ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.
تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.
تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.
شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 20
(جزء بیستم قرآن)
Volum 20
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .
به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .
4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
56 فَما كانَ جَوابَ قَوْمِه اِلاّ اَنْ قالُوا اَخْرِجُوا الَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ اِنَّهُمْ اُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ
آن ها پاسخى جزاین نداشتند كه به يکدیگر گفتند : خاندان لوط را از شهر و دیار خود بیرون كنید كه این هاافرادى پاکدامن هستند .
آرى در محیط آلودگان ، پاکى جرم است و عیب ، يوسف هاى پاکدامن را به جرم عفت و پارسایى به زندان مى افکنند و خاندان پیامبر بزرگ خدا « لوط » را به خاطر پرهیزشان از آلودگى و ننگ ، تبعید مى كنند ، اما زلیخاها آزادند و صاحب مقام و قوم لوط باید در شهر و دیار خود آسوده بمانند .
و این شگفت آور نیست كه حس تشخیص انسان بر اثر خو گرفتن به يك عمل ننگین دگرگون شود ، داستان معروف « مرد دباغى كه دائماً با پوست هاى متعفن سر و كار داشت و
شامه او با آن خو گرفته بود و گذشتن او از بازار عطاران و بى هوش شدن از بوى نامناسب عطر و دستور آن مرد حکیم كه وى را به بازار دباغان ببرید تا به هوش آید و از مرگ نجات يابد » شنیده ایم و مثال حسى جالبى است براى این مطلب منطقى .
57 فَاَنْجَيْناهُ وَ اَهْلَهُ اِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا هامِنَ الْغابِرینَ
ما او و خانواده اش را نجات دادیم،به جزهمسرش كه مقدر كردیم جزءباقى ماندگان باشد.
« غابِر » به معنى كسى است كه بعد از رفتن همراهان باقى مى ماند .
در روایات آمده است كه لوط حدود سى سال آن ها را تبلیغ كرد ولى جز خانواده اش ( آن هم به استثناى همسرش كه با مشرکان هم عقیده شد ) به او ایمان نیاوردند .(1)
بدیهى است چنین گروهى كه امید اصلاحشان نیست جایى درعالم حیات ندارند و باید .
1) « نورالثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 382 .
طومار زندگیشان درهم پیچیده شود .
58 وَ اَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَرا فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرینَ
سپس بارانى ( از سنگ ) بر آن ها فرستادیم ( كه همگى زیرآن مدفون شدند ) و چه بد است باران انذار شدگان .
و پس از بیرون آمدن آن ها در موعد معین ( در سحرگاه شبى كه شهر غرق فساد و ننگ بود ) پس از آن كه صبحگاهان فرارسید « بارانى ( از سنگ ) بر آن ها فرستادیم » كه همگى زیر آن مدفون شدند و این بعد از آن بود كه زلزله وحشتناکى سرزمین آن ها را به كلى زیر و رو كرد .
درباره قوم لوط و سرنوشت آن ها و اثرات شوم همجنس گرایى بحث هاى مشروحى در جلد 9 تفسیرنمونه صفحه 178 - 198 ( ذیل آیات 77 - 83 سوره هود ) مطرح شده است كه نیاز به تکرار آن نیست .
تنها ذکر يك نکته را ضرورى مى دانیم و آن این كه :
قانون خلقت براى ما مسیرى تعیین كرده است كه پیمودنش مایه تکامل و حیات ما و مخالفتش مایه سقوط و مرگ ما است .
قانون خلقت جاذبه جنسى را به عنوان عامل بقاى نسل انسان و آرامش روح او میان دو جنس مخالف قرارداده و تغییر مسیر آن به سوى « همجنس گرایى » هم آرامش روحى را برهم مى زند و هم آرامش اجتماعى را و از آن جا كه این قوانین اجتماعى ریشه اى در فطرت دارد این تخلف سبب ناهماهنگى در سازمان وجود انسان مى شود .
لوط پیامبر بزرگ خدا قوم منحرف را متوجه همین ریشه فطرى كرده و به آن ها مى گوید آیا به سراغ كار زشتى مى روید با این كه مى بینید ، این جهل و بى خبرى از قانون حیات و جهل به مفهوم سفاهت است كه شما را به بیراهه كشانده است .
و جاى تعجب نیست كه سایر قوانین خلقت نیز درباره این قوم دگرگون گردد و به جاى بارانى از آب حیات بخش ، بارانى از سنگ بر سر آنان فرود آید و سرزمین آرامشان با
زلزله ها زیر و رو گردد و نه تنها نابودشوند كه آثارشان نیز محوگردد .
59 قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذینَ اصْطَفى ءَاللّهُ خَيْرٌ اَمّا يُشْرِكُونَ
بگو حمد مخصوص خدا است و سلام ( و درود ) بر بندگان برگزیده اش ، آیا خداوند بهتر است يا بت هایى را كه شریك او قرار مى دهند ؟
« اآللّه ُ » دراصل « أاَللّهُ » بوده كه يکى از دو همزه آن تبدیل به الف و نتیجتا به صورت مد درآمده است و جمله « اَمّا يُشْرِكُونَ » در اصل « اَمْ ما يُشْرِكُونَ » بوده كه « اَمْ » براى استفهام و « ما » موصوله است كه درهم ادغام گردیده است .
ستایش مخصوص خداوندى است كه اقوام ننگینى همچون قوم لوط را نابود كرد ، مبادا دامنه آلودگى هاى آن ها سراسر زمین را فراگیرد .
سپس مى افزاید : « وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذینَ اصْطَفى » .
سلام بر موسى و صالح و لوط و سلیمان و داود علیهم السلام و سلام بر همه انبیاء و پیروان راستینشان .
بعد مى گوید : « اآللّهُ خَيْرٌ اَمّا يُشْرِكُونَ » .
در این سرگذشت هاى پیامبران پیشین دیدیم كه بت ها هرگز نتوانستند به هنگام نزول بلاها كمترین كمك به عابدان خود كنند ، درحالى كه خداوند مؤمنان را در هیچ يك از این مشکلات تنها نگذارد و لطف بى پایانش به يارى آن ها آمد .
60 اَمَّنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ وَاَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِماءً فَأَنْبَتْنا بِه حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ ما كانَ لَكُمْ اَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها ءَاِلهٌ مَعَ اللّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ
آیا بت هایى كه معبود شما هستند بهترند يا كسى كه آسمان و زمین را آفریده ؟ و براى شما از آسمان آبى فرستاد كه باآن باغ هایى زیبا و سرورانگیز رویاندیم و شما قدرت نداشتید درختان آن را برویانید ، آیا معبود دیگرى با خدا است؟ نه، آن ها گروهى هستند كه ( از روى نادانى ) مخلوقات خدا را در ردیف او قرار مى دهند .
« حَدائق » جمع « حَدیقَة » به معنى باغى است كه اطراف آن دیوار كشیده باشند و از
هرنظر محفوظ باشد ، همچون « حَدَقَة » چشم كه درمیان پلك ها محصور شده است و « راغب » در « مفردات » مى گوید : « حدیقه در اصل به زمینى مى گویند كه آب در آن جمع شده است ، همچون حدقه چشم كه همیشه آب در آن قرار دارد » .
از مجموع این دو سخن مى توان چنین نتیجه گرفت كه حدیقه باغى است كه هم دیوار دارد و هم آب كافى .
« بَهْجَةٍ » به معنى زیبایى رنگ و حسن ظاهر است كه بینندگان را غرق سرور مى كند .
و در پایان آیه روى سخن را به بندگان كرده مى گوید : « ما كانَ لَكُمْ اَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها... ».
کار شما تنها بذرافشانى و آبیارى است ، اما كسى كه حیات را در دل این بذر آفریده و به نور آفتاب و قطرات حیات بخش باران و ذرات خاك فرمان مى دهد كه این دانه را برویانید ، تنها خدا است .
این ها حقایقى است كه هیچ كس نمى تواند منکر آن شود و يا آن را به غیر خدانسبت دهد،
او است كه آفریننده آسمان ها و زمین است و او است كه نازل كننده باران است ، او مبدأ این همه زیبایى و حسن و جمال در عالم حیات است .
حتى دقت در رنگ آمیزى يك گل زیبا و برگ هاى لطیف و منظمى كه در درون يکدیگر اطراف هسته مرکزى گل حلقه زده اند و آواى حیات سرداده اند كافى است كه انسان را به عظمت و قدرت و حکمت آفریدگار آن آشنا سازد ، این ها است كه قلب انسان را تکان مى دهد و به سوى او مى خواند .
61 اَمَّنْ جَعَلَ الاَْرْضَ قَرارا وَ جَعَلَ خِلالَها اَنْهارا وَ جَعَلَ لَها رَواسِىَ وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزا ءَ اِلهٌ مَعَ اللّهِ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ
آیاکسى كه زمین را مستقر و آرام قرارداد و درمیان آن نهرهایى روان ساخت و براى زمین كوه هاى ثابت و پابرجا ایجاد كرد و میان دو دریا مانعى قرار داد ( تا با هم مخلوط نشوند ، با این حال ) آیا معبودى با خدا است ؟ ، نه بلکه اکثر آن ها نمى دانند ( و جاهلند ) .
« خِلال » در اصل به معنى شکاف میان دو چیز است و « رَواسى » جمع « راسِيَة » به معنى ثابت و پابرجا مى باشد .
به این ترتیب ، چهار نعمت بزرگ در این آیه آمده است كه سه قسمت از آن سخن از آرامش مى گوید :
آرامش خود زمین كه در عین حرکت سریع به دور خودش و به دور آفتاب و حرکت در مجموعه منظومه شمسى ، آن چنان يکنواخت و آرام است كه ساکنانش به هیچ وجه آن را احساس نمى كنند ، گویى در يك جا میخکوب شده و ثابت ایستاده است و كمترین حرکتى ندارد .
و دیگر وجود كوه ها دور تا دور زمین را فراگرفته و ریشه هاى آن ها به هم پیوسته و زره نیرومندى را تشکیل داده است و در برابر فشارهاى داخلى زمین و حرکات جزر و مد خارجى كه بر اثر جاذبه ماه پیدا مى شود مقاومت مى كند و هم مانعى است براى طوفان هاى
عظیم كه آرامش زمین را برهم مى زنند .(1)
و دیگر حجاب و حایل طبیعى است كه میان بخش هایى از آب شیرین و آب شور اقیانوس ها قرارداده ، این حجاب نامریى چیزى جز تفاوت درجه غلظت آب شور و شیرین و به اصطلاح تفاوت « وزن مخصوص » آن ها نیست كه سبب مى شود كه آب نهرهاى عظیمى كه به دریا مى ریزند تا مدت زیادى ، در آب شور حل نشوند و در نتیجه جزر و مد دریا آن ها را بر بخش عظیمى از سواحل آماده كشت و زرع مسلط مى سازد و آن ها را آبیارى مى كند ، كه شرح این سخن را ذیل آیه 53 سوره فرقان در همین جلد آورده ایم .
و در عین حال در لابلاى بخش هاى مختلف زمین ، نهرهایى از آب كه مایۀ .
1) درباره نقش كوه ها در ثبات زمین و برکات دیگر آن ، درجلد 10 تفسیرنمونه ، صفحه 113 ( ذیل آیه 3 سوره رعد ) نیز بحث شده است .
حیات و زندگى و سرچشمۀ طراوت و خرمى و مزارع آباد و باغ هاى پرثمر است ، قرارداده ، بخشى از منابع این آب ها در كوه ها است و بخشى در لابلاى قشرهاى زمین .
آیا این نظام مى تواند مولود تصادف كور و كر و مبدئى فاقد عقل و حکمت باشد ؟
آیا بت ها نقشى در این نظام بدیع و شگفت انگیز دارند ؟
62 اَمَّنْ يُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الاَْرْضِ ءَاِلهٌ مَعَ اللّهِ قَلیلاً ما تَذَكَّرُونَ
یا كسى كه دعاى مضطر را اجابت مى كند و گرفتارى رابرطرف مى سازد و شمارا خلفاى زمین قرار مى دهد، آیا معبودى با خدا است ؟ كمترمتذكّرمى شوید .
آرى در آن هنگام كه تمام درهاى عالم اسباب به روى انسان بسته مى شود كارد به استخوانش مى رسد و از هر نظر درمانده و مضطر مى گردد ، تنها كسى كه مى تواند قفل
مشکلات را بگشاید و بن بست ها را برطرف سازد و نور امید در دل ها بپاشد و درهاى
رحمت به روى انسان هاى درمانده بگشاید ، تنها ذات پاك او است و نه غیر او .
گرچه خداوند دعاى همه را هرگاه شرایطش جمع باشد ، اجابت مى كند ولى در آیه فوق مخصوصاً روى عنوان « مُضْطَرّ » تکیه شده است ، به این دلیل كه يکى از شرایط اجابت دعا آن است كه انسان چشم از عالم اسباب به كلى برگیرد و تمام قلب و روحش را در اختیار خدا قرار دهد ، همه چیز را از آن او بداند و حلّ هر مشکلى را به دست او ببیند و این درك و دید در حال اضطرار دست مى دهد .
درست است كه عالم ، عالم اسباب است و مؤمن نهایت تلاش و كوشش خود را در این زمینه به كار مى گیرد ولى هرگز در جهان اسباب گم نمى شود ، همه را از برکت ذات پاك او مى بیند ، « دیده اى نافذ و سبب سوراخ كن دارد كه اسباب را از بیخ و بن برمى كند » و در پشت حجاب اسباب ذات « مُسَّبِبُ الاَْسْبابِ » را مى بیند و همه چیز را از او مى خواهد .
آرى اگر انسان به این مرحله برسد مهم ترین شرط اجابت دعا را فراهم ساخته است .
جالب اینکه در بعضى از روایات این آیه تفسیرى به قیام حضرت مهدى صلوات اللّه و سلامه علیه شده است . در روایتى از امام باقر (علیه السلام)مى خوانیم :
« به خدا سوگند گویا من مهدى (علیه السلام)را مى بینم كه پشت به حجرالاسود زده و خدا را به حق خود مى خواند ... سپس فرمود : به خدا سوگند مضطر در كتاب اللّه درآیه اَمَّنْ يُجیبُ الْمُضْطَرَّ ... او است » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)چنین آمده است : « این آیه در مورد مهدى از آل محمّد (علیه السلام)نازل شده ، به خدا سوگند مضطر او است ، هنگامى كه در مقام ابراهیم دو رکعت نماز بجامى آورد و دست به درگاه خداوند متعال برمى دارد دعاى او را اجابت مى كند ، ناراحتى ها رابرطرف مى سازد و او را خلیفه روى زمین قرار مى دهد » . .
1) « نورالثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 94 .
بدون شك منظور از این تفسیر منحصر ساختن مفهوم آیه به وجود مبارك مهدى (علیه السلام)نیست ، بلکه آیه مفهوم گسترده اى دارد كه يکى از مصداق هاى روشن آن وجود مهدى (علیه السلام)است كه در آن زمان كه همه جا را فساد گرفته باشد ، درها بسته شده ، كارد به استخوان رسیده بشریت در بن بست سختى قرارگرفته و حالت اضطرار در كل عالم نمایان است در آن هنگام در مقدس ترین نقطه روى زمین دست به دعا برمى دارد و تقاضاى كشف سوء مى كند و خداوند این دعا را سرآغاز انقلاب مقدس جهانى او قرار مى دهد و به مصداق « وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الاَْرْضِ » او و يارانش را خلفاى روى زمین مى كند .
درباره اهمیت « دعا » و « شرایط اجابت آن » و این كه چرا گاهى بعضى از دعاها به اجابت نمى رسد ، به طور مشروح در جلد اول تفسیرنمونه ، ذیل آیه 186 سوره بقره بحث شده است .
63 اَمَّنْ يَهْدیكُمْ فى ظُلُماتِ الْبَّرِ وَ الْبَحْرِ وَ مَنْ يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْرا بَيْنَ يَدَىْ
رَحْمَتِه ءَاِلهٌ مَعَ اللّهِ تَعالَى اللّهُ عَمّا يُشْرِكُونَ
یا كسى كه شما را در تاریکى هاى صحرا و دریا هدایت مى كند و كسى كه بادها را بشارت دهندگان پیش از نزول رحمتش مى فرستد، آیا معبودى با خدا است ؟ خداوند برتر است از این كه شریك براى او قرار دهند .
« بُشْر » مخفف « بُشُر » جمع « بَشُور » به معنى مُبَشِّر و بشارت دهنده است .
بادهایى كه بیانگر نزول بارانند و همانند پیك مخصوص بشارت ، پیشاپیش آن حرکت مى كنند ، در حقیقت كار آن ها نیز هدایت مردم است به نزول باران .
تعبیر«بُشْرا»( بشارت دهندگان ) در مورد بادها و تعبیر به « رحمت » در مورد باران هردو جالب است، چراکه بادهاهستند كه رطوبت هوا و قطعات ابر را از صفحه اقیانوس ها برداشته و بر دوش خود حمل مى كنند و به نقاط خشك و تشنه مى برند و از قدوم باران خبر مى دهند.
هم چنین باران است كه نغمه حیات را درسراسر كره خاك سرمى دهد و هرجا نازل شود
خیر و رحمت و برکت و زندگى مى آفریند .
( شرح بیشتر درباره نقش بادها در نزول باران در سوره اعراف ذیل آیه 57 جلد ششم تفسیر نمونه ، صفحه 214 آمده است ) .
64 اَمَّنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعیدُهُ وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِوَالاَْرْضِ ءَاِلهٌ مَعَ اللّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
یا كسى كه آفرینش را آغاز كرد و سپس آن را تجدید مى كندو كسى كه شمارا از آسمان و زمین روزى مى دهد،آیامعبودى باخدااست؟بگودلیلتان رابیاوریداگرراست مى گویید.
در این آیه ، بحث را از يك گذرگاه ظریف به مسأله معاد منتقل مى كند ، چرا كه آغاز آفرینش خود دلیلى بر انجام آن است و قدرت بر خلقت دلیل روشنى بر معاد محسوب مى شود .
و از این جا پاسخ سؤالى كه بسیارى از مفسران مطرح كرده اند معلوم مى شود و آن این كه
مشرکان كه مخاطب این آیات هستند غالبا عقیده به معاد ( معادجسمانى ) نداشتند با این حال چگونه ممکن است از آن ها سؤال كنیم و اقرار بخواهیم ؟
پاسخ این كه این سؤال توأم با دلیلى است كه طرف را وادار به اقرار مى كند زیرا همین كه معترف باشند كه آغاز آفرینش از او است و این همه روزى ها و مواهب از ناحیه او
مى باشد ، كافى است كه قبول كنند امکان بازگشت مجدد به زندگى در قیامت موجود است .
ضمنا منظور از « رزق آسمان » باران و نور آفتاب و مانند آن است و منظور از « رزق زمین » گیاهان و موادغذایى مختلفى است كه مستقیما از زمین مى روید يا به طور غیرمستقیم از زمین نشأت مى گیرد همچون دام ها ، هم چنین معادن و موادگوناگون كه انسان در زندگى خود از آن بهره مى گیرد .
کرارا در آیات قرآن مى خوانیم كه از مخالفان مطالبه دلیل مى شود، مخصوصاً جمله
« هاتُوا بُرْهانَكُمْ : دلیل خود را بیاورید » در چهار مورد از قرآن مجید آمده است ( 111 / بقره ، 24 / انبیاء ، 24 / نمل و 75 / قصص ) و در موارد دیگرى نیز روى كلمه « برهان » مخصوصاً تکیه شده است ( برهان به معنى محکم ترین دلیلى است كه همواره با صدق همراه است ) .
این منطق « برهان طلبى » اسلام حکایت از محتواى قوى و غنى آن مى كند چراکه سعى دارد با مخالفان خود نیز برخورد منطقى داشته باشد ، چگونه ممکن است از دیگران مطالبه برهان كند و خود نسبت به آن بى اعتنا باشد ؟ آیات قرآن مجید مملو است از استدلالات منطقى و براهین علمى در سطوح مختلف براى مسایل گوناگون .
این درست برخلاف چیزى است كه مسیحیت تحریف يافته امروز روى آن تکیه مى كند و مذهب را تنها كار « دل » مى داند و عقل را از آن بیگانه معرفى مى كند و حتى تضادهاى عقلى ( همچون توحید در تثلیث ) را در مذهب مى پذیرد و به همین دلیل انواع
خرافات را اجازه ورود به مذهب مى دهد ، درحالى كه اگر مذهب از عقل و استدلال جدا شود هیچ دلیلى برحقانیت آن وجود نخواهد داشت و آن مذهب و ضد آن يکسان خواهد بود.
عظمت این برنامه اسلامى ( تکیه بر برهان و دعوت مخالفان به استدلال منطقى ) هنگامى آشکارتر مى شود كه توجه كنیم اسلام از محیطى آشکار شد كه بیشترین محتواى فکرى محیط را خرافات بى پایه و مسایل غیرمنطقى تشکیل مى داد .
65 قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ وَ ما يَشْعُرُونَ اَيّانَ يُبْعَثُونَ
بگو كسانى كه در آسمان و زمین هستند از غیب آگاهى ندارند جز خدا و نمى دانند كى برانگیخته مى شوند .
بدون شك آگاهى از غیب و از جمله تاریخ وقوع قیامت مخصوص خدا است ولى این
منافات با آن ندارد كه خداوند بخشى از علم غیب را در اختیار هرکس بخواهد بگذارد .
و به تعبیر دیگر علم غیب بالذات و استقلالاً و به صورت نامحدود مخصوص خدا است و دیگران آن چه مى دانند از ناحیه او است ولى به هرحال مسأله تاریخ وقوع قیامت از این امر مستثنى است و هیچ كس برآن آگاه نیست .(1)
66 بَلِ ادّارَكَ عِلْمُهُمْ فِى الاْخِرَةِ بَلْ هُمْ فى شَكٍّ مِنْها بَلْ هُمْ مِنْها عَمُونَ
این مشرکان اطلاع صحیحى درباره آخرت ندارند ، بلکه در اصل آن شك دارند، بلکه نابینا و اعمى هستند .
« اِدّارَكَ » در اصل از « تَدارَكَ » بوده كه به معنى پشت سرهم قرارگرفتن است بنابراین .
1) درباره علم غیب بحث هاى مشروحى در« تفسیرنمونه » ، جلد5 ، صفحه 245 و جلد 7 صفحه 46 به بعد مطرح شده است .
مفهوم جملۀ « اِدّارَكَ عِلْمُهُمْ فِى الاْخِرَةِ » این است كه آن ها تمام معلومات خود را در مورد آخرت به كارگرفتند اما به جایى نرسیدند ، لذا بعد از آن مى فرماید : « آن ها از آن در شكّند ، بلکه نابینا هستند » چرا كه نشانه هاى آخرت در زندگى همین دنیا نمایان است : بازگشت زمین مرده به حیات در فصل بهار ، بارور شدن درختانى كه در فصل زمستان از كارافتاده بود و مشاهده عظمت قدرت خدا درمجموعه آفرینش ، همگى دلیل بر امکان زندگى پس از مرگ است ، اما آن ها همچون نابینایان از كنار این صحنه ها مى گذرند .
به این ترتیب براى جهل منکران آخرت سه مرحله ذکر شده است :
نخست این كه انکار و ایراد آن ها به خاطر آن است كه از خصوصیات آخرت بى خبرند « و چون ندیدند حقیقت ره افسانه مى زنند » .
دیگر این كه آن ها در اصل وجود آخرت شك دارند و سؤال از زمان تحقق آن از این شك ریشه مى گیرد .
و دیگر این كه این جهل و شك آن ها نه به خاطر این است كه دلیل كافى بر آخرت در اختیار ندارند ، بلکه دلایل بسیار است اما آن ها چشم برهم نهاده نمى بینند .
67 وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا ءَاِذا كُنّا تُرابا وَ اباؤُنا اَئِنّالَمُخْرَجُونَ
کافران گفتند: آیا هنگامى كه ما و پدرانمان خاك شدیم بازهم ازدل خاك بیرون مى آییم.
آن ها به همین اندازه قناعت كردند كه این مسأله بعیدى است كه انسان خاك شود و دوباره به زندگى برگردد ، درحالى كه روز اول خاك بودند و از خاك برخاستند ، چه مانعى دارد كه باز به خاك برگردند و سپس حیات جدیدى پیدا كنند .
جالب این كه در هشت مورد از قرآن به همین گونه تعبیر برخورد مى كنیم كه آن ها به مجرد استبعاد راه انکار را در مورد قیامت پوییده اند .
68 لَقَدْ وُعِدْنا هذا نَحْنُ وَ اباؤُنا مِنْ قَبْلُ اِنْ هذا اِلاّاَساطیرُ الاَْوَّلینَ
این وعده اى است كه به ما و پدرانمان از پیش داده شده این ها همان افسانه هاى خرافى پیشینیان .
بنابراین نخست از استبعاد شروع مى كردند و بعد آن را پایه انکار مطلق قرار مى دادند ، گویى انتظار داشتند رستاخیز به زودى متحقق شود و چون در عمر خود شاهد و ناظر آن نبودند آن را نفى مى كردند .
به هر حال این تعبیرات همگى نشانه غرور و غفلت آن هااست .
ضمنا آن ها با این تعبیر مى خواستند سخن پیامبر را در مورد قیامت تحقیر كنند و بگویند این از وعده هاى كهنه و بى اساس است كه دیگران هم به نیاکان ما داده اند و مطلب تازه اى به نظر نمى رسد كه قابل بررسى و مطالعه باشد .
69 قُلْ سیرُوا فِى الاَْرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ
بگو در روى زمین سیر كنید ، ببینید عاقبت كار مجرمان به كجا رسید ؟
شما مى گویید این وعده ها به نیاکان ما نیز داده شد و آن ها نیز به آن اعتنا نکردند و ضررى هم ندیدند ، اما اگر كمى درجهان سیر كنید و آثار این گذشتگان مجرم و گنهکار و
منکر توحید و معاد را كه مخصوصاً در اطراف همین سرزمین حجاز شما قرار دارد بنگرید مى دانید مطلب چنین نیست .
نوبت شما هم مى رسد ، عجله نکنید ، شما هم اگر مسیر خود را اصلاح نکنید به همان سرنوشت شوم گرفتار خواهید شد.
قرآن مجید كرارا مردم را به سیر در ارض و مشاهده آثار گذشتگان سرزمین هاى ویران شده اقوامى كه به عذاب گرفتار شده اند ، كاخ هاى درهم شکسته شاهان ،قبرهاى درهم ریخته و استخوان هاى پوسیده مستکبران ، اموال و ثروت هاى بى صاحب مانده ثروتمندان مغرور ، دعوت كرده است ، مخصوصاً تصریح مى كند كه مطالعه این آثار كه تاریخ زنده و گویا و ملموس پیشینیان است دل ها را بیدار و چشم ها را بینا مى كند و به راستى چنین است ، گاهى مشاهده يکى از آثار آن چنان طوفانى در دل و جان انسان برپا مى كند كه مطالعه چندین كتاب تاریخ قطور اثرى ندارد .
قابل توجه این كه در آن آیه به جاى « مُكَذِّبین : تکذیب كنندگان معاد » « مُجْرِمین » گفته شده، اشاره به این كه تکذیب آن ها به خاطر آن نبود كه در تحقیق و بررسى اشتباه كرده باشند، بلکه سرچشمه آن لجاجت و عناد و آلوده شدن به انواع جرم هابود .
70 وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُنْ فى ضَيْقٍ مِمّا يَمْكُرُونَ
از تکذیب و انکار آن ها غمگین مباش و این همه غصه آن ها را مخور و سینه ات از توطئه آن ها تنگ نشود .
و از آن جا كه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله از انکار و مخالفت آن ها رنج مى برد و به راستى دلش براى آن ها مى سوخت و عاشق هدایت و بیدارى آن ها بود و از سوى دیگر ، همواره با توطئه هاى آن ها مواجه بود این آیه پیامبر صلى الله علیه و آله را دلدارى مى دهد .
71 وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
مى گویند این وعده ( عذاب را كه به ما مى دهى ) اگر راست مى گویید كى خواهد آمد ؟
ولى این منکران لجوج به جاى این كه از این هشدار پیامبر دلسوز و مهربان و ملاحظه عاقبت كار مجرمان ، پند و اندرز گیرند ، باز در مقام سخریه و استهزاء برآمدند .
با این كه مخاطب ، پیامبر صلى الله علیه و آله بود ولى مطلب را به صورت جمع مى آورند ، به خاطر این كه مؤمنان راستین نیز با پیامبر صلى الله علیه و آله در این سخن هم صدا بودند و طبعا آن ها نیز مخاطبند .
72 قُلْ عَسى اَنْ يَكُونَ رَدِفَ لَكُمْ بَعْضُ الَّذى تَسْتَعْجِلُونَ
بگو شاید پاره اى از آن چه را عجله مى كنید نزدیك ودرکنار شما باشد .
« رَدِفَ » از ماده « رَدْف » به معنى قرار گرفتن پشت سر چیزى است ، لذا به كسى كه پشت سر اسب سوار مى نشیند ، « ردیف » گفته مى شود ، هم چنین در مورد افراد و اشیایى كه پشت سر يکدیگر قرار مى گیرند این كلمه به كار مى رود .
آیه اشاره مى كند كه چرا عجله مى كنید ؟ چرا مجازات الهى را كوچك مى شمرید ؟ چرا
به خود رحم نمى كنید ؟ آخر عذاب خدا شوخى نیست . احتمال بدهید به خاطر همین سخنانتان قهر و غضب خدا بر سر شما سایه افکنده باشد و به همین زودى بر شما فرود آید و نابودتان كند ، این همه سرسختى براى چیست ؟
73 وَ اِنَّ رَبَّكَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النّاسِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لايَشْكُرُونَ
پروردگار تو نسبت به مردم فضل و رحمت دارد ولى اکثر آن ها شکرگزار نیستند .
اگر خداوند در مجازات شما عجله نمى كند ، به خاطر فضل و رحمتش بر شما است ، تا براى اصلاح خویش و جبران گذشته به قدرکافى مهلت داشته باشید .
74 وَ اِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ ما تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما يُعْلِنُونَ
و پروردگارت آن چه را در سینه هاشان پنهان مى دارند و آن چه را آشکار مى كنند به خوبى مى داند .
« تُكِنُّ » از ماده « كِنّ » به چیزى گفته مى شود كه اشیاء را در آن محفوظ و مستور مى دارند
و منظور در این جا ، رازها و اندیشه ها و توطئه هایى است كه كفار در دل پنهان مى داشتند .
او به همان اندازه از خفایاى درونشان آگاه است كه از اعمال برون و
اصولاً پنهان و آشکار و غیب و شهود براى او يکسان است ، این علم محدود ما است كه این مفاهیم را ساخته و پرداخته ، وگرنه در مقابل يك وجود نامحدود ، این مفاهیم ، به سرعت رنگ خود را مى بازند .
75 وَما مِنْ غائِبَةٍ فِى السَّماءِ وَالاَْرْضِ اِلاّ فىكِتابٍ مُبینٍ
و هیچ موجودى پنهان در آسمان و زمین نیست مگر این كه در كتاب مبین ( در لوح محفوظ و علم بى پایان پروردگار ) ثبت است .
« غائِبَة » معنى وسیعى دارد كه هر آن چه را از حسّ ما پنهان است دربرمى گیرد ، اعم ازاعمال مخفى بندگان و نیات باطنى آن ها و نیز اسرارى كه در پهنه آسمان و زمین نهفته است و هم چنین قیام رستاخیز و زمان نزول عذاب و مانند این ها و دلیلى ندارد كه
مانند بعضى از مفسران ، آن رابه خصوص يکى از این امور تفسیر كنیم .
منظور از « كتاب مبین » ، لوح محفوظ ، همان صفحه علم بى پایان خدا است كه در ذیل آیه 59 سوره انعام از آن بحث شده است . ( به جلد 5 تفسیر نمونه صفحه 271 مراجعه نمایید ) .
76 اِنَّ هذَ الْقُرْانَ يَقُصُّ عَلى بَنى اِسْرائِيلَ اَكْثَرَ الَّذى هُمْ فیهِ يَخْتَلِفُونَ
این قرآن اکثرچیزهایى را كه بنى اسرائیل در آن اختلاف دارند براى آن ها بیان مى كند .
بنى اسرائیل در مسایل زیادى با هم اختلاف داشتند ، در مورد « مریم » و « عیسى » و در مورد پیامبرى كه بشارتش در تورات داده شده و این كه او چه كسى است ؟ و هم چنین در بسیارى از احکام دینى و مذهبى با يکدیگر اختلافاتى داشتند قرآن آمد و دراین زمینه حق مطلب را ادا كرد و گفت مسیح (علیه السلام)خودش با صراحت خود را معرفى كرده كه من بنده خدایم ، او كتاب آسمانى به من داده و مرا پیامبر قرار داده است : « قالَ اِنّى
عَبْدُاللّهِ اتانِىَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنى نَبِيّا » ( 30 / مریم ) .
و نیز روشن ساخت كه مسیح ، تنها از مادر و بدون پدر تولد يافته و این امر محالى نیست ، چرا كه خداوند آدم را بدون پدر و مادر و تنها از خاك آفرید « اِنَّ مَثَلَ عیسى عِنْدَاللّهِ كَمَثَلِ ادَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ » ( 59 / آل عمران ) .
و در مورد پیامبرى كه اوصافش در تورات آمده آن را به روشنى بر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله منطبق مى داند چرا كه بر هیچ كس همچون او منطبق نمى شود .
به هرحال يکى از رسالت هاى قرآن مبارزه با اختلافاتى است كه به خاطر آمیخته شدن « خرافات » با « حقایق تعلیمات انبیاء » به وجود آمده بود و هر پیامبرى وظیفه دارد كه به اختلافات ناشى از تحریف ها و آمیختن حق و باطل پایان دهد و چون چنین كارى از يك فرد درس نخوانده برخاسته از محیط جهل ممکن نیست روشن مى شود كه از سوى خدا است.
77 وَ اِنَّهُ لَهُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ
و مایه هدایت و رحمت براى مؤمنان است .
آرى هدایت و رحمت است از نظر اختلاف زدایى و مبارزه با خرافات.
هدایت و رحمت است از این جهت كه هم راه را نشان مى دهد و هم طرز پیمودن راه را .
و ذکر « مُوْمِنین » در این جابه خصوص ، به خاطر آن است كه تامرحله اى ازایمان يعنى آمادگى براى پذیرش حق و تسلیم در برابر پروردگار در انسان نباشد از این منبع پرفیض الهى بهره نخواهد برد .
78 اِنَّ رَبَّكَ يَقْضى بَيْنَهُمْ بِحُكْمِه وَ هُوَ الْعَزیزُ الْعَلیمُ
پروردگار تو میان آن ها در قیامت به حکم خود داورى مى كند و اوست قادر و دانا.
و از آن جا كه گروهى از بنى اسرائیل در برابر حقایقى كه قرآن بازگو كرده بود مقاومت به خرج دادند و تسلیم نشدند ، لذا در این آیه مى گوید خداوند روز قیامت
میان آن ها به حکم خود داورى مى كند .
79 فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ اِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبینِ
پس بر خدا توکل كن كه تو بر طریقه حق آشکار هستى .
« تَوَكَّل » از ماده « وِكالَت » در منطق قرآن به معنى اعتماد و تکیه كردن بر خدا است و او را ولى و وکیل خود قراردادن و بر اثر آن از حجم مشکلات و انبوه موانع نهراسیدن و این يکى از نشانه هاى مهم ایمان است و از عوامل پیروزى و موفقیت در مبارزه ها .
جالب این كه در آیه فوق دلیل توکل را دو چیز شمرده : يکى قدرت و علم و آگاهى كسى كه انسان بر او اعتماد مى كند و دیگر روشن بودن راهى كه انسان برگزیده است .
درحقیقت مى گوید : دلیلى ندارد كه ضعف و سستى وترس و وحشتى به خود راه دهى ، تکیه گاه تو خداوندى است كه هم عزیز و شکست ناپذیر و هم علیم و آگاه است
و از سوى دیگر تو بر طریقه حق مبین هستى ، كسى كه از حق مبین دفاع مى كند چرا ترس و وحشتى داشته باشد ؟
و اگر مى بینى جمعى با تو مخالفند هرگز نگران مباش ، آن ها چشم بینا و گوش شنوا و قلب زنده ندارند و اصلاً از محدوده تبلیغ و هدایت خارج هستند ، تنها حق طلبان و عاشقان خدا و تشنگان عدالت به دنبال سرچشمه زلال قرآن تو مى آیند تا از آن سیراب شوند .
80 اِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَّوْا مُدْبِرینَ
تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى و نمى توانى كران را هنگامى كه روى برمى گردانند و پشت مى كنند صدا كنى .
مخاطب تو زندگان هستند ، آن ها روحى زنده و بیدار و حق طلب دارند، نه مردگان زنده نما كه تعصب و لجاجت و استمرار برگناه ، فکر و اندیشه آن ها را تعطیل كرده است .
« حتى كسانى كه زنده اند اما گوش هاى آن ها كر است نمى توانى سخن خودرا به آن هابرسانى ، مخصوصاً هنگامى كه پشت كنند و از تو دور شوند » .
باز اگر نزدیك تو بودند ، ممکن بود سردر گوش آن ها بگذارى و فریاد كشى و كمى از امواج صوت تو در سامعه سنگین آن ها منعکس گردد اما آن ها كرانى هستند كه روبرتافته و مرتبا دور مى شوند .
81 وَ مااَنْتَ بِهادِى الْعُمْىِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ اِنْ تُسْمِعُ اِلاّمَنْ يُؤْمِنُ بِایاتِنافَهُمْ مُسْلِمُونَ
و نیزنمى توانى كوران را از گمراهى برهانى، تو فقط مى توانى سخن خود رابه گوش كسانى برسانى كه آماده پذیرش ایمان به آیات ما هستند و در برابر حق تسلیم هستند .
باز اگر آن ها به جاى گوش شنوا چشم بینایى داشتند ، در این صورت گرچه صدا به گوش آن ها نمى رسید ، اما ممکن بود با علامت و اشاره صراط مستقیم را پیدا كنند ، اما افسوس كه آن ها نابینا هم هستند .
و به این ترتیب تمام راه هاى درك حقیقت به روى آن ها بسته است ، قلب هایشان مرده ، گوش هاشان كر و چشم هاشان نابینا است .
در حقیقت دو آیه فوق ، مجموعه روشنى را از عوامل شناخت و طرق ارتباط انسان با جهان خارج را بازگو مى كند .
« حس تشخیص » و عقل بیدار ، در مقابل دلمردگى .
« گوش شنوا » براى جذب سخنان حق از طریق سمع .
و« چشم بینا » براى مشاهده چهره حق و باطل از طریق بصر .
اما لجاجت و خود سرى و تقلید كورکورانه و گناه ، چشم حقیقت بین انسان را نابینا و گوش او را كر و گاه عقل و قلب او را نیز از كار مى اندازد و چنین كسانى اگر تمام انبیاء و اولیاء و فرشتگان براى هدایتشان بسیج شوند بى اثر خواهد بود ، چرا كه ارتباطشان با عالم بیرون وجودشان به كلى قطع است و تنها در خود فرورفته اند .
نظیر این تعبیر در سوره بقره و سوره روم و بعضى دیگر از سوره هاى قرآن آمده است و ما درباره اهمیت « نعمت ابزار شناخت » بحث دیگرى در تفسیرنمونه سوره نحل ذیل آیه 78 داشته ایم ( جلد 11 ، تفسیر نمونه ، صفحه 336 ) .
82 وَ اِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ اَخْرَجْنا لَهُمْ دابَّةً مِنَ الاَْرْضِ تُكَلِّمُهُمْ اَنَّ النّاسَ كانُوا بِایاتِنا لا يُوقِنُونَ
هنگامى كه فرمان عذاب آن هارسد (و در آستانه رستاخیز قرارگیرند) جنبده اى را از زمین براى آن ها خارج مى كنیم كه با آن ها تکلم مى كند و مى گوید : مردم به آیات ما ایمان نمى آورند .
منظور از « وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ » صدور فرمان خدا و مجازاتى است كه به آن ها قول داده شده ، يا وقوع رستاخیز و حضور نشانه هاى آن است ، نشانه هایى كه با مشاهده آن هرکس خاضع و تسلیم مى شود و يقین پیدا مى كند كه وعده هاى الهى هم حق بوده و قیامت نزدیك
است و در آن حال درهاى توبه بسته مى شود ، چرا كه ایمان در چنین شرایطى جنبه اضطرارى خواهد داشت .
« دابَّة » به معنى « جنبده » و « اَرْض » به معنى « زمین » است و برخلاف آن چه بعضى مى پندارند « دابَّة » تنها به جنبندگان غیرانسان اطلاق نمى شود ، بلکه مفهوم وسیعى داردکه انسان ها را نیز در مى گیرد ، چنان كه در آیه 6 سوره هود مى خوانیم : « وَ ما دابَةٍ فِى الاَْرْضِ اِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُها : هیچ جنبده اى در زمین نیست مگر این كه روزى او بر خدا است » .
اما در مورد تطبیق این كلمه ، قرآن به طور سربسته از آن گذشته ، گویى بنابر اجمال و ابهام بوده ، تنها وصفى كه براى آن ذکر كرده این است كه با مردم سخن مى گوید و افراد بى ایمان را اجمالاً مشخص مى كند ، ولى در روایات اسلامى و سخنان مفسرین ، بحث هاى زیادى در این زمینه دیده مى شودکه در يك جمع بندى مى توان آن را در دو تفسیر خلاصه كرد:
✓ 1 - گروهى آن را يك موجود جاندار و جنبنده غیرعادى از غیر جنس انسان با شکلى عجیب دانسته اند و براى آن عجایبى نقل كرده اند كه شبیه خارق عادات و معجزات انبیاء است .
این جنبنده در آخر زمان ظاهر مى شود و از كفر و ایمان سخن مى گوید و منافقین را رسوا مى سازد و بر آن ها علامت مى نهد .
✓ 2 - جمعى دیگر به پیروى از روایات متعددى كه در این زمینه وارد شده او را يك انسان مى دانند ، يك انسان فوق العاده، يك انسان متحرك و جنبنده و فعال كه يکى از كارهاى اصلیش جدا ساختن صفوف مسلمین از منافقین و علامت گذارى آن ها است ، حتى از پاره اى روایات استفاده مى شود كه عصاى موسى و خاتم سلیمان با او است و مى دانیم عصاى موسى ، رمز قدرت و اعجاز و خاتم سلیمان ، رمز حکومت و سلطه الهى است و به این ترتیب او يك انسان قدرتمند و افشاگر است .
در حدیثى از حذیفه از پیامبر صلى الله علیه و آله در توصیف « دابَّة مِنَ الاَْرْض » چنین آمده است « لا يُدْرِكُها طالِبٌ وَ لا يَفُوتُها هارِبٌ فَتَسِمُ الْمُؤْمِنُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ يَكْتُبُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مُؤْمِنٌ وَ تَسِمُ الْكافِرُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ تَكْتِبُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ كافِرٌ وَ مَعَها عَصا مُوسى وَ خاتَمُ سُلَيْمانَ : او به قدرى نیرومند است كه هیچ كس به او نمى رسد و كسى از دست او نمى تواند فرار كند ، در پیشانى مؤمن علامت مى گذارد و مى نویسد مؤمن و در پیشانى كافر علامت مى گذارد و مى نویسد كافر با او عصاى موسى و انگشتر سلیمان است ».(1)
و در روایات متعددى بر شخص امیرمؤمنان على تطبیق شده است :
در تفسیر على بن ابراهیم از امام صادق مى خوانیم : « مردى با عمار ياسر گفت آیه اى در قرآن است كه فکر مرا پریشان ساخته و مرا در شك انداخته است، عمارگفت: كدام آیه ؟ گفت آیه "وَ اِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ اَخْرَجْنا لَهُمْ دابَّةً مِنَ الاَْرْضِ تُكَلِّمُهُمْ اَنَّ النّاسَ كانُوا .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
بِایاتِنا لا يُوقِنُونَ " این كدام جنبنده است ؟ ».
عمار مى گوید : به خدا سوگند من روى زمین نمى نشینم ، غذایى نمى خورم و آبى نمى نوشم تا «دابَّةُ الاَْرْضِ» را به تو نشان دهم سپس همراه آن مرد به خدمت على (علیه السلام) آمد ، در حالى كه غذا مى خورد هنگامى كه چشم امام (علیه السلام)به عمار افتاد ، فرمود بیا ، عمار آمد و نشست و با امام (علیه السلام)غذا خورد .
آن مرد سخت در تعجب فرو رفت و با ناباورى به این صحنه مى نگریست ، چراکه عمار به او قول داده بود و قسم خورده بود كه تا به وعده اش وفا نکند غذا نخورد ، گویى قول و قسم خود را فراموش كرده است .
هنگامى كه عمار برخاست و با على (علیه السلام)خداحافظى كرد ، آن مرد رو به او كرده گفت ، عجیب است تو سوگند يادکردى كه غذا نخورى و آب ننوشى و بر زمین ننشینى مگر این كه « دابَةُ الاَْرْضِ » را به من نشان دهى ؟ عمار در جواب گفت ، « اَرَيْتُكَها اِنْ كُنْتَ تَعْقِلُ : من او را به
تو نشان دادم اگر مى فهمیدى » .(1)
نظیر همین حدیث در تفسیر عیاشى از « ابوذر » رحمة اللّه علیه نقل شده است .(2)
علامه مجلسى در بحارالانوار با سند معتبرى از امام صادق (علیه السلام)چنین نقل مى كند كه على (علیه السلام)درمسجد خوابیده بود، پیامبر صلى الله علیه و آله آن جا آمد ، على (علیه السلام)را بیدار كرد و فرمود : « قُمْ يا دابَّةَ اللّهِ : برخیز اى جنبنده الهى » كسى از ياران عرض كرد: « اى رسول خدا آیا ما حق داریم يکدیگر را بر چنین اسمى بنامیم؟ » پیامبر فرمود: « نه این نام مخصوص او است و او است " دابَّةُ الاَْرْضِ " كه خداوند درقرآن فرموده: " وَ اِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ اَخْرَجْنا لَهُمْ دابَةً مِنَ الاَْرْضِ... "»
سپس فرمود : « اى على در آخر زمان خداوند تو را در بهترین صورت زنده مى كند و وسیله اى در دست تو .
است كه دشمنان را با آن علامت مى نهى» . (1)
طبق این روایات ، آیه فوق مربوط به « رجعت » است و با آیه اى كه بعداً درباره رجعت مى آید هماهنگ مى باشد .
مرحوم ابوالفتوح رازى در تفسیر خود ذیل آیه فوق مى نویسد : بر طبق اخبارى كه از طریق اصحاب ما نقل شده ، « دابَّةُ الاَْرْضِ » كنایه از حضرت مهدى صاحب الزمان (علیه السلام) است .(2)
با در نظر گرفتن این حدیث و احادیث فوق ، مى توان از « دابَّةُ الاَْرْضِ » مفهوم كلى ترى را استفاده كرد كه بر هر يك از پیشوایان بزرگ كه درآخرزمان قیام و حرکت فوق العاده مى كنند و حق و باطل و مؤمن و كافر را از هم مشخص مى سازند منطبق مى شود . .
این تعبیر كه در روایات وارد شده كه عصاى موسى و انگشتر سلیمان كه رمز قدرت و پیروزى و حکومت است با او است قرینه اى است بر این كه « دابَّةُ الاَْرْضِ » يك انسان بسیار فعال است نه يك حیوان .
و نیز این كه در روایات وارد شده كه مؤمن و كافر را نشانه گذارى مى كند و صفوفشان را مشخص مى سازد با انسان سازگار است .
سخن گفتن با مردم كه در متن آیه قرآن به عنوان توصیف او آمده نیز مناسب همین معنى است .
دریك جمع بندى به این جا مى رسیم كه ازیك سو واژه « دابَّة » بیشتر در غیر انسان ها به كار مى رود ( هرچند در قرآن كرارا در مفهوم اعم و يا در مورد انسان ها استعمال شده ) از سوى دیگر قراین متعدد در خود آیه وجود دارد و روایات فراوانى در تفسیر آیه وارد شده است كه نشان مى دهد منظور از « دابَّةُ الاَْرْضِ » در این جا انسانى است با ویژگى هایى كه در
بالا ذکر كردیم ، انسانى است بسیار فعال ، مشخص كننده خط حق و باطل ، مؤمن و منافق و كافر ، انسانى است كه در آستانه رستاخیز ظاهر مى شود و خود يکى از آیات عظمت پروردگار است .
83 وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ فَوْجا مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِایاتِنافَهُمْ يُوزَعُونَ
به خاطر بیاور روزى را كه ما از هر امتى گروهى را از كسانى كه آیات ما را تکذیب مى كردند محشور مى كنیم و آن ها رانگه مى داریم تا به يکدیگر ملحق شوند .
« حَشْر » به معنى كوچ دادن و خارج كردن گروهى از مَقَرَّشان و حرکت دادن آن ها به سوى میدان جنگ يا غیر آن است .
« فَوْج » چنانکه راغب در مفردات مى گوید ، به معنى گروهى است كه به سرعت حرکت مى كنند .
« يُوزَعُون » به معنى نگهداشتن جمعیت است به طورى كه گروهى به گروه دیگر ملحق
شوند و این تعبیر معمولاً درمورد جمعیت هاى زیاد گفته مى شود، همان گونه كه نظیرآن درمورد لشکریان سلیمان در این سوره خواندیم .
بنابراین ازمجموع آیه چنین استفاده مى شودکه روزى فراخواهدرسیدکه ازهرقوم وجمعیتى خداوند گروهى را محشور مى كند و آن هارا براى مجازات و كیفر اعمالشان آماده مى سازد .
بسیارى از بزرگان این آیه را اشاره به مسأله رجعت و بازگشت گروهى از بدکاران و نیکوکاران به همین دنیا در آستانه رستاخیز مى دانند ، چراکه اگر اشاره به خود رستاخیز و قیامت باشد ، تعبیر به « مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ فَوْجا : از هر جمعیتى ، گروهى » صحیح نیست ، زیرا در قیامت ، همه محشور مى شوند ، چنان كه قرآن در آیه 47 سوره كهف مى گوید : « وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ اَحَدا : ما آن ها را محشور مى كنیم و احدى را ترك نخواهم گفت » .
از مسایلى كه در آیه مورد بحث قابل ملاحظه است ، ظهور بعضى از این
آیات در مسأله رجعت است .
« رَجْعَت » از عقاید معروف شیعه است و تفسیرش در يك عبارت كوتاه چنین است : بعد از ظهور مهدى (علیه السلام)و در آستانه رستاخیز گروهى از « مؤمنان خالص » و « كفار و طاغیان بسیار شرور » به این جهان بازمى گردند ، گروه اول مدارجى از كمال را طى مى كنند و گروه دوم كیفرهاى شدیدى را مى بینند .
مرحوم « سيّد مرتضى » كه از بزرگان شیعه است چنین مى گوید : « خداوند متعال بعد از ظهور مهدى (علیه السلام)گروهى از كسانى را كه قبلاً از دنیا رفته اند به این جهان بازمى گرداند ، تا در ثواب و افتخارات يارى او و مشاهده حکومت حقّ بر سراسر جهان شرکت جویند و نیز گروهى از دشمنان سرسخت را بازمى گرداند تا از آن ها انتقام گیرد » .
سپس مى افزاید : « دلیل بر صحت این مذهب این است كه هیچ عاقلى نمى تواند قدرت خدا را براین امر انکار كند چرا كه مسأله محالى نیست ، درحالى كه بعضى از مخالفین ما چنان موضوع را انکار مى كنند كه گویى
آن را محال و غیرممکن مى شمرند .
بعد اضافه مى كند : دلیل بر اثبات این عقیده اجماع امامیه است زیرا احدى از آن ها با این عقیده مخالفت نکرده است ». (1)
84 حَتّى اِذا جاءُو قالَ اَكَذَّبْتُمْ بِایاتى وَ لَمْ تُحیطُوا بِهاعِلْما اَمّا ذا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
تا زمانى كه ( به پاى حساب ) مى آیند به آن ها مى گوید آیا آیات مرا تکذیب كردید و درصدد تحقیق برنیامدید شما چه اعمالى انجام مى دادید .
منظور از جمله « وَ لَمْ تُحیطُوا بِها » يعنى بدون آن كه از آن تحقیق كنید و به حقیقت امر آگاهى يابید به تکذیب آن پرداختید و این نهایت جهل و نادانى است كه انسان بدون تحقیق و احاطه علمى به چیزى درصدد انکار آن برآید . .
1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 511 ( ماده رجع ) .
و در حقیقت از آن ها دو چیز سؤال مى شود يکى از تکذیب بدون تحقیقشان و دیگر از اعمالى كه انجام مى دادند .
اگر آیه فوق درباره قیامت و رستاخیز باشد ، مفهومش معلوم است و اما اگر اشاره به مسأله رجعت باشد ( چنان كه هماهنگى آیات ایجاب مى كند ) اشاره به این است كه به هنگام بازگشت گروهى از بدکاران به این جهان، كسى كه نماینده و ولى امراست، آن ها رامورد بازپرسى قرار مى دهد ، سپس به مقدار استحقاقشان آن ها را مجازات دنیوى مى كند و این مانع از عذاب آخرت آن ها نخواهد بود ، چنانکه بسیارى از مجرمان ، حدشرعى در این جهان مى خورند و در صورت عدم توبه در آخرت نیز مجازاتشان محفوظ است .
85 وَ وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِما ظَلَمُوا فَهُمْ لا يَنْطِقُونَ
در این هنگام فرمان عذاب بر آن ها واقع مى شود و آن ها سخنى ندارند كه بگویند .
این عذاب به معنى عذاب دنیا است هرگاه آیه را به معنى رجعت بدانیم
و به معنى عذاب آخرت است اگر آیه را به معنى قیامت بدانیم .
86 اَلَمْ يَرَوْ اَنّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فیهِ وَ النَّهارَمُبْصِرا اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ
آیا آن ها ندیدند ما شب را قرار دادیم كه در آن بیارامند و روز را روشنى بخش ، در این امور نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه آماده پذیرش ایمانند .
این نخستین بار نیست كه قرآن از آثار حیات بخش شب و روز و نظام نور و ظلمت سخن مى گوید ، همان گونه كه آخرین بار نیز نمى باشد ، این به خاطر آن است كه قرآن يك كتاب تعلیم و تربیت انسان سازى است و مى دانیم اصول تعلیم و تربیت گاه ایجاب مى كند كه يك موضوع را در فواصل مختلف تکرار كنند و به يادآورند تا كاملاً خاطرنشان گردد و به اصطلاح جا بیفتد.
آرامشى كه از تاریکى شب به وجود مى آید يك واقعیت مسلّم علمى است پرده هاى
تاریك شب و نه تنها يك وسیله اجبارى براى تعطیل فعالیت هاى روزانه است ، بلکه اثر عمیقى روى سلسله اعصاب انسان و سایر جانداران مى گذارد و آن ها را در استراحت و خواب عمیق و به تعبیر قرآن « سکوت » فرومى برد .
هم چنین رابطه روشنایى روز و تلاش و حرکت و جنبشى كه خاصیت تابش نور است نیز از نظر علمى جاى تردید نیست ، نه فقط نور آفتاب ، صحنه زندگى را روشن و چشم انسان را فعال مى سازد ، بلکه تمام ذرات وجود انسان را بیدار كرده و به فعالیت وامى دارد .
توجه به این نکته نیز لازم است كه انسان باید خود را با این نظام هماهنگ سازد ،شب را استراحت كند و روز رابه تلاش و كوشش بپردازد ، تا همیشه سالم و فعال باشد نه همچون هوسرانانى كه شب را بیدار مى مانند و روز را تا نزدیکى ظهر در خواب فرومى برند .
جالب این كه « مُبْصِر » كه در اصل به معنى « بینا » است صفت روز قرار داده شده است ، درحالى كه وصف انسان ها در روز مى باشد ، این يك نوع تأکید زیبا است همان گونه كه گاه
شب را توصیف به خواب رفتن مى كنند و مى گویند « لیل نائم » .
و این تفاوت تعبیر كه در بیان فایده شب و روز در آیه مشاهده مى شود كه در يك جا « لِتَسْكُنُوا فیهِ » مى گوید و در جاى دیگر « مُبْصِرا » ، ممکن است اشاره به این باشد كه هدف اصلى شب سکونت و آرامش است ، ولى هدف روشنایى روز ، دیدن نیست ، بلکه دیدن ابزارى است براى رسیدن به مواهب حیات و بهره گیرى از آن ( دقت كنید ) .
به هرحال این آیه گرچه مستقیما سخن از توحید و تدبیر عالم هستى مى گوید ولى مى تواند اشاره لطیفى به مسأله معاد نیز دربرداشته باشد ، چرا كه خواب همچون مرگ است و بیدارى همچون زندگى پس از مرگ .
87 وَ يَوْمَيُنْفَخُ فِىالصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ مَنْ فِىالاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَاللّهُ وَ كُلٌ اَتَوْهُ داخِرینَ
به خاطر بیاورید روزى را كه در صور دمیده مى شود و تمام كسانى كه درآسمان ها و زمین
هستند در وحشت فرومى روند جز كسانى كه خدا بخواهد و همگى با خضوع در پیشگاه او حاضر مى شوند .
از مجموعه آیات قرآن استفاده مى شود كه دو يا سه بار « نفخ صور » مى شود : يکبار در پایان دنیا و آستانه رستاخیز ، كه وحشت همه را فرامى گیرد .
بار دوم همگى با شنیدن آن قالب تهى مى كنند و مى میرند ( این دو نفخه ممکن است يکى باشد ) .
بار سوم به هنگام بعث و نشور و قیام قیامت است كه با نفخ صور همه مردگان به حیات بازمى گردند و زندگى نوینى را آغاز مى كنند .
در این كه آیه فوق اشاره اى به نفخه اول و دوم است يا نفخه سوم میان مفسران گفتگو است .
ولى ظاهراً آیه نشان مى دهد كه اشاره به نفخه اولى است كه در پایان جهان صورت
مى گیرد زیرا « فَزِعَ » كه به معنى ترس و وحشتى است كه تمام قلب انسان را فرامى گیرد از آثار این نفخه شمرده شده و مى دانیم در نفخه قیامت ترس و وحشت به خاطر اعمال است و حساب و جزا ، نه به خاطر تأثیر نفخه .
و اما جمله « مَنْ شاءَاللّهُ » كه به صورت استثناء از این ترس و وحشت عمومى ذکر شده اشاره به نیکان و پاکان ، اعم از فرشتگان و مؤمنانى است كه در آسمان ها و زمین هستند آن ها در پرتو ایمان ، آرامش مخصوصى دارند ، نه نفخه اول صور آن ها را متوحش مى سازد و نه نفخۀ آخر « مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعِ يَؤْمَئِذٍ امِنُونَ ».
88 وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّالسَّحابِ صُنْعَ اللّهِ الَّذى اَتْقَنَ كُلَّ شَىْ ءٍ اِنَّهُ خَبیرٌبِما تَفْعَلُونَ
کوه ها را مى بینى و آن ها را ساکن و جامد مى پندارى درحالى كه مانند ابر در حرکتند این صنع و آفرینش خداوندى است كه همه چیز را متقن آفریده او از كارهایى كه شما انجام مى دهید آگاه است .
آیه فوق از قبیل آیات توحید و نشانه هاى عظمت خداوند در همین دنیا است و به «حرکت كره زمین» كه براى مامحسوس نیست اشاره مى كند .
✓ 1 - آیۀ فوق مى گوید : « گمان مى كنى كوه ها جامد و ساکنند ، درحالى كه همچون ابر در حرکتند » معلوم است این تعبیر با حوادث آغاز رستاخیز سازگار نیست ، چرا كه این حوادث به قدرى آشکار است كه به تعبیر قرآن « از مشاهده آن ها مادران كودکان شیرخوار خود را فراموش مى كنند و زنان باردار سقط جنین مى نمایند و مردم از شدت وحشت همچون مستانند در حالى كه مست نیستند » ( 2 / حج ) .
✓ 2 - تعبیر به « اِتْقان » كه به معنى منظم ساختن و محکم نمودن است نیز تناسب با زمان برقرارى نظام جهان دارد ، نه زمانى كه این نظام فرومى ریزد و متلاشى و ویران مى گردد .
✓ 3 - جمله « اِنَّهُ خَبیرٌ بِما تَفْعَلُونَ » مخصوصاً با توجه به این كه « تَفْعَلُونَ » فعل مضارع است نشان مى دهد كه مربوط به این دنیا است چرا كه مى گوید : « او از اعمالى كه شما در حال و آینده انجام مى دهید با خبر است » و اگر مربوط به پایان این جهان بود مى بایست گفته شود « ما فَعَلْتُمْ : كارى كه انجام دادید » ( دقت كنید ) .
از مجموع این قراین دقیقا چنین استفاده مى شود كه این آیه يکى دیگر از عجایب آفرینش را بیان مى كند .
نتیجه اى كه از این تفسیر مى گیریم این است كه این كوه ها كه ما آن ها را ساکن مى پنداریم با سرعت زیاد درحرکت هستند ، مسلماً حرکت كوه ها بدون حرکت زمین هاى دیگر كه به آن ها متصل است معنى ندارد و به این ترتیب معنى آیه چنین مى شود كه زمین با سرعت حرکت مى كند همچون حرکت ابرها .
طبق محاسبات دانشمندان امروز سرعت سیر حرکت زمین به دور خود
نزدیك به 30 كیلومتر در هر دقیقه است و سرعت سیر آن در حرکت انتقالى به دور آفتاب از این هم بیشتر است .
امّا چرا قرآن « كوه ها » را مرکز بحث قرارداده شاید به این جهت است كه كوه ها از نظر سنگینى و وزن و پابرجایى ضرب المثلند و براى تشریح قدرت خداوند نمونه بهترى محسوب مى شوند ، جایى كه كوه ها با این عظمت و سنگینى به فرمان خدا ( همراه زمین ) حرکت كنند قدرت او بر هرچیز به ثبوت مى رسد .
به هرحال آیه فوق ازمعجزات علمى قرآن است ، زیرا مى دانیم نخستین دانشمندانى كه حرکت كره زمین را كشف كردند ، « گالیله » ایتالیایى و « كپرنیك » لهستانى بودند كه در اواخر قرن 16 و اوایل 17 میلادى این عقیده را برملا ساختند ، هرچند ارباب كلیسا شدیدا آن ها را محکوم كرده و تحت فشار گذاشتند .
ولى قرآن مجید حدود يکهزار سال قبل از آن ها ، پرده از روى حقیقت برداشت و
حرکت زمین را به صورت فوق به عنوان يك نشانه توحید مطرح ساخت .
89 مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍامِنُونَ
کسانى كه كار نیکى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و آن ها از وحشت آن روز در امانند .
در این كه منظور از « حَسَنَه » چیست ؟ مفسران تعبیرات گوناگونى دارند : بعضى آن را به كلمه توحید و « لااِلهَ اِلاَّاللّه » و ایمان به خدا تفسیر كرده اند .
البته همان گونه كه بارها گفته ایم معنى آیات وسیع و گسترده است « حَسَنَة » نیز در این جا مفهوم وسیعى دارد كه همه اعمال نیك را در برمى گیرد ، از جمله ایمان به خدا و پیامبر اسلام و ولایت ائمه علیهم السلام كه در رأس هر كار نیك قرار دارد .
90 وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَهِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِى النّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ اِلاّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
و آن ها كه اعمال بدى انجام دهند به رو در آتش افکنده مى شوند آیا جزایى جز آن چه عمل مى كردید خواهید داشت .
« كُبَّت » از ماده « كَبَّ » در اصل به معنى افکندن چیزى به صورت بر زمین است و بنابراین ذکر « وُجُوهُ » ( صورت ها ) در آیه فوق از باب تأکید است .
افکندن این گروه را به صورت در آتش به عنوان بدترین نوع عذاب است . به علاوه چون هنگامى كه مواجه با حق مى شدند ، صورت خود را برمى گرداندند و با همان صورت از گناه استقبال مى كردند اکنون باید گرفتار چنین مجازاتى شوند .
جمله «هَلْ تُجْزَوْنَ اِلاّ ماكُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» ممکن است پاسخ سؤالى باشد كه در این جا مطرح مى شود و آن این كه اگر كسى بگوید این مجازات ، مجازات شدیدى است ، در پاسخ گفته مى شود این همان اعمال شما است كه دامانتان را گرفته شما جزایى جز اعمالتان ندارید ؟
91 اِنَّما اُمِرْتُ اَنْ اَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذى حَرَّمَها وَ لَهُ كُلُّ شَىْ ءٍ وَ اُمِرْتُ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمینَ
( بگو )من مأمورم پروردگار این شهر ( مقدس مکه ) را عبادت كنم همان كسى كه این شهر
را حرمت بخشیده و همه چیز از آن او است و من مأمورم كه از مسلمین باشم .
این شهر مقدسى كه تمام افتخار شما و موجودیتان در آن خلاصه مى شود ، شهر مقدسى كه خدا آن را با برکاتش به شما ارزانى داشته ولى شما به جاى شکر نعمتش كفران مى كنید .
شهر مقدسى كه حرم امن خدا است و شریف ترین نقطه روى زمین و قدیمى ترین معبد توحید است .
آرى من مأمورم « پروردگارى را عبادت كنم كه این شهر را حرمت نهاده » .
ویژگى هایى براى آن قرارداده و احترامات و احکام خاص و ممنوعیت هایى كه براى شهرهاى دیگر در جهان نیست .
امّا تصور نکنید كه فقط این سرزمین ملك خدا است بلکه « همه چیز در عالم هستى به او تعلق دارد » .
و دومین دستور كه به من داده شده این است : « من مأمورم كه از مسلمین باشم » تسلیم مطلق
در برابر فرمان پروردگار و نه غیر او .
و به این ترتیب دو مأموریت اصلى خود را كه « پرستش خداى يگانه » و « تسلیم مطلق در برابر فرمان » او است بیان مى دارد .
سپس ابزار وصول به این دو هدف را چنین بیان مى كند : « من مأمورم قرآن را تلاوت كنم »
92 وَ اَنْ اَتْلُوَ الْقُرْانَ فَمَنِ اهْتَدى فَاِنَّما يَهْتَدى لِنَفْسِه وَ مَنْ ضَلَّ فَقُلْ اِنَّما اَنَا مِنَ الْمُنْذِرینَ
و این كه قرآن را تلاوت كنم هرکس هدایت شود براى خودهدایت شده و هرکس گمراه گردد ( گناهش به گردن خود اوست ) بگو من فقط از انذار كنندگان هستم .
از فروغ آن شعله گیرم و از چشمه آب حیاتش جرعه ها بنوشم و در همه برنامه ها بر راهنمایى آن تکیه كنم، آرى این وسیله من است براى رسیدن به آن دو هدف مقدس و مبارزه با هرگونه شرك و انحراف و گمراهى .
و به دنبال آن اضافه مى كند : تصور نکنید ایمان آوردن شما سودى به حال من و يا از آن بالاتر سودى براى خداوند بزرگ دارد ، نه « هرکس هدایت شود براى خود هدایت شده است » .
و تمام منافع هدایت چه در این جهان و چه در جهان دیگر عاید خود او مى شود .
« هرکس گمراه شود، وزر و وبالش به گردن خود او است، بگو من فقط از انذار كنندگان و بیم دهندگانم ».
و عواقب شوم آن دامن مرا نمى گیرد ، وظیفه من بلاغ مبین و ابلاغ آشکار است ، وظیفه من ارائه طریق و اصرار بر پیمودن راه است ، اما آن كس كه مایل است در گمراهى بماند ، تنها خویشتن را بدبخت كرده است .
93 وَ قُلِ الْحَمْدُلِلّهِ سَيُریكُمْ ایاتِه فَتَعْرِفُونَها وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ
بگو حمد و ستایش مخصوص ذات خدا است به زودى آیاتش را به شما نشان مى دهد تا آن را بشناسید و پروردگار تو از آن چه انجام مى دهید غافل نیست .
این حمد و ستایش هم به نعمت قرآن باز مى گردد ، هم هدایت الهى و هم
مى تواند مقدمه اى براى جمله بعد باشد كه مى گوید : « به زودى خداوند آیاتش را به شما نشان مى دهد تا آن را بشناسید » .
این تعبیر اشاره به آن است كه با گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش و خرد آدمى ، هر روز پرده از آیات جدید و اسرار تازه اى از عالم هستى برداشته مى شود و روز به روز به عظمت قدرت و عمق حکمت پروردگار آشناتر مى شوید و این ارائه آیات هرگز قطع نمى شود و در طول عمر بشر همچنان ادامه دارد .
اما اگر بااین همه، باز راه خلاف و انحراف بپیمایید، بدانید« پروردگار شما هرگز از كارهایى كه انجام مى دهید غافل نیست » .
گمان نکنید اگر خداوند كیفر شما را به لطفش تأخیر مى اندازد دلیل این است كه از اعمالتان آگاه نیست و يا حساب و كتاب آن محفوظ نمى ماند .
خداوندا ! هر روز گوشه تازه اى از آیات عظمتت را به ما نشان ده تا تو را هر روز
بهتر و بیشتر بشناسیم و به شکر این همه مواهبى كه نصیب ما كرده اى بپردازیم .
بارالها ! انبوهى ازمشکلات جامعه اسلامى مارافراگرفته و دشمنان درداخل وخارج سخت تلاش مى كنندتا نور تورا خاموش سازند .
تویى كه به سلیمان آن همه قدرت بخشیدى و به موسى در برابر فرعونیان آن همه قوّت دادى ، ما را بر این دشمنان پیروز بگردان و آن ها را كه قابل هدایت نیستند همچون قوم عاد و هود و ثمود و قوم لوط درهم بشکن .
پایان سوره نمل
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در روایتى از پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « كسى كه سوره "قصص" را بخواند ، به تعداد هریك از كسانى كه موسى را تصدیق يا تکذیب كردند ، ده حسنه به اوداده خواهدشد و فرشته اى در آسمان ها و زمین نیست مگراین كه روز قیامت گواهى برصدق او مى دهد » .(1)
امام صادق (علیه السلام)نیز فرمود : « كسى كه طواسین ثلاث ( قصص ، نمل و شعراء ) را در شب جمعه بخواند ، از دوستان خدا و در جوار او و در كنف حمایت او قرار خواهد گرفت و در دنیا هرگز فقر و ناامنى و ناراحتى شدید پیدا نخواهد كرد و در آخرت خداوند آن قدر از مواهب خود به او مى بخشد كه راضى شود و برتر از راضى بودن » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 طسآمآ
طسم
خداوند مى خواهد این حقیقت را بر همه روشن سازد كه این كتاب بزرگ آسمانى كه سرچشمه انقلابى بزرگ در تاریخ بشر گردید و برنامه كامل زندگى سعادت بخش انسان ها را در بر دارد ، از وسیله ساده اى همچون حروف « الف باء » تشکیل يافته كه هر كودکى مى تواند به آن تلفظ كند ، این نهایت عظمت است كه آن چنان محصول فوق العاده بااهمیتى را از چنین مواد ساده اى ایجاد كند كه همگان آن را در اختیار دارند .
2 تِلْكَ ایاتُ الْكِتابِ الْمُبینِ
این ها آیات كتاب مبین است .
تعبیر به « تِلْكَ » اسم اشاره به دور و براى بیان عظمت این آیات است .
این جا قرآن به « مبین بودن » توصیف شده و « مُبین » هم به معنى لازم و هم متعدى مى آید ، چیزى كه هم آشکار است و هم آشکارکننده و قرآن با محتواى روشنش حق را از باطل ، آشکار و راه را از بیراهه نمودار مى سازد .
3 نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَأِ مُوسى وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ
ما از داستان موسى و فرعون به حق بر تو مى خوانیم ، براى گروهى كه ایمان بیاورند .
خدایى كه موسى را براى نابودکردن فرعون در آغوش فرعون پرورش داد ، خدایى كه بردگان مستضعف را به حکومت روى زمین رسانید و جباران گردنکش را خوار و ذلیل و نابود كرد و خدایى كه كودك شیرخوارى را درمیان امواج خروشان محافظت فرمود و هزاران هزار از فرعونیان زورمند را در میان امواج مدفون ساخت ، قادر بر نجات شمااست.
آرى هدف اصلى از این آیات ، مؤمنانند و این تلاوت به خاطرآن ها و براى آن ها صورت
گرفته ، مؤمنانى كه مى توانند از آن الهام گیرند و راه خود را به سوى هدف در میان انبوه مشکلات بگشایند .
4 اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الاَْرْضِ وَ جَعَلَ اَهْلَها شِيَعايَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ اَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيى نِساءَهُمْ اِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ
فرعون برترى جویى در زمین كرد و اهل آن را به گروه هاى مختلفى تقسیم نمود، گروهى را به ضعف و ناتوانى مى كشاند ،پسران آن ها را سرمى برید و زنان آن ها را ( براى كنیزى ) زنده نگه مى داشت ، او مسلماً از مفسدان بود .
فرعون بنده ضعیفى بود كه بر اثر جهل و نادانى شخصیت خود را گم كرد و تا آن جا پیش رفت كه ادعاى خدایى نمود .
او براى تقویت پایه هاى استکبار خود به چند جنایت بزرگ دست زد ؛
نخست « كوشید درمیان مردم مصر تفرقه بیندازد » ( وَ جَعَلَ اَهْلَها شِيَعاً ).
همان سیاستى كه درطول تاریخ پایه اصلى حکومت مستکبران را تشکیل مى داده است ، چراکه حکومت يك اقلیت ناچیز بر يك اکثریت بزرگ جز با برنامه « تفرقه بینداز و حکومت كن » امکان پذیر نیست .
فرعون مخصوصاً مردم مصر را به دو گروه مشخص تقسیم نمود ؛ « قِبْطِيّان » كه بومیان آن سرزمین بودند و تمام وسایل رفاهى و كاخ ها و ثروت ها و پست هاى حکومت در اختیار آنان بود .
و « سِبْطِيّان » يعنى مهاجران بنى اسرائیلى كه به صورت بردگان و غلامان و كنیزان در چنگال آن ها گرفتار بودند .
فقر و محرومیت ، سراسر وجودشان را فراگرفته بود و سخت ترین كارها بر دوش آن ها بود ، بى آن كه بهره اى داشته باشند .
دومین جنایت او استضعاف گروهى از مردم آن سرزمین بود، او دستور داده بود كه
درست بنگرند فرزندانى كه از بنى اسرائیل متولد مى شوند ، اگر پسر باشند ، آن ها را از دم تیغ بگذرانند و اگر دختر باشند ، براى خدمتکارى و كنیزى زنده نگه دارند .
راستى او با این عملش چه مى خواست انجام بدهد ؟
معروف است كه او در خواب دیده بود شعله آتشى از سوى بیت المقدس برخاسته و تمام خانه هاى مصر را فراگرفت ، خانه هاى قِبْطِيّان را سوزاند ، ولى خانه هاى بنى اسرائیل سالم ماند .
او از آگاهان و معبّران خواب ، توضیح خواست ، گفتند : از این سرزمین بیت المقدس مردى خروج مى كند كه هلاکت مصر و حکومت فراعنه به دست او است .(1)
و نیز نقل كرده اند كه بعضى از كاهنان به او گفتند: پسرى در بنى اسرائیل متولد مى شود كه .
1) « مجمع البیان » ، جلد 7 ، صفحه 239 .
حکومت تو را بر باد خواهد داد .(1)
و سرانجام همین امر سبب شد كه فرعون تصمیم به كشتن نوزادان پسر از بنى اسرائیل بگیرد . ولى قرارگرفتن جمله « يُذَبِّحُ اَبْناءَهُمْ » بعداز « يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ » ، مطالب دیگرى را بازگو مى كند، مى گوید: فرعونیان براى تضعیف بنى اسرائیل این نقشه را طرح كرده بودند كه نسل ذکور آن ها را كه مى توانست قیام كند و با فرعونیان بجنگد ، براندازد و تنها دختران و زنان را كه به تنهایى قدرت بر قیام و مبارزه نداشتند ، براى خدمتکارى زنده بگذارند .
در مورد این برنامه جنایت بار فرعونیان داستان ها گفته اند ، بعضى مى گویند : فرعون دستور داده بود كه زنان باردار بنى اسرائیل را دقیقا زیر نظر بگیرند و تنها قابله هاى قبطى و فرعونى مأمور وضع حمل آن بودند، تا اگر نوزاد پسر باشد، .
1) « مجمع البیان » ، جلد 7 ، صفحه 239 .
فوراً به مقامات حکومت مصر خبر دهند و جلادان بیایند و قربانى خود را بگیرند .
5 وَ نُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ
اراده ما براین قرارگرفته است كه به مستضعفین نعمت بخشیم و آن هاراپیشوایان و وارثین روى زمین قرار دهیم .
6 وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَ نُرِىَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَروُنَ
حکومتشان را پابرجا سازیم و به فرعون و هامان و لشکریان آن ها آن چه را بیم داشتند از این گروه ، نشان دهیم .
چه قدر این دو آیه گویا و امیدبخش است ، چراکه به صورت يك قانون كلى و درشکل فعل مضارع و مستمر بیان شدهاست تا تصور نشود اختصاص به مستضعفان بنى اسرائیل و
حکومت فرعونیان داشته ، مى گوید : ما مى خواهیم چنین كنیم ... ، يعنى فرعون مى خواست بنى اسرائیل را تار و مار كند و قدرت و شوکتشان را درهم بشکند، اما ما مى خواستیم آن ها قوى و پیروز شوند .
او مى خواست حکومت تا ابد در دست مستکبران باشد ، اما ما اراده كرده بودیم كه حکومت را به مستضعفان بسپاریم و سرانجام چنین شد .
تعبیر به « مِنَّت » به معنى بخشیدن مواهب و نعمت ها است و این با منت زبانى كه بازگو كردن نعمت به قصد تحقیر طرف است و مسلماً كار مذمومى مى باشد ، فرق بسیار دارد .
دو آیۀ فوق هرگز سخن از يك برنامه موضعى و خصوصى مربوط به بنى اسرائیل نمى گوید ، بلکه بیانگر يك قانون كلى است براى همه اعصار و قرون و همه اقوام و جمعیت ها، مى گوید : « ما اراده داریم كه برمستضعفان منت بگذاریم و آن هارا پیشوایان و وارثان حکومت روى زمین قرار دهیم » .
این بشارتى است در زمینه پیروزى حق بر باطل و ایمان بر كفر .
این بشارتى است براى همه انسان هاى آزاده و خواهان حکومت عدل وداد و برچیده شدن بساط ظلم و جور .
نمونه اى از تحقق این مشیات الهى ، حکومت بنى اسرائیل و زوال حکومت فرعونیان بود .
و نمونه كامل ترش حکومت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و يارانش بعد از ظهور اسلام بود ، حکومت پابرهنه ها و تهى دستان باایمان و مظلومان پاکدل كه پیوسته از سوى فراعنه زمان خود مورد تحقیر و استهزاء بودند و تحت فشار و ظلم و ستم قرار داشتند .
سرانجام خدا به دست همین گروه دروازه قصرهاى كسراها و قیصرها را گشود و آن ها را از تخت قدرت به زیر آورد و بینى مستکبران را به خاك مالید .
و نمونه « گسترده تر » آن ظهور حکومت حق و عدالت در تمام كره زمین به وسیله مهدى
" ارواحنا له الفداء" است .
این آیات ازجمله آیاتى است كه به روشنى بشارت ظهور چنینحکومتى را مى دهد، لذا در روایات اسلامى مى خوانیم كه ؛ ائمه اهل بیت علیهم السلام در تفسیر این آیه اشاره به این ظهور بزرگ كرده اند .
مى دانیم واژه « مُسْتَضْعَف » از ماده « ضَعْف » است ، اما چون به باب استفعال برده شده، به معنى كسى است كه او را به ضعف كشانده اند و در بند و زنجیر كرده اند .
به تعبیر دیگر « مُسْتَضْعَف » كسى نیست كه ضعیف و ناتوان و فاقد قدرت و نیرو باشد ، مُسْتَضْعَف كسى است كه نیروهاى بالفعل و بالقوّه دارد ، اما از ناحیه ظالمان و جباران
سخت در فشار قرار گرفته ، ولى با این حال در برابر بند و زنجیر كه بر دست و پاى او نهاده اند ، ساکت و تسلیم نیست ، پیوسته تلاش مى كند تا زنجیرها را بشکند و آزاد شود ،
دست جباران و ستمگران را كوتاه سازد و آیین حق و عدالت را برپا كند .
خداوند به چنین گروهى وعده يارى و حکومت در زمین داده است ، نه افراد بى دست و پا و جبان و ترسو كه حتى حاضر نیستند فریادى بکشند ، تا چه رسد به این كه پا در میدان مبارزه بگذارند و قربانى دهند .
بنى اسرائیل نیز آن روز توانستند وارث حکومت فرعونیان شوند كه گرد رهبر خود موسى (علیه السلام)را گرفتند ، نیروهاى خود را بسیج كردند و همه صف واحدى را تشکیل دادند ، بقایاى ایمانى كه از جدشان ابراهیم (علیه السلام)به ارث برده بودند ، با دعوت موسى (علیه السلام) تکمیل و خرافات را از فکر خود زدودند و آماده قیام شدند .
البته « مستضعف » انواع و اقسامى دارد ؛ مستضعف "فکرى" ، "فرهنگى" ، " اقتصادى" ، " اخلاقى" و "سیاسى" و آن چه قرآن بیشتر روى آن تکیه كرده است ، مستضعفین "سیاسى" و " اخلاقى" مى باشد .
بدون شك جباران مستکبر براى تحکیم پایه هاى سیاست جابرانه خود قبل از هرچیز سعى مى كنند قربانیان خود را به استضعاف فکرى و فرهنگى بکشانند ، سپس به استضعاف اقتصادى ، تا قدرت و توانى براى آن ها باقى نماند، تا فکر قیام و گرفتن زمام حکومت را در دست و مغز خود نپرورانند .
نه تنها فرعون بود كه براى اسارت بنى اسرائیل مردان آن ها را مى كشت و زنانشان را براى خدمتکارى زنده نگه مى داشت كه در طول تاریخ همه جباران چنین بودند و با هر
وسیله نیروهاى فعال را از كار مى انداختند .
آن جا كه نمى توانستند مردان را بکشند ، مردانگى را مى كشتند و با پخش وسایل فساد ، مواد مخدر ، توسعه فحشاء و بى بند و بارى جنسى ، گسترش شراب و قمار و انواع سرگرمى هاى ناسالم ، روح شهامت و سلحشورى و ایمان را در آن ها خفه مى كردند ، تا
بتوانند با خیالى آسوده به حکومت خودکامه خویش ادامه دهند .
اما پیامبران الهى مخصوصاً پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله سعى داشتند نیروهاى خفته جوانان را بیدار و آزاد سازند و حتى به زنان ، درس مردانگى بیاموزند و آن ها را در صف مردان ، در برابر مستکبران قرار دهند .
شواهد این دو برنامه در تاریخ گذشته و امروز در همه كشورهاى اسلامى به خوبى نمایان است ، لذا نیازى به ذکر آن نمى بینیم .
7 وَ اَوْحَيْنا اِلى اُمِّ مُوسى اَنْ اَرْضِعیهِ فَاِذاخِفْتِ عَلَيْهِ فَاَلْقیهِ فِى الْيَمِّ وَ لا تَخافى وَ لا تَحْزَنى اِنّا رادُّوهُ اِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ
ما به مادر موسى الهام كردیم كه اورا شیرده و هنگامى كه براو ترسیدى، وى را در دریا( ىِ نیل ) بیفکن و نترس و غمگین مباش كه ما او را به تو بازمى گردانیم و او را از رسولانش قرار مى دهیم .
این آیۀ كوتاه مشتمل بر دو امر و دو نهى و دو بشارت است كه مجموعا خلاصه اى است از يك داستان بزرگ و پرماجرا كه فشرده اش چنین است ؛
دستگاه فرعون برنامه وسیعى براى كشتن « نوزادان پسر » از بنى اسرائیل ترتیب داده بود و حتى قابله هاى فرعونى مراقب زنان باردار بنى اسرائیل بودند .
در این میان يکى از این قابله ها با مادر موسى ، دوستى داشت ( حمل موسى مخفیانه صورت گرفت و چندان آثارى از حمل درمادر نمایان نبود ) هنگامى كه احساس كرد تولد نوزاد نزدیك شده، به سراغ دوستش ( همان قابله ) فرستاد و گفت : ماجراى من چنین است، فرزندى در رَحِم دارم و امروز به محبت و دوستى تو نیازمندم .
هنگامى كه موسى تولد يافت ، از چشمان او نور مرموزى درخشید ، چنان كه بدن قابله به لرزه درآمد و برقى از محبت در اعماق قلب او فرو نشست و تمام زوایاى دلش را روشن ساخت .
زن قابله رو به مادر موسى كرد و گفت : من در نظر داشتم ماجراى تولد این نوزاد را به دستگاه حکومت خبر دهم تا جلادان بیایند و این پسر را به قتل رسانند ( و من جایزه خود را بگیرم ) ولى چه كنم كه عشق شدیدى از این نوزاد در درون قلبم احساس مى كنم ، حتى راضى نیستم مویى از سر او كم شود ، با دقت از او حفاظت كن ، من فکر مى كنم دشمن نهایى ما سرانجام او باشد .
قابله از خانۀ مادر موسى بیرون آمد ، بعضى از جاسوسان حکومت او را دیدند و تصمیم گرفتند وارد خانه شوند ، خواهر موسى ماجرا را به مادر خبر داد و مادر دستپاچه شد ، آن چنان كه نمى دانست چه كند ؟
در میان این وحشت شدید كه هوش از سرش برده بود ، نوزاد را در پارچه اى پیچید و در تنور انداخت ، مأمورین وارد شدند در آن جا چیزى جز تنور آتش ندیدند، تحقیقات را از مادر موسى شروع كردند ، گفتند : این زن قابله در این جا چه مى كرد ؟ گفت : او دوست من
است ، براى دیدار من آمده بود ، مأمورین مأیوس شدند و بیرون رفتند .
مادر موسى به هوش آمد و به خواهر موسى گفت : نوزاد كجا است ؟ او اظهار بى اطلاعى كرد، ناگهان صداى گریه اى از درون تنور برخاست ، مادر به سوى تنور دوید ،
دید خداوند آتش را براى او سرد و سلام كرده است ( همان خدایى كه آتش نمرودى را براى ابراهیم سرد و سالم ساخت ) دست كرد و نوزادش را سالم بیرون آورد .
اما باز مادر در امان نبود ، چراکه مأموران چپ و راست در حرکت و جستجو بودند و شنیدن صداى يك نوزاد كافى بود كه خطر بزرگى واقمع شود .
در این جا يك الهام الهى قلب مادر راروشن ساخت ، الهامى كه ظاهراً او را به كار خطرناکى دعوت مى كرد، ولى با این حال از آن احساس آرامش نمود .
این يك مأموریت الهى است كه به هرحال باید انجام شود و تصمیم گرفت به این الهام ، لباس عمل بپوشاند و نوزاد خویش را به نیل بسپارد .
به سراغ يك نجار مصرى آمد ( نجارى كه او نیز از قبطیان و فرعونیان بود ) از او درخواست كرد صندوق كوچکى براى او بسازد .
نجار گفت : با این اوصاف كه مى گویى، صندوق رابراى چه مى خواهى ؟ مادرى كه زبانش عادت به دروغ نداشت ، نتوانست در این جا سخنى جز این بگوید كه ؛ من از بنى اسرائیلم ، نوزاد پسرى دارم و مى خواهم نوزادم را در آن مخفى كنم .
نجار قبطى تصمیم گرفت این خبر را به جلادان برساند ، به سراغ آن ها آمد ، اما چنان وحشتى بر قلب او مستولى شد كه زبانش بازایستاد ، تنها با دست اشاره مى كرد و مى خواست با علایم ، مطلب را بازگو كند ، مأمورین كه گویا از حرکات او يك نحو سخریه و استهزاء برداشت كردند، او را زدند و بیرون كردند .
هنگامى كه بیرون آمد ، حال عادى خود را بازیافت ، این ماجرا تکرار شد و در نتیجه فهمید در این جا يك سرّ الهى نهفته است ، صندوق را ساخت و به مادر موسى تحویل داد .
شاید صبحگاهانى بود كه هنوز چشم مردم مصر در خواب بود . هوا كمى روشن شده بود . مادر ، نوزاد خود را همراه صندوق به كنار نیل آورد ، پستان در دهان نوزاد گذاشت و آخرین شیر را به او داد ، سپس او را در صندوق مخصوص كه همچون يك كشتى كوچك قادر بود بر روى آب حرکت كند ، گذاشت و آن را روى موج نهاد .
امواج خروشان نیل ، صندوق را به زودى از ساحل دور كرده ، مادر در كنار ایستاده بود و این منظره را تماشا مى نمود ، در يك لحظه احساس كرد قلبش از او جدا شده و روى امواج حرکت مى كند ، اگر لطف الهى قلب او را آرام نکرده بود ، فریاد مى كشید و همه چیز فاش مى شد .
این ها همه از يك سو .
اما ببینیم در كاخ فرعون چه خبر بود ؟ در اخبار آمده ؛ فرعون دخترى داشت كه تنها فرزندش بود و از بیمارى شدیدى رنج مى برد ، فرعون دست به دامن اطباء زد ، نتیجه اى
نگرفت ، به كاهنان متوسل شد ، آن ها گفتند : اى فرعون ! ما پیش بینى مى كنیم كه از درون این دریا انسانى به این كاخ گام مى نهد كه اگر از آب دهانش به بدن این بیمار بمالند ، بهبودى مى يابد .
فرعون و همسرش آسیه در انتظار چنین ماجرایى بودند كه ناگهان روزى صندوقچه اى كه بر امواج در حرکت بود ، نظر آن ها را جلب كرد . دستور داد مأمورین فورا به سراغ صندوق بروند و آن را از آب بگیرند تا ببینند در آن چیست .
صندوق مرموز در برابر فرعون قرار گرفت ، دیگران نتوانستند درِ آن را بگشایند ، آرى مى بایست درِ صندوق نجات موسى ، به دست فرعون گشوده شود و گشوده شد . هنگامى كه چشم همسرفرعون به چشم كودك افتاد ، برقى از آن جهید و اعماق قلبش را روشن ساخت و همگى مخصوصاً همسر فرعون مهر او را به دل گرفتند و هنگامى كه آب دهان این نوزاد مایه شفاى بیمار شد ، این محبت فزونى گرفت .
اکنون خلاصۀ این ماجرا را از زبان قرآن مى شنویم .
8 فَالْتَقَطَهُ الُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوّا وَ حَزَنا اِنَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئینَ
(هنگامى كه مادراز سوى كودك خود سخت در وحشت فرو رفت ، او را به فرمان خدا به دریا افکند ) خاندان فرعون او را از آب گرفتند تا سرانجام دشمن آنان و مایه اندوهشان گردد، مسلماً فرعون و هامان و لشکریان آن دو خطاکار بودند .
« اِلْتَقَطَ » از ماده « اِلْتِقاط » در اصل به معنى بى تلاش و كوشش به چیزى رسیدن مى باشد و این كه به اشیاء گم شده اى كه انسان پیدا مى كند ، « لُقَطَة » مى گویند ، نیز
به همین جهت است .
بدیهى است فرعونیان قنداقۀ این نوزاد را از امواج به این منظور نگرفتند
که دشمن سرسختشان را در آغوش خود پرورش دهند ، بلکه آن ها به گفتۀ همسر فرعون مى خواستند نور چشمى براى خود برگزینند .
اما سرانجام و عاقبت كار چنین شد و به اصطلاح علماى ادب ، « لام » در این جا « لام عاقبت » است نه « لام علت » و لطافت این تعبیر در همین است كه خدا مى خواهد قدرت خود را نشان دهد كه چگونه این گروه را كه تمام نیروهاى خود را براى كشتن پسران بنى اسرائیل بسیج كرده بودند ، وادار مى كند كه همان كسى را كه این همه مقدمات براى نابودى او است ، چون جان شیرین دربربگیرند و پرورش دهند .
ضمنا تعبیر به « اآلُ فِرْعَوْنَ » نشان مى دهد كه نه يك نفر ، بلکه گروهى از فرعونیان براى گرفتن صندوق از آب ، شرکت كردند و این شاهد بر آن است كه چنین انتظارى را داشتند .
و در پایان آیه اضافه مى كند : « اِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودُهُما كانُوا خاطِئینَ » .
چه خطایى از این روشن تر كه آن ها هزاران طفل را سر بریدند تا كلیم اللّه را
نابود كنند ، ولى خداوند او را به دست خودشان سپرد و گفت : بگیرید و این دشمنتان را پرورش دهید و بزرگ كنید .
9 وَ قالَتِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لى وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى اَنْ يَنْفَعَنا اَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدا وَ هُمْ لا يَشْعُروُنَ
همسر فرعون ( هنگامى كه دید آن ها قصد كشتن كودك را دارند ) گفت : او را نکشید ، نور چشم من و شما است ، شاید براى ما مفید باشد يا او را پسر خود برگزینیم و آن ها نمى فهمیدند ( كه دشمن اصلى خود را در آغوش خویش مى پرورانند ) .
به نظر مى رسد كه فرعون از چهرۀ نوزاد و نشانه هاى دیگر از جمله گذاردن او در صندوق و رها كردنش در امواج نیل ، دریافته بود كه این نوزاد از بنى اسرائیل است ، ناگهان كابوس قیام يك مرد بنى اسرائیلى و زوال ملك او به دست آن مرد بر روح او سایه افکند و خواهان اجراى قانون جنایت بارش درباره نوزادان بنى اسرائیل در این مورد شد .
اطرافیان متملق و چاپلوس نیز فرعون را در این طرز فکر تشویق كردند و گفتند : دلیل ندارد كه قانون درباره این كودك اجرا نشود .
اما « آسیه » همسر فرعون كه نوزاد پسرى نداشت و قلب پاکش كه از قماش درباریان فرعون نبود ،کانون مهر این نوزاد شده بود ، در مقابل همه آن ها ایستاد و از آن جا كه در این گونه كشمکش هاى خانوادگى ، غالبا پیروزى با زنان است ، او در كار خود پیروز شد .
و اگر داستان شفاى دختر فرعون نیز به آن افزوده شود ، دلیل پیروزى آسیه در این درگیرى روشن تر خواهد شد .
ولى قرآن با يك جمله كوتاه و پرمعنى در پایان آیه مى گوید : « وَ هُمْ لا يَشْعُروُنَ » .
آن ها نمى دانستند كه فرمان نافذ الهى و مشیت شکست ناپذیر خداوند بر این قرار گرفته است كه این نوزاد را در مهم ترین كانون خطر پرورش دهد و هیچ كس را ياراى مخالفت با این اراده و مشیت نیست .
قدرت نمایى این نیست كه اگر خدا بخواهد قوم نیرومند و جبارى را نابود كند ، لشکریان آسمان و زمین را براى نابودى آن ها بسیج نماید .
قدرت نمایى این است كه خود آن جباران مستکبر را مأمور نابودى خودشان سازد و آن چنان در قلب و افکار آن ها اثربگذارد كه مشتاقانه هیزمى را جمع كنند كه باید با آتشش بسوزند ، زندانى را بسازند كه باید در آن بمیرند ، چوبه دارى را برپا كنند كه باید بر آن اعدام شوند .
و در مورد فرعونیان زورمند گردنکش نیز چنان شد و پرورش و نجات موسى در تمام مراحل به دست خود آن ها صورت گرفت ؛
قابلۀ موسى از قبطیان بود .
سازندۀ صندوق نجات موسى ، يك نجار قبطى بود .
گیرندگان صندوق نجات از امواج نیل ، « آل فرعون » بودند .
بازکننده درِ صندوق ، شخص فرعون يا همسرش آسیه بود .
و سرانجام كانون امن و آرامش و پرورش موساى قهرمان و فرعون شکن ، همان كاخ فرعون بود .
و این است قدرت نمایى پروردگار .
10 وَ اَصْبَحَ فُؤادُ اُمِّ مُوسى فارِغا اِنْ كادَتْ لَتُبْدى بِهِ لَوْلا اَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها لِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ
قلب مادر موسى بى تاب و درهم ریخته گشت و اگر قلب اورا به وسیله ایمان و امید محکم نکرده بودیم ، نزدیك بود مطلب را افشا كند .
واژه « فارِغ » به معنى بى تاب و صاحب اضطراب و درهم ریختگى و بیچارگى است .
« رَبَطْنا » از ماده « رَبْط » در اصل به معنى بستن حیوان يا مانند آن به جایى است تا
مطمئناً در جاى خود محفوظ بماند و لذا محل این گونه حیوانات را « رِباط » مى گویند و سپس به معنى وسیع ترى كه همان حفظ و تقویت و استحکام بخشیدن است ، آمده و منظور از « رَبْط قَلْب » در این جا ، تقویت دل این مادر است تا ایمان به وحى الهى آورد و این حادثه بزرگ را تحمل كند .
مادر موسى (علیه السلام) فرزندش را به ترتیبى كه قبلاً گفتیم ، به امواج نیل سپرد ، اما بعد از این ماجرا طوفانى شدید در قلب او وزیدن گرفت ، جاى خالى نوزاد كه تمام قلبش را پر كرده بود ، كاملاً محسوس بود .
نزدیك بود فریاد كشد و اسرار درون دل خود را برون افکند .
نزدیك بود نعره زند و از جدایى فرزند ناله سر دهد .
این كاملاً طبیعى است مادرى كه نوزاد خود را با این صورت ازخود جدا كند ، همه چیز را جز نوزادش فراموش نماید و آن چنان هوش از سرش برود كه بدون درنظر گرفتن
خطراتى كه خود و فرزندش را تهدید مى كند ، فریاد كشد و اسرار درون دل را فاش سازد .
اما خداوندى كه این مأموریت سنگین را به این مادر مهربان داده ، قلب او را آن چنان استحکام مى بخشد كه به وعده الهى ایمان داشته باشد و بداند كودکش در دست خدا است ، سرانجام به او بازمى گردد و پیامبر مى شود .
11 وَ قالَتْ لاُِخْتِهِ قُصّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لايَشْعُروُنَ
مادر به خواهر او گفت : وضع حال او را پى گیرى كن ، او نیزاز دور ماجرا را مشاهده كرد ، در حالى كه آن ها بى خبر بودند .
« قُصّيهِ » از ماده « قَصّ » به معنى جستجو از آثار چیزى است و این كه به داستان ، « قِصَّة » مى گویند ،به خاطر این است كه از اخبار و حوادث گوناگون درآن پى گیرى مى شود .
بعد از بازگشت مادر موسى به خانه خویش ، خواهر از فاصله دور در كنار نیل ، ماجرا را زیر نظر داشت و با چشم خود دید كه چگونه فرعونیان او را از آب گرفتند و ازخطر
بزرگى كه نوزاد را تهدید مى كرد، رهایى يافت.
12 وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ اَدُلُّكُمْ عَلى اَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ
ما همۀ زنان شیرده را ازقبل براو تحریم كردیم ( تا تنها به آغوش مادر برگردد )، خواهرش ( كه بى تابى مأموران براى پیداکردن دایه را مشاهده كرد ) گفت: آیا شمارا به خانواده اى راهنمایى كنم كه مى توانند این نوزاد را كفالت كنند و خیرخواه او هستند ؟
« مَراضِع » جمع « مُرْضِع » به معنى زن شیرده است .
طبیعى است نوزاد شیرخوار چند ساعت كه مى گذرد ، گرسنه مى شود ، گریه و بى تابى مى كند ، باید دایه اى براى او جستجو كرد ، خصوصا این كه ملکه مصر سخت به آن دل بسته و او را چون جان شیرینش دوست مى دارد .
مأموران حرکت كرده و دربه در دنبال دایه مى گردند ، اما عجیب این كه پستان هیچ
دایه اى را نمى گیرد .
شاید از دیدن قیافه آن ها وحشت مى كند و يا طعم شیرشان كه با ذائقه او آشنا نیست ، تلخ و نامطلوب جلوه مى كند ، گویى مى خواهد خود را از دامان دایه ها پرتاب كند ، این همان تحریم تکوینى الهى بود كه همه دایه ها را بر او حرام كرده بود .
کودك لحظه به لحظه گرسنه تر و بى تاب تر مى شود ، پى درپى گریه مى كند و سر و صداى او در درون قصر فرعون مى پیچد و قلب ملکه را به لرزه درمى آورد .
مأمورین بر تلاش خود مى افزایند ، ناگهان در فاصلۀ نه چندان دورى به دخترى برمى خورند كه مى گوید : من زنى از بنى اسرائیل را مى شناسم كه پستانى پرشیر و قلبى پرمحبت دارد ، او نوزادش را از دست داده و حاضر است شیر دادن نوزاد كاخ رابرعهده گیرد .
مأمورین خوشحال شدند و مادر موسى را به قصر فرعون بردند ، نوزاد هنگامى كه بوى
مادر را شنید ، سخت پستانش را در دهان فشرد و از شیره جان مادر ، جان تازه اى پیدا كرد ، برق خوشحالى از چشم ها جهید ، مخصوصاً مأموران خسته و كوفته كه به مقصد خود رسیده بودند ، از همه خوشحال تر بودند ، همسر فرعون نیز نمى توانست خوشحالى خود را از این امر كتمان كند .
در بعضى از روایات آمده است كه وقتى موسى پستان این مادر را قبول كرد ، هامان وزیر فرعون گفت : من فکر مى كنم تو مادر واقعى او هستى ، چرا در میان این همه زن ، تنها پستان تو را پذیرفت ؟ گفت : اى پادشاه ، به خاطر این است كه من زنى خوشبو هستم و شیرم بسیار شیرین است ، تاکنون هیچ كودکى به من سپرده نشده ، مگر این كه پستان مرا پذیرفته است ، حاضران این سخن او را تصدیق كردند و هرکدام
هدیه و تحفۀ گران قیمتى به او دادند .(1)
در حدیثى از امام باقر (علیه السلام)مى خوانیم كه فرمود : « سه روز بیشتر طول نکشید كه خداوند نوزاد را به مادرش بازگرداند » .
13 فَرَدَدْناهُ اِلى اُمِّهِ كَىْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ اَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ
ما او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد و بداند وعده الهى حق است ، ولى اکثر آن ها نمى دانند .
در این جا سؤالى مطرح است و آن این كه ؛ آیا فرعونیان موسى را به مادر سپردند كه او
1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 24 ، صفحه 231 .
را شیر دهد و در خلال این كار ، همه روز يا گاه به گاه كودك را به دربار فرعون بیاورد تا ملکه مصر دیدارى از او تازه كند و يا كودك را در دربار نگه داشتند و مادر موسى در فواصل معین مى آمد و به او شیر مى داد ؟
دلیل روشنى بر هیچ يك از این دو احتمال وجود ندارد اما احتمال اول ، منطقى تر به نظر مى آید .
و نیز بعد از پایان دوران شیرخوارگى ، آیا موسى به كاخ فرعون منتقل شد يا رابطه خود را با مادر و خانواده نگاه مى داشت و میان این دو در رفت و آمد بود ؟
بعضى گفته اند : بعد از دوران شیرخوارگى ، او را به فرعون و همسرش آسیه سپرد و موسى در دامن آن دو و با دست آن دو پرورش يافت و در این جا داستان هاى دیگرى از
کارهاى كودکانه اما پرمعنى موسى نسبت به فرعون نقل كرده اند كه ذکر همه آن ها به درازا مى كشد، اما این جمله كه فرعون بعداز مبعوث شدن موسى به نبوت به او گفت : « اَلَمْ نُرَبِّكَ فینا وَلیدا وَ لَبِثْتَ فینا مِنْ عُمُرِكَ سِنینَ : آیا تو را در كودکى در دامان پرمهر خود پرورش ندادیم و
سال هایى از عمرت را در میان ما نبودى » ؟ ( 18 / شعراء ) نشان مى دهد كه موسى مدتى در كاخ فرعون زندگى كرده و سال هایى در آن جا درنگ نموده است .
از « تفسیر على بن ابراهیم » چنین استفاده مى شود كه موسى با نهایت احترام تا دوران بلوغ در كاخ فرعون ماند ، ولى سخنان توحیدى او ، فرعون را سخت ناراحت مى كرد ، تا آن جا كه تصمیم قتل او را گرفت ، موسى كاخ را رها كرد و وارد شهر شد كه با نزاع دو نفر كه يکى از قبطیان و دیگرى از سبطیان بود ، روبرو گشت .(1)
14 وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوى اتَيْناهُ حُكْما وَ عِلْما وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ
هنگامى كه نیرومند و كامل شد ، حکمت و دانش به او دادیم و این گونه نیکوکاران را جزا مى دهیم .
« اَشُدّ » از ماده « شِدَّت » به معنى نیرومند شدن و « اِسْتَوى » از ماده « اِسْتِواء » به معنى .
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 117 .
کمال خلقت و اعتدال آن است .
در این كه میان این دو چه تفاوتى است ، مفسران گفتگوهاى مختلفى دارند ؛ بعضى گفته اند « بُلوغ اَشُدّ » آن است كه انسان از نظر قواى جسمانى به سرحد كمال برسد كه غالبا در سن 18 سالگى است و « اِسْتِواء » همان اعتدال و استقرار در امر حیات و زندگى است كه غالبا بعد از كمال نیروى جسمانى حاصل مى شود .
بعضى دیگر « بلوغ اَشُد » را به معنى كمال جسمى و « استواء » را به معنى كمال عقلى و فکرى دانسته اند .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)که در كتاب « معانى الاخبار » نقل شده ، مى خوانیم : « " اَشُد" 18 سالگى است و " استواء" زمانى است كه محاسن بیرون آید » .
در میان این تعبیرات تفاوت زیادى نیست و از مجموعه آن باتوجه به معنى لغوى این دو واژه ، تکامل نیروهاى جسمى و فکرى و روحى استفاده مى شود .
فرق میان « حُكْم » و « عِلْم » ممکن است این باشد كه « حُكْم » اشاره به عقل و فهم و قدرت بر داورى صحیح است و « عِلْم » به معنى آگاهى و دانشى است كه جهل با آن همراه نباشد .
تعبیر « كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ » به خوبى نشان مى دهد كه موسى (علیه السلام)به خاطر تقواى الهى و اعمال نیك و پاکش ، این شایستگى را پیدا كرده بود كه خداوند پاداش علم و حکمت به او بدهد و روشن است كه منظور از این علم و حکمت ، وحى و نبوت نیست، زیرا موسى آن روز با زمان وحى و نبوت فاصله زیادى داشت .
بلکه منظور همان آگاهى و روشن بینى و قدرت بر قضاوت صحیح و مانند آن است كه خدا به عنوان پاکدامنى و درستى و نیکوکارى به موسى داد و از این تعبیر اجمالاً برمى آید كه موسى در همان كاخ فرعون كه بود ، رنگ آن محیط را هرگز به خود نگرفت و تا آن جا كه درتوان داشت،به كمك حق و عدالت مى شتافت، هر چند جزئیات آن امروز بر ما روشن نیست.
15 وَ دَخَلَ الْمَدینَةَ عَلى حینِ غَفْلَةٍ مِنْ اَهْلِها فَوَجَدَ فیهارَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذى مِنْ شیعَتِهِ عَلَى الَّذى مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ اِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبینٌ
او در موقعى كه اهل شهر در غفلت بودند ، وارد شهر شد ،ناگهان دو مرد را دید كه به جنگ و نزاع مشغولند ، يکى ازپیروان او بود و دیگرى از دشمنانش ، آن يك كه از پیروان او بود ، از وى در برابر دشمنش تقاضاى كمك كرد ، موسى مُشت محکمى بر سینه او زد و كار او را ساخت ( و بر زمین افتاد و مرد ) موسى گفت : این از عمل شیطان بود كه او دشمن و گمراه كننده آشکارى است .
« وَكَزَ » از ماده « وَكْز » به معنى مشت كوبیدن است .
این شهر ، كدام شهر بوده ، روشن نیست ، اما به احتمال قوى پایتخت مصر بوده و به گفته بعضى از مفسران ، موسى بر اثر مخالفت هایى كه با فرعون و دستگاه او داشت و روز به
روز اوج مى گرفت ، محکوم به تبعید از پایتخت مصر شد ، ولى با استفاده از فرصت خاصى كه مردم درحال غفلت بودند ، وارد پایتخت گردید .
این احتمال نیز وجود دارد كه منظور وارد شدن در شهر از قصر فرعون بوده باشد ، زیرا معمولاً قصرهاى فراعنه را در كنار شهر كه بهتر بتوانند راه هاى ورود و خروجش را كنترل كنند ، مى ساختند .
منظور از جمله « عَلى حینِ غَفْلَةٍ مِنْ اَهْلِها » موقعى بوده كه مردم شهر كسب و كار خود را تعطیل كرده و كسى دقیقا مراقب اوضاع شهر نبود ، اما این كه چه موقعى بوده ، بعضى گفته اند : در آغاز شب بوده است كه مردم كسب و كار را تعطیل مى كنند ، گروهى راهى خانه خود مى شوند و گروهى نیز به تفریح و سرگرمى و شب نشینى مشغولند ، این همان ساعتى است كه در بعضى از روایات اسلامى از آن به عنوان « ساعت غفلت » تعبیر شده است .
در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است كه فرمود : « تَنَفَّلُوا فى ساعَةِ الْغَفْلَةِ وَ
لَوْبِرَكْعَتَيْنِ خَفیفَتَيْنِ : در ساعت غفلت ، نماز نافله به جا آورید ولو دو رکعت مختصر باشد » .
و در ذیل این حدیث آمده : « وَ ساعَةُ الْغَفْلَةِ مابَيْنَ الْمَغْرِبِ وَ الْعِشاءِ » .(1)
و به راستى این ساعت ، ساعت غفلت است و بسیارى از جنایت ها و تبهکارى ها و انحرافات اخلاقى در همین ساعات آغاز شب انجام مى شود .
نه مردم مشغول كسب و كارند و نه در خواب و استراحت ، بلکه يك حالت غفلت عمومى معمولاً بر شهرها مسلط مى شود و رواج كار مراکز فساد نیز در همین ساعت است .
به هرحال موسى وارد شهر شد ودر آن جا با صحنه اى روبرو گردید ؛ « دو نفر مرد را دید كه سخت باهم گلاویز شده اند و مشغول زد و خورد هستند كه يکى از آن ها از شیعیان و پیروان موسى بود و دیگرى از دشمنانش » . .
1) « وسایل الشیعه » ، جلد 5 ، صفحه 249 .
تعبیر به « شیعَتِهِ » نشان مى دهد كه موسى از همان زمان ارتباط هایى با بنى اسرائیل برقرار كرده بود و گروهى پیرو داشت و احتمالاً آن ها را براى مبارزه با دستگاه جبار فرعون به عنوان يك هسته مرکزى برگزیده بود .
هنگامى كه مرد بنى اسرائیلى چشمش به موسى افتاد ، « از موسى ( كه جوانى نیرومند و قوى پنجه بود ) در برابر دشمنش تقاضاى كمك كرد » .
موسى (علیه السلام) به يارى او شتافت تا او را از چنگال این دشمن ظالم ستمگر كه بعضى گفته اند ؛ يکى از طباخان فرعون بود و مى خواست مرد بنى اسرائیلى رابراى حمل هیزم به بیگارى كشد، نجات دهد « در این جا موسى مشتى محکم بر سینه مرد فرعونى زد، اما همین يك مشت ، كار او را ساخت و بر زمین افتاد و مرد » ( فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ ) .
بدون شك موسى قصد كشتن مرد فرعونى را نداشت و از آیات بعد نیز به خوبى این معنى روشن مى شود ، نه به خاطر این كه آن ها مستحق قتل نبودند ، بلکه به خاطر پیامدهایى
که این عمل ممکن بود براى موسى و بنى اسرائیل داشته باشد .
لذا بلافاصله موسى « گفت : این از عمل شیطان بود » .
به تعبیر دیگر او مى خواست دست مرد فرعونى را از گریبان بنى اسرائیلى جدا كند ، هرچند گروه فرعونیان مستحق بیش از این بودند ، اما در آن شرایط اقدام به چنین كارى مصلحت نبود و چنان كه خواهیم دید ، همین امر سبب شد كه دیگر نتواند در مصر بماند و راه مَدْيَن را در پیش گرفت .
16 قالَ رَبِّ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِرْلى فَغَفَرَ لَهُ اِنَّهُ هُوَالْغَفُورُ الرَّحیمُ
عرض كرد : پروردگارا ! من به خویشتن ستم كردم ، مرا ببخش ، خداوند او را بخشید كه او غفور و رحیم است .
موسى (علیه السلام) در این جا همان طور كه در آیه قبل به آن اشاره شد ، از موقعیت مردمان آن شهر غفلت داشت ، وگرنه خود را در معرض این زد و خوردهاى مردمى
قرار نمى داد تا چنین واقع شود .
17 قالَ رَبِّ بِما اَنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ اَكُونَ ظَهیرا لِلْمُجْرِمینَ
عرض كرد : پروردگارا ! به شکرانه نعمتى كه به من دادى ،من هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود .
من همیشه به يارى مظلومان و رنجدیدگان خواهم شتافت ، منظورش از این جمله این بود كه من هرگز با فرعونیان مجرم و گنهکار همکارى نمى كنم و يار و پشتیبان ستمدیدگان بنى اسرائیلى خواهم بود و این كه بعضى احتمال داده اند منظور از « مُجْرِم » آن مرد بنى اسرائیلى بوده باشد ، بسیار بعید به نظر مى رسد .
مفسران بحث هاى دامنه دارى درمورد مشاجره مرد قبطى و بنى اسرائیلى و كشته شدن
قبطى به دست موسى كرده اند .
البته اصل این عمل ، مسأله مهمى نبوده ، چراکه جنایتکاران فرعونى ، مفسدان بى رحمى بودندکه هزاران نوزاد بنى اسرائیلى را سر بریدند و از هیچ گونه جنایت بر بنى اسرائیل اِبا نداشتند و به این ترتیب افرادى نبودند كه خونشان خصوصا براى بنى اسرائیل محترم باشد .
آن چه براى علماى تفسیر ایجاد مشکل كرده ، تعبیراتى است كه خود موسى (علیه السلام)در این ماجرا مطرح مى كند ، به غیر معنایى كه ما آوردیم ؛
یك جا مى گوید : « هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ » .
جاى دیگر مى گوید : « رَبِّ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِرْلى : خدایا ! من بر خود ستم كردم ، مرا ببخش » .
این تعبیرات چگونه با عصمت انبیاء كه حتى قبل از نبوت و رسالت باید داراى مقام
عصمت باشند ، سازگار است ؟
اما باتوضیحى كه در تفسیر آیات فوق دادیم ، روشن مى شود كه آن چه از موسى سر زد ، وارد شدن به جایى بود كه صلاح نبود وارد شود ، او با این عملش خود را به زحمت انداخت ، چراکه قتل يك قبطى به وسیله موسى ، چیزى نبود كه فرعونیان به آسانى از آن بگذرند و به همین جهت بعد از آن كه خداوند عمل او را مستور داشت و كسى جز آن مرد اسرائیلى از قتل قبطى خبر نداشت ، به شکرانه توفیق قتل آن دشمن خدا ، قوت بدنى خود را نعمت خدا قلمداد كرد .
در « عیون الاخبار » از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام)در تفسیر این آیات ، آمده است : « منظور از جمله " هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ" نزاع و جدال آن دو مرد با يکدیگر بوده كه عمل شیطانى محسوب مى شده ، نه عمل موسى و منظور از جمله " رَبِّ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِرْلى" این است كه من خودرا در آن جاکه نباید بگذارم، گذاردم ، من نباید وارد این شهر مى شدم و منظور از جمله " فَاغْفِرْلى" این است كه مرا
از دشمنانت مستور دار تا بر من دست پیدا نکنند ( يکى از معانى غفران ، پوشانیدن است ) » .(1)
18 فَاَصْبَحَ فِى الْمَدینَةِ خائِفا يَتَرَقَّبُ فَاِذَاالَّذِىاسْتَنْصَرَهُ بِالاَْمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسىاِنَّكَ لَغَوِىٌّ مُبینٌ
موسى در شهر ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى ( ودر جستجوى اخبار )ناگهان دید همان كسى كه دیروزاز او يارى طلبیده بود، فریاد مى زند و از او كمك مى خواهد، موسى به او گفت : تو آشکارا انسان گمراهى هستى .
« يَتَرَقَّبُ » از ماده « تَرَقُّب » به معنى انتظار كشیدن است و موسى در این جا در انتظار پیامدهاى این حادثه بود و نیز در انتظار اخبار آن .
« يَسْتَصْرِخُ » از ماده « اِسْتِصْراخ » به معنى يارى طلبیدن است ، ولى در اصل به معنى .
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 119 .
فریاد كشیدن و يا از دیگرى تقاضاى فریاد زدن مى باشد و این امر معمولاً ملازم با يارى طلبیدن است .
مسأله كشته شدن يکى از فرعونیان به سرعت در مصر منعکس شد و شاید كم و بیش از قرائن معلوم بود كه قاتل او يك بنى اسرائیلى است و شاید نام موسى هم در این میان بر سر زبان ها بود .
البته این قتل ، يك قتل ساده نبود ، جرقه اى براى يك انقلاب و يا مقدمه آن محسوب مى شد و دستگاه حکومت نمى توانست به سادگى از كنار آن بگذرد كه بردگان بنى اسرائیل قصد جان اربابان خود كنند .
ناگهان با صحنۀ تازه اى روبرو شد « و دید همان بنى اسرائیلى كه دیروز از او يارى طلبیده بود ، فریاد مى كشد و از او كمك مى خواهد » و با قبطى دیگرى گلاویز شده است .
اما « موسى به او گفت : تو به وضوح انسان جاهل و گمراهى هستى »، هر روز با كسى
گلاویز مى شوى و دردسر مى آفرینى و دست به كارهایى مى زنى كه الآن موقع آن نیست ، ما هنوز گرفتار پیامدهاى برنامه دیروز تو هستیم كه امروز نیز تجدید برنامه كردى .
19 فَلَمّا اَنْ اَرادَ اَنْيَبْطِشَ بِالَّذى هُوَ عَدُوٌّلَهُما قالَ يا مُوسىاَتُریدُ اَنْ تَقْتُلَنى كَما قَتَلْتَ نَفْسا بِالاَْمْسِ اِنْ تُریدُ اِلاّاَنْ تَكُونَ جَبّارا فِى الاَْرْضِ وَ ما تُریدُ اَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحینَ
و هنگامى كه خواست با كسى كه دشمن هردوى آن ها بود ،درگیر شود و باقدرت مانع او گردد ( فریادش بلند شد ) گفت :اى موسى ! مى خواهى مرابکشى، همان گونه كه دیروز انسانى را به قتل رساندى ؟ تو مى خواهى فقط جبارى در روى زمین باشى و نمى خواهى از مصلحان باشى .
ولى به هرحال مظلومى بود كه در چنگال ستمگرى گرفتار شده بود ( خواه در مقدمات تقصیر كرده باشد يا نه ) مى بایست موسى به يارى او بشتابدو تنهایش نگذارد « اما هنگامى كه
موسى خواست از آن مرد بنى اسرائیلى دفاع كند ، فریاد او بلند شد و گفت : اى موسى تو مى خواهى مرا بکشى همان گونه كه دیروز انسانى را كشتى » ؟
از قرار معلوم « تو مى خواهى فقط جبارى در روى زمین باشى و نمى خواهى از مصلحان باشى » .
این جمله نشان مى دهد كه موسى قبلاً نيّت اصلاح طلبى خود را چه در كاخ فرعون و چه در بیرون آن ، اظهار كرده بود و در بعضى از روایات مى خوانیم كه ؛ درگیرى هایى در این زمینه نیز با فرعون داشت ، لذا مرد قبطى مى گوید : تو هر روز مى خواهى انسانى را به قتل برسانى ، این چه اصلاح طلبى است ؟ در صورتى كه اگر موسى مى خواست این جبار را نیز به قتل برساند ، گامى در مسیر اصلاح بود .
به هر حال موسى متوجه شد كه ماجراى دیروز افشا شده است و براى این كه مشکلات بیشترى پیدا نکند ، كوتاه آمد .
20 وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ اَقْصَا الْمَدینَةِ يَسْعى قالَ يا مُوسىاِنَّ الْمَلاَءَ يَأْتَمِروُنَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ اِنّى لَكَ مِنَ النّاصِحینَ
( در این هنگام )مردى از نقطه دوردست شهر ( از مرکز فرعونیان )با سرعت آمد و به موسى گفت: اى موسى! این جمعیت براى كشتنت به مشورت نشسته اند ، فورا ( از شهر ) خارج شو كه من از خیرخواهان تو هستم .
ماجرا به فرعون و اطرافیان او رسید و تکرار این عمل را تهدیدى بر وضع خود گرفتند ، جلسه مشورتى تشکیل دادند و حکم قتل موسى صادر شد .
در این هنگام يك حادثه غیرمنتظره موسى را از مرگ حتمى رهایى بخشید و آن این كه « مردى از نقطه دوردست شهر ( از مرکز فرعونیان و كاخ فرعون ) به سرعت خودرا به موسى رساند و گفت : اى موسى ! این جمعیت براى كشتن تو به مشورت نشسته اند، فورا از شهر خارج شو كه من از خیرخواهان تو هستم » .
این مرد ظاهراً همان كسى بود كه بعدا به عنوان « مؤمن آل فرعون » معروف شد ، مى گویند : نامش « حَزْقیل » بود و از خویشاوندان نزدیك فرعون محسوب مى شد و آن چنان با آن ها رابطه داشت كه در این گونه جلسات شرکت مى كرد .
او از وضع جنایات فرعون رنج مى برد و در انتظار این بود كه قیامى بر ضد او صورت گیرد و او به این قیام الهى بپیپوندد .
ظاهراً چشم امید به موسى دوخته بود و در چهره او سیماى يك مرد الهى انقلابى را مشاهده مى كرد ، به همین دلیل هنگامى كه احساس كرد او در خطر است ، باسرعت خود را به او رسانید و موسى را از چنگال خطر نجات داد و بعدا خواهیم دید كه نه تنها در این ماجرا كه در ماجراهاى دیگر نیز تکیه گاهى براى موسى (علیه السلام)بود و دیده تیزبینى براى بنى اسرائیل در قصر فرعون محسوب مى شد .
21 فَخَرَجَ مِنْها خائِفا يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنى مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ
موسى از شهر خارج شد ، درحالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى ، عرض
کرد : پروردگارا ! مرا از این قوم ظالم رهایى بخش .
موسى این خبر را كاملاً جدّى گرفت ، به خیرخواهى این مرد باایمان ارج نهاد و به توصیه او «ازشهرخارج شد، درحالى كه ترسان بود و هرلحظه درانتظار حادثه اى» .
تمام قلب خود را متوجه پروردگار كرد و براى حل این مشکل بزرگ ، دست به دامن لطف او زد و « گفت : پروردگار من ! مرا از این قوم ظالم رهایى بخش » .
من مى دانم آن ها ظالم و بى رحمند و من به دفاع از مظلومان برخاستم و از ظالمان بیگانه بودم و همان گونه كه من به قدر توانایى شرّ ظالمان را از مظلومان
کوتاه كرده ام ، تو نیز اى خداى بزرگ ، شرّ ظالمان را از من دفع نما .
22 وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبّى اَنْ يَهْدِيَنىسَواءَ السَّبیلِ
و هنگامى كه متوجه جانب مَدْيَن شد ، گفت : امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت كند .
« تِلْقاء » در این جا به معنى سمت و جانب آمده است .
موسى تصمیم گرفت كه به سوى سرزمین « مَدْيَن » كه شهرى در جنوب شام و شمال حجاز بود و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان جدا محسوب مى شد ، برود ، اما جوانى كه در ناز و نعمت بزرگ شده و به سوى سفرى مى رود كه در عمرش سابقه نداشته ، نه زاد و توشه اى دارد ، نه مرکب و نه دوست و راهنمایى و پیوسته از این بیم دارد كه مأموران فرا رسند و او را دستگیر كرده و به قتل رسانند ، وضع حالش روشن است .
آرى موسى باید يك دوران سختى و شدت را پشت سر بگذارد و از تارهایى كه قصر فرعون بر گِرد شخصیت او تنیده بود ، بیرون آید ، در كنار مستضعفان قرار گیرد ، درد آن ها را با تمام وجودش احساس كند و آماده يك قیام الهى به نفع آن ها و برضد مستکبران گردد .
ولى در این راه يك سرمایه بزرگ همراه داشت ، سرمایه ایمان و توکل بر خدا .
23 وَ لَمّاوَرَدَماءَمَدْيَنَ وَجَدَعَلَيْهِ اُمَّةً مِنَ النّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَمِنْ دوُنِهِمُ امْرَأَتَيْنِ
تَذوُدانِ قالَ ماخَطْبُكُماقالَتا لانَسْقى حَتّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ اَبُوناشَيْخٌ كَبیرٌ
و هنگامى كه به( چاه ) آب مدین رسید، گروهى از مردم را درآن جا دید كه چهارپایان خود را سیراب مى كنند و در كنار آن ها دو زن را دید كه مراقب گوسفندان خویشند ( و به چاه نزدیك نمى شوند، موسى ) به آن ها گفت : كار شما چیست؟( چرا گوسفندان خودراآب نمى دهید ؟ ) گفتند : ما آن ها را آب نمى دهیم تا چوپان ها همگى خارج شوند و پدر ما پیرمرد مسنى است .
« تَذوُدانِ » از ماده « ذَوْد » به معنى منع كردن و جلوگیرى نمودن است ، آن ها مراقب بودند كه گوسفندانشان متفرق يا آمیخته با گوسفندان دیگر نشود .
« خَطْب » به معنى كار و مقصود و منظور است .
« يُصْدِرَ » از ماده « صَدَر » به معنى خارج شدن از آبگاه است و « رِعاء » جمع « راعى » به معنى چوپان است .
در این جا در برابر « پنجمین صحنه » از این داستان قرار مى گیریم و آن صحنه ورود موسى به شهر مَدْيَن است ... .
این جوان پاکباز چندین روز در راه بود ، راهى كه هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنایى نداشت ، حتى به گفته بعضى ناچار بود با پاى برهنه این راه را طى كند ، گفته اند : هشت روز در راه بود ، آن قدر راه رفت كه پاهایش آبله كرد .
براى رفع گرسنگى از گیاهان بیابان و برگ درختان استفاده مى نمود و در برابر این همه مشکلات و ناراحتى ها ، تنها يك دلخوشى داشت و آن این كه به لطف پروردگار از چنگال ظلم فرعونى رهایى يافته است .
کم كم دورنماى « مَدْيَن » در افق نمایان شد و موجى از آرامش بر قلب او نشست ، نزدیك شهر رسید ، اجتماع گروهى نظر او را به خود جلب كرد ، به زودى فهمید این ها شبان هایى هستند كه براى آب دادن به گوسفندان ، اطراف چاه آب اجتماع كرده اند .
« و در كنار آن ها دو زن را دید كه گوسفندان خود را مراقبت مى كنند ، اما به چاه نزدیك نمى شوند » .
وضع این دختران باعفت كه در گوشه اى ایستاده اند و كسى به داد آن ها نمى رسد
و يك مشت شبان گردن كلفت تنها در فکر گوسفندان خویشند و نوبت به دیگرى نمى دهند ، نظر موسى را جلب كرد ، نزدیك آن دو آمد و « گفت : كار شما چیست » ؟ چرا پیش نمى روید و گوسفندان را سیراب نمى كنید ؟
براى موسى این تبعیض و ظلم و ستم ، این بى عدالتى و عدم رعایت حق مظلومان كه در پیشانى شهر مدین به چشم مى خورد ، قابل تحمل نبود ، او مدافع مظلومان بود و به خاطر همین كار ، به كاخ فرعون و نعمت هایش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود ، او نمى توانست راه و رسم خود را ترك گفته و در برابر بى عدالتى ها سکوت كند .
دختران در پاسخ او « گفتند : ما گوسفندان خود را سیراب نمى كنیم تا چوپانان همگى
حیوانات خود را آب دهند و خارج شوند » و ما از باقى مانده آب استفاده كنیم .
و براى این كه این سؤال براى موسى بى جواب نماند كه چرا پدر این دختران عفیف ، آن ها را به دنبال این كار فرستاده ، افزودند : « پدر ما پیرمرد مسنّى است » ، پیرمردى شکسته و سالخورده ، نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد و نه برادرى داریم كه این مشکل را متحمل گردد و براى این كه سربار مردم نباشیم ، چاره اى جز این نیست كه این كار را ما انجام دهیم .
24 فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلّى اِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ اِنّى لِمااَنْزَلْتَ اِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقیرٌ
موسى به ( گوسفندان )آن ها آب داد ، سپس رو به سوى سایه آورد و عرض كرد: پروردگارا ! هر خیر و نیکى بر من فرستى ، من به آن نیازمندم .
موسى از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد ، چه بى انصاف مردمى هستند كه تمام در فکر خویشند و كمترین حمایتى از مظلوم نمى كنند .
جلو آمد ، دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند ، دلوى كه مى گویند : چندین نفر مى بایست آن را ازچاه بیرون بکشند، را باقدرت بازوان نیرومندش يك تنه از چاه بیرون آورد و « گوسفندان آن دو را سیراب كرد » .
مى گویند : هنگامى كه نزدیك آمد و جمعیت را كنار زد ، به آن ها گفت : شما چه مردمى هستید كه به غیر از خودتان ، به كسى نمى اندیشید ؟ جمعیت كنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند : « بسم اللّه » ، اگر مى توانى آب بکش ، چراکه مى دانستند دلو به قدرى سنگین است كه تنها با نیروى ده نفر از چاه بیرون مى آید ، آن ها موسى را تنها گذاشتند ، ولى موسى با این كه خسته و گرسنه و ناراحت بود ، نیروى ایمان به ياریش آمد و بر قدرت جسمیش افزود و باکشیدن يك دلو از چاه ، همه گوسفندان آن دو را سیراب كرد .
« سپس به سایه روى آورد و به درگاه خدا عرض كرد : خدایا ! هر خیر و نیکى بر من فرستى ، من به آن نیازمندم » .
آرى او خسته و گرسنه بود ، او در آن شهر غریب و تنها بود و پناهگاهى نداشت ، اما در عین حال بى تابى نمى كند ، آن قدر مؤدب است كه حتى به هنگام دعا كردن ، صریحا نمى گوید : خدایا چنین و چنان كن ، بلکه مى گوید : « هر خیرى كه بر من فرستى ، به آن نیازمندم » يعنى تنها احتیاج و نیاز خود را بازگو مى كند و بقیه را به لطف پروردگار وامى گذارد .
25 فَجاءَتْهُ اِحْدیهُما تَمْشى عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ اِنَّ اَبىيَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ اَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمّا جاءَهُ وَ قَصَّعَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَالْقَوْمِ الظّالِمینَ
ناگهان يکى از آن دو به سراغ او آمد، در حالى كه با نهایت حیا گام برمى داشت وگفت: پدرم از تو دعوت مى كند تامزدسیراب كردن گوسفندان براى ما را به تو بپردازد، هنگامى كه موسى نزد او (شعیب) آمد و سرگذشت خودراشرح داد ، گفت : نترس ، از قوم ظالم نجات يافتى .
اما كار خیر را بنگر كه چه قدرت نمایى مى كند ، چه برکات عجیبى دارد ، يك قدم براى خدا برداشتن و يك دلو آب از چاه براى حمایت مظلوم ناشناخته اى كشیدن ، فصل تازه اى در زندگانى موسى مى گشاید و يك دنیا برکات مادى و معنوى براى او به ارمغان مى آورد ، گمشده اى را كه مى بایست سالیان دراز به دنبال آن بگردد ، در اختیارش مى گذارد .
و آغاز این برنامه زمانى بود كه ملاحظه كرد « يکى از آن دو دختر كه با نهایت حیا گام برمى داشت و پیدا بود از سخن گفتن با يك جوان بیگانه شرم دارد ، به سراغ او آمد و تنها این جمله را گفت : پدرم از تو دعوت مى كند تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گوسفندان ما كشیدى ، به تو بدهد » .
برق امیدى در دل او جهید ، گویا احساس كرد واقعه مهمى در شُرُف تکوین است و با مرد بزرگى روبرو خواهد شد ، مرد حق شناسى كه حاضر نیست زحمت انسانى ، حتى به
اندازۀ كشیدن يك دلو آب ، بدون پاداش بماند ، او باید يك انسان نمونه ، يك مرد آسمانى و الهى باشد ، اى خداى من ! چه فرصت گرانبهایى .
آرى این پیرمرد كسى جز شعیب پیامبر خدا نبود كه سالیان دراز مردم را در این شهر به خدا دعوت كرده و نمونه اى از حق شناسى و حق پرستى بود ، امروز كه مى بیند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند ، جویا مى شود و هنگامى كه از جریان كار آگاه مى گردد ، تصمیم مى گیرد دَيْن خود را به این جوان ناشناس ، ادا كند .
موسى حرکت كرد و به سوى خانه شعیب آمد ، طبق بعضى از روایات ، دختر براى راهنمایى از پیش رو حرکت مى كرد و موسى از پشت سرش ، باد بر لباس دختر مى وزید و ممکن بود لباس را از اندام او كنار زند ، حیا و عفت موسى اجازه نمى داد چنین شود ،
به دختر گفت : من از جلو مى روم بر سر دوراهى ها و چندراهى ها ، مرا راهنمایى كن .(1)
موسى وارد خانه شعیب شد ، خانه اى كه نور نبوت از آن ساطع است و روحانیت از همه جاى آن نمایان ، پیرمردى باوقار ، با موهاى سفید در گوشه اى نشسته ، به موسى خوش آمد گفت .
ازکجا مى آیى ؟ چه كاره اى ؟ در این شهر چه مى كنى ؟ هدف و مقصودت چیست ؟ چرا تنها هستى؟ و از این گونه سؤالات .
موسى ماجراى خود را براى شعیب بازگوکرد .
قرآن مى گوید : « هنگامى كه موسى نزد او آمد و سرگذشت خود را براى وى شرح داد ، گفت : نترس ، از جمعیت ظالمان رهایى يافتى » . .
1) « تفسیر ابوالفتوح رازى » ، ذیل آیات مورد بحث .
سرزمین ما از قلمرو آن ها بیرون است و آن ها دسترسى به این جا ندارند ، كمترین وحشتى به دل راه مده ، تو در يك منطقه امن و امان قرار دارى ، از غربت و تنهایى رنج نبر ، همه چیز به لطف خدا حل مى شود .
موسى به زودى متوجه شد كه استاد بزرگى پیدا كرده كه چشمه هاى زلال علم و معرفت و تقوا و روحانیت از وجودش مى جوشد و مى تواند او را به خوبى سیراب كند .
شعیب نیز احساس كرد شاگرد لایق و مستعدّى يافته كه مى تواند علوم و دانش ها و تجربیات يك عمر خود را به او منتقل سازد ، آرى به همان اندازه كه شاگرد از پیدا كردن
یك استاد بزرگ ، لذت مى برد ، استاد هم از يافتن يك شاگرد لایق ، خوشحال بود .
در این بخش از سرگذشت موسى درس هاى آموزنده فراوانى است ؛
✓ 1 - پیامبران الهى همیشه حامى مظلومان بوده اند ، موسى (علیه السلام)چه در زمانى كه در مصر
بود و چه وقتى كه به مدین آمده ، هرجا صحنه ظلم و ستمى را مى دید ، ناراحت مى شد و به يارى مظلوم مى شتافت ، چراکه يکى از اهداف بعثت انبیاء ، همین حمایت از مظلومان است .
✓ 2 - انجام يك كار كوچك براى خدا ، چه پربرکت است ، موسى يك دلو آب از چاه كشید و انگیزه اى جزجلب رضاى خالق نداشت ، اما چه قدر این كار كوچك ، پر برکت بود ،
زیرا همان سبب شد كه به خانه شعیب پیامبر بزرگ خدا راه پیدا كند ، از غربت رهایى يابد ، پناهگاهى مطمئن پیدا كند ، غذا و لباس و همسرى پاکدامن نصیب او شود ، و از همه مهم تر این كه مکتب انسان ساز شعیب آن پیر روشن ضمیر را در مدت ده سال ببیند و آماده رهبرى خلق شود .
✓ 3 - مردان خدا هیچ خدمتى خصوصا خدمت زحمتکشان را بى اجر و مزد نمى گذارند و به همین دلیل شعیب پیامبر ، تا خدمت این جوان ناشناس را شنید ، آرام
نگرفت ، فوراً به سراغ او فرستاد تا مزدش را بدهد .
✓ 4 - این نکته نیز در زندگى وى قابل توجه است كه همیشه به ياد خدا و متوجه درگاه او بود و حل هر مشکلى را از او مى خواست .
هنگامى كه مرد قبطى را كشت و خطرى او را تهدید كرد ، فورا از خدا تقاضاى جلوگیرى از خطر را كرد و گفت : « پروردگارا ! من خود را در معرض خطر بردم ، مرا نجات ده » .
و به هنگامى كه از مصر بیرون آمد ، عرض كرد : « خداوندا ! مرا از قوم ستمکار نجات ده » .
و به هنگامى كه متوجه سرزمین مَدْيَن شد ، گفت : « امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت كند » .
و هنگامى كه گوسفندان شعیب را سیراب كرد و در سایه او آرمید ، عرض كرد :
« پروردگارا ! هر خیرى بر من نازل كنى ، من نیازمندم » .
مخصوصاً این دعاى اخیرکه در بحرانى ترین لحظات زندگى او بود ، به قدرى مؤدبانه و توأم با آرامش و خونسردى بود كه حتى نگفت : خدایا ! نیازهاى مرا برطرف گردان ، بلکه تنها عرض كرد : من محتاج خیر و احسان تو هستم .
✓ 5 - تصور نشود كه موسى فقط در سختى ها در فکر پروردگار بود ، كه در قصر فرعون در آن ناز و نعمت نیز خدا را فراموش نکرد ، لذا در روایات مى خوانیم : روزى در مقابل فرعون عطسه زد و بلافاصله « اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمین » گفت ، فرعون از شنیدن این سخن ناراحت شد و به او سیلى زد و موسى نیز متقابلاً ریش بلند او را گرفت و كشید ، فرعون سخت عصبانى شد و تصمیم بر كشتن او گرفت ، ولى همسرش به عنوان این كه او
کودکى خردسال است و متوجه كارهاى خود نیست ، او را از مرگ نجات داد .(1)
26 قالَتْ اِحْدیهُما يا اَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ اِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاَْمینُ
یکى از آن دو ( دختر ) گفت : پدرم ! او را استخدام كن ، چراکه بهترین كسى را كه مى توانى استخدام كنى ، آن كس است كه قوى و امین باشد .
این ششمین صحنه از زندگى موسى (علیه السلام) دراین ماجراى بزرگ است .
موسى به خانه شعیب آمد ، خانه اى ساده و روستایى ، خانه اى پاك و مملو از معنویت ، بعد از آن كه سرگذشت خود را براى شعیب بازگو كرد ، يکى از دخترانش زبان به سخن گشود و با این عبارت كوتاه و پرمعنى به پدر پیشنهاد استخدام موسى براى نگهدارى
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 117 .
گوسفندان را داد ، « گفت : اى پدر ! این جوان را استخدام كن ، چراکه بهترین كسى كه مى توانى استخدام كنى ، این فرد است كه قوى و امین مى باشد » ، او هم امتحان نیرومندى خودرا داده و هم پاکى و درستکارى را .
دخترى كه در دامان يك پیامبر بزرگ پرورش يافته ، باید این چنین مؤدبانه و حساب شده سخن بگوید و در عبارتى كوتاه و با كمترین الفاظ حق سخن را ادا كند .
این دختر از كجا مى دانست كه این جوان هم نیرومند است و هم درستکار ، با این كه نخستین بار كه او را دیده ، بر سر چاه بوده و سوابق زندگیش براى او روشن نیست .
پاسخ این سؤال معلوم است ؛ قوت او را به هنگام كنار زدن چوپان ها از سر چاه براى گرفتن حق این مظلومان و كشیدن دلو سنگین يك تنه از چاه فهمیده بود و امانت و درستکاریش آن زمان روشن شد كه درمسیر خانه شعیب راضى نشد دختر جوانى پیش روى او راه رود ، چراکه باد ممکن بود لباس او را جابه جا كند .
به علاوه از خلال سرگذشت صادقانه اى كه براى شعیب نقل كرد ، هم قدرت او در مبارزه با قبطیان روشن مى شد و هم امانت و درستى او كه هرگز با جباران سازش نکرد و روى خوش نشان نداد .
در جملۀ كوتاهى كه در آیات فوق از زبان دختر شعیب در مورد استخدام موسى آمده بود ، مهم ترین و اصولى ترین شرایط مدیریت به صورت كلى و فشرده خلاصه شده بود ؛ قدرت و امانت .
بدیهى است منظور از قدرت ، تنها قدرت جسمانى نیست ، بلکه مراد قدرت و قوت بر انجام مسؤولیت است .
یك پزشك قوى و امین ، پزشکى است كه از كار خود آگاهى كافى و بر آن تسلط كامل داشته باشد .
یك مدیر قوى ، كسى است كه حوزه مدیریت خودرا به خوبى بشناسد، از « انگیزه ها »
باخبر باشد ، در « برنامه ریزى » مسلط و از « ابتکار » سهم كافى و در « تنظیم كارها » مهارت لازم را داشته باشد ، « هدف ها را روشن كند » و نیروها را براى رسیدن به هدف « بسیج » نماید .
در عین حال « دلسوز » ، « خیرخواه » ، « امین » و « درستکار » باشد .
آن ها كه در سپردن مسؤولیت ها و كارها تنها به امانت و پاکى قناعت مى كنند ، به همان اندازه در اشتباهندکه براى پذیرش مسؤولیت، داشتن تخصص را كافى بدانند .
« متخصصان خائن و آگاهان نادرست » همان ضربه را مى زنند كه « درستکاران ناآگاه و بى اطلاع » .
اگر بخواهیم كشورى را تخریب كنیم ، باید كارها را به دست يکى از این دو گروه بسپاریم ؛ مدیران خائن و پاکان غیرمدیر ، و نتیجه هردو يکى است .
منطق اسلام این است كه هرکار باید به دست افرادى نیرومند و توانا و امین باشد ، تا نظام جامعه به سامان رسد و اگر در علل زوال حکومت ها در طول تاریخ بیندیشیم ، مى بینیم كه عامل اصلى ، سپردن كار به دست يکى از دو گروه فوق بوده است .
جالب این كه در برنامه هاى اسلامى در همه جا « علم » و « تقوا » در كنار هم قرار دارد ، مرجع تقلید باید « مجتهد » و « عادل » باشد ، قاضى و رهبر باید « مجتهد » و « عادل » باشد ( البته درکنار این دو شرط ، شرایط دیگرى نیز هست ، اما اساس و پایه، این دو است ؛ « علم و آگاهى » توأم با « عدالت و تقوا » ) .
27 قالَ اِنّىاُریدُ اَنْ اُنْكِحَكَ اِحْدَى ابْنَتَىَّ هاتَيْنِ عَلى اَنْ تَأْجُرَنى ثَمانِىَ حِجَجٍ فَاِنْ اَتْمَمْتَ عَشْرا فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما اُریدُ اَنْ اَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنى اِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّالِحینَ
( شعیب ) گفت : من مى خواهم يکى از این دو دخترم را به همسرى تو درآورم ، به این
شرط كه هشت سال براى من كار كنى و اگر آن را تا ده سال افزایش دهى ، محبتى از ناحیه تو است ، من نمى خواهم كار سنگینى بر دوش تو بگذارم و ان شاء اللّه مرا از صالحان خواهى يافت .
28 قالَ ذلِكَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ اَيَّمَا الاَْجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَىَّ وَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكیلٌ
(موسى) گفت : ( مانعى ندارد ) این قراردادى میان من و توباشد ، البته هرکدام از این دو مدت را انجام دهم، ستمى بر من نخواهد بود ( و من در انتخاب آن آزادم ) و خدا بر آن چه ما مى گوییم ، گواه است .
« حِجَج » جمع « حِجَّة » است و « حِجَّة » به معنى يك سال است ، نظر به این كه معمول عرب این بودکه در هرسال يك حج به جامى آوردند و اززمان ابراهیم (علیه السلام) به يادگار مانده بود.
نام دختران شعیب را «صفورة» (صفورا) و «لیا» نوشته اندکه اولى باموسى ازدواج كرد.(1)
از این داستان استفاده مى شود آن چه امروز در میان ما رایج شده كه پیشنهاد پدر و كسان دختر را در مورد ازدواج با پسر عیب مى دانند ، درست نیست ، هیچ مانعى ندارد كسان دختر شخصى را كه لایق همسرى فرزندشان مى دانند ، پیدا كنند و به او پیشنهاد دهند همان گونه كه شعیب چنین كرد و در حالات بعضى از بزرگان اسلام نظیر آن دیده شده است.
29 فَلَمّا قَضى مُوسَى الاَْجَلَ وَ سارَ بِاَهْلِهِ انَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ نارا قالَ لاَِهْلِهِ امْكُثُوا اِنّى انَسْتُ نارا لَعَلّى اتیكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ اَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ
هنگامى كه موسى مدت خود را به پایان رساند و همراه خانواده اش ( از مَدین به سوى .
1) « مجمع البیان » ، جلد 7 ، صفحه 249 .
مصر ) حرکت كرد ، از جانب طور آتشى دید ، به خانواده اش گفت : درنگ كنید، من آتشى دیدم، مى روم شایدخبرى براى شمابیاورم، ياشعله اى از آتش، تا با آن گرم شوید.
« انَسْتُ » از ماده « ایناس » به معنى مشاهده كردن و دیدن توأم با يك نوع آرامش و انس است ، « جَذْوَة » به معنى قطعه اى از آتش است و بعضى گفته اند : به قطعه بزرگى از هیزم گفته مى شود .
در این جا به هفتمین صحنه از این داستان مى رسیم ؛
هیچ كس دقیقاً نمى داند در این ده سال بر موسى چه گذشت ، اما بدون شك این ده سال از بهترین سال هاى عمر موسى بود ، سال هایى گوارا ، شیرین و آرام بخش ، سال هاى سازندگى و آمادگى براى يك مأموریت بزرگ .
در حقیقت ضرورت داشت كه موسى (علیه السلام) يك دوران ده ساله را در غربت و در كنار يك پیامبر بزرگ بگذراند و شبانى كند ، تا اگر خوى كاخ نشینى بر فکر و جان او اثر گذاشته
است ، به كلى شستشو شود ، موسى باید در كنار كوخ نشینان باشد ، از دردهاى آن ها آگاه گردد و براى مبارزه با كاخ نشینان آماده شود .
از سوى دیگر موسى باید زمان طولانى براى تفکر در اسرار آفرینش و خودسازى در اختیار داشته باشد ، كجا بهتر از بیابان مدین و كجا بهتر از خانه شعیب بود ؟
مأموریت يك « پیامبر اولوا العزم » ساده نیست كه به آسانى بتوان عهده دار آن شد ، بلکه مى توان گفت : مأموریت موسى بعد از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در میان پیامبران از يك نظر از همه سنگین تر بود ، مبارزه با بزرگ ترین جباران روى زمین كردن و به اسارت قوم بزرگى پایان بخشیدن و آثار فرهنگ اسارت را از روح آن ها شستشو دادن ، كار آسانى نیست .
در تورات و همچنین در روایات اسلامى آمده كه شعیب براى قدردانى از زحمات موسى قرار گذاشته بود گوسفندانى كه با علایم مخصوص متولد مى شوند ، را به او ببخشد ،
اتفاقاً در آخرین سال كه موسى عزم داشت با شعیب خداحافظى كند و به سوى مصر بازگردد ، تمام يا غالب نوزادان گوسفند با همان ویژگى متولد شدند (1)و شعیب نیز با كمال میل آن ها را به موسى داد .
بدیهى است موسى به این قانع نیست كه تا پایان عمر شبانى كند ، هرچند محضر شعیب براى او بسیار مغتنم بود ، او باید به يارى قوم خود بشتابد كه در زنجیر اسارت گرفتارند و در جهل و نادانى و بى خبرى غوطه ورند .
سرانجام اثاث و متاع و گوسفندان خود را جمع آورى كرد و بار سفر را بست .
ضمنا از تعبیر « اَهْل » كه در آیات متعددى از قرآن آمده ، استفاده مى شودکه موسى غیراز همسرش در آن جا فرزند يا فرزندانى همراه داشت ، روایات .
1) « اعلام قرآن » ، صفحه 409 .
اسلامى نیز این معنى را تأیید مى كند و در تورات در سِفْر خروج به آن تصریح شده است ، به علاوه همسرش در آن موقع باردار بود .
او به هنگام بازگشت ، راه را گم كرد و شاید به این دلیل بود كه براى گرفتارنشدن در چنگال متجاوزان شام از بیراهه مى رفت .
از جمله « اتیكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ » ( خبرى بیاورم ) استفاده مى شود كه او راه را گم كرده بود و از جمله « لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ » به دست مى آید كه شبى سرد و ناراحت كننده بود .
درآیه سخنى ازوضع همسرموسى به میان نیامده، ولى مشهور درتفاسیر و روایات این است كه او باردار بود و در آن لحظه درد زاییدن به او دست داد و موسى از این نظر نیز نگران بود .
30 فَلَمّا اَتیها نُودِىَ مِنْ شاطِى ءِ الْوادِ الاَْيْمَنِ فِى الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ اَنْ يا مُوسى اِنّى اَنَا اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ
هنگامى كه به سراغ آتش آمد ، ناگهان از ساحل راست وادى در آن سرزمین بلند و
پر برکت از میان يك درخت ندا داده شد كه ؛ اى موسى ! منم خداوند ، پروردگار جهانیان .
« شاطِى ء » به معنى ساحل و « وادى » به معنى دره يا محل عبور سیلاب و « اَيْمَن » به معنى راست و صفت است براى « شاطِى ء » و « بُقْعَة » به معنى قطعه زمینى است كه نسبت به اطرافش مشخص است .
هنگامى كه به سراغ آتش آمد ، دید آتشى است نه همچون آتش هاى دیگر خالى از حرارت و سوزندگى ، يکپارچه نور و صفا ، در همین حال كه موسى سخت در تعجب فرو رفته بود ، ناگهان از ساحل راست وادى در آن سرزمین بلند و پربرکت ، از میان يك درخت ندا داده شد كه ؛ اى موسى ! منم خداوند پروردگار عالمیان .
بى شك خدا قدرت دارد امواج صوتى را در هرچیز بخواهد ، بیافریند ، در این جا در
میان درخت ایجاد كرد ، چراکه مى خواهد با موسى سخن بگوید و موسى جسم است و داراى گوش و نیازمند به امواج صوتى ، البته بسیارى اوقات پیامبران از طریق الهام درونى وحى را مى گرفتند و گاه در خواب ، ولى گاهى نیز از طریق شنیدن امواج صوتى بوده است و به هرحال به هیچ وجه جاى این توهم نیست كه براى خدا جسمى قائل شویم .
در بعضى از روایات آمده كه موسى هنگامى كه نزدیك آتش رسید ، دقت كرد ، دید از درون شاخه سبزى آتش مى درخشد و لحظه به لحظه پرفروغ تر و زیباتر مى شود ، با شاخه كوچکى كه در دست داشت ، خم شد تا كمى از آن برگیرد ، آتش به سوى او آمد ، وحشت كرد و عقب رفت ، گاه او به سوى آتش مى آمد و گاه آتش به سوى او ، كه ناگهان ندایى برخاست و بشارت وحى به او داد و به این ترتیب از قرائن غیرقابل انکار براى موسى روشن شد كه این ندا ، نداى الهى است و نه غیر آن .
31 وَ اَنْ اَلْقِ عَصاكَ فَلَمّا رَاها تَهْتَزُّ كَاَنَّها جانٌّ وَلّى مُدْبِرا وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا
مُوسى اَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ اِنَّكَ مِنَ الاْمِنینَ
عصایت را بیفکن ، هنگامى كه ( عصا را افکند ) نگاه كرد ودید همچون مارى باسرعت حرکت مى كند ، ترسید و به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نکرد ( به او گفته شد : ) برگرد و نترس ، تو در امان هستى .
« جانّ » در اصل به معنى موجود ناپیدا است و به مارهاى كوچك « جانّ » گفته مى شود ، چون به صورت ناپیدایى از لابلاى علف ها و شیارهاى زمین مى گذرند ، البته در بعضى دیگر از آیات قرآن به « ثُعْبانٌ مُبینٌ » ( اژدهاى آشکار ) ( 107 / اعراف و 32 / شعراء ) تعبیر شده است ، این تفاوت تعبیرها ممکن است بیانگر حالات مختلف آن مار باشد كه در آغاز كوچك بود و بعد به صورت اژدهایى عظیم درمى آمد ، این احتمال نیز وجود دارد كه موسى نخستین بار كه در وادى طور آن را دید ، به صورت كوچك ترى بود و در مراحل بعد بزرگ تر .
32 اُسْلُكْ يَدَكَ فى جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ وَاضْمُمْ اِلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ اِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ اِنَّهُمْ كانُوا قَوْما فاسِقینَ
دستت را در گریبانت فرو بر، هنگامى كه خارج مى شود،سفید و درخشنده است و بدون عیب و نقص و دستهایت رابر سینه ات بگذار تا ترس و وحشت از تو دور شود ، این دو برهان روشن از پروردگارت به سوى فرعون و اطرافیان اواست كه آن هاقوم فاسقى هستند.
معجزه نخستین ، آیتى از وحشت بود ، سپس به او دستور داده مى شود كه بهسراغ معجزه دیگرش برود كه آیتى از نور و امید است و مجموع آن دو ، ترکیبى از « انذار » و « بشارت » خواهد بود ، به او فرمان داده شد ؛ « دست خود را در گریبانت كن و بیرون آور ، هنگامى كه خارج مى شود ، سفید و درخشنده است ، بدون عیب و نقص » .
مشاهده این خارق عادات عجیب ، در آن شب تاریك و در آن بیابان خالى ، موسى را سخت تکان داد و براى این كه آرامش خویش را بازیابد ، دستور دیگرى به او داده شد ؛
« دست هایت را بر سینه بگذار تا قلبت آرامش خود را بازیابد » .
تعبیر « جَناح » ( بال ) به جاى دست ، تعبیر زیبایى است كه شاید هدف از آن ، تشبیه حالت آرامش انسان به حالت پرنده اى باشد كه به هنگام مشاهده امر وحشتناك ، بال و پر مى زند، اما وقتى آرامش خود را باز يافت ، بال و پر خود را جمع مى كند .
سپس همان ندا به موسى گفت : « فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ اِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ اِنَّهُمْ كانُوا قَوْما فاسِقینَ » .
آرى این گروه از طاعت پروردگار خارج شده اند و طغیان را به حد اعلى رسانده اند ، وظیفه تو است كه آن ها را نصیحت كنى و اندرز گویى و اگر مؤثر نشد ، با آن ها مبارزه نمایى.
33 قالَ رَبِّ اِنّى قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْسا فَاَخافُ اَنْ يَقْتُلُونِ
عرض كرد : پروردگارا ! من از آن ها يك تن را كشته ام ،مى ترسم مرا به قتل رسانند .
در این جا موسى به ياد حادثه مهم زندگیش در مصر افتاد ، حادثه كشتن مرد قبطى
و بسیج نیروهاى فرعونى براى تلافى خون او ، گرچه موسى به خاطر حمایت مظلومى با این ظالم ، گلاویز شده بود ، ولى این ها در منطق فرعون معنى نداشت ، او هنوز هم تصمیم دارد اگر موسى را پیدا كند ، بدون چون و چرا او را به قتل برساند .
34 وَ اَخى هاروُنُ هُوَ اَفْصَحُ مِنّى لِسانا فَاَرْسِلْهُ مَعِىَ رِدْءا يُصَدِّقُنى اِنّى اَخافُ اَنْ يُكَذِّبُونِ
و برادرم هارون زبانش از من فصیح تر است ، او را همراه من بفرست تا ياور من باشد و مرا تصدیق كند ، مى ترسم مرا تکذیب كنند .
« اَفْصَح » از ماده « فصیح » در اصل به معنى خالص بودن چیزى است و به سخن خالص و گویا كه خالى از هرگونه حشو و زواید باشد ، فصیح گفته مى شود .
« رِدْء » به معنى معین و ياور است .
به هرحال از آن جاکه این مأموریت بسیاربزرگ بود و موسى مى خواست هرگز با شکست
مواجه نشود ، این تقاضا را از خداوند بزرگ كرد .
35 قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِاَخیكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطانا فَلا يَصِلُونَ اِلَيْكُما بِاآیاتِنا اَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغالِبُونَ
فرمود : بازوان تو را به وسیله برادرت محکم مى كنیم و براى شما سلطه و برترى قرار مى دهیم و به برکت آیات ما بر شما دست نمى يابند ، شما و پیروانتان پیروزید .
چه نوید بزرگى ، و چه بشارت عظیمى ، نوید و بشارتى كه قلب موسى را گرم و عزم او را جزم و اراده او را محکم و آهنین ساخت كه اثرات روشن آن را در فرازهاى آینده از این داستان خواهیم دید .
36 فَلَمّا جاءَهُمْ مُوسى بِاآیاتِنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا اِلاّسِحْرٌ مُفْتَرًى وَ ما سَمِعْنا بِهذا فى ابائِنَا الاَْوَّلینَ
هنگامى كه موسى با معجزات روشن ما به سراغ آن ها آمد ،گفتند : این چیزى جز سِحر
نیست كه به دروغ به خدا بسته شده ، ما هرگز چنین چیزى در نیاکان خود نشنیده ایم .
در این جا با هشتمین صحنه از این ماجراى بزرگ روبرو مى شویم .
موسى (علیه السلام) فرمان نبوت را در آن شب تاریك و در آن سرزمین مقدس از خداوند دریافت نمود ، به مصر آمد و برادرش هارون را باخبر ساخت و پیام این رسالت بزرگ را به او رسانید ، هردو به سراغ فرعون رفتند و بعد از زحمت زیاد توانستند با شخص او روبرو شوند ، درحالى كه اطرافیان و خاصانش گرداگرد او را گرفته بودند ، موسى (علیه السلام) دعوت الهى را به آن ها ابلاغ كرد ، اکنون ببینیم عکس العمل آن ها در برابر پیام حق چه بود ؟
آن ها در برابر معجزات بزرگ موسى ، به همان حربه اى متوسل شدند كه همه جباران و گمراهان در طول تاریخ در برابر معجزات انبیاء به آن متوسل مى شدند ، حربه سِحْر ، چراکه آن خارق عادت بود و این هم خارق عادت، « لکن این كجا و آن كجا » ؟
ساحران افراد منحرف و دنیاپرستى هستند كه اساس كارشان بر تحریف حقایق است و با این نشانه به خوبى مى توان آن ها را شناخت ، درحالى كه دعوت انبیاء و محتواى آن گواه صدق معجزات آن ها است .
وانگهى ساحران چون به نیروى بشرى متکى هستند ، همیشه كارشان محدود است اما پیامبران كه از نیروى الهى بهره مى گیرند، معجزاتشان عظیم و نامحدود مى باشد .
تعبیر به « مُفْتَرًى » از ماده « فِرْيَة » به معنى تهمت و دروغ از این نظر است كه مى خواستند بگویند : موسى این نسبت را به دروغ بر خدا بسته است .
تعبیربه این كه ما هرگز چنین چیزى را در نیاکان خود نشنیده ایم با این كه قبل از موسى ، آوازه دعوت نوح و ابراهیم و يوسف در آن سرزمین پیچیده بود ، يا به خاطر فاصله زیاد و بُعد عهد است و يا به خاطر این است كه مى خواهند بگویند : نیاکان ما نیز در مقابل چنین دعوت هایى هرگز تسلیم نشده اند .
37 وَ قالَ مُوسى رَبّى اَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى مِنْ عِنْدِهِ وَمَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدّارِ اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ
موسى گفت : پروردگار من از حال كسانى كه هدایت را ازنزد او آورده اند و كسانى كه سرانجام سراى دنیا و آخرت از آنِ آن ها است ، آگاه تر است ، مسلماً ظالمان ، رستگار نخواهند شد .
اشاره به این كه خدا به خوبى از حال من آگاه است ، هرچند شما مرا متهم به دروغ كنید ، چگونه ممکن است خدا چنین خارق عادتى در اختیار دروغگویى قرار دهد كه مایه گمراهى بندگانش شود ، این كه خدا باطن مرا مى داند و این امکان را به من داده ، بهترین دلیل بر حقانیت دعوت من است .
تعبیر به « عاقِبَةُ الدّارِ » اشاره به سرانجام دار دنیا و آخرت مى باشد .
موسى با این بیان منطقى و مؤدبانه ، شکست و ناکامى آن ها را در این
دنیا و جهان دیگر به آن ها گوشزد كرد .
38 وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا اَيُّهَا الْمَلاَءُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرىفَاَوْقِدْ لى يا هامانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَلْ لى صَرْحالَعَلّىاَطَّلِعُ اِلىاِلهِمُوسى وَاِنّى لاََظُنُّهُ مِنَ الْكاذِبینَ
فرعون گفت: اى جمعیت( درباریان ! ) من خدایى جز خودم براى شما سراغ ندارم ( اما براى تحقیق بیشتر ) اى هامان آتشى بر گل بیفروز ( و آجرهاى محکم بساز ) و براى من برج بلندى ترتیب ده تاازخداى موسى خبرگیرم، هرچندمن گمان مى كنم اوازدروغگویان است.
در این جا با نهمین صحنه از این تاریخ پرماجرا و آموزنده مواجه مى شویم و آن صحنه سازى فرعون به وسیله ساختن برج معروفش براى بیرون كردن موسى از میدان است.
مى دانیم يکى از سنت هاى سیاست بازان كهنه كار ، این است كه هرگاه حادثه مهمى برخلاف میلشان واقع شود، براى « منحرف ساختن افکار عمومى » از آن ، فوراً دست به كار
آفریدن صحنۀ تازه اى مى شوند كه افکار توده ها را به خود جلب و از آن حادثه نامطلوب منحرف و منصرف كنند .
به نظر مى رسد كه داستان ساختن برج عظیم ، بعد از ماجراى مبارزه موسى با ساحران بوده ، چراکه از سوره مؤمن در قرآن مجید استفاده مى شود كه این كار در هنگامى بود كه فرعونیان نقشه قتل موسى را مى كشیدند و مؤمن آل فرعون به دفاع از او برخاسته بود و مى دانیم قبل از مبارزه موسى (علیه السلام)با ساحران ، چنین سخنى در كار نبود ، بلکه برنامه تحقیق درباره موسى و كوبیدن او از طریق ساحران در جریان بود و از آن جا كه قرآن مجید جریان مبارزه موسى با ساحران را در سوره هاى طه ، اعراف ، يونس و شعراء بیان كرده است ، در این جا از بیان آن صرف نظر نموده ، تنها به مسأله بناى برج پرداخته كه فقط در این سوره و سوره مؤمن مطرح شده است .
به هرحال آوازه پیروزى موسى (علیه السلام)بر ساحران درسراسر مصر پیچید ، ایمان آوردن
ساحران به موسى نیز مزید بر علت شد ، موقعیت حکومت فرعونیان سخت به خطر افتاد ، احتمال بیدار شدن توده هاى دربند ، بسیار زیاد بود ، باید افکار عمومى را به هر قیمتى كه هست ، از این مسأله منحرف ساخت و يك سلسله مشغولیات ذهنى كه در عین حال توأم با بذل و بخشش دستگاه حکومت باشد و بتواند مردم را اغفال و تحمیق كند ، فراهم ساخت .
فرعون در این زمینه به مشورت نشست و « گفت : اى گروه اطرافیان و درباریان ! من خدایى غیر از خودم براى شما سراغ ندارم » ، خداى زمینى مسلماً منم و اما دلیلى بر وجود خداى آسمان در دست نیست ، اما من احتیاط را از دست نمى دهم و به تحقیق مى پردازم ، سپس رو به وزیرش هامان كرد و گفت : « هامان ! آتشى برافروز بر خشت ها ( و آجرهاى محکمى بساز ) » .
« سپس قصر و برجى بسیار مرتفع براى من بساز ، تا بر بالاى آن روم و خبرى از خداى موسى بگیرم ، هرچند باور نمى كنم او راستگو باشد و فکر مى كنم او از دروغگویان است » .
طبق بعضى از تواریخ ، « هامان » دستور داد تا زمین وسیعى براى این كاخ و برج بلند درنظر گیرند و پنجاه هزار مرد بنا و معمار براى این كار گسیل داشت و هزاران نفر كارگر براى فراهم آوردن وسایل كار مأمور كرد ، درهاى خزانه را گشود و اموال زیادى در این راه مصرف كرد و كارگران زیادى را به كار گمارد ، به طورى كه در همه جا سر و صداى این برج عظیم پیچید .
هرقدر این بنا بالاتر و بالاتر مى رفت ، مردم بیشتر به تماشاى آن مى آمدند و در انتظار این بودند كه فرعون با این بنا چه خواهد كرد .
بنا به قدرى بالا رفت كه بر تمام اطراف مسلط شد ، بعضى نوشته اند معماران آن را چنان ساختند كه از پله هاى مارپیچ آن ، مرد اسب سوارى مى توانست بر فراز برج قرار گیرد .
هنگامى كه ساختمان به اتمام رسید و بیش از آن توان بالا بردن آن را نداشتند ، روزى فرعون با تشریفاتى به آن جا آمد و شخصا از برج عظیم بالا رفت ، هنگامى كه بر فراز برج
رسید ، نگاهى به آسمان كرد و منظره آسمان را همان گونه دید كه از روى زمین صاف معمولى مى دید ، كمترین تغییر و تحولى وجود نداشت .
معروف است كه تیرى به كمان گذاشت و به آسمان پرتاب كرد ، تیر بر اثر اصابت به پرنده اى و يا طبق توطئه قبلى خودش ، خون آلود بازگشت ، فرعون از آن جا پایین آمد و به مردم گفت : بروید و فکرتان راحت باشد ، خداى موسى را كشتم .(1)
حتما گروهى از ساده لوحان و مقلّدان چشم وگوش بسته حکومت وقت ، این خبر را باور كردند و در همه جا پخش نمودند و از آن سرگرمى تازه اى براى اغفال مردم مصر ساختند .
این را نیز نقل كرده اند كه این بنا دوامى نیاورد ( و طبعا نباید هم دوام بیاورد ) درهم شکست و ویران شد و گروهى را از میان برد . .
1) « تفسیر ابوالفتوح رازى » ، جلد 8 ، صفحه 462 .
39 وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِى الاَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَظَنُّوا اَنَّهُمْ اِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ
( سرانجام ) فرعون و لشکریانش به ناحق در زمین استکبار كردند و پنداشتند به سوى ما بازنمى گردند .
انسان ضعیفى كه گاهى قادر به دور كردن پشه اى از خود نیست و گاه يك موجود ذره بینى به نام میکروب ، نیرومندترین افراد او را به زیر خاك مى فرستد ، چگونه مى تواند خود را بزرگ معرفى كند و دعوى الوهیت نماید ؟
در حدیث معروف قدسى آمده است كه خداوند مى فرماید : « اَلْكِبْرِياءُ رَدائى وَ الْعَظَمَةُ اِزارى فَمَنْ نازَعَنى واحِدا مِنْهُما اَلْقَيْتُهُ فِى النّارِ : بزرگى ، رداى من است و عظمت ، لباسى است كه به قامت كبریایى من دوخته شده ، هرکس در این ها با من منازعه كند ، او را به دوزخ مى افکنم » .(1).
1) « روح المعانى » ، ذیل آیات مورد بحث .
بدیهى است خدا نیازى به این توصیف ها ندارد ، مهم این است كه طغیانگرى انسان و جنایتگرى او زمانى شروع مى شود كه خود را گم مى كند و باد كبر و غرور ، مغز او را پر سازد .
40 فَاَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِى الْيَمِّ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمینَ
مانیز او و لشکریانش را گرفتیم و به دریا افکندیم ، اکنون بنگر پایان كار ظالمان چه شد؟
آرى مرگ آن ها را به دست عامل حیاتشان سپردیم و نیل را كه رمز عظمت و قدرت آن ها بود، به گورستانشان مبدل ساختیم .
جالب این كه تعبیر به « نَبَذْناهُمْ » از ماده « نَبْذ » مى كند كه به معنى دورافکندن اشیاء بى ارزش و بى مقدار است ، راستى انسان خودخواه مستکبر و جانى و جبار ، چه ارزشى مى تواند داشته باشد ؟ آرى ما این موجودات بى ارزش را از جامعه انسانى طرد كردیم و صفحه زمین را از لوث وجودشان پاك ساختیم .
و در پایان آیه روى سخن را به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كرده ، مى فرماید : « فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمینَ » .
این نگاه ، با چشم ظاهر نیست ، بلکه با چشم دل است و این تعبیر مخصوص ظالمان دیروز نیست كه ستمگران امروز نیز سرنوشتى جز این ندارند .
41 وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَروُنَ
و ما آن ها را پیشوایانى كه دعوت به آتش (دوزخ) مى كنند، قرار دادیم و روز رستاخیز يارى نخواهند شد .
این تعبیر براى بعضى از مفسران مشکلى ایجاد كرده كه چگونه ممکن است خداوند كسانى را پیشوایان باطل قرار دهد ؟ كار او دعوت به خیر و مبعوث ساختن امامان و پیشوایان حق است نه باطل .
ولى این مطلب پیچیده اى نیست ، زیرا ؛
اولاً : آن ها سردسته دوزخیانند و هنگامى كه گروه هایى از دوزخیان به سوى آتش حرکت مى كنند ، آن ها پیشاپیش آنان در حرکتند ، همان گونه كه در این جهان ، ائمه ضلال بودند ، در آن جا نیز پیشوایان دوزخند كه آن جهان تجسم بزرگى است از این جهان .
ثانیا : ائمه ضلال بودن ، درحقیقت نتیجه اعمال خود آن ها است و مى دانیم تأثیر هر سبب ، به فرمان خدا است ، آن ها خطى را پیش گرفتند كه به امامت گمراهان منتهى مى شد ، این وضع آن ها در رستاخیز است .
42 وَ اَتْبَعْناهُمْ فى هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحینَ
در این دنیا لعنت پشت سر لعنت، نصیب آن ها كردیم و روز قیامت از زشت رویانند .
لعنت خدا كه همان طرد از رحمت است و لعنت فرشتگان و مؤمنان كه نفرین است ، هر صبح و شام و هر وقت و بى وقت نثار آن ها مى شود . گاهى در عموم لعن ، ظالمان و مستکبران داخلند و گاه به طور خاص مورد لعن و نفرین واقع مى شوند ، زیرا هرکس تاریخ
آن ها را ورق مى زند ، بر آن ها لعن و نفرین مى فرستد .
به هر حال زشت سیرتان این جهان ، زشت صورتان آن جهانند كه آن روز « يَوْمُ الْبُروُز » و روز كنار رفتن پرده ها است .
43 وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ مِنْ بَعْدِ ما اَهْلَكْنَا الْقُروُنَالاْوُلىبَصائِرَ لِلنّاسِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّروُنَ
ما به موسى كتاب آسمانى دادیم، بعدازآن كه اقوام قرون نخستین را هلاك كردیم، كتابى كه براى مردم ، بصیرت آفرین بود و مایه هدایت و رحمت ، تا متذکر شوند .
« بَصائِر » جمع « بَصیرَة » به معنى بینایى است و این جا منظور آیات و دلایلى است كه موجب روشنایى قلب مؤمنان مى شد و هدایت و رحمت نیز از لوازم این بصیرت است و به دنبال آن تذکر و بیدارى دل هاى آماده .
در این بخش از آیات ، به دهمین صحنه يعنى آخرین بخش از آیات مربوط به داستان
پرماجراى موسى (علیه السلام) مى رسیم كه سخن از نزول احکام و تورات مى گوید ، يعنى زمانى كه دوران « نفى طاغوت » پایان گرفته و دوران سازندگى و اثبات آغاز مى شود .
در این كه منظور از « قُروُن اوُلى » ( اقوام عصرهاى پیشین كه هلاك شدند ) در این جا كدام اقوامند ، بعضى از مفسران آن را اشاره به كفار قوم نوح و عاد و ثمود
و مانند آن ها مى دانند ، چراکه باگذشت زمان ، آثار انبیاى پیشین محو شده بود و لازم بود كتاب آسمانى تازه اى در اختیار بشریت قرار گیرد .
و بعضى اشاره به هلاکت قوم فرعون كه بازماندگان اقوام پیشین بودند ، مى دانند، چراکه خداوند تورات را بعد از هلاکت آن ها ، به موسى (علیه السلام) داد .
اما هیچ مانعى ندارد كه جمله فوق اشاره به همه این اقوام داشته باشد .
44 وَ ماكُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِىِّ اِذْ قَضَيْنا اِلى مُوسَى الاَْمْرَوَ ما كُنْتَ مِنَ الشّاهِدینَ
تو در جانب غربى نبودى ، هنگامى كه ما فرمان نبوت را به موسى دادیم و تو از شاهدان این ماجرا نبودى ( در آن هنگام كه معجزات را در اختیار موسى نهادیم ) .
سپس به بیان این حقیقت مى پردازد كه آن چه را درباره موسى و فرعون با تمام ریزه كارى هاى دقیق آن بیان كردیم ، خود دلیلى است بر حقانیت قرآن تو ، چراکه تو در این صحنه ها هرگز حاضر نبودى و این ماجراها را با چشم ندیدى ، بلکه این لطف خدا بود كه این آیات را براى مردم بر تو نازل كرد .
45 وَلكِنّا اَنْشَأْنا قُروُنا فَتَطاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ وَ ما كُنْتَ ثاوِيا فى اَهْلِ مَدْيَنَ تَتْلُوا عَلَيْهِمْ ایاتِنا وَ لكِنّا كُنّا مُرْسِلینَ
ولى ما اقوامى را در اعصار مختلف خلق كردیم ، امازمان هاى طولانى بر آن ها گذشت ( و آثار انبیاء از دل ها محوشد، لذا تورا با كتاب آسمانیت فرستادیم ) ، تو هرگز در میان مردم مَدْيَن اقامت نداشتى تا آیات مارا به دست آورى و براى آن ها ( مشرکان مکه ) بخوانى ، ولى ما بودیم كه تو را فرستادیم ( و این اخبار را در اختیارت قرار دادیم ) .
« ثاوى » از ماده « ثَوى » به معنى اقامت توأم با استقرار است و به همین جهت جایگاه و
قرارگاه را « مَثْوى » مى گویند .
فاصلهمیان ظهورموسى (علیه السلام)و ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ، حدود دوهزار سال بوده است.
46 وَ ماكُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ اِذْنادَيْنا وَلكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْما ما اَتیهُمْ مِنْ نَذیرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّروُنَ
تو در طرف طور نبودى ، زمانى كه ما ندا دادیم ، ولى این رحمتى از سوى پروردگار تو بود ( كه این اخبار را در اختیارت نهاد ) تا به وسیله آن قومى را انذار كنى كه قبل از تو هیچ انذارکننده اى براى آن ها نیامده ، شاید متذکر گردند .
حوادث بیدارکننده و هشداردهنده اى راکه در اقوام دوردست واقع شده و تو حاضر و ناظر آن نبودى ، براى تو بازگو كردیم تا آن ها را براى این قوم گمراه بخوانى ، شاید مایه بیدارى آن ها گردد .
در این جا این سؤال پیش مى آید كه چرا قرآن مى گوید : هیچ انذارکننده اى قبل از تو
براى این قوم ( اعراب معاصر پیامبر صلى الله علیه و آله ) نیامده ، درحالى كه مى دانیم هرگز روى زمین از حجت الهى خالى نمى شود و اوصیاى پیامبران در میان این قوم نیز بوده اند .
در پاسخ مى گوییم : منظور فرستادن پیامبر صاحب كتاب و انذارکننده آشکار است ، زیرا میان عصر حضرت مسیح (علیه السلام) وظهور پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله قرن ها طول كشید و پیامبر اولوا العزمى نیامد و همین موضوع بهانه اى به دست ملحدان و مفسدان داد .
47 وَ لَوْلا اَنْ تُصیبَهُمْ مُصیبَةٌ بِما قَدَّمَتْ اَيْدیهِمْ فَيَقُولُوا رَبَّنا لَوْلا اَرْسَلْتَ اِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ ایاتِكَ وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ
هرگاه ما پیش از فرستادن پیامبرى آن ها را به خاطر اعمالشان مجازات مى كردیم ، مى گفتند : پروردگارا ! چرا رسولى براى ما نفرستادى تا
آیات تو را پیروى كنیم و از مؤمنان باشیم ؟
در حقیقت آیه اشاره به این نکته است كه راه حق ، روشن است و هر عقلى حاکم به بطلان شرك و بت پرستى است و زشتى بسیارى از اعمال آن ها همچون مظالم و ستم ها از مستقلات حکم عقل مى باشد و حتى بدون فرستادن پیامبران در این زمینه مى توان آن ها را مجازات كرد ، ولى خداوند حتى در این قسمت كه حکم عقل در آن واضح و روشن است ، براى اتمام حجت و نفى هرگونه عذر ، پیامبران را با كتاب هاى آسمانى و معجزات مى فرستد تا كسى نگوید: بدبختى ما به خاطر نبودن راهنما بود ، اگر رهبر الهى داشتیم ، اهل هدایت و نجات بودیم .
به هرحال این آیه از آیاتى است كه دلالت بر لزوم لطف از طریق ارسال پیامبران دارد و نشان مى دهد كه سنت خداوند بر این است كه قبل از ارسال پیامبر ،
هیچ امتى را به خاطر گناهشان مجازات نکند ، همان گونه كه در آیه 165 سوره نساء مى خوانیم : « رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللّهُ
عَزیزا حَكیماً : ما پیامبرانى فرستادیم كه بشارت دهنده و بیم دهنده بودند تا براى مردم بعداز این پیامبران ، حجتى باقى نماند و خداوند توانا و حکیم است » .
48 فَلَمّاجاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا لَوْلا اُوتِىَ مِثْلَ مااُوتِىَ مُوسى اَوَ لَمْ يَكْفُروُا بِما اُوتِىَ مُوسى مِنْ قَبْلُ قالُوا سِحْرانِ تَظاهَرا وَ قالُوا اِنّا بِكُلٍّ كافِروُنَ
هنگامى كه حق از نزد ما براى آن ها آمد، گفتند: چرا مثل همان چیزى كه به موسى داده شد ، به این پیامبر اعطاء نگردیده است ؟ مگر بهانه جویانى همانند آن ها معجزاتى را كه در گذشته به موسى داده شد ، انکار نکردند و گفتند : این دو ( موسى و هارون ) دو نفرساحرندکه دست به دست هم داده اند (تا مارا گمراه كنند) و ما به هریك از آن هاکافریم.
چرا عصاى موسى در دست او نیست ؟ چرا يد بیضاء ندارد ؟ چرا دریا براى او شکافته نمى شود؟ چرادشمنانش غرق نمى شوند؟ چرا و چرا؟...
قرآن به پاسخ این بهانه جویى پرداخته و مى گوید : « مگر بهانه جویانى همانند این ها معجزاتى را كه در گذشته به موسى داده شد ، انکار نکردند » ؟
« مگر نگفتند این دو ( موسى و هارون ) دونفر ساحرندکه دست به دست هم داده اند ( تا ما را گمراه كنند ) و ما به هرکدام از آن ها كافریم » .
تعبیر به « سِحْرانِ » با این كه قاعدتا باید « ساحِران » گفته شود ، براى بیان شدت تأکید است ، چراکه عرب وقتى در مورد كسى مؤكّدا سخن مى گوید ، او را عین « عدالت » يا « ظلم » و يا « سِحر » مى شمرد .
این احتمال نیز وجود دارد كه مراد از « سِحْرانِ » دو معجزه بزرگ موسى ؛ « عصا » و « يَد بَيْضاء » باشد .
و اگر گفته شود كه این انکارها چه ارتباطى با مشرکان مکه دارد ، این مربوط به فرعونیان كفرپیشه است ، پاسخ آن روشن است و آن این كه منظور این است كه مسأله بهانه جویى چیز
تازه اى نیست ، این ها همه از يك قماشند و سخنانشان شباهت زیادى باهم دارد و خط و روش و برنامه آن ها يکى است .
49 قُلْ فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللّهِ هُوَ اَهْدى مِنْهُما اَتَّبِعْهُ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
بگو: اگر راست مى گویید ( كه تورات و قرآن ازسوى خدا نیست ) كتابى هدایت بخش تر از این دو بیاورید تا من از آن پیروى كنم .
مشرکان لجوج اصرار داشتند كه چرا پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله معجزاتى همچون موسى نداشته است ؟ و از سوى دیگر نه به گفته ها و گواهى تورات درباره علایم پیامبر صلى الله علیه و آله اعتنا مى كردند و نه به قرآن و آیات پرعظمتش .
و به تعبیر دیگر آن ها به دنبال كتاب هدایت مى گردند و دنبال معجزات ، چه معجزه اى بالاتر از قرآن و چه كتاب هدایتى بهتر از آن؟ اگر چیزى در دست پیامبراسلام صلى الله علیه و آله جز این
قرآن نبود ، براى اثبات حقانیت دعوتش كفایت مى كرد ، ولى آن ها حق طلب نیستند ، بلکه مشتى بهانه جویانند .
50 فَاِنْ لَمْ يَسْتَجیبُوالَكَ فَاعْلَمْ اَنَّما يَتَّبِعُونَ اَهْواءَهُمْ وَمَنْ اَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَویهُ بِغَيْرِ هُدًى مِنَ اللّهِ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ
هرگاه این پیشنهاد تو را نپذیرند ، بدان آن ها از هوس هاى خود پیروى مى كنند و آیا گمراه تر از آن كس كه پیروى هواى نفس خویش كرده و هیچ هدایت الهى را نپذیرفته
است ، كسى پیدا مى شود ؟ مسلماً خداوند قوم ستمگر را هدایت نمى كند .
هواى نفس حجاب ضخیمى در مقابل چشمان عقل انسان است .
هواى نفس آن چنان دلبستگى به انسان نسبت به موضوعى مى دهد كه قدرت بر درك حقانیت را از دست مى دهد ، چراکه براى درك حقیقت ، تسلیم مطلق در برابر واقعیات و ترك هرگونه پیشداورى و دلبستگى شرط است ، تسلیم بى قید و شرط درمقابل هرچیز كه
عینیت خارجى دارد ، خواه شیرین باشد يا تلخ ، موافق تمایلات درونى ما يا مخالف ، هماهنگ با منافع شخصى يا ناهماهنگ ، ولى هواى نفس با این اصول سازگار نیست .
51 وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّروُنَ
ما آیات قرآن را يکى بعد از دیگرى براى آن ها آوردیم، شاید متذکر شوند .
« وَصَّلْنا » از ماده « وصل » به معنى ارتباط دادن و وصل كردن است و چون به باب تفعیل رفته ، معنى كثرت و تأکید نیز از آن استفاده مى شود .
این آیات همچون قطرات باران پیوسته به هم ، بر آن ها نازل شد در شکل هاى متنوع و كیفیات متفاوت ، گاهى وعده پاداش ، گاهى وعید دوزخ ، گاه نصیحت و اندرز ، گاه تهدید و انذار ، گاه استدلالات عقلى و گاه تاریخ عبرت انگیز و پربار گذشتگان ، خلاصه مجموعه اى كامل و بسیار متجانس كه هر قلبى مختصر آمادگى داشته باشد ، او را به خود جذب مى كند ، اما كوردلان نپذیرفتند .
52 اَلَّذینَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ
کسانى كه قبلاً كتاب آسمانى به آن ها داده ایم ، به آن ( قرآن ) ایمان مى آورند .
چرا كه آن را هماهنگ با نشانه هایى مى بینند كه در كتب آسمانى خود يافته اند .
جالب این كه این ها فقط گروهى بودند از اهل كتاب ، اما آیۀ فوق از آن ها به عنوان « اهل كتاب » بدون هیچ قیدى ياد مى كند ، شاید اشاره به این دارد كه اهل كتاب واقعى این ها بودند و دیگران هیچ .
53 وَ اِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ قالُوا امَنّا بِهِ اِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا اِنّاكُنّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمینَ
و هنگامى كه بر آن ها خوانده مى شود، مى گویند : به آن ایمان آوردیم ، این ها همه حق است و از سوى پروردگار مااست ، ما قبل از این هم مسلمان بودیم .
ما نشانه هاى این پیامبر را در كتب آسمانى خود يافته بودیم و به او دل بسته بودیم و با بى صبرى انتظار او را مى كشیدیم و در اولین فرصت كه گمشدۀ خود را يافتیم ، آن را
گرفتیم و با جان و دل پذیرفتیم .
54 اوُلئِكَ يُؤْتَوْنَ اَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِماصَبَروُا وَ يَدْرَؤوُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةِ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ
آن ها كسانى هستندکه اجر و پاداششان را به خاطر شکیبایى شان دوبار دریافت مى دارند، آن ها به وسیله نیکى ها، بدى ها را دفع مى كنند و از آن چه به آنان روزى داده ایم ، انفاق مى نمایند .
یك بار به خاطر ایمانشان به كتاب آسمانى خودشان كه به راستى نسبت به آن وفادار و پایبند بودند و يك بار هم به خاطر ایمان آوردن به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ، پیامبر موعودى كه كتب پیشین از او خبر داده بود .
سپس به يك رشته از اعمال صالح آن ها كه هر يك از دیگرى ارزنده تر است ، اشاره مى كند .
نخست مى گوید : « وَ يَدْرَؤوُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةِ » .
آن ها با گفتار نیکو ، سخنان زشت را و با معروف ، منکر را و با حلم ، جهل جاهلان را و با محبت ، عداوت و كینه توزى را و با پیوند دوستى و صله رَحِم ، قطع پیوند را دفع مى نمایند ، خلاصه آن ها سعى مى كنند به جاى این كه بدى را با بدى پاسخ گویند ، با نیکى دفع كنند .
این يك روش بسیارمؤثر است در مبارزه با مفاسد ، خصوصا در برابر گروهى از لجوجان و قرآن كرارا روى آن تکیه كرده است ( شرح مبسوطى در این زمینه در جلد دهم تفسیر نمونه ، ذیل آیه 22 سوره رعد و جلد چهاردهم ذیل آیه 96 سوره مؤمنون مطرح شده است ) .
سپس مى گوید : « وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ » .
نه تنها از اموال و ثروتشان ، كه از علم و دانش و نیروى فکرى و جسمى و وجاهت
اجتماعیشان كه همه مواهب و روزى هاى الهى است، در راه نیازمندان مى بخشند .
55 وَ اِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ اَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا اَعْمالُناوَ لَكُمْ اَعْمالُكُمْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِى الْجاهِلینَ
هرگاه سخن لغو و بیهوده اى بشنوند ، از آن روى مى گردانند و مى گویند : اعمال ما از آنِ ما است و اعمال شما از آنِ خودتان ، سلام بر شما ( سلام وداع ) ما طالب جاهلان نیستیم .
آن ها هرگز « لغو » را با « لغو » و « جهل » را با « جهل » پاسخ نمى گویند ، بلکه به بیهوده گویان « مى گویند : اعمال ما از آنِ ما است و اعمال شما از آنِ خودتان » .
و لذا آن ها به جاى این كه نیروهایشان را در مقابله با جاهلان كوردل و زشتگویان بى خبر، به هدر دهند ، با بزرگوارى از كنار آن ها گذشته ، به هدف ها و برنامه هاى اساسى خود مى پردازند .
قابل توجه این كه آن ها با این گونه افراد كه روبرو مى شوند ، سلام تحیت نمى گویند ، بلکه سلامشان ، " سلام وداع " است .
56 اِنَّكَ لا تَهْدى مَنْ اَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ وَهُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ
تو نمى توانى كسى راکه دوست دارى، هدایت كنى، ولى خداوند هرکس را كه بخواهد، هدایت مى كند و او از هدایت يافتگان آگاه تر است .
او مى داند چه افرادى لایق پذیرش ایمانند ، او مى داند چه قلب هایى براى حق مى طپند، او مى داند در چه سرهایى سوداى عشق خدا است ، آرى او این افراد شایسته را خوب مى شناسد و به آن ها توفیق مى دهد و لطفش را رفیق راه آن ها مى سازد تا به سوى ایمان رهنمون شوند .
اما تاریك دلان زشت سیرتى كه در دل باحق دشمنند و باتمام قدرتشان به پیکار با
فرستادگان خدا برخاسته اند و از نظر زندگى آن قدر آلوده و ننگینند كه لایق نور ایمان نیستند، خداوند هرگز چراغ توفیق را فرا راه آن ها قرار نمى دهد .
بنابراین منظور از هدایت در این جا « ارائه طریق » نیست ، چراکه ارائه طریق ، كار اصلى پیامبر صلى الله علیه و آله است و بدون استثناء راه را به همه نشان مى دهد ، بلکه منظور از هدایت در این جا « ایصال به مطلوب » و رسانیدن به سرمنزل مقصود است ، این تنها كار خدا است كه بذر ایمان را در دل ها بپاشد و كار او هم بى حساب نیست ، او به دل هاى آماده نظر مى افکند و این نور آسمانى را بر آن ها مى پاشد .
57 وَ قالُوا اِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ اَرْضِنا اَوَلَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَما امِنا يُجْبى اِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَىْ ءٍ رِزْقا مِنْ لَدُنّا وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ
آن ها گفتند : ما اگر هدایت را همراه تو پذیرا شویم ، ما را ازسرزمینمان مى ربایند ، آیا ما حرم امنى در اختیار آن ها قرارندادیم كه ثمرات هرچیزى ( از هر شهر و دیارى ) به سوى آن آورده مى شود ، ولى اکثر آن ها نمى دانند .
« نُمَكِّنْ » در این آیه به معنى « نَجْعَل » است .
« يُجْبى » از ماده « جِبايَة » به معنى جمع كردن است و لذا به حوض كه آب را در خود جمع مى كند ، « جابِيَة » مى گویند .
خداوندى كه سرزمین شوره زار و سنگلاخ بى آب و درختى را حرم امن قرار داد ، آن چنان دل ها را متوجه آن ساخت كه بهترین محصولات از نقاط مختلف جهان را به سوى آن مى آورند ، قدرت خود را به خوبى نشان داده است ، كسى كه چنین قدرت نمایى كرده و این همه « امنیت » و « نعمت » را در چنین سرزمینى قرار داده و با چشم خود آثار آن را مى بینید و سال ها از آن بهره گرفته اید، چگونه قادر نیست شما را در برابر هجوم مشتى اعراب بت پرست حفظ كند ؟
شما در حال كفر مشمول این دو نعمت بزرگ الهى « امنیت » و « مواهب زندگى » بودید ، چگونه ممکن است خداوند بعد از اسلام شما را از آن محروم سازد ، دل را قوى دارید و ایمان بیاورید و محکم بایستیدکه خداى كعبه و مکه با شما است .
توجه به این نکته نیز لازم است كه خداوند در این جا اول نعمت امنیت را مى شمرد و بعد جلب ارزاق از همه جا به سوى مکه ، این تعبیر ممکن است بیانگر این واقعیت باشد كه تا امنیت در شهر و كشورى حکمفرما نگردد ، وضع اقتصادى آن ها سامان نخواهد يافت .
( شرح این سخن را مى توانید در جلد 10 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 35 سوره ابراهیم مطالعه فرمایید ) .
58 وَ كَمْ اَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ بَطِرَتْ مَعیشَتَها فَتِلْكَ مَساكِنُهُمْ لَمْ تُسْكَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ اِلاّ قَلیلاً وَ كُنّا نَحْنُ الْوارِثینَ
بسیارى از شهرها و آبادى هایى كه بر اثر فزونى نعمت مست و مغرور شده بود ، هلاك كردیم ، این خانه هاى آن ها است ( كه ویران شده ) و بعد از آن ها جز اندکى كسى درآن سکونت نکرد و ما وارث آنان بودیم .
« بَطِرَت » از ماده « بَطَر » به معنى طغیان و غرور بر اثر فزونى نعمت است .
آرى غرور نعمت ، آن ها را به طغیان دعوت كرد و طغیان، سرچشمه ظلم و بیدادگرى شد و ظلم، ریشه زندگانى آن ها را به آتش كشید .
شهرها و خانه هاى ویران آن ها همچنان خالى و خاموش و بدون صاحب مانده است و اگر كسانى به سراغ آن آمدند ، افراد كم و در مدت كوتاهى بود .
آیا شما مشرکان مکه نیز مى خواهید در سایه كفر به همان زندگى مرفهى برسید كه پایانش همان است كه گفته شد، این چه ارزشى مى تواند داشته باشد ؟
تعبیر به « كُنّا نَحْنُ الْوارِثینَ » اشاره به خالى ماندن آن دیار است و نیز اشاره اى است به مالکیت حقیقى خداوند نسبت به همه چیز كه اگر مالکیت اعتبارى بعضى اشیاء را موقتا به بعضى انسان ها واگذار كند ، چیزى نمى گذرد كه همه زایل مى گردد و او وارث همگان خواهد بود .
59 وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى حَتّى يَبْعَثَ فى اُمِّهارَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ایاتِنا
وَ ما كُنّا مُهْلِكِى الْقُرى اِلاّوَ اَهْلُها ظالِمُونَ
پروردگار تو هرگز شهرها و آبادى ها را هلاك نمى كرد تا این كه در كانون آن ها پیامبرى مبعوث كند كه آیات ما را برآنان بخواند و ما هرگز آبادى هایى را هلاك نکردیم مگر آن كه اهلش ظالم بودند .
این آیه در حقیقت جواب سؤال مقدرى است و آن این كه ؛ اگر چنین است كه خداوند طغیانگران را نابود مى كند ، پس چرا مشرکان مکه و حجاز را كه طغیانگرى را به حد اعلا رسانیده بودند و جهل و جنایتى نبود كه مرتکب نشوند ، با عذابش نابود نکرد ؟
قرآن از قول پروردگار عالَم مى گوید : تا اتمام حجت نکنیم و پیامبران را با دستورهاى صریح نفرستیم، مجازات نخواهیم كرد .
تازه بعد از اتمام حجت ، مراقب اعمال آن ها هستیم ، اگر ظلم و ستمى از آن ها سر زد و مستوجب عذاب شدند ، مجازاتشان مى كنیم .
جمله « حَتّى يَبْعَثَ فى اُمِّها رَسُولاً » ( تا در مرکز این شهرها پیامبرى مبعوث كند ) اشاره به این
است كه لزومى ندارد در هر شهر و روستا پیامبرى مبعوث شود ، همین اندازه كه در يك كانون بزرگ كه مرکز پخش اخبار و محل اندیشمندان و متفکران يك قوم است ، پیامبرى مبعوث گردد ، كافى است ، زیرا مردم تمام آن منطقه بر اثر نیازهاى زندگى ، مرتبا به آن جا رفت و آمد دارند و هر خبرى در آن جا باشد ، به سرعت در تمام منطقه و نقاط دور و نزدیك پخش مى گردد ، همان طور كه آوازه قیام پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در سرزمین مکه ، درمدت كوتاهى در تمام شبه جزیره عربستان پیچیده و از آن هم فراتر رفت، چون مکه اُمُّ الْقُرى بود ، هم مرکز روحانى حجاز و هم مرکز تجارى بود و حتى در مدت كوتاهى به مراکز مهم تمدن آن زمان رسید .
60 وَ مااوُتیتُمْ مِنْ شَىْ ءٍفَمَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ زینَتُهاوَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ وَ اَبْقى اَفَلا تَعْقِلُونَ
آن چه به شما داده شده ، متاع زندگى دنیا و زینت آن است و آن چه نزد خدا است، بهتر و پایدارتر است ، آیا اندیشه نمى كنید ؟
این آیه پاسخ سومى است براى گفتار بهانه جویانى كه مى گفتند ؛ اگر ایمان بیاوریم ، عرب بر ما هجوم مى كند و زندگى ما را به هم مى ریزد ، قرآن مى گوید : « آن چه را از این رهگذر به دست مى آورید ، متاع بى ارزش زندگى دنیا و زینت آن است » .
« ولى آن چه نزد خدا است ( از نعمت هاى بى پایان جهان دیگر و مواهب معنویش در این دنیا ) بهتر و پایدارتر است » .
61 اَفَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْدا حَسَنا فَهُوَ لاقیهِ كَمَنْ مَتَّعْناهُ مَتاعَ الْحَيوةِالدُّنْيا ثُمَّ هُوَ يَوْمَ الْقِيامَةِ مِنَ الْمُحْضَرینَ
آیا كسى كه به او وعده نیك داده ایم و به آن خواهد رسید،همانند كسى است كه متاع زندگى دنیا به او داده ایم ، سپس روز قیامت ( براى حساب و جزا ) احضار مى شود .
بدون شك هر وجدان بیدارى ، وعده هاى نیك الهى و مواهب عظیم و جاویدان
او را بر بهره گیرى چندروزه از نعمت هاى فانى و لذات زودگذر كه به دنبال آن درد و رنج جاویدان است ، ترجیح مى دهد .
62 وَ يَوْمَ يُنادیهِمْ فَيَقُولُ اَيْنَ شُرَكائِىَ الَّذینَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ
روزى را به خاطر بیاورید كه خداوند آن ها را ندا مى دهد و مى گوید : كجا هستند شریکانى كه براى من مى پنداشتید ؟
بدیهى است كه این سؤالى توبیخى مى باشد ، براى این كه در قیامت كه روز كنار رفتن پرده ها و حجاب ها است ، نه شرك مفهومى دارد و نهمشرکان بر عقیده خود باقیند، این سؤال در حقیقت يك نوع سرزنش و مجازات است، يك نوع توبیخ و عقوبت است .
63 قالَ الَّذینَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ رَبَّنا هؤُلاءِ الَّذینَ اَغْوَيْنا اَغْوَيْناهُمْ كَما غَوَيْنا تَبَرَّأْنا اِلَيْكَ ما كانُوا اِيّانا يَعْبُدوُنَ
گروهى ( از معبودان ) كه فرمان عذاب درباره آن ها مسلم شده، مى گویند: پروردگارا ! ما
این ( عابدان ) راگمراه كردیم( آرى ) ما آن ها را گمراه كردیم، همان گونه كه خود گمراه شدیم ، ما از آن ها بیزارى مى جوییم ، آن ها در حقیقت ما را نمى پرستیدند ( بلکه هواى نفس خویش را پرستش مى كردند ) .
به این ترتیب معبودان اغواگر ، همچون فرعون و نمرود و شیاطین و جن ، بیزارى و تنفر خود را از چنین عابدانى اعلام مى دارند و به دفاع از خویش برمى خیزند ، حتى
گمراهى آن ها را نیز از خود نفى مى كنند و مى گویند : آن ها به میل خود به دنبال ما آمدند .
ولى بدیهى است نه این نفى اثرى دارد و نه آن بیزارى و تبرّى و آن ها در گناه عابدان خود قطعا شریك و سهیمند .
جالب توجه این است كه در آن روز هریك از این منحرفان خلافکار ، از دیگرى بیزارى مى جویند و هرکدام سعى دارند گناه خود را به گردن دیگرى افکنند .
همان گونه كه در آیه 22 سوره ابراهیم مى خوانیم : « شیطان در روز قیامت به پیروان خود مى گوید : من سلطه اى بر شما نداشتم ، من تنها از شما دعوت كردم ، شما هم مشتاقانه اجابت كردید ، مرا ملامت نکنید ، خود را ملامت كنید » .
64 وَ قیلَ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجیبُوا لَهُمْ وَ رَاَوُا الْعَذابَ لَوْ اَنَّهُمْ كانُوا يَهْتَدوُنَ
به آن ها ( عابدان ) گفته مى شود : شما معبودهایتان را كه شریك خدا مى پنداشتید ، بخوانید ( تا شما را يارى كنند ) آن ها معبودهایشان را مى خوانند ، ولى جوابى به آن ها نمى دهند ، در این هنگام عذاب الهى را ( با چشم خود ) مى بینند و آرزو مى كنند ؛ اى كاش هدایت يافته بودند .
به دنبال سؤالى كه از آن ها درباره معبودهایشان مى شود و آن ها در پاسخ عاجز مى مانند ، به آنان « گفته مى شود شما معبودهایتان را كه شریك خدا
مى پنداشتید، بخوانید » تا به يارى شما برخیزند .
آن ها با این كه مى دانند در آن جا كارى از دست معبودان ساخته نیست ، بر اثر شدت وحشت و كوتاه شدن دستشان از همه جا و يا به خاطر اطاعت فرمان خدا كه مى خواهد با چنین كارى مشرکان و معبودان گمراه را در برابر همگان رسوا سازد ، « دست تقاضا به سوى معبودانشان دراز مى كنند و آن ها را به كمك مى خوانند » .
ولى پیدا است « جوابى به آن ها نمى دهند » و دعوت آن ها را لبیك نمى گویند . در این هنگام است كه « عذاب الهى را در برابر چشم خود مى بینند و آرزو مى كنند اى كاش هدایت يافته بودند » .
65 وَ يَوْمَ يُنادیهِمْ فَيَقُولُ ماذا اَجَبْتُمُ الْمُرْسَلینَ
به خاطر بیاورید روزى را كه خداوند آن ها را ندا مى دهد و مى گوید : به پیامبران چه پاسخى گفتید ؟
مسلماً آن ها براى این سؤال پاسخى ندارند، آیا بگویند : دعوت آن ها را اجابت كردیم ، كه این دروغ است و دروغ در آن صحنه خریدار ندارد ، يا بگویند : تکذیبشان كردیم ، به آن ها تهمت زدیم ، ساحرشان نامیدیم ، مجنونشان خواندیم ، بر ضد آن ها دست به پیکار مسلحانه زدیم و آن ها و پیروانشان را به قتل رساندیم؟ چه بگویند؟ هرچه بگویند، مایه بدبختى و رسوایى است .
66 فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ الاَْنْباءُ يَوْمَئِذٍ فَهُمْ لا يَتَساءَلُونَ
دراین هنگام همه اخبار برآن ها پوشیده مى ماند (حتى نمى توانند) از يکدیگر سؤالى كنند.
قابل توجه این كه نسبت عمى و نابینایى در آیه فوق به خبرها داده شده نه به خود آن ها ، نمى گوید : آن ها نابینا مى شوند ، بلکه مى گوید : « خبرها از پیداکردن آن ها نابینا هستند » ، زیرا بسیار مى شود كه انسان خود از چیزى باخبر نیست ، اما گویى خبر دهان به دهان مى گردد و به سراغ او مى آید ، همان گونه كه بسیارى از اخبار اجتماعى از همین طریق پخش
مى شود ، اما در آن جا نه افراد ، آگاهى دارند و نه خبرها ، قابلیت نشر .
و به این ترتیب همه خبرها بر آن ها پوشیده مى شود ، هیچ پاسخى در برابر این سؤال كه جواب پیامبران را چه دادید ، پیدا نمى كنند و سکوتى مطلق سر تا پاى آن ها را فرامى گیرد .
67 فَاَمّا مَن تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا فَعَسى اَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُفْلِحینَ
اماکسى كه توبه كند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد ،امیداست از رستگاران باشد.
بنابراین راه نجات شما در سه جمله خلاصه مى شود ؛ بازگشت به سوى خدا ، ایمان و عمل صالح ، كه به دنبال آن مسلماً نجات و فلاح و رستگارى است .
تعبیر به « عَسى » ( امید است ) با این كه كسى كه داراى ایمان و عمل صالح باشد، حتما اهل فلاح و رستگارى است ، ممکن است به خاطر این باشد كه این رستگارى مشروط به بقاء و دوام این حالت است و از آن جا كه دوام و بقاء در مورد همه توبه كنندگان مسلم نیست ، تعبیر به « عَسى » شده است .
68 وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللّهِ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ
و پروردگار تو هرچه را بخواهد ، مى آفریند و هرچه را بخواهد ، برمى گزیند ، آن ها ( در برابر او ) اختیارى ندارند ، منزه است خداوند و برتر است از شریك هایى كه براى او قائل مى شوند .
اطلاق اختیار در این جا دلیل بر تعمیم آن است ، يعنى خداوند هم صاحب اختیار در امور تکوینى است و هم تشریعى و هردو از مقام خالقیت او سرچشمه مى گیرد .
با این حال چگونه آن ها راه شرك و غیر خدا را مى پویند ؟
69 وَ رَبُّكَ يَعْلَمُ ما تُكِنُّ صُدوُرُهُمْ وَ ما يُعْلِنُونَ
پروردگارتو مى داند آن چه راکه سینه هایشان پنهان مى داردو آن چه را كه آشکار مى كند.
این احاطه او بر همه چیز ، دلیلى است بر اختیار او نسبت به همه چیز و ضمناً تهدیدى
است براى مشرکان كه گمان نکنند خدا از نیات و توطئه هاى آن ها آگاه نیست .
70 وَ هُوَاللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَلَهُ الْحَمْدُ فِى الاْوُلى وَ الاْخِرَةِ وَلَهُ الْحُكْمُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
او خدایى است كه معبودى جز او نیست ، ستایش براى او است، در این جهان و در جهان دیگر ، حاکمیت ( نیز ) از آنِ او است و همه شما به سوى او بازمى گردید .
چگونه ممکن است معبودى جز او پیدا شود ، درحالى كه خالقیت منحصربه او است و همه اختیارات متعلق به او مى باشد ، آن ها كه به بهانه شفاعت و مانند آن دست به دامن بت ها مى زنند، سخت در اشتباهند .
71 قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ جَعَلَ اللّهُ عَلَيْكُمُ اللَّيْلَ سَرْمَدا اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ اِلهٌ غَيْرُ اللّهِ يَأْتیكُمْ بِضِياءٍ اَفَلا تَسْمَعُونَ
بگو : به من خبر دهید اگر خداوند شب را براى شما تا روزقیامت جاودان قرار دهد ، آیا معبودى جز خدا مى تواند روشنایى براى شما بیاورد ؟ آیا نمى شنوید ؟
« سَرْمَد » به معنى دایم و همیشگى است .
در این جا تعبیربه « ضِياء » ( نور ) مى كند، چراکه هدف اصلى از روز ، نور و روشنایى است ، همان نورى كه حیات و زندگى همه موجودات زنده بسته به آن است كه اگر نور آفتاب نبود ، نه درختى مى رویید ، نه گلى مى خندید ، نه مرغى پرواز مى كرد ، نه انسان زنده اى وجود داشت و نه قطره بارانى مى بارید .
72 قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ جَعَلَ اللّهُ عَلَيْكُمُ النَّهارَ سَرْمَدا اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ اِلهٌ غَيْرُ اللّهِ يَأْتیكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فیهِ اَفَلا تُبْصِروُنَ
بگو : به من خبر دهید هرگاه خداوند روز را تا قیامت بر شما جاودان كند ، كدام معبود غیر از اللّه است كه شبى براى شما بیاورد تا در آن آرامش يابید ؟ آیا نمى بینید ؟
73 وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْكُنُوا فیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ
از رحمت او است كه براى شما شب و روز قرار داد تاهم درآن آرامش داشته باشید و هم براى بهره گیرى از فضل خدا تلاش كنید ، شاید شکر نعمت او را به جا آورید .
آرى گستردگى دامنه رحمت خدا ایجاب مى كند كه تمام وسایل حیات شما را تأمین كند ، شما از يك سو نیاز به كار و كوشش و حرکت دارید كه بدون روشنایى روز ممکن نیست و از سوى دیگر نیاز به استراحت و آرامش كه بدون تاریکى شب كامل نمى شود .
امروز از نظر علمى ثابت شده است كه در برابر نور ، تمام دستگاه هاى بدن انسان ، فعال و سرزنده مى شوند؛ گردش خون ، دستگاه تنفس ، حرکت قلب و سایر دستگاه ها و اگر نور بیش از اندازه بتابد ، سلول ها خسته مى شوند و نشاط جاى خودرا به فرسودگى مى دهد و برعکس ، دستگاه هاى بدن در تاریکى شب در آرامش و آسایش عمیقى فرو مى روند و در سایه آن تجدید قوا و نشاط مى كنند ( شرح این معنا در جلد 8 تفسیر نمونه ، صفحه 343 و جلد 12 صفحه 41 درج گردیده است ) .
جالب توجه این كه هنگامى كه سخن از شب جاویدان مى گوید ، در پایان آیه مى فرماید :
« آیا نمى شنوید » ؟ و هنگامى كه سخن از روز سرمدى به میان مى آورد ، مى فرماید : « آیا نمى بینید » ؟ این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر این باشد كه حس متناسب با شب ، گوش است و شنوایى و حس متناسب با روز ، چشم است و بینایى ، تا این حد قرآن مجید در تعبیرات خود دقت به خرج داده است .
74 وَ يَوْمَ يُنادیهِمْ فَيَقُولُ اَيْنَ شُرَكائِىَ الَّذینَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ
به خاطر بیاورید روزى را كه آن ها را ندا مى دهد و مى گوید: كجایند شریکانى كه براى من مى پنداشتید ؟
آیه، عینا همان آیه اى است كه در آیه 62 همین سوره آمده است .
این تکرار ممکن است به خاطر این باشد كه در قیامت ، در مرحله اول يك سؤال انفرادى از آن ها مى شود تا به وجدان خویش بازگردند و شرمنده شوند ، اما در مرحله دوم سؤالى در محضر عموم و شاهدان و گواهان كه در آیه بعد به آن اشاره شده ، مطرح مى شود تا
در حضور آن ها از كار خود شرمنده و شرمسار گردند .
75 وَ نَزَعْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ شَهیدا فَقُلْنا هاتُوا بُرْهانَكُمْ فَعَلِمُوا اَنَّ الْحَقَّ لِلّهِ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَروُنَ
( در آن روز ) از هر امتى ، گواهى برمى گزینیم و ( به مشرکان گمراه ) مى گوییم : دلیل خود را بیاورید، اما آن ها مى دانند كه حق براى خدا است و تمام آن چه را افترا مى بستند، از ( نظر ) آن ها گم خواهد شد .
تعبیر به « نَزَعْنا » از ماده « نَزْع » به معنى جذب كردن چیزى از مقرّ آن است و در این جا اشاره به احضار كردن گواه از میان هر گروه و ملت است .
این گواهان به قرینه آیات دیگر قرآن ، همان پیامبرانند كه هر پیامبرى گواه امت خویش است و پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كه خاتم انبیاء است ، گواه بر همه انبیاء و امت ها ، چنان كه در آیه 41 سوره نساء مى خوانیم : « فَكَيْفَ اِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهیداً :
حال آن ها چگونه است آن روز كه براى هر امتى ، گواهى بر اعمالشان مى طلبیم و تو را گواه آن ها قرار مى دهیم » ؟
76 اِنَّ قاروُنَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى فَبَغى عَلَيْهِمْ وَ اتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما اِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ اُولِى الْقُوَّةِ اِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحینَ
قارون از قوم موسى بود اما بر آن ها ستم كرد ، ما آن قدر ازگنج ها به او داده بودیم كه حمل صندوق هاى آن براى يك گروه زورمند مشکل بود ، به خاطر بیاور هنگامى را كه قومش به او گفتند : این همه شادى مغرورانه مکن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد .
« مَفاتِح » جمع « مِفْتَحْ » به معنى كلیدهاى محلى است كه چیزى را در آن ذخیره مى كنند ، مانند صندوق هایى كه اموال را در آن نگهدارى مى نمایند .
جملۀ « تَنُوءُ » از ماده « نَوْء » به معنى قیام كردن با زحمت و سنگینى است و در مورد بارهاى پروزنى به كار مى رود كه وقتى انسان آن را حمل مى كند ، از سنگینى او را به این طرف و آن طرف متمایل مى سازد .
«عُصْبَة» به معنى جماعتى است كه دست به دست هم داده اند و نیرومند هستند و همچون اعصاب ، يکدیگر را گرفته اند ( بعضى مى گویند : « عُصْبَة » براى ده نفر تا چهل نفر مى آید ) .
« فَرِحینَ » جمع « فَرِح » به معنى كسى است كه بر اثر به دست آوردن چیزى ، مغرور و متکبر شده و از باده پیروزى سرمست مى باشد و از خوشحالى در پوست نمى گنجد .
اصولاً موسى درطول زندگى خود با سه قدرت طاغوتى تجاوزگر مبارزه كرد؛ «فرعون» كه مظهر قدرت حکومت بود ، « قارون » كه مظهر ثروت بود و « سامرى » كه مظهر صنعت و فریب و اغفال بود .
گرچه مهم ترین مبارزه موسى (علیه السلام) با قدرت حکومت بود ، ولى دو مبارزه اخیر نیز
براى خود واجد اهمیت و شامل درس هاى آموزنده بزرگى مى باشد .
معروف این است كه قارون از بستگان نزدیك موسى (علیه السلام) ( پسرعمو يا پسرعمّه يا پسرخاله او ) بود و از نظر اطلاعات و آگاهى از تورات ، معلومات قابل ملاحظه اى داشت ، نخست در صف مؤمنان بود ، ولى غرور ثروت او را به آغوش كفر كشید و به قعر زمین فرستاد ، او را به مبارزه با پیامبر خدا وادار نمود و مرگ عبرت انگیزش درسى براى همگان شد كه شرح این ماجرا را در آیات 76 تا 82 این سوره مى خوانیم .
77 وَ ابْتَغِ فیما اتیكَ اللّهُ الدّارَ الاْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ اَحْسِنْ كَما اَحْسَنَ اللّهُ اِلَيْكَ وَ لاتَبْغِ الْفَسادَ فِى الاَْرْضِ اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدینَ
و در آن چه خدا به تو داده ، سراى آخرت را جستجو كن وبهره ات را از دنیا فراموش منما و همان گونه كه خدا به تونیکى كرده است ، نیکى كن و هرگز در زمین فساد منما كه خدا مفسدان را دوست ندارد .
اشاره به این نکته است كه مال و ثروت برخلاف پندار بعضى از كج اندیشان چیز بدى نیست ، مهم آن است كه ببینیم در چه مسیرى به كار مى افتد و اگر به وسیله آن « اِبْتِغاء دار آخرت » شود ، چه چیزى از آن بهتر است ؟ اگر وسیله اى براى غرور و غفلت و ظلم و تجاوز و هوسرانى و هوسبازى گردد ، چه چیزى از آن بدتر ؟
و این همان منطقى است كه درجمله معروف امیر مؤمنان على درباره دنیا به روشنى از آن ياد شده است ؛ « مَنْ اَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ اَبْصَرَ اِلَيْها اَعْمَتْهُ : كسى كه به دنیا به عنوان يك وسیله بنگرد ، چشمش را بینا مى كند ، و كسى كه به عنوان يك هدف نگاه كند ، نابینایش خواهد كرد » .(1)
تفسیر دیگرى براى این جمله در روایات اسلامى و سخنان مفسران دیده مى شود كه با تفسیر فوق قابل جمع است و ممکن است هردو معنى مراد باشد ( چون استعمال لفظ در .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 82 .
اکثر از معنى واحد ، جایز است ) و آن این كه ؛
در « معانى الاخبار » از امیرمؤمنان على (علیه السلام) در تفسیر جمله فوق از آیه مورد بحث چنین آمده : « وَ لا تَنْسَ صِحَّتَكَ وَ قُدْرَتَكَ وَ فَراغَكَ وَ شَبابَكَ وَ نَشاطَكَ اَنْ تَطْلُبَ بِهَا الاْآخِرَةَ : تندرستى و قوت و فراغت و جوانى و نشاطت را فراموش مکن و به وسیله این ( پنج نعمت بزرگ ) آخرت را بطلب » .(1)
طبق این تفسیر ، جمله فوق هشدارى است به همه انسان ها كه فرصت ها و سرمایه ها را از دست ندهند كه فرصت چون ابر درگذر است .
سومین اندرز این كه : « وَ اَحْسِنْ كَما اَحْسَنَ اللّهُ اِلَيْكَ » .
گاه خداوند مواهب عظیمى به انسان مى دهد كه در زندگى شخصیش نیاز به همۀ آن ها .
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 139 .
ندارد ، عقل توانایى مى دهد كه نه فقط براى اداره يك فرد، بلکه براى اداره يك كشور كارساز است ، علمى مى دهد كه نه يك انسان ، بلکه يك جامعه مى تواند از آن استفاده كند ، اموال و ثروتى مى دهد كه در خور برنامه هاى عظیم اجتماعى است .
این گونه مواهب الهى مفهوم ضمنیش این است كه همه آن به تو تعلق ندارد ، بلکه تو وکیل پروردگار در منتقل ساختن آن به دیگران هستى ، خدا این موهبت را به تو داده كه با دست تو بندگانش را اداره كند .
بالاخره چهارمین اندرز این كه ؛ « نکند این امکانات مادى تو را بفریبد و آن را در راه "فساد" و " افساد" به كارگیرى » ( وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِى الاَْرْضِ اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدینَ ) .
78 قالَ اِنَّمااُوتیتُهُ عَلىعِلْمٍ عِنْدىاَوَ لَمْ يَعْلَمْ اَنَّ اللّهَ قَدْ اَهْلَكَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُروُنِ مَنْ هُوَ اَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ اَكْثَرُ جَمْعا وَ لا يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ
( قارون ) گفت : این ثروت را به وسیله دانشى كه در نزد من است، به دست آورده ام،
آیا او نمى دانست خداوند اقوامى را قبل از او هلاك كرد كه از او نیرومندتر و ثروتمندتر بودند ؟ ( و هنگامى كه عذاب الهى فرارسد ) مجرمان از گناهانشان سؤال نمى شوند ( و مجالى براى عذرخواهى آنان نیست ) .
اکنون نوبت آن رسیده است كه ببینیم مرد ياغى و ستمگر بنى اسرائیل به این واعظان دلسوز چه پاسخى داد ؟
قارون با همان حالت غرور و تکبرى كه از ثروت بى حسابش ناشى مى شد ، چنین گفت : « من این ثروت را به وسیله علم و دانش خودم به دست آورده ام » .
این به شما مربوط نیست كه من با ثروتم چگونه معامله كنم ، من كه با علم و آگاهى ام در ایجاد آن دخالت داشته ام ، در مصرف آن نیاز به ارشاد و راهنمایى كسى ندارم .
و از همه این ها گذشته من زحمت كشیده ام ، رنج برده ام ، خون جگر خورده ام تا این ثروت را اندوخته ام، دیگران هم اگر لیاقت و توانایى دارند ، چرا زحمت نمى كشند ؟ من
مزاحم آن ها نیستم و اگر ندارند ، چه بهتر كه گرسنه بمانند و بمیرند .
این ها منطق هاى پوسیده و رسوایى است كه غالبا ثروتمندان بى ایمان در مقابل كسانى كه آن ها را نصیحت مى كنند ، اظهار مى دارند .
در این جا قرآن پاسخ كوبنده اى به قارون -- و قارون ها -- مى دهدکه ؛ « اَوَ لَمْ يَعْلَمْ اَنَّ اللّهَ قَدْ اَهْلَكَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُروُنِ مَنْ هُوَ اَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ اَكْثَرُ جَمْعا » .
تو مى گویى : آن چه دارى ، از طریق علم و دانشت دارى ، اما فراموش كردى كه از تو عالم تر و نیرومندتر و ثروتمندتر فراوان بودند ، آیا توانستند از چنگال مجازات الهى رهایى يابند ؟
و در پایان آیه با يك جمله كوتاه و پرمعنى هشدار دیگرى به او مى دهد و مى فرماید : « وَ لا يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ » .
یعنى امروز آگاهان بنى اسرائیل به قارون نصیحت مى كنند و مجال اندیشه و پاسخ به او
مى دهند ، اما هنگامى كه اتمام حجت شد و عذاب الهى فرا رسید ، دیگر مجالى براى اندیشه يا سخنان ناموزون و كبرآلود نیست، عذابالهى همان و نابودىهمان .
در این جا این پرسش پیش مى آید كه ؛ منظور از این سؤال كه در مورد مجرمان نفى شده، كدام سؤال است؟ در دنیا يا آخرت ؟
مانعى ندارد كه هردو ، مراد باشد، يعنى هم درموقع مجازات استیصال در دنیا از آن ها سؤالى نمى شود تا بخواهند عذرتراشى نمایند و خود را بى گناه قلمداد كنند و هم در قیامت ، چراکه در آن جا بدون سؤال ، همه چیز روشن است .
79 فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ فى زینَتِهِ قالَ الَّذینَ يُریدوُنَ الْحَيوةَ الدُّنْيا يا لَيْتَ لَنا مِثْلَ ما اوُتِىَ قاروُنُ اِنَّهُ لَذوُ حَظٍّ عَظیمٍ
(قارون) با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد ، آن ها كه طالب حیات دنیا بودند، گفتند : اى كاش همانند آن چه به قارون داده شده است ، ما نیز داشتیم ، به راستى كه او بهره عظیمى دارد .
معمولاً ثروتمندان مغرور گرفتار انواعى از جنون مى شوند ، يك شاخه آن « جنون نمایش ثروت » است ، آن ها از این كه ثروت خود را به رخ دیگران بکشند ، لذت مى برند ، از این كه سوار بر مرکب راهوار گرانقیمت خود شوند و از میان پابرهنه ها بگذرند و گرد و غبار برصورت آن هابیفشانند و تحقیرشان كنند ، احساس آرامش خاطر مى كنند .
گرچه همین نمایش ثروت ، غالبا بلاى جانشان است ، زیرا كینه ها را در سینه ها پرورش مى دهد و احساسات را بر ضد آن ها بسیج مى كند و بسیار مى شود كه همین عمل زشت و شرم آور، طومار زندگى آن هارا درهم مى پیچد و يا ثروتشان را بر باد مى دهد .
به هر حال قارون از این قانون مستثنى نبود ، بلکه نمونه بارز آن محسوب مى شد .
در تواریخ ، داستان ها و افسانه هاى زیادى در این زمینه نقل شده است ، بعضى نوشته اند؛ قارون بایك جمعیت چهارهزار نفرى درمیان بنى اسرائیل رژه رفت ، درحالى كه چهارهزار
نفر بر اسب هاى گران قیمت با پوشش هاى سرخ ، سوار بودند ، كنیزان سپیدروى با خود آورد كه بر زین هایى طلایى كه بر استرهاى سفیدرنگ قرار داشت ، سوار بودند ، لباس هایشان سرخ و همه غرق زینت آلات طلا بودند .
80 وَ قالَ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوابُ اللّهِ خَيْرٌ لِمَنْ اَمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا وَ لا يُلَقّيها اِلاَّ الصّابِروُنَ
کسانى كه علم و دانش به آن ها داده شده بود ، گفتند : واى بر شما، ثواب الهى بهتر است براى كسانى كه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند ، اما جز صابران آن را دریافت نمى كنند .
ولى در مقابل این گروه عظیم ، گروه اندکى عالِم و دانشمند ، پرهیزکار و باایمان كه افق فکرشان از این مسائل برتر و بالاتربود ، در آن جا حاضر بودند ، كسانى كه شخصیت را با معیار زر و زور نمى سنجیدند ، كسانى كه ارزش ها را در امکانات مادى جستجو نمى كردند ،
کسانى كه بر این گونه نمایش هاى مسخره ، همیشه لبخند تمسخر آمیز مى زدند و این مغزهاى پوك را تحقیر مى كردند ، آرى گروهى از آن ها در آن جا بودند .
81 فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الاَْرْضَ فَما كانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُروُنَهُ مِنْ دوُنِ اللّهِ وَ ما كانَ مِنَ الْمُنْتَصِرینَ
سپس ما او و خانه اش را درزمین فرو بردیم و گروهى نداشت كه او را دربرابر عذاب الهى يارى كنند و خود نیز نمى توانست خویشتن را يارى دهد .
مسأله « خَسْف » كه در این جا به معنى فرو رفتن و پنهان گشتن در زمین است ، بارها در طول تاریخ بشر واقع شده است كه زمین لرزه شدیدى آمده و زمین ازهم شکافته شده و شهر يا آبادى هایى را در كام خود فروبلعیده است ، ولى این خسف با موارد دیگر متفاوت بود ، طعمه اصلى او فقط قارون و گنج هاى او بود .
82 وَ اَصْبَحَ الَّذینَ تَمَنَّوْا مَكانَهُ بِالاَْمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَاَنَ اللّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ
يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَوْ لا اَنْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنا لَخَسَفَ بِنا وَيْكَاَنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِروُنَ
آن ها كه دیروز آرزو مى كردند به جاى او باشند ( هنگامى كه این صحنه را دیدند ) گفتند : واى بر ما، گویى خدا روزى رابر هرکس از بندگانش بخواهد، گسترش مى دهد، يا تنگ مى گیرد، اگر خدا بر ما منت ننهاده بود، ما را نیز به قعر زمین فرو مى برد، اى واى گویى كافران هرگز رستگار نمى شوند .
امروز بر ما ثابت شد كه هیچ كس از خود چیزى ندارد ، هرچه هست ، از ناحیه او است ، نه عطایش دلیل بر رضایت و خشنودى از كسى است و نه منعش دلیل بر عدم ارزش او در پیشگاه خدا مى باشد .
سپس در این فکر فرو رفتند كه اگر دعاى دیروز آن ها به اجابت مى رسید و خدا آن ها را به جاى قارون مى گذاشت ، امروز چه خاکى بر سر مى كردند ؟
83 تِلْكَ الدّارُالاْخِرَةُ نَجْعَلُهالِلَّذینَ لايُریدوُنَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَ لافَسادا وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ
(آرى) این سراى آخرت را تنها براى كسانى قرار مى دهیم كه اراده برترى جویى در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیك براى پرهیزکاران است .
آن چه سبب محرومیت انسان از مواهب سراى آخرت مى شود ، در واقع همین دو است ؛ « برترى جویى » ( استکبار ) و « فساد در زمین » كه همه گناهان در آن جمع است ، چراکه هرچه خدا از آن نهى كرده ، حتما برخلاف نظام آفرینش انسان و تکامل وجود بوده ، بنابراین ارتکاب آن ، نظام زندگى او را برهم مى زند ، لذا مایه فساد در زمین است .
در روایات اسلامى مخصوصاً روى این مسأله تکیه شده است، تا آن جاکه درحدیثى از امیر مؤمنان على مى خوانیم: «اِنَ الرَّجُلَ لَيُعْجِبُهُ اَنْ يَكُونَ شِراكُ نَعْلِهِ اَجْوَدَ مِنْ شِراكِ نَعْلِ صاحِبِهِ فَيَدْخُلُ تَحْتَها : گاه مى شود كه انسان از این لذت مى بردکه بند كفش اواز بندکفش دوستش بهتر باشد و
به خاطرهمین داخل تحت این آیه مى شود ( چرا كه این هم شاخه كوچکى از برترى جویى است ) » .(1)
84 مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلايُجْزَى الَّذینَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ اِلاّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ
کسى كه كار نیکى انجام دهد، براى او پاداشى بهتر از آن است و به كسانى كه كار بدى انجام دهند ، مجازاتى جز اعمالشان داده نمى شود .
این همان مرحله « تَفَضُّل » است ، يعنى خدا همچون مردم تنگ چشم نیست كه به هنگام رعایت عدالت ، سعى مى كنند مزد و پاداش درست به اندازه عمل باشد ، او گاهى ده برابر و گاه صدها برابر و گاه هزاران برابر از لطف بى كرانش پاداش عمل مى دهد و حداقل آن همان ده برابر است ، چنان كه در آیه 160 سوره انعام مى خوانیم : « مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ .
1) « جوامع الجامع » ، ذیل آیه مورد بحث .
اَمْثالِها » و حداکثر آن را تنها خدا مى داند كه گوشه اى از آن در مورد انفاق در راه خدا ، در آیه 261 سوره بقره آمده است .
85 اِنَ الَّذى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْاآنَ لَرادُّكَ اِلىمَعادٍ قُلْ رَبّىاَعْلَمُ مَنْ جاءَ بِالْهُدى وَ مَنْ هُوَ فى ضَلالٍ مُبینٍ
آن كس كه قرآن را بر تو فرض كرد ، تو را به جایگاهت( زادگاهت ) بازمى گرداند، بگو: پروردگار من ازهمه بهترمى داند چه كسى ( برنامه ) هدایت آورده و چه كسى در گمراهى آشکار است .
این آیه طبق مشهور در سرزمین « جُحْفَة » در مسیر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به سوى مدینه نازل شد، او مى خواهد به يَثرِب برود و آن را « مَدینَةُ الرَّسُول » كند، هسته اصلى حکومت اسلامى را در آن جا تشکیل دهد و استعدادهاى نهفته را شکوفا سازد و آن جارا پایگاه و
سکویى براى دستیابى به حکومت گسترده الهى و اهدافش قرار دهد ، اما با این حال عشق و دلبستگى او به مکه سخت او را آزار مى دهد و دورى از این حرم امن الهى براى او بسیار ناگوار است .
این جا است كه نور وحى به قلب پاکش مى تابد و بشارت بازگشت به سرزمین مألوف را به او مى دهد .
86 وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا اَنْ يُلْقى اِلَيْكَ الْكِتابُ اِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ ظَهیراً لِلْكافِرینَ
تو هرگز امید نداشتى كه این كتاب آسمانى به تو القاء گردد ،ولى رحمت پروردگارت چنین ایجاب كرد ، اکنون كه چنین است ، هرگز از كافران پشتیبانى مکن .
مسلماً پیامبر صلى الله علیه و آله هرگز از كفار پشتیبانى نمى كرد، این دستوردر مورد او تأکید است و در مورد دیگران بیان يك وظیفۀ مهم .
87 وَ لا يَصُدُّنَّكَ عَنْ ایاتِ اللّهِ بَعْدَ اِذْ اُنْزِلَتْ اِلَيْكَ وَ ادْعُ اِلى رَبِّكَ وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكینَ
هرگز تو را از آیات خداوند بعد از آن كه بر تو نازل شد، باز ندارند، به سوى پروردگارت دعوت كن و از مشرکان مباش .
گرچه نهى متوجه كفار است ، اما مفهومش عدم تسلیم پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در برابر كارشکنى ها و توطئه هاى آن ها است و درست به این مى ماند كه بگوییم : « نباید فلان شخص تو را وسوسه كند ، يعنى تسلیم وسوسه هاى او مباش » .
به این ترتیب به پیامبر صلى الله علیه و آله دستور مى دهد هنگامى كه آیات الهى نازل شد ، باید با قاطعیت روى آن بایستى و هرگونه دودلى و تردید را از خود دور سازى ، موانع را هرچه باشد ، از سر راه بردارى و به سوى مقصد با قدم هاى محکم پیش بروى كه خدا همراه و پشتیبان تو است .
88 وَ لا تَدْعُ مَعَ اللّهِ اِلها اخَرَ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ كُلُّ شَىْ ءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
و معبود دیگرى را با خدا مخوان كه هیچ معبودى جز اونیست ، همه چیز جز ذات پاك او فانى مى شود ، حاکمیت از آنِ او است و همه به سوى او بازمى گردید .
« وَجْه » از نظر لغت به صورت و قسمتى از بدن كه روبروى انسان قرار دارد ، گفته مى شود ، اما هنگامى كه در مورد پروردگار به كار مى رود ، به معنى ذات پاك او است .
واژه « هالِك » از ماده « هَلاك » به معنى مرگ و نابودى است .
این دستورهاى پى درپى كه هرکدام دیگرى را تأکید مى كند ، اهمیت مسأله توحید در برنامه هاى اسلامى را روشن مى سازد كه بدون آن همه چیز بر باد است .
پروردگارا ! نور توحید و معرفت را در قلب ما بیفکن تا جز تو نبینیم و جز تو نجوییم و جز تو نخواهیم .پایان سورۀ قصص
در فضیلت تلاوت این سوره ، در « مجمع البیان » از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله چنین آمده است : « هرکس سوره "عنکبوت" را بخواند ، به تعداد تمام مؤمنان و منافقان ، ده حسنه براى او نوشته مى شود » .
در این زمینه از امام صادق (علیه السلام)نیز نقل شده : « هرکس سورۀ "عنکبوت" و "روم" را در شب بیست و سوم ماه رمضان تلاوت كند ، به خدا سوگند اهل بهشت است و من هیچ كس را از این مسأله استثناء نمى كنم و نمى ترسم كه خداوند در این سوگند قاطع من ، گناهى بر من بنویسد و مسلماً این دو سوره در پیشگاه خدا بسیار ارج دارد » .(1)
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 147 .
بدون شك محتواى پربار این دو سوره ، كافى است كه هر انسان اهل اندیشه اى را به بهشت جاویدان سوق دهد .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 الآمآ
الم .
در ابتداى این سوره به حروف مقطعه ( الف ، لام ، میم ) برخورد مى كنیم كه تاکنون بارها و بارها تفسیر آن را از دیدگاه هاى مختلف بیان كرده ایم .(1)
2 اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا امَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ
آیا مردم گمان كردند به حال خود رها مى شوند و آزمایش نخواهند شد ؟ف.
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، آغاز بقره و جلد 2 ، آغاز آل عمران و جلد 6 ، آغاز اعراف.
3 وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبینَ
ما كسانى را كه پیش از آنان بودند ، آزمودیم ( و این ها را نیزامتحان مى كنیم ) باید علم خدا در مورد كسانى كه راست مى گویند و كسانى كه دروغ مى گویند ، تحقق يابد .
« يُفْتَنُونَ » از ماده « فِتْنَة » در اصل به معنى گذاشتن طلا در آتش براى شناخته شدن میزان خلوص آن است ، سپس به هرگونه آزمایش ظاهرى و معنوى اطلاق شده است .
این عالم همچون يك « دانشگاه » يا يك « مزرعه » است ( این تشبیهات در متون احادیث اسلامى وارد شده ) برنامه این است كه در دانشگاه استعدادها شکوفا گردد ، لیاقت ها پرورش يابد و آن چه در مرحله « قوّه » است ، به « فعليّت » برسد .
باید در این مزرعه ، نهاد بذرها ظاهر گردد و از درون آن ها جوانه ها بیرون آید، جوانه ها سر از خاك بردارند، پرورش يابند ، نهال كوچکى شوند و سرانجام درختى تنومند و بارور ،
و این امور هرگز بدون آزمایش و امتحان ممکن نیست .
از این جا مى فهمیم كه آزمایش هاى الهى براى شناخت افراد نیست ، بلکه براى پرورش و شکوفایى استعدادها است .
بنابراین اگر ما آزمایش مى كنیم ، براى كشف مجهول است ، اما اگر خداوند آزمایش مى كند ، براى كشف مجهول نیست كه علمش به همه چیز احاطه دارد، بلکه براى پرورش استعدادها و به فعلیت رسانیدن قوه ها است .
توضیح بیشتر درباره آزمایش الهى و جوانب این موضوع در « تفسیرنمونه » جلد 1 ، ذیل آیه 157 سوره بقره بیان شده است .
4 اَمْ حَسِبَ الَّذینَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَما يَحْكُمُونَ
آیا كسانى كه اعمال بد به جا مى آورند ، گمان كردند ازحوزه قدرت ما بیرون خواهند رفت ؟ چه بد داورى مى كنند .
مهلت الهى ، كفار و مشرکین را مغرور نکند كه این نیز براى آن ها آزمونى است و فرصتى براى توبه و بازگشت .
5 مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللّهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللّهِ لاَتٍ وَ هُوَالسَّمیعُ الْعَلیمُ
کسى كه امید به لقاء اللّه ( و رستاخیز ) دارد ، ( باید در اطاعت فرمان او فروگذار نکند ) زیرا زمانى را كه خدا تعیین كرده ، سرانجام فرامى رسد و او شنوا و دانا است .
در این كه منظور از « لِقاءَ اللّهِ » ( ملاقات پروردگار ) چیست ؟ باید گفت : « لقاء پروردگار » در قیامت ، يك ملاقات حسى نیست ، بعضى «لِقاءَ اللّه » را به معنى
ملاقات حساب و جزا و بعضى به ملاقات حکم و فرمان خداوند تفسیر كرده اند و بعضى آن را كنایه از قیامت و رستاخیز دانسته اند و معلوم است كه همه آن ها در قیامت موجود است .
6 وَ مَنْ جاهَدَ فَاِنَّما يُجاهِدُ لِنَفْسِهِ اِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ عَنِ الْعالَمینَ
کسى كه جهاد و تلاش كند، براى خود جهاد مى كند، چرا كه خداوند از همه جهانیان بى نیاز است .
برنامه آزمون الهى ، جهاد با هواى نفس و مبارزه با دشمنان سرسخت براى حفظ ایمان و پاکى و تقوا ، برنامه خود انسان است ، وگرنه خداوند وجودى است نامتناهى از هرنظر و هیچ نیازى ندارد كه به وسیله عبادت يا اطاعت بندگان برطرف شود ، كمبودى ندارد كه دیگران به او بدهند، بلکه دیگران هر چه دارند، از او دارند ، از خودشان چیزى ندارند .
7 وَالَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ اَحْسَنَ الَّذى كانُوا يَعْمَلُونَ
و كسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، گناهان آن ها را مى پوشانیم ( و مى بخشیم ) و آن ها را به بهترین اعمالى كه انجام داده اند ، پاداش مى دهیم .
« نُكَفِّرُ » از ماده « تکفیر » در اصل به معنى پوشاندن است و منظور از پوشاندن گناهان در این جا عفو و بخشش الهى است .
تعبیر به « اَحْسَنَ الَّذى كانُوا يَعْمَلُونَ » با این كه خداوند همه اعمال نیك انسان را جزا مى دهد ، چه « حَسَن » باشد و چه « اَحْسَن » ( چه خوب و چه خوب تر ) ممکن است اشاره به این باشد كه ما همه اعمال خوب آن ها را به حساب بهترین آن ها مى گذاریم ، يعنى اگر بعضى از اعمال آن ها عالى و بعضى خوب يا متوسط است ، همه را به حساب عالى مى گذاریم و این است معنى تفضل پروردگار كه درآیات دیگر قرآن ( مانند آیه 38 سوره نور ) نیز به آن اشاره شده است ؛ « لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ اَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ : تا خداوند بهترین اعمال آن ها را پاداش دهد و از فضلش بر آن بیفزاید » .
8 وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْنا وَ اِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما اِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَاُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
ما به انسان توصیه كردیم كه به پدر و مادرش نیکى كند واگر آن ها تلاش كنند كه براى
من شریکى قائل شوى كه به آن علم ندارى، از آن ها اطاعت مکن، بازگشت همه شما به سوى من است و شما را از آن چه انجام مى دادید ، باخبر خواهم ساخت .
یکى از مهم ترین آزمایش هاى الهى ، مسأله « تضاد » خط ایمان و تقوا با پیوندهاى عاطفى و خویشاوندى است ، قرآن در این زمینه تکلیف مسلمانان را به روشنى بیان كرده است .
نخست به عنوان يك قانون كلى كه از ریشه هاى عواطف و حق شناسى سرچشمه مى گیرد، مى فرماید : « وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً » .
گرچه این يك حکم تشریعى است ، ولى این مسأله پیش از آن كه يك لازم تشریعى باشد ، به صورت يك قانون تکوینى در نهاد همه انسان ها وجود دارد و مخصوصاً تعبیر به « اِنْسان » در این جا جلب توجه مى كند ، چراکه این قانون مخصوص مؤمنان نیست ، بلکه
هرکس شایسته نام انسان است ، باید در برابر پدر و مادر ، حق شناس باشد و احترام و تکریم و نیکى به آن ها را در تمام عمر فراموش نکند ، هرچند با این اعمال هرگز نمى تواند دَيْن خود را به آن ها اداء كند .
سپس براى این كه كسى تصور نکند كه پیوند عاطفى با پدر و مادر ، مى تواند بر پیوند انسان با خدا و مسأله ایمان ، حاکم گردد ، بایك استثناء صریح ، مطلب را در این زمینه روشن كرده ، مى فرماید : « و اگر آن دو ( پدر و مادر ) تلاش و كوشش كنند و به تو اصرار ورزند كه براى من شریکى قائل شوى كه به آن علم ندارى ، از آن ها اطاعت مکن » ( وَ اِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما ... ) .
تعبیر به « جاهَداكَ » مفهومش به كار گرفتن نهایت تلاش و كوشش و اصرار آن ها است .
در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم: شخصى خدمتش آمد و عرض كرد : « من به چه كسى نیکى كنم » ؟ فرمود : « به مادرت » ، دوباره سؤال كرد : « بعد از او به چه كسى » ؟ فرمود : « به
مادرت » ، بار سوم سؤال كرد : « بعد از او به چه كسى » ؟ باز فرمود : « به مادرت » و در چهارمین بار توصیه پدر و سپس سایر بستگان را به ترتیب نزدیکى آن ها با انسان فرمود .(1)
و تعبیر به « ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ » ( چیزى كه به آن علم ندارى ) اشاره به منطقى نبودن شرك است ، چون اگر واقعا شرك ، صحیح بود ، دلیلى بر آن وجود داشت و به تعبیر دیگر جایى كه انسان به چیزى علم نداشته باشد ، نباید از آن پیروى كند تا چه رسد به جایى كه علم به بطلان آن داشته باشد .
9 وَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِى الصّالِحینَ
کسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، آن ها رادر زمرۀ صالحان وارد خواهم كرد . .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
اصولاً عمل انسان به انسان رنگ مى دهد ، عمل صالح انسان را از نظر روحى به رنگ خود درمى آورد و در زمره « صالحان » وارد مى كند و عمل سوء در زمره « ناصالحان » .
10 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ امَنّا بِاللّهِ فَاِذا اُوذِىَ فِى اللّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النّاسِ كَعَذابِ اللّهِ وَ لَئِنْ جاءَ نَصْرٌ مِنْ رَبِّكَ لَيَقُولُنَّ اِنّا كُنّا مَعَكُمْ اَوَ لَيْسَ اللّهُ بِاَعْلَمَ بِما فى صُدوُرِ الْعالَمینَ
در میان مردم كسانى هستند كه مى گویند : به خدا ایمان آورده ایم ، اما هنگامى كه به خاطر خدا ( از سوى دشمنان )مورد آزار قرار مى گیرند ، فتنه دشمنان را همچون عذاب الهى مى شمارند (و ازآن سخت وحشت مى كنند) اماهنگامى كه پیروزى از سوى پروردگارت بیاید ، مى گویند : ما هم با شمابودیم ( و در این پیروزى شریکیم ) آیا خداوند به آن چه در سینه هاى جهانیان است ، آگاه تر نیست ؟
تعبیر به « اآمَنّا » ( ایمان آورده ایم ) به صورت صیغه جمع ، درحالى كه جمله بعد به صورت صیغه مفرد است ، شاید از این نظر باشد كه این گروه منافقان مى خواهند كه خودشان را در صف جمعیت مؤمنان جا بزنند ، لذا « اآمَنّا » مى گویند ، يعنى همچون سایر مردم ، ایمان آورده ایم .
تعبیر به « اوُذِىَ فِى اللّهِ » به معنى « اوُذِىَ فى سَبیلِ اللّهِ » است ، يعنى آن ها درراه خدا و ایمان، گاهى مورد آزار دشمن قرار مى گیرند .
جالب این كه از مجازات الهى ، گاهى تعبیر به « عَذاب » مى كند و از آزارهاى مردم ، تعبیر به « فِتْنَة » ، اشاره به این كه آزارهاى مردم ، درحقیقت عذاب نیست ، بلکه آزمایش و وسیله تکامل براى انسان است و به این ترتیب به آن ها تعلیم مى دهد كه این دو را باهم مقایسه نکنند و با این بهانه كه مخالفان آن ها را آزار و شکنجه مى دهند ، دست از ایمان خود
برندارند كه این جزئى از برنامه كلى امتحان در این دنیا است .
ضمنا این نکته نیز روشن شد كه منافق تنها به كسانى نمى گویند كه در باطن ابدا ایمان ندارند و اظهار ایمان مى كنند ، بلکه افراد سست ایمانى كه در تحت فشار این و آن به زودى عقیده خود را عوض مى كنند، جزء منافقان محسوب مى شوند و آیه مورد بحث ظاهراً از این گونه منافقان سخن مى گوید و تصریح مى كند كه خدا از نیات آن ها آگاه است .
11 وَ لَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْمُنافِقینَ
مسلماً خداوند مؤمنان رامى شناسد و يقینا منافقان را ( نیز )مى شناسد .
اگر ساده لوحانى فکر مى كنند كه مى توانند با اخفاء حقایق از قلمرو علم خدا دور بمانند، سخت در اشتباهند .
12 وَ قالَ الَّذینَ كَفَروُا لِلَّذینَ امَنُوا اتَّبِعُوا سَبیلَنا وَلْنَحْمِلْ خَطایاكُمْ وَ ما هُمْ بِحامِلینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَىْ ءٍ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ
کافران به مؤمنان گفتند: شماازما پیروى كنید(اگر گناهى داشته باشد) ما گناهانتان را بر عهده
خواهیم گرفت ، آن ها هرگز چیزى از گناهان این ها را بر دوش نخواهند گرفت ، آن ها دروغ مى گویند .
امروز نیز بسیارى از وسوسه گران را مى بینیم كه هنگام دعوت به يك عمل خلاف ، مى گویند اگر گناهى دارد ، به گردن ما ، درحالى كه مى دانیم هیچ كس نمى تواند گناه دیگرى را به گردن بگیرد و اصلاً این كار معقول نیست ، خداوند عادل است ، كسى را به جرم دیگرى مجازات نمى كند و از این گذشته مسؤولیت انسان در برابر اعمالش با این حرف هاى بى اساس از بین نمى رود و برخلاف آن چه بعضى از كوته فکران مى پندارند، این تعبیرات سر سوزنى از مجازات انسان نمى كاهد ، لذا در هیچ محکمه و دادگاهى به این حرف ها اعتنا نمى كنند كه فلان كس گناهش را به گردن گرفته ، درست است كه این تشویق كننده ، در گناه و جرم او شریك است اما این شرکت در جرم ، به هیچ وجه از مسؤولیت او نخواهد كاست .
13 وَلَيَحْمِلُنَّ اَثْقالَهُمْ وَاَثْقالاً مَعَ اَثْقالِهِمْ وَلَيُسْئَلُنَ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمّاکانُوا يَفْتَروُنَ
آن ها بارسنگین گناهان خویش رابر دوش مى كشند و بارهاى سنگین دیگرى را اضافه
بر بارهاى سنگین خود، و روزقیامت مسلماازدروغ هایى كه مى بستند،سؤال خواهند شد.
این بار گناه اضافى ، همان بار گناه اضلال و اغوا كردن و تشویق دیگران به گناه است ، همان بار سنت بد گذاردن كه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: « مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً فَعَلَيْهِ وِزْرُها وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِها مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ وِزْرِهِ شَىْ ءٌ : كسى كه سنت بدى بگذارد ، گناه آن سنت و گناه كسانى كه به آن عمل مى كنند ، بر او است ، بى آن كه از گناه عمل كنندگان ، چیزى كاسته شود » .(1)
در منطق اسلام ، پایه گذارى يك برنامه اجتماعى ، مسؤولیت آفرین است و خواه ناخواه انسان را در آن برنامه و كار تمام كسانى كه به آن عمل مى كنند ، شریك و سهیم مى سازد ، چراکه انگیزه هاى عمل ، بخشى از مقدمات عمل است و مى دانیم هرکس در
1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 25 ، صفحه 40 .
مقدمه كارى دخیل باشد ، در ذى المقدمه نیز شریك است ، هرچند مقدمه ساده اى باشد .
شاهداین سخن حدیثى است كه از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است؛ پیامبر صلى الله علیه و آله با جمعى از ياران همراه بود ، سائلى آمد و تقاضاى كمك كرد ، اما كسى به او چیزى نداد ، مردى پیش قدم شد و به او كمکى كرد ، دیگران تشویق شدند ، آن ها نیز كمك كردند ، در این جا پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمود: « مَنْ سَنَّ خَيْرا فَاسْتُنَّ بِهِ كانَ لَهُ اَجْرُهُ وَ مِنْ اُجُورِ مَنْ تَبِعَهُ غَيْرَ مُنْتَقَصٍ مِنْ اُجُورِهِمْ شَيْئا وَ مَنْ سَنَّ شَرّا فَاسْتُنَّ بِهِ كانَ عَلَيْهِ وِزْرُهُ وَ مِنْ اَوْزارِ مَنْ تَبِعَهُ غَيْرَ مُنْتَقَصٍ مِنْ اَوْزارِهِمْ شَيْئاً : كسى كه سنت نیکى بگذارد و دیگران به آن اقتدا كنند ، پاداش آن و از پاداش كسانى كه پیروى كردند ، براى او خواهد بود ، بى آن كه از پاداششان كاسته شود و كسى كه سنت شرّى بگذارد و به آن اقتدا كنند ، گناه آن و از گناهان كسانى كه پیروى كرده اند ، بر او خواهد بود ، بى آن كه
از گناهان آن ها كاسته شود » .(1)
نظیر همین معنى به عبارات گوناگون در منابع حدیث شیعه و اهل تسنّن آمده است و این حدیثى است مشهور .
بعضى این سؤال را در این جا مطرح كرده اند كه در قوانین اسلامى گاهى دیه انسان برعهده دیگرى است ، مثلاً در قتل خطاى محض ، دیه برعهده « عاقِلَة » است ( منظور از « عاقِلَة » ، خویشاوندان ذکور از سوى پدر است كه دیه خطا در میان آن ها تقسیم مى شود و هرکدام باید بخشى از آن را بپردازند ) .
آیا این مسأله با آیات فوق تضاد ندارد ؟
1) « در المنثور » .
در پاسخ مى گوییم: در بحث هاى فقهى ، این حقیقت را روشن ساخته ایم كه ضامن بودن عاقله ، درحقیقت يك نوع بیمه متقابل و الزامى در اعضاى يك فامیل است ، اسلام براى این كه بار سنگین دیه خطا بر دوش يك فرد نماند ، به مردان يك فامیل الزام كرده كه در برابر يکدیگر ضامن دیه خطا باشند و مبلغ آن را در میان خود سرشکن كنند ، امروز این يکى ممکن است مرتکب خطایى شود و فردا دیگرى .
به هرحال این برنامه يك نوع تعاون و همکارى در حفظ منافع متقابل است و به هیچ وجه مفهوم گناه دیگران به گردن گرفتن را ندارد، به خصوص این كه دیه قتل خطا، اصلاً جریمه گناه نیست ، بلکه جبران خسارت است .
14 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا نُوحا اِلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فیهِمْ اَلْفَ سَنَةٍ اِلاّ خَمْسینَ عاما فَاَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ
ما نوح را به سوى قومش فرستادیم و او در میان آن ها هزارسال ، الاّ پنجاه سال درنگ
کرد ، اما سرانجام طوفان آن ها را فرو گرفت ، در حالى كه ظالم بودند .
نخست از اولین پیامبر اولوا العزم يعنى نوح شروع مى كند و در عبارتى كوتاه آن بخش از زندگانیش را كه بیشتر متناسب وضع مسلمانان آن روز بود ، بازگو مى كند .
او شب و روز مشغول تبلیغ و دعوت به سوى توحید بود ، در خلوت و تنهایى ، درمیان جمعیت و با استفاده از هر فرصت آن ها را در این مدت طولانى يعنى 950 سال به سوى خدا فراخواند و از این تلاش پى گیر خسته نشد و ضعف و فتورى به خود راه نداد ، اما با این همه جز گروه اندکى ( حدود هشتاد نفر طبق نقل تواریخ ) ایمان نیاوردند ( يعنى به طور متوسط هر دوازده سال ، يك نفر ) .
بنابراین شما در راه دعوت به سوى حق و مبارزه با انحرافات خسته نشوید كه برنامه شما در مقابل برنامه نوح (علیه السلام)سهل و آسان است .
تعبیربه « هزار سال الاّ پنجاه سال » درحالى كه مى توانست از همان اول 950 سال بگوید، براى اشاره به عظمت و طول این زمان است ، زیرا عدد « هزار » آن هم به صورت « هزار سال » براى مدت تبلیغ ، عدد بسیار بزرگى محسوب مى شود .
ظاهر آیه فوق این است كه این مقدار ، تمام عمر نوح نبود، هرچند تورات كنونى این مدت را تمام عمر نوح ذکر مى كند ( تورات ، سِفر تکوین ، فصل نهم ) ، بلکه بعد از طوفان هم مدت دیگرى زندگى كرد كه طبق گفته بعضى از مفسران ، سیصد سال بود .
ضمناً باید توجه داشت كه كلمه « طوفان » در اصل به معنى هر حادثه اى است كه انسان را احاطه مى كند ( از ماده طواف ) سپس به آب فراوان يا سیل شدید كه مساحت زیادى از زمین را فرا مى گیرد و در خود فرو مى برد ، اطلاق شده است همچنین به هر چیز شدید و فراوان كه فراگیر باشد ، اعم از باد و آتش ، نیز گفته مى شود
و گاه به معنى تاریکى شدید شب نیز آمده است .
15 فَاَنْجَيْناهُ وَ اَصْحابَ السَّفینَةِ وَ جَعَلْناها ايَةً لِلْعالَمینَ
ما او و اصحاب كشتى را رهایى بخشیدیم و آن را آیتى براى جهانیان قرار دادیم .
16 وَ اِبْراهیمَ اِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدوُا اللّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
ما ابراهیم را فرستادیم هنگامى كه به قومش گفت : خدا راپرستش كنید و ازاو بپرهیزید كه این براى شما بهتراست ، اگر بدانید .
در این جا دو برنامه مهم اعتقادى و عملى انبیاء راکه دعوت به « توحید » و « تقوا » بوده است ، يك جا بیان كرده و در پایان مى گوید : اگر شما درست بیندیشید ، پیروى از توحید و تقوا براى شما بهتر است كه دنیایتان را از آلودگى هاى شرك و گناه و بدبختى نجات مى دهد و آخرت شما نیز سعادت جاویدان است .
17 اِنَّما تَعْبُدوُنَ مِنْ دوُنِ اللّهِ اَوْثانا وَ تَخْلُقُونَ اِفْكا اِنَ الَّذینَ تَعْبُدوُنَ مِنْ دوُنِ
اللّهِ لايَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقافَابْتَغُوا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدوُهُ وَ اشْكُروُا لَهُ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
شما غیر از خدا فقط بت ها ( قطعات سنگ و چوبى ) را مى پرستید و دروغ هایى به هم مى بافید ، كسانى را كه غیر از خداپرستش مى كنید ، مالك رزق شما نیستند ، روزى را نزدخدا بطلبید و اورا پرستش كنید و شکر او را به جا آورید كه به سوى او بازمى گردید .
« اَوْثان » جمع «وَثَن» به معنى سنگ هایى است كه آن را مى تراشیدند و عبادت مى كردند.
« تَخْلُقُونَ » از ماده « خَلْق » است كه گاهى به معنى آفریدن و ساختن مى آید و گاه به معنى دروغ گفتن .
« اِفْك » در اصل به معنى هر چیزى است كه از صورت حقیقى دگرگون شده است و لذا دروغ ( مخصوصاً دروغ هاى بزرگ ) را « اِفْك » مى گویند و همچنین بادهاى مخالف كه از مسیر خود منحرف شده است ، « مُؤْتَفِكَة » نامیده مى شود .
سپس ابراهیم (علیه السلام)به دلایل بطلان بت پرستى مى پردازد و با چند تعبیر مختلف كه هرکدام متضمن دلیلى است ، آیین آن ها را شدیدا محکوم مى كند .
نخست مى گوید : « شما غیر از خدا ، فقط بت هایى را مى پرستید » .
همان بت هایى كه مجسمه هاى بى روحى هستند ، مجسمه هایى بى اراده ، بى عقل و شعور، و فاقد همه چیز كه چگونگى منظره آن ها ، خود دلیل گویایى بر بطلان عقیده بت پرستى است .
بعد از این فراتر مى رود و مى گوید : نه تنها وضع این بت ها نشان مى دهد كه معبود نیستند ، بلکه شما نیز مى دانید كه « خودتان دروغ هایى به هم مى بافید و نام معبود را بر این بت ها مى گذارید » .
شما چه دلیلى براى این دروغ بزرگ دارید ؟ جز يك مشت اوهام و خرافات ؟
سپس به دلیل سومى مى پردازد كه پرستش شما نسبت به این بت ها ، يا به خاطر منافع
مادى است و يا سرنوشتتان در جهان دیگر ، و هرکدام باشد ، باطل است ، چراکه « كسانى را كه غیر از خدا مى پرستید ، قادر نیستند به شما رزق و روزى دهند » . شما خود قبول دارید كه بت ها خالق نیستند ، بلکه خالق ، خدا است بنابراین روزى دهنده نیز او است ، « سپس روزى را نزد خدا جستجو كنید » و چون روزى دهنده او است ، « او را عبادت كنید و شکر او را به جا آورید » .
به تعبیر دیگر يکى از انگیزه هاى عبادت، حس شکرگزارى در مقابل منعم حقیقى است ، شمامى دانید منعم حقیقى خدااست، پس شکر و عبادت نیز مخصوص ذات پاك خدا است .
و اگر زندگى سراى دیگر را مى طلبید ، بدانید « بازگشت همه شما به سوى او است » و نه به سوى بت ها .
بت ها نه در این جا منشأ اثرى هستند و نه آن جا .
به این ترتیب با چند دلیل كوتاه و روشن ، منطق واهى آن ها را مى كوبد .
18 وَ اِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ اُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ
اگر شما ( مرا ) تکذیب كنید ، امت هاى پیش از شما نیز ( پیامبرانشان را ) تکذیب كردند، وظیفه فرستاده خدا جز ابلاغ آشکار نیست .
سپس ابراهیم (علیه السلام)به عنوان تهدید و همچنین بى اعتنایى نسبت به آن ها، مى گوید : « اگر شما سخنان مرا تکذیب كنید ، مطلب تازه اى نیست ، امت هاى پیش از شما نیز پیامبرشان را تکذیب كردند » و به سرنوشت دردناکى گرفتار شدند « وظیفه رسول و فرستاده خدا ، جز ابلاغ آشکار نیست » خواه پذیرا شوند و يا نشوند .
منظور از امت هاى پیشین ، قوم نوح و اقوامى بودند كه بعد از آن ها روى كار آمدند .
19 اَوَ لَمْ يَرَوْا كَيْفَ يُبْدِى ءُ اللّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعیدُهُ اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیرٌ
آیا آن ها ندیدند كه چگونه خداوند آفرینش را آغاز مى كند ، سپس بازمى گرداند ؟ این كار براى خدا آسان است .
منظور از رؤیت و دیدن در این جا همان مشاهده قلبى و علم است ، يعنى آیا آن ها چگونگى آفرینش الهى را نمى دانند، همان كسى كه قدرت بر« ایجادنخستین »داشته، قادر براعاده آن نیز هست كه قدرت بر يك چیز ، قدرت بر امثال و اشباه آن نیز مى باشد .
این احتمال نیز وجود دارد كه « رؤیت » در این جا به همان معنى مشاهده با چشم باشد ، چراکه انسان در این دنیا زنده شدن زمین هاى مرده و روییدن گیاهان و تولد اطفال از نطفه و جوجه ها را از تخم مرغ با چشم دیده است ، كسى كه قدرت بر چنین كارى دارد، مى تواند بعد از مرگ ، مردگان را حیات ببخشد .
و در پایان آیه به عنوان تأکید مى افزاید : « اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیرٌ » .
چراکه تجدید حیات در برابر ایجاد روز نخست ، مسأله ساده ترى محسوب مى شود .
البته این تعبیر به تناسب فهم و منطق انسان ها است ، وگرنه ساده و مشکل در برابر كسى كه قدرتش بى انتها است ، مفهومى ندارد ، این قدرت هاى محدود ما است كه این مفاهیم را
آفریده و باتوجه به كارآمد آن ، امورى مشکل و امورى آسان شدند .
20 قُلْ سیروُا فِى الاَْرْضِ فَانْظُروُا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّاللّهُ يُنْشِى ءُ النَّشْأَةَ الاْخِرَةَ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ
بگو: در زمین سیر كنید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز كرده ؟ سپس خداوند ( به همین گونه ) جهان آخرت را ایجاد مى كند ، خداوند بر همه چیز قادر است .
واژه « نَشْأَة » در اصل به معنى ایجاد و تربیت چیزى است و گاه ازدنیابه« نَشأَة اولى »و از قیامت به « نَشأَة آخرت » تعبیر مى شود .
هم این آیه و هم آیۀ قبل از آن ، امکان معاد را از طریق وسعت قدرت خداوند اثبات مى كند ، با این تفاوت كه اولى پیرامون خلقت نخستین درباره خود انسان و آن چه اطراف او است ، سخن مى گوید و آیه دوم دستور به مطالعۀ حالات اقوام و موجودات دیگر مى دهد تا حیات نخستین را در چهره هاى مختلف و در شرایط كاملاً متفاوت ببینند و
به عمومیت قدرت خدا آشنا شوند و به توانایى او بر اعاده حیات پى ببرند .
درحقیقت همان گونه كه اثبات توحید گاه از مشاهده « آیات انفسى » است و گاه « آیات آفاقى » ، اثبات معاد نیز از هر دو طریق انجام مى گیرد .
امروز این آیه براى دانشمندان معنى دقیق تر و عمیق ترى مى تواند ارائه دهد و آن این كه بروند و آثار موجودات زنده نخستین را كه به صورت فسیل ها و غیر آن در اعماق دریاها ، در دل كوه ها و در لابلاى طبقات زمین است ، ببینند و به گوشه اى از اسرار آغاز حیات در كره زمین و عظمت و قدرت خدا پى برند و بدانند كه او بر اعاده حیات ، قادر است .(1)
21 يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشاءُ وَ اِلَيْهِ تُقْلَبُونَ
هرکس را بخواهد(و مستحق بداند)مجازات مى كند و هرکسرا بخواهد،موردرحمت قرار مى دهد و به سوى او بازمى گردید . .
1) به «تفسیرنمونه»، جلد 3 ، ذیل 137/آل عمران مراجعه فرمایید .
جمله « تُقْلَبُونَ » از ماده « قَلْب » در اصل به معنى دگرگون ساختن چیزى ، از صورتى به صورت دیگر است و از آن جا كه در قیامت انسان از صورت خاك بى جان به صورت موجود زنده كاملى درمى آید، این تعبیر در مورد آفرینش مجدد او آمده است .
با این كه رحمت الهى بر غضبش پیشى گرفته ، اما در این جا نخست سخن از عذاب مى گوید ، بعد رحمت ، چراکه در مقام تهدید است و مناسب مقام تهدید ، همین است .
این نکته نیز روشن است كه مراد از جمله « مَنْ يَشاء » ( هرکه را بخواهد ) همان مشیت توأم با حکمت است ، يعنى هرکه را شایسته و مستحق بداند كه مشیت خدا بى حساب نیست و هماهنگ با شایستگى ها و استحقاق ها است .
22 وَ ما اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ فِى الاَْرْضِ وَ لا فِى السَّماءِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دوُنِ اللّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصیرٍ
شما هرگزنمى توانید بر اراده خدا چیره شوید و از حوزه قدرت او در زمین و آسمان فرار كنید و براى شما جز خداولى و يارى نیست .
« مُعْجِزینَ » از ماده « عَجْز » در اصل به معنى عقب افتادن از چیزى است و لذا به هنگام ناتوانى كه باعث عقب افتادگى است ، این تعبیر به كار مى رود و « مُعْجِز » به معنى كسى است كه دیگرى را عاجز مى كند و از آن جا كه افرادى كه فرار مى كنند و از قلمرو قدرت كسى بیرون مى روند ، او را از تعقیب خود عاجز و ناتوان مى كنند ، واژه « مُعْجِز » در این گونه موارد نیز به كار مى رود .
درحقیقت رهایى از چنگال عذاب پروردگار يا به این است كه از قلمرو حکومت او بیرون روید يا بمانید و با تکیه كردن بر قدرت دیگران از خویشتن دفاع كنید ، نه بیرون رفتن امکان پذیر است كه همه جا كشور او است و تمام عالَم هستى ، مُلك پهناور او و نه كسى وجود دارد كه بتواند در برابر قدرتش قد عَلَم كند و به دفاع از شما برخیزد .
در مورد فرق « وَلِىّ » و « نَصیر » ، مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » مى گوید : « وَلِىّ » كسى است كه بدون درخواست به انسان كمك كند ، اما « نَصیر » اعم از آن است ، گاه
با درخواست و گاه بدون درخواست كمك مى نماید ، بلکه مى توان گفت : باتوجه به مقابله این دو كلمه ، « وَلِىّ » اشاره به سرپرستى است كه بدون تقاضا كمك مى كند و « نَصیر » فریادرس و ياورى است كه بعد از تقاضاى كمك ، به يارى انسان مى شتابد .
به این ترتیب قرآن تمام درهاى فراراز چنگال مجازات الهى را به روى این مجرمان مى بندد.
23 وَ الَّذینَ كَفَروُا بِاآیاتِ اللّهِ وَ لِقائِهِ اوُلئِكَ يَئِسُوا مِنْ رَحْمَتى وَ اوُلئِكَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
کسانى كه به آیات خدا و لقاى او كافر شدند، ازرحمت من مأیوسند و براى آن ها عذاب دردناکى است .
منظور از « اآیاتُ اللّهِ » ، يا " آیات تکوینى" يعنى آثار عظمت الهى در نظام آفرینش است و در این صورت اشاره به مسأله توحید مى باشد ، در حالى كه « لِقائِهِ » اشاره
به مسأله معاد است ، يعنى آن ها هم منکر مبدأ هستند و هم منکر معاد .
و يا اشاره به " آیات تشریعى" يعنى آیاتى كه خداوند بر پیامبرانش نازل كرده ، كه هم از مبدأ سخن مى گوید و هم از نبوت و هم از معاد و در این صورت تعبیر به « لِقائِهِ » از قبیل ذکر عام بعد از خاص است .
سپس براى تأکید مى افزاید : « اوُلئِكَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ » ، این « عذاب الیم » لازمه مأیوس شدن از رحمت خدا است .
ذکر این نکته لازم است كه « يَئِسُوا » ( مأیوس شدند ) ، فعل ماضى است ، هرچند هدف اصلى آن ، آینده يعنى قیامت مى باشد، زیرا معمول عرب آن است كه حوادث آینده ، هنگامى كه صد درصد قطعى باشد ، گاهى با فعل ماضى از آن تعبیر مى كند .
24 فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ اِلاّ اَنْ قالُوا اقْتُلُوهُ اَوْ حَرِّقُوهُ فَاَنْجیهُ اللّهُ مِنَ النّارِ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ
اما جواب قوم او (ابراهیم) چیزى جز این نبود كه گفتند: اورا به قتل برسانید يا بسوزانید،
ولى خداوند او را از آتش رهایى بخشید ، در این ماجرا نشانه هایى است براى كسانى كه ایمان مى آورند .
مطابق این تعبیر گروهى طرفدار سوزاندن ابراهیم (علیه السلام) بودند ، در حالى كه گروهى دیگر اعدام او را به وسیله شمشیر و امثال آن پیشنهاد مى كردند ، سرانجام گروه اول پیروز شدند ، چون معتقد بودند بدترین نوع اعدام همان سوزانیدن با آتش است .
در این جا سخنى در موردچگونگى آتش سوزى ابراهیم به میان نیامده ، همین اندازه در دنباله آیه فوق مى خوانیم : « فَاَنْجیهُ اللّهُ مِنَ النّارِ » .
ولى شرح ماجراى آتش سوزى در آیات 68 تا 70 سوره انبیاء آمده است كه در جلد13، تفسیرنمونه ، صفحه 443 به بعد مشروحا از آن بحث شده است .
در روایتى آمده است هنگامى كه ابراهیم را دست و پا بسته به میان آتش افکندند ، تنها
چیزى كه از او سوخت ، همان طنابى بود كه او را با آن محکم بسته بودند .(1)
25 وَ قالَ اِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دوُنِ اللّهِ اَوْثانا مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضا وَ مَأْویكُمُ النّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرینَ
( ابراهیم )گفت : شما غیراز خدا بت هایى براى خود انتخاب كرده اید كه مایه دوستى و محبت میان شما در زندگى دنیاباشد، سپس روز قیامت هریك به دیگرى كافر مى شوید و يکدیگررا لعن مى كنید و جایگاه شما آتش است و هیچ يارو ياورى نخواهید داشت.
چگونه انتخاب بت ها ، مایه مودّت میان بت پرستان مى شد ؟
این سؤالى است كه از چند راه مى توان به آن پاسخ گفت ؛ .
1) «روح المعانى» ، جلد 20 ، صفحه 130 .
نخست این كه پرستش بت براى هر قوم و قبیله ، به اصطلاح رمز وحدت بود ، زیرا هر گروهى بتى براى خود انتخاب كرده بودند ، چنان كه در مورد بت هاى معروف جاهلیت عرب نیز نوشته اند كه هریك از آن ها تعلق به اهل شهر يا قبیله اى داشت ( از جمله بت " عُزّى" مخصوص قریش بود و " لات" از آنِ طایفه ثقیف و "منات" مخصوص اوس و خزرج ) .(1)
دیگر این كه پرستش بت ها پیوندى میان آن ها و نیاکانشان ایجاد مى كرد و غالبا متعذر به همین عذر مى شدند كه این ها آثار نیاکان ما است و ما از آن ها پیروى مى كنیم .
از این گذشته سران كفار ، پیروان خود را دعوت به پرستش بت هامى كردند و این حلقه اتصالى بین « سران » و « پیروان » بود . .
1) « سیره ابن هشام » ، جلد 1 ، صفحات 86 و 87 .
ولى در قیامت همه این پیوندهاى پوچ و پوسیده و پوشالى ، از هم گسسته شده و هریك گناه را به گردن دیگرى مى اندازد و او را لعن و نفرین مى كند و ازعمل او بیزارى مى جوید، حتى معبودهاى آنان كه به پندار خامشان ، وسیله ارتباط آن ها با خدا بودند و درباره آن ها مى گفتند : « ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَى اللّهِ زُلْفى : ما آن ها را نمى پرستیم مگر به خاطر این كه ما را به خدا نزدیك كنند » ( 3 / زمر ) ، از آن ها بیزارى مى جویند .
بنابراین منظور از كافر شدن به يکدیگر و لعن كردن بعضى به بعضى ، این است كه در آن روز آن ها از يکدیگر بیزارى مى جویند و آن چه مایه پیوند محبت دروغینشان در دنیا بود، مایه عداوت و بغضشان در آخرت مى شود ، چنان كه قرآن در آیه 67 سوره زخرف مى گوید : « اَلاَْخِلاّءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ : دوستان در آن روز دشمن يکدیگر مى شوند ، مگر پرهیزکاران » .
ازبعضى از روایات استفاده مى شود كه این حکم مخصوص بت پرستان نیست ، بلکه تمام
کسانى كه امام و پیشواى باطلى براى خودبرگزیدند،دنبال او راه افتادند و بااوپیمان مودت بستند، درقیامت دشمن يکدیگر مى شوند، ازهم بیزارى مى جویند و يکدیگر را لعنت مى كنند .(1)
درحالى كه پیوند محبت مؤمنان كه بر اساس خداپرستى و توحید و اطاعت فرمان حق در این دنیا تشکیل شده است ، رنگ جاودانى به خود خواهد گرفت و در آن جا محکم تر مى شود ، حتى از بعضى از روایات استفاده مى شود كه مؤمنان در آن جا براى يکدیگر استغفار و شفاعت مى كنند ، در حالى كه مشرکان به لعن كردن يکدیگر مشغولند .(2)
26 فَاآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ اِنّى مُهاجِرٌ اِلى رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
لوط به او ( ابراهیم )ایمان آورد و( ابراهیم ) گفت: من به سوى پروردگارم هجرت مى كنم كه او عزیز و حکیم است . .
« لوط » خود از پیامبران بزرگ خدا بود و با ابراهیم ، خویشاوندى نزدیك داشت ( مى گویند : پسر خواهر ابراهیم بود ) از آن جا كه پیروى يك فرد بزرگ ، به منزله پیروى از يك امت و ملت مى باشد ، خداوند متعال در این جا مخصوصاً از ایمان لوط ، آن شخصیت والاى معاصر ابراهیم، سخن مى گوید تا روشن شود اگر دیگران ایمان نیاوردند ، مهم نبود .
البته به نظر مى رسد كه در سرزمین بابل ، دل هاى آماده اى براى پذیرش دعوت ابراهیم بود و پس از مشاهده آن معجزه عظیم ، به او گرویدند ، ولى مسلماً در اقلیت قرار داشتند .
سپس مى افزاید : « وَ قالَ اِنّى مُهاجِرٌ اِلى رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ » .
روشن است هنگامى كه رهبران الهى ، رسالت خود را در يك منطقه به انجام رساندند و محیط آن قدرآلوده و تحت فشار جباران قرار داشت كه پیشرفت دعوت آن ها را متوقف نمود، باید از آن جا به منطقه اى دیگر هجرت كنند تا دعوت الهى را گسترش دهند .
ابراهیم (علیه السلام) نیزاز سرزمین بابِل به اتفاق لوط و همسرش ساره ، به سوى سرزمین شام ،
مهد انبیاء و توحید ، حرکت كرد تا بتواند در آن جا عِدّه و عُدّه اى فراهم سازد و دعوت توحید را وسعت بخشد .
جالب این كه ابراهیم (علیه السلام)مى گوید : « من به سوى پروردگارم هجرت مى كنم » ، زیرا این راه ، راه پروردگار بود راه رضاى او و راه دین و آیین او .
( در مورد هجرت ابراهیم (علیه السلام) به « تفسیر نمونه » ، جلد 13 ، صفحه 451 مراجعه فرمایید ) .
27 وَ وَهَبْنا لَهُ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنا فى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ وَ اتَيْناهُ اَجْرَهُ فِى الدُّنْيا وَ اِنَّه ُفِى الاْخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحینَ
و مابه او اسحاق و يعقوب رابخشیدیم و در دودمانش نبوت و كتاب آسمانى قرار دادیم، پاداش او را در دنیا دادیم و در آخرت از صالحان است .
در آیۀ مورد بحث سخن از مواهب چهارگانه اى است كه خداوند بعد از این هجرت
بزرگ به ابراهیم داد .
نخست فرزندان لایق و شایسته بود ، فرزندانى كه بتوانند چراغ ایمان و نبوت را در دودمان او روشن نگهدارند ، مى گوید : « وَ وَهَبْنا لَهُ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ » .
دو پیامبر بزرگ و شایسته كه هرکدام راه و خط ابراهیم بت شکن را تداوم بخشیدند .
دیگر این كه « در دودمان ابراهیم ، نبوت و كتاب آسمانى قرار دادیم » ( وَ جَعَلْنا فى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ ) .
نه تنها اسحاق و يعقوب ( فرزند و فرزندزاده او ) پیامبر بودند كه ادامه خط نبوت در دودمان او تا خاتم انبیاء صلى الله علیه و آله جریان يافت ، پیامبرانى پشت سر يکدیگر از این دودمان برخاستند و جهان را به نور توحید روشن ساختند .
سپس مى گوید : « وَ اتَيْناهُ اَجْرَهُ فِى الدُّنْيا » .
این پاداش كه به صورت سربسته بیان شده ، ممکن است اشاره به امور مختلفى باشد ؛ مانند نام نیك و لسان صدق در میان همه امت ها ، چراکه همه به ابراهیم به عنوان يك پیامبر عظیم الشأن احترام مى گذارند ، به وجود او افتخار مى كنند و او را شیخ الانبیاء مى نامند .
آبادى سرزمین مکه به دعاى او و جذب همه دل ها به سوى او و يادآورى خاطرات پرشکوه و ایمان آفرین و سازنده اش همه سال در مراسم حج ، يکى دیگر از این پاداش ها است .
و در پایان مى افزاید : « وَ اِنَّهُ فِى الاْخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحینَ » ، كه او در آخرت نیز از صالحان مى باشد .
و این يك مجموعه كامل از افتخارات را تشکیل مى دهد .
28 وَ لُوطا اِذْقالَ لِقَوْمِهِ اِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ماسَبَقَكُمْ بِها مِنْ اَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ
و لوط را فرستادیم ، هنگامى كه به قوم خود گفت : شما كاربسیار زشتى انجام مى دهید كه اَحَدى از مردم جهان قبل از شما آن را انجام نداده است .
« فاحِشَة » از ماده « فُحْش » در اصل به معنى هر فعل يا سخن بسیار زشت و زننده است و در این جا كنایه از « همجنس گرایى » است .
از جمله « ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ اَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ » به خوبى استفاده مى شود كه این عمل زشت و ننگین حداقل به صورت همگانى و عمومى و در آن شکل زننده ، در میان هیچ قوم و ملتى سابقه نداشته است .
در حالات قوم لوط نوشته اند : يکى از عوامل اصلى آلودگى آن ها به این گناه ، این بود كه آن ها مردمى بخیل بودند و چون شهرهاى آن ها بر سر كاروان هاى شام قرار داشت ، آن ها با انجام این عمل نسبت به بعضى از عابرین و میهمانان ، آن ها را از خود
متنفر كردند ، ولى كم كم تمایلات همجنس گرایى در میان خود آن ها قوت گرفت و در لجن زار « لِواط » فرو رفتند .
29 اَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبیلَ وَ تَأْتُونَ فى نادیكُمُ الْمُنْكَرَ فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ اِلاّ اَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللّهِ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ
آیا شما به سراغ مردان مى روید و راه تداوم نسل انسان راقطع مى كنید و در مجلستان اعمال منکر انجام مى دهید ؟اما پاسخ قومش جز این چیزى نبود كه گفتند : اگر راست مى گویى ، عذاب الهى را براى ما بیاور .
« نادى » از ماده « نِداء » به معنى مجلس عمومى و گاه به معنى مرکز تفریح است ، چون افراد در آن جا يکدیگر را صدا مى زنند و ندا مى كنند .
قرآن در این جا شرح نداده است كه آن ها چه منکراتى در مجالس خود انجام مى دادند ، اما ناگفته پیدا است كه اعمالى بوده است كه متناسب با همان عمل زشتشان بوده و
به طورى كه در بعضى از تواریخ آمده : آن ها فحش هاى رکیك و كلمات زشت و زننده ردّ و بدل مى كردند ، با كف دست بر پشت يکدیگر مى زدند ، قمار مى كردند ، بازى هاى بچه گانه داشتند ، مخصوصاً سنگ هاى كوچك به يکدیگر يا به عابران پرتاب مى كردند ، انواع آلات موسیقى را به كار مى بردند و حتى در حضور جمع بدن خودرا برهنه و گاه كشف عورت مى كردند .(1)
در حدیثى از « ام هانى » از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله چنین آمده است كه : حضرت صلى الله علیه و آله در پاسخ سؤال از جمله « وَ تَأْتُونَ فى نادیكُمُ الْمُنْكَرَ » فرمود : « كانُوا يَخْذِفُونَ مَنْ يَمُرُّ بِهِمْ وَ يَسْخَروُنَ مِنْهُ : آن ها هرکسى كه رد مى شد ، سنگریزه به سوى او پرتاب مى كردند و به باد مسخره اش .
1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 517 .
مى گرفتند » .(1)
اکنون ببینیم پاسخ این قوم گمراه و ننگین در برابر سخنان منطقى حضرت لوط (علیه السلام) چه بود ؟
قرآن مى گوید : « فَما كانَ جَوابُ قَوْمِهِ اِلاّ اَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللّهِ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ » .
آرى آن هوسبازان كه فاقد عقل و درایت كافى بودند ، این سخن را از روى سخریه و استهزاء در برابر دعوت معقول و منطقى لوط گفتند .
و از این پاسخ به خوبى استفاده مى شود كه لوط علاوه بر آن سخنان مستدل ، آن ها را به عذاب دردناك الهى نیز در صورت ادامه راه خود تهدید كرده بود ، اما آن ها همه را رها كردند و این يکى را چسبیدند ، آن هم از روى مسخره و استهزاء . .
1) « تفسیر قرطبى » ، ذیل آیات مورد بحث .
30 قالَ رَبِّ انْصُرْنى عَلَى الْقَوْمِ الْمُفْسِدینَ
( لوط ) عرض كرد : پروردگارا ! مرا در برابر این قوم مفسد يارى فرما .
قومى كه روى زمین را به فساد و تباهى كشیده اند ، اخلاق و تقوا را بر باد داده اند ، عفت و پاکدامنى را پشت سر انداخته اند ، عدالت اجتماعى را زیرپا نهاده اند و شرك و بت پرستى را با فساد اخلاق و ظلم و ستمآمیخته اند و نسل انسان را به فنا و نیستى تهدید كرده اند ، پروردگارا ! مرا در برابر این فاسدان مفسد پیروز فرما .
31 وَ لَمّا جاءَتْ رُسُلُنا اِبْراهیمَ بِالْبُشْرى قالُوا اِنّا مُهْلِكُوا اَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ اِنَّ اَهْلَها كانُوا ظالِمینَ
هنگامى كه فرستادگان ما ( از فرشتگان ) به سراغ ابراهیم با بشارت ( به تولد فرزند براى او ) آمدند، گفتند: مااهل این شهر و آبادى را (اشاره به شهرهاى قوم لوط) هلاك خواهیم كرد ، چرا كه اهل آن ستمگرند .
سرانجام دعاى لوط مستجاب شد و فرمان مجازات سخت و سنگین این قوم تبهکار از سوى پروردگار صادر گردید ، فرشتگانى كه مأمور عذاب بودند، قبل از آن كه به سرزمین لوط براى انجام مأموریت خود بیایند، به سرزمینى كه ابراهیم در آن بود ، براى اداى رسالتى دیگر ، يعنى بشارت به ابراهیم بر تولد فرزندان ، رفتند .
لذا نخست داستان برخورد آن ها با ابراهیم را بیان مى كند .
تعبیر « هذِهِ الْقَرْيَةِ » ( این آبادى ) دلیل بر این است كه شهرهاى قوم لوط در مجاورت سرزمین ابراهیم بود .
تعبیر به « ظالِم » به خاطر این است كه آن ها هم بر خویشتن ظلم مى كردند كه راه شرك و فساد اخلاق و بى عفتى را پیش گرفته بودند و هم بر دیگران كه ظلم و ستم آن ها حتى شامل عابرین و كاروان هایى كه از آن سرزمین عبور مى كردند ، مى شد .
32 قالَ اِنَ فیها لُوطا قالُوانَحْنُ اَعْلَمُ بِمَنْ فیها لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ اَهْلَهُ اِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرینَ
( ابراهیم ) گفت : در این آبادى لوط است ، گفتند : ما به كسانى كه در آن است ، آگاه تریم ، ما او و خانواده اش را نجات مى دهیم ، جز همسرش را كه در میان قوم باقى خواهد ماند .
هنگامى كه ابراهیم این سخن را شنید، نگران لوط پیامبر بزرگ خدا شد و « گفت : در این آبادى ها ، لوط است » ، سرنوشت او چه خواهد شد ؟
اما فورا در پاسخ او گفتند : نگران مباش « ما به كسانى كه در این سرزمین هستند ، آگاه تریم » .
ما هرگز تر و خشك را با هم نمى سوزانیم و برنامه ما كاملاً دقیق و حساب شده است .
و افزودند : « لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ اَهْلَهُ اِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرینَ » .
از این آیه به خوبى استفاده مى شود كه در تمام آن شهرها و آبادى ها تنها يك خانواده مؤمن و پاك بود و خداوند هم به موقع آن ها را رهایى بخشید ، چنان كه در آیه 36 سوره ذاریات آمده : « فَما وَجَدْنا فیها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمینَ : ما در آن جا جز يك خانواده مسلمان نیافتیم »
و تازه همسر لوط نیز از صف مؤمنان خارج بود و لذا محکوم به عذاب شد .
تعبیر به « غابِرینَ » جمع « غابِر » به معنى كسى است كه همراهانش بروند و او بماند ، زنى كه در خانواده نبوت بوده ، نمى بایست از « مسلمین و مؤمنین » جدا شود ، اما كفر و شرك و بت پرستى او سبب جدایى اش گردید .
و از این جا روشن مى شود كه انحراف او تنها از نظر عقیده بود ، بعید نیست این انحراف را از محیط خود گرفته باشد و در آغاز مؤمن و موحد بوده است و به این ترتیب ایرادى متوجه لوط نخواهد شد كه چرا با چنین زنى ازدواج كرده است ؟
ضمنا اگر مؤمنان دیگرى به لوط گرویده بودند ، حتما قبل از آن ماجرا ازسرزمین لوط
هجرت كرده بودند، تنها لوط بود و خانواده اش كه مى بایست تا آخرین ساعتى كه احتمال تأثیر تبلیغ و انذار مى داد ، در آن جا بماند .
33 وَ لَمّا اَنْ جاءَتْ رُسُلُنا لُوطا سىءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعا وَ قالُوا لا تَخَفْ وَ لا تَحْزَنْ اِنّا مُنَجُّوكَ وَ اَهْلَكَ اِلاَّ امْرَأَتَكَ كانَتْ مِنَ الْغابِرینَ
هنگامى كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند ، از دیدن آن هااندوهگین شد ، گفتند : نترس و غمگین مباش ، ما تو و خانواده ات را نجات خواهیم داد، جز همسرت را كه در میان قوم باقى مى ماند .
« سىءَ » از ماده « ساءَ » به معنى بدحال شدن است و « ذَرْع » به معنى توان است ، بنابراین «ضاقَ بِهِمْ ذَرْعا» يعنى كم طاقت و ناراحت شد .
گفتگوى فرشتگان با ابراهیم در این جا پایان گرفت و آن ها روانه دیار لوط (علیه السلام) شدند .
قرآن مى گوید : « هنگامى كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند ، از دیدن آن ها اندوهگین و
بى طاقت شد » .
تمام ناراحتى او از این بود كه آن ها را نمى شناخت ، آن ها به صورت جوانانى خوش قیافه بودند و آمدن چنین میهمانانى درچنان محیط آلوده اى ، ممکن بود براى لوط موجب دردسر و احتمالاً آبروریزى نزد میهمانان شود ، لذا سخت در فکر فرو رفت كه عکس العمل قوم گمراه و ننگین و بى شرم در برابر این میهمانان چه خواهد بود ؟
ولى میهمانان كه ناراحتى او را درك كردند ، به زودى خود را معرفى نموده و او را از نگرانى بیرون آوردند ، « گفتند : نترس و غمگین مباش ( كارى از این بى شرمان ساخته نیست و به زودى همگى نابود خواهند شد ) ما تو و خانواده ات را نجات خواهیم داد، جز همسرت كه در میان آن ها مى ماند ( و هلاك مى شود ) » .
البته از آیات سوره هود به خوبى استفاده مى شود هنگامى كه آن قوم بى آزرم از وجود میهمان هاى لوط (علیه السلام)باخبر شدند ، به سرعت به سراغ او آمدند و در نظر داشتند مزاحم
آنان شوند ، لوط كه هنوز فرشتگان را نشناخته بود ، سخت ناراحت شد ، گاه با توسل به نصیحت ، گاه با تهدید ، گاه از طریق تحریك وجدان آن ها كه آیا يك مرد رشید در میان شما وجود ندارد ؟ و گاه از طریق پیشنهاد ازدواج دخترانش با آن ها ، خواست آنان را از این كار بازدارد ، اما این بى شرمان به هیچ چیز قانع نبودند و تنها به هدف ننگین خود مى اندیشیدند .
ولى رسولان پروردگار خود را به لوط (علیه السلام)معرفى كرده و از طریق اعجاز الهى ، چشمان آن قوم مهاجم را نابینا ساختند و آب سردى بر قلب سوخته این پیامبر بزرگ ریختند .(1)
جالب این كه رسولان پروردگار به لوط گفتند : « نترس » و « غمگین مباش » ، در این كه .
1) شرح این ماجرا در « تفسیر نمونه » ، جلد 9 ، ذیل 77 تا 81 / هود آمده است .
میان این دو كلمه ( خوف و حزن ) چه تفاوتى وجود دارد، در « تفسیر المیزان » چنین آمده كه « خوف » در مورد حوادث ناگوار احتمالى است و « حزن » در موارد قطعى .
بعضى « خوف » را مربوط به حوادث آینده مى دانند و « غم » را متعلق به حوادث گذشته .
در این جا این سؤال پیش مى آید كه برطبق آیات سوره هود ، ترس و اندوه لوط مربوط به خودش نبوده ، بلکه از این بیم داشت كه مزاحم میهمان هایش شوند ، اما جوابى كه فرشتگان دادند ، مربوط به نجات لوط و خانواده اش بود و این دو باهم سازگار نیست .
پاسخ این سؤال را از آیه 81 سوره هود اجمالاً مى توان استفاده كرد ، زیرا هنگامى كه قوم بى شرم براى دست دراز كردن به سوى میهمان ها آمدند، فرشتگان به لوط گفتند : « این قوم به تو دسترسى پیدا نخواهند كرد » ، يعنى ما كه سهل است ، آزارى بر تو نیز نمى توانند برسانند ، بنابراین فرشتگان ، نجات خود را مسلم گرفتند و تنها بشارت را روى نجات لوط و خانواده اش متمرکز كردند .
34 اِنّا مُنْزِلُونَ عَلى اَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزا مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ
ما بر اهل این شهر و آبادى عذابى از آسمان به خاطر فسقشان فرو خواهیم ریخت .
منظور از « قَرْيَة » همان شهر « سدوم » و شهرها و آبادى هاى اطراف آن ها است كه قوم لوط در آن مى زیستند و بعضى تعداد جمعیت آن ها را هفتصد هزار نفر شمرده اند .(1)
منظور از « رِجْز » در این جا عذاب است ، معنى اصلى « رِجْز » اضطراب است ، سپس به هر چیزى كه موجب اضطراب مى گردد ، رِجْز مى گویند و لذا عرب آن را در معانى زیادى مانند بلاهاى سخت ، طاعون ، برف و تگرگ شدید ، بت ، وسوسه شیطان و عذاب الهى به كار مى برد . .
1) « روح البیان » ، جلد 6 ، صفحه 467 .
جملۀ «بِما كانُوا يَفْسُقُونَ» علت مجازات دردناك آن ها را كه فسق و نافرمانى از خدا بود، بیان مى كند و تعبیر به فعل مضارع « يَفْسُقُونَ » دلیل بر استمرار و ادامه كارهاى زشتشان است .
این تعبیر بیانگر این واقعیت است كه اگر از ادامه گناه خوددارى كرده و به راه حق و تقوا و پاکى بازمى گشتند ، گرفتار چنین عذابى نمى شدند و گذشته آنان بخشوده مى شد .
35 وَ لَقَدْ تَرَكْنا مِنْها ايَةً بَيِّنَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
ما ازآن آبادى نشانه روشنى و درس عبرتى براى كسانى كه تعقل مى كنند، باقى گذاردیم.
در این جا چگونگى عذاب دردناك آن ها توضیح داده نشده است ، ولى در آیه 82 سوره هود و نیز آیه 84 سوره اعراف ، شرح عذاب آن ها داده شده است كه ؛ نخست زلزله شدیدى شهرهاى آن ها را به كلى زیر و رو كرد و سپس بارانى از سنگ هاى آسمانى بر آن ها فرو ریخت ، به گونه اى كه بدن ها و ویرانه هاى خانه ها و قصرهایشان زیر آن مدفون گشت .
تعبیر به « اآيَةً بَيِّنَةً » ( نشانه روشنى ) اشاره به آثار باقى مانده شهر « سدوم » است كه طبق آیات قرآن درمسیر راه كاروان هاى مردم حجاز قرارداشت و تا زمان ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز باقى بود ، چنان كه در آیه 76 سوره حجر مى خوانیم : « وَ اِنَّها لَبِسَبیلٍ مُقیمٍ : آثار آن بر سر راه كاروانیان برقرار است » و در آیات 137 و 138 سوره صافات آمده : « وَ اِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحینَ وَ بِاللَّيْلِ اَفَلا تَعْقِلُونَ: شما صبح و شام از كنار آن هامى گذرید ، آیا اندیشه نمى كنید » ؟
36 وَ اِلى مَدْيَنَ اَخاهُمْ شُعَيْبا فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدوُا اللّهَ وَارْجُوا الْيَوْمَ الاْخِرَ وَ لا تَعْثَوْا فِى الاَْرْضِ مُفْسِدینَ
ما به سوى مدین برادرشان شعیب را فرستادیم ، گفت : اى قوم من ! خدا را بپرستید و به روز بازپسین امیدوار باشید و در زمین فساد نکنید .
« مَدْيَن » شهرى است در جنوب غربى اردن كه امروز به نام « مَعّان » خوانده مى شود ، در شرق « خلیج عَقَبَة » قرار گرفته و حضرت شعیب و قومش در آن جا مى زیستند .
« تَعْثَوْا » از ماده « عَثى » به معنى تولید فساد كردن است ، منتها این تعبیر بیشتر درمورد مفاسد اخلاقى گفته مى شود ، لذا ذکر كلمه « مُفْسِدینَ » بعد از آن ، جنبه تأکید دارد .
تعبیر به « برادر » اشاره به نهایت محبت این پیامبران نسبت به امت هایشان و عدم سلطه جویى است ، البته این پیامبران غالبا پیوند خویشاوندى با اقوامشان نیز داشتند .
« شعیب » مانند سایر پیامبران بزرگ خدا ، دعوت خود را از اعتقاد به مبدأ و معاد كه پایه و اساس هر دین و آیین است ، آغاز كرد .
ایمان به مبدأ سبب مى شود كه انسان احساس مراقبت دقیقى به طور دائم از ناحیه پروردگار بر اعمال خود داشته باشد و ایمان به معاد ، انسان را به ياد دادگاه عظیمى مى اندازد كه همه چیز بى كم و كاست در آن ، مورد بررسى قرار خواهد گرفت .
اعتقاد به این دو اصل ، مسلماً در تربیت و اصلاح انسان ، تأثیر فوق العاده اى خواهد داشت .
دستور سوم شعیب ، دستور جامع عملى بود كه تمام برنامه هاى اجتماعى را دربر مى گیرد ، گفت : « وَ لا تَعْثَوْا فِى الاَْرْضِ مُفْسِدینَ ».
فساد مفهوم وسیعى دارد كه هرگونه نابسامانى و ویرانگرى و انحراف و ظلم را دربرمى گیرد و نقطه مقابل آن صلاح و اصلاح است كه تمام برنامه هاى سازنده در مفهوم آن جمع است .
37 فَكَذَّبُوهُ فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُوا فىدارِهِمْ جاثِمینَ
آن ها او را تکذیب كردند و به این سبب زلزله آن ها را فروگرفت و در خانه هاى خود به رو درافتادند و مردند .
واژۀ « جاثِم » از ماده « جَثْمْ » و به معنى نشستن روى زانو و توقف در يك مکان است ، بعید نیست این تعبیر اشاره به آن باشدکه آن هادر موقع وقوع این زلزله شدید ، در خواب بودند ، ناگهان به پا خاستند ، همین كه بر سر زانو نشستند ، حادثه به آن ها مهلت نداد و با
فروریختن دیوارها و صاعقه اى كه با آن زلزله مرگبار همراه بود، جان خودرا ازدست دادند.(1)
38 وَ عادا وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَساكِنِهِمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبیلِ وَ كانُوا مُسْتَبْصِرینَ
ما طایفه عاد و ثمود را نیز هلاك كردیم و مساکن ( ویران شده )آن ها براى شما آشکار است، شیطان اعمالشان را براى آن ها زینت كرده بود ، لذا آنان را از راه بازداشت ، در حالى كه مى دیدند .
شما همه سال در مسافرت هایتان براى تجارت به سوى يمن و شام ، از سرزمین « حِجْر » كه در شمال جزیره عرب و « اَحْقاف » كه در جنوب و نزدیکى يمن قرار دارد ، مى گذرید و ویرانه هاى شهرهاى عاد و ثمود را با چشم خود تماشا مى كنید ، چرا عبرت نمى گیرید ؟ .
1) ماجراى قوم شعیب در « تفسیر نمونه » ، جلد 9 ، صفحه 199 آمده است .
سپس به علت اصلى بدبختى آن ها اشاره كرده، مى گوید: « وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْمالَهُمْ ... ».
آن ها جاهل قاصر نبودند ، بلکه قبلاً به خوبى حق را مى شناختند ، وجدان بیدار و عقل و خرد كافى داشتند و پیامبران به آن ها اتمام حجت كردند ، ولى با این همه نداى عقل و وجدان ، دعوت انبیاء را رها كرده و به دنبال وسوسه هاى شیطانى افتادند و روز به روز اعمال زشت و شومشان در نظرشان زیباتر جلوه كرد و به جایى رسیدند كه راهى براى بازگشت نبود ، قانون آفرینش این چوب هاى خشك و بى بار و بر را به آتش كشید كه « سزا خود همین است مربى برى را » .
39 وَ قاروُنَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مُوسىبِالْبَيِّناتِ فَاسْتَكْبَروُا فِى الاَْرْضِ وَ ما كانُوا سابِقینَ
قارون و فرعون و هامان رانیز هلاك كردیم، موسى با دلایل روشن به سراغ آن ها آمد، اما آن ها در زمین برترى جویى كردند ، ولى نتوانستند بر خدا پیشى گیرند .
« سابِقینَ » جمع « سابِق » به معنى كسى است كه پیشى مى گیرد و جلو مى افتد .
قارون مظهر ثروت توأم با غرور و خودخواهى و غفلت ، فرعون مظهر قدرت استکبارى توأم با شیطنت و هامان الگویى براى معاونت از ظالمان مستکبر بود .
قارون تکیه بر ثروت و زینت و گنج ها و علم و دانشش كرد و فرعون و هامان تکیه بر لشکر و قدرت نظامى و نیروى تبلیغاتى عظیم در میان توده هاى ناآگاه .
ولى « آن ها با این همه نتوانستند بر خدا پیشى گیرند و از چنگال قدرت او فرار كنند » .
خداوند فرمان نابودى قارون را به زمینى داد كه مهد آسایش او بود و فرمان نابودى فرعون و هامان را به آبى كه مایه حیات است ، خدا براى نابودى آن ها لشکرهاى آسمان و زمین را بسیج نکرد ، بلکه با آن چه مایه حیات آن ها بود ، فرمان مرگ آن ها را اجرا كرد .(1).
1) ماجراى قارون در آیات 76 - 81 / قصص در این كتاب آمده است .
40 فَكُلاًّ اَخَذْنابِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ اَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِبا وَمِنْهُمْ مَنْ اَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الاَْرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ اَغْرَقْنا وَ ما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ
ما هر يك از آنها را به گناهانشان گرفتیم ، بر بعضى از آن ها طوفانى توأم با سنگریزه فرستادیم و بعضى از آن ها را صیحه آسمانى فرو گرفت و بعضى دیگر را در زمین فرو بردیم و بعضى را غرق كردیم ، خداوند هرگز به آن ها ستم نکرد ،ولى آن ها خودشان بر خویشتن ستم نمودند .
« حاصِب » به معنى طوفانى است كه در آن سنگریزه ها به حرکت درآیند ( « حَصْباء » به معنى سنگریزه است ) .
منظور از این گروه در فراز اول آیه ، قوم عاد است كه برطبق سوره ذاریات و حاقَّة و
قمر ، طوفان شدید و بسیار كوبنده اى در مدت هفت شب و هشت روز بر آن ها مسلط گردید، خانه هایشان را درهم كوبید و اجسادشان را همچون برگ هاى پاییزى به اطراف پراکنده ساخت ( 5 تا 7 / حاقَّة ) .
« بعضى دیگر را صیحۀ آسمانى فروگرفت » .
صیحه آسمانى ، نتیجه صاعقه ها است كه با زمین لرزه در مرکز وقوعش همراه است و این عذابى بود كه براى قوم ثمود و بعضى اقوام دیگر نازل گردید .
« و بعضى دیگر از آن ها را در زمین فروبردیم » .
این مجازاتى بود كه در مورد قارون ، ثروتمند مغرور مستکبر بنى اسرائیل تحقق يافت كه در آیه 81 سوره قصص به آن اشاره شده است .
« و بالاخره بعضى دیگر را غرق كردیم » .
مى دانیم این اشاره به فرعون و هامان و اتباع آن ها است كه در
سوره هاى مختلف قرآن از آن بحث شده است .
41 مَثَلُ الَّذینَ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِ اللّهِ اَوْلِياءَكَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتا وَ اِنَّ اَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ
کسانى كه غیر از خدا را اولیاء خود برگزیدند ، همچون عنکبوتند كه خانه اى براى خود انتخاب كرده و سست ترین خانه ها ، خانه عنکبوت است ، اگر مى دانستند .
هر حیوان و حشره اى براى خود خانه و لانه اى دارد ، اما هیچ يك از این خانه ها به سستى خانه عنکبوت نیست .
اصولاً خانه باید دیوار و سقف و درى داشته باشد و صاحب آن را از حوادث ، حفظ كند، طعمه و غذا و نیازهاى او را درخود نگاه دارد ، بعضى از خانه ها سقف ندارند اما حداقل دیوارى دارند يا اگر دیوار ندارند ، سقفى دارند .
اما لانۀ عنکبوت كه از تعدادى تارهاى بسیار نازك ساخته شده ، نه دیوارى دارد ، نه سقفى ، نه حیاطى و نه درى ، این ها همه از يك سو .
از سوى دیگر مصالح آن به قدرى سست و بى دوام است كه در برابر هیچ حادثه اى مقاومت نمى كند .
معبودهاى دروغین این گروه نیز نه سودى دارند و نه زیانى ، نه مشکلى را حل مى كنند و نه در روز بیچارگى پناهگاه كسى هستند .
42 اِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما يَدْعُونَ مِنْ دوُنِهِ مِنْ شَىْ ءٍ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
خداوند آن چه راکه غیر از او مى خوانند ، مى داند و اوشکست ناپذیر و حکیم است .
بعضى از مفسران این جمله را اشاره به بهانه هایى دانسته اند كه مشرکان براى خود مى تراشیدند و آن این كه ؛ اگر ما این بت ها را مى پرستیم ، به خاطر خودشان نیست ، این ها در حقیقت مظهر و سمبل هستند از ستارگان آسمان و از پیامبران و
فرشتگان ، ما در حقیقت براى آن ها سجده مى كنیم و نسبت به آن ها احترام به عمل مى آوریم و خیر و شرّ ما و سود و زیان ما در دست آن ها است .
قرآن مى گوید: خدا مى داند شما چه چیزهایى را مى خوانید ، هرکه باشند و هرچه باشند ، در برابر قدرت فرمان او چون تار عنکبوت هستند و از خود چیزى ندارند كه به شما بدهند .
43 وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُها اِلاَّ الْعالِمُونَ
این ها مثال هایى است كه ما براى مردم مى زنیم و جز عالمان آن را درك نمى كنند .
اهمیت و ظرافت مثال ، در بزرگى و كوچکى آن نیست ، بلکه در انطباق آن بر مقصود است ، گاه كوچك بودن آن ، بزرگ ترین نقطۀ قوت آن است .
براى مثال هنگامى كه سخن از تکیه گاه هاى سست و بى اساس است ، باید مثال را از تار عنکبوت انتخاب كرد كه بهتر از هر چیز مى تواند این سستى و ناپایدارى و عدم ثبات را منعکس كند ، این عین فصاحت و بلاغت است .
این جا است كه مى گوید: تنها عالمان هستند كه ریزه كارى هاى مثال هاى قرآن را درك مى كنند .
44 خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ بِالْحَقِّ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِلْمُؤْمِنینَ
خدا آسمان ها و زمین را به حق آفرید ، در این آیتى است براى مؤمنان .
باطل و بیهوده در كار او راه ندارد ، اگر مثال به عنکبوت و خانه سست و بى بنیادش مى زند ، روى حساب است و اگر موجود كوچکى را براى تمثیل برگزیده ، براى بیان حق است ، وگرنه او آفریننده بزرگ ترین كهکشان ها و منظومه هاى آسمانى است .
جالب این كه در پایان این چند آیه ، تکیه روى « علم » و « ایمان » است ، در يك جا مى فرماید : « لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ » ( اگر مى دانستند ) و جاى دیگر مى فرماید : « وَ مايَعْقِلُها اِلاَّ الْعالِمُونَ » ( جز عالمان آگاه، این مثل ها را درك نمى كنند ) و در این جا مى فرماید : « اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِلْمُؤْمِنینَ » ( در این نشانه بزرگى است براى افراد باایمان ) .
اشاره به این نکته كه چهره حق ، روشن و آفتابى است اما در زمینه هاى مستعد شکوفا مى شود، قلبى آگاه و جستجوگر، روحى بیدار و تسلیم در مقابل حق ، لازم است و اگر این كوردلان جمال حق رانمى بینند، به خاطر خفاى آن نیست ، بلکه به خاطر نابینایى آن ها است .
45 اُتْلُ ما اوُحِىَ اِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ وَ اَقِمِ الصَّلوةَ اِنَ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ
آن چه را كه ازکتاب آسمانى قرآن برتو وحى شد برخلق تلاوت كن و نماز را (که بزرگ عبادت خدا است) بجاى آر كه همانا نماز است كه اهل نماز را از هر كار زشت و منکر باز مى دارد همانا ذکر خدا بزرگتر و برتر از اندیشه خلق است و خدا به هرچه كنیدآگاهست.
تفاوت میان « فَحْشاء » و « مُنْكَر » آن است كه « فَحْشاء » گناهان بزرگ پنهانى و « مُنْكَر » گناهان بزرگ آشکار است و يا « فَحْشاء » گناهانى است كه بر اثر غلبه قواى شهویه و
« مُنْكَر » گناهانى است كه بر اثر غلبه قوه غضبیه صورت مى گیرد .
سپس مى گوید: « وَ اَقِمِ الصَّلوةَ اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ » .
طبیعت نماز از آن جا كه انسان را به ياد نیرومندترین عامل بازدارنده يعنى اعتقاد به مبدأ و معاد مى اندازد ، داراى اثر بازدارندگى از فحشاء و منکر است .
این عمل چند بار در شبانه روز تکرار مى گردد ؛ هنگامى كه صبح از خواب برمى خیزد ، در ياد او غرق مى شود ، در وسط روز هنگامى كه غرق زندگى مادى شده ، ناگهان صداى تکبیر مؤذن را مى شنود، برنامه خود را قطع كرده ، به درگاه او مى شتابد و حتى در پایان روز و آغاز شب پیش از آن كه به بستر استراحت رود ، با او راز و نیاز مى كند و دل را مرکز انوار او مى سازد .
از این گذشته هنگامى كه آماده مقدمات نماز مى شود ، خود را شستشو مى دهد ، پاك مى كند ، حرام و غصب را از خود دور مى سازد و به بارگاه دوست مى رود ، همه این امور
تأثیر بازدارنده در برابر خط فحشاء و منکرات دارد .
منتها هر نمازى به همان اندازه كه از شرایط كمال و روح عبادت برخوردار است ، نهى از فحشاء و منکر مى كند ، گاه نهى كلى و جامع و گاه نهى جزئى و محدود .
ممکن نیست كسى نماز بخواند و هیچ گونه اثرى در او نبخشد ، هر چند نمازش صورى باشد ، هر چند آلوده گناه باشد ، البته این گونه نماز تأثیرش كم است ، این گونه افراد اگر همان نماز را نمى خواندند ، از این هم آلوده تر بودند .
روشن تر بگوییم : نهى از فحشاء و منکر ، سلسله مراتب و درجات زیادى دارد و هر نمازى به نسبت رعایت شرایط ، داراى بعضى از این درجات است .
در دنبالۀ آیه مى افزاید : « وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ » .
ظاهر جمله فوق این است كه بیان فلسفه مهم ترى براى نماز مى باشد يعنى يکى دیگر از
آثار و برکات مهم نماز كه حتى از نهى از فحشاء و منکر نیز مهم تر است ، آن است كه انسان را به ياد خدا مى اندازد كه ریشه اصلى هر خیر و سعادت است و حتى عامل اصلى نهى از فحشاء و منکر نیز همین « ذکر اللّه » مى باشد، درواقع برترى آن به خاطر آن است كه علت و ریشه محسوب مى شود .
اصولاً ياد خدا ، مایه حیات قلوب و آرامش دل ها است و هیچ چیز به پایه آن نمى رسد ؛ « اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ : آگاه باشید ياد خدا ، مایه اطمینان دل ها است » ( 28 / رعد ) .
اصولاً روح همه عبادات ، چه نماز و چه غیر آن ، ذکر خدا است ، اقوال نماز ، افعال نماز، مقدمات نماز ، تعقیبات نماز ، همه و همه درواقع ياد خدا را در دل انسان زنده مى كند.
پایان جزء بیستم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگى ها و مزایاى كتاب «تفسیر جوان»··· 10
آن جا كه پاکدامنى عیب بزرگى است··· 11
مضطرى كه دعاى او به اجابت مى رسد كیست ؟··· 22
همه جا دعوت به استدلال منطقى··· 27انگیزه هاى توکل··· 42
کوران و كران سخن تو را پذیرا نیستند··· 43
دابَّةُ الاَْرْضِ چیست ؟··· 47
فهرست مطالب
موضوع صفحه
« رجعت » در كتاب و سنت··· 55
حرکت زمین يك معجزه علمى قرآن··· 64
فضیلت تلاوت سوره « قصص »··· 74
« مستضعفان » و « مستکبران » چه كسانى هستند ؟··· 84
روش عمومى مستکبران تاریخ··· 86
موسى در آغوش فرعون··· 94
برنامه عجیب الهى··· 98
بازگشت موسى به آغوش مادر··· 105
موسى در طریق حمایت از مظلومان··· 115
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آیا مشاجره موسى ، منافى مقام عصمت نیست ؟··· 115
موسى مخفیانه به سوى مدین حرکت مى كند··· 124
یك كار نیك درهاى خیرات را به روى موسى گشود··· 132
درس هاى آموزنده پنجگانه از داستان موسى ··· 135
موسى در خانه شعیب··· 139
دو شرط اساسى براى مدیریت صحیح··· 141
پیشنهادازدواج ازطرف پدر و كسان دختربه پسر،بلامانع است··· 144
نخستین جرقه وحى··· 150
موسى در برابر فرعون··· 157
فهرست مطالب
موضوع صفحه
روش فرعونى انحراف افکار عمومى··· 160
این اخبار غیبى را تنها خدا در اختیارت نهاد··· 171
هر روز به بهانه اى از حق مى گریزند··· 175
هدایت تنها به دست خدا است··· 184
توسعه اقتصادى در گرو توسعه امنیتى است··· 187
دلبستگى هاى دنیا شما را نفریبد··· 191
مشرکین هواى نفس خویش را مى پرستیدند··· 193
نعمت بزرگ روز و شب··· 201
قارون ثروتمند خودخواه بنى اسرائیل··· 204
فهرست مطالب
موضوع صفحه
جنون نمایش ثروت··· 213
وعده بازگشت به حرم امن خداوند··· 219
فضیلت تلاوت سوره « عنکبوت »··· 223
آزمایش الهى يك سنت جاویدان··· 225
فرار از حوزه قدرت خدا ممکن نیست··· 227
برترین توصیه نسبت به پدر و مادر··· 230
منافقین درپیروزى هاشریکندامادرمشکلات نه··· 234
سنت هاى نیك و بد··· 237
پاسخ به يك سؤال··· 239
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اشاره اى به سرگذشت نوح و ابراهیم ··· 241
مأیوسان از رحمت خدا··· 253
طرز پاسخ مستکبران به ابراهیم ··· 255
آلوده دامنان خیره سر··· 264
سرنوشت آلودگان··· 269
هر گروه ستمگر به نوعى مجازات شدند··· 284
تکیه گاه هاى سست همچون لانه عنکبوت··· 286
نماز بازدارنده از زشتى ها و بدى ها··· 290