ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
شابک:دوره: 964-8399-71-9 ؛ ج. 1: 964-8399-18-2 ؛ ج. 1. ق. 3: 964-8399-31-X ؛ ج. 1. ق.4: 964-8399-32-8 ؛ ج. 1. ق. 5: 964-8399-33-6 ؛ 20000 ریال: ج. 2: 964-8399-19-0 ؛ 20000 ریال: ج. 3 : 964-8399-20-4 ؛ 20000 ریال: ج. 4: 964-8399-21-2 ؛ ج. 5: 964-8399-22-0 ؛ 20000 ریال: ج. 6 : 964-8399-23-9 ؛ 20000 ریال: ج. 7: 964-8399-24-7 ؛ 20000 ریال: ج. 8 : 964-8399-25-5 ؛ 20000 ریال: ج. 9: 964-8399-26-3 ؛ 20000 ریال: ج10: 964-8399-27-1 ؛ 20000 ریال: ج. 11: 964-8399-28-X ؛ 20000 ریال: ج. 12 : 964-8399-29-8 ؛ 20000 ریال: ج. 13: 964-8399-31-X ؛ 20000 ریال: ج. 14: 964-8399-32-8 ؛ 20000 ریال: ج. 19، چاپ اول 964-8399-60-3 : ؛ 20000 ریال: ج. 21: 964-8399-62-X ؛ 20000 ریال: ج. 24: 964-8399-65-4 ؛ 20000 ریال: ج. 25: 964-8399-66-2 ؛ 20000 ریال: ج. 27: 964-8399-68-9 ؛ 2000 ریال: ج. 29: 964-8399-70-0
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
اطلاعات رکورد کتابشناسی:رکورد كامل
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
جدید
با نظارت: حضرت آیةاللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 22
(جزء بیست و دوم قرآن)
Volum 22
دکترمحمدبیستونى
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
شابک:دوره: 964-8399-71-9 ؛ ج. 1: 964-8399-18-2 ؛ ج. 1. ق. 3: 964-8399-31-X ؛ ج. 1. ق.4: 964-8399-32-8 ؛ ج. 1. ق. 5: 964-8399-33-6 ؛ 20000 ریال: ج. 2: 964-8399-19-0 ؛ 20000 ریال: ج. 3 : 964-8399-20-4 ؛ 20000 ریال: ج. 4: 964-8399-21-2 ؛ ج. 5: 964-8399-22-0 ؛ 20000 ریال: ج. 6 : 964-8399-23-9 ؛ 20000 ریال: ج. 7: 964-8399-24-7 ؛ 20000 ریال: ج. 8 : 964-8399-25-5 ؛ 20000 ریال: ج. 9: 964-8399-26-3 ؛ 20000 ریال: ج10: 964-8399-27-1 ؛ 20000 ریال: ج. 11: 964-8399-28-X ؛ 20000 ریال: ج. 12 : 964-8399-29-8 ؛ 20000 ریال: ج. 13: 964-8399-31-X ؛ 20000 ریال: ج. 14: 964-8399-32-8 ؛ 20000 ریال: ج. 19، چاپ اول 964-8399-60-3 : ؛ 20000 ریال: ج. 21: 964-8399-62-X ؛ 20000 ریال: ج. 24: 964-8399-65-4 ؛ 20000 ریال: ج. 25: 964-8399-66-2 ؛ 20000 ریال: ج. 27: 964-8399-68-9 ؛ 2000 ریال: ج. 29: 964-8399-70-0
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
اطلاعات رکورد کتابشناسی:رکورد كامل
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
اَلاِْهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِاللّهِ فِىالاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَْوْلِياءَوَيامُذِلَالاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مىبریم ، مخصوصا براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیلشایسته است نسلجوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مىتواند صفا و روشنى ویژهاى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهاى كه هماکنون ملاحظه مىکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطورىکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاهتر و سادهتر .
4 - اِعرابگذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتابهاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
31 وَ مَنْيَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلّهِ وَ رَسُولِه وَ تَعْمَلْ صالِحانُؤْتِها اَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ اَعْتَدْنا لَها رِزْقا كَریما
و هر كس از شما براى خدا و پیامبرش خضوع كند و عملصالح انجام دهد ، پاداش او را دو چندان خواهیم ساخت و روز پر ارزشى براى او فراهم ساختهایم .
« يَقْنُتْ » از ماده « قُنُوت » به معنى اطاعت توأم با خضوع و ادب است و قرآن با این تعبیر به آنها گوشزد مىکند كه هم مطیع فرمان خدا و پیامبر باشند و هم شرط ادب را كاملاً رعایت كنند .
در اینجا باز به این نکته برخورد مىکنیم كه تنها ادعاى ایمان و اطاعت كافى نیست بلکه باید به مقتضاى « وَ تَعْمَلْ صالِحا » آثار آن در عمل نیز هویدا گردد .
« رِزْق كَریم » معنى گستردهاى دارد كه تمام مواهب معنوى و مادى را در بر مىگیرد و تفسیر آن به بهشت به خاطر آن است كه بهشت كانون همه این مواهب است .
32 يا نِساءَ النَّبِىِّ لَسْتُنَّ كَاَحَدٍ مِنَ النِّساءِ اِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلاتَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ
الَّذى فى قَلْبِه مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفا
اى همسران پیامبر! شما همچونیکىاز زنان معمولى نیستید اگر تقوى پیشه كنید، بنابراین به گونهاى هوسانگیز نگویید كه بیمار دلان در شما طمع كنند و سخن شایسته بگویید .
شما به خاطر انتسابتان به پیامبر صلىاللهعلیهوآله از يك سو و قرار گرفتنتان در كانون وحى و شنیدن آیات قرآن و تعلیمات اسلام از سوى دیگر داراى موقعیت خاصى هستید كه مىتوانید سرمشقى براى همه زنان باشید ، چه در مسیر تقوا و چه در مسیر گناه .
بنابراین موقعیت خود را درك كنید و مسؤولیت سنگین خویش را به فراموشى نسپارید و بدانید كه اگر تقوا پیشه كنید در پیشگاه خدا مقام بسیار ممتازى خواهید داشت .
و به دنبال این مقدمه كه طرف را براى پذیرش مسؤولیتها آماده مىسازد و به آنها شخصیت مىدهد نخستین دستور در زمینه عفت صادر مىکند و مخصوصا به سراغ يك نکته باریك مىرود تا مسایل دیگر در این رابطه خود به خود روشن گردد ، مىفرماید :
« فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذى فى قَلْبِه مَرَضٌ » .
بلکه به هنگام سخن گفتن ، جدى و خشك و به طور معمولى سخن بگویید ، نه همچون زنان كم شخصیت كه سعى دارند با تعبیرات تحریك كننده كه گاه توأم با ادا و اطوار مخصوصى است كه افراد شهوت ران را به فکر گناه مىافکند سخن بگویید .
تعبیر به « الَّذى فى قَلْبِه مَرَضٌ : كسى كه در دل او بیمارى است » تعبیر بسیار گویا و رسایى است از این حقیقت كه غریزه جنسى در حد تعادل و مشروع عین سلامت است ، اما هنگامى كه از این حد بگذرد نوعى بیمارى خواهد بود تا آنجا كه گاه به سر حد جنون مىرسد كه از آن تعبیر به « جنون جنسى » مىکنند و امروز دانشمندان انواع و اقسامى از این بیمارى روانى را كه بر اثر طغیان این غریزه و تن در دادن به انواع آلودگىهاى جنسى و محیطهاى كثیف به وجود مىآید در كتب خود شرح دادهاند .
در پایان آیه دومین دستور را بهاینگونه شرحمىدهد «وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفا» .
در حقیقت جمله « لاتَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ » اشاره به كیفیت سخن گفتن دارد و جمله « وَ قُلْنَ
قَوْلاً مَعْرُوفا » اشاره به محتواى سخن .
البته « قَوْلَ مَعْرُوف : گفتار نیك و شایسته » معنى وسیعى دارد كه علاوهبر آنچه گفته شد، هرگونه گفتار باطل و بیهوده و گناهآلود و مخالف حق را نفى مىکند .
ضمنا جمله اخیر مىتواند ، توضیحى براى جمله نخست باشد ، مبادا كسى تصور كند كه باید برخورد زنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله با مردان بیگانه موذیانه يا دور از ادب باشد ، بلکه باید برخورد شایسته و مؤدبانه و در عین حال بدون هیچگونه جنبههاى تحریك آمیز باشد .
33 وَ قَرْنَ فى بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِالاُْولى وَ اَقِمْنَ الصَّلوةَ وَاتینَ الزَّكوةَ وَ اَطِعْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اِنَّما يُریدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يَطَهِّرَكُمْ تَطْهیرا
و در خانههاى خود بمانید و همچون جاهلیت نخستین ( درمیان مردم ) ظاهر نشوید و نماز را برپادارید و زکاةرا اداکنید و خدا و رسولشرا اطاعتنمایید، خداوندفقط مىخواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد .
« قَرْنَ » از ماده « وَقار » به معنى سنگینى است و كنایه از قرار گرفتن در خانهها است ، بعضى نیز احتمال دادهاند كه از ماده « قرار » بوده باشد كه از نظر نتیجه تفاوت چندانى با معنى اول نخواهد داشت .
«تَبَرُّج » به معنى آشکار شدن در برابر مردم است و از ماده « بَرَجَ » گرفته شده كه در برابر دیدگان همه ظاهر است .
واژه « رِجْسَ » به معنى شىء ناپاك است خواه ناپاك از نظر طبع آدمى باشد يا به حکم عقل يا شرع و يا همه اینها .(1)
«تَطْهیر» بهمعنى پاکساختن و در حقیقت تأکیدى است بر مسأله « اِذْهاب رِجْس » و نفى پلیدىها و ذکر آن بهصورت «مفعولمطلق» در اینجا نیز تأکید دیگرى بر این معنى محسوب مىشود. .
1) « راغب » در كتاب « مفردات » در ماده « رجس » معنى فوق و چهار نوع مصداق آن را بیان كرده است .
اما اینکه منظور از جاهلیت اولى چیست ؟ ظاهرا همان جاهلیتى است كه مقارن عصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله بوده و به طورى كه در تواریخ آمده در آن موقع زنان حجاب درستى نداشتند و دنباله روسرىهاى خود را به پشت سر مىانداختند به طورى كه گلو و قسمتى از سینه و گردنبند و گوشوارههاى آنها نمایان بود .
و بهاینترتیب قرآن همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله را ازاینگونه اعمال بازمىدارد .
بدون شك این يك حکم عام است و تکیه آیات بر زنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله به عنوان تأکید بیشتر است ، درست مثل اینکه به شخص دانشمندى بگوییم تو كه دانشمندى دروغ مگو ، مفهومش این نیست كه دروغ گفتن براى دیگران مجاز است بلکه منظور این است كه يك مرد عالم باید به صورت مؤكّدتر و جدّىترى از این كار پرهیز كند .
به هر حال این تعبیر نشان مىدهد كه جاهلیت دیگرى همچون جاهلیت عرب در پیش است كه ما امروز در عصر خود آثار این پیشگویى قرآن در دنیاى متمدن مادى را مىبینیم ، ولى مفسران پیشین نظر به اینکه چنین امرى را پیشبینى نمىکردند ، براى تفسیر این كلمه
به زحمت افتاده بودند لذا « جاهلیت اولى » را به فاصله میان آدم و نوح و يا فاصله میان عصر داود و سلیمان كه زنان با پیراهنهاى بدن نما بیرون مىآمدند ، تفسیر كردهاند ، تا جاهلیت قبل از اسلام را « جاهلیت ثانیه » بدانند .
ولى نیازى به این سخنان نیست ، بلکه ظاهر این است « جاهلیت اولى » همان جاهلیت قبل از اسلام كه در جاى دیگر قرآن نیز به آن اشاره شده است ( سوره آل عمران آیه 143 و سوره مائده آیه 50 و سوره فتح آیه 26 ) و « جاهلیت ثانیه » جاهلیتى است كه بعدا پیدا خواهد شد ( همچون عصر ما ) .
بالاخره دستور « چهارم » و « پنجم » و « ششم » را به این صورت بیان مىفرماید : « وَ اَقِمْنَ الصَّلوةَ وَاتینَ الزَّكوةَ وَ اَطِعْنَ اللّهَوَ رَسُولَهُ » .
اگر در میان عبادات روى نماز و زکات ، تکیه مىکند به خاطر آن است كه نماز مهمترین راه ارتباط و پیوند با خالق است و زکات هم در عین اینکه عبادت بزرگى است پیوند محکمى با خلق خدا محسوب مىشود .
و اما جمله «وَاَطِعْنَاللّهَ وَرَسُولَهُ» يکحکمکلىاستکه تمامبرنامههاىالهىرافرامىگیرد.
این دستورات سهگانه نیز نشان مىدهد كه احکام فوق مخصوص به زنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیست ، بلکه براى همگان است هرچند در مورد آنان تأکید بیشترى دارد .
در پایان آیه مىافزاید : « اِنَّما يُریدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَالْبَيْتِ وَ يَطَهِّرَكُمْ تَطْهیرا » .
تعبیر به « اِنَّما » كه معمولاً براى حصر است ، دلیل بر این است كه این موهبت ویژه خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله است .
جمله «يُریدَ » اشاره به اراده تکوینى پروردگار است وگرنه اراده تشریعى و به تعبیر دیگر لزوم پاك نگاهداشتن خویش ، انحصارى به خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله ندارد و همه مردم بدون استثناء به حکم شرع موظفند از هرگونه گناه و پلیدى پاك باشند.
ممکن است گفته شود اراده تکوینى موجب يك نوع جبر است ، ولى با توجه به بحثهایى كه در مسأله معصوم بودن انبیاء و امامان داشتهایم پاسخ این سخن روشن مىشود و در اینجا بهطور خلاصه مىتوان گفت : معصومان داراى يك نوع شایستگى
اکتسابى از طریق اعمال خویشند و يك نوع لیاقت ذاتى و موهبتى از سوى پروردگار ، تا بتوانند الگو و اسوه مردم بوده باشند .
به تعبیر دیگر معصومان به خاطر تأییدات الهى و اعمال پاك خویش ، چنان هستند كه در عین داشتن قدرت و اختیار براى گناه كردن به سراغ گناه نمىروند درست همانگونه كه هیچ فرد عاقلى حاضر نیست ، قطعه آتشى را بردارد و به دهان خویش بگذارد با اینکه نه اجبارى در این كار است و نه اکراهى ، این حالتى است كه از درون وجود خود انسان بر اثر آگاهىها و مبادى فطرى و طبیعى مىجوشد، بىآنکه جبر و اجبارى در كار باشد .
تعبیر «اهل بیت» به اتفاق همه علماى اسلام و مفسران ، اشاره به اهل بیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله است و این چیزى است كه از ظاهر خود آیه نیز فهمیده مىشود ، چرا كه « بیت » گرچه به صورت مطلق در اینجا ذکر شد ، اما به قرینه آیات قبل و بعد ، منظور از آن ، بیت و خانه پیامبر صلىاللهعلیهوآله است .
مقصود از «اهلبیت پیامبر» صلىاللهعلیهوآله درآیه فوق منحصرا پنج نفرند: پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، على
و فاطمه علیهاالسلام و حسن و حسین .
تنها سؤالى كه در اینجا باقى مىماند این است كه چگونه در لابلاى بحث از وظایف زنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله مطلبى گفته شده است كه شامل زنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله نمىشود .
پاسخ این سؤال را مفسر بزرگ مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » چنین مىگوید : « این اولین بار نیست كه در آیات قرآن با آیاتى بر خورد مىکنیم كه در كنار هم قرار دارند و اما از موضوعات مختلفى سخن مىگویند ، قرآن پر است از این گونه بحثها ،همچنین در كلام فصحاى عرب و اشعار آنان نیز نمونههاى فراوانى براى این موضوع موجود است ».
مفسر بزرگ نویسنده « المیزان » پاسخ دیگرى بر آن افزوده كه خلاصهاش چنین است : « ما هیچ دلیلى در دست نداریم كه جمله "اِنَّما يُریدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ"... همراه این آیات نازل شده است ، بلکه از روایات به خوبى استفاده مىشود كه این قسمت جداگانه نازل گردیده ، اما به هنگام جمعآورى آیات قرآن در عصر پیامبر يا بعد از آن در كنار این آیات قرار داده شده است .
پاسخ سومى این است كه قرآن مىخواهد به همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله بگوید : شما در میان خانوادهاى قرار دارید كه گروهى از آنان معصوم هستند ، كسى كه در زیر سایه درخت عصمت و در كانون معصومان قرار گرفته سزاوار است كه بیش از دیگران مراقب خود باشد و فراموش نکنید كه انتساب او به خانوادهاى كه پنج معصوم پاك در آن است مسؤولیتهاى سنگینى براى او ایجاد مىکند و خدا و خلق خدا انتظارات فراوانى از او دارند .
بعضىاز مفسران، « رِجْس » را درآیه فوق ، تنها اشاره به شرك و يا « گناهان كبیره زشت » همچون « زنا » دانستهاند ، در حالى كه هیچ دلیلى بر این محدودیت در دست نیست ، بلکه اطلاق « الرِّجْس » ( با توجه به اینکه الف و لام آن "الف و لام جنس " است ) هرگونه پلیدى و گناه را شامل مىشود ، چرا كه گناهان همه رجس هستند و لذا این كلمه در قرآن به « شرك » ، « مشروبات الکلى » ، « قمار » ، « نفاق » ، « گوشتهاى حرام و ناپاك » و مانند آن اطلاق شده
است . ( 30 / حج ، 90 / مائده ، 125 / توبه ، 145 / انعام ) .
و با توجه به اینکه اراده الهى تخلفناپذیر است و جمله « اِنَّما يُریدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ » دلیل بر اراده حتمى او مىباشد ، مخصوصا با توجه به كلمه « اِنَّما » كه براى حصر و تأکید است روشن مىشود كه اراده قطعى خداوند بر این قرار گرفته كه اهل بیت از هرگونه رجس و پلیدى و گناه پاك باشند و این همان مقام عصمت است .
این نکته نیز قابل توجه است كه منظور از اراده الهى در این آیه دستورها و احکام او در مورد حلال و حرام نیست ، چرا كه این دستورها شامل همگان مىشود و اختصاص به اهل بیت ندارد بنابراین با مفهوم كلمه اِنَّما سازگار نمىباشد .
پس این اراده مستمر اشاره به يك نوع امداد الهى است كه اهلبیت را بر عصمت و ادامه آن يارى مىدهد و در عین حال منافات با آزادى اراده و اختیار ندارد ( چنان كه قبلاً شرح دادیم ) .
در حقیقت مفهوم آیه همان چیزى است كه در « زیارت جامعه » نیز آمده است :
« عَصَمَكُمُ اللّهُ مِنَ الزَّلَلِ وَ امَنَكُمْ مِنَ الْفِتَنِ وَ طَهَرَّكُمْ مِنَ الدَّنَسِ وَ اَذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَرَّكُمْ تَطْهیرا: خداوند شما را از لغزشها حفظ كرد و از فتنه انحرافات در امان داشت و از آلودگىها پاك ساخت و پلیدى را از شما دور كرد و كاملا تطهیر نمود » .
با این توضیح در دلالت آیه فوق بر مقام عصمت اهل بیت نباید تردید كرد .
گفتیم این آیه گرچه در لابلاى آیات مربوط به همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمده اما تغییر سیاق آن ( تبدیل ضمیرهاى « جمع مؤنث » به « جمع مذکر » دلیل بر این است كه این آیه محتوایى جداى از آن آیات دارد) .
به همین دلیل حتى كسانىکه آیهرا مخصوص به پیامبر صلىاللهعلیهوآله و على و فاطمه و حسن و حسین علیهمالسلام ندانستهاند معنى وسیعى براى آن قایل شدهاند كه هم این بزرگواران را شامل مىشود و هم همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله را .
ولى روایات فراوانى در دست داریم كه نشان مىدهد آیه مخصوص این بزرگواران است
و همسران دراین معنى داخل نیستند هرچند از احترام متناسب برخوردارند . اینك بخشى از آن روایات را ذیلاً از نظر مىگذرانیم :
✓ 1 - روایاتىکهازخود همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقلشده مىگوید: «هنگامىکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله سخن از این آیه شریفه مىگفت ، ما از او سؤال كردیم كه جزء آن هستیم فرمود : شما خوبید اما مشمول این آیه نیستید» .
از آن جمله روایتى است كه «ثعلبى» در تفسیر خود از «امسلمه» نقل كرده كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در خانه خود بود كه فاطمه علیهاالسلام پارچه حریرى نزد آن حضرت آورد ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : همسر و دو فرزندانت حسن و حسین را صدا كن ، آنها را آورد ، سپس غذا خوردند بعد پیامبر صلىاللهعلیهوآله عبایى بر آنها افکند و گفت : « اَللّهُمَّ هؤُلاءِ اَهْلُبَيْتى وَ عِتْرَتى فَاذْهَبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهیرا: خداوندا ! اینها خاندان منند ، پلیدى را از آنها دور كن و از هر آلودگى پاکشان گردان » و در اینجا آیه « اِنَّما يُریدُاللّهُ » نازل شد ... من گفتم آیا من هم با شما هستم اى رسول خدا ،
فرمود : « اِنَّكَ اِلى خَيْرٍ : تو برخیر و نیکى هستى » ( اما در زمره این گروه نیستى )(1).
و نیز « ثعلبى » خود از « عایشه » چنین نقل مىکند : « هنگامى كه از او درباره جنگ جمل و دخالت او در آن جنگ ویرانگر سؤال كردند ( باتأسف ) گفت : این يك تقدیر الهى بود و هنگامى كه درباره على از او سؤال كردند چنین گفت :
« آیا از من درباره كسى سؤال مىکنى كه محبوبترین مردم نزد پیامبر صلىاللهعلیهوآله بود و از كسى مىپرسى كه همسر محبوبترین مردم نزد رسول خدا صلىاللهعلیهوآله بود ، من با چشم خود ، .
1) « طبرسى » در « مجمع البیان » ذیل آیه مورد بحث ، این حدیث به طرق دیگر نیز از « ام سلمه » به همین مضمون نقل شده است ( به « شواهد التنزیل » حاکم حسکانى ، جلد 2 ، صفحه 56 ، به بعد مراجعه شود ) .
على و فاطمه و حسن و حسین را دیدم كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله آنها را در زیر لباسى جمع كرده بود و فرمود : « خداوندا ! اینها خاندان منند و حامیان من، رجس را از آنها ببر و از آلودگىها پاکشانفرما»، من عرض كردم « اى رسول خدا آیا منهم از آنها هستم؟ » فرمود : « دور باش، تو بر خیر و نیکى هستى » ( اما جزء این جمع نمىباشى ) . (1)
✓ 2 - روایات بسیار فراوانى در مورد حدیث كساء به طور اجمال وارد شده كه از همه آنها استفاده مىشود ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، على و فاطمه و حسن و حسین را فراخواند و يا آنها به خدمت آمدند پیامبر صلىاللهعلیهوآله عبایى بر آنها افکند و گفت : خداوندا! اینها خاندان منند ، رجس و آلودگى را از آنها دور كن ، در این هنگام آیه « اِنَّما يُریدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ » نازل گردید .
دانشمند معروف حاکم حسکانى نیشابورى در « شواهد التنزیل » این روایات را به طرق .
1) « مجمع البیان » ذیل آیه مورد بحث .
متعدد از راویان مختلفى گردآورىکردهاست . (1)
دراینجا اینسؤال جلبتوجه مىکند كه هدف از جمعکردن آنها در زیر كساء چهبوده؟
گویا پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخواسته است كاملاً آنها را مشخص كند و بگوید آیه فوق ، تنها درباره این گروه است ، مبادا كسى مخاطب را در این آیه تمام بیوتات پیامبر صلىاللهعلیهوآله و همه كسانى كه جزء خاندان او هستند بداند .
حتى در بعضى از روایات آمده است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله سهبار اینجمله راتکرار كرد:« خداوندا! اهلبیت من اینها هستند ، پلیدى را از آنها دور كن : اَللّهُمَّ هؤُلاءِ اَهْلُبَيْتى وَخاصَّتىد.
1) « شواهد التنزیل » جلد 2 ، صفحه 31 به بعد.
فَاذْهَبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهیرا» . (1)
✓ 3 - در روایات فراوان دیگرى مىخوانیم : بعد از نزول آیه فوق ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله مدت ششماه، هنگامىکه براى نمازصبح ازکنارخانه فاطمه علیهاالسلام مىگذشت صدا مىزد : « اَلصَّلوةَ يا اَهْلَالْبَيْتِ اِنَّما يُریدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَالْبَيْتِ وَ يُطَّهِرَكُمْ تَطْهیرا : هنگام نماز است اى اهل بیت ، خداوند مىخواهد پلیدى را از شما اهل بیت دور كند و شما را پاك سازد » .
این حدیث را « حاکم حسکانى » از « انس بن مالك » نقل كرده است . (2)
در روایت دیگرى كه از « ابوسعید خدرى » از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده مىخوانیم : « پیامبر این برنامه را تا هشت ماه ادامه داد » . (3).
حدیث فوق را « ابن عباس » نیز از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل كرده است . (1)
این نکته قابل توجه است كه تکرار این مسأله در مدت شش يا نه ماه به طور مداوم درکنار خانه فاطمه علیهاالسلام براى این است كه مطلب را كاملاً مشخص كند تا در آینده تردیدى براى هیچکس باقى نماند كهاین آیه تنها درشأن اینگروه نازل شده است، به خصوص اینکه تنها خانهاى كه در ورودى آن در مسجد پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله باز مىشد ، بعد از آن كه دستور داد درهاى خانههاى دیگران به سوى مسجد بسته شود در خانه فاطمه بود و طبعا همیشه جمعى از مردم به هنگام نماز این سخن را در آنجا مىشنیدند ( دقت كنید ) .
با اینحال جاى تعجب است كه بعضى از مفسران اصرار دارند كه آیه مفهوم .
1) « درالمنثور » ذیل آیه مورد بحث .
عامى دارد و همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز در آن وارد هستند ، هرچند اکثریت علماى اسلام اعم از شیعه و اهل سنت آن را محدود به این پنج تن مىدانند .
قابل توجه اینکه « عایشه » همسر پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه طبق گواهى روایات اسلامى در بازگو كردن فضایل خود و ریزهکارىهاى ارتباطش با پیامبر چیزى فروگذار نمىکرد اگر این آیه شامل او مىشد قطعا در لابلاى سخنانش به مناسبتهایى از آن سخن مىگفت در حالى كه هرگز چنین چیزى از او نقل نشده است .
✓ 4 - روایات متعددى از « ابوسعید خدرى » صحابى معروف نقل شده كه با صراحت گواهى مىدهد « این آیه تنها در مورد پنج تن نازل شده است : نَزَلَتْ فى خَمْسَةٍ : فى رَسُولِاللّهِ وَ عَلىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ » علیهمالسلام . (1)
این روایات به قدرى زیاد است كه بعضى از محققین آن را متواتر مىدانند .
از مجموع آنچه گفتیم چنین نتیجه مىگیریم كه منابع و راویان احادیثى كه دلالت بر انحصار آیه به پنج تن مىکند به قدرى زیاد است كه جاى تردید در آن باقى نمىگذارد تا .
1) « شواهد التنزیل » جلد 2 ، صفحه 25 .
آنجا كه در شرح « احقاق الحق » بیش از هفتاد منبع از منابع معروف اهل سنت گردآورى شده و منابع شیعه در این زمینه از هزار هم مىگذرد . (1)
نویسنده كتاب « شواهد التنزیل » كه از علماى معروف برادران اهل سنت است بیش از 130 حدیث در این زمینه نقل كرده است . (2)
از همه اینها گذشته پارهاى از همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله در طول زندگى خود به كارهایى دست زدند كه هرگز با مقام معصوم بودن سازگار نیست ، مانند ماجراى جنگ جمل كه قیامى بود بر ضد امام وقت كه سبب خونریزى فراوانى گردید و به گفته بعضى از مورخان تعداد كشتگان این جنگ به هفده هزار نفر بالغ مىشد .
بدون شك این ماجرا به هیچوجه قابل توجیه نیست و حتى مىبینیم كه خود عایشه نیز .
بعد از این حادثه ، اظهار ندامت مىکند كه نمونهاى از آن در بحثهاى پیشین گذشت .
عیبجویى كردن « عایشه » از « خدیجه » كه از بزرگترین و فداکارترین و با فضیلتترین زناناسلام است در تاریخاسلام مشهوراست، اینسخن بهقدرى بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله ناگوار آمد كه از شدت غضب مو بر تنش راست شد و فرمود : « بهخدا سوگندکه هرگز همسرى بهتر از او نداشتم ، او زمانى ایمان آورد كه مردم كافر بودند و زمانى اموالش را در اختیار من گذاشت كه مردم همه از من بریده بودند» . (1)
34 وَاذْكُرْنَ ما يُتْلى فى بُيُوتِكُنَّ مِنْ ایاتِ اللّهِ وَالْحِكْمَةِاِنَّ اللّهَ كانَ لَطیفا خَبیرا
و آنچه را در خانههاى شما ازآیات خداوند و حکمتودانش خواندهمىشودیادکنید، خداوند لطیف و خبیر است .
شما در خاستگاه وحى قرار گرفتهاید و در مرکز و كانون نور قرآن ، حتى اگر در خانه .
1) « استیعاب » و « صحیحبخارى » و « مسلم » ( طبق نقل المراجعات ) ، صفحه 229 ، نامه 72 .
نشستهاید مىتوانید از آیاتى كه در فضاى خانه شما از زبان مبارك پیامبر صلىاللهعلیهوآله طنین افکن است ، به طور شایستهاى از تعلیمات اسلام و سخنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله بهرهمند شوید كه هر نفسش درسى است و هر سخنش برنامهاى .
در اینکه میان « آیات اللّه » و « حکمت » چه فرقى است ؟ بعضى از مفسران گفتهاند ، هر دو اشاره به قرآن است ، منتهى تعبیر به « آیات » جنبه اعجاز را بیان مىکند و تعبیر به « حکمت » محتواى عمیق و دانشى را كه در آن نهفته است باز مىگوید .
سرانجام در پایان آیه مىفرماید : « اِنَّ اللّهَ كانَ لَطیفا خَبیرا ».
اشاره به اینکه او از دقیقترین و باریکترین مسایل با خبر و آگاه است و نیات شما را به خوبى مىداند و از اسرار درون سینههاى شما باخبر است .
این درصورتى است كه « لطیف » را به معنى كسى كه از دقایق آگاه است تفسیر كنیم و اگر به معنى « صاحب لطف » تفسیر شود اشاره به این است كه خداوند هم نسبت به شما همسران پیامبر ، لطف و رحمت دارد و هم از اعمالتان « خبیر » و آگاه است .
این احتمال نیز وجود دارد كه تکیه بر عنوان « لطیف » به خاطر اعجاز آیات قرآن و تکیه بر « خبیر » به خاطر محتواى حکمت آمیز آن باشد ، در عین حال این معانى هم باهم منافات ندارند و قابل جمع هستند .
35 اِنَّ الْمُسْلِمینَ وَالْمُسْلِماتِ وَالْمُؤمِنینَ وَالْمُؤمِناتِ وَالْقانِتینَ وَالْقانِتاتِ وَالصّادِقینَوَالصّادِقاتِوَالصّابِرینَوَالصّابِراتِوَالْخاشِعینَوَالْخاشِعاتِ وَالْمُتَصَدِّقینَوَالْمُتَصَدِّقاتِ وَالصّائِمینَ وَالصّائِماتِ وَالْحافِظینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحافِظاتِوَالذّاكِرینَاللّهَكَثیراوَالذّاكِراتِاَعَدَّاللّهُلَهُمْ مَغْفِرَةًوَاَجْراعَظیما
مردان مسلمان و زنان مسلمان ، مردان با ایمان و زنان باایمان ، مردان مطیع فرمان خدا و زنانىکه ازفرمانخدا اطاعت مىکنند، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا ، مردان باخشوع و زنانبا خشوع ، مردان انفاقگر و زنان انفاق كننده ، مردان روزهدار و زنانى كه روزه مىگیرند، مردانى كه دامان خود را از آلودگى به بىعفتى حفظ مىکنند و زنانى كه پاك دامنند و مردانى كه بسیار به
یاد خدا هستند و زنانى كه بسیار ياد خدا مىکنند، خداوند براى همه آنها مغفرت و پاداش عظیمى فراهم ساخته است .
« قانِت » از ماده « قُنُوت » به معنى اطاعت توأم با خضوع است ، اطاعتى كه از ایمان و اعتقاد سرزند و این اشاره به جنبههاى عملى و آثار ایمان مىباشد .
به دنبال بحثهایى كه درباره وظایف همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آیات گذشته ذکر شد در آیه مورد بحث ، سخنى جامع و پرمحتوى درباره همه زنان و مردان و صفات برجسته آنها بیان شده است و ضمن برشمردن ده وصف از اوصاف اعتقادى و اخلاقى و عملى آنان ، پاداش عظیم آنها را در پایان آیه بر شمرده است .
بخشى از این اوصاف دهگانه از مراحل ایمان سخن مىگوید ( اقرار به زبان ، تصدیق به قلب و جنان و عمل به ارکان ) .
قسمت دیگرى پیرامون كنترل زبان و شکم و شهوت جنسى كه سه عامل سرنوشت ساز
در زندگى و اخلاق انسانها مىباشد بحث مىکند .
و در بخش دیگرى از مسأله حمایت از محرومان و ایستادگى در برابر حوادث سنگین يعنى صبر كه ریشه ایمان است و سرانجام از عامل تداوم این صفات يعنى ذکر پروردگار سخن به میان مىآورد .
مىگوید : « اِنَّ الْمُسْلِمینَ ... وَالْقانِتاتِ » .
گرچه بعضى از مفسران ، « اسلام » و « ایمان » را در آیه فوق به يك معنى گرفتهاند ، ولى پیدا است كه این تکرار نشان مىدهد منظوراز آنها دو چیز متفاوت است و اشاره به همان مطلبى است كه در آیه 14 سوره حجرات آمده : « قالَتِ الاَْعْرابُ آمَنّا قُلْلَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِنْ قُولُوا اَسْلَمْناوَ لَمّا يَدْخُلِ الاْيمانُ فى قُلُوبِكُمْ: اعراب گفتند ما ایمان آوردهایم ، بگو : هنوز ایمان نیاوردهاید ، بلکه بگویید اسلام آوردهایمو ایمان هنوز در اعماق قلب شما نفوذ نکرده است » .
اشاره به اینکه اسلام همان اقرار به زبان است كه انسان را در صف مسلمین قرار مىدهد و مشمول احکام آنها مىکند ، ولى ایمان تصدیق به قلب و دل است .
در روایات اسلامى نیز به همین تفاوت اشاره شده است .
در روایتى چنین مىخوانیم « يکى از ياران امام صادق درباره « اسلام » و « ایمان » از آن حضرت سؤال كرد و پرسید آیا اینها باهم مختلفند ؟ امام در پاسخ فرمود : آرى ، ایمان با اسلام همراه است ، اما اسلام ممکن است همراه ایمان نباشد » .
او توضیح بیشتر خواست امام فرمود : « اسلام شهادت به توحید و تصدیق به رسالت پیامبر است ، هرکس اقرار به این دو كند جانش ( در پناه حکومت اسلامى ) محفوظ خواهد بود و ازدواج مسلمانان با او جایز و مىتواند از مسلمین ارث ببرد و گروهى از مردم مشمول همین ظاهر اسلام هستند ، اما "ایمان" نور هدایت و حقیقتى است كه در دل از وصف اسلام جاى مىگیرد و اعمالى است كه به دنبال آن مىآید » . (1)
سپس به يکى دیگر از مهمترین صفات مؤمنان راستین ، يعنى حفظ زبان پرداخته مىگوید : « وَ الصّادِقینَ والصّادِقاتِ » . .
1) «اصولکافى» جلد2، صفحه21، بابُاَنَالاْيمانَيَشْرَكُالاِْسْلامَ .
از روایات اسلامى استفاده مىشود كه استقامت و درستى ایمان انسان به استقامت و درستى زبان او است : « لا يَسْتَقیمُ ایمانُ امْرِءٍ حَتّى يَسْتَقیمَ قَلْبُهُ وَلا يَسْتَقیمُ قَلْبُهُ حَتّى يَسْتَقیمَ لِسانُهُ : ایمان انسان به درستى نمىگراید تا قلبش درست شود و قلبش درست نمىشود تا زبانش درست شود » . (1)
و از آنجا كه ریشه ایمان ، صبر و شکیبایى در مقابل مشکلات است و نقش آن در معنویات انسان همچون نقش « سر » است در برابر « تن » پنجمین وصف آنها را اینگونه بازگو مىکند : « وَ الصّابِرینَ وَالصّابِراتِ » .
از طرفى مىدانیم يکى از بدترین آفات اخلاقى ، كبر و غرور و حب جاه است و نقطه مقابل آن « خشوع » ، لذا در ششمین توصیف مىفرماید : « وَالْخاشِعینَوَالْخاشِعاتِ » .
گذشته از حب جاه ، حب مال ، نیز آفت بزرگى است و اسارت در چنگال آن ، .
1) « مَحَجَّةُ الْبَيْضاءُ » جلد 5 ، صفحه 193 .
اسارتى است دردناك و نقطه مقابل آن انفاق و كمك كردن به نیازمندان است : « وَالْمُتَصَدِّقینَ وَالْمُتَصَدِّقاتِ » .
گفتیم سه چیز است كه اگر انسان از شر آن در امان بماند از بسیارى از شرور و آفات اخلاقى در امان است ، زبان و شکم و شهوت جنسى ، به قسمت اول در چهارمین توصیف اشارهشد، اما به قسمت دوم و سوم در هشتمین و نهمین وصف مؤمنان اشاره كرده مىگوید: « وَ الصّائِمینَ وَ الصّائِماتِ » .
« وَ الْحافِظینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحافِظاتِ » .
سرانجام به دهمین و آخرین صفت كه تداوم تمام اوصاف پیشین بستگى به آن دارد پرداخته مىگوید : « والذّاكِرینَ اللّهَ كَثیرا وَالذّاكِراتِ » .
آرى آنها با ياد خدا در هر حال و در هر شرایط ، پردههاى غفلت و بىخبرى را از قلب خود كنار مىزنند ، وسوسهها و همزات شیاطین را دور مىسازند و اگر لغزشى از آنان سرزده ، فورا در مقام جبران برمىآیند تا از صراط مستقیم الهى فاصله نگیرند .
در اینکه منظور از « ذکر كثیر » چیست ؟ در روایات اسلامى و كلمات مفسرین ، تفسیرهاى گوناگونى ذکر شده كه ظاهرا همه از قبیل ذکر مصداق است و مفهوم وسیع این كلمه شامل همه آنها مىشود.
از جمله در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « اِذا اَيْقَظَ الرَّجُلُ اَهْلَهُ مِنَ اللَّيْلِ فَتَوَضَّئا وَصَلَيّا كُتِبا مِنَالذّاكِرینَ اللّهَ كَثیرا وَالذّاكِراتِ : هنگامى كه مرد همسرش را شبانگاه بیدارکند و هردو وضوبگیرند و نماز (شب) بخوانندازمردان و زنانى خواهندبودکه بسیار ياد خدامىکنند».(1)
و در حدیثى از امام صادق مىخوانیم : « هرکس تسبیح فاطمه زهرا علیهاالسلام را در شب بگوید ، مشمول این آیه است ».(2).
بعضى از مفسران گفتهاند : « ذکر كثیر » آن است كه در حال قیام و قعود به هنگامى كه به بستر مىرود ياد خدا كند .
اما به هر حال ذکر نشانه فکر است و فکر مقدمه عمل ، هدف هرگز ذکر خالى از فکر و عمل نیست .
در پایان آیه پاداش بزرگ این گروه از مردان و زنانى را كه داراى ویژگىهاى دهگانه فوق هستند چنین بیان مىکند :« اَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْرا عَظیما » .
نخست با آبمغفرت گناهان آنهارا كه موجب آلودگى روح و جان آنها است مىشوید ، سپس پاداش عظیمى كه عظمتش را جز او كسى نمىداند در اختیارشان مىنهد ، در واقع يکى از این دو جنبه نفى ناملایمات دارد و دیگر جلب ملایمات .
تعبیر به « اجرا » خود دلیل بر عظمت آن است و توصیف آن با وصف « عظیم » تأکیدى
بر این عظمت است و مطلق بودن این عظمت ، دلیل دیگرى است بر وسعت دامنه آن ، بدیهى است چیزى راکه خداوند بزرگ ، بزرگ بشمرد فوقالعاده عظمت دارد. این نکته نیز قابل توجه است كه جمله « اَعَدَّ » ( آماده كرده است ) با فعل ماضى ، بیانى است براى قطعى بودن این اجر و پاداش وعدم وجود تخلف و يا اشارهاى به اینکه بهشت و نعمتهایش از هم اکنون براى مؤمنان آماده است .
گاه بعضى چنین تصورمىکنند كه اسلام كفهسنگین شخصیت را براى مردان قرار داده و زنان در برنامه اسلام چندان جایى ندارند ، شاید منشاء اشتباه آنها پارهاى از تفاوتهاى حقوقىاستکه هرکدام دلیلوفلسفهخاصىدارد .
ولى بدون شك قطع نظر از اینگونه تفاوتها كه ارتباط با موقعیت اجتماعى و شرایط طبیعى آنها دارد هیچگونه فرقى از نظر جنبههاى انسانى و مقامات معنوى میان زن و مرد در برنامههاى اسلام وجود ندارد .
آیه فوق دلیل روشنى براى این واقعیت است زیرا به هنگام بیان ویژگىهاى مؤمنان و اساسىترین مسایل اعتقادى و اخلاقى و عملى زن و مرد را در كنار يکدیگر همچون دو كفه
یك ترازو قرار مىدهد و براى هر دو پاداشى يکسان بدون كمترین تفاوت قایل مىشود.
به تعبیر دیگر تفاوت جسمى مرد و زن را همچون تفاوت روحى آنها نمىتوان انکار كرد و بدیهى است كه این تفاوت براى ادامه نظام جامعه انسانى ضرورى است و آثار و پیامدهایى در بعضى از قوانین حقوقى زن و مرد ایجاد مىکند ، ولى اسلام هرگز شخصیت انسانى زن را همچون جمعى از روحانیین مسیحى در قرون پیشین ، زیر سؤال نمىبرد كه آیا زن واقعا انسان است و آیا روح انسانى دارد يا نه ؟ ، نه تنها زیر سؤال نمىبرد بلکه هیچگونه تفاوتى از نظر روح انسانى درمیان این دو قایل نیست ، لذا در سوره نحل آیه 95 مىخوانیم: مَنْ عَمِلَصالِحا مِنْذَكَرٍ اَوْاُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلْنُحْيِيَنَّةً حَياةً طَيِبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ اَجْرَ هُمْ بِاَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ : هر كس عمل صالح كند ، خواه مرد باشد خواه زن ، در حالى كه ایمان داشته باشد ما او را زنده مىکنیم و حیات پاکیزهاى به او مىبخشیم و پاداش وى را به بهترین اعمالى كه انجام مىداده مىدهیم » .
اسلام براى زن همان استقلال اقتصادى را قایل شده كه براى مرد ، برخلاف بسیارى از قوانین دنیاى گذشته و حتى امروز كه براى زن مطلقا استقلال اقتصادى قایل نیستند .
بههمین دلیل در « علمالرجال » اسلامى ، به بخش خاصى مربوط به زنان دانشمندى كه در صف روات و فقهاء بودند برخورد مىکنیم كه از آنها به عنوان شخصیتهایى فراموش ناشدنى ياد كرده است .
اگر به تاریخ عرب قبل از اسلام بازگردیم و وضع زنان را در آن جامعه بررسى كنیم كه چگونه از ابتدایىترین حقوق انسانى محروم بودند و حتى گاهى حق حیات براى آنها قایل نمىشدند و پس از تولد آنها را زنده به گور مىکردند و نیز اگر به وضع زن در دنیاى امروز كه به صورت عروسك بلاارادهاى در دست گروهى از انساننماهاى مدعى تمدّن در آمده بنگریم تصدیق خواهیم كرد كه اسلام چه خدمت بزرگى به جنس زن كرده و چه حق عظیمى بر آنها دارد ؟ (1).
1) بحثدیگرى در جلد 2 تفسیر نمونه، صفحه 112 ذیل 228/بقره مطرح شده است و در جلد 11 صفحه 391 ذیل 97 / نحل آمده است .
36 وَ ماکانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَرَسُولُهُاَمْرا اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبینا
هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى كه خدا وپیامبرش امرى را لازم بدانند اختیارى از خود ( در برابر فرمانخدا ) داشته باشد و هرکس نافرمانى خدا و رسولش را كند به گمراهى آشکارى گرفتار شده است .
« قَضَى » در این جا به معنى « قضاى تشریعى » و قانون و فرمان و داورى است و بدیهى است كه نه خدا نیازى به اطاعت و تسلیم مردم دارد و نه پیامبر چشم داشتى ، در حقیقت مصالح خود آنها است كه گاهى بر اثر محدود بودن آگاهیشان از آن باخبر نمىشوند ولى خدا مىداند و به پیامبرش دستور مىدهد .
این درست به آن مىماند كه يك طبیب ماهر به بیمار مىگوید در صورتى به درمان تو مىپردازم كه در برابر دستورهایم تسلیم محض شوى و از خود ارادهاى نداشته باشى ، این نهایتدلسوزىطبیب را نسبت بهبیمار نشانمىدهد و خداازچنین طبیبى برتر و بالاتر است.
لذا در پایان آیه به همین نکته اشاره كرده مىفرماید : « وَمَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبینا » .
راه سعادت را گم مىکند و به بیراهه و بدبختى كشیده مىشود چرا كه فرمان خداوند عالم ، مهربان و فرستاده او را كه ضامن خیر و سعادت او است نادیده گرفته و چه ضلالتى از این آشکارتر ؟
37 وَ اِذْتَقُولُ لِلَّذى اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِ اَمْسِكْعَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللّهَ وَ تُخْفى فى نَفْسِكَ مَااللّهُمُبْدیهِ وَتَخْشىَ النّاسَ وَاللّهُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشهُ فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَرا زَوَّجْناكَها لِكَيْلا يَكُونَ عَلَىالْمُؤْمِنینَ حَرَجٌ فى اَزْواجِ اَدْعِيائِهِمْ اِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرا وَ كانَ اَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً
به خاطر بیاور زمانى را كه به كسى كه خداوند به او نعمتداده بود و تو نیز به او نعمت داده بودى مىگفتى همسرت را نگاهدار و از خدابپرهیز( و پیوسته اینامر را تکرار مىنمودى ) و تو در دل چیزىرا پنهان مىداشتى كه خداوند آن را آشکار مىکند و
از مردم مىترسیدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى، هنگامى كه زیداز همسرش جداشد ما اورا بههمسرى تو درآوردیم تامشکلى براىمؤمناندر ازدواج با همسران پسرخواندههاى آنها هنگامى كه از آنان طلاق گیرند نباشد و فرمان خدا انجام شدنى است .
مىدانیم روح اسلام «تسلیم» است ، آنهم «تسلیم بىقید و شرط در برابر فرمانخدا» این معنى در آیات مختلفى از قرآن با عبارات گوناگون منعکس شده است ، از جمله در آیه فوق است كه مىفرماید : «هیچ مرد و زن باایمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پیامبرش مطلبى را لازم بدانند اختیارى از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند : وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْرا اَنْيَكُونَ لَهُمُالْخِيَرَةُ مِنْاَمْرِهِمْ » .
آنها باید اراده خود را تابع اراده حق كنند ، همانگونه كه سر تا پاى وجودشان وابسته به او است .
منظور از نعمت خداوند همان نعمت هدایت و ایمان است كه نصیب « زید بن حارثه » كردهبود و نعمتپیامبر صلىاللهعلیهوآله اینبودکه وىراآزادکرد و همچونفرزندخویشگرامیش داشت.
ازاینآیه استفادهمىشودکه میان زید و همسرش زینب،مشاجرهاىدرگرفتهبودواینمشاجره ادامهیافت و درآستانه جدایى و طلاق قرار گرفت و با توجه به جمله « تَقُولُ » كه فعل مضارع است پیامبر صلىاللهعلیهوآله كرارا و مستمرا او را نصیحت مىکرد و از جدایى وطلاق باز مىداشت .
آیا این مشاجره به خاطر عدم توافق وضع اجتماعى زینب با زید بود ؟ يا به خاطر پارهاى از خشونتهاى اخلاقى زید ؟
و يا هیچکدام ؟ بلکه توافق روحى و اخلاقى درمیان آن دو نبود ، چرا كه گاه ممکن است دو نفر خوب باشند ، ولى از نظر فکر و سلیقه اختلافاتى داشته باشند كه نتوانند به زندگى مشترك با هم ادامه دهند .
به هر حال تا اینجا مسأله پیچیدهاى نیست ، بعد مىافزاید : « تو در دل چیزى پنهان مىداشتى كه خداوند آن را آشکار مىکند و از مردم مىترسیدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او
بترسى : وَ تُخْفى فى نَفْسِكَ مَااللّهُمُبْدیهِ وَتَخْشَى النّاسَ وَاللّهُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشهُ » .
مفسران در اینجا سخنان فراوانى گفتهاند و ناشى گرى بعضى از آنان در تعبیرات ، بهانههایى به دست دشمنان داده است ، درحالى كه از قراینى كه در خود آیه و شأن نزول آیات و تاریخ وجود دارد ، مفهوم این آیه مطلب پیچیدهاى نیست زیرا :
پیامبر صلىاللهعلیهوآله در نظر داشت ، كه اگر كار صلح میان دو همسر به انجام نرسد به طلاق و جدایى بیانجامد پیامبر صلىاللهعلیهوآله براى جبران این شکست كه دامنگیر دختر عمهاش زینب شده كه حتى بردهاى آزاده شده او را طلاق داده ، وى را به همسرى خود برگزیند ، ولى از این بیم داشت كه از دو جهت مردم به او خرده گیرند و مخالفان پیرامون آن جنجال برپا كنند .
نخست این كه : « زید » پسر خوانده پیامبر صلىاللهعلیهوآله بود و مطابق يك سنّت جاهلى پسرخوانده ، تمام احکام پسر را داشت ، از جمله این كه ازدواج با همسر مطلقه پسرخوانده را حرام مىپنداشتند .
دیگر اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله چگونه حاضر مىشود با همسر مطلقه برده آزاد شدهاى ازدواج
کند و این خلاف شأن و مقام او است .
از بعضى از روایات اسلامى به دست مىآید كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به هر حال این تصمیم را به فرمان خدا گرفته بود و در قسمت بعد آیه نیز قرینهاى بر این معنى وجود دارد .
بنابراین این مسأله ، يك مسأله اخلاقى وانسانى بود و نیز وسیله مؤثرى براى شکستن دو سنت غلط جاهلى ( ازدواج با همسر مطلقه پسرخوانده و ازدواج با همسر مطلقه يك غلام و برده آزاد شده ) .
مسلم است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله نباید در این مسایل از مردم بترسد و از جو سازىها و سم پاشىها واهمهاى به خود راه دهد، ولى به هر حال طبیعى است كه انسان در اینگونه موارد به خصوص كه پاى مسایل مربوط انتخاب همسر درکار بوده باشد ، گرفتار ترس و وحشتى مىشود ، به خصوص اینکه ممکن بود این گفتگوها و جنجالها در روند پیشرفت هدف مقدس او و گسترش اسلام اثر بگذارد و افراد ضعیف الایمان را تحت تأثیر قرار دهد و شك و تردید در دل آنها ایجاد كند .
لذا دردنبالهآیه مىفرماید : « هنگامىکه زید حاجت خود را به پایان برد و او را رها كرد ما او را به همسرى تو درآوریم ، تا مشکلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخواندههاى خود، هنگامى كه از آنها طلاق بگیرند ، نباشد : « فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَرا زَوَّجْنا كَها لِكَيْلا يَكُوَنَ عَلَى المُؤْمِنینَ حَرَجٌ فى اَزْواجِ اَدْعِيائِهِمْ اِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرا » .
و این كارى بود كه مىبایست انجام بشود « و فرمان خدا انجام شدنى است : « وَ كانَ اَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً » .
« اَدْعِياء » جمع « دَعِىَ » به معنى پسرخوانده و « وَطَر » به معنى نیاز و حاجت مهم است و انتخاب این تعبیر در مورد طلاق و رهایى زینب در حقیقت به خاطر لطف بیان است كه با صراحت عنوان « طلاق » كه براى زنان و حتى مردان عیب است مطرح نشود گویى این دو به يکدیگر نیازى داشتهاند كه مدتى زندگى مشترك داشته باشند و جدایى آنها به خاطر پایان این نیاز بوده است .
تعبیر به « زَوَّجْنا كَها » ( او را به همسرى تو در آوردیم ) دلیل بر این است كه این ازدواج
یك ازدواج الهى بود ، لذا در تواریخ آمده است كه « زینب » بر سایر همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله به این امر مباهات مىکرد و مىگفت : « زَوَّجَكُنَّ اَهْلُوكُنَّ وَ زَوَّجَنِىَاللّهُ مِنَالسَّماءِ : شما را خویشاوندانتان به همسرى پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آورد ولى مرا خداوند از آسمان به همسرى پیامبر خدا صلىاللهعلیهوآله درآورد ».(1)
قابل توجه این كه قرآن براى رفع هرگونه ابهام ، با صراحت تمام ، هدف اصلى این ازدواج را كه شکستن يك سنت جاهلى در زمینه خوددارى ازدواج با همسران مطلقه پسرخواندهها بوده است بیان مىدارد و این خود اشارهاى است به يك مسأله كلى ، ازدواجهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله امر سادهاى نبود بلکه هدفهایى را تعقیب مىکرد كه در سرنوشت مکتب او اثر داشت . .
1) « كامل ابن اثیر » جلد2 ، صفحه 177 ، قابل توجه اینکه ازدواج پیامبر صلىاللهعلیهوآله با زینب در سال پنجم هجرى واقع شد .
جمله « كانَ اَمْرُاللّهِ مَفْعُولاً » اشاره به این است كه در اینگونه مسایل باید قاطعیت به خرج داد و كارى كه شدنى است باید بشود ، زیرا تسلیم جنجالها شدن در مسایلى كه ارتباط با هدفهاى كلى و اساسى دارد بىمعنى است .
باتفسیر روشنى كه در مورد آیه فوق آوردیم معلوم مىشود كه پیرایههایى را كه دشمنان و يا دوستان نادان خواستهاند به این آیه ببندند كاملاً بىاساس است .
38 ما كانَ عَلَى النَّبِىِّ مِنْ حَرَجٍ فیما فَرَضَ اللّهُ لَهُ سُنَّةَ اللّهِ فِى الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ كانَ اَمْرُ اللّهِ قَدَرا مَقْدُورا
هیچگونه جرمى بر پیامبر در آنچه خدا بر او واجب كردهاست نیست ، این سنّت الهى در مورد كسانى كه پیش از این بودهاند نیز جارى بوده است و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقیقى است .
آنجا كه خداوند فرمانى به او مىدهد ، ملاحظه هیچ امرى در برابر آن جایز نیست و بدون هیچ چون و چرا باید به مرحله اجرا درآید .
رهبران آسمانى هرگز نباید در اجراى فرمانهاى الهى گوش به حرف این و آن دهند يا ملاحظه جوسازىهاى سیاسى و آداب و رسوم غلط حاکم بر محیط را كنند چه بسا آن دستور براى شکستن همین شرایط نادرست و درهم كوبیدن بدعتهاى زشت و رسوا باشد.
آنها باید به مصداق « وَلا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ » ( 54 / مائده ) بدون خوف از سرزنشها و جنجالها ، فرمان خدا را به كار بندند.
اصولاً اگر ما بخواهیم بنشینیم تا براى اجراى فرمان حق ، رضایت و خشنودى همه را جلب كنیم چنین چیزى امکان پذیر نیست ، گروههایى هستند كه تنها هنگامى راضى مىشوند كه ما تسلیم خواستهها يا پیرو مکتب آنها شویم ، چنانکه قرآن مىگوید : « وَلَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَالنَّصارى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ: هرگز يهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد تا از آیین آنها بىقید و شرط پیروى كنى » ( 120 / بقره ) .
و درباره آیه مورد بحث مطلب چنین بود ، زیرا ازدواج پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله با زینب در افکار عمومى مردم آن محیط دو ایراد داشت : يکى ازدواج با « همسر
مطلقه پسرخوانده » كه در نظر آنها همچون ازدواج با همسر پسر حقیقى بود و این بدعتى بودکه مىباید درهم شکسته مىشد .
و دیگر ازدواج مرد با شخصیتى همچون پیامبر صلىاللهعلیهوآله با همسر مطلقه يك برده آزاد شده عیب و ننگ بود ، چرا كه پیامبر را با يك برده هم ردیف قرار مىداد این فرهنگ غلط نیز باید برچیده شود و ارزشهاى انسانى به جاى آن بنشیند ، « وکفو » بودن دو همسر تنها بر اساس ایمان و اسلام و تقوا استوار گردد.
اصولاً سنت شکنى و برچیدن آداب و رسوم خرافى و غیرانسانى همواره با سر و صدا توأم است و پیامبران هرگز نباید به این سر و صداها اعتنا كنند .
لذا در جمله بعد مىفرماید: « سُنَّةَاللّهِ فِىالَّذینَ خَلَوْا مِنْقَبْلُ » . تنها تو نیستى كه گرفتار این مشکلى، بلکه همه انبیاء به هنگام شکستن سنتهاى غلط گرفتار این ناراحتىها بودهاند.
مشکل بزرگ در این قضیه ، منحصر به شکستن این دو سنت جاهلى نبود ، بلکه چون پاى ازدواج پیامبر صلىاللهعلیهوآله در میان بود ، این امر مىتوانست دستاویز دیگرى به دشمنان براى
عیبجویى بدهد كه شرح آن خواهد آمد .
و در پایان آیه براى تثبیت قاطعیت در اینگونه مسایل بنیادى مىفرماید : « وَ كانَ اَمْرُ اللّهِ قَدَرا مَقْدُورا » .
تعبیر به « قَدَرا مَقْدُورا » ، ممکن است اشاره به حتمى بودن فرمان الهى باشد و ممکن است ناظر به رعایت حکمت و مصلحت در آن باشد اما مناسبتر با مورد آیه این است كه هر دو معنى از آن اراده شده ، يعنى فرمان خدا هم روى حساب است و هم بىچون و چرا لازم الاجرا است .
جالب اینکه در تواریخ مىخوانیم : پیامبر اسلام در مورد ازدواج با زینب آنچنان دعوتعامىبراىصرفغذاازمردمبهعملآوردکه درمورد هیچیکازهمسرانشسابقهنداشت.
گویا با این كار مىخواست نشان دهد كه به هیچوجه مرعوب سنتهاى خرافى محیط نیست ، بلکه به اجراى این دستور الهى افتخار مىکند ، به علاوه در نظر داشت كه از این راه آوازه شکستن این سنت جاهلى را به گوش همگان در سراسر جزیره عرب برساند .
39 اَلَّذینَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ اَحَدًا اِلاَّاللّهَ وَ كَفى بِاللّهِ حَسیبا
(پیامبران پیشین) كسانىبودندکه تبلیغ رسالتهاىالهىمىکردند و ( تنها ) از او مىترسیدند و از هیچکس جز خدا واهمه نداشتند و همین بس كه خداوند حسابگر ( و پاداشدهنده اعمال آنها ) است .
تو نیز در تبلیغ رسالتهاى پروردگار نباید كمترین وحشتى از كسى داشته باشى هنگامى كه به تو دستور مىدهد يك سنت غلط جاهلى را در زمینه ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده در هم بشکن و با زینب همسر مطلقه زید ازدواج كن هرگز نباید در انجام این وظیفه كمترین نگرانى از ناحیه گفتگوى این و آن به خود راه دهى كه این سنت همگى پیامبران است .
اصولاً كار پیامبران در بسیارى از مراحل شکستن اینگونه سنتها است و اگر بخواهند
کمترین ترس و وحشتى به خود راه بدهند در انجام رسالت خود پیروز نخواهند شد قاطعانه باید پیش روند ، حرفهاى ناموزون بدگویان را به جان خریدار شوند و بىاعتنا به جوسازىها و غوغاى عوام و توطئه فاسدان و مفسدان به برنامههاى خود ادامه دهند چرا كه همه حسابها به دست خدا است .
لذا در پایان آیه مىفرماید : « كَفى بِاللّهِ حَسیبا » .
هم حساب ایثار و فداکارى پیامبران را در این راه نگهمىدارد و پاداش مىدهد و هم سخنان ناموزون و ياوه سراى دشمنان را محاسبه و كیفر مىدهد .
در حقیقت جمله « كَفى بِاللّهِ حَسیبا » دلیلى است براى این موضوع كه رهبران الهى نباید در ابلاغ رسالات خود وحشتى داشته باشند چون حسابگر زحمات آنها و پاداشدهنده خدا است .
منظور از « تبلیغ » همان « ابلاغ » و رسانیدن است و هنگامى كه ارتباط با « رِسالات اللّه » پیدا كند مفهومش این مىشود كه آنچه را خدا به عنوان وحى به پیامبران تعلیم كرده به مردم
تعلیم كنند و از طریق استدلال و انذار و بشارت و موعظه و اندرز در دلها نفوذ دهند .
« خشیت » به معنى ترس توأم با تعظیم و احترام است و از همین رو باخوف كه این ویژگى در آن نیست متفاوت است و گاه به معنى مطلق ترس نیز به كار مىرود .
در بعضى از مؤلفات محقق طوسى سخنى در تفاوت این دو واژه آمده است كه در حقیقت ناظر به معنى عرفانى آن مىباشد، نه معنى لغوى ، او مىگوید : خشیت و خوف هر چند در لغت به يك معنى ( يا نزدیك به يك معنى ) مىباشند ، ولى در عرف صاحبدلان در میان این دو فرقى است و آن اینکه : « خوف » به معنى ناراحتى درونى از مجازاتى است كه انسان به خاطر ارتکاب گناهان يا تقصیر در طاعات انتظار آن را دارد و این حالت براى اکثر مردم حاصل مىشود ، هرچند مراتب آن بسیار متفاوت است و مرتبه اعلاى آن جز براى گروه اندکى حاصل نمىشود .
اما « خشیت » حالتى است كه به هنگام درك عظمت خدا و هیبت او و ترس از مهجور ماندن از انوار فیض او براى انسانى حاصل مىشود و این حالتى است كه جز براى كسانى كه
واقف به عظمت ذات پاك و مقام كبریاى او هستند و لذت قرب او را چشیدهاند حاصل نمىگردد و لذا در قرآن این حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه شمرده و مىفرماید : «اِنَّما يَخْشَىَ اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» ( 28 / فاطر ).(1)
پاسخ به يك سؤال : ممکن است گفته شود كه این آیه با جملهاى كه در آیات قبل گذشت تضاد دارد چه اینکه در اینجا مىگوید : پیامبران الهى تنها از خدا مىترسند و از غیر او ترس و واهمهاى ندارند ، ولى در آیات گذشته آمده بود : « و از مردم ترس داشتى در حالى كه باید از خدا بترسى : وَ تَخْشَى النّاسَ وَاللّهُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشاهُ » .
ولى با توجه به دو نکته پاسخ این سؤال روشن مىشود :
نخست اینکه : اگر پیغمبر ترس و وحشتى داشت به خاطر این بود مبادا شکستن این سنت براى جمع زیادى قابل هضم و تحمل نباشد و به همین جهت در ایمان خود نسبت به .
1) « مجمع البحرین » ، ماده خشیت .
مبانى اسلام متزلزل گردند ، چنین خشیتى در حقیقت به « خشیت خدا » باز مىگردد .
دیگر اینکه پیامبران در تبلیغ رسالت الهى هرگز گرفتار ترس و وحشت از كسى نمىشوند ، اما در مسایل زندگى شخصى و خصوصى مانعى ندارد كه از يك موضوع خطرناك مانند زخم زبانهاى مردم بیم داشته باشند ، اینگونه ترس و وحشت اگر افراطى نباشد عیب و نقص نیست و حتى شجاعترین افراد در زندگى خود گاه با آن روبرو مىشوند ، عیب و نقص آن است كه در زندگى اجتماعى در انجام وظیفه الهى بترسد .
آیه فوق دلیل روشنى است بر اینکه شرط اساسى براى پیشرفت در مسایل تبلیغاتى قاطعیت و اخلاص و عدم وحشت از هیچ كس جز از خدا است .
آنها كه در برابر فرمانهاى الهى خواستههاى این و آن و تمایلات بىرویه گروهها و جمعیتهارا در نظر مىگیرند و با توجیهاتى حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار مىدهند ، هرگز نتیجه اساسى نخواهند گرفت ، هیچ نعمتى برتر از نعمت هدایت نیست و هیچ خدمتى
برتر از اعطاء این نعمت به انسانى نمىباشد و به همین دلیل پاداش این كار برترین پاداشها است، لذا در حدیثى از امیرمؤمنان مىخوانیم كه مىفرماید : « هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعلیهوآله مرا به سوى يمن فرستاد فرمود با هیچکس پیکار مکن مگرآنکه قبلاً او را دعوت به سوى حق كنى : "وَ اَيْمُ اللّهِ لَئِنْ يَهْدِىَ اللّهُ عَلى يَدَيْكَ رَجُلاً خَيْرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَتِ الشَّمْسُ وَ غَرُبَتْ" : به خدا سوگند اگر يك انسان به دست تو هدایت شود براى تو بهتر است از تمام آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب كند » .(1)
و باز به همین دلیل است كه مبلغان راستین باید نیازى به مردم نداشته باشند و نه ترسى از هیچ مقامى كه آن « نیاز » و این « ترس » بر افکار و اراده آنها خواه و ناخواه اثر مىگذارد .
یك مبلغ الهى به مقتضاى : « كَفى بِاللّهِ حَسیبا » تنها به این مىاندیشد كه حسابگر اعمال او خدا است و پاداشش به دست او است و همین آگاهى و عرفان به او در این راه پر نشیب و فراز مدد مىدهد . .
1) « كافى » ، ( طبق نقل بحار ، جلد 21 ، صفحه 361 ) .
40 ماکانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَخاتَمَ النَّبيّنَ وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیما
محمد پدر هیچ يك از مردان شما نبود ولى رسول خدا وخاتم و آخرین پیامبران است و خداوند به هر چیز آگاه است .
این آیه آخرین سخنى است كه خداوند در ارتباط با مسأله ازدواج پیامبر صلىاللهعلیهوآله با « همسر مطلقه زید » براى شکستن يك سنت غلط جاهلى ، بیان مىدارد و جواب كوتاه و فشردهاى است به عنوان آخرین جواب و ضمنا حقیقت مهم دیگرى را كه مسأله خاتمیت است به تناسب خاصى در ذیل آن بیان مىکند .
نخست مىفرماید : « ماکانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ » .
نه « زید » و نه دیگرى و اگر يك روز نام پسر محمّد بر او گذارند این تنها يك عادت و سنت بود كه با ورود اسلام و نزول قرآن برچیده شد .
البته پیامبر فرزندان حقیقى به نام « قاسم » و « طیب » و « طاهر » و « ابراهیم » داشت ولى طبق نقل مورخان همه آنها قبل از بلوغ ، چشم از جهان بستند و لذا نام « رجال » ( مردان ) بر آنها اطلاق نشد .(1)
امام حسن و امام حسین كهآنهارا فرزندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخواندند ، گرچه به سنین بالا رسیدند ، ولى به هنگام نزول این آیه هنوز كودك بودند ، بنابراین جمله « ماکانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ » كه به صورت فعل ماضى آمده است بهطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است .
و اگر در بعضى از تعبیرات خود پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « اَنَا وَ عَلِىٌ اَبَواهذِهِ الاُْمَّةِ : من و على پدران این امتیم » مسلما منظور پدر نسبى نبوده بلکه ابوّت ناشى از تعلیم و تربیت و رهبرى بوده است . .
1) « تفسیر قرطبى » و « تفسیر المیزان » ذیل آیه مورد بحث .
با این حال ازدواج با همسر مطلقه زید كه قرآن فلسفه آن را صریحا شکستن سنتهاى نادرست ذکر كرده چیزى نبود كه باعث گفتگو در میان این و آن شود و يا بخواهند آن را دستاویزى براى مقاصد سوء خود كنند .
سپس مىافزاید : ارتباط پیامبر صلىاللهعلیهوآله با شما تنهاازناحیه رسالت و خاتمیتمىباشد « وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبيّنَ و... » .
بنابراین صدر آیه ارتباط نسبى را بهطور كلى قطع مىکند و ذیل آیه ارتباط معنوى ناشى از رسالت و خاتمیت را اثبات مىنماید و از اینجا پیوند صدر و ذیل روشن مىشود .
از این گذشته اشاره به این حقیقت نیز دارد كه در عین حال علاقه او فوق علاقه يك پدر به فرزند است ، چرا كه علاقه او علاقه رسول به امت مىباشد ، آنهم رسولى كه مىداند بعد از او پیامبر دیگرى نخواهد آمد و باید آنچه مورد نیاز امت است تا دامنه قیامت براى آنها با دقت و با نهایت دلسوزى پیشبینى كند .
این نکته نیز قابل توجه است كه خاتم انبیاء بودن ، به معنى « خاتم المرسلین » بودن نیز
هست و اینکه بعضى از دین سازان عصر ما براى مخدوش كردن مسأله خاتمیت به این معنى چسبیدهاند كه قرآن پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله را خاتم انبیاء شمرده ، نه « خاتم رسولان » این يك اشتباه بزرگ است ، چرا كه اگر كسى خاتم انبیاء شد به طریق اولى خاتم رسولان نیز هست ، زیرا مرحله « رسالت » مرحلهاى است فراتر از مرحله « نبوت » .
آیهفوق گرچه براى اثبات این مطلب كافى است ، ولى دلیل خاتمیت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله منحصر به آن نمىباشد ، چه اینکه هم آیات دیگرى در قرآن مجید به این معنى اشاره مىکند و هم روایات فراوانى در اینباره وارد شده است .
از جمله در آیه 19 سوره انعام مىخوانیم : « وَاُوحِىَ اِلَىَّ هذَاالْقُرْآنُ لاُِنْذِرَكُمْ بِه وَ مَنْ بَلَغَ : این قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه این قرآن به آنها مىرسد انذار كنم ( و به سوى خدا دعوت نمایم ) .
وسعت مفهوم تعبیر « وَ مَنْ بَلَغَ » ( تمام كسانى كه این سخن به آنها مىرسد ) رسالت
جهانى قرآن و پیامبر اسلام را از يك سو و مسأله خاتمیت را از سوى دیگر روشن مىسازد.
آیات دیگرى كه عمومیت دعوت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله را براى جهانیان اثبات مىکند مانند « تَبارَكَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِه لِيَكُونَ لِلْعالَمینَ نَذیرا : جاوید و پربرکت است خداوندى كه قرآن را بر بندهاش نازل كرد تا تمام اهل جهان را انذار كند » ( 1 / فرقان ) .
و مانند « وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّ كافَّةً لِلنّاسِ بَشیرا وَ نَذیرا : ما تو را جز براى عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستادیم ( 28 / سبأ ) .
و آیه « قُلْ يا اَيُّهَاالنّاسُ اِنّى رَسُولُ اللّهِ اِلَيْكُمْ جَمیعا : بگو : اى مردم! من فرستاده خدا به همه شما هستم » ( 158 / اعراف ) .
با توجه به وسعت مفهوم « عالَمین » و « ناس » و « كافَّة » نیز مؤید این معنى است از این گذشته اجماع علماء اسلام از يکسو و ضرورى بودن این مسأله در میان مسلمین از سوى دیگر و روایات فراوانى كه از پیامبر و دیگر پیشوایان اسلام رسیده از سوى سوم مطلب را روشنتر مىسازدکه بهعنوان نمونه بهذکر چندروایت زیر قناعت مىکنیم .
✓ 1 - درحدیثمعروفىازپیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیمکهفرمود: « حَلالىحَلالٌاِلىيَوْمِ الْقِيامَةِ وَ حَرامى حَرامٌ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ : حلال من تا روزقیامت حلال است وحراممن تا روز قیامت حرام » .(1)
این تعبیر بیانگر ادامه این شریعت تا پایان جهان مىباشد .
گاهى حدیث فوق به صورت « حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ اَبَدا اِلىيَوْمِ الْقِيامَةِ وَ حَرامُهُ حَرامٌ اَبَدا اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لايَكُونُ غَيْرُهُ وَلايَجىءُ غَيْرُهُ نیز نقل شده است : « حلال محمّد همیشه تا روز قیامت حلال است و حرام او همیشه تا قیامت حرام است ، غیر آن نخواهد بود و غیر او نخواهد آمد ».(2)
✓ 2 - حدیث معروف «مَنْزِلَة» كه درکتب مختلفشیعه و اهل سنت در مورد على و داستان ماندن او به جاى پیامبر در مدینه به هنگام رفتن رسول خدا صلىاللهعلیهوآله ، به سوى جنگ تبوك آمده نیز كاملاً مسأله خاتمیت را روشن مىکند ، زیرا در این حدیث مىخوانیم : .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله به على فرمود : « اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى : تو نسبت به من ، به منزله هارون نسبت به موسى هستى ، جز اینکه بعد از من پیامبرى نیست » ( بنابراین تو همه منصبهاى هارون را نسبت به موسى دارى جز نبوّت ) . (1)
✓ 3 - اینحدیث نیز مشهوراست و در بسیارى از منابع اهل سنت نقل شده كه فرمود : « مَثَلى وَ مَثَلُ الاَْنْبِياءِ كَمَثَلِ رَجُلٍ بَنى بُنْيانا فَاَحْسَنَهُ وَ اَجْمَلَهُ ، فَجَعَلَ النّاسُ يُطیفُونَ بِهِ يَقُولُونَ مارَأَيْنا بُنْيانا اَحْسَنَ مِنْ هذا اِلاّهذِهِ اللَّبْنَةِ ، فَكُنْتُ اَنَا تِلْكَ النِّبْنَةُ : مثل من در مقایسه با انبیاء پیشین همانند مردى است كه بنایى بسیار زیبا و جالب بسازد ، مردم گرد آن بگردند و بگویند بنایى زیباتر از این نیست جز اینکه جاى يك خشت آن خالى است و من همان خشت آخرین هستم » .
این حدیث در صحیح مسلم به عبارات مختلف و از روات متعدد نقل شده ، حتى در يك مورد در ذیل آن این جمله آمده است : « وَ اَنَا خاتَمُ النَّبیيّنَ » . .
1) « ذَخايِرُالْعُقْبى » « محب الدین طبرى » ، صفحه 79 .
و در حدیث دیگرى در ذیل آیه مىخوانیم «جِئْتُفَخَتَمْتُالاَْنْبِياءَ:آمدموپیامبرانراپایاندادم».(1)
و نیز در صحیح بخارى ( كتاب المناقب ) و مسند احمد حنبل و صحیح ترمذى و نسایى و كتب دیگر نقل شده و از احادیث بسیار معروف و مشهور است و مفسران شیعه و اهلسنت مانند طبرسى در مجمع البیان و قرطبى در تفسیرش ذیل آیه مورد بحثآوردهاند.
✓ 4 - در بسیارى از خطبههاى نهجالبلاغه نیز خاتمیت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله صریحا آمده است از جمله در خطبه 173 در توصیف پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله چنین مىخوانیم : « اَمینُ وَحْيِه وَ خاتَمُ رُسُلِه وَ بَشیرُ رَحْمَتِه وَ نَذیرُ نِقْمَتِه : او ( محمّد ) امین وحى خدا و خاتم پیامبران و بشارت دهنده رحمت و انذار كننده از عذاب او بود » .
و در خطبه 133 چنین آمده است : « اَرْسَلَهُ عَلى حینِ فِتْرِةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ تَنازُعٍ مِنَ الاَْلْسُنِ ، فَقُفِىَ بِهِ الرُّسُلُ وَ خُتِمَ بِهِ الْوَحْىُ : او را پس از يك دوران فترت بعد از پیامبران گذشته فرستاد به هنگامى .
1) « صحیح مسلم » ، جلد 4 ، صفحه 1790 و 1781 .
که میان مذاهب مختلف نزاع درگرفته بود به وسیله او سلسله نبوت را تکمیل كرده و وحى را با او ختم نمود .
و در خطبه نخستین نهجالبلاغه بعد از شمردن برنامههاى انبیاء و پیامبران پیشین مىفرماید : اِلى اَنْ بَعَثَ اللّهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعلیهوآله لاِِنْجازِ عِدَتِه وَ اِتِّمامِ نُبُوَّتِه : تا زمانى كه خداوند سبحان محمّد صلىاللهعلیهوآله رسولش را براى تحقق بخشیدن به وعدههایش و پایان دادن سلسله نبوت مبعوث فرمود » .
✓ 5 - و در پایان خطبه حجةالوداع همان خطبهاى كه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله در آخرین حج و آخرین سال عمر مبارکش به عنوان يك وصیتنامه جامع براى مردم بیان كرد ، نیز مسأله خاتمیت صریحا آمده است ، آنجا كه مىفرماید : « اَلا فَلْيُبَلِّغْ شاهِدُكُمْ غائِبَكُمْ لانَبِىَّ بَعْدى وَ لااُمَّةَ بَعْدَكُمْ : حاضران به غائبان این سخن را برسانند كه بعد از شما امتى نخواهد بود ، سپس دستهاى خود رابه سوى آسمان بلند كرد آنچنان كه سفیدى زیربغلش نمایان گشت و
عرضه داشت : « اَللّهُمَّ اشْهَدْ اَنّى قَدْبَلَّغْتُ : خدایا گواه باش كه من آنچه را باید بگویم گفتم ».(1)
✓ 6 - در حدیث دیگرى كه در كتاب كافى از امام صادق آمده است چنین مىخوانیم : « اِنَّ اللّهَ خَتَمَ بِنَبِيُّكُمْ النَّبِييّنَ فَلا نَبِىَّ بَعْدَهُ اَبَدا وَ خَتَمَ بِكِتابِكُمْ الْكُتُبَ فَلا كِتابَ بَعْدَهُ اَبَدا : خداوند با پیامبر شما سلسله انبیاء را ختم كرد ، بنابراین هرگز بعد از او پیامبرى نخواهد آمد و با كتاب آسمانى شما كتب آسمانى را پایان داد پس كتابى هرگز بعد از آن نازل نخواهد گشت » .(2)
حدیث در این زمینه در منابع اسلامى بسیار زیاد است به طورى كه در كتاب معالمالنبوة 135 حدیث از كتب علماء اسلام از شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله و پیشوایان بزرگ .
اسلام در این زمینه جمعآورى شده است .(1)
نخستین سؤالى كه در این بحث مطرح مىشود این است كه مگر جامعه انسانیت ممکن است متوقف شود ؟ مگر سیر تکاملى بشر حد و مرزى دارد ؟ مگر با چشم خود نمىبینیم كه انسانهاىامروز در مرحلهاى بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند ؟
با اینحال چگونه ممکن است دفتر نبوت به كلى بسته شود و انسان در این سیر تکاملیش از رهبرى پیامبران تازهاى محروم گردد ؟
« پاسخ » این سؤال با توجّه به يك نکته روشن مىشود و آن اینکه گاه انسان به مرحلهاى از بلوغ فکرى و فرهنگى مىرسد كه مىتواند با استفاده مستمر از اصول و تعلیماتى كه نبى خاتم به طور جامع در اختیار او گذارده راه را ادامه دهد بىآنکه احتیاج به شریعت تازهاى داشته باشد .
1) « مَعالِمُ النُّبُوة » ، بخش نصوص خاتمیت .
این درست به آن مىماند كه انسان در مقاطع مختلف تحصیلى در هر مقطع نیاز به معلم و مربى جدید دارد تا دورانهاى مختلف را بگذراند ، اما هنگامى كه به مرحله دکترا رسید و مجتهد و صاحبنظر در علم يا علوم مختلفى گردید در اینجا دیگر به تحصیلات خود نزد استاد جدیدى ادامه نمىدهد ، بلکه به اتکاء آنچه از محضر اساتید پیشین و مخصوصا استاد اخیر دریافته ، به بحث و تحقیق و مطالعه و بررسى مىپردازد و مسیر تکاملى خود را ادامه مىدهد و به تعبیر دیگر نیازها و مشکلات راه را با آن اصول كلى كه از آخرین استاد در دست دارد حل مىکند بنابراین لزومى ندارد كه گذشت زمان همواره دین و آیین تازهاى پا بهعرصهوجودبگذارد .
و به تعبیر دیگر انبیاى پیشین براى اینکه انسان بتواند در این راه پرنشیب و فرازى كه به سوى تکامل دارد پیش برود هرکدام قسمتى از نقشه این مسیر را در اختیار او گذاردند ، تا این شایستگى را پیدا كرد كه نقشه كلى و جامع تمام راه را ، به وسیله آخرین پیامبر از سوى خداوند بزرگ ، در اختیار او بگذارد .
بدیهى است با دریافت نقشهکلى و جامع نیازى به نقشه دیگر نخواهد بود و این در حقیقت بیان همان تعبیرى است كه در روایات خاتمیت آمده و پیامبر اسلام را آخرین آجر
یا گذارنده آخرینآجر كاخزیبا و مستحکم رسالت شمردهاست .
اینها همه در مورد عدم نیاز به دین و آیین جدید است اما مسأله رهبرى و امامت كه همان نظارت كلى بر اجراى این اصول و قوانین و دستگیرى از واماندگان در راه مىباشد ، مسأله دیگرى است كه انسان هیچ وقت از آن بىنیاز نخواهد بود ، به همین دلیل پایان يافتن سلسله نبوت هرگز به معنى پایان يافتن سلسله امامت نخواهد بود ، چرا كه « تبیین » و « توضیح این اصول » و « عینیت بخشیدن و تحقق خارجى آنها » بدون استفاده از وجود يك رهبر معصوم الهى ممکن نیست .
گذشته از مسأله سیر تکاملى بشر كه در سؤال اول مطرح بود سؤال دیگرى نیز در اینجا عنوان مىشود و آن اینکه مىدانیم مقتضیات زمانها و مکانها متفاوتند و به تعبیر دیگر نیازهاى انسان دایما در تغییر است ، در حالى كه شریعت خاتم صلىاللهعلیهوآله قوانین ثابتى دارد، آیا اینقوانین ثابت مىتواند پاسخگوى نیازهاى متغیر انسان در طول زمان بوده باشد؟
این سؤال را نیز با توجه به نکته زیر مىتوان به خوبى پاسخ گفت و آن این كه :
اگر تمام قوانین اسلام جنبه جزیى داشت و براى هر موضوعى حکم كاملاً مشخص و جزیى تعیین كرده بود جاى این سؤال بود ، اما با توجه به اینکه در دستورهاى اسلام يك سلسله اصول كلى و بسیار وسیع و گسترده وجود دارد كه مىتواند بر نیازهاى متغیر منطبق شود و پاسخگوى آنها باشد ، دیگر جایى براى این ایراد نیست .
فىالمثل با گذشت زمان يك سلسله قراردادهاى جدید و روابط حقوقى در میان انسانها پیدا مىشود كه در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلاً در آن زمان چیزى به نام « بیمه » با شاخههاى متعددش به هیچوجه موجود نبود .
و همچنین انواع شرکتهایى كه در عصر و زمان ما برحسب احتیاجات روز به وجود آمده ، ولى با اینحال يك اصل كلى در اسلام داریم كه در آغاز سوره مائده به عنوان لزوم وفاى به عهد و عقد : « يا اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اَوْفُوا بِالْعُقُودِ : اى كسانى كه ایمان آوردهاید به قراردادهاى خود وفا كنید » آمده است و همه این قراردادها را مىتواند زیر پوشش خود قرار
دهد ، البته قیود و شروطى نیز به صورت كلى براى این اصل كلى در اسلام آمده است كه آنها را نیز باید در نظر گرفت .
بنابراین قانون كلى در این زمینه ثابت است ، هرچند مصداقهاى آن در تغییرند و هر روز ممکن است مصداق جدیدى براى آن پیدا شود .
مثال دیگر اینکه ما قانون مسلمى در اسلام داریم به نام قانون لا ضَرَرَ كه بهوسیله آن مىتوان هر حکمى را كه سرچشمه ضرر و زیانى در جامعه اسلامى گردد محدود ساخت و بسیارى از نیازها را از این طریق بر طرف نمود .
گذشته از این مسأله « لزوم حفظ نظام جامعه » و « وجوب مقدمه واجب » و مسأله « تقدیم اَهَمّ بر مُهِمّ » نیز مىتواند در موارد بسیار گستردهاى حلال مشکلات گردد .
علاوه بر همه اینها اختیاراتى كه به حکومت اسلامى از طریق « ولایت فقیه » واگذار شده به او امکانات وسیعى براى گشودن مشکلها در چارچوب اصول كلى اسلام مىدهد .
البته بیان هریك از این امور مخصوصا با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد ( اجتهاد به
معنى استنباط احکام الهى از مدارك اسلامى ) نیاز به بحث فراوانى دارد كه پرداختن به آن ما را از هدف دور مىسازد ، ولى با این حال آنچه در اینجا به طور اشاره آوردیم مىتواند پاسخگوى اشکال فوق باشد .
41 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْرا كَثیرا
اىکسانىکه ایمان آوردهاید خدارا بسیاریادکنید .
42 وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ اَصیلاً
و صبح و شام او را تسبیح نمایید .
آرى چون عوامل غفلت در زندگى مادى بسیار فراوان و تیرهاى وسوسه شیاطین از هر سو به طرف انسان پرتاب مىگردد براى مبارزه با آن راهى جز « ذکر كثیر »نیست « ذکر كثیر » به معنى واقعى كلمه يعنى « توجه باتمام وجود به خداوند » نه تنها بازبان و لقلقه لسان ذکر كثیرى كه در همه اعمال انسان پرتو افکن باشد و نور و روشنایى بر آنها بپاشد .
بهاینترتیب قرآنهمهمؤمنانرا دراینآیهموظفمىکند كه در همه حال به ياد خداباشید.
ذکر كثیر معنى وسیعى دارد و اگر در بعضى از روایات به تسبیح حضرت فاطمه علیهاالسلام ( 34 مرتبه اللّه اَكْبَرُ و 33 مرتبه الْحَمْدُلِلّهِ و 33 مرتبه سُبْحانَ اللّهِ ) و در كلمات بعضى از مفسران به ذکر صفات علیا و اسماء حسنى و تنزیه پروردگار از آنچه شایسته او نیست يا مانند آن تفسیر شده ، همه از قبیل بیان ذکر مصداق روشن است ، نه محدود ساختن مفهوم آیه بهخصوص این مصادیق است .
همانگونه كه از سیاق آیات به خوبى بر مىآید منظور از « تسبیح خداوند در هر صبح و شام » همان دوام تسبیح است و ذکر خصوص این دو وقت به عنوان آغاز و پایان روز مىباشد و این كه بعضى آن را به نماز صبح و عصر يا مانند آن تفسیر كردهاند باز از قبیل ذکر مصداق است .
به این ترتیب « ذکر كثیر خداوند و تسبیح او هر صبح و شام » جز به تداوم توجه به پروردگار و تنزیه و تقدیس مداوم او از هر عیب و نقص حاصل نمىگردد و مىدانیم كه يادخدا براى روح و جان انسان همچون غذا و آب است براى تن ، در آیه 28 سوره رعد
آمده است « اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُ الْقُلُوبُ : آگاه باشید تنها با ياد خدادلها آرامش مىیابد » .
آرامش و اطمیناندل نیزنتیجهاش هماناستکه درآیات 27 تا 30 سورهفجرآمده است : « يا اَيَّتُهَاالنَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةِ ارْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً - فَادْخُلى فى عِبادى وَادْخُلى جَنَّتى : اى نفس مطمئنه مطمئن و آرام به سوى پروردگارت بازگرد ، در حالى كه هم تو از او خشنود هستى و هم او از تو خشنوداست ، سپس در زمرهبندگانم درآى و در بهشتم وارد شو » .
43 هُوَ الَّذى يُصَلّى عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنینَ رَحیما
اوکسىاستکه بر شما درود و رحمتمىفرستد وفرشتگاناو (نیزبراى شما تقاضاى رحمت مىکنند) تا شمارا ازظلمات (جهل و شرك و گناه) بهسوى نور ( ایمان و علم و تقوى ) رهنمون گردد، او نسبت به مؤمنان مهربان است .
« يُصَلّى » از ماده « صَلاة » در اینجا به معنى توجه و عنایت مخصوص است ، این
عنایت در مورد خداوند همان نزول رحمت است و در مورد فرشتگان استغفار و تقاضاى رحمت مىباشد ، چنان كه در آیه 7 سوره غافر مىخوانیم : « وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذینَ امَنُوا : حاملان عرش خدا براى مؤمنان استغفار مىکنند » .
این آیه بشارت بزرگ و نوید عظیمى براى مؤمنانى كه همواره به ياد خدا هستند دربر دارد ، چرا كه با صراحت مىگوید آنها در سیر خود به سوى اللّه تنها نیستند ، بلکه به مقتضاى « يُصَلّى » كه فعل مضارع است و دلیل بر استمرار مىباشد همواره زیر پوشش رحمت خداوند و فرشتگان او قرار دارند ، در سایه این رحمت پردههاى ظلمت شکافته مىشود و نور علم و حکمت و ایمان و تقوا را بر قلب و جان آنها مىپاشد.
اینآیهتضمینىاست براىهمهمجاهدان راه«اللّه»کهسوگندشیطان درزمینهاغواى فرزندان آدم دامان آنهارا نمىگیرد ، چرا كه در زمره خالصان و مخلصان قرار دارند و شیطان از همان روزنخستازگمراهساختنآنهااظهارعجز وناتوانىکرده وگفتهاست«فَبِعِزَّتِكَلاَُغْوِيَنَّهُمْاَجْمَعینَ اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُالْمُخْلِصینَ: بهعزتت سوگند همهرا گمراهمىکنم جزبندگان مخلصترا» (82 و 83/ص).
جمله « وَ كانَ بِالْمُؤْمِنینَ رَحیما » با توجه به اینکه « كانَ » فعل ماضى است و دلیل بر این است كه همیشه خداوند نسبت به مؤمنان رحمت خاصى داشته ، تأکید مجددى است بر آنچه در آغاز این آیه آمده است .
آرى این رحمت خاص خدا است كه مؤمنان را از ظلمات اوهام و شهوات و وساوس شیطانى بیرون مىآورد و به نور يقین و اطمینان و تسلط بر نفس رهنمون مىگردد كه اگر رحمت او نبود این راه پر پیچ و خم هرگز پیموده نمىشد .
44 تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ وَ اَعَدَّلَهُمْ اَجْرا كَریما
تحیت آنان در روزى كه او را دیدار مىکنند سلام است وبراى آنها پاداش پرارزشى فراهم ساخته است .
« تَحِيَّت » از ماده « حیات » به معنى دعا كردن براى سلامت و حیات دیگرى است ( براى توضیح بیشتر به جلد 4 صفحه 42 مراجعه فرمایید ) .
این سلامى است كه نشانه سلامت از عذاب و از هرگونه درد و رنج و ناراحتى است ،
سلامى است توأم با آرامش و اطمینان .
گرچه بعضى از مفسران معتقدند كه معنى « تَحِيَّتُهُمْ » اشاره به درود و تحیت مؤمنان به يکدیگر مىباشد ، ولى با توجه به آیات قبل كه در آن سخن از صلاة و رحمت الهى و ملائکه در این جهان بود ظاهر این است كه این تحیت نیز از ناحیه فرشتگانش در آخرت است ، چنانکه در آیه 23 سوره رعد مىخوانیم : « وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ : آن روز فرشتگان از هر درى بر مؤمنان وارد مىشوند و به آنها مىگویند سلام بر شما به خاطر صبر و شکیباییتان » .
از آنچه گفتیم ضمنا روشن شد كه مراد از جمله « يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ» همان روز قیامت است كه « روزلقاءاللّه » نامیده شده و معمولاً این تعبیر در آیات قرآن در همین معنى به كارمىرود.
بعد از این تحیت كه در حقیقت مربوط به آغاز كار است اشاره به پایانکار آنها كرده، مىفرماید : « وَ اَعَدَّلَهُمْ اَجْرا كَریما » .
جملهاىکه در عیناختصار همه چیز در آن جمع است و همه نعمتها و مواهب در آن نهفته است .
این تعبیر در قرآن مجید معمولاً اشاره به قیامت است و از آنجاکه ملاقات حسى درمورد پروردگار مفهوم ندارد ، چراکه او نه جسم است و نه داراى عوارض جسم، بعضىاز مفسران ناچار شدهاند به اصطلاح مضافى در اینجا در تقدیر بگیرند و بگویند منظور « لِقاءُ ثَوابِ اللّه » يا « ملاقات فرشتگان خدا » است .
اما « لقاء » را مىتوان در اینجا به معنى لقاى حقیقى و با چشم دل گرفت چرا كه در قیامت حجابها كنار مىرود و عظمت خدا و آیات او از هر زمان روشنتر جلوه مىکند و گفتار بعضى از مفسران كه این تعبیر را اشاره به لحظه مرگ و ملاقات با فرشته مرگ دانستهاند مناسب آیات مورد بحث نیست .
جمله « اَعَدَّلَهُمْ اَجْرا كَریما » كه نشان مىدهد هم اکنون بهشت و نعمتهایش آفریده شده و در انتظار مؤمنان است این سؤال را ممکن است برانگیزد كه آماده ساختن در مورد كسانى
شایسته است كه قدرتشان محدود باشد و گاه نتوانند به هنگام نیاز آنچه را مىخواهند فراهم سازند ، ولى در برابر قدرت نامحدود پروردگار كه هر لحظه چیزى را اراده كند فرمان مىدهد « موجود شو » آن نیز فورا موجود مىشود ، چنین نیازى احساس نمىگردد ، پس تکیه روى « آماده سازى » در این آیه و سایر آیات قرآن براى چه منظورى است .
اما توجه به يك نکته ، مشکل را حل مىکند و آن این كه :
آماده ساختن چیزى همیشه براى محدود بودن قدرت نیست ، بلکه گاه براى دل گرمى و اطمینان خاطر بیشتر و گاه براى احترام و اکرام فزونتر مىباشد ، لذا اگر ما مهمانى را دعوت كنیم و از مدتى قبل مشغول آماده ساختن وسایل پذیرایى او باشیم احترام و اهمیت بیشترى براى او قایل شدهایم ، به عکس اگر در همان روز و همان ساعت ورودش دست به كار وسایل پذیرایى شویم این خود يك نوع بىاعتنایى و كم احترامى محسوب مىشود .
در عین حال این سخن مانع از آن نخواهد بود كه هر قدر افراد با ایمان تلاش و كوشش بیشترى در خودسازى و معرفت و پاکى عمل كنند پاداشهاى آماده شده الهى تکامل
بیشترى پیدا كند و به موازات آن به سوى كمال پیش رود .
45 يا اَيُّهَاالنَّبِىُّ اِنّا اَرْسَلْناكَ شاهِدا وَ مُبَشِّرا وَ نَذیرا
اى پیامبر ! ما تو را به عنوان گواه فرستادیم و بشارت دهنده و انذارکننده .
او از يك سو گواه اعمال امت است ، چرا كه اعمال آنها را مىبیند چنان كه در جاى دیگر مىخوانیم : « وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ : بگو عمل كنید خداوند و رسول او و مؤمنان ( امامان معصوم ) اعمال شما را مىبینند » ( 105 / توبه ) و این آگاهى از طریق مسأله عرضه اعمال امت بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امامان علیهمالسلام تحقق مىپذیرد كه شرح آن ذیل همان آیه ( جلد هشتم صفحه 124 ) آمده است .
و از سوى دیگر شاهد و گواه بر انبیاى پیشین است كه آنها خود گواه امت خویش بودند « فَكَيْفَ اِذاجِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنابِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهیدا : حال آنها چگونه است آن روزکه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مىطلبیم و تورا گواه براعمال اینها قرار خواهیم داد » ( 41 /نساء ).
و از سوى سوم وجود تو با اوصاف و اخلاقت با برنامههاى سازندهات
با سوابق درخشانت و با عملکردت شاهد و گواه بر حقانیت مکتبت و شاهد و گواه برعظمت و قدرت پروردگار است .
سپس مىفرماید : « وَ مُبَشِّرا وَ نَذیرا » .
بشارت دهنده نیکوکاران به پاداش بىپایان پروردگار ، به سلامت و سعادت جاودان به پیروزى و موفقیت پر افتخار .
و انذار كننده كافران و منافقان از عذاب دردناك الهى ، از خسارت تمام سرمایههاى وجودى و از سقوط در دامان بدبختى در دنیا و آخرت .
بشارت و انذار همهجا بایدتوأمباهم و متعادلبایکدیگرباشد چراکه نیمى از وجود انسان راعلاقهجلب منفعت و نیمدیگرىرا دفعمضرت تشکیلمىدهد، «بشارت» انگیزه بخش اول است و «انذار» انگیزه بخشدوم و آنهاکه دربرنامههاىخودتنهاروى يکقسمتتکیه مىکنند
انسان را به حقیقت نشناختهاند و انگیزههاى حرکت او را مورد توجه قرار ندادهاند.(1)
46 وَ داعِيا اِلَىاللّهِ بِاِذْنِه وَ سِراجامُنیرا
و تو را دعوت كننده به سوى اللّه به فرمان او قرار دادیم و چراغ روشنى بخش .
دعوت به سوى خداوند مرحلهاى است بعد از بشارت و انذار، چرا كه بشارت و انذار وسیلهاى است براى آماده ساختن افراد به منظور پذیرش حق ، هنگامى كه از طریق تشویق
1) در جلد اول « تفسیر نمونه » ذیل آیه 119 سوره بقره بحث مشروحى در این زمینه تحت عنوان دو اصل مهم تربیتى مطرح شده است .
و تهدید آمادگى پذیرش حاصل شد ، دعوت به سوى خداوند شروع مىشود ، تنها در اینجا است كه دعوت مؤثر خواهد افتاد .
با اینکه همه كارهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله به اذن فرمان خدا است در اینجا تنها برنامه دعوت مقید به اذن پروردگار شده و این به خاطر آن است كه مشکلترین و مهمترین كار پیامبران همان دعوت به سوى خدا است چرا كه باید مردم را در مسیرى برخلاف هوسها و شهوات سیر دهد و در این مرحله باید اذن و فرمان و يارى خدا باشد تا به انجام رسد ، ضمنا روشن شود كه پیامبر از خود چیزى ندارد و آنچه مىگوید به اذن خدا است .
« سِراجِ مُنیر » بودن پیامبر صلىاللهعلیهوآله با توجه به اینکه « سراج » به معنى « چراغ » و « منیر » به معنى « نور افشان » است اشاره به معجزات و دلایل حقانیت و نشانههاى صدق دعوت پیامبر است، او چراغ روشنى است كه خودش گواه خویش است ، تاریکىها و ظلمات را مىزداید و چشمها و دلها را به سوى خود متوجه مىکند و همانگونه كه آفتاب آمد دلیل آفتاب وجود او نیز دلیل حقانیت او است .
قابل توجه اینکه در قرآن مجید چهار بار واژه « سِراج » آمده كه در سه مورد به معنى « خورشید » است ، از جمله در سوره نوح آیه 16 مىفرماید : « وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فیهِنَّ نُورا وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجا : خداوند ماه را نور آسمانها و خورشید را چراغ فروزنده آن قرارداد » .
گفتیم « سراج » در اصل به معنى چراغ است كه در سابق با استفاده از فتیله و « روغن قابل اشتعال » و امروز با نیروى برق و مانند آن منبع نور و روشنایى است ، ولى به گفته « راغب » در « مفردات » این كلمه تدریجا به هر منبع نور و روشنایى اطلاق شده است و اطلاق آن به خورشید به خاطر آن است كه نور آن از درونش مىجوشد و همچون ماه اکتساب نور از منبع دیگرى نمىکند .
وجود پیامبر همچون خورشید تابانى است كه ظلمتهاى جهل و شرك و كفر را از افق آسمان روح انسانها مىزداید ولى همانگونه كه نابینایان از نور آفتاب استفاده نمىکنند و خفاشانى كه چشمشان توانایى دیدن این نور را ندارد خود را از آن پنهان مىدارند ، كوردلان لجوج نیز از این نور هرگز استفاده نکرده و نمىکنند و ابوجهلها دست در گوش مىکردند كه آهنگ قرآن او را نشنوند .
همیشهظلمت و تاریکىمایهاضطراب و وحشتاست ونورسببآرامش، دزدانازتاریکى شباستفادهمىکنند و حیواناتدرنده بیابانغالبا در تاریکى شب از لانه خود بیرون مىآیند.
تاریکى مایه پراکندگى است و نور سبب جمعیت و اجتماع است به همین دلیل اگر چراغى را در يك شب تاریك در میان بیابانى روشن كنیم در مدت كوتاهى انواع حشرات دور آن جمع مىشوند .
روشنایى و نور مایه نمو درختان ، پرورش گلها ، رسیدن میوهها و خلاصه تمام فعالیتهاى حیاتى است و تشبیه وجود پیامبر صلىاللهعلیهوآله به يك منبع نور همه این مفاهیم را در ذهن تداعى مىکند .
وجود پیامبر صلىاللهعلیهوآله مایه آرامش و فرار دزدان دین و ایمان و گرگان بىرحم ستمگر جامعهها و موجب جمعیت خاطر و پرورش و نمو روح ایمان و اخلاق و خلاصه مایه حیات و جنبش و حرکت است و تاریخ زندگى او شاهد و گواه زنده این موضوع است .
47 وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ بِاَنَّ لَهُمْ مِنَ اللّهِ فَضْلاً كَبیرا
و مؤمنان را بشارت ده كه براى آنها از سوى خدا فضل وپاداش بزرگى است .
اشاره به اینکه مسأله « تبشیر » پیامبر صلىاللهعلیهوآله تنها محدود به پاداش اعمال نیك مؤمنان
نمىشود ، بلکه خداوند آنقدر از فضل خود به آنها مىبخشد كه موازنه میان عمل و پاداش را به كلى بر هم مىزند ، چنانکه آیات دیگر قرآن شاهد گویاى این مدعا است .
در يك جا مىفرماید : « مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها : كسى كه كار نیکى كند ده برابر به او پاداش داده مىشود » ( 160 / انعام ) .
و در جاى دیگر مىگوید : « مَثَلُ الَّذینَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فى سَبیلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فى كُلَّ سُنْبُلَةٍ مِأَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ » ( 261 / بقره ) .
و گاه ازاینهم فراتر مىرود و مىگوید : « فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْيُنٍ : هیچ كس نمىداند چه پاداشهایى كه موجب روشنایى چشمها است براى او پنهان داشته شده » ( 17 / الم سجده ) .
و بهاینترتیبابعادفضل كبیرالهى را ازآنچه در وهم و تصوربگنجددورتر وفراترمىبرد.
48 وَ لاتُطِعِالْكافِرینَ وَالْمُنافِقینَ وَدَعْاَذیهُمْ وَ تَوَكَّلْعَلَى اللّهِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكیلاً
و از كافران و منافقان اطاعت مکن و به آزارهاى آنها اعتنامنما ، بر خدا توکل كن و همین بس كه خدا حامى و مدافع ( تو ) باشد .
بدون شك رسول خدا صلىاللهعلیهوآله هرگز اطاعتى از كافران و منافقان نداشت ، اما اهمیت موضوع به قدرى است كه به عنوان تأکیدى براى شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله و هشدار و سرمشقى براى دیگران ، روى این موضوع مخصوصا تکیه كند ، چه اینکه از خطرات مهمى كه بر سر راهرهبران راستین قراردارد بهسازش و تسلیمکشیدن دراثناءمسیراستکه گاه از طریق تهدید و گاهازطریقدادنامتیازات، زمینههاىآنفراهممىشود، تاآنجاکه گاهىانسانبهاشتباه مىافتد و گمانمىکندراهوصولبههدفتندادنبهچنینسازش وتسلیمىاست، همانسازش و تسلیمى كه نتیجهاش عقیم ماندن همه تلاشها و كوششها و خنثى شدن همه مجاهدات است .
تاریخ اسلام نشان مىدهد كه بارها كافران و يا گروههایى از منافقان كوشیدند پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله را به چنین موضعى بکشانند ، گاه پیشنهاد كردند كه نام بتها را به بدى نبرد و از آنها انتقاد نکند و گاه گفتند اجازه ده يك سال معبود تو را بپرستیم و يك سال هم تو معبودان ما را پرستش كن و گاه مىگفتند به ما مهلت ده تا يك سال دیگر به برنامههاى خود ادامه دهیم و بعد ایمان بیاوریم ، گاه پیشنهاد كردند تهىدستان و مؤمنان فقیر را از گرد خود
دور كن تا ما ثروتمندان متنفذ با تو همصدا شویم و گاه اعلام آمادگى براى دادن امتیازات مالى و پست و مقام حساس و زنان زیبا و مانند آن كردند .
مسلم است همه اینها دامهاى خطرناکى بود بر سر راه پیشرفت سریع اسلام و ریشهکن شدن كفر، و نفاق و اگر پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله در برابر يکى از پیشنهادها انعطاف و نرمشى به خرج مىداد پایههاى انقلاب اسلامى فرو مىریخت و تلاشها هرگز به نتیجه نمىرسید .
سپس مىگوید : « وَدَعْ اَذیهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكیلاً » .
این قسمت از آیه نشان مىدهد كه آنها براى تسلیم ساختن پیامبر صلىاللهعلیهوآله او را سخت در فشار قرار داده بودند و انواع آزارها چه از طریق زخم زبان و بدگویى و جسارت و چه از طریق آزار بدنى و چه محاصره اقتصادى نسبت به او و يارانش روا مىداشتند ، البته در دوران مکه به صورتى و در دوران مدینه به صورت دیگر ، زیرا « اَذى » واژهاى است كه همه انواع آزار را شامل مىشود .
« راغب » در « مفردات » مىگوید : « اَذى به معنى هرگونه ضررى است كه به يك موجود
زنده برسد ، چه در جان ، يا در جسم ، يا وابستگان به او ، خواه دنیوى يا اخروى » .
البته این كلمه گاه در آیات قرآن در خصوص « ایذاء زبانى » به كار رفته ، مانند آیه 61 سوره توبه : « وَ مِنْهُمُ الَّذینَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَاُذُنٌ : بعضى از آنها پیامبر را ایذاء مىکنند و مىگویند او آدم خوش باورى است و به حرف هر كس گوش مىدهد » .
ولى در آیات دیگر در مورد آزار بدنى نیز به كار رفته ، مانند آیه 16 سوره نساء : « وَ الَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَاَذُوهُما : مردان و زنانى كه اقدام به ارتکاب آن عمل زشت ( زنا ) مىکنند آنها را آزار دهید ( و حدّ شرعى را بر آنها جارى نمایید )» .
تاریخ مىگوید پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مؤمنان نخستین همچون كوه در مقابل انواع آزارها ایستادگى بهخرجدادند و هرگزننگ تسلیم وشکسترانپذیرفتند وسرانجام دراهداف خود پیروز شدند.
دلیل این مقاومت و پیروزى همان توکل بر خدا و اعتماد بر ذات پاك او بود ، خدایى كه همه مشکلات در برابر ارادهاش سهل و آسان است و « اگر تیغ عالم بجنبد ز جاى ، نبرد رگى تا نخواهد خداى » آرى كافى است كه پشتیبان و پناهگاه انسان چنین خدایى باشد .
دستورهاى پنجگانه فوق كه در دو آیه اخیر آمده مکمل يکدیگر و مربوط به هم هستند ، بشارت دادن به مؤمنان براى جذب نیروهاى با ایمان ، عدم سازش و تسلیم در مقابل كفار و در برابر منافقان ، بىاعتنایى به آزارهاى آنها و توکل برخدا مجموعهاى را تشکیل مىدهد كه راهوصول بهمقصد درآن نهفتهاست و دستورالعملجامعى براىهمه رهروان راهحق است.
49 يا اَيُّهَاالَّذینَ امَنُوا اِذا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَطَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ اَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَما لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاجَمیلاً
اى كسانى كه ایمان آوردهاید هنگامى كه زنان با ایمان راازدواج كردید و قبل از همبستر شدن طلاق دادید عدهاىبراى شما بر آنها نیست كه بخواهید حساب آنرا نگاهدارید، آنهارا باهدیه مناسبى بهرهمندسازید و به طرزشایستهاى آنها را رهاکنید.
« سَراح جَمیل » به معنى رها ساختن توأم با محبت و احترام و ترك هرگونه خشونت و
ظلم و ستم و بىاحترامى است .
در اینجا خداوند استثنایى براى حکم عده زنان مطلّقه بیان فرموده كه اگر طلاق قبل از دخول واقع شود نگاه داشتن عده لازم نیست و از این تعبیر به دست مىآید كه قبل از این آیه حکم عده بیان شده بوده است .
تعبیر به « مؤمنات » دلیل بر این نیست كه ازدواج با غیر زنان مسلمان به كلى ممنوع است ، بلکه ممکن است اشاره به اولویت آنها بوده باشد ، بنابراین با روایت و فتاواى مشهور فقها كه ازدواج موقت با زنان كتابیه را مجاز مىشمرد منافاتى ندارد .
ضمنا از تعبیر « لَكُم » و همچنین جمله « تَعْتَدُّونَها » ( عده را محاسبه كنید ) استفاده مىشود كه عده نگهداشتن زن يك نوع حق براى مرد محسوب مىشود و باید چنین باشد ، زیرا امکان دارد در واقع زن باردار باشد و ترك عده و ازدواج با مرد دیگر سبب مىشود كه وضع فرزند نامشخص گردد و حق مرد در این زمینه پایمال شود ، گذشته از اینکه نگهداشتن عده فرصتى به مرد و زن مىدهد كه اگر تحت تأثیر هیجانات عادى حاضر به
طلاق شده باشند مجالى براى تجدید نظر و بازگشت پیدا كنند و این حقى است هم براى زن و هم براى مرد .
و اما اینکه بعضى ایراد كردهاند كه اگر عده حق مرد باشد ، باید بتوان آن را اسقاط نمود درست نیست ، زیرا در فقه حقوق زیادى داریم كه قابل اسقاط نیست ، مانند حقى كه بازماندگان میت در اموال او دارند و يا حقى كه فقراء در زکات دارند هیچیك را نمىتوان با اسقاط كردن ساقط نمود .
سپس به حکم دیگرى از احکام « زنانى كه قبل از آمیزش جنسى طلاق گرفتهاند » مىپردازد كه در سوره بقره نیز به آن اشاره شده است ، مىفرماید : « فَمَتِّعُوهُنَّ » .
بدون شك پرداختن هدیه مناسب به زن در جایى واجب است كه مهرى براى او تعیین نشده باشد ، همانگونه كه در آیه 236 سوره بقره آمده است : « لا جُناحَ عَلَيْكُمْ اِنْ طَلَّقْتُمْ النِّساءَ مالَمْ تَمَسُّوهُنَّ اَوْ تَفْرِضُوالَهُنَّ فَریضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ : گناهى بر شما نیست اگر زنان را قبل از آمیزش يا تعیین مهر ( به عللى ) طلاق دهید ، ولى در این موقع آنها را ( با هدیهاى مناسب ) بهرهمند سازید » .
بنابراین آیه مورد بحث گرچه مطلق است و مواردى را كه مهر تعیین شده يا نشده هر دو را شامل مىشود ، ولى به قرینه آیه سوره بقره آیه مورد بحث را محدود به موردى مىکنیم كه مهرى تعیین نشده باشد ، زیرا در صورت تعیین مهر و عدم دخول پرداختن نصف مهر واجب است ( همانگونه كه در آیه 237 سوره بقره آمده ) .
این احتمال را نیز بعضى از مفسران و فقها دادهاند كه حکم « پرداختن هدیهاى مناسب » در آیه مورد بحث عام است ، حتى مواردى را كه مهر در آن تعیین شده شامل مىشود .
در این كه مقدار این « هدیه » چه اندازه باید باشد ؟ قرآن مجید در سوره بقره آن را اجمالاً بیان كرده و فرموده است : « مَتاعا بِالْمَعْرُوفِ : هدیهاى مناسب و متعارف » ( 236 / بقره ) و باز در همان آیه مىگوید : « عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ : آن كس كه توانایى دارد به اندازه تواناییش و آن كس كه تنگدست است به اندازه خودش » .
بنابراین اگر در روایات اسلامى مواردى از قبیل خانه ، خادم، لباس و مانند آن ذکر شده بیان مصداقهایى از این كلى است كه بر حسب امکانات شوهر و شؤون زن تفاوت مىکند .
آخرین حکم آیه مورد بحث این است كه « زنان مطلقه را به طرز شایستهاى رها كنید و به صورت صحیحى از آنها جدا شوید » « وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحا جَمیلاً » .
همانگونه كه در آیه 29 سوره بقره آمده است يا باید همسر را به طور شایسته نگاهداشت و يا با نیکى و احترام رها كرد « فَاِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسْریحٌ بِاِحْسانٍ » .
هم ادامه زوجیت باید توأم با معیارهاى انسانى باشد و هم جدا شدن ، نه اینکه هرگاه شوهر تصمیم برجدایى گرفت هرگونه بىمهرى ، ظلم ، بدگویى و خشونت را در مورد همسرش مجاز بشمرد كه این رفتار قطعا غیر اسلامى است .
بعضى از مفسران « سَراح جَمیل » را به معنى انجام طلاق طبق سنت اسلامى گرفتهاند و در روایتى كه در تفسیر « على بن ابراهیم » و « عیون الاخبار » آمده نیز این معنى منعکس است ، ولى مسلم است كه « سَراح جَمیل » محدود در این معنى نیست هرچند يکى از مصادیق روشن آن همین است .
درباره اصل معنى « سَراح » و ریشه لغوى آن و اینکه چرا در اطلاقات متعارف به معنى
رها ساختن به كار مىرود ، شرحى در ذیل آیه 28 همین سوره « احزاب » داشتیم .
50 يا اَيُّهَاالنَّبِىُّ اِنّا اَحْلَلْنا لَكَ اَزْواجَكَ اللاّتى اتَيْتَاُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَكَتْ يَمینُكَ مِمّا اَفاءَ اللّهُ عَلَيْكَ وَبَناتِ عَمِّكَ وَ بَناتِ عَمّاتِكَ وَ بَناتِ خالِكَ وَ بَناتِخالاتِكَ اللاّتى هاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَاَةًمُؤْمِنَةًاِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِىِّ اِنْ اَرادَ النَّبِىُّ اَنْ يَسْتَنْكِحَها خالِصَةً لَكَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَيْهِمْ فى اَزْواجِهِمْ وَ مامَلَكَتْاَيْمانُهُمْ لِكَيْلا يَكُونَعَلَيْكَ حَرَجٌ وَكانَ اللّهُ غَفُورا رَحیما
اى پیامبر ! ما همسران تو را كه مهرشان را پرداختهاى براىتو حلال كردیم و همچنین كنیزانى كه از طریق غنایمى كهخدا به تو بخشیده است مالك شدهاى و دختران عموى تو و دختران عمهها و دختران دایى تو و دختران خالهها كه باتو مهاجرت كردند ، هرگاه زن باایمانى خودرا به پیامبر ببخشد ( و مهرى براى خود قایل نشود ) چنانچه پیامبر بخواهد مىتواند با او ازدواج كند ، اما چنین ازدواجى تنها براى تومجاز است نه سایر مؤمنان ، مامىدانیم براىآنها در موردهمسرانشان وکنیزانشان چهحکمىمقررداشتهایم ( و مصالح
آنها چه ایجاب مىکند ) این به خاطر آن است كه مشکلى ( در اداى رسالت ) بر تو نبوده باشد و خداوند آمرزنده و مهربان است .
در این جا روى سخن را به شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله كرده و موارد هفت گانهاى را كه ازدواج با آنها براى پیامبر مجاز بوده شرح مىدهد :
✓ 1 - نخست مىگوید : « اى پیامبر ! ما همسران تو را كه مهر آنها را پرداختهاى براى تو حلال كردیم : «یا اَيُّهَاالنَّبِىُّ اِنّا اَحْلَلْنا لَكَ اَزْواجَكَ اللاّتى اتَيْتَ اُجُورَهُنَّ » .
منظور از این زنان به قرینه جملههاى بعد زنانى هستند كه باپیامبر صلىاللهعلیهوآله رابطه خویشاوندى نداشتند و با او ازدواج كردند و شاید مسأله پرداختن مهریه نیز به خاطر همین باشد ، زیرا مرسوم بوده است كه به هنگام ازدواج با غیر خویشاوندان مهریه را نقدا پرداخت مىکردند ، به علاوه تعجیل در پرداختن مهر ، مخصوصا در موردى كه همسر نیاز به آن داشته باشد ، بهتر است، ولى به هر حال این كار جزء واجبات نیست و با توافق
طرفین ممکن است مهر به صورت ذمه در عهده زوج كلاً يا بعضا بماند .
✓ 2 - « كنیزانى را كه از طریق غنایم و انفال، خدا به تو بخشیده است : « وَ ما مَلَكَتْ يَمینُكَ مِمّا اَفاءَ اللّهُ عَلَيْكَ » .
« اَفاءَ اللّه » از ماده « فَىْء » ( بر وزن شَىْء ) به اموالى گفته مىشود كه بدون مشقت به دست مىآید ، لذا به غنایم جنگى و همچنین انفال (ثروتهاى طبیعى كه مالك مشخص ندارد) اطلاق مىشود .
« راغب » در « مفردات » مىگوید : « فَىْء » به معنى بازگشت و رجوع به حالت نیك است و اگر به « سایه » فىء گفته مىشود به خاطر این است كه حالت برگشت دارد سپس مىافزاید به اموال بىدردسر نیز فَىْء مىگویند ، چون با تمام حسنى كه دارد باز هم مثل سایه عارضى و از بین رفتنى است .
درست است كه در غنایم جنگى گاهى دردسر فراوان است ولى از آنجا كه باز با مقایسه به اموال دیگر دردسر كمترى دارد و گاه اموال هنگفتى در يك حمله به دست مىآید ،
« فىء » به آن اطلاق شده است .
در اینکه آیا این حکم در مورد كدامیك از همسران پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مصداق داشته ؟ بعضى از مفسران گفتهاند : يکى از زنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله به نام « ماریة قبطیه » از غنایم و دو همسر دیگر به نام « صفیه » و « جویریه » از انفال بود كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله آنها را از قید بردگى آزاد كرد و به همسرى خود پذیرفت و این خود جزیى از برنامه كلى اسلام براى آزادى تدریجى بردگان و بازگرداندن شخصیت انسانى به آنها بوده است .
✓ 3 - « دختران عموى تو و دختران عمهها و دختران دایى تو دختران خالههایى كه با تو مهاجرت كردهاند اینها نیز بر تو حلالند : وَ بَناتِ عَمِّكَ وَ بَناتِ عَمّاتِكَ وَ بَناتِ خالِكَ وَ بَناتِ خالاتِكَ اللاّتى هاجَرْنَ مَعَكَ » .
بهاینترتیب ازمیان تمام بستگان تنها ازدواج با دختر عموها و دخترعمهها و دختر دایىها و دخترخالههاباقیداینکهباپیامبر صلىاللهعلیهوآله مهاجرتکردهباشندمجاز و مشروعبودهاست.
انحصار در این چهار گروه روشن است ، ولى قید مهاجرت به خاطر آن است كه در آن
روز هجرت دلیل بر ایمان بوده و عدم مهاجرت دلیل بر كفر و يا به خاطر این است كه هجرت امتیاز بیشترى به آنها مىدهد و هدف در آیه بیان زنان با شخصیت و با فضیلت است كه مناسب همسرى پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىباشند .
در این كه آیا این مورد چهارگانه كه به صورت حکم كلى در آیه ذکر شده مصداق خارجى در میان همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله داشته يا نه ؟ تنها موردى را كه براى آن مىتوان ذکر كرد ازدواج پیامبر صلىاللهعلیهوآله با « زینب بنت جحش » است كه داستان پرماجراى او در همین سورهگذشت زیرا زینب دخترعمه پیغمبر صلىاللهعلیهوآله بود و جحش همسرعمه او محسوب مىشد.
✓ 4 - « هرگاه زن با ایمانى خود را به پیامبر ببخشد ( و هیچگونه مهرى براى خود قایل نشود ) اگر پیامبر بخواهد مىتواند با او ازدواج كند : « وَ امْرَاَةًمُؤْمِنَةً اِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِىِّ اِنْ اَرادَ النَّبِىُّ اَنْ يَسْتَنْكِحَها » .
« ما مىدانیم براى آنها در مورد همسران و كنیزانشان چه حکمى مقرر داشتهایم و مصالح آنها چه ایجاب مىکرده است : « قَدْ عَمِلْنا ما فَرَضْنا عَلَيْهِمْ فى اَزْواجِهِمْ وَ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُمْ » .
بنابراین اگر در مسایل مربوط به ازدواج براى آنها در بعضى موارد محدودیتى قایل شدهایم روى مصالحى بوده است كه در زندگى آنها و تو حاکم بوده و هیچیك از این احکام و مقررات بىحساب نیست .
سپس مىافزاید : « این به خاطر آن است كه مشکل و حرجى ( در اداى رسالت ) بر تو نبوده باشد » و بتوانى درانجام اینوظیفه مسؤولیتهاى خود را ادا كنى : « لِكَيْلا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ » .
« و خداوند آمرزنده و رحیم است : وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیما » .
در مورد گروه اخیر ( زنان بدون مهر ) به نکات زیر باید توجه داشت :
✓ 1 - بدون شك اجازه « گرفتن همسر بدون مهر » از مختصات پیامبر صلىاللهعلیهوآله بود و آیه نیز صراحت در این مسأله دارد و به همین جهت از مسلمات فقه اسلام است ، بنابراین هیچکس حق ندارد همسرى را بدون مهر ( كم باشد يا زیاد ) ازدواج كند ، حتى اگر نام مهر به هنگام اجراى صیغه عقد برده نشود و قرینه تعیین كنندهاى نیز در كار نباشد ، باید « مهرالمثل » پرداخت ، منظور از « مهرالمثل » مهریهاى است كه زنانى با شرایط و
خصوصیات او معمولاً براى خود قرار مىدهند .
✓ 2 - از این آیه به خوبى استفاده مىشود كه اجراى صیغه ازدواج با لفظ « هبه » تنها مخصوص پیامبر صلىاللهعلیهوآله بوده و هیچ فرد دیگرى نمىتواند با چنین لفظى عقد ازدواج را اجرا كند ، ولى اگر اجراى عقد با لفظ ازدواج و نکاح انجام گیرد جایز است هرچند نامى از مهر برده نشود ، زیرا همانگونه كه گفتیم در صورت عدم ذکر مهر باید مهرالمثل پرداخت ( در حقیقت همانند آن است كه تصریح به مهرالمثل باشد ) .
جمله اخیر در آیه فوق در واقع اشاره به فلسفه ایناحکام مخصوص پیامبرگرامى اسلام است ، این جمله مىگوید : پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله شرایطى دارد كه دیگران ندارند و همین تفاوت سبب تفاوت در احکام شده است .
به تعبیر روشنتر مىگوید : هدف این بوده كه قسمتى از محدودیتها و مشکلات از دوش پیامبر صلىاللهعلیهوآله از طریق این احکام برداشته شود .
و این تعبیر لطیفى است كه نشان مىدهد ازدواج پیامبر صلىاللهعلیهوآله با زنان متعدد و مختلف براى حل يك سلسله مشکلات اجتماعى و سیاسى در زندگى او بوده است .
زیرامىدانیم هنگامىکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله نداىاسلام را بلندکرد تك و تنهابود و تامدتها جز عدهمحدود و كمىبهاوایماننیاورند،اوبرضد تنهامعتقداتخرافىعصر و محیطخود قیام كرد و به همه اعلان جنگ داد، طبیعىاستکه همه اقوام و قبایل آن محیط برضد او بسیج شوند.
و باید از تمام وسایل براى شکستن اتحاد نامقدس دشمنان استفاده كند كه يکى از آنها ایجاد رابطه خویشاوندى از طریق ازدواج با قبایل مختلف بود ، زیرا محکمترین رابطه در میان عرب جاهلى رابطه خویشاوندى محسوب مىشد و داماد قبیله را همواره از خود مىدانستند و دفاع از او را لازم و تنها گذاشتن او را گناه مىشمردند .
قراین زیادى در دست داریم كه نشان مىدهد ازدواجهاى پیامبر لااقل در بسیارى از موارد جنبه سیاسى داشته است .
و بعضى ازدواجهاى او مانند ازدواج با « زینب » ، براى شکستن سنت جاهلى بوده كه
شرح آن در ذیل آیه 37 همین سوره بیان كردیم .
بعضى دیگر براى كاستن از عداوت ، يا طرح دوستى و جلب محبت اشخاص و يا اقوام متعصب و لجوج بوده است .
روشن است كسى كه در سن 25 سالگى كه عنفوان جوانى او بوده با زن بیوه چهل سالهاى ازدواج مىکند و تا 53 سالگى تنها به همین يك زن بیوه قناعت مىنماید و به این ترتیب دوران جوانى خود را پشت سر گذاشته و به سن كهولت مىرسد و بعد به ازدواجهاى متعددى دست مىزند حتما دلیل و فلسفهاى دارد و با هیچ حسابى آن را نمىتوان به انگیزههاى علاقه جنسى پیوند داد ، زیرا با اینکه مسأله ازدواج متعدد در میان عرب در آن روزبسیارسادهوعادىبوده و حتىگاهىهمسراولبهخواستگارىهمسردوممىرفته و هیچگونه محدودیتى براى گرفتن همسرى قایل نبودند براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله ازدواجهاى متعدد در سنین جوانى نهمانع اجتماعى داشت و نهشرایط سنگین مالى و نه كمترین نقصى محسوب مىشد.
جالب اینکه در تواریخ آمده است پیامبر صلىاللهعلیهوآله تنها با يك زن « باکره » ازدواج كرد و او
عایشه بود ، بقیه همسران او همه زنان بیوه بودند كه طبعا نمىتوانستند از جنبههاى جنسى چندان تمایل كسى را برانگیزند .(1)
حتى در بعضى از تواریخ مىخوانیم كه پیامبر با زنان متعددى ازدواج كرد و جز مراسم عقد انجام نشد و هرگز آمیزش با آنها نکرد ، حتى در مواردى تنها به خواستگارى بعضى از زنان قبایل قناعت كرد . (2)
و آنها به همینقدر خوشحال بودند و مباهات مىکردند كه زنى از قبیله آنان به نام همسر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نامیده شده و این افتخار براى آنها حاصل گشته است و به این ترتیب رابطه و پیوند اجتماعى آنها با پیامبر صلىاللهعلیهوآله محکمتر و در دفاع از او مصممتر مىشدند .
از سوى دیگر با اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله مسلما مرد عقیمى نبود ولى فرزندان كمى از او به .
یادگار ماند ، درحالى كه اگر این ازدواجها به خاطر جذبه جنسى این زنان انجام مىشد باید فرزندان بسیارى از او به يادگار مانده باشد .
و نیز قابلتوجهاستکه بعضىاز اینزنان مانند عایشه هنگامى كه به همسرى پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آمد بسیار كم سن و سال بود و سالها گذشت تا توانست يك همسر واقعى براى او باشد، این نشان مىدهد كه ازدواج با چنین دخترى انگیزههاى دیگرى داشته و هدف اصلى همانها بوده است كه در بالا اشاره كردیم .
گرچه دشمنان اسلام خواستهاند ازدواجهاى متعدد پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله را دستاویز شدیدترین حملات مغرضانه قرار دهند واز آن افسانههاى دروغین بسازند ، ولى سن بالاى پیامبر به هنگام این ازدواجهاى متعدد از يك سو و شرایط خاص سنى و قبیلهاى این زنان از سوى دیگر و قراین مختلفى كه در بالا به قسمتى از آن اشاره كردیم از سوى سوم حقیقت را آفتابى مىکند و توطئههاى مغرضان را فاش مىسازد .
51 تُرْجى مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُئْوِى اِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ وَ مَنِابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا
جُناحَ عَلَيْكَ ذلِكَ اَدْنىاَنْتَقَرَّ اَعْيُنُهُنَّ وَ لا يَحْزَنَّ وَ يَرْضَيْنَ بِما اتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ وَاللّهُ يَعْلَمُ ما فى قُلُوبِكُمْ وَ كانَ اللّهُ عَلیما حَلیما
( موعد ) هر يك از همسرانت را بخواهى مىتوانى بهتأخیراندازى و هرکدام را بخواهى نزد خود جاى دهى و هرگاه ازآنها را كه برکنار ساختهاى بخواهى نزد خود جاى دهى گناهى بر تو نیست ، این حکم الهى براى روشنى چشم آنهاواینکه غمگین نباشند وبه آنچه در اختیار همه آنان مىگذارى راضى شوند نزدیکتر است و خدا آنچه را در قلوب شما است مىداند و خداوند از همه اعمال و مصالح بندگان با خبر است و در عین حال حلیم است و در كیفر آنها عجله نمىکند .
« تُرْجى » از ماده « اِرْجاء » به معنى تأخیر و « تُؤْى » از ماده « ایواء » به معنى كسى را نزد خود جاى دادن است .
یك رهبر بزرگ الهى همچون پیامبر صلىاللهعلیهوآله آن هم در زمانى كه در كوره حوادث سخت
گرفتار است و توطئههاى خطرناکى از داخل و خارج براى او مىچینند ، نمىتواند فکر خود را زیاد مشغول زندگى شخصى و خصوصیش كند ، باید در زندگى داخلى خود داراى آرامش نسبى باشد تا بتواند به حل انبوه مشکلاتى كه از هر سو او را احاطه كرده است با فراغت خاطر بپردازد .
آشفتگى زندگى شخصى و دل مشغول بودن او به وضع خانوادگى در این لحظات بحرانى و طوفانى سخت خطرناك است .
با اینکه طبق بحثهاى گذشته و مدارکى كه در شرح آیه پیش آوردیم ازدواجهاى متعدد پیامبر صلىاللهعلیهوآله غالبا جنبههاى سیاسى و اجتماعى و عاطفى داشته و در حقیقت جزیى از برنامه انجام رسالت الهى او بوده ، ولى در عین حال گاه اختلاف میان همسران و رقابتهاى زنانه متداول آنها ، طوفانى در درون خانه پیامبر صلىاللهعلیهوآله برمىانگیخته و فکر او را به خود مشغول مىداشته است .
اینجا است كه خداوند يکى دیگر از ویژگىها را براى پیامبرش قایل
شده و براى همیشه به این ماجراها و كشمکشها پایان داد و پیامبر صلىاللهعلیهوآله را از این نظر آسوده خاطر و فارغالبال كرد .
و چنانکه در آیه مورد بحث مىخوانیم فرمود : « مىتوانى ( موعد ) هریك از این زنان را بخواهى به تأخیر بیندازى و به وقت دیگرى موکول كنى و هرکدام را بخواهى نزد خود جاى دهى : تُرْجى مَنْتَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُئْوِى اِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ » .
مىدانیم يکى از احکام اسلام در مورد همسران متعدد آن است كه شوهر اوقات خود را در میان آنها به طور عادلانه تقسیم كند ، اگر يك شب نزد يکى از آنها است ، شب دیگر نزد دیگرى باشد تفاوتى در میان زنان از این نظر وجود ندارد و این موضوع را در كتب فقه اسلامى به عنوان « حق قَسْم » تعبیر مىکنند .
یکى از خصایص پیامبر صلىاللهعلیهوآله این بود كه به خاطر شرایط خاص زندگى طوفانى و بحرانیش مخصوصا در زمانى كه در مدینه بود و در هر ماه تقریبا يك جنگ بر او تحمیل مىشد و در همین زمان همسران متعدد داشت ، رعایت حق قَسْم به حکم آیه فوق از او
ساقط بود و مىتوانست هرگونه اوقات خود را تقسیم كند هرچند او با این حال حتىالامکان مساوات و عدالت را ، چنانکه در تواریخ اسلامى صریحا آمده است ، رعایت مىکرد .
ولى وجود همین حکم الهى آرامشى به همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله و محیط زندگى داخلى او مىداد .
سپس مىافزاید : « هرگاه بعضى از آنها را كنار بگذارى بعدا بخواهى او را نزد خود جاى دهى گناهى بر تو نیست : وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ » .
به این ترتیب نه تنها در آغاز، اختیار با تو است ، در ادامه كار نیز این تخییر برقرار است و بهاصطلاح این تخییر « تخییر استمرارى » است نه « ابتدایى »و بااین حکمگستردهو وسیع هرگونه بهانهاىاز برنامهزندگى تو نسبت به همسرانت قطع خواهد شد و مىتوانى فکرخودرا متوجّه مسئوليّتهاى بزرگ و سنگین رسالت كنى .
و براى اینکه همسران پیامبر نیز بدانند گذشته از افتخارى كه از ناحیه همسرى با او كسب مىکنند با تسلیم در برابر این برنامه خاص در مورد تقسیم اوقات پیامبر صلىاللهعلیهوآله يك نوع
ایثار و فداکارى از خود نشان داده و به هیچوجه عیب و ایرادى متوجه آنها نیست، چراکه در برابر حکم خدا تسلیم شدهاند اضافه مىکند :
« این حکم الهى براى روشنى چشم آنها و این كه غمگین نشوند و همه آنها راضى به آنچه در اختیارشان مىگذارى گردند نزدیکتر است : ذلِكَ اَدْنى اَنْ تَقَرَّ اَعْيُنُهُنَّ وَ لا يَحْزَنَّ وَ يَرْضَيْنَ بِما اتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ » .
زیرا اولاً این يك حکم عمومى درباره آنها است وتفاوتى درکار نیست و ثانیا حکمى است از ناحیه خدا كه براى مصالح مهمى تشریع شده ، بنابراین آنها باید با رضا و رغبت به آن تن دهند و نه تنها نگران نباشند بلکه خشنود گردند .
ولى در عین حال همانگونه كه در بالا نیز اشاره كردیم پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله حتىالامکان تساوى را در تقسیم اوقات خود رعایت مىکرد جز در مواردى كه شرایط خاصى عدم مساوات را ایجاب مىکرد و این خود مطلب دیگرى بود كه موجب خشنودى آنها مىشد ، زیرا مشاهده مىکردند كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله با اینکه مخیر است سعى در برقرارى مساوات دارد .
در پایان آیه مطلب را بااین جمله ختم مىکند : « وَاللّهُ يَعْلَمُ ما فى قُلُوبِكُمْ وَ كانَ اللّهُ عَلیما حَلیما » .
آرى خدا مىداند شما در برابر كدامین حکم قلبا رضا و تسلیم دارید و در برابر كدامین ناخشنود هستید .
او مىداند شما به كدام يك از همسرانتان تمایل بیشتر دارید و به كدام كمتر و حکم خدا را در برخورد با این تمایلات چگونه رعایت مىکنید.
همچنین او مىداند چه كسانى در گوشه و كنار مىنشینند و به اینگونه احکام الهى در مورد شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله خردهگیرى مىکنند و در دل نسبت به آن معترضند و چه كسانى با آغوش باز همه را پذیرا مىشوند .
بنابراین تعبیر « قُلُوبِكُمْ » تعبیر گستردهاى است كه هم پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله و همسران او را شامل مىشود و هم همه مؤمنان را كه در ارتباط با این احکام از در رضا و تسلیم وارد مىشوند ، يا اعتراض و انکار مىکنند هرچند آن را آشکار نسازند .
در فقه اسلامى در باب خصایص پیامبر صلىاللهعلیهوآله این مسأله مورد بحث واقع شده است كه آیا تقسیم اوقات بهطور مساوى در میان همسران متعدد همانگونه كه بر عموم مسلمانان واجب است بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز واجب بوده يا اینکه پیامبر حکم استثنایى «تخییر» را داشته است ؟
مشهور و معروف در میان فقهاى ما و جمعى از فقهاى اهل سنت این است كه او در این حکم مستثناء بوده و دلیل آن را آیه فوق مىشمرند كه مىگوید : « تُرْجى مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَتُئْوِى اِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ: هرکدامرا بخواهى بهتأخیر مىاندازى و هریکرا بخواهى نزد خود نگاه مىدارى ».
زیرا قرار گرفتن این جمله بعد از بحث درباره همه زنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین ایجاب مىکند كه ضمیر جمع « هُنَّ » به تمام آنها باز گردد و این مطلبى است كه از طرف فقها و بسیارى از مفسران پذیرفته شده است .
52 لايَحِلُّ لَكَ النِّساءُ مِنْ بَعْدُ وَ لا اَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْاَزْواجٍ وَ لَوْ اَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ اِلاّ
ما مَلَكَتْ يَمینُكَ وَكانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ رَقیبا
بعد از این دیگر زنى بر تو حلال نیست و نمىتوانىهمسرانت را به همسران دیگرى تبدیل كنى (بعضى را طلاقدهى و همسردیگرى بهجاى او برگزینى) هر چند جمال آنهامورد توجهتو واقعشودمگر آنچهکه بهصورت كنیز درملك تودرآید و خداوندناظر و مراقب هرچیز است ( و به این ترتیب فشار قبایل را در اختیار همسر از آنها ، از تو برداشتیم ).
مفسّران و فقهاى اسلام در تفسیر این آیه بحثهاى فراوانى دارند و روایات مختلفى نیز در این زمینه در منابع اسلامى وارد شده است ، ما قبلاً آنچه را كه از ظاهر آیه در ارتباط با آیات گذشته و آینده ، قطع نظر از گفتههاى مفسران به نظر مىرسد ذکر مىکنیم بعد به سراغ مطالب دیگر مىرویم .
ظاهر تعبیر « مِنْ بَعْدُ » این است كه بعد از این ، ازدواج مجدد براى تو حرام است ، بنابراین « بعد يا به معنى » بعد زمانى است يعنى بعد از این زمان دیگر همسرى انتخاب مکن ، يا بعد از آن كه همسرانت را طبق فرمان الهى در آیات گذشته مخیر درمیان زندگى
ساده در خانه تو و يا جدا شدن كردى و آنها با میل و رغبت ترجیح دادند كه به همسرى با تو ادامه دهند ، دیگر بعد از آنها نباید با زن دیگرى ازدواج كنى .
و نیز نمىتوانى بعضى از آنها را طلاق داده و همسر دیگرى به جاى او برگزینى ، به تعبیر دیگر نه بر تعداد آنها بیفزاى و نه افراد موجود را عوض كن .
این محدودیت براى شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقصى محسوب نمىشود و حکمى است كه فلسفه بسیار حساب شدهاى دارد زیرا :
طبق شواهدى كه از تواریخ استفاده مىشود پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله از ناحیه افراد و قبایل مختلف تحت فشار بود كه از آنها همسر بگیرد و هریك از قبایل مسلمان افتخار مىکردند كه زنى از آنها به همسرى پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آید ، حتى چنانکه گذشت بعضى از زنان بدون هیچگونه مهریه ، حاضر بودند خود را بهعنوان « هبه » در اختیار آن حضرت بگذارند و بىهیچ قید و شرط با او ازدواج كنند.
البته پیوند زناشویى با این قبایل و اقوام تا حدى براى پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله و اهداف اجتماعى و سیاسى او مشکل گشا بود ، ولى طبیعى است اگر از حد بگذرد ، خود مشکل آفرین مىشود و هر قوم و قبیلهاى چنین انتظارى را دارد و اگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله بخواهد به انتظارات آنها پاسخ گوید و زنانى را هرچند به صورت عقد و نه به صورت عروسى ، در اختیار خود گیرد ، دردسرهاى فراوانى ایجاد مىشود .
لذا خداوند حکیم با يك قانون محکم جلو این كار را گرفت و او را از هرگونه ازدواج مجدد و يا تبدیل زنان موجود نهى كرد .
در این وسط شاید افرادى بودند كه براى رسیدن به مقصود خود به این بهانه متوسل مىشدند كه همسران تو غالبا بیوه هستند و درمیان آنها زنانمسنى يافتمىشوندکه هیچ بهرهاى از جمال ندارند ، شایسته است كه با زنى صاحب جمال ازدواج كنى قرآن مخصوصا روى این مسأله نیز تکیه و تأکید مىکند كه حتى اگر زنان صاحب جمالى نیز باشند حقّ ازدواج با آنها نخواهى داشت .
به علاوه حقشناسى ایجاب مىکرد كه بعد از وفادارى همسرانش با او و ترجیح دادن زندگى ساده معنوى پیامبر صلىاللهعلیهوآله را بر هرچیز دیگر ، خداوند براى حفظ مقام آنها چنین دستورى را به پیامبر صلىاللهعلیهوآله بدهد .
و اما در مورد كنیز كه مجاز شده به خاطر آن است كه مشکل و گرفتارى پیامبر صلىاللهعلیهوآله از ناحیه زنان آزاد بود ، لذا ضرورتى نداشت كه اینحکم دراین مورد محدود شود هرچند پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله از این استثناء نیز طبق گواهى تاریخ استفاده نکرد .
این چیزى است كه از ظاهر آیه به نظر مىرسد .
جمعىازمفسران جمله « وَ لَوْ اَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ » را دلیلبه حکممعروفى گرفتهاند كهدر روایات اسلامى نیز بهآن اشارهشده و آن اینکه كسىکه مىخواهد بازنى ازدواج كند مىتواند قبلاًبه او نگاه كند، نگاهىکه وضعقیافهو اندام اورا براى وى مشخص كند .
فلسفه این حکم این است كه انسان با بصیرت كامل همسر خود را انتخاب كند و از
ندامت و پشیمانىهاى آینده كه پیمان زناشویى را به خطر مىافکند جلوگیرى شود ، چنانکه در حدیثى از پیامبر اسلام آمده است كه به يکى از ياران خود كه مىخواست با زنى ازدواج كند فرمود : « اُنْظُرْ اِلَيْها فَاِنَّهُ اَجْدَرُ اَنْ يَدُومَ بَيْنَكُما : قبلاً به او نگاه كن كه این سبب مىشود مودت و الفت میان شما پایدار شود ».(1)
در حدیثى دیگر از امام صادق مىخوانیم كه در پاسخ این سؤال كه : آیا مرد مىتواند به هنگام تصمیم بر ازدواج با زنى او را به دقت بنگرد و به صورت و پشت سر او نگاه كند ؟
فرمود : « نَعَمْ لابَأْسَ اَنْ يَنْظُرَ الرَّجُلُ اِلَى الْمَرْأَةِ اِذا اَرادَ اَنْ يَتَزَوَّجَها يَنْظُرُ اِلى خَلْفِها وَ اِلى وَجْهِها : آرى مانعى ندارد هنگامى كه مردى بخواهد با زنى ازدواج كند به او نگاه كند و به صورت و پشت سر او بنگرد ».(2).
البته احادیث در این زمینه فراوان است ولى در بعضى از آنها تصریح شده كه نباید دراین هنگام نگاه از روى شهوت و به قصد لذت بردن باشد .
ایننیز روشناستکهاینحکممخصوصمواردىاستکهانسان بهراستىمىخواهد درباره زنىتحقیق نمایدکه اگر شرایط در او جمع بود با او ازدواج كند ، اما كسى كه هنوز تصمیم بر ازدواجنگرفته، تنها بهاحتمال ازدواج ، يا به عنوان جستجوگرى ، نمىتواند به زنان نگاه كند.
53 يا اَيُّهَاالَّذینَ امَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ اِلاّ اَنْ يُؤْذَنَلَكُمْ اِلى طَعامٍ غَيْرَ ناظِرینَاِنیهُ وَ لكِنْاِذادُعیتُمْفَادْخُلُوافَاِذاطَعِمْتُمْفَانْتَشِرُواوَ لا مُسْتَأْنِسینَ لِحَدیثٍ اِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِى النَّبِىَّ فَيَسْتَحْيىِ مِنْكُمْ وَ اللّهُ لا يَسْتَحْيى مِنَ الْحَقِّ وَ اِذاسَاَلْتُمُوهُنَّ مَتاعافَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ ذلِكُمْاَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ وَ ماکانَ لَكُمْ اَنْتُؤْذُوارَسُولَاللّهِ وَ لا اَنْتَنْكِحُوا اَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِه
اَبَدا اِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللّهِ عَظیما
اى كسانى كه ایمان آوردهاید ! در بیوت پیامبر داخلنشوید مگر به شما اجازه براى صرفغذا داده شود (مشروط بر اینکه قبل از موعد نیایید و) در انتظار وقت غذا ننشینید، اما هنگامىکه دعوت شدید داخلشوید و وقتىغذامىخورید پراکندهشوید و ( بعداز صرف غذا ) به بحث و صحبت ننشینید ، این عمل پیامبر را ناراحت مىکرد ولى از شما شرم مىکند ، اما خداوند از ( بیان ) حق شرم ندارد وهنگامى كه چیزى از وسایل زندگى ( به عنوان عاریت ) ازآنها (همسران پیامبر) مىخواهیداز پشتپرده بخواهید، این كار دلهاى شما و آنها راپاکتر مىدارد و شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآورید كه این كار نزد خدا عظیم است .
« اِناه » از ماده « اَنى يَأْنى » به معنى فرا رسیدن وقت چیزى است و در اینجا به معنى آمادگى غذا براى تناول نمودن است .
باز روى سخن در این آیه به مؤمنان است و بخشى دیگر از احکام اسلام مخصوصا آنچه مربوط به آداب معاشرت با پیامبر صلىاللهعلیهوآله و خانواده نبوت بوده است ضمن جملههاى كوتاه و گویا و صریح بیان مىکند .
نخست مىگوید : « اى كسانى كه ایمان آوردهاید هرگز در اطاقهاى پیامبر سرزده داخل نشوید ، مگر اینکه براى صرف غذا به شما اجازه داده شود ، آنهم مشروط به اینکه به موقع وارد شوید ، نه این كه ازمدتى قبل بیایید و در انتظار وقت غذا بنشینید : يا اَيُّهَاالَّذینَ امَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ اِلاّ اَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ اِلى طَعامٍ غَيْرَ ناظِرینَ اِنیهُ » .
و بهاینترتیبیکىازآداب مهممعاشرت را درآن محیطىکه اینآداب كمتررعایت مىشد بیان مىکند ، گرچه سخن درباره خانه پیامبر صلىاللهعلیهوآله است ، ولى مسلما این حکم اختصاص به او ندارد ، در هیچ مورد بدون اجازه نباید وارد خانه كسى شد ( چنانکه در سوره نور آیه 27 نیز آمده است ) حتى در حالات پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه وقتى مىخواست وارد خانه دخترش فاطمه علیهاالسلام شود بیرون در مىایستاد و اجازه مىگرفت و يکروز « جابربن عبداللّه » با او بود پس از آن كه براى خود اجازه گرفت براى « جابر » نیز اجازه گرفت (1). .
1) « فروع كافى » ، جلد 5 ، صفحه 528 .
به علاوه به هنگامى كه دعوت به طعام مىشوند باید وقتشناس باشند و مزاحمت بىموقع براى صاحبخانه فراهم نکنند.
سپس به دومین حکم پرداخته مىگوید : « ولى هنگامى كه دعوت شدید وارد شوید و هنگامى كه غذا خوردید پراکنده شوید : وَ لكِنْ اِذا دُعیتُمْ فَادْخُلُوا فَاِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا» .
این حکم در حقیقت تأکید و تکمیلى بر حکم گذشته است ، نه بىموقع به خانهاى كه دعوت شدهاید وارد شوید و نه اجابت دعوت را نادیده بگیرید و نه پس از صرف غذا براى مدتى طولانى درنگ كنید .
بدیهى است تخلف از این امور موجب زحمت و دردسر براى میزبان است و با اصول اخلاقى سازگار نیست .
درسومین حکممىفرماید : « پسازصرفغذا مجلس انسوگفتگو در خانه پیامبر ( هیچ میزبان دیگرى )
تشکیل ندهید : وَ لا مُسْتَأْنِسینَلِحَدیثٍ » .
البته ممکن است میزبان خواهان چنین مجلس انسى باشد در این صورت مستثنا است ، سخن از جایى است كه تنها دعوت به صرف غذا شده ، نه تشکیل مجلس انس ، در چنین جایى باید پس از صرف غذا مجلس را ترك گفت ، به خصوص این كه خانه خانهاى همچون بیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله باشدکه كانون انجام بزرگترین رسالتهاى الهى است و باید امور مزاحم ، وقت او را اشغال نکند .
سپس علت این حکم را بیان مىکند : « این كار پیامبر را آزار مىداد ، اما او از شما شرم مىکرد ، ولى خداوند از بیان حق شرم نمىکند و ابا ندارد : اِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِى النَّبِىَّ فَيَسْتَحْيى مِنْكُمْ وَاللّهُ لا يَسْتَحْيى مِنَ الْحَقِّ » .
البته پیامبر خدا نیز از بیان حق در مواردى كه جنبه شخصى و خصوصى نداشت هیچ ابا نمىکرد ولى بیان حق اشخاص از ناحیه خودشان زیبا نیست اما از ناحیه كسان دیگر جالب و زیبا است و در مورد آیه نیز از این قبیل است ، اصول اخلاقى ایجاب مىکرد پیامبر صلىاللهعلیهوآله به دفاع از خود نپردازد ، بلکه خداوند به دفاع از او پردازد .
سپس چهارمین حکم را در زمینه « حجاب » چنین بیان مىدارد : « هنگامى كه چیزى از متاع
و وسایل زندگى از همسران پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله بخواهید از پشت حجاب ( پرده ) بخواهید : وَ اِذا سَاَلْتُمُوهُنَّ مَتاعا فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ » .
اینامر درمیان اعراب و بسیارى مردم دیگرمعمولبوده و هستکه بههنگامنیاز به بعضى از وسایلزندگى موقتاازهمسایه بهعاریت مىگیرند، خانهپیامبر صلىاللهعلیهوآله نیزاز این قانون مستثنا نبوده و گاه و بىگاه مىآمدند و چیزى از همسران پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله به عاریت مىخواستند ، روشن است قرار گرفتن همسران پیامبر در معرض دید مردم ( هرچند با حجاب اسلامى باشد ) كار خوبى نبود لذا دستور داده شده كه از پشت پرده يا پشت در بگیرند .
نکتهاى كه در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد این است كه منظور از « حجاب » در این آیه پوشش زنان نیست ، بلکه حکمى اضافه بر آن است كه مخصوص همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله بوده و آن این كه مردم موظف بودند به خاطر شرایط خاص همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله هرگاه مىخواهند چیزى از آنان بگیرند از پشت پرده باشد و آنها حتى با پوشش اسلامى در برابر مردم در اینگونه موارد ظاهر نشوند ، البته این حکم درباره زنان دیگر
وارد نشده و در آنها تنها رعایت پوشش كافى است .
شاهد این سخن آن كه كلمه « حجاب » هرچند در استعمالهاى روزمره به معنى پوشش زن به كار مىرود ، ولى در لغت چنین مفهومى را ندارد و نه در تعبیرات فقهاى ما .
« حجاب » در لغت به معنى چیزى است كه در میان دو شىء حایل مىشود(1)به همین جهت پردهاى كه در میان امعاء و قلب و ریه كشیده شده « حِجاب حاجِز » نامیده شده است .
در قرآن مجید نیز این كلمه همه جا به معنى پرده يا حایل به كار رفته است ، مانند آیه 45 سوره اسراء « جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونِ بِالاْخِرَةِ حِجابا مَسْتُورا : ما در میان تو و كسانى كه ایمان به آخرت نمىآورند پرده پوشیدهاى قرار دادیم » .
در آیه 32 سوره ص نیز مىخوانیم : « حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ : تا موقعى كه خورشید در پشت پرده افق پنهان شد » . .
1) « لسان العرب » ماده « حجب » .
در كلمات فقها از قدیمىترین ایام تاکنون نیز در مورد پوشش زنان معمولاً كلمه « ستر » به كار رفته و در روایات اسلامى نیز همین تعبیر يا شبیه آن وارد شده است و به كار رفتن كلمه « حجاب » در پوشش زنان اصطلاحى است كه بیشتر در عصر ما پیدا شده و اگر در تواریخ و روایات پیدا شود بسیار كم است .
گواه دیگر اینکه در حدیثى از « انس بن مالك » خادم مخصوص پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه مىگوید : « من از همه آگاهتر به این آیه حجابم ، هنگامى كه زینب با پیامبر صلىاللهعلیهوآله ازدواج كرد و بااو در خانه بود غذایى درست فرمود و مردم را دعوت به میهمانى نمود ، اما جمعى پس از صرف غذا همچنان نشسته بودند و سخن مىگفتند ، در این هنگام آیه " يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ - تا- مِنْ وَراءِ حِجاب " نازل شد ، در این هنگام پردهاى افکنده شد و جمعيّت برخاستند (1).
در روایتدیگرى مىخوانیم كه « انس » مىگوید : « اَرْخِى السِّتْرَ بَيْنى وَ بَيْنَهُ : پیامبر صلىاللهعلیهوآله .
1) « صحیح بخارى » ، جلد 6 ، صفحه 149 .
پرده را میان من و خود افکند و جمعيّت هنگامى كه چنین دیدند برخاستند و متفرق شدند» . (1)
بنابراین اسلام به زنان مسلمان دستور پردهنشینى نداده و تعبیر « پردگیان » در مورد زنان و تعبیراتى شبیه به این جنبه اسلامى ندارد ، آنچه درباره زن مسلمان لازم است داشتن همان پوشش اسلامى است ، ولى زنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله بهخاطر وجوددشمنان فراوان و عیب جویان مغرض چون ممکن بود در معرض تهمتها قرار گیرند و دستاویزى به دست سیاهدلانبیفتد این دستور خاص به آنها داده شد و يا از پشت پرده تقاضاى خود را مطرح كنند.
مخصوصا تعبیر به « وَراء » ( پشت ) گواه این معنى است .
لذا قرآن بعد از این دستور فلسفه آن را چنین بیان مىفرماید: « این براى پاکى دلهاى شما و آنان بهتر است : ذلِكَ اَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ » .
پنجمین حکم را به این صورت بیان مىفرماید : « شما حقّ ندارید .
1) « صحیح بخارى » ، جلد 6 ، صفحه 149 .
رسول خدا را آزار دهید : وَ ما كانَ لَكُمْ اَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ » .
گرچه عمل ایذایى در خود این آیه منعکس است و آن بىموقع به خانه پیامبر رفتن و پس از صرف غذا نشستن و مزاحم شدن و در روایات شأن نزول نیز آمده كه بعضى از كوردلان سوگند ياد كرده بودند كه بعد از پیامبر صلىاللهعلیهوآله با همسران او ازدواج كنند ، این سخن نیزایذاء دیگرىبود، ولىبههرحالمفهوم آیهعاماست و هرگونهاذیت و آزار راشاملمىشود.
سرانجام ششمین و آخرین حکم را در زمینه حرمت ازدواج با همسران پیامبر بعد از او چنین بیان مىکند : « شما هرگز حق ندارید كه همسران او را بعد از او به همسرى خویش درآورید كه این كار در نزد خدا عظیم است : وَ لا اَنْ تَنْكِحُوا اَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِه اَبَدا اِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَاللّهِ عَظیما» .
در اینجا سؤالى پیش مىآید كه چگونه خداوند همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله را كه بعضى به هنگاموفات او نسبتا جوان بودنداز حقانتخاب همسر محرومساختهاست ؟
پاسخ این سؤال با توجّه به فلسفه این تحریم روشن است .
زیرا اولاً چنان كه از شأن نزول آیه دانستیم ، بعضى به عنوان انتقامجویى و
توهین به ساحت مقدس پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین تصمیمى را گرفته بودند و از این راه مىخواستند ضربهاى بر حیثیت آن حضرت وارد كنند .
ثانیا اگر این مسأله مجاز بود جمعى به عنوان اینکه همسر پیامبر صلىاللهعلیهوآله را بعد از او در اختیار خود گرفتهاند ممکن بود این كار را وسیله سوء استفاده قرار دهند و به این بهانه موقعیت اجتماعى براى خویش دست و پا كنند و يا به عنوان اینکه آگاهى خاص از درون خانه پیامبر صلىاللهعلیهوآله و تعلیمات و مکتب او دارند به تحریف اسلام پردازند و يا منافقین مطالبى را از این طریق در میان مردم نشر دهند كه مخالف مقام پیامبر باشد .
این خطر هنگامى ملموستر مىشود كه بدانیم گروهى خود را براى این كار آماده ساختهبودند بعضىآن را بهزبانآورده و بعضى شایدتنها دردلداشتند .
از جمله كسانىرا كه بعضى از مفسران اهل سنت در اینجا نام بردهاند طلحه است . (1).
1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 8 ، صفحه 5310 .
خداوندى كه بر اسرار نهان و آشکار آگاه است براى برهم زدن این توطئه زشت يك حکم قاطع صادر فرمود و جلو این امور را به كلى گرفت و براى تحکیم پایههاى آن به همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله لقب اُمُالْمُؤْمِنین داد تا بدانند ازدواج با آنها همچون ازدواج با مادر خویش است .
با توجه به آنچه گفته شد روشن مىشود كه چرا همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله لازم بود از این محرومیت استقبال كنند ؟
در طول زندگى انسان گاه مسایل مهمى مطرح مىشود كه به خاطر آنها باید فداکارى و ازخود گذشتگى نشانداد و ازبعضى از حقوق حقه خود چشم پوشید، بهخصوص اینکه همیشهافتخاراتبزرگمسؤولیتهاىسنگینى نیزهمراه دارد، بدونشك همسرانپیامبر صلىاللهعلیهوآله افتخار عظیمى از طریق ازدواجشان با پیامبر صلىاللهعلیهوآله كسب كردند ، داشتن چنین افتخارى نیاز
به چنین فداکارى هم دارد .
بههمیندلیل زنانپیامبر صلىاللهعلیهوآله بعد درمیانامتاسلامى بسیارمحترم مىزیستند و از وضع خودبسیار راضى و خشنود بودندو آن محرومیترا دربرابر اینافتخارات ناچیز مىشمردند.
54 اِنْ تُبْدُوا شَيْئا اَوْ تُخْفُوهُ فَاِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَىْءٍعَلیما
اگر چیزى را آشکار كنید يا پنهان دارید خداوند از همه چیزآگاه است .
گمان نکنید خدا از برنامههاى ایذایى شما نسبت به پیامبرش با خبر نیست ، چه آنهایى كه بر زبان جارىکردند و چه آنهاکه در دل تصمیم داشتند همه را به خوبى مىداند و با هرکس متناسب كار و نيّتش رفتار مىکند .
55 لاجُناحَعَلَيْهِنَفىابائِهَنَوَلااَبْنائِهِنَّ وَلا اِخْوانِهِنَوَلا اَبْناءِاِخْوانِهِنَّ وَلااَبْناءِ اَخَواتِهِنَّ وَ لا نِسائِهِنَّ وَ لا ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُنَّ وَ اتَّقینَ اللّهَ اِنَّ اللّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهیدا
بر آنها (همسران پیامبر) گناهىنیستکه باپدران و فرزندانو برادران و فرزندان برادران و فرزندان خواهران خود وزنان مسلمان و بردگان خویش ( بدون حجاب و پرده تماس بگیرند ) و تقواى الهى را پیشه كنید كه خداوند بر هر چیزى آگاهاست .
از آنجا كه در آیه گذشته حکم مطلقى درباره حجاب در مورد همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمده بود و اطلاق این حکم این توهّم را به وجود مىآورد كه محارم آنها نیز موظّف به اجراى آن هستند و تنها از پشت پرده باید با آنها تماس بگیرند ، آیه فوق نازل شد و حکم این مسأله را شرح داد .
به تعبیر دیگر محارم آنها كه منحصر در این شش گروه هستند مستثنى مىباشد و اگر گفته شود افراد دیگرى نیز جزء محارم هستند كه در این شش گروه نامى از آنها به میان نیامده مانند عموها و دایىها در پاسخ باید گفت :
از آنجا كه قرآن فصاحت و بلاغت را در عالىترین شکلش رعایت مىکند و يکى از اصول فصاحت این است كه هیچ كلمه اضافى در سخن نباشد لذا در اینجا از ذکر « عموها » و « دایىها » خوددارى كرده ، چرا كه با ذکر فرزندان برادر و فرزندان خواهر ، محرمیت عموها و دایىها روشن مىشود ، زیرا محرمیت همواره دو جانبه است ، همانگونه كه فرزند
برادر نسبت به انسان محرم است ، او هم نسبت به فرزند برادرش محرم خواهد بود ( و مىدانیم چنین زنى عمه محسوب مىشود ) و نیز همانگونه كه فرزند خواهر بر او محرم است او نیز به فرزند خواهر محرم مىباشد ( و مىدانیم چنین زنى خاله محسوب مىشود ) .
هنگامى كه عمه و خاله نسبت به پسر برادر و پسر خواهر محرم باشد عمو و دایى نیز نسبت به دختر برادر و دختر خواهر محرم خواهد بود ( چرا كه میان « عمو » و « عمه » و نیز « دایى » و « خاله » هیچ تفاوتى نیست ) و این يکى از ریزهکارىهاى قرآن است .
در اینجا سؤال دیگرى مطرح مىشود كه « پدر شوهر » و « پسر شوهر » نیز جزء محارم زن محسوب مىشود ، چرا ذکرى از اینها در اینجا به میان نیامده ؟ در حالى كه در آیه 31 سوره « نور » آنها نیز به عنوان محارم مطرح شدهاند .
پاسخ این سؤال نیز روشن است ، زیرا در این آیه منحصرا سخن از حکم همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله در میان است و مىدانیم پیغمبر صلىاللهعلیهوآله در زمان نزول این آیات نه پدرش در حیات بود و نه اجدادش و نه فرزند پسرى داشت .
عدم ذکر برادران و خواهران « رضاعى » و مانند آن نیز به خاطر آن است كه آنها در حکم برادر و خواهر و سایر محارم محسوب مىشوند و نیاز به ذکر مستقل ندارند .
و در پایان آیه لحن سخن را از « غایب » به « خطاب » تغییر داده ، همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله را مخاطب ساخته مىگوید : « وَ اتَّقینَ اللّهَ اِنَّ اللّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهیدا » .
چه جالب این كه حجاب و پرده و مانند اینها همه وسایلى براى حفظ از گناه بیش نیست، ریشهاصلى همان تقوااستکه اگر نباشد حتى این وسایل نیز سودى نخواهد بخشید .
ذکر این نکته نیز در اینجا لازم به نظر مىرسد كه « نِسائهن » ( زنان آنها ) اشاره به زنان هم كیش و مسلمان است ، زیرا همانگونه كه در تفسیر سوره « نور » گفتیم براى زنان مسلمان شایسته نیست كه در برابر زنان غیر مسلمان بدون پوشش باشند، چرا كه آنها ممکن است مطالب را براى شوهرانشان توصیف كنند . (1).
1) به جلد 14 « تفسیر نمونه » ، صفحه 451 مراجعه شود .
و اما جمله « وَلا ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُنَّ » همانگونه كه در تفسیر سوره « نور » نیز گفتیم مفهوم وسیعى دارد هم كنیزان را شامل مىشود و هم غلامان را ، اما طبق بعضى از روایات اسلامى اختصاص به كنیزان دارد و بنابراین ذکر آنها بعد از ذکر زنان به طور كلى ممکن است از این نظر باشد كه كنیزان غیر مسلمان را نیز شامل مىشود .
56 اِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیما
خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود مىفرستند ، اى كسانىکه ایمان آوردید بر او درود فرستید و سلام گویید و تسلیم فرمانش باشید .
«صَلات» و «صَلَوات» كهجمعآناست هرگاهبهخدانسبتدادهشودبهمعنىفرستادن رحمت
است و هرگاه به فرشتگان و مؤمنان منسوب گردد به معنى طلب رحمت مىباشد . (1)
تعبیر به « يُصَلُّون » به صورت فعل مضارع دلیل بر استمرار است يعنى پیوسته خداوند و فرشتگان رحمت و درود بر او مىفرستند ، رحمت و درودى پیوسته و جاودانى .
در اینکه میان « صَلُّوا » و « سَلِّمُوا » چه فرقى است ؟ مفسران بحثهاى مختلفى دارند ، آنچه مناسبتر با ریشه لغوى این دو كلمه و ظاهر آیه قرآن به نظر مىرسد این است كه « صَلُّوا » امر به طلب رحمت و درود فرستادن بر پیامبر است ، اما « سَلِّمُوا » يا به معنى تسلیم در برابر فرمانهاى پیامبر گرامى اسلام است چنانکه در آیه 65 سوره نساء آمده : .
1) « راغب » در « مفردات » همین معنى را به عبارت دیگرى آورده است .
« ثُمَّ لا يَجِدُوا فى اَنْفُسِهِمْ حَرَجا مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلیما : مؤمنان كسانى هستند كه به داورى تو تن دهند و حتى در دل از قضاوتت كمترین ناراحتى نداشته باشند و تسلیم مطلق گردند » .
چنان كه در روایتى از امام صادق مىخوانیم : « ابوبصیر » از محضرش سؤال كرد منظور از « صلات » بر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله را فهمیدهایم ، اما معنى تسلیم بر او چیست ؟ امام فرمود : « هُوَ التَّسْلیمُ لَهُ فِى الاُْمُورِ : منظور تسلیم بودن در برابر او در هرکار است » . (1)
و يا به معنى سلام فرستادن بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله به عنوان « اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّه » و مانند آن مىباشد ، كه محتوایش تقاضاى سلامت بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله از پیشگاه خدا است .
درباره كیفیت صلوات بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله در روایات بىشمارى كه از طرق اهل سنت و اهلبیت رسیده صریحا آمدهاست كه « آل محمد » را به هنگام صلوات بر « محمد » بیفزایید .
در « درالمنثور » از صحیح « بخارى » و « مسلم » و « ابوداود » و « ترمذى » و « نسایى » و « ابن ماجه » و « ابن مردویه » و روات دیگرى از « كعب بن عجره » نقل شده كه مردى خدمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله عرض كرد: « اَمَّا السَّلامُ عَلَيْكَ فَقَدْ عَلِمْنا فَكَيْفَ الصَلاةُ عَلَيْكَ : سلام بر تو را ما مىدانیم
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
چگونه است ، اما صلات بر شما باید چگونه باشد » ؟ پیامبر فرمود : بگو : اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمّدٍ وَ عَلى الِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيْتَ عَلى اِبْراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مَجیدٌ ، اللّهُمَّ بارَكْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى الِ مُحَمَّدٍ كَما بارَكْتَ عَلى اِبْراهیمَ وَ الِ اِبْراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مَجیدٌ » .
نامبرده ( نویسنده در المنثور ) علاوه بر حدیث فوق ، هیجده حدیث دیگر نقل كرده ، كه همگى تصریح شده كه « آل محمّد » را باید به هنگام صلوات ذکر كرد .
این احادیث را از كتب معروف و مشهور اهل سنت از گروهى از صحابه از جمله « ابن عباس » و « طلحه » و « ابو سعیدخدرى » و « ابوهریره » و « ابومسعودانصارى » و « بریده » و « ابنمسعود » و « كعببنعجره » و امیرمؤمنان على نقلکردهاست . (1)
این نکته نیز قابل توجه است كه در بعضى از روایات اهل سنت و بسیارى از روایات شیعه حتى كلمه « على » میان « محمّد » و « آل محمّد » جدایى نمىافکند بلکه كیفیت صلاة به .
1) « المیزان » ، جلد 16 ، صفحه 365 و 366 .
این صورت است « اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ » .
این بحث را با حدیثدیگرىاز پیغمبرگرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله پایانمىدهیم: « ابن حجر » در « صواعق » چنین نقل مىکند كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « لا تُصَلُّوا عَلىَّ الصَّلاةَ الْبَتْراءِ فَقالُوا وَ مَا الصَّلاةُ الْبَتْراءُ ؟ قالَ تَقُولُونَ : اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ تُمْسِكُونَ ، بَلْ قُولُوا اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ : هرگز بر من صلوات ناقص نفرستید عرض كردند : صلوات ناقص چیست ؟ فرمود : اینکه فقط بگویید "اَللّهُمَّ صَلِّ علَى مُحَمَّدٍ " و ادامه ندهید، بلکه بگویید "اَللّهُمَّ صَلِّ علَى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ" . (1)
و به خاطر همین روایات است كه جمعى از فقهاى بزرگ اهل سنت اضافه « آل محمّد » را بر نام آن حضرت در تشهد نماز واجب مىشمرند .
آیا فرستادن صلوات بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله واجب است يانه ؟ و اگر واجب است در كجا واجب است ؟ این سؤال است كه فقها به آن پاسخ مىگویند : .
1) « صواعق » ، صفحه 144 .
تمام فقهاى اهل بیت آن را در تشهد اول و دوم نماز واجب مىدانند و در غیر آن مستحب و علاوه بر احادیثى كه از طرق اهل بیت دراین زمینه رسیده در كتب اهل سنت نیز روایاتى كه دالّ بر وجوب است كم نیست .
از جمله در روایت معروفى ، عایشه مىگوید : « سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعلیهوآله يَقُولُ : لا يُقْبَلُ صَلاةٌ اِلاّ بِطَهُورٍ وَ بِالصَّلاةِ عَلَىَّ : نماز بدون طهارت و درود بر من قبول نخواهد شد » .
ازفقهاىاهلسنت «شافعى» آنرادرتشهددومواجبمىداند و «احمد» دریکىازدو روایت كهازاونقلشده و جمعىدیگرازفقهاء،ولى بعضىمانند «ابوحنیفه» آنراواجب نشمردهاند.(1)
57 اِنَّ الَّذینَ يُؤْذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَ اَعَدَّلَهُمْ عَذابا مُهینا
آنهاکه خدا و پیامبرشرا ایذاءمىکنند خداوند آنهارااز رحمت خود دردنیا و آخرت .
1) « تذکره علامّه » ، جلد 1 ، صفحه 126 .
دور مىسازد و براى آنان عذاب خوار كنندهاى آماده كرده است .
در این كه منظور از « ایذاء پروردگار » چیست ؟ بعضى گفتهاند همان كفر و الحاد است كه خدا را به خشم مىآورد ، چراکه آزار در مورد خداوند جز ایجاد خشم مفهوم دیگرى نمىتواند داشته باشد .
این احتمال نیز وجود دارد كه ایذاء خداوند همان ایذاء پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مؤمنان است و ذکر خداوند براى اهمیت و تأکید مطلب است .
و اما ایذاء پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله مفهوم وسیعى دارد و هرگونه كارى كه او را آزار دهد شامل مىشود ، اعم از كفر و الحاد و مخالفت دستورهاى خداوند ، همچنین نسبتهاى ناروا و تهمت و يا ایجاد مزاحمت به هنگامى كه آنها را دعوت به خانه خود مىکند همانگونهکه درآیه53همینسورهگذشت «اِنَّ ذلِكُمْکانَيُؤْذِىالنَّبِىَّ:اینکارشماپیامبررا آزارمىدهد ».
و يا موضوعى كه در آیه 61 سوره توبه آمده كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به خاطر انعطافى كه در برابر سخنان مردم نشان مىداد به خوش باورى و ساده دلى متهم مىساختند : « وَ مِنْهُمُ الَّذینَ
يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ : گروهى از آنها پیامبر را آزار مىدهند و مىگویند : او آدم خوش باورى است كه گوش به حرف هر كس مىدهد » مانند اینها .
حتىاز روایاتىکه در ذیلآیه واردشده چنیناستفاده مىشود كه آزار خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله مخصوصا على و دخترش فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز مشمول همین آیه بوده است ، در صحیح « بخارى » جزء پنجم چنین آمده است كه : رسول خدا فرمود : « فاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنّى فَمَنْ اَغْضَبَها اَغْضَبَنى : فاطمه پاره تن من است هرکس او را به خشم آورد مرا به خشم در آورده است » .
همین حدیث در صحیح « مسلم » به این صورت آمده « اِنَّ فاطِمَةَ بِضْعَةٌ مِنّى يُؤْذینى ما اذاها : فاطمه پاره تن من است هر چه او را آزار دهد مرا مىآزارد» . (1)
شبیه همینمعنى دربارهعلى از پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله نقلشدهاست . (2).
و اما « لَعَنَ » در آیه فوق به معنى دورى از رحمت خدا است و این درست نقطه مقابل رحمت و صلوات است كه در آیه قبل آمده بود .
در حقیقت لعن و طرد از رحمت آنهم از سوى خداوندى كه رحمتش گسترده و بىپایان است بدترین نوع عذاب محسوب مىشود ، به خصوص كه این طرد از رحمت هم در دنیا باشد و هم در آخرت ( چنان كه در آیه مورد بحث اینگونه است ) .
و شاید بههمین جهت مسأله «لعن» قبل از «عذاب مهین» ذکر شده است .
تعبیربه « اعد » (آمادهکردهاست) دلیلبر تأکید و اهمیت این عذاباست .
58 وَ الَّذینَ يُؤذُونَ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِاحْتَمَلُوا بُهْتانا وَ اِثْما مُبینا
و آنهاکه مردان و زنان باایمان را بهخاطر كارىکه انجامندادهاند آزارمىدهند متحمل
بهتان و گناه آشکارى شدهاند .
تعبیر « بِغَيْرِ مَااكْتَسَبُوا » اشاره به این است كه آنها مرتکب گناهى نشدهاند كه موجب ایذاء و آزار باشد و از اینجا روشن مىشود كه هرگاه گناهى از آنان سرزند كه مستوجب حد و قصاص و تعزیر باشد اجراى این امور در حق آنها اشکالى ندارد .
مقدم داشتن « بهتان » بر « اثم مبین » به خاطر اهمیت آن است ، چرا كه بهتان از بزرگترین ایذاءها محسوب مىشود و جراحت حاصل از آن حتى از جراحاتنیزه و خنجر سختتراست .
در روایات اسلامى نیز اهمیت فوقالعادهاى به این مطلب داده شده است ، در حدیثى از امام صادق مىخوانیم خداوند عزوجل مىفرماید : « لَيَأْذَنُ بِحَرْبٍ مِنّى مَنْ اذاعَبْدِىَ اْلمُؤْمِنَ :آن كس كه بنده مؤمن مرا بیازارد اعلان جنگ با من مىدهد» . (1)
در حدیث دیگر از « امام علىبن موسىالرضا » از جدش پیامبر نقل كرده چنین آمده است : « مَنْ بَهَتَ مُؤْمِنا اَوْ مُؤْمِنَةً اَوْ قالَ فیهِ ما لَيْسَ فیهِ اَقامَهُ اللّهُ تَعالى يَوْمَالْقِيامَةِ عَلى تَلِّ .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 35 .
نارٍحَتّى يَخْرُجَ مِمّا قالَهُ فیهِ : كسى كه مرد يا زن مسلمانى را بهتان زند يا درباره او سخنى بگوید كه در او نیست خداوند او را درقیامت روى تلىاز آتش قرارمىدهد تااز عهده آنچه گفتهبرآید» . (1)
59 يا اَيُّهَاالنَّبِىُّ قُلْ لاَِزْواجِكَ وَ بَناتِكَ وَ نِساءِالْمُؤْمِنینَيُدْنینَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلا بیبِهِنَّ ذلِكَ اَدْنى اَنْ يُعْرَفْنَفَلا يُؤْذَيْنَ وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیما
اىپیامبر !به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگوجلبابها ( روسرىهاى بلند ) خود را بر خویش فروافکنند ،این كار براى این كه ( از كنیزان و آلودگان ) شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است و ( اگر تاکنون خطا و كوتاهى ازآنها سر زده ) خداوند همواره غفورورحیماست .
در این كه منظور از شناخته شدن چیست ؟ دو نظر در میان مفسران وجود دارد كه منافاتى با هم ندارند . .
1) « بحارالانوار » ، جلد 75 ، صفحه 194 .
نخست اینکه در آن زمان معمول بوده است كه كنیزان بدون پوشیدن سر و گردن از منزل بیرون مىآمدند و از آنجا كه از نظر اخلاقى وضع خوبى نداشتند گاهى بعضى از جوانان هرزه مزاحم آنها مىشدند ، در اینجا به زنان آزاد مسلمان دستور داده شد كه حجاب اسلامى را كاملا رعایت كنند تا از كنیزان شناخته شوند و بهانهاى براى مزاحمت به دست هرزگان ندهند .
بدیهى است مفهوم این سخن آن نیست كه اوباش حقّ داشتند مزاحم كنیزان شوند ، بلکه منظور این است كه بهانه را از دست افراد فاسد بگیرند .
دیگر اینکه هدف این است كه زنان مسلمان در پوشیدن حجاب سهل انگار و بىاعتنا نباشند مثل بعضى از زنان بىقید و بار كه در عین داشتن حجاب آن چنان بىپروا و لاابالى هستند كه غالبا قسمتهایى از بدنهاى آنان نمایان است و همین معنى توجه افراد هرزه را به آنها جلب مىکند .
دراینکهمنظوراز «جلباب» چیست؟ مفسران و اربابلغت چندمعنىبراىآنذکرکردهاند:
✓ 1 - ملحفه ( چادر ) و پارچه بزرگى كه از روسرى بلندتر است و سر و گردن و سینهها را مىپوشاند .
✓ 2 - مقنعه و خمار (روسرى) .
✓ 3 - پیراهن گشاد . (1)
گرچه این معانى با هم متفاوتند ولى قدر مشترك همه آنها این است كه بدن را به وسیله آن بپوشاند ( ضمنا باید توجه داشت "جلباب" به كسر و فتح جیم و هردو قرائت مىشود ) .
اما بیشتر به نظر مىرسد كه منظور پوششى است كه از روسرى بزرگتر و از چادر كوچکتر است چنانکه نویسنده « لسان العرب » روى آن تکیه كرده است .
و منظور از « يدنین » ( نزدیك كنند ) این است كه زنان « جلباب » را به بدن خویش نزدیك سازند تا درست آنها را محفوظ دارد ، نه اینکه آن را آزاد بگذارند به طورى كه گاه و .
1) « لسان العرب » .
بىگاه كنار رود و بدن آشکار گردد و به تعبیر ساده خودمان لباس خود را جمع و جور كنند .
امّا این كه بعضى خواستهاند از این جمله استفاده كنند كه صورت را نیز باید پوشانید هیچ دلالتى بر این معنى ندارد و كمتر كسى از مفسّران پوشاندن صورت را در مفهوم آیه داخل دانستهاند .(1)
به هرحال از این آیه استفاده مىشود كه حکم « حجاب و پوشش » براى آزاد زنان قبل از این زمان نازل شده بود ، ولى بعضى روى سادهاندیشى درست مراقب آن نبودند آیه فوق تأکید مىکند كه در رعایت آن دقیق باشند . .
1) درباره فلسفه حجاب و اهمیت آن و همچنین استثناء وجه و كفین ( صورت و دستها تا مچ ) در جلد 14 تفسیر نمونه ذیل آیه 30 و 31 ، سوره نور ( صفحه 442 به بعد ) بحث مشروحى داشتهایم .
در دستورى كه در آیه مورد بحث در زمینه رعایت حجاب اسلامى به طور كامل آمده است به پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىفرماید : این دستور را ابلاغ كن ، نخست همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله مطرح شدهاند ، سپس دختران او و بعد زنان با ایمان ، اشاره به این كه هرگونه اصلاحى را باید از خود و خانواده خود شروع كنى و این برنامهاى است براى همه اصلاحگران بشرى .
و در میان همسران و دختران نخست همسران را عنوان مىکند ، چرا كه آنها به مرد نزدیکترند ، زیرا دختران همسر مىگیرند و به خانههاى همسران خود منتقل مىشوند .
مفاسد اجتماعى چون غالبا تك علتى نیست باید مبارزه با آن را از همه جوانب شروع كرد و جالب اینکه در آیات فوق براى جلوگیرى از مزاحمتهاى افراد هرزه ، نخست به زنان با ایمان دستور مىدهد كه بهانهاى به دست آنها ندهند ، سپس مزاحمین را با شدیدترین تهدید بر سر جاى خود مىنشاند .
و این نیز برنامهاى است براى همیشه و همگان ، هم دوست را باید اصلاح كرد و هم دشمن را با قدرت بر سر جاى خود نشانید .
60 لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَالَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌوَالْمُرْجِفُونَ فِى الْمَدینَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لايُجاوِرُنَكَ فیها اِلاّ قَلیلاً
اگر منافقین و آنها كه در دلهایشان بیمارى است و( همچون ) آنها كه اخبار دروغ و شایعات بىاساس درمدینه پخش مىکنند دست از كار خود برندارند تو را بر ضدآنان مىشورانیم سپس جز مدّت كوتاهى نمىتوانند در كنار تو در این شهر بمانند .
« مُرْجِفُونَ » از ماده « اِرْجاف » به معنى اشاعه اباطیل به منظور غمگین ساختن دیگران است و اصل « اِرْجاف » به معنى اضطراب و تزلزل است و از آنجا كه شایعات باطل ایجاد اضطرابعمومىمىکند این واژه بهآناطلاق شدهاست .
« نُغْرِيَنَّكَ » از ماده « اِغْراء » به معنى دعوت به انجام كار يا گرفتن چیزى توأم با تشویق و
تحریض است .
از لحن آیه چنین استفاده مىشود كه سه گروه در مدینه مشغول خرابکارى بودند ، هرکدام به نحوى اغراض شوم خود را پیاده مىکردند و این به صورت يك برنامه و جریان درآمده بود و جنبه شخصى و فردى نداشت .
نخست « منافقین » بودند كه با توطئههاى ضد اسلامى براى براندازى اسلام مىکوشیدند .
دوم اراذل و اوباش كه قرآن از آنها تعبیر به بیماردلان كرده « الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » همانگونه كه این تعبیر در آیه 32 همین سوره احزاب در مورد افراد هوسباز و شهوتران نیز آمده است : « فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذى فى قَلْبَه مَرَضٌ : اى همسران پیامبر هنگامى كه سخن مىگویید با نرمش سخن مگویید مبادا بیماردلان در شما طمع كنند » .
گروهسوم كسانىبودندکه با پخششایعات در مدینه مخصوصا به هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله و ارتشاسلامبهغزواتمىرفتند بهتضعیفروحیهبازماندگانمىپرداختند و خبرهاى دروغین
ازشکستپیامبر صلىاللهعلیهوآله و مؤمنینمىدادند و بهگفته بعضىازمفسراناینگروه همانیهود بودند.
و به این ترتیب هر سه گروه را قرآن مورد تهدید شدید قرارداده است .
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد كه برنامههاى تخریبى سهگانه فوق همگى كار منافقان بوده و جدا ساختن آنها از يکدیگر جداسازى اوصاف است نه اشخاص .
به هر حال قرآن مىگوید : اگر اینها به اعمال زشت و ننگین خود ادامه دهند دستور حمله عمومى و يورش به آنها را صادر خواهیم كرد ، تا با يك حرکت مردمى مؤمنان ، همه را از مدینه ریشهکن سازیم و آنها نتوانند دیگر در این شهر بمانند .
61 مَلْعُونینَ اَيْنَما ثُقِفُوا اُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتیلاً
و ازهمهجا طرد مىشوند و هرجا يافته شوند دستگیرخواهند شد و به قتل خواهندرسید.
« ثُقِفُوا » از ماده « ثَقْف » و « ثَقافَت » به معنى دست يافتن برچیزى با دقت و مهارت است و اگر به علم و فرهنگ ، ثقافت گفته مىشود نیز به همین جهت است .
اشاره به اینکه بعد از این حمله عمومى در هیچ جا در امان نخواهند بود و آنها را با
دقت جستجو و پیدا مىکنند و به دیار عدم فرستاده مىشوند .
در اینکه آیا منظور ازاین آیه این است كه آنها را در بیرون مدینه جستجو مىکنند و به قتل مىرسانند ؟ يا اگر در داخل مدینه بعد از حکم تبعید عمومى بمانند گرفتار چنین سرنوشتى مىشوند ؟ دو احتمال وجود دارد و در عین حال منافاتى بین این دو نیست ، به این معنى كه پس از سلب مصونيّت از این « توطئه گران بیمار دل شایعه ساز و مخرب » و حکم اخراج آنها از مدینه ، چه آن جا بمانند و چه بیرون روند از دست مسلمانان شجاع و جان برکف در امان نخواهند بود .
62 سُنَّةَاللّهِ فِىالَّذینَ خَلَوْا مِنْقَبْلُ وَ لَنْتَجِدَ لِسُنَّةِاللّهِتَبْدیلاً
اینسنت خداوند دراقوام پیشیناست و براىسنت الهىهیچگونه تغییرى نخواهىیافت.
این تعبیر در حقیقت جدى بودن این تهدید را مشخص مىکند كه بدانند مطلب كاملا قطعى و ریشهدار است و تغییر و تبدیل در آن راه ندارد ، يا باید به اعمال ننگین خود پایان دهند و يا در انتظار چنین سرنوشت دردناکى باشند .
63 يَسْئَلُكَ النّاسُ عَنِ السّاعَةِ قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللّهِ وَ ما يُدْریكَ لَعَلَّ السّاعَةَ تَكُونُ قَریبا
مردماز تو درباره ( زمان قیام ) قیامت سؤال مىکنند ، بگوعلم آن تنها نزدخدا است و چه مىدانى شاید قیامت نزدیك باشد ؟
آیات گذشته سخن از توطئههاى منافقان و اشرار مىگفت ، در آیات 63 تا 68 اشاره به يکى دیگر از برنامههاى مخرب آنها شده است كه گاه به عنوان استهزاء و يا به منظور ایجاد شك و تردید در قلوب سادهدلان این سؤال را مطرح مىکردند كه قیامت با آنهمه اوصافى كه محمّد صلىاللهعلیهوآله از آن خبر مىدهد كى بر پا مىشود ؟
درهمین زمینه درسوره شورىآمدهاست: « تو نمىدانىشاید قیامتنزدیکباشد اماکسانىکه به آن ایمانندارندبراى آنعجله مىکنند، ولى مؤمنانازآن بیمناکند و مىدانند حقاست » .( 18 و 17 / شورى )
سپس به آنها چنین پاسخ مىگوید : « قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللّهِ » .
حتى پیامبران مرسل و فرشتگان مقرب نیز از آن بىخبر هستند .
و به دنبال آن مىافزاید : « وَ ما يُدْریكَ لَعَلَّ السّاعَةَ تَكُونُ قَریبا » .
بنابراین همیشه براى استقبال از قیام قیامت باید آماده بود و اصولاً فلسفه مخفى بودنش همین است كه هیچکس خویش را در امان نبیند و قیامت را دور نپندارد و خود را از عذاب و مجازات الهى برکنار نداند .
64 اِنَّ اللّهَ لَعَنَ الْكافِرینَ وَ اَعَدَّ لَهُمْ سَعیرا
خداوند كافران را لعن كرده ( و از رحمت خود دور داشته )و براى آنها آتش سوزانندهاى آماده نموده است .
اینآیهبهتهدیدکافران و گوشهاىازمجازاتدردناکآنهاپرداختهاست .
65 خالِدینَ فیها اَبَدا لا يَجِدُونَ وَليِّا وَ لا نَصیرا
همواره در آن تا ابد خواهند ماند و ولى و ياورى نخواهند يافت .
تفاوت میان « وَلِى » و « نَصیر » در اینجا است كه « وَلِى » انجام تمام كار را بر عهده مىگیرد ولى « نَصیر » كسى است كه انسان را كمك مىدهد تا به مقصود خود برسد ، اما این
کافران در قیامت نه وليّى دارند و نه نصیرى .
66 يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِى النّارِ يَقُولُونَ يا لَيْتَنااَطَعْنَا اللّهَ وَ اَطَعْنَا الرَّسُولا
درآنروز كه صورتهاى آنها در آتش ( دوزخ ) دگرگونخواهد شد ( ازکار خود پشیمان مىشوند و ) مىگویند اى كاش خدا و پیامبر را اطاعت كرده بودیم .
این دگرگونى يا از نظر رنگ چهرهها است كه گاه سرخ و كبود مىشود و گاه زرد و پژمرده و يا از نظر قرار گرفتن بر شعلههاى آتش است كه گاه این سمت صورت آنها بر آتش قرار مىگیرد و گاه سمت دیگر ( نعوذ باللّه ) .
این جا است كه فریادهاى حسرت بارشان بلند مىشود و مىگویند : « اى كاش خدا و پیامبرش را اطاعت كرده بودیم » .
که اگر اطاعت مىکردیم چنین سرنوشت دردناکى درانتظار ما نبود .
67 وَ قالُوا رَبَّنا اِنّا اَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَاَضَلُّونَاالسَّبیلاً
و مىگویند: پروردگارا ! ما از رؤسا و بزرگان خود اطاعتکردیم و ما را گمراه ساختند .
« سادَة » جمع « سَيِّد » به معنى مالك بزرگى است كه تدبیر شهرهاى مهم و يا كشورى را بر عهده دارد و « كُبَراء » جمع « كبیر » به معنى افراد بزرگ است خواه از نظر سن ، يا علم ، يا موقعیت اجتماعى و يا مانند آن .
به این ترتیب « سادَة » اشاره به رؤساى بزرگ محیط است و « كُبَراء » كسانى هستند كه زیر نظر آنها به اداره امور مىپردازند و معاون و مشاور آنها محسوب مىشوند ، در حقیقت اطاعت سادَة را به جاى اطاعت خدا قرار دادیم و اطاعت كبراء را به جاى اطاعت پیامبران و لذا گرفتار انواع انحرافات و انواع بدبختىها شدیم .
بدیهى است معیار «سیادت» و «بزرگى» در میانآنها همانمعیارهاى زور و قلدرى و مال و ثروتنامشروع و مکر و فریببود و انتخاب ایندوتعبیر دراینجا شاید براى این است كه تاحدى عذر خودرا موجه جلوه دهند و بگویند ما تحتتأثیر ظاهرى آنها قرار گرفته بودیم.
68 رَبَّنا اتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْنا كَبیرا
پروردگارا ! آنها را از عذاب ، دوچندان ده و آنهارا لعنبزرگىفرما .
مسلما آنها مستحق عذاب و لعن هستند ولى « عذاب مضاعف » و « لعن كبیر » به خاطر تلاش و كوششى است كه براى گمراه كردن دیگران داشتهاند .
جالب اینکه در سوره اعراف هنگامى كه این پیروان گمراه تقاضاىعذاب مضاعف براى پیشوایان و سردمداران خود مىکنند گفته مىشود « لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ : هم براى آنها عذاب مضاعف است و هم براى شما ، ولى نمىدانید » ( 38 / اعراف ) .
مضاعف بودن عذاب ائمه كفر و ضلال روشن است ، اما مضاعف بودن مجازات این پیروان گمراه چرا ؟
دلیلش این است كه يك عذاب به خاطر گمراهى دارند و عذاب دیگرى به خاطر تقویت و كمك ظالمان ، زیرا ظالمان به تنهایى نمىتوانند كارى از پیش ببرند ، بلکه آنها آتش بیاران معرکه و گرم كنندگان تنور داغ ظلم و كفرشانند ، هرچند بدون شك باز در مقایسه با يکدیگر عذاب پیشوایان سختتر و دردناکتراست .
در تفسیرآیه 30 همینسورهبحث مشروحترى دراینزمینه داشتهایم .
69 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَكُونُو كَالَّذینَ اذَوْا مُوسىفَبَرَّاَهُ اللّهُ مِمّا قالُوا وَ كانَ عِنْدَ اللّهِ وَجیها
اى كسانى كه ایمان آوردهاید همانند كسانى نباشید كهموسى را آزار دادند و خداوند او را از آنچه در حق او مىگفتند مبرا ساخت و او نزد خداوند آبرومند و ( گرانقدر ) بود.
انتخاب موسى از میان تمام پیامبرانى كه مورد ایذاء قرار گرفتند به خاطر آن است كه موذیان بنىاسراییل بیش از هر پیامبرى او را آزار دادند و به علاوه آزارهایى بود كه بعضا شباهت بهایذاءمنافقان نسبت بهپیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله داشت .
در اینکه منظور از ایذاء موسى در اینجا چیست ؟ و چرا قرآن آن را به صورت سربسته بیان كرده، در میان مفسران گفتگو است و احتمالات گوناگونى در تفسیر آیهدادهاند.
اما آنچه نزدیکتر به معنى آیه است این است كه آیه شریفه يك حکم كلى و جامع را بیان مىکند ، زیرا بنىاسراییل از جنبههاى مختلف موسى را ایذاء كردند ، ایذاءهایى
که بىشباهت به آزار بعضى از مردم مدینه نسبت به پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نبود و مانند پخش شایعات و نقل اکاذیب و نسبت ناروایى كه به همسر پیامبر صلىاللهعلیهوآله دادند كه شرح آن در تفسیر سوره نور ( جلد 14 ذیل آیات 11 تا 20 ) گذشت و خردهگیرىهایى كه در خانه او و يا به هنگام صدا زدن نامؤدبانه نسبت به پیامبر صلىاللهعلیهوآله ایجاد مىکردند .
و اما نسبت دادن سحر و جنون و مانند اینها و يا عیوب بدنى هرچند در مورد موسى بوده ، اما تناسبى با خطاب « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا » در مورد پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله ندارد، زیرا نه موسى و نه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله را مؤمنان متهم به « سحر » و « جنون » نکردند و همچنین اتهام به عیوب بدنى به فرض كه در مورد موسى بوده و خداوند او را مبرا ساخت در مورد پیامبر اسلام مصداقى در تاریخ نداشته است .
به هرحال از این آیه مىتوان استفاده كرد كه هرگاه كسى در پیشگاه خدا وجیه و صاحب قدر و منزلت باشد خدا به دفاع از او در برابر افراد موذى كه نسبتهاى ناروا به او مىدهند مىپردازد ، تو پاك باش و وجاهت خود را در پیشگاه خدا حفظ كن ، او نیز به موقع پاکى تو
را برملا مىسازد هرچند بدخواهان در متهم ساختن تو بکوشند .
نظیر این معنى را در داستان يوسف صدّيق پاك دامن مىخوانیم كه چگونه خدا او را از تهمت بزرگ و خطرناك همسر عزیز مصر مبرا ساخت .
و همچنین در مورد مریم مادر عیسى كه نوزاد شیرخوارش به پاکى او گواهى داد و زبان بدخواهان بنىاسراییل را كه سعى در متهم ساختن او داشتند بست .
ذکر ایننکته نیز لازم به نظر مىرسد كه این خطاب مخصوص مؤمنان زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله نبود ، ممکن است كسانى بعد از او قدم به عرصه وجود بگذارند اما كارى كنند كه روح مقدسش آزرده شود ، آیین او را كوچك بشمرند ، زحمات او را برباد دهند ، مواریث او را به فراموشى بسپارند آنها نیز مشمول این آیه خواهند بود .
لذا دربعضىازروایاتکه از طرق اهلبیت علیهمالسلام وارد شدهمىخوانیم: « آنهاکه على
و فرزندان او را آزار دادند مشمول این آیهاند » . (1)
آخرین سخن در تفسیر آیه اینکه با توجه به حالات پیامبران بزرگ كه از زخمزبان جاهلان و منافقان در امان نبودند نباید انتظار داشت كه افراد پاك و مؤمن هرگز گرفتار اینگونه اشخاص نشوند ، چنان كه امام صادق مىگوید : « اِنَّ رِضَاالنّاسِ لا يُمْلَكُ وَاَلْسِنَتِهِمْ لا تُضْبَطُ : خوشنودى همه مردم را نمىشود به دست آورد و زبان مردم را نمىتوان بست » ... امام در پایان این حدیث مىافزاید : « آیا موسى را متهم به عیوبى نکردند ؟ و آزار ندادند ؟ تا این كه خداوند او را تبرئه كرد » .
1) « نورالثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 308 .
70 يا اَيُّهَاالَّذینَ امَنُوا اتَّقُوااللّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدیدا
اى كسانى كه ایمان آوردهاید از خدا بپرهیزید و سخن حقو درست بگویید .
71 يُصْلِحْ لَكُمْ اَعْمالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظیما
تا خدا اعمال شما را اصلاح كند و گناهانتان را بیامرزد وهرکس اطاعت خدا و رسولش كند به رستگارى ( و پیروزى ) عظیمى نایل شده است .
قول « سَدید » از ماده « سَدّ » به معنى « محکم و استوار » و خلل ناپذیر و موافق حق و واقع است ، سخنى است كه همچون يك سد محکم جلو امواج فساد و باطل را مىگیرد و اگر بعضى از مفسران آن را به معنى « صواب » و بعضى به معنى « خالص بودن از كذب و لغو » يا « هماهنگ بودن ظاهر و باطن » و يا « صلاح و رشاد » و مانند آن تفسیر كردهاند همه به معنى جامع فوق برمىگردد.
آیه 71 نتیجه « قول سدید » و سخن حق را بیان مىکند ، در حقیقت تقوا پایه اصلاح زبان و سرچشمه گفتار حق است و گفتار حق يکى از عوامل مؤثر اصلاح اعمال و اصلاح
اعمال سبب آمرزش گناهان است ، چرا كه « اِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ : اعمال نیك گناهان را از بین مىبرند » ( 114 / هود ).
علماى اخلاق گفتهاند : زبان پربرکتترین عضو بدن و مؤثرترین وسیله طاعت و هدایت و اصلاح است و در عین حال خطرناکترین و پرگناهترین عضو بدن محسوب مىشود ، تا آنجا كه حدود سى گناه كبیره از همین عضو كوچك صادر مىگردد .
« غزالى » در « احیاءالعلوم » بیست گناه كبیره يا انحراف را كه از زبان سر مىزند برشمرده است كه عبارتند از : 1 - دروغ 2 - غیبت 3 - سخن چینى 4 - نفاقدر سخن ( ذُواللِّسانَيْن بودن ) 5 - مدح بىجا 6 - بد زبانى و دشنام 7 - غنا و اشعار نادرست 8 - افراط در مزاح 9 - سخریه و استهزاء 10 - افشاء اسرار دیگران 11 - وعده خلاف 12 - لعن نابجا 13 - خصومت و نزاع 14 - جدال و مراء 15 - گفتگو در امور باطل 16 - پرحرفى 17 - گفتگو در امورى كه به انسان مربوط نیست 18 - وصف مجالس شراب و قمار و گناه 19 - سؤال و جستجو از مسایلى كه از عهده درك انسان بیرون است 20 - تَصَنُّع و
تَكَلُّف در سخن و ما ده موضوع مهم دیگر نیز بر آن افزودهایم :
1 - تهمت زدن 2 - شهادت باطل 3 - اشاعه فحشا و نشر شایعات بىاساس 4 - خودستایى 5 - اصرار بىجا 6 - خشونت در سخن 7 - ایذاء با زبان 8 - مذمت از كسى كه مستحق ذم نیست 9 - كفران نعمت به وسیله زبان 10 - تبلیغ باطل .
در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « لا يَسْتَقیمُ ایمانُ عَبْدٍ حَتّى يَسْتَقیمُ قَلْبُهُ وَ لا يَسْتَقیمُ قَلْبُهُ حَتّى يَسْتَقیمُ لِسانُهُ : ایمان هیچ بندهاى از بندگان خدا به راستى نمىگراید مگر این كه قلبش مستقیم گردد و قلبش مستقیم نمىشود مگر اینکه زبانش درست شود» . (1)
جالب اینکه در حدیث دیگرى از امام سجاد آمده است كه « زبان هر انسانى همه روزه صبح از اعضاى دیگر احوالپرسى مىکند و مىگوید : كَيْفَ اَصْبَحْتُم ؟ چگونه صبح كردید» ؟
همه آنها در پاسخ این اظهار محبت زبان مىگویند : « بِخَيْرٍ اِنْ تَرَكْتَنا : حال ما خوب .
1) « بحارالانوار » ، جلد 71 ، صفحه 78 .
است اگر تو بگذارى » .
سپس اضافه مىکنند : تو را به خدا سوگند ما را رعایت كن ، « اِنَّما نُثابُ بِكَ وَ نُعاقِبُ : ما به وسیله تو ثواب مىبینیم و يا مجازات مىشویم » . (1)
در این زمینه روایات بسیار است كه همگى حاکى از اهمیت فوقالعاده نقش زبان و اصلاح آن در اصلاح اخلاق و تهذیب نفوس انسانى است و به همین دلیل در حدیثى مىخوانیم : « ما جَلَسَ رَسُولُاللّهِ عَلى هذَا الْمِنْبَرَ قَطُّ اِلاّتَلا هذِهِ الاْيَةَ : يا اَيَّهَاالَّذینَ امَنُوا اتَّقُواللّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدیداً : هرگز پیامبر بر منبرش ننشست مگر اینکه این آیه را تلاوت فرمود : اى كسانى كه ایمان آوردهاید تقواى الهى را پیشه كنید و سخن حق و درست بگویید » . (2)).
در پایان آیه مىافزاید : « هرکس خدا و پیامبرش را اطاعت كند به فوز عظیمى نایل شده است : وَ مَنْ يُطِعِاللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظیما » .
چه رستگارى و پیروزى از این برتر و بالاتر كه اعمال انسان پاك گردد و گناهانش بخشوده شود و در پیشگاه خدا روسفید گردد ؟
72 اِنّا عَرَضْنَا الاَْمانَةَ عَلَى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَالْجِبالِفَاَبَيْنَ اَنْ يَحْمِلْنَها وَ اَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الاِْنْسانُاِنَّهُ كانَ ظَلُوما جَهُولاً
ما امانت ( تعهد ، تکلیف ، مسؤولیت و ولایت الهیه ) را برآسمانها و زمین و كوهها عرضه داشتیم آنها از حمل آن اباکردند و از آن هراس داشتند ، اما انسان آن را بر دوش كشید، او بسیار ظالم و جاهل بود ( قدر این مقام عظیم رانشناخت و به خود ستم كرد ) .
مفسران بزرگ اسلام پیرامون این آیه سخن بسیار گفتهاند و براى شکافتن حقیقت معنى « امانت » تلاش بسیار كردهاند و نظرات گوناگونى ابراز داشتهاند كه بهترین آنهارا با جستجوى قراینى كه در خود آیه نهفته است برمىگزینیم .
اساسا در این آیه پرمحتوا روى پنج نقطه باید تکیه كرد :
✓ 1 - منظور از « امانت » امانت الهى چیست ؟
✓ 2 - عرضه داشتن آنها بر آسمان و زمین و كوهها چه معنى دارد ؟
✓ 3 - چرا و چگونه این موجودات از حمل این امانت ابا كردند ؟
✓ 4 - چگونه انسان حامل این بار امانت شد ؟
✓ 5 - چرا و چگونه او « ظَلُوم » و « جَهُول » بود ؟
براى به دست آوردن پاسخ جامع در مورد « امانت » باید نظرى به انسان بیفکنیم بینیم او چه دارد كه آسمانها و زمینها و كوهها فاقد آن هستند .
انسان موجودى است با استعداد فوقالعاده كه مىتواند با استفاده از آن مصداق اتم « خلیفة اللّه » شود ، مىتواند با كسب معرفت و تهذیب نفس و كمالات به اوج افتخار برسد و از فرشتگان آسمان هم بگذرد .
این استعداد توأم است با آزادى اراده و اختیار يعنى این راه را كه از صفر شروع كرده و بهسوى بىنهایتمىرود باپاى خود و بااختیار خویش طىمىکند .
آسمان و زمین و كوهها داراى نوعى معرفت الهى هستند ، ذکر و تسبیح خدا را نیز مىگویند ، در برابر عظمت او خاضع و ساجدند ولى همه اینها به صورت ذاتى و تکوینى و اجبارى است و به همین دلیل تکاملى در آن وجود ندارد .
تنها موجودى كه قوس صعودى و نزولیش بىانتها است و به طور نامحدود قادر به پرواز به سوى قله تکامل است و تمام این كارها را با اراده و اختیار انجام مىدهد « انسان » است و این است همان امانت الهى كه همه موجودات از حمل آن سرباز زدند و انسان به میدان آمد و يك تنه آن را بر دوش كشید .
لذا در آیه بعد مىبینیم انسانها را به سه گروه تقسیم مىکند، مؤمنان ، كفار و منافقان .
بنابراین در يك جمله كوتاه و مختصر باید گفت : امانت الهى همان قابلیت تکامل به صورت نامحدود ، آمیخته با اراده و اختیار و رسیدن به مقام انسان كامل و بنده خاص خدا و
پذیرش ولایت الهیه است .
اما چرااز اینامر تعبیر به «امانت» شده با اینکه هستىما و همهچیز ما، امانتخدااست؟
این به خاطر اهمیت این امتیاز بزرگ انسانها است وگرنه باقى مواهب نیز امانتهاى الهى هستند ، ولى در برابر آن اهمیت كمترى دارند .
در اینجا مىتوان با تعبیر دیگرى از این امانت ياد كرد و گفت امانت الهى همان « تعهد و قبول مسؤولیت » است .
بنابراین آنها كه امانت را صفت اختیار و آزادى اراده دانستند به گوشهاى از این امانت بزرگ اشاره كردهاند ، همانگونه آنها كه آن را تفسیر به « عقل » يا « اعضاء پیکر » و يا « امانتهاى مردم نسبت به يکدیگر » و يا « فرایض و واجبات » و يا « تکالیف به طور كلى » تفسیر نمودهاند هرکدام دست به سوى شاخهاى از این درخت بزرگ پربار دراز كرده و میوهاى چیدهاند . اما منظور از عرضه كردن این امانت به آسمانها و زمین چیست ؟
آیا منظور این است كه خداوند سهمى از عقل و شعور به آنها بخشید ، سپس حمل این
امانت بزرگ را به آنها پیشنهاد كرد ؟
و يا اینکه منظور از عرضه كردن همان مقایسه نمودن است ؟ يعنى هنگامى كه این امانت با استعداد آنها مقایسه شد آنها به زبان حال و استعداد عدم شایستگى خویش را براى پذیرش این امانت بزرگ اعلام كردند . البته معنى دوم مناسبتر به نظر مىرسد ، به این ترتیب آسمانها و زمین و كوهها همه با زبان حال فریاد كشیدند كه حمل این امانت از عهده ما خارج است . و از اینجا پاسخ سؤال سوم نیز روشن شد كه چرا و چگونه این موجودات از حمل این امانت بزرگ ابا كردند و ترس آمیخته با احترام نشان دادند .
و از همینجا كیفیت حمل این امانت الهى از ناحیه انسان روشن مىشود ، چرا كه انسان آنچنان آفریده شده بود كه مىتوانست تعهد و مسؤولیت را بر دوش كشد و ولایت الهیه را پذیرا گردد و در جاده عبودیت و كمال به سوى معبود لایزال سیر كند و این راه را با پاى خود و با استمداد از پروردگارش بسپرد .
اما اینکه در روایات متعددى كه از طرق اهلبیت علیهمالسلام رسیده این امانت الهى به « قبول
ولایت امیرمؤمنان على و فرزندش » تفسیر شده ، بهخاطر آن است كه ولایت پیامبران و امامان علیهمالسلام شعاعى نیرومند از آن ولایت كلیه الهیه است و رسیدن به مقام عبودیت و طى طریق تکامل جز با قبول ولایت اولیاءاللّه امکان پذیر نیست .
در حدیثى از امام على بن موسى الرضا مىخوانیم كه : هنگامى كه از تفسیر آیه « عرض امانت » سؤال كردند فرمود : « اَلاَْمانَةُ الْوِلايَةُ ، مَنِ ادَّعاها بِغَيْرِ حَقٍّ كَفَرَ : امانت همان ولایت است كه هرکس به ناحقّ ادعا كند از زمره مسلمانان بیرون مىرود » .(1)
در حدیث دیگر از امام صادق مىخوانیم هنگامى كه از تفسیر این آیه سؤال شد فرمود : « اَلاَْمانَةُ الْوِلايَةُ وَ الاِْنْسانُ هُوَ اَبُوالشُّرُورِ الْمُنافِقُ : امانت همان ولایت است و انسانى كه توصیف بهظلوم و جهول شده كسىاستکه صاحب گناهان بسیار و منافقاست » .(2)).
نکته دیگرى كه اشاره به آن در اینجا لازم به نظر مىرسد این است كه در ذیل آیه ( 172 / اعراف ) در مورد عالم ذر گفتیم چنین به نظر مىرسد كه گرفتن پیمان الهى بر توحید از طریق فطرت و استعداد و نهاد آدمى بوده و عالم ذر نیز همین عالم استعداد و فطرت است . در مورد پذیرش امانت الهى نیز باید گفت كه این پذیرش يك پذیرش قراردادى و تشریفاتى نبوده، بلکه پذیرشىاست تکوینى برحسب عالماستعداد .
تنها سؤالى كه باقى مىماند مسأله « ظلوم » و « جهول » بودن انسان است .
آیا توصیف انسان به این دو وصف كه ظاهر آن نکوهش و مذمت او است به خاطر پذیرش این امانت بوده ؟ مسلما پاسخ این سؤال منفى است ، چرا كه پذیرش این امانت بزرگترین افتخار و امتیاز انسان است ، چگونه ممکن است به خاطر قبول چنین مقام بلندى او را مذمت كرد ؟ يا اینکه این توصیفها به خاطر فراموشکارى غالب انسانها و
ظلم كردن بر خودشان و عدم آگاهى از قدر و منزلت آدمى است ، همان كارى كه از آغاز در نسل آدم به وسیله « قابیل » و خط قابلیان شروع شد و هم اکنون نیز ادامه دارد .
انسانى كه او را از « كنگره عرش مىزنند صفیر » ، بنى آدمى كه تاج « كَرَّمْنا » بر سرشان نهاده شده ، انسانهایى كه به مقتضاى « اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلیفَةً » نماینده خدا در زمین هستند ، بشرى كه معلم فرشتگان بود و مسجود ملایك آسمان شد ، چهقدر باید « ظلوم » و « جهول » باشد كه این ارزشهاى بزرگ و والا را به دست فراموشى بسپارد و خود را در این خاکدان اسیر سازد و در صف شیاطین قرار گیرد و به اسفل السّافِلینَ سقوط كند ؟
آرى پذیرش این خط انحرافى كه متأسفانه رهروان بسیارى از آغاز داشته و دارد بهترین دلیل بر ظلوم و جهول بودن انسان است و لذا حتى خود آدم كه در آغاز این سلسله قرار داشت و از مقام عصمت برخوردار بود اعتراف مىکند كه بر خویشتن ستم كرده است « رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا وَ اِنْ لَمْ تَغْفِرْلَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ » ( 23 / اعراف ) .
در حقیقت همان ترك اولى كه از او سرزد ناشى از فراموش كردن گوشهاى از عظمت این امانت بزرگ بود . و به هر حال باید اعتراف كرد كه انسان به ظاهر كوچك و ضعیف اعجوبه جهان خلقت است كه توانسته است بار امانتى را بر دوش كشد كه آسمانها و زمینها
از حمل آن عاجز شدهاند ، اگر مقام خود را فراموش نکند .
73 لِيُعَذِّبَ اللّهُ الْمُنافِقینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَالْمُشْرِكینَوَ الْمُشْرِكاتِ وَ يَتُوبَ اللّهُ عَلَىالْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِوَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیما
هدف اینبود كه مردان و زنان منافق و مردان و زنانمشرك ( صفوفشان از مؤمنان مشخص گردد و آنها )را عذاب كند و خدا رحمت خود را برمردان و زنان باایمان بفرستد خداوند همواره غفور و رحیم است .
در اینکه «لام» در « لِيُعَذِّبَ » از نظر ادبیات عرب ، كدام لام است دو احتمال وجود دارد:
نخست اینکه « لام غایت » است كه براى بیان سرانجام چیزى ذکر مىشود بنابراین مفهوم آیه چنین است : « سرانجام حمل این امانت این شد كه گروهى راه نفاق بپویند و گروهى راه شرك و به خاطر خیانت در این امانت الهى به عذاب او گرفتار شوند و گروهى اهلایمان بهخاطراداى اینامانت و قیام به وظیفه خود در برابر آن ، مشمول رحمتش گردند.
دیگر اینکه « لام علّت » است و جملهاى در تقدیر مىباشد ، بنابراین تفسیر آیه چنین
است : « هدف از عرض امانت این بوده كه همه انسانها در بوته آزمایش قرار گیرند و هرکس باطن خود را ظاهر كند و بر طبق استحقاق خود كیفر و پاداش بیند ».
پروردگارا ! ما را از كسانى قرار ده كه « مخلصانه » امانت تو را پذیرا شدند و « عاشقانه » از آن پاسدارى كردند و به وظایف خویش در برابر آن قیام نمودند .
خداوندا ! ما را از مؤمنانى قرار ده كه مشمول غفران و رحمت تو شدهاند نه از منافقان و مشرکانى كه به خاطر « ظَلُوم » و « جَهُول » بودنشان مستحق عذاب گشتند .
خداوندا ! در این عصر و زمان كه « احزاب » كفر بار دیگر گرداگرد مدینه « اسلام » را گرفتهاند ، طوفان سهمگین خشم و غضبت را بر آنها بفرست و كاخهایشان را بر سرشان ویران كن و به ما استقامت و پایمردى عطا فرما كه در این لحظات حساس همچون كوه بایستیم و از مدینه اسلام پاسدارى كنیم .
پایان سوره احزاب
درباره فضیلت این سوره از امام صادق علیهالسلام چنین نقل شده است: «کسى كه دو سورهاى را كه با حمد آغاز مىشود (سوره سبأ و فاطر) در يك شب بخواند، تمام آن شب را در حفظ و حراست الهى خواهد بود و اگر آن دو را در روز بخواند هیچ مکروهى به او نمىرسد و آن قدر از خیر دنیا و آخرت به او داده مىشود كه هرگز به قلبش خطور نکرده و فکر و آرزویش به آن نرسیده است». (1)همانگونه كه در آغاز هر سورهاى يادآور شدهایم، مسلما این پاداشهاى عظیم نصیب كسانى نمىشود كه تنها به خواندن و لقلقه زبان قناعت كنند، بلکه خواندن باید مقدمهاى باشد، براى اندیشیدن كه آن نیز انگیزه عمل است .
1) «مجمع البیان» ، جلد 8 ، صفحه 375 ، آغاز سوره «سبأ» .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَ لَهُ الْحَمْدُ فِىالاْخِرَةِ وَ هُوَ الْحَكيْمُ الْخَبیرُ
حمد (و ستایش) مخصوص خداوندىاست كه تمام آن چه در آسمانها وزمین است از آن اوست و حمد و (سپاس) براى او است در سراى آخرت و اودانا و آگاه است.
پنج سوره از سورههاى قرآن مجید با حمد پروردگار شروع مىشود كه در سه سوره آن حمد و ستایش خداوند به خاطر آفرینش آسمان و زمین و موجودات دیگر است (سوره سبأ، سوره فاطر و سوره انعام).
و دریکسوره(سورهکهف)اینحمد و ستایش بهخاطر نزولقرآن برقلب پاکپیامبر صلىاللهعلیهوآله مىباشد. در حالى كه در سوره حمد تعبیر جامعى شده كه همه این امور را دربر مىگیرد
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمین» .
2 يَعْلَمُ مايَلِجُ فِىالاَْرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ مايَعْرُجُ فیها وَ هُوَ الرَّحیمُ الْغَفُورُ
آنچه را در زمین فرومىرود و آن چه را از آن برمىآید، مىداند و(همچنین) آن چه از آسمان نازل مىشود و آن چه بر آن بالا مىرود و او مهربان و آمرزنده است.
آرى او از تمام قطرات باران و امواج سیلاب كه در اعماق زمین فرو مىروند و به طبقه نفوذ ناپذیر مىرسند و در آنجا متمرکز و براى انسانها ذخیره مىشوند، آگاه است. او از دانههاى گیاهان كه با كمك باد يا حشرات در پهنه زمین پراکنده مىشوند و در زمین فرومىروند و روزى به درخت سر سبز يا گیاه پرطراوتى تبدیل مىگردند، با خبر است. از ریشههاى درختان به هنگامى كه در جستجوى آب و غذا به اعماق زمین پیشروى مىکنند. از امواج الکتریسیته، از گازهاى مختلف و ذرات هوا كه داخل زمین نفوذ مىکنند، از جاندارانى كه در زمین فرو مىروند و به آن حیات مىبخشند و نیز از گنجها و دفینهها و
اجساد مردگان اعم از انسانها و غیر انسانها كه در این زمین گسترده دفن مىشوند، آرى از همه اینها با خبر است. همچنین از گیاهانى كه از زمین خارج مىشوند، از انسانها كه از آن برخاستهاند، از چشمههایى كه از آن مىجوشد، از گازهایى كه از آن بر مىخیزد، از آتشفشانهایى كه از آن زبانه مىکشد و از حشراتى كه در درون زمین لانه دارند و از آن سر برمىدارند و خلاصه از تمام موجوداتى كه از اعماق زمین بیرون مىریزند، اعم از آن چه ما مىدانیم و نمىدانیم، او از همه آنها مطلع و آگاه است. سپس مىافزاید : «وَما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فیها».
از دانههاى باران ، از اشعه حیاتبخش خورشید، از امواج نیرومند وحى و شرایع آسمانى، از فرشتگانى كه براى ابلاغ رسالت يا انجام مأموریتهاى دیگر به زمین نزول مىکنند، از اشعه كیهانى كه از ماوراء جو به زمین نازل مىشود، از شهابها و سنگریزههاى سرگردانفضا كه به سوى زمین جذب مىشوند، او از همه اینها مطلع است. و نیز از اعمال عباد كه به آسمان عروج مىکنند، از فرشتگانى كه پس از اداى رسالت خود به
آسمان باز مىگردند، از شیاطینى كه براى استراق سمع به آسمانها مىروند ، از شاخههاى درختان برومندى كه سر به آسمان بر مىکشند، از بخارهایى كه از دریا برمىخیزد و بر فراز آسمان ابرها را تشکیل مىدهند، از آهى كه از دل مظلومى برمىخیزد و به آسمان صعود مىکند، آرى از همه اینها آگاه است. آیا هیچ كس جز او از این امور آگاهى دارد؟ آیا علم همه دانشمندان بشر به گوشهاى از این معلومات احاطه پیدا مىکند؟
3 وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لا تَأْتینَا السّاعَةُ قُلْ بَلى وَ رَبّى لَتَأتِيَنَّكُمْ عالِمِالْغَيْبِ لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِى السَّمواتِ وَ لا فِى الاَْرْضِ وَ لااَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا اَكْبَرُ اِلاّ فى كِتابٍ مُبینٍ
کافران گفتند: قیامت هرگز به سراغ ما نخواهد آمد، بگو آرى به پروردگارمسوگند كه به سراغ همه شما خواهد آمد، خداوندى كه از غیب آگاه است وبه اندازه سنگینى ذرهاى درآسمانها و زمینازعلم او دور نخواهدماند و نهکوچکتر ازآن و نه بزرگتر، مگر این كه در كتاب مبین ثبت است .
«يَعْزُبُ» از ماده «عُزُوب» در اصل به معنى دور شدن از خانواده براى به دست آوردن مرتع است، سپس به هرنوع پنهان شدن و غایب گشتن اطلاق شده است و به همین مناسبت به مردان يا زنانى كه از همسر خود دور ماندهاند، «عَزَب» يا «عَزَبَة» گفته مىشود.
آنها مىخواستند از نفى قیامت طریق آزادى عمل پیدا كنند و هر كارى از دستشان ساخته است، به این امید كه حساب و كتاب و عدل و دادى در كار نیست، انجام دهند.
اما از آنجا كه دلایل قیامت روشن است، قرآن با يك جمله قاطع و به صورت بیان نتیجه به پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىگوید: «قُلْ بَلى وَ رَبّى لَتَأْتِيَنَّكُمْ».
تکیه روى كلمه «رَبّ» به خاطر این است كه قیامت از شؤون ربوبیت است، چگونه ممکن است خداوند مالك و مربى انسانها باشد و آنها را در مسیر تکامل پیش ببرد، اما نیمه كاره رها كند و با مرگ همه چیز پایان گیرد و زندگى او بىهدف و آفرینش وى هیچ و پوچ شود؟
و از آنجا كه يکى از اشکالات مخالفان معاد، این بوده كه به هنگام خاك شدن بدن انسان و پراکنده شدن اجزاى آن در اطراف زمین، چه كسى مىتواند آنها را بشناسد و جمع كند و به زندگى نوین باز گرداند؟ از سوى دیگر چه كسى مىتواند حساب این همه اعمال بندگان را در نهان و آشکار و درون و برون نگاه دارد و به موقع به این حسابها برسد؟ لذا در دنباله آیه اضافه مىکند: «او از تمام امور پنهانى با خبر است و به اندازه سنگینى ذرهاى نه در تمام آسمانها و نه در زمین از حوزه علم بىپایان او بیرون نخواهد بود» (عالِمِ الْغَيْبِ ... مُبینٍ).
به این ترتیب نه پراکندگى ذرات بدن انسانها در زمین و نه آمیختن آن با موجودات دیگر و نه حتى ورود این اجزاء در بدن سایر انسانها، از طریق مواد غذایى هیچ يك مشکلى براى اعاده آنها ایجاد نمىکند.
اعمال آنها نیز در این جهان باقى مىماند، هر چند تغییر شکل مىدهد و او از تمام آنها به خوبى آگاه است.
در این كه منظور از «کتاب مبین» چیست ؟ بسیارى از مفسران گفتهاند: همان «لوح
محفوظ» است، ولى این سؤال مطرح مىشود كه «لوح محفوظ» چیست ؟
نزدیکترین تفسیرى كه براى «لوح محفوظ» مىتوان بیان كرد همان لوح «علم بىپایان پروردگار» است، آرى در این لوح همه چیز ثبت و ضبط است و هیچگونه تغییر و دگرگونى در آن راه ندارد.
جهان پهناور هستى نیز انعکاس از این لوح محفوظ است، چرا كه همه ذرات وجود ما و همه گفتهها و اعمال ما در آن محفوظ مىماند، هر چند ظاهرا چهره عوض مىکند، اما هرگز از میان نمىرود.
4 لِيَجْزِىَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اوُلئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَریمٌ
هدف این است آنها را كه ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند، پاداش مىدهد و براى آنها آمرزش و رزق پرارزشى است .
«رِزْقٌ كَریمٌ» به معنى هر روزىِ ارزشمندى است و گستردگى مفهوم آن به حدى است كه همه مواهب الهى را شامل مىشود، حتى «نعمتهایى كه هیچ چشمى ندیده و هیچ
گوشى نشنیده و از فکر كسى نگذشته است».
و به تعبیر دیگر بهشت با تمام نعمتهاى معنوى و مادیش در این كلمه جمع است.
آیا اگر مؤمنان صالحالعمل به پاداش خود نرسند، اصل عدالت كه از اساسىترین اصول خلقت است، تعطیل نمىگردد؟ آیا عدالت پروردگار بدون آن مفهومى مىتواند داشته باشد؟ در حالىکه در این جهان بسیارى از اینگونه افراد را مىبینیم كه هرگز به جزاى اعمال نیك خود نمىرسند، بنابراین باید جهان دیگرى باشد تا این اصل در آنجا محقق شود.
5 وَ الَّذینَ سَعَوْا فى ایاتِنا مُعاجِزینَ اوُلئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ اَلیمٌ
کسانى كه سعى در (تکذیب) آیات ما داشتند و گمان كردند مىتوانند ازحوزه قدرت ما بگریزند، عذابى بد و دردناك خواهند داشت.
«سَعَوْا» از ماده «سَعْى» به معنى هرگونه تلاش و كوشش است و در اینجا منظور كوشش براى تکذیب و انکار آیات حق و بازداشتن مردم از گرایش به آیین پروردگار است.
«مُعاجِزینَ» از ماده «مُعاجَزَة» به معنى عاجز كردن است و در اینگونه موارد به كسانى
اطلاق مىشود كه از دست كسى بگریزند، به طورى كه او نتواند بر آنها سلطه يابد، بدیهى است این توصیف براى مجرمان به خاطر پندارى است كه آنها عملاً نشان مىدادند، كار آنها به كسانى شباهت داشت كه تصور مىکردند، مىتوانند هر جنایتى مىخواهند، بکنند و سپس از حوزه قدرت خداوند فرار نمایند .
«رِجْز» در اصل به معنى اضطراب و عدم قدرت بر حفظ تعادل است، لذا هنگامى كه شتر بیمار و ناتوان مىشود و مجبور است به هنگام حرکت گامهاى خود را كوتاه بردارد تا بتواند تعادل خود را كمى حفظ كند، عرب به این حالت «رِجْز» مىگوید، سپس به هرگونه گناه و پلیدى اطلاق شده است. در آیه قبل سخن از «رزق كریم» بود و در اینجا از «رِجْزٍ اَليْم» است. اطلاق كلمه «رَجَزْ» به اشعار مخصوص جنگى نیز به خاطر آن است كه مقطعهاى كوتاه و نزدیك هم دارد. به هر حال منظور از «رِجْز» در اینجا بدترین انواع عذاب است كه با ذکر كلمه «اَلیم» نیز تأکید شده است و انواع مجازاتهاى دردناك جسمانى و روحانى را شامل مىشود.
6 وَ يَرَى الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ الَّذى اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَ يَهْدى اِلى صِراطِ الْعزیزِ الْحَمیدِ
آنها كه داراى علمند، آن چه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده، حقمىدانند و هدایتکننده به راه خداوند عزیز و حمید.
منظور از «الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ» با توجه به جمله «يَرى» (مىبینند) كه فعل مضارع است و با توجه به گسترش مفهوم «الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ» همه دانشمندان و اندیشمندان در هر عصر و هر زمان و هر مکان مىباشند. امروز كتابهاى مختلفى از سوى دانشمندان غربى و شرقى درباره اسلام و قرآن تألیف يافته كه در آنها اعترافات بسیار گویا و روشنى بر عظمت اسلام و صدق آیه فوق دیده مىشود.
تعبیر به «هُوَ الْحَقَّ» تعبیر جامعى است كه برتمام محتواى قرآن تطبیق مىکند، چرا كه «حق» همان واقعیت عینى و وجود خارجى است، يعنى محتواى قرآن هماهنگ با قوانین
آفرینش و واقعیتهاى عالم هستى و جهان انسانیت است. و چون چنین است هدایتگر به سوى راه خداست، خداوندى كه هم «عزیز» است و هم «حمید» يعنى در عین توانایى و شکستناپذیر بودن، شایسته هرگونه ستایش است، نه همچون قدرتمندان بشر كه چون بر تخت قدرت نشینند، راه زورگویى و تجاوز و ستمگرى و انحصارطلبى را پیش مىگیرند.
7 وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ اِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍاِنَّكُمْ لَفى خَلْقٍ جَدیدٍ
کافران گفتند : آیا مردى را به شما نشان دهیم كه خبر مىدهد هنگامىکه(مردید و خاك شدید و) سخت از هم متلاشى شدید (بار دیگر) آفرینش تازهاى خواهید يافت.
به نظر مىرسد اصرار آنها بر مسأله انکار معاد از دو امر سرچشمه گرفته : نخست این كهچنین مىپنداشتند، معادىکه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله مطرح مىکرد (معادجسمانى) مطلبى است آسیبپذیر كه مىتوانستند توده مردم را نسبت به آن بدبین
کنند و آن را به آسانى نفى نمایند.
دیگر این كه اعتقاد به معاد و يا حتى قبول احتمالى آن به هر حال در انسان ایجاد مسؤولیت و تعهد مىکند و او را به اندیشه و جستجوگرى حق وادار مىسازد و این مطلبى بود كه براى سردمداران، كفر سخت خطرناك محسوب مىشد، لذا اصرار داشتند به هر طریقى شده، فکر معاد و پاداش كیفر اعمال را از مغز مردم بیرون كنند.
مىگفتند : مگر امکان دارد این استخوانهاى پوسیده، این خاکهاى پراکنده كه تند باد ذرات آن را به هر سو مىبرد، روزى جمع شود و لباس حیات بر آن بپوشاند؟ و يا این كه آنها از پیامبر صلىاللهعلیهوآله تعبیر به «رجل» آن هم به صورت نکره مىکردند، به منظور تحقیر بود. ولى آنها فراموش كرده بودند كه ما در آغاز نیز اجزاء پراکندهاى بودیم، هر قطرهاى از آبهاى موجود در بدن ما در گوشه اقیانوس يا چشمهاى بود و هر ذرهاى از ماده آلى و معدنى جسم ما در گوشهاى از زمین افتاده بود، همان گونه كه در آغاز خداوند اینها را جمع كرد، در پایان نیز قدرت بر این امر دارد.
8 اَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ فِىالْعَذابِ وَالضَّلالِ الْبَعیدِ
آیا او بر خدا دروغ بسته ؟ يا به نوعى جنون گرفتار است؟ (چنین نیست) بلکهآنها كه به آخرت ایمان نمىآورند در عذاب و گمراهى دورى هستند (ونشانه گمراهى آنها همین انکار شدید آنها است) .
چه گمراهى از این آشکارتر كه انسان منکر معاد شود، معادى كه همه سال در برابر چشمان خود نمونه آن را در عالم طبیعت و زنده شدن زمینهاى مرده مىبیند، معادى كه اگر نباشد زندگى این جهان نامفهوم و بىمحتوا است و بالاخره معادى كه انکار آن مساوى است با انکار قدرتعدل و حکمتپروردگار.
اما چرا مىگوید: آنها اکنون در عذاب و ضلالند؟ این به خاطر آن است كه در زندگى مشکلات و حوادثى وجود دارد كه بدون ایمان به آخرت انسان نمىتواند آنها را تحمل كند. به راستى اگر زندگى محدود به همین چند روز عمر دنیا بود، تصور مرگ براى هر انسانى
کابوس وحشتناکى مىباشد، به همین دلیل منکران معاد همیشه در يك نوع نگرانى جانکاه و عذاب الیم به سر مىبرند، در حالى كه مؤمنان معاد مرگ را دریچهاى به سوى جهان بقا و وسیلهاى براى شکستهشدن قفس و آزادى ازاینزندانمىشمرند.
آرى ایمان به معاد به انسان آرامش مىبخشد، مشکلات را قابل تحمل مىکند و ایثار و فداکارى و جانبازى را براى بشر آسان مىسازد.
9 اَفَلَمْ يَرَوْا اِلى مابَيْنَ اَيْدیهِمْ وَماخَلْفَهُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ اِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُالاَْرْضَ اَوْنُسْقِطْ عَلَيْهِمْ كِسَفا مِنَالسَّماءِ اِنَفىذلِكَ لاَيَةً لِكُلِّ عَبْدٍ مُنیبٍ
آیا بهآنچه پیشرو و پشتسر آناناز آسمان و زمین قرار دارد نگاهنکردند (تا به قدرت خدا برهمه چیز واقف شوند) اگر ما بخواهیم آنهارا (با يکزمینلرزه) در زمین فرو مىبریم، يا قطعات سنگهایى از آسمان را بر آنها فرومىریزیم، در این نشانه روشنى (بر قدرت خداست) براى هر بنده توبه كار.
این آسمان با عظمت با این همه عجایب، با این همه اختران، ثابت و سیار و نظاماتى كه
حاکم بر آن است و همچنین این زمین با تمام شگفتىها و انواع موجودات زنده و برکات و مواهبش، گویاترین دلیل بر قدرت پروردگار است.
آیا كسى كه قدرت بر این همه امور دارد از بازگرداندن انسان بعد از مرگ به عالم حیات و زندگى عاجز است؟
این همان «برهان قدرت» است كه در آیات دیگر قرآن در برابر منکران معاد به آن استدلالشده، ازجمله آخرسورهیس (آیه82) و آیه99 سورهاسراء و آیات 6 و 7 سوره «ق». هر كسى در زندگانى خود نمونههایى از زلزله و خسف و فرو رفتن در زمین را دیده يا شنیده است و نیز سقوط سنگهاى آسمانى را از بالاى جو، يا بر اثر ریزش كوهها، بر اثر صاعقهها يا آتشفشانها و مانند آن دیده يا شنیده است، هر انسان عاقلى مىداند كه وقوع این امور در هرلحظه و هرمکان امکانپذیراست، اگر زمین آرامشىدارد و آسمانبراىما امن وامان است، به قدرت و فرمان دیگرىاست، ماکهازهرسو درقبضهقدرت او قرارداریم، چگونهمىتوانیم تواناییش را بر معاد انکار كنیم و يا چگونه مىتوانیم از حوزه حکومت او فرار نماییم؟
10 وَ لَقَدْ اتَيْنا داوُدَ مِنّا فَضْلاً يا جِبالُ اَوِّبى مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ اَلَنّا لَهُالْحَدیدَ
ما به داود از فضل خود نعمتى بزرگ بخشیدیم، (مابه كوهها و پرندگان) گفتیم:اى كوهها و اىپرندگان بااو همآواز شوید (و همراهاو تسبیح خدا گویید) و آهنرا براى او نرم كردیم.
کلمه «اَوِّبى» در اصل از «تَأْویب» به معنى ترجیع و گرداندن صدا در گلو است، این ماده گاهى به معنى توبه نیز استعمال مىشود، به خاطر این كه حقیقت آن بازگشت به سوى خداست.
واژه «فَضْل» مفهوم وسیعى دارد كه تمام مواهبى را كه خدا به داود علیهالسلام ارزانى داشته بود، شامل مىشود و ذکر آن به صورت «نکره» دلیل بر عظمت آن است.
حضرت داود علیهالسلام مشمول مواهب بسیارى چه در جنبه معنوى و چه در جنبه مادّى از سوى پروردگار شده بود كه آیات قرآن گویاى آن است.
در يك جا مىگوید : «ما به او و فرزندش علم وافرى دادیم» (15/نمل).
در جایى دیگر مخصوصا روى آگاهى از سخن گفتن حیوانات تکیه شده است (16/نمل).
معجزات مختلفى كه در ذیل آیه مورد بحث از آن سخن به میان خواهد آمد، بخشى از آن فضایل است و نیز صورت و آهنگ بسیار زیبا و قدرت بر قضاوت عادلانه كه در سوره «ص» به آن اشاره شده ، بخشى دیگر از این فضل الهى محسوب مىشود و از همه مهمتر فضیلت نبوت و رسالت بود كه خدا در اختیار داود گذاشت. گرچه همه ذرات جهان ذکر و تسبیح و حمد خدا مىگویند، خواه داودى با آنها هم صدا بشود يا نشود، ولى امتیاز داود این بود كه به هنگام بلند كردن صدا و سر دادن نغمه تسبیح، آن چه در درون این موجودات بود، آشکار مىگشت و زمزمه درونى به نغمه برونى تبدیل مىشد، همانگونه كه در مورد تسبیح «سنگریزه» در دست پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نیز در روایات آمده است.
در روایتى از امام صادق علیهالسلام مىخوانیم : «داود به سوى دشت و بیابان خارج شد و هنگامىکه
زبور را تلاوت مىکرد، هیچ كوه و سنگ و پرندهاى نبود مگر این كه با او هم صدا مىشد».(1)
بعد از ذکر این فضیلت معنوى به ذکر يك فضیلت مادّى پرداخته مىگوید : « وَ اَلَنّا لَهُ الْحَدیدَ » .
ممکناست گفتهشود خداوند بهصورت اعجازمانندى روش نرمکردن آهنرا به داود علیهالسلام تعلیم داد، آن چنان كه بتواند از آن مفتولهاى نازك و محکمى براى بافتن زره بسازد و يا گفته شود كه قبل از داود علیهالسلام براى دفاع در جنگ ها از صفحات آهن استفاده مىشد كه هم سنگین بود و هم اگر آن را به خود مىبستند، چنان خشك و انعطافناپذیر بود كه .
1) «المیزان» ، جلد 16 ، صفحه 390 .
جنگجویان را سخت ناراحت مىکرد.
نرم شدن آهن در دست داود علیهالسلام به فرمان الهى و به صورت اعجاز انجام مىگرفت، چه مانعى دارد همان كسى كه به كوره داغ خاصیت نرم كردن آهن را داده، همین خاصیت را به شکل دیگر در پنجههاى داود علیهالسلام قرار دهد، در بعضى از روایات اسلامى نیز به همین معنى اشاره شده است.(1)
به هر حال داود علیهالسلام از این توانایى كه خدا به او داده بود، در بهترین طریق يعنى ساختن وسیله جهاد، آن هم وسیله حفاظت در برابر دشمن، استفاده مىکرد و هرگز از آن در وسایل عادى زندگى بهرهگیرى ننمود و تازه از درآمد آن، طبق بعضى از روایات، علاوه بر این كه زندگى ساده خود را اداره مىکرد، چیزى هم به نیازمندان انفاق مىنمود(2)، علاوه بر همه اینها فایده دیگر این كار آن بود كه معجزهاى گویا براى او محسوب مىشد.
11 اَنِاعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فِى السَّرْدِ وَاعْمَلوُا صالِحا اِنّى بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ
(و دستوردادیم) زرههاى كامل و فراخ بساز و حلقه ها را به اندازه و متناسب كنو عمل .
صالح به جا آورید، كه من به آن چه انجام مىدهید، بینا هستم .
«سابِغات» جمع «سابِغَة» به معنى زره كامل و فراخ است و «اِسْباغ نعمت» نیز به معنى فراخى نعمت است.
«سَرْد» در اصل به معنى بافتن اشیاء خشن همانند زره است، جمله «وَ قَدِّرْ فِى السَّرْدِ» مفهومش همان رعایت كردن اندازههاى متناسب در حلقههاى زره و طرز بافتن آن است . در واقع خداوند به داود علیهالسلام دستورى مىدهد كه باید سرمشقى براى همه صنعتگران و كارگران با ایمان جهان باشد، دستور محکمکارى و رعایت دقت در كیفیت و كمیت در مصنوعات، آن چنان كه مصرفکنندگان به خوبى و راحتى بتوانند از آن استفاده كنند و از استحکام كامل برخوردار باشد.
به داود مىگوید: زره را گشاد و راحت درست كن، تا جنگجو به هنگام پوشیدن در زندان گرفتار نشود، نه حلقهها را بیش از اندازه كوچك و باریك كن كه حالت انعطاف خود را از دست بدهد و نه زیاد درشت و بىقواره كه گاه نوك شمشیر و خنجر و نیزه و تیر از آن
بگذرد، همه چیزش به اندازه و متناسب باشد.
خلاصهاینکه: خداوندهم «ماده» اصلىرا بهمقتضاى «وَاَلَنّا لَهُالْحَدیدَ» دراختیار داود علیهالسلام گذاشت و هم طرز صورت بخشیدن و ساختن زره را به او آموزش داد، تا محصولى كامل از این «ماده» و «صورت» فراهم گردد.
و در پایان آیه داود علیهالسلام و خاندانش را مخاطب ساخته ، مىگوید : «وَاعْمَلوُا صالِحا اِنّى بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ». مخاطب در آغاز آیه تنها داود علیهالسلام است و در پایان او و خاندانش يا او و قومش مىباشد، چرا كه همه این مسائل مقدمه براى عمل صالح است، هدف ساختن زره و كسب درآمد نیست، هدف عمل صالح است و اینها وسیلهاى است در آن مسیر كه هم داود علیهالسلام از آن بهره مىگرفت و هم خاندانش. و يکى از شؤون عمل صالح آن است كه در صنایع دقت كافى را از هر جهت رعایت كنند و محصول كامل و مفیدى ارائه دهند و از هرگونه بدکارى و كم كارى بپرهیزند.
12 وَلِسُلَيْمنَالرّيحَ غُدُوُّهاشَهْرٌ وَ رَواحُهاشَهْرٌ وَاَسَلْنا لَهُعَيْنَالْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنَّ
مَنْيَعْمَلُ بَيْنَيَدَيْهِبِإِذْنِرَبِّه وَ مَنْيَزِغْمِنْهُمْ عَنْاَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعیرِ
و براى سلیمان بادرا مسخرساختیمکه صبحگاهانمسیر يکماهرا مىپیمود و عصرگاهان مسیر يك ماه را و چشمه مس (مذاب) را براى او روان ساختیم و گروهى از جنّ پیش روى اوبهاذن پروردگارکار مىکردند و هرکدام از آنهااز فرمان ما سرپیچى مىکرد ، او را از عذاب آتش سوزان مىچشاندیم.
«غُدُوّ» (بر وزن عُلُوّ) بهمعنى طرف صبح است، در مقابل «رَواح» كه طرف غروب را مىگویند، كه حیوانات براى استراحت به جایگاه خود بازمىگردند، ولى از قراین برمىآید كه در آیه مورد بحث، «غُدُوّ» به معنى نیم اول روز است و «رَواح» نیم دوم و مفهوم آیه این است كه سلیمان از صبح تا به ظهر با این مرکب راهوار بهاندازه يك ماه مسافران آن زمان راه مىرفت و نیم دوم روز نیز به همین مقدار راه مىپیمود.
«اَسَلْنا» ازماده «سَيَلان» به معنى جارى ساختن است و «قِطْر» به معنى مس مىباشد و
منظور این است كه ما این فلز را براى او ذوب كردیم و همچون چشمه آب روان گردید.
بعضى «قِطْر» را بهمعنى انواعمختلف فلزات يا به معنى «روى» دانستهاند و به این ترتیب براى پدر، آهن نرمشد و براى پسر فلزات ذوب گردید (ولى معروف همان معنى اول است).
جالب این كه براى پدر جسم خشن و فوق العاده محکمى يعنى آهن را مسخر مىکند و براى فرزند موجود بسیار لطیف ، ولى هر دو كارساز و اعجاز آمیز و مفیدند ، جسم سخت را براى داود علیهالسلام نرم مىکند و امواج لطیف باد را براى سلیمان فعال و محکم. لطافت باد هرگز مانع از آن نیست كه اعمال مهمى را انجام دهد، بادها هستند كه كشتىهاى عظیم را بر سطح اقیانوسها به حرکت درمىآورند، سنگهاى سنگین آسیا را مىچرخانند و بالنها را بر فراز آسمان به شکل هواپیما به حرکت درمىآورند. آرى خداوند این جسم لطیف را با این قدرت خیرهکننده در اختیار سلیمان قرار داد. در این كه باد چگونه دستگاه سلیمان (کرسى يا فرش اورا) به حرکت درمىآورد، بر ما روشن نیست همین قدر مىدانیم هیچ چیز در برابر قدرت خدا مشکل و پیچیده نمىباشد، جایى كه انسان بتواند با قدرت ناچیزش
بالنها و امروز هواپیماهاى عظیم غول پیکر را با صدها مسافر و وسایلزیاد دراوج آسمانهابه حرکت درآورد، چگونه حرکت دادن بساط سلیمان به وسیله باد براى خداوند مشکل است؟
چه عاملى سلیمان و دستگاه او را از سقوط و يا فشار هوا و مشکلات دیگر ناشى از حرکت آسمانى حفظ مىکرد ؟ این نیز از مسائلى است كه جزئیاتش براى ما روشن نیست، ولى مىدانیم اینگونه خارق عادتها در تاریخ انبیاء فراوان بوده است، هر چند متأسفانه افراد نادان يا دشمنان دانا آنهارا آمیخته با خرافاتى كردهاند كه چهره اصلى این مسائل را دگرگون و بد نما ساخته و ما در این زمینه به همان مقدار كه قرآن اشاره كرده، قناعت مىکنیم. (1)
سپس به دومین موهبت الهى نسبت به سلیمان اشاره كرده، مىگوید : .
1) در اینباره در جلد 13 «تفسیر نمونه» ، صفحه 472 ذیل 81/انبیاء نیز بحث شده است .
«وَ اَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ».
چگونه چشمهاى از مس مذاب يا فلزات دیگر در اختیار سلیمان قرار گرفت ؟ آیا خداوند طریقه ذوب كردن این فلزات را در مقیاس بسیار وسیع و گسترده ، از طریق اعجاز و الهام به این پیامبر آموخت ؟
و يا چشمهاى از این فلز مایع شبیه همان چشمههایى كه به هنگام فعالیت كوههاى آتشفشانى از دامنه آنها سرازیر مىشود، به صورت اعجاز آمیز در اختیار او قرار گرفت و يا به نحوى دیگر؟ دقیقا بر ما روشن نیست، همین اندازه مىدانیم این نیز از الطاف الهى درباره این پیامبر بزرگ بود.
و بالاخره به بیان سومین موهبت پروردگار نسبت به سلیمان يعنى تسخیر گروه عظیمى از جن پرداخته، چنین مىگوید : «وَمِنَ الْجِنِّ...».
«جنّ» چنان كه از نامش نیز پیداست موجودى است مستور از حس ، داراى عقل و قدرت و چنان كه از آیات قرآن استفاده مىشود، مکلف به تکالیف الهى است.
درباره «جنّ» افسانهها و داستانهاى خرافى بسیار ساختهاند، ولى اگر این خرافات را حذف كنیم، اصل وجود آن و صفات ویژهاى كه در قرآن براى جنّ آمده است، مطلبى است كه هرگز با علم و عقل مخالف نیست و شرح بیشتر این موضوع در تفسیر «سوره جنّ» به خواست خدا خواهد آمد. به هر حال از تعبیر آیه فوق استفاده مىشود كه تسخیر این نیروى عظیم نیز بهفرمانپروردگاربوده و هرگاهازانجاموظایفشانسربازمىزدند، مجازات مىشدند.
از آیات «سوره ص» نیز به خوبى استفاده مىشود كه خداوند گروهى از شیاطین را در اختیار او قرار داده بود كه براى او كارهاى عمرانى مهمى انجام مىدادند و هرگاه تخلف مىکردند، آنها را به زنجیر مىافکند : «وَ الشَّياطینَ كُلَّ بَنّاءٍ وَ غَوّاصٍ وَ اخَرینَ مُقَرَّنِينَ فِى الاَْصْفادِ» (آیات 37 و 38/ص) . قابل توجه این كه براى اداره يك حکومت وسیع و كشور پهناورى همچون كشور سلیمان عوامل زیادى لازم است، ولى از همه مهمتر سه عامل است كه در آیه فوق اشاره به آنها شده :
نخست يك وسیله نقلیه سریع و مستمر و فراگیر است كه رئیس حکومت بتواند با آن از
تمام جوانب كشورش آگاه گردد.
دوّم مواد اولیهاى كه براى تهیه ابزار لازم براى زندگى مردم و صنایع مختلف، مورد استفاده قرار گیرد.
و سرانجام نیروى فعال كار كه بتواند از آن مواد بهرهگیرى كافى كند و كیفیت لازم را به آنها بدهد و نیازهاى مختلف كشور را از این نظر برطرف سازد.
و مىبینیم خداوند این هر سه موضوع را در اختیار سلیمان قرار داده بود و او نیز به نحو احسن براى رفاه مردم و عمران و آبادانى و امنیت از آنها بهره مىگرفت. این موضوع اختصاص به عصر سلیمان و حکومت او ندارد و توجّه به آن امروز و فردا و اینجا و همه جا براى اداره صحیح كشورها ضرورت دارد.
13 يَعْمَلُونَ لَهُمايَشاءُ مِنْمَحاریبَ وَتَماثیلَ وَجِفانٍ كَالْجَوابِ وَقُدُورٍ راسِياتٍنِ اعْمَلُوا الَ داوُدَ شُكْرا وَ قَلیلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ
آنهاهرچهسلیمانمىخواستبرایشدرستمىکردند، معبدها، تمثالها،ظروف بزرگ
غذا همانندحوضها و دیگهاىثابت (کهاز بزرگى قابلحمل ونقلنبود و به آنها گفتیم:) اى آل داود شکر (این همه نعمت را) بهجا آورید، اماعده كمى از بندگان من شکر گذارند.
«مَحاریب» جمع «مِحْراب» در لغت به معنى «عبادت گاه» يا«قصرها و ساختمانهاى بزرگى» است كه به منظور معبد ساخته مىشود.
گاهى نیز به قسمت صدر مجلس، يا صدر مسجد و معبد، نیز اطلاق مىشود، آن چه امروز به آن محراب مىگویند كه همان محل امام جماعت است، در حقیقت تعبیر و معنى تازهاى است كه از ریشه اصلى گرفته شده است.
به هر حال از آنجا كه این واژه از ماده «حَرْب» و به معنى جنگ است، علّت نامگذارى معابد را به «مِحْراب» این دانستهاند كه محل محاربه و جنگ با شیطان و هواى نفس است.(1).
1) «مفردات راغب» ، ماده «حرب» .
به هر حال این كارکنان فعال و چابك سلیمان ، معابد بزرگ و با شکوهى كه درخور حکومت الهى و مذهبى او بود، براى او ترتیب مىدادند، تا مردم بتوانند به راحتى به وظایف عبادى خود قیام كنند.
«تَماثیل» جمع «تِمْثال» هم به معنى نقش و عکس آمده و هم مجسمه، در این كه این مجسمهها يا نقشها، صورتهاى چه موجوداتى بودند و به چه منظور سلیمان دستور تهیه آنها را مىداد، تفسیرهاى مختلفى شده است:
ممکن است اینها جنبه تزیینى داشته ، همانگونه كه در بناهاى مهم قدیم بلکه جدید ما نیز دیده مىشود.
و يا براى افزودن ابهت به تشکیلات او بوده است، چرا كه نقش پارهاى از حیوانات چون شیر در افکار بسیارى از مردم ابهت آفرین است.
آیا مجسمهسازى موجودات ذى روح در شریعت سلیمان علیهالسلام مجاز بوده، هرچند در اسلام ممنوع است، يا اینکه مجسمههایى كه براى سلیمان علیهالسلام مىساختند از جنس غیر ذى روح بوده، مانند تمثالهاى درختان و كوهها و خورشید و ماه و ستارگان . و يا فقط براى او نقش و نگار بر دیوارها مىزدند كه در ظریف كارىهاى آثار باستانى بسیار دیده مىشود و مىدانیم نقش و نگار هر چه باشد، برخلاف مجسمه حرام نیست. همه اینها محتمل است، چرا كه ممکن است تحریم مجسمهسازى در اسلام بهمنظور مبارزه شدید با مسأله بتپرستى و ریشه كن كردن آن بوده و این ضرورت در زمان سلیمان علیهالسلام تا این اندازه وجود نداشته و این حکم در شریعت او نبوده است.
ولى در روایتى كه از امام صادق علیهالسلام در تفسیر این آیه نقل شده، چنین مىخوانیم : «وَ اللّهِ ما هِىَ تَماثیلُ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ لَكِنَّهَا الشَّجَرُ وَ شِبْهُهُ: به خدا سوگند تمثالهاى مورد درخواست سلیمان مجسمه مردان و زنان نبوده، بلکه تمثال درخت و مانند آن بوده است». (1)مطابق این روایت مجسمه سازى ذى روح در شریعت وى نیز حرام بوده. «جِفان» جمع «جَفْنَة» به1.
1) «وسائلالشیعه» ، جلد 12 ، «ابواب ما يکتسب» به حدیث 1.
معنى ظرفهاى غذاخورى است و «جَواب» جمع «جابِيَة» به معنى حوض آب است و از این تعبیر استفاده مىشود كه ظرفهاى بسیار عظیم غذاخورى كه هر كدام همچون حوضى بود، براى سلیمان تهیه مىدیدند تا گروه كثیرى بتوانند اطراف آن بنشینند و از آن غذا بخورند و اگر فراموش نکرده باشیم در زمانهاى كمى قدیم نیز بر سر سفرهها از مجموعههاى بزرگ براى خوردن غذا به صورت دسته جمعى استفاده مىشد و در حقیقت سفره آنها همان ظرف بزرگ بود و مثل امروز ظرفهاى مستقل و جداى از يکدیگر معمول نبود. «قُدوُرٍ» جمع «قِدْر» به معنى ظرفى است كه غذا در آن طبخ مىشود و «راسِياتٍ» جمع «راسِيَة» به معنى پابرجا و ثابت است و در اینجا منظور دیگهایى است كه از عظمت آن را از جا تکان نمىدادند. درپایان آیه، بعداز ذکر این مواهب، خداوند خطاب به دودمان حضرت داود علیهالسلام مىفرماید : «اعْمَلُوا الَ داوُدَ شُكْرا وَ قَلیلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ» . بدیهى است اگر منظور از شکرگزارى تنها شکر با زبان باشد، مسأله مشکلى نیست تا عاملان به آن قلیل بوده باشند، بلکه منظور «شکر در عمل» است، يعنى استفاده از مواهب در مسیر همان اهدافى كه به
خاطر آن آفریده و اعطا شدهاند و مسلم است كسانى كه مواهب الهى را عموما در جاى خود به كار گیرند، اندکى بیش نیستند.
14 فَلَمّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِه اِلاّ دابَّةُ الاَْرْضِ تأْكُلُ مِنْسَاَتَهُ فَلَمّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ اَنْ لَوْ كانُوايَعْلَمُونَالْغَيْبَ مالَبِثُوا فِى الْعَذابِ الْمُهینِ
(با این همه جلال و شکوه سلیمان) هنگامى كه مرگ را بر او مقرر داشتیم، كسىآنهارا از مرگ وى آگاه نساخت، مگر جنبنده زمین (موریانه) كه عصاى او رامىخورد (تا شکست و پیکر سلیمان فروافتاد) هنگامىکه بر زمینافتاد، جنیانفهمیدندکه اگر از غیب آگاه بودند در عذاب خوار كننده باقى نمىمانند.
«مِنْسَأَتَهُ» از ماده نَسْأ (بر وزن نَسْخ) و نَسیىءْ (بر وزن نَصیب) به معنى تأخیر است و از آنجا كه به وسیله عصا اشیایى را به عقب مىرانند و دور مىکنند كلمه «مِنْسَأَتَهُ» به آن اطلاقشدهاست (یعنى وسیله عقبرانى).
از تعبیر آیه فوق و همچنین روایات متعدد استفاده مىشود، به هنگامى كه مرگ سلیمان
فرارسید، ایستاده بود و بر عصاى خود تکیه كرده بود، ناگهان مرگ گریبانش را گرفت و روح از بدنش پرواز كرد، او در همان حال مدتى سر پا ماند تا اینکه موریانه كه قرآن از آن به «دابَّةُ الاَْرْضِ: جنبنده زمین» تعبیر كرده، عصاى او را خورد و تعادل خود را از دست داد و روى زمین افتاد تا مردم از مرگ او آگاه شدند .
لذا بعد از آن مىافزاید : «فَلَمّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ..» .
جمله «تَبَيَّنَتِ» از ماده «تَبَيُّن» معمولاً به معنى آشکار شدن است (فعل لازم) و گاهى نیز به معنى دانستن و آگاه شدن از چیزى آمده است (فعل متعدى) و اینجا متناسب با معنى دوم است، يعنى تا آن زمان گروه جنّ از مرگ سلیمان آگاه نبودند و فهمیدند كه اگر از اسرار غیب آگاه بودند، در این مدت در زحمت و رنج كارهاى سنگین باقى نمىماندند.
تعبیر به «عَذابِ مُهین» ممکن است اشاره به كارهاى سنگین و سختى بوده باشد كه سلیمانگاهىبهعنوان جریمه و مجازاتبرعهده گروهىاز جنمىگذارد وگرنهپیامبرخدا صلىاللهعلیهوآله هرگز كسى را بىجهت در فشار و عذاب ، آنهم «عذاب خوارکننده» قرار نمىدهد.
در این كه چه مدت مرگ حضرت سلیمان علیهالسلام بر كارکنان حکومتش مخفى ماند دقیقا روشن نیست، يك سال ؟ يك ماه ؟ يا چند روز؟
مفسّران در این باره نظر واحدى ندارند. آیا این كتمان از ناحیه اطرافیان او صورت گرفت كه آگاهانه براى اینکه رشته امور كشور موقتا از هم متلاشى نشود، مرگ او را مکتوم داشتند؟ و يا اینکه اطرافیان نیز ازاینامرآگاهىنداشتند.
بسیار بعید به نظر مىرسد كه براى يك مدت طولانى، حتّى بیش از يك روز اطرافیان او آگاه نشوند، چرا كه مسلما افرادى مأمور بودند كه براى او غذا و سایر احتیاجات را ببرند، آنها از این ماجرا آگاه مىشدند، بنابراین بعید نیست، همانگونه كه بعضى از مفسّران گفتهاند، آنها از این امر آگاهى يافتند، ولى آن را بهخاطر مصالحى مخفى كردند، لذا در بعضى از روایات آمده است كه در این مدت، «آصف بن برخیا» وزیر مخصوص او امور كشور را تدبیر مىکرد.
آیا سلیمان در حال ایستاده، تکیه بر عصا كرده بود يا نشسته دستها را بر عصا نهاده و سر را به روى دست تکیه داده بود و به همین حال قبض روح شد و مدتى باقى ماند؟ احتمالات مختلفى وجود دارد، هر چند احتمال اخیر نزدیك تر بهنظر مىرسد. آیا اگر این مدت طولانى بوده، نخوردن غذا و ننوشیدن آب، مسألهاى براى بینندگان مطرح نمىکرده؟ از آنجا كه همه كار سلیمان عجیب بوده، شاید این مسأله را نیز از عجایب او مىشمردند، حتى در روایتى مىخوانیم: كمکم این زمزمه در میان گروهى پیدا شد كه باید سلیمان را پرستش كرد، مگر نه این است كه او مدتى بر جاى خود ثابت مانده، نه مىخوابد و نه غذا مىخورد و نه آب مىنوشد. (1)امّا به هنگامى كه عصا درهم شکست و فروافتاد، همه این رشتهها از هم گسست و خیالات آنها نقش بر آب شد. ولى به هر حال هر چه بود، این تأخیر در اعلام مرگ سلیمان بسیار چیزها را فاش ساخت. .
1) «تفسیر برهان» ، جلد 3 ، صفحه 345 .
✓ 1 - بر همگان روشن شد كه انسان اگر هم به اوج قدرت برسد، باز موجودى است ضعیف در برابر حوادث و همچون پر كاهى است در مسیر طوفان، به هر سو پرتاب مىشود.
امیر مؤمنان على علیهالسلام در يکى از خطب نهج البلاغه مىفرماید : «فَلَوْا اَنَّ اَحَدا يَجِدُ اِلَى الْبَقاءِسُلَّما اَوْلِدَفْعِالْمَوْتِ سَبیلاًلَكانَذلِكَ سُلَيْمانُ بْنُ داوُدَ علیهالسلام الَّذى سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَ الْاِنْسِ مَعَالنُّبُوَّةِ وَعَظیمِ الزُّلْفَةِ: اگر كسى در این جهان نردبانى به عالم بقا مىیافت و يا مىتوانست مرگ را از خود دور كند، سلیمان علیهالسلام بود كه حکومت بر جن و انس توأم با نبوت و مقام والا براى او فراهم شده بود». (1)
✓ 2 - برهمه روشن شد كه گروه جنّ از غیب آگاه نیستند و انسانهاى نادان و بىخبرى كه آنها را پرستش مىکردند، سخت در اشتباه و خطا بودند.
✓ 3 - براى همه مردم این حقیقت فاش گشت كه چگونه ممکن است نظام و شیرازه كشورى بستگى به موضوع كوچکى پیداکند، با وجود آن پابرجا باشد و با فروریختنش .
1) «نهجالبلاغه» ، خطبه 182 .
فروریزد و در ماوراى این امور قدرت بىانتهاى پروردگار تجلّى نماید.
15 لَقَدْ كانَ لِسَبَأٍ فى مَسْكَنِهِمْ ايَةٌ جَنَّتانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمالٍ كُلُوا مِنْرِزْقِ رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ
براى قومسبأ در محل سکونتشان نشانهاى (از قدرت الهى) بود، دو باغ (عظیمو گسترده) از راست و چپ (با میوههاى فراوان ، به آنها) گفتیم از روزى پروردگارتان بخورید و شکر او را به جا آورید، شهرى است پاك و پاکیزه و پروردگارى آمرزنده (و مهربان).
در این كه «سَبَأ» (بر وزن سبد) نام كیست و چیست؟ در میان مورخان گفتگوست، ولى معروف ایناستکه «سبأ» نامپدر اعراب «یمن» است و طبق روایتى كه از پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله نقل شده، مردى بود به نام «سبأ» كه ده فرزند از او متولد شد و از هر كدام از آنها، قبیلهاى
از قبایل عرب در آن سامان به وجود آمدند. (1)بعضى «سبأ» را نام سرزمین يمن يا منطقهاى از آن دانستهاند، ظاهر قرآن مجید در داستان «سلیمان» و «هدهد» در سوره «نمل» نیز نشان مىدهد كه «سبأ» نام مکانى بوده است، آنجا كه مىگوید : «وَجِئْتُكَ مِنْ سَبَأٍ بِنَبَاءٍ يَقینٍ : من از سرزمین سبأ خبر قاطعى براى تو آوردم» (22/نمل).
در حالى كه ظاهر آیه مورد بحث این است كه سبأ قومى بودهاند كه در آن منطقه مىزیستهاند ، زیرا ضمیر جمع مذکر «هُمْ» به آنها بازگشته است.
ولى منافاتى میان این دو تفسیر نیست ، زیرا ممکن است سبأ در ابتدا نام كسى بوده، .
1) «مجمع البیان» ، ذیل آیات مورد بحث .
سپس تمام فرزندان و قوم او به آن نام نامیده شدهاند و بعد این اسم به سرزمین آنها نیز منتقل گردیده. ماجرا چنین بود كه قوم سبأ توانستند با سد عظیمى كه در میان كوههاى مهم آن ناحیه برپا ساختند، سیلابهاى فراوانى را كه موجب ویرانى مىگشت يا لااقل در بیابانها بیهوده تلف مىشد، در پشت آن سد عظیم ذخیره كنند و با ایجاد دریچههایى در سدّ ، استفاده از آن مخزن عظیم آب را تحت كنترل خود قراردهند و به این ترتیب، سرزمینهاى وسیع و گستردهاى را زیر كشت درآورند. اشکالى را كه «فخر رازى» در اینجا نقل كرده، كه وجود دو باغ چیز مهمى نیست كه به عنوان آیه از آن ياد شود و سپس به پاسخ آن پرداخته، به نظر ما اساسا قابل طرح نیست، چرا كه آنها دو باغ ساده و معمولى نبودند ، بلکه يك رشته باغهاى به هم پیوسته در دو طرف نهر عظیمى بود كه از آن سدّ بزرگ آبیارى مىشد و به قدرى پر برکت بود كه در تواریخ آمده، اگر كسى سبدى بر روى سر مىگذاشت و در فصل میوه از زیر درختان عبور مىکرد، آن قدر میوه در آن مىریخت كه بعد از مدّت كوتاهى سبد پر مىشد.
آیا سیلابى كه مایه خرابى است، این چنین مایه آبادانى شود، عجیب نیست ؟ آیا این آیت بزرگ خداى محسوب نمىشود ؟ علاوه بر همه اینها امنیت فوقالعادهاى بر آن سرزمین سایهافکن بود كه آن خود نیز از آیات حقّ محسوب مىشد، چنان كه قرآن بعدا به
آناشارهخواهدکرد.سپسمىافزاید: «كُلُوا مِنْرِزْقِرَبِّكُمْ...». اینجملهکوتاهمجموعه نعمتهاى مادى و معنوىرا بهزیباترینوجهى منعکس ساخته، از نظر نعمتهاى مادّى سرزمین پاك و پاکیزهاىداشتند،پاکازآلودگىهاىگوناگون، ازدزدان و ظالمان،ازآفاتو بلاها، از خشکسالى و قحطى، از ناامنى و وحشت و حتّى گفته مىشود از حشرات موذى نیز پاك بود.
هوایى پاك و نسیمى فرحافزا داشت و سرزمینى حاصلخیز و درختانى پربار و امّا از نظر نعمت معنوى ، غفران خداوند شامل حال آنها بود، از تقصیر و كوتاهى آنها صرف نظر مىکرد و آنها را مشمول عذاب و سرزمینشان را گرفتار بلا نمىساخت.
16 فَاَعْرَضُوافَاَرْسَلْناعَلَيْهِمْ سَيْلَالْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَىْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ اَثْلٍ وَ شَىْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ
امّا آنها (از خدا) روىگردان شدند و ما سیل ویرانگر را بر آنها فرستادیم و دوباغ (پربرکت)شان را به دو باغ (بىارزش) با میوههاى تلخ و درختان شورهگز و اندکى درخت سدر مبدل ساختیم .
«عَرِمِ» در اصل از«عَرامَة» (بروزن علامة)به معنى خشونت و كج خلقى و سختگیرى است و توصیف سیلاب به آن، اشاره به شدّت خشونت و ویرانگرى آن است و تعبیر به «سَيْلَ الْعَرِمِ» به اصطلاح از قبیل اضافه موصوف به صفت است.
اما این ناسپاس مردم، قدر این همه نعمت را ندانستند، از بوته آزمایش سالم بیرون نیامدند، راه كفران و اعراض را پیش گرفتند و خداوند نیز آنها را سخت گوشمالى داد.
نعمتهاى خدا را ناچیز شمردند، عمران و آبادى و امنيّت را ساده انگاشتند، از ياد حقّ غافل شدند و مست نعمت گشتند، اغنیاء بر تهیدستان فخرفروشى كردند و آنها را مزاحم حال خویش پنداشتند، كه شرح آن در آیات بعد خواهد آمد. اینجا بود كه شلاق مجازات بر پیکر آنها نواخته شد .
«اُكُل» به معنى هر گونه ماده خوراکى است .
«خَمْط» به معنى گیاه تلخ است .
«اَثْل» به معنى درخت «شورهگز» است .
و به این ترتیب به جاى آن همه درختان خرم و سرسبز، مشتى درخت بیابانى وحشى و بسیار كم ارزش كه شاید مهمّترین آنها همان درخت سدر بود، كه آنهم به مقدار كم در میان آنها وجود داشت، باقى ماند.
ممکن است بیان این سه نوع درخت كه در آن سرزمین ویران باقى ماند، اشاره به سه گروه مختلف بوده باشد، كه بخشى از این درختان زیانبخش بود و بعضى بىمصرف و بعضى بسیار كم منفعت بود.
17 ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِما كَفَرُوا وَ هَلْ نُجازى اِلاَّ الْكَفُورَ
این را به خاطر كفرشان به آنها جزا دادیم و آیا جز كفران كننده را به چنین مجازاتى كیفر مىدهیم.
امّا براى این كه تصوّر نشود این سرنوشت مخصوص به این گروه بود، بلکه عموميّت آن نسبت به همه كسانى كه داراى اعمال مشابهى هستند، مسلم است، مىافزاید : «آیا جز كفرانکنندگان را به چنین مجازاتى گرفتار مىسازیم».
18 وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتى بارَكْنا فیها قُرًى ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فیهَا السَّيْرَ سیرُوا فیها لَيالِىَ وَ اَيّاما امِنینَ
میانآنها و سرزمینهایى كه برکت داده بودیم، شهرها و آبادىهاى آشکارقرار دادیم وفاصلههاىمتناسب ونزدیکمقررداشتیم(و بهآنهاگفتیم)شبهاو روزها دراینآبادىها در امنیت كامل مسافرت كنید.
در حقیقت در میان آنها و سرزمین مبارک، آبادىهاى متصل و زنجیرهاى وجود داشت و فاصله این آبادىها به اندازهاى كم بود كه از هر يك دیگرى را مىدیدند (و این است معنى «قُرًى ظاهِرَةً» آبادىهاى آشکار).
ولىازآنجاکه تنهاعمرانکافىنیست و شرطمهم و اساسىآن«سهولتدسترسى به آبادىها و امنيّت آنها» است، اضافه مىکند : «وَقَدَّرنا فیهَا السّيْرَ سیرُوا فیها لَيالِىَ وَ اَيّاما امِنینَ».
به این ترتیب آبادىها فواصل متناسب و حساب شدهاى داشت و از نظر حمله وحوش و درندگان بیابان، يا سارقین و قطاع الطریق نیز در نهایت امنیت بود، بهگونهاى كه مردم
مىتوانستند بدون زاد و توشه و مرکب، بى آن كه احتیاج به حرکت دسته جمعى و استفاده از افراد مسلح داشته باشند، بدون هیچ خوف و ترس از جهت ناامنى راه يا كمبود آب و آذوقه به مسیر خود ادامه دهند.
در این كه جمله «سیرُوا فیها ...» (در این آبادىها سیر كنید...) به وسیله چه كسى به آنها ابلاغ شد، دو احتمال وجود دارد: يکى این كه به وسیله پیامبران آنها به آنها ابلاغ شد و دیگر این كه زبان حال آن سرزمین آباد و جادههاى امن و امان همین بود.
19 فَقالُوا رَبَّناباعِدْ بَيْنَاَسْفارِنا وَ ظَلَمُوااَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْناهُمْ اَحادیثَوَ مَزَّقْناهُمْ كَلَّ مُمَزَّقٍ اِنَّ فى ذلِكَ لاَآیاتٍ لِكُلِّ صَبّارٍ شَكُورٍ
ولى (این ناسپاس مردم) گفتند: پروردگارا میان سفرهاى ما دورى بیفکن (تا بینوایان نتوانند دوش به دوش اغنیا سفر كنند و به این طریق) آنها به خویشتن ستمکردند و ما آنها را اخبار و داستانى (براىدیگران) قراردادیم و جمعیتشان رامتلاشى ساختیم، در این ماجرا آیات و نشانههاى عبرتى است، براى هر صابر شکرگزار.
منظورشان این بود كه در میان این قریههاى آباد، فاصلهاى بیفتد و بیابانهاى خشکى پیدا شود، به این جهت كه اغنیاء و ثروتمندان مایل نبودند افراد كم درآمد همانند آنها سفر كنند و به هر جا مىخواهند بىزاد و توشه و مرکب بروند. گویى سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود و مىبایست این امتیاز و برترى همیشه براى آنان ثبت شود.
و يا این كه راحتى و رفاه آنها را ناراحت كرده بود، همانگونه كه بنىاسرائیل از «مَنّ» و «سَلْوى» (دو غذاى آسمانى) خسته شدند و تقاضاى پیاز و سیر و عدس از خدا كردند. آرى، اگر فکر مىکردند به دیگران ستم مىکنند در اشتباه بودند، خنجرى برداشته بودند و سینه خود را مىشکافتند و دود همه این آتشها درچشم خودشان فرورفت.
قرآن به دنبال جملهاى كه درباره سرنوشت دردناك آنها بیانمىکند، مىگوید : «فَجَعَلْناهُمْ اَحادیثَ وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزِّقٍ».
آرى از آن همه زندگانى با رونق و تمدن درخشان و گسترده، چیزى جز اخبارى بر سر
زبانها و يادى در خاطرهها و سطورى بر صفحات تاریخها باقى نماند. چنان سرزمین آنها ویران گشت كه توانایى اقامت از آنان سلب شد و براى ادامه زندگى مجبور شدند هر گروهى به سویى روى آورند و مانند برگهاى خزان كه بر سینه تندباد قرار گرفته، هر كدام به گوشهاى پرتاب شدند، آن چنان كه پراکندگى آنها به صورت «ضرب المثل» در آمد كه هر گاه مىخواستند بگویند فلان جمعیت سخت متلاشى شدند، مىگفتند : «تَفَرَّقُوا اَيادى سَبَأْ» (همانند قوم سبأ و نعمتهاى آنها پراکنده شدهاند).
20 وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَریقا مِنَ الْمُؤْمِنینَ
(آرى) به يقین ابلیس گمان خود را درباره آنها محقق يافت كه همگى از اوپیروى كردند، جز گروه اندکى از مؤمنان.
پیشبینى ابلیس كه بعد از سرپیچى از سجده براى آدم و طرد شدن از درگاه كبریایى خداوند، گفت : «فَبِعِزَّتِكَ لَاُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعینَ اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلِصینَ: به عزتت سوگند
که همه آنها را جز بندگان مخلصت گمراه خواهم كرد» (1)درباره این گروه درست از آب درآمد.
گرچه او این سخن را از روى گمان و تخمین گفت، ولى همین گمان و تخمین، سرانجام به واقعیت پیوست و این سست ارادهها و ضعیف الایمانها، گروه گروه به دنبال او حرکت كردند، تنها گروه اندکى از مؤمنین بودند كه زنجیرهاى وسوسههاى شیطان را درهم شکستند و فریب دامهاى او را نخوردند، آزاد آمدند و آزاد زیستند و آزاد رفتند، گر چه آنها از نظر عدد كم بودند، ولى از نظر ارزش هر كدام با جهانى برابرى داشتند : «اوُلئِكَ هُمُ الاَْقَلُّونَ عَدَدا وَ الاَْكْثَرُونَ عِنْدَاللّهِ قَدْرا». (2).
21 وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلطانٍ اِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤْمِنُ بِالاْخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فى شَكٍّ وَ رَبُّكَ عَلى كُلِّ شَىءٍ حَفیظٌ
او سلطه برآنها نداشت (و آنهارا بر پیروىخود مجبورنساخت) و هدف از آزادىشیطان در وسوسههایش اینبودکه مؤمنان به آخرت از آنها كه در شکهستند، شناخته شوند و پروردگار تو حافظ و نگاهبان همه چیز است.
این ماهستیم كه اجازه ورود به شیطان مىدهیم و پروانه عبورش را از مرزهاى كشور تن به درون قلبمان صادر مىکنیم. این همان است كه قرآن در جاى دیگر از گفتار خود شیطان نقل مىکند : «وَما كانَ لِىَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى: من سلطهاى بر شما نداشتم، جز این كه شما را دعوت كردم و شما هم دعوت مرا اجابت نمودید» (22/ابراهیم).
ولى پیدا است بعد از اجابت دعوت او از ناحیه افراد بىایمان و هوىپرست آرام نمىنشیند و پایههاى سلطهخودرا بر وجودآنان مستحکممىکند.
لذا در دنباله آیه مىافزاید : «اِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤْمِنُ بِالاْخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فى شَكٍّ».
بدیهى است خداوند از ازل به همه چیز كه در این جهان تا ابد واقع مىشود، آگاه است، بنابراین جمله «لِنَعْلَمَ» مفهومش این نیست كه ما مؤمنان به آخرت را از آنها كه در شك و
تردیدند، نمىشناسیم، باید وسوسههاى شیطان به میان آید، تا شناخته شوند، بلکه منظور از این جمله تحقق عینى علم خداوند است، چراکه خداوند هرگز به علمش از باطن اشخاص و اعمال بالقوه آنها كسى را مجازات نمىکند، بلکه باید میدان امتحان فراهم گردد و وسوسههاى شیطان و هواى نفس شروع شود، تا هر كس آنچه در درون دارد با كمال آزادى اراده و اختیار بیرون ریزد و علم خدا تحقق عینى يابد، زیرا تا در خارج عملى انجام نشود، استحقاقثواب و عقاب حاصلنمىشود.
به تعبیر دیگر: تا آنچه بالقوه است فعلیت نیابد، تنها به حسن باطن يا سوءباطن، كسى را پاداش نمىدهند و مجازات نمىکنند.
و در پایان آیه به عنوان يك هشدار به همه بندگان مىگوید : «وَ رَبُّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ حَفیظٌ».
تاپیروانشیطانتصورنکنند چیزىازاعمال وگفتارآنهادراینجهانازبینمىرودیا خداوند آنرا فراموشمىکند، نههرگز، بلکه خداوند همهرا براى روز جزا نگهدارى و حفظ مىنماید.
22 قُلِادْعُواالَّذینَزَعَمْتُمْ مِنْدُونِاللّهِلايَمْلِكُونَ مِثْقالَذَرَّةٍ فِىالسَّمواتِوَ الاَْرْضِ وَ ما لَهُمْ فیهِما مِنْ شِرْكٍ وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهیرٍ
بگو كسانىرا كهغیراز خدا (معبودخود) مىپندارید، بخوانید (آنها هرگز گرهى ازکار شما نمىگشایند، چراکه) آنها به اندازه ذرهاى در آسمانها و زمین مالکنیستند و نه در (خلقتومالکیت) آنهاشریکند و نه ياور او (درآفرینش) بودهاند.
اگر آنها قادر بر حل مشکلى باشند، باید يکى از این، سه وصف را دارا باشند، يا مالکيّت مستقل چیزى در آسمانها و زمین و يا لااقل شرکت با خداوند در امر خلقت و يا دست آخر معاونت پروردگار در چیزى از این امور.
در حالى كه روشن است واجب الوجود يکى است و بقیه همه ممکن الوجود و وابسته به اویند، كه اگر لحظهاى نظر لطفش از آنها برداشته شود، راهى دیار عدم مىشوند «اگر نازى كند يك دم ، فروریزند قالبها».
جالب این كه مىگوید : «مِثْقالَ ذَرّةٍ فِى السَّمواتِ وَ لا فِى الاَْرْضِ» يعنى موجوداتى كه به
اندازه سنگینى يك ذره بىمقدار مالك چیزى در این آسمان بیکران و زمین پهناور نیستند، چه مشکلى را از خود مىتوانند حلّ كنند تا از شما؟
23 وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ اِلاّ لِمَنْ اَذِنَ لَهُ حَتّى اِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ماذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبیرُ
هیچشفاعتىنزداو جزبراى كسانىکه اذنداده، سودىندارد، (درآنروز همهدر اضطرابند) تا زمانىکه اضطراباز دلهاى آنهازایل گردد (و فرمانازناحیه او صادر شود، در این هنگام مجرمان به شفیعان) مىگویند: پروردگارتان چهدستورى داده؟ مىگویند: حقّ را (بیان كرد و اجازه شفاعت درباره مستحقان داد) و او است بلند مقام و بزرگ مرتبه.
«فُزِعَ» از ماده «فَزَع» هرگاه به وسیله «عَنْ» متعدى شود به معنى ازاله فزع و برطرف ساختن وحشت اضطراب است، این ماده حتّى در صورتى كه در شکل ثلاثى مجرد باشد و با عَنْ متعدّى شود، نیز همین معنى را دارد.
در این كه جمله «اِلاّ لِمَنْ اَذِنَ لَهُ» (مگر كسىکه براى او اذن دهد) اشاره به شفیعان است يا
شفاعت شدگان؟ مفسّران دو احتمال دادهاند، اما به تناسب این كه در آیه قبل سخن از بتها مطرح بود و آنها بتها را شفیعان خود مىپنداشتند، مناسب این است كه اشاره به «شافعان» باشد.
آیا منظور از «شفاعت» در اینجا شفاعت در دنیاست يا آخرت ؟ هر دو محتمل است، ولى جملههاى بعد نشان مىدهد كه نظر به شفاعت آخرت مىباشد.
آن روز غوغایى برپاست، چشم شفاعت شوندگان به شافعان دوخته شده و با زبان حال، يا به زبان قال، ملتمسانه از آنها تقاضاى شفاعت مىکنند.
امّا شفاعت كنندگان نیز چشم به فرمان خدا دوختهاند. تا چگونه و درباره چه كسى اجازه شفاعت دهد؟ این وحشت و اضطراب عمومى و همگانى ادامه مىیابد، تا فرمان شفاعت درباره كسانى كه لایقآن هستند از طرف خداوند حکیم صادر شود.
در پایان آیه مىگوید : «قالُوا الْحَقَّ...».
حقّ همان اجازه شفاعت درباره آنها كه رابطه خود را به كلى از درگاه خدا قطع
نکردهاند، مىباشد نه آلودگانى كه تمام حلقههاى ارتباطى را درهم شکستند و به كلّى از خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله و دوستان او بیگانه شدند.
24 قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ قُلِ اللّهُ وَ اِنّا اَوْ اِيّاكُمْ لَعَلى هُدًى اَوْ فى ضَلالٍ مُبینٍ
بگو: چهکسى شمارا از آسمانها و زمین روزى مىدهد؟ بگو: الله و ما ياشما بر (طریق) هدایت يا در ضلالت آشکارى هستیم.
بدیهى است هیچکس از آنها نمىتوانستند بگویند این بتهاى سنگى و چوبى باران را از آسمان نازل مىکنند، گیاهان را از زمین مىرویانند و منابع ارضى و سماوى را در اختیار ما مىگذارند.
جالب اینکهبدون آنکه درانتظار پاسخ آنهاباشد، بلافاصلهمىفرماید: «بگواللّه» (قُلِ اللّهُ).
بگو خداست كه منبع همه این برکات است، يعنى مطلب به قدرى واضح و روشن است كه نیاز به پاسخ طرف ندارد، بلکه سؤال كننده و شنونده با يکدیگر هم صدا هستند،
چرا كه حتّى مشرکان خداوند را خالق و معطى ارزاق مىدانستند و براى بتها تنها مقام شفاعت قائل بودند.
ایننکتهنیز قابلتوجّهاست كه روزىهاى پروردگار كهاز ناحیهآسمان بهانسانها مىرسد، منحصر به باران نیست، «نور و حرارت آفتاب» و «هوا» كه در جوّ زمین وجود دارد، از قطرات حیاتبخش باران نیز مهمتراست.
همانگونه كه برکات زمین نیز منحصر به گیاهان نیست بلکه انواع منابع آبهاى زیر زمینى، معادن گوناگون كه بعضى در آن زمان كشف شده بود و بعضى با گذشت زمان آشکار گشت، همه در این عنوان جمعند.
در پایان آیه اشاره به مطلبى مىکند كه خود مىتواند پایه دلیلى را تشکیل دهد، دلیلى واقعبینانه و توأم با نهایت انصاف و ادب، به گونهاى كه طرف از مرکب لجاج و غرور پایین آید و به اندیشه و فکر بپردازد، مىگوید : «وَاِنّا اَوْ اِيّاكُمْ لَعَلى هُدىً اَوْ فى ضَلالٍ مُبینٍ».
اشاره به اینکه عقیده ما و شما با هم تضاد روشنى دارد، بنابراین ممکن نیست هر دو
حقّ باشد، چرا كه جمع بین نقیضین و ضدین امکان ندارد، پس حتما يك گروه اهل هدایت است و گروهدومگرفتارضلالت.اکنونبیندیشیدکدام يکهدایتیافته و كدامیکگمراه است؟
نشانهها را در هر دو گروه بنگرید كه با كدامین گروه نشانههاى هدایت و با دیگرى ضلالت است؟ و این يکى از بهترین روشهاى مناظره و بحث است كه طرف را به اندیشه و خودجوشى وا دارند و این كه بعضى آن را يك نوع تقيّه پنداشتهاند، نهایت اشتباه است.
25 قُلْ لا تُسْئَلُونَ عَمّا اَجْرَمْنا وَ لا نُسْئَلُ عَمّا تَعْمَلُونَ
بگو : شما از گناهى كه ما كردهایم، سؤال نخواهید شد (همان گونه كه) ما در برابر اعمال شما مسؤول نیستیم.
عجب این كه در اینجا پیامبر صلىاللهعلیهوآله مأمور است در مورد خودش تعبیر به «جرم» كند و در مورد مخالفان تعبیر به كارهایى كه انجام مىدهند و به این ترتیب این حقیقت را روشن سازد كه هر كس باید پاسخ گوى اعمال و كردار خویش باشد، چرا كه نتایج اعمال هر انسانى چه زشت و چه زیبا به خود او مىرسد.
ضمنا اشاره لطیفى به این نکته نیز دارد كه اگر ما اصرار به راهنمایى شما داریم، نه به خاطر این است كه گناه شما را پاى ما مىنویسند و يا شرك شما ضررى به ما مىزند، ما روى دلسوزى و حقّجویى و حقّطلبى بر این كار اصرار مىورزیم.
26 قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنا رَبُّنا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتّاحُ الْعَلیمُ
بگو: پروردگار ما همه ما را جمع مىکند، سپس در میان ما به حق داورى مىنماید (و صفوف مجرمانرا از نیکوکاران جدامىسازد) و او است داور (و جداکننده) آگاه.
واژه «فَتْح» به طورى كه «راغب» در «مفردات» مىگوید: در اصل به معنى ازبینبردن پیچیدگى و اشکال است و آن بر دوگونه است : گاهى با چشم دیده مىشود، مانند گشودن قفل و گاه با اندیشه درك مىشود، مانند گشودن پیچیدگى اندوهها و غصهها و يا گشودن رازهاى علوم و همچنین داورى كردن میان دو كس و گشودن مشکل نزاع و مخاصمه آنها.
بنابراین اگر در مورد جداسازى صفوف، مخصوصا در آنجا كه همه با هم آمیختهاند این واژه به كار رفته، به خاطر همین است، چراکه علاوه بر جداسازى، در میان آنها
قضاوت و داورى كه يکى از معانى فتح است، نیز انجام مىگیرد و هرکدام را به آن چه استحقاق دارد، جزا مىدهد.
قابل توجّه این كه در بعضى از روایات روى ذکر «یا فَتّاح» براى حل مشکلات تکیه شده است، چراکه این اسم بزرگ الهى كه به صورت صیغه مبالغه از «فَتْح» آمده، بیانگر قدرت پروردگار بر گشودن هر مشکل و از میان بردن هر اندوه و غم و فراهم ساختن اسباب هر فتح و پیروزى است، در واقع هیچ كس جز او «فَتّاح» نیست و «مِفْتاح» و كلید همه درهاى بسته در دست قدرت اوست.
27 قُلْ اَرُونِىَ الَّذینَ اَلْحَقْتُمْ بِه شُرَكاءَ كَلّا بَلْ هُوَ اللّهُ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
بگو : كسانى را كه به عنوان شریك به او ملحق ساختهاید، به من نشاندهید، هرگز چنین نیست، (او شریك و شبیهى ندارد) بلکه او خداوند عزیز و حکیم است.
آنها چه ارزشى و لیاقتى دارند ؟ اگر منظورتان این يك مشت سنگ و چوب بىجان و خاموش است، زهى بدبختى و شرمسارى كه ساختهها و پرداختههاى
دست خود را از عالم جمادات كه پایینترین موجوداتند، برگیرید و همسان خداوند بزرگ پندارید.
و اگر اینها را سمبل ارواح و فرشتگان مىدانید، باز مصیبت است و گمراهى، چرا كه آنها نیز مخلوق او هستند و سر به فرمان او.
لذا به دنبال این جمله با يك كلمه خط بطلان بر همه این اوهام كشیده، مىگوید : «نه هرگز چنین نیست» (كّلا).
اینها هرگز ارزش معبود بودن را ندارند و در این پندارهاى شما چیزى از واقعیت نیست، بس است بیدار شوید، تا كى این راه نادرست را ادامه مىدهید ؟
بسیار دیده شده است افراد با فضیلت و دانشمندى بر اثر عدم آشنایى به فنون بحث و استدلال و عدم رعایت جنبههاى روانى، هرگز نمىتوانند در افکار دیگران نفوذ كنند. به عکس افرادى را سراغ داریم كه به آن حد از نظر علمى نیستند، ولى در جذب قلوب و
تسخیر دلها و نفوذ در افکار دیگران پیروز و موفقند.
علّت اصلى آن است كه نحوه طرح بحثها و طرز برخورد با طرف مقابل باید با اصولى از نظر اخلاق و روان توأم باشد تا جنبههاى منفى رادر طرف مقابل تحریك نکند و او را به لجاج و عناد وادار نسازد، بلکه به عکس وجدان او را بیدار كرده و روح حق طلبى و حقّجویى را در او زنده كند. در اینجا مهم این است كه بدانیم انسان تنها اندیشه و خرد نیست تا فقط در برابر قدرت استدلال تسلیم گردد، بلکه علاوه بر آن مجموعهاى از «عواطف» و «احساسات» گوناگون كه بخش مهمى از روح او را تشکیل مىدهد، در وجود او نهفته است كه باید آنها را به طرز صحیح و معقولى اشباع كرد. قرآن این راه و روش را به ما آموخته كه چگونه در برابر مخالفان در عین طرح بحثهاى منطقى چنان آن را با اصول اخلاقى بیامیزیم كه در اعماق روح آنها نفوذ كند.
28 وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّ كافَّةً لِلنّاسِ بَشیرا وَنَذیرا وَلكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لايَعْلَمُونَ
ما تورا جزبراى همهمردم نفرستادیم تا (آنهارا بهپاداشهاىالهى)بشارتدهى و (از عذاب
او) بترسانى، ولى اکثر مردم نمىدانند.
«کافَّة» از مادّه «كَفّ» به همان معنى كف دست است و از آنجا كه انسان با دست خود اشیاء را مىگیرد، يا از خود دور مىکند، این كلمه گاهى به معنى «جمع كردن» آمده است. روایات متعددى كه در تفسیر آیه از طریق شیعه و اهل سنّت نقل شده نیز همین تفسیر را تقویت مىکند. بنابراین محتواى آیه، همچون آیه 1 سوره فرقان است كه مىگوید : «تَبارَكَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمینَ نَذیرا: جاوید و پر برکت است خداوندى كه قرآن را بر بندهاش نازل كرد، تا همه جهانیان را انذار كند». و همچون آیه 19 سوره انعام كه مىگوید : «وَاُوحِىَ اِلَىَّ هذَا الْقُرْآنُ لِاُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ: این قرآن بر من وحى شده تا شما و همه كسانى را كه این سخن به آنها مىرسد، انذار كنم». در حدیثى كه بعضى از مفسّران به تناسب آیه فوق ذکر كردند، عموميّت دعوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله به عنوان يکى از افتخارات بزرگش منعکس است، آنجا كه مىگوید: «پنج چیز خداوند به من مرحمت فرموده و این را از روى فخر و مباهات نمىگویم (بلکه به عنوان
شکر نعمت مىگویم) من به تمام انسانها از سفید و سیاه مبعوث شدم و زمین براى من پاك و پاککننده و همه جاى آن مسجد و معبد قرار داده شده، غنیمت جنگى براى من حلال است، در حالى كه براى هیچ كس قبل از من حلال نشده بود، من به وسیله رعب و وحشت در دل دشمنان يارى شدهام (و خداوند رعب مارا در دل خصم ما افکنده) به طورى كه در پیشاپیش من به اندازه يك ماه راه طى طریق مىکند و مقام شفاعت به من داده شده و من آن را براى امتم در قیامت ذخیره كردهام». (1)
29 وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
مىگویند: اگر راست مىگویید این وعده (رستاخیز) كى خواهد بود.
این سؤال را بارها منکران معاد از پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله يا سایر پیامبران مىکردند كهگاه براى درك مطلب بود و شاید غالبا از روى استهزاء كه آخر این قیامت كه شما مرتبا روى آن تکیه مىکنید، اگر راست مىگویید كى خواهد آمد؟ .
1) «مجمع البیان» ، ذیل آیات مورد بحث .
اشاره به اینکه آدم راستگو باید تمام جزئیات مطلبى را كه خبر مىدهد بداند، از كم و كیف و زمان و مکان آن آگاه باشد.
30 قُلْ لَكُمْ میعادُ يَوْمٍ لا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ ساعَةً وَ لا تَسْتَقْدِمُونَ
بگو: وعده شما روزى خواهد بود كه نه ساعتى از آن تأخیر مىکنید و نه (برآن) پیشى خواهید گرفت.
این مخفى ماندن تاریخ قیام قیامت، حتى بر شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله به خاطر آن است كه خداوند مىخواهد مردم يك نوع آزادى عمل توأم با حالت آماده باش دائمى داشته باشند، چرا كه اگر تاریخ قیامت تعیین مىشد، هر گاه زمانش دور بود همه در غفلت و غرور و بىخبرى فرومىرفتند و هرگاه زمانش نزدیك بود، ممکن بود آزادى عمل را از دست بدهند و اعمالشان جنبه اضطرارى پیدا كند و در هر دو صورت هدفهاى تربیتى انسان عقیم مىماند، بههمیندلیل تاریخ قیامت از همه مکتوم است، همانگونه كه تاریخ شب قدر، همان شبىکه فضیلت هزارماه دارد و يا تاریخ قیام حضرت مهدى (عجلّ اللّه تعالى فرجهالشّریف).
تعبیرى كه در آیه 15 سوره طه آمده : «إِنَّ السّاعَةَ اتِيَةٌ اَكادُ اُخْفیها لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى: رستاخیز به طور يقین خواهد آمد، من مىخواهم آن را مخفى دارم، تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود جزا داده شود» اشاره لطیفى به همین معنى دارد.
31 وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهذَا الْقُرآنِ وَلا بِالَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لَوْ تَرَى اِذِ الظّالِمُونَمَوْقُوفُونَ عِنْدَرَبِّهِمْ يَرْجِعُبَعْضُهُمْاِلى بَعْضٍنِالْقَوْلَ يَقُولُ الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذینَ اسْتَكْبَرُوا لَوْلا اَنْتُمْ لَكُنّامُؤْمِنینَ
کافرانگفتند: ما هرگز بهاینقرآن و كتب دیگرکه قبلاز آن بوده، ایماننخواهیم آورد، اگرببینى هنگامىکه اینستمگران درپیشگاه پروردگارشان (براىحساب و جزا) بازداشت شدهاند (از وضع آنها تعجّب مىکنى) در حالى كههرکدام گناه خود را به گردن دیگرى مىاندازد مستضعفان به مستکبران مىگویند: اگرشما نبودید ما مؤمن بودیم.
کلمه «لَنْ» براى نفى ابد است، بنابراین آنها مىخواهند، بگویند كه اگر تا ابد هم تبلیغ كنید ما ایمان نخواهیم آورد و این دلیل بر لجاجت آنهاست، كه تصمیم خود را براى ابد
گرفته بودند، در حالى كه يك فرد حقطلب اگر به دلیلى قانع نشد، نمىتواند دلایل احتمالى آیندهرا نشنیدهانکارکند و بگوید دلایلدیگر را نیز دربست ردمىکنم.
منظور از «اَلَّذینَ كَفَرُوا» به قرینه آیات بعد كه سخن از شرك مىگوید، «مشرکان» است.
منظور از «اَلَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ» همان كتب آسمانى است كه قبل از قرآن بر پیامبران دیگر نازل شده است، چرا كه این تعبیر در بسیارى از آیات قرآن به همین معنى، مخصوصا بعد از ذکر قرآن، به كار رفته و این كه بعضى احتمال دادهاند منظور «معاد» و يا «محتواى قرآن» بوده، بسیار بعید به نظر مىرسد.
به هر حال انکار ایمان نسبت به كتب انبیاى پیشین، شاید به این منظور بوده كه قرآن روى این مطلب تکیه مىکند كه نشانههاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله در تورات و انجیل به وضوح آمده است، آنها براى نفى نبوت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله ، كتب آسمانى دیگر را نیز نفى مىکنند و مىگویند: نه به این كتاب ایمان مىآوریم و نه به كتب پیش از آن.
سپس به وضع آنها در قیامت پرداخته، روى سخن را به پیامبر صلىاللهعلیهوآله كرده، مىگوید :
«وَلَوْ تَرى اِذِا الظّالِمُونَ...».
بار دیگر از آیه فوق استفاده مىشود كه يکى از مهمترین مصداقهاى «ظلم» همان «شرك و كفر» است.
تعبیر به «عِنْدَ رَبِّهِمْ» اشاره به این است كه آنها در پیشگاه كسى حاضر مىشوند كه مالك و پروردگار آنها بوده و چه شرمسارى از این برتر و بالاتر كه انسان نزد كسى احضار گردد كه هرگز به او و فرمانهایش ایمان نیاورد. در حالى كه تمام وجودش غرق نعمتهاى او بوده است.
در این حال «مستضعفین» همان افراد بىخبرى كه چشم و گوش بسته، دنبالهرو دیگران بودهاند، به «مستکبرین» يعنى همانها كه راه كبر و غرور و سلطهجویى بر دیگران و دادن خط فکرى شیطانى به آنها را مىپیمودند، چنین مىگویند : «اگر شما نبودید، اگر وسوسههاى فریبنده شیطنتآمیز شما نبود، ما درصف مؤمنان بودیم».
آنها مىخواهند به این وسیله تمام گناهان خویش را بر گردن این «مستکبران» بىرحم
بیندازند، هرچند در دنیا حاضر نبودند چنین برخورد قاطعى با آنها داشته باشند، چرا كه ضعف و زبونى بر وجودشان چیره شده بود و حريّت خویش را از دست داده بودند، اما اکنون كه آن مفاهیم كاذب كه مستکبران را از آنها جدا مىکرد، بر باد رفته و نتایج اعمال همه آشکارگشته، رو در روى آنهامىایستد و با صراحت سخن مىگویند و پرخاش مىکنند.
32 قالَ الَّذینَ اسْتَكْبَرُوا لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا اَنَحْنُ صَدَدْناكُمْ عَنِ الْهُدى بَعْدَ اِذْ جاءَكُمْ بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمینَ
(امّا) مستکبران به مستضعفان پاسخ مىدهند: آیا ما شما را از هدایتبازداشتیم، بعد از آن كه به سراغ شما آمد (و آن را به خوبى دریافتید) بلکه شما خود مجرم بودید.
ولى مستکبران خاموش نمىمانند، «در پاسخ به مستضعفین مىگویند: آیا ما شما را از طریق هدایت بازداشتیم، بعد از آن كه هدایت به سراغ شما آمد و به قدر كافى اتمام حجت شد و پیامبران گفتنىها را گفتند».
نه ما مسؤول نیستیم ، «بلکه خود شما گنهکار بودهاید» كه با داشتن آزادى اراده تسلیم سخنان بىاساس ما شدید، به كفر و الحاد روى آوردید و
سخنان منطقى انبیاء رابه دست فراموشى سپردید.
درست است كه مستکبران با وسوسههاى خود مرتکب گناه بزرگى شده بودند، ولى این سخن آنها نیز واقعیت دارد كه این دنبالهروان نباید چشم و گوش بسته، به دنبال آنها مىافتادند و از این نظر گناهشان به گردن خودشان است.
33 وَ قالَ الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذینَ اسْتَكْبَرُوا بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ اِذْ تَأْمُرُونَنا اَنْ نَكْفُرَ بِاللّهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ اَنْدادا وَ اَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَاَوُ الْعَذابَ وَ جَعَلْنَا الاَْغْلالَ فى اَعْناقِ الَّذینَ كَفَرُوا هَلْ يُجْزَوْنَ اِلاّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ
مستضعفان به مستکبران مىگویند : وسوسههاى فریبکارانه شما در شب و روز (مایه گمراهى ما شد) هنگامىکه به ما دستور مىدادید كه به خداوند كافرشویم و شریکهایى براى او قرار دهیم، آنها هنگامى كه عذاب (الهى) را مىبینند، ندامت خود را كتمان مىکنند (مبادا بیشتر رسوا شوند) و ما غل و زنجیر در گردن كافران مىنهیم ، آیا جز آن چه عمل مىکردند به آنها جزا داده مىشود؟
امّا «مستضعفین» به این پاسخ قانع نمىشوند و بار دیگر براى اثبات مجرم بودن مستکبران به سخن مىآیند و مىگویند: آرى شما بودید كه دست از تبلیغات سوئتان برنمىداشتید و هیچ فرصتى را از شب و روز براى پیشبرد اهداف شومتان از دست نمىدادید، درست است كه ما در پذیرش آزاد بودیم و مقصر و گنهکار، ولى شما هم به عنوان عامل فساد مسؤولید و گنهکار، بلکه سنگ اول به دست ناپاك شما گذاشته شد، به خصوص این كه همواره از موضع قدرت با ما سخن مىگفتید (تعبیر به «تَأْمُرُونَنا» گواه بر این مطلب است).
بدیهى است مستکبران نمىتوانند پاسخى از این سخن داشته باشند و شرکت خود را در این جرم بزرگ انکار كنند.
لذا هر دو گروه از كرده خود پشیمان مىشوند، مستکبران از گمراه ساختن دیگران و مستضعفان از پذیرش بىقید و شرط این وسوسههاى شوم ، گرچه كتمان كردن در آن جهان كه «يَوْمُ الْبُرُوز» است و چیزى قابل مخفى كردن نیست ، فایدهاى ندارد، اما آنها طبق
عادت دیرینهاى كه در دنیا داشتند به پندار این كه مىتوانند حال خود را مکتوم دارند، به پنهان كارى دست مىزنند.
آرى آنها هر وقت در دنیا به اشتباه خود پىمىبردند و نادم مىشدند، شجاعت اظهار ندامت كه مقدمهاى براى بازگشت و تجدیدنظر بود، نداشتند و همین خصیصه اخلاقى خود را در قیامت نیز به كار مىگیرند، اما چه سود؟
به هر حال اینها نتیجه اعمال خودشان است كه از پیش فراهم ساختهاند (هَلْ يُجْزَوْنَ اِلاّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ).
آرى این اعمال و كردار كفار و مجرمین است كه به صورت زنجیرهاى اسارت برگردن و دست و پاى آنها گذارده مىشود، آنها در این جهان نیز اسیر هواى نفس و زر و زور و پست و مقام بودند و در قیامت كه تجسم اعمال صورت مىگیرد، همان اسارتها به شکل دیگرى ظاهر مىشود.
آیه فوق بار دیگر مسأله تجسم اعمال را روشن مىسازد، زیرا سخن از این مىگوید
که «جزاى آنها خود اعمال آنها است» و چه تعبیرى از این زندهتر و روشنتر براى تجسم اعمال.
تعبیر به «الَّذینَ كَفَرُوا» دلیل بر این است كه هم اغواگران مستکبر به این سرنوشت گرفتار مىشوند و هم اغواشوندگان مستضعف و همه كافران و اصولاً ذکر این وصف اشاره به این است كه علّت مجازات آنها همان كفر آنها است.
34 وَ ما اَرْسَلْنا فى قَرْيَةٍ مِنْ نَذیرٍ اِلاّ قالَ مُتْرَفُوها اِنّا بِما اُرْسِلْتُمْ بِه كافِرُونَ
ما درهیچ شهر و دیارىپیامبرى انذارکننده نفرستادیم، مگر این كه مترفینآنها (همانها كه مست ناز و نعمت بودند) گفتند : ما به آن چه شما فرستاده شدهاید ، كافر هستیم.
«نَذیر» به معنى بیمدهنده، اشاره به پیامبران الهى است كه مردم را از عذاب الهى در برابر كجروىها و بیدادگرىها و گناه و فساد بیم مىدادند.
«مُترَفُوها» جمع «مُتْرَف» از مادّه «تَرَفْ» به معنى تنعم است و مترف به كسىمىگویند كه
فزونىنعمت و زندگىمرفه اورامست و مغرور و غافلکرده و بهطغیانگرىواداشته است.(1)
آرى معمولاً كسانىکه در صفّ اول مخالفین انبیاء بودند، این گروه مُترَف طغیانگر غافل بودند كه چون تعلیمات انبیاء را از يك سو مزاحم كامجویى و هوسرانى خود مىدیدند و از سوى دیگر مدافع حقوق محرومانى كه با غصب حقوق آنها به این زندگى پر زرق و برق رسیده بودند و از سوى سوم آنها همیشه براى پاسدارى مال و ثروتشان قدرت حکومت را يدك مىکشیدند و پیامبران را در تمام این جهات در نقطه مقابل خود مىدیدند، لذا فورا به مبارزه برمىخاستند.
35 وَ قالُوا نَحْنُ اَكْثَرُ اَمْوالاً وَ اَوْلادا وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ
و گفتند: اموال و اولاد ما (از همه) بیشتر است (و این نشانه علاقه خدا به ماست) و ما هرگز مجازات نخواهیم شد. .
1) «لسان العرب» ، جلد 9 ، صفحه 17 .
خداوند به ما محبت دارد، هم اموال فراوان در اختیار ما نهاده و هم نیروى انسانى بسیار و این دلیل بر لطف او در حق ما و نشانه مقام و موقعيّت ما، در نزد او است «وما (نور چشمىها) هرگز مجازات نخواهیم شد» (وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ).
مگر خداوند عزیزکردههاى خود را هم مجازات مىکند؟ اگر ما مطرود درگاه او بودیم، اینهمه نعمت چرا بهما مىداد؟ خلاصه آبادى دنیاىما دلیلروشنى برآبادى آخرت ماست.
36 قُلْ اِنَّ رَبّى يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقدِرُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَالنّاسِ لايَعْلَمُونَ
بگو : پروردگار من ، روزى را براى هر كس بخواهد، وسیع يا تنگ مىکند(این ارتباطى به قرب در درگاه او ندارد) ولى اکثر مردم نمىدانند.
کمى يا زیادى رزق و روزى طبق مصالحى است كه براى آزمون خلق و نظام زندگى انسان لازم مىداند و ربطى به قدر و مقام در درگاه خدا ندارد.
بنابراین هرگز نباید وسعت روزى را دلیل بر سعادت و تنگى روزى را دلیل بر شقاوت شمرد.
37 وَ مااَمْوالُكُمْ وَ لااَوْلادُكُمْ بِالَّتىتُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى اِلاّ مَنْ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا فَاُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِى الْغُرُفاتِ امِنُونَ
اموال و فرزندان شما هرگز شما را نزد ما مقرب نمىسازد، جز كسانىکه ایمانبیاورند و عملصالح انجامدهند كه براىآنها پاداشمضاعف دربرابراعمالىاستکهانجام دادهاند و آنها در غرفههاى (بهشتى) در (نهایت) امنیت خواهند بود.
«زُلْفى» و «زُلْفَه» به معنى مقام و منزلت و منزلگاه آمده است و به همیندلیل منازل شب را « زُلَفُ اللَّيْل» گویند .
«غُرُفات» جمع «غُرفَة» به معنى حجرههایى است در طبقه بالا قرار گرفته كه هم نور بیشتر دارد و هم هواى بهتر و هم از آفات به دور است، به همین دلیل این تعبیر در مورد برترین منازل بهشت به كار رفته است .
این لغت در اصل از مادّه «غَرْف» به معنى بالا بردن و برداشتن چیزى است .
این اشتباه بزرگى است كه دامنگیر گروهى از عوام شده است كه تصور مىکنند، آنها كه در این جهان از نظر مادى گرفتار محرومیتند، مغضوب و مطرود درگاه خدا هستند و آنها كه در رفاه نعمت غوطهورند محبوب و مقبول او مىباشند. چه بسیار افراد محرومى كه با این وسیله آزمایش مىشوند و به برترین مقامات مىرسند و چه بسیار افراد متنعمى كه اموال و ثروتشان بلاى جانشان و مقدمه مجازاتشان است.
مگر قرآن در آیه 15 سوره تغابن صریحا نمىگوید : «اِنَّما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَاللّهُ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظیمٌ : اموال و فرزندان شما وسیله آزمایش شما هستند و پاداش عظیم نزد خدا است».
این سخن بدان معنى نیست كه انسان دست از تلاش و كوشش لازم براى زندگى بردارد، بلکه هدف این است كه داشتن امکانات اقتصادى و نیروى انسانى فراوان، هرگز معیار ارزش معنوى انسانها در پیشگاه خدا نمىشود.
سپس به معیار اصلى ارزشهاى انسانها و آنچه مایه تقرّب به درگاه خدا مىشود پرداخته، مىگوید : «اِلاّ مَنْ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا فَاوُلئِكَ لَهُمْ
جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِى الْغُرُفاتِ امِنُونَ».
بنابراین تمام معیارها به این دو امر باز مىگردد: «ایمان» و عمل «صالح»، از هرکس و در هر زمان و در هر مکان و از هر قشر و هر گروه و تفاوت انسانها در پیشگاه خدا به تفاوت درجات ایمان و مراتب عمل صالح آنها است و جز این چیز دیگرى نیست.
حتى علم و دانش و انتساب به افراد بزرگ، حتى به پیامبران، اگر توأم با این دو معیار نباشد، به تنهایى چیزى بر ارزش انسان نمىافزاید.
38 وَ الَّذینَ يَسْعَوْنَ فى ایاتِنا مُعاجِزینَ اُولئِكَ فِى الْعَذابِ مُحْضَرُونَ
و آنها كه براى انکار و ابطال آیات ما تلاش مىکنند و مىپندارند از چنگالقدرت ما فرار خواهند كر د، در عذاب (الهى) احضار مىشوند.
آنها همان كسانى هستند كه با استفاده از اموال و اولاد و نفرات خود به تکذیب انبیاء پرداختهاند و به وسوسه خلق خدا مشغول شدند و آنچنان مغرور بودند كه گمان مىکردند از چنگال عذاب الهى مىگریزند، ولى همگى به فرمان خدا، در دل آتشسوزان دوزخ احضار مىشوند.
جمله «اوُلئِكَ فِى الْعَذابِ مُحْضَرُونَ» چون سخنى از زمان آینده در آن نیست، ممکن است اشاره به این معنى باشد كه آنها هم اکنون نیز گرفتار عذابند، چه عذابى برتر از این زندانى كه بامال و اولاد براى خود ساختهاند؟
تعبیر به «مُعاجِزینَ» به طورى كه بعضى از ارباب لغت از جمله «مفردات راغب» گفتهاند، به معنى این است كه آنها چنین مىپندارند كه مىتوانند از حوزه قدرت خدا و مجازاتش فرار كنند، درحالىکه این پندارى باطل و بىاساس است.
39 قُلْ اِنَرَبّى يَبْسُطُالرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ وَ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ الرّازِقینَ
بگو : پروردگارم روزى را براى هر كس بخواهد توسعه مىدهد وبراى هرکسبخواهد تنگ (و محدود) مىسازد و هرچیزىرا (در راه او) انفاق كنید، جاىآن را پر مىکند و او بهترین روزىدهندگان است.
گرچه محتواى این آیه تأکید بر مطلب گذشته است ولى از دو جهت تازگى دارد:
نخست این كه آیه گذشته كه مفهومش همین مفهوم بود، بیشتر ناظر به اموال و اولاد كفار بود، درحالى كه تعبیر به «عِباد» (بندگان) در آیه مورد بحث نشان مىدهد كه ناظر به مؤمنان است، يعنى حتى در مورد مؤمنان، گاه روزى را گسترده مىکند (آنجاکه صلاح مؤمن باشد) و گاه روزى را تنگ و محدود مىسازد (آنجا كه مصلحتش ایجاب كند) و به هر حال وسعت و تنگى معیشت دلیل بر هیچ چیز نمىتواند باشد.
دیگر این كه آیه قبل وسعت و تنگى معیشت را درباره دو گروه مختلف بیان مىکرد، در حالى كه آیه مورد بحث ممکن است اشاره به دو حالت مختلف از يك انسان باشد، كه گاه روزیش گسترده و گاه تنگ و محدود است.
به علاوه آن چه در آغاز این آیه آمده، در حقیقت مقدمهاى است براى آن چه در پایان آیه است و آن تشویق به انفاق در راه خدا است.
جمله «فَهُوَ يُخْلِفُهُ» (او جایش را پر مىکند) تعبیر جالبى است كه نشان مىدهد آن چه در راه خدا انفاق گردد، در حقیقت يك تجارت پر سود است، چرا كه خداوند عوض آن را بر عهده
گرفته و مىدانیم هنگامى كه شخص كریمى عوض چیزى را بر عهده مىگیرد، رعایت برابرى و مساوات نمىکند، بلکه چند برابر و گاه صدچندان مىکند.
البتّهاین وعدهالهىمنحصر به آخرت و سراى دیگر نیست، آن كه در جاى خود مسلم است، در دنیا نیز با انواع برکات جاى انفاقها را به نحو احسن پر مىکند.
براى این كه بدانیم مفهوم «انفاق» تا چه حد در اسلام گسترده است، كافى است حدیث زیر را مورد توجه قرار دهیم:
پیغمبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله فرمود : «كُلُّ مَعْرُوفٍ صَدَقَهٌ وَ ما اَنْفَقَ الرَّجُلُ عَلى نَفْسِه وَ اَهْلِه كُتِبَ لَهُ صَدَقَةٌ وَ ما وَقى بِهِ الرَّجُلُ عِرْضَهُ فَهُوَ صَدَقَةٌ وَ ما اَنْفَقَ الرَّجُلُ مِنْ نَفَقَةٍ فَعَلَى اللّهِ خَلَفُها، اِلاّ ما كانَ مِنْ نَفَقَةٍ فى بُنْيانٍ اَوْ مَعْصِيَةٍ: هر كار نیکى به هر صورت باشد، صدقه و انفاق در راه خدا محسوب مىشود (و منحصر به انفاقهاى مالى نیست) و هر چه انسان براى حوائج زندگى خود و خانواده خود صرف مىکند، صدقه نوشته مىشود و آن چه را كه انسان ، آبروى خود را با آن حفظ مىکند، صدقه محسوب
مىگردد و آن چه را كه انسان در راه خدا انفاق مىکند، عوض آن را به او خواهد داد، مگر چیزى كه صرف بنا شود (همچون بناى خانه) يا در راه معصیت صرف گردد».(1)
استثناء خانه ممکن است از این نظر باشد كه عین آن باقى است، به علاوه مردم بیشترین توجهشان به آن است.
40 وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمیعا ثُمَّ يَقوُلُ لِلْمَلائِكَةِ اَهؤُلاءِ اِيّاكُمْ كانُوا يَعْبُدُونَ
به خاطر بیاور روزى را كه خداوند همه آنها را محشور مىکند، سپس بهفرشتگان مىگوید : آیا اینها همه شما را پرستش مىکردند؟
و از آنجا كه این گروه از ثروتمندان ظالم و طاغى در زمره مشرکان بودند و ادعا مىکردند كه ما فرشتگان را مىپرستیم و آنها شفیعان ما در قیامت هستند، قرآن به پاسخ این ادعاى بىاساس نیز پرداخته، چنین مىگوید : «به خاطر بیاور روزى را كه خداوند همه آنها، چه .
1) «قرطبى» ، جلد 6 ، صفحه 5389 ، ذیل آیه مورد بحث .
عبادت كنندگان و چه عبادت شوندگان، را محشور مىکند، سپس فرشتگان را مخاطب ساخته، مىگوید:«آیا اینها شما را عبادت مىکردند؟»
بدیهى است این سئوال ، سؤالى نیست كه مجهولى را براى ذات پاك خداوند كشف كند، چرا كه او به همه چیز عالِم است، هدف این است از بیان فرشتگان حقایق گفته شود، تا این گروه عبادت كننده، سرافکنده و شرمنده شوند و بدانند آنها از عمل اینها كاملاً بیزارند و براى همیشه مأیوس شوند.
41 قالُوا سُبْحانَكَ اَنْتَ وَلِيُّنا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ كانُوا يَعبُدُونَ الْجِنَّ اَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ
آنها مىگویند : منزهى (از این نسبت هاى ناروا) تنها تو ولى ما هستى، نه آنها(آنان ما را نمىپرستیدند) بلکه جنّ را پرستش مىکردند و اکثرشان به آنها ایمانداشتند.
در این كه مفهوم پاسخ فرشتگان چیست ، در میان مفسّران گفتگو است ، اما آن چه نزدیکتر بهنظر مىرسد، ایناستکه منظوراز «جنّ» شیطان و سایر موجودات خبیثى است
که بتپرستان را به این عمل تشویق مىکردند و آن را در نظرشان زینت مىدادند، بنابراین مراد از عبادت جنّ همان اطاعت و پیروى از فرمان و پذیرش وسوسههاى آنهاست.
فرشتگان ضمن اظهار تنفّر و بیزارى و اعلام عدم رضایت به این كار مىگویند: عامل اصلى این فساد شیاطین بودند هر چند ظاهرا ما را پرستش مىکردند.
و به این ترتیب عبادت كنندگان را به تمام معنى از خود مىرانند و نومید مىکنند.
42 فَالْيَوْمَ لا يَمْلِكُ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ نَفْعا وَ لا ضَرّا وَ نَقُولُ لِلَّذینَظَلَمُوا ذُوقُوا عَذابَ النّارِ الَّتى كُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ
امروز هیچیکاز شما نسبت بهدیگرى مالکسود و زیانىنیست و بهظالمان مىگوییم: بچشید عذاب آتشى را كه تکذیب مىکردید.
بنابراین نه فرشتگان كه ظاهرا معبود آنها بودند، مىتوانند شفاعتى كنند و نه آنها نسبت به يکدیگر مىتوانند كمکى انجام دهند. اینجا است كه به این ظالمان مىگوییم : «وَ نَقُولُ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذابَ النّارِ الَّتى كُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ»
این نخستین بار نیست كه قرآن از مشرکان تعبیر به «ظالم» و ستمگر مىکند، بلکه در بسیارى دیگر از آیات قرآن از «کفر» تعبیر به «ظلم» يا از «کافران و مشرکان» تعبیر به «ظالمان» شده است، چرا كه قبل از هر چیز بر خود ستم مىکنند، كه تاج پرافتخار عبوديّت پروردگار را از سر برداشته و طوق بندگى خفّتبار بتها را بر گردن مىنهند و همه حیثیت و شخصيّت و سرنوشت خود را بر باد مىدهند.
43 وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ ایاتُنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا اِلاّ رَجُلٌ يُریدُ اَنْ يَصُدَّكُمْ عَمّا كانَ يَعْبُدُ اباؤُكُمْ وَ قالُوا ما هذا اِلاّ اِفْكٌ مُفْتَرًى وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّا جاءَهُمْ اِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ مُبینٌ
هنگامى كه آیات روشنگر ما بر آنها خوانده شود، مىگویند: او فقط مردى است كه مىخواهد شمارا ازآنچه پدرانتان پرستشمىکردند، بازدارد و مىگویند: اینجز دروغ بزرگى كه (بهخدا) بسته شده، چیز دیگرى نیست و كافرانهنگامى كه حقّ به سراغشان آمد، گفتند: این فقط يك سحر آشکار است.
«اِفْك» به معنى هر چیزى است كه از صورت اصلى دگرگون شود، لذا بادهاى مخالف را «مُؤْتَفِكات» مىگویند، سپس به دروغ و تهمت و هر سخن خلافى «اِفْك» گفته شده، ولى به گفته بعضى «اِفْك» به دروغهاى بزرگ گفته مىشود.
بیان فوق نخستین عکسالعمل آنها در برابر این «ایاتِ بَيِّنات» است كه به منظور تحریك حس عصبیت در این قوم متعصّب مطرح مىکردند.
مخصوصا تعبیر به «ابائُكُمْ» (پدران شما) به جاى «ابائُنا» (پدران ما) بیشتر براى همین منظور است كه به آن قوم متعصب حالى كنند، میراث نیاکان شما در خطر است، بپاخیزید و دست این مرد را از آن كوتاه كنید.
تعبیر به «ما هذا اِلاّ رَجُلٌ...» از دو نظر براى تحقیر پیامبر صلىاللهعلیهوآله بوده است، يکى كلمه «هذا» (این) و دیگرى «رَجُل» (مردى) به صورت نکره، در حالى كه همه آنها پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به خوبى و با سوابق روشن مىشناختند.
این نکته نیز قابل توجه است كه قرآن ، «آیات» را توصیف به «بَيِّنات» مىکند، يعنى
دلایل حقّانيّتش همراه خود آن است.
سپس دومین گفتارى را كه براى ابطال دعوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله مطرح ساختند بیان مىکند ، مىفرماید : «وَ قالُوا ما هذا اِلاّ اِفْكٌ مُفْتَرًى» با اینکه تعبیر به «اِفْك» براى متهم ساختن پیامبر به دروغ كافى بود، ولى آنها با كلمه «مُفْتَرًى» آن را تأکید مىکردند، بىآنکه هیچ دلیلى بر این ادعاى خویش داشته باشند.
و بالاخره سوّمین اتهامى را كه به پیامبر صلىاللهعلیهوآله بستند، تهمت «سحر» بود، چنان كه در پایان آیه مورد بحث مىخوانیم : «وَقالَ الَّذینَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّا جاءَهُمْ اِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ مُبینٌ».
عجب این كه این گروه گمراه هر سه تهمت خود را با صریحترین تأکید كه همان حصر است، بیان مىکردند، يك جا مىگفتند: این فقط سحر است، جاى دیگر مىگفتند: این فقط دروغ است و بالاخره در جاى سوّم مىگفتند : او فقط مىخواهد شما را از معبودهاى نیاکان باز دارد.
البتّه این سه نسبت ناروا با هم تضادّى ندارد، هر چند آنها از كلام ضدّ و نقیض
ابا نداشتند، بنابراین دلیلى ندارد كه طبق گفته بعضى از مفسّران ما هر يك از این تهمتها را به گروهى از كافران نسبت دهیم.
ولى چنان كه مىدانیم و تاریخ اسلام گواه آن است، هیچ يك از این وسوسههاى شیطانى مؤثر نیفتاد و سرانجام مردم فوج فوج وارد این آیین شدند.
44 وَ ما اتَيْناهُمْ مِنْ كُتُبٍ يَدْرُسُونَها وَ ما اَرْسَلْنا اِلَيْهِمْ قَبْلَكَ مِنْ نَذیرٍ
ما (قبلاً) چیزىاز كتبآسمانى را بهآنهاندادیم كه آن را بخوانند (و بهاتکاى آن سخنان تو را تکذیب كنند) و قبل از تو هیچ پیامبرى (نیز) براى آنهانفرستادیم.
اشاره به این كه این ادعاها از كسى قابل طرح است كه قبلا پیامبرى به سراغ او آمده و كتاب آسمانى براى او آورده و محتواى دعوت تازه را با آن مخالف مىبیند و به تکذیب برمىخیزد، گاه مىگوید: آیین نیاکانتان از دست نرود و گاه مىگوید: این دعوت جدید دروغ است و گاه آورندهاش را ساحر مىخواند.
امّا كسى كه تنها به اتکاء فکر خود، بدون هیچگونه وحى آسمانى و با نداشتن بهرهاى از
علم، خرافاتى به هم بافته، حقّ ندارد چنین قضاوت كند.
از این آیه ضمنا این نکته استفاده مىشود كه انسان تنها به نیروى عقل خویش نمىتواند راه پرنشیب و فراز زندگى را طى كند، بلکه باید از نیروى وحى مدد گیرد و با كمك خضر رسالت گام بردارد وگرنه ظلمات است كه باید از خطر گمراهى بترسد.
45 وَ كَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما اتَيْناهُمْ فَكَذَّبُوا رُسُلى فَكَيْفَ كانَ نَكیرِ
کسانى كه پیش از آنها بودند (نیز آیات الهى را) تکذیب كردند، در حالى كهاینها به يك دهم (از قدرت و نیروى آنان) نمىرسند، (آرى) آنها رسولان مراتکذیب كردند و ببین مجازات من (نسبت به آنها) چگونه بود؟
«مِعْشارَ» از مادّه «عُشْر» و به همان معنى است (یك دهم).
بعضى آن را به معنى «عَشْرُ عُشْرٍ» يعنى يك صدم گرفتهاند، ولى بیشتر كتب لغت و تفاسیر همان معنى اول را ذکر كردهاند، ولى به هر حال اینگونه اعداد جنبه تعدادى ندارد و
براى تقلیل است در مقابل عدد هفت و هفتاد و هزار و مانند آن كه براى تکثیر مىباشد.
واژه «نَكیر» از ماده «اِنْكار» و به معنى همان است و منظور از انکار خداوند، همان مجازات و عذاب او است.
بنابراین مفهوم آیه این است كه ما گردنکشان نیرومندى را درهم كوبیدیم كه اینها جزءِ كوچکى از قدرت آنان را ندارد.
شهرهاى ویران شده آنها در زیر ضربات كوبنده مجازات الهى در نزدیکى شما و در مسیرتان به سوى شام قرار دارد، آنها را آئینه عبرت بگیرید و پندهاى لازم را از زبان این ویرانهها بشنوید و سرنوشت خود را بر آن قیاس كنید كه نه سنت الهى تغییرپذیر است و نه شما از آنها برترید.
46 قُلْاِنَّمااَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ اَنْتَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَفُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍاِنْ هُوَ اِلاّ نَذیرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَدیدٍ
بگو : تنها شما را به يك چیز اندرز مىدهم و آن این كه دو نفر دو نفر، يا يکنفر
یك نفر براى خدا قیام كنید، سپس فکر خود را به كار گیرید، این دوست وهمنشین شما (محمّد صلىاللهعلیهوآله ) هیچگونه جنون ندارد، او فقط بیمدهنده شما در برابر عذاب شدید (الهى) است.
کلمات و تعبیرات این آیه هر كدام اشاره به مطلب مهمّى است كه ده نکته آن را ذیلاً مىآوریم:
✓ 1 - جمله «اَعِظُكُمْ» (شما را اندرز مىدهم) در حقیقت بیانگر این واقعیت است كه من خیر و صلاح شما را در این سخن در نظر مىگیرم، نه هیچ مسأله دیگر.
✓ 2 - تعبیر به «واحِدَة» (تنها يك چیز) مخصوصا با تأکید به وسیله «اِنَّما» اشاره گویایى است به این واقعیت كه ریشه تمام اصلاحات فردى و جمعى به كار انداختن اندیشههاست، مادام كه فکر ملتى در خواب است، مورد هجوم دزدان و سارقان دین و ایمان و آزادى و استقلال قرار مىگیرند، امّا هنگامى كه افکار بیدار شد، راه بر آنها بسته مىشود.
✓ 3 - تعبیر به «قیام» در اینجا به معنى ایستادن روى دو پا نیست، بلکه به معنى آمادگى براى انجام كار است، چرا كه انسان به هنگامى كه روى پاى خود مىایستد، آماده براى انجام برنامههاى مختلف زندگى مىشود، بنابراین اندیشه كردن نیاز به آمادگى قبلى دارد، كه انگیزه و حرکتى در انسان به وجود آید كه با اراده و تصمیم به تفكّر بپردازد.
✓ 4 - تعبیر به «لِلّه» بیانگر این معنى است كه قیام و آمادگى باید انگیزه الهى داشته باشد و تفکرى كه از چنین انگیزهاى سرچشمه مىگیرد ارزنده است، اصولاً اخلاص در كارها و حتى در اندیشیدن خمیرمایه نجات و سعادت و برکت است. جالب این كه ایمان به «اللّه» در اینجا مسلّم گرفته شده، بنابراین تفكّر به خاطر مسائل دیگر است، اشاره به این كه توحید يك امر فطرى است كه حتّى بدون اندیشه نیز روشن است.
✓ 5 - تعبیر به «مَثْنى وَ فُرادى» (دو دو، يا يك يک) اشاره به این است كه اندیشه و تفکر باید دور از غوغا و جنجال باشد، مردم به صورت تك نفرى، يا حداکثر دو نفر دو نفر قیام كنند و فکر و اندیشه خود را به كار گیرند، چرا كه تفكّر درمیان جنجال و غوغا عمیق
نخواهد بود، به خصوص این كه عوامل خودخواهى و تعصّب در راه دفاع از اعتقاد خود در حضور جمع بیشتر، پیدا مىشود.
بعضى از مفسّران نیز احتمال دادهاند كه این دو تعبیر به منظور این است كه افکار «فردى» و «جمعى» يعنى آمیخته با مشورت را فرا گیرد، انسان باید هم به تنهایى بیندیشد و هم از افکار دیگران بهره گیرد، كه استبداد در فکر و رأى مایه تباهى است و هم فکرى و تلاش براى حل مشکلات علمى به كمك يکدیگر، در آنجا كه به جنجال و غوغا نکشد، مطمئنّا اثر بهترى دارد و شاید به همین دلیل «مَثْنى» بر «فُرادى» مقدم داشته است.
✓ 6 - جالب این كه قرآن در اینجا مىگوید : «تَتَفَكَّرُوا» (بیندیشید) امّا در چه چیز؟ از این نظر مطلق است و به اصطلاح «حذف متعلق دلیل بر عموم، است» يعنى در همه چیز، در زندگى معنوى، در زندگى مادّى، در مسائل مهم، در مسائل كوچك و خلاصه در هر كار باید نخست اندیشهکرد، ولىازهمه مهمتراندیشهبراى پیداکردن پاسخ این چهار سؤال است:
از كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مىروم و اکنون در كجا هستم؟
اما مسلما از امورى كه باید در آن اندیشید، همین مسأله نبوّت و صفات برجستهاى است كه در شخص پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و عقل و درایت او بود، بى آن كه منحصر به آن باشد.
✓ 7 - تعبیر به «صاحِبِكُمْ» (همنشین و دوست شما) در مورد شخص پیغمبر صلىاللهعلیهوآله اشاره به این است كه او براى شما چهره ناشناختهاى نیست، او سالیان دراز در میان شما بوده، او را به امانت و درایت و صدق و راستى شناختهاید، تا كنون نقطه ضعفى در پرونده زندگى او مشاهده نکردهاید، بنابراین انصاف دهید، اتهاماتى كه به او مىبندید همه بىاساس است.
✓ 8 - «جِنَّة» به معنى جنون در اصل از ماده «جَنّ» (بر وزن ظَنّ) به معنى ستر و پوشش است و از آنجاکه مجنون چنان است كه گویى عقلش پوشیده شده، این تعبیر درباره او به كار مىرود و به هرحال نکته قابل ملاحظه اینجااست، كه گویا مىخواهد این حقیقت را بیان كند كه دعوتکننده به اندیشه و بیدارى فکر، چگونه ممکن است خود مجنون باشد و همین كه منادى تفكّر است خود دلیل بر نهایت عقل و درایت اوست.
✓ 9 - جمله «اِنْ هُوَ اِلاّنَذیرٌ لَكُمْ» رسالت پیامبر صلىاللهعلیهوآله را در مسأله «انذار» خلاصه
مىکند، يعنى بیم دادن از مسؤولیتها، از دادگاه و كیفر الهى، درست است كه پیامبر رسالت بشارت هم دارد، ولى آن چه بیشتر انسان را وادار به حرکت مىکند، مسأله «انذار» است و لذا در بعضى دیگر از آیات قرآن نیز به عنوان تنها وظیفة پیامبر صلىاللهعلیهوآله ذکر شده، مانند آیه 9 سوره احقاف : «وَ ما اَنَا اِلاّ نَذیرٌ مُبینٌ: من جز انذارکننده آشکار نیستم» نظیر این معنى در سوره ص آیه 65 و آیات دیگر نیز آمده است.
✓ 10 - تعبیر به «بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَدیدٍ» اشاره به این است كه قیامت چنان نزدیك است، كه گویى پیش روى شما است و به راستى در برابر عمر دنیا نیز چنین است، این تعبیر در روایات اسلامى نیز آمده است كه پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله فرمود : «بُعِثْتُ اَنَا وَالسّاعَةُ كَهاتَيْنِ (وَضَمَّ صلىاللهعلیهوآله الْوُسْطى وَالسَّبابَةَ): بعثت من و قیام قیامت مانند این دو است، سپس انگشت اشاره و انگشت وسط خود را به هم چسبانید و نشان داد». (1).
1) «روحالمعانى» ، جلد 22 ، صفحه 143 ، ذیل آیه مورد بحث .
47 قُلْ ماسَأَلْتُكُمْ مِنْاَجْرٍ فَهُوَلَكُمْ اِنْاَجْرِىَاِلاّ عَلَى اللّهِ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهیدٌ
بگو: هراجر و پاداشىاز شماخواستهام براى خود شماست، اجر من تنها برخداوند است و او گواه بر هر چیزى است.
اشاره به این كه انسان عاقل هر كارى را مىکند، باید انگیزهاى داشته باشد، وقتى كمال عقل من بر شما ثابت شد و مىبینید انگیزه مادّى ندارم، باید بدانید محرّك الهى و معنوى مرا به این كار واداشته است.
اضافه بر این اگر بهانه شما در این اعراض و روىگردانى از حقّ این است، كه باید بهاى گزافى براى آن بپردازید، من اصولاً از شما اجر و پاداشى نخواستهام.
در این كه جمله «فَهُوَ لَكُمْ» چه مفهومى دارد؟ دو تفسیر وجود دارد:
نخست این كه كنایه باشد از عدم مطالبه هرگونه اجرت به طور مطلق، مثل این كه ما
مىگوییم : «هر چه از تو خواستهام مال خودت» ، كنایه از این كه چیزى از تو نخواستهام، شاهد این سخن جمله بعد از آن است كه مىگوید : «اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلَى اللّهِ: پاداش من تنها بر خداست».
دوّم این كه اگر مىبینید من در بعضى از سخنانم كه از سوى پروردگارم آوردهام، به شما گفتهام : «لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجرا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربى: من از شما پاداشى نمىطلبم، جز دوستى خویشاوندانم» (23 / شورى).
این نیز سودش به خود شما بازگشت مىکند، چراکه «مَوَدَّت ذِى الْقُرْبى» بازگشت به مسأله «امامت و ولایت» و «تداوم خط نبوت» است، كه آن نیز براى ادامه هدایت شما ضرورى است. و در پایان آیه مىافزاید : «وَهُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهیدٌ». اگر من پاداشم را از او مىخواهم، به خاطر آن است كه او از همه اعمال و نيّات من آگاه است.
به علاوه، او گواه حقانيّت من است، چرا كه این همه معجزات و آیات بيّنات را او در اختیار من گذارده.
و بهراستى برترین گواهاوست، چراکه كسىکه حقایقرا از همه بهتر مىداند و از همه بهتر مىتواند ادا كند و هیچ چیزى جز حق از او صادر نمىشود ، او بهترین گواهان است و او خداست.
48 قُلْ اِنَّ رَبّى يَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلاّمُ الْغُيُوبِ
بگو: پروردگار من حقرا (بر دل پیامبران خود) مىافکند كهاو علامالغیوب (و از تمام اسرار نهان آگاه) است.
با توجّه به این كه «يَقْذِفُ» از ماده «قَذْف» (بر وزن حَذْف)به معنى افکندن به نقطه دور دست، يا پرتاب كردن از راه دور مىباشد، براى این آیه تفسیرهاى متعددى گفتهاند كه با هم قابل جمع است:
نخست این كه : منظور از افکندن «حقّ» يعنى كتب آسمانى و وحى الهى بر قلوب انبیاء و فرستادگان پروردگار است ، چرا كه او به حکم «علام الغیوب بودن» قلبهاى آماده را مىشناسد و برمىگزیند و وحى را در آن مىافکند تا در اعماقش نفوذ كند.
و به این ترتیب بىشباهت به حدیث معروف : «اَلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ فى قَلْبِ مَن يَشاءُ: علم نورى است كه خداوند به دلهاى كسانى كه بخواهد و شایسته ببیند، مىافکند» نیست.
تعبیر به «علام الغیوب» این معنى را تأکید مىکند.
بعضى دیگر گفتهاند: منظور افکندن حق بر باطل و كوبیدن باطل به وسیله حقّ است، يعنى حقّ آن چنان نیرویى دارد كه تمام موانع را از سر راه خود بر مىدارد و هیچ كس را قدرت مقابله با آن نیست و به این ترتیب تهدیدى است براى مخالفان كه به مقابله با قرآن برنخیزند و بدانند حقانيّت قرآن آنها را درهم مىکوبد.
49 قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَما يُبْدِءُ الْباطِلُ وَما يُعیدُ
بگو : حق آمد و باطل (کارى از آن ساخته نیست) نمىتواند آغازگر چیزى باشد و نه تجدید كننده آن.
«يُبْدِءُ» از ماده «اِبْداءْ» به معنى ایجاد كردن ابتدایى است و «يُعیدُ» از ماده «اِعادَة» به معنى تکرار است.
و به این ترتیب در برابر حقّ هیچگونه نقشى نخواهد داشت، نه يك نقش جدید و آغازگر و نه يك نقش تکرارى، چرا كه نقشههایش نقش بر آب است و درست به همین دلیل
نمىتواند نور حقّ را بپوشاند و اثر آن را از خاطرهها بزداید.
و در حقیقت این آیه شبیه آیه 81 سوره اسراء است كه مىفرماید : «وَقُلْ جاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا: بگو حق آمد و باطل از میان رفت، چرا كه باطل از بین رفتنى است».
در روایتىاز ابنمسعود چنینآمدهکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله واردمكّهشد، درحالىکه دراطراف خانه خدا 360بت بود، باچوبىکه بهدست داشت، يکیك ازبتها رافرومىانداخت و مىفرمود: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا، جاءَ الْحَقُّ وَما يُبْدِءُ الْباطِلُ وَما يُعیدُ».(1)
در اینجا سؤالى مطرح است و آن این كه، آیه فوق مىگوید:
با ظهور حقّ «باطل» رنگ باخته شده و به كلى ابتکار را از دست داده، با این كه ما مىبینیم هنوز باطل جولان دارد و بسیارى از مناطق را زیر سیطره خود قرار داده است. در
1) «مجمع البیان» ، جلد 8 ، صفحه 397 .
پاسخ باید به این نکته توجّه داشت كه، اولاً با ظهور حقّ و آشکار شدن آن، باطل يعنى شرك و كفر و نفاق و آن چه از آن سرچشمه مىگیرد، بىرنگ مىگردد و اگر به حیات خود ادامه دهد، از طریق زور و ظلم و فشار خواهد بود وگرنه نقاب از صورتش برداشته شده و چهره كریه آن بر جویندگان حقّ آشکار گشته و منظور از آمدن حقّ و محو شدن باطل همین است.
ثانیا: براى تحقق حکومت حق و زوال حکومت باطل در پهنه جهان، علاوه بر امکاناتى كه از سوى خداوند در اختیار بندگان قرار داده شده، وجود شرایطى نیز از ناحیه آنان ضرورى است، كه مهمترین آنها ترتیب مقدمات براى استفاده از این امکانات است. و به تعبیر دیگر: پیروزى حقّ بر باطل نه تنها در جنبههاى مکتبى و منطقى و هدفى، بلکه در جنبههاى اجرایى، بر دو اساس قرار دارد:
«فاعلیت فاعل» و «قابليّت قابل» و اگر بر اثر عدم تحقق قابليّتها در مرحله اجرا به پیروزى نرسد، دلیل بر عدم پیروزى آن نیست.
چنان كه قرآن فىالمثل مىگوید : «اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ: مرا بخوانید تا دعاى شما را اجابت كنم»
(60/مؤمن) اما مىدانیم اجابت دعا بىقید و شرط نیست، چنانچه شرایطش حاصل شود، اجابتش قطعى است و در غیر این صورت نباید انتظار اجابت داشت، شرح این معنى در ذیل آیه 186 سوره بقره (جلد اول تفسیر نمونه، صفحه 639) آمده است.
ایندرست بهآن مىماندکه طبیبحاذقىرا بربالینبیمارى حاضرکنیم، مىگوییم : اسباب نجاتتو فراهمشد و هرگاهدارو را براى او آماده كردیم ، مىگوییم: مشکل تو دیگر حل شده است، درحالىکه همه اینهامقتضىاست، نهعلّت تامّه، بیماربایداز دارواستفاده كند، شرایط طبیب را به كار بندد و پرهیزهاى لازم را فراموش نکند، تا شفا عینيّت خارجى پیدا كند.
50 قُلْ اِنْ ضَلَلْتُ فَاِنَّما اَضِلُّ عَلى نَفْسى وَاِنِ اهْتَدَيْتُ فَبِما يُوحى اِلَىَّ رَبّى اِنَّهُ سَمیعٌ قَریبٌ
بگو: اگر من گمراه شوم از ناحیه خود گمراه مىشوم و اگر هدایت يابم، بهوسیله آن چه پروردگارم به من وحى مىکند، هدایت مىیابم، او شنوا و نزدیك است.
یعنى من نیزاگر بهحال خود بمانم گمراه مىشوم، چرا كه پیدا كردن راه حقّ از میان انبوه
باطلها جزبهمدد پروردگار ممکن نیست و نور هدایتى كه هیچ گمراهى در آن راه ندارد، نور وحىاوست. درستاست كهعقل چراغى است پر فروغ، امامىدانیم كه انسان معصوم نیست و شعاع این چراغ نمىتواند همه پردههاى ظلمت را بشکافد، پس شما هم بیایید دست به دامن این نور وحى الهى بزنید، تا از وادى ظلمات درآیید و در سرزمین نور قدم بگذارید.
به هر حال جایى كه پیامبر با تمام علم و آگاهیش بدون هدایت الهى به جایى نرسد، تکلیف دیگران روشن است.
51 وَ لَوْ تَرى اِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ اُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَریبٍ
اگرببینى هنگامىکه فریادشانبلند مىشود، امانمىتوانند (از چنگال عذاب الهى) بگریزند و آنهارا ازمکان نزدیکى (از آنجا كه حتى انتظارش را ندارند)مىگیرند (از درماندگى آنها تعجّب خواهى كرد).
دراینکه اینفریاد و فزع و بىتابىمربوط بهچهزمانىاست، درمیان مفسّران گفتگو است:
بعضى آن را مربوط به عذاب دنیا يا هنگام مرگ دانستهاند و بعضى آن را مربوط به مجازات روز قیامت.
ولى در آخرین آیه مورد بحث تعبیرى است كه نشان مىدهد این آیات همه مربوط به دنیا و عذاب استیصال و يا لحظه جان دادن است، چرا كه در آخرین آیه مىگوید: « میان آنها و آن چه مورد علاقه آنها بود، جدایى افکنده مىشود، همانگونه كه قبل از آن درباره گروههاى دیگرى از كفار این عمل انجام گرفت».
این تعبیر با عذاب روز قیامت سازگار نیست، چرا كه در آن روز همه يك جا براى حساب جمع مىشوند، چنان كه در آیه 103 سوره هود آمده است : «ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ : آن روزى است كه همه مردم در آن جمع مىشوند و روزى است كه همه آن را مشاهده مىکنند».
و در آیه 49 و50 سوره واقعه مىخوانیم : «قُلْ اِنَّ الاَْوَّلینَ وَالاْخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ اِلى میقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ : بگواولین و آخرینهمگى براى وقت روز معینى جمعآورى مىشوند».
بنابراین منظور از جمله «اُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَریبٍ» این است كه این افراد بىایمان و ستمگر نه تنها نمىتوانند از حوزه قدرت خدا فرار كنند، بلکه خدا آنها را از جایى گرفتار مىکند كه بسیار به آنها نزدیك است.
آیافرعونیاندرامواجنیلکهسرمایهافتخارآنهابود،دفننشدندو آیاقاروندرمیان گنجهایش بهزمینفرونرفت و آیاقومسبأکه داستانشان در همین سوره آمده است، از نزدیکترین مکان، يعنى همان سد عظیمى كه قلب آبادى آنها و مایه حیات و حرکت آنان بود، گرفتار نگشتند؟ بنابراین خدا آنها را از نزدیکترین مکان گرفتار مىسازد، تا بدانند قدرت نمایى او را.
بسیارى از پادشاهان ظالم به وسیله نزدیکترین افرادشان به قتل رسیدند و نابود شدند و بسیارى از قدرتمندان ستمگر از درون خانههایشان، آخرین ضربت را خوردند.
52 وَ قالُوا امَنّا بِه وَ اَنّى لَهُمُ التَّناوُشُ مِنْ مَكانٍ بَعیدٍ
و (در آن حال) مىگویند؛ ایمان آوردیم، ولى چگونه مىتوانند از فاصله دور به آن دسترسى پیدا كنند؟
«تَناوُش» ازماده «نَوْش» به معنى بر گرفتن چیزى است و بعضى آن را به معنى گرفتن با سهولت دانستهاند، يعنى آنها چگونه مىتوانند به آسانى به چنین هدف دور دستى راه يابند؟
آرى با فرارسیدن مرگ و عذاب استیصال ، درهاى بازگشت به كلّى بسته مىشود و میان انسان و جبران خلاف كارىهاى گذشته، گویى سدّ محکمى ایجاد مىگردد، به همین دلیل اظهار ایمان در آن هنگام گویى از نقطه دور دستى انجام مىگیرد.
اصولاً چنین ایمانى كه جنبه اضطرارى دارد و به خاطر وحشت فوقالعاده از عذابى است كه با چشم مشاهده مىکنند، ارزشى ندارد و لذا در آیات دیگر قرآن مىخوانیم: «اینها دروغ مىگویند، اگر بازگردند همان برنامهها را تکرار مىکنند» (28/انعام).
53 وَ قَدْ كَفَرُوا بِه مِنْ قَبْلُ وَيَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِن مَكانٍ بَعیدٍ
آنها پیش از این (که در نهایت آزادى بودند) به آن كافر شدند (و نسبتهاى ناروا به آن مىدادند) و از مکان دوردستى به جهان غیب پرتاب مىشدند (بىمطالعه درباره آن قضاوت مىکردند) .
«قَدَفَ» به معنى پرتاب كردن چیزى است و «غَيْب» جهان ماوراء حس است و «مَكانٍ بَعیدٍ» به معنى نقطه دور دست است و مجموعا كنایه لطیفى است از كسى كه بدون آگاهى و اطلاع درباره جهان ماوراءطبیعت قضاوت مىکند، همانگونه كه پرتاب كردن چیزى از نقطه دور دست كمتر به هدف مىخورد، این ظنّ و گمان و داورى آنها نیز به هدف اصابت نمىکند.
گاه پیامبر صلىاللهعلیهوآله را«ساحر» مىخواندند، گاه «مجنون»، گاه «كَذّاب» و گاه قرآن را ساخته فکر بشر مىدانستند و گاه بهشت و دوزخ و قیامت را به كلى انکار مىکردند، تمام اینها يك نوع «رَجْم به غَيْب» و «تیر در تاریکى» و «قَذَفَ مِنْ مَكانٍ بَعیدٍ» بود.
54 وَ حیلَ بَيْنَهُمْ وَبَينَ ما يَشْتَهُونَ كَما فُعِلَ بِاَشْياعِهِمْ مِنْ قَبْلُ اِنَّهُمْ كانُوا فى شَكٍّ مُریبٍ
(سرانجام) میان آنها و آن چه مورد علاقهشان بود، جدایى افکنده شد،همانگونه كه بهپیروان (و هممسلکان) آنهااز قبل عمل گردید، چرا كه آنهادر شك و تردید بودند.
در يك لحظه دردناك تمام اموال و ثروتها ، تمام كاخها و مقامها و تمام آرزوهاى خود را مىبیند كه از آنها جدا مىشود، آنهایى كه سخت به يك درهم و دینار چسبیده بودند و دل ازکمترین امکاناتمادى برنمىکندند، چهحالى خواهندداشت، درآنلحظه كه باید با همه آن يکباره وداع گویند و چشم بپوشند و به سوى آیندهاى تاریك و وحشتناك گام بردارند.
و چه زیبا مىگوید امیرمؤمنان على علیهالسلام كه لحظات جان دادن و جدایى از نعمتهاى دنیارا درکلمات نورانیش بهروشنترین وجه ترسیممىکند: «سکرات مرگ و حسرت از دست دادن نعمتهاى دنیا، به آنها هجوم مىآورد، اعضاى بدنشان به سستى مىگراید و رنگ از چهره آنها مىپرد.
سپس پنجه مرگ در آنها نفوذ بیشتر مىکند، آن چنان كه زبانش از كار مىافتد، در حالى كه در میان خانواده خود قرار دارد، با چشم مىبیند و با گوش مىشوند (امّا ياراى سخن گفتن در او نیست).
دراین مىاندیشدکه عمرخویش را در چهراهى تباهکرد و دورانزندگى خود را در چه راهى گذراند؟ به ياد ثروتهایىمىافتدکه بدونتوجه بهحلال و حرامبودن جمعآورىکرد و هرگز در طریق تحصیل آنها نیندیشید.
انگشت حسرت به دهان مىگیرد و دست خود را از پشیمانى مىگزد، چرا كه به هنگام مرگ مسائلى بر او
روشن مىشود كه تا آن زمان مخفى مانده بود، او در این حال نسبت به آنچه در دوران زندگى به شدّت به آنها علاقه داشت، بىاعتنا مىشود آرزو مىکند، اى كاش كسانى كه در گذشته به ثروت او غبطه مىخوردند و بر آن حسد مىورزیدند، این اموال در اختیار آنان بود و نه او». (1)
بالاخره در آخرین جمله آیه مورد بحث مىگوید : «علّت همه این مسائل آن است كه آنها پیوسته در حال شكّ و تردید به سر مىبردند» و طبعا چنین سرنوشتى در انتظار آنها بود (اِنَّهُمْ كانُوا فى شَكٍّ مُریبٍ).
پایان سوره سبأ9.
1) «نهج البلاغه» ، خطبه 109.
در فضیلت این سوره در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمده است: «هر كس سوره فاطر را بخواند در روزقیامت، سهدر از درهاى بهشت او را به سوى خود دعوت مىکند، كه از هر كدام مىخواهى وارد شو». (1)
درحدیثدیگرىاز امامصادق علیهالسلام مىخوانیم:
«دو سوره در قرآن مجید (پشت سر هم قرار داده شده) سوره سبأ و سوره فاطر كه با "الْحَمْدُ لِلّه" آغاز مىشود، هر كسى آنها را در شب بخواند، خدا او را در كنف حمایت خود حفظ مىکند و هرکس در روز بخواند ناراحتى به او نمىرسد و آن قدر خدا خیر در دنیاوآخرت بهاومىبخشد كه بر قلب كسى خطور نکرده و آرزوى كسى به آن نرسیده است» .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اَلْحَمْدُلِلّهِ فاطِرِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ جاعِلِ الْمَلئِكَةِ رُسُلاً اُولى اَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ يَزیدُ فِى الْخَلْقِ ما يَشاءُ اِنَّ اللّهَ عَلىكُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ
ستایش مخصوص خداوندى است كه آفریننده آسمانها و زمین است ،خداوندى كه فرشتگان را رسولانى قرار داد كه صاحب بالهاى دوگانه وسهگانه و چهارگانهاند، او هر چه بخواهد در آفرینش مىافزاید ، او بر هر چیزى قادر است.
«فاطِر» از ماده «فُطُور» در اصل به معنى شکافتن است و از آنجا كه آفرینش موجودات همانند شکافته شدن ظلمت عدم و بیرون آمدن نور هستى است، این تعبیر در مورد خلقت و آفرینش به كار مىرود، مخصوصا با توجه به علوم روز كه مىگوید: مجموعه عالم هستى در
آغاز توده واحدى بوده كه تدریجا شکافته شده و بخشهایى از آن جدا گردیده، اطلاق كلمه «فاطِر» بر ذات پاك خداوند مفهوم تازهتر و روشنترى به خود مىگیرد. (1)
«اَجْنِحَة» جمع «جَناح» به معنى بال پرندگان است كه همانند دست براى انسان مىباشد و از آنجا كه بال وسیله نقل و انتقال پرندگان حرکت و فعالیت آنها است، گاهى این كلمه در فارسى يا عربى، به عنوان كنایه از وسیله حرکت و اعمال قدرت و توانایى به كار مىرود، مثلاً گفته مىشود فلان كس بال و پرش سوخته شد، كنایه از این كه نیروى حرکت و توانایى از او سلب گردید، يا فلان كس را زیر بال و پر خود گرفت، يا انسان باید با دو بال علم و .
1) درباره معنى «فاطِر» و «فُطُور» در جلد 10 «تفسیر نمونه» ، صفحه 287 ، ذیل آیه 10/ ابراهیم نیز بحث شده است .
عمل پرواز كند و امثال این تعبیرات كه همگى بیانگر معنى كنایى این كلمه است.
آرى او را به خاطر خالقیتش حمد و سپاس مىگوییم، چرا كه هر چه هست، از ناحیه اوست و هیچ كس جز او چیزى از خود ندارد.
و از آنجا كه تدبیر این عالم از سوى پروردگار، به حکم این كه عالم، عالم اسباب است، بر عهده فرشتگان گذارده شده، بلافاصله از آفرینش آنها و قدرتهاى عظیمى كه پروردگار در اختیارشان گذارده سخن مىگوید.
«رسالت» در اینجا در معنى وسیع و گستردهاى به كار رفته كه هم «رسالت تشریعى» را شامل مىشود و هم «رسالت تکوینى» را.
اطلاق رسالت بر «رسالت تشریعى» و آوردن پیام وحى به انبیاء در قرآن فراوان است، ولى اطلاقآن بر «رسالت تکوینى» نیز كم نیست.
در آیه 21 سوره يونس مىخوانیم : «اِنَّ رُسُلَنا يَكتُبُونَ ما تَمكُرُونَ: رسولان ما (فرشتگان ما) مکرهاى شما را مىنویسند».
و در آیه 61 انعام مىخوانیم : «حَتّى اِذا جاءَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا: تا زمانى كه مرگ يکى از شما فرا رسد، رسولان ما قبض روح او مىکنند».
و در آیه 31 سوره عنکبوت در مورد فرشتگانى كه مأمور درهم كوبیدن سرزمین قوم
لوط بودند، آمده است : «وَلَمّا جائَتْ رُسُلُنا اِبراهیمَ بِالْبُشْرى قالُوا اِنّا مُهلِكُوا اَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ اِنَّ اَهْلَها كانُوا ظالِمینَ: هنگامى كه رسولان ما نزد ابراهیم آمدند، گفتند: ما اهل این آبادى را هلاك خواهیم كرد، چرا كه مردمى ستمگرند».
در آیات دیگر قرآن نیز مىبینیم، مأموریتهاى مختلفى بر عهده فرشتگان گذاشته شده كه رسالتهاى آنها محسوب مىشود، بنابراین رسالت مفهوم وسیعى دارد.
منظور از بالهاى فرشتگان آن هم بالهاى دوگانه و سهگانه و چهارگانه، در اینجا قدرت جولان و توانایى بر فعاليّت است، زیرا بعضى از آنها نسبت به بعضى برتر و داراى توانایى بیشترند. و لذا براى آنها سلسله مراتب در بالها قائل شده كه بعضى داراى چهاربال (مثنى = دو دو) و بعضى داراى شش بال و بعضى داراى هشت بالند.
در موارد دیگر نیز تعبیراتى مانند «عرش» و «کرسى» و«لوح» و «قلم» دیده مىشود كه معمولاً توجّه به مفاهیم معنوى آنها است نه جسم مادى آن.
البتّه بدون قرینه نمىتوان الفاظ قرآنى را بر غیر معانى ظاهرى آنها حمل كرد، اما در
آنجا كه پاى قرائن روشن در كار است، مشکلى ایجاد نمىشود.
در بعضى از روایات آمده است :«جبرئیل (پیك وحى خداوند) ششصد بال دارد و هنگامى كه با این حالت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله را ملاقات كرد، مابین زمین و آسمان را پر كرده بود».(1)يا این كه «خداوند فرشتهاى داردکه ما بین نرمى گوشاو تاچشمش بهاندازه پانصدسالراه بهوسیلهپرندهاى (تیزپرواز) است ».(2)
یا این كه در نهج البلاغه هنگامى كه سخن از عظمت فرشتگان پروردگار در میان است، مىفرماید : «بعضى از فرشتگان چنان عظمت دارند، كه پاهایشان در طبقات پایین زمین ثابت است و گردنشان از آسمان برین برتر، ارکان وجودشان از اقطار جهان بیرون رفته و شانههایشان براى حمل عرش پروردگار متناسب است». (3)1.
پیدا است كه اینگونه تعبیرات رابر جنبههاى جسمانى مادّى نمىتوان حمل كرد، بلکه بیانگر عظمت معنوى و ابعاد قدرت آنها است .
اصولاً مىدانیم بال تنها براى حرکت در جوّ زمین به كار مىخورد ، چرا كه اطراف كره زمینرا هواى فشرده، گرفته و پرندگان بوسیلهبالشان روىامواج هواقرارمىگیرند و مىتوانند بالا و پایین بروند، ولى از محیط جوّ زمین كه خارج شویم در آنجا كه هوا نیست، بال كوچکترین تأثیرى براى حرکت ندارد و از این نظر، درست مانند سایر اعضاء مىباشد.
از این گذشته فرشتهاى كه پاهاى او در اعماق زمین و سر او از برترین آسمان بالاتر است، نیازى به پرواز جسمانى ندارد .
بال و پر آنها وسیله فعاليّت و حرکت و قدرت است كه قرائن فوق براى این هدف به قدر كافى گویا است، همانگونه كه در بحث «عرش» و «کرسى» گفتیم، این دو كلمه گر
چه به معنى تختهاى «پایه بلند» و «پایه كوتاه» است، اما مسلّما منظور از آن قدرت پروردگار در ابعاد مختلف جهان مىباشد.
در حدیثى از امام صادق علیهالسلام آمده است : «اَلْمَلائِكَةُ لا يَأْكُلُونَ وَلا يَشْرَبُونَ وَلا يَنْكِحُونَ وَ اِنَّما يَعیشُونَ بِنَسیمِ الْعَرْشِ: فرشتگان نه غذا مىخورند و نه آب مىنوشند و نه ازدواج مىکنند، آنها تنها با نسیم عرش زندهاند».(1)(2)
جمله «يَزیدُ فِى الْخَلْقِ ما يَشاءُ: هر چه بخواهد بر آفرینش خود مىافزاید» معنى وسیعى دارد، كه هم افزایش بال و پر فرشتگان را شامل مىشود و هم سایر افزایشهایى كه در آفرینش موجودات صورت مىگیرد.
از جمله در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله آمده است كه در تفسیر این جمله فرمود: «هُوَ الْوَجْهُ الْحَسَنُ وَ الصَّوْتُ الْحَسَنُ وَ الشَّعْرُ الْحَسَنُ : منظور صورت زیبا و صداى زیبا و .
موى زیبا است». (1)
در حدیث دیگرى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : «حَسِّنُوا الْقُرْآنَ بِاَصْواتِكُمْ فَاِنَّ الصَّوْتَ الْحَسَنَ يَزیدُالْقُرآنَ حُسْنا وَقَرَأَ»: يَزیدُ فِى الْخَلْقِ ما يَشاءُ قرآن را با صداى زیبا زینت بخشید، چراکه صداى خوب بر زیبایى قرآن مىافزاید، سپس این آیه را تلاوت فرمود «يَزیدُ فِى الْخَلْقِ ما يَشاءُ».
2 ما يَفْتَحِ اللّهُ لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِه وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
خداوند هر رحمتى را به روى مردم بگشاید، كسى نمىتواند جلو آن را بگیردو هر چه .
1) «مجمع البیان» ، ذیل آیات موردبحث .
را امساك كند، كسى غیر از او قادر به فرستادن آن نیست و او عزیز و حکیم است.
تمام خزائن رحمت نزد او است و هر كس را لایق ببیند، مشمول آن مىسازد و هرکجا حکمتش اقتضا كند، درهاى آن را مىگشاید و اگر جمله جهانیان دست به دست هم بدهند تا درى را كه گشوده است، ببندند يا درى را كه او بسته بگشایند، هرگز قادر نخواهند بود و این در حقیقت شاخه مهمى از توحید است كه منشأ شاخههاى دیگرى مىباشد.
شبیه این معنى در سایر آیات قرآن نیز آمده است، آنجا كه مىگوید : «وَ اِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ اِلاّ هُوَ وَ اِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رادَّ لِفَضْلِهِ يُصیبُ بِه مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ : اگر خداوند (براى امتحان يا كیفر خطا) زیانى به تو رساند، هیچکس جز او آنرا برطرف نخواهد كرد و اگر اراده خیرى براى تو كند، هیچکس مانع فضل او نخواهد شد، او به هرکس از بندگانش بخواهد، فضل خود را مىرساند و او غفور و رحیم است» (107 / يونس).
تعبیر به «يَفْتَح» كه از ماده «فتح» به معنى گشودن است، اشاره به وجود خزائن رحمت الهى است كه در آیات دیگر قرآن نیز به آن اشاره شده است و جالب این كه این خزائن چنانند كه به محض گشوده شدن، بر خلایق جارى مىشوند و نیاز به چیز دیگرى نیست و هیچ كس مانع از آن نتواند شد. مقدم داشتن گشایش رحمت بر امساك آن به خاطر این است
که همیشه خداوند رحمتش بر غضبش پیشى دارد. تعبیر به «رحمت» معنى بسیار وسیع و گستردهاى دارد، كه تمام مواهب جهان را شامل مىشود، گاه جنبه معنوى دارد و گاه جنبه مادّى، به همین دلیل گاه كه انسان تمام درهاى ظاهرى را به روى خود بسته مىبیند، احساس مىکند، رحمت الهى بر قلب و جان او روان است، لذا شاد و خرسند است، آرام و مطمئن، هر چند در تنگناى زندان گرفتار باشد. امّا به عکس، گاه انسان تمام درهاى ظاهرى را به روى خود گشوده مىبیند، اما گویى درِ رحمت الهى در جان او بسته شده، چنان خود را در تنگنا و فشار احساس مىکند كه دنیا با تمام وسعتش براى او يك زندان تاریك و وحشتناك مىشود و این چیزى است كه براى بسیارى از مردم محسوس و ملموس است.
تعبیر به دو وصف «عزیز و حکیم» بیانگر قدرت او بر «ارسال» و «امساک» رحمت است و درعین حال اشاره به این حقیقت مىباشد، كه این گشودن و بستن در همهجا بر اساس حکمت است، چرا كه قدرت او با حکمتش آمیخته است.
به هر حال توجه به محتواى این آیه چنان آرامشى به انسان مؤمن مىدهد كه در برابر
تمام حوادث مقاوم مىشود، از هیچ مشکلى نمىترسد و از هیچ پیروزى مغرور نمىگردد.
3 يا اَيُّهَا النّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَاَنّى تُؤْفَكُونَ
اىمردم، بهیاد آورید نعمتخدا را بر شما، آیا خالقى غیر از خدا وجود داردکه شما را ازآسمان و زمین روزىدهد؟ هیچمعبودى جز اونیست، بااینحال چگونه بهسوى باطل منحرف مىشوید.
«تُؤْفَكُون» از ماده «اِفک» به هر چیزى گفته مىشود كه از حالت اصلیش دگرگون گردد، لذا به هر سخنى كه از حقّ انحراف پیدا كند، «اِفک» مىگویند و این كه مىبینیم به معنى دروغ و تهمت به كار مىرود، از همین نظر است، منتهى بعضى معتقدند این كلمه بیانگر دروغ و تهمتهاى بزرگ است.
چه كسى نور حیات بخش آفتاب و قطرات زنده كننده باران و امواج روح پرور نسیم را از آسمان به سوى شما مىفرستد و چه كسى معادن و ذخایر زمین و مواد غذایى و انواع
گیاهان و میوهها و برکات دیگر را از این زمین براى شما خارج مىکند؟
4 وَ اِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ وَ اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الاُْمُورُ
اگر تورا تکذیب كنند (غم مخور، مطلب تازهاى نیست) پیامبران پیش از تو نیزمورد تکذیب قرار گرفتند و همه كارها به سوى خدا باز مىگردد.
او هرگز زحمات تو را در این راه نادیده نمىگیرد، همان گونه كه تکذیبهاى این مخالفان لجوج را بىکیفر نمىگذارد، اگر روز قیامتى در كار نبود، جاى نگرانى بود، امّا با توجّه به آن دادگاه بزرگ و ثبت و ضبط همه اعمال مردم براى آن روز بزرگ دیگر چه جاى نگرانى است؟
5 يا اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ
اى مردم، وعده خداوند حقّ است، مبادا زندگى دنیا شما را مغرور كند ومبادا شیطان شما را فریب دهد و به (کرم) خدا مغرور سازد.
«غَرُور» صیغه مبالغه و به معنى موجودى است فوقالعاده فریب كار و منظور از آن در اینجا ممکن است، هر عامل فریبکارى باشد، همانگونه كه ممکن است منظور، خصوص شیطان باشد.
آرى عوامل سرگرمکننده و زرق و برقهاى دلفریب این جهان مىخواهد، تمام قلب شما را پر كند و از آن وعده بزرگ الهى غافل سازد.
شیاطین جنّ و انس با وسایل گوناگون فریب كارى به طور مداوم به وسوسه مشغولند، آنها نیز مىخواهند تمام فکر شما را به خود متوجّه سازند و از آن روز موعود بزرگى كه در پیش دارید، منحرف سازند، كه اگر فریب و وسوسههاى آنها مؤثر افتد، تمام زندگى شما تباه و آرزوى سعادتتان نقش بر آب است، مراقب آنها نیز باشید.
تکرار هشدار به مردم كه نه به وسوسههاى شیاطین مغرور شوند و نه به دنیا، در واقع اشاره به این است كه راه نفوذ گناه در انسان دو راه است:
✓ 1 - مظاهر فریبنده دنیا، جاه و جلال و مال و مقام و انواع شهوات.
✓ 2 - مغرور شدن به عفو و كرم الهى و در اینجاست كه شیطان از يك سو زرق و برق این جهان را در نظر انسان زینت مىدهد و آن را متاعى نقد و پرجاذبه و دوستداشتنى و پرارزش معرفى مىکند.
و ازسوى دیگرى هرگاه انسان بخواهد با ياد قیامت و دادگاه عظیم پروردگار، خود را در برابر فریبندگى و جاذبه شدید دنیا كنترل كند، او را به عفو الهى و وسعت رحمتش مغرور مىسازد و در نتیجه به گناه و طغیان دعوتش مىکند. غافل از اینکه خداوند، همانگونه كه در موضع رحمت «اَرْحَمُ الرّاحِمینَ» است، در موضع مجازات و كیفر «اَشَدُّ الْمُعاقِبین» مىباشد، رحمتش هرگز تشویق به گناه نمىکند، همانگونه كه غضبش نمىتواند سبب يأس گردد.
6 اِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدَوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّا اِنَّما يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ اَصْحابِ السَّعیرِ
مسلما شیطان دشمنشماست، اورا دشمن خود بدانید، او فقط حزبش را بهاین دعوت
مىکند، كه اهل آتش سوزان (جهنم) باشند.
«حِزْب» در اصل به معنى جماعت و گروهى است كه داراى تشكّل و شدّت عمل مىباشند، ولى معمولاً به هر گروه و جمعيّتى كه پیروى از برنامه و هدف خاصى مىکنند، اطلاق مىشود.
عداوت شیطان از نخستین روز آفرینش آدم شروع شد و هنگامى كه بر اثر عدم تسلیم در برابر فرمان خدا، در مورد سجده بر آدم مطرود درگاه پروردگار گردید، سوگند ياد كرد كه براى همیشه كمر دشمنى نسبت به آدم و فرزندانش خواهم بست و حتى براى این كار تقاضاى مهلت و طول عمر از خدا نمود.
منظور از «حزب شیطان» پیروان او و كسانى كه در خط او هستند، مىباشد.
البتّه شیطان نمىتواند همه كس را عضو رسمى حزب خویش قرار دهد و آنها را به سوى جهنم دعوت كند، نفرات حزب او كسانى هستند كه، در آیات دیگر قرآن از آنها ياد شده و داراى نشانههاى زیرند:
کسانى كه طوق بندگى و ولایت او را بر گردن نهادهاند «اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذینَ يَتَوَلَّوْنَهُ : سلطه او تنها بر كسانى است كه ولایت او را پذیرفته» (100 / نحل).
«آنها كه شیطان بر آنان چیره شده، به گونهاى كه خدا را از ياد آنها برده، آنان حزب شیطانند و حزب شیطان زیانکاران واقعى هستند» (اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَانْسیهُمْ ذِكْرَ اللّهِ اُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ اَلا اِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ) (19 / مجادله).
شرح بیشتر پیرامون ویژگىهاى «حزب الله» و «حزب شیطان» در ذیل آیة 22 سوره مجادله ذکر شده است.
7 اَلَّذینَ كَفَرُوا لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبیرٌ
کسانى كه راه كفر پیش گرفتند: بهره آنها عذاب شدید است و آنها كه ایمانآوردند و عملصالح انجامدادند، مغفرت و پاداش بزرگ از آنِ آنهااست.
قابل توجه این كه در آیه فوق در مورد استحقاق عذاب تنها به مسأله «کفر» قناعت
مىکند، ولى در مسأله مغفرت و اجر كبیر «ایمان» را كافى نمىشمرد، بلکه «عمل صالح» را نیز بر آن مىافزاید، چرا كه كفر به تنهایى مایه خلود در عذاب است، ولى ایمان بدون عمل مایه نجات نخواهد بود، بلکه ایمان و عمل از يك نظر متلازم و قرین يکدیگرند.
در پایان آیه فوق، اول سخن از مغفرت است، سپس از اجر كبیر، چرا كه «مغفرت» در حقیقت مؤمنان را ابتدا شستشو مىدهد، سپس آماده پذیرش «اجر كبیر» مىکند و به اصطلاح اوّلى «تَخْلِيَة» است، دوّمى «تَحْلِيَة».
8 اَفَمَنْ زُيِّنَلَهُ سُوءُعَمَلِه فَرَآهُ حَسَنا فَاِنَّ اللّه يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَيَهدى مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِمايَصْنَعُونَ
آیا كسىکه عملبدش براى او تزیین شده و آن را خوب و زیبا مىبیند (همانندکسى است كه واقع را آن چنان كه هست مىیابد) خداوند هر كس را بخواهدگمراه مىسازد و هر كس را بخواهد هدایت مىکند، بنابراین جان خود را بهخاطرشدت تأسف برآنها ازدست مده كه خداوند به آن چه انجام مىدهند، عالم است.
در حقیقت این مسأله كلید همه بدبختىهاى افراد گمراه و لجوج است كه اعمال زشتشان به خاطر هماهنگ بودن با شهوات و قلبهاى سیاهشان در نظرشان زیباست. بدیهى است چنین كسى نه موعظهاى را پذیرا مىشود نه آمادگى براى شنیدن انتقاد دارد و نه هرگز حاضر است، مسیر خود را تغییر دهد.
نه پیرامون اعمال خویش به تجزیه و تحلیل مىپردازد و نه از عواقب آن بیمناك است.
و از آن بالاتر هنگامى كه سخن از زشتى و زیبایى به میان آید، مرجع ضمیر را در زیبایىهاى خودشان مىدانند و در زشتىها، مؤمنان راستین را و اى بسا كفّار لجوج هنگامى كه آیات گذشته را درباره حزب شیطان و سرنوشت دردناکشان شنیدند، آن را بر مؤمنان راستین تطبیق كردند و خود را مصداق حزب اللّه شمردند. امّا چه كسى اعمال سوء بدکاران را در نظرشان جلوه مىدهد، خداوند، يا هواى نفس و يا شیطان؟
بدون شك عامل اصلى، هواى نفس و شیطان است، اما چون خدا این اثر را در اعمال آنها آفریده، مىتوان آن را به خدا نسبت داد، زیرا انسان ها هنگامى كه گناهى را مرتکب
مىشوند، در آغاز كه فطرتشان پاك و وجدانشان بیدار و عقلشان واقع بین است، از عمل خود ناراحت مىشوند، اما هر قدر آن را تکرار مىکنند، از ناراحتى آنها كاسته مىشود.
تدریجا به مرحله بىتفاوتى مىرسند و اگر باز هم تکرار كنند، زشتىها در نظرشان زیبا مىشود، تا آنجا كه آن را از افتخارات و فضایل خویش مىپندارند، در حالى كه در منجلاب بدبختى غوطهور شدهاند. سپس قرآن به بیان علّت تفاوت این دو گروه پرداخته، مىافزاید: (فَاِنَّ اللّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ). اگر گروه اول اعمال زشتشان در نظرشان تزیینى شده، این نتیجه اضلال الهى است، اوست كه این خاصيّت را در تکرار اعمال زشت قرار داده، كه نفس انسان به آن خو مىگیرد و عادت مىکند و همرنگ و هماهنگ آن مىشود.
و اوست كه به مؤمنان پاکدل چشمانى نافذ و بینا و گوشهایى شنوا براى درك حقایق، آن چنان كه هست مىبخشد. روشن است این مشيّت الهى توأم با حکمت اوست و به هرکس آن چه لایق هست، آن مىدهد.
لذا در پایان آیه مىفرماید : (فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ).
این تعبیر همانند تعبیرى است كه در آیه 3 سوره شعراء آمده است : «لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ اِلاّ يَكُونُوا مُؤْمِنینَ : گویى مىخواهى جان خود را از دست دهى كه ایمان نمىآورند». تعبیر به «حَسَراتٍ» براى جمله قبل، اشاره به این است كه نه تنها يك حسرت بر آنها مىخورى، بلکه حسرتها بر آنها دارى.
حسرت از دست دادن نعمت هدایت ، حسرت ضایع كردن گوهر انسانيّت، حسرت از دست دادن حسّ تشخیص ، تا آنجا كه زشت را زیبا مىبینند و بالاخره حسرت گرفتار شدن در آتش قهر و غضب پروردگار.
از لحن آیه دلسوزى فوقالعاده پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نسبت به گمراهان و منحرفان كاملاً هویداست و چنین است حال يك رهبر الهى راستین كه از عدم پذیرش مردم نسبت به حقّ و تسلیم در برابر باطل و پشت پازدن به تمام وسایل سعادت، آن چنان رنج مىبرد كه گویى مىخواهد قالب تهى كند.
9 وَاللّهُ الَّذى اَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثیرُ سَحابا فَسُقْناهُ اِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَاَحْيَيْنا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ
خداوند آن كس است كه بادها را فرستاد تا ابرهایى را به حرکت درآورند، مااین ابرها را بهسوى سرزمینمردهاى مىرانیم و به وسیله آن زمین را بعد ازمردنش زنده مىکنیم، رستاخیز نیز همینگونه است.
جمله «فَتُثیرُ» از ماده «اِثارَة» به معنى منتشر ساختن و پراکندن است و در اینجا اشاره به تولید ابرها و بر اثر وزش بادها بر صفحه اقیانوسها مىکند، زیرا مسأله حرکت ابرها در جمله بعد (فَسُقْناهُ اِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ) آمده است.
نظام حساب شدهاى كه بر حرکت بادها و سپس حرکت ابرها و بعد از آن نزول قطرههاى حیات بخش باران و به دنبال آن زنده شدن زمینهاى مرده حاکم است، خود بهترین دلیل و خود بهترین گواه بر این حقیقت است كه دست قدرت حکیمى در پشت این دستگاه قرار دارد و آن را تدبیر مىکند.
نخست به بادهاى گرم و داغ دستور مىدهد از مناطق استوایى به سوى مناطق سرد، حرکت كنند و در مسیر خود آب دریاها را بخار كرده ، به آسمان فرستند ، سپس به جریانهاى منظم سرد قطبى كه دائما در جهت مخالف جریان اول حرکت مىکنند، دستور مىدهد بخارهاى حاصله را جمعآورى كرده و ابرها را تشکیل دهند.
باز به همان بادها دستور مىدهد، ابرها را بر دوش خود حمل كنند و به سوى بیابانهاى مرده گسیل دارند، تا قطرات زنده كننده باران از آنها سرازیر گردد.
سپس به شرایط خاص زمین و بذرهاى گیاهانى كه در آن افشانده شده، فرمان پذیرش آب و نمو و رویش مىدهد و از موجودى ظاهرا پست و بىارزش، موجوداتى زنده و بسیار متنوع و زیبا، خرم و سرسبز، مفید و پربار به وجود مىآورند كه هم دلیلى است بر قدرت او و هم گواهى است بر حکمت او و هم نشانهاى است از رستاخیز بزرگ. در حقیقت آیه فوق از چند جهت دعوت به توحید مىکند: از نظر برهان نظم و از نظر برهان حرکت كه هر موجود متحرکى، محرکى مىخواهد و از نظر بیان نعمتها، كه از جهت فطرى انگیزهاى
است براى شکر منعم. و از جهاتى نیز دلیل بر مسأله معاد است: از نظر سیر تکاملى موجودات و از نظر پدیدار شدن چهره حیات از زمین مرده، يعنى اى انسان صحنه معاد در فصول هر سال، دربرابرچشم تو و در زیر پاى تو است. درحدیثىاز پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله چنین مىخوانیم : يکى از اصحاب عرضکرد: «اىرسولخدا، چگونهپروردگارمردگانرا زندهمىکند ونشانه و نمونهآن درجهان خلقت چیست؟» پیغمبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : «آیا از سرزمین قبیلهات گذر نکردهاى، در حالى كهخشك و مردهبوده و سپسازآنجاعبورکنى، درحالىکه ازخرّمى و سرسبزىگویى بهحرکتدرآمده»؟ گفتم: «آرى اىپیامبر» فرمود: «اینگونهخداوند مردگانرا زندهمىکند و ایننمونه و نشانهاودر آفرینش است». (1)
10 مَنْ كانَ يُریدُ الْعِزَّةَ فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمیعا اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ وَ الَّذینَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئاتِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ وَمَكْرُ اُولئِكَ هُوَ يَبُورُ .
1) «قرطبى» ، جلد 8 ، صفحه 5409 ، ذیل آیات موردبحث .
کسىکه خواهانعزّت است (باید از خدا بخواهد) كه تمام عزّت براى خدااست، سخنان پاکیزه به سوى او صعود مىکند و عمل صالح را بالا مىبرد وآنها كه نقشههاى سوء مىکشند، عذاب شدید براى آنها است و مکر (وتلاش افسادگرانه) آنها نابود مىشود (و به جایى نمىرسد).
«عِزَّت» به گفته «راغب» در «مفردات» در اصل آن حالتى است كه انسان را مقاوم و شکستناپذیر مىسازد.
«مَكْر» گر چه در لغت به معنى هرگونه چارهاندیشى است، اما در مواردى به معنى چارهاندیشىهاى توأم بااِفْساد بهکارمىرود، كهآیه موردبحثاز آنهااست.
«سَيِّئات» در آیه فوق همه زشتىها و بدىها را، اعم از بدىهاى عقیدتى يا عملى شامل مىشود و این كه بعضى آن را تفسیر به توطئههاى مشرکان براى كشتن يا تبعید كردن پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله از مكّه تفسیر كردهاند، در واقع يکى از مصادیق آن را بیان
کردهاند، نه تمام مفهوم آن را.
جمله «يَبُور» از ماده «بَوار» و «بُوران» در اصل به معنى كسادى مفرط است و از آنجا كه این چنین كسادى مایه نابودى است، این كلمه به معنى هلاك و نابودى بهکارمىرود، ضربالمثل معروفى است :«کسد حتى فسد : آن قدر كساد شد كه فاسد گردید».
از آنجا كه تنها ذات پاك اوست كه شکستناپذیر است، لذا تمام عزّت از آن اوست و هر كس عزّتى كسب مىکند، از برکت دریاى بىانتهاى اوست.
در حدیثى از انس نقل شده كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : «اِنَّ رَبَّكُمْ يَقُولُ كُلَّ يَوْمٍ اَنَا الْعَزیزُ، فَمَنْ اَرادَ عِزَّ الدّارَيْنِ فَلْيُطِعِ الْعَزیزَ : پروردگار شما همه روز مىگوید: منم عزیز و هر كس عزت دو جهان خواهد، باید اطاعت عزیز كند».
در حقیقت انسان آگاه باید آب را از سرچشمه بگیرد، كه آب زلال و فراوان آنجا است، نه از ظروف كوچك و مختصرى كه هم محدود است و هم آلوده و در دست این و آن مىباشد. در حالات امام حسن بن على علیهالسلام مىخوانیم، كه در ساعات آخر عمرش هنگامى
که يکى از ياران به نام «جُنادَةُ بْنِ اَبى سُفْيانَ» از او انذار خواست، نصایح ارزنده و مؤثرى براى او بیان فرمود كه از جمله این بود : «وَاِذا اَرَدْتَ عِزّا بِلا عَشیرَةٍ وَهَيْبَةً بِلا سُلْطانٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللّهِ اِلى عِزِّ طاعَةِ اللّهِ: هرگاه بخواهى بدون داشتن قبیله «عزیز» باشى و بدون قدرت حکومت، هیبت داشته باشى، از سایه ذلت معصیت خدا بدرآى و در پناه عزّت اطاعت او قرار گیر». (1)
و اگر مىبینیم در بعضى از آیات قرآن «عزت» را علاوه بر خداوند ، براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مؤمنان قرار مىدهد : «وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ» (8/منافقون) به خاطر آن است كه آنها نیز از پرتو عزت پروردگار كسب عزّت كردهاند و در مسیر طاعت او گام برمىدارند.
سپس راه وصول به «عزّت» را چنین تشریح مىکند : (اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ).
«اَلْكَلِمُ الطَّيِّبُ» به معنى سخنان پاکیزه است و پاکیزگى سخن به پاکیزگى محتواى آن .
1) «بحارالانوار» ، جلد 44 ، صفحه 139 .
است و پاکیزگى محتوا، به خاطر مفاهیمى است كه بر واقعیتهاى عینى پاك و درخشان تطبیق مىکند و چه واقعيّتى بالاتر از ذات پاك خدا و آیین حقّ و عدالت او و نیکان و پاکانى كه، در راه نشر آن گام برمىدارند.
لذا «اَلْكَلِمُ الطّيِّبُ» را به اعتقادات صحیح نسبت به مبدأ و معاد و آیین خداوند تفسیر كردهاند.
آرى يك چنین عقیده پاکى است كه به سوى خدا اوج مىگیرد و دارندهاش را نیز پرواز مىدهد، تا در جوار قرب حقّ قرار گیرند و غرق در عزّت خداوند عزیز شود.
مسلما از این ریشه پاك شاخههایى مىروید كه میوه آن عمل صالح است، هر كار شایسته و مفید و سازنده، چه دعوت به سوى حقّ باشد، چه حمایت از مظلوم، چه مبارزه با ظالم و ستمگر، چه خودسازى و عبادت، چه آموزش و پرورش و خلاصه هر چیزى كه در این مفهوم وسیع و گسترده، داخل است، اگر براى خدا و به خاطر رضاى او انجام شود، آن هم اوج مىگیرد و به آسمان لطف پروردگار عروج مىکند و مایه معراج و تکامل صاحب آن
و برخوردارى از عزّت حقّ مىشود.
به هر حال همان خداوندى كه به مقتضاى آیه گذشته، زمین مرده را با قطرههاى حیاتبخش باران زنده مىکند، «کلام طیب» و «عمل صالح» را نیز پرورش مىدهد و به جوار قرب و رحمت خود مىرساند.
سپس به نقطه مقابل آن پرداخته، مىگوید : (وَالَّذینَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئاتِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ وَمَكْرُ اُولئِكَ هُوَ يَبُورُ).
گرچه این فاسدان مفسد چنین مىپندارند كه با ظلم و ستم و دروغ و تقلب مىتوانند، عزّتى براى خود كسب كنند و مال و ثروت و قدرتى، اما در پایان كار هم عذاب الهى را براى خود فراهم ساختهاند و هم تلاشهاى آنها بر باد مىرود.
کسانى بودند كه به گفته قرآن : «خدایان ساختگى را مایه عزّت خود مىپنداشتند» (وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ الِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزّا) (81 / مریم).
ومنافقانىبودندکهخودراعزیزومؤمنانراذلیلفکرمىکردندو«مىگفتند:اگربهمدینه بازگردیم،عزیزان،
ذلیلان را بیرون خواهند كرد» «يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا اِلَىالْمَدینَةِ لَيُخْرِجَنَالاَْعَزُّمِنْهَاالاَْذَلَّ» (8/منافقون).
افراد دیگرى بودند كه قُرْب فَراعِنَة را مایه عزّت خویش تصوّر مىکردند، يا از گناه و ظلم و ستم آبرو مىطلبیدند، اما همگى سقوط كردند و تنها ایمان و عمل صالح است كه به سوى خداوند عزیز بالا مىرود.
11 وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ اَزْواجا وَما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثى وَ لاتَضَعُ اِلاّبِعِلْمِهِ وَمايُعَمَّرُ مِنْمُعَمَّرٍ وَلايُنْقَصُ مِنْعُمُرِهِاِلاّ فى كِتابٍ اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیرٌ
خداوند شمارا ازخاك آفرید، سپسازنطفه، سپس شما را به صورت همسران يکدیگر قرار داد، هیچجنس مادهاى باردار نمىشود و وضع حمل نمىکند،مگر به علم او و هیچ انسانى عمر طولانى نمىکند و هیچکس از عمرش كاسته نمىشود، مگر اینکه در كتاب (علم خداوند) ثبت شود، اینها همه براى خداوند آسان است.
«نُطْفَة» در اصل به معنى آب يا آب اندك صاف است، سپس به همین مناسبت به آب
اندکى كه مبدأ انعقاد جنین مىشود، اطلاق شده است.
«مُعَمَّر» از ماده «عُمْر» در اصل از «عَمارَت» به معنى آبادى گرفته شده است و این كه به مدّت حیات انسان «عُمْر» گفته مىشود، به خاطر آن است كه آبادى و عمارت بدن او در این مدّت است.
واژه «مُعَمَّر» به معنى كسىاست كه عمرطولانى دارد.
12 وَ ما يَسْتَوِى الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ اُجاجٌ وَ مِنْكُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْما طَرِيّا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَتَرَىالْفُلْكَ فیهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
این دو دریا يکسان نیستند: این دریایى كه آبش گوارا و شیرین و نوشیدنشخوشگوار است و این يکى كه شور و تلخ و گلوگیر است، (امّا) از هر دو گوشت تازه مىخورید و از هر دو وسایل زینتى استخراج كرده، مىپوشید و كشتىها را در آن مىبینى كه آنها را مىشکافند (و به هر طرف پیش مىروند) تا از فضل خداوند بهره گیرید و شایدشکر
(نعمتهاى او را) به جا آورید.
«عَذْبٌ» چنان كه «راغب» در «مفردات» مىگوید: به معنى پاکیزه و خنك است.
«فُرات» به گفته «لسان العرب» آبى است كه در نهایت «عُذُوبَت» (پاکیزگى و گوارایى) باشد. «سائِغ» به معنى آبى است كه به خاطر گوارایى، به راحتى از گلو پایین مىرود، به عکس مِلْح (آب شور) و اُجاج (آب تلخ) است كه گویى گلو را مىسوزاند و راه حلق را مىبندد.
جمعى از مفسّران معتقدند كه آیه مثالى براى عدم مساوات «مؤمن» و «کافر» است، ولى آیات قبل و بعد كه همه سخن از آیات خلقت مىگوید و حتى ذیل خود این آیه، گواه بر این حقیقت است كه ، این جمله نیز در زمینه اسرار توحید بحث مىکند و اشاره به تنوع آبها و آثار متفاوت و فواید مشترك آنها است.
در این آیه سه فایده از فواید فراوان دریاها بیان شده است مواد غذایى، وسایل زینتى و مسأله حمل و نقل.
مىدانیم دریا منبع مهمّى از منابع غذایى بشر است و همه سال میلیونها تن گوشت تازه از آن گرفته مىشود، بىآنکه انسان رنج و زحمتى براى آن متحمّل شده باشد، دستگاه آفرینش برنامهریزى دقیقى در این زمینه كرده، كه انسانها بتوانند با كمترین زحمتى از این خوان نعمت بىدریغ و سفره گسترده الهى بهرهگیرند. وسایل زینتى مختلفى از قبیل «مروارید» و «صدف» و «درّ» و «مرجان» از آن استخراج مىشود و تکیه قرآن روى این مسأله بهخاطر آناستکه روحانسان برخلافچهارپایان داراى ابعاد مختلفى است كه يکى از آنها، حسزیبایىاستکه سرچشمه پیدایش مسائل ذوقى و هنرى و ادبى مىباشد، كه اشباع آن به صورت صحیح و دور از هرگونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر، روح را شاداب مىسازد و به انسان نشاط و آرامش مىبخشد و براى انجام كارهاى سنگین زندگى آماده مىکند.
و اما مسأله حمل و نقل كه يکى از مهمترین پایههاى تمدّن انسانى و زندگانى اجتماعى بشر است، با توجه به این كه دریاها قسمت عمده روى زمین را فراگرفته و به يکدیگر ارتباط دارند، مىتوانند مهمترین خدمت را در این زمینه به انسانها كنند.
حجم كالاهایى كه به وسیله دریاها حمل و نقل مىشود و مسافرانى كه با آن جابهجا مىشوند، به قدرى زیاد است كه با هیچ وسیله نقلیه دیگر قابل مقایسه نیست، چنان كه گاه يك كشتى مىتواند به اندازه دهها هزار اتومبیل بار با خود ببرد.
البتّه فواید دریاها منحصر به مسائل فوق نیست و قرآن نمىخواهد آن را در این امور سهگانهمحدود سازد، مسأله تشکیل ابرها، مواد دارویى، نفت، وسایل پوششى، مواد تقویتى براى زمینهاى بایر، تأثیر در ایجاد بادها و غیر آن، برکات دیگر دریاها محسوب مىشود.
تکيّهقرآن روى «لَحْم طَرىّ» (گوشتتازه) اشاره پرمعنایى بهفوایدتغذیه بهچنین گوشتها، در برابر زیانها گوشتهاى كهنه و كنسرو و منجمد و امثال آن است.
در این جا سؤالى مطرح است : دریاهاى آب شور در سراسر كره زمین گسترده است ، امّا دریاى آب شیرین كجاست؟
در پاسخ باید گفت: دریا و دریاچههاى آب شیرین نیز در كره زمین كم نیستند، مانند دریاچههاى آب شیرین ایالات متّحده و غیر آن، به علاوه نهرهاى عظیم را احیانا دریا
مىنامند، همانگونه كه در داستان موسى علیهالسلام كلمه «بحر» به رود عظیم نیل اطلاق شده است (50/بقره - 63/شعراء - 138/اعراف).
از این گذشته، پیشرفت آب نهرهاى عظیم در دریاها، با توجّه به اینکه، آبهاى شور را به عقب مىرانند و تا مدّتى با آن مخلوط نمىشوند، خود دریاهاى عظیمى از آب شیرین را تشکیل مىدهند.
جمله «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ : تا از فضل او بهره گیرید» معنى وسیعى دارد، كه هرگونه فعاليّت اقتصادى را كه از طریق راههاى دریایى صورت گیرد، شامل مىشود.
و جمله «لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» براى بیدار ساختن حس شکرگزارى انسانها آمده، كه وسیلهاى است براى خداجویى و خداشناسى.
13 يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ وَ سَخَّرَالشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمّىً ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ وَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِه ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمیرٍ
او شب را در روز داخل مىکند و روز را در شب و خورشید و ماه را مسخر(شما) كرده، هرکدامازآنها تاسرآمد معینى به حرکت خود ادامه دهد، ایناست خداوند، پروردگار شما، حاکميّت (درسراسرعالم) ازآن او است وکسانى را كه جز او مىخوانید (و مىپرستید) حتّى به اندازه پوست نازك هسته خرما حاکميّت (و مالکيّت) ندارند.
«يُولِجُ» از ماده «ایلاج» به معنى داخل كردن است و ممکن است، اشاره به يکى از دو معنى و يا هر دو معنى زیر باشد: افزایش و كاهش تدریجى شب و روز در طول سال كه مایه پیدایش فصول مختلف با آن همه آثار و برکات مىباشد، انتقال تدریجى از شب به روز و از روز به شب، به واسطه وجود شفق و بینالطلوعین كه از خطرات انتقال ناگهانى از ظلمت به نور و از نور به ظلمت جلوگیرى مىکند و به انسان آمادگى كافى براى انتقال كاملاً آرام و بىخطر را از يکى به دیگرى فراهم مىسازد (1). «قِطْمیر» بنا به گفته «راغب» در «مفردات» .
1) در زمینه تغییر تدریجى شب و روز در «تفسیر نمونه» ، جلد 2 ، صفحه 367 ، ذیل آیه 2 سوره آل عمران بحث شده است .
اثرى است كه در پشت هسته خرما وجود دارد (فرو رفتگى كوچکى است) و به گفته «طبرسى» در «مجمع البیان» و «قرطبى» در تفسیرش پوسته نازك سفید رنگى است، كه سراسر هسته را پوشانده و در هر حال كنایه از موجودات بسیار كوچك و كم ارزش است.
مىگوید : «او خورشید و ماه را مسخّر شما نمود».
چه تسخیرى از این برتر و بالاتر كه همه آنها در مسیر منافع انسان حرکت مىکنند و سرچشمه انواع برکات در زندگى بشرند و ابر و باد و ماه و خورشید و فلك در كار هستند تا انسان بتواند زندگى خود را تأمین كرده و در غفلت فرو نرود و به ياد منبع اصلى این مواهب باشد (در زمینه تسخیر خورشید و ماه بحث مشروحى، در جلد دهم تفسیر نمونه ذیل آیه 2 سوره رعد و 33 ابراهیم ، صفحه120 و 354 مطرحشدهاست).
امّا این خورشید و ماه در عین این كه به طور كاملاً منظم در مسیر خود مىگردند و
خدمتگزار لایق و خوبى براى انسانند، نظامى كه حاکم بر آنهاست جاودانى نیست، حتّى این سيّارات عظیم با آن همه نور و روشنایى سرانجام تاریك مىشوند و از كار مىافتند.
لذا به دنبال بحث تسخیر مىافزاید : (كُلٌّ يَجْرِى لِاَجَلٍ مُسَمّىً).
و به مقتضاى «اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَاِذَا النُّجُومٌ انْكَدَرَتْ» (1و2/تکویر) سرانجام همگى رو به تاریکى و خاموشى خواهند نهاد.
و در پایان آیه مىافزاید : «وَالَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمیرٍ».
آرى این بتها نه مبدأ سودى هستند و نه منشأزیانى، نه از شما دفاع مىکنند و نه از خویشتن، نه حاکميّت دارند و نه مالکيّت، حتّى بر پوسته هسته خرمایى، با این حال چگونه شما بىخردان آن را پرستش مىکنید و حلّمشکلاتتان را از آنهامىخواهید.
14 اِنْ تَدْعُوهُمْ لا يَسْمَعُوا دُعاءَكُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَكُمْ وَيَوْمَ الْقِيمَةِ يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ وَ لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبیرٍ
اگر آنها را بخوانید، صداى شما را نمىشنوند و اگر بشنوند به شما پاسخنمىگویند و
روز قیامت شرك (و پرستش) شمارا منکر مىشوند و هیچ كسمانند (خداوند آگاه و) خبیر تو را (از حقایق) با خبر نمىسازد.
15 يا اَيُّهَا النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَى اللّهِ وَاللّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمیدُ
اى مردم، شما (همگى) نیازمندان به خدا هستید، تنها خداوند است كه بىنیازو شایسته هرگونه حمد و ستایش است.
بنابراین انسانها نیازمند به او هستند و نه غیر از او و لذا هرگز نباید سر تعظیم و تسلیم بر آستان غیر او بگذارند و رفع نیازمندى خود را از غیر او بطلبند، كه آنها نیز همه مانند خودش نیازمند و محتاجند، حتى بزرگداشت پیامبران الهى و پیشوایان حقّ به خاطر آن است كه فرستادگان و نمایندگان اویند، نه این كه از خود استقلال دارند.
بنابراین او هم «غَنى» است و هم «حَمید»، يعنى در عین بىنیازى آن قدر بخشنده و مهربان است كه شایسته هرگونه حمد و سپاسگزارى است و در عین بخشندگى و بندهنوازى از همگان بىنیاز مىباشد.
توجّه به این واقعيّت دو اثر مثبت در انسانهاى مؤمن مىگذارد، از يك سو آنها را از مرکب غرور و خودخواهى و طغیان پیاده مىکند و به آنها هشدار مىدهد كه چیزى از خود ندارند كه به آن ببالند، هر چه هست امانتهاى پروردگار نزد آنها است.
و از سوى دیگر دست نیاز به درگاه غیر او دراز نکنند و طوق عبودیت غیر اللّه را بر گردن ننهند، از رنگ همه تعلقات آزاد باشند تا همگان غلام همتشان گردند.
مؤمنان با این دید و جهانبینى هرچه در عالم مىبینند، از پرتو وجود او مىدانند و هرگز توجّه به اسباب، آنها را از «مُسَبِّبُ الاَْسْباب» غافل نمىکند.
16 اِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدیدٍ
اگر بخواهد شما را مىبرد و خلق جدیدى مىآورد.
این آیه نظیر مطلبى است كه در سوره انعام آمد، آنجا كه مىفرماید : «وَرَبُّكَ الْغَِنىُّ ذُو الرَّحْمَةِ اِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ كَما اَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ اخَرینَ : پروردگار تو بىنیاز و مهربان است، اگر بخواهد شما را مىبرد و به جاى شما هر كس را بخواهد، جانشین
مىسازد، همانگونه كه شما را از نسل اقوام دیگرى به وجود آورد» (133/انعام).
او نه نیازى به طاعت شما دارد و نه بیمى از گناهانتان و در عین حال رحمت واسعه او همه شما را دربرگرفته است، نه از میان رفتن تمام جهان چیزى از عظمت او مىکاهد و نه آفرینش این عالم چیزى بر مقام كبریایى او افزوده.
17 وَ ما ذلِكَ عَلَى اللّهِ بِعَزیزٍ
و اینبراى خداوند غیرممکن (و مشکل) نیست.
آرى او هر چه اراده كند به آن فرمان مىدهد، موجود باش آن نیز بلافاصله موجود مىشود، انسان كه سهل است، این سخن درباره تمام عالم هستى صادق است.
به هر حال اگر به شما دستور ایمان و اطاعت و پرستش مىدهد، همه براى خود شما است و سود و برکات آن عاید خود شما مىگردد.
18 وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى وَاِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ اِلى حِمْلِها لا يُحْمَلْ مِنْهُ شَىْءٌ وَلَوْ كانَ ذا قُرْبى اِنَّما تُنْذِرُ الَّذینَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِوَ اَقامُواالصَّلوةَ وَ مَنْ
تَزَكّى فَاِنَّما يَتَزَكّى لِنَفْسِهِ وَ اِلَى اللّهِ الْمَصیرُ
هیچ گنهکارى بار گناه دیگرى را به دوش نمىکشد و اگر شخص «سنگینبارى» دیگرىرا براىحمل گناه خود بخواند، چیزى از آن را بر دوشنخواهد گرفت، هرچند ازنزدیکان اوباشد، توفقط كسانىرا انذارمىکنىکهاز پروردگار خود در پنهانى مىترسند و نماز را بر پا مىدارند و هر كس پاکى (و تقوى) پیشه كند، نتیجه آن به خودش باز مىگردد و بازگشت (همگان) به سوى خدا است.
«وِزْر» به معنى سنگین است و از «وَزَر» گرفته شده است كه به معنى پناهگاه كوهها است و گاه به معنى مسؤولیت نیز آمده است، چنان كه «وزیر» را از این نظر وزیر مىگویند كه بار مسؤولیت سنگینى بر دوش مىکشد، «موازره» نیز به معنى معاونت است، چرا كه هر كسى به هنگام معاونت قسمتى از بار دیگرى را بر دوش مىکشد. «مُثْقَلَةْ» به معنى «سنگین بار» است و منظور در اینجا كسى است كه بار گناهان بر دوش مىکشد.
«حِمْل» به گفته راغب در مفردات بارى است كه بر پشت حمل مىشود، در مقابل «حَمْل» كه بارى است كه بر شکم حمل مىشود، مانند «جنین» و يا آبهایى كه در دل ابرها قرار دارد و يا میوهاى كه بر درخت است و چون در آیه مورد بحث ، گناه تشبیه به بارى شده كه بر دوش كشیده مىشود، حِمْل به كسر حاء گفته شده.
مفهوم آیه كه يکى از پایههاى اساسى در اعتقادات اسلامى است، در حقیقت از يك سو ارتباط به عدل خداوند دارد كه هر كس را در گرو كار خود مىشمرد، به سعىها و تلاشهاى او پاداش مىدهد و به گناهان او كیفر.
و از سوى دیگر به شدت مجازات روز رستاخیز اشاره دارد كه احدى حاضر نمىشود، بار گناه دیگرى را بر دوش گیرد، هرچند فوقالعاده به او علاقه داشته باشد.
توجّه به این معنى تأثیر زیادى در خودسازى انسانها دارد كه هر كس مراقب خویش باشد، هرگز بهبهانه اینکه اطرافیاناو يا جامعهاو فاسداست، تن بهفسادندهد و آلودگى محیط را مجوزى بر آلودگى خویش نشمرد، چرا كه هر كس بار گناه خود را بر دوش مىکشد.
و از سوى دیگر این درك و دید را به انسانها مىدهد كه حساب خداوند با جامعهها حساب مجموع و يك پارچه نیست، بلکه هر كسى مستقلاً مورد محاسبه قرارمىگیرد، يعنى اگر هم در رابطه با پاکسازى خویشتن و هم مبارزه با فساد انجام وظیفه كرده باشد، هیچ ترس و وحشتىبراونیست، هرچند تمامجهانیان غیرازاوآلودهکفر و شرك و ظلم و گناه باشد.
اصولاً هیچ برنامه تربیتى بدون توجّه دادن به این اصل اساسى مؤثّر نخواهد افتاد.
در جمله دوم همین مسأله را به صورت دیگرى مطرح مىکند، مىگوید : (وَاِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ اِلى حِمْلِها لا يُحْمَلْ مِنْهُ شَىْءٌ وَلَوْكانَ ذا قُربى).
دراینجااینسؤال پیشمىآیدکه آیا اینآیهباآن چه درروایاتفراواندربارهسُنَّت «حَسَنَة» و «سَيِّئة» وارد شده، منافات ندارد؟ چرا كه این روایات مىگوید : «هر كس سنت نیکویى بگذارد، اجر تمام كسانى كه به آن عمل كنند براى او نوشته خواهد شد، بىآنکه از پاداش آنها كاسته شود و كسى كه سنّت بدى بگذارد، وزر كسانىکه به آن عمل كنند، بر او خواهد بود، بىآنکه از گناه آنها كاسته شود».
ولى با توجّه به يك نکته پاسخ این سؤال روشن مىشود و آن این كه در صورتى گناه
کسى را بر دیگرى نمىنویسند كه هیچ دخالتى در آن نداشته باشد، اما اگر از طریق ایجاد سنت، يا معاونت و كمک، يا تشویق و ترغیب ، سهمى در ایجاد آن عمل داشته باشد، مسلّما عمل او محسوبمىشود و درآن شریك و سهیماست.
بالاخره در فراز پایانى آیه مىفرماید : (اِنَّما تِنْذِرُ الَّذینَ).
تا در دلى خوف خدا نباشد و در نهان و آشکار احساس مراقبت يك نیروى معنوى در خود نکند و با انجام نماز كه قلب را زنده مىکند و به ياد خدا مىاندازد، به این احساس درونى مدد نرساند، انذارهاى انبیاء و اولیاء بىاثر خواهد بود.
در آغاز كار كه انسان هیچ عقیدهاى را انتخاب نکرده و ایمان نیاورده، اگر روح حقّجویى و حقّطلبى نداشته باشد و احساس مسؤوليّت در برابر شناخت واقعيّتها نکند، گوش به دعوت انبیاء فرانخواهد داد و در آیات پروردگار در جهان هستى نمىاندیشد.
19 وَ ما يَسْتَوِى الاَْعْمى وَ الْبَصیرُ
نابینا و بینا هرگز مساوى نیستند.
ایمان نور است و روشنى بخش و به انسان در جهانبینى و اعتقاد و عمل و تمام زندگى روشنایى و آگاهى مىدهد، امّا كفر ظلمت است و تاریکى و در آن نه بینش صحیحى از كلّ عالم هستى است و نه از اعتقاد درست و عمل صالح خبرى.
قرآن مجید در آیه 257 سوره بقره در همین زمینه حقّ مطلب را ادا كرده، مىگوید: «اَللّهُ وَلِىُّ الَّذینَ امَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ كَفَرُوا اَوْلِيائُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُماتِ اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ: خداوند ولى و راهنما و سرپرست مؤمنان است، آنها را از تاریکىها به روشنایى، هدایت مىکند اما ولى و سرپرست كافران، طاغوت است كه آنها را از روشنایى به ظلمتها مىکشاند، آنها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن مىمانند».
20 وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ
و نه ظلمتها و روشنایى .
چرا كه تاریکى منشاء گمراهى است، تاریکى عامل سکون و رکود است، تاریکى عامل
انواع خطرات مىباشد، اما نور و روشنایى منشاء حیات و زندگى و حرکت و جنبش و رشد و نموّ و تکامل است، كه اگر نور از میان برود، تمام انرژىها در جهان خاموش مىشوند و مرگ سراسر عالم مادّه را فرامىگیرد و چنین است نور ایمان در جهان معنى كه عامل رشد و تکامل و سبب حمایت و حرکت مىباشد.
21 وَ لاَ الضِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ
و نهسایه (آرامبخش) و باد داغ و سوزان.
«راغب» در «مفرات» مىگوید : «حَرُور» (بر وزن قَبُول) به معنى باد داغ و سوزان است (بادى مرگبار و خشك كننده).
بعضى آن را به معنى باد سَمُوم دانستهاند و بعضى به معنى شدّت حرارت آفتاب.
مؤمن در سایه ایمانش در آرامش و امن و امان به سرمىبرد، امّا كافر به خاطر كفرش در ناراحتى و رنج مىسوزد.
22 وَ مايَسْتَوِىالاَْحْياءُ وَ لاَالاَْمْواتُ اِنَاللّهَيُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما اَنْتَ بِمُسمِعٍ مَنْ
فِى الْقُبُورِ
و هرگز مردگان و زندگان يکسان نیستند، خداوند پیام خود را به گوش هر كسبخواهد مىرساند و تو نمىتوانى سخن خود را به گوش آنها كه در قبرها خفتهاند، برسانى.
23 اِنْ اَنْتَ اِلاّ نَذیرٌ
تو فقط انذار كنندهاى (و اگر ایمان نیاوردند، نگران نباش وظیفهات را انجام ده).
مؤمنان زندگانند و داراى تلاش و كوشش و حرکت و جنبش، رشد و نمو دارند، شاخه و برگ و گل و میوه دارند، اما كافر همچون چوب خشکیدهاى است كه «نه طراوتى، نه برگى، نه گلى و نه سایه دارد» و جز براى سوزاندن مفید نیست.
در آیه 122 سوره انعام مىخوانیم : «اَوَ مَنْ كانَ مَيْتا فَاَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا يَمْشى بِه فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها: آیا كسى كه مرده بود و ما او را زنده كردیم و نورى براى او قرار دادیم كه در میان مردم با آن راه برود، همچون كسى است كه تا ابد در ظلمات غوطهور است و هرگز از آن خارج نمىشود؟»
البته فریاد تو هر قدر رسا و سخنانت هر اندازه دلنشین و بیانت هر مقدار گویا باشد، مردگان از آن چیزى درك نمىکنند و كسانىکه بر اثر اصرار در گناه و غوطهور شدن در تعصّب و عناد و ظلم و فساد، روح انسانى خود را از دست دادهاند، مسلّما آمادگى براى پذیرش دعوت تو ندارند.
باتوجّه بهآنچه درآیات فوقآمده، دو سؤال مطرحمىشود:
نخست این كه، چگونه قرآن مىگوید : «تو نمىتوانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى»؟ با این كه در حدیث معروفى آمده است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در روز جنگ بدر دستور داد اجساد كفار را بعد از پایان جنگ در چاهى بیفکنند، سپس آنها را صدا زد و فرمود: «هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ حَقّا؟ فَاِنّى وَجَدْتُ ما وَعَدَنِى اللّهُ حَقّا: آیا شما آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده بود به حقّ يافتید؟ من كه آنچه را خداوند به من وعده داده بود ، به حق يافتم». در اینجا عمر اعتراض كرد و گفت: «اى رسول خدا، چگونه با اجسادى سخن مىگویى كه روح در آن نیست»؟ پیامبر صلىاللهعلیهوآله
فرمود : «ما اَنْتُمْ بِاَسْمَعَ لِما اَقُولُ مِنْهُمْ، غَيْرَ اَنَّهُمْ لا يَسْتَطیعُونَ اَنْ يَرُدُّوا شَيْئا: شما سخنان مرا از آنهابهترنمىشنوید، چیزىکه هست آنها توانایى پاسخگویى را ندارند». (1)
و يا این كه يکى از آداب ميّت، این است كه عقاید حقّ به او تلقین داده مىشود، این با آیات مورد بحث چگونه سازگار است؟
پاسخ این سؤال با توجّه به يك نکته روشن مىشود و آن این كه آیات مورد بحث سخن از عدم درك مردگان به طور عادى و طبیعى مىگوید: اما روایت جنگ بدر يا تلقین ميّت مربوط به شرایط فوقالعاده است كه خداوند سخنان پیامبرش را بهطور فوقالعاده به گوش آن مردگان مىرساند. به تعبیر دیگر ارتباط انسان در جهان برزخ با عالم دنیا قطع مىشود، جز در مواردى كه خداوند فرمان مىدهد، این ارتباط برقرار گردد، به همین دلیل در شرایط عادى ما نمىتوانیم ارتباط با مردگان پیدا كنیم. سؤال دیگر این كه : اگر صداى ما به گوش .
1) «روح البیان» ، ذیل آیات مورد بحث .
مردگان نمىرسد، سلام بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امامان علیهالسلام توسّل به آنها و زیارت قبورشان و تقاضاى شفاعت از آنان در پیشگاه خدا، چه مفهومى دارد؟ جمعى از وهابىها كه عموما به جمود فکرى معروفند، نیز با تکيّه بر همین پندار از ظواهر ابتدایى بىآن كه آیات دیگر قرآن را بررسى كنند و براى احادیث بسیارى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده، وقعى بنهند، مسأله تَوَسّل را نفى كرده و به گمان خود خط بطلان بر آن كشیدهاند. پاسخ این سؤال نیز از آن چه در پاسخ سؤال اوّل گفتیم، روشن مىشود زیرا حساب پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مردان خدا از دیگران جدا است، آنها همانند «شهداء» (بلکه در صفّ مقدّم بر آنان) قرار دارند و زندگان جاویدند و به مصداق «اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ: از روزىهاى پروردگار بهره مىگیرند» و به فرمان خداوند ارتباط خود را با این جهان حفظ مىکنند، همانگونه كه در این جهان مىتوانند با مردگان، همچون كشتگان بدر، ارتباط برقرار سازند.
روى همین جهت در روایات فراوانى كه در كتب اهل سنّت و شیعه آمده است، مىخوانیم : پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امامان علیهمالسلام سخن كسانى را كه از دور و نزدیک
بر آنها سلام مىفرستند، مىشنوند و به آنها پاسخ مىگویند و حتّى اعمال امّت را بر آنها عرضه مىدارند. (1)
قابل توجّه این كه ما مأموریم كه در تشهد نماز، سلام بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله بفرستیم و این اعتقاد همه مسلمین اعم از شیعه و اهل سنّت است، چگونه ممکن است او را مخاطب سازیم به چیزى كه هرگز آن را نمىشنود؟
در «نهج البلاغه» نیز به مسأله برقرار ساختن ارتباط با ارواح مردگان اشاره شده است، كه على علیهالسلام با ارواح مؤمنانى كه در قبرستان پشت كوفه بودند، سخن گفت. (2)
24 اِنّا اَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشیرا وَ نَذیرا وَ اِنْ مِنْ اُمَّةٍ اِلاّ خَلافیها نَذیرٌ
ماتورابهحقّ براىبشارت و انذارفرستادیم و هرامّتىدرگذشتهانذارکنندهاىداشته است. .
«خَلا» از مادّه «خَلاء» در اصل به معنى مکانى است كه ساترى در آن نباشد، این واژه هم در مورد زمان به كار مىرود و هم مکان و از آنجا كه زمان درگذر است، به ازمنه گذشته «اَزْمِنَهٌ خالِيَهٌ» گفته مىشود، زیرا اکنون اثرى از آنها نیست و دنیا از آن خالى شده است.
همین قدر كه در انجام وظیفه «بشارت» و «انذار» كوتاهى نکنى، براى تو كافى است، تو نداى خود را به گوش آنان برسان، به پاداشهاى الهى بشارت ده و از كیفرهاى پروردگار آنها بترسان، خواه پذیرا شوند يا بر سر عناد و لجاج بایستند.
جمله «وَ اِنْ مِنْ اُمَّةٍ اِلاّ خَلا فیها نَذیرٌ» به این معنى است كه هر امّتى از امتهاى پیشین انذار كنندهاى در گذشته داشته است.
این نکته نیز قابل توجّه است كه بر طبق آیه فوق تمام امّتها داراى انذارکننده الهى، يعنى پیامبر بودهاند، معنى این سخن آن نیست كه در هر شهر و دیار پیامبرى مبعوث شود، بلکه همین اندازه كه دعوت پیامبران و سخنان آنها به گوش جمعيّتها برسد، كافى است، چرا كه قرآن مىگوید : «خَلا فیها نَذیرٌ: در آنها انذارکنندهاى بود» و نمىگوید : "مِنْها" يعنى (از
میان خود آنها).
25 وَ اِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِوَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتابِ الْمُنیرِ
هرگاه تو را تکذیب كنند (عجب نیست) كسانىکه پیش از آنها بودند (نیزپیامبران خود را) تکذیبکردند، آنهابادلایل روشن و كتابهاىپند و موعظه و كتبآسمانى روشنگر (مشتمل بر معارف و احکام) به سراغ آنها آمدند (امّا كوردلان ایمان نیاوردند).
تنها تو نیستى كه با داشتن معجزات و كتاب آسمانى مورد تکذیب این قوم جاهل قرارگرفتهاى، پیامبران پیشین نیز با این مشکل دست به گریبان بودند، بنابراین غمگین مباش و محکم در مسیر خود گام بردار و بدان آنها كه باید بپذیرند، مىپذیرند.
در این كه فرق میان «بَيِّنات» و «زُبُر» و «كِتابِ مُنیر» چیست، مفسّران نظرات مختلفى اظهار داشتند كه از همه روشنتر دو تفسیر زیر است:
✓ 1 - «بَيِّنات» به معنى دلایل روشن و معجزاتى است كه حقانيّت پیامبر را به ثبوت مىرساند، اما «زُبُر» جمع «زَبُور» به معنى كتابهایى است كه خطّ آنها با استحکام نوشته شده (همچون نوشته بر سنگ و مانندآن) كه دراینجا كنایه از استحکام مطالب آن است.(1)
و به هر حال اشاره به كتابهایى است كه قبل از موسى علیهالسلام نازل شده، درحالى كه كتاب منیر اشاره به كتاب موسى علیهالسلام و كتب آسمانى دیگرى است كه بعد از آن نازل گردیده زیرا در قرآن مجید در سوره مائده آیه 44 تا 46 از تورات و انجیل به عنوان هدایت و نور ياد شده و در آیه 15 همان سوره تعبیر به نور در مورد قرآن مجید نیز آمده است.
✓ 2 - منظور از «زُبُر» آن قسمت از كتب انبیا است كه تنها محتوى پند و اندرز و نصیحت و مناجات بوده (مانند زبور داود) و امّا «كِتابِ مُنیر» آن دسته از كتابهاى آسمانى .
1) «راغب» در «مفردات» مىگوید : «زَبَرْتُ الْكُتابَ كَتَبْتُهُ كِتابَةً عَظیمَة وَ كُلُّ كِتابٍ غَلیظِ الْكِتابَةِ يُقالُ لَهُ زَبُورٌ» (مفردات ماده زَبَر) .
است كه داراى احکام و قوانین و دستورهاى مختلف اجتماعى و فردى است، مانند تورات و انجیل و قرآن و این تفسیر مناسبتر به نظر مىرسد.
26 ثُمَّ اَخَذْتُ الَّذینَ كَفَرُوا فَكَيْفَ كانَ نَكیرِ
سپس من كافران را (بعد از اتمام حجّت) گرفتم (و سخت مجازات كردم) مجازات من نسبت به آنها چگونه بود؟
«اَخَذْتُ» از مادّه «اَخْذ» به معنى گرفتن است، ولى در این موارد كنایه از مجازات است، زیرا گرفتن و دستگیر كردن مقدّمه مجازات مىباشد. جمعى را گرفتار طوفان ساختیم، گروهى را گرفتار تندباد ویرانگر و جمعى را به وسیله صیحه آسمانى و صاعقه و زلزله درهم كوبیدیم. سپس در پایان براى تأکید و بیان عظمت و شدت مجازات آنها مىگوید : «فَكَيْفَ كانَ نَكیرِ».
این درست به آن مىماند كه شخصى عمل مهمّى را انجام مىدهد و بعد از حاضران سؤال مىکند: كار من چگونه بود؟
به هر حال این آیات از يك سو به تمام رهروان راه اللّه و مخصوصا رهبران و پیشوایان راستین هر امّتى در هر عصر و زمان دلدارى و دلگرمى مىدهد كه از نغمههاى مخالف دلسرد و مأیوس نشوند و بدانند دعوتهاى الهى، همیشه با مخالفتهاى شدید از سوى متعصّبان لجوج و سودجویان ستمگر مواجه بوده و در عین حال طالبان دلسوز و عاشقان پاکبازى نیز بودهاند كه در كنار داعیان راه حقّ جانفشانى مىکردند.
و از سوى دیگر تهدیدى است براى این مخالفان لجوج كه بدانند، براى همیشه نمىتوانند به اعمال ننگین و مخرب خود ادامه دهند، دیر يا زود كیفرهاى الهى دامانشان را خواهد گرفت.
27 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَخْرَجْنا بِهِثَمَراتٍ مُخْتَلِفااَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُها وَ غَرابیبُ سُودٌ
آیا ندیدى خداوند از آسمان آبى فرو فرستاد كه به وسیله آن میوههایى (از زمین) خارجساختیم باالوان گوناگون و از كوهها نیز (به لطف پروردگار) جادههایى آفریده
شده، به رنگ سفید و سرخ با الوان مختلف و (گاه) به رنگ كاملاً سیاه.
«جُدَدٌ» جمع «جُدَّة» به معنى جادّه و طریق است.
«بَيْض» جمع «اَبْيَض» به معنى سفید و «حُمْر» جمع «اَحْمَرْ» به معنى سرخ است.
«غَرابیب» جمع «غِرْبیب» به معنى سیاه پر رنگ است و این كه عرب به كلاغ «غُراب» مىگوید، نیز از همین جهت است، بنابراین ذکر كلمه «سُودٌ» كه آن نیز جمع «اَسْوَد» به معنى سیاه است، پشت سر آن تأکیدى است بر معنى سیاهى شدید و بعضى از جادّههاى كوهستانى. «الوان» ممکن است به معنى رنگهاى ظاهرى میوهها باشد كه حتّى در يك نوع میوه مانند سیب الوان گوناگونى وجود دارد تا چه رسد به میوههاى مختلف، و ممکن است كنایه از تفاوت در طعم و ساختمان و خواصّ گوناگون آنها بوده باشد، تا آنجا كه حتّى در يك نوع میوه باز اصناف گوناگونى وجود دارد، چنانکه مثلاً در انگور شاید بیش از 50 نوع، و در خرما حدود 70 نوع وجود دارد. بار دیگر در این آیات به مسأله توحید
بازمىگردد و صفحه تازهاى از كتاب تکوین را در برابر دیدگان انسانها مىگشاید، تا پاسخى دندانشکن به مشرکان لجوج و منکران سرسخت توحید باشد. در این صفحه زیبا از این كاتب بزرگ آفرینش تنوّع موجودات بىجان و چهرههاى مختلف و زیباى حیات در جهان نبات و حیوان و انسان، مورد توجّه قرار گرفته، كه چگونه خداوند «از آب بىرنگ صد هزاران رنگ» پدید آورده و از عناصر معيّن و محدود، موجودات كاملاً متنوعى كه هر يکى از دیگرى زیباتر است، آفریده.
این نقّاش چیره دست با يك قلم و يك مركّب، انواع نقشها را ابداع كرده كه بینندگان را مجذوب و شیفته و مفتون مىکند.
در دنباله آیه مىافزاید : «وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُها وَغَرابیبُ سُودٌ».
این تفاوت الوان از يك سو زیبایى خاصّى به كوهها مىبخشد و از سوى دیگر سببى براى پیدا كردن راهها و گم نشدن در جادّههاى پرپیچ و خم كوهستانى است و در نهایت دلیل است بر قدرت خداوند بر همه چیز.
28 وَ مِنَ النّاسِ وَ الدَّوابِّ وَ الاَْنْعامِ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُهُ كَذلِكَ اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمؤُا اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ غَفُورٌ
و از انسانها و جنبندگان و چهار پایان انواعى با الوان مختلف، (آرى)حقیقت چنین است، از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او مىترسند، خداوند عزیز و غفور است.
«راغب» در «مفردات» مىگوید : «خشیت به معنى ترسى است آمیخته با تعظیم و غالبا در مواردى به كار مىرود كه از علم و آگاهى به چیزى سرچشمه مىگیرد و لذا در قرآن مجید این مقام مخصوص عالمان شمرده شده است».
آرى انسانها با اینکه همه از يك پدر و مادرند، داراى نژادها و رنگهاى كاملاً متفاوتند، بعضى سفید همچون برف، بعضى سیاه همچون مرکب، حتّى در يك نژاد نیز تفاوت در میان رنگها بسیار است، بلکه فرزندان دو قلو هم كه تمام مراحل جنینى را با يکدیگر طى كرده و از آغاز در آغوش هم بودهاند ، با دقّت كه نگاه كنیم از نظر رنگ كاملاً يکسان نیستند، با این كه از يك پدر و مادر و در يك زمان نطفه آنها منعقد شده و از يک
نوع غذا تغذیه كردهاند.
گذشته از چهره ظاهرى، رنگهاى باطنى آنها و خلق و خوهاى آنها و صفات و ویژگىهاى آنان و استعداد و ذوقهایشان، كاملاً متنوع و مختلف است، تا مجموعا يك واحد منسجم با تمام نیازمندىها را به وجود آورد.
در جهان جنبندگان هزاران هزار نوع حشره، پرنده، خزنده، حیوانات دریایى و حیوانات وحشى بیابانى وجود دارد كه هرکدام با ویژگىها و عجایب خلقتشان نشانهاى از قدرت و عظمت و علم آفریدگارند.
پس از بیان این نشانههاى توحیدى در پایان به صورت يك جمعبندى مىگوید : «آرى مطلب چنین است» (كَذلِكَ).
در دنباله آیه مىفرماید : «اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمؤُا».
آرى از میان تمام بندگان، دانشمندانند كه به مقام عالى خشيّت يعنى «ترس از مسؤولیت توأم با درك عظمت مقام پروردگار» نائل مىگردند، این حالت «خشيّت» مولود سیر در
آیات آفاقى و انفسى و آگاهى از علم و قدرت پروردگار و هدف آفرینش است.
ترس از خدا به معنى ترس از مسؤوليّتهایى است كه انسان در برابر او دارد، ترس از این كه در اداى رسالت و وظیفه خویش كوتاهى كند.
از این جمله ضمنا این نتیجه به خوبى گرفته مىشود كه عالمان واقعى آنها هستند كه در برابر وظایف خود احساس مسؤوليّت شدید دارند و به تعبیر دیگر اهل عملند، نه سخن، چرا كه علم بىعمل دلیل بر عدم خشيّت است و صاحبان آن در آیه فوق در زمره علماء محسوب نیستند.
و در حدیثى از امام صادق علیهالسلام در تفسیر همین آیه مىخوانیم : « يَعْنى بِالْعُلَماءِ مَنْ صَدَّقَ قَوْلَهُ فِعْلُهُ وَ مَنْ لَمْ يُصَدِّقْ قَوْلَهُ فِعْلُهُ فَلَيْسَ بِعالِمٍ: منظور از علما كسانى هستند كه اعمال آنها هماهنگ با سخنان آنها باشد، كسى كه گفتار و كردارش هماهنگ نباشد، عالم نیست».(1).
1) «مجمعالبیان» ، ذیل آیه مورد بحث .
و در حدیث دیگرى آمده : «اَعْلَمُكُمْ بِاللّهِ اَخْوَفُكُمْ لِلّهِ : از همه شما عالمتر كسى است كه ترسش از خدا از همه بیشتر باشد». (1)
کوتاهسخن اینکه «عالمان» درمنطق قرآنکسانىنیستندکهمغزشان صندوقچه آراء و افکار این و آن و انباشته از قوانین و فرمولهاى علمى جهان و زبانشان گویاى این مسائل و محلّ زندگیشان مدارس و دانشگاهها و كتابخانهها است، بلکه علما آن گروه از صاحبنظران و دانشمندانند كه نور علم و دانش تمام وجودشان را به نور خدا و ایمان و تقوا روشن ساخته و نسبت به وظایفشان سخت احساس مسؤوليّت مىکنند و از همه پاىبندترند.
29 اِنَّ الَّذینَ يَتْلُونَ كِتابَ اللّهِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرّا وَ .
1) «مجمع البیان» ، ذیل آیه مورد بحث .
عَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ
کسانى كه كتاب الهى را تلاوت مىکنند و نماز را برپا مىدارند و از آنچه بهآنها روزى دادهایم، پنهان و آشکار انفاق مىکنند، تجارت (پر سودى) را امید دارند كه نابودى و كساد در آن نیست.
«تَبُور» ازمادّه «بَوار» به معنى شدّت كسادى است و از آنجا كه شدّت كسادى باعث فساد مىشود «بَوار» به معنى هلاکت آمده، به این ترتیب «تجارت خالى از بَوار» تجارتى است كه نه كَساد دارد و نه فَساد.
«تِلاوَت» در اینجا به معنى قرائت سرسرى و خالى از تفكّر و اندیشه نیست، خواندنى است كه سرچشمه فکر باشد، فکرى كه سرچشمه عمل صالح گردد، عملى كه از يك سو انسان را به خدا پیوند دهد، كه مظهر آن نماز است و از سوى دیگر به خلق خدا ارتباطى دهد كه مظهر آن انفاق است، انفاق از تمام آنچه خدا به انسان داده، از علمش، از مال و ثروت و نفوذش، از فکر نیرومندش، از اخلاق و تجربیاتش و خلاصه از تمام مواهب خدادادى.
این انفاق گاهى مخفیانه صورت مىگیرد تا نشانه اخلاص كامل باشد (سِرّا) و گاه
آشکارا تا مُشَوِّق دیگران گردد و تعظیم شعائرشود (عَلانِيَةَ).
آرى علمى كه چنین اثرى دارد مایه رجاء و امیدوارى است.
با توجّه به آنچه در این آیه و آیه پیشین آمده، چنین نتیجه مىگیریم كه علماى راستین داراى این صفاتند:
از نظر روحى قلبشان مملو از خشيّت و ترس آمیخته با عظمت خدا است، از نظر گفتار زبانشان به تلاوت آیات خدا مشغول است، از نظر عمل روحى و جسمى نماز مىخوانند و او را عبادت مىکنند، از نظر عمل مالى از آنچه دارند در آشکار و پنهان انفاق مىنمایند و سرانجام از نظر هدف، افق فکرشان آن چنان بالا است كه دل از دنیاى مادّى زودگذر برکنده، تنها به تجارت پرسود الهى مىنگرند، كه دست فنا به دامانش دراز نمىشود.
در حدیث جالبى چنین آمده : مردى خدمت رسول خدا صلىاللهعلیهوآله عرض كرد : «چرا من مرگ را دوست ندارم؟» فرمود : «آیا مال و ثروتى دارى؟» عرض كرد : «آرى» فرمود : «آن را پیش از خودت بفرست» عرض كرد : «نمىتوانم».
فرمود : «اِنَّ قَلْبَ الرَّجُلِ مَعَ مالِهِ اِنْ قَدَّمَهُ اَحَبَّ اَنْ يَلْحَقَ بِهِ وَ اِنْ اَخَرَّهُ اَحَبَّ اَنْ يَتَأَخَّرَ: قلب انسان همراه اموال او است، اگر آن را پیش از خود بفرستد، دوست دارد به آن ملحق شود و اگر آن را نگه دارد، دوست دارد همراه آن بماند». (1)
این حدیث در حقیقت روح آیه فوق را منعکس ساخته، زیرا مىگوید: آنها كه نماز را برپامىدارند و انفاق در راه خدا مىکنند، امید و علاقه به سراى دیگر دارند، چرا كه نیکىها را قبل از خود فرستادهاند و مایلند به آن ملحق شوند.
در بسیارى از آیات قرآن این جهان به تجارت خانهاى تشبیه شده كه تاجران آن انسانها و مشترى پروردگار بزرگ و متاع آن عملصالح و بها بهشت و رحمت و رضاى او است. (2)
و اگر درست بیندیشیم این تجارت عجیب با خداوند كریم بىنظیر است، چرا كه داراى امتیازاتى است كه در هیچ تجارتى وجود ندارد:
✓ 1 - تمام سرمایه را خودش در اختیار فروشنده گذارده، سپس در مقام خریدارى بر مىآید.
✓ 2 - او خریدار است، در حالى كه هیچ نیازى به خریدارى این اعمال ندارد، چرا كه خزائن همه چیز نزد او است.
✓ 3 - او «متاعقلیل» را به «بهاى گزاف» مىخرد، «یا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسیرُ وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثیرُ : اى خدایى كه عمل كم را مىپذیرى و گناهان بسیار را مىبخشى» .
✓ 4 - حتّى متاع بسیار ناچیز را خریدار است : «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْرا يَرَهُ».
✓ 5 - گاه بها را هفت صد برابر و گاه افزونتر از آن مىدهد (261 / بقره).
✓ 6 - علاوه بر پرداخت این بهاى عظیم، باز از فضل و رحمتش آنچه در فکر نمىگنجد بر آن مىافزاید : «وَ يَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» (آیه مورد بحث).
و چه تأسّفآور است كه انسان خردمند آزاده چشم از چنین تجارتى بربندد و بهغیر آن روى آورد و از آن بدتر كه متاع هستى خود را به هیچ بفروشد.
امیرمؤمنان على علیهالسلام مىفرماید : «وَ اَنَّهَ لَيْسَ لاَِنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ اِلاَّ الْجَنَّةَ فَلا تَبیعُوها اِلاّ بِها: بدانید كه براى سرمایه هستى شما بهایى غیر از بهشت نیست، آن را به غیر این بها نفروشید». (1)
30 لِيُوَفِّيَهُمْ اُجُورَهُمْ وَ يَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ اِنَّهُ غَفُورٌ شَكُورٌ
(آنها این اعمال صالح را انجام مىدهند) تا خداوند اجر و پاداش كامل به آنهادهد و از فضلش بر آنها بیفزاید كه او آمرزنده و شکرگزار است.
تعبیر به «اُجُور» (جمع اَجْر) به معنى «مزد» در حقیقت لطفى است از سوى پروردگار، گویى بندگان را در مقابل اعمال صالح طلبکار خود مىداند، در حالى كه بندگان هر چه دارند از او است، حتّى قدرت براى انجام اعمال صالح نیز از سوى او اعطا شده. .
1) «نهج البلاغه» ، كلمات قصار ،جمله 456 .
این آیه در حقیقت اشاره به نهایت اخلاص مؤمنین است كه در اعمال نیك خود جز به پاداش الهى نظر ندارند، هر چه مىخواهند از او مىخواهند و براى ریا و تظاهر و تحسین و تمجید این و آن گامى برنمىدارند، چرا كه مهمترین مسأله در اعمال صالح همان نيّت خالص است.
و از این تعبیر محبّت آمیزتر جمله : «وَ يَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» است كه به آنان نوید مىدهد، علاوه بر پاداش معمولى كه آن خود گاهى صدها يا هزاران برابر عمل است، از فضل خود بر آنان مىافزاید و مواهبى كه در هیچ فکرى نمىگنجد و هیچکس در این جهان توانایى تصور آنرا ندارد، ازفضل گستردهاش بهآنهامىبخشد. در حدیثىاز ابنمسعود آمده كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در تفسیر همین آیه فرمود : «هُوَ الشَّفاعَةُ لِمَنْ وَجَبَتْ لَهُ النّارُ مِمَّنْ صَنَعَ اِلَيْهِ مَعْرُوفا فِى الدُّنْيا: منظور مقام شفاعت است كه به آنها داده مىشود، تا درباره كسانى كه در دنیا به آنها خوبى كردهاند، ولى بر
اثر اعمالشان مستحق عذابند شفاعت كنند». (1)
بهاینترتیبآنها نهتنها خوداهلنجاتندکه براىدیگراننیز بهفضل پروردگار مایه نجاتند.
جمله «اِنَّهُ غَفُورٌ شَكُورٌ» نشان مىدهد كه نخستین لطف پروردگار در حقّ آنها همان آمرزش گناهان و لغزشهایى است كه احیانا از آنها سرزده، چرا كه بیشترین نگرانى انسان، نگرانى از این ناحیه است. بعد از آنکه از این نظر آسوده خاطر شدند ، آنها را مشمول «شکر» خودقرارمىدهد، يعنى از اعمالشان تشكّر مىکند و برترین جزا را به آنها مىبخشد.
31 وَ الَّذى اَوْحَيْنا اِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ اِنَّ اللّهَ .
1) «مجمعالبیان» ، ذیل آیات مورد بحث .
بِعِبادِهِ لَخَبیرٌ بَصیرٌ
آن چه از كتاب به تو وحى كردیم، حقّ است و هماهنگ با كتب پیش از آن،خداوند نسبت به بندگانش خبیر و بیناست.
«راغب» در «مفردات» مىگوید : «اصل حق به معنى مطابقت و موافقت است و این كلمه بر چند معنى اطلاق مىشود : نخست ؛ كسى كه چیزى را براساس حکمت ایجاد مىکند و به همین دلیل به خداوند حقّ گفته مىشود : «فَذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ» (32/یونس).
دوّم؛ به چیزى كه براساس حکمت ایجاد شده، نیز حقّ گفته مىشود و چون عالم هستى فعل خدا است و موافق با حکمت، تمام آن حقّ است، چنان كه قرآن مىگوید : «ما خَلَقَ اللّهُ ذلِكَ اِلاّ بِالْحَقِّ : خداوند این موجودات (خورشید و ماه و منازل آنها) را جز به حق نیافریده» (5/یونس).
سوّم؛ به اعتقاداتى كه مطابق واقعيّتها است، حقّ گفته مىشود : «فَهَدَى اللّهُ الَّذینَ امَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فیهِ مِنَ الْحَقِّ: خداوند مؤمنان را به سوى آن چه از حق اختلاف كرده بودند، رهنمون شد» (213/بقره).
چهارم؛ به سخنان و افعالى كه بر طبق وظیفه و در وقت مقرر انجام مىشود نیز حقّ
گفتهمىشود، همانگونهکهمىگوییم : «سخن تو حق است و كردارت حق». (1)
بنابراین حقّ بودن قرآن مجید هم از این نظر است كه سخنى است مطابق مصالح و واقعيّتها و هم از این نظر كه عقاید و معارف موجود در آن با واقعيّت هماهنگ است و هم كار خداوندى است كه آن را بر اساس حکمت آفرید و خود خداوند كه عین حقّ است در آن تجلّى كرده و عقل چیزى را كه حقّ و واقعيّت است، تصدیق مىکند.
جمله «مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ» دلیل دیگرى بر صدق این كتاب آسمانى است، چرا كه هماهنگ با نشانههایى است كه در كتب پیشین درباره آن و آورندهاش آمده است (در .
1) «مفردات راغب» ، ماده «حقّ» .
این زمینه بحث مشروحى ذیل آیه 41 از سوره بقره مطرح شده است). (1)
جمله «اِنَّ اللّهَ بِعِبادِه لَخَبیرٌ بَصیرٌ» بیانگر علت حقانيّت قرآن و هماهنگى آن با واقعيّتها و نیازها است، چرا كه از سوى خداوندى نازل شده كه بندگان خود را به خوبى مىشناسد و نسبت به نیازهایشان بصیر و بینا است.
«خَبیر» به معنى آگاهى از بواطن و عقاید و نیات و ساختمان روحى انسان و «بَصیر» به معنى بینایى نسبت به ظواهر و پدیدههاى جسمانى او است. (2)
32 ثُمَاَوْرَثْنَاالْكِتابَالَّذینَاصْطَفَيْنامِنْعِبادِنافَمِنْهُمْ ظالِمٌلِنَفْسِه وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِاِذْنِاللّهِ ذلِكَ هُوَالْفَضْلُالْكَبیرُ
سپس اینکتاب آسمانى را بهگروهى ازبندگان برگزیده خود به میراثدادهایم، (امّا) از .
میان آنها عدّهاى بر خود ستم كردند و عدّهاى میانه روبودند و عدّهاى به اذن خدا در نیکىها از همه (پیشى) گرفتند و این فضیلت بزرگى است.
روشن است كه منظور از «کتاب» در اینجا همان چیزى است كه در آیه قبل آمده است (قرآن مجید).
تعبیر به «ارث» در اینجا و موارد دیگرى شبیه آن در قرآن مجید، به خاطر آن است كه «ارث» به چیزى گفته مىشود كه بدون داد و ستد و زحمت به دست مىآید و خداوند این كتاب بسیار بزرگ را اینگونه در اختیار مسلمانان قرارداد.
در اینجا روایات فراوانى از طرق اهل بیت علیهالسلام وارد شده كه در همه آنها «بندگان برگزیده خدا» به امامان معصوم تفسیر شده است. (1)
این روایات بیان مصادیق روشن و درجه اول است و مانع از آن نخواهد بود كه علماء و دانشمندان امت و صالحان و شهدایى كه در طریق پاسدارى از این كتاب آسمانى و تداوم
1) «نورالثقلین» ، جلد 4 ، صفحه 361 به بعد مراجعه شود.
بخشیدن به دستورهاى آن تلاش و كوشش كردند، در عنوان «الَّذینَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا: بندگان برگزیده خداوند» داخل باشند.
سپس به يك تقسیمبندى مهمّ در این زمینه پرداخته، مىگوید : «فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِاِذْنِ اللّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبیرُ».
ظاهر آیه این است كه این گروههاى سهگانه در میان «برگزیدگان خداوند» كه وارثان و حاملان كتاب الهى هستند، مىباشند.
به تعبیر روشنتر : خداوند پاسدارى این كتاب آسمانى را بعد از پیامبرش بر عهده این امّت گذاشته، امّتى كه برگزیده خدا است، ولى در میان این امت گروههاى مختلفى يافت مىشوند: بعضى به وظیفه بزرگ خود در پاسدارى از این كتاب و عمل به احکامش كوتاهى كرده و در حقیقت بر خویشتن ستم نمودند، اینها مصداق «ظالِمٌ لِنَفْسِهِ» مىباشند.
گروهىدیگر تا حدّزیادى به این وظیفه پاسدارى و عمل به كتاب قیام نمودهاند، هر چند لغزشها و نارسایىهایىدرکارخودنیز داشتهاند، اینها مصداق «مُقْتَصِد» (میانه رو) مىباشند.
و بالاخره گروه ممتازى وظایف سنگین خود را به نحواحسن انجام داده و در این میدان مسابقه بزرگ بر همگان پیشى گرفتهاند، این گروه پیش رو همانها هستند كه در آیه فوق از آنها به عنوان «سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِاِذْنِ اللّهِ» تعبیر شده.
ممکن است در اینجا گفته شود كه وجود گروه «ظالِم» با جمله «اصْطَفَيْنا» كه دلیل بر این است كه همه این گروهها برگزیدگان خدا هستند، منافات دارد، در پاسخ مىگوییم: این شبیه آیه 110 آل عمران است كه مىگوید : «كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ : شما مسلمانان بهترین امتى بودید كه به سود انسانها قدم به عرصه حیات گذاشتید».
هدف از این گونه تعبیرات فرد فرد امت نیست، بلکه مجموعه امت است، هر چند در میان آنها قشرها و گروههاى مختلفى يافت شود.
در اینجا سؤالى مطرح است و آن این كه : چرا نخست از گروه ظالمان، سپس میانه روانوبعد«سابِقینَبِالْخَيْرات»سخنمىگوید،درحالىکهازجهاتىعکسآناولىبهنظر مىرسد؟
در حدیثى از امام صادق صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه فرمود : «ظالم را از این نظر مقدم داشته تا از رحمتش
مأیوس نگردد و سابقین به خیرات را از این رو مؤخّر نموده، تا به عملشان مغرور نگردند». (1)
33 جَنّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها يُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤا وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ
(پاداش آنها) باغهاى جاویدان بهشت است كه وارد آن مىشوند، درحالىکهبه دستبندهایى از طلا و مروارید آراستهاند و لباسشان در آنجا از حریر است.
«جَنّات» جمع «جَنَّة» به معنى باغ و «عَدْن» به معنى استقرار و ثبات است و مَعْدِن را به این جهت مَعْدِن مىگویند كه جایگاه استقرار فلزات و جواهرات است، بنابراین «جَنّاتُ عَدْنٍ» باغهاى جاویدان بهشتىاست.
این تعبیر نشان مىدهد كه نعمتهاى عظیم بهشتى جاودانى و ثابت است و
1) تفسیر «ابوالفتوح رازى» ، جلد 9 ، ذیل آیات مورد بحث .
همچون مواهب دنیاى مادّى آمیخته به اضطراب ناشى از بیم زوال نیست، بهشتیان نه تنها باغى از بهشت كه باغهاى بسیارى در اختیار دارند.
سپس به سه بخش از نعمتهاى بهشتى كه بعضى جنبه مادى دارد و ظاهرى و بعضى جنبه معنوى و باطنى و قسمتى نیز ناظر به نفى و طرد هرگونه مانع و مزاحم است، اشاره كرده، مىگوید: (يُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤا وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ). آنها در این دنیا به زرق و برقها بىاعتنایى كردند و خود را اسیر زر و زیور نساختند و درحالىکه محرومان لباس كرباس هم در تن نداشتند، در بند لباسهاى فاخر نبودند، خداوند به جبران اینها در جهان دیگر بهترین لباسها و زیورها را بر آنها مىپوشاند.
آنها در این جهان ظاهر خویش را به خیرات آراستند، خدا نیز در جهان دیگر كه جهان تجسّم اعمال است، ظاهرشان را به انواع زیورها مىآراید.
34 وَ قالُوا الْحَمْدُللّهِالَّذى اَذْهَبَ عَنَّاالْحَزَنَ اِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌشَكُورٌ
آنهامىگویند حمد (و ستایش) براىخداوندى است كه اندوه را از ما برطرف ساخت،
چرا كه پروردگار ما غفور و شکور است.
«حَزَن» و «حُزْن» چنان كه در بسیارى از كتب لغت و تفسیر آمده، هر دو به يك معنى است و در اصل به معنى ناهموارى زمین است و از آنجا كه غم و اندوه، روح انسان را ناهموار و خشنمىسازد، این تعبیر دراینمعنى بهکاررفتهاست.
آنها از این موهبت عظیم كه نصیبشان شده و تمام عوامل غم و اندوه به برکت لطف الهى از محیط زندگیشان دور گشته و آسمان روحشان از لکههاى ابرهاى تاریك اندوه پاك شده، خدا را حمد و ستایش مىکنند، نه ترسى از عذاب الهى دارند، نه وحشتى از مرگ و فنا، نه موجبات ناامنى خاطر فراهم است و نه آزار بداندیشان و تحمیلات ناپاکان و جبّاران و همنشینى بدان و نااهلان.
سپس این مؤمنان بهشتى مىافزایند (اِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورٌ).
با وصف غفوریتش اندوه سنگین لغزشها و گناهان را برطرف ساخته و با وصف شکوریتش، مواهب جاودانى كه هرگز سایه شوم غم بر آنها نمىافتد، به ما
ارزانى داشته.
گناهان بسیار ما را، غفرانش پوشانده و اعمال اندك و ناچیز ما را با شکوریتش پاداش فراوان بخشیده.
35 اَلَّذىاَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا يَمَسُّنا فیها نَصَبٌ وَ لا يَمَسُّنا فیها لُغُوبٌ
خداوندىکه با فضل خود ما را در این سراى اقامت (جاویدان) جاى داد كهنه در آنجا رنجى به ما مىرسد و نه سستى و واماندگى.
«نَصَب» به معنى مشقّت و زحمت است و «لُغُوب» را نیز بسیارى از ارباب لغت و مفسّران به همین معنى دانستهاند، درحالىکه بعضى میان این دو چنین فرق گذاشتهاند : «نَصَب» را به مشقّتهاى جسمانى مىگویند: و «لُغُوب» را به تعب و زحمت روحانى. (1)
بعضى نیز «لُغُوب» را به معنى سستى و واماندگى ناشى از مشقّت و رنج دانستهاند .
1) «روحالمعانى» ، جلد 22 ، صفحه 184، ذیل آیه مورد بحث .
و به این ترتیب «لُغُوب» نتیجه «نَصَب» مىشود. (1)
و به این ترتیب در آنجا نه عوامل مشقّتبار جسمانى وجود دارد ، نه از اسباب رنج روحى خبرى است .
از يك سو آنجا سراى اقامت است و چنان نیست كه انسان تا مىخواهد به محیط آن آشنا شود و به آن دل ببندد، بانگ «اَلرَّحیل» سر داده شود .
و از سوى دیگر با این كه عمر طولانى آن به ابديّت مىپیوندد و در چنین مدتى قاعدتا انتظار تعب و درد و مشقّتى مىرود، مطلقا در آنجا خبرى از این امور نیست، حتّى طول مدّت نیز باعث ملال و خستگى نمىشود، كه هر روز نعمت جدید و جلوه تازهاى از نعمتها و جلوههاى پروردگار به بهشتیان ارائه مىشود .
36 وَ الَّذینَ كَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا يُقْضى عَلَيهِمْ فَيَمُوتُوا وَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ .
1) «روحالمعانى» ، جلد 22 ، صفحه 184، ذیل آیه مورد بحث .
مِنْ عَذابِها كَذلِكَ نَجْزى كُلَّ كَفُورٍ
کسانى كه كافر شدند، آتش دوزخ براى آنها است، هرگز فرمان مرگ آنها صادر نمىشود، تا بمیرند و نه چیزى از عذابش از آنها تخفیف داده مىشود، اینگونه هر كفرانکنندهاى را كیفر مىدهیم .
معمولاً قرآن در كنار «وعدهها» به «وعیدها» و در كنار «بشارتها» به «انذارها» مىپردازد، تا دو عامل خوف و رجاء را كه انگیزه حرکت تکاملى است، تقویت كند، چرا كه انسان به مقتضاى حبّ ذات تحت تأثیر غریزه «جلب منفعت» و «دفع ضرر» است.
در اینجا نیز سخن از مجازاتهاى مادّى و معنوى است.
با این كه آتش سوزان دوزخ و آنهمه عذاب دردناك هر لحظه مىتواند آنها را به كام مرگ فروبرد، ولى چون فرمان خداوند كه همه چیز و از جمله مرگ و حیات به دست او است، صادر نشده، نمىمیرند، باید زنده بمانند تا عذاب الهى را بچشند.
مرگ براى اینگونه اشخاص يك دریچه نجات است، امّا با جمله گذشته این دریچه
بسته شده، باقى مىماند دریچه دیگر و آن این كه زنده بمانند و مجازاتشان تدریجا تخفیف يابد و يا تحمّل آنها را بیفزاید، تا نتیجه آن تخفیف درد و رنج باشد، این دریچه را نیز با جمله دیگرى مىبندد و مىگوید : (وَ لا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِن عَذابِها).
37 وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا اَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحا غَيْرَ الَّذى كُنّانَعْمَلُ اَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْمايَتَذَكَّرُ فیهِ مَنْتَذَكَّرَوَجاءَكُمُالنَّذیرُفَذُوقُوافَمالِلظّالِمینَمِنْ نَصیرٍ
آنها در دوزخ فریاد مىزنند پروردگارا! ما را خارج كن تا عمل صالح به جاآوریم، غیر از آن چه انجام مىدادیم (در پاسخ به آنها گفته مىشود) آیا شما رابه اندازهاى كه انسان در آن متذكّر مىشود، عمر ندادیم و انذار كننده (الهى) به سراغ شما نیامد؟ اکنون بچشید كه براى ظالمان هیچ ياورى نیست.
«يَصْطَرِخُون» از مادّه «صُراخ» به معنى فریاد شدیدى است كه انسان در مقام استغاثه و طلبیدن يار و ياور براى برطرف ساختن درد و رنج از دل بر مىکشد.
تعبیر به «صالِحا» (به صورت نکره) اشاره به این است كه ما كمترین عمل صالحى
انجام ندادیم و لازمهاش این است كه این همه عذاب و رنج براى كسانى است كه هیچ راهى به سوى خدا در زندگى نداشتهاند و غرق در عصیان و گناه بودند، بنابراین انجام پارهاى از اعمال صالح نیز ممکن است، مایه نجات گردد.
تعبیر به «نَعْمَل» كه فعل مضارع است و دلیل بر استمرار مىباشد، نیز تأکیدى برهمین معنىاست، كه ما پیوسته مشغول اعمال ناصالح بودیم.
آرى گناهکار در آغاز كار طبق فطرت پاك انسانى زشتى اعمال خود را درك مىکند، ولى كمکم به آن خو مىگیرد و قبح آن در نظرش كاسته مىشود، كمکم از این فراتر مىرود و در نظرش خوب جلوه مىکند، چنان كه قرآن مىگوید : «زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ اَعْمالِهِمْ: اعمال زشتشان در نظرشان زینت داده شده است» (37 / توبه).
و گاه مىگوید : «وَ هُمْ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعا : آنها چنین مىپندارند كه عمل نیکى انجام مىدهند» (104/کهف).
به هر حال در برابر این تقاضا يك پاسخ قاطع از سوى خداوند به آنها داده
مىشود، مىفرماید : «اَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ...».
این آیه با صراحت مىگوید : شما چیزى كم نداشتید، زیرا به اندازه كافى فرصت در اختیارتان بود و به مقدار لازم انذارکننده الهى به سراغ شما آمد و این دو رکن بیدارى و نجات حاصل گشت، بنابراین عذر و بهانهاى براى شما وجود ندارد، اگر مهلت كافى نداشتید، عذرى بود و اگر مهلت داشتید و معلّم و مربّى و رهبر و هادى به سراغ شما نمىآمد، باز عذرى امّا با وجود این دو دیگر چه عذر و بهانهاى؟
«نَذیر» (بیمدهنده) معمولاً درآیات قرآناشارهبه وجودانبیاءمخصوصا، پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله است، ولى بعضى از مفسران در اینجا معنى گستردهترى براى آن ذکر كردهاند كه هم پیامبران را شامل مىشود و هم كتب آسمانى و هم حوادث بیدار كننده، همچون مرگ دوستان و نزدیکان و پیرى و ناتوانى. (1).
1) «مجمعالبیان» ، ذیل آیه مورد بحث .
این نکته نیز شایان توجّه است كه در روایات اسلامى درباره حدّى از عمر كه براى بیدارى و تذكّر انسان كافى است، تعبیرات گوناگونى وارد شده است:
دربعضىبهشصتسال تفسیرشده، چنانکهدرحدیثىازپیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم: «مَنْ عَمَّرَهُ اللّهُسِتّينَ سَنَةً فَقَدْاَعْذَرَاِلَيْهِ: كسىراکه خدا شصتسال عمر به او داده، راه عذر را بر او بسته». (1)
همین معنى از امیر مؤمنان على علیهالسلام نیز نقل شده است. (2)
ولى در حدیث دیگرى از امام صادق علیهالسلام مقدار آن فقط هیجده سال تعیین شده است .(3)
البتّه ممکن است روایت اخیر اشاره به حداقل و روایات قبل اشاره به حداکثر باشد، بنابراین منافاتى میان این روایات نیست، حتّى بر سنین دیگر نیز، به تفاوت افراد، قابل تطبیق است و به هرحال گستردگى مفهوم آیه محفوظ خواهد بود .
38 اِنَّ اللّهَ عالِمُ غَيْبِ السَّمَواتِ وَ الاَْرْضِ اِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ
خداوندازغیبآسمانها و زمینآگاهاست و هماوآنچهرادردروندلهااست، مىداند.
آرى او مىداند اگر به درخواست دوزخیان پاسخ مثبت گفته شود و باز به دنیا برگردند، همان اعمال گذشته را ادامه خواهند داد، همانگونه كه در آیه 28 سوره انعام صریحا آمده است : «وَ لَو رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ : اگر بازگردند به سراغ همان كارهایى مىروند كه از آن نهى شده بودند، آنها دروغ مىگویند».
علاوه بر این ، آیه هشدارى است به همه مؤمنان كه در اخلاص نیات خویش بکوشند و جز خدا كسىرا درنظر نداشته باشند كه اگر كمترین ناخالصى در نيّت و انگیزه آنهاباشد، او كهاز همهعیوب آگاهاست، آنرا مىداند و برطبقآن جزامىدهد.
در آیات بسیارى از قرآن مجید (بیش از 10آیه) این جمله عینا يا با تفاوت مختصرى تکرار شده است : «اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدوُرِ».
واژه «ذات» كه مذکر آن «ذُو» مىباشد، در اصل به معنى «صاحب» آمده است، هرچند در تعبیرات فلاسفه به معنى عین و حقیقت و گوهر اشیاء به كار مىرود، امّا به گفته «راغب» در «مفردات» این اصطلاحى است كه در كلام عرب وجود ندارد.
بنابراین جمله «اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» مفهومش این مىشود كه خداوند از صاحب و مالك دلها با خبر است، این جمله كنایه لطیفى از عقاید و نیات انسانها است، چرا كه اعتقادات و نيّات، هنگامى كه در دل مستقر شوند، گویى مالك قلب انسان مىگردند و بر آن حکومت مىکنند و به همین دلیل این عقاید و نيّات صاحب و مالك دل انسانى محسوب مىشود. این همان است كه بعضى از بزرگان علماء از آن استفاده كرده و در این عبارت آن را مجسّم كردهاند : «اَلاِْنْسانُ ارائُهُ وَ اَفْكارُهُ، لا صُورَتُهُ وَ اَعْضائُهُ : انسان همان عقاید و افکارش مىباشد، نه صورت و اعضاء پیکرش».(1).
1) عالم بزرگوار مرحوم «کاشف الغطا» در «اصل الشّيعة و اصولها» .
39 هُوَ الَّذى جَعَلَكُمْ خَلائِفَ فِى الاَْرْضِ فَمَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ لا يَزیدُ الْكافِرینَ كُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ اِلاّ مَقْتا وَ لا يَزیدُ الْكافِرینَ كُفْرُهُمْ اِلاّخَسارا
او كسى است كه شما را جانشینان در زمین قرار داد، هرکس كافر شود به زیانخودش خواهد بود و كافران را كفرشان جز خشم و غضب در نزد پروردگارچیزى نمىافزاید و (نیز) كفرشان جز زیان و خسران چیزى بر آنها اضافه نمىکند.
«خَلائِف» در اینجا خواه به معنى جانشینان و نمایندگان خدا در زمین باشد، خواه به معنى جانشینان اقوام پیشین (هر چند معنى دوّم در اینجا نزدیکتر بهنظر مىرسد) دلیل بر نهایتلطف خداوند برانسانها است كه همه امکانات زندگى را در اختیار آنها گذاشته است.
او عقل و شعور و فکر و هوش داده، او انواع نیروهاى جسمانى را به انسان ارزانى داشته، او صفحه روى زمین را مملو از انواع نعمتها كرده و او طریقه استفاده كردن از این
امکانات را به انسان آموخته است، با این حال چگونه ولى نعمت اصلى خود را فراموش كرده، دست به دامن معبودهاى خرافى و ساختگى مىزند؟ در حقیقت این جمله بیان «توحید ربوبیت» است كه خود دلیلى بر «توحید عبادت» مىباشد.
این جمله در ضمن هشدارى است به همه انسانها كه بدانند دوران آنها ابدى و جاودانى نیست، همانگونه كه آنها جانشین اقوام دیگر شدند، پس از چند روزى آنها نیز مىروند و اقوام دیگرى جانشین خواهند شد، لذا درست باید بنگرند كه در این چند روز زندگى چه مىکنند، چه آیندهاى را براى خود رقم مىزنند و چگونه تاریخى از آنها در جهان دیگر يادگار مىماند؟
به همین دلیل بلافاصله مىگوید : «فَمَنْ كَفَرَ ... اِلاّ خَسارا».
کفرانسان تنهابهزیان خود اوتمام مىشود، سپسبه دودلیل براى این مسأله اقامه مىکند:
نخست این كه : این كفران و بىایمانى در نزد پروردگار آنها كه بخشنده همه نعمتها است، چیزى جز خشم و غضب به بار نمىآورد.
دیگر این كه : علاوه بر خشم الهى ، این كفر چیزى جز زیان بر آنها نمىافزاید، سرمایه عمر و هستى خویش را از كف مىدهند و شقاوت و انحطاط و تاریکى و
ظلمت را براى خود مىخرند، چه زیانى از این بالاتر؟
و هر يك از این دو دلیل براى محکوم ساختن این روش نادرست كافى است.
تکرار «لايَزید» (نمىافزاید) آن هم به صورت فعل مضارع كه دلیلى بر استمرار است، اشارهاى به این حقیقت است كه انسان طبعا در جستجوى افزایش و زیاده است، اگر در مسیر توحید قرار گیرد، افزایش سعادت و كمال خواهد داشت و اگر در مسیر كفر گام نهد، افزایش خشم و غضب پروردگار و زیان و خسران نصیبش خواهد شد.
خشم و غضب در مورد پروردگار نه به آن معنى است كه در مورد انسانها مىباشد، زیرا خشم در انسان يك نوع هیجان و برافروختگى درونى است، كه سرچشمه حرکات تند و شدید و خشن مىشود و نیروهاى وجود انسان را براى دفاع، يا گرفتن انتقام، بسیج مىکند، ولى در مورد پروردگار هیچ يك از این مفاهیم كه از آثار موجودات متغيّر و ممکن است، وجود ندارد، بلکه خشم الهى به معنى برچیدن دامنه رحمت و دریغ داشتن لطف
از كسانى است كه مرتکب اعمال زشتى شدهاند.
40 قُلْ اَرَأَيْتُمْ شُرَكاءَكُمُ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ اَرُونى ماذا خَلَقُوامِنَ الاَْرْضِ اَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِى السَّمواتِ اَمْ اتَيْناهُمْ كِتابا فَهُمْ عَلىبَيِّنَةٍ مِنْهُ بَلْ اِنْ يَعِدُ الظّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضا اِلاّ غُرُورا
بگو آیا فکر نمىکنید این معبودانى راکه شریك خدا قرار دادهاید، به مننشان دهید، چهچیزى از زمینرا آفریدهاند؟ يا این كه شرکتى در (آفرینش ومالکيّت) آسمانها دارند؟ يا به آنها كتابى (آسمانى) دادهایم و دلیلى از آن براى (شرک) خود دارند؟ نه هیچیك از اینها نیست، ظالمان فقط وعدههاى دروغین به يکدیگر مىدهند.
جمله «اَرَأَيْتُم» به معنى آیا نمىبینید، آیا فکر نمىکنید؟ مىباشد، ولى بعضى از مفسّران آن را به معنى «اَخْبِرُونى» (به من خبر دهید) گرفتهاند، بحث مشروحى در این زمینه در جلد 5 «تفسیر نمونه» صفحه 231 ذیل آیه 40 سوره انعام مطرح شده است.
با این حال پرستش آنها چه دلیلى دارد؟ معبود بودن فرع بر خالق بودن است، اکنون كه
شما مىدانید خالق آسمان و زمین منحصرا خدا است، معبود هم غیر از او نخواهد بود، چرا كه همیشه توحید خالقيّت، دلیل در توحید عبوديّت است.
حال كه ثابت شد هیچ دلیل عقلى براى مدعاى شما نیست، آیا دلیلى از نقل در اختیار دارید؟ «آیا كتابى (آسمانى) در اختیار آنها گذاردهایم و آنها دلیل روشنى از آن بر كار خود دارند؟» (اَمْ اتَيْناهُمْ كِتابا فَهُمْ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْهُ).
نه آنها هیچ دلیل و بینه و برهان روشنى از كتب الهى در اختیار ندارند، پس سرمایه آنها چیزى جز مکر و فریب نیست «بلکه این ستمگران به يکدیگر وعدههاى دروغین مىدهند» (بَلْ اِنْ يَعِدُ الظّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضا اِلاّ غُرُورا).
به تعبیر دیگر: اگر بتپرستان و سایر مشرکان از هر گروه و هر صنف ادّعا دارند، بتها قدرتى در انجام خواستههاى آنها در روى زمین دارند، باید نمونهاى از خلقت زمینى آنها را ارائه دهند.
و اگر معتقدند كه این بتها مظهر فرشتگان و ملائکه و مقدسین آسمانى هستند، باید
شرکت آنها را در آفرینش آسمانها نشان دهند.
و اگر معتقدند كه اینها شریك در خلقت نیستند، تنها مقام شفاعت به آنها واگذار شده، بایدسندى از كتبآسمانى براىاثبات این مدعّابیاورند.
حال كه هیچ يك از این مدارك را در اختیار ندارند، پس ستمگران فریب كارى هستند كه در گوش يکدیگر سخنان دروغین مىگویند.
قابل توجه این كه منظور از «زمین و آسمان» در اینجا مجموعه مخلوقات زمینى و آسمانى است و تعبیر به خلقت در مورد زمین و شرکت در مورد آسمان، اشاره به این است كه شرکت در آسمانها باید از طریق خلقت باشد.
تعبیر به وعدههاى «غُرُور» ناظر به این است كه بت پرستان این خرافات و اوهام را به صورت وعدههاى توخالى از يکدیگر مىگرفتند و به صورت شایعه و تقلیدهاى بىاساس بعضى به بعضى دیگر القا مىکردند.
41 اِنَّ اللّهَ يُمْسِكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ اَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا اِنْ اَمْسَكَهُما
مِنْ اَحَدٍ مِنْ بَعْدِه اِنَّهُ كانَ حَلیما غَفُورا
خداوند آسمانها و زمینرا نگاهمىدارد، تااز نظام خود منحرف نشوند وهرگاه منحرف گردند، كسى جز او نمىتواند آنها را نگاه دارد، او حلیم و غفور است.
نه تنها آفرینش در آغاز با خدا است، كه نگهدارى و تدبیر و حفظ آنها نیز به دست قدرت او است، بلکه آنها هر لحظه آفرینش جدیدى دارند و هر زمان خلقت نوینى و فیض هستى، لحظه به لحظه از آن مبدأ فیاض به آنها مىرسد، كه اگر لحظهاى رابطه آنها با آن مبدأ بزرگ قطع شود، راه فنا و نیستى را پیش مىگیرند.
اگر نازى كند يك دم *** فرو ریزند قالبها
کرات آسمانى بىآنکه به جایى بسته باشند، میلیونها سال در قرارگاه خود يا مدارى كه براى آنها تعیین شده در حرکتند، بىآنکه كمترین انحراف پیدا كنند، همانگونه كه نمونه آن را در منظومه شمسى مىنگریم، كره زمین ما میلیونها، بلکه میلیاردها سال است بر دور آفتاب در مسیر خود با نظم دقیقى كه از تعادل نیروى جاذبه و دافعه سرچشمه
مىگیرد، مىچرخد و سر بر فرمان پروردگار دارد.
سپسبهعنوانتأکیدمىافزاید:«وَ لَئِنْزالَتا اِنْاَمْسَكَهُما مِنْاَحَدٍمِنْبَعْدِهِ». نه بتهاى ساختگى شما، نه فرشتگان و نه غیر آنها، هیچ كس قادر بر نگهدارى نظم آسمانها و زمین نیست.
42 وَ اَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ اَيْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذیرٌ لَيَكُونُنَّ اَهْدى مِنْ اِحْدَى الاُْمَمِ فَلَمّا جاءَهُمْ نَذیرٌ مازادَهُمْ اِلاّ نُفُورا
آنها با نهایت تأکید سوگند خوردند كه اگر پیامبرى انذارکننده به سراغ آنهابیاید، هدایت يافتهترین امّتها خواهند بود، امّا هنگامىکه پیامبرى براىآنها آمد، جز فرار و فاصله گرفتن (از حق) چیزى بر آنها نیفزود.
«اَيْمان» جمع «يَمین» به معنى سوگند است و در اصل يمین به معنى دست راست مىباشد، امّا از آنجاکه به هنگام سوگند و بستن عهد و پیمان، دست راست را به هم مىدهند و قسم ياد مىکنند، این كلمه تدریجا در معنى سوگند به كار رفته است.
«جَهْد» از مادّه «جِهاد» به معنى تلاش و كوشش است ، بنابراین تعبیر
«جَهْدَ اَيْمانِهِمْ» اشاره به سوگند مؤکد است.
آرى آنها هنگامىکه تماشاگر صفحاتتاریخ گذشتهبودند كه از بىوفایىها و ناسپاسىها و كارشکنىها و جنایات امّتهاى پیشین مخصوصا يهود نسبت به پیامبرانشان سخن مىگفت، بسیار تعجّب مىکردند و همهگونه ادّعا درباره خود داشتند و لافها مىزدند.
اما هنگامىکه «محك تجربه آمد به میان» و كوره امتحان سخت داغ شد و خواسته آنها عملى شد، نشان دادند كه آنها نیز از همان قماشند، به طورى كه قرآن در دنباله همین آیه فرموده : «فَلَمّا جاءَهُمْ نَذیرٌ مازادَهُمْ اِلاّ نُفُورا».
اینتعبیر نشانمىدهد كه آنها قبلاً نیز برخلاف ادعاهایشان طرفدار حقّ نبودند، قسمتى ازآیین ابراهیمرا كه درمیان آنها وجودداشت، محترم نمىشمردند و هر روز به بهانهاى آن را زیرپا مىگذاشتند، براى«مستقلات»عقلیه و فرمان خرد نیز ارج و بهایى قائل نبودند و با قیام پیامبراسلام علیهالسلام و جریحهدارشدن تعصّبجاهلانهآنها و به خطر افتادن منافع نامشروعشان فاصله آنها از حق بیشتر شد، آرى همیشه از حقّ فاصله داشتند و اکنون بیش از هر زمان.
43 اِستِكْبارا فِى الاَْرْضِ وَ مَكْرَ السَّىِءِ وَ لا يَحیقُ الْمَكْرُ السَّىِّءُ اِلاّ بِاَهْلِهِ فَهَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ سُنَّتَ الاَْوَّلینَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْدیلاً وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْویلاً
اینها همه به خاطر آن بود كه استکبار در زمین ورزیدند و حیلهگرىهاى سوءداشتند، اما این حیلهگرىهاى سوء تنها دامان صاحبانش را مىگیرد، آیا آنهاچیزى جز سنّت پیشینیان (و عذابهاىدردناك آنها) راانتظاردارند؟ هرگزبراى سنتخداتبدیلى نخواهى يافت و هرگز براى سنّت الهى تغییرى نمىیابى .
جمله «لايَحیقُ» از مادّه «حاقَ» به معنى نازل نمىشود و اصابت نمىکند و احاطه نمىیابد، مىباشد، اشاره به اینکه حیلهگرىها ممکن است موقتا دامن دیگران را بگیرد، ولى سرانجام به سراغ صاحب آن مىآید، او را در برابر خلق خدا رسوا و بینوا و در پیشگاه الهى شرمسار مىکند، همان سرنوشت شومى كه مشرکان مكّه پیدا كردند.
«نَظَر» و «اِنْتِظار» چنان كه «راغب» در «مفردات» مىگوید گاه به يك معنى مىآید.
در حقیقت این آیه مىگوید: آنها تنها به دورى كردن از این پیامبر بزرگ الهى قناعت نکردند، بلکه براى ضربه زدن به آن از تمام توان و قدرت خود كمك گرفتند و انگیزه اصلى آن كبر و غرور و عدم خضوع در مقابل حق بود . در دنباله آیه این گروه مستکبر و مکار و خیانتکار را با جمله پرمعنى و تکان دهندهاى تهدید كرده، مىگویند : «فَهَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ سُنَّتَ الاَْوَّلینَ».
این جمله كوتاه اشارهاى به تمام سرنوشتهاى شوم اقوام گردنکش و طغیانگرى همچون قوم نوح و عاد و ثمود و قوم فرعون است كه هر كدام به بلاى عظیمى گرفتار شدند و قرآن بارها به گوشههایى از سرنوشت شوم و دردناکشان اشاره كرده و در اینجا با همین يك جمله كوتاه، تمام آنها را در مقابل چشم این گروه مجسم مىسازد.
سپس براى تأکید بیشتر مىافزاید: (فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْویلاً).
چگونه امکان دارد خداوند قوم و جمعیتى را به خاطر اعمالى كیفر دهد، ولى گروه دیگرى را كه داراى همان برنامهاند، معاف دارد؟ مگر او حکیم و عادل نیست و همه چیز را از روى حکمت و عدل انجام نمىدهد؟
44 اَوَ لَمْ يَسیرُوا فِى الاَْرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ كانُوا اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَىْءٍ فِى السَّمواتِوَ لا فِى الاَْرْضِ اِنَّهُ كانَ عَلیما قَدیرا
آیا آنها سیر در زمین نکردند تا ببینند عاقبت كسانى كه پیش از آنها بودند، چگونه شد؟ همانها كه از اینان قوىتر (و پرقدرتتر) بودند، نه چیزى در آسمان و نه چیزى در زمین از حوزه قدرت او بیرون نخواهد رفت، او دانا و تواناست.
فرعونیان كه سرزمین مصر را جولانگاه قدرت خویش قرار داده بودند و نمرودیان كه با قدرت تمام بر پهنه سرزمین بابل و كشورهاى دیگر حکومت مىکردند، آن چنان قوى بودند كه بتپرستان مكّه در برابر آنها هیچ به حساب نمىآیند.
اینکوردلان مستکبر و حیلهگران مکار، اگر گمان مىکنند از چنگال قدرت خدا مىتوانند بگریزند ،کورخواندهاند و اگر دست از اعمال زشت و ننگین خود برندارند، سرانجام به همان سرنوشت مرگ بار گردنکشان پیشین گرفتار خواهند شد.
بارها در قرآن مجید به این مطلب برخورد مىکنیم كه خداوند افراد بىایمان و سرکش را به «سیر در ارض» و مشاهده آثار اقوامى كه گرفتار عذاب الهى شدهاند، دعوت مىکند.این تأکیدهاى مکرر دلیل بر تأثیر فوقالعاده این مشاهدات در نفوس انسانها است، آنها باید بروند و آنچه را در تاریخ خواندهاند و يا از مردم شنیدهاند، با چشم ببینند. بروند و فلك بر تاراج رفته فراعنه، كاخهاى ویران شده كسراها، قبرهاى درهم ریخته قیصرها و استخوانهاى پوسیده و خاك شده نمرودها و سرزمینهاى بلا دیده قوم لوط و ثمود را از نزدیك تماشا كنند و پندهاى خموشان را بشنوند و به خروش خفتگان در دل خاك گوش فرا
دهند و آنچه را سرانجام بر سر خودشان خواهد آمد، با چشم خود ببینند. (1)
45 وَ لَوْيُؤاخِذُاللّهُالنّاسَ بِماكَسَبُوا ماتَرَكَ عَلىظَهْرِها مِنْ دابَّةٍ وَلكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ اِلى اَجَلٍ مُسَمّىً فَاِذا جاءَ اَجَلُهُمْ فَاِنَّ اللّهَ كانَ بِعِبادِهِبَصیرا
هرگاه خداوند مردم را به كارهایى كه انجام دادهاند ، مجازات كند، جنبندهاى را بر پشتزمین باقىنخواهد گذاشت، ولى (بهلطفش) آنهارا تا سرآمدمعینىتأخیر مىاندازد (و مهلت مىدهد تا خود را اصلاحکنند) امّا هنگامى كه اجل آنها فرارسد، (خداوند هر كس را .
1) در زمینه «سیر در ارض» و مطالعه در آثار تکوینى خدا و همچنین آثار گذشتگان و اثرات فوقالعاده آن در ساختن روح انسان ، بحث مشروحى در جلد 3 ، تفسیر نمونه ، صفحه 102 ذیل آیه 137 داشتهایم .
بهمقتضاىعملشجزامىدهد)کهاونسبت بهبندگانشبیناست (وازاعمال و نیاتهمهآگاهاست).
«دابَّة» از مادّه «دَبیب» به معنى آهسته راه رفتن و گامهاى كوتاه برداشتن است، ولى از نظر معنى لغوى معمولاً هر جنبندهاى را شامل مىشود، خواه سریع راه برودو يا آهسته، ولى گاهى «دَوابّ» به خصوص حیوانات سوارى اطلاق مىگردد .
در اینجا دو سؤال مطرح مىشود: نخست این كه: این حکم عام (اگر خداوند مردم را به اعمالشان مجازات كند، كسى را بر صفحه زمین باقى نخواهد گذاشت) شامل انبیاء و اولیاء و صالحان نیز مىشود. پاسخ این سؤال روشن است، زیرا اینگونه احکام نظر به توده انسانها و اکثريّت قاطع آنها دارد و پیامبران و امامان و صالحان كه در اقليّت هستند، مسلما از آن خارج مىباشند، خلاصه هر حکمى استثنایى دارد و آنها از این حکم مستثنى هستند. این درست به آن مىماند كه مىگوییم اهل جهان غافلند ، حریصند و مغرورند و منظور اکثريّت آنها است، در آیه 41/روم مىخوانیم: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ لِيُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ : فساد در خشکى و دریا به خاطر اعمال مردم آشکار
شد، خدا مىخواهد بعضى از نتایج اعمال آنها را به آنها بچشاند، شاید بازگردند».
بدیهى است فساد نتیجه اعمال همه مردم نیست، بلکه نظر به اکثریت است.
آیه 32 همین سوره كه انسانها را به سه گروه «ظالم» و «میانهرو» و «سابق بالخیرات» (نیکان و پاکان) تقسیم مىکند، شاهد دیگرى بر این معنى است. بنابراین آیه فوق هیچگونه منافاتى با مسأله عصمت انبیاء ندارد .
دیگر این كه: آیا تعبیر به «دابَّة» (جنبنده) در آیه فوق شامل غیر انسانها نیز مىشود، يعنى آنان هم به خاطر مجازات انسانها از میان خواهند رفت ؟
پاسخ این سؤال با توجه به این نکته كه فلسفه وجود جنبندگان دیگر، بهرهگیرى انسانها ازآناناست و هنگامىکهنسلبشربرچیده شود، ضرورتىبراى وجودآنهانیست،روشن است.
پروردگارا! ما را از كسانى قرار ده كه قبل از فوت فرصتها بیدار مىشوند و به سوى تو باز مىگردند و گذشته تاریك خود را با نور حسنات و جلب رضاى تو روشن مىسازند.
پایان سوره فاطر
در فضیلت این سوره در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمده است : «هر چیزى قلبى دارد و قلب قرآن ، يس است» . (1)
در حدیثى از امام صادق علیهالسلام نیز همین معنى آمده است و در ذیل آن مىافزاید : «هر كس آنرا در روزپیش ازغروب، بخواند درتمام طولروز محفوظ و پرروزى خواهدبود و هرکس آنرا درشب پیش ازخفتن بخواند، خداوندهزارفرشته را براو مأمورمىکند كه اورا از هر شیطان رجیم و هر آفتى حفظ كنند». (2)
به این ترتیب باید اعتراف كرد كه شاید كمتر سورهاى در قرآن مجید داراى این همه فضیلت بوده باشد.
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 يسآ
این سوره همانند 28 سوره دیگر قرآن مجید با حروف مقطعه آغاز مىشود (یا و سین). درباره تفسیر حروف مقطعه قرآن در آغاز سورههاى «بقره» و «آل عمران» و «اعراف» بحثهاى فراوانى داشتهایم. (1)
ولى درخصوص سوره «یس» تفسیرهاى دیگرى نیز براى این حروف مقطعه وجود دارد: از جمله این كه: این كلمه مرکب از «یا» (حرف ندا) و «سین» يعنى شخص پیامبر
1) «تفسیر نمونه» ، جلد 1 ، صفحه 61 به بعد ، و جلد 2 ، صفحه 303 و جلد 6 ، صفحه 77 مراجعه شود .
اسلام است و به این ترتیب پیامبر صلىاللهعلیهوآله را براى بیان مطالب بعد مخاطب مىسازد.
در احادیث مختلفى نیز آمده است كه این كلمه يکى از نامهاى پیغمبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله است. (1)
لذا در روایتى از امام صادق علیهالسلام مىخوانیم كه فرمود : «یسآ اِسْمُ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعلیهوآله وَالدَّلیلُ عَلى ذلِكَ قَوْلُهُ تَعالى "اِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ": يس اسم رسول خدا است و دلیل بر آن این است كه بعد از آن مىفرماید : تو از مرسلین و بر صراط مستقیم هستى».(2)
2 وَ الْقُرْآنِ الْحَكیمِ
سوگند به قرآن حکیم
خداوند در این آیه «قرآن» را به «حکیم» توصیف مىکند، درحالىکه حکمت معمولاً صفت شخص زنده و عاقل است، گویى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پیشوا
معرفى مىکند كه مىتواند درهاى حکمت را به روى انسانها بگشاید و به صراط مستقیمى كه در آیات بعد به آن اشاره كرده، راهنمایى كند.
البتّه خداوند نیازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فایده مهمّ است: نخست تأکید روى مطلب و دیگر بیانعظمت چیزىکه بهآن سوگند ياد مىشود، زیرا هیچکس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمىکند.
3 اِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ
که تو قطعا از رسولان (خداوند) هستى.
4 عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
بر طریقى مستقیم.
در این آیه چیزى را كه سوگند آیه قبل به خاطر آن بوده است، بازگو مىکند، يعنى رسول بودن پیامبر صلىاللهعلیهوآله آن هم رسالتى كه توأم با حقیقت است و بودن پیامبر صلىاللهعلیهوآله بر صراط مستقیم.
5 تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ
این قرآنى است كه از سوى خداوند عزیز و رحیم نازل شده.
تکیه روى «عزیز بودن» خداوند براى بیان قدرت او بر چنین كتاب بزرگ شکستناپذیرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاویدان باقى مىماند و هیچ قدرتى نمىتواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند.
و تکیه روى «رحیمیت» خداوند براى بیان این حقیقت است كه رحمت او ایجاب كرده كه چنین نعمت بزرگى را در اختیار انسانها بگذارد.
در اینجا سؤالى مطرح است كه مگر مىتوان حقانیت يك پیامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تأکید اثبات كرد؟
ولى پاسخ این سؤال در دل آیات فوق نهفته است، زیرا از يك سو قرآن را توصیف به حکیم بودن مىکند، اشاره به این كه حکمتش بر كسى پوشیده نیست و خود دلیل بر حقّانيّت خویش است.
دیگر این كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به ره سپردن بر «صراط مستقیم» توصیف كرده، يعنى محتواى دعوت او خود بیان مىکند كه مسیر او، مسیر مستقیمى است، سوابق زندگى او نیز نشان مىدهد كه او طریقى جز طریق مستقیم ندارد.
و ما در بحثهاى دلایل حقانيّت پیامبران به این مطلب اشاره كردهایم كه يکى از بهترین طرق براى پىبردن به حقانيّت آنها این است، كه محتواى دعوت آنان دقیقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نیروى بشرى امکان پذیر نیست، به علاوه سوابق زندگى شخص پیامبر چنان بود كه نشان مىداد، مرد امانت و صداقت است، نه دروغ و مکر و تزویر، این امور قرائن زندهاى مىشود بر این كه او فرستاده خدا است و آیات فوق در حقیقت اشارهاى به هر دو مطلب است، بنابراین سوگند و ادعاى فوق هرگز بىدلیل نیست.
ازاین گذشته از نظر فنّ مناظره، براى نفوذ در دلهاى منکران لجوج هرقدر عبارات محکمتر و قاطعتر و توأمباتأکیدبیشترمطرح شود، اینافرادرابیشتر تحت تأثیر قرار مىدهد.
باز سؤال دیگرى مطرح مىشود كه چرا مخاطب را در این جمله شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله قرار داده است، نه مشرکان و نه عموم مردم؟
پاسخ این كه: هدف این بوده كه تأکید كند تو بر حقّى و بر صراط مستقیمى، خواه آنها بپذیرند و خواه نپذیرند، به همین دلیل در رسالت سنگین خود كوشا باش و از عدم قبول مخالفان كمترین سستى به خود راه مده.
6 لِتُنْذِرَ قَوْما ما اُنْذِرَ اباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ
تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و لذا آنها غافلند.
امیرمؤمنان على علیهالسلام در این زمینه مىفرماید : «اِنَّ اللّهَ بَعَثَ مُحَمَّدا صلىاللهعلیهوآله وَ لَيْسَ اَحَدٌ مِنَالْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتابا وَ لا يَدَّعى نُبُّوَّةً : خداوند هنگامى محمد صلىاللهعلیهوآله را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نمىخواند و ادعاى نبوت نمىکرد» (نهج البلاغه، خطبه 33 و 104).
هدف از نزول قرآن این بود كه مردم غافل را هشیار و خوابزدگان را بیدار سازد و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرورفتهاند و شرك و فسادى كه به آن
آلوده شدهاند، به آنها يادآورى كند، آرى قرآن پایه آگاهى و بیدارى و كتاب پاکسازى دل و جان است.
7 لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى اَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ
فرمان(الهى) دربارهاکثرآنها تحققیافته، بههمینجهت ایماننمىآورند.
منظور از «قَوْل» در اینجا همان وعده عذاب جهنم براى پیروان شیاطین است، چنان كه در آیه 13 سوره سجده آمده است : «وَ لكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنّى لاََمْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ اَجْمَعینَ : ولى سخن من درباره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مىکنم» و در آیه 71 سوره زمر مىخوانیم : «وَلكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَى الْكافِرینَ : ولى حکم و وعده عذاب درباره كافران محقق شده است».
به هر حال این در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پیوندها را گسسته و تمام دریچههاى هدایت را به روى خود بسته بودند و لجاجت و عناد و خیرهسرى را به حد اعلى رساندهاند، آرى اینها هرگز ایمان نخواهند آورد و راه
بازگشتىندارند، چراکه تمام پلها را در پشت سر خود ویران كردهاند.
حقیقت این است كه انسان در صورتى اصلاحپذیر و قابل هدایت است كه فطرت توحیدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلودهاش به كلّى پایمال نکرده باشد وگرنه تاریکى مطلق بر قلب او چیره خواهد شد و تمام روزنههاى امید براى او بسته مىشود. ضمنا از این سخن روشن شد كه منظور از این اکثريّتى كه هرگز ایمان نمىآورند، سران شرك و كفرند و همینگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بتپرستى كشته شدند و بعضى كه باقى ماندند تا پایان كار در دل ایمان نداشتند وگرنه اکثريّت مشرکان عرب بعد از فتح مكّه به مفاد «يَدْخُلُونَ فى دینِ اللّهِ اَفْواجا» (2/نصر) گروه گروه وارد اسلام شدند.
8 اِنّا جَعَلْنا فىاَعْناقِهِمْ اَغْلالاً فَهِىَاِلَىالاَْذْقانِ فَهُمْمُقْمَحُونَ
ما در گردنهاى آنها غلهایى قرار دادیم كه تا چانهها ادامه دارد و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است.
«اَغْلال» جمع «غُلّ» در اصل از مادّه «غَلَل» به معنى چیزى است كه در وسط اشیایى
قرار گرفته، مثلاً به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مىکند، «غَلَل» مىگویند و «غُلّ» حلقهاى بود كه بر گردن يا دستها قرار مىدادند، سپس آن را با زنجیر مىبستند و از آنجا كه گردن يا دست در میان آن قرار گرفته، این كلمه در مورد آن به كار رفته است، گاه غلّهایى كه برگردن بوده، جداگانه به زنجیر بسته مىشد و غلّهاى بردست جدا بوده، امّا گاهى دستها را در غلّ مىکردند و به حلقههایى كه بر گردن بود، مىبستند و شخص زندانى و اسیر را شدیدا در محدوديّت و فشار و شکنجه قرار مىدادند. (1)
در هر صورت گاهى طوق «غلّ» كه بر گردن گذارده مىشد تا چانه ادامه پیدا مىکرد و سر را به بالا نگه مىداشت و در حالىکه اسیر و زندانى فوقالعاده از این جهت شکنجه مىدید، از مشاهده اطراف خود بازمىماند.
و چه جالب است تشبیهى كه از حال بتبرستان لجوج به چنین انسانهایى شده، آنها .
1) «مفردات راغب» و «قطر محیط» و «مجمع البحرین» ماده غلل .
طوق «تقلید» و زنجیر «عادات و رسوم خرافى» را بر گردن و دست و پاى خود بستهاند و غلّهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاه داشته و از دیدن حقایق محروم ساخته، آنها اسیرانى هستند كه نه قدرت فعالیت و حرکت دارند و نه قدرت دید.
به هر حال آیه فوق هم مىتواند ترسیمى از حال این گروه بىایمان در دنیا باشد و هم بیان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل این جهان و اگر این جمله به صورت ماضى ذکر شده، مشکلى ایجاد نمىکند، زیرا در بسیارى از آیات قرآن مجید حوادث مسلم آینده با صیغه فعل ماضى بیان شده است و این همان است كه در زبان ادبا معروف است كه «مُضارَعٌ مُتَحَقَّقُ الْوُقُوعِ به شکل ماضى درمىآید» و نیز مىتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در این جهان و هم حالشان در جهان دیگر.
9 وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ اَيْدیهِمْ سَدّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّا فَاَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لايُبْصِرُونَ
ودرپیشروىآنهاسدّىقراردادیمودرپشتسرشانسدّى و چشمانآنهاراپوشاندهایم، لذا چیزى را نمىبیند.
از يك سو همچون اسیرانى هستند كه در غلّ و زنجیرند، از سوى دیگر حلقه غلّ چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجّه ساخته و مطلقا از اطراف خود چیزى نمىبینند.
از سوى سوّم سدى از پیش رو و پشت سر آنها رادر محاصره خود قرار داده و راه پیش و پس را بر آنها بسته است.
و ازسوىچهارم چشمان آنهابستهشده و قدرتدید و باصرهآنهابهکلّىازکار افتاده است.
خوب فکر كنید كسى كه داراى چنین اوصافى است، چه كارى از او ساخته است؟ چه چیزى مىفهمد؟ چه چیزى مىتواند ببیند و چگونه مىتواند گام بردارد و چنین است حال مستکبران خودخواه و خودبین و مقلدان كور و كر و متعصّبان لجوج در برابر چهره حقایق.
10 و َسَواءٌ عَلَيْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ
براىآنها يکساناست، چه انذارشان كنى يا نکنى، ایماننمىآورند.
گفتار تو هرقدر نافذ و وحى آسمانى هر قدر مؤثر باشد، تا در زمین آماده وارد نشود،
تأثیر نخواهد گذاشت، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شورهزار بتابد و بارانهاى پربرکت بر آن نازل شود و نسیم بهارى مرتبا از آن بگذرد، محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليّت قابل در كنار فاعليّت فاعل شرط است.
11 اِنَّماتُنْذِرُ مَنِاتَّبَعَالذِّكْرَ وَ خَشِىَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍوَ اَجْرٍ كَریمٍ
تو تنها كسى را انذار مىکنى كه از این يادآورى الهى پیروى كند و از خداوندرحمن در پنهانبترسد، چنینکسىرا بهآمرزش و پاداش پرارزش بشارتده.
در این آیه دو وصف براى كسانى كه «انذار» و «اندرز» پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آنها مؤثر است، ذکر شده: پیروى از ذکر و خشيّت از خداوند در پنهان ، البتّه منظور از بیان این دو وصف همان آمادگى و جنبه «بِالْقُوَّة» آن است، يعنى انذار تنها در كسانى مؤثّر واقع مىشود كه گوش شنوا و قلب آماده دارند، انذار در آنها دو اثر مىگذارد: نخست پیروى از ذکر و قرآن و دیگر احساس ترس در برابر پروردگار و مسؤوليّتها. و به تعبیر دیگر این دو حالت بالقوّه در
آنها وجود دارد، امّا بعد از انذار به فعليّت مىرسد بر خلاف كوردلان لجوج و غافل كه هرگز نه گوش شنوا دارند، نه آماده خشیتاند.
این آیه درست مانند آیات نخستین سوره بقره است كه مىگوید : «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ : این كتاب آسمانى شكّى در آن نیست و مایه هدایت پرهیزکاران است». منظور از «ذِكْر» به عقیده بسیارى از مفسّران «قرآن مجید» است، زیرا این كلمه بههمین صورت كرارا در قرآن در همین معنى به كار رفته است. (1)
ولى مانعى ندارد كه منظور معنى لغوى آن، يعنى هرگونه يادآورى بوده باشد، كه شامل آیات قرآن و سایر انذارهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و رهبران الهى مىشود.
«خَشیت» به معنى ترسى است كه آمیخته با احساس عظمت باشد و تعبیر به «رَحْمان» كه مظهر رحمت عامه خداوند است، در اینجا نکته لطیفى دربردارد و آن این كه: در عین ترس .
1) 44 / نحل ، 41 / فصّلت ، 44 / زخرف ، 25 / قمر .
از عظمت خداوند باید امید به رحمت او نیز داشته باشند، تا دو كفه «خوف» و «رجاء» كه عامل حرکت مستمر تکاملى است متوازن گردد.
تعبیر به «بِالْغَيْب» در اینجا اشاره به شناخت خداوند از طریق استدلال و برهان است، چرا كه ذات پاك او از حواس انسان پنهان مىباشد، تنها با چشم دل و از لابلاى آثارش مىتوان جمال و جلال او را مشاهده كرد.
جمله «فَبَشِّرْهُ» در حقیقت تکمیل «انذار» است، زیرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آغاز انذار مىکند و هنگامى كه پیروى از فرمان خدا و ترس آمیخته با عظمت نسبت به او پیدا شد و اثراتش در «قول» و «فعل» انسان ظاهر گشت، بشارت مىدهد.
به چه چیز بشارت مىدهد؟ نخست به چیزى كه بیشتر از هر موضوع دیگر فکر انسان را به خود مشغول مىدارد و آن لغزشهایى است كه احیانا از او سرزده، به او بشارت مىدهد كه خداى بزرگ همه آنها را بخشوده است، سپس به اجر كریم و پاداش پرارزش كه هیچکس جز خداوند ابعاد آن را نمىداند.
جالب این كه هم «مغفرت» به صورت نکره ذکر شده، همچنین «اَجْرِ كَریم» و مىدانیم نکرهآوردن دراینگونه موارد براىبیان عظمتاست.
12 اِنّا نَحْنُ نُحْيىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ اثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبینٍ
ما مردگان را زنده مىکنیم و آنچه را از پیش فرستادهاند و تمام آثار آنها رامىنویسیم و همه چیز را در «کتاب» احصا كردهایم.
تکیه روى عنوان «نَحْن» (ما) اشاره به این است كه با قدرت عظیمى كه همه در ما سراغ دارید، دیگر جاى بحث و گفتگو نیست كه چگونه استخوانهاى پوسیده و عظام رمیم از نو، جان مىگیرد و لباس حیات در تن مىپوشد؟
نه تنها مردگان را زنده مىکنیم، بلکه «تمام آنچه را از پیش فرستادهاند و تمام آثار آنها را مىنویسیم» .
جمله «ما قَدَّمُوا» (آنچه را از پیش فرستادند) اشاره به اعمالى است كه انجام دادهاند و اثرى
از آن باقى نمانده، اما تعبیر به «وَ اثارَهُم» اشاره به اعمالى است كه از انسان باقىمىماند و آثارش در محیط منعکس مىشود، مانند صدقات جاریه (بناها و اوقاف و مراکزى كه بعد از انسان باقى مىماند و مردم از آن منتفع مىشوند).
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد كه «ما قَدَّمُوا» اشاره به اعمالى است كه جنبه شخصى دارد و «وَاثارَهُم» اشاره به كارهایى است كه سنّت مىشود و بعد از انسان نیز موجب خیر و برکت و يا شر و زیان و گناه مىگردد. و در پایان آیه براى تأکید بیشتر مىافزاید : «وَ كُلِّ شَىْءٍ اَحصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبینٍ». غالب مفسّران «اِمامٍ مُبینٍ» را در اینجا به عنوان «لوح محفوظ»، همان كتابى كه همه اعمال و همه موجودات و حوادث این جهان در آن ثبت و محفوظ است، تفسیر كردهاند.
و تعبیر به «اِمام» ممکن است از این نظر باشد كه این كتاب در قیامت رهبر و پیشوا است، براى همه مأموران ثواب و عقاب و معیارى است براى سنجش ارزش اعمال انسانها و پاداش و كیفر آنها.
جالب این كه این تعبیر (اِمام) در بعضى دیگر از آیات قرآن در مورد «تورات» به كار رفته، آنجاکه مىفرماید : «اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَمِنْ قَبْلِهِ كِتابُ موسى اِماما وَ رَحْمَةً: آیا آن كس كه دلیل آشکارى از پروردگار خویش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او مىباشد و پیش از آن كتاب موسى كه امام و رحمت بود، گواهى بر آن مىدهد، همچون كسى است كه چنین نباشد».
اطلاق كلمه «امام» در این آیه بر تورات به خاطر معارف و احکام و دستورهاى آن است و همچنین به خاطر نشانههاى پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله كه در آن آمده و در تمام این امور مىتوانست، رهبر و پیشواى خلق باشد، بنابراین كلمه مزبور در هر مورد متناسب با آن مفهومى دارد.
از آیات قرآن مجید چنین استفاده مىشود كه اعمال انسان در سه كتاب ثبت و ضبط مىگردد، تا به هنگام حساب هیچگونه عذر و بهانهاى براى كسى باقى نماند.
✓ 1 - نخست «نامه اعمال شخصى» است كه ثبت كننده تمام كارهاى يك فرد در سراسر عمر او است، قرآن مىگوید : «روز قیامت به هر كس گفته مىشود: "اِقْرَءْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسیبا: خودت نامه اعمالت را بخوان، كافى است كه خود حسابگر خویش باشى (14/اسراء).
اینجا است كه فریاد مجرمان بلند مىشود و مىگویند : «واى بر ما، این چه كتابى است كه هیچ گناه كوچکى و بزرگى نیست ، مگر این كه آن را ثبت و احصا كرده است : يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا مالِ هذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا كَبیرَةً اِلاّ اَحْصاها» (49 / كهف).
این همان كتابى است كه «نیکوکاران آن را در دست راست دارند و بدکاران در دست چپ» (19 و 25/حاقّه).
✓ 2 - دوم كتابى است كه «نامه اعمال امتها» است و بیانگر خطوط اجتماعى زندگى آنها مىباشد، چنان كه قرآن مىگوید : «كُلُّ اُمَّةٍ تُدْعى اِلى كِتابِها: روز قیامت هر امتى به نامه اعمالش فرا خوانده مىشود» (28/جاثیه).
✓ 3 - سومین كتاب همان كتاب «نامه جامع و عمومى لوح محفوظ» است كه نه تنها اعمال همه انسانها از اولین تا آخرین، بلکه همه حوادث جهان در آن يکجا ثبت است و گواه دیگرى در آن صحنه بزرگ بر اعمال آدمى است و در حقیقت امام و رهبر براى فرشتگان حساب و ملائکه پاداش و عقاب است. (1)
13 وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً اَصْحابَالْقَرْيَةِ اِذْجاءَهَاالْمُرْسَلُونَ
براىآنها،«اصحابقریه»رامثالبزن، هنگامىکهفرستادگان خدا به سوىآنها آمدند.
«قَرْيَه» در اصل نام براى محلّى است كه مردم در آن جمع مىشوند، بنابراین مفهوم گستردهاى دارد كه هم شهرها را شامل مىگردد و هم روستاها را، هر چند در زبان فارسى
1) درباره «لوح محفوظ» در جلد 10 «تفسیر نمونه» ، صفحه 241 ذیل 39 /رعد و همچنین جلد 5 ، صفحه 268 ، ذیل 59 /انعام بحث شده است .
معمولى تنها به روستا اطلاق مىشود، ولى در لغت عرب و در قرآن مجید كرارا به شهرهاى مهم و عمده مانند «مصر» و «مكّه» و امثال آن اطلاق شده است.
در این كه این شهر كدام يك از شهرها بوده است، معروف و مشهور در میان مفسران این است كه «انطاکیه» از شهرهاى شامات بوده است و این شهر يکى از شهرهاى بسیار معروف روم قدیم بوده و هم اکنون از نظر جغرافیایى جزء قلمرو كشور ترکیه است.
14 اِذْ اَرْسَلْنا اِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا اِنّا اِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ
هنگامىکه دونفراز رسولان را بهسوى آنهافرستادیم، اما آنهارسولان(ما) را تکذیب كردند،لذابراىتقویت آندو،شخصسوّمى فرستادیم،آنهاهمگىگفتند: ما فرستادگان (خدا) به سوى شما هستیم.
به این ترتیب سه نفر از رسولان پروردگار (دو نفر در آغاز و يك نفر در اثناء براى تقویت آنها) به سوى این قوم گمراه آمدند.
در این كه این رسولان چهکسانى بودند، درمیان مفسّران گفتگو است، جمعى گفتهاند :
نام آن دو نفر «شمعون» و «يُوحَنّا» بود و نام سوّمین «بُولُس» و بعضى نامهاى دیگرى براى آنها ذکر كردهاند.
و نیز دراینکه آنهاپیامبران و رسولان خداوند بودند و يا فرستادگان حضرت مسیح علیهالسلام (و اگر خداوند مىفرماید: ما آنها را فرستادیم، به خاطر آن است كه رسولان مسیح هم رسولان او هستند) باز در میان مفسّران گفتگو است، هر چند ظاهر آیات فوق موافق تفسیر اوّل است، گر چه تفاوتى در نتیجهاى كه قرآن مىخواهد بگیرد، نمىکند.
15 قالُوا ما اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما اَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَىْءٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ تَكْذِبُونَ
اما آنها (درجواب) گفتند: شما جز بشرىهمانند ما نیستید و خداوند رحمانچیزى نازل نکرده، شما فقط دروغ مىگویید.
اگر بنابود فرستادهاى از طرف خدا بیاید، باید فرشته مُقَرَّبى باشد، نه انسانى همچون ما و همین را دلیل براى تکذیب رسولان و انکار نزول فرمان الهى پنداشتند. درحالىکه شاید خودشان نیز مىدانستند كه در طول تاریخ همه پیامبران از نسل آدم
بودهاند، از جمله ابراهیم را كه همگى به رسالت مىشناختند، مسلما انسان بود و از این گذشته مگر نیازها و مشکلات و دردهاى انسانها را جز انسان مىتواند درك كند؟ (1)
در اینکه چرا در آیه روى صفت «رحمانيّت» خداوند تکیه شده، ممکن است از این نظر باشد كه خداوند ضمن نقل سخن آنها، مخصوصا روى این صفت تکيّه مىکند، كه پاسخ آنها در نقل گفته خودشان نهفته باشد، زیرا چگونه ممکن است خداوندى كه رحمت عامّش سراسر عالم را فراگرفته است، پیامبرانى براى تربیت نفوس و دعوت به رشد و تکامل انسان نفرستد؟
این احتمال نیز داده شده است كه آنها مخصوصا روى وصف رحمان تکیه كردند كه بگویند خداوند مهربان كار بندگان خود را با فرستادن پیامبران و تنظیم تکالیف مشکل .
1) دربارهفلسفههمگونى پیامبران باامّتها درجلد12 «تفسیرنمونه»،صفحه289 ذیل 94/اسراء مشروحا بحث شده است .
نمىکند، آنهارا آزادمىگذارد. اینمنطقسست و بىپایه باسطحافکار این گروه متناسب بود.
16 قالُوا رَبُّنا يَعْلَمُ اِنّا اِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ
آنها گفتند: پروردگار ما آگاه است، كه قطعا فرستادگان (او) به سوى شما هستیم.
این پیامبران از مخالفت سرسختانه آن قوم گمراه مأیوس نشدند و ضعف و سستى به خود راه ندادند.
17 وَ ما عَلَيْنا اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ
و بر عهده ما چیزى جز ابلاغ آشکار نیست.
مسلّما آنها تکیه بر ادّعا نکردند و تنها به سوگند قناعت ننمودند، بلکه از تعبیر «بلاغ مبین» اجمالاً استفاده مىشود كه دلایل و معجزاتى از خود نشان دادند وگرنه ابلاغ آنها مصداق «بلاغ مبین» نبود، زیرا «بلاغ مبین» باید چنان باشد كه واقعيّت را به همه برساند و اینجز بهکمکدلایلمُتْقَن و معجزاتگویاممکننیست.
در بعضى از روایات نیز آمده است كه آنها همانند حضرت مسیح علیهالسلام بعضى از بیماران
غیرقابل علاج را به فرمان خدا شفا دادند.
18 قالُوا اِنّا تَطَيَّرنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنّا عَذابٌ اَلیمٌ
آنها گفتند: ما شما را به فال بد گرفتهایم (و وجود شما شوم است) و اگر از اینسخنان دستبرندارید،شماراسنگسارخواهیمکرد و مجازاتدردناکىازما بهشماخواهد رسید.
ممکناست مقارنآمدن اینپیامبران الهى بعضى مشکلات در زندگى مردم آندیار بر اثر گناهانشان و يا بهعنوان هشدارالهى حاصلشدهباشد، چنانکه بعضى از مفسّران نیز نقل كردهاند كه، مدّتى نزول باران قطعشد،(1)ولى آنها نهتنها عبرتىنگرفتند، بلکه اینحادثه را بهدعوت رسولانپیوند دادند.(2).
باز به این هم قناعت نکردند، بلکه با تهدیدى صریح و آشکار نيّات شوم و زشت خود را ظاهر ساختند و گفتند: «اگر از این سخنان دست برندارید، مسلّما شما را سنگسار خواهیم كرد و مجازات دردناکى از ما به شما خواهد رسید» .
آرى طرفداران باطل و حامیان ظلم و فساد چون منطق قابل عرضهاى ندارند، همیشه تکیه بر تهدید و فشار و خشونت مىکنند، غافل از آن كه رهروان راه «اللّه» ، هیچگاه در برابر این تهدیدها تسلیم نخواهند شد، بلکه بر استقامتشان خواهند افزود، آن روز كه آنها پا به این میدان گذاشتند جان خود را برکف گرفتند و آماده ایثار گشتند.
19 قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ اَئِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ
گفتند:شومىشمااز خودتاناست، اگردرستبیندیشید، بلکهشماگروهىاسراف كارید.
اگر بدبختى و تیرهروزى و حوادث شوم محیط جامعه شما را فراگرفته و برکات الهى از میانشمارختبربسته،عامل آنرا در درونجانخود، درافکارمنحط و اعمالزشت و شومتان جستجو كنید، نه در دعوت ما، این شما هستید كه با بتپرستى و هوىپرستى و بیدادگرى و
شهوترانى فضاى زندگى خود را تیره و تار كرده و برکات خدا را از خود قطع كردهاید.
درد اصلى شما همان اسراف و تجاوزگرى شما است، اگر توحید را انکار كرده، به شرك روى مىآورید، دلیل آن اسراف و تجاوز از حقّ است و اگر جامعه شما گرفتار سرنوشت شوم شده است، سبب آن نیز اسراف در گناه و آلودگى به شهوات است، بالاخره اگر در برابر خیرخواهىخیرخواهان آنهاراتهدید بهمرگمىکنید،این نیز به خاطر تجاوزگرى شما است.
20 وَ جاءَ مِنْ اَقْصَا الْمَدینَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلینَ
مردى (با ایمان) از نقطه دور دست شهر با شتاب فرارسید، گفت اى قوم من، از فرستادگان خدا پیروى كنید.
این مرد كه غالب مفسّران نامش را «حبیب نجار» ذکر كردهاند، از كسانى بوده كه در برخوردهاى نخستین با رسولان پروردگار به حقانیت دعوت آنها و عمق تعلیماتشان پىبرد و مؤمنى ثابت قدم و مصمم از كار درآمد، هنگامى كه به او خبر رسید كه در قلب شهر مردم
بر این پیامبران الهى شوریدهاند و شاید قصد شهید كردن آنها را دارند، سکوت را مجاز ندانست و چنانکه از كلمه «يَسْعى» برمىآید، با سرعت و شتاب خود را به مرکز شهر رسانید و آنچه در توان داشت در دفاع از حقّ فروگذار نکرد.
تعبیر به «رَجُل» به صورت ناشناخته ، شاید اشاره به این نکته است كه او يك فرد عادّى بود، قدرت و شوکتى نداشت و در مسیر خود تك و تنها بود، در عین حال نور و حرارت ایمان آن چنان او را روشن و گرم ساخته بود كه بىاعتنا به پیامدهاى این دفاع سرسختانه از مبارزان راه توحید، وارد معرکه شد، تا مؤمنان عصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آغاز اسلام كه عدّه قلیلى بیش نبودند، سرمشق بگیرند و بدانند حتّى يك نفر مؤمن تنها نیز داراى مسؤوليّت است و سکوت براى او جایز نیست.
تعبیر به «اَقْصَى الْمَدینة» نشان مىدهد كه دعوت این رسولان به نقاط دور دست شهر نیز كشیده شد و دلهاى آماده را تحت تأثیر خود قرار داده بود، گذشته از این نقاط دوردستشهرهمیشهمرکزمستضعفانىاستکهآمادگىبیشتربراىپذیرشحقّ دارند، به عکس،
درقلبشهرها مردممرفهى زندگىمىکنندکه جذبآنها به سوى حقّ به سادگى ممکن نیست.
تعبیر به «یا قَوْم» (اى قوم من) بیانگر دلسوزى این مرد نسبت به اهل شهر و مردم آن دیار است و دعوت به پیروى از رسولان دعوتى است، خالصانه كه هیچ نفعى براى شخص او در آن مطرح نیست.
21 اِتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ اَجْرا وَ هُمْ مُهْتَدُونَ
از كسانى پیروى كنید كه از شما اجرى نمىخواهد و خود هدایت يافتهاند.
اینخود نخستین نشانه صدق آنها است كه هیچ منفعت مادّى در دعوتشان ندارند، نه از شمامالىمىخواهند و نهجاه و مقام و نهحتّىتشكّر وسپاسگزارى ونههیچاجر و پاداش دیگر.
این همان چیزى است كه بارها در آیات قرآن در مورد انبیاى بزرگ، به عنوان نشانهاى از اخلاص و بىنظرى و صفاى قلب پیامبران روى آن تکیه شده، تنها در سوره شعراء پنج
بار این جمله : «وَ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ» تکرار گردیده است.(1)سپس مىافزاید (وَ هُمْ مُهْتَدُونَ). اشاره به این كه عدم تسلیم در برابر دعوت كسى يا به خاطر این است كه دعوتش حقّ نیست و به بیراهه و گمراهى مىکشاند و يا این كه حقّ است، اما مطرحکنندگان منافع خاصّى در سایه آن كسب مىکنند كه این خود مایه بدبینى به چنان دعوتى است، اما هنگامى كه نه آن باشد و نه این، دیگر چه جاى تأمل و تردید.
22 وَ ما لِىَ لا اَعْبُدُ الَّذى فَطَرَنى وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
من چرا كسىرا پرستشنکنمکه مرا آفریدهاست و همگى به سوى او بازگشت مىکنید؟ء.
1) آیات 109 ، 127 ، 145 ، 164 و 180 شعراء.
سپس به دلیل دیگرى مىپردازد و به سراغ اصل توحید كه عمدهترین نکته دعوت این رسولان بوده است، مىرود و مىگوید : «من چرا كسى را پرستش نکنم كه مرا آفریده است»؟ كسى شایستهپرستش استکه خالق و مالك و بخشنده مواهب باشد، نه این بتها كه هیچ كارى از آنان ساخته نیست، فطرت سلیم مىگوید: باید خالق را پرستید، نه این مخلوقات بىارزش را. جالب این كه نمىگوید : «وَ ما لَكُمْ لا تَعْبُدُونَ الَّذى فَطَرَكُمْ: چرا خدایى را پرستش نمىکنید كه شما را آفریده است» بلکه مىگوید : «من چرا چنین نکنم» يعنى در حقیقت از خود شروع مىکند تا مؤثّرتر واقع شود. و به دنبال آن هشدار مىدهد كه مراقب باشید: (وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ).
یعنى نه تنها سر و كار شما در زندگى این جهان با او است كه در جهان دیگر نیز، تمام سرنوشت شما در دست قدرت او مىباشد، آرى به سراغ كسى بروید كه در هردو جهان سرنوشت را به دست گرفته است.
23 ءَاَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ الِهَةً اِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لاتُغْنِ عَنّى شَفاعَتُهُمْ شَيْئا وَ لا يُنْقِذُونِ
آیا غیراز او معبودانىرا انتخابکنم كه اگر خداوند رحمان بخواهد زیانى بهمن برساند، شفاعت آنها كمترین فایدهاى براى من ندارد و مرا (از مجازاتاو) نجات نخواهندداد.
و در سوّمین استدلال خود به وضع بتها پرداخته و اثبات عبودیت را براى خداوند با
نفىعبودیت از بتها تکمیل مىکند. باز در اینجا از خودش سخن مىگوید، تا جنبه تحكّم و آمریتنداشتهباشد و دیگرانحسابکارخودرابرسند. او درحقیقتانگشتروىبهانه اصلى بتپرستان مىگذارد كه مىگفتند : «ما اینها را به خاطر این پرستش مىکنیم كه شفیعان ما در درگاه خدا باشند»، مىگوید: چه شفاعتى و چه كمك و نجاتى؟ آنها خود نیازمند به كمك و حمایت شما هستند، در تنگناى حوادث چه كارى از آنها براى شما ساخته است؟
24 اِنّى اِذا لَفى ضَلالٍ مُبینٍ
اگر چنین كنم، من در گمراهى آشکارى خواهم بود.
کدام گمراهى از این آشکارتر كه انسان عاقل و با شعور در برابر این موجودات بىشعور زانو زند و آنها را در كنار خالق زمین و آسمان قرار دهد.
25 اِنّى امَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ
(به همین دلیل) من به پروردگارتان ایمان آوردم، به سخنان من گوش فرا دهید.
در این كه مخاطب در این جمله و همچنین جمله «اِنّى امَنْتُ بِرَبِّكُمْ» كیست؟ ظاهر آیات
قبل نشان مىدهد كه همان گروه مشرکان و بتپرستانى هستند كه در آن دیار بودند، تعبیر به «رَبِّكُم» (پروردگار واقعى شما) نیز منافاتى با این معنى ندارد، چرا كه این تعبیر در آیات زیادى از قرآن مجید در برابر كفّار و به هنگام بیان استدلالات توحیدى آمده است. (1)
و همچنینجمله «فَاسْمَعُونِ: بهسخنان من گوشفرادهید» مخالفتىبا آنچه كه گفته شد، ندارد، چرا كه این جمله را براى دعوت آنها به پیروى از گفتار خویش ذکر كرده است، همانگونه كه در داستان مؤمن آلفرعون آمده آنجا كه خطاب به فرعونیان مىگوید : «یا قَوْمِ اتَّبِعُونِ اَهْدِكُمْ سَبیلَ الرَّشادِ : اى قوم من، از من پیروى كنید تا شما را به راه راست هدایت كنم» (38/غافر).
26 قیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمى يَعْلَمُونَ
(سرانجام او را شهید كردند و) به او گفته شد : وارد بهشت شو ، گفت : اى كاش قوم من مىدانستند.ف.
1) آیات 3 و 32/یونس ،3و52/هود،24/نحلو29/کهف.
آرى سخنان پر شور و هیجانانگیز او كه با استدلالاتى قوى و نیرومند و نکاتى جالب و دلنشین همراه بود، در آن قلبهاى سیاه و سرهاى پر از مکر و غرور، نه تنها اثر مثبتى نگذاشت، بلکه چنان آتش كینه و عداوت را در دلهاى آنان برافروخت كه از جا برخاستند و با نهایت قساوت و بىرحمى به جان این مرد مؤمن شجاع افتادند، به روایتى او را سنگ باران كردند و پیکرش را چنان آماج سنگها ساختند كه بر زمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم كرد، در حالىکه پیوسته این سخن را بر لب داشت كه : «خداوندا! این قوم مرا هدایت كن كه آنها نمىدانند». (1)
و به روایتدیگرى او را زیرپاها چنان لگدمالکردندکه روحش به آسمان پرواز كرد. (2).
تعبیر مندرج در آیه نشان مىدهد كه شهادت این مرد مؤمن همان و داخل شدن او در بهشت همان، آن چنان فاصله میان این دو كم و كوتاه بوده است كه قرآن مجید در تعبیر لطیفش به جاى ذکر شهادت او، دخول او را در بهشت بیان كرده و چه نزدیك است راه بر شهیدان، راه بهشت و سعادت جاویدان. روشن است منظور از بهشت در اینجا بهشت برزخى است، چرا كه هم از آیات و هم از روایات استفاده مىشود كه بهشت جاویدان در قیامت نصیب مؤمنان خواهد شد، همانگونه كه دوزخ نیز در مورد بدکاران چنین است.
بنابراین بهشت و دوزخ دیگرى در عالم برزخ است كه نمونهاى از بهشت و دوزخ رستاخیز مىباشد، چنان كه در روایت امیرمؤمنان على علیهالسلام در مورد قبر وارد شده است، «اَلْقَبْرُ اِمّا رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ اَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النّيرانِ: قبر يا باغى از باغهاى بهشت است يا حفرهاى از حفرههاى دوزخ».
27 بِما غَفَرَلى رَبّى وَ جَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمینَ
که پروردگارم مرا آمرزیده و از گرامى داشتگان قرار داده است.
اى كاش چشم حقبینى داشتند، چشمى كه با حجابهاى ضخیم و سنگین جهان مادّى محجوب نگردد و آنچه را در پشت این پرده است ببیند، يعنى تا این همه نعمت و اکرام و احترام خدا را بنگرند و بدانند در مقابل اهانتهاى آنها خداوند چه لطفى در حقّ من فرموده است، اى كاش مىدیدند و ایمان مىآوردند، امّا افسوس.
در حدیث آمده است كه پیغمبر گرامىاسلام صلىاللهعلیهوآله فرمود : «اِنَّهُ نَصَحَ لَهُمْ فى حَياتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِهِ : این مرد با ایمان هم در حال حیات خود خیر خواه قوم خویش بود و هم بعد از مرگ آرزوى هدایت آنها را داشت». (1).
1) «بحارالانوار» ، جلد 6 ، صفحه 218 .
جالب توجه این كه او نخست تکيّه بر موهبت غفران الهى مىکند، سپس بر اکرام، چرا كه نخست باید با آب مغفرت روح و جان انسان از آلودگى گناهان پاك گردد و چون پاك شد بر بساط قرب و اکرام الهى جاى گیرد. این نکته نیز قابل دقت است كه اکرام و احترام و بزرگداشت الهى گرچه نصیب بسیارى از بندگان مىشود و اصولاً «تقوى» و «اکرام» دوش به دوش هم پیش مىروند : « اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقاكُمْ» (13 / حجرات) ولى «اکرام» به طور كامل و بدون هیچگونه قید و شرط درقرآنمجید درباره دوگروهآمده است: نخست؛ «فرشتگان مقرب خدا» كه قرآن درباره آنها مىگوید : «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمرِهِ يَعْمَلُونَ: آنها بندگان گرامى خدایند كه در سخن بر او پیشى نمىگیرند و فرمانش را به كار مىبندند» (27 / انبیاء) و دیگر بندگان كاملالایمان كه قرآن از آنها به عنوان «مخلصین» ياد كرده و درباره آنها مىگوید : «اُولئِكَ فى جَنّاتٍ مُكْرَمُونَ : آنها در باغهاى بهشت گرامى داشته مىشوند» (35 / معارج). (1)پایان جزء بیست و دوم .
1) «المیزان» ، جلد 17 ، صفحه 82 ، ذیل آیات مورد بحث .
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگىها و مزایاى كتاب «تفسیر جوان»··· 10
همسران پیامبر باید چنین باشند··· 12
آیه تطهیر ، برهان روشن عصمت است··· 21
آیه تطهیر درباره چه كسانى است ؟··· 23
شخصیت و ارزش مقام زن در اسلام··· 35
مساوات مرد و زن در پیشگاه خدا··· 42
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سنت شکنى بزرگ··· 47
مبلّغان راستین چه كسانى هستند··· 57
شرط پیروزى در تبلیغات··· 61
مسأله خاتمیت··· 63
دلایل خاتمیت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله ··· 66
خاتمیتچگونه با سیرتکاملىانسان سازگاراست؟··· 73
قوانین ثابت چگونه با نیازهاى متغیر مىسازد ؟··· 75
رحمت و درود خدا و فرشتگان راهگشاى مؤمنان··· 80
فهرست مطالب
موضوع صفحه
توضیحى درباره « لقاء اللّه »··· 84
پاداشهاى مؤمنان هم اکنون آماده است··· 84
اى پیامبر صلىاللهعلیهوآله تو چراغ فروزانى··· 88
دستورالعمل پنجگانه براى رهروان راه حق··· 96
گوشهاى از احکام طلاق و جدایى شایسته··· 96
اى پیامبر صلىاللهعلیهوآله با اینزنان مىتوانىازدواج كنى··· 102
گوشهاى از فلسفه تعدد زوجات پیامبر صلىاللهعلیهوآله ··· 107
رفع يك مشکل دیگر از زندگى پیامبر صلىاللهعلیهوآله ··· 112
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آیا حکم «تقسیماوقات» درحقهمه همسرانپیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله بود··· 118
فلسفه حکم محدودیت ازدواج پیامبر صلىاللهعلیهوآله ··· 120
آیا قبل از ازدواج مىتوان به همسر آینده نگاه كرد ؟··· 122
مواردى كه از این قانون حجاب مستثنى است··· 137
سلام و درود بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله ··· 140
کیفیت صلوات بر پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله ··· 142
اصلاحات را از خود شروع كن··· 154
پیشگیرى مفاسد اجتماعى از دو راه··· 154
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اخطار شدید به مزاحمان و شایعه پراکنان··· 155
چه نسبتهاىناروایى بهموسى دادند؟··· 164
سخن حق بگویید تا اعمالتان اصلاح شود··· 168
حمل امانت الهى بزرگترین افتخار بشر··· 172
فضیلت تلاوت سوره «سبأ»··· 182
او مالك همه چیز و عالم به همه چیز است··· 183
به پروردگار سوگند قیامت خواهد آمد··· 187
عالمان دعوت تو را حق مىدانند··· 192
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مواهب بزرگ خدا بر داود علیهالسلام ··· 198
حشمت سلیمان و مرگ عبرت انگیز··· 204
چرا مرگ سلیمان مدتى مکتوم ماند؟··· 216
تمدن درخشانى كه بر اثر كفران بر باد رفت··· 219
قوم سبأ را چنان متلاشى كردیم كه ضرب المثل شدند··· 227
هیچ كس مجبور به پیروى از وسوسههاى شیطان نیست··· 230
راه تسخیر دلها··· 240
اى پیامبر صلىاللهعلیهوآله تو براى همه جهانیان مبعوث شدهاى··· 242
مال و فرزند دلیل قرب به خدا نیست··· 255
فهرست مطالب
موضوع صفحه
وسعت مفهوم «انفاق»··· 260
انقلاب فکرى ریشه هر انقلاب اصیل··· 270
از باطل كارى ساخته نیست··· 278
پاسخ به سؤالى در خصوص چگونگى غلبه حق بر باطل··· 279
مشرکان راه فرار ندارند··· 282
فضیلت تلاوت سوره «فاطر»··· 289
دنیا و شیطان شما را نفریبد··· 302
گفتار و كردار پاك و صالح به سوى خدا مىرود··· 313
دریاى آب شیرین و شور يکسان نیستند··· 320
فهرست مطالب
موضوع صفحه
هیچ كس بارگناه دیگرى را بر دوش نخواهد كشید··· 330
نور و ظلمت يکسان نیست··· 334
آیا مردگان حقیقتى را درك نمىکنند؟··· 337
اگر كوردلان ایمان نیاورند، عجب نیست··· 342
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود··· 346
معامله پر سود با پروردگار··· 352
امتیازات ششگانه تجارت انسانها با خدا··· 354
وارثان حقیقى میراث انبیاء··· 362
آنجا كه نه غمى است، نه رنجى و نه درماندگى··· 365
منظور از«ذاتِ الصُّدُور» چیست؟··· 375
فهرست مطالب
موضوع صفحه
منظور از خشم و غضب در مورد پروردگار چیست؟··· 379
استکبار و حیلهگرى سرچشمه بدبختىهاى آنها بود··· 386
اگر لطف او نبود، جنبندهاى بر پشت زمین نبود··· 391
فضیلت تلاوت سوره «یس»··· 393
سرآغاز «قلب قرآن»··· 394
چه كسانى انذار تو را مىپذیرند··· 405
کتابهاى سه گانه ثبت اعمال··· 410
سرگذشت «اصحاب القریه» براى مشرکین عبرتى است··· 412
داستان مجاهدى جان برکف··· 419