ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
تفسیرجوان (برگرفتهاز تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارمشیرازى.
تهران: بیانجوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 سم.
شابك دورهاى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپاول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارمشیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دورهاى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخهبردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بینگلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 11
(جزء يازدهم قرآن)
Volum 11
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِاللّهِ فِىالاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَالاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مىبریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیلشایسته است نسلجوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مىتواند صفا و روشنى ویژهاى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهاى كه هماکنون ملاحظه مىکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطورىکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاهتر و سادهتر .
4 - اِعرابگذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتابهاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
93 اِنَّمَا السَّبیلُ عَلَى الَّذینَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَ هُمْ اَغْنِياآءُ رَضُوا بِاَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَعْلَمُونَ
راه مؤاخذه تنها به روى كسانى باز است كه از تو اجازه مىخواهند درحالىکه بىنیازند ( و امکانات كافى دارند ) آنهاراضى شدند كه با متخلفان بمانند و خداوند بر دلهایشان مُهر نهاده لذا چیزى نمىدانند .
دراینآیه حالگروه پنجم راشرحمىدهد،یعنىآنهاکهبههیچوجهدرپیشگاهخدامعذورنبودهونخواهندبود.
94 يَعْتَذِروُنَ اِلَيْكُمْ اِذا رَجَعْتُمْ اِلَيْهِمْ قُلْ لا تَعْتَذِروُا لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللّهُ مِنْ اَخْبارِكُمْ وَ سَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ اِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
هنگامىکه بهسوىآنها(که ازجهاد تخلف كردند) بازگردید، از شما عذرخواهى مىکنند، بگو:عذرخواهىمکنید،ماهرگزبهشماایماننخواهیمآوردچراکهخدامارااز اخبارتان آگاه ساختهوخداورسولشاعمالشمارامىبینند،سپسبهسوىکسىکهآگاهازپنهانوآشکاراست،
بازمىگردید و او شما را به آنچه انجام مىدادید ، آگاه مىکند ( و جزا مىدهد ) .
از تعبیر «يَعْتَذِروُنَ» كه فعلمضارعاست، چنینبرمىآیدکهقبلاًخداوندپیامبر و مسلمانان راازاین موضوع آگاه كرد كه منافقان دروغگو، بهعنوان عذرخواهى بهزودى نزد آنها خواهند آمد،لذاطرزپاسخگویىآنهارانیزبهمسلمانانتعلیمداد.دربارهاین جمله و مسأله عرضه داشتن همهاعمالامتبرپیامبرش صلىاللهعلیهوآله بحث مشروحى داریمکه درذیل آیه 105 همین سوره خواهد آمد.
95 سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ اِذَا انْقَلَبْتُمْ اِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَاَعْرِضُوا عَنْهُمْ اِنَّهُمْ رِجْسٌ وَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ جَزاآءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
هنگامى كه به سوى آنان بازگردید ، براى شما سوگند ياد مىکنند كه از آنها اعراض ( و صرفنظر ) كنید ، از آنها اعراض كنید ( و روى گردانید ) چراکه آنها پلیدند و جایگاه آنها دوزخ است ، به كیفر اعمالى كه انجاممىدادند.
درحقیقت آنها از هر درى وارد مىشوند ، گاهى از طریق عذرخواهى مىخواهند خود
را بىگناه قلمداد كنند و گاهى با اعتراف به گناه ، تقاضاى عفو و گذشت دارند ، شاید به يکى از این طرق بتوانند در دل شما نفوذ كنند. ولى شما به هیچوجه تحت تأثیر آنان قرار نگیرید
و « از آنها روى گردانید » اما به عنوان اعتراض و خشم و انکار ، نه به عنوان عفو و بخشش و گذشت ( فَاَعْرِضُوا عَنْهُمْ ). آنها تقاضاى اعراض دارند، اما اعراض بهمعنى « گذشت » ، شما هم اعراض كنید ولى به معنى « تکذیب و انکار » و این دو تعبیر مشابه با دو معنى كاملاً متضاد ، لطافت و زیبایى خاصى دارد كه بر اهل ذوق پوشیده نیست .
96 يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَاِنْتَرْضَوْا عَنْهُمْفَاِنَّ اللّهَ لا يَرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ
با سوگند از شما مىخواهند كه از ایشان راضى شوید ، اگر شما از آنها راضى شوید، خداوند ازجمعیت فاسقان راضى نخواهد شد .
سوگندى كه در آیه قبل گذشت ، به خاطر این بود كه مؤمنان عملاً واکنشى در مقابل آنها نشان ندهند ، ولى سوگندى كه در این آیه به آن اشاره شده ، براى آناست كه علاوهبر جنبه عملى ، قلبا هم از آنها خشنود شوند. جالب اینکه در این مورد خداوند نمىفرماید :
از آنها راضى نشوید ، بلکه با تعبیرى كه بوى تهدید از آن مىآید ، مىفرماید : « اگر هم شما از آنها راضى شوید ، خدا هرگز از جمعیت فاسقانراضى نخواهد شد» (فَاِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَاِنَّ اللّهَ لا يَرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ).بدونشك آنها ازنظر دینى و اخلاقى اهمیتى براى خشنودى مسلمانان قائل نبودند ، بلکه مىخواستند از این راه كدورتهاى قلبى آنان را بشویند تا در آینده از عکسالعملهاى آنان در امان بمانند ولى خداوند با تعبیر « لا يَرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ » به مسلمانان هشدار مىدهد كه اینها فاسقند و جاى این ندارد كه از آنها راضى شوند ، اینها دامهاى فریبى است كه بر سر راه شما مىگذارند، بیدار باشید در دام آنها گرفتار نشوید .
چه خوباست مسلمانان درهر عصر و زمان مراقب نقشههاى شیطانى و شناخته شده منافقان باشند كه با استفاده از همان نیرنگها و دامهاى گذشته در برابر آنان ظاهر نشوند و مقاصد شوم خود را با استفاده از این وسایل پیاده نکنند .
97 اَلاَْعْرابُ اَشَدُّ كُفْرا وَ نِفاقا وَ اَجْدَرُ اَلاّ يَعْلَمُوا حُدوُدَ ماآ اَنْزَلَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ
عربهاى بادیهنشین ( بهدلیل دورىاز تعلیم و تربیت و نشنیدنآیات الهى و سخنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله ) كفر و نفاقشان شدیدتر است و به جهل از حدود ( و مرزهاى ) آنچه خدا بر پیامبرش نازل كرده ، سزاوارترند و خداوند دانا و حکیم است .
« اَعْراب » از كلماتى است كه معنى جمعى دارد ، اما مفردى براى آن ازنظر لغت عرب نیست و چنانکه ائمه لغت مانند مؤلف « قاموس » و « صحاح » و « تاج العروس » و دیگران گفتهاند ، این كلمه تنها به عربهاى بادیهنشین اطلاق مىشود و به هنگامىکه بخواهند معنى مفرد را ادا كنند ، همین كلمه را با "یاء نسبت" به صورت « اَعْرابي » مىگویند ، بنابراین به خلاف آنچه برخى تصور مىکنند ، « اَعراب » جمع عَرَب نیست .
« اَجْدَرُ » از ماده « جِدار » به معنى دیواراست، سپس بههرچیز مرتفع و شایسته اطلاق شده است ، به همین جهت « اَجْدَر » معمولاً به معنى شایستهتر استعمال مىشود. شاید به این علت كه به مسلمانان هشدار دهد چنین نپندارند كه منافقان تنها همان گروهى هستند كه در شهرند ، بلکه منافقان بادیهنشین از آنها خشنترند و بهگواهى تاریخ اسلام، مسلمانان بارها مورد هجوم این گروه واقع شده بودند ، مبادا پیروزىهاى پىدرپى لشکر اسلام سبب شود كه این خطر را نادیده بگیرند .
98 وَ مِنَ الاَْعْرابِ مَنْ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ مَغْرَما وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّواآئِرَ عَلَيْهِمْ داآئِرَةُ السَّوْءِ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ
گروهى از ( این ) اعراب بادیهنشین چیزى را كه ( در راه خدا ) انفاق مىکنند ، غرامت محسوب مىدارند و انتظار حوادث دردناکى براى شما مىکشند ، حوادث دردناك براى آنها است و خداوند شنوا و دانا است .
« مَغْرَم » همانطورکه در « مجمع البیان » آمده، ازماده « غُرْم » دراصل بهمعنى ملازمچیزى بودناست و بههمینتناسب به شخص "طلبکار" و "بدهکار" كه يکدیگررا رها نمىکنند و ملازم هم هستند، « غَریم » گفته شده است ، « غَرامَت » نیز به این تناسب گفته مىشود كه ملازم انسان است و تا نپردازد ، از او جدا نخواهد شد و « مَغْرَم » از نظر معنى با « غَرامَت » مساوى است .
« دَوائِر » جمع « دائِرَة » و معنى آن معروف است ، ولى به حوادث سخت و دردناك كه انسان را احاطه مىکند ، عرب نیز « دائِرَة » و در حال جمعى « دَوائِر » مىگوید .
براى اینکه چنین توهمى پیدا نشود كه همه اعراب بادیهنشین و يا همه بادیهنشینان ، داراى چنین صفاتى هستند ، در این آیه و آیه بعد اشاره به دو گروه مختلف در میان آنها مىکند .
در واقع گروه اول ، افرادى تنگ نظر و بخیل و حسودند ، بُخل آنها سبب مىشود كه هرگونه خدمت مالى را در راه خدا غرامت پندارند و حسادتشان موجب این مىشود كه همیشه در انتظار بروز مشکلات و گرفتارىها و مصائب براى دیگران باشند ، سپس اضافه مىکند آنها نباید در انتظار بروز مشکلات و نزول بلاها بر شما باشند ، چراکه این مشکلات و ناکامىها و بدبختىها تنها به سراغ این گروه منافق بىایمان و جاهل و نادان و تنگنظر و حسود مىرود ( عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ ) .
99 وَ مِنَ الاَْعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ اَلا اِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللّهُ فى رَحْمَتِهِآ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
گروه ( دیگرى ) از عربهاى بادیهنشین ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند و آنچه را
انفاق مىکنند ، مایه تقرب نزد خدا و دعاهاى پیامبر مىدانند، آگاه باشید اینها مایه تقرب آنها است، خداوند به زودى آنان را در رحمت خود وارد خواهد ساخت، چرا كه خداوند آمرزنده و مهربان است .
این آیه به گروه دوم يعنى مؤمنان بااخلاص بادیهنشین اشاره مىکند و مىگوید : آنها هیچگاه انفاق در راه خدا را غرامت و زیان نمىدانند ، بلکه باتوجه به پاداشهاى وسیع الهى در این جهان و سراى دیگر، « این كار را وسیله نزدیکى به خدا و مایه توجه و دعاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه افتخار و برکت بزرگى است، مىدانند» ( وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ ) .
در اینجا خداوند این طرز فکر آنها را با تأکید فراوان تصدیق مىکند . كلمه «اَلا» و «اِنَّ» كه هر دو براى بیان تأکید مىباشد و سپس جمله « سَيُدْخِلُهُمُ اللّهُ فى رَحْمَتِهِ » مخصوصاً با توجه به «فى» كه ورود و غوطهور شدن در رحمت الهى را مىرساند و بعدا جمله آخر كه به «اِنَّ» شروع شده و دو صفت از صفات مهرآمیز خدا ( غَفُور و رَحیم ) را ذکر مىکند ، همه
بیانکنندۀ نهایت لطف و رحمت خدا درباره این گروه است ، شاید به این جهت كه این گروه با محروم بودن از تعلیم و تربیت و عدم دسترسى كافى به آیات الهى و سخنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله باز از جان و دل اسلام را پذیرا شدهاند و با نداشتن امکانات مالى ( كه وضع بادیهنشینان ایجاب مىکند ) از انفاق در راهخدا خوددارى نمىکنند ، بنابراین شایسته هرگونه تقدیر و تشویقند ، بیش از آنچه شهرنشینان متمکن شایستگى دارند .
مخصوصاً توجه به این نکته لازم است كه در مورد « اعراب منافق » ، جمله « عَلَيْهِمْ داآئِرَةُ السَّوْءِ » كه نشاندهنده احاطه بدبختىها بهآنها است، بهکار رفته، اما درمورد « اعراب باایمان و فداکار »، «فى رَحْمَتِهِ» كه بیانگر احاطه رحمت الهى به آنها است ، ذکر شده است ، يکى را رحمت احاطه كرده و دیگرى را بدبختىها .
در آیه فوق درباره بادیهنشینان باایمان خواندیم كه آنها انفاق خود را مایه « قُرب » به خدا مىدانند ، مخصوصاً این كلمه به صورت جمع و « قُرُبات » آمده بود كه نشان مىدهد آنها نه يك قُرب ، بلکه قُربها در آن مىجویند و شك نیستکه « قُرب » و « قُرْبَت » در برابر
پروردگار به معنى نزدیکى مکانى نمىباشد ، بلکه نزدیکى مقامى، يعنى رفتن بهسوى اوکه كمال مطلق است و پرتوى از صفات جمال و جلالش را برصفحه فکر و جان افکندن .
از آیات فوق اهمیتى را كه اسلام به جامعههاى بزرگ و مراکز پرجمعیتتر مىدهد ، روشن مىشود ، جالب اینکه اسلام از محیطى عقبافتاده برخاست ، محیطى كه بویى از تمدن در آن به مشام نمىرسید ، در عین حال اهمیت خاصى براى عوامل سازنده تمدن قائل است و مىگوید : آنها كه در نقاط دورافتاده از شهر زندگى مىکنند ، حتى از نظر ایمان و معلومات مذهبى عقبترند .
چرا كه آنها امکانات كافى براى تعلیم و تربیت در اختیار ندارند .
لذا در خطبه 127 « نهج البلاغه » آمده كه امام على (علیه السلام)فرمود : « وَ الْزِمُوا السَّوادَ الاَعْظَمَ فَاِنَّ يَدَ اللّهِ مَعَ الْجَماعَةِ : به مراکز بزرگ بپیوندید ، زیرا دست خدا همراه جماعت است » .
ولى مفهوم این سخن آن نیست كه همه مردم رو به سوى شهرها آورند و روستاها را كه
مایۀ آبادى شهرها است ، به ویرانى بکشانند ، بلکه بهعکس باید علم و دانش شهر را به روستا برد و براى تقویت اصول تعلیم و تربیت و پایههاى دین و ایمان و بیدارى و آگاهى آنان كوشش و تلاش كرد .
بدون شك اگر روستانشینان را به حال خود رها كنند و دریچهاى از علوم و دانشهاى شهرى و آیات كتب آسمانى و تعلیمات پیامبر صلىاللهعلیهوآله و پیشوایان بزرگ رابهسوى آنها
نگشایند، كفر و نفاق به سرعت آنها را فراخواهد گرفت ، آنها مخصوصاً در برابر تعلیم و تربیت صحیح ، پذیرش بیشترى دارند ، زیرا قلبهاى صاف و افکار دستنخورده در میان آنان فراوان و شیطنتها و حیلهگرىهاى شهر در میان آنها كمتر است .
گرچه « اَعْرابى » به معنى بادیهنشین است ولى در اخبار و روایات اسلامى مفهوم وسیعترى پیداکرده و به تعبیر دیگر مفهوم اسلامى آن با منطقه جغرافیایى بستگى ندارد ، بلکه با طرز تفکر و منطقه فکرى مربوط است . آنها كه دور از آداب و سنن و تعلیم و تربیت
اسلامى هستند - هرچند شهرنشین باشند - اعرابیند و بادیهنشینان آگاه و آشنا به آداب و سنن اسلامى اعرابى نیستند. حدیث مشهور « مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهْ مِنْكُمْ فِى الدّينِ فَهُوَ اَعْرابِىٌّ : هرکس از شما از دین و آیین خود آگاه نشود ، اعرابى است » كه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده ، گواه روشن بر گفتار فوق است .(1)در خبر دیگرى مىخوانیم: «مِنَ الْكُفْرِ التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ : تعرب بعد از هجرت، از شعب كفر است ». و از امام على در « نهجالبلاغه » نیز نقل شده است كه ؛ گروهى از اصحاب عصیانگرش را مخاطب ساخته ، فرمود : « وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ اَعْرابا : بدانید شما بعد از هجرت ، اعرابى شدید » .(2)
در دو حدیث فوق « اَعْرابِىّ شدن » نقطه مقابل « هِجْرَت » قرار داده شده و با توجه به .
اینکه مفهوم وسیع هجرت نیز جنبه مکانى ندارد ، بلکه اساس آن ، انتقال فکر از محور كفر به محور ایمان است ، معنى اعرابىبودن نیز روشن مىشود، يعنى بازگشت از « آداب و سنن اسلامى » به « آداب و سنن جاهلیت » .
100 وَ السّابِقُونَ الاَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ الاَْنْصارِ وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ اَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى تَحْتَهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیهاآ اَبَدا ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار و آنها كه به نیکى از آنها پیروى كردند، خداوند ازآنها خشنود و آنها ( نیز ) از او خشنود شدند و باغهایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زیر درختانش جریان دارد ، جاودانه در آن خواهند ماند و این پیروزى بزرگى است .
در آیۀ فوق اشاره به گروههاى مختلف از مسلمانان راستین شده است و آنها را در
سه گروه مشخص تقسیم مىکند .
اول آنها كه در اسلام و هجرت پیشگام بودهاند (وَ السّابِقُونَ الاَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ ) .
دوم آنها كه درنصرت و يارى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و ياران مهاجرش پیشگام بودند (وَ الاَنْصار) .
سوم آنها كه بعد از این دو گروه آمدند و از برنامههاى آنها پیروى كردند و با انجام اعمال نیك و قبول اسلام و هجرت و نصرت آیین پیامبر صلىاللهعلیهوآله به آنها پیوستند ( وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ ) .
از آنچه گفتیم ، روشن شد كه منظور از « بِاِحْسان » ، درواقع بیان اعمال و معتقدانى است كه در آنها از پیشگامان اسلام پیروى مىکنند و به تعبیر دیگر « اِحْسان » بیان وصف برنامههایى است كه از آن متابعت مىشود .
پس از ذکر این گروه سهگانه مىفرماید : « رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ » ، رضایت خدا از آنها به خاطر ایمان و اعمال صالحى است كه انجام دادهاند و خشنودى آنان از خدا بهخاطر پاداشهاى گوناگون و فوقالعاده و پراهمیت است كه به آنان ارزانى داشته است .
بهتعبیر دیگر آنچه خدا از آنهاخواسته ، انجام دادهاند و آنچه آنها از خدا خواستهاند ، به آنان بخشیده ، بنابراین هم خدا از آنها راضى است و هم آنان از خدا راضى هستند .
درهر انقلاب وسیع اجتماعى كه برضد وضع نابسامان جامعه صورت مىگیرد، پیشگامانى هستندکه پایههاى انقلاب و نهضت بر دوش آنها است ، آنها درواقع وفادارترین عناصر انقلابى هستند ، زیرا هنگامى كه پیشوا و رهبرشان از هر نظر تنها است ، گرد او را مىگیرند و با اینکه از جهات مختلف در محاصره قرار دارند و انواع خطرها از چهار طرف آنها را احاطه كرده ، دست از يارى و فداکارى برنمىدارند .
خصوصا مطالعه تاریخ آغاز اسلام نشان مىدهدکه پیشگامان و مؤمنان نخستین با چه مشکلاتى روبرو بودهاند ، چگونه آنها را شکنجه و آزار مىدادند ، ناسزا مىگفتند ، متهم مىکردند ، به زنجیر مىکشیدند و نابود مىنمودند .
ولى با اینهمه گروهى با اراده آهنین و عشق سوزان و عزم راسخ و ایمان عمیق در این
راه گام گذاردند و به استقبال انواع خطرها رفتند .
در این میان سهم مهاجران نخستین از همه بیشتر بود و به دنبال آنها انصار نخستین يعنى آنهایى كه با آغوش باز از پیامبر صلىاللهعلیهوآله به مدینه دعوت كردند و ياران مهاجر او را همچون برادران خویش مسکن دادند و از آنها با تمام وجود خود دفاع كردند و حتى برخویشتن نیز مقدم داشتند. و اگر مىبینیم در آیه فوق بهایندو گروه اهمیت فوقالعادهاى داده شده است ، به خاطر همین موضوع است .
ولى با این حال قرآن مجید - آنچنان كه روش همیشگى او است - سهم دیگران را نیز نادیده نگرفته است و به عنوان « تابعین به احسان » از تمام گروههایى كه در عصر پیامبر و يا زمانهاى بعد بهاسلام پیوستند، هجرت كردند و يا مهاجران را پناه دادند و حمایت نمودند ، ياد مىکند و براى همه اجر و پاداشهاى بزرگى را نوید مىدهد .
اصطلاح گروهىاز دانشمندان بر ایناست كه كلمه « تابِعین » را تنها به شاگردان
صحابه مىگویند ، يعنى آن عدهاى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله را ندیدند اما بعد از ایشان به روى كار آمدند و علوم و دانشهاى اسلامىرا وسعت بخشیدند و بهتعبیر دیگر اطلاعات اسلامى خود را بدون واسطه از صحابه پیامبر صلىاللهعلیهوآله گرفتند .
ولى همانگونه كه در بالا گفتیم ، مفهوم آیه از نظر لغت به این گروه ، محدود نمىشود ، بلکه تعبیر « تابعین به احسان » ، تمام گروههایى را كه در عصر و زمان از برنامه و اهداف پیشگامان اسلام پیروى كردند ، شامل مىشود .
توضیح اینکه ؛ برخلاف آنچه بعضىها فکر مىکنند مسأله « هجرت » و همچنین «نصرت» كه دو مفهوم سازنده اسلامى است ، محدود به زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیست ، بلکه امروز نیز این دو مفهوم در شکلهاى دیگرى وجود دارد و فردا نیز وجود خواهد داشت ، بنابراین تمام كسانى كه به نحوى در مسیر این دو برنامه قرار مىگیرند ، در مفهوم تابعین به احسان داخلند. منتها مهم آن است كه توجه داشته باشیم قرآن با ذکر كلمه « اِحْسان » ، تأکید مىکند كه پیروى و تبعیت از پیشگامان در اسلام نباید در دایره حرف و ادعا و يا حتى
ایمان بدون عمل خلاصه شود ، بلکه باید این پیروى ، يك پیروى فکرى و عملى و همهجانبه بوده باشد .
در اینجا بیشتر مفسران به تناسب بحث آیه فوق ، این سؤال را مطرح كردهاند كه نخستین كسىکه اسلامآورد و این افتخار بزرگ در تاریخ به نام او ثبت شد ، چه كسى است ؟
در پاسخ این سؤال همه متفقا گفتهاند : نخستین كسى كه از زنان مسلمان شد ، «خدیجه» همسر وفادار و فداکار پیامبر صلىاللهعلیهوآله بود و اما از مردان ، همه دانشمندان و مفسران شیعه به اتفاق گروه عظیمى از دانشمندان اهل سنت ، « على » نخستین كسى از مردان مىدانند كه دعوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله را پاسخ گفت .
شهرت این موضوع در میان دانشمندان اهل تسنن به حدى است كه جمعى از آنها ادعاى اجماع و اتّفاق بر آن كردهاند .
از جمله « حاکم نیشابورى » در « مستدرك علىالصحیحین » در كتاب « معرفت » ، صفحۀ
22 چنین مىگوید : « لا اَعْلَمُ خِلافا بَيْنَ اَصْحابِ التَّواریخِ اَنَّ عَلَىَّ بْنَ اَبىطالِبٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ اَوَّلُهُمْ اِسْلاما وَ اَنَّمَا اخْتَلَفُوا فى بُلُوغِه : هیچ مخالفتى در میان تاریخنویسان در این مسأله وجود ندارد كه علىبنابىطالب نخستین كسى است كه اسلام آورده ، تنها در بلوغ او به هنگام پذیرش اسلام اختلاف دارند » .(1)« ابن عَبْدالبِّر » در « استیعاب » ( جلد 2 ، صفحه 457 ) چنین مىنویسد: « اِتَّفَقُوا عَلى اَنَّ خَدیجَةَ اَوَّلُ مَنْ اآمَنَ بِاللّهِ وَ صَدَّقَهُ فیما جاءَ بِهِ ثُمُّ عَلِىٌّ بَعْدَها : در این مسأله اتفاق است كه خدیجه نخستین كسى بود كه ایمان به خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله آورد و او را در آنچه آورده بود ، تصدیق كرد ، سپس على بعد از او همین كار را انجام داد » .(2)
« ابوجعفر اسکافى معتزلى » مىنویسد : « قَدْ رَوَى النّاسُ كافَّةً اِفْتِخارَ عَلِىٍّ بِالسَّبْقِ اِلَى .
الاِْسْلامِ : عموم مردم نقل كردهاند كه افتخار سبقت در اسلام مخصوص علىبنابىطالب (علیه السلام) است » .(1)
گذشته از این ، روایات فراوانى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله و نیز از خود على (علیه السلام) و صحابه در اینباره نقل شده است كه به حد تواتر مىرسد و ذیلاً چند حدیث را به عنوان نمونه مىآوریم :
✓ 1 - پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « اَوَّلُكُمْ وارِدا عَلَى الْحَوْضِ اَوَّلُكُمْ اِسْلاما ، عَلِىُّ بْنُ اَبىطالِبٍ : نخستین كسى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مىشود ، نخستین كسى است كه اسلام آورده و او على بن ابى طالب (علیه السلام) است » .(2)
✓ 2 - گروهى از دانشمندان اهل سنت از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل كردهاند كه پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله دست على (علیه السلام) را گرفت و فرمود : « اِنَّ هذا اَوَّلُ مَنْ اآمَنَ بى وَ هذا اَوَّلُ مَنْ يُصافِحُنى وَ هذَا .
الصِّدّيقُ الاَْكْبَرُ : این اولین كسى است كه به من ایمان آورده و اولین كسى است كه در قیامت با من مصافحه مىکند و این صدیق اکبر است » .(1)
✓ 3 - ابوسعید خُدْرِىّ از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین نقل مىکند كه ؛ دست به میان شانههاى على (علیه السلام) زد و فرمود : « يا عَلِىُّ لَكَ سَبْعُ خِصالٍ لا يُحاجُّكَ فیهِنَّ اَحَدٌ يَوْمَ الْقِيامَةِ ؛ اَنْتَ اَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ بِاللّهِ ایمانا وَ اَوْفاهُمْ بِعَهْدِ اللّهِ وَ اَقْوَمُهُمْ بِاَمْرِ اللّهِ ... : اى على هفت صفت ممتاز دارى كه احدى در قیامت نمىتواند درباره آنها با تو گفتگو كند ، تو نخستین كسى هستى كه به خدا ایمان آوردى و از همه نسبت به پیمانهاى الهى باوفاترى و در اطاعت فرمان خدا پابرجاترى ... » .(2)
همانگونه كه اشاره كردیم، دهها روایت در كتب مختلف تاریخ و تفسیر و حدیث ، در .
اینباره از پیامبر صلىاللهعلیهوآله و دیگران نقل شده است و علاقمندان مىتوانند براى كسب اطلاعات بیشتر به جلد سوم عربى « الغدیر » ، صفحه 220 تا 240 و جلد سوم كتاب « اِحْقاقُ الْحَقّ » ، صفحه 114 تا 120 مراجعه نمایند .
جالب اینکه گروهى كه نتوانستهاند سبقت على (علیه السلام) در ایمان و اسلام را انکار كنند ، به عللى كه ناگفته پیدا است كوشش دارند آنرا به نحو دیگرى انکار يا كماهمیت جلوه دهند و بعضى دیگر كوشش دارند كه به جاى او ابوبکر را بگذارند كه او اولین مسلمان است .
گاهى مىگویند : على (علیه السلام)در آن هنگام ده ساله بود و طبعا نابالغ ، بنابراین اسلام او بهعنوان اسلام يك كودك تأثیرى در قوت و قدرت جبهه مسلمین در برابر دشمن نداشت ( این سخن را « فخر رازى » در تفسیرش ذیل آیه فوق آورده است ) و این به راستى عجیباست و درواقع ایرادىاست برشخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، زیرا مىدانیم هنگامى كه در « يَوْمُ الدّارِ » پیامبر صلىاللهعلیهوآله اسلام را به عشیره و طایفه خود عرضه داشت ، هیچکس آن را نپذیرفت ، جز على كه برخاست و اعلام اسلام نمود، پیامبر صلىاللهعلیهوآله اسلامش را پذیرفت و حتى اعلام كرد كه تو
برادر و وصى و خلیفه منى .
و این حدیث را كه گروهى از حافظان حدیث از شیعه و سنى در كتب « صحاح » و « مسانید » و همچنین گروهى از مورخان اسلام نقل كرده و بر آن تکیه نمودهاند ، نشان مىدهد كه نه تنها پیامبر صلىاللهعلیهوآله اسلام على (علیه السلام)رادر آن سن و سال كم، پذیرفت، بلکه او را به
عنوان برادر و وصى و جانشین خود معرفى نمود .(1)
گاهى این تعبیر كه خدیجه نخستین مسلمان از زنان و ابوبکر نخستین مسلمان ازمردان و على (علیه السلام)نخستین مسلمان ازکودکان بود ، خواستهاند از اهمیت آن بکاهند ( این تعبیر را مفسر معروف، نویسنده « المَنار » ذیل آیه مورد بحث ذکر كردهاست ) .
درحالىکه اولاً همانگونه كه گفتیم كمى سن على (علیه السلام)در آن روز بههیچوجه از اهمیت موضوع نمىکاهد، خصوصا اینکه خدا در آیه 12 سوره مریم درباره حضرت يحیى صریحاً .
1) « نهج العثمانیه »، ابوجعفر اسکافى ، ( به نقل « الغدیر » عربى ، جلد 2 ، صفحه 278 تا 286 ) .
مىگوید: « وَ اآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّا : ما فرمان را به او در حال كودکى دادیم » .
درباره عیسى (علیه السلام) نیز مىخوانیم كه در حال كودکى به سخن آمد و به آنها كه درباره او گرفتار شك و تردید بودند ، گفت : « اِنّى عَبْدُ اللّهِ اآتانِىَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنى نَبِيّا : من بنده خدایم ، كتاب آسمانى به من داده و مرا پیامبر قرار داده است » ( 30 / مریم ) .
هنگامىکه اینگونه آیات را با حدیثى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله در بالا نقل كردیم ، او على (علیه السلام)را وصى و خلیفه و جانشین خود قرار داد ، ضمیمه كنیم ، روشن مىشود كه سخن « المَنار » گفتار تعصبآمیزى بیش نیست .
ثانیا این موضوع از نظر تاریخى مسلم نیست كه ابوبکر سومین نفرى باشد كه اسلام را پذیرفته است ، بلکه در بسیارى از كتب تاریخ و حدیث ، اسلام آوردن ، گروه دیگرى را قبل از او ذکر كردهاند .
این بحث را با ذکر این نکته پایان مىدهیم كه على (علیه السلام)بارها بهاین موضوعکه من اولین مؤمن و اولین مسلمان و نخستین نمازگزار با پیامبرم ، اشاره نموده ، موقعیت خود را روشن
ساخته و این موضوع در بسیارى كتب از آن حضرت نقل شده است .
به علاوه « ابن ابىالحدید » از دانشمند معروف « ابوجعفر اسکافى معتزلى » نقل مىکند : اینکه بعضى مىگویند : ابوبکر سبقت در اسلام داشته ، اگر صحیح باشد ، چرا خودش در هیچ مورد به این موضوع بر فضیلت خود استدلال نکرده و هیچیك از هواداران او از صحابه نیز چنین ادعایى نکردهاند .(1)
دانشمندان اهل سنت معمولاً معتقدند كه همه ياران پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله پاك و درستکار و صالح و شایسته و اهل بهشتند. در اینجا به تناسب آیه فوق كه بعضى آن را دلیل قاطعى برادعاى فوق گرفتهاند ، بار دیگر این موضوع مهم را كه سرچشمه دگرگونىهاى زیادى در مسائل اسلامى مىشود ، مورد تجزیه و تحلیل قرار مىدهیم :
1) « الغدیر » ، جلد 3 ، صفحه 240 .
بسیارى از مفسران اهل سنت این حدیث را ذیل آیه فوق نقل كردهاند كه « حمید بن زیاد » مىگوید: نزد «محمدبنکعب قرظى» رفتم و به او گفتم : « درباره اصحاب رسول خدا صلىاللهعلیهوآله چه مىگویى » ؟ او پاسخ داد : « جَمیعُ اَصْحابِ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعلیهوآله فِى الْجَنَّةِ مُحْسِنِهِمْ وَ مُسیئِهِمْ : همه ياران پیامبر صلىاللهعلیهوآله در بهشتند ، اعم از نیکوکار و بدکار و گنهکار » ، گفتم : « این سخن را از كجا مىگویى » ؟ گفت : « این آیه را بخوان ؛ " وَ السّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ الاَْنْصارِ ..." تا آنجاکه مىفرماید ؛ " رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ " ، سپس گفت : « اما درباره " تابعین" ، شرطى قائل شده و آن این است كه آنها باید تنها در كارهاى نیك از صحابه پیروى كنند ( فقط در این صورت اهل نجات هستند و اما صحابه چنین قید و شرطى را ندارند ) » .(1)
ولى این ادعا به دلایل زیادى مردود و غیرقابل قبول است ، زیرا ؛ .
1) « تفسیر المَنار » و « تفسیر فخر رازى » ، ذیل آیه فوق .
اولاً - حکم مزبور در آیه فوق شامل تابعین هم مىشود و منظور از تابعان ، همانگونه كه اشاره كردیم ، تمام كسانى هستند كه از روش مهاجران و انصار نخستین و برنامههاى آنها پیروى مىکنند، بنابراین باید تمام امت بدون استثناء اهلنجات باشند.
و اما اینکه در حدیث محمد بن كعب از این موضوع جواب داده شده كه خداوند در تابعین قید احسان را ذکر كرده ، يعنى از برنامه نیك و روش صحیح صحابه پیروى كند ، نه از گناهانشان ، این سخن از عجیبترین بحثها است .
چرا كه مفهومش اضافه « فرع » بر « اصل » است ، جایى كه شرط نجات تابعان و پیروان صحابه این باشد كه در اعمال صالح از آنها پیروى كنند ، به طریق اولى باید این شرط در خود صحابه بوده باشد .
بهتعبیردیگر خداوند درآیه فوق مىگوید: رضایت وخشنودى او شامل حال همه مهاجران و انصار نخستین كه داراى برنامه صحیحى بودند و همه پیروان آنها است ، نه اینکه مىخواهد مهاجران و انصار راچه خوب باشند و چه بد، مشمول رضایت خود
قرار دهد ، اما تابعان را با قید و شرط خاصى بپذیرد .
ثانیا - این موضوع با دلیل عقل به هیچ وجه سازگار نیست ، زیرا عقل هیچگونه امتیازى براى ياران پیامبر صلىاللهعلیهوآله بر دیگران قائل نمىباشد ، چه تفاوتى میان ابوجهلها و كسانى است كه نخست ایمان آوردند و سپس از آیین او منحرف شدند .
و چرا كسانى كه سالها و قرنها بعد از پیامبر صلىاللهعلیهوآله قدم به این جهان گذاردند و فداکارىها و جانبازىهاى آنها در راه اسلام كمتر از ياران نخستین پیامبر صلىاللهعلیهوآله نبود ، بلکه این امتیاز را داشتند كه پیامبر را ندیده شناختند و به او ایمان آوردند ، مشمول این رحمت و رضایت الهى نباشند .
قرآنى كه مىگوید : « گرامىترین شما نزد خدا ، پرهیزکارترین شما است » ، چگونه این تبعیض غیرمنطقى را مىپسندد ؟ قرآنى كه در آیات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن مىکند و آنها را مستوجب عذاب الهى مىشمرد ، چگونه این « مصونیت غیر منطقى صحابه » را در برابر كیفر الهى مىپسندد ؟ آیا اینگونه لعنها و تهدیدهاى قرآن قابل استثناء است و گروه خاصى
از آن خارجند ؟ چرا و براى چه ؟
ازهمه گذشته آیا چنین حکمى به منزله چراغ سبز نشان دادن به صحابه نسبت ، به هرگونه گناه و جنایت محسوب نمىشود ؟
ثالثا - این حکم با متون تاریخ اسلامى به هیچ وجه سازگار نیست ، زیرا بسیار كسان بودند كه روزى در ردیف مهاجران و انصار بودند و سپس از راه خود منحرف شدند و مورد خشم و غضب پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه توأم با خشم و غضب خدا است ، قرار گرفتند ، آیا در آیات قبل داستان ثعلبة بن حاطب انصارى را نخواندیم كه چگونه منحرف گردید و مغضوب پیامبر صلىاللهعلیهوآله شد .
روشنتر بگوییم ؛ اگر منظور آنها این است كه صحابه پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله عموما مرتکب هیچگونه گناهى نشدند و معصوم و پاك از هر معصیتى بودند، این از قبیل انکار بدیهیات است.
و اگر منظور آن است كه آنها گناه كردند و اعمال خلافى انجام دادند ، بازهم خدا از آنها راضى است ، مفهومش این است كه خدا رضایت به گناه داده است .
چه كسى مىتواند « طلحه » و « زبیر » كه در آغاز از ياران خاص پیامبر بودند و همچنین « عایشه » همسر پیامبر صلىاللهعلیهوآله را از خون هفدههزارنفر مردم مسلمانىکه خونشان درمیدانجنگ جمل ریخته شد ، تبرئه كند ؟ آیا خدا به این خونریزىها راضى بود ؟
آیا مخالفت با على (علیه السلام)خلیفه پیامبر صلىاللهعلیهوآله كهاگرفرضا خلافت منصوصاو را نپذیریم ، حداقل با اجماع امت برگزیده شده بود ، شمشیر كشیدن به روى او و ياران وفادارش چیزى است كه خدا از آن خشنود و راضى باشد ؟
حقیقت این است كه طرفداران نظریه « تنزیه صحابه » با اصرار و پافشارى روى این مطلب ، چهره پاك اسلام را كه همهجا میزان شخصیت اشخاص را ایمان و عمل صالح قرار مىدهد ، زشت و بلامنظر ساختهاند .
آخرین سخن اینکه رضایت و خشنودى خدا كه در آیه فوق است ، روى يك عنوان كلى قرار گرفته و آن « هجرت » و « نصرت » و « ایمان » و « عمل صالح » است ، تمام صحابه و
تابعان مادام كه از تحت این عناوین خارج شدند ، از تحت رضایت خدا نیز خارج گشتند .
از آنچه گفتیم ، به خوبى روشن مىشود كه گفتار مفسّران دانشمند اما متعصب يعنى نویسنده « المَنار » كه در اینجا شیعه را به خاطر عدم اعتقاد به پاکى و درستى همه صحابه مورد سرزنش و حمله قرار مىدهد ، كمترین ارزشى ندارد ، شیعه گناهى نکرده جز اینکه حکم عقل و شهادت تاریخ و گواهى قرآن را در اینجا پذیرفته و به امتیازات واهى و نادرست متعصبان گوش فرانداده است .
101 وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَالاَْعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْاَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدوُا عَلَىالنِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ اِلى عَذابٍ عَظیمٍ
و از ( میان ) اعراب بادیهنشینىکه اطراف شما هستند، جمعى از منافقانند و از اهل ( خود ) مدینه ( نیز ) گروهى سخت به نفاق پاىبندندکه آنهارا نمىشناسى و ما آنهارا مىشناسیم، به زودى آنها را دوبار مجازات مىکنیم ( مجازاتى به وسیله رسوایى اجتماعى و مجازاتى بههنگام مرگ ) سپس بهسوى مجازات بزرگى ( در قیامت ) فرستاده مىشوند .
کلمه « اَعْراب » معمولاً به عربهاى بادیهنشین گفته مىشود .
« مَرَدوُا » از ماده « مَرْد » به معنى طغیان و سرکشى و بیگانگى مطلق مىباشد و در اصل به معنى برهنگى و تجرّد آمده و به همین جهت به پسرانى كه هنوز مو در صورتشان نروییده است ، « اَمْرَد » مىگویند ، « شَجَرَةٌ مَرْداءٌ » يعنى درختى كه هیچ برگى ندارد و « مارِد » به معنى شخص سرکش است كه بهکلى از اطاعت فرمان خارج شده است. این گروه از منافقان چنان از حق و حقیقت عارى و چنان بر كار خود مسلط بودند كه مىتوانستند خود را در صف مسلمانان راستین جا بزنند ، بدون اینکه كسى متوجه آنها بشود. این تفاوت درتعبیرکه درباره منافقان « داخلى » و « خارجى » در آیه فوق دیده مىشود ، گویا اشاره به این نکته است كه منافقان داخلى در كار خود مسلطتر و طبعا خطرناکترند و مسلمانان باید شدیدا مراقب آنها باشند ، هرچند كه منافقان خارجى را نیز باید از نظر دور ندارند .
لذا بلافاصله بعد از آن مىفرماید : « تو آنها را نمىشناسى ولى ما مىشناسیم » ( لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ) .
البته این اشاره به علم عادى و معمولى پیغمبر است ، ولى هیچ منافات نداردکه او از
طریق وحى و تعلیم الهى به اسرار آنان كاملاً واقف گردد .
در پایان آیه مجازات شدید این گروه را به این صورت بیان مىنماید كه ؛ « ما به زودى آنها را دوبار مجازات خواهیم كرد و پس از آن به سوى عذاب بزرگ دیگرى فرستاده خواهند شد » ( سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ اِلى عَذابٍ عَظیمٍ ) .
یکى از این دو عذاب ، همان مجازات اجتماعى آنها به خاطر رسواییشان و كشف اسرار درونیشان مىباشد كه به دنبال آن تمام حیثیت اجتماعى خود را از دست مىدهند و شاهد آن را در آیات گذشته خواندیم و در بعضى از احادیث نیز آمده كه وقتى كار این گروه به مراحل خطرناك مىرسید ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله آنها را با نام و نشان معرفى مىکرد و حتى از مسجد بیرون مىساخت .
و مجازات دوم آنان همان است كه در آیه 50 سوره انفال اشاره شده ، آنجاکه مىفرماید: « وَلَوْ تَرىآ اِذْ يَتَوَفَّى الَّذینَ كَفَروُا الْمَلاآئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبارَهُمْ ... : هرگاه كافران را به هنگامى كه فرشتگان مرگ جان آنها را مىگیرند ، ببینى كه چگونه به صورت و پشت آنها
مىکوبند و مجازات مىکنند، بهحال آنها تأسف خواهىخورد ».
102 وَ اخَروُنَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحا وَ اخَرَ سَيِّئا عَسَى اللّهُ اَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
و گروهى دیگر به گناهان خود اعتراف كردند و اعمال صالح و ناصالحى را به هم آمیختند ، امید مىرود كه خداوند توبه آنها را بپذیرد ، خداوند غفور و رحیم است .
در مورد شأن نزول آیه فوق روایاتى نقل شده كه در بیشتر آنها به نام « ابولبابه انصارى » برخورد مىکنیم ، طبق روایتى او با دو يا چند نفر دیگر از ياران پیامبر صلىاللهعلیهوآله از شرکت در جنگ « تبوك » خوددارى كردند ، اما هنگامى كه آیاتى را كه در مذمّت متخلفین واردشده بود، شنیدند، بسیار ناراحت وپشیمان گشتند، خود را به ستونهاى مسجد پیغمبر صلىاللهعلیهوآله بستند و هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بازگشت و از حال آنها خبر گرفت ، عرض كردند : « آنها سوگند ياد كردهاند كه خود را از ستون باز نکنند ، تا اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله باز كند » ، رسول خدا صلىاللهعلیهوآله فرمود :
« من نیز سوگند ياد مىکنم كه چنین كارى را نخواهم كرد ، مگر اینکه خداوند به من اجازه دهد » .
آیه فوق نازل شد و خدا توبه آنها را پذیرفت و پیامبر صلىاللهعلیهوآله آنها را از ستون مسجد باز كرد .
آنها به شکرانه اینموضوع همه اموال خودرابه پیامبر صلىاللهعلیهوآله تقدیمداشته و عرض كردند : « این همان اموالى است كه به خاطر دلبستگى به آن ما از شرکت در جهاد خوددارى كردهایم ، همه اینها را از ما بپذیر و در راه خدا انفاق كن » .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « هنوز دستورى در اینباره بر من نازل نشده است » ، چیزى نگذشت كه آیه بعد نازل شد و دستور داد كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله قسمتى از اموال آنها را برگیرد و مطابق بعضى از روایات ، يکسوم از اموال آنها را پذیرفت .
در پارهاى دیگر از روایات مىخوانیم كه آیه فوق درباره « ابولبابه » و راجع به داستان « بنى قُرَيْظَة » است ، « بنى قُرَيْظَة » كه گروهى از يهود بودند ، با او مشورت كردند كه آیا تسلیم حکم پیامبر صلىاللهعلیهوآله بشوند يا نه ؟ او گفت : « اگر تسلیم شوید ، همه شما را سر مىبرند » ، سپس از این گفته خود پشیمان شد و توبه كرد و خود را به ستون مسجد بست و بعد آیه فوق نازل
شد و خداوند توبه او را پذیرفت .
تعبیر به « عَسى » در آیه فوق كه معمولاً در موارد امیدوارى و احتمال پیروزى توأمبا احتمال عدم پیروزى گفته مىشود، شاید به خاطر آن است كه آنها را در میان بیم و امید و خوف و رجاء كه دو وسیله تکامل و تربیت است ، قرار دهد .
این احتمال نیز وجود دارد كه تعبیر به « عَسى » اشاره به این باشد كه علاوه بر توبه و ندامت و پشیمانى ، باید در آینده شرایط دیگرى را انجام دهند و گذشته را با اعمال نیك خود جبران نمایند. ولى با توجه به اینکه آیه را با بیان غفران و رحمت الهى تکمیل مىکند ، جنبه امیدوارى در آن غلبه دارد .
این نکته نیز روشن است كه نزول آیه درباره « ابولُبابَة » و يا سایرمتخلفان جنگ تبوک، مفهوم وسیع آیهرا تخصیص نمىزند، بلکه تمام افرادى را كه اعمال نیك و بد را بههم آمیختهاند و از كارهاى بد خویش پشیمانند ، فرامىگیرد .
ولذا از بعضى از دانشمندان نقل كردهاند كه گفتهاند آیه فوق ، امیدبخشترین آیات قرآن است كه درها را به روى گنهکاران گشوده و توبهکاران را به سوى خود دعوت مىکند .
103 خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ
از اموال آنها صدقهاى ( زکات ) بگیر تا به وسیله آن آنها را پاك سازى و پرورشدهى و به آنها ( هنگام گرفتن زکات ) دعا كن كه دعاى تو مایه آرامش آنها است و خداوند شنوا و دانا است .
دستور « خُذْ » ( بگیر ) دلیل روشنى است كه رئیس حکومت اسلامى مىتواند زکات را از مردم بگیرد ، نه اینکه منتظر بماند كه اگر مایل بودند ، خودشان بپردازند و اگر نبودند ، نه .
از طرف دیگر مفاسد و آلودگىهایى كه در جامعه به خاطر فقر و فاصله طبقاتى و محرومیت گروهى از جامعه به وجود مىآید ، با انجام فریضه الهى زکات برچیده مىشود و
صحنۀ اجتماع را از این آلودگىها پاك مىسازد. و نیز همبستگى اجتماعى و نمو و پیشرفت اقتصادى در سایه اینگونه برنامهها تأمین مىگردد .
بنابراین حکم زکات هم « پاککننده فرد و اجتماع » است و هم نمودهنده بذرهاى فضیلت در افراد و هم سبب پیشرفت جامعه ، و این رساترین تعبیرى است كه درباره زکات مىتوان گفت ؛ از يك سو آلودگىها را مىشوید و از سوى دیگر تکامل آفرین است.
سپس اضافه مىکند : « هنگامى كه آنها زکات مىپردازند ، براى آنها دعا كن و به آنها درود بفرست » ( وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ ). این نشان مىدهد كه حتى دربرابر انجام وظایف واجب، باید از مردم تشکر و تقدیر كرد و مخصوصاً از طریق معنوى و روانى آنها را تشویق نمود ، لذا در روایات مىخوانیم : « هنگامى كه مردم زکات خود را خدمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىآوردند ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله با جمله " اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَيْهِمْ " به آنها دعا مىکرد » .
بعد اضافه مىکند : « اِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ ... » ، چراکه از پرتو این دعا ، رحمت الهى بر دل و جان آنها نازل مىشود ، آنگونه كه آن را احساس كنند ، به علاوه قدردانى
پیامبر صلىاللهعلیهوآله و يا كسانى كه در جاى او قرار مىگیرند و زکات اموال مردم را مىپذیرند ، يکنوع آرامش روحى و فکرى به آنها مىبخشد كه اگر ظاهرا چیزى را از دست دادهاند ، بهتر از آن را به دست آوردهاند .
جالب اینکه تاکنون نشنیدهایم كه مأموران وصول مالیات موظف باشند از مردم تشکر كنند ، ولى این دستور به عنوان يك حکم مستحب در برنامههاى اسلامى ، روشنگر عمق جنبههاى انسانى در این دستورها است .
جمله « صَلِّ عَلَيْهِمْ » گرچه خطاب به پیامبر صلىاللهعلیهوآله است ولى روشن است كه يك حکم كلى را بیان مىکند ( زیرا قانون كلى این است كه احکام باید با دلیل خاص ثابت شود ) .
بنابراین متصدیان امور بیتالمال در هر عصر و زمان مىتوانند با جمله « اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَيْهِمْ » به زکاتدهندگان دعا كنند. با این حال تعجب در این است كه بعضى از متعصبان اهل سنت صلوات را براى آل پیامبر صلىاللهعلیهوآله مستقلاً جایز نمىدانند ، يعنى اگر كسى بگوید : « اَللّهُمَّ صَلِّ عَلىْ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ » يا « صَلِّ عَلى فاطِمَةَ الزَّهْراءَ » ممنوع
مىشمرند ، درحالىکه ممنوع بودن اینگونه دعا، دلیلمىخواهد نه جواز آن، بهعلاوه همانگونه كه در بالا گفتیم ، قرآن صریحا اجازه مىدهد كه درباره افراد عادى چنین دعایى شود تا چه رسد براى اهلبیت جانشینان پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، ولى چه مىتوان كرد كه تعصبها گاهى جلوى فهم آیات قرآن را نیز مىگیرد .
104 اَلَمْ يَعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَ اَنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیمُ
آیا نمىدانند كه تنها خداوند توبه را از بندگانش مىپذیرد و صدقات را مىگیرد و خداوند توبهپذیر و مهربان است .
بىشك گیرنده زکات و صدقات ، يا پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امام و پیشواى مسلمین است و يا افراد مستحق، و در هر صورت خداوند به ظاهر آنها را نمىگیرد ، ولى از آنجا كه دستپیامبر و پیشوایان راستین ، دست خدا است ( چراکه آنها نماینده خدا هستند ) گویى خداوند این صدقات را مىگیرد، همچنین بندگان نیازمندىکه بهاجازه و فرمان الهى اینگونه كمکهارا مىپذیرند،
آنها نیز درحقیقت نمایندگان پروردگارند و به این ترتیب دست آنها نیز دست خدا است .
این تعبیر يکى از لطیفترین تعبیراتى است كه عظمت و شکوه این حکم اسلامى يعنى زکات را مجسّم مىسازد و علاوه بر تشویق همه مسلمانان به این فریضه بزرگ الهى ، به آنها هشدار مىدهد كه در پرداخت زکات و صدقات نهایت ادب و احترام را به خرج دهند ، چراکه گیرنده ، خدا است ، نکند همچون افراد كوتاهفکر چنین تصور كنند كه مانعى ندارد شخص نیازمند مورد تحقیر قرار گیرد و يا آنچنان زکات را به او بپردازند كه شخصیتش درهم شکسته شود ، بلکه بهعکس باید همچون بنده خاضعى در مقابل ولىنعمت خود شرط ادب را در اداى زکات و رساندن به اهلش رعایت كنند .
در روایتى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده ، مىخوانیم : « اِنَّ الصَّدَقَةَ تَقَعُ فى يَدِ اللّهِ قَبْلَ اَنْ تَصِلَ اِلى يَدِ السّائِلِ : صدقه پیش از آنکه در دست نیازمند قرار بگیرد ، به دست خدا مىرسد » .(1).
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
در حدیث دیگرى از امام سجاد (علیه السلام) نقل شده كه ؛ « اِنَّ الصَّدَقَةَ لا تَقَعُ فى يَدِ الْعَبْدِ حَتّى تَقَعَ فى يَدِ الرَّبِ : صدقه در دست بنده نمىافتد مگر اینکه قبلاً در دست خدا قرار بگیرد » ( نخست به دست خدا و بعد به دست بنده مىرسد ) .(1)
حتى در روایتى تصریح شده كه ؛ « همه اعمال این آدمى را فرشتگان تحویل مىگیرند جز صدقه كه مستقیما به دست خدا مىرسد » .(2)
این مضمون كه با عبارات گوناگون در روایات اهلبیت علیهمالسلام خواندیم ، از طرق اهل تسنن نیز از پیامبر صلىاللهعلیهوآله با تعبیر دیگرى نقل شدهاست ، در صحیح مسلم و بخارى چنین آمده است : « ما تَصَدَّقَ اَحَدُكُمْ بِصَدَقَةٍ مِنْ كَسْبٍ حَلالٍ طَيِّبٍ - وَ لا يَقْبَلُ اللّهُ اِلاَّ الطَّيِّبَ - اِلاّ اَخَذَهَا الرَّحْمنُ بِيَمینِه وَ اِنْ كانَتْ تَمْرَةً فَتَرْبُوا فى كَفِّ الرَّحْمنِ حَتّى تَكُونَ اَعْظَمَ مِنَ الْجَبَلِ : هیچکس از .
شما صدقهاى از درآمد حلالى نمىپردازد - و البته خداوند جز حلال قبول نمىکند - مگر اینکه خداوند با دست راست خود آن را مىگیرد ، حتى اگر يك دانه خرما باشد ، سپس در دست خدا نمو مىکند تا بزرگتر از كوه شود » .(1)این حدیث كه پر از تشبیه و كنایههاى پرمعنى است ، روشنگر اهمیت فوقالعاده خدمات انسانى و كمك به نیازمندان در تعلیمات اسلام است .
تعبیرات مختلف دیگرى كه در احادیث در این زمینه وارد شده ، بهقدرى جالب و پراهمیت است كه پرورشیافتگان این مکتب را چنان در برابر نیازمندانى كه كمکهاى مالى را مىگیرند ، خاضع مىکند كه گویى شخص نیازمند بر آنها منّت گذارده و افتخار داده كه آن كمك را از آنان پذیرفته است . .
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 11 ، صفحه 33 ( این حدیث از طرف اهلبیت از امام صادق "ع" نیز نقل شده كه در « بحار الانوار » ، جلد 96 ، صفحه 134 چاپ جدید ، مطرح شده است ) .
مثلاً از بعضى احادیث استفاده مىشود كه پیشوایان معصوم گاهى پیشاز آنکه صدقهاى رابه شخص نیازمند بدهند ، نخست دست خود را بهعلامت احترام و تعظیم مىبوسیدند، سپس آن را به نیازمند مىدادند و يا اینکه نخست آن را به نیازمند مىدادند ، بعد از او مىگرفتند و آن را مىبوسیدند و مىبوییدند و به او بازمىگردانیدند ، چراکه با دست خدا روبهرو بودند. اما چهقدر دور هستند مردمىکه به هنگام يك كمك جزئى به برادران و خواهران نیازمند خود ، آنها را تحقیر مىکنند و يا با خشونت و بىاعتنایى با آنها رفتار مىکنند و يا حتى گاهى به سوى آنها با بىادبى پرتاب مىکنند .
البته همانگونه كه در جاى خود گفتهایم ، اسلام نهایت كوشش خودرا بهخرج مىدهدکه درتمام جامعه اسلامىحتى يك فقیر و نیازمند پیدا نشود ، ولى بدون شك در هر جامعهاى افراد ازکارافتاده آبرومند ، كودکان يتیم ، بیماران و مانند آنها كه توانایى تولید ندارند، وجود دارد كه باید بهوسیله بیتالمال و افراد متمکن بانهایت ادب و احترام بهشخصیت آنان بىنیازشوند.
همانگونه كه از آیات متعددى از قرآن مجید استفاده مىشود ، توبه تنها ندامت و پشیمانى از گناه نیست ، بلکه باید توأم با اصلاح و جبران نیز باشد ، این جبران مخصوصاً ممکن است به صورت كمکهاى بلاعوض به نیازمندان باشد چنانکه در آیات فوق و در داستان « ابولُبابَة » خواندیم. و اینتفاوت نمىکند كهگناه، يك گناه مالى باشد ، يا گناه دیگر ، همانگونه كه در مسأله متخلفان از جنگ تبوك خواندیم ، درواقع هدف این است كه روح آلوده به گناه ، با عمل صالح و شایستهاى شستشو شود و پاکى نخستین و فطرى را بازیابد .
105 وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ اِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
بگو : عمل كنید ، خداوند و فرستاده او و مؤمنان اعمال شما را مىبینند و به زودى به سوى كسى بازمىگردید كه پنهان و آشکار رامىداند و شما رابه آنچه عمل مىکردید، خبر مىدهد .
اشارهبه اینکه كسى تصور نکند اگر در خلوتگاه يا در میان جمع عملى را انجام مىدهد ، از دیدگاه علم خدا مخفى و پنهان مىماند ، بلکه علاوهبر خداوند ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مؤمنان نیز از آن آگاهند .
توجه و ایمان به این حقیقت چه اثر عمیق و فوقالعادهاى در پاکسازى اعمال و نيّات دارد ، معمولاً اگر انسان حس كند حتى يکنفر مراقب او است ، وضع خود را چنان مىکند كه مورد ایراد نباشد ، تا چه رسد به اینکه احساس نماید كه خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مؤمنان از اعمال او آگاه مىشوند .
این آگاهى مقدمه پاداش و يا كیفرى است كه در جهان دیگر در انتظار او است .
درمیان پیروان مکتب اهلبیت علیهمالسلام باتوجه بهاخبار فراوانى كه از امامان علیهمالسلام رسیده ، عقیده معروف و مشهور بر این است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امامان علیهمالسلام از اعمال همه امت آگاه مىشوند ، يعنى خداوند ازطرق خاصى اعمال امت را بر آنها عرضه مىدارد .
روایاتى كه در این زمینه نقل شده ، بسیار زیاد است ، و شاید در سر حد تواتر باشد كه به عنوان نمونه چند قسمت را ذیلاً نقل مىکنیم :
از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « تُعْرَضُ الاَْعْمالُ عَلى رَسُولِ اللّهِ اَعْمالَ الْعِبادِ كُلَّ صَباحٍ ، اَبْرارِها وَ فُجّارِها ، فَاحْذَرُوها وَ هُوَ قَوْلُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ؛ " وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ " وَ سَكَتَ : تمام اعمال مردم هر روز صبح به پیامبر صلىاللهعلیهوآله عرضه مىشود ، اعمال نیکان و بدان ، بنابراین مراقب باشید ، و این مفهوم گفتار خداوند است كه مىفرماید : " وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ " ، این را فرمود و ساکت شد » .(1)در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام) مىخوانیم : « اِنَّ الاَْعْمالَ تُعْرَضُ عَلى نَبِيِّكُمْ كُلَّ عَشِيَّةِ الْخَمیسِ فَلْيَسْتَحِ اَحَدُكُمْ اَنْ تُعْرَضَ عَلى نَبِيِّهِ الْعَمَلُ الْقَبیحُ : تمامى اعمال شما بر پیامبرتان هر عصر پنجشنبه عرضه مىشود، بنابراین باید ازاینکه عمل .
1) « اصول كافى » ، جلد 1 ، صفحه 171 ، بابُ عَرْضِ الاَعْمالِ .
زشتى بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله عرضه مىشود، شرم كنید » .(1)
باز در روایت دیگرى از امام على بن موسىالرضا (علیه السلام)آمده كه ؛ شخصى به خدمتش عرض كرد : « براى من و خانوادهام دعایى فرما » ، فرمود : « مگر من دعا نمىکنم ؟ به خدا سوگند اعمال شما هر شب و روز بر من عرضه مىشود » ( وَ اللّهِ اَنَّ اَعْمالَكُمْ لَتُعْرَضُ عَلَىَّ فى كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ ) .
راوى این حدیث مىگوید : این سخن بر من گران آمد ، امام متوجه شد و به من فرمود : « اَما تَقْرَأَ كِتابَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ؛ " وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ " ، هو وَاللّهِ عَلِىُّ بْنُ اَبىطالِبِ : آیا كتاب خداوند عزّ و جلّ را نمىخوانى كه مىگوید ؛ "عمل كنید ، خدا و پیامبرش و مؤمنان ، عمل شما را مىبینند" به خدا سوگند كه منظور از مؤمنان ، علىّ بن ابىطالب ( و امامان دیگر از فرزندان او ) مىباشد » .(2).
البته در بعضى از این اخبار تنها سخن از پیامبر صلىاللهعلیهوآله به میان آمده و در پارهاى از احادیث ، على (علیه السلام)و در بعضى پیامبر و امامان علیهمالسلام همگى ذکر شدهاند ، همانطور كه بعضى تنها عصر پنجشنبه را وقت عرض اعمال مىشمرند و بعضى همه روز و بعضى هفتهاى دوبار و بعضى در آغاز هر ماه و بعضى بههنگام مرگ و گذاردن در قبر .
روشن است كه این روایات منافاتى باهم ندارند و همه آنها مىتوانند صحیح باشند ، درست همانند اینکه در بسیارى از مؤسسات ، گزارش كارکرد روزانه را همهروز و گزارش كار هفته را در پایان هفته و گزارش كار ماه يا سال را در پایان ماه يا سال به مقامات بالاتر مىدهند .
مانعى ندارد كه رؤیت را به همان معنى اصلیش كه مشاهده محسوسات باشد، بگیریم ، نه بهمعنى علم و نه بهمعنى معرفت ، این موضوع در مورد خداوند كه همهجا حاضر و ناظر است و به همه محسوسات احاطه دارد ، جاى بحث نیست و اما در مورد پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امامان علیهمالسلام نیز مانعى ندارد كه آنها خود اعمال را به هنگام عرضه شدن ببینند ، زیرا
مىدانیم اعمال انسان فانى نمىشود بلکه تا قیامت باقى مىماند .
106 وَ اخَروُنَ مُرْجَوْنَ لاَِمْرِ اللّهِ اِمّا يُعَذِّبُهُمْ وَ اِمّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ
گروهى دیگر واگذاربه فرمانخدا شدهاند، يا آنهارا مجازات مىکند و يا توبه آنها را مىپذیرد ( هرطور كه شایسته باشند ) و خداوند دانا و حکیم است .
« مُرْجَوْنَ » از ماده « اِرْجاء » به معنى تأخیر و توقیف است و در اصل از « رَجاء » كه به معنى امیدوارى است ، گرفته شده و از آنجاکه گاهى انسان چیزى را به امید هدفى به تأخیر مىاندازد ، این كلمه بهمعنى تأخیر آمده است ولى تأخیرى كه با يکنوع امیدوارى توأم است .
در حقیقت این گروه نه چنان ایمان پاك و محکم و اعمال صالح روشنى دارند كه بتوان آنها را سعادتمند و اهل نجات دانست و نه چنان آلوده و منحرفند كه بشود قلم سرخ به روى آنان كشید و آنها را شقاوتمند دانست ، تا لطف الهى ( البته با توجه به مقتضیات روحى و موقعیت آنان ) با آنها چه معامله كند ؟
و در پایان آیه مىافزاید : خداوند بدون حساب با آنها رفتار نمىکند، بلکه باعلم خویش
و به مقتضاى حکمتش با آنها رفتار خواهد نمود ، چرا كه « خداوند علیم و حکیم است » (وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ) .
در اینجا سؤال مهمى پیش مىآید كه مفسّران كمتر به بحث جامع پیرامون آن پرداختهاند و آن اینکه ؛ این گروه با گروهى كه در آیه 102 همین سوره وضع حالشان گذشت ، چه تفاوتى دارند ؟
هر دو گروه جزء گنهکاران بودند و هردو از گناه خود توبه كردند ( زیرا گروه اول با اعتراف به گناه ، ابراز پشیمانى نمودند و گروه دوم از جمله « اِمّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ » استفاده مىشود كه آنها نیز توبه نمودهاند ) .
همچنین هر دو گروه در انتظار رحمت الهى هستند و در میان «خوف» و «رجاء» قرار دارند .
پاسخ سؤال این است كه ؛ گروه اول به زودى توبه كردند و آشکارا به علامت پشیمانى همانند ابولُبابَة خود را به ستون مسجد بستند ، خلاصه ندامت خود را باصراحت اظهار داشتند و آمادگى خود را براى هرگونه جبران بدنى و مالى اظهار كردند .
اما گروه دوم كسانى بودند كه پشیمانى خود را در آغاز اظهار نکردند ، هرچند در دل پشیمان شدند و اعلام آمادگى براى جبران ننمودند و درحقیقت خواستند به سادگى از گناهان بزرگ خود بگذرند ، این گروه كه نمونه آشکار آنها سه نفرى است كه در بالا اشاره شد و شرح حال آنها به زودى خواهد آمد ، در میان خوف و رجاء باقى ماندند ، و لذا مىبینیم پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور داد مردم از آنها فاصله بگیرند و با آنها قطع ارتباط كنند ، این وضع ، آنان را در محاصره اجتماعى شدیدى قرار داد و سرانجام ناچار شدند از همان راهى بروند كه گروه قبل رفتند و چون قبولى توبه اینگونه اشخاص در آن زمان باید با نزول آیهاى اعلام شود ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله همچنان در انتظار وحى بود تا اینکه پس از پنجاه روز يا كمتر توبه آنان پذیرفته شد. لذا مىبینیم در ذیل آیهاىکه درباره گروه اولاست، جمله « اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ » كه دلیل بر پذیرش توبه آنها است ، وارد شده ولى درباره گروه دوم تا زمانى كه
مسیرشان را عوض نکردهاند ، جمله « وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ » آمده است كه هیچ نشانهاى از قبول توبه در آن نمىباشد .
البته جاى تعجب نیست كه در گناهان بزرگ مخصوصاً در عصر نزول آیات قرآن ، ندامت و پشیمانى براى قبول توبه ، كافى نباشد ، بلکه اقدام به جبران و اعتراف آشکار بهگناه و سپس نزول آیهاى دایر بر قبولى توبه ، شرط باشد .
107 وَ الَّذینَ اتَّخَذوُا مَسْجِدا ضِرارا وَ كُفْرا وَ تَفْریقا بَيْنَ الْمُؤْمِنینَ وَ اِرْصادا لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ اِنْ اَرَدْناآ اِلاَّ الْحُسْنى وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ
( گروهى دیگر از آنها ) كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زیان ( به مسلمانان ) و ( تقویت ) كفر و تفرقه میان مؤمنان و كمینگاه براى كسى كه با خدا و پیامبرش از پیش
مبارزه كرده بود ، آنها سوگند ياد مىکنند كه نظرى جز نیکى ( و خدمت ) نداشتهایم ، اما خداوند گواهى مىدهد كه آنها دروغگو هستند .
آیات فوق درباره گروهى دیگر از منافقان است كه براى تحقق بخشیدن به نقشههاى
شوم خود اقدامبهساختن مسجدى در مدینه كردندکهبعدا بهنام «مسجد ضِرار» معروف شد.
این موضوع را همه مفسران اسلامى و بسیارى از كتب حدیث و تاریخ ذکر كردهاند ، اگرچه در جزئیات آن تفاوتهایى دیده مىشود .
خلاصه جریان بهطورىکه از تفاسیر و احادیث مختلف استفاده مىشود ، چنین است ؛ گروهى از منافقان نزد پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله آمدند و عرض كردند : به ما اجازه ده مسجدى درمیان قبیله بنىسالم ( نزدیك مسجد قبا ) بسازیم تا افراد ناتوان و بیمار و پیرمردان ازکارافتاده در آن نماز بگزارند و همچنین در شبهاى بارانى كه گروهى از مردم توانایى آمدن به مسجد شما را ندارند ، فریضه اسلامى خود را در آن انجام دهند ، و این در موقعى بود كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله عازم جنگ تبوك بود .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله به آنها اجازه داد ، ولى آنها اضافه كردند : آیا ممکن است شخصا بیایید و در آن نماز بگزارید ؟ پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : من فعلاً عازم سفرم و هنگام بازگشت به خواست خدا به آن مسجد مىآیم و در آن نماز مىگزارم .
هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله از تبوك بازگشت ، نزد او آمدند و گفتند : اکنون تقاضا داریم به مسجد ما بیایى و در آنجا نماز بگزارى و از خدا بخواهى ما را برکت دهد و این درحالى بود كه هنوز پیامبر صلىاللهعلیهوآله وارد دروازه مدینه نشده بود .
در این هنگام پیك وحى خدا نازل شد و آیات فوق را آورد و پرده از اسرار كار آنها
برداشت و به دنبال آن پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور داد مسجد مزبور را آتش زنند و بقایاى آن را ویران كنند و جاى آن را محل ریختن زبالههاى شهر سازند .
اگر به چهره ظاهرى كار این گروه نگاه كنیم ، از چنین دستورى در آغاز دچار حیرت خواهیمشد، مگر ساختن مسجد، آنهم براى حمایت از بیماران و پیران و مواقع اضطرارى كه درحقیقت هم يك خدمت دینى است و هم يك خدمت انسانى ، كار بدى است ، كه چنین دستورى درباره آن صادر شده است .
اما هنگامى كه چهره باطنى مسأله را بررسى كنیم ، خواهیم دید این دستور چهقدر حساب شده بوده است .
توضیح اینکه ؛ در زمان جاهلیت مردى بود به نام « ابوعامر » كه آیین نصرانیت را پذیرفته و در سلك راهبان درآمده بود و از عُبّاد و زُهّاد به شمار مىرفت و نفوذ
وسیعى در طایفه « خزرج » داشت .
هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به مدینه هجرت كرد و مسلمانان گرد او را گرفتند و كار اسلام بالا گرفت و هنگامى كه مسلمانان در جنگ بدر بر مشرکان پیروز شدند ، ابوعامر كه خود روزى از بشارتدهندگان ظهور پیامبر صلىاللهعلیهوآله بود ، اطراف خود را خالى دید و به مبارزه با اسلام برخاست و از مدینه به سوى كفار مکه گریخت و از آنها براى جنگ با پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله استمداد جست و از قبایل عرب دعوت كرد .
او كه قسمتى از نقشههاى جنگ اُحُد را ضد مسلمین رهبرى مىکرد ، دستور داد در میان دو صف لشکر ، گودالهایى بکنند كه اتفاقا پیامبر صلىاللهعلیهوآله در يکى از آنها افتاد و پیشانیش مجروح شد و دندانش شکست .
هنگامى كه غزوه اُحُد پایان يافت و با تمام مشکلاتى كه مسلمانان در این میدان با آن
روبهرو شدند ، آوازه اسلام بلندتر گردید و در همهجا پیچید ، او از مدینه فرار كرد و به سوى « هِرْقِل » پادشاه روم رفت تا از او كمك بگیرد و با لشکرى براى كوبیدن مسلمانان حرکت كند . ذکر این نکته نیز لازم است كه بر اثر این تحریکات و كارشکنىها ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله به او لقب «فاسِق» داده بود .
بعضى مىگویند : مرگ به او مهلت نداد تا خواسته خود را با « هرقل » درمیان بگذارد ، ولى در بعضى از كتب دیگر مىخوانیم كه او با « هرقل » تماس گرفت و به وعدههاى او دلگرم شد. بههرحال او پیش از آنکه بمیرد ، نامهاى براى منافقان مدینه نوشت و به آنها نوید داد كه با لشکرى از روم به كمکشان خواهد آمد ، مخصوصاً توصیه و تأکید كرد كه مرکزى براى او در مدینه بسازند تا كانون فعالیتهاى آینده او باشد .
ولى از آنجا كه ساختن چنین مرکزى در مدینه به نام دشمنان اسلام ، عملاً امکانپذیر نبود ، منافقان بهتر دیدند كه در زیر نقاب مسجد و به عنوان كمك به بیماران و معذوران ، این برنامه را عملى سازند .
سرانجام مسجد ساخته شد و حتى مىگویند : جوانى آشنا به قرآن به نام « مُجْمِع بن حارِثَة » ( يا مُجْمِعبن جارِيَة ) را به امامت مسجد برگزیدند .
ولى وحى الهى پرده از روى كار آنها برداشت و شاید اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله قبل از رفتن به تبوك ، دستور نداد در مقابل آنها شدت عمل به خرج دهند ، براى این بوده كه هم وضع كار آنها روشنتر شود و هم در سفر تبوك ، ناراحتى فکرى دیگرى از این ناحیه نداشته باشد .
هرچه بود ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله نهتنها در آن مسجد نماز نگزارد ، بلکه همانگونه كه گفتیم، بعضىاز مسلمانان ( همچون مالك بن دخشم و معنى بن عدى و عامر بن سکر يا عاصم بن عدى ) را مأموریت داد كه مسجد را بسوزانند و ویران كنند ، آنها چنین كردند ، نخست به وسیله آتش سقف مسجد را سوزاندند و بعد دیوارها را ویران ساختند و سرانجام محل آن را مرکزى براى ریختن زبالهها قرار دادند .(1).
1) « مجمع البیان » ، « المیزان » ، « المَنار » ، « نور الثقلین » و كتب دیگر .
« ضِرار » به معنى زیان رساندن تَعَمُّدىّ است .
این آیه مىگوید : « گروهى دیگر از آنها مسجدى در مدینه اختیار كردند » كه هدفهاى شومى زیر این نام مقدس نهفته بود ( وَ الَّذینَ اتَّخَذوُا مَسْجِدا ) .
سپس هدفهاى آنها را در چهار بند زیر خلاصه مىکند ؛
✓ 1 - منظورآنها اینبود كه با این عمل ضرر و زیانى به مسلمانان برسانند ( ضِرارا ) .
آنها درواقع درست بهعکس آنچه ادعا داشتند كه هدفشان تأمین منافع مسلمانان و كمك به بیماران و ازکارافتادگان است ، مىخواستند با این مقدمات پیامبر صلىاللهعلیهوآله را نابود و مسلمانان را درهم بکوبند و حتى اگر توفیق يابند ، نام اسلام را از صفحه جهان براندازند .
✓ 2 - تقویت مبانى كفر و بازگشت دادن مردم به وضع قبل از اسلام ( وَ كُفْرا ) .
✓ 3 - ایجاد تفرقه درمیان صفوف مسلمانان، زیرا با اجتماع گروهى در این مسجد ، مسجد « قبا » كه نزدیك آن بود و يا مسجد پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه از آن فاصله داشت ، از رونق
مىافتاد ( وَ تَفْریقا بَيْنَ الْمُؤْمِنینَ ) .
از این جمله - آنچنان كه بعضى از مفسران استفاده كردهاند - چنین برمىآید كه نباید فاصله میان مساجد آنچنان كم باشد كه روى اجتماع يکدیگر اثر بگذارند ، بنابراین آنها كه روى تعصبهاى قومى ویا اغراض شخصى مساجدرا درکنار يکدیگر مىسازند و جماعات مسلمین را آنچنان پراکنده مىکنند كه صفوف جماعت آنها خلوت و بىرونق و بىروح مىشود، عملى برخلاف اهداف اسلامى انجام مىدهند .
✓ 4 - آخرین هدف آنها این بود كه مرکز و كانونى براى كسى كه با خدا و پیامبرش از پیش مبارزه كرده بود و سوابق سوئش بر همگان روشن بود ، بسازند تا از این پایگاه نفاق ، برنامههاى خود را عملى سازند ( وَ اِرْصادا لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ ) .
ولى عجیب این است كه تمام این اغراض سوء و اهداف شوم را در يك لباس زیبا و ظاهرفریب پیچیده بودند ، « حتى سوگند ياد مىکردند كه ما جز نیکى ، قصد و نظر دیگرى نداشتیم » ( وَ لَيَحْلِفُنَّ اِنْ اَرَدْناآ اِلاَّ الْحُسْنى ) .
و این است آیین منافقان در هر عصر و زمان كه علاوه بر استتار در پردههاى ظاهرا زیبا متوسل به انواع سوگندهاى دروغین براى منحرف ساختن افکار عمومى مىشوند .
ولى قرآن اضافه مىکند ؛ « خداوندى كه از اسرار درون همه آگاه است و غیب و شهود برایش يکسان مىباشد ، گواهى مىدهد كه بهطور مسلم آنها دروغگو هستند » ( وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ ). دراینجمله انواعتأکیدها براى تکذیب آنان به چشم مىخورد ، نخست اینکه « جمله اسمیه » است و دیگر اینکه كلمه « اِنَّ » براى تأکید است و نیز " لام" در « لَكاذِبُونَ » كه به اصطلاح " لام ابتدا و براى تأکید" مىباشد و نیز ذکر « كاذِبُونَ » به جاى فعل ماضى ، دلیل استمرار و ادامه دروغگویى آنان مىباشد و بهاینترتیب خداوند با شدیدترین وجهى سوگندهاى غلیظ و شدید آنان را تکذیب مىکند .
108 لا تَقُمْ فیهِ اَبَدا لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ اَوَّلِ يَوْمٍ اَحَقُّ اَنْ تَقُومَ فیهِ ، فیهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ اَنْ يَتَطَهَّروُا وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ
هرگز درآن قیام ( و عبادت ) مکن، آن مسجدى كه از روز نخست بر پایه تقوا بنا شده ،
شایستهتر است كه در آن قیام ( و عبادت ) كنى ، در آن مردانى هستند كه دوست مىدارند پاکیزه باشند و خداوند پاکیزگان را دوست دارد .
کلمه « اَحَقّ » ( شایستهتر ) گرچه اَفْعَل تفضیل است ، ولى در اینجا به معنى مقایسه دوچیز در شایستگى نیامده ، بلکه « شایسته » و « ناشایسته »اى را مقایسه مىکند و این در آیات قرآن و احادیث و سخنان روزمرّه نمونههاى زیادى دارد .
مثلاً گاه به شخص ناپاك و دزد مىگوییم : پاکى و درستکارى براى تو بهتر است ، معنى اینسخن آن نیستکه دزدى و ناپاکى ، خوب است ولى پاکى از آن بهتر است ، بلکه مفهومش این است كه پاکى ، خوب و دزدى ، بد و ناشایست است .
مفسران گفتهاند : مسجدى كه در جمله فوق به آن اشاره شده كه شایسته است پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آن نماز بخواند ، همان مسجد « قُبا » است كه منافقان ، مسجد « ضِرار » را در نزدیك آن ساخته بودند .
البته این احتمال نیز داده شده كه منظور مسجد پیامبر صلىاللهعلیهوآله و يا همه مساجدى است كه
بر اساس تقوا بنا شود ، ولى باتوجه به تعبیر « اَوَّلِ يَوْمٍ » ( از روز نخست ) و باتوجه به اینکه مسجد « قُبا » ، نخستین مسجدى بود كه در مدینه ساخته شد (1)، احتمال اول مناسبتر به نظر مىرسد ، هرچند این كلمه با مساجدى همچون مسجد پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز سازگار است .
سپس قرآن اضافه مىکند : علاوه بر اینکه این مسجد از اساس بر شالوده تقوا گذارده شده ، « گروهى از مردان در آن به عبادت مشغولند كه دوست مىدارند خود را پاکیزه نگه دارند و خدا پاکیزگان را دوستدارد » ( فیهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ اَنْ يَتَطَهَّروُا وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ ) .
" طهارت" در اینجا معنى وسیعى دارد كه هرگونه پاکسازى روحانى از آثار شرك و گناه و جسمانى از آثار آلودگى به كثافات را شامل مىشود .
109 اَفَمَنْ اَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ اَمْمَنْ اَسَّسَ بُنْيانَهُ .
1) « كامل » ابن اثیر ، جلد 2 ، صفحه 107 .
عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فى نارِ جَهَنَّمَ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ
آیا كسى كه شالوده آن را بر پرهیز از خدا و خشنودى او بنا كرده بهتر است ، يا كسى كه اساس آن را بر كنار پرتگاه سستى بنا نموده كه ناگهان در آتش دوزخ فرومىریزد و خداوند گروه ستمگر را هدایت نمىکند .
« بُنْيان » يعنى بنا و ساختمان و « شَفا » به معنى لبه چیزى است و « جُرُف » به معنى حاشیه نهر و يا چاه است كه آب زیر آن را خالى كرده باشد و « هار » به معنى شخص يا ساختمان سستى است كه در حال سقوط است .
تشبیه فوق با نهایت روشنى و وضوح ، بىثباتى و سستى كار منافقان و استحکام و بقایاى كار اهل ایمان و برنامههاى آنها را روشن مىسازد .
مؤمنان به كسى مىمانند كه براى بناى يك ساختمان ، زمین بسیار محکمى را انتخاب كرده و آن را از شالوده با مصالحى پردوام و مطمئن بنا مىکند ، اما منافقان به كسى مىمانند كه ساختمان خود را بر لبه رودخانهاى كه سیلاب زیر آن را به كلى خالى كرده و هر آن آمادۀ
سقوط است ، مىسازد ، همانگونه كه نفاق ظاهرى دارد فاقد محتوا ، چنین ساختمانى نیز ظاهرى دارد بدون پایه و شالوده .
این ساختمان هر آن ممکن است فرو ریزد ، مکتب اهل نفاق نیز هر لحظه ممکن است باطن خود را نشان دهد و به رسوایى بیانجامد .
پرهیزکارى و جلب رضاى خدا ، يعنى هماهنگى با واقعیت و همگامى با جهان آفرینش و نوامیس آن ، بدون شك عامل بقا و ثبات است .
اما نفاق يعنى بیگانگى با واقعیتها و جدایى از قوانین آفرینش بدون تردید عامل زوال و فنا است .
و از آنجا كه گروه منافقان هم به خویشتن ستم مىکنند و هم به جامعه ، در آخر آیه مىفرماید : « خداوند ظالمان را هدایت نمىکند » ( وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ ) .
هدایت الهى يعنى فراهم ساختن مقدمات براى رسیدن به مقصد، تنها شامل حال گروهى مىشودکه شایستگى و استحقاق و آمادگى آن را داشته باشند اما ظالمانى كه از این
شایستگى دورند ، هرگز مشمول چنین لطفى نخواهند بود ، زیرا خداوند حکیم است و مشيّت و ارادهاش روى حساب .
110 لايَزالُبُنْيانُهُمُالَّذى بَنَوْا ریبَةًفىقُلُوبِهِمْ اِلاّآ اَنْتَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَاللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ
( اما ) این بنایى را كه آنها ساختند ، همواره به صورت يك وسیله شك و تردید در دلهاى آنها باقى مىماند ، مگر اینکه دلهایشان پاره پاره شود ( و بمیرند وگرنه از دل آنها بیروننمىرود) و خداوندداناوحکیماست.
آنها در يك حالت حیرت و سرگردانى دایم بهسر مىبرند و این كانون نفاق و مسجد ضرارى كه برپا كرده بودند ، به صورت يك عامل لجاجت و تردید در روح آنها همچنان باقى مىماند ، هرچند آن بنا را پیامبر صلىاللهعلیهوآله بسوزاند و ویران كند ، اما گویى نقش آن از دل پرتردیدشان زایل نمىگردد .
و در آخر آیه مىگوید : « و خداوند دانا و حکیم است » ( وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ ) .
اگر به پیامبرش دستور مبارزه و درهم كوبیدن چنین بناى ظاهرا حقبه جانبى را داد ، به
خاطر آگاهى از نيّات سوء بناکنندگان و باطن و حقیقت این بنا بود و این دستور عین حکمت و برطبق مصلحت و صلاح جامعه اسلامى صادر شد، نه يك قضاوت عجولانه بود و نه زاییده يك هیجان و عصبانیت .
داستان مسجد ضرار درسى است براى عموم مسلمانان در سراسر تاریخ زندگیشان ، گفتار خداوند و عمل پیامبر صلىاللهعلیهوآله به روشنى نشان مىدهد كه مسلمانان هرگز نباید آنچنان ظاهربین باشند كه تنها به قیافههاى حقبهجانب نگاه كنند و از اهداف اصلى بىخبر و برکنار مانند .
مسلمان كسى است كه نفاق و منافق را در هر زمان ، در هر مکان ، و در هر لباس و چهره بشناسد حتى اگر در چهره دین و مذهب و در لباس طرفدارى از قرآن و مسجد بوده باشد .
استفاده از « مذهب بر ضد مذهب » چیز تازهاى نیست ، همواره راه و رسم استعمارگران و دستگاههاى جبّار و منافقان در هر اجتماعى این بوده كه اگر مردم گرایش خاصى به مطلبى
دارند ، از همان گرایش براى اغفال و سپس استعمار آنها استفاده كنند و حتى ازنیروى
مذهب برضد مذهب كمك بگیرند.
اصولاً فلسفه ساختن پیامبران قلاّبى و مذاهب باطل همین بوده كهاز اینراه گرایشهاى مذهبى مردم را در مسیر دلخواهشان بیندازند .
بدیهى است در محیطى مانند « مدینه » آنهم در عصر پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله با آن نفوذ فوقالعاده اسلام و قرآن ، مبارزه آشکار بر ضد اسلام ممکن نبود ، بلکه باید لامذهبى را در لفّافه مذهب و باطل را در لباس حق بپیچند و عرضه كنند تا مردم سادهدل جذب شوند و نیات سوء آنها لباس عمل به خود بپوشد. ولى مسلمان راستین كسى نیست كه آنچنان سطحى باشد كه فریب اینگونه ظواهر را بخورد ، باید با دقّت در عوامل و دستهایى كه براى اینگونه برنامهها شروع به كار مىکند و بررسى قرائن دیگر به ماهيّت اصلى پى ببرد و
چهره باطنى افراد را در پشت چهره ظاهرى ببیند .
مسلمان كسى نیست كه هر ندایى از هر حلقومى برخاست ، همین اندازه كه ظاهرا حقبهجانب باشد ، بپذیرد و به آن لبیك گوید ، مسلمان كسى نیست كه هر دستى به سویش
دراز شد ، آن را بفشارد و هر حرکت ظاهرا دینى را مشاهده كرد ، با آن همگام شود و هر كسى پرچمى به نام مذهب برافراشت ، پاى آن سینه زند و هربنایى بهنام مذهب ساخته شد، بهسوى آن جذب گردد .
مسلمان باید هوشیار ، آگاه ، واقعبین ، آیندهنگر و اهل تجزیه و تحلیل در همه مسائل اجتماعى باشد .
دیوان را در لباس فرشته بشناسد ، گرگها را در لباس چوپان تشخیص دهد و خود را براى مبارزه با این دشمنان ظاهرا دوست آماده سازد .
یك اصل اساسى در اسلام این است كه باید قبل از همهچیز نیات بررسى شود و ارزش هر عملى بستگى به نیت آن دارد نه به ظاهر آن ، گرچه نیت يك امر باطنى است اما ممکن نیست كسى نیتى در دل داشته باشد ، اثر آن در گوشه و كنار عملش ظاهر نشود ، هرچند در پردهپوشى فوقالعاده استاد و ماهر باشد .
از اینجا جواب این سؤال روشن مىشود كه چرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله با آن عظمت مقام دستور
داد مسجد يعنى خانه خدا را آتش بزنند و مسجدى كه يك ریگ آن را نمىتوان بیرون برد ، ویران سازند و مکانى را كه اگر آلوده شود ، باید فورا تطهیر كنند ، مزبلهگاه شهر سازند .
پاسخ همه این سؤالها يك مطلب است و آن اینکه مسجد ضرار ، مسجد نبود ، درواقع بتخانه بود ، مکان مقدس نبود ، كانون تفرقه و نفاق بود ، خانه خدا نبود بلکه خانه شیطان بود و هرگز اسم و عنوان ظاهرى و ماسکها ، واقعیت چیزى را دگرگون نمىسازد .
این درس بزرگى بودکه داستان مسجد ضرار بههمه مسلمانان براى همه اعصار و قرون داد .
از این بحث این موضوع نیز روشن مىشود كه اهمیت اتحاد در میان صفوف مسلمین در نظر اسلام بهقدرى زیاد است كه حتى اگر ساختن مسجدى در كنار مسجد دیگر باعث ایجاد تفرقه و اختلاف و شکاف در میان صفوف مسلمانان گردد ، آن مسجد تفرقهانداز نامقدس است .
دومین درسى كه از آیات فوق مىگیریم، این است كه خداوند در این آیات به پیامبر صلىاللهعلیهوآله
دستور مىدهد در مسجد ضرار نماز نخوان ، بلکه در مسجدى كه پایه آن بر شالوده تقوا بنا شده است ، نماز بخوان .
این « نفى » و « اثبات » كه از شعار اصلى « لا اِلهَ اِلاَّ اللّه » تا برنامههاى بزرگ و كوچك دیگر ، همه جلوههاى آن است ، این واقعیت را بیان مىکند كه همیشه در كنار هر نفى ، باید اثباتىباشد تا جامه عمل به خود بپوشد ، اگر ما مردم را از رفتن به مراکز فساد نهى مىکنیم ، باید در مقابل آن كانونهاى پاکى براى اجتماع و ارضاى روح زندگى گروهى بسازیم ، اگر از تفریحات ناسالم جلوگیرى مىکنیم ، باید وسایل تفریحات سالمى را فراهم سازیم ، اگر از مدارس استعمارى نهى مىکنیم ، باید فرهنگى سالمو مراکزى پاك براى آموزش و پرورش تشکیل بدهیم ، اگر بىعفتى را محکوم مىسازیم ، باید وسایل ازدواج آسان در اختیار جوانان بگذاریم .
آنها كه تمام قدرت خود را در « نفى » به كار مىاندازند و در برنامههایشان خبرى از اثبات نیست ، يقین داشته باشند كه نفیشان هم كمتر به جایى خواهد رسید .
چراکه این سنّت آفرینشاست كه باید همه غرایز و احساسات را از طریق صحیح اشباع كرد ، چراکه این برنامه مسلّم اسلام است كه « لا » باید با « اِلاّ » توأم گردد تا از آن توحیدى حیاتبخش متولد شود. و این درسى است كه متأسفانه بسیارى از مسلمانان آن را به دست فراموشى سپردهاند و باز هم شکایت مىکنند ، چرا برنامههاى اسلامى پیش نمىرود ، درحالىکه برنامه اسلام منحصر به نفى نیست آنچنانکه آنها خیال مىکنند ، اگر نفى و اثبات را با هم قرین مىساختند ، پیشرفتشان حتمى بود .
سومین درس ارزندهاى كه از جریان مسجد ضرار و آیات فوق فرامىگیریم ، این است كه يك كانون فعّال و مثبت دینى و اجتماعى ، كانونى است كه از دو عنصر مثبت تشکیل گردد ، نخست شالوده و هدف آن از آغاز پاك باشد ( اُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ اَوَّلِ يَوْمٍ ) .
دیگر اینکه حامیان و پاسدارانش انسانهایى پاك و درستکار و باایمان و
مصمم باشند ( فیهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ اَنْ يَتَطَهَّروُا ) .
از میان رفتن هریك از این دو رکن اساسى باعث فقدان نتیجه و نرسیدن به مقصد است .
111 اِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنینَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فىسَبیلِاللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداعَلَيْهِ حَقّا فِىالتَّوْریةِ وَ الاِْنْجیلِ وَ الْقُرْاآنِ وَ مَنْ اَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِروُا بِبَيْعِكُمُ الَّذى بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خریدارى مىکند كه ( در برابرش ) بهشت براى آنان باشد ( به اینگونه كه ) در راه خدا پیکار مىکنند ، مىکشند و كشته مىشوند ، این وعده حقى است بر او كه در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده و چه كسى از خدا به عهدش وفادارتر است ، اکنون بشارت باد بر شما به داد و ستدى كه با خدا كردهاید و
این پیروزى بزرگى ( براى شما ) است .
« فَاسْتَبْشِروُا » از ماده « بِشارَت » در اصل از « بَشَرَة » به معنى صورت گرفته شده است و
اشاره به خوشحالى و خرسندى است كه آثار آن در صورت انسان آشکار شود .
در این تمثیل ، خداوند خودش را « خریدار » و مؤمنان را « فروشنده » معرفى كرده و مىگوید : « خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خریدارى مىکند و در برابر این متاع، بهشت را بهآنان مىدهد» (اِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنینَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ) .
و از آنجا كه در هر معامله در حقیقت « پنج رکن اساسى » وجود دارد كه عبارتند از ؛ خریدار ، فروشنده ، متاع ، قیمت و سند معامله ، خداوند در این آیه به تمام این ارکان اشاره كرده است كه عبارتند از ؛
خریدار : خداوند . فروشنده : مؤمنان .
متاع : جانها و اموال . ثمن ( بها ) : بهشت .
منتها طرز پرداخت این متاع را با تعبیر لطیفى چنین بیان مىکند : « آنها در راه خدا پیکار مىکنند و دشمنان حق را مىکشند و يا در این راه كشته مىشوند و شربت شهادت را مىنوشند » ( يُقاتِلُونَ فى سَبیلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ ) .
در حقیقت دست خدا در میدان جهاد براى تحویل گرفتن این متاع اعم از جان و يا اموالى كه در جهاد مصرف مىشود ، آماده است .
و به دنبال آن به اَسناد معتبر و محکم این معامله كه پنجمین رکن است ، اشاره كرده و مىفرماید : « این وعده حقى است كه بر عهده خداوند كه در سه كتاب آسمانى تورات ، انجیل و قرآن آمده است » ( وَعْدا عَلَيْهِ حَقّا فِى التَّوْریةِ وَ الاِْنْجیلِ وَ الْقُرْاآنِ ) .
البته با توجه به تعبیر « فى سَبیلِ اللّهِ » به خوبى روشن مىشود كه خداوند خریدار جانها و تلاشها و كوششها و مجاهدتهایى است كه در راه او صورت مىگیرد ، يعنى در راه پیاده كردن حق و عدالت و آزادى و نجات انسانها از چنگال كفر و ظلم و فساد .
سپس براى تأکید روى این معامله بزرگ مىافزاید : « چه كسى وفادارتر به عهدش از خدا است » ؟ ( وَ مَنْ اَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ ) .
یعنى گرچه بهاى این معامله فورا پرداخته نمىشود ، اما خطرات نسیه را دربرندارد ، چراکه خداوند به حکم قدرت و توانایى و بىنیازى از هرکس ، نسبت به عهد و پیمانش
وفادارتر است ، نه فراموش مىکند، نه از پرداخت ، عاجز است و نه كارى برخلاف حکمت انجام مىدهد كه از آن پشیمان گردد و نه اَلْعَياذُ بِاللّه خلاف مىگوید ، بنابراین هیچگونه جاى شك و تردید در وفادارى او به عهدش و پرداختن بها در رأس موعد باقى نمىماند .
و از همه جالبتر اینکه پس از انجام مراسم این معامله ، همانگونه كه در میان تجارتکنندگان معمول است ، به طرف مقابل تبریك گفته و معامله را معامله پرسودى براى او مىخواهد و مىگوید : « بشارت باد بر شما به این معاملهاى كه انجام دادید » ( فَاسْتَبْشِروُا بِبَيْعِكُمُ الَّذى بايَعْتُمْ بِهِ ) .
« و این پیروزى و رستگارى بزرگى براى همه شما است » ( وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ ) .
نظیرهمینمطلببهعبارت دیگرى درآیات 10و11و12 سورهصفآمدهاست،آنجاکه مىفرماید: « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا هَلْ اَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجیكُمْ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ ، تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدوُنَ فى سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوالِكُمْ وَ اَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ، يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّاتِ عَدْنٍ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ » .
در اینجا انسان از اینهمه لطف و محبت پروردگار درحیرت فرومىرود ، خداوندى كه مالك همه عالم هستى و حاکم مطلق بر تمام جهان آفرینش است و هرکس هرچه دارد ، از ناحیه او دارد ، در مقام خریدارى همین مواهبى كه به بندگان بخشیده ، برمىآید و اعطایى خود را به بهایى صدچندان مىخرد. عجیبتر اینکه جهادى كه باعث سربلندى خود انسان و پیروزى و افتخار هر قوم و ملتى است و ثمراتش سرانجام به خود آنها بازمىگردد، بهعنوان پرداخت این متاع شمرده است .
و با اینکه باید در مقابل متاع و بها ، معادلهاى باشد ، این تعادل را نادیده گرفته سعادت جاویدان را در برابر يك متاع ناپایدار كه به هرحال فانى شدنى است ( خواه در بستر بیمارى و خواه در میدان جنگ ) قرار داده است .
و از این مهمتر ، با اینکه خدا از همه راستگویان راستگوتر است و نیاز به هیچگونه سند و تضمینى ندارد ، مهمترین اسناد و تضمینها را براى بندگانش قائل شده است .
و در پایان این معامله بزرگ ، به آنها تبریك مىگوید و بشارت مىدهد، آیا لطف و
محبت و مرحمت از اینبالاتر تصورمىشود؟ و آیا معاملهاى از این پرسودتر وجود دارد ؟
لذا در حدیثى از «جابربنعبداللّه انصارى» مىخوانیم ؛ وقتى آیه فوق نازل شد ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله در مسجد بود ، آیه را با صداى بلند تلاوت كرد و مردم تکبیر گفتند ، مردى از انصار پیش آمد ، از روى تعجب از پیامبر صلىاللهعلیهوآله پرسید : « راستى این آیه بود كه نازل شد » ؟ پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « آرى » ، مرد انصارى گفت: « بَيْعٌ رَبیحٌ لا نُقیلُ وَ لا نَسْتَقیلُ : چه معامله پرسودى، نهاین معامله را بازمىگردانیم و نهاگر بازگشتىازمابخواهند،مىپذیریم».(1)
112 اَلتّاآئِبُونَ الْعابِدوُنَ الْحامِدوُنَ السّاآئِحُونَ الرّاكِعُونَ السّاجِدوُنَ الاْمِروُنَ بِالْمَعْروُفِ وَ النّاهُونَ عَنِالْمُنْكَرِ وَالْحافِظُونَ لِحُدوُدِاللّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ
( مؤمنان كسانى هستند كه ) توبهکنندگانند و عبادتکاران و سپاسگویان وسیاحتکنندگانو رکوعکنندگان و سجدهآوران و آمران به معروف و نهىکنندگان از منکر و حافظان .
1) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .
حدود ( و مرزهاى ) الهى و بشارت بده ( به اینچنین ) مؤمنان .
«سائِح» در اصل از ماده « سَيْح » و « سِياحَت » به معنى جریان و استمرار گرفته شده است.
همانگونه كه روش قرآن مجید است كه در آیهاى سخن را به اجمال برگزار مىکند و در آیه بعد به شرح و توضیح آن مىپردازد ، در دومین آیه مورد بحث ، مؤمنان را كه فروشندگان جان و مال به خدا هستند ، با نُه صفت بارز معرفى مىکند .
✓ 1 - « آنها كه توبهکارانند » و دل و جان خود را به وسیله آب توبه از آلودگى گناه شستشو مىدهند ( اَلتّائِبُونَ ) .
✓ 2 - « آنها عبادتکارانند » و در پرتو راز و نیاز با خدا و پرستش ذات پاك او خودسازى مىکنند ( الْعابِدوُنَ ) .
✓ 3 - « آنها در برابر نعمتهاى مادى و معنوى پروردگار سپاس مىگویند » ( الْحامِدوُنَ ) .
✓ 4 - « آنها از يك كانون عبادت و پرستش ، به كانون دیگرى رفت و آمد دارند » ( السّائِحُونَ ) .
به این ترتیب برنامههاى خودسازى آنان در پرتو عبادت ، در محیط محدودى خلاصه نمىشود و به افق خاصى تعلق ندارد ، بلکه همهجا كانون عبودیت پروردگار و خودسازى و تربیت براى آنها است و هرکجا درسى در این زمینه باشد، طالب آن هستند .
منظور از « سائِح » در آیه فوق باتوجه به اوصافى كه قبل و بعد از آن شمرده شده ، سیر در میان كانونهاى عبادت است . در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « سِياحَةُ اُمَّتى فِى الْمَساجِدِ : سیاحت امت من در مساجد است » .(1)
✓ 5 - « آنهاکه دربرابر عظمت و بزرگى خدا رکوع مىکنند » ( الرّاكِعُونَ ) .
1) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .
✓ 6 - « آنهاکه سر بر آستانش مىسایند وسجده مىآورند » ( السّاجِدوُنَ ) .
✓ 7 - « آنهاکه مردم را بهنیکىها دعوت مىکنند » ( الاْمِروُنَ بِالْمَعْروُفِ ) .
✓ 8 - « آنها كه تنها به وظیفه دعوت به نیکى قناعت نمىکنند، بلکه باهرگونه فساد و منکرى مىجنگند » ( وَ النّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ ) .
✓ 9 - « و آنها كه پس از اداى رسالت امر به معروف و نهى از منکر ، به آخرین و مهمترین وظیفه اجتماعى خود يعنى حفظ حدود الهىو اجراى قوانیناو و اقامه حق و عدالت، قیام مىکنند » ( وَ الْحافِظُونَ لِحُدوُدِ اللّهِ ) .
پس از ذکر این صفات نهگانه ، خداوند بار دیگر چنین مؤمنان راستین و تربیتیافتگان مکتب ایمان و عمل را تشویق مىکند و به پیامبرش مىگوید : « این مؤمنان را بشارت ده » ( وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ ) .
و از آنجا كه متعلق بشارت ذکر نشده و يا به تعبیر دیگر بشارت ، به طور مطلق آمده است ، مفهوم وسیعى را مىفهماند كه هر خیر و سعادتى را دربرمىگیرد ، يعنى آنها را به هر
خیر و هر سعادت و هرگونه افتخار بشارت ده .
توجه به این نکته نیز لازم است كه قسمتى از این صفات نهگانه ( شش صفت اول )
مربوط به جنبههاى خودسازى و تربیتى افراد است و قسمت دیگرى ( دو صفت هفتم و هشتم ) به وظایف حساس اجتماعى و پاکسازى محیط جامعه اشارهمىکند و آخرین صفت ، حکایت از مسؤولیتهاى همگانى در مورد تشکیل حکومت صالح و شرکت فعالانه در مسائل مثبت سیاسى دارد .
113 ماکانَ لِلنَّبِىِّ وَ الَّذینَ امَنُوآا اَنْيَسْتَغْفِروُا لِلْمُشْرِكینَ وَ لَوْ كانُوآا اُولى قُرْبى مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُمْ اَصْحابُ الْجَحیمِ
براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مؤمنان شایسته نبود كه براى مشرکان ( از خداوند ) طلبآمرزش كنند، هرچند ازنزدیکانشان باشند، پس از آنکه بر آنها روشن شد كه این گروه اصحاب دوزخند .
این كارى است بیهوده و آرزویى است نابهجا ، چراکه مشرك به هیچ وجه قابل آمرزش
نیست و آنان كه راه شرك را پوییدند ، راه نجاتى براى آنها تصور نمىشود .
بهعلاوه استغفار و طلب آمرزش يکنوع اظهارمحبت و پیوند و علاقه بامشرکان است و این همان چیزى است كه بارها در قرآن از آن نهى شده است .
114 وَ ماکانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهیمَ لاَِبیهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهاآ اِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ اِنَّ اِبْراهیمَ لاََوّاهٌ حَلیمٌ
و استغفار ابراهیم براى پدرش ( عمویش آزر ) فقط به خاطر وعدهاى بود كه به او داده بود ( تا وى را به سوى ایمان جذب كند ) اما هنگامىکه براىاو روشنشدکه وى دشمن خدا است، از او بیزارى جست ، چراکه ابراهیم مهربان و بردبار بود .
از آنجا كه مسلمانان آگاه و آشنا به قرآن ، در آیات این كتاب آسمانى خوانده بودند كه ابراهیم براى ( عمویش ) آزر استغفار كرد ، فورا این سؤال ممکن بود در ذهن آنها پدید آید
که مگر آزر مشرك نبود ؟ اگر این كار ممنوع است ، چرا این پیامبر بزرگ خدا ، آن را انجام داد؟ لذا در آیه فوق به پاسخ این سؤال پرداخته است .
سؤال دیگرى كه در اینجا پیش مىآید، ایناست كه؛ چگونه ابراهیم به عمویش آزر وعده استغفار داد و طبق ظاهر آیه فوق و آیات دیگر قرآن مجید به این وعده وفا كرد ، با اینکه او هرگز ایمان نیاورد و در صف مشرکان و بتپرستان بوده و استغفار براى چنین كسانى ممنوع است ؟
در پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه داشت كه از آیه فوق بهخوبى استفاده مىشود كه ابراهیم انتظار داشته است كه آزر از این طریق به سوى ایمان و توحید جذب شود و استغفار او در حقیقت این بوده است كه ؛ « خداوندا او را هدایت كن و گناهان گذشته او را ببخش » .
اما هنگامىکه آزر درحال شرك چشم ازجهان فروبست وبراى ابراهیم مسلم شد كه او با حالت عداوت پروردگار از دنیا رفته و دیگر جایى براى هدایت او باقى نمانده است ، استغفار خود را قطع كرد .
طبق این معنى مسلمانان نیز مىتوانند براى دوستان و بستگان مشرکشان مادام كه در
قید حیات هستند و امید هدایت آنها مىرود ، استغفار كنند يعنى از خدا براى آنها هدایت و آمرزش بطلبند ولى پس از مرگ آنها در حال كفر ، دیگر جایى براى استغفار باقى نمىماند. و از آنجا كه گروهى از مسلمانان مایل بودند براى نیاکان مشرك خود كه در حال كفر مرده بودند ، استغفار كنند ، قرآن صریحا آنها را نهى كرد و تصریح نمود كه وضع ابراهیم با آنها كاملاً متفاوت بوده ، او در حال حیات آزر و به امید ایمان او ، چنین كارى را مىکرد ، نه پس از مرگ او .
آیه مورد بحث تنها آیهاى نیست كه سخن از قطع هرگونه رابطه با مشرکان مىگوید ، بلکه از آیات متعددى از قرآن این موضوع به خوبى استفاده مىشود كه هرگونه پیوند و همبستگى خویشاوندى و غیرخویشاوندى باید تحتالشعاع پیوندهاى مکتبى قرار گیرد و این پیوند ( ایمان به خدا و مبارزه با هرگونه شرك و بتپرستى ) باید بر تمام روابط مسلمانان حاکم باشد ، چراکه این پیوند ، يك پیوند زیربنایى و حاکم بر همه مقدرات
اجتماعى آنها است . و هرگز پیوندهاى سطحى و روبنایى نمىتواند آن را نفى كند ، این درسى بود براى دیروز و امروز و همه اعصار و قرون .
115 وَ ما كانَ اللّهُ لِيُضِلَّ قَوْما بَعْدَ اِذْ هَدیهُمْ حَتّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ
چنان نبوده كه خداوند قومى را پس از هدایت ( و ایمان ) مجازات كند ، مگر آنکه آنچه را كه باید از آن بپرهیزند، براى آنان بیان نماید ( و آنها مخالفت كنند ) زیرا خداوند به هرچیزى دانااست.
آیه فوق اشاره به يك قانون كلى و عمومى است كه عقل نیز آن را تأیید مىکند و آن اینکه مادامکه خداوندحکمى را بیان نفرموده و توضیحى درشرع پیرامون آن نرسیده است ، هیچکس را در برابر آن مجازات نخواهد كرد و به تعبیر دیگر تکلیف و مسؤولیت همواره بعد از بیان احکام است و این همان چیزى است كه در علم اصول از آن
تعبیر به قاعده « قُبح عِقاب بِلا بیان » مىشود .
منظور از « اِضْلال » ، برگرفتن نعمت توفیق و رها ساختن انسان به حال خود مىباشد كه نتیجهاش گمراه شدن و سرگردان ماندن در طریق هدایت است و این تعبیر ، اشاره لطیفى به این حقیقت است كه همواره گناهان ، سرچشمه گمراهى بیشتر و دور ماندناز طریقهدایتاست .
براى كسب اطلاعات بیشتر در زمینه معنى هدایت و ضلال در قرآن ، مىتوانید به جلد اول « تفسیر نمونه » ، صفحات 101 تا 103 مراجعه فرمایید .
در كتاب « توحید » از امام صادق در تفسیر این آیه نقل شده : « حَتّى يُعَرِّفَهُمْ ما يُرْضیهِ وَ ما يُسْخِطُهُ : خدا كسى را مجازات نمىکند تا آن زمانى كه به آنها بفهماند و معرفى كند كه چه چیزهایى موجب خشنودى او است و چه چیزهایى موجب خشم و غضب او » .(1).
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 276 .
و بههرحال این آیه و مانند آن ، پایهاى براى يك قانون كلى و اصولى محسوب مىشود كه ؛ تا وقتى كه دلیلى بر وجوب يا حرمت چیزى نداشته باشیم ، هیچگونه مسؤولیتى در برابر آن نداریم و به تعبیر دیگر همه چیز براى ما مجاز است ، مگر آنکه دلیلى بر وجوب يا تحریم آن اقامه شود و این همان است كه نام آن را « اصل بَرائَت » مىگذارند .
116 اِنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ يُحْيى وَ يُمیتُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصیرٍ
حکومت آسمانها و زمین براى او است، ( او ) زنده مىکند و مىمیراند و جز خدا ولىّ و ياورى ندارید .
اشاره به اینکه با توجه به این موضوع كه همه قدرتها و تمام حکومتها در عالم هستى به دست او و به فرمان او است ، شما نباید بر غیر او تکیه كنید و بیگانگان از خدا را پناهگاه يا مورد علاقه خود قرار دهید و پیوند محبت خویش را با این دشمنان خدا از طریق استغفار يا غیر آن برقرار و محکم دارید .
117 لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِىِّ وَ الْمُهاجِرینَ وَ الاَْنْصارِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ فى ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ماکادَ يَزیغُ قُلُوبُ فَریقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَليْهِمْ اِنَّهُ بِهِمْرَؤوُفٌ رَحیمٌ
خداوند رحمت خود را شامل حال پیامبر و ( همچنین ) مهاجران و انصارکه در زمان عسرت وشدت ( درجنگ تبوك ) از او پیروى نمود، پس از آنکه نزدیك بود دلهاى گروهى از آنها از حق منحرف شود ( و از میدان جنگ بازگردند ) سپس خدا توبه آنها را پذیرفت كه او نسبت به آنان مهربان و رحیم است .
مفسران گفتهاند كه این آیه در مورد غزوه تبوك و مشکلات طاقتفرسایى كه به مسلمانان در این جنگ رسید ، نازل شده ، این مشکلات بهقدرى بودکه گروهى تصمیم به بازگشت گرفتند ، اما لطف و توفیق الهى شامل حالشان شد و همچنان پابرجا ماندند.
از جمله كسانى كه مىگویند آیه در مورد او نازل شده ، « ابوخُيْثَمَة » است كه از ياران
پیامبر صلىاللهعلیهوآله بود ، نه از منافقان ، ولى بر اثر سستى ، از حرکت به سوى میدان تبوك به اتفاق پیامبر صلىاللهعلیهوآله خوددارى كرد .
ده روز از این واقعه گذشت . هوا گرم و سوزان بود ، روزى نزد همسران خود آمد ، درحالىکه سایبانهاى او را مرتب و آماده و آب خنك مهیا و طعام خوبى فراهم ساخته بودند ، او ناگهان در فکر فرورفت و به ياد پیشواى خود پیامبر صلىاللهعلیهوآله افتاد و گفت : « رسول خدا صلىاللهعلیهوآله كه هیچ گناهى ندارد و خداوند گذشته و آینده او را تضمین فرموده ، در میان بادهاى سوزان بیابان ، اسلحه به دوش گرفته و رنج اینسفر دشوار را برخود تحملکرده، اَبُوخُيْثَمَة را ببین كه در سایه خنك و كنار غذاى آماده و زنان زیبا قرار گرفته، این انصاف نیست » .
سپس رو به همسران خود كرد و گفت : « به خدا قسم با هیچکدام از شما يك كلمه سخن نمىگویم و در زیر این سایبان قرار نمىگیرم تا به پیامبر صلىاللهعلیهوآله ملحق شوم ، این سخن را گفت و زاد و توشه برگرفت و بر شتر خود سوار شد و حرکت كرد، هرقدر همسرانش خواستند با او سخن بگویند، او كلمهاىبر زبان جارى نکرد و همچنان به حرکت ادامه
داد تا به نزدیکى تبوك رسید .
مسلمانان به يکدیگر مىگفتند : « این سوارى است كه از كنار جاده مىگذرد » ، اما پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « اى سوار ، اَبُوخُيْثَمَة باشى ، بهتر است » .
هنگامى كه نزدیك شد و مردم او را شناختند ، گفتند : « آرى اَبُوخُيْثَمَة است » ، شتر خود را بر زمین خواباند ، به پیامبر صلىاللهعلیهوآله سلام گفت و ماجراى خویش را بازگو كرد ،
پیامبر صلىاللهعلیهوآله به او خوش آمد گفت و براى او دعا فرمود .
به این ترتیب او از جمله كسانى بود كه قلبش متمایل به باطل شده بود ، اما به خاطر آمادگى روحى ، خداوند او را متوجه حق ساخت و ثابتقدم گردانید .
بدون شك پیامبر معصوم گناهى نداشته كه بخواهد از آن توبه كند و خدا توبه او را بپذیرد ( هر چند پارهاى از مفسران اهل تسنن تعبیر فوق را دلیل بر صدور لغزشى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله در ماجراى تبوك گرفتهاند ) .
ولى دقت در خود آیه و سایر آیات قرآن ، به نادرست بودن این تفسیر گواهى مىدهد ، زیرا اولاً توبه پروردگار به معنى بازگشت او به رحمت و توجه او به بندگان است و در مفهوم آن ، گناه يا لغزش نیست ، چنانکه در سوره نساء بعد از ذکر قسمتى از احکام اسلام مىفرماید : « يُریدُ اللّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ : خداوند مىخواهد احکام خود را براى شما تبیین كند و به روش شایسته كه قبل از شما بودند ، شما را هدایت كند و بر شما توبه كند و خداوند عالم و حکیم است » .
در این آیه و پیشاز آن سخناز گناه و لغزشى به میان نیامده ، بلکه طبق تصریح همین آیه ، سخن از تبیین احکام و هدایت به سنتهاى ارزنده پیشین در میان است و این خود نشان مىدهد كه توبه در اینجا به معنى شمول رحمت الهى نسبت به بندگان است .
ثانیاً در كتب لغت نیز يکى از معانى توبه همین موضوع ذکر شده است ، در كتاب معروف « قاموس » يکى از معانى توبه چنین ذکر شده ؛ " رَجَعَ عَلَيْهِ بِفَضْلِهِ وَ قَبُولِهِ" .
و ثالثاً در آیه مورد بحث ، تخلف و انحراف از حق را تنها به گروهى از مؤمنان نسبت
مىدهد با اینکه توبه الهى را شامل حال همه مىداند و این خود نشان مىدهد كه توبه خدا در اینجا به معنى پذیرش عذر بندگان از گناه نیست ، بلکه همان رحمت خاص الهى است كه در این لحظات سخت به يارى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و همه مؤمنان بدون استثناء از مهاجران و انصار آمد و آنها را در امر جهاد ثابت قدم ساخت .
« ساعَة » از نظر لغت به معنى بخشى از زمان است ، خواه كوتاه باشد يا طولانى ، البته بهزمانهاى خیلى طولانى، ساعت گفته نمىشود و « عُسْرَة » به معنى مشقت و سختى است .
تاریخ اسلام نشان مىدهد كه مسلمانان هیچگاه به اندازه جریان تبوك در فشار و زحمت نبودند.
زیرا از طرفى حرکت به سوى تبوك در موقع شدت گرماى تابستان بود .
و از سوى دیگر خشکسالى مردم را به ستوه درآورده بود .
و از سوى سوم فصلى بود كه مىبایست مردم همان مقدار محصولى كه بر درختان بود ،
جمعآورى و براى طول سال خود آماده كنند .
از همۀ اینها گذشته فاصله میان مدینه و تبوك بسیار طولانى بود .
و دشمنى كه مىخواستند با او روبهرو شوند ، امپراطورى روم شرقى ، يکى از نیرومندترین قدرتهاى جهان روز بود .
اضافه بر اینها مرکب و آذوقه در میان مسلمانان به اندازهاى كم بودکه گاه دهنفر مجبورمىشدند بهنوبت ازیك مرکب استفاده كنند ، بعضى از پیادهها حتى كفش به پا نداشتند و مجبور بودند با پاى برهنه از ریگهاى سوزان بیابان بگذرند ، از نظر غذا و آب بهقدرى در مضیقه بودند كه گاهى يك دانه خرما را چند نفر به نوبت ، در دهان گرفته و مىمکیدند تا موقعى كه تنها هسته آن باقى مىماند و يك جرعه آب را چند نفر مىنوشیدند .
ولى با تمام این اوصاف ، مسلمانان غالبا روحیه قوى و محکم داشتند وعلىرغم تمام اینمشکلات بهسوى دشمن همراه پیامبر صلىاللهعلیهوآله حرکت كردند و با این استقامت و پایمردى عجب درس بزرگى براى همه مسلمین جهان در تمام قرون و اعصار به يادگار گذاشتند ، درسىکه براى همه نسلها كافىبود و وسیله پیروزى و غلبه بردشمنان بزرگ و مجهز و خطرناك .
شك نیست در میان مسلمانان افرادى بودند كه روحیه ضعیفترى داشتند و همانها بودند كه فکر بازگشت را در سر مىپروراندند كه قرآن از آن تعبیر به « مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزیغُ قُلُوبُ فَریقٍ مِنْهُمْ » كرده است ( زیرا « يَزیغُ » از ماده « زَيْغ » به معنى تمایل و انحراف از حق به سوى باطل است ) .
اما همانطورکه دیدیم، روحیه عالى اکثریت و لطف پروردگار آنها را نیز از این فکر منصرف ساخت و به جمع مجاهدان راه حق پیوستند .
118 وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذینَ خُلِّفُوا حَتّىآ اِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ اَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّواآ اَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ اِلاّ اِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا اِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیمُ
( همچنین ) آن سه نفر را كه ( در مدینه ) بازماندند ( و از شرکت در تبوك خوددارى كردند و مسلمانان از آنان قطع رابطه نمودند ) تا آن حد كه زمین با همه وسعتش بر آنها تنگ شد و ( حتى ) جایى در وجود خویش براى خود نمىیافتند و دانستند كه پناهگاهى از خدا جز
به سوى او نیست ، در آن هنگام خدا آنان را مشمول رحمت خود ساخت و خداوند توبه آنها را پذیرفت كه خداوند توبهپذیر و مهربان است .
درباره اینآیه شأن نزولى نقل شده كه خلاصهاش چنین است :
سه نفر ازمسلمانان به نام « كَعْب بن مالك » و « مَرارَة بن رَبیع » و « هِلال بن اُمَيَّة » ازشرکت در جنگ تبوك و حرکت همراه پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله سر باز زدند ، ولى این به خاطر آن نبود
که جزء دار و دسته منافقان باشند ، بلکه به خاطر سستى و تنبلى بود ، چیزى نگذشت كه پشیمان شدند .
هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله از صحنه تبوك به مدینه بازگشت ، خدمتش رسیدند و عذرخواهى كردند ، اما پیامبر صلىاللهعلیهوآله حتى يك جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان نیز دستور داد كه احدى با آنها سخن نگوید .
آنها در يك محاصره عجیب اجتماعى قرار گرفتند ، تا آنجا كه حتى كودکان و زنان آنان نزد پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمدند و اجازه خواستند كه از آنها جداشوند، پیامبر صلى الله علیه و آله اجازۀ جدایى
نداد ، ولى دستور داد كه به آنها نزدیك نشوند .
فضاى مدینه با تمام وسعتش چنان بر آنها تنگ شد كه مجبور شدند براى نجات از این خوارى و رسوایى بزرگ ، شهر را ترك گویند و به قله كوههاى اطراف مدینه پناه ببرند .
از جمله مسائلى كه ضربه شدیدى بر روحیه آنها وارد كرد ، این بود كه « كعب بن مالك » مىگوید : روزى در بازار با ناراحتى نشسته بودم ، دیدم يك نفر مسیحى شامى سراغ مرا مىگیرد ، هنگامى كه مرا نشناخت ، نامهاى از پادشاه غسّان به دست من داد كه در آن نوشته بود : اگر صاحبت تو را از خود رانده ، به سوى ما بیا ، حال من منقلب شد ، گفتم : اى واى بر من كارم به جایى رسیده است كه دشمنان در من طمع دارند .
خلاصه بستگان آنها غذامىآوردند اما حتى يك كلمه با آنها سخن نمىگفتند .
مدتى به این صورت گذشت و پیوسته انتظار مىکشیدند كه توبه آنها قبول شود و آیهاى كه دلیل بر قبولى توبۀ آنها باشد ، نازل گردد ، اما خبرى نبود .
در این هنگام فکرى به نظر يکى از آنان رسید و به دیگران گفت : اکنون كه مردم با ما
قطع رابطه كردهاند ، چه بهتر كه ما هم از يکدیگر قطع رابطه كنیم ( درست است كه ما گنهکاریم ، ولى باید از گناهکار دیگرى خشنود نباشیم ) .
آنها چنین كردند ، بهطورىکه حتى يك كلمه با يکدیگر سخن نمىگفتند و دو نفر از آنان باهم نبودند و به این ترتیب سرانجام پس از پنجاه روز توبه و تضرع به پیشگاه خداوند ، توبه آنان قبول شد و آیه فوق در این زمینه نازل گردید .(1)
در آیه فوق درباره آن سهنفر از مسلمانان سست و سهل انگار، تعبیر به « خُلِّفُوا » شده است ، يعنى پشت سر گذارده شدهاند .
این تعبیر يا بهخاطر آناست كه مسلمانان هنگامىکه اینگونهاشخاص سستى مىکردند ، آنها را پشت سر گذارده و بىاعتنا به وضعشان به سوى میدان جهاد پیش مىرفتند و يا .
1) « مجمع البیان » و « سفینة البحار » و « تفسیر ابوالفتوح رازى » .
بهخاطر آن است كه هنگامى كه براى عذرخواهى نزد پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمدند ، عذر آنها را نپذیرفت و قبول توبه آنها را به عقب انداخت .
از مسائل مهمى كه از آیه فوق استفاده مىشود ، مسأله مجازات مجرمان و فاسدان از طریق محاصره اجتماعى و قطع رابطهها و پیوندها است . ما به خوبى مىبینیم كه این قطع رابطه در مورد سه نفر از متخلفان تبوك بهقدرى آنها را تحت فشار قرار داد كه از هر زندانى براى آنها سختتر بود ، آنچنان كه جان آنها از فشار این محاصره اجتماعى به لب رسیدند و از همهجا قطع امید كردند .
این موضوع آنچنان انعکاس وسیعى در جامعه مسلمانان آن روز از خود به جاى گذاشت كه بعد از آن كمتر كسى جرأت مىکرد مرتکب اینگونه گناهان شود .
این نوع مجازات نه دردسر و هزینه زندانها را دارد و نه خاصیت تنبلپرورى و بدآموزىهاى آنها را ، ولى تأثیر آن از هر زندانى بیشتر و دردناکتر است .
این در واقع يك نوع اعتصاب و مبارزه منفى جامعه در برابر افراد فاسد است ، اگر مسلمانان در برابر متخلفان از وظایف حساس اجتماعى دستبهچنین مبارزهاى بزنند، به طور قطع درهر عصر و زمانى پیروزى با آنها خواهد بود و به راحتى مىتوانند جامعه خود را پاکسازى كنند .
اما روح مجامله و سازشکارى كه بدبختانه امروز در بسیارى از جوامع اسلامى به صورت يك بیمارى تقریبا همهگیر درآمده است ، نه تنها جلوى اینگونه اشخاص را نمىگیرد ، بلکه آنان را در اعمال زشتشان تشجیع مىکند .
« تَبُوك » دورترین نقطهاى بود كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در غزوات خود به آنجا گام نهاد ، این كلمه در اصل نام قلعه محکم و بلندى بود كه در نوار مرزى حجاز و شام قرار داشت و به همین سبب آن سرزمین به نام سرزمین تَبُوك نامیده شد .
نفوذ سریع اسلام در شبه جزیره عربستان سبب شد كه آوازه پیامبر صلىاللهعلیهوآله
در تمام كشورهاى اطراف بپیچد و با این كه تا آن روز براى حجاز اهمیتى قائل نبودند ، طلوع اسلام و قدرت ارتش پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه حجاز را در زیر يك پرچم بسیج كرده بود ، آنها را از آینده كار خود بیمناك ساخت .
روم شرقى كه هممرز با حجاز بود ، فکر مىکرد ممکن است يکى از نخستین قربانیان پیشرفت سریع اسلام باشد ، لذا سپاهى در حدود چهل هزار نفر با اسلحه كافى و مجهز ، آنچنانکه درخور دولت نیرومندى مانند امپراطورى روم در آن زمان بود ، گردآورى كرد و در مرز حجاز متمرکز ساخت ، این خبر توسط مسافران به گوش پیامبر صلىاللهعلیهوآله رسید و پیامبر صلىاللهعلیهوآله براى اینکه درس عبرتى به روم و سایر همبستگان بدهد ، بىدرنگ فرمان آمادهباش صادر كرد ، سخنگویان پیامبر صلىاللهعلیهوآله در مدینه و نقاط دیگر ، صداى پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به گوش مردم رساندند و چیزى نگذشت كه سىهزار نفر براى پیکار با رومیان آماده شدند كه از میان آنها دههزار سوار و بیستهزار پیاده بود .
هوا به شدت گرم شده بود و انبارها از مواد غذایى خالى و محصولات كشاورزى آن
سال ، هنوز جمعآورى نشده بود و حرکت در چنین شرایطى براى مسلمانان بسیار مشکل بود ، ولى فرمان خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله است و بههرحال باید حرکت كرد و بیابان طولانى و پرمخاطره میان مدینه و تبوك را پیمود .
این لشکر كه به خاطر مشکلات زیادش از نظر اقتصادى و از نظر مسیر طولانى و بادهاى سوزان سَمُوم و طوفانهاى كشنده شن و نداشتن مرکب كافى به « جَيْشُ الْعُسْرَة » ( لشکر مشکلات ) معروف شد ، تمام سختىها را تحمل كرد و در آغاز ماه شعبان ، سال نهم هجرت ، به سرزمین تبوك رسید ، درحالىکه پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله ، على (علیه السلام)را به جاى خود در مدینه گذارده بود و این تنها غزوهاى بود كه على (علیه السلام)در آن شرکت نکرد .
این اقدام پیامبر صلىاللهعلیهوآله يك اقدام بسیار بهجا و ضرورى بود ، زیرا بسیار محتمل بود بعضى از بازماندگان مشرکان و يا منافقان مدینه به بهانههایى از شرکت در میدان تبوك سرباز زده بودند ، از غیبت طولانى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و سربازانش استفاده كنند و به مدینه حملهور شوند ، زنان و كودکان را بکشند و مدینه را ویران سازند ، ولى
وجود على (علیه السلام)در مدینه سدّ نیرومندى در برابر توطئههاى آنها بود .
بههرحال هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به تبوك رسید ، اثرى از سپاهیان روم ندید ، گویا به هنگامى كه از حرکت سپاه عظیم اسلام با آن شهامت و شجاعت عجیبى كه در جنگها نشان داده بودند و كم و بیش به گوش رومیان رسیده بود ، باخبر شدند ، صلاح در این دیدندکه ارتش خویش را به درون كشور فراخوانده و چنین وانمود كنند كه خبر تمرکز ارتش روم در مرزها به قصد حمله به مدینه ، شایعه بىاساسى بیش نبوده است ، چراکه از دست زدن به چنین جنگ خطرناکى كه مستمسك و مجوزى نیز نداشت ، وحشت داشتند .
ولى حضور سپاه اسلام با این سرعت درمیدان تبوک، چند درس به دشمنان اسلام داد :
اولاً این موضوع به ثبوت رسید كه روحیه جنگى سربازان اسلام آنچنان قوى است كه از درگیرى با نیرومندترین ارتش آن زمان نیز بیمى ندارد .
ثانیاً بسیارى از قبایل و امراى اطراف تبوك به خدمت پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله آمدند و پیمان عدم تعرض با پیامبر صلىاللهعلیهوآله امضاء كردند و فکر مسلمانان از ناحیه آنان آسوده شد .
ثالثاً امواج اسلام به داخل مرزهاى امپراطورى روم نفوذ كرد و به عنوان يك واقعه مهم روز این صدا همهجا پیچید و زمینه را براى توجه رومیان به اسلام فراهم ساخت .
رابعا مسلمانان با پیمودن این راه و تحمل آن زحمات ، راه را براى فتح شام در آینده هموار ساختند و معلوم شد كه این راه سرانجام پیمودنى است .
این فواید بزرگ چیزى بودکه به زحمت لشکرکشى مىارزید .
بههرحال پیامبر صلىاللهعلیهوآله با سپاهیان خود طبق سنتى كه داشت ، مشورت كرد كه آیا به پیشروى ادامه دهیم يا بازگردیم ، رأى بیشتر آنها برآن قرار گرفت كه بازگشت بهتر و با روح برنامههاى اسلامى سازگارتر است ، خصوصا اینکه سپاهیان اسلام بر اثر مشقت طاقتفرساى راه خسته و كوفته شده بودند و مقاومت جسمانى آنها تضعیف شده بود.
ایشان ایننظر را تصویبکردند و سپاهاسلام بهمدینهبازگشت.
119 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقینَ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید ، از ( مخالفت فرمان ) خدا بپرهیزید و با صادقان باشید .
در اینکه منظور از « صادِقینَ » چه كسانى است ، مفسران احتمالات گوناگونى دادهاند .
ولى اگر بخواهیم راه را نزدیك كنیم ، باید به خود قرآن مراجعه كنیم كه در آیات متعددى « صادِقین » را تفسیر كرده است .
در آیه 177 سوره بقره آمده : « لَيْسَ الْبِرَّ اَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ الْمَلاآئِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيّينَ وَ اتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ السّاآئِلینَ وَ فِى الرِّقابِ وَ اَقامَ الصَّلوةَ وَ اتَى الزَّكوةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِم اِذا عاهَدوُا وَ الصّابِرینَ فِى الْبَأْساآءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ اوُلآئِكَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ اوُلآئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ » .
در این آیه مىبینیم پس از آنکه مسلمانان را از گفتگوهاى اضافى درباره مسأله تغییر قبله نهى مىکند ، حقیقت نیکوکارى را براى آنها چنین تفسیر مىکند ؛ ایمان به خدا و روز رستاخیز و فرشتگان و كتب آسمانى و پیامبران ، سپس انفاق در راه خدا به نیازمندان و
محرومان و برپاداشتن نماز و پرداختن زکات و وفاى به عهد و استقامت در برابر مشکلات به هنگام جهاد و پس از ذکر همه اینها مىگوید : كسانى كه این صفات را دارا باشند ، صادقان و پرهیزکاران هستند. و به این ترتیب صادق كسى است كه داراى ایمان به تمام مقدسات و به دنبال آن عمل در تمام زمینهها باشد .
و در آیه 15 سوره حجرات مىخوانیم: « اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدوُا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبیلِ اللّهِ اوُلآئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ : مؤمنان تنها كسانى هستند
که ایمان بهخدا و پیامبرش آورده، سپس شك و تردیدى بهخود راهندادهاند ( و علاوه براین ) با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردند، اینها صادق هستند » .
این آیه نیز « صِدْق » را مجموعهاى از ایمان و عمل كه در آن هیچگونه تردید و تخلفى نباشد ، معرفى مىکند .
و در آیه 8 سوره حشر مىخوانیم : « لِلْفُقَراآءِ الْمُهاجِرینَ الَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ اَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا وَ يَنْصُروُنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اوُلآئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ » .
در این آیه مؤمنان محرومى كه علىرغم همه مشکلات ، استقامت به خرج دادند و از خانه و اموال خود بیرون رانده شدند و جز رضاى خدا و يارى پیامبر صلىاللهعلیهوآله هدفى نداشتند ، به عنوان صادقان معرفى شدهاند .
از مجموع این آیات نتیجه مىگیریم كه « صادِقین » آنهایى هستند كه تعهدات خود را در برابر ایمان به پروردگار ، بهخوبى انجام مىدهند ، نه تردیدى به خود راه مىدهند ، نه عقب نشینى مىکنند، نهاز انبوه مشکلات مىهراسند بلکه با انواع فداکارىها، صدق ایمان خود را ثابت مىکنند. شك نیست كه این صفات مراتبى دارد ، بعضى ممکن است در قله آن قرار گرفته باشند كه ما نام آنها را معصومان مىگذاریم و بعضى در مراحل پایینتر .
گرچه مفهوم « صادِقین » همانگونه كه در بالا ذکر كردیم ، مفهوم وسیعى است ، ولى از روایات بسیارى استفاده مىشود كه منظور از این مفهوم در اینجا ، تنها معصومین هستند .
« سُلَيْم بن قَيْس هِلالِىّ » چنین نقل مىکند كه ؛ روزى امیر مؤمنان (علیه السلام) با جمعى از
مسلمانان گفتگو داشت ، از جمله فرمود : « شما را به خدا سوگند مىدهم ، آیا مىدانید هنگامى كه خدا " ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقینَ " را نازل كرد » ؟ سلمان گفت : « اى
رسول خدا آیا منظور از آن عام است يا خاص » ؟ پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « مأمورین به این دستور همه مؤمنانند و اما عنوان صادقین ، مخصوص برادرم على (علیه السلام)و اوصیاء بعد از او تا روز قیامت است » .
هنگامى كه على (علیه السلام)این سؤال را پرسید ، حاضران گفتند : « آرى این سخن را از پیامبر صلىاللهعلیهوآله شنیدیم » .
« نافع » از « عبد اللّه بن عمر » در تفسیر آیه چنین نقل مىکند كه ؛ خداوند نخست به مسلمانان دستور داد كه از خدا بترسند ، سپس فرمود : « كُونُوا مَعَ الصّادِقینَ » ، يعنى ؛ " مَعَ مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ " ( با پیامبر اسلام و خاندانش ) .
نویسنده تفسیر « برهان » نظیر این مضمون را از طرق اهل تسنن نقل كرده و مىگوید : « موفق بن احمد » به اسناد خود از « ابن عباس » در ذیل آیه فوق چنین نقل كردهاست : « هُوَ عَلِىُّ بْنُ اَبى طالِبٍ (علیه السلام): او على بن ابىطالب (علیه السلام)است » .
سپس مىگوید : همین مطلب را « عبدالرّزّاق » در كتاب « رموز الکنوز » نیز آورده است .(1)
اما مسأله مهمتر ایناست كه در آیه فوق دو دستور داده شده ؛ نخست دستور به تقوا و سپس دستور به همراه بودن با صادقین ، اگر مفهوم صادقین در آیه ، عام باشد و همه مؤمنان راستین و بااستقامت را شاملگردد، باید گفته شود : « كُونُوا مِنَ الصّادِقینَ : از صادقین باشید » ، نه با صادقین باشید (دقت كنید). این خود قرینه روشنى است كه « صادِقین » در آیه به معنى گروه خاصى است. از سوى دیگر منظور از همراه بودن این نیست كه انسان همنشین آنها باشد ، بلکه بدون شك ، منظور آن است كه همگام آنها باشد .
آیا اگر كسى معصوم نباشد ، ممکن است بدون قید و شرط ، دستور پیروى و همگامى با او صادر شود ؟ آیا این خود دلیل بر آن نیست كه این گروه تنها معصومان هستند ؟ .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 170 .
بنابراین آنچه را از روایات استفاده كردیم ، با دقت و تأمل از خود آیه نیز مىتوان استفاده كرد .
جالب توجه اینکه مفسر معروف « فخررازى » كه به تعصب و شکآورى معروف است ، این حقیقت را پذیرفته ( هرچند غالب مفسران اهل تسنن با سکوت ، از این مسأله گذشتهاند ) و مىگوید : « خداوند مؤمنان را به همراه بودن با صادقین دستور داده ، بنابراین آیه دلالت بر این دارد كه آنها كه جایز الخطا هستند ، باید به كسى اقتدا كنند كه معصوم است ، تا در پرتو او از خطا مصون بمانند و این معنى در هر زمانى خواهد بود و هیچ دلیلى بر اختصاص آن به عصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نداریم » .
ولى بعدا اضافه مىکند : « قبول داریم كه مفهوم آیه این است و در هر زمانى باید معصومى باشد ، اما ما این معصوم را مجموع امت مىدانیم نه يك فرد و به تعبیر دیگر این
آیه دلیل بر حجیت اجماع مؤمنین و عدم خطاى مجموع امت است » .(1)
به این ترتیب فخر رازى نیمى از راه را به خوبى پیموده ، اما در نیمه دوم گرفتار اشتباه شده است ، اگر او به يك نکته كه در متن آیه است ، توجه مىکرد ، نیمه دوم راه را نیز بهطور صحیح مىپیمود و آن اینکه اگر منظور از صادقان ، مجموع امت باشد ، خود این « پیرو » نیز جزء آن مجموع است و در واقع « پیرو » جزئى از پیشوا مىشود و اتحاد تابع و متبوع خواهد شد ، در حالى كه ظاهر آیه این است كه پیروان از پیشوایان و تابعان از متبوعان جدا هستند. نتیجه اینکه آیه فوق از آیاتى است كه دلالت بر وجود معصوم در هرعصر و زمان مىکند .
تنها سؤالى كه باقى مىماند ، این است كه « صادِقین » جمع است و باید در هر عصرى .
1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 16 ، صفحه 220 و 221 .
معصومان ، متعدد باشند .
پاسخ این سؤال نیز روشن است و آن اینکه مخاطب تنها اهل يك عصر نیستند ، بلکه آیه تمام اعصار و قرون را مخاطب ساخته و مسلم است كه مجموع مخاطبین همه اعصار با جمعى از صادقین خواهند بود و به تعبیر دیگر چون در هر عصرى معصومى وجود دارد ، هنگامى كه همه قرون و اعصار را مورد توجه قرار دهیم ، سخن از جمع معصومان به میان خواهد آمد ، نه از يك فرد .
شاهد گویاى این موضوع آناست كه درعصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله جز او كسى كه واجبالاطاعة باشد ، وجود نداشت و در عین حال آیه بهطور مسلم شامل مؤمنان زمان او مىشود ،
بنابراین مىفهمیم منظور جمع دریك زمان نیست ، بلکه جمع در مجموعه زمانها است .
120 ما كانَ لاَِهْلِ الْمَدینَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الاَْعْرابِ اَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَلا يَرْغَبُوا بِاَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ لا يُصیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فى سَبیلِ اللّهِ وَ لا يَطَؤُونَ مَوْطِئا يَغیظُ الْكُفّارَ وَ لا يَنالُونَ مِنْ
عَدُوٍّ نَيْلاً اِلاّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ اِنَّ اللّهَ لا يُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ
سزاوار نیست كه اهل مدینه و بادیهنشینانى كه اطراف آنها هستند، از رسولخدا تخلف جویند وبراى حفظ جان خویش از جان او چشم بپوشند ، این به خاطر آن است كه هیچ تشنگى به آنها نمىرسد و نه خستگى و نه گرسنگى در راه خدا و هیچ گامى كه موجب خشم كافران شود ، برنمىدارند و ضربهاى از دشمن نمىخورند ، مگر اینکه به واسطه آن عمل صالحى براى آنها نوشته مىشود، زیرا خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمىکند .
121 وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغیرَةً وَ لا كَبیرَةً وَ لا يَقْطَعُونَ وادِيا اِلاّ كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ اَحْسَنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ
و هیچ مال كوچك يا بزرگى را ( در این راه ) انفاق نمىکنند و هیچ سرزمینى را ( به سوى میدان جهاد و يا در بازگشت ) نمىپیمایند، مگر اینکه براى آنها نوشته مىشود تا خداوند آن را به عنوان بهترین اعمالشان پاداش دهد .
درواقع قرآن با استفاده ازیك بیان عاطفى ، همه افراد باایمان را به ملازمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله و حمایت و دفاع از او در برابر مشکلات تشویق مىکند ، مىگوید : جان شما از جان او عزیزتر و حیات شما از حیات او باارزشتر نیست ، آیا ایمانتان اجازه مىدهد او كه پرارزشترین وجود انسانى است و براى نجات و رهبرى شما مبعوث شده، بهخطر بیفتد و شما سلامتطلبان براى حفظ جان خویش از فداکارى در راه او مضایقه كنید ؟
مسلماست تأکید و تکیه روىمدینه و اطرافش بهخاطر آناست كه در آنروز كانوناسلام مدینه بود وگرنه اینحکم نه اختصاصى به مدینه و اطراف آن دارد ونه مخصوص پیامبر صلىاللهعلیهوآله است .
این وظیفه همه مسلمانان در تمام قرون و اعصار است كه رهبران خویش را همچون جان خویش ، بلکه بیشتر گرامى دارند و در حفظ آنان بکوشند و آنها را در برابر حوادث سخت تنها نگذارند ، چرا كه خطر براى آنها خطر براى امت است .
سپس بهپاداشهاى مجاهدان كه در برابر هرگونه مشکلى در راه جهاد نصیبشان مىشود ،
اشاره كرده و روى هفت قسمت از این مشکلات و پاداشش انگشت مىگذارد و مىگوید : « این به خاطر آن است كه هیچگونه تشنگى به آنها نمىرسد » ( ذلِكَ بِاَنَّهُمْ لا يُصیبُهُمْ ظَمَأٌ ) .
« و هیچ رنج و خستگى پیدا نمىکنند » ( وَ لا نَصَبٌ ) .
« و هیچ گرسنگى در راه خدا دامن آنها را نمىگیرد » ( وَ لا مَخْمَصَةٌ فى سَبیلِ اللّهِ ) .
« و در هیچ نقطه خطرناك و میدان پرمخاطرهاى كه موجب خشم و ناراحتى كفار است ، قرار نمىگیرند » ( وَ لا يَطِؤوُنَ مَوْطِئا يَغیظُ الْكُفّارَ ) .
« و هیچ ضربهاى از دشمن بر آنها وارد نمىشود » ( وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً ) .
« مگر این كه در ارتباط با آن ، عمل صالحى براى آنها ثبت مىشود » ( اِلاّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ ). و مسلما پاداش يك به يك آنها را از خداوند بزرگ دریافت خواهند داشت ، « زیرا خدا پاداش نیکوکاران را هیچگاه ضایع نمىکند » ( اِنَّ اللّهَ لا يُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ ). آیات فوق ، تنها براى مسلمانان دیروز نبود ، بلکه براى دیروز و امروز و همه قرون و اعصار است .
بدون شك شرکت در هرنوع جهاد خواه كوچکباشد يا بزرگ، مشکلات و ناراحتىهاى گوناگون دارد ، مشکلات جسمى و روحى و مشکلات مالى و مانند آن ، ولى هرگاه مجاهدان دل و جان خود را با ایمان به خدا و وعدههاى بزرگ او روشن سازند و بدانند هر نفسى و هرسخنى و هر گامى در این راه برمىدارند ، گم نمىشود بلکه حساب همه آنها بدون كم و كاست و در نهایت دقت محفوظ است و خداوند در برابر آنها به عنوان بهترین اعمال از دریاى بىکران لطفش شایستهترین پاداشها را مىدهد ، با این حال هرگز از تحمل این مشکلات سر باز نمىزنند و از عظمت آنها نمىهراسند و هیچگونه ضعف و فتورى هرچند جهاد طولانى و پرحادثه و پرمشقت باشد ، به خود راه نمىدهند .
122 وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِروُا كاآفَّةً فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طاآئِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدّينِ وَ لِيُنْذِروُا قَوْمَهُمْ اِذا رَجَعُواآ اِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَروُنَ
شایسته نیست مؤمنان همگى ( به سوى میدان جهاد ) كوچ كنند ، چرا از هر گروهى ، طایفهاى از آنان كوچ نمىکند ( و طایفهاى بماند ) تا در دین ( و معارف و احکام اسلام )
آگاهى پیدا كنند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود آنها را انذارنمایند تا (ازمخالفت فرمان پروردگار) بترسند و خوددارىکنند.
آیه فوق كه با آیات گذشته در زمینه جهاد پیوند دارد ، اشاره به واقعیتى مىکند كه براى مسلمانان جنبه حیاتى دارد و آن اینکه ؛ گرچه جهاد بسیار پراهمیت است و تخلف از آن ننگ و گناه ، ولى در مواردى كه ضرورتى ایجاب نمىکند كه همه مؤمنان در میدان جهاد شرکت كنند ، مخصوصاً در مواقعى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله شخصا در مدینه باقى مانده « نباید همه به جهاد بروند ، بلکه لازم است هر جمعیتى از مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند ؛ گروهى فریضه جهاد را انجام دهند و گروه دیگرى در مدینه بمانند و معارف و احکام اسلام را
بیاموزند » .
شك نیست كه منظور از « تَفَقُّه » در دین ، فراگیرى همه معارف و احکام اسلام اعم از اصول و فروع است ، زیرا در مفهوم « تَفَقُّه » ، همه این امور جمع است ، بنابراین آیه فوق
دلیل روشنى است بر اینکه همواره گروهى از مسلمانان به عنوان انجام يك واجب كفایى باید به تحصیل علم و دانش در زمینه تمام مسائل اسلامى بپردازند و پس از فراغت از تحصیل ، براى تبلیغ احکام اسلام ، به نقاط مختلف مخصوصاً به قوم و جمعیت خود بازگردند و آنهارا بهمسائلاسلامى آشناسازند.
بنابراین آیه فوق دلیل روشنى است بر وجوب تعلیم و تعلّم در مسائل اسلامى و به تعبیر دیگر هم تحصیل را واجب مىکند و هم ياد دادن را و اگر دنیاى امروز به تعلیمات اجبارى افتخار مىکند ، قرآن در چهارده قرن پیش علاوهبر آن بر معلمین نیز این وظیفه را فرض كرده است .
گروهى از علماى اسلامى با آیه فوق بر مسأله جواز تقلید استدلال كردهاند ، زیرا فراگیرى تعلیمات اسلام و رساندن آن به دیگران در مسائل فروع دین و لزوم پیروى شنوندگان از آنها ، همان تقلید است .
البته آیه فوق تنها از فروع دین بحث نمىکند و مسائل اصولى را نیز شامل مىشود ، ولى بههرحال فروع دین را نیز دربردارد .
تنها اشکالىکه در اینجا بهنظر مىرسد ، این است كه آن روز سخنى از اجتهاد و تقلید در میان نبود و آنها كه مسائل اسلامى را فرامىگرفتند و به دیگران مىرساندند ، حکم مسألهگوهاى زمان ما را داشتند نه حکم مجتهدان را ، يعنى مسأله را از پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله گرفته و عینا بدون هیچگونه اظهار نظر براى دیگران نقل مىکردند. ولى با توجه به اینکه اجتهاد و تقلید ، مفهوم وسیعى دارد ، مىتوان اشکال فوق را پاسخ داد .
توضیح اینکه ؛ شك نیست كه علم فقه با وسعتى كه امروز دارد ، در آن زمان وجود نداشت و مسلمانان بهراحتى مسائل را از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىآموختند ، ولى با این حال چنان نبوده كه همه بزرگان اسلام در حکم مسألهگویان زمان ما باشند ، زیرا بسیارى از آنها به عنوان قضاوت و يا امارت به نقاط دیگر مىرفتند و طبعا مسائلى پیش مىآمد كه عین آن را از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نشنیده بودند ولى در عمومات و اطلاقات آیات قرآن مجید وجود داشت ،
مسلماً آنها با تطبیق كلیات بر جزئیات و به اصطلاح علمى « رد فروع به اصول » و « رد اصول به فروع » ، احکام آنها را درك مىکردند و این يکنوع اجتهاد ساده بوده است .
مسلماً این كار و امثال آن در زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله بوده و به همین دلیل ریشه اصلى اجتهاد در میان صحابه و ياران وجود داشت ، هرچند همه ياران و اصحاب در این حد نبودند .
و از آنجا كه آیه فوق يك مفهوم عام دارد ، هم قبول گفتار مسألهگویان را شامل مىشود و هم قبول قول مجتهدان را و به این ترتیب با عموم آیه مىتوان استدلال بر جواز تقلید كرد .
مسأله مهم دیگرى كه از آیه مىتوان استفاده كرد ، احترام و اهمیت خاصى است كه اسلام براى مسأله « تعلیم » و « تعلّم » قائل شده است ، تا آنجا كه مسلمانان را ملزم مىسازد كه همه در میدان جنگ شرکت نکنند ، بلکه گروهى بمانند و معارف اسلام را بیاموزند .
یعنى جهاد با جهل همانند جهاد با دشمن بر آنها فرض است و اهمیت يکى كمتر از دیگرى نیست ، بلکه تا مسلمانان در مسأله جهاد با جهل ، پیروز نشوند ، در جهاد با دشمن
پیروز نخواهند شد ، زیرا يك ملت جاهل ، همواره محکوم به شکست است .
یکى از مفسران معاصر در ذیل این آیه مطلب جالبى دارد ، او مىگوید : من در « طرابلس » مشغول تحصیل علم بودم ، روزى فرماندار آنجا كه خود از معارف اسلامى ، اطلاعات قابل ملاحظهاى داشت ، به من گفت : چرا دولت ، علماء و طلاب علوم دینى را از خدمت سربازى معافمىکند در حالىکه این خدمت مقدس ، شرعا برهمه واجب است و طلاب علوم دینى از همه مردم به انجام این فریضه دینى شایستهترند ، آیا این كار اشتباه نیست؟ من بدون مقدمه به فکر آیه فوق افتادم و گفتم : این كار ریشهاى در قرآن مجید دارد ، آنجا كه مىگوید : گروهى جهاد كنند و گروهى به تحصیل علم پردازند .
او بسیار از این جواب لذت برد ، خصوصا اینکه از يك فرد مبتدى مانند من كه در آنروز تازه مشغول به تحصیل شده بودم ، صادر شده بود .(1).
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 11 ، صفحه 78 .
123 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا قاتِلُوا الَّذینَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفّارِ وَ لْيَجِدوُا فیكُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ
اى كسانىکه ایمان آوردهاید، با كافرانىکه به شما نزدیکتر هستند، پیکارکنید ( و دشمن دورتر شمارا ازدشمنان نزدیك غافل نکند ) و آنها باید در شما شدت و خشونت احساسکنند و بدانید خداوند با پرهیزکاران است .
درست است كه با تمام دشمنان باید مبارزه كرد و تفاوتى در این وجود ندارد ، ولى از نظر تاکتیك و روش مبارزه ، بدون شك باید نخست ازدشمنان نزدیکتر شروع كرد، چراکه خطر دشمنان نزدیکتر بیشتر است ، همانگونه كه به هنگام دعوت به سوى اسلام و هدایت مردم به آیین حق ، باید از نزدیکتر شروع كرد ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله دعوت خود را به فرمان خداوند از بستگانش شروع كرد و سپس مردم مکه را تبلیغ فرمود ، بعد از آن به سراسر جزیره عرب ، مبلّغ فرستاد و سپس نامه براى سلاطین جهان نوشت و بدون شك این روش
به پیروزى نزدیکتر است. البته هرقانونى استثنایى دارد، ممکناست مواقع فوقالعادهاى پیش بیاید كه دشمن دورتر به مراتب خطرناکتر باشد و قبلاً باید به دفع او شتافت اما همانگونه كه گفتیم ، این يك استثناء است نه يك قانون همیشگى .
و اما اینکه گفتیم پرداختن به دشمن نزدیکتر لازم است ، دلایلش واضح است زیرا ؛
اولاً خطر دشمن نزدیك از خطر دشمنان دور بیشتر مىباشد .
ثانیا آگاهىو اطلاعات ما نسبتبه دشمنان نزدیکتر افزونتر است و این خود به پیروزى كمك مىکند .
ثالثا پرداختن به دور و رها كردن نزدیك ، این خطر را نیز دارد كه دشمنان نزدیك ممکن است از پشت سر حمله كنند و يا كانون اصلى اسلام را به هنگام خالى شدن مرکز درهم بکوبند .
رابعا وسایل و هزینه مبارزه با نزدیك ، كمتر و سادهتر و تسلط بر جبهه در آن آسانتر است ، به این جهات و جهات دیگر دفع اینگونه دشمنان ، لازمتر است .
ذکر این نکته نیز لازم به نظر مىرسد ؛ در آن موقع كه آیه فوق نازل شد ، اسلام تقریبا همه جزیرة العرب را گرفته بود و بنابراین نزدیکترین دشمن در آن روز شاید امپراطورى روم شرقى بود كه مسلمانان براى مبارزه با آنان به تبوك شتافتند .
این را نیز نباید فراموش كرد كه آیه فوق گرچه از « پیکار مسلحانه » و از « فاصله مکانى » سخن مىگوید ، ولى بعید نیست كه روح آیه در پیکارهاى منطقى و فاصلههاى معنوى نیز حاکم باشد ، به این معنى كه مسلمانان به هنگام پرداختن به مبارزه منطقى و تبلیغاتى با دشمنان ، اوّل باید به سراغ كسانى بروند كه خطرشان براى جامعه اسلامى بیشتر و نزدیکتر است ، مثلاً در عصر ما كه خطر الحاد و مادّيگرى همه جوامع را تهدید مىکند ، باید مبارزه با آن را مقدم بر مبارزه با مذاهب باطله قرار داد ، نه اینکه آنها فراموش شوند ، بلکه باید لبه تیز حمله متوجه گروه خطرناکتر گردد ، يا مثلاً مبارزه با استعمار فکرى و سیاسى و اقتصادى باید در درجه اوّل قرار گیرد .
دومین دستورى كه در زمینه جهاد در آیه فوق مىخوانیم ، دستور شدت عمل است ،
آیه مىگوید : دشمنان باید در شما يکنوع خشونت احساس كنند ( وَ لْيَجِدوُا فیكُمْ غِلْظَةً ) .
اشارهبه اینکه تنها شجاعت و شهامت درونىو آمادگى روانى براى ایستادگى مبارزه سرسختانه با دشمن كافى نیست ، بلکه باید این آمادگى و سرسختى خود را بهدشمن نشان دهید و آنها بدانند در شما چنین روحیهاى هست و همان ، سبب عقبنشینى و شکست روحیه آنان گردد و به تعبیر دیگر وجود قدرت كافى نیست ، بلکه باید در برابر دشمن نمایش قدرت داد. و لذا در تاریخ اسلام مىخوانیم كه به هنگام آمدن مسلمانان به مکه براى مراسم زیارت خانه خدا ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله به آنها دستور داد به هنگام طواف ، باسرعت راه بروند بلکه بدوند و شدت و سرعت و ورزیدگى خود را به دشمنانى كه ناظر آنها بودند ، نشان دهند .
و در داستان فتح مکه نیز آمده كه ؛ پیامبر صلىاللهعلیهوآله شب هنگام دستور داد مسلمانان همگى در بیابان آتش بیفروزند تا مردم مکه به عظمت ارتش اسلام آشنا شوند و اتفاقا این كار در روحیه آنها اثر گذاشت و نیز دستور داد كه ابوسفیان ، بزرگ مکه را در گوشهاى نگهدارند و ارتش نیرومند اسلام در مقابل او رژه روند. و در پایان آیه به مسلمانان با این عبارت نوید
پیروزى مىدهد كه بدانید خدا با پرهیزکاران است .
این تعبیر ممکن است علاوه بر آنچه گفته شد ، اشاره به این معنى نیز باشد كه توسّل به خشونت و شدت عمل ، باید توأم با تقوا باشد و هیچگاه از حدود انسانى تجاوز نکند .
124 وَ اِذا ماآ اُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ اَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِآ ایمانا فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَزادَتْهُمْ ایمانا وَ هُمْ يَسْتَبْشِروُنَ
و هنگامى كه سورهاى نازل مىشود ، بعضى از آنان ( به دیگران ) مىگوید این سوره ایمان كدامیك از شما را افزون ساخت ؟ ( به آنها بگو : ) اما كسانى كه ایمان آوردهاند ، ایمانشان را افزود و آنها ( به فضل و موهبت الهى ) خوشحالند.
125 وَ اَمَّا الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسا اِلى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِروُنَ
و اما آنهاکه در دلهایشان بیمارىاست، پلیدىبر پلیدیشان افزود و از دنیا رفتند ، در حالى كه كافر بودند .
« رِجْس » در لغت بهمعنى موجود پلید و ناپاك است و به گفته « راغب » در كتاب « مفردات » این پلیدىها چهارگونه است ؛ گاهى از نظر غریزه و طبع و گاهى از نظر فکر و عقل و گاهى از جهت شرع و گاهى از تمام جهات .
البته شك نیست كه پلیدى ناشى از نفاق و لجاجت و سرسختى در مقابل حق يکنوع پلیدى باطنى و معنوى است كه اثرش در تمام وجود انسان و سخنان و كردارش سرانجام آشکار مىگردد .
جمله « وَ هُمْ يَسْتَبْشِروُنَ » با توجه به ریشه كلمه « بِشارت » كه به معنى سرور و خوشحالى است كه آثارش در چهره انسان ظاهر گردد ، نشان مىدهد به قدرى اثر تربیتى آیات قرآن در مؤمنان آشکار بود كه فورا علایمش در چهرههایشان نمایان مىگشت .
قرآن در دو آیه بالا این واقعیت را تأکید مىکند كه تنها وجود برنامهها و تعلیمات حیاتبخش براى سعادت يك فرد ، يا يك گروه كافى نیست ، بلکه آمادگى زمینهها نیز باید
به عنوان يك شرط اساسى مورد توجه قرار گیرد .
آیات قرآن مانند دانههاى حیاتبخش باران است كه مىدانیم در باغ ، سبزه روید و و در شورهزار ، خس .
آنها كه با روح تسلیم و ایمان و عشق به واقعیت به آن مىنگرند ، از هر سوره ، بلکه از هر آیهاى درس تازهاى فرامىگیرند كه ایمانشان را پرورش مىدهد و صفات بارز انسانیت را در آنها تقویت مىکند .
ولى كسانىکه ازپشت شیشههاى تاریك لجاجت و كبر و نفاق به این آیات مىنگرند ، نه تنها از آنها بهره نمىگیرند ، بلکه بر شدت كفر و عنادشانافزودهمىشود.
و به تعبیر دیگر در برابر هر فرمان تازهاى ، نافرمانى و عصیان جدیدى مىکنند و در مقابل هر دستورى ، سرکشى تازهاى و در مقابل هرحقیقت، لجاجت جدیدى و اینسبب تراکم عصیانهاو نافرمانىها و لجاجتها در وجودشان مىشود و چنان ریشههاى این صفات زشت در روح آنان قوى مىگردد كه سرانجام در حال كفر مىمیرند و راه
بازگشت به روى آنها به كلى بسته مىشود .
و باز به تعبیر دیگر ؛ در هیچ برنامه تربیتى تنها « فاعلیت فاعل » كافى نیست ، بلکه روح پذیرش و « قابلیت قابل » نیز شرط اساسى است .
در آیات فوق « نفاق » و صفات زشتى كه لازمه آن است ، به عنوان بیمارى قلبى شمرده
شده و « قَلْب » در اینگونه موارد به معنى روح و عقل است و بیمارى قلبى در این موارد به معنى رذایل اخلاقى و انحرافات روانى است و این تعبیر نشان مىدهد انسان اگر از روحیه سالمى برخوردار باشد ، هیچیك از این صفات زشت نباید در وجود او ریشه بدواند و اینگونه اخلاق همچون بیمارى جسمانى برخلاف طبیعت انسان مىباشد و بنابراین آلودگى به اینصفات دلیل بر انحراف از مسیراصلى طبیعى و بیمارى روحى و روانى است .
براى كسب اطلاعات بیشتر در زمینه بیمارى قلب و مفهوم آن در قرآن ، مىتوانید به جلد اول « تفسیر نمونه » ، صفحه 64 مراجعه فرمایید .
آیات فوق درس عجیبى به همه ما مسلمانان مىدهد ، زیرا این واقعیت را بیان مىکند كه
مسلمانان نخستین با نزول هر سورهاى از قرآن ، روح تازهاى پیدا مىکردند و تربیت نوینى مىیافتند ، آنچنان كه آثارش به زودى در چهرههایشان نمایان مىگشت ، درحالىکه امروز
افراد به ظاهر مسلمانى را مىبینیم كه نه تنها خواندن يك سوره در آنها اثر نمىگذارد بلکه از ختم تمام قرآن نیز در آنها كمترین اثرى دیده نمىشود .
آیا سورهها و آیات قرآن اثر خود را از دست دادهاند ؟ و يا آلودگى افکار و بیمارى دلها و وجود حجابها كه از اعمال سوء ما ناشى مىشود ، چنین حالت بىتفاوتى و نفوذناپذیرى را به قلبهاى ما داده است ، باید از این حال به خدا پناه ببریم و از درگاه پاکش بخواهیم كه قلبى همچون قلب مسلمانان نخستین به ما ببخشد .
126 اَوَ لا يَرَوْنَ اَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فى كُلِّ عامٍ مَرَّةً اَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَ لا هُمْ يَذَّكَّروُنَ
آیا آنها نمىبینند كه در هر سال يك يا دو بار آزمایش مىشوند ؟ باز توبه نمىکنند و متذکر هم نمىشوند .
در این كه منظور از این آزمایش سالانه كه يك يا دو بار تکرار مىشود ، چیست ؟ در میان مفسران گفتگو است ؛ بعضى آن را بیمارىها ، بعضى گرسنگى و شداید دیگر ، بعضى مشاهده آثار عظمت اسلام و حقانیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله را در میدانهاى جهاد كه منافقان به حکم اجبار محیط در آن شرکت داشتند و بعضى پرده برداشتن از اسرار آنها ، مىدانند .
اما با توجه به اینکه در آخر آیه مىخوانیم : آنها متذکر نمىشوند ، روشن مىشود كه آزمایش از نوع آزمایشهایى بوده كه باید باعث بیدارى این گروه گردد .
و نیز از تعبیر آیه چنین برمىآید كه این آزمایش ، غیر از آزمایش عمومى است كه همه مردم در زندگى خود با آن روبرو مىشوند .
باتوجه به این موضوع به نظر مىرسد كه تفسیر چهارم يعنى پردهبردارى از اعمال سوء آنها و ظاهر شدن باطنشان به مفهوم آیه نزدیکتر است .
این احتمال نیز وجود دارد كه « افتنان و امتحان » در آیه مورد بحث ، مفهوم جامعى داشته باشد كه شامل همه این موضوعات بشود .
127 وَاِذا ماآ اُنْزِلَتْ سُورَةٌنَظَرَ بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ هَلْ يَریكُمْ مِنْ اَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ
و هنگامىکه سورهاى نازل مىشود ، بعضىاز آنها ( منافقان ) به يکدیگر نگاه مىکنند و مىگویند : آیا كسى شما را مىبیند ( و اگر از حضور پیامبر بیرون رویم ، متوجه ما نمىشوند ) سپس منصرف مىشوند ( بیرون مىروند ) خداوند دلهایشان را ( از حق ) منصرف ساخته ، چرا كه آنها گروهى هستند كه نمىفهمند ( و بىدانشند ) .
ناراحتى و نگرانى آنها از این نظر است كه مبادا نزول آن سوره ، رسوایى جدیدى برایشان فراهم سازد و يا به خاطر آن است كه بر اثر كوردلى چیزى از آن نمىفهمند و انسان دشمن چیزى است كه نمىداند. و بههرحال تصمیم بر این مىگیرندکه ازمجلس بیرون بروند ، تا نغمههاى آسمانى را نشنوند ، اما از این بیم دارند كه به هنگام خروج كسى آنها را ببیند ، لذا آهسته از يکدیگر سؤال مىکنند : آیا كسى متوجه ما نیست، « آیا كسى شما را مىبیند » ( هَلْ يَریكُمْ مِنْ اَحَدٍ ) .
و همین كه اطمینان پیدا مىکنند جمعیت به سخنان پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله مشغولند و متوجه آنها نیستند ، « از مجلس بیرون مىروند » ( ثُمَّ انْصَرَفُوا ) .
جمله « هَلْ يَریكُمْ مِنْ اَحَدٍ » ( كسى شما را مىبیند ) را ، يا با زبان مىگفتند و يا با اشاره چشمها ، در صورت دوم جمله « نَظَرَ بَعْضُهُمْ اِلىبَعْضٍ » با اینجمله يکمفهوم رابیان مىکند و در واقع « هَلْ يَریكُمْ مِنْ اَحَدٍ » تفسیرى است براى نگاهشان به يکدیگر .
در پایان آیه ، به ذکر علت این موضوع پرداخته و مىگوید : آنها به این جهت از شنیدن كلمات خدا ناراحت مىشوند كه « خداوند قلوبشان را ( به خاطر لجاجت و عناد و به خاطر گناهانشان ) از حق منصرف ساخته (و يك حالت دشمنى و عداوت نسبت به حق پیدا كردهاند) چراکه آنها افرادى بىفکر و فهم هستند» (صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ) .
128 لَقَدْ جاآ ءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزیزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوُفٌ رَحیمٌ
رسولى از خود شما به سویتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصراربه
هدایت شما دارد و نسبتبه مؤمنان رؤوف و مهربان است .
« حِرْص » در لغت به معناى شدت علاقه به چیزى است .
این آیه و آیه بعد كه به گفته بعضىاز مفسران ، آخرین آیاتى است كه بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نازل شده است و با آن سوره برائت پایان مىپذیرد ، در واقع اشارهاى است به تمام مسائلى كه در این سوره گذشت .
زیرا از يکسو به تمام مردم اعم از مؤمنان و كافران و منافقان گوشزد مىکند كه سختگیرىهاى پیامبر و قرآن و خشونتهاى ظاهرى كه نمونههایى از آن در این سوره بیان شد ، همه به خاطر عشق وعلاقه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بههدایت و تربیت و تکامل آنها است.
از سوى دیگر به پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز خبر مىدهدکه از سرکشىها و عصیانهاى مردم كه نمونههاى زیادى از آن نیز در این سوره گذشت ، نگران و ناراحت نباشد و بداند كه در هرحال خداوند پشتیبان و يار و ياور او است .
لذا در نخستین آیه ، روى سخن را به مردم كرده ، مىگوید : « پیامبرى از خودتان بهسوى شما آمد » ( لَقَدْ جاآءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ ) .
مخصوصاً اینکه به جاى « مِنْكُمْ » در این آیه « مِنْ اَنْفُسِكُمْ » آمده است ، اشاره به شدت ارتباط پیامبر صلىاللهعلیهوآله با مردم است ، گویى پارهاى از جان مردم و از روح جامعه در شکل پیامبر صلىاللهعلیهوآله ظاهر شده است .
به همین دلیل تمام دردهاى آنها را مىداند ، از مشکلات آنان آگاه است و در ناراحتىها و غمها و اندوهها با آنان شریك مىباشد و با این حال تصور نمىشود سخنى جز به نفع آنها بگوید و گامى جز در راه آنها بردارد و این درواقع نخستین وصفى است كه در آیه فوق براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله ذکر شده است .
و عجیب اینکه گروهى از مفسران كه تحت تأثیر تعصّبات نژادى و عربى بودهاند ، گفتهاند: مخاطب در این آیه ، نژاد عرب است ، يعنى پیامبرى از این نژاد به سوى شما آمد .
به عقیده ما این بدترین تفسیرى است كه براى آیه فوق ذکر كردهاند ، زیرا مىدانیم
چیزى كه در قرآن از آن سخنى نیست ، مسأله « نژاد » است ، همهجا خطابات قرآن با « يا اَيُّهَا النّاسُ » و « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا » و امثال آنها شروع مىشود و در هیچ موردى « يا اَيُّهَا الْعَرَبُ » و « يا قُرَيْشُ » و مانند آن وجود ندارد .
به علاوه ذیل آیه كه مىگوید : « بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوُفٌ رَحیمٌ » به روشنى اینتفسیر را نفى مىکند، زیرا در آن سخناز همه مؤمنان است ، از هر قوم و ملت و نژادى كه باشند .
جاى تأسف است كه بعضىاز دانشمندان متعصب، قرآن را از آن اوج جهانى و بشرى فرود آورده و مىخواهند در محدودههاى كوچك نژادى محصور كنند .
به هر حال پس از ذکر این صفت ( مِنْ اَنْفُسِكُمْ ) به چهار قسمت دیگر از صفات ممتاز پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه درتحریك عواطفمردم و جلب احساساتشان اثر عمیق دارد ، اشاره مىکند.
نخست مىگوید : « هرگونه ناراحتى و ضررى به شما برسد ، براى او سخت ناراحتکننده است » ( عَزیزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ ) .
یعنى او نهتنها از ناراحتى شما خشنود نمىشود ، بلکه بىتفاوت هم نخواهد بود ، او به
شدت از رنجهاى شما رنج مىبرد و اگر اصرار بر هدایت شما و جنگهاى طاقتفرساى پرزحمت دارد ، آنهم براى نجات شما ، براى رهاییتان از چنگال ظلم و ستم و گناه و بدبختى است. دیگر این كه « او سخت به هدایت شما علاقمند است » و به آن عشق مىورزد ( حَریصٌ عَلَيْكُمْ ) .
جالب اینکه در آیه مورد بحث به طور مطلق مىگوید : « حریص بر شما است » ، نه سخنى از هدایت به میان مىآورد و نه از چیز دیگر ، اشاره به اینکه به هرگونه خیر و سعادت شما و به هرگونه پیشرفت و ترقى و خوشبختیتان عشق مىورزد ( و به اصطلاح حذف متعلق ، دلیل بر عموم است ) .
بنابراین اگر شما را به میدانهاى پرمرارت جهاد ، اعزام مىدارد و اگر منافقان را تحت فشار شدید مىگذارد ، همه اینها به خاطر عشق به آزادى ، شرف ، عزت و هدایت شما و پاکسازى جامعه شما است .
سپس به سومین و چهارمین صفت اشاره كرده مىگوید : « او نسبت بهمؤمنان رؤوف و
رحیماست » ( بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوُفٌ رَحیمٌ ).
بنابراین هرگونه دستور مشکل و طاقتفرسایى را مىدهد ( حتى گذشتن از بیابانهاى طولانى و سوزان در فصل تابستان ، با گرسنگى و تشنگى ، براى مقابله با يك دشمن نیرومند در جنگ تبوك ) آن هم يك نوع محبت و لطف از ناحیه او است .
در اینکه «رَؤوُف» و «رَحیم» باهم چه تفاوتى دارند ، در میان مفسران گفتگو است ، ولى به نظر مىرسد بهترین تفسیر آن است كه «رَؤوُف» اشاره به محبت و لطف مخصوص در
مورد فرمانبرداران است ، درحالىکه «رَحیم» اشاره به رحمت در مقابل گناهکاران مىباشد .
ولى نباید فراموش كرد كه این دو كلمه هنگامى كه از هم جدا شوند، ممکناست در يك معنى استعمال شود ، اما به هنگامى كه همراه يکدیگر ذکر شوند ، احیانا دو معنى متفاوت مىبخشند .
129 فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاآاِلهَ اِلاّهُوَعَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ
اگر آنها روى ( از حق ) بگردانند ( نگران نباش ) بگو: خداوند مرا كفایت مىکند ، هیچ
معبودى جز او نیست ، بر او توکل كردم و او پروردگار عرش بزرگ است .
در این آیه كه آخرین آیه سوره توبه است ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله را دلدارى مىدهد كه از سرکشىها و عصیانهاى مردم دلسرد و نگران نشود .
جایى كه عرش و عالم بالا و جهان ماوراء طبیعت با آنهمه عظمتى كه دارد ، در قبضۀ قدرت او و تحت حمایت و كفالت او است، چگونه مرا تنها مىگذارد و دربرابر دشمن يارى نمىکند؟ مگر قدرتى در برابر قدرتش تاب مقاومت دارد ؟ و يا رحمت و عطوفتى بالاتر از رحمت و عطوفت او تصور مىشود ؟
پروردگارا تو به مجاهدان وعده پیروزى دادهاى ، نصرت و ياریت را نزدیك كن و پیروزى نهایى را به ما مرحمت فرما و این تشنگان و شیفتگان را با زلال ایمان و عدل و آزادى سیراب فرما و دیدگان ما را به ظهور امامزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) منوّربگردان ،اِنَّكَ عَلىكُلِّ شَىْءٍقَدیرٌ.
پایان سورۀ توبه
در فضیلت تلاوت این سوره ، امام صادق (علیه السلام)فرمود : « كسى كه سوره "یونس" را در هر دو يا سه ماه بخواند ، بیم آن نمىرود كه از جاهلان و بىخبران باشد و روز قیامت از مقربان خواهد بود » .(1)
این بهخاطر آن است كه آیات بیدارکننده در این سوره فراوان است و اگر با دقت و تأمل خوانده شود ، تاریکى جهل را از روح آدمى برطرف مىکند و اثر آن حداقل چند ماهى در وجود او خواهد بود و هرگاه علاوه بر درك و فهم محتواى سوره ، به آن نیز عمل كند ، به طور يقین روز رستاخیز در زمره مقربان قرار خواهد گرفت ، البته این فضایل به صِرف تلاوت و بدون درك و عمل به محتوا فراهم نمىگردد ، چون تلاوت ، مقدمه فهم و عمل است .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 290 .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 الآر تِلْكَ ایاتُ الْكِتابِ الْحَكیمِ
الر ، آن آیات كتاب حکیم است .
تعبیر به « تِلْكَ » ( آنها ) ( اسم اشاره بعید ) به جاى « هذِهِ » ( اینها ) ( اسم اشاره به نزدیك ) كه نظیر آن در آغاز سوره بقره نیز آمده است ، از تعبیرات لطیف قرآن محسوب مىشود و كنایه از عظمت و والا بودن مفاهیم قرآن است .
زیرا مطالب پیش پا افتاده و ساده را غالبا با اسم اشاره نزدیك مىآورند ، اما مطالب مهمى كه در سطح بالا و گویى بر فراز آسمانها در يك افق عالى قرار گرفته ، با اسم اشاره دور بیان مىکنند و اتفاقا در تعبیرات روزمره ما نیز از این تعبیر استفاده مىکنیم و براى عظمت اشخاص هرچند در حضورشانبوده باشیم ، « آن جناب » يا « آن حضرت » مىگوییم ، نه این جناب و این حضرت ، ولى به هنگام تواضع ، كلمه « اینجانب » را به كار مىبریم .
توصیف كتاب آسمانى يعنى قرآن به « حَكیم » ، اشاره به این است كه آیات قرآن داراى آنچنان استحکام و نظم و حسابى است كه هرگونه باطل و خرافه و هزل را از خود دور مىسازد ، جز حق نمىگوید و جز به راه حق دعوت نمىکند .
2 اَكانَ لِلنّاسِ عَجَبا اَنْ اَوْحَيْناآ اِلى رَجُلٍ مِنْهُمْ اَنْ اَنْذِرِ النّاسَ وَ بَشِّرِ الَّذینَ امَنُواآ اَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قالَ الْكافِروُنَ اِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبینٌ
آیا این براى مردم موجب شگفتى است كه به يکى از آنها وحى فرستادیم كه مردم را انذار كن و به كسانى كه ایمان آوردهاند ، بشارت ده كه براى آنها پاداشهاى مسلم نزد پروردگارشان ( و سابقه نیك ) است ( اما ) كافران گفتند : این ساحر آشکارى است .
در اینکه منظور از « قَدَمَ صِدْقٍ » چیست ؟ در میان مفسران بحث است ، اما روىهمرفته يکى از سه تفسیر ( يا هرسه باهم ) براى آن قابل قبول است .
نخست اینکه ؛ اشاره به آن است كه ایمان ، سابقه فطرى دارد و درحقیقت مؤمنان با
ابراز ایمان ، مقتضاى فطرت خود را تصدیق و تأکید كردهاند ( زیرا يکى از معانى « قَدَم » ، "سابقه" است ) چنانکه مىگویند : « لِفُلانٍ قَدَمٌ فِى الاِْسْلامِ ، اَوْ قَدَمٌ فِى الْحَرْبِ : فلانکس در اسلام يا در جنگ و مبارزه سابقه دارد » .
دوم اینکه ؛ اشاره به مسأله معاد و نعمتهاى آخرت باشد ، زیرا يکى از معانى « قَدَم » ، "مقام و منزلت" است ( به تناسب اینکه انسان با پاى خود به منزلگاهش وارد مىشود ) يعنى براى افراد باایمان ، مقام و منزله ثابت و مسلمى در پیشگاه خدا است كه هیچ چیز نمىتواند آن را تغییر دهد و دگرگون سازد. سوم اینکه ؛ « قَدَم » به معنى "پیشوا و رهبر" است ، يعنى براى مؤمنان ، پیشوا و رهبرى صادق فرستاده شده است .
روایات متعددى كه در تفاسیر شیعه و اهل تسنن در ذیل این آیه وارد شده و « قَدَمَ صِدْق » را به شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله يا ولایت على (علیه السلام)تفسیر كرده ، مؤید همین معنى است .(1).
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 177 .
باز در پایان آیه به يکى از اتهاماتى كه مشرکان كرارا براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله ذکر مىکردند، اشاره كرده ، مىگوید : « قالَ الْكافِروُنَ اِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبینٌ » .
اینکه چرا نسبت سِحر بهپیامبر صلىاللهعلیهوآله مىدادند ، روشن است زیرا در برابر سخنان اعجازآمیز و برنامهها و قوانین درخشان و سایر معجزاتش پاسخ قانع كنندهاى نداشتند، جز اینکه فوقالعادگى آن را با سِحر تفسیر كنند و به این صورت پرده جهل و بىخبرى براى سادهلوحان روى آن بیفکنند .
اینگونه تعبیرها كه از ناحیه دشمنان پیامبر صلىاللهعلیهوآله صادر مىشد ، خود دلیل روشنى است بر اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله كارهاى خارقالعادهاى داشته كه افکار و دلها را به سوى خود جذب مىکرده است ، مخصوصاً تکیه كردن روى سِحر در مورد قرآن مجید خود گواه زندهاى بر جاذبه فوقالعاده این كتاب آسمانى استکه آنها براى اغفال مردم آنرا زیر پرده سِحر مىپوشاندند .
3 اِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ فى سِتَّةِ اَيّامٍ ثُمَّ اسْتَوى
عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الاَْمْرَ ما مِنْ شَفیعٍ اِلاّ مِنْبَعْدِ اِذْنِهِ ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدوُهُ اَفَلا تَذَكَّروُنَ
پروردگار شما خداوندى است كه آسمانها و زمین را در شش روز آفرید ، سپس بر تخت ( قدرت ) قرار گرفت و به تدبیر كار ( جهان ) پرداخت ، هیچ شفاعتکنندهاى جز به اذن او وجود ندارد ، این است خداوند پروردگار شما ، پس او را پرستش كنید ، آیا متذکر نمىشوید ؟
کلمه « يَوْم » در لغت عرب و « روز » در فارسى و معادل آن در سایر لغات ، بسیارى مواقع به معنى دوران استعمال مىشود ، چنانکه مىگوییم : روزى در كشور ما استبداد حکومت مىکرد ولى اکنون درپرتو انقلاب روز آزادى است، يعنى دورانى استبداد بود و پس از پایان استبداد ، دوران رهایى مردم رسیده است .
براى كسب اطلاعات بیشتر در این زمینه به جلد 6 « تفسیر نمونه » ، صفحه 200 ، ذیل آیه 54 سوره اعراف مراجعه فرمایید.
بنابراین مفهوم جمله فوق این مىشود كه ؛ پروردگار آسمان و زمین را در شش دوران آفریدهاست و چون درباره این دورانهاى ششگانه سابقا سخن گفتهایم ، از تکرار آن خوددارى مىکنیم .
سپس مىافزاید : « ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الاَْمْرَ » .
کلمه « عَرْش » گاهى به معنى سقف و گاهى به معنى چیزى كه داراى سقف است و زمانى به معنى تختهاى بلندپایه مىآید ، این معنى اصلى آناست اما معنى كنایى آن ، همان قدرت است ، چنانکه مىگوییم : فلان شخص بر تخت نشست و يا پایههاى تختش فروریخت و يا او را از تخت به زیر آوردند ، همه اینها كنایه از قدرت يافتن و يا از دست دادن قدرت است ، درحالىکه ممکناست اصلاً تختى درکار نبوده باشد، بههمیندلیل «اِسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ» ، به معنى این است كه خداوند زمام امور جهان را بر دست گرفت .
توضیحات بیشتر در خصوص معانى « عَرْش » ، در جلد 6 « تفسیرنمونه »، صفحه 204 و جلد 2، صفحه 200 مطرح شدهاست.
« يُدَبِّرُ » از ماده « تَدْبیر » در اصل از « دَبْر » به معنى پشت سر و عاقبت چیزى است ، بنابراین « تدبیر » به معنى بررسى كردن عواقب كارها و مصالح را سنجیدن و برطبق آن عمل نمودناست. پس از آنکه روشن شد خالق و آفریدگار « اللّه » است و زمام اداره جهان هستى به دست او است و تدبیر همه امور به فرمان او مىباشد ، معلوم است كه بتها این موجودات بىجان و عاجز و ناتوان ، هیچگونه نقشى در سرنوشت انسانها نمىتوانند داشته باشند ، لذا در جمله بعد مىفرماید : « ما مِنْ شَفیعٍ اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِذْنِهِ ... » .
پیرامون مسأله مهم « شفاعت » در جلد 1 « تفسیر نمونه » ، صفحه 160 و جلد 2 ، صفحه 196 آمده است .
4 اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمیعا وَعْدَ اللّهِ حَقّا اِنَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعیدُهُ لِيَجْزِىَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالْقِسْطِ وَ الَّذینَ كَفَروُا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ وَ عَذابٌ اَلیمٌ بِما كانُوا يَكْفُروُنَ
بازگشت همه بهسوى او است، خداوند وعده حقى فرموده، او خلق را آغاز كرد سپس
آن را بازمىگرداند ، تا كسانى را كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، به عدالت جزا دهد و براى كسانى كه كافر شدند ، نوشیدنى از مایع سوزان است و عذاب دردناکى به خاطر آن كه كفر مىورزیدند .
با اینکه خداوند مکان و محلى ندارد و مخصوصاً باتوجه به اینکه در این جهان نیز همهجا هست و از ما به ما نزدیکتراست، موجب شده كه مفسران در تفسیر « اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ
جَمیعا » در آیه فوق و آیات دیگر قرآن ، تفسیرهاى گوناگون كنند .
اما آنچه بادقت در آیات قرآن به دست مىآید ، این است كه عالم حیات و زندگى همچون كاروانى است كه از جهان عدم به حرکت درآمده و در مسیر بىانتهاى خود به سوى بىنهایت كه ذات پاك خدا است ، پیش مىرود ، هرچند مخلوقات محدودند و محدود هرگز بىنهایت نخواهد شد ولى سِير او به سوى تکامل نیز متوقف نمىگردد ، حتى پس از قیام
قیامت ، باز این سِير تکاملى ادامه مىیابد ( كه در بحث معاد شرح دادهایم ) .(1)
قرآن مىگوید : « يا اَيُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحا : اى انسان تو با تلاش و كوشش به سوى پروردگارت پیش مىروى » .
و نیز مىگوید : « يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ : اى روحى كه در پرتو ایمان و عمل صالح به سرحد آرامش و اطمینان رسیدهاى ، به سوى پروردگارت بازگرد » .
و از آنجا كه آغاز این حرکت از ناحیه آفریدگار شروع شده و نخستین جرقه حیات از او پدید آمده و این حرکت تکاملى نیز به سوى او است ، تعبیر به « رجوع » و بازگشت شده است .
خلاصه اینکه اینگونه تعبیرها علاوه بر اینکه اشاره به آغاز حرکت عمومى موجودات از ناحیه خدا است ، هدف و مقصود این حرکت را كه ذات پاك او است ، نیز مشخص مىکند.ت.
1) توضیحات بیشتر در كتاب « معاد و جهان پس از مرگ » مطرح شده است.
و باتوجه به اینکه تقدیم كلمه « اِلَيْهِ » دلیل انحصار است ، روشن مىشود كه هیچ وجودى جز ذات پاك او نمىتواند مقصد حرکت تکاملى انسان باشد ، نه بتها و نه هیچ مخلوق دیگر ، زیرا همه اینها محدودند و مسیر انسان ، يك مسیر نامحدود است .
آنها كه در معاد تردید دارند ، باید آغاز خلقت را بنگرند ، كسى كه جهان را در آغاز ایجاد كرد ، توانایى اعاده آن را دارد ، این استدلال به صورت دیگرى در آیه 29 سوره اعراف ضمن يك جمله كوتاه بیان شده است ؛ « كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ : همانگونه كه شما را در آغاز ایجاد كرد ، بازمىگرداند » كه شرح آن در تفسیر سوره اعراف گذشت .
آیات مربوط به معاد در قرآن نشان مىدهد كه علت عمده تردید مشرکان و مخالفان ، این بوده كه در امکان چنین چیزى تردید داشتهاند و با تعجب سؤال مىکردند ؛ آیا این استخوانهاى خاکشده ، بار دیگر لباس حیات و زندگى دربر مىکند و به شکل نخست بازمىگردد ؟ لذا قرآن نیز روى همین مسأله « امکان » ، انگشت گذارده و مىگوید : فراموش نکنید آن كسىکه جهان را از نو سامان مىبخشد و مردگان را زنده مىکند ، همان آفریدگارى
است كه در آغاز چنین كرده است .
سپس در ادامه آیه سخن از هدف معاد ، به میان مىآورد كه ؛ « لِيَجْزِىَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالْقِسْطِ » .
« قِسْط » در لغت به معنى پرداختن سهم دیگرى است و لذا مفهوم دادگرى در آن نهفته است ، جالب اینکه در آیه فوق این كلمه تنها در مورد كسانى كه عمل صالح دارند و پاداش نیك دریافت مىکنند ، گفته شده ولى در مورد كیفر بدکاران عنوان نشده است ، این به خاطر آن است كه مجازات و كیفر شکل در آمد و سهمیه ندارد و به تعبیر دیگر كلمه قسط تنها متناسب پاداش نیك است نه مجازات .
5 هُوَالَّذى جَعَلَالشَّمْسَ ضِياآءً وَالْقَمَرَنُورا وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَلِتَعْلَمُواعَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ ما خَلَقَ اللّهُ ذلِكَ اِلاّ بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ
او كسى است كه خورشید را روشنایى و ماه را نور قرار داد و براى آن منزلگاههایى مقدر كرد تا عدد سالها و حساب ( كارها ) را بدانید ، خداوند این را جز به حق
نیافریده ، او آیات ( خود را ) براى گروهى كه اهل دانشند ، شرح مىدهد .
خورشید با نور عالمگیرش نه تنها بستر موجودات را گرم و روشن مىسازد ، بلکه در تربیت گیاهان و پرورش حیوانات ، سهم عمده و اساسى دارد و اصولاً هر حرکت و جنبشى در كره زمین وجود دارد ، حتى حرکت بادها و امواج دریاها و جریان رودها و آبشارها ، اگر درست دقت كنیم ، از برکت نور آفتاب است و اگر روزى این اشعه حیاتبخش از كره خاکى ما قطع شود ، در فاصله كوتاهى تاریکى و سکوت و مرگ همهجا را فراخواهد گرفت .
ماه با نور زیبایش چراغ شبهاى تار ما است ، نه تنها شبروان را در بیابانها رهبرى مىکند ، بلکه روشنایى ملایمش براى همه ساکنان زمین مایه آرامش و نشاط است .
سپس به يکى دیگر از آثار مفید وجود ماه اشاره كرده و مىگوید : « خداوند براى آن منزلگاههایى مقدر كرد تا شماره سالها و حساب زندگى و كار خویش را بدانید » ( وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ ) .
یعنى اگر مىبینید ماه از نخستین شب كه هلال باریکى بیش نیست ، رو به افزایش مىرود تا حدود نیمه ماه و از آن پس تدریجا نقصان مىیابد تا يکى دو روز آخر ماه بعد در تاریکى مُحاق فرومىرود و بار دیگر به شکل هلال ظاهر مىگردد و همان منزلگاههاى پیشین را طى مىکند ، این دگرگونى عبث و بیهوده نیست بلکه يك تقویم بسیار دقیق و زنده طبیعى است كه عالم و جاهل مىتوانند آن را بخوانند و حساب تاریخ كارها و امور زندگى خود را نگهدارند و این اضافه بر نورى است كه ماه به ما مىبخشد .
در اینکه ماه يك تقویم طبیعى است و مىتوان از حالات مختلفش روزهاىماه رادقیقا تعیین كرد، در جلد 2 « تفسیر نمونه » صفحه 6 بحث شده است .
در اینکه میان « ضِياء » و « نُور » چه تفاوتى است ، باید گفت : « ضِياء » به معنى نور ذاتى است و « نُور » مفهوم اعمى دارد كه ذاتى و عَرَضى هر دو را شامل مىشود ، بنابراین تفاوت تعبیر در آیه فوق اشاره به این نکته است كه خداوند خورشید را منبع جوشش نور قرار داد ، درحالىکه نور ماه جنبه اکتسابى دارد و از خورشید سرچشمه مىگیرد .
در آیۀ 16 سوره نوح نیز مىخوانیم : « وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فیهِنَّ نُورا وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجا » و در آیه 61 سوره فرقان آمده : « وَ جَعَلَ فیها سِراجا وَ قَمَرا مُنیرا » ، باتوجه به اینکه « سِراج » ( چراغ ) نور از خودش پخش مىکند و منبع و سرچشمه نور است و خورشید در دو آیه فوق تشبیه به « سِراج » شده ، روشن مىشود كه در آیات مورد بحث نیز این تفاوت بسیار متناسب است .
در اینکه آیا « ضِياء » جمع است يا مفرد ، در میان اهل ادب و نویسندگان لغت اختلاف است . بعضى مانند نویسنده كتاب « قاموس » آنرا مفرد دانستهاند ولى بعضى دیگر مانند « زَجّاج » ، « ضِياء » را جمع « ضَوْء » مىدانند ، نویسنده تفسیر « اَلْمَنار » و تفسیر « قُرْطبُى » نیز این معنى را پذیرفتهاند و مخصوصاً « اَلْمَنار » بر اساس آن استفاده خاصى از آیه كرده و مىگوید : ذکر « ضِياء » به صورت جمع در قرآن در مورد نور آفتاب اشاره به چیزى است كه علم امروز پس از قرنها آن را اثبات كرده است و آن اینکه نور آفتاب مرکب از هفت نور و يا به تعبیر دیگر هفت رنگ است ، همان رنگهایى كه در رنگینکمان و به
هنگام عبور نور از منشورهاى بلورین دیده مىشود .
در اینکه مرجع ضمیر « قَدَّرَهُ مَنازِلَ » ( براى آن منزلگاههایى قرار دارد ) تنها ماه است و يا ماه و خورشید هردو را شامل مىشود ، باز در میان مفسران گفتگو است ، ولى انصاف این است كه ظاهر آیه نشان مىدهد كه این ضمیر مفرد تنها به « قَمَر » كه نزدیك آن است ، بازمىگردد و این خود نکتهاى دارد ، زیرا ؛
اولاً ماههایى كه در اسلام و قرآن به رسمیت شناخته شده ، ماههاى قمرى است .
ثانیا ماه كرهاى است متحرك و منزلگاههایى دارد و اما خورشید در وسط منظومه شمسى قرار گرفته و حرکتى درمجموع این منظومه ندارد و این اختلاف برجها و سِير خورشید در صورفلکى دوازدهگانه كهاز « حمل » شروع مىشود و به « حوت » ختم مىگردد ، به خاطر حرکت خورشید نیست بلکه به خاطر حرکت زمین به دور خورشید است و این گردش زمین سبب مىشود كه خورشید را هرماه روبروى يکى از صور فلکى دوازدهگانه ببینیم ، بنابراین خورشید منزلگاههاى مختلف ندارد بلکه تنها ماه داراى منزلگاهها است .
آیۀ فوق در حقیقت اشاره به يکى از مسائل مربوط به كرات آسمانى مىکند ، كه در آن زمان از نظر علم و دانش بشر پوشیده بود و آن این كه ماه داراى حرکت است و اما خورشید حرکتى ندارد .
مسأله عدد و حساب كه در آیه فوق به آن اشاره شده ، درواقع يکى از مهمترین مسائل زندگى بشر در تمام زمینهها است .
مىدانیم اهمیت يك موهبت هنگامى آشکار مىشود كه زندگى را بدون آن مورد مطالعه و بررسى قرار دهیم ، روى این حساب فکر كنید اگر يك روز تاریخ ( امتیاز روزها ، ماهها و سالها ) از زندگى بشر برداشته شود و مثلاً نه روزهاى هفته روشن باشد و نه روزهاى ماه و نه شماره ماهها و سالها ، در این موقع تمام مسائل تجارى ، اقتصادى ، سیاسى و هرگونه قرارداد و برنامه زمانبندىشده بههممىریزد و هیچکارى نظم و انضباطى به خود نخواهد گرفت ، حتى وضع كشاورزى ، دامدارى و صنایع تولیدى نیز دچار هرج و مرج مىشود .
اما از آنجا كه خداوند انسان را براى يك زندگى سعادتبخش و توأم با نظام ، آفریده ،
وسایل آن را نیز در اختیارش گذاشته است .
درست است كه انسان با يك تاریخ قراردادى مىتواند كارهاى خود را تا حدودى منظم سازد ولى اگر بر پایه يك میزان طبیعى استوار نباشد ، نه عمومیت پیدا مىکند و نه چندان قابل اعتماد است .
گردش ماه و خورشید ( يا صحیحتر زمین به دور خورشید ) و منزلگاههایى كه دارند ، يك تقویم طبیعى را پىریزى مىکند كه همهجا و براى همهکس روشن و قابل اعتماد است .
همانطور كه مقدار شبانهروز كه يك واحد كوچك تاریخى است ، بر اثر يك عامل طبیعى يعنى حرکت زمین به دور خود به وجود مىآید ، ماه و سال نیز باید متکى بر يك گردش طبیعى باشد و به این ترتیب حرکت ماه به دور كره زمین ، يك واحد بزرگتر ( ماه كه تقریبا مساوى 30 روز است ) و حرکت زمین به دور آفتاب ، واحد عظیمترى يعنى سال را تشکیل مىدهد .
گفتیم تقویم اسلامى بر اساس تقویم قمرى و گردش ماه است ، درست است كه گردش
خورشید در برجهاى دوازدهگانه نیز وسیله خوبى براى تعیین ماههاى شمسى است ، ولى این تقویم با اینکه طبیعى است ، به درد همه نمىخورد و تنها دانشمندان نجوم از طریق رصدهاى نجومى مىتوانند بودن خورشید را در فلان برج تشخیص دهند ، به همین دلیل دیگران مجبورند به تقویمهایى كه به وسیله همان منجمان تنظیم شده ، مراجعه كنند .
ولى گردش منظم ماه به دور زمین ، تقویم روشنى به دست مىدهد كه حتى افراد بىسواد و بیابانگرد نیز قادر به خواندن خطوط و نقوش آن هستند .
توضیح اینکه؛ قیافه ماه هر شب در آسمان به گونه خاصى غیر از شب قبل و بعد است ، بهطورىکه دو شب در تمام ماه وضع و قیافه ماه در آسمان يکسان نیست و اگر كمى در وضع
ماه هر شب دقت كنیم ، كمکم عادت خواهیم كرد كه بادقت تعیین كنیم آن شب ، چندمین شب ماه است .
ممکن است بعضىها تصور كنند از نیمه دوم ماه به بعد منظرههاى نیمه اول ماه عینا تکرار مىشود و مثلاً چهره ماه در شب بیست و يکم ، مانند شب هفتم است ، ولى این يك
اشتباه بزرگ است ، زیرا قسمت ناقص ماه در نیمه اول طرف بالا است ، درحالىکه قسمت ناقص در نیمه دوم ، طرف پایین است و به تعبیر دیگر نوکهاى هلال در آغاز ماه ، به سمت شرق است ، در حالىکه نوکهاى ماه در اواخر ماه به سمت غرب مىباشد ، بهعلاوه ماه در اوایل ماه در سمت غرب دیده مىشود ، ولى در اواخر بیشتر در سمت شرق و بسیار دیرتر طلوع مىکند .
به این ترتیب مىتوان از شکل ماه با تغییرات تدریجىاش به عنوان يك روزشمار استفاده كرد و بادقت روزهاى ماه را از شکل ماه به دست آورد .
بههرحال ما در این موهبت كه نامش را « نظام تاریخى » مىنامیم ، مدیون این آفرینش الهى هستیم و اگر حرکات ماه و خورشید ( زمین ) نبود ، چنان هرج و مرج و ناراحتى در زندگى براى ما پدید مىآمد كه حسابى براى آن متصور نبود .
زندانیانى كه در سلولهاى انفرادى و تاریك گرفتار شدهاند و زمان را گم كردهاند ، این سرگردانى و بلاتکلیفى را كاملاً احساس كردهاند .
6 اِنَّ فِى اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ فِى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ
مسلماً در آمدوشد شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها و زمین آفریده ، آیات ( و نشانههایى ) است بر آنها كه پرهیزکارند ( و گناه چشم دلشان را نابینا نکرده است ) .
نه تنها خود آسمانها و زمین از آیات خدا است ، بلکه تمام ذرات موجوداتى كه در آنها وجود دارد ، هریك آیتى و نشانهاى محسوب مىشود ، اما تنها كسانى آنها را درك مىکنند كه در پرتو تقوا و پرهیز از گناه ، صفاى روح و روشنبینى يافته و مىتوانند چهره حقیقت و جمال يار را ببینند .
در آیه فوق آمد و شد شب و روز يکى از نشانههاى خدا شمرده شده است و این بهخاطر آن است كه اگر نور آفتاب يکنواخت وبهطور مداوم برزمین مىتابید، مسلماً درجه حرارت در زمین به قدرى بالا مىرفت كه قابل زندگى نبود ( مانند حرارت سوزان ماه در روزهایش كه به اندازه 15 شبانهروز زمین طولانى است ) و همچنین اگر شب بهطور مستمر
ادامه مىیافت، همهچیز از شدت سرما مىخشکید ( همانند شبهاى طولانى ماه ) ولى خداوند این دو را پشت سر يکدیگر قرار داده تا بستر حیات و زندگى را در كره زمین آماده
و مهیا سازد. در جلد اول « تفسیر نمونه » صفحه 410 و جلد 3 ، صفحه 214 در اینباره توضیحات دیگرى مطرح گردیده است .
نقش عدد و حساب و تاریخ و سال و ماه در نظام زندگى بشر و پیوندهاى اجتماعى و كسب و كار بر همهکس روشن و آشکار است .
7 اِنَّ الَّذینَ لا يَرْجُونَ لِقاآءَنا وَ رَضُوا بِالْحَيوةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَالَّذینَ هُمْ عَنْ ایاتِنا غافِلُونَ
آنها كه امید لقاى ما ( و رستاخیز ) را ندارند و به زندگى دنیا خشنود شدند و بر آن تکیه كردند و آنها كه از آیات ما غافلند .
8 اوُلآئِكَ مَأْواهُمُ النّارُ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
( همه ) آنها جایگاهشان آتش است ، به خاطر كارهایى كه انجام مىدادند .
درحقیقت نتیجۀ مستقیم عدمایمان به معاد ، همان دلبستگى به این زندگى محدود و مقامهاى مادى و اطمینان و اتکاء به آن است و نتیجه آن نیز آلودگى از نظر عمل و فعالیتهاى مختلف زندگى است و پایان آن ، چیزى جز آتش نخواهد بود .
همچنین غفلت از آیات الهى، سرچشمه بیگانگى از خدا است و بیگانگى از خدا ، سرچشمه عدم احساس مسؤولیت و آلودگى به ظلم و فساد و گناه است و سرانجام آن چیزى جز آتش نمىتواند باشد .
بنابراین هردو گروه فوق يعنى آنها كه ایمان به مبدأ يا ایمان به معاد ندارند ، مسلماً از نظر عمل ، آلوده خواهند بود و آینده هر دو گروه تاریك است .
این دو آیه بار دیگر این حقیقت را تأکید مىکند كه براى اصلاح يك جامعه و نجات آن از آتش ظلم و فساد، تقویت پایههاىایمان بهخدا و معاد، دو شرط ضرورى و اساسى است ،
چراکه بدون ایمان به خدا ، احساس مسؤولیت از وجود انسان برچیده مىشود و بدون توجه به معاد ، ترس از مجازات از میان خواهد رفت و به این ترتیب این دو پایۀ اعتقادى
پایۀ تمام اصلاحات اجتماعى است .
منظور از ملاقات پروردگار ، مسلماً ملاقات حسى نیست ، بلکه منظور علاوه بر ملاقات ، پاداش و كیفرهاى پروردگار ، يکنوع شهود باطنى است كه انسان در قیامت نسبت به ذات مقدس پیدا مىکند ، زیرا آیات و نشانههاى او را همهجا آشکارتر مىبیند و دید و درك تازهاى براى شناختش مىیابد .
توضیحات بیشتر در اینباره در جلد اول « تفسیر نمونه » ، ذیل آیه 46 سوره بقره ، مطرح شده است .
9 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ يَهْدیهِمْ رَبُّهُمْ بِایمانِهِمْ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَْنْهارُ فى جَنّاتِ النَّعیمِ
( ولى ) كسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، خداوند آنها را در پرتو ایمانشان هدایت مىکند ، از زیر ( قصرهاى ) آنها نهرها در باغهاى بهشت جریان دارد .
این نور هدایت الهى كه از نور ایمانشان سرچشمه مىگیرد ، تمام افق زندگانى آنها را
روشن مىسازد ، در پرتو این نور آنچنان روشنبینى پیدا مىکنند كه جار و جنجالهاى مکتبهاى مادى و وسوسههاى شیطانى و زرق و برقهاى گناه و زر و زور ، فکر آنها را نمىدزدد و از راه به بیراهه گام نمىنهند .
در جمله « يَهْدیهِمْ رَبُّهُمْ بِایمانِهِمْ » سخن از هدایت انسان در پرتو ایمان به میان آمدهاست ، این هدایت ، مخصوص به زندگى جهان دیگر نیست ، بلکه در این جهان نیز انسان مؤمن در پرتو ایمانش از بسیارى اشتباهات و فریبکارىها و لغزشهایى كه مولود طمع ، خودخواهى ، هوى و هوس است ، نجات مىیابد و راه خود را در جهان دیگر به سوى بهشت در پرتو این ایمان پیدا مىکند، چنانکه قرآن درآیه 12 سوره حدید مىگوید: «يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَ بِاَيْمانِهِمْ : در آن روز مردان و زنان باایمان را مىبینى كه شعاع نورشان در پیشاپیش رو و در طرف راستشان در حرکت است » .
در حدیثىاز پیامبر صلى الله علیه و آله مىخوانیم : « اِنَّ الْمُؤْمِنَ اِذا خَرَجَ مِنْ قَبْرِه صُوِّرَ لَهُ عَمَلُهُ فى صُورَةٍ حَسَنَةٍ فَيَقُولُ لَهُ اَنَا عَمَلُكَ فَيَكُونُ لَهُ نُورا وَ قائِدا اِلَى الْجَنَّةِ : هنگامى كه مؤمن از قبر خود خارج
مىشود ، اعمالش به صورت زیبایى نمایان مىگردد و با او سخن مىگوید كه من اعمال تو هستم و به صورت نورى درمىآید كه او را به سوى بهشت هدایت مىکند » .(1)
در این آیه ، « تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَْنْهارُ » آمده است ، در حالى كه در آیات دیگر قرآن «تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ» دیده مىشود و به تعبیر دیگر در موارد دیگر مىخوانیم كه ؛ از زیر درختان بهشت نهرها جریان دارد ، اما در آیه فوق مىخوانیم ؛ از زیر پاى بهشتیان نهرها جارى است .
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد كه حتى قصرهاى بهشتیان بر روى نهرها بنا شده كه لطف و زیبایى فوقالعادهاى به آنها مىبخشد .
و يا اشاره به اینکه نهرهاى بهشتى به فرمان آنها هستند و در قبضه قدرتشان مىباشد ، .
1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 17 ، صفحه 40 .
چنانکه در آیه 51 سوره زخرف ، در سرگذشت فرعون مىخوانیم كه مىگفت : « اَلَيْسَ لى مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الاَْنْهارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى : آیا حکومت مصر در اختیار من نیست و این نهرها به فرمان من جریان ندارند » .
10 دَعْویهُمْ فیها سُبْحانَكَ اللّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فیها سَلامٌ وَ اخِرُ دَعْویهُمْ اَنِ الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ
گفتار ( و دعاى ) آنها دربهشت ایناست كه خداوندا منزهى تو و تحیت آنها، سلامو آخرین سخنشان، حمد مخصوص پروردگار عالمیان است .
در آیه مورد بحث اشاره به سه حالت و يا سه نعمت و لذت بزرگ بهشتیان شده است ؛
حالت نخست توجه به ذات پروردگار و لذتى كه از این توجه به آنها دست مىدهد ، كه قابل مقایسه با هیچ لذتى نیست .
حالت دوم لذتى است كه بر اثر تماس داشتن با مؤمنان دیگر در آن محیط پر از صلح و تفاهم پیدامىشود كه بعداز لذت توجه به خدا ، از همهچیز برتر است .
حالت سوم لذتى است كه از انواع نعمتهاى بهشتى به آنها دست مىدهد و باز آنها را متوجه به خدا مىسازد و حمد و سپاس او را مىگویند .
11 وَ لَوْيُعَجِّلُاللّهُلِلنّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذینَ لا يَرْجُونَ لِقاآءَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ
اگر همانگونه كه مردم در به دست آوردن خوبىها عجله دارند، خداوند ( به كیفر اعمالشان ) مجازاتشان كند، عمرشان به پایان مىرسد ( و همگى نابود خواهند شد ) ولى آنها كه امید لقاى ما را ندارند ، به حال خودشان رها مىکنیم تادر طغیانشان سرگردان شوند.
در این آیه مىگوید : « اگر خداوند مجازات مردم بدکار را سریعا و در این جهان انجام دهد و همانگونه كه آنها در بهدستآوردن نعمت و خیر و نیکى عجله دارند ، در مجازاتشان تعجیل كند ، عمر همگى به پایان مىرسد و اثرى از آنها باقى نمىماند » ، ولى از آنجا كه لطف خداوند همه بندگان حتى بدکاران و كافران و مشرکان را نیز شامل مىشود ، در مجازاتشان عجله بهخرجنمىدهد ، شاید بیدارشوند و توبه كنند و از بیراهه به راه بازگردند .
بهعلاوه اگر مجازات بااین سرعت انجام مىگرفت ، حالت اختیار كه پایه تکلیف است ، تقریبا از میان مىرفت و اطاعت مطیعان ، جنبه اضطرارى به خود مىگرفت ، چراکه در صورت تخلف ، فورا مجازات دردناکى را در برابر خود مىدیدند .
12 وَاِذا مَسَّ الاِْنْسانَالضُّرُّ دَعانالِجَنْبِهِ اَوْ قاعِدا اَوْ قاآئِما فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُناآ اِلى ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ
و هنگامى كه به انسان زیان ( و ناراحتى ) برسد ، ما را ( در همه حال ) درحالىکه به پهلو خوابیده يا نشسته يا ایستاده است ، مىخواند ، اما هنگامى كه ناراحتى او را برطرف ساختیم، چنانمىرودکه گویى هرگز ما را براى حل مشکلى كه به او رسیده ، نخوانده ، اینگونه براى اسرافکاران اعمالشان زینت داده شده است .
خاصیت مشکلات و حوادث دردناك ، كنار رفتن حجابها از روى فطرت پاك آدمى است ، در كوره حوادث ، تمام قشرهاى سیاهى كه روى این فطرت را پوشانده است ، مىسوزد و از میان مىرود و براى مدتى هرچند كوتاه درخشش این نور توحیدى آشکار
مىگردد. سپس مىگوید : اما این افراد ، چنان كمظرفیت و بىخرد هستند كه « به مجرد اینکه بلا و ناراحتى آنها را برطرف مىسازیم ، آنچنان در غفلت فرومىروند ، كه گویا هرگز از ما تقاضایى نداشتند » و ما نیز به آنها كمکى نکردیم ( فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُناآ اِلى ضُرٍّ مَسَّهُ ). « آرى این چنین اعمال مسرفان در نظرشان جلوه داده شده است » ( كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ) .
در اینکه چه كسى اعمال اینگونه افراد را در نظرشان جلوه و زینت مىدهد ، در ذیل آیه 122 سوره انعام ، جلد 5 « تفسیر نمونه » بحث شده است و اجمال سخن این است كه ؛
زینتدهنده ، خداوند است اما از این طریق كه این خاصیت را در اعمال زشت و آلوده آفریده كه هرقدر انسان به آنها بیشتر آلوده شود، بیشتر خو مىگیرد و نهتنها قبح و زشتىآنها تدریجا ازمیانمىرود، بلکه كمکمبهصورت عملى شایسته در نظرشان مجسم مىگردد.
و اما چرا در آیه فوق اینگونه افراد به عنوان « مُسْرِف » ( اسرافکار ) معرفى شدهاند ، به خاطر این است كه چه اسرافى از این بالاتر كه انسان مهمترین سرمایه وجود خود يعنى
عمر و سلامت و جوانى و نیروها را بیهوده در راه فساد و گناه و عصیان و يا در مسیر به دست آوردن متاع بىارزش و ناپایدار این دنیا به هدر دهد و در برابر این سرمایه ، چیزى عاید او نشود. آیا این كار اسراف نیست و چنین كسان ، مُسرف محسوب نمىشوند .
درباره « انسان » تعبیرات مختلفى در قرآن مجید آمده است ؛
در آیات زیادى از او به « بَشَر » تعبیر شده و در آیات فراوانى به « انسان » و در آیاتى نیز به عنوان « بنىآدم » و عجیب اینکه در بسیارى از آیاتى كه از او به " انسان" تعبیر شده ، صفات نکوهیده و مذمومى براى او ذکر گردیده است .
مثلاً در آیات مورد بحث انسان به عنوان يك موجود فراموشکار و حقنشناس معرفى شده است .
در جاى دیگر به عنوان يك موجود ضعیف ( خُلِقَ الاِْنْسانُ ضَعیفا ) « 38 / نساء » .
در جاى دیگر به عنوان يك موجود ستمگر و كفرانکننده ( اِنَّ الاِْنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ )
« 34 / ابراهیم » .
در جایى دیگر انسان را بخیل دانسته است ( وَ كانَ الاِْنْسانُ قَتُورا ) « 100 / اسراء » .
در مورد دیگر موجودى عجول مىشمرد ( وَ كانَ الاِْنْسانُ عَجُولاً ) « 11 / اسراء » .
در جاى دیگر كفور و كفرانکننده مىداند ( وَ كانَ الاِْنْسانُ كَفُورا ) « 67 / اسراء » .
در مورددیگر موجودى پرخاشگر دانسته ( كانَ الاِْنْسانُ اكْثَرَ شَىْءٍ جَدَلاً ) « 54 / كهف » .
در جاى دیگر نیز كفور مبین و كفرانکننده آشکار آورده ( اِنَّ الاِْنْسانَ لَكَفُورٌ مُبینٌ ) « 19 / زخرف » .
در مورد دیگر موجودى كمظرفیت و دمدمى مزاج كه هنگام نعمت ، بخیل و به هنگام بلا ، پرجزع است ( اِنَّ الاِْنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوُعا وَ اِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعا ) « 19 ، 20 ، 21 / معارج » .
در جاى دیگر مغرور و حتى در برابر خدا دانسته ( يا اَيُّهَا الاِْنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَریمِ ) « 6 / انفطار » .
و در مورد دیگر او را موجودى كه هنگام نعمت طغیان مىکند، دانسته ( اِنَّ الاِْنْسانَ لَيَطْغى اَنْ رَاآهُ اسْتَغْنى ) « 6 و 7 / علق » .
به این ترتیب مىبینیم « انسان » در قرآن مجید به عنوان موجودى كه داراى جنبههاى منفى فراوان و نقطههاى ضعف متعددى است ، معرفى شده است .
آیا این همان انسانى است كه خدا او را در « اَحْسَنِ تَقْویم » و « بهترین ساختمان » آفریده است ؟ ( لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فى اَحْسَنِ تَقْویمٍ ) « 4 / تین » .
و آیا این همان انسانى است كه خدا معلّم او بوده و آنچه را نمىدانسته ، به وى آموخته است ؟ ( خَلَقَ الاِْنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ ) « 3 و 4/ الرحمن » .
و بالاخره آیا این همان انسانى است كه خدا او را در مسیر پروردگار به سعى و تلاش واداشته ( يا اَيُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحا ) « 6 / انشقاق » .
باید دید اینها چه انسانى هستند كه با آنهمه كرامت و محبت الهى اینهمه نقاط ضعف و نارسایى از خود نشان مىدهند ؟
ظاهر این است كه این بحثها همه مربوط به انسانهایى است كه تحت تربیت رهبران الهى قرار نگرفتهاند ، بلکه به صورت گیاهى خودرو پرورش يافتهاند ، نه معلمى و نه راهنمایى و نه بیدارکنندهاى داشتهاند ، شهواتشان آزاد و در میان هوسها غوطهور هستند .
بدیهى است چنین انسانى نه تنها از امکانات فراوان و سرمایههاى عظیم وجود خویش بهره نمىگیرد ، بلکه با به كار بردن آنها در مسیرهاى انحرافى و غلط به صورت موجودى خطرناك و سرانجام ناتوان و بینوا درمىآید .
وگرنه انسانىکه با استفادهاز وجود رهبران الهى و بهکارگرفتن اندیشه و فکر و قرار گرفتن در مسیر حرکت تکاملى و حق و عدالت به مرحله « آدمیت » گام مىنهد و شایسته نام « بنىآدم » مىشود ، به جایى مىرسد كه به جز خدا نمىبیند ، آنچنان كه قرآن مىگوید: « وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنىآاآدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِىالْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً : ما آدمیزادگان را گرامى داشتیم و صفحه خشکى و دریا را جولانگاه آنها قرار دادیم و از روزىهاى پاکیزه به او بخشیدیم و بر بسیارى از مخلوقات خود فضیلت و برتریش دادیم » ( 70 / اسراء ) .
13 وَ لَقَدْ اَهْلَكْنَا الْقُروُنَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمّا ظَلَمُوا وَ جاآءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمینَ
ما امتهاى پیشاز شما را به هنگامىکه ظلم كردند، هلاك كردیم، درحالىکه پیامبرانشان بادلایل روشن به سراغ آنها آمدند ولى آنها ایمان نیاوردند ، اینگونه گروه مجرمان را جزا مىدهیم .
14 ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلاآئِفَ فِى الاَْرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ
سپس شما را جانشینان آنها در روى زمین -- پس از آنان -- قرار دادیم تا بنگریم شما چگونه عمل مىکنید .
« قُروُن » جمع « قَرْن » معمولاً به معنى يك زمان طولانى استعمال مىشود ولى همانگونه كه علماى لغت گفتهاند : به معنى قوم و جمعیتى كه در عصر واحدى زندگى مىکنند ، نیز آمده است زیرا ماده اصلى آن به معنى اقتران و نزدیکى است ، در آیه مورد
بحث نیز به همین معنى يعنى گروه و اقوام همعصر به كار رفته است .
در آیات فوق علت نابودى اقوام گذشته ، ظلم و ستم ذکر شده ، این به خاطر آن است كه واژه ظلم ، آنچنان مفهوم جامعى دارد كه هرگونه گناه و فسادى را دربرمىگیرد .
از جمله « وَ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا » ( چنان نبود كه ایمان بیاورند ) استفاده مىشود كه خداوند تنها آن گروهى را به هلاکت كیفر مىدهد كه امیدى به ایمان آنها در آینده نیز نباشد و به این ترتیب اقوامى كه در آینده ممکن است ایمان بیاورند ، مشمول چنین كیفرهایى نمىشوند .
جمله « لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ » ( ببینیم چگونه عمل مىکنید ) مسلماً نه بهمعنى نگاه كردن باچشم است و نه تفکر و نگاه قلبى ، چون خداوند از هر دو پیراسته است ، بلکه مفهوم آن حالتى شبیه انتظار است ، يعنى شمارا بهحال خود واگذاردهایم و منتظریم كه چه خواهید كرد .
15 وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ ایاتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذینَ لا يَرْجُونَ لِقاآءَنَا ائْتِ بِقُرْاآنٍ غَيْرِ هذاآ اَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مايَكُونُ لىآ اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاآئِ نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحآى
اِلَىَّ اِنّىآ اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ
و هنگامىکه آیات روشن مابرآنهاخواندهمىشود، كسانىکه امید لقاى ما ( و رستاخیز ) را ندارند ، مىگویند : قرآنى غیر از این بیاور و يا آنرا تبدیل كن ( و آیات نکوهش بتها را بردار ) بگو : من حق ندارم كه آن را از پیش خود تغییر دهم ، فقط از چیزى كه بر من وحى مىشود ، پیروى مىکنم ، من اگر معصیت پروردگارم را كنم ، از مجازات روز بزرگ ( قیامت ) مىترسم .
کلمه « تِلْقاء » به معنى مُقابَلَة و مُحاذات آمده و در آیه و مانند آن به معنى ناحیه و نزد مىآید ، يعنى من از ناحیه و از نزد خودم نمىتوانم آن را تغییر دهم .
این بىخبران بینوا ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله را براى رهبرى خود نمىخواستند ، بلکه به پیروى از خرافات و اباطیل خویش دعوت مىکردند ، قرآنى از او مىخواستند كه دنبالهرو انحرافاتشان باشد ، نه اصلاحکننده مجتمعشان ، آنها نه فقط به قیامت ایمان نداشتند و در
برابر كارهاى خود احساس مسؤولیت نمىکردند ، بلکه این گفتارشان نشان مىداد ، اصلاً مفهوم « نبوت » را نفهمیده بودند يا به بازى مىگرفتند .
مشرکان از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخواستند كه يا قرآن را تعویض به كتاب دیگر كند و يا آن را تغییر دهد . فرق میان این دو روشن است ، در تقاضاى اول ، هدفشان این بود كه این كتاب بهکلى برچیده شود و به جاى آن كتاب دیگرى از سوى پیامبر صلىاللهعلیهوآله قرار گیرد ، اما در تقاضاى دوم مىخواستند حداقل آیاتى كه مخالف بتهاى آنها بود ، اصلاح گردد ، تا هیچگونه احساس ناراحتى از این ناحیه نکنند .
و مىبینیم كه قرآن با چه لحن قاطعى به آنها پاسخ مىگوید كه نه « تبدیل » در اختیار پیامبر صلىاللهعلیهوآله است و نه « تغییر » و نه حتى دیر و زود شدن وحى .
و به راستى چه افکار پست و خامى داشتند ، پیامبرى را مىپرستیدند كه پیرو خرافات و هوسهاى آنها باشد ، نه پیشوا و رهبر و مربى و راهنما .
16 قُلْ لَوْ شاآءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لاآ اَدْریكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فیكُمْ عُمُرا مِنْ قَبْلِهِ اَفَلا تَعْقِلُونَ
بگو : اگر خداوند مىخواست ، من این آیات را بر شما نمىخواندم و از آن آگاهتان نمىکردم ، چه اینکه مدتها پیش از این در میان شما زندگى نمودم ، آیا نمىفهمید ؟
17 فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَوْ كَذَّبَ بِاآیاتِهِ اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ
چهکسى ستمکارتر است از آنکس كه برخدا دروغ مىبندد و آیات او را تکذیب مىکند ، مسلماً مجرمان رستگار نخواهند شد .
18 وَ يَعْبُدوُنَ مِنْ دوُنِ اللّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هآؤُلاآءِ شُفَعاآؤُنا عِنْدَ اللّهِ قُلْ اَتُنَبِّئوُنَ اللّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِى السَّمواتِ وَ لا فِىالاَْرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ
و غیر از خدا چیزهایى پرستش مىکنند كه نه به آنها زیان مىرساند و نه سودى به
آنان مىدهد و مىگویند : اینان شفیعان ما نزد خدا هستند ، بگو : آیا خداوند را به چیزى خبر مىدهید كه در آسمانها و زمین سراغ ندارد ؟ منزه است او و برتر است از آن شریکهایى كه قرار مىدهند .
بدیهى است اگر بتها فرضا منشأ سود و زیانى بودند ، بازهم شایسته عبودیت نبودند ، ولى قرآن با این تعبیر مىخواهد این نکته را بفهماند كه بتپرستان كوچکترین بهانهاى براى این كار ندارند و موجوداتى را مىپرستند كه مطلقا بىخاصیت هستند و این بدترین و زشتترین پرستش است .
سپس به ادعاى واهى بتپرستان پرداخته ، مىگوید : « آنها مىگویند : این بتها شفیعان ما در پیشگاه خدا هستند » ، يعنى مىتوانند از طریق شفاعت ، منشأ سود و زیانى
شوند، هرچند مستقلاً از خودشان كارى ساخته نباشد ( وَ يَقُولُونَ هآؤُلاآءِ شُفَعاآؤُنا عِنْدَ اللّهِ ) .
اعتقاد به شفاعت بتها ، يکى از انگیزههاى بتپرستى بود و چنانکه در تواریخ آمده ، هنگامى كه « عمرو بن لحىّ » بزرگ عرب ، براى استفاده از آبهاى معدنى شام و مداواى خویش به آن منطقه رفته بود، وضع بتپرستان نظر او را بهخود جلب كرد ، هنگامى كه دلیل این پرستش را از آنها پرسید ، به او گفتند : این بتها سبب نزول باران و حل مشکلات و شفاعت در پیشگاه خدا هستند ، او كه يك مرد خرافى بود ، تحت تأثیر قرار گرفت و خواهش كرد بعضى از بتها را در اختیار او بگذارند تا به حجاز بیاورد و بهاینطریق بتپرستى در میان مردم حجاز رواج يافت .
قرآن در پاسخ این پندار مىگوید : « آیا شما خداوند را به چیزى خبر مىدهید كه در آسمانها و زمین سراغ ندارد » ( قُلْ اَتُنَبِّئوُنَ اللّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِى السَّمواتِ وَ لا فِى الاَْرْضِ ) .
کنایه از اینکه اگر خدا چنین شفیعانى مىداشت ، در هر نقطهاى از زمین و آسمان كه بودند ، از وجودشان آگاه بود ، زیرا وسعت علم خداوند چنان است كه كوچکترین ذرهاى
در آسمان و زمین نیست ، مگر اینکه از آنها آگاهى دارد .
به تعبیر دیگر این درست به آن مىماند كه به كسى بگویند : تو چنین نمایندهاى دارى و او در پاسخ بگوید : من از وجود چنین نمایندهاى خبر ندارم و این بهترین دلیل بر وجود او است ، چراکه ممکن نیست كسى از وجود نماینده خود بىخبر باشد .
درباره شفاعت ، بهطور مشروح در جلد اول « تفسیر نمونه » ، صفحه 163 و جلد دوم ، صفحه 196 بحث شده است .
19 وَ ما كانَ النّاسُ اِلاّ اُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِىَ بَيْنَهُمْ فیما فیهِ يَخْتَلِفُونَ
و ( در آغاز ) همه مردم امت واحدى بودند ، سپس اختلاف كردند و اگر فرمانى از طرف پروردگار تو ( درباره عدم مجازات سریع آنان ) نبود ، در آنچه اختلاف داشتند ، میان آنها داورى مىکرد .
این فطرت توحیدى كه در ابتدا دستنخورده بود ، با گذشت زمان بر اثر افکار كوتاه و گرایشهاى شیطانى ، دستخوش دگرگونى شد ، گروهى از جاده توحید منحرف شدند و به شرك روى آوردند و طبعا « جامعه انسانى به دو گروه مختلف تقسیم شد » ؛ گروهى موحد و گروهى مشرك ( فَاخْتَلَفُوا ) .
بنابراین شرك درواقع يك نوع بدعت و انحراف ازفطرت است، انحرافى كه از مشتى اوهام و پندارهاى بىاساس سرچشمه گرفته است .
در اینجا ممکن بود این سؤال پیش آید كه چرا خداوند این اختلاف را از طریق مجازات سریع مشرکان برنمىچیند تا بار دیگر همه جامعه انسانى موحد شوند ؟
قرآن بلافاصله براى پاسخ به این سؤال اضافه مىکند : « اگر فرمان سابق الهى دایر بر آزادى بشر در مسیر هدایت كه رمز تکامل و پیشرفت او است ، نبود ، خداوند به زودى در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند، داورى مىکرد » و مشرکان و منحرفان را به كیفر
مىرسانید ( وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِىَ بَيْنَهُمْ فیما فیهِ يَخْتَلِفُونَ ) .
بنابراین « كَلِمَة » در این آیه ، اشاره به سنت و فرمان آفرینش دایر بر آزادى انسانها است كه از آغاز چنین بوده است ، چه اینکه اگر منحرفان و مشرکان بلافاصله مجازات شوند ، ایمان موحدان تقریبا جنبه اضطرارى و اجبارى پیدا مىکند و حتما از روى ترس و وحشت خواهد بود و چنین ایمانى نه مایه افتخار است و نه دلیل بر تکامل ، خداوند این داورى و كیفر را بیشتر براى سراى دیگر گذاشته است تا نیکوکاران و پاکان آزادانه راه خود را انتخاب كنند .
20 وَ يَقُولُونَ لَوْ لاآ اُنْزِلَ عَلَيْهِ ايَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ اِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ فَانْتَظِروُا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ
و مىگویند: چرا معجزهاىاز پروردگارش بر او نازلنمىشود؟ بگو : غیب ( و معجزات ) براى خدا ( و به فرمان او ) است، شما در انتظار باشید من هم با شما در انتظارم ( شما در
انتظار معجزات اقتراحى و بهانهجویانه باشید و من هم در انتظار مجازات شما ) .
کلمه « اآيَة » ( معجزه ) اگرچه مطلق است و هرگونه معجزهاى را شامل مىشود ولى قرائنى در دستاست كه نشان مىدهد آنها طالب معجزه براى شناخت پیامبر صلىاللهعلیهوآله نبودند ، بلکه آنها خواهان معجزات اقتراحى بودند ، يعنى هر روز معجزهاى به نظرشان مىرسید ،
آن را به پیامبر پیشنهاد مىکردند و انتظار داشتند او هم تسلیم پیشنهاد آنان باشد ، گویى پیامبر ، انسان بیکارى است كه كلید همه معجزات را در دست گرفته و منتظر است كسى از راه برسد و پیشنهادى به او بکند .
غافل از اینکه اولاً معجزه ، كار خدا است و تنها به فرمان او انجام مىگیرد و ثانیا معجزه براى شناخت پیامبر و هدایت است و يك مورد آن هم براى این منظور كافى است و پیامبر اسلام علاوه بر آن ، به اندازه كافى معجزه به آنها نشان داده بود و بیش از آن ،
چیزى جز يك مشت اقتراحات هوسآلود نبود.
شاهد بر اینکه منظور از « آيَة » در جمله فوق ، معجزات اقتراحى است ، اینکه ؛
اولاً ذیل آیه آنها را تهدید مىکند و اگر آنها براى كشف حقیقت ، خواهان معجزه بودند ، جاى تهدید ندارد .
ثانیا در چند آیه قبل خواندیم كه آنها به قدرى لجوج بودند كه به پیامبر پیشنهاد مىکردند كتاب آسمانى خود را به كتاب دیگرى تبدیل كند و يا حداقل آیاتى كه اشاره به نفى بتپرستى است ، تغییر دهد .
ثالثا طبق اصل مسلمى كه در تفسیر آیات داریم ؛ « اَلْقُرْاآنُ يُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضا : آیات قرآن يکدیگر را تفسیر مىکنند » ، ما مىتوانیم از آیاتى مانند آیات 90 - 94 سوره اسراء به خوبى بفهمیم كه این بتپرستان لجوج ، طالب معجزه براى هدایت نبودند، لذا گاهى مىگفتند ما بهتو ایمان نمىآوریم تاچشمههایى از این زمین خشکیده بیرون بیاورى ، دیگرى مىگفت :
اینهم كافى نیست ، باید قصرى از طلا داشته باشى ، دیگرى مىگفت : اینهم براى ما قانعکننده نیست ، باید جلوى چشم ما به آسمان پرواز كنى ، سپس اضافه مىکرد كه : پرواز به آسمان هم كافى نیست ، مگر اینکه نامهاى از طرف خدا براى ما بیاورى و از اینگونه ترهات و لاطائلات .
21 وَ اِذاآ اَذَقْنَا النّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرّاآءَ مَسَّتْهُمْ اِذا لَهُمْ مَكْرٌ فىآ ایاتِنا قُلِ اللّهُ اَسْرَعُ مَكْرا اِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُروُنَ
هنگامىکه به مردم رحمتى پساز زیانىکه به آنها رسیده، مىچشانیم ، آنها در آیات ما مکر مىکنند ( و دست به توجیهات ناروا براى آن نعمت و رحمت مىزنند ) بگو : خداوند از شما سریعتر چارهجویى مىکند و رسولان ما آنچه مکر مىکنید ( و نقشه مىکشید ) مىنویسند .
واژه « مَكْر » در اصل به معنى هرگونه چارهاندیشى توأم با پنهانکارى است ، نه به آن
معنى كه در فارسى امروز از آن مىفهمیم كه توأم با يکنوع شیطنت است ، بنابراین هم در مورد خداوند صدق مىکند و هم در مورد بندگان .
براى كسب اطلاعات بیشتر به جلد 2 « تفسیر نمونه » ، صفحه 429 و جلد 6 ، صفحه 271 و جلد 7 ، صفحه 148 مراجعه نمایید.
در این آیه اشاره به يکى از نقشههاى جاهلانه مشرکان كرده ، مىگوید : « هنگامى كه مردم را براى بیدارى و آگاهى ، گرفتار مشکلات و زیانهایى مىسازیم ، سپس آن را برطرف ساخته ، طعم آرامش و رحمت خود را به آنها مىچشانیم به جاى اینکه متوجه ما شوند ، این آیات و نشانهها را به باد مسخره و استهزاء گرفته و يا با توجیهات نادرست در مقام انکار آنها برمىآیند » و مثلاً بلاها و مشکلات را به عنوان غضب بتها و نعمت و آرامش را دلیل بر شفقت و محبت آنان مىگیرند و يا به طور كلى همه را معلول يك مشت تصادف مىشمرند .
« مَكْر » در آیه فوق كه به معنى هرگونه چارهاندیشى است ، اشاره به توجیهات ناروا و راههاى فرارى است كه مشرکان در برابر آیات پروردگار و ظهور بلاها و نعمتها مىاندیشند. در این آیه نقطه مقابل « ضَرّاء » ( ناراحتى و زیان ) ، « رَحْمَة » ذکر شده است نه «سَرّاء» ( خوشى و مسرّت ) ، اشاره به اینکه هرگونه خوبى به انسان برسد ، از ناحیه خدا و رحمت بىپایان او است ، درحالىکه بدىها اگر به عنوان درس عبرت نباشد ، از اثرات اعمال خود انسان است .
22 هُوَ الَّذى يُسَيِّرُكُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتّىآ اِذا كُنْتُمْ فِى الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِریحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاآءَتْها ریحٌ عاصِفٌ وَجاآءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْكُلِّ مَكانٍ وَظَنُّوآا اَنَّهُمْ اُحیطَ بِهِمْ دَعَوُ اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ لاَِنْ اَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرینَ
او كسى است كه شما را در خشکى و دریا سِير مىدهد تا اینکه در كشتى قرار مىگیرید
و بادهاى موافق آنها را ( به سوى مقصد ) حرکت مىدهند و خوشحال مىشوند ، ناگهان طوفان شدیدى مىوزد و امواج ازهرسو بهسراغ آنها مىآید و گمان مىبرند هلاك خواهند شد در این موقع خدا را از روى اخلاص عقیده مىخوانند كه اگر ما را نجات دهى، حتما از سپاسگزاران خواهیم شد .
23 فَلَمّاآ اَنْجیهُمْ اِذا هُمْ يَبْغُونَ فِى الاَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ ياآ اَيُّهَا النّاسُ اِنَّما بَغْيُكُمْ عَلىآ اَنْفُسِكُمْ مَتاعَ الْحَيوةِ الدُّنْيا ثُمَّ اِلَيْنا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
اما هنگامى كه آنها را رهایى بخشید ، ( دوباره ) در زمین بدون حق ، ستم مىکنند ، اى مردم ستمهاى شما به زیان خود شما است ، بهرهاى از زندگى دنیا ( مىبرید ) سپس بازگشت شما به سوى ما است و ( خدا ) شما را به آنچه عمل مىکردید ، خبر مىدهد .
آنچه در آیات فوق خواندیم، مخصوص بتپرستان نیست ، بلکه يك اصل كلى درباره همه افراد آلوده و دنیاپرست و كمظرفیت و فراموشکار است ، به هنگامى كه امواج بلاها
آنها را احاطه مىکند و دستشان ازهمهجا كوتاه و كاردبه استخوانشان مىرسد و يار و ياورى براى خود نمىبینند ، دست به درگاه خدا برمىدارند و هزارگونه عهد و پیمان با او مىبندند و نذر و نیاز مىکنند كه اگر از این بلاها رهایى يابیم ، چنین و چنان مىکنیم .
اما این بیدارى و آگاهى كه انعکاسى است از روح توحید فطرى براى اینگونه اشخاص چندان بهطول نمىانجامد، هنگامى كه طوفان بلا فرونشست و مشکل حل شد ، پردههاى غفلت بر قلب آنها فرومىافتد ، پردههاى سنگینى كه جز طوفان بلا نمىتوانست آن را جابهجا كند .
با اینکه این بیدارى موقتى ، اثر تربیتى در افراد فوقالعاده آلوده ندارد ، حجت را بر آنها تمام مىکند و دلیلى خواهد بود بر محکومیتشان .
ولى افرادى كه آلودگى مختصرى دارند ، در اینگونه حوادث معمولاً بیدارمىشوند و مسیر خودرا اصلاح مىکنند، اما بندگان خدا حسابشان روشن است ، در آرامش همانقدر به
خدا توجه دارند كه به هنگام سختى ، زیرا مىدانند هر خیر و برکتى كه ظاهرا از عوامل طبیعى به آنها مىرسد ، آنهم درواقع از ناحیه خدا است .
و به هرحال این يادآورى و تذکر در آیات فراوانى از قرآن مجید آمده است .
24 اِنَّما مَثَلُ الْحَيوةِ الدُّنْيا كَماآءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماآءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ مِمّا يَأْكُلُ النّاسُ وَ الاَْنْعامُ حَتّىآ اِذاآ اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ اَهْلُهآ اَنَّهُمْ قادِروُنَ عَلَيْهاآ اتیهاآ اَمْرُنا لَيْلاً اَوْ نَهارا فَجَعَلْناها حَصیدا كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّروُنَ
زندگى دنیا همانند آبى است كه از آسمان نازل كردهایم كه بر اثر آن گیاهان گوناگون كه مردم و چهارپایان از آن مىخورند ، مىروید تا زمانى كه روى زمین زیبایى خود را ( از آن ) گرفته و تزیین مىگردد و اهل آن مطمئن مىشوند كه مىتوانند از آن بهرهمند گردند ( ناگهان ) فرمان ما شبهنگام يا در روز ( براى نابودى آن ) فرامىرسد ( سرما يا
صاعقهاى را بر آن مسلط مىسازیم ) و آنچنان آن را درو مىکنیم كه ( گویى ) هرگز نبوده است ، اینچنین آیات خود را براى گروهى كه تفکر مىکنند ، شرح مىدهیم .
« لَمْ تَغْنَ » از ماده « غِنا » بهمعنى اقامت كردن در مکانىاست، بنابراین جمله « لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ » يعنى "دیروز در این مکان نبوده است" و این كنایه از این است كه چیزى به كلى از میان برود ، آنچنان كه گویى هرگز وجود نداشته است .
از آنجا كه قرآن يك كتاب انسانسازى و تربیت است ، در بسیارى از موارد براى روشن ساختن حقایق عقلى متوسل به ذکر مثالها مىشود و گاهى موضوعاتى را كه آغاز و انجامش ، سالها طول مىکشد ، در يك صحنه زودگذر و قابل مطالعه در برابر چشمان مردم مجسم مىسازد .
بررسى تاریخ پرماجراى عمر يك انسان يا يك نسل كه گاهى يکصد سال طول
مىکشد ، براى افراد عادى ، كار آسانى نیست اما هنگامى كه صحنهاى همانند زندگى بسیارى از گیاهان در مقابل او قرار دهند ، بسیار راحت مىتواند چگونگى زندگى خود را در این آیینه شفاف ببیند .
درست این صحنه را در مقابل چشم خود مجسم كنید ، باغى است پر از درخت و سبزه و گیاه كه همگى به ثمر نشسته و غوغاى حیات در سرتاسر آن نمایان است ، اما در يك شب تاریك يا يك روز روشن ناگهان ابرهاى سیاه آسمان را مىپوشاند ، رعد و برق و سپس طوفان و رگبارهاى شدید و تگرگهاى دانهدرشت آن را از هرسو درهم مىکوبد .
فردا كه به دیدن آن باغ مىآییم ، درختان درهم شکسته ، گیاهان ازهم پاشیده و پژمرده و همهچیز را درهم به روى خاك ریخته در مقابل خودمان مشاهده مىکنیم ، آنچنان باور نمىکنیم این همان باغ سرسبز خرمى است كه دیروز به روى ما مىخندید .
آرى چنین است ماجراى زندگى انسانها مخصوصاً در عصر و زمان ما كه گاه يك زلزله
یا يك جنگ چند ساعته چنان يك شهر آباد و خرم را درهم مىکوبد كه چیزى جز يك ویرانه با يك مشت اجساد قطعه قطعه شده باقى نمىگذارد .
وه چه غافلند مردمىکه بهچنین زندگى ناپایدار دل خوش كردهاند .
در جمله « اِخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ » باید توجه داشت كه « اِخْتِلاط » در اصل آنچنان كه « راغب » در « مفردات » گفته ، به معنى جمع میان دوچیز يا بیشتراست، خواه مایع باشند يا
جامد و « اِخْتِلاط » اعم از « اِمْتِزاج » است ( زیرا امتزاج معمولاً در مورد مایعات گفته مىشود ) بنابراین معنى جمله چنین مىشود كه ؛ به وسیله آب باران ، گیاهان از هر قسم بههم مىآمیزند ، گیاهانى كه به درد انسان مىخورد يا مورد استفاده حیوانات است .
جمله فوق اشاره ضمنى به این حقیقت نیز مىکند كه خداوند از آب باران كه يکنوع و يك حقیقت بیشتر ندارد ، انواع و اقسام گیاهانىرا مىرویاندکه نیازمندىهاى مختلف انسانها و حیوانات را با مواد غذایى گوناگونشان تأمین مىکنند .
25 وَ اللّهُ يَدْعُوآا اِلى دارِ السَّلامِ وَ يَهْدى مَنْ يَشاآءُ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
و خداوند دعوت به سراى صلح و سلامت مىکند و هرکس را بخواهد ، به راه راست هدایت مىنماید .
در آنجا كه نه از این كشمکشهاى غارتگران دنیاى مادى خبرى است و نه از مزاحمتهاى احمقانه ثروتاندوزان از خدا بىخبر و نه جنگ و خونریزى و استعمار و استثمار و تمام این مفاهیم در كلمه « دارِ السَّلامِ » ( خانه صلح و سلامت ) جمع است .
و هرگاه زندگى در این دنیا نیز شکل توحیدى و رستاخیزى به خود گیرد ، آنهم تبدیل به « دارُ السّلام » مىشود و از صورت آن « مزرعه بلادیده طوفان زده » درمىآید .
26 لِلَّذینَ اَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ وَ لايَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ اوُلآئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فیها خالِدوُنَ
کسانى كه نیکى كردند ، پاداش نیك و زیاده بر آن دارند و تاریکى و
ذلت چهرههایشان را نمىپوشاند ، آنها ياران بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند .
« يَرْهَقُ » از ماده « رَهَق » به معنى پوشاندن قهرى و اجبارى است و « قَتَر » به معنى غبار و يا دود است .
در اینکه منظور از « زِيادَة » در این جمله چیست ، میان مفسران گفتگو است ولى باتوجه به اینکه آیات قرآن يکدیگر را تفسیر مىکنند ، اشاره به پاداشهاى مضاعف و فراوانى است كه گاهى ده برابر و گاهى هزاران برابر ( به نسبت اخلاص و پاکى و تقوا و ارزش عمل ) بر آن افزوده مىشود ، در آیه 160 سوره انعام مىخوانیم : « مَنْ جاآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها : كسى كه كار نیکى انجام دهد ، ده برابر به او پاداش داده خواهد شد » .
و در جاى دیگر نیز مىخوانیم : « فَاَمَّا الَّذینَ اآمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُوَفّيهِمْ اُجُورَهُمْ وَ
يَزیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ : اما كسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، خداوند پاداش آنها را به طور كامل مىدهد و از فضل و كرم خود نیز بر آن مىافزاید » ( 127 / نساء ) .
در آیات مربوط به انفاق در آیه 261 سوره بقره نیز سخن از پاداش نیکوکاران تا هفتصد برابر و يا چند مقابل آن به میان آمده است .
نکته دیگر كه در اینجا باید به آن توجه داشت ، این است كه كاملاً امکان داردکه این اضافه درجهان دیگر مرتبا افزایش يابد ، يعنى هر روز موهبت و لطف تازهاى از ناحیه خداوند به آنها ارزانى داشته شود و این درواقع نشان مىدهد كه زندگى جهان دیگر يکنواخت نیست و به سوى تکامل در يك شکل نامحدود پیش مىرود .
27 وَ الَّذینَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ جَزاآءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْعاصِمٍكَأَنَّمااُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعا مِنَاللَّيْلِ مُظْلِما اوُلآئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدوُنَ
اما كسانى كه مرتکب گناهان شدند ، جزاى بدى به مقدار آن دارندو ذلت و خوارى چهره آنها را مىپوشاند و هیچ چیز نمىتواند آنها را از ( مجازات ) خدا نگه دارد ( چهرههایشان آنچنان تاریك است كه ) گویى پارههایى از شب تاریک، صورت آنها را پوشانده ، آنها ياران آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند .
در اینجا سخنى از « زیاده » در كار نیست ، چراکه در پاداش زیاده ، فضل و رحمت است اما در كیفر ، عدالت ایجاب مىکند كه ذرهاى بیش از گناه نباشد ، ولى آنها به عکس گروه اول چهرههایى تاریك دارند « و ذلّت، صورت آنهارا مىپوشاند » ( وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ) .
تاریکى چهرههاى آنها به اندازهاى زیاد است كه « گویى پارههایى از شب تاریك و ظلمانى ، يکى پس از دیگرى بر صورت آنها افکنده شده است » .
ممکن است سؤال شود كه عدالت ایجاب مىکند بیش از گناهشان كیفر نبینند و این تاریکى چهره و گرد و غبار مذلت بر آن نشستن ، چیز اضافهاى است .
اما باید توجه داشت كه این خاصیت و اثر عمل است كه از درون جان انسان به بیرون منعکس مىگردد ، درست مثل این است كه بگوییم : افراد شرابخوار باید تازیانه بخورند و در عین حال شراب انواع بیمارىهاى معده و قلب و كبد و اعصاب را ایجاد مىکند .
بههرحال ممکن است بدکاران گمان كنند راه فرار و نجاتى خواهند داشت و يا بتها و مانند آنها مىتوانند برایشان شفاعت كنند اما جمله بعد صریحا مىگوید كه ؛ « هیچکس و هیچچیز نمىتواند آنها را از مجازات الهى دور نگه دارد » ( ما لَهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ ) .
28 وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمیعا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذینَ اَشْرَكُوا مَكانَكُمْ اَنْتُمْ وَ شُرَكاآؤُكُمْ فَزَيَّلْنا بَيْنَهُمْ وَ قالَ شُرَكاآؤُهُمْ ما كُنْتُمْ اِيّانا تَعْبُدوُنَ
به خاطر بیاورید آن روز را كه همه آنها را جمع مىکنیم سپس به مشرکان مىگوییم : شما و معبودهایتان در جاى خودتان باشید ( تا به حسابتان رسیدگى شود ) سپس آنها را از هم جدامىکنیم ( و از هریك جداگانه سؤال مىنماییم ) و معبودهایشان (به آنها) مىگویند :
شما ( هرگز ) ما را عبادت نمىکردید .
29 فَكَفى بِاللّهِ شَهیدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ اِنْ كُنّا عَنْ عِبادَتِكُمْ لَغافِلینَ
همین بس كه خدا میان ما و شما گواه است كه ما از عبادت كردن شما غافل ( و بىخبر ) بودیم .
« زَيَّلْنا » از ماده « تَزْيیل » به معنى جدا ساختن است .
جالب این است كه در آیه از « بتها » تعبیر به « شُرَكاؤُكُمْ » شده ، يعنى « شریکهاى شما » در حالى كه مشرکان بتها را شریك خدا قرار داد بودند نه شریك خودشان .
این تعبیر در حقیقت اشاره لطیفى به این نکته است كه بتها درواقع شریك خدا نبودند و این اوهام و خیالات بتپرستان بود كه این موقعیت را به آنان بخشید ، يعنى آنها شریکان
انتخابى شما هستند و این درست به آن مىماند كه كسى معلم يا رییس ناصالحى براى
مدرسهاى انتخاب كند و كارهاى نادرستى از او سرزند ، ما به او بگوییم : بیا ببین این معلم تو و این رییس تو چه كارى كه نکرده است ( درحالىکه نه معلم و نه رییس او است ، بلکه معلم و رییس مدرسه است ولى او انتخابشان كرده ) .
سپس اضافه مىکندکه ؛ « ما ایندو گروه ( معبودان و عابدان ) را از يکدیگر جدامىکنیم » و از هرکدام جداگانه سؤال مىنماییم ( همانگونه كه در تمام دادگاهها این مسأله معمول است كه از هرکس جداگانه بازپرسى به عمل مىآید ) .
از بتپرستان سؤال مىکنیم به چه دلیل این بتها را شریك خدا قرار دادید و عبادت كردید ؟ و از معبودان نیز مىپرسیم كه به چه سبب شما معبود واقع شدید و يا تن به این كار دادید ؟ ( فَزَيَّلْنا بَيْنَهُمْ ) .
در این هنگام شریکانى را كه آنها ساخته بودند ، به سخن مىآیند « و مىگویند: شما هرگز ما را پرستش نمىکردید » ( وَ قالَ شُرَكاآؤُهُمْ ما كُنْتُمْ اِيّانا تَعْبُدوُنَ ) .
شما درحقیقت هوى و هوسها و اوهام و خیالات خویش را مىپرستیدید نه ما را و از این گذشته این عبادت شما نسبت به ما نه به امر و فرمان ما بوده و نه به رضایت ما و عبادتى كه چنین باشد ، در حقیقت عبادت نیست .
در اینکه منظور از "بتها" و "شرکاء" در آیه فوق چه معبودهایى است و اینکه چگونه آنها چنین سخن مىگویند ، در میان مفسران گفتگو است .
احتمالى كه بسیارى از مفسران ذکر كردهاند ، این است كه در آن روز خداوند حیات و شعور در بتها مىآفریند ، آنچنان كه بتوانند حقایق را بازگو كنند و جمله بالا كه از زبان بتها نقل شده كه آنها خدا را به شهادت مىطلبند كه از عبادت عابدان خود غافل بودند ، بیشتر تناسب با همین معنى دارد ، چراکه بتهاى سنگى و چوبى اصلاً چیزى نمىفهمند .
این احتمال را نیز مىتوانیم در تفسیر آیه بگوییم كه تمام معبودها را شاملمىشود منتها معبودهایىکه عقلو شعور دارند، به زبان خود حقیقت را بازگو مىکنند ولى معبودهایى كه
داراى عقل و شعور نیستند ، به زبان حال و از طریق منعکس ساختن آثار عمل سخن مىگویند ، درست مثل اینکه مىگوییم : رنگ رخسار تو از سرّ درونت خبر مىدهد ، قرآن نیز در آیه 21 سوره فصلت مىگوید كه ؛ پوستهاى انسان در عالم رستاخیز به سخن درمىآیند و همچنین درسورهزلزال مىگوید ؛ زمینهایى كه انسان روى آنها زندگى داشته ، حقایق را بازگو مىکنند .
این مسأله در عصر و زمان ما مسأله پیچیدهاى نیست ، جایى كه يك نوار بىزبان تمام گفتههاى ما را روى خود ضبط و به هنگام لزوم بازگو مىکند ، تعجبى ندارد كه بتها نیز واقعیات اعمال عبادتکنندگان خود را منعکس نمایند .
30 هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ماآ اَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا اِلَى اللّهِ مَوْلیهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَروُنَ
در آنهنگام ( و در آنجا ) هرکس عملى راکه قبلاً انجام داده است ، مىآزماید و
همگى به سوى اللّه ، مولا و سرپرست حقیقى خود بازمىگردند و آنها را كه به دروغ شریك خدا قرار داده بودند ، گم و نابود مىشوند .
آنجا عرصه ظهور و بروز تمام اسرار مکتوم بندگان است و هیچ حقیقتى نمىماند مگر اینکه خود را آشکار مىسازد ، اصولاً در آنجا موقفها و مقاماتى است كه نیاز به سؤال دارد ، نه جدال و گفتگو ، بلکه تنها وضع حال حکایت از همه چیز مىکند و نیازى به مقال نیست .
31 قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماآءِ وَ الاَْرْضِ اَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الاَْبْصارَ وَ مَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَ مَنْ يُدَبِّرُ الاَْمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللّهُ فَقُلْ اَفَلا تَتَّقُونَ
بگو : چه كسى شما را از آسمان و زمین روزى مىدهد و يا چه كسى مالك ( و خالق ) گوش و چشمها است و چه كسى زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مىسازد و چه كسى امور ( جهان ) را تدبیر مىکند ؟ ( در پاسخ ) مىگویند : خدا، بگو : پس چرا تقوا
پیشه نمىکنید ( و از خدا نمىترسید ) ؟
« رِزْق » به معنى عطا و بخشش مستمر است و از آنجا كه بخشنده تمام مواهب درحقیقت خدا است ، « رازِق » و « رَزّاق » به معنى حقیقى تنها بر او اطلاق مىشود و اگر این كلمه در غیر مورد او بهکار رود، بدون شك جنبه مجازى دارد، مانند آیه 233 سوره بقره كه در زمینه زنان شیرده مىگوید : « وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْروُفِ » ( پدران
موظفند زنانى را كه فرزندانشان را شیر مىدهند ، به طور شایسته روزىدهند و لباس بپوشانند ) .
این نکته نیز لازم به يادآورى است كه بیشتر روزىهاى انسان از آسمان است ، باران حیاتبخش ازآسمان مىبارد و هواکه مورد نیاز همه موجودات زنده است ، نیز بر فراز زمین قرار گرفته و ازهمه مهمتر نور آفتاب كه بدون آن هیچ موجود زنده و هیچگونه حرکت و جنبشى در سرتاسر زمین وجود نخواهد داشت ، از آسمان است و حتى حیوانات اعماق دریاها از پرتو نور آفتاب زندهاند ، زیرا مىدانیم غذاى بسیارى از آنها گیاهان بسیار
کوچکى است كه در لابلاى امواج در سطح اقیانوس در برابر تابش نور آفتاب رشد و نمو مىکند و قسمت دیگرى از آن حیوانات از گوشت دیگر حیوانات دریا كه به وسیله آن گیاهان تغذیه شدهاند ، استفاده مىکنند .
ولى زمین تنها به وسیله مواد غذایى خود ریشه گیاهان را تغذیه مىکند و شاید به همین دلیل است كه در آیه فوق نخست سخن از ارزاق آسمان و سپس ارزاق زمین به میان آمده است ( به تفاوت درجه اهمیت ) .
سپس به دو قسمت از مهمترین حواس انسان كه بدون آندو ، كسب علم و دانش براى بشر امکانپذیر نیست ، اشاره كرده و مىگوید : « بگو : چه كسى است كه مالك و خالق گوش و چشم و قدرتدهنده این دو حس آدمى است » ؟ ( اَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الاَْبْصارَ ) .
درواقع در این آیه نخست به نعمتهاى مادى و بعد به مواهب و روزىهاى معنوى كه بدون آنها نعمتهاى مادى فاقد هدف و محتوا است ، اشاره شده است .
کلمه « سَمْع » مفرد و به معنى گوش و « اَبْصار » جمع « بَصَر » و به معنى بینایى و چشم است و در اینجا سؤال پیش مىآید كه چرا « سَمْع » در همهجا در قرآن مفرد ذکر شده و اما « بَصَر » گاهى به صورت جمع و گاهى به صورت مفرد آمده ؟ پاسخ این سؤال در جلد اول « تفسیر نمونه » ، صفحه 56 ذکر شده است .
بعد از دو پدیده مرگ و حیات كه عجیبترین پدیدههاى عالم آفرینش است ، سخن به میان آورده ، مىگوید : « و چه كسى زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مىکند » ؟ ( وَ مَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ ) .
این همان موضوعى است كه تاکنون عقل دانشمندان و علماى علوم طبیعى و زیستشناسان در آن حیران مانده است كه چگونه موجود زنده از موجود بىجان به وجود آمده است ؟ آیا چنین چیزى كه تلاش و كوشش مداوم دانشمندان تاکنون در آن به جایى نرسیده است ، مىتواند يك امر ساده و وابسته به تصادف و حوادث رهبرى نشده و بدون
برنامه و هدف طبیعت بوده باشد ؟ بدون شك پدیده پیچیده و ظریف و اسرارآمیز حیات نیازمند به علم و قدرت فوقالعاده و عقل كلى است .
او نه تنها در آغاز موجود زنده را از موجودات بىجان زمین آفریده است ، بلکه علاوه بر این ، سنت او بر این قرار گرفته كه حیات نیز جاودانى نباشد و به همین جهت مرگ را در دل حیات آفریده تا از این طریق میدان را براى دگرگونىها و تکامل باز گذارد .
در تفسیر آیه فوق این احتمال نیز داده شده كه علاوه بر مرگ و حیات مادى ، مرگ و حیات معنوى را نیز شامل مىشود ، زیرا انسانهاى هوشمند و پاکدامن و باایمان را مىبینیم كه گاهى از پدر و مادرى آلوده و بىایمان و گمراه متولد مىشوند ، عکس آن نیز مشاهده شده است كه برخلاف قانون وراثت انسانهاى بىارزش و مرده از پدر و مادر
ارزشمندى به وجود آمدهاند .(1)
البته مانعى ندارد كه آیه فوق اشاره به دو قسمت باشد ، زیرا هردو از عجایب آفرینش و از پدیدههاى اعجابانگیز جهانند و روشنگر این حقیقتند كه علاوه بر عوامل طبیعى ، دست قدرت آفریدگار عالم و حکیمى در كار است .
در جلد 5 « تفسیر نمونه » ، صفحه 356 ، ذیل 95 / انعام ، توضیحات بیشترى در اینباره آمده است. بعد اضافه مىکند : « چه كسى است كه امور این جهان را تدبیر مىکند » ؟ ( وَ مَنْ يُدَبِّرُ الاَْمْرَ ) .
درحقیقت نخست سخن از آفرینش مواهب ، سپس سخن از حافظ و نگهبان و مدبر آنها است. بعد از آنکه قرآن این سؤالات سهگانه را مطرح مىکند ، بلافاصله مىگوید: .
1) این مضمون در روایات متعددى در « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، ذیل 95 / انعام آمده است .
« آنها بهزودى در پاسخ خواهند گفت : اللّه » .
از این جمله به خوبى استفاده مىشود كه حتى مشرکان و بتپرستان عصر جاهلیت خالق و رازق و حیاتبخش و مدبر امور جهان هستى را خدا مىدانستند و این حقیقت را از طریق عقل و هم از راه فطرت دریافته بودند كه این نظام حسابشده جهان نمىتواند مولود بىنظمى و يا مخلوق بتها باشد .
و در آخر آیه به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد : « به آنها بگو : آیا با این حال تقوا را پیشه نمىکنید » ؟ ( فَقُلْ اَفَلا تَتَّقُونَ ). تنها كسى شایسته عبادت و پرستش است كه آفرینش و تدبیر جهان بهدست او است ، اگر عبادت به خاطر شایستگى و عظمت ذات معبود باشد ، این شایستگى و عظمت تنها در خدا است و اگر براى این باشد كه مىتواند سرچشمه سود و زیان گردد ، این نیز مخصوص خدا است .
32 فَذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَماذا بَعْدَ الْحَقِّ اِلاَّ الضَّلالُ فَاَنّى تُصْرَفُونَ
اینچنین است خداوند پروردگار حق شما ، با اینحال بعد از حق جز گمراهى وجود دارد ؟ پس چرا ( ازپرستش او ) روى مىگردانید ؟
این آیه درحقیقت يك راه منطقى روشن براى شناخت باطل و ترك آن پیشنهاد مىکند و آن اینکه ؛ نخست باید از طریق وجدان و عقل براى شناخت حق گام برداشت ، هنگامى كه حق شناخته شد ، هرچه غیر آن و مخالف آن است ، باطل و گمراهى است و باید كنار گذاشته شود .
33 كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ عَلَى الَّذینَ فَسَقُواآ اَنَّهُمْ لا يُؤْمِنُونَ
اینچنین فرمان پروردگارت بر فاسقان مسلم شده كه آنها ( پس از اینهمه طغیان و گناه ) ایمان نخواهند آورد .
درواقع این خاصیت اعمال نادرست و مستمر آنها است كه قلبشان را چنان تاریك و روحشان را چنان آلودهمىکندکه با وضوح و روشنى حق آن را نمىبینند و به بیراهه مىروند.
بنابراین آیه فوق هیچگونه دلالت بر مسأله جبر ندارد ، بلکه اشاره به آثار اعمال خود انسان مىباشد ولى شك نیست كه این اعمال چنان خاصیتى را به فرمان خدا دارد .
درست مثل این است كه به كسى بگوییم : صد بار به تو گفتیم گرد مواد مخدر و مشروبات الکلى مگرد ، اکنون كه گوش ندادى و شدیدا معتاد شدى ، محکوم به این هستى كه مدتها در بدبختى بمانى .
34 قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكاآئِكُمْ مَنْ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعیدُهُ قُلِ اللّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعیدُهُ فَاَنّى تُؤْفَكُونَ
بگو : آیا هیچیك از معبودهاى شما آفرینش را ایجاد و سپس بازمىگرداند ؟ بگو : تنها خدا آفرینش را ایجادکرده، سپس بازمىگرداند، با اینحال چرا ازحق روىگردان
مىشوید؟
در اینجا دو سؤال پیش مىآید ؛ نخست اینکه مشرکان عرب غالبا اعتقاد بهمعاد مخصوصاً به شکلى كه قرآن مىگوید ، نداشتند ، با این حال چگونه قرآن از آنها اعتراف مىخواهد ؟
دیگر اینکه در آیه قبل سخن از اعتراف مشرکان بود ، ولى در اینجا به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد كه تو اعتراف به این واقعیت كن ، این تفاوت تعبیر براى چیست ؟
اما باتوجه به يك نکته جواب هردو سؤال روشن مىشود و آن اینکه ؛ گرچه مشرکان به معاد ( معاد جسمانى ) عقیده نداشتند ، ولى همین اندازه كه معتقد بودند آغاز آفرینش از خدا است، براى پذیرش معاد كافىاست ، چراکه هرکس آغاز را انجام داده ، قادر به اعاده آن نیز هست ، بنابراین اعتقاد به مبدأ با كمى دقت معاد را اثبات مىکند .
از اینجا روشن مىشودکه چرا بهجاى مشرکان، پیامبر صلىاللهعلیهوآله اعتراف به این واقعیت مىکند ، زیرا گرچه ایمان به معاد از لوازم ایمان به مبدأ است ، اما چون آنها توجه بهاین ملازمه نداشتند، طرز تعبیر عوض شده و پیامبر صلىاللهعلیهوآله به جاى آنها اعتراف مىکند.
35 قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكاآئِكُمْ مَنْ يَهْدى اِلَىالْحَقِّ قُلِ اللّهُ يَهْدى لِلْحَقِّ اَفَمَنْ يَهْدآى اِلَى الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ يُتَّبَعَ اَمَّنْ لايَهِدّآى اِلاّ اَنْ يُهْدى فَمالَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ
بگو: آیا هیچیکاز معبودهاىشما بهسوى حق هدایت مىکند ؟ بگو : تنها خدا به حق هدایتمىکند،آیا كسىکه هدایت بهحقمىکند، براىپیروى شایستهتراستیاآن كس كه خود هدایتنمىشود، مگر هدایتش كنند، شماراچهمىشود،چگونهداورىمىکنید؟
در آیه فوق خواندیم كه تنها خدا است كه هدایت به سوى حق مىکند ، این انحصار يا به خاطر آن است كه منظور از هدایت ، تنها ارائه طریق نیست بلکه رساندن به مقصد نیز مىباشد و این كار تنها به دست پروردگار است و يا به این جهت است كه ارائه طریق و نشان دادن راه نیز در درجه اول كار خدا است و غیر او يعنى پیامبران و راهنمایان الهى تنها از طریق هدایت او آگاه به راههاى هدایت مىشوند و با تعلیم او عالم مىگردند .
اینکه در آیه فوق مىخوانیم معبودهاى مشرکان نه تنها نمىتوانند كسى را هدایت كنند ،
بلکه خودشان نیازمند هدایت الهى هستند ، گرچه درباره بتهاى سنگى و چوبى صدق نمىکند ، زیرا آنها مطلقا عقل و شعورى ندارند ولى در مورد معبودهاى صاحبشعور مانند فرشتگان و انسانهایى كه معبود واقع شدند ، كاملاً صدق مىکند .
این آیه بهخوبى نشان مىدهد كه يکى از برنامههاى اصلى پروردگار در برابر بندگان ، هدایت آنها به سوى حق است كه این كار از طریق بخشیدن عقل و خرد و دادن درسهاى گوناگون از راه فطرت و ارائه آیات و نشانههایش در جهان آفرینش همچنین از طریق فرستادن پیامبران و كتبآسمانى صورتمىگیرد.
36 وَ ما يَتَّبِعُ اَكْثَرُهُمْ اِلاّ ظَنّا اِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنى مِنَ الْحَقِّ شَيْئا اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِما يَفْعَلُونَ
و بیشتر آنها جز از گمان ( و پندارهاى بىاساس ) پیروى نمىکنند ( درحالىکه ) گمان هرگز انسان را از حق بىنیاز نمىسازد ( و به حق نمىرساند ) خداوند به
آنچه انجام مىدهند ، آگاه است .
در آیه مورد بحث خواندیم كه اکثر بتپرستان و مشرکان دنبال گمان و پندار خویش هستند ، در اینجا این سؤال پیش مىآید كه ؛ چرا نفرموده است : همه آنها ، زیرا مىدانیم تمام بتپرستان در این پندار باطل شریکند كه بتها را معبودهاى بهحق و مالکان نفع و ضرر و شفیعان درگاه خدا مىپندارند و به همین جهت بعضى ناچار شدهاند كه كلمه « اکثر »
را به معنى تمام تفسیر كنند و معتقدند كه این كلمه گاهى به معنى تمام آمده است .
ولى این پاسخ چندان قابل ملاحظه نیست و بهتر این است كه بگوییم : بتپرستان دو گروه هستند ؛ يك گروه كه اکثریت را تشکیل مىدهند ، افرادى خرافى و نادان و بىخبر هستند و تحتتأثیر پندارهاى غلطى قرار گرفته و بتها را براى پرستش برگزیدهاند ، اما گروه دیگرى كه اقلیت را تشکیل مىدهند ، رهبران سیاهدل و آگاهى هستند كه با علم و اطلاع از بىاساس بودن بتپرستى براى حفظ منافع خویش ، مردم را به سوى بتها دعوت
مىکنند و به همین دلیل خداوند تنها به گروه اول پاسخ مىگوید ، چراکه قابل هدایتند و اما گروه دوم را كه آگاهانه این راه غلط را مىپیمایند، مطلقا مورد اعتنا قرار نداده است .
37 وَ ما كانَ هذَا الْقُرْاآنُ اَنْ يُفْتَرى مِنْ دوُنِ اللّهِ وَ لكِنْ تَصْدیقَ الَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصیلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ
شایسته نیست ( و امکان نداشت ) كهاین قرآن بدون وحىالهى به خدا نسبت داده شود ، ولى تصدیقى است براى آنچه بیشاز آناست ( ازکتب آسمانى ) و تفصیلىاست براى آنها و شکى نیست كه از طرف پروردگار جهانیان است .
جالب اینکه به جاى نفى ساده ، نفى شأنیت شده است و مىدانیم اینگونه تعبیر از نفى سادهتر رساتر است ، این درست به آن مىماند كه كسى در مقام دفاع از خود بگوید : « در شأن من نیست كه دروغ بگویم » و البته این تعبیر از اینکه بگوید : من دروغ نمىگویم ،
بسیار پرمعنىتر و عمیقتر مىباشد .
سپس به ذکر دلیل بر اصالت قرآن و وحى آسمانى بودنش پرداخته ، مىگوید : « ولى این قرآن كتب آسمانى پیش از خود را تصدیق مىکند » ( وَ لكِنْ تَصْدیقَ الَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ ) .
یعنى تمام بشارات و نشانههاى حقانیتى كه در كتب آسمانى پیشین آمده ، بر قرآن و آورنده قرآن كاملاً منطبق است و این خود ثابت مىکند كه تهمت و افترا برخدا نیست و واقعیت دارد ، اصولاً خود قرآن از باب « آفتاب آمد دلیل آفتاب » ، شاهد صدق محتواى خویش است .
و از اینجا روشن مىشود كسانى كه اینگونه آیات قرآن را دلیل بر عدم تحریف تورات و انجیل گرفتهاند ، در اشتباهند ، زیرا قرآن مندرجات این كتب را كه در عصر نزول قرآن وجود داشتند، تصدیق نمىکند، بلکه نشانههایى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله و قرآن در این كتب بوده ، مورد تأیید قرار داده است. در اینزمینه توضیحات بیشترى درجلد اول « تفسیر نمونه » ،
ذیل آیه 41 سوره بقره بیان گردید .
سپس دلیل دیگرى بر اصالت این وحى آسمانى ذکر كرده ، مىگوید : « وَ تَفْصیلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ » .
به تعبیر دیگر هیچگونه تضادى با برنامه انبیاء گذشته ندارد ، بلکه تکامل آن تعلیمات و برنامهها در آن دیده مىشود و اگر این قرآن مجعول بود ، حتما مخالف و مباین آنها بود .
و از اینجا مىدانیم كه در اصول مسائل چه در عقاید دینى و چه در برنامههاى اجتماعى و حفظ حقوق و مبارزه با جهل و دعوت به حق و عدالت و همچنین زنده كردن ارزشهاى اخلاقى و مانند اینها هیچگونه اختلافى در میان كتب آسمانى نیست ، جز اینکه هر كتابى كه بعدا نازل شده ، در سطحى بالاتر و كاملتر بوده همچون سطوح مختلف تعلیمات در دبستان و دبیرستان و دانشگاه تا به كتاب نهایى كه مخصوص دوران پایان تحصیل دینى است يعنى قرآن رسیده است . شك نیست كه در جزئیات احکام و شاخ و
برگها تفاوت در میان ادیان و مذاهب آسمانى وجود دارد ولى سخن از اصول اساسى آنها است كه همهجا هماهنگ است .
38 اَمْ يَقُولُونَ افْتَریهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
آنها مىگویند : او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده، بگو : اگر راست مىگویید ، يك سوره همانند آن بیاورید و هرکس را مىتوانید غیر از خدا ( به يارى ) بطلبید .
این آیه از جمله آیاتى است كه باصراحت اعجاز قرآن را بیان مىکند نه تنها همه قرآن را بلکه حتى اعجاز يك سوره را و از همه جهانیان بدون استثناء دعوت مىکند كه اگر معتقدید این آیات از طرف خدا نیست ، همانند و يا حداقل همانند يك سوره آن را بیاورید .
و همانگونه كه در جلد 1 « تفسیر نمونه » ، ذیل آیه 23 سوره بقره بیان شده است ، در آیات قرآن گاهى « تَحَدّى » يعنى دعوت به مبارزه نسبت به مجموع قرآن و گاهى به ده سوره
و گاهى به يك سوره شده است و این نشان مىدهد كه جزء و كل قرآن ، همه اعجاز است و چون سوره معینى ذکر نشده ، هر سوره از قرآن را نیز شامل مىشود .
البته شك نیست كه اعجاز قرآن منحصر به جنبه فصاحت و بلاغت و شیرینى بیان و رسایى تعبیرات -- آنچنان كه گروهى از قدماى مفسرین فکر كردهاند -- نیست ، بلکه علاوه بر اینها از نظر بیان معارف دینى و علومى كه تا آن روز شناخته نشده بود و بیان احکام و قوانین و ذکر تواریخ پیشین پیراسته از هرگونه خطا و خرافات و عدم وجود تضاد و اختلاف در آن ، نیز جنبه اعجاز دارد .(1)
جالب اینکه با گذشت زمان جلوههاى تازهاى از اعجاز قرآن آشکار
1) توضیح بیشتر در «تفسیرنمونه»، جلد1، صفحه83 و كتاب «قرآنوآخرینپیامبر» مطرحشده است .
مىشود كه در گذشته مورد توجه قرار نمىگرفت ، از جمله محاسبات فراوانى است كه روى كلمات آیات قرآن با مغزهاى الکترونیکى انجام شده ، ویژگىهاى تازهاى براى كلمات و جملهبندىهاى قرآن و رابطهآن با زمان نزول هر سوره، ثابت است و آنچه ذیلاً مىخوانید ، نمونهاى از آن است ؛
پژوهشهاى برخىاز دانشمندان محقق امروز، بهکشف روابط پیچیده و فرمولهاى محاسباتى بسیار دقیق منجر شده است كه حیرتانگیز است ، با يقین به این امر كه چنین نظم علمى در ساختمان قرآن است ، از طریق بررسىهاى آمارى و به زبان ریاضى به كشف قواعد دقیق و فرمولهاى ریاضى و منحنىهاى كامل و سالمى توفیق يافته است كه از نظر اهمیت و شناخت ، كشف نیوتن را در جاذبه تداعى مىکند .
یك قرآنشناس بزرگ نقطه شروع كارش اینمسأله ساده است كه آیات نازلشده درمکه كوتاهاست و آیات نازلشده در مدینه ، بلند ، این يك مسأله طبیعى است ، هر نویسنده يا
سخنران ورزیده ، طول جملات و آهنگ كلمات سخنش را برحسب موضوع سخن تغییر مىدهد ؛
مسائل توصیفى ، جملات كوتاه و مسائل تحلیلى و استدلالى، بلند ، آنجا كه سخن ، تحریکى و انتقادى و يا بیان اصول كلى اعتقادى است ، لحن شعارى مىشود و عبارات كوتاه و آنجا كه شروع داستان است و بیان كلام در نتیجهگیرىهاى اخلاقى و ... لحن ، آرام و عبارات طولانى و آهنگ نرم .
مسائل طرحشده در مکه از نوع اول است و مسائل طرحشده در مدینه ، از نوع دوم ، چه در مكّه آغاز يك نهضت است و بیان اصول كلى اعتقادى و انتقادى و در مدینه ، يك جامعه و مسائل حقوقى و اخلاقى و قصههاى تاریخى و نتیجهگیرىهاى فکرى و علمى .
اما قرآن يك سخن گفتن طبیعى است و ناچار تابع سبك زیبا و بلیغ سخن گفتن بشر و در نتیجه رعایت كوتاهى و بلندى آیات نیز به تناسب مفاهیم . اما اگر قبول كنیم كه این كلام در عین حال كه يك كتاب است ، يك طبیعت نیز هست ، باید این كوتاهى و بلندى
درعینحال بىحساب نباشد و طبق يك قاعده دقیق علمى از آیات كوتاه آغاز كند و يکنواخت و تصاعدى رو به آیات بلند رود ، بر این اساس باید طول هر آیهاى كوتاهتر از آیه نازلشده سال بعد و بلندتر از آیه نازلشده سال پیش باشد و اندازه این طولانى شدن ، اندازهاى دقیق و حسابشده باشد ، بنابراین در طول 23 سال كه وحى نازل مىشده است ، باید 23 طول معدل در آیات داشته باشیم .
بر این قاعده مىتوانیم 23 ستون داشته باشیم كه همه آیات برحسب طول در این ستونها تقسیمبندى شود، حالاز كجا مىتوانیم بفهمیم كه این تقسیمبندىها درست است ؟
مىدانیم كه شأن نزول بعضى از آیات قرآن معلوم است ، برخى را روایات تاریخى معین كرده و صریحا گفته كه در چه سالى نازل شده است و برخى را از روى مفاهیم آن مىتوان تعیین كرد ؛ مثلاً آیاتى كه احکامى چون تغییر قبله ، حرمت شراب ، وضع حجاب ، زکات و خمس را بیان مىکند و آیاتى كه از « هجرت » سخن مىگویند، سال تعیین این احکام معلوم است .
با شگفتى فوقالعاده مىبینیم كه این آیات -- كه سال نزول آنها معین است -- درست در همان ستونهایى قرار مىگیرند كه در این جدول از نظر معدل طول آیات ویژه هر سال فرض شدهاند .
آنچه جالبتر است ، پیداشدن دو سه مورد استثنایى است . به این معنى كه سوره « مائده » آخرین سوره بزرگ نازلشده است ، درحالىکه چند آیه از آن طبق فرمول ، باید در سالهاى اولیه نازل شده باشد ، پس از تحقیق در متون تفاسیر و روایات اسلامى ، اقوال مفسران معتبرى را مىیابیم كه گفتهاند : این چند آیه در اوایل نازل شده ، اما از نظر تدوین به دستور پیامبر در سوره « مائده » جاى داده شده است ، به این طریق مىتوان سال نزول هر آیه را از روى این ملاك ریاضى تعیین كرد و قرآن را برحسب سال نزول نیز تدوین نمود .
چه سخنورى است در عالم كه بتوان از روى طول عبارت ، سال اداى هر جملهاش را معین كرد ؟ خصوصا كه این متن كتابى نباشد كه مثل يك اثر علمى يا ادبى نویسندهاش
نشسته باشد و آن را در يك مدت معین و پیوسته نوشته و بر زبانش رفته و به ویژه كتابى نباشد كه نویسندهاش در يك موضوع -- يا حتى زمینه تعیینشدهاى -- تألیف كرده باشد ، بلکه مسائل گوناگونى است كه بهتدریج برحسب نیاز جامعه و در پاسخ به سؤالاتى كه عنوان مىشود ، حوادث يا مسائلى كه در مسیر مبارزه طولانى مطرح مىشود ، به وسیله رهبر بیان و سپس جمعآورى و تنظیم شده است .(1)
بلکه به گفته بعضى از مفسران ، آهنگ مخصوص لغات و كلمات قرآن نیز در نوع خود معجزهآسا است .
شواهد گوناگون جالبى براى این موضوع ذکرکردهاند، ازجمله جریان زیر كه براى سید قطب مفسر معروف واقع شده است ؛ او در ذیل آیه مورد بحث چنین مىگوید : .
1) نقل از نشریه « فلق » ( نشریه دانشجویان دانشگاه ) .
من از حوادثى كه براى دیگران واقع شده ، سخنى نمىگویم ، تنها حادثهاى را بیان مىکنم كه براى خود من واقع شد و شش نفر ناظر آن بودند ( خودم و پنج نفر دیگر ) .
ما شش نفر از مسلمانان بودیم كه با يك كشتى مصرى ، اقیانوس اطلس را به سوى نیویورك مىپیمودیم ، مسافران كشتى 120 مرد و زن بودند و كسى در میان مسافران جز ما مسلمان نبود ، روز جمعه به این فکر افتادیم كه نماز جمعه را در قلب اقیانوس و بر روى كشتى بهجا آوریم ، و ما علاوهبر اقامه فریضه مذهبى مایل بودیم يك حماسه اسلامى در مقابل يك مبشرمسیحى كه در داخل كشتى نیز دست از برنامه تبلیغاتى خود برنمىداشت ، بیافرینیم ، خصوصا اینکه او حتى مایلبود مارا هم بهمسیحیت تبلیغکند.
ناخداى كشتى كه يك انگلیسى بود ، موافقت كرد كه ما نماز جماعت را در صفحه كشتى تشکیل دهیم و به كارکنان كشتى نیز كه همه از مسلمانان آفریقا بودند ، نیز اجازه داده شد كه با ما نماز بخوانند و آنها از این جریان بسیار خوشحال شدند ، زیرا
این اولین بارى بود كه نماز جمعه بر روى كشتى انجام مىگرفت .
من ( سیدقطب ) بهخواندن خطبه نمازجمعه و امامت پرداختم و جالب اینکه مسافران غیرمسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و بادقت مراقب انجام این فریضه اسلامى بودند .
پس از پایان نماز ، گروه زیادى از آنها نزد ما آمدند و این موفقیت را به ما تبریك گفتند ولى در میان این گروه ، خانمى بود كه بعدا فهمیدیم يك زن مسیحى يوگسلاوى است كه از جهنم « تیتو » و كمونیسم او ، فرار كرده است .
او فوقالعاده تحتتأثیر نماز ما قرار گرفته بود ، به حدى كه اشك از چشمانش سرازیر بود و قادر به كنترل خویشتن نبود. او به زبان انگلیسى ساده و آمیخته با تأثر شدید و خضوع و خشوع خاصى سخن مىگفت و از جمله سخنانش این بود كه ؛ بگویید ببینم كشیش شما با چه لغتى سخن مىگفت ؟ ( او فکر مىکرد كه حتما باید كشیش يا يك مرد روحانى اقامه نماز كند ، آنچنانکه در نزد مسیحیان است ، ولى ما بهزودى به او حالى كردیم كه
این برنامۀ اسلامى را هر مسلمان باایمانى مىتواند انجام دهد ) و سرانجام به او گفتیمکه ما با لغتعربى صحبتمىکردیم .
ولى او گفت : من هرچند يك كلمه ازمطالب شما را نفهمیدم ، اما به وضوح دیدم كه این كلمات آهنگ عجیبى داشت اما از این مهمتر مطلبى كه نظر مرا فوقالعاده به خود جلب كرد ، این بود كه در لابلاى خطبه امام شما جملههایى وجود داشت كه از بقیه ممتاز بود ، آنها داراى آهنگ فوقالعاده مؤثر و عمیقى بودند ، آنچنانکه لرزه بر اندام من انداخت ، يقینا این جملهها مطالب دیگرى بودند ، فکر مىکنم امام شما به هنگامى كه این جملهها را ادا مىکرد ، مملو از روحالقدس شده بود .
ما كمى فکر كردیم و متوجه شدیم این جملهها همان آیاتى از قرآن بود كه من در اثناء خطبه و در نماز آنها را مىخواندم ، این موضوع ما را تکان داد و متوجه این نکته ساخت كه آهنگ خاص قرآن آنچنان مؤثر است كه حتى بانویى را كه يك كلمه مفهوم آن را نمىفهمد،
تحتتأثیر شدید خود قرار مىدهد .(1)
39 بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا يَأْتِهِمْ تَأْویلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمینَ
( آنها از روى علم و دانش قرآن را انکار نمىکنند ) بلکه آنها چیزى را تکذیب كردند كه آگاهى از آن نداشتند و هنوز واقعیتش بر آنان روشن نشدهاست، اینچنین پیشینیان آنها نیز تکذیب كردند، پس بنگر عاقبت كار ظالمان چگونه بود؟
« تَأْویل » در اصل لغت به معنى بازگشت دادن چیزى است و بنابراین هرکار يا سخنى به هدف نهایى برسد ، مىگوییم : تأویل آن آمده است ، به همین دلیل بیان هدف اصلى يك اقدام و يا تفسیر واقعى يك سخن و يا تفسیر و نتیجه و پایان يك خواب و يا تحقق يافتن .
1) « تفسیر فى ظلال » ، جلد 4 ، صفحه 422 .
واقعیت يك مطلب ، همه اینها تأویل نامیده مىشود ( در اینباره در جلد دوم « تفسیر نمونه » ، صفحه 324 به طور مشروح بحث شده است ) .
درواقع عامل انکار قرآن توسط مشرکین ، عدم آگاهى و جهل آنها بود .
اما اینکه منظور از این جمله جهل درباره چه امورى بوده است ، مفسران احتمالات متعددى دادهاند كه تمام آنها مىتواند در آیه منظور بوده باشد ، از جمله ؛
جهل به معارف دینى و مبدأ و معاد ، همانگونه كه قرآن از قول مشرکان در مورد معبود حقیقى ( اللّه ) نقل مىکند كه مىگفتند: « اَجَعَلَ الاْلِهَةَ اِلها واحِدا اِنَّ هذا لَشَىْءٌ عُجابٌ : آیا خدایان ما را تبدیل به يك معبود كرده است ، این چیز عجیبى است » ( 5 / ص ) و يا در مورد معاد مىگفتند : «ءَاِذا كُنّا عِظاما وَ رُفاتا ءَاِنّا لَفى خَلْقٍ جَدیدٍ نِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَمْ بِهِ جُنَّة : آیا هنگامى كه ما تبدیل به استخوان پوسیده شدیم ، بار دیگر به زندگى بازمىگردیم ، گوینده این سخن به خدا تهمت زده ، يا مجنون است » ( 10 / سجده ) .
درحقیقت آنها هیچگونه دلیلىبر نفى مبدأ و معاد نداشتند و تنها جهل و بىخبرى ناشى از خرافات و عادت به مذهب نیاکان سدّ راهشان بود ، يا جهل به اسرار احکام ، جهل به مفهوم بعضى از آیات متشابه ، جهل به مفهوم حروف متشابه ، جهل به مفهوم حروف مُقَطَّعَة و جهل به درسهاى عبرتانگیزى كه هدف نهایى ذکر تاریخ پیشینیان بوده است .
مجموع این جهالتها و بىخبرىها ، آنها را وادار به انکار و تکذیب مىکرد .
در حالى كه هنوز تأویل و تفسیر و واقعیت مسائل مجهول براى آنها روشن نشده بود (لَمّا يَأْتِهِمْ تَأْویلُهُ ) .
قرآن سپس مىافزاید؛ این روش نادرست ، منحصربه مشرکان عصر جاهلیت نیست ، بلکه « اقوام گمراه گذشته نیز به همین گرفتارى مبتلا بودند ، آنها نیز بدون اینکه تحقیق در
شناخت واقعیتها بکنند و يا انتظار براى تحقق آنها بکشند ، حقایق را انکار و تکذیب مىکردند » ( كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ). در آیات 113 و 118 سوره بقره نیز اشاره به وضع
امتهاى گذشته ، از این نظر آمده است .
درواقع همه آنها عذرشان ، جهلشان بود و بدبختىشان در عدم تحقیق و عدم جستجو و شناخت واقعیتها بود ، درحالى كه عقل و منطق حکم مىکند كه انسان چیزى را كه نمىداند ، هرگز انکار نکند ، بلکه به جستجو و تحقیق بپردازد .
اصولاً قسمت مهمىاز مخالفتها و دشمنىها و ستیز باحق ، از جهل و نادانى سرچشمه مىگیرد و به همین دلیل گفتهاند : سرانجام جهل ، كفر است .
نخستین وظیفهاى كه هر انسان حقطلبى دارد ، این است كه در مقابل آنچه نمىداند ، سکوت و انتظار اختیار كند و به جستجو برخیزد وتمامجوانب مطلبى راکه نمىداند، بررسى كندو تا دلیل قاطعى بر نفى پیدا نکند ، به سراغ نفى نرود ، همانگونه كه بدون دلیل قاطع زیر بار اثبات نباید برود .
مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » حدیث جالبى را از امام صادق (علیه السلام)در این زمینه نقل كرده كه فرمود : « خداوند با دو آیه از قرآن ، دو درس مهم به این امت داده است ، نخست اینکه جز آنچه مىدانند ، نگویند و دیگر اینکه آنچه را نمىدانند ، انکار نکنند ، سپس دو آیه زیر را تلاوت فرمود ؛ " اَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ میثاقُ الْكِتابِ اَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ : آیا خداوند پیمان كتاب آسمانى را از آنها نگرفته است كه جز حق در مورد خداوند نگویند" ، " بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحیطُوا بِعِلْمِه : مشرکان چیزهایى را انکار كردند كه از آن آگاهى نداشتند ، درحالىکه جهل دلیل بر انکار نیست" » .
40 وَ مِنْهُمْ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لا يُؤْمِنُ بِهِ وَ رَبُّكَ اَعْلَمُ بِالْمُفْسِدینَ
و بعضى از آنها ایمان به آن مىآورند و بعضى ایمان نمىآورند و پروردگارت به مفسدان آگاهتر است ( و آنها را بهتر مىشناسد ) .
آیه مورد بحث اشاره به دو گروه عظیم مشرکان كرده و مىگوید : اینها همگى به این حال باقى نمىمانند ، بلکه « گروهى از آنان كه روح حقطلبى در وجودشان نمرده است ،
سرانجام به این قرآن ایمان مىآورند ، درحالىکه گروهى دیگر همچنان در جهل و لجاجت پافشارى كرده و ایمان نخواهند آورد » ( وَ مِنْهُمْ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لا يُؤْمِنُ بِهِ ) .
روشن است كه این گروه دوم ، افراد فاسد و مفسدى هستند و به همین دلیل در پایان آیه مىفرماید : « پروردگار تو مفسدان را بهتر مىشناسد » ( وَ رَبُّكَ اَعْلَمُ بِالْمُفْسِدینَ ) .
اشاره به اینکه افرادى كه زیر بار حق نمىروند ، افرادى هستند كه شیرازه اجتماع را ازهم گسیخته و در فاسد كردن نظام جامعه نقش مؤثرى دارند .
41 وَ اِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ لى عَمَلى وَلَكُمْ عَمَلُكُمْ اَنْتُمْ بَریئُونَ مِمّا اَعْمَلُ وَ اَنَا بَرىآءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ
و اگر تو را تکذیب كردند ، بگو : عمل من براى من و عمل شما براى شما ، شما بیزارید از آنچه من مىکنم و من بیزارم از آنچه شما انجام مىدهید .
این اعلام بیزارى و بىاعتنایى كه توأم با اعتماد و ایمان قاطع به مکتب خویشتن است ،
اثر روانى خاصى مخصوصاً در منکران لجوج دارد و به آنها مىفهماند كه هیچ اصرار و اجبارى در مورد قبول و پذیرش آنها نیست ، آنها با عدم تسلیم در مقابل حق ، خود را به محرومیت مىکشانند و تنها به خویشتن ضرر مىزنند .
نظیر این تعبیر در آیات دیگر قرآن نیز آمده است ، همانگونه كه در سوره كافرون مىخوانیم : « لَكُمْ دینُكُمْ وَ لِىَ دینِ : آیین شما براى خودتان ، آیین من هم براى خودم » .
و از این بیان روشن مىشود كه محتواى اینگونه آیات هیچگونه منافاتى با دستور تبلیغ يا جهاد در برابر مشرکان ندارد تا بخواهیم این آیات را منسوخ بدانیم ، بلکه همانگونه كه گفته شد ، این يك نوع مبارزه منطقى از طریق بىاعتنایى در برابر افراد لجوج و كینهتوز است .
42 وَ مِنْهُمْ مَنْيَسْتَمِعُونَ اِلَيْكَ اَفَاَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَ لَوْ كانُوا لا يَعْقِلُونَ
و گروهى از آنان گوش به سوى تو فرامىدهند ( اما گویى هیچ نمىشنوند و كرند ) آیا تو مىتوانى سخن خود را به گوش كران برسانى ، هرچند نفهمند ؟
43 وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْظُرُ اِلَيْكَ اَفَاَنْتَ تَهْدِى الْعُمْىَ وَلَوْ كانُوا لا يُبْصِرُونَ
و گروهى از آنان به سوى تو نگاه مىکنند ( اما گویى هیچ نمىبینند ) آیا تو مىتوانى نابینایان را هدایت كنى ، هرچند نبینند ؟
اینکه در آیه دوم مىخوانیم : گوش به تو فرامىدهند و در آیه سوم مىخوانیم : به سوى تو نگاه مىکنند، اشاره به این است كه گروهى از آنان سخنان اعجازآمیز تو را مىشنوند و گروه دیگرى اعمال معجز نشانت را كه همگى دلیل روشنى بر صدق گفتار و حقانیت دعوت تو است ، مىنگرند ولى هیچکداماز این دوگروه از استماع و نظرشان بهرهنمىگیرند ، چرا كه نظر آنها ، نظر فهم و درك نیست ، بلکه نظر انتقاد و عیبجویى و مخالفت است .
از استماعشان نیز بهره نمىگیرند ، چرا كه به قصد ادراك محتواى سخن نمىباشد ، بلکه مىخواهند دستاویزى براى تکذیب و انکار پیدا كنند و
مىدانیم قصد و نیت انسان ، به اعمال او شکل مىدهد و اثرات آن را دگرگون مىسازد .
در آخر آیه 42 ، جمله « وَ لَوْ كانُوا لا يَعْقِلُونَ » و در آخر آیه 43 ، جمله « وَ لَوْ كانُوا لا يُبْصِرُونَ » آمده است ، اشاره به اینکه استماع يعنى پذیرش الفاظ و راه دادن آنها به گوش
به تنهایى كافى نیست بلکه تفکر و تدبر لازم است تا انسان از محتواى آن بهره گیرد ، همچنین نگاه به تنهایى اثرى ندارد ، بلکه بصیرت ( درك مفاهیم آنچه را انسان مىبیند ) لازم است تا به عمق آن برسد و هدایت شود .
44 اِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئا وَلكِنَّ النّاسَ اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ
خداوند هیچ به مردم ستم نمىکند ولى این مردمند كه به خویشتن ستم مىنمایند .
ولى بدان و آنها نیز باید بدانند كه این نارسایى فکر و عدم بصیرت و نابینایى از دیدن چهره حق و ناشنوایى در برابر گفتار خدا، چیزى نیست كه با خود از مادر به این جهان آورده باشند و خدا به آنها ستمى كرده باشد، بلکه این خود آنها بودهاند كه با اعمال
نادرستشان و دشمنى و عصیان در برابر حق ، روح خود را تاریك و چشم بصیرت و گوش شنوایشان را از كار انداختند .
45 وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ كَأَنْ لَمْ يَلْبَثُوآا اِلاّ ساعَةً مِنَ النَّهارِ يَتَعارَفُونَ بَيْنَهُمْ قَدْ خَسِرَ الَّذینَ كَذَّبُوا بِلِقاآءِ اللّهِ وَ ما كانُوا مُهْتَدینَ
به خاطر بیاور روزى را كه آنها را جمع ( و محشور ) مىسازد و آنچنان احساس مىکنند كه گویى جز ساعتى از روز ( در دنیا ) توقف نکردند ، به آن مقدار كه يکدیگر را ( ببینند و ) بشناسند ، آنها كه لقاى خداوند ( و رستاخیز ) را انکار كردند ، زیان كردند و هدایت نیافتند .
این احساس كم بودن مقدار اقامت در دنیا ، يا به خاطر آن است كه اصولاً در برابر زندگى جاویدان قیامت ، به مقدار ساعتى بیش نیست .
و يا به خاطر آن است كه این دنیاى ناپایدار چنان باسرعت بر آنها گذشته كه
گویى يك ساعت بیش نبوده است .
و يا اینکه به خاطر عدم استفاده صحیح از عمر خود چنین مىپندارندکه همه عمرشان بیش از يك ساعت ارزش نداشته است .
بنابر آنچه در تفسیر فوق گفتیم ، جمله « يَتَعارَفُونَ بَيْنَهُمْ » ( يکدیگر را مىشناسند ) اشاره به مقدار درنگ آنها در دنیا است ، يعنى آنچنان عمر را كوتاه احساس مىکنند كه گویا تنها به مقدارى بوده كه دو نفر يکدیگر را ببینند و معارفهاى در میان آنها انجام گردد و از همدیگر جدا شوند .
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است كه منظور احساس كوتاهى زمان دوران برزخ است ، يعنى آنها در دوران برزخ در حالتى شبیه به خواب فرومىروند كه گذشت سالها و قرون و اعصار را احساس نمىکنند ، به طورى كه به هنگام رستاخیز فکر مىکنند دوران برزخشان كه شاید هزاران و يا دهها هزار سال بوده ، بیش از ساعتى نبوده است .
شاهد این تفسیر آیه 55 و 56 سوره روم است ، از این دو آیه استفاده مىشود كه گروهى از مجرمان به هنگامى كه قیامت برپا مىشود ، سوگند ياد مىکنند كه دوران برزخشان ساعتى بیش نبوده است ولى مؤمنان به آنها مىگویند : دورانى طولانى بوده و هماکنون قیامت برپا شده است و شما نمىدانید ( و مىدانیم برزخ براى همه يکسان نیست و شرح آن را ذیل آیات مناسب خواهیم داد ) .
مطابق این تفسیر معنى جمله « يَتَعارَفُونَ بَيْنَهُمْ » چنین خواهد بود كه آنها به قدرى زمان برزخ را كوتاه احساس مىکنند كه هیچ مطلبى از دنیا را فراموش نکردهاند و يکدیگر را بهخوبى مىشناسند .
46 وَ اِمّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذى نَعِدُهُمْ اَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَاِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اللّهُ شَهیدٌ عَلى ما يَفْعَلُونَ
و اگر ما پارهاى از مجازاتهایى را كه به آنان وعده دادهایم ( در حال حیاتت ) به تو
نشان دهیم و يا ( پیش از آنکه آنها گرفتار عذاب شوند ) تورا ازدنیا ببریم، درهرحال بازگشت آنها بهسوى مااست، سپس خداوند گواه است بر آنچه آنها انجام مىدادند .
47 وَ لِكُلِّ اُمَّةٍ رَسُولٌ فَاِذا جاآءَ رَسُولُهُمْ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ
و براى هر امتى رسولى است ، هنگامى كه رسولشان به سوى آنها بیاید، خداوند به عدالت در میان آنها داورى مىکند و ستمى به آنها نمىشود .
همانگونه كه درباره پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و امت معاصرش چنین شد ، مخالفان دعوتش يا در جنگها از میان رفتند و يا سرانجام شکست خورده از صحنه اجتماع طرد شدند و مؤمنان زمام امور را به دست گرفتند .
بنابراین قضاوت و داورى كه در این آیه به آن اشاره شده ، همان قضاوت تکوینى و اجرایى در این دنیا است .
48 وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
مىگویند : این وعدۀ ( مجازات ) اگر راست مىگویید، كى عملىمىشود؟
این سخن مسلماً از ناحیه مشرکان عصر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله بوده ، زیرا آیات بعد متضمن پاسخ پیامبر صلىاللهعلیهوآله است ، شاهد گویاى این مطلب مىباشد. بههرحال آنها با اینتعبیر مىخواستند بىاعتنایى كامل خود رابه تهدیدهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله نشاندهند و هم افرادى كه از این تهدیدها متزلزل گشته بودند، مایه قوت قلب و آرامش فکر مىشوند.
49 قُلْ لاآ اَمْلِكُ لِنَفْسى ضَرّا وَ لا نَفْعا اِلاّ ما شاآءَ اللّهُ لِكُلِّ اُمَّةٍ اَجَلٌ اِذا جاآءَ اَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ
بگو : من براى خودم زیان و سودى را مالك نیستم ( تا چه رسد به شما ) مگر آنچه خدا
بخواهد ، براى هر قوم و ملتى پایانى است ، هنگامىکه اجل آنها فرارسد ( و فرمان مجازات يا مرگشان صادر شود ) نه ساعتى تأخیر مىکنند و نه ساعتى پیشى مىگیرند .
این جمله درحقیقت اشاره به توحید افعالى است كه در این عالم همهچیز به خدا بازمىگردد و هر كار از ناحیه او است ، او است كه با حکمتش مؤمنان را پیروزى مىدهد و او است كه با عدالتش منحرفان را مجازات مىکند .
بدیهى است این منافات با آن ندارد كه خداوند به ما نیروها و قدرتهایى داده است كه به وسیله آن مالك قسمتى از سود و زیان خویش هستیم و مىتوانیم درباره سرنوشت خویش تصمیم گیریم و به تعبیر دیگر این آیه نفى مالکیت « بِالذّات » را مىکند نه « بِالْغَيْر » را و جمله « اِلاّ ما شاآءَ اللّهُ » قرینه روشنى بر این موضوع است .
از اینجا معلوم مىشود اینکه بعضى متعصبان همانند نویسنده تفسیر « المَنار » خواستهاند از این آیه نفى جواز توسل به پیامبر صلىاللهعلیهوآله را استفاده كنند ، بسیار بىپایه است .
زیرا اگر منظور از توسل این باشد كه ما پیامبر صلىاللهعلیهوآله را صاحب قدرت و مالك سود و زیان بِالذّات بدانیم ، مسلماً این شرك است و هیچ مسلمانى نمىتواند به آن عقیده داشته
باشد و اما اگر این مالکیت از ناحیه خدا باشد و تحت عنوان « اِلاّ ما شاآءَ اللّهُ » قرار گیرد ، مانعى دارد ؟ و این عین ایمان و توحید است .
اما او به خاطر غفلت از این نکته ، وقت خود و خوانندگان تفسیرش را با بحثهاى طولانى تلف كرده است و متأسفانه او با تمام امتیازاتى كه در تفسیرش موجود است ، از این اشتباهات فراوان دارد كه سرچشمه همه آنها را مىتوان تعصب دانست .
سپس قرآن به پاسخ دیگر پرداخته مىگوید: « لِكُلِّ اُمَّةٍ اَجَلٌ اِذا جاآءَ اَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ » .
و به تعبیر دیگر هیچ قوم و ملتى به هنگام انحراف از مسیر حق درمقابل مجازاتهاى الهى كه نتیجه اعمال خودشان است ، مصونیت ندارد ، هنگامى كه در چنین مسیرهایى گام بگذارند و از قوانین قطعى آفرینش منحرف شوند ، امکانات خود را از دست داده و سرانجام سقوط مىکنند، همانگونه كهتاریخ جهان نمونههاى فراوانى را از آن به خاطر دارد .
درواقع قرآن به مشرکانى كه در مورد آمدن عذاب الهى تعجیل مىکردند ، اخطار مىکند كه بىجهت عجله نکنند ، به هنگامى كه زمان آنها فرارسد ، لحظهاى این عذاب تأخیر و تقدیم نخواهد داشت .
ضمنا باید توجه داشت كه « ساعَة » گاهى به معنى لحظه و گاهى به معنى مقدار كمى از زمان است ، هرچند امروز معنى معروفش يك بیست و چهارم شبانهروز است .
همانگونه كه در ذیل آیه 34 سوره اعراف گفتیم ، بعضى از دینسازان عصر ما به آیاتى مانند « لِكُلِّ اُمَّةٍ اَجَلٌ ... » كه در قرآن دوبار آمده است ، براى نفى خاتمیت پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله استدلال كرده و چنین نتیجه گرفتهاند كه هر دین و مذهبى سرانجام پایان مىگیرد و جاى خودرا به مذهب دیگرى مىدهد.
درحالىکه « اُمَّة » به معنى گروه و جماعت است ، نه به معنى مذهب و خصوصا پیروان يك مذهب. هدف این آیات آن است كه قانون حیات و مرگ مخصوص افراد نیست ، بلکه
امتها و گروهها نیز مشمول این قانون هستند و به هنگامى كه در مسیر ظلم و فساد قرار گیرند ، منقرض خواهند شد .
مخصوصاً در مورد بحث باتوجه به آیه قبل و بعد از آن ، به روشنى این حقیقت ثابت مىشود كه سخن از نسخ مذهب در میان نیست ، بلکه از نزول عذاب و نابود شدن يك گروه
و ملت است ، زیرا هم آیه قبل و هم آیه بعد هردو از عذاب و مجازات دنیا بحث مىکند .
باتوجه به آیه فوق این سؤال پیش مىآید كه ؛ آیا جامعههاى اسلامى نیز گرفتار مجازات و عذاب در این جهان مىشوند ؟
پاسخ این سؤال مثبت است ، زیرا هیچ دلیلى نداریم كه این امت مستثنى باشند ، بلکه این قانون درباره همه امتها و ملتها است و اینکه در بعضى از آیات قرآن ( 33 / انفال ) خواندهایم كه خداوند این امت را مجازات نخواهد كرد ، مشروط به يکى از دو شرط است ؛ يا بودن پیامبر صلىاللهعلیهوآله در میان آنها و يا استغفار و توبه از گناه ، نه بىقید و شرط .
50 قُلْ اَرَأَيْتُمْ اِنْ اَتیكُمْ عَذابُهُ بَياتا اَوْ نَهارا ماذا يَسْتَعْجِلُ مِنْهُ الْمُجْرِمُونَ
بگو : اگر مجازات او شبهنگام يا در روز بهسراغ شما آید ( آیا مىتوانید آن را از خود دفع كنید ) پس مجرمان براى چه چیز عجله مىکنند ؟
و به تعبیر دیگر این مجرمان جسور اگر يقین به نزول عذاب ندارند ، حداقل احتمال این را مىدهند كه ناگهان به سراغشان بیاید ، آنها چه تأمین و تضمین و دلیلى در اینباره دارند كه تهدیدهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله هرگز به وقوع نخواهد پیوست ؟ انسان عاقل در برابر چنین احتمال ضررى باید حداقل رعایت احتیاط كند و از آن برحذر باشد .
نظیر این معنى در آیات دیگر قرآن بهتعبیرهاى دیگرى آمده است ، مانند : « اَفَاَمِنْتُمْ اَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ جانِبَ الْبَرِّ اَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حاصِبا ثُمَّ لا تَجِدُوا لَكُمْ وَكیلاً : آیا شما ایمن هستید از اینکه خداوند در گوشهاى از زمین شما را فروببرد يا سنگریزهاى از آسمان بر شما ببارد و سپس نگهبانى براى خود نیابید » ( 68 / اسراء ). و این همان چیزى است كه در علم كلام و اصول از آن
به عنوان قاعده «لزوم دفع ضرر محتمل» تعبیر مىشود .
51 اَثُمَّ اِذا ماوَقَعَ امَنْتُمْ بِهِ الاْآنَ وَ قَدْ كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ
یا اینکه آنگاه كه واقع شد ، ایمان مىآورید ( اما بدانید به شما گفته مىشود ) حالا ؟ با اینکه قبلاً براى آن عجله مىکردید ؟ ( اکنون چه سود ؟ ) .
« اگر شما گمان مىکنید كه به هنگام نزول عذاب ایمان بیاورید و ایمان شما پذیرفته شود ، این خیال باطلى است » .
چراکه پس از نزول عذاب ، درهاى توبه به روى شما بسته مىشود و ایمان اضطرارى شما كمترین اثرى ندارد ، بلکه « به شما گفته مىشود : حالا ایمان مىآورید ، درحالىکه قبلاً از روى استهزاء و انکار تعجیل براى عذاب را مىخواستید » ؟
52 ثُمَّ قیلَ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ذوُقُوا عَذابَ الْخُلْدِ هَلْ تُجْزَوْنَ اِلاّ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ
سپس به آنها كه ستم كردند ، گفته مىشود : عذاب ابدى را بچشید ، آیا جز به
آنچه انجام مىدادید ، كیفر داده مىشوید ؟
این درواقع اعمال خود شما است كه دامانتان را گرفته است ، همانها است كه در برابرتان مجسم و شما را براى همیشه آزار مىدهد .
53 وَ يَسْتَنْبِئوُنَكَ اَحَقٌّ هُوَ قُلْ اى وَ رَبّىآ اِنَّهُ لَحَقٌّ وَ ماآ اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ
ازتو مىپرسند آیا آن ( وعده مجازات الهى ) حق است ؟ بگو: آرى به خدا سوگند قطعا حقاست و شما نمىتوانیدازآن جلوگیرىکنید.
البته « حَقّ » در اینجا در مقابل باطل نیست ، بلکه منظور این است كه آیا این مجازات و كیفر واقعیت دارد و تحقق مىیابد ؟ زیرا « حَقّ » و « تحقّق » هردو از يك مادهاند ، البته حق در مقابل باطل اگر به معنى وسیع كلمه تفسیر شود ، شامل هر واقعیت موجود مىگردد و نقطه مقابل آن معدوم و باطل است .
خداوند به پیامبرش دستور مىدهد كه در برابر این سؤال با تأکید هرچه بیشتر « بگو به پروردگارم سوگند این يك واقعیت است و هیچ شك و تردیدى در آن نیست » ( قُلْ اى وَ رَبّىآ اِنَّهُ لَحَقٌّ ) .
و اگر فکر مىکنید مىتوانید از چنگال مجازات الهى فرار كنید ، اشتباه بزرگى كردهاید ، زیرا « هرگز شما نمىتوانید از آن جلوگیرى كنید و او را باقدرت خود ناتوان سازید » ( وَ ماآ اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ ) .
درواقع این جمله با جملهفوقاز قبیل بیان مقتضى و مانع است ، در جمله اول مىگوید : مجازات مجرمان يك واقعیت است و در جمله دوم اضافه مىکند : هیچ قدرتى نمىتواند جلوى آن را بگیرد ، درست مانند آیات 7 و 8 سوره طور ؛ « اِنَّ عَذابَ رَبِّكَ لَواقِعٌ ما لَهُ مِنْ دافِعٍ » .
تأکیدهایى كه در آیه به چشم مىخورد ، قابل توجه است ، از يکسو « سوگند » و از
سوى دیگر كلمۀ « اِنَّ » و « لام تأکید » و از سوى سوم جمله « وَ ما اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ » ، همه اینها تأکید مىکند كه به هنگام ارتکاب جرمهاى سنگین مجازات الهى حتمى است .
از جمله سؤالاتى كه در مورد آیات فوق مطرح مىشود ، این است كه آیا سؤال مشرکان از واقعیت داشتن كیفر الهى جنبه استهزاء داشته يا واقعا سؤال حقیقى بودهاست ؟ بعضى گفتهاند: سؤال حقیقى، نشانه شك است و با وضع مشرکان سازگار نیست.
ولى باتوجه به اینکه بسیارى از مشرکان در تردید بودند و گروهى از آنها نیز با علم به حقانیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله به خاطر لجاجت و تعصب و مانند آن به مخالفت برخاسته بودند ، روشن مىشود كه سؤال حقیقى از آنها هیچ بعید نیست .
54 وَ لَوْ اَنَّ لِكُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِى الاَْرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ وَ اَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَأَوُا الْعَذابَ وَ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ
و هرکس كه ستم كرده ، اگر تمامى آنچه روى زمین است، در اختیار داشته باشد ( همه
را از هول عذاب ) براى نجات خویش مىدهد و هنگامىکه عذاب راببینند ( پشیمان مىشوند اما ) پشیمانى خود را كتمان مىکنند ( مبادا رسواتر شوند ) و در میان آنها به عدالت داورى مىشود و ستمى بر آنها نخواهد رفت .
درواقع آنها حاضرند بزرگترین رشوهاى راکه مىتوان تصور كرد ، براى رهایى از چنگال عذاب الهى بدهند ، اما كسىاز آنها نمىپذیرد و سر سوزنى از مجازاتشان نمىکاهد .
حقیقت « ندامت » پشیمانى از انجام كارى است كه آثار نامطلوب آن آشکار شده است ، خواه انسان بتواند آن را جبران كند و يا نتواند و پشیمانى مجرمان در قیامت از نوع دوم است و مکتوم داشتن آن به خاطر آن است كه آشکار ساختنش موجب رسوایى بیشتر مىشود.
55 اَلاآ اِنَّ لِلّهِ ما فِى السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ اَلاآ اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ
آگاه باشید آنچه در آسمانها و زمین است ، از آن خدا است ، آگاه باشید وعدۀ
خدا حق است ولى اکثر آنها نمىدانند .
56 هُوَ يُحْيى وَ يُمیتُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
او است كه زنده مىکند و مىمیراند و به سوى او باز مىگردید.
57 ياآ اَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاآءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِى الصُّدُورِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ
اى مردم اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده و درمان آنچه درسینهها است و هدایت و رحمتبراى مؤمنان.
در این آیه چهار صفت براى قرآن بیان شده است كه براى فهم بیشتر باید نخست روى لغات آن تکیه كنیم.
« وَعْظ » ( و مَوْعِظَة ) آنچنانکه در « مفردات » آمده است ، نهى آمیخته به تهدید است
ولى ظاهراً معنى موعظه ، وسیعتر از این باشد ، همانگونه كه از « خلیل » دانشمند معروف عرب در همان كتاب « مفردات » نقل شده ، موعظه عبارت از تذکر دادن نیکىها است كه توأم با رقّت قلب باشد ، درواقع هرگونه اندرزى كه در مخاطب تأثیر بگذارد ، او را از بدىها بترساند و يا قلب او را متوجه نیکىها گرداند ، وعظ و موعظه نامیده مىشود .
البته مفهوم این سخن آن نیست كه هر موعظهاى باید تأثیر داشته باشد ، بلکه منظور آن است كه در قلبهاى آماده بتواند چنین اثرى بگذارد .
منظور از "شفا دادن بیمارى دلها " و يا به تعبیر قرآن ، "شفاى چیزى كه در سینهها است" ، همان آلودگىهاى معنوى و روحانى است ، مانند بخل و كینه و حسد و جبن و شرك و نفاق و امثال اینها كه همه از بیمارىهاى روحى و معنوى است .
منظور از « هدایت » ، راهیابى به سوى مقصد ، يعنى تکامل و پیشرفت انسان در تمام جنبههاى مثبت است .
و منظور از « رَحْمَة » همان نعمتهاى مادى و معنوى الهى است كه شامل حال انسانهاى شایسته مىشود ، همانگونه كه در كتاب « مفردات » مىخوانیم ، « رَحْمَة » هرگاه به خدا نسبت داده شود ، به معنى نعمت بخشیدن او است و هنگامى كه به انسانها نسبت داده شود ، به معنى رقّت قلب و عطوفت است. در واقع آیه فوق چهار مرحله از مراحل تربیت و تکامل انسان را در سایه قرآن شرح مىدهد .
مرحله اول مرحله « موعظه و اندرز » است .
مرحله دوم مرحله « پاکسازى روح انسان از انواع رذایل اخلاقى » است.
مرحله سوم مرحله « هدایت » است كه پس از پاکسازى انجام مىگیرد .
و مرحله چهارم مرحلهاى است كه انسان لیاقت آن را پیدا كرده است كه مشمول رحمت و نعمت پروردگار شود و هریك از این مراحل به دنبال دیگرى قرار دارد و جالب اینکه تمام آنها در پرتو قرآن انجام مىگیرد .
قرآن است كه انسانها را انذار مىدهد و قرآن است كه زنگار گناه و صفات زشت را از قلب آنها مىشوید و قرآن است كه نور هدایت را به دلها مىتاباند و نیز قرآن است كه نعمتهاى الهى را بر فرد و جامعه نازل مىگرداند .
على (علیه السلام)در گفتار جامع خود در « نهج البلاغه » با رساترین تعبیرى این حقیقت را توضیح داده است ، آنجاکه مىفرماید : « ... فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ اَدْوائِكُمْ وَ اسْتَعینُوا بِه عَلى لاَْوائِكُمْ فَاِنَّ فیهِ شِفاءٌ مِنْ اَكْبَرِ الدّاءِ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَ النِّفاقُ وَ الْغَىُّ وَ الضَّلالُ : از قرآن براى بیمارىهاى خود شفا طلبید و به آن براى حل مشکلاتتان استعانت بجویید ، چه اینکه در قرآن شفاى بزرگترین دردها است كه آن درد كفر و نفاق و گمراهى و ضلالت است » .(1)
این خود مىرساند كه قرآن نسخهاى است براى بهبودى فرد و جامعه از انواع .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 176 .
بیمارىهاى اخلاقى و اجتماعى و این همان حقیقتى است كه مسلمانان آن را به دست فراموشى سپرده و به جاى اینکه از این داروى شفابخش بهره گیرند ، درمان خود را در مکتبهاى دیگر جستجو مىکنند و این كتاب بزرگ آسمانى را فقط يك كتاب خواندنى قرار دادهاند ، نه اندیشیدنى و عمل كردنى .
ظاهر آیه مورد بحث مانند بعضى دیگر از آیات قرآن این است كه كانون بیمارىهاى اخلاقى ، « قلب » است ، این سخن در ابتدا ممکن است تولید این اشکال را كند كه ما مىدانیم تمام اوصاف اخلاقى و مسائل فکرى و عاطفى بهروح انسان بازگشت مىکند ، قلب يك تلمبه خودکار براى نقل و انتقال خون و آبیارى و تغذیه سلولهاى بدن بیش نیست .
البته حق همین است كه قلب تنها مأموریت اداره جسم انسان را دارد و مسائل روانى مربوط به روح آدمى است ، اما نکته دقیقى در اینجا وجود دارد كه با توجه به آن ، رمز این
تعبیر قرآن روشن مىشود و آن اینکه در جسم انسان دو كانون وجود دارد كه هرکدام مظهر بخشى از اعمال روانى انسان است ، يعنى هریك از این دو كانون با فعل و انفعالات روانى فورا عکسالعمل نشان مىدهد ، يکى « مغز » است و دیگرى « قلب » .
هنگامى كه در محیط روح مسائل فکرى را بررسى مىکنیم ، عکسالعمل آن فورا در مغز آشکار مىشود و به تعبیر دیگر مغز ابزارى است براى كمك به روح در مسأله تفکر و لذا به هنگام تفکر خون سریعتر در مغز گردش مىکند ، سلولهاى مغزى فعل و انفعال بیشترى دارند و غذاى بیشترى جذب مىکنند و امواج زیادترى مىفرستند ، ولى به هنگامى كه پاى مسائل عاطفى مانند عشق ، محبت ، تصمیم ، اراده ، خشم ، كینه ، حسد ، عفو و گذشت به میان مىآید ، فعالیت عجیبى در قلب انسان شروع مىشود ، گاهى ضربان شدید پیدا مىکند ، گاهى ضربانش بهقدرى سست مىشود گویا مىخواهد از كار بایستد ، گاهى احساس مىکنیم كه قلب ما مىخواهد منفجر شود ، اینها همه به خاطر پیوند نزدیکى است
که قلب با این سلسله مسائل روانى دارد .
از همینرو قرآن مجید ایمان را به قلب نسبت مىدهد ( وَ لَمّا يَدْخُلِ الاْيمانُ فى قُلُوبِكُمْ )
( 14 / حجرات ) و يا جهل و لجاجت و عدم تسلیم در مقابل حق را به عنوان نابینایى قلب تعبیر مىکند ( وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتى فِى الصُّدُورِ ) ( 46 / حج ) .
ناگفته نماند كه اینگونه تعبیرات مخصوص قرآن نیست ، در ادبیات زبانهاى گوناگون در زمانهاى گذشته و امروز نیز جلوههاى مختلف این مسأله دیده مىشود ، غالبا به كسى علاقه داریم ، مىگوییم : در قلب ما جاى دارى و يا قلب ما متوجه تو است و يا قلب ما در گرو عشق تو است و همیشه سمبل عشق را ترسیمى از قلب انسان قرار مىدهند. همه اینها به خاطر آن است كه انسان همواره این احساس را داشته است كه به هنگام عشق و علاقه و يا كینه و حسد و مانند اینها ، تأثیر و تأثر خاصى در قلب خود احساس مىکند، يعنى نخستین جرقه این مسائل روانى به هنگام انتقال به جسم در قلب آشکار مىشود .
البته علاوه بر همه اینها يکى از معانى قلب در لغت ، عقل و روح آدمى است و معنى آن منحصر به این عضو مخصوص كه در درون سینه است ، نمىباشد و این خود تفسیر دیگرى براى آیات قلب مىتواند باشد اما نه براى همه آنها ، زیرا در بعضى تصریح شده ، قلبهایى كه در سینهها است .
58 قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ
بگو : به فضل و رحمت خدا باید خوشحال شوند كه از آن چه گردآورى كردهاند ، بهتر است .
دراینکه میان «فَضْل» و «رَحْمَة» چه تفاوتى است ، در میان مفسران گفتگو بسیار است ؛
الف - بعضى فضل الهى را اشاره به نعمتهاى ظاهرى و رحمت را اشاره به نعمتهاى باطنى دانستهاند و يا به تعبیر دیگر يکى نعمت مادى و دیگرى نعمت معنوى را مىگوید ( كرارا در آیات قرآن جمله " وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ " يا " لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ " به معنى تحصیل
روزى و درآمد مادى آمده است ) .
ب - بعضى دیگر گفتهاند : فضل الهى آغاز نعمت و رحمت و دوام نعمت است ( البته باتوجه به اینکه فضل به معنى بخشیدن نعمت مىباشد و باتوجه به اینکه ذکر رحمت پس از آن باید چیزى اضافه بر آن بوده باشد ، تفسیر فوق قابل درك است ) و اینکه در روایات متعددى مىخوانیم ؛ منظور از فضل الهى وجود پیامبر صلىاللهعلیهوآله و نعمت نبوت و منظور از رحمت پروردگار ، وجود على (علیه السلام)و نعمت ولایت است ، نیز شاید اشاره به همین تفسیر باشد ، زیرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله سرآغاز اسلام بود و على (علیه السلام)سبب بقاء ادامه حیات آن شد ( يکى علت محدثه و ایجادکننده و دیگرى مُبْقِيَة و بقادهنده ) .(1)
بعضى دیگر احتمال دادهاند كه فضل اشاره به نعمتهاى بهشتى و رحمت ، .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 307 و 308 .
اشاره به آمرزش از گناه است .
ج - این احتمال نیز داده شده كه فضل ، اشاره به نعمت عام پروردگار به دوست و دشمن مىباشد و رحمت ، باتوجه به كلمه « لِلْمُؤْمِنینَ » كه در آیه قبل به صورت قید رحمت ذکر شده ، اشاره به رحمت ویژه او نسبت به افراد باایمان است .
تفسیر دیگرى كه براى این دو ذکر شده ، این است كه فضل پروردگار اشاره به مسأله ایمان و رحمت ، اشاره به قرآن مجید است كه در آیه قبل از آن سخن گفته شد .
البته غالب این معانى با هم تضادى ندارند و ممکن است همه در مفهوم جامع فضل و رحمت جمع باشد .
59 قُلْ اَرَأَيْتُمْ ماآ اَنْزَلَ اللّهُ لَكُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَراما وَ حَلالاً قُلْ ءَاآللّهُ اَذِنَ لَكُمْ اَمْ عَلَى اللّهِ تَفْتَرُونَ
بگو : آیا روزىهایى را كه خداوند بر شما نازل كرده، مشاهده كردید كه بعضى از آن
را حلال و بعضى را حرام كردهاید ، بگو : آیا خداوند به شما اجازه داده يا بر خدا افترا مىبندید ( و پیش خود تحریم و تحلیل مىکنید ) ؟
آنان بر طبق سنن خرافى خود پارهاى از چهارپایان را تحت عنوان سائبه و بَحیرَة و وَصیلَة (1)
( توضیح بیشتر در « تفسیر نمونه » ، جلد 5 ، صفحه 103 آمده است ).
و همچنین قسمتى از زراعت و محصول كشاورزى خود را تحریم نمودهاید و خود را از این نعمتهاى پاك محروم ساخته ، بهعلاوه این مربوط به شما نیست كه چه چیز باید حلال و يا حرام باشد ، این تنها در اختیار فرمان پروردگار و خالق آنها است .« بگو : آیا خداوند به شما اجازه داده است چنین قوانینى را وضع كنید ، يا بر خدا افترا ).
1) "بَحیرِة" حیوانى را مىگفتند كه چندینبار وضع حمل كرده بود و "سائبه" شترى بود كه ده يا دوازده بچه آورده بود و "وصیله" نیز به گوسفندى مىگفتند كه هفت بار فرزند آورده بود .
مىبندید » ؟( قُلْ ءَاآللّهُ اَذِنَ لَكُمْ اَمْ عَلَى اللّهِ تَفْتَرُونَ ) .
یعنى این كار از دو صورت خارج نیست و شقّ سوم ندارد ؛ يا باید با اجازه پروردگار صورت گرفته باشد و يا تهمت و افترا است و چون احتمال اول منتفى است ، بنابراین چیزى جز تهمت و افترا نمىتواند باشد .
اینکه در اینجا در مورد ارزاق ، تعبیر به « نزول » شده ، با اینکه مىدانیم تنها آب باران است كه از آسمان فرود مىآید ، يا به خاطر این است كه این قطرات حیاتبخش ریشه اصلى همه روزىها را تشکیل مىدهد و يا به خاطر این است كه منظور « نزول مقامى » است كه قبلاً هم اشاره كردهایم ، این تعبیر در سخنان روزمره نیز دیدهمىشود كه اگر ازشخص بزرگى دستورى داده شود ، مىگویند از بالا به ما رسیده است .
60 وَ ما ظَنُّ الَّذینَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنَّ اللّهَ لَذوُ فَضْلٍ عَلَىالنّاسِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَشْكُرُونَ
آنها كه بر خدا افترا مىبندند ، درباره ( مجازات ) روز رستاخیز چه مىاندیشند ؟ خداوند فضل ( و بخشش ) نسبت به همه مردم دارد ، اما اکثر آنها سپاسگزارى نمىکنند .
آیه فوق در ضمن عبارات كوتاهى این حقیقت را ثابت مىکند كه حق قانونگذارى مخصوص خدا است و هرکس بىاذن و اجازه و فرمان او اقدام به چنین كارى كند ، مرتکب تهمت و افترا بر خدا شده است ، زیرا همه روزىها و مواهب عالم از ناحیه او نازل گردیده و درحقیقت مالك اصلى همه آنها خدا است ، بنابراین او است كه حق دارد بعضى را « مجاز » و بعضى را « غیرمجاز » اعلام كند ، هرچند دستورهاى او در این زمینه در مسیر منافع و تکامل بندگان است و او كمترین نیازى به این كار ندارد ، ولى بههرحال صاحباختیار و قانونگذار او است .
مگر این كه اجازه این كار را در حدودى كه صلاح مىداند ، به كسى مانند پیامبر صلىاللهعلیهوآله واگذار كند .
چنانکه از روایات متعددى نیز استفاده مىشود كه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله بعضى از امور را واجب يا حرام كرده است كه در زبان روایات ، به عنوان « فَرْضُ النَّبِىِّ » نامیده شده ، البته همه اینها طبق فرمان خداوند و اختیاراتى است كه به پیامبرش واگذار كرده است .
جمله « ءَاآللّهُ اَذِنَ لَكُمْ » نیز دلیل بر این است كه ممکن است خداوند چنین اجازهاى را به كسى بدهد .
آیه فوق يك درس دیگر نیز به ما مىدهد و آن اینکه قانونگذارى در برابر قانون خدا ، آیین جاهلیت است كه به خود حق مىدادند با افکار نارسایشان احکامى وضع كنند ، ولى يك خداپرست واقعى هرگز نمىتواند چنین بوده باشد و اینکه مىبینیم در عصر و زمان ما گروهى هستند كه دم از ایمان به خدا و اسلام مىزنند و در عین حال دست گدایى به سوى قوانین دیگران كه قوانین غیراسلامى است ، دراز مىکنند و يا خود اجازه مىدهند كه قوانین اسلام را به عنوان اینکه قابل عمل نیست ، كنار بگذارند و
شخصاً به جعل قانون بپردازند ، آنها نیز پیرو سنتهاى جاهلى هستند .
اسلام واقعى تجربهپذیر نیست ، هنگامىکه گفتیم مسلمانیم، باید همه قوانین آن را به رسمیت بشناسیم و اینکه بعضى مىگویند : این قوانین قابلاجرا نیست ، پندار بىاساسى است كه از يکنوع غربزدگى و خودباختگى ناشى شده است .
البته اسلام به خاطر جامعیتى كه دارد ، در يك سلسله از مسائل با ذکر اصول كلى دست ما را باز گذاشته است كه نیازهاى هر عصر و زمان را با شور و مشورت بر طبق آن اصول تنظیم و به اجرا درآوریم .
61 وَ ما تَكُونُ فى شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْاآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ اِلاّ كُنّا عَلَيْكُمْ شُهُودا اِذْ تُفیضُونَ فیهِ وَ ما يَعْزُبُ عَنْرَبِّكَ مِنْمِثْقالِ ذَرَّةٍ فِىالاَْرْضِ وَلا فِىالسَّماآءِ وَ لاآ اَصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَ لاآ اَكْبَرَ اِلاّ فىكِتابٍ مُبینٍ
در هیچ حال ( و اندیشهاى ) نیستى و هیچ قسمتى از قرآن را تلاوت نمىکنى و هیچ
عملى را انجام نمىدهید مگر اینکه ما ناظر بر شما هستیم ، در آن هنگام كه وارد آن مىشوید و هیچ چیز در زمین و آسمان از پروردگار تو مخفى نمىماند، به اندازه سنگینى ذرهاى و نه كوچکتر از آن و نه بزرگتر از آن ، مگر اینکه ( همه آنها ) در كتاب آشکار ( و لوح محفوظ علم خداوند ) ثبت است .
« شُهُود » جمع « شاهِد » در اصل به معنى حضور توأم با مشاهده چشم و يا قلب و فکر است و تعبیر به جمع ، اشاره به این است كه نه تنها خدا بلکه فرشتگانى كه فرمانبردار او هستند و مراقب اعمال انسانها مىباشند ، نیز از همه این كارها باخبرند و شاهد و ناظرند .
تعبیر به صیغه جمع در مورد خداوند با اینکه ذات پاك او از هر جهت يگانه و يکتا است ، براى اشاره به عظمت مقام او است و اینکه همواره مأمورینى سر بر فرمان او دارند و در اطاعت امرش آماده و حاضرند و درواقع سخن تنها از او نیست ، بلکه از او است و
آنهمه مأموران مطیعش .
« يَعْزُبُ » ازماده « عُزُوب » در اصل بهمعنى دورى و جدایى از خانه وخانواده براى يافتن مرتع براى گوسفندان وچهارپایان است و سپس بهمعنى غیبت و پنهانى بهطور مطلق استعمال شده است .
« ذَرَّة » به معنى جسم بسیار كوچك است و به همین جهت به مورچههاى ریز نیز « ذَرّة » گفته مىشود ( براى توضیح بیشتر به جلد سوم « تفسیر نمونه » ، صفحه 389 مراجعه فرمایید ) .
« كِتابٍ مُبینٍ » اشاره به علم وسیع پروردگار است كه گاهى از آن تعبیر به « لوح محفوظ » مىشود ( در اینباره به جلد پنجم « تفسیر نمونه » ، صفحه 271 مراجعه فرمایید ) .
آیه مورد بحث به هنگام اشاره به وسعت علم پروردگار ، روى سه نکته تکیه كرده و فرموده : در هیچ كار و حالى نیستى و هیچ آیهاى تلاوت نمىکنى و هیچ عملى انجام نمىدهید ، مگر اینکه ما شاهد و ناظر بر شما هستیم .
این تعبیرات سهگانه درواقع اشاره به « افکار » و « گفتار » و « اعمال » انسانها است ، يعنى خداوند همانگونه كه اعمال ما را مىبیند ، سخنان ما را مىشنود و از افکار و نیات ما آگاه و باخبر است و چیزى از اینها از محیط علم پروردگار بیرون نیست .
بدون شك نيّت و حالات روحى در مرحله نخست قرار دارد و گفتار پشت سر آن است و كردار و عمل به دنبال آن و لذا در آیه نیز به همین ترتیب ذکر شده است .
ضمنا اینکه مىبینیم قسمت اول و دوم به صورت مفرد و خطاب به پیامبر صلىاللهعلیهوآله ذکر شده و قسمت سوم به صورت جمع و خطاب به عموم مسلمانان است ، ممکن است به این جهت باشد كه مرحله تصمیمگیرى در برنامههاى اسلامى ، مربوط به رهبر امت و پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىباشد ، همانگونه كه گرفتن آیات قرآن از سوى خدا و تلاوت آن بر مردم نیز از ناحیه او است ، ولى عمل كردن به این برنامهها به عموم ملت ارتباط دارد و هیچکس از آن مستثنى نیست .
در این آیه درس بزرگى براى همه مسلمانان بیان شده است ، درسى كه مىتواند آنها را
در مسیر حق به راه اندازد و از كجروىها و انحرافات باز دارد ، درسى است كه توجه به آن ، جامعهاى صالح و پاك مىسازد و آن اینکه ؛
به این حقیقت توجه داشتهباشیم كه هرگامى برمىداریمو هر سخنىکه مىگوییم و هر اندیشهاىکه درسر مىپرورانیمو بههرسو نگاه مىکنیم و در هرحالى هستیم ، نه تنها ذات پاك خدا ، بلکه فرشتگان او نیز مراقب ما هستند و با تمام توجه ما را مىنگرند .
کوچکترین حرکتى در پهنه آسمان و زمین از دیدگاه علم او مخفى و پنهان نمىماند ، نه تنها مخفى نمىماند ، بلکه همه آنها ثبت مىشود در آن لوحى كه محفوظ است و اشتباه و غلط و دگرگونى در آن راه ندارد ، در صفحه علم بىپایان خدا ، در اندیشه فرشتگان مقربین و نویسندگان اعمال آدمیان ، در پرونده ما و در نامه اعمال همه ما .
بىجهت نیست كه امام صادق (علیه السلام)مىفرماید : « پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله هرزمان این آیه را
تلاوت مىکرد، شدیدا گریه مىنمود » ( كانَ رَسُولُ اللّهِ اِذا قَرَأَ هذِهِ الاْآيَةَ بَكى بُكاءً شَدیدا ) .(1)
جایى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله با آنهمه اخلاص و بندگى و آنهمه خدمت به خلق و عبادت خالق كه از كار خود در برابر علم خدا ترسان باشد ، حال ما و دیگران معلوم است .
62 اَلاآ اِنَّ اَوْلِياآءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
آگاه باشید اولیاء ( و دوستان ) خدا نهترسى دارند و نه غمگین مىشوند .
« اَوْلِياء » جمع « وَلِىّ » در اصل از ماده « وَلى ، يَلى » گرفته شده كه بهمعنى نبودن واسطه میان دو چیز و نزدیکى و پىدرپى بودن آنها است ، به همین دلیل به هر چیزى كه نسبت به دیگرى قرابت و نزدیکى داشته باشد ، خواه از نظر مکان يا زمان يا نسب و يا مقام ، «وَلِىّ»
1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 116 ، ذیل آیه مورد بحث .
گفته مىشود ، استعمال این كلمه به معنى سرپرست و دوست و مانند اینها نیز از همینجا است .
بنابراین اولیاء خدا كسانى هستند كه میان آنان و خدا حایل و فاصلهاى نیست ، حجابها از قلبشان كنار رفته و در پرتو نور معرفت و ایمان و عمل پاك ، خدا را با چشم دل چنان مىبینند كه هیچگونه شك و تردیدى به دلهایشان راه نمىیابد و به خاطر همین آشنایى با خدا كه وجود بىانتها و قدرت بىپایان و كمال مطلق است و ماسواى خدا در نظرشان كوچك و كمارزش و ناپایدار و بىمقدار است .
کسى كه با اقیانوس آشنا است ، قطره در نظرش ارزشى ندارد و كسى كه خورشید را مىبیند ، نسبت به يك شمع بىفروغ بىاعتنا است .
و از اینجا روشن مىشود كه چرا آنها ترس و اندوهى ندارند ، زیرا خوف و ترس معمولاً از احتمال فقدان نعمتهایى كه انسان در اختیار دارد و يا خطراتى كه ممکن است در آینده او را تهدید كند ، ناشى مىشود ، همانگونه كه غم و اندوه معمولاً نسبتبه گذشته و
فقدان امکاناتى است كه در اختیار داشته است .
اولیاء و دوستان راستین خدا از هرگونه وابستگى و اسارت جهان مادّه آزادند و « زهد » به معنى حقیقیش بر وجود آنها حکومت مىکند ، نه با از دست دادن امکانات مادى ، جزع و فزع مىکنند و نه ترس از آینده در اینگونه مسائل افکارشان را به خود مشغول مىدارد .
بنابراین « غمها » و « ترسهایى » كه دیگران را دائما در حال اضطراب و نگرانى نسبت به گذشته و آینده نگه مىدارد ، در وجود آنها راه ندارد .
یك ظرف كوچك آب ، از دمیدن يك انسان ، متلاطم مىشود ولى در پهنه اقیانوس كبیر حتى طوفانها كماثر است و به همین دلیل آن را اقیانوس آرام مىنامند ( لِكَىْ لا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما اآتاكُمْ ) ( 23 / حدید ) .
نه آن روز كه داشتند ، به آن دل بستند و نه امروز كه از آن جدا مىشوند ، غمى دارند ، روحشان بزرگتر و فکرشان بالاتر از آن است كه اینگونه حوادث در گذشته و آینده در آنها
اثر بگذارد. بهاینترتیب امنیت و آرامش واقعى بر وجود آنها حکمفرما است و به گفته قرآن ؛ «اوُلآئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ» ( 82 / انعام ) و يا به تعبیر دیگر ؛ « اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ : ياد خدا مایه آرامش دلها است » ( 28 / رعد ) .
خلاصه اینکه غم و ترس در انسانها معمولاً ناشى از روح دنیاپرستى است ، آنها كه از این روح تهى هستند ، اگر غم و ترسى نداشته باشند ، بسیار طبیعى است .
این بیان استدلالى مسأله بود و گاهى همین موضوع به بیان دیگرى كه شکل عرفانى دارد ، به این صورت عرضه مىشود .
اولیاى خدا آنچنان غرق صفات جمال و جلال او هستند و آنچنان محو مشاهده ذات پاك او مىباشند كه غیر او را بهدست فراموشى مىسپرند ، روشن است در غم و اندوه و ترس و وحشت حتما نیاز به تصور فقدان و از دست دادن چیزى و يا مواجهه با دشمن و موجود خطرناکى دارد ، كسى كه غیر خدا در دل او نمىگنجد و به غیر او نمىاندیشد و جز
او را در روح خود پذیرا نمىشود ، چگونه ممکن است غم و اندوه و ترس وحشتى داشته باشد .
از آنچه گفتیم ، این حقیقت نیز آشکار شد كه منظور غمهاى مادى و ترسهاى دنیوى است ، وگرنه دوستان خدا وجودشان از خوف او مالامالاست ، ترساز عدمانجام وظایف و مسؤولیتها و اندوه بر آنچه از موفقیتها از آنان فوت شده ، كه این ترس و اندوه جنبه معنوى دارد ومایه تکامل وجود انسان و ترقىاو است، بهعکس ترس و اندوههاى مادى كه مایه انحطاط و تنزّل است .
امیرمؤمنان على (علیه السلام)در خطبه معروف « هَمّام » كه حالات اولیاى خدا در آن به عالىترین وجهى ترسیم شده ، مىفرماید : « قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ : دلهاى آنها محزون و مردم از شرّ آنها در امان هستند » و نیز مىفرماید : « وَ لَوْ لاَ الاَْجْلُ الَّذى كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ اَرْواحُهُمْ فى اَجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقا اِلَى الثَّوابِ وَ خَوْفا مِنَ الْعِقابِ : اگر اجلى كه خداوند براى آنها مقرر كرده نبود، حتى يك چشم بههم زدن ارواح آنها در بدنهایشان آرام نمىگرفت ،
به خاطر عشق به پاداش الهى و ترس و وحشت از مجازات و كیفر او » .(1)
قرآن مجید درباره مؤمنان مىگوید : « اَلَّذینَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السّاعَةِ مُشْفِقُونَ : كسانى كه از پروردگارشان با اینکه او را به خشم نمىبینند ، مىترسند و از رستاخیز بیمناکند » ( 49/انبیاء ) ، بنابراین آنها خوف و ترس دیگرى دارند .
63 اَلَّذینَ امَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ
همانها كه ایمان آوردند و ( از مخالفت فرمان خدا ) پرهیز مىکردند .
جالب اینکه ایمان را به صورت فعل ماضى مطلق آورده و تقوا را به صورت ماضى استمرارى ، اشاره به اینکه ایمان آنها به سرحدّ كمال رسیده ولى مسأله تقوا كه در عمل روزمره منعکس مىشود و هرروز و هرساعت كار تازهاى مىطلبد و جنبۀ تدریجى دارد ، .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 193 ( صبحى صالح ) .
براى آنها به صورت يك برنامه و وظیفه دائمى درآمده است .
آرى اینها هستند كه با داشتن این دو رکن اساسى دین و شخصیت ، چنان آرامشى در درون جان خود احساس مىکنند كه هیچیك از طوفانهاى زندگى آنها را تکان نمىدهد ، بلکه به مضمون « اَلْمُؤْمِنُ كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لاتُحَرِّكُهُ الْعَواصِفَ » ، همچون كوه در برابر تندباد حوادث ، استقامت به خرج مىدهند .
64 لَهُمُ الْبُشْرى فِىالْحَيوةِ الدُّنْيا وَ فِىالاْخِرَةِ لا تَبْدیلَ لِكَلِماتِ اللّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
در زندگى دنیا و در آخرت شادند ( و مسرور ) ، وعدههاى الهى تخلفناپذیر است و این رستگارى بزرگى است .
باتوجه به مطلق بودن این كلمه و وجود « الف و لام جنس » در « اَلْبُشْرى » ، مفهوم
وسیعى نهفته شده كه هرگونه بشارت و شادى پیروزى و موفقیت را شامل مىشود و همه آنچه در بالا ذکر شد ، در آن درج است و در واقع هرکدام اشاره به گوشهاى از این بشارت وسیع الهى مىباشد .
و شاید اینکه در بعضى از روایات به خوابهاى خوش و رؤیاهاى صالحه تفسیر شده ، اشاره به این است كه هرگونه بشارت ، حتى بشارتهاى كوچك نیز در مفهوم « اَلْبُشْرى » افتاده است ، نه این كه منحصر به آن باشد .
درواقع این اثر تکوینى و طبیعى ایمان و تقوا است كه انسان را از انواع دلهرهها و وحشتهایى كه زاییده شك و تردید و همچنین مولود گناه و انواع آلودگىها است ، از روح و جسم انسان دور مىسازد ، چگونه ممکن است كسى ایمان و تکیهگاه معنوى در درون جان خود نداشته باشد ، باز احساس آرامش كند ؟
او به يك كشتى بىلنگر در يك دریاى طوفانى مىماند كه امواج كوهپیکر هرلحظه او را
بهسویى پرتاب مىکنند و گردابها براى بلعیدنش دهان باز كردهاند .
چگونه كسى كه دست به ظلم و ستم و ریختن خون مردم و غصب اموال و حقوق دیگران آلوده كرده ، ممکن است آرامش خاطر داشته باشد ، او برخلاف مؤمنان حتى خواب آرام ندارد و غالبا خوابهاى وحشتناکى مىبیند كه در اثناء آن خود را با دشمنان درگیر مشاهده مىکند و این خود يك دلیل بر ناآرامى و تلاطم روح آنها است .
طبیعىاست يك شخص جانى بهخصوصاینکه تحت تعقیب باشد ، در عالم خواب خود را در برابر اشباح هولناکى مىبیند كه براى گرفتن و تعقیب او كمر بستهاندو يا اینکه روح آن مقتول مظلوم از درون ضمیر ناآگاهش فریاد مىزند و او را شکنجه مىدهد ، لذا هنگامى كه بیدار مىشود ، همچون يزید ، « ما لى وَ لِلْحُسَيْنِ : مرا با حسین چه كار » ؟ و يا همچون حجاج ، « ما لى وَ لِسَعیدِ بْنِ جُبَيْرٍ : مرا با سعید بن جبیر چه كار » ؟ مىگوید .
در ذیل آیات فوق روایات جالبى از ائمه اهل بیت علیهمالسلام وارد شده است كه به بعضى از آنها اشاره مىکنیم :
امیرمؤمنان على (علیه السلام)آیه 62 این سوره را تلاوت فرمود و سپس از ياران خویش سؤال كرد : « مىدانید " اَوْلِياءَ اللّهِ " چه اشخاصى هستند » ؟ عرض كردند : « اى امیرمؤمنان شما خودتان بفرمایید كه آنان چه كسانى هستند » ؟ امام (علیه السلام) فرمود : « هُمْ نَحْنُ وَ اَتْباعُنا فَمَنْ تَبِعَنا مِنْ بَعْدِنا طُوبى لَنا وَ طُوبى لَهُمْ اَفْضَلُ مِنْ طُوبى لَنا ، قالُوا يا اَمیرَ الْمُؤْمِنینَ ما شَأْنُ طُوبى لَهُمْ اَفْضَلُ مِنْ طُوبى لَنا ؟ اَلَسْنا نَحْنُ وَ هُمْ عَلى اَمْرٍ ؟ قالَ : لاَِنَّهُمْ حُمِلُوا ما لَمْ تَحْمَلُوا عَلَيْهِ وَ اَطاقُوا ما لَمْ تُطیقُوا : دوستان خدا ، ما و پیروان ما كه بعد از ما مىآیند ، هستند . خوشا به حال ما و بیشتر از آن خوشا به حال آنها ، بعضى پرسیدند : چرا بیشتر از ما ؟ مگر ما و آنها هردو پیرو يك مکتب نیستیم و كارمان يکنواخت نمىباشد ؟ فرمود : نه ، آنها مسؤولیتهایى بر دوش دارند كه شما ندارید و تن به
مشکلاتى مىدهند كه شما نمىدهید » .(1)
کتاب « كمالالدین » از ابوبصیر از امام صادق (علیه السلام)نقل مىکندکه : « طُوبى لِشیعَةِ قائِمِنَا الْمُنْتَظِرینَ لِظُهُورِه فى غَيْبَتِه وَ الْمُطیعینَ لَهُ فى ظُهُورِه ، اُولئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْيَحْزَنُونَ: خوشا بهحال پیروانامام قائم كه درغیبتش ( با خودسازى ) انتظار ظهورش را مىکشند و به هنگام ظهورش مطیع فرمان او هستند، آنها اولیاىخدا هستند، همانهاکه نه ترسى دارند و نه غمى » .(2)
یکى از دوستان امام صادق (علیه السلام)نقل مىکند كه امام فرمود : « پیروان این مکتب در لحظات آخر عمر چیزهایى مىبینند كه چشمشان با آن روشن مىشود » ، راوى مىگوید : من اصرار كردم ؛ « چه چیزى مىبینند » ؟ و این سخن را بیش از ده بار تکرار كردم ولى در هربار امام تنها به این جمله قناعت مىکرد كه ؛ « مىبینند » ، در آخر مجلس رو بهسوى من كرد و مرا صدا زد
و فرمود: « مثل اینکه اصرار دارى بدانى چه چیز را مىبینند » ؟ گفتم : « آرى قطعا » ، سپس گریستم ، امام به حال من رقّت كرد و فرمود : « آن دو را مىبینند ، اصرار كردم كدام دو نفر » ؟ فرمود : « پیامبر صلىاللهعلیهوآله و على (علیه السلام)را ، هیچ انسان باایمانى چشم از جهان نمىپوشد مگر اینکه این دو بزرگوار را خواهد دید كه بهاو بشارت مىدهند » ، سپس فرمود: « اینرا خداوند درقرآن بیان كرده » ، سؤال كردم : « در كجا و كدام سوره » ؟ فرمود : « در سوره يونس ، آنجا كه مىگوید ؛ " اَلَّذینَ امَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ ، لَهُمُ الْبُشْرى فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ فِى الاْخِرَةِ " ».
روشن است كه این روایات اشاره به قسمتى از بشارتهاى افراد باایمان و متّقى است ، نه همه آن بشارتها و نیز روشن است كه اینمشاهده ، مشاهده جسم مادى نیست ، بلکه مشاهده جسم برزخى با دید برزخى است ، زیرا مىدانیم در جهان برزخ كه فاصلهاى است میان این جهان و سراى آخرت ، روح انسان بر جسم برزخیش باقى مىماند .
65 وَ لا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ اِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعا هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ
سخن آنها تو را غمگین نسازد ، تمام عزت ( و قدرت ) از آنِ خدا است و او شنوا و دانا است .
66 اَلاآ اِنَّ لِلّهِ مَنْ فِىالسَّمواتِ وَ مَنْ فِىالاَْرْضِ وَ ما يَتَّبِعُ الَّذینَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِاللّهِ شُرَكاآءَ اِنْيَتَّبِعُونَ اِلاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ هُمْ اِلاّ يَخْرُصُونَ
آگاه باشید تمام كسانى كه در آسمانها و زمین هستند ، از آنِ خدا مىباشند و آنهاکه غیرخدا را شریك او مىخوانند، از منطق و دلیلى پیروى نمىکنند، آنها فقط ازپندار بىاساس پیروى مىکنند و آنها فقط دروغ مىگویند .
« خَرْصَ » در لغت هم به معنى دروغ و هم به معنى حدس و تخمین آمدهاست و دراصل همانطور كه « راغب » در « مفردات » گفته ، به معنى جمعآورى كردن میوه است و پس از جمع زدن و گردآورى كردن در حساب و تخمین زدن میوه بر درختان گفته شده و از آنجا كه حدس و تخمین گاهى نادرست از آب درمىآید ، این ماده به معنى دروغ نیز آمده است .
اصولاً این خاصیت پیروى از پندار و گمان بىاساس است كه سرانجام انسان را به وادى دروغ مىکشاند .
جایى كه اشخاص ملك او و از آنِ او باشند ، اشیایى كه در این جهان هستند ، به طریق اولى از آنِ او هستند ، بنابراین او مالك تمام عالم هستى است و با این حال چگونه ممکن است مملوکهاى او شریك او بوده باشند ؟
آنها كه بتها را شریك خدا ساخته بودند ، تکیهگاهشان اوهامى بیش نبود ، اوهامى كه حتى تصور آن امروز براى ما مشکل است كه چگونه ممکن است انسان اَشکال و مجسمههاى بىروحى بسازد و بعد مخلوق خود را ارباب و صاحباختیار خویش بداند ؟ مقدراتش را به دست آن بسپارد و حل مشکلاتش را از او بخواهد ؟ آیا این چیزى جز دروغ و دروغپردازى مىتواندباشد؟ حتى مىتواناین را به عنوان يك قانون كلى -- با كمى دقت -- از آیه استفاده كردکه ؛ هرکس از ظن و گمانهاى بىاساس پیروى كند ، سرانجام به دروغگویى كشانده مىشود ، راستى و صدق بر اساس قطع و يقین استوار است و دروغ براساس تخمینها و پندارها و شایعهها .
67 هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فیهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ
لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ
او كسى است كه شب را براى شما آفرید كه در آن آرامش بیابید و روز را روشنىبخش قرار داد ، در این نشانههایى است براى كسانى كه گوش شنوا دارند .
این نظام نور و ظلمت كه بارها در آیات قرآن روى آن تکیه شده ، نظامى شگفتانگیز و پربار است كه از يکسو با تابش نور در مدت معین ، صحنه زندگى انسانها را روشن ساخته و حرکتآفرین و تلاشانگیز است و از سوى دیگر با پردههاى ظلمانى و آرامبخش شب ، روح و جسم خسته را براى كار و حرکت مجدد آماده مىسازد .
آرى « در این نظام حسابشده آیات و نشانههایى از توانایى آفریدگار است اما براى آنها كه گوش شنوا دارند و حقایق را مىشنوند » ( اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ ) .
آنها كه مىشنوند و درك مىکنند و آنها كه پس از درك حقیقت ، آن را به كار مىبندند .
آرامش و سکون كه هدف از آفرینش شب قرار داده شده ، يك واقعیت مسلم علمى
است كه دانش امروز آن را به ثبوت رسانده ، پردههاى تاریکى نه تنها يك وسیله اجبارى براى تعطیل فعالیتهاى روزانه است ، بلکه اثر مستقیمى روى سلسله اعصاب و عضلات آدمى و سایر جانداران دارد و آنها را در حالت استراحت و خواب و سکون فرومىبرد و چه نادان هستند مردمىکه شب را به هوسرانى زنده مىدارند و روز -- مخصوصاً صبحگاهان نشاطانگیز -- را در خواب فرومىروند و به همین دلیل همواره اعصابى نامتعادل و ناراحت دارند .
باتوجه به اینکه ماده « اَبْصار » به معنى بینایى است ، مفهوم جمله « وَ النَّهارَ مُبْصِرا » این مىشود كه ؛ خدا « روز را بینا قرار داد » ، درحالىکه روز بیناکننده است نه بینا ، این يك تشبیه و مجاز زیبا ازقبیل توصیف سبب بهاوصاف مسبّباست همانگونه كه در مورد شب نیز مىگویند : « لَيْلٌ نائِمٌ » يعنى ؛ « شبى كه به خواب رفته » ، درحالىکه شب به خواب نمىرود ، بلکه شب سبب مىشود كه مردمان به خواب روند .
68 قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَدا سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِىُّ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِىالاَرْضِ
اِنْ عِنْدَكُمْ مِنْ سُلْطانٍ بِهذا اَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ
گفتند : خداوند فرزندى براى خود انتخاب كرده ، منزّه است ( از هر عیب و نقص و احتیاجى ) او بىنیاز است ، از آنِ اواست آنچه درآسمانهاو آنچه در زمیناست، شما هیچگونه دلیلى بر این ادعا ندارید ، آیا به خدا نسبتى مىدهید كه نمىدانید ؟
کلمه « سُلْطان » در اینجا به معنى دلیل است ، این كلمه از كلمه « دلیل » هم پرمعنىتر و رساتر است ، زیرا « دلیل » ، بهمعنى راهنما است ولى « سُلْطان » به معنى چیزى است كه انسان را بر طرف مقابل مسلط مىسازد و متناسب موارد بحث و مجادله و گفتگو است و اشاره به دلیل كوبنده مىباشد .
این سخن را در درجه اول مسیحیان درمورد حضرت مسیح ، سپس بتپرستان عصر جاهلى در مورد فرشتگان كه آنها را دختران خدا مىپنداشتند و يهود در مورد عُزَيْر گفتند .
قرآن از دو راه به آنها پاسخ مىگوید ؛
نخست اینکه « خداوند از هر عیب و نقص منزه و از همه چیز بىنیاز است »
( سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِىُّ ) .
اشاره به اینکه نیاز به فرزند ، يا به خاطر احتیاج جسمانى به نیرو و كمك به او است و يا به خاطر نیاز روحى و عاطفى و از آنجا كه خداوند از هر عیب و نقص و كمبود وضعى ،
منزه است و ذات پاکش يکپارچه غنا و بىنیازى است ، ممکن نیست براى خود فرزندى انتخاب نماید. « اومالك همه موجوداتى است كه در آسمانها و زمینند » ( لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ ). و با اینحال چه معنى دارد كه او فرزندى براى خود انتخاب كند تا او را آرامش ببخشد و يا به او كمك كند ؟
جالب اینکه در اینجا تعبیر به « اِتَّخَذَ » ( انتخاب و اختیار كرد ) شده است و این نشان مىدهد كه آنها معتقد بودند فرزندى از خداوند متولد نشده بلکه مىگفتند : خدا موجوداتى را به فرزندى خود برگزیده است ، درست همانند كسانى كه از آنها فرزندى متولد نمىشود و كودکى را از پرورشگاه و مانند آن براى خود انتخاب مىکنند ، بههرحال این جاهلان كوتهبین گرفتار اشتباه مقایسه خالق و مخلوق بودند و ذات بىنیاز خدا را با وجود محدود و
نیازمند خویش مقایسه مىکردند .
دومین پاسخى را كه قرآن به آنها مىگوید ، این است كه ؛ هرکس ادعایى دارد ، باید دلیلى بر مدعاى خود اقامه كند ، « آیا شما بر این سخن دلیلى دارید ؟ نه ، هیچ دلیلى نزد شما براى این ادعا وجود ندارد » ( اِنْ عِنْدَكُمْ مِنْ سُلْطانٍ بِهذا ) .
با این حال « آیا به خدا نسبتى مىدهید كه حداقل از آن آگاهى ندارید » ( اَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ) .
یعنى به فرض كه دلیل روشن نخست را نپذیرید ، بالاخره این حقیقت را نمىتوانید انکار كنید كه گفتار شما يك تهمت و قول به غیرعلم است .
69 قُلْ اِنَّ الَّذینَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ
بگو : آنها كه به خدا دروغ مىبندند ( هرگز ) رستگار نمىشوند .
70 مَتاعٌ فِىالدُّنْيا ثُمَاِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَنُذیقُهُمُ الْعَذابَ الشَّدیدَ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ
( حداکثر ) بهرهاى از دنیا دارند ، سپس بازگشتشان به سوى ما است و بعد
مجازات شدید در برابر كفرشان به آنها مىچشانیم .
« مَتاع » به معنى چیزى است كه انسان از آن بهره مىگیرد و مفهوم آن بسیار وسیع است و تمام وسایل زندگى و مواهب مادى را شامل مىشود ، « راغب » در كتاب « مفردات » مىگوید : « كُلُّما يُنْتَفَعُ بِه عَلى وَجْهٍ مّا ، فَهُوَ مَتاعٌ وَ مُتْعَةٌ : هر چیزى كه به نحوى انسان از آن بهره مىگیرد ، به آن متاع يا متعه گفته مىشود » .
در حقیقت این آیه و آیه قبل دو نوع مجازات براى این دروغگویان كه به خدا نسبت نارواى اختیار فرزند مىدهند ، بیان مىکند ؛ يکى اینکه هیچگاه این دروغ و تهمت ، مایه فلاح و رستگارى آنها نیست و هرگز آنان را به هدفشان نمىرساند ، بلکه در بیراههها سرگردان مىشوند و بدبختى و شکست دامنشان را مىگیرد. دیگر اینکه ؛ فرضاً با این حرفها چند روزى مردم را اغفال كرده و از آیین بتپرستى به نوایى رسند ولى این تمتع و بهرهگیرى دوام و بقایى ندارد و عذاب جاودان الهى در انتظار آنها است .
تعبیر به « نُذیقُهُمُ » ( به آنها مىچشانیم ) كه در مورد عذاب الهى به كار رفته ، اشاره به این
است كه این مجازات چنان به آنها مىرسد كه گویى با زبان و دهان خویش آن را مىچشند ، این تعبیر بسیار رساتر از مشاهده و حتى لمس كردن عذاب است .
71 وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ اِذْ قالَ لِقَوْمِهِ ياقَوْمِ اِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامى وَتَذْكیرى بِاآیاتِاللّهِ فَعَلَىاللّهِ تَوَكَّلْتُ فَاَجْمِعُوآا اَمْرَكُمْ وَ شُرَكاآئَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ اَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوآا اِلَىَّ وَ لا تُنْظِرُونِ
بخوان بر آنها سرگذشت نوح را ، آن هنگام كه به قوم خود گفت : اى قوم من اگر موقعیت و يادآورى من نسبت به آیات الهى بر شما سنگین ( و غیر قابل تحمل ) است
( هر كار از دستتان ساخته است ، بکنید ) من بر خدا توکل كردهام ، فکر خود و قدرت معبودهایتان را جمع كنید و هیچ چیز بر شما مستور نماند ، سپس به حیات من پایان دهید ( و لحظهاى ) مهلتم ندهید ( اما توانایى ندارید ) .
« غُمَّة » از ماده « غَمّ » به معنى پوشاندن چیزى است و اینکه به اندوه نیز « غَمّ » گفته
مىشود ، به خاطر آن است كه قلب انسان را مىپوشاند. نوح فرستاده بزرگ پروردگار با قاطعیتى كه ویژه پیامبران اولوالعزم است ، در نهایت شجاعت و شهامت با نفرات كم و محدودى كه داشت ، در مقابل دشمنان نیرومند و سرسخت ایستادگى مىکند و قدرت آنها را به باد مسخره مىگیرد و بىاعتنایى خویش را به نقشهها و افکار و بتهاى آنها نشان مىدهد و به این وسیله يك ضربه محکم روانى بر افکارشان وارد مىسازد .
باتوجه به اینکه این آیات در مکه نازل شده ، در آن زمانى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز درشرایطى مشابه نوح زندگى مىکرد و مؤمنان در اقلیت بودند ، قرآن مىخواهد به پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز همین دستور را بدهد كه باید به قدرت دشمن اهمیت ندهد ، بلکه با قاطعیت و شهامت پیشبرود، چراکه تکیهگاهش خدا است و هیچ نیرویى تاب مقاومت در برابر قدرت او را ندارد .
گرچه بعضى از مفسران این تعبیر نوح و يا شبیه آن را در تاریخ سایر انبیاء يك نوع اعجاز گرفتهاند ، چراکه آنها با نبودن امکانات ظاهرى دشمن را تهدید به شکست كرده و از پیروزى نهایى خود خبر دادهاند و این جز از طریق اعجاز امکانپذیر نیست ، ولى بههرحال
این يك درس است براى همه رهبران اسلامى كه در برابر انبوه دشمنان هرگز نهراسند ، بلکه با اتکاء و و توکل بر پروردگار و با قاطعیت هرچه بیشتر آنها را به میدان فراخوانند و قدرتشان را تحقیر كنند كه این عامل مهمى براى تقویت روحى پیروان و شکست روحیه دشمنان خواهد بود .
72 فَاِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَماسَأَلْتُكُمْ مِنْ اَجْرٍ اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلَىاللّهِ وَ اُمِرْتُ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمینَ
و اگر از قبول دعوتم روى بگردانید ( كار نادرستى كردهاید ، چه اینکه ) من از شما مزدى نمىخواهم ، مزد من تنها بر خدا است و من مأمورم كه از مسلمین ( تسلیمشدگان در برابر فرمان خدا ) باشم .
اینکه نوح مىگوید : من هیچ پاداشى از شما نمىخواهم ، درس دیگرى است براى رهبران الهى كه در دعوت و تبلیغ خود ، هیچگونه انتظار پاداش مادى و معنوى از مردم نداشته باشند ، زیرا اینگونه انتظارها يکنوع وابستگى ایجاد مىکند كه جلوى تبلیغات
صریح و فعالیتهاى آزادانه آنها را سد خواهد كرد و طبعا تبلیغات و دعوتشان كماثر خواهد شد ، به همین دلیل راه صحیح دعوت به سوى اسلام و تبلیغ آن نیز این است كه مبلغان اسلامى تنها براى امرار معاش خود متکى به بیتالمال باشند نه نیازمند به مردم .
73 فَكَذَّبُوهُ فَنَجَّيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِى الْفُلْكِ وَ جَعَلْناهُمْ خَلاآئِفَ وَ اَغْرَقْنَا الَّذینَ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرینَ
اما آنها او را تکذیب كردند و ما او و كسانى را كه با او در كشتى بودند، نجات دادیم، آنهارا جانشین ( و وارث كافران ) قرار دادیم و كسانى را كه آیات ما را تکذیب كردند ، غرق نمودیم، پس ببین عاقبت كار آنهاکه انذار شدند ( و به انذار الهى اهمیت ندادند ) چگونه بود ؟
« فُلْك » به معنى كشتى است و تفاوت آن با « سفینه » این مىباشد كه « سفینه » ، مفرد است و جمع آن « سَفائِن » است ولى « فُلْك » بر مفرد و جمع هردو گفته مىشود .
آیه موردبحث سرانجام كار دشمنان نوح و صدق پیشگوییش را بیان مىکند .
74 ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلاً اِلى قَوْمِهِمْ فَجاآؤوُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِ الْمُعْتَدینَ
سپس بعد از نوح رسولانى به سوى قومشان فرستادیم، آنها با دلایل روشن به سراغ آنها رفتند ، اما آنان به چیزىکه پیش از آن تکذیب كرده بودند ، ایمان نیاوردند، اینچنین بر دلهاى تجاوزکاران مُهر مىنهیم ( تا چیزى را درك نکنند ) .
جمله « فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ » اشاره به این مىکند كه گروهى در میان امتها بودهاند كه در برابر دعوت هیچ پیامبر و مصلحى سر تسلیم فرود نمىآوردند و همچنان بر سر حرف خود ایستاده بودند و تکرار دعوت انبیاء در آنها كمترین اثرى نمىگذاشت ، بنابراین جمله مزبور اشاره به گروهى مىکند كه در دو زمان در برابر دعوت پیامبران مختلف قرارگرفتند ( زیرا ظاهر جمله این است كه مرجع همه ضمایر يکى است ) .
این احتمال نیز در معنى آیه داده شده است كه اشاره به دو گروه مختلف مىکند ،
گروهى در زمان نوح بودند و دعوت او را تکذیب كردند و گروهى كه بعد از آنها به وجود آمدند ، با انکار و تکذیب پیامبران راه آنان را پیمودند ، بنابراین معنى جمله چنین مىشود ؛ « تجاوزکاران اقوام دیگر از ایمان آوردن به چیزى كه اقوام پیشین خوددارى كرده بودند ، سر باز زدند » ، البته باتوجه به اینکه مخالفان دعوت نوح در طى طوفان از میان رفتند ، این احتمال در تفسیر آیه قوت پیدا مىکند ، ولى به هر حال لازمه آن این است كه در میان مرجع ضمیرهاى جمله ( واو جمع در كانُوا و لِيُؤْمِنُوا و كَذَّبُوا ) تفکیك قائل شویم .
روشن است كه جمله « كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِ الْمُعْتَدینَ » دلیل بر جبر نیست و تفسیر آن در خودش نهفته است ، زیرا مىگوید : ما بر دلهاى « تجاوزکاران » مُهر مىنهیم تا چیزى را درك نکنند ، بنابراین قبلاً تجاوزهاى پىدرپى به حریم احکام الهى و حق و حقیقت از آنها صادر مىشود و تدریجا بر دلهاى آنها اثر مىگذارد و قدرت تشخیص حق را از آنان مىگیرد و كارشان به جایى مىرسد كه سرکشى و عصیان و گناه براى آنها خوى و طبیعت ثانوى مىشود ، چنانکه در مقابل هیچ حقیقتى تسلیم نمىشوند .
مشروح این مطلب در جلد اول « تفسیر نمونه » ذیل آیه 7 سوره بقره ، صفحه 50 ذکر شده است .
75 ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسى وَ هارُونَ اِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ بِاآیاتِنا فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْما مُجْرِمینَ
بعد از آنها موسى و هارون را با آیات خود به سوى فرعون و اطرافیانش فرستادیم ، اما آنها تکبر كردند ( و زیر بار حق نرفتند چرا كه ) آنها گروهى مجرم بودند .
« مَلاَء » به اشراف پر زرق و برق گفته مىشود كه ظاهرشان چشمپرکن و حضورشان در اجتماع در همهجا دیده مىشود و معمولاً در آیاتى از قبیل آیه مورد بحث به معنى دار و دسته و اطرافیان و مشاوران مىآید .
و اگر مىبینیم تنها سخن از بعثت موسى به سوى فرعون و ملأ به میان آمده ، درحالىکه موسى مبعوث به همه فرعونیان و بنىاسرائیل بود ، به خاطر آن است كه نبض جامعهها در
دست هیأتهاى حاکمه و دار و دسته آنها است ، بنابراین هر برنامه اصلاحى و انقلابى اول باید آنها را هدفگیرى كند ، چنانکه آیه 12 سوره توبه نیز مىگوید : « فَقاتِلُوا اَئِمَّةَ الْكُفْرِ : با سردمداران كفر پیکار كنید » .
اما فرعون و فرعونیان از پذیرش دعوت موسى و هارون سر باز زدند و از اینکه در برابر حق سر تسلیم فرود آورند ، تکبر ورزیدند » ( فَاسْتَكْبَرُوا ). آنها به خاطر كبر و خودبرتربینى و نداشتن روح تواضع ، واقعیتهاى روشن در دعوت موسى را نادیده گرفتند و به همین دلیل مجرم و گنهکار همچنان به جرم و گناهشان ادامه دادند ( وَ كانُوا قَوْما مُجْرِمینَ ) .
76 فَلَمّا جاآءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُواآ اِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبینٌ
و هنگامى كه حق از نزد ما به سراغ آنها آمد ، گفتند : این سِحر آشکارى است .
جاذبه و كشش فوقالعاده دعوت موسى ازیکطرف و معجزات چشمگیرش از طرف دیگر و نفوذ روزافزون و خیرهکنندهاش از طرف سوم ، سبب شد كه فرعونیان به فکر چاره بیفتند و وصلهاى بهتر از این پیدا نکردند كه او را ساحر و عملش را سِحر بخوانند و این
تهمت چیزى است كه در سرتاسر تاریخ انبیاء مخصوصاً پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله دیده مىشود .
77 قالَ مُوسى اَتَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمّا جاآءَكُمْ اَسِحْرٌ هذا وَ لا يُفْلِحُ السّاحِرُونَ
( اما ) موسى گفت : آیا حق را كه به سوى شما آمده ، سِحر مىشمرید ؟ این سِحر است ؟ در حالى كه ساحران رستگار ( و پیروز ) نمىشوند ؟
یعنى درست است كه « سِحر » و « معجزه » هردو نفوذ دارند ، این « حق » و « باطل » هردو ممکن است مردم را تحت تأثیر قرار دهند ولى چهره سِحر كه امر باطلى است ، با چهره معجزه كه حق است ، كاملاً از هم متمایز مىباشد ، نفوذ پیامبران با نفوذ ساحران قابل مقایسه نیست ، اعمال ساحران كارهایى بىهدف ، محدود و كم ارزش است، ولى معجزات پیامبران هدفهاى روشن اصلاحى و انقلابى و تربیتى دارد و در شکلى گسترده و نامحدود عرضه مىشود .
به علاوه « ساحران هرگز رستگار نمىشوند » ( وَ لا يُفْلِحُ السّاحِرُونَ ) .
این تعبیر درواقع دلیل دیگرى بر تمایز كار انبیاء از سِحر است، در دلیلسابق تفاوت
سِحر و معجزه و چهره و هدف ایندو ، جداییشان از يکدیگر اثبات شده ، اما در اینجا از تفاوت حالات و صفات آورندگان سِحر و آورندگان معجزه براى اثبات مطلب استمداد مىشود .
ساحران به حکم كار و فنشان كه جنبه انحرافى و اغفالگرانه دارد ، افرادى سودجو ، منحرف ، اغفالگر و متقلبند كه آنها را از خلال اعمالشان مىتوان شناخت ، اما پیامبران مردانى حقطلب ، دلسوز ، پاکدل ، باهدف ، پارسا و بىاعتنا به امور مادى هستند .
ساحران هرگز روى رستگارى را نمىبینند و جز براى پول و ثروت و مقام و منافع شخصى كار نمىکنند ، درحالىکه هدف انبیاء ، هدایت و منافع خلق خدا و اصلاح جامعه انسانى در تمام جنبههاى معنوى و مادى است .
78 قالُوآا اَجِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَيْهِ اباآءَنا وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِياآءُ فِى الاَرْضِ وَ ما نَحْنُ لَكُما بِمُؤْمِنینَ
گفتند : آیا آمدهاى كه ما را از آنچه پدرانمان را بر آن يافتیم ، منصرف سازى و بزرگى ( و ریاست ) در روى زمین از آنِ شما باشد ؟ ما به شما ایمان نمىآوریم .
درواقع بتِ « سنتهاى نیاکان » و عظمت خیالى و افسانهاى آنها را پیش كشیدند تا افکار عامه را نسبت به موسى و هارون بدبین كنند كه آنها مىخواهند با مقدسات جامعه و كشور شما بازى كنند .
سپس ادامه دادند : دعوت شما به دین و آیین خدا دروغى بیش نیست، اینها همه دام است و نقشههاى خائنانه « براى این كه در این سرزمین حکومت كنید » ( وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِياآءُ فِى الاَرْضِ ) .
درحقیقت آنها چون خودشان هر تلاش و كوششى داشتند ، براى حکومت ظالمانه بر مردم بود ، دیگران را نیز چنین مىپنداشتند و تلاشهاى مصلحان و پیامبران را همینگونه تفسیر مىکردند. اما بدانید « ما به شما دونفر هرگز ایمان نمىآوریم » زیرا دست شما را خواندهایم و از نقشههاى تخریبیتان آگاهیم ( وَ ما نَحْنُ لَكُما بِمُؤْمِنینَ ) .
و این نخستین مرحله مبارزه آنها با موسى بود .
79 وَ قالَ فِرْعَوْنُ ائْتُونى بِكُلِّ ساحِرٍ عَلیمٍ
فرعون گفت : هر جادوگر ( و ساحر ) آگاهى را نزد من آورید.
هنگامى كه فرعون قسمتى از معجزات موسى مانند يد بیضاء و حمله مار عظیم را ملاحظه كرد و دید ادعاى موسى بدون دلیل هم نیست و این دلیل كم و بیش در جمع اطرافیان او و يا دیگران اثر خواهد گذاشت ، به فکر پاسخگویى عملى افتاد ، چنانکه قرآن مىگوید : « فرعون صدا زد ، تمام ساحران آگاه و دانشمند را نزد من آورید » ، تا به وسیله آنها زحمت موسى را از خود دفع كنیم ( وَ قالَ فِرْعَوْنُ ائْتُونى بِكُلِّ ساحِرٍ عَلیمٍ ) .
او مىدانست هر كارى را باید از طریقش وارد شد و از كارشناسان آن فن باید كمك گرفت .
آیا به راستى فرعون در حقانیت دعوت موسى شك داشت و مىخواست از این طریق او را بیازماید ؟ و يا مىدانست او از سوى خدا است ، ولى فکر مىکرد به وسیله غوغاى ساحران مىتواند مردم را آرام سازد و موقتا از خطر نفوذ موسى در افکار عمومى جلوگیرى كند ، به مردم بگوید : اگر او كار خارق عادتى انجام مىدهد ، ما نیز از انجام مثل آن ناتوان
نیستیم و اگر اراده ملوکانه ما تعلق گیرد ، چنین چیزى براى ما سهل و آسان است .
احتمال دوم بهنظرنزدیکتر مىرسد و سایرآیات مربوط بهداستانموسىکه درسوره طه و امثال آن است ، این نظر را تأیید مىکند كه او آگاهانه به مبارزه با موسى برخاست .
80 فَلَمّا جاآءَ السَّحَرَةُ قالَ لَهُمْ مُوسآى اَلْقُوا ماآ اَنْتُمْ مُلْقُونَ
هنگامى كه ساحران آمدند ، موسى به آنها گفت : آنچه ( از وسایل سِحر ) مىتوانید بیفکنید ، بیفکنید .
به هر حال « هنگامى كه ساحران در روزى كه براى این مبارزه تاریخى تعیین شده بود و دعوت عمومى نیز از مردم به عمل آمده بود ، گرد آمدند ، موسى رو به آنها كرد و گفت : نخست شما آنچه مىتوانید به میدان آورید » ( فَلَمّا جاآءَ السَّحَرَةُ قالَ لَهُمْ مُوسآى اَلْقُوا ماآ اَنْتُمْ مُلْقُونَ ) .
جمله « اَلْقُوا ما اَنْتُمْ مُلْقُونَ » معنى اصلیش این است كه آنچه شما مىتوانید بیفکنید ، بیفکنید و این اشاره به طنابها و عصاهاى مخصوصى است كه درون آنها خالى بود و مواد
شیمیایى مخصوصى در آن ریخته بودند كه در مقابل تابش آفتاب موجب حرکت و جنبوجوش آنها مىشد .
شاهد این گفتار آیاتى است كه در سوره اعراف و شعراء آمده است ، در آیه 43 و 44 سوره شعراء مىخوانیم : « قالَ لَهُمْ مُوسى اَلْقُوا ما اَنْتُمْ مُلْقُونَ فَاَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ اِنّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ : موسى به آنها گفت : آنچه مىتوانید بیفکنید ، بیفکنید و سپس آنها طنابها و عصاهاى خود را افکندند و گفتند : به عزت فرعون ما پیروزیم » .
ولى البته این معنى را نیز در درون دارد كه هرچه در قدرت دارید ، به میدان بیاورید .
81 فَلَمّاآ اَلْقَوْا قالَ مُوسى ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ اِنَّ اللّهَ سَيُبْطِلُهُ اِنَّ اللّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدینَ
هنگامى كه افکندند ، موسى گفت : آنچه شما آوردید، سِحر است كه خداوند بهزودى آنرا ابطال مىکند ، چراکه خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمىکند .
بههرحال آنها آنچه را در توان داشتند ، بسیج كردند و همۀ وسایلى را كه با خود آورده
بود ، به وسط میدان افکندند ، « در این هنگام موسى به آنها گفت : آنچه را كه شما در این میدان آوردهاید ، سِحر است و خدا بهزودى آنرا ابطال مىکند » ( فَلَمّاآ اَلْقَوْا قالَ مُوسى ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ اِنَّ اللّهَ سَيُبْطِلُهُ ) .
شما افرادى فاسد و مفسد هستید ، چراکه در خدمت يك دستگاه جبار و ظالم و طاغى هستید و علم و دانش خود را براى تقویت پایههاى این حکومت خودکامه ، فروختهاید و این خود بهترین دلیل بر مفسد بودن شما است و « خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمىکند » ( اِنَّ اللّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدینَ ) .
درواقع هرکس در آنجا عقل و هوش و دانشى داشت ، حتى بیش از غلبه موسى بر ساحران مىتوانست این حقیقت را دریابد كه عمل ساحران ، عمل بىاساسى است ، به دلیل اینکه در راه تقویت پایههاى ظلم و ستم قرار گرفته بود ، چهکسى نمىدانست كه فرعون غاصب و غارتگر و ظالمو مفسد است، آیا خدمتگزاران چنین دستگاهى شریك در ظلم و فساد او نبودند ؟ و آیا ممکن بود عمل آنها يك عمل صحیح و الهى باشد ؟ هرگز نه ،
بنابراین پیدا بود كه خداوند این تلاش مفسدانه را باطل خواهد كرد .
آیا تعبیر به « سَيُبْطِلُهُ » ( خداوند به زودى آن را باطل مىکند ) دلیل بر این است كه سِحر واقعیت دارد اما خدا مىتواند آن را ابطال كند ؟ و يا اینکه منظور از این جمله آن است كه خداوند باطل بودن آن را آشکار مىسازد ؟
آیه 116 سوره اعراف مىگوید : سِحر ساحران در چشمهاى مردم اثر گذاشت و آنها را به وحشت افکند ( فَلَمّاآ اَلْقَوْا سَحَرُوآا اَعْيُنَ النّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ ) ولى این تعبیر منافات با آن ندارد كه آنها با يك سلسله وسایل مرموز آنچنان كه در مفهوم و معنى لغوى « سِحر » افتاده است ، مخصوصاً با استفاده از خواص فیزیکى و شیمیایى اجسام مختلف ، يك رشته حرکات واقعى در آن طنابها و عصاها ایجاد كرده باشند ، ولى مطمئنا این طنابها و عصاها موجودات زندهاى آنچنان كه در چشم ظاهربینان جلوه مىکرد ، نبودند ، چنانکه قرآن درآیه 66 سوره طه مىگوید : « فَاِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ اِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ اَنَّها تَسْعى : در آن هنگام طنابها و عصاهاى جادوگران بر اثر سِحر خیال مىشد كه موجودات زندهاى است و مىدود » .
بنابراین بخشى از تأثیر سِحر واقعیت دارد و بخشى وهم و خیال است .
82 وَ يُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ
و حق را به وعده خویش تحقق مىبخشد هرچند مجرماناکراه داشته باشند.
در آیه فوق مىفرماید : موسى به آنها گفت : در این درگیرى و مبارزه مطمئنا پیروزى با ما است ، چراکه « خداوند وعده داده است كه حق را آشکار سازد و به وسیله منطق كوبنده
و معجزات قاهره پیامبرانش ، مفسدان و باطلگرایان را رسوا كند ، هرچند مجرمانى همچون فرعون و مَلأش اکراه داشتهباشند » ( وَ يُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ ) .
منظور از « بِكَلِماتِهِ » ، يا وعده خدا در زمینه پیروزى رسولان برحق است و يا معجزات قاهره و نیرومند او است. دربارهجزئیات و نکات جالب مبارزه موسى با فرعون و فرعونیان ، ذیل آیات 113 به بعد سوره اعراف ، جلد 6 « تفسیر نمونه » ، صفحه 289 مشروحا بحث شده است و درباره سِحر و حقیقت آن به جلد اول « تفسیر نمونه » ، صفحه 265 ، ذیل آیه 102 سوره بقره مراجعه فرمایید .
83 فَما امَنَ لِمُوسآى اِلاّ ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلى خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَءِهِمْ اَنْ يَفْتِنَهُمْ وَ اِنَّ فِرْعَوْنَ لَعالٍ فِى الاَْرْضِ وَ اِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفینَ
( در آغاز ) هیچکس به موسى ایمان نیاورد مگر گروهى از فرزندان قوم او ، ( آنهم ) با ترس از فرعون و اطرافیانش، مبادا آنها را ( با فشار و يا تبلیغات گمراهکننده ) از آیینشان منحرف سازند، فرعون برترىجویى ( و طغیان ) در زمینداشت و او از اسرافکاران بود .
این گروه كوچك و اندك كه به مقتضاى ظاهر كلمه « ذُرِّيَّة » ، بیشتراز جوانان ونوجوانان تشکیل مىشدند، تحتفشار شدیدى از ناحیه فرعون و اطرافیانش قرار داشتند و هر زمان « از این بیم داشتند كه دستگاه فرعونى با فشارهاى شدیدى كه روى مؤمنان وارد مىکرد، آنان را وادار به ترك آیین و مذهب موسى كند » ( عَلى خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَءِهِمْ اَنْ يَفْتِنَهُمْ ) .
چرا كه « فرعون مردى بود كه در آن سرزمین برترىجویى داشت » ( وَ اِنَّ فِرْعَوْنَ لَعالٍ فِى الاَْرْضِ ) .
« و اسرافکار و تجاوزکار بود » و هیچ حد و مرزى را به رسمیت نمىشناخت
( وَ اِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفینَ ) .
در اینکه این « ذُرِّيَّة » كه به موسى ایمان آوردند ، چه گروهى بودند و ضمیر « مِنْ قَوْمِهِ » ، به چه كسى ( به موسى يا به فرعون ) بازگشت مىکند ، در میان مفسران گفتگو است ، ولى شك نیست كه این گروه از بنىاسرائیل بودند و ضمیر به موسى برمىگردد ، چراکه قبل از آن نام موسى ذکر شده و طبق قواعد ادبى ، ضمیر باید به او بازگردد .
شاهد دیگرى كه این تفسیر را تأیید مىکند ، آیه بعد است كه مىگوید : « وَ قالَ مُوسى يا قَوْمِ ... : موسى بهگروه مؤمنان گفت: اى قوم من ...»، يعنى مؤمنان را به عنوان "قوم من" خطاب مىکند .
تنها ایرادى كه ممکن است بر این تفسیر بماند ، این است كه تمام بنىاسرائیل به موسى ایمان آوردند نه گروه كوچکى .
ولى باتوجه به يك نکته ، این ایراد قابل دفع است ، چراکه مىدانیم درهر انقلابى نخستین گروهىکه به آن جذب مىشوند، جوانان هستند ، گذشته از اینکه قلبهایى پاکتر و
افکارى دستنخورده دارند، شور و جوشش انقلابى در آنها بیشتراست، به علاوه وابستگىهاى مادى كه بزرگسالان را به محافظهکارى و ملاحظات مختلف دعوت مىکند ، در آنها نیست ، نه مال و ثروتى دارند كه از ضایع شدن آن بترسند و نه پُست و مقامى كه از به خطر افتادنش وحشت كنند .
بنابراین طبیعى است كه این گروه بسیار زود جلب و جذب به موسى شوند و تعبیربه « ذُرِّيَّة » بسیار با این معنى متناسب است .
بهعلاوه بزرگسالانى هم بعدا به این گروه ملحق شدند ، به خاطر اینکه نقشى در جامعه آن روز نداشتند و ضعیف و ناتوان بودند .
علاوهبر این « ذُرِّيَّة » گرچه معمولاً بهفرزندان اطلاق مىشود، ولى از نظر ریشه لغوى ، چنانکه « راغب » در كتاب « مفردات » گفته ، صغیر و كبیر هر دو را شامل مىگردد .
نکتۀ دیگرى كه در اینجا باید به آن توجه كرد ، این است كه منظور از « فِتْنَة » كه از جمله « اَنْ يَفْتِنَهُمْ » استفاده مىشود ، منحرف ساختن از دین و آیین موسى بر
اثر تهدید و ارعاب و شکنجه بوده است و يا به معنى هرگونه تولید ناراحتى و دردسر اعم از دینى و غیردینى مىباشد .
84 وَ قالَ مُوسى يا قَوْمِ اِنْ كُنْتُمْ ءَامَنْتُمْ بِاللّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوآا اِنْ كُنْتُمْ مُسْلِمینَ
موسى گفت : اى قوم من ، اگر شما ایمان به خدا آوردهاید، بر او توکل كنید ، اگر تسلیم فرمان او هستید .
حقیقت « توکل » ، واگذارى كار به دیگرى و انتخاب او به وکالت است .
مفهوم « توکل » این نیست كه انسان دست از تلاش و كوشش بردارد و به گوشه انزوا بخزد و بگوید : تکیهگاه من خدا است ، بلکه مفهوم آن این است كه هرگاه نهایت تلاش و كوشش خود را به كار زد و نتوانست مشکل را حل كند و موانع را از سر راه خود كنار زند ، وحشتى به خود راه ندهد و با اتکاء به لطف پروردگار و استمداد از ذات پاك و قدرت بىپایان او ، ایستادگى به خرج دهد و به جهاد پىگیر خود همچنان ادامه دهد ، حتى در جایى كه توانایى دارد ، نیز خود را بىنیاز از لطف خدا نداند ، چراکه هر قدرتى هست ،
بالاخره از ناحیۀ او است .
این است مفهوم توکل كه از ایمان و اسلام نمىتواند جدا باشد ، چراکه يك فرد مؤمن و تسلیم در برابر فرمان پروردگار ، او را بر هر چیز قادر و توانا و هر مشکلى را در برابر اراده او سهل و آسان مىداند و به وعدههاى پیروزى او اعتقاد دارد .
85 فَقالُوا عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظّالِمینَ
گفتند : تنها بر خدا توکل داریم ، پروردگارا ما را تحت تأثیر گروه ستمگر قرار مده .
این مؤمنان راستین دعوت موسى به توکل را اجابت كردند « و گفتند: ما تنها برخدا توکل داریم » ( فَقالُوا عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنا ) .
سپس از ساحت مقدس خدا تقاضا كردند كه از شرّ دشمنان و وسوسهها و فشارهاى آنان در امان باشند و عرضه داشتند : « پروردگارا ما را وسیله فتنه و تحت تأثیر و نفوذ ظالمان و ستمگران قرار مده » ( رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِالظّالِمینَ ) .
86 وَ نَجِّنا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكافِرینَ
و ما را به رحمتت از ( دست ) گروه كافران رهایى بخش .
جالب این كه فرعون در آیه 83 به « مُسْرِفین » و در آیه 85 او و اطرافیانش به عنوان « ظالِمین » و در این آیه بهعنوان « كافِرین » توصیف شدهاند .
این تفاوت تعبیرها شاید به خاطر این باشد كه انسان در مسیر گناه و خطا نخست از « اسراف » يعنى تجاوز از حدود و مرزها شروع مىکند ، بعد بناى « ستمکارى » مىگذارد و سرانجام كارش به « كفر و انکار » منتهى مىگردد .
87 وَ اَوْحَيْناآ اِلى مُوسى وَ اَخیهِ اَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِكُمابِمِصْرَ بُيُوتا وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ
وبه موسى و برادرش وحى كردیمکه براى قوم خود خانههایى در سرزمین مصر انتخاب كنید و خانههایتان رامقابل يکدیگر ( و متمرکز ) قراردهید و نماز را برپادارید و بهمؤمنان بشارت ده ( كه سرانجام پیروز مىشوند ) .
در آیات 87 تا 89 این سوره ، مرحله دیگرى از قیام و انقلاب بنىاسرائیل بر ضد فراعنه تشریح شده است .
ازمجموع اینآیه استفاده مىشودکه بنىاسرائیل در آن زمان به صورت گروهى پراکنده ، شکستخورده ، وابسته و طفیلى و آلوده و ترسان بودند ، نه خانهاى از خود داشتند و نه اجتماع و تمرکزى ، نه برنامه سازنده معنوى داشتند و نه شهامت و شجاعت لازم براى يك انقلاب كوبنده .
لذا موسى و برادرش هارون مأموریت يافتندکه براى بازسازى اجتماع بنىاسرائیل مخصوصاً از نظر روحى و برنامهاى را در چند ماده پیاده كنند ؛
✓ 1 - نخست بهامر خانهسازى و جداکردن مسکن خویشاز فرعونیان همت بگمارند ، این كار چند فایده داشت ؛
یکى اینکه آنها با مالکشدن مسکن درسرزمین مصر، علاقه بیشترى به دفاع از خود و از آن آب و خاك پیدا مىکردند .
دیگر اینکه از زندگى طفیلىگرا در خانههاى قبطیان به يك زندگى مستقل منتقل مىشدند. و دیگر اینکه اسرار و رموز كارها و نقشههاى آنها به دست دشمنانشان نمىافتاد .
✓ 2 - خانههایشان رامقابل يکدیگر و نزدیك به هم بسازند ، زیرا قبله در اصل به معنى حالت تقابل مىباشد و اطلاق كلمه قبله بر آن چه امروز معروف است ، درحقیقت معنى ثانوى براى این كلمه است .
این كار كمك مؤثرى به تمرکز و اجتماع بنىاسرائیل مىکرد و مىتوانستند مسائل اجتماعى را به طور عمومى مورد بررسى قرار دهند و به عنوان انجام مراسم مذهبى دور هم جمع شوند و براى آزادى خویش نقشههاى لازم را طرح نمایند .
✓ 3 - توجه به عبادت و مخصوصاً نماز كه انسان را از بندگى بندگان جدا و به خالق همه قدرتها پیوند مىدهد ، قلب و روح او را از آلودگى گناه مىشوید و حسّ اتکا. به نفس را در آنان زنده مىکند و با تکیه بر قدرت پروردگار ، روح تازهاى به كالبد انسان مىدمد .
✓ 4 - به موسى به عنوان يك رهبر دستور مىدهد كه دست در درون زوایاى روح
بنىاسرائیل بیفکند و زبالههاى ترس و وحشت را كه يادگار سالیان دراز بردگى و ذلت بوده است ، بیرون بکشد و از طریق « بشارت دادن به مؤمنان » به فتح و پیروزى نهایى و لطف و رحمت پروردگار اراده آنها را قوى و شهامت و شجاعت را در آنها پرورش دهد .
جالب اینکه بنىاسرائیل ازفرزندان يعقوبند و گروهىاز آنها طبعا از فرزندان يوسفند كه او و برادرانش سالیان دراز بر مصر حکومت داشتند و در آبادى و عمران این سرزمین كوشیدند ، اما بر اثر نافرمانى خدا و بىخبرى و اختلافات داخلى ، روزگارشان به چنین وضع رقّتبارى رسیده بود ، این جامعه فرسوده مصیبتزده باید نوسازى شود و نقاط منفى خود را پاك كند و به جاى آن ، خصایل روحى سازنده بنشاند تا عظمت گذشته را بازیابد.
88 وَ قالَ مُوسى رَبَّناآ اِنَّكَ اتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَءَهُ زینَةً وَ اَمْوالاً فِىالْحَيوةِ الدُّنْيا رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبیلِكَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى اَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتّى يَرَوُا الْعَذابَ الاَْلیمَ
موسى گفت : پروردگارا تو فرعون و اطرافیانش را زینت و اموالى ( سرشار ) در زندگى
دنیا دادهاى و نتیجهاش این شده كه ( بندگانت را ) از راه تو گمراه مىسازند ، پروردگارا اموالشان را نابود كن و دلهایشان را سخت ( و سنگین ساز ) تا عذاب دردناك را نبینند ، ایمان نیاورند.
« طَمَسَ » در لغت به معنى محو كردن و بىخاصیت نمودن چیزى است .
« لام » در « لِيُضِلُّوا » به اصطلاح « لام عاقبت » است ، يعنى يك جمعیت ثروتمند اشرافى تجملپرست ، براى گمراه ساختن مردم از راهخدا، خواهناخواه كوشش خواهندکرد و پایان كارشان چیزى جز این نخواهد بود ، چراکه دعوت پیامبران و برنامههاى الهى مردم را بیدار و هشیار و متحد و متشکل مىسازد و با این حال مجال بر غارتگران و چپاولگران تنگ خواهد شد و روزگار بر آنها سیاه ، آنها نیز از خود واکنش نشان مىدهند و به مخالفت با پیامبران برمىخیزند .
سپس موسى (علیه السلام) از پیشگاه خدا تقاضا مىکند و مىگوید : « پروردگارا اموال آنها را محو و بىاثر ساز » تا نتوانند از آن بهره گیرند ( رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى اَمْوالِهِمْ ) .
در بعضى از روایات وارد شده كه پس از این نفرین ، اموال فرعونیان به صورت سفال و سنگ درآمد ، شاید كنایه از این باشد كه آنچنان بحران اقتصادى دامانشان را گرفت كه ارزش ثروتهایشان بهکلى سقوط كرد و همچون سفال بىقیمت شد .
بعد اضافه كرد : « پروردگارا علاوه بر این ، قدرت تفکر و اندیشه را نیز از آنان بگیر » ( وَ اشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ ) .
چه این كه با از دست دادن این دو سرمایه ، آماده زوال و نیستى خواهند شد و راه ما به سوى انقلاب و وارد كردن ضربه نهایى بر آنان ، بازمىگردد .
خداوندا اگر من از تو درباره فرعونیان چنین مىخواهم نه به خاطر روح انتقامجویى و كینهتوزى است ، بلکه به خاطر این است كه آنها دیگر هیچگونه آمادگى براى ایمان ندارند « و تا عذاب الیم تو فرانرسد ، ایمان نیاورند » ( فَلا يُؤْمِنُوا حَتّى يَرَوُا الْعَذابَ الاَلیمَ ) .
البته پیدا است كه ایمان بعد از مشاهده عذاب -- چنانکه به زودى خواهد آمد -- نیز براى آنها سودى نخواهد داشت .
89 قالَ قَدْاُجیبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقیما وَلاتَتَّبِعاآنِّ سَبیلَ الَّذینَ لايَعْلَمُونَ
فرمود : دعاى شما پذیرفته شد ، استقامت به خرج دهید و از راه ( و رسم ) كسانى كه نمىدانند ، تبعیت نکنید .
خداوند به موسى و برادرش خطاب كرد كه اکنون كه شما آماده تربیت وسازندگى جمعیت بنىاسرائیل شدهاید، « دعایتان نسبت به دشمنانتان اجابت شد ، پس محکم در راه خود بایستید و استقامت به خرج دهید » و از انبوه مشکلات نهراسید و در كار خود قاطع باشید و هرگز در برابر پیشنهادهاى افراد نادان و بىخبر تسلیم نشوید « و از راه جاهلان نروید » بلکه كاملاً آگاهانه برنامههاى انقلابى خود را ادامه دهید .
90 وَ جاوَزْنا بِبَنىآ اِسْراآئیلَ الْبَحْرَ فَاَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْيا وَ عَدْوا حَتّىآاِذآا اَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ امَنْتُ اَنَّهُ لاآ اِلهَ اِلاَّ الَّذىآ امَنَتْ بِهِ بَنُواآ اِسْراآئیلَ وَ اَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ
بنىاسرائیل را از دریا ( رود عظیم نیل ) عبور دادیم و فرعون و لشکرش ازسر ظلم و تجاوز
به دنبال آنها رفتند ، تا هنگامى كه غرقاب دامن او را گرفت ، گفت : ایمان آوردم كه هیچ معبودى جز كسى كه بنىاسرائیل به او ایمان آوردهاند، وجود ندارد و من از مسلمین هستم .
91 الاْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ
( اما به او خطاب شد : ) الآن ؟ در حالى كه قبلاً عصیان كردى و از مفسدان بودى ؟
« بَغْى » به معنى ستم و « عَدْو » به معنى تجاوز است ، يعنى آنها بهخاطر ستم و تجاوز به بنىاسرائیل به تعقیبشان پرداختند.
در آیات 90 تا 93 ، آخرین مرحله مبارزه بنىاسرائیل با فرعونیان و سرنوشت آنها در عباراتى كوتاه اما دقیق و روشن ترسیم شده و آنچنانکه روش قرآن است ، مطالب اضافى را كهاز جملههاى قبل و بعد فهمیده مىشود، ترك نموده است.
جمله « فَاَتْبَعَهُمْ » نشان مىدهد كه فرعون و لشکرش به اختیار
خود به تعقیب بنىاسرائیل پرداختند ، بعضى از روایات نیز این معنى را تأیید مىکند و پارهاى دیگر چندان با آن سازگار نیست ، ولى به هر حال آنچه از ظاهر آیه استفاده مىشود ، براى ما مدرك است .
اما اینکه چگونه بنىاسرائیل از دریا گذشتند و چه اعجازى در این موقع به وقوع پیوست ، شرح آن به خواست خدا در ذیل آیه 63 سوره شعراء خواهد آمد .
به هر حال این جریان ادامه يافت « تا اینکه غرقاب دامن فرعون را فروگرفت و او همچون پر كاهى بر روى امواج عظیم نیل مىغلطید، در این هنگام پردههاى غرور و بىخبرى از مقابل چشمان او كنار رفت و نور توحید فطرى درخشیدن گرفت ، فریاد زد : من ایمان آوردم كه معبودى جز آنکس كه بنىاسرائیل به او ایمان آوردهاند ، وجود ندارد » ( حَتّىآ اِذآا اَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ امَنْتُ اَنَّهُ لاآ اِلهَ اِلاَّ الَّذىآ امَنَتْ بِهِ بَنُوا اِسْرائیلَ ) .
نه تنها با قلب خود ایمان آوردم ، بلکه عملاً هم « در برابر چنین پروردگار توانایى تسلیمم » ( وَ اَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ ) .
درواقع هنگامى كه پیشگویىهاى موسى يکى پس از دیگرى به وقوع پیوست و فرعون بیش از پیش از صدق گفتار این پیامبر بزرگ آگاه شد و قدرتنمایى او را مشاهده كرد ، ناچار اظهار ایمان نمود ، به امید اینکه همانگونه كه « خداى بنىاسرائیل » آنها را از این امواج كوهپیکر رهایى بخشید ، او را نیز رهایى بخشد ، لذا مىگوید : به همان خداى بنىاسرائیل ایمان آوردم .
ولى بدیهى است چنین ایمانى كه به هنگام نزول بلا و گرفتار شدن در چنگال مرگ ، اظهار مىشود ، درواقع ایمان اضطرارى است كه هر جانىّ و مجرم و گنهکارى دَم از آن مىزند، بىآنکه ارزشى داشتهباشند و يا دلیل بر تکامل و حسن نیت و صدق گفتار او گردد .
به همین جهت خداوند او را مخاطب ساخت و فرمود : « اکنون ایمان مىآورى درحالىکه قبل از این طغیان و گردنکشى و عصیان نمودى و در صف مفسدان فىالارض و تبهکاران قرار داشتى » ( الاْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ ) .
سابقاً نیز در آیه 18 سوره نساء خواندیم : « وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذینَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّىآ
اِذا حَضَرَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ اِنّى تُبْتُ الاْنَ : براى كسانى كه كارهاى سوء انجام دهند و به هنگام فرارسیدن مرگ توبه كنند ، توبهاى نیست » .
به همین دلیل بسیاردیده شدهکه اگر امواج بلا فرونشیند و از چنگال مرگ رهایى يابند ، باز به برنامههاى سابق برمىگردند .
92 فَالْيَوْمَ نُنَجّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْخَلْفَكَ ايَةً وَ اِنَّ كَثیرا مِنَ النّاسِ عَنْ ایاتِنا لَغافِلُونَ
ولى امروز بدنت را ( از آب ) نجات مىدهیم تا عبرتى براى آیندگان باشى و بسیارى از مردم از آیات ما غافلند .
ولى « امروز بدن تو را از امواج رهایى مىبخشیم تا درس عبرتى براى آیندگان باشى » براى زمامداران مستکبر و براى همه ظالمان و مفسدان و نیز براى گروههاى مستضعف ( فَالْيَوْمَ نُنَجّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ ايَةً ) .
در این كه منظور از « بَدَن » در اینجا چیست ، در میان مفسران گفتگو است .
اکثر آنها معتقدند منظور همان جسم بىجان فرعون است چراکه عظمت فرعون در افکار مردم آن محیط چنان بود كه اگر بدنش از آب بیرون نمىافتاد ، بسیارى باور نمىکردند كه فرعون هم ممکن است غرق شده باشد و ممکن بود به دنبال این ماجرا افسانههاى دروغین درباره نجات و حیات فرعون بسازند ، لذا خداوند بدن بىجان او را از آب بیرون افکند.
جالب اینکه « بَدَن » در لغت -- آنچنان كه « راغب » در « مفردات » گفته -- به معنى جسد عظیم است و این مىرساند كه فرعون همانند بسیارى از مرفهین كه داراى زندگانى پرزرق و برق افسانهاى هستند ، اندامى درشت و چاق و چله داشت .
ولى بعضى دیگر گفتهاند كه ؛ يکى از معانى « بَدَن » ، زره است و این اشاره به آن است كه خداوند فرعون را با همان زره زرینى كه بر تن داشت ، از آب بیرون فرستاد تا به وسیله آن شناخته شود و هیچگونه تردیدى براى كسى باقى نماند .
این نکته نیز شایان توجه است كه بعضى از جمله « نُنَجّيكَ » چنین استفاده نمودهاند كه خداوند دستور داد امواج ، بدن او را بر نقطه مرتفعى از ساحل بیفکند ، زیرا مادۀ
« نَجْوَة » به معنى مکان مرتفع و زمین بلند است .
نکته دیگرى كه در آیه به چشم مىخورد ، این است كه جمله « فَالْيَوْمَ نُنَجّيكَ » با « فاء تفریع » آغاز شده و این ممکن است اشاره به آن باشد كه آن ایمان بىروح فرعون در این لحظه ناامیدى و گرفتارى در چنگال مرگ ، این ایمانى كه همانند جسم بىجانى بود ، این مقدار تأثیر كرد كه خداوند جسم بىجان فرعون را از آب نجات داد تا طعمه ماهیان دریا نشود و هم عبرتى براى آیندگان باشد .
هماکنون در موزههاى مصر و بریتانیا يکى دو بدن از فراعنه بهحال مومیایى ، باقى ماندهاست ، آیا بدن فرعون معاصر موسى درمیان آنها است كه بعدا آنرا بهصورت مومیایى حفظ كردهاند يا نه ؟ دلیلى در دست نداریم ، ولى تعبیر « لِمَنْ خَلْفَكَ » ممکن است این احتمال را تقویت كند كه بدن آن فرعون در میان اینها است تا عبرتى براى همه آیندگان باشد ، زیرا تعبیر آیه ، مطلق است و همه آیندگان را شامل مىشود .
و در پایان آیه مىفرماید : اما با اینهمه آیات و نشانههاى قدرت خدا و با این همه
درسهاى عبرت كه تاریخ بشر را پر كرده است ، « بسیارى از مردم از آیات و نشانههاى ما غافلند » ( وَ اِنَّ كَثیرا مِنَ النّاسِ عَنْ ایاتِنا لَغافِلُونَ ) .
93 وَ لَقَدْ بَوَّأْنا بَنىآ اِسْراآئیلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتّى جاآءَهُمُ الْعِلْمُ اِنَّ رَبَّكَ يَقْضى بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فیما كانُوا فیهِ يَخْتَلِفُونَ
ما بنىاسرائیل را در جایگاه صدق ( و راستى ) منزل دادیم و از روزىهاى پاکیزه به آنها عطا كردیم ( اما آنها به نزاع و اختلاف برخاستند ) و اختلاف نکردند مگر بعد از آن كه علم و آگاهى يافتند ، پروردگار تو در روز قیامت میان آنها در آنچه اختلاف كردند ، داورى خواهد كرد .
تعبیر به « مُبَوَّأَ صِدْقٍ » ( منزلگاه راستین ) ممکن است اشاره به این باشد كه خداوند به وعده خود نسبت به بنىاسرائیل وفا كرد و آنهارا به سرزمین موعود بازگرداند ویا اینکه سرزمین صدق ، اشاره به پاکى و نیکى این سرزمین است و به همین جهت تناسب با سرزمین شام و فلسطین دارد كه منزلگاه انبیاء و پیامبران الهى بود .
گروهى نیز احتمال دادهاند كه منظور ، سرزمین مصر باشد ، زیرا همانگونه كه در آیات 25 تا 28 سوره دخان آمده : « پس از نابودى فرعونیان ، باغها و چشمهها و سرزمینها و قصرها و نعمتهایى از آنها بهجاى ماند و آنها را به گروه دیگرى يعنى بنىاسرائیل دادیم » ( كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَریمٍ وَ نَعْمَةٍ كانُوا فیها فاكِهینَ كَذلِكَ وَ اَوْرَثْناها قَوْما اآخَرینَ ) ، همین مضمون در آیات 57 تا 59 سوره شعراء نیز آمدهاست و در آخر آن مىخوانیم: « وَ اَوْرَثْناها بَنىآ اِسْراآئیلَ » ( ما این باغها و چشمهها و گنجها و قصرها را به بنىاسرائیل دادیم ) .
از اینآیات برمىآیدکه بنىاسرائیل قبلاز هجرت به سرزمین شام ، مدتى در مصر ماندند و از برکات آن سرزمین پربار بهره گرفتند ، سپس قرآن مىافزاید : « ما آنها را از روزىهاى پاکیزه بهرهمند ساختیم » ( وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ) .
البته مانعى هم ندارد كه هم سرزمین مصر منظور باشد و هم اراضى شام و فلسطین .
اما آنها قدر این نعمت را ندانستند « و به اختلاف و نزاع با يکدیگر برخاستند ، آنهم نه از روى ناآگاهى ، بلکه از روى علم و دانش و پس از مشاهدۀ آنهمه معجزات موسى
و دلایل صدق دعوت او » ( فَمَا اخْتَلَفُوا حَتّىآ جاآءَهُمُ الْعِلْمُ ) .
ولى « پروردگار تو سرانجام در روز قیامت در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند ، داورى مىکند » و اگر امروز مجازات اختلاف را نچشند ، فردا خواهند چشید ( اِنَّ رَبَّكَ يَقْضى بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فیما كانُوا فیهِ يَخْتَلِفُونَ ) .
این بود قسمتى از سرگذشت عبرتانگیز بنىاسرائیل كه در طى آیاتى در این سوره بیان شد و چقدر حال آنان با مسلمانان امروز شبیهاست ، خداوند درپرتو فضلش پیروزىها به مسلمانان مىدهد و دشمنان نیرومندشان را به طرز اعجازآمیزى درهم مىکوبد و این جمعیت مستضعف را بر آن زورمندان به فضل و رحمتش پیروز مىکند ولى متأسفانه به جاى اینکه این پیروزى را وسیلهاى براى جهانى شدن آیین اسلام قرار دهند ، بهانهاى براى تفرقه و ایجاد نفاق و اختلاف مىسازند ، آنچنان كه تمام پیروزىهایشان به خطر مىافتد ، خدا ما را از این كفران نعمت نجات بخشد .
94 فَاِنْ كُنْتَ فى شَكٍّ مِمّاآ اَنْزَلْناآ اِلَيْكَ فَاسْئَلِ الَّذینَ يَقْرَؤوُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ
جاآءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرینَ
اگر در آنچه بر تو نازل كردهایم ، تردید دارى ، از آنها كه پیش از تو كتب آسمانى را مىخوانند ، سؤال كن ، ( بدان ) بهطورقطع « حق » ازطرف پروردگارت بهتو رسیده، بنابراین هرگز از تردیدکنندگان مباش ( البته او در چیزى كه با شهود دریافته بود ، هرگز تردید نداشت ، این درسى بود براى مردم ) .
ممکن است در ابتدا چنین به نظر برسد كه آیه حکایت از این دارد كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در حقانیت آیاتى كه بر او نازل مىشد ، تردید داشت و خداوند از طریق فوق ، تردید او را زایل كرد .
ولى باتوجه به اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله مسأله وحى را با شهود و مشاهده دریافته بود ، چنانکه آیات قرآن حاکى از همین معنى است ، شك و تردید در این مورد معنى نداشت ، بهعلاوه این تعبیر رایج است كه براى تنبیه دوردستان ، افراد نزدیك را مخاطب مىکنند و سخنى را
القاء مىنمایند ، این همان است كه عرب با ضربالمثل معروف « اِيّاكَ اَعْنى وَ اسْمَعى يا جارَهُ : به تو مىگویم ولى همسایه تو بشنو » ، از آن ياد مىکند كه نظیر آن را نیز در فارسى داریم و اینگونه سخن در بسیارى از موارد تأثیرش از خطاب صریح بیشتر است .
به علاوه ذکر جمله شرطیه ، همیشه دلیل بر احتمال وجود شرط نیست ، بلکه گاهى براى تأکید روى يك مطلب و يا براى بیان يك قانون كلى است ، مثلاً در آیه 23 سوره اسراء آمده : « وَ قَضى رَبُّكَ اَنْ لاتَعْبُدُوآا اِلاّآ اِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا اِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُماآ اَوْ كِلاهُماآ فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ : پروردگار تو فرمان داده كه جز او را پرستش نکنید و به پدر و مادر نیکى كنید ، هرگاه يکى از ایندو نزد تو ( توجه داشته باشید كه در این جمله مخاطب ، ظاهرا پیامبر است ) به پیرى برسند ، هیچگاه كمترین سخن ناراحتکنندهاى به آنها مگو » .
با اینکه مىدانیم پیامبر صلىاللهعلیهوآله پدرش را قبل از تولد و مادرش را در دوران طفولیتش از دست داد ، با این حال حکم احترام به پدر و مادر به عنوان يك قانون كلى بیان شده است ، هرچند مخاطب آن ، ظاهرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله است .
و نیز در سوره طلاق مىخوانیم : « ياآ اَيُّهَا النَّبِىُّ اِذا طَلَّقْتُمُ النِّساآءَ ... : اى پیامبر هنگامى كه زنان را طلاق دادید ، ... » .
این تعبیر دلیل بر این نیست كه پیامبر زنى را در عمرش طلاق داده باشد ، بلکه بیان يك قانون كلى است و جالب اینکه مخاطب در آغاز این جمله ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله است و در آخر جمله ، همه مردم. و از جمله قرائنى كه تأیید مىکند منظور اصلى در آیه ، مشرکان و كافران هستند ، آیات پشت سر این آیه است كه از كفر و بىایمانى آنها سخن مىگوید .
نظیر همین موضوع در آیات مربوط به مسیح (علیه السلام) دیده مىشود كه وقتى خداوند در روز رستاخیز از او مىپرسد : « آیا تو مردم را به عبادت خویش و مادرت دعوت كردى » ؟ او صریحا این مسأله را انکار مىکند و اضافه مىکند : « اِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ : اگر من چنین سخنى را گفته بودم ، تو مىدانستى » ( 116 / مائده ) .
95 وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الَّذینَ كَذَّبُوا بِاآیاتِ اللّهِ فَتَكُونَ مِنَ الْخاسِرینَ
و از آنها مباش كه آیات خدا را تکذیب كردند كه از زیانکاران خواهى بود .
در واقع در آیۀ قبل مىگوید : اگر تردید دارى ، از آنها كه آگاهى دارند ، بپرس و در این آیه مىگوید : اکنون كه عوامل تردید برطرف شد ، باید در برابر این آیات تسلیم باشى وگرنه مخالفت باحق، نتیجهاى جز خسران و زیان دربرنخواهد داشت.
این آیه ، قرینه روشنى است بر اینکه منظور اصلى در آیه گذشته ، توده مردم مىباشد ، هرچند كه روى سخن به شخص پیامبر است ، زیرا بدیهى است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله هرگز تکذیب آیات الهى را نمىکرد ، بلکه او مدافع سرسخت آیین خود بود .
96 اِنَّ الَّذینَ حَقَّتْ عَلَيْهِمْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ
( و بدان ) آنها كه فرمان خدا بر آنان تحقق يافته ، ایمان نمىآورند .
در این آیه خدا به پیامبر صلىاللهعلیهوآله اعلام مىکند كه ؛ در میان مخالفان تو ، گروهى متعصب و لجوج هستند كه انتظار ایمان آنها بیهودهاست ، آنها ازنظر فکرى چنان مسخ شدهاندو آنقدر در راه باطل گام برداشتهاند كه وجدان بیدار انسانى را به كلى از دست داده و به موجودى نفوذناپذیر تبدیل شدهاند .
97 وَ لَوْ جاآءَتْهُمْ كُلُّ ايَةٍ حَتّى يَرَوُا الْعَذابَ الاَلیمَ
هرچند تمام آیات ( الهى و نشانههاى او ) به آنان برسد ، تا زمانى كه عذاب الیم را ببینند ( چراکه قلوبشان را تاریکىگناه فراگرفته و راهى به روشنایى بر آنها نیست ).
درحقیقت در آیه 94 ، قرآن ازعموم مردم دعوت به مطالعه و تحقیق و سؤال از اهل اطلاع كرد و به دنبال آن از آنها خواست كه با روشن شدن حق ، به حمایت و دفاع از آن بهپاخیزند .
ولى در این آیه مىگوید : نباید انتظار ایمان آوردن همه آنها را داشته باشى ، زیرا گروهى آنقدر فاسد شدهاند كه دیگر قابل اصلاح نیستند ، بنابراین نه از عدم ایمان آنها دلسرد باش و نه نیروى خود را روى هدایت آنان هدر ده ، بلکه به گروهى بپرداز كه اکثریت را تشکیل مىدهند و قابل هدایت هستند .
تعبیراتى مانند آیه فوق ، به هیچگونه دلیل بر جبر نیست ، بلکه اینها از قبیل ذکر آثار عمل انسان است ، منتها چون اثر هر چیز بهفرمان خدا است، گاهى اینامور بهخدا
نسبت داده مىشود .
ذکر این نکته نیز لازم به نظر مىرسد كه در چند آیه قبل درباره فرعون خواندیم كه او بعد از نزول عذاب و گرفتار شدن در چنگال طوفان ، اظهار ایمان كرد ، ولى اینگونه ایمان چون جنبه اضطرارى داشت ، براى او سودى نداشت ، اما در آیه مورد بحث مىگوید : « این تنها راه و روش فرعون نبود ، بلکه همه افراد لجوج و خودخواه و مستکبر و سیاهدل كه به اوج طغیان رسیدهاند نیز همین حالت را دارند ، آنها نیز ایمان نمىآورند مگر اینکه عذاب الیم را ببینند ، همان ایمانى كه براى آنها بىاثر است» .
98 فَلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ امَنَتْ فَنَفَعَهاآ ایمانُهاآ اِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمّآ امَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَالْخِزْىِ فِىالْحَيوةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ اِلى حینٍ
چرا هیچیك از شهرها و آبادىها ایمان نیاوردند كه ( ایمانشان بهموقع باشدو ) مفید بهحالشان افتد، مگر قومیونس، به هنگامىکه ایمان آوردند، عذاب رسواکننده را در زندگى دنیا از آنان برطرف ساختیم و تا مدت معینى ( پایان زندگى و اجلشان )
آنها را بهرهمند ساختیم .
جاى شك نیست كه در اقوام دیگر نیز گروههاى زیادى ایمان آوردند ، آنچه قوم يونس را از دیگر اقوام ممتاز مىکند ، این است كه آنها همه به صورت دستهجمعى ایمان آوردند ، آنهم پیش از فرارسیدن مجازات قطعى پروردگار ، درحالىکه در میان اقوام دیگر ، گروه زیادى سرسختانه بر مخالفت خود باقى ماندند تا هنگامى كه فرمان مجازات قطعى پروردگار صادر شد ، آنها پس از مشاهده این عذاب الهى غالبا اظهار ایمان كردند ولى ایمانشان به دلیلى كه سابقاً گفتیم ، فایدهاى نداشت .
ماجراى آنها از این قرار بود كه در تواریخ آمده است ؛ هنگامىکه يونس از ایمان آوردن قوم خودکه در سرزمین « نینوا » ( در عراق ) زندگى مىکردند ، مأیوس شد ، به پیشنهاد عابدى كه در میان آنها مىزیست ، نفرین كرد درحالىکه عالم و دانشمندى نیز در
میان آن گروه بود كه به يونس پیشنهاد مىکرد بازهم درباره آنان دعا كند و باز هم به ارشاد بیشتر بپردازد و مأیوس نگردد. ولى يونس پس از این ماجرا از میان قوم خود بیرون رفت ، قوم اوکه صدق گفتارش را بارها آزموده بودند، گِرد مرد دانشمند اجتماع كردند ، هنوز فرمان قطعى عذاب فرانرسیده بود ، ولى نشانههاى آن كم و بیش بهچشم مىخورد ، آنها موقع را غنیمت شمرده و به رهبرى عالم از شهر بیرون ریختند ، درحالىکه دست به دعا و تضرّع برداشته و اظهار ایمان و توبه كردند و براى اینکه انقلاب و توجه بیشترى در روح و جان آنها پیدا شود ، مادران را از فرزندان جداً ساختند و لباسهاى درشت و خشن و كماهمیت در تن كردند و به جستجوى پیامبر خویش برخاستند، اما اثرى از او ندیدند .
ولى این توبه و ایمان و بازگشت به سوى پروردگار كه بهموقع انجام يافته بود و با آگاهى و اخلاص توأم بود ، كار خود را كرد ، نشانههاى عذاب برطرف شد و آرامش به سوى آنها بازگشت و هنگامى كه يونس پس از ماجراى طولانیش به میان قوم خود بازگشت ، او را از جان و دل پذیرا گشتند. شرح ماجراى زندگى خود يونس را ذیل آیات 134 تا 148 سورۀ
صافات ، مطالعه فرمایید .
یادآورى این نکته نیز لازم است كه قوم يونس هرگز در برابر مجازات قطعى قرار نگرفته بودند ، وگرنه توبه آنان نیز پذیرفته نمىشد ، بلکه اخطارها و هشدارهایى كه معمولاً قبل از مجازات نهایى مىآید ، براى آنها به قدر كافى بیدارکننده بود ، درحالى كه مثلاً فرعونیان بارها این اخطارها را دیده بودند ( همانند ماجراى طوفان و ملخ خوراکى و دگرگونى شدید آب نیل و امثال آن ) ولى هیچگاه ایناخطارها را جدىنگرفتند وتنها ازموسى (علیه السلام) خواستند كه ناراحتى را خداوند از آنان برطرف سازند تا ایمان بیاورند ، اما هرگز ایمان نیاوردند .
ضمنا داستانفوق نشانمىدهد كه نقش يك رهبر آگاه و دلسوز در میان يك قوم و ملت ، تا چه اندازه مؤثر و حیاتبخش است ، در صورتى كه عابدى كه آگاهى كافى ندارد ، بیشتر روى خشونت تکیه مىکند و منطق اسلام در مقایسه میان عبادت ناآگاهانه و علم توأم بااحساس مسؤولیت نیز از این روایت مفهوم مىشود .
99 وَ لَوْ شاآءَ رَبُّكَ لاَمَنَ مَنْ فِىالاَْرْضِ كُلُّهُمْ جَمیعا اَفَاَنْتَ تُكْرِهُ النّاسَ حَتّى يَكُونُوا مُؤْمِنینَ
و اگر پروردگارت مىخواست تمام آنها را كه در روى زمین هستند ، همگى ( از روى اجبار ) ایمان مىآوردند ، آیا تو مىخواهى مردم را مجبور سازى كه ایمان بیاورند ؟ ( ایمان اجبارى چه سودى دارد ؟ )
این آیه بار دیگر تهمت ناروایى را كه دشمنان اسلام كرارا گفته و مىگویند : باصراحت نفى مىکند ، آنجا كه مىگویند : اسلام آیین شمشیر است و از طریق زور و اجبار بر مردم جهان تحمیل شده است ، آیه مورد بحث مانند بسیارى از آیات دیگر قرآن ، مىگوید : ایمان اجبارى بىارزش است و اصولاً دین و ایمان چیزى است كه از درون جان برخیزد ، نه از برون و به وسیله شمشیر و مخصوصاً پیامبر صلىاللهعلیهوآله را از اکراه و اجبار كردن مردم براى ایمان و اسلام برحذر مىدارد .
100 وَ ماکانَ لِنَفْسٍ اَنْ تُؤْمِنَ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذینَ لا يَعْقِلُونَ
( اما ) هیچکس نمىتواند ایمان بیاورد جز به فرمان خدا ( و توفیق و يارى و هدایت او ) و پلیدى ( و ناپاکى كفر و گناه ) را بر آنها قرار مىدهد كه تعقل نمىکنند .
ممکن است در بدو نظر چنین تصور شود كه آیه اول و دوم باهم منافاتى دارند ، زیرا آیه نخست مىگوید : خداوند كسى را اجبار به ایمان نمىکند ، درحالىکه آیه دوم مىگوید : تا فرمان و اراده پروردگار نباشد ، كسى ایمان نمىآورد .
ولى باتوجه به يك نکته این منافات ظاهرى و ابتدایى برطرف مىشود و آن اینکه ما عقیده داریم كه نه « جبر » صحیح است و نه « تفویض » و واگذارى مطلق ، يعنى نه چنان است كه مردم در اعمال خود مجبور و بىاختیار باشند و نه چنان است كه به تمام معنى به حال خود واگذار شده باشند ، بلکه در عین آزادى اراده ، باز نیاز به امداد الهى دارند ، زیرا این آزادى اراده را خدا به آنها مىدهد ، عقل و خرد و وجدان پاك از مواهب او است ،
ارشاد پیامبران و هدایت كتب آسمانى نیز از ناحیه او مىباشد ، بنابراین در عین آزادى اراده
باز هم سرچشمه این موهبت و آنچه محصول آن است ، از ناحیه خدا است .
آخرین جملۀ آیه اخیر يعنى « وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذینَ لا يَعْقِلُونَ » هرگز نباید به معنى جبر تفسیر شود ، چراکه جمله « لا يَعْقِلُونَ » دلیل بر اختیار آنها است ، يعنى نخست افرادى از تعقل و تفکر و اندیشه سر باز مىزنند ، سرانجام به این مجازات گرفتارمىشوند كه « رِجْس » و پلیدى ، شك و تردید ، تاریکدلى و بینش نادرست بر آنها چیره مىشود تا آنجا كه توانایى ایمان از آنها سلب مىگردد ، ولى باید توجه داشت كه مقدمات آن را خودشان فراهم كردهاند ، درواقع در چنین مواردى اذن و فرمان الهى براى ایمان وجود ندارد .
به تعبیر دیگر این جمله اشاره به آن است كه اذن و فرمان خدا ، بىحساب نیست ، آنها كه لایق و شایستهاند ، مشمول آن مىشوند و آنها كه نالایقند ، محروم خواهند شد .
101 قُلِ انْظُرُوا ماذا فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما تُغْنِى الاْياتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍلا يُؤْمِنُونَ
بگو نگاه كند آنچه را ( از آیات خدا و نشانههاى توحیدش ) در آسمانها و زمین است ،
امااینآیات و انذارها بهحالکسانىکه ایمان نمىآورند ( و لجوجند ) مفید نخواهد بود.
« نُذُر » جمع « نَذیر » به معنى انذارکننده و كنایه از پیامبران و رهبران الهى است و يا جمع « انذار » يعنى اخطار و تهدید غافلان و مجرمان است كه برنامه این رهبران الهى مىباشد .
اینهمه ستارگاندرخشان و كرات مختلف آسمانى كه هرکدام در مدار خود در گردشند ، این منظومههاى بزرگ و این كهکشانهاى غولپیکر و این نظام دقیقى كه بر سراسر آنها
حکمفرما است ، همچنین این كره زمین با تمام عجایب و اسرارش و اینهمه موجودات زنده متنوع و گوناگونش ، درست در ساختمان همه اینها بنگرید و با مطالعه آنها به مبدأ جهان هستى آشناتر و نزدیکتر شوید .
این جمله به روشنى مسأله جبر و سلب آزادى اراده را نفى مىکند و مىگوید : ایمان ، نتیجه مطالعه جهان آفرینش است يعنى این كار به دست خود شما است .
سپس اضافه مىکند : ولى با اینهمه آیات و نشانههاى حق ، باز جاى تعجب نیست كه گروهى ایمان نیاورند ، چرا كه آیات و نشانهها و اخطارها و انذارها تنها به درد كسانى مىخورد كه آمادگى براى پذیرش حق دارند ، اما « آنها كه تصمیم گرفتهاند هرگز ایمان نیاورند ، این امور هیچگونه اثرى برایشان ندارد » ( وَ ما تُغْنِى الاْياتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ ) .
این جمله اشاره به حقیقتى است كه بارها در قرآن خواندهایم كه دلایل و سخنان حق و نشانهها و اندرزها به تنهایى كافى نیست ، بلکه زمینههاى مستعد و آماده نیز شرط گرفتن نتیجه است .
102 فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ اِلاّ مِثْلَ اَيّامِ الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِهِمْ قُلْ فَانْتَظِرُوآا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ
آیا آنها همانند روزهاى پیشینیان را انتظارمىکشند ( و مانند بلاها و مجازاتهایشان را ) ، بگو : شما انتظار بکشید من نیز با شما انتظار مىکشم .
« اَيّام » گرچه در لغت جمع « يَوْم » به معنى روز است ، ولى در اینجا به معنى حوادث دردناکى است كه در دوران عمر اقوام گذشته واقع شده است .
باید توجه داشت كه استفهام در جمله « فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ » ، « استفهام انکارى » است يعنىآنها با این شیوه رفتارشان جز فرارسیدن يك سرنوشت شوم نمىتوانند داشته باشند .
103 ثُمَّ نُنَجّى رُسُلَنا وَ الَّذینَ امَنُوا كَذلِكَ حَقّا عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنینَ
سپس ( به هنگام نزول بلا و مجازات ) فرستادگان خود و كسانى راکه به آنان ایمان مىآوردند، نجات مىدادیمو همینگونه بر ما حق است كه مؤمنان ( به تو ) را رهایى بخشیم .
سپس براى اینکه چنین توهمى پیش نیاید كه خدا به هنگام مجازات تر و خشك را باهم مىسوزاند و حتى يك مؤمن را در میان يك گروه عظیم سرکش و ياغى نادیده مىگیرد ، اضافه مىکند : ما پس از آماده شدن مقدمات مجازات اقوام گذشته ، « فرستادگان خود و كسانى را كه به آنها ایمان آوردند ، نجات و رهایى مىبخشیم » ( ثُمَّ نُنَجّى رُسُلَنا وَ الَّذینَ امَنُوا ) .
و در پایان اضافه مىکند كه : این اختصاص به اقوام گذشته و رسولان و مؤمنان پیشین نداشته است ، بلکه « همینگونه تو و ایمانآورندگان به تو را نجات خواهیم بخشید و این حقى است بر ما ، حقى مسلّم و تخلفناپذیر » ( كَذلِكَ حَقّا عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنینَ ) .
104 قُلْ ياآ اَيُّهَاالنّاسُ اِنْكُنْتُمْفىشَكٍّ مِنْدینى فَلاآ اَعْبُدُالَّذینَتَعْبُدُونَ مِنْدُونِ اللّهِ وَ لكِنْ اَعْبُدُ اللّهَ الَّذى يَتَوَفّيكُمْ وَ اُمِرْتُ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ
بگو : اى مردم اگر در عقیده من شك دارید ، من كسانى را كه جز خدا مىپرستید، نمىپرستم، تنها خداوندى را پرستش مىکنم كه شما را مىمیراند و من مأمورمکه از مؤمنان باشم .
این آیۀ تا آیه 109 كه همگى در رابطه با مسأله توحید و مبارزه با شرك و دعوت به سوى حق سخن مىگوید ، آخرین آیات این سوره است و درواقع فهرست يا خلاصهاى است از بحثهاى توحیدى این سوره و تأکیدى است بر مبارزه با بتپرستى كه در این
سوره كراراً بیان شده است .
لحن آیات نشان مىدهد كه مشرکان گاهى گرفتار این توهم بودند كه ممکن است پیامبر در اعتقاد خود پیرامون بتها ، نرمش و انعطافى به خرج دهد و نوعى پذیرش براى آنها قائل گردد و آنان را در كنار عقیده به خدا به گونهاى قبول كند .
قرآن با قاطعیت هرچه تمامتر به این توهم بىاساس پایان مىدهد و فکر آنها را براى همیشه راحت مىکند كه هیچگونه سازش و نرمشى در برابر بت معنى ندارد و جز « اللّه » معبودى نیست ، تنها « اللّه » ، نه يك كلمه بیشتر و نه يك كلمه كمتر .
نخست به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد كه تمام مردم را مخاطب ساخته ، « بگو : اى مردم اگر شما در اعتقاد من شك و تردید دارید، آگاه باشید من كسانى راکه -- غیر
از خدا -- پرستش مىکنید ، هرگز نمىپرستم » ( قُلْ ياآ اَيُّهَا النّاسُ اِنْ كُنْتُمْ فى شَكٍّ مِنْ دینى فَلاآ اَعْبُدُ الَّذینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ) .
تنها به نفى معبودهاى آنان قناعت نمىکند بلکه براى تأکید بیشتر ، تمام
پرستش را براى خدا اثبات كرده ، مىگوید : « ولى خدایى را مىپرستم كه شما را مىمیراند » ( وَ لكِنْ اَعْبُدُ اللّهَ الَّذى يَتَوَفّيكُمْ ) .
و باز براى تأکید افزونتر مىگوید : این تنها خواسته من نیست بلکه « این فرمانى است كه به من داده شده است كه از ایمانآورندگان به " اللّه" باشم » ( وَ اُمِرْتُ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ ) .
اینکه در میان صفات خدا تنها در اینجا روى مسأله قبض روح و میراندن تکیه شده ، يا به خاطر آن است كه انسان در هرچه شك كند ، در مرگ نمىتواند تردید داشته باشد و يا به خاطر آن است كه آنها را به مسأله مجازات و عذابهاى هلاککنندهاى كه در آیات قبل به آن اشاره شده بود ، متوجه سازد و تلویحا به خشم و غضب خداوندى تهدید نماید .
105 وَ اَنْ اَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنیفا وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكینَ
و ( به من دستور داده شده كه ) روى خود را به آیینى متوجه ساز كه خالى از هرگونه شرك است و از مشرکان مباش .
در اینجا نیز تنها به جنبه اثبات ، قناعت نکرده بلکه براى تأکید ، طرف مقابل آن را نفى
مىکند و مىگوید : « و هرگز و بهطور قطع از مشرکان نباش » ( وَ لاتَكُونَنَّ مِنَالْمُشْرِكینَ ) .
« حَنیف » به معنى كسى است كه از « انحراف » به « راستى و استقامت » مىگراید و يا به تعبیر دیگر از آیینها و روشهاى منحرف چشم مىپوشد و متوجه آیین مستقیم خداوند مىشود، همان آیینى كه موافق فطرت است و به خاطر همین موافقتش با فطرت ، صاف و مستقیم است .
بنابراین يکنوع اشاره به فطرى بودن توحید در درون آن نهفته است ، چراکه انحراف چیزى است كه برخلاف فطرت باشد .
106 وَ لاتَدْعُ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لايَنْفَعُكَ وَ لايَضُرُّكَ فَاِنْ فَعَلْتَ فَاِنَّكَ اِذا مِنَ الظّالِمینَ
و جز خدا چیزى را كه نه سودى به تو مىرساند و نه زیانى، مخوان كه اگر چنین كنى ، از ستمکاران خواهى بود .
کدام عقل و خرد اجازه مىدهد كه انسان به پرستش اشیاء و موجوداتى بپردازدکه هیچگونه سود و زیانى ندارد و درسرنوشت انسان ، كمترین تأثیرى نمىتوانند داشته باشد .
107 وَ اِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاکاشِفَ لَآهُ اِلاّ هُوَ وَ اِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلا رادَّ لِفَضْلِهِ يُصیبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ
و اگر خداوند ( براى امتحان يا كیفر گناه ) زیانى به تو رساند، هیچکس جز او آنرا برطرف نمىسازد و اگر اراده خیرى براى تو كند، هیچکس مانع فضل او نخواهد شد ، آن را به هرکس از بندگانش بخواهد ، مىرساند و او غفور و رحیم است .
در اینجا نیز تنها به جنبه نفى قناعت نمىکند و علاوه بر جنبه نفى ، روى جنبه اثبات نیز تکیه كرده است .
108 قُلْ يا اَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاآءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنِاهْتَدى فَاِنَّما يَهْتَدى لِنِفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ ماآ اَنَا عَلَيْكُمْ بِوَكیلٍ
بگو : اى مردم حق ازطرف پروردگارتان بهسراغ شما آمده، هرکس ( در پرتو آن ) هدایت يابد ، براى خود هدایت شده و هرکس گمراه گردد ، به زیان خود گمراه شده و من مأمور ( به اجبار ) شما نیستم .
109 وَ اتَّبِعْ ما يُوحى اِلَيْكَ وَ اصْبِرْ حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمینَ
و از آنچه بر تو وحى مىشود ، پیروى كن و شکیبا باش ( و استقامت نما ) تا خداوند فرمان ( پیروزى را ) صادر كند و او بهترین حاکمان است .
این دو آیه كه يکى اندرزى است به عموم مردم و دیگرى به خصوص پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، دستورهایى را كه خداوند در این دو زمینه در سراسر این سوره بیان داشته است ، تکمیل مىکند و با آن سوره يونس پایان مىیابد .
نخست به عنوان يك دستور عمومى مىفرماید: «به همه مردم بگو : از طرف پروردگارتان حق به سوى شما آمده است» این تعلیمات ، این كتاب آسمانى ، این برنامه و این پیامبر ، همه حق است و نشانههاى حق بودنش آشکار ( قُلْ ياآ اَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاآءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ ) .
و با توجه به این واقعیت « هرکس در پرتو این حق هدایت شود ، به سود خود هدایت يافته و هرکس با عدم تسلیم در برابر آن ، راه گمراهى را برگزیند ، به زیان خود گام برداشته »
( فَمَنِ اهْتَدى فَاِنَّما يَهْتَدى لِنِفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها ) .
« و من مأمور و وکیل و نگاهبان شما نیستم » ( وَ ما اَنَا عَلَيْكُمْ بِوَكیلٍ ) ، يعنى نه وظیفه دارم كه شما را به پذیرش حق مجبور كنم، چراکه اجبار درپذیرش ایمان معنى ندارد و نه اگر نپذیرفتید، مىتوانم شما را از مجازات الهى حفظ كنم ، بلکه وظیفه من دعوت است و تبلیغ و ارشاد و راهنمایى و رهبرى و اما بقیه بر عهده خود شما است كه به اختیار خود راهتان را برگزینید .
آیه 108 علاوه بر اینکه باردیگر مسأله اختیار و آزادى اراده را تأکید مىکند ، دلیل بر این استکه پذیرش حقدر درجه اول بهسود خود انسان است ، همانگونه كه مخالفت با آن ، به زیان خود او است ، درواقع تعلیمات رهبران الهى و كتب آسمانى كلاسهایى است براى تربیت و تکامل انسانها ، نه موافقت با آن چیزى كه بر عظمت خدا مىافزاید و نه مخالفت باآن چیزى از جلال او مىکاهد .
سپس وظیفه پیامبر را در دو جمله تعیین مىکند ؛ نخست اینکه « باید تنها از آنچه به تو
وحى مىشود ، پیروى كنى » ( وَ اتَّبِعْ ما يُوحى اِلَيْكَ ) .
مسیر راهت را خدا از طریق وحى تعیین كرده است و كمترین انحراف از آن ، براى تو مجاز نیست .
دیگر این كه در این راه مشکلات طاقتفرسا و ناراحتىهاى فراوان در برابر تو است ، باید از انبوه مشکلات ترس و هراسى به خود راه ندهى ، « باید صبر و استقامت و پایدارى پیشه كنى تا خداوند حکم و فرمان خود را براى پیروزى تو بر دشمنان صادر كند » ( وَ اصْبِرْ حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ ) .
« چراکه او بهترین حاکمان است ، فرمانش حق و حکمش عدالت و وعدهاش تخلفناپذیر » ( وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمینَ ) .
پروردگارا تو به بندگان خویش به آنها كه در راه توجهاد مىکنند ، جهادى توأم با اخلاص و ایمان ، به آنها كه در راه تو صبر و استقامت و پایمردى به خرج مىدهند ، وعده پیروزى دادهاى .
پایان سوره يونس
در مورد فضیلت این سوره، در حدیثى از پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله آمده است : « كسى كه این سوره را بخواند ، پاداش و ثوابى به تعداد كسانى كه به هود و سایر پیامبران ایمان آوردند و كسانى كه آنها را انکار نمودند خواهد داشت و روز قیامت در مقام شهداء قرارمىگیرد و حساب آسانى خواهد داشت » .(1)
و نیز از امام صادق (علیه السلام)نقل شده كه فرمود: « كسىکه این سوره را بنویسد و باخود داشته باشد ، خداوند نیروى فوقالعادهاى به او خواهد داد و كسى كه آن را به همراه داشته باشد و با دشمن بجنگد بر او پیروز و غالب مىشود تا آنجا كه هرکس او را ببیند از او مىترسد » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 الآر كِتبٌاُحْكِمَتْ ءَایتُهُ ثُمَفُصِّلَتْ مِنْلَّدُنْ حَكیمٍ خَبیرٍ
الر - این كتابى است كه آیاتش استحکام يافته سپس تشریح شده ، از نزد خداوند حکیم و آگاه ( نازل گردیده است ) .
این سوره همانند آغاز سوره گذشته و بسیارى از سورههاى دیگر قرآن با بیان اهميّت این كتاب بزرگ آسمانى شروع مىشود ، تا مردم به محتویات آن بیشتر توجه كنند و با دیده دقیقترى به آن بنگرند .
ذکر حروف مقطعه « الر » خود دلیلى است بر اهميّت این كتاب بزرگ آسمانى كه با تمام اعجاز و عظمتش از حروف مقطعه سادهاى كه در اختیار همگان است همچون « الف ، لام ،
راء » تشکیل شده است « الآر » .
در واقع هریك از صفات قرآن كه در این آیه آمده ، از يکى از صفات خداوند سرچشمه
مىگیرد ، استحکام قرآن از حکمتش و شرح و تفصیل آن از خبیر بودنش .
در اینکه فرق میان « اُحْكِمَتْ » و « فُصِّلَتْ » چیست ؟ مفسران بحثهاى فراوان كردهاند و احتمالات زیادى دادهاند ، اما آنچه نزدیکتر از همه ، به مفهوم آیه فوق به نظر مىرسد ، این است ، كه در جمله این واقعيّت بیان شده است كه قرآن مجموعه واحد به هم پیوستهاى است ، كه همچون يك بناى محکم و استوار برجا است و نشان مىدهد كه از سوى خداوند واحد يکتا نازلشده و بههمین دلیل هیچگونه تضاد و اختلاف درمیان آیاتش دیده نمىشود .
اما در جمله دوم اشاره به این حقیقت است كه این كتاب در عین وحدت ، آن چنان شاخهها و شعب فراوان دارد كه تمام نیازهاى روحى و جسمى انسانها را در زیر پوشش خود قرارمىدهد ، بنابراین در عین وحدت ، كثیر است و در عین كثرت ، واحد .
2 اَلاَّ تَعْبُدُوآاْ اِلاَّ اللّهَ اِنَّنى لَكُمْ مِنْهُ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ
( دعوت من این است )که جز اللّه را نپرستید، من ازسوى او براى شما بیم دهنده و بشارت دهندهام .
3 وَ اَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوآا اِلَيْهِ يُمَتِّعْكُمْ مَّتعا حَسَنا اِلى اَجَلٍ مُّسَمّىً وَ يُؤْتِ كُلَّ ذى فَضْلٍ فَضْلَهُ وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ كَبیرٍ
و اینکه از پروردگار خویش آمرزش بطلبید ، سپس به سوى او بازگردید تا بهطرز نیکویى شما را تا مدت معین ( از مواهب زندگى این جهان ) بهرهمند سازد و به هر صاحب فضیلتى به مقدار فضیلتش ببخشد و اگر ( از این فرمان ) روىگردان شوید من بر شما از عذاب روز بزرگى بیمناکم .
این نخستین تفصیل از دستورات این كتاب بزرگ است .
و دومین برنامۀ دعوتم این است كه « من براى شما از سوى او نذیر و بشیرم » در برابر نافرمانىها و ظلم و ستم و شرك و كفر ، شما را بیم مىدهم و از عکسالعمل كارهایتان و مجازات الهى برحذر مىدارم و در برابر اطاعت و پاکى و تقوا شما را بشارت به سرنوشتى سعادتبخش مىدهم .
سومین دعوتم این است كه از گناهان خویش استغفار كنید واز آلودگىها خود را شستشو دهید .
و چهارمین دعوتم ایناست كه « بهسوى او بازگردید » و پس از شستشوى از گناه و پاکشدن در سایهاستغفار، خود را بهصفات الهى بیاراییدکه بازگشت بهسوى او چیزى جز اقتباساز صفات او نیست.
در واقع چهار مرحله از مراحل مهم دعوت به سوى حق در ضمن چهار جمله بیان شده است كه دوقسمت آن « جنبه عقیدتى » و زیربنایىدارد و دو قسمت « جنبهعملى »و روبنایى ، قبول اصل توحید و مبارزه با شرك و قبول رسالت پیامبر صلىاللهعلیهوآله دو اصل اعتقادى است .
و شستشوى از گناه و تخلق به صفات الهى كه سازندگى را به تمام معنى از نظر عمل در بردارد ، دو دستور عملى قرآن است و اگر درست بیندیشیم تمام محتواى قرآن در این چهاربخش خلاصه مىشود ، این فهرستى است براى همه قرآن و براى تمام محتواى این سوره .
سپس نتیجههاى عملى « موافقت » يا « مخالفت » با این چهار دستور را چنین بیان
مىکند : « هرگاه به این برنامهها جامه عمل بپوشانید خداوند تا پایان عمر شما را از زندگانى سعادتبخشایندنیا بهرهمند و متمتعمىسازد: يُمَتِّعْكُمْ مَّتعا حَسَنا اِلى اَجَلٍ مُّسَمّىً ».
و از آن بالاتر اینکه به هر كس به اندازه كارش ، بهره مىدهد و تفاوت مردم را در چگونگى عمل به این چهار اصل به هیچوجه نادیده نمىگیرد ، بلکه « به هر صاحب فضیلتى به اندازه فضیلتش عطا مىکند : وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِى فَضْلٍ فَضْلَهُ » .
« و اما اگر راه مخالفت را پیش گیرید و در برابر این دستورهاى چهارگانه عقیدتى و عملى سرپیچى كنید ، من از عذاب روز بزرگى بر شما بیمناکم » همان روز كه در دادگاه بزرگ عدل الهى حضور مىیابید ( وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ كَبیرٍ ) .
هنوز كم نیستند كه گمان مىکنند دیندارى فقط براى آباد ساختن سراى آخرت و راحتى پس از مرگ است و اعمال نیك توشهاى است براى سراى دیگر و به نقش مذهب پاك و اصیل در زندگى این جهان به كلى بىاعتناء هستند و يا اهميّت كمى براى آن قائلند .
در حالى كه مذهب پیش از آنکه سراى آخرت را آباد كند ، آباد كننده سراى دنیا است و اصولاً تا مذهب در این زندگى اثر نگذارد تأثیرى براى آن زندگى نخواهد داشت .
قرآن با صراحت این موضوع را در آیات بسیارى عنوان كرده است و حتى گاه دست روى جزییات مسایل گذاشته چنان كه در سوره نوح از زبان این پیامبر بزرگ خطاب به قومش مىخوانیم : « فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ اِنَّهُ كانَ غَفّارا يُرْسِلِ السَّماآءَ عَلَيْكُمْ مِدْرارا وَ يُمْدِدْكُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنینَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ اَنْهارا ... : من به آنها گفتم از گناهان خود استغفار كنید و با آب توبه آنها را بشویید كه خدا آمرزنده است ، تا برکات آسمان را پىدرپى بر شما و نهرهاى آب جارى در اختیارتان قرار دهد » ( 9 - 11 / نوح ) .
به همین دلیل در آیات فوق پس از ذکر این چهار اصل مىخوانیم : « يُمَتِّعْكُمْ مَّتعا حَسَنا اِلى اَجَلٍ مُّسَمّىً : اگر این اصول را به كار بندید تا پایان عمر به طرز شایسته و نیکویى بهرهمند خواهید شد » .
4 اِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ
( بدانید ) بازگشت شما به سوى « اللّه » است و او بر هر چیز قادر است .
جمله اول آیه اشاره به اصل پنجمى از اصول تفصیلى قرآن يعنى مسأله معاد و رستاخیز است .
اما هیچگاه فکر نکنید كه قدرت شما در برابر قدرت خدا اهميّتى دارد ، يا مىتوانید از فرمان او و دادگاه عدالتش فرارکنید و نیز تصور نکنید كه او نمىتواند استخوانهاى پوسیده شما را بعد از مرگ جمعآورى كند و لباس حیات و زندگى نوینى بر آن بپوشاند « چرا كه او برهمه چیز قادر و تواناست : وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ » .
5 اَلاَآ اِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ اَلا حینَ يَسْتَغْشُونَ ثِيابَهُمْ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ اِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ
آگاه باشید هنگامى كه آنها ( سرها را به هم نزدیك ساخته و ) سینههایشان را درکنار هم قرار مىدهند تا خود ( و سخنان خویش ) رااز او ( پیامبر ) پنهان دارند ، آگاه باشید آنگاه كه آنها لباسهایشان را به خود مىپیچند و خویش را در آن پنهانمىدارند ( خداوند ) از درون و برون آنها باخبر است، چرا كه او از اسرار درون سینهها آگاه است .
« يَثْنُونَ » از ماده « ثَنْى » در اصل به معنى نزدیك ساختن قسمتهاى مختلف چیزى به
یکدیگر است ، مثلاً در مورد تا كردن لباس و پارچه گفته مىشود : « ثَنى ثَوْبَهُ » و اینکه به دونفر « اِثْنان » گفته مىشود به خاطر آن است كه يکى را در كنار دیگر قرار مىدهیم و اگر به مداحى كردن « ثَناخوانى » گفته مىشود به خاطر آن است كه صفات برجسته طرف را يکى پس از دیگرى مىشمرند .
این ماده به معنى خم شدن نیز آمده است چرا كه انسان بااین كار قسمتهایى از بدن خود را به يکدیگر نزدیك مىسازد .
و نیز به معنى در دل گرفتن كینه و عداوت آمده است ، چرا كه با این كار انسان عداوت شخص يا چیزى را به دل نزدیك مىسازد . این تعبیر در ادبیات عرب دیده مىشود كه : «اِثْنَوْنى صَدْرُهُ عَلَى البَغْضاءِ : او كینه مرا به دل گرفت» .
با توجه به آنچه ذکر شد چنین به نظر مىرسد كه تعبیر فوق ممکن است اشاره به هرگونه « مخفى كارى » ظاهرى و باطنى دشمنان پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله باشد كه از يك سو با در دل داشتن كینه و عداوتش در ظاهر با زبان شیرین اظهار دوستى مىکردند و از سوى دیگر
به هنگام گفتگو با يکدیگر سرها را به هم نزدیك و سینهها را به عقب داده و حتى لباسها را به سر مىکشیدند كه بدگویى و توطئهها را به صورت مرموزى به يکدیگر برسانند ، تا كسى از راز آنها آگاه نشود .
آیه به طور كلى اشاره به يکى از كارهاى احمقانه دشمنان اسلام و پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىکند كه با استفاده از روش نفاق آمیز و دور كِشى از حق مىخواستند ماهيّت خود را از نظرها پنهان سازند تا گفتار حق را نشنوند.(1)
پایان جزء يازدهم .
1) به « مجمعالبیان » ، « مفردات راغب » مراجعه شود .
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگىها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
به عذرها و سوگندهاى دروغ منافقین اعتنا نکنید··· 12
بادیهنشینان سنگدل و باایمان··· 18
اجتماعات شکوهمند··· 20
شهریان بادیهنشین··· 21
پیشگامان اسلام··· 23
فهرست مطالب
موضوع صفحه
موقعیت پیشگامان··· 25
تابعین چه اشخاصى بودند ؟··· 26
نخستین مسلمان چه كسى بود ؟··· 28
آیا همه صحابه افراد صالحى بودند ؟··· 35
شأن نزول··· 44
توبهکاران··· 46
زکات عامل پاکى فرد و جامعه··· 47
توبه و جبران··· 55
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مسأله عرض اعمال بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله و ائمه اطهار علیهمالسلام ··· 56
آیا رؤیت در اینجا به معنى دیدن است ؟··· 59
شأن نزول··· 63
بتخانهاى در چهره مسجد··· 69
تنها به قیافههاى حق به جانب اعتماد نکنید··· 77
نفى به تنهایى كافى نیست··· 80
دو شرط اساسى براى كانونهاى فرهنگى و اجتماعى··· 82
جهاد در راه خدا ، تجارتى بىنظیر··· 83
فهرست مطالب
موضوع صفحه
صفات نهگانه مؤمنین مجاهد··· 89
چرا ابراهیم به آزر وعده استغفار داد ؟··· 94
هرگونه پیوندى با دشمنان باید قطع شود··· 95
مجازات پس از تبیین··· 96
شأن نزول··· 99
منظور از توبه خدا بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله چیست ؟··· 101
چرا از جنگ تبوك به «ساعَةِالْعُسْرَةِ» تعبیرشدهاست؟··· 103
زندان محاصره اجتماعى گنهکاران··· 109
فهرست مطالب
موضوع صفحه
غزوه تبوك و دستاوردهاى چهارگانه آن··· 110
با صادقان باشید··· 115
آیا منظور از صادقین ، تنها معصومان است ؟··· 117
مشکلات مجاهدان ، بىپاداش نمىماند··· 124
تحصیل علم و دانش ، واجب كفایى است··· 127
جواز تقلید با استفاده از آیه " نَفْر"··· 128
جهاد با جهل و جهاد با دشمنان··· 130
دشمنان نزدیکتر را دریابید··· 132
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تأثیر آیات قرآن بر دلهاى آماده و آلوده··· 137
آخرین آیات قرآن مجید··· 144
فضیلت تلاوت سوره « يونس »··· 150
رسالت پیامبر صلىاللهعلیهوآله ··· 152
خداشناسى و معاد··· 158
گوشهاى از آیات عظمت خدا··· 162
انسان در قرآن كریم··· 180
ستمگران پیشین و شما··· 184
فهرست مطالب
موضوع صفحه
معبودهاى بىخاصیت··· 189
معجزات اِقْتِراحِىّ··· 194
دورنماى زندگى دنیا··· 202
روسفیدان و رو سیاهان··· 206
یك صحنه از رستاخیز بتپرستان··· 210
یکى از نشانههاى حق و باطل··· 222
عظمت و حقانیت دعوت قرآن··· 227
جلوه تازهاى از اعجاز قرآن··· 231
فهرست مطالب
موضوع صفحه
جهل و انکار··· 243
کوران و كران··· 247
مجازات الهى در دست من نیست··· 253
در مجازات الهى تردید نکنید··· 260
قرآن و رحمت بزرگ الهى··· 264
آیا قلب ، كانون احساسات است ؟··· 268
خدا همهجا ناظر است··· 279
آرامش روح در سایه ایمان··· 283
فهرست مطالب
موضوع صفحه
منظور از "بشارت" در این آیه چیست؟··· 289
اولیاء خدا ازدیدگاه روایات··· 291
قسمتى از آیات عظمت خدا··· 297
گوشهاى از مبارزات نوح (علیه السلام)··· 303
رسولان بعد از نوح··· 307
بخشى از مبارزات موسى و هارون··· 309
مرحله دوم مبارزه با موسى··· 313
سومین مرحله مبارزه موسى با طاغوت مصر··· 320
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مرحلۀ چهارم دوران سازندگى براى انقلاب··· 325
آخرین فصل مبارزه با ستمگران··· 332
آیا پیامبر تردید داشت ؟··· 341
تنها يك گروه به موقع ایمان آوردند··· 346
ماجراى ایمان آوردن قوم يونس··· 347
ایمان اجبارى بیهودهاست··· 350
تربیت و اندرز··· 352
قاطعیت در برابر مشرکان··· 356
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آخرین سخن سورهیونس··· 361
فضیلت تلاوت سوره « هود »··· 364
چهار اصل مهم در دعوت انبیاء··· 367
پیوند دین و دنیا··· 369