تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 19

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.

تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.

تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.

شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 19

(جزء نوزدهم قرآن)

Volum 19

دکترمحمدبیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .

به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزۀ علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427

ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .

4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

ادامه سورۀ فرقان

21 وَقالَ الَّذینَ لايَرْجُونَ لِقاءَنالَوْلااُنْزِلَ عَلَيْنَاالْمَلائِكَةُ اَوْنَرى رَبَّنالَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فى اَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوًّا كَبیراً

و آن هاکه امیدى به لقاى ما ندارند ( و رستاخیز را انکار مى كنند )مى گویند : چرافرشتگان بر ما نازل نمى شوند؟ و يا پروردگارمان را با چشم خود نمى بینیم ؟ آن ها درباره خود تکبر ورزیدند و طغیان بزرگى كردند .

« عُتُوّ » به معنى خوددارى از اطاعت و سرپیچى از فرمان توأم با عناد و لجاج است .

ادعاهاى بزرگ مشرکین

به فرض این كه ما بپذیریم پیامبر هم مى تواند همچون ما زندگى عادى داشته باشد اما این قابل قبول نیست كه پیك وحى تنها بر او نازل شود و ما او را نبینیم چه مانعى دارد فرشته آشکار شود و بر نبوت او صحّه بگذارد و يا قسمتىاز وحى را در حضورما بازگوکند .

و يا خدا را با چشم ببینیم كه جاى هیچ شك و شبهه اى براى ما باقى نماند ؟ این ها است

که براى ما سؤال انگیز است و این ها است كه مانع از پذیرش دعوت محمّد صلى الله علیه و آله مى شود .

مهم این است كه قرآن این بهانه جویان را به عنوان « لا يَرْجُونَ لِقاءَنا » توصیف مى كند كه نشان مى دهد سرچشمه این گفتارهاى بى اساس، عدم ایمان به آخرت و عدم مسؤولیت در برابر خدا است .

22 يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلائِكَةَ لا بُشْرى يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمینَ وَيَقُولُونَ حِجْرا مَحْجُوراً

(آن ها به آرزوى خود مى رسند) اما روزى كه فرشتگان را مى بینند روز بشارت مجرمان نخواهدبود (بلکه روزمجازات و كیفرآنان است) و مى گویند مارا امان دهید مارامعاف دارید.

واژه « حِجْر » در اصل به منطقه اى گفته مى شود كه آن را سنگ چین ( تحجیر ) كرده و ممنوع الورود مى ساختند و اگر مى بینیم « حجر اسماعیل » را « حجر » مى گویند به خاطر دیوارى است كه اطراف آن كشیده شده و جدا گردیده است ، عقل را نیز « حِجْر » مى گویند ، چون انسان را از كارهاى خلاف منع مى كند ، لذا در آیه 5 سوره فجر مى خوانیم :

هَلْ فى ذلِكَ قَسَمٌ لِذى حِجْرٍ : آیا در این سخن ، سوگند قانع كننده اى براى صاحبان عقل وجود دارد ؟ » .

اما جمله « حِجْرا مَحْجُورا » اصطلاحى بوده است در میان عرب كه وقتى به كسى برخورد مى كردند كه از او مى ترسیدند براى گرفتن امان این جمله را در برابر او مى گفتند .

بنابراین معنى جمله مزبور این است « امان مى خواهم امانى كه برگشت و تغییرى در آن نباشد » .

آرى در آن روز از دیدن فرشتگان خوشحال نخواهند شد ، بلکه چون نشان هاى عذاب را همراه مشاهده آنان مى بینند به قدرى در وحشت فرومى روند كه همان جمله اى را كه در دنیا به هنگام احساس خطر در برابر دیگران مى گفتند بر زبان جارى مى كنند : وَ يَقُولُونَ حِجْرا مَحْجُوراً » .

ولى بدون شك نه این جمله و نه غیر از آن اثرى در سرنوشت محتوم آن ها ندارد چرا كه آتشى را كه خود افروخته اند خواه و ناخواه دامانشان را مى گیرد و اعمال زشتى را كه انجام

داده اند در برابرشان مجسم مى گردد و خود كرده راتدبیر نیست .

23 وَ قَدِمْنا اِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً

و ما به سراغ اعمالى كه آن ها انجام دادند مى رویم و همه راهمچون ذرات غبار پراکنده در هوا مى كنیم .

واژه « عمل » به طورى كه راغب در مفردات گفته به معنى هرکارى است كه با قصد انجام مى گیرد ، ولى فعل ، اعم از آن است ، يعنى به كارهایى كه با قصد يا بى قصد انجام مى گیرد به هر دو اطلاق مى شود .

جمله « قَدِمْنا » از ماده « قُدُوم » به معنى « وارد شدن » يا « به سراغ چیزى رفتن » است و در این جا دلیل بر تأکید و جدّى بودن مطلب است ، يعنى مسلما و به طور قطع تمام اعمال آن ها را كه با توجه و ازروى اراده انجام داده اند هرچند ظاهرا كارهاى خیرباشد ، به خاطر شرك و كفرشان همچون ذرات غبار در هوا محو و نابود مى كنیم .

آفات اعمال صالح

واژه «هَباءً» به معنى ذرات بسیار ریز غبار است كه درحال عادى ، ابدا به چشم نمى آید ، مگر زمانى كه نور آفتاب از روزنه يا دریچه اى به داخل اطاق تاریکى بیفتد و این ذرات را روشن و قابل مشاهده سازد .

این تعبیر نشان مى دهد كه اعمال آن ها به قدرى بى ارزش و بى اثر خواهد شد كه اصلاً گویى عملى وجود ندارد ، هرچند سالیان دراز تلاش و كوشش كرده باشند .

دلیل منطقى آن هم روشن است ، زیرا چیزى كه به عمل انسان شکل و محتوا مى دهد ، نيّت و انگیزه و هدف نهایى عمل است ، افراد با ایمان ، با انگیزه الهى و توحیدى ، هدف هاى مقدس و پاك و برنامه صحیح و سالم به سراغ انجام كارها مى روند در حالى كه مردم بى ایمان غالبا گرفتار تظاهر ریاکارى وتقلب و غرور و خودبینى هستند و همین سبب بى ارزش شدن اعمال آن ها مى شود .

24 اَصْحابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرّا وَ اَحْسَنُ مَقیلاً

بهشتیان در آن روز قرارگاهشان از همه بهتر و استراحت گاهشان نیکوتر است .

« مُسْتَقَرّ » به معنى قرارگاه و « مُقیل » به معنى « محل استراحت درنیمه روز » است ( از ماده « قَيْلُولَة » به معنى خواب نیم روز آمده است ) .

معنى این سخن آن نیست كه دوزخیان وضعشان خوب است و بهشتیان وضعشان از آن ها بهتر ، زیرا صیغه « افعل تفضیل » گاه در مواردى به كار مى رود كه يك طرف به كلّى فاقد آن مفهوم است و طرف دیگر واجد ، مثلاً در سوره فصلت آیه 40 مى خوانیم: « اَفَمَنْ يُلْقى فِى النّارِ خَيْرٌ اَمْ مَّنْ يَأْتى آمِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ: آیا كسى كه در آتش افکنده مى شود بهتر است يا كسى كه روز قیامت در نهایت امنیت وارد محشر مى شود » .

25 وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزیلاً

و به خاطرآور روزى راکه آسمان باابرها ازهم شکافته مى شود و فرشتگان نازل مى گردند.

آسمان با ابرها شکافته مى شود

« غَمام » از « غَمّ » به معنى پوشاندن چیزى است واز آن جا كه ابر آفتاب را مى پوشاند به آن غمام گفته مى شود هم چنین به اندوه كه قلب را مى پوشاند غَمّ مى گویند .

این آیه در حقیقت پاسخى است به درخواست مشرکان و يکى دیگر از بهانه جویى هاى آن ها زیرا آن ها انتظار داشتند خداوند و فرشتگان ، طبق اساطیر و افسانه هاى آنان ، درمیان ابرها به سراغشان بیایند و آن ها را به سوى حق دعوت كنند ، در اسطوره هاى يهود نیز آمده گاه خداوند در لابلاى ابرها ظاهر مى شد .(1)

قرآن درپاسخ آن ها مى گوید : آرى فرشتگان ( و نه خدا ) روزى به سراغ آن ها مى آیند ، اما كدامروز؟روزى كه مجازات وکیفراین بدکاران فرامى رسدوبیهوده گویى هاى آن هاراپایان مى دهد.


1) «فى ظلال»، جلد 6 ، صفحه152 (ذیل آیه موردبحث) .

اکنون ببینیم منظور از شکافته شدن آسمان با ابرها چیست ؟ با این كه مى دانیم اطراف ما چیزى به نام آسمان كه قابل شکافته شدن باشد وجود ندارد .

ممکن است از يك سو پرده هاى جهان ماده از مقابل چشم انسان كنار برود وعالم ماوراء طبیعت را مشاهده كند و از سوى دیگر كرات آسمانى متلاشى شوند و ابرهاى انفجارى آشکار گردند و در لابلاى آن ها شکاف هایى نمایان باشد ، آن روز ، روز پایان این جهان و آغاز رستاخیز است ، روز بسیار دردناکى است براى مجرمان بى ایمان و ستمکاران لجوج .

26 اَلْمُلْكُ يَوْمِئِذٍ نِالْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وَ كانَ يَوْماعَلَى الْكافِرینَ عَسیراً

حکومت درآن روز از آن خداوند رحمان است و آن روز ،روز سختى براى كافران خواهد بود .

آرى در آن روز كه قدرت هاى خیالى به كلى از میان مى روند حاکمیت مخصوص خدا

مى شود پناهگاه هاى كافران مى روند فرومى ریزد و قدرت هاى جبار و طاغوتى محومى شوند، هرچند دراین جهان نیز همه دربرابر اراده او بى رنگ بودند ولى در این جا ظاهرا زرق و برقى داشتند امادر قیامت كه صحنه بروز واقعیت ها، و برچیده شدن مجازها و خیال ها و پندارها است ، افراد بى ایمان در برابر مجازات هاى الهى چه تکیه گاهى مى توانند داشته باشند و به همین دلیل آن روز فوق العاده بر آن ها سخت خواهد گذشت .

در حالى كه براى مؤمنان بسیار يسیر و سهل و آسان است .

در حدیثى از ابو سعید خدرى نقل شده كه وقتى پیامبر صلى الله علیه و آله آیه « فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسینَ اَلْفَ سَنَةٍ » را كه نشان مى دهد روز قیام معادل پنجاه هزار سال است تلاوت فرمود ، عرض كردم چه روز طولانى و عجیبى است ؟

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « وَالَّذى نَفْسى بِيَدِه اِنَّهُ لَيُخَفَّفُ عَنِ الْمُؤْمِنِ حَتّى يَكُونَ اَخَفَّ عَلَيْهِ مِنْ صَلاةٍ مَكْتُوبَةٍ يُصَلّيها فِى الدُّنْيا : سوگند به آن كسى كه جانم به دست او است كه آن روز براى مؤمن

سبك مى شود به مقدار مدت يك نماز فریضه كه در دنیا انجام مى دهد » .(1)

27 وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلاً

و به خاطر بیاور روزى را كه ظالم دست خویش را از شدت حسرت به دندان مى گزد و مى گوید : اى كاش با رسول خدا راهى برگزیده بودم .

« يَعَضُّ » از ماده « عَضّ » به معنى گازگرفتن با دندان است و معمولاً این تعبیر در مورد كسانى كه از شدت حسرت و تأسف ناراحتند به كار مى رود ، چنان كه در فارسى نیز ضرب المثل است كه فلان كس « انگشت حسرت به دندان مى گزید » ( ولى در عرب به جاى انگشت ، دست گفته مى شود ) .

به راستى آن روز را باید « يَوْم الْحَسَرةِ » گفت ، چنان كه در قرآن از روز قیامت نیز به .


1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 7 ، صفحه 4739 .

همین عنوان ياد شده است ( 39 / مریم ) چرا كه افراد خطاکار خود را در برابر يك زندگى جاویدان در بدترین شرایط مى بینند ، درحالى كه مى توانستند باچند روز صبر و شکیبایى و مبارزه با نفس و جهاد و ایثار ، آن را به يك زندگى پرافتخار و سعادت بخش مبدّل سازند .

حتى براى نیکوکاران هم روز تأسف است ، تأسف از این كه چرا بیشتر از این نیکى نکردند ؟

28 يا وَيْلَتى لَيْتَنى لَمْ اَتَّخِذْ فُلانا خَلیلاً

اى واى بر من كاش فلان ( شخص گمراه ) را دوست خود انتخاب نکرده بودم .

« خَلیل » به معنى دوست خاص و صمیمى گفته مى شود كه انسان او را مشاور خود قرار مى دهد .

روشن است كه منظور از « فُلان » همان شخصى است كه او را به گمراهى كشانده : شیطان يا دوست بد يا خویشاوند گمراه .

29 لَقَدْ اَضَلَّنى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ اِذْجاءَنى وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلاِْنْسانِ خَذُولاً

او مرا از ياد حق گمراه ساخت ، بعد از آن كه آگاهى به سراغ من آمده بود و شیطان همیشه مخذول كننده انسان بوده است .

« ذِكْر » در جمله بالا معنى وسیعى دارد و تمام آیات الهى را كه در كتب آسمانى نازل شده شامل مى شود ، بلکه هرچیز كه موجب بیدارى و آگاهى انسان باشد در آن جمع است .

« خَذُول » صیغه مبالغه و به معنى بسیار مخذول كننده است .

نقش دوست در سرنوشت انسان

بدون شك عامل سازنده شخصیت انسان بعد از اراده و خواست و تصمیم او ، امور مختلفى است كه از اهم آن ها همنشین و دوست معاشر است ، چرا كه انسان خواه و ناخواه تأثیرپذیر است و بخش مهمى از افکار و صفات اخلاقى خود را از طریق دوستانش مى گیرد، این حقیقت هم از نظر علمى و هم از طریق تجربه و مشاهدات حسى به ثبوت رسیده است .

این تأثیرپذیرى از نظر منطق اسلام تا آن حدّ است كه در روایات اسلامى از پیامبر خدا حضرت سلیمان چنین نقل شده است : « لا تَحْكُمُوا عَلى رَجُلٍ بِشَىْ ءٍ حَتّى تَنْظُرُوا اِلى مَنْ يُصاحِبُ ، فَاِنَّما يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِاَشْكالِه وَ اَقْرانِه وَ يُنْسَبُ اِلى اَصْحابِهِ وَ اَخْدانِهِ : درباره كسى قضاوت نکنید تا به دوستانش نظر بیفکنید چراکه انسان بوسیله دوستان و ياران و رفقایش شناخته مى شود ». (1)

30 وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ اِنَّ قَوْمِى اتَّخَذُوا هذَاالْقُرْانَ مَهْجُوراً

پیامبر عرضه داشت : پروردگارا! این قوم من از قرآن دورى جستند.

خدایا مردم قرآن را ترك كردند

این سخن و این شکایت پیامبر صلى الله علیه و آله امروز نیز همچنان ادامه دارد ، كه از گروه عظیمى از مسلمانان به پیشگاه خدا شکایت مى برد كه این قرآن را به دست فراموشى سپردند ،


1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 27 ( ماده صدق ) .

قرآنى كه رمز حیات است و وسیله نجات ، قرآنى كه عامل پیروزى و حرکت و ترقى است ، قرآنى كه مملو از برنامه هاى زندگى مى باشد ، این قرآن را رها ساختند و حتى براى قوانین مدنى و جزاییشان دست گدایى به سوى دیگران دراز كردند .

31 وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا مِنَ الْمُجْرِمینَ وَ كَفىبِرَبِّكَ هادِيا وَ نَصیراً

و این گونه براى هر پیامبرى دشمنى از مجرمان قرار دادیم ،اما همین بس كه خدا هادى و ياور تو است .

گاه ازاین جمله چنین به نظرمى رسد كه خداوند براى دلدارى پیامبر صلى الله علیه و آله مى گوید : تنها تو نیستى كه دشمن دارى بلکه براى هر پیامبرى دشمنى از سوى ما قرارداده شده و لازمه این سخن استناد وجود دشمنان انبیاء به خدا است كه نه با حکمت خدا سازگار است و نه بااصل آزادى اراده انسان ها .

در پاسخ باید گفت : تمام اعمال انسان ها از يك نظر منتسب به خدا است ، زیرا از ناحیۀ

اواست ، بنابراین وجود این دشمنان را براى انبیاء مى توان از این نظر به خدا نسبت داد ، بى آن كه مستلزم جبر و سلب اختیار گردد و به مسؤولیت آن ها در مقابل كارهایشان خدشه اى وارد شود .

در مقابل گل ها ، خارها مى روید و در برابر نیکان ، بدان قرار دارند ، بى آن كه مسؤولیت هیچ يك از دو دسته از میان برود تا آزمایش الهى در مورد همگان تحقّق يابد .

32 وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرانُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرتیلاً

و كافران گفتند : چرا قرآن يك جا نازل نمى شود ؟ این به خاطرآن است كه قلب تورا بر آن محکم داریم و آن را تدریجا بر تو خواندیم .

واژه ترتیل در قرآن

واژه « تَرْتیل » از ماده « رَتَل » به معنى منظم بودن و مرتب بودن است ، لذا كسى كه

دندان هایش خوب و منظم و مرتب باشد ، عرب به او « رَتَل الاَْسْنان » مى گوید ، روى این جهت ترتیل به معنى پى درپى آوردن سخنان يا آیات روى نظام و حساب گفته شده است .

بنابراین جمله « وَ رَتَّلْناهُ تَرْتیلاً » اشاره به این واقعیت است كه آیات قرآن گرچه تدریجا و در مدت 23 سال نازل شده است اما این نزول تدریجى روى نظم و حساب و برنامه اى بوده ، به گونه اى كه در افکار ، رسوخ كند و دل ها را مجذوب خود سازد .

در تفسیر كلمه « تَرْتیل » روایات جالبى نقل شده كه به يکى از آن ها ذیلاً اشاره مى كنیم :

در تفسیر « مجمع البیان » از پیامبر صلى الله علیه و آله چنین نقل شده كه به ابن عباس فرمود : اِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ فَرَتِّلْهُ تَرْتیلاً : هنگامى كه قرآن را خواندى آن را با ترتیل بخوان » .

ابن عباس مى گوید پرسیدم : ترتیل چیست ؟

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « حروف و كلمات آن را كاملاً روشن ادا كن ، نه همچون خرماى خشکیده ( يا ذرات شن ) آن را پراکنده كن و نه همچون شعر آن را با سرعت پشت سر هم بخوان ، به هنگام برخورد با

عجایب قرآن توقف كنید و بیندیشید و دل ها را با آن تکان دهید و هرگز نباید همت شما این باشد كه به سرعت سوره را به پایان رسانید » ( بلکه مهم اندیشه و تدبر و بهره گیرى از قرآن است ) .(1)

33 وَ لا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ اِلاّ جِئْناكَ بِالْحَقِّ وَ اَحْسَنَ تَفْسیرا

آن ها هیچ مثلى براى تو نمى آورند مگر این كه ما حق رابراى تو مى آوریم و تفسیرى بهتر ( و پاسخى دندان شکن كه ناچار به تسلیم شوند ) .

« آن ها هیچ مثلى براى تو نمى آورند و هیچ بحث و سخنى را براى تضعیف دعوت تو طرح نمى كنند مگر این كه ما سخن حقى را كه دلایل سست آن ها را درهم مى شکنند به قاطع ترین وجهى به آن ها پاسخ مى گوید در اختیار تو مى گذاریم و تفسیر بهتر و بیانى جالب تر براى تو مى گوییم » . .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

34 اَلَّذینَ يُحْشَرُونَ عَلى وُجُوهِهِمْ اِلى جَهَنَّمَ اُولئِكَ شَرٌّمَكانا وَ اَضَلُّ سَبیلاً

آن ها كه بر صورت هایشان به سوى جهنم محشور مى شوند بدترین محل را دارند و گمراه ترین افرادند .

از آن جا كه این دشمنان كینه توز و مشرکان متعصب و لجوج بعد از مجموعه ایرادات خود چنین استنتاج كرده بودند كه محمّد و يارانش با این صفات و این كتاب و این برنامه هایى كه دارند بدترین خلق خدایند ( العیاذ باللّه ) و چون ذکر این سخن با كلام فصیح و بلیغى همچون قرآن تناسب نداشت در این آیه خداوند به پاسخ این سخن مى پردازد بى آن كه اصل گفتار آن ها را نقل كند .

آرى نتیجه برنامه هاى زندگى انسان ها در آن جا روشن مى شود ، گروهى قامت هایى همچون سرو دارند و صورت هاى درخشانى همچون ماه ، با گام هاى بلند به سرعت به سوى بهشت مى روند ، در مقابل جمعى به صورت بر خاك افتاده و فرشتگان عذاب آن ها را

به سوى جهنم مى كشانند ، این سرنوشت متفاوت نشان مى دهد چه كسى گمراه و شرّ بوده و چه كسى خوشبخت و هدایت يافته ؟

35 وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ اَخاهُ هرُونَ وَزیراً

ما به موسى كتاب آسمانى دادیم و برادرش هارون را براى كمك همراهش ساختیم .

زیرا آن ها برنامه سنگینى براى مبارزه در برابر فرعونیان بردوش داشتند و مى بایست ، این كار انقلابى مهم را با كمك يکدیگر به ثمر بنشانند .

36 فَقُلْنَا اذْهَبا اِلَى الْقَوْمِ الَّذینَ كَذَّبُوا بِایاتِنافَدَمَّرْناهُمْ تَدْمیراً

و گفتیم به سوى این قوم كه آیات مارا تکذیب كردندبروید (اما آن هابه مخالفت برخاستند) و ما شدیدا آن ها را درهم كوبیدیم و نابود كردیم .

واژه « تَدْمیر » از ماده « دَمار » به معنى هلاکت از يك طریق اعجاب انگیز است و به راستى هلاکت قوم فرعون در امواج خروشان نیل، با آن كیفیتى كه مى دانیم از

عجایب تاریخ بشر است .

آن ها از يك سو آیات و نشانه هاى خدا را كه در آفاق و انفس و در تمام عالم هستى وجود دارد عملاً تکذیب نمودند و راه شرك و بت پرستى را پیش گرفتند و از سوى دیگر تعلیمات انبیاى پیشین را نیز نادیده گرفته و آن ها را تکذیب نمودند .

ولى با تمام تلاش و كوششى كه موسى و برادرش انجام دادند و با دیدن آن همه معجزات عظیم و متنوع و روشن ، باز راه كفر و انکار را پیش گرفتند ، لذا « ما آن ها را شدیدا درهم كوبیدیم و نابود كردیم » .

37 وَ قَوْمَ نُوحٍ لَمّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ اَغْرَقْناهُمْ وَ جَعَلْناهُمْ لِلنّاسِ اَيَةً وَ اَعْتَدْنا لِلظّالِمینَ عَذابا اَلیماً

و قوم نوح را هنگامى كه تکذیب رسولان كردند غرق نمودیم و آن هارا درس عبرتى براى مردم قرار دادیم و براى ستمگران عذاب دردناکى فراهم ساختیم .

جالب توجه این كه مى گوید : آن ها تکذیب رسولان كردند ( نه تنها يك رسول ) چرا كه در میان رسل و پیامبران خدا در اصول دعوت ، تفاوتى نیست و تکذیب يکى از آن ها تکذیب همه آن ها است ، به علاوه آن ها اصولاً با دعوت همه پیامبران الهى مخالفت داشتند و منکر همه ادیان بودند .

38 وَ عادا وَ ثَمُودَ وَ اَصْحابَ الرَّسِّ وَ قُرُونا بَيْنَ ذلِكَ كَثیراً

( همچنین)قوم عاد و ثمود و اصحاب الرّسّ ( گروهى كه درخت صنوبر را مى پرستیدند ) و اقوام بسیار دیگرى را كه در این میان بودند هلاك كردیم .

« قُرُون » جمع « قَرْن » در اصل به معنى جمعیتى است كه در يك زمان با هم زندگى مى كنند ، سپس به يك زمان طولانى ( صدسال ) نیز اطلاق شده است .

واژه « رَسّ » در اصل به معنى اثر مختصر است ، و نامیدن این قوم به این نام يا به خاطر آن است كه اثر بسیار كمى از آن ها به جاى مانده يا به جهت آن است كه آن ها چاه هاى آب

فراوانى داشتند و يا به واسطه فروکشیدن چاه هایشان هلاك و نابود شدند .

قوم عاد همان قوم هود پیامبر بزرگ خدا هستند ، كه از سرزمین احقاف ( يا يمن ) مبعوث شد و قوم ثمود ، قوم پیامبر خدا صالح هستند كه از سرزمین وادِى الْقُرى ( میان مدینه و شام ) مبعوث گردید .

39 وَ كُلاًّ ضَرَبْنا لَهُ الاَْمْثالَ وَ كُلاًّ تَبَّرْنا تَتْبیراً

و براى هر يك از آن ها مثل ها زدیم و ( چون سودى نداد )هریك از آن ها را درهم شکستیم و هلاك كردیم .

« تَتْبیر » از ماده « تبر » ( بر وزن ضرر و بر وزن صبر ) به معنى هلاك شدن و درهم شکستن است .

ما هرگز آن ها را غافلگیرانه مجازات نکردیم ، بلکه براى هریك از آن ها مثل ها زدیم .

به ایرادهاى آن ها پاسخ گفتیم ، همچون پاسخ ایرادهایى كه به تو مى كنند ،

احکام الهى را براى آن ها روشن ساختیم و حقایق دین را تبیین نمودیم .

اخطار كردیم ، انذار نمودیم و سرنوشت و داستان هاى گذشتگان را براى آن ها بازگو كردیم .

اما هنگامى كه هیچ يك از این ها سودى نداد هریك از آن ها را درهم شکستیم و هلاك كردیم .

40 وَ لَقَدْ اَتَوْا عَلَى الْقَرْيَةِ الَّتى اُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ اَفَلَمْ يَكُونُوا يَرَوْنَها بَلْ كانُوا لا يَرْجُونَ نُشُوراً

آن هااز كنار شهرى كه باران شر ( بارانى كه سنگ هاى آسمانى ) بر آن باریده بود ( دیار قوم لوط ) گذشتند، آیا آن را ندیدند ؟ ( آرى دیدند ) ولى آن ها به رستاخیز ایمان ندارند .

این آیه به ویرانه هاى شهرهاى قوم لوط اشاره مى كند كه در سرراه مردم حجاز به شام قرار گرفته و تابلو زنده و گویایى از سرنوشت دردناك این آلودگان و مشرکان است .

آرى این صحنه را دیده بودند ، ولى هرگز درس عبرتى نگرفتند چرا كه آن ها به رستاخیز ایمان و امیدندارند . مرگ را پایان این زندگى مى شمرند و اگر به زندگى پس از مرگ هم معتقد باشند اعتقادى بسیار سست و بى پایه دارند ، آن چنان كه در روح آن ها و به طریق اولى در برنامه هاى زندگیشان اثر نمى گذارد ، به همین دلیل همه چیز رابازیچه مى گیرند و جز به هوس هاى زودگذر خود نمى اندیشند .

41 وَ اِذا رَاَوْكَ اِنْ يَتَّخِذُونَكَ اِلاّ هُزُوا اَهذَا الَّذى بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً

و هنگامى كه تورا مى بینند تنها به باد استهزایت مى گیرند (سخن منطقى كه ندارند مى گویند :) آیا كسى است كه خدا او را به عنوان رسول مبعوث كرده است ؟

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله همان كسى بود كه قبل از رسالت ، چهل سال در میان آن ها زندگى كرد ، به امانت و صداقت و هوش و درایت معروف بود ، اماهنگامى كه سران كفر منافعشان به خطر افتاد همه این مسایل را به دست فراموشى سپردند و باسخریه و استهزاء ، مسأله

دعوت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را با آن همه شواهد و دلایل گویا به باد مسخره گرفتند و حتى او را متهم به جنون كردند .

42 اِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ الِهَتِنا لَوْلا اَنْ صَبَرْنا عَلَيْها وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حینَ يَرَوْنَ الْعَذابَ مَنْ اَضَلُّ سَبیلاً

اگر ما بر پرستش خدایانمان استقامت نکنیم بیم آن مى رودکه او ما را گمراه سازد . اما هنگامى كه عذاب الهى را دیدند به زودى مى فهمند چه كسى گمراه بوده است ؟

این گروه گمراه در این سخنان خود به دوکار ضد و نقیض دست زدند ، از يك سو پیامبر و دعوتش را به باد مسخره مى گرفتند ، اشاره به این كه آنقدر ادعاى او بى اساس است كه ارزش برخورد جدى ندارد و از سوى دیگر معتقد بودند كه اگر دو دستى به آیین نیاکان خود نچسبند ، امکان دارد سخنان پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آن ها را نیز از آن بازگرداند و این نشان مى دهد كه سخنانش را فوق العاده جدى و مؤثر وحساب شده و داراى برنامه مى دانستند .

این پریشان گویى از افراد سرگردان و لجوج بعید نیست .

43 اَرَاَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَویهُ اَفَاَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكیلاً

آیا دیدى كسى را كه هواى نفس خویش را معبود خود برگزیده است ؟ آیا تو مى توانى او را هدایت كنى ؟ يا به دفاع از او برخیزى ؟

یعنى اگر آن ها در برابر دعوت تودست به استهزاء و انکار و انواع مخالفت ها زدند نه به خاطر آن بوده كه منطق تو ضعیف و دلایل تو غیر قانع كننده و در آیینت جاى شك و تردید است بلکه به خاطر این است كه آن ها پیرو فرمان عقل و منطق نیستند ، معبود آن ها هواى نفسشان است ، آیا انتظار دارى چنین كسانى تو را پذیرا شوند ، يا بتوانى در آن ها نفوذ كنى ؟

44 اَمْ تَحْسَبُ اَنَ اَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ اَوْيَعْقِلُونَ اِنْ هُمْ اِلاّكَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبیلاً

آیا گمان مى برى اکثر آن ها مى شنوند يا مى فهمند ؟ آن ها فقط همچون چهار پایانند بلکه گمراه تر .

یعنى سخریه ها و سخنان زننده و غیرمنطقى آن ها هرگز تو را ناراحت نکند چون آدمى يا باید خود داراى عقل باشد و آن رابه كار گیرد ( و مصداق " يَعْقِلُونَ " گردد ) و يا اگر از علم و دانش برخوردار نیست از دانایان سخن بشنود ( و مصداق " يَسْمَعُونَ " باشد ) امااین گروه نه آنند و نه این و به همین دلیل با چهارپایان تفاوتى ندارند و روشن است كه از چهارپا نمى توان توقعى داشت ، جز نعره كشیدن و لگد زدن و كارهاى غیر منطقى انجام دادن .

این ها از چهارپایان نیز بدبخت تر و بینواترند زیرا آن ها امکان تعقل و اندیشه ندارند و این ها دارند و به چنان روزى افتاده اند .

45 اَلَمْ تَرَ اِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِنا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلیلاً

آیا ندیدى چگونه پروردگارت سایه را گسترده ؟ و اگر مى خواست آن را ساکن قرار مى داد ؟ سپس خورشید را بر وجود آن دلیل قرار دادیم .

قسمت اول از آیه اشاره اى است به اهمیت نعمت سایه هاى گسترده و متحرك ، سایه هایى كه يك نواخت باقى نمى ماند بلکه در حرکت است و نقل مکان مى دهد ، همان سایه اى است كه بعد از طلوع فجر و قبل از طلوع آفتاب بر زمین حکمفرما است و لذت بخش ترین سایه ها و ساعات همان است ، این نور كم رنگ و سایه گستر ، از لحظه طلوع فجر شروع مى شود و به هنگام طلوع آفتاب روشنایى جایگزین آن مى گردد .

به دنبال آن مى فرماید : « ثُمَّ جَعَلنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلیلاً » .

اشاره به این كه اگر آفتاب نبود مفهوم سایه روشن نمى شد ، اصولاً سایه از پرتو آفتاب به وجود مى آید ، زیرا « سایه » معمولاً به تاریکى كم رنگى گفته مى شود كه براى اشیاء پیدا مى شود واین در صورتى است كه نور به جسمى كه قابل عبور از آن نباشد بتابد و در طرف مقابل سایه آشکار شود ، بنابراین نه فقط طبق قانون « تُعْرَفُ الاَْشْياءُ بِاَضْدادِها» سایه را با نور باید تشخیص داد بلکه وجود آن نیز از برکت نور است .

46 ثُّمَ قَبَضْناهُ اِلَيْنا قَبْضا يَسیراً

سپس آن را آهسته جمع مى كنیم .

مى دانیم هنگامى كه خورشید طلوع مى كند تدریجا سایه ها برچیده مى شود تا به هنگام ظهر كه در بعضى از مناطق سایه به كلى معدوم مى شود ، زیرا آفتاب درست بالاى سر هر موجودى قرار مى گیرد و در دیگر مناطق به حداقل خود مى رسد و به این ترتیب سایه ها نه يك دفعه ظاهر مى گردند و نه يك دفعه برچیده مى شوند و این خود يکى از حکمت هاى پروردگار است ، چرا كه اگر انتقال از نور به ظلمت و بالعکس ناگهانى صورت مى گرفت براى همه موجودات زیان آور بود ، اما این نظام تدریجى در این حالت انتقالى چنان است كه بیشترین فایده را براى موجودات دارد بى آن كه ضررى داشته باشد .

47 وَ هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمْ اللَّيْلَ لِباسا وَ النَّوْمَ سُباتا وَجَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً

و او كسى است كه شب را براى شما لباس قرارداد و خواب را براى شما مایۀ راحت و

روز را مایه حرکت و حیات قرار داد .

« سُبات » در لغت از ماده « سَبْت » به معنى قطع نمودن است ، سپس به معنى تعطیل كردن كار به منظور استراحت آمده و این كه « روز شنبه » را در لغت عرب « يَوْمُ السَّبْت » مى نامند به خاطر آن است كه نامگذارى آن از برنامه يهود گرفته شده چراکه روز شنبه ، روز تعطیلى آن ها بود .

واژه « نُشُور » در اصل از نشر به معنى گستردن ، در مقابل پیچیدن است .

پرده ظلمانى شب نه تنها انسان ها كه تمام موجودات روى زمین را در خود مستور مى سازد و آن ها را همچون لباس ، محفوظ مى دارد و همچون پوششى كه انسان به هنگام خواب براى ایجاد تاریکى و استراحت از آن استفاده مى كند، اورا دربرمى گیرد .

بعد اشاره به نعمت خواب مى كند : « وَالنَّوْمَ سُباتاً » .

در حقیقت این تعبیر اشاره اى به تعطیل تمام فعالیت هاى جسمانى به هنگام خواب

است ، زیرا مى دانیم در موقع خواب ، قسمت مهمى از كارهاى بدن به كلى تعطیل مى شوند و قسمت دیگر همچون كار قلب و دستگاه تنفس ، برنامه عادى خود رابسیار كم كرده و به صورت آرام تر ادامه مى دهند تا رفع خستگى و تجدید قوا شود .

48 وَ هُوَالَّذى اَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْرابَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهوَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً

و اوکسى است كه بادهارا بشارت گرانى پیش از رحمتش فرستاد و ازآسمان آبى پاك كننده نازل كردیم .

نقش بادها به عنوان پیش قراولان نزول رحمت الهى بر كسى پوشیده نیست چرا كه اگر آن ها نبودند هرگز قطره بارانى بر سرزمین خشکى نمى بارید ، درست است كه تابش آفتاب ، آب دریاها را تبخیر كرده به بالا مى فرستد و تراکم این بخارها درقشر سردبالاى هوا تشکیل ابرهاى باران زا مى دهد ، ولى اگر بادها این ابرهاى پربار را ازبالاى اقیانوس ها به سوى زمین هاى خشك نرانند، باردیگر ابرها تبدیل به باران مى گردد و در همان دریا فرومى ریزد.

خلاصه وجود این مبشران رحمت كه به طور دایم در سرتاسر زمین در حرکتند سبب آبیارى خشکى هاى روى زمین و نزول باران حیاتبخش و تشکیل رودها و چشمه ها و چاه هاى پرآب و پرورش انواع گیاهان مى گردد .

همیشه قسمتى از این بادها كه در پیشاپیش توده هاى ابر در حرکتند و آمیخته با رطوبت ملایمى هستند ، نسیم دل انگیزىایجاد مى كنند كه از درون آن بوى باران به مشام مى رسد ، اینان همچون بشارت دهنده اى هستند كه از قدوم مسافر عزیزى خبر مى دهند .

تعبیر به « رِياح » ( بادها ) به صورت جمع شاید اشاره به انواع مختلف آن ها باشد كه بعضى شمالى ، بعضى جنوبى ، بعضى از شرق به غرب و بعضى از غرب به شرق مى وزد و طبعا سبب گسترش ابرها در كلّ مناطق روى زمین مى شود .

49 لِنُحِيْىَ بِه بَلْدَةً مَيْتا وَ نُسْقِيَهُ مِمّا خَلَقْنا اَنْعاما وَاَناسِىَ كَثیراً

تا به وسیله آن سرزمین مرده را زنده كنیم و آن را براى نوشیدن در اختیار مخلوقاتى كه

آفریده ایم - چهارپایان و انسان هاى بسیار - بگذاریم .

« بَلْدَةً » در این جا به معنى بیابان و صحرا است .

جمله « نُسْقِيَهُ » از ماده « اِسْقاء » است و تفاوت آن با « سَقْى » ، چنانکه راغب در مفردات و بعضى دیگر از مفسران گفته اند ، این است كه اِسْقاء به معنى آماده ساختن آب و دراختیار گذاردن است كه هر موقع انسان اراده كند از آن بنوشد ، درحالى كه مادّه « سَقْى » به معنى آن است كه ظرف آب را به دست كسى بدهند ، تا بنوشد و به تعبیر دیگر اِسْقاء معنى وسیع تر و گسترده ترى دارد .

در این آیه سخن از چهارپایان و انسان هاى بسیار به میان آمده ، هرچند تمام حیوانات و انسان ها از آب باران استفاده مى كنند .

این به خاطر آن است كه اشاره به بیابان گردان و چادرنشینانى كند كه مطلقا آبى در اختیار ندارند و به طور مستقیم از آب باران استفاده مى كنند ، این نعمت بزرگ براى آن ها

محسوس تر است ، هنگامى كه قطعه ابرى در آسمان ظاهر مى شود ، رگبارى مى زند و گودال ها پر از آب زلال باران مى شود حیواناتشان سیراب و خودشان نیز از آن مى نوشند ، جنبش حیات و زندگى را در وجود خود و چهارپایانشان به خوبى احساس مى كنند .

50 وَ لَقَدْ صَرَّفْناهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا فَاَبى اَكْثَرُ النّاسِ اِلاّ كُفُوراً

ما این آیات را به صورت هاى گوناگون در میان آن هاقراردادیم تا متذكّر شوند ولى بیشتر مردم جز انکار و كفرکارى نکردند.

ضمیر در جمله « صَرَّفْناهُ » به قرآن و آیات آن باز مى گردد چرا كه این تعبیر ( به صورت فعل ماضى و مضارع ) در ده مورد از قرآن مجید آمده كه در 9 مورد صریحا به آیات قرآن و بیانات آن بازمى گردد و درموارد متعددى جمله « لِيَذَكَّرُوا » يا مانند آن ، پشت سر آن قرار گرفته است .

اصولاً ماده « تصریف » كه به معنى تغییر دادن و دگرگون ساختن است با آیات قرآن كه

در لباس هاى مختلف ، گاه به صورت وعد و گاهى به صورت وعید ، گاه به صورت امر و گاهى به صورت نهى و گاه به صورت سرگذشت پیشینیان مى آید تناسب دارد .

51 وَ لَوْ شِئْنا لَبَعَثْنا فى كُلِّ قَرْيَةٍ نَذیراً

و اگر مى خواستیم در هر شهر و دیارى پیامبرى مى فرستادیم .

در واقع همان گونه كه خداوند طبق آیات گذشته ، قدرت دارد دانه هاى باران حیات بخش رابه تمام سرزمین هاى مرده بفرستد ، این توانایى را نیز دارد كه وحى و نبوت را در هر شهر و دیارى بر قلب پیامبرى نازل كند و براى هر امتى انذارکننده و بیم دهنده اى بفرستد ، اما خداوند آن چه را شایسته تر است براى بندگان برمى گزیند ، زیرا تمرکز نبوت در وجود يك فرد باعث وحدت و انسجام انسان ها و جلوگیرى از هرگونه تفرقه و پراکندگى مى شود .

52 فَلا تُطِعِ الْكافِرینَ وَ جاهِدْهُمْ بِه جِهادا كَبیراً

بنابراین از كافران اطاعت مکن و به وسیله قرآن با آن ها جهاد بزرگى بنما .

درهیچ قدم راه سازش با انحرافات آن ها را پیش مگیر كه سازش كارى با منحرفان ، آفت دعوت به سوى خدا است ، در برابر آن ها محکم بایست و به اصلاح آن ها بکوش ، ولى مراقب باش ابدا تسلیم هوس ها و خرافات آن ها نشوى .

بدون شك منظور از جهاد در فراز دوم آیه جهاد فکرى و فرهنگى و تبلیغاتى است ، نه جهاد مسلحانه ، چرا كه این سوره مکى است و مى دانیم دستور جهاد مسلّحانه در مکه نازل نشده بود .

53 وَ هُوَالَّذى مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هذاعَذْبٌ فُراتٌ وَ هذامِلْحٌ اُجاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَخا وَ حِجْرا مَحْجُوراً

و او كسى است كه دو دریا را در كنار هم قرار داد يکى گوارا و شیرین و دیگرى شور و تلخ و در میان آن ها برزخى قراردادتا باهم مخلوط نشوند( گویى هریك به دیگرى مى گوید ) دور باش و نزدیك نیا .

دو دریاى آب شیرین و شور در كنارهم

« مَرَجَ » از ماده « مَرَجْ » به معنى مخلوط كردن و يا ارسال و رها نمودن است و در این جا به معنى درکنار هم قرار گرفتن آب شیرین و شور است .

« عَذْبٌ » به معنى گوارا و پاکیزه و خنك و « فُراتٌ » به معنى خوش طعم و خوشگوار است ، « مِلْح » به معنى شور و « اُجاجٌ » به معنى تلخ و گرم است ( بنابراین ملح و اجاج نقطه مقابل عذب و فرات است ) .

« بَرْزَخ » به معنى حجاب و حایل میان دوچیز است .

و جمله « حِجْرا مَحْجُورا » جمله اى بوده است كه در میان عرب به هنگامى كه با كسى روبرو مى شدند و از او وحشت داشتند براى گرفتن امان ، این جمله را مى گفتند ، يعنى « ما را معاف و در امان دارید و از ما دور باشید » .

این آیه يکى دیگر از مظاهر شگفت انگیز قدرت پروردگار را در جهان آفرینش ترسیم

مى كند كه چگونه يك حجاب نامریى و حایل ناپیدا در میان دریاى شور و شیرین قرار مى گیرد و اجازه نمى دهد آن ها با هم آمیخته شوند .

البته امروز ما این را مى دانیم كه این حجاب نامریى همان « تفاوت درجه غلظت آب شور و شیرین » و به اصطلاح تفاوت « وزن مخصوص » آن ها است كه سبب مى شود تا مدت مدیدى به هم نیامیزند .

گرچه جمعى از مفسران براى پیدا كردن چنین دو دریایى در روى كره زمین به زحمت افتاده اند كه درکجا دریاى آب شیرین در كنار آب شور قرارگرفته و مخلوط نمى شود، ولى این مشکل نیز براى ما حل شده است ، زیرا مى دانیم تمام رودخانه هاى عظیم آب شیرین كه به دریاها مى ریزند در كنار ساحل ، دریایى از آب شیرین تشکیل مى دهند و آب هاى شور را به عقب مى رانند و تا مدت زیادى این وضع ادامه دارد و به خاطر تفاوت درجه غلظت آن ها از آمیخته شدن با يکدیگر ابا دارند و هریك به دیگرى « حِجْراً مَحْجُوراً » مى گوید .

جالب این كه بر اثر جزر و مد آب دریاها كه در شبانه روز دومرتبه بر اثر جاذبه ماه صورت مى گیرد سطح آب دریا به مقدار زیادى بالا و پایین مى رود ، این آب هاى شیرین كه دریایى را تشکیل داده اند در مصب همان رودخانه ها و نقاط اطراف آن در خشکى پیش مى روند و انسان ها از زمان هاى قدیم از این موضوع استفاده كرده ، نهرهاى زیادى در این گونه مناطق دریا كنده اند و زمین هاى فراوانى را زیر كشت درختان برده اند كه وسیله آبیارى آن ها همین آب شیرین است كه به وسیله جزر و مد بر مناطق وسیع گسترش مى يابد .

هم اکنون در جنوب ایران شاید میلیون ها نخل وجود دارد كه ما قسمتى از آن را از نزدیك مشاهده كرده ایم كه تنها به همین وسیله آبیارى مى شوند و در فاصله زیادى از ساحل دریا قرار گرفته اند ، در سال هایى كه بارندگى كم و آب رودخانه هاى عظیمى كه به دریا مى ریزد تقلیل پیدا كند گاهى آب شور غلبه مى كند كه مردم كشاورز این سامان از آن سخت نگران مى شوند زیرا به زراعت آن ها لطمه مى زند .

ولى معمولاً چنین نیست و این آب « عذب و فرات » كه در كنار آن آب « ملح و اجاج » قرار گرفته ، به آن آمیخته نمى شود ، سرمایه بزرگى براى آن ها محسوب مى شود .

جالب این كه هنگامى كه انسان با هواپیما از این مناطق مى گذرد ، منظره این دوآب كه رنگ هاى متفاوتى دارند و باهم آمیخته نمى شوند به خوبى نمایان است كه انسان را به ياد این نکته قرآنى مى اندازد .

54 وَ هُوَ الَّذى خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَرا فَجَعَلَهُ نَسَبا وَ صِهْرا وَ كانَ رَبُّكَ قَدیراً

اوکسى است كه از آب انسانى را آفرید او را نسب و نسبت قرار داد ( و نسل اورا از این دو طریق گسترش داد ) و پروردگار تو همواره قادر است .

منظور از « ماء » آب نطفه است كه همه انسان ها به قدرت پروردگار توسط آن به وجود مى آیند و با آمیزش نطفه مرد « اسپرم » كه در آب شناور است با « اوول » نطفه زن ، نخستین جوانه حیات انسان يعنى اولین سلول زنده آدمى به وجودمى آید .

اگر انسان مراحل انعقاد نطفه را از آغاز تا پایان دوران جنینى تحت بررسى و مطالعه دقیق قرار دهد آنقدر آیات عظمت حق و قدرت آفریدگار را در آن مشاهده مى كند كه به تنهایى براى شناخت ذات پاك او كافى است .

از این گذشته بدون شك بیشترین قسمت وجود انسان را آب تشکیل مى دهد به طورى كه مى توان گفت ماده اصلى وجود هر انسانى آب است و به همین دلیل مقاومت انسان در برابر كمبود آب بسیار كم است ، در حالى كه انسان در برابر كمبود مواد غذایى مى تواند روزها و هفته ها مقاومت كند .

به دنبال آفرینش انسان ، سخن از گسترش نسل ها به میان آورده ، مى گوید : « خداوند این انسان را از دو شاخه گسترش داد : شاخه نَسَب و صِهْر : فَجَعَلَهُ نَسَبا وَ صِهْرا » .

منظور از « نَسَب » پیوندى است كه در میان انسان ها از طریق زاد و ولد به وجود مى آید ، مانند ارتباط پدر و فرزند يا برادران به يکدیگر ، اما منظور از « صِهْر » كه در اصل به معنى

« داماد » است ، پیوندهایى است كه از این طریق میان دو طایفه برقرار مى شود مانند پیوند انسان با نزدیکان همسرش و این دو همان چیزى است كه فقهاء در مباحث نکاح از آن تعبیر به « نَسَب » و « سَبَب » مى كنند .

در قرآن مجید در سوره نساء به هفت مورد از محارم كه از طریق نسب به وجود مى آیند اشاره شده ( مادر ، دختر ، خواهر ، عمه ، خاله ، دختر برادر و دختر خواهر ) و به چهارمورد از موارد سبب و صهر ( دختر همسر ، مادر همسر ، همسر فرزند و همسر پدر ) .

این اشتباه بزرگ است كه از سنت هاى دوران قبل از اسلام سرچشمه گرفته است كه نسب را تنها از طریق پدر مى دانستند و مادر هیچ نقشى نداشت ، درحالى كه در فقه اسلامى و درمیان همه دانشمندان اسلام مسلم است كه احکام محرم بودن نسبى هم از ناحیه پدر و هم از ناحیه مادر است ( براى توضیح بیشتر به تفسیر نمونه ، جلد 2 صفحه 437 مراجعه فرمایید ) .

55 وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِاللّهِ مالايَنْفَعُهُمْ وَ لايَضُرُّهُمْ وَكانَ الْكافِرُ عَلى رَبِّه ظَهیراً

آن ها غیرازخدا چیزهایى را مى پرستندکه نه به آن ها سودى مى رساند ونه زیانى و كافران در برابر پروردگارشان ( در طریق كفر ) كمك كار يکدیگرند .

مسلم است تنها وجود سود و زیان نمى تواند معیار پرستش باشد ، ولى قرآن با این تعبیر بیانگر این نکته است كه آن ها هیچ بهانه اى براى این پرستش ندارند چرا كه بت ها موجوداتى هستند كاملاً بى خاصیت و فاقد هرگونه ارزش و تأثیر مثبت يا منفى .

کفار در مسیر انحرافیشان تنها نیستند و به طور قاطعى يکدیگر را تقویت مى نمایند ، نیروهایى را كه مى بایست در مسیر «اللّه » بسیج كنند ، بر ضد آیین خدا و پیامبرش و مؤمنان راستین بسیج مى نمایند .

56 وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّ مُبَشِّرا وَ نَذیراً

ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده و انذارکننده نفرستادیم .

اگر آن ها دعوت تو را نپذیرفتند ایرادى بر تو نیست ، تو وظیفه خود را كه بشارت و انذار است انجام دادى و دل هاى آماده را به سوى خدا دعوت كردى .

این سخن هم وظیفه پیامبر را مشخص مى كند و هم تسلّى خاطرى براى او است و هم نوعى تهدید و بى اعتنایى به این گروه گمراه مى باشد .

57 قُلْ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْاَجْرٍ اِلاّ مَنْشاءَ اَنْ يَتَّخِذَ اِلىرَبِّه سَبیلاً

بگو من در برابر ابلاغ این آیین هیچ گونه پاداشى از شما مطالبه نمى كنم، تنها پاداش من این است كه كسانى بخواهند راهى به سوى پروردگارشان برگزینند .

پاداش من هدایت شماست

تنها اجر و پاداش من هدایت شما است، آن هم از روى اراده و اختیار نه اکراه و اجبار واین تعبیر جالبى است كه نهایت لطف و محبت پیامبر صلى الله علیه و آله را نسبت به پیروانش روشن مى سازد ، چرا كه اجر و مزد خود را سعادت و خوشبختى آنان مى شمرد .

بدیهى است هدایت امت اجر معنوى فوق العاده اى براى پیامبر صلى الله علیه و آله دارد چرا كه « اَلدّالُّ عَلَى الْخَيْرِ كَفاعِلِه : هر كس راهنماى كار خیرى باشد همچون رهرو آن راه است » .

این جمله علاوه بر این كه بهانه هاى مشرکان را قطع مى كند ، روشن مى سازد كه قبول این دعوت الهى بسیار سهل و ساده و آسان و براى همه كس بدون هیچ زحمت و هزینه اى امکان پذیر است .

58 وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لا يَمُوتُ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِه وَكَفى بِه بِذُنُوبِ عِبادِه خَبیراً

و توکل بر خداوندى كن كه هرگز نمى میرد و تسبیح و حمداو به جاى آور و همین بس كه او از گناهان بندگانش آگاه است .

و با داشتن تکیه گاه و پناهگاه و سرپرستى كه همیشه زنده است و همیشه زنده خواهد بود نه نیازى به اجر و پاداش آن ها دارى و نه وحشتى از ضرر و زیان و توطئه آنان .

و اکنون كه چنین است « تسبیح و حمد او بجا آور » از نقص ها منزه بشمر و در برابر همه كمالات او را ستایش كن « وَ سَبِّحْ بِحَمْدِه » .

در حقیقت این جمله را مى توان به منزله تعلیل بر جمله قبل دانست ، زیرا هنگامى كه او از هر عیب و نقص پاك و به هر كمال و حسنى آراسته است ، چنین كسى شایسته توکل مى باشد .

سپس اضافه مى كند : از كارشکنى و توطئه هاى دشمنان نگران مباش « همین بس كه خداوند از گناهان بندگانش آگاه است » و به موقع حساب آن ها را مى رسد « وَ كَفى بِه بِذُنُوبِ عِبادِه خَبیراً» .

59 اَلَّذىخَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ وَ مابَيْنَهُما فىسِتَّةِ اَيّامٍ ثُّمَ اسْتَوىعَلَى الْعَرْشِ الرَّحْمنُ فَسْئَلْ بِه خَبیراً

او خدایى است كه آسمان ها وزمین و آن چه را درمیان این دو در شش روز ( شش دوران )

آفرید ، سپس بر عرش قدرت قرار گرفت( و به تدبیر جهان پرداخت )او خداوند رحمن است ، از او بخواه كه از همه چیز آگاه است .

کسى كه داراى این قدرت وسیع است مى تواند متوکلان برخود را در برابر هرخطر و حادثه اى حفظ كند ، كه هم آفرینش جهان به وسیله او بوده و هم اداره و رهبرى و تدبیر آن در اختیار ذات پاك او است .

ضمنا آفرینش جهان به صورت تدریجى اشاره اى به این واقعیت است كه خدا در هیچ كارى عجله ندارد ، اگر دشمنان تو را سریعا مجازات نمى كند براى همین است كه به آن ها میدان و مهلت مى دهد تا به اصلاح خویش بپردازند ، به علاوه كسى عجله مى كند كه از فوت فرصت ، خوف دارد و این درباره خداوند قادر متعال متصور نیست .

درباره آفرینش جهان هستى در شش روز و این كه « روز » در این گونه موارد به معنى « دوران » است ، دورانى كه ممکن است میلیون ها و يا میلیاردهاسال طول بکشد و شواهد

این معنى از ادبیات عرب و ادبیات زبان هاى دیگر ، به طور مشروح در جلد ششم تفسیرنمونه، آیه 54 سوره اعراف ( صفحه 200 به بعد ) بحث شده است.

و نیز توضیحات مربوط به « عَرْش » و جمله « اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ » در همان جا آمده است .

در حقیقت این جمله نتیجه مجموع بحث هاى گذشته است كه مى گوید به آن ها اعلام كن كه من از شما پاداش نمى خواهم و بر خدایى توکل كن كه جامع این همه صفات است ، هم قادر است ، هم رحمن ، هم خبیر است و هم آگاه ، حال كه چنین است هرچه مى خواهى از او بخواه .

60 وَ اِذا قیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَ مَاالرَّحْمنُ اَنَسْجُدُ لِما تَأْمُرُنا وَزادَهُمْ نُفُوراً

و هنگامى كه به آن ها گفته شود براى خداوند رحمان سجده كنید مى گویند رحمان

چیست ؟ (ما اصلاً رحمن را نمى شناسیم) ما براى چیزى سجدهکنیم كه تو به ما دستور مى دهى . ( این سخن را مى گویند ) و بر نفرتشان افزوده مى شود .

بدون شك مناسب ترین نام از نام هاى خدا براى دعوت به خضوع و سجده در برابر او همان نام پرجاذبه رحمان با مفهوم رحمت گسترده اش مى باشد ، ولى آن ها به خاطر كوردلى و لجاجت نه تنها انعطافى در برابر این دعوت نشان ندادند ، بلکه به سخریه و استهزاء پرداخته و از روى تحقیر گفتند رحمان چیست ؟ همان گونه كه فرعون در برابر دعوت موسى گفت : « وَ ما رَبُّ الْعالَمینَ : پروردگار جهانیان چیست ؟» ( 23 / شعرا ) آن هاحتى حاضر نبودند بگویند كیست ؟

اما به حکم آن كه تبلیغات رهبران الهى تنها در دل هاى آماده اثر مى گذارد كوردلان لجوج نه تنها بهره اى نمى گیرند بلکه بر نفرتشان افزوده مى شود ، چرا كه آیات قرآن همچون دانه هاى حیات بخش باران است كه در باغ سبزه و گل مى رویاند و در شوره زار خس ، لذا

جاى تعجب نیست كه بگوید: «وَزادَهُمْ نُفُوراً» .

61 تَبارَكَ الَّذى جَعَلَ فِى السَّماءِ بُرُوجا وَ جَعَلَ فیها سِراجا وَ قَمَرا مُنیراً

جاودان و پربرکت است آن خدایى كه درآسمان هابرج هایى قرارداد و در میان آن چراغ روشن و ماه نوربخشى آفرید .

برج هاى آسمانى

« بُروُج » جمع « بُرْج » دراصل به معنى « ظهور » است و لذا آن قسمت از دیوار اطراف شهر يا محل اجتماع لشکر را كه بلندتر و آشکارتر است « بُرْج » مى نامند و نیز به همین دلیل هنگامى كه زن زینت خود را آشکار سازد « تَبَرَّجَتِ الْمَرْئَةُ » مى گویند .

به هرحال برج هاى آسمانى اشاره به صورت هاى مخصوص فلکى است كه خورشید و ماه در هر فصل و هر موقعى از سال در برابر يکى از آنان قرار مى گیرند مثلاً مى گویند خورشید در برج « حمل » قرار گرفته ، يعنى محاذى « صورت فلکى حمل » مى باشد و يا

« قمر » در « عقرب » است ، يعنى كره ماه برابر صورت فلکى « عقرب » واقع شده ( صور فلکى به مجموعه اى از ستارگان گفته مى شود كه شکل خاصى در نظر ما دارند ) .

به این ترتیب آیه اشاره به منزلگاه هاى آسمانى خورشید و ماه كرده و به دنبال آن اضافه مى كند : « و در این برج ها چراغ روشن و ماه نوربخشى قرار داد : وَ جَعَلَ فیها سِراجا وَ قَمَرا مُنیرا ».

در حقیقت این آیه بیانگر نظم دقیق سیر خورشید و ماه در آسمان و نظام فوق العاده دقیقى است كه میلیون ها سال بى كم و كاست بر آن ها حکم فرما است به گونه اى كه منجمان آگاه مى توانندازصدها سال قبل وضع حرکت خورشید و ماه رادر روز و ساعت معین نسبت به صدها سال بعد پیش بینى كنند ، این نظامى كه حاکم براین كرات عظیم آسمانى است شاهد گویایى بر وجود پروردگارى است كه مدبر و اداره كننده عالم بزرگ هستى مى باشد .

آیا با این همه نشانه هاى روشن ، با این منازل بدیع و دقیق خورشید و ماه باز او را نمى شناسید و مى گویید : « مَا الرَّحْمانُ » ؟

اما این كه چرا خورشید را « سِراج » نامیده ؟ و ماه را با صفت « مُنیر » همراه نموده ؟ ممکن است دلیلش این باشد كه « سِراج » به معنى چراغ است كه نور از درون خودش سرچشمه مى گیرد و این متناسب با وضع خورشید است كه طبق تحقیقات مسلم علمى نورش از خود او است ، برخلاف ماه كه نورش از پرتو خورشید است و لذا آن را با « مُنیر » توصیف كرده ، يعنى « روشنى بخش » هرچند نورش از دیگرى گرفته شده باشد .

62 وَ هُوَ الَّذى جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً لِمَنْ اَرادَ اَنْ يَذَّكَّرَ اَوْ اَرادَ شُكُوراً

او كسى است كه شب و روز را جانشین يکدیگر قرارداد براى آن ها كه بخواهند متذکر شوند يا شکرگزارى كنند .

این نظام بدیع كه بر شب و روز حاکم است و متناوبا جانشین يکدیگر مى شوند و میلیون ها سال این نظم ادامه دارد ، نظمى كه اگر نبود زندگى انسان بر اثر شدت نور و حرارت يا تاریکى و ظلمت به تباهى مى كشید ، براى آن ها كه مى خواهند خدا

را بشناسند دلیل جالبى است .

مى دانیم پیدایش نظام « شب » و « روز » بر اثر گردش زمین به دور خورشید است و تغییرات تدریجى و منظم آن كه دایما از يکى كاسته و بر دیگرى افزوده مى شود به خاطر تمایل محور آن نسبت به مدارش مى باشد كه باعث وجود فصل هاى چهارگانه است .

اگر كره زمین ما در حرکت دورانى تندتر و يا كندتر از امروز مى چرخید در يك صورت شب ها آن قدر طولانى مى شد كه همه چیز منجمد مى گشت و روزها آن قدر طولانى كه نور آفتاب همه چیز را مى سوزاند و در صورت دیگر فاصله كوتاه شب و روز تأثیر آن ها را خنثى مى كرد ، به علاوه قوه گریز از مرکز آن قدر بالا مى رفت كه موجودات زمینى رابه خارج از كره زمین پرتاب مى نمود .

مطالعه این نظام از يك سو فطرت خداشناسى را در انسان بیدار مى سازد و از سوى دیگر روح شکرگزارى را در او زنده مى كند .

63 وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذینَ يَمْشُونَ عَلَى الاَْرْضِ هَوْنا وَ اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً

بندگان خاص خداوند رحمن آن ها هستند كه با آرامش وبى تکبر بر زمین راه مى روند و هنگامى كه جاهلان آن ها را مخاطب سازند به آن ها سلام مى گویند ( و با بى اعتنایى و بزرگوارى مى گذرند ) .

صفات دوازده گانه بندگان خاصّ خدا

« هَوْنَ » مصدر است و به معنى نرمش و آرامش و عدم تکبر مى باشد .

آیات 63 تا 74 دوازده صفت از صفات ویژه بندگان خاص خدا آنان را بیان مى كند كه بعضى به جنبه هاى اعتقادى ارتباط دارند و برخى اخلاقى و پاره اى اجتماعى ، قسمتى جنبه فردى دارد و بخش دیگرى جمعى است و روى هم رفته مجموعه اى است از والاترین ارزش هاى انسانى .

نخستین توصیفى كه از « عِبادُ الرَّحْمنِ » شده است ، نفى كبر و غرور و خودخواهى است كه درتمام اعمال انسان و حتى در كیفیت راه رفتن او آشکار مى شود زیرا ملکات اخلاقى همیشه خود را در لابلاى اعمال و گفتار و حرکات انسان نشان مى دهند، تا آن جا كه از چگونگى راه رفتن يك انسان مى توان با دقت و موشکافى به قسمت قابل توجهى از اخلاق او پى برد .

در حدیث جالبى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه روزى از كوچه اى عبور مى كردند جمعى از مردم را در يك نقطه مجتمع دیدند ازعلت آن سؤال كردند عرض كردند دیوانه اى است كه اعمال جنون آمیز و خنده آورش مردم را متوجه خود ساخته آن هارا به سوى خود فراخواند و فرمود : مى خواهید دیوانه واقعى را به شما معرفى كنم ؟ همه خاموش بودند و با تمام وجودشان گوش مى دادند .

فرمود : « اَلْمُتَبَخْتِرُ فى مَشْيِه ، اَلنّاظِرُ فى عِطْفَيْهِ ، اَلْمُحِرِّكُ جَنْبَيْهِ بِمِنْكَبَيْهِ الَّذى لايُرْجى

خَيْرُهُ وَ لا يُؤْمَنُ شَرُّهُ ، فَذلِكَ الْمَجْنُونُ وَ هذا مُبْتَلًى : كسى كه با تکبر و غرور راه مى رود و پیوسته به دوطرف خود نگاه مى كند ، پهلوهاى خود را با شانه خودحرکت مى دهد ( غیر از خود نمى بیند و اندیشه اش از خودش فراتر نمى رود ) كسى كه مردم به خیر او امید ندارند و از شر او درامان نیستند دیوانه واقعى او است اما این را كه دیدید تنها يك بیمار است » .

دومین وصف آن ها حلم و بردبارى است چنانکه قرآن در ادامه همین آیه مى گوید : « وَ اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً ».

سلامى كه نشانه بى اعتنایى تؤام با بزرگوارى است ، نه ناشى از ضعف ، سلامى كه دلیل عدم مقابله به مثل در برابر جاهلان و سبك مغزان است ، سلام وداع گفتن با سخنان بى رویه آن ها است ، نه سلام تحیت كه نشانه محبت و پیوند دوستى است ، خلاصه سلامى كه نشانه حلم و بردبارى و بزرگوارى است .

64 وَ الَّذینَ يَبیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدا وَ قِياماً

آن ها كسانى هستند كه شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قیام مى كنند .

« سُجَّد » جمع « ساجِد » و « قِيام » جمع « قائِم » است .

در این آیه به سومین ویژگى آن ها يعنى عبادت خالصانه پروردگار پرداخته است .

در ظلمت شب كه چشم غافلان در خواب است و جایى براى تظاهر و ریا وجود ندارد خواب خوش را بر خود حرام كرده و به خوش تر از آن كه ذکر خدا و قیام و سجود در پیشگاه با عظمت او است مى پردازند ، پاسى از شب را به مناجات با محبوب مى گذرانند و قلب و جان خود را با ياد و نام او روشن مى كنند .

65 وَ الَّذینَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ اِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً

آن ها كسانى هستندکه مى گویند پروردگارا عذاب جهنم رااز مابرطرف گردان كه عذابش سخت و پردوام است .

66 اِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرّا وَ مُقاماً

آن بدجایگاه وبدمحل اقامتى است .

واژه «غَرام» دراصل به معنى مصیبت و ناراحتى شدیدى است كه دست ازسرانسان برندارد، اطلاق این واژه بر جهنم به خاطر آن است كه عذابش شدید ، پى گیر و پردوام است .

چهارمین صفت ویژه آنان خوف و ترس از مجازات و كیفر الهى است .

با این كه آن ها شب ها به ياد خدا هستند و به عبادتش مشغول و روزها در مسیر انجام وظیفه گام برمى دارند باز هم قلوبشان مملو از ترس مسؤولیت ها است ، همان ترسى كه عامل نیرومندى براى حرکت به سوى انجام وظیفه بیشتر و بهتر است ، همان ترسى كه به سان يك پلیس نیرومند از درون ، انسان را كنترل مى كند و بى آن كه مأمور و مراقبى داشته باشد وظایف خود را به نحو احسن انجام مى دهد و در عین حال خود را در پیشگاه خدا مقصّر مى شمرد .

67 وَ الَّذینَ اِذا اَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً

آن ها كسانى هستند كه هرگاه انفاق كنند نه اسراف مى كنند و نه

سخت گیرى ، بلکه در میان این دو حد اعتدالى دارند .

واژه «قَوام» در لغت به معنى عدالت و استقامت و حد وسط میان دو چیز است و «قِوام» ( بر وزن كتاب ) به معنى چیزى است كه مایه قیام و استقرار بوده باشد .

در تفسیر « اِسْراف » و « اِقْتار » كه نقطه مقابل يکدیگرند مفسران سخنان گوناگونى دارند كه روح همه به يك امر بازمى گردد و آن این كه « اسراف » آن است كه بیش از حد و در غیر حق و بیجا مصرف گردد و « اقتار » آن است كه كمتر از حق و مقدار لازم بوده باشد .

در يکى از روایات اسلامى تشبیه جالبى براى « اسراف » و « اقتار » و حد اعتدال شده است و آن این كه هنگامى كه امام صادق این آیه را تلاوت فرمود مشتى سنگ ریزه از زمین برداشت و محکم در دست گرفت و فرمود این همان « اقتار » و سخت گیرى است ، سپس مشت دیگرى برداشت و چنان دست خود را گشود كه همه آن به روى زمین ریخت و فرمود این«اسراف» است، بار سوم مشت دیگرى برداشت وکمى دست خود را گشود به گونه اى

که مقدارى فروریخت و مقدارى در دستش بازماند و فرمود این همان « قَوام » است.(1)

68 وَالَّذینَ لايَدْعُونَ مَعَ اللّهِ اِلهااخَرَ وَ لايَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ اَثاماً

آن ها كسانى هستند كه معبود دیگرى را با خداوند نمى خوانند و انسانى را كه خداوند خونش را حرام شمرده جز به حق به قتل نمى رسانند و زنا نمى كنند و هرکس چنین كند مجازاتش را خواهد دید .

« اِثْم » و « اَثام » در اصل به معنى اعمالى است كه انسان را از رسیدن به ثواب دور مى سازد ، سپس به هرگونه گناه اطلاق شده است ، ولى در این جا به معنى جزاى گناه است .

ششمین ویژگى « عِبادُ الرَّحْمنِ » كه در آیه مورد بحث آمده توحید خالص است كه آن ها .


1) « تفسیر نورالثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 29 .

را از هرگونه شرك و دوگانه و يا چندگانه پرستى دور مى سازد .

هفتمین صفت ، پاکى آن ها از آلودگى به خون بى گناهان است : « وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ » .

از آیه فوق به خوبى استفاده مى شود كه تمام نفوس انسانى دراصل محترمند و ریختن خون آن ها ممنوع است ، مگر عواملى پیش آید كه این احترام ذاتى را تحت الشعاع قرار دهد و مجوز ریختن خون گردد .

69 يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ يَخْلُدْ فیهِ مُهاناً

چنین كسى عذاب او در قیامت مضاعف مى گردد و باخوارى همیشه درآن خواهد ماند.

در این جا دو سؤال پیش مى آید : نخست این كه چرا عذاب این گونه اشخاص مضاعف مى گردد ؟ چرا به اندازه گناهشان مجازات نشوند ؟ آیا این با اصول عدالت سازگار است ؟

دیگر این كه در این جا سخن از خلود و عذاب جاویدان است ، در حالى كه مى دانیم

خلود تنها مربوط به كفار است و از سه گناهى كه در این آیه ذکر شده تنها گناه اول كفر مى باشد و اما قتل نفس و زنا نمى تواند سبب خلود گردد ؟

مفسران در پاسخ سؤال اول گفته اند : منظور از مضاعف شدن عذاب این است كه بر هریك از این گناهان سه گانه كه دراین آیه مذکور است مجازات جداگانه اى خواهدشد كه مجموعا عذاب مضاعف است .

از این گذشته گاه يك گناه سرچشمه گناهان دیگر مى شود ، مانند كفر كه سبب ترك واجبات و انجام محرمات مى گردد و این خود موجب مضاعف شدن مجازات الهى است .

و اما درپاسخ سؤال دوم مى توان گفت كه بعضى از گناهان به قدرى شدید است كه سبب بى ایمان ازدنیا رفتن مى شود، همان گونه كه درباره قتل نفس درذیل 93سوره نساء گفته ایم .(1).


1) « تفسیر نمونه » ، جلد 4 ، صفحه 68 .

درمورد زنا مخصوصاً اگر زناى محصنه باشد نیز ممکن است چنین باشد .

70 اِلاّ مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحا فَاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیماً

مگر كسى كه توبه كند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد كه خداوند گناهان این گروه را به حسنات تبدیل مى كند و خداوند آمرزنده و مهربان است .

تبدیل سیئات به حسنات

خداوند به لطف و كرمش و فضل و انعامش بعد از توبه كردن سیئات اعمال او را محومى كند و به جاى آن حسنات مى نشاند ، چنان كه درروایتى از ابوذر از پیامبراسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم: « روز قیامت كه مى شود بعضى از افراد را حاضر مى كنند خداوند دستور مى دهد گناهان صغیره او را به او عرضه كنید و كبیره ها را بپوشانید ، به او گفته مى شود گناهان صغیره او را به او عرضه كنید و كبیره ها را بپوشانید ، به او گفته مى شود تو در فلان روز فلان گناه صغیره را انجام دادى و او به آن اعتراف مى كند ، ولى

قلبش از كبائر ترسان و لرزان است .

در این جا هرگاه خدا بخواهد به او لطفى كند دستور مى دهد به جاى هر سیئه حسنه اى به او بدهید ، عرض مى كند پروردگارا ! من گناهان مهمى داشتم كه آن ها را در این جا نمى بینم » .

ابوذر مى گوید : در این هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله تبسم كرد كه دندان هایش آشکار گشت سپس این آیه را تلاوت فرمود : « فَاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ » .(1)

71 وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحا فَاِنَّهُ يَتُوبُ اِلَى اللّهِ مَتابا

و كسى كه توبه كند و عمل صالح بجا آورد به سوى خدا بازگشت مى كند ( و پاداش خود را از او مى گیرد ) .

« مَتاب » مصدر میمى به معنى توبه است و چون در این جا .


1) «نورالثقلین»، جلد4،صفحه33 .

مفعول مطلق است تأکید را بیان مى كند .

یعنى توبه و ترك گناه باید تنها به خاطر زشتى گناه نباشد بلکه علاوه بر آن انگیزه اش خلوص نیت و بازگشت به سوى پروردگار باشد .

بنابراین فى المثل ترك شراب يا دروغ به خاطر ضررهایى كه دارد هرچند خوب است ولى ارزش اصلى این كار در صورتى است كه از انگیزه الهى سرچشمه گیرد .

72 وَ الَّذینَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ اِذا مَرُّوا بِالَّلغْوِ مَرُّواكِراماً

آن ها كسانى هستند كه شهادت به باطل نمى دهند ( و در مجالس باطل شرکت نمى كنند ) و هنگامى كه با لغو و بیهودگى برخورد كنند بزرگوارانه از آن مى گذرند .

مفسران بزرگ این آیه را دوگونه تفسیرکرده اند:

بعضى همان گونه كه در بالا گفتیم ، شهادت « زُور » را به معنى « شهادت به باطل » دانسته ، زیرا « زُور » در لغت به معنى تمایل و انحراف است و از آن جا كه دروغ و باطل و ظلم از

امور انحرافى است ، به آن « زُور » گفته مى شود .

تفسیر دیگراین كه : منظور از « شهود » همان « حضور » است ، يعنى بندگان خاص خداوند در مجالس باطل ، حضور پیدا نمى كنند .

و در بعضى از روایات كه از طرق ائمه اهل بیت علیهم السلام رسیده است به مجلس « غِناء » تفسیر شده، همان مجالسى كه در آن ها خوانندگى لهوى توأم با نواختن آلات موسیقى يا بدون آن انجام مى گیرد .

بدون شك منظوراز این گونه روایات این نیست كه مفهوم وسیع « زُور » را محدود به « غنا » كند بلکه غنا يکى از مصادیق روشن آن است و سایر مجالس لهو و لعب و شرب خمر و دروغ و غیبت و امثال آن را نیز دربرمى گیرد .

به این ترتیب عباد الرحمان و بندگان خاص خدا نه شهادت دروغ مى دهند و نه درمجالس لهو و باطل و گناه حضور مى يابند ، چرا كه حضور دراین مجالس علاوه بر امضاى

گناه ، مقدمه آلودگى قلب و روح است .

سپس در ذیل آیه به نهمین صفت برجسته آنان كه داشتن هدف مثبت در زندگى است اشاره كرده مى گوید : « وَ اِذا مَرُّوا بِالّلَغْوِ مَرُّوا كِراماً » .

در حقیقت آن ها نه در مجلس باطل حضور پیدا مى كنند و نه آلوده لغو و بیهودگى مى شوند .

و با توجه به این كه « لَغْو » شامل هرکارى كه هدف عاقلانه اى در آن نباشد مى گردد ، نشان مى دهد كه آن ها در زندگى همیشه هدف معقول و مفید و سازنده اى را تعقیب مى كنند و از بیهوده گرایان و بیهوده كاران متنفرند و اگر این گونه كارها در مسیر زندگى آنان قرار گیرد ، چنان از كنار آن مى گذرند كه بى اعتنایى آن ها خود دلیل عدم رضاى باطنیشان به این اعمال است و آن چنان بزرگوارند كه هرگز محیط هاى آلوده در آنان اثر نمى گذارد و رنگ نمى پذیرند .

بدون شك بى اعتنایى به این صحنه ها در صورتى است كه راهى براى مبارزه با فساد و نهى از منکر ، بهتر از آن نداشته باشند وگرنه بدون شك آن ها مى ایستند و وظیفه خود را تا آخرین مرحله انجام مى دهند .

73 وَ الَّذینَ اِذا ذُكِّرُوا بِایاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْها صُمّا وَ عُمْيانا

آن ها كسانى هستند كه هرگاه آیات پروردگارشان به آن ها گوشزد شود كر و كور روى آن نمى افتند .

راه خدا را با چشم وگوش بسته نمى توان پیمود

دهمین توصیف این گروه از بندگان خاص خدا ، داشتن چشم بینا و گوش شنوا به هنگام برخورد با آیات پروردگار است .

راه خدارا باچشم و گوش بسته نمى توان پیمود، قبل از هرچیز گوش شنوا و چشم بینا براى پیمودن این راه لازم است ، چشمى باطن نگر و ژرف بین و گوشى حساس و نکته شناس .

و اگر درست بیندیشیم زیان این گروه كه چشم و گوش بسته به گمان خود دنبال آیات الهى مى روند كمتر از زیان دشمنانى كه آگاهانه ضربه بر پایه آیین حق مى زنند نیست بلکه گاه به مراتب بیشتر است .

در حدیثى از امام صادق مى خوانیم هنگامى كه از تفسیر این آیه از محضرش سؤال كردند فرمود : « مُسْتَبْصِرینَ لَيْسُوا بِشَكّاكٍ : منظور این است كه آن ها از روى آگاهى گام برمى دارند نه از روى شك و تردید » .(1)

74 وَ الَّذینَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ اَزْواجِنا وَ ذُرِّيّاتِنا قُرَّةَ اَعْيُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقینَ اِماماً

آن هاهستندکه مى گویند پروردگارا ازهمسران وفرزندان ما، مایه روشنى چشم ما قرار ده و ما را پیشواى پرهیزکاران بنما . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 43 .

« قَرَّةَ عَيْنٍ » معادل نور چشم است كه در فارسى مى گوییم ، كنایه از كسى كه مایه سرور و خوشحالى است این تعبیر در اصل از كلمه « قُرّ » گرفته شده كه به معنى سردى و خنکى است و از آن جاکه معروف است ( و بسیارى از مفسران به آن تصریح كرده اند ) اشك شوق همواره خنك و اشك هاى غم و اندوه داغ و سوزان است ، لذا قرة عین به معنى چیزى است كه مایه خنك شدن چشم انسان مى شود ، يعنى اشك شوق از دیدگان او فرومى ریزد و این كنایه زیبایى است از سرور و شادمانى .

یازدهمین ویژگى این مؤمنان راستین آن است كه توجه خاصى به تربیت فرزند و خانواده خویش دارند و براى خود در برابر آن ها مسؤولیت فوق العاده اى قایلند .

بدیهى است منظور این نیست كه تنها در گوشه اى بنشینند و دعا كنند ، بلکه دعا دلیل شوق و عشق درونیشان بر این امر است و رمز تلاش و كوشش .

و بالاخره دوازدهمین وصف برجسته این بندگان خالص خدا كه از يك نظر مهم ترین این اوصاف است این كه آن ها هرگز به این قانع نیستند كه خود راه حق را بسپرند بلکه

همتشان آن چنان والا است كه مى خواهند امام و پیشواى جمعیت مؤمنان باشند و دیگران را نیز به این راه دعوت كنند .

لذا درپایان آیه مى فرماید: « وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقینَ اِماماً » .

75 اُولئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فیها تَحِيَّةً وَ سَلاماً

آن ها هستند كه درجات عالى بهشت در برابر شکیبایى شان به آنان پاداش داده مى شود و در آن با تحیت و سلام روبرو مى شوند .

76 خالِدینَ فیهاحَسُنَتْ مُسْتَقَرّا وَ مُقاماً

جاودانه در آن خواهند ماند ، چه قرارگاه خوب و چه محل اقامت جالبى .

پاداش عبادالرحمان ( بندگان ویژه خدا )

« غُرْفَه » از ماده « غَرْف » به معنى برداشتن چیزى و تناول آن است و غُرْفَة به چیزى مى گویند كه بر مى دارند و تناول مى كند ( مانند آبى كه انسان از چشمه براى نوشیدن برمى گیرد ) سپس به قسمت هاى فوقانى ساختمان و طبقات بالاى منازل اطلاق شده است و

در این جا كنایه از برترین منزلگاه هاى بهشت است .

و از آن جا كه « عِبادُ الرَّحْمنِ » با داشتن این اوصاف در صف اول مؤمنان قرار دارند درجه بهشتى آنان نیز باید برترین درجات باشد .

قابل توجه این كه مى گوید : این مقام عالى به خاطر این به آن ها داده مى شود كه در راه خدا صبر و استقامت به خرج دادند ، ممکن است چنین تصور شودکه این وصف دیگرى از اوصاف آنان است ، ولى در حقیقت این وصف تازه اى نیست بلکه ضامن اجراى تمام اوصاف گذشته است ، مگر بندگى پروردگار ، مبارزه با طغیان شهوات ، ترك شهادت زور ، قبول تواضع و فروتنى و غیر از این صفات بدون صبر و استقامت ، امکان پذیر است ؟

بنابراین صبر در این جا مفهوم وسیعى دارد كه شکیبایى و استقامت در برابر مشکلات راه اطاعت پروردگار و جهاد و مبارزه با هوس هاى سرکش و ایستادگى در مقابل عوامل گناه همه در آن جمع است .

سپس اضافه مى كند : « وَ يُلَقَّوْنَ فیها تَحِيَّةً وَ سَلاماً » .

بهشتیان به يکدیگر تحیت و سلام مى گویند و فرشتگان به آن ها واز همه بالاتر خداوند به آن ها سلام و تحیت مى گوید ، چنان كه در آیه 58 سوره يس مى خوانیم : « سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ : براى آن ها سلامى است از سوى پروردگار رحیم » و در آیه 23 و 24 سوره يونس مى خوانیم : « وَ الْمَلاْئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلاْمٌ عَلَيْكُمْ : فرشتگان از هر درى بر آن ها وارد مى شوند و به آن ها مى گویند سلام بر شما » .

در این كه آیا « تحيّت » و « سلام » در این جا دو معنى دارد يا يك معنى ؟ در میان مفسران گفتگو است ، ولى با توجه به این كه « تحيّت » در اصل به معنى دعا براى زندگى و حیات دیگرى است و « سلام » از ماده سلامت است و به معنى دعا براى كسى است ، بنابراین چنین نتیجه مى گیریم كه واژه اول به عنوان درخواست حیات است و واژه دوم براى توأم بودن این حیات با سلامت است ، هرچند گاهى ممکن است این دو كلمه به يك معنى بیاید .

77 قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبّى لَوْلا دُعاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزاماً

بگو پروردگار من براى شما ارجى قایل نیست اگر دعاى شمانباشد ، شما ( آیات خدا و پیامبران را ) تکذیب كردید و دامان شما را خواهد گرفت و از شما جدا نخواهد شد .

اگر دعاى شما نبود ارزشى نداشتید

این آیه كه آخرین سوره فرقان است در حقیقت نتیجه اى است براى تمام سوره و هم براى بحث هایى كه در زمینه اوصاف « عِبادُ الرَّحْمنِ » در آیات گذشته آمده است ، روى سخن را به پیامبر صلى الله علیه و آله كرده مى گوید : « بگو پروردگار من براى شما ارج و وزنى قایل نیست اگر دعاى شما نباشد : قُلْ ما يَعْبَؤُبِكُمْ رَبّى لَوْلا دُعاؤُكُمْ » .

« يَعْبُؤ » ازماده « عَبْأ » ( بر وزن عبد ) به معنى سنگینى است ، بنابراین جمله « لايَعْبأُ» يعنى وزنى قایل نیست و به تعبیر دیگر اعتنایى نمى كند .

گرچه درباره معنى دعا در این جا احتمالات زیادى داده شده ولى ریشه همه تقریبا به يك اصل باز مى گردد كه همان ایمان و توجه به پروردگار است .

بنابراین مفهوم آیه چنین مى شود : آن چه به شما وزن و ارزش و قیمت در پیشگاه خدا مى دهد همان ایمان و توجه به پروردگار و بندگى او است .

سپس مى افزاید : « فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزاماً » .

ممکن است چنین تصور شود كه میان آغاز و پایان آیه تضادى وجود دارد و يا حداقل ارتباط و انسجام لازم دیده نمى شود ، ولى با كمى دقت روشن مى شود كه منظور اصلى این است شما در گذشته آیات خدا و پیامبران او را تکذیب كردید اگر به سوى خدا نیایید و راه ایمان و بندگى او را پیش نگیرید هیچ ارزش و مقامى نزد او نخواهید داشت و كیفرهاى تکذیبتان قطعا دامانتان را خواهد گرفت .

از جمله شواهد روشنى كه این تفسیر را تأیید مى كند حدیثى است كه از امام باقر نقل شده : از آن حضرت سؤال كردند : « كَثْرَةُ الْقَرائَةِ اَفْضَلُ اَوْ كَثْرَةُ الدُّعاءِ ؟ : آیابسیار تلاوت قرآن كردن افضل است يا بسیار دعانمودن ؟ » . امام در پاسخ فرمود : « كَثْرَةُ الدُّعْاءِ اَفْضَلُ وَ قَرَءَ هذِهِ الاْيَةَ : بسیار دعا كردن افضل است و سپس آیه فوق را تلاوت فرمود » .پایان سوره فرقان

سوره شعراء

فضیلت تلاوت سوره « شعراء »

در حدیثى از پیامبرگرامى اسلام صلى الله علیه و آله در اهمیت تلاوت این سوره چنین مى خوانیم : « كسى كه سوره شعرا را بخواند به عدد هر كسى كه نوح را تصدیق و يا تکذیب كرده است ده حسنه براى او خواهد بود و همچنین هود ، شعیب ، صالح ، ابراهیم را تکذیب يا تصدیق كرده اند و به عدد تمام كسانى كه عیسى و تصدیق محمد صلى الله علیه و آله كرده اند » .(1)

ناگفته روشن است كه این همه اجر و پاداش تنها براى تلاوت منهاى اندیشه و عمل نیست ، بلکه قرائن متعددى در روایات فضایل سوره ها است كه نشانمى دهد منظور تلاوتى است كه مقدمه تفکر و سپس اراده و عمل باشد و در گذشته به آن اشاره كرده ایم .


1) « مجمع البیان » ، آغاز سوره شعراء.

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 طسآمآ

طسم .

روایات متعددى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله يا بعضى از صحابه در تفسیر « طسآمآ » نقل شده كه همه نشان مى دهد این حروف علامت هاى اختصارى از نام هاى خدا ، نام هاى قرآن و يا مکان هاى مقدس و يا بعضى از درختان بهشتى و مانند آن است .

2 تِلْكَ ایاتُ الْكِتابِ الْمُبینِ

این آیات كتاب مبین است .

« تِلْكَ » از نظر ادبیات عرب اشاره به دور است و به معنى « آن » يا « آن ها » مى باشد در كلام عرب و گاه در زبان فارسى براى بیان عظمت چیزى از اسم اشاره دور

استفاده مى شود ، يعنى موضوع به قدرى مهم و بلند مرتبه است كه گویى از دسترس ما بیرون و در اوج آسمان ها قرار دارد .

قابل توجه این كه این آیه به همین صورت بى كم و كاست در آغاز سوره « يوسف » و « قصص » نیز آمده است و در همه این موارد بعد از حروف مقطعه واقع شده ، كه نشان دهنده ارتباط این « حروف » با « عظمت قرآن » است .

توصیف « قرآن » به « مبین » كه در اصل از ماده « بیان » است اشاره به آشکار بودن عظمت و اعجاز آن مى باشد كه هرچه انسان در محتواى آن بیشتر دقت كند به معجزه بودنش آشناتر مى شود .

3 لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ اَلاّ يَكُونُوا مُؤْمِنینَ

گویى مى خواهى جان خود را از شدت اندوه از دست دهى به خاطر این كه آن ها ایمان نمى آورند .

« باخِعٌ » از ماده « بَخْع » به معنى هلاك كردن خویشتن از شدت غم و اندوه است . این تعبیر نشان مى دهد كه تا چه اندازه پیامبراسلام صلى الله علیه و آله نسبت به مردم دلسوز و در انجام رسالت خویش اصرار و پافشارى داشت و از این كه مى دید تشنه كامانى در كنار چشمه آب زلال قرآن و اسلام نشسته اند و باز از تشنگى فریاد مى كشند ناراحت بود .

آرى همه پیامبران الهى این چنین دلسوز بودند مخصوصاً پیامبر اسلام كه این تعبیر كرارا در قرآن در مورد او آمده است .

4 اِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ ايَةً فَظَلَّتْ اَعْناقُهُمْ لَها خاضِعینَ

اگر ما اراده كنیم از آسمان بر آن ها آیه اى نازل مى كنیم كه گردن هایشان در برابر آن خاضع گردد .

اشاره به این كه ما این قدرت را داریم كه معجزه خیره كننده ، يا عذاب شدید و وحشتناکى بر آن ها فرو بفرستیم كه همگى بى اختیار سرتعظیم در برابر آن فرود آورند و

تسلیم شوند ، ولى این ایمان اجبارى ارزشى ندارد ، مهم آن است كه آن ها از روى اراده و تصمیم و درك و اندیشه در برابر حق خاضع گردند .

ناگفته پیدا است كه منظوراز خضوع كردن گردن ها، خضوع كردن صاحبان آن ها است ، منتها گردن در فارسى و « رَقَبَة » و « عُنُق » در عربى به خاطر این كه عضو مهم بدن انسان است به صورت كنایه از خود انسان ذکر مى شود ، فى المثل افراد ياغى را گردنکش و افراد زورگو را گردن كلفت و افراد ناتوان را گردن شکسته مى گویند .

5 وَ ما يَأْتیهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ اِلاّ كانُوا عَنْهُ مُعْرِضینَ

و هر ذکر تازه اى از سوى خداوند رحمان براى آن ها بیاید از آن اعراض مى كنند .

تعبیر به « الرَّحْمان » اشاره به این است كه نزول این آیات از سوى پروردگار از « رحمت عامه » او سرچشمه مى گیرد كه همه انسان ها را بدون استثناء به سعادت و كمال دعوت مى كند .

و نیز ممکن است براى تحریك حس شکرگزارى مردم باشد كه این سخنان از سوى خداوندى است كه نعمت هایش سرتاپاى شما را فراگرفته ، چگونه در برابر ولى نعمت خود این چنین اعراض مى كنید و اگر او در مجازات شما عجله نمى كند آن هم از رحمت او است .

تعبیر به « مُحْدَث » ( تازه و جدید ) اشاره به این است كه آیات قرآن يکى پس از دیگرى نازل مى گردد و هرکدام محتواى تازه اى دارد ، اما چه سود كه این ها با این حقایق تازه ناسازگارند ، گویى با همان خرافات نیاکان پیوند همیشگى بسته اند و با هیچ قیمتى حاضر نیستند با جهل و گمراهى و خرافات وداع گویند اصولاً همیشه افراد نادان و متعصب و لجوج باتازه ها، هرچند موجب هدایت و آگاهى و نجات باشد، مخالفند .

6 فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتیهِمْ اَنْبؤُا ما كانُوا بِه يَسْتَهْزِؤُنَ

آن ها تکذیب كردند، اما به زودى اخبار آن چه را به استهزاء مى گرفتند به آنان مى رسد ( و از مجازاتش باخبر خواهند شد ) .

« اَنْباء » جمع « نَبَأ » به معنى خبر مهم است و منظور در این جا كیفرهاى سختى است كه در این جهان و جهان دیگر دامنگیر آن ها مى شود .

بررسى این آیه و آیه قبل نشان مى دهد كه انسان به هنگام قرار گرفتن در جاده هاى انحرافى به طور دایم فاصله خود را از حق بیشتر مى كند .

نخست مرحله اعراض و روى گرداندن و بى اعتنایى نسبت به حق است ، اما تدریجا به مرحله تکذیب و انکار مى رسد ، باز از این مرحله فراتر مى رود و حق را به باد سخریه مى گیرد و به دنبال آن مجازات الهى فرامى رسد .

7 اَوَ لَمْ يَرَوْ اِلَى الاَْرْضِ كَمْ اَنْبَتْنا فیها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَریمٍ

آیا آن ها به زمین نگاه نکردند ، چه اندازه در آن از انواع گیاهان آفریدیم .

واژه « كَریم » در اصل به معنى چیز پرارزش است ، گاه در مورد انسان به كار مى رود و گاه گیاهان و گاهى حتى نامه توصیف به « كَریم » مى شود مانند سخن ملکه سبأ

در مورد نامه سلیمان : « اِنّى اُلْقِىَ اِلَىَّ كِتابٌ كَریمٌ » ( 29 / نمل ) .

در گذشته انسان ها كم و بیش فهمیده بودند كه بعضى از گیاهان داراى نوع نر و نوع ماده است و براى بارور ساختن گیاهان از طریق تلقیح استفاده مى كردند این مسأله در مورد درختان نخل كاملاً شناخته شده بود ، ولى نخستین بار « لینه » دانشمند و گیاه شناس معروف سوئدى ، در اواسط قرن 18 میلادى ، موفق به كشف این واقعیت شد كه مسأله زوجیت در دنیاى گیاهان تقریبا يك قانون عمومى است و گیاهان نیز همانند غالب حیوانات از طریق آمیزش نطفه نر و ماده بارور مى شوند و سپس میوه مى دهند .

ولى قرآن مجید قرن ها قبل از این دانشمند ، كرارا در آیات مختلف به زوجیت در جهان گیاهان اشاره كرده ( در آیه مورد بحث و در سوره رعد آیه 4 و لقمان آیه 10 و سوره ق آیه 7 ) و این خود يکى از معجزات علمى قرآن است .

و منظور از گیاه كریم گیاهان پرفایده است و البته هر گیاهى داراى فوایدى است كه با

پیشرفت علم این حقیقت روز به روز آشکارتر مى شود .

8 اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ

در این نشانه روشنى است ( بر وجود خدا ) ولى اکثر آن ها هرگز مؤمن نبوده اند .

آرى توجه به این واقعیت كه این خاك ظاهرا بى ارزش با داشتن يك ترکیب معین مبدأ پیدایش انواع گل هاى زیبا و درختان پرثمر و میوه هاى رنگارنگ با خواص كاملاً متفاوت است بیانگر نهایت قدرت خدا است ، اما این كوردلان آن چنان غافل و بى خبرند كه این گونه آیات الهى را مى بینند ، بازهم در غفلت هستند ، چراکه كفر و لجاج در قلب آن ها رسوخ كرده است .

9 وَ اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

پروردگار تو عزیز و رحیم است .

« عَزیز » به معنى قدرتمندى است كه شکست ناپذیر است ، هم توانایى بر ارائه آیات

بزرگ دارد و هم درهم كوبنده تکذیب كنندگان است ، ولى با این حال « رحیم » است و

رحمت واسعه اش همه جا را فراگرفته و بازگشت جدى به سوى او در يك لحظه كوتاه كافى است كه تمام نظر لطف او را متوجه انسان سازد و بر گناهان گذشته اش قلم عفو كشد .

10 وَ اِذْ نادى رَبُّكَ مُوسى اَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظّالِمینَ

به خاطر بیاور هنگامى كه پروردگارت موسى راندا داد كه به سراغ آن قوم ستمگر برو .

11 قَوْمَ فِرْعَوْنَ اَلا يَتَّقُونَ

قوم فرعون ، آیا آن ها ( از مخالفت فرمان پروردگار ) پرهیزنمى كنند؟

آغاز رسالت موسى

دراین سوره سرگذشت هفت تن از پیامبران بزرگ به عنوان درس آموزنده اى براى عموم مسلمانان مخصوصاً مسلمانان نخستین بیان شده است .

نخست از موسى شروع مى كند و بخش هاى مختلفى از زندگى او و درگیریش را با

فرعونیان تاهنگام غرق این قوم ظالم و ستمگر شرح مى دهد .

تاکنون در سوره هاى متعددى از قرآن ( سوره بقره و مائده و اعراف و يونس و اسراء و طه ) سخن از بنى اسرائیل و موسى و فرعونیان به میان آمده و در بعضى از سوره هاى بعد نیز دراین باره بحث هایى مى آید .

این بحث ها گرچه به ظاهر مکرر است ، اما دقت در آن ها نشان مى دهد كه در هر مورد روى بخش خاصى از این سرگذشت پرماجرا و براى هدف مخصوصى ، تکیه شده است .

فى المثل آیات مورد بحث هنگامى نازل شد كه مسلمانان سخت در اقلیت قرار داشتند و دشمنان آن ها بسیارقوى و نیرومند، به گونه اى كه هیچ گونه موازنه قدرت درمیان آن هانبود ، در این جا لازم است خداوند سرگذشت هاى مشابهى را از اقوام پیشین بیان كند تا بدانند این قدرت عظیم دشمن و ضعف ظاهرى آن ها هرگز سبب شکست نخواهد شد ، تا روحیه آن ها قوى گردد و بر استقامت و پافشارى خود بیفزاید و جالب این كه: بعد از سرگذشت هر يك از این پیامبران هفتگانه جمله « وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ وَ اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ : اکثر

آن ها ایمان نیاوردند و پروردگار تو توانا و رحیم است » تکرار شده ، درست همان عبارتى كه در آغاز همین سوره ( آیه 8 و 9 ) در مورد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله خواندیم ، این هماهنگى شاهد زنده اى بر این حقیقت است كه ذکر این بخش از داستان هاى انبیاء به خاطر شرایط خاص روانى و اجتماعى مسلمانان در آن مقطع خاص زمانى و مشابه آن بوده است .

12 قالَ رَبِّ اِنّى اَخافُ اَنْ يُكَذِّبُونِ

( موسى ) عرض كرد پروردگارا : من از آن بیم دارم كه مرا تکذیب كنند .

موسى درذکراین سخن كاملاً حق داشت چراکه فرعون و دارودسته اش آن قدر مسلط بر اوضاع كشور مصربودند كه احدى ياراى مخالفت باآن ها را نداشت و هرگونه نغمه مخالفى را باشدت و بى رحمى سرکوب مى كردند .

13 وَ يَضیقُ صَدْرى وَ لا يَنْطَلِقُ لِسانى فَاَرْسِلْ اِلى هرُونَ

و سینه ام تنگ مى شود و زبانم به قدر كافى گویا نیست ( به برادرم ) هارون نیز رسالت ده ( تا مرا يارى كند ) .

موسى به پیشگاه پروردگار عرض كرد تقاضاى من این است « به ( برادرم ) هارون نیز رسالت بدهى تا به همراه من مأمور اداى این رسالت گردد » تا با معاضدت يکدیگر بتوانیم این فرمان بزرگ را در برابر آن ستمگران خیره سر به اجرا درآوریم .

14 وَ لَهُمْ عَلَىَّ ذَنْبٌ فَاَخافُ اَنْ يَقْتُلُونِ

و آن ها ( به اعتقاد خودشان ) بر من گناهى دارند مى ترسم مرا به قتل برسانند ( و این رسالت پایان نرسد ) .

من يکى از این فرعونیان ستمگر را به هنگامى كه با يك مرد بنى اسرائیلى مظلوم درگیر بوده با ضربه قاطع خود كشته ام .

از این نظر « مى ترسم به عنوان قصاص مرا به قتل برسانند » و این رسالت عظیم به پایان نرسد .

درحقیقت موسى چهارمشکل بزرگ برسر راه این مأموریت بزرگ مى دید و ازخدا تقاضاى حل آن هاراکرد (مشکل تکذیب، مشکل ضیق صدر، مشکل عدم فصاحت و مشکل قصاص).

15 قالَ كَلاّ فَاذْهَبا بِایاتِنا اِنّا مَعَكُمْ مُسْتَمِعُونَ

فرمود چنین نیست ( آن ها كارى نمى توانند انجام دهند ) شما هردو با آیات ما ( براى هدایت آنان ) بروید ما با شما هستیم و ( سخنانتان را ) مى شنویم .

در ضمن سه جمله خداوند به موسى اطمینان كافى داد و به درخواستش جامه عمل پوشانیده با تعبیر « كَلاّ » اطمینان داد كه قدرت بر قتل او پیدا نخواهند كرد و نیز از نظر

ضیق صدر و عدم گشایش زبان ، مشکلى در كار او پیدا نخواهد شد و با جمله « فَاذْهَبا بِایاتِنا » برادرش را به كمك او فرستاد و بالاخره با جمله « اِنّا مَعَكُمْ مُسْتَمِعُونَ » به آن ها وعده داد كه آن ها را همه جا در زیر چتر حمایت خود خواهد گرفت .

16 فَأْتِيا فِرْعَوْنَ فَقُولا اِنّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمینَ

به سراغ فرعون بروید و بگویید ما فرستاده پروردگار جهانیان هستیم .

جملۀ « فَأْتِيا » نشان مى دهد كه باید به هر قیمتى هست با خود او تماس بگیرید و تعبیر

به « رسول » به صورت مفرد با این كه هر دو پیامبر بودند ، اشاره به يگانگى و وحدت آن ها است ، گویى آن ها دو روحند دریك بدن ، با يك برنامه و يك هدف .

17 اَنْ اَرْسِلْ مَعَنا بَنى اِسْرائیلَ

بنى اسرائیل را با ما فرست .

منظور این بوده كه زنجیر اسارت و بردگى از آن ها بردار تا آزاد شوند بتوانند با آن ها بیایند ، نه این كه تقاضاى فرستادن آن ها به وسیله فرعون شده باشد .

18 قالَ اَلَمْ نُرَبِّكَ فینا وَلیدا وَ لَبِثْتَ فینا مِنْ عُمُرِكَ سِنینَ

(فرعون) گفت: آیا ما تورا درکودکى درمیان خود پرورش ندادیم؟ و سال هایى از عمرت را در میان ما نبودى ؟

تو را از آن امواج خروشان و خشمگین نیل كه وجودت را به نابودى تهدید مى كرد گرفتیم ، دایه ها برایت دعوت كردیم و از قانون مجازات مرگ فرزندان بنى اسرائیل معافت

نمودیم ، در محیطى امن و امان در ناز و نعمت پرورش يافتى .

19 وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتى فَعَلْتَ وَ اَنْتَ مِنَ الْكافِرینَ

و ( سرانجام ) آن كارت را ( كه نمى بایست انجام دهى )انجام دادى ( و يك نفر از ما را كشتى ) و تو از كافران بودى .

سال ها بر سفره ما بودى ، نمك خوردى و نمکدان شکستى ؟ با چنین كفران نعمت چگونه مى توانى پیامبر باشى ؟

در حقیقت مى خواست با این منطق و این گونه پرونده سازى موسى را به پندار خود محکوم كند .

منظور از داستان قتل همان است كه در سوره قصص آیه 15 آمده است كه موسى دو نفر را كه يکى از فرعونیان و دیگرى از بنى اسرائیل بود در حال جنگ و دعوا دید ، به حمایت مظلوم يعنى مرد اسرائیلى برخاست و به ظالم حمله كرد ، ضربه اى بر او فرود آورد

که با همان يك ضربه از پا درآمد .

20 قالَ فَعَلْتُها اِذا وَ اَنَا مِنَ الضّالّينَ

( موسى ) گفت : من آن كار را انجام دادم درحالى كه ازبى خبران بودم .

موسى بعد از شنیدن سخنان شیطنت آمیز فرعون به پاسخ از هر سه ایراد پرداخت ، ولى از نظر اهمیت پاسخ ایراد دوم فرعون را مقدم شمرد ( ویا اصولاً ایراداول را در خور پاسخ نمى دانست ، چراکه پرورش دادن كسى كه هرگز دلیل آن نمى شود كه اگر شخص پرورش دهنده گمراه بود او را به راه راست هدایت نکنند ) .

به هرحال چنین گفت : « من این كار را انجام دادم در حالى كه از بى خبران بودم » .

در این جا در مورد تعبیر « ضّالّين » در میان مفسران گفتگو بسیار شده است زیرا از يك سو مى دانیم كه سابقه سوء براى پیامبر صلى الله علیه و آله حتى قبل از رسیدن به مقام نبوت قابل قبول نیست ، چرا كه موقعیت او را در افکار عمومى متزلزل مى كند و هدف بعثت ناقص و ناتمام

مى ماند به همین دلیل دامنه عصمت انبیاء قبل از نبوت را نیز شامل مى شود .

و از سوى دیگر باید این سخن پاسخى باشد كه فرعون نتواند در برابر آن ، سخنى بگوید .

تفسیرى كه شاید از جهاتى مناسب تر با مقام موسى (علیه السلام)است و آن این كه موسى (علیه السلام)در این جا يك نوع توریه به كار برده است، سخنى گفته كه ظاهرش این بوده من در آن زمان راه حق را پیدا نکرده بودم بعدا خداوند راه حق را به من نشان داد و مقام رسالت بخشید، ولى در باطن مقصود دیگرى داشته و آن این كه من نمى دانستم كه این كار مایه این همه دردسر مى شود وگرنه اصل كار حق بود و مطابق قانون عدالت .

و مى دانیم منظوراز «توریه» این است كه انسان سخنى بگویدکه باطنش مطلب حقى باشد، ولى طرف مقابل از ظاهرآن چیز دیگرى استفاده كند و این مخصوص مواردى است كه انسان در تنگنا قرار بگیرد كه مى خواهد دروغ نگوید و در عین حال ، حفظ ظاهر نیز داشته باشد .

21 فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لى رَبّى حُكْما وَجَعَلَنى مِنَ الْمُرْسَلینَ

و به دنبال آن هنگامى كه از شما ترسیدم فرار كردم وپروردگار من به من دانش بخشید و مرا از پیامبران قرار داد .

منظور از « حُكْم » در این آیه رسالت و نبوت است .

اصولاً واژه « حُكْم » از نظر لغت در اصل به معنى منع كردن به منظور اصلاح است و لذا به « لگام حیوان » « حَكَمَة » ( بر وزن صَدَقَة ) گفته مى شود ، سپس این كلمه به بیان چیزى مطابق حکمت ، اطلاق شده و هم چنین به علم و عقل نیز با همین تناسب « حُكْم » گفته اند .

22 وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُّنُّها عَلَىَّ اَنْ عَبَّدْتَ بَنىاِسْرائِيلَ

آیا این منتى است كه تو بر من مى گذارى كه بنى اسرائیل را برده خود ساخته اى ؟

درست است كه دست حوادث مرا در كودکى به كاخ تو كشانید و به ناچار در دامان تو پرورش يافتم و در این امر قدرت نمایى خدا بود ، اما ببین عامل این ماجرا چه بود ؟ چرا

من درخانه پدرم و در آغوش مادرم پرورش نیافتم ، چرا ؟

آیا جز این بود كه تو بنى اسرائیل رابه زنجیر اسارت كشیدى ، تا آن جا كه به خود اجازه دادى نوزادان پسر را به قتل برسانى و دختران را براى كنیزى و خدمت زنده بگذارى ؟

این ظلم بى حساب تو سبب شد كه مادرم براى حفظ جان نوزادش مرا در صندوق بگذارد و به امواج نیل بسپارد و خواست الهى این بود كه آن كشتى كوچك در كنار كاخ تو لنگر بیندازد ، آرى ظلم بى اندازه تو بود كه مرا رهین این منت ساخت و مرا از خانه پاك پدرم محروم ساخت و در كاخ آلوده تو قرار داد .

23 قالَ فِرْعَوْنُ وَ ما رَبُّ الْعالَمینَ

فرعون گفت : پروردگار عالمیان چیست ؟

بسیار بعید است كه فرعون این سخن را واقعا براى فهم مطلب گفته باشد بلکه بیشتر به نظر مى رسد كه براى تجاهل و تحقیر ، این سؤال را مطرح كرد .

24 قالَ رَبُّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما اِنْ كُنْتُمْ مُوقِنینَ

(موسى) گفت:پروردگارآسمان هاوزمین و آن چه میان این دواست، اگراهل يقین هستید.

آسمان ها با آن عظمتش و زمین با آن وسعت و گستردگى و موجودات رنگارنگش كه تو و دستگاه تو در برابر آن ذره ناچیزى بیش نیست ، آفرینش پروردگار من است ، چنین آفریدگار و مدبر و نظم دهنده اى شایسته پرستش است نه موجودضعیف و ناچیزى همچون تو.

توجه به این حقیقت نیز لازم است كه بت پرستان معتقد بودند هریك از موجودات این عالم ، ربّى دارد و جهان را ترکیبى از نظامات پراکنده مى شمردند ، اما سخن موسى (علیه السلام)اشاره به این حقیقت است كه این نظام واحد كه بر مجموعه عالم هستى حکم فرما است دلیل بر این است كه « ربّ واحدى » دارد .

جمله « اِنْ كُنْتُمْ مُوقِنینَ » ممکن است اشاره به این مطلب باشد كه موسى (علیه السلام)مى خواهد تلویحا به فرعون و يارانش بفهماند كه من مى دانم هدف شما از این سؤال ، درك حقیقت

نیست اما اگر درجستجوى حقیقت باشید و صاحب عقل و شعور ، همین استدلال كه كردم كافى است ، كمى چشمتان را بگشایید و ساعتى در این آسمان هاى وسیع و زمین گسترده و آثارش بیندیشید تا دانستنى ها را بدانید و جهان بینى خود را تصحیح كنید .

25 قالَ لِمَنْ حَوْلَهُ اَلا تَسْتَمِعُونَ

( فرعون ) به اطرافیانش گفت : آیا نمى شنوید این مرد چه مى گوید ؟

پیدا است اطراف فرعون را چه افرادى گرفته اند ، اشخاصى از قماش خود او ، گروهى از صاحبان زر و زور و همکاران ظلم و ستم .

ابن عباس مى گوید : اطرافیان او در آن جا پانصد نفر بودند كه خواص قوم او محسوب مى شدند . (1).


1) « تفسیرابوالفتح رازى » ذیل آیه موردبحث .

26 قالَ رَبُّكُمْ وَ رَبُّ ابائِكُمُ الاَْوَّلینَ

( موسى (علیه السلام)) گفت : پروردگار شما و پروردگار نیاکان شما .

در حقیقت موسى (علیه السلام)که در مرحله نخست از « آیات آفاقى » شروع كرده بود در مرحله دوم به « آیات انفسى » اشاره كرد و به اسرار آفرینش در وجود خود انسان ها و آثار الهى و ربوبیت پروردگار در روح و جسم بشر پرداخت ، تا این مغروران بى خبر لااقل درباره خود بیندیشند و كمى خود را بشناسند و به دنبال آن ، خداى خود را .

27 قالَ اِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذى اُرْسِلَ اِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ

( فرعون )گفت: پیامبرى كه به سوى شما فرستاده شده دیوانه است .

جالب این كه این فریبکار مغرور حتى حاضر نبود بگوید « فرستاده ما » و « به سوى ما » بلکه مى گوید « پیامبر شما » كه « به سوى شما » فرستاده شده است ، چرا كه حتى تعبیر « پیامبر شما » جنبه سخریه داشت ، سخریه اى توأم با خود برتربینى كه من بالاتر از آنم كه

پیامبرى ، براى دعوتم بیاید و هدفش از نسبت جنون به موسى (علیه السلام) این بود كه اثر منطق نیرومند او را در افکار حاضران خنثى كند .

28 قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ

( موسى (علیه السلام)) گفت : او پروردگار مشرق و مغرب و آن چه درمیان این دو است مى باشد اگر شما عقل و اندیشه خود را به كار مى گرفتید .

اگر تو در محدوده كوچکى به نام مصر ، يك حکومت ظاهرى دارى ، حکومت واقعى پروردگار من تمام شرق و غرب جهان و هرچه میان آن ها است را دربرگرفته و آثارش در همه جا در جبین موجودات مى درخشد، اصولاً همین طلوع و غروب خورشید در خاور و باختر و نظامى كه بر آن حاکم است ، خود نشانه اى از عظمت او است ، اما عیب كار این جااست كه شما تعقل نمى كنید و اصلاً عادت به اندیشیدن ندارید ( توجه داشته باشید كه جمله " اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ " اشاره به همین است كه شما اگر برنامۀ تعقل در

گذشته و حال در زندگیتان بود این حقیقت را درك مى كردید ) .

در واقع موسى (علیه السلام)نسبت جنون را به طرز زیبایى پاسخ گفت كه من دیوانه نیستم ، دیوانه و بى عقل كسى است كه این همه آثار پروردگار را نمى بیند و این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود است هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار .

درست است كه موسى (علیه السلام)نخستین بار اشاره به تدبیر آسمان ها و زمین كرد ولى ازآن جا كه آسمان بسیار بالا است و زمین ، بسیار اسرارآمیز ، لذا در آخرین مرحله انگشت روى نقطه اى گذاشت كه هیچ كس را ياراى انکار آن نیست و انسان همه روز با آن سر و كار دارد و آن نظام طلوع و غروب آفتاب و برنامه دقیقى است كه در آن وجود دارد ، و كسى نمى تواند ادعا كند من تنظیم كننده آن هستم .

29 قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ اِلهاغَيْرى لاََجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونینَ

( فرعون ) خشمگین شد و گفت : اگر معبودى غیر از من برگزینى تو را از زندانیان قرار خواهم داد .

منطق نیرومند و شکست ناپذیر موسى (علیه السلام)، فرعون را سخت خشمگین ساخت و سرانجام به حربه اى متوسّل شد كه همه زورمندان بى منطق به هنگام شکست و ناکامى به آن متوسّل مى شوند يعنى تهدید به مرگ و زندان .

بعضى از مفسران معتقدند كه الف و لام در « الْمَسْجُونینَ » الف و لام عهداست و اشاره به زندان مخصوصى است كه هرکس را به آن مى افکندند ، براى همیشه در آن مى ماند تا جنازه او را از زندان بیرون آورند .(1)

30 قالَ اَوَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَى ءٍ مُبینٍ

( موسى (علیه السلام)) گفت : حتى اگر نشانه آشکارى براى رسالتم براى تو بیاورم ؟

در آیات قبل دیدیم كه چگونه موسى (علیه السلام)برترى خود را از نظر منطق بر فرعون حفظ .


1) «تفسیرالمیزان» ، « فخررازى »، ذیل آیه موردبحث .

کرد و به حاضران نشان داد كه تا چه حد آیین او متکى به منطق و عقل او است و ادعاى فرعون ، سست و واهى است ، گاهى مسخره كردن ، گاه نسبت جنون دادن و سرانجام تکیه بر قدرت و تهدید به زندان و مرگ نمودن .

این جا است كه صحنه بر مى گردد و موسى (علیه السلام)نیز باید روش تازه اى در پیش گیرد كه فرعون در این صحنه نیز ناتوان و درمانده شود .

موسى (علیه السلام)نیز باید تکیه بر قدرت كند ، قدرتى الهى كه از معجزه اى چشمگیر سرچشمه مى گیرد ، رو به سوى فرعون كرد و گفت « آیا اگر من نشانه آشکارى براى رسالتم ارائه دهم باز مرا زندان خواهى كرد ؟ ».

31 قالَ فَأْتِ بِه اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ

گفت : اگر راست مى گویى آن را بیاور .

فرعون در این جا سخت دربن بست واقع شد چرا كه موسى (علیه السلام)اشاره سربسته اى به

یك برنامه فوق العاده كرده و فکر حاضران را متوجه خود ساخته است ، اگر فرعون بخواهد سخن او را ندیده بگیرد همه بر او اعتراض مى كنند و مى گویند باید بگذارى موسى (علیه السلام)کار مهمش را ارائه دهد ، اگر توانایى داشته باشد كه معلوم مى شود ، نمى توان با او طرف شد، والا گزافه گوییش آشکار مى گردد ، در هرحال نمى توان از این سخن موسى (علیه السلام)به سادگى گذشت .

ناچار گفت « اگر راست مى گویى آن را بیاور » .

32 فَاَلْقى عَصاهُ فَاِذا هِىَ ثُعْبانٌ مُبینٌ

در این هنگام موسى (علیه السلام)عصاى خود را افکند و مار عظیم و آشکارى شد .

33 وَ نَزَعَ يَدَهُ فَاِذا هِىَ بَيْضاءُ لِلنّاظِرینَ

و دست خود را در گریبان فرو برد و بیرون آورد در برابربینندگان سفید و روشن بود .

در حقیقت این دو معجزه بزرگ ، يکى مظهر بیم بود و دیگرى مظهرامید اولى مناسب

مقام انذار است و دومى بشارت ، يکى بیانگر عذاب الهى است و دیگرى نور است و نشانه رحمت ، چرا كه معجزه باید هماهنگ با دعوت پیامبر باشد .

« ثُعْبان » به معنى مار عظیم است كه از آن در فارسى تعبیر به « اژدها » مى شود .

34 قالَ لِلْمَلاَءِ حَوْلَهُ اِنَّ هذا لَسحِرٌ عَلیمٌ

( فرعون ) به گروهى كه اطراف او بودند گفت : این ساحرآگاه و ماهرى است .

همان كسى را كه تا چند لحظه قبل مجنونش مى خواند اکنون به عنوان « عَلیم » از او نام مى برد و چنین است راه و رسم جباران كه گاه در يك جلسه چندین بار چهره عوض مى كنند و هرزمان براى رسیدن به مقصد خود به دستاویز تازه اى متشبث مى شوند .

فرعون فکر مى كرد چون در آن زمان سحر رایج بود ، این اتهام و برچسب بهتر از هرچیز به موسى (علیه السلام)بعداز نشان دادن این معجزات مى چسبد .

35 يُریدُ اَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ اَرْضِكُمْ بِسِحْرِه فَماذا تَأْمُرُونَ

او مى خواهد شما را از سرزمینتان با سحرش بیرون كند ، شماچه نظر مى دهید .

کشور شما در خطر است به پا خیزید

این همان فرعونى است كه قبلاً تمام مصر را ملك مسلم خود مى دانست ، و مى گفت « اَلَيْسَ لى مُلْكُ مِصْرَ : آیا حکومت و مالکیت این سرزمین مصر از آن من نیست ؟» اکنون كه پایه هاى تخت خود را لرزان مى بیند ، مالکیت مطلقه این سرزمین را به كلى فراموش كرده و آن را ملك مردم مى شمرد مى گوید : سرزمین شما به خطر افتاده ، چاره اى بیندیشید .

فرعونى كه تا يك ساعت پیش از این حاضرنبود گوش به سخن كسى بدهد و همیشه فرمان دهنده مُطْلَقُ الْعِنانِ بود و امِرٌبِلامُنازِعٍ ، اکنون چنان درمانده شده است كه به اطرافیان مى گوید شما چه امر مى كنید ؟ مشورتى بسیار عاجزانه و از موضع ضعف .

جباران در هر عصر و زمان هنگامى كه پایه هاى تخت بیدادگرى خود را لرزان و حکومت خویش را در خطر بینند موقتا از تخت استبداد پایین آمده دست به دامن مردم و آراء و افکار آن ها مى شوند ، مملکت را مملکت مردم . آب و خاك را از آنان دانسته و آراء

آن ها را محترم مى شمرند ، اما با فرونشستن طوفان باز همان كاسه است و همان آش .

در عصر و زمان خود نیز بازمانده سلاطین پیشین را دیدیم كه چگونه زمانى كه دنیا به كامش مى گشت سراسر كشور را ملك مطلق خود مى دانست و حتى به كسانى كه مایل نبودند در حزب او وارد شوند فرمان خروج از مملکت مى داد كه زمین خدا وسیع است و هرکجا مى خواهید بروید ، این جا همین برنامه است كه من مى گویم ولاغیر . اما دیدیم به هنگام وزیدن طوفان انقلاب تا چه حد در پیشگاه مردم سر تعظیم فرود آورد و حتى از گناهان گذشته خویش توبه و تقاضاى عفو كرد ، ولى در برابر مردمى كه سالیان دراز او را به خوبى شناخته بودند ، سودى نداد .

36 قالُوا اَرْجِهْ وَ اَخاهُ وَابْعَثْ فِى الْمَدائِنِ حاشِرینَ

گفتند : او و برادرش را مهلت ده و به تمام شهرها مأموران براى بسیج اعزام كن .

37 يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحّارٍ عَلیمٍ

تا هر ساحر ماهرى را نزد تو آورند .

« اَرْجِه » از ماده « اِرْجاء » به معنى به تأخیر انداختن و عجله نکردن در قضاوت است و ضمیر در آخر آن به موسى (علیه السلام)بر مى گردد و در اصل « اَرْجِئْهُ » بوده و همزه براى تخفیف حذف شده است .

« حاشِرین » از ماده « حَشْر » به معنى بسیج كردن گروهى از مردم به سوى میدان جنگ يا مانند آن است و به این ترتیب مأموران مى بایست ساحران را به هر قیمتى كه ممکن است

براى مبارزه با موسى (علیه السلام)بسیج كنند .

در واقع اطرافیان فرعون يا اغفال شدند و يا آگاهانه تهمت او را به موسى (علیه السلام)پذیرا گشتند و برنامه را چنین تنظیم كردندکه او « ساحر » است و در مقابل ساحر باید دست به دامان « سَحّار » يعنى ساحران ماهرترى زد .

و گفتند خوشبختانه درکشور پهناورمصر ،اساتید فن سحر بسیارند ، اگر موسى (علیه السلام)ساحر است ما « سَحّار » در برابر او قرار مى دهیم و آن قدر ساحران وارد به فوت و فن سحر را جمع

مى كنیم تا راز موسى (علیه السلام)را افشا كنند .

38 فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمیقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ

سرانجام ساحران براى وعده گاه روز معینى جمع آورى شدند .

ساحران از همه جا گرد آمدند

منظور از « يَوْمٍ مَعْلُومٍ » آن چنان كه از آیات سوره اعراف استفاده مى شود يکى از روزهاى عید معروف مصریان بوده كه موسى (علیه السلام)آن را براى مبارزه تعیین كرد و هدفش این بود كه مردم فرصت بیشترى براى حضور در صحنه داشته باشند ، زیرا اطمینان به پیروزى خود داشت و مى خواست قدرت آیات الهى و ضعف فرعون و دستیارانش بر همگان آشکار گردد و نور ایمان در دل هاى گروه بیشترى بدرخشد .

39 وَ قیلَ لِلنّاسِ هَلْ اَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ

و به مردم گفته شد : آیا شما نیز ( در این صحنه ) اجتماع مى كنید ؟

این تعبیر نشان مى دهدکه مأموران فرعون در این زمینه بسیار حساب شده كار مى كردند ، آن ها مى دانستند اگر مردم را اجبار به حضور كنند ، ممکن است واکنش منفى نشان دهند ، چرا كه هرکس فطرتا از اجبار گریزان است ، لذا گفتند چنان كه تمایل داشته باشید در این جلسه حضور پیدا كنید و قطعا این طرز بیان افراد زیادترى را به آن جلسه كشانید .

40 لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ اِنْ كانُوا هُمُ الْغالِبینَ

تا اگر ساحران پیروز شوند ما از آنان پیروى كنیم .

روشن است كه وجود تماشاچیان بیشتر كه ارتباط و پیوند با يك طرف مبارزه دارند هم مایه دلگرمى آن ها است و به آن ها روحیه مى دهد و هم سبب مى شود كه آنان نهایت كوشش خود را به كارگیرند و هم در موقع پیروزى توانایى دارند چنان جنجالى برپا كنند كه حریف براى همیشه منزوى شود و هم مى توانند از آغاز مبارزه در طرف مقابل ایجاد وحشت كنند.

آرى مأموران فرعون با این امیدها مایل بودند مردم را در صحنه حاضرکنند و موسى (علیه السلام)نیز

حضورچنین جمعى را ازخدا مى خواست كه بتواندمنظور خودرا به عالى ترین وجهى پیاده كند.

41 فَلَمّا جاءَ السَّحَرَةُ قالُوا لِفِرْعَوْنَ اَئِنَّ لَنا لاََجْرا اِنْ كُنّا نَحْنُ الْغالِبینَ

هنگامى كه ساحران آمدند ، به فرعون گفتند : آیا اگر پیروز شویم پاداش مهمى خواهیم داشت ؟

42 قالَ نَعَمْ وَ اِنَّكُمْ اِذا لَمِنَ الْمُقَرَّبینَ

گفت آرى و شما در این صورت از مقربان خواهید بود .

در واقع فرعون به آن ها گفت شما چه مى خواهید ؟ يا مال است و يا مقام من هردو را در اختیار شما مى گذارم .

این تعبیر نشان مى دهد كه قرب به فرعون تا چه حد در آن محیط و جامعه داراى اهمیت بوده كه او به عنوان يك پاداش بزرگ از آن ياد مى كند و در حقیقت پاداشى از این بالاتر نیست كه انسان به قدرت مطلوبش نزدیك گردد .

اگر گمراهان قرب فرعون را برترین پاداش مى شمردند ، خداپرستان آگاه پاداشى را بالاتر از قرب پروردگار نمى شمردند، حتى بهشت با تمام نعمت هایش را با يك جلوه ذات پاك او، معامله نمى كنند.

به همین دلیل شهیدان راه « اللّه » كه باید برترین پاداش ها را دربرابر آن ایثار بزرگشان دریافت دارند به گواهى قرآن قرب الهى را مى يابند و تعبیر « عِنْدَ رَبِّهِمْ » شاهدى گویاى این واقعیت است .

43 قالَ لَهُمْ مُوسى اَلْقُوا ما اَنْتُمْ مُلْقُونَ

(روزموعود فرارسید و همگى جمع شدند، موسى (علیه السلام)رو به ساحران كرد و) گفت: آن چه رامى خواهید بیفکنید ، بیفکنید .

از آیه 115 / اعراف استفاده مى شود این سخن را موسى (علیه السلام)هنگامى گفت كه ساحران به او گفتند آیا تو پیشقدم مى شوى و مى افکنى يا ما؟

این پیشنهاد موسى (علیه السلام)که از اطمینان خاطر او به پیروزى سرچشمه مى گرفت و دلیل خونسردى او در برابر انبوه عظیم دشمنان و حامیان سرسخت فرعون بود ، نخستین ضربه را بر پیکر ساحران وارد ساخت و نشان داد كه موسى (علیه السلام)از آرامش روانى خاصى بهره مند است و به جاى دیگرى دل بسته و پشتگرم است .

44 فَاَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ اِنّالَنَحْنُ الْغالِبُونَ

آن ها طناب ها و عصاهاى خود را افکندند و گفتند به عزت فرعون ، قطعا پیروزیم .

آرى آن ها همانند همه متملقان چاپلوس با نام فرعون شروع كردند و تکیه بر قدرت پوشالى او نمودند .

در این هنگام چنان كه قرآن در جایى دیگر بیان كرده ، عصاها و طناب هاى مخصوص به صورت مارهاى كوچك و بزرگ به حرکت درآمدند ( 66 / طه ) ، آن ها مخصوصاً بخشى از وسایل سحر خود را از عصا انتخاب كرده بودند تا به پندارشان با عصاى موسى (علیه السلام)رقابت كنند

و طناب ها را هم بر آن افزوده بودند كه برترى خود را به ثبوت رسانند .

در این هنگام غریو شادى از مردم برخاست و برق امید در چشمان فرعون و اطرافیانش درخشیدن گرفت ، به گونه اى كه از خوشحالى در پوست نمى گنجیدند و از مشاهده این صحنه لذت بخش به وجد و سرور آمده بودند .

45 فَاَلْقى مُوسى عَصاهُ فَاِذا هِىَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ

سپس موسى (علیه السلام)عصایش راافکند، ناگهان تمام وسایل دروغین آن ها رابلعید .

« تَلْقَفُ » از ماده « لَقْف » به معنى گرفتن چیزى به سرعت است خواه با دست باشد يا با دهان و معلوم است كه در این جا منظور گرفتن با دهان است و « يَأْفِكُونَ » از ماده « اِفْك » به معنى دروغ است و در این جا اشاره به وسایل دروغین است كه آن ها را به جاى مارهاى كوچك و بزرگ قالب كرده بودند .

اما موسى چندان مهلت نداد كه این وضع ادامه يابد ، جلو آمد « و عصاى خود را افکند ،

ناگهان ثعبان و مار عظیمى شد و باسرعت شروع به بلعیدن وسایل دروغین ساحران كرد و آن ها رایکى بعد از دیگرى در كام خود فرو برد » .

در این جا نخست سکوت زودگذرى بر مردم حکم فرما شد ، دهان ها از تعجب بازماند چشم ها ازحرکت ایستاد ، گویى درآن جا خشك شده بودند ، ولى به زودى جاى این سکوت را فریادهاى وحشتناك گرفت ، گروهى پا به فرار گذاشتند ، گروهى منتظر بودند پایان كار به كجا مى رسد و جمعى بى هدف فریاد مى كشیدند و دهان ساحران از تعجب بازمانده بود .

46 فَاُلْقِىَ السَّحَرَةُ ساجِدینَ

ساحران همگى فوراً به سجده افتادند .

در این جا همه چیز عوض شد ، ساحران كه تا آن لحظه در خط شیطنت و همکارى با فرعون و مبارزه با موسى (علیه السلام)قرار داشتند يك مرتبه به خود آمدند و چون از تمام ریزه كارى ها و فوت و فن سحر باخبر بودند ، يقین پیدا كردند كه این مسأله قطعاً سحر

نیست ، این يك معجزه بزرگ الهى است « ناگهان همه آن ها به سجده افتادند » .

جالب این كه قرآن تعبیر به « اُلْقى » مى كند كه مفهومش « افکنده شدند » مى باشد ، اشاره به این كه آن چنان تحت تأثیر جاذبه معجزه موسى (علیه السلام)قرار گرفتند كه گویى بى اختیار بر زمین افتاده و سجده كردند .

47 قالُوا امَنّا بِرَّبِ الْعالَمینَ

گفتند ما به پروردگار عالمیان ایمان آوردیم .

48 رَبِّ مُوسى وَ هرُونَ

پروردگار موسى (علیه السلام)و هارون .

نور ایمان در قلب ساحران درخشیدن گرفت

دگرگونى عجیبى كه در روحیه ساحران پیدا شد و در يك لحظه كوتاه از ظلمت مطلق به روشنایى خیره كننده اى گام نهادند و به تمام منافعى كه از فرعون انتظار داشتند پشت پا زدند

و جان خود را نیز به خطر افکندند .

این تحوّل به خاطر آن بود كه آن ها علم و دانشى داشتند و در پرتو آن توانستند حق را از باطل بشناسند و دست به دامن حق زنند .

آن ها باقیمانده راه را با پاى « عقل » نمى پیمودند كه بر مرکب راهوار « عشق » سوار شده بودند و بوى گلشان آن چنان مست كرده بود كه دامن از دست داده بودند و خواهیم دید به همین دلیل در برابر شدیدترین تهدیدهاى فرعون شجاعانه ترین استقامت را نشان دادند .

49 قالَ امَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ اَنْ اذَنَ لَكُمْ اِنَّهُ لَكَبیرُكُمُ الَّذىعَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لاَُقَطِّعَنَّ اَيْدِيَكُمْ وَاَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لاَُصَلِّبَنَّكُمْ اَجْمَعینَ

(فرعون) گفت: آیا به او ایمان آوردید پیش ازاین كه به شما اجازه دهم ؟ مسلما او بزرگ و استاد شما است كه به شما سحر آموخته ، اما به زودى خواهید دانست كه دست ها و پاهاى شما را به طور مختلف قطع مى كنم و همه شما را به دار مى آویزم .

او كه سالیان دراز بر تخت استبداد تکیه كرده بود نه تنها انتظارداشت كه مردم بى اذن او عملى انجام ندهند بلکه انتظارش این بود كه قلب و عقل و فکر مردم نیز به اختیار و اجازه او باشد تا او فرمان ندهد نیندیشند و تااجازه ندهد تصمیم نگیرند .

و چنین است راه و رسم جباران .

ولى فرعون به این هم قناعت نکرد و در جمله دیگر گفت تا هم موقعیت خویش را به پندار خود تثبیت كند و هم جلو افکار بیدار شده مردم را سد نماید و بار دیگر به خواب فرو برد :

نخست ساحران را متهم ساخت كه این يك تبانى و توطئه قبلى است كه میان شما و موسى (علیه السلام)صورت گرفته ، توطئه اى است بر ضد تمام مردم مصر ، گفت : « او بزرگ و استاد شما است كه به شما سحر آموخته و شما همگى سحر رااز مکتب او فراگرفته اید :اِنَّهُ لَكَبیرُكُمْ الَّذى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ » .

شما با قرار قبلى این صحنه سازى را به وجود آورده اید تا ملت بزرگ مصر را گمراه سازید و زیر سیطره حکومت خود درآورید ، شما مى خواهید صاحبان اصلى این كشور را از شهر و دیارشان آواره كنید و بردگان را به جاى آن بنشانید .

اما من به شما اجازه نخواهم داد كه دراین توطئه پیروزشوید ، من این توطئه را در نطفه خفه مى كنم ، « به زودى خواهید دانست شما را چنان مجازاتى مى كنم كه درس عبرتى براى همگان گردد، دست ها و پاهاى شما را به طور مختلف قطع مى كنم (دست راست و پاى چپ يادست چپ و پاى راست) و همگى را بدون استثناء به دار مى آویزم» .

50 قالُوا لاضَيْرَ اِنّا اِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ

گفتند: مهم نیست (هر كار از دستت ساخته است بکن)ما به سوى پروردگارمان باز مى گردیم.

تو با این كار نه تنها چیزى از ما كم نمى كنى ، بلکه ما را به لقاى معشوق حقیقى و معبود واقعى مى رسانى ، آن روز كه این تهدیدها در ما اثر مى گذاشت ما خویشتن را

نمى شناختیم ، با خداى خود آشنا نبودیم و راه حق را گم كرده در بیابان زندگى سرگردان بودیم ، اما امروز گم شده خود را يافته ایم ، هرکار مى توانى بکن .

51 اِنّا نَطْمَعُ اَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطایانا اَنْ كُنّا اَوَّلَ الْمُؤْمِنینَ

ما امیدواریم پروردگارمان خطاهاى ما را ببخشد ، كه مانخستین ایمان آورندگان بودیم.

ما امروز از هیچ چیز وحشت نداریم ، نه از تهدیدهاى تو و نه از دست و پا زدن در خون بر فراز شاخه هاى بلند نخل .

اگر ترسى داشته باشیم تنها از گناهان گذشته خویش است امیدواریم آن نیز درسایه ایمان و امیدبه لطف حق برطرف گردد .

این صحنه براى فرعون و دستگاهش بسیار گران تمام گشت هرچند طبق بعضى از روایات تهدیداتش را عملى نمود و ساحران مؤمن را شهید كرد ، اما این كار نه تنها عواطف مردم را كه به نفع موسى (علیه السلام)تحریك شده خاموش نکرد، بلکه به آن دامن زد .

همه جا سخن از پیامبر نوظهور درمیان بود و همه جا از نخستین شهیدان با ایمان بحث مى شد ، گروهى به این وسیله ایمان آوردند كه بعضى از ياران نزدیك فرعون و حتى

همسرش در این صف قرار گرفتند .

52 وَ اَوْحَيْنا اِلى مُوسى اَنْ اَسْرِ بِعِبادى اِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ

ما به موسى (علیه السلام)وحى فرستادیم كه بندگان مرا شبانه از مصر كوچ ده و آن ها شما را تعقیب خواهند كرد .

سرانجام موسى (علیه السلام)درآن صحنه سرنوشت ساز پیروز از میدان بیرون آمد . گرچه فرعون و فرعونیان به او ایمان نیاوردند ، ولى این ماجرا چند اثر مهم داشت كه هرکدام پیروزى مهمى محسوب مى شد :

✓ 1 - بنى اسرائیل به رهبر و پیشواى خود مؤمن و دلگرم شدند و يك دل و يك جان گرد او را گرفتند ، چرا كه بعد از سال ها بدبختى و تیره روزى و دربدرى پیامبرى آسمانى

درمیان خود مى بینند كه هم ضامن هدایت آن ها است و هم رهبر انقلاب و آزادى و پیروزى آنان خواهد شد .

✓ 2 - موسى (علیه السلام)در میان مردم مصر و قبطیان جایى براى خود باز كرد ، جمعى به او تمایل پیدا كردند و يا لااقل از مخالفت با او وحشت داشتند و صداى دعوت موسى (علیه السلام)درتمام مصر پیچید .

مجموع این امور زمینه مساعدى را براى این كه موسى (علیه السلام)بتواند در میان آن مردم بماند و به دعوت و تبلیغ بپردازد و اتمام حجت كند فراهم ساخت .

سالیان دراز به این منوال گذشت و موسى (علیه السلام)معجزات دیگرى كه در سوره اعراف ذیل آیات 130 تا 135 به آن اشاره كردیم ( در كنار منطق و بیان خود ) به آن ها نشان داد و حتى خداوند مردم مصر را سال ها به قحطى و خشك سالى مبتلا ساخت تا آن ها كه شایسته بیدارى اند بیدار شوند ( شرح بیشتر در این زمینه را در جلد ششم

تفسیر نمونه صفحه 313 به بعد مطالعه فرمایید ) .

هنگامى كه موسى (علیه السلام)حجت را بر آن هاتمام كرد و صفوف مؤمنان و منکران مشخص شد ، دستور كوچ كردن بنى اسرائیل به موسى (علیه السلام)داده شد .

53 فَاَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِى الْمَدائِنِ حاشِرینَ

فرعون ( از این ماجرا آگاه شد و ) مأموران را به شهرها فرستاد تانیرو جمع كند .

تعبیر « عِبادى » ( بندگان من ) با این كه قبل از آن جمله « اَوْحَيْنا » ( وحى فرستادیم ) به صورت جمع آمده براى بیان نهایت محبت خدا به بندگان با ایمان است .

موسى (علیه السلام)این فرمان را اجرا كرد و دور از چشم دشمنان ، بنى اسرائیل را بسیج كرده فرمان حرکت داد و مخصوصاً شب رابه دستور خدا براى این كار انتخاب نمود تا برنامه اش حساب شده تر باشد .

اما بدیهى است حرکت يك گروه با این عظمت ، چیزى نیست كه بتوان آن را براى

مدت زیادى پنهان نگه داشت ، به زودى جاسوسان فرعون ، مطلب را به او گزارش دادند .

البته شرایط آن روز ، رسیدن پیام فرعون به همه شهرهاى مصر ، زمان قابل ملاحظه اى لازم داشت ، ولى طبیعى است كه این خبر به شهرهاى نزدیك به سرعت مى رسد و نیروهاى آماده فورا حرکت مى كنند و مقدمه لشگر و گروه ضربت را تشکیل مى دهند ، اما نیروهاى دیگر تدریجا به آن ها مى پیوندند .

54 اِنَّ هؤلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلیلُونَ

( و گفت ) این ها گروهى اندکند .

« شِرْذِمَة » در اصل به معنى گروه اندك و باقیمانده چیزى است و به لباس پاره پاره ، « شَراذِم » گفته مى شود، بنابراین علاوه بر معنى اندك بودن ، پراکندگى نیز در مفهوم آن افتاده است ، گویا فرعون با این تعبیر مى خواست عدم انسجام بنى اسرائیل رااز نظر نفرات لشکر نیز مجسم كند .

55 وَ اِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ

و این ها ما را به خشم آورده اند .

سپس افزود : ما چقدر حوصله كنیم ؟ و تا چه اندازه با این بردگان سرکش مدارا نماییم ؟ « این ها ما را به خشم و غضب آورده اند » .

فردا مزارع مصر را چه كسى آبیارى مى كند ؟ خانه هاى ما را چه كسى مرمت مى كند ؟ بارهاى سنگین را در این كشور پهناور چه كسى از زمین برمى دارد ؟

56 وَ اِنّا لَجَمیعٌ حاذِرُونَ

و ما همگى آماده پیکاریم .

بعضى از مفسران « حاذِرُونَ » را از ماده « حَذَر » به معنى خوف و ترس از توطئه آن ها تفسیر كرده اند و بعضى از « حِذْر » به معنى هوشیارى و بیدارى و آمادگى از نظر نیرو و سلاح ، ولى این دو تفسیر با هم منافاتى ندارد ، ممکن است فرعونیان هم بیمناك بودند و

هم آمادگى براى مقابل داشتند .

57 فَاَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ

ولى ما آن ها ( فرعونیان ) را از باغ ها و چشمه ها بیرون كردیم .

58 وَ كُنُوزٍ وَ مَقامٍ كَریمٍ

از گنج ها و قصرهاى مجلل .

59 كَذلِكَ وَ اَوْرَثْناها بَنى اِسْرائِيلَ

آرى، این چنین كردیم و بنى اسرائیل را وارث آن ها ساختیم .

سپس قرآن به ذکر نتیجه كار فرعونیان مى پردازد و به طور اجمال زوال حکومت آن ها و زمامدارى بنى اسرائیل را بیان مى كند .

درتفسیر «مقام كریم» درمیان مفسران گفتگو است، بعضى آن را به معنى قصرهاى مجلل و مساکن پرارزش دانسته اند و بعضى مجالس پرسرور و نشاط انگیز و بعضى مجالس حکمرانان

و زمامداران كه اطرافشان رامأموران سر برفرمان گرفته بودند و بعضى نیز آن را به معنى منبرهایى كه به نفع فرعون و حکومت و دستگاه او تبلیغات و سخنرانى مى شد تفسیر نموده اند .

60 فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقینَ

آن ها (فرعونیان) به تعقیب بنى اسرائیل پرداختند و به هنگام طلوع آفتاب به آن ها رسیدند.

فرعون مأموران خود را به شهرهاى مصر گسیل داشت و به اندازه كافى لشکر و نیرو آماده ساخت ، بعضى از مفسران نوشته اند ششصد هزار نفر را به عنوان مقدمه لشکر فرستاد و خود با يك میلیون نفر به دنبال آن ها به راه افتاد .

شب را باسرعت به دنبال آن ها حرکت كردند و به هنگام طلوع آفتاب به لشکرموسى (علیه السلام)رسیدند.

61 فَلَمّا تَراءَ الْجَمْعانِ قالَ اَصْحابُ مُوسى اِنّالَمُدْرَكُونَ

هنگامى كه هر دو گروه يکدیگر را دیدند ، ياران موسى (علیه السلام)گفتند : ما در چنگال فرعونیان گرفتار شدیم .

در پیش روى ما دریا و امواج خروشان آب و در پشت سر ما دریایى از لشکر خونخوار با تجهیزات كامل ، جمعیتى كه سخت از ما خشمگینند و امتحان خونخوارى خود را در كشتن فرزندان بى گناه ما سالیان دراز داده اند و خود فرعون نیز به قدر كافى مرد خیره سر و ستمگر و خونخوار است ، بنابراین به سرعت همه ما را محاصره مى كنند و از دم تیغ و شمشیر مى گذرانند ، يا اسیر كرده و با شکنجه باز مى گرداند و تمام قرائن نشان مى داد كه مطلب همین گونه است .

در این جا لحظات دردناکى بر بنى اسرائیل گذشت ، لحظاتى كه تلخى آن غیر قابل توصیف است ، شاید جمع زیادى در ایمان خود متزلزل شده و سخت روحیه خود را باخته بودند .

62 قالَ كَلاّ اِنَّ مَعِىَ رَبّى سَيَهْدینِ

(موسى) گفت: چنین نیست، پروردگار من با من است، به زودى مراهدایت خواهدکرد.

اما موسى (علیه السلام)همچنان آرام و مطمئن بود و مى دانست وعده هاى خدا درباره نجات بنى اسرائیل و نابودى قوم سرکش تخلف ناپذیر است .

این تعبیر ممکن است اشاره به همان وعده اى بوده باشدکه خداوند به هنگام مأموریت دادن به موسى (علیه السلام)و هارون فرمود : « اِنَّنى مَعَكُما اَسْمَعُ وَاَرى : من همه جا با شماهستم مى شنوم و مى بینم » ( 46 / طه ) .

63 فَاَوْحَيْنا اِلى مُوسى اَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَفَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظیمِ

و به دنبال آن به موسى (علیه السلام)وحى كردیم عصایت را به دریا زن ، دریا ازهم شکافته شد و هر بخشى همچون كوه عظیمى بود .

« اِنْقَلَقَ » از ماده « فَلْق » به معنى شکافته شدن است ، به تعبیر دیگر ( به گونه اى كه راغب در مفردات گوید ) فرق « فَلْق » و « فَرْق » این است كه اولى اشاره به شکافتن مى كند و دومى

جدا شدن و لذا « فِرْقَة » و « فِرْق » به قطعه يا جماعتى گفته مى شود كه از بقیه جدا گردد .

« طَوْد » به معنى كوه عظیم است و توصیف مجدد آن به عظیم در آیه فوق تأکیدى بر این معنى است .

موسى (علیه السلام)عصا را به رود پهناور و عظیم نیل زد ، در این جا صحنه عجیبى نمایان گشت كه برق شادى در چشم ها و دل هاى بنى اسرائیل نمایان گردید : « ناگهان دریا شکافته شد ، آب ها قطعه قطعه شدند و هر بخشى همچون كوهى عظیم روى هم انباشته گشت » و در میان آن ها جاده ها نمایان شد و هر گروهى از بنى اسرائیل در جاده اى روان شدند .

64 وَ اَزْلَفْنا ثَمَّ الاْخَرینَ

و در آن جا دیگران را نیز به دریا نزدیك ساختیم .

و به این ترتیب فرعونیان نیز وارد جاده هاى دریایى شدند و همچنان مغرورانه به دنبال بردگان قدیمى خود كه سر به طغیان برافراشته بودند مى دویدند ، غافل از این كه لحظات

آخر عمر فرارسیده و فرمان عذاب به زودى صادر مى شود .

65 وَ اَنْجَيْنا مُوسى وَ مَنْ مَعَهُ اَجْمَعینَ

موسى (علیه السلام)و تمام كسانى راکه با او بودند نجات دادیم .

66 ثُمَّ اَغْرَقْنَا الاْخَرینَ

سپس دیگران را غرق كردیم .

درست هنگامى كه آخرین نفر از بنى اسرائیل از دریا بیرون آمد و آخرین نفر از فرعونیان داخل دریا شد فرمان دادیم آب ها به حال اول بازگردند ، امواج خروشان يك مرتبه فروریختند و سربرهم نهادند ، فرعون و لشکرش را همچون پرهاى كاه با خود به هرجا بردند ، درهم كوبیدند و نابود كردند .

و به این ترتیب همه چیز در يك لحظه پایان گرفت ، بردگان اسیر آزاد شدند و جباران مغرور گرفتار و نابودگشتند ، تاریخ ورق خورد، تمدنى خیره كننده كه بر ویرانه هاى

خانه هاى مستضعفان پى ریزى شده بود از صفحه عالم محوگشت ، دوران آن مستکبران پایان گرفت و مستضعفان وارث ملك و حکومت آن ها شدند .

67 اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ

دراین جریان نشانه روشنى است ( براى آن ها كه حق طلبند )ولى اکثر آن ها ایمان نیاوردند.

جایى كه فرعونیان با دیدن آن صحنه هاى عجیب ایمان نیاوردند از این قوم مشرك تعجب مکن و از عدم ایمانشان نگران مباش كه تاریخ از این صحنه ها بسیار به خاطر دارد .

تعبیربه «اَكْثَر» اشاره به این است كه گروهى از فرعونیان دست به دامن آیین موسى (علیه السلام)زدند و به جمع ياران او پیوستند، نه تنها « آسیه » همسر فرعون و دوست با وفاى موسى (علیه السلام)که در قرآن ازاو به عنوان«مؤمن آل فرعون»یادشده، بلکه جمع دیگرى همانندساحران توبه كاربه او پیوستند.

68 وَ اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

و پروردگار تو عزیز و رحیم است .

از « عزت » او است كه هر زمان اراده كند فرمان نابودى اقوام ياغى را صادر مى كند و براى نابود كردن يك قوم جبار نیاز به این ندارد كه لشگر فرشتگان را از آسمان اعزام كند به همان آبى كه مایه حیات آن ها است فرمان مرگ آن ها را مى دهد و همان دریاى نیل كه مایه ثروت و قدرت فرعونیان بود قبرستان آن ها مى شود .

و از « رحمت » او است كه در این كار هرگز عجله نمى كند ، بلکه سال ها مهلت مى دهد ، معجزه مى فرستد ، اتمام حجت مى كند و نیز رحمت او است كه این بردگان ستمدیده را از چنگال آن اربابان قلدر و زورگو رهایى مى بخشد.

69 وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اِبْرهیمَ

و بر آن ها خبر ابراهیم را بخوان .

به دنبال داستان عبرت انگیزموسى (علیه السلام)و فرعون خداوند به سرگذشت الهام بخش ابراهیم (علیه السلام) و مبارزاتش با مشرکان مى پردازد و این مطلب را از گفتگوى ابراهیم به

عمویش آزر و قوم گمراه آغاز مى كند .

70 اِذْ قالَ لاَِبیهِ وَ قَوْمِه ما تَعْبُدُونَ

هنگامى كه به پدرش و قومش گفت: چه چیزرا پرستش مى كنید ؟

واژه« اَب » در لغت عرب و در قرآن مجید گاه به پدر اطلاق شده و گاه به عمو و در این جا معنى دوم صحیح است .

مسلما ابراهیم مى دانست آن ها چه مى پرستند هدفش این بود كه آن ها را به سخن درآورد و به كار خود اعتراف كنند ، ضمنا تعبیر به « ما » ( چه چیز ) بیانگر يك نوع تحقیر است .

71 قالُوا نَعْبُدُ اَصْناما فَنَظَلُّ لَها عاكِفینَ

گفتند : بت هایى را مى پرستیم و همه روز ملازم عبادت آنانیم .

« اَصْنام » جمع « صَنَم » به معنى مجسمه اى بوده است كه از طلا و نقره يا چوب و مانند آن مى ساختند و به پرستش آن مى پرداختند و آن را مظهر مقدّسین و مقدّسات مى پنداشتند .

جمله « نَظَلّ » معمولاً به كارهایى كه در روز انجام مى شود اطلاق مى گردد و ذکر آن به صورت صیغه مضارع اشاره به استمرار و دوام است .

« عاكِف » از ماده « عُكُوف » است كه به معنى توجه به چیزى و ملازمت آمیخته با احترام نسبت به آن است و تأکید بیشترى بر معنى سابق است .

این تعبیر نشان مى دهدکه آن ها نه تنها احساس شرمندگى از كار خود نداشتند بلکه بسیار به كار خود افتخار مى كردند كه بعد از جمله « نَعْبُدُ اَصْناماً : ما بت هایى را مى پرستیم » كه براى بیان مقصودشان كافى بود اضافه كردند : « فَنَظَلُّ لَها عاكِفینَ : ما همه روز سر بر آستان آن ها مى ساییم » .

72 قالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ اِذْ تَدْعُونَ

گفت: آیا هنگامى كه آنان را مى خوانید صداى شمارامى شنوند ؟

73 اَوْ يَنْفَعُونَكُمْ اَوْ يَضُرُّونَ

یا سودى به شما مى رسانند ، يا زیانى ؟

حداقل چیزى كه در معبود لازم است این است كه نداى عابد خویش را بشنود و در گرفتارى ها به ياریش بشتابد ، يا لااقل از مخالفت فرمان او واهمه اى باشد .

اما در این بت ها چیزى كه نشان دهد آن ها كمترین درك و شعورى دارند و يا كمترین تأثیرى در سرنوشت انسان ها ، به چشم نمى خورد . فلزات يا سنگ و چوب هاى بى ارزشى هستند كه خرافات و نیروى توهم و پندار به آن ها چنین موقعیتى بخشیده است .

74 قالُوا بَلْ وَجَدْنا اباءَنا كَذلِكَ يَفْعَلُونَ

گفتند : فقط ما نیاکان خود را يافتیم كه چنین مى كنند .

این پاسخ كه بیانگرتقلید كورکورانه آن هااز نیاکان جاهل و نادانشان بود تنها پاسخى بود كه مى توانستندبه گفته ابراهیم (علیه السلام)بدهند، پاسخى كه دلیل بطلانش درآن نهفته است و هیچ عاقلى به خود اجازه نمى دهد چشم و گوش بسته به دنبال دیگران بیفتد، به خصوص این كه معمولاً تجربیات آیندگان از گذشتگان بیشتر است و دلیلى بر تقلید كورکورانه از آنان وجود ندارد .

75 قالَ اَفَرَاَيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ

گفت: آیادیدید چیزى راکه شما عبادت مى كردید ؟

76 اَنْتُمْ وَ اباؤُكُمُ الاَْقْدَمُونَ

شما و پدران پیشین شما .

77 فَاِنَّهُمْ عَدُوٌّ لى اِلاّ رَبَّ الْعالَمینَ

همه آن ها دشمن منند مگر پروردگار عالمیان .

قابل توجه این كه ابراهیم مى گوید : « آن ها با من دشمنند » هرچند لازمه آن این است كه من نیز با آن ها عداوت دارم ، ولى این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد كه عبادت بت ها مایه بدبختى و گمراهى و عذاب دنیا و آخرت انسان است .

و این در حکم عداوت آن ها محسوب مى شود ، به علاوه از آیات متعددى از قرآن استفاده مى شود كه بت ها در قیامت از عابدان خود بیزارى مى جویند و به دشمنى آن ها

برمى خیزند ، به فرمان خدا به سخن درمى آیند و تنفر خود را ابراز مى دارند.(1)

78 اَلَّذى خَلَقَنى فَهُوَ يَهْدینِ

آن كسى كه مرا آفرید و هدایت مى كند .

هم در عالم تکوین هدایت كرده و وسایل حیات مادى و معنوى در اختیارم گذارده و هم در عالم تشریع ، وحى و كتاب آسمانى ، براى من فرستاده است .

ذکر كلمه « فاء » بعد از آفرینش ، اشاره به این است كه هدایت از خلقت جدا نیست و دوش به دوش آن ، همه جا پیش مى رود و جمله « يَهْدینِ » كه به صورت « فعل مضارع » آمده است دلیل روشنى بر استمرار هدایت و نیاز انسان به او در تمام عمر است .

گویى ابراهیم (علیه السلام)با این سخن ، بیانگر این حقیقت است كه من از لحظه خلقتم ، .


1) « تفسیر نمونه » ، جلد 13 ، ذیل آیه 82 سوره مریم .

همیشه با او بوده ام و در همه حال با اویم ، حضور او را در زندگى خود احساس مى كنم ، او دوستى است كه رشته اى در گردنم افکنده و مى برد هرجا كه خاطر خواه او است .

79 وَ الَّذى هُوَ يُطْعِمُنى وَ يَسْقینِ

و كسى كه مرا غذا مى دهد و سیراب مى نماید .

آرى من همه نعمت ها را از او مى بینم ، پوست و گوشت من ، آب و غذاى من ، همه از برکات او است .

80 وَ اِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفینِ

و هنگامى كه بیمار شوم مرا شفا مى دهد .

با این كه بیمارى نیز گاهى از ناحیه او است ، اما براى رعایت ادب در سخن آن را به خود نسبت مى دهد .

81 وَ الَّذى يُمیتُنى ثُمَّ يُحْيینِ

و كسى كه مرا مى میراند و سپس زنده مى كند .

سپس از مرحلۀ زندگى دنیا پا را فراتر گذارده ، به زندگى جاویدان در سراى آخرت مى پردازد تا روشن سازد كه من همه جا بر سرخوان نعمت او نشسته ام نه فقط در دنیا كه در آخرت نیز هم .

82 وَ الَّذى اَطْمَعُ اَنْ يَغْفِرَلى خَطیئَتى يَوْمَ الدّينِ

و كسى كه امید دارم گناهانم را در روز جزا ببخشد .

بدون شك پیامبران معصومند و گناهى ندارند كه بخشوده شود ، ولى گاهى حسنات نیکان ، گناه مقربان محسوب مى شود و در مقام والاى آنان گاه انجام يك كار خوب نیز قابل بازخواست است ، چرا كه از كار نیکوترى جلوگیرى كرده و لذا ترك اولایش مى نامند .

او هرگز تکیه بر اعمال نیك خود نمى كند كه این ها در جنب كرم الهى ، هیچ است و در مقابل نعمت هایش قابل ذکر نیست ، بلکه تنها تکیه اش بر لطف است و این آخرین مرحله انقطاع الى اللّه است .

کوتاه سخن این كه : ابراهیم براى مشخص ساختن معبود حقیقى ، نخست به سراغ « خالقیت » پروردگار مى رود ، سپس مقام ربوبیت او را در همه مراحل روشن سازد .

نخست مرحله هدایت است ، سپس مرحله « نعمت هاى مادى » اعم از ایجاد شرایط و دفع موانع و سرانجام مرحله « زندگى جاودانى » در سراى دیگر كه در آن جا نیز ربوبیتش در چهره بخشش مواهب و آمرزش گناه جلوه گر مى شود و به این ترتیب بر پندار خرافى خدایان متعدد و ارباب انواع خط بطلان مى كشد و سر تعظیم بر آستان پروردگار فرود مى آورد .

83 رَبِّ هَبْ لى حُكْما وَ اَلْحِقْنى بالصّالِحینَ

پروردگارا ! به من علم و دانش مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق كن .

دعاهاى پربار ابراهیم (علیه السلام)

« حکم » و « حکمت » از يك ریشه است و حکمت همان گونه كه راغب در مفردات گفته

رسیدن به حق از طریق علم و آگاهى است و شناخت موجودات و افعال نیك و به تعبیر دیگر معرفت ارزش ها و معیارهایى كه انسان به وسیله آن بتواند ، حق را هرکجا هست بشناسد و باطل را در هرلباس تشخیص دهد ، این همان چیزى است كه بعضى از فلاسفه از آن به عنوان « كمال قوه نظریه » تعبیر كرده اند .

این همان حقیقتى است كه « لقمان » از ناحیه خدا دریافت داشته بود : « وَ لَقَدْ اتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ » ( 12/لقمان ) و به عنوان « خیر كثیر » در آیه 269 سوره بقره از آن ياد شده است : « وَ مَنْ يُؤْتَ الحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِىَ خَيْرا كَثیرا » و به نظر مى رسد كه « حکم » مفهومى برتر از « حکمت » داشته باشد ، يعنى آگاهى توأم با آمادگى براى اجرا و به تعبیر دیگر قدرت بر داورى صحیح كه خالى از هواپرستى و خطا باشد .

آرى ابراهیم (علیه السلام)قبل از هرچیز از خدا « شناخت عمیق و صحیح » توأم با حاکمیت تقاضا مى كند ، چرا كه هیچ برنامه عملى بدون چنین زیربنایى امکان پذیر نیست .

و به دنبال آن ملحق شدن به صالحین را از خدا تقاضا مى كند كه اشاره به جنبه هاى عملى و به اصطلاح «حکمت عملى» است، درمقابل تقاضاى قبل كه ناظر به « حکمت نظرى » بود .

بدون شك ابراهیم (علیه السلام)هم داراى مقام « حکم » بود و هم در زمره « صالحان » پس چرا چنین تقاضایى از خدا مى كند ؟

پاسخ این است كه نه حکمت داراى حد معینى است و نه صالح بودن ، او تقاضا مى كند روزبه روز به مراتب بالاتر و والاتر از علم و عمل برسد ، حتى به موقعیت يك پیامبر اولواالعزم در این جنبه ها قانع نیست .

به علاوه او مى داند همه این ها از ناحیه خدا است و هرلحظه امکان لغزش و سلب این مواهب وجود دارد ، لذا ادامه آن را علاوه بر تکامل از خدا مى طلبد ، همان گونه كه ما با این كه انشاءاللّه در صراط مستقیم ایمان گام برمى داریم همه روز از خدا هدایت به « صراط مستقیم » را در نمازهایمان مى طلبیم و تقاضاى ادامه این راه و تکامل داریم .

84 وَ اجْعَلْ لى لِسانَ صِدْقٍ فِى الاخِرینَ

و براى من در میان امت هاى آینده زبان صدق ( و ذکر خیر ) قرارده .

آن چنان كن كه ياد من در خاطره ها بماند و خط و برنامه من در میان آیندگان ادامه يابد ، « اسوه » و الگویى باشم كه به من اقتدا كنند و پایه گذار مکتبى باشم كه به وسیله آن راه تو را بیاموزند و در خط تو حرکت كنند .

خداوند این دعاى ابراهیم را نیز به اجابت رساند همان گونه كه قرآن مى گوید : « وَ جَعَلنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّا : ما براى ابراهیم و اسحاق و يعقوب ذکر خیر و لسان صدق برجسته و والایى قرار دادیم » ( 50 / مریم ) .

بعید نیست كه این تقاضا شامل همان چیزى باشد كه ابراهیم بعد از بناى خانه كعبه از خدا خواست و عرض كرد : « رَبَّنا وَ ابْعَثْ فیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ایاتِكِ وَ يُعَلِّمُهُمْ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ : پروردگارا در میان فرزندان ما ( من و اسماعیل ) پیامبرى مبعوث كن كه آیات

تو را بر آن ها بخواند و به آنان كتاب و حکمت بیاموزد و آن هارا پاکیزه كند و رشد دهد » ( 129 / بقره ) .

و مى دانیم این تقاضا با ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله تحقق يافت و ذکر خیر ابراهیم از این طریق در این امت بزرگ تداوم گرفت .

85 وَ اجْعَلْنى مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعیمِ

و مرا از وارثان بهشت پر نعمت گردان .

بهشتى كه نعمت هاى معنوى و مادى در آن موج مى زند ، نعمت هایى كه نه زوالى دارد و نه ملالى ، نعمت هایى كه براى ما زندانیان جهان دنیا حتى قابل درك نیست نه از مغزهایمان گذشته و نه چشم هایمان دیده و نه گوش هایمان شنیده است .

تعبیر به « اِرْث » در مورد بهشت يا به خاطر آن است كه ارث به معنى دستیابى به نعمتى است بى رنج و تعب و مسلما آن همه نعمت هاى بهشتى در برابر طاعات ناچیز ما موهبتى بى رنج و تعب است و يا به خاطر آن است كه طبق روایات هرانسانى خانه اى در بهشت و

خانه اى در دوزخ دارد هنگامى كه دوزخى شود خانه بهشتیش به دیگران مى رسد .

86 وَاغْفِرْلاَِبى اِنَّهُ كانَ مِنَ الضّالّينَ

و پدرم ( عمویم ) را بیامرز كه او از گمراهان بود .

این وعده را ابراهیم طبق صریح آیه 114 سوره توبه « وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهیمَ لاَِبیهِ اِلاّ عَن مَوْعِدَةٍ وَعَدَها اِيّاهُ » قبلاً به عمویش آذر داده بود و هدفش این بود كه از این طریق بتواند در قلب او نفوذ كند و او را به سوى ایمان بکشاند ، لذا به او چنین قولى داد و به این قول نیز عمل كرد و طبق روایتى از ابن عباس نقل شده كرارا براى « آزر » استغفار نمود ، اما هنگامى كه « آزر » در حال كفر از دنیا رفت و دشمنى او در برابر آیین حق مسلم شد ابراهیم استغفار را قطع كرد .

87 وَ لا تُخْزِنى يَوْمَ يُبْعَثُونَ

و مرا در روزى كه مردم مبعوث مى شوند ، شرمنده و رسوامکن .

« لا تُخْزِنى » از ماده « خِزْى » به طورى كه راغب در مفردات گوید به معنى « شکست روحى » ( شرمسارى ) است كه يا از ناحیه خود انسان است كه به صورت حیاء مفرط جلوه گر مى شود و يا از ناحیه دیگرى است كه بر انسان تحمیل مى كند .

این تعبیر از ناحیه ابراهیم (علیه السلام)، علاوه بر این كه درس و سرمشقى است براى دیگران ، نشانه احساس مسؤولیت و اعتماد بر لطف پروردگاراست .

88 يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ

در آن روزى كه مال و فرزندان سودى نمى بخشد .

در حقیقت این دو سرمایه مهم زندگى دنیا ، اموال و نیروهاى انسانى در آن جا كمترین نتیجه اى براى صاحبانش نخواهد داشت و به طریق اولى سایر سرمایه هاى این جهان كه در رتبه هاى بعد از این دو قرار دارند سودى نخواهد بخشید .

بدیهى است منظور در این جا از مال و فرزندان ، مال و فرزندانى نیست كه در طریق

جلب رضاى خدا به كار گرفته شده باشند ، بلکه تکیه روى جنبه هاى مادى مسأله است ، منظور این است كه سرمایه هاى مادى در آن روز مشکلى را حل نمى كند ، اما در صورتى كه در طریق اطاعت فرمان پروردگار قرار گیرند سرمایه مادى نخواهند بود ، رنگ الهى و صبغة اللّه به خود مى گیرند و « اَلْباقِياتُ الصّالِحاتُ » محسوب مى شوند .

89 اِلاّ مَنْ اَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ

مگر كسى كه با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید .

و به این ترتیب تنها سرمایه نجات بخش در قیامت ، قلب سلیم است ( سالم از هرگونه شرك و كفر و آلودگى به گناه )، چه تعبیر جامع و جالبى ؟ تعبیرى كه هم ایمان خالص و نیت پاك در آن وجوددارد و هم هرگونه عمل صالح ، چراکه چنین قلب پاکى ، ثمره اى جز عمل پاك نخواهد داشت و به تعبیر دیگر همان گونه كه قلب و روح انسان در اعمال انسان مؤثر است اعمال او نیز بازتاب وسیعى در قلب و جان دارد و آن را به رنگ

خود ( خواه رحمانى يا شیطانى ) در مى آورند .

90 وَ اُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقینَ

( درآن روز ) بهشت براى پرهیزکاران نزدیك مى شود .

91 وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِلْغاوینَ

و دوزخ براى گمراهان آشکار مى گردد .

« اُزْلِفَتِ » از ماده « زُلْفى » به معنى قرب و نزدیکى است .

این در حقیقت قبل از ورود آن ها به بهشت و دوزخ است كه هریك از این دو گروه منظره جایگاه خود را از نزدیك مى بینند : مؤمنان مسرور و گمراهان وحشت زده مى شوند و این نخستین برنامه هاى پاداش و كیفر آن ها است .

جالب این كه نمى گوید : پرهیزکاران را به بهشت نزدیك مى كنند ، بلکه مى گوید بهشت را به آن ها نزدیك مى سازند و این اشاره به مقام بسیار با عظمت و پرارزش آن ها است .

92 وَ قیلَ لَهُمْ اَيْنَما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ

و به آن ها گفته مى شود كجا هستند معبودانى كه آن ها را پرستش مى كردید ؟

93 مِنْ دُونِ اللّهِ هَلْ يَنْصُرُونَكُمْ اَوْيَنْتَصِرُونَ

معبودهایى غیر از خدا ، آیا آن ها شما را يارى مى كنند ؟ ياکسى به يارى آن ها مى آید ؟

سپس به گفتگوهاى سرزنش بار و عتاب آمیزى كه در این هنگام با این گروه گمراه مى شود پرداخته است .

ولى آن ها جوابى ندارند و كسى هم چنین انتظارى از آن ها ندارد .

94 فَكُبْكِبُوا فیها هُمْ وَالْغاوُنَ

در این هنگام همه آن معبودان با عابدان ( گمراه ) به دوزخ افکنده مى شوند .

95 وَ جُنُودُ اِبْلیسَ اَجْمَعُونَ

و همچنین لشکریان ابلیس عموماً .

« غاوُون » از ماده « غَىّ » گرفته شده و به گفته « راغب » در « مفردات » ، آن نوع جهل و گمراهى است كه از فساد عقیده سرچشمه گیرد .

چون « كُبْكِبُوا » در اصل ازماده « كَبّ » به معنى افکندن چیزى به صورت در گودال آمده است و تکرار آن ( كَبْكَبَ ) ، تکرار این سقوط را مى رساند و این نشان مى دهد كه آن ها به هنگام سقوط در دوزخ همانند سنگى مى باشند كه از بالاى بلندى به دره اى پرتاب مى شود نخست به نقطه اى افتاده و از آن جا به نقطه دیگر تا در قعر دره قرار گیرد . (1)

در حقیقت این سه گروه، بت ها و پرستش كنندگان بت ها و لشکریان شیطان كه دلالان این گناه و انحراف بودند، همگى در دوزخ جمع مى شوند ، اما به این صورت كه آن ها .


1) در فارسى امروز « كُبْكُبه » به گروهى از سواران يا صداى پاى ستوران و آدمیان به طور دسته جمعى گفته مى شود و كنایه از جاه و جلال و شکوه و شوکت است .( فرهنگ معین ) .

را يکى پس دیگرى به آن مى افکنند .

در روایات متعددى كه از امام باقر و امام صادق (علیهما السلام)در ذیل آیه « فَكُبْكِبُوا فیها هُمْ وَالْغاوُنَ » رسیده چنین مى خوانیم : «هُمْ قَوْمٌ وَصَفُوا عَدْلاً بِاَلْسِنَتِهِمْ ثُمَّ خالَفُوهُ اِلى غَيْرِه : این آیه درباره كسانى است كه حق و عدالتى را بازبان توصیف مى كنند اما درعمل مخالف آن راانجام مى دهند » .(1)

96 قالُوا وَ هُمْ فیها يَخْتَصِمُونَ

آن ها درآن جا به مخاصمه برمى خیزند و مى گویند :

97 تَاللّهِ اِنْ كُنّا لَفى ضَلالٍ مُبینٍ

به خدا سوگند كه ما در گمراهى آشکار بودیم .

98 اِذْ نُسَوّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ

چون شما را با پروردگار عالمیان برابر مى شمردیم . .


1) « نورالثقلین » ، « اصول كافى » ، « تفسیر على بن ابراهیم » .

99 وَ ما اَضَلَّنا اِلاَّالْمُجْرِمُونَ

اما كسى جز مجرمان ما را گمراه نکرد .

ولى سخن به این جا پایان نمى گیرد بلکه به دنبال آن صحنه اى ازنزاع و جدال این سه گروه دوزخى را مجسم مى سازد :

آرى عابدان گمراه مى گویند : « به خدا سوگند ما در گمراهى آشکارى بودیم : تَاللّهِ اِنْ كُنّا لَفى ضَلالٍ مُبینٍ ».(1)

« زیرا شما معبودان دروغین را با پروردگار عالمیان برابر مى پنداشتیم » .

« اما هیچ كس ما را گمراه نکرد مگر مجرمان » .

همان مجرمانى كه رؤساى جامعه ما بودند و براى حفظ منافع خویش ما را به این راه .


1) « اِنْ » در « اِنْ كُنّا » مخففه از مثقله است و دراصل « اِنّا كنّا » بوده است .

کشاندند و بدبخت كردند .

100 فَما لَنا مِنْ شافِعینَ

( افسوس كه امروز ) شفاعت كنندگانى براى ما وجود ندارد .

101 وَ لا صَدیقٍ حَمیمٍ

و نه دوست گرم و پر محبتى .

نه معبودان به شفاعت ما مى پردازند ، آن چنان كه ما در دنیا مى پنداشتیم و نه دوستان قدرت يارى ما را دارند .

« شافِعین » به صورت جمع و « صَدیق » به صورت مفردآمده، این تفاوت ممکن است به خاطر آن باشد كه این گروه از گمراهان با چشم خود مى بینند مؤمنانى كه لغزش هایى داشته اند از شفاعت جمعى از شفاعت كنندگان همچون انبیاء و اوصیاء و فرشتگان و شفاعت بعضى از دوستان صالح برخوردار مى شوند ،

آن ها نیز آرزو مى كنند كه اى كاش شفاعت كننده و دوستى داشتند .

در حدیثى از جابر بن عبداللّه مى خوانیم كه از رسول خدا صلى الله علیه و آله چنین شنیدم كه مى فرمود : « بعضى از بهشتیان مى گویند چه بر سر دوست ما آمد ، درحالى كه دوستشان در جهنم است ، خداوند براى این كه قلب این مؤمن را شاد كند فرمان مى دهد دوستش را از دوزخ خارج كنند و به بهشت بفرستند ، این جا است كه باقى ماندگان در دوزخ مى گویند واى برما كه نه شفاعت كننده اى داریم نه دوست مهربانى » .(1)

بدیهى است نه شفاعت بدون معیار و ملاك است و نه تقاضا درباره دوستشان بى حساب ، باید يك نوع پیوند و ارتباط معنوى در میان شفاعت كننده و شفاعت شونده وجود داشته تا این هدف تحقق يابد . .


1) « مجمع البیان » ذیل آیه مورد بحث .

پیرامون این موضوع در بحث شفاعت در جلد اول « تفسیر نمونه » شرح مفصل و بحث مبسوطى ذیل آیه 48 سوره بقره آمده است .

102 فَلَوْ اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ

اگر باردیگر ( به دنیا ) بازگردیم ازمؤمنان خواهیم بود .

درست است كه آن ها در آن جا و در آن روز ، ایمان پیدا كرده اند ، ولى این يك نوع ایمان اضطرارى است ، ایمانى مؤثّر و سازنده است كه اختیارى و در این جهان باشد ، ایمانى كه سرچشمه هدایت و اعمال صالح گردد .

ولى به هر حال این آرزو نیز مشکلى را حل نمى كند و سنت الهى اجازه بازگشت را به هیچ كس نمى دهد و خود آن ها نیز این حقیقت را مى دانند و كلمه « لَوْ » دلیل بر آن است .(1).


1) « لَوْ » حرف شرطى است كه غالبا در مواردى كه شرط محال است به كار مى رود .

103 اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ

در این ماجرا آیت ( و عبرتى ) است ولى اکثر آن ها مؤمن نبودند .

سرانجام در پایان این بخش از سرگذشت ابراهیم و گفتگوهایش با قوم گمراه و دعاهایش در پیشگاه خدا و توصیف هایش از وضع روز قیامت ، خداوند به عنوان يك نتیجه گیرى براى همه بندگان ، همان دو آیه تکان دهنده را كه در پایان داستان موسى (علیه السلام)و فرعون آمده بود و در پایان داستان انبیاء دیگر نیز در همین سوره خواهد آمد ، تکرار مى فرماید .

104 وَ اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

و پروردگار تو عزیز و رحیم است .

تکرار این جمله ها دلدارى مؤثرى است براى پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان اندك در آن روز و هم چنین اقلیت هاى مؤمن در هر عصر و زمان تا از اکثریت گمراه وحشت نکنند و به عزت

و رحمت الهى دلگرم باشند و هم تهدیدى است براى گمراهان و اشاره اى است به این كه اگر مهلتى به آن ها داده مى شود، نه از جهت ضعف است بلکه به خاطر رحمت است .

105 كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلینَ

قوم نوح رسولان را تکذیب كردند .

معلوم است كه قوم نوح تنها نوح را تکذیب كردند اما از آن جا كه دعوت همه پیامبران از نظر اصول يکى بود ، تکذیب همه رسولان محسوب مى شد و لذا مى فرماید قوم نوح « مُرْسَلین » را تکذیب كردند .

106 اِذْ قالَ لَهُمْ اَخُوهُمْ نُوحٌ اَلا تَتَّقُونَ

هنگامى كه برادرشان نوح به آن ها گفت ، آیا تقوى پیشه نمى كنید ؟

تعبیر به « برادر » تعبیرى است كه نهایت پیوند محبت آمیز را براساس مساوات و برابرى مشخص مى كند ، يعنى نوح بى آن كه بخواهد تفوقى بر آنان بجوید با نهایت صفا و

صمیمیت آن ها را دعوت به پرهیزکارى كرد .

تعبیر به اخوت و برادرى كه نه تنها در مورد نوح بلکه درباره بسیارى دیگر از پیامبران ( مانند هود و صالح و لوط ) آمده است به همه رهبران راه حق الهام مى بخشد كه باید در دعوت خود نهایت محبت و صمیمیت توأم با دورى از هرگونه تفوّق طلبى را رعایت كنند ، تا دل هاى رمیده جذب آیین حق گردد و هیچ سنگینى احساس نکنند .

107 اِنّى لَكُمْ رَسُولٌ اَمینٌ

من براى شما رسول امینى هستم .

این تعبیر نشان مى دهد كه نوح سابقه ممتدى از امانت در میان قوم خود داشت و او را با این صفت والا مى شناختند لذا مى گوید : به همین دلیل من در اداى رسالت الهى امینم و خیانتى از من نخواهید دید .

108 فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ

تقواى الهى پیشه كنید و مرا اطاعت كنید .

مقدم داشتن « تقوا » بر « اطاعت » به خاطر این است كه تا ایمان و اعتقادى نسبت به «اللّه » و ترس از او درمیان نباشد، اطاعت از فرمان پیامبرش صورت نخواهدگرفت .

109 وَ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمینَ

من هیچ مزدى دربرابر این دعوت ازشما نمى خواهم، اجرمن تنها برپروردگارعالمیان است.

روشن است انگیزه هاى الهى معمولاً دلیل بر صداقت مدّعى نبوت است ، در حالى كه انگیزه هاى مادى به خوبى نشان مى دهد كه هدف سودجویى است ، مخصوصاً اعراب آن عصر با این مسأله در مورد كاهنان و افرادى شبیه آنان آشنا بودند .

110 فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ

بنابراین تقواى الهى پیشه كنید و مرا اطاعت نمایید .

باز به دنبال این جمله همان جمله اى را مى گوید كه بعد از تأکید بر رسالت و امانت خویش بیان كرده بود .

111 قالُوا اَنُؤْمِنُ لَكَ وَاتَّبَعَكَ الاَْرْذَلُونَ

گفتند آیا ما به تو ایمان بیاوریم درحالى كه افراد پست وبى ارزش از تو پیروى كرده اند؟

اى نوح چرا بى سر و پاها گرد تو را گرفته اند ؟

« اَراذِل » جمع « اَرْذَل » و آن نیز صفت مشبّهه رَذْل به معنى پست و حقیر است .

ارزش يك پیشوا را باید از پیروانش شناخت و به اصطلاح امامزاده را از زوّارش مى شناسند ، ما وقتى به پیروان تو نگاه مى كنیم مشتى بى سر و پا گمنام و فقیر ، تهیدست و پابرهنه كه كسب هاى ضعیف و ناچیزى دارند اطرافت را گرفته اند با این حال چگونه انتظار دارى ثروتمندان سرشناس و اشراف با نام و نشان سرتسلیم بر آستان تو بسایند ؟

درست است آن ها دراین تشخیص صائب بودند كه پیشوا را باید از طریق پیروان شناخت ، ولى اشتباه بزرگشان این بود كه آن ها مفهوم و معیار شخصیت را گم كرده بودند ، آن ها معیار سنجش را مال و ثروت ، لباس و خانه و مرکب زیبا و گران قیمت قرار داده

بودند و از پاکى و تقوا و حق جویى و صفات عالى انسانیت كه درطبقات كم درآمد بسیار بود و دراشراف بسیار كم ، غافل بودند .

قابل توجه این كه این ایراد را نه تنها بر نوح گرفتند كه از نخستین پیامبران اولواالعزم است به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز كه خاتم انبیاء است و هم چنین به سایر پیامبران نیز گرفتند ، آن ها با عینك سیاهى كه بر چشم داشتند منظره این سپیدجامگان را تاریك مى دیدند و همواره خواهان طرد و رد آن ها بودند و اصلاً خدا و پیامبرانى را كه چنین بندگان و پیروانى داشته باشند نمى پسندیدند .

112 قالَ وَ ما عِلْمى بِما كانُوا يَعْمَلُونَ

(نوح) گفت، من چه مى دانم آن ها چه كارى داشته اند .

ولى نوح آن ها را در این جا فورا خلع سلاح كرد و گفت : « وظیفه من دعوت همگان به سوى حق واصلاح جامعه است ، من چه مى دانم آن ها چه كارى داشته اند ؟ »

گذشته آن ها هرچه بوده گذشته ، مهم امروز است كه دعوت رهبر الهى را « لَبّيْك » گفته اند و در مقام خودسازى برآمده اند و قلب و دل خود را در اختیار حق گذاشته اند .

113 اِنْ حِسابُهُمْ اِلاّ عَلى رَبّى لَوْ تَشْعُرُونَ

حساب آن ها تنها بر پروردگار من است، اگر شما مى فهمیدید ؟

از این سخن ضمنا استفاده مى شود كه آن ها مى خواستند علاوه بر مسأله تهیدستى این گروه از مؤمنان را به سوء سابقه اخلاقى و عملى متهم سازند ، درحالى كه معمولاً فساد و آلودگى در طبقات مرفه به درجات بیشتر است ، آن ها هستند كه همه رقم وسایل فساد در اختیار دارند و مست مقام و مالند و كمتر خدا را بنده اند .

ولى نوح بى آن كه در این مسأله با آن ها گلاویز شود ، مى گوید من از آن ها چیز بدى سراغ ندارم و اگر هم چنین باشد كه شما مى گویید حسابشان با خدا است .

114 وَ ما اَنَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنینَ

و من هرگز مؤمنان را طرد نخواهم كرد .

این جمله در حقیقت پاسخ به درخواست ضمنى این ثروتمندان مغرور است كه از نوح خواسته بودند این گروه را از خود براند و طرد كند ، تا نزد او حاضر شوند .

115 اِنْ اَنَا اِلاّ نَذیرٌ مُبینٌ

من تنها انذارکننده آشکارى هستم .

هرکس این هشدار مرا بشنود و از راه انحراف به صراط مستقیم ، بازگردد پیرو من است، هر كه باشد و در هر وضع مادى و شرایط اجتماعى .

116 قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومینَ

گفتند: اى نوح اگر خوددارى نکنى ، سنگباران خواهى شد .

« رَجْم » به معنى زدن با سنگ تا سرحد قتل است .

تعبیر « مِنَ الْمَرْجُومینَ » نشان مى دهد كه سنگسار كردن درمیان آن ها در مورد مخالفین سابقه داشته ، در حقیقت به نوح مى گویند : اگر به این گفتگوها و دعوت به سوى توحید و

آیینت ادامه دهى بر سر تو همان خواهد آمد كه بر سر سایر مخالفین ما آمد و آن سنگسار كردن است كه يکى از بدترین انواع قتل مى باشد .

117 قالَ رَبِّ اِنَّ قَوْمى كَذَّبُونِ

گفت : پروردگارا : قوم من ، مرا تکذیب كردند .

« نوح » كه مى بیند این دعوت مستمر و طولانى با این منطق روشن و با آن همه صبر و شکیبایى جز در عده قلیلى تأثیر نگذارده ، سرانجام شکایت به درگاه خدا مى برد و ضمن شرح حال خود تقاضاى جدایى و نجات از چنگال این ستمگران بى منطق مى كند .

درست است كه خداوند از همه چیز آگاه است ولى به هنگام طرح شکایت و به عنوان مقدمه براى تقاضاى بعدى، این سخن را مطرح مى كند .

قابل توجه این كه نوح از مصایبى كه بر شخص او گذشته اظهار ناراحتى نمى كند بلکه تنها از این ناراحت است كه او را تکذیب كرده اند و پیام الهى را نپذیرفته اند .

118 فَافْتَحْ بَيْنى وَ بَيْنَهُمْ فَتْحا وَ نَجِّنى وَ مَنْ مَعِىَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ

اکنون میان من و این ها جدایى بیفکن و مرا و مؤمنانى را كه با من هستند رهایى بخش .

« فَتَح » در اصل به معنى گشودن و از بین بردن بستگى است و آن دوگونه است ، گاهى جنبه حسى دارد ، مانند « فَتْحُ الْبابِ » ( گشودن در ) و گاه جنبه معنوى دارد مانند « فَتْحُ الْهَمِّ » ( گشودن غم و از بین بردن اندوه ) و « فَتْحُ الْمُسْتَغْلَقِ مِنَ الْعُلُومِ » ( گشودن رازهاى دانش ) و « فَتْحُ الْقَضِيَّةِ » ( داورى كردن و پایان دادن به نزاع و دعوا است ) .

119 فَاَنْجَيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ

ما، او و كسانى را كه با او بودند در كشتى كه مملو (از انسان و انواع حیوانات) بود رهایى بخشیدیم.

120 ثُمَّ اَغْرَقْنا بَعْدُ الْباقینَ

سپس بقیه را غرق كردیم .

نجات نوح و غرق مشرکان خودخواه

« مَشْحُون » از ماده « شَحْن » به معنى پرکردن است و منظور در این جا این است كه آن كشتى مملو از نفرات و همه وسایل بود و كمبودى نداشت ، يعنى خداوند بعد از آن كه كشتى از هرنظر مهیا و آماده حرکت شد ، طوفان را فرستاد تا نوح و سایر سرنشینانش گرفتار ناراحتى نشوند و این خود يکى از نعمت هاى الهى بر آن ها بود .

121 اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ

در این ماجرا نشانه روشنى است، امااکثرآن ها ایمان نیاوردند .

و در پایان این سخن همان مى گوید كه در پایان ماجراى موسى (علیه السلام)بیان كرد .

بنابراین تو اى پیامبر از اعراض و سرسختى مشرکان قومت نگران مباش ، ایستادگى به خرج ده كه سرنوشت تو و يارانت سرنوشت نوح و ياران او است و سرانجام گمراهان همان سرانجام شوم غرق شدگان است .

122 وِ اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

و پروردگار تو عزیز و رحیم است .

رحمتش ایجاب مى كند كه به آن ها فرصت كافى و مهلت دهد و اتمام حجت كند و عزتش سبب مى شود كه سرانجام تو را پیروز و آن ها را مواجه با شکست نماید .

123 كَذَّبَتْ عادٌ الْمُرْسَلینَ

قوم عاد رسولان ( خدا ) را تکذیب كردند .

قوم « عام » جمعیتى بودند كه در سرزمین « اَحْقاف » درناحیه « حَضْرَ مُوت » ، از نواحى يمن ، درجنوب جزیرۀ عربستان زندگى داشتند .

گرچه آن ها تنها هود را تکذیب كردند اما چون دعوت هود دعوت همه پیامبران بود در واقع همه انبیاء را تکذیب كرده بودند .

124 اِذْ قالَ لَهُمْ اَخُوهُمْ هُودٌ اَلا تَتَّقُونَ

هنگامى كه برادرشان هود گفت : آیا تقوى پیشه نمى كنید ؟

او درنهایت دلسوزى و مهربانى هم چون يك « برادر » آن ها را به توحید و تقوى دعوت كرد و به همین دلیل كلمه « اَخ » بر او اطلاق شده است .

125 اِنّى لَكُمْ رَسُولٌ اَمینٌ

من براى شما فرستاده امینى هستم .

سابقه زندگى من در میان شما گواه این حقیقت است كه هرگز راه خیانت نپوییدم و جز حق و صداقت در بساط نداشتم .

126 فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ

تقوى الهى پیشه كنید و مرا اطاعت نمایید .

127 وَ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمینَ

من هیچ اجر و پاداشى در برابر این دعوت از شما نمى طلبم ، اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است .

که اطاعتم اطاعت خدا است و اگر فکر مى كنید من سوداى مال در سر مى پرورانم و این ها مقدمه رسیدن به مال و مقامى است بدانید « من كوچك ترین اجرى در برابر این دعوت از شما نمى خواهم » .

همه برکات و نعمت ها از او است و من اگر چیزى مى خواهم از او مى خواهم ، كه پروردگار همه ما او است .

128 اَتَبْنُونَ بِكُلِّ ریعٍ ايَةً تَعْبَثُونَ

آیا شما بر هر مکان مرتفعى نشانه اى از روى هوى و هوس مى سازید ؟

واژه « ریع » در اصل به معنى مکان مرتفع است و « تَعْبَثُونَ » از ماده « عَبَث » به معنى كارى است كه هدف صحیح در آن تعقیب نمى شود و با توجه به واژه « آیه » كه به معنى نشانه است روشن مى شود كه این قوم متمکن و ثروتمند براى خودنمایى و تفاخر بر دیگران بناهایى بر نقاط مرتفع كوه ها و تپه ها ، ( همچون برج و مانند آن ) مى ساختند كه هیچ هدف

صحیحى براى آن نبود جز این كه توجه دیگران را به آن جلب كنند و قدرت و نیروى خود را به رخ سایرین بکشند .

129 وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ

و قصرها و قلعه هاى زیبا و محکم بنا مى كنید ، آن چنان كه گویى در دنیا جاودانه خواهید ماند .

« مَصانِعَ » جمع « مَصْنَع » به معنى مکان و ساختمان مجلل و محکم است .

« هود » به این اعتراض نمى كند كه چرا شما داراى خانه هاى مناسبى هستید بلکه مى گوید شما آن چنان غرق دنیا شده اید و به تجمل پرستى و محکم كارى بى حساب در كاخ ها و قصرهاپرداخته اید كه سراى آخرت را به دست فراموشى سپرده اید ، دنیا را نه به عنوان يك گذرگاه كه به عنوان يك سراى همیشگى پنداشته اید ، آرى چنین ساختمان هاى غفلت زا و غرورآفرین مسلماً مذموم است .

در حدیثى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : كه روزى از گذرگاهى مى گذشت چشمش به قبه و بارگاهى افتاد كه مشرف برجاده بود ، پرسید : این چیست ؟

یاران عرض كردند متعلق به يکى از انصار است ، حضرت كمى توقف كرد صاحب آن فرا رسید و سلام كرد ، پیامبر صلى الله علیه و آله صورت از او گرداند ... .

مرد انصارى این مطلب را با ياران خود در میان گذاشت و گفت :

به خدا سوگند من نظر رسول اللّه را نسبت به خودم ناخوش آیند مى بینم ، نمى دانم درباره من چه اتفاقى افتاده و من چه كرده ام .

گفتند : پیامبر صلى الله علیه و آله آن ساختمان مجلل تو را دیده و ناراحت شده .

مرد انصارى رفت و آن قبه و بارگاه را با خاك يکسان كرد ، يك روز پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و آن را ندید ، فرمود چه بر سر این ساختمان كه این جا بود آمد؟ جریان را عرض كردند: فرمود : « اِنَّ لِكُلِّ بَناءٍ يُبْنى وَ بالٌ عَلى صاحِبِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ اِلاّ مالا بُدَّمِنْهُ : هر بنایى در روز قیامت

وبال صاحب آن است ، مگر آن مقدار كه انسان از آن ناگریز است » .(1)

از این روایت و روایات مشابه آن بینش اسلام كاملاً روشن مى شود كه با ساختمان هاى طاغوتى و غافل كننده كه توأم با اسراف و زیاده روى است مخالف است و به مسلمانان اجازه نمى دهند همچون مستکبران مغرور و از خدا بى خبر ، آن هم در محیط هایى كه معمولاً محرومان و نیازمندان مسکن فراوانند، اقدام به چنین ساختمان هایى كنند .

130 وَ اِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّارینَ

و هنگامى كه كسى را مجازات مى كنید همچون جبّاران كیفرمى دهید .

« راغب » در « مفردات » مى گوید : « بَطْش » به معنى گرفتن چیزى است با قدرت و برترى . .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه موردبحث .

ممکن است كسى كارى كند كه مستوجب عقوبت باشد ، اما هرگز نباید قدم از جاده حق و عدالت فراتر نهید و براى كمترین جرم ، سنگین ترین جریمه را قایل شوید وبه هنگام خشم و غضب خون افراد رابریزید و باشمشیر به جان آن ها بیفتید كه این كار جباران و ستمگران و طاغیان روزگار است .

در حقیقت هود این دنیاپرستان را ازسه طریق موردسرزنش قرارمى دهد :

نخست به نشانه هایى كه از روى خودخواهى و خودنمایى بر فراز بلندى ها مى ساختند كه بر دیگران تفاخر كنند .

سپس با ساختمان هایى چون قصرهاى محکم جباران كه نشانه آرزوهاى دور و دراز و غفلت از این نکته كه دنیا « دار مَمَرّ است و نه دار مَقَرّ » انتقاد مى كند .

و سرانجام زیاده روى آن ها را به هنگام مجازات مورد انتقاد قرار مى دهد ، كه قدر جامع

بین امور سه گانه همان حس برترى جویى و حب بقاءاست . (1)

131 فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ

تقوى الهى پیشه كنید و مرا اطاعت نمایید .

بعد از بیان این انتقادهاى سه گانه مذکور باردیگر آن ها را به تقوا دعوت مى كند .

132 وَاتَّقُوا الَّذى اَمَدَّكُمْ بِما تَعْلَمُونَ

از خدایى بپرهیزید كه شما را به نعمت هایى كه مى دانید امداد كرده .

« اَمَدَّكُمْ » از ماده « اِمْداد » در اصل به این گفته مى شود كه امورى را پشت سرهم و به طور منظم قرار دهند و از آن جا كه خداوند نعمت هایش را به طور دایم و تحت نظام خاصى به بندگان ارزانى مى دارد از آن تعبیر به « اِمْداد » شده است . .


1) « تفسیر فخررازى » ، ذیل آیه مورد بحث .

او در این زمینه از روش اِجْمال و تفصیل كه براى دلنشین كردن بحث ها بسیار مفید است استفاده مى كند و مى گوید : « از خدایى بپرهیزید كه شمارا به نعمت هایى كه مى دانید امدادکرد » و به طور مداوم و منظم آن ها را دراختیار شما نهاد . سپس بعد از این بیان كوتاه به شرح و تفصیل آن پرداخته است .

133 اَمَدَّكُمْ بِاَنْعامٍ وَ بَنینَ

شما را به چهارپایان و نیز پسران ( لایق و برومند ) امداد فرموده .

از يك سو سرمایه هاى مادى كه قسمت مهمى از آن مخصوصاً در آن عصر چهارپایان و دام ها بودند دراختیار شما گذاشت و از سوى دیگر نیروى انسانى كافى كه بتواند آن را حفظ و نگاهدارى كند و پرورش دهد .

این تعبیر در آیات مختلف قرآن تکرار شده است كه به هنگام برشمردن نعمت هاى مادى نخست به « اموال » اشاره مى كند ، بعد به « نیروى انسانى » كه حافظ و نگاهبان و

پرورش دهنده اموال است واین يك ترتیب طبیعى به نظرمى رسد نه این كه اموال از اهمیت بیشترى برخوردار باشد .

134 وَ جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ

همچنین به باغ ها و چشمه ها .

و به این ترتیب زندگى شما را هم از نظر نیروى انسانى ، هم كشاورزى و باغدارى و هم دامدارى و وسایل حمل و نقل پربار ساختیم ، به گونه اى كه در زندگى خود احساس كمترین كمبود و ناراحتى نداشته باشید .

ولى چه شد كه بخشندۀ این همه نعمت ها را فراموش كردید ، شب و روز بر سر سفره او نشستید و او را نشناختید .

135 اِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ

( اگر كفران كنید ) من برشما از عذاب روزبزرگ مى ترسم .

معمولاً « يَوْمٍ عَظیمٍ » ( روز بزرگ ) در قرآن به قیامت اطلاق مى شود كه از هرنظر عظمت دارد ، ولى گاه در آیات قرآن به روزهاى سخت و وحشتناکى كه بر امت ها گذشته ، نیز اطلاق شده است ، آن چنان كه در همین سوره در داستان شعیب مى خوانیم كه پس از سرسختى و لجاجت در مقابل حق ، خداوند آن ها را بامجازات دردناکى ( صاعقه اى كه از قطعه ابرى فرود آمد ) كیفر داد و سپس از این روز به عنوان « يَوْمٍ عَظیمٍ » ياد مى كند : « فَاَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَةِ اِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ » .

بنابر این در این آیه مورد بحث ، نیز ممکن است « يَوْمٍ عَظیمٍ » اشاره به روزى باشد كه گردنکشان قوم عاد ، گرفتار مجازات دردناك طوفان درهم كوبنده گشتند گواه این معنى بیان كیفر آن ها در چند آیه بعد از این است .

و نیز ممکن است اشاره به كیفر روز قیامت و يا هر دو كیفر باشد كه تاریخ هر دو روز عظیم است .

136 قالُوا سَواءٌ عَلَيْنا اَوَعَظْتَ اَمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الْواعِظینَ

آن ها ( قوم عاد ) گفتند : براى ما تفاوت نمى كند چه ما رااندرز بدهى يا ندهى ( بیهوده خود را خسته مکن ) .

ما را اندرز مده كه در ما اثر نمى كند

« آن ها در پاسخ هود گفتند : زیاد خود را خسته مکن ، براى ما هیچ تفاوت نمى كند چه موعظه و اندرز بدهى و چه ندهى ، در دل ما كمترین اثرى نخواهد گذارد » .

137 اِنْ هذا اِلاّ خُلُقُ الاَْوَّلینَ

این همان روش و اخلاق پیشینیان است .

138 وَ مانَحْنُ بِمُعَذَّبینَ

و ما هرگز مجازات نخواهیم شد .

« خُلُق » به معنى عادت و روش واخلاق است ، زیرا این كلمه به صورت مفرد و به معنى

خلق و خوى و عادت اخلاقى آمده است و در این صورت اشاره به اعمالى است كه آن ها مرتکب مى شدند مانند بت پرستى و ساختن قصرهاى محکم و زیبا و خودنمایى از طریق ساختن برج ها بر نقاط مرتفع و هم چنین خشونت در مجازات و كیفر ، يعنى آن چه را ما انجام مى دهیم همان است كه پیشینیان ما انجام مى دادند و مطلب قابل ایرادى نمى تواند باشد.

139 فَكَذَّبُوهُ فَاَهْلَكْناهُمْ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ

آن ها هود را تکذیب كردند ، ما هم نابودشان كردیم و دراین آیت و نشانه اى است ( براى آگاهان ) ولى اکثر مؤمن نبودند .

در پایان این ماجرا همان دو جمله پرمحتواى عبرت انگیز را مى گوید كه در پایان داستان نوح و ابراهیم و موسى (علیه السلام)بیان شد .

مى فرماید : « در این سرگذشت ، آیه و نشانه روشنى است از قدرت خدا ، از استقامت پیامبران و از سرانجام شومى كه دامنگیر سرکشان و جباران گردید ولى با این همه باز بیشتر آن ها ایمان نیاوردند » .

140 وَ اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

و پروردگار تو عزیز و رحیم است .

به اندازه كافى مدارامى كند،فرصت مى دهد،دلایل روشن براى هدایت گمراهان ارائه مى دهد، اما به هنگام مجازات چنان محکم مى گیرد كه مجال فرار براى احدى باقى نمى ماند .

141 كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلینَ

قوم ثمود رسولان ( خدا ) را تکذیب كردند .

پنجمین بخش از داستان انبیاء كه در این سوره آمده ، سرگذشت فشرده و كوتاهى از قوم « ثَمُود » و پیامبرش « صالح » است كه در سرزمینى به نام « وادِى الْقُرى » میان « مدینه » و « شام » مى زیستند و زندگى مرفهى داشتند اما بر اثر سرکشى و طغیان ، چنان از میان رفتند كه امروز اثرى از آن ها باقى نیست .

سرآغاز این داستان كاملاً شبیه داستان « قوم عاد » و « نوح » است و نشان مى دهد چگونه

تاریخ تکرار مى گردد ، مى فرماید : « قوم ثمود رسولان خدا را تکذیب كردند » چرا كه همه دعوت واحدى داشتند و تکذیب پیامبرشان صالح در حقیقت تکذیب همه رسولان بود .

142 اِذْ قالَ لَهُمْ اَخُوهُمْ صالِحٌ اَلا تَتَّقُونَ

هنگامى كه صالح به آن ها گفت : آیا تقوى پیشه نمى كنید ؟

او كه هادى و راهنماى مهربانى همچون يك برادر بود ، برترى جویى و منافع مادى در نظر نداشت و به همین جهت قرآن از او تعبیر به « اَخُوهُم » كرده ، دعوت خود را مانند همه انبیاى الهى از تقوى و احساس مسؤولیت آغاز كرد .

143 اِنّى لَكُمْ رَسُولٌ اَمینٌ

من براى شما فرستاده امینى هستم .

سپس براى معرفى خویش مى گوید : « من براى شما فرستاده اى امینم » و سوابق من در میان شما شاهد گویاى این مدّعا است .

144 فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ

تقواى الهى پیشه كنید و مرا اطاعت كنید .

« بنابراین تقوا پیشه كنید و از خدا بترسید و مرا اطاعت كنید » كه جز رضاى خدا و خیر و سعادت شما چیزى براى من مطرح نیست .

145 وَ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمینَ

من اجر و پاداشى در برابر این دعوت از شما نمى طلبم ، اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است .

و به همین دلیل « من مزد و پاداشى در برابر این دعوت از شما نمى طلبم » و چشم داشتى ازشما ندارم .من براى دیگرى كارمى كنم و پاداشم بر او است .

146 اَتُتْرَكُونَ فى ما ههُنا امِنینَ

آیاشما تصورمى كنید همیشه درنهایت امنیت، در نعمت هایى كه این جا است مى مانید ؟

آیا چنین مى پندارید كه این زندگى مادى و غفلت زا جاودانى است و دست مرگ و انتقام و كیفر گریبانتان را نخواهد گرفت ؟

147 فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ

در این باغ ها و چشمه ها .

148 وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضیمٌ

در این زراعت ها و نخل هایى كه میوه هایش شیرین و رسیده است .

« طَلْع » از ماده « طُلُوع » معمولاً به شکوفه خرما گفته مى شود كه قبل از ظاهر شدن میوه طلوع مى كند و مانند دوکفه اى است كه روى هم قرار گرفته و در درون آن خوشه خرما است كه در آن هنگام بسیار كوچك است ، این پوسته مى شکافد و خوشه ظاهر مى شود ، گاهى واژه « طَلْع » به نخستین میوه این درخت نیز گفته مى شود و اما « هَضیم » از ماده « هَضْم » معانى مختلفى دارد : گاه به معنى درهم فرورفته به كار مى رود و گاه به معنى میوۀ رسیده و

گاه لطیف و نرم و كاملاً قابل هضم و گاه نیز به معنى هضم شده آمده است و در آیه مورد بحث اگر « طَلْع » به معنى شکوفه هاى خرما باشد « هَضیم » به معنى درهم فرورفته است كه نشانه پربار بودن درخت است و اگر طلع به معنى نخستین ثمره این درخت باشد هضیم به معنى شاداب و نرم و لطیف و رسیده است .

حضرت صالح (علیه السلام)با استفاده از روش اجمال و تفصیل جمله سربسته گذشته خود را چنین تشریح مى كند ، مى گوید : « شما گمان مى كنید در این باغ ها و چشمه ها ...» .

« در این زراعت ها و نخل ها كه میوه هاى شیرین و شاداب و رسیده دارند براى همیشه خواهید ماند » .

149 وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتا فارِهینَ

شمااز كوه ها خانه هایى مى تراشید و درآن به عیش و نوش مى پردازید .

« فارِه » از ماده « فَرَه » در اصل به معنى شادى توأم با بى خبرى و هواپرستى است ، گاهى نیز به معنى مهارت در انجام كارى آمده است ، گرچه هر دو معنى با آیه فوق متناسب است ،

اما با توجه به ملامت و سرزنش حضرت صالح ، معنى اول مناسب تر به نظر مى رسد .

از مجموع این آیات با مقایسه به صفاتى كه در آیات گذشته درباره قوم عاد گفته شد چنین استفاده مى شود كه قوم عاد بیشتر بر « خودخواهى » و « مقام پرستى » و « خودنمایى » تکیه داشتند ، درحالى كه قوم ثمود بیشتر اسیر شکم و زندگى مرفه و پرناز و نعمت بودند ، ولى هر دو در يك سرنوشت شوم اشتراك پیدا كردند كه دعوت انبیاء را براى بیرون آمدن از زندان «خودپرستى» و رسیدن به « خداپرستى » زیرپا گذاشتند و به كیفر اعمالشان رسیدند.

150 فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ

از خدا بترسید و مرا اطاعت كنید .

151 وَ لا تُطیعُوا اَمْرَالْمُسْرِفینَ

و اطاعت فرمان مسرفان نکنید .

152 اَلَّذینَ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ

همان ها كه در زمین فساد مى كنند و اصلاح نمى كنند .

رابطه اسراف و فساد در ارض

اسراف همان تجاوز از حدّ قانون آفرینش و قانون تشریع است ، این نیز روشن است كه در يك نظام صحیح هرگونه تجاوز از حد موجب فساد و از هم گسیختگى مى شود و به تعبیر دیگر سرچشمه فساد و اسراف است و نتیجه اسراف فساد .

البته باید توجه داشت كه اسراف معنى گسترده اى دارد ، گاه درمسایل ساده اى مانند خوردن و آشامیدن است ( چنان كه در آیه 31 سوره اعراف آمده ) .

و گاه در انتقام گیرى و قصاص بیش از حد ( چنان كه در آیه 33 سوره اسراء آمده است ) .

و گاه در انفاق و بذل و بخشش بیش از اندازه ( چنان كه در آیه 67 سوره فرقان آمده است ) .

و گاه در داورى كردن و قضاوت نمودنى كه منجر به كذب و دروغ مى شود ، ( چنان كه در آیه 28 سوره غافر ، " مسرف و كذّاب " در ردیف هم قرار گرفته است ) .

و گاه در اعتقادات است كه منتهى به شك و تردید مى شود ( همان گونه كه در آیه 34 سوره غافر " مسرف و مُرْتاب " با هم آمده است ) .

و گاه به معنى برترى جویى و استکبار و استثمار آمده ( چنان كه درباره فرعون در آیه 31 دخان مى خوانیم : " اِنَّهُ كانَ عالِيا مِنَ الْمُسْرِفینَ : او برترى جوى و مسرف بود " ) .

و بالاخره گاه به معنى هرگونه گناه مى آید ( چنان كه در آیه 53 زمر مى خوانیم : " قُلْ يا عِبادى الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِم لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يَغْفِرُالذُّنُوبَ جَمیعاً : بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف كردید از رحمت خدا مأیوس نشوید كه خداوند همه گناهان را مى بخشد" ) .

153 قالُوا اِنَّما اَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرینَ

گفتند ( اى صالح ) تو عقل خود را از دست داده اى .

154 ما اَنْتَ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِايَةٍ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ

تو فقط بشرى همچون ما هستى اگر راست مى گویى آیت ونشانه اى بیاور .

« مُسَحَّر » از ماده « سِحْر » به معنى كسى است كه مسحور شده باشد، آن ها معتقد بودند ساحران گاه ازطریق سحر، عقل و هوش افراد را از كار مى اندازند ، این سخن را نه تنها به صالح گفتند كه به گروهى دیگر از پیامبران نیز این تهمت را وارد ساختند ، حتى به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله برطبق آیه 8 سوره فرقان : « اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلاَّ رَجلاً مَسْحُوراً : ستمگران گفتند شما تنها از مردى پیروى مى كنید كه بر اثر مسحور شدن ، عقل خود را از دست داده است » .

آن ها عقل را در این مى دیدند كه انسان هم رنگ محیط باشد ، نان را به نرخ روز خورد و خود را با همه مفاسد تطبیق دهد ، اگر مردى الهى و انقلابى براى درهم ریختن عقاید و نظام فاسد قیام مى كرد، طبق منطق اورا دیوانه و مجنون و مسحور مى خواندند .

155 قالَ هذِه ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ

گفت این ناقه اى است كه براى او سهمى (از آب قریه) است و براى شما سهم روز معینى.

« ناقَةٌ » به معنى شتر ماده است و قرآن درباره خصوصیات این شتر كه وضع

اعجاز آمیزى داشته سربسته سخن گفته است و ویژگى هاى آن را نشمرده ، ولى مى دانیم يك شتر عادى و معمولى نبوده است ، به گفته جمعى از مفسرین این ناقه به طرز معجزآسایى از دل كوه برآمد و از ویژگى هاى آن این بود كه يك روز آب آبادى را به خود تخصیص مى داد و مى نوشید ، چنان كه در آیه فوق و آیه 28 سوره قمر به آن اشاره شده است .

156 وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَظیمٍ

کمترین آزارى به آن نرسانید كه عذاب روز عظیم شما رافرو خواهد گرفت .

صالح مأمور بود كه به آن ها اعلام كند این شتر عجیب و خارق العاده را كه نشانه اى از قدرت بى پایان خدا است به حال خود رها كنند .

157 فَعَقَرُوها فَاَصْبَحُوا نادِمینَ

سرانجام برآن (ناقه) حمله نموده او را ازپاى درآوردند،سپس ازکرده خودپشیمان شدند.

« عَقَرُوها » از ماده « عُقْر » در اصل به معنى ریشه و اساس چیزى است ،

گاه به معنى سربریدن و گاه به معنى پى كردن حیوان ( پایین پاى او را قطع كردن و به زمین افکندن ) نیز آمده است .

البته قوم سرکشى كه حاضر به بیدارى فریب خوردگان نبودند و آگاهى مردم را مزاحم منافع خود مى دانستند ، توطئه از میان بردن ناقه را طرح كردند و « سرانجام بر آن حمله نموده و با يك يا چند ضربه آن را از پاى درآوردند و سپس از كرده خود نادم و پشیمان شدند » چرا كه عذاب الهى را در چند قدمى خود احساس مى كردند .

158 فَاَخَذَهُمُ الْعَذابُ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ

عذاب الهى آن هارا فروگرفت، دراین آیت و نشانه اى است ولى اکثر آن ها مؤمن نبودند.

چون طغیان گرى آن ها از حد گذشت و عملاً نشان دادند كه آماده پذیرش حق نیستند اراده خدا بر این قرار گرفت كه زمین را از لوث وجودشان پاك كند و به طورى كه در سوره اعراف آیه 78 و سوره هود آیه 67 اجمالاً آمده است نخست زلزله شدیدى سرزمین آن ها را

تکان داد ، هنگامى كه از خواب بیدار شدند و بر سر زانو نشستند حادثه آن ها را مهلت نداد ، صاعقه اى مرگبار كه بازلزله همراه بر دیوارها را بر سرشان فرود آورد و در همان حال جان خود را میان وحشتى عجیب از دست دادند .

قرآن در پایان این ماجرا همان مى گوید كه در پایان ماجراى قوم هود و قوم نوح و قوم ابراهیم بیان كرد ، مى فرماید : « در این سرگذشت قوم صالح و آن همه پایمردى و تحمل این پیامبر بزرگ و آن منطق شیوا و نیز سرسختى و لجاجت و مخالفت آن سیه رویان با معجزه بیدارگر و سرنوشت شومى كه به آن گرفتار شدند آیت و درس عبرتى است ، اما اکثر آن ها ایمان نیاوردند » .

159 وَ اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

پروردگار تو عزیز و رحیم است .

هیچ كس نمى تواند برقدرت خدا چیره شود همان طور كه این قدرت عظیم مانع رحمت

او نسبت به دوستان و حتى به دشمنان نیست .

160 كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍنِ الْمُرْسَلینَ

قوم لوط فرستادگان ( خدا ) را تکذیب كردند .

قوم ننگین و متجاوز لوط

ششمین پیامبرى كه گوشه اى از زندگى او و قوم گمراهش در این سوره آمده حضرت لوط (علیه السلام)است ، با این كه او در عصر ابراهیم(علیه السلام) مى زیست ، ولى بیان ماجراى زندگى او بعد از ابراهیم (علیه السلام)نیامده ، چرا كه قرآن يك كتاب تاریخى نیست كه حوادث را به ترتیب وقوع بیان كند ، بلکه جنبه هاى تربیتى و انسان سازى را مورد توجه قرار مى دهد كه تناسب هاى دیگرى را ایجاب مى كند و زندگى لوط و ماجراى قومش هماهنگى بیشترى بازندگى پیامبرانى داردکه اخیرا سخن از آن ها به میان آمد .

همان گونه كه قبلاً هم اشاره كرده ایم ذکر « مُرْسَلین » به صورت جمع ، يا به خاطر

وحدت دعوت انبیا است كه تکذیب يکى از آن ها تکذیب همه آن ها محسوب مى شود و يا این كه واقعا به هیچ يك از پیامبران پیشین نیز ایمان نداشتند .

161 اِذْ قالَ لَهُمْ اَخُوهُمْ لُوطٌ اَلا تَتَّقُونَ

هنگامى كه برادرشان لوط به آن ها گفت: « آیا تقوى پیشه نمى كنید ؟ »

لحن گفتار او و دلسوزى عمیق و فوق العاده اش نشان مى داد كه همچون يك برادر سخن مى گوید .

162 اِنّى لَكُمْ رَسُولٌ اَمینٌ

من براى شما رسول امینى هستم .

تاکنون خیانتى از من دیده اید ؟ و از این به بعد نیز نسبت به وحى الهى و رساندن پیام پروردگار شما قطعا رعایت امانت را خواهم كرد .

163 فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ

تقوى الهى پیشه كنید و مرا اطاعت نمایید .

« اکنون كه چنین است : پرهیزکارى پیشه كنید و از خدا بترسید و مرا اطاعت نمایید » كه رهبر راه سعادت شما هستم .

164 وَ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلى رَبِ الْعالَمینَ

من از شما اجرى نمى خواهم اجر من فقط بر پروردگارعالمیان است .

فکر نکنید این دعوت ، وسیله اى براى آب و نان است و يك هدف مادى را تعقیب مى كند .

165 اَتَأْتُونَ الذُّكْرانَ مِنَ الْعالَمینَ

آیا در میان جهانیان ، شما به سراغ جنس ذکور مى روید ؟( این زشت و ننگین نیست ؟ )

سپس به انتقاد از اعمال ناشایست و بخشى از انحرافات اخلاقى آن ها مى پردازد و از آن جا كه مهم ترین نقطه انحراف آن ها ، انحراف جنسى و هم جنس گرایى

بود روى همین مسأله تکیه كرد .

با این كه خداوند این همه افراد از جنس مخالف براى شما آفریده و مى توانید با ازدواج صحیح و سالم با آنان زندگى پاك و آرام بخشى داشته باشید ، این نعمت پاك و طبیعى خدا را رها كرده و خود را به چنین كار پست و ننگینى آلوده ساخته اید . (1)

166 وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ اَزْواجِكُمْ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ

و همسرانى را كه خدا براى شما آفریده است رها مى كنید ؟شما قوم تجاوزگرى هستید .

هرگز نیاز طبیعى ، اعم از روحى و جسمى ، شما را به این كار انحرافى نکشانده است ، بلکه تجاوز و طغیان است كه دامانتان را به چنین ننگى آلوده كرده است .

کار شما به آن مى ماند كه انسان میوه هاى خوشبو ، غذاهاى نیروبخش و سالم و طبیعى .


1) در مورد علت انحراف این قوم ننگین در جلد 9 ، « تفسیر نمونه » ، صفحه 197 ( 81 / هود ) شرح داده شده است .

را رها كرده و به سراغ غذاى مسموم ، آلوده و مرگ آفرین برود ، این نیاز طبیعى نیست ، این تجاوز و طغیانگرى است .

167 قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجینَ

گفتند : اى لوط اگر از این سخنان خوددارى نکنى از اخراج شوندگان خواهى بود .

از جمله « لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجینَ » چنین استفاده مى شود كه این جمعیت فاسد ، گروهى از افراد پاك راکه مزاحم اعمال زشت خود مى دیدند ، قبلاً از شهر و آبادى خود بیرون رانده بودند ، لوط را نیز تهدید كردند كه اگر راه خود را ادامه دهى ، تو نیز به همان سرنوشت گرفتار خواهى شد .

در بعضى از تفاسیر تصریح شده است كه آن هاافرادپاکدامن رابا بدترین وضعى بیرون مى راندند.(1).


1) « روح المعانى » ، « كبیر فخر رازى » ، ذیل آیه مورد بحث .

168 قالَ اِنّى لِعَمَلِكُمْ مِنَ الْقالینَ

گفت : من ( به هرحال ) دشمن اعمال شما هستم .

« قا لین » جمع « قالٍ » از ماده « قَِلْى » ( بر وزن حَلْق و بر وزن شِرْك ) به معنى عداوت شدیدى است كه در اعماق دل و جان انسان اثر مى گذارد و این تعبیر شدت نفرت لوط را نسبت به اعمال آن ها روشن مى سازد .

تعبیر « مِنَ الْقالینَ » باز نشان مى دهد كه جمع دیگرى از مؤمنان نیز با لوط هم صدا شده و زبان به اعتراض شدید گشوده بودند، هرچند قوم سرکش آن ها را سرانجام از صحنه بیرون كردند .

جالب این كه لوط مى گوید: من دشمن اعمال شما هستم ، يعنى عداوت و خرده حسابى با شخص شما ندارم ، عملتان ننگین است ، اگر این اعمال را از خود دور كنید من دوست صمیمیتان خواهم بود .

169 رَبِّ نَجِّنى وَ اَهْلى مِمّا يَعْمَلُونَ

پروردگارا ! من و خاندانم رااز آن چه این ها انجام مى دهند رهایى بخش .

سرانجام آن همه اندرزها و نصیحت ها اثر نگذارد ، فساد سراسر جامعه آن ها را به لجنزار متعفنى مبدل ساخت ، اتمام حجت به اندازه كافى شد ، رسالت لوط (علیه السلام) به آخر رسیده است ، در این جا است كه باید از این منطقه آلوده ، خود و كسانى را كه به دعوت او ایمان آورده اند نجات دهد ، تا عذاب مرگبار الهى قوم ننگین را درهم كوبد .

ضمنا دعاى لوط براى خاندانش روى جنبه هاى عاطفى و پیوند خویشاوندى نبود ، بلکه به خاطر ایمانشان بود .

170 فَنَجَّيْناهُ وَ اَهْلَهُ اَجْمَعینَ

ما او و خاندانش همگى را نجات دادیم .

171 اِلاّ عَجُوزا فِى الْغابِرینَ

جز پیرزنى كه درمیان آن گروه باقى ماند .

172 ثُمَّ دَمَّرْنَا الاْخَرینَ

سپس دیگران را هلاك كردیم .

« غابِر » از ماده « غُبُور » به معنى باقیمانده چیزى است و هرگاه جمعیتى از نقطه اى حرکت كنند و كسى باقى بماند به او « غابِر » مى گویند و نیز به همین جهت باقیمانده خاك را « غُبار » مى نامند .

این پیرزن كسى جز همسرلوط نبود كه از نظر عقیده و مذهب ، هماهنگ با آن قوم گمراه بود و هرگز به لوط ایمان نیاورد و سرانجام به همان سرنوشت گرفتار شد ، كه شرح این مطلب در جلد 9 تفسیر نمونه ، صفحه 178 به بعد آمده است .

آرى خداوند ، لوط و مؤمنان اندك را با او نجات داد ، آن ها شبانه به فرمان خدا از دیار

آلودگان رخت سفر بربستند و آن ها را كه غرق فساد و ننگ بودند به حال خود رها ساختند ، در آغاز صبح ، فرمان عذاب الهى فرارسید ، زلزله وحشتناکى سرزمین آن ها را فراگرفت ، شهرهاى آباد و قصرهاى زیبا و زندگى مرفه و آلوده به ننگ آن ها را به كلى زیر و رو كرد .

173 وَ اَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَرا فَساءَ مَطَرُ الْمُنْذَرینَ

و بارانى( از سنگ )بر آن ها فروفرستادیم ، چه باران بدى بوداین باران انذار شدگان .

باران هاى معمولى حیات بخش است و زنده كننده ، اما این باران ، وحشتناك و نابودکننده بود و ویرانگر .

از آیه 82 سوره هود استفاده مى شود كه نخست شهرهاى قوم لوط زیر و رو شدند ، سپس بارانى از سنگریزه متراکم بر آن ها فرود آمد و چنان كه در تفسیر همان آیه گفتیم باران سنگ شاید براى این بوده كه آثار آن ها نیز محو گردد ، تلى از سنگ و خاك به جاى آن شهرهاى آباد باقى بماند .

آیا این سنگ ها بر اثر طوفان عظیم از بیابان ها كنده شده و بر سر آن ها فرود آمد ؟ يا از سنگ هاى آسمانى بود كه به فرمان الهى آن جا فروریختند ؟

یا به گفته بعضى ، آتشفشان خاموشى در آن نزدیکى بود كه به فرمان خدا به خروش آمد و بارانى از سنگ بر آن ها فرو ریخت ؟ دقیقا معلوم نیست : مسلم این است كه این باران مرگبار اثرى از حیات در آن سرزمین آلوده باقى نگذاشت .

( شرح مفصل ماجراى قوم لوط در جلد 9 تفسیرنمونه ، صفحه 178 تا 198 و درجلد 11 ازصفحه 104 تا 118 با نکات مختلف آن آمده است ) .

174 اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ

در این ( ماجراى قوم لوط و سرنوشت شوم آن ها ) آیتى است ،اما اکثر آن ها ایمان نیاوردند .

باز در پایان این ماجرا به همان دو جمله اى مى رسیم كه در پایان ماجراهاى مشابهش در این سوره درباره پنج پیامبر بزرگ دیگرآمده است : مى فرماید: « در ماجراى این قوم ستمگر و

ننگین و عاقبت شوم و مرگبار آن ها ، آیت و نشانه و درس عبرتى است » .

« اما اکثر آن ها ایمان نیاوردند » .

چه آیت و نشانه اى از این روشن تر كه شما را به مسایل مهم و سرنوشت سازى آشنا مى كند ، بى آن كه نیاز به تجربه شخصى داشته باشید .

آرى تاریخ گذشتگان عبرتى است و آیتى براى آیندگان ، حتى تجربه هم نیست ، زیرا در تجربه باید انسان متحمل ضایعاتى شود تا نتایجى بگیرد ، اما در این جا از ضایعات دیگران نتیجه عاید ما مى شود .

175 وَ اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

و پروردگار تو عزیز و رحیم است .

چه رحمتى از این برتر كه اقوامى چنین آلوده را فورا مجازات نمى كند و به آن ها مهلت كافى براى هدایت و تجدید نظر مى دهد .

و نیز چه رحمتى از این برتر كه مجازاتش خشك و تر را باهم مى سوزاند حتى اگر يك خانواده با ایمان در میان هزاران هزار خانواده آلوده باشد آن ها را نجات مى بخشد .

و چه عزتى و قدرتى از این بالاتر كه در يك چشم برهم زدن چنان دیار آلودگان را زیر و رو مى كند كه اثرى از آن باقى نمى ماند ، زمینى را كه گاهواره آسایش آن ها بود ، مأمور مرگشان مى كند و باران حیات بخش را تبدیل به باران مرگ مى سازد .

176 كَذَّبَ اَصْحابُ الاَْيْكَةِ الْمُرْسَلینَ

اصحاب ایکه ( شهرى نزدیك مدین ) رسولان ( خدا ) را تکذیب كردند .

« شعیب » و اصحاب « اَيْكَة »

این هفتمین و آخرین حلقه از داستان هاى پیامبران است كه در این سوره آمده و آن داستان پیامبر بزرگ خدا « شعیب » و قوم سرکش او است .

این پیامبر در سرزمین « مدین » ( شهرى در جنوب شامات ) و « اَيْكَه » ( آبادى معروفى

نزدیك مدین ) زندگى داشت .

آیه 79 سوره حجر گواه بر این است كه سرزمین « ایکه » در مسیر راه مردم حجاز به سوى شام بوده است .

نه تنها شعیب پیامبرى كه مبعوث بر اصحاب ایکه بود مورد تکذیب آن ها قرار گرفت كه دیگر پیامبران هم از نظر وحدت دعوت ، مورد تکذیب آنان بودند و يا اصولاً هیچ مذهبى از مذاهب آسمانى را پذیرا نشده بودند .

« اَيْكَه » دراصل به معنى محلى است كه درختان درهم پیچیده دارد كه در فارسى از آن به « بیشه » تعبیر مى كنیم ، سرزمینى كه نزدیك « مدین » قرار داشت به خاطر داشتن آب و درختان زیاد « اَيْكَه » نام گرفت ، قرائن نشان مى دهد كه آن ها زندگى مرفه و ثروت فراوان داشتند و شاید به همین دلیل غرق غرور و غفلت بودند .

177 اِذْ قالَ لَهُمْ شُعَيْبٌ اَلا تَتَّقُونَ

هنگامى كه شعیب به آن ها گفت، آیا تقوى پیشه نمى كنید ؟

درحقیقت دعوت شعیب از همان نقطه شروع شد كه سایر پیامبران مى كردند دعوت به تقوى و پرهیزکارى كه ریشه و خمیرمایه همه برنامه هاى اصلاحى و دگرگونى هاى اخلاقى و اجتماعى است .

قابل توجه این كه در این داستان تعبیر « اخوهم » كه در داستان صالح و هود و نوح و لوط آمده بود دیده نمى شود ، شاید به خاطر این كه شعیب اصلاً اهل مدین بود و تنها با مردم آن جا خویشاوندى داشت نه با مردم « اَيْكَة » لذا در سوره هود آیه 84 هنگامى كه فقط سخن از « مدین » مى گوید این تعبیر آمده است : « وَ اِلى مَدْيَنَ اَخاهُمْ شُعَيْبا » ولى چون در آیه مورد بحث سخن از اصحاب « اَيْكَة » است و آن ها با شعیب خویشاوندى نداشتند لذا این تعبیر ذکر نشده است .

178 اِنّى لَكُمْ رَسُولٌ اَمینٌ

من براى شما رسول امینى هستم .

تاکنون خیانتى از من دیده اید؟ و از این به بعد نیز نسبت به وحى الهى و رساندن پیام پروردگار شما قطعا رعایت امانت را خواهم كرد .

179 فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ

تقوى الهى پیشه كنید و مرا اطاعت نمایید .

« اکنون كه چنین است : پرهیزکارى پیشه كنید و از خدا بترسید و مرا اطاعت نمایید » كه رهبر راه سعادت شما هستم .

180 وَ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمینَ

من دربرابر این دعوت پاداشى از شما نمى طلبم ، اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است.

این را نیز بدانید كه « من در برابر این دعوت از شما اجر و پاداشى نمى طلبم تنها اجر و مزد من بر پروردگار عالمیان است » .

181 اَوْفُوا الْكَيْلَ وَلاتَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرینَ

حق پیمانه را ادا كنید ( كم فروشى نکنید ) و مردم را به خسارت نیفکنید .

182 وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقیمِ

با ترازوى صحیح وزن كنید .

183 وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِى الاَْرْضِ مُفْسِدینَ

و حق مردم را كم نگذارید و در زمین فساد ننمایید .

در این سه آیه اخیر ، شعیب « پنج دستور » در عباراتى كوتاه و حساب شده به این قوم گمراه مى دهد ، بعضى از مفسران چنین تصور كرده اند كه این ها غالبا تأکید يکدیگر است درحالى كه دقت كافى نشان مى دهد این پنج دستور در واقع اشاره به پنج مطلب اساسى و متفاوت است و يا به تعبیر دیگر چهار دستور است و يك جمع بندى كلى .

در يك مورد آن ها را دستور به ادا كردن حق پیمانه مى دهد و در جاى دیگر توزین با ترازوى درست و مى دانیم كه سنجش كالاها يا از طریق كیل است و يا وزن ، مخصوصاً روى هریك از این دو جداگانه انگشت مى گذارد ، تا تأکید بیشترى باشد بر این دستور كه در

هیچ موردى اقدام به كم فروشى نکنند .

پس از روشن شدن این دوتعبیر به سراغ « لا تَبْخَسُوا » كه از ماده « بَخْس » گرفته شده است مى رویم و آن در اصل به معنى كم گذاردن ظالمانه از حقوق مردم و گاه به معنى تقلب و نیرنگى است كه منتهى به تضییع حقوق دیگران مى گردد ، بنابراین جمله فوق داراى معنى وسیعى است كه هرگونه غش و تقلب و تزویر و خدعه در معامله و هرگونه پایمال كردن حق دیگران را شامل مى شود .

و اما جمله « لا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرینَ » با توجه به این كه « مُخْسِر » به معنى كسى است كه شخص يا چیزى را در معرض خسارت قرار مى دهد ، آن نیز معنى وسیعى دارد كه علاوه بر كم فروشى ، هر عاملى را كه سبب زیان و خسران طرف در معامله بشود دربر مى گیرد .

به این ترتیب تمام سوءاستفاده ها و ظلم و خلاف كارى در معامله و هرگونه تقلب و كوشش و تلاش زیانبار، چه در كمیت و چه در كیفیت همه در دستورهاى فوق داخل است .

و از آن جا كه نابسامانى هاى اقتصادى سرچشمه ازهم گسیختگى نظام اجتماعى مى شود، در پایان این دستورها به عنوان يك جمع بندى مى گوید « وَ لا تَعْثَوْا فِى الاَْرْضِ مُفْسِدینَ : در زمین فساد نکنید و جامعه ها را به تباهى نکشانید » و به هرگونه استثمار و بهره كشى ظالمانه و تضییع حقوق دیگران پایان دهید .

این ها نه تنها دستورهایى كارساز براى جامعه ثروتمند و ظالم عصر شعیب بود كه براى هر عصر و زمانى كارساز و كارگشا است و سبب عدالت اقتصادى مى شود .

184 وَاتَّقُوا الَّذى خَلَقَكُمْ وَ الْجِبِلَّةَ الاَْوَّلینَ

از كسى كه شما و اقوام پیشین را آفرید بپرهیزید .

« جِبِلَّةَ » از « جَبَل » به معنى كوه است ، به جماعت زیاد كه در عظمت همچون كوهند گفته شده ، بعضى عدد آن را ده هزار ذکر كرده اند .

و نیز به طبیعت و فطرت انسان « جِبِلَّة » اطلاق شده چرا كه غیرقابل تغییر است همچون

کوه كه نمى توان آن را جابجا كرد .

تعبیر فوق ممکن است اشاره به این حقیقت نیز باشد كه آن چه من درباره ترك ظلم و فساد و اداى حقوق مردم و رعایت عدالت گفتم در درون فطرت انسان ها از روز نخست بوده و من براى احیاى فطرت پاك شما آمده ام .

اما متأسفانه سخنان این پیامبر دلسوز و بیدارگر در آن ها مؤثر نیفتاد و پاسخ تلخ و زشت آن هارا دربرابر گفتار منطقى در آیات آینده خواهیم دید .

185 قالُوا اِنَّما اَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرینَ

آنهاگفتند: تو فقط ازافسون شدگانى.

سرنوشت قوم خیره سر شعیب

« مُسَحَرّ » به معنى كسى است كه مکرر « مورد سحر » واقع شده و ساحران در عقل او نفوذ كرده و آن را از كار انداخته اند .

جمعیت ظالم و ستمگر كه خود را در برابر حرف هاى منطقى شعیب بى دلیل دیدند

براى این كه به خودکامگى خود ادامه دهند ، سیل تهمت و دروغ را متوجه او ساختند .

186 وَ ما اَنْتَ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ اِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكاذِبینَ

(به علاوه) تو تنها بشرى مثل ما هستى، تنها گمانى كه درباره تو داریم این است كه دروغگو مى باشى .

به علاوه تو فقط بشرى هستى همچون ما ، چه انتظار دارى كه ما پیرو تو شویم ، اصلاً چه فضیلت و برترى بر ما دارى ؟

187 فَاَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفا مِنَ السَّماءِ اِنْ كُنْتَ مِنَالصّادِقینَ

اگر راست مى گویى ، سنگ هایى از آسمان بر سر ما فرو ریز .

« كَسِفْ » جمع كِسْفَة و به معنى قطعه است و منظور از قطعه هاى آسمان ، قطعه هاى سنگ هایى است كه از آسمان فرود مى آید .

بعد از گفتن سخنان ضد و نقیض كه گاهى او را دروغگو و انسانى فرصت طلب كه مى خواهد با این وسیله بر آن ها برترى جوید و گاه او را مجنون خواندند ، آخرین سخنشان این بود كه بسیار خوب « اگر راست مى گویى سنگ هاى آسمانى را بر سر ما فروریز » و ما را به همان بلایى كه به آن تهدیدمان مى كنى مبتلا ساز تا بدانى ما از این تهدیدها نمى ترسیم .

188 قالَ رَبّى اَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ

( شعیب ) گفت : پروردگار من به اعمالى كه شما انجام مى دهید آگاه تر است .

اشاره به این كه این امر از اختیار من بیرون است و فرو باریدن سنگ هاى آسمانى و عذاب هاى دیگر به دست من سپرده نشده كه از من مى خواهید ، او اعمال شما را مى داند و از میزان استحقاقتان باخبر است ، هرزمان شما را مستحق مجازات دید و انذارها سودى نداد و به قدرکافى اتمام حجت شد ، عذاب را نازل كرده و ریشه شما را قطع خواهد نمود .

این تعبیر و مانند آن كه در بعضى دیگر از داستان هاى انبیاء به چشم مى خورد به خوبى

نشان مى دهد كه آن ها همه چیز را موکول به اذن و فرمان خدا مى كردند و هرگز ادعا نداشتند كه از خودشان چیزى دارند .

189 فَكَذَّبُوهُ فَاَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ اِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ

سرانجام او را تکذیب كردند و عذاب روز « ابرسایه افکن »آن ها را فروگرفت ، كه این عذاب روز برزگى بود .

« ظُلَّة » در اصل به معنى قطعه ابرى است كه سایه مى افکند ، بسیارى از مفسرین در ذیل آیه چنین نقل كرده اند كه هفت روز ، گرماى سوزانى سرزمین آن ها را فراگرفت و مطلقا نسیمى نمى وزید ، ناگاه قطعه ابرى در آسمان ظاهر شد و نسیمى وزیدن گرفت ، آن ها از خانه هاى خود بیرون ریختند و از شدت ناراحتى به سایه ابر پناه بردند .

در این هنگام صاعقه اى مرگبار از ابر برخاست ، صاعقه اى با صداى گوش خراش و به دنبال آن آتش بر سر آن ها فروریخت و لرزه اى بر زمین افتاد و همگى هلاك و نابود شدند .

مى دانیم « صاعقه » كه نتیجه مبادله الکتریسیته نیرومند در میان ابر و زمین است هم صداى وحشتناکى دارد و هم جرقه آتشبار بزرگى و گاهى با لرزه شدیدى نیز در محل وقوع صاعقه همراه است ، به این ترتیب تعبیرات گوناگونى كه راجع به عذاب قوم شعیب در سوره هاى مختلف قرآن آمده ، همه به يك حقیقت بازمى گردد ، در سوره اعراف آیه 91 تعبیربه « رَجْفَة » ( زمین لرزه ) ودر سوره هود آیه 94 تعبیربه « صَيْحَة » ( فریاد عظیم ) و در آیات مورد بحث ، تعبیر به « عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ » آمده است .

190 اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً وَ ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤمِنینَ

در این ماجرا آیت و نشانه اى است ولى اکثر آن هاایمان نیاوردند .

در پایان این داستان همان را مى گوید كه در پایان شش داستان گذشته از انبیاء بزرگ آمده بود . مى فرماید : « در سرگذشت مردم سرزمین " اَيْكَة " و دعوت پرمهر پیامبرشان شعیب و لجاجت ها و سرسختى ها و تکذیب هاى آنان و سرانجام نابودى این قوم ستمگر با

صاعقه مرگبار ، نشانه و عبرتى است اما اکثر آن ها ایمان نیاورند » .

191 وَ اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ

و پروردگار تو عزیز و رحیم است .

با این حال خداوند رحیم و مهربان به آن ها مهلت كافى داد تا به خود آیند و خویشتن را اصلاح كنند و هنگامى كه مستوجب عذاب شدند با قدرت قهاریش آن ها را گرفت .

192 وَ اِنَّهُ لَتَنْزیلُ رَبِّ الْعالَمینَ

و این ( قرآن ) از سوى پروردگار جهانیان نازل شده است .

اصولاً بیان قسمت هاى گوناگون سرگذشت پیامبران پیشین با این همه دقت و ظرافت و خالى بودن از هرگونه خرافه و افسانه هاى دروغین ، آن هم در محیطى كه محیط افسانه ها و اساطیر بود و آن هم از سوى كسى كه مطلقا درسى نخوانده بود، این خود دلیلى است كه این كتاب از سوى ربّ العالمین نازل شده است و این خود نشانه اعجاز قرآن است .

193 نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمینُ

روح الامین آن را نازل كرده است ... .

اگر آن فرشته وحى و آن « روح الامین پروردگار » ، آن را از سوى خداوند نیاورده بود ، این چنین درخشان و پاك و خالى از آلودگى به خرافات و اباطیل نبود .

قابل توجه این كه فرشته وحى در این جا با دو عنوان توصیف شده ، عنوان « رُوح » و عنوان « اَمینُ » روحى كه سرچشمه حیات است و امانتى كه شرط اصلى هدایت و رهبرى .

194 عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ

بر قلب ( پاك ) تو ، تا ( مردم را ) انذار كنى .

منظوراز « قَلْب » در این جا همان روح پاك پیامبر صلى الله علیه و آله است ، نه این قلبى كه تلمبه اى است براى گردش خون و انتخاب این تعبیر در این جا اشاره به این است كه تو باروح و جان خود قرآن را پذیرا شدى و این معجزه بزرگ آسمانى پایگاهش قلب و دل تو است .

هدف این بوده كه تو مردم را انذار كنى و از سرنوشت خطرناکى كه بر اثر انحراف از توحید دامانشان را مى گیرد آگاه سازى ، هدف بیان تاریخ گذشتگان به عنوان سرگرمى و داستان سرایى نبوده هدف ایجاد احساس مسؤولیت و بیدارى است ، هدف تربیت و انسان سازى است .

195 بِلِسانٍ عَرَبِىٍ مُبینٍ

آن را به زبان عربى آشکار نازل كرد .

این قرآن به زبان عربى فصیح و خالى از هرگونه ابهام نازل شد ، تا براى انذار و بیدار ساختن ، مخصوصاً در آن محیط كه مردمى بسیار بهانه جو و لجوج داشت به قدرکافى گویا باشد .

همان زبان عربى كه از كامل ترین زبان ها و از پربارترین و غنى ترین ادبیات مایه مى گیرد.

یکى از معانى « عربى » همان فصاحت و بلاغت است ( قطع نظراز كیفیت لسان ) چنان كه

راغب در مفردات مى گوید : « وَ الْعَرَبِىُّ الْفَصیحُ الْبَيِّنُ مِنَ الْكَلامِ : عربى سخن فصیح و آشکار را مى گویند » ( اِبْن منظور در " لسان العرب " نیز این معنى را آورده است ) .

در این صورت هدف تکیه روى زبان عرب نیست ، بلکه روى صراحت قرآن و روشنایى مفاهیم آن است ، آیات آینده نیز این معنى را تأیید مى كند و درآیه 44

سوره فصّلت نیز آمده است : « وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْانا اَعْجَمِيّا لَقالُوا لَوْلا فُصِّلَتْ ایاتُهُ : اگر این قرآن را گنگ و مبهم نازل مى كردیم مى گفتند چرا آیاتش روشن و مشروح بیان نشده است » در این جا اعجمى به معنى كلام غیر فصیح است .

196 وَ اِنَّهُ لَفى زُبُرِ الاَْوَّلینَ

و توصیف آن در كتب پیشینیان نیز آمده است .

عظمت قرآن در كتب پیشین

«زُبُر» جمع « زَبُور » به معنى كتاب است و در اصل از ماده « زَبْر » به معنى نوشتن است .

مخصوصاً در تورات موسى (علیه السلام)، به اوصاف این پیامبر و هم اوصاف این كتاب آسمانى اشاره شده بود ، به گونه اى كه علماى بنى اسرائیل از آن به خوبى آگاهى داشتند ، حتى گفته مى شود ایمان دو قبیله « اوس » و « خزرج » به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله بر اثر پیش بینى هایى بود كه علماى يهود از ظهور این پیامبر و نزول این كتاب آسمانى مى كردند .

197 اَوَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ ايَةً اَنْ يَعْلَمَهُ عُلَمؤُا بَنِى اِسْرائیلَ

آیا همین نشانه براى آن ها كافى نیست ، كه علماى بنى اسرائیل به خوبى از آن آگاهند .

روشن است در محیطى كه آن همه دانشمندان بنى اسرائیل وجود داشتند و با مشرکان كاملاً محشور بودند ممکن نبود چنین سخنى را قرآن به گزاف درباره خودش بگوید ، چرا كه فورا از هر سو بانگ انکار برمى خاست ، این خود نشان مى دهد كه در محیط نزول آیات به قدرى این مسأله روشن بوده كه جاى انکار نداشته است .

در آیه 89 سوره بقره مى خوانیم : « وَ كانُوا مِنْ قَبْلِ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذینَ كَفَرُوا فَلَمّا

جائَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ : آن ها ( يهود ) پیش از این در برابر تجاوز مشرکان امید فتح و پیروزى ( با ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ) را داشتند اما هنگامى كه كتاب و پیامبرى را كه از قبل شناخته بودند ، نزد آن ها آمد به آن كافر شدند » .

این ها همه گواه روشنى بر صدق گفته قرآن و حقانیت دعوت آن است .

198 وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الاَْعْجَمینَ

هرگاه ما آن را بر بعضى از عجم ( غیر عرب ) نازل مى كردیم .

199 فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ ما كانُوا بِه مُؤْمِنینَ

و او آن را بر ایشان مى خواند به آن ایمان نمى آورند .

اگر قرآن بر عجم نازل شده بود ...

واژه « عربى » گاه به معنى كسى مى آید كه از نژاد عرب باشد و گاه به معنى « كلام فصیح » است و عجمى در مقابل آن نیز دو معنى دارد : نژاد غیر عرب و كلام غیر فصیح و در آیۀ

فوق هردومعنى محتمل است، ولى بیشتر به نظرمى رسدکه اشاره به «نژاد غیرعرب» بوده باشد.

یعنى نژاد پرستى و تعصب هاى قومى آن ها به قدرى شدید است كه اگر قرآن بر فردى غیر عرب نازل مى شد ، امواج تعصب ها مانع از پذیرش آن مى گردید ، تازه حالا كه بر مردى شریف از خانواده اصیل عربى و با بیانى رسا و گویا ، نازل شده و در كتب آسمانى پیشین نیز بشارت آن آمده و علماى بنى اسرائیل نیز به آن گواهى داده اند ، بسیارى از آن ها ایمان نمى آورند ، چه رسد اگر پیامبرشان اصلاً چنین شرایطى را نداشت .

200 كَذلِكَ سَلَكْناهُ فى قُلُوبِ الْمُجْرِمینَ

( آرى ) این گونه قرآن را در دل هاى مجرمان وارد مى كنیم .

« سَلَكْناهُ » از ماده « سُلُوك » به معنى « عبور از راه » است، از سویى آمدن و از سوى دیگر خارج شدن .

با بیانى رسا و با زبان مردى كه از میان خودشان برخاسته و به اخلاق و آهنگ سخن او

آشنا هستند و با محتوایى كه تأیید آن در كتب پیشین آمده است ، خلاصه آن را با تمام شرایطى كه پذیرش آن را سهل و آسان و مطبوع سازد به دل هاى این قوم گنه كار مى فرستیم ، ولى این دل هاى بیمار از پذیرش آن ، امتناع مى كنند ، همانند غذاى سالم و حیات بخشى كه معده ناسالم ، آن را بازپس مى گرداند .

201 لا يُؤْمِنُونَ بِه حَتّى يَرَوُا الْعَذابَ الاَْلیمَ

آن ها به آن ایمان نمى آورند تا عذاب دردناك را با چشم خود ببیند .

لذا مى فرماید : با این حال این قوم لجوج « به آن ایمان نمى آورند ، تا عذاب دردناك را با چشم خود ببینند » .

202 فَيَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

ناگهان ( عذاب الهى ) به سراغ آن ها مى آید ، در حالى كه توجه ندارند .

بدون شك منظور از این عذاب الهى كه آن ها را ناگهانى فرومى گیرد ، عذاب هاى دنیا و

بلاهاى نابودکننده و مجازات « اِسْتیصال » است .

203 فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ

و در این هنگام مى گویند : آیا به ما مهلتى داده خواهدشد؟

لذا به دنبال آن مى فرماید : در این حال آن ها به خود مى آیند و از گذشته ننگین خود پشیمان و از آینده وحشتناك خویش نگران مى شوند و «مى گویند : آیا به ما مهلت داده مى شود » تا ایمان بیاوریم و گذشته خراب خود را آباد سازیم ؟

تقاضاى بازگشت به دنیا

از لحظه مرگ ، آه و حسرت افراد مجرم شروع مى شود و آرزوى بازگشت در روح آدمى شعله ور مى گردد ، آه و فریادهاى بى فایده و دعاهاى نامستجاب در این زمینه سر مى دهند .

در آیات قرآن نمونه هاى زیادى از آن به چشم مى خورد كه ساده ترین آن را در آیه مورد بحث خواندیم : « هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ: آیا به ما مهلتى داده خواهد شد ؟ »

در سوره انعام آیه 27 مى خوانیم : « يالَيْتَنا نُرَّدُ وَ لا نُكَذِّبَ بِایاتِ رَبِّنا : اى كاش بازمى گشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمى كردیم » .

و در سوره احزاب آیه 66 آمده است : « يا لَيْتَنا اَطَعْنَا اللّهَ وَ اَطَعْنَاالرَّسُولا : اى كاش ما خدا و پیامبرش را اطاعت كرده بودیم » .

ولى بدیهى است این بازگشت در سنت الهى امکان پذیر نیست ، اگر میوه نارسى كه از درخت جدا شده به درخت بازگردد و جنینى كه ناقص متولد شده به رحم مادر بپیوندد آیا چنین بازگشتى امکان پذیر است .

بنابراین تنها راه معقول پیشگیرى از این تأسف ها با انجام اعمال صالح و توبه از گناه به هنگامى كه فرصت در دست است مى باشد ، وگرنه بقیه بیهوده است .

204 اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ

آیا براى عذاب ما عجله مى كنند ؟

اشاره به این كه شما بارها با سخریه و استهزاء از پیامبرتان مى خواستید هرچه زودتر عذابى را كه وعده مى داد بیاورد ، اما هنگامى كه در چنگال آن ، گرفتار مى شوید تقاضاى مهلت مى كنید تا گذشته را جبران نمایید ، يك روز همه این ها را شوخى مى پنداشتید اما روز دیگر مى بینید جدى تر از جدى است .

به هرحال سنت پروردگار این است كه تا اتمام حجت نکند و مهلت كافى ندهد ، هیچ قومى را گرفتار عذاب نخواهد كرد ، اما به هنگامى كه گفتنى ها گفته شد و به مقدار لازم فرصت يافتند و به راه نیامدند، آن گاه مجازاتى دارد كه راه بازگشت درآن نیست .

205 اَفَرَأَيْتَ اِنْ مَتَّعْناهُمْ سِنینَ

اگر ما سالیان دیگرى آن ها را از این زندگى بهره مند سازیم ... .

206 ثُمَّ جاءَهُمْ ما كانُوا يُوعَدُونَ

سپس عذابى كه به آن ها وعده داده شده به سراغشان بیاید .

207 ما اَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يُمَتَّعُونَ

این تمتع و بهره گیرى از دنیا براى آن ها سودى نخواهدداشت .

به فرض این كه به آن ها مهلت جدیدى داده شود ( كه بعد از اتمام حجت داده نخواهد شد ) و به فرض كه سالیان دیگرى در این جهان بمانند و غرق غرور و غفلت گردند ، آیا كارى جز تمتع و بهره گیرى بیشتر از مواهب مادى خواهند داشت ؟ آیا آن ها به تمتع جبران گذشته خواهند پرداخت ؟ مسلما نه ، آیا این ها مى تواند به هنگام نزول مجدد عذاب گرهى از كار آن ها بگشاید و يا تغییرى در سرنوشت آن ها ایجاد كند ؟

208 وَ مااَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ لَهامُنْذِرُونَ

ما هیچ شهر و دیارى را هلاك نکردیم مگر این كه انذار كنندگانى براى آن ها بود .

209 ذِكْرى وَ ما كُنّا ظالِمینَ

تا متذکر شوند و ماهرگز ستمگر نبودیم .

دراین جا سؤال يا سؤال هایى پیش مى آید كه آیات بعد به پاسخ آن مى پردازد و آن این كه: اصولاً با توجه به علم خداوند به آینده هر قوم و گروه چه نیازى به مهلت است ؟

به علاوه با این كه امت هاى گذشته پى در پى به تکذیب انبیاء برخاستند و به مقتضاى «ما كانَ اَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ» كه در پایان داستان بسیارى از آن ها تکرارشده اکثریت آن ها ایمان نیاوردند ، باز چرا پیامبران پشت سرهم مى آیند و انذار و تبلیغ مى كنند ؟

قرآن در پاسخ مى گوید : این سنت ما است « ما هیچ شهر و دیارى را هلاك نکردیم مگر این كه انذارکنندگانى براى آن ها بود » و پیامبرانى به اتمام حجت و موعظه و اندرز كافى برخاستند .

« تا متذکر شوند و بیدار گردند و امکان براى بازگشت داشته باشند » .

آن چه در این آیات آمده است درحقیقت بیان همان قاعده عقلى معروف يعنى « قاعده قُبْح عِقابِ بِلابَيان » است و شبیه آن درآیه 15سوره اسراء نیز آمده است « ما كُنّا مُعَذِّبینَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً : ما هرگز جمعیتى را عذاب نمى كنیم تا رسولى درمیان آن ها برانگیزیم و حقایق را بازگو كنیم » .

210 وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّياطینُ

شیاطین و جنیان این آیات را نازل نکردند .

211 وَ ما يَنْبَغى لَهُمْ وَ ما يَسْتَطیعُونَ

و براى آن ها سزاوار نیست و قدرت ندارند .

212 اِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ

آن ها از استراق سمع ( و شنیدن اخبار آسمان ها ) برکنارند .

تهمتى دیگر بر قرآن

مشرکین مى گفتند : محمّد صلى الله علیه و آله با فردى از جنّ مربوط است و او این آیات را تعلیمش مى دهد درحالى كه قرآن تأکید مى كند این آیات « تنزیل رَبّ العالمین » است .

محتواى این كتاب بزرگ كه در مسیر حق و دعوت به پاکى و عدالت و تقوى و نفى هرگونه شرك است به خوبى نشان مى دهد كه با افکار شیطانى و القائات شیاطین هیچ گونه

شباهت ندارد و شیاطین جز شرّ و فسادکارى ندارند و این كتاب خیر و صلاح است بنابراین بررسى محتواى آن به تنهایى بیانگر اصالت آن است به علاوه « آن ها توانایى چنین كارى را ندارند » .

اگر چنین قدرتى مى داشتند باید سایر كسانى كه در محیط قرآن همانند « كاهنان » با شیاطین مربوط بودند بتوانند همانند آن را بیاورند ، با این كه همگى عاجز ماندند و با عجزشان ثابت كردند كه این آیات مافوق توان آن ها است .

به علاوه « كاهنان » خود معترف بودند كه بعدازتولد پیامبر صلى الله علیه و آله ، رابطه شیاطینى كه با آن ها در ارتباط بودند از اخبار آسمان ها قطع شد « و آن ها از شنیدن ( اخبار آسمان ) معزول و برکنارند : اِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ » .

از سایر آیات قرآن برمى آید ، شیاطین قبلاً به آسمان ها مى رفتند و استراق سمع مى كردند و مطالبى را كه در میان فرشتگان منعکس بود احیانا به دوستان خود منتقل

مى ساختند ، اما با تولد و ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله استراق سمع به كلى قطع شد و آن ارتباط خبرى از میان رفت ، این مطلب را خود مشرکان نیز مى دانستند و به فرض كه مشرکان هم نمى دانستند ، قرآن از آن خبر مى داد .

به همین دلیل قرآن در آیات فوق به عنوان يك دلیل روى آن تکیه كرده است .

و به این ترتیب از سه طریق به این اتهام پاسخ گفته شده است :

عدم تناسب محتواى قرآن با القائات شیطانى ، عدم قدرت شیاطین بر چنین كارى ، ممنوع بودن شیاطین از استراق سمع .

213 فَلا تَدْعُ مَعَ اللّهِ اِلها اخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبینَ

هیچ معبودى را با خداوند مخوان كه از معذّبین خواهى بود .

با این كه مسلما پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله منادى توحید بود و هرگز انحراف از این اصل درباره او متصور نبود ، ولى اهمیت این مسأله به قدرى است كه قبل از هرچیز شخص او را در این

زمینه مخاطب مى سازد ، تا دیگران حساب خویش را برسند ، به علاوه ساختن دیگران باید از طریق خودسازى شروع شود .

214 وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَكَ الاَْقْرَبینَ

خویشاوندان نزدیکت را انذار كن .

اقوام نزدیکت را به اسلام دعوت كن

« عَشیرَة » در اصل از ماده « عَشَرَة » ( عدد ده ) گرفته شده و از آن جا كه عدد ده درحد خود يك عدد كامل محسوب مى شود ، به جمعیت بستگان نزدیك كه انسان به وسیله آن ها جمع كاملى را تشکیل مى دهد عشیرة گفته اند ، ماده معاشرت نیز ممکن است از همین معنى گرفته شده باشد ، چرا كه انسان ها را به صورت مجموعه كاملى درمى آورد .

بدون شك براى دست زدن به يك برنامه انقلابى گسترده باید از حلقه هاى كوچك تر و فشرده تر شروع كرد و چه بهتر این كه پیامبر صلى الله علیه و آله نخستین دعوت خود را از بستگانش شروع

کند كه هم سوابق پاکى او را بهتر از همه مى شناسند و هم پیوند محبت خویشاوندى نزدیك ایجاب مى كند كه به سخنانش بیش از دیگران گوش فرا دهند و از حسادت ها و كینه توزى ها و انتخاب موضع خصمانه ، دورترند .

به علاوه این امر نشان مى دهد كه پیامبر صلى الله علیه و آله هیچ گونه مداهنه و سازش كارى با هیچ كس ندارد حتى بستگان مشرك خود را از دعوت به سوى توحید و حق و عدالت استثنا نمى كند .

215 وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ

و بال و پر خود را براى مؤمنانى كه از تو پیروى مى كنند بگستر .

این تعبیر زیبا كنایه از تواضع توأم با محبت و مهر و ملاطفت است ، همان گونه كه پرندگان هنگامى كه مى خواهند به جوجه هاى خود اظهار محبت كنند ، بال هاى خود را گسترده و پایین آورده و آنان را زیر بال و پر مى گیرند ، تا هم در برابر حوادث احتمالى مصون مانند و هم از تشتت و پراکندگى حفظ شوند ، پیامبر صلى الله علیه و آله نیز مأمور است مؤمنان

راستین را زیر بال و پر خود بگیرد .

این تعبیر پرمعنى دقایق مختلفى را در مورد محبت با مؤمنان بیان مى كند كه با كمى دقت روشن مى شود .

ضمنا ذکر این جمله بعد از مسأله انذار و بیم دادن بیانگر این واقعیت است كه اگر يك جا به خاطر مسایل تربیتى تکیه بر خشونت و بیم شده است بلافاصله تکیه بر محبت و مهر و عاطفه مى شود تا از این دو معجون مناسبى فراهم گردد .

216 فَأِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ اِنّى بَرى ءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ

اگر آنان نافرمانى تو كنند ، بگو : من از كار شما بیزارم .

اگر بستگان نزدیك تو پس از دعوت آنان به سوى حق در برابر تو تسلیم نشدند و به شرك و مخالفت ادامه دادند ، موضع خود را در مقابل آنان مشخص كن ، این پیش بینى قرآن چنان كه در بحث نکات خواهد آمد به وقوع پیوست و همه آنان جز على (علیه السلام)از قبول

دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله خوددارى كردند ، بعضى با سکوت برگزار كردند و بعضى از طریق سخریه و استهزاء مخالفت خود را آشکار ساختند .

217 وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزیزِ الرَّحیمِ

و بر خداوند عزیز و رحیم توکل نما .

این مخالفت ها هرگز تو را دلسرد نکند و كمى دوستان و پیروان در عزم آهنین تو اثر نگذارد ، تو تنها نیستى ، تکیه گاهت خداوندى است شکست ناپذیر و بسیار رحیم و مهربان .

همان خداوندى كه توصیف او را به عزیز و رحیم در پایان سرگذشت انبیاى پیشین شنیدى .

همان خداوندى كه با قدرتش ، ظلم فرعونیان و غرور نمرودیان و خودخواهى و كبر قوم نوح و دنیاپرستى قوم عاد و هوسبازى قوم لوط را درهم شکست و این انبیاى بزرگ و مؤمنانى را كه در اقلیت قرار گرفته بودند ، رهایى بخشید و مشمول رحمتش ساخت .

218 اَلَّذى يَریكَ حینَ تَقُومُ

همان كسى كه تورا به هنگامى كه ( براى عبادت )برمى خیزى مى بیند .

219 وَ تَقَلُّبَكَ فِى السّاجِدینَ

و حرکت تو را در میان سجده كنندگان مشاهده مى كند .

در این كه منظور از دو جمله « اَلَّذى يَریكَ حینَ تَقُومُ و وَ تَقَلُّبَكَ فِى السّاجِدینَ » چیست ؟ مفسران تفسیرهاى گوناگونى بیان كرده اند .

ظاهر آیه همان است كه در بالا گفتیم : خداوند هنگامى كه تو قیام مى كنى مى بیند و گردش و حرکتت را در میان سجده كنندگان مشاهده مى كند .

این قیام ممکن است قیام براى نماز باشد ، يا قیام از خواب براى عبادت و يا قیام به معنى « نماز فرادى » در برابر « تَقَلُّبَكَ فِى السّاجِدینَ » كه اشاره به نماز جماعت است و يا همۀ این ها.

« تَقَلُّب » به معنى گردش و حرکت و از حالى به حالى منتقل شدن است ، این تعبیر ممکن است اشاره به سجده پیامبر صلى الله علیه و آله درمیان سجده كنندگان درحال نمازباشد و ياگردش پیامبر صلى الله علیه و آله در میان يارانش كه مشغول عبادت بودند و از حال آن ها جستجو مى كرد .

و درمجموع اشاره به این است كه هیچ حالى از حالات تو و هیچ تلاشى از تلاش هایت ، چه آن ها كه جنبه فردى دارد و چه آن ها كه همراه سایر مؤمنان به صورت جمعى براى سامان بخشیدن به امور بندگان و نشر آیین حق انجام مى گیرد ، بر خداوند مخفى نیست ( توجه داشته باشید كه فعل هایى كه در آیه آمده مضارع است و معنى حال و آینده را مى رساند ) .

220 اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ

او است خداى شنوا و دانا .

و به این ترتیب بعد از توصیف خداوند به عزیز و رحیم ، سه وصف دیگر كه هریك از دیگرى دلگرم كننده تر و امیدبخش تر است در این آیات آمده است : خدایى كه زحمات

پیامبر صلى الله علیه و آله را مى بیند و از قیام و سجده و حرکت و سکون او با خبر است ، خدایى كه صداى او را مى شنود و خدایى كه از خواسته ها و نیازهاى او آگاه است . آرى بر چنین خدایى باید تکیه كنى و زمام كار خویش را به او بسپارى .

221 هَلْ اُنَبِّئُكُمْ عَلى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطینُ

آیا به شما خبر بدهم ، شیاطین بر چه كسى نازل مى شوند ؟

222 تَنَزَّلُ عَلى كُلِّ اَفّاكٍ اَثیمٍ

بر هر دروغگوى گنهکار نازل مى گردند .

223 يُلْقُونَ السَّمْعَ وَ اَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ

آن ها آن چه را مى شنوند ( به دیگران ) القا مى كنند و اکثرشان دروغگو هستند .

« اَفّاكَ » از ماده « اِفْك » به معنى دروغ بزرگ است ، بنابراین « اَفّاكَ » به معنى كسى است كه دروغ هاى بزرگ مى گوید ، « اَثیمٍ » از ماده « اِثْم » در اصل به معنى كارى است كه انسان را

ازثواب به تأخیرمى اندازد و معمولاً به معنى گناه به كار مى رود، بنابراین « اَثیمٍ » يعنى گنهکار .

« يُلْقُونَ » از ماده « اِلْقاء » در این موارد به معنى منتقل ساختن اخبار و مطالب است .

القائات شیطانى نشانه هاى روشنى دارد كه با آن نشانه ها مى توان آن ها را بازشناخت ، شیطان وجودى است ویرانگر و موذى و مخرب و القائات او در مسیر فساد و تخریب

است و مشتریان او دروغگویان گنهکارند ، هیچ يك از این امور بر قرآن و آورنده آن تطبیق نمى كند و كمترین شباهتى با آن ندارد .

مردم آن محیط راه و رسم محمد صلى الله علیه و آله را در صدق و امانت و صلاح شناخته بودند ، محتواى قرآن نیز چیزى جز دعوت به توحید و حق و عدالت و اصلاح در تمام زمینه ها ندارد ، بنابراین شما چگونه آن را متهم به القائات شیطان مى كنید .

منظور از « اَفّاكٍ اَثیمٍ » همان كاهنانى بودند كه با شیاطین ارتباط داشتند و شیاطین گاه از طریق استراق سمع سخنان حقى از فرشتگان مى شنیدند وبا اباطیل فراوانى مى آمیختند و به

کاهنان منتقل مى ساختند ، آن ها نیز دروغ هایى بر آن نهاده و به مردم مى گفتند و درکنار يك سخن راست، ده ها دروغ مى بافتند .

مخصوصاً بعد از نزول وحى و محروم گشتن ، شیاطین از صعود به آسمان ها و استراق سمع ، آن چه را به كاهنان القاء مى كردند ، مشتى دروغ و اراجیف بود، با این حال چگونه مى شد محتواى قرآن را با آن مقایسه كرد ؟ و پیامبر امین راستگو را با مشتى كاهنان كَذّاب اَفّاك سنجید ؟

براى جمله « يُلْقُونَ السَّمْعَ » تفسیرهاى گوناگونى كرده اند ولى تفسیر صحیح تر این است كه به شیاطین باز مى گردد و « سمع » به معنى مسموعات است ، يعنى شیاطین ، مسموعات خود را به دوستان خویش القا مى كردند و اکثر آن ها كاذبند ( و دروغ فراوانى بر آن مى نهند ) .

224 وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُنَ

( پیامبر شاعر نیست ) شعرا كسانى هستند كه گمراهان از آنان پیروى مى كنند .

خط مشى پیامبر از خط شعرا جدا است ، اکثر شعرا در عالم خیال و پندار حرکت مى كنند و او در عالمى مملو از واقع بینى براى نظام بخشیدن به جهانى انسانى .

شعراء غالبا طالب عیش و نوشند و در بند زلف و خال يار ( مخصوصاً شاعرانى كه در آن عصر و در محیط حجاز مى زیستند چنان كه از نمونه اشعارشان پیدا است ) .

آن ها در حقیقت مى خواستند مذمت كنند ، اما با این سخن مدح مى كردند و این گفتارشان سند زنده اى بود بر نفوذ خارق العاده قرآن در افکار و دل ها .

قرآن درباره پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى فرماید : « وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ مايَنْبَغى لَهُ اِنْ هُوَاِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْانٌ مُبینٌ لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيّاً : ما شعر به او نیاموختیم و شعر و شاعرى شایسته او نیست ، بلکه این ذکر و بیدارى است و قرآن است آشکار تا افرادى را كه روح حیات در كالبدشان است انذار كند » ( 69 / يس ) .

225 اَلَمْ تَرَ اَنَّهُمْ فى كُلِّ وادٍ يَهیمُونَ

آیا نمى بینى آن ها در هر وادى سرگردانند ؟

« يَهیمُونَ » از ماده « هِيام » به معنى راه رفتن بدون هدف است .

آن ها غرق پندارها و تشبیهات شاعرانه خویش هستند ، حتى گاهى كه قافیه ها آن ها را به این سمت و آن سمت بکشاند ، در هر وادى سرگردان مى شوند .

آن ها غالبا در بند منطق و استدلال نیستند و اشعارشان از هیجاناتشان تراوش مى كند و این هیجانات و جهش هاى خیالى هر زمان ، آنان را به وادى دیگرى سوق مى دهد .

226 وَ اَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ

و سخنانى مى گویند كه عمل نمى كنند .

به علاوه شاعران معمولاً مردان بزمند نه جنگاوران رزم ، اهل سخنند نه عمل .

اما پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله سر تا پا عمل است و حتى دشمنان او وى را به عزم راسخ و استقامت عجیبش و اهمیت دادن به جنبه هاى عملى مسایل مى ستایند شاعر كجا و پیامبر اسلام كجا ؟

نشانه هاى سه گانه شعراءغیرمتعهد از دیدگاه قرآن

از جمع بندى بیانات فوق چنین استفاده مى شود كه قرآن سه نشانه براى این گروه از شعراء بیان كرده است :

نخست این كه پیروان آن ها گروه گمراهانند و با الگوهاى پندارى و خیالى از واقعیت ها مى گریزند .

دیگر آن كه آن ها مردمى بى هدفند و خط فکرى آن ها به زودى دگرگون مى شود و تحت تأثیر هیجان ها به آسانى تغییر مى پذیرند .

سوم این كه آن ها سخنانى مى گویند كه به آن عمل نمى كنند ، حتى درآن جا كه واقعیتى را بیان مى دارند خود مرد عمل نیستند .

اما هیچ يك از این اوصاف سه گانه بر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله تطبیق نمى كند ، او درست نقطه مقابل این حرف ها است .

227 اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اللّهَ كَثیرا وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ

مگر كسانى كه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهندو ياد خدا بسیار مى كنند و به هنگامى كه موردستم واقع مى شوند به دفاع از خویشتن ( مؤمنان ) برمى خیزند ( و از ذوق شعرى خود كمك مى گیرند ) و به زودى آن ها كه ستم كردند مى دانند كه بازگشت شان به كجاست .

نشانه هاى چهارگانه شعراء متعهد از دیدگاه قرآن كریم

ولى از آن جاکه در میان شاعران افراد پاك و هدفدارى پیدا مى شوند كه اهل عمل و حقیقت هستند و دعوت كننده به راستى و پاکى ( هرچند از این قماش شاعران در آن محیط كمتر يافت مى شد ) قرآن براى این كه حق این هنرمندان با ایمان و تلاشگران صادق ، ضایع نگردد ، با يك استثناء صف آن ها را از دیگران جدا مى كند .

شاعرانى كه هدف آن ها تنها شعر نیست ، بلکه در شعر ، ایمان و عمل صالح و هدف هاى انسانى مى جویند ، شاعرانى كه غرق در اشعار نمى شوند و غافل از خدا ، بلکه « خدا را بسیار ياد مى كنند » و اشعارشان مردم را به ياد خدا وامى دارد « وَ ذَكَرُوا اللّهَ كَثیراً » .

« و به هنگامى كه مورد ستم قرار مى گیرند ، از این ذوق خویش ، براى دفاع از خویشتن و مؤمنان به پا مى خیزند : وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا » .

و اگر به هجو و ذمّ گروهى با اشعارشان مى پردازند ، به خاطر این است كه از حق در برابر حمله و هجوم شعرى آنان دفاع مى كنند .

و به این ترتیب چهار صفت براى این شاعران با هدف بیان كرده :

« ایمان » ، « عمل صالح » ، « بسیار ياد خدا بودن » و « در برابر ستم ها بپاخواستن و از نیروى شعر براى دفع آن كمك گرفتن » است .

و از آن جا كه بیشتر آیات این سوره دلدارى به پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان اندك آن روز در

برابر انبوه دشمنان است و نیزاز آن جاکه بسیارى ازآیات این سوره در مقام دفاع از پیامبر صلى الله علیه و آله در برابر تهمت هاى ناروا نازل شده ، سوره را با يك جمله پرمعنى تهدید آمیز به این دشمنان لجوج پایان داده ، مى گوید : « به زودى آن ها كه ستم كردند مى دانند كه بازگشتشان به كجا است و سرنوشتشان چگونه است : وَ سَيَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ ».

ذکر خدا

در آیات فوق خواندیم كه يکى از ویژگى هاى شاعران با هدف این است كه خدا را بسیار ياد مى كنند .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم كه فرمود : مراد از « ذکر كثیر » تسبیح فاطمه زهرا علیهاالسلام است ( كه مشتمل بر تکبیر و حمد و تسبیح است ) .

و در حدیث دیگرى از همان امام (علیه السلام)مى خوانیم كه فرمود : « يکى از سخت ترین و مهم ترین امورى كه خدا بر خلق ، فرض كرده است ، ذکر كثیر خدا است » سپس فرمود : « منظورم این نیست كه

" سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ وَ لااِلهَ اِلاَّاللّهِ وَ اللّهُ اَكْبَرُ " بگویند ، اگرچه این هم جزیى از آن است و لکن : " ذِكْرُ اللّهِ عِنْدَ ما اَحَلَّ وَ حَرَّمَ ، فَاِنْ كانَ طاعَةً عَمِلَ بِها وَ اِنْ كانَ مَعْصِيِةً تَرَكَها : منظور ياد كردن خدا است به هنگامى كه انسان با حلال و حرام مواجه مى شود ، اگر اطاعت خدا باشد آن را انجام دهد و اگر معصیت باشد ترك گوید" » .(1)

پروردگارا ! قلب ما را از ياد خودت سرشار كن تا در هرجریانى آن چه رضاى تو است برگزینیم و از آن چه موجب خشم و غضب تو است چشم بپوشیم .

خداوندا ! زبان ما را گویا ، قلم ما را توانا و قلب ما را پراخلاص گردان ، تا همه را در راه تو و براى رضاى تو به كار گیریم .

پایان سورۀ شعراء .


1) « اصول كافى » .

سورۀ نمل

فضیلت تلاوت سورۀ « نمل »

در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله چنین آمده است : « هر كس سوره طس سلیمان ( سوره نمل ) را بخواند ، خداوند به تعداد كسانى كه سلیمان و همچنین هود و شعیب و صالح و ابراهیم را تصدیق و يا تکذیب كردند ، ده حسنه به او مى دهد و به هنگام رستاخیز كه از قبرش بیرون مى آید ، نداى "لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ" سر مى دهد » . (1)

هر چند در این سوره ، سخن از موسى (علیه السلام)و سلیمان و داود و صالح و لوط است و سخنى از هود و شعیب و ابراهیم به میان نیامده ، ولى از این جهت كه همه انبیاء از نظر دعوت يکسانند ، این تعبیر جاى تعجب نیست .


1) « مجمع البیان » ذیل آیه مورد بحث .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 طسآ تَلْكَ ایاتُ الْقُرْاآنِ وَ كِتابٍ مُبینٍ

طسآ ، این آیات قرآن و كتاب مبین است .

2 هُدًى وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنینَ

وسیلۀ هدایت و بشارت براى مؤمنان است .

در آغاز این سوره باز به « حروف مُقَطَّعَة » قرآن برخورد مى كنیم و با توجه به این كه بلافاصله بعد از آن از عظمت قرآن سخن مى گوید به نظر مى رسد كه يکى از اسرار آن این باشد كه این كتاب بزرگ و آیات مبین از حروف ساده الفباء تشکیل يافته و زیبنده ستایش ، آن آفریدگارى است كه چنین اثر بدیعى را از چنان مواد ساده اى به وجود آورده و ما در این زمینه بحث هاى مشروحى در آغاز سوره بقره و آل عمران و اعراف داشته ایم .

سپس مى افزاید : « تَلْكَ ایاتُ الْقُرْاآنِ وَ كِتابٍ مُبینٍ » .

اشاره به دور (با لفظ " تِلْكَ ") براى بیان عظمت این آیات آسمانى است و تعبیربه « مُبین » تأکیدى است بر این كه قرآن ، هم آشکار است و هم آشکار كننده حقایق . علاوه بر آن قرآن مایۀ هدایت و بشارت براى مؤمنان است .

3 اَلَّذینَ يُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ

همان كسانى كه نماز را برپا مى دارند و زکات را ادا مى كنندو به آخرت يقین دارند .

و به این ترتیب ، هم اعتقاد آن ها به مبدأ و معاد محکم است و هم پیوندشان با خدا و خلق ، بنابراین اوصاف فوق اشاره اى به اعتقاد كامل و برنامه عملى جامع آن ها است .

4 اِنَّ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ زَيَّنّا لَهُمْ اَعْمالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ

کسانى كه ایمان به آخرت ندارند ، اعمال ( سوء ) آن ها رابراى آنان زینت مى دهیم ، به طورى كه آن ها سرگردان مى شوند .

آرى چنین است حال كسانى كه در طریق غلط گام مى نهند و بر آن ادامه مى دهند ، واضح است وقتى انسان كار زشت و نادرستى را انجام داد تدریجا قبح و زشتیش در نظر او كم مى شود و به آن عادت مى كند، پس از مدتى كه به آن خو گرفت ، توجیهاتى براى آن مى تراشد ، كم كم به صورت زیبا و حتى به عنوان يك وظیفه در نظرش جلوه مى كند و چه بسیارند افراد جنایت كار و آلوده اى كه به راستى به اعمال خود افتخار مى كنند و آن را نقطه مثبتى مى شمرند .

جالب این كه در آیه مورد بحث و يکى دیگر از آیات قرآن ( 108 / انعام ) این « تزیین » به « خدا » نسبت داده شده است ، درحالى كه در هشت مورد به « شیطان » و در ده مورد به صورت فعل مجهول ( زُيِّن ) آمده است و اگر درست بیندیشیم همه بیانگر يك واقعیت است .

اما این كه به خدا نسبت داده شده است به خاطر آن است كه او « مُسَبِّبُ الاَْسْبابِ » در

عالم هستى است و هر موجودى تأثیرى دارد به خدا منتهى مى شود ، آرى این خاصیت را خداوند در تکرار عمل قرار داده كه انسان تدریجا به آن خو مى گیرد و حس تشخیص او دگرگون مى شود ، بى آن كه مسؤولیت انسان از بین برود و يا براى خدا ایراد و نقصى باشد .

و اگر به شیطان يا هواى نفس نسبت داده شود به خاطر این است كه عامل نزدیك و بدون واسطه ، آن ها هستند .

5 اوُلئِكَ الَّذینَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذابِ وَ هُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الاَْخْسَرُونَ

آن ها كسانى هستند كه عذاب بد (و دردناک) براى آن ها است و آن ها در آخرت زیانکارترین مردم هستند .

چه زیانى از این بالاتر كه انسان اعمال زشتش را زیبا ببیند و تمام نیروى خود را براى آن به كارگیرد به گمان این كه كار مثبتى انجام مى دهد ، اما سرانجام ببیند جز بدبختى و سیه روزى ببار نیاورده است .

6 وَ اِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْاآنَ مِنْ لَدُنْ حَكیمٍ عَلیمٍ

و بطور مسلم این قرآن از سوى حکیم و دانایى بر تو القاءمى شود .

گرچه « حکیم » و « علیم » هر دو اشاره به دانایى پروردگار است ، ولى « حکمت » معمولاً جنبه هاى عملى را بیان مى كند و « علم » جنبه هاى نظرى را ، به تعبیر دیگر « عَلیم » از آگاهى بى پایان خدا خبر مى دهد و « حَكیم » از نظر و حساب و هدفى كه در ایجاد این عالم و نازل كردن قرآن به كار رفته است .

و چنین قرآنى كه از ناحیه چنان پروردگارى نازل مى شود ، باید كتاب مبین و روشنگر باشد و مایه هدایت و بشارت مؤمنان و داستان هایش خالى از هرگونه خرافه و تحریف .

7 اِذْقالَ مُوسى لاَِهْلِه اِنّىانَسْتُ نارا سَأتیكُمْ مِنْهابِخَبَرٍ اَوْاتیكُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ

به خاطر بیاور هنگامى راکه موسى (علیه السلام)به خانواده خود گفت : من آتشى از دور دیدم

( همین جا توقف كنید ) من به زودى خبرى براى شما مى آورم يا شعله آتشى تا گرم شوید .

« انَسْت » از ماده « ایناس » به معنى مشاهده كردن و دیدن توأم با آرامش مى باشد و این كه به انسان ، انسان گفته مى شود به خاطر همین معنى است .

« شِهاب » به معنى نورى است كه همچون يك عمود از آتش مى درخشد و هر نورى كه امتدادى همچون عمود دارد شهاب نامیده مى شود و در اصل به همان سنگ هاى سرگردان آسمان گفته مى شود كه به هنگام برخورد به هواى فشرده اطراف زمین بر اثر سرعت سرسام آورش مشتعل مى گردد و يك خط عمودى از آتش در هوا ترسیم مى كند .

« قَبَسْ » به معنى شعله اى از آتش است كه از مجموعه اى جدا مى شود .

« تَصْطَلُون » از ماده « اِصْطِلاء » به معنى گرم شدن با آتش است .

و این در شبى بود كه موسى (علیه السلام)با همسرش دختر شعیب در طریق مصر در بیابانى تاریك و ظلمانى گرفتار آمد ، راه را گم كرد و باد و طوفان وزیدن گرفت و در همین حال

درد وضع حمل به همسرش دست داد ، موسى (علیه السلام)احساس نیاز شدیدى به افروختن آتش و استفاده از گرماى آن مى كرد ، ولى در آن بیابان چیزى پیدا نبود .

همین كه شعله آتشى را از دور دید خوشحال شد و آن را دلیل بر وجود انسان يا انسان هایى گرفت و گفت مى روم ، يا براى شما خبرى مى آورم و يا شعله آتشى كه با آن گرم شوید .

قابل توجه این كه : موسى (علیه السلام)مى گوید : من براى « شما » خبرى مى آورم يا شعله آتشى ( ضمیر شما به صورت جمع است ) این تعبیر ممکن است به خاطر این بوده كه علاوه بر همسرش فرزند يا فرزندانى نیز با او همراه بوده است ، چرا كه ده سال از ازدواج او در مدین گذشته بود .

8 فَلَمّاجاءَهانُودِىَ اَنْ بُورِكَ مَنْ فِى النّارِ وَمَنْ حَوْلَهاوَ سُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعالَمینَ

هنگامى كه نزد آتش آمد ندایى برخاست كه مبارك باد آن كس كه در آتش است و

کسى كه در اطراف آن است و منزه است خداوندى كه پروردگار جهانیان است .

در این كه منظور از « كسى كه در آتش است » و « كسى كه در اطراف آن » كیست ؟ مفسران احتمالات گوناگونى بیان كرده اند ، آن چه نزدیك تر به نظر مى رسد این است كه منظور از كسى كه در آتش است موسى (علیه السلام)بوده كه به آن شعله آتش كه از میان درخت سبز نمایان شده بوده ، آنقدر نزدیك گردیده كه گویى در درون آن قرار داشت و منظور از كسى كه اطراف آن قرار دارد فرشتگان مقرب پروردگار است كه در آن لحظه خاص ، آن سرزمین مقدس را احاطه كرده بودند و بالعکس .

9 يا مُوسى اِنَّهُ اَنَا اللّهُ الْعَزیزُ الْحَكیمُ

اى موسى (علیه السلام)! من خداوند عزیز و حکیمم .

این جمله براى این بود كه هرگونه شك و تردید از موسى (علیه السلام)، برطرف شود و بداند كه این خداوند عالمیان است كه با او سخن مى گوید نه شعله آتش يا

درخت ، خداوندى كه « شکست ناپذیر » و « صاحب حکمت و تدبیر » است .

این تعبیر در حقیقت مقدمه اى است براى بیان معجزه اى كه در آیه بعد مى آید ، چرا كه اعجاز از این دو صفت پروردگار سرچشمه مى گیرد ، « قدرت » و « حکمت » او ، ولى قبل از آن كه به آیه بعد برسیم این سؤال در این جا مطرح است كه موسى (علیه السلام)از كجا يقین پیدا كرد كه این ندا ، نداى الهى است و نه غیر آن .

در پاسخ این سؤال مى توان گفت كه توأم بودن این صدا با يك اعجاز روشن يعنى درخشیدن آتش از درون شاخه درخت سبز ، گواه زنده اى بود كه این يك امر الهى است .

به علاوه چنان كه در آیه بعد خواهیم دید ، به دنبال این ندا دستورى به موسى (علیه السلام)داده شد كه معجزه عصا و يد بیضاء را در برداشت و این دو گواه صادق دیگر بر واقعیت این ندا بود .

از همۀ این ها گذشته قاعدتاً نداى الهى ویژگى و خصوصیتى دارد كه آن را از هر

نداى دیگر ممتاز مى كند و به هنگامى كه انسان آن را مى شنود چنان در قلب و جانش اثر مى گذارد كه شك و تردیدى در این كه این ندا ، از سوى خداوند است باقى نمى ماند .

10 وَ اَلْقِ عَصاكَ فَلَمّا رَاها تَهْتَزُّ كَاَنَّها جانٌّ وَلّى مُدْبِرا وَ لَمْ يُعَقِّبْ يامُوسى لا تَخَفْ اِنّى لا يَخافُ لَدَىَ الْمُرْسَلُونَ

و عصایت رابیفکن،هنگامى كه آن را مشاهده كرد دید(باسرعت)همچون مارهاى كوچك به هرسو مى دود(ترسید و)به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نکرد ، اى موسى (علیه السلام)نترس ، كه رسولان در نزد من نمى ترسند .

موسى (علیه السلام)عصاى خود را افکند ، ناگاه تبدیل به مار عظیمى شد « هنگامى كه موسى (علیه السلام)نظر به آن افکند ، دید با سرعت همچون مارهاى كوچك به هر سو مى دود و حرکت مى كند ، ترسید و به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نکرد » .

در این جا باردیگر به موسى (علیه السلام)خطاب شد « يامُوسى لا تَخَفْ اِنّى لا يَخافُ لَدَىَّ الْمُرْسَلُونَ ».

این جا مقام قرب است و حریم امن پروردگار قادر متعال ، این جا جایى نیست كه ترس و وحشتى وجود داشته باشد ، يعنى اى موسى (علیه السلام)تو در حضور پروردگار بزرگ هستى و حضور او ملازم با امنیت مطلق است .

11 اِلاّ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْنا بَعْدَ سُوءٍ فَاِنّى غَفُورٌ رَحیمٌمگر كسى كه ستم كند ، سپس بدى را به نیکى تبدیل نماید كه ( توبه او را مى پذیرم و ) من غفور و رحیمم .

اما در این آیه استثنایى براى جمله « اِنّى لا يَخافُ لَدَىَ الْمُرْسَلُونَ » بیان كرده مى گوید : « مگر كسانى كه ستم كرده اند و سپس در مقام توبه و جبران برآیند و بدى را تبدیل به نیکى كنند كه من غفور و رحیمم » ، توبه آن ها را پذیرا مى شوم و به آنان نیز امنیت مى بخشم .

12 وَاَدْخِلْ يَدَكَ فى جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍفى تِسْعِ ایاتٍ اِلى فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِه اِنَّهُمْ كانُوا قَوْمافاسِقینَ

و دستت را در گریبانت داخل كن هنگامى كه خارج مى شودنورانى و درخشنده است

بى آن كه عیبى در آن وجود داشته باشد ، این در زمره معجزات نه گانه اى است كه تو با آن ها به سوى فرعون و قومش فرستاده مى شوى كه آن ها قومى فاسق و طغیانگرند .

معجزات نه گانه حضرت موسى (علیه السلام)

مى گوید : معجزات تو منحصر به این دو نیست ، بلکه « این دو معجزه در زمره نه معجزه قرار گرفته كه تو همراه با آن ها به سوى فرعون و قومش فرستاده مى شوى چراکه آن ها قوم ياغى و فاسقى بوده اند » و نیاز به راهنمایى دارند مجهز با معجزات بزرگ فراوان .

از ظاهر این آیه چنین استفاده مى شود كه این دو معجزه جزء نه معجزه معروف موسى (علیه السلام)بوده است و در بحث مشروحى كه در تفسیر سوره اسراء آیه 101 داشتیم چنین نتیجه گرفتیم كه هفت معجزه دیگر عبارتند از : « طوفان » ، « آفات گیاهان » ، « ملخ خوراکى » ، «فزونى قورباغه»، « دگرگون شدن رنگ رود نیل به شکل خون » كه هریك از این پنج حادثه ، به عنوان يك هشدار ، دامن فرعونیان را مى گرفت ، هنگامى كه در تنگنا قرار

مى گرفتند دست به دامن موسى (علیه السلام)مى زدند تا رفع بلا كند .

دو معجزه دیگر « خشکسالى » و « كمبود انواع میوه ها » بود كه در آیه 130 سوره اعراف

به آن اشاره شده است : « وَ لَقَدْ اَخَذْنا الَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمِراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ : ما آل فرعون را گرفتار خشکسالى و كمبود انواع میوه ها كردیم ، شاید بیدار شوند ». ( براى توضیح بیشتر در این زمینه به جلد 12 تفسیرنمونه ، صفحه 309 به بعد مراجعه نمایید ) .

13 فَلَمّا جاءَتْهُمْ ایاتُنا مُبْصِرَةً قالُوا هذا سِحْرٌ مُبینٌ

و هنگامى كه آیات روشنى بخش ما به سراغ آن هاآمد،گفتند، این سحرى است آشکار.

در حالى كه مى دانیم پیامبران مردانى وارسته و حق طلب و پارسا بودند و ساحران افرادى منحرف ، مادى و واجد صفاتى كه يك انسان « تزویرگر » دارد .

به علاوه ساحران همیشه قدرت بر انجام كارهاى محدودى داشتند اما پیامبران كه محتواى دعوت و هم چنین راه و رسم آن ها بیانگر حقانیتشان بود و به گونه اى نامحدود دست به اعجاز مى زدند و هیچ شباهتى به ساحران نداشتند .

14 وَجَحَدُوابِهاوَاسْتَيْقَنَتْهااَنْفُسُهُمْ ظُلْماوَعُلُوّافَانْظُرْكَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدینَ

و آن را از روى ظلم و سرکشى انکار كردند درحالى كه دردل به آن يقین داشتند ، بنگر عاقبت مفسدان چگونه بود .

حقیقت ایمان « تسلیم در ظاهر و باطن » در برابر حق است ، بنابراین اگر انسان به چیزى يقین دارد اما در باطن يا ظاهر تسلیم در مقابل آن نیست ایمان ندارد ، بلکه داراى كفر جحودى است و این مطلبى است دامنه دار كه فعلاً با همین اشاره از آن مى گذریم .

لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم كه ضمن برشمردن اقسام پنج گانه كفر يکى از اقسام آن را« كفر جحود » مى شمرد و يکى از شعبه هاى جحود را چنین بیان مى فرماید: « هُوَ اَنْ يَجْحَدَ الْجاحِدُ وَ هُوَ يَعْلَمُ اَنَّهُ حَقٌّ قَدِ اسْتَقَرَّ عِنْدَهُ : آن عبارت از چیزى است كه انسان آن را انکارکند درحالى كه مى داند حق است و نزداو ثابت است » سپس به آیه موردبحث استشهادمى كند .(1).


1) « كافى » ، جلد 2 ، باب وجوه الکفر صفحه 287 .

15 وَ لَقَدْ اتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْما وَ قالاَالْحَمْدُلِلّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى كَثیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنینَ

ما به داود و سلیمان علم قابل ملاحظه اى بخشیدیم و آن هاگفتند حمد از آن خداوندى است كه ما را بر بسیارى از بندگان مؤمنش برترى بخشید .

حکومت داود و سلیمان

« عِلْم » در این جا معنى گسترده و وسیعى دارد كه علم و توحید و اعتقادات مذهبى و قوانین دینى و هم چنین علم قضاوت و تمام علومى را كه براى تشکیل چنان حکومت وسیع و نیرومندى لازم بوده است دربرمى گیرد ، زیرا تأسیس يك حکومت الهى بر اساس عدل وداد ، حکومتى آباد و آزاد ، بدون بهره گیرى از يك علم سرشار امکان پذیر نیست و به این ترتیب قرآن مقام علم را در جامعه انسانى و در تشکیل حکومت به عنوان نخستین سنگ زیربنا مشخص ساخته است .

و به دنبال این جمله از زبان داود و سلیمان چنین نقل مى كند : «وَ قالاَ الْحَمْدُلِلّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى كَثیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنینَ » .

جالب این كه بلافاصله بعد از بیان موهبت بزرگ « عِلْم » ، سخن از « شکر » به میان آمده ، تا روشن شود هر نعمتى را شکرى لازم است و حقیقت شکر آن است كه از آن نعمت در همان راهى كه براى آن آفریده شده است استفاده شود و این دو پیامبر بزرگ از نعمت علمشان در نظام بخشیدن به يك حکومت الهى حداکثر بهره را گرفتند .

ضمنا آن ها معیار برترى خود را بر دیگران در « عِلْم » خلاصه كردند ، نه در قدرت و حکومت و شکر و سپاس را نیز در برابر علم شمردند نه بر مواهب دیگر چرا كه هر ارزشى است براى علم است و هر قدرتى است از علم سرچشمه مى گیرد .

این نکته نیز قابل توجه است كه آن ها از حکومت بر يك ملت باایمان شکر مى كنند چرا كه حکومت بر گروهى فاسد و بى ایمان افتخار نیست .

در این جا سؤالى پیش مى آید و آن این كه چرا آن ها در مقام شکرگزارى گفتند ما را بر بسیارى از مؤمنان فضیلت بخشیده ، نه بر همه مؤمنان ؟ با این كه آن ها پیامبرانى بودند كه افضل مردم عصر خویش بودند .

این تعبیر ممکن است براى رعایت اصول ادب و تواضع باشد كه انسان در هیچ مقامى خود را برتر از همگان نداند .

و يا به خاطر این است كه آن ها به يك مقطع خاص زمانى نگاه نمى كردند ، بلکه كل زمان ها در نظر داشتند و مى دانیم پیامبرانى از آن ها بزرگ تر در طول تاریخ بشریت بوده اند .

16 وَ وَرِثَ سُلَيْمنُ داوُدَ وَ قالَ يا اَيُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ اُوتینا مِنْ كُلِّ شَىْ ءٍ اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبینُ

و سلیمان وارث داود شد و گفت اى مردم به ما سخن گفتن پرندگان تعلیم داده شده است و از هرچیز به ما عطا گردیده این فضیلت آشکارى است .

در این كه منظور از « ارث » در این جا ارث چه چیز است ؟ در میان مفسران گفتگو بسیار است .

ولى با توجه به این كه آیه مطلق است و در جمله هاى بعد هم سخن از علم به میان آمده و هم از تمام مواهب « اُوتینا مِنْ كُلِّ شَىْ ءٍ » بنابراین بایدگفت سلیمان وارث همه مواهب پدرش داود شد .

سپس قرآن مى افزاید : « وَ قالَ يا اَيُّهَا النّاسُ... » .

گرچه بعضى مدعى هستند كه تعبیر نطق و سخن گفتن در مورد غیر انسان ها جز به عنوان مجاز ممکن نیست ، ولى اگر غیر انسان نیز اصوات و الفاظى از دهان بیرون بفرستد كه بیانگر مطالبى باشد دلیل ندارد كه آن رانطق نگوییم ، چراکه « نطق » هر لفظى است كه بیانگر حقیقتى و مفهومى باشد .

این نشان مى دهد كه حیوانات علاوه بر اصواتى كه بیانگر حالات آن ها است توانایى

دارند كه به فرمان خدا در شرایط خاصى سخن بگویند ، هم چنین است بحثى كه درباره سخن گفتن « مورچه » در آیات آینده خواهد آمد .

اما جمله « اُوتینا مِنْ كُلِّ شَىْ ءٍ : از همه چیز به ما داده شده » برخلاف محدودیت هایى كه گروهى از مفسران براى آن قایل شده اند ، مفهوم وسیع و گسترده اى دارد و تمام وسایلى را كه از نظر معنوى و مادى براى تشکیل آن حکومت الهى لازم بوده است شامل مى شود و اصولاً بدون آن این كلام ناقص خواهد بود و پیوند روشنى با گذشته نخواهد داشت .

رابطه دین و سیاست

برخلاف آن چه بعضى از كوته بینان مى اندیشند دین مجموعه اى از اندرزها و نصایح و يا مسایل مربوط به زندگى شخصى و خصوصى نیست ، دین مجموعه اى از قوانین حیات و برنامه فراگیرى است كه تمام زندگى انسان ها مخصوصاً مسایل اجتماعى را در بر مى گیرد .

بعثت انبیاء براى « اقامه قسط و عدل » است ( 25 / حدید ) .

دین براى گسستن زنجیرهاى اسارت انسان و تأمین آزادى بشر است ( 157 / اعراف ) .

دین براى نجات « مستضعفان » از چنگال « ظالمان و ستمگران » و پایان دادن به دوران سلطه آن ها است .

و بالاخره دین مجموعه اى است از تعلیم و تربیت در مسیر تزکیه و ساختن انسان كامل ( 2 / جمعه ) .

بدیهى است این هدف هاى بزرگ بدون تشکیل حکومت امکان پذیر نیست . چه كسى مى تواند با توصیه هاى اخلاقى اقامه قسط و عدل كند و دست ظالمان را از گریبان مظلومان كوتاه سازد ؟

17 وَ حُشِرَ لِسُلَيْمنَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ الطَّيْرِفَهُمْ يُوزَعُونَ

لشکریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدندآن قدر زیاد بودند كه باید توقف كنند تا به هم ملحق شوند .

از این تعبیر استفاده مى شود كه لشکریان سلیمان ، هم بسیار زیاد بودند و هم تحت نظام خاص .

« حُشِرَ » از ماده « حَشْر » به معنى بیرون ساختن جمعیت از قرارگاه و حرکت دادن آن ها به سوى میدان مبارزه و مانند آن است ، از این تعبیر و هم چنین از تعبیرى كه در آیه بعد مى آید استفاده مى شود كه سلیمان به سوى نقطه اى لشکرکشى كرده بود ، اما این كدام يك از لشکرکشى هاى سلیمان است ؟

به درستى معلوم نیست ، بعضى از آیه بعد كه سخن از رسیدن سلیمان به « وادى نمل » ( سرزمین مورچگان ) مى گوید چنین استفاده كرده اند كه آن منطقه اى بوده است در نزدیکى طائف و بعضى گفته اند منطقه اى بوده است در نزدیك شام .

ولى به هرحال چون بیان این موضوع تأثیرى در جنبه هاى اخلاقى و تربیتى آیه نداشته ، سخنى از آن به میان نیامده است .

18 حَتّى اِذا اَتَوْا عَلى وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا اَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمنُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

تا به سرزمین مورچگان رسیدند، مورچه اى گفت: اى مورچگان به لانه هاى خود بروید تا سلیمان و لشکرش شمارا پایمال نکنند در حالى كه نمى فهمند .

از جمله پایانى آیه استفاده مى شود كه عدالت سلیمان حتى بر مورچگان ظاهر و آشکار بود چرا كه مفهومش این است كه اگر آن ها متوجه باشند حتى مورچه ضعیفى را پایمال نمى كنند و اگر پایمال كنند بر اثر عدم توجه آن ها است .

19 فَتَبَسَّمَ ضاحِكا مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضهُ وَ اَدْخِلْنى بِرَحْمَتِكَ فى عِبادِكَ الصّالِحینَ

(سلیمان) ازسخن او تبسمى كرد و خندید و گفت: پروردگاراشکر نعمت هایى راکه برمن

و پدر و مادرم ارزانى داشته اى به من الهام فرما و توفیق مرحمت كن تاعمل صالحى كه موجب رضاى تو گردد انجام دهم و مرا در زمره بندگان صالحت داخل نما .

سلیمان در وادى مورچگان

« اُوْزِعْنى » از ماده « ایزاع » در این جا به معنى الهام است .

در این كه چه چیز سبب خنده سلیمان شد مفسران سخنان گوناگونى دارند :

ظاهراین است كه نفس این قضیه مطلب عجیبى بودکه مورچه اى همنوعان خود را از لشکر عظیم سلیمان برحذر دارد و آن ها را به عدم توجه نسبت دهد ، این امر عجیب سبب خنده سلیمان شد .

بعضى نیز گفته اند این خنده شادى بود چرا كه سلیمان متوجه شد حتى مورچگان به عدالت او و لشکریانش معترف هستند و تقواى آن ها را مى پذیرند .

و بعضى گفته اند شادى او از این جهت بود كه خداوند چنین قدرتى به او داده بود كه در

عین شور و هیجان عظیم لشکر از صداى مورچه اى نیز غافل نمى ماند .

به هرحال در این جا سلیمان رو به درگاه خدا كرد و چند تقاضا نمود .

نخست این كه « عرضه داشت پروردگارا راه و رسم شکر نعمت هایى را كه برمن و پدر و مادرم ارزانى داشته اى به من الهام فرما : وَ قالَ رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ ».

تا بتوانم این همه نعمت هاى عظیم را در راهى كه تو فرمان داده اى و مایه خشنودى تو است به كارگیرم و از مسیر حق منحرف نگردم كه اداى شکر این همه نعمت جز به مدد و يارى تو ممکن نیست .

دیگر این كه « مرا موفق دار تا عمل صالحى به جاى آورم كه تو از آن خشنود مى شوى : وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضهُ » .

اشاره به این كه آن چه براى من مهم است بقاى این لشکر و عسکر و حکومت و تشکیلات وسیع نیست ، مهم این است كه عمل صالحى انجام دهم كه مایۀ رضاى تو

گردد و از آن جا كه « اَعْمَلَ » فعل مضارع است دلیل آن است كه او تقاضاى استمرار این توفیق را داشت .

20 وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ مالِىَ لا اَرَى الْهُدْهُدَ اَمْ كانَ مِنَ الْغائِبینَ

( سلیمان ) در جستجوى پرنده ( هدهد ) برآمد و گفت چرا هدهد را نمى بینم يا این كه او از غایبان است .

داستان هدهد و ملکۀ سبا

در این كه سلیمان از كجا متوجه شد كه هدهد در جمع او حاضرنیست ؟ بعضى گفته اند به خاطر این بود كه به هنگام حرکت كردن او ، پرندگان بر سرش سایه مى افکندند و او از وجود روزنه اى در این سایبان گسترده از غیبت هدهد آگاه شد .

و بعضى دیگر مأموریتى براى هدهد در تشکیلات او قایل شده اند و او را مأمور يافتن مناطق آب مى دانند و به هنگام نیاز به جستجوگرى براى آب او را غایب دید .

به هرحال این تعبیرکه ابتداگفت: « من او را نمى بینم » سپس افزود: « يا این كه او از غایبان است » ممکن است اشاره به این باشد كه آیا او بدون عذر موجهى حضور ندارد و يا با عذر موجهى غیبت كرده است ؟

در هر صورت يك حکومت سازمان يافته و منظم و پرتوان ، چاره اى ندارد جزاین كه تمام فعل و انفعالاتى راکه در محیط كشور و قلمرو او واقع مى شود زیرنظربگیرد و حتى بود و نبود يك پرنده ، يك مأمور عادى را از نظر دور ندارد و این يك درس بزرگ است .

21 لاَُعَذِّبَنَّهُ عَذابا شَدیدا اَوْلاََ ذْبَحَنَّهُ اَوْلَيَأْتِيَنّى بِسُلْطانٍ مُبینٍ

من او را قطعا كیفر شدیدى خواهم داد و يا او را ذبح مى كنم و يا دلیل روشنى ( براى غیبتش ) براى من بیاورد .

منظور از « سُلْطان » در این جا ، دلیلى است كه مایه تسلط انسان ، بر اثبات مقصودش گردد و تأکید آن به وسیله « مُبین » براى این است كه این فرد متخلف حتما باید دلیل كاملاً

روشنى بر تخلف خود اقامه كند .

در حقیقت سلیمان (علیه السلام) بى آن كه غائبانه داورى كند تهدید لازم را در صورت ثبوت تخلف نمود و حتى براى تهدید خود دو مرحله قایل شد كه متناسب با مقدار گناه بوده باشد: مرحله مجازات بدون اعدام و مرحله مجازات اعدام .

ضمنا نشان داد كه او حتى در برابر پرنده ضعیفى تسلیم دلیل و منطق است و هرگز تکیه بر قدرت و تواناییش نمى كند .

22 فَمَكَثَ غَيْرَ بَعیدٍ فَقالَ اَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِه وَجِئْتُكَ مِنْ سَبَأٍ بِنَبَأٍ يَقینٍ

چندان طول نکشید ( كه هدهد آمد و ) گفت من برچیزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى نیافتى من از سرزمین سبایك خبر قطعى براى تو آورده ام .

لشکریان سلیمان و حتى پرندگانى كه مطیع فرمان او بودند آن قدر عدالت سلیمان به آن ها آزادى و امنیت و جسارت داده بود ، كه هدهد بدون ترس بى پرده و با صراحت به

او مى گوید : « من به چیزى آگاهى يافتم كه تو از آن آگاه نیستى » .

برخورد او با سلیمان ، همچون برخورد درباریان چاپلوس با سلاطین جبار نبود ، كه براى بیان يك واقعیت ، نخست مدتى تملق مى گویند و خود را ذره ناچیزى قلمداد كرده سپس به خاك پاى ملوکانه ، مطلب خود را در لابلاى صدگونه چاپلوسى عرضه مى دارند و هرگز در سخنان خود صراحت به خرج نمى دهند و همیشه از كنایه هاى نازك تر از گل استفاده مى كنند ، مبادا گرد و غبارى بر قلب سلطان بنشیند .

آرى هدهد با صراحت گفت : غیبت من بى دلیل نبوده ، خبر مهمى آورده ام كه تو از آن باخبر نیستى .

ضمنا این تعبیر درس بزرگى است براى همگان كه ممکن است موجود كوچکى چون هدهد مطلبى بداند كه داناترین انسان هاى عصرخویش ازآن بى خبرباشد تاآدمى به علم و دانش خود مغرور نگردد ، هرچند سلیمان باشد و با علم وسیع نبوت .

23 اِنّى وَجَدْتُ امْرَاَةً تَمْلِكُهُمْ وَ اُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَىْ ءٍ وَلَها عَرْشٌ عَظیمٌ

من زنى را دیدم كه بر آن ها حکومت مى كند و همه چیز دراختیار داشت ( مخصوصاً ) تخت عظیمى دارد .

« هدهد » با این سه جمله تقریبا تمام مشخصات كشور سبا و طرز حکومت آن را براى سلیمان بازگو كرد .

نخست این كه كشورى است آباد داراى همه گونه مواهب و امکانات .

دیگر این كه يك زن بر آن حکومت مى كند و دربارى بسیار مجلل دارد حتى شاید مجلل تر از تشکیلات سلیمان چرا كه هدهد تخت سلیمان را مسلما دیده بود ، با این حال از تخت ملکه سبا به عنوان « عرش عظیم » ياد مى كند .

و با این سخن به سلیمان فهمانید مبادا تصور كنى تمام جهان در قلمرو حکومت تو است و تنها عظمت و تخت بزرگ در گرو تو مى باشد .

24 وَجَدْتُها وَقَوْمَهايَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبیلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ

(اما) من او و قومش رادیدم كه براى غیرخدا، خورشید،سجده مى كنند وشیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داده آن ها را از راه بازداشته و آن ها هدایت نخواهند شد .

و به این ترتیب وضع مذهبى و معنوى آن ها را نیز مشخص ساخت كه آن ها سخت در بت پرستى فرو رفته اند و حکومت ترویج آفتاب پرستى مى كند و مردم بر دین ملوکشان هستند .

بتکده هاى آن ها و اوضاع دیگرشان چنان نشان مى دهد كه آنان در این راه غلط پافشارى دارند و به آن عشق مى ورزند و مباهات مى كنند و در چنین شرایطى كه توده مردم و حکومت در يك خط قرار گرفته اند هدایت يافتن آن ها بسیار بعید است .

25 اَلاّ يَسْجُدُوا لِلّهِ الَّذى يُخْرِجُ الْخَبْ ءَ فِى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ

چرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه آن چه در آسمان هاو زمین پنهان است خارج

مى كند؟ و آن چه را مخفى مى كنید و آشکارنمى سازید، مى داند ؟

واژه « خَبْأ » ( بر وزن صبر ) به معنى هرچیز پنهانى و پوشیده است و در این جا اشاره به احاطه علم پروردگار به غیب آسمان و زمین است ، يعنى چرا براى خداوندى سجده نمى كنند كه غیب آسمان و زمین و اسرار نهفته آن را مى داند .

اما این كه چرا هدهد از تمام صفات پروردگار روى مسأله عالم بودن او به غیب و شهود در جهان كبیر و صغیر ، تکیه كرد، ممکن است به تناسب این باشد كه سلیمان با همه توانایى قدرتش از وجود كشور « سبا » با آن ویژگى هایش بى خبر بود ، او مى گوید باید دست به دامن لطف خدایى زد كه چیزى از او پنهان نیست .

و يا به تناسب این كه هدهد داراى حس ویژه اى بود كه از وجود آب در درون زمین باخبر مى شد ، لذا سخن از خداوندى مى گوید كه از همه آن چه در عالم هستى پنهان است آگاهى دارد.

26 اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ

خداوندى كه معبودى جز او نیست و پروردگار و صاحب عرش عظیم است .

و به این ترتیب روى « توحید عبادت » و « توحید ربوبیت » پروردگار و نفى هرگونه شرك تأکید كرده و سخن خود را به پایان مى برد.

27 قالَ سَنَنْظُرُ اَصَدَقْتَ اَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبینَ

( سلیمان ) گفت : ما تحقیق مى كنیم ببینیم راست گفتى يا ازدروغگویان هستى ؟

این سخن به خوبى ثابت مى كند كه در مسایل مهم و سرنوشت ساز باید حتى به اطلاعى كه از ناحیه يك فرد كوچك مى رسد توجه كرد و به زودى ( همان گونه كه سین در جمله " سَنَنْظُر " اقتضا مى كند ) پیرامون آن تحقیقات لازم را به عمل آورد .

سلیمان نه هدهد را متهم ساخت و محکوم كرد و نه سخن او را بى دلیل تصدیق نمود بلکه آن را پایه تحقیق قرار داد .

28 اِذْهَبْ بِكِتابى هذا فَأَلْقِهْ اِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْماذا يَرْجِعُونَ

این نامه مرا ببر و بر آن ها بیفکن سپس برگرد ( و در گوشه اى توقف كن ) ببین آن ها چه عکس العملى نشان مى دهند .

از تعبیر « اَلْقِهْ اِلَيْهِمْ : به سوى آن هابیفکن » چنین استفاده مى شود كه آن را هنگامى كه ملکه سبا درمیان جمع خویش حضور دارد بر آن ها بیفکن ، تا جاى فراموشى و كتمان باقى نماند .

29 قالَتْ يا اَيُّهَا الْمَلَؤُا اِنّى اُلْقِىَ اِلَىَّ كِتابٌ كَریمٌ

( ملکه سبا ) گفت : اى اشراف نامه پرارزشى به سوى من افکنده شده .

ملکه سبأ نامه را گشود و از مضمون آن آگاهى يافت و چون قبلاً اسم و آوازه سلیمان را شنیده بود و محتواى نامه نشان مى داد كه سلیمان تصمیم شدیدى درباره سرزمین سبأگرفته، سخت در فکر فرو رفت و چون در مسایل مهم مملکتى با اطرافیانش به شور مى نشست از آن ها براى همفکرى دعوت كرد .

آیا به راستى ملکه سبأ پیك نامه رسان را ندیده بود ، ولى از قراین كه در نامه وجود داشت اصالت نامه را احساس كرد و هیچ احتمال نداد كه نامه مجعولى باشد ؟

و يا به چشم خودش پیك را دید و وضع اعجاب آور او خود دلیل بر این بود كه واقعیتى در كار است و مسأله يك مسأله عادى نیست ، هرچه بود با اطمینان روى نامه تکیه كرد .

و این كه ملکه مى گوید ، این نامه كریم و پرارزشى است ممکن است به خاطر محتواى عمیق آن ، يا این كه آغازش به نام خدا و پایانش به مهر و امضاى صحیح بود (1)يا فرستنده .


1) درحدیث آمده است : كرامت و ارزش نامه به مهر كردن آن است ( تفسیر مجمع البیان و المیزان و قرطبى ) و درحدیث دیگرى آمده كه پیامبر اسلام خواست نامه اى براى عجم بنویسد به او عرض كردند آن هانامه بدون مهر نمى پذیرند ، پیامبر دستور داد انگشترى ساختند كه نقش آن لااله الااللّه مُحَمّدا رَسُولُ اللّه بود و نامه را با آن مهر فرمود ( قرطبى ، ذیل آیه موردبحث ) .

آن كه شخص بزرگوارى بوده و يا همه این ها زیرا هیچ گونه منافاتى بین این امور نیست و ممکن است همه در این مفهوم جامع جمع باشد .

30 اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمنَ وَ اِنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

این نامه از سلیمان است و چنین مى باشد : به نام خداوند بخشنده مهربان ... .

31 اَلاّ تَعْلُوا عَلَىَّ وَأْتُونى مُسْلِمینَ

توصیه من این است برترى جویى نسبت به من نکنید و به سوى من آیید درحالى كه تسلیم حق هستید .

مضمون این نامه در واقع سه جمله بیش نبود :

یك جمله نام خدا و بیان وصف رحمانیت و رحیمیت او .

جمله دوم توصیه به كنترل هواى نفس و ترك برترى جویى كه سرچشمه بسیارى از مفاسد فردى و اجتماعى است .

و سوم تسلیم در برابر حق شدن .

و اگر دقت كنیم چیز دیگرى وجود نداشت كه نیاز به ذکر داشته باشد .

32 قالَتْ يا اَيُّهَا الْمَلَؤُا اَفْتُونى فى اَمْرى ما كُنْتُ قاطِعَةً اَمْرا حَتّى تَشْهَدُونِ

(سپس) گفت : اى اشراف ( و اى بزرگان ) نظرخود را دراین امر مهم بازگوکنید كه من هیچ كار مهمى را بدونحضورشما انجام نداده ام.

« اَفْتُونى » از ماده « فَتْوا » در اصل به معنى حکم كردن دقیق و صحیح در مسایل پیچیده است ، « ملکه سبأ » با این تعبیر ، هم پیچیدگى مسأله را به آن ها گوشزد كرد و هم آن ها را به این نکته توجه داد كه باید در اظهارنظر دقت به خرج دهند تا راه خطا نپویند .

«تَشْهَدُون » از ماده « شُهُود » به معنى « حضور » است ، حضورى كه توأم با همکارى و مشورت بوده باشد .

33 قالُوا نَحْنُ اُولُوا قُوَّةٍ وَ اُولُوا بَأْسٍ شَدیدٍ وَالاَْمْرُ اِلَيْكِ فَانْظُرى ماذا تَأْمُرینَ

گفتند: ما داراى نیروى كافى و قدرت جنگى فراوان هستیم ،ولى تصمیم نهایى با تو است ببین چه دستور مى دهى ؟

به این ترتیب هم تسلیم خود در برابر دستورهاى او نشان دادند و هم تمایل خود را به تکیه بر قدرت و حضور در میدان جنگ .

34 قالَتْ اِنَّ الْمُلُوكَ اِذا دَخَلُوا قَرْيَةً اَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا اَعِزَّةَ اَهْلِها اَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ

گفت : پادشاهان هنگامى كه وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و تباهى مى كشند و عزیزان آن جا را ذلیل مى كنند ،( آرى ) كار آن ها همین گونه است .

پادشاهان ویرانگرند

در حقیقت ملکه سبأ كه خود پادشاهى بود ، شاهان را خوب شناخته بود كه برنامۀ آن ها

در دو چیز خلاصه مى شود : « فساد و ویرانگرى » و « ذلیل ساختن عزیزان » ، چرا كه آن ها به منافع خود مى اندیشند ، نه به منافع ملت ها و آبادى و سربلندى آن ها و همیشه این دو برضد يکدیگرند .

35 وَ اِنّى مُرْسِلَةٌ اِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ

و من (اکنون جنگ را صلاح نمى بینم) هدیه گرانبهایى براى آن هامى فرستم تاببینم فرستادگان من چه خبر مى آورند .

پادشاهان علاقه شدیدى به « هدایا » دارند و نقطه ضعف و زبونى آن ها نیز همین جا است ، آن ها را مى توان با هدایاى گران بها تسلیم كرد ، اگر دیدیم سلیمان با این هدایا تسلیم شد ، معلوم مى شود « شاه » است ، در برابر او مى ایستیم و تکیه بر قدرت مى كنیم كه ما نیرومندیم و اگر بى اعتنایى به ما نشان داد و بر سخنان خود و پیشنهادهایش اصرار ورزید معلوم مى شود ، پیامبر خدا است دراین صورت باید عاقلانه برخورد كرد .

در این كه « ملکه سبأ » چه هدایایى براى سلیمان فرستاد ، قرآن سخنى نگفته و تنها با نکره آوردن كلمه « هدیه » عظمت آن را نشان داده ، ولى مفسران مسایل زیادى ذکر كرده اند ، كه گاه خالى از اغراق و افسانه نیست .

بعضى نوشته اند پانصد غلام و پانصد كنیز ممتاز براى سلیمان فرستاد، درحالى كه به غلام ها لباس زنانه و به كنیزها لباس مردانه پوشانیده بود ، در گوش غلامان گوشواره و در دستشان دستبند و بر سر كنیزان كلاه هاى زیبا گذارده بود و در نامه خود تأکید كرده بود تو اگر پیامبرى غلامان را از كنیزان بشناس .

و آن ها را بر مرکب هاى گرانبها كه با زر و زیور آراسته بودند سوارکرد و مقدار قابل ملاحظه اى از جواهرات نیز همراه آن ها فرستاد.

ضمناً به فرستاده خود سفارش كرد ، اگر به محض ورود نگاه سلیمان را به خود خشم آلود دیدى بدان این ژست پادشاهان است واگر با خوشرویى و محبت باتو

برخورد كرد بدان پیغمبر است .

36 فَلَمّا جاءَ سُلَيْمنَ قالَ اَتُمِدُّنَنِ بِمالٍ فَما اتانِىَ اللّهُ خَيْرٌ مِمّا اتیكُمْ بَلْ اَنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ

هنگامى كه ( فرستادگان ملکه سبأ ) نزد سلیمان آمدند گفت : مى خواهید مرا با مال كمك كنید ( و فریب دهید ) آن چه خدا به من داده از آن چه به شما داده بهتر است بلکه شما هستید كه به هدایایتان خوشحال مى شوید .

مردان خدا را نمى توان با مال دنیا فریب داد

آرى شما هستید كه هرگاه يك چنین هدایاى پر زرق و برق و گرانقیمتى براى هم بفرستید ، چنان مسرور مى شوید كه برق شادى در چشمانتان ظاهر مى گردد اما این ها در نظر من كم ارزش بى مقدار است .

و به این ترتیب سلیمان ، معیارهاى ارزش را در نظر آن ها حقیر كرد و روشن ساخت كه

معیارهاى دیگرى براى ارزش درکار است ، كه معیارهاى معروف نزد دنیاپرستان در برابر آن ، بى رنگ و بى بها است .

قابل توجه این كه زهد در منطق ادیان الهى این نیست كه انسان از مال و ثروت و امکانات دنیا ، بى بهره باشد ، بلکه زهد آن است كه « اسیر » این ها نگردد ، بلکه « امیر » بر آن باشد و سلیمان این پیامبر بزرگ الهى با ردّ كردن هدایاى گرانبهاى ملکه سبأ نشان داد كه « امیر » است نه « اسیر » .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « اَلدُّنْيا اَصْغَرُ قَدْرا عِنْدَاللّهِ وَ عِنْدَ اَنْبِيائِهِ وَ اَوْلِيائِهِ مِنْ اَنْ يَفْرَحُوا بِشَىْ ءٍ مِنْها ، اَوْ يَحْزَنُوا عَلَيْهِ فَلا يَنْبَغى لِعالِمٍ وِ لا لِعاقِلٍ اَنْ يَفْرَحَ بِعَرَضِ الدُّنْيا : دنیا در پیشگاه خدا و نزد انبیاء و اولیاى الهى كوچك تر از آن است كه آن ها را خوشحال و ذوق زده كند ، يا با از دست رفتن آن غمگین شوند ، بنابراین براى هیچ عالم و عاقلى سزاوار نیست كه از متاع ناپایدار دنیا خوشحال گردد » .

37 اِرْجِعْ اِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها اَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ

به سوى آن ها بازگرد ( و اعلام كن ) با لشکرهایى به سراغ آن ها مى آییم كه قدرت مقابله با آن را نداشته باشند و آن هارا ازآن (سرزمین آباد) به صورت ذلیلان و در عین حقارت بیرون مى رانیم .

« اَذِلَّةً » در حقیقت حال اول است و « هُمْ صاغِرُونَ » ، حال دوم ، اشاره به این كه نه تنها آن ها را از سرزمینشان بیرون مى رانیم بلکه با وضع ذلت بار و توأم باحقارت ، به گونه اى كه تمام كاخ ها و اموال و جاه و جلال خود را از دست خواهند داد ، چرا كه در برابر آیین حق ، تسلیم نشدند و از در مکر و فریب وارد گشتند .

البته این تهدید ، براى فرستادگانى كه وضع سلیمان را از نزدیك دیدند و لشکر و عسکر او را تماشا كردند ، يك تهدید جدى و قابل ملاحظه بود .

با توجه به آن چه در آیات قبل خواندیم كه سلیمان دو چیز از آن ها خواسته بود « ترك برترى جویى » ، « تسلیم در برابر حق » و پاسخ ندادن آن ها به این دو امر و توسل به ارسال هدیه دلیل بر امتناع آن ها از پذیرش حق و ترك استعلاء بود و به این دلیل آن ها را تهدید به فشار نظامى مى كند .

هرگاه ملکه سبأ و اطرافیان او ، تقاضاى دلیل و مدرك يا معجزه و مانند آن كرده بودند ، به آن ها حق مى داد كه بیشتر تحقیق كنند ، اما فرستادن هدیه ، ظاهرش این بود كه آن ها در مقام انکارند .

این را نیز مى دانیم كه مهم ترین خبر ناگوارى كه هدهد به سلیمان درباره این قوم و جمعیت داد ، این بود كه آن ها آفتاب پرست هستند و خداوندبزرگ راکه بر غیب و شهود آسمان و زمین سلطه دارد رها كرده ، در برابر مخلوقى به خاك مى افتند .

سلیمان از این مسأله ناراحت شد و مى دانیم بت پرستى چیزى نیست كه آیین هاى الهى

در برابر آن سکوت كند و يا بت پرستان را به عنوان يك اقلیت مذهبى تحمل نماید ، بلکه در صورت لزوم با توسل به زور بتکده ها را ویران خواهدکرد و آیین شرك و بت پرستى رابرمى چیند .

از توضیحاتى كه در بالا دادیم روشن مى شود كه تهدید سلیمان با اصل اساسى « لا اِكْراهَ فِى الدّين » تضادى ندارد كه بت پرستى دین نیست بلکه يك خرافه و انحراف است .

38 قالَ يا اَيُّهَا الْمَلَؤُا اَيُّكُمْ يَأْتینى بِعَرْشِها قَبْلَ اَنْ يَأْتُونى مُسْلِمینَ

( سلیمان ) گفت : اى بزرگان كدام يك از شما توانایى دارید تخت او را پیش از آن كه خودشان نزد من آیند براى من بیاورید ؟

در يك چشم برهم زدن تخت او حاضر است

سرانجام فرستادگان ملکه سبأ هدایا و بساط خود را برچیدند و به سوى كشورشان بازگشتند و ماجرا را براى « ملکه » و اطرافیان او شرح دادند ، هم چنین عظمت اعجازآمیز

ملك سلیمان و دستگاهش را بیان داشتند كه هریك از این ها دلیلى بود بر این كه او يك فرد عادى و پادشاه نیست ، او به راستى فرستاده خدا است و حکومتش نیز يك حکومت الهى است .

در این جا براى آن ها روشن شد كه نه تنها قادر بر مقابله نظامى با او نیستند بلکه اگر فرضا بتوانند مقابله كنند به احتمال قوى مقابله با يك پیامبر پرقدرت الهى است .

لذا ملکه سبأ با عده اى از اشراف قومش تصمیم گرفتند به سوى سلیمان بیایند و شخصا این مسأله مهم را بررسى كنند تا معلوم شود سلیمان چه آیینى دارد ؟

این خبر از هر طریق كه بود به سلیمان رسید و سلیمان تصمیم گرفت در حالى كه ملکه و يارانش در راهند قدرت نمایى شگرفى كند تا آن ها را بیش از پیش به واقعیت اعجاز خود آشنا و در مقابل دعوتش تسلیم سازد .

لذا سلیمان رو به اطرافیان خود كرد و « گفت : كدام يك از شما توانایى دارید تخت او را

پیش از آن كه خودشان نزد من بیایند و تسلیم شوند براى من بیاورید ؟»

39 قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَااتیكَ بِهقَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ اِنّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ اَمینٌ

عفریتى از جن گفت : من آن را نزد تو مى آورم پیش از آن كه از مجلست برخیزى و من نسبت به آن توانا و امینم .

دراین جا دو نفر اعلام آمادگى كردند كه يکى از آن ها عجیب و دیگرى عجیب تر بود .

« عِفْریت » به معنى فرد گردنکش و خبیث است و جمله « وَ اِنّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ اَمینٌ » كه از جهات مختلفى توأم با تأکید است نیز نشان مى دهد كه بیم خیانت در این عفریت مى رفته ، لذا در مقام دفاع از خود برآمده و قول امانت و وفادارى داده است .

به هرحال سرگذشت سلیمان مملو است از شگفتى ها و خارق عادات و جاى تعجب نیست كه عفریتى این چنین بتواند در يك مدت كوتاه يعنى يك يا چند ساعت كه سلیمان در مجلس خویش براى داورى میان مردم ، يا رسیدگى به امور مملکت ، يا نصیحت و

ارشاد ، نشسته است چنین امر مهمى را انجام دهد .

قدرت و امانت دوشرط مهم

در آیه فوق و هم چنین « آیه 26 سوره قصص » مهم ترین شرط براى يك كارمند يا كارگر نمونه دوچیز بیان شده : نخست قوت و توانایى و دیگر امانت و درستکارى .

البته گاه مبانى فکرى و اخلاقى انسان ایجاب مى كند كه داراى این صفت باشد ( همان گونه كه در مورد موسى (علیه السلام)در سوره قصص آمده است ) و گاه نظام جامعه و حکومت صالح ایجاب مى كندکه حتى عفریت جن به این دو صفت الزاما متصف شود ، اما به هرحال هیچ كار بزرگ و كوچکى در جامعه بدون دارا بودن این دو شرط انجام پذیر نیست ، خواه از تقوا سرچشمه گیرد و خواه از نظام قانونى جامعه .

40 قالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ اَنَا اتیكَ بِه قَبْلَ اَنْ يَرْتَدَّ اِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّا رَاهُ مُسْتَقِرّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّىلِيَبْلُوَنى ءَاَشْكُرُ اَمْ اَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَاِنَّما

يَشْكُرُ لِنَفْسِه وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ رَبّى غَنِىٌّ كَریمٌ

( اما ) كسى كه دانشى از كتاب ( آسمانى ) داشت گفت :من آن را پیش از آن كه چشم بر هم زنى نزد تو خواهم آوردو هنگامى كه ( سلیمان ) آن را نزد خود مستقر دید گفت : این ازفضل پروردگار من است تا مرا آزمایش كندکه آیا شکر او را بجا مى آورم يا كفران مى كنم ؟ و هرکس شکر كند ، به نفع خود شکر مى كند و هرکس كفران نماید (به زیان خویش نموده است ، كه) پروردگار من ، غنىّ و كریم است .

دومین نفر مرد صالحى بود كه آگاهى قابل ملاحظه اى از « كتاب الهى » داشت .

در این كه این شخص كه بوده ؟ و این قدرت عجیب را از كجا به دست آورده ؟ و منظور از علم كتاب چیست ؟ مفسران بسیار گفتگو كرده اند .

ولى ظاهر این است كه این شخص يکى از نزدیکان با ایمان و دوستان خاص سلیمان بوده است و غالبا در تواریخ نام او را « آصف بن برخیا » نوشته اند و مى گویند وزیر سلیمان و خواهرزاده او بوده است .

و اما « علم كتاب » منظور آگاهى او بر كتب آسمانى است ، آگاهى عمیقى كه به او امکان مى داد كه دست به چنین كار خارق عادتى بزند و بعضى احتمال داده اند منظور لوح محفوظ است ، همان لوح علم خداوند كه این مرد به گوشه اى از آن علم آگاهى داشت و به همین دلیل توانست تخت « ملکه سبأ » را در يك چشم برهم زدن نزد سلیمان حاضر كند .

بسیارى از مفسران و غیر آن ها گفته اند این مرد با ایمان از « اسم اعظم الهى » باخبر بود ، همان نام بزرگى كه همه چیز در برابر آن خاضع مى گردد و به انسان قدرت فوق العاده مى بخشد .

ذکر این نکته نیز لازم است كه آگاهى بر اسم اعظم برخلاف آن چه بسیارى تصور مى كنند مفهومش این نیست كه انسان كلمه اى را بگوید و آن همه اثر عجیب و بزرگ داشته باشد ، بلکه منظور تخلق به آن اسم و وصف است ، يعنى آن نام الهى را در درون جان خود پیاده كند و آن چنان از نظر آگاهى و اخلاق و تقوا و ایمان تکامل يابد كه خود مظهرى

از آن اسم گردد ، این تکامل معنوى و روحانى كه پرتوى از آن اسم الهى است قدرت بر چنین خارق عاداتى را در انسان ایجاد مى كند .(1)

بندگان خاص خدا به هرجا برسند مى گویند « هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى »

دنیا پرستان مغرور ، هنگامى كه به قدرت مى رسند ، همه چیز را جز خود فراموش مى كنند و تمام امکاناتى را كه به دست آورده اند ، قارون وار كه مى گفت : « اِنَّما اُوتیتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدى : آن چه را دارم بر اثر علم و دانش من است » ( 78 / قصص ) از ناحیه خودشان مى دانند لاغیر ، درحالى كه بندگان خاص خدا به هرجا برسند مى گویند : « هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى : این از فضل خدا است برما » .


1) درباره « اسم اعظم خدا » در جلد 7 ، صفحه 30 تفسیرنمونه ( ذیل 180 / اعراف ) بحث شده است .

جالب این كه سلیمان نه تنها این سخن را به هنگام مشاهده تخت ملکه سبأ در برابرش بیان كرد ، بلکه افزود این براى این است كه خدا مرا بیازماید ، آیا شکرگزارم يا نه ؟

قبلاً نیز در همین سوره خواندیم كه سلیمان نعمت هاى خود را همه از خداوند مى داند و خاضعانه رو به درگاهش مى كند كه پروردگارا شکر این همه نعمت را به من الهام كن و توفیقى عطا فرما كه بتوانم در پرتو آن ، جلب رضاى تو كنم .

آرى این است معیار شناخت موحدان خالص از دنیاپرستان مغرور و این است راه و رسم مردان پرظرفيّت و با شخصیت در برابر كم ظرفيّت هاى خودخواه .

گرچه معمول شده است كه بعضى از متظاهران فقط این جمله پرمعنى سلیمان « هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى » را بر سر در كاخ هاى طاغوتى خود مى نویسند بى آن كه به آن اعتقادى داشته باشند و در عملشان كمتر انعکاسى داشته باشد ولى مهم آن است كه هم بر سردر خانه باشد ، هم در پیشانى تمام زندگى انسان و در قلب او ، عملش نشان دهد كه همه را از فضل خدا

مى داند و در مقام شکر آن برآید، نه شکر با زبان كه شکر با عمل و با تمام وجود .(1)

آصف بن برخیا چگونه تخت ملکه را حاضر ساخت ؟

این اولین خارق عادتى نیست كه در داستان سلیمان و يا در زندگى پیامبران به طور كلى مى بینیم و آن ها كه فکر مى كنند باید این گونه تعبیرات رابا توجیه ها وتفسیرهایى ازظاهرش دگرگون ساخت و جنبه هاى كنایى و معنوى به آن داد ، باید حساب خود را يك جا با معجزات انبیاء روشن سازد .

آیا آن ها به راستى انجام كارهاى خارق عادت از پیامبران يا جانشینان آن ها را محال مى دانند و آن را به كلى منکرند ؟


1) دربارۀ اهمیت شکروتأثیرآن درفزونى نعمت واقسام شکر (شکرتکوینى وتشریعى)بحث مشروحى درجلد 10 تفسیرنمونه، صفحه 278 به بعد (ذیل 7/ابراهیم) آمده است .

چنین چیزى نه با اصل توحید و قدرت پروردگار كه حاکم بر قوانین هستى است سازگار است و نه با صریح قرآن در آیات بسیار .

اما اگر بپذیرند كه چنین چیزى ممکن است تفاوتى نمى كند كه بحث از زنده كردن مردگان و شفاى كور مادرزاد به وسیله حضرت مسیح (علیه السلام)باشد و يا حاضر كردن تخت ملکه سبأ به وسیله آصف بن برخیا .

بدون شك دراین جا روابط مرموز و علل ناشناخته درکار است كه ما با علم محدودمان ازآن آگاه نیستیم ، ولى همین قدر مى دانیم كه این كار محال نیست.

آیا آصف با قدرت معنوى خود تخت ملکه سبأ را تبدیل به امواج نور كرد و در يك لحظه در آن جا حاضر كرد و باردیگر آن را مبدّل به ماده اصلى ساخت ؟ بر ما درست روشن نیست .

همین قدر مى دانیم كه امروز انسان ازطرق علمى متداول روز ، كارهایى انجام مى دهد كه

دویست سال قبل ، ممکن بود جزء محالات محسوب شود ، فى المثل اگر به كسى در چند قرن قبل مى گفتند ، زمانى فرامى رسد كه انسانى در شرق دنیا سخن مى گوید و در غرب جهان ، درست در همان لحظه ، سخنانش را مى شنوند و چهره اش را همگان مى نگرند ، آن را هذیان يا خواب آشفته مى پنداشتند .

این به خاطر آن است كه انسان مى خواهد همه چیز را با علم و قدرت محدود خود ارزیابى كند ، درحالى كه در ماوراء علم و قدرت او ، اسرار فراوانى نهفته است .

پاسخ به چند سؤال در خصوص انتقال تخت ملکه سبأ

از سؤالاتى كه در ارتباط با آیات 38 تا 40 مطرح مى شود این است كه چرا سلیمان شخصا اقدام به این كار خارق العاده نکرد ؟ او كه پیامبر بزرگ خدا بود و داراى اعجاز ، چرا این مأموریت را به « آصف بن برخیا » داد ؟

ممکن است به خاطر این بوده كه « آصف » وصى او بوده است و سلیمان

مى خواسته در این لحظه حساس موقعیت او را به همگان معرفى كند (1)به علاوه مهم این است كه استاد شاگردان خود را در مواقع لازم بیازماید و شایستگى هاى آن هارا به دست آورد و اصولاً شایستگى شاگردان دلیل بزرگى بر شایستگى استاد است ، اگر شاگردان كار فوق العاده اى انجام دهند مهم است .

سؤال دیگر این كه : سلیمان چگونه تخت ملکه سبأ را بدون اجازه او نزد خود آورد ؟

ممکن است به دلیل هدف بزرگ ترى مانند مسأله هدایت و راهنمایى آن ها و نشان دادن يك معجزه بزرگ بوده است ، از این گذشته مى دانیم شاهان از خود مالى ندارند و اموال آن ها معمولاً از غصب حقوق دیگران به دست مى آید . .


1) در روایت مشروحى كه در تفسیر عیاشى از امام دهم على بن محمدالهادى (علیه السلام)نقل شده همین پاسخ را درجواب يحیى بن اکثم مى خوانیم (نورالثقلین،جلد4،صفحه91) .

سؤال دیگر این كه : عفریت جن چگونه توانایى بر چنین خارق عادتى دارد ؟

پاسخ این سؤال را در بحث هاى مربوط به اعجاز گفته ایم كه گاهى حتى افراد غیرمؤمن بر اثر ریاضت هاى پرمشقت و مبارزه با نفس ، توانایى بر پاره اى از خارق عادات پیدا مى كنند ولى تفاوت آن با معجزات این است كه كار آن ها چون متکى به قدرت محدود بشرى است همیشه محدوداست ، درحالى كه معجزات متکى بر قدرت بى پایان خدا است و قدرت او همچون سایر صفاتش نامحدود مى باشد .

لذا مى بینیم عفریت توانایى خود را محدود مى كند بر آوردن تخت ملکه سبأ در مدت توقف سلیمان در مجلس داورى و بررسى امور كشور ، درحالى كه « آصف بن برخیا » هیچ حدى براى آن قایل نمى شود و محدود ساختن به يك چشم برهم زدن در حقیقت اشاره به كمترین زمان ممکن است و مسلم است كه سلیمان از چنین كارى كه معرفى يك فرد صالح است حمایت مى كند ، نه از كار عفریتى كه ممکن است كوته نظران را به اشتباه بیفکند و آن

را دلیل بر پاکى او بگیرند .

بدیهى است كه هرکس كار مهمى در جامعه انجام دهد و مورد قبول واقع شود خط فکرى و اعتقادى خود را در لابلاى آن تبلیغ كرده است و نباید در حکومت الهى سلیمان ، ابتکار عمل به دست عفریت ها بیفتد ، بلکه باید آن ها كه علمى از كتاب الهى دارند بر افکار و عواطف مردم حاکم گردند .

41 قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ اَتَهْتَدى اَمْ تَكُونُ مِنَ الَّذینَ لا يَهْتَدُونَ

( سلیمان ) گفت : تخت او را برایش ناشناس سازید ببینم آیامتوجه مى شود يا از كسانى است كه هدایت نخواهند شد .

سلیمان براى این كه میزان عقل و درایت ملکه سبأ را بیازماید و نیز زمینه اى براى ایمان او به خداوند فراهم سازد ، دستور داد تخت او را كه حاضر ساخته بودند دگرگون و ناشناس سازند .

گرچه آمدن تخت ملکه از كشور سبأ به شام ،کافى بود كه به آسانى نتواند آن را بشناسد ، ولى با این حال سلیمان دستور داد تغییراتى در آن نیز ایجاد كنند ، این تغییرات ممکن است از نظر جابجا كردن بعضى از نشانه ها و جواهرات و يا تغییر بعضى از رنگ ها و مانند آن بوده است .

اما این سؤال پیش مى آید كه هدف سلیمان از آزمایش هوش و عقل و درایت ملکه سبأ چه بود ؟

ممکن است آزمایش به این منظور انجام شده كه بداند با كدامین منطق باید با او روبرو شود ؟ و چگونه دلیلى براى اثبات مبانى عقیدتى براى او بیاورد .

و يا در نظر داشته پیشنهاد ازدواج به او كند و مى خواسته است ببیند آیا راستى شایستگى همسرى او را دارد يا نه ؟ و يا واقعا مى خواسته مسؤولیتى بعد از ایمان آوردن به او بسپارد ، باید بداند تا چه اندازه استعداد پذیرش مسؤولیت هایى را دارد .

براى جمله « أَتَهْتَدى » ( آیا هدایت مى شود ) نیز دو تفسیر ذکر كرده اند ، بعضى گفته اند مراد شناختن تخت خویش است و بعضى گفته اند منظور هدایت به راه خدا به خاطر دیدن این معجزه است .

ولى ظاهر همان معنى اول است هرچند معنى اول خود مقدمه اى براى معنى دوم بوده است .

42 فَلَمّا جاءَتْ قیلَ اَهكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَاَنَّهُ هُوَ وَ اُوتینَاالْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنّا مُسْلِمینَ

هنگامى كه او آمد گفته شد آیا تخت تو این گونه است ؟( در پاسخ ) گفت : گویا خود آن است و ما پیش از این هم آگاه بودیم و اسلام آورده بودیم ... .

نور ایمان در دل ملکه سبأ

« هنگامى كه ملکه سبأ وارد شد ، كسى اشاره اى به تخت كرد و گفت : آیا تخت

تو این گونه است ؟»

ملکه سبأ زیرکانه ترین و حساب شده ترین جواب ها را داد و « گفت گویا خود آن تخت است ».

اگر مى گفت : شبیه آن است راه خطا پیموده بود و اگر مى گفت عین خود آن است ، سخنى برخلاف احتیاط بود ، چرا كه با این بعد مسافت ، آمدن تختش به سرزمین سلیمان ، از طرق عادى امکان نداشت ، مگر این كه معجزه اى صورت گرفته باشد .

از این گذشته در تواریخ آمده است كه او تخت گرانبهاى خود را در جاى محفوظى ، در قصر مخصوص خود در اطاقى كه مراقبان زیاد از آن حفاظت مى كردند و درهاى محکمى داشت ، قرار داده بود .

ولى با این همه ، ملکه سبأ با تمام تغییراتى كه به آن تخت داده بودند توانست آن را بشناسد .

و بلافاصله افزود : « وَ اُوتینَاالْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنّا مُسْلِمینَ » يعنى اگر منظور سلیمان از

این مقدمه چینى ها این است كه ما به اعجاز او پى ببریم ما پیش از این با نشانه هاى دیگر از حقانيّت او آگاه شده بودیم و حتى قبل از دیدن این خارق عادت عجیب ایمان آورده بودیم و چندان نیازى به این كار نبود .

43 وَ صَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنَّها كانَتْ مِنْ قَوْمٍ كافِرینَ

و او را از آن چه غیر از خدا مى پرستید بازداشت كه او از قوم كافران بود .

آرى او با دیدن این نشانه هاى روشن با گذشته تاریك خود وداع گفت و در مرحله تازه اى از زندگى كه مملو از نور ایمان و يقین بود گام نهاد .

44 قیلَ لَهَاادْخُلِى الصَّرْحَ فَلَمّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَكَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ اِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَواریرَقالَتْ رَبِّ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى وَ اَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمنَ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ

به او گفته شد داخل حیاط قصر شو ، اما هنگامى كه نظر به آن افکند پنداشت نهرآبى

است و ساق پاهاى خود را برهنه كرد (تا از آب بگذرد اما سلیمان) گفت : ( این آب نیست ) بلکه قصرى است از بلور صاف ، ( ملکه سبأ ) گفت :پروردگارا من به خود ستم كردم و با سلیمان براى خداوندى كه پروردگار عالمیان است اسلام آوردم .

« صَرْحَ » گاه به معنى فضاى وسیع گسترده آمده و گاه به معنى بناى مرتفع و قصر بلند و در این جا ظاهرا به معنى حیاط قصر است .

« لُجَّة » در اصل از ماده « لِجاج » به معنى سرسختى در انجام كارى است ، سپس به رفت و آمد صدا در گلو ، لَجِّة اطلاق شده و امواج متراکم دریا كه در حال رفت و آمد هستند نیز لُجِّه نامیده شده اند و در آیه مورد بحث اشاره به آب متراکم و متلاطم است .

« مُمَرَّد » به معنى صاف و « قَواریر » جمع « قارُورَة » به معنى بُلُور و شیشه است .

در این آیه مورد بحث صحنه دیگرى از این ماجرا بازگو مى شود و آن ماجراى داخل شدن ملکه سبأ در قصر مخصوص سلیمان است .

سلیمان دستور داده بود ، صحن يکى از قصرها را از بلور بسازند و در زیر آن ، آب جارى قرار دهند .

هنگامى كه ملکه سبأ به آن جا رسید « به او گفته شد داخل حیاط قصر شو » .

ملکه آن صحنه را دید ، گمان كرد نهرآبى است ، ساق پاهاى خود را برهنه كرد تا از آن آب بگذرد .

اما « سلیمان به او گفت : كه حیات قصر از بلور صاف ساخته شده » ( این آب نیست كه بخواهد پا را برهنه كند و از آن بگذرد ) .

در این جا سؤال مهمى پیش مى آید و آن این كه : سلیمان كه يك پیامبر بزرگ الهى بود چراچنین دم و دستگاه تجملاتى فوق العاده اى داشته باشد؟ درست است كه او سلطان بود و و حکمروا ، ولى مگر نمى شد بساطى ساده همچون سایر پیامبران داشته باشد ؟

اما چه مانعى دارد كه سلیمان براى تسلیم كردن ملکۀ سبأ كه تمام قدرت و عظمت خود

را در تخت و تاج زیبا و كاخ باشکوه و تشکیلات پرزرق و برق مى دانست صحنه اى به او نشان دهد كه تمام دستگاه تجملاتیش در نظر او حقیر و كوچك شود و این نقطه عطفى در زندگى او براى تجدید نظر در میزان ارزش ها و معیار شخصیت گردد ؟

چه مانعى دارد كه به جاى دست زدن به يك لشکرکشى پرضایعه و توأم با خونریزى ، مغز و فکر ملکه را چنان مبهوت و مقهور كند كه اصلاً به چنین فکرى نیفتد ، به خصوص این كه او زن بود و به این گونه مسایل تشریفاتى اهمیت مى داد .

مخصوصابسیارى از مفسران تصریح كرده اند كه سلیمان پیش از آن كه ملکه سبأ به سرزمین شام برسد دستورداد چنین قصرى بناکردند و هدفش نمایش قدرت براى تسلیم ساختن او بود ؟ این كار نشان مى داد قدرت عظیمى ازنظر نیروى ظاهرى در اختیار سلیمان است كه او را به انجام چنین كارهایى موفق ساخته است .

به تعبیر دیگر این هزینه در برابر امنیت و آرامش يك منطقه وسیع و پذیرش دین حق

و جلوگیرى از هزینه فوق العاده جنگ، مطلب مهمى نبود .

و لذا هنگامى كه ملکه سبأ ، این صحنه را دید « چنین گفت : پروردگارا من بر خویشتن ستم كردم : قالَتْ رَبِ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى » .

« و با سلیمان در پیشگاه اللّه ، پروردگار عالمیان ، اسلام آوردم : وَ اَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمنَ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ » .

من در گذشته در برابر آفتاب سجده مى كردم ، بت مى پرستیدم ، غرق تجمل و زینت بودم و خود را برترین انسان در دنیا مى پنداشتم .

اما اکنون مى فهمم كه قدرتم تا چه حد كوچك بوده و اصولاً این زر و زیورها روح انسان را سیراب نمى كند .

خداوندا ! من همراه رهبرم سلیمان به درگاه تو آمدم ، از گذشته پشیمانم و سرتسلیم به آستانت مى سایم .

جالب این كه : او در این جا واژه « مَعَ » را به كار مى برد ( همراه سلیمان ) تا روشن شود در راه خدا همه برادرند و برابر ، نه همچون راه و رسم جباران كه بعضى بر بعضى مسلط و گروهى در چنگال گروهى اسیرند ، در این جا غالب و مغلوبى وجود ندارد و همه بعد از پذیرش حق در يك صف قرار دارند .

درست است كه ملکه سبأ قبل از آن هم ایمان خود رااعلام كرده بود زیرا در آیات گذشته از زبان او شنیدیم : « وَ اُوتینَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَ كُنّا مُسْلِمینَ : ما پیش از این كه تخت را در این جا ببینیم آگاهى يافته بودیم و اسلام را پذیرا شده بودیم » .

ولى در این جا اسلام ملکه به اوج خود رسید لذا با تأکید بیشتر ، اسلام را اعلام كرد .

او نشانه هاى متعددى از حقانیت دعوت سلیمان را ، قبلاً دیده بود .

آمدن هدهد با آن وضع مخصوص ، عدم قبول هدیه كلان كه از ناحیه ملکه فرستاده شده بود ، حاضر ساختن تخت او از آن راه دور در مدتى كوتاه و سرانجام مشاهده قدرت و

عظمت فوق العادۀ سلیمان و در عین حال اخلاق مخصوصى كه هیچ شباهتى با اخلاق شاهان نداشت .

سرانجام كار ملکه سبأ

آن چه در قرآن مجید پیرامون ملکه سبأ آمده همان مقدار است كه در بالا خواندیم ،

سرانجام ایمان آورد و به خیل صالحان پیوست ، اما این كه بعد از ایمان به كشور خود بازگشت و به حکومت خود از طرف سلیمان ادامه داد ؟ يا نزد سلیمان ماند و با او ازدواج كرد ؟ يا به توصیه سلیمان با يکى از ملوك يمن كه به عنوان « تُبَّع » مشهور بودند پیمان زناشویى بست ؟ در قرآن اشاره اى به این ها نشده است چون در هدف اصلى قرآن كه مسایل تربیتى است دخالتى نداشته ، ولى مفسران و مورخان ، هرکدام راهى برگزیده اند كه تحقیق در آن ضرورتى ندارد ، هرچند طبق گفتۀ بعضى از مفسران ، مشهور

و معروف همان ازدواج او با سلیمان است .(1)

ولى يادآورى این مطلب را لازم مى دانیم كه پیرامون سلیمان و لشکر و حکومت او و هم چنین خصوصیات ملکه سبأ و جزییات زندگیش افسانه ها و اساطیر فراوانى گفته اند كه گاه تشخیص آن ها از حقایق تاریخى براى توده مردم مشکل مى شود و گاه سایه تاریکى روى اصل این جریان تاریخى افکنده و اصالت آن را خدشه دار مى كند و این است نتیجه شوم خرافاتى كه با حقایق آمیخته مى شود كه باید كاملاً مراقب آن بود .

یك جمع بندى كلى از سرگذشت سلیمان

بخشى از حالات سلیمان كه در 30 آیه فوق آمده بیانگر مسایل بسیارى است كه قسمتى از آن را در لابلاى بحث ها خواندیم و به قسمت دیگرى اشاره گذرایى ذیلاً مى كنیم :


1) « آلوسى » در « روح المعانى » .

✓ 1 - این داستان از موهبت علم وافرى كه خداوند در اختیار سلیمان و داود گذاشته است شروع مى شود و به توحید و تسلیم در برابر فرمان پروردگار ختم مى گردد ، آن هم توحیدى كه پایگاهش نیز « علم » است .

✓ 2 - این داستان نشان مى دهد كه گاه غایب شدن يك پرنده و پرواز استثنایى او بر فراز يك منطقه ممکن است مسیر تاریخ ملتى را تغییر دهد و آن ها را از شرك به ایمان و از فساد به صلاح بکشاند و این است نمونه اى از قدرت نمایى پروردگار و نمونه اى از حکومت حق .

✓ 3 - این داستان نشان مى دهد كه نور توحید در تمام دل ها پرتوافکن است و حتى يك پرنده ظاهرا خاموش از اسرار توحید خبر مى دهد .

✓ 4 - براى توجه دادن يك انسان به ارزش واقعیش و نیز هدایت او به سوى اللّه باید نخست غرور و تکبر او را درهم شکست تا پرده هاى تاریك از جلو چشم واقع بین او كنار

برود همان گونه كه سلیمان با انجام دو كار غرور ملکه سبأ را درهم شکست : حاضر ساختن تختش و به اشتباه افکندن او در برابر ساختمان قسمتى از قصر .

✓ 5 - هدف نهایى در حکومت انبیاء كشورگشایى نیست ، بلکه هدف همان چیزى است كه در آخرین آیه فوق خواندیم كه سرکشان به گناه خود اعتراف كنند و در برابر ربّ العالمین سرتعظیم فرود آورند و لذا قرآن با همین نکته داستان فوق را پایان مى دهد .

✓ 6 - روح « ایمان » همان « تسلیم » است ، به همین دلیل هم سلیمان درنامه اش روى آن تکیه مى كند و هم ملکه سبأ در پایان كار .

✓ 7 - گاه يك انسان با دارا بودن بزرگ ترین قدرت ممکن است نیازمند به موجود ضعیفى همچون يك پرنده شود ، نه تنها از علم او كه از كار او نیز كمك مى گیرد و گاه مورچه اى با آن ضعف و ناتوانى وى را تحقیر مى كند .

✓ 8 - نزول این آیات در مکه كه مسلمانان ، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند و

تمام درها به روى آنان بسته بود ، مفهوم خاصى داشت ، مفهومش تقویت روحیه و دلدارى به آنان و امیدوار ساختن آنان به لطف و رحمت پروردگار و پیروزى هاى آینده بود .

45 وَ لَقَدْاَرْسَلْنا اِلىثَمُودَاَخاهُمْ صالِحا اَنِ اعْبُدُوااللّهَ فَاِذاهُمْ فَریقانِ يَخْتَصِمُونَ

ما به سوى ثمود برادرشان ( صالح ) را فرستادیم كه خداى يگانه را بپرستید ، اما آن ها به دوگروه تقسیم شدند و به مخاصمه پرداختند .

صالح در برابر قوم ثمود

« اَخاهُمْ » ( برادرشان ) كه در داستان بسیارى ازانبیاء آمده اشاره به نهایت محبت و دلسوزى آنان نسبت به اقوامشان مى باشد و در بعضى از موارد علاوه براین ، اشاره به نسبت خویشاوندى آن ها با این اقوام نیز بوده است .

به هرحال تمام رسالت و دعوت این پیامبر بزرگ در جمله « اَنِ اعْبُدُوااللّهَ » خلاصه شده است ، آرى بندگى خدا كه عصاره همه تبلیغات فرستادگان پروردگار است .

سپس مى افزاید « آن ها در برابر دعوت صالح به دو گروه مختلف تقسیم شدند و به مخاصمه برخاستند » ( مؤمنان از يك سو و منکران لجوج از سوى دیگر ) .

در سوره اعراف آیه 75 و 76 از این دو گروه به عنوان « مستکبرین » و « مستضعفین » ياد شده است .

البته این درگیرى دو گروه مؤمن و كافر در مورد بسیارى ازپیامبران صدق مى كند هر چند بعضى از آن ها از این مقدار طرفدار هم محروم ماندند و همگى تقریبا به صف منکران پیوستند .

46 قالَ يا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ لَوْلا تَسْتَغْفِرُونَ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

( صالح ) گفت : اى قوم من چرا براى بدى قبل از نیکى عجله مى كنید ؟ ( و عذاب الهى را مى طلبید نه رحمت اورا ) چراازخداوندتقاضاى آمرزش نمى كنیدشایدمشمول رحمت شوید؟

چرا تمام فکر خود را روى فرارسیدن عذاب الهى متمرکز مى كنید ، اگر عذاب الهى شما را فروگیرد ، به حیاتتان خاتمه مى دهد و مجالى براى ایمان باقى نخواهد ماند ، بیایید صدق گفتار مرا در برکات و رحمت الهى كه در سایه ایمان به شما نوید مى دهد بیازمایید « چرا از پیشگاه خدا تقاضاى آمرزش گناهان خویش نمى كنید تا مشمول رحمت او واقع شوید » .

تنها قوم صالح نبودند كه در مقام انکار دعوت او ، تقاضاى عذاب موعود را مى كردند ، در قرآن مجید كرارا این مطلب دیده مى شود از جمله در مورد قوم هود ( 70 / اعراف ) .

در مورد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و بعضى از مشرکان متعصب و سرسخت مى خوانیم « به خاطر بیاور هنگامى كه آن ها گفتند پروردگارا اگر این دعوت محمّد حق است و از ناحیه تو ، بارانى از سنگ بر ما فروفرست و يا ما را به عذاب دردناکى مبتلا كن » ( 32 / انفال ) .

و این راستى عجیب است كه انسان بخواهد صدق مدعى نبوت را از طریق مجازات نابود كننده بیازماید نه از طریق تقاضاى رحمت ، درحالى كه يقیناً احتمال صدق این

پیامبران را در قلبشان مى دادند ، هرچند با زبان منکر بودند .

این درست به آن مى ماند كه شخصى دعوى طبابت كند و بگوید این دارو شفابخش است و این دارو كشنده و ما براى آزمایش او به سراغ دارویى كه كشنده اش توصیف كرده است برویم ، نه داروى شفابخش .

این نهایت جهل و نادانى و تعصب است ، اما جهل از این فرآورده ها بسیار دارد .

47 قالُوا اطَّيَّرْنا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَاللّهِ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ

آن ها گفتند : ما تو و كسانى را كه با تو هستند به فال بدگرفتیم ( صالح ) گفت : فال بد ( و نیك ) نزد خدا است ( و همه مقدّراتتان به قدرت او تعیین مى گردد ) شما

گروهى هستید كه مورد آزمایش قرار گرفته اید .

گویا آن سال خشکسالى و كمبود محصول و موادغذایى بود ، آن ها گفتند : این گرفتارى ها و مشکلات ما همه از قدوم نامیمون تو و ياران تواست ، شما مردم شومى هستید و براى

جامعه ما بدبختى به ارمغان آورده اید وبا توسل به حربه فال بد كه حربه افراد خرافى و لجوج است مى خواستند منطق نیرومند او را درهم بکوبند .

اما او در پاسخ « گفت : فال بد ( و بخت و طالع شما ) در نزد خدا است :قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَاللّهِ » .

او است كه شما را به خاطر اعمالتان گرفتار این مصایب ساخته و اعمال شما است كه در پیشگاه او چنین مجازاتى را سبب شده است .

این در حقیقت يك آزمایش بزرگ الهى براى شما است آرى « شما گروهى هستید كه آزمایش مى شوید : بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ » .

این ها آزمایش هاى الهى است ، این ها هشدارها و بیدارباش ها است ، تا كسانى كه شایستگى و قابلیت دارند ، از خواب غفلت بیدار شوند و مسیر نادرست خود را اصلاح كنند و به سوى خدا آیند .

«تَطَيُّر» و «تَفَأُّل»

« تَطَيُّر » از ماده « طَيْر » به معنى پرنده است و چون عرب فال بد را غالباً به وسیلۀ

پرندگان مى زد ، عنوان « تَطَيُّر » به معنى فال بد زدن آمده است ، در برابر « تَفَأُّل » كه به معنى فال نیك زدن است .

در قرآن كرارا این معنى مطرح شده است كه مشرکان خرافى در برابر پیامبران الهى به این حربه متوسل مى شدند ، چنانکه در مورد موسى (علیه السلام)و يارانش مىخوانیم : « وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ:هرگاه ناراحتى به فرعونیان مى رسید آن را از شوم بودن موسى (علیه السلام)و همراهانش مى دانستند » ( 131 / اعراف ).

در آیات مورد بحث نیز همین عکس العمل را مشرکان قوم ثمود در برابر صالح نشان دادند .

و در سوره يس مى خوانیم كه در برابر رسولان مسیح ( انطاکیه ) نیز مشرکان آن هارا متهم به شوم بودن كردند ( 18 / يس ).

اصولاً انسان نمى تواند دربرابر علل حوادث بى تفاوت بماند ، سرانجام باید براى هر

حادثه اى علتى بجوید ، اگر موحد باشد و خداپرست و علل حوادث را به ذات پاك او كه طبق حکمتش همه چیز را روى حساب انجام مى دهد بازگرداند و از نظر سلسله علل و معلول طبیعى نیز تکیه بر علم كند مشکل او حل شده است وگرنه يك سلسله علل خرافى و موهوم و بى اساس براى آن ها مى تراشد ، موهوماتى كه حد و مرزى براى آن ها نیست و يکى از روشن ترین آن ها همین فال بد زدن است .

فى المثل عرب جاهلى حرکت پرنده اى را كه از طرف راست به چپ مى رفت به فال نیك مى گرفت و دلیل بر پیروزى و اگر از طرف چپ به راست حرکت مى كرد به فال بد مى گرفت و دلیل بر شکست و ناکامى و از این خرافات و موهومات بسیار داشتند .

امروز نیز در جوامعى كه به خدا ایمان ندارند ، هرچند از نظر علم و دانش روز پیروزى هاى فراوانى كسب كرده اند ، این قبیل خرافات و موهومات فراوان است تا آن جا كه گاهى افتادن يك نمك پاش برزمین آن هارا سخت ناراحت مى كند و منزل و اطاق يا

صندلى كه شماره آن سیزده باشد سخت در وحشتشان فرومى برد و هنوز هم بازار رمالان و فال گیران در میان آن ها گرم و داغ است و مسأله موهوم بخت و طالع در میان آن ها مشترى فراوان دارد .

ولى قرآن بایك جمله كوتاه مى گوید: «طائِرُكُمْ عِنْدَاللّهِ» بخت و طالع و پیروزى و شکست وموفقیت و ناکامى شماهمه نزدخدااست،خدایى كه حکیم است و مواهبش راطبق شایستگى ها، شایستگى هایى كه بازتاب ایمان و عمل و گفتار و كردار انسان ها است تقسیم مى كند .

و به این ترتیب اسلام پیروان خود را از وادى خرافه به حقیقت و از بیراهه به صراط مستقیم دعوت مى كند ( در زمینه فال نیك و بد بحث مشروحى در جلد ششم تفسیرنمونه صفحه 316 تا 319 ذیل آیه 131 سوره اعراف مطرح شده است ) .

48 وَ كانَ فِى الْمَدینَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ

در آن شهر نه گروهك بودند كه فساد در زمین مى كردند ومصلح نبودند .

توطئه نه گروهك مُفْسِد در شهر وادِى الْقُرى

با توجه به این كه « رَهْطٍ » در لغت به معنى جمعیتى كمتر از ده يا كمتر از چهل نفر است

روشن مى شود كه این گروه هاى كوچك كه هرکدام براى خود خطى داشتند ، در يك امر مشترك بودند و آن فساد در زمین و به هم ریختن نظام اجتماعى و مبادى اعتقادى و اخلاقى بود و جمله « لا يُصْلِحُونَ » تأکیدى بر این امر است چرا كه گاه انسان فسادى مى كند و بعد پشیمان مى شود و در صدد اصلاح برمى آید ولى مفسدان واقعى چنین نیستند ، دائما به فساد ادامه مى دهند و هرگز درصدد اصلاح نیستند .

مخصوصاً با توجه به این كه « يُفْسِدُونَ » فعل مضارع است و دلالت بر استمرار مى كند نشان مى دهد كه این كار همیشگى آن هابود .

هر يك از این نه گروهك ، رئیس و رهبرى داشتند و احتمالاً هرکدام به قبیله اى منتسب بودند .

49 قالُوا تَقاسَمُوا بِاللّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ اَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّه ما شَهِدْنا مَهْلِكَ اَهْلِه وَ اِنّا لَصادِقُونَ

آن ها گفتند : بیایید قسم يادکنید به خدا كه بر او ( صالح )و خانواده اش شبیخون مى زنیم و آن ها را به قتل مى رسانیم سپس به ولى دم او مى گوییم ما هرگز از هلاکت خانواده او خبر نداشتیم و در این گفتار خود صادق هستیم .

« لَنُبَيِّتَنَّهُ » از ماده « تَبْيیت » به معنى شبیخون زدن و حمله غافلگیرانه شبانه است ، این تعبیر نشان مى دهد كه آن ها در عین حال از طرفداران صالح بیم داشتند و از قوم و قبیله اش وحشت مى كردند ، لذا براى این كه به مقصود خود برسند و در عین حال گرفتار خشم طرفداران او نشوند ، ناچار نقشه حمله شبانه را طرح كردند و تبانى كردند كه هرگاه به سراغ آن ها بیایند ، چون مخالفت آن ها با صالح از قبل معلوم بود ، متفقا سوگند ياد كنند كه در این برنامه مطلقا دخالتى نداشته و حتى شاهد و ناظر صحنه هم نبوده اند .

50 وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

آن ها نقشه مهمى كشیدند و ما هم نقشه مهمى ، درحالى كه آن ها خبر نداشتند .

در تواریخ آمده است كه توطئه آن ها به این ترتیب بود كه در كنار شهر كوهى بود و شکافى داشت كه معبد صالح در آن جا بود و گاه شبانه به آن جا مى رفت و به عبادت و راز و نیاز با پروردگار مى پرداخت .

آن ها تصمیم گرفتند كه در آن جا كمین كنند و به هنگامى كه صالح به آن جا آمد او را به قتل رسانند و پس از شهادتش به خانه او حمله ور شوند و شبانه كار آن ها را نیز يکسره كنند و سپس به خانه هاى خود برگردند و اگر سؤال شود اظهار بى اطلاعى كنند .

اما خداوند توطئه آن ها را به طرز عجیبى خنثى كرده و نقشه هایشان را نقش بر آب ساخت .

هنگامى كه آن ها در گوشه اى از كوه كمین كرده بودند كوه ریزش كرد و صخرۀ عظیمى از

بالاى كوه سرازیر شد و آن ها را در لحظه اى كوتاه درهم كوبید و نابود كرد .

51 فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ اَنّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ اَجْمَعینَ

بنگر عاقبت توطئه آن ها چه شد ؟ كه ما آن ها و قومشان راهمگى نابود كردیم .

واژه « مَكْر » در لغت عرب به معنى هرگونه چاره اندیشى است و اختصاصى به نقشه هاى شیطانى و زیان بخش كه در فارسى امروز در آن استعمال مى شود ندارد ، بنابراین هم در مورد نقشه هاى زیان بخش به كار مى رود و هم چاره اندیشى هاى خوب .

« راغب » در « مفردات » مى گوید : « اَلْمَكْرُ صَرْفُ الْغَيْرِ عَمّا يَقْصُدُهُ : مکر آن است كه كسى را از رسیدن مقصودش باز دارند » .

بنابراین هنگامى كه این واژه در مورد خداوند به كار مى رود به معنى خنثى كردن توطئه هاى زیانبار است و هنگامى كه درباره مفسدان به كار مى رود به معنى جلوگیرى از برنامه هاى اصلاحى است .

52 فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ

این خانه هاى آن هااست كه به خاطر ظلم و ستمشان خالى مانده و در این نشانه روشنى است براى كسانى كه آگاهند .

« خاوِيَة » از ماده « خَواء » گاه به معنى ساقط گشتن و ویران شدن است و گاه به معنى خالى شدن .

نه صدایى از آن ها به گوش مى رسد . نه جنب و جوشى در آن جا وجود دارد و نه از آن همه زرق وبرق ها و ناز و نعمت ها و مجالس پرگناه اثرى باقى مانده است .

آرى آتش ظلم و ستم در آن ها افتاد و همه را سوزانید و ویران كرد .

53 وَ اَنْجَيْنَاالَّذینَ امَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ

ما كسانى را كه ایمان آورده اند و تقوا پیشه كرده بودندنجات دادیم .

بعضى از مفسران روایت كرده اند كه ياران حضرت صالح كه با او نجات يافتند

چهارهزار نفر بودند ، آن ها به فرمان پروردگار از آن منطقه آلوده مملو از فساد بیرون رفته ، به سوى حَضْرَمُوت كوچ كردند .(1)

اما در این میان خشك و تر باهم نسوختند و بى گناه به آتش گنهکار نسوخت .

مجازات قوم ثمود

در آیات قرآن گاهى در مورد این قوم طغیانگر مى گوید : « زلزله آن هارا فروگرفت و درهم كوبید : فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ » ( 78 / اعراف ) .

و گاه مى گوید: « صاعقه آن ها را فروگرفت: فَاَخَذَتْهُمُ الصاعِقَةُ » ( 44 / ذاریات ) .

و گاه مى گوید : « صیحه آسمانى دامانشان را گرفت : وَاَخَذَ الَّذینَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ » ( 67 / هود ) .

اما هیچ منافاتى بین این تعبیرات سه گانه نیست ، چرا كه صاعقه همان جرقه


1) « طبرسى » در مجمع البیان ، « آلوسى » در روح المعانى ذیل آیات مورد بحث .

بزرگ الکتریکى است كه در میان قطعات ابر و زمین مبادله مى شود ، هم با صداى عظیم و صیحه همراه است و هم با لرزش شدید زمین هاى اطراف ( در مورد صیحه آسمانى توضیحات بیشترى در جلد 9 تفسیر نمونه ، صفحه 164 ، ذیل آیه 67 سوره هود مطرح شده است ) .

بدون شك مجازات عمومى قوم ثمود ، بعد از قتل ناقه صالح بوده است همان گونه كه در آیه 65 تا 67 سوره هود مى خوانیم : هنگامى كه ناقه را از پاى درآورند به آن ها گفت : « سه روز در خانه هایتان ، بهره گیرید و بعد از آن ، عذاب الهى به طور قطع فرا خواهد رسید و هنگامى كه فرمان ما فرارسید ، صالح و كسانى را كه با او ایمان آورده بودند رهایى بخشیدیم و ظالمان را صیحه آسمانى فروگرفت و در خانه هایشان بر روى زمین افتادند و مردند » .

بنابراین تنها بعداز توطئه قتل صالح نبودکه عذاب فرودآمد ، بلکه به احتمال قوى در ماجراى توطئه قتل این پیامبر ، فقط گروه توطئه گران نابود شدند و باز به آن ها مهلت داده

شد و بعد از قتل ناقه همه ظالمان و گنه كاران بى ایمان از میان رفتند و این است نتیجه جمع میان آیات این سوره و آن چه در سوره هود و سوره اعراف آمده است .

به تعبیر دیگر در آیات مورد بحث ، نابودى آن ها به دنبال توطئه قتل صالح و خانواده او آمده است و در آیات سوره اعراف و هود ، نابودى آن ها را بعد از قتل ناقه صالح ، نتیجه این دو چنین مى شود كه آن ها نخست توطئه قتل او را چیدند و هنگامى كه موفق نشدند اقدام به قتل ناقه كه معجزه بزرگ او بود كردند و بعد از سه روز مهلت ، عذاب دردناکش فرارسید .

این احتمال نیز وجود دارد كه آن ها نخست ناقه را به قتل رساندند و چون صالح آن ها را تهدید به مجازات الهى بعد از سه روز كرد به فکر نابود كردن خود او افتادند كه موفق نشدند و نابود شدند . (1).


1) « تفسیر روح المعانى » ذیل آیه مورد بحث .

54 وَ لُوطا اِذْ قالَ لِقَوْمِه اَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ وَ اَنْتُمْ تُبْصِرُونَ

و لوط را به يادآور هنگامى كه به قومش گفت آیا شما به سراغ كار بسیار قبیح مى روید در حالى كه ( زشتى و نتایج شوم آن را ) مى بینید ؟

« فاحِشَه » به معنى كارهایى است كه زشتى و قباحت آن روشن و آشکار است و دراین جا منظور همجنس گرایى و عمل ننگین « لواط » است .

این چندمین بار است كه قرآن به این موضوع پرداخته و قبلاً در سوره « حجر » و « هود » و « شعراء » و « اعراف » مطالبى در این زمینه آمده است .

این تکرار و مشابه آن به خاطر این است كه قرآن يك كتاب تاریخى نیست كه يك بار يك حادثه را كلاً بیان كرده و دیگر به سراغ آن نرود ، بلکه يك كتاب تربیت و انسان سازى است و مى دانیم در مسایل تربیتى گاه شرایط ایجاب مى كند كه يك حادثه را بارها و بارها يادآور شوند ، از زوایاى مختلف به آن بنگرند و در جهات گوناگون نتیجه گیرى كنند .

به هرحال زندگى قوم لوط كه به انحراف جنسى و همجنس گرایى و عادات زشت و ننگین دیگر در دنیا مشهورند و هم چنین پایان دردناك زندگى آن ها مى تواند تابلوى گویایى براى كسانى كه در منجلاب شهوت غوطه ورند بوده باشد و گسترش این آلودگى در میان انسان ها ایجاب مى كند كه این ماجرا بارها خاطرنشان گردد .

جمله « اَنْتُمْ تُبْصِرُونَ » اشاره به این است كه شما زشتى و شناعت این عمل و عواقب شوم آن را با چشم خود مى بینید كه چگونه جامعه شما را سرتاپا آلوده كرده و حتى بچه ها و كودکان شما در امان نیستند ، چرا مى بینید باز هم بیدار نمى شوید ؟

55 اَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ

آیا شما به جاى زنان به سراغ مردان از روى شهوت مى روید ؟ شما قومى جاهل هستید .

پایان جزء نوزدهم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى ها و مزایاى كتاب «تفسیر جوان»··· 10

ادعاهاى بزرگ مشرکین··· 11

آفات اعمال صالح··· 15

آسمان با ابرها شکافته مى شود··· 17

نقش دوست در سرنوشت انسان··· 22

خدایا مردم قرآن را ترك كردند··· 23

فهرست مطالب

موضوع صفحه

واژه ترتیل در قرآن··· 25

دو دریاى آب شیرین و شور در كنارهم··· 47

پاداش من هدایت شماست··· 54

برج هاى آسمانى··· 60

صفات دوازده گانه بندگان خاصّ خدا··· 64

تبدیل سیئات به حسنات··· 73

راه خدا را باچشم وگوش بسته نمى توان پیمود··· 78

پاداش عبادالرحمان ( بندگان ویژه خدا )··· 81

فهرست مطالب

موضوع صفحه

اگر دعاى شما نبود ارزشى نداشتید··· 84

فضیلت تلاوت سوره « شعراء »··· 86

آغاز رسالت موسى (علیه السلام)··· 95

کشور شما در خطر است به پا خیزید··· 115

ساحران از همه جا گرد آمدند··· 118

نور ایمان در قلب ساحران درخشیدن گرفت··· 125

دعاهاى پربار ابراهیم ··· 150

اى نوح چرا بى سر و پاها گرد تو را گرفته اند ؟··· 170

فهرست مطالب

موضوع صفحه

نجات نوح و غرق مشرکان خودخواه··· 176

ما را اندرز مده كه در ما اثر نمى كند··· 188

رابطه اسراف و فساد در ارض··· 196

قوم ننگین و متجاوز لوط··· 202

« شعیب » و اصحاب « اَيْكَة »··· 213

سرنوشت قوم خیره سر شعیب··· 220

عظمت قرآن در كتب پیشین··· 228

اگر قرآن بر عجم نازل شده بود ...··· 230

فهرست مطالب

موضوع صفحه

تقاضاى بازگشت به دنیا··· 233

تهمتى دیگر بر قرآن··· 238

اقوام نزدیکت را به اسلام دعوت كن··· 241

نشانه هاى سه گانه شعراء غیر متعهد از دیدگاه قرآن··· 252

نشانه هاى چهارگانه شعراء متعهد از دیدگاه قرآن كریم··· 253

ذکر خدا··· 255

فضیلت تلاوت سوره « نمل »··· 257

معجزات نه گانه حضرت موسى (علیه السلام)··· 269

فهرست مطالب

موضوع صفحه

حکومت داود و سلیمان··· 272

رابطه دین و سیاست··· 276

سلیمان در وادى مورچگان··· 280

داستان هدهد و ملکه سبا··· 282

پادشاهان ویرانگرند··· 294

مردان خدا را نمى توان با مال دنیا فریب داد··· 297

در يك چشم برهم زدن تخت او حاضر است··· 301

قدرت و امانت دو شرط مهم··· 304

بندگان خاص خدا به هرجا برسند مى گویند « هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى »··· 307

فهرست مطالب

موضوع صفحه

آصف بن برخیا چگونه تخت ملکه را حاضر ساخت ؟··· 309

پاسخ به چندسؤال درخصوص انتقال تخت ملکه سبأ··· 311

نور ایمان در دل ملکه سبأ··· 316

سرانجام كار ملکه سبأ··· 324

یك جمع بندى كلى از سرگذشت سلیمان··· 325

صالح در برابر قوم ثمود··· 328

« تَطَيُّر » و « تَفَأُّل »··· 332

توطئه نه گروهك مُفْسِد در شهر وادِى الْقُرى··· 336

مجازات قوم ثمود··· 341