعتش را بپذیر!...349
15.
7. منطق عادلانه...349
16.
8. دعا برای خود و دوستان...350

خطبه 73...353

1.

شفاعت حسنین درباره مروان...355

2.

بی نیاز امام از بیعت مروان...355

3.

کوتاهی حکومت...356

4.

خبر از روز خونین...357

خطبه 74...359

1.

اطلاع از شایستگی امام...360

2.

شرط سکوت...360

3.

دلایل سکوت امام...361

4.
1. از باب اجر و مصلحت...361
5.
2. از باب زهد...361

خطبهٔ 75...363

1.

آشنایی بنی امیه با روحیات امام...364

2.

سابقه امام در اسلام...364

3.

توجه به نصایح قرآن...365

4.

موضع امام در برابر مارقین، ناکثین و مرتابین...365

5.
1. مراجعه به قرآن، حلال مشکلات...366

خطبه 76...367

1.

اوصاف راهیان قرب و سالکان طریق...368

2.
1. گوش شنوا داشتن...368
3.

پذیرش هدایت داشتن...369

4.

دنبال هادی و مرشد بودن...369

5.

مراقب خود بودن...369

6.

ترس از گناه داشتن...370

7.

عمل خالص داشتن...370

8.

کار نیک انجام دادن...371

9.

توشه آخرت کسب کردن...371

10.

پرهیز از گناه داشتن...371

11.

هدف دار بودن...372

12.

در طلب آخرت بودن...372

13.

جنگیدن با هواهای نفسانی...372

14.

رها کردن آرزوها...373

15.

مرکبش صبر...374

16.

تقوا، ابزار کار...374

17.

ورود در مسیر روشن...375

18.

ملازم حق...375

19.

بهره گیری از غنیمت دنیا...375

20.

آمادگی برای مرگ...376

21.

توشه گیری از اعمال نیک...376

خطبه 77...377

1.

نمونه ای از جنایات بنی امیه...378

2.
1. پایمال کردن حق امام...378
3.

دور کردن بنی امیه از حکومت...379

خطبه 78...381

1.

دعاهای آموزنده امام...382

2.
1. طلب بخشش از مطلق گناهان...382
3.
2. طلب بخشش به خاطر عهد و پیمان های وفانشده...383
4.
3. طلب بخشش از ریا...383
5.
4. طلب بخشش از چهار گناه ویژه...384

خطبه 79...387

1.

خطاهای منجمان...388

2.

پیامد تصدیق کلام منجمان...388

3.
1. تكذيب قرآن...388
4.
2. تکذیب کردن یاوری خداوند...389
5.
3. با این تصدیق دیگری ستایش می شود نه پروردگار...390
6.

پرهیز از پیشگویی های منجمان...390

7.

دلیل نهی امام...391

خطبه 80...393

1.

کاهش بهره اقتصادی و عقلانی زنان...395

2.

دلایل سه گانه...395

3.
1. علت نقص ایمان...395
4.
2. علت نقصان عقل...396
5.
3. علت کاستی اقتصادی...396
6.

برحذر بودن از زنان فاسد...397

7.

تسلیم بی قید و شرط نشدن...397

خطبه 81...399

1.

حقیقت زهد...400

2.
1. کوتاهی آرزو...400
3.
2. شکر نعمت...401
4.
3. پارسایی...401
5.

زهدمداری...402

6.

تمام بودن حجت بر همگان...402

خطبه 82...405

1.

اوصاف دنیا...406

2.
1. خانه رنج...406
3.
2. خانه فنا...406

1 .3. پیامدهای حلال و حرام...407

1.
4. آزمایش ثروتمند...407
2.
5. فقیر محزون...408
3.
6. دنیا به ساعیانش نمی رسد...408
4.
7. رهایی دنیا...409
5.
8. نگاه ابزاری به دنیا...409
6.
9. نگاه هدفی به دنیا...410

خطبه 83....411

1.

اوصاف خداوند...412

2.
1. برتری...412
3.
2. قرب به بندگان...412
4.
3. بخشنده فضل...412
5.
4. دافع بلایا...414
6.
5. نعمت هایش فراوان...414
7.
6. مبدأ هستی...414
8.
7. راهنما...415
9.
8. توانا...415
10.
9. ناصر و یاور...415
11.

شهادت بر رسالت پیامبر...416

12.

وظايف نبوت...416

13.
1. دعوت مردم به سوی ایمان...416
14.
2. اتمام کننده حجت خدا...417
15.
3. بیم دادن مردم از قیامت...417
16.

سفارش به تقوا...418

17.

بیان تمثیلات...418

18.

تعیین اجل...418

پوشاننده لباس زیبا به بشر...419

8.

گسترش دهنده روزی...419

9.

حسابگر اعمال...420

10.

مراقب کیفر و پاداش...420

11.

گسترش دهنده نعمت ها...421

12.

بخشش وسیع خداوند...421

13.

انذار با دلایل روشن...422

14.

شمارشگری خداوند...422

15.

مقرر کردن مدت عمر...423

16.

حسابرسی بر اساس آزمایش های دنیا...424

17.

اوصاف دنیا...425

18.
1. همچون آبی گل آلود...425
19.
2. ظاهری فریبنده...426
20.
3. باطنی خطرناک و مهلک...427
21.
4. فریبندگی دنیا...427
22.
5. درخشش دنیا...428
23.
6. سایه ای آرام بخش...428
24.
7. تکیه گاهی نا استوار...428
25.
8. دل بستگی منکران به دنیا
26.
9. دنیا همچون اسب چموش...429
27.
10. شکارگری دنیا...429
28.
11. زدن تیر مرگ...430
29.
12. مرگ فرجام دنیا...430
30.
13. وحشتناکی قبر...431
31.
14. مشاهده کردن نتیجه اعمال در قبر...431
32.
15. برخورد دنیا با آیندگان و گذشتگان...431
33.

مرگ و زندگی...432

34.

قرار گرفتن در مسیر فنا...433

35.

رستاخیز صحنه ای هولناک...434

36.
1. فنای همه چیز...434
37.
2. گذشت زمان...434
20.
3. نزدیکی رستاخیز...434
21.
4. شروع رستاخیز موجودات از درون قبرها...435
22.
5. مراحل تشکیل دادگاه الهی...436
23.
5.
1. حرکت سریع به سوی پروردگار...436
24.
5.
2. ایستادن در صف...436
25.
5.
3. دیده شدن به وسیله چشم...437
26.
5.
4. شنیدن صدای پروردگار...437
27.
6. ترسیمی از وضع خلایق در محشر...437
28.
6.
1. ذلت و خواری...438
29.
6.
2. کارساز نبودن چاره...438
30.
6.
3. قطع شدن آرزوها... 439
31.
6.
4. از کار افتادن دل ها...439
32.
6.
5. مخفی شدن صداها...439
33.
6.
6. نهایت گرفتاری...440
34.
6.
7. عظمت ترس از گناه...440
35.
7. دعوت به حسابرسی اعمال در قیامت...440
36.
7.
1. مجازات یا کیفر الهی...440
37.

مراحل آفرینش تا برانگیخته شدن انسان ها...442

38.
1. آفریده شدن انسان ها...442
39.
2. پرورش یافتن انسان ها...442
40.
3. قبض روح انسان ها...442
41.
4. سپردن به قبرها...443
42.
5. تبدیل شدن به استخوان های پوسیده...443
43.
6. رستاخیز انسان ها...443
44.
6.
1. تنها برانگیخته شدن...443
45.
6.
2. جزای اعمال...444
46.
6.
3. جدا بودن حساب هر فرد...444
47.

فرصت های الهی...445

48.
1. ارائه راه رسیدن به سعادت...446
49.
2. فرصت جلب رضایت خداوند...446
22.
3. کنار رفتن پرده تردید...446
23.
4. رفتن به سوی خیرات...446
24.
5. دنیا محل تلاش برای رسیدن به حقیقت...447
25.

مواعظ تکان دهنده!...449

26.

توصیه به تقوا...450

27.
1. اعتراف به گناه...451
28.
2. خضوع و خشوع...451
29.
3. خوف الهی... 452
30.
4. رسیدن به مقام یقین...452
31.
5. عبرت گیری از حوادث...452
32.
6. پرهیز از اعمال خلاف...453
33.
7. گوش به امر و نهی الهی...453
34.
8. اجابت دعوت حق...453
35.
9. توبه از گناه...454
36.
10. پیروی از رهبران الهی...454
37.
11. دیدن حقایق...454
38.

آثار حرکت سریع در مسیر حق...454

39.
1. کسب ذخیره...454
40.
2. پاکیزگی باطن...455
41.
3. آبادی قیامت...455
42.
4. پیش فرستادن توشه برای قیامت...455
43.

توصیه های مجدد به تقوا...456

44.
1. تقوا در راستای هدف...456
45.
2. هشدار از نافرمانی پروردگار...456
46.
3. قطعی بودن وعده پرودگار...457
47.

توجه به نعمت های الهی...459

48.
1. نعمت گوش...459
49.
2. نعمت چشم...460
50.
3. نعمت بدن و اعضاء هماهنگش...461
51.
4. نعمت بدن با امکاناتش...461
27.
4.
1. نعمت دل...462
28.
4.
2. غرق در نعمت های بزرگ...462
29.

شاکر نعمت...463

30.
1. نعمت عمر...463
31.
2. نعمت عبرت های تاریخ...464
32.
3. نعمت فراخی عمر پیش از فرا رسیدن مرگ...465
33.
4. لزوم توجه به فرا رسیدن اجل...465
34.
5. نعمت سلامت بدن و لزوم توشه گیری از آن...465
35.
6. عبرت نگرفتن در جوانی...466

29 زوال نعمت ها...466

29.
1. زوال نعمت جوانی...466
30.
2. زوال نعمت سلامتی...467
31.
3. زوال نعمت بقا...467
32.
4. ناپایداری مواهب و نعمت ها...467
33.
5. قادر نبودن برای دفع مرگ...468
34.

سرنوشت جسم و روح انسان پس از مرگ...469

35.
1. شکافته شدن پوست تن...469
36.
2. پوسیده شدن بدن...469
37.
3. نابودی آثار به وسیله تندباد...470
38.
4. از بین رفتن نشانه ها...470
39.
5. دگرگونی بدن ها...471
40.
6. متلاشی شدن استخوان ها...471
41.
7. ارواح مسئول اعمال...471
42.
8. رسیدن به یقین...471
43.
9. نیفزودن بر اعمال صالح...472
44.
10. توبه نکردن...472
45.
11. همه در برابر مرگ یکسان اند...472
46.
12. دنباله روی از روش گذشتگان...472
47.
13. پندناپذیری مردم...473
48.

گذرگاه های هولناک قیامت...474

32.

توصیه به تقوا و جلوه های آن...476

33.
1. تقوای فکری...476
34.
2. خوف از خداوند...477
35.
3. شب زنده داری...477
36.
4. امید به رحمت خداوند...478
37.
5. زهد در دنیا...478
38.
6. ذکر الهی...479
39.
7. خوف از آخرت...479
40.
8. کناره گیری از اندیشه های باطل...480
41.
9. حرکت در صراط مستقیم...480
42.
10. پرهیز از غرور...481
43.
11. پرهیز از شبهات...481
44.
12. با مژده به بهشت توشه برای آخرت فرستاده...481
45.
13. نگرش به آینده و پایبندی به لوازم آن...482
46.
14. نتیجه تقوا، رسیدن به بهشت...483
47.
15. آتش دوزخ، کیفر بدکاران...483
48.
16. خداوند منتقم و ناظر بندگان...484
49.
17. حجت آور بودن قرآن...484
50.

سفارش به تقوا...485

51.
1. بسته بودن راه عذر...485
52.
2. خطرات شیطان و راهکارهای او...485
53.
2.
1. نفوذ در دل ها...485
54.
2.
2. نفوذ در گوش...486
55.
2.
3. گمراه کننده...486
56.
2.
4. وعده و آرزودهنده...486
57.
2.
5. زینت دهنده...487
58.
2.
6. آسان کننده خطرات...487
59.
2.
7. فريبكاري تدريجي شيطان...487
60.
2.
8. انکار وعده های قبل...488
61.
2.
9. بزرگ شمردن کوچک ها...488
33.
2.
10. ترساندن از چیزی که ایمن داده....488
34.

غفلت از مرگ...489

35.
1. آغاز و انجام زندگی انسان...489
36.

ابزار خدادادی در اختیار انسان...491

37.
1. عقل...491
38.
2. زبان...492
39.
3. چشم...492
40.
4. قوه درک...492
41.
5. دوران اعتدال انسان...492
42.

آسیب های انسان...493

43.
1. کبر و غرور...493
44.
2. پیروی از هوس ها...494
45.
3. دنیاطلبي مجدّانه...494
46.

بی توجهی به مصائب دنیا...495

47.
1. پروا نکردن ازگناه...495
48.
2. فریب خوردگی...495
49.
3. سپری کردن عمر در لغزش ها...496
50.
4. منفعت نبردن از نعمت ها...496
51.
5. انجام ندادن واجبات...496
52.
6. ناگهانی بودن مرگ...496
53.
7. درگیری با بیماری های گوناگون...497
54.
8. شدت ناراحتی اطرافیان از مرگ انسان...497
55.
9. سکرات مرگ...498
56.

حوادث بعد از مرگ...499

57.
1. یأس از زندگی...499
58.
2. تسلیم مرگ شدن...500
59.
3. گذاشتن در تابوت...500
60.
4. رهسپار شدن به گور...501
61.
5. فرو رفتن در تنهایی...501
62.

برگشت تشییع کنندگان...501

39.
1. ترس از سؤالات قبر...501
40.
1. قبر باغی از بهشت یا حفره ای از دوزخ...502
41.

گرفتاری های قیامت...503

42.
1. نداشتن آرامش...503
43.
2. نداشتن قدرت...504
44.
3. نداشتن آسایش...504
45.
4. گرفتار کیفرها...504
46.

هشدارها به بندگان...505

47.
1. برخوردار از نعمت و بی بهره از آن...505
48.
2. برخوردار از تعلیم...505
49.
3. غفلت و سرگرمی...505
50.
4. فراموش کردن سلامتی...506
51.
5. مهلت زندگی کردن در دنیا...506
52.
6. ترس از عذاب...506
53.
7. وعده خداوند...506
54.
8. ترس از گناهان...507
55.
9. ترس از عیوب...507
56.

هشدار نسبت به نعمت های خاص...507

57.
1. چشم بینا و گوش شنوا...507
58.
2. نداشتن راه فرار...508
59.
3. غرور برای چه...508
60.
4. لزوم غنیمت شمردن فرصت زندگی...509

کتابنامه...511

خطبه 31

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع قبل از جمل در ذی قار؛ سال 36 هجری

مخاطب: عبدالله بن عباس

موضوع: سیاسی اخلاقی

ویژگی: بداهت فضایل علی علیه السلام (1)

پیشگفتار خطبه

طلحه و زبیر به همراه عایشه آتش جنگ جمل را برافروختند و سرانجام کارشان به شکست منتهی شد و از هم متلاشی شدند آتش افروزان اصلی، طلحه و زبیر، کشته شدند. امام علی علیه السلام اصرار فراوان داشت که در میان مسلمانان درگیری پیدا نشود و به هر قیمتی که ممکن است آتش جنگ خاموش گردد. به همین دلیل امام علیه السلام عبدالله بن عباس را به نزد زبیر فرستاد تا او را به اطاعتی که پیش از جنگ جمل با امیرالمؤمنین علیه السلام تعهد کرده بود برگرداند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص41.

لَا تَلْقَيَنَّ طَلْحَةَ فَإِنَّكَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ كَالتَّوْرِ عَاقِصَاً قَرْنَهُ يَرْكَبُ الصَّعْبَ وَ يَقُولُ هُوَ الذُّلُولُ، وَ لَكِنِ الْقَ الزُّبَيْرَ فَإِنَّهُ أَلْيَنُ عَرِيكَةً فَقُلْ لَهُ يَقُولُ لَكَ ابْنُ خَالِكَ عَرَفْتَنِي بِالْحِجَازِ وَ أَنْكَرْتَنِي بِالْعِرَاقِ، فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا؟!

1. با طلحه ملاقات نکن!

لَا تَلْقَيَنَّ طَلْحَةَ فَإِنَّكَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ كَالتَّوْرِ عَاقِصَا قَرْنَهُ (1)

با طلحه ملاقات نکن! که اگر با او روبه رو شوی او را مانند گاوی خواهی دید که شاخ هایش در اطراف گوش هایش پیچ خورده باشد.

نکته

گاه انسان به نقطه ای می رسد که راه نفوذ حقیقت را برخود می بندد؛ طلحه از آن افراد بود که جاه طلبی و شدت علاقه اش به ریاست با همۀ سوابق نیک و شناخت کاملش از علی ابن ابیطالب علیه السلام او را واداشت تا غائله جنگ جمل را برپا کند.

تشبیه

مشَبّه: طلحه

مشَبّه به: گاوی که شاخش پیچ خورده است

وجه شَبَه شاخ پیچ خورده حکایت از طغیان و چموشی گاو دارد؛ امام علیه السلام طلحه را به خاطر طغیان و سرکشی که داشت به چنین گاوی تشبیه می کند.


1) كَالتَّوْر: مانند گاو؛ «ک» به معنای مثل است و حال برای ضمیر مفعولی در «تجده» است. عَاقِصا قَرْنَهُ: شاخ هایش تابیده و پیچ در پیچ است؛ «عاقصا» از ماده «عَقَصَ» به معنای پیچیدگی شاخ در اطراف شاخ ها که کنایه از خشم و تکبر اوست؛ عاقصا مفعول دوم برای تجده است؛ الثّور قرنه بالفتح متعد و عقص بالكسر لازم و الأعقص من التّيوس ما التوى قرناه على اذنيه من خلفه والمعقاص الشاة المعوّجة القرن.

2. سوار بر مرکب هواوهوس

يَرْكَبُ الصَّعْبَ وَيَقُولُ: هُوَ الذُّلُولُ! (1)

الذُّلُولُ: رام و مطيع.

او (طلحه) همواره به امور دشوار روی می آورد و می گوید: سهل و آسان است.

3. صفت نرم خویی زبیر

وَ لَكِنِ الْقَ الزُّبَيْرَ فَإِنَّهُ أَلْيَنُ عَرِيكَةً (2)

ولی زبیر را ملاقات کن! چراکه او نرم خوتر است.

نکته

«الْيَنُ عَرِيكَةً» اشاره به این دارد که زبیر در برابر گفتار حق، شنوایی بیشتری دارد و روح تسلیم در برابر واقعیت ها بر او غالب است بر خلاف طلحه که مردی خودخواه و لجوج بود. (3)

حضرت علیه السلام در گفت وگو با زبیر از نظر روانی روی یک مسئلهٔ عاطفی که خویشاوندی است، تکیه می کند تا تأثیر کلامشان بیشتر باشد نمی گوید امیرالمؤمنین علیه السلام چنین می گوید بلکه می فرماید پسردایی تو چنین می گوید.

4. پیام امام به زبیر

فَقُلْ لَهُ: يَقُولُ لَكَ ابْنُ خَالِكَ عَرَفْتَنِی بِالْحِجَازِ وَ انْكَرْتَنِي بِالْعِرَاقِ فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا؟ (4)


1) الصَّعْبَ: حیوانی که برای سواری رام نشده و چموش است. اسْتَصْعَب اسْتِصْعَاباً آن چیز سخت و مشکل شد. تَصَاعَبَ، تَصَاعُباً: سخت گرفت. المَصْعَب: اسبی که بر آن سوار نشده باشند؛ خلاف السهل، نقيض الذلول و هي المنقادة من الدواب.

2) الْيَنُ: نرم تر؛ از مادۀ «لین» به معنای نرم اسْتَلَانَ، اسْتِلَانَةً الشيءَ: آن چیز را نرم یافت یا نرم شمرد. آلان، إلانة: نرم کرد؛ ضدّ الخشونة. عريكَةً: طبع، خو؛ در اصل از مادۀ «عَرک» به معنای مشت و مال دادن چیزی است و میدان جنگ را از این جهت معرکه گویند که افراد به هم حمله می کنند «عریکه» به معنای «سجیه و نفس آدمی» آمده است که محل تغییر و تحول است؛ الطبيعة يقال فلان ليّن العريكة إذا كان سلسا.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 247.

4) فَمَا عَدَا مما بدا: چه چیز منصرف ساخت و برگرداند از آن چه برای تو ظاهر و آشکار شد؛ فاعل آن ضمیر مستتر است که به «ما» بر می گردد و «من» در «مما» به احتمال ارجح به معنای «عن» می باشد و «بدا» از ماده «بدو» به معنای ظاهر شدن است. چه چیز نظر او را عوض کرد نسبت به موضوعی که برایش آشکار بود؛ عداه: عن الأمر عدوا و عدوانا صرفه و شغله وعدا الأمر دعته جاوزه و (بدا) ظهر.

به او بگو، پسردایی ات می گوید: در حجاز، مرا شناختی و در عراق مرا نمی شناسی؟ چه شد که از پیمان خود بازگشتی؟

نکته ها

این جمله اشاره به سوابق درخشان امام علیه السلام دارد که در عصر پیامبر و پس از آن، همه از آن آگاه بودند. زبیر هم که از اصحاب پیامبر بود به خوبی این مطالب را می دانست. (1)

تعبیر به «ابن خالک» پسردایی تو، تعبیری عاطفی است که امام علیه السلام برای برانگیختن عواطف زبیر به کار برد این تعبیر از این جا سرچشمه می گیرد که زبیر فرزند صفیه خواهر ابوطالب است؛ بنابراین زبیر پسرعمه علی علیه السلام بود و آن حضرت پسردایی زبیر محسوب می شد. (2)

جمله «فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا؟» اشاره به این دارد که چه چیز سبب شد حقیقتی را که بر تو آشکار شده بود، به دست فراموشی بسپاری و چشم دل را به روی واقعیت ها ببندی و آگاهانه از راه حق بازگردی و در طریق باطل قدم نهی؟ (3)

در بعضی از روایات آمده است که ابن عباس می گوید: وقتی پیام امام را به زبیر رساندم، در جواب پاسخ داد به علی بگو: «إِنِّي أُرِيدُ مَا تُرِيد» (4)من همان را می خواهم که تو می خواهی منظور زبیر آن است که تو به دنبال حکومت بر مردم هستی چرا من نباشم؟ گویی جاه طلبی آن چنان چشم و دل او را کور کرده بود که می پنداشت علی علیه السلام به خاطر جاه و مقام قیام کرده است. (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 248.

2) همان، ص 249.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص427.

4) بحارالانوار، ج 32، ص 76

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 250.

خطبه 32

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع پس از صفین در مسجد کوفه سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، تاریخی

ویژگی: کالبدشکافی رفتاری مردم (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام در این خطبه شیوع جور و جفا در زمان خود را توصیف می کند و مردم را به پنج گروه تقسیم می نماید:

1.

گروهی که چون قدرت ندارند دست به فساد نمی آلایند.

2.

گروهی که قدرت دارند و از قدرتشان برای ایجاد فساد و رسیدن به مال و مقام دنیا بهره می گیرند.

3.

گروهی که به ظاهر اعمال الهی و اخروی انجام می دهند، ولی در حقیقت با این عمل دنیا را می طلبند نه آخرت را.

4.

گروه دیگری که چون دستشان به قدرت نمی رسد خود را به زهد و قناعت می زنند، در صورتی که نه زاهدند و نه اهل قناعت.

5.

مردان شریف و پاک طینتی که به خدا دل بسته اند و در راه او گام بر می دارند.

امام در پایان خطبه مردم را به زهد و بی اعتنایی به دنیا دعوت می کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص68

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِي دَهْرِ عَنُودٍ وَ زَمَنِ اشَدِيدِ كَنُودِ، يُعَدُّ فِيهِ الْمُحْسِنُ مُسِيئاً وَ يَزْدَادُ الظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً. لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا وَ النَّاسُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَصْنَافٍ : مِنْهُمْ مَنْ لَا يَمْنَعُهُ الْفَسَادَ فِى الْأَرْضِ إِلَّا مَهَانَةُ نَفْسِهِ وَ كَلَالَةٌ حَدِّهِ وَ نَضِيضُ وَفْرِهِ. وَ مِنْهُمْ الْمُصْلِتُ لِسَيْفِهِ وَ الْمُعْلِنُ بِشَرِّهِ وَ الْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ قَدْ أَشْرَطَ نَفْسَهُ وَ أَوْبَقَ دِينَهُ لِحُطَامٍ يَنْتَهِرُهُ أَوْ مِقْنَبٍ يَقُودُهُ أَوْ مِنْبَرٍ يَفْرَعُهُ وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِكَ ثَمَناً وَ مِمَّا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضاً وَ مِنْهُمْ مَنْ يَطْلُبُ الدُّنْيَا بِعَمَلِ الآخِرَةِ وَ لَا يَطْلُبُ الآخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنْيَا قَدْ طَامَنَ مِنْ شَخْصِهِ وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلْأَمَانَةِ وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللَّهِ ذَرِيعَةً إِلَى الْمَعْصِيَةِ. وَ مِنْهُمْ مَنْ أَبْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُنُّولَةُ نَفْسِهِ وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَى حَالِهِ فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَةِ وَ تَزَيَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَةِ وَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِي مَرَاحٍ وَ لَا مَغْدًى وَ بَقِيَ رِجَالٌ غَضَّ أَبْصَارَهُمْ ذِكْرَ الْمَرْجِعِ وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ فَهُمْ بَيْنَ شَرِيدِ نَاةٌ وَ خَائِفٍ مَقْمُوعِ وَ سَاكِتٍ مَكْعُومٍ وَدَاع مُخْلِصِ وَ شَكْلَانَ مُوجَع قَدْ أَخْمَلَتْهُمُ التَّقِيَّةُ وَشَمِلَتْهُم الذِّلَّةُ فَهُمْ فِي بَحْرٍ أَجَاجِ أَفْوَاهُهُمْ ضَامِرَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا وَ قُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا وَ قُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا فَلْتَكْنِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِكُمْ أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَةِ الْقَرَظِ وَقُرَاضَةِ الْجَلَمِ وَاتَّعِظُوا بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ قَبْلَ أَنْ يَتَّعِظَ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُمْ وَ ارْفُضُوهَا ذَمِيمَةً فَإِنَّهَا قَدْ رَفَضَتْ مَنْ كَانَ أَشْغَفَ بِهَا مِنْكُمْ.

1. اوضاع نابسامان زمان امام

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِي دَهْرِ عَنُودٍ وَ زَمَنِ [شَدِيدِ] كَنُودِ (1)

ای مردم! ما در زمانی کینه توز و روزگاری پر از کفران به سر می بریم.


1) عَنُودٍ: منحرف، سرکش، ستمگر؛ از ریشۀ «عَنَدَ، يَعنِدُ» به معنای از راه راست کناره گرفت؛ عنود: جمع عُنُد، کسی که از راه راست منحرف شده است و در عرف به معنای سرکش است؛ عانَدَ، يُعاند: پیوسته به انجام آن چیز پرداخت؛ على وزن صبور من عند القصد عنودا من باب قعد مال، و في بعض النسخ بدل الشديد. کَنُودٍ: ناسپاس؛ از ریشهٔ «كَنَدَ، یکند به معنای کفران نعمت کرد ناسپاس کَنّاد کفران نعمت کننده؛ الذي يأكل وحده و يمنع رفده و يضرب عبده.

نکته ها

منظور از روزگار مردمان روزگار است زیرا ، زمان خود به تنهایی نه بد است و نه خوب در واقع، انتساب عناد و ناسپاسی به روزگار، نسبت دادن این دو خصیصه به مردم آن زمان است که به چنین اخلاق ناپسندی خو گرفته اند. (1)

بدکاران به دلیل کسالت و سستی در انجام فرامین خداوند کوتاهی می کنند؛ بخشش نیکوکار را معلول ریاکاری یا تظاهر یا ترس و یا طمع برای چیزی به حساب می آورند؛ و دیگر فضیلت ها و رذیلت ها نیز به همین حساب گذاشته می شود. تمام این امور را از جهت بدخواهی و حسد انجام می دهند شاید بتوانند نیکوکاران را از قماش خود به حساب آورند و آن ها را در بدکاری، به خود وابسته سازند. (2)

مشابه

إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ (3)انسان نسبت به پروردگارش سخت ناسپاس است.

2. نشانه های عصر امام علیه السلام

2. 1. خوب شمردن بدان

يُعَدُّ فِيهِ الْمُحْسِنُ مُسِيئاً زمانی است که نیکوکار بدکار و گنهکار شمرده می شود.

مشابه

فَما كَانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ (4)پس پاسخ قومش غیر از این نبود که گفتند: «خاندان لوط را از شهرتان بیرون کنید که آن ها مردمی هستند که به پاکی تظاهر می نمایند.» فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَرَاكَ إِلا بَشَراً مِثْلَنا وَ مَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَ ما نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلِ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبین (5)پس، سران قومش که کافر بودند، گفتند: «ما تو را جز بشری مثل خود نمی بینیم و جز فرومایگان ما، و شما را بر ما امتیازی نیست بلکه شما را دروغگو می دانیم.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص259.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص314.

3) عادیات، 6.

4) نمل، 56

5) هود، 27.

2. 2. تشویق به ستمگری

وَ يَزْدَادُ الظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً (1) (زمانه ای که) طغیان ظالمان و ستمکاران افزون می گردد.

2. 3. بی بهرگی از دانش

لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا از آن چه می دانیم بهره ای نمی بریم و از آن چه نمی دانیم پرسش نمی کنیم.

نکته ها

به این معنا که واقعیات حیات را می دانیم ولی سودی از آن ها نمی بریم و بر جهل خود رضایت داده و درصدد برطرف کردن آن برنمی آییم. (2)

بهره نگرفتن از دانش موجود در میدان عمل به اندازۀ نداشتن اشتیاق برای برطرف کردن جهل و نادانی خطرناک است.

2. 4. بدون وحشت از عواقب حوادث

وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا (3)

(در این زمانه) از حوادث و فتنه های کوبنده وحشتی نداریم، مگر زمانی که بر سر ما فرود آیند.

3. اقسام مردم

اشاره

وَ النَّاسُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَصْنَافِ مردم بر چهار گروه هستند.

3. 1. دوری از فساد به دلیل ضعف و ناتوانی

مِنْهُمْ مَنْ لَا يَمْنَعُهُ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَهَانَةُ نَفْسِهِ وَ كَلَالَةٌ حَدِّهِ وَ نَضِيضُ وَفْرِهِ (4)

نَضِیضُ: کم بودن ته کشیدن به آب های کم که گاه قطره قطره تراوش می کند نضیض می گویند؛ ای قلة ماله من نضّ الماء نضّا و نضيضا سال قليلا قليلا و خرج رشحا.

وفره: مال، ثروت؛ مال زیاد و کامل به او داد وفَرَ الثوب: جامه را گشاد و کامل برید؛ وَفَّرَ الشيء: آن چیز را زیاد و فراوان و بسیار کرد.


1) عُتُوّاً: طغیان؛ تجاوزگری؛ عتا، یعتو به معنای طغیان تجاوزگری قساوت عاتی جمع عتاه به معنای متجاوز و سرکش؛ عاتيه مؤنث عاتی؛ تمیزی است که در معنای فاعل جمله است؛ مصدر من عتا الرّجل يعتو من باب قعد إذا استكبر وتجاوز عن الحد.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج8، ص263.

3) قارِعَةً: حادثه کوبنده؛ از ریشه «قرع» به معنای کوبیدن مصیبت جمع آن قوارع که منظور روز رستاخیز است زیرا با گرفتاری هایش مردم را می کوبد؛ الداهية تحلَّ: وارد شود؛ نازل شود؛ محل اسم مکان از همین ماده است.

4) مَهَانَةُ: حقارت؛ ضعف نفس؛ مهين حقیر و قليل؛ امْتَهَنَ امْتِهَاناً: کوچک و مبتذل شمرد؛ النفس بالفتح ذلّها. كَلَالَةُ كُندی؛ لذا شمشیر کُند را «کلول» می گویند؛ السّيف كلّا وكلالة لم يقطع. حَدّه تیزی؛ برش؛ اسْتَحَدّ اسْتِحْدَاداً: تیغ خود را تیز کرد.

گروهی از آن ها کسانی هستند که اگر دست به فساد نمی زنند به خاطر این است که روحشان ناتوان و شمشیرشان کُند و مالشان اندک است.

نکته ها

گروه های چهارگانه ای که حضرت در این جا معرفی کرده است، منحصر به عصر امام نیست بلکه همیشه مصادیقی از آنان در همه جوامع و در هر عصری دیده می شود.

آن چه حضرت درباره این گروه از مردم فرموده است بیانگر همان ضرب المثل مشهور است که آب ندارند و الا شناگران خوبی هستند این ها هم علاوه بر ضعف نفسانی، ابزار لازم نیز در اختیار ندارند.

مشابه

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فيها وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسَادَ (1)کسانی از مردم هستند که گفتار آنان در زندگی دنیا مایه اعجاب تو شود (در ظاهر اظهار محبت می کنند) و خدا را بر آن چه در دل دارند، گواه می گیرند. این در حالی است که آنان سرسخت ترین دشمنانند. (نشانه آن این است که) وقتی که به قدرتی می رسند در فساد در ،زمین می کوشند و زراعت ها و چهارپایان را نابود می سازند و خداوند فساد را دوست ندارد.

2. 4. فاسدان آشکار

وَ مِنْهُمْ الْمُصْلِتُ لِسَيْفِهِ وَ الْمُعْلِنُ بَشَرِّهِ وَ الْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ (2)

خَيْل لشکر؛ سپاه

رَجِلِهِ: پیاده نظامان؛ ج راجل

گروه دیگر آنانند که شمشیر کشیده و فساد و شرارت خویش را آشکار ساخته و لشکر سواره و پیاده خود را [برای این منظور] گردآوری کرده اند.


1) بقره، 204 و 205.

2) الْمُصْلِتُ: کسی که شمشیر خود را از غلاف کشیده؛ از مادهٔ «صَلَتَ» به معنای بروز و ظهور چیزی است «و سیف صلت» به معنای شمشیر کشیده و صیقل داده شده است؛ من أصلت سيفه إذا جرّده عن عمده. الْمُجْلِبُ: جلب کننده؛ کشاننده؛ شخصی که برای انجام کاری افراد را جمع کند؛ از ریشه جَلبَ، يَجلب به معنای آن قوم را جمع کرد و آورد؛ جلب جمع شد، گرد آمد؛ اسم فاعل من أجلب عليهم اى أعال عليهم.

نکته ها

این عبارت از تفاوت طبقاتی در همه مظاهر آن به عنوان یکی از عوامل فساد در زمین یاد می کند. بنابراین اگر توانایی ها و امکانات به طور مساوی در بین افراد جامعه تقسیم شود دیگر انگیزه ای برای ارتکاب جرایم وجود نخواهد داشت. (1)

عبارت «اصلات سیف» کنایه از چیرگی و دست درازی است به این معنا که این گروه هر آن چه از رذایل اخلاقی دست یابند انجام می دهند تا بتوانند به پیروزی و غلبه برسند. (2)

عبارت «الْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ» کنایه از فراهم آوردن تمام ابزار ظلم و ستم است برای چیرگی و تسلط بر دیگران (3)

3. 3. فاسدان دین تباه

قَدْ أَشْرَطَ نَفْسَهُ وَ أَوْبَقَ دِينَهُ (4)

آن ها (فاسدان) باطن خود را برای ظلم و فساد آماده ساخته و دین خود را تباه کرده اند.

نکته

دنیاطلبی در همه افراد به گونه ای یکسان بروز نمی کند. گاه حرص جمع آوری مال و ثروت زمانی تکیه زدن بر مسند قدرت و چه بسا رسیدن به مقام رهبری دینی و کسب شهرت و موقعیت اجتماعی و یا مسائلی از این قبیل هدف است.

3. 4. هدف فاسدان

الحُطَامِ يَنْتَهِرُهُ أَوْ مِقْنَبٍ يَقُودُهُ أَوْ مِنْبَرِ يَفْرَعُهُ (5)

مقتب: دسته ای از سپاه در اصل به معنای «گله ای از اسب» آمده و در این جا به معنای گروهی از مردم است؛ شاید تعبیر به مقنب اشاره به ناآگاهی و بی خبری آن گروه است؛ بالكسر ما بين الثلاثين والأربعين من الخيل.

يَفْرَعُ: بالا می رود؛ از مادۀ «فَرع» به معنای قسمت بالای هر چیزی است و در این جا به معنای بالا رفتن از منبر و تکیه زدن بر محل ارشاد خلق است؛ فَرع به معنای شاخه درخت به این دلیل است که از تنه درخت بالا می رود؛ الفرع من كل الشيء اعلاه و يفرعه : يعلوه.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص433.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص317.

3) همان.

4) أَشْرَطَ نَفْسَهُ: خود را مهیا و آماده کرد؛ از مادۀ «شَرَط» به معنای علامت است و در عبارت بالا، بیانگر این حقیقت است که او خود را آماده برای فساد و هلاک کرده و گویی خود را برای این منظور علامت گذاری کرده است؛ نفسه أعدها للفساد في الأرض. أَوْبَقَ: هلاک کرد؛ ضایع و پایمال کرد؛ از ماده «وبق» به معنای هلاکت است.

5) حُطَامٍ: مال دنیا ثروت دنیا؛ چیزی که ریز و له شده؛ اموال دنیا را به خاطر بی ارزش بودن حطام دنیا می گویند؛ الدنيا متاعها وأصله ما تكسر من اليبس. يَنْتَهِزُه: غنیمت بشمرد؛ از مادۀ «نَهَزَ» به معنای حرکت برای انجام کاری است و به معنای حرکت برای به دست آوردن غنیمتی نیز آمده است؛ بالزاء المعجمه الاغتنام.

(فاسدان) برای رسیدن به اندکی از مال دنیا که غارت نمایند یا سپاهی که بر آن فرمان براند و بر منبری صعود کنند [دین خود را تباه ساخته اند].

استعاره

مُستعار: لفظ حُطام

مستعار منه: گیاه خشک

مستعار له: مال دنیا

جامع: چنان که گیاه خشک در مقایسه با علف سبز و با طراوت و زیبایی و دارای میوه، سودی ندارد، مال دنیا هم نسبت به کارهای نیک آخرت که نفعش پایدار است بی ارزش به حساب می آید.

3. 5. نتیجه کار انسان فاسد

وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِكَ ثَمَناً وَ مِمَّا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضا (1) چه بد تجارتی است که دنیا را بهای خویشتن می بینی و آن را با پاداش هایی که نزد خداست و پروردگارت به تو وعده داده است معاوضه می کنی!

مشابه

أُولئِكَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ مَا كَانُوا مُهْتَدِينَ (2)همین کسان اند که گمراهی را به بهای] هدایت خریدند، در نتیجه دادوستدشان سود[ی به بار] نیاورد؛ و هدایت یافته نبودند. وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ (3)بعضی از مردم جان خود را به خاطر خشنودی خدا می فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است. إِنَّ أَنْصَحَ النَّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُمْ لِرَبِّهِ وَإِنَّ أَغَشَّهُمْ لِنَفْسِهِ أَعْصَاهُمْ لِرَبِّهِ وَالْمَغْبُونُ مَنْ غَبَنَ نَفْسَه (4)خیر خواه ترین مردم نسبت به خود کسی است که پروردگارش را بیشتر بندگی کند. و گول زننده ترین مردم نسبت به خویش کسی است که خدا را بیشتر معصیت کند.


1) الْمَتْجَرُ: تجارت؛ مصدر است و فاعل بئسَ.

2) بقره، 16.

3) بقره، 207.

4) نهج البلاغه، خطبه 86.

إِنَّهُ لَيْسَ لِاِنْفُسِكُمْ ثَمَنْ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلاتَبيعُوها إلا بها (1)به یقین برای جان شما بهایی جز بهشت نیست به کمتر از آنش نفروشید. استعاره

مُستعار: لفظ متجر

مستعار منه: تجارت زیانبار

مُستعار له: دنیا طلبی

جامع: دنیا طلبی به هر صورت و از هر راه ممکن انسان را در معرض نابودی و هلاکت اخروی قرار می دهد چنین انسانی به تاجری می ماند که دارایی خود را با یک چیز بی ارزش معاوضه می کند و تجارتی زیان بار دارد انسان دنیا طلب نیز مانند چنین تاجری متحمل ضرر زیادی می شود لذا هر دو در خسارت دیدن مشترک هستند به این دلیل امام علیه السلام لفظ «تجارت» را برای این دنیا استعاره آورده است.

3. 6. دنیاطلبانی در لباس آخرت

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَطْلُبُ الدُّنْيَا بِعَمَلِ الآخِرَةِ وَ لَا يَطْلُبُ الْآخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنْيَا گروه دیگر از مردم کسانی هستند که دنیا را با کارهای آخرت طلب می کنند نه این که آخرت را با عمل دنیا طلب کنند.

نکته ها

این گروه تکالیفی که مربوط به آخرت است را انجام می دهند تا اعتبارات دنیوی را به دست بیاورند. آن ها علاوه بر این که خود را می فروشند ارزش تکالیف الهی و انسان ساز را هم تا حد تقابل با لذایذ دنیوی پایین می آورند. (2)

امام علیه السلام لفظ «كلالة حدّه» را کنایه از شخصی آورده است که در امور، صراحت لازم را ندارد و در انجام کارها ناتوان است. (3)


1) نهج البلاغه، حکمت 456.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج8، ص271.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 2، ص319.

مشابه

كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجِ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ مَغْرُورِ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ وَ مَا ابْتَلَى اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ (1)چه کسانی که احسان غافلگیرشان کند، چه مردمان که از پرده پوشی [خدا] مغرور شوند چه افراد که از تعریف این و آن به فتنه افتند. خداوند بنده را به هیچ چیز همانند هم آزمایش نکرده است.

4. ویژگی های دنیاطلبان در لباس آخرت

4. 1. تواضع گرایی

قَدْ طَامَنَ مِنْ شَخْصِهِ» (2[دنیاطلبان در لباس آخرت] خود را متواضع جلوه می دهند.نکتهمنظور حضرت از جمله فوق توضیح خضوع و تواضع دروغین و خود را باوقار نشان دادن است؛ مثل این که به هنگام راه رفتن قدم ها را کوتاه بر می دارند و لباس هایشان را بالا می گیرند و ظاهر خود را آراسته می سازند چراکه این طریقه، روش بندگان نیکوکار خداوند می باشد و ستر و پوششی است که پروردگار جهان پرهیزکاران را به وسیله آن از ورود به هلاکت و تباهی حفظ فرموده است. (3)#### 4. 2. آهسته راه رفتن﴿وَ قَارَبَ مِنْ خَطوه (4)

[دنیا طلبان در لباس آخرت] گام ها را کوتاه بر می دارند.

نکته

کنایه از این که خود را باوقار و متین معرفی می کنند.


1) نهج البلاغه حکمت 115

2) طَامَنَ: پایین آورد؛ خود را خم کرد؛ فروتنی نمود؛ اطمینان از همین ماده است و در اصل به معنای آرامش و سکون است؛ در این جا اشاره به وقار و تواضع صوری و ظاهری است؛ ظهره حناه و خفضه.)شَخص: اندام، تن.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص319.

4) قَارَبَ: نزدیک به هم گذاشته خَطو قدم پا؛ خُطوه به ضمّ :اول فاصله میان دو پا در راه رفتن است؛ ما بين القدمين.

4. 3. دامن حفظ کردن

وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ (1) دامن خود را از (آلودگی به دنیا) جمع می کنند.

4. 4. امانت دار جلوه دادن

وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلْأَمَانَةِ (2) خویشتن را به زیور امانت داران می آرایند [و خود را امانت دار مردم معرفی می کنند]

4. 5. پوشش الهی

وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللَّهِ ذَرِيعَةً إِلَى الْمَعْصِيَةِ (3) پوشش خدایی را، وسیله معصیت قرار می دهند.

نکته

شاید منظور آن است که دنیاطلبان از ستارالعیوب بودن خداوند سوء استفاده کرده، فکر می کنند ستار بودن مجوز معصیت است یا این که با تظاهر به ارزش های دینی مثل نماز و امثال آن فکر می کنند مجاز به معصیت هستند.

4. 6. زاهدان دروغین

وَمِنْهُمْ مَنْ أَبْعَدَه عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُئُولَةٌ نَفْسِهِ وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَى حَالِهِ (4)

مَرَاح: شامگاه یا محل استراحت شب؛ از مادۀ «رَوح» به معنای زمان و یا مکان رفت و آمد شبانه است؛ پناهگاه شبانه چهارپایان؛ بضم الميم حيث تاوى الماشية بالليل و المناخ و المأوى مثله؛ و في بعض النسخ بفتح الميم و هو الموضع الذي يروح منه القوم او يرجعون اليه، يقال: ماترك فلان من ابيه مغدی و لا مراحا و مغداة و لا مراحة.

مَغْدًی: صبحگاه یا محل استراحت صبح؛ از ماده «غدو» به معنای زمان و مکانی است که صبحگاهان چارپایان از آن بیرون می روند و مغدی به معنای مکان حیوانات در روز در مقابل مراح که بستر شبانه آن هاست.

گروه دیگر کسانی هستند که حقارت و ناتوانی و نداشتن وسیله کافی آنان را از رسیدن به جاه و مقام بازداشته و شرایط او را بر این حال قرار داده است.

1) شَمَّرَ: جمع کرد؛ بالا کشید؛ کوتاه کرد؛ از ماده «شمر» به معنای «جمع و جور کردن و مهیا شدن»؛ ثوبه قصره و رفعه.

2) زَخْرَفَ: زینت داد؛ نقش و نگار کرد؛ آراست؛ فعل رباعی مجرد است؛ نفسه زینها.

3) ذَرِيعَةً: وسيله.

4) ضُمُّولَةً: ضعف و حقارت از مادۀ «ضئول» به معنای ضعف و ناتوانی است؛ خُرد و کوچک شد؛ النفس بفتح الصاد حقارتها. فَتَحَلَّی: خود را زینت داد.

4. 7. آراسته به زیور قناعت

فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَةِ وَ تَزَيَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَةِ وَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِي مَرَاحٍ وَ لَا مَغْدًى [زاهدان دروغین] خود را به زیور قناعت آراسته و به لباس زاهدان درآمده اند، در حالی که در هیچ زمان [نه شب و نه روز] در گروه پارسایان راستین نبوده اند. نکته ها

این ها گروهی هستند که احساس حقارت آن ها را به گوشه ای انداخته است و محدودیت هایی که دارند باعث شده است که در قالب کوچکی جای گیرند. این ها چیزی برای به رخ کشیدن مردم ندارند جز این که خود را مردمانی قانع و پارسا جلوه بدهند. (1)

وَلَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِي مَرَاحِ وَ لَا مَغْدًی کنایه است از این که کارهای تظاهر آمیز دنیاطلبان به هیچ وجه قناعت و زهد به حساب نمی آید. (2) تفاوت این چهار گروه که از نظر تباهی درون و فساد عقیده و دلبستگی به دنیا و جاه و مقام، مشترک اند در دام ها و در فراهم بودن و نبودن اسباب و مقدمات رسیدن به این مقصود است. (3)

مشابه

أَفْضَلُ الزُّهْدِ إِخْفَاءُ الزُّهْدِ (4)نیکوترین پارسایی پنهان داشتن آن است.

4. 8. مردان خدا

وَ بَقِيَ رِجَالٌ غَضَّ ابْصَارَهُمْ ذِكْرُ الْمَرْجِع وأَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ (5)

گروهی باقی مانده اند که یاد قیامت چشم هایشان را فرو افکنده و ترس از دادگاه محشر اشکشان را جاری ساخته است.


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 8، ص272

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 2، ص320.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 275 و 276

4) نهج البلاغه، حکمت 27.

5) غَضَ ابْصَارَهُمْ: چشم آن ها را پایین انداخته؛ چشم طمع و انتظارشان را بسته است. اراق ریخته است؛ از مادۀ «رَوَقَ» به معنای ریختن؛ أَراقَ إراقة الماء: آب را ریخت.

نکته

تعبیر به «غَضَّ أَبْصارَهُمْ»، به معنای فروبستن چشم نیست، بلکه «فروافکندن و برگیری نگاه» است حالتی که به هنگام دیدن پاره ای از مظاهر وحشتناک به انسان دست می دهد، به گونه ای که حاضر نیست به منظره خوفناک نگاه کند. (1)

مشابه

هرجالٌ لا تُلهيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصار (2)مردانی که نه تجارت و نه داد و ستدی، آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زکات، به خود مشغول نمی دارد و از روزی که دل ها و دیده ها در آن زیرورو می شود می هراسند. إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَماء (3)از بندگان خدا تنها دانایان اند که از او می ترسند.

5. سرنوشت مردان خدا در جامعه

5. 1. رانده شدگان

فَهُمْ بَيْنَ شَرِيدٍ نَادٌ (4)

برخی از اینان [مردان خدا] را مردم طرد کرده اند.

نکته

مردان خدا به خاطر حق گویی و حق جویی از جامعه رانده و آواره شده اند و عموماً مردمی ناشناخته و گوشه نشین هستند. (5)

5. 2. خائنان

وَ خَائِفٍ مَقْمُوعِ (6)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص278.

2) نور، 37.

3) فاطر، 28.

4) شَریدٍ: طرد شده؛ از مادۀ «شَرَدَ» در اصل به معنای فرار کردن شتر است و سپس به تمام کسانی که به هر دلیل، از جماعت مردم فرار کرده اند و روی به وحدت و انفراد آورده اند اطلاق شده است؛ من شرد البعير اذا نفر. نادّ: منفرد گوشه گیر؛ از مادۀ «ندَّ» به معنای راه افتادن و فرار کردن به تنهایی است؛ المنفرد الهارب من الجماعة الى الوحده.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص279

6) مَقْمُوع: سرکوب شده؛ مغلوب شده؛ از ماده «قمع» به معنای مقهور و مغلوب است و گاه به معنای ریشه کن کردن نیز آمده است؛ المقهور و المغلوب.

[مردان خدا برخی شان] ترسان و سرکوب شده اند.

نکته

اشاره به این است که دنیاپرستان حاکم، تنها به تهدید آنان قناعت نمی کنند، بلکه سعی دارند دائماً آن ها را در فشار قرار دهند یا ریشه کن کنند. (1)

5. 3. ساکتان

وَ سَاكِتٍ مَكْعُومٍ (2) مُهر سکوت بر دهان زده اند.

نکته

اشاره به این است که زورمداران ستمگر، هرگز قانع به خاموش بودن این گروه نیستند، بلکه سعی دارند دهان آن ها را ببندند و مُهر بر آن نهند. (3)

استعاره

مُستعار: لفظ ساکت

مستعار منه: سکوت

مستعار له: تقيه

جامع: در سکوت مقصود انسان به مخاطب انتقال نمی یابد و در تقیه هم اعتقادات انسان از دیگران مخفی می ماند و انتقال پیدا نمی کند؛ پس هر دو یک وجه اشتراک دارند.

نوع استعاره: تبعیه

5. 4. مخلصان

وَدَاعِ مُخْلِص مخلصانه خدا را می خوانند.


1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 2، ص280.

2) مَكْعُوم: دهان بسته شده؛ از ماده «کَعم» در اصل به معنای بستن دهان شتر آمده سپس توسعه یافته و به هرکسی که دهانش را به دلیلی ببندند، مکعوم گفته اند؛ شخصی که قادر به سخن گفتن نیست گویا دهانش را با گعام بسته اند. كُعام وسیله ای است که با آن دهان شتر را می بندند که گاز نگیرد وقتی که شتر در حال هیجان باشد؛ البعير من باب منع فهو مكعوم وكعيم شد فاه لئلا يأكل أو يقضّ، و منه الكعام، و هو ما يجعل في فم البعير عند الهياج.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص280.

نکته

تعبیر به «دَاعِ مُخْلِصِ» اشاره به این است که دعوت از مردم، به خاطر رسیدن به جاه و مقام و ثروت و قدرت نیست و انگیزه ای جز رضای خدا ندارند. (1)

5. 5. دردمندان

وَ شَكْلانَ مُوجَعِ (2)

با چشمی گریان می نگرند.

نکته

تعبیر به «ثَكلانَ مُوجَعِ» با توجه به این که «ثَکلان» به معنای انسان مصیبت زده و «مُوجَعٍ» به معنای صاحب درد است اشاره به این است که آن ها تنها در ظاهر گریان نیستند بلکه از درون می سوزند و درد می کشند. (3)

6. بیان اوصاف مردان خدا

6. 1. فراموش شدگان

قَدْ اخْمَلَتْهُمُ التَّقِيَّةُ (4)

تقیه از تبهکاران آنان (مردان خدا) را گمراه ساخته است.

6. 2. افتادگان

وَ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ خواری آنان (مردان خدا) را در برگرفته است.

6. 3. گرفتاران

فَهُمْ فِي بَحْرِ اجَاجٍ (5) در دریای نمک فرورفته و گرفتار شده اند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 280.

2) ثَكلانَ: عزادار؛ مصیبت زده؛ از مادهٔ «ثَکل» در اصل به معنای از دست دادن عزیزان است و چون در چنین حالی انسان عزادار می شود تکلان به معنای شخص گریان و عزادار آمده است. مُوجَع: دردمند؛ از ماده «وَجِعَ» به معنای دردمند شد؛ تَوَجَّعَ: دردناک شد؛ أَوْجَعَ؛ إيجاعاً: دردناک ساخت.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 280.

4) اخْمَلَتْهُمُ: آن ها را گمنام کرده است؛ از مادۀ «خَمَلَ» به معنای ضعف و پنهان شدن و فراموش گشتن است؛ أَخْمَلَ، إِخْمَالًا: گمنام کرد. التَّقيَّةُ: پنهان کاری از روی ترس

5) أَجَاج: شور؛ نمک؛ از مادۀ «آجَج» به معنای تلخ و شور شدن است.

تشبيه

مشَبّه: انسانی متعهد که در صحنه های تباهی است

مشَبّه به: انسانی که در آب شور گرفتار است

وجه شَبَه: انسان های متعهد و متدین که پیوسته صحنه های تباهی و فساد را شاهدند و توان هیچ اقدامی را ندارند همچون انسانی هستند که در آب تلخ و شوری گرفتار آمده، هرگونه تحرک آن ها مایه سوزش جسمانی و رنج روحی آنان می گردد.

6. 4. دهانشان بسته

افْوَاهُهُمْ ضَامِرَةٌ (1)

دهانشان بسته است.

6. 5. دل هایشان مجروح

وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ قلوبشان مجروح است.

نکته

مردان خدا به دلیل این که از لذت های دنیا بریده و با مردمان دنیاپرست، قطع رابطه کرده اند، دهانشان به سبب روزه گرفتن زیاد از چشیدن غذا دور مانده است، و دل هایشان به دلیل دیدن بدکاری های فراوان و عدم توان از پیشگیری منکرات، جریحه دار است. (2)

6. 6. اهل موعظه

قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا(3) آن ها در میدان نصیحت و اندرز آن قدر نصیحت کرده اند که خسته شده اند.

6. 7. تحت فشار

وَ قُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا


1) ضَامِرَةٌ: خاموش، ساکت؛ از ماده «ضَمَز» به معنای سکوت و خودداری کردن از کلام است؛ بالزاء المعجمة الساكنة. قرِحَةٌ: جریحه دار زخم خورده؛ از مادۀ «قَرح» به معنای زخم قرح به فتح اول جراحتی است که از خارج رسد مثل زخم شمشیر و فرح به ضم اول جراحتی است که از درون برسد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص325.

3) مَلُّوا: خسته و ملول شده اند؛ اسْتَمَلَ، اسْتِمْلالا: از آن چیز خسته و دلگیر شد؛ المَلّ: خسته و دلتنگ. المَلَال: خستگی و نومیدی.

آن قدر تحت فشار قرار گرفته اند که ناتوان گشته اند.

6. 8. کمی نفرات

وَ قُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا و از بس در راه خدا کشته داده اند جمعشان کم شده است.

نکته

عبارت فوق بیانگر حالت گمنامی گوشه گیری خستگی و ملالت از فشارها و سختی های فراوان و در نهایت شهادت مردان خداست.

6. 9. بی ارزشی دنیا

فَلْتَكُنِ الدُّنْيَا فِى أَعْيُنِكُمْ أَصْغَرَ مِنْ حُشَالَةِ الْقَرَةِ، وَ قُرَاضَةِ الْجَلَمِ (1)

قُرَاضَةِ: ریزه هایی از پشم که از قیچی پشم چین می ریزد؛ از مادۀ «قَرَض» به معنای چیدن چیزی است و اطلاق مقراض بر قیچی نیز از همین جهت است؛ الجلم: بالتحريک ايضا المقص يجز به أوبار الإبل و قراضته ما يقع من قرضه و قطعه.

الْجَلَمِ: قیچی، انبر؛ اجْتَلَمَ اخْتِلَاماًهُ: آن چیز را برید؛ الجُلامة: آن چه از پشم که چیده یا بریده شود؛ بالتحریک أیضا المقصّ يجزّبه أو بارا لابل و قراضته ما يقع من قرضه و قطعه

پس باید دنیایی که نیکان را این گونه کنار زده است در نظر شما کوچک باشد، حتی کوچکتر از دورریز برگ های بی مصرف و خورده ریزی که از قیچی می ریزد.

نکته

تحقیری که امام علیه السلام در مورد دنیا در جاهای بسیاری از نهج البلاغه بیان کرده است منافاتی با تعظیم دنیا ندارد؛ زیرا امام علیه السلام جهان هستی را که مظهر آیات الهی است تعظیم و مردم را تشویق به بهره برداری از آن نموده است و آن چه که امام از آن نهی می کند زندگی دنیاپرستانه است. (2)

مشابه

وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَاطْمَأَنُّوا بِها وَالَّذِينَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُون (3)و به زندگی دنیا دل خوش کرده و بدان اطمینان یافته اند کسانی که از آیات ما غافل اند.


1) حُثالة: ریز و خرد شده؛ در اصل به معنای اشیای بد و بی ارزش آمده به همین دلیل به تفاله های روغن و مانند آن که بی ارزش و دور ریختنی است، حثاله گفته می شود. الْقَرَظِ: درختی است به نام سلم که از برگ آن برای دباغی استفاده می شود، فارسی آن کرت است؛ محركة ورق السلم يدبغ به.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج2، ص 276.

3) يونس، 7.

تشبیه

مشبَّه: دنيا

مشبَّه به: بقایای قیچی شده پشم حیوانات

وجه شَبَه: دنیا در بی ارزشی به بقایای قیچی شده پشم حیوانات تشبیه شده که هیچ ارزش و استفاده ای ندارد.

6. 10. پندگیری از پیشینیان

وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ، قَبْلَ أَنْ يَتَّعِظُ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُمْ از کسانی که پیش از شما می زیسته اند پند گیرید قبل از آن که آیندگان از شما پند گیرند.

مشابه

كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ * وَ زُرُوعٍ وَ مَقامِ كَريمِ * وَنَعْمَةٍ كانوا فيها فاكهينَ * گذلِكَ وَ أَوْرَثْناهَا قَوْماً آخَرِينَ * فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالْأَرْضُ وَ ما كَانُوا مُنْظَرِينَ (1)چه باغ ها و چشمه سارانی بر جای نهادند و کشتزارها و جایگاه های نیکو و نعمتی که از آن برخوردار بودند. این چنین [بود] و آن ها را به مردمی دیگر میراث دادیم و آسمان و زمین بر آنان زاری نکردند و مهلت نیافتند. اضْرِبْ بِطَرْفِكَ حَيْثُ شِئْتَ مِنَ النَّاسِ فَهَلْ تُبْصِرُ إِلَّا فَقِيراً يُكَابِدُ فَقْراً أَوْ غَنِيّاً بَدَّلَ نِعْمَةَ الله كفرا (2)به هر طرف که می خواهی به مردم نظر کن، آیا جز شخص نیازمندی که مشقت تهیدستی بر دوش اوست یا ثروتمندی که نعمت خدا را کفران می کند کسی را می بینی.

6. 11. بی وفایی دنیا

وَارْفُضُوها ذَمِيمَةً فَإِنَّهَا قَدْ رَفَضَتْ مَنْ كَانَ أَشْغَفَ بِها مِنْكُمْ (3)

و دنیای نکوهیده را رها کنید زیرا این دنیا کسانی را رها کرده که عاشق تر از شما به آن بودند.

نکته

منظور این است که آن چه پست و ناچیز و بی مقدار است ترک کنید. امام دلیل ترک دنیا را دائمی نبودن و بی ثباتی آن برای دوستدارانش دانسته است. (4)


1) دخان، 25 تا 29

2) نهج البلاغه، خطبه 129.

3) ارْفُضُوا: رها کنید؛ از مادة «رَفَضَ»؛ يرفَضُ الشيء به معنای آن چیز را دور انداخت و از آن دست برداشت. اشغَفَ: شیفته تر؛ در اصل از ماده «شِغاف» به معنای (گره بالای قلب یا پوست نازل روی قلب) است که به منزله غلافی تمام آن را در بر گرفته این ماده در مورد عشق های سوزانی که تمام قلب را در بر می گیرد و در اعماق آن نفوذ می کند به کار می رود.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص327.

خطبه 33

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع قبل از جمل در ذی قار سال 36 هجری

مخاطب: سپاهیان امام

موضوع: سیاسی، اعتقادی

ویژگی: بیان عقده های قریش (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام این خطبه را در شرایطی که یاران خود را برای خاموش کردن آتش فتنه طلحه و زبیر در بصره بسیج کرده بود ایراد کرده است و اشاره ای به عصر پیامبر صلی الله علیه و آله، بی ارزشی دنیا، زنده کردن ارزش های جاهلی و سرزنش گروهی از قریش که سردمداران جنگ جمل بودند دارد. قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام بِذِي قَارِ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ (2)

يَخْصِفُ نَعْلَه: کفشش را وصله می کرد؛ خرزها و هي مؤنثة سماعيّة.

عبدالله بن عباس گفت در ذی قار به خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام رسيدم و او مشغول وصله

1) شناسنامه نهج البلاغه، ص40.

2) ذِي قَارٍ: نام آبی بوداست در میان واسط و کوفه نزدیک بصره که در آن جا پیش از اسلام جنگی میان عرب و ایران روی داد و ایرانیان شکست خوردند؛ موضع قرب البصرة، و هو المكان الذي كان فيه الحرب بين العرب و الفرس و نصرت العرب على الفرس وفيه عين يشبه لون مائه القير.

کردن کفش خود بود. فَقَالَ لِی مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا فَقَالَ اللام وَ اللَّهِ لَهيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقًّا أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ (1)به من فرمود این کفش چقدر ارزش دارد؟ گفتم هیچ؛ فرمود: به خدا قسم این کفش کهنه را بیش از حکومت بر شما دوست دارم مگر آن که حقی را به پا دارم؛ آن گاه امام بیرون آمد، سخنرانی کرده و فرمود ...


1) إِمْرَتِكُمْ: امارت؛ حکومت؛ بر وزن فعله.

قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (عليه السلام بِذِى قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ فَقَالَ لِي مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا فَقَالَ (عليه السلام) وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقًّا أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ] بَعَثَ مُحَمَّداً (صلى الله عليه وآله) وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَبَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَاطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ. أَمَا وَاللَّهِ إِنْ كُنْتُ لَفِي سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِعَذَافِيرِهَا مَا ضَعُفْتُ عَجَزْتُ وَ لَا جَبُنْتُ وَ إِنَّ مَسِيرِى هَذَا لِمِثْلِهَا فَلَأَنَّقُبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ مَا لِي وَلِقُرَيْشٍ، وَاللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ وَلَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ وَ إِنِّى لَصَاحِبُهُمْ بِالْأَمْسِ كَمَا أَنَا صَاح بُهُمُ الْيَوْمَ وَاللَّهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَيْسٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَيْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي حَيْرْنَا فَكَانُوا كَمَا قَالَ الْأَوَّلُ:)أَدَمْتَ لَعَمْرِي شُرْبَكَ الْمَحْضَ صَابِحاً *** وَأَكْلَكَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَةَ الْبُجْرَاوَ نَحْنُ وَهَبْنَاكَ الْعَلَاءَ وَ لَمْ تَكُنْ *** عَلِيّاً وَحُطْنَا حَوْلَكَ الْجُرْدَ وَ السُّمْرَا قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام بِذِى قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ فَقَالَ لِى مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا فَقَالَ (عليه السلام) وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقَّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ:) هنگامی که برای نبرد با مردم بصره عزیمت می کرد عبد الله بن عباس گفت: در ذی قار خدمت امیر مؤمنان علیه السّلام رسیدم، و او مشغول وصله کردن کفش خود بود. به من فرمود: این کفش چقدر ارزش دارد؟ گفتم: هیچ. فرمود: به خدا قسم این کفش کهنه را بیش از حکومت بر شما دوست دارم، مگر آن که حقی را بپا دارم و باطلی را بردارم. آن گاه امام بیرون آمد و برای مردم سخنرانی کرد و فرمود:

1. شرایط عصر جاهلی

إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَآلِهِ وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَابَاً وَ لَا يَدَّعِي نبوة خداوند محمد را هنگامی مبعوث کرد که هیچ کس از عرب کتاب آسمانی نمی خواند و ادعای نبوتی نداشت.

نکته

منظور از کتاب، کتاب آسمانی تحریف نشده است. عرب پیش از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله در جهالت مطلق و گمراهی شدید به سر می بردند و کتاب آسمانی و سنت پیامبری در اختیار نداشتند تا از آن هدایت برگیرند (1)و ممکن است به معنای ندانستن خواندن و نوشتن باشد.

مشابه

هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبین (2)اوست آن کس که در میان بیسوادان فرستاده ای از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت بدیشان بیاموزد و ]آنان] قطعاً پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند. قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذى جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَ هُدَى لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطيس تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثيراً (3)بگو: کتابی را که موسی برای روشنایی و هدایت مردم آورد، چه کسی بر او نازل کرده بود؟ آن را بر کاغذها نوشتید پاره ای از آن را آشکار می سازید ولی بیشترین را پنهان می دارید.

2. اقدامات پیامبر

2. 1. بستر سعادت

فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّاهُمْ مَحَلَّتَهُمْ، وَبَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ (4)

مَحَلَّتَهُمْ: منزلت و مقامی که اکنون دارند.

مَنْجاتَهُمْ: به نجات برسانید؛ اسم مکان است از مادۀ «نجا، پنجو» به معنای خالص شدن؛ اسْتَنْجَی؛ اسْتِنْجَاء: رهایی یافت؛ أَنْجَى، إِنْجَاء: آن مرد را آزاد کرد؛ المَنْجَاة وسیله نجات و رهایی؛ موضع النحاة.

او (پیامبر) مردم را تا سر منزل سعادتشان سوق داد و به محیط رستگاری و نجات رسانید.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص443.

2) جمعه، 2.

3) انعام، 91.

4) فَسَاقَ النَّاسَ: مردم را به سوی اسلام سوق داد و به پیش راند. بَوَّا: جای داد؛ از مادۀ ((بَوَءَ در اصل به معنای صاف بودن مکان ،است در مقابل «نبوه» که به معنای بلندی و ناهمواری است. در جمله مورد بحث این کلمه به معنای صاف و منظم کردن محل استقرار است؛ المكان أسكنه فيه.

نکته ها

معجزاتی که در اثبات نبوت به وسیله نزول قرآن و صدور سنت پیامبر صلی الله علیه و آله انجام شد موجب گردید که پیامبر صلی الله علیه و آله را تصدیق کردند و در نتیجه در راه خدا به شناخت حقیقی دست یافتند. (1)

تعبیر به «مَحَلَّتَهُمْ» اشاره به جایگاه شایسته ای است که می باید انسان با فضیلت، به آن برسد و تعبیر به «مَنْجاتَهُمْ» اشاره به نقطه نجاتی است که هیچ گونه جای خوف و وحشت در آن نیست و نجات و رستگاری را تضمین می کند. (2)

به گونه ای جهل و فساد جامعه را فرا گرفته بود که حتی زمینه ادعای نبوت نیز در آن سرزمین وجود نداشت.

2. 2. پایگاهی محکم

فَاسْتَقَامَتْ قَناتُهُمْ وَاطْمَانَّتْ صَفَاتُهُمْ (3)

نیزه های آن ها صاف و [در مسیر صحیح] پا بر جا و جای پای آن ها محکم شد.

نکته ها

تعبیر به «اَسْتَقامَتْ قَناتُهُمْ» با توجه به این که «اسْتَقامَتْ» به معنای راستی و پابرجایی و «قناة» به معنای «نیزه» است. اشاره به قوّت و قدرت و پیروزی و غلبه بر دشمنان است. (4)

تعبیر به «اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ» با توجه به این که «صفات» به معنای سنگ صاف و بزرگ و محکم است، اشاره به این نکته دارد که در پرتو ظهور اسلام و قیام رسول الله صلى الله عليه وسلم جایگاه آن ها محکم و مطمئن و جای پایشان در زندگی فردی و اجتماعی مستقر و ثابت گردید. در بیابان هایی که عرب رفت و آمد داشت غالباً شن هایی نرم و متحرک بود و عبور از آن ها، حتی ایستادن روی آن ها خالی از لغزش و اضطراب و اشکال نبود، ولی هنگامی که روی


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص331.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج2، ص298.

3) قَناتُهُمْ: نيزه ستون فقرات کمر، مستقیم شدن نیزه یا ستون فقرات کنایه از قدرت است؛ از ماده «قَنو» در اصل به معنای شاخه درخت است و نیزه را به خاطر شباهتش به شاخه درختان قنات می گویند و نیز به کاریزهایی که برای استفاده از آب حفر می کنند به خاطر مسیر صاف و مستقیمشان قنات می گویند؛ الرمح و هو إذا كانت معوجا لا يترتب عليه الأثر. صَفَاتُهُمْ: سنگ صاف و بزرگ محکم و گسترده؛ اشاره به سنگی است که هنگام خطابه یا اصدار فرمان روی آن می ایستاده اند؛ بفتح الصاد الحجر الصلبة الصخم لا ينبت.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص298.

سنگ های بزرگ و محکم و صاف قرار می گرفتند هم نشست و برخاستشان آسان بود و هم راه رفتنشان . (1)

مشابه

فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ (2)پس، همان گونه که دستور یافته ای ایستادگی کن.

2. 3. به عقب نشاندن دشمن

آما وَاللَّهِ إِنْ كُنْتُ لَفِي ساقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِها (3)

حَذَافِيره: طرف و کنار چیزی جمع حُذفور به معنای جانب؛ ضمیر در «ساقتها» ظاهراً به جماعت مردم عصر جاهلیت بر می گردد که اسلام را برگزیدند و ضمیر در تَولَّت» و «حذافيرها ممکن است به دشمنان اسلام بازگردد که با پیروزی اسلام همگی پشت کردند و عقب نشستند و ممکن است به مردم عصر جاهلیت برگردد که به اسلام روی آوردند و نسبت به آن چه در گذشته داشتند رویگردان شدند؛ جمع الحذ فار بكسر الحاء و هو الجانب و الشريف و الجمع الكثير يقال أخذه بحذافيره بأسره أو بجوانبه أو بأعاليه.

به خدا سوگند که من در میان این سپاه بودم که لشکر کفر و شرک همه تار و مار شدند.

نکته

ضمیر «ساقَتِهَا» و «تَوَلَّتْ بِحَذَافِیرِها» به مردمی باز می گردد که پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را به سوی عزت و کرامت رهنمون ساخت امام در این بند در صدد اشاره به نقش خویش در این جریان است. امام علی علیه السلام در همهی صحنه های حق و باطل همواره در صف حق بوده و باطل گرایان را مغلوب ساخته و هرگز ناتوانی و ترس به خود راه نداده است. ایشان نقشی فعال در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله داشته اند. (4)

3. توانمندی امام در انجام وظایف

مَا عَجَزْتُ وَ لا جَبُنْتُ من در انجام این وظیفه هرگز ناتوان نشدم و ترسی به خود راه ندادم.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص298.

2) هود، 112.

3) ساقتِ: راننده؛ تعقیب کننده؛ از مادۀ «سوق» جمع آن «سانق» به معنای راننده و پیش برنده است؛ در اصل «سوقه» بوده سپس بر اساس قواعد اعلال ساق شده است؛ جمع سائق کالحاكة و الحانك ثم استعملت للأخير لأن السائق إنّما يكون في آخر الرّكب أو الجيش. تَوَلَّتْ: پشت کرد، از بین رفت؛ ولت بالواو و كليهما بمعنى واحد أى أدبرت هاربا.

4) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج8، ص293.

نکته

کم نیستند افرادی که با اهداف عالی وارد کاری می شوند اما با گذشت زمان و برخورد با مشکلات دچار ضعف و ناتوانی و یا در مواقع خطر دچار ترس می شوند ولی امام علی علیه السلام از اندک افرادی بود که تا پایان زندگی نه دچار ضعف گردید و نه ترسی به دل او راه یافت.

4. هدف گرایی امام

وَ إِنَّ مَسِيرِى هَذَا لِمِثْلِهَا هم اکنون مسیر من [در حرکت به سوی میدان جنگ جمل] نیز به سوی همان هدف است.

نکته ها

ایستادگی امیر مؤمنان علیه السلام در برابر خواسته ها و توقعات سردمداران اصحاب جمل برای آن بود که خواسته آن ها ادامه ظلم و تبعیض و سوء استفاده از بیت المال و جنایاتی از این قبیل بود و در حقیقت همان بازگشت به اخلاق دوران جاهلیت را خواستار بودند.

امام علیه السلام اشاره می کند به این که امت اسلامی در آن زمان برگشت به سوی افکار و برنامه ها و سنن جاهلی را شروع کرده بود و هر روز از مسیر پیغمبر و اسلام و قرآن فاصله بیشتری می گرفت یک نمونه آن حرکت ظالمانه آتش افروزان جنگ جمل برای کسب قدرت، همراه با شکستن بیعت و ریختن خون مسلمانان است. (1)

5. شکافنده باطل

فَلَاءَ نُقْبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ (2) (به خدا سوگند!) من باطل را می شکافم تا حق از پهلوی آن خارج گردد.

نکته

«أَنْقُبَنَّ» از ماده «نقب» به معنای «سوراخ کردن و شکافتن و گشودن چیزی» است، این تعبیر اشاره به این حقیقت دارد که تا پرده های باطل شکافته نشود، حق ظهور و بروز نمی کند. به تعبیر دیگر باطل همیشه سعی دارد تا پوششی بر روی حق بیفکند و آن را


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 300.

2) اءَ نُقُبَنَّ: می شکافم؛ از ماده «نقب» به معنای سوراخ کردن و شکافتن و گشودن آمده است و «نقب» را به کانال های زیرزمینی اطلاق می کنند به خاطر آن که زمین را می شکافند و پیش می روند و بحث و تنقیب به سخنانی گفته می شود که مطالب را می شکافد و حقایق را آشکار می سازد و نقیب به کسی می گویند که درباره گروهی بررسی می کند و از حال آن ها آگاه است و نقاب صورت را از این جهت نقاب می گویند که معمولاً در وسط آن، جایی برای دیدن باز بوده است؛ النقب: الثقب و في بعض النسخ بدل لأنقبن لأبقرنّ من البقر و هو الشّق.

مخفی و مکتوم سازد. هنگامی که پرده های باطل شکافته شد حق و جلوه واقعیت، برای همگان آشکار می گردد. (1)

تشبیه

مُشَّبَه: جدا شدن حق از باطل

مشَّبَه به: بقره

وَجه شَبَه: لفظ بقره برای جدا شدن حق از باطل تشبیه شده است، بدین شرح که باطل حق را در درون خود چنان مخفی می کند که حق تشخیص داده نشود. مانند حیوانی که گوهر پرارزشی که از خود آن حیوان بیشتر ارزش داشته و مفیدتر باشد، فرو می برد، در این جا ناگزیر باید شکم آن حیوان را برای در آوردن دانه قیمتی شکافت و آن دانه پربها را در آورد.

قریش از من چه می خواهد؟!

در این بخش از خطبه امام علیه السلام به روابط خود با قریش در گذشته و حال می پردازد؛ زیرا این خطبه در آستانه جنگ جمل ایراد شده و می دانیم که آتش افروزان جنگ جمل طلحه، زبیر و افراد دیگری از کینه توزان قریش بودند که آشکارا یا در پشت صحنه حرکت این جنگ را اداره می کردند.

6. جنگ با اهل باطل

مَالِي وَلِقُرَيْشٍ ؟ وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ وَلَا قَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ (2) قریش از من چه می خواهد؟ به خدا سوگند! هنگامی که کافر بودند با آن ها جنگیدم و اکنون که بعد از قبول اسلام منحرف شده اند باز با آن ها می جنگم تا به راه خدا برگردند.

نکته ها

در روایاتی که از پیغمبر اکرم صلى الله عليه وسلم نقل شده است می خوانیم که آن حضرت به علی علیه السلام فرمود: يَا عَلِيُّ حَرْبُكَ حَرْبِي وَ سِلْمُک سِلْمِی (3)جنگ با تو مانند جنگ با من است و صلح با تو مانند صلح با من است مطابق این بیان کسانی که با آن حضرت در میدان های


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 300.

2) مَفْتُون: فریب خورده عذاب و شکنجه و فریب و گمراهی؛ از ماده «فتنه» در اصل به معنای امتحان و ابتلاء است.

3) تفسیر فرات کوفی، 266.

جنگ جمل و صفین و نهروان به مقابله برخاستند از اسلام بیرون رفتند؛ زیرا بی شک کسانی که با پیامبر به مقابله برخاستند کافر بودند. (1)

دو واژه «کافرین و مفتونین» حالت و چگونگی وضع مخالفان را بیان می دارد، تا تذکری بر دلیل کارزار با آن ها باشد یعنی علت جنگ کفر کافران و فتنه آشوبگران است. با این بیان امام علیه السلام از یاران خود استقامت در راه دین، و بازگشت گمراهان از گمراهی به سوی حق و وادار کردن شنوندگان به پایداری در راه حق را می طلبند. (2)

مشابه

مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (3)نور خود را کامل خواهد گردانید. وَ إِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرِى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللهِ (4)و اگر دو طایفه از مؤمنان با هم بجنگند، میان آن دو را اصلاح دهید و اگر [باز] یکی از آن دو بر دیگری تعدی کرد، با آن که تعدی می کند بجنگید تا به فرمان خدا بازگردد.

7. معرفی شناخت و مروت خود

وَ إِنِّى لَصَاحِبُهُمْ بِالْامْسِ كَمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ الْيَوْمَ دیروز در مقابلشان بودم و امروز هم در مقابشان می ایستم.

نکته

منظور امام علیه السلام آن است که وی همچون زمان پیامبر صلی الله علیه و آله حق و اهل آن را یاری می کند و به جنگ باطل و پیروانش همت می گمارد چه از مشرکان باشند یا مارقان و ناکثان. (5)

8. راز اصلی کینه توزی قریش

وَ اللَّهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَيْشُ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَيْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي حَيَّزِنَا (6)

حَيّز: کنار؛ همراه.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص306.

2) شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 334.

3) صف، 8

4) حجرات، 9.

5) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص448

6) مَا تَنْقِمُ: انتقام نمی گیرد. اخْتَارَنَا: ما را برگزید.

به خدا سوگند! قریش از ما انتقام نمی گیرد جز به خاطر این که خداوند ما را از میان آن ها برگزیده و ما آنان را در میان خود راه داده ایم.

مشابه

اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالته (1)خدا بهتر می داند رسالتش را کجا قرار دهد. اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَصْغَوْا إِنَائِي وَ صَغَرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِي وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي (2)الهی من بر قریش و آنان که یاریشان می دهند از تو کمک می جویم زیرا آنان با من قطع رحم کردند و منزلت والایم را کوچک شمردند، و در ستیز با من در برنامه ای که حق من بود با یکدیگر همدست شدند. أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه (3)بلکه به مردم، برای آن چه خدا از فضل خویش به آنان عطا کرده رشک می ورزند.

9. اشاره به شعر شاعر عرب

فَكَانُوا كَمَا قَالَ الْأَوَّلُ:

أَدَمْتَ لَعَمْرِي شُرْبَكَ الْمَحْضَ صَابِحاً (4)*** وَأَكْلَكَ بِالزُّيْدِ الْمُقَشَّرَةَ الْمُجْرَا» (5)

الْمُقَشَّرَةَ: خرمایی که هسته آن را گرفته باشند؛ از ماده «قشر» به معنای پوست گرفته شده است؛ التمرة التي اخرج منها نواتها.

بُخر: پرخوری؛ از ماده «بجر» به معنای بیرون آمدن ناف است سپس به معنای پرخوری آمده است و أبجر به فرد شکم گنده و حریص گفته می شود؛ بالصّم الأمر العظيم و العجب و لعله هنا كناية عن الكثرة أو الحسن أو اللطافة، ويحتمل أن يكون مكان المفعول المطلق يقال بجر كفرح فهو بجر امتلأ بطنه من اللبن و لم يروّ، و تبجر النبيذ ألح في شربه.

«وَ نَحْنُ وَهَبْنَاكَ الْعَلَاءَ وَ لَمْ تَكُنْ عَلِيّاً *** وَحُطْنَا حَوْلَكَ الْجُرْدَ وَالسُّمْرَا (6)

سُّمرَا: شب بیداری؛ از ماده «سمر» به معنای شب بیداری است و «سامر» به کسی می گویند که شب را برای شب نشینی یا پاسبانی و یا هدف دیگری بیدار می ماند؛ جمع الاسمر و هو الرمح.


1) انعام، 124.

2) نهج البلاغه، خطبه 172.

3) نساء، 54.

4) مَحْضَ: شیر خالص که هیچ گونه آب با آن مخلوط نشده باشد؛ به هر چیز خالص اطلاق شده است؛ اللبن الخالص.

5) زُّبدِ: سر شیر و کره؛ از ماده «زبد» در اصل به معنای تولد یا خارج شدن چیزی از چیز دیگری است، به همین جهت به سرشیر و کره که از شیر گرفته می شود «زُبد» اطلاق شد است.

6) جُزد: اسب های جوان و کم مو؛ از ماده «جَرد» به معنای پوست گرفتن و مجرد ساختن است؛ بالضّم جمع الأجرد و هو الفرس الذى دقت شعرته و قصرت و هو مدح.

مثل قریش چنان است که شاعر گفته: به جان خودم سوگند که هر صبح شیر خالص نوشیدی و سرشیر و خرمای بی هسته خوردی ما این مقام بلند را به تو بخشیدیم در حالی که تو بلند مرتبت نبودی ما بودیم که در اطراف تو اسبان کوتاه مو و نیزه ها را فراهم کردیم.

خطبه 34

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نهروان و قبل از حرکت مجدد به سمت معاویه در نخیله کوفه به سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی، اخلاقی، حقوقی

ویژگی: نکوهش کوفیان و حقوق متقابل امام و امت (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام این خطبه را برای بسیج مردم به سوی شامیان بعد از پایان کار خوارج در نهروان [و خاموش شدن فتنه آنان] ایراد فرمود. وی در این خطبه از سستی مردم در امر جهاد اظهار ناراحتی می کند و در آخرین بخش آن از حقوق متقابل امام و امت سخن می گوید.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 80.

أُفٍّ لَكُمْ لَقَدْ سَئِمْتُ عِتَابَكُمْ، أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ عِوَضاً وَ بِالذُّلِّ مِنَ الْعِزَّ خَلَفَاً إِذَا دَعَوْتُكُمْ إِلَى جِهَادِ عَدُوَّكُمْ دَارَتْ أَعْيُنُكُمْ كَأَنَّكُمْ مِنَ الْمَوْتِ فِي غَمْرَةٍ وَ مِنَ الذُّهُولِ فِى سَكْرَةٍ. يُرْتَجُ عَلَيْكُمْ حِوَارِي فَتَعْمَهُونَ وَ كَأَنَّ قُلُوبَكُمْ مَأْلُوسَةٌ فَأَنْتُمْ لَا تَعْقِلُونَ. مَا أَنْتُمْ لِي بِثِقَةٍ سَجِيسَ اللَّيَالِي وَ مَا أَنْتُمْ بِرُكْنٍ يُمَالُ بِكُمْ وَ لَا زَوَافِرُ عِزَّ يُفْتَقَرُ إِلَيْكُمْ. مَا أَنْتُمْ إِلَّا كَإِبِلٍ ضَلَّ رُعَاتُهَا فَكُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبِ انْتَشَرَتْ مِنْ آخَرَ لَبِئْسَ لَعَمْرُ اللَّهِ سُغْرُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ تُكَادُونَ وَلَا تَكِيدُونَ وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُكُمْ فَلَا تَمْتَعِضُونَ. لَا يُنَامُ عَنْكُمْ وَ أَنْتُمْ فِي غَفْلَةٍ سَاهُونَ. غُلِبَ وَ اللَّهِ الْمُتَخَاذِلُونَ وَايْمُ اللَّهِ إِنِّي لَأَظُنُّ بِكُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَاسْتَحَرَّ الْمَوْتُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبِ انْفِرَاجَ الرَّأْسِ. وَاللَّهِ إِنَّ امْرَأَ يُمَكِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ يَعْرُقُ لَحْمَهُ وَ يَهْشِمُ عَظْمَهُ وَيَفْرِى جِلْدَهُ لَعَظِيمٌ عَجْزُهُ ضَعِيفٌ مَا ضُمَّتْ عَلَيْهِ جَوَانِحُ صَدْرِهِ. أَنْتَ فَكُنْ ذَاكَ إِنْ شِئْتَ، فَأَمَّا أَنَا فَوَاللَّهِ دُونَ أَنْ أُعْطِيَ ذَلِكَ ضَرْبٌ بِالْمَشْرَفِيَّةِ تَطِيرُ مِنْهُ فَرَاشُ الْهَامِ وَ تَطِيعُ السَّوَاعِدُ وَ الْأَقْدَامُ وَيَفْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ ذَلِكَ مَا يَشَاءُ.أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِى عَلَيْكُمْ حَقَّاً وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ، فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقًّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاء بِالْبَيْعَةِ وَ النَّصِيحَةُ فِى الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ وَالْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَالطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ.

1. خستگی امام از عتاب مردم کوفه

أُفٍّ لَكُمْ لَقَدْ سَئِمْتُ عِتَابَكُمْ (1)

عِتَابَ: توبیخ، سرزنش؛ منظور توبیخ در مقام تحریک و بسیج است.

نفرین بر شما! از بس شما را سرزنش کردم، خسته شدم!


1) أُفّ: آه از دست شما؛ در اصل به معنای هر چیز کثیف و آلوده است و به عنوان توهین و تحقیر نیز گفته می شود. مثلاً: «اففت بکذا» یعنی آن چیز را آلوده شمردم و از آن اظهار نفرت کردم. بعضی گفته اند که «اف» در اصل به معنای چرکی است که در زیر ناخن جمع می شود. معنای دیگر نیز برای «اف» گفته اند، از جمله اظهار ناراحتی، سرزنش و بوی بد. جمله «نفرین بر شما» دلیل بر اظهار تنفر و ناراحتی و ملامت و سرزنش است؛ بالضم والتشديد و التنوين كلمة تضجر، ولغاتها أربعون. سئِمْتُ: خسته و ملول شده ام؛ از ریشه سَئَم، يَسئِمُ به معنای «از آن چیز دلگیر شد و به تنگ آمد»؛ آسام: او را به ستوه آورد، او را ملول و دلتنگ گردانید؛ الشیء یسام كفرح ساما و سامة مل.

نکته

امام هرگاه خبر یورش یا توطئه جدیدی از دشمن را می شنید بر منبر می رفت و خطابه می خواند و هشدار می داد پیامبران نیز بارها و بارها از اقوام خود شکایت کرده و آنان را نفرین می کردند تا آن جا که یونس پیامبر خشمگین قوم خود را رها کرده، بدون مقصد از سرزمین خود خارج شد. (1)

مشابه

أَنَّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ (2)اف بر شما و بر آن چه غیر از خدا می پرستید. مگر نمی اندیشید؟

2. انتخاب زندگی پست دنیا به جای آخرت

أَرَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ عِوَضاً وَ بِالذُّلِّ مِنَ الْعِزَّ خَلَفَاً آیا شما زندگی پست دنیا را به جای حیات سعادت بخش و جاویدان] آخرت پذیرفته اید؟ و در برابر عزت و سربلندی بدبختی و ذلت را برگزیده اید؟

مشابه

الْمَوْتُ فِي حَيَاتِكُمْ مَقْهُورِينَ وَ الْحَيَاةُ فِي مَوْتِكُمْ قَاهِرِين (3)مرگ، در زندگی توأم با شکست شما است و زندگی در مرگ همراه با پیروزی. إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينُ وَ كُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَكُونُوا أَحْرَاراً فِي دُنْيَاكُم (4)اگر شما دين ندارید و از حساب روز قیامت نمی ترسید، پس دست کم در دنیای خود آزادمرد باشید. وَ ذَر الَّذِينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا (5)و کسانی را که دین خود را به بازی و سرگرمی گرفتند و زندگی دنیا آنان را فریفته است رها کن.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص 452.

2) مائده، 22.

3) نهج البلاغه، خطبه 51

4) انعام، 70

5) اللهوف على قتلى الطفوف، ص 120.

3. ترس از جهاد

إِذَا دَعَوْتُكُمْ إِلَى جِهَادِ عَدُوِّكُمْ دَارَتْ أَعْيُنُكُمْ كَأَنَّكُمْ مِنَ الْمَوْتِ فِي غَمْرَةٍ (1)

هنگامی که شما را به سوی جهاد با دشمن فرا می خوانم چشمانتان از ترس، بی اختیار در حدقه ها دور می زند.

مشابه

تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِى يُغْشِي عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْر أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيراً (2)چشمانشان در حدقه می گردد مثل کسی که از مرگ بیهوش شده باشد و چون وحشت از میان برود، از حرص غنایم با زبان تیز خود برنجانندتان اینان ایمان نیاورده اند و خدا اعمالشان را تباه کرده است و این کار بر خدا آسان بوده است. فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَ ذُكِرَ فِيهَا الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِيٌّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ (3)چون سوره ای از محکمات نازل شود که در آن سخن از جنگ رفته باشد آنان را که در دلشان مرضی هست بینی که چون کسی که بیهوشی مرگ بر او چیره شده به تو می نگرند.


1) دَارَتْ: دور می زند. غَمْرَةٍ: فرو رفتن در بیهوشی در اصل به معنای پوشاندن و پنهان کردن چیزی است به طوری که هیچ اثری از آن باقی نماند و در مواردی که غفلت و وحشت و سرگردانی تمام فکر انسان را تحت تأثیر قرار می دهد این تعبیر به کار برده می شود و از آن جا که لشکر کوفه از ترس مرگ، چنین حالتی را داشتند این تعبیر را درباره آنان به کار برده است؛ الشدة، و غمرات الموت سكراته التي يغمر فيها العقل.

2) احزاب، 19.

3) محمد، 20

4. وحشت از مرگ

وَ مِنَ الدِّهُولِ فِي سَكْرَةٍ يُرْتَجُ عَلَيْكُمْ حَوَارِي فَتَعْمَهُونَ (1)

يُرْتَج: قفل و بسته می شود؛ از ماده «أَرْتَجَ»؛ إِرْتَاجاً البابَ: درب را محکم بست؛ اسْتُرتج، اسْتِرْتَاجاً: سخن بر او بسته شد؛ کفرح استغلق عليه الكلام كارتج عليه بالبناء للمفعول.

حَوَارِی: گفت وگو؛ محاوره؛ از مادۀ «حور» در اصل به معنای بازگشت است و لذا این تعبیر در مورد لقمه ای اطلاق می شود که هنگام فرو رفتن گلوگیر شود؛ به گفت و گوهایی که بین افراد جریان دارد و رفت و آمدی در آن است محاوره می گویند؛ در این جا نیز به همین معنا به کار رفته است.

تَعْمَهُونَ: سرگشته و حیران می شوید؛ از ماده «عَمَه» به معنای حیرت و سرگردانی است؛ تَعَامَةَ، تَعَامُها: سرگشته و سرگردان شد؛ العامه: ج عُمَّهُ آن که در گمراهی قرار گرفته است؛ العَمْهَاء: مؤنث (الأَعْمَه): آن که سرگشته و سرگردان و دو دل باشد؛ عمه: الرّجل كعلم إذا تحيّر في الضلال و تردّد في المنازعة.

گویی وحشت از مرگ هوش را از سرتان برده و مانند مستانی از خود بیخود شده اید.

تشییه

مُشَّبَه: حالت ترس کوفیان در مخالفت با دعوت امام به جنگ

مُشْبَه به: بیهوشی هنگام مردن

وجه شَبَه: کوفیان به دلیل ترسشان از مخالفت با دعوت حضرت یا اقدام بر مرگ، چشمانشان از حیرت و سرگردانی و تزلزل در کار به دوران می افتد؛ زیرا هم در تخلف از فرمان امام علیه السلام و هم در اقدام بر مردن، خطر بزرگی است. حضرت حالت آن ها را به حالت غش و بیهوشی در حین مردن تشبیه کرده است که شخص به دلیل وضعیت خاص مرگ خود را فراموش می کند و به دردی که بدان دچار آمده سرگرم می گردد.


1) الُّذهُولِ: غفلت، فراموشی؛ از ریشهٔ «ذَهِلَ يَذْهَلُ» به معنای دهشت زده و مات و مبهوت شد؛ مَذهَل جمع مذاهل: جایی که انسان در آن جا دچار سراسیمگی شود یا چیزی را در آن فراموش کند یا تسلای خاطر در آن یابد. سَكْرَةٍ: مستى؛ بالفتح ضد الصحو و الاسم بالضم و سكرة الموت شدته و غشيته.

نکته ها

جمله «يُرْتَجُ عَلَيْكُمْ حَوارِی» با توجه به این که «حوار» به معنای سخن گفتن مکرّر» است و «يُرْتَجُ» از مادّه «ر ت ج» به معنای «بسته شدن» است به این معناست که گویی اصلاً آن را درک نمی کنید چراکه درهای فهم سخن به روی شما بسته شده است. (1)

در این جمله، امام علیه السلام به کوفیان می گوید: چون از جهاد که برای شما حیات بخش است سخن به میان می آید به اضطراب و نگرانی می افتید؛ در حالی که بیم و هراس از جنگ، حقارت و پستی به بار می آورد، موجب پیروزی دشمن بر شما می گردد و جان و مال و ناموستان را به بازی می گیرد به گونه ای که نه زندگی آزادانه ای دارید و نه مرگ راحتی. (2)

5. از دست دادن عقل

وَكَأَنَّ قُلُوبَكُمْ مَأْلُوسَةٌ فَأَنْتُمْ لَا تَعْقِلُونَ گویا عقل های خود را از دست داده و درک نمی کنید.

تشبیه

مُشَّبَه: حالت مردم کوفه را به هنگام فراخوانی برای جهاد

مُشَّبَه به: کسی که آشفتگی عقلانی پیدا کرده است.

وَجه شَبَه: امام علیه السلام حالت مردم کوفه را به هنگام فراخوانی برای جهاد، به حال کسی تشبیه کرده که آشفتگی عقلانی پیدا کرده است. بدین معنی که در لبیک گویی به ندای حضرت، به سرگردانی و تردید دچار می شوند، همچون دیوانه ای که نداند چه جواب می دهد.

6. بی اعتمادی امام

مَا أَنْتُمْ لِى بِثِقَةٍ سَجِيسَ اللَّيَالِى من دیگر تا شب ها تاریک است به شما اعتماد ندارم (هیچ گاه به شما اطمینان ندارم).

نکته ها

امام علیه السلام به کوفیان اعتماد نمی کند چراکه نه در میان خود، اتحاد در خواسته ها و نظرات دارند نه حقیقت رهبر را درک می کنند و نه راهی برای ورود سخنان رهبر در دل خود باز می گذارند. (3)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص322.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص9.

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص10.

«سَجِیسَ اللَّيَالِی» به معنای تاریکی شب ها است، مفهوم جمله چنین می شود که تا شب ها تاریک اند، من به شما اعتماد نمی کنم و این کنایه از ابدیت و همیشگی است؛ چراکه هرگز ظلمت از شب جدا نمی شود. (1)

7. پشتوانه نبودن کوفیان

و ما أَنتُمْ بِرُكُن يُمَالُ بِكُمْ و شما را پشتوانه خود نمی پندارم

نکته

کوفیان استوانه استوار و محکمی نبوده اند که رغبت حضرت را در جنگ با دشمن برانگیزند و تکیه گاه خوبی برای مقابله با دشمن باشند. (2)

8. نیازها را برطرف نمی کنید

وَ لَا زَوَافِرُ عِزّ يُفْتَقَرُ إِلَيْكُمْ (3)

زَوَافِرُ: دسته ای از لشکر و یاران شخص؛ جمع «زافره» در اصل از ماده «زفر» به معنای نفس زدن شدید توأم با صداست، و به صدای آتش نیز زفیر گویند زافره به معنای یاران و مددکاران و قوم و عشیره به کار می رود به خاطر این که بار سنگین کمک را به دوش می کشند و گویی نفس زنان آن را به مقصد می رسانند؛ جمع زافرة و زافرة الرجل أنصاره وعشيرته.

يُفْتَقَرُ: اظهار فقر و احتیاج شود.

شما یاران شرافتمندی نیستید که نیازی را برآورید.

مشابه

لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ (4)دل هایی دارند که با آن دریافت نمی کنند، و


1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 2، ص 323

2) شرح ابن میثم، ج2، ص345

3) مَأْلُوسَةٌ: مخلوط و قاتی شدن؛ از مادۀ «أَلَس» در اصل به معنای از دست دادن عقل است و به همین مناسبت در خُدعه و فریب و نیرنگ که عقل طرف را می رباید به کار می رود؛ بسکون اللام الجنون و اختلاط العقل. سَجيسَ اللَّيَالِي: مدت شب ها؛ از مادۀ «سجس» به معنای تغییر رنگ آب و کدورت آن است. به همین مناسبت به تاریکی شب سجیس «اللیالی اطلاق» شده و این تعبیر گاه کنایه از دوام و بقاست مثل این که گفته شود: تا شب تاریک است و روز روشن من به این کار ادامه می دهم؛ یعنی همیشه این کار را ادامه می دهم و در این جا نیز همین معنا را می رساند؛ ظرف زمان است؛ کلمة يقال للأبد تقول لا أفعله سجيس الليالى أى أبدا و مثلها سجيس الأوجس و سجيس عجيس.

4) اعراف، 179.

چشمانی دارند که با آن ها نمی بینند و گوش هایی دارند که با آن ها نمی شنوند. آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه ترند. آن ها همان غافل ماندگان اند.

قالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوى إلى رُكْنٍ شَديدٍ (1)گفت: کاش برای مقابله با شما قدرتی داشتم یا به تکیه گاهی استوار پناه می جستم.

9. سرزنش های امام علیه السلام به مردم کوفه

9. 1. بی ارادگی

مَا أَنْتُمْ إِلَّا كَإِبِلٍ ضَلَّ رُعَاتُهَا فَكَلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبِ انْتَشَرَتْ مِنْ آخَرَ شما به شتران بی ساربان می مانید که هرگاه از یک طرف گردآوری شوند، از سوی دیگر پراکنده می گردند.

نکته

اشاره به این که شما اراده ای سست و افکاری مُتشتت و پراکنده دارید، مصالح خود را تشخیص نمی دهید و اتحاد نظر در آن ندارید. (2)

تشبیه

مشبَّه: کوفیان

مشبَّه به: شتران

وجه شَبَه: امام علیه السلام لشکر کوفه را از نظر کوته فکری و عدم تشخیص مصالح خود به شتران تشبیه می کند.

9. 2. وسیله جنگ افروزی

لَبِئْسَ لَعَمْرُ اللَّهِ سَعْرُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ (3)

به خدا سوگند! شما (مردم کوفه) وسیله بدی برای افروختن آتش جنگ [بر ضد دشمنان] هستید.


1) هود، 80.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص328.

3) لَعَمْرُ اللَّهِ: سوگند به ذات خدا مفهوم این کلمه در اصل سوگند خوردن به عمر و مدت زندگانی است، ولی از آن جا که عمر و مدت زندگی دربارهٔ خداوند معنا ندارد. سَعْرُ: جنگ افروز؛ از مادۀ «شعر» به معنای برافروختن آتش است؛ جمع ساعر؛ جمع ساعر و اسعار النار وسعرها ايقادها

نکته ها

جنگ، زمانی که ضرورت قانونی پیدا می کند تکلیف و وظیفه ای جدی است که تخلف از آن مبارزه با مشیت خداوندی است. (1)

امام علیه السلام در این جا اشاره به افروختن آتش جنگ می کند به خاطر آن است که غارتگران شام، بارها به مرزهای کشور اسلام تجاوز کرده خون هایی را ریخته، اموالی را به غارت برده بودند و اصولاً با جانشین پیامبر که همه مردم با او بیعت کرده بودند سر ناسازگاری داشته برای رسیدن به خواسته های نامشر وعشان راه جنگ را برگزیده بودند. از این رو جنگ گاهی درمان بعضی دردهاست. (2)در این باره قرآن می فرماید: أَذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدير (3)و وَ قاتِلُوا في سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَ لَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدين (4)

استعاره

مشبَّه: هیجان و التهاب جنگ

مشبَّه به: نار

وجه شَبَه: امام هیجان و التهاب جنگ را به دلیل سختی هایش به آتش تشبیه کرده است.

9. 3. بی برنامگی

تُكَادُونَ وَلَا تَكِيدُونَ فریبتان می دهند و شما (مردم کوفه) چاره ای نمی اندیشید.

نکته ها

امام علیه السلام مردم کوفه را سرزنش می کند که دشمن نقشه های شوم و خطرناکی بر ضد شما می کشد، اما شما طرح و نقشه ای در برابر آن ها ندارید. (5)


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص16.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج، 2ص329.

3) حج، 39.

4) بقره، 190.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص329.

حیله گری منفی و مکرپردازی فقط در صورت اضطرار و ناچار بودن تجویز شده است. اصل حیله گری طبق آیات قرآن و روایات درست نیست ولی روایاتی وجود دارد که حیله گری را در جهاد تجویز می کند. البته باید به مقدار ضرورت و کیفیتی که ضرورت ایجاب می کند قناعت کرد. (1)

9. 4. غیرتِ وطن ندارید

وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُكُمْ فَلَا تَمْتَعِضُونَ (2) سرزمین هایتان را تصرف می کنند و خشمگین نمی شوید.

نکته

دشمن همواره در هر زمان ممکن بر پاره ای از سرزمین آن ها یورش می آورد و بعضی از بلاد را تصرف می کرد و کوفیان از خود تعصب و غیرتی نشان نمی دادند. این امر نشانه فرومایگی و سست عنصری آن ها در امورشان بود. (3)

9. 5. غافل و بی خبر

لَا يُنَامُ عَنْكُمْ وَأَنْتُمْ فِي غَفْلَةٍ سَاهُونَ (4)

دشمن کاملاً متوجه شماست و شما در بی خبری به سر می برید.

9. 6. حتمی بودن شکست شما

غُلِبَ وَ اللَّهِ الْمُتَخَاذِلُونَ (5) به خدا سوگند! شکست برای کسانی که دست از یاری هم بردارند، حتمی است.


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص16.

2) فَلَا تَمْتَعِضُونَ: خشمگین نمی شوید؛ از مادۀ «معض» به معنای ناگوار کردن و خشمگین کردن است؛ امْتَعَضَ، امتعاضاً من الامر از آن چیز در خشم شد و بر او سخت گردید؛ أَمْعَضَ امْعَاضاً : او را خشمگین ساخت، او را دردمند کرد؛ الامتعاض: معض من الامركفرح: غضب؛ الغضب و الامتعاض.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص345.

4) لَا يُنَامُ عَنْكُمْ: به خواب نمی روند، به سبب این که هرچه شدیدتر با شما بجنگند. سَاهُونَ: غافل و بی توجه؛ جمع ساهی که اسم فاعل از ماده «سَهو» است؛ السَّهو: خطا از روی غفلت و نادانی؛ نِشیان الشيء و الغفلة.

5) الْمُتَخَاذِلُونَ: به یکدیگر یاری نکردن؛ خذل: رها کردن، یاری نکردن؛ تَخَاذَلَ، تَخَافُلًا: یکدیگر را رها کردند و به هم یاری نکردند.

نکته

این کلام بدین معناست که شکست خوردگی به دلیل ذلّت پذیری و خفت و خواری است. (1)

9. 7. جدایی امام علیه السلام و امت

وَ ايْمُ اللَّهِ إِنِّي لَأَظُنُّ بِكُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَ اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طالب الفِرَاجَ الرَّأْسِ (2)

الْوَغَى: جنگ؛ سر و صدای مخصوص جنگاوران در میدان نبرد است؛ گاه به خود جنگ نیز وغی گفته می شود و در این جا به همین معنا است؛ الصوت و الجلبة و اطلق على الحرب لما فيها من الاصوات و الجلبة.

اسْتَحَرَّ: گرم و داغ و شعله ور شد؛ از مادۀ «حَرَرَ»؛ در این جا به معنای داغ شدن و شدت گرفتن است و اشاره به این است که هنگامی که بازار شهادت داغ شود و جنگ به اوج خود برسد افراد ضعیف و ناتوان فرار را بر قرار ترجیح می دهند.

انْفَرَجُتُم: فاصله گرفتی جدا شدید؛ باب انفعال از «فَرج» به معنای شکاف.

انْفِرَاجَ الرَّأْسِ: جدایی سر از تن.

به خدا قسم! من گمان می کنم که اگر جنگ سختی درگیرد و حرارت و سوزش مرگ به شما نزدیک شود، از فرزند ابوطالب جدا می شوید، مانند جدا شدن سر [از بدن که التیامی در آن نیست].

نکته ها

امام علیه السلام بیان می دارد که اتحاد شما با من یک اتحاد صوری و بی اساس است؛ چراکه اگر اتحادی واقعی بود، همان گونه که در روزگار خوشی با من هستید در هنگام ناگواری ها و سختی ها نیز از من جدا نمی گشتید. پس هدف زندگی شما نمی گذارد که با من متحد شوید. (3)

عوامل ضعف و شکست:

1.

پراکندگی و تفرقه و نداشتن رهبری واحد

2.

نداشتن برنامه و نقشه صحیح در برابر نقشه های شوم دشمن

3.

ناچیز شمردن حوادث به ظاهر کوچک و در واقع بزرگ مثل گرفتن شهرها

4.

این که دشمن بیدار باشد و دوست در خواب

5.

ترس از مرگ و فرار از شهادت در راه خدا (4)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 2، ص346.

2) ايْمُ اللَّهِ: قسم به خدا؛ ایم از ماده یمین است. حَمِسَ: شدید شود؛ از مادۀ «حمس» به معنای شدت یافتن است و حماسه و تحمس به معنای تشدید و تشدد مخصوصاً در جنگ ها آمده است و احمس به مرد شجاعی گفته می شود که در برابر دشمن، با شدت ایستادگی می کند؛ کفرح اشتد؛ فهو حمس و أحمس و هم حمس اشتد و صلب في الدين و القتال.

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص19.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص 457.

تشبیه

مشبَّه: جدا شدن امام از کوفیان

مشبَّه به: جدا شدن سر از بدن

وجه شَبَه: امام علیه السلام موقعیت خود نسبت به مردم کوفه را مانند سر برای بدن می داند که اگر کوفیان از امام جدا می شدند انگار سرشان از بدنشان جدا شده است؛ زیرا سر مرکز هوش و عقل و چشم و گوش است که بدون این ها زندگی وجود ندارد.

10. عجز و ناتوانی عامل تسلط دشمن

وَ اللَّهِ إِنَّ امْرَأَ يُمَكِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ يَعْرُقُ لَحْمَهُ وَ يَهْشِمُ عَظْمَهُ وَ يَفْرِى جِلْدَهُ لَعَظِيمٌ عَجْزُهُ ضَعِيفٌ مَا ضُمَّتْ عَلَيْهِ جَوَانِحُ صَدْرِهِ (1)

يَهْشِم: بشکند، خرد کند؛ از ماده «هشم» به معنای شکستن چیز خشک است و گاه بر خصوص شکستن استخوان ها به طور مطلق یا استخوان های سر و صورت آمده است؛ يَهشِمُ عَظمه گوشت تنش را می شکند؛ العظم كضرب كسره.

يَفْری: پاره پاره کند؛ از ماده «فری» به معنای شکافتن چیزی است خواه خوب باشد یا بد و گاه به معنای قطع کردن و بریدن نیز آمده است؛ یفری جلده: پوستش را می کَند؛ الشيء قطعته.

جَوَانِحُ: دنده هایی که در طرف جلو سینه قرار گرفته است و در اصل از ماده «جَنَحَ» به معنای کج شدن و تمایل پیدا کردن است و چون دنده ها به شکل مستقیم نیستند این واژه بر آن ها اطلاق می.شود الاضلاع التي تحت الترائب و هي مما يلى الصدر كالضلوع مما يلى الظهر.

به خدا سوگند! کسی که دشمن را بر خویش مسلط کند تا گوشتش را بخورد و استخوانش را بشکند و پوستش را بشکافد عجز و ناتوانیش بسیار بزرگ و آن چه در درون سینه دارد (قلب و اراده و تصمیمش) بسیار ضعیف و کوچک است.

نکته ها

این تعبیر به خوبی نشان می دهد که لشکر کوفه، آن قدر از خودشان ضعف نشان داده بودند که دشمن نسبت به آن ها کاملاً جسور شده بود و کاری بر سرشان می آورد که هم ردیف شکافتن پوست و جدا کردن گوشت و شکستن استخوانشان بود. (2)


1) يُمَكِّن: امکان بدهد؛ مکینٌ: دارای مکانت و منزلت؛ المَكَانَة، جمع مكانات منزلت و مقام و بزرگی؛ مَكَّنَ، تَمْكِيناًهُ من الشيء: او را بر چیزی قدرت و توانایی بخشید. يَعْرُقُ لَحْمَهُ: گوشتش را بجود تا حدی که چیزی از آن باقی نماند؛ از ماده «عرق» به معنای جدا ساختن گوشت از استخوان؛ گاه به معنای جدا کردن گوشت با دندان از استخوان و خوردن آن آمده است؛ کنصر اكله و لم يبق منه على العظم شيئا.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص336.

امام بیان می دارد که ناتوانی که ناشی از خودکم بینی یا قدرت پرستی باشد، شرم آور است؛ زیرا که موجب می شود دشمن زندگی را متلاشی کند. (1)

جمله «يَعْرُقُ لَحْمَهُ» اشاره به غارت اموال و جمله وَيَهْشِمُ عَظْمَهُ» اشاره به کُشتن انسان ها و جمله «وَيَفْرِی جِلْدَه» اشاره به برهم زدن نظم جامعه است. (2)

«مَا ضُمَّتْ عَلَيْهِ جَوَانِحُ صَدْرِهِ» کنایه برای قلب است و هدف امام بیان ضعف روحیه لشكر كوفه و ناتوانی آن هاست. (3)

تشبیه

مشبَّه: لشکر شام

مشبَّه: قصاب

وجه شَبَه: لشکر شام در برابر مردم عراق هیچ رحمی نمی کردند و انسان های بی گناه را می کشتند. امام علیه السلام کار آن ها را به کار قصابی تشبیه می کند که حیوانی را ذبح کرده و با ساتور استخوان هایش را می شکند.

11. شجاعت امام علیه السلام

أَنْتَ فَكُنْ ذَاكَ إِنْ شِئْتَ فَأَمَّا أَنَا فَوَاللَّهِ دُونَ أَنْ أُعْطِيَ ذَاكَ ضَرْبٌ بِالْمَشْرَفِيَّةِ تَطِيرُ مِنْهُ فَرَاشُ الْهَامِ وَتَطِيعُ السَّوَاعِدُ وَالْأَقْدَامُ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ ذَلِكَ مَا يَشَاءُ (4)

فَرَاشُ: استخوان نرمی که دور سر است کاسه سر؛ جمع «فراشه» به معنای استخوان های نازک یا خصوص استخوان های پیشانی [و سر] است؛ بالفتح العظام الرقيقة التي تلى القحف.

هَام: سر، گاهی به بزرگ قبیله نیز اطلاق می شود؛ جمع «هامه».

تَطِیحُ: به زمین افتد؛ از ماده «طوح» به معنای هلاک شدن و نابود گشتن یا مشرف بر هلاک شدن است و از آن جا که جدا شدن دست و پا مایه نابودی آن ها می شود در این جا بر این معنا اطلاق شده است؛ یطیح ای سقط.

تو اگر می خواهی آن چنان باش که گفتم ولی من به خدا سوگند! پیش از آن که تسلیم شوم،


1) ترجمه و شرح نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص21.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 337

3) همان، ص338.

4) بِالْمَشْرَفِيَّةِ: شمشير منسوب به مشارف؛ منطقه ای است معروف به ساختن شمشیرهای خوب در یمن؛ بفتح الميم و الرّاء سيوف منسوبة إلى مشارف اليمن. تَطِیرُ: می پرد؛ از مادۀ «طیر» به معنای پرنده؛ طَائِر: مرغ پرنده؛ اسْتَطَارَ، اسْتِطَارَةً: پرنده را پرانید؛ أَطَارَ، إِطَارَةً: آن را به پرواز در آورد.

چنان ضربه ای با شمشیر آبدار مشرفی بر دشمن وارد می کنم که ریزه های استخوان سرش به هر سو پراکنده شود و بازوها و پاهایش جدا گردد پس از آن خداوند آن چه بخواهد انجام می دهد (و من تسلیم رضای او هستم).

نکته

مخاطب «انت» کیست؟

الف. تعبیر «انت» به معنای «تو» خطاب به هرکسی است که در برابر دشمنش سر تسلیم فرود می آورد. منظور از این عبارت آن است که اگر انسان بزدل، خاری و ذلت را بر خود می پسندد، تقصیر خودش است.

ب. منظور فرد فرد لشکر ضعیف و ناتوان کوفه است.

ج منظور اشعث بن قیس منافق است که در این جا به امیر مؤمنان علیه السلام پیشنهاد تسلیم شدن در برابر دشمن را داد همانند تسلیم شدن عثمان در برابر مجاهدان مصر. (1)

مشابه

امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام در نامه 36 از نامه های نهج البلاغه نیز به همین معنا در قالب عباراتی دیگر اشاره فرموده است آن جا که در پاسخ برادرش عقیل، که به صورت فرمانده لشکری به سوی دشمن اعزام شده بود می فرماید: وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنْ رَأْيِي فِي الْقِتَالِ فَإِنَّ رَأْيِي قِتَالُ الْمُحِلِّينَ حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ لَا يَزِيدُنِي كَثْرَةُ النَّاسِ حَوْلِي عِزَّةً وَ لَا تَفَرَّقُهُمْ عَنِّى وَحْشَةً وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أَبيكَ وَ لَوْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ مُتَضَرِّعاً مُتَخَشِّعاً وَ لَا مُقِرّاً لِلضَّيْم وَاهِناً (2)اما آن چه در مورد جنگ از من پرسیده ای و نظر مرا خواسته ای؛ عقیده من این است با کسانی که پیکار با ما را حلال می شمارند پیکار کنم تا آن گاه که خداوند را ملاقات کنم. [بدان و آگاه باش]! نه کثرت جمعیت در اطرافم موجب عزت من خواهد شد و نه متفرق شدن آنان از اطرافم موجب وحشت هرگز گمان مبر که فرزند پدرت هر چند مردم دست از یاری او بردارند به تضرع و خشوع افتد و یا در برابر ظلم و ستم، سستی به خرج دهد و تسلیم گردد!

قالُوا يَا مُوسَى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما داموا فيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقَاتِلا إِنَّا هَاهُنا قاعِدُونَ (3)گفتند ای موسی، تا وقتی که جباران در آن جایند هرگز بدان شهر داخل نخواهیم شد. ما این جا می نشینیم تو و پروردگارت بروید و نبرد کنید.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج2، ص341.

2) نهج البلاغه، نامه 36.

3) مائده، 24

12. حق امت بر امام

اشاره

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقَّاً وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ ای مردم مرا بر شما حقی است و شما را بر من حقی.

12. 1. نصیحت امام بر امت

فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ (1) اما حق شما بر من نخست این است که از خیر خواهی شما دریغ نورزم.

نکته

خیر خواهی زمامدار موقعی تحقق پیدا می کند که مردم جامعه مانند اجزاء و عناصر شخصیت زمامدار تلقی شوند و در نتیجه خوشی ها و ناخوشی های مردم و تضادهای مختل کننده زندگی در میان آنان را در درون خود احساس نماید. (2)

12. 2. استفاده صحیح از بیت المال

وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ (3)

و این که بیت المال شما را در راه شما به طور کامل به کار گیرم.

12. 3. تعلیم مردم

وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا حق دیگر شما بر من، این است که شما را تعلیم کنم تا از جهل و نادانی رهایی یابید.

12. 4. تربیت مردم

وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعَلَمُوا شما را تربیت کنم و پرورش دهم تا فرا گیرید و آگاه شوید.

نکته ها

تعبیر به «تَوْفِیرُ فَيْئِكُمْ» با توجه به این که «توفیر» از ماده «وفر» به معنای مال بسیار است اشاره به این دارد که وظیفه حاکم این است که اموال عمومی را به طور کامل در اختیار


1) فَالنَّصِيحَة: خیر خواه باشم؛ در اصل به معنای خلوص است و عسل خالص را ناصح می گویند سپس به هرگونه خیر خواهی خالصانه و خالی از غل و غش اطلاق می شود.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 9، ص26.

3) توفیر: پرداخت کامل به طور کامل تمام از مادۀ «وَفر» به معنای کامل شدن و تمام شدن. فَيْئِكُمْ: غنیمت شما؛ دارایی بیت المال، اصل کلمه به معنای رجوع است یعنی اموالی که به بیت المال بر می گردد؛ در اصل به معنای بازگشت و رجوع به حالت نیکوست؛ به سایه هنگامی که از طرف غرب به شرق می گردد فیء گفته می شود.

نیازمندان و تمام صاحبان حق قرار دهد و به طور کلی به امور اقتصادی و معیشت مردم سامان بخشد. (1)

منظور از تأدیب اجرای حدود و مجازات شرعی است و منظور ازعمل، استقامت بر راستی و درستی است.

مشابه

أَدَّبْتُكُمْ بِسَوْطِي فَلَمْ تَسْتَقِیمُوا (2)شما را به تازیانه پندم ادب کردم، مستقیم نشدید.

13. حق امام بر امت

13. 1. وفای به عهد

وَ أَمَّا حَقَّى عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ اما حق من بر شما این است که به بیعت وفا کنید.

نکته

بیعت، پیمانی بین حاکم و محکوم است که بر اساس آن حاکم به تدبیر امور محکوم متعهد می شود و این تدبیر باید بر پایه مصلحت و حفظ امنیت و نظم و اجرای حدود و احکام صورت گیرد. (3)

مشابه

إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبايِعُونَ اللَّهَ (4)آنان که با تو بیعت می کنند جز این نیست که با خدا بیعت می کنند. وَ لَمْ يُبَايِعْ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيَهُ عَلَى الْبَيْعَةِ ثَمَنا (5)[عمروعاص با معاویه] بیعت نکرد مگر این که قیمتی برای بیعت خود با معاویه تعیین و شرط نمود که معاویه آن را بپردازد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص346.

2) نهج البلاغه، خطبه 182.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص347.

4) فتح، 10.

5) نهج البلاغه، خطبه 26.

13. 2. خیرخواهی در حق امام

وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ (1)

در آشکار و نهان خیرخواهی را (در حق من) به جا آورید.

13. 3. اجابت دعوت

وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ هر وقت شما را بخوانم اجابت کنید.

13. 4. اطاعت از امام

وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ هر زمان به شما فرمان دهم، اطاعت کنید.

مشابه

عَنْ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرِ علیه السلام مَا حَقُّ الْإِمَامِ عَلَى النَّاسِ؟ فرمود: حَقَّهُ عَلَيْهِمْ أَنْ يَسْمَعُوا لَهُ وَ يُطِيعُوا (2)ابو حمزه گوید از امام باقر علیه السلام پرسیدم: حق امام بر مردم چیست؟ فرمود حق او بر آن ها این است که: سخنش را بشنوند و فرمانش برند.


1) الْمَشْهَدِ: حال حضور گاهی به معنای مکان حضور؛ اسم مکان یا زمان است. الْمَغِيبِ: مكان نهان نهفته اسم مکان یا زمان زمان یا مکان غياب؛ تَغَيَّبَ تَغَيُّباً: از او پنهان یا ناپدید شد.

2) کافی، ج 2، ص342.

خطبه 35

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ: زمان و مکان :وقوع پس از حکمیت؛ سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان امام

موضوع: سیاسی، اخلاقی، تاریخی

ویژگی: خیرخواهی امام (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه را امیرمؤمنان علیه السلام بعد از خاتمه کار حکمین و دریافت نتیجه کار دو حکم بیان فرمود. در این خطبه خدا را در برابر آزمایشش سپاسگزاری نموده، سبب ابتلا را بیان می فرماید و اما داستان حکمیت:

در جنگ صفین هنگامی که معاویه پیروزی امیرالمؤمنین را احساس کرد، با عمروبن عاص که شخصیت خود را به معاویه فروخته بود به مشورت پرداخت. عمروعاص به معاویه پیشنهاد کرد که قرآن ها را بر سر نیزه ها بلند کنند و فریاد بزنند که ما باید درباره این جنگ و اختلاف، به قرآن رجوع کنیم و آن را میان طرفین حکم (داور) قرار دهیم. سپاه معاویه در به راه انداختن این مکر شیطانی چنان مهارتی به خرج دادند که افراد فراوانی از سپاهیان امام علیه السلام فریب خوردند و همان درخواست را از آن حضرت کردند. هر چه امام علی علیه السلام و یاران مخلصش فریاد زدند که ای مردم، فریب این


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 63

ظاهر سازی را نخورید، اثری نکرد امام دستور به انداختن قرآن ها از سر نیزه ها کرد، ولی این افراد دنیا پرست امام را مجبور به پذیرش حکمیت کردند. با این که امام علی علیه السلام سخت مخالفت فرمود آن ها ابوموسی اشعری را از طرف امام ام حکم قرار دادند در حالی که فردی به ظاهر ساده لوح و در باطن هواخواه عبدالله بن عمر برای خلافت بود. امام علیه السلام فرمود اگر این حکمیت را ضروری می دانید ابن عباس را بفرستید نه ابوموسی را؛ اما کسانی که ابوموسی را در برابر عمروعاص انتخاب کردند همان کسانی بودند که بعدها اعضای گروه خوارج شده و بر امیرالمؤمنین علیه السلام طغیان نمودند. حکم از طرف معاویه، عمروعاص حیله گر بود. با این که قرار بود که این دو حکم مطابق قرآن که کتاب الهی است حکم کنند این دو نفر پس از گفت وگو به این نتیجه رسیدند که امیرالمؤمنین علیه السلام و معاویه را عزل نمایند و موضوع را به شوری و انتخاب واگذار کنند. عمر وعاص پیشنهاد می کند که تو موگل خود را از خلافت ع----زل کن من هم معاویه را عزل می کنم ابو موسی این پیشنهاد را پذیرفت و امام را عزل کرد. ولی عمرو بن عاص گفت ای مردم! شاهد باشید و بدانید که ابوموسی علی را عزل کرد ولی من موگل خودم معاویه را تثبیت می کن با این مکر، مردم متوجه شدند که چه فریبی خورده اند. (1)


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، صص 46و47.

الْحَمْدُ لِلَّهِ وَإِنْ أَتَى الدَّهْرُ بِالْخَطْبِ الْفَادِحِ وَ الْحَدَثِ الْجَلِيلِ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ لَيْسَ مَعَهُ إِلَهُ غَيْرُهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ (صلى الله عليه وآله. أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرَّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ وَقَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِى وَ نَخَلَتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ وَالْمُنَابِذِينَ الْعُصَاةِ حَتَّى ارْتَابَ النَّاصِحُ بِنُصْحِهِ وَ ضَنَّ الزَّنْدُ بِقَدْحِهِ. فَكُنْتُ أَنَا وَإِيَّاكُمْ كَمَا قَالَ أَخُو هَوَازِنَ: أَمَرْتُكُمْ أَمْرِى بِمُنْعَرَجِ اللَّوَى، فَلَمْ تَسْتَبِينُوا النُّصْحَ إِلَّا ضُحَى الْغَدِ).

1. حمد خدا

الْحَمْدُ لِلَّهِ وَإِنْ أَتَى الدَّهْرُ بِالْخَطْبِ الْفَادِحِ وَ الْحَدَثِ الْجَلِيلِ (1)

الْحَدَثِ: حادثه، واقعه ناگوار؛ الحَدَثَان: حوادث و سختی های روزگار؛ الحَادِث پیشامدی که وقوع یافته است.

ستایش مخصوص خداوند است هر چند روزگار حوادث سنگین و مهم پیش آورده است.

نکته ها

منظور از پیشامد سنگینی که بر امام آمده است داستان حکمیت است که یکی از تلخ ترین رویدادهای زندگی امام علیه السلام است. (2)

منظور حضرت علیه السلام این است که هر چند شکست خورده ایم ولی به خدا نق نمی زنیم و حمد و ثنای او را به جا می آوریم.

2. شهادتین

و أَشْهَدُ أَنْ لَا إلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ لَيْسَ مَعَهُ إِلَهُ غَيْرُهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ گواهی می دهم که معبودی جز خداوند یگانه نیست شریکی ندارد و معبودی با او نیست و گواهی می دهم که محمد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست.


1) الخطب: مشكل، بحران، فاجعه، خواسته؛ کار مهمی است که میان انسان و شخص دیگری جریان دارد به همین دلیل به گفت و گویی که میان انسان و دیگری انجام می گیرد مخاطبه گفته می شود؛ الامر العظيم ينزل و الجمع: خطوب. الفادح: سنگین؛ لذا اگر کسی قرضی داشته باشد که بر دوش او سنگینی کند به آن «دین فادح» می گویند؛ الفادح: سخت و دشوار؛ الفادِحَة ج فَوَادِح پیشامد جانگداز؛ اسْتَفْدَحَ اسْتِفْدَاحاً الأَمرَ: آن امر را ناگوار یافت؛ التقيل من فدحه الدين إذا أثقله.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 9، ص48.

نکته

مقصود حضرت علیه السلام گواهی به یگانگی الله و شهادت به رسالت پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم است و عطف است به جمله بعد یعنی وَ أَنَّ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله عَبْدُه وَ رَسُولُهُ.

3. پشیمانی ثمره معصیت ناصح

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ (1)اما بعد (پس از حمد و ستایش خداوند)، نافرمانی از ناصحی مهربان که دانا و باتجربه است مایه حسرت و سرگردانی است و سرانجامش ندامت و پشیمانی است.

نکته ها

امام علیه السلام در این جمله به مقابله و نافرمانی در برابر معلم تجربه دیده و خیرخواه اشاره می کند که پیامدهای ناگواری را به بار می آورد و این مبارزه ای است که آدمی با خویشتن روا می دارد. (2)2

ویژگی های مشاور کامل:

الف) ناصح و خیرخواه باشد؛

ب) قلبی پرمهر داشته باشد؛

ج) عالم باشد و تمام جوانب مطلب را ببیند؛

د) تجربه کافی در مسائل مهم فردی و اجتماعی داشته باشد.

4. گفتم آن چه شرط بلاغت بود

وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِى وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْرُونَ رَأْيِي لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرِ أمْرُ. (3)

من فرمان خود را درباره مسئلۀ حکمیت به شما گفتم و نظر خالص خویش را در اختیار شما گذاردم؛ اگر به سخنان «قصیر» گوش داده می شد چه نیکو بود!


1) الْمُجَرَّب: کسی که سختی های روزگار او را ورزیده کرده است؛ الذى قد جربته الأمور و أحكمته، فان كسرت الرّاء جعلته فاعلا إلّا أنّ العرب تكلّمت به بالفتح. تُعقِبُ: در پی می آورد؛ باب افعال از عقب؛ أَعْقَبَ - إعْقَاباً هُ: جانشین وی شد؛ تَعَقَّبَ، تَعَقُباً: او را پیگیری کرد.

2)

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص56. نَخَلتُ بیختم، الک کردم خالص و شفاف کردم؛ از ماده «نخل» به معنای تصفیه کردن چیزی است؛ مُنخُل: آردبیز؛ نخاله به اضافات بعد از تصفیه گفته می شود استعمال این ماده در خطبه بالا اشاره به رأی صائبی است که امام در مسئله حکمیت در اختیار اصحابش گذاشت؛ الشيء إذا صفاه، و منه نخل الدقيق بالمنخل.

نکته ها

لفظ «نخل»، به معنی غربال کردن و ناخالصی ها را جدا کردن، کنایه از رأی محکم، استوار و خالص و بیغش است که از درایت و اجتهاد حضرت سرچشمه می گیرد. (1)

جمله «لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرِ أَمْرُ» ضرب المثل مشهوری در میان عرب است و برای کسانی به کار می رود که اندرزهای نصیحت کننده باهوش و مهربان را نشنوند و به پشیمانی مبتلا گردند. یکی از پادشاهان حیره، به نام جزیمه، با عمرو بن ظرب، پادشاه جزیره، جنگ کرد و او را به قتل رسانید. پس از وی دخترش زباء جانشین پدر شد و در این فکر بود که چگونه انتقام خون پدرش را از جزیمه بگیرد نامه ای به جزیمه نوشت که من زنم و زنان را پادشاهی نشاید و از شوهر ناگزیرند و من غیر از تو کسی را برای همسری نمی پسندم و اگر بیم سرزنش مردم نبود، خودم به سوی تو می آمدم. اگر قدم رنجه کنی و [برای خواستگاری] به سوی کشور ما بیایی کشور ما را از آن خود خواهی یافت. هنگامی که نامه زباء به جزیمه رسید [طمع او در آن زن و کشورش] گل کرد و با یاران نزدیکش به مشورت پرداخت همه او را به این سفر تشویق کردند، مگر مردی به نام «قصیر بن سعد» که بسیار باهوش و عاقبت اندیش بود، هر چند کنیز زاده بود قصیر از روی فراست حدس زد که این پیشنهاد از سوی زنی که پدرش را جزیمه کشته است خالی از توطئه نیست؛ به همین دلیل او با همه مشاوران جزیمه مخالفت کرد و وی را از این سفر بر حذر داشت اما جزیمه که عشق به آن کشور و آن زن مشغولش داشته بود به سخنان قصیر اعتنا نکرد و با هزار سوار به سوی جزیره حرکت کرد لشکر زباء، از او استقبال کردند، ولی احترام زیادی ندید، قصیر بار دیگر به جزیمه گفت: من این جریان را خطرناک می بینم و به نظر می رسد مکر و حیله ای در کار است اما جزیمه نادان که غرق در خیالات واهی خود بود، به هشدار قصیر اعتنایی نکرد و به راه خود ادامه داد هنگامی که وارد جزیره شد، سپاهیان زباء او را محاصره کردند و او را گشتند قصیر گفت: «لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرِ أَمْرُ » (2)اگر کسی به سخنان قصیر گوش می داد کار به این جا نمی رسید سپس این سخنان در میان عرب ضرب المثل شد. (3)

منظور از «هَذِهِ الْحُكُومَةِ» همین حکمیتی است که به حضرت علیه السلام تحمیل شد و می فرماید من از همان اول رأی و نظر خودم را در باب این حکمیت بیان کردم.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 2، ص359.

2) نهج البلاغه موضوعی، ص418.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، صص360 و 361.

5. امتناع از سخن امام علیه السلام

فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ وَالْمُنَابِذِينَ الْعُصَاة (1)

الْعُصَاة: جمع عاصی، عصیانگر، نافرمان؛ اسْتَعْصَى اسْتِعْصَاءً: نافرمانی کرد؛ عاصی، مُعَاصَاةً ه: از او نافرمانی کرد؛ العضيان نافرمانی مخالفت.

ازتاب: به شک و تردید افتاد.

ضَنَّ: بخل ورزید؛ از مادۀ «ضنن» به معنای امساک و بخل است؛ ضنين بخيل.

الزَّندُ: فندک؛ آتش زنه که در قدیم به جای کبریت از آن استفاده می کردند؛ چوبی است که به وسیله آن آتش روشن می کنند؛ در گذشته به جای استفاده از کبریت یا سنگ آتش زنه دو قطعه چوب مخصوص را به هم می زدند و جرقه از آن بر می خاست که به آن زند می گفتند و سپس به هر وسیله آتش زنه، زند، و زناد گفته شده است؛ العود الذي يقدح به النار و هو الأعلى و السفلى الزّندة بالهاء والجمع زناد مثل سهم و سهام.

قَدْحِه: جرقه زدن افروختن آتش به هم زدن چوب زنه است تا جرقه از آن برخیزد و لذا به چوب یا هر وسیله آتش زنه قداحه گفته شده است.

شما مانند مخالفان جفاکار و عصیانگران پیمان شکن از قبول سخنان من امتناع کردید.

نکته ها

مخالفان دو گونه اند: کسانی که با انسان مخالف هستند اما در عین حال با انسان با متانت و کرامت برخورد می کنند؛ دسته دوم مخالفانی که در عین مخالفت با خشونت و ظلم و ستم برخورد می کنند مخالفان حضرت دم در صفین از کسانی بودند که حتی علی علیه السلام را تهدید به مرگ هم کردند و خواسته های خود را از این راه عملی می کردند؛ از این رو حضرت فرمودند: إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ.

تعبیر به «الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ» اشاره به این است که مخالفت شما با من، تنها به خاطر سوء تشخیص نبود بلکه آمیخته با نوعی جفاکاری و عصیان و گردنکشی بود. (2)

تعبیر به «وَ الْمُنَابِذِينَ الْعُصَاةِ» تأکیدی بر این معناست که مخالفت های شما از روح عصیانگری و پیمان شکنی شما سرچشمه می گرفت. (3)


1) الْجُفَاةِ: جفاکار، خشونتگر؛ جمع جافی؛ جمع الجافي و هو الذي خشن طبعه. الْمُنَابِذِینَ: پشت کنندگان به عهد و پیمان بیعت شکنان؛ از ماده «نبذ» به معنای دور افکندن است، خواه چیزی از انسان در پشت سر بیندازد یا پیش رو و یا اطرافش؛ این واژه در مورد پیمان شکنی به کار می رود، چراکه شخص پیمان شکن پیمان خود را به دور می افکند.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص363.

3) همان.

6. رویگردانی از نصیحت امام

حَتَّى ارْتَابَ النَّاصِحُ بِنُصْحِهِ وَ ضَنَّ الزَّنْدُ بِقَدْحِهِ تا آن جا که گویی نصیحت کننده در پند خویش به تردید افتاد و از ادامه اندرز خودداری کرد.

نکته ها

مقاومت نابکارانه تبهکاران به جایی رسید که امام علیه السلام که یک مربی خیرخواه است دچار یأس از تأثیر کار خود می شود. مقاومت کنندگان به اصولی تکیه می کنند که معلمان و مربیان را در منطق خود به تردید می اندازد نه این که امام در عقیده و اقدامات خود به تردید افتاده باشد. (1)

جمله «ضَنَّ الزَّنْدُ بِقَدْحِهِ» در اصل به این معناست که آتش زنه از آتش دادن بخل ورزید؛ یعنی هر چه سنگ آتش زنه را به هم زدند جرقه ای نداد این جمله نیز ضرب المثل است و در مورد کسی گفته می شود که از روشنگری باز می ایستد به خاطر این که گوش شنوایی پیدا نمی کند. (2)

7. مثال زدن به قبیله هوازن

فَكُنْتُ أَنَا وَ إِيَّاكُمْ كَمَا قَالَ أَخُو هَوَازِن:﴿أَمَرْتُكُمْ أَمْرِى بِمُنْعَرَجَ اللَّوَى فَلَمْ تَسْتَبِينُوا النُّصْحَ إِلَّا ضُحَى الْغَدِ (3) پس من وشما همان گونه شدیم که آن مرد هوازنی گفت: من نظر خود را در منعرج اللوی به شما گفتم؛ ولی شما نصیحت مرا درنیافتید مگر روز بعد.

نکته ها

منظور از «اخو هوازن» مردی از قبیله بنی هوازن است که نام او «درید» بود. قصه اش چنین است که او با برادرش عبدالله، به جنگ با بنی بکر بن هوازن رفت و غنیمت بسیاری به چنگ آورد در راه بازگشت عبدالله تصمیم گرفت که یک شب در «منعرج اللوی توقف کند درید از باب نصیحت به او گفت که این جا نزدیک منطقه دشمن و ماندن در آن دور از احتیاط است و ممکن است که قبیلهٔ شکست خورده نیروی خود را گردآوری کند و از دیگران کمک بگیرند و بر ما حمله ور شوند عبدالله از غروری که داشت پند او را گوش نداد و شب را در آن منزل درنگ کرد فردا صبح قبیله دشمن با جمعیت زیادی بر او


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص66.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص363.

3) هَوازن: یکی از قبایل عرب است و آن ها فرزندان منصور بن عكرمة هستند.

هجوم آوردند و عبدالله را کشتند و درید با زخم بسیار از دست آن ها نجات یافت و پس از آن قصیده ای گفت که یکی از ابیاتش همین بیتی است که امام به آن اشاره فرموده است. (1)

پیامدهای ناگوار داستان حکمیت برای اسلام:

1.

هنگامی که سپاهیان معاویه قرآن ها را به حیله گری عمرو بن عاص خودفروش بر نیزه ها کردند و اختلاف میان سپاهیان انداختند امیرالمؤمنین علیه السلام رو به درگاه الهی کرد و فرمود: اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ مَا الْكِتَابَ يُرِيدُونَ فَاحْكُمْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْحَكَمُ الْحَقُّ الْمُبِینُ (2)پروردگارا تو قطعا می دانی که آن ها از این واقرانا به راه انداختن قرآن را قصد نمی کنند پس میان ما و آن ها تو حکم فرما تویی حاکم حق آشکار. امام می داند که قصد دشمن خسته و سرد کردن سپاهیان امام علیه السلام است و امام می داند که این مکر شیطانی همه زحمات او را در جنگ صفین به باد فنا می دهد و این در سرنوشت آینده جنگ و همه مسائل اجتماعی مسلمین اثر خواهد داشت.

2.

اختلاف و پراکندگی سپاهیان امیرالمؤمنین علیه السلام به قدری شدت گرفت که حضرت فرمود: ألا إنّى كُنتُ أمس أمير المُؤمِنينَ، فأصبَحتُ اليَوْمَ مأموراً، وكُنتُ ناهياً، فأصبَحْتُ مَنهيّاً، وقد أحببتُمُ البَقاءَ ، وليس لى أنْ أحْمِلَكُم على ما تكرهون (3)بدانید من تا دیروز زمامدار و امیرالمؤمنین بودم امروز مامورم و تا دیروز نهی می کردم ولی امروز نهی به من می شود. شما ادامه زندگی در این دنیا را دوست می دارید و برای من لزومی ندارد که شما را به آن چه کراهت دارید مجبور کنم.

3.

اجبار امیرالمؤمنین علیه السلام به قبول حکمیت ابو موسی اشعری اجبارکنندگان عبارت بودند از اشعث بن قیس و گروهی که بعدها اعضای گروه خوارج گشتند. امام فرمود من به حکمیت ابو موسی راضی نیستم و او را شایسته این امر نمی دانم ولی آن ها اصرار ورزیدند که ما جز به ابوموسی رضایت نمی دهیم تا آن جا که امام را به پذیرش حکمیت مجبور کردند و امام نیز فرمود: «هر کاری که می خواهید انجام بدهید» این اجبار وقیحانه از تلخ ترین رویدادهای زندگی امام علیه السلام بوده است. (4)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص363.

2) وقعه صفین، ص478.

3) مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج1، ص403

4) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 9، صص49 و 50.

خطبه 36

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع در آستانه نبرد نهروان؛ سال 38 هجری

مخاطب: خوارج (سپاهیان)

موضوع: سیاسی، تاریخی، اخلاقی

ویژگی: راهنمایی و هدایت (1)

پیشگفتار خطبه

امام این خطبه را در تهدید خوارج نهروان بیان فرمود (تا بیدار شوند و به حق گردن نهند). اما داستان خوارج نهروان وقتی که امام علیه السلام از صفین به کوفه بازگشت، خوارج توقف کردند تا عددشان زیاد شد سپس به بیابانی در اطراف کوفه رفتند که حروراء نامیده می شد و در آن جا دسته جمعی فریاد زدند که لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون (2)(حکم نیست مگر از آن خدا اگر چه مشرکین نخواهند) بدانید علی و معاویه در حکم خدا شرک ورزیدند. امیرالمؤمنین علیه السلام عبدالله بن عباس را فرستاد که درباره خواسته آنان بررسی نماید. ابن عباس با آنان به گفت وگو برخاست و سپس برگشت امیرالمؤمنین به او گفت چه دیدی؟ ابن عباس گفت: سوگند به خدا نمی دانم آن ها کیستند. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود آیا آنان منافقین اند؟ فرمود قیافه آنان قیافه منافقین نیست زیرا اثر سجده بر پیشانیشان دیده می شود و قرآن را


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص73.

2) وقعه صفین، ص 513

تاویل می کنند. حضرت فرمود آنان را رها کنید مادامی که خونی نریخته اند و مالی را به تجاوز غصب نکرده اند. سپس فرستادگانی به سوی آنان فرستاد تا از آن ها بپرسند این چه حادثه و بدعتی است که به وجود آورده اید و چه می خواهید خوارج گفتند که ما می خواهیم هرکسی که با ما در صفین بود را شب از شهر بیرون ببریم و از داستان حکمیت به خدا توبه کنیم. سپس به سوی معاویه حرکت کرده و با او بجنگیم تا خدا میان ما و او حکم کند. امام علیه السلام فرمود چرا این سخن را موقعی که دو حکم را به حکمیت مقرر کردید و از آن دو عهد و پیمان گرفتید که مطابق قرآن عمل کنند نگفتید؟ خوارج در جواب گفتند که جنگ در آن موقع طولانی شده و ناراحتی ها شدت پیدا کرده و زخم ها زیاد شده بود. امیرالمؤمنین گفت آیا می خواهید که من پیمان شکنی کنم؟ احتجاجات امام در آن ها اثر نکرد و کار به جنگ و پیکار کشید. امام برای خوارج استدلال و احتجاج کرد ولی آن ها نپذیرفتند و به سوی یاران امام تیراندازی می کردند و سپس امام علیه السلام دستور مقابله با آن ها را داد و لجاجت آن ها باعث نابودی شان شد. (1)


1) ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج9، ص 73 و 74.

فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هَذَا النَّهَرِ وَ بِأَهْضَامِ هَذَا الْغَائِطِ عَلَى غَيْرِ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَا سُلْطَانٍ مُبِينٍ مَعَكُمْ. قَدْ طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ وَ احْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْمُنَابِذِينَ حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَى هَوَاكُمْ. وَأَنْتُمْ مَعَاشِرُ أُخِفَّاءُ الْهَامِ سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ وَ لَمْ آتِ لَا أَبَا لَكُمْ بُجْراً وَ لَا أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً.

1. هشدار امام از کار بی دلیل

فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هَذَا النَّهَرِ وَ بِأَهْضَامِ هَذَا الْغَائِطِ عَلَى غَيْرِ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَا سُلْطَانٍ مُبِينٍ مَعَكُمْ (1)

أَهْضَامِ: گودال جمع هضم به معنای وسط دره است و در اصل به معنای شکستن و فشار دادن و در هم کوبیدن است؛ جمع هضم بفتح الهاء وقد يكسر بطن الوادى و المطمئن من الأرض.

الْغَائِطِ: زمین پست؛ از ماده «غوط» به معنای حفر کردن؛ از آن جا که افراد بیابانگرد و مسافر، در زمان های گذشته برای قضای حاجت نقطه ای را انتخاب می کردند که گود و از نظرها دور باشد به همین مناسبت به چنین محلی غائط و به مدفوع انسان نیز غائط گفته اند؛ ما سفل من الأرض.

سُلطان: دلیل و برهان.

من شما را از این بر حذر می دارم که بدون دلیل روشنی از سوی پروردگارتان و با دستی تهی از مدرک اجساد بی جانتان در کنار این نهر و گودال بیفتد.

نکته

امام علیه السلام در واقع در این سخن خود پیشگویی صریحی درباره پایان جنگ نهروان می کند و به آنان خبر می دهد که در همین مکان همه بر روی خاک خواهید افتاد، ولی مشکل مهم این است که پرونده شما در روز قیامت سیاه و تاریک است چراکه انگیزه ای برای این جنگ جز لجاجت و خیره سری نداشته اید و هیچ مدرک الهی و قابل قبولی، در دست شما نیست به این ترتیب هم دنیای شما بر باد می رود و هم آخرت شما. (2)


1) صَرْعَی: افتاده ها؛ جثه های افتاده و مرده؛ جمع صریع به معنای افتاده؛ به کسی که در گشتی گرفتن بر زمین می افتد، صريع گفته می شود بیماری صرع را از این جهت «صرع» نامیده اند که انسان غش می کند و بر روی زمین می افتد؛ جمع صريع؛ والصريع من الاغصان ما تهدل وسقط الى الارض؛ ومنه قيل للقتيل. أثْنَاء: پیچ وخم ها؛ ج ثنی به معنی پیچ وخم و انعطاف؛ از ثنی یعنی برگرداند، پیچ داد؛ الوادى بكسر الثاء المثلثة منعطفه و الجمع أثناء و في بعض النسخ بأكناف هذا النهر و هو جمع كنف كسبب و أسباب بمعنى الجانب.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص374.

«سُلْطانِ»: به معنای سلطنت است آن هم نه به معنای پادشاهی بلکه به معنای قوت و قدرت؛ یعنی دلیل محکم، یعنی وقتی که در جنگ مغلوب می شوید و کشته های شما روی زمین می افتند در قیامت پیش خدا دلیل موجهی ندارید که چرا ایستادگی کردید و خود را به کشتن دادید.

مشابه

وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ (1)و خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید.

2. دنیا پرستی و افکار سست

قَدْ طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ وَ احْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ (2)

الدَّار: خانه؛ شهر.

احْتَبَلَكُمُ: شما را در حباله یعنی دام انداخته؛ از مادۀ حبل» به معنای طناب گرفته شده و حباله به معنای دام و احتبال به معنای در دام افکندن است؛ الصيد أوقعه في الحبالة.

الْمِقْدَارُ: تقدیر؛ حالت ها و شرایط از همان قضا و قدر است و به معنای مقدرات می آید؛ هو القدر و الفضاء.

دنیا شما را به ورطه هلاکت افکند و قضای الهی شما را به دام انداخت.

نکته ها

خوارج برای این که اعلام کنند از تحت حکومت امام خارج شده اند، از کوفه بیرون رفتند و در محلی به نام حروراء در غرب کوفه جمع شدند آن محل، غیر نهروان است که جنگ در آن جا واقع شد. (3)

واژه «دار» در این جا اشاره به دار دنیا یا به تعبیر دیگر دنیا پرستی است و «احتبل» از مادۀ «حبل»، به معنای «دام» است و به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه، منظور از «مقدار»، همان تفکرات نادرست و تحلیل های بیهوده از حوادث مختلف است و به گفته بعضی دیگر «مقدار» اشاره به مقدّرات الهی است که بر طبق لیاقت ها از سوی خداوند تعیین می شود. (4)


1) بقره، 195.

2) طَوَّحَتْ: به بیرون انداخته آواره کرده؛ از مادۀ «طوح» به معنای سقوط و هلاکت است و هنگامی که در باب تفعیل قرار می گیرد مانند این جا به معنای پرتاب کردن در پرتگاه می آید که در معرض هلاکت واقع می شود؛ يطوح و يطيح هلک و سقط، و طوحه فتطوح توهیه فرمى هو بنفسه ههنا و ههنا، و طوحته الطوايح قذفته القواذف. بكُم: مفعول طوحت و حرف باء در این جا زاید است.

3) نهج البلاغه موضوعی، ص433.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 375.

3. نهی صریح امام علیه السلام از حکمیت

وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْمُنَابِذِينَ حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَى هَوَاكُمْ (1) من شما را از این حکمیت نهی می کردم ولی شما با سرسختی مخالفت کردید و فرمان مرا دور افکندید تا آن جا که ناچار به پذیرش شدم و به دلخواه شما تن در دادم.

نکته

مقصود حضرت علیه السلام این است که شما از روی لجاجت با من مخالفت کردید و هرچه گفتم این قرآن سر نیزه کردن معاویه و این حکمیت یک حیله است شما بدون دلیل با من مخالفت کردید وقتی هم که مرا ناچار به ترک جنگ و قبول حکمیت کردید هر چه اصرار کردم که ابن عباس یا مالک اشتر حکم باشند شما با زور و اجبار مرا وادار به قبول ابوموسی اشعری کردید و هیچ کدام این ها از روی عقل و منطق نبود.

4. اوصاف خوارج

4. 1. کوته نگر

وَأَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ (2)

اَحْلَامِ: عقول جمع حِلم به معنای عقل؛ سفهاء الاحلام: خبر دوم برای انتم است.

این ها همه به خاطر آن است که شما گروهی سبک سر و کوتاه فکر هستید.

نکته

عبارت «خفّة الهام» کنایه از اخلاق پست و متزلزل است که ضد فضیلت، ثبات و پایداری است و «السّفه» کنایه از خصلت زشت، دلهره و اضطراب که ضد فضیلت حلم و بردباری است در نظر گرفته شده است. (3)


1) الْمُنَابِذِینَ: کسانی که تعهد و پیمان را پشت سر اندازند و اعلان جنگ کنند؛ نبذ: دور افکندن چیزی که مورد توجه نیست نابَذَ، مُنَابَذَةً: با او مخالفت کرد و از روی دشمنی وی را ترک کرد.

2) اخِفَّاءُ الْهَامِ: سبکسران، کم عقلان. الهام: بلندترین جای هر جسم؛ جمع «هامه» به معنای سر انسان یا سایر موجودات ذی روح است و با توجه به این که اخفاء، جمع خفیف است، تعبیر به «اخفاء» الهام به معنای افراد سبک سر و نادان و غافل است؛ الرأس و الجمع الهام.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 2، ص 373

4. 2. نادان

وَ لَمْ آتِ لَا أَبَا لَكُمْ بُجْراً وَ لَا أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً (1)

خداوند شما را خوار و ذلیل کند من کار خلافی انجام ندادم و نمی خواستم به شما زیانی برسانم.

نکته ها

این عبارت به منزله نوعی دلجویی و معذرت خواهی است که بیانگر انجام کاری شایسته و بجا است که منگر را از پیروان خود دور ساخته و قصد ضرر زدن به آن ها را نداشته است به این امید که خوارج به سر عقل آیند و از شبهه ای که برایشان حاصل شده، اجتناب ورزند. (2)

امام در آغاز با اصل مسئله حکمیت مخالف بود و دستور ادامه جنگ را که به مرحله حساس و سرنوشت ساز رسیده بود صادر کرد. ولی این سبک سران سفیه امام علی علیه السلام را تهدید به مرگ و او را وادار به رها ساختن جنگ کردند.

در مرحله بعد که امام علیه السلام به ناچار تسلیم حکمیت شد درباره شخص حکم نظری داشت که اگر عمل می شد ماجرای رسوایی و نادانی ابوموسی اشعری واقع نمی شد.

در هر مرحله امام علیه السلام وظیفه خود را در مسیر پیروزی و سربلندی آن ها انجام داد و آن ها در هر مرحله با امام مخالفت کردند.

هنگامی که نتایج دردناک حکمیت آشکار شد خوارج به جای آن که خود را ملامت کنند و به پیشگاه امام علیه السلام بیایند و عرض تو به نمایند گناه خود را به گردن امام علیه السلام افکندند که چرا قبول کردی؟ و به دنبال آن آتش جنگ نهروان را بر پا ساختند! (3)


1) لَا أَبَا لَكُمْ: پدر مرده ها. بُخراً: شر، ننگ؛ کار مهم یا حادثه زشت و دردناک است؛ مفعول لم آت؛ بضم الباء وسكون الجيم المعجمة الداهية و الشر، و في بعض النسخ هجرا و هو الساقط من القول، و في نسخة ثالثة نكرا و هو الأمر المنكر و في رابعة عرّا و العر و المعرّة إلا ثم و العرّ أيضا داء يأخذ الابل في مشافرها ويستعار للداهية.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص373.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 376.

خطبه 37

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع پس از نهروان در کوفه سال 38 هجری مخاطب کوفیان

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: مستکبر ستیزی (1)

پیشگفتار خطبه

سخنی است از امام علیه السلام که در آن فضائل خود را بعد از حادثه نهروان بیان می دارد؛ ابتدا به بیان خدماتش در زمان غربت اسلام و آغاز دعوت پیغمبر صلی الله علیه و آله اشاره می کند و می فرماید: «من همواره در برابر زورمندان ستمگر و در کنار ضعیفان مظلوم ایستاده ام تا حق آن ها را بگیرم. با خلفا بیعت کردم که مبادا شکافی در صفوف مسلمانان پیدا شود و دشمن از آن استفاده کند.»


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 80.

فَقُمْتُ بِالْأَمْرِ حِينَ فَشِلُوا وَ تَطَلَّعْتُ حِينَ تَقَبَّعُوا وَ نَطَقْتُ حِينَ تَعْتَعُوا وَ مَضَيْتُ بِنُورِ اللَّهِ حِينَ وَقَفُوا وَ كُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلَاهُمْ فَوْتاً فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا كَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّكُهُ الْقَوَاصِفُ وَ لَا تُزِيلُهُ الْعَوَاصِفُ، لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ فِى مَهْمَزُ وَ لَا لِقَائِلِ فِى مَغْمَنٌ الدَّلِيلُ عِنْدِي عَزِيزٌ حَتَّى أَخُذَ الْحَقَّ لَهُ وَ الْقَوِيُّ عِنْدِي ضَعِيفٌ حَتَّى آخَذَ الْحَقَّ مِنْهُ. رَضِينَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمْنَا لِلَّهِ أَمْرَهُ. أَتَرَانِى أَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله وَ اللَّهِ لَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ فَلَا أَكُونُ أَوَّلَ مَنْ كَذَبَ عَلَيْهِ. فَنَظَرْتُ فِي أَمْرِي، فَإِذَا طَاعَتِي قَدْ سَبَقَتْ بَيْعَتِي وَ إِذَا الْمِيثَاقُ فِي عُنُقِي لِغَيْرِى).

1. مدافع اسلام در عصر سستی

فَقُمْتُ بِالْأَمْرِ حِينَ فَشِلُوا (1) آن زمان که دیگران به سستی گراییده بودند من به انجام وظیفه برخاستم.

نکته

اگر مقصود از «امر» حکومت و خلافت باشد این سخنان نه با زمان رسول خدا می سازد و نه با زمان عثمان چون در هیچ یک از این دو زمان حکومت در دست حضرت علی نبود ولی اگر مقصود از «امر» امر به معروف و نهی از منکر باشد هم با زمان رسول خدا می سازد چون حضرت امیر هم با شمشیر خود امر به معروف و نهی از منکر می کردند در حالی که مردم دیگر می ترسیدند و ضعیف بودند.

مشابه

فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمَانِ وَ الْهِجْ--رة (2)من بر فطرت الهی به دنیا آمده ام، و در ایمان و هجرت بر همه سبقت جسته ام.


1) فَشِلُوا: سستی کردند؛ فَشَل: ضعف، ترس؛ انْفَشَل؛ انْفِشَالا: از چیزی که ناگهان برایش رخ داد ترسید؛ فَشِلَ، فَشَلًا: در جنگ و پیشامدها شکست خورد و ناتوان شد؛ کفرح فهو فشل ضعف و کسل و تراخی و جبن.

2) نهج البلاغه، نامه 57.

2. آشکارا دفاع کردن از اسلام

وَ تَطَلَّعْتُ حِينَ تَقَبَّعُوا (1)

و آن گاه که همگی خود را پنهان کرده بودند من آشکارا به میدان آمدم.

نکته

«تقبّع» کنایه از کوتاهی فکر و عدم توجه به امور است و دقیقاً معنای ضد «تطّلع» را دارد، بدین توضیح که «تطلع» کشش فکری و بکار افتادن ذهن در شناخت امور است، و «تقبّع» كوتاهی اندیشه و ناتوانی آن از شناخت امور. (2)

مقصود این است که آنا وقتی که مردم از ترس قدرت سخن گفتن و دفاع از حق را نداشتند من سخن می گفتم و به وظیفه خود عمل می کردم.

3. تبلیغ برای اسلام

وَ نَطَقْتُ حِينَ تَعْتَعُوا (3) و آن روز که دیگران لب فرو بسته بودند، من سخن گفتم.

نکته

اشاره به ویژگی فصاحت روانی سخن و خصلت علم و دانش امام علیه السلام دارد. می فرماید در قضایای مهم احکام مشکل و میدان سخنوری که بلیغان و سخنوران در مانده بودند، سخن گفتم. امام نطق و سخنوری خود را کنایه از درماندگی رسوایی و سرافکندگی آنان آورده است. (4)


1) تَطَلَّعْتُ: آشکارا به میدان آمدم؛ از مادۀ «طَلَعَ» به معنای گردن کشیدن برای جست و جوی چیزی است و در اصل از ماده طلوع گرفته شده که به معنای ظهور و بروز است؛ هو الاشراف من عال و تطلعه أشرف عليه و علم به. تَقَبَّعُوا: در لاک خود فرو رفتند؛ از مادۀ «قبع» به معنای داخل کردن سر در چیزی مانند لباس و پیراهن آمده و در اصل از قبوع گرفته شده است و در این جا به معنای سر در لاک خود فرو بردن و خویشتن را از صحنه حوادث دور داشتن است؛ التقبض يقال قبع القنفذ أدخل رأسه في جلده، و قبع الرّجل في قميصه دخل و تخلّف عن أصحابه.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 2، ص 377.

3) تَعْتَعُوا: دچار لکنت زبان شدند؛ به جای سخن گفتن، «تع تع» بر زبانشان جاری شد؛ از ماده «عَتَعَ» گرفته شده که به معنای لکنت زبان است؛ به حرکات شدید نیز اطلاق می شود چراکه افرادی که دارای لکنت زبان هستند با فشار و حرکات شدید سعی می کنند منظور خود را ادا کنند؛ في الكلام التّردّد و الاضطراب فيه من حصر أوعى و (الفوت) السبقة يقال فاته فلان بذراع سبقه بها و منه يقال افتات فلان افتياتا اذا سبق بفعل شيء.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص376.

مشابه

وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ نَبِيّاً وَاصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ مَا أَنْطِقُ إِلَّا صَادِقاً وَ لَقَدْ عَهِدَ إِلَيَّ بِذَلِكَ كُلِّهِ وَ بِمَهْلِكِ مَنْ يَهْلِكُ وَ بِمَنْجَا مَنْ يَنْجُو وَ مَا أَبْقَى شَيْئاً يَمُرُّ عَلَى رَأْسِي إِلَّا أَفَرَغَهُ فِي أُذُنَيَّ وَ أَفْضَى بهِ إِلَيَّ (1)به خدایی که پیامبر صلی الله علیه و آله را به حق برانگیخت و او را بر خلایق برتری داد، جز به راستی سخن نمی گویم رسول خدا مرا به همۀ این امور خبر داد، از هلاک هلاک شونده و نجات نجات یافته و عاقبت امر حکومت هیچ حادثه ای بر من نمی گذرد جز این که پیامبر خبرش را در گوشم خواند و مرا به آن آگاه ساخت.

4. بی صدا ولی پیشگام

مَضَيْتُ بِنُورِ اللهِ حِينَ وَقَفُوا وَ كُنتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلَاهُمْ فَوْتاً (2) و هنگامی که همگان از ترس سکوت اختیار کرده بودند من با نور الهی به راه افتادم صدایم از همه آهسته تر بود ولی از همه پیشگام تر بودم.

نکته

عبارت «كُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً» ممکن است اشاره به تواضع امام علیه السلام با آن همه پیروزی و موفقیت بوده باشد؛ اشاره به این که من هرگز اهل تظاهر و جار و جنجال نبوده، در همه حال ثابت قدم بوده ام؛ زیرا سروصدا و جار و جنجال از آن افراد ضعیف و ناتوان است. (3)

مشابه

إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ (4)کسانی که پیش پیامبر خدا صدایشان را فرو می کشند همان کسان اند که خدا دل هایشان را برای پرهیزگاری امتحان کرده است؛ آنان را آمرزش و پاداشی بزرگ است.


1) نهج البلاغه، خطبه 175

2) فوتا: سبقت گرفتن؛ در اصل به معنای از دست رفتن چیزی است؛ این واژه به تفاوت میان دو چیز و دوری آن ها از هم به گونه ای که یکی آن دیگری را درک نکند گفته می شود و از همین رو این واژه در مورد کسی که بر دیگری سبقت بگیرد و او را پشت سر بگذارد، به کار می رود و در این جا منظور همین معنا است؛ السبقه؛ يقال: فانه فلان بذارع سبقه بها؛ ومنه يقال: افلات فلان افتيانا اذا سبق بفعل شيء.

3) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 2، ص388

4) حجرات، 3.

اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاة (1)خدا نور آسمان ها و زمین است. مَثَلِ نور او چون چراغدانی است.

5. برنده جایزه

فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا (2)

رِهَانِهَا: گوی سبقت و جایزه آن؛ از ماده «رهن» به معنای گذاشتن چیزی نزد دیگری است و به همین جهت وثیقه بدهکاری را رهن می گویند و از همین رو به جوائز مسابقات و برد و باخت ها نیز رهان گفته می شود؛ در این جا «استبددت برهان ها» منظور این است که جایزه این مسابقه الهی را من به تنهایی بردم؛ اما جمع الرهن كالرهون و الرهن و هو ما يوضع عندک لینوب مناب ما يؤخذ منک، او مصدر كالمراهنة يقال راهنت فلانا على كذا رهانا و تراهن القوم اخرج كلّ واحد رهنا ليفوز السابق بالجميع اذا غلب، و الثاني هو الأظهر وعليه فالمراد به ما يرهن و يستبق عليه.

پس زمام فضائل را گرفته، به پرواز در آمدم و به تنهایی جایزه این مسابقه را بردم.

نکته

یعنی رهان آن مسابقه را من به تنهایی به دست آوردم می خواهند بفرمایند در فضایل و مناقب و در دفاع از اسلام و از حق فقط من پیشتاز بودم و کسی به گِرد من نمی رسید.

استعاره

مُستَعار: لفظ عِنان و رهان

مُستَعار له: فضائل

مُستَعار منه: اسب مسابقه

جامع: امام علیه السلام فضایل را به اسب مسابقه تشبیه کرده است. جهت مشابهت این بوده که صحابه کسب فضیلت می کردند تا بدان وسیله خشنودی خداوند و سعادت جهان ابدی را به دست آورند و در این جهت بر یکدیگر سبقت می گرفتند، مانند اسب های مسابقه یعنی همان طور که در مسابقه اسب وسیله سبقت جستن از دیگران است فضائل هم وسیله سبقت جستن از اصحاب دیگر پیامبر بوده است.

نوع استعاره: اصلیه مکنیه


1) نور، 35.

2) فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا: زمام آن را ربودم؛ طرتُ متکلم وحده از طار، یطیر یعنی پرواز کردم. کنایه از سبقت می باشد. اسْتَبْدَدْتُ: منفرد و مستقل شدم؛ به خود اختصاص دادم؛ برأيه و استبد بالشيء استقلّ به و انفرد.

6. مانند کوه استوار

كَالْجَبَل لَا تُحَرَّكُهُ الْقَوَاصِفُ وَ لَا تُزيلُهُ الْعَوَاصِفُ (1) من مانند کوهی که تندبادها قدرت شکستن آن را ندارند و طوفان ها نمی توانند آن را از جای برکنند، پابرجا ایستادم.

تشبیه

مشَبَّه: وجود امام علیه السلام

مشَبَّه به: کوه

وجه شَبَه: امام علیه السلام مقاومت و ایستادگی خود در مقابل حجم زیاد مشکلات را به کوه تشبیه می کند. گرفتاری ها و مصائب بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله به خصوص در زمان خلافت بر دوش امام علیه السلام بسیار سنگین بود که مانند کوهی در برابر آن ها ایستادگی کرد و بر ایمان و اخلاصش افزوده گشت.

7. بی عیبی امام

اشاره

لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ فِي مَهْمَزُ وَ لَا لِقَائِلٍ فِي مَغْمَز (2)

کسی درباره من نقطه ضعفی در دست ندارد و هیچ عیب جویی از من عیبی سراغ ندارد.

نکته

سیره زندگی امام علیه السلام و مواضعش در برابر مشکلات نشان می دهد که حتی دشمنان ایشان نیز به فضایل و کراماتش گواهی داده اند. (3)


1) الْقَوَاصِفُ والْعَوَاصِفُ: بادهای شکننده و خُردکننده طوفان ها؛ جمع «قاصف و عاصف» هر دو به معنای «تندباد» است ولی در مفهوم کلمۀ نخست شکنندگی افتاده است و در مفهوم دو می تکان دادن و بردن اشیاء را همراه خود؛ بنابراین به تندبادهایی که شاخه های درختان را بشکند قاصف گویند و به بادهای سریع تری که درخت را از جای بکند و با خود ببرد عاصف گویند؛ جمع القاصف يقال قصفت الريح العود قصفا فانقصف مثل كسرته فانکسر و زنا و معنا و (العواصف) جمع العاصف يقال عصفت الريح عصفا اشتدّت فهى عاصف و عاصفة و الاولى يجمع على العواصف و الثانية على العاصفات صرّح به الفيومي في المصباح.

2) مَهْمَز: نقطه ضعف برای ضربه و نیش زدن؛ «همز» عیب گرفتن در پشت سر هماز عیبجو، بدگو و غیبت کننده؛ المطعن اسم مكان من الهمز و الغمز يقال همزه همزا اعتابه في غيبته. مَغْمَرْ: عیب جو؛ از مادۀ غمز به معنای عیب جویی کردن؛ اغْتَمَزَ اغْتِمَازاً بر او طعنه زد غَامَزَ، مُغَامَزَةً: از یکدیگر بدگویی کردند؛ غمزه غمزا اشار إليه بعين أو حاجب، وليس فيه مغمزة و لا غميزة أي عيب.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص478.

مشابه

فَمَا نَزْدَادُ عَلَى كُلِّ مُصِيبَةٍ وَشِدَّةٍ إِلَّا إِيمَاناً وَ مُضِيّاً عَلَى الْحَقِّ وَتَسْلِيماً لِلْأَمْرِ وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الْجِرَاح (1)و هر مصیبت و بلایی چیزی جز افزایش ایمان، و حرکت در راه حق، و تسلیم به امر رب و صبر بر سوزش جراحت ها برای ما نداشت.

8. ضعیف بودن زورمندان ستمگر نزد امام

الدَّلِيلُ عِنْدِي عَزِيزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ وَ الْقَوِيُّ عِنْدِي ضَعِيفٌ حَتَّى أَخُذَ الْحَقِّ مِنْهُ ناتوان ستمدیده در نظر من عزیز است تا حقش را بگیرم و زورمندِ ستمگر نزد من حقیر و ضعیف است تا حق دیگران را از او بستانم. نکته

عزیز به کسی گفته می شود که غلبه دارد و غالب است شاید مقصود از عبارت «حَتَّی أَخُذَ الْحَقَّ لَهُ» این است که من حامی و طرفدار شما مظلومان و ستمدیدگان هستم.

مشابه

فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَقُولُ فِى غَيْرِ مَوْطِن لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَعْتَع (2)من بارها از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم می فرمود امتی که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد، هرگز پاک نمی شود. لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحَابِهِمْ فَلا يَسْتَعْجِلُون (3)این ستمکاران را از عذاب بهره ای است همانند بهره ای که یارانشان داشتند پس به شتاب چیزی از من نخواهند. وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا (4)و به کسانی که ستم کرده اند متمایل مشوید. لو لا ... وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبٍ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبهَا (5)و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته [رهایش می ساختم].


1) نهج البلاغه نامه 122

2) نهج البلاغه، نامه 53.

3) ذاریات، 59.

4) هود، 113.

5) نهج البلاغه، خطبه 3.

وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرَّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ نَصیرا (1)و چرا شما در راه خدا مردان و زنان و کودکان مستضعف نمی جنگید؟ همانان که می گویند: «پروردگارا، ما را از این شهری که مردمش ستم پیشه اند بیرون ببر، و از جانب خود برای ما سرپرستی قرار ده و از نزد خویش یاوری برای ما تعیین فرما.»

9. رضایت در برابر فرمان خدا

رَضِينَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمْنَا لِلَّهِ أَمْرَهُ ما در برابر فرمان خدا راضی هستیم و در مقابل امر او تسلیم می باشیم.

نکته

معیار در عملکرد حکومتی امیرالمؤمنین و برخورد خوب یا بد با افراد حق است. بر همین اساس، دفاع از افراد ذلیل و مقابله با زورمداران ،جامعه برای هر حکومت و حاکمی گران تمام می شود و اگر اطاعت از خدا و تسلیم در برابر او نباشد توان ادامه این راه را نخواهد داشت.

10. من نخستین مسلمانم

أَتَرَانِي أَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللهِ وَاللهِ لأَنا أَول مَنْ صَدَّقَهُ فَلَا أَكُونُ أَوَّلَ مَنْ كَذَبَ عَلَيْه آیا می پندارید من بر رسول خدا دروغ می بندم به خدا سوگند! من نخستین کسی هستم که او را تصدیق کرد پس نخستین کسی نخواهم بود که او را تکذیب می کند.

نکته

در این جمله امام علیه السلام می خواهد همه گفتارها و کردارهایش را که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت می دهد تثبیت کند. (2)

مشابه

فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ (3)هرکس از روی عمد بر من دروغ بندد در قیامت جایگاهش را در آتش دوزخ مهیا می کند.


1) نساء، 75

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 9، ص 176.

3) نهج البلاغه، نامه 210.

وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ بِهِ لَكَ ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ وَالدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالنُّورِ وَ الْبُهْتَان (1)و خداوند، تو را در قرآن از منافقین خبر داده آنان را چنانکه باید معرفی کرده است اینان پس از پیامبر ماندند، و با دروغ و بهتان به پیشوایان گمراهی و دعوت کنندگان به آتش تقرب جستند. الْإِيمَانُ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَيْثُ يَضُرُّكَ عَلَى الْكَذِبِ حَيْثُ يَنْفَعُكَ وَ أَلَّا يَكُونَ فِي حَدِيثِكَ فَضْلٌ عَنْ عِلْمِكَ عَمَلِكَ وَ أَنْ تَتَّقِيَ اللَّهَ فِي حَدِيثِ غَيْرِكَ. (2)ایمان آن است که راستی را بر دروغ ترجیح دهی هر چند راستی به زبان تو و دروغ به سودت باشد و بیش از عمل سخن نگویی و در یادکرد از دیگران تقوای خدا پیشه کنی.

11. اطاعت از فرمان

فَنَظَرْتُ فِي أَمْرِى فَإِذَا طَاعَتِي قَدْ سَبَقَتْ بَيْعَتِي وَإِذَا الْمِيثَاقُ فِي عُنُقِي لِغَيْرِى در کار خود اندیشه کردم دیدم لزوم اطاعت از (فرمان پیامبر) بر بیعتم با خلفای پیشین گرفته است و در این حال (برای حفظ موجودیت اسلام) پیمان بیعت دیگران بر گردن من است.

نکته ها

منظور از بیعت، بیعت امام با خلفای پیشین و منظور از طاعت، طاعت از پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر صبر و عدم مقاومت در جریان غصب خلافت است. (3)

در کلمه «بَيْعَتِی» دو احتمال است: (الف) این که مقصود بیعت کردن مردم با علی علیه السلام باشد یعنی من خود را در معرض قرار نداد تا مردم با من بیعت کنند. ب) این که وظیفه ام اطاعت دستور خدا در بیعت کردن با آن ها بود و لذا با آن ها بیعت کردم.

پیمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام داشت مرحوم سید ابن طاووس، در کشف المحجه، ضمن روایتی از علی علیه السلام چنین نقل می کند: وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ عصلی الله علیه و آله َهِدَ إِلَيَّ عَهْداً فَقَالَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَكَ (وِلَاءُ أُمَّتِي فَإِنْ وَلَّوْكَ فِي عَافِيَةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَيْكَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَيْكَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِيهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَيَجْعَلُ لَكَ مَخْرَجا) (4)رسول اکرم صلی الله علیه و آله با من عهد کرد و فرمود ای پسر ابوطالب ولایت امر من با تست. پس اگر با عافیت و سلامت


1) نهج البلاغه، نامه 210.

2) همان، حکمت 450

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص481

4) مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج 11، ص78

ولایت را به تو واگذاشتند و به اتفاق بر آن رضایت دادند به آن کار قیام کن اما اگر اختلاف کردند آن را و آن چه را به آن سرگرمند واگذار و رها کن به زودی خداوند برای تو راهی روشن ایجاد می کند و گشایش می رساند.

خطبه 38

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از حکمیت؛ سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان

موضوع: اعتقادی

ویژگی: شبهه شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه در مورد علت نامگذاری شبهه به این نام راه نجات از شبهات و بیان چگونگی حال مردم در برابر مرگ است. نه آن هایی که از مرگ می ترسند از آن نجات می یابند، و نه آن هایی که خواهان بقا و ابدیت اند به آن می رسند.

سخنان شبهه ناک را می توان به دو نوع عمده تقسیم کرد:

1.

شبهه های طبیعی: گاهی حق و باطل، با وضوح و صراحت مشخص نیست؛ مثلاً نارسایی الفاظ در بیان مقاصد واقعی و کاملاً مشخص یکی از عوامل فراوانی شبهه است.

2.

القاء شبهه و مشتبه ساختن عمدی حقایق. (2)


1) شناسنامه خطبه، ص64.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 9، صص 200 و 201.

وَإِنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لِأَنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ، فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللَّهِ فَضِيَاؤُهُمْ فِيهَا الْيَقِينُ وَ دَلِيلُهُمْ سَمْتُ الْهُدَى وَ أَمَّا أَعْدَاءُ اللَّهِ فَدُعَاؤُهُمْ فِيهَا الضَّلَالُ وَ دَلِيلُهُمُ الْعَمَى. فَمَا يَنْجُو مِنَ الْمَوْتِ مَنْ خَافَهُ وَ لَا يُعْطَى الْبَقَاءَ مَنْ أَحَبَّهِ.

1. وجه تسمیه شبهه

وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لِأَنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ شبهه تنها از این جهت شبهه نامیده شده که شباهاتی به حق دارد.

نکته ها

گاهی باطل و حق از جهت شباهت در هم آمیخته می شوند. خلط بین کارهای انسان و علم خداوند منشأ این شبهه است و با توجه به این جملۀ امام، واژه شبهه تنها بر امور باطل اطلاق می شود. (1)

از جمله مصادیق شبهه

الف) جنگ های سه گانه معروفی در بصره و صفین و نهروان رخ داد و گروه زیادی را به کام مرگ فروکشید که در میان آن ها افراد ساده دل بسیاری بودند. این ها نمونه های روشنی از سوء استفاده شیادان از شبهه برای پیشرفت مقاصدشان محسوب می شود.

ب) داستان اشک ریختن بر کشته شدن عثمان و استفاده از پیراهن خونین او برای بسیج مردم، حتی از سوی کسانی که دست خودشان به خون عثمان آلوده بود.

ج) برافراشتن قرآن ها بر سر نیزه و شعار تسلیم در برابر فرمان آن، شبهات دیگری بود که جنگ صفین را به نتیجه دردناکی کشاند.

د) قاتل عمّار را به دلیل آن که عمار در لشکر امام بود حضرت علی علیه السلام معرفی کردند و قاتلان شامی را تبرئه نمودند بدین ترتیب حدیث معروف نبوی يَا عَمَّارُ تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ (ای عمار! تو را گروه ستمگر خواهد کشت) را که دلیل روشنی بر ستمگری و فساد دستگاه معاویه بود، به نفع خودشان تفسیر نمودند. (2)


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص484.

2) دعائم الاسلام، ج1، ص392.

ه-) در نهروان یک عده به ظاهر قاریان قرآن و نماز شب خوان ها، با شعار فریبنده «لا حكم الا الله» (حکمیت تنها از آن خداست)، چنان بازار شبهه را داغ کردند که گروه عظیمی از بی خبران غافل را به کام مرگ فرو بردند. (1)

مشابه

فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ (2)اما کسانی که در دل هایشان انحراف است برای فتنه جویی و طلب تأویل آن به دلخواه خود از متشابه آن پیروی می کنند با آن که تأویلش را جز خدا و ریشه داران در دانش کسی نمی داند.

2. اولیاء الله و شبهات

فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللَّهِ ضِيَاؤُهُمْ فِيهَا الْيَقِينُ وَ دَلِيلُهُمْ سَمْتُ الْهُدَى (3) اما دوستان خدا در برابر شبهات نور و چراغ راهشان یقین است و دلیل و راهنمایی آنان سمت و مسیر هدایت است.

نکته ها

ضمیر «فیها» به شبهه باز می گردد و منظور از یقین علم مصون از خطا است و امام هم در موارد بسیار از یقین به جای علم استفاده می کند. (4)

نور یقین، بزرگ ترین عامل روشنایی انسان در تاریکی شبهات است و منظور از یقین در این جا انکشاف صددرصد نیست بلکه آن حالت نورانی روح است که از به کار بستن عقل سلیم و عمل به نداهای سازنده وجدان در می یابد. (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص411.

2) آل عمران، 7.

3) سمتُ: شاهراه به چهره و قیافه نیکان نیز سمت گفته می شود. تسميت (تسمية) به معنای دعا کردن برای کسی است که عطسه می کند به مناسبت آن که از خدا تقاضای سلامت او می شود و نیز از نشانه های سلامت انسان است (مستحب است انسان به کسی که عطسه می کند «یرحمک الله» بگوید؛ به این کار «تسميت» گویند)؛ بالفتح فالسكون الطريق وهيئة أهل الخير و السير على الطريق بالظنّ و حسن النحو و قصد الشيء و السكينة و الوقار.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 1، ص 485

5) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص 202.

منظور از «سمت الهدی» راه هدایتگر وحی است. (1)مقصود این است که دوستان خدا دنبال راه هدایت هستند و شبهه در آن ها اثر ندارد.

3. دشمنان خدا و شبهات

وَأَمَّا أَعْدَاءُ اللَّهِ فَدُعَاؤُهُمْ الضَّلَالُ وَدَلِيلُهُمُ الْعَمَى اما دشمنان خدا دعوت کننده آنان در شبهات همان ضلالت و راهنمای آنان کوردلی است.

نکته

در مورد «وَ دَلِيلُهُمُ الْعَمَی» دو احتمال وجود دارد: یکی این که کوری دشمنان خدا مایه گرایش خودشان به شبهات می شود چون کورند و حق را نمی بینند ب) این که این دشمنان خدا از کوری دیگران سوء استفاده می کنند و آن ها را به وسیلهٔ کوری ای که دارند فریب می دهند و در راه باطل می اندازند.

مشابه

أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ (2)یا همچون ظلماتی در یک دریای عمیق و پهناور که موج آن را پوشانده، و بر فراز آن موج دیگری، و بر فراز آن ابری تاریک است ظلمت هایی است یکی بر فراز دیگری، آن گونه که هرگاه دست خود را خارج کند ممکن نیست آن را ببیند و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده، نوری برای او نیست! هوَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلا في ضَلالٍ (3)و دعاى کافران جز به گمراهی نیست. وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدُور (4)در حقیقت چشم ها کور نیست، لیکن دل هایی که در سینه هاست کور است. هوَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فِي آذَانِهِمْ وَقُرْ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمّی (5)کسانی که ایمان نمی آورند در گوش هایشان سنگینی است و قرآن بر ایشان نامفهوم است.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص 485.

2) نور، 40

3) رعد، 14.

4) حج، 46.

5) فصلت، 44.

أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعمی (1)پس آیا کسی که می داند آن چه از جانب پروردگارت به تو نازل شده حقیقت دارد مانند کسی است که کوردل است؟

4. بیهودگی ترس از مرگ

فَمَا يَنْجُو مِنَ الْمَوْتِ مَنْ خَافَهُ چنان نیست که هرکس از مرگ بترسد از آن رهایی یابد.

نکته

اولیای الهی از مرگ می ترسند و نسبت به عواقب پس از آن احتیاط می کنند. اما دشمنان خدا جاودانگی را دوست دارند و از چیزی غافلاند که از آنان غافل نیست. (2)

مشابه

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقيكُمْ (3)بگو: آن مرگی که از آن می گریزید، قطعاً به سر وقت شما می آید. كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ (4)هر انسانی، چشنده مرگ است.

5. نرسیدن به بقا

وَ لَا يُعْطَى الْبَقَاءَ مَنْ أَحَبَّهُ و آن کس که بقا را دوست دارد، بقا به او نمی دهند.

نکته

احتمال ضمیر در «أَحَبَّه» به الموت برگردد و روی این احتمال معنا این می شود که آن کسی هم که مرگ را دوست دارد خواهد مرد.

مشابه

فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ (5)آیا از آنان کسی را بر جای می بینی؟ وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ و الإكرام (6)و ذاتِ باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی خواهد ماند.


1) رعد، 19.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص 486.

3) جمعه، 8.

4) عنکبوت، 57.

5) حاقه، 8

6) الرحمن، 27

خطبه 39

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه سال 39 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی، اجتماعی، اخلاقی

ویژگی: تحریک کننده (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه در زمانی ایراد شد که یکی از غارتگران ،شام به نام نعمان بن بشیر، از سوی معاویه مأموریت یافت که به بعضی از مناطق عراق حملات ایذایی داشته باشد تا روحیه مردم را تضعیف کند. امام علیه السلام مردم را به مقابله با او دعوت کرد ولی متأسفانه بر اثر ضعف و زبونی و ناتوانی مردم عراق پاسخ مثبتی به امام علیه السلام ندادند و امام ناچار شد این خطبه را به دو منظور ایراد فرماید:

.1 جلوگیری از مشکلات این جنگ؛

2. بیدار کردن وجدان های خواب.

1) شناسنامه نهج البلاغه، ص85.

مُنِيتُ بِمَنْ لَا يُطِيعُ إِذَا أَمَرْتُ وَ لَا يُجِيبُ إِذَا دَعَوْتُ. لَا أَبَا لَكُمْ، مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ رَبَّكُمْ أَمَا دِينُ يَجْمَعُكُمْ وَ لَا حَمِيَّةَ تُحْمِشُكُمْ. أَقُومُ فِيكُمْ مُسْتَصْرِحاً وَ أَنَادِيكُمْ مُتَغَوّثاً فَلَا تَسْمَعُونَ لِي قَوْلًا وَ لَا تُطِيعُونَ لِي أَمْراً حَتَّى [تَكْشِفَ تَكَشَّفَ الْأَمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَةِ فَمَا يُدْرَكُ بِكُمْ ثَارٌ وَ لَا يُبْلَغُ بِكُمْ مَرَامٌ. دَعَوْتُكُمْ إِلَى نَصْرِ إِخْوَانِكُمْ فَجَرْ جَرْتُمْ جَرْجَرَةَ الْجَمَلِ الْأَسَرِّ وَ تَثَاقَلْتُمْ تَثَاقُلَ النَّضْوِ الْأَدْبَرِ ثُمَّ خَرَجَ إِلَى مِنْكُمْ جُنَيْدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِيفٌ، كَأَنَّمَا يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ.

1. گرفتاری امام

مُنِيتُ بِمَنْ لَا يُطِيعُ إِذَا أَمَرْتُ وَ لَا يُجِيبُ إِذَا دَعَوْتُ (1) من گرفتار مردمی شده ام که هرگاه فرمان می دهم اطاعت نمی کنند و هر زمان که آنان را فرامی خوانم اجابت نمی کنند!

نکته ها

این سخن امام علیه السلام آکنده از احساس ناراحتی و رنج است چراکه بیش از توجه به خود و خانواده اش به امور انسانیت اهتمام داشت. (2)

این خطبه حضرت در مقام گلایه از مردم و درد و دل حضرت است مردم چون مقام و موقعیت شامخ حضرت را نشناخته بودند با بی توجهی با آن حضرت بر خورد می کردند.

مشابه

أُرِيدُ أَنْ أُدَاوِيَ بِكُمْ وَ أَنْتُمْ دَائِي كَنَاقِشِ الشَّوْكَةِ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا مَعَهَا (3)می خواهم بیماری ها را به وسیله شما مداوا کنم ولی خود درد من هستید، وضع من مانند کسی است که می خواهد خاری را که در عضوی فرو رفته با خاری دیگر در آورد و حال این که می داند آن خار در جای خار اول بشکند.

2. سرزنش مردم

لَا أَبَا لَكُمْ مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ رَبَّكُمْ ای بی اصل ها برای یاری آیین پروردگارتان منتظر چه هستید؟


1) مُنِيتُ: مبتلا شده ام؛ على البناء للمفعول اى ابتليت

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص490.

3) نهج البلاغه، خطبه 121.

نکته ها

عبارت «لَا أَبَا لَكُمْ» یعنی ای بی اصل ها، کنایه از این است که شما گویی پدری بالای سرتان نبوده و از تربیت خانوادگی محروم بوده اید که این چنین ضعیف و ناتوان هستید و یا ممکن است نفرین باشد و کنایه از ذلیل و خوار شدن است زیرا کسی که پدر خود را از دست می دهد گرد و غبار ذلت و خاری بر او می نشیند. (1)

دلیل گفتن این سخن شاید این باشد که در روح آن انسان های خفته اثری بگذارد و بیدار شوند تا این خطرات را ببینند و احساس مسئولیت کنند زیرا همه شرایط مبارزه با دشمن، مانند امکانات و آگاهی از نقشه دشمن را داشتند. (2)

مشابه

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ (3)ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر خدا را یاری کنید یاریتان می کند و گام هایتان را استوار می دارد. فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّور (4)کسانی که به او ایمان آوردند و بزرگش داشتند و یاریش کردند و نوری را که با او نازل شده است پیروی کردند.

3. نه دین دارید نه آزادگی

أَمَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ وَ لَا حَمِيَّةَ تُحْمِشُكُمْ (5) آیا دینی ندارید که شما را دور خود جمع کند و یا غیرتی که شما را به خشم آورد؟

نکته ها

دین و حمیّت، از نظر عموم مردم سخنی تهی و بیهوده است و تنها مصلحتِ شخصی معتبر است و فقط خدامداران هستند که خشم و خشنودیشان برای خداست. (6)

در این جا حضرت در برابر حمله ناجوانمردانه معاویه به شهرهای تحت سلطه آن حضرت از مردم می خواهد که بی تفاوت نباشند ولی آن ها بی توجه بودند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص418.

2) همان

3) محمد، 7.

4) اعراف، 157.

5) تُحْمِش: به خشم آورد، سر غیرت آورد؛ از ماده «حَمش» دو معنا دارد یکی به معنای به غضب درآمدن و دیگر به معنای باریکی، در این جا همان معنای نخست است؛ چراکه امام می فرماید اگر جمعیت و غیرتی داشتید و از شنیدن این واقعه اسفناک به خشم و غضب در می آمدید؛ جمعه کحمشه و أغضبه كأحمشه و حمش القوم ساقهم بغضب.

6) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص490.

مشابه

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (1)در حقیقت مؤمنان با هم برادرند پس میان برادرانتان را سازش دهید و از خدا پروا بدارید، امید که مورد رحمت قرار گیرید. وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانا (2)و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت خدا را بر خود یاد کنید آن گاه که دشمنان بودید، پس میان دل های شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شدید.

4. فریاد امام

أَقُومُ فِيكُمْ مُسْتَصْرِحَاً وَ أَنَادِيكُمْ مُتَغَوِّثَاً فَلَا تَسْمَعُونَ لِي قَوْلًا وَ لَا تُطِيعُونَ لِي أَمْرًاً حَتَّى تَكَشَّفَ الْأُمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَةِ (3)

تكشَّف: آشکار شد؛ تتكشف بوده که یک تاء آن حذف شده و آخر آن به آن مقدره بعد از حتی منصوب است؛ بصيغة المضارع من باب ضرب أى تظهر و في بعض النسخ تنكشف و في بعضها تكشف بصيغة الماضي من باب التفعل يقال تكشف الامر و انكشف أى ظهر.

الْمَسَاءَة: مال بد؛ مصدر از مادۀ «سوء» به معنای بدی و از دست دادن نعمت های مادی و معنوی دنیوی یا اخروی بدنی یا غیر بدنی است.

من در میان شما به پا می خیزم و فریاد می کشم و دردمندانه از شما یاری می طلبم، اما نه سخن مرا می شنوید و نه از دستورم اطاعت می کنید تا زمانی که عواقب اعمال سوء شما ظاهر شود و پشیمان گردید.


1) حجرات، 10.

2) آل عمران، 103

3) مُسْتَصْرِخاً: فریادکننده برای کمک خواهی؛ اسم فاعل از مادۀ صَرَخَ به معنای فریاد کشید؛ از ماده «صرخ» به معنای صدای بلند و فریاد کشیدن است همچنین به معنای فریاد بلند است که به هنگام ترس و وحشت یا مصیبت سر داده می شود و به وسیله آن طلب یاری و کمک می شود؛ المستنصر مأخوذ من الصراخ و هو الصياح باستغاثة. مُتَغَوّثاً: کسی که فریاد سر می دهد؛ از مادۀ «غوث» به معنای یاری کردن به هنگام شدائد است. بنابراین متغوث به کسی می گویند که در داند از دیگران یاری می طلبد این تعبیر و تعبیر مستصرخ به خوبی نشان می دهد که امام تا چه اندازه در برابر سستی و زبونی اهل کوفه به هنگام بروز مشکلات ناراحت بوده است؛ القائل و اغوثاه.

مشابه

فَإِنَّكَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتِى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ (1)تو نمی توانی مردگان را شنوا سازی و اگر اینان نیز از تو بازگردند آواز خود را به گوش آن کَران نرسانی.

5. ناامیدی از کمک یاران

فَمَا يُدْرَك بكُمْ ثَارٌ وَ لَا يُبْلَغُ بِكُمْ مَرَامٌ (2) با شما نه می توان انتقام خونی را گرفت و نه به مقصود رسید.

نکته ها

عبارت فوق به این معناست که نه به انتقام خون هایی که با شمشیر تبهکاران ریخته می شود اهمیتی می دهید و نه از احساس برادری با آن انسان ها که در راه شما به خاک و خون غلطیده اند برخوردار هستید. ﴾ (3)

«وَ لَا يُبْلَغُ بِكُمْ مَرَامٌ» یعنی بر اثر بی اعتمادی که نسبت به شما هست نمی توان به مقاصد اسلامی رسید و دستورات اسلام را به وسیله شما پیاده کرد.

6. ضعف یاران امام

دَعَوْتُكُمْ إِلَى نَصْرِ إِخْوَانِكُمْ فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَةَ الْجَمَلِ الْأَسَرَّ وَ تَثَاقَلْتُمْ تَشَاقُلَ النِّضْوِ الْأَدْبَرِ﴾ (4)

الْأَسَر: شتری که به بیماری درد ناف مبتلا باشد؛ از مادهٔ «سَرَر» به معنای بیماری مخصوصی که در اطراف ناف شتر پیدا می شود است و بعضی گفته اند که دردی است در ناحیه سینه شتر؛ داء يأخذ البعير فى سرّته يقال منه جمل السّر.

تَثَاقَلْتُمْ: اهمال و گندی کردید؛ خود را سنگین بار وانمود کردید؛ باب تفاعل از ثقل.

النّضو: شتر لاغر و ضعیف؛ از مادۀ «نَضو» در اصل به معنای باریک و لاغر یا برهنه شدن است. «نضو» در خطبه به معنای حیوان لاغر است؛ البعير المهزول.

الأدبر: شتری که پشت آن زخم باشد؛ از ماده «دبر» به معنای «زخم و جراحتی که در پشت حیوان به خاطر فشار زین یا پالان جهاز پیدا می شود» است. بنابراین به معنای حیوانی است که مبتلا به چنین جراحتی شده است؛ الذی به دبر و هي القروح في ظهره


1) روم، 52.

2) ثَارٌ: خون شخص کشته شده و قصاص آن؛ الدّم و الطلب به و قاتل حمیمک قاله فی القاموس

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج9، ص211.

4) فَجَرْجَرْتُمْ: با انداختن صدا در گلو از روی ناراحتی به غر غر پرداختید؛ در اصل به معنای صدایی که در گلوی شتر رفت و آمد می کند و بعضی گفته اند از مادۀ «جَرَر» به معنای کشیدن است و چون تکرار می شود، جرجر گفته می شود؛ صوت يردّده الابل في حنجرته وأكثر ما يكون ذلك عند الاعياء و التعب.

من شما را به یاری برادرانتان دعوت کردم ولی شما همانند شتری که از درد سینه می نالد، آه و ناله سر دادید و همانند حیوان لاغری که پشتش زخم باشد، کُندی کردید!

نکته ها

اشاره به این که هم در سخن اظهار ناتوانی کردید و هم در عمل کاری کردید که مایه سرشکستگی شما در دنیا و آخرت بود و دشمن زخم خورده را در برابر شما جسور ساخت و ضایعات انسانی و مالی شما را افزون کرد. (1)

مقصود از «نَصْرِ إِخْوَانِكُمْ» یاری مسلمانان عین التمر است که آن موقع مورد تهاجم نعمان بن بشیر عامل معاویه قرار گرفته بودند.

تشبیه

مشبَّه: کوفیان

مشَبّه به: حیوان بیمار

وجه شَبَه: تشبیه کوفیان به حیوانات ،بیمار اشاره به ضعف فکری و ناتوانی در تصمیم گیری آن هاست؛ زیرا انسان عاقل هرگز به دشمن خود اجازه نمی دهد که این گونه جسورانه به کشورش حمله کرده به هر جا مایل باشد، بدون هیچ گونه مانع قابل ملاحظه ای ضربه زند.

7. این گروه ضعیف چه می توانند بکنند؟

ثُمَّ خَرَجَ إِلَيَّ مِنْكُمْ جُنَيْدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِيفٌ كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ (2)

سپس گروه اندکی به سوی من آمدند، گروهی مضطرب و وحشت زده و ناتوان که گویی آن ها را به سوی مرگ می برند در حالی که آن را با چشم خود نظاره می کنند.

نکته

بیشترین تأثیر اندرزهای امام بر این گروه آن است که کمی افسرده و بدحال می شوند که هیچ سودی در آنان نیست. (3)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 424

2) جُنَيدٌ: لشکر کوچک؛ اسم مصغر است از واژه «جُند»؛ تصغير الجند للتحقير. مُتَذَائِبٌ: مضطرب و پریشان از تذائب الریح به معنای بادها به صورت مختلف وزیدند؛ گرگ را در زبان عرب ذئب می نامند زیرا هنگام راه رفتن پیوسته این طرف و آن طرف می رود.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص491.

مشابه

أَلَا وَإِنِّي قَدْ دَعَوْتُكُمْ إِلَى قِتَالِ هَؤُلَاءِ لَيْلًا وَنَهَاراً سِرّاً وَ إِعْلَانَا وَ قُلْتُ لَكُمْ اغْرُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْرُوكُمْ فَوَ اللَّهِ مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطَّ فِي عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلَّوا (1)آگاه باشید من شب و روز، پنهان و آشکار، شما را به مبارزه با این جمعیت دعوت کردم و گفتم پیش از آن که با شما بجنگند با آنان نبرد کنید به خدا سوگند هر قومی که در درون خانه اش مورد تهاجم دشمن قرار گیرد به یقین ذلیل خواهد شد.


1) نهج البلاغه، خطبه 27.

خطبه 40

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از نهروان در کوفه؛ سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان (خوارج)

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: معیار تشخیص حکومت پرهیزگاران (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه را امام علیه السلام بعد از جنگ صفین ایراد فرمود؛ آن زمانی که خوارج بر امام خرده گرفتند که چرا در برابر مسئله حکمیت تسلیم شد امام علیه السلام در برخورد با آن ها می گوید: «آیا هنگام بر افراشتن قرآن بر نیزه ها نگفتم که معاویه و یارانش اهل دین و قرآن نیستند بلکه آنان نیرنگ و فریب می زنند و ضربات شمشیر را از خود دور می کنند اما شما تنها به حکمیت تن دادید و از جنگ دست کشیدید و در آن نیز تنها اشعری را پذیرفتید و من با نارضایتی و ترس از وقوع فتنه، پذیرفتم؟» آنان به امام گفتند که ما به خطا رفتیم و کافر شدیم پس تو نیز مانند ما به کفر خود توبه کن که آن گاه ما با تو خواهیم بود و گرنه شمشیر بین ما و تو حکم فرما خواهد بود. (2)


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص71.

2) شرح نهج البلاغه (خویی)، ج4، ص126.

امام علیه السلام فرمود: «آیا پس از ایمانم به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله کافر شوم؟ اگر چنین کنم گمراه شده و از هدایت دور شده ام.» در این موقع خوارج امام را کافر و خونش را حلال شمردند و گفتند بین ما و تو غیر از شمشیر چیز دیگری نیست. (1)با این همه امام بر ایشان خشم نورزید و در آغاز با آن ها نجنگید. خطبه پیش رو چند نکته را در بر دارد:

1.

از شعار مغالطه آمیز خوارج پرده بر می دارد و مفهوم «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ» را که سخن حقی است و آن ها از آن بهره برداری باطل می کنند، بیان می دارد.

2.

نیاز مردم را به یک حاکم انسانی روشن می سازد.

3.

وظایف یک حاکم عادل الهی را شرح می دهد.

4.

نتیجه وجود یک حاکم عادل الهی را در دو جمله بیان می کند.


1) تاریخ طبری، ج4، ص57.

كَلِمَةً حَقٌّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ، نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَلَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَإِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرِ بَر أَوْ فَاجِرٍ يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ وَيُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ وَيُجْمَعُ بِهِ الْفَيْءُ وَيُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَةٌ وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى أَنَّهُ (عليه السلام لَمَّا سَمِعَ تَحْكِيمَهُمْ قَالَ حُكْمَ اللَّهِ أَنتظرُ فِيكُمْ، وَقَالَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ فَيَعْمَلْ فِيهَا التَّقِيُّ وَأَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَيَتَمَتَّعُ فِيهَا الشَّقِيُّ إِلَى أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدْرِكَهُ مَنِيَّتُه).

1. سوءاستفاده از شعائر

كَلِمَةٌ حَقٌّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ [امام به شعار لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ اشاره کرده می فرماید:] سخن حقی است که از آن باطلی قصد شده است.

نکته ها

لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ جز خدا کسی حق حکم کردن را ندارد. این کلمه شعار خوارج بود که می خواستند به امام علیه السلام کنند با قبول حکمیت که رفع اختلاف بین خود و معاویه را به آن دو حکم واگذار کرده بود از اسلام خارج شده ای. (1) امیرالمؤمنین علیه السلام به هیچ وجه به حکمیت آن دو [ابوموسی و عمروعاص] رضایت نداشت و با اکراه و اجبار او را به این کار وادار کردند. سپس خود و ادارکنندگان، کار خود را تخطئه کردند و این شعار را سر دادند که حکمی نیست مگر از آن خداوند. آن ها می خواستند حکومت امام علیه السلام را به جهت تن دادن به حکمیت از رسمیت بیندازند. امام می فرماید: «منظور شما عمل به معنای حقیقی آیه نیست، بلکه مقصود این است که حاکم باید از همه جهات مورد تصدیق خداوند باشد و آن گاه درباره من چنین تطبیق کنید که چون من با قبول حکمیت از فرمان الهی منحرف شده ام پس شایسته ریاست نیستم.» (2)


1) نهج البلاغه موضوعی، ص413.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 9، ص219.

مشابه

فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلا الضَّلَالُ فَأَنَّى تُصْرَفُون (1)آن است خداوند، پروردگار حقیقی شما و بعد از حقیقت جز گمراهی چیست؟ پس چگونه بازگردانیده می شوید. فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَق (2)پس خداوند آنان را که ایمان آورده بودند به حقیقت آن چه در آن اختلاف داشتند، هدایت کرد.

2. حکمرانی بر مردم مخصوص خداوند

نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَلَكِنْ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ (3)

آرى حُكم مخصوص خدا است ولی این گروه می گویند امارت و حکمرانی و ریاست بر مردم مخصوص خدا است.

نکته

در این جمله امام علیه السلام بر این نکته تأکید می کند که بدون شک حاکم و قانونگذار و تشریع کننده اصلی احکام، خداوند است حتی اجازه داوری و حاکمیت بر مردم نیز باید از سوی او صادر شود ولی این بدان معنی نیست که خداوند خودش در دادگاه ها حاضر می شود و در میان مردم داوری می کند یا رشته حکومت بر مردم را خود در دست می گیرد و في المثل به جای رئیس جمهور و امیر و استاندار عمل می کند یا فرشتگان خود را از آسمان ها برای این کار مبعوث می دارد ولی متأسفانه خوارج لجوج و نادان، طرفدار این سخن بودند و لذا با علی علیه السلام مخالفت کردند و گفتند چرا مسئله حکمیت را پذیرفتی؟! (4)

مشابه

هوَ إِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَما مِنْ أَهْلِهَا إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبيراً (5)هرگاه از جدایی و شکاف میان آن دو (دو همسر) بیم داشته باشید یک داور از خانواده شوهر و یک داور از خانواده زن انتخاب کنید اگر آن


1) یونس، 32.

2) بقره، 213.

3) نَعَمْ: بله؛ بفتحتين حرف جواب لتصديق المخبر إذا وقعت بعد الخبر. إمْرَةَ: امارت، حکومت و رهبری سیاسی؛ بر وزن فعله مصدر اَمَرَ؛ بالكسر الولاية اسم مصدر من امر علينا مثلثة اذا ولى.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 433

5) نساء، 35.

دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند به توافق آن ها کمک می کند، زیرا خداوند دانا و آگاه است.

3. ضرورت وجود حاکم

وَإِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرِ بَر أَوْ فَاجِر (1) به یقین مردم نیازمند امیری هستند خواه نیکوکار باشد یا بدکار.

نکته

حضرت در این عبارت اصل ضرورت حکومت را بیان فرموده که مردم باید یک حاکم داشته باشند خواه این حاکم نیکوکار باشد یا فاسق و فاجر این یک ضرورت اجتماعی است و جامعه بدون حکومت و حاکم اداره نمی شود.

4. فواید حکومت

4. 1. بهره مندی مؤمن از حکومت

يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ (2) در سایه حکومت او (حاکم) مؤمن به کار خویش ادامه می دهد.

نکته

این عبارت را به سه گونه معنا کرده اند: الف) این که ضمیر در «امرته» به پادشاه فاجر برگردد یعنی در حکومت حاکم فاجر مؤمن به اطاعت خدا مشغول است و کافر نیز بهره می برد؛ ب) این که ضمیر را به «امیر» برگردانیم نه به «امیر فاجر» به این معنا که امیر «برّ» باشد یا فاجر در امارت او مؤمن به وظایف خود عمل می کند کافر نیز بهره خود را می برد؛ ج) مقصود از این مؤمن و کافر خود آن امیر باشد نه این که مقصود مردم باشند به این معنا که امیری که مؤمن است کارهای خوب می کند و امیری که کافر است از این امارت بهره مند می شود.


1) بَرَّ: نیک، نیکوکار؛ صفت مشبهه بر وزن فَعل مانند سعد و بكر؛ فتح الباء كالباز الكثير البر و الجمع أبرار. فَاجِر: گناهکار، فاسق، ظالم

2) إِمْرَتِهِ: حکومت؛ مصدر يا اسم مصدر است از مادۀ آمر که به معنی فرمان دادن و گاه به معنی حکومت کردن است.

مشابه

وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ لَخُلْقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَإِنَّهُمَا لَا يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ (1)امر به معروف و نهی از منکر دو صفت از صفات خداوندند، این دو مرگ را نزدیک نمی کنند و روزی را کاهش نمی دهند.

4. 2. بهره مندی کافر از حکومت

وَيَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ (2) کافر نیز در حکومت او (حاکم) بهره مند می شود.

نکته

کافر که به خدا و قیامت اعتقادی ندارد و صرفاً برای رسیدن به لذات دنیوی تلاش می کند تنها زیر لوای حکومت می تواند به زندگی روزمره خود ادامه دهد.

4. 3. رسیدن مردم به سلامت نسبی

وَيُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ و خداوند زمان هر یک را به سر آورد.

4. 4. حفظ بیت المال

وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْءُ به وسیله او (حاکم) بیت المال جمع آوری می گردد.

نکته

«فیء» اموالی است که حکومت اسلامی از مردم جمع آوری می کرد، مانند زکات و خراج؛ یعنی عایدات و زمین های کشاورزی دولتی و جزیه یعنی مالیات سرانه که از غیر مسلمان گرفته می شود. (3)

4. 5. مبارزه با دشمن

وَيُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ به کمک او (حاکم) با دشمنان مبارزه می شود.

4. 6. حفظ امنیت

وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ


1) نهج البلاغه، خطبه 156.

2) يَسْتَمْتِعُ: بهره مند شود؛ متاع و متعه از همین ماده است.

3) نهج البلاغه موضوعی، ص414.

به وسیله او (حاکم) جاده ها امن وامان می گردد.

4. 7. حفظ حقوق ضعیفان

وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِىّ حق ضعیفان به کمک او از زورمندان گرفته می شود.

4. 8. رفاه نیکان

حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَر وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ (1) نیکوکاران در رفاه خواهند بود و از دست بدکاران در امان می باشند.

نکته

امام علیه السلام در این عبارت بین مؤمن و کافر تفاوت گذاشته در مورد مؤمن می فرماید: «يَعْمَلُ» و در مورد کافر می فرماید: «يَسْتَمْتِعُ»؛ هدف مؤمن در زندگی دنیا بهره گیری از مواهب زندگی و تمتع نیست در حالی که کافر و بی ایمان نه تنها در پی جلب رضای خدا نیست بلکه تنها می خواهد از مواهب مادی جهان بهره گیری کند. (2)

5. بهره گیری ها از حکومت

وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى أَنَّهُ (عليه السلام لَمَّا سَمِعَ تَحْكِيمَهُمْ قَالَ حُكْمَ اللَّهِ أَنْتَظِرُ فِيكُمْ، وَ قَالَ: أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ فَيَعْمَلُ فِيهَا التَّقِيُّ وَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَيَتَمَتَّعُ فِيهَا الشَّقِيُّ إِلَى أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدْرِكَهُ مَنِيَّتُهُ) (3)

در روایت دیگر آمده: امام وقتی سخن خوارج درباره حکمیت را شنید، فرمود: حکم خدا را در حق شما انتظار می کشم و فرمود اما در حکومت حاکم نیکوکار، شخص پرهیزکار به خوبی انجام وظیفه می کند و در حکومت حاکم بدکار، شخص شقی و ناپاک از آن بهره مند می شود تا مدتش سر آید و مرگش فرا رسد.

مشابه

سُلْطَانُ ظَلُومٌ خَيْرٌ مِنْ فِتَنِ تَدُوم (4)سلطان ظالم بهتر از آشوب مداوم است.


1) يُسْتَرَاحَ: در امان می باشد؛ مجهول يستريح در باب استفعال از مادۀ «راح» که راحت نیز از همان ماده است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 437

3) تُدْرِكَه: به او برسد و او را دریابد؛ از ماده درک به معنی رسیدن به چیزی است. مَنيَّتُهَ: مرگ

4) میزان الحکمه، ج1، ص98.

خطبهٔ 41

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه؛ سال 37 هجری

مخاطب: کوفیان (معاویه و عمروعاص)

موضوع: سیاسی، اخلاقی، اعتقادی

ویژگی، روزگار و مردم حیله پسند (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه نخست امام علیه السلام از اهمیت وفا و صدق و راستی سخن می گوید؛ و بیان می دارد که حیله گری نیرنگ، خیانت و تزویر دلیل بر هوش و خردمندی نیست؛ مردم را از حیله گری نهی فرموده اهمیت بهره گیری از فرصت ها را بیان می کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 65

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ وَ لَا أَعْلَمُ جُنَّةً أَوْقَى مِنْهُ وَ مَا يَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ كَيْفَ الْمَرْجِعُ، وَ لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِي زَمَانٍ قَدِ اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْساً وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلَى حُسْنِ الْحِيلَةِ. مَا لَهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ، قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهَا مَانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ فَيَدَعُهَا رَأْيَ عَيْنٍ بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا وَيَنْتَهِزُ فُرْصَتَهَا مَنْ لَا حَرِيجَةَ لَهُ فِي الدِّينِ.

1. دعوت به صدق و وفا

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ (1) ای مردم وفا همزاد راستگویی است.

نکته ها

وفا، به جا آوردن و انجام تعهدی است که انجام دادن و به جا آوردن آن مدنظر است و عمل و پایبندی به آن وفا نامیده می شود. (2)

صدق عبارت است از تطابق گفتار کردار و تفکرات با واقعیت. (3)

مشابه

مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ (4)از میان مؤمنان مردانی اند که به آن چه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند. وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْئولا (5)و به پیمان [خود] وفا کنید، زیرا که از پیمان پرسش خواهد شد. الْأَمَانَةُ وَالْوَفَاءُ صِدْقُ الْأَفْعَال (6)امانت و وفاداری، راستی افعال است.


1) توأم: جفت، همزاد؛ یکی از دو قلوها؛ از ماده «وئام» به معنی موافقت آمده است. در حالی که بعضی «تاء» آن را اصلی می دانند و اتنام مصدر باب افعال را به معنی دو قلو زاییدن ذکر کرده اند به معنی وسیع کلمه به مقارنت و شباهت دو چیز به یکدیگر گفته می شود؛ معروف يقال هذا توأم هذا وهذه توأم هذه و هما توأمان.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 9، ص259.

3) همان.

4) احزاب، 23.

5) اسراء، 34.

6) تصنيف غرر الحکم و درر الکلم، ص 250.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: عَلَيْكَ بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَداءِ الاَمانَةِ تَشْرَكُ النَّاسَ فِي أَمْوَالِهِمْ هكذا - وَ جَمَعَ بَيْنَ أَصابِعِهِ - قَالَ فَحَفِظْتُ ذلِكَ عَنْهُ، فَزَكَّيْتُ ثَلَاثَمِأَةَ أَلْفِ دِرْهَم (1)امام صادق علیه السلام (به یکی از یارانشان): بر تو باد به راستگویی و ادای امانت تا این گونه شریک اموال مردم شوی (امام این جمله را فرمود) و انگشتانش را به یکدیگر جمع کرد و در هم فرو برد. [راوی می گوید] من این سخن را حفظ کردم و به آن عمل کردم چیزی نگذشت که زکات مال من سیصدهزار درهم شد.

تشبیه

مشبّه: وفا وصدق

مشبَّه به: فرزندان دوقلو

وجه شَبَه: دو صفت وفا و صدق در همسانی و همگامی، شبیه به هم و مانند فرزندان دو قلو هستند و با همدیگر رابطه ظاهری و باطنی دارند. وفا یعنی پایبند بودن به پیمان ها که در حقیقت نوعی صداقت و راستگویی است؛ همان گونه که صدق و راستی نوعی وفا نسبت به واقعیت هاست.

2. وفا، سپری محکم

ولا أَعْلَمُ جُنَّةً أَوقَى مِنْهُ (2)

سپری محکم تر و نگهدارنده تر از آن (وفا) سراغ ندارم.


1) الكافي (ط - الإسلامية)، ج 5، ص 132.

2) جُنَّةً: سپر؛ در اصل از مادۀ «جنّ» به معنی پوشانیدن گرفته شده و به دیوانه مجنون می گویند به خاطر این که گویی عقل او زیر پوشش قرار گرفته است باغ را جنت می نامند به خاطر این که زمینش پوشیده از درخت است و جنین را جنین می گویند از آن رو که در شکم مادر پوشیده و پنهان است. اطلاق جن بر گروه خاصی از موجودات به خاطر پنهان بودن آنان است. سپر نیز جُنَّه نامیده می شود به خاطر این که انسان را از سلاح های خطرناک دشمن می پوشاند؛ بالضم: الترس. أَوْقَی: حفظ کننده تر؛ افعل تفضیل است از وقی؛ یقی و تقوا و متقی از همین ماده اند، حفظ کننده تر. تقوی: اسم است از «اتقاء» و هر دو به معنی خود محفوظ داشتن و پرهیز کردن است. واقی مصون دارنده و محفوظ دارنده؛ حفظ الشيء مما يؤذيه و يضره.

مشابه

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم: لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا أَمَانَةَ لَهُ وَلَا دِينَ لِمَنْ لَا عَهْدَ لَه (1)پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: کسی که به عهد و پیمان خویش پایبند نیست دین ندارد.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ : إِذَا نَقَضُوا الْعَهْدَ، لَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ عَدُوَّهُم (2)پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: زمانی که نقض عهد کنند، خداوند دشمن ایشان را بر آن ها مسلط می فرماید.

تشبه

مشبَّه: وفا

مشبَّه به: جُنّه (سپر)

وجه شَبَه: امام علیه السلام وفای به عهد را به سپر تشبیه کرده است؛ زیرا خطرات اجتماعی که معمولاً ناشی از بی نظمی ها و قانون شکنی هاست، به وسیله سپر وفا از میان می رود.

3. اعتقاد به قیامت مانع پیمان شکنی

وَ مَا يَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ كَيْفَ الْمَرْجِعُ (3)

کسی که از چگونگی رستاخیز آگاه است هرگز پیمان شکنی نمی کند!

نکته ها

اعتقاد به این که حیات انسان بر مبنای محاسبه دقیق استوار است و آن سرنوشت نهایی حیات که در انتظار انسان است با حیله پردازی پوچ و تباه می گردد، باعث می شود که انسان از حیله گری و مکر دوری کند. (4)


1) جامع الأخبار (للشعيري)، ص74.

2) بحار الانوار، ج 97 ، ص46.

3) يَغْدِرُ: حيله می کند؛ از ماده غدر به معنای فریبکاری اصل کلمه «غدر» به معنای ترک است؛ به گودال آب باران هم ککه «غدیر» می گویند برای آن است که آب باران در گودال ترک شده است؛ در این جا چون «لا يغدر» در مقابل وفاست پس به معنای خیانت و حیله آمده است یعنی ترک وفا الْمَرْجِعُ: محل رجوع؛ منظور قیامت و رستاخیز است؛ اسم مكان أو مصدر و الموجود في اكثر النسخ بفتح الجيم و في بعضها بالكسر، و الظاهر أنّه الصحيح، قال الفيروزآبادي رجع يرجع رجوعا و مرجعا كمنزل و مرجعة شاذان، لأنّ المصادر من فعل يفعل إنما تكون بالفتح.

4) ترجمه و شرح نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص262.

مقصود این است که کسی که بداند در قیامت رجوع کردن چگونه است یا کسی که بداند قیامت چگونه است مکر و حیله نمی کند. اگر انسان به قیامت اعتقاد داشته باشد خیانت نمی کند و تما این خیانت ها و ستم ها برای این است که شخص به قیامت و بازگشت پس از مرگ برای حساب و کتاب عقیده و ایمان ندارد.

مشابه

وَلَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ وَلَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَكُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ وَ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ (1)اگر من از پیمان شکنی و خدعه و نیرنگ بیزار نبودم، از سیاستمدارترین مردم بودم ولی هر پیمان شکن فریبکاری گنهکار است و هر گنهکاری کافر است (کفر به معنی ترک اطاعت فرمان خدا) و هر غدار و مکاری در قیامت پرچم خاصی دارد که به وسیله آن شناخته می شود. وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَى الْأَرْضَ بَارِزَةً وَ حَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرُ مِنْهُمْ أَحَدا (2)و [ ياد کن] روزی را که کوه ها را به حرکت در می آوریم و زمین را آشکار [وصاف] می بینی، و آنان را گرد می آوریم و هیچ یک را فروگذار نمی کنیم.

4. حیله گری

وَ لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِي زَمَانٍ قَدِ اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْساً وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلَى حُسْنِ الْحِيلَةِ (3)

ما در زمانی زندگی می کنیم که غالب اهلش خیانت و پیمان شکنی را کیاست و عقل می شمارند و جاهلان بی خبر این گونه افراد را مدیر و مدبر می خوانند!

نکته

منظور از اهل جهل کسی است که منکر ارزش ها است و برای مصلحت عمومی جامعه ارزشی قائل نیست چنین کسی جز برای منافع شخصی خود به چیز دیگری توجه


1) نهج البلاغه، خطبه 200.

2) کهف، 47.

3) كَيْساً: زیرکی و هوشیاری؛ و کیّس به معنی عاقل و هوشیار است؛ کیسه را به این نام می نامند، به خاطر این که اشیایی در آن گردآوری می شود همان گونه که انسان با هوش و کیس مسائل مختلف را در فکر خود جمع می کند؛ وزان فلس مصدر من كاس كيسا و هو الفطنة و العقل. نَسَبَهُمْ: به آن ها نسبت داد.

نمی کند. این افراد پیمان شکنی و خیانت را نوعی رفتار عاقلانه می پندارند و اگر خیانت، آن ها را به حکومت برساند آن را برای خود یک فضیلت می شمارند. (1)

مشابه

الْأَمَانَةُ تَجْلِبُ الْغِنَى وَالْخِيَانَةُ تَجْلِبُ الْفَقْرَ (2)امانت داری، توانگری به دنبال دارد و خیانت، تنگدستی.

5. فرمانبری از خداوند مانع حیله گری

مَا لَهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهَا مَانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ فَيَدَعُهَا رَأَى عَيْنٍ بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا (3)

يَدَعُهَا: او را وا می گذارد.

آن ها را چه می شود؟! خداوند آنان را بکُشد! گاه شخصی که آگاهی و تجربه کافی دارد و طریق مکر و حیله را خوب می داند فرمان الهی و نهی پروردگار، او را مانع می شود، و با این که قدرت بر انجام این کار را دارد آشکارا آن را رها می سازد.

نکته ها

امام علیه السلام پیروزی را جدا از رضای خداوند و رفتار با حق و عدل، نمی شناسد و او حاضر است برای رضای خداوند جان و مال خود را تقدیم کند و بازی های معاویه را شر و گناه می داند. (4)

واژۀ «قلّب» و «حوّل» اشاره به خود امام علیه السلام دارد، زیرا سرشت بزرگوارانه آن حضرت اقتضای ترک فریبکاری و حیله گری را داشته است. (5)


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 1، ص 506.

2) بحار الانوار، ج 72، ص 114 2.

3) الْحُوَّلُ: بسیار چاره دان صیغه مبالغه از مادۀ حیله به معنای چاره؛ از مادۀ «حَول» به معنی دگرگون شدن چیزی است؛ و «حُوّل» به کسی می گویند که می تواند مسائل را زیرورو کند و از تجارب مختلف در آن بهره گیری نماید. سال را از این جهت حول می گویند که با گذشت آن مسائل دگرگون می شود؛ البصير بتقليب الامور وتحويلها. القَلَّبُ: بسیار زیر و رو کننده امور؛ از مادۀ «قلب» به معنی دگرگونی است؛ اطلاق واژه قلب برای آن عضو مخصوص، از این جهت است که دائماً در حرکت و تغییر و دگرگونی است.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 507.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 2، ص402.

جمله «قَاتَلَهُمُ اللَّهُ» نفرین است و این که در حق چه کسانی است دو احتمال است:

الف) این که در حق حیله کنندگان باشد به دلیل جملهٔ بعد که در حق کسانی است که حیله گری را می دانند ولی به خاطر خدا حیله نمی کنند ب) این که نفرین در حق اهل جهلی باشد که این حیله کنندگان را به خوبی یاد می کنند.

«حُوّل» به کسی گفته می شود که بصیر و آگاه به تحولات روزگار است و «قُلّب» کسی است که بصیر به تقلبات است. حضرت می خواهند بفرمایند ما که تقلبات و تحولات روزگار را می فهمیم راه حیله را بلدیم اما اگر حیله و مکر نمی کنیم از خدا می ترسیم.

مشابه

وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّى وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَيَفْجُرُ وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ (1)به خدا سوگند معاویه زیرک تر از من نیست لیکن شیوه او پیمان شکنی و گنهکاری است. اگر پیمان شکنی ناخوشایند نمی نمود من از سیاستمدارترین مردم بودم. أتأمرونى أن أطلب النصر بالجور (2)آیا به من امر می کنید تا با ستم کردن در حق کسانی که بر آنان حکومت دارم پیروزی بجویم؟

6. فرصت طلبی

وَ يَنْتَهِزُ فُرْصَتَهَا مَنْ لَا حَرِيجَةَ لَهُ فِي الدِّينِ (3)

حَرِيجَة: پروا، تنگنا؛ از ماده «حَرَج» به معنی جمع شدن و تنگ شدن است. بعضی اصل آن را به معنی فشار معنوی حاصل از تحمل مشقت ها دانسته اند. این واژه (حرج) گاه به معنی گناه نیز می آید و «حریجه» به معنای پرهیز از گناه است؛ التحرج، والتّأثم اى التحرّز من الحرج والاثم قال الفيومى تحرّج الانسان تحرّجا هذا مما ورد لفظه مخالفا لمعناه و المراد فعل فعلا جانب به الحرج كما يقال، تحنّث إذا فعل ما يخرج به عن الحنث، قال ابن الاعرابي: للعرب أفعال تخالف معانيها ألفاظها يقال تحرّج و تحنّث و تأثم و تهجد إذا ترك الهجود.

و کسی که باکی در دین ندارد فرصت حیله گری را از دست نمی دهد.


1) نهج البلاغه، خطبه 200.

2) همان، خطبه 126.

3) يَنْتَهِرُ: غنیمت می شمارد؛ به سرعت سبقت می گیرد؛ از ماده «انتهاز» به معنی اقدام به انجام کاری است و در بسیاری از موارد مانند خطبه مورد بحث با فرصت همراه است و به معنی بهره گیری کامل از فرصت ها است؛ المبادرة يقال انتهز الفرصة اغتنمها و بادر إليها. فُرْصَتَهَا: زمان مناسب برای کاری که در زمان دیگر انجام آن ممکن نباشد.

نکته

مصداق کامل این سخن حضرت معاویه و عمرو عاص هستند که از چنین فرصت هایی کمال استفاده را می کردند و اگر فرصتی هم پیدا نمی شد به روش های مختلف فرصت سازی می نمودند.

مشابه

أَتَأْمُرُونِّى أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ وَاللَّهِ لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِيرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمُ فِي السَّمَاءِ نَجْما (1)شما می خواهید پیروزی خود را در جور و ستم درباره کسانی که بر آن ها حکومت می کنم جست و جو نمایم؟ به خدا سوگند! تا عمر من باقی است و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان طلوع و غروب دارند هرگز به چنین کاری دست نمی زنم.


1) نهج البلاغه، خطبه 126.

خطبه 42

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در مسجد جامع کوفه؛ 12 رجب سال 36 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: اخلاقی، اعتقادی

ویژگی: دنیا و آخرت (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه بعد از جنگ جمل و به هنگام ورود امیرمؤمنان علی علیه السلام به کوفه ایراد شده است و ظاهراً ناظر به غرور و غفلت و توقعات بی حسابی است که بعد از پیروزی ها به افراد دست می دهد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص49

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَانِ: اتَّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ؛ فَأَمَّا اتَّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَأَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الْآخِرَةَ. أَلَا وَإِنَّ الدُّنْيَا قَدْ وَلَّتْ حَذَاءَ فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصْبَابَةِ الْإِنَاءِ اصْطَبَّهَا صَابُّهَا. أَلَا وَإِنَّ الآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ وَلِكُلِّ مِنْهُمَا بَنُونَ، فَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَ لَا تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيَا، فَإِنَّ كُلَّ وَلَدٍ سَيُلْحَقُ بِأُمِّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَغَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَلَ.

1. دو خطر بزرگ

أَيُّهَا النَّاسُ، اِنَّ اَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنانِ اتَّبَاعُ الْهَوَى، وَطُولُ الْأَمَلِ ای مردم! ترسناک ترین چیزی که از آن بر شما می ترسم دو چیز است: پیروی از هوای نفس و آرزوی طولانی.

نکته ها

پیروی از هوای نفس مزاحم حقیابی است و درازی ،آرزوها، موجب فراموش شدن آخرت. (1)

زندگی فردی انسان و عمر به طور ذاتی کوتاه است هر چند بلند به نظر می رسد. (2)

مقصود از «آرزوی طولانی» آرزوهای طولانی در کسب امور بی اعتبار دنیایی است. نظر به این معنا روشن است که طول آرزو در امور دنیایی مطابق همان پیروی هوای نفس است و به همین دلیل موجب فراموشی آخرت می شود. (3)

اگر «اخوف» را از «خائف» بگیریم معنایش ترسوترین افراد است ولی در این عبارت مقصود ترسوتر بودن نیست بلکه ترسناک تر بودن مطرح است پس در این جا افعل تفضیل را از «مخوف» که اسم مفعول است و در حقیقت از فعل مجهول درست شده است می گیریم.


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص273.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص 512

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 2، ص 405.

2. پیروی از هوای نفس

فَأَمَّا اتَّباعُ الْهَوى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ (1) اما پیروی از هوای نفس انسان را از حق باز می دارد.

مشابه

لا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُم تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَاتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطا (2)و نباید چشمان تو برای یافتن پیرایه های این زندگی دنیوی از اینان منصرف گردد و از آن که دلش را از ذکر خود بی خبر ساخته ایم و از پی هوای نفس خود می رود و در کارهایش اسراف می ورزد پیروی مکن. فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدی (3)آن کس که به آن ایمان ندارد و پیرو هوای خویش است تو را از آن رویگردان نکند، تا به هلاکت افتی. أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَواهُ (4)آیا آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت دیده ای.

3. آرزوهای دراز

وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَل فَيُنْسِي الْآخِرَةَ (5) و اما آرزوی، دراز موجب فراموشی آخرت می شود.

نکته ها

ارتباط هواپرستی و طول امل در این است که هواپرستی» و «طول امل» با یکدیگر ارتباط نزدیکی دارند هواپرستی سرچشمه طول امل است و طول امل نیز سرچشمه هواپرستی مجدد و سرانجام طول امل، سبب غفلت از خدا و سرای دیگر می شود. (6)


1) فَيَصُدُّ: باز می دارد؛ از مادۀ صَدَّ به معنای باز داشتن؛ به عقیده راغب، صدّ و صدود گاهی به معنی اعراض و انصراف و گاهی به معنی منع و بر گرداندن است؛ الصَّد قد يكون انصرافا عن الشّيء و امتناعا.

2) کهف، 28.

3) طه، 16.

4) جاثیه، 23.

5) فَيُنسی: فراموش می کند.

6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص464.

آرزوهای دراز به این دلیل موجب فراموشی آخرت می شود که تمام نیروهای انسان را به خود جلب می کند و هنگامی که انسان این نیروها را صرف کند چیزی برای سرمایه گذاری آخرت باقی نمی ماند. (1)

مشابه

ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُون (2)بگذار بخورند و لذت ببرند و آرزوها مشغولشان کند، به زودی می دانند.

4. زودگذر بودن دنیا

اَلا وَإِنَّ الدُّنْيا قَدْ وَلَّتْ حَذَاءَ (3)

آگاه باشید دنیا پشت کرده (و به سرعت می گذرد).

نکته

مراد از دنیا، زندگی فردی انسان و عمر او است که به طور ذاتی کوتاه است، هرچند بلند به نظر می رسد. (4)

تشبیه

مشَبّه: دنيا

مشَبّه به: موجودی که به سرعت ازمسیر خود باز می گردد.

وجه شَبَه: امام علیه السلام دنیا را به موجودی تشبیه می کند که به سرعت در مسیر خود حرکت می کند این، همان واقعیت حرکت چرخ زمان و گذشت سریع عمر انسانی است؛ حرکتی که از اختیار انسان بیرون است و حتی یک لحظه نیز متوقف نمی شود و انسان ها به سوی فنا و نابودی پیش می روند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص462.

2) حجر، 3.

3) وَلَّتْ: پشت کرده است. حَذَاءَ: با سرعت و شتاب؛ در اصل از مادۀ «حَذ» به معنی «قطع سریع» گرفته شده، سپس به هر حرکت سریع اطلاق شده است.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص512.

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنْتُمْ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِيهِ الْمَنَايَا (1)ای مردم! شما در این دنیا نشانه و هدفید که مرگ ها در آن تیر می اندازند.

5. کم بودن باقیمانده عمر دنیا

فَلَمْ يَبْقَ مِنْها إِلاّ صُبابَةٌ كَصْبابَةِ الإِناءِ اصْطَبَّها صابُّها (2) و از آن (دنیا) چیزی جز به اندازۀ ته مانده ظرفی که آب آن را ریخته باشند بیشتر باقی نمانده است.

نکته ها

هر لحظه ای از زمان که انسان در آن قرار دارد مانند ته مانده ای از عمر انسان است زیرا ادامه زندگی در اختیار انسان نیست و هر لحظه امکان به پایان رسیدن زندگی وجود دارد. (3)

باقی مانده عمر دنیا بسیار کم است؛ درست همانند قطرات آبی که به بدنه ظرف پس از واژگون کردن آب باقی می ماند یا به تعبیر دیگر هنگامی که انسان ظرف پر از مایع را واژگون می کند، سپس آن را به حالت اولیه بر می گرداند کمی آب، ته ظرف جمع می شود که آن را «صبابه» می گویند جمله «اصْطَبَّها صابُّها» به این معنی است که وقتی انسان متوجه شد هنوز اندکی آب ته ظرف باقی مانده است بار دیگر آن را سرازیر می کند تا آن هم فرو بریزد این در صورتی است که «اِضْطَبّ» و «صَبّ» به یک معنی باشد. (4)

6. اقبال آخرت

أَلَا وَإِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ آگاه باشید که آخرت [به سوی ما] روی آورده است.


1) نهج البلاغه، خطبه 145

2) صُبابَةِ: باقی مانده؛ مقداری از آب و مانده آن که بعد از ریختن ته ظرف می ماند؛ ضمیرهایی که در «اصطبها» و «صابها» آمده به «صبابه» بر می گردد نه به «اناء»، زیرا واژه اناء مذکر است؛ بضم الصاد المهمله بقيه الماء في الاناء. اصْطَبَّها آن را ریخته است؛ از مادۀ «صب» به معنای ریختن ؛ أَصَبَ إصْبَاباً: سرازیر شدند؛ انْصَبَ انْصِبَاباً: ریخته شد، المَصَبّ : ج مَصَابٌ جای فرو ریختن آب اصتَب در باب افتعال از صب که تاء قلب به طاء شده؛ صاب: اسم فاعل از صب؛ افتعال من الصب و هو الاراقه.

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج9، ص280.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص466.

نکته ها

در حقیقت، سرعت دوری ما از دنیا مساوی با شتاب نزدیکی ما به آخرت است با این تفاوت که در این جا دیر یا زود دوران ما به پایان خواهد رسید، ولی در آن سرا جاودانه و ابدی باقی خواهیم ماند.

اقبال کردن آخرت به این است که عمر انسان تمام می شود و از این دنیا می رود مرگ که نزدیک شد ثل این است که آخرت نزدیک شده است اگر یک روز از عمر این دنیا برود یک روز به عالم برزخ نزدیک می شویم و برزخیان هم یک روز به روز قیامت و آخرت نزدیک می شوند که در حقیقت همه به آخرت نزدیک می شویم.

7. توصیه امام به آخرت گرایی

وَلِكُلّ مِنْهُما بَنُونَ، فَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الأخِرَةِ، وَ لَا تَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْيا (1) هر یک از این دو (دنیا و آخرت) فرزندانی دارند که به آن دل بسته اند، اما شما از فرزندان آخرت باشید، نه از فرزندان دنیا!

نکته ها

هر یک از دنیا و آخرت فرزندانی دارند فرزندان دنیا کسانی هستند که هرگونه خیر و شری و ضرر و زیانی را فقط در این دنیا می بینند و به دنیای دیگری باور ندارند. اما فرزندان آخرت کسانی هستند که به عالم غیب و آخرت ایمان دارند و عقیده دارند که آخرت ماندگار است و دنیا رفتنی است. (2)

مناسبت این که حضرت از دنیا و آخرت تعبیر به فرزند نموده این است که همان طوری که فرزند نسبت به مادر خود علاقه مند است و با او ارتباط دارد اهل دنیا و آخرت هم به دنیا و آخرت علاقه دارند و با آن همچون مادر خود ارتباط دارند

مشابه

هوَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذَابَ النَّارِ (3)و برخی از آنان می گویند پروردگارا! در این دنیا به ما نیکی و در آخرت نیکی عطا کن، و ما را از عذاب آتش [دور] نگه دار


1) بَنُونَ: فرزندان.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص513.

3) بقره، 201.

استعاره

مُستَعار: ابناء

مُستَعار له: آخرت طلبان

مُستَعار منه: فرزندان آخرت

جامع: چون از شأن فرزند تمایل و گرایش به پدر است و فرقی نمی کند که این تمایل و علاقه طبیعی باشد یا به گمان سود بردن باشد، گروهی قصد دنیا و دسته ای میل به آخرت می کنند. میل هر کدام به سوی مراد و مقصودش می باشد. فرزندان دنيا، رغبت به دنیا و لذات آن و فرزندان آخرت، خواهان آخرت و سعادت آن می باشند بهترین شباهت به نسبت آن چه می خواهند و استفاده می کنند شباهت فرزند نسبت به پدر است. بنابراین لفظ «ابن» را به دلیل همین شباهت استعاره آورده است.

نوع استعاره: اصلیه تصریحیه

8. فرزندان دنیا و آخرت

فَإِنَّ كُلَّ وَلَد سَيُلْحَقُ بِأُمِّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ (1) چراکه هر فرزندی روز رستاخیز به پدر خود ملحق می شود.

نکته

منظور این است که فرزندان دنیا تنها به ظاهر دنیا دل بسته اند؛ مصداق آیه يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ عَن الآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ آنان به ظاهر زندگی دنیا آگاه اند و از آخرت بی خبر هستند و فرزندان ،آخرت دنیا را همچون سرابی می دانند. وسوسه زرق و برق دنیا آن ها را نفریفته است و آنان مؤمنان صالح هستند. (2)

9. تفاوت دنیا و آخرت

وَإِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لا حِسابٌ، وَ غَداً حِسَابٌ وَلَا عَمَلٌ امروز روز عمل است نه حساب و فردا وقت حساب است نه عمل.


1) سَيُلْحَقُ: به زودی ملحق می شود.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص469.

نکته ها

فرد عاقل، آن است که خود را محاسبه کند پیش از این که او را محاسبه کنند؛ و ارزش خود را بشناسد پیش از این که میزان وزن عمل او را نشان دهد. (1)

شاید این جمله حضرت برای این باشد که به مردم بفهماند پس از مردن دیگر جای عمل نیک و کار خیر انجام دادن نیست هر کاری که می خواهید در همین دنیا انجام بدهید و برای فردا وظیفه و تکلیفی نیست بنابراین روز قیامت روز نتیجه اعمال دوران عمر در دنیاست.

مشابه

وَ إِنْ تُبْدُوا ما في أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ الله (2)اگر آن چه در دل های خود دارید، آشکار یا پنهان کنید خداوند شما را به آن محاسبه می کند.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص514.

2) بقره، 284.

خطبه 43

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در کوفه، سال 63 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی، اخلاقی، نظامی

ویژگی: دیپلماسی در جنگ (1)

پیشگفتار خطبه

بخش اول، ناظر به داستان «جَریر بن عبدالله» است. او از طرف عثمان، فرماندار همدان بود. بعد از بیعت مردم با امیر مؤمنان علی علیه السلام و جریان جنگ جمل، امام نامه ای هم برای «جریر» فرستاد و او را دعوت به بیعت فرمود. «جریر» از نامه امام علیه السلام استقبال فوق العاده ای کرد و با شور و هیجان مردم را به بیعت با حضرت علیه السلام دعوت نمود.


1) شناسنامه خطبه، ص49.

إِنَّ اسْتِعْدَادِى لِحَرْبِ أَهْلِ الشَّامِ وَ جَرِيرٌ عِنْدَهُمْ إِغْلَاقٌ لِلشَّامِ وَ صَرْفٌ لِأَهْلِهِ عَنْ خَيْرٍ إِنْ أَرَادُوهُ وَ لَكِنْ قَدْ وَقَتُ لِجَرِيرٍ وَقْتًا لَا يُقِيمُ بَعْدَهُ إِلَّا مَخْدُوعاً أَوْ عَاصِياً وَ الرَّأْيُّ عِنْدِي مَعَ الْأَنَاةِ فَأَرْهِدُوا وَلَا أَكْرَهُ لَكُمُ الْإِعْدَادَ وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنْفَ هَذَا الْأَمْرِ وَ عَيْنَهُ وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَ بَطْنَهُ فَلَمْ أَرَ لِي إِلَّا الْقِتَالَ أَوِ الْكُفْرَ بِمَا جَاءَ مُحَمَّدٌ (صلى الله عليه وآله إِنَّهُ قَدْ كَانَ عَلَى الْأُمَّةِ وَالٍ أَحْدَثَ أَحْدَاثًا وَ أَوْجَدَ لِلنَّاسِ مَقَالًا فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَيَّرُوا).

1. مصلحت اندیشی در انتخاب صلح یا جنگ

إِنَّ اسْتِعْدَادِى لِحَرْبِ أَهْلِ الشَّامِ وَ جَرِيرٌ عِنْدَهُمْ إِغْلَاقٌ لِلشَّامِ وَ صَرْفٌ لِأَهْلِهِ عَنْ خَيْرٍ إِنْ أَرَادُوهُ (1)

صرفُ: برگرداندن.

آماده شدن من برای جنگ با اهل شام، در حالی که جریر نزد آنان است، بستن در حجت به روی آنان و باعث روی گرداندن شامیان از خیر است اگر خواهان خیر باشند.

نکته ها

امام، راه صلح را به روی مخالفین باز می گذارد و بر آن ها اتمام حجت می کند. هرگاه تمام درهای صلح بسته شد، آن گاه جنگ را به عنوان آخرین درمان دنبال می نماید. (2)

جمله «وَ جَريرٌ عِنْدَهُمْ» حالیه است یعنی و حال آن که جریر نزد آن هاست حضرت می فرماید اگر من بخواهم آماده جنگ با اهل شام شوم موجب می شود راه تفکر صحیح به روی مردم شام بسته شود.

مشابه

فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَا إِلَى ضَوْئِي وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا (3)به خدا سوگند


1) استعداد: آماده شدن اِغلاقٌ: قفل کردن؛ از مادهٔ غَلَق به معنای بستن؛ مصدر باب افعال به معنی بستن آمده و معمولاً در مورد بستن درها به کار می رود؛ تغلیق: محكم بستن؛ المُغْلَق سخن سر بسته و نامفهوم؛ المُغْلُوق : ج مَغَالِیق ابزاری که با آن درب را ببندند؛ الاكراه كما في القاموس وقيل إنّه من أغلق الباب اذا عسر فتحه.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص478

3) نهج البلاغه، خطبه 55.

یک روز جنگ را به تأخیر نینداختم جز به طمع این که گروهی از این مردم به من ملحق شوند و به وسیله من هدایت یابند و با آن دید ضعیفی که دارند از نورم بهره مند گردند، این تأخیر با این نظری که دارم برایم از این که گمراهان را با شمشیر درو کنم محبوب تر است، هر چند که کیفر گناهانشان به گردن خودشان است.

2. فرصت دادن به افراد

وَلَكِنْ قَدْ وَقَتُ لِجَرير وَقْتاً لايُقِيمُ بَعْدَهُ إِلَّا مَخْدُوعاً أَوْ عَاصِياً (1)

من برای جریر وقتی تعیین نموده ام که اگر تا آن زمان باز نگردد یا فریب خورده است و یا از فرمان من سرپیچی نموده!

نکته ها

از خصوصیات یک مذاکره صحیح و سازنده آن است که هرچه بیشتر حدود و ثغور آن، به خصوص تعیین وقت مذاکره مشخص باشد و نقاط مبهم و قابل سوءاستفاده در آن کمتر به چشم بخورد.

امام مهلتی برای فرستاده خود جریر، تعیین کرده بود و تأخیر او از آن موعد می توانست به این معنا باشد که مورد بازی معاویه واقع شده و یا این که جریر خود نافرمانی امام را کرده است. (2)

3. امر به مدارا

وَ الرَّأْيُّ عِنْدِي مَعَ الْأَنَاةِ فَأَرْوِدُوا (3)

نظر من صبر کردن و مدارا نمودن است شما هم این نظر را بپذیرید و مدارا کنید.


1) وَقتُ: وقت تعیین کرده ام؛ از باب تفعیل وقت مقداری از زمان که برای کاری معین شده است؛ میقات وقت معین برای کاری؛ نهایة الزمان المفروض للعمل. مخدوعاً: خدعه شده، فریب خورده؛ از مادۀ خَدَعَ به معنای حیله کردن و فریب دادن؛ أَخْدَعَ، إِخْدَاعاً: به نیرنگ برانگیخت؛ انْخَدَعَ، انْخِدَاعاً: فريفته شد؛ تَخَادَعَ، تَخَادُعاً: خود را فریب خورده نشان داد.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 517

3) الأناة: تانی؛ آرامش؛ صبر و تحمل و خویشتن داری است؛ اسم من التأنى و هو الرفق و التثبت. فارودوا: مدارا کنید؛ در اصل از مادۀ «رود» به معنی طلب چیزی با رفق و مدارا است اراده نیز از همین ماده گرفته شده است؛ أمر من باب الافعال يقال أرود في السير إروادا أي سار برفق.

نکته

منظور از «آنا» در کلام حضرت، آن برآورد فکری است که در به دست آوردن صورتِ بهتر کار و مصلحتِ فراگیر، انسان را در رسیدن به مقصود ارشاد می کند. (1)

4. توجه به جنگ در مقام ضرورت

و لَا أَكْرَهُ لَكُمُ الْإِعْدَادَ (2) من در عین حال از آماده شدن شما برای جنگ ناخشنود نیستم.

مشابه

لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی (3)در دین هیچ اجباری نیست. و راه از بیراهه به خوبی آشکار شده است.

5. جنگ با شامیان

وَ لَقَدْ ضَرَبْتُ أَنَّفَ هَذَا الْأَمْرِ وَ عَيْنَهُ وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَبَطْنَهُ فَلَمْ أَرَ لِى إِلَّا الْقِتَالَ أَوِ الْكُفْرَ بِمَا جَاءَ مُحَمَّدٌ (صلى الله عليه وآله (4)

ظَهر: بيرون.

من بارها این مسئله را بررسی کرده ام و پشت و روی آن را مطالعه نموده ام و دیدم راهی جز جنگ یا کافر شدن به آن چه پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله آورده است ندارم.

نکته ها

جمله ؟«ضَرَبْتُ أَنْفَ هَذَا الأَمْرِ وَ عَيْنَهُ» (من چشم و گوش این کار را زده ام) کنایه از بررسی کردن دقیق چیزی است؛ و زدن در این جا به معنی هدف گیری و چشم و بینی به معنی حساس ترین نقطه یک مطلب است. (5)

جمله «وَ قَلَّبْتُ ظَهْرَهُ وَبَطْنَه» (آن را پشت و رو کردم) نیز کنایه دیگری از بررسی همه جانبه و دقیق چیزی است. (6)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص414.

2) الأعداد: آمادگی

3) بقره، 256.

4) اَنف: بینی. قَلبْتُ: بررسی کردم

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 486

6) همان.

عقیده حضرت در مورد جنگ با معاویه این است که چون رسول خدا از این جنگ خبر داده پس جنگ حتمی است وگرنه باید به اخبار غیبی رسول خدا کافر شویم ولی عجله در کار جنگ را هم جایز نمی داند.

مشابه

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد (1)و از میان مردم کسی است که جان خود را برای طلب خشنودی خدا می فروشد و خدا نسبت به [این] بندگان مهربان است. وَسَأُمْسِكُ الْأَمْرَ مَا اسْتَمْسَكَ وَإِذَا لَمْ أَجِدْ بُدّاً فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَيُّ (2)به زودی این مسئله را با مدارا حل می کنم تا وقتی که مدارا ممکن باشد و هرگاه چاره ای نیابم آخرین دوا داغ نهادن است.

6. اشاره به رفتارهای عثمان

إِنَّهُ قَدْ كَانَ عَلَى الْأُمَّةِ وَالِ أَحْدَثَ أَحْدَاثَاً وَ أَوْجَدَ لِلنَّاسِ مَقَالًا فَقَالُوا ثُمَّ نَقَمُوا فَغَيَّرُوا (3)

نقَمُوا: انتقام گرفتند؛ نقم منه نقما من باب ضرب و علم عاقبه و نقم الأمر كرهه و أنكره.

قبل از من برای مردم حاکمی بود که حوادثی را پدید آورد و جای اعتراض و گفت وگو علیه خود را برای مردم باز کرد مردم هم درباره او سخنانی گفتند آن گاه بر او خرده ها گرفتند و به تغییر او دست زدند.

نکته

منظور امام علیه السلام از این سخن این است که عامل اصلی قتل «عثمان» خود او بود که اعمالی برخلاف عدالت اسلامی و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله انجام داد و موجب اعتراض و خشم عمومی شد. بنابراین کشتن عثمان چیزی نبود که بهانه قیام بر ضد امام علیه السلام شود. بهانه جویان این واقعیت را می دانستند اما برای بسیج کردن مردم بر ضد امام، راهی بهتر از این نداشتند. (4)


1) بقره، 207.

2) نهج البلاغه، خطبه 168

3) أَحْدَثَ: پدید آورد؛ بالتحريك الأمر الحادث المنكر الذي ليس بمعتاد ولا معروف في السنة، هكذا فسره ابن الأثير على ما حكى عنه. اَوْجَدَ: ایجاد کرد؛ هنا للصيرورة أى صيرهم واجدين مقالا.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 487.

خطبه 44

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه، سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان (مصقلة بن هبيره)

موضوع: سیاسی، اخلاقی، تاریخی

ویژگی: اندرز امام علیه السلام (1)

پیشگفتار خطبه

«خریت بن راشد» از رؤسای قبیله بنی ناجیه بعد از جریان حکمیت با سی نفر از یارانش نزد امام علیه السلام آمد و با صراحت با امام علیه السلام بحث کرد که «تو عادل نیستی! چرا حکمیت را پذیرفتی». امام علیه السلام فرمود: «وای بر تو بیا تا با تو به بحث و گفت وگو بنشینم و حقایقی را که می دانم برای تو بیان کنم.» خریت از خدمت امام علیه السلام خارج شد و به سوی قبیله خود بازگشت امام علیه السلام به خاطر این که فسادی بر پا نکند «معقل بن قیس» را به تعقیب خریت گسیل داشت خریت به مبارزه برخاست و کشته شد. عده ای اسیر شدند «مصقلة بن هبیره» که یکی از فرمانداران امام علیه السلام در شهرهای مسیر راه بود، اسیران را به پانصد هزار درهم از معقل خرید و آزاد کرد امام علیه السلام عمل او را ستود. «مصقله»


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص67.

بعد از پرداخت دویست هزار درهم از پرداخت بقیه عاجز ماند؛ ترسید و به شام گریخت. امام علیه السلام سخن مورد بحث را درباره او بیان کرد که دلیل روشنی بر لطف امام علیه السلام نسبت به اینگونه افراد است. (1)

وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ السلام لَمَّا هَرَبَ مَصْقَلَةُ بْنُ هُبَيْرَةَ الشَّيْبَانِيُّ إِلَى مُعَاوِيَة وَ كَانَ قَدِ ابْتَاعَ سَبْيَ بَنِي نَاجِيَةَ مِنْ عَامِلٍ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ أَعْتَقَهُمْ فَلَمَّا طَالَبَهُ بِالْمَالِ خَاسَ بِهِ وَ هَرَبَ إِلَى الشَّامِ (2)

ابْتَاعَ: خرید؛ از مادۀ بیع به معنای فروختن؛ ابتاع، ابتیاعاً: آن چیز را خرید؛ اسْتَبَاعَ اسْتِبَاعَةُ الشيء: از او خواست تا آن چیز را به وی بفروشد.

سَبی: اسراء مصدر است که هم به جمع اطلاق می شود و هم به مفرد؛ استبی؛ اسْتِبَاءً العدو: دشمن را اسیر کرد، تسابی، تَسَابِیاً القومُ: بعضی از آن قوم بعضی را اسیر کردند.

خَاسَ: غدر کرد؛ تخلف نمود؛ یخیس و یخوس أى غدر به و خاس فلان بالعهد أي أخلف.

از سخنان امام علیه السلام است زمانی که مصقلة بن هبیره شیبانی به سوی معاویه گریخت، در حالی که پیشتر اسرای بنی ناجیه را از عامل امیرالمؤمنین خریده و آزاد کرده بود. ولی وقتی که امام قیمت اسرا را از او خواست تخلف کرد و به شام گریخت.

1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص128.

2) بَنِي نَاجِيَةَ: قوم نسبوا انفسهم إلى سامة بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانة، فدفعتهم قريش عن هذا النسب و نسبتهم إلى امهم ناجية و هى امرأة سامة بن لوى قالوا إنّ سامة خرج إلى ناحية البحرين مغاضبا لأخيه كعب بن لوى فطاطات ناقته رأسها لتأخذ العشب فعلق بمشفرها أفعى ثمّ عطفت على قبتها فحكمته به، فدبّ الأفعى على القبت «كذا» حتى نهش ساق سامة فقتله، وكانت معه امرئته ناجية فلما مات تزوّجت رجلا في البحرين فولدت منه الحارث، و مات أبوه و هو صغير فلما ترعرع طمعت امه أن تلحقه بقريش فأخبرته أنه ابن سامة بن لوى فرحل من البحرين إلى مكة و معه أمه، فاخبر كعب بن لوى أنه ابن أخيه سامة، فعرف كعب أمه ناجية فظنّ أنّه صادق في دعواه فقبله، و مكث عنده مدة حتى قدم ركب من البحرين فرأوا الحارث فسلموا عليه و حادثوه فسألهم كعب بن لوی این يعرفونه، فقالوا هذا ابن رجل من بلدنا يعرف بفلان و شرحوا له خبره فنفاه كعب عن مكة و نفى أمه فرجعا إلى البحرين فكانا هناک و تزوّج الحارث و أعقب هذا العقب. هَرَبَ: گریخت

قَبَّحَ اللَّهُ مَصْقَلَةَ، فَعَلَ فِعْلَ السَّادَةِ وَ فَرَّ فِرَارَ الْعَبِيدِ، فَمَا أَنْطَقَ مَادِحَهُ حَتَّى أَسْكَتَهُ وَ لَا صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتَّى بَكَّتَهُ، وَ لَوْ أَقَامَ لَأَخَذْنَا مَيْسُورَهُ وَ انْتَظَرْنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ.

1. فرار مصقله

قَبَّحَ اللَّهُ مَصْقَلَةَ، فَعَلَ فِعْلَ السَّادَةِ، وَ فَرَّ فِرارَ الْعَبِيدِ (1)

السادة: بزرگان.

فَرّ: فرار کرد.

خدا روی مصقله را سیاه کند، کار بزرگواران را انجام داد ولی همچون بردگان فرار کرد!

2. در حیرت کار مصقله

فَمَا أَنْطَقَ مَادِحَهُ حَتَّى أَسْكَتَهُ وَ لَا صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتَّى بَكَتَهُ (2)

بَكَّتَه: او را سرکوب کرد؛ او را از سخن گفتن باز داشت.

مَيْسُورَهُ: مقداری که در توان است؛ ضد المعسور.

هنوز مداح و ثناخوانش لب به مدحش نگشوده بود که او را ساکت کرد و هنوز سخن ستایشگرانش را عملاً تصدیق نکرده بود که آن ها را خاموش نمود!

نکته

در زندگی یک فرد به طور معمول مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها ظهور می کند، ولی گاه زشتی و پلیدی به قدری چشمگیر و قابل توجه است که خوبی ها را تحت الشعاع قرار می دهد.

در این جا حضرت مقصودش این است که کار نیک مصقله دوامی نداشت هنوز مدح کنندگان شروع به مدح او نکرده بودند که او یک کار زشتی انجام داد و ستایش کننده را خاموش کرد. هنوز یک کار نیکی نکرده یک کار زشتی انجام داد.


1) قَبَّحَ: از خیر دور کند، بشکند؛ از مادۀ قبح به معنای ناپسندی. اسْتَقْبَحَ اسْتِقْبَاحاً: زشت و پلید دانست؛ أَقْبَحَ، إقْبَاحاً: ناپسندیده کرد. مصْقَلَة: نام یکی از یاران و مسئولین حکومت حضرت است؛ بفتح الميم و هو مصقلة بن هبيرة بن شبل بن ثيرى بن امرء القيس بن ربيعة بن مالک بن ثعلبة بن شیبان

2) ما أَنْطق: به سخن نیاورد. اَسکته: ساکتش کرد.

3. اشتباه مصقله

وَ لَوْ أَقَامَ لَأَخَذْنَا مَيْسُورَهُ وَ انْتَظَرْنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ (1) اگر مانده بود، آن چه در توان داشت از او می گرفتیم و نسبت به بقیه تا هنگام توانایی اش به او مهلت می دادیم.

مشابه

وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ (2)هرگاه بدهکار در زحمت باشد او را تا هنگام توانایی اش مهلت دهید.


1) بِمالِهِ وُفُورَهُ: فراوانی مال؛ مصدر وفر المال ای کثر وتم ويجيء متعديا و في بعض النسخ موفوره و هو التام.

2) بقره، 280.

خطبه 45

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: عید فطر در کوفه، 37 تا 40 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی، تاریخی

ویژگی: دنیاشناسی (1)

پیشگفتار خطبه

این سخن، قسمتی از یک خطبه طولانی است که امام علیه السلام روز عید فطر برای مردم بیان کرد و در آن خداوند را ستایش و دنیا پرستی را نکوهش نمود.


1) شناسنامه خطبه، ص119.

الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَقْنُوطٍ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لَا مَخْلُو مِنْ نِعْمَتِهِ وَ لَا مَأْيُوسٍ مِنْ مَغْفِرَتِهِ وَ لَا مُسْتَنْكَفٍ عَنْ عِبَادَتِهِ الَّذِي لَا تَبْرَحُ مِنْهُ رَحْمَةٌ وَ لَا تُفْقَدُ لَهُ نِعْمَةٍ وَ الدُّنْيَا دَارٌ مُنِيَ لَهَا الْفَنَاءِ وَلِأَهْلِهَا مِنْهَا الْجَلَاء وَ هِيَ حُلْوَةٌ [خَضِرَةٌ خَضْرَاءُ وَ قَدْ عَجِلَتْ لِلطَّالِبِ وَ الْتَبَسَتْ بِقَلْبِ النَّاظِرِ، فَارْتَحِلُوا مِنْهَا بِأَحْسَنِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ وَ لَا تَسْأَلُوا فِيهَا فَوْقَ الْكَفَافِ وَ لَا تَطْلُبُوا مِنْهَا أَكْثَرَ مِنَ الْبَلَاعْ.

1. رحمت بی پایان خدا

1. 1. حمد خدای رحیم

الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَقْنُوطُ مِنْ رَحْمَتِهِ (1) ستایش ویژه خداوندی است که کسی از رحمتش مأیوس نمی شود.

نکته ها

«ال» در «الحمد» برای جنس یا استغراق است و مقصود از حمد همه حمد است یعنی کل ستایش مخصوص خداوند است به عبارت دیگر چون همه کمالات از خداوند است پس طبیعت حمد و ثنا برای خداوندی که جامع جمیع کمالات است واقع می شود.

جمله حالیه است یعنی در حالتی که خدا غیر مقنوط است یعنی خدایی که کسی از او مأیوس نیست. رحمت خداوند وسعت دارد و همه موجودات و بندگان از رحمت و بهره مند می شوند.

مشابه

رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما (2)پروردگارا، رحمت و دانش تو بر هر چیز احاطه دارد. وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُون (3)و از رحمت خدا نومید مباشید زیرا جز گروه کافران کسی از رحمت خدا نومید نمی شود.


1) مَقْنُوط: کسی که از او قطع امید شده؛ از مادۀ «قُنوط» به معنی مأیوس شدن از خیر و رحمت است و «قَنوط» صیغه مبالغه و به معنی بسیار نا امید است؛ باضم الاياس من رحمه الله تعالى و قنط يقنط من بابی (ضرب و تعب).

2) غافر، 7.

3) يوسف، 87.

وَ رَحْمَتى وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ (1)و رحمت من همه چیز را در بر می گیرد. وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ (2)چه کسی جز گمراهان، از رحمت پروردگارِ خود نومید می شود؟ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام: أَلَا أُخْبِرُكُمْ بِالْفَقِيهِ حَقَّ الْفَقِيهِ؟ مَنْ لَمْ يُقَنِّطِ النَّاسَ مِنْ رَحْمَةِ الله (3)امیر مؤمنان علیه السلام فرمود از فقیه بحق به شما خبر ندهم؟ [او] کسی است که مردم را از رحمت خدا نومید نسازد.

1. 2. حمد خدای منعم

وَ لا مَخْلُو مِنْ نِعْمَتِهِ و نعمت هایش همگان را فراگرفته است.

نکته

هر انسانی در هر شرایط و موقعیتی که به سر برد کفر یا ایمان، سلامتی یا مرض سختی یا رفاه در همان وضعیت از نعمت های بی پایان الهی برخوردار است.

مشابه

أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَ باطنة (4)آیا ندانسته اید که خدا آن چه را که در آسمان ها و آن چه را که در زمین است، مسخر شما ساخته و نعمت های ظاهر و باطن خود را بر شما تمام کرده است؟

1. 3. حمد خدای غفار

وَ لا مَأْيُوس مِنْ مَغْفِرَتِهِ و از مغفرت و آمرزش او کسی ناامید نمی گردد.

مشابه

قُلْ يَا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيم (5)بگو: «ای بندگان من که بر خویشتن زیاده روی روا داشته اید.


1) اعراف، 156

2) حجر، 56.

3) نهج البلاغه، حکمت 88.

4) لقمان، 20.

5) زمر، 53.

از رحمت خدا نومید مشوید. در حقیقت، خدا همه گناهان را می آمرزد، که او خود آمرزنده مهربان است.

لَيَغْفِرُ اللهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَغْفِرَةً مَا خَطَرَتْ قَةٌ عَلَى قَلْبِ أَحَدٍ حَتَّى إِبْلِيسَ يَتَطَاوَلُ إِلَيْهَا! (1)در روز قیامت آنچنان خداوند دامنه مغفرت خود را می گستراند که به فکر احدی خطور نکرده است، تا آن جا که حتی ابلیس هم در رحمت او طمع می کند.

1. 4. حمد خدای معبود

وَلا مُسْتَنْكَفَ عَنْ عِبادَتِهِ (2) از پرستش و عبادتش نباید سرپیچی کرد.

نکته

نافرمانی از دستورات خداوندی و انجام ندادن عباداتی که او بر بندگانش مقرر فرموده است به سه صورت می باشد 1. ادعای جهل و نادانی با وجود روح و روانی سالم که پذیرفتنی نیست؛ بی اعتنایی و اهمیت ندادن به خداوند و دستورات و تکالیف او که ناشی از پیروی از هوا و هوس ها و علاقه افراطی به شهوات که مستند به خودخواهی است و نوعی سرپیچی و تکبر در ارتباط با خداوند متعال و تکالیف اوست؛ 3. مقاومت، جرئت و احساس استقلال موهوم در برابر لزوم ارتباط با خداوند و عمل به دستورات و تکالیف اوست. این نافرمانی پست ترین حالت استنکاف است که وقیح ترین صفات رذیله ای است که ممکن است یک انسان به خود بپذیرد.

مشابه

وَ أَمَّا الَّذِينَ اسْتَنْكَفُوا وَ اسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذاباً أَلِيماً وَلا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصیراً (3)و اما کسانی که امتناع ورزیده و بزرگی فروخته اند، آنان را به عذابی دردناک


1) في ظلال نهج البلاغه، ج 1، ص 269

2) مُسْتَنْكَف: خودداری کننده؛ از مادۀ «نکَف» در اصل به معنی دور کردن یا دور کردن اشک از صورت با انگشتان است و «انتکاف» به معنی خارج شدن از سرزمینی به سرزمین دیگر است؛ استنکاف به معنی خودداری کردن و اعراض از چیزی است؛ الاستكبار و المستنكف على صيغة المفعول.

3) نساء، 173

دچار می سازد و در برابر خدا برای خود یار و یاوری نخواهند یافت.

وَلَهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلَا يَسْتَحْسِرُونَ (1)و هرکه در آسمان ها و زمین است برای اوست و کسانی که نزد اویند از پرستش وی تکبّر نمی ورزند و درمانده نمی شوند. لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَلَا الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَيَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمیعاً (2)مسیح از این که بنده خدا باشد هرگز ابا نمی ورزد و فرشتگان مقرب و هرکس از پرستش او امتناع ورزد و بزرگی فروشد، به زودی همه آنان را به سوی خود گرد می آورد.

1. 5. رحمت جاودانه الهی

الَّذى لا تَبْرَحُ مِنْهُ رَحْمَةٌ وَ لَا تُفْقَدُ لَهُ نِعْمَةٌ (3)

همان خدایی که رحمتش دائمی و زوال ناپذیر است و هر زمان نعمت تازه ای از او فرا می رسد.

نکته

سه واژه «رحمت، نعمت، مغفرت» گرچه همه در یک راستا قرار دارند ولی رحمت از همه وسیع تر و شامل آن دو نیز می شود. اما نعمت و مغفرت، هرکدام نظر به بخشی از رحمت واسعه الهی دارند. نعمت به امکانات وجودی در مسیر تکامل انسان و مغفرت به رفع موانع از مسیر تکامل گفته تکامل گفته می شود.

مشابه

وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها (4)اگر نعمت خدا را شماره کنید، نمی توانید آن را به شمار در آورید. ولا يحصى نعمائه العادّون (5)و شماره گران از عهده شمردن نعمت هایش برنیایند.


1) انبیاء، 19.

2) نساء، 172.

3) لا تبرحُ: زایل نمی شود پایان نمی یابد؛ از مادۀ بَرَحَ به معنای برکنار شدن؛ أَبْرَحَ إِبْراحاً: آن چیز را از جایش بر کند و بیرون انداخت. لا تُفْقَدُ: گم نمی شود، مفقود نمی شود.

4) ابراهیم، 34

5) نهج البلاغه، خطبه 1.

2. ویژگی های دنیا

2. 1. فناپذیری

وَالدُّنْيا دَارٌ مُنِيَ لَهَا الْفَناءِ (1) دنیا سرایی است که فنا بر پیشانیش نوشته شده!

نکته

قانون فناء منحصر به انسان نیست، بلکه مجموعه جهان طبیعت و زمین و آسمان را فرامی گیرد و هیچ شیء مادی نیست مگر آن که زندگی مشخصی دارد و روزی مرگش فرا می رسد.

مشابه

كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلا وَجْهَه (2)هر چیزی نابودشدنی است مگر ذات او. كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (3)هر چه بر روی زمین است دستخوش فناست و ذات پروردگار صاحب جلالت و اکرام توست که باقی می ماند.

2. 2. مرگ حتمی اهل دنیا

وَلاِهْلِها مِنْهَا الْجَلاءُ (4) و جلای وطن برای اهل آن مقدر شده است.

مشابه

وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيا (5)و اگر خدا این جلای وطن را بر آنان مقرر نکرده بود، قطعاً آن ها را در دنیا عذاب می کرد.


1) مُنِيَ: مقدر و حتمی شده؛ از ماده «منی» به معنی برنامه ریزی کردن مفهوم جمله بالا این است که در طبیعت دنیا، فنا مقدر شده است؛ مناه الله من باب (رمی)؛ لله أى قدره.

2) قصص، 88.

3) الرحمن، 26 و 27.

4) الْجَلاءُ: کوچ کردن و از وطن خود صرف نظر کردن؛ منظور مرگ است؛ در اصل به معنای ظاهر نمودن و آشار ساختن است و از آن جا که خروج از شهر و وطن افراد را در صحنه بیابان ظاهر و آشکار می سازد، گویی انسان در شهر مخفی است و با خروج آشکار می شود به این معنی نیز جلاء اطلاق شده است و جلای وطن به معنی ترک وطن است؛ بفتح الجيم الخروج من الوطن.

5) حشر، 3.

2. 3. ظاهر فریبنده دنیا

وَ هِيَ حُلْوَةٌ خَضْراء (1)

این دنیا (ظاهراً) شیرین و سرسبز است.

نکته

زرق و برق دنیا علاوه بر لذت درونی جاذبه بیرونی نیز دارد؛ در دید انسان سبز و خرم جلوه می کند و او را مجذوب خویش می سازد لذا برای رسیدن به آن، خود را به هر آب و آتشی می زند.

2. 4. سرعت نفوذ دنیا در دل ها

وَ قَدْ عَجِلَتْ لِلطَّالِبِ وَالْتَبَسَتْ بِقَلْبِ النَّاظِرِ (2) دنیا با سرعت به سوی علاقه مندانش پیش می رود و با قلب و روح آن کس که به آن نظر افکند می آمیزد.

نکته ها

عشق دنیا در قلب کسی جای گرفته است که دل به آن بسته باشد، تا این که این عشق بصیرت او را کور کرده خیر و شرش را نامشخص می گرداند. (3)

کسی که چشمش را به دنیا خیره کند و یا به صورت عادی بدان چشم بیندازد، محبت و دلدادگی به آن را بزودی در قلب خود احساس خواهد کرد.

2. 5. برگرفتن توشه از دنیا

فَارْتَحِلُوا مِنْها بِأَحْسَنِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ بنابراین سعی کنید با بهترین زاد و توشه ای که در اختیار شماست از آن کوچ نمایید.


1) حُلْوَةٌ: شيرين و لذت بخش. خَضْراء: سرسبز ؛ بفتح الخاء المعجمة وكسر الصاد و الخضر ككتف الغصن و الزرع و البقلة الخضراء.

2) الْتَبَسَتْ: آمیخته شد، در آن نفوذ کرد و در حکم لباس آن درآمد؛ ماده «التباس»: اگر به وسیلۀ «باء» متعدی شود به معنی ملحق شدن و آمیختن است و اگر به وسیلهٔ «علی» متعدی شود به معنی مشتبه شدن است.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص 527.

مشابه

تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (1)و برای خود توشه برگیرید که در حقیقت، بهترین توشه پرهیزگاری است.

2. 6. بهره برداری از دنیا به قدر کفاف

وَ لا تَسْأَلُوا فيها فَوْقَ الْكَفَافِ وَ لا تَطْلُبُوا مِنْها اَكْثَرَ مِنَ الْبَلاغ (2)و بیش از نیاز و کفاف از آن نخواهید و زائد بر آن چه حاجت دارید از آن نطلبید. مشابه

امام صادق علیه السلام این دعای کوتاه و پر معنی را از پیغمبر اکرم صلى الله عليه وسلم نقل می کند که عرضه می داشت: اللَّهُمَ ارْزُقْ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ مَنْ أَحَبَّ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ الْعَفَافَ وَالْكَفَاف (3)

بار خدایا به محمد و آل محمد و دوستان آن ها پاک دامنی و به مقدار کفاف روزی کن. مِنْ اقْتَنَعَ بِالْكَفَافِ أَدَّاهُ إِلَى الْعَفَافِ﴾ (4)کسی که به مقدار کفایت قانع شود او را به سوی عفت و پاکی هدایت می کند!

وَ مَنِ اقْتَصَرَ عَلَى بُلْغَةِ الْكَفَافِ فَقَدِ انْتَظَمَ الرَّاحَةَ وَ تَبَوَّاً خَفْضَ الدَّعَة (5)آن که به مقدار کفافش اکتفا کند به آسودگی پیوسته و در خوشی جای گرفته است. از نصایح پیامبر به ابوذر: يَا أَبَاذَرٌ إِنِّي قَدْ دَعَوْتُ اللَّهَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ أَنْ يَجْعَلَ رِزْقَ مَنْ يُحِبُّنِي الْكَفَافَ وَ أَنْ يُعْطِيَ مَنْ يُبْغِضُنِي كَثْرَةَ الْمَالِ (6)ای اباذر! همانا من خدای را خواندم که روزی کسی را که مرا دوست دارد به اندازه کفاف قرار دهد؛ و هرکس که مرا دشمن دارد، ثروت فراوانش دهد.


1) بقره، 197.

2) البلاغ: مقدار توشه ای که مسافر را به مقصد برساند؛ در اصل به معنی رسیدن به چیزی است؛ بلوغ را از این جهت بلوغ می گویند که انسان به مرحله خاصی از زندگی می رسد و به همین جهت بلاغ به معنی کافی بودن به کار رفته است؛ کسحاب أيضا الكفاية.

3) اصول کافی، ج 2، ص 140.

4) غرر الحكم، حدیث 286

5) نهج البلاغه، حکمت 371

6) بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج74، ص 70

خطبه 46

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از حرکت به سوی نخیله (در کوفه)، سال 37 هجری

مخاطب: کوفیان و سپاهیان

موضوع: سیاسی اخلاقی

ویژگی: توحید و خداشناسی (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام این دعا را هنگامی بیان فرمود که پا را در رکاب گذاشت تا به سوی شام برای خاموش کردن فتنه معاویه و شامیان حرکت کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص53.

اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ وَعْثَاءِ السَّفَرِ وَ كَآبَةِ الْمُنْقَلَبِ وَسُوءِ الْمَنْظَرِ فِي الْأَهْلِ وَالْمَالِ وَ الْوَلَدِ اللَّهُمَّ أَنْتَ الصَّاحِبُ فِي السَّفَرِ وَ أَنْتَ الْخَلِيفَةُ فِي الْأَهْلِ وَ لَا يَجْمَعُهُمَا غَيْرُكَ لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لَا يَكُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُسْتَصْحَبُ لَا يَكُونُ مُسْتَخْلَفاً.

1. نگرانی های مسافر

1. 1. پناه بردن به خدا در مشکلات

اللَّهُمَّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ مِنْ وَعْتَاءِ السَّفَرِ (1) بارالها! من از رنج و مشقت این سفر به تو پناه می برم.

1. 2. چگونگی بازگشت از سفر

وَكَابَةِ الْمُنْقَلَب (2)

و از بازگشت پر اندوه آن [به تو پناه می برم].

نکته ها

امام علیه السلام از خداوند می خواهد که از سفر خود سالم و خوشحال به خانواده برگردد. (3)

مسافرت های گذشته به این دلیل که با شتر و اسب و قاطر بوده زمان زیادی طول می کشیده و وضعیت درمان هم مثل امروز نبوده که وقتی کسی مریض شود فوراً او را معالجه کنند. ممکن بود که یک مسافر بعد از ماه ها که سفرش تمام می شده به وطن خود بر می گشته مواجه با غم و غصه های فراوانی بشود مثل همسر یا فرزندانش مرده یا اموال


1) وَعُثاء: سختی راه رفتن؛ از مادۀ «وعث» به معنی شن های نرمی است که پای انسان در آن فرو می رود و حرکت را گند می سازد و او را به زحمت می افکند از همین رو به زن چاق و فربه «وعثه» گفته می شود، چراکه بر اثر سنگینی، به راحتی قادر به حرکت نیست؛ مشقته و أصل الوعث المكان السهل الدهس تغيب فيه الأقدام و الطريق العسر، وقد وعث الطريق كسمع و کرم تعسّر سلوكه.

2) كآبة: غم و اندوه؛ به معنی ناراحتی و بدحالی و شکسته بالی است. لذا به افراد شکسته بال و ناراحت «کئیب» گفته می شود؛ الكأب الغمّ وسوء الحال و الانكسار من حزن. الْمُنْقَلَب: برگشتن؛ زمان برگشتن؛ از ماده «قَلب» در این جا به معنی بازگشت است. این واژه هم می تواند اسم مصدر باشد و هم اسم مکان و زمان در این جا معنی اسم مصدر مناسبت تر است؛ مصدر و مکان من القلب اى اى رجع و مثله.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص529.

او را غارتگران گرفته اند و از این رو ممکن بود که مواجه با غم و غصه های زیادی شود و حضرت دعا می کنند که ما را مواجه با این طور گرفتاریها نکن.

1. 3. نگرانی های مربوط به خانواده

وَسُوءِ الْمَنْظَرَ فِي الْأَهْلِ وَالْمَالِ وَ الْوَلَدِ (1) و مواجه شدن با منظره ناخوشایند در خانواده و مال و فرزند [به تو پناه می برم].

نکته ها

دعا در همه حال یک توصیه شرعی است، ولی در مواقع سفر، آن هم سفری خطرناک همچون عزیمت حضرت به جنگ صفین که پیش بینی ناگواری از آینده داشت یک ضرورت است. (2)

شاید مقصود از این نظرهای بد نگاه های خیانت باری باشد که افراد به زن و مال انسان کنند یا نظرهایی که به اهل یا مال او می زنند که در اصطلاح از آن تعبیر به چشم زخم می کنند.

مشابه

وَ إِذْ قالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَتَتَّخِذُنا هُزُوا قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ (3)و هنگامی که موسی به قوم خود گفت: خدا به شما فرمان می دهد که ماده گاوی را سر ببرید گفتند: آیا ما را به ریشخند می گیری؟ گفت: پناه می برم به خدا که از جاهلان باشم. وَقُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطین (4)و بگو پروردگارا! از وسوسه های شیاطین به تو پناه می برم.

1. 4. خداوند همراه مسافر و جانشین او در خانواده

اللَّهُمَّ أَنْتَ الصّاحِبُ في السَّفَرِ وَ أَنْتَ الْخَلَيفَةُ فِي الْأَهْلِ وَ لَا يَجْمَعُهُما غَيْرُكَ خداوندا! تو در سفر همراه مایی و نسبت به بازماندگان ما در وطن سرپرست و نگهبانی و


1) الْمَنْظَرَ: منظره؛ قال الفیروز آبادی نظره کضربه و سمعه والیه نظرا و منظرا و نظرانا و منظره و قال: و المنظر و المنظره ما نظرت اليه فأعجبک حسنه او ساءک.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 10، ص32.

3) بقره، 67.

4) مؤمنون، 97

جمع میان این دو را هیچ کس جز تو نمی تواند داشته باشد.

1. 5. جمع بین صاحب و خلیفه در سفر از انحصارات خداوند

لِأَنَّ الْمُسْتَخْلَفَ لَا يَكُونُ مُسْتَصْحَباً وَ الْمُسْتَصْحَبُ لَا يَكُونُ مُسْتَخْلَفَاً (1)

زیرا جانشین مسافر همراه او نتواند بود و همراه مسافر جانشین او نگردد.

مشابه

وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ (2)و هرکجا باشید او با شماست. فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله (3)پس به هر سو رو کنید، آن جا روی خداست. لَا يَشْغَلُهُ شَأْنُ وَلَا يُغَيِّرُهُ زَمَانٌ وَ لَا يَحْوِيهِ مَكَانُ وَ لَا يَصِفُهُ لِسَانُ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ (4)اشتغال به کاری او را سر گرم نمی سازد زمانی باعث دگرگونی او نمی گردد، مکانی او را فرا نمی گیرد، و زبانی قدرت وصفش را ندارد.


1) الْمُستَخْلَفَ: کسی که به جانشینی انتخاب شده؛ اسم مفعول در باب استفعال از خلف است؛ خلف: به معنای پس، پشت سر؛ خلیفه به معنی نائب و جانشین است؛ استخلاف جانشین گذاشتن. الْمُسْتَصْحَبَ: کسی که به همراهی انتخاب شده؛ اسم مفعول در باب استفعال؛ صحبت: رفاقت، ملازمت؛ صاحب: رفیق ملازم؛ اصحاب جمع صاحب است بمعنی رفیقان ملازم.

2) حدید، 4.

3) بقره، 115.

4) نهج البلاغه، خطبه 178.

خطبه 47

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نهروان در کوفه، سال 83 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی ویژگی آینده شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

این سخن را امام علیه السلام به عنوان دو پیشگویی مهم درباره کوفه یا کوفه و بصره، بیان فرموده است و در آن به حوادث بسیار ناگواری اشاره می کند که برای کوفه پیش می آید و سرانجام آن جباران را بیان می دارد که گرفتار عواقب سوء اعمال خود خواهند شد.


1) شناسنامه خطبه، ص79.

كَأَنِّي بِكِ يَا كُوفَةُ تُمَدِّينَ مَدَّ الْأَدِيمِ الْعُكَاظِيُّ تُعْرَكِينَ بِالنَّوَازِلِ وَ تُرْكَبِينَ بِالزَّلَازِلِ وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّهُ مَا أَرَادَ بِكِ جَبَّارٌ سُوءاً إِلَّا ابْتَلَاهُ اللَّهُ بِشَاغِلٍ وَ رَمَاهُ بِقَاتِلٍ.

1. پیشگویی از آینده کوفه

كَأَنِّی بِكِ يا كُوفَةً، تُمَدِّينَ مَدَّ الْأَديمِ الْعُكَاظِيّ (1)

العكاظِيّ: نام بازار معروفی است که عرب در عصر جاهلیت در نزدیکی مکه داشت و هر سال در آن اجتماع عظیمی می شد. این واژه از مادۀ «عُکاظ» به معنی کوبیدن، پایمال کردن و تفاخر نمودن است؛ و از آن جا که یکی از کارهای عرب جاهلی در بازار عکاظ تفاخرهای قبیله ای بود که گاه به درگیری های خونین کشیده می شد، آن محل را «عُکاظ» نامیدند؛ بالضم اسم سوق للعرب بناحية مكة كانت العرب يجتمع بها في كل سنة ويقيمون شهرا و يتبايعون و يتعاكظون أى يتفاخرون ويتناشدون الأشعار.

ای کوفه! گویا تو را می نگرم که همانند چرم های بازار عکاظ کشیده می شوی!

نکته ها

چرم عکاظی، هم گسترده بود و هم زیبا و جالب؛ و از چرم های مرغوب در میان محسوب می شد عبارت بالا می تواند اشاره به آبادی و زیبایی کوفه در زمان های آینده نسبت به زمان حضرت باشد. (2)

«مَدَّ الْأَديمِ الْعُكاظي»: مفعول مطلق نوعی است؛ یعنی مانند کشیدن چرم عکاظی.

تشبیه

مشبه: شهر کوفه

مشبهٌ به: چرمی که مخصوص عکاظ است

وجه شَبَه: حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام شهر کوفه را به چرمی که منسوب به همان بیابان یا


1) کَانَّی بک: گویا تو را می بینم. الادیم: چرم؛ پوست دباغی شده؛ در اصل به معنی پوسته و ظاهر هر چیزی است و بیشتر به چرم اطلاق می شود. قسمت روی زمین را ادمه الارض» می نامند و گفته اند آدم بدین جهت آدم نامیده شد که از خاک های روی زمین آفریده شد؛ و «آدام» به چیزی می گویند که به روی نان می مالند و می خورند نان (خورشت)؛ الجلد أو مدبوغه و جمعه ادم.

2) پیام امام امیرالمومنین ج2، ص526.

بازاری که در آن بیابان عکاظ تشکیل داده می شد تشبیه فرموده اند. خصوصیت چرم این است که هنگام ساختن کفش آن را با دست یا هر وسیله دیگر می کشیدند و بعد آن را با چیزی شبیه به چکش های مخصوص کفاشی می کوبیدند در حقیقت حضرت خطاب به مردم کوفه می فرماید ای کوفه تو هم هر روزی مانند کشیده شدن چرم عکاظی کشیده و فشار داده می شوی یا مقصود این است که گسترش یافته و بزرگ می شوی.

2. لگدمال شدن کوفه

تُعْرَكينَ بِالنَّوازِلِ وَ تُرْكَبِينَ بِالزَّلازِلِ (1)

تركبین: سواره می شوی.

الزلازل: زلزله ها؛ کنایه از وقایع مضطرب کننده است؛ البلايا.

[ای کوفه!] پایمال پیشامدها می گردی و اضطراب ها بر تو سوار می شود.

نکته

بی ثباتی در کوفه و جابه جایی سریع قدرت ها و حکومت ها، و اقبال و ادبار شديد و سریع مردم آن را می توان از خصوصیات آن شهر دانست.

مشابه

وَايْمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَكُمْ أَرْبَابَ سُوءٍ بَعْدِى كَالنَّابِ الضَّرُوس (2)به خدا قسم پس از من بنی امیه را برای خود حاکمان بدی خواهید یافت آنان مانند شتر بد خلقی هستند که با دهان گاز می گیرد. تَعْرُكُكُمْ عَرْكَ الْأَدِيمِ وَ تَدُوسُكُمْ دَوْسَ الْحَصِيدِ (3)[دولتِ ضلالت] شما را همچون پوست هایی که [به هنگام دبّاغی] به هم می پیچند، تحت فشار قرار می دهند و همچون زراعت درو شده می کوبند و پایمال می کنند.


1) تُعرَکین: پایمال می گردی، لگدکوب می شوی؛ از ماده «عرک» به معنی مالش دادن و پایمال کردن است؛ «معرکه» اسم مکان از همین ماده است؛ الدلک و الحک و عركه أى حمل عليه الشّر وعركت القوم في الحرب إذا ما رستهم حتى اتعبتهم. بالنَّوازِلِ: حادثه ها؛ جمع «نازله» به معنی حادثه شدیدی است که بر قوم و یا ملتی فرود می آید؛ المصائب و الشدايد و النازله المصيبه الشديده.

2) نهج البلاغه، خطبه 93.

3) نهج البلاغه، خطبه 108

3. گرفتاری ستمگران

وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّهُ ما أَرادَ بِكِ جَبَّارٌ سُوءًا إِلَّا ابْتَلَاهُ اللَّهُ بِشَاغِل، أَوْ رَمَاهُ بِقَاتِل و می دانم هیچ ستمکاری بر تو بدی نخواست مگر این که خداوند او را به برنامه مشغول کننده ای مبتلا ساخت، یا هدف تیر کشنده ای نمود.

نکته ها

به نظر می رسد که منظور امام تنها کوفه نیست و این سخن عمومیت دارد، زیرا هر ظالمی جزای خود را می بیند چه در کوفه باشد یا فلسطین. (1)

عبارت «رماه بقاتِل» اشاره به حوادثی است که از برون بر سر انسان می تازد و او را هدف قرار می دهد یا به قتل می رساند. (2)

از بسیاری از روایات اسلامی مدح کوفه استفاده می شود؛ از جمله در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می خوانیم که فرمود: هَذِهِ مَدِینَتُنَا وَ مَحَلَّتُنَا وَ مَقَرُّ شِیعَتِنَا این جا شهر ما، محله ما و کانون شیعیان ماست. (3)

جمع میان این روایات چنین است که کوفه ذاتاً مرکز مقدسی بود و مردم شریفی از شیعیان خالص و وفادار به اهل بیت علیهم السلام با ایمان و تقوا در آن می زیستند ولی بر اثر سیطره بنی امیه بر آن فرستادن جاسوسان و مأموران خشن و ناپاک و دادن زمام امور به دست این گونه افراد و بخشش بیت المال به نااهلان فضای کوفه را آلودگی فراگرفت و بسیاری از مردم را از آیین تقوا و پاکی منحرف شدند اگر از کوفه مدح شده است، به خاطر قداست ذاتی مردم آن جاست و اگر مذمت شده به خاطر آلودگی هایی است که بر اثر حکومت بنی امیه پیدا کرد. (4)


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص533.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 527.

3) نهج البلاغه، خطبه 25.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، صص 530 و 531.

خطبه 48

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در نخیله چهارشنبه پنجم شوال سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان

موضوع: اعتقادی، نظامی

ویژگی: درایت در جنگ (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام این خطبه را هنگامی ایراد کردند که در «نخیله» (لشکرگاه نزدیک کوفه) عزم میدان صفین را داشتند.

احتمال قوی می رود که امام علیه السلام این خطبه را پس از فرا رسیدن شبانگاه ایراد فرموده است چون منظره آسمان در موقع شب بسیار هیجان انگیز و موجب بروز تفکرات و دریافت های خالص می گردد عالی ترین مناجات ها و دریافت های اولیاء الله هنگامی صورت می گیرد که سکوت اسرار آمیز همه جا را فرا گرفته است و آدمی، بی چیزی خود را در برابر عظمت هستی مشاهده می کند. (2)


1) شناسنامه خطبه، ص54.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 10، ص55.

الْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّمَا وَقَبَ لَيْلٌ وَ غَسَقَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّمَا لَاحَ نَجْمٌ وَ خَفَقَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَفْقُودِ الْإِنْعَامِ وَ لَا مُكَافَ الْإِفْضَالِ. أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ مُقَدِّمَتِي وَ أَمَرْتُهُمْ بِلُزُومِ هَذَا الْمِلْطَاطِ حَتَّى يَأْتِيَهُمْ أَمْرِى وَ قَدْ رَأَيْتُ أَنْ أَقْطَعَ هَذِهِ النُّطْفَةَ إِلَى شِرْدِمَةٍ مِنْكُمْ مُوَطَّنِينَ أَكْنَافَ دِجْلَةَ فَأُنْهِضَهُمْ مَعَكُمْ إِلَى عَدُوِّكُمْ وَأَجْعَلَهُمْ مِنْ أَمْدَادِ الْقُوَّةِ لَكُمْ.

1. ستایش خداوند

الْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّما وَقَبَ لَيْلٌ وَ غَسَقَ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ كُلَّمَا لَاحَ نَجْمٌ وَ خَفَقَ (1)

خَفَقَ ناپدید شد، غروب کرد؛ از ماده «خفق» و «خفوق» به معنی تنزل و تحرک است به همین جهت هنگامی که ستاره و یا خورشید و ماه غروب می کند، این تعبیر در مورد آن ها به کار می رود؛ النجم يخفق خفوقا غاب.

ستایش مخصوص خداوند است هر زمان که شب فرا رسد و پرده ظلمت فرو افتد، و ستایش از آن پروردگار است هر زمان که ستاره ای طلوع و غروب کند.

نکته

حمد و ستایش ما دائمی و همیشگی است همان گونه که فرا رسیدن شب و فرو افتادن پرده تاریکی به طور مرتب تکرار می شود و تا دنیا برپاست رفت و آمد شب و روز برقرار است حمد و سپاس ما نیز جاویدان می باشد. (2)


1) وَقَبَ: داخل يا ظاهر شد؛ از مادۀ «وقب» گودال یا فرورفتگی در کوه یا زمین است و هنگامی که چیزی داخل گودالی شود یا در تاریکی فرو رود از آن تعبیر به «وقب» می کنند؛ الوقوب وقب الشيء يقب وقبا: دخل؛ والوقوب: الدخول. غَسَق: شديداً تاریک شد؛ شدت ظلمت است؛ و از آن جا که شب هر چه به نیمه نزدیک می شود، تاریکیش بیشتر می گردد، غسق کنایه از نیمه شب نیز می باشد به همین دلیل مفسران گفته اند: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْل» اشاره به چهار نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا می کند و قرآن «الفجر» اشاره به نماز صبح است. (اسراء: 78)؛ الليل أظلم، و منه الغاسق قال سبحانه: وَ مِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذا وَقَبَ قال الطبرسي: الغاسق في اللغة الهاجم بضرره و هو ههنا الليل لأنّه يخرج السباع من آجامها و الهوام من مكانها فيه، يقال: غسقت القرحة إذا جرى صديدها و منه الغساق صديد أهل النار لسيلانه بالعذاب و غسقت عينه سال دمعها. لاح: آشکار شد، درخشید؛ از ماده «لوح» به معنی آشکار شدن و درخشیدن است و در مورد هر موجود صیقلی و درخشنده به کار می رود؛ «لوح» نیز به صفحه سفید رنگی می گویند که از چوب یا فلز ساخته شده باشد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص536.

مشابه

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ * مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ وَ مِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذا وَقَب (1)بگو: پناه می برم به پروردگار سپیده دم؛ از شر آن چه آفریده؛ و از شر تاریکی، چون فراگیرد. النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدان (2)و گیاه و درخت برای خدای متعال سجده می کنند. قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ النَّهارَ سَرْمَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَنْ إِلهُ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فِيهِ أَفَلا تُبْصِرُونَ (3)بگو چه تصور می کنید اگر الله روزتان را تا روز قیامت طولانی سازد؟ جز او کدام خداست که شما را شب ارزانی دارد که در آن بیاسایید؟ مگر نمی بینید؟ وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها في ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ (4)اوست خدایی که ستارگان را پدید آورد تا به آن ها در تاریکی های خشکی و دریا، راه خویش را بیابید.

2. حمد بر نعمت های بی پایان

وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَفْقُودِ الْإِنْعَامِ حمد مخصوص خداوندی است که نعمتش هرگز پایان نمی پذیرد.

مشابه

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِكْرِه (5)سپاس خداوندی را سا است که سپاسگزاری را کلید یادآوری خود قرار داد. اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِه (6)و تو هر وقت بخواهی می توانی درهای نعمت او را با دعا بگشایی.


1) فلق، 1-3.

2) الرحمن، 6.

3) قصص، 72.

4) انعام، 97.

5) نهج البلاغه، خطبه 157.

6) نهج البلاغه، نامه 31.

3. بخشش جبران ناپذیر خداوند

وَ لَا مُكَافَ الْإِفْضَالِ (1)

و بخشش های او را جبران نتوان کرد

نکته

بندگان هرگز توانایی جبران نعمت های الهی را ندارند چراکه اولا، او نیازی ندارد تا کسی بتواند نعمتش را جبران کند و ثانیاً توانایی بر شکر و ثنای ،او، خود، احسان و نعمت دیگری است از سوی پروردگار زیرا شکر سبب فزونی نعمت می گردد. (2)

4. فرمان امام برای حرکت به سوی جنگ صفین

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ مُقَدِّمَتى، وَ أَمَرْتُهُمْ بِلُزُومِ هَذَا الْمِلْطاطِ حَتَّى يَأْتِيَهُمْ أَمْرِى (3)

اما بعد، پیشتازان لشکرم را از جلو فرستادم و دستور دادم کنار فرات را رها نکنند تا فرمان من به آن ها برسد.

نکته ها

شط عظیم «فرات» در طرف غرب «دجله» قرار دارد و دجله در شرق آن است. بنابراین، مقدمه لشکر امام علیه السلام از کوفه که در کنار فرات قرار دارد حرکت کردند و به سوی شمال در جانب غربی فرات پیش می رفتند؛ و امام علیه السلام دستور فرموده بود که این راه را همچنان ادامه دهند، ولی خودش با عبور از فرات به طرف شرق حرکت کرد. (4)


1) مُكَافَةٍ: مقابله به مثل شده جبران شده؛ اسم مفعول از باب مفاعله از مادۀ کفو؛ الكُفَى مثل و مانند و همسان؛ بصيغة المفعول من كافاه مكافئة كمعاملة و كفاء جازاه. الْإِفْضَالِ: نعمت دادن بدون این که در برابر نعمتی باشد؛ احسان و نیکی کردن؛ از ماده فضل؛ أَفْضَلَ، أَفْضَالًا عليهِ: بخشش به او را افزون کرد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص538.

3) مُقَدَّمَه: پیشی گیرنده؛ به فتح دال به معنی از پیش فرستاده شده است و این هر دو واژه در مورد پیشتازان لشکر، یعنی گروهی که در پیشاپیش لشکر حرکت می کنند تا آن ها را از جریاناتی که در مسیر لشکر وجود دارد آگاه سازند، اطلاق می شود؛ الجيش بالكسر وقد يفتح أوّله ما يتقدم منه على العسكر. مِلْطاطِ: ساحل رودخانه و دریا؛ اسم آلت از مادۀ «لَطَّ» به معنای گِل مالی یا چسباندن چیزی به چیز دیگر ملطاط» از مادة «لط» (لطط) گرفته شده و میم آن زائد است و این ماده به معنی نزدیک بودن و همراه بودن است. به همین جهت به گردنبند لطَّ» می گویند چون همیشه همراه گردن است در این جا منظور آب فرات است؛ حافة الوادى وساحل البحر، و المراد هنا شاطىء الفرات.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص540.

مقصود حضرت در این کلام این است که چون برای هر لشکری یک «مقدمة الجیشی» را می فرستاده اند تا کارهای مقدماتی لازمی را از قبیل شناسایی موقعیت محل و شناسایی موقعیت دشمن و.... انجام دهند حضرت به آن ها فرموده اند ملازم ساحل این رود باشید تا مجدداً دستور دیگری به شما بدهم.

5. جمع نیرو برای مبارزه با دشمن

وَ قَدْ رَأَيْتُ أَنْ أَقْطَعَ هَذِهِ النُّطْفَةَ إِلى شِرْذِمَة مِنْكُمْ مُوطِنِينَ أَكْنَافَ دَجْلَةَ فَأَنْهِضَهُمْ مَعَكُمْ إِلَى عَدُوِّكُمْ وَأَجْعَلَهُمْ مِنْ أَمْدادِ الْقُوَّةِ لَكُمْ (1)

موطنين: مستقر شده ها؛ اسم فاعل از باب افعال؛ إما من باب الافعال أو التفعيل يقال: أوطنه و وطنه و استوطنه اتخذه وطنا.

اکناف: اطراف؛ جمع «کنف» به معنی اطراف چیزی است؛ از آن جا که اطراف اشیاء سبب پوشش قسمت های درونی می شود، به آن «اکناف» می گویند؛ «کنیف» به چهار دیواری که انسان در آن مستور بماند و همچنین به سپر که انسان را در مقابل ضربات دشمن حفظ می کند اطلاق می شود؛ بالتحريك الجانب و الناحية.

انهض: اعزام می کنم؛ به حرکت درآورم؛ باب افعال از نَهَضَ؛ كمنع قام و أنهضه غيره أقامه.

من خود تصمیم گرفتم از فرات بگذرم و به سوی جمعیتی از شما که در اطراف دجله مسکن گزیده اند رهسپار شوم و آن ها را بسیج کنم تا با شما به سوی دشمن حرکت کنند و از آن ها برای تقویت شما کمک بگیرم.

نکته

مقصود حضرت از «هذه النطفه» رود فرات است در بیان علت تغییر مسیر فرموده اند: من اراده کرده ام که از این مسیر رود فرات عبور کنم و به یک جمعیتی از شما که اطراف دجله ساکن هستند برخورد کنم.


1) النُّطْفَةَ: آب قليل وصاف؛ منظور رودخانه است؛ به معنی آب جاری؛ به هرگونه مایع سیال اطلاق شده است. اگر به نطفه انسان نیز گفته می شود، به خاطر این است که ترکیب آن بسیار خالص و خالی از هرگونه زوائد است و در واقع، عصاره خالص از وجود آدمی می باشد؛ بالصّم الماء الصافي قلّ أو كثر. شرذمة: تعدادی کم؛ گروه اندک و باقی مانده چیزی است؛ به قطعه ای که از میوه جدا می کنند «شرذمه» گفته می شود؛ الكسر القليل من الناس.

خطبه 49

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از صفین در نخیله، سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان

موضوع: اعتقادی

ویژگی: توجه به جوهره دین (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه، قسمتی از صفات خداوند و علم بی پایان او آمده است.


1) شناسنامه خطبه، ص55.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي بَطَنَ خَفِيَّاتِ الْأَمُورِ وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلَامُ الظُّهُورِ وَ امْتَنَعَ عَلَى عَيْنٍ الْبَصِيرِ فَلَا عَيْنُ مَنْ لَمْ يَرَهُ تُنْكِرُهُ وَ لَا قَلْبُ مَنْ أَثْبَتَهُ يُبْصِرُهُ، سَبَقَ فِي الْعُلُوّ فَلَا شَيْءَ أَعْلَى مِنْهُ وَ قَرُبَ فِي الدُّنْوِّ فَلَا شَيْءَ أَقْرَبُ مِنْهُ، فَلَا اسْتِعْلَاؤُهُ بَاعَدَهُ عَنْ شَيْءٍ مِنْ خَلْقِهِ وَ لَا قُرْبُهُ سَاوَاهُمْ فِي الْمَكَانِ بِهِ، لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ، فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلَامُ الْوُجُودِ عَلَى إِقْرَارِ قَلْبِ ذِي الْجُحُودِ، تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ وَ الْجَاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً كَبِيراً.

1. اوصاف خداوند

1. 1. ذات پاک الهی

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي بَطَنَ خَفيّاتِ الأمُورِ (1)

ستایش مخصوص خداوندی است که هر نهانی را می داند.

نکته

«بَطَنَ» در این جا به معنی پنهان شدن است و این مفهوم را دارد که خدا در اسرار نهان، مخفی و پنهان است؛ و به تعبیری دیگر کُنه ذاتش از پنهان نیز پنهان تر است. (2)

1. 2. دلالت نشانه ها بر خدا

وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلَامُ الظُّهُورِ (3) ولی نشانه های واضح و آشکار بر هستی او گواهی می دهد.

نکته

این که حضرت فرموده علامت های ظاهر دلالت بر وجود او دارد، مقصود موجودات عالم است یعنی از راه معلول پی به علت می بریم یک وقت انسان خدا را از راه توجه


1) بَطْن: شکم. از آن جا که در درون شکم ناپیدا است، این واژه در مورد هر چیز مخفی به کار می رود. باطن اشیاء به معنی درون آن هاست و گاه بَطَنتُ الامر به معنی از اسرار درون آگاه شدم به کار می رود، همان گونه که به معنی مخفی و پنهان شدن نیز استعمال می شود. این واژه هم لازم استعمال می شود و هم متعدی. اگر در مورد خداوند لغت باطن استعمال شود به این معناست که او از چشم مخفی است. در معنای متعدی مانند «بطن الامر» یعنی امر مخفی را می داند؛ أبطنه علمته و أخبرته. خَفيّاتِ: راز و رمزها.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص550.

3) أَعْلامُ الظُّهور: نشانه های آشکار.

به حقیقت هستی می شناسد ولی یک وقت است که افراد از معلول پی به علت می برند یعنی از راه شناخت موجودات عالم پی به وجود خدا می برند در این صورت باید به ریزه کاری های جهان طبیعت به خداشناسی رسید.

استعاره

مُستعار: لفظ اعلام

مُستعار لَه: آیات خداوند در جهان

مُستَعار منه: علامت های کنار جاده

جامع: همچنان که علامت های کنار جاده موجب هدایت و یافتن راه می شوند، آثار و آیات خداوند در جهان سبب هدایت انسان ها به وحدانیت خدا و یافتن حقیقت می گردند.

نوع استعاره: اصلیه تصریحیه

1. 3. نادیدنی با چشم سر

وَ امْتَنَعَ عَلَى عَيْنِ الْبَصيرِ فَلَا عَيْنُ مَنْ لَمْ يَرَهُ تُنْكِرُهُ، وَ لا قَلْبُ مَنْ أَثْبَتَهُ يُبْصِرُهُ (1) هرگز برابر چشم بینندگان ظاهر نمی گردد. نه چشم کسی که او را ندیده می تواند انکارش کند و نه قلبی که او را شناخت می تواند مشاهده اش نماید.

نکته

آن کس که با حواس طبیعی، خدا را ندیده است نمی تواند وجود او را منکر شود؛ چنان که اعتقاد به وجود او، نیازی به ارتباط حواس طبیعی با او ندارد.

مشابه

لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبیر (2)چشم ها او را در نمی یابند و اوست که دیدگان را در می یابد و او لطیف آگاه است. رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَيْک (3)پروردگارا خودت را به من نشان ده تا تو را ببینم.


1) امْتَنَعَ: ممتنع شد.

2) انعام، 103

3) اعراف، 143.

1. 4. علوّ مقام الهی

سَبَقَ فِي الْعُلُو فَلا شَيْءَ أَعْلَى مِنْهُ، وَ قَرُبَ فِي الدُّنُو فَلَا شَيْءَ أَقْرَبُ مِنْهُ در بلندی مقام بر همه پیشی گرفته و چیزی از او برتر نیست با این حال چنان نزدیک است که چیزی از او نزدیک تر نمی باشد.

مشابه

وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد (1)ما از شاهرگ [او] به او نزدیک تریم. فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاع (2)من نزدیکم و دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا بخواند اجابت می کنم.

1. 5. توصیف بلندای مقامش

فَلاَ اسْتِعْلاؤُهُ باعَدَهُ عَنْ شَيْءٍ مِنْ خَلْقِهِ، وَ لا قُرْبُهُ ساواهُمْ فِي الْمَكَانِ بِهِ (3)

ساواهُم: مساوی نمود آن ها را.

نه مرتبه بلندش او را از مخلوقاتش دور کرده است و نه نزدیکیش با خلق، او را با آن ها همسان قرار داده است.

1. 6. فراتر از درک عقل

لَمْ يُطْلِع الْعُقُولَ عَلَى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ، وَلَمْ يَحْجُبُها عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ (4)

عقل ها را بر بیان حدود صفتش آگاه نکرده و آن ها را از معرفت لازم درباره وجودش باز نداشته است.

1. 7. نشانه های جهان بر وجود خداوند

فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلامُ الْوُجُودِ عَلَى إِقْرَارِ قَلْبِ ذِي الْجُحُودِ (5) پس اوست که تمام نمودهای عالم هستی حتی دل منکر، نیز بر او گواهی می دهد.


1) ق، 16.

2) بقره، 186.

3) اسْتِعْلاؤُهُ: علو و برتری داشتن او. باعَدَه: دور کرد او را.

4) لَمْ يُطْلِع: مشرف و مسلط نکرده؛ باب افعال از مادۀ طَلَعَ به معنای بالا رفت؛ من باب الافعال يقال اطلعت زيدا على كذا مثل أعلمته وزنا و معنا. لَمْ يَحْجُبُها: بین آن ها و معرفت حجاب و مانع قرار نداد؛ از ماده حجب به معنی پنهان کردن و منع از دخول است.

5) ذِي الْجُحُودِ: صاحب انکار؛ در مفهوم جحود همیشه یک نوع لجاجت و تعصب و دشمنی در برابر حق نهفته است؛ الجحود: الانكار يقال جحد حقه أى أنكره قال الفيومى و لا يكون إلّا على علم من الجاحد به.

نکته

عبارت «اقرار قَلْب ذِي الْجُحُودِ» اشاره به این واقعیت دارد که راه اثبات وجود پدیده ها، همان راه اثبات وجود خداوند است و ملحدان گزیری از پذیرش وجود او ندارند. (1)

مشابه

أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيد (2)آیا کافی نیست که پروردگارت خود شاهد هر چیزی است؟ وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللهُ فَأَنِّي يُؤْفَكُونَ... وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهَا لَيَقُولُنَّ اللهُ قُلِ الْحَمْدُ للهِ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ (3)هرگاه از آنان بپرسی چه کسی آسمان ها و زمین را آفریده و خورشید و ماه را مسخر کرده است؟ می گویند الله با این حال چگونه آنان را [از عبادت خدا] منحرف می سازند... و اگر از آنان بپرسی چه کسی از آسمان آبی فرستاده و به وسیله آن زمین را پس از مردنش زنده کرده است؟ می گویند الله، بگو حمد و ستایش مخصوص خدا است ولی بیشتر آن ها نمی دانند.

1. 8. تشبیه بودن خداوند

تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ وَالْجَاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً كَبِيراً (4)

خداوند بسیار برتر است از گفته کسانی که موجوداتی را به او تشبیه می کنند یا ذاتش را انکار می نمایند!

نکته

گروه مشبهه، کسانی هستند که خدا را به بندگانش تشبیه می کنند و مثلاً برای او جسم و اعضا و دست و پا قائل می شوند و کسانی که موجودات دیگر را به او تشبیه می کنند و شریک و همتا قرار می دهند مثلاً به جای عبادت خداوند در برابر بت ها سجده می کنند. (5)


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص543.

2) فصلت، 53.

3) عنکبوت، 61تا63.

4) الْمُشَبِّهُونَ: کسانی که او را به «مشبهات» شبیه می دانند؛ اشاره به مشرکان است. الْجاحِدُونَ: منکران، کسانی که وجود خدا را انکار می کنند؛ از ماده «جَحد» به معنای انکار با علم؛ الجاحد: آن که منکر حق است با علم به آن.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 556.

خطبه 50

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه، سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی، تاریخی

ویژگی: فتنه شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه از فتنه هایی سخن به میان آمده است که سبب ویرانی جامعه ها می شود. در آغاز خطبه به سرچشمه پیدایش فتنه در جوامع اسلامی می پردازد، که هم شامل زمان بعد از رحلت رسول الله و هم ماجراهایی همچون واقعه جمل و صفین و نهروان می گردد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص66.

إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ وَ أَحْكَامٌ تُبْتَدَعُ يُخَالَفُ فِيهَا كِتَابُ اللَّهِ وَيَتَوَلَّى عَلَيْهَا رَجَالٌ رِجَالًا عَلَى غَيْر دِينِ اللَّهِ. فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجٍ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِينَ وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْةَ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِينَ، وَلَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْتُ وَ مِنْ هَذَا ضِغْتُ فَيُمْزَ جَانِ فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِى الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ وَ يَنْجُو الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنَى.

1. ریشه فتنه ها

1. 1. پیروی از هوای نفس

إِنَّما بَدْءً وُقُوع الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ (1)

آهواء: آراء و افکار برخاسته از هواپرستی.

تُتَّبَعُ: پیروی می شود؛ البدعة: اسم من ابتدع الامر اى ابتدئه ثمّ غلب على ما هو زيادة في الدين أو نقصان منه.

جز این نیست که آغاز پیدایش فتنه ها پیروی از هواهای نفسانی است

نکته ها

بدعت های ویرانگر در یک جامعه اسلامی به طور ناگهانی، یا با آگاهی کامل مردم به انحراف آن بدعت ها از مکتب بروز نمی کند [بلکه به صورت تدریجی نمایان می شود]. همچنین از آن جا که دین اسلام مجموعه ای از اصول و عقاید فطری و احکام و تکالیف سازنده مادی و معنوی است به وجود آوردن بدعت ها در چنین مکتبی هرگز به عوامل منطقی مستند نخواهد بود. (2)

مراد از فتنه اختلاف نظر است کلمه «بدء» پس از «انما» که ادات حصر است دلالت بر این دارد که اختلاف نظر مورد بحث همان فتنه پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ فتنه ای که در امور دینی و مسائل شرعی بین اصحاب به وقوع پیوست و علت این اختلافات هوای نفس بود. (3)


1) 1. بَدْءُ : آغاز؛ بفتح الباء وسكون الدال والهمزة أخيرا بمعنى الأول و بمعنى الابتداء أيضا يقال بدءت بالشيء بدء أى أنشأته إنشاء، و منه بدء الله الخلق أى أنشأهم. الفتن: فتنه ها؛ جمع الفتنة و هو الاختبار و الامتحان تقول : فتنت الذهب إذا أدخلته النار لتنظر جودته، وقد أكثر استعمالها فيما يقع به الاختبار كما في قوله تعالى: إِنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ ثم اكثر استعمالها في الاثم و الكفر و الضّلال والاحراق والازالة و الصرف عن الشّيء كذا حكى عن النهاية.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 10، ص107.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص546.

مشابه

هوَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ (1)با آن ها بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد. هوَ لَقَدْ فَتَنَّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ وَ جَاءَهُمْ رَسُولٌ کَریم (2)پیش از آن ها قوم فرعون را آزمودیم و پیامبری بزرگوار نزدشان آمد.

1. 2. احکام دروغین خود ساخته

وَ أَحْكامَ تُبْتَدَعُ (3) و [جز این نیست که آغاز پیدایش فتنه ها] بدعت هایی که گذاشته می شود.

1. 3. مخالفت با کتاب خدا

يخالَفُ فيها كِتابُ اللَّهِ (4) [این فتنه ها و احکام آلوده به بدعت] با کتاب خدا مخالفت می شود.

نکته

پس از آن که بدعت ها در یک جامعه به وسیله هواها و خودپرستی ها بروز پیدا کرد، فتنه ها و آشوب ها آشکار می شود؛ زیرا بدعت ها هر اندازه هم ماهرانه بین مردم عرضه شود با واقعیت هایی که در دین وجود دارد و خردمندان جامعه با آن آشنا هستند، ناسازگار است. از این رو نظرات مختلف و تأویلات شخصی صورت می گیرد و این موجب بروز آشوب و فتنه در جامعه می شود. (5)

2. حامیان فتنه

وَ يَتَوَلَّى عَلَيْها رِجالٌ رِجَالاً عَلَى غَيْرِ دِينِ اللَّهِ (6)

و مردانی مردان دیگر را بر غیر دین خدا یاری و پیروی می نمایند.


1) بقره، 193.

2) دخان، 17.

3) تُبْتَدَعُ: نوآوری شود؛ بدعت گذاشته شود؛ هنگامی که در امور دینی به کار برود، به معنی احکام و قوانینی است که برخلاف کتاب الله و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله وضع می شود.

4) يُخالف: مخالفت می شود.

5) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 10، ص108.

6) مزاج: مخلوط شدن؛ مصدر است و به معنای آمیختن؛ ککتاب ما يمزج به قال سبحانه: عَيْناً كَانَ مِزَاجُها كافُوراً. يَتَوَلّی: پیروی می کنند؛ از مادهٔ «تولی» به معنی پیروی کردن؛ گاه به معنی نزدیک شدن و سلطه بر چیزی و یا پست و مقامی می آید ولی این جا همان معنای اول مورد نظر است؛ الاتباع و منه قوله سبحانه: وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ أى من يتبعهم.

نکته

ضمیر «ها» در (علیها) به (الاحکام المبتدعه) بر می گردد اهل هواوهوس با کمک گرفتن از مردانی مانند خود در دین اسلام بدعت ایجاد می کنند و اموری را به وجود می آورند که مخالف احکام آن است. (1)

3. راه نجات از فتنه ها

3. 1. جدا کردن حق و باطل

فَلَوْ أَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاج الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِينَ (2) اگر باطل از آمیختن با حق جدا می گردید بر کسانی که طالب حقاند پوشیده نمی ماند.

3. 2. پاک و خالص کردن حق از باطل

وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِل انْقَطَعَتْ عَنْهُ الْسُنُ الْمُعانِدِينَ و اگر حق از آمیزه باطل پاک و خالص می شد زبان دشمنان و معاندان از آن قطع می گردید.

3. 3. چگونگی شکل گیری فتنه ها

وَلكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْتُ فَيُمْرَجانِ فَهُنالِكَ يَسْتَوْلِى الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيائِهِ وَ يَنْجُو الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنى (3)

يَنْجُو: نجات می یابد

ولی بخشی از این گرفته می شود و بخشی از آن؛ و این دو را به هم می آمیزند و در این جا است که شیطان بر پیروان و دوستان خود مسلط می شود و تنها کسانی که مشمول رحمت خدا بوده اند از آن نجات می یابند.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص549.

2) المرتادینَ: جویندگان؛ از مادهٔ راد، یرود که آراد باب افعال از آن است؛ کسانی که برای خود و قومشان جای استراحت می جویند؛ از مادۀ ارتياد» به معنی طلب کردن چیزی است و در این جا به معنی طلب کردن حق آمده است؛ الارتياد الطلب والمرتاد الطالب.

3) ضغثٌ: دسته ای مخلوط سهم بخش؛ به معنی دسته ای از چوب های نازک مانند ساقه گندم و جو یا رشته های خوشه خرما است و به معنی بسته هیزم یا گیاه خشکیده نیز آمده است و گاه به خواب های آشفته و درهم اطلاق می شود؛ قبضة حشيش مختلط رطبها بيابسها ويقال ملاء الكفّ من قضبان أو حشيش أو شماريخ. يَسْتَولی: چیره می شود

نکته

کسی که در پی حق می رود و به اشتباه درگیر باطل می شود، او حق را از همه وجوه بررسی نکرده است بلکه فقط به دنبال آن قسمتی از حق رفته که حقانیتش مشکوک بوده است؛ اگر حق را از همه وجوه بررسی می کرد به آن می رسید همچنین کسی که به دنبال باطل باشد و آن را بیابد خود را پشت آن قسمتی از باطل پنهان می کند که شبیه به حق است و در غیر این صورت رسوا می شود. (1)

مشابه

إِنَّ الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى أُولئِكَ عَنْهَا مُبْعَدُون (2)کسانی که پیش از این مقرر کرده ایم که به آن ها نیکویی کنیم، از جهنم برکنارند.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص551.

2) انبیاء، 101.

خطبه 51

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در صفین، سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان

موضوع: سیاسی، اخلاقی

ویژگی: برتری مرگ با عزت (1)

پیشگفتار خطبه

بخش اول این خطبه به این حقیقت اشاره می کند که اگر انسان با شجاعت به میدان حوادث نرود و حق خود را نگیرد باید تن به ذلت و تسلیم در برابر ظلم بدهد و بخش دوم اشاره می کند که چگونه معاویه با تزویر و حیله گروهی از بی خبران را نیرنگ می زند که حاضرند جان خود را در طریق باطل فدا کنند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص58.

قَدِ اسْتَطْعَمُوكُمُ الْقِتَالَ فَأَقِرُّوا عَلَى مَذَلَّةٍ وَتَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ أَوْ رَدُّوا السُّيُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ، فَالْمَوْتُ فِي حَيَاتِكُمْ مَقْهُورِينَ وَ الْحَيَاةُ فِي مَوْتِكُمْ قَاهِرِينَ. أَلَا وَإِنَّ مُعَاوِيَةَ قَادَ لُمَةً مِنَ الْغُوَاةِ وَ عَمَّسَ عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْرَاضَ الْمَنِيَّة.

1. جنگ طلبی لشکر معاویه

قَدِ اسْتَطْعَمُوكُمُ الْقِتَالَ (1) آن ها سپاه معاویه با بستن آب بر روی شما از شما جنگ طلبیده اند!

نکته

جمله «اسْتَطْعَمُوكُمْ» در جایی به کار گرفته می شود که شخصی از دیگری تقاضای طعام می کند، گویی جنگ و پیکار طعامی است که لشکریان معاویه با عمل خود آن را از یاران امام علیه السلام طلب کرده اند این شبیه به تعبیری است که در عبارات روزمره فارسی زبانان می گویند: «فلان کس تنش می خارد» یا این که می گویند: «دلش هوای شلاق کرده»، اشاره به این که عمل او یک نوع ماجراجویی و جنگ طلبی است. (2)

استعاره

مستعار: استطعام.

مستعار لَه: برای غذا خوردن به کار می رود.

مُستعار منه: حضرت برای قتال و پیکار آورده اند.

جامع: همچنان که فرد گرسنه از دیگران به شدت طلب غذا می کند افراد معاویه هم مثل گرسنگانی هستند که غذایشان شمشیر است و از شما به شدت این غذا را طلب می کنند.

نوع استعاره: اصلیه تصریحیه.


1) اسْتَطْعَمُوكُمُ: از شما طعام خواسته اند؛ از ریشهٔ «طَعَمَ» یعنی این اقدام آن ها برای تحریک شما به جنگ است؛ ای طلبوه منكم يقال فلان يستطعمنى الحديث اى يستدعيه منّى و يطلبه

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص574

2. ذلت پذیری

فَأَقِرُّوا عَلَى مَذَلَّةٍ وَ تَأْخِيرِ مَحَلَّةٍ (1)

رَؤُوا: سیراب کنید؛ از مادۀ «ترویه» به معین سیراب کردن است؛ روز هشتم ماه ذی الحجه را از این جهت «یوم الترویه» می گویند که در گذشته حاجیان برای رفتن به عرفات و مشعر و منی آب ذخیره می کردند و این واژه گاه در معنی کنایی آن به کار می رود؛ مانند سیراب کردن شمشیرها که در این خطبه آمده است.

تروؤا: سیراب می شوید؛ «تروون» بوده و چون در جواب امر یعنی «رؤوا» قرار گرفته مجزوم شده است.

پس یا باید تن به ذلت و انحطاط منزلت خویش بدهید.

3. آزاد کردن آب فرات

أَوْ رَدُّوا السُّيُوفَ مِنَ الدِّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ یا شمشیرهایتان را از خون این خیره سران بیرحم سیراب کنید تا بتوانید از آب فرات سیراب شوید!

نکته

دشمن شما اصرار دارد که شما را تا لب مرگ تشنه نگه دارد، پس با آن ها بجنگید تا بتوانید از آب فرات استفاده کنید. (2)

4. رمز عزت و سربلندی

فالْمَوْتُ فِى حَياتِكُمْ مَقْهُورينَ وَالْحَيَاةُ فِي مَوْتِكُمْ قَاهِرينَ (3)

مرگ در زندگی توأم با شکست شماست و حیات و زندگی در مرگ پیروزمندانه شماست.

نکته

زندگی با ذلت و بردگی مرگ واقعی است و تنها راه زندگی با کرامت مبارزه با دشمنان خدا و انسانیت است. (4)


1) اقروا: اعتراف کنید، بپذیرید؛ از ریشهٔ «قَرّ» به معنای اذعان و اعتراف؛ اقرار به معنای ثابت و ساکن شد؛ من القرار و هو السكون والثبات كالاستقرار، أو من الاقرار و الاعتراف و الأول أظهر. محَلَّة: منزلگاه؛ به معنی جایگاه اجتماعی نیز به کار می رود.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص554.

3) مَقْهُورین: شکست خوردگان. قاهرین: پیروز شدگان

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص554.

مقصود این است که اگر اهمال کاری کنید و شکست بخورید همیشه زیردست و تو سری خور هستید اما اگر زیر بار ذلت نروید و ایستادگی کنید سرافراز و سربلند هستید.

مشابه

لَا وَ اللَّهِ لَا أُعْطِيكُمْ بِيَدِى إِعْطَاءَ الذُّلِيلِ وَ لَا أَفِرُّ فِرَارَ الْعَبید (1)به خدا سوگند، نه دست ذلت و خواری به شما می دهم و نه چونان بردگان می گریزم. امام حسین علیه السلام در سخن معروفی می فرماید: أَلَا وَ إِنَّ الدَّعِيَّ ابْنَ الدَّعِي قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السَّلَّةِ وَالذَّلَّةِ وَ هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ يَأْبَى اللَّهُ ذَلِكَ لَنَا وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ وَأنُوفٌ حَمِيَّةٌ وَ نُفُوسٌ أبيَّةٌ مِنْ أَنْ نُؤْثِر (2)آگاه باشید این ناپاک ناپاک زاده مرا در میان شمشیر و ذلت مخیر ساخته و چه دور است که او به مقصد خود برسد، و چه دور است از من که تن به ذلت بدهم نه خدا این را می پسندد و نه پیامبرش و نه مؤمنان راستین و نه پدران و نیاکان پاک و مادران پاک دامن.

5. نیرنگ معاویه و ساده لوحی گروهی از شامیان

أَلَا وَ إِنَّ مُعَاوِيَةَ قَادَ لُمَةً مِنَ الْغُوَاةِ وَ عَمَّسَ عَلَيْهِمُ الْخَبَرَ حَتَّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ أَغْرَاضَ الْمَنِيَّة (3)

غواة: گمراهان؛ جمع «غاوی» از ماده «غی» به معنی گمراه شدن است؛ این واژه گاه به معنی افراد جلف و بی سروپا نیز به کار می رود.

عَمَسَ: پوشانده؛ در اصل از ریشه مس به معنی محو شدن و بی خبر ماندن و ناآگاه بودن نسبت به چیزی است. به همین جهت به شب های بسیار تاریک «عمیس» گفته می شود؛ این تعبیر در خطبه بالا اشاره به پرده پوشی معاویه و مخفی ساختن حقایق از شامیان است؛ بفتح العين المهملة و تخفيف الميم و تشديدها أبهمه عليهم و جعله مظلما، و التشديد لافادة الكثرة و منه ليل عماس أي مظلم.

نځور: زیر گردن، جمع نحر؛ نحر شتر از همین ماده است چون در ذبح شتر، نحر آن بریده می شود.

اَغراض: هدف ها در معانی شوق، ملامت تنفر، ترس، پر کردن ظرف از آب نیز به کار می رود ولی معنی اصلی و معروف آن هدفی است که به سوی آن تیر می اندازند و در خطبه بالا منظور همین معنی است؛ جمع غرض و هو الهدف.

الْمَنيَّة: مرگ.

آگاه باشید معاویه گروهی از بی خبرانِ گمراه را همراه خود آورده و حقیقت را بر آن ها پنهان

1) بحار الانوار، ج45، ص7.

2) تحف العقول، ص 240.

3) قاد: رهبری کرد به دنبال خود کشید؛ قائد اسم فاعل از همین ریشه است. لمَةً: عده قلیل؛ از ماده «لمی یلمو لموا» به معنی برگرفتن چیزی به طور کامل است؛ در خطبه بالا، کنایه از بی اعتنایی به لشکر معاویه و ناچیز بودن آن هاست؛ بالضم و التخفيف جماعة قليلة.

نموده تا آن جا که گلوهای خویش را آماج تیرها و شمشیرهای مرگ ساخته اند!

نکته ها

معاویه از روی نفاق برای حق و عدالت اشک می ریزد و اهل شام به او ایمان آورده اند. (1)

قدرت محوران با هر وسیله ممکن نخست مغز و روان ساده لوحان را دست کاری می کنند و سپس مقاصد شوم خود را به آنان تلقین می نمایند. (2)

شست و شوی مغزی ساده اندیشان:

گاهی سردمداران باطل با سخنان فریبنده چنان در اعماق روح ساده لوحان نفوذ می کنند که آن ها را به عشق شهادت در راه خدا برای پیشبرد اهداف شوم خودشان بسیج می نمایند. این گروه، علی رغم این که عملاً به طرف دوزخ پیش می روند، بر این باورند که رو سوی بهشت دارند؛ چنان چه دستگاه تبلیغات فرعون نیز موسی و هارون را مردانی سلطه جو معرفی کرد که در صدد غصب سرزمین های مصر هستند؛ و فرعون را مدافع استقلال، عزت، شرف و آبروی مردم مصر شمرد. قالُوا إِنْ هذان لَاحِرانِ يُرِيدانِ أَنْ يُخْرِجَاكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِما وَ يَذْهَبَا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلِى (3)[فرعونیان] گفتند: قطعاً این دو تن ساحرند [و] می خواهند شما را با سحر خود از سرزمینتان بیرون کنند و آیین والای شما را براندازند.» (4)

راه و رسم جوانمردی امام معاویه آب را به روی امام و یارانش بست، ولی وقتی حضرت شریعه را آزاد کرد آب را به روی لشکر معاویه نیست. (5)

مشابه

امام صادق علیه السلام: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ كُلَّ شَيْءٍ إِلَّا إِذْلَالَ نَفْسِهِ (6)

خداوند تمام امور مؤمن را به خودش واگذار نموده ولی ذلّت را به او تفویض نکرد.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص554.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 10، ص 120.

3) طه، 63

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 580.

5) همان.

6) کافی، ج 5، ص63.

امام حسين علیه السلام: مَوْتُ فِي عِزّ خَيْرٌ مِنْ حَيَاةٍ فِي ذُل (1)مرگ با عذت بهتر از زندگی با ذلت است.

تشبیه

مُشَّبَه: مرگ

مُشْبَه به: شخصی که سلاح جنگی به کار می برد

وجه شَبَه: امام علیه السلام مرگ را به شخصی تشبیه کرده که سلاح جنگی به کار می برد. آن گاه لفظ هدف را برای گلوی آن ها به عاریه آورده است. گویا قصد این بوده که برای مرگ لفظ تیرانداز را عاریه بیاورد بر اثر تبلیغات معاویه و پوشیده ماندن حق بر آنان آماده شده اند که گلویشان را هدف مرگ یعنی هدف تیرها و شمشیرها قرار دهند.


1) بحار الانوار، ج44، ص192.

خطبه 52

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: عید قربان

مخاطب: مردم

موضوع: اعتقادی، اخلاقی

ویژگی: دنیاشناسی (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه را امام علیه السلام درباره ترک دنیا پرستی ایراد کرده در آن به ذکر پاداش هایی می پردازد که خدا به زاهدان می دهد؛ و نعمت هایی را که مردم از خالق دریافت می دارند به آن ها گوشزد می نماید.


1) شناسنامه خطبه، ص119.

أَلَا وَ إِنَّ الدُّنْيَا قَدْ تَصَرَّمَتْ وَ آذَنَتْ بِانْقِضَاءِ وَ تَنَكَّرَ مَعْرُوفُهَا وَ أَدْبَرَتْ حَذَاءَ فَهِيَ تَحْفِرُ بِالْفَنَاءِ سُكَانَهَا وَ تَحْدُو بِالْمَوْتِ جِيرَانَهَا وَ قَدْ أَمَرَّ مِنْهَا مَا كَانَ حُلُوا وَ كَدِرَ مِنْهَا مَا كَانَ صَفْواً فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا سَمَلَةٌ كَسَمَلَةِ الْإِدَاوَةِ أَوْ جُرْعَةٌ كَجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ لَوْ تَمَزَّزَهَا الصَّدْيَانُ لَمْ يَنْقَعْ فَأَزْمِعُوا عِبَادَ اللَّهِ الرَّحِيلَ عَنْ هَذِهِ الدَّارِ الْمَقْدُورِ عَلَى أَهْلِهَا الزَّوَالُ وَ لَا يَغْلِبَنَّكُمْ فِيهَا الْأَمَلُ وَ لَا يَطُولَنَّ عَلَيْكُمْ فِيهَا الْأَمَدُ. فَوَاللَّهِ لَوْ حَنَنْتُمْ حَنِينَ الْوُلَّهِ الْعِجَالِ وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِيلِ الْحَمَامِ وَ جَأَرْتُمْ جُؤَارَ مُتَبَتِّلِي الرُّهْبَانِ وَ خَرَجْتُمْ إِلَى اللَّهِ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ الْتِمَاسَ الْقُرْبَةِ إِلَيْهِ فِي ارْتِفَاعِ دَرَجَةٍ عِنْدَهُ أَوْ غُفْرَانِ سَيِّئَةٍ أَحْصَتْهَا كُتُبُهُ وَ حَفِظَهَا رُسُلُهُ لَكَانَ قَلِيلًا فِيمَا أَرْجُو لَكُمْ مِنْ ثَوَابِهِ وَ أَخَافُ عَلَيْكُمْ مِنْ عِقَابِه وَ تَاللَّهِ لَوِ انْمَاثَتْ قُلُوبُكُمُ انْمِيَاثاً وَ سَالَتْ عُيُونُكُمْ مِنْ رَغْبَةٍ إِلَيْهِ أَوْ رَهْبَةٍ مِنْهُ دَماً ثُمَّ عُمِّرْتُمْ فِي الدُّنْيَا مَا الدُّنْيَا بَاقِيَةُ مَا جَزَتْ أَعْمَالُكُمْ وَ لَوْ لَمْ تُبْقُوا شَيْئاً مِنْ جُهْدِكُمْ أَنْعُمَهُ عَلَيْكُمُ الْعِظَامَ وَ هُدَاهُ إِيَّاكُمْ لِلْإِيمَانِ.

1. اوصاف دنیا

1. 1. پایان یافتن عمر

اَلا وَإِنَّ الدُّنْيا قَدْ تَصَرَّمَتْ وَ آذَنَتْ بِانْقِضاء (1)

آگاه باشید دنیا به آخر رسیده و پایان یافتن خویش را اعلام کرده است.

نکته

این سخن ممکن است اشاره به مجموعه جهان باشد که عمرش رو به پایان است و به همین دلیل زمان ما را آخرالزمان می نامند؛ یا اشاره به زندگی هر یک از انسان ها در هر عصر و زمان است که بسیار کوتاه و زودگذر می باشد احتمال دوم با مجموعه خطبه سازگارتر است. در واقع معنی این سخن آن است که عمر هرکس در این دنیا به اندازه ای کوتاه می باشد که گویی از لحظه تولد به او می گویند «آمادۀ کوچ کردن باش». (2)


1) تَصَرَّمَتْ: قطع شد پایان یافت؛ از مادۀ «صرم» به معنی قطع کردن چیزی است و به همین جهت به شمشیر برنده صارم می گویند و «تصرم الدنیا» اشاره به نزدیک شدن پایان عمر آن است «صرام النخل» به معنای چیدن خرماست؛ انقطعت و فنيت. آذنت: اعلام کرد آماده باش داد؛ باب افعال از ماده «ایذان» به معنی اعلام و اخبار است. اذان به معنای اعلان وقت نماز است؛ بالمد أعلمت و اذنت بالشيء علمت .به و يعدی بالهمز؛ فيقال: اذنت و تأذنت: اعلمت.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 586.

1. 2. سطحی بودن زیبایی های دنیا

وَ تَنَكَّرَ مَعْرُوفُها زیبایی هایش به زشتی گراییده است.

1. 3. زود گذری دنیا

وَ أَدْبَرَتْ حَذَاءَ (1)

[دنیا] روی برگردانده و به سرعت دور می شود.

استعاره

مُستعار: لفظ ادبار

مُستعار لَه: از بین رفتن خوبی های دنیا

مُستَعار منه: پشت کردن دنیا

جامع: همچنان که وقتی یک نفر به ما پشت می کند نمی توانیم اکثر خوبی ها، محاسن و زیبایی هایی را که در صورتش است مشاهده کنیم، وقتی دنیا به ما پشت می کند نمی توانیم خوبی ها و خوشی های دنیا را مشاهده نماییم.

نوع استعاره: تبعیه تصریحیه

1. 4. آهنگ دنیا

فَهِيَ تَحْفِرُ بِالْفَناءِ سُكَانَهَا، وَ تَحْدُو بِالْمَوْتِ جيرانها (2)

تَحدو: می راند؛ از مادۀ «حداء» به معنی آواز خواندن برای شتران به منظور تسریع حرکت آن هاست.

جیران: همسایه ها

[دنیا] ساکنان خویش را به سوی فنا می راند و همسایگانش را با آهنگ مرگ پیش می برد.


1) ادْبَرَتْ: روی برگردانده؛ از مادۀ دبر ؛ جمع آن ادبار و به معنای عقب، مقابل جلو. حَذَاءَ: سریع، شتابان؛ از ماده «حَذ» به معنی قطع کردن با سرعت است و به همین جهت به شتری که با سرعت حرکت می کند حذاء گفته می شود و در خطبه بالا منظور پایان گرفتن زندگی دنیا با سرعت است؛ السريعة الذهاب و روى جذاء بالجيم و هي منقطعة النفع و الخير.

2) تَحْفِرُ: هل می دهد می راند؛ از مادۀ «حفز» به معنی تحریک کردن و برانگیختن یا چیزی را از پشت سر به جلو راندن است در حدیث آمده است که یکی از نشانه های رستاخیز «حفز الموت» است از رسول خدا صلی الله علیه و آله سؤال کردند «حفز الموت» چیست؟ فرمود مرگ های ناگهانی؛ حفزه یحفزه من باب ضرب دفعه من خلفه، و بالرمح طعنه، و عن الأمر أعجله و أزعجه و حفز الليل النّهار ساقه. سُكّانها: ساکنانش.

نکته ها

تعبیر «تحدو» برای نشان دادن این حقیقت است که در این جهان، تمام عوامل سرعت بخشیدن به سوی فنا فراهم است و انسان ها با سرعت هر چه تمام تر به سوی پایان زندگی پیش می روند. (1)

«تحفز» به معنای دفع کردن و هل دادن است یعنی دنیا ساکنان خودش را به طرف نیستی هل می دهد و دفع می کند. مقصود این است که آن ها را از خود خارج می کند.

مشابه

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (2)هر چه بر [زمین] است فانی شونده است و ذاتِ باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی خواهد ماند. اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةً وَتَفَاخُرُ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرُ فِي الْأَمْوالِ وَالْأَوْلادِ (3)بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمل پرستی و فخر فروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است. قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَالآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى (4)بگو: «سرمایه زندگی دنیا، ناچیز است! و سرای آخرت برای کسی که پرهیزگار باشد، بهتر است!» تشبیه

مشبّه: مردم دنیا

مشبهٌ به: کاروانی از شتران

وجه شَبه: امام علیه السلام مردم در دنیا را به کاروانی تشبیه می کند که ساربان آن را به سرعت می راند؛ چراکه بخواهند یا نخواهند با گذشت روزگار به پیش رانده می شوند و به سوی اجل حرکت می کنند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص588.

2) الرحمن، 26 و27.

3) حدید، 20.

4) نساء، 77.

1. 5. شیرینی های تلخ

وَ قَدْ أَمَرَّ مِنْها ما كانَ حُلْواً وَ كَدِرَ مِنْهَا مَا كَانَ صَفْواً (1)

کَدر: تیره شد؛ الماء كدرا من باب تعب زال صفائه و کدر کدورة من باب صعب.

صَفْواً: خلوص شیء از آمیختگی؛ به سنگ صاف و خالص «صفا» گویند. یعنی آن چه از دنیا صاف و زلال و شفاف بوده کدر و آلوده شده است.

آن چه از دنیا شیرین بوده به تلخی گراییده و آن چه صاف و زلال بوده تیرگی یافته است.

نکته

مراد از شیرینی تلخ شده روزگار خردسالی جوانی و لحظات عیش و نوش و لذت های این جهان است که همگی زودگذر هستند. (2)

1. 6. بی اعتباری دنیا

فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا سَمَلَةٌ كَسَمَلَةِ الْإِدَاوَةِ أَوْ جُرْعَةٌ كَجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ لَوْ تَمَزَّزَهَا الصَّدْيَانُ لَمْ يَنْقَعْ (3)

جُرْعَةِ: به مقدار آب کمی می گویند که انسان برای فرو بردن داخل دهان خود می کند.

الْمَقْلَةِ: سنگ کوچکی که در زمان کمبود آب با آن آب را بین خود تقسیم می کردند در اصل از ماده «مقل» به معنی فرو بردن چیزی در آب و یا در آب فرو رفتن است. در قدیم در سفرها هنگامی که گرفتار کمبود آب می شدند، برای جیره بندی عادلانه آب سنگ ریزه هایی را در ته ظرف می گذاشتند و به اندازه ای آب روی آن می ریختند که سنگ ها را بپوشاند و آن سهم یک نفر بود و در واقع این کار برای اندازه گیری دقیق بوده است؛ بفتح الميم وسكون القاف حصاة للقسم يقسم بها الماء عند قلته في المفاوز و في السفر تلقى في الماء ليعرف قدر ما يسقى كلّ واحد منهم.

تَمَزَّزَ: آن را کم کم بمکد؛ مزَّ» به معنی مکیدن و نوشیدن یا خوردن است؛ «تمزز» مکیدن آب به طور تدریجی و آهسته است؛ تمصص الشراب قليلا قليلا.

الصَّدْيان تشنه؛ از مادۀ «صدی» به معنی عطش شدید است و صدیان به کسی می گویند که گرفتار تشنگی شدید شده است؛ کعطشان لفظا و معنی

لَمْ يَنْقَعُ: رفع عطش نمی کند سیراب نمی شود؛ از مادۀ «نقع» در اصل به معنی استقرار چیزی است؛ این واژه به معنی سیراب شدن و تسکین عطش آمده است؛ نقع: ينقع أى سكن عطشه.


1) امر: تلخ شد. «مَرّ» به معنی مرور کردن و عبور نمودن است؛ مر بر به معنی تلخ (ضد شیرین) است و «آمر» از واژه دوم گرفته شده و مفهومش این است که گذشت زمان شیرینی های جهان را تلخ کرده است؛ الشيء صار مرا. حلواً: شيرين.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 1، ص 559

3) سملة: ته مانده؛ از ماده «سمل به معنی خالی کردن حوض یا ظرف از باقی مانده آب است و سمله به آن آب مختصری می گویند که در ته حوض یا ظرف باقی می ماند به همین جهت «اسمال» به معنی اصلاح در میان مردم به کار می رود گویی باقیمانده کینه ها را از دل ها می شوید؛ بالفتحات البقية من الماء يبقى في الاناء. الأدارة: ظرف کوچکی از پوست؛ مشک کوچکی است که در قدیم به جای قمقمه از آن استفاده می کردند؛ در واقع قمقمه ای از پوست بوده است؛ بالكسر المطهرة

از دنیا چیزی نمانده جز باقیمانده آبی همانند باقی مانده آبی در ظرفی کوچک یا چون جرعه آبی اندک که اگر تشنه ای بمکد سیراب نشود.

نکته ها

عمر انسان هرچه دراز شود و همه لذایذ را به دست آورد، باز هم هیچ نمی ارزد، مگر این که دنیا را وسیله ای برای رهایی خود در روز جزا قرار دهد. (1)

در این عبارت حضرت می فرماید: آن چه از این دنیا مانده است مثل قطره آبی است که ته آفتابه مانده باشد یا مقداری بیشتر مثل جرعه ای که اگر تشنه آن را بمکد سیرابش نمی کند.

مشابه

فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصْبَابَةِ الْإِنَاء (2)و از آن جز باقی مانده اندکی از ظرف آبی که آن را خالی کرده باشند، نمانده است. تشبیه

مشَبّه: باقی مانده عمر انسان

مشَبّه به: ته مانده آب حوض

وجه شَبَه: تشبیه باقی مانده عمر انسان به ته مانده آب حوض، بدان گونه که تشنه ای را سیراب نسازد بیانگر واقعیت حیات مادی در برابر حیات جاویدان است.

2. تصمیم بر کوچ کردن از دنیا

فَأَزْمِعُوا عِبَادَ اللَّهِ الرَّحِيلَ عَنْ هَذِهِ الدَّارِ (3) ای بندگان خدا تصمیم بر کوچ کردن از این سرا بگیرید.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص559

2) نهج البلاغه، خطبه 42.

3) فَازْمِعُوا: تصمیم بگیرید؛ از مادۀ «زمع» در اصل به معنی تصمیم بر چیزی است و لذا بعضی گفته اند این واژه وارونه عزم است که در آن «ز» و «م» جابه جا شده است؛ و گاه گفته اند که در اصل جمع بوده و «ج» تبدیل به «ز» شده است؛ و هر سه واژه «عزم»، «زمع» و «جمع» یک معنی را می رساند که همان تصمیم گرفتن بر انجام کاری است؛ از معت الأمر أى أجمعت و عزمت على فعله.

نکته

معنای تصمیم به کوچ از این دنیا آن است که انسان این حرکت را یک پدیده طبیعی و ضروری که اراده و اختیار انسان در آن کمترین اثری ندارد، تلقی نکند. (1)

3. زوال و نیستی اهل دنیا

الْمَقْدُورِ عَلَى أَهْلِهَا الزَّوَالُ (2) زوال و نیستی بر اهل آن فرض شده است.

مشابه

قَالَ علیه السلام: نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ (3)نفس كشيدن انسان گام اوست به سوی مرگش.

قَالَ علیه السلام: كُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضِ وَ كُلُّ مُتَوَفَّعِ آت (4)هر شمرده شده ای تمام شدنی است و هر انتظار کشیده ای (مورد انتظاری) رسیدنی است.

4. جلوگیری از چیرگی آرزوها

وَ لَا يَغْلِبَنَّكُمْ فِيهَا الْأَمَلُ (5) نکند آرزوها بر شما چیره شود.

5. طولانی نبودن عُمر

وَ لَا يَطُولَنَّ عَلَيْكُمْ فِيهَا الْأَمَدُ (6)

و مدّت حیات در آن به نظرتان طولانی نیاید.


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 10، ص135.

2) الْمَقْدُورِ: مقدر شده؛ قطعی و حتمی؛ المقدر الذي لا بد منه.

3) نهج البلاغه حکمت 72

4) همان، حکمت 73

5) لا يَغْلِبَن: هرگز غلبه نمی کند.

6) يَطُولَنَّ: حتما طولانی می شود. الآمَدُ: مدت یا آخر و انتهای مدت؛ گاه به معنی غضب نیز آمده است به خاطر این که به هنگام غضب، صبر انسان پایان می پذیرد و به آخر می رسد؛ بالتحریک الغای.

مشابه

أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ (1)آیا مؤمنان را وقت آن نرسیده است که دل هایشان در برابر یاد خدا و آن سخن حق که نازل شده است، خاشع شود؟ و همانند آن مردمی نباشند که پیش از این کتابشان دادیم و چون مدتی برآمد دل هایشان سخت شد و بسیاری نافرمان شدند.

6. ناله و زاری

فَوَاللَّهِ لَوْ حَنَنْتُمْ حَنِينَ الْوُلَّهِ الْعِجَالِ (2)

العجال: شتری که برای پیدا کردن بچه گمشده خود، با شتاب به دنبال آن می گردد؛ جمع عجول. شتری که بچه اش را گم کرده خیلی بی تاب است که بچه خود را ببیند و از این رو صدا و ناله مخصوصی می کند؛ جمع عجول و هي الناقة التي تفقد أولادها.

به خدا سوگند اگر همانند شترانی که بچه خود را از دست داده اند ناله سر دهید.

تشبیه

مشبّه: تضرع در پیشگاه خدا

مشبّه به: ناله شتران

وجه شَبَه: امام علیه السلام نهایت کوشش در مقام تضرع و زاری در پیشگاه خداوند را به ناله ای تشبیه کرده است که شتران به هنگام از دست دادن فرزندان خود سر می دهند؛ ناله ای بسیار جانسوز و رقت بار که هر شنونده ای را تحت تأثیر خود قرار می دهد.


1) حدید، 16.

2) حَنَنْتُمْ: ناله سر دهید، فریاد بکشید؛ در اصل به معنی دلسوزی و مهربانی و ترحم است و معمولاً در جایی گفته می شود که همراه با ناله دردناکی باشد. «اُستن حنانه» به ستون چوبی گفته شده که در روایت آمده است پیامبر به آن تکیه می کرد و برای مردم خطبه می خواند. هنگامی که منبری برای پیامبر ساختند و حضرت روی آن منبر می نشست و خطبه می خواند آن ستون از فراق پیامبر ناله می کرد؛ الحنین مصدر بمعنى الشوق واصله ترجيع الناقة صوتها أثر ولدها. الوُلَّهِ: شتری که به دلیل گم کردن بچه اش سرگردان شده است؛ از مادۀ «وله» به معنی شدت غم یا شادی است که هوش را از سر می برد؛ جمع واله من الوله و هو ذهاب العقل وفقد التميز.

7. نوحه گری

وَ دَعَوْتُمْ بِهَدِيلِ الْحَمامِ (1)

و همچون کبوتران نوحه گری کنید.

تشبیه

مشبّه: تضرع در پیشگاه خدا

مشَّبَه به: نوحه گری کبوتران

وجه شبه: امام علیه السلام نهایت کوشش در تضرع در مقابل خداوند را به نوحه گری : کبوتران تشبیه می کند. زیرا وقتی کبوتران دور هم جمع می شوند، گویی به صورت دسته جمعی نوحه گری دارند.

8. راهبان تارک دنیا

وَ جَاَرْتُمْ جُوَّارَ مُتَبَتِّلِى الرَّهْبانِ (2)

الرُّهبان: دیرنشینان؛ از مادۀ «رهب» در اصل به معنی ترسیدن است؛ ترسی که آمیخته با خویشتن داری باشد. «رهبانیت» به معنی شدت تعبد و ترک دنیا آمده است و آن بدعتی بوده که گروهی از مسیحیان در آیین مسیح گذاردند، به این صورت که زنان و مردان تارک دنیا از ازدواج برای همیشه چشم می پوشند و از فعالیت های اجتماعی کناره گیری کرده، به معابدی که نام آن «دیر» است پناه می برند و مشغول عبادت می شوند؛ در اسلام به شدت از این کار نهی شده است.

و به مانند راهبان تارک دنیا زاری نمایید


1) دَعَوْتُمْ: ناله کردید. هديل: ناله و هو هو کردن؛ در اصل از ماده «هدل» به معنی سستی یا صدای ملایم است؛ اشاره به آواز کبوتری شبیه «یا کریم» که برای پیدا کردن جفت خود ناله می کند؛ گاه به جوجه کبوتر و گاه به صدای کبوتر اطلاق شده است. مقصود از «هدیل «الحمام» همان صدای غیر معمولی است که مانند ناله می باشد؛ هديل الحمام: نوحها.

2) جَارْتُمْ: زوزه بکشید، فریاد بر آورید؛ معنی مصدری دارد و به معنی فریاد آمیخته با تضرع و کمک خواستن است؛ جار: يجار من باب منع جارا و جؤارا بالضّم رفع صوته و تضرع و استغاث. مُتَبَتِّلِ: قطع رابطه کنندگان با دنیا؛ این کلمه «متبتلین» بوده که به دلیل اضافه شدن نون آن افتاده است. از ماده «تبتل» به معنی جدا شدن و کناره گیری کردن است به حالت رهبانهایی که از جامعه دوری می گزینند و در گوشه ای به عبادت مشغول می شوند اطلاق می گردد؛ و اگر به بانوی اسلام فاطمه زهرا «بتول» گفته شده به خاطر آن است که به حالت انقطاع رسیده بود و از نظر فضل و معرفت جدا و برتر از دیگر زنان بود. در بعضی از روایات آمده است که «تبتل» به معنی بلند کردن دست به درگاه خدا هنگام تضرع و زاری کردن است؛ الانقطاع إلى الله باخلاص النية.

تشبیع

مشَبّه: تضرع در پیشگاه خدا

مشبهٌ به: گریه و زاری راهبان

وجه شَبَه: نهایت تضرع در پیشگاه خدا به گریه و زاری راهبان و تارکان دنیا تشبیه شده است که در دیرهایشان در مراسم مختلف خود، به صورت فردی یا دسته جمعی نوحه گری می کنند و چون رابطه خود را از دنیا بریده اند نوحه آن ها سوز دیگری دارد.

9. تلاش در راه قُرب به خدا

وَ خَرَجْتُمْ إِلَى اللَّهِ مِنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ الْتِمَاسَ الْقُرْبَةِ إِلَيْهِ فِي ارْتِفَاعِ دَرَجَةٍ عِنْدَهُ و دست از اموال و فرزندان بکشید تا به قرب الهی و مقامات والا نزد او دست یابید.

10. عظیم بودن ثواب و عقاب خداوند

أَوْ غُفْرَانِ سَيِّئَةٍ أَحْصَتْهَا كُتُبُهُ وَ حَفِظَها رُسُلُهُ لَكَانَ قَلِيلًا فِيمَا أَرْجُو لَكُمْ مِنْ ثَوَابِهِ وَ أَخَافُ عَلَيْكُمْ مِنْ عِقَابِهِ (1)

اَرجو: امید دارم.

اَخافُ: می ترسم.

یا آمرزش گناهانی که کتاب های الهی ثبت کرده و فرشتگانش حفظ نموده بخواهید. بی شک در برابر پاداشی که برایتان امید دارم و کیفری که از آن بر شما بیم دارم کاری کوچک و ناچیز است.

نکته

امام علیه السلام با عبارت خَرَجْتُمْ إِلَى اللهِ مِنْ الأمْوالِ وَالأولاد بالاترین ایثار و فداکاری را مورد اشاره قرار می دهد و دلیلش این است که تمام عمر دنیا، از آغاز تا پایان، و تمام نعمت ها و ثروتهای مادی از ازل تا ابد در برابر عمر آخرت و مواهب و نعمت های آن جهان، لحظه ای زودگذر و نعمتی ناچیز و قطره ای در برابر دریا است. بدیهی است تا این معرفت و شناخت دربارۀ دنیا و آخرت پیدا نشود، آن گذشت و ایثار، و آن تضرع و زاری جانسوز حاصل نخواهد شد. (2)


1) أحْصَتُ: احصاء کرد؛ جمع نمود. حَفِظَ: حفظ کرد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص598.

مشابه

صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَة (1)ایام کوتاهی را صبر و شکیبایی کردند (و ایثار و فداکاری) نمودند همین امر راحتی و آرامش طولانی برای آن ها آورد.

11. نامحدود بودن نعمت های الهی

وَ تَاللَّهِ لَوِ انْمَاثَتْ قُلُوبُكُمُ انْمِيَاثاً وَ سَالَتْ عُيُونُكُمْ مِنْ رَغْبَةٍ إِلَيْهِ أَوْ رَهْبَةٍ مِنْهُ دَماً ثُمَّ عُمِّرْتُمْ فِي الدُّنْيَا مَا الدُّنْيَا بَاقِيَةُ مَا جَزَتْ أَعْمَالُكُمْ وَ لَوْ لَمْ تُبْقُوا شَيْئاً مِنْ جُهْدِكُمْ أَنْعُمَهُ عَلَيْكُمُ الْعِظَامَ وَ هُدَاهُ إِيَّاكُمْ لِلْإِيمَانِ (2)

رَهْبَة: ترس.

مَا الدُّنْيا باقِيَةُ: تا زمانی که دنیا باقی باشد.

ما جَزَتْ: كفایت و برابری نمی کند.

به خدا قسم اگر از روی اشتیاق به خدا و بیم و ترس از او دلتان آب شود و چشمتان آب بگرید آن گاه تا دنیا باقی است زنده بمانید اعمال شما - هر چند از هیچ تلاشی کوتاهی نکنید - با نعمت های بزرگی که به شما داده و هدایت به ایمان که از آن برخوردارتان ساخته برابری نخواهد کرد.

نکته ها

احساس عمیق نسبت به بزرگی و عظمت خداوند ناشی از عاملی فراتر از تفکر ژرف و عمیق است زیرا خرد آدمی محدود است و توانایی درک نامتناهی را ندارد. (3)

مقصود این است که اگر از ترس یا از شوق خدا دل هایتان همچون نمک در آب حل شود و از چشم هایتان به جای اشک خون ببارد و عمرتان هم تا پایان دنیا طول بکشد و شبانه روز هم اطاعت و عبادت خدا را انجام بدهید نمی توانید حق آن نعمت های بزرگ خدا را ادا کنید و همین که شما را هدایت کرده و مؤمن شده اید نعمت بزرگی است که اگر تا پایان دنیا هم شبانه روز عبادت کنید نمی توانید حق آن را ادا کنید.


1) نهج البلاغه، خطبه 193

2) تالله: قسم به خدا. انماثَت: ذوب شد، گداخته شد؛ از ماده «موث» به معنی حل کردن چیزی در آب است و «انمیاث» که از باب انفعال می باشد به معنی حل شدن و ذوب شدن است. در خطبه بالا به معنی نهایت تلاش و کوشش در راه خداست؛ انماث: القلب ذاب.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص562.

مشابه

وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةِ أَقْلَامُ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرِ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيم (1)و اگر همه درختان روی زمین قلم شوند و دریا مرکب و هفت دریای دیگر به مددش بیاید سخنان خدا پایان نمی یابد و خدا پیروزمند و حکیم است. بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمان... (2)بلكه خدا بدان سبب که شما را به ایمان راه نموده است بر شما منت می نهد. هذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (3)این فضل خداست که به هرکس که خواهد ارزانی دارد و خداوند بخشاینده و داناست.


1) لقمان، 27.

2) حجرات، 17.

3) مائده، 54

خطبه 53

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: عید قربان

مخاطب: مردم

موضوع اعتقادی

ویژگی: ارائه حکم فقهی (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه امام علیه السلام بعضی از جزئیات و ریزه کاری های قربانی را بیان می کند؛ گویی می خواهد بحث های کلی خطبۀ گذشته را با بحث در جزئیات تکمیل کند و نشان دهد که مردان خدا تنها به کلیات نمی پردازند بلکه به تمام دستورهای شرع توجه دارند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص111

وَ مِنْ تَمَامِ الْأَضْحِيَّةِ اسْتِشْرَافُ أُذُنِهَا وَ سَلَامَةُ عَيْنِهَا فَإِذَا سَلِمَتِ الْأُذُنُ وَ الْعَيْنُ سَلِمَتِ الْأُضْحِيَّةُ وَ تَمَّتْ وَ لَوْ كَانَتْ عَضْبَاءَ الْقَرْنِ تَجُرُّ رِجْلَهَا إِلَى الْمَنْسَكِ.

1. کامل بودن قربانی

وَ مِنْ تَمَامِ الْاضْحِيَّةِ اسْتِشْرافُ أُذُنِهَا، وَ سَلامَةُ عَيْنِها فَإِذَا سَلِمَتِ الْأَذُنُ وَالْعَيْنُ سَلِمَتِ الأضْحِيَّةُ وَتَمَّتْ (1)

از شرایط کمال قربانی آن است که گوش هایش صاف و برافراشته و چشمانش سالم باشد. بنابراین هرگاه گوش و چشم سالم باشد قربانی کامل و سالم است.

نکته ها

هدف نهایی قربانی کردن علاوه بر احیای شعار الهی، آن است که گروهی از نیازمندان از آن بهره مند شوند. قرآن مجید چنین می فرماید: وَ الْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافٌ فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَ كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون شتران قربانی را برای شما از شعایر خدا قرار دادیم. شما را در آن خیری است و همچنان که بر پای ایستاده اند نام خدا را بر آن ها بخوانید و چون پهلویشان بر زمین رسید از آن ها بخورید و فقیران قانع و گدایان را اطعام کنید. این ها را برای شما رام کردیم باشد که سپاسگزاری کنید.

كلمه «تَمّت» به این معناست که اگر گوش و چشم قربانی سالم نباشد تمام منیست و این تعبیر دلالت دارد بر شرط بودن سلامت گوش و چشم


1) الاضْحِيَّة: حیوانی که در روز عید قربان قربانی شود؛ در اصل از ضحی» به معنی ظهور و بروز است و صبحگاهان را از این رو «ضحی» می گویند که آفتاب بالا می آید و ظاهر و آشکار می شود و قربانی را از این رو اضحیه» می گویند که بعد از بالا آمدن آفتاب روز عید انجام می گیرد؛ بضم الهمزة و كسرها اتباعا للحاء و الياء المخففة و الجمع أضاحي ويقال ضحية أيضا و الجمع ضحايا كعطية وعطايا وهى الشاة التي تضحي بها أي تذبح بها ضحاة، و منها سمّى يوم الاضحى للعاشر من ذى الحجة. استشرافُ أُذُنِها: بررسی سالم بودن گوش قربانی؛ « اسْتِشْرافُ» از ماده «شرف» در اصل به معنی بلندی ظاهر یا بلندی مقام آمده است و منظور از «استشراف اذن» این است که گوشهای حیوان بلند و برافراشته باشد که نشانه سلامت آن است؛ الارتفاع و الانتصاب يقال اذن شرفاء اى منتصبة.

2. موارد مضر برای قربانی

وَلَوْ كَانَتْ عَضْباءَ الْقَرْنِ تَجُرُّ رِجْلَهَا إِلَى الْمَنْسَكِ (1)

الْمَنْسَكِ: محل عبادت؛ منظور محل قربانی کردن است؛ از ریشه نَسَكَ به معنای عبادت؛ منسک: محل عبادت که در این جا منظور محل قربانی کردن است مناسک مواقف و اعمال حج؛ محلّ النسك و هو العبادة و المراد به هنا المذبح و يجوز فيه فتح السين وكسرها.

هر چند [قربانی] شاخ شکسته باشد و با پای لنگ به قربانگاه آید.

نکته ها

در بعضی از نسخه های این خطبه جمله ای در ذیل عبارت تَجُرُّ رِجْلَهَا إِلَى الْمَنْسَكِ آمده و آن جمله فلا تجزی است؛ بنابراین مفهوم جمله این می شود که اگر شاخ آن شکسته باشد و بر اثر لنگ بودن پایش را روی زمین بکشد برای قربانی کافی نیست. (2)

قربانی بر دو نوع است واجب و مستحب شرط واجب بودن قربانی، در هر مکان و زمان آن است که ناقص الخلقه نباشد. مواردی که قربانی واجب می شود: 1. حج تمتع؛ 2. اگر فرد مؤمن یکی از چهارپایان را صید کرد باید مانند آن را کفاره بدهد؛ 3. ناتمام ماندن حج؛ 4. اگر فرد محرم برای ناچاری سر خود را تراشید باید یکی از این سه کفاره را بدهد سه روز روزه یا اطعام شش نفر فقیر و یا قربانی.

قربانی مستحب این شرایط را ندارد. مدت تقدیم قربانی مستحب برای کسانی که در مِنی هستند فقط چهار روز است عید قربان و سه روز پس از آن (موسوم به ایام تشریق). این مدت برای کسانی که در منی نیستند فقط سه روز است یعنی عید و دو روز پس از آن بهترین ساعات برای کشتن قربانی پس از طلوع خورشید روز عید می باشد. (3)


1) عَضُباءَ: شاخ شکسته؛ از ماده «عضب» به معنی قطع کردن است و عضباء القرن» به معنی حیوانی است که شاخش شکسته یا قطع شده باشد و گاه به شتری که گوشش را شکاف داده باشند «ناقه عضباء» گفته می شود؛ المكسور القرن وقيل القرن الداخل. تَجُرُّ رِجْلَها: پای خود را بکشد یعنی پایش شکسته یا فلج شده باشد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 605

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص 565.

خطبه 54

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در روزهای آغازین جنگ صفین، سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان

موضوع: سیاسی، اخلاقی

ویژگی: بینش حق محور امام علیه السلام (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه اشاره به فشار زیادی دارد که در امر بیعت یا در امر جنگ با شامیان بر امام علیه السلام وارد شد و سرانجام امام تصمیم نهایی خود را بر جنگ گرفت؛ تصمیمی آمیخته با دوراندیشی و اعتماد به نفس و دور از هرگونه شتاب زدگی و یک سونگری.

امام علیه السلام در این خطبه به کیفیت و نتایج بیعت مردم با خود اشاره می کند: 1. چون بیعت واجد شرایط واقعی انتخاب زمامدار بوده است نقض آن به هر شکلی مساوی نقض شخصیت بیعت کننده بوده باعث سقوط می شود؛ 2. جامعه ای که از چنین بیعتی تخلف کند، هرگز روی خوشی را هم نخواهد دید زیرا وقتی جامعه ای نتواند جو پاک سیاسی را تحمل کند، بدون تردید در جوی آلوده به ناپاکی به حیات اجتماعی و سیاسی می پردازد. (2)


1) شناسنامه خطبه، ص56.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 10، ص158.

فَتَدَاكُوا عَلَيَّ تَدَاكَ الْإِبِلِ الْهِيمِ يَوْمَ وِرْدِهَا وَ قَدْ أَرْسَلَهَا رَاعِيهَا وَ خُلِعَتْ مَثَانِيهَا حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قَاتِلِىَ أَوْ بَعْضُهُمْ قَاتِلُ بَعْضٍ لَدَيَّ، وَ قَدْ قَلَّبْتُ هَذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ حَتَّى مَنَعَنِي النَّوْمَ فَمَا وَجَدْتُنِي يَسَعُنِي إِلَّا قِتَالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ (صلى الله عليه وآله. فَكَانَتْ مُعَالَجَةُ الْقِتَالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعَالَجَةِ الْعِقَابِ وَ مَوْتَاتُ الدُّنْيَا أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مَوْتَاتِ الْآخِرَةِ).

1. پیکار با گروه ستمگر

فَتَدَاكُوا عَلَيَّ تَدَاكَ الْإِبِلِ الْهِيمِ يَوْمَ وِرْدِهَا وَ قَدْ أَرْسَلَهَا رَاعِيهَا وَ خُلِعَتْ مَثَانِيهَا حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قَاتِلِيَّ أَوْ بَعْضُهُمْ قَاتِلُ بَعْضٍ لَدَيَّ (1)

وِردِ: نوبت ورود به آب؛ چون آب در همه جا و به اندازه کافی نبود شتران را در روزهای معینی به لب آب می آوردند؛ اسم مصدر است به معنی ورود و گاه آن را مصدر ذکر کرده اند که به عنوان تأکید معنی فاعلی می دهد. این واژه معنی جمعی نیز دارد و به گروهی که در کنار نهر برای برگرفتن آب می آیند اطلاق می شود واژه ورود که در اصل همین معنی را داشته با گذشت زمان گسترش یافته و به قرار گرفتن در کنار هر چیزی اطلاق شده است؛ الشرب و في بعض النسخ يوم ورودها و هو حضورها لشرب الماء.

اَرْسَلَ: رها کرد.

راعی: ساربان.

خُلعت: برکَند، باز شد؛ برداشته شد.

مثانی: زانو بندها؛ جمع «مثناه» و «مثناه» به معنی ریسمانی است که از پشم یا موی حیوانات درست می کنند و پای حیوان را به آن می بندند و به آن «عقال» نیز گفته می شود. سپس به هر چیز پیچیده ای اطلاق شده است. این واژه در اصل از ماده «ثَنی» به معنی تکرار کردن و پیچیدن و برگرداندن قسمت های چیزی بر روی قسمت های دیگر است و به عدد «دو» به همین جهت «اثنان» گفته می شود چراکه بازگشت و تکراری در آن هست؛ جمع مثناة بالفتح والكسر و هي الحمال من صوف أو شعر يثنى و يعقل بها البعير.

ظننت: گمان کردم

لَدَى: نزد من


1) تداکوا: ازدحام کردند به یکدیگر تنه زدند؛ این واژه در اصل به معنی زمین صاف و نرم است و از آن جا که برای صاف کردن یک زمین ناهموار باید آن را بکوبند در بسیاری از موارد این واژه به معنی کوبیدن شدید به کار رفته است. اصل معنی: «دک» همان کوبیدن است و چون لازمه کوبیدن و ویران کردن، صاف و هموار نمودن است این واژه بر زمین مسطح اطلاق می شود. «ارض دکاء» به زمین صاف و گسترده و «ناقه دکاء» به شتر بدون کوهان اطلاق می گردد؛ الدى هو الدّق و التداك مأخوذ منه. الهيم: شتران تشنه؛ جمع «آهيم» و «هَيماء»؛ صفت مشبهه است به معنی حیوان یا انسانی که از شدت تشنگی یا عارضه ای دیگر چنان منقلب شده که پیوسته به سویی می رود و باز می گردد و در اصل از ماده «هیم» به معنی تشنگی و عطش یا بیماری عطش گرفته شده و به عاشقان بیقرار هیمان گفته می شود؛ بالكسر العطاش.

مردم همانند شتران تشنه کامی که به آب برسند و ساربان آن ها را رها کند و پایبند و عقال از آن ها برگیرد بر من هجوم آوردند. من گمان کردم مرا بر اثر فشار خواهند گشت یا بعضی به وسیلهٔ برخی دیگر در برابر من از میان خواهند رفت.

نکته ها

تداکوا» از مادۀ «دک» به معنی کوبیدن و خرد کردن و مسطح ساختن است و در این خطبه اشاره به وضع شترانی است که فوق العاده تشنه اند و وارد آبگاه می شوند و هرکدام دیگری را می کوبد و کنار می زند تا زودتر به آب برسد. «هیم» جمع «آهیم» به معنی حیوان یا انسانی است که از شدت تشنگی یا عارضه دیگر متحیر شده و پیوسته این طرف و آن طرف می رود. (1)

بیعت با امام از آن جهت بود که امام علیه السلام سلامت دین و دنیای آنان را ضمانت می داد چراکه در زمان خلافتش بیت المال را به عدالت بین مردم تقسیم می کرد و حق ضعیف را از قوی می گرفت. (2)

«تَداكَ الأبل»: مفعول مطلق نوعی است یعنی این مردم هجوم آوردند و خودشان را به من می زدند مانند هجوم شترهای تشنه وقتی که شترها را برای خوردن آب رها می کنند از بس برای رسیدن به آب عجله می کنند هنگام دویدن به همدیگر می خورند. در این تشبیه عظمت هجوم مردم برای بیعت با آن حضرت نشان داده شده است.

دلیل این که امام در مثال هایی که می آورند به شتر مثال می زنند این است که ظاهراً در آن زمان عمدتاً سرمایه عرب ها شتر بوده و از همه بیشتر نام شتر بر زبان ها جاری بوده است. اعراب برای هر یک از حالات شتر اسمی گذاشته که بیش از هزار اسم و صفت است.

دو جمله «قَدْ اَرْسَلَها راعيها، وَ خُلِعَتْ مَثانيها» دو صفت هستند برای «ابل الهیم» مقصود این است که این شترها تا وقتی که در قید و بند بوده اند تشنگی را تحمل می کردند ولی وقتی که باز شدند و از قید و بند نجات آمدند برای هجوم آوردن بر لب آب از سر و کله هم بالا می روند.

«حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُمْ قاتلي ...» هدف حضرت از کشتن من یا از کشتن بعضی بعض دیگر را این نیست که حضرت خیال کرده اند این ها می خواهند همدیگر را بکشند بلکه از بس که شلوغ می کردند و می خواستند بر یکدیگر پیشی بگیرند امام خیال می کند ممکن است بعضی زیر دست و پای بعضی دیگر کشته شوند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 613

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص569.

تشبیه

مَشَّبه: مردم

مَشَّبه به: شتران تشنه

وجه شبه: امام علیه السلام شدت هجوم مردم برای بیعت با خود را به هجوم آوردن شتران تشنه کامی تشبیه می کند که برای رسیدن به آبگاه هجوم می آورند.

2. مطالعه و بررسی در مورد جنگ با شامیان

وَ قَدْ قَلَّبْتُ هَذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ حَتَّى مَنَعَنِي النَّوْمَ فَمَا وَجَدْتُنِي يَسَعُنِي إِلَّا قِتَالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ (صلى الله عليه وآله فَكَانَتْ مُعَالَجَةُ الْقِتَالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعَالَجَةِ الْعِقَابِ وَمَوْتَاتُ الدُّنْيَا أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مَوْتَاتِ الْآخِرَةِ) (1)

يَسَعُنی: به من راه دهد؛ از ریشه وَسَعَ؛ فعل مضارع که واو آن حذف شده است.

الْجُحُودُ: انکار؛ كفر.

مُعالَجَة: ممارست؛ با دست و پنجه کار کردن.

آهْوَنَ: آسان تر.

مَوْتاتِ: مرگ ها؛ جمع (موت) به معنی مرگ است ولی به معنی از دست دادن چیزی نیز به کار می رود؛ در خطبه بالا در همین معنی استعمال شده است این واژه به معنی شدائد و حوادث سخت که موجب از دست رفتن آرامش انسان می شود نیز به کار رفته است.

من درباره این موضوع زیر و رو نموده به گونه ای که خواب را از چشمم ربود، سرانجام به این نتیجه رسیدم که چاره ای جز این نیست که یکی از دو راه را برگزینم یا به نبرد برخیزم یا آن چه را محمد صلی الله علیه و آله آورده است انکار کنم دیدم تن دادن به جنگ (و مرارت دنیا) از تن دادن به کیفر پروردگار (در قیامت) آسان تر است و از دست رفتن دنیا در برابر از دست دادن آخرت برایم سهل تر است.

نکته ها

در دو راهی ها انسان باید اصلح را بشناسد و انتخاب کند و شجاعت عمل به آن را داشته باشد.

امام هرگز تسلیم فشارهای مردم نمی شد و تا چیزی را دقیقاً مورد بررسی قرار نمی داد، درباره آن تصمیم نمی گرفت. (2)


1) قَلْبْتُ: زیر و رو کردم، از ریشهٔ «قلب» که به باب تفعیل رفته است؛ تَقَلُّب از باب تفعل از همین ماده است. «مَنَعَنِي النَّوْمَ: خواب را از من گرفت.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، صص614 و 615.

قَدْ قَلَّبْتُ هذَا الْأمْرَبَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ: یعنی زیر و رویش کردم و مقصود بررسی کردن آن چیز است می خواه بفرمایند که با دقت کامل پیرامون آن توجه کرده ام. آن چه برای امام علیه السلام اهمیت داشت مسئله جلب رضا و خشنودی پروردگار بود. (1)

معلوم می شود پیکارهای امام پیکار کفر و ایمان و اسلام و جاهلیت بود و به همین دلیل با تمام توان به مقابله برخاست و مصلحت اندیشی های راحت طلبان و دنیا پرستان را کنار گذاشت. (2)

فَما وَجَدْتُنِي يَسَعُنى إِلا قِتَالُهُمْ أَوِ الْجُحُودُ بِما جَاءَ بِهِ مُحَمَّد: ملازمه جنگ نکردن با انکار به آن چه رسول خدا فرموده در این است که پیامبر از طرف خداوند به حضرت علی خبر داده بود که باید با ناکثین و مارقین و قاسطین جنگ کند وقتی که رسول خدا صادق است پس جنگ با این سه جنگ با این سه طایفه برای حضرت علی لازم است و فرار از جنگ به معنای تکذیب اخبار غیبی و دستور رسول خداست. مشابه

وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَه (3)با آنان نبرد کنید تا دیگر فتنه ای نباشد... فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُما عَلَى الْأُخْرِى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ الله (4)و اگر یک گروه بر دیگری تعدی کرد با آن که تعدی کرده است بجنگید تا به فرمان خدا باز گردد. تشبیه

مُشْبَه: مرگ

مُشَّبَه به: هول و هراس

وجه شَبَه: امام علیه السلام مرگ را به هول و هراس تشبیه کرده است و جهت شباهت آن سختی و شدتی است که در هر دو وجود دارد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص614 و 615.

2) همان.

3) انفال، 39.

4) حجرات، 9.

خطبه 55

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در آستانه جنگ صفین، سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان (شایعه سازان)

موضوع: سیاسی، اخلاقی

ویژگی: عنصر هدایتگری امام علیه السلام (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام این خطبه را در حالی ایراد فرمود که یارانش در صفین از تأخیر فرمان جنگ ناراحت بودند معاویه چنان شخصیت خود را در قدرت پرستی در این دنیا، محو و متلاشی کرده بود که امیدی به بازگشت او به یک شخصیت سالم وجود نداشت. امام علیه السلام در شروع جنگ و حمله به او تأخیر می ورزد و در این خطبه دلایل این کار را بیان می دارد.


1) شناسنامه خطبه، ص55.

أَمَّا قَوْلُكُمْ أَكُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ، فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِي دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَيَّ وَأَمَّا قَوْلُكُم شَكّاً فِي أَهْلِ الشَّامِ، فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِي وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا.

1. بی باکی امام از مرگ

أَمَّا قَوْلُكُمْ أَكُلَّ ذَلِكَ كَرَاهِيَةَ الْمَوْتِ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِي دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَو خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَى اما این که می گویید تأخیر در جنگ ناخشنودی از مرگ است به خدا سوگند! باک ندارم از این که من به سوی مرگ بروم یا مرگ به سوی من آید.

نکته ها

جمله «فَوَاللهِ ما ابالی» اشاره به این حقیقت دارد که افراد عادی و بی هدف، هرگز به استقبال مرگ نمی روند، بلکه نشسته اند تا در پایان عمر مرگ به سراغ آن ها بیاید. این در حالی است که برای افراد شجاع و هدفدار و با ایمان تفاوتی نمی کند به استقبال مرگ بشتابند یا در اجل مقدّر مرگ به سراغ آن ها بیاید. (1)

«کراهِيَة» به دلیل مفعول له واقع شدن منصوب است نه مرفوع.

مشابه

وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِب أَنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمه (2)به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ (شهادت) از علاقه طفل شیر خوار به پستان مادر بیشتر است. وَ الَّذِي نَفْسُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ بِيَدِهِ لَأَلْفُ ضَرْبَةٍ بِالسَّيْفِ أَهْوَنُ عَلَيَّ مِنْ مِيتَةٍ عَلَى الْفِرَاشِ فِي غَيْرِ طَاعَةِ اللَّه (3)سوگند به آن کس که جان فرزند ابوطالب به دست اوست هزار ضربه شمشیر بر من آسانتر دلپذیرتر است از مرگ در بستر در غیر اطاعت پروردگار


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص621

2) نهج البلاغه، خطبه 5.

3) همان، خطبه 123.

2. حکمت تأخیر جنگ

وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ شَكّاً في أَهْلِ الشَّامِ فَوَاللَّهِ ما دَفَعْتُ الْحَرْبَ يَوْمَا إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بي طَائِفَةٌ فَتَهْتَدِيَ بِي وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئي (1) اما این که می گویید: «تأخیر در جنگ به سبب این است که من در مبارزه با شامیان تردید دارم به خدا سوگند (این تصوّر باطل و خیال خامی است) من اگر هر روز جنگ را به تأخیر می اندازم به خاطر آن است که امیدوارم گروهی از آنان به ما بپیوندند و هدایت شوند و در لابه لای تاریکی ها پرتوی از نور مرا ببینند و به سوی من آیند.

نکته ها

جنگ وسیله ای برای دفع شر است و به خودي خود هدف نیست. لذا نباید به طرف آن رفت، مگر پس از نومیدی از دشمن. (2)

جمله «تَعْشُوَ إِلى ضَوْئِی» اشاره به این حقیقت است که فضای جامعه اسلامی را در آن روز، تاریکی و ظلمتِ جهل و نادانی و تبلیغات زیان بار فراگرفته بود و تنها چراغی که می توانست آن فضا را روشن کند نور امام و افکار او بود به همین دلیل امام تا جایی که می شد جنگ را به عقب می انداخت. (3)

مشابه

وَ لَا تَيْأَسُوا مِنْ مُدْبِرٍ فَإِنَّ الْمُدْبِرَ عَسَى أَنْ تَزِلَّ بِهِ إِحْدَى قَائِمَتَيْهِ وَ تَثْبُتَ الْأُخْرَى فَتَرْجِعَا حَتَّى تَثْبُتَا جَمِيعا (4)و نسبت به آن که از آن کناره گرفته ناامید .مباشید. زیرا ممکن است یک پایش بلغزد و پای دیگرش استوار بماند ولی بالاخره روزی هر دو قدمش استوار می گردد.


1) تَعْشُو: کورکورانه حرکت کند؛ در اصل از ماده «عشو» به معنی تاریکی و عدم وضوح چیزی است؛ نماز «عشا» را از این جهت عشا می گویند که در آغاز شب خوانده می شود. «عشی» به معنی آخر روز است که هوا کم کم تاریک می شود و «اعشی» به کسی می گویند که دید چشمش ضعیف است؛ عشى إلى نار وإليها يعشو عشوا رآها ليلا من بعيد ببصر ضعيف فقصدها، و يقال لكلّ قاصد عاش.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 574

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 624

4) نهج البلاغه، خطبه 100.

جنگ آخرین طریق درمان

وَ ذَلِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَها عَلَى ضَلَالِها وَإِنْ كَانَتْ تَبُوءُ بِآثامها (1)

و این برای من بهتر است از کشتن آن ها در حالی که گمراهند هرچند در این صورت نیز گرفتار گناهان خویش می شوند.

نکته ها

حضرت اشاره ای به تأخیر جنگ به امید هدایت یافتن برخی از لشکریان دشمن دارد، چراکه تأخیر انداختن جنگ از شتاب در شروع آن بهتر است، زیرا ممکن است به دلیل شتاب زدگی، فردی گمراه کشته شود. (2)مقصود حضرت از تأخیر انداختن اعلان حقانیت و رسیدن لشکر شام به حق و عدالت است و این کار در نظر حضرت از هرچیزی بهتر است.

اصولاً هدف اصلی خلقت و همه رنج و زحمات انبیا، هدایت است. پیامبر صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین فرمودند: لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْكَ عَبْداً مِنْ عِبَادِهِ خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ مِنْ مَشَارِقِهَا إِلَى مَغَارِبِهَا (3)خداوند به دست و راهنمایی تو بنده ای از بندگان خود را هدایت فرماید بهتر است برای تو از همه دنیا از شرق تا غرب.

«ذلِک»: اسم اشاره است و به جمله «فَتَهْتَدِی بی» در جمله قبل می خورد یعنی این که اهل شام به وسیله ما هدایت شوند نزد من محبوب تر و بهتر است.


1) تبوء: برگردد؛ از مادۀ «بوء» به معنی رجوع و بازگشت است و گفته می شود که ریشه اصلی آن به معنی صاف و مسطح کردن است و چون انسان به هنگام ساختن منزل محل بنا را صاف می کند و هرجا برود به منزلگاه بر می گردد، معنی رجوع از آن اراده می شود. آثام: گناهان؛ به نظر می آید که معنی اصلی اثم، ضرر باشد؛ در قرآن می خوانیم: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمَ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما (بقره: 219). در این صورت به گناه و قمار و خمر و مطلق کار حرام از آن جهت اثم می گویند که ضررند و از خیر باز می دارند؛ باء باثمه رجع به قال سبحانه: إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ اى ترجع إلى ربّك متلبسا باثمی و اثمک.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج1، ص 575.

3) مصباح الشریعه، ص199.

خطبه 56

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از حکمیت در صفین، سال 37 هجری مخاطب: سپاهیان

موضوع: سیاسی، اعتقادی

ویژگی: ذکر پیامبر (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه از سخنانی است که امام در ایام صفین هنگامی که مردم را به صلح دعوت می نمود، درباره اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله و اطاعت بی قید و شرط آنان از آن بزرگوار بیان فرموده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 59.

وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَإِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا يَزِيدُنَا ذَلِكَ إِلَّا إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً وَ مُضِيّاً عَلَى اللَّقِمِ وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الْأَلِمِ وَ جِدّاً فِي جِهَادِ الْعَدُوِّ ، وَ لَقَدْ كَانَ الرَّجُلُ مِنَّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنَا يَتَصَاوَلَانِ تَصَاوَّلَ الْفَحْلَيْنِ يَتَخَالَسَانِ أَنْفُسَهُمَا أَيُّهُمَا يَسْقِي صَاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ فَمَرَّةً لَنَا مِنْ عَدُوِّنَا وَ مَرَّةٌ لِعَدُوِّنَا مِنَّا، فَلَمَّا رَأَى اللَّهُ صِدْقَنَا أَنْزَلَ بِعَدُونَا الْكَبْتَ وَ أَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِياً جِرَانَهُ وَ مُتَبَوَّنَاً أَوْطَانَهُ، وَ لَعَمْرِي لَوْ كُنَّا نَأْتِي مَا أَتَيْتُمْ مَا قَامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ وَ لَا أَخْضَرَّ لِلْإِيمَانِ عُودٌ وَ ايْمُ اللَّهِ لَتَحْتَلِبُنَّهَا دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّهَا نَدَما).

1. فداکاری های مخلصانه امام در عصر رسول الله

وَ لَقَدْ كُنّا مَعَ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم نَقْتُلُ آبَاءَنا وَ أَبْناءَنَا وَإِخْوانَنَا وَ أَعْمَامَنا ما در رکاب رسول خدا صلى الله عليه وآله پدران و فرزندان و برادرها و عموهای خود را از پای در می آوردیم.

نکته ها

از جمله تأثیرات شگفت دین مبین اسلام بر مردم عصر خود آن بود که آن ها تعصبات دینی و الهی را جایگزین تعصبات قومی و قبیله ای کردند به گونه ای که در بسیاری از جنگ های صدر اسلام تعداد زیادی از نیروهای دو طرف، خویشاوند یکدیگر بودند.

«ل» در کلمه «لَقَدْ» مفتوح و برای توطئه قسم است مثل این که یک قسم در این جا بوده که حذف شده است یعنی به خدا سوگند ما با رسول خدا بودیم مقصود این است که در جنگ های صدر اسلام در رکاب رسول خدا جنگ می کردیم.

مشابه

قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِي سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ... (1)اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و زنانتان و خویشاوندانتان و اموالی که اندوخته اید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و خانه هایی که بدان دلخوش هستید برای شما از خدا و پیامبرش و جهاد کردن در راه او دوست داشتنی تر است، منتظر باشید تا خدا فرمان خویش را بیاورد.


1) توبه، 24.

2. برکات ایثار

2. 1. افزایش ایمان و تسلیم

مَا يَزِيدُنَا ذَلِكَ إِلَّا إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً این همراهی با پیامبر و ایثار و فداکاری در راه حق بر ایمان و تسلیم ما می افزود.

2. 2. حرکت در راه راست

وَ مُضِيّاً عَلَى اللَّقَمِ (1) و حرکت در راه راست [ما می افزود].

2. 3. صبر و استقامت

وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الأَلَمِ (2) و شکیبایی بر سوزش درد [ما می افزود].

2. 4. استواری در جهاد

وَ جِدّاً في جِهادِ الْعَدُوِّ و ما را بر جهاد پیگیر در مقابل دشمن ثابت قدم می ساخت

نبرد با دشمن

وَ لَقَدْ كانَ الرَّجُلُ مِنّا وَالأخَرُ مِنْ عَدُوّنا يَتَصَاوَلَانِ تَصاوَّلَ الْفَحْلَيْنِ (3)

گاهی یکی از ما با فرد دیگری از دشمن به صورت دو قهرمان با هم نبرد می کردند.


1) اللقم: راه مستقیم به شاهراه یا جاده روشن گویند؛ در اصل از «لقم» به معنی سرعت در خوردن است و از آن جا که جاده های وسیع افراد را در خود جای می دهد و گویی با سرعت می بلعد به آن ها «لَقَم» گفته شده است؛ الطريق بالتحريك الجادة الواضحة.

2) مَضَضِ: درد و سوزش زخم، به معنی ریشه دار شدن اندوه در قلب یا ایجاد سوزش است؛ المضض: بفتح الأول و الثاني أيضا وجع الالم.

3) يَتَصاوَلان: به هم حمله می کردند؛ از مادۀ «صول به معنی پریدن روی چیزی است به عنوان قهر و غلبه؛ تصاول به حکم آن که از باب تفاعل است به این معنی است که دو نفر یا دو گروه به یکدیگر حمله کنند؛ الصولة: الحملة و التصاول مأخوذ منه و هو أن يحمل كلّ واحد من القرنين على صاحبه. الْفَحْلَيْن: دو شتر یا گاو یا هر حیوان نر دیگر که برای به دست آوردن یک ماده با هم بجنگند.

4. تلاش برای شکست یکدیگر

يَتَخالَسانِ أَنْفُسَهُما أَيُّهُما يَسْقى صاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُون (1)

الْمَنُونِ: مرگ. کأس المنون: جام مرگ.

به گونه ای که، هر یک می خواست کار دیگری را بسازد و جام مرگ را به او بنوشاند.

5. چرخش پیروزی و شکست بین اصحاب و دشمن

فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوّنا، وَ مَرَّةً لِعَدُوّنا مِنّا [آری گاه ما بر دشمن پیروز می شدیم و گاهی دشمن بر ما.

6. صداقت و اخلاص رمز پیروزی

فَلَمَّا رَأَى اللَّهُ صِدْقَنا أَنْزَلَ بِعَدُوِّنَا الْكَبْتَ، وَأَنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرِ هنگامی که خداوند صدق و اخلاص ما را دید ذلت و خواری را بر دشمنان ما نازل کرد و پیروزی و نصرت را به ما عنایت فرمود.

7. گسترش اسلام

حَتَّى اسْتَقَرَّ الْإِسْلَامُ مُلْقِياً جِرانَهُ، وَ مُتَبَوِّنَا أَوْطَانَهُ (2)

جران: گردن یا گردن ،شتر قسمت جلو گردن شتر است که به هنگام استراحت و آرامش کامل آن را بر زمین می نهد؛ جران: البعير مقدم عنقه من مذبحه إلى منحره؛ فاذا برك البعير و مد عنقه على الارض. قيل: القى جرانه بالارض.

مُتَبَوَّئاً: جا گرفته؛ اسم فاعل از تبوء؛ تبوّأت: المنزل نزلته، نزلته وقيل ان الباءة هو الموضع الذي تبوء اليه الابل، عبادة عن المنزل.

اَوطان: جایگاه ها

تا آن جا که اسلام در همه جا استقرار یافت و در کشور پهناور خود جای گرفت.


1) تخالس: در موردی گفته می شود که دو نفر قصد غارت و ربودن اشیاء یکدیگر را داشته باشند؛ از ماده «خلس» به معنی ربودن و قاپیدن است؛ به دزدانی که کیف را می زنند یا اشیاء دیگر را می ربایند و فرار می کنند «مختلس» می گویند؛ التخالس التسالب؛ و خلص الشيء؛ خلسه من باب ضرب اختطفه بسرعه على غفلة. يَسْقی: می نوشاند.

2) الْكَبْت: سرکوب و خاری شکست؛ بر زمین زدن و خوار کردن و شکستن شخص یا چیزی است؛ الاذلال؛ کبت الله العبد. مُلْقِی: گذارنده.

نکته

«مُلْقِياً جرانَهُ»: حال است یعنی در حالتی که سینه خود را برای استراحت روی زمین انداخته است.

پایه های اسلام با راستی و فداکاری و اخلاص استوار گشت و به شرق و غرب جهان گسترش یافت و خداوند آن را بر همه ادیان چیره ساخت. (1)

عبارت «مُلْقِياً جرانَهُ» کنایه از گسترش اسلام و پیروزی مسلمین و استقرار اسلام در مناطق مختلف جهان است. (2)

استعاره

مُستعار: لفظ جِرانَ

مُستعار له: استقرار اسلام

مُستعار منه: قرار دادن گردن شتر در جایگاه خود بر روی زمین

جامع: امام علیه السلام لفظ «جران» را به عنوان استعاره به کار برده اند جهت مشابهت، استقرار یافتن اسلام در جایگاه خود؛ همچون شتری که در مکان خود راحت گرفته گردنش را با آرامش تمام بر روی زمین دراز کند.

8. پرهیز از نفاق و اختلاف

وَ لَعَمْرِى لَوْ كُنَّا نَأْتى ما أَتَيْتُمْ ما قامَ لِلدِّينِ عَمُودٌ، وَلَا اخْضَرَّ لِلأَيْمَانِ عُودٌ (3)

اخْضَر: سبز شد.

به جانم سوگند اگر ما در مبارزه با دشمنان اسلام همانند شما بودیم، هرگز ستونی از دین بر پا نمی شد و شاخه ای از درخت ایمان سبز نمی گشت.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص14.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص631.

3) لَعَمري: قسم به جان خودم عُود: چوب درخت؛ شاخه.

نکته

«لَوْ كُنَّا نَأْتى ما أَتَيْتُمْ»: اصحاب حضرت اهمال کاری می کردند و حضرت به آن ها طعن می زند که اگر ما اهمال کاری شما را در صدر اسلام داشتیم برای دین هیچ پایه و ستونی به جا نمی ایستاد.

«وَلَا اخْضَرَّ لِلْايمانِ عُودٌ»: مقصود از «عود» در این جا شاخه سبز است یعنی اگر ما هم در صدر اسلام در آن بحران ها می خواستیم مثل شما هنگام جنگ امروز و فردا کنیم هیچ شاخه سبزی برای ایمان حاصل نمی شد.

تشبیه

مشَبَّه: ایمان

مشَبَّه به: شجره طیبه

وجه شَبَه: امام علیه السلام ایمان را به شجره طیّبه ای تشبیه می کند که شاخه هایش با فداکاری مؤمنین صدر اوّل سبز و با طراوت شد و میوه ها بر آن ظاهر گشت.

تشبیه

مشَبَّه: اسلام

مشبَّه به: خیمه

وجه شَبَه: اسلام به خیمه ای تشبیه شده که ستون هایش با جهاد مخلصانه برپا شده است همان گونه که خیمه وسیلهٔ آرامش در برابر گرما و سرما و تابش آفتاب و وزش بادهای سوزان است، اسلام نیز برای جهان بشریت، آرامش و نجات از طوفان های مرگبار است.

9. پشیمانی ارمغان نفاق و اختلاف

وَايْمُ اللهِ لَتَحْتَلِبُنَّها دَماً، وَلَتُتْبِعُنَّها نَدَماً (1)

به خدا سوگند از این سستی ها به جای شیر خون خواهید دوشید و ندامتی جانکاه را در پی


1) تَحْتَلِبُنَّ: خواهید دوشید؛ باب افتعال از حلیب به معنای شیر. تُتبعنَّ: در پی خواهید آورد.

خواهید داشت.

نکته

کم کاری و کوتاهی یاران امام علیه السلام باعث پشیمانی آن ها شد. پشیمانی هنگامی رخ می دهد که حریم ها دریده و خون و ناموس مباح گردد. (1)

تشبیه

مشَبَّه: حکومت

مشَبَّه به: شتر

وجه شَبَه: حکومت به شتری تشبیه شده است که به خاطر دوشیدن بی رویه و یا به خاطر عفونت پستان، به جای شیر خون از آن می چکد؛ یعنی نتیجه معکوس می دهد. شیر یکی از بهترین و نیروبخش ترین غذاهای انسان است، در حالی که خون نه تنها غذا نیست بلکه مایه مسمومیت و فساد است.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص15.

خطبه 57

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: روزهای آخر عمر شریف امام علیه السلام در کوفه سال 40 هجری

مخاطب: یاران و اصحاب

موضوع: سیاسی تاریخی اعتقادی

ویژگی: آینده شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

آغاز این خطبه دربارۀ شخصی نکوهیده است بدون آن که به نام وی اشاره ای شود. سپس امام علیه السلام از صفات برجسته خود سخن می گوید. «ابن ابی الحدید» در شرح نهج البلاغه می نویسد: گروهی معتقدند که این سخن درباره زیاد است و گروهی دیگر آن را درباره «حجاج» یا درباره «مغیره» می دانند هر چند به ویژگی های معاویه بیشتر تناسب دارد، زیرا صفاتی که در این خطبه آمده از ویژگی های اوست.

ابوذر در یکی از سخنان اعتراض آمیزش به معاویه گفت: من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: إِذَا وَلِيَ الْأُمَّةَ الْأَعْيَنُ الْوَاسِعُ الْبُلْعُومِ الَّذِي يَأْكُلُ وَ لَا يَشْبَعُ فَلْتَأْخُذِ الْأُمَّةُ حِذْرَهَا مِنْه هنگامی که بر امت اسلامی مردی درشت چشم و گلوگشاد حاکم شد که پیوسته می خورد و سیر نمی شود امت اسلامی باید از او بر حذر باشد.


1) شناسنامه خطبه، ص 89.

ابوسعید خُدری و عبدالله بن مسعود نقل می کنند که پیغمبر صلى الله عليه وسلم فرمود: إِذَا رَأَيْتُمْ مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ يَخْطُبُ عَلَى مِنْبَرِى فَاضْرِبُوا عُنُقَه هنگامی که دیدید معاویه بر منبر من نشسته، خطبه می خواند، گردنش را بزنید. (1)


1) مصادر نهج البلاغه، ذیل خطبه 57.

أَمَّا إِنَّهُ سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ يَأْكُلُ مَا يَجِدُ وَ يَطْلُبُ مَا لَا يَجِدُ، فَاقْتُلُوهُ وَلَنْ تَقْتُلُوهُ. أَلَا وَإِنَّهُ سَيَأْمُرُكُمْ بِسَبِّى وَالْبَرَاءَةِ مِنِّي، فَأَمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي فَإِنَّهُ لِي زَكَاةٌ وَ لَكُمْ نَجَاةُ؛ وَ أَمَّا الْبَرَاءَةُ، فَلَا تَتَبَرَّءُ وا مِنِّي فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمَانِ وَ الْهِجْرَةِ.

1. ویژگی شکم بارگی معاویه

أَمَّا إِنَّهُ سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ بَعْدِى رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ يَأْكُلُ مَا يَجِدُ وَ يَطْلُبُ مَا لَا يَجِدُ (1)

الْبُلْعُومِ: حلقوم، گلو؛ به همان معنی حلقوم و مجرای عبور غذا است و رحب البلعوم» (گلو گشاد) می تواند به معنی واقعی کلمه بوده باشد و یا اشاره به پرخوری ظاهری یا روحی و روانی به گونه ای که انسان به آسانی از چیزی سیر نشود؛ رحب البلعوم واسعه والبلعوم بضم الباء مجرى الطعام في الحلق.

مُنْدَحِقُ: آویزان افتاده؛ از مادهٔ «دحق» به معنی دفع کردن و دور نمودن و بیرون فرستادن چیزی است. از آن جا که وقتی شکم بزرگ شود، برآمدگی و برجستگی مخصوصی پیدا می کند، گویی که از محل خود بیرون آمده است. از این رو به اشخاص شکم بزرگ مندحق «البطن گفته می شود؛ المندحق البارز من اندحقت رحم النّاقة إذا خرجت من مكانه.

يَجد: می یابد.

آگاه باشید بعد از من مردی گشاده گلو و شکم بزرگ بر شما مسلط خواهد شد که هرچه بیابد می خورد و آن چه را نمی یابد جست وجو می کند.

نکته

این جمله هم اشاره به وضع ظاهری حکومت معاویه دارد که طبق روایات دارای چنین ویژگی هایی بود و هم کنایه از وضع روحی او در امر حکومت است که مردی زیاده طلب و حریص بود و در امر حکومت چیزی او را سیر نمی کرد. (2)

«مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ»: معاويه معروف بود که پرخور است گلویش گشاد بود و شکمش خیلی بزرگ و آویزان بود آنقدر شکمش بزرگ بود که وقتی می نشست تمام زانوهایش را می گرفت می گویند دلیل این که نماز جمعه را نشسته می خواند این بود که وقتی می ایستاد شکمش آویزان بود.


1) سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ: به زودی بر شما غلبه می کند؛ ظهر: علیه غلب. رَحْبُ: وسيع.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص642.

2. دستور قتل معاویه

فَاقْتُلُوهُ، وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ او را بکشید ولی هرگز نخواهید کشت!

نکته

دلایل واجب القتل بودن این مرد از دیدگاه امام علی علیه السلام: برپاکردن فساد در میان مسلمین (مفسد فی الارض)؛ به راه انداختن جنگ های بسیار بین مسلمانان و ریختن خون بسیاری از آن ها گذاشتن بدعت هایی در اسلام که اگر ادامه می یافت اسلام به کلی نابود می شد. اضافه بر این موارد او سب امیر مؤمنان علیه السلام را صادر کرده بود؛ کسی که پیامبر در موردش فرمود: مَنْ سَبَ عَلِيّاً فَقَدْ سَبَّنِي کسی که علی را دشنام دهد مرا دشنام داده؛ و کسی که پیامبر را سب کند، مهدوم الدّم است.

3. اخباری از آینده در کلام امام علیه السلام

أَلَا وَإِنَّهُ سَيَأْمُرُكُمْ بِسَبِّي وَ الْبَرَاءَةِ مِنِّي (1)

آگاه باشید او به شما فرمان می دهد که مرا دشنام دهید و از من بیزاری بجویید!

نکته

اگر فردی در حالت تقیه اظهار بیزاری کرده از کشته شدن رهایی یابد، یا این که تقیه نکرده و کشته شود هر دو مورد جایز است. عبدالله بن عطا روایت می کند که به امام باقر علیه السلام گفتم دو مرد از اهل کوفه را دستگیر کرده به آن ها گفتند: از امیرالمؤمنین علیه السلام بیزاری جویید. یکی از آن ها بیزاری جست و دیگری سرپیچی کرد آن را که بیزاری جست رها کردند و دیگری را کشتند. امام فرمود: أَمَّا الَّذِى بَرِئَ فَرَجُلٌ فَقِيهُ فِي دِينِهِ وَ أَمَّا الَّذِي لَمْ يَبْرَأْ فَرَجُلٌ تَعَجَّلَ إِلَى الْجَنَّةِ (2)آن که بیزاری جسته مردی است دانشمند در دین خود و اما آن که بیزاری نجست، مردی است که به سوی بهشت شتافته است. (3)


1) سَبّ: ناسزا گفتن. براءة: بیزاری جستن.

2) وسائل الشیعه، ج 16، ص226.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 20.

4. مجوز سبّ در حال تقیه

فَأَمَّا السَّبُّ فَسُئُونِي فَإِنَّهُ لِي زَكَاةٌ وَ لَكُمْ نَجَاةٌ، وَ أَمَّا الْبَرَاءَةُ، فَلَا تَتَبَرَّءُوا مِنِّي (1)

اما بدگویی را [به هنگام اجبار دشمن] به شما اجازه می دهم چراکه این موجب فزونی مقامات معنوی من و باعث نجات شماست؛ ولی در مورد بیزاری جستن هرگز از من بیزاری مجویید!

نکته

بیزاری جستن از امام جایز نیست؛ زیرا وجود امام علیه السلام حق است و بیزاری از او مستلزم بیزاری جستن از دین اسلام است. (2)

5. ادله منع برائت

5. 1. فطرت پاک

فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ (3) زیرا من بر فطرت پاک توحید تولد یافته ام.

5. 2. سبقت در ایمان

وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمَانِ و به ایمان بر دیگران سبقت گرفته ام.

5. 3. هجرت به خاطر اسلام

وَ الْهِجْرَةِ [و به] هجرت بر دیگران [سبقت گرفته ام].

نکته

مقصود امام علیه السلام از بیان سابقه اسلامی خود و هجرت فرمانبرداری و اطاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله در پذیرفتن دین و همراهی با پیامبر و هجرت با آن بزرگوار می باشد. او در تمام این مراحل بر فطرت خدادادی خود پایدار ماند و نفس خود را به هیچ یک از صفات پست آلوده نساخت. (4)


1) سُبُّونی: مرا ست کنید. زكاة: باعث تزکیه شدن و پاک شدن از گناه.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 19.

3) الفطرة: سرشت، طبیعت؛ منظور فطرت به توحيد است؛ الفطرة بالكسر الخلقة و المراد بها الاسلام.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 6.

حضرت امیر علیه السلام علت عدم تبری از خویش را ولادت بر فطرت معروفی فرموده که من بر فطرت اسلام متولد شده ام و علت دیگر آن سبقت در ایمان است که تاریخ هم به این امر شهادت داده است و سبقت در هجرت است که پس از خوابیدن حضرت در بستر رسول خدا و ادای امانت های او بلافاصله به طرف مدینه هجرت فرمودند.

مشابه

هوَ الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَ جاهَدُوا (1)و کسانی که ایمان آورده و هجرت کرده و به جهاد پرداخته اند.


1) انفال، 74

خطبه 58

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از نهروان در کوفه، سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان (خوارج)

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: تحلیل شعار خوارج (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه یکی از سخنانی است که امام علیه السلام هنگامی که خوارج از مسئله حکمیت کناره گیری کردند و شعار «لا حکم الا لله» را سر دادند به آن ها فرمود. تعبیرات این خطبه به خوبی نشان می دهد که بعد از تحمیل حکمیت در صفین بر علی علیه السلام و سپس برگشت خوارج از این مسئله آن ها معتقد بودند حکمیت مخصوص خداست و هرکس آن را انکار کند و به غیر او بسپارد، از دین خدا خارج شده است. این سبک مغزان قشری و بی منطق تا آن جا پیش رفتند که گفتند: علی علیه السلام نیز با قبول مسئله حکمیت از اسلام بیرون رفته است و باید به این امر اعتراف کرده، توبه نماید.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 70.

أَصَابَكُمْ حَاصِبٌ وَلَا بَقِيَ مِنْكُمْ أَبْرًا أَثِرَ، أَ بَعْدَ إِيمَانِي بِاللَّهِ وَ جِهَادِي مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله أَشْهَدُ عَلَى نَفْسِي بِالْكُفْرِ؟ لَ- «قَدْ ضَلَلْتُ إِذا وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ فَأُوبُوا شَرَّ مَآبِ وَ ارْجِعُوا عَلَى أَثَرِ الْأَعْقَابِ. أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلَّا شَامِلًا وَسَيْفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً يَتَّخِذْهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً).

1. مظلومیت امام

أَصابَكُمْ حاصِبٌ، وَلا بَقِيَ مِنْكُمْ آثِرُ؟ أَبَعْدَ إِيمانى بِاللَّهِ وَ جِهَادِي مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم أَشْهَدُ عَلَى نَفْسِي بِالْكُفْرِ؟! لَ- «قَدْ ضَلَلْتُ إِذا وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ (1)

لا بقى أثرٌ: اثری باقی نماند. آثر به معنای کسی است که اخباری را نقل می کند و در این جا اشاره به این است که همه شما نابود شوید و حتی یک نفر باقی نماند که اخباری از شما را برای دیگران نقل کند.

ضَلَلْتُ گمراه شدم

الْمُهْتَدِينَ: هدایت یافته ها.

طوفانی از بلاها بر شما مسلط شود چنان که نشانی از شما باقی نگذارد! آیا بعد از ایمانم به خدا و جهادم با رسول الله صلى الله عليه وسلم به کفر خویش گواهی دهم؟ اگر چنین کنم گمراه شده ام و از هدایت یافتگان نخواهم بود.

نکته

حضرت فرموده اند که راه باطلتان را ادامه دهید تا در بدبختی ابدی قرار بگیرید و از راه حق عقب گرد کنید و این دو جمله نفرین یا استهزاء است نسبت به آن ها یعنی حالا که در برابر حق لجبازی می کنید امیدوارم که گرفتار بدبختی و عذاب گردید.


1) اَصابَ: اصابت کرد. حاصبٌ: طوفانی که سنگریزه و شن می بارد از مادۀ حصبَ به معنای سنگریزه؛ گرد و غباری که گاهی اوقات در شبه جزیره عربستان فضا را پر می کند طوفان ماسه است نه طوفان شن؛ الريح الشديدة التي تثير الحصباء، وهي صغار الحصى.

2. نفرین امام

فَأُوبُوا شَرَّ مَآبٍ وَ ارْجِعُوا عَلَى أَثَرِ الْأَعْقَابِ! (1)

الأعقاب: پاشنه پا؛ جمع «عقب» به معنی پاشنه پاست؛ به اثری که از پاشنه پا بر زمین می ماند نیز اطلاق شده است. در این جا کنایه از نسل های پیشین است؛ جمع عقب بالكسر و هو مؤخّر القدم و أثرها و علامتها.

امیدوارم به بدترین جایگاه رهسپار شوید و به راه گذشتگان خود بازگردید.

3. آینده نگری امام

أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِى ذُلاً شاملاً، وَسَيْفاً قاطعاً، وَآثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً (2)

قاطع: برنده؛ از ماده قطع به معنای بریدن؛ اعم از آن که محسوس باشد مثل وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما ... (مائده: (38) یا معقول مثل وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ (بقره: 27).

بدانید که به زودی بعد از من خواری و ذلت تمام وجود شما را فرا خواهد گرفت و گرفتار شمشیر برنده ای خواهید شد مستبدان دارایی شما را می ستانند و این را سنت خود می سازند.

نکته ها

خبر غیبی که امام علیه السلام درباره آینده خوارج داده است کنایه از کشتار خوارج پس از آن بزرگوار است که به وسیله مهلب بن ابی صغرة و جز او صورت گرفت. نفرین حضرت درباره آن ها تحقق یافت و پس از شهادت امام علیه السلام همواره خوارج در خفت و خواری قرار گرفتند. (3)

«سَيْفاً قاطعاً،»: امام می فرماید که بعد از من شمشیر برنده ای پشت سر شماست همین که حاکمین اموی عده زیادی از آن ها را کشتند شمشیر قاطعی بود که حضرت امیر وعده آن را داده بودند.


1) اوبُوا: برگردید؛ از ماده «اوب» به معنی بازگشت است. این واژه به ابر و باد نیز اطلاق می شود به خاطر رجوع و بازگشتی که در آن است. شَرَّ مَآب: بدترین سرنوشت مآب مصدر و یا اسم مکان است. اگر مصدر باشد «شرمآب» مفعول مطلق است و اگر اسم مکان باشد مفعول فيه است.

2) آثَرَةً: انحصار طلبی؛ برگزیدن چیزی مشترک برای خود و محروم کردن سایرین؛ بر خلاف ایثار که به معنای ترجیح دادن دیگران بر خود و از خودگذشتگی است؛ الأثرة بالفتحات اسم من الاستيثار و هو الاستبداد بالشيء و التفرّد به أو من آثر ايثارا إذا اعطى. ذلاً: ذلیل شدن؛ ذلّ بضم (اول) به معنی خواری و ضد عزّت است.

3) شرح ابن میثم، ج 2، ص 326.

وَ أَثَرَةٌ يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً: حضرت پس از آن که با آن ها صحبت کردند، فرمودند که جیره آن ها را از بیت المال پرداخت کنند ولی حکام بعد از حضرت امیر علیه السلام به کلی حقوق آن ها را قطع کردند و حضرت هم در این جمله فرموده اند سهمیه بیت المال را ظالمین از شما قطع می کنند.

خطبه 59

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در مسیر نهروان، سال 38 هجری

مخاطب: سپاهیان

موضوع: نظامی

ویژگی: علم امام علیه السلام (1)

پیشگفتار خطبه

هنگامی که امام علیه السلام تصمیم گرفت کار خوارج را یکسره کند، مردی به خدمت حضرت آمد و عرض کرد: بشارت ای امیر مؤمنان! خوارج هنگامی که خبر ورود شما را به منطقه شنیدند از نهر عبور کردند و عقب نشینی نمودند. امام علیه السلام فرمود: با چشم خودت دیدی که از نهر عبور کردند؟ عرض کرد آری امام فرمود: به خدا عبور نکرده اند و عبور نخواهند کرد و قتلگاه آن ها این طرف نهر است. جماعتی دیگر از یارانش یکی پس از دیگری آمدند و همین خبر را به امام دادند و امام نپذیرفت. ظاهراً آن گروهی که این خبر دروغین را آوردند یا از افراد نفوذی خوارج بودند و یا افراد ساده لوحی بودند که تحت تأثیر یک فرد نفوذی واقع شده بودند و می خواستند به این ترتیب خوارج را در مقابل ضربات امام علیه السلام حفظ کنند. در این ماجرا و بر اساس برخی روایات جوانی در لشکر علی علیه السلام بود که وقتی خبرهای


1) شناسنامه خطبه، ص73.

مربوط به عبور خوارج از نهر را شنید و اصرار آن حضرت را بر انکار این خبر مشاهده کرد، در امامت امام شک نمود و با خود گفت همراه او می روم؛ اگر خبر عبور راست بود، در یک حمله غافلگیرانه ضربه ای بر چشمش فرود می آورم. او رفت و هنگامی که صدق کلام امام را مشاهده کرد، از آن حضرت تقاضای عفو و بخشش نمود.

مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ وَاللَّهِ لَا يُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ وَلَا يَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ.

1. دو خبر غیبی

1. 1. جایگاه قتل خوارج

مَصارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ (1)

محل نابودی ایشان این طرف آب است.

نکته

ضمیر در «مصارعهم» به خوارج باز می گردد واژه «نطفه» در اصل به معنی آب صاف آمده است و گاه به معنی مروارید ذکر شده؛ شاید به تناسب صفا و درخششی که در مروارید وجود دارد اطلاق این واژه بر آب نطفه انسان یا سایر جانداران به خاطر آن است که این آب در واقع عصاره بدن و خالص ترین ترشحی است که در وجود انسان دیده می شود. به هر حال واژه نطفه در کلام مورد بحث اشاره به آب نهری است که از کنار نهروان عبور می کرد و ظاهراً یکی از شاخه های دجله بود. (2)

مشابه

لَيْسَ هُوَ بِعِلْمٍ غَيْبِ وَ إِنَّمَا هُوَ تَعَلَّمَ مِنْ ذِي عِلْمٍ... عَلَّمَهُ اللَّهُ نَبِيَّهُ فَعَلَّمَنِيهِ (3)آن چه می گویم علم غیب نیست؛ بلکه از فردی دانا آموخته ام خداوند به پیامبرش صلی الله علیه و آله و او به من آموخت.


1) مصارع: محل افتادن؛ از ماده صرع به معنای به خاک افتادن؛ ج مصرع اسم مکان است؛ انْصَرَعَ، انْصِرَاعاً: زمین خورد و افتاد؛ الصرع الطرح على الارض والمصرع يكون موضعا و مصدرا و المراد هنا موضع هلاكهم. دُونَ النُّطْفَةِ: نزدیک، یعنی نرسیده به نهر؛ النُّطْفَة بالصّم الماء الصافي قلّ أو كثر و النطفتان في الحديث بحر المشرق و المغرب أو ماء الفرات وبحر جدة، والمراد بها هنا كما ذكره السّيد (رحمه الله علیه) ماء النهروان، وقد مضى التعبير بها أيضا في الخطبة السابعة والأربعين.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 666

3) نهج البلاغه، خطبه 128.

1. 2. خبر از قتل خوارج

وَاللَّهِ لا يُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ، وَ لَا يَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ (1) به خدا سوگند از آن ها ده نفر نجات نخواهد یافت و از شما ده نفر کشته نخواهد شد!

نکته

آیا آگاهی بر غیب ممکن است؟

شک نیست که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام مکرراً از امور پنهانی مربوط به حال یا آینده خبر داده اند. به تعبیر دیگر دارای علم غیب بودند. قرآن مجید نیز درباره حضرت مسیح می گوید که یکی از معجزاتش آگاهی بر غیب و امور پنهانی بود: وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ في بُيُوتِكُم (2)و از آن چه می خورید و در خانه های خود ذخیره می کنید به شما خبر می دهم. (3)

در جنگ نهروان دو مورد از اخبار غیبی رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضرت امیر علیه السلام ظاهر شد: الف) یکی موضوع مخدج بود که وقتی جنگ تمام شد حضرت فرمودند که جنازه مخدج را پیدا کنید بعد از تفحص به او خبر دادند که جنازه او پیدا نشد حضرت فرمودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله به من دروغ نگفته اند خودشان برخاستند به همراه تعدادی از اصحاب به تعدادی از کشته هایی که روی هم ریخته بود رسیدند. حضرت فرمود که آن ها را متفرق کردند و جنازه مخدج را پیدا کردند. او رهبر این گروه بود و رسول خدا از این واقعه خبر داده بودند.

ب) موضوع دیگر این که قبل از شروع جنگ اصحاب آن حضرت خبر می دادند خوارج از نهر گذشته اند تا این که خود حضرت تصمیم گرفتند بروند و از نزدیک اوضاع را بررسی کنند و وقتی که به نزدیکی آنان رسیدند معلوم شد که مخبرین دروغ گفته و حق با حضرت امیر علیه السلام بوده است.


1) لایفلت: در نمی رود؛ نجات نمی یابد؛ از ماده «افلات» به معنی خلاصی یافتن و خلاص کردن هر دو آمده ام بعضی نیز گفته اند به معنی خلاصی یافتن با سرعت است؛ الافلات و التفلت و الانفلات التخلّص من الشّى فجأة.

2) آل عمران، 49.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص669

خطبه 60

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نبرد نهروان در حروراء، سال 38 هجری

مخاطب: سپاهیان

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: آینده نگری امام علیه السلام (1)

پیشگفتار خطبه

هنگامی که خوارج نهروان کشته شدند به امام علیه السلام گفته شد: ای امیر مؤمنان! همه خوارج کشته شدند [امام این سخن را نپذیرفت و در جواب آنان چنین گفت].


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 74

كَلَّا وَاللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ قَرَارَاتِ النِّسَاءِ، كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنَ قُطِعَ حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ نُصُوصاً سَلَّابِينَ.

1. سه پیشگویی در مورد خوارج

1. 1. خوارج در نطفه ها

كَلاً وَاللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِى أَصْلابِ الرَّجالِ وَ قَراراتِ النِّساءِ (1)

قرارات: قرارگاه ها؛ از مادۀ «قرار» به معنی ثابت ماندن؛ و در اصل از «قر» به معنی سرماست. از آن جا که سرما، حرکت و فعالیت را از انسان می گیرد این واژه به معنی ثابت ماندن آمده است. قرارات النساء» به معنی رحم زنان است که نطفه برای مدت قابل ملاحظه ای در آن قرار می یابد و قرآن مجید نیز می فرماید: (ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَكين) سپس او را نطفه ای در قرارگاه مطمئن [رحم] قرار دادیم (مؤمنون: 13)؛ القرار والقرارة بالفتح ما قرّ فيه شيء و سكن و المراد هنا الأرحام.

نه به خدا سوگند (این گونه که شما می پندارید نیست) آن ها نطفه هایی در پشت پدران و رحم مادران خواهند بود!

1. 2. شیطنت و شرارت خوارج

كُلَّما نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنُ قُطِعَ (2) هر زمان شاخی از آن ها سر برآورد قطع می شود.

نکته

این سخن، از یک سو اشاره به شرارت و شیطنت و درنده خویی خوارج می کند و از سوی دیگر اشاره به شکست های پی در پی و ناکامی های مکرر آن ها در طول تاریخ حیاتشان دارد. (3)


1) نُطَفٌ: جمع نطفه. اضلاب: جمع صلب یعنی کمر؛ تعبیرهای رایج آن زمان این بود که نطفه مرد در پشت اوست.

2) نَجَمَ: طلوع کرد، سر درآورد؛ از ماده «نجم» به معنی طلوع کردن است؛ و به ظهور و بروز ناگهاني هرچیزی نیز اطلاق می شود؛ نجم ينجم من باب نصر ظهر و طلع.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 2، ص 673.

1. 3. دزد و غارتگر

حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلَابِينَ (1)

در آخر کار، آنان دزدان و راهزنان خواهند شد.

نکته

منظور از این جمله آن است که هر شورشگری از آنان کشته یا فراری خواهد شد.

هرگاه از این نه نفر رئیس و رهبری پیدا شود و بخواهند تشکیلاتی درست کنند نابود می شوند تا این که آن نسل های آخر آن ها غارتگرانی می شوند که به سرقت اموال و غارت مسافران دست می زنند و از این راه زندگی خود را تأمین می کنند.


1) لصوصاً: دزدها؛ ج لص؛ جمع لص مثلثة؛ اللص: السارق. سلابين: غارتگران و کسانی که اموال دیگران را به زور از آن ها می گیرند؛ ج سلاب به معنای راهزنان؛ السلب: الاختلاس

خطبه 61

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از جنگ نهروان در کوفه، سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: دشمن شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

در این جملات امیرالمؤمنین علیه السلام مردم را از جنگ با خوارج پس از خود نهی فرموده است. علت این نهی را چنین بیان می دارد که هرکس حق را بجوید و به خطا رود، مانندکسی نیست که خطا را بجوید و آن را دریابد. معنای این مطلب آن است که خوارج، با نیت حق و به عنوان حق جویی به عقاید باطل و رفتار غلط دچار شدهاند و این گونه خطا و غلط، غیر از آن است که با نیت خطا و تبهکاری و قدرت پرستی و خودخواهی، رفتار و عقایدی را برای خود اتخاذ نمایند؛ مانند معاویه و دیگر سران بنی امیه که مقصودی جز کامجویی و نژاد پرستی و خودخواهی و تعصب جاهلی نداشته اند. (2)


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 75

2) شرح و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 10، ص264.

الا تُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِي فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ، كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ.

1. نهی از مبارزه با خوارج

لَا تُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِي (1) بعد از من با خوارج نبرد نکنید.

2. دلیل مبارزه نکردن

فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقِّ فَأَخْطَأَهُ، كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ (2)

چون کسی که حق را بجوید و اشتباه کند مانند کسی نیست که باطل را بخواهد و آن را بیابد.

نکته

حضرت در بیان علت این که با خوارج نجنگید فرموده اند آن کسی که در جست وجوی حق است و در مسیر حق طلبی خود اشتباه می کند مانند کسی نیست که دنبال باطل می رود و به هدف خود هم می رسد مقصود حضرت مقایسه بین معاویه و اصحاب او با خوارج است. معاویه و اصحاب معاویه از اول دنبال باطل بودند آن ها برای رسیدن به دنیا و مقام و ثروت دنیا تلاش می کردند ولی خوارج دنبال حق می گردند اما در تشخیص حق اشتباه می کنند.

مشابه

إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِى الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَ لَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیم (3)سزای کسانی که با خدا و پیامبر او می جنگند و در زمین به فساد می کوشند، جز این نیست که کشته شوند یا بر دار آویخته گردند یا دست و پایشان در خلاف جهت یکدیگر بریده شود یا از آن سرزمین تبعید گردند. این رسوایی آنان در دنیاست و در آخرت عذابی بزرگ خواهند داشت. وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لَا


1) لَا تُقَاتِلُوا: نبرد نکنید.

2) فَاخْطَاهُ: خطا کرد. آذرک: به دست آورد؛ درک نمود.

3) مائده، 33

يُحِبُّ الْفَساد (1)و از میان مردم کسی است که در زندگی این دنیا سخنش تو را به تعجب وا می دارد و خدا را بر آن چه در دل دارد گواه می گیرد حال آن که او سخت ترین دشمنان است و چون برگردد [یا ریاستی یابد] کوشش می کند که در زمین فساد نماید و کشت و نسل را نابود سازد و خداوند تبهکاری را دوست ندارد.


1) بقره، 204 و 205.

خطبه 62

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: روزهای آخر عمر امام علیه السلام، سال 40 هجری

مخاطب: اصحاب و یاران

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: تقدیرشناسی (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام این سخن را هنگامی ایراد فرمود که وی را تهدید به قتل و ترور کرده بودند.

چرا از مرگ بترسم؟!

روزی امام علیه السلام مشغول ایراد خطبه بود و ابن ملجم در حالی که مقابل منبر نشسته بود، این سخن را آهسته بر زبان جاری کرد: «و الله لأرِیحَنَّهُم مِنک» به خدا سوگند! مردم را از دست تو آسوده می کنم آن هایی که این سخن را از او شنیدند بعد از پایان خطبه دستگیرش کرده، نزد امام آوردند امام فرمود او را رها کنید و سپس گفتار مورد بحث را بیان فرمود.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص91.

وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةً حَصِينَةً، فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّى وَ أَسْلَمَتْنِي، فَحِينَئِذٍ لَا يَطِيشُ السَّهُمُ وَ لَا يَبْرَأُ الْكَلْمُ.

1. وحشتی از مرگ ندارم

وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةً حَصِينَةً (1)

من از جانب خدا، سپر محکمی دارم.

نکته

«جنة» کنایه از توجهات الهی به آماده کردن اسباب حفاظت و نگهداری خود در طول زندگی است. (2)

مشابه

إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْها حافظ (3)هیچ کس نیست مگر آن که بر او نگهبانی است. إِنَ الْأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِينَة (4)سرآمد زندگی، سپر محکمی است. لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ الله (5)برای او فرشتگانی است که پی در پی او را به فرمان خدا از پیش رو و از پشت سرش پاسداری می کنند.


1) جُنَّة: سپر و نگهبان؛ هر چیزی که جلوی ضربه را می گیرد؛ بضم الجيم ما یجن به ای يستتر من درع و ترس و نحوهما. حصينة: محافظ، نگهدارنده محکم؛ از ماده حصن به معنای قلعه.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص20.

3) طارق، 4.

4) نهج البلاغه، حکمت 202.

5) رعد، 11.

استعاره

مُستعار: جُنَّة

مُستعار له: قضای الهی

مستعار منه: سپر

جامع: همچنان که یک نفر در جنگ با داشتن سپر از تیرهای دشمن صدمه نمی بیند قضای الهی هم مثل یک سپر است؛ یعنی تا وقتی قضای الهی نیامده هیچ تیری نمی تواند صدمه بزند.

نوع استعاره: اصلیه تصریحیه

2. فرا رسیدن اجل

فَإِذا جاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّى (1) هنگامی که اجلم فرا رسد این سپر الهی از من دور می شود.

نکته ها

دور شدن سپر کنایه است از منتفی شدن برخی عوامل و اسباب زندگی که لزوما به مرگ می شود. (2)

مقصود از «یومی» اجل است؛ یعنی وقتی که اجل من فرا برسد. میان من و آن سپر شکاف حاصل می شود و آن سپر از من دور می شود.

مشابه

حدیثی از امام باقر علیه السلام به این مضمون نقل شده است: يَقُولُ بِأَمْرِ اللَّهِ مِنْ أَنْ يَقَعَ فِي رَكِيَّ - أَوْ يَقَعَ عَلَيْهِ حَائِط - أَوْ يُصِيبُهُ شَيْءٌ حَتَّى إِذَا جَاءَ الْقَدَرُ - خَلَّوْا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُمْ يَدْفَعُونَهُ إِلَى الْمَقَادِيرِ - وَهُمَا مَلَكَانِ يَحْفَظَانِهِ بِاللَّيْلِ وَ مَلَكَانِ بِالنَّهَارِ يَتَعَاقَبَانِه (3)به فرمان خدا انسان حفظ می شود از این که در جایی سقوط کند یا دیواری بر او بیفتد یا حادثه دیگری برای او پیش آید تا زمانی که اجل حتمی فرا رسد. در این هنگام آن فرشتگان کنار می روند و او را تسلیم حوادث می کنند آن ها، دو فرشته اند مأمور حفظ


1) انْفَرَجَتْ: کنار رفت؛ دور شد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 20.

3) تفسير برهان، ج2، ص283.

وی در شب و دو فرشته دیگر که در روز او را حفظ می کنند [و به طور متناوب جایگزین یکدیگر می شوند].

هوَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لَا يَسْتَقْدِمُونَ (1)و برای هر امتی اجلی است؛ پس چون اجلشان فرا رسد نه ساعتی آن را پس اندازند و نه پیش.

3. تسلیم مرگ شدن

و أَسْلَمَثْنِي (2) و مرا تسلیم [مرگ] می کند.

نکته

مقصود این است که وقتی اجلم رسید آن سپری که خدا برای من درست کرده بود و مرا از مرگ دور می کرد از من جدا می شود و مرا تسلیم مرگ می کند.

تشبیه

مشَّبَه: سپر

مشَّبَه به: انسان

وجه شَبَه: امام علیه السلام تسلیم کردن انسان به مرگ را به سپر نسبت داده اند، با تشبیه کردن سپر به انسانی که از شخص حمایت می کند و سپس او را برای کشتن تسلیم غیر می کند که در این صورت تیر مرگ به خطا نمی رود.


1) اعراف، 34.

2) أسلمتنی: مرا ترک می کند، مرا وا می گذارد.

4. سرآمد عمر انسان

فَحِينَئِذٍ لَا يَطِيشُ السَّهْمُ وَ لَا يَبْرَأُ الْكَلَّمُ (1)

لا يبراً: شفا نمی یابد؛ از مادۀ «برء» به معنای بهبود یافتن از بیماری است.

الْكَلْمُ: زخم جراحت؛ در اصل به معنای زخم و جراحت است و از آن جا که سخن در دل ها اثر می گذارد، به آن کلام می گویند؛ بفتح الكاف وسكون اللام الجرح.

در آن هنگام نه تیر خطا می رود و نه زخم بهبودی می یابد [ولی امروز وحشتی ندارم].

نکته ها

این تعبیر اشاره به آن است که تا اجل نهایی انسان فرا نرسد از دنیا نمی رود. تعیین اجل از سوی خداوند یعنی این که اراده او بر این قرار گرفته است فلان کس تا فلان زمان باقی بماند و هیچ چیز در برابر اراده خداوند مقاومت نخواهد کرد. (2)

اجل و سرآمد عمر انسان بر دو گونه است «اجل حتمی» و «اجل غیر حتمی». اجل حتمی تخلّف ناپذیر است؛ اما اجل مشروط یا معلّق قابل تغییر می باشد؛ گاه به وسیلهٔ انجام اعمال نیکی همچون صله رحم و صدقه در راه خدا و گاه به وسیله فرشتگانی که مأمور حفظ انسان در برابر خطرات غیر حتمی هستند. (3)

مشابه

وَ ما كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ الله (4)و هیچ نفسی جز به فرمان خدا نمیرد. إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحافِظون (5)بی تردید ما این قرآن را به تدریج نازل کرده ایم و قطعاً نگهبان آن خواهیم بود.


1) لایطیشُ: خطا نمی کند به هدف می خورد؛ از مادۀ طیش» به معنای کم عقلی است؛ هنگامی که تیر خطا کند، این واژه درباره آن به کار می رود گویی تیر غیر عاقلانه عمل کرده است. برخی نیز آن را به معنای وسیع تری به «هرگونه سبکی» تفسیر کرده اند خواه در تیر باشد یا در عقل یا غیر آن؛ السهم يطيش من باب ضرب صدف عن الغرض و انحرف عنه. السَّهمُ: چوبه تیر؛ از آن جا که گاهی برای تعیین کردن بهره افراد به وسیلهٔ قرعه کشی از چوبه های تیر استفاده می کردند، واژه «سهم» به بهره افراد اطلاق شده است. «مساهمه» به معنای قرعه کشی آمده زیرا به هنگام قرعه کشی، نام ها را بر چوبه های تیر می نوشتند و با هم مخلوط می کردند سپس یک چوبه تیر از آن بیرون می آوردند و به نام هرکس اصابت می کرد مشمول قرعه می شد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص25.

3) همان، ص26.

4) آل عمران، 145.

5) حجر، 9.

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلاً (1)اوست که شما را از گل بیافرید و عمری مقرر کرد. وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لا رَيْب (2)و برایشان مدت عمری نهاده که در آن تردیدی نیست. لَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها (3)چون کسی اجلش فرا رسد، خدا مرگ او را به تأخیر نمی افکند. استعاره

مُستعار: لفظ السَّهْمُ

مُستعار لَه: تير

مُستعار منه: بیماری های منجر به مرگ

جامع: حضرت لفظ تیر را، برای بیماری هایی که منجر به مرگ می شوند استعاره آورده، به خطا نرفتن تیر را کنایه از مرگ حتمی گرفته اند وجه شباهت در هر دو (تیر و بیماری) هلاکتی است که حاصل می شود.

نوع استعاره: اصلیه تصریحیه

استعاره

مستعار: لفظ كلم

مُستَعار لَه: زخم ناشی از تیر

مستعار منه: عوارض بیماری

جامع: در زخم ناشی از تیر و عوارض بیماری وجه شباهت آزردگی و رنجی است که نسبت به هر دو وجود دارد.

نوع استعاره: اصلیه تصریحیه


1) انعام، 2.

2) اسراء، 99

3) منافقون، 11.

خطبه 63

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ: زمان و مکان وقوع: نامعلوم

مخاطب: مردم

موضوع: اخلاقی اعتقادی

ویژگی: حسابگری واقعی در دنیا (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه امام علیه السلام مردم را از فتنه و فریب دنیا برحذر می دارد، از ناپایداری آن خبر می دهد و به دو مطلب مهم اشاره می کند

1.

دنیا، اگر به عنوان هدف باشد، بی شک مذموم است؛ و اگر به عنوان وسیله به آن نگاه شود، ممدوح می باشد.

2.

زوال و ناپایداری دنیا


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص119.

أَلَا إِنَّ الدُّنْيَا دَارٌ لَا يُسْلَمُ مِنْهَا إِلَّا فِيهَا وَ لَا يُنْجَي بِشَيْءٍ كَانَ لَهَا، ابْتُلِيَ النَّاسُ بِهَا فِتْنَةً فَمَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لَهَا أُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ وَ مَا أَخَذُوهُ مِنْهَا لِغَيْرِهَا قَدِمُوا عَلَيْهِ وَ أَقَامُوا فِيهِ، فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظَّلِّ بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّى قَلَصَ وَ زَائِداً حَتَّى نَقَصَ.

1. شاخصه های دنیا

1. 1. جست وجوی سلامت در دنیا

الا وَ إِنَّ الدُّنْيا دار لايَسْلَمُ مِنْها إِلا فيها (1) دنیا خانه ای است که کسی از آن سالم نمانده مگر با اعمال پاکی که در آن انجام دهد.

نکته ها

باید سلامت را در خود دنیا جست وجو کرد زیرا مهمترین اسباب سلامت، کسب فضایل اخلاقی ارزش های معنوی اطاعت و عبادت پروردگار است و فرصت پرداختن به این امور تنها در این دنیا است و نمی توان در جهان دیگر، آن ها را به دست آورد. (2)

برای پیشگیری از عذاب و مجازات گناهان و نتایج ناگوار فتنه ها در دنیا، هیچ راهی جز آگاهی به مصالح و مفاسد زندگی و اجتناب از گمراهی و انحراف نیست؛ انجام مصالح و دوری از مفاسد باید در همین دنیا صورت پذیرد. (3)

مشابه

وَابْتَغِ فيما آتاك اللَّهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَ لَا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْیا (4)در آن چه خداوند برایت ارزانی داشته سرای آخرت را بجوی و بهره خویش را از دنیا فراموش مکن. لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَرَكَ دُنْيَاهُ لِدِينِهِ أَوْ تَرَكَ دِينَهُ لِدُنْيَاهُ (5)از ما نیست هرکس دنیایش را برای آخرت خود و آخرتش را برای دنیای خود ترک گوید.


1) لايسلم: سالم نمی ماند.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص32.

3) شرح و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 10، ص 274.

4) قصص، 77.

5) تحف العقول، ص 410.

1. 2. هدف بودن دنیا، موجب هلاکت

وَلَا يُنْجَي بِشَيْءٍ كَانَ لَهَا (1) و با اموری که مخصوص دنیاست از آن نجات نتوان یافت.

نکته

اگر انگیزه انسان و هدف نهایی او دنیا باشد و حتی اعمال و عبادت خود را به قصد دنیا انجام دهد و جنبه ریاکاری داشته باشد سبب نجات نخواهد شد؛ (2)یعنی کارهایی که برای رسیدن به مقام و و ثروت دنیا باشد برای آخرت فایده ندارد و انسان را از گرفتاری های آخرت نجات نمی دهد.

1. 3. دنیا ابزار آزمایش

ابْتُلِيَ النَّاسُ بِها فِتْنَةً (3) و انسان ها به وسیله دنیا آزمایش می شوند.

نکته ها

نعمت ها و مصیبت هایی که در دنیا برای انسان قرار داده شده است هر دو به گونه ای وسیله آزمایش انسان هستند. (4)

فتنه ها سبب جدایی انسان پاک از ناپاک می شود و واکنش انسان نسبت به آن ها زمینه کیفر و پاداش را فراهم می آورند. (5)

مشابه

أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبینَ (6)آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟ و به ،یقین کسانی را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفتهاند معلوم دارد و دروغ گویان را [نیز] معلوم دارد.


1) لاينجی: نجات نمی یابد.

2) همان، ص32.

3) ابتلی: مبتلا شده است.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص33.

5) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص38.

6) عنکبوت، 2-3.

وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوع (1)و قطعاً شما را به چیزی از [قبیل] ترس و گرسنگی می آزماییم. وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات (2)و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتی بیازمود. وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْض (3)و بدین گونه ما برخی از آنان را به برخی دیگر آزمودیم.

1. 4. عدم غفلت از حساب محصول دنیا

فَما أَخَذُوهُ مِنْها لَها أُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ (4)

آن چه از دنیا را به خاطر دنیا به دست آورند از آن جدا می شوند و حساب آن را باید پس بدهند.

مشابه

أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِساب (5)آنان اند که از دستاوردشان بهره ای خواهند داشت و خدا زودشمار است. هوَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللَّهُ سَريعُ الْحِساب (6)و کسانی که کفر ورزیدند، کارهایشان چون سرابی در زمینی هموار است که تشنه آن را آبی می پندارد تا چون بدان رسد آن را چیزی نیابد و خدا را نزد خویش یابد و حسابش را تمام به او دهد و خدا زودشمار است.

1. 5. مفید بودن محصول دنیا برای آخرت

وَ ما أَخَذُومٍ مِنْها لِغَيْرِها قَدِمُوا عَلَيْهِ وَ أَقَامُوا فِيهِ (7)

آن چه را که از دنیا برای غیر این جهان به دست آورند به آن خواهند رسید و در آن خواهند ماند.


1) بقره، 155.

2) بقره، 124.

3) انعام، 53

4) فَما اَخَذُوهُ: آن چه را که اخذ کرده اند. حُوسِبُوا: مورد حسابرسی قرار می گیرند.

5) بقره، 202.

6) نور، 39.

7) قَدِمُوا عَلَيْهِ: بر آن وارد شدند. آقاموا: اقامت کردند.

نکته

انسان های نیکوکار در قیامت در بهشت اقامت می کنند و آن بهشت تجسم اعمال نیک آن هاست.

مشابه

وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَ مَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوانُ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (1)خداوند به مردان و زنان با ایمان باغ هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آن نهرها جاری است. در آن جاودانه خواهند بود و [نیز] سراهایی پاکیزه در بهشت های جاودان به آنان وعده داده است و خشنودی خدا بزرگ تر است این است همان کامیابی بزرگ. لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِم (2)چه زشت است آن چه برای خود پیش فرستادند. مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُون (3)هرکس از مرد یا زن کار شایسته کند و مؤمن باشد قطعاً او را با زندگی پاکیزه ای، حیاتِ [حقیقی] بخشیم و مسلماً به آنان بهتر از آن چه انجام می دادند پاداش خواهیم داد.

2. تشبیه دنیا به سایه

فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظَّلِّ بَيْنَا تَرَاهُ سَابِعَاً حَتَّى قَلَصَ وَ زَائِداً حَتَّى نَقَص (4)

قَلَص: جمع و کوتاه شد؛ از مادۀ «قُلوص» به معنای جمع شدن و مرتفع گشتن است و در این جا به معنای برچیده شدن سایه های بعد از ظهر با فرا رسیدن شب است؛ الظل انقبض.

دنیا در نظر خردمندان همچون سایه بعد از زوال است در حالی که آن را گسترده می بینی


1) توبه، 72.

2) مائده، 80.

3) نحل، 97

4) فَيْءِ: همان ظل است که چون با حرکت خورشید بر می گردد به آن فیء می گویند؛ از ریشه فاء به معنای رجع؛ الظلّ يفىء فينا رجع من جانب المغرب إلى جانب المشرق، قال الفيروز آبادي الفيء ما كان مشمسا فينسخه الظل. بَيْنَا تَرَاهُ: لحظه ای که آن را می بینی. سابغ: گسترده پهناور؛ از مادۀ «سُبوغ» به معنای ادامه و کشش چیزی است و «نعمت سابغه» به نعمت های ممتد و طولانی گفته می شود و «اسباغ الوضوء» به معنای ادامه وضوء با آب فراوان است بی آن که مستلزم اسراف شود؛ الشيءسبوغا من باب قعد تم وكمل، وسبغ الدرع طال من فوق إلى أسفل، وسبغ الظلّ طال إلى الأرض.

ناگهان جمع می شود و در حالی که فزونی می یابد [با فرا رسیدن شب] نقصان می پذیرد.

نکته

«ظل» گاه به معنای هرگونه سایه ای آمده است خواه سایه های اشیاء قبل از زوال ظهر یا بعد از زوال و گاه به خصوص سایه ای گفته می شود که قبل از ظهر است و آفتاب تدریجاً آن را از میان می برد ولی «فی» به معنای سایه بعد از زوال است [چون در مفهوم این واژه رجوع و بازگشت نهفته شده است] و هرقدر خورشید به افق مغرب نزدیک تر می شود، این سایه ها گسترده تر می گردد و با غروب خورشید همگی محو و نابود می شود و ظلمت همه جا را فرا می گیرد. (1)

تشبیه

مشبه: دنیا

مشَّبَه به: سایه

وجه شَبَه: امام علیه السلام زودگذر بودن دنیا را به زودگذر بودن سایه تشبیه می کند؛ چراکه همین که انسان در سایه آرام می گیرد زوال می یابد و به پایان می رسد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، صص 6362.

خطبه 64

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم

مخاطب: مردم

موضوع: اخلاقی اعتقادی

ویژگی: نفس شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه سخن امام علیه السلام درباره ناپایداری دنیا و زهد در آن است؛ امام علیه السلام مردم را به آمادگی برای گام نهادن به جهان دیگر فرا می خواند مردم را به توبه و بازگشت به سوی خدا تشویق کرده هشدار می دهد که از مرگ غافل نشوند و آرزوهای دور و دراز در دل نداشته باشند چراکه باعث غفلت از آخرت می شود.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 114.

فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ بَادِرُوا آجَالَكُمْ بِأَعْمَالِكُمْ وَ ابْتَاعُوا مَا يَبْقَى لَكُمْ بِمَا يَزُولُ عَنْكُمْ وَ تَرَحَلُوا فَقَدْ جُدَّ بِكُمْ وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّكُمْ وَ كُونُوا قَوْماً صِيحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيَا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدَارٍ فَاسْتَبْدَلُوا فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَخْلُقُكُمْ عَبَثاً وَ لَمْ يَتْرُكُكُمْ سُدّى وَ مَا بَيْنَ أَحَدِكُمْ وَ بَيْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلَّا الْمَوْتُ أَنْ يَنْزِلَ بِهِ وَ إِنَّ غَايَةً تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَةُ لَجَدِيرَةٌ بِقِصَرِ الْمُدَّةِ وَإِنَّ غَائِباً يَحْدُوهُ الْجَدِيدَانِ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ لَحَرِيٌّ بِسُرْعَةِ الْأَوْبَةِ وَ إِنَّ قَادِماً يَقْدُمُ بِالْقَوْزِ أَوِ الشَّقْوَةِ لَمُسْتَحِقِّ لِأَفْضَلِ الْعُدَّةِ فَتَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيَا مِنَ الدُّنْيَا مَا تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً. فَاتَّقَى عَبْدٌ رَبَّهُ نَصَحَ نَفْسَهُ وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ وَ أَمَلَهُ خَادِحٌ لَهُ وَ الشَّيْطَانُ مُوَكَّلٌ بِهِ يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْكَبَهَا وَ يُمَنِّيهِ التَّوْبَةَ لِيُسَوَّفَهَا إِذَا هَجَمَتْ مَنِيَّتُهُ عَلَيْهِ أَغْفَلَ مَا يَكُونُ عَنْهَا فَيَا لَهَا حَسْرَةً عَلَى كُلِّ ذِي غَفْلَةٍ أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً وَ أَنْ تُؤَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلَى الشَّقْوَةِ. نَسْأَلُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَجْعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ نِعْمَةٌ وَلَا تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طَاعَةِ رَبِّهِ غَايَةٌ وَ لَا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدَامَةٌ وَ لَا كَذَّبَة.

1. دعوت به تقوی

فَاتَّقُوا اللهَ عِبادَ اللَّهِ ای بندگان خدا پرهیزکار باشید.

نکته

اشاره به این که همه وجود انسان از آن خداست؛ سرمایه اصلی انسان، همان تقوا است و بندگان خدا نباید از فرمان او تخلف کنند. (1)

«عِبادَ اللهِ»: مناداست و در اصل «یا عبادالله» بوده، یعنی «ای بندگان خدا خود را کنترل کنید».


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 40.

مشابه

إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُم (1)در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست. ما آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا الله (2)هر چه پیامبر به شما داد بستانید، و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنید و از خدا بترسید. تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (3)توشه بردارید که بهترین توشه ها پرهیزکاری است.

2. ضرورت انجام عمل صالح

وَ بادِرُوا أَجالَكُمْ بِأَعْمَالِكُمْ (4)

با اعمال نیک خود، بر مرگتان پیشی گیرید!

نکته ها

معنای «بادِرُوا آجالَكُمْ» این است که پیش از رسیدن اجل، به اعمال نیک خود بیفزایید و در انجام آن ها شتاب کنید این عبارت به معنای رفتن به طرف مرگ و خودکشی نیست بلکه می خواهد مبادرت را روی اعمال ببرد به این معنا که مرگ خواه ناخواه می آید پس شما مبادرت به اعمال نیک کنید تا از نظر اعمال صالح آمادگی مرگ را داشته باشید و این طور نباشد که غافل باشید و وقتی که مرگ فرا رسید نگران شوید.

در واقع مقصد نهایی انسان، سعادت و تكامل «و قرب الى الله» است و اگر انسان بر مركب تقوا و عمل صالح سوار شود پیش از پایان عمر به این مقصد نایل می گردد؛ و اگر چنین نباشد مرگ بر او پیشی می گیرد.

حسرت واقعی آن است که مرگ به صورت ناگهانی فرا رسد و انسان به صورت غیر منتظره سر از عالمی در آورد که هیچ برای آن آمادگی ندارد و کاری نکرده است. (5)


1) حجرات، 13.

2) حشر، 7.

3) بقره، 197.

4) بادِرُوا: مبادرت ورزید سبقت بگیرید؛ مبادرة و بدارا و بدر غيره إليه عاجله. آجال: اجلها؛ مرگ ها.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج1، ص40.

مشابه

وَأَنفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْل أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلا أَخْرَتَنِي إِلَى أَجَل قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحین (1)و از آن چه روزی شما گردانیده ایم انفاق کنید، پیش از آن که یکی از شما را مرگ فرا رسد و بگوید: «پروردگارا! چرا تا مدتی بیشتر [اجل] مرا به تأخیر نینداختی تا صدقه دهم و از نیکوکاران باشم؟ وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها (2)چون کسی اجلش فرا رسد، خدا مرگ او را به تأخیر نمی افکند. ضرورت تهیه توشه برای قیامت

وَ ابْتَاعُوا ما يَبْقَى لَكُمْ بِمَا يَزُولُ عَنْكُمْ (3)

يَزُولُ: از بین می رود.

و بخرید آن چه را برای شما باقی می ماند به چیزی که از دستتان می رود.

نکته ها

منظور از «ابتَاعُوا» این است که نعمت های پایدار الهی را در برابر لذایذ فانی حیات دنیوی بخرید. (4)

زیرکانه ترین نوع زندگی و رفتار آن است که با امکانات دنیوی که دیر یا زود از انسان گرفته می شود، سرمایه ای ابدی و سعادت جاویدان آخرت تأمین گردد.

مشابه

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلَا هُمْ يُنْصَرُونَ (5)همین کسان اند که زندگی دنیا را به بهای جهان دیگر خریدند پس نه عذاب آنان سبک گردد، و نه ایشان یاری شوند.


1) منافقون، 10.

2) منافقون، 11.

3) ابْتَاعُوا: بخرید؛ از مادۀ «ابتیاع» به معنای خریداری کردن است. ما يَبْقَى: آن چه که باقی می ماند.

4) فرهنگ لغات نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص55.

5) بقره، 86.

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ مَا كَانُوا مُهْتَدِينَ (1)همین کسان اند که گمراهی را به بهای] هدایت خریدند، در نتیجه دادوستدشان سود[ی به بار] نیاورد و هدایت یافته نبودند. إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلَ وَالْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفِى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بِايَعْتُمْ بِهِ وَ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيم (2)خدا از مؤمنان جان ها و مال هایشان را خرید تا بهشت از آنان باشد. در راه خدا جنگ می کنند، چه بکشند یا کشته شوند و عده ای که خدا در تورات و انجیل و قرآن داده است به حق بر عهده اوست و چه کسی بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد کرد؟ بدین خرید و فروش که کرده اید شاد باشید که آن کامیابی بزرگی است. هما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللهِ باق (3)آن چه پیش شماست تمام می شود و آن چه پیش خداست پایدار است. وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَى (4)و [جهان] آخرت نیکوتر و پایدارتر است.

4. توجه به کوچ از دنیا

وَ تَرَحَلُوا فَقَدْ جُدَّ بِكُمْ (5)

بار سفر ببندید که در بردن شما جدی هستند.

نکته ها

منظور از «تَرَحَّلُوا» آماده کردن لوازم کوچ است؛ یعنی آماده کردن زاد و توشه که مسافر ناگزیر از آن است. (6)


1) بقره، 16.

2) توبه، 111.

3) نحل، 96.

4) اعلی، 17.

5) تَرَحلُوا: کوچ کنید؛ رحل و بار خود را ببندید و بار کنید؛ از ماده «رحلت» به معنای مسافرت و کوچ کردن از محلی به محل دیگر است. جُدَّ بِكُمْ: در بردن شما جدی هستند؛ شما را به شتاب واداشته اند؛ جُدَّ از ماده «جد» به معنای سرعت در چیزی است؛ به معنای اهمیت دادن نیز به کار می رود و این تعبیر هنگامی که در مورد مسافرت به کار رود به معنای سفرهای سریع است؛ بصيغة المجهول أى عجل بكم وحثثتم على الرّحيل

6) فرهنگ لغات نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص56.

معنای جمله «فَقَدْ جُدَّ بِكُم» این است که آماده مرگ باشید برای این که مرگ با سرعت هر چه تمام تر به سوی شما حرکت می کند.

مشابه

هوَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضَاعَتَهُمْ فى رحالهم (1)به غلامان خود گفت: سرمایه های آنان را در بارهایشان بگذارید. تشبیه

مُشَّبَه: دنيا

مُشَّبَه به: منزلگاهی که قافله ای در آن فرود آمده است

وجه شَبَه: امام عالم دنیا را به منزلگاهی تشبیه می کند که قافله ای در آن فرود آمده تا ساعتی در آن بیاساید و سپس از آن کوچ کند. در حالی که راه دور و درازی در پیش داشته باشد و قافله سالار نیز او را برای سفر سریع آماده سازد.

5. ضرورت آمادگی برای مرگ

وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّكُمْ (2)

آماده مرگ باشید که بر شما سایه افکنده است.

نکته ها

منظور از استعداد و آمادگی برای مرگ این نیست که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد و دنیا را رها سازد و در گنج خانه در انتظار مرگ بنشیند؛ بلکه منظور فراهم ساختن اعمال صالح بیشتر و بهتر و تهذیب نفس و تحصیل فضایل اخلاقی است. (3)

جمله «فَقَدْ أَظَلَّكُمْ» (بر شما سایه افکنده است) اشاره به نزدیکی آن است، زیرا تنها اشیای نزدیک اند که بر انسان سایه می افکنند. (4)در حقیقت حضرت خواسته بگوید که آماده مرگ باشید برای این که مرگتان نزدیک است.


1) یوسف، 62.

2) اسْتَعِدُّوا: آماده کردند؛ تهیه کردند؛ له تهیأ. اظَلَّكُمْ: بر شما سایه افکنده؛ یعنی به حدی نزدیک شده که سایه اش به روی شما افتاده است؛ از ریشه ظلَّ الشّيء غشيني أودنا منّى حتى القي على ظلّه.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص43.

4) همان.

مشابه

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (1)بگو: آن مرگی که از آن می گریزید، قطعاً به س-ر وقت شما می آید؛ آن گاه به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانیده خواهید شد و به آن چه [در روی زمین] می کردید آگاهتان خواهد کرد.

6. توجه به این که دنیا سرای ابدی نیست

وَ كُونُوا قَوْماً صيحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدارِ فَاسْتَبْدَلُوا (2)

اسْتَبْدَلُوا: مبادله کردند؛ قراین موجود در خطبه فوق نشان می دهد که «فاستبدلوا» به صورت فعل ماضی است درست مانند «فانتبهوا»؛ زیرا هر کدام از این دو به صورت نتیجه جمله قبل است انتباه و ،بیداری نتیجه فریاد بیدار باش است و تبدیل کردن دنیا به آخرت نتیجه علم و آگاهی از موقعیت این دو می باشد؛ بصيغة الأمر بمعنى أبدلوا.

از کسانی باشید که آن ها را بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند که دنیا، سرای ابدی آنان نیست لذا آن را با سرای آخرت مبادله کردند.

نکته ها

مرگ، شما را برای کوچ فرا می خواند پس از خواب غفلت خویش بیدار شوید. (3)

در این جا حضرت فرموده اند مانند جمعیتی باشید که بر آن ها فریاد کشیده شده پس همان گونه که آن ها متنبه شده اند شما هم متنبه شوید یعنی از خواب غفلت بیدار شوید و به فکر مرگ باشید

وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيا لَيْسَتْ لَهُمْ بِدار فَاسْتَبْدَلُوا یعنی کاری کردند که این خانه را با یک خانه آخرتی که بهتر از این خانه است عوض کنند البته راهش این است که انسان اعمال خوب انجام بدهد و همیشه در فکر انجام وظیفه خود باشد.


1) جمعه، 8.

2) صیح بهم: به آن ها نهیب زده شده؛ من الصياح و هو الصوت بأقصى الطاقة. فَانْتَبَهُوا: متنبه شدند؛ آگاه شدند.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص42.

7. توجه به هدفدار بودن آفرینش

فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَخْلُقُكُمْ عَبَثاً وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى (1)

سُدی: رها شده به حال خود مهمل، بیهوده؛ از ماده «دو» به معنای رها شده و بیهوده و بی هدف است؛ به همین جهت عرب به شترانی که بدون ساربان رها می شوند و هرجا بخواهند به چرا می روند «سدی» می گویند. در این جا اشاره به این است که خداوند انسان را رها نساخته و بیهوده و بی هدف نیافریده است؛ بالضم وقد يفتح المهملة من الابل يستعمل في الواحد والجمع.

[این ها همه به خاطر آن است که] خداوند سبحان شما را بیهوده نیافریده و بی هدف رها نکرده است.

نکته ها

احساس بیهودگی و پوچی در این زندگی یا ناشی از اختلالات روانی است و یا ناتوانی از درک حقایقی که در مقابل دیدگان انسانی گسترده است. (2)

این گفتار به برهان معاد (برهان حکمت) اشاره دارد که می گوید: اگر هدف آفرینش انسان، همین زندگی چند روزه و خور و خواب در آن باشد هدف بیهوده ای خواهد بود. این آفرینش عظیم، ممکن نیست برای هدفی بی ارزش بوده باشد. تمام قراین موجود در جهان آفرینش گواهی می دهد که هدف بزرگی در آفرینش انسان و جهان بوده است و خداوند حکیم برای آن هدف مهم انسان و جهان را آفریده است. آن هدف، چیزی جز تکامل معنوی انسان ها و قرب الی الله و زندگی سعادتمند در آخرت نیست. (3)

مشابه

الدُّنْيَا خُلِقَتْ لِغَيْرِهَا وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا (4)دنیا برای دیگری به وجود آمده نه برای خودش. أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثًا وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (5)آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده ایم و این که شما به سوی ما بازگردانیده نمی شوید؟ أَيَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدی (6)آیا انسان می پندارد که بیهوده رها می شود؟!


1) لَمْ يَخْلُقُ: خلق نکرده است. عبَثْ: بيهوده.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج11، ص 10.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص43.

4) نهج البلاغه حکمت 455

5) مؤمنون، 115.

6) قیامت، 36.

8. توجه به فاصله نزدیک تا بهشت یا جهنم

وَ ما بَيْنَ أَحَدِكُمْ وَبَيْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلَّا الْمَوْتُ أَنْ يَنْزِلَ بِهِ میان شما و بهشت و دوزخ، فاصله ای جز فرا رسیدن مرگ نیست.

نکته

فاصله میان شما و بهشت و دوزخ بسیار کوتاه است از این رو امام علیه السلام هشدار می دهد که آماده مرگ شوید و با اعمال صالح بر اجل خود پیشی بگیرید، چراکه مرگ در یک لحظه فرا می رسد آن گاه خود را در میان بهشت یا دوزخ (به تناسب اعمالتان) می بینید. (1)

9. توجه به کوتاهی مقصد

وَإِنَّ عَايَةً تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ وَ تَهْدِمُها السَّاعَةُ لَجَدِيرَةٌ بِقَصْرِ الْمُدَّةِ (2)

جديرة: سزاوار

مقصدی که گذشتن لحظات، فاصله آن را می کاهد و عبور ساعت ها، آن فاصله را نابود می کند سزاوار است که بسیار کوتاه باشد.

نکته ها

لحظه ها پشت سر هم و بدون توقف می آیند و آینده هر چقدر هم که طولانی باشد، پایانش نزدیک است. (3)

منظور از غایت در این جا همان عمر آدمی یا پایان عمر است که لحظه به لحظه از آن کاسته می شود. (4)

منظور از ساعت در این جا ساعت مرگ است؛ زیرا ساعت از نام های قیامت است. بنابر حدیثی، قیامت هر انسان به هنگام مرگ او رخ می دهد. عمر انسان، همانند یک رؤیا و پندار است که با گذر تک تک ثانیه ها و لحظات کوتاه و کوتاه تر می شود بخش رفته از عمر هرگز باز نمی گردد. عمر آدمی به ناگاه سراسر فرو می ریزد و مرگ پایه هایش را ویران می سازد. (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص43.

2) تَنْقُصُ: می کاهد. تَهْدِم: ویران و نابود می کند؛ از ریشه «هدم» به معنای ویران کردن.

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج11، ص16.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص51.

5) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص64.

مشابه

نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِه (1)نفس کشیدن انسان گام برداشتن او به سوی مرگ است.

10. توجه به سرعت رسیدن اجل

وَإِنَّ غائِباً يَحْدُوهُ الْجَدِيدانِ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ لَحَرِيٌّ بِسُرْعَةِ الْأَوْبَةِ (2)

حریُّ: شایسته؛ سزاوار.

الأوبة: رجعت، بازگشت؛ معنای مصدری دارد و با «ایاب» که به معنای رجوع و بازگشت است، یک مفهوم را می رساند؛ الرجوع.

و اجل پنهان که آمد و رفت شب و روز آن را می آورد سزاوار است به سرعت فرا رسد.

نکته ها

به این حقیقت اشاره دارد که دنیا جایگاه غربت و محلّ سفر و کوچ کردن انسان است و مكان حقیقی او جایی است که از آن جا سرچشمه گرفته و بدان باز می گردد. (3)

تعبیر به «جدیدان» به عنوان کنایه از شب و روز به خاطر آن است که دائماً نو می شوند و یکی جانشین دیگری می گردد. (4)

تعبیر «آوْبَةِ» که به معنای بازگشت است در مورد اجل و سرآمد زندگی است. (5)

مشابه

إِذَا كُنْتَ فِي إِدْبَارِ وَ الْمَوْتُ فِي إِقْبَالِ فَمَا أَسْرَعَ الْمُلْتَقَی (6)هنگامی که تو در بازگشت عمر هستی و مرگ به جلو می آید چه زود ملاقات صورت می گیرد. كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (7)چگونه به خدا کافر می شوید! در حالی که شما مرده و جسم بی روحی) بودید، او شما را


1) نهج البلاغه، حکمت 74.

2) يَحْدُوهُ: آن را سوق می دهد میراند از مادۀ «حدو» و «خدا» در اصل به معنای آواز خواندن برای شتران به منظور سرعت حرکت آن هاست زیرا در میان اعراب معمول بوده که با نوعی آهنگ و صدای مخصوص در مواقعی که می خواستند شتران را به سرعت حرکت دهند برای آن ها می خواندند. الجديدان: شب و روز؛ دو چیز که همیشه تجدید می شوند؛ الاجدان الليل و النهار.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 36.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 36.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص51

6) نهج البلاغه، حکمت 28.

7) بقره، 28.

زنده کرد سپس شما را می میراند و بار دیگر شما را زنده می کند سپس به سوی او بازگردانده می شوید.

وَ اعْلَمْ يَا بُنَيَّ أَنَّ مَنْ كانَتْ مَطِيَّتُهُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ، فَإِنَّهُ يُسَارُ بِهِ وَإِنْ كَانَ وَاقِفاً، وَ يَقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ كَانَ مُقِيماً وَادِعاً (1)فرزندم بدان! آن کس که مرکبش شب و روز است دائماً در حرکت است هر چند خود را ساکن می پندارد و همواره قطع مسافت می کند گرچه ظاهراً ایستاده و متوقف است.

11. ضرورت تهیه بهترین توشه

وَإِنَّ قادِماً يَقْدَمُ بِالْفَوْزِ أَوِ الشَّقْوَةِ لَمُسْتَحِقِّ لِافْضَلِ الْعُدَّةِ (2)

الشَّقْوَة: بدبختى.

الْعُدَّة: تدارک اسباب و لوازم؛ در این جا به معنای تدارک اسباب پذیرایی است؛ ما اعددته من مال أو سلاح أو غير ذلك و الجمع عدد.

و آن آینده ای که با خود رستگاری یا بدبختی آورد شایسته آماده کردن بهترین توشه است.

نکته ها

منظور از «قادم» مرگ و فوز بهشت، و منظور از «شقوه» جهنم است. «عُدَّة» به معنای آمادگی برای انجام کارهای نیک می باشد. (3)

منظور از «افْضَلِ الْعُدَّةِ» فراهم ساختن زاد و توشه تقواست. (4)

همه انسان ها در حرکت به سوی مرگ هستند و به آن سرایی هم که می رسند یا به رستگاری و خوشبختی می رسند و یا به بدبختی و شقاوت.

12. ضرورت برگرفتن توشه

فَتَزَوَّدُوا فِي الدُّنْيَا مِنَ الدُّنْيَا مَا تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَكُمْ غَداً (5)

پس در دنیا از دنیا چندان توشه بردارید که فردا خود را بدان نگاه دارید.


1) نهج البلاغه، نامه 31.

2) قادِم: کسی یا چیزی که می آید يَقْدَمُ: وارد می شود.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 44

4) همان، ص 53

5) تَزَوَّدُوا: زاد و توشه بردارید. تَحْرُزُونَ: حفظ و نگهداری کنید؛ الحفظ و تحرزون إما ثلاثى مجرد من باب نصر أو مزيد فيه من باب الافعال.

نکته

معنای عبارت این است که در همین دنیا از دنیا توشه بردارید این اعمال صالحی که انجام می دهید و این دستگیری هایی که از دیگران دارید همه زاد و توشه ای است که از این دنیا بر می دارید. این دنیا وسیله جمع آوری زاد و توشه آخرت است.

13. مصادیق توشه

13. 1. لزوم تقوا

فَاتَّقى عَبْدُ رَبَّهُ بنده باید از پروردگارش بترسد.

مشابه

وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى (1)برای خود توشه برگیرید که در حقیقت، بهترین توشه، پرهیزکاری است. الْجَلُّوا إِلَى التَّقْوَى فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مَنِيعَةٌ (2)پناه برید به پرهیزکاری، پس به درستی که آن نگاهدارنده ای است منیع (سپری است نیرومند و محکم).

13. 2. نصیحت به خود

نَصَحَ نَفْسَهُ [پس بنده باید] خویشتن را اندرز دهد.

13. 3. توبه

وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ و توبه را مقدم دارد.

مشابه

فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ (3)و اگر توبه کنید آن برای شما بهتر است. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحا (4)ای کسانی که ایمان آورده اید، به درگاه خدا توبه ای راستین کنید.


1) بقره، 197.

2) غرر الحکم، حدیث 2553.

3) توبه، 3.

4) تحریم، 8.

13. 4. غلبه بر شهوات

وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ و [بنده باید] بر شهوات خود چیره شود.

نکته

خیر خواهی درباره خویشتن شتاب برای تو به و پیروزی بر شهوت از عالی ترین نشانه های تقواست. (1)

مشابه

زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ (2)زنان و پسران و اموال فراوان از زر و سیم و اسب های نشان دار و دام ها و کشتزار [ها] برای مردم آراسته شده [لیکن] این جمله مایه تمتّع زندگی دنیاست و [حال آن که] فرجام نیکو نزد خداست.

14. دلایل ضرورت توشه برداری

14. 1. پنهان بودن مرگ

فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ زیرا مرگ انسان، از نظرش پنهان است.

نکته

با توجه به این که اجل قابل پیش بینی نیست باید از کمترین فرصت برای تهیه توشه استفاده کرد و به امید آینده نبود، چون معلوم نیست که آینده ای در کار باشد.

مشابه

ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلا (3)و هیچ نفسی جز به فرمان خدا ،نمیرد به عنوان سرنوشتی معین.

14. 2. فریب آرزوها

وَ أَمَلَهُ خادِعٌ لَهُ (4)


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج11، ص 19.

2) آل عمران، 14.

3) آل عمران، 145

4) خادِعٌ لَهُ: فریبنده است او.

و آرزویش وی را فریب می دهد.

مشابه

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَريعُ الْحِساب (1)اعمال کافران چون سرابی است در بیابانی. تشنه، آبش پندارد و چون بدان نزدیک شود هیچ نیابد و خدا را نزد خود یابد که جزای او را به تمام بدهد و خدا زود به حساب ها می رسد.

15. تزیین کردن شیطان

وَ الشَّيْطانُ مُوَكَّلْ بِهِ يُزَيِّنُ لَهُ الْمَعْصِيَةَ لِيَرْكَبَها وَ يُمَنِّيهِ التَّوبَةَ لِيُسَوِّفَهَا إِذَا هَجَمَتْ مَنِيَّتُهُ عَلَيْهِ أَغْفَلَ مَا يَكُونُ عَنْها (2)

يُمَنِّيه: امیدوار می کند.

يُسَوّفَ: وادار به تأخیر می کند از مادهٔ تسویف» به معنای امروز و فردا کردن و تأخیر انداختن کاری است و در اصل از جمله «سوف افعل کذا» به زودی این کار را انجام می دهم گرفته شده است؛ المبطل و اصله أن يقول مرّة بعد أخرى سوف أفعل.

أَغْفَلَ ما يَكُونُ عَنْها: در حالی که نسبت به همه اوقات از آن غافل تر است.

شیطان همواره مراقب اوست گناه را در نظرش جلوه می دهد تا مرتکب شود و او را در آرزوی تو به نگه می دارد تا آن را به تأخیر اندازد و هنگامی که مرگ بر او هجوم می آورد در غافل ترین حالت باشد!

مشابه

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطان (3)ای کسانی که ایمان آورده اید از گام های شیطان پیروی نکنید. أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (4)آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه ترند [آری] آن ها همان غافل ماندگان اند.


1) نور، 39.

2) مُوَكَّل به: بر او گماشته شده، مسلط شده. يُزَيِّنُ: زینت می دهد.

3) نور، 21

4) اعراف، 179.

16. حسرت بر غفلت ها

فَيا لَها حَسْرَةً عَلَى كُلِّ ذِي غَفْلَةٍ أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً (1) ای وای بر انسان غافلی که عمرش [در روز قیامت] دلیلی بر ضد او گردد [و بر ضد او گواهی دهد].

نکته

امام علیه السلام بر حال غافلان حسرت می خورد که چگونه فرصت خود را از دست داده، نعمت را تبدیل به نقمت می کنند. (2)

مشابه

أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جاءَ كُمُ النَّذیر (3)آیا آن قدر شما را عمر بودیم که پندگیرندگان پند گیرند؟ و شما را بیم دهنده آمد. نداده

بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ (4)بلکه این ها و پدرانشان را برخوردار کردیم تا عمرشان به درازا کشید.

17. حسرت بر شقاوت های پیش رو

وَ أَنْ تُؤَدِّيَهُ أَيَّامُهُ إِلَى الشَّقْوَةِ و [وای به حال انسانی] که روزگارش او را به شقاوت کشاند!

مشابه

وَ لَكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (5)ولی دل های آن ها قساوت پیدا کرد و شیطان هر کاری را که می کردند در نظرشان زینت داد. لَأُزَيَّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصين (6)ابليس گفت پروردگارا به خاطر این که مرا گمراه ساختی من نعمت های مادی را در زمین در نظر آن ها تزیین می دهم و همگی را گمراه خواهم ساخت. مگر بندگان مخلصت را.


1) فَيالَها حَسْرَةً: چه حسرت و اندوهی.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 46.

3) فاطر، 37.

4) انبیاء، 44.

5) انعام، 43.

6) حجر، 39-40.

إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ (1)کسانی که ایمان به آخرت ندارند اعمال (سوء) آن ها را برای آنان زینت می دهیم به طوری که آن ها سرگردان می شوند.

18. دعای امام برای رهایی از سه چیز

18. 1. نگران غرور و مستی در نعمت ها

نَسْأَلُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَجْعَلَنَا وَإِيَّاكُمْ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ نِعْمَةٌ (2)

لا تَحُلُّ به: بر او نازل نشود.

كآبةٌ: حزن و اندوه؛ كتب الرجل كابة اذا صار كئيبا؛ ای: منکسرا حزنا.

از خداوند سبحان می خواهیم که ما و شما را از کسانی قرار دهد که هیچ نعمتی آنان را مست و مغرور نمی سازد.

18. 2. نگران قصور در طاعت الهی

وَ لَا تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طَاعَةِ رَبِّهِ غَايَةٌ و هیچ هدفی آن ها را از اطاعت فرمان پروردگار باز نمی دارد.

18. 3. نگران پشیمانی و اندوه پس از مرگ

وَ لَا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدَامَةٌ وَ لَا كَآبَةٌ و بعد از فرا رسیدن مرگ پشیمانی و اندوه به آنان روی نمی آورد.

نکته

«بَطَر» حالتی است که به افراد کم ظرفیت به هنگام وفور نعمت دست می دهد و در قرآن مجید به آن اشاره شده است. در آیه 47 سوره انفال می خوانیم: وَ لَا تَكُونُوا كَالَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً وَ رِئَاءَ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللهِ و مانند کسانی نباشید که از روی غرور و مستی نعمت و خودنمایی و ریاکاری در مقابل مردم، از خانه های خود بیرون آمدند و مردم را از راه خدا باز می داشتند.


1) نمل، 4.

2) لَا تُبْطِرُه: او را بسیار شاد نمی کند، سرمست نمی کند؛ از ریشه بطر» به معنای افراط در شادی که به باب افعال رفته است؛ الطغيان. لَا تُقَصِّربه: او را کوتاه و درمانده نمی کند، وادار به کوتاهی نمی کند.

خطبه 65

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه؛ سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: اعتقادی، علمی ویژگی توحید (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام این خطبه را در آستانه جنگ با معاویه و ظالمان شام ایراد کرد و در آن، بسیاری از صفات خداوند را مخصوصاً در زمینه علم و قدرت برشمرد، تا در سایه آگاهی و توجه به این صفات، نور و صفای بیشتر و قدرت و توان فزون تری در شنوندگان حاصل گردد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 69.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ تَسْبِقُ لَهُ حَالٌ حَالًا فَيَكُونَ أَوَّلًا قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً وَيَكُونَ ظَاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ بَاطِناً كُلُّ مُسَمَّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرَهُ قَلِيلٌ وَكُلُّ عَزِيزِ غَيْرَهُ ذَلِيلٌ وَ كُلُّ قَوِيٌّ غَيْرَهُ ضَعِيفٌ وَ كُلُّ مَالِي غَيْرَهُ مَمْلُوک وَ كُلُّ عَالِم غَيْرَهُ مُتَعَلِّمٌ وَكُلُّ قَادِرٍ غَيْرَهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجَرُ وَ كُلُّ سَمِيعِ غَيْرَهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ الْأَصْوَاتِ وَيُصِمُّهُ كَبِيرُهَا وَ يَذْهَبُ عَنْهُ مَا بَعْدَ مِنْهَا وَ كُلَّ بَصِيرٍ غَيْرَهُ يَعْمَى عَنْ خَفِيَّ الْأَلْوَانِ وَ لَطِيفِ الْأَجْسَامِ وَكُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ بَاطِنٌ وَكُلُّ بَاطِنٍ غَيْرَهُ غَيْرُ ظَاهِرِ. لَمْ يَخْلُقُ مَا خَلَقَهُ لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ وَ لَا تَخَوُّفٍ مِنْ عَوَاقِبِ زَمَانٍ وَ لَا اسْتِعَانَةٍ عَلَى نِدٌ مُثَاوِرٍ وَ لَا شَرِيبٍ مُكَاثِرٍ وَ لَا ضِدُّ مُنَافِرٍ وَ لَكِنْ خَلَائِقُ مَرْبُوبُونَ وَ عِبَادٌ دَاخِرُونَ لَمْ يَحْلُلْ فِي الْأَشْيَاءِ فَيُقَالَ هُوَ فِيهَا كَائِنُ وَ لَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيْقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنُ لَمْ يَؤُدْهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ وَ لَا تَدْبِيرُ مَا ذَرَأَ وَ لَا وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمَّا خَلَقَ وَ لَا وَلَجَتْ عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فِيمَا قَضَى وَ قَدَّرَ بَلْ قَضَاءٌ مُتَقَنِّ وَعِلْمٌ مُحْكَمْ وَ أَمْرٌ مُبْرَم. الْمَأْمُولُ مَعَ النَّقَمِ الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَمِ.

1. حمد و ستایش پروردگار

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ تَسْبِقُ لَه حَالٌ حالاً (1) ستایش مخصوص خداوندی است که هیچ وصفی از او بر وصف دیگر پیشی نگرفته.

2. ازلی و ابدی بودن خداوند

فَيَكُونَ أَوَّلاً قَبْلَ أَن يَكُونَ آخِراً، وَيَكُونَ ظَاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ بِاطِناً پیش از آن که آخر باشد اول بوده است و قبل از آن که باطن باشد، ظاهر بوده است.

نکته ها

سبقت، حالتی است برای مخلوقات؛ مانند علم یک شخص نسبت به قدرت او، که امکان تغییر در آن ها وجود دارد این حالت در مورد خداوند متصور نیست، زیرا همه کمالات از ازل برای خداوند وجود دارد.


1) لَمْ تَسْبِقُ: سبقت نگرفت.

خداوند وجودی است ازلی و ابدی و بی پایان از تمام جهات؛ به همین دلیل هم آغاز است و هم انجام هیچ وجودی قبل از او نبوده و هیچ چیزی بعد از او نخواهد بود؛ همان گونه که در قرآن مجید آمده است هُوَ الْأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ. (1)

وجودی که ازلی و ابدی است، اساساً آغاز و پایان ندارد و تعبیر به اوّل و آخر درباره او به این معنا است که همۀ مخلوقات وابسته به وجود او هستند هم در آغاز پیدایش و هم در ادامه حیاتشان. (2)

3. اوصاف خداوند

1. 3. وحدت الهى

كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرُهُ قَلِيلٌ هر آن چه غیر او به وحدت نامیده شود اندک است.

نکته

وحدت درباره خداوند حکایت از بی انتها بودن ذات و صفاتش می کند و به معنای بی نظیر بودن و نامحدود بودن است؛ در حالی که وحدت در مورد مخلوقات، وحدت عددی است و در جایی گفته می شود که در برابر آن کثرتی باشد. (3)

2. 3. عزت الهی

وَ كُلَّ عَزِيزِ غَيْرَهُ ذَلِيلٌ هر عزیزی غیر او ذلیل است.

نکته

عزت خواه به معنای قدرت شکست ناپذیر باشد و خواه به معنای احترام و عظمت، تنها شایسته ذات خداست؛ عزت او ذاتی است و اگر غیر او عزیز باشد، به سبب وابستگی به ذات پاک خداست. (4)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 65.

2) همان.

3) همان، ص 70

4) همان.

مشابه

مَنْ كانَ يُريدُ الْعِزَّةَ فَلِلهِ الْعِزَّةُ جَمیعاً (1)کسی که خواهان عزّت است باید از خدا بخواهد که تمام عزّت برای خداست. لا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً هُوَ السَّمِيعُ الْعَليم (2)سخن آن ها تو را غمگین نسازد؛ تمام عزّت [و قدرت] از آن خدا است و او شنوا و داناست.

3. 3. قوت الهی

اشاره

وَ كُلُّ قَوِيٌّ غَيْرَهُ ضَعِيفٌ و هر قدرتمندی غیر او ناتوان است.

نکته

قوت و قدرت در جهان مخلوقات، یک امر نسبی است؛ هر موجودی در مقایسه با موجودات پایین تر قوی و در برابر موجودات برتر ضعیف است. (3)

مشابه

قالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً (4)گفتند چه کسی از ما نیرومندتر است. أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّه جَمِيعًا (5)همه قدرت از آن خداست. إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ شَديدُ الْعِقابِ (6)خداوند قوی و کیفرش شدید است. اللَّهُ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْف (7)خداوند متعال همان کسی است که شما را در حالی آفرید که ضعیف بودید.

3. 4. مالکیت الهی

وَ كُلِّ مَالِكِ غَيْرَهُ مَمْلُوكُ هر مالکی غیر او مملوک است!


1) فاطر، 10.

2) یونس، 65.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص72.

4) فصلت، 15.

5) بقره، 165.

6) انفال، 52.

7) روم، 54

نکته

مالکیتِ حقیقی از خلقت و آفرینش خدا سرچشمه می گیرد.

مشابه

لا أَمْلِكُ لِنَفْسي نَفْعاً وَ لا ضَرّاً إِلا ما شاءَ اللهُ (1)بگو: جز آن چه خدا بخواهد، برای خودم اختیار سود و زیانی ندارم. قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير (2)بگو: خدایا، تویی که فرمانروایی، هر آن کس را که بخواهی فرمانروایی می بخشی و از هرکه بخواهی، فرمانروایی را می گیری و هرکه را بخواهی عزت می بخشی و هرکه را بخواهی، خوار می گردانی؛ همه خوبی ها به دست توست و تو بر هرچیز توانایی.

3. 5. علم الهی

وَ كُلَّ عَالِمٍ غَيْرَهُ مُتَعَلَّمٌ و هر عالمی غیر او نیازمند به فراگیری است.

مشابه

أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَنَجْواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلامُ الْغُيُوب (3)آیا نمی دانستند خداوند اسرار و سخنان در گوشی آن ها را می داند و خداوند دانا به همۀ غیوب [پنهانی ها] است.

3. 6. قدرت الهی

وَ كُلُّ قَادِر غَيْرَهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجَرُ»و هر قدرتمندی غیر او گاه توانا و گاه ناتوان است.مشابهاز امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال شد: هَلْ يَقْدِرُ رَبُّكَ أَنْ يَدْخِلَ الدُّنْيا فِي بَيضَةٍ مِنْ غَيْرِ أَنْ تَصْغُرَ الدُّنْيا أَوْ تَكْبُرَ الْبَيضَةُ ؟ فقال: ﴿إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَا يُنْسَبُ إِلَى الْعَجْزِ وَ الَّذِي سَأَلْتَنِي لَا يكُونُ (4)آیا پروردگار تو توانایی دارد که دنیا را در درون تخم مرغی جای دهد، بی آن که دنیا


1) اعراف، 188.

2) آل عمران، 26.

3) 3. توبه، 78

4) بحار الانوار، ج4، ص143.

کوچک شود یا تخم مرغ بزرگ گردد؟ امام علیه السلام فرمود: خداوند متعال هرگز به ناتوانی نسبت داده نمی شود ولی آن چه تو گفتی غیر ممکن است [و قدرت در امر محال مفهومی ندارد.]

3. 7. سميع

وَ كُلِّ سَمِيع غَيْرَهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ الْأَصْوَاتِ وَ يُصِمُّهُ كَبِيرُهَا وَيَذْهَبُ عَنْهُ مَا بَعْدَ مِنْهَا (1)و هر شنونده ای غیر او از شنیدن صداهای آهسته ناشنوا و از شنیدن آوازهای بلند کر و از شنیدن صداهای دور محروم است.

نکته

سميع و شنوا بودن خداوند از طریق ابزار و آلات مادی و جسمانی نیست؛ سمیع بودن خداوند جلوه ای از علیم بودن او است. (2)

مشابه

قَالَ رَبِّي يَعْلَمُ الْقَوْلَ فِي السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِیمُ (3)گفت: پروردگارم [هر] گفتار [ی] را در آسمان و زمین می داند و اوست شنوای دانا.

3. 8. بصير

وَ كُلُّ بَصِيرٍ غَيْرَهُ يَعْمَى عَنْ خَفِيَّ الْأَلْوَانِ وَ لَطِيفِ الْأَجْسَامِ (4) و هر بیننده ای غیر او از دیدن رنگ های پنهان و اجسام لطیف، کور است.

مشابه

لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصیر (5)هیچ چیز همانند او نیست و اوست که شنوا و بیناست.

3. 9. ظاهر و باطن خداست

كُلُّ ظَاهِر غَيْرَهُ بَاطِنٌ وَ كُلُّ بَاطِن غَيْرَهُ غَيْرُ ظَاهِرِ هر ظاهری غیر از او پنهان و هر پنهانی جز او آشکار است.


1) يَصمُّ: ناشنوا و کر خواهد بود؛ صمت الأذن صمما من باب تعب بطل سمعها، ويسند الفعل الى الشخص أيضا فيقال: أصمه الله و لا يستعمل الثاني متعدّيا. لَطِيفِ الْأَصْوَاتِ: صداهای آهسته.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص64.

3) انبیا، 4.

4) خَفِی الالوان: رنگ های پنهان

5) شوری، 11.

نکته

منظور این است: خداوند آشکار است از جهت این که از روی آثار و علامات بر هیچ کس پنهان نیست؛ و پنهان است از جهت این که محال است و نمی شود ذاتش را درک نمود. (1)

4. جلوه های جلال و جمال پروردگار

4. 1. قدرت نمایی

لَمْ يَخْلُقُ مَا خَلَقَهُ لِتَشْدِيدِ سُلْطَانٍ (2) خداوند مخلوقات را نیافریده تا پایه های حکومت خود را تحکیم کند.

مشابه

و رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّار (3)بار الها! [دستگاه با عظمت] را بیهوده نیافریده ای پاک و منزهی ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگاهدار.

4. 2. بیم از آینده

وَ لا تَخَوُّفٍ مِنْ عَواقِبِ زَمَانٍ (4) و نه برای بیم از حوادث آینده [آفریده است]

4. 3. کمک جستن

وَ لاَ اسْتِعَانَةٍ عَلَى نِةٌ مُتَاوِرٍ (5)

و نه برای این که در مبارزه با همتای خود یاریش دهند.


1) ترجمه و شرح فیض الاسلام، ج1، ص157.

2) لتشديد سُلطان: تقویت فرمانروایی.

3) آل عمران، 191

4) تَخَوُّفٍ: بیم و ترس

5) ندّ: نظیر مانند؛ در اصل به معنای مقابل و مخالف چیزی یا کسی است. به تعبیر دیگر، به معنای همانندی است که به مقابله بر می خیزد لذا گاهی آن را به صورت «ضد» نیز تفسیر کردهاند؛ بالکسر تالمثل ولا يكون النذ الا مخالفا و الجمع. مُشاور: حمله کننده مهاجم؛ در اصل از مادۀ «ثور» به معنای هیجان آمده است و لذا «اثاره» به معنای پراکندن چیزی است و «مشاوره» به معنای هیجان دو شخص یا دو چیز بر ضد یکدیگر است (از این رو به معنای «محاربه» نیز گفته شده است)؛ من التّوران و هو الوثب والهيجان يقال ثاوره مثاورة و ثوارا و اثبه.

مشابه

فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُون (1)پس برای او مانند و شریک قرار ندهید و شما می دانید.

4. 4. فخر و مباهات

وَ لا شَريك مُکاثِر (2) و نه برای به دست آوردن نیرو برای پیکار با شریک پر نخوت بوده است.

مشابه

أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُر حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابر (3)تفاخر و تكاثر شما را به خود مشغول داشت؛ تا آن جا که زیارت قبرها رفتید.

4. 5. تضاد با مخالفان

وَ لا ضِدُّ مُنافِر (4) و [خداوند شما را نیافرید برای ضدیت با] مخالف گردنکش.

5. اهداف صحیح خلقت

5. 1. خلقت به هدف رشد و تربیت

وَلكِنْ خَلائِقُ مَرْبُوبُونَ وَ عِباد داخِرُونَ (5)

بلکه آنان آفریدگانی هستند پرورده [و روزی خوار] و بندگانی خرد و بی مقدار.


1) بقره، 22

2) مُکاثِر: افزون طلب از ماده «کثرت» به معنای فزونی است و «مُکاثر» به کسی گفته می شود که فزون طلب است و یا به خاطر داشتن مال و قدرت زیاد، فخر فروشی می کند؛ فی أکثر النسخ بالثاء المثلثة و في نسخة الشارح المعتزلى بالموحدة و معناهما قريب، يقال كاثروهم فكثر وهم غالبوهم في الكثرة فغلبوهم و يقال كابرته مكابرة غالبته مغالبة و عاندته.

3) تکاثر، 1و2.

4) مُنافِر: کسی که در مقام رقابت و برتری جویی رقیب خود را نزد داور می برد؛ از مادۀ «نفرت» به معنای دوری گزیدن و ناخوش داشتن چیزی است.

5) مَرْبُوبُونَ: تربیت شده ها داخِرُونَ ذلیلها: از مادۀ «دخور» به معنای ذلت و کوچکی است، که گاه در امور مثبت به کار می رود و گاه در امور منفى. هنگامی که بندگان خدا به عنوان «داخر» توصیف می شوند به معنای تسلیم و تواضع در برابر حق است؛ الداخر الذليل، دخر الشخص يدخر بفتحتين دخورا: ذلّ و هان.

نکته

تعبیر مربوبون از مادۀ «رَبَبَ» گرفته شده که به معنای پرورش دادن و تکامل بخشیدن است جمله «عباد داخرون» اشاره به بندگی خداوند است زیرا تکامل وجود انسان ها جز از طریق بندگی خدا ممکن نیست. (1)

مشابه

قالَ رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلین (2)گفت پروردگار شما و پروردگار نیاکان شما است.

5. 2. خداوند محصور در چیزی نیست

لَمْ يَحْلُلْ فِي الْأَشْيَاءِ فَيُقَالَ: هُوَ فِيهَا كَائِنٌ (3)

بَائِنٌ: جدا، مجزا؛ اسم فاعل از «بانَ، يَبينُ».

در موجودات حلول نکرده تا گفته شود در آن ها [محصور] است.

منظور از «حلول»، قوام یافتن موجودی به وجود دیگری است، طوری که برای موجود حلول کننده، زمینه ثبات و بقا باشد اطلاق به این معنی بر واجب الوجود محال است، زیرا لازم می آید که وجود حق تابع غیر باشد و این نیاز خداوند را ثابت می کند و می دانیم که هر نیازمندی ممکن الوجود است. (4)

5. 3. قرب به موجودات

وَ لَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيُقَالَ: هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ از آن ها فاصله نگرفته تا گفته شود از آنان جداست.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص84.

2) شعراء، 26.

3) لَمْ يَحْلُلْ: حلول نكرده است؛ حلول به معنای وجود چیزی در چیز دیگر است. لَمْ يَنْأَ: دور نشده جدا و منفصل نشده؛ از ماده «نأی» به معنای دور شدن است و بعضی آن را به معنای «فاصله گرفتن از چیزی و به سوی نقطه دور دستی حرکت کردن» تفسیر کرده اند.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 60

مشابه

وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (1)و هر کجا باشید او با شماست و خدا به هر چه می کنید بیناست. نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد (2)و ما از شاهرگ [او] به او نزدیک تریم. هوَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ (3)مشرق و مغرب از آن خداست. پس به هر جای که رو کنید، همان جا رو به خداست.

5. 4. عدم سنگینی آفرینش برای خداوند

لَمْ يَؤُدْهُ خَلْقُ مَا ابْتَدَأَ (4)

آفرینش موجودات در آغاز بر او سنگین نبوده است.

مشابه

إذا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُون (5)چون به کاری فرمان دهد، فقط به آن می گوید: باش! پس می شود.

6. عاجز نبودن از تدبیر امور

وَ لَا تَدْبِيرُ مَا ذَرَأَ از تدبیر آن چه ایجاد کرده، بازنمانده است.

مشابه

يُدَبِّرُ الْأَمْرَ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقَاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ (6)او آیات را (برای شما) تدبیر می کند تشریح می نماید تا به لقای پروردگارتان یقین پیدا کنید.


1) حدید، 4.

2) ق، 16.

3) بقره، 115.

4) لَمْ يَؤُدُهُ: بر او سنگینی نکرده او را به زحمت نیفکنده؛ از ماده «اود» به معنای سنگین؛ الامر يؤده اثقله. ذَراً: آفرید، خلق کرد؛ خلق.

5) آل عمران، 47.

6) رعد، 2.

7. عاجز نبودن از آفرینش

وَ لا وَقَفَ بِهِ عَجْزٌ عَمَّا خَلَقَ و عجز و ناتوانی او را از آفرینش (جدید) باز نداشته است.

مشابه

أَوَلَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ (1)آیا کسی که آسمان ها و زمین را آفرید قدرت ندارد همانند آن ها (انسان های خاک شده) را بیافریند.

8. فرمانش متین و محکم

وَ لا وَلَجَتْ عَلَيْهِ شُبْهَةٌ فِيمَا قَضَى وَ قَدَّرَ بَلْ قَضَاءٌ مُتَقَنِّ وَ عِلْمٌ مُحْكَمْ وَ أَمْرٌ مُبْرَمٌ (2)

مُبْرَم: محکم، محتوم قطعی، متین؛ اصل ابرام به معنای تابیدن دو طناب بر روی هم است تا طناب محکم تری به وجود آید؛ كالمحكم لفظا و معنا.

در آن چه فرمان داده و مقدر ساخته تردیدی به او راه نیافته (تا در کار خود شک کند)، بلکه فرمانش متین و علمش محکم و کارش صحیح و بی خلل است.

9. همه به خداوند امیدوار

الْمَأْمُولُ مَعَ النَّقَمِ الْمَرْهُوبُ مَعَ النِّعَمِ (3)

الْمَرْهُوبُ: ترسیده شده.

بندگان با وجود خشمش به او امیدوار و با وجود نعمت هایش از او هراسان اند.

نکته

هر جا نقمت و نگرانی باشد خدا مورد آرزوی مردم است هرگاه غم و اندوه و بلا به مردم روی آورد به خدا روی می آورند و او مورد تو مردم است.


1) يس، 81

2) وَلَجَتْ: داخل شد؛ ولوج: داخل شدن. متقَنٌ: محکم؛ اسم مفعول از اتقن.

3) مَأْمُولُ: محل امید و آرزو. النقم: غضب ها، بلاها؛ جمع نقمة است.

مشابه

فَإِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرًا * إِنَّ مَعَ العُسرِ يسرًا (1)پس، از پی دشواری آسانی است. هر آینه از پی دشواری آسانی است. وَلَا يَشْغَلُهُ غَضَبٌ عَنْ رَحْمَةٍ وَ لَا تُولِهُهُ رَحْمَةٌ عَنْ عِقَاب (2)و غضبش او را از رحمتش مانع نمی گردد و رحمتش بر کسی او را از کیفر دیگری غافل نمی کند. أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا بَياتاً وَ هُمْ نائِمُونَ * أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرِى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُون (3)آیا ساکنان آبادی ها از این ایمن اند که عذاب ما شبانه به سراغ آن ها بیاید، در حالی که در خواب باشن؛ د و آیا اهل آبادی ها از این ایمن اند که عذاب ما هنگام روز به سراغشان بیاید در حالی که سرگرم بازی هستند؟


1) انشراح، 5 و 6.

2) نهج البلاغه، خطبه 195.

3) اعراف، 97 و 98.

خطبه 66

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از نبرد صفین، سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان

موضوع: سیاسی، اعتقادی، نظامی

ویژگی: جنگاوری و رشادت بخشی (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه پیرامون آداب و فنون جنگ سخن می گوید مشهور این است که امام علیه السلام آن را در «لیلة الهریر» (2)یا نخستین روز جنگ صفین ایراد فرمود و در آن به ویژگی های جنگ صفین و وظایف مؤمنین در این جنگ اشاراتی نمود.


1) شناسنامه خطبه، ص56.

2) ليلة الهرير: شبی که سگ ها از شدت سرما زوزه می کشیدند «هریر» در اصل به معنای صدای آهسته سگ به خاطر بی تابی از سرماست. معروف این است که «لیلة الهریر» یکی از شبهای جنگ پر حادثه «صفین» بود که در آن جنگ از روز تا شب ادامه یافت. در آن شب سرد و پر خوف و خطر، گروهی از لشکریان معاویه به دست جنگ جویان لشکر امیرمؤمنان علی سلام به خاک افتادند.

مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِينَ اسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ وَ تَجَلْبَبُوا السَّكِينَةَ وَ عَضُّوا عَلَى النَّوَاجِذِ فَإِنَّهُ أَنْبَى لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهَامِ وَ أَكْمِلُوا اللَّأُمَةَ وَ قَلْقِلُوا السُّيُوفَ فِي أَغْمَادِهَا قَبْلَ سَلَّهَا وَ الْحَظُوا الْخَزْرَ وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ وَ نَافِحُوا بِالظَّبَى وَصِلُّوا السُّيُوفَ بِالْخُطَا وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ بِعَيْنِ اللَّهِ وَ مَعَ ابْنِ عَمَّ رَسُولِ اللَّهِ، فَعَاوِدُوا الْكَرَ وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرَّ فَإِنَّهُ عَارٌ فِي الْأَعْقَابِ وَ نَارٌ يَوْمَ الْحِسَابِ، وَ طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً، وَ عَلَيْكُمْ بِهَذَا السَّوَادِ الْأَعْظَمِ وَ الرَّوَاقِ الْمُطَنَّبِ، فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ فَإِنَّ الشَّيْطَانَ كَامِنْ فِي كِسْرِهِ وَ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ يَداً وَ أَخَرَ لِلنُّكُوصِ رِجْلًا، فَصَمْداً صَمْداً حَتَّى يَنْجَلِيَ لَكُمْ عَمُودُ الْحَقِّ، وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَاللَّهُ مَعَكُمْ وَلَنْ يَترَكُمْ أَعْمَالَكُمْ.

1. فنون جنگی

1. 1. از خدا و احساس مسئولیت

مَعاشِرَ الْمُسْلِمِينَ، اسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ (1)

الْخَشْيَةَ: ترس دل از خدا.

ای مسلمانان لباس زیرین خود را ترس از خدا قرار دهید.

نکته

«اسْتَشْعِروا» از مادهٔ «شعار» به معنای لباس زیرین است که با پوست تن انسان تماس دارد. این که بعضی از جمله ها یا تعبیرات به عنوان شعار یک گروه و ملت شناخته می شود، شاید به خاطر آن است که با قلب و درون آن ها آمیخته است هر چند در قالب جمله هایی و گاه با فریاد اظهار می شود. (2)

در اصل یا معاشر المسلمین بوده است که حرف ندای آن را حذف کرده اند؛ یعنی ای جمعیت مسلمانان این خطاب را به لشکر خود فرموده و این طور استفاده می شود که گویا حضرت لشکر معاویه را مسلمان ندانسته است برای این که همان کار آن ها مرتبه ای از کفر است.


1) مَعاشِرَ: گروه، جمعیت ها؛ج معشر از مادة معاشرت الجماعة من الناس، والجمع (معاشر). اسْتَشْعِرُوا: شعار خود کنید؛ یعنی لباس زیرین خود قرار دهید؛ از ماده شعار به معنای لباس زیرین است که با پوست تن انسان تماس دارد؛ من اللباس ما يلى شعر الجسد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص92.

مشابه

وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةُ إِلَّا عَلَى الْخاشعين (1)و [به جا آوردن نماز] که همانا امری بزرگ و دشوار است مگر بر آنان که فروتن اند.

1. 2. حفظ آرامش و خونسردی

وَ تَجَلْبَبُوا السَّكِينَةَ (2)

و لباس رویین خود را آرامش و خونسردی قرار دهید.

نکته ها

امام علیه السلام می فرماید که شما در راه آرمان های انسانی- الهی، پشت پا به دنیا و علائق زودگذر آن زده و روی به خدا آورده اید پس اضطراب و دلهره نداشته باشید. (3)

هرگونه اضطراب و دستپاچگی در میدان جنگ و در برابر دشمن، نشانه ضعف و ناتوانی و باعث جرأت و جسارت دشمن می گردد همیشه افراد قوی و شجاع، خونسردند و افراد ضعیف و ترسو، مضطرب و شتاب زده. (4)

مشابه

هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِیما (5)اوست که بر دل های مؤمنان آرامش فرستاد تا بر ایمانشان پیوسته بیفزاید و از آن خداست لشکرهای آسمان ها و زمین و خدا دانا و حکیم است.


1) بقره، 45.

2) تَجَلْبَبُوا: لباس رویین قرار دهید؛ از مادۀ جلباب به معنای لباس رویین روپوش معمولاً به لباسی می گویند که زنان سر و گردن و قسمت هایی از سینه و پشت خود را با آن می پوشانند؛ در واقع از «خمار» (روسری) بلندتر و از «ردا» (لباس بلند سرتاسری) کوتاه تر است؛ مثل تدحرجوا مأخوذ من الجلباب بالكسر و هو القميص أو ثوب واسع للمرأة دون المخلقة أو المخلقة أو الخمار أو ثوب كالمقنعة تغطى به المرأة رأسها و ظهرها و صدرها، وفي المصباح انّه ثوب أوسع من الخمار و دون الرداء، و قال ابن فارس ما يغطى به من ثوب و غیره و الجمع الجلابيب. السكينة: آرامش خونسردی؛ الوقار في الحركة و التأني في السير.

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج11، ص90.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص92.

5) فتح، 4.

1. 3. استوار و محکم

وَ عَضُّوا عَلَى النَّواجِدِ، فَإِنَّهُ أَنْبِي لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهَامِ (1)

انبی: دفع کننده تر، دورکننده تر ، بی اثر کننده تر؛ فعل تفضیل از ماده نبأ؛ از مادۀ «نبو» به معنای ارتفاع چیزی نسبت به چیز دیگر و دور شدن از آن است؛ به همین دلیل هنگامی که شمشیرها کارگر نشود این واژه در مورد آن به کار می رود، گویی از آن دور می شود و فاصله می گیرد؛ السیف عن الضريبة بتقديم النّون على الباء نبوا من باب قتل رجع من غير قطع فهو ناب و نبا السهم عن الهدف لم يصبه.

الهام: سرها؛ کاسه های سر؛ جمجمه ها؛ جمع هامه به معنای (سر هر موجود ذی روحی) و گاه این واژه به همین معنا به طور مطلق به کار رفته است؛ جمع هامة و هي رأس كلشيء.

دندان ها را بر هم بفشارید که مقاومت جمجمه ها را در برابر ضربات دشمن بیشتر می کند.

نکته

فشردن دندان ها دو فایده مهم دارد نخست این که ترس و وحشت را از بین می برد (به همین دلیل انسان هنگامی که از ترس می لرزد به طور ناخودآگاه دندان ها را به هم فشار می آورد تا لرزۀ آن ها ساکت شود) و دیگر این که عضلات و استخوان های سر را محکم نگاه می دارد تا در برابر ضربات دشمن آسیب کمتری ببیند. (2)

1. 4. کامل کردن زره

وأَكْمِلُوا اللأمة (3) زره کامل بپوشید!


1) عَضُّوا: گاز بگیرید، روی هم فشار دهید؛ از ریشه عض اللقمة و بها و عليها أمسكتها بالانسان. النَّواجِذ: دندان های آسیا مطلق دندان؛ جمع ناجذ، گاه به معنای همه دندان ها تفسیر شده و گاه به معنای دندان های آسیا که بعد از انیاب واقع شده و گاه آن را به معنای خصوص دندان عقل، تفسیر کرده اند. در این جا مناسب معنای اول است یعنی همه دندان ها را بر هم بفشارید!؛ جمع ناجذ و هي أواخر الأضراس تنبت بعد البلوغ و الحلم و كمال العقل، وقيل الاضراس كلّها نواجذ، و قيل هي الضواحك التي تبد و عند الضحک، و عن البارع النواجذ للانسان و الحافر و هي من ذوات الخف الانياب.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 93

3) اللامة: زره، تمام لباس های رزمی، مهمات. در اصل به معنای اجتماع و اتفاق است؛ از همین رو هنگامی که دهانهٔ زخم به هم آید و خوب شود به آن «التیام» گفته می شود و «لامه» به معنای زره است شاید از این جهت که حلقه های آن با هم جمع شده و گره خورده است و گاه این واژه به معنای هرگونه سلاح به کار می رود؛ باللام و الهمزة الساكنة على وزن تمرة الدرع وقيل جمع آلات الحرب.

نکته

منظور از کامل کردن زره این است که به وسیلهٔ خُود (کلاه آهنینی که بر سر می گذاشتند و مانند زره جنبه دفاعی داشت) و ساعد بند (ورقه آهنی که به صورت نیم دایره در آورده، به ساعد می بستند تا دست را در برابر ضربات تیر و نیزه و شمشیر حفظ کند) کامل کنند. (1)

1. 5. تکان دادن شمشیرها

وَ قَلْقِلُوا السُّيُوفَ فِي أَغْمَادِهَا قَبْلَ سَلّهَا (2)

سَلَّ: کشیدن شمشیر از نیام؛ السيف اخراجه من الغمد

و شمشیرها را پیش از بیرون کشیدن در غلاف بجنبانید.

نکته ها

گاه ماندن شمشیر در غلاف برای مدّت طولانی، سبب می شود که گوشه هایی از آن گیر کند و در لحظات حسّاس که لازم است فوراً بیرون کشیده شود، یا خارج نشود و یا با تأخير خارج شود و در هر صورت ممکن است خطرات غیر قابل جبرانی به وجود آورد. (3)

از اصول ضروری در جنگ ها حفظ آمادگی لازم در شرایط جنگی است؛ شرایطی که در هر لحظه ممکن است دشمن حمله کند. گاه نداشتن آمادگی کافی، به کلی سرنوشت جنگ را عوض می کند و ضایعات جبران ناپذیری را به دنبال خواهد داشت.

1. 6. بی اعتنایی به دشمن

وَ الْحَظُوا الْخَزْرَ (4)

و الزاء المعجمتين مصد خزرت العين خزرا من باب تعب صغرت و ضاقت و الموجود في النسخ الخزر بسكون الزّاء ولعله لملاحظة السجعة الثانية.

با خشم و بی اعتنایی به دشمن نظر افکنید.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص94.

2) قَلْقِلُوا: قلقله کنید؛ حرکت دهید که روان شود و در وقت نیاز راحت کشیده شود؛ القلقله قلقل الشيء قلقلة وقلقالا بالكسر والفتح الحركة و القلقله التحريك. أَغْمَاد: غلاف ها، نيام ها؛ جمع غمد؛ بالكسر جفن السيف.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص94.

4) الْحَظُوا: نگاه کنید خیره شوید یعنی با گوشه چشم مواظب دشمن باشید؛ بالعين و لحظت إليه لحظا من باب نفع راقبته. خَزر: نگاه با گوشه چشم که علامت غضب و کینه است و گاه به هنگام بی اعتنایی انسان آن را به کار می برد؛ بقتح الخاء

نکته

«خَزر» به معنای نگاه کردن با گوشه چشم است که معمولاً به هنگام غضب و گاه به هنگام بی اعتنایی انسان آن را به کار می برد و فایده استفاده کردن از این روش در میدان جنگ، نخست برافروختن آتش غضب در درون است که همراه آن، تمام نیروهای نهفته درون، بسیج می شود و قدرت انسان گاه چندین برابر می شود؛ و دیگر این که با تمام چشم نگاه کردن دلیل بر ترس و وحشت و ناتوانی است و دشمن را جسور می کند.

1. 7. داشتن حملات پی درپی

وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ (1)

و به هر سو حمله کنید و ضربه زنید.

نکته ها

«شَزْر» به معنای پراکندگی است و در میدان جنگ، به ضرباتی گفته می شود که از چپ و راست بر دشمن وارد شود توصیه امام علیه السلام به انتخاب این روش، به خاطر آن است که اگر جنگجویان، ضربات خود را در یک سو متمرکز کنند دشمن احساس امنیت می کند و از طرف های دیگر ضربات متقابلی وارد خواهد ساخت. (2)

نگاه خیره به دشمن و ملاحظه تجهیزات و امکانات او در اکثر موارد ایجاد رعب و وحشت را برای رزمنده به همراه دارد، آن چنان که نگاه خشم آلود همراه با بی اعتنایی به امکانات او می تواند روحیه مضاعف به او ببخشد.

1. 8. حمله کردن با فاصله نزدیک

وَ نَافِحُوا بِالظَّبَى (3)

صِلُوا وصل کنید برسانید؛ امر از ریشهٔ وَصَلَ يَصلُ؛ أمر من وصل الشيء بالشيء جعله متصلا به.

خُطا: قدم ها، گام ها؛ جمع خطوه یعنی با یک قدم به پیش گذاشتن؛ جمع خطوة بالضم فيهما.

از فاصله نزدیک با لبه تیز شمشیر، حمله کنید.


1) اطعُنُوا: حمله کنید؛ بضم العين من باب قتل و بالفتح من باب نفع. شزَر: زدن از چپ و راست؛ به ضرباتی گفته می شود که از چپ و راست بر دشمن وارد شود؛ بالفتح فالسكون الطعن عن اليمين و اليسار و لا يستعمل الطعن تجاه الانسان شزرا قيل أكثر ما يستعمل في الطعن عن اليمين خاصة.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص95.

3) نافِحوا: پیکار کنید بجنگید؛ از مادۀ نفح به معنای دمیدن است؛ یعنی آن مقدار باید به دشمن نزدیک شد که گویی دمیدن انسان به او می رسد؛ المضاربة و المدافعة؛ نافحه: گافحه و خاصمه. بالظُّبا: دم شمشیر؛ طبا به معنای لبه تیز شمشیر است و گاه گفته می شود که منظور قسمت بالای شمشیر می باشد، در هر صورت ضرباتی که به این گونه وارد شود کارسازتر است؛ جمع ظبة بالتخفيف و بضم الظاء فيهما حد السيف.

1. 9. رساندن شمشیر به دشمن

وَ صِلُّوا السُّيُوفَ بِالْخُطَا و با پیش نهادن گام شمشیر را به دشمن برسانید!

نکته

منظور از جمله «صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطا» این است که برای رساندن ضربات شمشیر به دشمن، گاهی تنها کشیدن دست ها کافی نیست، بلکه باید یک گام به جلو گذاشت و شمشیر را بر پیکر دشمن حواله کرد مقصود این است که در جنگ با جلو رفتن خودت را به دشمن برسان و او را از پای درآور. احتمال دیگری هم دارد که یعنی وقتی که دشمن به طرف تو گام برداشت تو امانش نده و شمشیرت را به او برسان.

یکی از ملاک های مقابله با دشمن حداکثر کوشش برای حفظ جان است. (1)

2. قرار داشتن در حضور خداوند در میدان نبرد

وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ بِعَيْنِ اللَّهِ بدانید شما [در میدان نبرد] در پیشگاه خداوند قرار دارید.

مشابه

وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَ وَحْينا (2)و زیر نظر ما و [به] وحی ما کشتی را بساز. وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا (3)در برابر فرمان پروردگارت شکیبا باش که تو تحت نظر مایی.

3. قرار داشتن در حضور رسول خدا

وَ مَعَ ابْنِ عَمَّ رَسُولِ اللَّهِ با پسر عموی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) هستید.


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج11، ص91.

2) هود، 37.

3) طور، 48.

4. حمله پی در پی بر دشمن

فَعَاوِدُوا الْكَرَّ (1) پی در پی [بر دشمن] حمله کنید.

5. فرار نکردن

5. 1. شرم از فرار

وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرَّ (2) و از فرار شرم نمایید.

5. 2. فرار باعث ننگ

فَإِنَّهُ عَارٌ فِي الْأَعْقَابِ (3) ننگی است که در نسل های آینده شما نیز می ماند.

نکته

فرار پدران لکه ننگ برای فرزندان است؛ چراکه فرزندان را برای فرار پدران نکوهش می کنند. (4)

5. 3. فرار از جنگ موجب عذاب آخرت

وَ نَارٌ يَوْمَ الْحِسَابِ (5) و آتشی است که در روز حساب دامان شما را فرا می گیرد.

نکته

یکی از ضررهای فرار از جنگ این است که آتش روز قیامت است برای این که فرار از گناهان کبیره است و عذاب اخرت را در پی خواهد داشت.

مشابه

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلَا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَارَ وَمَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ


1) الکَژر پی در پی حمله و هجوم نمودن؛ الرجوع؛ كرّ الفارس كرًا من باب قتل إذا فرّ للجولان ثم عاد للقتال.

2) الفرّ: فرار.

3) الْأَعْقَابِ: نسل های آینده؛ إما جمع عقب بالضم و بضمتين أى العاقبة أو جمع عقب ككتف أو عقب بالفتح أى الولد، و ولد الولد.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص66.

5) عاودوا: اعاده کنید، تکرار کنید.

ای﴿إِلا مُتَحَرِّفاً لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءِ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ مَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (1)کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که با انبوه کافران در میدان نبرد روبه رو شوید، به آن ها پشت نکنید [و فرار ننمایید] و هرکس که در آن هنگام به آن ها پشت کند، مگر آن که هدفش کناره گیری از میدان برای حمله مجدد و یا به قصد پیوستن به گروهی [از مجاهدان] بوده باشد، به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جایگاه او جهنم است و چه بد جایگاهی است!

5. 4. استقبال از شهادت

وَ طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً، وَ اِمْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً (2)

از جدا شدن روحتان از بدن در جهاد خوشحال باشید و آسان به سوی مرگ حرکت نمایید.

نکته ها

منظور نفسی است که بدن را اداره می کند و مقصود از کلمه «انفسکم» در کلام امام علیه السلام شخصی است که جان خود را در میدان کارزار از دست می دهد. (3)

سُجُح» (بر وزن صُحُف) در اصل به معنای مستقیم است. این واژه مخصوصاً در مورد راه های مستقیم و صاف به کار می رود و از آن جایی که راه رفتن در این گونه جاده ها سهل و آسان است این واژه به معنای سهل و آسان نیز استعمال می شود. (4)

مشابه

وَ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (5)کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار، بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. فَلْيُقاتِلْ فِي سَبيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ (6)پس، آنان که زندگی دنیا را داده اند و آخرت را خریده اند باید که در راه خدا بجنگند.


1) انفال، 15و16.

2) جمله «طِیبُوا نَفْساً»: تعبیری است که در مواردی که انسان از چیزی با رضایت و طیب خاطر استقبال می کند به کار می رود و «نفساً» در این گونه موارد به عنوان «تمیز» منصوب است. مَشی سُجُح: راه رفتن آرام و با اطمینان؛ نرم و آرام؛ السهل.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص71.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 102.

5) آل عمران، 169.

6) نساء، 74

6. حمله به قلب دشمن

وَ عَلَيْكُمْ بِهَذَا السَّوَادِ الْأَعْظَمِ وَ الرَّوَاقِ الْمُطَنَّبِ فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ (1)

ثبج: وسط؛ بخش عظیم از چیزی است؛ و جمله «فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ» تأکید دیگری بر لزوم هدف گیری قلب سپاه و خیمه معاویه است؛ الشيء بالتحريك وسطه.

بر شما باد به این لشکر متراکم دشمن و خیمه های افراشته به طناب، وسط آن خیمه را بزنید.

نکته ها

سواد اعظم (سیاهی بزرگ) کنایه از گروه عظیمی است که در یک جا جمع می شود و از فاصله دور، به صورت سیاهی عظیمی خود نمایی می کند و در این جا اشاره به مرکز تجمع لشکر معاویه است. (2)

منظور از «الرَّوَاقِ الْمُطَنَّبِ» خیمه معاویه است که با طناب به زمین بسته شده است. معاویه آن روز در خیمه ای قرار داشت که بر آن با طناب های فراوان قبه بلندی افراشته بودند و صد هزار نفر از مردم شام متعهد شده پیمان بسته بودند که تا پای جان از معاویه حمایت کرده حفاظتش کنند. (3)

7. عقب نشینی شیطان

فَإِنَّ الشَّيْطَانَ كَامِنْ فِي كِسْرِهِ، وَ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ، يَداً وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رَجُلاً (4)

وَثبه: جهش پرش؛ حمله کردن؛ از مادۀ «وثب» در اصل به معنای پیروزی و ظفر است و به معنای پریدن و جستن برای گرفتن چیزی نیز آمده است که تناسب با ریشه اصلی آن دارد؛ الطفرة ؛ وثَبَ وثوبا من باب (وعد): قفز و تستعمل بمعنى المبادره و المسارعه.

نُّکوص: عقب گرد فرار؛ عقب نشینی و بازگشت از انجام کاری است و معمولا در موارد عقب نشینی از کار خیر، به کار می رود؛ الرجوع.


1) الرِّوَاقِ: خیمه چادر؛ به معنای ایوان و اتاق هایی است که در قسمت جلو ساختمان قرار دارد و در این جا اشاره به خیمه بزرگی است که برای معاویه زده بودند؛ ککتاب الفسطاط و الفئة وقيل هو ما بين يدى البيت. مُطَنَّب: با طناب بسته و افراشته شده کشیده شده با طناب محکم شده به وسیلۀ طناب؛ المشدود بالأطناب و الطنب: الحبل تشد به الخيمة و نحوها و الجمع (أطناب) مثل عنق واعناق.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص103.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص72.

4) کامنٌ: پنهان شده؛ كَمَنَ من باب نصر و سمع كمونا الحبل و تواری و منه الكمين في الحرب. کشر: گوشه کنار شاید اطلاق این واژه بر این معنا به خاطر چین و شکنی است که در این قسمت از خیمه پیدا می شود؛ الخباء بالكسر الشقة السفلى ترفع احیانا و ترخی اخری.

شیطان در گوشه و کنار آن پنهان شده دستی برای حمله به پیش دارد و پایی برای فرار به عقب نهاده است!

نکته ها

این کلام امام علیه السلام کنایه از تردید و دودل بودن معاویه است. معاویه منتظر فرصت بود که اگر اصحاب حضرت بترسند و سستی نشان دهند به سوی آن ها یورش برد و اگر پایمردی کرده، شجاعت به خرج دهند عقب نشینی کند و بگریزد. (1)

نكوص و عقب نشینی شیطان دوری جستن قوّه واهمه از جنگ، به هنگام دشوار شدن کار و پدید آمدن مشکلات خواهد بود. (2)

مشابه

وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ وَ قالَ إِنِّى بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّى أَرى مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقاب (3)شیطان کردارشان را در نظرشان بیاراست و گفت: امروز از مردم کسی بر شما پیروز نمی شود و من پناه شمایم ولی چون دو فوج روبه رو شدند او باز گشت و گفت: من از شما بیزارم چیزهایی می بینم که شما نمی بینید من از خدا می ترسم که او به سختی عقوبت می کند.

8. دستور به مقاومت

فَصَمْداً صَمْداً! حَتَّى يَنْجَلِيَ لَكُمْ عَمُودُ الْحَقِّ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُمْ (4)

لَنْ يَتر: نمی کاهد؛ مضارع «وتَرَ» که با «لَن» منصوب شده؛ زیدا حقه واتره من باب وعد نقصته.


1) شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج 3، ص74

2) همان، ص 74

3) انفال، 48

4) صَمْد: استقامت پایداری به دو معنا آمده است یکی «قصد کردن» و دیگری استحکام و صلابت و بعید نیست هر دو به یک ریشه برگردد، زیرا قصد هنگامی که محکم باشد، دارای صلابت خاصی است. «صمد» به معنای است که نیازمندان به سراغ او می روند و به معنای مکان رفیع و بالا و همچنین موجودی که درون آن خالی نیست، نیز آمده است. همه اینها با ریشه اصلی این لغت تناسب دارد و در این جا به معنای ایستادگی و مقاومت و صبر و شکیبایی در برابر دشمن است؛ القصد. يَنْجَلِی: کشف و روشن می شود؛ الشيء و تجلّى أي انكشف و ظهر.

محکم بایستید و مقاومت کنید تا حق بر شما آشکار گردد و شما برترید، خدا با شماست از اعمال نیکتان چیزی نمی کاهد.

نکته

یک بُعد بسیار با عظمت انسانی که موجب جلوه نور حق و تابش نور ملکوتی در درون او می شود مقاومت شدید برای دفاع از حق است. (1)

استعاره

مشَّبَه: حق

مشَّبَه به: عمود

وجه شَبَه: همچنان که که عمود بسیار واضح و بلند است و به راحتی می توان آن را دید و شناخت حق هم بسیار واضح و آشکار می شود و به راحتی می توان آن را دید.


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج11، ص 95.

خطبه 67

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از جریان سقیفه بنی ساعده در مدینه 28 صفر سال 11 هجری

مخاطب: جمعی از یاران

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: احتجاج در امر خلافت (1)

داستان سقیفه بنی ساعده

پیشگفتار خطبه

«سقیفه بنی ساعده» سایبانی بود در یکی از میدان های مدینه که اهل مدینه به هنگام لزوم در آن جا اجتماع می کردند و به تبادل نظر می پرداختند. طایفه انصار بر مهاجرین پیش دستی کرده و برای تعیین جانشین پیامبر در آن جا اجتماع کردند. خواسته ی آن ها این بود که سعد بن عباده به عنوان خلیفه رسول الله تعیین شود سپس در میان آن ها گفت وگو درگرفت که اگر مهاجران قریش گفتند یاران نخستین پیامبر ماییم و آن حضرت از عشیره و قبیله ما است و خلافت او به ما می رسد، در پاسخ چه خواهید گفت؟گروهی گفتند: اگر قریش چنین بگوید خواهیم گفت: «منا أمیر و منكم أمیر امیری» از ما و امیری از شما باشد. و به صورت شورایی خلافت را اداره کنیم و به کمتر از این راضی نخواهیم شد. «عمر» به سراغ ابوبکر آمد، جریان را برای او بازگو کرد و هر دو به سوی «سقیفه» شتافتند. ابوبکر


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص14.

خطبه ای خواند و نتیجه گرفت که سزاوارترین مردم به خلافت آن حضرت، عشیره و طایفه او هستند و هرکس در این موضوع با آن ها منازعه کند ظالم و ستمگر است. در این جا «حباب بن منذر برخاست و شدیداً به سخنان «ابوبکر» حمله کرد. گفت وگو میان عمر و حباب بالا گرفت و حباب تهدید کرد که اگر مهاجران پیشنهاد ما را نپذیرند، از مدینه بیرونشان می کنیم. در این میان ابوبکر رشته سخن را بدست گرفت و پیشدستی کرد و گفت: مردم! من پیشنهاد می کنم با یکی از این دو نفر عمر و ابوعبیده بیعت کنید! هنگامی که آن دو نفر به سوی ابوبکر برای بیعت رفتند «بشیر بر آنان پیشی گرفت و با «ابوبکر» بیعت کرد.

قالوا لما انتهت إلى أمير المؤمنين علیه السلام أنباء السقيفة بعد وفاة رسول الله صلی الله علیه و آله قال عله السلام ما قالت الأنصار ؟ قالوا قالت» منا أمير و منكم أمير. قال علیه السلام: فَهَلَّا احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِمْ وَيُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ؟ قَالُوا وَ مَا فِي هَذَا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ ؟ فَقَالَ (عليه السلام) لَوْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ. ثُمَّ قَالَ (عليه السلام) فَمَا ذَا قَالَتْ قُرَيْشُ؟ قَالُوا احْتَجَتْ بِأَنَّهَا شَجَرَةُ الرَّسُولِ (صلى الله عليه وآله ) فَقَالَ (عليه السلام) احْتَجُوا بِالشَّجَرَةِ وَأَضَاعُوا الثَّمَرَةِ). قالوا لما انتهت إلى أمير المؤمنين علیه السلام أنباء السقيفة بعد وفاة رسول الله صلی الله علیه و آله، قال سلام ما قالت الأنصار؟ قالوا قالت: منا أمير و منكم أمير﴾. قال السلام

چون به امیرالمؤمنین علیه السلام خبر دادند که پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله در سقیفه چه گذشت، فرمود: «انصار چه گفتند؟» گفتند: سخن آنان این بود که «از ما امیری و از شما امیری» فرمود:

1. استدلال به حدیث پیامبر در مورد انصار

فَهَلاً احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِاَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِمْ وَيُتَجاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ (1)

چرا در برابر آن ها به این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله استدلال نکردید که دربارهٔ انصار فرمود: با نیکان آن ها به نیکی رفتار کنید و از بدان آن ها درگذرید!

نکته

امام لف- لفظ «شجره» را برای قریش به کار برده است و منظور از «ثمرة» خود و اهل بيتش می باشد زیرا آن ها میوه شاخه های پربرگ درخت اسلام اند و مقصود از تباه ساختن آن بزرگوار سهل انگاریی بود که درباره خلافت آن حضرت روا داشتند. (2)


1) هَلاَ احْتَجَجْتُم: چرا استدلال نکردید؛ هل به معنای استفهام و لا برای نفی است؛ «احتججتم» باب افتعال از «حجة» به معنای دلیل. يُتَجاوَزَ: گذشت و صرف نظر شود؛ باب تفاعل از جواز به معنای گذشت و صرف نظر شود. عطف بر يُحسَنَ و منصوب است.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص64.

2. بیان دلیل

قَالُوا وَ مَا فِى هَذَا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ فَقَالَ لَوْ كانَتِ الاِمارَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ (1) [گفتند «در این چه حجّتی است؟» امام علیه السلام فرمود: اگر حکومت و زمامداری در میان آنان بود، سفارش درباره آن ها (به مهاجران) معنا نداشت.

نکته ها

جمله قبل در مورد حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله است که در مورد انصار به مهاجران سفارش می کند و امام در این جا می فرماید که اگر حقشان حکومت بود دیگر نیازی نداشت که پیامبر در موردشان سفارش کند.

هنگامی که سفارش کسی را به دیگری می کنند مفهومش این است که اختیار کارها به دست سفارش کننده است نه آن کسی که سفارش او را کرده اند. (2)

اگر امامت و زمامداری برای انصار جایز بود احتیاجی به توصیه نداشتند، زیرا خود در رأس حکومت قرار می گرفتند و دیگران در شعاع حکومت آنان احتیاج به توصیه داشتند. (3)

از این کلام حضرت معلوم می شود آن هایی که به حضرت امیر چنین خبری دادند و حضرت پاسخی به آن ها داد آن ها پاسخ حضرت امیر علیه السلام را نفهمیدند لذا از حضرت پرسیدند در این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و چه دلیلی به ضرر ادعای انصار است. حضرت پاسخ داد که معنای سفارش پیامبر این است که خلیفه و جانشین در بین انصار نیست؛ زیرا اگر امارت در بین آن ها بود دیگر خودشان حاکم بودند و نیازی به سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله نداشتند.

3. سؤال امام درباره سقیفه

ثُمَّ قَالَ(عليه السلام: فَماذا قالَتْ قُرَيْشُ قَالُوا احْتَجَّتْ بِأَنَّهَا شَجَرَةُ الرَّسُولِ (صلى الله عليه وآله)) [سپس امام علیه السلام پرسید:] قریش به چه چیز (برای به دست آوردن خلافت) استدلال کردند؟


1) الْوَصِيَّةُ: سفارش؛ الشي بالشيء أصيه من باب و عدو وصيته و وصيت إلى فلان توصية و أوصيته ايصاء و الاسم الوصاية بالكسر و الفتح لغة، و هو وصيّ فعيل بمعنى مفعول و الجمع الأوصياء و أوصيت له بمال جعلته له، و أوصيته بولده استعطفته عليه و أوصيته بالصلاة أمرته بها.

2) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 3، ص 110.

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 11، ص 100.

عرض کردند: دلیل آن ها (برای اولویت خود در امر خلافت) این بود که آنان از شجره (خویشاوندان) رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند.

نکته

آن چه در سقیفه اتفاق افتاد به تقسیم یک ارثیه شبیه تر بود تا انتخاب اصلح، حتی نمی توان آن را برگرفته از اصل شورا دانست چراکه در این صورت باید از بنی هاشم که نزدیک ترین افراد به رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند دعوت می شد.

4. ضایع کردن حق امام

فَقَالَ (عليه السلام: احْتَجُوا بِالشَّجَرَةِ وَأَصَاعُوا الثَّمَرَةَ) پس حضرت فرمود: به درخت احتجاج کردند و میوه آن را ضایع نمودند!

نکته

اشاره به این که اگر پیوند با شجره وجود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از طریق خانواده و طایفه مایه افتخار و اولویت در امر خلافت باشد، چرا ارتباط نزدیک با آن حضرت و زندگی در یک خانه و خانواده سبب این افتخار و اولویت نشود؟ و این پاسخ امام به ادعای زمامداری به دلیل قرابت با پیامبر صلی الله علیه و آله از دو نظر قابل توجه است: الف) هیچ کس به پیامبر صلی الله علیه و آله از علی و فرزندانش نزدیک تر نیست؛ بدان اندازه که ثمره وجودی پیامبر از نظر علم و عمل در آن حضرت تجسم یافته در هیچ یک از اصحاب آن حضرت تحقق نیافته است. (1)

مشابه

كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِي السَّماءِ (2)آيا ندیدی چگونه خداوند کلمه طیبه (و گفتار پاکیزه) را به درخت پاکیزه ای تشبیه کرده که ریشه آن (در زمین) ثابت و شاخه آن در آسمان است.


1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 3، ص112.

2) ابراهیم، 24

خطبه 68

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از شهادت محمدبن ابی بکر در کوفه، سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی

ویژگی: یادی از یاران (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه را امام علیه السلام پس از آن ایراد کرد که فرمان حکومت «مصر» را به «محمدبن ابی بکر» داد و او در صحنه مبارزه با دشمن، مغلوب و کشته شد.

محمد بن ابی بکر انسانی آگاه و با تقوا بود تا حدودی شخصیت الهی امیرالمؤمنین علیه السلام را شناخته، به گونه ای از جانبازی و فداکاری در راه او تن داده بود امیرالمؤمنین این شخصیت وارسته را خیلی دوست داشت طوری که مورخین و راویان از امیرالمؤمنین نقل کرده اند که می فرمود: «محمد فرزند من است که از صلب ابوبکر آمده است.» کنیه او بنا به نوشته ابن قتیبه، ابوالقاسم بوده است قاسم ابن محمد فقیه حجاز فرزند او است و ام فروه مادر امام جعفر صادق علیه السلام نیز از فرزندان او است. امیرالمؤمنین علیه السلام محمد بن ابی بکر را به ولایت مصر تعیین فرمود و فرمانی که در ذیل می آید به محمد سپرد تا در مصر خوانده شود. این


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 82

فرمان، به خط عبدالله بن ابی رافع در اول ماه رمضان سال 36 هجری نوشته شد:

این است آن چه بنده خدا امیرالمؤمنین به محمد بن ابی بکر به عنوان تعهد به عمل برای اداره کشور مصر می سپارد:

1.

محمد را به تقوای الهی در پنهان و آشکار و ترس از خدا در حضور و غیاب دستور می دهد.

2.

عطوفت و نرمی به مسلمانان و سخت گیری بر منحرفین؛ عدالت دربارهٔ اهل ذمه (اهل کتابی که پیمان همزیستی با جامعه مسلمانان بسته اند)؛

3.

انصاف و دادگری دربارۀ ستمدیدگان و سخت گیری بر ستمکاران؛

4.

عفو و اغماض اشتباهات و خطاهای مردم؛

5.

هر چه که بتواند احسان و نیکوکاری دربارۀ مردم نماید که خداوند احسان کنندگان را پاداش خواهد داد؛

6.

هرکس را که در پیرامون او است باید به اطاعت و حمایت از مردم جامعه دعوت نماید. عظمتِ پایان این اطاعت و حمایت و بزرگی پاداش آن فوق محاسبات است و کسی نمی تواند حقیقت این عاقبت و عظمت را درک کند؛

7.

مالیات زمین را وصول کند کمتر از آن را نپذیرد و بدعتی نگذارد و سپس آن مالیات را همچنان که پیش از او عمل می شد در میان مستحقین تقسیم نماید؛

8.

در مجلس و رویارویی با مردم همه را مساوی تلقی کند تا نزدیک و دور در نزد او مساوی و برابر باشند؛

9.

او را دستور می دهد که میان مردم حکم بر حق کند و به عدالت قیام کند و از هواوهوس پیروی ننماید و در راه خدا از ملامت کنندهای باکی نداشته باشد، زیرا خداوند با کسی است که به او تقوا بورزد و اطاعت او را مقدم بدارد. (1)


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج11، ص 116.

وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةً مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَمَّا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ وَلَا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ بِلَا ذَمَّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ فَلَقَدْ كَانَ إِلَيَّ حَبِيباً وَ كَانَ لِي رَبِيباً.

1. اشاره به قدرت «هاشم بن عتبه» برای زمامداری مصر

وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةً مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ، وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَما خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ، وَلَا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ (1)

لا اَنْهَزَهُمُ: مجال قیام برای سوء استفاده به آن ها نمی داد؛ از ماده «نهز» در اصل به معنای برخاستن و حرکت کردن و یا حرکت دادن است و انتهاز فرصت کنایه از غنیمت شمردن و استفاده کردن از فرصت است؛ و انتهزتها اغتنمتها، و انهزت الفرصة بهمزة التّعدية اى انهزتها غيرى.

من می خواستم «هاشم بن عتبه» را زمامدار مصر کنم و اگر او را والی آن منطقه کرده بودم، عرصه را بر آن ها (لشکر معاویه) خالی نمی گذارد و به آن ها فرصت نمی داد.

نکته ها

امام علیه السلام می دانست که «محمد بن ابی بکر» کم سن و سال و کم تجربه است، گرچه امتیازات فراوانی دارد مقاومت او در برابر مشکلات به اندازۀ «هاشم» نیست. اما اصحاب و یاران از این ویژگی ها کاملا آگاه نبودند و به حضرت فشار آوردند و اصرار کردند؛ همان فشارها و اصرارهایی که شبیه آن در داستان «حکمین» ظاهر شد و امام علیه السلام را ناگزیر به پذیرش پیشنهاد طرفداران این فکر نمود؛ سرانجام که آثار سوء حکمیت را دیدند، پشیمان شدند، ولی آن پشیمانی سودی نداشت. (2)

امام علیه السلام در این سخن به طور غیر مستقیم آن گروه را سرزنش می کند که اگر می گذاشتند هاشم بن عتبه را برای حکومت «مصر» برگزیند، سرنوشت مصر طور دیگری بود و این منطقه مهم، به آسانی از دست نمی رفت. (3)


1) هاشم بنَ عُتْبَةَ: عتبه برادر سعد وقاص و هاشم بن عتبه پسر عموی عمر سعد قاتل امام حسین علیه السلام بود. عرْصَةَ: میدان؛ از مادۀ «عرص» به معنای بازی کردن و جست و خیز نمودن است و از آن جایی که این کار در جاهای وسيع انجام می شود به صحن خانه و همچنین جاهایی از آن که بنایی ساخته نشده و میدان گاه هایی که در میان خانه های شهر وجود دارد اطلاق می شود و خالی نگذاشتن عرصه کنایه از مجال ندادن به دشمن است؛ كلّ بقعة من الدور واسعة ليس فيها بناء و المراد هنا عرصة مصر.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 126.

3) همان، ص127.

امام علیه السلام «فرصة» را کنایه از مصر آورده و منظور این است که اگر هاشم بن عتبه فرمانروای آن دیار بود عمرو عاص و یارانش بر آن جا تسلّط نمی یافتند. (1)

2. نگاه امام علیه السلام به محمد بن ابی بکر

بِلاذَمِّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ، فَلَقَدْ كَانَ إِلَى حَبيباً، وَ كانَ لي رَبيباً (2) من محمد بن ابی بکر را نکوهش نمی کنم چه این که او مورد علاقه من بود و (همچون فرزندان خودم) در دامان من پرورش یافته بود!

نکته

هاشم مرقال که بود؟

«هاشم» فرزند «عُتبه» بود؛ با این که پدرش از دشمنان سرسخت پیامبر صلی الله علیه و آله محسوب می شد، خودش مسلمانی بسیار پرشور و با افتخار بود و از یاران برجسته پیامبر صلی الله علیه و آله امیر مؤمنان علیه السلام محسوب می شد این سخن از اوست که به امیرمؤمنان علی علیه السلام می گفت: «به خدا سوگند! دوست ندارم که تمام آن چه که روی زمین است و آن چه زیر آسمان قرار دارد ملک من باشد و در برابر آن یکی از دشمنان تو را دوست داشته باشم یا یکی از دوستان تو را دشمن او در جنگ «صفین» در رکاب علی علیه السلام بود و آرزو داشت در راه خدا و در برابر امیر مؤمنان علیه السلام شربت شهادت بنوشد؛ بسیار شجاعانه جنگید و از آن جا که در امر جهاد سرعت به خرج می داد او را «مرقال» گفتند [زیرا «مرقال» به معنای سریع و پرتحرک است] و سرانجام به آرزوی خود رسید و پس از جنگ در میدان صفین شهید شد. (3)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 85.

2) ربیب: تربیت شده؛ از ریشه رَببَ در عرف به فرزند زن که از شوهر دیگر باشد اطلاق می شود؛ ابن امرأة الرّجل من غيره.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص128.

خطبه 69

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه، سال 39 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: سیاسی تاریخی

ویژگی: گلایه و اندوه امام (1)

پیشگفتار خطبه

یاران امام علیه السلام پس از جنگ های جمل، صفین و نهروان از اطراف او پراکنده و از جنگ رویگردان شدند. آنان دیگر به دستورات امام و نکوهش ها و پندهایش توجهی نداشتند. این خطبه از جمله گفتارهای امام علیه السلام در این زمینه است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص84.

كَمْ أُدَارِيكُمْ كَمَا تُدَارَى الْبِكَارُ الْعَمِدَةُ وَ التَّيَابُ الْمُتَدَاعِيَةُ، كَلَّمَا حِيصَتْ مِنْ جَانِبِ تَهَتَكَتْ مِنْ آخَرَ كُلَّمَا أَطَلَّ عَلَيْكُمْ مَنْسِرُ مِنْ مَنَاسِرِ أَهْلِ الشَّامِ أَغْلَقَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بَابَهُ وَ انْجَحَرَ انْجِحَارَ الضَّبَّةِ فِي جُحْرِهَا وَ الضَّبُعِ فِي وِجَارِهَا. الذُّلِيلُ وَ اللَّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ وَ مَنْ رُمِيَ بِكُمْ فَقَدْ رُمِيَ بِأَفْوَقَ نَاصِلِ إِنَّكُمْ وَاللَّهِ لَكَثِيرُ فِي الْبَاحَاتِ قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّايَاتِ وَ إِنِّي لَعَالِمُ بِمَا يُصْلِحُكُم وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ وَ لَكِنِّي لَا أَرَى إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِى أَضْرَعَ اللَّهُ خُدُودَكُمْ وَ أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ لَا تَعْرِفُونَ الْحَقِّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْبَاطِلَ وَ لَا تُبْطِلُونَ الْبَاطِلَ كَابْطَالِكُمُ الْحَق.

1. تشبیهات امام از دوستان سست عنصر

1. 1. تشبیه به شتران تازه کار

كَمْ أداريكُمْ كَمَا تُدَارَى الْبِكارُ الْعَمِدَةُ (1)

الْعَمِدَةُ: شتری که کوهان آن بر اثر بار معیوب شده است و تحمل بار سنگین را ندارد؛ از ماده «عمد» به معنای بر پاداشتن چیزی به وسیله ستون است این واژه به هنگامی که کوهان شتر ورم می کند و بلند می شود، بر او اطلاق می گردد؛ بكسر الميم من العمد الورم و الدبر وقيل العمدة التي كسرها ثقل حملها، وقيل التي قد انشدخت اسنمتها من داخل و ظاهرها صحيح.

چقدر با شما مدارا کنم؟ همچون مدارا کردن با شتران تازه کار که از سنگینی بار، پشتشان مجروح می شود.

تشبیه

مشَبَّه: دوستان سست عنصر

شبّه به: شتران تازه کار

وجه شبه: امام علیه السلام دوستان سست عنصر را به شترانی تشبیه می کند که تازه آمادهٔ باربری اند و احیاناً کوهانشان مجروح شده است. روشن است همه شتران در آغاز کار چنین اند؛ باید این دوران را تحمل کنند تا پشتشان محکم و دست و پاهایشان، ورزیده شود.


1) اداری: مدارا کنم؛ باب مفاعله از ماده «دَرَءَ». البكار: شتران جوان؛ جمع بکر؛ از مادۀ «بکور» در اصل به معنای خارج شدن در صبحگاهان است. سپس این واژه به شتر جوان و تازه کار اطلاق شده است «بکر» در مورد انسان به کار می رود و جمع آن «آبکار» است و «بکر» در مورد شتر ماده به کار می رود و جمع آن «بکار» است؛ بالكسر جمع بكر بالفتح و هو الفتى من الابل.

1. 2. تشبیه به جامه کهنه

وَالتِّيابُ الْمُتَداعِيَةُ كُلَّما حيصَتْ مِنْ جَانِبِ تَهَتَكَتْ مِنْ آخَرَ (1)

تهتكت: پاره شد؛ از مادۀ «هَتَک» که به باب تفعل رفته است. هتاکی هم از همین ماده و به معنای دریدگی است.

همچون جامه کهنه و فرسوده ای که هرگاه گوشه ای از آن را بدوزند از سوی دیگر پاره می شود.

نکته

مردمی را که وحدت و استقامت و اعتدال شخصیتشان مختل گشته است نه می توان با قدرت سختگیری و کیفر اصلاح نمود و نه می توان رهایشان ساخت، زیرا کاری که از شمشیر و کیفر بر می آید، به جز در افراد استثنائی که طعم عدالت و رشد روحی را چشیده اند چیزی جز جلوگیری موقت از بروز فساد نمی باشد. (2)

تشبیه

مشَّبَه: دوستان سست عنصر

مشَّبَه به: جامه کهنه

وجه شبه: امام علیه السلام دوستان سست عنصر را به جامه کهنه و پوسیده ای تشبیه می کند که با کمترین فشار پاره می شود و هرگاه یک طرف آن را بدوزند، طرف دیگر پاره می شود آن ها بر اثر تن پروری و عافیت طلبی و روحیه ضعیف و افکار پوسیده مقاومت خود را از دست داده بودند.

1. 3. تشبیه یاران به سوسمار

كُلَّما أَطَلَّ عَلَيْكُمْ مَنْسِرُ مِنْ مَناسِرِ أَهْلِ الشَّامِ أَغْلَقَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِابَهُ، وَ انْجَحَرَ


1) الْمُتداعِيَةُ: کهنه و پاره؛ بر اثر پوسیدگی چاک چاک شده؛ از مادۀ «دعوت» است. این واژه به امور یا اشخاصی گفته می شود که یکدیگر را دعوت به چیزی می کنند؛ از آن جا که پارچه کهنه هر گوشه ای که از آن پاره می شود، گویی گوشه دیگر را به مثل خود دعوت می کند، متداعیه» گفته می شود؛ الخلقة التي تنخرق وإنّما سميت متداعية لأن بعضها يتخرّق فيدعوا لباقي إلى الانخراق. حِيصَت: دوخته شد؛ پاره دوزی شد؛ از مادۀ حوص به معنای دوختن است؛ لخياطة يقال حاص الثوب يحوصه حوصا خاطه.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج11، ص 121.

انْجِحارَ الضَّبَّةِ (1)

انجحر: داخل لانه شد داخل حجره و خانه شد؛ خانه نشین شد. از مادۀ «جَحر» به معنای خزیدن حیوان در لانه است وجار هم به معنای غاری است که حیوانات در آن می خوابند؛ بالضّم كلّ شيء يحتفره السباع و الهوام لأنفسها و حجر الضّب كمنع دخله

و حجره غيره أدخله فانحجر و تحجر و کذلک احجره.

ضَبَّه: سوسمار؛ (بر وزن دبّه) به معنای «سوسمار ماده است و در اصل از مادۀ «ضب» به معنای جریان مختصر آب و مانند آن گفته می شود؛ انثى الضباب و هي دابة برية.

هر زمان گروهی از لشکریان شام به شما نزدیک می شوند هر یک از شما در را به روی خود می بندد و همچون سوسمار در لانه خود می خزد.

نکته

درد بزرگ یاران امام علیه السلام احساس ضعف و زبونی و عدم احساس مسئولیت در برابر مسائل مهم اجتماعی بود؛ وگرنه با داشتن رهبری همچون علی بن ابی طالب علیه السلام باید به آسانی دشمنان را عقب برانند و تمام کشور اسلام را امن و امان کنند. (2)

تشبیه

مشَّبَه: دوستان سست عنصر

مشَّبَه به: سوسمار

وجه شَبَه: تشبیه به «ضَبَّة» (سوسمار) به خاطر آن است که سوسمار در میان حیوانات به حماقت معروف است تا آن جا که حتی لانه خود را ممکن است گم کند. لذا آن را در کنار تخته سنگی می سازد که نشانه باشد و گم نشود، به علاوه می گویند «سوسمار» موجود بسیار بی عاطفه ای است، چراکه حتی نوزادان خود را می خورد.


1) اطلّ: سر بر آورد، نزدیک و مشرف شد؛ از ماده «طَلّ» به معنای اشراف بر چیزی است و در این جا اشاره به نزدیک شدن لشکر شام دارد؛ عليه بالطاء المهملة أشرف و في بعض النسخ بالمعجمة أي اقبل اليكم ودنا منكم. مَنسِر دسته ای از لشکر؛ از مادۀ «نَسر» به معنای ربودن چیزی است و «مَنسر» به گروه کوچکی از لشکر که بین صد تا دویست نفر باشد اطلاق می شود گویی آن ها برای ربودن اشیاء و اشخاصی به حرکت در آمده اند؛ کمجلس و کمنبر القطعة من الجيش تمرّ قدام الجيش الكثير.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 139.

1. 4. تشبیه یاران به کفتار

فى جُحْرِها وَالضَّبع في وجارِها (1)

و مانند کفتار به آشیانه پناه می برد.

تشبیه

مشَّبَه: دوستان سست عنصر

مشَّبَه به: کفتار

وجه شَبَه: تشبیه به «کفتار» نیز به خاطر حماقت این حیوان است. او حضور دشمن را احساس می کند اما با زمزمه های شکارچی به خواب می رود، خوابی که منتهی به اسارت و مرگ او می شود و به این ترتیب کمترین مقاوتی در برابر دشمن از خود نشان نمی دهد.

1. 5. تشبیه یاران به تیر بدون پیکان رها کردن

الذُّليلُ وَاللهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ وَ مَنْ رُمِيَ بِكُمْ فَقَدْ رُمِيَ بِأَفْوَقَ نَاصِلِ (2)

به خدا سوگند! ذلیل آن کسی است که شما یاور او باشید و آن کس که به وسیلهٔ شما (به سوی دشمن) تیراندازی کند همچون کسی است که تیری بی پیکان و بدون پایه رها سازد.

نکته ها

با توجه به این که «آفوق» به معنای چوبه تیری است که ته آن شکسته باشد و «ناصل» به معنای تیری است که عاری از پیکان باشد معنای جمله این می شود که: «شما همانند تیری هستید که هر دو قسمت حساس آن از کار افتاده باشد؛ اولاً، نشانه گیری با آن


1) ضَبع: كفتار؛ مؤنث مجازی است و به مذکر و مؤنث هر دو اطلاق می شود؛ انثى الضباب و هي دابة البرية، الضبع مونثة. وجارِ: لانه کفتار؛ چاله ای که کفتار و امثال آن در زمین می گنند و در آن می خوابند؛ از ماده «وجر» در اصل به معنای ریختن دارو در حلق است و از آن جا که خزیدن کفتار در لانه اش شباهتی با آن دارد به لانه کفتار و بعضی دیگر از حیوانات «وجار» گفته می شود؛ بالكسر جحرها.

2) أَفْوَقَ: تیر بدون ته؛ تیری که فوق یعنی شکاف ته آن که بر چله کمان گذاشته می شود شکسته باشد؛ المكسور الفوق، فوق السهم وزان (قفل)، موضع الوتر، جمعه وفوق وفوق السهم من باب تعب انكسر فوقه، فهو افوق. ناصل: تير بدون پیکان؛ تیری که «نصل» آن، یعنی آهنی که بر نوک آن نصب می شود شکسته باشد؛ المنزوع النصل، و نصلت السهم نصلا نزعت نصله.

غیر ممکن است و ثانیاً اگر به بدن دشمن برسد اثری نخواهد داشت و حداکثر همانند شلاقی است که بر بدن نواخته می شود! (1)

در این جمله امام علیه السلام اشاره می کند که ای انسان های ظاهربین! شما اصلاح را در این می بینید که شما را آزاد بگذارم و به جای کار و تلاش شما را رها کنم و هر وقت خواستید معاش شما به موقع آماده باشد و از آسمان ببارد و در اختیار شما قرار بگیرد و من به مصلحت شما عمل کنم. (2)

مشابه

إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ (3)اگر خدا را یاری کنید، شما را یاری خواهد کرد و پایداری خواهد بخشید. تشبیه

مشَّبَه: دوستان سست عنصر

مشَّبَه به: تیر بدون پیکان

وجه شَبَه: چون تیر بدون پیکان، (همان نوک آهنی که تمام کارایی تیر به وسیلهٔ آن است) ظاهری دارد ولی کارایی ندارد لشکر کوفه نیز غالباً ظاهری داشتند اما به هنگام نبرد، به خاطر روحیه پایین و پستشان، قدرتی از خود نشان نمی دادند.

2. ویژگی سست عنصران

إِنَّكُمْ وَاللَّهِ لَكَثِيرُ فِي الْباحاتِ، قَلِيلٌ تَحْتَ الرّايَاتِ (4)

سوگند به خدا شما در عرصه های آرام فراوانید ولی زیر پرچم های جهاد، اندک.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص140.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج11، ص126.

3) محمد، 7

4) الباحات: میدان های عمومی شهر؛ حیاط خانه یا فضایی در شهر که مردم در آن جمع می شوند؛ از ماده «بَوح» به معنای گسترش یافتن و ظهور و بروز است. از آن جا که میدان ظاهر و گسترده است به آن «باحه» گفته می شود؛ لسياحة و في بعض النسخ الساحات. الرّایات پرچمها؛ جمع رايه؛ العلم.

3. راضی نبودن به تباهی خود

وَ إِنِّى لَعَالِمٌ بِما يُصْلِحُكُمْ وَيُقيمُ اَوَدَكُمْ، وَلكِنِّى وَاللهِ لا أَرَى إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسى (1)من آن چه که شما را اصلاح و کجی هایتان را مستقیم می نماید می دانم ولی هرگز با تباه کردن خود، شما را اصلاح نمی کنم. نکته ها

امام بیان می دارد که من می توانم همان کاری که معاویه و تمام حاکمان خودکامه و دنیا پرست انجام می دهند (سران قبایل را با اموال سرشار می خرند و بیت المال مسلمین را ابزاری برای جلب توجه آن ها قرار داده بی حساب به این و آن می بخشند) انجام دهم، ولی یقیناً این کار مسئولیت سنگین الهی دارد. (2)

حضرت می دانند که زور و قلدری آن ها را به راه می آورد ولی حضرت اهل زور و قلدری نیست خیلی از مردم هستند که اگر زور پشت سر آن ها نباشد اهل صلاح نیستند و حضرت می تواند آن ها را با ضرب شمشیر به راه بیاورد ولی می داند که اگر چنین کاری بکند ممکن است که به برخی ظلم شود.

4. نفرین امام در حق این مردم

أَضْرَعَ اللهُ خُدُودَكُمْ، وَاَتْعَسَ جُدُودَكُمْ لا تَعْرِفُونَ الْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْبَاطِلَ، وَلا تُبْطِلُونَ الْباطِلَ كَابْطالِكُمُ الْحَقِّ (3)

أَتْعَس: هلاک و نابود ساخت؛ از ماده «تعس» به معنای لغزش و سقوط است و «اتعاس» که از باب افعال است به معنای هلاک کردن می باشد؛ الهلاک و الانحطاط. تعس تعسا من باب (نفع) أكبت على وجهه.

جُدُودَ: بهره ها؛ نصيبها؛ جمع «جد» در اصل به معنای پدر بزرگ است؛ به معنای روزی و موقعیت اجتماعی و بهره نیز به کار می رود و در این جا به معنای «بهره» است؛ بالضم جمع الجدّ بالفتح كالجدودة و الاجداد و هو البخت و الحظ.

خداوند رویتان را خوار و نصیبتان را تباه گرداند آنچنان که باطل را می شناسید، معرفت به


1) اَود: کجی، انحراف؛ از ماده «اَود» به معنای کج شدن است. «اَود» به «کژی» و «اعوجاح» گفته می شود؛ بالتحريك العوج.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص141.

3) آضْرع: خار و ذلیل کرد؛ از ماده «رع» به معنای پستان در دهان گرفتن است. سپس به معنای ملایمت در چیزی اطلاق شده و به همین مناسبت در معنای «ذلت» نیز بکار رفته است؛ إليه بالتثليث ضرعا بالتحريک و ضراعة خضع و ذل و استکان و اضرعه الله أذلّه. خُدُودَ: گونه ها، جمع خدَّ: منظور چهره و صورت است.

حق ندارید و آنچنان که حق را باطل می کنید باطل را نابود نمی سازید!

نکته

نفرین امام علیه السلام نتیجه اعمال خود آن هاست؛ زیرا کسی که پشت به جهاد کند و تن به تنبلی بدهد، حاصلی جز محرومیت از مواهب زندگی ندارد. (1)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص144.

خطبه 70

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: کوفه 19 رمضان سال 40 هجری

مخاطب: یاران و اصحاب

موضوع: سیاسی، اخلاقی

ویژگی: نجوای با پیامبر (1)

پیشگفتار خطبه

این سخن را امام علیه السلام در سحرگاه روزی که ضربت خورد بیان فرمود. از متن کلام استفاده می شود که حضرت قبل از سحر اندکی در حالی که نشسته بودند به خواب رفته و در خواب رسول خدا را ملاقات کرده و با آن حضرت گفت و شنودی نموده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص92.

مَلَكَتْنِي عَيْنِي وَ أَنَا جَالِسٌ فَسَنَحَ لِى رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَاذَا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ. فَقَالَ ادْعُ عَلَيْهِمْ؛ فَقُلْتُ أَبْدَلَنِي اللَّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنِّي).

1. رسول خدا را در خواب دیدم!

مَلَكَتْني عَيْنِي وَ أَنَا جَالِسٌ (1) در حالی که نشسته بودم، خواب چشمانم را فرا گرفت!

نکته

کنایه از خواب است؛ زیرا چشم نخستین عضوی است که خواب در آن ظاهر و آشکار می شود. (2)

استعاره

مُستَعار: مَلَک

مستعار له: خواب

مستعار منه: پادشاه

جامع: لفظ «ملک» برای خوابیدن استعاره به کار رفته است. جهت استعاره این است آمدن خواب و غلبه کردن آن بر چشم انسان را از انجام کار باز می دارد، چنان که پادشاه بنده خود را از انجام کارهای خصوصی مانع می شود، خواب را به پادشاه تشبیه کرده و لفظ ملک را برای آن استعاره آورده است.

2. محتوای خواب

فَسَنَحَ لى رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم فَقُلْتُ: يا رَسُولَ اللهِ، ماذا لَقيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الأودِ وَاللَّدَدِ (3)

لَدَدِ: دشمنی، خصومت شدید؛ لَد سخت خصومت شد؛ الخصيم الشديد.


1) مَلَكَتْنی: بر من غالب شد؛ جملهٔ مَلَكَتْني عَيْنی: چشمم مالک من شد و بر من مسلط گشت کنایه ای است از خواب.

2) پیام امام امیرالمومنین، ج 3، ص148.

3) سَنَح: ظاهر شد؛ از مادۀ «سُنُوح» به معنای عبور سریع چیزی از مقابل انسان» است و به معنای «عرضه شدن چیزی به انسان» نیز آمده است. «سانح» به چیزی گفته می شود که از سمت چپ به طرف راست از جلوی انسان عبور می کند و معمولاً آن را به فال نیک می گیرند و نقطه مقابل آن «بارح» است که از سمت راست، به چپ حرکت می کند و آن را نامبارک می شمارند؛ لی رای کمنع سنوحا و سنحا بالفتح وسنحا بالضم: عرض. الأود: كژي؛ سنگيني؛ أَوَدَ، أوداً: آن چیز کج و خمیده شد؛ تَأَوَّدَ، تَأَوَّداً: کج و خمیده شد؛ سنوحا و سنحا بالفتح و سنحا بالضم عرض يأ وداودا من باب فرح.

در خواب رسول خدا صلی الله علیه و آله بر من ظاهر شد عرض کردم ای رسول خدا! چه کژی ها و چه عداوت ها که از امتت دیدم؟!

نکته ها

مقصود امام علیه السلام از واژۀ «السنح» آشکار شدن چهره پیامبر صلی الله علیه و آله در قوه خیال آن بزرگوار می باشد. (1)

«من» در عبارت «مِنَ الأودِ وَاللَّدَدِ» بیانیه است و بیان کلمهٔ «ما» در «ماذا» است؛ یعنی چه کجی ها و خصومت هایی را از امت شما مشاهده کردم.

هم در آن مدت طولانی 25 سالی که امام علیه السلام خانه نشین بود، و هم در دوران کوتاه حکومتش، دائما بر ضد او کارشکنی می کردند و حضرتش را روزافزون آزار می دادند؛ چراکه در دوران خلفا مخصوصاً خلیفه سوم به انحرافاتی از جمله، حیف و میل بیت المال و سپردن مقامات به دست نااهلان عادت کرده بودند و امام علیه السلام می خواست آن ها را به مسیر اسلام و راه و رسم پیغمبر اکرم صلى الله عليه وسلم و اجرای حق و عدالت بازگرداند؛ ولی این داروی شفابخش چنان در کام آن ها تلخ بود که گاه نزدیک ترین آن ها نیز تحملش را نداشت. لذا می توان گفت دوران حکومت امام علیه السلام مملو از طوفان ها و حوادث تلخ و پی در پی بود. بنابراین جای تعجب نیست امامی که آن همه صبر و حوصله داشت که خاشاک را در چشم و استخوان را در گلو تحمل می کرد در عالم خواب و رؤیا، شکایت امت به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله برد. (2)

3. نفرینشان کن

فَقالَ: أُدْعُ عَلَيْهِمْ (3) (پیامبر در جواب فرمود) آن ها را نفرین کن!

نکته

شکایت امام از امت و پاسخ گویی پیامبر صلى الله عليه وسلم بیان کننده دو واقعیت تلخ است: اوّل، اندوه فراوانی که امام علیه السلام از شرکت نکردن در جهاد و یاری ندادن آن بزرگوار علیه ظالمان


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 96

2) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 3، ص149.

3) اُذعُ: دعا اگر با «ل» متعدی شود به معنای دعای به نفع است و اگر با «علی» متعدی شود به معنای نفرین است.

در دل داشت تا آن جا که این کوتاهی و عقب نشینی به شهادت آن حضرت منجر شد. دوم، راضی نبودن پیامبر صلی الله علیه و آله از امت، که دستور به نفرین فرمود. (1)

4. نفرین امام

فَقُلْتُ: أَبْدَلَنِي اللهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَأَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنِّى گفتم: خداوند بهتر از آنان را به من عنایت کند و به جای من شری را بر آنان گمارد.

نکته

جمله «وَ أَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنّی» مفهومش آن نیست که امام علیه السلام، العیاذ بالله، بد بوده و حضرت شخص بدتری را در نفرین خود برای حکومت بر آن ها تقاضا می کند؛ بلکه در «افعل تفضیل» گاه در طرف مفضول، اصلاً فضیلتی وجود ندارد همان گونه که در جمله اول امام علیه السلام نیز این معنا دیده می شود می فرماید: «خداوند خوبتر از آن ها را به من بدهد. در حالی که آن ها خوب نبودند، بلکه یکپارچه نفاق و آزار و شرارت بودند. (2)شاهد این سخن در آیات متعددی از قرآن مجید نیز دیده می شود، از جمله در آیه قُلْ أَذَلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ (3)اشاره به عذاب دوزخی است، یعنی آیا دوزخ بهتر است یا عذاب جاویدان؟!» و در آیه أَذَلِكَ خَيْرٌ نُّزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُومِ (4)آیا این (نعمت های جاویدان بهشتی) بهتر است یا درخت زقوم (همان درختی که از قعر جهنم می روید)؟

مشابه

وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا (5)و نوح گفت پروردگارا! روی زمین احدی از کافران را زنده مگذار.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 95 .

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص150.

3) فرقان، 15.

4) صافات، 62.

5) نوح، 26.

خطبه 71

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه، سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

علت ایراد سخن: ترغیب سپاهیان برای بازگشتن به میدان نبرد

موضوع: سیاسی، اعتقادی

ویژگی: صفات پست کوفیان (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه پس از آن ایراد شد که عمرو عاص با مکر خود و قرآن بر سر نیزه کردن، کوفیان را فریب داد بخش اول خطبه سرزنش کسانی است که در جنگ صفین کار را ناتمام گذاشتند و فتنه آفریدند؛ و بخش دوم مربوط به روزی است که علی علیه السلام خطبه ای خواند و از حوادث آینده خبر داد و فرمود: سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی. گروهی از کسانی که پای منبر نشسته بودند، به آن حضرت جسارت کرده به ساحت مقدسش نسبت دروغ گویی دادند. (2)امام علیه السلام این خطبه را در پاسخ کسانی ایراد فرمودند که پاره ای از سخنان امام را تکذیب کردند و حقایق گران بهایی را که امام علیه السلام در اختیار آن ها گذاشته بود، بر اثر نادانی و عدم شناخت، نادیده گرفتند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 67

2) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص136.

أَمَّا بَعْدُ، يَا أَهْلَ الْعِرَاقِ فَإِنَّمَا أَنْتُمْ كَالْمَرْأَةِ الْحَامِلِ حَمَلَتْ فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ وَ مَاتَ قَيِّمُهَا وَ طَالَ تَأَيُّمُهَا وَ وَرِثَهَا أَبْعَدُهَا. أَمَا وَ اللَّهِ مَا أَتَيْتُكُمُ اخْتِيَاراً وَ لَكِنْ جِئْتُ إِلَيْكُمْ سَوْقاً وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّكُمْ تَقُولُونَ عَلِيٌّ يَكْذِبُ قَاتَلَكُمُ اللَّهُ تَعَالَى فَعَلَى مَنْ أَكْذِبُ؟ أَ عَلَى اللَّهِ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ، أَمْ عَلَى نَبِيِّهِ ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ كَلَّا وَ اللَّهِ لَكِنَّهَا لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْهَا وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِهَا وَيْلُ أُمِّهِ كَيْلًا بِغَيْرِ ثَمَنٍ لَوْ كَانَ لَهُ وِعَاءٌ «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ.

1. تشبیه اهل عراق به زن باردار

أَمَّا بَعْدُ، يا أَهْلَ الْعِراقِ فَإِنَّمَا أَنْتُمْ كَالْمَرْأَةِ الْحامِلِ حَمَلَتْ، فَلَمَّا أَتَمَّتْ أَمْلَصَتْ وَ مَاتَ قَيِّمُها وَ طالَ تَأَيُّمُها، وَوَرِثَهَا أَبْعَدُها (1)

اَمْلَصَتْ: بچه را سقط کرد؛ کودک مرده بدنیا آورد؛ از مادۀ «مَلَص» به معنای «از دست رفتن چیزی بطور سریع است؛ «أَمْلَصَ، إمْلَاصاً الشیء»: آن چیز را لغزانید، «امَلَصَ اِمَّلَاصاً منه» از او رهایی یافت و آزاد شد؛ المليص: جنین سقط شده؛ الحامل ألقت ولدها ميتا و المملاص معتادته.

قَيَّمُ: سرپرست شوهر؛ المرأة زوجها لأنه يقوم بأمرها.

تََایُّمُ بی شوهر ماندن زنی که شوهر ندارد؛ از ماده «آیم» به معنای «از دست دادن همسر» است که هم در مورد مرد به کار می رود و هم در مورد زن آیم زن بی شوهر أَيَّمَ تَأييماً او را بی همسر کرد الأيامي: جمع أَيم؛ المرأة خلوّها من الزوج، و الأيم في الأصل التي لا زوج له.

اما بعد، ای مردم عراق شما به زن بارداری می مانید که در آخرین روزهای دوران حملش، جنین خود را ساقط کند و با این حال، قیم و سرپرستش نیز بمیرد و بیوگی او به طول انجامد (سپس از دنیا برود) و میراثش را دورترین بستگانش ببرند.

نکته

اشاره به این دارد که مردم عراق در اثر جهل و نادانی با اطاعت نکردن از امام علیه السلام خود را بی سرپرست تلقی کردند. (2)

ضمیر «ها» در «قَيِّمُها» به «مرأة» بر می گردد؛ یعنی پس از مردن بچه قیّم آن زن که شوهرش بود مُرد.


1) المَرْأَة الحامل: زن حامله. حَمَلَتْ: بار برداشت

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج11، ص138.

«وَ طالَ تَأَيُّمُها»: و بی شوهری آن زن طول کشید بچه را که از دست داد ناگهان شوهرش هم مرد و شوهر دیگری هم نصیب او نشد و مدت زیادی بدون شوهر ماند. مقصود حضرت از این تشبیه این است که به مردم عراق بگوید شما هم مانند آن زن تمام مشقت های جنگ را تحمل کردید و در نزدیکی پیروزی که رسیدید حکمیت را بر شما تحمیل کردند و امیدتان از پیروی قطع شد.

تشبیه

مُشَبَّه: مردم عراق

مُشَبَّه به: زن حامله

وجه شبه: مردم «عراق» را به «زن حامله» تشبیه می کند چون مردانه از عزّت و شرف خود دفاع نکردند سپس روی باردار بودن این زن» تکیه می کند، چرا که آن ها این شایستگی را داشتند که با اطاعت از فرمان علی علیه السلام فرزند پیروزی را به دنیا بیاورند و دست غارتگران شام را از دامان اسلام و قرآن و مسلمین کوتاه سازند، ولی متأسفانه در آخرین روزهای بارداری در اثر جهل و نادانی، این فرزند را ساقط کردند.

تشبیه

مُشَبَّه: خودداری اصحاب امام از جنگ

مشَّبَه به: سقط جنین

وجه شَبَه: امام علیه السلام خودداری اصحابش را از جنگ با دشمن، با توجه به نزدیکی پیروزی به سقط جنین که خلاف انتظار است، تشبیه کرده است. خودداری از جنگ، با روشن شدن علایم پیروزی، امری خلاف عادت و عرف است، چنان که پس از نه ماه انتظار تولد سقط جنین بر خلاف عادت و عرف زنان است.

تشبيه

مشَّبَه: تسلط دشمن بر کوفیان و ربودن مال و منالشان

مشَّبَهٌ به: زنی که فرزند و شوهرش قبل از او مرده اند

وجه شَبَه: تسلط دشمن بر کوفیان و ربودن مال و منالشان را به دلیل کوتاهی در امر مقاومت و دفاع از حق به زنی تشبیه کرده است که فرزند و شوهرش قبل از او مرده اند و وارث نزدیکی ندارد بدین شرح که ارث چنین زنی را وارثان دور می برند و با عدم مقاومت صحیح کوفیان، حیثیت مال و منالشان به دست دشمنان خواهد افتاد.

تشبیه

مشَّبَه: اطاعت نکردن از رهبر و دچار خاری شدن

مشَّبَه به: کسی که سرپرستش را از دست داده و دچار تنهایی شده

وجه شَبَه: امام علیه السلام اطاعت نکردن از رهبر و نافرمانی و به دنبال آن، دچار ذلّت و خواری شدن و به رنج تفرقه و سرکوب گرفتار آمدن را به زنی تشبیه کرده است که سرپرستش را از دست بدهد و دچار غربت و تنهایی شود؛ زیرا جمعیت بی پیشوا، گرفتار ضعف و زبونی می شود؛ مانندِ زن بیقیم و سرپرست، که گرفتار همه نوع رنج و زحمت می گردد.

2. اضطرار عامل حرکت امام به کوفه

آما وَاللهِ ما أَتَيْتُكُمُ اخْتِياراً، وَلَكِنْ جِئْتُ إِلَيْكُمْ سَوْقاً (1)

بدانید به خدا قسم آمدنم به سوی شما از روی اختیار نبود اضطرار مرا به سوی شما کشید.

نکته ها

اقامت امام علیه السلام در مدینه و عراق به اختیار خویش نبود بلکه متناسب با شرایط و به انگیزه مقابله با فتنه ها از جایی به جای دیگر می رفت. (2)


1) آتَيْتُ: آمدم. سوقاً: راندن و کشیدن ضرورت مرا به سوی شما کشید؛ السَّاقَة موكب ،هیئت دنباله لشكر؛ الاضطرار و في بعض النسخ و لا جئت اليكم شوقا بالشّين المعجمة.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 80.

بعضی از مردم سست عنصر گمان می کردند که یگانه مخلوقات روی زمین و ممتازترین انسان ها بودند و از این رو امیرالمؤمنین از روی عشق و اشتیاق به سوی آنان شتافته است، لذا علی بن ابیطالب مجبور است که از هرگونه خواسته آنان پیروی کند. در حالی که داستان جنگ جمل بود که امام را به حرکت به سوی آنان واداشت و به عبارت دیگر، آن چه امام را به سوی مردم کشاند ادای تکلیف و وظیفه بود نه این که فضیلت هایی در مردم بود که امام را مشتاق آنان نموده باشد. (1)

3. پاسخ امام به تهمت های به خود

وَ لَقَدْ بَلَغَنى أَنَّكُمْ تَقُولُونَ: عَلِيٌّ يَكْذِبُ! قاتَلَكُمُ اللهُ تَعَالَى فَعَلَى مَنْ أَكْذِبُ؟ أَعَلَى اللَّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِهِ. أَمْ عَلَى نَبِيَّهِ؟ فَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ (2)

به من خبر رسیده که شما می گویید علی دروغ می گوید! خدا شما را بکشد! بر چه کسی دروغ بندم؟ بر خدا؟ من اولین کسی هستم که به حق ایمان آوردم. یا بر پیامبر خدا؟ من نخستین فردی هستم که او را تصدیق نمودم.

نکته

پس از این که رسول خدا صلی الله علیه و آله به پیامبری مبعوث شد حضرت علی علیه السلام (از مردان) اولین کسی بود که به آن حضرت ایمان آورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روز دوشنبه به رسالت مبعوث شد و علی علیه السلام روز سه شنبه با آن حضرت نماز خواند. (3)

مشابه

قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ (4)و کافران گفتند این ساحر دروغ گویی است.


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج11، ص141.

2) بَلَغَنی: به من رسید. اكْذِبُ: دروغ می بندم.

3) جواهر المطالب، ج1، ص43.

4) ص، 4.

4. دفاع امام از کلام خود

كَلَّا وَ اللَّهِ لَكِنَّهَا لَهْجَةٌ غِبْتُمْ عَنْهَا وَ لَمْ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِهَا (1) به خدا سوگند! این گونه نیست آن چه می گویم از پیامبر گرفته ام که شما از آن غایب بودید و شایستگی شنیدن آن را نداشتید.

نکته ها

پس از رد ادعای منافقین ثابت می شود که اتهام آن ها وارد نبوده و ادعایشان باطل محض است. (2)

منظور از «لهجة» اقوال و اسرار و رموز و مقصود از غیبت آن ها، ناتوانی درک و اندیشه منافقین از دریافت مطلب و یا حضور نداشتن منافقین در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله به هنگام بیان حقایق می باشد. (3)

«غِبْتُمْ عَنْها»: یعنی اخبار غیبی که من نقل می کنم سخنانی از پیغمبر است که شما از آن غایب بوده اید. من در حضور پیغمبر و از خوا آن حضرت بوده ام ولی شما نه با او بودید و نه اهل درک این اخبار بودید.

5. نفرین امام در حق تهمت زنندگان

وَيْلُ أُمِّهِ! كَيْلاً بِغَيْرِ ثَمَنِ لَوْ كَانَ لَهُ وِعاءٌ وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حين (4)

وعاءٌ: ظرف؛ در این جا مراد ظرفیت انسانی است.

لَتَعْلَمُنَّ: قطعاً خواهید دانست.

نَبَأَ: خبر


1) لَهْجَةٌ: گفتار؛ نوعی از سخن و حرف زدن؛ از ماده «لَهَج» گاه به معنای ملازمت با چیزی و گاه به معنای اختلاط و آمیزش و گاه به معنای علاقه شدید به چیزی آمده است. در واقع ملازم وجود او است و مجموعه ای از امور مختلط است. و در جمله بالا اشاره به اسرار و مفاهیم خاصی است؛ اللسان يكنى بها عن الكلام.

2) ترجمه و شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 102.

3) همان.

4) وَيْل اُمّهِ: مادرش به عزایش بنشیند؛ عبارتی است که در مقام مدح به کار می رود گرچه در اصل برای ذم وضع شده است این جمله ترکیبی است از ویل که برای نفرین و یا تعجب می آید و امه که به معنای مادر او می باشد. در صورتی که «ویل» مرفوع خوانده شود به «ام» اضافه شده است و در این صورت مبتدا است؛ الويل: حلول الشّر وبهاء الفضيحة، أو هو تفجيع يقال: ويله و ویلک و ویلی و فی الندبة يقال ويلاه، وويل كلمة عذاب و واد في جهنم أو بئر أو باب لها و رجل ويلمة بكسر اللام وضمّها واه ويقال للمستجار ويلمه أى ويل لامه كقولهم لا أب له، فركبوه و جعلوه كالشيء الواحد ثم ألحقوه الهاء مبالغة كداهية. كَيْلاً بِغَيْرِ ثَمَن: پیمانه بدون ثمن؛ یعنی اگر ظرفیت داشت، علم و حکمت را به او رایگان پیمانه می کردم و می دادم.

مادر آن یاوه گویی که گفت: «علی دروغ می گوید به عزا بنشیند! اگر ظرفیت داشته باشد علم و حکمت را رایگان در اختیارش می گذارم و در آینده حقیقت آن چه را به شما خبر دادم خواهید دانست.»

نکته ها

جمله «كَيْلاً بِغَيْرِ ثَمَن» اشاره دارد به اخلاق پسندیده و دستورالعمل های مفیدی که بدون چشمه است و آن مردم، حقایق را نمی فهمیدند و جان های خود را به دلیل نداشتن آمادگی لازم برای پذیرفتن، پاک و منزه نمی ساختند. بنابراین، نفسشان قابلیت فراگیری آن حقایق را نداشت. (1)

«كَيْلاً»: مفعول مطلق است و فعل آن حذف شده و در اصل «اکیل کیلا» بوده یعنی علم پیغمبر را برای واجدین شرایط و آن هایی که با ظرفیت هستند بدون اجرت پیمانه می کنم و تحویل آنان می دهم.

«وَيْل أُمِّهِ» به معنای وای بر مادر اوست این جمله در مقام مذمّت به کار می رود و مقصود وای بر خود اوست و مقصود این است که او بمیرد و مادر او داغ او را ببیند. الت هاین جمله را گاهی از روی دلسوزی هم به کار می برند ولی در این عبارت حضرت برای مذمت است و ضمیر (ه) آن به کسی بر می گردد که حضرت علی را تکذیب کرده است.

جمله «وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حین» یک آیه است و مقصود حضرت این است که این اخباری را که به شما داده ام این که گفته ام معاویه و بچه های بنی امیه با شرب خمر بر شما مسلط می شوند و بی دینی رواج پیدا می کند را خودتان به زودی خواهید دید.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص103.

خطبه 72

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از رحلت پیامبر در مدینه سال 11 هجری

مخاطب: جمعی از اصحاب

علت ایراد سخن: رحلت پیامبر

موضوع: اعتقادی

ویژگی: نبوت شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه امام علیه السلام طرز فرستادن صلوات و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله و آل او علیهم السلام را به مردم یاد می دهد و سپس بخشی از صفات خداوند سبحان و صفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و دعایی برای آن حضرت را بیان می دارد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص13.

اللَّهُمَّ دَاحِيَ الْمَدْحُوَاتِ وَدَاعِمَ الْمَسْمُوكَاتِ وَ جَابِلَ الْقُلُوبِ عَلَى فِطْرَتِهَا شَقِيَّهَا وَسَعِيدِهَا اجْعَلْ شَرَائِفَ صَلَوَاتِكَ وَ نَوَامِيَ بَرَكَاتِكَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ الْفَاتِحَ لِمَا انْغَلَقَ وَ الْمُعْلِنِ الْحَقِّ بِالْحَقِّ وَ الدَّافِعِ جَيْشَاتِ الْأَبَاطِيلِ وَ الدَّامِعْ صَوْلَاتِ الْأَضَالِيلِ كَمَا حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ قَائِماً بِأَمْرِكَ مُسْتَوْفِزاً فِي مَرْضَاتِكَ غَيْرَ نَاكِلٍ عَنْ قُدُمٍ وَ لَا وَاهِ فِي عَزْمٍ وَاعِياً لِوَحْيِكَ حَافِظاً لِعَهْدِكَ مَاضِياً عَلَى نَفَاذِ أَمْرِكَ حَتَّى أَوْرَى قَبَسَ الْقَابِسِ وَ أَضَاءَ الطَّرِيقَ لِلْخَابِطِ وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضَاتِ الْفِتَنِ وَالآثَامِ وَأَقَامَ بِمُوضِحَاتِ الْأَعْلَامِ وَ نَيِّرَاتِ الْأَحْكَامِ فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ وَ خَازِنُ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ وَ بَعِيتُكَ بِالْحَقِّ وَ رَسُولُكَ إِلَى الْخَلْقِ.اللَّهُمَّ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً فِي ظِلَّكَ وَ اجْزِهِ مُضَاعَفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ. اللَّهُمَّ وَ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَاءَهُ وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ وَ اجْزِهِ مِنِ ابْتِعَائِكَ لَهُ مَقْبُولَ الشَّهَادَةِ مَرْضِيَّ الْمَقَالَةِ ذَا مَنْطِقٍ عَدْلٍ وَخُطْبَةٍ فَصْلٍ. اللَّهُمَّ اجْمَعْ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُ فِي بَرْدِ الْعَيْشِ وَ قَرَارِ النِّعْمَةِ وَ مُنَى الشَّهَوَاتِ وَ أَهْوَاءِ اللَّذَّاتِ وَرَخَاءِ الدَّعَةِ وَ مُنْتَهَى الطَّمَأْنِينَةِ وَتُعَفِ الْكَرَامَة.

1. صفات خداوند

1. 1. گستراننده زمین

اللَّهُمَّ دَاحِيَ الْمَدْحُوّاتِ (1)

بار خدایا! ای گستراننده زمین های گسترده!

نکته


1) داحِیَ پهن کننده؛ از مادۀ «دحو» به معنای گسترش دادن است و «دحو الارض» اشاره به زمانی است که خشکی ها تدریجاً از زیر آب بیرون آمدند و گسترش یافتند؛ معنای «دحو» در لغت گستردن و رها کردن جسم در فضا یا زمین است، که مانند انداختن یک جسم و قرار دادن آن جسم در موقعیت مناسب به طبیعت خود می باشد، اعم از این که آن موقعیت مناسب سکون باشد یا حرکت البته منبسط بودن زمین به این معنا نیست که زمین کروی نیست زیرا این امر ثابت شده؛ الله الأرض دحوا بسطها فهي مدحوّة. مَدْحُوّاتِ: گسترش یافته ها؛ زمین های بسط داده شده.

اشاره به آغاز آفرینش آسمان ها و زمین است جهان هستی و کُرات و اجرام آسمانی در آغاز به صورت توده واحدی بودند؛ سپس به علل معلوم و نامعلومی از هم جدا شده، گسترش یافتند و امروز همچنان رو به گستردگی پیش می رود. (1)

مشابه

وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بساطا (2)و خدا زمین را چون فرشی برایتان بگسترد. هوَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها (3)و خداوند متعال زمین را بعد از آن گسترش داد. هوَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ وَالْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْمَاهِدُون (4)و ما آسمان را با قدرت خود بنا کردیم و همواره آن را وسعت می بخشیم و زمین را گستردیم و چه خوب گستراننده ای هستیم.

1. 2. حافظ آسمان ها

وَداعِمَ الْمَسْمُوكاتِ (5)

و ای نگهدارنده آسمان های رفیع!

نکته ها

تعبیر به «دَاعِمَ الْمَسْمُوكَاتِ» اشاره به نگهداری کرات آسمانی، اعم از سیارات و کهکشان ها، به وسیله نیروی جاذبه است که در واقع یک ستون نامرئی می باشد. (6)

«داعم» منادا است و در اصل «با داعم بوده» به معنای ستون و ستون هم به این لحاظ که نگهدارنده سقف است «دعامه» نام دارد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص178.

2) نوح، 19.

3) نازعات، 30.

4) ذاریات، 47-48.

5) داعم: به پا دارنده؛ از مادۀ «دعم» به معنای صاف کردن کژی ها است و از همین رو واژه «دعامه» به معنای ستون خانه و سایبان است؛ منظور این است که قدرت او آسمان را بدون ستون بالا نگه داشته است؛ دعمت الشيء من باب نفع دعما حفظته بالدعامة و هى بالكسر ما يستند به الحائط والسقف ونحوهما يمنعهما السقوط. الْمَسْمُوكات: برافراشته شده ها بالا رفته از ماده «سمک» به معنای بر پا کردن و بلند نمودن است و به همین جهت این واژه بر سقف نیز اطلاق می شود؛ سمكا رفعه و المسمكات كمكرمات السماوات، و المسموكات لغة.

6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص178.

مشابه

إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كانَ حَليماً غَفُورا (1)همانا خداوند آسمان ها و زمین را نگاه می دارد تا از نظام خود منحرف نشوند و هرگاه منحرف گردند جز او نمی تواند آن ها را نگاه دارد او حلیم و غفور است. أَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها * رَفَعَ سَمْكَهَا فَسَوَّاها * وَأَغْطَشَ لَيْلَهَا وَ أَخْرَجَ ضحاها (2)آیا شما به خلقت سخت ترید یا این آسمانی که او بنا نهاده؟ سقفش را برافراشت و به او پرداخت شبش را تاریک کرد و روشنایی اش را آشکار ساخت

1. 3. عطا کننده فطرت ها

وَ جَابِلَ الْقُلُوبِ عَلى فِطْرَتِهَا، شَقِيّها وَسَعِيدِها (3)

و ای که دل ها را چه بدبخت و چه خوشبخت، بر فطرتش آفریدی!

نکته ها

به علوم فطری و الهی و غرائز و تمایلات ثمر بخشی اشاره دارد که خداوند در درون جان انسان ها قرار داده است؛ علوم و غرایز و امیالی که انسان از آن ها در مسیر تکامل و پیمودن طرق پیشرفت مادی و معنوی و سیر الی الله بهره می گیرد و بدون آن ها، تلاش و کوشش هایش، یا متوقف و یا کم اثر می شود. (4)

مقصود از قلوب، نفس ناطقه انسانی است؛ یعنی ای خالقی که دلهای مردم را بر فطرتشان خلق کرده ای».


1) فاطر، 41.

2) نازعات، 27 تا 29.

3) جابل: خالق، سرشت آفرین؛ آفریدگار؛ جَابِلُ الْقُلُوبِ: آفریننده قلب ها؛ الخلق؛ الجبل: اسم لكل وتد من أوتاد الأرض إذا عظم و طال من الأعلام و الأطوار و الشناخيب و الأنضاد. فإذا صغر فهو من الآكام و القيران. و جِبْلَة الجَبَل: تأسيس خلقته التي جبل عليها. وجِبْلَة الأرض صلابها و جبلة كل مخلوق توسه الذي طبع عليه. ويقال للثوب الجيد النسج و الغزل و الفتل: إنه لجيد الجبلة. و جبلة الوجه: بَشَرَته. ورجل جَبْل الوجه أى غليظ بشرة الوجه. ورجل جبل الرأس : غليظ جلد الرأس و العظام. فطرتِ: سرشت طبیعت، خلقت طبیعت اولیه انسان که از هر افکار و آلایشی خالی و عاری است؛ فطرات: جمع فطرت به معنای خلقت آفریدن.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص179.

مشابه

فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ (1)این فطرتی است که خداوند انسان ها را بر آن آفریده و دگرگونی در آفرینش خدا نیست. إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدین (2)مگر آن خدایی که مرا آفریده که او هدایتم خواهد کرد.

2. شأن پیامبر در کلام علی

اجْعَلْ شَرائِفَ صَلَواتِكَ وَ نَوامِيَ بَرَكَاتِكَ عَلی مُحَمَّد عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ (3)

[خداوندا!] گرامی ترین درودها و افزون ترین و پربارترین برکاتت را بر محمد صلی الله علیه و آله بنده ات و رسولت بفرست.

نکته ها

صلوات، همان رحمت های الهی است و برکات، انواع نعمت های پروردگار را شامل می شود. مجموعه صلوات و برکات چنان فراگیر است که هیچ خیر و سعادتی از آن بیرون نخواهد بود. (4)

«شَرائِفَ صَلَواتِک» اضافه صفت به موصوف است و در راصل «اجعل صلواتک الشرائف» است یعنی صلوات های شریف.

«عَلَى مُحَمَّد»: جار و مجرور متعلق به «اجعل» است یعنی ای خدایی که گستراننده زمین و نگهدارنده آسمان هستی درودهای زیبای خود را بر محمد که رسول توست قرار بده.

مشابه

إِنَّ اللَّهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلَّمُوا تَسْلِيما (5)خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند. ای کسانی که ایمان آورده اید بر او درود بفرستید و سلام گویید و تسلیم فرمانش باشید. سُبْحانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى (6)پاک و منزّه


1) روم، 30.

2) زخرف، 27

3) شرائف: جمع «شریفه» به معنای گرامی ترین. نوامی: جمعِ «نامیه» به معنی رشد کننده و زیاد شونده؛ از مادۀ «نمو» به معنای رشد و افزایش است؛ الزّايد.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص182.

5) احزاب، 56

6) اسرا، 1.

است خدایی که بنده اش را شبی از مسجد الحرام به مسجد اقصی برد.

3. اوصاف پیامبر

3. 1. خاتم انبیا

الْخاتِمِ لِما سَبَقَ پیامبری که خاتم پیامبران پیشین بود.

نکته

خاتم با خاتم فرق دارد. خاتم اسم فاعل و به معنای ختم کننده است ولی خاتم به معنای «ما يختم به» است یعنی وسیله ختم و به مهری که زیر نوشته ها می زدند خاتم می گفته اند برای این که سابقاً چون می خواستند مهرشان همیشه همراهشان باشد اسم خود را بر روی انگشتر خود حک می کردند.

3. 2. گشاینده ابواب علوم

وَالْفَاتِحَ لِمَا انْغَلَقَ (1) کسی که درهای بسته را گشود.

نکته

منظور از پیچیدگی ها و درهای بسته، ابواب علوم و دانش ها و مسائل پیچیدۀ اخلاقی و اجتماعی انسان ها است که پیامبر صلی الله علیه و آله با دین و آیین و هدایت های خود، آن ها را به روی انسان ها باز کرد. (2)

3. 3. آشکار کننده حق با براهین و ادله و معجزات حق

وَالْمُعْلِنِ الْحَقِّ بِالْحَقِّ (3) و حق را با حق آشکار ساخت

نکته

منظور از آشکار ساختن حق به حق ممکن است اشاره به معجزات باشد که حقانیت پیامبر صلی الله علیه و آله را تبیین کرد؛ و یا اشاره به جنگ ها و غزواتی است که دشمنان حق را کنار زد تا مردم چهره حق را ببینند. (4)4


1) انْغَلَقَ: قفل و بسته شد؛ از ریشهٔ غَلَقَ. «منغلق» یعنی ضلالتی که قفل و مستحکم شده باشد؛ تغلیق: محکم بستن.

2) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 3، ص 183.

3) الْمُعْلِن: اعلان کننده.

4)

پیامبر هیچ گاه برای اثبات حقانیت خود از ابزار باطل استفاده نکرد. مَا ظَفِرَ مَنْ ظَفِرَ الْإِثْمُ بِهِ (1)و چنین نبوده که پیامبر معتقد باشد که هدف وسیله را توجیه نمی کند و لذا برای اثبات مدعای خود هر دروغی را بگوید و هر خلافی را مرتکب شود بلکه او با عقل و منطق و بیان صحیح حق را که همان اسلام و توحید است ظاهر کرده است.

3. 4. دفع کننده غوغای باطل

وَالدَّافِعِ جَيْشاتِ الأباطيل (2)

همان کسی که غوغای باطل را فرو نشاند.

نکته

پیغمبر اکرم آمد و همه آن غروهای زمان جاهلیت و همه آن جوش و خروش هایی را که برای بت های هبل و لات و عزّی بود کنار زد و توحید و یکتاپرستی را حاکم کرد.

3. 5. رفع کننده گمراهی از مردم

وَالدّامِعْ صَوْلاتِ الأضاليل (3)

و حملات گمراهی ها را در هم شکست.


1) نهج البلاغه حکمت 319

2) جَيْشات جوشش ها، غلیان ها؛ جمع «جيشه» از ماده «جیش» به معنای جوش و خروش است و به همین جهت به لشکری که دارای جنب و جوش فراوانی است «جیش» گفته می شود. جاش به جوش آمد و سر ریز شد؛ جمع جيشة من جاشت القدر إذا ارتفع غليانها. اباطیل: باطل ها، جمعی است که بر غیر قیاس آمده؛ الشّيء يبطل بطلا وبطولا وبطلانا بضم الأوائل فسدا وسقط حكمه فهو باطل و الجمع بواطل و أباطيل على غير قياس، وقال أبو حاتم الاباطيل جمع ابطولة بضم الهمزة وقيل جمع ابطالة.

3) دامغ: سرکوب کننده؛ خارکننده؛ زننده ضربتی که به مغز برسد؛ از ماده «دمغ» به معنای کوبیدن سر و شکستن جمجمه است؛ دمغا من باب نفع كسرت عظم ،دماغه فالشجة دامغة و هى التى تخسف الدماغ و لا يبقى معها حياة. صولات: حمله ها، یورش ها؛ جمع «صوله» به معنای حمله کردن برای چیره شدن است و در مورد گاز گرفتن شتر نیز این واژه به کار می رود؛ السطوة؛ صول: صَالَ عليه، إذا استطال؛ صَالَ عليه وثب صَوْلًا و صَوْلَةً؛ يقال: «رُبَّ قولٍ أَشدُّ من صَوْلِ»؛ و المُصَاوَلَةُ: المواثبةُ، و كذلك الصِيَالُ والصِيَالَةُ والفَحْلَانِ يَتَصَاوَلَانِ، أَي يتواثَبان. الأضاليل: گمراهی ها؛ از مادۀ ضَلَل به معني گمراهى. أَضَلَ، إصْلَالًا الشيء: آن چیز را گم کرد؛ جمع الضلال على غير القياس.

نکته

کنایه از مغلوب ساختن طرف مقابل است. پیامبر از صفات و خصوصیاتشان این بود که همه آن حمله های باطل و گمراه کننده ابوجهل ها و ابوسفیان ها را سرکوب کرد. (1)

استعاره

مُستعار: دَمعْ

مُستَعار له: از بین بردن باطل توسط رسول خدا صلى الله عليه وسلم

مستعار منه: شکستن استخوان مغز

جامع امام علیه السلام لفظ «دمغ» را برای از بین بردن باطل توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله استعاره آورده است جهت استعاره این است که شکستن استخوان مغز برای انسان، کُشنده و از بین برنده است همچنین فعل پیامبر در از بین بردن و محو کردن باطل کشنده و از بین برنده است.

3. 6. حامل بار سنگین رسالت

كَما حُمِّلَ، فَاضْطَلَعَ (2) چنان که سنگینی رسالتی را که بر عهده گرفت با قدرت پیش بَرد.

نکته

«كَما حُمِّلَ» متعلق است به «اجعل شرائف صلواتک» یعنی همان گونه که آن حضرت این وظایف سنگین را انجام داد تو در مقابل درودهای شریف خود را بر او قرار بده.

3. 7. قیام کننده به امر پروردگار

قائِماً بِأَمْرِكَ آن حضرت به فرمانت قیام نمود.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 106.

2) اضْطَلَعَ: با قوت به پا خاست؛ نیرومند شد؛ با قدرت تمام به پیش برد؛ از مادۀ «ضلع» به معنای دنده، که استخوانی است مقاوم در مقابل حوادث مختلف، سپس ماده «ضلع» به معنای قوت و قدرت یافتن اطلاق شده است؛ الشّيء بالضم ضلاعة قوى، وفرس ضليع غليظ الألواح شديد العصب و رجل ضليع قوى.

نکته

قیام به امر اشاره به جدی گرفتن اوامر الهی است. (1)

3. 8. حرکت در مسیر رضایت خدا

مُسْتَوْفِزا فى مَرْضاتِكَ (2) و درراه خشنودی ات شتافت.

نکته

«مُسْتَوْفِراً» به کسی می گویند که هنگام رفتن می جهد یعنی و آن پیغمبر در راه رسیدن به رضای تو کوشید و شتابان حرکت کرد.

3. 9. عدم شک و تردید در انجام تکلیف

غَيْرَ نَاكِلِ عَنْ قُدُمٍ (3) تردید به خود راه نداد و عقب گرد نکرد.

3. 10. صاحب عزم و اراده

وَ لا واهِ في عَزْمِ (4) و عزم و اراده اش به سستی نگرایید.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 185.

2) مُسْتَوْفِزاً: شتابان با سرعت عجله کننده؛ از ماده «استیفاز» به معنای عجله کردن است؛ العجلة و استوفر في قعدته قعد منتصبا غير مطمئن.

3) ناکل: سر باز زننده از اقدام و پیشروی؛ از مادۀ «نکول» به معنای بازگشت نمودن و ترسیدن است؛ غَيْرُ ناكِل: بدون سرپیچی و تأخیر، بدون ترس؛ نکل عقب نشست و هراسید؛ نکولا نكص و جبن؛ نكل النون و الكاف واللام أصل يدلُّ صحيح على منع و امتناع، وإليه يرجع فروعه. و نكل عنه تكولًا يَنكِل. وأصل ذلك النكل: القيد، وجمعه أنكال، لأنَّه يَنْكُل: أي يَمنَع. و النكل: حديدة اللجام. وهو ناكل عن الأمور: ضعيف عنها. و قال ابن درید: رماه ینگله و من الباب نگلت به تنکیلا، و نگلت به نکالا، و هو ذلک القياس، و معناه أنه فَعَل به ما يمنعه من المعاودة ويمنع غيره من إتيان مثل صنيعه. و هذا أجْوَدُ الوجهين. ويقال: المَنْكَل : الشيء الذي ينكل بالإنسان. قدم قدم برداشتن، پیشروی پیشتازی پیشقدم بودن؛ بدون مکث حرکت کرد، پیشتاخت؛ در این جا معنای مصدری دارد و به معنای تقدم یافتن و پیشروی کردن است.

4) واه: سست، ضعیف؛ اسم فاعل از «وَهی» یعنی سست شد. لَا وَاهِ: بدون ضعف و سستی، «واهی» ضعیف.

نکته

یعنی پیامبر در تصمیم خود سستی نداشت وظیفه اش هر چه بود عمل می کرد اگر وظیفه او جنگ بود جنگ می کرد و هراسی نداشت.

مشابه

هوَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرُ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ مَا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللهُ يُحِبُّ الصَّابرين (1)و چه بسیار پیامبرانی که مردان الهی فراوانی به همراه آن ها جنگ کردند آن ها هیچ گاه در برابر آن چه در راه خدا به آن ها می رسید، سست نشدند و ناتوان نگردیدند و تن به تسلیم ندادند و خداوند صابران را دوست دارد.

3. 11. گیرنده وحی

واعياً لِوَحْیک (2) وحی تو را ضبط نمود.

مشابه

إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْده (3)ما به تو وحی کردیم همچنان که به نوح و پیامبران بعد از او وحی گردیم.

3. 12. حافظ عهد خداوند

حافِظاً لِعَهْدِكَ و عهد تو را پاسداری کرد.

3. 13. حرکت کردن با قدرت و جدیت

ماضِياً عَلَى نَفَاذِ أَمْرِكَ (4) در انجام فرمانت (با قدرت و جدّیت) پیش رفت.

نکته

یعنی برنامه اش بر این بود که امر خدا را نفوذ می داد و به مورد اجرا می گذاشت.


1) آل عمران، 146.

2) واعي: حافظ؛ از ماده «وعی» به معنای درک کردن و فهمیدن و حفظ کردن چیزی است. إيعاء: حفظ و جمع کردن؛ اسْتَوْعَى اسْتِيعَاءً الشيءَ: آن چیز را در اندیشه گرفت.

3) نساء، 163

4) نفاذ: اجرا کردن؛ أنفذ یعنی اجرا کرد.

3. 14. روشن ساختن حق

حَتَّى أَوْرِى قَبَسَ الْقابِسِ، وَأَضَاءَ الطَّرِيقَ لِلْخَابِطِ (1)

آوری: افروخت؛ روشن کرد؛ از مادۀ «وری» به معنای روشن کردن آتش است بنابراین «اوری» که فعل متعدی است، به معنای بر افروختن می آید؛ الزّند یوری خرج ناره و اوريته أنا و منه

اضاءَ: روشن ساخت

خابط: کسی که در تاریکی بدون دید راه می رود؛ کورکورانه راه می رود؛ از مادۀ «خبط» به معنای حرکت کردن در مسیر نادرست است و هم چنین به معنای عدم تعادل به هنگام راه رفتن و برخاستن آمده است؛ الذي يسير على غير جادة ليلا؛ خَبَطَ البعيرُ الأَرضَ بيده خَبْطاً: ضربها؛ ومنه قيل : خَبْطَ عَشْوَاءَ، و هى الناقة التي في بَصَرِها ضعفُ، تَخْبِطُ إِذا مشت، لا تتوفَّى شيئاً و خَبَطَ الرجل، إذا طرح نفسه حيث كان لينام

او همچنان در این راه به پیش رفت تا شعله حق را برای طالبانش برافروخت و راه را برای نا آگاهان روشن ساخت.

نکته ها

«قَبس» کنایه از دانش و حکمت و «آوری» کنایه از روشن شدن راه خدا به وسیله پیامبر است. (2)

منظور از راه راه بهشت و رسیدن به محضر مقدس حق تعالی است؛ و مقصود از روشن کردن راه آموزش کیفیت پیمودن راه و طی طریق و ارشاد به سوی خداوند است. (3)

«خابط» نادانی است که قصد رسیدن به حکمت الهی و هدایت را دارد ولی در تاریکی جهل و نادانی باقی مانده و قادر به پیمودن راه نیست. پیامبر صلی الله علیه و آله وظیفه ارشاد او را به عهده گرفته است و از ظلمت نجاتش می دهد؛ بدین سبب مستحق رحمت الهی می شود. (4)


1) قَبَسَ: شعله آتش؛ هیزم آتش گرفته ای که با آن آتش دیگری در جای دیگر روشن می کنند؛ به معنای آتش مختصری است که از مجموعه ای جدا می شود؛ بفتحتين شعلة من النار القابس: شعله آتش؛ جویای آتش؛ کسی که شعله ای از آتش می خواهد تا برای خود آتش روشن كند؛ القابس هو الذي يطلب النار يقال قبس نارا يقبسها من باب ضرب أخذها وقبس علما تعلمه و قبست الرّجل علما يتعدى ولا يتعدّى و أقبسته نارا و علما بالالف .

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص ر 113.

3) همان.

4) همان.

تشبیه

مشَّبَه: نور علم و دین

مشَّبَه به: آتشی که وسیله روشنایی خانه است.

وجه شبه: پیامبر چراغ طالبین علم و سعادت را روشن کرد؛ مانند آتشی که وسیله روشنایی زندگی می شود.

3. 15. هدایتگر عالم

وَ هُدِيَتْ بِهِ الْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْصَاتِ الْفِتَنِ وَ الْآثَامِ (1)

دل هایی که در فتنه و گناهان فرو رفته بود به برکت وجودش هدایت شد.

نکته

این سخن به پیشرفت سریع اسلام در تمام جهات و روشن شدن جزیره عربستان که مهد کفر و شرک و کانون جهل و جنایت بود، اشاره دارد. (2)

مقصود جنگ و ستیز و آدمکشی و غارت می باشد و می فرماید به وسیله پیامبر دل ها پس از آن که در فتنه ها فرو رفته بودند هدایت شدند.

3. 16. برپاکننده احکام اسلام

وَ أَقامَ بِمُوضِحَاتِ الأَعْلَامِ وَنَيْراتِ الأحْكامِ (3)

نيّراتِ الأحکام احکام تابناک

او پرچم های آشکارکننده حق را برافراشت و احکام نورانی اسلام را برپا ساخت.

3. 17. امین

فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ (4) بار خدایا محمد] امین درستکار وحی توست.


1) خَوْضات: چند بار فرو رفتن؛ غوطه وری ها؛ جمع خوضه از مادۀ خوض در اصل به معنای وارد شدن تدریجی در آب و راه رفتن و شنا کردن در آب است. سپس به عنوان کنایه به معنای ورود یا شروع به کار یا سخنان زشت و ناپسند آمده است. الآثام: گناهان.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 186.

3) اَقام: برپا داشت. الاعلام: نشانه های راه، جمع «عَلَم»؛ بالتحریک ما يستدل به على الطريق.

4) الْمَأْمُونُ: مورد اطمينان.

نکته

تعبیر به «امین مأمون» تأکیدی است بر کمال امانت آن حضرت، و اشاره ای است به مقام عصمت که از شرایط حتمی نبوت است. (1)

3. 18. گنجینه دار دانش

وَ خَازِنُ عِلْمِكَ الْمَخْزُونِ و خزانه دار دانش پنهان توست.

نکته

منظور از «خزانه دار بودن علم مخزون» آگاه بودن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از اسرار غیب است. (2)

علوم خدا بر دو قسم است: یک قسم علومی است که مربوط به خود اوست و به کس دیگر نمی دهد و یک قسم دیگر علومی است که خدا می خواهد به بشر برسد ولی به همه کس هم نمی توان گفت از این رو این علوم را نزد پیغمبر خزینه می کند به این معنا که از مردم پوشیده است بعد هم پیغمبر هرکدام از این علوم را رد جای خود به مردم ابلاغ می کند.

مشابه

عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلی غَيْبِهِ أَحَداً (3)او دانای غیب است و غیب خود را بر هیچ کس آشکار نمی سازد.

3. 19. شاهد روز رستاخیز

وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ و شاهد و گواه روز رستاخیز است.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 187.

2) همان.

3) جن، 26.

مشابه

وَ يَوْمَ تَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنَا بِكَ شَهِيداً عَلَى هؤُلاء (1)به یاد آورید روزی را که از هر امتی گواهی از خودشان بر آن ها مبعوث می کنیم و ترا گواه آن ها قرار می دهیم. وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شهیدا (2)چنین است که شما را بهترین امت ها گردانیدیم تا بر مردمان گواه باشید و پیامبر بر شما گواه باشد. فَكَيْفَ إِذا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدِ وَ جِئْنَا بِكَ عَلى هؤلاء شهیدا (3)پس چگونه است [حالشان] آن گاه که برای هر امتی گواهی [بر اعمالشان] آوریم و تو را گواه بر آنان قرار خواهیم داد.

3. 20. مبعوث شدن برای بیان حق

وَ بَعيثُكَ بِالْحَقِّ (4) و تو را به حق برانگیخته است.

3. 21. رسول به سوی مردم

وَ رَسُولُكَ إِلَى الْخَلْقِ و فرستاده ات به سوی مردمان است.

مشابه

إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِ بَشِيراً وَ نَذیرا (5)قطعاً ما تو را به درستی و راستی، بشارت دهنده و بیم رسان فرستادیم.


1) نحل، 89

2) بقره، 143.

3) نساء، 41.

4) بعیث: برانگیخته مبعوث؛ بمعنى المبعوث كالجريح و القتيل.

5) بقره، 119.

4. ادعیه در حق پیامبر

4. 1. خداوندا به او وسعت بده!

اللَّهُمَّ افْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً فِي ظِلِّكَ (1)

پروردگارا! جایگاه وسیعی در سایه لطفت برای او بگشای!

تشبیه

مشَّبَه: ظل

مشَّبَه به: پناه بردن به خداوند

وجه شَبَه: وجه مشابهت، آسایشی است که در هر دو مورد وجود دارد. همان طور که شخص پناهنده به سایه از رنج تابش آفتاب در آسایش است، پناهنده به سایهٔ حق تعالی از گرمای سوزان جهنم و عذاب دردناک آن در امان می باشد.

4. 2. فضل مضاعف به او بده

وَ اجْزِهِ مُضاعَفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ» (2خداوندا! از فضل و کرمت پاداش مضاعف به او مرحمت کن.#### 4. 3. برتری به او بده!﴿اللَّهُمَّ وَ أَعْلِ عَلَى بِناءِ الْبانِينَ بِنَاءَهُ (3) خداوندا! کاخ پرشکوه او را از هر بنایی برتر ساز.


1) اِفسح: باز کن، بگشا؛ از ماده «فسح» به معنای مکان وسیع است؛ از همین رو این ماده در مفهوم گسترش دادن به کار می رود مفسح مصدر میمی و در این جا اسم مفعول مطلق است و ممکن است که اسم مکان باشد یعنی مکان وسيع؛ له فى المجلس فسحا من باب نفع فرجت له من مكان يسعه، و المفسح إما مصدر أو اسم مكان، و بعثته رسولا بعثا أوصلته و ابتعثته كذلك و في المطاوع فانبعث مثل كسرته فانكسر وكلّ شيء ينبعث بنفسه يتعدى الفعل إليه بنفسه فيقال بعثه، وكلّ شيء لا ينبعث بنفسه كالكتاب و الهدية يتعدّى الفعل إليه بالباء فيقال بعثت به. مَفْسَحاً: جای وسیع و گسترده؛ مکان وسیع.

2) اجزه: او را پاداش ده.)مُضاعَفَاتِ الْخَيْرِ: خير فراوان.

3) آغل: بالا قرار بده.

نکته

منظور از «بناء» در این جا، یا دین و آیین و مذهب اوست که تقاضا شده بر تمام ادیان جهان پیشی گیرد، و یا مقام والای آن حضرت است که بر همه تقدّم جوید. (1)

مشابه

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون (2)اوست که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همه ادیان پیروز گرداند، هر چند مشرکان خوش نداشته باشند. تشبیه

مشبه: دین و اسلام

مشَّبَهٌ به: ساختمان

وجه شَبَه: حضرت امیر علیه السلام دین و اسلام را به ساختمانی تشبیه فرموده و پیامبر را هم بنا کننده آن معرفی فرموده است و در این جمله از خدا خواسته است که به این بنای رسول خدا صلی الله علیه و آله استحکام و برتری بدهد.

4. 4. مقامش را گرامی بدار!

وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ و مقام او را در پیشگاه خود گرامی دار!

4. 5. نورش را تمام مکن

وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ خداوندا! نور او را [در سراسر جهان] کامل گردان!

نکته

مقصود از «نور» روشنایی بعثت است که در این صورت، منظور از «اتمام نور»، انتشار آن در قلب جهانیان می باشد. (3)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص191.

2) توبه، 33.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 117.

4. 6. شهادت و شفاعتش را بپذیر

وَاجْزِهِ مِنِ ابْتِعائِكَ لَهُ، مَقْبُولَ الشَّهَادَةِ، وَ مَرْضِيَّ الْمَقَالَةِ (1)

و پاداش رسالتش را پذیرش شهادت و شفاعت در حق امت و قبول گفتار او قرار ده!

نکته

گواهی پیامبر صلی الله علیه وآله از آن روی نزد خداوند پذیرفته می شود که سخن از روی عدل می گوید و داوری اش دادگرانه است. (2)

4. 7. منطق عادلانه

ذا مَنْطِقٍ عَدْلٍ، وَ خُطْبَةٍ فَصْلِ (3) دارای منطق عادلانه و سخنان جداکننده [حق از باطل] بود.

نکته

منظور از «خُطَّة فَضل» این است که پیامبر حق را از باطل جدا کرد. (4)

مشابه

وَفَضْلُ الْخِطَابِ عِنْدَكُم (5)آخرین کلام جداکننده بین حق و باطل، در نزد شماست.


1) ابتعاث: برانگیخته شدن؛ از ریشهٔ بَعَثَ به معنای برانگیختن به حرکت در آوردن، فرستادن. مَرْضِى المقالة: پسندیده گفتار.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج3، ص92.

3) خُطَّة: خط ترسیم شده؛ روش؛ سنت؛ بالصّم الخصلة والحالة و فى اكثر النسخ و خطبة فصل و هو الأظهر فضل: فیصله دادن بین شبهات و اختلافات.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 117.

5) بحار الأنوار (ط - بیروت) ج99، ص126.

4. 8. دعا برای خود و دوستان

اللَّهُمَّ اجْمَعْ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُ فِي بَيْدِ الْعَيْشِ، وَ قَرارِ النِّعْمَةِ، وَ مُنَى الشَّهَوَاتِ، وَأَهْواءِ اللَّذَّاتِ، وَ رَحْاءِ الدَّعَةِ، وَ مُنْتَهَى الطَّمَانِينَةِ، وَ تُحَفِ الْكَرَامَةِ (1)

آهْواءِ اللَّذَّاتِ: لذتهای روحی و معنوی؛ جمع هوى بالقصر و هو ما تحبه النفوس و تميل إليه من هويته هوى من باب تعب إذا أحببته و علقت به.

رخاء : فراخی و فراوانی نعمت؛ و رخو من باب تعب و قرب رخاوة بالفتح إذ الان، وكذلك العيش رخی و رخو اذا اتسع فهو رخى على فعيل و الاسم الرخاء

الدَّعَةِ: آسایش آرامش؛ بفتح الدال السكون والسعة في العيش.

تُحفِ: هدايا، جمع تحفه ارمغان چیز گرانبها و ارزشمند؛ أَتْحَفَ، إتحافاً الشيء و بالشیء: آن چیز را برایش ارمغان آورد، آن چیز را به او بخشید؛ جمع التحفة بالصّم و كهمزة البرّ و اللطف والطرفة و أصلها وحفة بالواو.

خداوندا! بین ما و او در جایی که زندگیش نیک و نعمتش بی زوال و خواهش هایش برآورده و هوس هایش لذت بخش و آسایشش فراوان و در نهایت آرامش با ارمغان های کرامت است، جمع فرما.

نکته

این شهوتی که در این جا حضرت امیر بیان کردهاند غیر از شهوت های دنیایی است، گرچه شهوات دنیا هم در حد و اندازه و از راه مشروع و لازم است و انسان باید به دنبال آن برود. شهوت همیشه بد نیست و اگر خدا قوه شهوت را در انسان قرار نداده بود انسان شهوت غذا برای خوردن نداشت و از گرسنگی می مرد. اگر شهوت جنسی نداشت نسل بشر منقرض می شد پس نیروی شهوانی لازمه بشر است.

مشابه

فَأَتَابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيها وَ ذَلِكَ جَزَاءُ الْمُحْسِنین (2)پس به پاس آن چه گفتند خدا به آنان باغ هایی پاداش داد که از زیر [درختان] آن نهرها جاری است در حالی که در آن جاودانه می مانند و این پاداش نیکوکاران است.


1) بَرْدِ الْعَيْشِ: زندگی خنک و گوارا خوشی زندگی؛ این گونه تعبیرها به لحاظ گرمای شدید منطقه بوده است؛ عیش بارد و عيشة باردة أى لا حرب فيها و لا نزاع، لأنّ البرد و السكون متلازمان كتلازم الحر و الحركة. قرار النِّعْمَةِ: نعمت پایدار؛ الشيء قرّا من باب ضرب استقرّ و الاسم القرار. مُنَى الشَّهَوَاتِ: آرزوهای دلنشین؛ آن چه هوس می کنید؛ آرزوهای مورد علاقه؛ منی جمع منیه به معنای آرزو و شهوات به معنای امیال و آرزوهاست.

2) مائده، 85

يُطَافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنتُم فيها خالدون (1)ظرف های (غذا) و جام های (شراب طهور) از طلا گرداگرد آن ها می گردانند در آن (بهشت) آن چه دل می خواهد و چشم از آن لذت می برد وجود دارد و شما در آن همیشه خواهید ماند.


1) زخرف، 71.

خطبه 73

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از جمل در بصره، سال 36 هجری

مخاطب : حَسَنين الاها

موضوع: سیاسی

ویژگی: خیانت بیعت شکنان (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه برخی از خیانت های مروان بن حکم نسبت به مسلمانان بیان شده است. امام علیه السلام در پیشگویی می کنند که در آینده بنی مروان چه مشکلاتی برای مسلمانان به بار می آورند.

بعد از قتل «عثمان»، «مروان» در زمره کسانی بود که با امام علیه السلام بیعت کرد ولی چیزی نگذشت که دست به دست آتش افروزان «جمل» داد و به «بصره» آمد. پس از شکست لشکر جمل و کشته شدن طلحه و زبیر، مروان اسیر شد اما او دست از شیطنت برنداشت و به «معاویه» و لشکریان «شام» پیوست و در جنگ صفین» به طور فعال شرکت داشت. «معاویه» به فرزندش یزید وصیت هایی نمود و از جمله این که من از چهار نفر بر تو


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص46.

می ترسم». یکی از آن ها را مروان برشمرد و توصیه کرد هنگامی که از دنیا رفتم، وقتی که می خواهی بر جنازه من نماز بخوانی بگو پدرم وصیت کرده است که یکی از بزرگان «بنی امیه» بر پیکرش نماز گزارد و باید عمویم مروان بن حکم مراسم نماز را بجا آورد. به این ترتیب او را مقدم بدار و گروهی را دستور ده که زیر لباس خود اسلحه ببندند و در آخر نماز، به او حمله کنند و خونش را بریزند تا از دست او راحت شوی » گویا مروان از ماجرا با خبر شده بود و با قراین و احوال، نسبت به حاضران سوءظن پیدا کرد و پیش از تکمیل نماز از صحنه گریخت. از اموری که درباره «مروان» نوشته اند این است که مادرش قبل از آن که با «حکم» ازدواج کند، از زنان بدکارهٔ مشهور در محیط جاهلیت بود و از کسانی بود که آن ها را «صاحبة الرایه» می گفتند زیرا علناً پرچمی بر در خانه خود نصب کرده بود و افراد آلوده و بی بندوبار را به سوی خود فرا می خواند.

أَوَ لَمْ يُبَايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ؟ لَا حَاجَةً لِي فِي بَيْعَتِهِ، إِنَّهَا كَفِّ يَهُودِيَّةٌ لَوْ بَايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَتِهِ. أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَةً كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُشِ الْأَرْبَعَةِ وَ سَتَلْقَى الْأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ.

1. شفاعت حسنین درباره مروان

قَالُوا: أُخِذَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَكَمِ أَسِيراً يَوْمَ الْجَمَلِ فَاسْتَشْفَعَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ (عليهما السلام إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) فَكَلَّمَاهُ فِيهِ فَخَلَّى سَبِيلَهُ فَقَالَا لَهُ يُبَايِعُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ (عليه السلام)): در بصره درباره مروان بن حکم گفته اند: [در سال 36 هجری] مروان بن حکم در جنگ جمل اسیر شد و برای آزادی خود از امام حسن و امام حسین خواست که نزد امیر مؤمنان عليه السّلام از او شفاعت کنند. حسنین شفاعت کردند و امام آزادش کرد، حسنین به حضرت گفتند: اجازه می دهید مروان با شما بیعت کند؟ فرمود:

2. بی نیاز امام از بیعت مروان

أَوَلَمْ يُبَايِعْني بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ؟ لا حاجَةَ لي في بَيْعَتِهِ، إِنَّهَا كَفِّ يَهُودِيَّةٌ، لَوْ بِايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسُبَّتِهِ (1)

مگر او پس از قتل عثمان با من بیعت نکرد؟ من نیازی به بیعت او ندارم. دست او دست یهودی است! اگر [امروز] با دستش بیعت کند، [فردا] با نشیمنگاهش مکر و حیله به راه می اندازد.

نکته ها

عبارت «إِنَّهَا كَفِّ يَهُودِيَّةٌ» در آن زمان شبیه یک ضرب المثل بوده؛ یعنی به بیعت و پیمان خود ملتزم نیست کنایه از خیانت است و برای تحقیر خیانتکاران به کار می رود. (2)

امام کلمه «سُبَّتِه» را به قصد توهین مروان آورده است. (3)چون ما تحت مخفی است حضرت خواسته بگوید که اگر او با دست که ظاهر است بیعت کند ولی در خفا این بیعت را ترک نموده و کارشکنی می کند.


1) كَفَّ يَهُودِيَّةٌ: دست یهودی؛ کنایه از حیله گری است. سبة مقعد؛ نشیمن گاه در اصل به معنای عار و ننگ است و از مادۀ «سب» به معنای دشنام گرفته شده است و گاه کنایه از مخرج انسان به کار می رود و در این جا در همین معنا استعمال شده است. با توجه به این که جنبه کنایی دارد و مفهوم آن در پرده بیان شده، به کار رفتن آن در یک کلام فصیح، هیچ اشکالی ندارد؛ بالفتح الاست.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 72

3) شرح نهج البلاغه ابنمیثم، ج 3، ص 120.

تشبیه

مشَّبَه: دست مروان

مشَّبَهٌ به: دست یهودی

وجه شَبَه: تشبیه دست مروان به دست یهودی اشاره به خیانت های مروان و بی وفایی و بیعت شکنی اوست شخصی که یک روز با علی علیه السلام بیعت می کند بیعتی که حتی در میان مردم جاهلیت محترم بود و کمی بعد بیعت خود را شکسته آتش جنگ «جمل» را برپا می کند بیعتش ارزش و اعتباری ندارد و او همیشه تابع هواوهوس خویش است.

3. کوتاهی حکومت

أَما إِنَّ لَهُ امْرَةٌ كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ (1)

برای او حکومتی در پیش است که مقدار زمانش به اندازه ای است که سگ بینی خود را بلیسد.

تشبیه

مشَّبَه: کوتاهی مدت حکومت مروان

مشَّبَهٌ به: لیسیدن سگ بینی خود

وجه شَبَه: امام علی علیه السلام می فرماید که آگاه باشید که برای مروان بعد از یزید بن معاویه حکومتی است که زمان آن بسیار کوتاه است. کوتاهی حکومت مروان را به لیسیدن سگ بینی خود را تشبیه فرموده و این مبالغه در کوتاهی مدت حکومت اوست.


1) امْرَةً: حکومت سرپرستی؛ بالکسر مصدر كالامارة وقيل اسم. لَعْقَة: لیسیدن؛ از ماده «لعق» به معنای لیسیدن است و «لعقه» اسم مره (یک بارلیسیدن) می باشد. اللعوق: آن چه از غذا که با لیسیدن خورده می شود؛ کسمعه لحسه لعقة و يضم.

4. تشبیه مروان به قوچ

وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُشِ الْأَرْبَعَةِ (1) او پدر قوچ های چهارگانه است.

تشبیه

مشَّبَه: مروان

مشَّبَه به: حیوان سرکش

وجه شَبَه: «أكبُش» جمع «کَبش» به معنای گوسفند نر یا قوچ است که حیوان سرکشی است و طبق این تعبیر امام مروانیان را به حیوان سرکش تشبیه کرده است و این سخن اشاره است به فرزندان چهارگانه او: «عبدالملک» که جانشین او شد، «عبدالعزیز» که والی مصر گردید، «بشر» والی عراق و «محمد» نیز والی جزیره شد که هر کدام از آن ها شرارت را از پدرشان به ارث بردند.

5. خبر از روز خونین

وَ سَتَلْقَى الأمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وُلْدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ (2) و امت اسلام به زودی از دست او و پسرانش روز خونینی خواهند داشت.

نکته

تعبیر امام علیه السلام به «یوما احمر» برای این حقیقت است که مدت حکومت آنان دارای ویژگی قتل و فساد است. گشت و کشتار و فساد و تباهی در دوران حکومت بنی امیه استمرار دارد و با اساس اسلام و مسلمین مخالفت خواهد داشت. (3)


1) الاكْبشِ: رؤسا و بزرگان قوم؛ کبش ها، قوچ ها؛ جمع «کَبش» به معنای گوسفند نر یا قوچ در هر سن و سالی که باشد؛ عرب این واژه را گاه در مورد رئیس و بزرگ قومی به کار می برد و می گوید: فلان کس «كبش القوم» یعنی رئیس قوم، یا «كبش الكتيبه یعنی فرمانده لشکر است؛ القوم رئيسهم.

2) يَوْماً أَحْمَر: روزی خونین؛ زمانی سخت.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص121.

مشابه

وَ لَكِنَّنِي آسَى أَنْ يَلِيَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَفُجَّارُهَا فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلا وَالصَّالِحِينَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِينَ حِزْبا (1)اما تأسّفم از این است که حکومت این امت به دست بیخردان و تبهکاران افتد و مال خدا را در بین خود دست به دست کنند و بندگان حق را به بردگی گیرند و با شایستگان به جنگ خیزند و فاسقان را هم دست خود نمایند.


1) نهج البلاغه، نامه 61.

خطبه 74

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از قتل عمر و زمان تشکیل شورای شش نفره در مدینه ماه ذی الحجه سال 26 هجری

مخاطب: اعضای شورا

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: احتجاج در امر خلافت (1)

پیشگفتار خطبه

این سخن را امیرالمؤمنین علیه السلام در آستانه گزینش شورای شش نفره «عمر» نسبت به «عثمان» ایراد فرمود «عمر» در آستانه وفاتش برای انتخاب خلیفه بعد از خود، یک شورای شش نفری تعیین کرد (2)و گروهی را مأمور کرد که این شش نفر را تحت فشار قرار دهند تا در مدت سه روز فردی را از میان خود به عنوان خلیفه مسلمین برگزینند. از آن جا که علی علیه السلام حاضر نشد به شرایط نامشروع بعضی از اهل شورا تن در دهد تمایل به «عثمان» پیدا کرده، به او رأی دادند و عثمان را به عنوان خلیفه برگزیدند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 16

2) على علیه السلام عثمان عبد الرحمن بن عوف طلحه، زبیر و سعد بن ابی وقاص.

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّى أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي، وَ وَاللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً، الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.

1. اطلاع از شایستگی امام

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّى أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِى شما خوب می دانید که من از هرکسی به امر خلافت شایسته ترم.

نکته ها

اشاره است به این نکته که اگر من در برابر تصمیم شما کوتاه می آیم، نه برای این است که در شایستگی خودم کمترین شک و تردیدی دارم بلکه به خاطر رعایت مصلحت و حفظ کیان اسلام و خون مسلمین است. (1)

خلافت وسیله ای برای تطبیق عدالت و تصحیح اشتباهات است که اگر این هدف محقق شود، دیگر مشکلی نیست و امام از غصب حقش در خلافت آزرده نمی شود. (2)

2. شرط سکوت

وَ وَاللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ ما سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلا عَلَيَّ خاصَّةً (3)

به خدا سوگند! تا هنگامی که اوضاع مسلمین رو به راه باشد و تنها به من ستم شود، سکوت اختیار می کنم.

نکته

اشاره به این که من اگر کوتاه بیایم به خاطر مصالح مسلمین است. مبادا در این لحظاتِ حساس که دشمنان در داخل و خارج برای خاموش کردن نور اسلام توطئه می کنند، اختلافی در داخل به وجود آید و شکافی در صفوف مسلمین ایجاد شود و دشمنان از آن بهره گیرند. (4)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص218.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص101.

3) لَأُسْلِمَنَّ: واگذار خواهم کرد. ما سَلِمَتْ: مادام که سلامت باشد، مادام که سالم بماند.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص218.

این که علی با همه علم؛ تقوا و پاکدامنی و با آن همه مجاهدت و مبارزت خانه نشین شود ظلم است و حضرت این ظلم را تا وقتی که به مردم ظلم و تعدی نشود می پذیرد.

3. دلایل سکوت امام

3. 1. از باب اجر و مصلحت

الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَفَضْلِهِ (1) تا پاداش و فضل آن را بجویم.

3. 2. از باب زهد

وَ زُهْداً فيما تَنافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِه (2)

زبرج: هر چیز آراسته و زیبا؛ زینت و آرایش؛ زر. آن نیز مانند «زخرف» به معنای طلا و زینت آمده است و به هرچیزی که ظاهر زیبایی داشته باشد هر چند در باطن برخلاف آن باشد، اطلاق شده است؛ بالكسر الزينة.

و از زر و زیور دنیا که شما در تصاحب آن به رقابت افتاده اید دوری کنم [رغبت نشان ندهم].

نکته

این عبارت اشاره دارد به این که طالبان خلافت و رقابت کنندگان بر سر جاه و مقام قصدی جز دنیا و زینت های آن نداشته اند. (3)

مشابه

حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها (4)چون زمین پیرایه خویش برگرفت و آراسته شد.


1) التماساً: مصلحت اندیشی؛ جست وجو و طلب.

2) تَنافَسْتُمُوهُ: برای رسیدن به آن به رقابت برخواسته اید؛ از مادۀ «منافسه» به معنای رقابت در به دست آوردن چیزی است که آن را نفیس می شمرند هر چند در واقع نفیس نباشد و اشیای مرغوب را از این جهت «نفیس» می گویند که انسان نفس خود را برای به دست آوردن آن به زحمت می اندازد؛ فی الشيء منافسة و نفاسا إذا رغبت فيه على وجه المباراة. زخرف: زينت زیور؛ در اصل به معنای طلاست و به معنای زینت اطلاق شده است؛ گاه گفته اند که در اصل به معنای زینت است و «مزخرف» به سخنان فریبنده و به ظاهر زیبا گفته می شود و همچنین به خانه های زینتی و مانند آن؛ بالضم الذهب و كمال حسن الشيء.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 125.

4) یونس، 24.

خطبه 75

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: روزهای اولیه خلافت در مدینه

مخاطب: بنی امیه

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: پاسخ به تهمت ها و شبهه های بنیامیه (1)

پیشگفتار خطبه

هنگامی که به امام علیه السلام خبر رسید که بنی امیه او را متهم به شرکت در قتل عثمان کرده اند، این سخن را ایراد فرمود و به این اتهام پاسخ گفت؛ زیرا سابقه امام روشن و هدف او از هر نظر، آشکار بود.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص22.

أَوَ لَمْ يَنْهَ بَنِي أُمَيَّةَ عِلْمُهَا بِي عَنْ قَرْفِي، أَوَ مَا وَزَعَ الْجُهَالَ سَابِقَتِي عَنْ تُهَمَتِي؟ وَ لَمَا وَعَظَهُمُ اللَّهُ بِهِ أَبْلَغُ مِنْ لِسَانِي. أَنَا حَجِيجُ الْمَارِقِينَ وَ خَصِيمُ النَّاكِثِينَ الْمُرْتَابِينَ وَ عَلَى كِتَابِ اللَّهِ تُعْرَضُ الْأَمْثَالُ وَ بِمَا فِي الصُّدُورِ تُجَازَى الْعِبَادُ.

1. آشنایی بنی امیه با روحیات امام

أَوَ لَمْ يَنْهَ بَني أُمَيَّةَ عِلْمُهَا بِي عَنْ قَرْفي آیا آشنایی بنی امیه به احوال من، آنان را از عیب جویی من باز نداشت؟

نکته

«أُمَيَّةَ» در این عبارت مفعول است برای «لم ینه» و مقصود از آن طایفه بنی امیه است. «قرفی» به معنای عیب و دنبال عیب رفتن است؛ یعنی آیا این که بنی امیه درباره من علم دارند و مرا می شناسند آنان را نهی نمی کند از این که دنبال عیب نهادن بر من نباشند. بنی امیه به خوبی مرا می شناسند پس وقتی که مرا می شناسند پس وقتی مرا می شناسند نباید دنبال عیب جویی برای من باشند.

مشابه

وَ لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُون (1)و هر گناهی بخواهند انجام دهند، انجام می دهند.

2. سابقه امام در اسلام

أَوَ ما وَزَع الْجُهَالَ سابِقَتي عَنْ تُهْمَتى (2)


1) انعام، 113.

2) لَمْ يَنْهَ: باز نداشته؛ «ینهی» بوده که به سبب «لم»، «ینه» شده است. قزف: عیب جویی؛ تهمت زدن در اصل به معنای کندن پوست چیزی مانند پوست (درخت) است و از آن جا که عیب جویی سبب تضییع شخصیت افراد می شود این واژه به معنای عیب جویی و متهم ساختن به کار رفته است؛ فلانا من باب ضرب انّهمه و عابه ما وَزَع» مانع نشد؛ باز نداشت؛ از مادۀ «وزع» به معنای باز داشتن از چیزی است. این واژه به معنای جمع کردن هم آمده زیرا برای جمع کردن چیزی باید مانع پراکندگی افراد آن شد و اگر واژه «توزیع» به معنای تقسیم می آید، شاید به این دلیل است که به هنگام تقسیم کردن چیزی آن را یک جا جمع می کنند و سپس به قسمت هایی، تقسیم می کنند؛ عنه صرفه و کفه سابقتی سابقه من؛ از ماده «سَبَق» به معنای تقدم؛ پیش افتادن؛ استباق» به معنی مسابقه و پیشی گرفتن بر یکدیگر است؛ الفضيلة و التقدّم تُهمت گمان بد؛ از مادۀ «وهم» در اصل به معنای گمان بد درباره کسی یا چیزی است. از آن جایی که به هنگام گمان بد گاه انسان نسبت خلاف به افراد می دهد، واژه «تهمت» گاهی در معنای «بهتان» که همان نسبت خلاف است، به کار می رود.

آیا سابقه من در اسلام نادانان را از زدن تهمت به من منع ننمود؟

نکته

جهال کنایه از بنی امیه است که حضرت را مورد تهمت قرار داده اند یعنی آیا همین که این نادانان مرا می شناسند و سوابق مرا می دانند این سابقه من آن ها را از تهمت زدن جلوگیری نمی کند.

3. توجه به نصایح قرآن

وَ لَما وَعَظَهُمُ اللَّهُ بِهِ أَبْلَغُ مِنْ لِساني آن چه خدا آنان را بدان پند داد از بیان من رساتر است.

نکته

اگر مسلمانی پایبند به اسلام و قرآن باشد در این کتاب مقدس، نحوه ورود به حوادث مبهم و اظهار نظر پیرامون آن ها روشن شده است هرگز قرآن اجازه نمی دهد بدون دلیل، «تهمت» و یا «غیبتی» نسبت به مسلمانی صورت پذیرد تا چه رسد به امام این موضوع در آیات قرآن آمده است: یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ (1)اى کسانی که ایمان آورده اید از گمان فراوان بپرهیزید زیرا پاره ای از گمان ها در حد گناه است و در کارهای پنهانی یکدیگر جست و جو مکنید و از یکدیگر غیبت مکنید. آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ پس آن را ناخوش خواهید داشت.

4. موضع امام در برابر مارقین، ناکثین و مرتابین

اشاره

أَنَا حَجِيجُ الْمَارِقِينَ وَ خَصِيمُ النَّاكِثِينَ الْمُرْتَابِينَ (2)

خَصِيمٌ: مخاصمه کننده، طرف دعوا؛ مدعی معارض؛ از ریشه «خَصَمَ»؛ المخاصم.

الْمُرْتابینَ: فتنه گران کسانی که شک و شبهه در بین مردم ایجاد می کنند.

من احتجاج کننده با خارج شدگان از دین و دشمن ناکثین (پیمان شکنان) و تردید دارندگان در اسلام می باشم.


1) حجرات، 12.

2) حَجيج: محاجه کننده با اقامه دلیل اتمام حجت کننده؛ کسی که حجت و دلیل علیه دیگری اقامه و او را محکوم می کند؛ از مادۀ «حج» به معنای قصد چیزی کردن است و از آن جا که انسان به هنگام گفت وگو با دشمن خود، قصد دارد بر او غلبه کند، به این کار «محاجه» گویند. بنابراین «حجیج» به معنای کسی است که در مقام مخاصمه با دیگری برآيد؛ المحاج من حج فلان فلانا اذا غلبه بالحجة. المارقين: خارج شوندگان؛ آن ها که از دین خارج شده اند، از ریشهٔ «مَرَقَ» یعنی از دین خارج شد؛ الخارج من الدين.

نکته ها

امام علیه السلام می خواهد بفرماید من همیشه با گروه های پیمان شکن و تردید کنندگان در دین الهی و آن ها که از دین خدا خارج شده اند مخالف بوده و هستم و جنگ های آن حضرت با «ناکثین» (آتش افروزان جنگ جمل) و «مارقین» (خوارج نهروان) و «قاسطین» (سپاه غارتگر شام) گواه بر این معنا است. (1)

«مارقین» تمام کسانی بودند که از دین خارج شدند؛ و مقصود از «النَّاكِثِينَ الْمُرْتَابِينَ» کسانی است که با شک و شبهه و بدون دلیل قتل عثمان را به آن حضرت نسبت می دادند. (2)

4. 1. مراجعه به قرآن، حلال مشکلات

وَ عَلى كِتابِ اللهِ تُعْرَضُ الأَمْثالُ، وَ بِما فِي الصُّدُورِ تُجازَى الْعِباد (3)

تجاری: کیفر داده می شوند

آن چه مبهم است، باید در پرتو عرضه بر کتاب خدا روشن گردد و بندگان به آن چه در دل دارند جزا داده می شوند.

نکته ها

قرآن معیار حل اختلاف است و در این پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می فرماید: إِنَّ عَلَى كُلِّ حَقٌّ حَقِيقَةً وَ عَلَى كُلِّ صَوَابٍ نُوراً فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوا بِهِ وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ فَدَعُوهُ (4)برای هر امر حقی، حقیقتی موجود است (که به سوی آن حق رهبری می کند) و بر سر هر امر درستی نوری موجود است پس آن چه موافق قرآن است اخذ کنید و آن چه مخالف قرآن است ترک نمایید.

امثال به چیزهایی گفته می شود که مشتبه است حق و باطل با هم مشتبه می شوند مثل کشتن عثمان به این معنی که اگر عثمان معاند و باطل باشد کشتنش حق است ولی اگر آدم خوب و برحقی است کشتنش جایز نیست.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص229.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص128.

3) تُعْرَضُ: عرضه می شود؛ یعنی برای شناختن و تمیز دادن. الأمثالُ: متشابهات اموری که حق و باطل آن ها به هم شباهت دارند؛ جمع «مثل» به معنای شبیه و مانند است و از آن جا که امور مبهم جهات مختلفی دارد که هرکدام به نظر شبیه دیگری می آید واژه «امثال» گاهی به معنای مبهمات و متشابهات به کار رفته است و مقصود در خطبه بالا، همین معنا است.

4) کافی، ج1، ص69.

خطبه 76

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم

مخاطب: مردم

موضوع: اخلاقی

ویژگی: بیان صفت حق جویان (1)

پیشگفتار خطبه

سخنی است از امام علیه السلام در تشویق مردم به انجام عمل صالح.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص112.

رَحِمَ اللَّهُ امْرَأَ سَمِعَ حُكْماً فَوَعَى وَ دُعِيَ إِلَى رَشَادٍ فَدَنَا وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ هَادٍ فَنَجَا رَاقَبَ رَبَّهُ وَ خَافَ ذَنْبَهُ، قَدَّمَ خَالِصاً وَ عَمِلَ صَالِحاً، اكْتَسَبَ مَذْخُوراً وَ اجْتَنَبَ مَحْذُوراً، وَ رَمَى غَرَضاً وَ أَحْرَزَ عِوَضاً، كَابَرَ هَوَاهُ وَ كَذَّبَ مُنَاهُ، جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِيَّةَ نَجَاتِهِ وَ التَّقْوَى عُدَّةَ وَفَاتِهِ ، رَكِبَ الطَّرِيقَةَ الْغَرَّاءَ وَ لَزِمَ الْمَحَجَّةَ الْبَيْضَاءَ، اغْتَنَمَ الْمَهَلَ وَبَادَرَ الْأَجَلَ وَ تَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَلِ.

1. اوصاف راهیان قرب و سالکان طریق

1. 1. گوش شنوا داشتن

رَحِمَ اللَّهُ امْرَأَ سَمِعَ حُكْماً فَوَعَى (1)

فوعی: درک کرد دریافت حفظ کرد و فهمید؛ از مادۀ «وعی» به معنای حفظ کردن چیزی است و «اذن واعیه» کنایه از آن است که انسان سخنی را که می شنود به خوبی پذیرا شود.

خدا رحمت کند کسی را که چون سخن حکیمانه ای را بشنود، خوب فرا گیرد.

نکته ها

حُکم به معنای کلام حق است مقصود حرف و سخن حق است خواه یک حکم شرعی حلال و حرام یا یک کلام حکمت آمیز باشد.

مقصود از «وعی» که به معنای حفظ کردن است به ذهن سپردن نیست حفظ کردن واقعی محافظت است و به این معناست که خوب عمل کند.

مشابه

وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً (2)و هرکه را حکمت دادند، خیر فراوانی به او ارزانی شده است. الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الألباب (3)آن کسانی که به سخن گوش می دهند و از بهترین آن پیروی می کنند، ایشان اند کسانی که خدا هدایتشان کرده است و اینان خردمندان اند.


1) سَمِعَ: شنید. حكماً: حكمت؛ علم دانش؛ در این جا به معنای سخن حکمت آمیز است.

2) بقره، 269.

3) زمر، 18.

2. پذیرش هدایت داشتن

وَ دُعِيَ إِلَى رَشَادٍ فَدَنَا (1)

دنا: نزدیک شد

هنگامی که به سوی هدایت ارشاد گردد، پذیرا شود.

نکته

منظور از راهنما و منجی، پیامبر و امامان معصوم علیه السلام است نه افراد بدعت گذاری که خود را به عنوان «شیوخ تصوّف» نام نهاده اند؛ آن ها خودشان در تاریکی و ظلمات گام بر می دارند. (2)

مشابه

قُلْ هَذِهِ سَبيلي أَدْعُوا إِلَى الله (3)بگو این راه من است که به سوی خدا دعوت می کنم. وَيا قَوْمِ مَا لى أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنى إِلَى النَّار (4)و ای قوم چرا من شما را به سوی نجات دعوت می کنم اما شما مرا به سوی آتش می خوانید.

3. دنبال هادی و مرشد بودن

وَ أَخَذَ بِحُجْزَةِ هَادٍ فَنَجَا (5) و دست به دامن هادی و رهبری زند و [در پرتو هدایتش] نجات یابد.

4. مراقب خود بودن

راقَبَ رَبَّهُ (6) خدای را حاضر بیند.


1) رَشاد: استواری بر حق از ریشهٔ «رَشَدَ» به معنای راه راست یافتن و هدایت است؛ بر ضد «غی» (گمراهی) است. رُشد: هدایت؛ نجات؛ صلاح؛ كمال.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 235.

3) يوسف، 108.

4) غافر، 41.

5) حُجْزَة: محل بستن کمربند و لنگ؛ از ماده «حجز» به معنای نگهداری و مانع شدن است؛ از آن جا که شال کمربند، لباس را محکم نگه می دارد، حُجزه بر آن اطلاق می شود. در گذشته دور به جای شلوار لنگ می بسته اند بعد برای این که این لنگ باز نشود به آن گره محکمی می زدند. این گره را حجزه می گویند؛ بالضمّ معقد الازار.

6) راقَبَ: مراقبت کرد؛ ارْتَقَبَ ارتقاباًه او را زیر نظر قرار داد؛ أرقبه من باب قتل حفظته و أنا رقيب و راقبت الله خفت عذابه.

نکته

اگر بشر بپذیرد که خداوند او را می بیند نه تنها همه دردهای او درمان خواهد گشت بلکه توفیق او در راه کمال حتمی خواهد بود. (1)

5. ترس از گناه داشتن

وَ خافَ ذَنْبَهُ و [ خدا رحمت کند کسی را که] از گناه خود بترسد.

مشابه

يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ (2)و تمام موجودات از قهر خدا که فوق همه آن هاست می ترسند و هر چه مأمورند اطاعت می کنند.

6. عمل خالص داشتن

قَدَّمَ خالِصاً»[خدا رحمت کند کسی را که] اعمال خالصی از پیش فرستد.نکتهبالاترین درجه اخلاص، همان است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «خدایا! تو را نه برای امید به بهشت و نه ترس از جهنم بلکه از آن جهت که تو را شایسته عبادت دیدم، بندگی می کنم.»مشابه﴿هُوَ الْحَيُّ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين (3)زنده واقعی اوست معبودی جز او وجود ندارد پس او را بخوانید و دین خود را برای او خالص کنید. الْعَمَلُ الْخَالِصُ الَّذِي لَا تُرِيدُ أَنْ يَحْمَدَكَ عَلَيْهِ أَحَدٌ إِلَّا اللَّه (4)عمل خالص آن است که نخواهی هیچ کس جز خدای عز و جل تو را بر آن بستاید.


1) ترجمه و شرح نهج البلاغه علامه جعفری)، ج11، ص199.

2) نحل، 50.

3) غافر، 65

4) کافی، ج 2، ص16.

7. کار نیک انجام دادن

وَ عَمِلَ صَالِحا و خدا رحمت کند کسی را که کارهای نیک بجا آورد.

مشابه

فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً (1)پس هر کس امید لقای پروردگارش را دارد، باید عمل صالح انجام دهد. . توشه آخرت کسب کردن

اكْتَسَبَ مَذْخُوراً (2)

ذخیره ای برای آخرت فراهم سازد.

نکته

اعمال نیک و بدی که انسان انجام می دهد خواهی نخواهی برای انیان ذخیره می شود ولی در این جمله مقصود اعمال نیک است یعنی کارش عمل صالح انجام دادن باشد.

9. پرهیز از گناه داشتن

وَ اجْتَنَبَ مَحْذُوراً (3) و از گناهان بپرهیزد.

نکته ها

در مواردی که شرایط گناه برای کسی فراهم و زمینه معصیت آماده شده باشد، خودداری از گناه، احترام عملی است که سالکان الی الله دارا هستند.

چیزهایی که محذور دارد آن چیزهایی است که برای انجام آن ترسانده شده و از نزدیک شدن به آن برحذر داشته شده است پس باید خود را از آن ها دور نگه دارد.


1) کهف، 110.

2) اكْتَسَبَ: فراهم سازد. مَذْخُوراً: ذخیره شده، قابل ذخیره کردن؛ از ریشه ذَخَرَ به معنای ذخیره و پس انداز کردن.

3) مَحْذُوراً: بر حذر داشته شده؛ از مادۀ «حَذَر» به معنای پرهیز؛ تَحَذَرَ، تَحَذَّراً منه: از او بر حذر شد.

مشابه

إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُوراً (1)البته از عذاب خدا باید سخت هراسان بود.

10. هدفدار بودن

رمی غَرَضاً (2) تیر را بر هدف نشاند

نکته

در تیراندازی و مسابقات انسان هدف را تعقیب می کند این کنایه است از این که هرکسی باید در راهی که می رود و کاری که می کند هدف داشته باشد.

11. در طلب آخرت بودن

وَ أَحْرَزَ عِوَضا (3) و [خدا رحمت کند کسی را که] پاداش آخرتی بیابد.

نکته

کسی که عمرش را در راه رسیدن به هدف صرف می کند جایزه آن را می گیرد و در آخرت به آن مقام شامخ می رسد.

12. جنگیدن با هواهای نفسانی

کابَرَ هَواه (4) با خواسته های دل بجنگد.


1) اسراء، 57.

2) غَرَضاً: انجام کاری برای هدفی؛ هدفی که به هنگام تیراندازی آن را نشانه گیری می کنند و به معنای مقصود و حاجت نیز می آید؛ ولی در روایتی «عرض» آمده است که به معنای متاع زود گذر دنیاست؛ ما یر می بالسهام و في بعض النسخ عرضا بالعين المهملة و هو متاع الدنيا.

3) اَخْرَزَ: به دست آورد؛ مالک شد؛ أَحْرَزَ إِحْرَازاً الشيء: آن را برای خود فراهم آورد و ذخیره کرد.

4) کابر: مبارزه کرد؛ غالب شد؛ از مادۀ «مکابره» به معنای منازعه و مبارزه می باشد گاه نیز به منازعات علمی که هدف از آن غلبه بر طرف مقابل است نه تحقیق حق گفته می شود. در این جا منظور همان معنای اول است؛ مکابرة غالبته و عاندته، و في بعض النسخ كاثر بالثاء المثلثة و هو بمعنى غالب أيضا، يقال: كاثرناهم فكثرناهم أى غلبناهم بالكثرة.

مشابه

إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُس (1)آنان فقط از گمان های بی اساس و هوای نفس پیروی می کنند. يَقُولُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ عَظَمَتِی وَ كِبْرِيَائِي وَ نُورِى وَ عُلُوّى وَ ارْتِفَاعِ مَكَانِي لَا يُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَاهُ عَلَى هَوَاءَ إِلَّا شَتَّتُ عَلَيْهِ أَمْرَهُ وَ لَبَّسْتُ عَلَيْهِ دُنْيَاهُ وَ شَغَلْتُ قَلْبَهُ بِهَا وَ لَمْ أَوْتِهِ مِنْهَا إِلَّا مَا قَدَّرْتُ لَهُ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ عَظَمَتِی وَ نُورِي وَ عُلُوّى وَ ارْتِفَاعِ مَكَانِي لَا يُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَايَ عَلَى هَوَاهُ إِلَّا اسْتَحْفَظْتُهُ مَلَائِكَتِي وَ كَفَّلْتُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرَضِينَ رِزْقَهُ (2)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خدای عز و جل می فرماید: سوگند به عزت و جلال خودم و بزرگی و کبریائیم و نور و برتری مقامم که هیچ بنده دلخواه خود را بر دلخواه من مقدم ندارد جز این که کارش را پریشان کنم و دنیایش را در هم سازم و دلش را با آن مشغول کنم، و از دنیا بر او ندهم جز آن چه برایش مقدر کرده ام و سوگند به عزت و جلال و بزرگی و نور و برتری و بلندی مقامم که هیچ بنده دلخواه مرا بر خود مقدم ندارد جز آن که فرشتگان من او را نگهبانی کنند و آسمان ها و زمین ها روزی او را متکفل گردند.

13. رها کردن آرزوها

وَ كَذَّبَ مُناه (3) و [خدا رحمت کند کسی را که] آرزوهایش را تکذیب نماید.

نکته

شرط اصلی در سیروسلوک الی الله مبارزه با دشمن درونی است و آن هوای نفس و آرزوهای دور و دراز است؛ دشمنی که هراندازه خواسته او بر آورده شود اشتها و خواسته اش بیشتر می گردد.

تکذیب آرزو به این است که خواسته های نفسانی را به دور بریزد و فریب آرزوهای زودگذر را نخورد.


1) نجم، 23

2) کافی، ج2، ص 335.

3) مناه: آرزویش

14. مرکبش صبر

جَعَلَ الصَّبْرَ مَطِيَّة نجاتِهِ (1) شکیبایی را مرکب نجات خویش سازد.

مشابه

الَّذِينَ صَبَرُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (2)آن ها کسانی هستند که صبر و استقامت را پیشه کردند و تنها توکلشان بر پروردگارشان است. استعاره

مُستعار: لفظ مطيَّه

مستعار له: صبر

مُستعار به: مرکب سواری

جامع: در این عبارت امام علیه السلام لفظ «مطيّة» را که به معنی مرکب سواری است برای صبر استعاره آورده و وجه مشابهت است. همان طور که مرکب تندرو می تواند وسیله نجات از دست دشمن باشد صبر در برابر مشکلات نیز می تواند به انسان رهایی و نجات بخشد.

15. تقوا، ابزار کار

وَ التَّقْوى عُدَّةَ وَفاتِهِ (3) تقوا را وسیله [آرامش به هنگام] وفاتش بشمرد.

نکته

کسی که خود را مهیای مرگ کرده باشد مصداق این جمله است و البته چنین شخصی در طول زندگی خود کاملا توجه به اعمال و رفتار خود دارد.


1) مَطِيَّة: چیزی که با آن راه طی شود؛ مرکب سواری؛ به معنای مرکب راهور و سریع السیری است که سرکشی نمی کند و انسان را به بیراهه نمی کشاند؛ المرکب.

2) نحل، 42.

3) عُدَّةَ: چیزهایی که آماده و تدارک می شود.

مشابه

هو ما آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقاب (1)آن چه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید و اجرا کنید و آن چه را از آن نهی کرده خودداری نمایید و از مخالفت خدا بپرهیزید که خداوند شدید العقاب است.

16. ورود در مسیر روشن

رَكِبَ الطَّرِيقَةَ الْغَرّاءَ (2) [خدا رحمت کند کسی را که] در راه روشن گام نهد.

17. ملازم حق

وَ لَزِمَ الْمَحَجَّةَ الْبَيْضَاءَ (3) و ملتزم راه واضح شود.

18. بهره گیری از غنیمت دنیا

اغْتَنَمَ الْمَهَلَ (4) فرصت را مغتنم شمارد.

مشابه

فَمَهْلِ الْكَافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْداً (5)حال که چنین است کافران را اندکی مهلت ده.


1) حشر، 7.

2) الْغَرَاءَ زیبا؛ سفید؛ درخشان و واضح؛ صیغه مونث «اغر» به معنای هر چیز سفید است، سپس به هر چیزی که درخشندگی ظاهری یا معنوی داشته باشد اطلاق شده است. منظور از طریقه «غراء» جاده های روشن و خالی از انحراف است.

3) الْمَحَجَّةَ: وسط و میانه راه که شخص محتاط همان را انتخاب می کند؛ از مادۀ «حج» در اصل به معنای قصد کردن است و از آن جا که راه مستقیم و آشکار انسان را به مقصود می رساند، واژه «محجه» به چنین راه هایی اطلاق شده است؛ معظم الطريق.

4) مَهل: مهلت؛ فرصت؛ ایام زندگی؛ معنای اسم م-صدری دارد و به معنای رفق و مدارا آمده است. از آن جا که فرصت ها زمینه های رفق و مدارا است، این واژه به معنای فرصت به کار می رود؛ در این جا اشاره به فرصت هایی است که خداوند به بندگانش برای اصلاح عمل خویش و عمل صالح، داده است که انسان ها باید آن را غنیمت بشمرند؛ اسم من المهلة أو مصدر.

5) طارق، 17.

19. آمادگی برای مرگ

و بادَرَ الْأَجَلَ (1) و [خدا رحمت کند کسی را که] با عمل خود بر اجل پیشی گیرد.

نکته

شتاب به سوی مرگ به معنای خودکشی نیست بلکه آمادگی برای مرگ است و طبیعی است که کسی که آماده مرگ است خود را برای آن سرا ساخته است.

مشابه

وَ أَنْفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْت (2)از آن چه به شما روزی داده ایم انفاق کنید پیش از آن که مرگ یکی از شما فرا رسد. وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحيد (3)سکرات مرگ به حق آمد، این همان چیزی بود که از آن روگردان بودی.

20. توشه گیری از اعمال نیک

وَ تَزَوَّدَ مِنَ الْعَمَل و از اعمال نیک توشه برگیرد.


1) بادَر: پیشی گرفت؛ از مادۀ «بَدَرَ» به معنای سرعت گرفت، شتابید.

2) منافقون، 10.

3) ق، 19.

خطبه 77

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در زمان خلافت عثمان در مدینه، سال 33 هجری

مخاطب: سعید بن عاص

موضوع: کارگزار عثمان

ویژگی: رسوا نمودن بنی امیه (1)

پیشگفتار خطبه

«عثمان» بر مسلمانان حکومت می کرد و اطرافیانش بیت المال را در اختیار گرفته بودند. والی کوفه، «سعید بن عاص» هدایایی تهیه کرد و به مدینه فرستاد و بر امام منت نهاد که من برای شما سهم زیادی فرستادم. امام علیه السلام در جوابش فرمود: آن چه فرستادی مقدار ناچیزی از حق من است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص18.

إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِى تُرَاثَ مُحَمَّدٍ (صلى الله عليه وآله تَفْوِيقاً وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّعَامِ الْوِذَامَ التَّرِبَةَ).

1. نمونه ای از جنایات بنی امیه

1. 1. پایمال کردن حق امام

اِنَّ بَنى أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنى تُراثَ مُحَمَّد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ تَفْويقاً (1)

تفویق: چیز کم دادن

بنی امیّه از میراث محمّد صلى الله عليه وسلم اندک اندک به من می دهند.

نکته

تعبير «يُفَوِّقُونَنی» از مادۀ «فواق الناقه» یعنی یک بار شیر شتر را دوشیدن است و به کمی هدایای آن ها اشاره دارد گویی خلافت به منزله مرکب راهوار شیردهی است که آن ها از همه چیزش بهره می گیرند و گه گاه تنها به اندازه یک بار دوشیدن در اختیار آن حضرت قرار می دهند. (2)

استعاره

مستعار: لفظ تفويق

مستعارله: بخشش اندک بنی امیه

مستعار منه: شیر دادن به بچه شتر

جامع: امام علیه السلام لفظ «تفویق» را برای بخشش اندک فرماندار کوفه سعيد بن عاص استعاره آورده اند وجه شباهت در هر دو مورد بخشش اندکی است که در دفعات مکرری صورت می گیرد چنان که به بچه شتر مختصری از شیر مادر را می دهند و سپس


1) لَيُفَوِّقُونَنی: مرا گم می دهند؛ از مادۀ «فواق» در اصل به معنای فاصله ای که در میان دو مرتبه دوشیدن شیر از پستان می باشد و بعضی آن را به معنای فاصله ای که میان باز کردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشیدن شیر است، می دانند و از آن جا که پستان بعد از دوشیدن شیر، در استراحت فرو می رود این واژه گاهی در معنای آرامش و استراحت نیز به کار رفته است. افاقه مریض یا افاقه دیوانه هنگامی که سالم شود و یا بر سر عقل ،آید به همین مناسبت است. این واژه در کلام بالا اشاره به مقدار کمی از مال است که «بنی امیه» از بیت المال در عصر عثمان در اختیار امام می گذاشتند. تراث: ارث؛ مالی که به ارث رسیده بضم التا الارث و التاء و الهمزة فيهما بدل من الواو.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 245.

او را کنار می زنند و شیر شتر را می دوشند. باز مجددا بچه شتر را می آورند مختصری از شیر مادر را می دهند و باز کنار می زنند و ما بقی شیر شتر را می دوشند. حضرت مال اندکی که از جانب امیر کوفه برای وی ارسال شده بود به شیر مختصری که به بچه شتر می دهند تشبیه کرده و لفظی که در دوشیدن شتر به کار می رود برای بخشش مال اندک استعاره آورده است.

نوع استعاره: تبعیه تصریحیه

2. دور کردن بنی امیه از حکومت

وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقيتُ لَهُمْ لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّحَامِ الْوِدَامَ التَّرِبَة (1)

تربة: به خاک آلوده شده از مادۀ تراب به معنای خاک؛ الشّيء يترب من باب تعب لصق بالتراب، وفي القاموس التراب بالكسر أصل ذراع الشّاة و منه التراب الوذمة أو هي جمع ترب مخفف ترب و الصواب الوذام التربة انتهى.

به خدا قسم اگر زنده بمانم آنان را دور خواهم انداخت مانند پاره جگر یا شکنبه خاک آلودی که قصّاب دور می اندازد.

نکته ها

تشبیه «بنی امیه» به خاک هایی که محتویات شکم حیوان، مانند جگر و معده، روی آن بیفتد و آلوده شود اشاره به نهایت آلودگی و پستی آن هاست.

حضرت می فرماید اگر روزگاری بر اوضاع تسلط پیدا کنم وابسته گان بنی امیه را همان گونه که قصاب آشغال های گوشت ها را کنار می اندازد من هم آنان را کنار می اندازم. مقصود حضرت از کنار انداختن این است که نمی گذارم در جامعه و اجتماع حضور داشته باشند و ظلم کنند و بیت المال را در هر راهی کعه می خواهند مصرف کنند.


1) لا نْفُضَنَّ: دور خواهم انداخت؛ از مادۀ «نفض» به معنای تکان دادن چیزی برای جدا شدن آن چه بر آن است می باشد و به تعبیر فارسی به معنای تکاندن» است به همین جهت به زنانی که فرزند بسیار می آورند «نفوض» گفته می شود این واژه در مورد ریختن میوه ها از درخت نیز به کار می رود؛ نفضا من باب قتل حرّكه ليزول عنه الغبار و نحوه فانتفض أى تحرّك لذلك و نفضت الورق من الشَّجر نفضا اسقطته والنفض بفتحتين ما تساقط فعل بمعنى مفعول. لحام: گوشت فروش، قصاب؛ از ریشه لحم به معنای گوشت؛ القصاب. الْوِدَامَ: سیرابی و روده گوسفند؛ جمع «وذمه»؛ ككتاب جمع و ذمة محرّكة.

تشبیه

مشَّبَه: برکنار کردن معاویه از امور اجرایی

مشَّبَه به: آن چه قصاب از احشا و اعضای داخلی بدن حیوان دور می اندازد

وجه شَبَه: امام علیه السلام کلمه «نفض» را برای دور کردن بنی امیه از پایگاه قدرت به کار برده است برکنار کردن بنی امیه از امور اجرایی تشبیه شده است به آن چه از احشا و اعضای داخلی بدن حیوان که دور انداخته می شود.

خطبه 78

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم

مخاطب: مردم

موضوع: اعتقادی، اخلاقی

ویژگی: خداترسی و تقوا (1)

پیشگفتار خطبه

این سخن مشتمل بر چهار دعای بسیار پر معنا و آموزنده از امیرمؤمنان علی علیه السلام است که از قراین به دست می آید امام علیه السلام همواره آن ها را تلاوت می فرمود.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص115.

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى مَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي، فَإِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَيَّ بِالْمَغْفِرَةِ؛ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا وَأَيْتُ مِنْ نَفْسِى وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفَاءً عِنْدِي؛ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا تَقَرَّبْتُ إِلَيْكَ بِلِسَانِي ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِي اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي رَمَزَاتِ الْأَلْحَاظِ وَ سَقَطَاتِ الْأَلْفَاظِ وَشَهَوَاتِ الْجَنَانِ وَ هَفَوَاتِ اللَّسَانِ.

1. دعاهای آموزنده امام

1. 1. طلب بخشش از مطلق گناهان

اشاره

اللّهُمَّ اغْفِرْ لى ما أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّى فَإِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَيَّ بِالْمَغْفِرَةِ (1) بار خدایا! آن چه تو از من به آن آگاه تری بر من ببخشای و اگر بار دیگر به سوی آن باز گردم تو نیز آمرزش خود را بر من باز گردان!.

نکته

معنای کنایی عبارت اللَّهُمَّ اغْفِرْلى ما أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّی گذشت کردن و صرف نظر کردن است به این معنا که خدایا گناهانم را نادیده بگیر و از عذاب من صرف نظر کن.

توجیه عبارت «ما أَنْتَ اَعْلَمُ بِهِ مِنِّی» این است که بگوییم حضرت امیر هرچند معصوم می باشند و گناه نمی کنند ولی صرف نظر از عصمت چون او انسان است و طبیعت هر انسانی اقتضا دارد که وقتی غافل شد اشتباه کند حضرت هم دارند دعا را بر مبنای طبیعت انسان بیان می کنند.

مشابه

يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيد (2)روزی که خدا همگان را زنده می کند آنان را از کاری که کردهاند آگاه می سازد. خدا اعمال آن ها را شماره کرده است هر چند خود از یاد برده اند و خدا ناظر بر هرچیزی است.


1) اغْفِرْ: ببخش؛ از مادۀ «غَفَر» به معنای پوشاندن و مستور کردن؛ الله له ذنبه غفرا و غفرانا من باب ضرب صفح عنه وستر عليه ذنبه و غطاه، و أصل الغفر السّتر يقال الصيغ أغفر للوسخ اى استر له.

2) مجادله، 6.

1. 2. طلب بخشش به خاطر عهد و پیمان های وفا نشده

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لى ما وَاَيْتُ مِنْ نَفْسى وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفاءً عِنْدى (1) خداوندا، بر من بیامرز آن چه را که با خود وعده کردم و تو وفایی از من نسبت به آن ندیدی.

نکته

گاهی انسان پیش خود می گوید از امروز به بعد نوافل را انجام می دهم. این ها وعده هایی است که انسان از ناحیه خود داده که ممکن است موفق به عمل بشود و یا نه و حضرت در این جمله می گوید خدایا ببخش آن وعده هایی را که از ناحیه خودم دادم ولی تو وفا کردن به این وعده ها را نزد من یافت نکردی.

1. 3. طلب بخشش از ریا

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لى ما تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ بِلِسَانِى ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِي خداوندا! آن چه را با زبان به تو تقرب جستم سپس قلبم با آن مخالفت نمود، بر من ببخش!

نکته

در مواقعی که ایمان ضعیف باشد انسان در ظاهر دَم از خدا زده به زهد و تقوا تظاهر می کند، ولی در نهان و قلبش چیز دیگری می گذرد این حالت، گناهی است از نوع نفاق و نیاز به مغفرت و طلب مغفرت از خدا را دارد.

مشابه

وَ مِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ * فَلَمَّا آتَاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُون (2)بعضی از آن ها با خدا پیمان بستند که اگر از فضل خود مالی نصیبمان کند، زکات می دهیم و در زمره صالحان در می آییم. چون خدا از فضل خود مالی نصیبشان کرد، بخل ورزیدند و به اعراض بازگشتند.


1) وَأَيْتُ: وعده دادم؛ از ماده «وأی» به معنای تصمیم گرفتن بر چیزی توأم با قصد وفای به آن است؛ به تعبیر دیگر، وعده هایی که انسان با خویشتن می گذارد؛ در حالی که «وعده» به معنای قرارهایی است که انسان با دیگری می گذارد. گاه هر دو (وأی و وعد) به یک معنا به کار می رود؛ الوعد الذى يوثقه الرّجل على نفسه و يعزم على الوفاء به، و منه و أيته و أيا وعدته.

2) توبه، 75و76.

1. 4. طلب بخشش از چهار گناه ویژه

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي رَمَزَاتِ الْأَلْحَاظِ وَ سَقَطَاتِ الْأَلْفَاظِ وَ شَهَوَاتِ الْجَنَانِ وَ هَفَوَاتِ اللَّسَانِ (1)

سَقَطاتِ: بیهوده ها؛ چیزها و حرف های لغو و بیهوده؛ سخنانی که باید به دور انداخته شود؛ جمع سقط» به معنای «لحظ» به معنای نگاه کردن با گوشه چشم است این کار گاهی به منظور بی اعتنایی و تحقیر هر چیز پست و بی ارزش است خواه متاع پست و بی ارزش باشد یا سخن و فعلی این چنین. ولی «سقطات» جمع سقطه» به معنای لغزش است؛ بنابراین سقطات اللفاظ اشاره به لغزش هایی است که انسان در تعبیرات و سخنان خود مرتکب می شود و گاه منتهی به گناهانی می گردد از این رو با هفوه معنای مشابهی پیدا می کند؛ بالتحریک ردی المتاع و الخطاء من القول والفعل. جنان قلب؛ روح.

هفوات: لغزش ها؛ جمع «هفوه» به معنای لغزش است؛ خواه در سخن باشد یا در عمل این ماده به معنای سرعت نیز آمده است و از آن جا که سرعت سبب لغزش می شود هر دو معنا به یک ریشه باز می گردد. در واقع «سقطات الا لفاظ از قبیل اضافه صفت به موصوف است و به معنای «الالفاظ الساقطه» می باشد ولی هفوات اللسان چنین نیست؛ الزلّة.

خدایا! نگاه های اشارت آمیز (زیانبار) و سخنان بی فایده و خواسته های نابجای دل و لغزشهای زبانم را عفو فرما!

نکته ها

امام در این فراز از دعا چهار لغزش متداول را نام می برد که اکثر افراد به همه یا بعضی از آن ها گرفتارند و استغفار از آن ها ضرورت دارد:

الف) نگاه های زیانبار؛

ب) سخنان باطل و بیهوده؛

ج) خواسته های نابجای دل؛

د) لغزش های زبان (2)

مقصود از «رَمَزَاتِ الْأَلْعَظِ» خطاهای اشاره گوشه چشم است نه آن چه که بر حق صادر شده است.


1) رَمَزاتِ: اشاره ها اشارات رمزی؛ جمع «رمزه» به معنای اشاره با چشم و ابرو و گاه با لب ها است. «رمز» در اصل به معنای حرکت دادن لبها برای بیان مطلبی است، بی آن که صدایی در آن باشد و گاه به معنای اشاره با چشم و ابرو می آید؛ هو تحریک الشفتين فى اللفظ من غير اثباته بصوت و قد يكون اشارة بالعين و الحاجب. لحاظ: نگاه و نظر؛ جمع نسبت به چیزی و گاه برای استهزا یا سخریه و یا عیب جویی انجام می شود؛ النظر بمؤخّر العين.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص263.

«سَقَطاتِ الْأَلْفاظِ» اشاره به سخن بی ارزش و بی معنا و احیاناً رکیک و زشت است که از افراد بی مبالات و غافل و بی خبر صادر می شود. (1)

«هَفَوَاتِ اللّسَانِ» با توجه به مفهوم «هَفْوَة» که به معنای لغزش و حرکت سریع در هوا می باشد، اشاره به سخنانی است که بر اثر عدم توجه کافی بر زبان انسان جاری می شود و چه بسا گناه عظیمی همچون غیبت و تهمت و استهزای مؤمن در آن باشد. (2)

مشابه

الْعُيُونُ مَصَايِدُ الشَّيْطَانِ (3)چشم ها دام های شیطان است. إِذَا أَبْصَرَتِ الْعَيْنُ الشَّهْوَةَ عَمِيَ الْقَلْبُ عَنِ الْعَاقِبَة (4)هرگاه چشم، شهوت را (چیزی را که خواهش و هوس آن باشد) ببیند دل از عاقبت آن کور گردد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص263.

2) همان

3) عيون الحكم والمواعظ، ص 17

4) تصنيف غرر الحکم و درر الکلم، ص 305.

خطبه 79

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: حرکت به سوی نهروان؛ سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: علم اعتقادی

ویژگی: قرآن شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

محتوای این خطبه به طور اجمال نفی صحت پیشگویی های منجمان است و آن را در تضاد با توحید پروردگار می شمرد. به تعبیر دیگر، ادعاهایی را که منجمان در پیشگویی های خود دارند، در زمرۀ مسائل خرافی شمرده آن را در تضاد با قرآن می داند؛ مردم را از گرایش به چنین افکاری باز می دارد و اساس پیروزی را توکل بر خداوند و تکیه بر ذات پاک او ذکر می کند. به همین دلیل امام علیه السلام خود به حرف های منجمی که می گفت این ساعت حرکت نکن و سه ساعت دیگر که من می گویم در فتنه خوارج حرکت کن گوش نداد و او را مشرک خواند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص73.

أَ تَزْعُمُ أَنَّكَ تَهْدِي إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سَارَ فِيهَا صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سَارَ فِيهَا حَاقَ بِهِ الضُّرُ؟ فَمَنْ صَدَّقَكَ بِهَذَا فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرْآنَ وَ اسْتَغْنَى عَنِ الِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ فِي نَيْلِ الْمَحْبُوبِ وَدَفْعِ الْمَكْرُوهِ، وَتَبْتَغِي فِي قَوْلِكَ لِلْعَامِلَ بِأَمْرِكَ أَنْ يُولِيَكَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ لِأَنَّكَ بِزَعْمِكَ أَنْتَ هَدَيْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي نَالَ فِيهَا النَّفْعَ وَ أَمِنَ الضُّرَّ. ثم أقبل عليه السلام على الناس فقال: أَيُّهَا النَّاسُ إِيَّاكُمْ وَ تَعَلَّمَ النُّجُومِ إِلَّا مَا يُهْتَدَى بِهِ فِي بَر أَوْ بَحْرٍ، فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْكَهَانَةِ وَ الْمُنَجِّمُ كَالْكَاهِنِ وَ الْكَاهِنُ كَالسَّاحِر وَالسَّاحِرُ كَالْكَافِرِ وَ الْكَافِرُ فِي النَّارِ، سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللَّهِ).

1. خطاهای منجمان

أَتَزْعُمُ أَنَّكَ تَهْدِى إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي مَنْ سارَ فيها صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الّتي مَنْ سارَ فيها حاقَ بِهِ الضّرُّ (1) آیا تصور می کنی به ساعتی راهنمایی می کنی که هرکس در آن ساعت حرکت کند زیان و ضرر از او دور می شود؟ و بر حذر می داری از ساعتی که هر که در آن حرکت نماید زیان و ضرر وی را احاطه می کند؟

نکته

استفهام: انکاری در جمله به این معناست که هرگز از طریق علم نجوم چنین آگاهی هایی به دست نمی آید. (2)

2. پیامد تصدیق کلام منجمان

2. 1. تکذیب قرآن

فَمَنْ صَدَّقَكَ بِهذا فَقَدْ كَذَّبَ الْقُرْآنَ کسی که تو را در این گفتار تصدیق کند قرآن را تکذیب کرده است.


1) حاق به: او را احاطه کرد و فرا گرفت؛ از مادۀ «حیق» به معنای فرا گرفتن و برخوردن و نازل شدن و احاطه پیدا کردن است و در مورد نزول عذاب یا تأثیر ضربات شمشیر نیز به کار می رود چراکه در آن هم نوعی فراگیری و احاطه وجود دارد. بعضی گفته اند که حاق در اصل از ماده حق به معنای تحقق یافتن گرفته شده است که «قاف» اول تبدیل به «واو» و سپس تبدیل به «الف» شده است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص272.

نکته

«بهذا» متعلق به «صَدَّقَ» است و مشارالیه آن عقیده منجم است یعنی کسی که عقیده تو را تصدیق کند و معتقد شود که آن چه تو می گویی حق است.

2. 2. تکذیب کردن یاوری خداوند

اشاره

وَاسْتَغْنَى عَنِ الِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ فِي نَيْلِ الْمَحْبُوبِ وَ دَفْعِ الْمَكْرُوهِ (1) و از یاری جستن از خدا در رسیدن به هدف های مطلوب و مصون ماندن از حوادث ناخوشایند خود را بی نیاز می پندارد.

نکته

آن چه امام علیه السلام در برابر پیشنهاد مرد منجم فرمود حقیقتی است که همیشه و در همهٔ أعصار تداوم دارد نباید علائم و فعل و انفعالات طبیعی را نشانه خیر و شر امور دانست، بلکه معیار در زندگی را باید امر و نهی الهی قرار داد.

مشابه

قالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اسْتَعينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا (2)موسی به قوم خود گفت: از خدا یاری جویید و پایداری ورزید. فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ (3)اینک صبری نیکو و بر آن چه توصیف می کنید خدا یاریده است. قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ وَرَبُّنَا الرَّحْمَنُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُون (4)گفت: پروردگارا، به حق داوری کن و به رغم آن چه وصف می کنید پروردگار ما همان بخشایشگر دستگیر است.


1) نَیلِ: نائل شدن دست یافتن

2) اعراف، 128.

3) يوسف، 18.

4) انبیاء، 112.

2. 3. با این تصدیق دیگری ستایش می شود نه پروردگار

وَ تَبْتَغِي فِي قَوْلِكَ لِلْعَامِلِ بِأَمْرِكَ أَنْ يُولِيَكَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ، لِأَنَّكَ بِزَعْمِكَ أَنْتَ هَدَيْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِي نَالَ فِيهَا النَّفْعَ وَ أَمِنَ الضُّرَّ (1) از کسی که به سخن تو عمل کند خواهی که به جای پروردگارش تو را حمد و سپاس گوید. زیرا تو به زعم خود او را به ساعتی که به سود خویش دست می یابد و از زیان در امان می ماند، راه نموده ای.

3. پرهیز از پیشگویی های منجمان

ثم أقبل (عليه السلام) على الناس فقال: أَيُّها النَّاسُ ايَّاكُمْ وَتَعَلَّمَ النُّجُومِ إِلَّا مَا يُهْتَدى بِهِ في بَر أَوْ بَحْرِ

آن گاه امام رو به مردم کرد و فرمود: ای مردم! از فراگرفتن علم نجوم بر حذر باشید! جز به آن مقدار که در خشکی و دریا به وسیلهٔ آن هدایت حاصل می شود.

نکته ها

حضرت با بیان خود همه گونه استفاده از علم نجوم و کیهان شناسی را رد نمی کند، بلکه بعضی از فوائد آن از قبیل راهیابی دریایی را برای جامعه بشری ضروری می داند. آن چه مورد نهی و مذمت قرار گرفته است مجموعه پندارها و خیالاتی است که زندگی و سرنوشت انسان ها را در این دنیا با اوضاع و احوال ستارگان پیوند می داد. (2)

منجم به کسی گفته می شود که از طریق قرب و بعد و مدارات ستارگان پیشگویی کند؛ ولی کاهن و ساحر با کمک گرفتن از شیطان و جن، از آینده خبر می دهد.

وقتی حضرت مشاهده کردند که عفیف بن قیس در چنین موقعیتی که عازم یک جنگ سرنوشت ساز هستند آمده و چنین ادعایی دارد خواستند بفهمانند که به طور کلی نباید این گونه مطالب در زندگی مطرح شود از این رو به نهی کلی آن پرداخته و مردم را از آموختن علم نجوم در آن حدی که او مدعی آن بود بر حذر می دارند.


1) يُوليک: به تو واگذار کند؛ به تو اختصاص دهد؛ مضارع باب الافعال أو من باب التفعيل يقال أوليته الأمر وليته اياه أي جعلته واليا له و متسلّطا عليه.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص278.

مشابه

وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها في ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ (1)و اوست کسی که ستارگان را برای شما قرار داده تا به وسیله آن ها در تاریکی های خشکی و دریا راه یابید. وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ (2)و نشانه هایی و آنان به وسیله ستاره راهیابی می کنند.

4. دلیل نهی امام

فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْكَهَانَةِ، وَالْمُنَجِّمُ كَالْكاهِنِ، وَالْكاهِنُ كَالسّاحِرِ، وَالسّاحِرُ كَالْكَافِرِ، وَ الكافِرُ فِي النّارِ. سيرُوا عَلَى اسْمِ اللَّهِ (3)

زیرا نتیجه آموختن نجوم کهانت و پیشگویی است و منجم چون کاهن و کاهن همانند ساحر و ساحر همچون کافر است و کافر در جهنّم است. به نام خدا حرکت کنید!

نکته

منظور از «کهانت» خبر دادن از امور پنهانی و پیشگویی درباره مسائل آینده و ادعای آگاهی بر اسرار پنهان است.

انسان خداشناس و موحد، به جای دلبستگی به مخلوق و پیوند زدن خواست و اراده اش به حدس و خیالات بی اساس به خداوند دل می بندد که هیچ رویدادی بدون خواست او در آفرینش صورت نمی پذیرد. (4)

«وَالسَّاحِرُ كَالْکافِر»: مقصود این نیست که ساحر واقعاً کافر است کفر مراتبی دارد و یکی از مراتب آن سحر است.


1) انعام، 97 .

2) نحل، 16.

3) کَهانَةِ: پیشگویی خبر دادن از غیب؛ از ریشهٔ «كَهَنَ، يَكهُنُ» به معنای پیشگویی کرد و از آینده خبر داد؛ کاهن جمع کَهن به معنای پیشگو، کسی که مدعی است از غیب و آینده خبر دارد؛ له من باب نصر و منع وكرم كهانة بالفتح و تكهن تكهنا قضى له بالغيب فهو كاهن و الجمع كهنة و كهان و حرفته الكهانة بالكسر. سّاحر: جادوگر

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 277.

مشابه

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: سَاحِرُ الْمُسْلِمِينَ يُقْتَلُ وَ سَاحِرُ الْكُفَّارِ لا يُقْتَلُ (1)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مسلمان ساحر را می کشند (یعنی حدّش کشتن است) اما کافر ساحر را نمی کشند! (2)

وَ لا بِقَوْلِ كَاهِنِ قَليلاً ما تَذَكَّرُون (3)و نیز سخن کاهنی نیست. چه اندک پند می گیرید. فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ (4)پس وای از آتش بر کسانی که کافر شده اند. ثُمَّ نُذِيقُهُمُ الْعَذابَ الشَّدِيدَ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ (5)آن گاه به [سزای] آن که کفر می ورزیدند، عذاب سخت به آنان می چشانیم.


1) کافی، ج14، ص241.

2) «قيل: يا رسول الله لِمَ لا يُقتل ساحر الكفار؟ قال: لأنّ الشرك أعظم من السحر؛ ولأن السحر و الشرك مقرونان» پرسیدند یا رسول الله چرا ساحر کافر را نباید کشت؟ فرمود: زیرا شرک به خدا بزرگتر از سحر است (و کافر مشرک است در واقع از حیث طاعت) و برای این که سحر و شرک با هماند (لذا مسلمان ساحر یعنی کسی که از ایمان به شرک گرائیده، پس قتلش واجب است).

3) حاقه، 42.

4) ص، 27.

5) يونس، 70

خطبه 80

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از جمل در بصره، سال 36 هجری

مخاطب: کوفیان

علت ایراد سخن: فتح بصره و اسارت عایشه

موضوع: اخلاقی فقهی

ویژگی: توجه به خصایص ذاتی و غریزی افراد (1)

پیشگفتار خطبه

علی علیه السلام این خطبه را بعد از جنگ «جمل» و شکست سپاه «عایشه» در «بصره» ایراد فرمود و در آن به مذمت زنان پرداخت. به یقین منظور زنانی است همانند آتش افروز جنگ جمل و کسانی که از گفته های آن ها پیروی می کنند. گوشه دیگر طعنه امام علیه السلام متوجه مردان است؛ این که آن ها باید متولی امر جنگ و صلح باشند و این امر از زنان ساخته نیست و هرگاه کار به غیر اهلش سپرده شد فساد بر می خیزد ناقص العقل واقعی مردان بصره بودند که از شخصیت اجتماعی عایشه سوء استفاده کردند و عقل خود را به دست او دادند و خون ها ریختند. زن با توجه به ناتوانی های طبیعی که دارد نمی تواند در امور نظامی


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص45.

دخالت کند و برای آن ساخته نشده است زنان تفاوت هایی با مردان دارند. در عادت ماهانه از نماز و روزه برکنارند؛ شهادت دو زن برابر یک مرد و ارث آن ها نصف است. پس معلوم می شود که آن ها برای نظامی گری آفریده نشده اند. (1)


1) نهج البلاغه (بهرام پور)، ص 120.

مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ، نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ، نَوَاقِصُ الْعُقُولِ. فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاةِ وَالصِّيَامِ فِي أَيَّامٍ حَيْضِهِنَّ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ، وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيتُهُنَّ عَلَى الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرَّجَالِ. فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ وَ كُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ وَ لَا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لَا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَرِ فِي الْمُنْكَرِ.

1. کاهش بهره اقتصادی و عقلانی زنان

مَعاشِرَ النّاسِ، إِنَّ النِّسَاءَ نَواقِصُ الْإِيمَانِ، نَواقِصُ الْحُظُوظ نَواقِصُ الْعُقُول (1)

ای مردم زنان از نظر ایمان و بهره (اقتصادی) و عقل کاستی هایی دارند.

نکته

تردید نیست که زن و مرد از نظر ساختمان جسمانی و روانی، تفاوت هایی دارند که جای هیچ گونه انکار ندارد البته وجود این تفاوت ها نوعی تکامل در خلقت الهی است و یکی را بر دیگری ممتاز نمی سازد. وجود تفاوت های شغلی بین زنان و مردان در میان همه ملت ها، حتی در میان جوامعی که تساوی کامل آن دو را شعار خود قرار داده اند، دلیل روشنی بر لزوم توجه به تفاوت های جسمی و روحی زنان و مردان است.

2. دلایل سه گانه

2. 1. علت نقص ایمان

فَأَمَّا نُقْصانُ ایمانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلاةِ وَ الصِّيامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ (2) اما کاستی ایمان آن ها به دلیل آن است که از نماز و روزه در ایام عادت باز می مانند.

نکته

یکی از ارکان مهم ایمان نماز است و زنان از نظر ساختمان بدنی و جسمی طوری هستند که تقریباً ثلثی از عمرشان را مکلف به خواندن نماز نیستند. حیض و نفاس یک


1) مَعاشِرَ: جمعیت ها، گروه ها جمع معشر عشیره و معاشرت از همین ماده است اصل کلمه به معنای اختلاط است؛ جمع المعشر وهي الجماعة من الناس الْحُظُوظ: بهره ها؛ از مادۀ «حَظَّ»؛ در این جا مراد ارث است.

2) قُعُودُ: نشستن؛ در این جا مراد معاف شدن است؛ وقتی با عن متعدی می شود به معنای انصراف و دست نزدن به کاری است.

حالت نامناسب روحی است و نماز معراج مؤمن است و آن گاه بالا رفتن با این وضع مناسب نیست از این جهت نماز در این دو حالت از زنان برداشته شده و قضا هم ندارد.

مشابه

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذِى فَاعْتَزِلُوا النِّسَاءَ فِي الْمَحِيضِ وَ لَا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْن (1)از تو درباره عادت ماهانه [زنان] می پرسند، بگو آن رنجی است. پس هنگام عادت ماهانه از آمیزش با زنان کناره گیری کنید و به آنان نزدیک نشوید تا پاک شوند.

2. 2. علت نقصان عقل

وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْن كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِد و گواه کاستی عقول آن ها این است که شهادت دو نفر از آنان همچون شهادت یک مرد است.

نکته

خداوند در باب شهادت شهادت دو زن را برابر شهادت یک مرد قرار داده و این بدان جهت است که مرد از عقل و تدبیر بیشتری برخوردار است و اگر زنان از این جهت از مردان عقب باشند اما در عوض از جهت عاطفه و احساسات از مردان جلوتر هستند. زندگی خانوادگی هم به عقل و تدبیر نیاز دارد و هم به عاطفه و محبت و این حکم به غالب است وگرنه چه بسا در زنان نوابغی وجود دارند که اندیشمندتر از مردان اند.

2. 3. علت کاستی اقتصادی

وَ اَمّا نُقْصانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوارِيتُهُنَّ عَلَى الْاِنْصافِ مِنْ مَوارِيثِ الرِّجالِ (2) و اما کاستی بهره [اقتصادی] آن ها دلیلش این است که سهم ارث آنان، نصف سهم مردان است.

نکته

در زمینه این که چرا در قرآن ارث زنان نصف ارث مردان قرار است: الف) امام صادق علیه السلام فرموده است برای این که خدا مهریه زن را بر مرد قرار داده است؛ ب) جهت دیگر این که وضعیت مخارج زندگی است که این مردان هستند که باید مخارج زندگی را تأمین کنند. خداوند نصیب مردان را دو برابر زنان قرار داده ولی کلیه مخارج زندگی زن و فرزندان را به عهده مرد قرار داده است.


1) بقره، 222

2) مواریث: چیزی که از طریق ارث به انسان می رسد؛ جمع میراث

مشابه

الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَبِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ (1)مردان، سرپرست زنان اند، به دلیل آن که خدا برخی از ایشان را بر برخی برتری داده و [نیز] به دلیل آن که از اموالشان خرج می کنند.

3. برحذر بودن از زنان فاسد

فَاتَّقُوا شِرارَ النِّساءِ، وَ كُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَر (2) حال که چنین است از زنان بد بپرهیزید و مراقب نیکان آن ها نیز باشید.

4. تسلیم بی قید و شرط نشدن

وَ لا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَرِ (3) در اعمال نیک از آنان اطاعت نکنید تا در اعمال بد انتظار پیروی از شما نداشته باشند!

نکته

مقصود این است که در نظام اجتماعی و سیاسی محور و کارفرما زنان نباشند؛ زیرا ممکن است که آرای آنان صددرصد بر اساس عقل و تدبیر نباشد و احساسات زنانه نیز در آن دخالت داشته باشد و بزرگترین گواه بر این معنی عمل عایشه است که با آن همه سابقه شناخت که از امیرالمؤمنین علیه السلام داشت بر اساس برانگیخته شدن احساسات، جنگ جمل را به راه انداخت.


1) نساء، 34.

2) حَذَر: احتیاط و ترس

3) لا تطيعو: اطاعت نکنید. يَطْمَعْنَ: طمع می کنند.

خطبه 81

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: اخلاقی، اعتقادی

ویژگی: زهدشناسی (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام در این خطبه به تعریف جامعی از زهد می پردازد و آن را در سه جمله بیان می دارد. آن گاه به کسانی که خود را از رسیدن به این حقیقت ناتوان می بینند توصیه می کند که در برابر محرمات الهی مقاوم و در برابر نعمت های او شکرگزار باشند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 115.

أَيُّهَا النَّاسُ، الزَّهَادَةُ قِصَرُ الأمَلِ، وَالشُّكْرُ عِنْدَ النِّعَمِ، وَالتَّوَرُّعُ عِنْدَ الْمَحَارِمِ، فَإِنْ عَزَبَ ذلِكَ عَنْكُمْ فَلَا يَغْلِبِ الْحَرَامُ صَبْرَكُمْ، وَلَا تَنْسَوْا عِنْدَ النِّعَمِ شُكْرَكُمْ، فَقَدْ أَعْذَرَ اللهُ إِلَيْكُمْ بِحُجَجٍ مُسْفِرَة ظَاهِرَة، وَكُتُب بَارِزَةِ الْعُذْرِ وَاضِحَة.

1. حقیقت زهد

1. 1. کوتاهی آرزو

أَيُّهَا النَّاسُ الزَّهَادَةُ قِصَرُ الْأَمَلِ (1)

ای مردم زهد همان کوتاهی آرزو است.

نکته

اشاره است به این که حقیقت زهد، ترک وابستگی ها و گسستن زنجیرهای اسارت مربوط به گذشته و آینده است. (2)

«أَيُّهَا النَّاسُ»: منادا است و در اصل «یا ایها الناس» است خطاب حضرت در این خطبه به توده مردم است و تفسیر زهد برای همه مردم است.

برای زهد و بی رغبتی نسبت به دنیا مراتبی وجود دارد. اصولاً رغبت به دنیا در همه انسان ها وجود دارد و اگر از آن جلوگیری نشود خواه ناخواه انسان را به پرتگاه می اندازد. از جمله چیزهایی که باید در این ارتباط کنترل شود آرزوهای طولانی است و حضرت هم در این جمله به کوتاه کردن آرزوها سفارش فرموده اند.

مشابه

الزُّهْدُ كُلُّهُ بَيْنَ كَلَمَتَيْنِ مِنَ الْقُرْآنِ: قَالَ اللهُ سُبْحَانَهُ: لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَافَاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَ مَنْ لَمْ يَأْسَ عَلَى الْمَاضِي وَ لَمْ يَفْرَحْ بِالأَتِي فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَيْهِ (3)


1) الزهادَةُ: زهد؛ بی اعتنایی به زرق و برق دنیا؛ گاه در مورد افراد تنگ نظر یا کج خُلق نیز این واژه به کار می رود، ولی معنای معروف و مشهور آن همان معنای اول است و لازمه آن کوتاهی آرزوها و پرهیز از گناه و مانند آن می باشد؛ كسعادة و الزّهد بمعنى و هو ترك الميل إلى الشيء و في الاصطلاح إعراض النفس عن الدنيا وطيباتها، وقيل: هو ترك راحة الدنيا طلبا لراحة الآخرة. قصر: کوتاه نمودن. «اسْتَقْصَرَ، اسْتِقْصَاراًهُ: او را کوتاه شمرد. «أَقْصَرَ، إِقْصَاراً هُ»: آن را کوتاه کرد؛ خلاف الطّول، و هما من الأسماء المتضايفة التي تعتبر بغيرها.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 307.

3) نهج البلاغه، حکمت 439.

تمام زهد در میان دو جمله از قرآن است خداوند متعال می فرماید: «تا بر گذشته تأسف نخورید و نسبت به آینده شاد و دل بسته نباشید.» بنابراین آن کس که غم گذشته (و آن چه را از دست داده) نمی خورد و نسبت به آینده (و آن چه در دست دارد) شاد و دل بسته نیست، هر دو جانب زهد را در اختیار گرفته است.

كانوا فيهِ مِنَ الزَّاهِدين (1)و نسبت به او بی رغبت بودند.

1. 2. شکر نعمت

وَالشَّكْرُ عِنْدَ النِّعَمِ هنگام نعمت شاکر باشید.

نکته

اشاره به این است که همواره نعمت ها را از سوی خدا بدانید نه از سوی خود، تا همین، سبب دل بستگی به خدا گردد، نه دلبستگی به خویشتن. (2)

1. 3. پارسایی

«وَ التَّوَرُّعُ عِنْدَ الْمَحارِمِ﴾ (3)

از گناهان دوری کنید.

نکته

«وَرَع» عبارت است از التزام به انجام اعمال نیک و خودداری از غرق شدن در محرمات که لازمه اش بی اعتنایی به محبّت و لذایذ دنیاست بنابراین شخص پارسا دل بسته به دنیا نیست و از خوشی های زودگذر آن اجتناب دارد. از کلام امام علیه السلام امر به پارسایی و دوری از محرّمات به خوبی استفاده می شود. (4)

مشابه

لَا وَرَعَ كَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ وَلَا زُهْدَ كَالزُّهْدِ فِي الْحَرَامِ (5)هیچ پارسایی همچون باز ایستادن در شبهه و هیچ زهدی مانند نخواستن حرام، نیست.


1) يوسف، 20.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 307.

3) تورُّع: دوری از شبهات؛ از مادۀ ورع به معنای از گناه اجتناب کردن؛ شدة التحرج.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 168.

5) نهج البلاغة، حكمت 112.

2. زهد مداری

فَإِنْ عَزَبَ ذلِكَ عَنْكُمْ فَلا يَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَكُمْ، وَلا تَنْسَوْا عِنْدَ النِّعَمِ شُكْرَكُمْ (1) اگر (جمع) این سه واقعیت از شما دور شد حداقل این که حرام بر صبر شما غلبه نکند و به فراموشی شکر نعمت دچار نشوید.

نکته

کوتاه کردن آرزوها دائم در شکر نعمت بودن و ورع از گناهان مرتبه بالایی از زهد است ولی این یک مرتبه نازل است.

3. تمام بودن حجت بر همگان

فَقَدْ أَعْذَرَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ بِحُجَجِ مُسْفِرَةٍ ظَاهِرَةِ وَكُتُبِ بَارِزَةِ الْعُذْرِ وَاضِحَة (2)

خداوند به وسیله حجت های آشکار و روشن و کتاب هایی که عذر بین و واضح خدا بر بندگان است جای عذری برای شما باقی نگذاشته است.

نکته

خداوند هیچ بهانه ای برای بندگان باقی نگذاشته و از انسان پیمان گرفته و حجت را بر گناهکاران تمام کرده و حکمت را آشکار ساخته است. (3)


1) عَزَبَ: دور شد؛ میسر نشد؛ از ماده «عَزوب» در اصل به معنای دور شدن و کناره گیری کردن است و به همین مناسبت به معنای ترک ازدواج نیز آمده است و به کسی که تشکیل خانواده نداده است، «عَزَب» می گویند؛ الشیء بالعين المهملة و الزّاء المعجمة غاب و ذهب.

2) أَعذَر: عذر خود و حجت خود را بیان کرد. «عَذَرَ ، یعذِرُ» او را به خاطر کاری که کرده بود معذور و بی گناه دانست یا عذر او را پذیرفت. تَعَذَّر آن مرد عذر آورد به نفع خود دلیل آورد. اعذر عذر خود و حجت خود را بیان کرد. مشفرة: روشن کننده؛ کشف کننده؛ از ریشه «سَفَرَ» به معنای روشن شد؛ مُسفَرَ: شاد و خندان و درخشنده و نورانی. خداوند با فرستادن دلیل های واضح و ظاهر کاری کرده که اتمام حجت نموده و راه عذر تراشی را بر مردم بسته است بارِزَةُ العُذْرِ: از بین برندهٔ عذر؛ الإخلال بالشيء و تركه.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ص81.

مشابه

وَ رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُل (1)پیامبرانی مژده دهنده و بیم دهنده فرستادیم تا از آن پس مردم را بر خدا حجتی نباشد. وَ مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولا (2)و ما هیچ قومی را عذاب نمی کنیم تا آن گاه که پیامبری بفرستیم. استعاره

مستعار: لفظ حجج

مستعارله: انبیا

مستعار به: حجج

جامع: لفظ «حجح» که به معنای دلایل است بر انبیا به عنوان استعاره به کار رفته است. وجه شباهت میان دلیل و پیامبر این است که هر دو مطلب مورد نظر را اثبات می کنند.

نوع استعاره: اصلیه تصریحیه


1) نساء، 165.

2) اسراء، 15.

خطبه 82

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: اخلاقی

ویژگی: صراحت و اختصارا (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه را امام علیه السلام زمانی بیان فرمود که مشغول خواندن خطبه ای بود؛ مردی از میان جمعیت عرض کرد: ای امیرمؤمنان دنیا را برای ما توصیف کن.» امام علیه السلام فرمود: «بدون مقدمه بگویم درباره سرایی که ابتدای آن سختی و مشقت است و پایان آن فناست.» این خطبه ترسیم دقیقی از زندگی دنیا و مشکلات و نابسامانی های آن است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص120.

مَا أَصِفُ مِنْ دَارٍ أَوَّلُهَا عَنَاءُ، وَآخِرُهَا فَنَاءُ! فِي حَلَالِهَا حِسَابٌ، وَ فِي حَرَامِهَا عِقَابٌ مَنِ اسْتَغْنَى فِيهَا فُتِنَ وَ مَنِ افْتَقَرَ فِيهَا حَزِنَ، وَ مَنْ سَاعَاهَا فَاتَتْهُ وَ مَنْ قَعَدَ عَنْهَا وَاتَتْهُ، وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ وَمَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتُهُ.

1. اوصاف دنیا

1. 1. خانه رنج

ما أَصِفُ مِنْ دَارٍ أَوَّلُها عَناءً (1)

من چگونه توصیف کنم سرایی را که آغاز آن سختی و مشقت است.

نکته

اشاره به این حقیقت است که انسان از بدو تولد گرفتار رنج و مشقت می شود. (2)

مشابه

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في كَبَدِ (3)به راستی که انسان را در رنج آفریده ایم.

1. 2. خانه فنا

وَ آخِرُها فَناءٌ و پایانش نیستی و فناست.

مشابه

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإكرام (4)تمام کسانی که روی آن (زمین) هستند فانی می شوند و تنها ذو الجلال و گرامی پروردگارت می ماند.


1) ما أصفُ: چگونه توصیف کنم؟ عناء: رنج، مشقت؛ از ریشه عنا، یعنو: در برابر او خاضع و ذلیل شد اعناء الرجل آن مرد را ذلیل و خار و خاضع کرد؛ بالمدّ التعب و المشقة.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص79.

3) بلد، 4.

4) الرحمن، 26 و 27.

1. 3. پیامدهای حلال و حرام

فى حَلالِها حِسابٌ وَ فِي حَرامِها عِقابٌ در حلال آن حساب و در حرامش عقاب است.

نکته

اشاره به این که انسان حتی در آخرت، گرفتار پیامدهای دنیای خویش است. زیرا از دو حال خارج نیست یا در طلب حلال بوده است و یا در طلب حرام. اگر به سراغ حلال رفته است باید حساب همه آن ها را در قیامت پس بدهد؛ و اگر در طلب حرام بوده، باید کیفر آن را بچشد. (1)

مشابه

ثُمَّ لَتَسْتَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيم (2)سپس در همان روز است که از نعمت [روی زمین] پرسیده خواهید شد.

1. 4. آزمایش ثروتمند

مَنِ اسْتَغْنى فيها فُتِنَ (3) ثروتمندش دچار فتنه و آزمایش است.

نکته

کسی که ثروتمند است در فتنه است یعنی در بوته آزمایش است که آیا اموال خود رادر راه صحیح مصرف کند یا خیر معمولاً ثروتمندان دنیا ثروت خود را در راه تمایلات شیطانی به کار می برند و اندک کسانی هستند که ثروت خود را در راه خدمت به خلق خدا مصرف کنند.

مشابه

كَلاً إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی (4)حقاً که انسان سرکشی می کند، همین که خود را بی نیاز پندارد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص318.

2) تکاثر، 8.

3) فتن: گمراه شد؛ آزمایش شد؛ بالبناء على المجهول من الفتنة بمعنى الضلالة.

4) علق، 6 و 7.

إِنِ اسْتَغْنَى بَطِرَ وَ فُتِنَ وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ (1)اگر توانگر گردد، طغیان کند و به فتنه افتد و اگر درویش گردد، نومید و ضعیف شود. أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَأَوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ (2)بدانید که دارایی ها و فرزندان وسیله آزمایش شمایند.

1. 5. فقیر محزون

وَ مَنِ افْتَقَرَ فِيها حَزِنَ (3) و کسی که فقیر گردد، محزون می شود.

1. 6. دنیا به ساعیانش نمی رسد

وَ مَنْ ساعاها فاتَتْهُ (4)

و کسی که به سرعت دنبال دنیا بدود به آن نمی رسد

نکته

کسی که در پی دنیا افتد، ممکن است به بخشی از آن دست یابد، لیکن چیزهای بسیار دیگری را از دست می دهد. (5)

مشابه

مَنْهُومَانِ لَا يَشْبَعَانِ طَالِبُ دُنْيَا وَ طَالِبُ عِلْمٍ (6)دو پرخورند که سیر نشوند: دنیاطلب و دانشجو.


1) نهج البلاغه حکمت 149

2) انفال، 28.

3) حَزِنَ: اندوهگین شد حُزن: غصه؛ «احْتَزَنَ- احْتِزَاناً»: غمگین شد؛ بالبناء على المعلوم من باب فرح.

4) یاعاها: مسابقه داد که به آن برسد یعنی برای رسیدن به آن تلاش کرد؛ از ماده «ساعی» در اصل به معنای دویدن است و به تلاش و کوشش نیز سعی» گفته می شود گویی انسان به دنبال چیزی می دود در جمله بالا اشاره به کسانی است که به دنبال دنیا می دوند و گویی با هم مسابقه می دهند و هر یک بر دیگری پیشی می گیرد و یا اشاره به این است که آن ها به دنیال دنیا می دوند و دنیا هم از آن ها فرار می کند. فاتَته از او فوت شد.

5) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 130.

6) الکافی (ط - الإسلامية)، ج1، ص46.

1. 7. رهایی دنیا

وَ مَنْ قَعَدَ عَنْها واتَتْهُ (1)

و کسی که آن را رها سازد، رام او می شود.

1. 8. نگاه ابزاری به دنیا

وَ مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ (2)

و آن کس که به دنیا [به دیدهٔ عبرت] بنگرد، به او بصیرت و بینایی می بخشد.

نکته

منظور از جمله «أَبْصَرَبِهَا» نگاه کردن به عیوب دنیا و ناپایداری آن و درس های عبرت آن است. به یقین چنین نگاهی سبب بینایی و هوشیاری است و منظور از جمله «أَبْصَرَ إِلَيْهَا» چشم دوختن به زرق و برق و مظاهر فریبنده آن است که چشم باطن انسان را کور می کند. به عبارت دیگر نگاه ابزاری به دنیا بصیرت می دهد و نگاه هدفی انسان را کور می کند. (3)

«ب» در بها برای سببیت است یعنی اگر به سبب و به وسیلهٔ دنیا نگاه کند او را بصیر و بینا می کند هر چه از زر و زیور دنیا ببیند برای او وسیله عبرت .است. اما اگر «الیها» باشد یعنی به سوی او توجه کند و با نظر شیفتگی به دنیا نگاه کند آن وقت است که چشم دلش کور می شود و بی وفایی دنیا را نمی بیند.

مشابه

إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا وَ دَارُ عَافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا (4)همانا دنیا سرای راستی است برای کسی که با آن به راستی برخورد کند و خانه عافیت است برای آن که آن را فهمید.


1) قعد: نشست. قعود: نشستن؛ نقيضُ القيام. اتَنهُ موافق و مطیع او شد؛ از مادۀ «مواتاه» به معنای دنبال شخص یا چیزی رفتن و از او اطاعت کردن است.

2) أَبْصَرَبها: خواست به وسیله آن با بصیرت شود و عبرت گیرد. بَصَّرَته: او را بصیر و بینا می کند.

3) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 3، ص 82

4) نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص66.

نَعَتْ هِيَ لَكَ عَنْ نَفْسِهَا وَ تَكَشَفَتْ لَكَ عَنْ مَسَاوِيهَا فَإِنَّمَا أَهْلُهَا كِلَابٌ عَاوِيَةٌ وَسِبَاعٌ ضَارِيَةٌ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضٍ وَيَأْكُلُ عَزِيزُهَا ذَلِيلَهَا وَيَقْهَرُ كَبِيرُهَا صَغِيرَهَا (1)دنیا هم با احوالاتش تو را از زوال خود آگاه نموده و زشتی هایش را به تو نشان داده زیرا دنیا پرستان سگانی فریاد زننده و درندگانی شکارکننده هستند یکدیگر را می گزند، زورمندش ضعیفش را می خورد و بزرگش به کوچکش به قهر و غلبه حمله می کند.

1. 9. نگاه هدفی به دنیا

وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتُه (2)

و آن کس که به دنیا [به دیده طمع] بنگرد، نابینایش می سازد.

نکته

هرکس به دنیا تکیه کند و به خوشی هایش دل بندد او را از نیکی ها و پیشی گرفتن بر خیرات باز می دارد. (3)

مشابه

لِحُبِ الدُّنْيَا صُمَّتِ الْأَسْمَاعُ عَنْ سَمَاعِ الْحِكْمَةِ وَ عَمِيَتِ الْقُلُوبُ عَنْ نُّورِ الْبَصِيرَةِ (4)از برای دوستی دنیا گوش ها از شنیدن حکمت کر شده اند و دل ها از نور بصیرت کور گشته اند.


1) نهج البلاغة (للصبحی صالح)، نامه 31.

2) أَبْصَرَ إِلَيْها: به دیده طمع به آن نگریست. اَعْمَتُ: کور کرد.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 3، ص 132.

4) غررالحکم، شماره 7363.

خطبه 83

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم

مخاطب: مردم

موضوع: اعتقادی، اخلاقی

ویژگی: غفلت زدایی (1)

پیشگفتار خطبه

امیرالمؤمنین علیه السلام در این خطبه درباره انسان از جهات متعدد و این که دارای استعدادها و قوای متنوع است سخن گفته اند. همچنین حقایقی را درباره خداوند، که خالق انسان است، بیان فرموده مسائلی را درباره مبدأ حرکت و مسیر و مقصد نهایی حیات آدمی مطرح کرده است. این خطبه خطبه شگفت انگیزی است و به نام خطبه «غراء» (درخشان) نامیده می شود. در این خطبه صفات خداوند متعال توصیه به تقوا بر حذر داشتن از دنیا مسائلی مربوط به قیامت آگاه ساختن مردم از آن چه در آن هستند از زرق و برق دنیا و سپس اشاره به برتری آن حضرت در شیوه تذکر به مردم، آمده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 120.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى عَلَا بِحَوْلِهِ وَ دَنَا بِطَوْلِهِ مَانِحٍ كُلِّ غَنِيمَةٍ وَ فَضْلٍ وَ كَاشِفِ كُلِّ عَظِيمَةٍ وَ أَزْلٍ أَحْمَدُهُ عَلَى عَوَاطِفِ كَرَمِهِ وَ سَوَابِعْ نِعَمِهِ وَ أُومِنُ أَوَّلًا بَادِياً وَ أَسْتَهْدِيهِ قَريباً هَادِياً وَ أَسْتَعِينُهُ قَاهِراً قَادِراً وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ كَافِياً نَاصِراً وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً (صلى الله عليه وآله عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ لِإِنْفَاذِ أَمْرِهِ وَ إِنْهَاءِ عُذْرِهِ وَ تَقْدِيمِ نُذْرِهِ).

1. اوصاف خداوند

1. 1. برتری

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَلَا بِحَوْلِهِ (1) ستایش مخصوص خداوندی است که با قدرتش برتری یافت.

نکته

علو خدا به قدرت اوست نه این که خیال کنیم او بالا و ما پایین هستیم این علوّ مکانی است و در خدا نیست خدا غیر متناهی است پس از وقت قدرت غیر متناهی بود از همه مسلط است.

بالاتر و بر هم

1. 2. قرب به بندگان

وَ دَنا بِطَوْلِهِ (2) و به جهت احسانش نزدیک شد.


1) عَلا بِحَوْلِهِ: به سبب قدرتش برتری یافت حول قدرت توانایی؛ در اصل به معنای تغییر چیزی و جدا شدن آن از دیگری است و حائل را بدین جهت حائل گویند که میان دو چیز جدایی می اندازد این واژه هنگامی که در مورد خداوند به کار می رود، مفهومش این است که او توانایی دارد هرگونه خطر و مانع را از بندگانش مرتفع سازد و میان حوادث دردناک و آن ها، مانع برقرار سازد. همین معنا در جمله لاحول و لا قوة الا بالله آمده است که اشاره به این حقیقت دارد: «نیروی محرک و قدرت بر انجام کار برای رسیدن به هر مقصودی از ناحیه اوست و برطرف کننده موانع نیز او می باشد»؛ الحيله والقوّة الْحَوْلُ: الْحِيلَةُ والقُوَّةُ أيضا؛ الْحَوْلُ: السنة؛ وكلُّ ذي حافِرِ أُولَ سَنَةٍ حَوْلِيٍّ، و الأنثى حَوْلِيَّةٌ، والجمع حَوْلِيَّات؛ و حَالَ عليه الْحَوْلُ، أى مر؛ وحَالَتِ الدارُ ، و حَالَ الغُلامُ، أي أتى عليه حَوْلٌ.

2) طول: نیکی و احسان؛ از ماده «طول» گرفته شده که امتداد چیزی را بیان می کند و از آن جا که نعمت ها، امتداد وجودي بخشنده نعمت است، این واژه بر آن اطلاق شده است؛ الفضل و السعة؛ طَالَ الشَّيْءُ؛ الطُّولُ: خِلَافُ الْعَرْضِ و جَمْعُهُ؛ أَطْوَالٌ: مِثْلُ قُفْل وأَقْفَالٍ وطَالَتِ النَّخْلَةُ ارْتَفَعَتْ قِيلَ هُوَ مِنْ بَابِ قَرُبَ حَمْلًا عَلَى نَقِيضِهِ وَ هُوَ قَصُرَ وَقِيلَ مِنْ بَابِ قَالَ والْفِعْلُ لَازِمٌ وَ الْفَاعِلُ الْمُطَاوَلَةُ فِي الْأَمْرِ بِمَعْنَى التَّطْوِيلِ فِيهِ وطَوَّلْتُ: الْحَدِيدَةَ مَدَدْتُهَا؛ طَائِلِ: إِذَا كَانَ حَقِيراً وَ الْفَجْرُ الْمُسْتَطِيلُ: هُوَ الْأَوَّلُ ويُسَمَّى الْكَاذِبَ وذَنَبَ السَّرْحَانِ شُبِّهَ بِهِ لِأَنَّهُ مُسْتَدِقٌ صَاعِدٌ فِي غَيْرِ اعْتِرَاضِ.

نکته

مقصود نزدیکی مکانی نیست بلکه خداوند به واسطه تفضلی که دارد به بندگان خود نزدیک است.

مشابه

قَرُبَ فَنَأَى وَ عَلَا فَدَنَا وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ (1)در عین نزدیکی دور است و در عین بلندی نزدیک و در عین آشکار بودن نهان. ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى (2)سپس همان صاحب قوه نزدیک و نزدیکتر شد، تا آن که فاصله همان ذو قوة به اندازه دو کمان یا کمتر بود.

1. 3. بخشنده فضل

مانِح كُلِّ غَنِيمَةٍ وَفَضْلٍ (3)

خداوندی که بخشنده هر غنیمت و فضلی است.

مشابه

ما يَفْتَحَ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَکیم (4)هر رحمتی را که خدا برای مردم گشاید بازدارنده ای برای آن نیست و آن چه را که باز دارد، پس از آن گشاینده ای ندارد و اوست همان شکست ناپذیر سنجیده کار.


1) نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص309.

2) نجم، 8 و 9.

3) مانح: بخشنده؛ از ماده «مَنَحَ» به معنای در اختیار او گذاشت. مَنَحَه الشیء آن چیز را به او داد. «مانح، یمانحُ»: متقابلا به او کمک و عطا کرد تَمَنَّحَ المال: آن مال را به دیگری خورانید استمنح از او عطا خواست؛ أعطاه؛ المَنْحُ: العطاء؛ مَنَحَهُ يَمْنَحُهُ ويَمْنِحُهُ والاسم المِنْحَةُ بالكسر ، وهى العطية؛ والمَنِيحَةُ : مِنْحَةُ اللبن، كالناقة أو الشاة تعطيها غیرك يحتلبها ثم يردُّها عليك. فَضْل جود و بخشش خیر، مال از ریشه «فَضَلَ» به معنای باقی ماند؛ يفضل من الشى»: ته مانده آن چیز را باقی گذاشت؛ الفضل (جمع آن فضول): باقی مانده، ته مانده.

4) فاطر، 2.

1. 4. دافع بلایا

وَ كَاشِفِ كُلِّ عَظِيمَةٍ وَ أَزْلِ (1) برطرف کننده هر بلا و مصیبتی است.

1. 5. نعمت هایش فراوان

أَحْمَدُهُ عَلَى عَواطِفِ كَرَمِهِ وَ سَوابِعْ نِعَمِهِ (2) او را ستایش می کنم بر کرم های پی در پی و نعمت های فراوان او.

مشابه

أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَة (3)آیا ندیدید خداوند آن چه را در آسمان ها و زمین است مسخر شما کرده و نعمت های خود را چه نعمت های ظاهر و چه نعمت های باطن بر شما گسترده است. وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ثُمَّ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْتَرُون (4)هر نعمتی که شما راست از جانب خداوند است و چون محنتی به شما رسد به پیشگاه او زاری می کنید.

1. 6. مبدأ هستی

وَ أُومِنُ بِهِ أَوَّلاً بادِياً (5) و به او ایمان می آورم که اول و آغازگر آفرینش است.


1) عَظيمة: بلای بزرگ. اَزل سختی و مشقت، بحران؛ تنگنا و سختی؛ بفتح الهمزة و سكون الزّاء المعجمة الشّدة و الضيق؛ الْأَزْلُ: الضيق، وقد أَزَلَ الرجل يَأْزِلُ أَزْلا، أى صار في ضيقٍ وجدب. و الْأَزَلُ أَيضاً: الحَبسُ. يقال: أَزَلُوا مَالَهم يَأْزِلُونَهُ، إذا حبسوه عن المرعى من خوف.

2) أَحْمَدُه: او را سپاس می گویم عَواطِفِ گرمه کرم ها و بخشش های پی در پی او عواطف جمع عاطفه یعنی چیزی که در پی چیز دیگری می آید عطفا ثنيته عَطَفْتُ الشيء: أملته. وانْعَطَفَ الشيء انعاج و عَطَفْتُ عليه: انصرفت. و عَطَفْتُ رأس الخشبة، أى لويت. وقوله: ثانِيَ عِطْفِهِ أى لاوى عنقه، و هن عَوَاطِف أى: ثواني الأعناق. وثني فلان على. سوابغ کامل و تمام؛ جمع «سابغه» به معنای وسیع و کامل است. السَّبْغة: رفاه و فراخ در زندگی. إِسْبَاعَ النَّعَم: فراوان بخشیدن نعمت؛ كامل واف؛ سبغت النعمه تسبغ بالضم سبوغا: اتسعت؛ اسباغ الوضوء: اتمامه.

3) لقمان، 20.

4) نحل، 53.

5) اومِنُ: ایمان می آورم. بادی آغاز کننده ظاهر شونده؛ از ماده «بدو» در اصل به معنای ظاهر شدن و آشکار گشتن است و به معنای سر آغاز نیز می آید. در خطبه بالا هر دو معنا مناسب است چراکه خداوند هم سرآغاز هستی است و هم آثار وجودش ظاهر و آشکار است به گونه ای که پهنه زمین و آسمان را فرا گرفته است؛ الظاهر و منه قوله تعالى: بادى الرّأى، أى ظاهره يقال بدا يبدو بدوا أى ظهر فهو باد أو من البداية مقابل النهاية.

1. 7. راهنما

وَ أَسْتَهْدِيهِ قَريباً هادِياً (1) و از وی هدایت می طلبم که نزدیک و راهنماست.

نکته

هدایت را به این دلیل از خدا می طلبد که او هم زمام هدایت بندگان را دارد و هم به آن ها نزدیک است. (2)

مشابه

إِنَّكَ لا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (3)همانا تو ای رسول ما چنین نیست که هرکس را بخواهی هدایت کنی لکن خدا هرکه را خواهد هدایت می کند و او به حال آنان که قابل هدایت هستند آگاه تر است. هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (4)او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد تا او را بر همه آیین ها غالب گرداند. هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.

1. 8. توانا

وَ اَسْتَعِينُهُ قاهِراً قادِراً (5) از او یاری می جویم که پیروز و تواناست.

1. 9. ناصر و یاور

وَ اَتَوَكَّلْ عَلَيْهِ كافياً ناصِراً بر او توکل می کنم که کفایت کننده و یاور است.


1) اَسْتَهْدی: هدایت می طلبم

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص336.

3) قصص، 56.

4) توبه، 33.

5) اسْتَعینُ: کمک می جویم.

نکته ها

توکّل عبارت از این است که انسان درباره چیزهایی که بدان ها امیدوار و یا از آن خائف و ترسان است به غیر اعتماد کند. (1)

«ناصراً» به معنای یاری دهنده بندگان علیه دشمنان می باشد خداوند با افاضه هدایت و قوّت خداباوران را علیه کفار به پیروزی می رساند. (2)

«ناصراً» حال است برای ضمیر «علیه» و به معنای کمک و یاور است.

مشابه

إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُم (3)اگر خداوند شما را یاری کند، هیچ کس بر شما پیروز نخواهد شد.

2. شهادت بر رسالت پیامبر

وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ گواهی می دهم که محمد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست.

3. وظایف نبوت

3. 1. دعوت مردم به سوی ایمان

أَرْسَلَهُ لِإِنْفَاذِ أَمْرِهِ (4) خداوند او را فرستاد تا فرمانش را اجرا کند

نکته ها

پیامبر صلی الله علیه و آله وظیفه رسالت را برآورده ساخت و حجت های آشکار را به بندگان خدا ابلاغ کرد و هشدارهای عذاب آخرت را بیان نمود. (5)

مراد از نافذ بودن تأثیرگذاری دستورالعمل پیامبران بر دل مردم است که سخن آن ها را


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص182.

2) همان.

3) آل عمران، 160

4) اِنْفاذِ: اجرا؛ از ریشۀ «نفَذَ يَنفُذُ» اجرا کرد انجام داد. «نافذ، يُنافذ»: او را محاکمه کرد.

5) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 137.

می پذیرفتند و به بندگی خود برای خداوند اقرار می کردند. (1)

3. 2. اتمام کننده حجت خدا

وَ إِنْهاءِ عُذْرِهِ (2)

و [خداوند او را فرستاد] تا بر مردم حجّت را تمام کند.

نکته

در این جمله آمده است که خداوند پیغمبر را برای تمام کردن عذر فرستاده است.

خواسته کاری کند که راه عذر تراشی برای بندگان بسته شود.

3. 3. بیم دادن مردم از قیامت

وَ تَقْديم نُذُره (3) و آن ها را در برابر اعمال ناروا بترساند.

نکته

به بندگان «نُذر» گفته می شود بدان علت است که پیغمبران مردم را از عذاب روز قیامت می ترسانند.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 183.

2) انهاء: ابلاغ؛ اعلام نمودن به نهایت رساندن؛ الابلاغ. عُذر: حجت و سند. اسْتَعْذَرَ اسْتِعْدَاراً الیه: از او عذر و پوزش خواست العُذر پوزش خواستن، چیرگی و پیروزی. العذير: عذر آورنده یاری کننده؛ الحجة التي يُعتذر بها؛ والجمع أَعذار. يقال: اعْتَذَر فلان اعْتِدَاراً و عِذْرةً و مَعْذُرة من دَيْنِهِ فَعَذَرْته، وعذَرَه يَعْذُرُهُفيما صنع عُذْراً و عِذْرةً و عُذْرَى و مَعْذُرة و الاسم المعذرة.

3) نُذُرِ: هشدارها؛ جمع «نذیر» به معنای بیم دهنده است و در این جا اشاره به آیات و اخبار الهی است که در آن نسبت به نافرمانی و عصیان هشدار داده شده است؛ عذرا أو نذرا، أى حجة وتخويفا أو إعذارا و إنذارا، أى تخويفا و وعيدا.

أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي ضَرَبَ الْأَمْثَالَ وَوَفَّتَ لَكُمُ الْأَجَالَ وَ أَلْبَسَكُمُ الرِّيَاشَ وَ أَرْفَغَ لَكُمُ الْمَعَاشَ وَ أَحَاطَ بِكُمُ الْإِحْصَاءَ وَ أَرْصَدَ لَكُمُ الْجَزَاءَ وَ آثَرَكُمْ بِالنِّعَمِ السَّوَابِعْ وَ الرِّفَدِ الرَّوَافِعِ وَ أَنْذَرَكُمْ بِالْحُجَجِ الْبَوَالِعِ فَأَحْصَاكُمْ عَدَداً وَ وَطَّفَ لَكُمْ مَدَداً فِي قَرَارِ خِبْرَةٍ وَ دَارِ عِبْرَةٍ أَنْتُمْ مُخْتَبَرُونَ فِيهَا وَ مُحَاسَبُونَ عَلَيْهَا.

4. سفارش به تقوا

أوصِيكُمْ عِبادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ ای بندگان خدا شما را به تقوا سفارش می کنم.

5. بیان تمثیلات

الَّذِي ضَرَبَ الأَمْثَالَ خداوندی که برای شما مَثل ها زد.

نکته

مقصود از مثال ها همان داستان های قرآنی است و هم هبرای پند و اندرز است.

مشابه

وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (1)خدا برای مردم مثل ها می آورد، باشد که پند گیرند.

6. تعیین اجل

وَ وَقَت لَكُمُ الأجالَ (2) مدت زندگی شما را معین فرمود

نکته

خداوند برای هرکس زمان معین عمر را نوشته است؛ پس از آن انسان ها را به سوی خود باز می گرداند و اعمال نهان و آشکارش را محاسبه می کند. بنابراین لازم است که انسان مراقب باشد و به منظور ملاقات حق کارهای شایسته انجام دهد. (3)


1) براهيم، 25.

2) الأجال: عمرها یا اوقات اشیا سال و ماه و هفته و روز؛ از ریشه اَجَل، جمع آن «آجال».

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص184.

مشابه

وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لَا يَسْتَقْدِمُون (1)و برای هر امتی اجلی است؛ پس چون اجلشان فرا رسد نه [می توانند] ساعتی آن را پس اندازند و نه پیش. پوشاننده لباس زیبا به بشر

وَالْبَسَكُمُ الرِّياش (2)به شما لباس زیبا پوشاند. مشابه

يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارى سَوْآتِكُمْ وَرِيشاً وَ لِباسُ التَّقْوى ذَلِكَ خَيْرٌ (3)ای فرزندان آدم! لباسی برای شما فرستادیم که اندام شما را می پوشاند و مایه زینت شماست؛ اما لباس پرهیزگاری بهتر است!

8. گسترش دهنده روزی

وأَرْفَعَ لَكُمُ الْمَعاش (4) و فراخی معیشت داد.

نکته

اگر کمبود هست برای این است که برخی حق دیگران را می خورند یا کفران نعمت می کنند و از امکانات بهره نمی برند.


1) اعراف، 34.

2) الرياش: لباس زیبا و فاخر؛ همان گونه که در متن هم به آن اشاره شده از مادۀ «ریش» به معنای پرهای پرندگان است، سپس به لباس های فاخر که شباهتی به پرهای زیبای پرندگان دارد اطلاق شده و بعد از آن به معنای وسیع تری که هرگونه فراوانی و نعمت است اطلاق گردیده است لباس در واقع دو گونه است لباس هایی است که تنها بدن را می پوشاند و مصداق یُواری سَوْآتِكُمْ است و لباس هایی که جنبه زینت و زیبایی دارد؛ قرآن در این آیه، به هر دو اشاره کرده و به دنبال آن سخن از لباس تقواست وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْر؛ الريش واحد قال تعالى: و ريشا و لباس التقوى، و هو ما ظهر من اللباس الفاخر، و في المصباح الرّيش الخير و الرّياش بالكسر المال و الحالة الجميلة.

3) اعراف، 26.

4) ارفَعَ: وسعت داد؛ از مادۀ «رفع» به معنای گستردگی و وسعت است و هنگامی که در مورد نعمت ها به کار رود، اشاره به فزونی نعمت می باشد؛ بالغين المعجمة من الرّفغ و هو السعة والخصب يقال رفع عيشه بالضم رفاغة اتسع؛ الرّفْد، بالكسر: العطاء والصلة. والرَّفْد، بالفتح المصدر. رَفَدَه يَرْفِدُه رَفْداً: أعطاه، ورَفَدَه وأَرْفَده: أعانه، والاسم منهما الرّفد. و ترافدوا أعان بعضهم بعضاً. والمَرْفَدُ والمُرْفَدُ: المعونة.

9. حسابگر اعمال

وَ أَحاطَ بِكُمُ الإِحْصَاءَ (1) شما را در محدوده شماره گری اعمال قرار داد.

نکته

این طور نیست که خدایی که آن همه نعمت را عطا فرموده حسابش از دست او در رفته باشد او امار و ارقام همه نعمت ها را دارد و علم او بر همه چیز احاطه دارد.

مشابه

لا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلا أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حَاضِراً وَ لَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً (2)هیچ [کار] کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته جز این که همه را به حساب آورده است و آن چه را انجام داده اند حاضر یابند و پروردگار تو به هیچ کس ستم روا نمی دارد. وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَدا (3)و خدا به آن چه در نزد آن هاست احاطه دارد و همه چیز را به عدد شمار کرده است. لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدَّاد (4)او همه را حساب کرده و یک یک شمرده است.

10. مراقب کیفر و پاداش

وَ أَرْصَدَ لَكُمُ الْجَزاءَ (5) و جزای کردارتان را آماده نموده است.

نکته

این تعبیر نشان می دهد پاداش و کیفر الهی همچون مراقبی هوشمند، در کمین انسان ها نشسته تا هیچ یک از اعمال آن ها، از این دایره بیرون نرود. (6)


1) أَحاطَ بِكُمُ الإحصاء: ضبط و ثبت اعمال شما را محیط و غالب بر شما قرار داد؛ (اعمال) شما را تحت محاسبه دقیق قرار داد.

2) کهف، 49.

3) جن، 28

4) مريم، 94

5) اَرْصَدَ لَكُمُ: مهیا نموده است؛ آماده کرد و در انتظار شما قرار داد.

6) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص343.

مشابه

وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَرَسُوله (1)تا برای کسانی که می خواهند با خدا و پیامبرش جنگ کنند کمین گاهی باشد.

11. گسترش دهنده نعمت ها

وَ آثَرَكُمْ بِالنِّعَمِ السَّوابِغ (2)

همان کسی که شما را با نعمت های فراوان برگزید.

مشابه

وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنیر (3)و نعمت های ظاهر و باطن خود را بر شما تمام کرده است و برخی از مردم در باره خدا بدون دانش و رهنمود و کتابی روشن، به مجادله بر می خیزند. وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهم (4)و آن ها را بر خود مقدم می دارند. تَاللَّهِ لَقَدْ أَثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا (5)به خدا سوگند که خدا تو را بر ما فضیلت داد.

12. بخشش وسیع خداوند

وَالرَّفَدِ الرَّوافِع (6) و بخشش های گسترده (برگزید)


1) توبه، 107

2) آثَرَ: برگزید. السوابغ: فراوان؛ سبغ : شئ سَابِغُ، أى كامل وافٍ؛ سَبَغَتِ النعمةُ تَسْبعُ بالضم سُبُوغاً: اتسعتُ، أَسْبَغَ اللَّه عليه النعمة، أى أتمها. وإسْبَاغُ الوضوء: إتمامه؛ سَبَغَتِ الناقة تَسْبِيغاً: ألقت ولدها وقد أشعَرَ؛ السَّابِغَةُ: الدرع الواسعة.

3) لقمان، 20.

4) حشر، 9.

5) یوسف، 91.

6) رفَدِ: عطایا؛ بخشش ها؛ از مادۀ «رفده» به معنای نصیب و بخشش و جایزه است؛ جمع رفدة و هي العطية و الصلة. الروافع واسعه ها گسترده فراوان؛ از مادۀ «رفع» به معنای گستردگی و وسعت است؛ جمع «رافغه»؛ بنابراین «الرفد الروافغ» به معنای عطایای گسترده پروردگار است.

مشابه

كُلاً نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورا (1)هر دو [دسته] اینان و آنان را از عطای پروردگارت مدد می بخشیم و عطای پروردگارت [از کسی] منع نشده است.

13. انذار با دلایل روشن

وَ أَنْذَرَكُمْ بِالْحُجَجَ الْبَوالِغ (2) با دلایل رسا و روشن، شما را بیم داده است.

نکته ها

خداوند در عین بخشش نعمت های بی حساب به انسان ها هشدار می دهد که از این نعمت ها سوءاستفاده نکنند، بلکه در طریق صلاح و سعادت و رستگاری کمک بگیرند. (3)

منظور از «حجج» پیامبران پند و اندرزهایی است که بندگان را به پیمودن راه حق، ارشاد و هدایت می نماید و اتمام حجتی بر متخلفین از فرمان پروردگار است تا روز قیامت نگویند ما از حقیقت بی خبر بودیم. (4)

14. شمارشگری خداوند

فَأَحْصاكُمْ عَدَداً همان خدایی که شما را به حساب آورده است.

مشابه

إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمَنِ عَبْداً * لَقَدْ أَحْصَاهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدَّا (5)هر که در آسمان ها و زمین است جز بنده وار به سوی [خدای] رحمان نمی آید و یقیناً آن ها را به حساب آورده و به دقت شماره کرده است.


1) اسراء، 20

2) البوالغ: حجت ها و دلایل رسا و کامل؛ جمع بالغه.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 345.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 187.

5) مریم، 93 و 94 .

15. مقرر کردن مدت عمر

وَ وَطَّفَ لَكُمْ فِي قَرَارِ خِبْرَةٍ وَ دَارِ عِبْرَةٍ (1)

خبرة: آزمایش و امتحان علم و آگاهی؛ هم به معنای مصدری آمده هم اسم مصدر و لذا «اهل خبره» به کسانی گفته می شود که آگاهی کافی نسبت به چیزی دارند و از آن جا که امتحان و آزمایش وسیله آگاهی برای «کارآیی» یک انسان، یا یک موجود است این واژه به معنای امتحان نیز به کار می رود و در خطبه بالا همین معنا منظور شده است؛ اسم من الاختبار كالعبرة من الاعتبار ؛ يقال: اختبرت فلانا و اعتبرته امتحنته قال ويكون الاعتبار بمعنى الاتعاظ.

و مدت عمر و زندگانی شما را در دار آزمایش و سرای عبرت تعیین نموده است.

نکته ها

تعبیر به «قرارِ خِبْرَة» اشاره به این است که سراسر زندگی انسان ها، دوران آزمایش آن هاست. (2)

تعبیر به «عبرت» اشاره به سرنوشت عبرت انگیز ظالمان و اقوام و افراد آلوده و گنهکار است که نشان می دهد جزای الهی منحصر به سرای قیامت نیست و بخش مهمی از آن، در این دنیا نیز دامان انسان ها را می گیرد. (3)

مشابه

إِنَّ في ذلِكَ لَعِبْرَةٌ لِمَنْ يَخْشى (4)همانا در این عذاب و عقوبت عبرتی است برای کسانی که خداترس هستند.


1) وظَّفَ: مقدر ساخت، مقرر و معین کرد؛ التعيين؛ الْوَظَائِفُ جمع الوظيفة، والْوَظِيفَةُ في كل شيء: ما يقدم كل يوم من رزق أو طعام أو علف أو شراب. و الوظيف لكل ذى أربع فوق الرسغ إلى الساق، والعدد أوظفة. مُدَداً: مدت ها؛ زمان ها؛ جمع «مده» به معنای بخشی از زمان است و گاه به معنای پایان زمان معینی آمده است و نیز به ماده ای که با آن چیزی می نویسند «مداد» گفته می شود. در واقع در تمام این معانی یک نوع کشش و امتداد دیده می شود.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص346.

3) همان

4) نازعات، 26.

16. حسابرسی بر اساس آزمایش های دنیا

أَنْتُمْ مُخْتَبَرُونَ فِيها وَ مُحاسَبُونَ عَلَيْهَا (1) شما در دنیا آزمایش می شوید و بر اساس آن مورد محاسبه قرار می گیرید.

مشابه

أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُون (2)آیا مردم گمان کردند به حال خود رها می شوند و آزمایش نخواهند شد.


1) مُخْتَبَر: آزمایش شده

2) عنکبوت، 2

فَإِنَّ الدُّنْيَا رَنِقٌ مَشْرَبُهَا رَدِعٌ مَشْرَعُهَا يُونِقُ مَنْظُرُهَا وَيُوبِقُ مَخْبَرُهَا غُرُورٌ حَائِلٌ وَ ضَوْءُ آفِلٌ وَ ظِلُّ زَائِلٌ وَسِنَادٌ مَائِلٌ حَتَّى إِذَا أَنِسَ نَافِرُهَا وَ اطْمَأَنَّ نَاكِرُهَا قَمَصَتْ بِأَرْجُلِهَا وَ قَنَصَتْ بِأَحْبُلِهَا وَ أَقْصَدَتْ بأَسْهُمِهَا وَ أَعْلَقَتِ الْمَرْءَ أَوْهَاقَ الْمَنِيَّةِ قَائِدَةً لَهُ إِلَى ضَنْكِ الْمَضْجَعِ وَ وَحْشَةِ الْمَرْجِعِ وَ مُعَايَنَةِ الْمَحَلِّ وَ ثَوَابِ الْعَمَلِ. وَكَذَلِكَ الْخَلَفُ بِعَقْبِ السَّلَفَ لَا تُقْلِعُ الْمَنِيَّةُ اخْتِرَاماً وَ لَا يَرْعَوِي الْبَاقُونَ اجْتِرَاماً يَحْتَذُونَ مِثَالًا وَيَمْضُونَ أَرْسَالًا إِلَى غَايَةِ الِانْتِهَاءِ وَصَيُّورِ الْفَنَاءِ.

17. اوصاف دنیا

17. 1. همچون آبی گل آلود

فَإِنَّ الدُّنْيا رَنِقٌ مَشْرَبُها رَدِةٌ مَشْرَعُهَا (1)

مَشرَع: محل و راه ورود به آب؛ محل برداشتن آب از چشمه یا رودخانه؛ از مادۀ «شَرَعَ، يشرَعُ»: داخل آب شد. الشريعه جمع آن شرایع به معنای آبشخور، جایی از رودخانه که از آن جا آب می خورند مشرع: محل و راه ورود به آب.

دنیا آبشخورش تیره و ورودی به این آبگاه، پر گل ولای است.

نکته ها

«رنق» کنایه از آلودگی و آمیخته بودن خوشی های دنیا به مصیبت، حزن و اندوه و عوارض و بیماری است. (2)

معمولاً سطح بسیاری از رودخانه های بزرگ که انسان ها از آب آن استفاده می کنند از زمین های مجاور پایین تر است به گونه ای که هرگز نمی توان در کنار آن رفت و از آب آن استفاده کرد، لذا بخشی از ساحل رودخانه را کنده و پایین می برند و با یک شیب مناسب


1) رَنقٌ: تیره کدر؛ صفت مشبهه از مادۀ «رنق» به معنای کدر شدن است. بنابراین «رَيْقٌ مَشْرَبُها» اشاره به کدر بودن آبشخور دنیا است. ولی رونق» به معنای زیبایی و طراوت و آب و رنگ جالب، آمده است و این به خاطر آن است که گاهی در لغت عرب ماده واحد، در دو معنای متضاد به کار می رود؛ الماء من باب فرح و نصر رنقا و رنقا و رنوقا کدر فهو رنق و رنق و رنق کعدل و کتف و جبل و مكان. ردغٌ: لغزنده؛ گل و لای باتلاق؛ از مادۀ «ردغ» به معنای پر گل و لای است و در تشبیهی که در خطبه بالا آمده، دنیا را به منزله نهر بزرگی می شمارد که مسیر آن به سوی آب، پر گل و لای است؛ ککتف کثير الوحل؛ الرَّدَغَةُ، بالتحريك: الماء و الطين، والوحل الشديد؛ و كذلك الرَّدْغَةُ بالتسكين؛ والجمع رَدْغَ وَرِدَاغ.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص190.

راه وصول به آب را آسان می سازند عرب این راه را «شریعه» یا «مشرع» می نامد و آن جا که به آب منتهی می شود «مشرب» نامیده می شود. (1)

«ردغٌ» به معنای وجود سرگین بسیار است و در این جا اشاره به وجود سختی ها و گرفتاری های این دنیا دارد. (2)

مشابه

وَ يَشْرَبُونَ الرَّنْقَ (3)آب تیره ناگوار بنوشند. تشبیه

مشَّبَه: مواهب دنیا

مشَّبَه به: آب

وجه شَبَه: مواهب دنیا را به آب تشبیه می کند نقطه وصول به آب جایی است که آب را گل آلود می کند. به همین دلیل این آب، از دور تشنگان را به سوی خود دعوت می کند اما هنگامی که به سوی آن گام بر می دارند به مشکلاتی گرفتار می شوند و هرگز به آب گوارا نیز دست نمی.یابند مواهب دنیا اعم از مال و مقام و تجملات همین گونه است، زیرا برای وصول به دنیا انسان باید از بسیاری از فضایل اخلاقی چشم بپوشد و تن به آلودگی بدهد که هرکدام باتلاقی است در راه رسیدن به مواهب دنیا.

17. 2. ظاهری فریبنده

(يُونِقُ مَنْظَرُها﴾ (4)

(دنیا) چشم اندازش فریبنده است.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص351.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 144.

3) نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص262.

4) يُونِقُ: زیبا جلوه می کند شگفت انگیز و جالب است؛ از ماده «انق» به معنای دوست داشتن چیزی و اعجاب نسبت به آن است. بنابراین یونق منظرها اشاره به منظره جالب و اعجاب انگیز است؛ مضارع باب الافعال يقال آنقنى الشيء أعجبني و المجرّد أنق كفرح يقال انق الشيء انقا أى راق حسنه و أعجب.

17. 3. باطنی خطرناک و مهلک

وَ يُوبِقُ مَخْبَرُها (1)(دنیا) باطن آن کُشنده است.

نکته

دنیا خوش منظره است و منظره آن اعجاب انگیز اما بوته امتحان آن هلاکت آور است و انسان در بوته امتحان آن به هلاکت می رسد.

مشابه

فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْيَا مَثَلُ الْحَيَّةِ لَيّنْ مَسُّهَا قَاتِلُ سَمُّهَا (2)دنیا همچون مار است، چون به آن دست بگذاری نرم، ولی زهرش کشنده است.

17. 4. فریبندگی دنیا

غُرُورٌ حائِلٌ (3) (دنیا) فریبنده ای زودگذر است.

نکته

منظور از «غرور» این است که دنیا از بس متغیر و رنگ به رنگ می شود، گویا حقیقت و ماهیتش فریب و نیرنگ شده است. (4)


1) يُوبقُ: هلاک می کند؛ از ماده «وَ بوق» به معنای هلاکت است و «موبق» به معنای مهلک می باشد؛ من باب الافعال أيضا و المجرّد و بق من باب وعد و وجل وورث يقال وبق الرّجل ويبق و یوبق و بوقا هلک. مَخْبَرُ: آزمایشگاه کالمنظر مصدر او اسم مكان.

2) نهج البلاغه، نامه 68.

3) غُرُورٌ: فریبندگی؛ غَرور به معنای شخص فریبکار است و شیطان را غرور گفته اند؛ بالفتح من غرته الدنيا غرورا من باب قعد خدعته بزينتها فهى غرور مثل رسول اسم فاعل مبالغة حائِل زودگذر؛ متحول و متغیر، دگرگون شونده؛ متلون و رنگارنگ؛ از مادۀ «حول» به معنای دگرگونی است و اطلاق واژه حول بر سال به خاطر دگرگون شدن آن است؛ بنابراین حائل» به معنای دگرگون شونده یا به تعبیر دیگر زودگذر است؛ المتغيّر اللون؛ لحائل: كل شيء يتحرك من مكانه؛ او يتحول من موضع الى موضع و من حال الى حال.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص191.

17. 5. درخشش دنیا

وَ ضَوْء آفِلٌ (1) (دنیا) نوری غروب کننده است.

تشبیه

مشَّبَه: دنیا

مشَّبَه به: نور غروب کننده

وجه شَبَه: دنیا به نوری غروب کننده می ماند که برای اندک زمانی می توان از آن سود برد همچنان که نوری که غروب کننده است ناپایدار است و زوال می پذیرد دنیا نیز بقا و ثباتی ندارد و از دست انسان می رود و زائل می شود.

17. 6. سایه ای آرام بخش

وَ ظِل زائل (دنیا) سایه ای است زوال پذیر

17. 7. تکیه گاهی نا استوار

وَ سِنادٌ مائلٌ (2) (دنیا) تکیه گاهی نا استوار است.

تشبیه

مشَّبَه: دنیا

مشَّبَه به: تکیه گاهی نا استوار

وجه شَبَه: هیچ یک از دنیا و تکیه گاه نا استوار قابل اعتماد و تکیه کردن نیستند.


1) آفلٌ: غروب کننده؛ نابود شدنی؛ از ماده «افول» به معنای پنهان شدن است و از آن جا که غروب ماه و خورشید و ستارگان همراه پنهان شدن آن ها است «افول» به معنای غروب به کار می رود؛ افولا من باب ضرب و نصر و علم غاب.

2) سنادٌ مائلٌ: تکیه گاهی است کج شدنی؛ ستون پایه چیزی که به آن تکیه می شود؛ از ماده «سند» به معنای تکیه گاه و ستون است و از آن جا که دنیا تکیه گاه و ستونی است کج و غیر قابل اعتماد در خطبه بالا با تعبیر «سناد مائل» از آن یاد شده است؛ السند بفتحتين ما استندت إليه من حايط و نحوه.

17. 8. دل بستگی منکران به دنیا

مشَّبَهحَتَّى إِذا أَنِسَ نافِرُها وَ اطْمَأَنَّ ناكِرُها (1)

ناکر: انکار کننده؛ اسم فاعل از ماده نگر؛ کسی که از چیزی ناراحت و زده می شود؛ نکر فاعل من نكر الأمر من باب فرح أى انكره.

تا کسی که از آن گریزان است به آن انس گیرد و کسی که انکارش کرده به آن مطمئن گردد.

17. 9. دنیا همچون اسب چموش

قَمَصَتْ بِأَرْجُلِها (2) چونان اسب چموش پاها را بلند کرده

تشبیه

مشَّبَه: دنیا

مشَّبَهٌ به: اسب چموش

وجه شَبَه: امام علیه السلام دنیا را به مرکبی تشبیه می کند که ظاهراً راهوار است اما چیزی نمی گذرد که سرکش می شود و سوار خود را به زمین می افکند.

17. 10. شکارگری دنیا

«وَ قَنَصَتْ بِأَحْبُلِها» (3)

اخبل: طناب ها؛ جمع «حبل» به معنای طناب است.

و او را به دام هایش صید کند.


1) آنسَ: انس گیرد. انس: الفت. «آنَسَ، يُؤْنِسُ، إيناساًهُ»: او را مأنوس کرد، او را سرگرم کرد؛ به انسا من باب علم و فی لغة من باب ضرب و الانس بالضمّ اسم منه و استأنست به و تأنست به إذا سكن القلب و لم ينفر و رجل. نافِرُ متنفر؛ از ریشۀ نَفَرَ از آن روی گردان شد نافرة مونث نافر به معنای زنی که از چیز ننگ داشته و بدش بیاید.

2) قَمَصَتْ بِاَرْجُلِها: دست های خود را بلند می کند و روی پاهای خود می ایستد که سوار خود را به زمین بزند؛ از مادهٔ «قمص» در اصل به معنای بلند کردن هر دو دست و فرود آوردن آن ها است و هنگامی که اسب روی دو پای خود تکیه کرده، دست ها را بلند می کند و بر می خیزد و سپس به روی زمین بر می گردد این واژه گاهی نیز به عنوان کنایه برای ذلت بعد از عزت به کار می رود؛ الفرس و غيره عند الركوب قمصا من باب ضرب و قتل و هو أن يرفع يديه معا و يضعهما معا.

3) قَنَصَتُ: شکار می کند؛ از مادهٔ «قنص» به معنای صید کردن است و «قانص» به معنای صیاد آمده است؛ یقنصه صاده فهو قانص و قنيص و قناص

تشبیه

مشَّبَه: دنیا

مشَّبَهٌ به: صیادی که دام های خود را گسترده

وجه شَبَه: امام علیه السلام دنیا را به صیادی تشبیه می کند که دام های خود را گسترده و دانه های جالبی در آن پاشیده هنگامی که صید به آن نزدیک می شود، چنان آن را گرفتار می کند که راه فرار ندارد.

تشبیه

مشَّبَه: دنیا

مشَّبَهٌ به: صیادی که در کمینگاه است

وجه شَبَه: دنیا را به صیادی تشبیه می کند که در کمینگاهی است، ناگهان از آن جا بیرون می آید و تیرهای خود را یکی بعد از دیگری به سوی انسان پرتاب می کند.

17. 11. زدن تیر مرگ

وَ أَقْصَدَتْ بِأَسْهُمِها (1)

و به تیرهایش [که در کمان نهاده] او را هلاک سازد.

17. 12. مرگ فرجام دنیا

وَ أَعْلَقَتِ الْمَرْءَ أَوْهَاقَ الْمَنِيَّةِ (2)

و دنیا ریسمان مرگ را بر گلوی او می افکند.


1) اَقْصَدَتْ: به هدف می زند؛ السهم أصاب فقتل مكانه و فلانا طعنه فلم يخطئه. اَسْهُم: تيرها؛ جمع سهم به معنای تیر است که جمع دیگرش «سهام» می باشد.

2) اَعْلَقَتِ الْمَرْءَ: به گردن شخص میاندازد؛ أعلقت: آویخت و بست أَوْهاقَ الْمَنِيَّةِ: طناب های مرگ؛ دامها و تله ها کمندها؛ کمند که برای گرفتن حیوان فراری یا انسان به گردن او انداخته می شود؛ جمع «وهق» به معنای طنابی است که بر گردن شخص یا حیوانی می افکنند؛ جمع و هق محرّكة و يسكن و هو الحبل يرمى في عنق الشخص يؤخذ به ويوثق وأصله للدواب ويقال في طرفه النشوطة، و هي بالضم ربطة دون العقدة إذا مدّت بأحد طرفيها انفتحت.

17. 13. وحشتناکی قبر

قائِدَةً لَهُ إِلَى ضَنْكِ الْمَضْجَعِ (1) کشان کشان به سوی گوری تنگ و جایگاهی وحشتناک می برند.

17. 14. مشاهده کردن نتیجه اعمال در قبر

وَ وَحْشَةِ الْمَرْجِعِ وَ مُعايَنَةِ الْمَحَلِّ، وَ ثَوابِ الْعَمَل (2) جایی که محل خویش را در بهشت و دوزخ می بیند و پاداش اعمال خود را مشاهده می کند.

17. 15. برخورد دنیا با آیندگان و گذشتگان

وَ كَذلِكَ الْخَلَفُ يَعْقُبُ السَّلَفَ (3)

سَلَفَ: گذشتگان، پیشینیان

همین است برخورد دنیا با آیندگانی که جانشین گذشتگان اند.

نکته

به این معنا که این جنگ و دعواهایی که گذشتگان بر سر مال و مقام دنیا داشتند، منحصر به آن ها نبود بلکه این نسل بعدی هم از آن ها متابعت کرده و اینها هم بر همان رویه هستند.


1) ضَنْكِ الْمَضْجَع: خوابگاه تنگ یعنی قبر؛ «ضنک» به معنای تنگ و «مضجع» به معنای جایی است که انسان پهلویش را بر آن می نهد و در این جا اشاره به قبر است بسكون النون الضيق.

2) مرجع: قبر؛ كمنزل مصدر من رجع رجوعا كالمرجعة و هما شاذان لأنّ المصادر من فعل يفعل بالفتح و کذلک الخلف بعقب السلف.

3) الْخَلَفُ: از پس آینده؛ کسی که بعد از دیگری بیاید. يَعْقُبُ به دنبال؛ بعد از بكسر القاف و بسكونها للتخفيف يقال جائني عقبه و أصل الكلمة جاء زيد يطأ عقب عمرو، و المعنى كلما رفع عمرو قدما وضع زيد قدمه مكانها ، ثم كثر حتى قيل جاء عقبه.

18. مرگ و زندگی

ا لا تقلعُ الْمَنِيَّةُ الحتراماً وَلا يَرْعَوى الباقونَ اجْتِراماً (1)

لایرعوی: خودداری نمی کنند؛ دست برنمی دارد، شرم نمی کند؛ از ماده «رعو» به معنای بازگشت از جهل به سوی علم و اصلاح نمودن خویش است و جمله بالا «لايَرْعَوِی الْباقُونَ اجْتِراماً» اشاره به این است که «دیگران درس عبرت نمی گیرند و از گناهان بازگشت نمی کنند و به اصلاح خویش نمی پردازند.»؛ عن القبیح ارتدع؛ و الاسم رعيا بالضم؛ و الرعوى بالفتح و يرعوى عنه يكف و منه: شر الناس من يقرأ كتاب الله لا يرعوى الى شيء منه: اى: لا ينكفى و لا ينزجر.

اختراماً: مرتکب جرم شدن؛ از ماده «جرم» به معنای گناه کردن است؛ اکتساب الجرم و الذنب؛ جرم الجرم الذنب؛ والجريمه مثله.

مرگ از نابود کردنشان باز نمی ایستد و ماندگان از آلودگی دست برنمی دارند.

نکته

تعبیر به «اخْتِرام» با توجه به این که ریشه این لغت به معنای بریدن و قطع کردن و شکاف دادن است اشاره به این نکته دارد که یکی از مشکلات زندگی دنیا این است که کمتر کسی به مرگ طبیعی از دنیا می رود بلکه غالباً عوامل گوناگونی چه از درون و چه از برون، چه روانی و چه جسمانی چه حوادث فردی و چه اجتماعی باعث مرگ انسان می شود. (2)

«وَلايَرْعَوى الْباقُونَ اجْتِراماً»: یعنی از جنایتی که گذشتگان داشتند این بعدی ها دست بر نمی دارند به هر حال نه بعدی ها از جنایتی که قبلی ها داشتند دست بر می دارند و نه مرگ دست از آدم کشی بر می دارد.


1) لا تقلع: دست بر نمی دارد؛ ادامه می دهد؛ قلعا من باب منع انتزعه من اصله و الاقلاع عن الأمر الكفّ عنه اختراماً: نابود کردن؛ ریشه کن کردن؛ از ماده «خرم» به معنای پاره کردن و شکافتن است و در این جا اشاره به حوادثی است که رشته عمر انسان را پاره می کند و نهال وجود انسان را ریشه کن می سازد؛ المنيّة أخذته و القوم استأصلتهم و اقتطعتهم.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص356.

19. قرار گرفتن در مسیر فنا

يَحْتَذُونَ مِثالاً وَ يَمْضُونَ أَرْسالاً إلى غايَةِ الاِنْتِهَاءِ، وَصَيُّورِ الْفَناءِ (1)

يَمْضُونَ: می گذرند؛ از ریشه مضی یمضی به معنای آن کار را ادامه داد و دنبال کرد ماضی: سپری شده، تمام شده. از سال دسته دسته؛ جمع «رُسُل» به معنای گله حیوان است و در جمله بالا اشاره به این است که گروهی بدون فکر و مطالعه و اندیشه چشم و گوش بسته به دنبال دیگران حرکت می کنند جمع رسل بفتحتين مثل سبب و أسباب و هو القطيع من الابل و شبه به النّاس فقيل جاءوا أرسالا أى متتابع.

صیُّور: بازگشت؛ پایان کار سرانجام از ماده «صیر» به معنای انتقال از حالتی به حالت دیگری است و لذا «صیور» به عاقبت و پایان و مسیر هر کار اطلاق می شود (این واژه صیغه مبالغ است). /الأمر بالكسر ويفتح مسيره و عاقبته كالصيور و الصيورة.

همچون آنان عمل می کنند و همانندشان گام بر می دارند تا به پایان جهان برسند و در مسیر فنا قرار گیرند.

نکته

مقصود این است که این آدم ها به دست مرگ گرفتارند و ماند گله های کوچک گوسفند که به تدریج به کشتارگاه می روند و می آیند و یک راهی را طی می کنند و این جریان همین طور ادامه دارد تا دنیا تمام شود.

«وَ يَمْضُونَ أَرْسالاً»: مقصود این است که این آدم ها به دست مرگ گرفتارند و مانند گله های کوچک گوسفند که به تدریج به کشتارگاه می روند این ها هم از این دنیا خارج می شوند.


1) يَحْتَذُونَ: پیروی می کنند هم شکل و مثل می کنند؛ از ماده حذو به معنای انجام دادن کار مشابه است. به همین دلیل به معنای اقتدا کردن در کارها آمده است و در این جا اشاره به این است که باقی ماندگان، همچون پیشینیان به اعمال زشت خویش ادامه می دهند.»؛ به إذا اقتدیت به فی اموره و اصله من حذوت النّعل بالنعل قدرتها بها و قطعتها على مثال ها و قدرها و تشبیه. مثال: الگو.

حَتَّى إِذَا تَصَرَّمَتِ الْأُمُورُ وَ تَقَضَّتِ الدُّهُورُ وَ أَزِفَ النُّشُورُ أَخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرَائِحِ الْقُبُورِ وَ أَوْكَارِ الطُّيُورِ وَ أَوْجِرَةِ السَّبَاعِ وَ مَطَارِحِ الْمَهَالِكِ سِرَاعاً إِلَى أَمْرِهِ مُهْطِعِينَ إِلَى مَعَادِهِ رَعِيلًا صُمُوتاً قِيَاماً صُفُوفاً يَنْفَذُهُمُ الْبَصَرُ وَيُسْمِعُهُمُ الدَّاعِى عَلَيْهِمْ لَبُوسُ الِاسْتِكَانَةِ وَضَرَعُ الاسْتِسْلَامِ وَ الذِّلَّةِ قَدْ ضَلَّتِ الْحِيَلُ وَ انْقَطَعَ الْأَمَلُ وَ هَوَتِ الْأَفْئِدَةُ كَاظِمَةً وَ خَشَعَتِ الْأَصْوَاتُ مُهَيْنِمَةً وَ أَلْجَمَ الْعَرَقُ وَعَظُمَ الشَّفَقُ وَ أُرْعِدَتِ الْأَسْمَاعُ لِزَبْرَةِ الدَّاعِى إِلَى فَصْلِ الْخِطَابِ وَ مُقَايَضَةِ الْجَزَاءِ وَ نَكَالِ الْعِقَابِ وَ نَوَالِ الثَّوَابِ.

20. رستاخیز صحنه ای هولناک

20. 1. فنای همه چیز

حَتَّى إِذَا تَصَرَّمَتِ الْأُمُورُ (1) تا آن جا که رشته امور گسیخته شود.

20. 2. گذشت زمان

وَ تَقَضَّتِ الدُّهُورُ (2) و زمان ها بگذرد.

20. 3. نزدیکی رستاخیز

وَ أَزِفَ النُّشْورُ (3) و رستاخیز نزدیک می گردد.


1) تَصَرَّمَتِ: به آخر رسید؛ برچیده شد؛ از ریشه «صَرَّمَ» به معنای دلیر و قاطع. صارم: جمع آن صوارم به معنای دلاور شجاع؛ «تصرَمَ الرجل»: آن مرد با سختی خود را مقاوم و صبور گردانید صریم کار قطعی و جزئی؛ النخل قطعته و انصرم الليل و تصرّم ذهب.

2) تقضّت: سپری شد؛ پایان یافت؛ از ریشهٔ «قضی یقضی» کارش را انجام داد تقضی آن چیز سپری و تمام شد؛ تقضت الدهور روزگارها سپری شد؛ الشيء يقضه قطعه.

3) أَزِفَ: نزدیک شد؛ از مادۀ ازف» به معنای نزدیک شدن است؛ ازف النشور قیامت نزدیک شد؛ شخوص فلان يأزف أزفا من باب تعب قرب و دنا و منه قوله: أزفت الآزفة، أى قربت القيامة و دنت، سميت بذلك لأنّ كلّ ما هو آت قريب.

مشابه

اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ وَهُمْ فى غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ﴾ (1)حساب مردم به آن ها نزدیک شده اما آن ها در غفلت اند و روی گردانند.

فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذلِکَ النُّشُورُ (2)به وسیلهٔ آن زمین را بعد از مردنش زنده می کنیم همچنین روز رستاخیز همین گونه است.

20. 4. شروع رستاخیز موجودات از درون قبرها

اخْرَجَهُمْ مِنْ ضَرائِحِ الْقُبُورِ وَ أَوْكارِ الطُّيُورِ، وَ أَوْجِرَةِ السَّباعِ، وَ مَطارِحِ الْمَهَالِكِ (3)

اوجرة: چاله های حیوانات؛ جمع «وجار» به معنای حفره هایی است که بر اثر سیل، در دره ها پیدا می شود و به لانه درندگان نیز اطلاق می گردد؛ السّباع جمع و جار بالكسر و هو جحرها الذى تأوى إليه.

السباع: درنده ها.

مطارح: جاهایی که چیزی انداخته می شود؛ پرتگاه ها؛ جمع مطرح» به معنای محلی است که چیزی در آن می افکند.

خداوند همه را از میان گورها و آشیانه پرندگان و لانه درندگان و پرتگاه های هلاک به درآورد.

نکته ها

اشاره به گرد آمدن اجزای پراکنده انسان ها برای حضور در معاد دارد و روشن می سازد که همگان چه آن ها که در قبرشان قرار داشته باشند و یا آن ها که خوراک پرندگان و درندگان شده باشند و یا آن ها که در صحنه های پیکار به هلاکت رسیده و مفقودالاثر باشند، اجزای پراکنده بدنشان ترکیب شده و در صحرای محشر حاضر می شوند. (4)

منظور از اوکار و اوجار شکم های پرندگان و حیوانات درنده است. (5)

«مطارح المهالک» اشاره به غرق شدن در دریاها یا سوختن با آتش یا کشته شدن در


1) انبیاء، 1.

2) فاطر، 9.

3) ضرائح: شکاف میان قبرها قسمت وسط قبرها؛ لحدهایی که در دیواره قبر کنده می شود و مرده در آن گذاشته می شود؛ جمع ضریح به معنای ،قبر یا شکافی است که در وسط قبر داده می شود؛ الشق في وسط القبر في جانب فعيل بمعنى مفعول. اوکار: آشیانه ها؛ جمع (وکر» به معنای لانه پرندگان است.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص197.

5) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص146.

میدان جنگ و مانند آن دارد. (1)

مشابه

أَ فَلا يَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ مَا فِی الْقُبُورِ (2)آیا نمی داند روزی که تمام آن چه در قبرها است زنده می شود.

20. 5. مراحل تشکیل دادگاه الهی

20. 5. 1. حرکت سریع به سوی پروردگار

سراعاً إِلى أَمْرِهِ مُهْطِعِينَ إِلَى مَعادِهِ (3) با شتاب به سوی فرمان [و دادگاه] پروردگار حرکت می کنند.

نکته

منظور از «امره» حکمی است که با قضای الهی صادر می شود و همگان به سوی پروردگارشان رجوع می کنند کلمه «سراع» اشاره به نزدیکی وصول آنان به خداوند دارد و این که جان با جدا شدن از بدن با شتاب به سوی پروردگار حرکت می کند. (4)

مشابه

يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً ذلِكَ حَشْرُ عَلَيْنا يَسير (5)روزی که زمین به سرعت از [اجساد] آنان جدا و شکافته می شود؛ این حشری است که بر ما آسان خواهد بود.

20. 5. 2. ایستادن در صف

رعيلاً صُمُوتاً، قِياماً صُفُوفاً (6)

قياماً صُفُوفاً: در حال قیام و در صف ایستاده.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص146.

2) عاديات، 9.

3) مُهْطِعِینَ: شتاب کنندگان با ترس و اضطراب؛ از ماده «هَطَع» به معنای روی آوردن سریع توأم با ترس است؛ يهطع من باب منع أسرع مقبلا و أهطع فى عدوه أسرع و منه قوله تعالى: مهطعين إلى الدّاع أى مسرعين إليه في خوف.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 200.

5) ق، 44.

6) رعیلاً: یک دسته جمع شده از اسبان؛ در این جا منظور مردم هستند؛ القطعة من الخيل و الجماعة من الناس. صُمُوتاً: ساکت؛ از ماده صمت به معنای ساکت؛ جمع صامت كالصمت و الصمات مصدر بمعنى السكوت من صمت يصمت من باب قتل.

به صورت دسته هایی خاموش، صف به صف ایستاده.

مشابه

وَ عُرِضُوا عَلَى رَبِّكَ صَفًّا (1)و ایشان به صف بر پروردگارت عرضه می شوند.

20. 5. 3. دیده شدن به وسیله چشم

يَنْقُذُهُمُ البَصَرُ (2) به گونه ای که چشم به خوبی آن ها را می بیند.

نکته

جمله «يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ ...» اشاره به این است که جمعیت آن ها با آن که بسیار عظیم است، به گونه ای در عرصه محشر می ایستند که همه نمایان اند و صدا به گوش همه می رسد. (3)

20. 5. 4. شنیدن صدای پروردگار

وَيُسْمِعُهُمُ الدَّاعى (4)

و صدای دعوت کننده [الهی] به آن ها می رسد.

نکته

داعی یعنی حکمی که خداوند بر بازگشت مردمان به محشر صادر می کند. «اسماع» عمومی بودن حکم را نسبت به تمام انسان ها بیان می کند، بدین معنی که هیچ کس قادر نیست از این حکم عمومی که نسبت به حضور در محشر صادر می شود، خارج شود. (5)


1) کهف، 48

2) يَنْفُذُهُمُ الْبَصَرُ: به گونه ای جمع و انباشته شده اند که چشم همه آن ها را یک جا می بیند.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص363.

4) يُسْمِعُ: می شنواند. الداعی: صدازننده

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص363.

20. 6. ترسیمی از وضع خلایق در محشر

20. 6. 1. ذلت و خواری

عَلَيْهِمْ لَبُوسُ الاِسْتِكانَةِ وَ ضَرَعُ الاِسْتِسْلَامِ وَ الذَّلَّةِ (1)

ضَرع: ذلت و خواری؛ ضعف و خضوع؛ له يضرع من باب منع ضراعة ذلّ و خضع و ضرع ضرعا من باب تعب لغة و ضرع ضرعا و زان شرف ضعف، و تضرع إلى الله ابتهل.

لباس خاکساری و ذلت، تسلیم و خواری بر آنان پوشانده می شود.

نکته

این عبارت اشاره به چگونگی وضعی است که مردگان با ذلت و خواری و نهایت ترس و نیازمندی هنگام خروج از قبرها دارند. (2)

وقتی انسان تسلیم شود در برابر طرف احساس ضعف و ذلت می کند. مقصود حضرت این است که مردم در آن روز بر اثر تسلیم شدن در برابر امر حق احساس ضعف و ذلت می کنند.

تشبیه

مشَّبَه: حالت رام بودن مردم در روز قیامت

مشَّبَه به: لباس

وجه شَبَه: امام حالت رام بودن مردم در روز قیامت را که آنان را در برگرفته به لباس تشبیه فرموده و می فرماید در قیامت لباس و پوشش استکانت بر مردم احاطه کرده است.

20. 6. 2. کارساز نبودن چاره

قَدْ ضَلَّتِ الْحِيَلُ (3) [روزی است که] چاره سازی در آن کارساز نیست.


1) لَبُوسُ: پوشاک، لباس بفتح اللام ما يلبس قال تعالى: وعلمناه صنعة لبوس، يعنى الدّرع. الاِسْتِكانَةِ: بیچارگی؛ زمین گیر شدن؛ باب استفعال از سَكَنَ؛ الخضوع.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص201.

3) ضَلَّتِ الْحِیلُ: چاره ها ناکارآمد شد

نکته

مقصود این است که در آن روز حیله ها کاربردی ندارند. در این دنیا می شود با حیله و نیرنگ به جایی رسید و یا از زیر مجازات فرار کرد پس کاربرد نیرنگ در این دنیا زیاد است ولی در آخرت سودی ندارد.

20. 6. 3. قطع شدن آرزوها

وَ انْقَطَعَ الأَمَلُ (1)

هَوَتِ: سقوط کرد و از کار افتاد

کاظم: فرو برنده خشم غم زده؛ از مادۀ كَظَمَ الكاظم خاموش ساکت الکَظیم اندوهگین؛ یکظم کظما من باب ضرب و سکت و رجل كظيم و مكظوم مكروب.

آرزو قطع شده است.

20. 6. 4. از کار افتادن دل ها

وَ هَوَتِ الْأَفْئِدَةُ كَاظَمَةٌ دل ها از ترس تهی و خاموش شده است.

نکته

نفوس انسان ها در قیامت در نهایت خواری و بیچارگی قرار دارند و به جز رضا و بخشش خداوند به چیزی امیدوار نیستند. (2)

«كاظمةً»: حال است و به معنای سکوتی است که از روی غصه باشد. این هم از صفات روز قیامت است.

20. 6. 5. مخفی شدن صداها

وَ خَشَعَتِ الاَصْواتُ مُهَيْنِمَةً (3) صداها آهسته و مخفی گشته است.


1) انقطع: بریده شد. الأمل: آرزو

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 202.

3) مُهَيْنِمَةً: آهسته. اسم فاعل «هینمه» به معنای صدای خیلی مخفی است و در این عبارت حال است. برای اصوات؛ الصوت الخفي.

مشابه

يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لَا عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمَنِ فَلا تَسْمَعُ إِلا هَمْساً. (1)آن روز، داعی را که هیچ انحرافی در او نیست پیروی می کنند و صداها در مقابل [خدای] رحمان خاشع می گردد و جز صدایی آهسته نمی شنوی.

20. 6. 6. نهایت گرفتاری

وَالْجَمَ الْعَرَقُ. (2) عرق تا دهان رسیده است.

نکته

وحشت و اضطراب از یک سو گرمای محشر از سوی دیگر، فشردگی جمعیت خستگی مفرط از سوی سوم باعث می شود که آب بدن ها به عرق تبدیل شود و از تمام پیکرشان جاری گردد. عرق از سر و صورتشان جاری و اطراف دهان را احاطه کرده است، به گونه ای که اگر لب بگشایند دهان پر از عرق خواهد شد. (3)

20. 6. 7. عظمت ترس از گناه

وَعَظُمَ الشَّفَقُ (4) و ترس از گناه، عظیم شده است.

20. 7. دعوت به حسابرسی اعمال در قیامت

20. 7. 1. مجازات یا کیفر الهی

وَ أُرْعِدَتِ الأَسْمَاعُ لِزَبْرَةِ الدّاعى إِلى فَصْلِ الْخِطَابِ، وَ مُقايَضَةِ الْجَزاءِ، وَ نَكَالِ الْعِقَابِ وَ نَوالِ الثَّواب (5)

زبرة: نهیب و فریاد صدای شدید توأم با آمریت است؛ من زبره زبرا من باب ضرب زجره و نهره.

فضل الخطاب: حکم و قضاوت فیصله دهنده؛ جدا کردن حق از باطل.

مُقايَضَةِ الجزاء: دادن جزای کارها؛ معاوضه؛ رد و بدل کردن؛ از ماده «قیض» به معنای مبادله کردن چیزی، با چیزی است و از آن جا که جزای اعمال در برابر عمل انسان ها قرار می گیرد در عبارت بالا تعبیر به «مقایضه» شده است؛ به بالياء المثناة التحتانية عارضته عرضا بعرض.

نكال: العقاب تلخی عذاب؛ مجازات و عقوبت و نوال به معنای نعمت است؛ به تنکیلا صنع به صنعا يحذر غيره، و النكال اسم منه أو هو العقوبة.

نوال الثواب: شیرینی پاداش بخشش و عطا؛ العطا.

گوش ها از صدای رعد آسای دعوت کننده به سوی حسابرسی پروردگار به لرزه در آمده و هم باید نتیجه اعمال خود را دریابند؛ مجازات و کیفر الهی یا نعمت و ثواب را.


1) طه، 108.

2) اَلْجَمَ الْعَرَقُ: عرقِ سر و صورت، دور دهان را گرفته؛ بلغ الفم فصار کاللجام.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص364.

4) الشفق: خوف، ترس، در اصل به معنای آمیخته شدن نور روز با تاریکی شب است به همین سبب در مورد توجه آمیخته با ترس نسبت به چیزی اطلاق می شود و گاه نیز صرفا به معنای ترس می آید؛ الخوف.

5) ازعِدَتِ: به لرزش درآمده؛ از ریشهٔ «رَعَدَ، يرعُدُ -ارعد»: دچار رعدزدگی شد. ارتَعدَ: لرزان و جنبان شد. الأَسْماعُ: گوش ها؛ از ریشهٔ «سَمَعَ» به معنای «شنید».

نکته ها

مقصود از «فصل الخطاب» حتمی شدن حکم خداوند علیه آن ها پس از ورود به محشر است که به حساب مال و منالشان رسیدگی شود و حقوقی که از حق الناس بر گردنشان باشد وصول گردد. (1)

فصل الخطاب» از باب اضافه صفت به موصوف است و مقصود از آن خطاب و ندایی است که فاصل و جداکننده حق از باطل است.

منظور از «مقايضة الجزاء» معاوضه ای است که انجام می گیرد، اخلاق و رفتار پست و زشت را کیفر، و اخلاق نیک و حق را پاداش می دهند ارزش کار هرکسی را به اندازهٔ استعداد و پذیرشش به حساب آورده ادا می کنند. (2)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص203.

2) همان.

عِبَادٌ مَخْلُوقُونَ اقْتِدَاراً وَ مَرْبُوبُونَ اقْتِسَاراً وَ مَقْبُوضُونَ احْتِضَاراً وَ امُضَمَّنُونَ مُضَمَّنُونَ أَجْدَاثاً وَ كَائِنُونَ رُفَاتاً وَ مَبْعُوثُونَ أَفْرَاداً وَ مَدِينُونَ جَزَاءً وَ مُمَيَّزُونَ حِسَاباً قَدْ أُمْهِلُوا فِي طَلَبِ الْمَخْرَجَ وَ هُدُوا سَبِيلَ الْمَنْهَجِ وَ عُمَّرُوا مَهَلَ الْمُسْتَعْتِبِ وَ كُشِفَتْ عَنْهُمْ سُدَفُ الرِّيَبِ وَ خُلُّوا لِمِضْمَارِ الْجِيَادِ وَ رَوِيَّةِ الِارْتِيَادِ وَ أَنَاةِ الْمُقْتَبِسِ الْمُرْتَادِ فِي مُدَّةِ الْأَجَلِ وَ مُضْطَرَبِ الْمَهَلِ.

21. مراحل آفرینش تا برانگیخته شدن انسان ها

21. 1. آفریده شدن انسان ها

عِبَادٌ مَخْلُوقُونَ اقْتِدَاراً (1) آن ها بندگانی هستند که با دست قدرتمند الهی، آفریده شده اند.

مشابه

وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِراً (2) و خداست که همواره بر هر چیزی تواناست.

21. 2. پرورش یافتن انسان ها

وَ مَرْبُوبُونَ اقْتِسَاراً (3)

و بی اراده خویش پرورش داده می شوند.

21. 3. قبض روح انسان ها

وَ مَقْبُوضُونَ احْتِضَارا (4)

و برای حضور [در پیشگاه خدا] قبض روح می گردند.


1) اقتداراً: قدرت.

2) کهف، 45.

3) مَرْبُوبُونَ: جمع مربوب به معنی پرورش یافته. اقْتِسَار: جبر و بدون اختیار؛ از مادۀ «قسر» به معنای مجبور ساختن است حرکت قسری به حرکت بدون اختیار گفته می شود. یعنی این ها بدون اختیار خود تحت تعلیم و تربیت خداوند قرار گرفتند؛ على الأمر قسرا من باب ضرب قهره و اقتسره کذلک

4) مَقْبُوضُونَ: قبض روح شوندگان «قبضَ، يقبضُ»: به آن چنگ زد و آن را گرفت. قابض: گیرنده، قبض کننده. اختصاراً: حاضر شدن (ملائکه برای قبض روح) حال است از مادۀ حَضَرَ؛ حضره الموت و احتضره اشرف عليه فهو في النزع و هو محضور و محتضر بالفتح.

نکته

انسان محتضر به آن فردی گفته می شود که ملائکه نزد او حاضر می شوند و او را قبض روح می کنند.

21. 4. سپردن به قبرها

وَ مُضَمَّنُونَ مُضَمَّنُونَ أَجْدَاثًا (1)

و به قبرها سپرده می شوند.

21. 5. تبدیل شدن به استخوان های پوسیده

وَ كَائِنُونَ رُفَاتاً (2) و سرانجام به استخوان های پوسیده ای مبدل خواهند شد!

نکته

یعنی این ها همان انسان هایی هستند که در اثر ماندن در قبرها پوسیده شده و به صورت پودر درآمده بودند اینک خدا آن ها را دوباره در قیامت خلق فرموده است. قرآن در این باره می فرماید: وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَديدا (3)

21. 6. رستاخیز انسان ها

21. 6. 1. تنها برانگیخته شدن

وَ مَبْعُوثُونَ أَفْرَاداً آن ها تک تک برانگیخته می شوند.


1) مُضَمَّنُونَ: دفن و پوشانده شده ها؛ از ماده ضمن عهده دار شدن به گردن گرفتن ضمن: درون یک چیز، داخل یک چیز أجداث: قبرها؛ جمع جدث» به معنای قبر است؛ جمع الجدث كأسباب و سبب و هو القبر و هذه لغة أهل تهامة و أما أهل نجد فيقولون جدف بالفاء.

2) رُفَات: پوسیده و خاک شده؛ خُرد شده؛ از مادۀ «رفت» به معنای خرد شدن و خرد کردن است؛ کالفتات بالضم لفظا و معنا و هو ما تناشر من كلّ شيء.

3) اسراء، 49.

نکته

خلقت انسان ها در این دنیا به صورت انفرادی و تک به تک بوده . اول آدم خلق شد و بعد حوّا خلق شد و بعد دیگران در قیامت هم انسان ها به صورت تک به تک مبعوث می شوند. قرآن نیز در این باره می فرماید: وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّة (1)

مشابه

وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْدا (2)و روز قیامت همه آن ها تنها، به سوی او خواهند آمد. وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فرادى كَما خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ وَ مَا نَرَى مَعَكُمْ شُفَعَاءَ كُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكَاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنْكُمْ مَا كُنْتُمْ تَزْعُمُون (3)و همان گونه که شما را نخستین بار آفریدیم [اکنون نیز] تنها به سوی ما آمده اید و آن چه را به شما عطا کرده بودیم پشت سر خود نهاده اید و شفیعانی را که در [کار] خودتان، شریکان [خدا] می پنداشتید با شما نمی بینیم به یقین پیوند میان شما بریده شده و آن چه را که می پنداشتید از دست شما رفته است.

21. 6. 2. جزای اعمال

وَ مَدِينُونَ جَزَاءً و در برابر اعمالشان جزا داده خواهند شد.

نکته

«جَزَاءٌ»: در این عبارت مصدر و مفعول مطلقی است که از غیر فعل خود آمده است یعنی جزا داده می شوند جزا دادنی

21. 6. 3. جدا بودن حساب هر فرد

وَ مُمَيَّزُونَ حِسَاباً (4)

و حساب هر یک از دیگری جداست!


1) انعام، 94.

2) مریم، 95.

3) انعام، 94

4) مَدِينُونَ: جزا داده شدگان؛ جمع «مدين». مُمَيَّزُونَ: از هم جدا شدگان؛ از ریشهٔ «ميّزَ» به معنای تمیز داد، جدا کرد.

مشابه

وَامْتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ (1)و ای گناهکاران امروز [از بی گناهان] جدا شوید. ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ. (2)خدا بر آن نیست که مؤمنان را به این [حالی] که شما بر آن هستید واگذارد تا آن که پلید را از پاک جدا کند.

22. فرصت های الهی

اشاره

قَدْ أُمْهِلُوا فِي طَلَبِ الْمَخْرَج اینان در دنیا برای بیرون آمدن از گمراهی مهلت داده شدند.

نکته

«مَخْرَج»: محل خروج است و مقصود از آن در این جا طلب راه فرار است. حضرت فرموده اند چنین نیست که بدون جهت و بدون دلیل خواسته باشند این مردم را به جهنم ببرند.

مشابه

فَمَهْل الْكَافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْداً (3)پس کافران را مهلت ده و کمی آنان را به حال خود واگذار. تشبیه

مشَّبَه: مدت عمر

مشَّبَه به: فرصتی برای طلب رضایت

وجه شَبَه: امام علیه السلام در این عبارت مدت عمر را به فرصتی برای طلب رضایت تشبیه کرده است چون عمر طولانی به لحاظی همان مهلت و فرصت انجام کار نیک می باشد.


1) یس، 59.

2) آل عمران، 179.

3) طارق، 17.

22. 1. ارائه راه رسیدن به سعادت

وَ هُدُوا سَبِيلَ الْمَنْهَج (1) و به راه روشن هدایت گشتند.

22. 2. فرصت جلب رضایت خداوند

وَ عُمِّرُوا مَهَلَ الْمُسْتَعْتِب (2) و [در دنیا] زمانی کافی برای جلب رضایت پروردگار در اختیار داشتند.

نکته

«مَهَلَ الْمُسْتَعْتِب»: یک مثل است و برای جلب رضایت کسی است که رضایت قلبی او مطلوب است. مقصود حضرت از آوردن این جمله این است که بگوید: خدا این قدر به آن ها مهلت داده بود که رضایتشان به دست بیاید.

22. 3. کنار رفتن پرده تردید

وَ كُشِفَتْ عَنْهُمْ سُدَفُ الرِّيَبِ (3)

و [با ارائه دلائل روشن از سوی پروردگار] پرده شبهات از برابر چشمشان برداشته شد.

نکته

ریب: به معنای شک و تردید است. کسی که در شک و تردید است در حقیقت در ظلمت و تاریکی است.

22. 4. رفتن به سوی خیرات

وَ خُلُّوا لِمِضْمَارِ الْجِيَادِ (4)

جیاد:ِ اسبان اصیل؛ جمع جواد» در این جا به معنای اسب با ارزش است.


1) منهج: راه و روش؛ طريق واضح؛ كالنهج والمنهاج الطريق الواضح.

2) مُسْتَعْتِب: خواستار خشنودی؛ کسی که رضایت ناراضی را جلب کند؛ از مادۀ «عتب» به معنای رضایت و خشنودی است. بنابراین «مستعتب» به کسی می گویند که در مقام جلب رضایت باشد. ریشه اصلی این لغت «عتاب» به معنای سرزنش است و «اعتاب» به معنای نفی سرزنش است و «استعتاب» به معنای طلب نفی سرزنش که مساوی با طلب خشنودی است؛ بالضم الرّضا و استعتبه أعطاه العتبى كأعتبه و طلب إليه العتبى من الأضداد.

3) سُدَفٌ: تاریکی ها؛ ظلمات جمع «سدفه» به معنای ظلمت است؛ جمع سدفه. الرَّيب: شبهه ها تردیدها جمع «ريبة»؛ جمع ،سدفة، كغرفة و غرف و هي الظلمة.

4) خُلُّوا: به حال خود گذاشته شدند. مِضْمَار: لاغر کردن و آماده کردن برای مسابقه اسبی را که برای میدان مسابقه تربیت می کردند به این ترتیب بوده که اول مدتی به آن علوفه فراوان می دادند تا خوب چاق شود و بعد کم کم او را می تازاندند تا چاقی بدن اسب کم و استخوانش محکم شود و خیلی در دویدن چالاک شود. عرب به این کار تضمیر می گوید؛ الفرس ضمورا من باب قعد و ضمر ضمرا من باب قرب قل لحمه و هزل، وضمرته وأضمرته أعددته للسباق و هو أن تعلفه قوتا بعد السمن أي يعلف حتّى يسمن ثمّ يرد إلى قوته الأول ليخفّ لحمه و ذلك في أربعين يوما والمضمار الموضع الذي تضمر فيه الخيل.

و در میدان مسابقه به سوی خیرات رها شدند.

نکته

این جمله کنایه است چون اسبی در کار نبوده پس کنایه است از آمادگی و ریاضت یعنی آن ها را رها کردند تا با انجام اعمال صالح خود را تربیت و آماده بهشت کنند.

22. 5. دنیا محل تلاش برای رسیدن به حقیقت

وَ رَوِيَّةِ الِارْتِيَادِ وَ أَنَاةِ الْمُقْتَبِسِ الْمُرْتَادِ فِى مُدَّةِ الْأَجَل وَ مُضْطَرَب الْمَهَل (1)

أَنَاة: تأنی و با آرامش؛ وقار و حلم است و به معنای درنگ کردن نیز آمده است؛ فی الأمر تمكث و لم يعجل و الاناة و زان حصاة اسم منه.

مقتبس: کسی که در تاریکی شعله ای از آتش به دست گرفته و در جست وجوی چیزی باشد؛ كالقابس هو طالب العلم و النار

مُرْتَادِ: جوینده خواهنده؛ از ریشه اراده

مُضْطَرَب: محل رفت و آمد؛ (به فتح راء) از مادۀ «اضطراب» به معنای حرکت نامنظم و گاه به معنای رفت و آمد، آمده است.

و مجال تفکر برای رسیدن به بهترین مراتب و اقتباس نور سعادت در مدت حیات و محل آمد و شد فرصت به آنان عنایت شد.

نکته ها

عبارت «الْمُقْتَبِسِ الْمُرْتَادِ» به معنای کسی است که چراغ در دست گرفته تا به وسیله نور آن گم کرده ای را بیابد. (2)


1) رَوِيَّةِ: تفكر و اندیشه؛ الفكر والتدبر و هي كلمة جرت على ألسنتهم بغير همز تخفيفا و هي من روأت في الأمر بالهمز أى نظرت فيه. ازتيَادِ: اختیار و انتخاب؛ از مادۀ «رود» به معنای طلب کردن چیزی است؛ الطلب

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص155.

مشابه

قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَفَلا تَتَفَكَّرُون (1)بگو: آیا نابینا و بینا یکسان است؟ آیا تفکّر نمی کنید. أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ (2)آیا آن ها در دل خود نیندیشیدند.


1) انعام، 50.

2) روم، 8.

فَيَا لَهَا أَمْثَالًا صَائِبَةً وَ مَوَاعِظَ شَافِيَةً لَوْ صَادَفَتْ قُلُوباً زَاكِيَةً وَ أَسْمَاعاً وَاعِيَةً وَ آرَاءً عَازِمَةً وَ أَلْبَاباً حَازِمَةً فَاتَّقُوا اللَّهَ تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ وَ اقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ وَ وَجِلَ فَعَمِلَ وَ حَاذَرَ فَبَادَرَ وَ أَيْقَنَ فَأَحْسَنَ وَ عُبِّرَ فَاعْتَبَرَ وَ حُذْرَ فَحَذِرَ وَ زُجِرَ فَازْدَجَرَ وَ أَجَابَ فَأَنَابَ وَرَاجَعَ فَتَابَ وَاقْتَدَى فَاحْتَذَى وَ أُرِيَ فَرَأَى فَأَسْرَعَ طَالِباً وَ نَجَا هَارِباً فَأَفَادَ ذَخِيرَةً وَ أَطَابَ سَرِيرَةً وَ عَمَّرَ مَعَاداً وَ اسْتَظْهَرَ زَاداً لِيَوْمٍ رَحِيلِهِ وَ وَجْهِ سَبِیلِهِ وَ حَالِ حَاجَتِهِ وَ مَوْطِنِ فَاقَتِهِ وَ قَدَّمَ أَمَامَهُ لِدَارٍ مُقَامِهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ جِهَةَ مَا خَلَقَكُمْ لَهُ وَ احْذَرُوا مِنْهُ كُنْهَ مَا حَذَّرَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ وَ اسْتَحِقُوا مِنْهُ مَا أَعَدَّ لَكُمْ بِالتَّنَجُزِ لِصِدْقِ مِيعَادِهِ وَ الْحَذَرِ مِنْ هَوْلِ مَعَادِهِ.

23. مواعظ تکان دهنده!

فَيا لَها أَمْثالاً صائِبَةً، وَ مَواعِظَ شافِيَةً، لَوْ صَادَفَتْ قُلُوباً زاكِيَةً، وَ أَسْمَاعاً وَاعِيَةً، وَ آراء عازِمَةً، وَأَلْبابَاً حَازِمَة (1)

شافية: شفابخش.

واعِيَةً: شنونده و حفظ کننده؛ از ریشهٔ وعی به معنای پذیرفت، وعی الحدیث آن سخن را پذیرفت و درباره اش تدبر کرد؛ واعی جمع کننده و در خود نگهدارنده؛ واعية مونث «واعی» است.

زاكِيَةً: پاک.

عازمةً: با عزم و جدی؛ از ریشه عَزَمَ.

الباباً حازمة: عقل های دوراندیش؛ تفکر عمیق و صحیح؛ از ماده «حزم»؛ به افراد دور اندیش «حازم» گفته می شود و حزام به معنای کمربند است که از نظر استحکام، تناسبی با معنای اصلی دارد؛ فلان رأيه حزما أتقنه

وه! چه مثل های صائب و رسایی و چه اندرزهای شفابخشی به شرط آن که با قلب های پاک وگوش های شنوا و اراده های قاطع و عقل های دور اندیش روبه رو شود.

نکته ها

تعبیر به «صائبه» اشاره به این است که مثل ها دقیقاً مطابق واقع است و تعبیر به «اسماع واعیه» اشاره به این است که بعد از شنیدن یک سخن، باید آن را در خود نگاه داشت. (2)


1) فَيا لَها أَمْثالاً: اوه! چه مثل های صائب و رسایی اشاره به موعظه های روشنگر و اندرزهایی است که سبب نجات انسان هاست؛ منادای محذوف و لام در لها برای تعجب است و «امثالا» تمییز که بیان کننده ضمیر است. صائبةً: مطابق واقع؛ درست و به جا؛ صاب السهم الغرض صوبا؛ صابَ - يُصيبه من باب باع كاصابه وصل الغرض و ما أخطاه

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 377.

تفاوت آراء عازمه و الباب «حازمه ظاهراً در این جهت است که «آراء عازمه» اشاره به تصمیم های محکم است و الباب حازمه اشاره به اندیشه های ژرف و عمیق است که عواقب کار را به خوبی می بیند و با دورنگری جوانب هر مسئله را بررسی می کند. (1)

مقصود از شافی بودن موعظه این است که در دل ها تأثیر بگذارد و بیماری نادانی و اخلاق پست را از میان ببرد و شخص موعظه پذیر را به خدا بازگشت دهد تا به پیشگاه خداوند تضرع و زاری کند. (2)

شرایط اثر پذیری مواعظ عبارت است از الف دل پاک و پذیرنده؛ ب) گوش شنوا؛ ج) اراده قوی؛ د) عقل.

«یا لها»: ندا و مناداست؛ یعنی ای شگفت از این ها. مقصود از «لها» که در فارسی به معنای این هاست آن کارهایی است که انجام شده است.

«آمْثالاً صائِبَةً»: تمییز برای «لها» است و ابهام آن را بیان می کند یعنی مثل ها و الگوهایی که صائب و حق بوده است.

مشابه

وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (3)و این مَثل ها را برای مردم می زنیم، باشد که آنان بیندیشند. إِنِّي قَدْ بَثَثْتُ لَكُمُ الْمَوَاعِظَ الَّتِي وَعَظَ إِبِهَا الْأَنْبِيَاءُ الْأَنْبِيَاءُ بِهَا أُمَمَهُمْ وَ أَدَّيْتُ إِلَيْكُمْ مَا أَدَّتِ الْأَوْصِيَاءُ إِلَى مَنْ بَعْدَهُمْ (4)من به شما پندهایی دادم که پیغمبران امت های خود را به آن ها پند دادند و آن چه را [از مماشات و مهربانی] با شما به جا آوردم که اوصیاء به آن هایی که بعد از پیغمبران بودند رفتار کردند.

24. توصیه به تقوا

اشاره

فَاتَّقُوا اللهَ تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 377.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص209.

3) حشر، 21.

4) نهج البلاغه، خطبه 182.

5) تقيّه: تقوا، مفعول مطلق نوعی؛ کالتقوى اسم من اتقيت الله اتقاء

پس تقوای الهی پیشه کنید مانند تقوای کسی که شنید و خاشع شد.

نکته

این که کسی حرف حقی را بشوند و عمل کند به این معناست که او یک نحو خدا ترسی دارد و بر اثر همان خدا ترسی که دارد در برابر حق خاشع است پس امام می فرماید که تقوای شما هم مانند تقوای این افراد باشد که خدا ترس هستند.

مشابه

هذا بيانُ لِلنَّاسِ وَ هُدى وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقین (1)این [قرآن] برای مردم، بیانی و برای پرهیزکاران رهنمود و اندرزی است.

24. 1. اعتراف به گناه

وَ اقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ (2) و گناه کرد و اعتراف نمود.

مشابه

هوَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْناً (3)و هرکس نیکی به جای آورد برای او در ثواب آن خواهیم افزود. إِنَّ الَّذِينَ يَكْسِبُونَ الْإِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ (4)زیرا کسانی که مرتکب گناه می شوند، به زودی در برابر آن چه به دست می آوردند کیفر خواهند یافت.

24. 2. خضوع و خشوع

وَ وَجِلَ فَعَمِلَ (5) و ترسید و به عمل برخاست.


1) آل عمران، 138

2) اقْتَرَفَ: کسب کرد؛ از ماده «قرف» به معنای به دست آوردن چیزی است و «اقتراف» در مورد انجام گناه به کار می رود؛ لأهله اقترافا اكتسب من مال حلال أو حرام.

3) شوری، 23.

4) انعام، 120.

5) وَجل: ترسید.

نکته

کسی که از عذاب خداوند ترسیده برای نجات خود عمل نیکو انجام می دهد و کسی که از عذاب خداوند می ترسد گناه نمی کند.

مشابه

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُم (1)مؤمنان، همان کسانی اند که چون خدا یاد شود دل هایشان بترسد.

24. 3. خوف الهی

وَ حاذَرَ فَبادَرَ (2)

و حذر نمود و به سوی طاعت شتافت.

مشابه

فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِه... (3)پس باید کسانی که امر خدا را مخالفت می کنند و از آن روی می گردانند بترسند...

24. 4. رسیدن به مقام یقین

وَ أَيْقَنَ فَأَحْسَنَ و چون [به مرگ و لقای پروردگار] یقین کند، نیکی نماید.

مشابه

وَيَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی (4)و آنان را که نیکی کرده اند، به نیکی پاداش دهد.

24. 5. عبرت گیری از حوادث

وَ عُبِّرَ فَاعْتَبَرَ (5) و هرگاه درس عبرت به او بدهند، عبرت پذیرد.


1) انفال، 2.

2) حاذَرَ: حذر و احتیاط در پیش گرفت؛ از مادۀ حَذَرَ الشّيء و حاذره خافه. و يحتمل أن يراد من حاذر كثرة الخوف بناء على أن زيادة المبنى تدلّ على زيادة المعنى. بادَرَ: به عمل مبادرت کرد؛ پیشی گرفت.

3) نور، 63.

4) نجم، 31

5) اعتَبَرَ: پند گرفت؛ از ریشۀ عِبَرَ به معنای پند موعظه و عبرت أى أرى العبر كثيرا بناء على أنّ التشديد دليل المبالغة.

نکته

اگر کسی از تاریخ گذشتگان عبرت گرفته باشد حساب کار خودش را می کند و خود را بنده صالح خدا تربیت می کند و طبعا فرد پرهیزکاری است حضرت هم توصیه می کنند که تقوای شما چنین تقوایی باشد.

مشابه

لَقَدْ كانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولى الْأَلْبابِ (1)به راستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است.

24. 6. پرهیز از اعمال خلاف

وَ حُذْرَ فَحَذِرَ و هر زمان او را [از اعمال خلاف] برحذر دارند، حذر کند.

24. 7. گوش به امر و نهی الهی

وَ زُجِرَ فَازْدَجَرَ (2) و اگر [از نافرمانی خدا] منعش کنند، باز ایستد.

مشابه

وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنَ الْأَنْبَاءِ ما فيهِ مُزْدَجَر (3)و قطعاً از اخبار، آن چه در آن مایه انزجار است به ایشان رسید.

24. 8. اجابت دعوت حق

اشاره

وَ أَجابَ فَأَنابَ (4) و آن گاه که به زبان اجابت [دعوت حق] کند [در عمل] به سوی او بازگردد.

مشابه

وَ مَنْ لا يُجِبْ دَاعِيَ اللَّهِ فَلَيْسَ بِمُعْجِزِ فِي الْأَرْضِ (5)و کسی که دعوت کننده خدا را اجابت نکند در زمین درمانده کننده [خدا] نیست.


1) يوسف، 111.

2) ازْدَجَرَ: امتناع ورزید؛ دوری کرد؛ زجره زجرا منعه و نهاه کازدجر و ازدجر يستعمل مطاوع ازدجر و هو غريب.

3) قمر، 4.

4) اَناب: از راه خطا برگشت؛ رجوع الشيء.

5) احقاف، 32

24. 9. توبه از گناه

وَ رَاجَعَ فَتابَ و چون بازگردد، توبه کند.

مشابه

وَ ما تَؤفيقى إِلا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنيب (1)و توفیق من جز به [یاری] خدا نیست. بر او توکّل کرده ام و به سوی او باز می گردم.

24. 10. پیروی از رهبران الهی

وَ اقْتَدى فَاحْتَذی (2) و چون تصمیم به پیروی [از پیشوایان دین] گیرد، به دنبال آنان گام بردارد.

مشابه

لَكُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (3)برای شما در [اقتدا به] رسول خدا سر مشقی نیکوست.

24. 11. دیدن حقایق

وَ أَرى فَرَأَى»و چون [حقایق را] به او نشان دهند ببیند.### 25. آثار حرکت سریع در مسیر حق#### اشاره﴿فَأَسْرَعَ طالِباً، وَ نَجا هَارِباً (4) پس شتابان طالب حق شد و با گریز از زشتی نجات یافت

25. 1. کسب ذخیره

فَأَفَادَ ذَخِيرَةٌ (5)


1) هود، 88.

2) اختذی: پیروی کرد؛ عملش را شبیه عمل مقتدای خود کرد؛ مطابق پیشوایش عمل کرد؛ از ماده «حذو» در اصل به معنای برش کفش مطابق الگو و اندازه معین است؛ سپس به مطابقت چیزی که مانند دیگری صورت گیرد «حذو» و «احتذاء» گفته شده و به کفش «حِذاء» می گویند؛ در این جا به معنای پیروی کردن و مطابق الگوهای الهی در همه چیز حرکت کردن است.

3) احزاب، 21

4) هاربا: در حال فرار از مادۀ هَرَبَ به معنای فرار کردن؛ الفرار.

5) اَفاد: به دست آورد؛ کسب کرد؛ المال استفاده و أعطاه و هو من الأضداد.

در نتیجه، ذخیره ای به دست آورد.

25. 2. پاکیزگی باطن

وَ أَطابَ سَرِيرَةً (1)

و باطن خویش را پاکیزه کند.

25. 3. آبادی قیامت

وَ عَمَّرَ مَعاداً (2) قیامتش را آباد نمود.

نکته

تعمیر کردن اخرت و معاد به این است که انسان و اجبارت الهی را انجام دهد و از محرمات پرهیز کند و خلاصه به وظایف شرعی خود عمل نماید.

25. 4. پیش فرستادن توشه برای قیامت

وَ اسْتَظْهَرَ زاداً لِيَوْمِ رَحيلِهِ وَ وَجْهِ سَبيلِهِ وَ حالِ حَاجَتِهِ وَ مَوْطِنِ فَاقَتِهِ وَ قَدَّمَ أَمَامَهُ لِدار مُقامِه (3)

و برای روز کوچ و راهی که در پیش دارد و نیازی که او را افتد و جایی که در آن درویش ماند، توشه فراهم آورد.

مشابه

وَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَ أُولئِكَ مِنَ الصَّالِحين (4)و در کارهای نیک شتاب می کنند و آنان از شایستگان اند


1) اَطاب: طیب و پاکیزه شد. سَريرَةً: باطن.

2) عَمَّر: آباد کرد.

3) اسْتَظهر: به دوش گرفت؛ از مادۀ «ظهر» به معنای پشت گرفته شده و استظهر زادا به معنای حمل کردن زاد و توشه بر پشت خویش یا بر پشت مرکب است؛ به استعنت وَجْهِ سَبیله: جهت راه خود.

4) آل عمران، 114.

تشبیه

مشَّبَهٌ: مسافرت آخرت

مشَّبَهٌ به: مسافرت دنیا

وجه شَبَه: در مسافرت ها این طور بوده که مردم مخارج سفر خود را که به صورت آذوقه و خشکبار بوده روی شتر اسب یا الاغ خود می بسته و همراه خود می برده اند و از این بستن آذوقه بر روی شتر و اسب تعبیر به استظهار زاد» می کرده اند؛ یعنی توشه خود را ظاهر کرده است ظاهر بودن به این معناست که روی حیوان بوده و همه می دیده اند و حالا حضرت میفرماید که چنین کسی بالاخره زاد و توشه ای برای قیامت خود برداشته است. پس مسافرت آخرت شبیه مسافرت های دنیاست.

26. توصیه های مجدد به تقوا

26. 1. تقوا در راستای هدف

فَاتَّقُوا اللهَ عِبادَ اللَّهِ جِهَةَ مَا خَلَقَكُمْ لَهُ (1) تقوای الهی پیشه کنید در راستای هدفی که شما را برای آن آفریده است.

26. 2. هشدار از نافرمانی پروردگار

وَ احْذَرُوا مِنْهُ كُنْهَ ما حَذَرَكُمْ مِنْ نَفْسِهِ (2) از مخالفت فرمانش بر حذر باشید آن چنان که به شما هشدار داده.

نکته

تعبیر به «کُنْه» اشاره به این حقیقت است که در برابر هشدارهای الهی تنها به ظواهر قناعت نکنید و صورت را بر معنا مقدّم ندارید بلکه به عمق این هشدارها برسید و رضا و خشنودی خدا را بطلبید. (3)


1) در این که جمله «جهه ما خلقكم له» «ظرف» است یا «مفعول به» برای فعل مقدر یا «مفعول لاجله» احتمالات متعددی داده شده است ولی احتمال اول از همه روشن تر باشد.

2) كُنه: حقیقت و باطن چیزی؛ گاه به معنای سرانجام و پایان وقت چیزی آمده است و در جمله بالا همان معنای اول منظور شده است؛ الشيء حقيقته و غايته و نهايته يقال عرفته كنه المعرفة.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 380.

حذر احتیاط است و اگر آن را به معنای ترس گرفته اند به خاطر همان احتیاط است چون کسی که احتیاط می کند می ترسد که در آینده به خطری برخورد کند. پس می فرماید کمال احتیاط را در امور مربوط به دنیا و آخرت داشته باشید.

مشابه

وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فيها وَ لَهُ عَذَابٌ مُهين (1)و هرکس از خدا و پیامبر او نافرمانی کند و از حدود مقرر او تجاوز نماید، وی را در آتشی درآورد که همواره در آن خواهد بود و برای او عذابی خفت آور است.

26. 3. قطعی بودن وعده پرودگار

وَ اسْتَحِقُوا مِنْهُ ما أَعَدَّ لَكُمْ بِالتَّنَجُزِ لِصِدْقِ ميعادِهِ، وَالْحَذَرِ مِنْ هَوْلِ مَعَادِهِ (2)

بدین وسیله استحقاق آن چه را به شما وعده داده شده است پیدا کنید که وعده او صادق و قطعی است و به این طریق از وحشت روز رستاخیز در امان بمانید.

نکته ها

منظور استحقاق یافتن وعده های نیک و پاداش های شایسته حق تعالی است و چون این استحقاق وقتی پیدا می شود که انسان آمادگی برای آن بیابد، پس در حقیقت امام، امر به آمادگی و تهیه مقدمات فرموده است. (3)

کلمه «تنَجُّز» در کلام امام علیه السلام به معنی قطعی بودن وعده حق و تحقق یافتن معاد و حکم الهی است که این یقین موجب روی آوردن به طاعت و فرمانبرداری از دستورات الهی می شود. (4)


1) نساء، 14.

2) تَنَجُز: جدی گرفتن و تصدیق نمودن؛ از ماده «نجز» به معنای انجام دادن چیزی است و غالبا در مورد وفای به عهد، به کار می رود و «تنجز» به معنای مطالبه انجام چیزی یا مطالبه وفای به عهد است؛ الوعد نجزا من باب قتل تعجل و النّجز مثل قفل اسم منه ويعدّى بالهمزة والحرف فيقال أنجزته و نجزت به إذا أعجلته و استنجز حاجته و تنجزها طلب قضاءها ممن وعده إياها. ميعادِ: وعده.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص212.

4) همان.

مشابه

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظیم (1)خدا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند به آمرزش و پاداشی بزرگ وعده داده است. وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَالْمُنافِقَاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللَّهُ وَلَهُمْ عَذابٌ مُقيم (2)خدا به مردان منافق و زنان منافق و کافران وعده آتش جهنم داده است. در آن جاودانه اند همین برایشان بس است لعنت خدا بر آن ها باد و به عذابی پایدار گرفتار خواهند شد.


1) مائده، 9.

2) توبه، 68.

جَعَلَ لَكُمْ أَسْمَاعاً لِتَعِيَ مَا عَنَاهَا وَ أَبْصَاراً لِتَجْلُوَ عَنْ عَشَاهَا وَأَشْلَاءٌ جَامِعَةً لِأَعْضَائِهَا مُلَائِمَةً لِأَحْنَائِهَا فِي تَرْكِيبٍ صُوَرِهَا وَ مُدَهِ عُمُرِهَا بِأَبْدَانٍ قَائِمَةٍ بِأَرْفَاقِهَا وَ قُلُوبِ رَائِدَةٍ لِأَرْزَاقِهَا فِي مُجَلَّلَاتِ نِعَمِهِ وَ مُوجِبَاتِ مِنَنِهِ وَ حَوَاجِزِ عَافِيَتِهِ وَ قَدَّرَ لَكُمْ أَعْمَاراً سَتَرَهَا عَنْكُمْ وَ خَلَّفَ لَكُمْ عِبَراً مِنْ آثَارِ الْمَاضِينَ قَبْلَكُمْ مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلَاقِهِمْ وَ مُسْتَفْسَح خَنَاقِهِمْ أَرْهَقَتْهُمُ الْمَنَايَا دُونَ الآمَالِ وَ شَذَّبَهُمْ عَنْهَا تَخَرُّم الآجَالِ لَمْ يَمْهَدُوا فِى سَلَامَةِ الْأَبْدَانِ وَ لَمْ يَعْتَبِرُوا فِي أُنْفِ الْأَوَانِ فَهَلْ يَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضَاضَةِ الشَّبَابِ إِلَّا حَوَانِيَ الْهَرَمِ وَ أَهْلُ غَضَارَةِ الصَّحَّةِ إِلَّا نَوَازِلَ السَّقَمِ وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقَاءِ إِلَّا آوِنَةَ الْفَنَاءِ مَعَ قُرْبِ الزَّيَالِ وَ أَزُوفِ الِانْتِقَالِ وَ عَلَزِ الْقَلَقِ وَ أَلَمِ الْمَضَضِ وَ غُصَصِ الْجَرَضِ وَ تَلَفُّتِ الِاسْتِغَاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ وَالْأَقْرِبَاءِ وَالْأَعِزَّةِ وَالْقُرَنَاءِ فَهَلْ دَفَعَتِ الْأَقَارِبُ أَوْ نَفَعَتِ النَّوَاحِبُ وَقَدْ غُودِرَ فِي مَحَلَّةِ الْأَمْوَاتِ رَهِيناً وَ فِي ضِيقِ الْمَضْجَع وَحِيداً قَدْ هَتَكَتِ الْهَوَامُّ جِلْدَتَهُ وَ أَبْلَتِ النَّوَاهِكُ جِدَّتَهُ وَ عَفَتِ الْعَوَاصِفَ آثَارَهُ وَ مَعَا الْحَدَثَانُ مَعَالِمَهُ وَ صَارَتِ الْأَجْسَادُ شَحِبَةً بَعْدَ بَضَّتِهَا وَ الْعِظَامُ نَخِرَةً بَعْدَ قُوَّتِهَا وَ الْأَرْوَاحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقَلِ أَعْبَائِهَا مُوقِنَةً بِغَيْبِ أَنْبَائِهَا لَا تُسْتَزَادُ مِنْ صَالِحٍ عَمَلِهَا وَ لَا تُسْتَعْتَبُ مِنْ سَيِّئِ زَلَلِهَا أَ وَ لَسْتُمْ أَبْنَاءَ الْقَوْمِ وَ الْآبَاءَ وَ إِخْوَانَهُمْ وَ الْأَقْرِبَاءَ تَحْتَذُونَ أَمْثِلَتَهُمْ وَ تَرْكَبُونَ قِدَّتَهُمْ وَ تَطَئُونَ جَادَّتَهُمْ فَالْقُلُوبُ قَاسِيَةٌ عَنْ حَظْهَا لَا هِيَةٌ عَنْ رُشْدِهَا سَالِكَةٌ فِي غَيْرِ مِضْمَارِهَا كَأَنَّ الْمَعْنِيَّ سِوَاهَا وَ كَأَنَّ الرُّشْدَ فِي إِحْرَازِ دُنْيَاهَا وَاعْلَمُوا أَنَّ مَجَازَكُمْ عَلَى الصِّرَاطِ وَ مَزَالِقِ دَحْضِهِ وَ أَهَاوِيل زَلَلِهِ وَ تَارَاتِ أَهْوَالِهِ.

27. توجه به نعمت های الهی

27. 1. نعمت گوش

جَعَلَ لَكُمْ أَسْماعاً لِتَعِيَ ما عَناها (1)

خداوند برای شما گوش هایی قرار داد تا آن چه را برایش اهمیت دارد بشنود و حفظ کند.


1) تَعِی: بشنود و دریافت کند؛ از ماده وعی ما عناها: چیزی که به آن توجه شود؛ از مادهٔ عنایت» به معنای توجه و اهتمام نسبت به چیزی است و ضمیر در «عنا» در این جا ممکن است به خداوند برگردد؛ اشاره به اهداف الهی است که از طریق گوش به انسان می رسد یا به خود انسان باز می گردد.

لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها أُذُنْ واعِيَة (1)تا آن را برای شما [مایه] تذکری گردانیم و گوش های شنوا آن را نگاه دارد. أَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُون (2)خدا و فرستاده او را فرمان برید و از او روی برنتابید در حالی که سخنان او را] می شنوید. وَهُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُون (3)و اوست آن کس که برای شما گوش و چشم و دل پدید آورد. چه اندک سپاسگزارید.

27. 2. نعمت چشم

وَ أَبْصاراً لِتَجْلُو عَنْ عَشاها (4)

و چشم ها مقرر فرمود تا از تاریکی ها بینا شوند.

نکته

در مورد کلمه «عَن» دو احتمال وجود دارد: الف) این که زائده باشد «لتجلوا عشاها» یعنی تا این که کوری او برطرف شود ب) به معنای «بعد» باشد «لتجلو بعد عشاها» یعنی تا این که جلوه پیدا کند و روشن شود بعد از آن که کور بوده است.

مشابه

أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ * وَلِساناً و شَفَتَيْن (5)آیا دو چشمش نداده ایم؟ و زبانی و دو لب. وَ جَعَلْنَا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً (6)و برای آن ها گوش و چشم و قلب قرار دادیم.


1) حاقه، 12.

2) انفال، 20.

3) مؤمنون، 78.

4) تَجْلُو: روشن می شود؛ از مادۀ «جلاء» به معنای واضح و آشکار شدن است. عَشاها: تاریکی آن ها؛ از ماده «عَشَو» به معنای ضعف چشم و ناتوانی آن است و گاه گفته اند به معنای شب کوری است؛ عشا من باب تعب ضعف بصره و أبصر نهارا و لم يبصر ليلا فهو أعشا و المرأة عشواء

5) بلد، 8 و 9

6) احقاف، 26.

27. 3. نعمت بدن و اعضاء هماهنگش

وَ أَشْلَاءٌ جَامِعَةً لِأَعْضَائِهَا مُلَائِمَةً لِأَحْنَائِهَا فِى تَرْكِيبٍ صُوَرِهَا وَ مُدَدِ عُمُرِهَا (1)

اخناء: اطراف کجی؛ جمع حنو» به هر چیزی گفته می شود که نوعی انحناء و پیچیدگی دارد، مانند بسیاری از استخوان های بدن؛ بالفتح و الکسر كلّ ما فيه اعوجاج من البدن كعظم الحجاج و اللحى و الضلع و من غيره كالقف و الحقف وكلّ عود معوج في القتب و الرحل و السّرج و الحنو أيضا الجانب و عن النهاية ملائمة لا حنائها إى معاطفها.

مدد: مدت ها.

هر عضو را شامل اعضا گردانید و آن اعضا را در تألیف صورت و دوامشان در محل های مناسب قرار داد.

نکته

«جَامِعَةً لِأَعْضَائِهَا»: یعنی این اعضای ظاهری در برگیرنده قوت و نیروی لاعضای باطنی هستند گوش باطنی از راه همین گوش ظاهری و چشم باطنی از راه چشم ظاهری درک می کنند.

«مُلَائِمَةً لِأَحْنَائِهَا»: مقصود از این عبارت این است که بعضی از اعضای انسان کج و خمیده است مانند استخوان های دنده ها و بعضی از استخوان های دیگر و بعضی دیگر مستقیم است مانند استخوان های دست و پا.

مشابه

هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَة (2)او همان کسی است که شما را از خاکی آفرید، سپس از نطفه ای، آن گاه از علقه ای.

27. 4. نعمت بدن با امکاناتش

اشاره

بِأَبْدان قائِمَة بِأَرْفاقِها (3)


1) أَشلاء: جسدها؛ بدن ها؛ جمع «شل» به معنای عضو و جسد؛ در این جا به معنای جسد آمده است، زیرا بعد از آن می گوید: «جامعه لاعضائها» و گاه گفته اند به معنای قطعه گوشت می باشد که در واقع همان عضلات است. این معنا السلو مثل أحمال و حمل و هو العضو و قال في القاموس الشلو بالكسر العضو و نیز در این جا صادق است؛ جمع الجسد من كلّ شيء. مُلائِمَةً: متناسب سازگار؛ هماهنگ

2) غافر، 67.

3) اَرفاق: چیزهای مورد احتیاج؛ جمع «رفق» به معنای سود و نفع؛ چیزی که از آن کمک می جویند؛ النفع یقال ارتفقت به ای انتفعت؛ وقال في القاموس الرفق بالكسر ما استعين به ویروی بارماقها بدل بارفاقها و هو جمع الرمق بقيه الروح.

با بدن هایی که تمام امکانات را [برای ادامه حیات] در بر دارد.

نکته

مقصود از «قائمة بارفاقها» این است که هر بدنی برای منافعی که از آن منظور بوده آفریده شده است. (1)

27. 4. 1. نعمت دل

وَ قُلُوبٍ رَائِدَةِ لِأَرزَاقِهَا (2) و دل هایی که جوینده انواع روزی ها [و مواهب الهی] است.

نکته

مقصود حضرت این است که خداوند به انسان نیروی اندیشه و تفکری داده که با آن بهره و روزی هر عضوی را طلب کند اگر انسان فکر و اندیشه نداشت نمی توانست از این اعضاء بهره برداری کند و در نتیجه می مرد ولی چون دارای هوش و اندیشه است به این وسیله از هر عضوی بهره خودش را می برد و در نتیجه به زندگی خود ادامه داده و نسل بشر بر روی زمین باقی می ماند.

27. 4. 2. غرق در نعمت های بزرگ

في مُجَلَّلاتِ نِعَمِهِ (3) در حالی که انسان ها در نعمت های بزرگ غرق اند.

نکته

«في مُجَلّلاتِ»: جار ومجرور است و متعلق به فعل مقدر و جمله حال است برای فاعل «جَعَلَ» یا حال است برای ضمیر خطاب در «لَكُم» بنابراین ترکیب معنا این است که خدا قرار داد برای شما گوش ها و... در حالتی که شما در پوشش نعمت های خداوند قرار دارید.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 217.

2) رائدة: هدایت کننده؛ جست وجوگر؛ از مادۀ «رود» در اصل به معنای جست وجوی آب و مرتع است؛ سپس به هرگونه جست و جوگری و طلب چیزی گفته شده است و از آن جا که معمولاً کاروان ها قبلاً کسی را می فرستادند که محل مناسبی برای توقف کاروان پیدا کند سپس آن شخص کاروان را به آن محل هدایت می کرد.

3) مُجَلّلاتِ: پوشاننده؛ نعمت های گسترده که شامل عموم می شود؛ از مادۀ «جلال» در اصل به معنای بزرگ شدن است و از آن جا که بزرگ شدن سبب گسترش و شمول و عمومیت می شود این واژه به معنای شمول و عمومیت نیز به کار می رود و مجللات النعم نعمت هایی است که تمام وجود انسان را فرا می گیرد؛ ما تعم الخلق من جلل الشيء تجليلا أى عم و منه السحاب المجلل و هو الذي يجلّل الأرض بماء المطر أى يعمه.

مشابه

وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ الله (1)و هر نعمتی که دارید از خداست.

28. شاکر نعمت

اشاره

وَ مُوجِباتِ مِنَنِهِ وَ حَواجِزِ عافِيَتِهِ (2)

و در برابر نعمت شاکر و از سلامت خدادادی بهره مندند.

نکته

منظور از «موجبات» نعمت هایی است که از طرف خداوند فرود آمده و بر بندگان ارزانی شده است. منظور از موانع تندرستی و عافیت عواملی است که خداوند مقرّر می دارد تا بیماری ها و زیان هایی را که به انسان می رسد از میان ببرد. (3)

مشابه

كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُم (4)قبلاً خودتان [نیز] همین گونه بودید و خدا بر شما منت نهاد. وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهَاراً وَ جَعَلَ لَهَا رَواسِيَ وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجزا (5)و در آن رودها پدید آورد و برای آن کوه ها را قرار داد و میان دو دریا برزخی گذاشت.

28. 1. نعمت عمر

وَ قَدَّرَ لَكُمْ أَعْمَاراً سَتَرَها عَنْكُمْ خداوند عمرهایی برای شما مقدر فرموده که مقدار دقیق آن، از شما پنهان است.

نکته

حکمت پوشیده بودن مرگ این است که افراد نسبت به زندگی خود دلگرم باشند و اگر افراد می دانستند که در چه تاریخ و در چه سالی می میرند زندگی خود را تعطیل می کردند و


1) نحل، 53.

2) مِنَنِ: نعمت ها؛ جمع منت حواجز: مانع شونده ها؛ موانع؛ جمع «حاجز» به معنای چیزی است که مانع و رادع می شود و «حواجز العافیه» موانع تندرستی است.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص218.

4) نساء، 94

5) نمل، 61.

امور دنیا مختل می ماند پی برای آن که روند زندگی به طور طبیعی جریان داشته باشد باید فرا رسیدن مرگ انسان از او پوشیده بماند.

مشابه

وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَلا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلا في كِتاب (1)و هیچ سالخورده ای عمر دراز نمی یابد و از عمرش کاسته نمی شود مگر آن که در کتابی [مندرج] است. وَلَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (2)و هرکس اجلش فرا رسد، هرگز خدا آن را به تأخیر نمی افکند و خدا به آن چه می کنید آگاه است. وَ ما كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلاً وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الآخِرَةِ نُؤْتِه (3)و هیچ نفسی جز به فرمان خدا نمی رد [خداوند، مرگ را] به عنوان سرنوشتی معین و هرکه پاداش این دنیا را بخواهد به او از آن می دهیم و هرکه پاداش آن سرای را بخواهد از آن به او می دهیم.

28. 2. نعمت عبرت های تاریخ

وَ خَلَّفَ لَكُمْ عِبَراً مِنْ آثَارِ الْمَاضِينَ قَبْلَكُمْ مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلَاقِهِمْ (4)

و از آثار گذشتگان برای شما عبرت ها به جای گذاشت مانند بهره ای که از دنیا بردند.

نکته

«مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلَاقِهِمْ»: (مِنْ): بیانیه است یعنی از بهره بردن نصیب هایشان مقصود این است که از بهره هایی که نصیب آن ها شده بهره کافی را برده اند.


1) فاطر، 11.

2) منافقون، 11

3) آل عمران، 145.

4) مُستَمتع: محل بهره برداری و استفاده بردن؛ اسم مکان است؛ اسم مكان من استمتعت بكذا انتفعت به. خَلاقِهم: نصیب و بهره آن ها از ماده «خلق» در اصل به معنای تعیین اندازه است و به همین دلیل به نصیب و بهره نیز «خلاق» گفته می شود. «مستمع خلاقهم» که در خطبه بالا آمده به معنای لذاتی است که از دنیا برده اند؛ بالفتح النصيب من الخير.

28. 3. نعمت فراخی عمر پیش از فرا رسیدن مرگ

وَ مُسْتَفْسَحٍ خَنَاقِهِمْ أَرْهَقَتْهُمُ الْمَنَايَا دُونَ الأَمَالِ (1)

اَرْهَقَتْهُمُ: آن ها را ربوده است؛ آن ها را گیر انداخته است؛ از مادۀ «ارهاق»، گرفتن چیزی با عجله است و ریشه اصلی آن «رَهَق» به معنای ظلم آمده است.

المنايا: مرگ ها؛ جمع منیه به معنای مرگ.

و خوشی ها و زندگی راحتی که پیش از مرگ داشتند.

نکته

«وَ مُسْتَفْسَح خَنَاقِهِمْ»: حضرت این طور فرض کرده که همه ما طنابی به دور گردنمان است و موقعی که مرگمان می رسد این طناب را می کشند و ما را خفه می کنند.

28. 4. لزوم توجه به فرا رسیدن اجل

وَ شَذَّبَهُمْ عَنْهَا تَخَرُّمُ الْآجَالِ (2)

ریسمان اجل ناگهان گسیخت و آنان را از خواسته هایشان جدا ساخت.

28. 5. نعمت سلامت بدن و لزوم توشه گیری از آن

لَمْ يَمْهَدُوا فِي سَلَامَةِ الْأَبْدَانِ آنان هنگام تندرستی بدن، توشه آخرت فراهم نساختند.


1) مُستَفسَحَ: وسعت و باز بودن؛ اسم مکان از فَسُحَ به معنای وسیع شد، محل وسیع؛ محلّ الفسحة و هى السعة. خناقهم: طنابی که برای خفه شدن به گردن بسته شود؛ از ماده «خنق» به معنای خفه کردن است و «خناق» به معنای طنابی است که با آن خفه می کنند و مستفسح «خناقهم» در خطبه بالا به معنای مواهبی است که قبل از گلوگیر شدن مرگ انسان از آن بهره می گیرد؛ ککتاب الحبل الذي يخنق به يقال خنقة يخنقه خنيقا ككتف إذا عصر حلقه حتّى يموت فهو خانق و خناق، وربّما يطلق الخناق على الحلق يقال اخذه بخناقه و مخنقه أي بحلقه.

2) شَذَّبَهُمْ: آن ها را جدا و قطع کرد؛ آن ها را کنده و جدا کرده است؛ از ریشهٔ «شَذَّ يَشُد»: از جماعت جدا و تنها شد. شاد: نادر و کمیاب در این که «شذبهم» یک کلمه است یا دو کلمه در میان مفسران نهج البلاغه گفت وگوی فراوانی است. آن ها که آن را یک کلمه می دانند «شذب» را از ماده «تشذيب» به معنای بریدن و اصلاح شاخه های درخت می دانند که با متن خطبه بسیار مناسب است و آن ها که آن را دو کلمه دانستهاند شذ بهم را از ماده «شذود» به معنای جدا شدن و انفراد و ندرت یافتن گرفته اند که آن هم با خطبه بالا مناسبت دارد؛ الشّيء أدركته و أرهقت الرّجل أمرا يتعدّى إلى مفعولين أعجلته و كلفته حمله. تَخَرُّم: از بین بردن و ریشه کن کردن؛ از ماده «خرم» به معنای پاره کردن است

28. 6. عبرت نگرفتن در جوانی

وَ لَمْ يَعْتَبِرُوا فِي أَنْفِ الْأَوَانِ (1) و از ابتدای جوانی عبرت نگرفتند.

نکته

خداوند آثار گذشتگان را فرا روی انسان نهاده است تا مایه بصیرت گردد و از معصیت باز دارد. (2)آن وقتی که انسان جوان است و قدرت عبادت بیشتری دارد آن وقتی که انسان سالم است و حوصله بیشتری برای انجام اعمال صالح دارد بیشتر عمر خود را که سرمایه آخرت خود اوست به غفلت و بیهودگی و غرق شدن در ثروت و مقام دنیا می گذراند و برای آخرت چیزی آماده نمی کند.

مشابه

لَقَدْ كانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولى الألباب (3)به راستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است. وَ لَكِنْ مَتَعْتَهُمْ وَ آبَاءَهُمْ حَتَّى نَسُوا الذِّكْرَ وَكَانُوا قَوْماً بُوراً (4)ولی تو آنان و پدرانشان را برخوردار کردی تا آن جا که یاد [تو] را فراموش کردند و گروهی هلاک شده بودند.

29. زوال نعمت ها

29. 1. زوال نعمت جوانی

فَهَلْ يَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضَاضَةِ الشَّبَابِ إِلَّا حَوَانِيَ الْهَرَمِ (5)

آیا جوانان شاداب، انتظاری جز خمیدگی پیری دارند؟


1) أنف الاوان: اوایل وقت ها؛ مفرد است و به معنای آغاز هر چیزی است و لذا «چراگاهی» که هنوز حیوانی در آن نچریده است «انف» نامیده می شود و همچنین کاسه ای که هنوز کسی از آن آب ننوشیده است؛ بضمتين أول الأمر.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 164

3) يوسف، 111.

4) فرقان، 18.

5) بَضاضَة: شاداب؛ از مادۀ «بَضٌ» به معنای نرمی و نازکی پوست؛ خرمی و شادابی؛ مصدر است و در اصل به معنای پُر شدن و شادابی و طراوت است؛ الرّجل بالفتح والكسر بضاضة و بضوضة فهو بضّ أى رخص الجسد رقيق الجلد ممتلى. خوانی کجیها؛ انحناها در اصل به معنای طولانی ترین دنده های انسان است که در هر طرف دو عدد وجود دارد و مفرد آن «حانیه» است؛ در این جا کنایه از پیری شدید است که قامت انسان را به صورت کمان در می آورد؛ جمع الحانية وهي العلة التي تحنى شطاط الجسد و تمنعه عن الاستقامة. هرم: پیری؛ منتهای پیری و ضعف و ناتوانی است که از آن در فارسی به «پیری فرتوت» تعبیر می شود؛ محرکة أقصى الكبر

نکته

«بَضَاضَةِ الشَّبَابِ»: یعنی طراوت و لطافت جوانی در مقابل آن حوانی است به معنای پیر شدن پوست و پرچین و چروک شدن آن است که در هنگام پیری برای انسان به وجود می آید.

29. 2. زوال نعمت سلامتی

وَ أَهْلُ غَضارَةِ الصَّحَةِ إِلا نَوازِلَ السَّقَمِ (1)

السَّقَمِ: بيمارى أَسْقَمَهُ: بیمار کردش سَقِمَ: بیمار شد؛ المرض المختص بالبدن والمرض قد يكون في البدن و في النفس.

و آن که در شادابی سلامت است غیر از امراض گوناگون را توقع دارد؟

29. 3. زوال نعمت بقا

وَأَهْلُ مُدَّةِ إِلَّا الْبَقَاءِ آوِنَةَ الْفَناءِ (2) و آیا کسانی که از بقا برخوردارند جز لحظات فنا را منتظرند؟

29. 4. ناپایداری مواهب و نعمت ها

مَعَ قُرْبِ الزِّيَالِ وَ أَزُوفِ الِانْتِقَالِ وَ عَلَزِ الْقَلَقِ وَ أَلَمِ الْمَضَضِ وَ غُصَصِ الْجَرَضِ وَ تَلَفُّتِ الِاسْتِغَاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ وَالْأَقْرِبَاءِ وَ الْأَعِزَّةِ وَ الْقُرَنَاءِ (3)

علَز: اضطراب و قلق ناشی از مرض و حالت احتضار؛ لرزشی که بیماران از شدت درد پیدا می کنند و آرام ندارند؛ بالتحريك خفّة و هلع يصيب المريض و الأسير و المحتضر و رجل علز أى هلع لا ينام.

مَضَضِ: سوزناکی غم و غصه و زخم؛ از مادۀ «مض» به معنای تألم و ناراحتی شدید است؛ محرّكة وجع المصيبة

غُصَص: غصه ها و گلوگیر شدن ها.

جَرَضِ: قورت دادن آب دهان؛ از ماده (رض) به معنای فرو بردن آب دهان به زحمت بر اثر غم و اندوه است؛ بريقه ابتلعه بالجهد على هم وحزن و أجرضه الله بريقه أغصه.

تَلَفُّتِ: التفات و توجه به چیزی؛ از ماده «لفت» به معنای روی گرداندن و منصرف شدن از چیزی است؛ الالتفات بمعنى و هو الانصراف يقال التفت إلى التفاتا انصرف بوجهه نحوى و التلفت أكثر منه.

حَفَدَة: سرعت و چابکی در عمل و کار است و به دختران و نوهها گاهی «حفده» گفته می شود به خاطر این که در خدمت پدر و مادر در کار خانه سریع و چابکاند. الأعوان و الخدم، وقيل أولاد الأولاد.

قرناء هم نشین ها؛ همتاها؛ از ریشه «قرن» به معنای همنشین؛ جمع قرین.

این ها همه در حالی است که هنگام فراق و جدایی و لرزه و اضطراب و ناراحتی مصیبت و


1) غَضارَة : متنعم بودن؛ ناز و نعمت؛ نعمت و زندگی خوب و آسوده و راحت است؛ طيب العيش و السعة والنعم. نوازل: مشکلات نازل شده؛ از ماده «نَزَلَ» به معنای فرود آمدن «اسْتَنْزَلَ، اسْتِنْزَال» او را پایین آورد؛ مِنْ عُلُو إِلَى سُفْل.

2) آونة: زمان؛ جمع «اوان» است که به معنای زمان می آید؛ جمع أوان كأزمنة و زمان.

3) الزّيال: مفارقت؛ جدایی؛ این واژه مصدر است و به معنای دور کردن و زایل نمودن می باشد. اروف: نزدیکی نزدیک شدن به قیامت «ازفه» گفته می شود، چون از بندگان دور نیست.

چشیدن طعم تلخ مصایب و فرو بردن جرعه های درد و رنج و گردش چشم به اطراف برای کمک خواهی و یاری جستن از فرزندان و نزدیکان و عزیزان و هم قطاران فرا رسیده است.

نکته

«مَعَ قُرْبِ الزِّيَالِ» می خواهد بفرماید با این که مرگ به زودی بین ما جدایی می اندازد آیا باز هم کسانی که مایل به ماندن در دنیا هستند می توانند غیر از نزدیک شدن به فنا را انتظار داشته باشند؟

«وَ أُزُوفِ الِانْتِقَالِ»: مقصود نزدیک بودن انتقال به عالم آخرت است.

«وَ عَلَزِ الْقَلَقِ»: مقصود از اضطراب همان وحشت هنگام مرگ و یا لرزیدن دست و پا است که در اواخر عمر به انسان دست می دهد. این رعشه خواهی نخواهی در هنگام پیری به انسان دست می دهد و علامت پیری است.

«وَ أَلَمِ الْمَضَضِ وَ غُصَصِ الْجَرَضِ»: یعنی آن ها بقای مدت را می خواهند در صورتی که درد و رنج های دائمی و گلوگیر شدن آب دهان نزدیک است خلاصه نزدیک است به جایی برسید که بر اثر پیری و ضعف اعصاب رنج های دائمی نصیب شود و قدرت فرو بردن آب دهان را هم نداشته باشید.

«تَلَفُّتِ الِاسْتِغَاثَةِ بِنُصْرَةِ»: مقصود این است که با وجود این که التفات به خویشان و اقارب و دوستان برای استغاثه از آن ها نزدیک است در عین حال آن ها طول مدت را طلب می کنند.

29. 5. قادر نبودن برای دفع مرگ

فَهَلْ دَفَعَتِ الْأَقَارِبُ أَوْ نَفَعَتِ النَّوَاحِبُ وَ قَدْ غُودِرَ فِي مَحَلَّةِ الْأَمْوَاتِ رَهِيناً وَ فِي ضِيقِ الْمَضْجَع وحيداً (1)

رهیناً: در گرو؛ دربند.

مَضجَع: خوابگاه؛ ضجعا و ضجوعا من باب منع وضع جنبه بالأرض كاضطجع و المضجع كمقعد موضع الضجع

آیا آن ها [بستگان و نزدیکان] می توانند مرگ را از او دفع کنند و یا ناله ها و شیون های آنان برای او سودی دارد در حالی که به محله مردگان سپرده شده و در تنگنای قبر تنها مانده است.


1) النَّواحِبُ: زنان گریه کننده و ناله کننده؛ کسانی که بلند گریه می کنند؛ جمع «ناحیه» از ماده «نَحَب» در اصل به معنای جدیت در کار است سپس به معنای گریه کردن شدید و با صدای بلند به کار رفته است؛ اللاتي يرفعن أصواتهن بالبكاء من النّحب و هو شدّة البكاء و يروى النوادب بدلها. غُودِر: رها شد؛ ترک شد؛ مغادرة تركه و بقاه

نکته

وَ قَدْ غُودِرَ فِي مَحَلَّةِ الْأَمْوَاتِ رَهِيناً: یعنی این انسان را پس از مردن تحویل محله اموات داده و در قبرستان ترک نموده و به گرو گذاشته اند. «ضِيقِ الْمَضْجَع»: از باب اضافه صفت به موصوف است یعنی در محل خوابی که تنگ است رها شده در حالی که تنهاست.

30. سرنوشت جسم و روح انسان پس از مرگ

30. 1. شکافته شدن پوست تن

قَدْ هَتَكَتِ الْهَوامُّ جِلْدَتَهُ (1)

حشرات موذی پوست تن او را از هم می شکافند.

نکته

منظور از «هوام» کرم هایی هستند که از جسد میّت یا غیر آن به وجود می آیند. (2)وقتی که جنازه را در قبر می گذارند حشرات سمی و غیر سمی دور جنازه پیدا می شوند و جنازه را قطعه قطعه می کنند می خورند و بعد هم خودشان نابود می شوند.

30. 2. پوسیده شدن بدن

وَ أَبْلَتِ النَّواهِكُ جِدَّتَهُ (3)

جدته: تازگی او؛ از مادۀ جدید به معنای نو و تازه است؛ بكسر الجيم مصدر يقال جد يجد من باب ضرب يضرب جدة إذا صار جديدا و هو ضد البلى.

سختی های گور، بدن او را می پوساند.


1) هَتَكَتِ: کنده و پاره پاره کرده اند؛ الستر و غیره جذبه فقطعه من موضعه. هوامٌّ: حشرات؛ جمع «هامه» به معنای حشرات موذی است و گاه به خصوص حشراتی که دارای سم کشنده هستند اطلاق شده است؛ من الحيوان ماله سم يقتل كالحيّات و الجمع الهوام كدابة و دواب و ربّما يطلق على ما لا يقتل كالحشرات.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 220.

3) اَبَلَت: کهنه و پوسیده کرده اند. النَّواهِک: پوسنده ها؛ گزنده ها؛ جمع «ناهکه» به معنای چیزی است که بدن انسان را کهنه می کند و می پوساند، این تعبیر در مورد کسی که لباس را بپوشد تا کهنه شود به کار می رود الحمى نهكا من باب ضرب هزلته و جهدته و أضنته و نهكه السلطان بالغ فی عقوبته و الناهک و النهیک المبالغ في الأشياء

نکته

مقصود از این جمله این است که پوسانندگان طراوت و تازگی بدن این مرده تازه به گور رفته را کهنه کرده و پوسانده اند.

30. 3. نابودی آثار به وسیله تندباد

وَ عَفَتِ الْعَواصِفُ آثَارَهُ (1) و تندبادها آثارش را نابود می کند.

تشبیه

مشَّبَه: آثار شخص

مشَّبَه به: درخت پربار

وجه شَبَه: همان طور که تندباد و طوفان یک درخت را از جا می کند و آن را نابود می کند این جا هم حضرت فرموده است تندبادهای حوادث ریشه آثار این شخص را در می آورد و او را از هر جهت نابود می کند.

30. 4. از بین رفتن نشانه ها

وَ مَعَا الْحَدَثَانُ مَعالِمَهُ (2)

و گذشت شب و روز نشانه های او را از میان بر می دارد.

نکته

امام فرموده است که شب و روز و گذشت زمان او را از هر جهت به بوته فراموشی می سپارد علامت های شناخت او را کم کم از بین می برد تا این که به طور کلی فراموش می شود.


1) عَفَت: پوشاند؛ نابود کرد؛ از ماده «عفو» به معنای محو کردن و از میان بردن و یا پوشاندن است و از آن جایی که «عفو» از خطا، آن را از بین می برد و یا می پوشاند، در این مورد به کار می رود. در این جا به معنای از میان بردن آثار انسان بعد از مرگ به وسیله تند بادهاست؛ بالتخفيف و يروى بالتشديد الأصمعي عَفَتَ يَدَهُ يَعْفِتها عَفْتاً، إذا لواها ليكسرها. و عَفَتَ كلامَه يَغْفِتُهُ، أى يكسره من اللكنة. والأَعْفَتُ في لغة تميم: الأَعْسَرُ، و في لغة غيرهم: الأحمق. عَواصِفُ بادهای تند؛ طوفان ها؛ از ریشهٔ «عصف» به معنای باد.

2) الْحَدَثانُ: حوادث روزگار؛ از مادۀ «حدوث» است که معنای آن روشن است و حدثان اشاره به شب و روز است که پشت سر هم حادث می شوند. معالم: نشانه ها؛ علائم؛ جمع معلم.

30. 5. دگرگونی بدن ها

وَ صارَتِ الأَجْسادُ شَحِبَةً بَعْدَ بَضْتِها (1) و بدن ها، پس از طراوت پژمرده و دگرگون می شوند.

30. 6. متلاشی شدن استخوان ها

وَ الْعِظامُ نَخِرَةً بَعْدَ قُوَّتِها (2) و استخوان ها بعد از توانایی و قدرت می پوسند و متلاشی می شوند.

30. 7. ارواح مسئول اعمال

وَ الأَرْواحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقَلِ أَعْبَائِها (3) [این در حالی است که] ارواح در گرو مسئولیت سنگین اعمال خویش اند.

نکته

بدن پس از مرگ، از آن آلودگی ها و حشرات است، اما روح برای حسابرسی اعمال می ماند. (4)

30. 8. رسیدن به یقین

مُوقِنَةً بِغَيْبِ أَنْبائِها به اخبار غیبی پس از مرگ یقین پیدا کرده است.

نکته

یعنی این ارواح پس از خارج شدن از بدن به همه آن اخبار غیبی که در زمان حیات به آن ها داده شده آگاه می شوند. معمولاً در دوران زندگی انسان ها نسبت به اخبار غیبی آن گونه ای که هست یقین ندارند و شک و تردیدها در وجود آن ها هست ولی پس از مردن این اخبار برای آن ها روشن می شود و هیچ جای تردیدی برای آن ها باقی نمی ماند.


1) شَحِبَةً: رنگ پریده؛ پژمرده؛ از مادۀ شحوب» به معنای تغییر جسم و لاغر شدن است، در مقابل «بضه» است که به معنای طراوت و پر بودن است؛ لونه من باب جمع و نصر و کرم شحوبا و شحوبة تغير من هزال أو جوع أو سفر.

2) نَخِرَةً: پوک؛ پوسیده؛ صفت مشبهه از ماده «نخر» به معنای پوسیدن و متلاشی شدن؛ در این جا به عنوان وصف برای «عظام» ذکر شده است و اشاره به استخوان های پوسیده می باشد.

3) اغبائها: بارهای سنگین؛ جمع «عبء» به معنای بار سنگین است و در این جا به معنای مسئولیت های سنگین است.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص167.

30. 9. نیفزودن بر اعمال صالح

لاتُسْتَزادُ مِنْ صَالِحٍ عَمَلِها (1) از همه دردناک تر این که بر اعمال صالحشان چیزی افزوده نمی شود.

30. 10. توبه نکردن

وَ لا تُسْتَعْتَبُ مِنْ سَيِّيءِ زَلَلِها (2)

و نمی توانند از اعمال زشتشان توبه کنند!

مشابه

فَالْيَوْمَ لا يُخْرَجُونَ مِنْها وَلا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ (3)پس امروز نه از این [آتش] بیرون آورده می شوند و نه عذرشان پذیرفته می گردد.

30. 11. همه در برابر مرگ یکسان اند

أَ وَ لَسْتُمْ أَبْنَاءَ الْقَوْمِ وَالآبَاءَ وَإِخْوَانَهُمْ وَ الْأَقْرِبَاءَ آیا شما فرزندان و پدران و برادران همان مردم نیستید؟

نکته

اشاره به این که گاهی پدران زودتر از فرزندان از دنیا می روند و گاه فرزندان پیش از پدران و گاه برادران قبل از برادران دیگر؛ و زمان معین برای پایان عمر هیچ کس وجود ندارد. (4)

30. 12. دنباله روی از روش گذشتگان

تَحْتَذُونَ أَمْثِلَتَهُمْ وَ تَرْكَبُونَ قِدَّتَهُمْ وَتَطَنُّونَ جَادَّتَهُمْ (5)

قدتَهُمْ: طریقه و روش آن ها؛ از مادۀ «قد» به معنای بریدن و جدا کردن قطعه ای از چیزی است. تَطَنُّونَ قدم می گذارید؛ و" القِدَّةُ" بالكسر أيضا الطريقة و الفرقة من الناس، والجمع قِدَد مثل سدرة وسدر، وبعضهم يقول الفرقة من الناس إذا كان هوى كل واحد على حدة. منه " و " تَقَدَّدَ القومُ" أي تفرقوا. والقَدِيدُ: اللحم المُقَدَّدُ


1) لاتُسْتَزادُ: مجال زیاد کردن به او داده نمی شود؛ از ریشهٔ «زاد» به معنای زیاد کردن است.

2) لاتُسْتَعْتَب: از او درخواست رضایت نمی شود؛ مجال تحصیل رضایت خدا به او داده نمی شود؛ از ریشه عتبی به معنای رضایت العتبة: أسكفة الباب. وجعلها إبراهيم ع كناية عن امرأة إسماعيل إذ أمره بإبدال عَتَبَتِهِ. وعَتَبَاتُ الدرجة و ما يشبهها من عتبات الجبال و أشراف الأرض وكل مرقاة من الدرج عتبة، والجميع العتب. وتقول: عَتَّبْ لنا عَتَبَةً، أي: اتخذ عَتَبَاتٍ: أي: مرقيات. زَلَل: خطاها و لغزش ها.

3) جاثیه، 35.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص398.

5) تَحْتَذُونَ: پیروی می کنید. أَمْثِلَتَهُمْ: الگوها و خط مشی آن ها.

شما نیز همان برنامه ها را دنبال می کنید و بر همان طریقه سوار هستید و در همان جاده گام بر می دارید.

نکته

حضرت در این جمله نتیجه می گیرد که این حال آن آدم هایی است که قبل از شما در این دنیا بودند آن ها رفتند و شما آمدید و وارث آنان شدید و جای آن ها را گرفتید پس باید عبرت بگیرید این شخص تا زنده بود مال و حق مردم را ضایع می کرد حالا شما او را در قبر دفن کردید و خودتان کارهای او را ادامه می دهید؟ باید از اعمال و رفتار او درس بگیرید و هدایت شوید.

«وَ تَرْكَبُونَ قِدَّتَهُمْ»: مجاز در اسناد است چون در حقیقت سوار مرکب می شوند و در راه گام بر می دارند و چون در واقع جاده و راه است که انسان را به مقصد می رساند و از آن تعبیر به سوار راه شدن می کنند و اسناد سوار شدن را به راه می دهند.

30. 13. پند ناپذیری مردم

فَالْقُلُوبُ قَاسِيَةٌ عَنْ حَظِّهَا لَاهِيَةٌ عَنْ رُشْدِهَا سَالِكَةٌ فِي غَيْرِ مِضْمَارِهَا كَأَنَّ الْمَعْنِيَّ سِوَاهَا وَ كَأَنَّ الرَّشْدَ فِي إِحْرَازِ دُنْيَاهَا (1)

مِضْمَارِه: مسير مسابقه.

مَعْنِي: مقصود؛ عنى: عَنانِى الأمر يَعْنِينِي عِناية فأنا مَعْنِى به. واعْتَنَيْتُ بأمره. و عَنَتْ أمور و اعْتَنَتْ، أي: نزلت و وقعت

إِحْرَاز: به دست آوردن.

دل ها از گرفتن بهره خویش سخت و ناتوان شده از رشد معنوی خود غافل گشته، در غیر طریق حق گام بر می دارد گویی غیر آن ها مقصود هستند و گویی نجات و رستگاری آن ها در به چنگ آوردن دنیا است.

نکته

«فَالْقُلُوبُ قَاسِيَةٌ عَنْ حَظْهَا»: شما که از آن ها عبرت نگرفتید پس قلب هایتان قساوت گرفته و به آن بهره ای که باید نمی رسد بهره شما این است که باید متنبه می شدید و از خواب غفلت بیدار می گشتید ولی قلب هایتان زنگار گرفته و در خواب عمیق فرو رفته و هیچ تنبهی پیدا نکره اید.

«لَاهِيَةٌ»: به معنای بازیگوشی است و چون با «عن متعدی شده به معنای اعراض و روگردان شدن از رشد و ترقی و تکامل است.


1) قاسی: سخت؛ قساوت گرفته. لَاهِيَةٌ: بی توجه؛ بی التفات.

«كَأَنَّ الْمَعْنِيَّ سِوَاهَا»: یعنی گویا مقصود انبیا و اولیا از آن همه فرمایشات هدایت غیر از این قلب ها بوده است.

«كَأَنَّ الرُّشْدَ فِي إِحْرَازِ دُنْيَاهَا»: احراز دنیا به معنای تحصیل دنیاست. مقصود از آن همه تبلیغات و ارشادات و هدایت ها؛ تبلیغ و ارشاد غیر آن قلب هاست و خیال کرده اند که رشد و تکامل در به دست آوردن مال دنیاست در حالی سعادت انسان به تقواست.

مشابه

كَأَنَّ الْمَوْتَ فِيهَا عَلَى غَيْرِنَا كُتِبَ، وَ كَأَنَّ الْحَقَّ عَلَى غَيْرِنَا وَجَبَ، وَ كَأَنَّ الَّذِينَ نُشَيِّعُ مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِيلَ إِلَيْنَا رَاجِعُون (1)گویا مردن در این جهان را برای غیر ما ثبت کرده اند و انگار حق بر غیر ما واجب شده و خیال می کنی مردگانی که می بینیم مسافرانی هستند که به زودی به جانب ما باز می گردند.

31. گذرگاه های هولناک قیامت

وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَجازَكُمْ عَلَى الصِّراطِ، وَ مَزالِقِ دَحْضِهِ، وَ اَهاویلِ زَلَلِهِ، وَ تاراتِ أَهْوَالِهِ (2)

دخضِه: لغزش توام با سقوط؛ این واژه گاهی در مورد باطل شدن و یا زوال خورشید از دائره نصف النهار به سوی مغرب به کار رفته است؛ و يحرك زلق

آهاویل: ترس ها؛ جمع «اهوال» و «اهوال» نیز جمع «هول» است؛ بنابراین «اهاویل» جمع الجمع می باشد و «هول» به معنای ترس و وحشت است.

تارات: پی در پی؛ دفعات؛ نوبه ها؛ جمع «تاره» به معنای دفعه در اصل از ماده «تار» به معنای نظر تند به کسی کردن است و به معنای زدن با عصا و مانند آن نیز آمده است و از آن جا که این امور در دفعات مختلف واقع می شود، این واژه به معنای دفعه نیز می آید؛ جمع تارة و هي المرة و الحين.

و بدانید که عبور شما از صراط است، آن جا که جایگاه لغزش قدم ها و محل هول و ترس و انواع مخاطرات است.

1) نهج البلاغه، حکمت 122.

2) مَجازَكُمْ: عبور شما از مادۀ «جواز» به معنای سیر و حرکت و عبور است؛ بنابراین «مجاز» که مصدر میمی است به همین معناست. مزالق: جاهای لغزنده ای که باعث افتادن می شود؛ از ماده «زلق» به معنای لغزش است؛ جمع «مزلق» به معنای لغزش گاه؛ جمع المزلق و هو الموضع الذى يزلق فيه القدم و لا تثبت و مكان.

نکته

«مَزالِقِ دَحْضِهِ»: منظور امام سختی ها و دشواری های حسابرسی است که مجرمان و بدکاران را هلاک می کند و عذاب آن شبیه به عذاب آتش است. (1)

«تارات» به معنای دفعات است. یعنی هول ها و ترس های پل صراط یک دفعه و دو دفعه نیست بلکه انسان بر روی این پل دفعات زیاد و متعددی می ترسد و لغزشگاه های زیادی وجود دارد که هر پرتگاه و لغزشگاهی احتمال پرت شدن و لغزیدن و ترس وجود دارد.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 173.

اتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ تَقِيَّةَ ذِى لُبِّ شَغَلَ التَّفَكُرُ قَلْبَهُ وَ أَنْصَبَ الْخَوْفُ بَدَنَهُ وَ أَسْهَرَ التَهَجُدُ غِرَارَ نَوْمِهِ وَ أَطْمَأَ الرَّجَاءُ هَوَاجِرَ يَوْمِهِ وَ ظَلَفَ الزُّهْدُ شَهَوَاتِهِ وَ أَوْجَفَ الذِّكْرُ بِلِسَانِهِ وَ قَدَّمَ الْخَوْفَ لِأَمَانِهِ وَتَنَكَّبَ الْمَخَالِجَ عَنْ وَضَحِ السَّبِيلِ وَ سَلَكَ أَقْصَدَ الْمَسَالِكِ إِلَى النَّهْجِ الْمَطْلُوبِ وَ لَمْ تَفْتِلْهُ فَاتِلَاتُ الْغُرُورِ وَ لَمْ تَعْمَ عَلَيْهِ مُشْتَبِهَاتُ الْأُمُورِ ظَافِراً بِفَرْحَةِ الْبُشْرَى وَ رَاحَةِ النُّعْمَى فِي أَنْعَمِ نَوْمِهِ وَ آمَنِ يَوْمِهِ وَ قَدْ عَبَرَ مَعْبَرَ الْعَاجِلَةِ حَمِيداً وَ قَدَّمَ زَادَ الْآجِلَةِ سَعِيداً وَ بَادَرَ مِنْ وَجَلٍ وَ أَكْمَشَ فِي مَهَلٍ وَ رَغِبَ فِي طَلَبِ وَ ذَهَبَ عَنْ هَرَبٍ وَ رَاقَبَ فِي يَوْمِهِ غَدَةً وَ نَظَرَ قُدُماً أَمَامَهُ فَكَفَى بِالْجَنَّةِ ثَوَاباً وَ نَوَالًا وَ كَفَى بِالنَّارِ عِقَابِاً وَ وَبَالًا وَ كَفَى بِاللَّهِ مُنْتَقِماً وَ نَصِيراً وَ كَفَى بِالْكِتَابِ حَجِيجاً وَ خَصِيماً.

32. توصیه به تقوا و جلوه های آن

32. 1. تقوای فکری

فَاتَّقُوا اللهَ عِبادَ اللَّهِ تَقِيَّةَ ذِي لُبِّ شَغَلَ التَّفَكَّرُ قَلْبَهُ تقوای الهی پیشه کنید همچون تقوای خردمندی که تفکر قلب او را به خود مشغول ساخته.

نکته

«ذِى لُبّ» تعبیر حضرت در این عبارت ذی لبّ» است نه «ذی عقل» گرچه «ذیلب» را به معنای صاحب عقل گرفته اند ولی «ذی لبّ» از ظرافت و لطافت دیگری برخوردار است و عمیق بودن را می رساند پس لبّ با عقل تفاوت ظریفی دارد.

مشابه

أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِی أَنْفُسِهِم (1)آیا در خودشان به تفکر نپرداخته اند؟ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُون (2)آیات را برای مردمی که می اندیشند این چنین تفصیل می دهیم.


1) روم، 8.

2) یونس، 24.

32. 2. خوف از خداوند

وَ أَنْصَبَ الْخَوْفُ بَدَنَهُ (1) خوف الهی جسمش را خسته کرده است.

نکته

مقصود از خوف و ترسی که حضرت فرموده خوف از عذاب خدا و خو از حساب و کتاب روز قیامت است او همیشه می ترسد و طبیعی است که چنین فردی هیچ وقت آرام و قرار ندارد برخلاف کسی که درباره آخرت بی خیال است.

مشابه

فَلا تَخافُوهُمْ وَ خَافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنین (2)پس اگر مؤمنید از آنان مترسید و از من بترسید.

32. 3. شب زنده داری

وَ أَسْهَرَ التَّهَجُدُ غِرَارَ نَوْمِهِ (3)

غرار: اندک؛ مصدر و اسم مصدر است و به معنای کمی و کسادی است و مفهوم جمله بالا این است که عبادات شبانه حتی خواب کم را از آن ها می گیرد؛ بکسر الغين المعجمة القليل من النوم

شب زنده داری خواب را از چشمش ربوده است.

نکته

«غرارَ نَوْمِهِ»: مقصود این است که یکی از صفات این شخص این است که علاقه به عبادت در شب و علاقه به خواندن نماز شب همین خواب کمی را هم که دارد از او می گیرد.

مشابه

وَ مِنَ اللَّيْل فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَک (4)و پاسی از شب را زنده بدار تا برای تو [به منزله] نافله ای باشد. قُمِ اللَّيْلَ إِلا قَلِيلاً * نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلیلا (5)به پا خیز شب را مگر اندکی، نیمی از شب یا اندکی از آن را بکاه.


1) أَنْصَبَ: خسته کرد؛ از مادۀ «نصب» به معنای خسته شدن است؛ التعب؛ النَّصَب الإعياء و التعب، والفعل: نَصِبَ يَنْصَب. وأَنْصَبَنِي هذا الأمر، و أمر ناصب أى مُنْصِب.

2) آل عمران، 175.

3) اَسْهَرَ: بیدار نگهداشته و مانع خواب شده؛ از مادۀ «سهر» به معنای شب بیداری است و از آن جا که حوادث وحشتناک خواب شبانه را از چشم می برد و نیز زمین قیامت، هول انگیز است به هر دو «ساهره» اطلاق می شود. التَّهَجُدُ: عبادت شبانه؛ شب زنده داری؛ نام و هجد و تهجد سهروا استيقظ فهو من الأضداد.

4) اسراء، 79

5) مزمل، 2و3.

32. 4. امید به رحمت خداوند

وَ أَظْمَأُ الرَّجَاءُ هَوَاجِرَ يَوْمِهِ (1)

و به امید ثواب، گرمی روز را با تشنگی گذرانده است.

نکته

کنایه از زیادی روزه، در گرمترین روزها است. (2)

در این جمله مجاز در اسناد به کار رفته است برای این که آن حضرت متعلق تشنگی را گرمای روز او قرار داده و فرموده اند که امیدواری او به خداوند گرمی روزش را تشنه می کند در حالی که گرمای روز تشنه نمی شود بلکه آن شخص در گرمای روز تشنه می شود پس اسناد تشنگی به روز داده شده

مشابه

فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً (3)پس هرکس به لقای پروردگار خود امید دارد باید به کار شایسته بپردازد. لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرِ (4)قطعاً برای شما در [اقتدا به] رسول خدا سر مشقی نیکوست: برای آن کس که به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را فراوان یاد می کند.

32. 5. زهد در دنیا

وَ ظَلَفَ الزُّهْدُ شَهَواتِهِ (5) زهد در دنیا خواهش های نفسانی را از او گرفته است.


1) أظمأ: تشنه کرد؛ العطش. هَواجر: جمع «هاجره» به معنای وسط روز که هوا بسیار گرم می شود؛ گرمای شدید نیمروز که مردم به خانه ها پناه می برند، گویی هجرت کردهاند و در اصل از مادۀ «هجر» و «هجران» گرفته شده که به معنای ترک چیزی و جدایی از آن است؛ جمع الهاجرة و هو نصف النهار عند اشتداد الحرّ يقال أتينا أهلنا مهجرين أي سايرين في الهاجرة.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص228.

3) كهف، 110.

4) احزاب، 21.

5) ظَلَفَ: بازداشته؛ خودداری کرده؛ از مادهٔ «ظلف» به معنای بازداشتن از چیزی است و «ظلف» به معنای مکان مرتفع نیز آمده است؛ گویی انسان ها را از رسیدن به خود منع می کند؛ نفسه عنه يظلفها من باب ضرب منعها من أن تفعله أو تأتيه أو كفها عنه.

نکته

انسان متقی در دنیا زهد پیشه کرده و آن را خُرد و ناچیز شمرده است و خود را از موارد خشم خداوند دور نگهداشته و به سوی خشنودیش گسیل داشته است. (1)

مقصود حضرت این است که تقوای کسی را پیشه کنید که بی رغبتی او نسبت به دنیا وی را از خواسته ها و تمایلات نفسانی باز دارد و منع نماید نسبت به دنیا بی رغبت است و وقت خود را صرف عبارت خدا و خدمت به خلق می کند.

32. 6. ذکر الهی

وَ أَرْجَفَ الذِّكْرُ بِلِسانِهِ (2) ذکر الهی زبانش را به حرکت و شتاب واداشته است.

مشابه

قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّی (3)رستگار آن کس که خود را پاک گردانید و نام پروردگارش را یاد کرد و نماز گزارد. فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُوا لی وَ لا تَكْفُرُون (4)پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و شکرانه ام را به جای آرید و با من ناسپاسی نکنید.

32. 7. خوف از آخرت

وَ قَدَّمَ الْخَوْفَ لِأَمَانِهِ ترس از خدا را برای ایمنی در رستاخیز از پیش فرستاده است.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 175.

2) اَرْجَفَ: سرعت داد؛ شتاب بخشید. این واژه به معنای ایجاد اضطراب، که در بسیاری از موارد، لازمه تسریع است، نیز آمده است؛ فی سيره أسرع و الوجيف ضرب من سير الابل و الخيل.

3) اعلی، 14 و 15.

4) بقره، 152.

مشابه

الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعِ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْف (1)همان [خدایی] که در گرسنگی غذایشان داد و از بیم آسوده خاطرشان کرد. أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنَا ضُحَى وَهُمْ يَلْعَبُونَ (2)آیا ساکنان شهرها ایمن شده اند از این که عذاب ما شامگاهان در حالی که به خواب فرو رفته اند به آنان برسد؟

32. 8. کناره گیری از اندیشه های باطل

وَ تَنَكَّبَ الْمَحَالِجَ عَنْ وَضَحِ السَّبِيلِ (3)

و از اندیشه هایی که او را از راه روشن حق باز دارد کناره گرفته است.

32. 9. حرکت در صراط مستقیم

وَ سَلَكَ أَقْصَدَ الْمَسَالِكِ إِلَى النَّهْجِ الْمَطْلُوبِ (4) در بهترین و مستقیم ترین راه هایی که او را به روش مطلوب می رساند، گام برداشته است.

نکته

مقصود حضرت از این جمله این است که تقوای کسی را پیشه خود کنید که نسبت به راه مطلوب معتدل ترین راه را انتخاب کرده باشد نه آن چنان که همچون ابوموسی اشعری راه خشک مقدسی را پیشه گرفته و از راه حق منحرف گشته و نه همچون طلحه و زبیر و


1) قریش، 4.

2) اعراف، 97.

3) تَنَكَّبَ: کناره گرفت و دوری کرد؛ اعراض کرد؛ از مادۀ «نکب» و «نکوب» به معنای عدول و دوری و انصراف از چیزی است؛ به همین جهت هنگامی که دنیا به کسی پشت ،کند از آن تعبیر به نکبت می شود؛ عنه من باب نصر و فرح نکیا و نكبا و نکوبا عدل کنکب و تنگب و نکبه تنکیبا لازم متعد و طريق منكوب على غير قصد. مخالج: چیزهای جاذب و جلب کننده؛ از مادۀ «خلج» به معنای مشغول کردن چیزی است؛ جمع «مخلج»؛ تعبیر به «خلجان» به ذهن اشاره به همین معناست و «خلیج» را به این جهت خلیج گفته اند که گویی بخشی از دریا جدا شده و به سوی خشکی پیش رفته و خشکی را به خود مشغول داشته است؛ المشاغل من خلج يخلج اى شغل و جذب. وَضَح السبيل: محل واضح راه جاده روشن از مادۀ وضوح به معنای آشکار شدن است و «وضح السبيل» به معنای وسط جاده است؛ محجّة الطريق؛ الوَضَح بياض الصبح وبياض البرص، وبياض الغرة و التحجيل و نحوه. و إذا كان بياض غالب في ألوان الشاة و فشا في الصدر والظهر و الوجه يقال إنه توضيح شديد، و قد توضّح و أَوْضَحْتُ الأمر فوَضَحَ، و وَضَّحْتُه فتَوَضَّحَ. والوَاضِحَة: الطريق المسلوك.

4) اقصد: میانه ترین، معتدل ترین.

معاویه راه کفر را پیش گرفته بلکه راه معتدل یعنی همان راهی که سلمان و ابوذر و... پیش گرفتند و به سعادت نائل آمدند.

32. 10. پرهیز از غرور

وَ لَمْ تَفْتِلْهُ فَاتِلاتُ الْغُرُورِ (1) و وسوسه ها و فریب ها هرگز او را نفریفته است.

مشابه

ذلِكُمْ بِأَنَّكُمُ اتَّخَذْتُمْ آيَاتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا (2)این بدان سبب است که شما آیات خدا را به ریشخند گرفتید و زندگی دنیا فریبتان داد. إن الكافِرُونَ إِلا في غُرُور (3)كافران جز گرفتار فریب نیستند.

32. 11. پرهیز از شبهات

وَ لَمْ تَعْمَ عَلَيْهِ مُشْتَبِهَاتُ الْأُمُورِ (4) و امور مشکوک بر او پنهان نمانده است.

مشابه

وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدُورِ (5)لیکن دل های درون سینه ها کور است. وَ مَنْ كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبیلا (6)و هرکه در این [دنیا] کور [دل] باشد در آخرت [هم] کور [دل] و گمراه تر خواهد بود.

32. 12. با مژده به بهشت توشه برای آخرت فرستاده

ظَافِراً بِفَرْحَةِ الْبُشْرَى وَ رَاحَةِ النُّعْمَى فِي أَنْعَمِ نَوْمِهِ وَ آمَنِ يَوْمِهِ وَ قَدْ عَبَرَ مَعْبَرَ الْعَاجِلَةِ


1) لمْ تَفْتِلْهُ: او را منصرف نکرد و نپیچاند؛ او را باز نگرداند؛ منصرفش نکرد؛ از ماده «فتل» به معنای منصرف ساختن از چیزی است و گاه به معنای تابیدن نیز آمده است و فتیله» را نیز به همین جهت فتیله می گویند؛ یفتله من باب ضرب لواه و قتل وجهه عنهم صرف.

2) جاثیه، 35.

3) ملک، 20.

4) لَمْ تَعْمَ: پوشیده نماند؛ تعمی بوده که مجزوم شده.

5) حج، 46

6) اسراء، 72.

﴿حَمِيداً وَ قَدَّمَ زَادَ الْآجِلَةِ سَعِيداً (1)

انعم: راحت ترین آسوده ترین افعل تفضيل از نعمت؛ النّعيم الخفض والدّعة و المال كالنعمة، وأنعم الله صباحك من النعومة جعله ذار فاهية.

العاجلة: منظور دنیا است.

با مژده (بهشت) و زندگی آسوده در میان نعمت ها در بهترین جایگاه ها و ایمن ترین روزها شاد و مسرور است؛ این در حالی است که از گذرگاه دنیای زودگذر با روشی پسندیده عبور کرده و توشه آخرت را توأم با سعادت، از پیش فرستاده است.

نکته ها

عبارت «فِي أَنْعَمِ نَوْمِهِ وَ آمَنِ يَوْمِهِ» کنایه از لذت های روح و آسایش بدن است که انسان خردمند را از ارتکاب حرام و لذت های آن بی نیاز می گرداند. (2)

از این جهت دنیا معبر نامیده شده است که باید از مسیر دنیا به سوی آخرت عبور کرد. (3)

مشابه

يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْل (4)بر نعمت و فضل خدا شادی می کنند. لَهُمُ الْبُشْرَى فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِی الآخِرَة (5)در زندگی دنیا و در آخرت مژده برای آنان است.

32. 13. نگرش به آینده و پایبندی به لوازم آن

وَ بَادَرَ مِنْ وَجَلٍ وَأَكْمَسَ فِي مَهَلٍ وَ رَغِبَ فِي طَلَب وَ ذَهَبَ عَنْ هَرَبٍ وَ رَاقَبَ فِي يَوْمِهِ


1) ظافراً: در حالی که پیروز است؛ از ریشهٔ «ظَفَرَ، يَظفَرُ» به معنای به خواسته خود دست یافت؛ ظفیر: کسی که به دنبال هر کاری می رود کامروا می شود. النعمي: رفاه؛ برخورداری؛ زندگی مرفه و پرنعمت؛ مفرد است و به معنای آرامش و زندگانی آسوده و گسترده است و در واقع «نعمی» مفهومی همانند نعمت دارد که مفهوم آن وسیع است.

2) درسایه سار نهج البلاغه، ج2، ص 175.

3) فرهنگ لغات نهج البلاغه (صبحی صالح) ص67.

4) آل عمران، 171

5) یونس، 64.

﴿غَدَهُ وَ نَظَرَ قُدُماً أَمَامَه (1)

أكْمَش: شتاب کرد؛ عجله کرد؛ مقصود این است که در مدت زندگی به سرعت کوشيد؛ أسرع الكمشُ: الرجلُ السريع الماضي و قد كَمُشَ بالضم كَمَاشَةً، فهو كَمْشُ و كَمِيشُ. و كَمَشْتُهُ تَكْمِيشاً: أعجلْتُه. وانْكَمَشَ و تَكَمَّشَ: أسرع.

فی مهل: در زمانی که مهلت و فرصت داشته؛ در عین آرامش.

هرب: فرار فرار از گناه و خطا

راقب: مراقبت و مواظبت کرد

قدماً: پیشاپیش؛ پیشتاز؛ پیشرو؛ بالضم و بضمتين و القدمة كالقدم محرّكة السابقة في الأمر.

و محض ترس از مقام حق به سوی کردار پسندیده شتافته و در ایام مهلت در دنیا به سوی طاعت سرعت کرده و در جست وجوی رضای حق شوق نشان داده و به خاطر خوف خدا از گناه گریخته و امروز به فکر فردا بوده و همواره به آینده نگریسته است.

مشابه

إِنَّهُمْ كَانُوا يُسارِعُونَ فِى الْخَيْرَاتِ وَيَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً وَ كَانُوا لَنا خاشعين (2)آنان در نیکی ها شتاب می کردند و به خاطر رغبت و ترس ما را می خواندند و برای ما خاشع بودند.

32. 14. نتیجه تقوا، رسیدن به بهشت

فَكَفَى بِالْجَنَّةِ ثَواباً وَ نَوالا (3) همان بس که بهشت پاداش و عطیه [پرهیزگاران] باشد!

32.
15. آتش دوزخ کیفر بدکاران

وَ كَفَى بِالنَّارِ عِقاباً وَ وَبالا و همان بس که آتش دوزخ کیفر و مجازات [بدکاران و بی تقوایان] باشد.


1) بَادَرَ: برای عمل مبادرت ورزید. وَجَل: ترس؛ ترس از خدا

2) انبیاء، 90.

3) نوال: بخشش، عطا.

مشابه

وَاتَّقُوا النَّارَ الَّتي أُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ (1)و از آتشی که برای کافران آماده شده است بترسید. وَ انْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدین (2)و بنگرید که فرجام فسادکاران چگونه بوده است.

32. 16. خداوند منتقم و ناظر بندگان

وَ كَفَى بِاللَّهِ مُنْتَقِماً وَ نَصيراً و کافی است که خداوند انتقام گیرنده و یاور است.

مشابه

فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِی الْيَم (3)سرانجام از آنان انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان ساختیم.

32. 17. حجت آور بودن قرآن

وَ كَفَى بِالْكِتَابِ حَجيجاً وَ خَصيماً (4)

و همین بس که قرآن در قیامت حجت آور و خصومت گر است.

مشابه

ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ (5)سپس شما روز قیامت پیش پروردگارتان مجادله خواهید کرد.


1) آل عمران، 131

2) اعراف، 86.

3) اعراف، 136.

4) حجیجاً: دلیل آورنده؛ قضاوت کننده؛ مدافع. حاج با او ستیزه و کشمکش کرد. احتج: ادعایی کرد و دلیل آورد. الحجه دلیل و برهان حجیج: کسی که برای چیره شدن استدلال می کند و دلیل می آورد. خصيماً: مدعی؛ مخاصمه کننده؛ از ریشهٔ خَصَمَ در دشمنی بر او چیره شد خاصَمَ با او ستیزه و دشمنی و کشمکش متقابل کرد. خصوم: ستیزه گر. خصیم ستیزه گر، دشمنی کننده (جمع آن خُصماء).

5) زمر، 31

أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِى أَعْذَرَ بِمَا أَنذَرَ وَ احْتَجَّ بِمَا نَهَجَ وَ حَذَّرَكُمْ عَدُوّاً نَفَذَ فِي الصُّدُورِ خَفِيّاً وَ نَفَثَ فِي الآذَانِ نَجِيّاً فَأَضَلَّ وَ أَرْدَى وَ وَعَدَ فَمَنَّى وَ زَيَّنَ سَيِّئَاتِ الْجَرَائِمِ وَ هَوَّنَ مُوبِقَاتِ الْعَظَائِمِ حَتَّى إِذَا اسْتَدْرَجَ قَرِينَتَهُ وَ اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ أَنْكَرَ مَا زَيَّنَ وَاسْتَعْظَمَ مَا هَوَّنَ وَ حَذَّرَ مَا أَمَّنَ.

33. سفارش به تقوا

33. 1. بسته بودن راه عذر

أُوصِيكُمْ بتَقْوَى اللَّهِ الَّذِى أَعْذَرَ بِمَا أَنْذَرَ وَاحْتَجَّ بِمَا نَهَج (1)

شما را به تقوای الهی سفارش می کنم همان خداوندی که با انذار و هشدار خود، راه عذر را بسته و با دلایل روشن، طریق هدایت را نشان داده و حجت را تمام کرده است.

نکته

جمله «احْتَجَ بِمَا نَهَجَ» اشاره به ارائه طریق و نشان دادن راه سعادت است و جمله «اعذر بما انذر» اشاره به خطراتی است که در این مسیر در برابر انسان کمین کرده است. (2)

33. 2. خطرات شیطان و راهکارهای او

33. 2. 1. نفوذ در دل ها

وَ حَذَّرَكُمْ عَدُوا نَفَذَ فِي الصُّدُورِ خَفِيّاً و شما را از دشمنی بر حذر داشته است که پنهانی در سینه ها نفوذ می کند.

نکته

مقصود از «عدو» شیطان است. شطان رانده شده درگاه خداست او با آدم دشمنی دارد و به طور مخفیانه در سینه های بنی آدم نفوذ می کند قرآن عتاب و تهدید شیطان را بیان می کند: قالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَ الْمُسْتَقِيمَ * ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِين (3)


1) أعْذَر: عذر و بهانه شما را برطرف کرد. نهج: تشریع کرد؛ برنامه ریزی کرد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص418.

3) اعراف، 16و17.

مشابه

الَّذِي يُوَسْوِسُ فی صُدُورِ النَّاسِ (1)آن که در دل های مردم وسوسه می کند.

33. 2. 2. نفوذ در گوش

وَ نَفَثَ فِي الْآذَانِ نَجِيّاً (2)

و آهسته در گوش ها می دمد.

نکته

این جمله کنایه از این است که شیطان در گوش های شما القائاتی می کند این القائات خیلی مخفیانه است و با دقت و توجه معلوم می شود.

مشابه

أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبین (3)ای فرزندان آدم! مگر با شما عهد نکرده بودم که شیطان را مپرستید زیرا وی دشمن آشکار شماست؟ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالاً طَيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطان (4)از آن چه در زمین است حلال و پاکیزه را بخورید و از گام های شیطان پیروی مکنید. وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ (5)و از شرّ دمندگان افسون در گره ها.

33. 2. 3. گمراه کننده

فَأَضَلَّ وَ أَرْدی (6) و گمراه می سازد و به هلاکت می کشاند.

33. 2. 4. وعده و آرزودهنده

وَ وَعَدَ فَمَنِّى (7)


1) ناس، 5.

2) نَفَثَ: دمید، آهسته القا کرد؛ ينفث من باب نصر و ضرب من النفث و هو كالنفخ و منه. نجيّاً: رازگونه و به طور سری؛ از ماده نجوی

3) یس، 60

4) بقره، 168.

5) فلق، 4.

6) اَردی: ساقط کرد هلاک کرد.

7) منّی: آرزوهای دروغین القا کرد.

و وعده می دهد و در آرزوها می افکند.

33. 2. 5. زینت دهنده

وَزَيَّنَ سَيِّئاتِ الْجَرائِمِ و گناهان و جرایم را در نظرها زیبا جلوه می دهد.

مشابه

تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمَالَهُم (1)سوگند به خدایی که به سوی امت های پیش از تو [رسولانی] فرستادیم [اما] شیطان اعمالشان را برایشان آراست.

33. 2. 6. آسان کننده خطرات

وَ هَوَّنَ مُوبِقاتِ الْعَظائِمِ (2) و معاصی بزرگ را کم اهمیت می شمرد.

33. 2. 7. فریبکاري تدريجي شيطان

حَتَّى إِذَا اسْتَدْرَجَ قَرِينَتَهُ (3)

این کار ادامه می یابد تا شیطان به تدریج پیروان خود را فریب دهد.

نکته ها

تعبیر به «استدرج» اشاره به این نکته است که شیطان پیروان خود را به گروگان می گیرد و راه های بازگشت را به روی آن ها می بندد. (4)

مقصود از «قرینته» نفس انسان است که شیطان با وسوسه ها قرین آن می شود. (5)


1) نحل، 63.

2) موبقات: هلاک کننده ها؛ گناهان هلاک کننده.

3) اسْتَدْرَج: فریب داد؛ به چنگ آورد به دام انداخت؛ از ریشۀ دَرَجَ يَدرُجُ: از پله بالا رفت و درجاتی را پیمود؛ درج: ساختمان را چند مرتبه ساخت؛ خدعه و أدناه وقرين الشيطان. قرینَتَه: حریف هماورد همراه؛ از ریشه قَرَنَ؛ التابع لرأيه. قال الشارح المعتزلى: القرينة ههنا الانسان الذي قارنه الشيطان ولفظه لفظ التأنيث و هو مذكّر أراد القرين.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص421

5) فرهنگ لغات نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص68.

مشابه

وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضُ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ (1)هرکس از یاد خدا روی گردان شود شیطانی را بر او مسلط می کنیم که همواره قرین او باشد. وَمَنْ يَكُنِ الشَّيْطَانُ لَهُ قَريناً فساء قريناً (2)و هرکس شیطان یار او باشد، چه بد همدمی است.

33. 2. 8. انکار وعده های قبل

وَ اسْتَغْلَقَ رَهِينَتَهُ، أَنْكَرَ ما زَيَّنَ (3)

و گروگانش را به قید طاعت خود در آورد آن وقت آن چه را آراسته بود منکر گردید.

33. 2. 9. بزرگ شمردن کوچک ها

وَ اسْتَعْظَمَ ما هَوَّنَ و آن چه را آسان جلوه داده بود بزرگ شمرد.

33.
2.
10. ترساندن از چیزی که ایمن داده

وَ حَذَّرَ ما أَمَّن و از آن چه ایمن نموده بود بترساند.

نکته ها

تعبیر به «اسْتَغْلَقَ رَهینَتَهُ» اشاره به این است که شیطان پیروان خود را به گروگان گیرد و راه های بازگشت را به روی آن ها می بندد. (4)


1) زخرف، 36.

2) نساء، 38.

3) استغلق: او را قفل کرد و راه نجات را به رویش بست؛ از ریشهٔ «غَلَقَ یغلِقُ»: به ستوه آمد و بی قرار و ناآرام شد؛ الرهن من باب فرح اذا استحقه المرتهن و ذلك إذا لم يفتکک فی الوقت المشروط. رهینَتَه: کسی که به گروگان گرفته و او را گمراه کرده «رهن، پرهَنُ» آن چیز را نزد فلانی رهن و گرو گذاشت. ارهَنَ الشيء: آن چیز را نزد او گرو گذاشت «استرهَن الشیء» آن چیز را از او به عنوان گرو خواست.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص421.

أَمْ هَذَا الَّذِي أَنْشَأَهُ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْحَامِ وَ شُغْفِ الْأَسْتَارِ نُطْفَةً دِهَاقاً وَ عَلَقَةً مِحَاقاً وَ جَنِيناً وَ رَاضِعاً وَ وَلِيداً وَيَافِعاً ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حَافِظاً وَ لِسَاناً لَافِظاً وَ بَصَراً لَاحِظاً لِيَفْهَمَ مُعْتَبِراً وَ يُقَصِّرَ مُزْدَجِراً حَتَّى إِذَا قَامَ اعْتِدَالُهُ وَ اسْتَوَى مِثَالُهُ نَفَرَ مُسْتَكْبِراً وَ خَبَطَ سَادِراً مَاتِحَاً فِي غَرْبِ هَوَاهُ كَادِحاً سَعْياً لِدُنْيَاهُ فِي لَذَّاتِ طَرَبِهِ وَ بَدَوَاتِ أَرَبِهِ ثُمَّ لَا يَحْتَسِبُ رَزِيَّةً وَ لَا يَخْشَعُ تَقِيَّةً فَمَاتَ فِي فِتْنَتِهِ غَرِيراً وَ عَاشَ فِي هَفْوَتِهِ يَسِيراً لَمْ يُفِدْ عِوَضاً وَ لَمْ يَقْضِ مُفْتَرَضاً دَهِمَتْهُ فَجَعَاتُ الْمَنِيَّةِ فِي غُبَّرِ جِمَاحِهِ وَ سَنَنِ مِرَاحِهِ فَظَلَّ سَادِراً وَ بَاتَ سَاهِراً فِي غَمَرَاتِ الْآلَامِ وَ طَوَارِقِ الْأَوْجَاعَ وَ الْأَسْقَامِ بَيْنَ أَحْ شَقِيقٍ وَ وَالِدٍ شَفِيقٍ وَدَاعِيَةٍ بِالْوَيْلِ جَزَعاً وَ لَادِمَةٍ لِلصَّدْرِ قَلَقَاً وَ الْمَرْءُ فِي سَكْرَةٍ مُلْهِئَةٍ وَغَمْرَةٍ كَارِثَةٍ وَ أَنَّةٍ مُوجِعَةٍ وَ جَذْبَةٍ مُكْرِبَةٍ وَ سَوْقَةٍ مُتْعِبَةٍ ثُمَّ أُدْرِجَ فِي أَكْفَانِهِ مُبْلِساً وَ جُذِبَ مُنْقَاداً سَلِساً ثُمَّ أُلْقِيَ عَلَى الْأَعْوَادِ رَجِيعَ وَصَبٍ وَنِضْوَ سَقَمٍ تَحْمِلُهُ حَفَدَةُ الْوِلْدَانِ وَ حَشَدَةُ الْإِخْوَانِ إِلَى دَارِ غُرْبَتِهِ وَ مُنْقَطَع زَوْرَتِهِ وَ مُفْرَدِ وَحْشَتِهِ حَتَّى إِذَا انْصَرَفَ الْمُشَيِّعُ وَ رَجَعَ الْمُتَفَجِّعُ أَقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ نَجِيَّاً لِبَهْتَةِ السُّؤَالِ وَ عَشْرَةِ الِامْتِحَانِ وَ أَعْظَمُ مَا هُنَالِكَ بَلِيَّةً نُزُولُ الْحَمِيمِ وَ تَصْلِيَةُ الْجَحِيمِ وَفَوْرَاتُ السَّعِيرِ وَ سَوْرَاتُ الزَّفِيرِ لَا فَتْرَةٌ مُرِيحَةٌ وَلَا دَعَةٌ مُزِيحَةٌ وَلَا قُوَّةٌ حَاجِزَةٌ وَ لَا مَوْتَةٌ نَاجِزَةٌ وَلَا سِنَةٌ مُسَلَّيَةً بَيْنَ أَطْوَارِ الْمَوْتَاتِ وَ عَذَابِ السَّاعَاتِ إِنَّا بِاللَّهِ عَائِذُونَ عِبَادَ اللَّهِ أَيْنَ الَّذِينَ عُمْرُوا فَنَعِمُوا وَعُلَّمُوا فَفَهِمُوا وَ أُنْظُرُوا فَلَهَوْا وَ سَلَّمُوا فَنَسُوا أَمْهِلُوا طَوِيلًا وَ مُنِحُوا جَمِيلًا وَ حُذَرُوا أَلِيماً وَ وَعِدُوا جَسِيماً احْذَرُوا الذُّنُوبَ الْمُوَرِّطَةَ وَالْعُيُوبَ الْمُسْخِطَةَ أُولِي الْأَبْصَارِ وَالْأَسْمَاعِ وَالْعَافِيَةِ وَالْمَتَاعِ هَلْ مِنْ مَنَاصٍ أَوْ خَلَاصٍ أَوْ مَعَادٍ أَوْ مَلَادٍ أَوْ فِرَارٍ أَوْ مَحَارٍ أَمْ لَا فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ أَمْ أَيْنَ تُصْرَفُونَ أَمْ بِمَا ذَا تَغْتَرُونَ وَ إِنَّمَا حَظِّ أَحَدِكُمْ مِنَ الْأَرْضِ ذَاتِ الطُّوْلِ وَ الْعَرْضِ قِيدُ قَدِّهِ مُتَعَفِّراً عَلَى خَدِّهِ الآنَ عِبَادَ اللَّهِ وَ الْخِنَاقُ مُهْمَلٌ وَالرُّوحُ مُرْسَلٌ فِي فَيْنَةِ الْإِرْشَادِ وَ رَاحَةِ الْأَجْسَادِ وَ بَاحَةِ الِاحْتِشَادِ وَ مَهَلَ الْبَقِيَّةِ وَ أَنْفِ الْمَشِيَّةِ وَ إِنْظَار التَّوْبَةِ وَ انْفِسَاحِ الْحَوْبَةِ قَبْلَ الضَّنْكِ وَ الْمَضِيقِ وَ الرَّوْعِ وَ الزُّهُوقِ وَ قَبْلَ قُدُومِ الْغَائِبِ الْمُنْتَظَرِ وَ إِخْذَةِ الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ.

34. غفلت از مرگ

34. 1. آغاز و انجام زندگی انسان

أَمْ هذَا الَّذِي أَنْشَأَهُ في ظُلُماتِ الأَرْحَامِ وَ شُغْفِ الأَسْتارِ نُطْفَةً دِهاقاً، وَ عَلَقَةً مُحاقاً، وَ

جنيناً وَراضِعاً، وَ وَليداً وَ يافعاً (1)

عَلَقَه: خون بسته شده یعنی قبل از آن که به گوشت و اعضاء تبدیل شود.

محاقاً: مخفی؛ پنهان؛ صورت و اعضاء آن تشکیل نشده و پنهان است؛ از مادۀ «محق» به معنای نقصان تدریجی و محو شدن است و به همین جهت آخر ماه را «محاق» می گویند و توصیف «علقه» به «محاق» به خاطر آن است که تدریجاً زایل و دگرگون می شود و به صورت جنین در می آید و یا به خاطر این است که قیافه ای محو و نامشخصی دارد و هیچ صورتی به خود نگرفته است؛ محقه محقا من باب نفع نقصه و أذهب منه بركة، وقيل هو ذهاب الشيء كله حتى لا يرى له أثر منه و يمحق الله الربا وانمحق الهلال الثلاث ليال في آخر الشهر لا يكاد يرى لخفائه و الاسم المحاق بالضم والكسر لغة. و في القاموس المحاق مثلّثة آخر الشهر أو ثلاث ليال من آخره أو أن يستتر القمر فلا يرى غدوة و لا عشية سمّى به لأنه طلع مع الشمس فمحقته.

جنیناً: کودک در رحم بعد از شکل گیری.

راضع: شیر خوار؛ از مادۀ رَضَعَ؛ رضاعة» به معنی شیر خوردن است؛ «ارْتَضَع ارْتِضَاعاً الولد أمه»: آن کودک پستان مادرش را مکید.

يافعاً: جوان قد برافراشته؛ از ماده «یفع» به معنای بلند شدن و قد کشیدن است و هنگامی که بچه به صورت جوانی نورس و قد کشیده در می آید به او «یافع» می گویند؛ غلام يافع ويفع و يفعة مرتفع.

این انسانی که خداوند او را در تاریکی های رحم و درون پرده ها و غلاف ها پدید آورده، نطفه ای بود ریخته شده و خون بسته ای که شکل نیافته و جنینی در رحم و طفل شیر خوار و کودک و آنگاه نوجوان.

نکته

این کلام حضرت اشاره به آیه «فی ظُلُماتِ ثَلاث» (2)است که خلقت انسان را در تاریکی های سه گانه معرفی کرده است. بچه ای که در رحم است در سه پرده و غلاف قرار دارد که از آن ها به تاریکی ها تعبیر شده است یکی از آن ها پرده اطراف بچه است که مانند غلاف بچه را احاطه کرده است. تاریکی دیگر خود رحم است که بچه با آن پرده اطراف


1) شغف: پرده ها؛ منظور پرده روی شکم هست؛ از مادۀ «شغاف» به معنای غلاف و پوسته نازک روی قلب است و «شُغُف» در این جا به معنای پرده های متعدد می باشد؛ بضمتین جمع شغاف كسحاب و هو غلاف القلب. دهاقاً: ریخته شده، جهیده شده؛ دفع شده؛ از ماده «دهق» به معنای شدت فشار است؛ سپس به معنای فرو ریختن با قوت و فشار آمده است که این جا اشاره به فرو ریختن نطفه در داخل رحم است؛ بالدال المهملة من دهق الماء أفرغه إفراغا شديدا، و في بعض النسخ دفاقا من دفق الماء دفقا من باب قتل انصب لشدّة ويقال أيضا دفقت الماء أى صببته يتعدى فهو دافق و مدفوق، و أنكر الأصمعي استعماله لازما قال و أما قوله تعالى من ماء دافق فهو على اسلوب أهل الحجاز و هو أنّهم يحوّلون المفعول فاعلا إذا كان في موضع نعت و المعنى من ماء مدفوق، وقال ابن القوطبة ما يوافقه سر كاتم أى مكتوم و عارف اى معروف و عاصم ای معصوم.

2) زمر، 6.

او را در خود جا داده و تاریکی سوم هم پوست شکم مادر است که بر همه آن ها احاطه دارد بنابراین جنین در سه غلاف قرار دارد که از این جهت از آن ها تعبیر به تاریکی های سه گانه شده است.

برای عبارت «نُطْفَةً دِهاقاً» دو معنا وجود دارد : الف) ممکن است مقصود از دهاقا ریختن با سرعت باشد و نطفه هم به این دلیل که با سرعت ریخته می شود از آن تعبیر به «نُطْفَةً دِهاقاً» کرده اند یعنی آب خالصی که با سرعت ریخته شده است ب مقصود از دهاقا پُر باشد و ممکن است که معنایش این باشد که نطفه ای که پر از ژن ها و سلول های مختلف است و این جمله اشاره به آیه 2 سورۀ دهر است إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاج پس مقصود نطفه امشاج است که ملوط از نظفه زن و مرد است.

مشابه

ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في قَرارِ مَكين (1)سپس او را نطفه ای در جایگاهی استوار قرار دادیم. وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعْ (2)و اوست که شما را از یک تن آفرید برخی [از شما] استقرار یافته در زمین] و برخی به ودیعت نهاده است. وَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحَامِ كَيْفَ يَشاءُ (3)اوست کسی که شما را آن گونه که می خواهد در رحم ها صورتگری می کند. يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ في ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُون (4)شما را در شکم مادرتان در چند مرحله در درون تاریکی های سه گانه آفرینش بخشید. این است خدای یکتا پروردگار شما؛ فرمانروایی از آن اوست؛ خدایی جز او نیست؛ پس چگونه رویگردانتان می سازند؟

35. ابزار خدادادی در اختیار انسان

35. 1. عقل

ثُمَّ مَنَحَهُ قَلْباً حافِظاً (5)


1) مؤمنون، 13.

2) انعام، 98

3) آل عمران، 6.

4) زمر، 6.

5) مَنَحَ: بخشید و عطا کرد. مَنَحَه: عطا داد او را «اسْتَمْنَحَ اسْتِمْنَاحاً»: از او عطا و بخشش خواست.

سپس به او عقلی نگهدارنده بخشید.

35. 2. زبان

وَ لِساناً لافِظاً و زبانی گویا [بخشید]

مشابه

أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ * وَلِساناً و شَفَتَيْن (1)آیا دو چشمش نداده ایم؟ و زبانی و دو لب.

35. 3. چشم

وَ بَصَراً لا حظا (2) و چشمی بینا [بخشید.]

مشابه

إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَأَبْصَارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ مَنْ إِلهُ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيكُمْ بِهِ (3)اگر خدا شنوایی شما و دیدگانتان را بگیرد و بر دل هایتان مهر نهد آیا غیر از خدا کدام معبودی است که این نعمت ها را به شما باز دهد.

35. 4. قوه درک

لِيَفْهَمَ مُعْتَبِراً وَ يُقَصِّرَ مُزْدَجِراً (4)

تا درک کند و عبرت گیرد و از بدی ها بپرهیزد.

نکته

خداوند انسان را به گونه ای آفریده است که هنگام ارتکاب محرّمات کوتاه بیاید و آن ها را ترک کند.

35. 5. دوران اعتدال انسان

حَتَّى إذا قامَ اعْتِدالُهُ وَاسْتَوِى مِثالُهُ ولی چون به حد کمال رسید و قامتش آراسته شد.


1) بلد، 9.

2) لاحظ: بیننده، نگاه کننده؛ از مادهٔ لحظ به معنای نگاه کردن.

3) انعام، 46.

4) يُقْصِر: خودداری کند؛ از ریشهٔ قَصَرَ به معنای ناقص شد، نارسا و کم شد اقصر: کوتاه تر، كوتاه قدتر. يقصر: خودداری کند که منظور خودداری از گناه است. مُزْدَجِر: خودداری کننده؛ باب افتعال از ماده زجر.

36. آسیب های انسان

36. 1. کبر و غرور

نفَرَ مُسْتَكْبِراً وَخَبَطَ سادِراً (1)

به حال تکبر از مدار حق گریخت و چموش و بی باک شد.

نکته ها

عبارت «وَخَبَطَ سادِراً» کنایه از جهل و کم خردی است. (2)حالتی که به هیچ چیز اعتنایی ندارد. اسب و شتر تا زمانی که رم نکرده و سرکش نشده اند هنگام راه رفتن در یک خط مستقیم راه می روند و به هیچ راهنمایی اعتنایی ندارند در این صورت از آن تعبیر به خبَطَ سادرا می کنند یعنی آن اسب یا شتر در حالتی که به همه چیز پشت پا زده کج راه می رود.

«نَفَرَ» به معنای کوچ کردن است و در این جا کنایه از فرار کردن از حق و حقیقت است.

مشابه

الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّار (3)کسانی که درباره آیات خدا بدون حجّتی که برای آنان آمده باشد مجادله می کنند در نزد خدا و نزد کسانی که ایمان آورده اند عداوت بزرگی است. این گونه خدا بر دل هر متکبّر و زورگویی مهر می نهد. يَسْمَعُ آيَاتِ اللَّهِ تُتْلَى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعُها (4)آیات خدا را که بر او خوانده می شود، می شنود و باز به حال تکبّر چنان که گویی آن را نشنیده است، سماجت می ورزد.


1) خَبَط بی محابا و بی ملاحظه رفتار کرد سادِراً: بی پروا؛ بی اعتنا؛ از ماده «سدر» به معنای حیرت و سرگردانی است؛ المتحیر و الذي لا يهتم و لا يبالي ما صنع.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 186

3) غافر، 35

4) جاثیه، 8.

36. 2. پیروی از هوس ها

«ماتحاً في غَرْب هَواهُ﴾ (1)

غرب: دلو یا دلو بزرگ؛ الدلو العظيم

با دلو هوا و هوس آب کشید.

تشبیه

مشَّبَه: دلو

مشَّبَهٌ به: هوای نفس

وجه شَبَه: هوای نفس به دلو شتر تشبیه شده است؛ یعنی همان طور که دلو بزرگ برای رسیدن به آب زیاد از چاه استفاده می شود هوای نفس هم وسیله ای برای رسیدن به آرزوهای دراز در چاه دنیاست.

36. 3. دنیا طلبی مجدانه

كادِحاً سَعْياً لِدُنْيَاهُ فى لَذَّاتِ طَرَبِهِ، وَ بَدَواتِ أَرَبِهِ (2)

برای رسیدن به دنیا کوشش بسیار کرد، در هر لذت و خوشی گام نهاد، هرچه به نظرش رسید عمل کرد.

نکته

این تعبیرات اشاره به بی خبرانی است که تمام سعی و تلاش خود را در طریق به چنگ آوردن مال و منال دنیا و لذت های زودگذر و اشباع هواوهوس ها به کار می گیرند. گویی


1) ماتح: آب کشنده؛ کشنده آب از چاه «ماتح» به معنای کسی است که در بالای چاه ایستاده و سعی دارد تا آن جا که می تواند از چاه آب بکشد؛ الذي يستسق الماء من البئر و هو على رأسها و المايح الذي نزل البئر إذا قل ماؤها فيملاء الدلاء فالفرق بين المعنيين كالفرق بين النقطتين.

2) كادح: تلاش کننده؛ زحمت کش؛ از مادۀ «كَدَحَ» به معنای تلاش و کوشش و فشار بر کار است و گاه به معنای حرص نیز آمده است؛ في العمل من باب منع سعي؛ الكدح العمل والسعى و الكسب والخَدْشُ والكَدْحُ: عمل الإنسان. لنفسه من خير أو شر. كَدَحَ يَكْدَحُ كَدْحاً و كَدَحَ لأهله كَدْحاً: و هو اكتسابه بمشقة. بَدَواتِ: ابتدایی ها؛ از ماده «بدو» به معنای ظاهر و آشکار شدن و «ارب» به معنای حاجت و شادی و چاره جویی آمده است؛ با توجه به معنای فوق، «بدوات أربه» به معنای حوائج و لذاتی است که انسان به فکرش خطور می کند؛ بدوا و بدوا و بداء و بدوء و بداوة ظهر، و بداوة الشيء أول ما يبدو منه، و بادی الرأى ظاهره و بدا له في الأمر بدوا و بداءة نشأله فيه رأى و هو ذو بدوات.

از آفرینش آن ها هیچ هدفی جز این نبوده است. این در حالی است که با چشم خود ناکامی ها و شکست ها، بیماری ها و مرگ و میرها را می بینند. (1)

«فی لَذَّاتِ طَرَبِهِ»: یعنی چنین شخصی راه سعادت را گم کرده است و همه تلاش های خود را صرف عیش و نوش ها و رفع حوایج دنیایی خود می کند.

37. بی توجهی به مصائب دنیا

اشاره

ثُمَّ لَا يَحْتَسِبُ رَزِيَّةً (2)

هرگز فکر نمی کند مصیبتی برایش پیش آید.

37. 1. پروا نکردن ازگناه

وَلا يَخْشَعُ تَقِيَّة (3) و هیچ ترسی او را خاشع نمی گرداند.

مشابه

أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُم (4)آیا برای کسانی که ایمان آورده اند هنگام آن نرسیده که دل هایشان به یاد خدا و آن حقیقتی که نازل شده نرم [و فروتن] گردد.

37. 2. فریب خوردگی

فَمَاتَ فِي فِتْنَتِهِ غَرِيراً (5) سپس فریب خورده و غرق در فتنه، جان داد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص429.

2) لا يحتسب: به حساب نمی آورد، احتمال نمی دهد. رزِيَّةً: بلا، مصیبت؛ از ماده «رزأ» در اصل به معنای نقصان است و «رزیه» به معنای مصیبت بزرگ آمده است.

3) تَقِيَّةً: پرهیز؛ پروا در این جا به معنای تقوای الهی است و مفهوم جمله این است که او به خاطر تقوای الهی خضوع و خشوعی در پیشگاه خداوند ندارد. (تقیه» را در این جا مفعول مطلق نوعی گرفته اند و بعضیها مفعول له؛ ولی در مفهوم جمله، تفاوت چندانی ایجاد نمی کند.)

4) حدید، 16.

5) غَرير: مغرور و فریب خورده

37. 3. سپری کردن عمر در لغزش ها

و عاشَ في هَفْوَتِهِ يَسيراً (1) و مدتی اندک را در لغزش هایش سپری کرد.

نکته

مقصود این است که ممکن است چنین فردی با وجود این که عمر کوتاهی دارد اما بر اثر غفلت از خدا گناهان و لغزش های فراوانی داشته باشد.

37. 4. منفعت نبردن از نعمت ها

لَمْ يُفِدْ عِوَضاً (2) در برابر نعمت های خدادادی سودی عاید خود ننمود.

37. 5. انجام ندادن واجبات

وَ لَمْ يَقْضِ مُفْتَرَضاً و فریضه ای به جای نیاورد.

37. 6. ناگهانی بودن مرگ

دَهِمَتْهُ فَجَعَاتُ الْمَنِيَّةِ فى غُبَّرِ جِماحِهِ وَ سَنَنِ مِراحِهِ، ظَلَّ سادِراً (3)

جماح: سرکشی طغیان؛ از ماده «جمح» به معنای سرکشی و طغیان و هواپرستی است و حیوان سرکش را «جموح» می گویند؛ الفرس جمحا و جماحا بالكسر اغترّ فارسه و غلبه و جمح الرّجل ركب هواه.

سنن: راه، مسیر؛ مفرد است و به معنای روش و طریقه است؛ الطريق مثلثة و بضمتين نهجه و جهته.

مراح: تفریح؛ شادمانی؛ از مادۀ مرح» به معنای شدت خوشحالی است که توأم با طغیان و سرکشی و به کار گرفتن نعمت های الهی در مسیر باطل می باشد؛ مرحا من باب فرح نشط و تبختر و المراح ككتاب اسم منه.

سادر: سرگردان؛ متحیر؛ گاه به معنای متحیر و گاه به معنای شخص بی پروا آمده است

در اواخر طغیان و پیروی از هوا و خوشی لذت ناگواری های مرگ او را گرفت.


1) هَفْوَة: لغزش؛ خطا؛ از مادۀ «هفو» در اصل به معنای با سرعت قدم برداشتن است و از آن جایی که تسریع در راه رفتن در بسیاری از اوقات، سبب لغزش و در نهایت زمین خوردن است واژه «هفوه» به معنای لغزش و به زمین خوردن آمده است.

2) لَمْ يُفِدْ: فایده ای به دست نیاورد.

3) دَهِمَتُهُ: او را فرا گرفت؛ از مادۀ دهم» به معنای فراگیری و پوشش دادن به چیزی است؛ الشيء من باب سمع و منع غشيه. غبر: باقی مانده ها؛ باقی مانده چیزی؛ جمع «غابر» به معنای باقی یا باقی مانده است؛ الشیء بضم الغين و تشديد الباء بقاياه جمع غابر کرکع و راکع.

مشابه

قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَ (1)بگو: آن مرگی که از آن می گریزید قطعاً به سر وقت شما می آید؛ آنگاه به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانیده خواهید شد.

37. 7. درگیری با بیماریهای گوناگون

وَبَاتَ سَاهِراً فِي غَمَرَاتِ الْآلَامِ وَ طَوَارِقِ الْأَوْجَاعِ وَ الْأَسْقَامِ (2)

طوارق: چیزهایی که ناگهانی و بر خلاف انتظار وارد می شود.

پس حیرت زده و سرگردان شب را تا روز نخوابید آن هم با دردهای شدید، و بیماری های گوناگون که شدتش در شب است.

مشابه

وَ إِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزَالاً شديداً (3)چشم ها خیره شد و دل ها به گلوگاه رسیده بود و به خدا گمان های گوناگون می بردید در آن جا مؤمنان در معرض امتحان درآمدند و سخت متزلزل شدند.

37. 8. شدت ناراحتی اطرافیان از مرگ انسان

بَيْنَ أَخِ شَقِيقٍ وَ وَالِدٍ شَفِيقٍ وَدَاعِيَةٍ بِالْوَيْلِ جَزَعاً وَلَادِمَةٍ لِلصَّدْرِ قَلَقاً (4)

وَيْل: واى.

لادمة: كوبنده، زننده؛ کسی که بر سینه و سر و صورت خود می کوبد؛ از ماده «لدم» در اصل به معنای کوبیدن چیزی بر چیزی است و لذا به زنانی که در مصایب بر سر و صورت و سینه خود می کوبند «لادمه» گفته می شود.

در میان برادری غمخوار و پدری مهربان [و همسری دلسوز که] گریه و ناله سر داده اند و


1) جمعه، 8.

2) بات: بیتوته کرد، شب را به صبح کرد. ساهر: بیدار و بی خواب؛ از ریشه سَهَرَ. غَمَراتِ: سختی ها و رنج های فشرده و انبوه که فراگیر است؛ از ریشه غَمَرَ؛ الشيء شدّته و مزدحمه و الجمع غمرات و غمار.

3) احزاب، 10و11.

4) شقیق: برادر پدری و مادری داعِيَة: فریادکننده؛ ناله کننده.

[مادری دلسوخته که] از شدت ناراحتی به سینه می کوبد.

نکته

«وَالِدِ شَفِيقٍ» مقصود این است که این شخص هنگام مرگ در بستر مرگ افتاده در حالی که یک طرف برادر و همتای اوست و طرف دیگر پدر مهربان او نشسته است.

مقصود از عبارت «وَلَادِمَةٍ لِلصَّدْرِ «قَلَقاً» توصیف افراد و به خصوص زنانی است که اطراف او هستند گویا که او در حال احتضار است و اطرافیان او در حال نگرانی و اضطراب به سینه های خود می کوبند.

37. 9. سکرات مرگ

وَ الْمَرْءُ فِي سَكْرَةٍ مُلْهِشَةٍ وَ غَمْرَةٍ كَارِثَةٍ وَ أَنَّةٍ مُوجِعَةٍ وَ جَذْبَةٍ مُكْرِبَةٍ وَ سَوْقَةٍ مُتْعِبَةٍ (1)

كارثة: غم انگیز دردآور از مادۀ «گرث» به معنای شدت اندوه و غم است، یا اموری که سبب اندوه و غم شديد می شود؛ الغمّ يكرثه من باب نصر اشدّ عليه و بلغ المشقة و هو كريث الأمر إذا ضعف و جبن.

انة: ناله و آه؛ المريض انا إذا تأوّه.

موجعة: دردناک از مادۀ وَجِعَ به معنای دردمند شد. توجع: دردناک شد.

جَذْبَة: تند نفس کشیدن در حال جان دادن

مُكْرِبَ: حزن آور، غم انگیز؛ از ماده «گرب» به معنای گرفتاری شدید در چنگال غم و اندوه.

سَوْقَة: جان کندن به حال مرگ و احتضار افتادن در اصل به معنای راندن است سپس به معنای حالت جان دادن که گویی انسان از این جهان به سرعت به عالم دیگر رانده می شود، اطلاق شده است.

این در حالی است که با سکرات بیتاب کننده مرگ و شدایدِ غم انگیز و ناله های دردناک و جان دادن پر مشقت و مرگ رنج آور دست به گریبان است.

نکته

«لَهث» به معنای حالت تشنگی شدید سگ است که دهان خود را باز کرده و زبانش را بیرون آورده است و این حالت دلالت برتشنگی شدید سگ و بحرانی بودن حال او دارد


1) مُلهِيّة: این واژه برای کسانی که شدیداً به دنبال چیزی می روند و به اصطلاح برای آن «له له» می زنند، آورده می شود. از ماده «لهث» در اصل به معنای زبان درآوردن سگ به هنگام تشنگی و ناراحتی است غَمْرَة: رنج، سختی، فشار.

و مقصود از آن در این مقام شدت اضطراب محتضر است یعنی این شخص در آن هنگام حالت سختی دارد.

مقصود از جذبه مكربة جان کندن است دشواری وقتی به اوج می رسد که اعضاء پیاپی و به تدریج بمیرند که این رنج و مشقت فراوانی را به دنبال دارد؛ (1)یعنی در حالتی که ملائکه روح را از بدنش بیرون می کشند که موجب زحمت و نگرانی او می شود و این جمله اشاره به آیه شریفه قرآن دارد وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمْ (2)

مشابه

وَ لَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُم (3)و کاش ستمکاران را در گرداب های مرگ می دیدی که فرشتگان دست هایشان را گشوده اند که جان هایتان را بیرون دهید.

38. حوادث بعد از مرگ

38. 1. یأس از زندگی

ثُمَّ أُدْرِجَ فِي أَكْفَانِهِ مُبْلِساً (4)

سپس در حالت ناامیدی پیچیده به کفن ها می شود.

نکته

این که حضرت کفن را با صیغه جمع آورده برا یاین است که حداقل کفن سه چیز است: یکی به عنوان لنگ از ناف تا روی زانوها. دوم به عنوان پیراهن از شانه ها تا وسط ساق پاها به گونه ای که پشت و رو را بگیرد و سوم یک ملافه سرتاسری است که تمام بدن را بگیرد.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 242.

2) انعام، 93

3) همان

4) أُدرج: پیچیده می شود. مبلسا: مأيوس؛ ابلیس از ماده «ابلاس» در اصل به معنای غم و اندوهی است که از شدت یأس و ناامیدی دست می دهد و به همین جهت، گاهی آن را به معنای یأس تفسیر می کنند و «مبلس» در این جا به معنای مأیوس است و منظور مأیوس شدن بازماندگان از بازگشت مردگان است؛ پنس و تحیّر و منه سمّى إبليس وناقة.

مشابه

قَدْ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَمَا يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحَابِ الْقُبُور (1)آن ها واقعاً از آخرت سلب امید کرده اند، همان گونه که کافران اهل گور قطع امید نموده اند.

38. 2. تسلیم مرگ شدن

وَ جُذِبَ مُنْقاداً سَلِساً (2) بدون نشان دادن مقاومت به سوی قبر روانه اش می کنند.

38. 3. گذاشتن در تابوت

اشاره

ثُمَّ أُلْقِيَ عَلَى الْأَعْوَادِ رَجِيعَ وَصَبٍ وَنِضْوَ سَقَمِ (3)

نِضْوَ: لاغر؛ ضعیف در اثر کار یا بیماری؛ در اصل به معنای شتر یا حیوان لاغر است سپس به انسان لاغر نیز اطلاق شده است؛ النَّو بالكسر : البعير المهزول والناقةُ نِضْوَةً، وقد أَنْضَتْها الأسفارُ فهى مُنْضَاةً و أَنْضَى فلان بعيره، أي هَزَلَه.

او را روی تخته تابوت می اندازند؛ همچون شتر از سفر وامانده و رنجور و لاغر شده.

استعاره

مُستعار: رجیع نضو

مستعار لَه: شخص بيمار

مُستعار به: شتر خسته از ،سفر شتر لاغر شده در اثر سفر

جامع: همچنان که حیوان از سفر طولانی خسته می شود بیمار هم از طولانی شدن بیماری خسته می شود

نوع استعاره: اصلیه تصریحیه


1) ممتحنه، 13.

2) سَلس: سهولت و آسانی؛ از ماده «سلس».

3) رجیع: برگردانده؛ حیوانی است که پیوسته از سفری به سفری می رود و خسته و ناتوان شده؛ سپس در مورد انسان های خسته به کار رفته است؛ سفر و رجيع سفر قد رجع فيه مرارا. وَصَب: خستگی ،لاغری سستی؛ درد دائمی و بیماری و سستی بدن است؛ محركة المرض والوجع؛ والجمع اوصاب؛ و موصب بالتشدي: كثير الاوجاع.

38. 4. رهسپار شدن به گور

تَحْمِلُهُ حَفَدَةُ الْوِلْدَانِ وَ حَشَدَةُ الإِخْوَانِ، إِلى دَارِ غُرْبَتِهِ (1)

فرزندان و برادران جمع گشته او را با دوش تا خانه غربت می برند.

38. 5. فرو رفتن در تنهایی

وَ مُنْقَطَع زَوْرَتِهِ وَ مُفْرَدِ وَحْشَتِه (2)

دیدار او در آن جا از همگان قطع می شود و در تنهایی فرو می رود.

نکته

«زوره» به معنای زیارت کننده است اگر تا امروز کسانی به زیارت او می آمدند ولی از امروز راه زیارت و ملاقات با او بسته شده و دیگر کسی نمی تواند با او ملاقات کند.

39. برگشت تشییع کنندگان

اشاره

حَتَّى إِذَا انْصَرَفَ الْمُشَيِّعُ وَرَجَعَ الْمُتَفَجِّعُ (3) تا آن که تشییع کنندگان با سپردن جنازه او به آرامگاه ابدیش بازگردند و گریه کنندگان بی تاب، خاموش شوند [و او را تنها بگذارند].

39. 1. ترس از سؤالات قبر

أُقْعِدَ فِى حُفْرَتِهِ نَجِيّاً لِبَهْتَةِ السُّؤالِ وَ عَشْرَةِ الاِمْتِحَانِ (4) او را در قبر می نشانند در حالی که از ترس سؤال و لغزش در امتحان آهسته سخن می گوید.

نکته

جمله «أُقْعِدَ فِي حُفْرَتِهِ نَجِيّاً» اشاره به سؤال و جواب قبر دارد. تعبیر «نَجِيَّا» که از مادهٔ «نجوی» به معنای سخنان آهسته گرفته شده است یا اشاره به مناجات با پروردگار است و


1) حَفَدَة: اعوان و یاران جمع حافد است و در این جا منظور اعوان و یاران است و ممکن است اولاد باشد یعنی نوه ها. حشدة: جمع شدگان برای یاری رساندن؛ جمع «حاشد» به معنای جمعیتی است که اجتماع بر انجام کاری می کنند؛ جمع حاشد من حشدت القوم من باب قتل و ضرب و حشد القوم يعدى ولا يعدى إذا دعوا فأجابوا مسرعين أو اجتمعوا الأمر واحد و حقوا في التعاون.

2) زَوْرَة: دیدار و زیارت مصدر ،است، مانند «زیارت» و به معنای دیدار است. نجی: همراز کسی که رازها و اسرار به او گفته می شود و یا به طور سری و درگوشی صحبت شود.

3) الْمُتَفَجِّعُ: دردمند؛ مصیبت زده؛ از ریشه «فَجَعَ، يَفجَعُ» یعنی او را دچار فاجعه کرد. افجع: گرفتاری و مصیبت بر او سخت گرفت. فاجعه به معنای بلای سخت و مصیب گران.

4) بَهْتَه: بهت؛ از ماده «بهت» به معنای حیرت آمیخته با وحشت است؛ بالفتح الأخذ بغتة و التحيّر و الانقطاع.

یا سخن گفتن آهسته، از ترس عدم توانایی بر پاسخ به سئوالات و مردود شدن در این امتحان بزرگ. (1)

«وَ عَثْرَةِ الامتحانِ»: یعنی امتحانی که لغزش آور است مقصود این است که وقتی که نکیرین سئوال می کنند ممکن است که این تازه گذشته به گونه ای جواب بدهد که همان جواب ها برایش لغزش آور باشد و جهنم را برای او در پی داشته باشد.

39. 2. قبر باغی از بهشت یا حفره ای از دوزخ

وَأَعْظَمُ ما هُنالِكَ بَلِيَّةً نُزُولُ الْحَمِيمِ، وَتَصْلِيَةُ الْجَحِيمِ، وَفَوْراتُ السَّعِيرِ، وَسَوْراتُ الزَّفير (2)

تَصْلِيَةُ الْجَحِيمِ: سوختن با داخل شدن در جحیم؛ از ماده «صلی» است به معنای سوزاندن و هم به معنای داخل آتش شدن آمده است؛ ولی «تصلیه» معنای متعددی دارد، یعنی تنها به معنای سوزاندن می آید؛ النار تسخينها.

فَوْراتُ الشعير: فوران های شعله آتش؛ جمع «فوره» به معنای جوشش است.

سورات: شدت ها، حمله ها؛ جمع «سوره» به معنای خشم و غضب است. «سوره» به معنای شدت و زفیر به معنای صدای آتش است؛ الحدة والشدّة.

الزفير: صدای شعله آتش، هنگام زبانه کشیدن است؛ النار تسمع لتوقدها صوت.

بزرگ ترین بلا در آن جا آب سوزان دوزخ و ورود در جهنم و شعله های برافروخته و نعره های آتش آن است.

نکته

ترسیم چنین صحنه های از عذاب قیامت برای انسان عذاب آور است آن وقت انسان های جهنمی در عالم پس از مرگ تا قیامت با چنین منظره ای روبه رو می شوند و عذاب می کشند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 438

2) حمیم: جهنم؛ از ماده «حم» به معنای گرمی است و به معنای آب بسیار داغ و سوزان نیز آمده و در این جا اشاره به همین معنا است. قرآن مجید می گوید: فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمیم آن گاه از آب سوزان می نوشند. (واقعه، 54)؛ الماء الحار.

مشابه

است.

ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ (1)سپس ایشان را بر سر آن، آمیزه ای از آب جوشان است. جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَبِئْسَ الْقَرار (2)جهنم است [و] در آن وارد می شوند، و چه بد قرارگاهی است. فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِی السَّعیر (3)گروهی در بهشت اند و گروهی در آتش. فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهيق (4)و اما کسانی که تیره بخت شده اند، در آتش، فریاد و ناله ای دارند.

40. گرفتاری های قیامت

40. 1. نداشتن آرامش

لا فَتْرَةٌ مُريحَةٌ، وَ لا دَعَةٌ مُزيحَةٌ (5)

[در عذاب حق] سکون و آرامشی نیست تا او را استراحت دهد و نه آسایشی تا بلا را برطرف کند.

نکته

یعنی کسانی که به این عذاب مبتلا هستند لحظه ای از آن در امان نیستند یک لحظه هم آن عذاب را از انسان بر نمی دارند تا او استراحت کند.


1) صافات، 67

2) ابراهيم، 29.

3) شوری، 7.

4) هود، 106.

5) دَعَةٌ: آسایش؛ از ماده «ودع» به معنای آرامش و استراحت است؛ السعة في العيش و السكون. مزيحَةٌ: برطرف کننده عذاب؛ از ماده «ازاحه» به معنای زایل کردن و دور نمودن است؛ الازالة.

مشابه

لا يُفَتَرُ عَنْهُمْ وَهُمْ فِيهِ مُبْلِسُون (1)[عذاب] از آنان تخفیف نمی یابد و آن ها در آن جا نومیدند. لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ (2)نه خوابی سبک او را فرو می گیرد و نه خوابی گران.

40. 2. نداشتن قدرت

وَ لا قُوَّةٌ حاجِزَةٌ، وَ لا مَوْتَةٌ ناجِزَةٌ (3)

نه قدرتی که مانع کیفر او شود؛ نه مرگی که او را از این همه مصایب برهاند.

نکته

یعنی این طور نیست که یک مرگ حتمی وجود داشته باشد و این مرگ موجب آزادی آن ها از عذاب شود.

40. 3. نداشتن آسایش

وَ لا سِنَةٌ مُسَلِّيَةٌ (4)

و نه خوابی که به او تسکین دهد.

نکته

وقتی که انسان از کاری خسته می شود اگر یک چرت کوچکی بزند آرامش پیدا می کند و خستگی از او برطرف می شود حالا حضرت می فرماید که آن جا چرت و خوابی وجود ندارد تا این شخص به وسیله آن آرامش پیدا کند.

40. 4. گرفتار کیفرها

بَيْنَ أَطوارِ الْمَوْتَاتِ وَ عَذابِ السَّاعَاتِ. إِنَّا بِاللَّهِ عائِذُونَ بلکه در میان انواع کیفرهای مرگبار و عذاب های مداوم [گرفتار است!] و ما به خدا پناه می بریم.


1) زخرف، 75.

2) بقره، 255.

3) حاجزةً: چیزی که فاصله ایجاد کند؛ از ریشه حَجَزَ. حاجزة: منع کننده و فیصله دهنده. ناجزة: حاضر و آماده از مادۀ «نجز» به معنای پایان گرفتن.

4) سِنَةٌ: آغاز خواب؛ خواب سبک؛ چرت. مُسَلَّيَة: تسلی و آرامش دهنده؛ از ماده «تسلیت» به معنای برطرف ساختن و به فراموشی سپردن است

نکته

یعنی لحظه های او عذاب آور است و لحظه خوشی برای او نیست به گونه ای که می میرد و زنده می شود.

مشابه

پیوسته

وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ إِذا أُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقاً وَ هِيَ تَفُورُ (1)و برای کسانی که به پروردگارشان کافر شده اند عذاب جهنم باشد و جهنم بد سرانجامی است چون در جهنم افکنده شوند به جوش آید و بانگ زشتش را بشنوند.

41. هشدارها به بندگان

41. 1. برخوردار از نعمت و بی بهره از آن

عِبادَ اللهِ! أَيْنَ الَّذِينَ عُمِّرُوا فَنَعِمُوا ای بندگان خدا کجایند آنانی که خدا به آن ها عمر داد و بر خوردار از نعمت شدند.

41. 2. برخوردار از تعلیم

وَ عُلَّمُوا فَفَهِمُوا و به آنان آموخته شد و دانستند.

41. 3. غفلت و سرگرمی

وَ أَنْظُرُوا فَلَهَوْا (2)

و مهلت داده شدند ولی سرگرم و غافل ماندند.

مشابه

وَذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياة (3)و کسانی را که دین خود را به بازی و سرگر می گرفتند و زندگی دنیا آنان را فریفته است به حال خود واگذار.


1) مُلک، 6 و 7.

2) لَهَؤا: سرگرم شدند؛ به لهو پرداختند؛ از ریشهٔ «لها، يلهوا»: بازی کرد، سرگرم بازی شد. تَلَهّی: مشغول و سرگرم کرد. تلهی: سرگرم شد و به انجام فلان چیز پرداخت. لهو: چیز سرگرم کننده.

3) انعام، 70.

41. 4. فراموش کردن سلامتی

وَ سُلِّمُوا فَنَسُوا و در سلامتی بودند ولی فراموش کردند.

مشابه

فَذُوقُوا بِما نَسيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا (1)پس به [سزای] آن که دیدار این روزتان را از یاد بردید [عذاب را] بچشید.

41. 5. مهلت زندگی کردن در دنیا

أُمْهِلُوا طَويلاً وَ مُنِحُوا جَمِيلاً (2) فرصتی طولانی یافتند و به آنان احسان نیکو شد.

41. 6. ترس از عذاب

وَ حُذْرُوا أَليماً و از عذاب ترسانده شدند.

نکته

مقصود از «الیم» عذاب دردناک جهنم است یعنی از عذاب دردناک جهنم ترسانده شدند.

مشابه

فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ (3)پس کسانی که از فرمان او تمرد می کنند بترسند که مبادا بلایی به آن ها برسد.

41. 7. وعده خداوند

وَ وُعِدُوا جَسيماً و وعده های بزرگ به آنان داده شد.


1) سجده، 14.

2) منحوا: مورد بخشش قرار گرفتند؛ از ریشۀ مَنَحَ يَمنَحُ : به او داد و بخشید. مانَحُ، يُمانح: متقابلا به او عطا و کمک کرد. استَمنَحَ: از او عطا خواست.

3) نور، 63.

نکته

و چیز بزرگی به آن ها وعده داده شده بود که مقصود بهشت است یعنی نعمت های بزرگ و مقام های بلند و عالی را به آن ها وعده داده بودند.

مشابه

فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا (1)آیا شما [نیز] آن چه را پروردگارتان وعده کرده بود راست و درست یافتید؟

41. 8. ترس از گناهان

احْذَرُوا الذُّنُوبَ الْمُوَرِّطَةَ (2)

بترسید از گناهانی که انسان را به هلاکت می افکند.

مشابه

فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقاب (3)پس خداوند به [سزای] گناهانشان [گریبان] آنان را گرفت و خدا سخت کیفر است.

41. 9. ترس از عیوب

وَ الْعُيُوبَ الْمُسْخِطَةَ و بترسید از عیوبی که موجب خشم پروردگار است.

42. هشدار نسبت به نعمت های خاص

42. 1. چشم بینا و گوش شنوا

أُولى الأَبْصَارِ وَالْأَسْمَاعِ، وَالْعَافِيَةِ وَالْمَتاعِ ای صاحبان چشم و گوش بینا و شنوا و ای دارندگان عافیت و امکانات و متاع دنیا!


1) اعراف، 44.

2) اِحْذَرُوا: بترسید؛ از مادۀ حَذَر به معنای ترسیدن؛ الحَذِر بسیار پرهیزکار و ترسو؛ المَحْذُور: آن چه که از آن بترسند؛ أمر من حذر بالكسر من باب علم. الْمُوَرِّطَةَ: هلاک کننده؛ مُهلک؛ الهلكة و أرض مطمئنة لا طريق فيها و أورطه ألقاه فيها.

3) آل عمران، 11.

نکته

این دو جمله منادا و کنایه از مردم است در حقیقت حضرت امیر مردم را صدا می زنند مثل این است که بگویند ای بندگان خدا صاحبان چشم و گوش که مایه و وسیله عبرت هستند و ای صاحبان سلامتی و مال دنیا که وسیله امتحان است.

42. 2. نداشتن راه فرار

هَلْ مِنْ مَناصٍ أَوْ خَلاصِ أَوْ مَعَاذٍ أَوْ مَلَاذٍ أَوْ فِرَارٍ أَوْ مَحارٍ أَمْ لا (1)

محار: برگشتن محل بازگشت؛ منظور برگشتن به دنیاست؛ اسم مکان از مادۀ «حور» در اصل به معنای نقصان است، سپس به معنای بازگشت آمده است؛ المرجع من حار يحور أى رجع.

آیا هیچ راه گریز یا خلاص و پناهگاه و قلعه محکم و یا فرار و بازگشتی وجود دارد یا نه؟

42. 3. غرور برای چه

فَأَنِّى تُؤْفَكُونَ، أَمْ أَيْنَ تُصْرَفُونَ، أَمْ بِماذا تَغْتَرُّونَ، وَ إِنَّمَا حَظِّ أَحَدِكُمْ مِنَ الْأَرْضِ ذَاتِ الطُّولِ وَ الْعَرْضِ قيدُ قَدِّهِ، مُتَعَفِّراً عَلَى خَدِّهِ (2)

مُتَعَفِّراً: به خاک افتاده از ریشهٔ عَفَرَ به معنای خاک؛ محرّكة التّراب و عفره فى التّراب يعفره من باب ضرب و عقره فانعفر و تعفّر مرغه فيه أودسه و مجاز.

پس به کدام راه منحرف می شوید؟ و یا به کدام جانب می برندتان؟ یا به چه چیز فریفته می شوید؟ نصیب هرکدام شما از زمین به اندازه طول و عرض قامت اوست، خوابگاهی که چهره بر خاکش می گذارد.

نکته

عبارت «مُتَعَفِّراً عَلَى خَدِّهِ» ممكن است اشاره به این باشد که لطیف ترین قسمت بدن در قبر برخاک تیره قرار می گیرد و یا اشاره به این است که انسان حتی به اندازه عرض بدنش


1) مَناص: راه نجات و فرار؛ ملجاً؛ از مادۀ نوص» به معنای دور شدن و جدا گشتن از چیزی است. این واژه به معنای پناهگاه و فریادرس است؛ الملجأ و المفر. ملاذ: پناهگاه قلعه؛ از ماده «لوذ» به معنای پنهان شدن و به قلعه ای پناه بردن است.

2) تُؤفكون: روگردان می شوید؛ از ماده «افک» به معنای انحراف و دگرگون شدن است و به همین جهت واژه «افک» به تهمت و دروغ نیز اطلاق می شود؛ من باب ضرب و علم أفكا بالفتح والكسر و التحریک کذب و افکه عنه یأفکه صرفه و قلبه أو قلب رأيه. قید: اندازه، مقدار؛ طنابی که به دست و پای انسان یا حیوان می بندند و او را محدود به حد معینی می کنند؛ کالقاد المقدار.

سهمیه ای از این زمین ندارد چراکه او را در قبر روی طرف راست می خوابانند و معمولاً لحد گنجایش خوابیدن او را به طوری که صورت به آسمان باشد، ندارد. (1)

42. 4. لزوم غنیمت شمردن فرصت زندگی

الآنَ عِبَادَ اللَّهِ وَالْخِنَاقُ مُهْمَلٌ وَالرُّوحُ مُرْسَلٌ فِي فَيْنَةِ الْإِرْشَادِ وَ رَاحَةِ الْأَجْسَادِ وَ بَاحَةِ الِاحْتِشَادِ وَ مَهَلِ الْبَقِيَّةِ وَ أَنْفِ الْمَشِيَّةِ وَ إِنْظَارِ التَّوْبَةِ وَ انْفَسَاحَ الْحَوْبَةِ، قَبْلَ الضَّنْكِ وَ الْمَضِيقِ وَ الرَّوْعَ وَ الزُّهُوقِ وَ قَبْلَ قُدُومِ الْغَائِبِ الْمُنْتَظَرِ وَ إِخْذَةِ الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ (2)

فَيْنَة: زمان، موقعيت الساعة و الحين يقال لقيتة الفينة بعد الفينة وقد يحذف اللام ويقال لقيته فينة بعد فينة. باحة مجال، میدان؛ از مادۀ «بوح» به معنای ظهور و اشتهار گرفته شده و «باحه» به معنای صحن و سرای خانه و آب فراوان و نخل بسیار به جهت ظهور و بروز آن است و در جمله بالا به همان معنای اول یعنی «صحن و سرا» است؛ الساحة و الفضاء.

الاحتشاد: اجتماع برای انجام کار مشترک است؛ الاجتماع.

مَهَلَ الْبَقِيَّةِ: مهلت باقی مانده.

أنف: ابتدا استیناف، از سرگیری؛ لشيء بضمتين أوله.

الْمَشِيَّةِ: اراده؛ منظور تصمیم به اصلاح و عمل است.

انْظارِ التَّوْبَةِ: مهلت توبه.

انفساح: وسیع شد؛ فراخ شد؛ من الفسحة و هو السعة.

الْحَوْبَةِ: احتياج؛ ما يحتاج؛ در اصل به معنای احتیاج و نیازی است که انسان را به گناه می کشاند و به همین دلیل، در قرآن مجید و استعمالات دیگر به معنای گناه آمده است؛ الحالة و الحاجة ضَنْک تنگی، سختی؛ «معیشت ضنک» به معنای زندگی توأم با سختی هاست؛ الضيق بمعنى واحد بمعنى الضيق من كل شيء؛ الضنك: ضيق العيش. الْمَضيق تنگی؛ از مادۀ «ضیق» به معنای تنگ بودن؛ ما ضاق من المكان و المراد هنا القبر.

الرَّوع: ترس؛ اضطراب؛ الفزع كالارتياع و التروع.

زُهُوق: خروج روح؛ مرگ؛ نابود شدن و از بین رفتن است؛ نفسه من باب منع و سمع زهوقا خرجت و زهق الشيء بطل و هلک.

ای بندگان خدا! اکنون که ریسمان مرگ به گردنتان نیفتاده و روحتان در موقعیت به دست آوردن هدایت آزاد و بدن ها راحت و میدان اجتماع وسیع و مهلت حیات و اراده و اختیار برقرار و وقت توبه و بازگشت و فرصت انجام کار در اختیار است قبل از رسیدن تنگی وقت


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 455.

2) خناق: طنابی برای خفه کردن؛ از ماده «خنق» به معنای خفه کردن آمده است و «خناق» به معنای طنابی است که با آن خفه می کنند. ضیق خناق تنگی طنابی که بر گلوست کنایه از تنگنا و گرفتاری شدید است؛ ککتاب حبل يخنق به ويقال أخذ بخناقه أى بحلقه لأنه موضع الخناق فاطلق عليه مجازا. مُهمَلٌ: شُل و کشیده نشده

و تنگنای قبر و ترس از فنا و مفارقت جان از بدن و رسیدن پیک مرگ که مورد توقع است پیش از دچار شدن به عذاب خداوند عزیز مقتدر، فرصت را غنیمت دانید.

نکته ها

مقصود از مهلت داشتن انسان، زندگی دنیوی اوست و منظور از رها بودن روح، مهلت و فرصتی است که هر فرد برای انجام اعمال نیک دارد. (1)

امام علیه السلام با واژه «ضنک و ضیق به گرفتار آمدن انسان در حصار تن و زنجیرهای جسم و دوزخ بدن اشاره کرده است. (2)

مقصود از «روع و زُهوق» جزع بزرگی است که از ترس مرگ و مراحل بعد از آن حاصل می شود. (3)

«وَ بَاحَةِ الِاحْتِشَادِ»: یعنی شما هنوز در جامعه و اجتماع هستید و می توانید از جامعه به نفع آخرت خود بهره برداری کنید.

وَ إِنْظَارِ التَّوْبَةِ»: يعنى شما الان در فرصتی هستید که می توانید توبه کنید پس این فرصت را غنیمت بدانید.

«وَ إِخْدَةِ الْعَزِيزِ الْمُقْتَدِرِ»: مقصود این است که از اوقات و سلامتی خود و از مال و ثروت خود و از این که به شما فرصت داده شده و هنوز زنده هستید به نفع آخرت خود استفاده کنید و اعمال صالح انجام بدهید.

تشبیه

مشَّبَه: مرگ

مشَّبَهٌ به: ریسمانی که به گلوی انسان می افتد

وجه شَبَه: وجه شباهت مرگ به ریسمانی که بر گلوی انسان می افتد و او را خفه می کند این است که هیچ یک از این دو مورد پسند انسان نیست.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص214

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص215.

3) همان.

کتابنامه

1.

قرآن کریم.

2.

نهج البلاغه.

3.

انصاری، محمدعلی فروغ ، حکمت، ج1-3 ، مشهد بیان هدایت نور، 1397.

4.

امین، سید محسن، اعیان الشیعه، ج 1، بیروت: دارالتعارف، 1403ق. ج1

5.

اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة في معرفة الأئمة (ط-القديمة)، ج1، تبريز: بنی هاشمی، 1381ق.

6.

ابن طاووس، على بن موسى، إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 3، تهران: دار الكتب الإسلاميه 1409ق.

7.

ابن شهر آشوب، مناقب آل أبیطالب علیهم السلام، ج 4، بی جا: جمع احياء الثقاه الاسلاميه، 1412ق.

.1362

1404ق.

. ابن شعبه حرانی حسن بن على تحف العقول، ج1، قم: جامعه مدرسین،

9.

ابن بابویه، محمد بن علی، معاني الأخبار، ج1، قم: انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1403ق.

10.

ابن بابویه، محمد بن علی علل الشرائع، ج 2، قم کتاب فروشی داوری، 1385.

11.

ابن بابویه، محمد بن علی الخصال، ج1، قم: جامعه مدرسین،

12.

ابن بابویه محمد بن على التوحيد (للصدوق)، ج 1، قم جامعه مدرسین، 1398ق.

13.

ابن بابویه، محمد بن على الأمالي (للصدوق)، تهران: کتابچی، 1376.

14.

ابن اثیر جزری، مبارک بن محمد، النهاية في غريب الحديث و الأثر، قم: مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1367.

15.

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ترجمه محمودرضا افتخار زاده، تهران: انتشارات مدبر، 1393.

16.

ابن ابی یعقوب ،احمد تاریخ یعقوبی، ج 2، قم: معارف، 1396.

17.

برقی، احمد بن محمد بن خالد المحاسن، ج1، قم: دار الكتب الإسلامية، 1371ق.

18.

بحرانی ابن میثم شرح نهج البلاغه ابن میثم ج 1، مترجم محمدصادق عارف، مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی، 1375.

19.

تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، غرر الحکم و درر الكلم، ج1، قم: دارالکتاب الاسلامی، 1410ق.

20.

جواهری محمدرضا شناسنامه نهج البلاغه، ج1، بی جا: میکائیل، 1393.

21.

جعفری، محمدتقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه علامه جعفری)، ج6، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1376.

22.

حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 19، قم: مؤسسه آل البيت عليهم السلام 1409ق.

23.

شریف الرضی، محمد بن حسین، تنبيه الغافلين و تذكره العارفین، ج1، ترجمه فتح الله کاشانی، تهران: پیام حق، 1378.

24.

شریف الرضی، محمد بن حسین، ترجمه و شرح نهج البلاغة (فيض الإسلام)، ج1، فیض الاسلام ،اصفهانی علی نقی، تهران: فيض الإسلام.

25.

صفار، محمد بن حسن بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.

26.

طوسی، محمد بن الحسن مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد، ج1، بیروت: مؤسسة فقه الشيعة، 1411ق.

27.

طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ج 3، تهران: اساطیر، 1362.

28.

طبری آملی، عمادالدین أبي جعفر محمد بن أبي القاسم، بشاره المصطفى لشيعه المرتضى، ج 2، نجف: المكتبة الحيدرية، 1383ق.

29.

طبرسی، احمد بن على، لإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج2، مشهد: نشر مرتضی، 1403ق.

30.

علی بن موسی امام هشتم علیه السلام، صحيفة الإمام الرضا عليه السلام، ج1، مشهد: کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، 1406ق.

31.

عسکری، حسن بن عبدالله الفروق في اللغة، ج1، بيروت: دار الآفاق الجديدة، 1400ق.

32.

عریضی، علی بن جعفر، مسائل علی بن جعفر و مستدركاتها، ج1، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، 1409ق.

33.

عروسي الحویزی، عبدعلی بن جمعة، تفسير نور الثقلين، ج 3، قم: اسماعیلیان، 1415ق.

34.

قمی، علی بن ابراهیم تفسیر القمی، ج 2، قم: دارالکتاب، 1404ق.

35.

کلینی، محمد بن يعقوب، الكافى (ط - الإسلامية)، ج 2، تهران: دار الكتب الإسلامية 1407ق.

36.

لیثی واسطی، علی بن محمد، عيون الحكم والمواعظ (لليثى)، ج1، قم: دارالحدیث .1376

37.

مجلسی، محمدباقر بن محمد تقى، بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 56، بیروت: دارالإحياء التراث العربي، 1403ق.

38.

محمديوسف كاندهلوى حياة الصحابه، ج 3، مترجم: صلاح الدین شهنوازی، بی جا: احسان، 1397.

39.

محمدیان، محمد علی از زبان علی، ج1، قم: نشر معارف، 1396

40.

محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، ج8، قم: دارالحدیث، 1384.

41.

منسوب به جعفر بن محمد مصباح الشريعة، الباب الثاني بيروت: اعلمی، 1400ق.

42.

مکارم شیرازی ،ناصر پیام امام امیرالمؤمنین، ج1-6، تهران: گوهر اندیشه، 1393.

43.

مفید، محمد بن محمد، الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصرة، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق.

44.

مفید، محمد بن محمد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق.

45.

مغنیه، محمدجواد در سایه سار نهج البلاغه ، ج 1، مترجم محمدباقر معموری، بی جا: مؤسسه دارالکتاب الاسلامی، 1387.

46.

مصطفوی، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج4، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی 1368

47.

نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ج 1، قم: مكتبة آية الله المرعشی النجفی، 1404ق.

48 هلالی سلیم بن قیس کتاب سلیم بن قیس ،الهلالی، ج 2، قم: الهادی، 1405ق.

49. هاشمی ،خویی میرزا حبیب الله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئی)، ج3، مترجم: حسن زاده آملی و محمد باقر کمره ای تهران مكتبة الإسلامية، 1344.