ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
تفسیرجوان (برگرفتهاز تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارمشیرازى.
تهران: بیانجوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 سم.
شابك دورهاى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپاول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارمشیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
جدید
با نظارت: حضرت آیةاللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 2
(جزء دوم قرآن)
Volum 2
دکترمحمدبیستونى
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
تفسیرجوان (برگرفتهاز تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارمشیرازى.
تهران: بیانجوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 سم.
شابك دورهاى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپاول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارمشیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارىوتایپوصفحهآرایى: سهیلاشاکرى،فاطمهسرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دورهاى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخهبردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بینگلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
اَلاِْهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِاللّهِ فِىالاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَْوْلِياءَوَيامُذِلَالاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجید بالاترین سند افتخار ما مسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مىبریم ، مخصوصا براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیل شایسته است نسلجوان برومند ما روز به روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مىتواند صفا و روشنى ویژهاى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهاى كه هماکنون ملاحظه مىکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطورىکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاهتر و سادهتر .
4 - اِعرابگذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتابهاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
142 سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما وَلّيهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتى كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدى مَنْ يَشاءُ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
بهزودى سبکمغزان ازمردم مىگویند: چه چیز آنها ( مسلمانان ) را از قبلهاى كه بر آن بودند ، بازگردانید ؟ بگو : مشرق و مغرب ، از آنِ خدا است ، هرکس را بخواهد ، به راه راست هدایت مىکند .
« سُفَهاء » جمع « سَفیه » در اصل به معنى كسى است كه بدنش سبك باشد و بهآسانى جابهجا شود، این كلمه تدریجا به معنى سبکمغز به كار رفته ، خواه این سبکمغزى در امور دینى باشد يا دنیوى .
این آیه و چند آیه بعد ، به يکى از تحوّلات مهمّ تاریخ اسلام كه موجى عظیم در میان مردم به وجود آورده ، اشاره مىکند ، توضیح اینکه ؛ پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله مدّت سیزده سال پس از بعثت ، در مکه و چند ماه بعد از هجرت ، در مدینه ، به امر خدا به سوى
« بَيْتُ الْمُقَدَّس » نماز مىخواند ، ولى بعد از آن ، قبله تغییریافت و مسلمانان مأمور شدند بهسوى « كعبه » نماز گزارند.
در اینکه مدّت عبادت مسلمانان به سوى بیتالمقدس در مدینه ، چند ماه بود ، مفسّران اختلاف نظر دارند ، از هفت ماه تا هفدهماه ذکر كردهاند، ولى هرچهبود، دراین مدّت مورد سرزنش يهود قرار داشتند ، چراکه بیتالمقدّس در اصل قبله يهود بود ، آنها به مسلمانان مىگفتند : اینان از خود استقلال ندارند و به سوى قبله ما نماز مىخوانند و این دلیل آن است كه ما برحقّ هستیم .
این گفتگوها براى پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و مسلمانان ناگوار بود ، آنها از يکسو مطیع فرمان خدا بودند و از سوى دیگر طعنههاى يهود از آنها قطع نمىشد ، براى همین جهت پیامبر صلىاللهعلیهوآله شبها به اطراف آسمان مىنگریست ، گویا در انتظار وحى الهى بود .
مدّتى ازاین انتظار گذشت تا اینکه فرمان تغییر قبله صادر شد و در حالى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله دو رکعت نماز ظهر را در مسجد « بنىسالم » به سوى بیتالمقدس خوانده بود ، جبرئیل
مأمور شد بازوىپیامبر صلىاللهعلیهوآله رابگیرد و روى اورا بهسوى كعبه بگرداند .(1)
یهود از این ماجرا سخت ناراحت شدند و طبق شیوه دیرینه خود به بهانهجویى و ایرادگیرى پرداختند ، آنها قبلاً مىگفتند : ما بهتر از مسلمانان هستیم ، چراکه آنها از نظر قبله استقلال ندارند و پیرو ما هستند، اما همینکه دستور تغییر قبله از ناحیه خدا صادر شد ، زبان به اعتراض گشودند و گفتند : چرا اینها از قبله پیامبران پیشین امروز اعراض نمودند ؟ اگر قبله اوّل صحیح بود ، این تغییر چه معنى دارد ؟ و اگر دوّمى صحیح است ، چرا سیزده سال و چند ماه به سوى بیتالمقدّس نماز خواندید ؟
خداوند به پیامبرش دستور مىدهد : « به آنها بگو : شرق و غرب عالم از آنِ خدا است ، هرکس را بخواهد ، به راه راست هدایت مىکند » ( قُلْ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدى مَنْيَشاءُ اِلىصِراطٍمُسْتَقیمٍ ) . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 1 ، صفحه 223 .
این يك دلیل روشن و قاطع در برابر بهانهجویان بود كه بیتالمقدّس و كعبه و همهجا ملك خدا است ، اصلاً خدا خانه و مکانى ندارد ، مهمّ آن است كه تسلیم فرمان او باشید ، هرجا خدا دستور دهد به آنسو نماز بخوانند ، مقدّس و محترم است و هیچ مکانى بدون عنایت او ، داراى شرافت ذاتى نمىباشد .
و تغییر قبله در حقیقت مراحل مختلف آزمایش و تکامل است و هریك مصداقىاست از هدایت الهى، او است كه انسانها را به صراط مستقیم رهنمون مىشود .
143 وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّةً وَسَطا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهیدا وَ ماجَعَلْنَاالْقِبْلَةَ الَّتى كُنْتَ عَلَيْها اِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ اِنْ كانَتْ لَكَبیرَةً اِلاّ عَلَى الَّذینَ هَدَى اللّهُ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُضیعَ ایمانَكُمْ اِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَؤوُفٌ رَحیمٌ
همانگونه ( كه قبله شما ، يك قبله میانه است ، ) شما را نیز امّت میانهاى قرار دادیم ( در حدّ اعتدال كه میان افراط و تفریط هستید ) تا گواه بر مردم باشید و پیامبر هم گواه بر شما و ما آن
قبلهاى را كه قبلاً بر آن بودى ، تنها براى این قرار دادیم كه افرادى كه از پیامبر پیروى مىکنند، ازآنها كه به جاهليّت بازمىگردند ، مشخّص شوند ، اگرچه این جز بر كسانى كه خداوند آنها را هدایت كرده ، دشوار بود ( این را نیز بدانید كه نمازهاى شما دربرابر قبله سابق صحیح بوده ) وخدا هرگز ایمان ( نماز ) شمارا ضایع نمىگرداند، زیرا خداوند نسبت به مردم، رحیم و مهربان است .
چرا قبله مسلمانان، قبله میانه است؟ زیرامسیحیان تقریبا به سمت مشرق مىایستادند ، به خاطر اینکه بیشتر ملل مسیحى در كشورهاى عربى زندگى مىکردند و براى ایستادن به سوى محل تولّد عیسى كه در بیتالمقدّس بود ، ناچار بودند به سمت مشرق بایستند و به این ترتیب جهت مشرق ، قبله آنان محسوب مىشد ولى يهود كه بیشتر در شامات و بابل و مانند آن ، به سر مىبردند ، رو به سوى بیتالمقدّس كه براى آنان تقریبا در سمت غرب بود ، مىایستادند و به این ترتیب نقطه غرب ، قبله آنان بود .
اما « كعبه » كه نسبت به مسلمانان آن روز ( مسلمانان مدینه ) در سمت جنوب و میان مشرق و مغرب قرار داشت، يکخط میانه محسوب مىشد.
در حقیقت تمام این مطالب را مىتوان از جمله « وَ كَذلِكَ » استفاده كرد .
به هر حال قرآن گویا مىخواهد رابطهاى میان همه برنامههاى اسلامى ذکر كند و آن اینکه ؛ نه تنها قبله مسلمانان ، يك قبله میانه است ، كه تمام برنامههایشان ، این ویژگى را دارا است .
سپس اضافه مىکند : « هدف این بود كه شما گواه بر مردم باشیدو پیامبرهم گواه برشما باشد » ( لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهیدا ) .
تعبیر به « گواه بودن » امّت اسلامى بر مردم جهان و همچنین « گواه بودن » پیامبر صلىاللهعلیهوآله نسبت به مسلمانان ، ممکن است اشاره به اسوه و الگو بودن ، بوده باشد ، چراکه گواهان و شاهدان را همیشه از میان افراد نمونه انتخاب مىکنند .
یعنى شما با داشتن این عقاید و تعلیمات ، امّتى نمونه هستید ، همانطور كه پیامبر در
میان شما يك فرد نمونه است .
شما با عمل و برنامه خود گواهى مىدهید كه يك انسان مىتواند هم مرد دین باشد و هم مرد دنیا ، در عین اجتماعى بودن، جنبههاى معنوى و روحانى خود را كاملاً حفظ كند ، شما با اینعقاید و برنامهها، گواهىمىدهیدکه دین و علم، دنیا و آخرت،نهتنهاتضادّىباهمندارند، بلکه يکى در خدمت دیگرى است .
تغییر قبله از « بیت المقدّس » به « خانه كعبه » ، براى همه سؤالانگیز بود ، آنها كه گمان مىکردند هر حکمى باید ثابت باشد ، مىگفتند : اگر مىبایست ما به سوى كعبه نماز بخوانیم ، چرا از همان روز اوّل نگفتند ؟ و اگر بیتالمقدّس مقدّم بود كه قبله انبیاء پیشین محسوب مىشد ، چرا تغییر يافت ؟
دشمنان نیز میدان وسیعى براى سمّپاشى يافتند ، شاید مىگفتند : او در آغاز متوجّه قبله پیامبران گذشته شد ، امّا پس از پیروزىهایش ، نژادپرستى بر او غلبه نمود و آن را به قبله
قوم خود تبدیل كرد ، يا مىگفتند : او براى جلب توجّه يهود و مسیحیان ، نخست بیتالمقدّس را پذیرفت ، هنگامى كه مؤثّر نیفتاد ، آن را تبدیل به كعبه كرد .
بدیهى است این وسوسهها ، آنهم در جامعهاى كه هنوز نور علم و ایمان زوایاى را روشن نساخته بود و رسوبات دوران شرك و بتپرستى هنوز در آن وجود داشت، چه نگرانى و اضطرابى ایجاد مىکند .
لذا قرآن صریحا در آیه فوق مىگوید : این يك آزمایشبزرگ براى مشخّص شدن موضع مؤمنان و مشرکان بود .
بعید نیست يکى از علل مهمّ تغییر قبله ، مسأله زیر باشد ؛
از آنجاکه خانه كعبه در آن زمان كانون بتهاى مشرکان بود، دستور داده شد ؛ مسلمانان موقّتا به سوى بیتالمقدّس نماز بخوانند و به اینترتیب صفوف خود را از مشرکان جدا كنند .
اما هنگامى كه به مدینه هجرت كردند و تشکیل حکومت و ملّتى دادند و صفوف آنها از دیگران كاملاً مشخّص شد ، دیگر ادامه این وضع ضرورت نداشت ،
در این هنگام به سوى كعبه ، قدیمىترین مرکز توحید و پرسابقهترین كانون انبیاء بازگشتند .
بدیهىاستهمنمازخواندن بهسوى بیتالمقدّس براى آنهاکه خانهکعبهراسرمایه معنوى نژاد خود مىدانستند ، مشکل بود و هم بازگشت به سوى كعبه بعد از بیتالمقدّس ، بعد از عادت كردن به قبله نخست .
مسلمانان به این وسیله در بوته آزمایش قرار گرفتند ، تا آنچه از آثار شرك در وجودشان است ، در این كوره داغ بسوزد و پیوندهاى خود را از گذشته شرکآلودشان ببرند و روح تسلیم مطلق در برابر فرمان حق در وجودشان پیدا گردد .
اصولاً همانگونه كه گفتیم : خدا مکان و محلّى ندارد ، قبله ، رمزىاست براى وحدت صفوف و احیاى خاطرههاى توحیدى و تغییر آن ، هیچ چیز را دگرگون نخواهد كرد، مهمّ تسلیم بودن در برابر فرمان او و شکستن بتهاى تعصّب و لجاجت و خود خواهى است .
کلمه « وَسَط » در لغت هم به معنى حدّ متوسّط در میان دو چیز آمده و هم به معنى جالب و زیبا و عالى و شریف و این هردو ظاهرا بهیکحقیقت بازمىگردد، زیرا معمولاً شرافت و زیبایى در آن است كه چیزى از افراط و تفریط دور باشد و در حدّ اعتدال قرار گیرد.
چه تعبیر جالبى در اینجا قرآن درباره امّت اسلامى كرده است ، آنها را يك امّت میانه و معتدل نامیده است . معتدل از نظر عقیده كه نه راه غلوّ را مىپیمایند و نه راه تقصیر و شرك ، نه طرفدار جبرند و نه تفویض ، نه درباره صفات خدا معتقد به تشبیهند و نه تعطیل .
معتدل از نظر ارزشهاى معنوى و مادّى ، نه به كلّى در جهان مادّه فرومىروند كه معنويّت به فراموشى سپرده شود و نه آنچنان در عالم معنى فرومىروند كه از جهان مادّه به كلّى بىخبر گردند ، نه همچون گروه عظیمى از يهود جز گرایش مادّى چیزى را نشناسند و نه همچون راهبان مسیحى به كلّى ترك دنیا گویند .
جمود دارند كه علوم دیگران را پذیرا نشوند و نه آنگونه معتدل از نظر علم و دانش ، نه
آنچنان بر دانستههاى خود خودباختهاند كه به دنبال هر صدایى برخیزند .
معتدل از نظر روابط اجتماعى ، نه اطراف خود حصارى مىکشند كه از جهانیان به كلّى جدا شوند و نه اصالت و استقلال خود را از دست مىدهند كه همچون غربزدگان و شرقزدگان در این ملّت و آن امّت ذوب شوند . معتدل از نظر شیوههاى اخلاقى ، از نظر عبادت ، از نظر تفكّر و خلاصه معتدل در تمام جهات زندگى و حیات .
یك مسلمان واقعى هرگز نمىتواند انسان يکبعدى باشد ، بلکه انسانىاست داراى ابعاد مختلف ، متفكّر ، باایمان ، دادگر ، مجاهد ، مبارز ، شجاع ، مهربان ، فعّال ، آگاه و باگذشت.
تعبیر به حدّ وسط ، تعبیرى است كه از يکسو مسأله شاهد و گواه بودن امت اسلامى را مشخّص مىسازد ، زیرا كسانى كه در خطّ میانه قرار دارند، مىتوانند تمام خطوطانحرافى در چپ و راست را ببینند .
و از سوى دیگر تعبیرى است كه دلیل مطلب نیز در آن نهفته است و مىگوید : اگر شما
گواهان خلق جهان هستید ، به دلیل همین اعتدال و امّت وسط بودنتان است .(1)
اگر آنچه را در معنى لغت « وَسَط » در بالا گفتیم ، در ملّتى جمع باشد ، بدون شكّ طلایهداران حقّ هستند و شاهدان حقیقت ، چراکه برنامههاى آنها، میزان و معیارى است براى بازشناسى حقّ از باطل .
جمله « لِنَعْلَمَ » ( تا بدانیم ) و مانند آن كه در قرآن كرارا در مورد خداوند به كار رفته است ، به این معنى نیست كه خداوند چیزى را نمىدانسته و سپس از آن آگاه شده است ، بلکه مراد، همان تحقّق و عینيّت پیدا كردن این واقعيّتها است .
144 قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضیها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ اِنَّ الَّذینَ اوُتُوا .
1) « المَنار » ، ذیل آیات مورد بحث .
الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا يَعْمَلُونَ
نگاههاى انتظارآمیز تو را به سوى آسمان ( براى تعیین قبله نهایى ) مىبینیم، اکنون تو را به سوى قبلهاىکه ازآن خشنود باشى، بازمىگردانیم، روى خود را به جانب مسجدالحرام كن و هرجا باشید ، روى خود را به جانب آن بگردانید و كسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شده ، به خوبى مىدانند این فرمان حقّى است كه از ناحیه پروردگارشان صادر شده ( و در كتابهاى خود خواندهاند كه پیغمبر اسلام به سوى دو قبله نماز مىخواند ) و خداوند از اعمال آنها ( در مخفى داشتن آیات ) غافل نیست .
مىدانیم این تغییر قبله طبق روایات در حال نماز ظهر بود و در يك لحظه حسّاس و چشمگیر انجام گرفت ، پیك وحى خداوند بازوان پیامبر صلىاللهعلیهوآله را گرفته و از بیتالمقدّس به سوى كعبه برگردانید و فورا مسلمانان صفوف خود را تغییر دادند ، حتّى در روایتى
مىخوانیم كه ؛ زنها جاى خود را به مردان و مردان ، جاى خود را به زنان دادند ( باید توجّه داشت كه بیتالمقدّس تقریبا در سمت شمال بود، در حالى كه كعبه درست در سمت جنوب قرار داشت ) .
جالب اینکه تغییر قبله، يکىاز نشانههاى پیامبرگرامىاسلام صلىاللهعلیهوآله در كتب پیشین ذکر شده بود ، چه اینکه آنها خوانده بودند كه او به سوى دو قبله نماز مىخواند (يُصَلّى اِلَى الْقِبْلَتَيْنِ) .
لذا در آیه فوق بعد از این فرمان اضافه مىکند : « كسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شدهاست ، مىدانند این فرمان حقّى است از ناحیه پروردگارشان » ( وَ اِنَّ الَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ) .
بهعلاوه همین امر كه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله تحت تأثیر عادات محیط خود قرار نگرفت و كعبه را كه مرکز بتها و مورد علاقه عموم عرب بود ، در آغاز كنار گذاشت و قبله يك
اقليّت محدود را به رسميّت شناخت ، خود دلیلى بر صدق دعوت او و الهى بودن برنامههایش به شمار مىرفت .
و در پایان اضافه مىکند: «خداونداز اعمالآنهاغافلنیست» (وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا يَعْمَلُونَ) .
یعنى آنها بهجاى اینکه این تغییر قبله را به عنوان يك نشانه صدق او كه در كتب پیشین آمده ، معرفى كنند ، كتمان كرده و به عکس روى آن جنجال بهراه انداختند، خدا هماز اعمالشان آگاه است و هماز نيّاتشان .
موضوع دیگرى كه در اینجا قابل دقّت مىباشد ، این است كه ؛ در آیه فوق بهجاى كلمه « كعبه »، « شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ » ذکر شده است .
این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد كه براى آنها كه در نقاط دور از مكّه نماز مىخوانند ، محاذات با خانه كعبه بسیار دشوار و غیرممکن است ، لذا به جاى خانه كعبه ،
« مَسْجِدُ الْحَرامِ » كه محل وسیعترى است ، ذکر شده و مخصوصا كلمه « شَطْر » كه به معنى سمت و جانب است،انتخاب گردیده،تاانجامایندستوراسلامى، براىهمگاندرهرجاباشند، مُيَسَّر گردد ، به علاوه تکلیف صفّهاى طولانى نماز جماعت كه در بسیارى اوقات از طول كعبه بیشتر است ، روشن شود .
کاملاً بدیهى است كه محاذات دقیق با خانه كعبه و حتّى با مسجدالحرام ، گرچه براى كسانى كه از دور نماز مىخوانند ، كار بسیار مشکلى است ، ولى ایستادن به سمت آن، براى همه آسان است .
اگر كسى از بیرون كره زمین به صفوف نمازگزاران مسلمان كه رو به سوى كعبه نماز مىخوانند ، بنگرد ، دوایر متعددى را مىبیند كه يکى در درون دیگرى قرار گرفته تا به كانون اصلى كه نقطه كعبه است، مىرسد و وحدت و مرکزيّت آن رامشخّص مىسازد .
بىشكّ این قبله از برنامهاىکه مثلاً مسیحیان دارندکه همگى در هرجا باشند ، به سمت مشرق نماز مىخوانند ، الهامبخشتر است . جالب اینکه توجّه خاصّ مسلمانان به تعیین سمت كعبه، سبب شدکه علم هیأت و جغرافیا درآغاز اسلام درمیان مسلمانان بهسرعت رشد كند، زیرا كه محاسبه سمت قبله در نقاط مختلف روى زمین بدون آشنایى با این علوم امکان نداشت .
145 وَ لاَِنْ اَتَيْتَالَّذینَ اوُتُواالْكِتابَ بِكُلِّ ايَةٍ ماتَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما اَنْتَ بِتابِعٍقِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لاَِنِ اتَّبَعْتَ اَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ اِنَّكَ اِذا لَمِنَ الظّالِمینَ
سوگند كه اگر هرگونه آیه ( و نشانه و دلیلى ) براى ( این گروه ) از اهل كتاب بیاورى ، از قبله تو پیروى نخواهند كرد و تو نیز هیچگاه از قبله آنان پیروى نخواهى نمود ( آنها نباید تصوّر كنند كه بار دیگر تغییر قبله امکانپذیر است ) و هیچیك از آنهاپیروى از قبله دیگرى نمىکنند و اگر تو پس از این آگاهى ،متابعت هوسهاى آنها كنى، مسلّما از ستمگران خواهى بود .
در تفسیر آیه قبل خواندیم كه اهل كتاب مىدانستند تغییر قبله از بیتالمقدّس به سوى كعبه، نه تنها ایرادى بر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نیست ، بلکه از جمله نشانههاى حقّانيّت او است ، زیرا در كتابهاى خود خوانده بودند كه پیامبر موعود به سوى دو قبله نماز مىخواند ، ولى تعصّبها نگذاشت آنها حقّ را بپذیرند .
اصولاً انسان تا زمانى كه تصمیمگیرى قبلى روى مسائل نکردهباشد،مایل به تفاهم است و مىتوان بادلیل و منطق ياارائهمعجزات، عقیدهاورا تغییرداد و حقیقتى را براى او اثبات نمود.
اما هنگامىکه موضع خود را قبلاً به طور قطع مشخّص كرده ، مخصوصا در مورد افراد متعصّب و نادان ، چنین كسانى را به هیچ قیمت نمىتوان تغییر داد .
در قرآن نظیر اینگونه خطابها كه به صورت قضایاى شرطیه است ، نسبت به پیامبر مکرّر دیده مىشود و هدف آن در واقع سه چیز است ؛
نخست اینکه همگان بدانند در قوانین الهى هیچگونه تبعیض و تفاوتى میان مردم نیست و حتّى پیامبران نیز مشمول این قوانین هستند ، بنابراین اگر به فرض محال ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله هم انحرافى از حقّ پیدا كند ، مشمول كیفر پروردگار خواهد شد ، هرچند چنین فرضى در مورد پیامبران با آن ایمان و علم سرشار و مقام تقوا و پرهیزکارى امکانپذیر نیست ( و به اصطلاح قضیه شرطيّه دلالت بر وجود شرط نمىکند ) .
دیگر اینکه سایر مردم حساب خود را كاملاً برسند و بدانند جایى كه پیامبر چنین است ، آنها چگونه باید مراقب مسؤوليّتهاى خویش باشند و هرگز نباید تسلیم تمایلات انحرافى دشمنان و جار و جنجالهاى آنها شوند .
سوّم اینکه روشن شود پیامبر نیز از خود اختیار هیچگونه تغییر و دگرگونى در احکام خدا را ندارد و به اصطلاح چنان نیست كه بشود با او به كنار آیند و سازش نمایند ، بلکه او نیز بندهاى است سر بر فرمان پروردگار .
146 اَلَّذینَ اتَيْناهُمُالْكِتابَيَعْرِفُونَهُ كَمايَعْرِفُونَاَبْناءَهُمْوَ اِنَّ فَریقامِنْهُمْلَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ
کسانى كه كتب آسمانى به آنها دادهایم ، او ( پیامبر ) راهمچون فرزند خود مىشناسند ( اگرچه ) جمعى از آنان حقّ را آگاهانه كتمان مىکنند .
این آیه پرده از حقیقت جالبى برمىدارد و آن اینکه ؛ بیان صفات جسمى و روحى و ویژگىهاى پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله در كتب پیشین ، به قدرى زنده و روشن بوده است كه ترسیم كاملى از او در اذهان كسانىکه با آن كتب ، سروکار داشتهاند ، مىنمود .
آیا كسى مىتواند احتمال دهد كه در آن كتب هیچ نامى از پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و نشانى از وى نبوده ، ولى پیغمبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله با این صراحت در مقابل چشم آنها بگوید كه تمام صفات من در كتب شما موجود است ، آیا اگر چنین بود ، همه دانشمندان اهل كتاب به
مبارزه شدید و صریح بر ضدّ او برنمىخاستند و به او نمىگفتند : این تو و این كتابهاىما، در كجاى آن نام و صفات تو ثبت است ؟ و آیا ممکن بود حتّى يك نفر از علماى آنان در برابر پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله تسلیم شود ؟
پس اینگونه آیات ، خود دلیل بر صدق و حقّانيّت خودش مىباشد ، چنانکه از « عبداللّه بن سلام » كه از علماى يهود بود و سپس اسلام را پذیرفت ، نقل شده كه مىگفت : « اَنَا اَعْلَمُ بِهِ مِنّى بِابْنى : من پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله را بهتر از فرزندم مىشناسم » .(1)
147 اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرینَ
این (فرمان تغییر قبله) حکم حقّى از طرف پروردگار تو است، بنابراین هرگز از تردیدکنندگان در آن مباش . .
1) « المَنار » ، ذیل آیات مورد بحث .
و با این جمله پیامبر را دلدارى مىدهد و تأکید مىکند در برابر سمّپاشىهاى دشمنان ذرّهاى تردید ، چه در مسأله تغییر قبله و چه در غیر آن ، به خود راه ندهد ، هرچند دشمنان تمام نیروهاى خود را در این راه بسیج كنند .
مخاطب در این سخن، گرچه شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله است، ولى همانگونه كه در آیات گذشته نیز گفتیم ، در واقع هدف همه مردم مىباشند وگرنه مسلّم است پیامبرى كه از طریق شهود با وحى سر و كار دارد ، هیچگاه شكّ و تردیدى به خود راه نمىدهد ، چراکه وحى براى او ، جنبه حسّ و عین الیقین دارد .
148 وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ اَيْنَ ماتَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمیعا اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍقَدیرٌ
هر طایفهاى قبلهاى دارد كه خداوند آن را تعیین كرده است( بنابراین زیاد درباره قبله گفتگونکنید و بهجاى آن، ) درنیکىهاو اعمال خیربریکدیگر سبقتجویید و هرجاباشید،
خداوند شما را ( براى پاداش و كیفر در برابر اعمال نیك و بد درروز رستاخیز ) حاضر مىکند ، زیرا او بر هر كارى ، توانا است .
در طولتاریخ انبیاء، قبلههاى مختلفىبوده و تغییرآن، چیز عجیبى نیست، قبله، همانند اصولدین نیستکه تغییرناپذیرباشد و يا همچونامور تکوینى كه تخلّف در آن، میسّر نشود، بنابراین زیاد درباره قبله گفتگو نکنید و بهجاى آن ، « در اعمالخیر و نیکىها بر يکدیگر سبقت جویید » ( فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ ) .
در عوض اینکه تمام وقت خود را صرف گفتگو در این مسأله فرعى كنید ، به سراغ خوبىها و پاکىها بروید كه میدان وسیع و گستردهاى دارد و در آن از يکدیگر پیشى گیرید ، زیرا معیار ارزش وجودى شما ، عمل پاك و نیك شما است .
سپس بهعنوان يك هشدار به خردهگیران و تشویق نیکوکاران مىفرماید : « هرجا باشید ،
خداوند همه شما را حاضر خواهد كرد » ( اَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمیعا ) .
در آن دادگاه بزرگ رستاخیز كه صحنه نهایى پاداش و كیفر است .
چنین نیست كه عدّهاى مشغول انجام بهترین كارها باشند و گروهى دیگر جز سمّپاشى و تخریب و اخلال كار دیگرى نکنند و باهم يکسان باشند و حساب و كتاب و جزایى در كار نباشد ، مسلم بدانید چنان روزى در پیش است و به همه حسابها رسیدگى مىشود .
در روایات متعددى كه از ائمه اهل بیت علیهمالسلام به ما رسیده است ، جمله « اَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمیعا » به اصحاب مهدى "عَجَّلَ اللّه" تفسیر شده است .
از جمله در كتاب « روضه كافى » از امام باقر نقل شده است كه بعد از ذکر این جمله ، فرمود : « يَعْنى اَصْحابَ الْقائِمِ ، الثَّلاثَمِائَةٍ وَ الْبِضْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً هُمْ وَ اللّهِ الاُْمَّةُ الْمَعْدُودَةُ قالَ يَجْتَمِعُونَ وَاللّهِ فى ساعَةٍ واحِدَةٍ قَزَعٌ كَقَزَعِ الْخَریفِ: منظور، اصحاب امامقائم كه
سیصد و سیزده نفرند، بهخدا سوگند منظوراز « امّة معدودة » آنها هستند ، به خدا سوگند در يك ساعت همگى جمع مىشوند ، همچون پارههاى ابر پاییزى كه بر اثر تندباد ، جمع و متراکم مىگردد » .(1)
از امام علىّ بن موسىالرّضا نیز نقل شده : « وَ ذلِكَ وَ اللّهِ اِنْ لَوْ قامَ قائِمُنا يَجْمَعُ اللّهُ اِلَيْهِ جَمیعَ شیعَتِنا مِنْ جَمیعِ الْبُلْدانِ : به خدا سوگند هنگامى كه مهدى قیام كند ، تمام پیروان ما را از تمام شهرها گرد او جمع مىکند » .(2)
بدون شك این تفسیر از مفاهیم « بُطُون » آیه است ، چراکه مىدانیم طبق روایات ، آیات قرآن گاه معانى متعدّدى دارد كه يك معنى ظاهر و همگانى عمومى است و دیگرى معنى درونى و به اصطلاح بطن آیه است كه جز پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امامان علیهمالسلام و كسانى كه خدا بخواهد ، از آن آگاه نیستند . .
به تعبیر دیگر ؛ در حقیقت این روایات اشاره به آن است كه خدایى كه قدرت دارد ذات پراکنده خاك انسانها را در قیامت از نقاط مختلف جهان ، جمعآورى كند ، به آسانى مىتواند ياران مهدى را در يك روز و يکساعت براى افروختن نخستین جرقههاى انقلاب به منظور تأسیس حکومت عدل الهى و پایان دادن به ظلم و ستم جمع نماید .
149 وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِوَ اِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ مَااللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ
از هرجا ( و از هر شهر و نقطهاى ) خارج شدى ( به هنگام نماز )روى خود را به جانب مسجدالحرام كن ، این دستور حقّى است از طرف پروردگار تو و خداوند از كردار شما غافل نیست .
این تأکیدات پىدرپى كه در آیه بعد نیز تعقیب خواهد شد ، همگى حاکى از این حقیقت است كه مسأله تغییر قبله و نسخ حکم سابق ، براى گروهى از تازهمسلمانان نیز گران و
سنگین بوده ، همانگونه كه براى دشمنان لجوج، دستاویزى براى سمّپاشى .
در اینجا و به طور كلّى در همه تحوّلات و انقلابهاى تکاملى چیزى كه مىتواند به گفتگوها پایان دهد و تردیدها و شکها را بزداید ، همان قاطعيّت و صراحت و تأکیدهاى متوالى و كوبنده است ، هرگاه رهبر جمعيّت در این مواقع حساس با لحن قاطع و برنده و غیرقابلتغییر ، موضع خود را مشخّص كند ، دوستان را مصمّمتر و دشمنان را براى همیشه مأیوس خواهد ساخت و این نکته كرارا در قرآن به وضوح دیده مىشود .
بهعلاوه این تکرار و تأکیدها درحقیقت تکرار محض نیست، بلکه دستورات تازهاى نیز هم همراه دارد ، از جمله اینکه در آیات گذشته تکلیف مسلمانان در ارتباط با مسأله قبله نسبت به شهرى كه در آن زندگى مىکردند ، مشخّص شده بود ، اما در این آیه و آیه بعد ، حکم نمازگزارانرا بههنگام مسافرت در هر نقطه و هر دیار، روشن مىسازد .
150 وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِوَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا
وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاّ يَكُونَلِلنّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ اِلاَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنى وَ لاُِتِمَّ نِعْمَتىعَلَيْكُمْ وَلَعَلَّكُمْتَهْتَدُونَ
و از هرجا خارج شدى، روى خود را بهجانب مسجدالحرامکن و هرجا بودید ، روى خود را به سوى آن كنید تا مردمجز ظالمان ( كه دست از لجاجت برنمىدارند ، ) دلیلى بر ضدّ شما نداشته باشند ( زیرا از نشانههاى پیامبر كه در كتب آسمانىپیشین آمده ، این است كه او به سوى دو قبله نماز مىخواند ) ازآنها نترسید ( و تنها ) از من بترسید ( این تغییر قبله ، به خاطر آن بود كه ) نعمت خود را بر شما تمام كنم تا هدایت شوید .
در این آیه به سه نکته مهمّ اشاره مىکند ؛
1 - كوتاه شدن زبان مخالفان ؛ مىگوید : « این تغییر قبله ، به خاطر آن صورت گرفت كه مردم حجّتى بر ضدّ شما نداشته باشند » ( لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ ) .
هرگاه این تغییر قبله صورت نمىگرفت ، از يکسو زبان يهود به روى مسلمانان باز مىشد و مىگفتند : ما در كتب خود خواندهایم كه نشانه پیامبر موعود ، این است كه به سوى دو قبله نماز مىخواند و این نشانه در محمّد صلىاللهعلیهوآله نیست و از سوى دیگر مشرکان ایراد مىکردند كه او مدّعى است براى احیاء آیین ابراهیم آمده ، پس چرا خانه كعبه را كه پایهگذارش ، ابراهیم است ، فراموش نموده ، اما حکم تغییر قبله موقّت به قبله دائمى ، زبان هردو گروه را بست .
ولى از آنجا كه همیشه افراد بهانهجو و ستمگرى هستند كه در برابر هیچ منطقى تسلیم نمىشوند ، استثنایى براى این موضوع قائل شده ، مىگوید : « مگر كسانى از آنها كه ستم كردهاند » ( اِلاَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ ) .
که این افراد ، به هیچ صراطى مستقیم نیستند ، اگر به سوى بیتالمقدّس نماز بخوانید ، مىگویند : این قبله يهود است و شما دنبالهرو دیگران هستید و اگر به سوى كعبه بازگردید ،
مىگویند: شماثبات و بقایىندارید، بقیه آیینشما نیزبهزودىدستخوشدگرگونىخواهد شد.
این بهانهجویان به حقّ شایسته نام ستمگر و ظالم مىباشند ،چراکه هم بر خود ستم مىکنند و هم برمردم كه سدّ راه هدایتآنها مىشوند.
2 - از آنجاکه نامیدن این گروه لجوج را با نام « ستمگر » ، ممکن بود در بعضى تولید وحشت كند، مىگوید: «از آنها هرگز نترسید و تنها ازمن بترسید» ( فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنى ) .
اینیکىازاصولکلّى و اساسى تربیت اسلامى است كه از هیچ چیزى و هیچکسى جز خدا نباید ترس داشت، تنها ترس از خدا( يا صحیحتر، ترساز نافرمانى او ) شعار هرمسلمان باایماناست كه اگر این اصل بر روح و جان آنها پرتوافکن شود، هرگزشکست نخواهند خورد .
اما مسلماننماهایى كه به عکس دستور بالا ، گاه از شرق مىترسند و گاه از قدرتغرب، گاهاز منافقینداخلى و گاهاز دشمنان خارجى، خلاصهاز همهچیز و همهکس جز خدا وحشت دارند، آنها همیشهزبون و حقیر و شکست خوردهاند .
3 - تکمیل نعمت خداوند به عنوان آخرین هدف براى تغییر قبله ذکر شده ، مىفرماید : این به خاطر آن بود كه شما را تکامل بخشم و از قید تعصّب برهانم و « نعمت خود را بر شما تمام كنم تا هدایت شوید » ( وَ لاُِتِمَّ نِعْمَتى عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ) .
درحقیقت تغییر قبله ، يکنوع تربیت و تکامل نعمت براى مسلمانان بود تا با انضباط اسلامى آشنا شوند و از تقلید و تعصّب برهند ، زیرا همانگونه كه گفتیم ، خداوند در آغاز براى جدا كردن صفوف مسلمانان از بتپرستان كه در برابر كعبه كه آن روز بتخانه بزرگى بود ، سجده مىکردند ، دستور داد به سوى بیتالمقدّس نماز بخوانند ، تا موضع آنان در
برابر مشرکان مشخص گردد ، اما بعد از هجرت پیامبر صلىاللهعلیهوآله همزمان با تشکیل حکومت اسلامى ، دستور توجّه به سوى كعبه صادر شد و مسلمانان متوجّه قدیمىترین خانه توحید شدند و به این ترتیب يك مرحله از تکامل جامعه اسلامى تحقّق يافت .
151 كَمااَرْسَلْنا فیكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ ایاتِنا وَيُزَكّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ
وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ مالَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ
همانگونه ( كه با تغییر قبله نعمت خود را بر شما كامل كردیم ، )رسولى در میان شما از نوع خودتانفرستادیمتا آیاتمارابر شما بخواند و شمارا تزکیهکند و كتاب و حکمت بیاموزد و آنچه نمىدانستید ، به شما ياد دهد .
البته نعمت وجود پیامبرى از نژاد عرب براى آغاز كار بود ، اما سرانجام مسأله نژاد و وطن ( جغرافیایى ) از برنامهها حذف شد و دستور اصلى و جاودانه اسلام كه « جهان » ، را وطن و « انسانيّت » ، را نژاد معرفى مىکند ، اعلام گردید .
بعد از ذکر این نعمت ، به چهار نعمت دیگر كه از برکت این پیامبر ، عاید مسلمین شد ، اشاره مىکند ؛
1 - «آیات مارابر شما مىخواند»(يَتْلُوا عَلَيْكُمْ ایاتِنا) .
« يَتْلُوا » از ماده « تِلاوَت » به معنى پىدرپى درآوردن است ، لذا هنگامى كه عباراتى پىدرپى (و روى نظام صحیح) خواندهشود، ازآنتعبیر به تِلاوَت مىکنند، يعنى پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، سخنان خدا را روى نظام صحیح و مناسبى پىدرپى بر شما مىخواند تا قلوبتان را آماده پذیرش معانى آن كند ، بنابراین تلاوت منظم و حسابشده پیامبر صلىاللهعلیهوآله براى ایجاد آمادگى براى تعلیم و تربیت است كه در جملههاى بعد به آن اشاره مىشود .
2 - « او شما را پرورش مىدهد » ( وَ يُزَكّيكُمْ ) .
« تَزْكِيَة » در اصل ( چنانکه « راغب » در « مفردات » گوید ، ) به معنى افزودن و نموّ دادن است ، يعنى او با كمك گرفتن از آیات خدا بر كمالات معنوى و مادّى شما مىافزاید و روحتان را نموّ مىدهد ، گلهاى فضیلت را بر شاخسار وجودتان آشکار مىسازد و انواع صفات زشت را كه در عصر جاهليّت ، جامعه شما را فراگرفته بود ، مىزداید .
3 - « و كتاب و حکمت به شما مىآموزد » ( وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ ) .
گرچه « تعلیم » به طور طبیعى مقدّم بر « تربیت » است ، همانگونه كه سابقا هم اشاره كردیم ، قرآن مجید براى اثبات این حقیقت كه هدف نهایى ، « تربیت » است ، غالبا آن را مقدم بر تعلیم آورده است ؛
فرق میان « كتاب » و « حکمت » ، ممکن است از این نظر باشد كه كتاب ، اشاره به آیات قرآن و وحى الهى است كه به صورت اعجاز برپیامبر صلىاللهعلیهوآله نازلشده، ولى حکمت، سخنان و تعلیمات پیامبر صلىاللهعلیهوآله است كه "سُنَّت" نام دارد .
و نیز ممکن است « كتاب » اشاره به اصل دستورات باشد و « حکمت » ، اشاره به اسرار ، فلسفهها ، علل و نتایج آن باشد .
4 - « و آنچه را نمىدانستید، به شما تعلیم مىدهد » ( وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ ) .
گرچه این موضوع در جمله قبل كه تعلیم كتاب و حکمت است ، وجود داشته ، ولى قرآن مخصوصا آن را تفکیك مىکند تا به آنها بفهماند اگر پیامبران نبودند ، بسیارى از علوم
براى همیشه از شما مخفى بود ، آنها تنها رهبر اخلاقى و اجتماعى نبودند ، بلکه پیشواى علمى نیز بودند كه بدون رهبرى آنها علوم انسانى نضج نمىگرفت.
152 فَاذْكُرُونى اَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لى وَ لا تَكْفُرُونِ
پس بهیاد منباشید تا بهیاد شماباشم و شکر مرا گویید وکفران (در برابر نعمتها) نکنید .
بدیهى است جمله « مرا ياد كنید تا شما را ياد كنم » ، اشاره به يك معنى عاطفى میان خدا و بندگان نیست ، آنگونه كه در میان انسانها است كه به هم مىگویند : به ياد ما باشید ، تا به ياد شماباشیم .
بلکه اشاره به يك اصل تربیتى و تکوینى است ، يعنى به ياد من باشید ، به ياد ذات پاکى كه سرچشمه تمام خوبىها و نیکىها است و به این وسیله روح و جان خود را پاك و روشن سازید و آماده پذیرش رحمت پروردگار ، توجّه شما به این ذات پاك شما را در فعاليّتها مخلصتر، مصمّمتر، نیرومندتر و متّحدتر مىسازد .
همانگونه كه منظور از « شکرگزارى و عدم كفران » ، تنها يك مسألهتشریفاتى و گفتنبا زبان نیست ، بلکه منظور آن است كه هرنعمتى را درست بهجاى خود مصرف كنید ودر راه همان هدفى كه براى آن آفریده شده، به كار گیرید، تا مایهفزونى رحمت و نجات خدا گردد .
مسلّم است منظور از ذکر خدا ، تنها يادآورى به زبان نیست ، كه زبان ترجمان قلب است ، هدف این است با تمام قلب و جان به ذات پاك خدا توجّه داشته باشید ، همان توجّهى كه انسان را از گناه بازمىدارد و به اطاعت فرمان او دعوت مىکند .
به همین دلیل در احادیث متعدّدى از پیشوایان اسلام نقل شده است كه منظور از ذکر خدا ، "یادآورى عملى" است ، در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه به علىّ وصيّت فرمود و از جمله وصایایش این بود :
« سه كار است كه این امّت توانایى انجام آن را ( به طور كامل ) ندارند ؛ مواسات و برابرى با برادر دینى
در مال و اداى حق مردم با قضاوت عادلانه نسبت بهخود و دیگران و خدا را در هرحال يادکردن كه منظور ، سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَر نیست ، بلکه منظور ، این است ؛ هنگامى كه كار حرامى در مقابل او قرار مىگیرد ، از خدا بترسد و آن را ترك گوید » .(1)
ولى بههرحال چه جالب است كه خداوند با آن عظمت ، ذکر بندگان را در كنار ذکر خود قرار مىدهد ، بندگان در آن عالم محدود و كوچکشان و خداوند بزرگ در آن عالم نامحدود و بىانتها با آنهمه رحمتها و برکات .
153 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ اِنَاللّهَ مَعَ الصّابِرینَ
اىافراد باایمان، از صبر (و استقامت) و نماز (دربرابر حوادثسخت زندگى) كمك بگیرید ( زیرا) خداوند با صابران است . .
1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 140 .
به عکس آنچه بعضى تصوّر مىکنند ، « صبر » هرگز به معنى تحمل بدبختىها و تندادن به ذلّت و تسلیم در برابر عوامل شکست نیست ، بلکه صبر و شکیبایى بهمعنى پایدارى و استقامت در برابر هر مشکل و هر حادثه است .
لذا بسیارى از علماى اخلاق براى « صبر » سه شاخه ذکر كردهاند ؛
صبر بر اطاعت ( مقاومت در برابر مشکلاتى كه در راه اطاعت وجود دارد ) .
صبر بر معصیت ( ایستادگى در برابر انگیزههاى گناه و شهوات سرکش و طغیانگر ) .
و صبر بر مصیبت ( پایدارى در برابر حوادث ناگوار و عدم خودباختگى و شکست روحى و ترك جزع و فزع ) .
کمتر موضوعى را در قرآن مىتوان يافت كه مانند « صبر » تکرار و مورد تأکید قرار گرفته باشد، در قرآنمجید در حدود هفتاد مورد از « صبر » ، سخن به میان آمده كه بیش از ده مورد
از آن به شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله اختصاص دارد .
تاریخ مردان بزرگ گواهى مىدهد كه يکىازعوامل مهمّ يا مهمترین عامل پیروزى آنان ، استقامت و شکیبایى بوده است ، افرادى كه از این صفت بىبهرهاند ، در گرفتارىها بسیار زود از پا درمىآیند و مىتوان گفت : نقشى را كه این عامل در پیشرفت افراد و جامعهها ایفاء مىکند ، نه فراهم بودن امکانات دارد و نه استعداد و هوش و مانند آن .
به همین دلیل در قرآن مجید روى این موضوع با مؤكّدترین بیان تکیه شده، از جمله در آیه 10 سوره زمر مىگوید: « اِنَّما يُوَفَّى الصّابِرُونَ اَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ : صابران پاداش خود را بىحساب مىگیرند » .
و در مورد دیگر بعد از ذکر « صبر در برابر حوادث » مىخوانیم : « اِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ:
این كار از محکمترین كارها است » ( 17 / لقمان ) .
اصولاً ویژگى استقامت و پاىمردى ، این است كه فضایل دیگر بدون آن ارج و بهایى
نخواهد داشت كه پشتوانه همه آنها صبر است و لذا در « نهج البلاغه » در « كلمات قصار » آمده : « وَ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ، فَاِنَّ الصَّبْرَ مِنَالاْيمانِ كَالرَّأْسِ مِنَالْجَسَدِ وَ لا خَيْرَ فى جَسَدٍ لا رَأْسِ مَعَهُ وَ لا فى ایمانٍ لا صَبْرَ مَعَهُ : بر شما باد به صبر و استقامت كه صبر در برابر ایمان ، همچون سر است در مقابل تن ، تن بىسر فایدهاى ندارد ، همچنین ایمان بدون صبر ، ناپایدار و بىنتیجه است » .(1)
در روایات اسلامى ، عالىترین صبر را آن دانستهاند كه به هنگام فراهم آمدن وسایل عصیان و گناه ، انسان مقاومت كند و از لذت گناه چشم بپوشد .
موضوع دیگرى كه در آیه بالا به عنوان يك تکیهگاه مهمّ در كنار صبر ، معرفى شده ، « صَلوة » ( نماز ) است ، لذا در احادیث اسلامى آمده : « كانَ عَلِىُّ اِذا اَهالَهُ اَمْرٌ فَزِعٌ قامَ اِلَى الصَّلوةِ ثُمَّ تَلى هذِهِ الاْيَةَ " وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ ..." : هنگامى كه علىّ با مشکلى .
1) « نهجُ الْبَلاغَة » ، كلمات قِصار ، شماره 82 .
روبهرو مىشد ، به نماز برمىخاست و پس از نماز به دنبال حلّ مشکل مىرفت و این آیه را تلاوت مىفرمود ؛ " وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ ..." » .(1)
از این موضوع هرگز نباید تعجّب كرد ، زیرا هنگامى كه انسان در برابر حوادث سخت و مشکلات طاقتفرسا قرار مىگیرد و نیروى خود را براى مقابله با آنها ناچیز مىبیند ، نیاز به تکیهگاهى دارد كه از هر جهت نامحدود و بىانتها باشد ، نماز او را با چنین مبدئى مربوط مىسازد و با اتّكاء بر او مىتواند با روحى مطمئنّ و آرام، امواج سهمگین مشکلات را درهمبشکند .
بنابراین آیه فوق در حقیقت به دو اصل توصیه مىکند ؛ يکى اتّكاء به خداوند ، كه نماز مظهر آن است و دیگرى مسأله خودیارى و اتّكاء به نفس كه به عنوان صبر از آن ياد شدهاست. .
1) « المیزان » ، جلد 1 ، صفحه 154 .
154 وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبیلِ اللّهِ اَمْواتٌ بَلْ اَحْياءٌوَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ
و به آنها كه در راه خدا كشته مىشوند ، مرده مگویید ،بلکه آنها زندگانند ، ولى شما نمىفهمید .
اصولاً در هرنهضتى ، گروهى راحتطلب و ترسو خود را كنار مىکشند و علاوه بر اینکه خودشان كارى انجام نمىدهند ، سعى در دلسرد كردن دیگران دارند ، همینکه حادثه ناگوارى رخ مىدهد ، اظهار تأسّف مىکنند و آن را دلیل بر بىنتیجه بودن آن قیاممىپندارند، غافل از اینکه هیچ هدف مقدّس و گرانبهایى بدون دادن قربانى يا قربانىها به دست نیامده و این يکى از سنن این جهان است .
قرآن كریم كرارا از این دسته سخن به میان آورده و آنها را سخت سرزنش مىکند .
گروهى از این قماش مردم در آغاز اسلام بودند كه هرگاه كسى از مسلمانان در میدان جهاد به افتخار شهادت نایل مىآمد، مىگفتند : فلانىمرد و با اظهار تأسّف از مردنش ،
دیگران را مضطرب مىساختند .
خداوند در پاسخ این گفتههاى مسموم ، پرده از روى يك حقیقت بزرگ برمىدارد و باصراحت مىگوید : شما حقّ ندارید كسانى را كه در راه خدا جان مىدهند ، مرده بخوانید ، آنها زندهاند ، زنده جاویدان و از روزىهاى معنوى در پیشگاه خدا بهره مىگیرند ، با يکدیگر سخن مىگویند و از سرنوشت پربار خود كاملاً خشنودند ، اما شما كه در چهاردیوارى محدود عالم مادّه ، محبوس و زندانى هستید، این حقایق را نمىتوانید درك كنید .
در اینکه حیات و زندگى شهیدان چگونه است ؟ در میان مفسّران گفتگو است ، بدون شكّ ظاهر آیه این است كه آنها داراى يك نوع حیات برزخى و روحانى هستند ، چراکه جسمشان از هم متلاشى شده و به گفته امام صادق آن حیات با بدنى است مثالى ( بدن مجرّد از ماده معمولى و همگون این بدن ) كه تفسیر آن در آیه 100 سوره مؤمنون ( وَ مِنْ
وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ) خواهد آمد .(1)
شرح بیشتر درباره مسأله حیات جاویدان شهیدان و پاداش مهمّ و مقام والاى كشتگان راه خدا را در جلد سوم تفسیرنمونه ، صفحه 194 ( ذیلآیه 169آلعمران ) مطالعهفرمایید .
155 وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَالاَْمْوالِ وَ الاَْنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرینَ
قطعا همه شمارابا چیزىاز ترس، گرسنگى، زیان مالى وجانى و كمبود میوهها، آزمایش مىکنیم و بشارت ده بهاستقامتکنندگان .
در زمینه مسأله آزمایش الهى ، بحث فراوان است ، نخستین سؤالى كه به ذهن مىرسد ، این است كه ؛ مگر آزمایش براى این نیست كه اشخاص يا چیزهاى مبهم و ناشناخته را
1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 3 ، صفحه 559 .
بشناسیم و از میزان جهل و نادانى خود بکاهیم ؟ اگر چنین است ، خداوندى كه علمش به همهچیز احاطه دارد و از اسرار درون و برون همهکس و همهچیز آگاه است و غیب آسمان و زمین را با علم بىپایانش مىداند ، چرا امتحان مىکند ؟ مگر چیزى بر او مخفى است كه با امتحان آشکار شود ؟
پاسخ این سؤال مهمّ را در اینجا باید جستجو كرد كه مفهوم آزمایش و امتحان در مورد خداوند با آزمایشهاى ما بسیار متفاوت است .
آزمایشهاى ما همان است كه در بالا گفته شد ، يعنى براى شناخت بیشتر و رفع ابهام و جهل است، امّا آزمایش الهى در واقع همان « پرورش و تربیت » است .
توضیح اینکه ؛ در قرآن متجاوز از بیست مورد امتحان به خدا نسبت داده شده است ، این يك قانون كلّى و سنّت دایمى پروردگار است كه براى شکوفا كردن استعدادهاى نهفته ( و از قوّه به فعل رساندن آنها ) و در نتیجه پرورش دادن بندگان ، آنان را مىآزماید ، يعنى
همانگونه كه فولاد را براى استحکام بیشتر در كوره مىگدازند تا به اصطلاح آبدیده شود ، آدمى را نیز در كوره حوادث سخت پرورش مىدهد تا مقاوم گردد .
درواقع امتحان خدا به كار باغبانى پرتجربه شبیه است كه دانههاى مستعدّ را در سرزمینهاى آماده مىپاشد ، این دانهها با استفاده از مواهب طبیعى شروع به نموّ و رشد مىکنند ، تدریجا با مشکلات مىجنگند و با حوادث پیکار مىنمایند ، در برابر طوفانهاى سخت و سرماى كشنده و گرماى سوزان ، ایستادگى به خرج مىدهند تا شاخه گلى زیبا يا درختى تنومند و پرثمر بار آید كه بتواند به زندگى و حیات خود در برابر حوادث سخت ادامه دهد .
سربازان رانیز براى اینکه ازنظر جنگى نیرومند و قوى شوند، به مانورها و جنگهاى مصنوعى مىبرند و در برابر انواع مشکلات تشنگى ، گرسنگى ، گرما و سرما ، حوادث دشوار، موانع سخت، قرارمىدهند تا ورزیده و آبدیدهشوند و این است رمز آزمایشهاى الهى .
قرآن مجید درآیه 154 سوره آلعمران بهاین حقیقت تصریحکرده است و مىگوید : « وَ لِيَبْتَلِىَ اللّهُ ما فى صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فى قُلُوبِكُمْ وَاللّهُعَلیمٌبِذاتِالصُّدُورِ:خداوند آنچه را شما در سینه دارید، مىآزماید تا دلهاى شما كاملاً خالص گردد و او به همه اسرار درون شما آگاه است » .
امیرمؤمنان على تعریف بسیار پرمعنى در زمینه فلسفه امتحانات الهى دارد، مىفرماید: «وَ اِنْ كانَ سُبْحانَهُ اَعْلَمُ بِهِمْ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ لكِنْ لِتَظْهَرَ الاَْفْعالُ الَّتى بِها يَسْتَحِقُّ الثَّوابَ وَ الْعِقابَ : گرچه خداوند به روحيّات بندگانش از خودشان آگاهتر است ، ولى آنها را امتحان مىکند تا كارهاى خوب و بد كه معیار پاداش و كیفر است ، از آنها ظاهر گردد » .(1)
یعنى صفات درونى انسان به تنهایى نمىتواند معیارى براى ثواب و عقاب گردد ، مگر آن زمانى كه در لابلاى اعمال انسان خودنمایى كند ، خداوند بندگان را مىآزماید تا آنچه در .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قِصار ، شماره 93 .
درون دارند ، در عمل آشکار كنند ، استعدادها را از قوّه به فعل برسانند و مستحقّ پاداش و كیفر او گردند .
اگر آزمایش الهى نبود ، این استعدادها شکوفا نمىشد و درخت وجود انسان ، میوههاى اعمال بر شاخسارش نمایان نمىگشت و این است فلسفه آزمایش الهى در منطق اسلام .
از آنجا كه نظام حیات در جهان هستى، نظام تکامل و پرورش است و تمامى موجودات زنده مسیر تکامل را مىپیمایند ، حتّى درختان استعدادهاى نهفته خود را با میوه بروز مىدهند ، همه مردم از انبیاء گرفته تا دیگران ، طبق این قانون عمومى مىبایست آزمایش شوند و استعدادات خود را شکوفا سازند .
اگرچه امتحانات الهى متفاوت است ، بعضى مشکل ، بعضى آسان و قهرا نتایج آنها نیز باهم فرق دارد ، اما به هر حال آزمایش براى همه هست ، قرآن مجید بهامتحان عمومى
انسانها اشاره كرده ، مىفرماید : « اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا امَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ : آیا مردم گمان مىکنند بدون امتحان رها مىشوند، نه هرگز ، بلکه همگى باید امتحان دهند » ( 1 / عنکبوت ) .
قرآن نمونههایى از امتحانات پیامبران رانیز بازگو كردهاست ، آنجا كه مىفرماید : « وَ اِذِ ابْتَلى اِبْراهیمَ رَبُّهُ : خداوند ابراهیم را امتحان كرد » ( 124 / بقره ) .
در جاى دیگر آمده است: «فَلَمّا رَاآهُ مُسْتَقِرّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى لِيَبْلُوَنى ءَاَشْكُرُ اَمْ اَكْفُرُ: هنگامىکه يکى از پیروان سلیمان تخت بلقیس را در كمتر از يك چشم به هم زدن از راه دور براى او حاضر كرد، سلیمان گفت: این لطف خدا است، براى اینکه مرا امتحان كند، آیا شکرگزارى مىکنم يا كفران »؟ (40 /نمل)
در آیه فوق نمونههایى از امورى كه انسان با آنها امتحان مىشود ، بیان شده ، از قبیل ؛ ترس ، گرسنگى ، زیانهاى مالى و مرگ ... ، ولى وسایل آزمایش خداوند منحصر به اینها
نیست ، بلکه امور دیگرى نیز در قرآن به عنوان وسیله امتحان ، آمده است ، مانند فرزندان ، پیامبران و دستوراتخداوند، حتّى بعضىاز خوابها، ممکن است از وسایل آزمایش باشد، «شرور و خیرها نیز از آزمایشهاى الهى محسوب مىشوند» (وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ) (35 / انبیاء) .
بنابراین مواردى كه در آیه شمرده شده ، جنبه انحصارى ندارد ، هرچند ازنمونههاى روشن و زنده آزمایشهاى الهى است .
و مىدانیم كه مردم در برابر آزمایشهاى خداوند ، به دو گروه تقسیم مىشوند ؛ گروهى از عهده امتحانات برآمده و گروهى مردود مىشوند .
مثلاً مسأله « ترس » كه پیش مىآید ، گروهى خود را مىبازند و به خاطر اینکه كوچکترین ضررى به آنها نرسد ، شانه از زیر بار مسؤوليّت خالى مىکنند ، در جنگها فرار مىکنند ، يا راه سازشکارى پیش مىگیرند و با عذرتراشىهایى چون ؛ « نَخْشى اَنْ تُصیبَنا دائِرَةٌ : ما مىترسیم ضررى به ما متوجّه شود » ، از تکلیف الهى سرباز مىزنند ( 5 / مائده ) .
و گروهىدیگردربرابرعوامل ترس، باایمان و توکل بیشترىخودرا براىهرگونهفداکارى مهيّامىکنند، چنانکه درقرآنآمده:«اَلَّذینَ قالَلَهُمُالنّاسُ اِنَالنّاسَقَدْجَمَعُوا لَكُمْفَاخْشَوْهُمْفَزادَهُمْ ایمانا وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكیلُ: وقتىکه به مردم باایمان مىگفتند : اوضاع خطرناك است و دشمنان شما مجهّزند ، شما عقبنشینى كنید ، بر ایمان و توکل آنها افزوده مىشد » ( 173 / آلعمران ) .
دربرابر سایر مشکلات و عوامل امتحان كه در آیه آمدهاست، همچون گرسنگى و زیانهاى مالى و جانى نیز همه مردم يکسان نیستند . نمونههایى از این امتحانات در متن قرآن آمده است و در آیات مناسب به آن اشاره خواهیم كرد .
در اینجا سؤال دیگرى پیش مىآید و آن اینکه ؛ حال كه همه انسانها در يك امتحان گسترده الهى شرکت دارند ، راه موفّقيّت در این آزمایشها چیست ؟
پاسخ این سؤال را قسمت آخر آیه مورد بحث و آیات دیگر قرآن مىدهد ؛
1 - نخستین و مهمترین گام براى پیروزى ، همان است كه در جمله كوتاه و پرمعنى « وَ بَشِّرِ الصّابِرینَ » در آیه فوق آمده است ، این جمله باصراحت مىگوید : رمز پیروزى در این راه ، صبر و پایدارى است و به همین دلیل بشارت پیروزى را تنها به صابران و افراد بااستقامت مىدهد .
2 - توجّه به گذرا بودن حوادث این جهان و سختىها و مشکلاتش و اینکه این جهان ، گذرگاهى بیش نیست ، عامل دیگرى براى پیروزى محسوب مىشود كه در جمله « اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ » ( ما از آنِ خدا هستیم و به سوى خدا بازمىگردیم ) آمده است.
اصولاً این جمله كه از آن به عنوان « كَلِمَه اِسْتِرْجاع » ياد مىشود، عصارهاى از عالىترین درسهاى توحید و انقطاع اِلَىاللّه و تکیه بر ذات پاك او در همهچیز و در هر زمان است و اگر مىبینیم بزرگان اسلام به هنگام بروز مصائب سخت ، این جمله را با الهام گرفتن از قرآن مجید تکرار مىکردند ، براى این بوده كه شدّت مصیبت آنها را تکان ندهد و در
پرتو ایمان به مالکيّت خداوند و بازگشت همه موجودات به سوى او ، این حوادث را در خود هضم كنند .
امیر مؤمنان على در تفسیر این جمله مىفرماید : « اِنَّ قَوْلَنا اِنّا لِلّهِ اِقْرارٌ عَلى اَنْفُسِنا بِالْمِلْكِ وَ قَوْلُنا وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ اِقْرارٌ عَلى اَنْفُسِنا بِالْهَلْكِ : اینکه ما مىگوییم " اِنّا لِلّهِ" ، اعتراف به این حقیقت است كه ما مملوك اوییم و اینکه مىگوییم " وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ " ، اقرار به ایناستکه ما از این جهان خواهیم رفت و جایگاه ما ، جاى دگر است » .(1)
3 - استمداداز نیروى ایمان و الطاف الهى ، عامل مهمّ دیگرى است ، كسانى هستند كه هر وقت دستخوش حوادث مىگردند ، اعتدال خود را از دست داده ، گرفتار اضطراب مىشوند ، امّا دوستان خدا ، چون برنامه و هدف روشنى دارند ، بدون حیرت و سرگردانى ، .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قِصار ، شماره 99 .
مطمئنّ و آرام به راه خود ادامه مىدهند ، خدا نیز روشنبینى بیشترى به آنها مىدهد كه در انتخاب راهصحیح دچار اشتباهنشوند، چنانکه قرآن مىگوید: « وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا: كسانىکه در راه ما بهجهادبرخیزند، ما آنهارا بهراههاى خود هدایت مىکنیم » ( 69 / عنکبوت ) .
4 - توجّه به تاریخ پیشینیان و بررسى موضع آنان در برابر آزمایشهاى الهى ، براى آماده ساختن روح انسان نسبت به امتحانات پروردگار ، بسیار مؤثّر است .
5 - توجّه به این حقیقت كه همه این حوادث ، در پیشگاه خداوند رخ مىدهد و او از همهچیز آگاه است ، عامل دیگرى براى پایدارى است .
کسانى كه در يك مسابقه مشکل و طاقتفرسا شرکت دارند ، همینکه احساس مىکنند جمعى از دوستانشان در اطراف میدان مسابقه آنهارا مىبینند ، تحمّل مشکلات براى آنها آسان مىشود و با شوق و عشق بیشترى به نبرد باحوادث برمىخیزند. جایىکه وجود چند نفر تماشاچى ، چنین اثرى در روح انسان بگذارد ، توجّه به این حقیقت كه خداوند مجاهدتهاى ما را در
صحنههاى آزمایش مىبیند ، چه عشق و شورى به ادامه این جهاد در ما ایجاد خواهد كرد .
قرآن مىگوید : به هنگامى كه نوح تحت شدیدترین فشارها از سوى قومش ، مأمور به ساختن كشتى شد ، خداوند به او دستور داد : « وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِاَعْيُنِنا : در برابر ما اقدام به ساختن كشتى كن » ( 37 / هود ) .
جمله « بِاَعْيُنِنا » ( در برابر دیدگان علم ما ) چنان قوّت قلبى به نوح بخشید كه فشار و استهزاى دشمنان ، كمترین خللى در اراده نیرومند او ایجاد نکرد .
از سالار شهیدان و مجاهدان راه خدا ، امام حسین همین معنى نقل شده كه در صحنه كربلا بههنگامى كه بعضى از عزیزانش با فجیعترین وجهى شربت شهادت نوشیدند ، فرمود : « هَوْنٌ عَلَىَّ ما نَزَلَ بى اِنَّهُ بِعَيْنِ اللّهِ : همینکه مىدانم این امور در برابر دیدگان علم پروردگار انجام مىگیرد ، تحمّل آن بر من آسان است » .(1).
1) « بِحارُ الاَْنْوارِ » ، جلد 45 ، صفحه 46 .
امتحانات الهى همیشه به وسیله حوادث سخت و ناگوار نیست ، بلکه گاه خدا بندگانش را با وفور نعمت و كامیابىها آزمایش مىکند ، چنانکه مىگوید : « وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً : ما شما را بهوسیله بدىها و خوبىها امتحان مىکنیم » ( 35 / انبیاء ).
و در جاى دیگراز قول سلیمان مىخوانیم: «هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى لِيَبْلُوَنى ءَاَشْكُرُ اَمْ اَكْفُرُ : این از فضل پروردگار من است، او مىخواهد مرا آزمایش كند كه من در برابر این نعمت شکرگزارى يا كفران مىکنم » ؟ ( 40 / نمل )
توجه به چند نکته دیگر نیز در اینجا ضرورى است ؛
یکى اینکه لازم نیست همه مردم با همه وسایل آزمایش شوند ، بلکه ممکن است امتحان هر گروهى به چیزى باشد ، چراکه تناسب با روحیهها و وضع فردى و اجتماعى مردم در اینجا شرط است .
دیگر اینکه ممکناست يك انسان ازعهده پارهاىاز امتحانات به خوبى برآید ، در حالى كه در برابر امتحانات دیگر سخت رفوزه شود .
و نیز ممکناست امتحان فردى، وسیله امتحان دیگرى باشد، مثلاً خداوند كسى را با مصیبت فرزند دلبندش ، مورد آزمایش قرار مىدهد ، این آزمایش پاى دیگران را هم به میدان امتحان مىکشد كه آیا آنها در مقام همدردى برمىآیند و در تخفیف آلام شخص مصیبتزده مىکوشند يا نه ؟
آخرین نکته اینکه ؛ همانگونه كه اشاره كردیم ، امتحانات الهى ، جنبه عمومى و همگانى دارد و حتّى پیامبران نیز از آن مستثنى نیستند ، بلکه آزمایش آنها با توجّه به سنگینى مسؤوليّتشان به درجات ، سختتر از آزمایش دیگران است .
در میان پیروان مکتب انبیاء نیز نمونههاى درخشانى از صبر و پایدارى در صحنه امتحان دیده مىشود كه هرکدام الگو و اسوهاى مىتواند باشد .
زن مسلمان بادیهنشینى بود به نام « اُمّ عقیل » كه دو میهمان بر او وارد شد ، فرزندش همراه شتران در بادیه بود ، در همان لحظه به او خبر دادند كه شتر خشمگین فرزندش را در چاه انداخته و بدرود حیات گفته ، زن باایمان به كسى كه خبر مرگ فرزند را براى او آورده بود ، گفت : از مرکب پیاده شو و به پذیرایى از میهمانها كمك كن ، گوسفندى حاضر داشت ، به او داد تا آن را ذبح كند و سرانجام غذا آماده شد و به نزد میهمانان گذاشت ، آنها مىخوردند و از صبر و استقامت این زن در شگفت بودند ، يکى از حاضران مىگوید : هنگامى كه از غذا خوردن فارغ شدیم ، زن باایمان نزد ما آمد و گفت : آیا در میان شما كسى هست كه از قرآن به خوبى آگاه باشد ، يکى از حاضران گفت : بلى من آگاهم ، گفت : آیاتى از قرآن بخوان تا در برابر مرگ فرزند مایه تسلّى خاطر من گردد ، او مىگوید : من هم این آیات را براى او خواندم : « وَ بَشِّرِ الصّابِرینَ الَّذینَ اِذا اَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ اوُلئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ » .
زن خداحافظى كرد ، سپس رو به قبله ایستاد و چند رکعت نماز گزارد ، سپس عرض كرد : « اَللّهُمَّ اِنّى فَعَلْتُ ما اَمَرْتَنى ، فَانْجِزْ لى ما وَعَدْتَنى : خداوندا ، من آنچه را تو دستور داده بودى، انجام دادم و رشته شکیبایى را رها نساختم ، تو هم آنچه را از رحمت و صلوات به من وعده دادهاى ، بر من ارزانى دار » .
سپس افزود : « اگر بنا بود در این جهان كسى براى كسى بماند ، ... » ، يکى از حاضران مىگوید : من فکر كردم مىخواهد بگوید فرزندم براى من باقى مىماند، اما دیدم چنین ادامه داد:
« پیامبر اسلام ، محمّد صلىاللهعلیهوآله براى امتش باقى مىماند » .(1)
156 اَلَّذینَ اِذا اَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ
آنهاکههرگاهمصیبتىبهآنهارسد،مىگویند: ماازآنِخداهستیموبهسوىاوبازمىگردیم. .
1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 7 ، ماده "صَبْر" .
این آیه صابران را معرّفى كرده ، مىگوید : « آنها كسانى هستند كه هرگاه مصیبتى به آنها رسد ، مىگویند : ما از آنِ خدا هستیم و به سوى او بازمىگردیم » ( اَلَّذینَ اِذا اَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ ) .
توجّه به این واقعيّت كه همه از او هستیم ، این درس را به ما مىدهد كه از زوالنعمتها، هرگز ناراحت نشویم ، چراکه همه این مواهب ، بلکه خود ما ، تعلّق به او داریم ، يکروز مىبخشد و روز دیگر مصلحت مىبیند و از ما بازمىگیرد و هردو، صلاح ما است .
و توجّه به این واقعيّت كه ما همه به سوى او بازمىگردیم ، به ما اعلام مىکند كه اینجا سراى جاویدان نیست ، زوال نعمتها و كمبود مواهب و يا كثرت و وفور آنها ، همه زودگذر است و همه اینها وسیلهاى است براى پیمودن مراحل تکامل ، توجّه به این دو اصل اساسى، اثر عمیقى در ایجاد روح استقامت و صبر دارد .
بدیهى است منظور ازگفتن جمله « اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ » ، تنها ذکر زبانى آن نیست ،
بلکه توجّه به حقیقت و روح آن است كه يك دنیا توحید و ایمان در عمق آن نهفته است .
157 اوُلئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ اوُلئِكَ هُمُالْمُهْتَدُونَ
اینها همانها هستند كه الطاف و رحمت خداوند شاملحالشان شده و آنها هستند هدایتیافتگان .
و در این آیه ، الطاف بزرگ الهى را براى صابران و سختکوشان كه از عهده این امتحانات بزرگ برآمدهاند ، بازگو مىکند و مىگوید : « اینها كسانى هستند كه لطف و رحمت خدا و درود الهى بر آنها است » ( اوُلئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ ) .
این الطاف و رحمتها، آنهارا نیرو مىبخشد كه در این راه پرخوف و خطر ، گرفتار اشتباه و انحراف نشوند ، لذا در پایان آیه مىفرماید : « و آنها هستند هدایتیافتگان » ( وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ) .
و به این ترتیب فشردهاى از مسأله بزرگ امتحان و هدف نهایى و چهرههاى مختلف و
عوامل پیروزى و همچنین نتایج آن را در این چند جمله كوتاه روشن مىسازد .
158 اِنَالصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْشَعائِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَاَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَخَيْرا فَاِنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَلیمٌ
صفا و مروه از شعائر و نشانههاى خدا است ، بنابراین كسانىکه حج خانه خدا و يا عمره انجام مىدهند ، مانعى ندارد برآن دو طواف كنند ( و سعى صفا و مروه انجام دهند ، هرگز اعمال بىرويّه مشرکان كه بتهایى بر این دو كوه نصب كرده بودند ، ازموقعيّت این دو مقدّس نمىکاهد ) و كسانى كه فرمان خدا را در انجام كارهاى نیك اطاعت كنند ، خداوند در برابر عمل آنها شکرگزار و از افعال آنها آگاه است .
« شَعائِر » جمع « شَعیرة » به معنى علامت است و « شَعائِرِ اللّهِ » علامتهایى است كه انسان را به ياد خدا مىاندازد و خاطرهاى از خاطرات مقدّس را در نظرها تجدید مىکند .
« اِعْتَمَرَ » از ماده « عُمْرَة » در اصل به معنى قسمتهاى اضافى است كه به ساختمان ملحق مىکنند و باعث تکامل آن مىشود ، اما در اصطلاح شرع ، به اعمال مخصوصى گفته مىشود كه بر مراسم حج افزوده مىشود ( و گاهى نیز بهطور جداگانه تحت نام "عُمْرَه مُفْرَدَه" انجام مىگیرد ) البته عمرهاز جهات زیادى با حجّ شباهت دارد و تفاوتآن نیز كمنیست .
این آیه با توجّه به شرایط خاصّ روانى كه در شأن نزول گفته شد ، نخست به مسلمانان خبر مىدهد كه « صفا و مروه از شعائر و نشانههاى خدا است » ( اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ ) .
و ازاینمقدّمه چنین نتیجهگیرى مىکند: «کسىکه حجّ خانه خدا يا عمره را به جاآورد، گناهى براو نیست كه به ایندو طواف كند» ( فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما ) .
هرگز نباید اعمال بىرويّه مشرکان كه این شعائر الهى را با بتها آلوده كرده بودند ، از اهميّت این دو مکان مقدّس بکاهد .
« صفا » و « مروه » نام دو كوه كوچك در مكّه است كه امروز بر اثر توسعه مسجد الحرام ، در ضلع شرقى مسجد در سمتى كه حجر الاسود و مقام حضرت ابراهیم قرار دارد ، مىباشد.
این دو كوه كوچك به فاصله تقریبا 420 متر در برابر يکدیگر قرار دارند و اکنون اینفاصله بهصورت سالن عظیم سرپوشیدهاى درآمده كه حجّاج در زیر سقف آن به سعى مىپردازند ، ارتفاع كوه صفا ، پانزده متر و مروه ، هشت متر است .
دو لفظ « صفا » و « مروه » ، گرچه فعلاً نام ایندو كوه است ( و به اصطلاح عَلَم مىباشد ) اما در لغت ، صفا به معنى سنگ محکم و صافى است كه با خاك و شن آمیخته نباشد و مَرْوَة به معنى سنگ محکم و خشن است .
ازنظر فقه اسلام، سعى میان دو كوه صفا و مروه واجب است، خواه در اعمال حجّ باشد يا عمره ، در صورتىکه ظاهر از لفظ « لا جُناحَ » آن است كه سعى بین صفا و مروه بىمانع
است ، امّا دلالت بر وجوب ندارد .
پاسخ این سؤال را از روایاتى كه در شأن نزول بیان شد ، به روشنى درمىیابیم ، چهاینکه مسلمانان گمان مىکردند كه با آن سابقهاى كه این دو كوه داشته و زمانى جایگاه بت « اِساف و نائِلَة » بوده و كفّار در سعى خود آنها را مسح مىکردند ، دیگر سزاوار نیست كه مسلمانان میان آن دو سعى كنند .
این آیه به آنها مىفرماید : باکى نیست كه شما سعى كنید ، چون این دو كوه از شعائر خدا است و به عبارت روشنتر ، تعبیر به « لا جُناحَ »، براى برطرف كردن آن كراهت به كار برده شده است .
علاوه بر این در قرآن كریم ، دستورات واجب دیگرى با این تعبیر و مانند آن بیان شده است ، مثلاً درباره نماز مسافر مىخوانیم : « وَ اِذا ضَرَبْتُمْ فِى الاَْرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلوةِ : اگر مسافر بودید ، مانعى ندارد كه نماز را شکسته به جا آورید » ( 101 / نساء ) .
با اینکه مىدانیم نماز قصر بر مسافر واجب است نه اینکه فقط بىمانع باشد ، به طور كلى كلمه « لا جُناحَ » در مواردى گفته مىشود كه سابقه ذهنى شنونده نسبت به آن چیز آمیخته با احساس نگرانى و منفى است .
امام باقر نیز در حدیثى كه در كتاب « مَنْ لا يَحْضُرُ » از آن حضرت نقل شده ، به همین روش اشاره مىفرماید .
« تَطَوَّعَ » در لغت به معنى قبول طاعت و پذیرفتن دستور است و در عرف فقها ، معمولاً به اعمالمستحب گفته مىشود، روى همین جهت غالب مفسران این جمله را اشاره به حجّ و عمره و يا طواف مستحبّى و يا هر نوع عمل نیك مستحب دانستهاند ، يعنى هرکس عمل نیکى انجام دهد و فرمان خدا را در مورد آن امتثال كند، خداوند از كار او آگاه و در برابر آن پاداش لازم خواهد داد .
ولى احتمال مىرود كه این جمله تکمیل و تأکید جملههاى قبل باشد و منظور از
« تَطَوَّعَ » پذیرفتن طاعت در آنجا كه بر انسان مشکل است ، مىباشد .
بنابراین معنى جمله چنین مىشود ؛ كسانى كه سعى صفا و مروه را با تمام زحمتى كه دارد ، انجام دهند و بر خلاف میل باطنى كه از اعمال اعراب جاهليّت سرچشمه مىگیرد ، حجّ خود را با آن تکمیل نمایند ، خداوند پاداش لازم را به آنها خواهد داد .
تعبیر به « شاكِر » در مورد پروردگار ، تعبیر لطیفى است كه از نهایت احترام خداوند به اعمال نیك انسانها حکایت مىکند ، جایى كه او در برابر اعمال بندگان شکرگزار باشد ، تکلیف آنها در برابر يکدیگر و در برابر خداوند معلوم است .
159 اِنَّ الَّذینَ يَكْتُمُونَ ما اَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْبَعْدِ ما بَيَّنّاهُ لِلنّاسِ فِى الْكِتابِ اوُلئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ
کسانىکه دلایلروشن و وسیله هدایتىرا كه نازل كردهایم،بعد از آنکه در كتاب براى
مردم بیان ساختیم ، كتمانمىکنند ، خدا آنها را لعنت مىکند و همه لعنکنندگان نیز آنها را لعن مىنمایند .
گرچه روى سخن در این آیه طبق شأن نزول ، به علماى يهود است ، ولى این معنى هرگز مفهوم آیه را كه يك حکم كلّى و عمومى درباره كتمانکنندگان حقّ بیان مىکند، محدود نخواهد كرد.
از این آیه به خوبى برمىآید كه هم خدا و هم تمامى بندگان خدا و فرشتگان او از این كار بیزارند و به تعبیر دیگر « كتمان حقّ » عملى است كه خشم همه طرفداران حقّ را برمىانگیزد، چه خیانتى از این بالاتر كه دانشمندان، آیات خدا را كه امانتهاى او است، بهخاطر منافع شخصى خویش كتمان كنند و مردم را به گمراهى بکشانند .
جمله « مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنّاهُ لِلنّاسِ فِى الْكِتابِ » اشاره به این است كه اینگونه افراد در واقع
زحمات پیامبران و فداکارى مردان خدا را در نشر آیات پروردگار با این عمل خود بر باد مىدهند و این گناهى است بزرگ و غیر قابل اغماض .
ضمنا باید توجه داشت كلمه « يَلْعَنُ » كه به خاطر تأکید ، دو مرتبه در آیه ذکر شده ، « فعل مضارع » است و چنانکه مىدانیم فعل مضارع معنى استمرار را دارد ، بنابراین معنى آیه چنین مىشود ؛ لعن و نفرین خدا و تمام لعنکنندگان براى همیشه و به طور دایم متوجّه كسانى است كه حقایق را كتمان مىکنند و این شدیدترین مجازاتىاست كه ممکناست براى انسانى تعیین گردد.
« بَيِّنات » و « هُدى » ، معنى وسیعى دارد كه همه وسایل هدایت و دلایل روشن كه مایه آگاهى و بیدارى و نجات مردم است ، دربرمىگیرد .
کتمان حقّ مسلّما منحصر به كتمان آیات خدا و نشانههاى نبوّت نیست ، بلکه اخفاى هر چیزى كه مردم را مىتواند به واقعیتى برساند ، در مفهوم وسیع این كلمه درج است .
حتّى گاه سکوت درجایىکه باید سخن گفت و افشاگرى كرد، مصداق كتمان حقّ مىشود و این در موردى است كه مردم نیاز شدیدى به درك واقعيّتى دارند و دانشمندان آگاه مىتوانند با بیان حقیقت ، این نیاز مبرم را برطرف سازند .
بهتعبیر دیگر افشاکردن حقایق درمسائل مورد ابتلاى مردم ، مشروط به سؤال نیست .
این نکته نیز قابل توجّه است كه گاه سرگرم ساختن خلق خدا به مسائل جزئى و فرعى كه سبب شود مسائل اصلى و حیاتى را فراموش كنند ، نیز نوعى كتمان حقّ است و اگر فرضا تعبیر « كتمان حقّ » شامل آن نشود ، بدون شك ملاك و فلسفه تحریم كتمان حقّ در آن وجود دارد .
در احادیث اسلامىنیز شدیدترین حملات متوجّه دانشمندان كتمانکننده حقایق شده ، از جمله پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله مىفرماید : « مَنْ سُأِلَ عَنْ عِلْمٍ يَعْلَمُهُ فَكَتَمَ لُجِمَ يَوْمَ الْقِيامَةِ
بِلِجامٍ مِنْ نارٍ : هرگاه از دانشمندى چیزى را كه مىداند ، سؤال كنند و او كتمان نماید ، روز قیامت افسارى از آتش بر دهان او مىزنند » .(1)
مجدّدا تکرارمىکنیمکه گاه همان حالت نیاز و ابتلاى مردم به يك مسأله، جانشین سؤال آنها مىشود و افشاگرى واجب است .
در حدیث دیگرى مىخوانیم كه از امیر مؤمنان علىّ پرسیدند : « مَنْ شَرُّ خَلْقِ اللّهِ بَعْدَ اِبْلیسَ وَ فِرْعَوْنَ...: بدترینخلقخدابعدازابلیس و فرعون...کیست »؟ امام در پاسخ فرمود: «اَلْعُلَماءُ اِذا فَسَدُوا، هُمُالْمُظْهِرُونَ لِلاَْباطیلِ، الْكاتِمُونَ لِلْحَقايِقِ وَ فیهِمْ قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ؛ " اوُلئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ ... " : آنها دانشمندان فاسدند كه باطل را اظهار و حقّ را كتمان مىکنند و همانها هستند كه خداوند بزرگ درباره آنها فرموده؛ " لعن خداو لعن همه لعنتکنندگان برآنها خواهدبود" » .(2).
« لعن » در اصل به معنى طرد و دور ساختنى است كه آمیخته با خشم و غضبباشد، بنابراین لعن از ناحیه خداوند يعنى دور ساختن كسى را از رحمت خویش و از تمام مواهب و برکاتى كه از ناحیه او به بندگان مىرسد .
واژه « اَللاّعِنُونَ » ( لعنکنندگان ) معنى وسیعى دارد كه نه تنها فرشتگان و مؤمنان را شامل مىشود ، بلکه علاوه بر آن ، هر موجودىکه با زبان حال يا قال سخنى مىگوید ، او هم در این مفهوم وسیع داخل است ، بهخصوص اینکه در پارهاىاز روایات مىخوانیم كه ( مثلاً )؛ « دعاى خیر و استغفار همه موجودات زمین و آسمان حتى ماهیان دریا شامل حال طالبان علم و دانش است » ( وَ اِنَّهُ يَسْتَغْفِرُ لِطالِبِ الْعِلْمِ مَنْ فِى السَّماءِ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ حَتَّى الْحُوتُ فِى الْبَحْرِ ) .(1)
1) « اصول كافى » ، جلد 1 ، بابُ ثَوابِ الْعالِمِ وَ الْمُتَعَلِّمِ ، حدیث 1 .
جایى كه آنها براى دانشطلبان استغفار كنند ، براى كتمانکنندگان دانش لعن خواهند كرد .
160 اِلاَّ الَّذینَ تابُوا وَ اَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَاوُلئِكَ اَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اَنَا التَّوّابُ الرَّحیمُ
مگر آنها كه توبه و بازگشت كردند و ( اعمال بد خود را بااعمال نیك ) اصلاح نمودند و آنچه را كتمان كرده بودند ،آشکار ساختند كه من توبه آنها را مىپذیرم كه من توّاب و رحیم هستم .
جمله «اَنَا التَّوّابُ الرَّحیمُ» مخصوصا با توجّه به اینکه بعد از جمله «فَاوُلئِكَ اَتُوبُ عَلَيْهِمْ» قرار گرفته ، دلالت بر نهایت محبّت و كمال مهربانى پروردگار نسبت به توبهکاران مىکند ، مىگوید : اگر آنها بازگردند، من هم بازمىگردم، آنها بازگشت به اطاعت و بندگى كنند و حقّ را افشاء نمایند ، من نیز بازگشت به رحمت مىکنم و مواهبى راکه قطع كرده بودم،
مجدّدا بهآنها مىبخشم.
جالب اینکه نمىگوید : شما توبه كنید تا توبه شما را پذیرا شوم ، مىگوید : « شما باز گردید ، من نیز باز مىگردم » و فرق میان این دو تعبیر روشن است .
توضیح اینکه ؛ تعبیر « اَنَا » كه ضمیر متکلّم وحده است ، در مواردى به كار مىرود كه گوینده در مقام بیان رابطه مستقیم خود با شنونده مىباشد ، مخصوصا اگر شخص بزرگى بگوید: من خودم این كار را براى شما مىکنم، بسیار فرق دارد تا بگوید: ما چنین خواهیم كرد ، لطف و محبّتى كه در تعبیر اول نهفته است ، بر هیچکس پوشیده نیست .
کلمه « تَوّاب » نیز صیغه مبالغه است و به معنى كسى است كه بسیاربازگشتکننده مىباشد ، این تعبیر آنچنان روح امید در انسان مىدمد كه پردههاى يأس و نومیدى را از آسمان جان او به كلّى كنار مىزند ، به خصوص اینکه با كلمه « رَحیم » كه اشاره به رحمت
ویژه پروردگار است ، همراه شده .
161 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفّارٌ اوُلئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعینَ
کسانى كه كافر شدند و در حال كفر از دنیا رفتند ، لعنتخداوند و فرشتگان و همه مردم بر آنها خواهد بود .
162 خالِدینَ فیها لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ
همیشه در آن (لعن و دورىاز رحمت پروردگار) باقىمىمانند، نه عذابآنان تخفیف داد
مىشودو نه مهلتى خواهندداشت.
آیات متعدّدى از قرآن ، این نکته را روشن مىسازد كه هرکس در حال كفر و دشمنى با حقّ از دنیا برود ، هیچگونه راه نجاتى براى او نیست و باید هم چنین باشد ، زیرا با توجّه به
اینکه سعادت وبدبختى جهان دیگر، نتیجه مستقیم اندوختههایى است كه از این جهان با خود مىبریم ، این حقیقت آشکار مىشود ، زیرا كسى كه بال و پر خود را با آتش كفر و دشمنى با حقّ سوخته ، مسلّما در آن جهان قدرت پرواز ندارد و سقوطش در « درکات دوزخ » حتمى است و چون عالم دیگر جاى تحصیل وسیله نیست ، براى همیشه در چنین وضعى خواهد ماند .
این موضوع درست به آن مىماند كه انسان بر اثر شهوترانىها و هوسبازىها از روى علم و عمد ، چشمهاى خود را از دست بدهد و تا پایان عمر مجبور شود نابینا بماند .
بدیهىاست این سرنوشت مخصوص كافرانىاست كه از روى علم و عمد راه كفر و دشمنى با حق را بپیمایند ( توضیح بیشتر درباره مسأله خلود رادر جلد 9 « تفسیر نمونه » ، صفحه 239 ذیل آیه 107 و 108 سوره هود مطالعه فرمایید ) .
در آیه فوق علاوه بر لعن خداوند ، لعن همه لعنکنندگان ، نیز نثار افرادى شده بود كه حقّ را كتمان مىکنند ، در اینجا این سؤال پیش مىآید كه؛ مگر لعن خدا به تنهایى كافى نیست؟
پاسخ این سؤال روشن است ، زیرا این در واقع يك نوع تأکید و ابراز تنفر و بیزارى همه جهانیان از افرادى است كه مرتکب چنین گناه بزرگى مىشوند .
و اگر گفته شود : چرا « ناس » ( مردم ) بهطور عموم گفته شده ، در حالىکه لااقل افرادىکه شریك این جرمند، به این مجرمین لعن نمىکنند؟
مىگوییم : حتى آنها نیز از نفس این عمل متنفرند ، به همین دلیل اگر كسى حقّ را در مورد خودشان كتمان كند ، مسلّما ناراحت مىشوند و بر او لعن و نفرین مىفرستند ، منتها آنجا كه پاى منافع خودشان در میان است ، استثنائا چشم مىپوشند .
163 وَ اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ
خداى شما خداوند يگانهاىاستکه غیر از او معبودىنیست ، ( زیرا ) او است بخشنده و مهربان ( و داراى رحمت عامّ و خاصّ ) .
آرى كسى كه از يك سو رحمت عامّش ، همگان را فراگرفته و از دیگر سو براى مؤمنان رحمتویژهاى قرارداده، آرى او شایسته عبوديّت است، نه آنهاکه سر تا پا نیازند و محتاج.
164 اِنَّ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِىالْبَحْرِ بِمايَنْفَعُ النّاسَوَ ما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَاَحْيا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْریفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ لاَياتٍلِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز وکشتىهایى كه در دریا به سود مردم در حرکتند و آبى كهخداوند از آسمان نازل كرده و با آن زمین را پس از مرگ
زندهنموده و انواع جنبندگانرا در آن گسترده و ( همچنین )در تغییر مسیر بادها و ابرهایى كه در میان زمین و آسمانمعلّقند ، نشانههایى است ( از ذات پاك خدا و يگانگى او )براى مردمى كه عقل دارند و مىاندیشند .
کلمه « فُلْك » به معنى كشتى است و مفرد و جمع آن يکى است .
مقدّمتا باید به این نکته توجّه داشت كه همهجا « نظم و انسجام » دلیل بر وجود علم و دانش است و همهجا « هماهنگى » دلیل بر وحدت و يگانگى است .
روى این اصل ، ما به هنگام برخورد به مظاهر نظم در جهان هستى از يك سو و هماهنگى و وحدت عمل این دستگاههاى منظم از سوى دیگر ، متوجّه مبدأ علم و قدرت يگانه و يکتایى مىشویم ، كه اینهمه آوازهها از اوست .
مثلاً هنگامى كه هریك از پردههاى هفتگانه چشم را با ساختمان ویژه و ظریفش
بررسى مىکنیم ، مىدانیم كه طبیعت بىشعور و كور و كر محال است بتواند مبدأ چنین اثر بدیعى باشد ، سپس هنگامى كه همکارى و هماهنگى این پردههاى هفتگانه را با يکدیگر و هماهنگى مجموع چشم را با كلّ بدن انسان و هماهنگى يکانسان را با سایر انسانها و هماهنگى كلّ جامعه انسانيّت را با مجموعه نظام هستى در نظر مىگیریم ، مىدانیم كه همه اینها از يك جا سرچشمه گرفته است و همه از آثار قدرت يك ذات پاك است .
آیا يك شعر زیبا و نغز و پرمحتوا ما را به ذوق و قریحه سرشار شاعر هدایت نمىکند ؟
و آیا هماهنگى كامل قطعههاى شعر موجود در يك دیوان با يکدیگر ، دلیل بر این نیست كه همه از قریحه يك شاعر توانا تراوش كرده ؟
با درنظر گرفتن اینمقدّمه فشرده و كوتاه به تفسیر آیه بازمىگردیم ؛
در این آیه به شش بخش از آثار نظم در جهان هستىکه هرکدام آیت و نشانهاى از آن مبدأ بزرگ است ، اشاره شده ؛
✓ 1 - « در آفرینش آسمان و زمین ... » ( اِنَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ... ) .
آرى آفرینش این آسمان پرشکوه و اینهمه كرات عالم بالا يعنى میلیونها میلیون آفتاب درخشان و هزارانهزار ستارگان ثابت و سيّار كه در يك شب تاریك و پرستاره با چشمکزدنهاى پرمعنى خود با ما سخن مىگویند و يا در پشت تلسکوپهاى عظیم خود را به ما نشان مىدهند ، با آن نظام دقیق و عجیب خود كه سراسر آنها را همچون حلقههاى يك رشته زنجیر به هم پیوسته است و همچنین آفرینش زمین با انواع مظاهر حیات و زندگى كه در چهرههاى بسیار متنوّع و در لباس صدها هزار نوع گیاه و حیوان جلوهگر شده ، همه نشانههاى ذات پاك او و آیینههاى درخشان قدرت و علم و يگانگى او هستند .
✓ 2 - « و نیز در آمد و شد شب و روز ... » ( وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ... ) .
آرى این دگرگونى لیل و نهار و این آمد و رفت روشنایى و تاریکى با آن نظم خاصّ و تدریجیش كه دائما از يکى كاسته و بر دیگرى افزوده مىشود و به كمك آن فصول چهارگانه
به وجود مىآید و درختان و گیاهان و موجودات زنده ، مراحل تکاملى خود را در پرتو این تغییرات تدریجى، گام به گام طىّ مىکنند، اینها نشانه دیگرىاز ذات و صفات متعالىاو هستند.
✓ 3 - « و كشتىهایى كه در دریاها به سود مردم به حرکت درمىآیند ... » ( وَ الْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِىالْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ ...).
آرى انسان به وسیله كشتىهاى بزرگ و كوچك ، صحنه اقیانوسها را مىنوردد و به این وسیله به نقاط مختلف زمین ، براى انجام مقاصد خود سفر مىکند ، این حرکت مخصوصا با كشتىهاى بادبانى ، معلول چند نظام است ؛
نخست بادهاى منظّمى كه در سطح اقیانوسها مىوزد ، اعمّ از وزشهاى سراسرى كه به طور مداوم از قطب شمال و جنوب در حرکتند و به نام « آلیزه » و « كنترالیزه » معروفند ، يا وزشهاى منطقهاى كه تحت برنامههاى معيّنى حرکت مىکنند و به كشتىها امکان مىدهند از این نیروى فراوان و رایگان طبیعى بهره گیرند و به سوى مقصد پیش روند
( همچنین خاصيّت طبیعى چوب با فشار مخصوصى كه از ناحیه آب به اجسام وارد مىشود و آنها را بر سطح آب شناور مىسازد و همچنین خاصيّت تغییرناپذیر دو قطب مغناطیسى زمین كه عقربههاى قطبنماها را تنظیم مىکند و يا نظام ستارگان آسمان كه راه مقصد را به انسان نشان مىدهند ، آرى تا همه این نظامها دست به دست هم ندهند ، استفاده از كشتىها با آن فواید سرشارشان امکانپذیرنیست و درنتیجه اینها نیز آیتى است براى ذات پاك او) .
عجیب اینکه امروز نه تنها با پیدایش كشتىهاى موتورى ، از عظمت اینمعنى كاسته نشده، بلکه بهمراتب برعظمت آن افزوده است ، چراکه هنوز مهمّترین وسیله نقلیه بشر ، كشتىهاى غولپیکرى هستند كه گاهى به اندازه يك شهر وسعت دارند و در آن میدانها و مراکز تفریح و زمین بازى و حتى بازار وجود دارد و يا بر عرشه آن ، فرودگاه عظیمى است
براى نشستن و برخاستن هواپیماهاى زیاد .
✓ 4 - « و آبى كه خداوند از آسمان فرو فرستاده و به وسیله آن ، زمینهاى مرده را زنده
کرده و انواع جنبندگان را در آن گسترده است ... » ( وَ ما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَاَحْيا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ ... ) .
آرى دانههاى حیاتبخش باران وقطرات پرطراوت و بابرکت این آب تصفیهشده طبیعى به هرجا مىریزد ، زندگى و حیات مىپاشد و حرکت و برکت و آبادى و نعمت ، همراه خود مىآورد ، این آب كه با نظام خاصّى ریزش مىکند و آنهمه موجودات و جنبندگانى كه از این مایع بىجان ، جان مىگیرند ، همه پیامآور قدرت و عظمت او هستند .
✓ 5 - « و حرکت دادن و وزش منظّم بادها ... » ( وَ تَصْریفِ الرِّياحِ... ) .
که نه تنها بر دریاها مىوزند و كشتىها را حرکت مىدهند ، بلکه سطح خشکىها ، كوهها و درّهها و جلگهها را جولانگاه خود قرار دادهاند ، گاهى گردههاى نر را بر قسمتهاى ماده گیاهان مىافشانند و بذرهاى گوناگون را مىگسترانند .
و زمانى با حرکت دادن امواج اقیانوسها ، آنها را به طور مداوم بههم مىآمیزند تا
محیط آمادهاى براى زیست موجودات زنده دریا فراهم گردد .
و گاه با انتقال دادن گرماى مناطق گرمسیر به مناطق سردسیر و انتقال سرماى مناطق سردسیر به مناطق گرمسیر ، كمك به تعدیل هواى كره زمین مىکنند .
و زمانى با جابهجا كردن هواى مسموم و فاقد اکسیژن شهرها به بیابانها و جنگلها، وسایل تصفیه و تهویه را براى بشر فراهم مىسازند .
آرى وزش بادها با اینهمه فواید و برکات، نشانه دیگرى از حکمت و لطف بىپایان او است.
✓ 6 - « و ابرهایى كه در میان زمین و آسمان معلّقند ... » ( وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ ... ) .
این ابرهاى متراکم كه بالاى سر ما در گردشند و میلیاردها تن آب را بر خلاف قانون جاذبه در میان زمین و آسمان ، معلّق نگاه داشته و آنها را از هر نقطه به نقطه دیگر مىبرند ، بىآنکه كمترین خطرى ایجاد كنند ، خود نشانهاى از عظمت اویند .
به علاوه اگر آبیارى و « منصب آبدهى » آنها نبود ، در سرتاسر خشکىهاى روى زمین ، نه قطره آبى براى نوشیدن وجود داشت و نه چشمه و جویبارى براى روییدن گیاه ، همهجا ویرانه بود و كویر و بر همهجا خاك مرده پاشیده مىشد ، این نیز جلوه دیگرى از علم و قدرت او است .
آرى همه اینها « نشانهها و علامات ذات پاك او هستند ، امّابراى مردمى كه عقل و هوش دارند و مىاندیشند » ( لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ) .
نه براى بىخبران سبکمغز و چشمداران بىبصیرت و گوشداران كر .
165 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَتَّخِدُ مِنْ دُونِ اللّهِ اَنْدادا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَ الَّذینَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذینَ ظَلَمُوا اِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ اَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمیعا وَ اَنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعَذابِ
بعضىاز مردم معبودهایى غیراز خداوند ، براى خودانتخاب مىکنند و آنها را همچون
خدا دوست مىدارند ،اما آنها كه ایمان دارند ، عشقشان به خدا ( از مشرکان نسبت به معبودهاشان ) شدیدتر است و آنها كه ستم كردند ( ومعبودى غیر خدا برگزیدند ، ) هنگامى كه عذابخدا رامشاهده كنند، خواهند دانست كه تمام قدرت به دستخدا است و او داراى مجازات شدید است ( نه معبودهاى خیالى كه از آنها مىهراسند ) .
« اَنْداد » جمع « نِدّ » به معنى مِثْل است .
اساسا عشق حقیقى همیشه متوجّه نوعى از كمال است ، انسان هرگز عاشق عدم و كمبودها نمىشود ، بلکه همواره دنبال هستى و كمال مىگردد و به همین دلیل آنکس كه هستى و كمالشاز همه برتر است، ازهمهکس به عشق ورزیدن سزاوارتر مىباشد .
آیه فوق مىگوید : عشق و علاقه افراد باایمان نسبت به خدا ، از عشق و علاقه بتپرستان به معبودهاى پنداریشان ، ریشهدارتر و عمیقتر و شدیدتر است .
چرا چنین نباشد ، آیا كسى كه واقعيّتى را دریافته و به آن عشق مىورزد ، با كسى كه
گرفتار خرافه و تخيّل است ، مىتواند يکسان باشد ؟ عشق مؤمنان از عقل و علم و معرفت سرچشمه مىگیرد ، اما عشق كافران از جهل و خرافه و خیال .
و باز به همین دلیل عشق نخست به هیچوجه متزلزل نمىگردد ، ولى عشق مشرکان ثبات و دوامى ندارد .
166 اِذْ تَبَرَّأَ الَّذینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذینَ اتَّبَعُوا وَ رَاَوُا الْعَذابَوَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الاَْسْبابُ
در آن هنگام رهبران ( و معبودهاى انسانى و شیطانى ) از پیروانخود بیزارى مىجویند و كیفر خدا را مشاهده مىکنند ودستشان از همهجا كوتاه مىشود .
بدیهى است منظور از معبودها ، در اینجا بتهاى سنگى و چوبى نیستند ، بلکه انسانهاى جبّار و خودکامه و شیاطینى هستند كه این مشرکان ، خود را دربست در اختیارشان گذاردند و تسلیم بىقید و شرط در مقابل آنها شدند .
167 وَ قالَ الَّذینَ اتَّبَعُوا لَوْ اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَماتَبَرَّؤُا مِنّا كَذلِكَ يُریهِمُ اللّهُ
اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْوَ ما هُمْ بِخارِجینَ مِنَ النّارِ
و (در این موقع) پیروان مىگویند : كاش بار دیگر ما به دنیابرمىگشتیم تا از این پیشوایان گمراه بیزارى جوییم، آنچنانکه آنها ( امروز ) از ما بیزارى جستند ، ( آرى ) اینچنین خداوند اعمال آنهارا بهصورت حسرتزایى بهآنها نشانمىدهد و هرگز از آتش ( دوزخ ) خارج نخواهند شد .
آرى آنها جز اینکه حسرت بخورند ، چه مىتوانند انجام دهند ، حسرت بر اموالى كه فراهم كردند و بهره آن را دیگران بردند ، حسرت بر امکانات فوقالعادهاى كه براى رستگارى و نجات در اختیار داشتند و از دست دادند ، حسرت بر عبادت معبودانى بىعرضه و بىارزش به جاى عبادت خداوند قادر متعال .
اما حسرتى بیهوده ، چراکه نه موقع عمل است و نه جاى جبران ، بلکه تنها هنگام مجازات است و دیدن نتیجه اعمال .
168 يا اَيُّهَاالنّاسُ كُلُوا مِمّا فِى الاَْرْضِ حَلالاً طَيِّبا وَ لاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ
اى مردم از آنچه در زمین است ، حلال و پاکیزه بخوریدو از گامهاى شیطان پیروى نکنید ، چه این كه او دشمن آشکار شما است .
از « ابنعبّاس » نقل شده كه ؛ بعضى از طوایف عرب همانند « ثَقیف » و « خُزاعَة » و غیر آنها ، قسمتى از انواع زراعت و حیوانات را بدون دلیل بر خود حرام كرده بودند ( حتى تحریم آن را به خدا نسبت مىدادند ) آیات فوق نازل شد و آنها را از این عمل ناروا بازداشت .
« خُطُوات » جمع « خُطْوَة » بهمعنى گام و قدماست و « خُطُواتِ الشَّيْطانِ » ، گامهایى است كه شیطان براى وصول به هدف خود و اغواء مردم برمىدارد .
جمله « لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ » در پنج مورد از قرآن مجید به چشم مىخورد كه دو مورد آن در مورد استفاده از غذاها و روزىهاى الهى است و در واقع به انسانها هشدار مىدهد كه این نعمتهاى حلال را در غیر مورد مصرف نکنند و این نعمتهاى الهى را وسیلهاى براى اطاعت و بندگى قرار دهند ، نه طغیان و فساد در ارض .
جمله « اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ » كه متجاوز از ده بار در قرآن مجید به دنبال نام شیطان آمده است ، براى این است كه تمام نیروهاى انسان را براى مبارزه با این دشمن بزرگ و آشکار بسیج كند.
این آیه دلیل بر این است كه اصل اوّلى در همه غذاهایى كه روى زمین وجود دارد ، حلّيّت است و غذاهاى حرام، جنبه استثنایى دارد ، بنابراین حرام بودن چیزى ، دلیل مىخواهد نه حلال بودن آن .
و از آنجا كه قوانین تشریعى باید با قوانین تکوینى هماهنگ باشد ، طبع آفرینش نیز اینچنین اقتضا مىکند ، به عبارت روشنتر آنچه خدا آفریده، حتما فایدهاى داشته و براى استفاده بندگان بوده ، بنابراین معنى ندارد كه اصل اوّلى تحریم باشد ، نتیجه اینکه هرغذایى كه ممنوعیت آن با دلیل صحیح ثابت نشده ، مادام كه منشأ فساد و زیان و ضررى براى فرد و اجتماع نباشد ، طبق آیه شریفه فوق ، حلال است .
جمله « خُطُواتِ الشَّيْطانِ » ( گامهاى شیطان ) گویا اشاره به يك مسأله دقیق تربیتى دارد و آن اینکه ؛ انحرافها و تبهکارىها ، غالبا بهتدریج در انسان نفوذ مىکند، نه بهصورت دفعى و فورى، مثلاً براى آلوده شدن يك جوان به موادّ مخدّر و قمار و شراب ، معمولاً مراحلى وجود دارد ؛ نخست به صورت تماشاچى در يکى از این جلسات شرکت مىکند و انجام این كار را ساده مىشمرد .
گام دوّم ، شرکت تفریحى در قمار ( بدون برد و باخت ) و يااستفاده از موادمخدّر به عنوان رفع خستگى و يا درمان بیمارى و مانند آن است .
گام سوم ، استفاده از این موادّ به صورت كم و به قصد اینکه در مدّت كوتاهى از آن صرفنظر كند .
سرانجام گامها يکى پس از دیگرى برداشته مىشود و شخص به صورت يك قمارباز حرفهاى خطرناك و يا يك معتاد سخت و بىنوا درمىآید .
وسوسههاى شیطان معمولاً به همین صورت است ، انسان را قدمبهقدم و تدریجا در پشتسر خود به سوى پرتگاه مىکشاند ، این موضوع منحصر به شیطان اصلى نیست ، تمام دستگاههاى شیطانى و آلوده براى پیاده كردن نقشههاى شوم خود از همین روش « خُطُوات » ( گام به گام ) استفادهمىکنند ، لذا قرآن مىگوید : از همان گام اول باید بههوش بود و با شیطان همراه نشد .
این نکته نیز قابل توجّه است كه در احادیث اسلامى كارهاى خرافى و بىمنطق به
عنوان « خُطُواتِ الشَّيْطان » معرفى شده است .
مثلاً در حدیثى مىخوانیم : مردى قسم ياد كرده بود كه فرزندش را ( براى خداوند ) ذبح كند، امام صادق فرمود : « ذلِكَ مِنْ خُطُواتِ الشَّيْطان : این از گامهاى شیطان است » .(1)
در حدیث دیگرى از امام باقر مىخوانیم : « كُلُّ يَمینٍ بِغَيْرِ اللّهِ فَهُوَ مِنْ خُطُواتِ الشَّيْطان : هر سوگندى به غیر نام خدا باشد ، از گامهاى شیطان است » .(2)
باز در حدیثى از امام صادق چنین مىخوانیم كه : « هرکس سوگند به ترك چیزى خورد كه انجام آن بهتر است ، اعتناء به سوگند نکند و آنکار خیر را بهجا آورد، كفّاره همندارد و ایناز خطوات شیطان است » .(3).
در اینجا سؤالى مطرح است و آن اینکه ؛ آیه مىگوید : « شیطان به شما امر مىکند كه به سوى بدىها و فحشاء بروید » مسلّما مراد از « امر » همان وسوسههاى شیطان است ، در حالى كه ما به هنگام انجام بدىها هیچگونه احساس امر و تحریك از بیرون وجودمان نمىکنیم و كوشش شیطان براى گمراه ساختن خود هرگز قابل لمس نیست .
پاسخ این است كه ؛ همانطور كه از واژه « وَسْوَسَة » هم استفاده مىشود ، تأثیر شیطان در وجود انسان ، يك نوع تأثیر خفىّ و ناآگاه است كه در بعضى از آیات از آن تعبیر به « ایحاء » شده است .
در آیه 121 سوره انعام مىخوانیم : « وَ اِنَّ الشَّياطینَ لَيُوحُونَ اِلى اَوْلِيائِهِمْ : شیاطین به دوستان خود و كسانى كه آماده پذیرش دستورات آنها هستند ، وحى مىکنند » ، همانطورى كه مىدانیم « وحى » در اصلهمان صداى مخفىّ و مرموز و احیانا تأثیرهاى ناآگاهانه است .
منتهى انسان به خوبى مىتواند « اِلْهامات اِلهى » را از « وسوسههاى شیطانى » تشخیص دهد، زیرا علامت روشنى براى تشخیص آن وجود دارد و آن اینکه ؛ اِلْهامات اِلهى چون با فطرت پاك انسان و ساختمان جسم و روح او آشنا است ، هنگامى كه در قلب پیدا مىشود ، يك حالت انبساط و نشاط به او دست مىدهد .
در حالى كه وسوسههاى شیطان چون هماهنگ با فطرت و ساختمان او نیست، بههنگام ایجاد در قلبش ، احساس تاریکى ، ناراحتى و سنگینى در خود مىکند و اگر تمایلات او طورى تحریك گردد كه در هنگام انجام گناه ، این احساس براى او پیدا نشود ، بعد از انجام عمل براى او دست مىدهد ، این است فرق بین اِلْهامات شیطانى و اِلْهامات اِلهى .
169 اِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ اَنْ تَقُولُوا عَلَىاللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ
او شما را فقط به بدىها و انحرافات فرمان مىدهد ( و نیزدستور مىدهد ) آنچه را كه نمىدانید ، به خدا نسبت دهید .
« فَحْشاء » از ماده « فُحْش » به معنى هر كارى است كه از حدّ اعتدال خارج گردد و صورت « فاحِش » به خود بگیرد ، بنابراین شامل تمامى مُنْكَرات و قبایح واضح و آشکار مىگردد ، امّا اینکه مىبینیم این لفظ امروز در مورد اعمال منافى عفت يا در مورد گناهانى كه حد شرعى دارد، بهکارمىرود، در واقع از قبیل استعمال لفظ «کلّى» دربعضى از مصادیق آن است .
جمله « تَقُولُوا عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ » اشاره به آن است كه اینگونه كارها حدّاقلّ قول بدون علم است ، آنهم در برابر خداوند بزرگ و این كارى است كه با هیچ منطق و عقل و خردى سازگار نمىباشد .
اصولاً اگر مردم مقيّد باشند كه هر سخنى را مىگویند ، متکى به يك مدرك قطعى بوده باشد ، بسیارى از نابسامانىها و بدبختىها از جامعه بشرى برچیده مىشود .
در واقع تمام خرافات در ادیان و مذاهب الهى ، از همین رهگذر به وسیله افراد بىمنطق نفوذ كرده است و قسمت مهمّى از انحرافات عقیدتى و عملى به خاطر عدم رعایت همین
اصل اساسى است و لذا این كار در برابر بدىها و زشتىها يك عنوان مستقل از خطوات شیطانى را در آیه فوق به خود اختصاص مىدهد .
بنابراین برنامههاى شیطانى در این سه امر خلاصه مىشود ؛ « بدىها » ، « زشتىها » و « گفتن سخنان ناروا و بىمدرك در برابر ذات پاك پروردگار » .
170 وَ اِذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما اَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مااَلْفَيْنا عَلَيْهِ اباءَنا اَوَ لَوْ كانَ اباؤُهُمْ لايَعْقِلُونَ شَيْئا وَ لا يَهْتَدُونَ
و هنگامىکه به آنها گفته شود: ازآنچه خدا نازل كردهاست، پیروى كنید،مىگویند: بلکه ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتیم ، پیروى مىنماییم ، آیا نه این است كه پدران آنها چیزى نمىفهمیدند و هدایت نیافتند ؟
« اَلْفَيْنا » به معنى يافتیم و برخورد كردیم ، مىباشد. يعنى اگر نیاکان و اجداد آنها،
دانشمندان صاحبنظر و افراد هدایتیافتهاى بودند ، جاى این بود كه از آنها تبعيّت شود ، امّا با اینکه مىدانند آنها مردمى نادان و بىسواد و موهومپرست بودند، پیروى آنها چه معنى دارد ؟ آیا مصداق تقلید جاهل از جاهل نیست ؟
مسأله قوميّت و تعصّبهاى قومى ، مخصوصا آنجاکه به نیاکان مربوط مىشود ، از روز نخست در میان مشرکان عموما و در میان غیر آنها غالبا وجود داشته است و تا امروز همچنان ادامه دارد .
ولى خداپرست باایمان این منطق را ردّ مىکند و قرآن مجید در موارد بسیارى پیروى و تعصب كورکورانه از نیاکان را شدیدا مذمّت كرده است و این منطق را كه انسان چشم و گوش بسته از پدران خود پیروى كند ، كاملاً مردود مىشناسد .
اصولاً پیروى از پیشینیان ، اگر به این صورت باشد كه انسان عقل و فکر خود را دربست در اختیار آنها بگذارد ، این كار نتیجهاى جز عقبگرد و ارتجاع نخواهد داشت ، چراکه
معمولاً نسلهاى بعد ، از نسلهاى پیشین باتجربهتر و آگاهترند .
ولى متأسّفانه این طرز فکر جاهلى هنوز در میان بسیارى از افراد و ملّتها حکومت مىکند كه نیاکان خود را همچون « بت » مىپرستیدند ، يك مشت آداب و سنن خرافى را به عنوان اینکه « آثار پیشینیان » است، بدون چون و چرا مىپذیرند و لفّافههاى فریبندهاى همچون حفظ مليّت و اسناد تاریخى يك ملّت بر آن مىپوشانند .
این طرز فکر يکى از عوامل بسیار مؤثّر انتقال خرافات ، از نسلى به نسل دیگر است .
البته هیچ مانعى ندارد كه نسلهاى آینده آداب و سنن گذشتگان را مورد تحلیل و بررسى قرار دهند ، آنچه با عقل و منطق سازگار است ، با نهایت احترام حفظ كنند و آنچه خرافه و موهوم و بىاساس است ، دور بریزند ، چه كارى از این بهتر ؟ و اینگونه نقّادى در آداب و سنن پیشین، شایسته نام حفظ اصالت ملّى و تاریخى است ، اما تسلیم همهجانبه و كورکورانه در برابر آنها ، چیزى جز خرافهپرستى و ارتجاع و حماقت نیست .
قابل توجّه اینکه درباره نیاکان آنها در آیه فوق مىخوانیم : « آنها نه چیزى مىفهمیدند و نه هدایت يافته بودند » ، يعنى از دو كس مىتوان پیروى كرد : كسى كه خود داراى علم و عقل و دانشى باشد و كسى كه اگر خودش دانشمند نیست ، هدایت دانشمندى را پذیرفته است .
اما پیشینیان آنها ، نه خود مردى آگاه بودند و نه رهبر و هدایتکنندهاى آگاه داشتند و مىدانیم تقلیدى كه خلق را بر باد مىدهد ، همین " تقلید نادان از نادان " است كه « اى دو صد لعنت بر این تقلید باد » .
171 وَ مَثَلُ الَّذینَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذى يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ اِلاّدُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ
مثال ( تو ) در دعوت كافران ، مثال كسىاست كه ( گوسفندانو حیوانات را براى نجات از چنگال خطر ) صدا مىزند ، ولىآنها چیزى جز سر و صدا نمىشنوند ( و حقیقت و مفهوم گفتار او را درك نمىکنند ) این كافران ( در حقیقت ) كر و لال و نابینا هستند و لذا چیزى نمىفهمند .
«يَنْعِقُ» ازماده «نَعَقَ» در اصل به معنى صداى كلاغ است ، در حالى كه فریاد نکشد .(1)
ولى بعدا این معنى توسعه يافته و به صداهایى كه در برابر حیوانات مىدهند ، گفتهشده، بدیهى است آنها از مفهوم كلمات و جملهها باخبر نمىشوند و اگر گاهى عکسالعملهایى نشان مىدهند ، بیشتر بهخاطر تُن صدا و طرز اداى كلماتاست .
آرى آنها به گوسفندان و حیواناتى مىمانند كه از فریادهاى چوپان خیرخواه و دلسوز ، چیزى جز سر و صدایى كه فقط تحریك آنى در آنها دارد ، نمىفهمند .
172 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَاشْكُرُوا لِلّهِ اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدُونَ
اى افراد باایمان ، از نعمتهاى پاکیزهاى كه به شما روزىدادهایم ، بخورید و شکر .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
خدا را به جا آورید ، اگر او راپرستش مىکنید .
مقایسه این آیه با آیه « يا اَيُّهَا النّاسُ كُلُوا مِمّا فِى الاَْرْضِ » ( 168 همین سوره ) و ملاحظه تفاوتهاى این دو باهم ، دو نکته لطیف را به ما مىفهماند ؛
در اینجا مىگوید : « مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ » ( از غذاهاى پاکى كه به شما روزى دادیم ... ) در حالى كه در آنجا مىگفت : « مِمّا فِى الاَْرْضِ » ( از آنچه در زمین است ) این تفاوت گویا اشاره به این است كه نعمتهاى پاکیزه در اصل براى افراد باایمان آفریده شده و افراد بىایمان به برکت آنها روزى مىخورند ، همانند آبى كه باغبان براى گلها در جوىها جارى مىسازد ، ولى خارها و علف هرزهها نیز از آن بهره مىگیرند .
دیگر اینکه بهمردم عادى مىگوید: بخوریدو پیروى گامهاى شیطان نکنید ، ولى به مؤمنان در آیه مورد بحث مىگوید : بخوریدو شکرخدا را بهجا آورید، يعنى تنها بهعدم
سوءاستفاده ازاین نعمتها قناعتنمىکند، بلکه حسن استفاده را نیز شرط مىشمرد .
در حقیقت از مردم عادى تنها انتظار مىرود كه گناه نکنند ، ولىاز افراد باایمان انتظار دارد كه این نعمتها را در بهترین راه مصرف كنند .
ضمنا ممکن است تکرار سفارش در مورد استفاده از غذاهاى پاك كه در آیات متعدد عنوان شده ، براى بعضى سؤالانگیز باشد ، اما اگر كمى به تاریخ زمان جاهليّت و آداب و رسوم خرافى آنها توجه كنیم و بدانیم كه آنها چگونه بدون دلیل نعمتهاى حلال را بر خود ممنوع مىساختند و این عادت به طورى در آنها نفوذ كرده بود كه همچون وحى آسمانى تلقّى مىشد و گاه آن را صریحا به خدا نسبت مىدادند ، نکته این تأکید روشن مىشود ، قرآن مىخواهد این افکار خرافى را از این طریق به كلّى از مغز آنها بیرون كند .
به علاوه تکیه روى عنوان « طَيِّب » همگان را متوجّه این دستور اسلامى مىکند كه از غذاهاى ناپاك ، از گوشتهایى همچون گوشت مردار و درندگان و حشرات و از مسکرات
که به شدّت در میان مردم آن زمان رواج داشت ، بپرهیزند .
در جلد ششم « تفسیر نمونه » ، صفحه 149 به بعد ، در زمینه استفاده مؤمنان از روزىهاى پاك و زینتهاى معقول ( ذیل 32 / اعراف ) بحث مشروحى مطرح شده است.
173 اِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزیرِ وَ مااُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلااِثْمَ عَلَيْهِ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
خداوند تنها ( گوشت ) مردار و خون و گوشت خوك وآنچه نام غیر خدا به هنگام ذبح برآن گفته شود، حرامکرده است، (ولى) آنکس كه مجبور شود، ( در موقع ضرورت براى حفظ جان خود از آن بخورد ) در صورتى كه ستمگر ومتجاوز نباشد ، گناهى بر او نیست ، خداوند بخشنده و مهربان است .
« باغٍ » و « عادٍ » در اصل باغى و عادى بوده ، "باغى" از مادّه « بَغْى » به معنى طلب كردن است و در اینجا منظور طلب كردن لذّت است و "عادى" به معنى متجاوز
مىباشد، يعنى متجاوز از حدّ ضرورت.
و به این ترتیب سه قسمت از گوشتهاى حرام به اضافه خون كه بیش از همه مورد ابتلاى مردم آن محیط بوده است ، در اینجا ذکر مىکند كه بعضى پلیدى ظاهرى دارند و بر كسى مخفى نیست ، مانند ؛ مردار، خون و گوشت خوك وبعضى پلیدى معنوى دارند ، مانند ؛ قربانىهایى كه براى بتها مىکردند .
و از آنجا كه گاه ضرورتهایى پیش مىآید كه انسان براى حفظ جان خویش مجبور به استفاده از بعضى از غذاهاى حرام مىشود ، قرآن در ذیل آیه آن را استثناء كرده و مىگوید : ولى كسى كه مجبور شود ( براى نجات جان خویش از مرگ ) از آنها بخورد ، گناهى بر او نیست ، به شرط اینکه ستمگر و متجاوز نباشد ( فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ ) .
به این ترتیب براى اینکه اضطرار ، بهانه و دستاویزى براى زیادهروى در خوردن غذاهاى حرام نشود ، با دو كلمه « غَيْرَ باغٍ» وَ « لا عادٍ » گوشزد مىکند كه این اجازه تنها
براى كسانى است كه خواهان لذّت از خوردن این محرّمات نباشند و از مقدار لازم كه براى نجات از مرگ ضرورى است ، تجاوز نکنند .
در حدیثى از امام صادق مىخوانیم كه در تفسیر آیه فوق فرمود :« منظور از "باغى" ، كسى است كه به دنبال صید ( از روى تفریح نه از روىنیاز )مىرود و منظور از "عادى" ، سارق است ، آنها حق ندارند گوشت میته بخورند و براى آنها حرام است و نماز را نیز نمىتوانند شکسته بخوانند » . (1)
بدون شكّ غذاهایى كه در آیه فوق تحریم شده ، همچون سایر محرّمات الهى ، فلسفه خاصّى دارد و باتوجّه كاملبه وضع جسم و جان انسان با تمام ویژگىهایش تشریع شده است ، در روایات اسلامى نیز زیانهاى هریك مشروحا آمده و پیشرفتهاى علمى بشر ،
1) « وَسایل الشّيعَة » ، جلد 5 ، صفحه 509 .
پرده از روى آن برداشته است .
مثلاً در كتاب « كافى » پیرامون گوشت مردار از حضرت امام صادق چنین مىخوانیم : « اَمَّا الْمَيْتَةُ فَاِنَّهُ لَمْ يَنَلْ مِنْها اَحَدٌ اِلاّ ضَعُفَ بَدَنُهُ وَ ذَهَبَتْ قُوَّتُهُ وَ انْقَطَعَ نَسْلَهُ وَ لا يَمُوتُ اكِلُ الْمَيْتَةِ اِلاّ فُجْأَةً » ، امام بعد از ذکر مقدّمهاى در مورد اینکه تمام این احکام به خاطر مصالح بشر است ، مىفرماید : « اما مردار را هیچکس از آن نمىخورد ، مگر اینکه بدنش ضعیف و رنجور مىشود ، نیروى او را مىکاهد و نسل او را قطع مىکند و آن كس كه به این كار ادامه دهد ، با سکته و مرگ ناگهانى از دنیا مىرود » .(1)
این مفاسد ممکن است به خاطر آن باشد كه دستگاه گوارش نمىتواند از مردار ، خون سالم و زنده بسازد ، به علاوه مردار كانونى است از انواع میکروبها ، اسلام علاوه بر .
1) « وَسايِلُ الشّيعَةِ » ، جلد 16 ، صفحه 310 .
اینکه خوردن گوشت مردار را تحریم كرده ، آن را نجس هم دانسته ، تا مسلمانان كاملاً از آن دورى كنند .
دوّمین چیزىکه در آیه تحریم شده ، "خون" است ( وَ الدَّمَ ) ، خونخوارى هم زیان جسمى دارد و هم اثر سوء اخلاقى ، چراکه خون از يکسو مادّه كاملاً آمادهاى است براى پرورش انواع میکروبها .
تمام میکروبهایى كه وارد بدن انسان مىشوند ، به خون حمله مىکنند و آن را مرکز فعالیت خویش قرار مىدهند ، به همین دلیل گلبولهاى سفید كه پاسداران و سربازان كشور تن انسانند ، همواره در منطقه خون پاسدارى مىکنند تا میکروبها به این سنگر حسّاس كه با تمام مناطق بدن ارتباط نزدیك دارد ، راه پیدا نکنند .
مخصوصا هنگامى كه خون از جریان مىافتد و به اصطلاح مىمیرد ، گلبولهاى سفید از بین مىروند و به همین دلیل میکروبها كه میدان را خالى از حریف مىبینند ، به سرعت
زاد و ولد كرده ، گسترش مىیابند ، بنابراین اگر گفته شود : خون به هنگامى كه از جریان مىافتد ، آلودهترین اجزاى بدن انسان و حیوان است ، گزاف گفته نشده .
از سوى دیگر امروز در علم غذاشناسى ثابت شده كه غذاها از طریق تأثیر در غدهها و ایجاد هورمونها در روحيّات و اخلاق انسان اثر مىگذارند ، از قدیم نیز تأثیر خونخوارى در قساوت و سنگدلى بهتجربه رسیده و حتّى ضربالمثل شده است و لذا در حدیثى مىخوانیم: « آنها كه خون مىخورند، آنچنان سنگدل مىشوند كه حتى ممکن است دست به قتل پدر و مادر و فرزند خود بزنند » .(1)
سوّمین چیزى كه در آیه تحریم شده، خوردن گوشت "خوک" است ( وَ لَحْمَ الْخِنْزیرِ ) .
خوك حتّى نزد اروپاییان كه بیشتر گوشت آن را مىخورند ، سمبل بىغیرتى است و .
1) « وَسايِلُ الشّيعَهِ » ، جلد 16 ، صفحه 310 .
حیوانى است كثیف ، خوك در امور جنسى فوقالعاده بىتفاوت و لاابالى است و علاوه بر تأثیر غذا بر روحيّات كه از نظر علم ثابت است ، تأثیر این غذا در خصوص لاابالىگرى در مسائل جنسى مشهود است .
در شریعت حضرت موسى ، حرمت گوشت خوك نیز اعلام شده است و در اناجیل ، گناهکاران به خوك تشبیه شدهاند و در ضمن داستانها ، مظهر شیطان ، خوك معرفى شده است .
جاى تعجّب است كه بعضى با چشم خود مىبینند از يك سو خوراك خوك ، نوعا از كثافات و گاهى از فضولات خودش است و ازسوى دیگر براى همه روشن شده كه گوشت این حیوان پلید، داراى دو نوع انگل خطرناك به نام « كرم تریشین » و يك نوع « كرم كدو» است ، باز هم در استفاده از گوشت آن اصرار مىورزند .
بعضى مىگویند : با وسایل امروز ، مىتوان تمام این انگلها را كشت و گوشت خوك را
از آنها پاك نمود ، ولى به فرض كه با وسایل بهداشتى باپختن گوشت خوك درحرارت زیاد، انگلهاى مزبور به كلى از میان بروند ، باز زیان گوشت خوك ، قابل انکار نیست ، زیرا طبق اصل مسلّمىکه اشاره شد، گوشت هر حیوانى ، حاوى صفات آن حیوان است و از طریق غدّهها و تراوش آنها ( هورمونها ) در اخلاق كسانى كه از آن تغذیه مىکنند ، اثر مىگذارد و به این ترتیب خوردن گوشت خوك ، مىتواند صفت بىبند و بارى جنسى و بىاعتنایى به مسائل ناموسى را كه از خصایص بارز نر این حیوان است ، به خورنده آن منتقل كند .
و شاید يکى از علل بىبند و بارى شدید جنسى كه در كشورهاى غربى حکومتمىکند، همان تغذیه از گوشت این حیوان آلوده باشد .
چهارمین چیزى كه تحریم شده ، گوشتهایى است كه نام "غیر خدا "، هنگام ذبح بر آن برده شود ( وَ ما اُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللّهِ ).
ازجمله گوشتهایى كه در این آیه از خوردن آنها نهى شده ، گوشت حیواناتى است كه مثل زمان جاهليّت به نام غیر خدا ( بتها ) ذبح شود .
آیا بردن نام خدا يا غیر خدا هنگام ذبح ، از نظر بهداشتى در گوشت حیواناثرمىگذارد؟
در پاسخ باید گفت : نباید فراموش كرد كه لازم نیست نام خدا و غیر خدا در ماهيّت گوشت از نظر بهداشتى اثرى بگذارد ، زیرا محرّمات در اسلام روى جهات مختلفىاست ، گاهى تحریم چیزى به خاطر بهداشت و حفظ جسم است و گاهى به خاطر تهذیب روح و زمانى به خاطر حفظ نظام اجتماع و تحریم گوشتهایى كه به نام بتها ذبح مىشود ، در حقیقت جنبه معنوى و اخلاقى و تربیتى دارد ، آنها انسان را از خدا دور مىکند و اثر روانى و تربیتى نامطلوبى دارد ، چرا كه از سنّتهاى شرك و بتپرستى است و تجدیدکننده خاطره آنها .
174 اِنَّ الَّذینَ يَكْتُمُونَ ما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَبِهِ ثَمَنا قَلیلاً اوُلئِكَ ما
يَأْكُلُونَ فى بُطُونِهِمْ اِلاَّ النّارَوَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
کسانىکه كتمانمىکنند آنچهراخداازکتاب نازلکرده وآنرا بهبهاى كمى مىفروشند، آنها جز آتش چیزى نمىخورند( و هدایا و اموالى كه از این رهگذر به دست مىآورند ، در حقیقت آتش سوزانى است ) و خداوند روزقیامت با آنها سخننمىگوید و آنها را پاکیزه نمىکند و براى آنها عذاب دردناکى است .
تمام كسانى كه احکام خدا و حقایق مورد نیاز مردم را از آنها كتمان كنند و به خاطر كسب مقام و يا به دست آوردن ثروتى ، مرتکب این خیانت بزرگ شوند ، باید بدانند كه حقیقت گرانبهایى رابه بهاى ناچیزى فروختهاند ، زیرا حقّپوشى ، اگر با تمام دنیا مبادله شود ، باز مرتکب شونده آن ، ضرر و زیان كرده است .
این آیه ضمنا مسأله تجسّم اعمال را در آخرت ، بار دیگر روشن مىسازد و نشان مىدهد اموال حرامى كه از این طریق به دست مىآید ، در واقع آتشى است كه در دل آنها وارد مىشود كه در روز رستاخیز به شکل واقعى خود مجسم خواهد شد .
از آیه مورد بحث استفاده مىشود كه يکى از بزرگترین مواهب الهى در جهان دیگر ، این است كه خدا با مردم باایمان از طریق لطف سخن مىگوید ، يعنى همان مقامى را كه پیامبران الهى در این جهان داشتند و از لذّت گفتگو با پروردگار بهرهمند مىشدند ، مؤمنان نیز در آن جهان به آن مفتخر مىشوند ، چه لذّتى از این بالاتر ؟
به علاوه خدا نظر لطف به آنها مىکند و با آب عفو و رحمتش آنهارا مىشوید و پاك و پاکیزه مىکند، چه نعمتى از این بالاتر ؟
بدیهى است سخن گفتن خداوند با بندگان ، مفهومش این نیست كه خدا زبان دارد و جسم است ، بلکه او با قدرت بىپایانش امواج صوتى را در فضا مىآفریند ، به گونهاى كه
قابل درك و شنیدن باشد ( همانگونه كه در وادى طور با موسى سخن گفت ) و يا از طریق الهام و با زبان دل، با بندگان خاصّش سخن مىگوید .
175 اوُلئِكَ الَّذینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى وَ الْعَذابَبِالْمَغْفِرَةِ فَما اَصْبَرَهُمْ عَلَى النّارِ
اینها همانهاهستندکهگمراهىرا باهدایت و عذابرا باآمرزش مبادلهکردهاند، راستى چهقدر در برابر عذابخداوند بىاعتناء و خونسردند .
و به این ترتیب از دو سو گرفتار زیان و خسران شدهاند ؛ از يك سو رها كردن هدایت و آمرزش خدا و جایگزین ساختن عذاب دردناك الهى به جاى آن و این معاملهاى است كه هیچ انسان عاقلى به سراغ آن نمىرود .
176 ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ وَ اِنَّ الَّذینَ اخْتَلَفُوا فِى الْكِتابِ لَفى شِقاقٍ بَعیدٍ
اینها بهخاطرآناستکه خداوند كتاب(آسمانى)را بهحقّ(و توأم بانشانهها و دلایل روشن)
نازلکرده و آنهاکه درآناختلاف مىکنند (و باکتمان وتحریف، اختلاف بهوجود آورند،) در شکاف ( و پراکندگى ) عمیقى قرار دارند .
کلمه « شِقاق » در اصل به معنى شکاف و جدایى است ، این تعبیر شاید اشاره به این باشد كه ایمان و تقوا و افشاء كردن حقّ، رمز وحدت و اتّحاد در جامعه انسانى است ، اما خیانت و كتمان حقایق ، موجب پراکندگى و جدایى و شکاف است ، نه شکاف سطحى كه آن را بتوان نادیده گرفت ، بلکه جدایى و شکاف عمیق .
با اینحال گروهى بهخاطر حفظ منافع كثیف خویش ، دست به توجیه و تحریف مىزنند و در كتاب آسمانى ، اختلافها به وجود مىآورند تا به اصطلاح آب را گلآلود كنند و از آن ماهى گیرند .
177 لَيْسَالْبِرَّ اَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِوَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيّينَ وَ اتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ
ذَوِىالْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ السّائِلینَوَ فِىالرِّقابِ وَ اَقامَ الصَّلوةَ وَ اتَى الزَّكوةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ اِذا عاهَدُوا وَ الصّابِرینَ فِىالْبَأْساءِ وَالضَّرّاءِ وَ حینَالْبَأْسِ اوُلئِكَالَّذینَصَدَقُواوَاوُلئِكَهُمُ الْمُتَّقُونَ
نیکى ( تنها ) این نیست ( كه به هنگام نماز ) صورت خود را بهسوى مشرق و مغرب كنید ( و تمام گفتگوى شما از مسأله قبله وتغییر قبله باشد و همه وقت خود را مصروف آن سازید ) بلکه نیکى ( و نیکوکار ) كسانى هستند كه به خدا و روز رستاخیز وفرشتگان و كتاب آسمانى و پیامبران ایمان آوردهاند و مال( خود ) را با علاقهاى كه به آن دارند ، به خویشاوندان و يتیمان و مسکینان و واماندگان در راه و سائلان و بردگانانفاق مىکنند ، نماز را برپا مىدارند و زکات را مىپردازند و به عهد خود به هنگامى كه عهد بستند وفا مىکنند ، در برابر محروميّتها و بیمارىها و در میدان جنگ، استقامت به خرج مىدهند ، اینها كسانى هستند كه راست مىگویند( و گفتار و رفتار و اعتقادشان هماهنگ است ) و اینها هستند پرهیزکاران .
« بِرّ » در اصل به معنى توسعه است ، سپس در معنى نیکىها و خوبىها و احسان ، به كار رفته است ، زیرا این كارها در وجود انسان محدود نمىشود و گسترش مىیابد و به دیگران مىرسد و آنها نیز بهرهمند مىشوند .
و « بَرّ » جنبه وصفى دارد و به معنى شخص نیکوکار است ، در اصل به معنى بیابان و مکان وسیع مىباشد و از آنجا كه نیکوکاران روحى وسیع و گسترده دارند ، این واژه بر آنها اطلاق مىشود .
« بَأْساء » از ماده « بُؤْس » بهمعنى فقر و « ضَرّاء » بهمعنى درد و بیمارى و « حینَ الْبَأْس » به معنى هنگام جنگ است .(1)
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
در حقیقت این نخستین پایه همه نیکىها و خوبىها است ؛ ایمان به مبدأ و معاد و برنامههاى الهى و پیامبران كه مأمور ابلاغ و اجراى این برنامهها بودند و فرشتگانى كه واسطه ابلاغ این دعوت محسوب مىشدند، ایمان به اصولىکه تمام وجود انسان را روشن مىکند و انگیزه نیرومندى براى حرکت به سوى برنامههاى سازنده و اعمال صالح است .
جالب اینکه نمىگوید : « نیکوکار » كسانى هستند كه ... بلکه مىگوید « نیکى » كسانى هستند كه ... .
این به خاطر آن است كه در ادبیات عرب و همچنین بعضى زبانهاى دیگر ، هنگامى كه مىخواهند آخرین درجه تأکید را در چیزى بیان كنند ، آن را به صورت مصدرى مىآورند ، نه به صورت وصف ، مثلاً گفته مىشود : علىّ ، عدل جهان انسانيّت است ، يعنى آنچنان عدالتپیشه است كه گویى تمام وجودش در آن حلّ شده و سر تا پاى او در عدالت غرق گشته است ، به گونهاى كه هرگاه به او نگاه كنى ، چیزى جز عدالت نمىبینى و همچنین
در نقطه مقابل آن مىگوییم : بنىاميّة ذلّت اسلام بودند ، گویى تمام وجودشان تبدیل به خوارى شده بود .
بنابراین از این تعبیر ، ایمان محکم و نیرومندى در سطح بالا استفاده مىشود .
پساز ایمان ، بهمسأله انفاق و ایثار وبخششهاى مالى اشاره مىکند و مىگوید: « مال خود را با تمام علاقهاى كه به آن دارند ، به خویشاوندان و يتیمان و مستمندان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان مىدهند » ( وَ اتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ السّائِلینَ وَ فِى الرِّقابِ ) .
بدون شكّ گذشتن از مال و ثروت براى همهکس كار آسانى نیست ، مخصوصا هنگامى كه به مرحله ایثار برسد ، چراکه حبّ آن تقریبا در همه دلها است و تعبیر « عَلى حُبِّهِ » نیز اشاره به همین حقیقت است كه آنها در برابر این خواسته دل، براى رضاى خدا مقاومت مىکنند .
جالب اینکه در اینجا شش گروه از نیازمندان ذکر شدهاند ؛ در درجه اوّل بستگان و
خویشاوندان آبرومند و در درجه بعد يتیمان و مستمندان ، سپس آنهایى كه نیازشان كاملاً موقّتى است ، مانند واماندگان در راه ، بعد سائلان ، اشاره به اینکه نیازمندان همه اهل سؤال نیستند ، گاهى چنان خویشتندارند كه ظاهر آنها همچون اغنیاء است ، در حالى كه در باطن سخت محتاجند ، چنانکه قرآن در جاى دیگر مىگوید : « يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ : افراد ناآگاه آنها را به خاطر شدّت خویشتندارى اغنیاء تصور مىکنند » ( 273 / بقره ) و سرانجام به بردگان اشاره مىکند كه نیاز به آزادى و استقلال دارند ، هرچند ظاهرا نیاز مادّى آنها به وسیله مالکشان تأمین گردد .
سوّمین اصل از اصول نیکىها را ، برپاداشتن نماز مىشمرد و مىگوید : « آنها نماز را برپا مىدارند » ( وَ اَقامَ الصَّلوةَ ) .
نمازى كه اگر با شرایط و حدودش و با اخلاص و خضوع، انجام گیرد، انسان را از هر گناه بازمىدارد و به هر خیر و سعادتى تشویق مىکند .
چهارمین برنامه آنها را اداء زکات و حقوق واجب مالى ذکر كرده ، مىگوید : « آنها زکات را مىپردازند » ( وَ اتَى الزَّكوةَ ) .
بسیارند افرادى كه در پارهاى از موارد حاضرند به مستمندان كمك كنند ، اما در اداء حقوق واجب ، سهلانگار مىباشند و به عکس گروهى غیر از اداى حقوق واجب ، به هیچگونه كمك دیگرى تن در نمىدهند ، حتّى حاضر نیستند يك دینار به نیازمندترین افراد بدهند ، آیه فوق با ذکر « انفاق مستحبّ و ایثارگرى » از يك سو و « اداى حقوق واجب » از سوى دیگر ، این هر دو گروه را از صف نیکوکاران واقعى خارج مىسازد و نیکوکار را كسى مىداند كه در هر دو میدان ، انجام وظیفه كند .
و جالب اینکه درمورد انفاقهاى مستحبّ، كلمه « عَلى حُبِّهِ » ( با اینکه ثروت محبوب آنها است ) را ذکر مىکند ، ولى در مورد زکات واجب ، نه ، چراکه اداى حقوق واجب مالى ، يك وظیفه الهى و اجتماعى است و اصولاً نیازمندان طبق منطق اسلام در اموال ثروتمندان
به نسبت معینى شریکند ، پرداختن مال شریك ، نیازى به این تعبیر ندارد .
پنجمین ویژگى آنها را وفاى به عهد مىشمرد و مىگوید : « كسانى هستندکه به عهد خویش به هنگامىکه پیمان مىبندند ، وفا مىکنند » ( وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ اِذا عاهَدُوا ) .
چراکه سرمایه زندگى اجتماعى ، اعتماد مقابل افراد جامعه است و از جمله گناهانى كه رشته اطمینان و اعتماد را پاره مىکند و زیربناى روابط اجتماعى را سست مىنماید ، ترك وفاى به عهد است ، به همین دلیل در روایات اسلامى چنین مىخوانیم كه مسلمانان موظّفند سه برنامه را در مورد همه انجام دهند ، خواه طرف مقابل ، مسلمان باشد يا كافر ، نیکوکارباشد يا بدکار و آنسه عبارتنداز؛وفاى بهعهد، اداىامانت و احترامبه پدر و مادر.(1)
و بالاخره ششمین و آخرین برنامه این گروه نیکوکار را چنین شرح مىدهد : « كسانى .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، بابُ البِرِّ بِالْوالِدَيْنِ ، صفحه 129 ، حدیث 15 .
هستند كه در هنگام محرومیت و فقر و به هنگام بیمارى و درد و همچنین در موقع جنگ در برابر دشمن ، صبر و استقامت به خرج مىدهند و در برابر این حوادث زانو نمىزنند »
(وَ الصّابِرینَ فِى الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ) .
و در پایان آیه به عنوان جمعبندى و تأکید بر شش صفت عالى گذشته مىگوید: « اینها كسانى هستند كه راست مىگویند و اینها پرهیزکارانند » ( اوُلئِكَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ).
راستگویى آنها از اینجا روشن مىشود كه اعمال و رفتارشان از هر نظر با اعتقاد و ایمانشان هماهنگ است و تقوا و پرهیزکاریشان از اینجا معلوم مىشود كه آنها هم وظیفه خود را در برابر « اَللّه » و هم در برابر نیازمندان و محرومان و كلّ جامعه انسانى و هم در برابر خویشتن خویش انجام مىدهند .
جالب این كه 6 صفت برجسته فوق ، هم شامل اصول اعتقادى و اخلاقى و
هم برنامههاى عملى است .
در زمینه اصول اعتقادى تمام پایههاى اصلى ذکر شده و از میان برنامههاى عملى به انفاق و نماز و زکات كه سمبلى از رابطه خلق با خالق و خلق با خلق است ، اشاره گردیده و از میان برنامههاى اخلاقى ، تکیه بر وفاى به عهد و استقامت و پایدارى شده كه ریشه همه صفات عالى اخلاقى را تشکیل مىدهد .
178 يااَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا كُتِبَعَلَيْكُمُالْقِصاصُ فِىالْقَتْلَىالْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُبِالْعَبْدِ وَ الاُْنْثى بِالاُْنْثى فَمَنْ عُفِىَ لَهُ مِنْ اَخیهِ شَىْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَداءٌ اِلَيْهِ بِاِحْسانٍ ذلِكَ تَخْفیفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِاعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ اَلیمٌ
اىافرادىکه ایمان آوردهاید، حکم قصاص در موردکشتگان بر شما نوشته شدهاست، آزاد در برابر آزاد و بردهدر برابر برده و زن در برابر زن ، پس اگر كسى از ناحیه برادر ( دینى ) خود مورد عفو قرار گیرد ( و حکم قصاص او تبدیل بهخونبها گردد ، ) باید از راه
پسندیده پیروى كند ( و در طرزپرداخت دیه ، حال پرداختکننده را در نظر بگیرد ) و قاتل نیز بهنیکى دیه را به ولىّ مقتول بپردازد (و در آن مسامحه نکند)این تخفیف و رحمتى است ازناحیه پروردگار شما و كسى كه بعد از آن تجاوز كند، عذاب دردناکى خواهد داشت.
« قِصاص » از ماده « قَصّ » به معنى جستجو و پىگیرى از آثار چیزى است و هر امرى كه پشت سر هم آید ، عرب آن را « قِصَّة » مىگوید و از آنجا كه « قِصاص » قتلى است كه پشت سر قتل دیگرى قرار مىگیرد ، این واژه در مورد آن به كار رفته است .
قرآن گاهى از دستورات لازمالاجرا با جمله « كُتِبَ عَلَيْكُمْ : بر شما نوشته شده » تعبیر مىکند ، از جمله در آیه فوق و همچنین آیات آینده كه در مورد وصيّت و روزه سخن مىگوید ، همین تعبیر دیده مىشود و به هر حال این تعبیر ، اهميّت و تأکید مطلب را روشن مىکند ، زیرا همیشه مسائلى را مىنویسند كه
از هر نظر قطعيّت پیدا كرده و جدّى است .
این دستور عادلانه « قصاص » و « عفو » كه يك مجموعه كاملاً انسانى و منطقى را تشکیل مىدهد ، از يك سو روش فاسد عصر جاهليّت را كه هیچگونه برابرى در قصاص قائل نبودند و همچون دژخیمان عصر فضا گاه در برابر يك نفر ، صدها نفر را به خاك و خون مىکشیدند ، محکوم مىکند .
و از سوى دیگر راه عفو را به روى مردم نمىبندد ، در عین حال احترام خون را نیز كاهش نمىدهد و قاتلان را جسور نمىسازد و از سوى سوم مىگوید : بعد از برنامه عفو و گرفتن خونبها ، هیچیك از طرفین حق تعدّى ندارند ، بر خلاف اقوام جاهلى كه اولیاى مقتول، گاهى بعد از عفو و حتى گرفتن خون بها، قاتل را مىکشتند .
179 وَ لَكُمْ فِى الْقِصاصِ حَيوةٌ يا اوُلِى الاَْلْبابِ لَعَلَّكُمْتَتَّقُونَ
و براى شما در قصاص، حیات و زندگى است، اى صاحبانخرد، تا شما تقوا پیشه كنید.
این آیه كه از ده كلمه ترکیب شده و در نهایت فصاحت و بلاغت است ، آنچنان جالب است كه به صورت يك شعار اسلامى در اذهان همگان نقش بسته و به خوبى نشان مىدهد كه قصاص اسلامى به هیچوجه جنبه انتقامجویى ندارد ، بلکه دریچهاى است به سوى حیات و زندگى انسانها .
از يك سو ضامن حیات جامعه است ، زیرا اگر حکم قصاص به هیچوجه وجود نداشت و افراد سنگدل احساس امنيّت مىکردند ، جان مردم بىگناه به خطر مىافتاد ، همانگونه كه در كشورهایى كه حکم قصاص به كلى لغو شده ، آمار قتل و جنایت به سرعت بالارفتهاست.
و از سوى دیگر مایه حیات قاتل است ، چراکه او را از فکر آدمکشى تا حدّ زیادى باز مىدارد و كنترل مىکند .
و ازسوى سوّم بهخاطر لزوم تساوىو برابرى، جلوى قتلهاى پىدرپى را مىگیرد و به
سنّتهاى جاهلى كه گاه يك قتل مایه چند قتل و آن نیز به نوبه خود ، مایه قتلهاى بیشترى مىشد ، پایان مىدهد و از این راه نیز مایه حیات جامعه است .
و با توجّه به اینکه حکم قصاص مشروط به عدم عفو است ، نیز دریچه دیگرى به حیات و زندگى گشوده مىشود .
جمله « لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ » كه هشدارى است براى پرهیز از هرگونه تعدى و تجاوز ، این حکم حکیمانه اسلامى را تکمیل مىکند .
گروهى كه بدون تأمّل ، بعضى از مسائل جزیى اسلام را مورد انتقاد قرار دادهاند ، به خصوص درباره مسأله قصاص ، سر و صدا راه انداخته ، مىگویند :
1 - جنایتى كه قاتل مرتکب شده ، بیش از این نیست كه انسانى را از بین برده است ، ولى شما به هنگام قصاص همین عمل را تکرار مىکنید .
2 - قصاص جز انتقامجویى و قساوت نیست ، این صفت ناپسند را باید با تربیت صحیح از میان مردم برداشت ، در حالى كه طرفداران قصاص، هر روز به این صفت ناپسند انتقامجویى روح تازهاى مىدمند .
3 - آدمکشى گناهى نیست كه از اشخاص عادى يا سالم سرزند ، حتما قاتل از نظر روانى مبتلا به بیمارى است و باید معالجه شود و قصاص دواى چنین بیمارانى نمىتواند باشد .
4 - مسائلى كه مربوط به نظام اجتماعى است ، باید دوش به دوش اجتماع رشد كند ، بنابراین قانونى كه در هزار و چهار صد سال پیش از این پیاده مىشده ، نباید در اجتماع امروز عملى شود .
5 - آیا بهتر نیست بهجاى قصاص ، قاتلان را زندانى كنیم و با كار اجبارى از وجود آنها به نفع اجتماع ، استفاده نماییم با این عمل هم اجتماع ، از شرّ آنان محفوظ مىماند و هم از وجود آنها حتّىالمقدور استفاده مىشود .
اینها خلاصه اعتراضاتى است كه پیرامون مسأله قصاص مطرح مىشود .
پاسخ
دقت در آیات قصاص در قرآن مجید ، جواب این اشکالات را روشن مىسازد ( وَ لَكُمْ فِى الْقِصاصِ حَيوةٌ يا اوُلِى الاَْلْبابِ ) .
زیرا از بین بردن افراد مزاحم و خطرناك ، گاه بهترین وسیله براى رشد و تکامل اجتماع است و چون در اینگونه موارد مسأله قصاص ، ضامن حیات و ادامه بقاء مىباشد ، شاید از اینرو قصاص به عنوان غریزه در نهاد انسان گذارده شده است .
نظام طبّ ، كشاورزى ، دامدارى ، همه و همه روى این اصل عقلى ( حذف موجود خطرناك و مزاحم ) بناشده ، زیرا مىبینیم به خاطر حفظ بدن ، عضو فاسد را حذف مىکنند و يا به خاطر نموّ گیاه ، شاخههاى مضرّ و مزاحم را مىبرند ، كسانى كه كشتن قاتل را فقدان فرد دیگرى مىدانند ، تنها دید انفرادى دارند ، اگر صلاح اجتماع را در نظر بگیرند و بدانند
اجراى قصاص چه نقشى در حفاظت و تربیت سایر افراد دارد ، در گفتار خود تجدیدنظر مىکنند ، از بین بردن این افراد خونریز در اجتماع ، همانند قطع كردن و از بین بردن عضو و شاخه مزاحم و مضرّ است كه به حکم عقل باید آن را قطع كرد و ناگفته پیدا است كه تاکنون هیچکس به قطع شاخهها و عضوهاى فاسد و مضرّ اعتراض نکرده است، این در مورد ایراد اوّل.
در مورد ایراد دوّم ، باید توجه داشت كه اصولاً تشریع قصاص هیچگونه ارتباطى با مسأله انتقامجویى ندارد ، زیرا انتقام به معنى فرونشاندن آتش غضب ، به خاطر يك مسأله شخصى است ، در حالى كه قصاص به منظور پیشگیرى از تکرار ظلم و ستم بر اجتماع است و هدف آن عدالتخواهى و حمایت از سایر افراد بىگناه مىباشد .
در مورد ایراد سوّم كه قاتل حتما مبتلا به بیمارى روانى است و از اشخاص عادى ممکن نیست چنین جنایتى سر بزند ، باید گفت : در بعضى موارد ، این سخن صحیح است و اسلام هم در چنین صورتهایى براى قاتل دیوانه يا مثل آن ، حکم قصاص نیاورده است،
اما نمىتوان مریض بودن قاتل را به عنوان يك قانون و راه عذر عرضه داشت ، زیرا فسادى كه این طرح به بار مىآورد و جرأتى كه به جنایتکاران اجتماع مىدهد ، براى هیچکس قابل تردید نیست و اگر استدلال در مورد قاتل صحیح باشد ، در مورد متجاوزان و كسانى كه به حقوق دیگران تعدّى مىکنند ، نیز باید صحیح باشد ، زیرا آدمى كه داراى سلامت كامل عقل است ، هرگز به دیگران تجاوز نمىکند و به این ترتیب تمام قوانین جزایى را باید از میان برداشت و همه متعدّيان و متجاوزان را به جاى زندان و مجازات ، به بیمارستانهاى روانى روانه كرد .
اما اینکه رشد اجتماع ، قانون قصاص را نمىپذیرد و قصاص تنها در اجتماعات قدیم نقش داشته ، اما الآن قصاص را حکمى خلاف وجدان مىدانند كه باید حذف شود ، پاسخ آن يك جمله است و آن اینکه ؛
ادّعاى مزبور در برابر توسعه وحشتناك جنایات در دنیاى امروز و آمار كشتارهاى
میدانهاى نبرد و غیر آن ، ادّعاى بىارزشى است و به خیالبافى شبیهتر است و به فرض كه چنین دنیایى به وجود آمد ، اسلام هم قانون عفو را در كنار قصاص گذارده و هرگز قصاص را راه منحصر معرّفى نکرده است ، مسلّما در چنان محیطى ، خود مردم ترجیح خواهند داد كه قاتل را عفو كنند، اما در دنیاى كنونى كه جنایاتش تحت لفّافههاى گوناگون ، قطعا از گذشته بیشتر و وحشیانهتر است ، حذف این قانون جز اینکه دامنه جنایاترا گسترش دهد، اثرى ندارد .
و در مورد ایراد پنجم ، باید توجّه داشت كه هدف از قصاص همانطور كه قرآن تصریح مىکند ، حفظ حیات عمومى اجتماع و پیشگیرى از تکرار قتل و جنایات است ، مسلّما زندان نمىتواند اثر قابل توجّهى داشته باشد ( آنهم زندانهاى كنونى كه وضع آن از بسیارى از منزلهاى جنایتکاران بهتر است ) و به همین دلیل در كشورهایى كه حکم اعدام لغوشده، در مدّت كوتاهى آمار قتل و جنایت فزونى گرفته ، به خصوص اگر حکم زندانى افراد طبق معمول در معرض بخشودگى باشد كه در این صورت ، جنایتکاران با فکرى آسودهتر و
خیالى راحتتر ، دست به جنایت مىزنند .
ممکناست بعضى ایراد كنند كه در آیات قصاص دستور داده شده كه نباید « مرد » بهخاطر « زن » مورد قصاص قرار گیرد ، مگر خون مرد از خون زن رنگینتراست ؟ چرا مرد جنایتکار به خاطر كشتن زن و ریختن خون ناحقّاز انسانهایىکه بیش از نصف جمعيّت روى زمین را تشکیل مىدهند، قصاص نشود ؟ در پاسخ باید گفت : مفهوم آیه این نیست كه مرد نباید در برابر زن قصاص شود ، بلکه همانطور كه در فقه اسلام مشروحا بیان شده ، اولیاى زن مقتول مىتوانند مرد جنایتکار را به قصاص برسانند ، به شرط آنکه نصف مبلغ دیه را بپردازند .
به عبارت دیگر ؛ منظور از عدم قصاص مرد در برابر قتل زن ، قصاص بدون قید و شرط است ولى با پرداختن نصف دیه ، كشتن او جایز است .
و لازم به توضیح نیست كه پرداخت مبلغ مزبور براى اجراى قصاص ، نه به خاطر این
است كه زن از مرتبه انسانيّت دورتراست و يا خون او كمرنگتر از خون مرد است ، این توهّمى است كاملاً بىجا و غیرمنطقى كه شاید لفظ و تعبیر « خونبها » ریشه این توهّم شده است ، پرداخت نصف دیه ، تنها به خاطر جبران خسارتى است كه از قصاص گرفتن از مرد ، متوجّه خانواده او مىشود .
توضیح اینکه ؛ مردان غالبا در خانواده عضو مؤثر اقتصادى هستند و مخارج خانواده را متحمّل مىشوند و با فعاليّتهاى اقتصادى خود ، چرخ زندگى خانواده را به گردش درمىآورند ، بنابراین تفاوت میان از بین رفتن « مرد » و « زن » از نظر اقتصادى و جنبههاى مالى از كسى پوشیده نیست كه اگر این تفاوت مراعات نشود ، خسارت بىدلیلى به بازماندگان مرد مقتول و فرزندان بىگناه او وارد مىشود ، لذا اسلام با قانون پرداخت نصف مبلغ در مورد قصاص مرد ، رعایت حقوق همه افراد را كرده و از این خَلاَء اقتصادى و ضربه نابخشودنى كه به يك خانواده مىخورد ، جلوگیرى نموده است ، اسلام هرگز اجازه
نمىدهد كه به بهانه لفظ « تساوى » ، حقوق افراد دیگرى مانند فرزندان شخصى كه مورد قصاص قرار گرفته ، پایمال گردد .
البتّه ممکن است زنانى براى خانواده خود ، نانآورتر از مردان باشند ، ولى مىدانیم احکام و قوانین بر محور افراد ، دور نمىزند ، بلکه كلّ مردان را با كلّ زنان باید سنجید .
180 كُتِبَ عَلَيْكُمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ اِنْ تَرَكَ خَيْرا نِ الْوَصِيَّةُ لِلْوالِديْنِ وَ الاَْقْرَبینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّا عَلَى الْمُتَّقینَ
بر شما نوشته شده هنگامى كه يکى از شما را مرگ فرارسد ،اگر چیز خوبى از خود به جاى گذارده، وصيّت براى پدر ومادر و نزدیکان به طور شایسته كند ، این حقّى است براى پرهیزکاران .
در اینجا به جاى كلمه « مال » ، كلمه « خَيْر » گفته شده ، فرموده : اگر « چیز خوبى » از خود
به يادگار گذارده ، وصيّت كند .
این تعبیر نشان مىدهد كه اسلام ثروت و سرمایهاى را كه از طریق مشروع به دست آمده باشد و در مسیر سود و منفعت اجتماع به كار گرفته شود ، خیر و برکت مىداند و بر افکار نادرست آنها كه ذات ثروت را چیز بدى مىدانند ، خط بطلان مىکشد و از زاهدنمایان منحرفى كه روح اسلام را درك نکرده و زهد را با فقر مساوى مىدانند و افکارشان سبب رکود جامعه اسلامى و پیشرفت استثمارگران مىشود ، بیزار است .
ضمنا این تعبیر اشاره لطیفى به مشروع بودن ثروت است ، زیرا اموال نامشروعى كه انسان از خود به يادگار مىگذارد ، خیر نیست ، بلکه شرّ و نکبت است .
از برخى روایات نیز استفاده مىشود كه از تعبیر « خیر » چنین بهدستمىآید كه اموال قابلملاحظهاى باشد وگرنه اموال مختصر ، احتیاج به وصيّت ندارد ، همان بهتر كه ورثه آن را طبق قانون ارث در میان خود تقسیم كنند و به تعبیر دیگر مال مختصر چیزى نیست كه
انسان بخواهد ثلث آن را به عنوان وصیت جدا كند .(1)
ضمنا جمله « اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ » : هنگامى كه مرگ يکى از شما فرا رسد » ، براى بیان آخرین فرصت وصيّت است كه اگر به تأخیر بیفتد ، از دست مىرود وگرنه هیچ مانعى ندارد كه انسان قبل از آن پیشبینى كار خود را كرده ، وصيّتنامه خویش را آماده كند ، بلکهاز روایات استفادهمىشودکه این عمل بسیار شایستهاى است .
مقيّد ساختن وصيّت در آیه فوق با قید « بِالْمَعْرُوفِ » اشاره به این است كه وصيّت باید از هر جهت عقلپسند باشد ، زیرا « معروف » به معنى شناخته شده براى عقل و خرد است .
هم از نظر مبلغ و مقدار و هم از نظر شخصى كه وصيّت به نام او شده و هم از جهات دیگر ، باید طورى باشد كه عرف عقلاء ، آن را عملى شایسته بدانند ، نه يك نوع تبعیض .
1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 159 .
ناروا و مایه نزاع و دعوا و انحراف از اصول حقّ و عدالت .
181 فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ماسَمِعَهُ فَاِنَّما اِثْمُهُ عَلَىالَّذینَ يُبَدِّلُونَهُاِنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ
پس كسىکه آنرا بعد از شنیدن، تغییر دهد، تنها گناهآنبر كسانىاستکه آن ( وصيّت ) را تغییر مىدهند ، خداوند شنوا و دانا است .
آیه فوق ممکن است اشاره به این حقیقت نیز باشد كه خلافکارىهاى « وصىّ » ( كسى كه عهدهدار انجام وصایا است ) هرگز اجر و پاداش وصيّتکننده را از بین نمىبرد ، او به اجر خود رسیده، تنها گناه بر گردن وصىّ است كه تغییرى در كميّت و يا اصل وصيّت دادهاست.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد كه منظور این است ، اگر بر اثر خلافکارى وصىّ ، اموال ميّت به افرادى داده شود كه مستحقّ نیستند ( و آنها نیز از این موضوع بىخبر باشند ) گناهى بر آنها نیست ، گناه تنها متوجه وصىّ است كه دانسته چنین عمل خلافى را انجام داده است .
182 فَمَنْخافَ مِنْمُوصٍجَنَفا اَوْاِثْمافَاَصْلَحَبَيْنَهُمْفَلااِثْمَعَلَيْهِ اِنَاللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
کسىکهاز انحراف وصيّتکننده ( و تمایل يکجانبه او بهبعض ورثه ) يا از گناه او ( به اینکه وصيّت به كار خلافى كند ، )بترسد و میان آنها را اصلاح دهد ، گناهى بر او نیست ( و مشمول قانون تبدیل وصيّت نمىباشد ) خداوند آمرزنده و مهرباناست .
تعبیر به « جَنَف » كه به معنى انحراف از حقّ و تمایل يکجانبه است ، اشاره به انحرافاتى است كه ناآگاهانه دامنگیر وصيّتکننده مىشود و تعبیر به « اِثْم » اشاره به انحرافات عمدى است .
از قانون ارث تنها يك عده از بستگان ، آنهم روى حساب معيّنى بهرهمند مىشوند ، در حالى كه شاید عده دیگرى از فامیل و احیانا بعضى از دوستان و آشنایان نزدیك ، نیاز مبرمى به كمکهاى مالى داشته باشند .
و نیز درمورد بعضى از وارثان ، گاه مبلغ ارث ، پاسخگوى نیاز آنها نیست ، جامعيّت قوانین اسلام اجازه نمىدهد كه این خَلاَءها پر نشود ، لذا در كنار قانون ارث ، قانون وصيّت را قرار داده و به مسلمانان اجازه مىدهد نسبت به يك سوم از اموال خود ( براى بعد از مرگ ) خویش تصمیم بگیرند .
از اینها گذشته ، گاه انسان مایل است كارهاى خیرى انجام دهد ، اما در زمان حیاتش به خاطر نیازهاى مالى خودش موّفق به این امر نیست ، منطق عقل ، ایجاب مىکند كه او از اموالى كه زحمت تحصیل آن را كشیده ، براى انجام این كارهاى خیر ، لااقلّ براى بعد از مرگش محروم نماند .
مجموع این امور ، موجب شده است كه قانون وصيّت در اسلام تشریع گردد و آن را با جمله « حَقّا عَلَى الْمُتَّقینَ » تأکیدفرمودهاست .
البته وصيّت منحصر به موارد فوق نیست ، بلکه انسان باید وضع دیون خود و اماناتى كه
به او سپرده شده و مانند آن را در وصيّت مشخّص كند ، به گونهاى كه هیچ امر مبهمى در حقوق مردم يا حقوق الهى كه بر عهده او است ، وجود نداشته باشد .
در روایات اسلامى تأکیدهاى فراوانى در زمینه وصىّ شده ، از جمله در حدیثى از پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « ما يَنْبَغى لاِمْرِءٍ مُسْلِمٍ اَنْ يَبیتَ لَيْلَةً اِلاّ وَ وَصِيَّتَهُ تَحْتَ رَأْسِهِ : سزاوار نیست مسلمان شب بخوابد ، مگر اینکه وصيّتنامهاش زیر سر او باشد » .(1)
البته جمله زیر سر بودن به عنوان تأکید است ، منظور آماده بودن وصيّت است .
در روایت دیگرى مىخوانیم : « مَنْ ماتَ بِغَيْرِ وَصِيَّةٍ ماتَ میتَةَ جاهِلَيَّةٍ: كسى كه بدون وصیت از دنیا برود، مرگ او مرگ جاهلیت است » .(2).
گرچه وصيّت ذاتا از مستحبّات مؤكّد است ، ولى گاه شکل وجوب پیدا مىکند ، مثل اینکه انسان در پرداخت حقوق واجب الهى كوتاهى كرده باشد و يا اماناتى از مردم نزد او است كه درصورت عدم وصيّت ، احتمال مىدهد حقّ آنان از بین برود و از آن مهمّتر اینکه گاه موقعيّت شخص در جامعه چنان است كه اگر او وصيّت نکند ، ممکن است لطمه شدید و ضربه غیر قابل جبرانى بر نظام سالم اجتماعى يا دینى وارد گردد ، در تمام این صورتها وصيّت كردن واجب مىشود .
بنابراین استثناء ، تنها مربوط به مواردى است كه وصيّت به طور شایسته صورت نگرفته ، فقط در اینجا است كه وصىّ حقّ تغییر دارد ، البته اگر وصيّتکننده ، زنده است ، مطالب را به او گوشزد مىکند تا تغییر دهد و اگر از دنیا رفته ، شخصا اقدام به تغییر مىکند و این ازنظر فقه اسلامى منحصر بهموارد زیر است ؛
✓ 1 - هرگاه وصيّت به مقدارى بیش از ثلث مجموع مال باشد ، چرا كه در روایات متعدّدى از پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله و ائمّه اهلبیت علیهمالسلام نقل شده كه : « وصيّت تا ثلث مال مجاز است و زاید بر آن ، ممنوع مىباشد » .(1)
بنابراین آنچه در میان افراد ناآگاه معمول است كه تمام اموال خود را از طریق وصيّت تقسیم مىکنند به هیچوجه از نظر قوانین اسلامى صحیح نیست و بر شخص وصىّ لازم است كه آن را اصلاح كند و تا سرحدّ ثلث تقلیل دهد .
✓ 2 - در آنجا كه وصيّت به ظلم و گناه و كار خلاف كرده باشد ، مثل اینکه وصيّت كند قسمتى از اموالش را صرف توسعه مراکز فساد كنند و نیز اگر وصيّت موجب ترك واجبى باشد . .
1) « وَسايِل الشّيعَة » ، جلد 13 ، صفحه 361 .
✓ 3 - آنجا كه وصيّت موجب نزاع و فساد و خونریزى گردد كه در اینجا باید زیر نظر حاکم شرع اصلاح شود .
183 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ
اى افرادى كه ایمان آوردهاید ، روزه بر شما نوشته شد ،همانگونه كه بر كسانى كه قبل از شما بودند ، نوشته شده ، تا پرهیزکار شوید .
روزه عامل مؤثّرى است براى پرورش روح تقوا و پرهیزکارى در تمام زمینهها و همه ابعاد .
از آنجاکه انجام اینعبادت با محروميّت از لذایذ مادّى و مشکلاتى مخصوصا درفصل تابستان همراه است ، تعبیرات مختلفى در آیه فوق به كار رفته كه روح انسان را براى پذیرش این حکم آماده سازد .
نخست با خطاب « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا : اى مؤمنان » .
سپس بیان این حقیقت كه روزه اختصاص به شما ندارد ، بلکه در امّتهاى پیشین نیز بوده است .
و سرانجام بیان فلسفه آن و اینکه اثرات پربار این فریضه الهى صد درصد عاید خود شما مىشود ، آن را يك موضوع دوستداشتنى و گوارا مىسازد .
در حدیثى از امام صادق نقل شده كه فرمود: «لَذَّةُ ما فِىالنِّداءِ اَزالَ تَعَبَالْعِبادَةِ وَ الْعَناءِ : لذّت خطاب " يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا " آنچناناست كه سختى و مشقّت این عبادت را از بین برده است» .(1)
184 اَيّاما مَعْدُوداتٍ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَریضا اَوْ عَلى سَفَرٍفَعِدَّةٌ مِنْ اَيّامٍ اُخَرَ وَ عَلَى الَّذینَ يُطیقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكینٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ اَنْ .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
چندروز معدودىرا (باید روزه بدارید) و كسانىاز شما كهبیمار يا مسافر باشند ، روزهاى دیگرى را ( به جاى آن روزهبگیرند ) و بر كسانى كه قدرت انجام آن را ندارند ( همچون بیماران مزمن و پیرمردان و پیرزنان ) لازم است كفّاره بدهند ،مسکینى را اطعام كنند و كسىکه كار خیر را پذیرا شود، براى او بهتر است و روزه داشتن ، براى شما بهتر است اگر بدانید .
« يُطیقُونَهُ » از ماده « طَوْق » در اصل به معنى حلقهاى است كه به گردن مىاندازند و يا به طور طبیعى در گردن وجود دارد ( مانند حلقه رنگین گردن بعضى از پرندگان ) سپس به معنى نهایت توانایى به كار رفته است ، جمله « يُطیقُونَهُ » در اینجا با توجه به اینکه ضمیر آخر آن ، به روزه برمىگردد ، مفهومش این است كه براى انجام روزه ، نهایت توانایى خود را باید بهکاربرند ، يعنى شدیدا به زحمت بیفتند و این در مورد پیران و بیماران غیر قابل
علاج مىباشد ، بنابراین آنها از حکم روزه معافند و تنها به جاى آن ، فِدْيَة مىپردازند ( ولى بیمارانى كه بهبودى مىیابند ، موظّفند قضاى روزه را بگیرند ) .
در آیه فوق براى اینکه باز از سنگینى روزه كاسته شود ، چند دستور دیگر را در این زمینه بیان مىفرماید ، نخست مىگوید :
« چند روز معدودى را باید روزه بدارید » ( اَيّاما مَعْدُوداتٍ ) .
چنان نیست كه مجبور باشید تمام سال يا قسمت مهمّى از آن را روزه بگیرید ، بلکه روزه تنها بخش كوچکى از آن را اشغال مىکند .
دیگر اینکه ؛ « كسانى از شما كه بیمار يا مسافر باشند و روزه گرفتن براى آنها مشقّت داشته باشد ، از این حکم معافند و باید روزهاى دیگرى را به جاى آن روزه بگیرند » ( فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَریضا اَوْ عَلى سَفِرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ اَيّامٍ اُخَرَ ) .
سوّم اینکه ؛ « كسانى كه با نهایت زحمت باید روزه بگیرند ( مانند پیرمردان و پیرزنان و
بیماران مزمن كه بهبودى براى آنها نیست ، ) لازم نیست مطلقا روزه بگیرند، بلکه باید بهجاى آن ، كفّاره دهند، مسکینى را اطعام كند » ( وَ عَلَى الَّذینَ يُطیقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكینٍ ).
« و آن كس كه مایل باشد بیش از این در راه خدا اطعام كند ، براى او بهتر است » ( فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ ) .
و بالاخره در پایان آیه این واقعيّت را بازگو مىکند كه ؛ « روزه گرفتن براى شما بهتر است ، اگر بدانید » ( وَ اَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) .
185 شَهْرُ رَمَضانَالَّذى اُنْزِلَ فیهِالْقُرْاآنُ هُدًىلِلنّاسِوَبَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَمِنْكُمُالشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْکانَمَریضا اَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ اَيّامٍ اُخَرَ يُریدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُریدُ بِكُمُ الْعُسْرَوَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللّهَ عَلى ما هَدیكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
(آن چندروز معدود) ماه رمضان است كه قرآن براىراهنمایى مردم و نشانههاى هدایت
و فرق میان حقّ و باطلدر آن نازل شده، پس آنکسکه در ماه رمضان در حضر باشد، روزه بدارد و آنکس كه بیمار يا در سفر باشد ،روزهاى دیگرى را به جاى آن روزه بگیرد، خداوند راحتىشما را مىخواهد نه زحمت ، هدف ایناست كه این روزهارا تکمیل كنید و خدا را بر اینکه شما را هدایت كرده ،بزرگ بشمارید و شاید شکرگزارى كنید .
تکرار حکم مسافر و بیمار در این آیه و آیه قبل ممکن است از این نظر باشد كه بعضى به گمان اینکه خوردن روزه مطلقا كار خوبى نیست ، به هنگام بیمارى و سفر اصرار داشته باشند روزه بگیرند ، لذا قرآن با تکرار این حکم مىخواهد به مسلمانان بفهماند همانگونه كه روزهگرفتن براى افراد سالم يك فریضه الهى است ، افطار كردن هم براى بیماران و مسافران ، يك فرمان الهى مىباشد كه مخالفت با آن گناه است .
در قسمت آخر آیه بار دیگر به فلسفه تشریع روزه پرداخته ، مىگوید : « خداوند راحتى
شما را مىخواهد و زحمت شما را نمىخواهد » ( يُریدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُریدُ بِكُمُ الْعُسْرَ ).
اشاره به اینکه روزه داشتن ، گرچه در ظاهر يك نوع سختگیرى و محدوديّت است ، اما سرانجامش راحتى و آسایش انسان مىباشد ، هم از نظر معنوى و هم از لحاظ مادّى .
این جمله ممکن است به این نکته نیز اشاره داشته باشد كه فرمانهاى الهى مانند فرمان حاکمان ستمگر نیست ، بلکه در مواردىکه انجام آن مشقّت شدید داشته باشد، وظیفه آسانترى قائل مىشود ، لذا حکم روزه را با تمام اهميّتى كه دارد ، از بیماران و مسافران و افراد ناتوان برداشته است .
سپس اضافه مىکند: «هدف آن استکه شما تعداد اینروزهارا كاملکنید»(وَلِتُكْمِلُواالْعِدَّةَ).
یعنى بر هر انسان سالمى لازم است در سال ، يك ماه روزه بدارد ، چراکه براى پرورش جسم و جان او لازم است ، به همین دلیل اگر ماه رمضان بیمار يا در سفر بودید ، باید به تعداد این ايّام ، روزه را قضاء كنید تا عدد مزبور كامل گردد ، حتّى زنان حائض كه از قضاى
نماز معافند ، از قضاى روزه معاف نیستند .
و در آخرین جمله مىفرماید : « تا خدا را به خاطر اینکه شما را هدایت كرده ، بزرگ بشمارید و شایدشکر نعمتهاى اورا بگذارید » (وَ لِتُكَبِّرُوا اللّهَ عَلى ما هَدیكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ).
آرى شما باید به خاطر آنهمه هدایتها در مقام تعظیم پروردگار برآیید و در مقابل آنهمه نعمتها كه به شما بخشیده، شکرگزارى كنید .
اینکه ماه رمضان براى روزه گرفتن انتخاب شده ، به خاطر این است كه این ماه بر سایر ماهها برترى دارد ، در آیه مورد بحث نکته برترى آن چنین بیان شده كه قرآن كتاب هدایت و راهنماى بشر كه « فُرْقان » است ، يعنى با دستورات و قوانین خود روشهاى صحیح را از ناصحیح جدا كرده و سعادت انسانها را تضمین نموده است ، در این ماه نازل گردیده و در روایاتاسلامى نیزچنین آمدهاست كه: همه كتابهاى بزرگآسمانى؛ « تَوْرات »، « اِنْجیل »،
« زَبُور » ، « صُحُف » و « قُرْآن » همه در این ماه نازل شدهاند .
امام صادق مىفرماید : « "تورات" در ششم ماه مبارك رمضان و " انجیل" در دوازدهم و "زبور" در هیجدهم و "قرآن مجید" در شب قدر نازل گردیده است » .(1)
به این ترتیب ماه رمضان ، همواره ماه نزول كتابهاى بزرگ آسمانى و ماه تعلیم و تربیت بوده است ، چراکه تربیت و پرورش بدون تعلیم و آموزش صحیح ممکن نیست ، برنامه تربیتى روزه نیز باید با آگاهى هرچه بیشتر و عمیقتر از تعلیمات آسمانى هماهنگ گردد تا جسم و جان آدمى را از آلودگى گناه شستشو دهد .
در آخرین جمعه ماه شعبان پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله براى آماده ساختن ياران خود جهت استقبال از ماه مبارك رمضان ، خطبهاى خواند و اهمیت این ماه را چنین گوشزد نمود :
« اى مردم ، ماه خدا با برکت ، آمرزش و رحمت به سوى شما رو مىآورد ، این ماه برترین ماهها است ، .
1) « وسایل الشیعه » ، جلد 7 ، ابواب اَحْكامِ شَهْرِ رَمَضانَ ، باب 18 ، حدیث 16 .
روزهاى آن برتر از روزهاى دیگر و شبهاى آن بهترین شبها است ، لحظات و ساعات این ماه بهترین ساعات است ، ماهى است كه به میهمانى خدا دعوت شدهاید و از كسانى كه مورد اکرام خدا هستند ، مىباشید .
نَفَسهاى شما همچون تسبیح ، خوابتان چون عبادت ، اعمالتان مقبول و دعایتان مستجاب است ، بنابراین با نيّتهاى خالص و دلهاى پاك از خداوند بخواهید تا شما را در روزه داشتن و تلاوت قرآن، در این ماه توفیق دهد ، چراکه بدبخت كسى است كه از آمرزش الهى در این ماه بزرگ محروم گردد .
با گرسنگى و تشنگى خویش در این ماه به ياد گرسنگى و تشنگى رستاخیز باشید ، بر فقراء و بینوایان بخشش كنید، پیران خویش را گرامى دارید ، به خردسالان رحمت آورید ، پیوند خویشاوندى رامحکمسازید، زبانهایتان را از گناه بازدارید ، چشمان خویش را از آنچه نگاهکردنش حلال نیست ، بپوشانید ، گوشهاى خویش را از آنچه شنیدنش حرام است ، فراگیرید ، بر يتیمان مردم ، شفقت و محبّت كنید ، تا با يتیمان شما چنین كنند ... » .(1).
1) « وَسايِلُالشّيعَة » ، جلد 7 ، اَبْوابُ اَحْكامِ شَهْرِ رَمَضانَ ، باب 18 ، حدیث 20 .
در آیات فوق اشارهاى به این نکته شده بود كه خدا بر شما آسان مىگیرد و نمىخواهد به زحمت بیفتید ، مسلّما این اشاره در اینجا ناظر به مسأله روزه و فواید آن و حکم مسافر و بیمار است ، ولى با توجّه به كلّى بودن ، از آن يك قاعده عمومى نسبت به تمام احکام اسلامى استفاده مىشود و از مدارك ، قاعده معروف « لا حَرَج » است .
اینقاعده مىگوید: اساس قوانیناسلام بر سختگیرى نیست و اگر در جایى حکمى تولید مشقّت شدید كند ، موقّتا برداشته مىشود ، چنانکه فقهاء فرمودهاند : «هرگاه وضو گرفتن يا ایستادن به هنگام نماز و مانند اینها ، انسان را شدیدا به زحمت بیندازد ، مبدّل به تیمم و نماز نشسته مىشود » .
در آیه 78 سوره حج نیز مىخوانیم : « هُوَ اجْتَبیكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدّينِ مِنْ حَرَجٍ : او شما را برگزید و در دین خود تکلیف مشقّتبارى براى شما قرار نداد » .
حدیث معروف پیامبر صلىاللهعلیهوآله : « بُعِثْتُ عَلَى الشَّریعَةِ السَّمْحَةِ السَّهْلَةِ : من مبعوث به آیین سهل
و آسانى شدهام » ، نیز اشاره به همین مطلب است .
186 وَ اِذا سَأَلَكَ عِبادى عَنّى فَاِنّى قَریبٌ اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِاِذادَعانِ فَلْيَسْتَجیبُوا لى وَ لْيُؤْمِنُوا بى لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ
و هنگامىکه بندگان منازتو درباره من سؤالکنند، (بگو:) من نزدیکم، دعاى دعاکننده را به هنگامىکه مرا مىخواند،پاسخ مىگویم ، پس آنها باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا راه يابند ( و به مقصد برسند ) .
در این آیه كوتاه ، خداوند هفت مرتبه به ذات پاك خود اشاره كرده و هفت بار به بندگان و از این راه نهایت پیوستگى و قرب و ارتباط و محبّت خودرا نسبتبه آنان مجسمساخته است .
« عبد اللّه بن سنان » مىگوید : امام صادق فرمود : « زیاد دعا كنید، زیرا دعا كلید بخشش خداوند و وسیله رسیدن به هر حاجت است ، نعمتها و رحمتهایى نزد پروردگار است كه جز با دعا نمىتوان
به آن رسید و بدان هر در را كه بکوبى ، عاقبت گشوده خواهد شد » .(1)
آرى او به ما نزدیك است ، چگونه ممکن است از ما دور باشد ، در حالى كه میان ما و قلب ما ، جاى او است ( وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ ) ( 24 / اَنْفال ) .
آنها كه حقیقت و روح دعا و اثرات تربیتى و روانى آن را نشناختهاند ، ایرادهاى گوناگونى به مسأله دعا دارند :
گاه مىگویند: دعا عامل تخدیر است ، چراکه مردم را به جاى فعاليّت و كوشش و استفاده از وسایل پیشرفت و پیروزى، به سراغ دعا مىفرستد و به آنها تعلیم مىدهد كه به جاى همه این تلاشها دعا كنند .
و گاه مىگویند : اصولاً آیا دعا كردن ، فضولى در كار خدا نیست ؟ خدا هرچه را
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 468 .
مصلحت بداند ، انجام مىدهد ، او به ما محبّت دارد ، مصالح ما را بهتر از خود ما مىداند ، پس چرا ما هر ساعت مطابق دلخواه خود از او چیزى بخواهیم ؟
و زمانى مىگویند : از همه اینها گذشته ، آیا دعا منافات با مقام رضا و تسلیم در برابر اراده خداوند ندارد ؟
آنها كه چنین ایرادهایى را مطرح مىکنند ، از آثار روانى ، اجتماعى ، تربیتى و معنوى دعا و نیایش غافلند ، زیرا انسان براى تقویت اراده و برطرف كردن ناراحتىها ، به تکیهگاهى احتیاج دارد ، دعا چراغ امید را در انسان روشن مىسازد .
مردمى كه دعا و نیایش را فراموش كنند ، با عکسالعملهاى نامطلوب روانى و اجتماعى مواجه خواهند شد .
و به تعبیر يکى از روانشناسان معروف : « فقدان نیایش در میان ملّتى برابر با سقوط آن ملت است ، اجتماعى كه احتیاج به نیایش را در خود كشته است ، معمولاً از فساد و زوال مصون نخواهد بود .
البته نباید این مطلب را فراموش كرد كه تنها صبح ، نیایش كردن و بقیه روز ، همچون يك وحشى بهسربردن ، بیهوده است ، باید نیایش را پیوسته انجام داد و در همه حال باتوجّه بود تا اثر عمیق خود را در انسان از دست ندهد » .(1)
آنانکه براى دعا اثر تخدیرى قائلند، معنى دعا را نفهمیدهاند، زیرا معنى دعا این نیست كه از وسایل و علل طبیعى دست بکشیم و به جاى آن دست به دعا برداریم ، بلکه مقصود این است بعداز آنکه نهایت كوشش خود را در استفاده از همه وسایل موجود به كار بستیم ، آنجا كه دست ما كوتاه شد و به بنبست رسیدیم ، به سراغ دعا برویم و با توجّه و تکیه بر خداوند ، روح امید و حرکت را در خود زنده كنیم و از كمکهاى بىدریغ آن مبدأ بزرگ مدد گیریم .
بنابراین دعا مخصوص نارسایىها و بنبستها است ، نه عاملى به جاى عوامل طبیعى . .
1) « نیایش » ، نوشته طبیب و روانشناس مشهور ، آلکسیس كارل .
« نیایش در همین حال كه آرامش را پدید آورده است ، در فعاليّتهاى مغزى انسان يك نوع شکفتگى و انبساط باطنى و گاهى روح قهرمانى و دلاورى را تحریك مىکند ، نیایش خصایل خویش را با علامات بسیار مشخّص و منحصر به فرد نشان مىدهد ، صفاى نگاه ، متانت رفتار ، انبساط و شادى درونى ، چهره پر از يقین ، استعداد هدایت و نیز استقبال از حوادث ، اینها است كه از وجود يك گنجینه پنهان در عمق روح ما حکایت مىکند و تحت این قدرت ، حتى مردم عقبمانده و كماستعداد نیز مىتوانند نیروى عقلى و اخلاقى خویش را بهتر به كار بندند و از آن بیشتر بهره گیرند ، اما متأسفانه در دنیاى ما كسانىکه نیایش را در چهره حقیقتش بشناسند، بسیار كمند » .(1)
«دعا » يك نوع عبادت و خضوع و بندگى است و انسان به وسیله دعا، توجّه تازهاى به ذات خداوند پیدا مىکند و همانطور كه همه عبادات اثر تربیتى دارد، دعا هم داراى چنین .
1) « نیایش » ، نوشته طبیب و روانشناس مشهور ، آلکسیس كارل .
اثرى خواهد بود . و اینکه مىگویند : « دعا فضولى در كار خدا است و خدا هرچه مصلحت باشد ، انجام مىدهد » ، توجّه ندارد كه مواهب الهى بر حسب استعدادها و لیاقتها تقسیم مىشود، هرقدر استعداد و شایستگى بیشتر باشد، سهم بیشترى از آن مواهب نصیب انسان مىگردد .
لذا مىبینیم امام صادق مىفرماید : « اِنَّ عِنْدَاللّهِ عَزَّوَجَلَّ مَنْزِلَةً لا تُنالُ اِلاّ بِمَسْأَلَةٍ : در نزد خداوند مقاماتى است كه بدون دعا كسى به آن نمىرسد » .(1)
دانشمندى مىگوید: « وقتى كه ما نیایش مىکنیم ، خود را به قوّه پایانناپذیرى كه تمام كائنات را به هم پیوسته است ، متّصل و مربوط مىسازیم » .(2)
و نیز مىگوید : « امروز جدیدترین علم ، يعنى روانپزشکى ، همان چیزهایى را تعلیم مىدهد كه پیامبران تعلیم مىدادند ، چرا ؟ به علت اینکه روانپزشکان دریافتهاند كه دعا و نماز و داشتن يك ایمان محکم به دین ، نگرانى و تشویش و هیجان و ترس را كه موجب نیم .
بیشترى از ناراحتىهاى ما است ، برطرف مىسازد » .(1)
187 اُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ اِلى نِسائِكُمْ هُنَّ لِباسٌلَكُمْ وَ اَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللّهُ اَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَاَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ فَالاْنَ باشِرُوهُنَّ وَابْتَغُوا ماكَتَبَاللّهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَاشْرَبُواحَتّىيَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الاَْبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الاَْسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّيامَ اِلَى اللَّيْلِ وَ لا تُباشِرُوهُنَّ وَاَنْتُمْ عاكِفُونَ فِىالْمَساجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلا تَقْرَبُوهاكَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ ایاتِهِ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ
آمیزش جنسى با همسرانتان در شب روزهدارى حلال است ، آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها ( هر دو زینت يکدیگر هستید و باعث حفظ يکدیگر ) خداوند مىدانست كه شما به خود خیانت مىکردید ( و این كار را كه ممنوع بود ، بعضا انجام مىدادید ) پس توبه .
1) « آیین زندگى » ، صفحه 152 .
کرد بر شما و شما را بخشید ، اکنون با آنها آمیزش كنید و آنچه را خدا بر شما مقرر داشته ، طلب نمایید ، بخورید و بیاشامید تا رشته سپید صبح از رشته سیاه ( شب ) براى شما آشکار گردد، سپس روزه را تا شب تکمیل كنید و در حالى كه در مساجد مشغول اعتکاف هستید، با زنان آمیزش نکنید، این مرزهاى الهى است، به آن نزدیکنشوید، خداوند این چنین آیات خود را براى مردم روشن مىسازد ، باشد كه پرهیزکار گردند .
« رَفَث » به معنى سخن گفتن پیرامون مسایل جنسى است ، ولى به همین مناسبت گاه در خود آمیزش جنسى نیز به كار مىرود و در آیه مورد بحث از این قبیل است .
در آغاز اسلام آمیزش با همسران در شب و روز ماه رمضان ، مطلقا ممنوع بود و همچنین خوردن و آشامیدن پس از خواب .
لباس از يك سو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشیاء به بدن حفظ مىکند و از سوى دیگر عیوب او را مىپوشاند و از سوى سوّم زینتى است براى تن آدمى ، این تشبیه
که در آیه فوق آمده ، اشاره به همه این نکات است .
دو همسر يکدیگر را از انحرافات حفظ مىکنند ، عیوب هم را مىپوشانند ، وسیله راحت و آرامش يکدیگرند و هر يك زینت دیگرى محسوب مىشود .
این تعبیر نهایت ارتباط معنوى مرد و زن و نزدیکى آنها را به يکدیگر و نیز مساوات آنها را در این زمینه كاملاً روشن مىسازد ، زیرا همان تعبیر كه درباره مردان آمده ، درباره زنان هم آمده است ، بدون هیچ تغییر .
سپس قرآن علت این تغییر قانون الهى را بیان كرده ، مىگوید: « خداوند مىدانست كه شما به خویشتن خیانت مىکردید ( و این كار را كه ممنوع بود ، بعضا انجام مىدادید ) پس توبه كرد بر شما و شما را بخشید » (عَلِمَاللّهُ اَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ اَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ).
آرى براى اینکه شما آلوده گناه بیشتر نشوید ، خدا به لطف و رحمتش ، این برنامه را بر شما آسان ساخت و از مدت محدودیت آن كاست .
اکنون كه چنین است ، با آنها آمیزش كنید و آنچه را خداوند بر شما مقرّر داشته ، طلب
نمایید » ( فَالاْنَ باشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ ) .
مسلّما این امر به معنى وجوب نیست ، بلکه اجازهاى است بعد از ممنوعيّت كه در اصطلاح اصولیون ، « امر عقیب حَظْر » نامیده مىشود و دلیل بر جواز است .
جمله « وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ » اشاره به این است كه استفاده از این توسعه و تخفیف كه در مسیر قوانین آفرینش و حفظ نظام و بقاى نسل است ، هیچ مانعى ندارد .
سپس به بیان دوّمین حکم مىپردازد و مىگوید : « بخورید و بیاشامید تا رشته سپید صبح از رشته سیاه شب براى شما آشکار گردد » ( وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الاَْبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الاَْسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ) .
به این ترتیب مسلمانان حقّ داشتند در تمام طول شب از خوردنىها و نوشیدنىها استفاده كنند ، اما به هنگام طلوع سپیده صبح امساك نمایند .
بعد به بیان سوّمین حکم پرداخته ، مىگوید : « سپس روزه را تا شب تکمیل كنید » ( ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّيامَ اِلَى اللَّيْلِ ) .
این جمله تأکیدى است بر ممنوع بودن خوردن و نوشیدن و آمیزش جنسى در روزها براى روزهداران و نیز نشاندهنده آغاز و انجام روزه است كه از طلوع فجر شروع و به شب ختم مىشود.
سرانجام به چهارمین و آخرین حکم پرداخته ، مىگوید : « هنگامى كه در مساجد مشغول اعتکاف هستید، با زنان آمیزشنکنید » (وَ لا تُباشِرُوهُنَّ وَ اَنْتُمْ عاكِفُونَ فِى الْمَساجِدِ).
بیان این حکم مانند استثنایى است براى حکم گذشته ، زیرا به هنگام اعتکاف كه حداقل مدت آن ، سه روز است ، روزه مىگیرند ، اما در این مدت نه در روز حقّ آمیزش جنسى با زنان دارند و نه در شب .
در پایان آیه ، اشاره به تمام احکام گذشته كرده ، چنین مىگوید: « اینها مرزهاىالهى است، بهآن نزدیك نشوید » ( تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلا تَقْرَبُوها ) .
زیرا نزدیك شدن به مرز ، وسوسهانگیز است و گاه سبب مىشود كه انسان از مرز بگذرد و در گناه بیفتد .
آرى اینچنین خداوند آیات خود را براى مردم روشن مىسازد ، شاید پرهیزکارى پیشه كنند ( كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ ایاتِهِ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ) .
همانگونه كه در آیه فوق بعد از ذکر قسمتهایى از احکام روزه و اعتکاف خواندیم ، از این احکام تعبیربه « مرزهاى الهى » شده است ، مرز میان حلال و حرام ، مرز میان ممنوع و مجاز و جالب اینکه نمىگوید : از مرزها نگذرید ، مىگوید : به آن نزدیك نشوید ، چراکه نزدیك شدن به مرز ، وسوسهانگیز است و گاه سبب مىشود كه بر اثر طغیان شهوات و يا گرفتار شدن به اشتباه ، انسان از آن بگذرد .
به همین دلیل در بعضى از قوانین اسلامى ، گام نهادن در مناطقى كه موجب لغزش انسان به گناه است ، نهى شده ، مانند شرکت در مجلس گناه ، هرچند خود آلوده گناه نباشد و يا خلوت كردن با اجنبیه ( بودن با يك زن بیگانه در يك محلّ خلوت و كاملاً تنها كه دیگران به آن راه ندارند ) . همین معنى در احادیث دیگر تحتعنوان « حمایت از حِمى »
( نگه داشتن حریم منطقه ممنوعه ) بیان شده است ؛
پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله مىفرماید : « اِنَّ حِمَى اللّهِ مَحارِمَهُ ، فَمَنْ يَرْتَعْ حَوْلَ الْحِمى يُوشَكْ اَنْ يَقَعَ فیهِ : محرمات الهى قرق گاههاى او است ، هرکس گوسفند خود را در كنار قرقگاه ببرد ، بیم آن مىرود كه وارد منطقه ممنوعه شود » .(1)
باز به همین دلیل افرادى كه پاىبند اصول تقوا و پرهیزکارى هستند، نهتنها مرتکب محرّمات نمىشوند، بلکه سعى دارند به نزدیکى حرام نیز گام ننهند.
« اعتکاف » در اصل به معنى محبوس ماندن و مدّتى طولانى در كنار چیزى بودن است و در اصطلاح شرع ، توقّف در مساجد براى عبادت مىباشد كه حداقلّ آن سه روز است و شرط آن روزه داشتن و ترك بعضى دیگر از لذایذ است .
1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه مورد بحث .
این عبادت اثر عمیقى در تصفیه روح و توجّه مخصوص به پروردگار دارد و آداب و
شرایط آن در كتب فقهى ذکر شده است ، البتّه این عبادت ذاتا از مستحبّات است ، ولى در پارهاى از موارد استثنایى شکل وجوب به خود مىگیرد ، به هر حال در آیه مورد بحث تنها به يکى از شرایط آن ، كه عدم آمیزش با زنان ( اعمّ از شب يا روز ) است ، اشاره شده ، آنهم به خاطر ارتباط و پیوندى كه با مسأله روزه دارد .
« فَجْر » در اصل به معنى شکافتن است و اینکه از طلوع صبح تعبیر به فجر شده ، به خاطر آن است كه پرده سیاه شب با ظهور اولین سپیده صبح از هم شکافته مىشود .
در آیات مورد بحث ، علاوه بر این تعبیر ، تعبیر به « حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الاَْبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الاَْسْوَدِ » آمده است ، جالب اینکه در حدیثى مىخوانیم كه : « عَدِىّ بن حاتم » خدمت پیامبر عرض كرد : « من ریسمان سیاه و سفیدى گذارده بودم و به آنها نگاه مىکردم تا به وسیله
شناسایى آن دو از يکدیگر آغاز وقت روزه را تشخیص دهم » ، پیامبر از این سخن چنان خندید كه دندانهاى مبارکش نمایان گشت ، فرمود : « اى پسر حاتم ، منظور رشته سفید صبح از رشته سیاه شب در افق است كه آغاز وجوب روزه است » .(1)
ضمنا باید توجّه داشت كه این تعبیر نکته دیگرى را نیز روشن مىسازد و آن ، شناختن صبح صادق از صبح كاذب است، زیرا ؛
در پایان شب ، نخست يك سفیدى بسیار كمرنگ به طور عمودى در آسمان پیدا مىشود كه آن را به دُم روباه تشبیه كردهاند ، این همان صبح كاذب و دروغگو است ، اما كمى بعد از آن ، سفیدى شفّافى به طور افقى و در امتداد افق نمایان مىشود كه همچون رشته نخ سپیدى است كه در كنار رشته سیاه شب كشیده است ، این همان صبح صادق است كه آغاز .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
روزه و ابتداى وقت نماز صبح است و هیچ شباهتى با صبح كاذب ندارد .
جالب اینکه در نخستین آیه مربوط به احکام روزه خواندیم كه هدف نهایى از آن ، تقوا است ، همین تعبیر عینا در پایان آخرین آیه نیز آمده است ( لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ) و این نشان مىدهد كه تمام این برنامهها، وسیلهاى هستند براى پرورش روح تقوا و خویشتن دارى و ملکه پرهیز از گناه و احساس مسؤوليّت در برابر وظایف انسانها .
پروردگارا ، سر تعظیم بر آستان مقدست مىساییم كه این توفیق را به ما ارزانى داشتى كه جلداول این تفسیر را نیز آماده نموده تا شاید بتوانیم كتاب بزرگ آسمانیت ، قرآن مجید ، را بیش از پیش به برادران و خواهران مسلمان بشناسانیم .
خداوندا ، تو را شکر مىگوییم كه ما را مشمول این عنایت فرمودىکه در طریق تفسیر سخنان بزرگ و پرارجت گام برداریم.
188 وَ لا تَأْكُلُوا اَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها اِلَىالْحُكّامِ لِتَأْكُلُوا فَریقا مِنْ اَمْوالِ النّاسِ بِالاِْثْمِ وَ اَنْتُمْتَعْلَمُونَ
و اموال يکدیگر را به باطل ( و ناحقّ ) در میان خود نخورید و براى خوردن بخشى از اموال مردم به گناه ، ( قسمتى از ) آنرا ( به عنوان رشوه ) به قضات ندهید ، در حالى كه مىدانید ( این كار ، گناه است ) .
« تُدْلُوا » از ماده « اِدْلاء » ، در اصل به معنى فرستادن دلو در چاه براى بیرون آوردن آب است و این تعبیر زیبایى است كه در مواقعى كه انسان تسبیب اسبابى مىکند كه به منظور خاصّى نایل گردد ، به كار مىرود ، این جمله عطف بر « تَأْكُلُوا » است ، لذا مفهوم آن ، " لا تُدْلُوا " مىشود .
این آیه به يك اصل كلّى و مهمّ اسلامى اشاره مىکند كه در تمام مسائل اقتصادى حاکم
است و به يك معنى مىشود تمام ابواب فقه اسلامى را در بخش اقتصاد ، زیر پوشش آن قرار داد و به همین دلیل فقهاى بزرگ ما در بخشهاى زیادى از فقه اسلامى به این آیه تمسّك مىجویند ، مىفرماید : « اموال يکدیگر را در میانخود بهباطل وناحقّ نخورید » (وَ لاتَأْكُلُوا اَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ ) .
در اینکه منظور از « باطِل » در اینجا چیست ، تفسیرهاى مختلفى ذکر كردهاند ، بعضى آن را به معنى اموالى كه از روى غصب و ظلم بهدست مىآید، دانستهاند و بعضى اشاره بهاموالى كه از طریق قمار و مانند آن فراهم مىگردد .
و بعضى آن را اشاره به اموالى مىدانند كه از طریق سوگند دروغ ( و انواع پروندهسازىهاى دروغین ) به دست مىآید .
ولى ظاهر این است كه مفهوم آیه عموميّت دارد و همه این مسائل و غیر اینها را شامل مىشود ، زیرا « باطل » كه به معنى زایل و از بینرونده است ، همه را دربرمىگیرد و اگر در
بعضىاز روایات، از امام باقر تفسیر به "سوگند دروغ" و در روایتى از امام صادق تفسیر به "قمار" شده است ، در واقع از قبیل بیان مصداقهاى روشن است .
بنابراین هرگونه تصرّف در اموال دیگران ازغیرطریق صحیح و به ناحقّ ، مشمول این نهى الهى است .
تمام معاملاتى كه هدف صحیحى را تعقیب نمىکند و پایه و اساس عقلایى ندارد ، مشمول این آیه است .
ذکر این نکته نیز لازم است كه تعبیر « اَكْل » ( خوردن ) معنى وسیع و گستردهاى دارد كه هرگونه تصرّفى راشامل مىشود و در واقع اینتعبیر كنایهاى است از انواع تصرّفات و « اَكْل » يك مصداق روشن آن است .
سپس در ذیل آیه انگشت روى يك نمونه بارز « اَكْل مال به باطل » ( خوردن اموال مردم به ناحقّ ) گذاشته كه بعضى از مردم آن را حقّ خود مىشمرند به گمان اینکه به حکم
قاضى ، آن را به چنگ آوردهاند ، مىفرماید : « براى خوردن قسمتى از اموال مردم به گناه ، بخشى از آن را به قضات ندهید در حالىکه مىدانید » ( وَ تُدْلُوا بِها اِلَى الْحُكّامِ لِتَأْكُلُوا فَریقا مِنْاَمْوالِ النّاسِ بِالاِْثْمِ وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) .
در تفسیر این جمله دو احتمال وجود دارد ؛
نخست اینکه ؛ منظور آن است كه بخشى از مال را به صورت هدیه يا رشوه ( و هر دو در اینجا يکى است ) به قضات دهند كه بقيّه را تملّك كنند ، قرآن مىگوید : گرچه ظاهرا در اینجا به حکم قاضى مال را به چنگ آوردهاید، ولى این اکل مال به باطل و گناه است .
دوم اینکه ؛ منظور آن است كه مسائل مالى را براى سوء استفاده به نزد حکام نبرید ، مثل اینکه امانتى يا اموال يتیم بدون شاهد نزد انسان باشد و هنگامى كه طرف مطالبه مىکند ، او را به نزد قاضى ببرند و چون دلیل و شاهدى ندارد ، اموالش را به حکم قاضى تملّك كند، این كار نیز گناه و اکل مال به باطل است .
مانعى ندارد كه آیه مفهوم گستردهاى داشته باشد كه هر دو در جمله « لا تُدْلُوا » جمع باشد ، هرچند هر يك از مفسّران در اینجا احتمالى را پذیرفتهاند .
جالب اینکه در حدیثى از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه فرمود : « اِنَّما اَنَا بَشَرٌ وَ اِنَّما يَأْتینِى الْخَصْمُ فَلَعَلَّ بَعْضَكُمْ اَنْ يَكُونَ اَلْحَنَ بِحُجَّتِه مِنْ بَعْضٍ فَاقْضى لَهُ فَمَنْ قَضَيْتُ لَهُ بِحَقٍّ مُسَلَّمٍ ، فَاِنَّما هِىَ قِطْعَةٌ مِنْ نارٍ فَلْيَحْمِلْها اَوْ لِيَذَرْها : من بشرى مثل شما هستم ( و مأمورم طبق ظاهر میان شما داورى كنم ) گاه نزاعى نزد من طرح مىشود و شاید بعضى در اقامه دلیل از دیگرى نیرومندتر باشد و من به مقتضاى ظاهر دلیلش به سوداو قضاوت مىکنم اما بدانید چنانکه من حقّ كسى را ( برحسب ظاهر ) براى دیگرى قضاوت كنم ( و در واقع مال او نباشد، فکر نکنید چون پیامبر صلىاللهعلیهوآله به نفع او حکومت كرده، براى او حلال است ) آن قطعهاى از آتش است ، اگر آتش را مىخواهد ، آن را بپذیرد وگرنه آن را رها سازد » .(1).
1) « تفسیر فى ظلال القرآن » ، جلد 1 ، صفحه 252 .
189 يَسْأَلُونَكَ عَنِ الاَْهِلَّةِ قُلْ هِىَ مَواقیتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِوَ لَيْسَ الْبِرُّ بِاَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَالْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ اَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
درباره « هلالهاى ماه » از تو سؤال مىکنند ، بگو : آنهابیان اوقات ( و تقویم طبیعى ) براى ( نظام زندگى ) مردم و( تعیینِ وقت ) حجّ است و ( آنچنانکه در جاهليّت مرسوم بود كه به هنگام حجّ كه جامه احرام مىپوشیدند ، از درِ خانه وارد نمىشدندو از نقبِ پشتخانه وارد مىشدند ، نکنید ) كارِ نیك ، آننیست كه از پشت خانهها وارد شوید، بلکه نیکى این است كه پرهیزگار باشید و از در خانهها وارد شوید و تقوا پیشهکنید تا رستگار گردید .
« اَهِلَّة » جمع « هِلال » به معنى ماه در شب اول و دوم است و بعضى گفتهاند در سه شب نخستین « هِلال » نام دارد و بعدا به آن « قَمَر » مىگویند و بعضى بیش از آن را « هِلال » نامیدهاند .
گروهى در مورد هلال ماه از پیغمبر اسلام صلىاللهعلیهوآله پرسشهایى داشتند و از علّت و نتایجى كه این موضوع دربردارد ، جویا مىشدند كه قرآن سؤال آنها را به این صورت منعکس كرده است . « درباره هلالهاى ماه از تو سؤال مىکنند » ( يَسْئَلُونَكَ عَنِ الاَْهِلَّةِ ) .
از جمله « يَسْئَلُونَكَ » كه به صورت فعل مضارع به كار رفته ، معلوم مىشود این سؤال كرارا از رسول خدا صلىاللهعلیهوآله شده است .
سپس مىفرماید : « بگو اینها بیان اوقات ( طبیعى ) براى مردم و حجّ است » ( قُلْ هِىَ مَواقیتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ ) .
هم در زندگى روزانه ازآن استفاده مىکنند و هم درعباداتى كه وقت معيّنى در سال دارد ، در حقیقت ماه يك تقویم طبیعى براى افراد بشر محسوب مىشود كه مردم اعمّ از باسواد و بىسواد و در هر نقطهاى از جهان باشند ، مىتوانند از این تقویم طبیعى استفاده كنند ، نه تنها آغاز و وسط و آخر ماه را مىتوان با آن شناخت ، بلکه بادقّت شبهاى ماه را نیز
مىتوان تشخیص داد و بدیهى است نظام زندگى اجتماعى بشر بدون تقویم يعنى يك وسیله دقیق و عمومى براى تعیین تاریخ امکانپذیر نیست ، به همین دلیل خداوند بزرگ براى نظام زندگى این تقویم جهانى را در اختیار همگان قرار داده است .
اصولاً يکى از امتیازات قوانین اسلام این است كه دستورات آن بر طبق مقیاسهاى طبیعى قرار داده شده ، زیرا مقیاسهاى طبیعى وسیلهاى است كه در اختیار همگان قرار دارد و گذشت زمان اثرى بر آن نمىگذارد ، اما به عکس مقیاسهاى غیرطبیعى در اختیار همه نیست حتى در عصر ما هنوز همه مردم نتوانستهاند از مقیاسهاى جهانى استفاده كنند .
لذا مىبینیم اسلام مقیاس را گاهى وجب ، گاهى گام ، گاهى بند انگشتان و گاهى طول قامت و در مورد تعیین وقت ، غروب آفتاب ، طلوع فجر ، گذشتن خورشید از نصف النهار و رؤیت ماه قرار داده است .
سپس در ذیل آیه به تناسب سخنى كه از حجّ و تعیین موسم به وسیله هلال ماه در آغاز
آیه آمده ، به يکى از عادات و رسوم خرافى جاهليّت در مورد حج اشاره نموده و مردم را از آن نهى مىکند ، مىفرماید : « كار نیك آن نیست كه از پشت خانهها وارد شوید بلکه نیکى آن است كه تقوا پیشه كنید و از در خانهها وارد شوید و از خدا بپرهیزید تا رستگار شوید » .
بسیارى از مفسّران گفتهاند : در زمان جاهليّت هنگامى كه لباس احرام به تن مىکردند ، از راه معمولى و در خانه ، به خانه خود وارد نمىشدند و معتقد بودند این كار براى مُحرم ممنوع است ، به همین دلیل در پشت خانه نقبى مىزدند و هنگام احرام فقط از آن وارد مىشدند ، آنها معتقد بودند كه این عمل يك كار نیك است چون ترك عادت است و احرام كه مجموعهاى از عادات است ، باید با این ترك عادت تکمیل شود .(1)
این آیه معنى وسیعتر و عمومىترى نیز دارد و آن اینکه براى اقدام در هر كار خواه .
1) « تفسیر بیضاوى » ، ذیل آیه مورد بحث .
دینى باشد يا غیردینى ، باید از طریق صحیح وارد شوید نه از طرق انحرافى و وارونه چنانکه جابر همین معنى را از قول امام باقر نقل كرده است .(1)
در روایات اهلبیت از امام باقر مىخوانیم : « اآلُ مُحَمَّدٍ اَبْوابُ اللّهِ وَ سُبُلُهُ وَ الدُّعاةُ اِلَى الْجَنَّةِ وَ الْقادَةُ اِلَيْها وَ الاَْدِلاّءُ عَلَيْها اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ : خاندان پیغمبر صلىاللهعلیهوآله درهاى الهى و طرق وصول به او و دعوتکنندگان به سوى بهشت و راهنمایان و دلیلان آن مىباشند تا روز قیامت » .(2)
این حدیث مىتواند اشارهاى به يکى از مصداقهاى مفهوم كلّى آیه باشد ، زیرا مىگوید : در تمام امور مذهبى خویش از طریق اصلى يعنى اهل بیت پیامبر كه طبق حدیث ثَقَلَيْن ، قرین قرآن هستند ، وارد شوید و برنامههاى خود را از آنها بگیرید چراکه وحى الهى در خانه آنان نازل شده و آنها پرورشیافتگان مکتب قرآن مىباشند . .
در پانزده مورد از آیات قرآن جمله « يَسْئَلُونَكَ » آمده كه نشان مىدهد مردم كرارا سؤالات مختلفى در مسائل گوناگون از پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله داشتند و جالب اینکه پیامبر نه تنها از این سؤالات ناراحت نمىشد ، بلکه با آغوش باز از آنها استقبال مىکرد و از طریق آیات قرآنى به آنها پاسخ مىداد .
اصولاً سؤال كردن يکى از حقوق مردم در برابر رهبران است حتّى این حقّ را به دشمنان نیز باید داد كه سؤالات خود را بهطور معقول طرح كنند ، سؤال كلید حلّ مشکلات و دریچه علوم و وسیله انتقال دانشها است .
اصولاً طرح سؤالات مختلف در هر جامعه نشانه جنب و جوش افکار و بیدارى اندیشهها است و وجود اینهمه سؤال در عصر پیامبر، نشانه تکان خوردن افکار مردم آن محیط در پرتو قرآن و اسلام است .
از اینجا روشن مىشود كسانى كه با طرح سؤالات منطقى در جامعه مخالفت مىکنند ، كارشان با روح تعلیمات اسلام ناسازگار است .
190 وَقاتِلُوا فى سَبیلِاللّهِ الَّذینَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوااِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدینَ
و در راه خدا با كسانى كه با شما مىجنگند ، نبرد كنید و از حدّ تجاوز نکنیدکه خدا تعدّى كنندگان را دوست نمىدارد.
« سَبیل » به گفته « راغب » در « مفردات » در اصل به معنى راهى استکه پیمودن آن آسان است و بعضى آن را منحصرا به معنى راه حقّ تفسیر كردهاند ، ولى باتوجّه به اینکه این واژه در قرآن مجید هم به راههاى حقّ و هم به راههاى باطل اطلاق شده ، شاید منظورشان این باشد كه از قرائن ، حقّ بودن آن را استفاده كردهاند .
در این آیه، قرآن دستور مقاتله و مبارزه با كسانى كه شمشیر به روى مسلمانان مىکشند ،
صادر كرده و به آنان اجازه داده است كه براى خاموش ساختن دشمنان ، دست به اسلحه ببرند و به تعبیر دیگر دوران صبر و شکیبایى مسلمانان تمام شده بود و به قدر كافى قوّت و قدرت پیدا كرده بودند كه با شجاعت و صراحت ، از خود و حقوق خویش دفاع كنند ، مىفرماید : « با كسانى كه با شما مىجنگند ، در راه خدا پیکار كنید » ( وَ قاتِلُوا فى سَبیلِ اللّهِ الَّذینَ يُقاتِلُونَكُمْ ) .
تعبیر به « فى سَبیلِ اللّهِ » ، هدف اصلى جنگهاى اسلامى را روشن مىسازد كه جنگ در منطق اسلام هرگز به خاطر جاهطلبى يا انتقامجویى يا كشورگشایى يا بهدست آوردن غنایم و اشغال سرزمینهاى دیگران نیست .
جمله « الَّذینَ يُقاتِلُونَكُمْ » نیز صراحت دارد كه این دستور مخصوص مقابله با كسانى است كه دست به اسلحه مىبرند و تا دشمن به مقاتله و مبارزه برنخیزد ، مسلمانان نباید حمله كنند و چنانکه خواهیم دید ، این اصل ( جز در بعضى موارد استثنایى كه خواهد آمد )
همهجا محترم شمرده شده است .
ضمنا از این آیه استفاده مىشود كه هرگز غیرنظامیان ( مخصوصا زنان و كودکان ) نباید مورد تهاجم واقع شوند ، زیرا آنها به مقاتله برنخاستهاند ، بنابراین مصونيّت دارند .
سپس توصیه به رعایت عدالت ، حتّى در میدان جنگ و در برابر دشمنان كرده ، مىفرماید : « از حدّ تجاوز نکنید » ( وَ لا تَعْتَدُوا ) .
چرا كه خداوند تجاوزکاران را دوست نمىدارد ( اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدینَ ) .
191 وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ اَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُاَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ اَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْعِنْدَالْمَسْجِدِ الْحَرامِحَتّى يُقاتِلُوكُمْفیهِفَاِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرینَ
و آنها ( بتپرستانى كه از هیچگونه جنایتى ابا ندارند ) را هرکجایافتید ، به قتل برسانید و از آنجا كه شما را ( از مكّه ) بیرونساختند ، آنها را بیرون كنید و فتنه ( و بتپرستى ) از
کشتار هم بدتر است و با آنها در نزد مسجدالحرام ( درمنطقه حرم )جنگ نکنید ، مگر اینکه در آنجا با شما بجنگند ، پساگر ( در آنجا ) با شما پیکار كردند ، آنها را به قتل برسانید ، چنین است جزاى كافران .
در اینکه « فِتْنَة » چیست ، مفسّران و ارباب لغت درباره آن بحثهایى دارند ، این واژه در اصل از « فَتْن » گرفته شده كه به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى قرار دادن طلا در آتش براى ظاهر شدن میزان خوبى آن از بدى است و به گفته بعضى ، گذاشتن طلا در آتش براى خالص شدن از ناخالصىها (1)مىباشد ، واژه « فِتْنَة » و مشتقات آن در قرآن مجید دهها بار ذکر شده و در معانى مختلفى بهکار رفته است ، ولى ظاهر این است كه تمام این معانى بههمان ریشهاصلىکه در معنى «فِتْنَة» گفته شد ، بازمىگردد ( همانگونه كه غالب الفاظ .
1) « روح المعانى » ، جلد 2 ، صفحه 65 .
مشترك چنین حالى را دارند ) زیرا با توجه به اینکه معنى اصلى قرار دادن طلا در زیر فشار آتش براى خالصسازى يا جدا كردن سره از ناسره است ، درهرمورد كه نوعى فشار و شدّت وجود داشته باشد، این واژه به كار مىرود ، مانند امتحان كه معمولاً با فشار و مشکلات همراه است و عذاب كه نوع دیگرى از شدّت و فشار است و فریب و نیرنگ كه تحت فشارها انجام مىگیرد و همچنین شرك با ایجاد مانع در راه هدایت خلق كه هرکدام متضمّن نوعى فشار و شدّت است .
سپس به مسأله دیگرى در همین رابطه اشاره كرده ، مىفرماید : مسلمانان باید احترام مسجدالحرام را نگه دارند و این حرم امن الهى باید همیشه محترم شمرده شود و لذا « با آنها ( مشرکان ) نزد مسجدالحرام پیکار نکنید، مگر آنکه آنها در آنجا با شما بجنگند » ( وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتّى يُقاتِلُوكُمْ فیهِ ) .
« ولى اگر آنها با شما در آنجا جنگ كردند ، آنها را به قتل برسانید ، چنین است
جزاى كافران » ( فَاِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرینَ ) .
چراکه وقتى آنها حرمت این حرم امن را بشکنند ، دیگر سکوت در برابر آنان جایز نیست و باید پاسخ محکم به آنان گفته شود تاازقداست و احترام حرم امن خدا، هرگز سوءاستفاده نکنند .
192 فَاِنِ انْتَهَوْا فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
و اگر خوددارى كردند ، خداوند آمرزنده و مهربان است .
آرى اگر از شرك دستبردارند و آتش فتنه و فساد را خاموش كنند ، آنها برادران مسلمان شما خواهند بود و حتّى چنانکه در دستورات دیگر آمده است ، از مجازات و غرامتهایى كه براى مجرمان است ، در مورد آنان صرفنظر مىشود .
193 وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدّينُ لِلّهِ فَاِنِانْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ اِلاّ عَلَى الظّالِمینَ
و باآنها پیکار كنید، تافتنه (و بتپرستى و سلب آزادىازمردم) باقىنماند و دین مخصوص
خدا گردد ، پس اگر ( از روش نادرست خود ) دست برداشتند، ( مزاحم آنها نشوید، زیرا ) تعدّى جز بر ستمکاران روا نیست .
در ظاهر سه هدف براى جهاد در این آیه ذکر شده ؛ از میان بردن فتنهها ، محو شرك و بتپرستى و جلوگیرى از ظلم و ستم .
به این ترتیب جهاد اسلامى نه به خاطر فرمانروایى در زمین و كشورگشایى و نه به منظور به چنگ آوردن غنایم و نه تهیه بازارهاى فروش يا تملّك منابع حیاتى كشورهاى دیگر يا برترى بخشیدن نژادى بر نژاد دیگر است . هدف يکى از سه چیز است ؛ خاموش كردن آتش فتنهها و آشوبها كه سلب آزادى و امنيّت از مردم مىکند و همچنین محو آثار شرك و بتپرستى و نیز مقابله با متجاوزان و ظالمان و دفاع در برابر آنان است .
مىدانیم جهاد در سال دوّم هجرت بر مسلمانان واجب گشت و قبل از آن واجب نبود .
دلیل این موضع روشن است ، زیرا از يکسو تعداد مسلمانان در مكّه به اندازهاى كم بود كه عملاً قیام مسلحانه كردن مفهومى جز انتحار و خودکشى نداشت و از طرف دیگر دشمن در مكّه فوقالعاده نیرومند بود و درواقع مرکز اصلى قدرتهاى ضدّ اسلامى محسوب مىشد و مبارزه كردن با آنها در داخل مكّه امکانپذیر نبود .
ولى هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به مدینه آمد ، عدّه زیادى به او ایمان آوردند و دعوت خود را آشکار در داخل و خارج مدینه گسترش داد و توانست يك حکومت صالح به وجود آورد و وسایل لازم براى مبارزه و پیکار با دشمن را آماده سازد و چون مدینه از مكّه فاصله زیادى داشت ، این كار با فراغت خاطر صورت گرفت و نیروهاى انقلابى و آزادىبخش ، آماده مبارزه و دفاع در برابر دشمن شدند .
194 اَلشَّهْرُالْحَرامُ بِالشَّهْرِالْحَرامِ وَالْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِاعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدىعَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ
ماه حرام در برابر ماه حرام ( اگر دشمنان احترام آن را شکستند ودر آن باشما جنگیدند، شما نیز
حق دارید مقابله بهمثل كنید ) و تمامحرامها ( قابلِ ) قصاص است و ( بهطورکلى ) هرکس به شما تجاوز كرد ، همانند آن بر او تعدّى كنید و از خدا بپرهیزید( و زیادهروى ننمایید ) و بدانید خدا با پرهیزکاران است .
« حُرُماتُ » جمع « حُرْمَة » به معنى چیزى است كه باید آن را حفظ كرد و احترام آن را نگهداشت و حَرَم را از اینجهت « حَرَم » گفتهاندکه جاى محترمى است و هتك آن جایز نیست و اعمال نامشروع و قبیح را از این جهت « حَرام » مىگویند كه ممنوعيّت دارد ، همانگونه كه در مورد حَرَم يا ماه حرام ، بعضى اعمال ممنوع است .
این آیه بحثى را كه در آیات پیش در مورد جهاد به طور كلّى آمده است ، تکمیل مىکند و درواقع پاسخى است به ایراد افراد ناآگاه كه مىگفتند ، مگر مىتوان در ماه حرام جنگ كرد كه اسلام چنین دستورى را داده است .
توضیح اینکه ؛ مشرکان مكّه مىدانستند كه جنگ در ماههاى حرام ( ذىالقعده و ذىالحجّه و محرّم و رجب ) از نظر اسلام جایز نیست و به تعبیر دیگر اسلام این سنّت را كه از قبل وجود داشته ، امضاء كرده است ، مخصوصا در مسجدالحرام و مكّه این كار نارواتر است . به همین دلیل در نظر داشتند ، مسلمانان را غافلگیر ساخته و در ماههاى حرام به آنها حملهور شوند و شاید گمانشان این بود كه اگر آنها احترام ماههاى حرام را نادیده بگیرند ، مسلمانان به مقابله برنمىخیزند و اگر چنین شود، به مقصود خود رسیدهاند .
آیه مورد بحث به این پندارها پایان داد و نقشههاى احتمالى آنها را نقش بر آب كرد و دستور داد اگر آنها در ماههاى حرام دست به اسلحه بردند ، مسلمانان در مقابل آنها بایستند ، مىفرماید : « ماه حرام در برابر ماه حرام است » ( اَلشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ ) .
یعنى اگر دشمنان احترام آن را شکستند و در آن با شما پیکار كردند ، شما نیز حقّ دارید
مقابله به مثل كنید .
سپس به يك دستور كلّى و عمومى كه شامل موضوع مورد بحث نیز مىشود ، اشاره كرده ، مىفرماید : « هرکس به شما تجاوز كند ، به مانند آن بر او تجاوز كنید ولى از خدا بپرهیزید ( و زیادهروى ننمایید ) و بدانید خدا با پرهیزکاران است » .
اسلام برخلاف مسیحیت كنونى كه مىگوید : « هرکس كه به رخساره راست تو تپانچه زند ، رخساره دیگر را به سوى او بگردان » (1)، چنین دستورى را نمىدهد ، چراکه این دستور انحرافى باعث جرأت و جسارت ظالم و تجاوزگر است ، حتّى مسیحیان جهان امروز نیز هرگز به چنین دستورى عمل نمىکنند و كمترین تجاوزى را با پاسخى شدیدتر كه آنهم .
1) « انجیل متى » ، باب 5 ، شماره 39 .
بر خلاف دستور اسلام است ، جواب مىگویند .
اسلام مىگوید : در برابر متجاوز باید ایستاد و به هرکس حقّ مىدهد كه اگر به او تعدّى شود ، به همان مقدار مقابله كند ، تسلیم در برابر متجاوز ، مساوى با مرگ است و مقاومت مساوى با حیات است ، این منطق اسلام مىباشد .
جالب اینکه آیه مفهوم وسیعى دارد و منحصر به مسأله قصاص در مقابل قتل يا جنایات دیگر نیست ، بلکه امور مالى و سایر حقوق را نیز شامل مىشود .
البته این موضوع با مسأله عفو و گذشت كه در مورد دوستان يا افراد شکستخورده يا نادم و پشیمان صورت مىگیرد، هیچگونه منافاتى ندارد .
و اینکه مىگوید : خدا با پرهیزکاران است ، اشاره به این است كه آنها را در مشکلات تنها نمىگذارد و يارى مىدهد ، زیرا كسى كه با دیگرى است ، در مشکلات به او كمك مىکند و در برابر دشمن او را حمایت مىنماید .
195 وَ اَنْفِقُوا فى سَبیلِ اللّهِ وَ لاتُلْقُوا بِاَيْدیكُمْ اِلَى التَّهْلُكَةِوَ اَحْسِنُوا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنینَ
و در راه خدا انفاقکنید و (با ترك انفاق) خودرا بهدستخود بههلاکت نیفکنید و نیکى كنید كه خداوند نیکوکاران را دوست مىدارد .
جهاد به همان اندازه كه به مردان مُخلص و كارآزموده نیازمند است ، به اموال و ثروت نیز احتیاج دارد ، جهاد هم نفرات آماده را از نظر روحى و جسمى لازم دارد و هم انواع سلاح و تجهیزات جنگى ، درست است كه عامل تعیینکننده سرنوشت جنگ در درجه اول سربازانند، ولى سرباز بدون وسایل و تجهیزات كافى ( اعمّ از سلاح ، مهمّات ، وسیله نقل و انتقال ، موادّ غذایى ، وسایل درمانى ) كارى از او ساخته نیست .
لذا در اسلام تأمین وسایل جهاد با دشمنان از واجبات شمرده شده و از جمله در آیه
مورد بحث باصراحت دستور مىدهد و مىفرماید : « در راه خدا انفاق كنید و خود را به دست خویش به هلاکت نیفکنید » ( وَ اَنْفِقُوا فى سَبیلِ اللّهِ وَ لا تُلْقُوا بِاَيْدیكُمْ اِلَى التَّهْلُكَةِ ) .
خصوصا در عصر نزول اینآیات ، بسیارىاز مسلمانان ، شور و شوق جهاد در سر داشتند ، ولى چون وسایل جنگ را هرکس شخصا فراهم مىکرد و بعضى فقیر و نیازمند بودند ، آنچنان كه طبق آیه 92 سوره توبه گریه مىکردند و اشك مىریختند كه چرا وسیله شرکت در جنگ ندارند ؛ « تَوَلَّوْا وَ اَعْيُنُهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنا اَنْ لا يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ » آرى در چنین شرایطى نقش انفاقها بسیار مهمّ و سرنوشتساز بود .
جمله « وَ لا تُلْقُوا بِاَيْدیكُمْ اِلَى التَّهْلُكَةِ » ( با دست خویش ، خود را به هلاکت نیفکنید ) ، هرچند در مورد ترك انفاق ، براى جهاد اسلامى وارد شده ، ولى مفهوم وسیع و گستردهاى دارد كه موارد زیاد دیگرى را نیز شامل مىشود ، از جمله اینکه انسان حقّ ندارد از جادّههاى خطرناك ( چه از نظر ناامنى و چه عوامل جوّى يا غیر آن ) بدون پیشبینىهاى لازم بگذرد
یا غذایى كه به احتمال قوىّ آلوده به سمّ است ، تناول كند و يا حتّى در میدان جهاد بدون نقشه و برنامه وارد عمل شود ، در تمام این موارد ، انسان بىجهت جان خود را به خطر انداخته و مسؤول است .
« احسان » معمولاً به معنى نیکوکارى تفسیر مىشود ولى گاه معنى وسیعترى براى آن ذکر شده و آن هرگونه عمل صالح ، بلکه انگیزههاى عمل صالح است ، چنانکه در حدیثى از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه در تفسیر « احسان » فرمود : « اَنْ تَعْبُدَ اللّهَ كَاَنَّكَ تَراهُ فَاِنْ لَمْ تَكُنْ تَراهُ فَاِنَّهُ يَراكَ : احسان آن است كه خدا را آنچنان پرستش كنى كه گویى او را مىبینى و اگر تو او را نمىبینى ، او تو را مىبیند » .(1)بدیهى است هنگامى كه انسان ، چنان ایمان به خدا داشته باشد
1) « تفسیر فى ظِلالِ القرآن » ، جلد 1 ، صفحه 276 .
که گویى او را مىبیند و او را در همه حال حاضر و ناظر بداند ، به سراغ اعمال صالح مىرود و از هرگونه گناه و معصیت خوددارى مىنماید .
196 وَ اَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ فَاِنْ اُحْصِرْتُمْ فَمَااسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْىِ وَ لاتَحْلِقُوا رُءُوسَكُمْ حَتّىيَبْلُغَالْهَدْىُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَریضا اَوْ بِهِ اَذًى مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ اَوْ صَدَقَةٍ اَوْ نُسُكٍ فَاِذا اَمِنْتُمْفَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ اِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْىِفَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ اَيّامٍ فِى الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ اِذارَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ اَهْلُهُحاضِرِى الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَاللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ
و حجّ و عمره را براى خدا به اتمام برسانید و اگر محصورشدید ( و مانعى مانند ترس از دشمن يا بیمارى، اجازهندادکه پساز احرام بستن، وارد مكّه شوید ) آنچهاز قربانى فراهم شود، ( ذبح كنید و از احرام خارج شوید ) و سرهاى خود را نتراشید تاقربانى به محلّش برسد ( و در قربانگاه ذبح شود ) و اگر كسى ازشما بیمار بود و يا ناراحتى در سر داشت ( و ناچار بود سر
خودرا بتراشد، ) بایدفدیه و كفّارهاى از قبیل روزه يا صدقه ياگوسفندى بدهد و هنگامى كه (از بیمارى و دشمن) در امانبودید، هرکس با ختم عمره ، حجّ را آغاز كند ، آنچه از قربانى براى او میسّر است ، ( ذبح كند ) و هرکه نیافت ، سهروز در ايّام حجّ و هفت روز هنگامىکه بازمىگردید ، روزهبدارد ، این ده روز كامل است ، ( البتّه ) این براى كسى است كه خانواده او نزد مسجدالحرام نباشد ( و درواقع اهلمكّه و اطراف آن نباشد ) و از خدا بپرهیزید و بدانید كه او سختکیفر است .
« نُسُك » در اصل جمع « نَسیكَة » به معنى حیوان ذبح شده است ، این واژه به معنى عبادت نیز آمده است .(1)
1) « مجمع البیان » ، جلد 1 ، صفحه 290 .
لذا « راغب » در « مفردات » بعد از آنکه « نُسُك » را به عبادت تفسیر مىکند ، مىگوید : این واژه در مورد اعمال حجّ به كار مىرود و « نَسیكَة » به معنى "ذبیحه" است .
درباره اصل « هَدْى » بهگفته مرحوم « طبرسى » دو قول وجود دارد ؛ اول اینکه از « هَدِيَّة » گرفته شده است و چون قربانى درواقع هديّهاى به سوى بیت اللّه است ، این واژه بر آن اطلاق شده است ، دیگر اینکه از ماده « هدایت » گرفته شده است ، زیرا حیوان قربانى را همراه مىبردند و به سوى خانه خدا و قربانگاه هدایت مىکردند .
ولى ظاهر كلام « راغب » در « مفردات » این است كه فقط از « هديّه » گرفته شده و مىگوید : « هَدْى » جمع است و مفرد آن « هَدِيَّة » است .
در « معجم مَقاییسُ اللُّغَة » نیز دو ریشه براى این لغت ذکر شده ؛ « هِدايَت » و « هَدِيَّة » ، اما بعید نیست هردو به « هدایت » بازگردد ، زیرا « هديّه » چیزى است كه به سوى شخصى كه به او هديّه مىشود ، هدایت مىگردد .
در این آیه احکام زیادى بیان شده است كه مشروح آن در كتب فقهى ذکر شده است .
197 اَلْحَجُّ اَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فیهِنَّ الْحَجَّ فَلارَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِى الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْخَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا اوُلِى الاَْلْبابِ
حجّ در ماههاى معيّنى است و كسانى كه ( با بستن احرام وشروع به مناسك حجّ ، ) حجّ را بر خود فرض كردهاند ، ( بایدبدانند كه ) در حجّ آمیزش جنسى با زنان و گناه و جدالنیست و آنچه از كارهاى نیك انجام دهید ، خدا آن رامىداند و زاد و توشه تهیه كنید كه بهترین زاد و توشه ، پرهیزکارى است و از من بپرهیزید اى خردمندان .
« رَفَث » بر وزن « قَفَس » در اصل به معنى سخنى است كه متضمّن مطلبى كه ذکر آن قبیح است ، بوده باشد ، اعمّ از آمیزش جنسى و يا مقدّمات آن ، سپس كنایه از جماع قرار داده
شده است ، ولى بعضى تصریح كردهاند واژه « رَفَثَ » تنها در صورتى به این نوع گفتگوها اطلاق مىشودکه درحضور زنان باشد و اگر در غیاب آنها باشد، «رَفَثَ» نامیدهنمىشود.(1)
بعضى نیز اصل آن را به معنى تمایل عملى به زنان دانستهاند كه از مزاح و لمس و تماس شروع مىشود و به آمیزش جنسى پایان مىگیرد .(2)
« فُسُوق » به معنى گناه و خارج شدن از اطاعت خدا مىباشد و « جِدال » به معنى گفتگوى توأم با نزاع است و در اصل به معنى محکمپیچیدن طناب است و از آنجاکه طرفین گفتگوى آمیخته با نزاع به يکدیگر مىپیچند و هرکدام مىخواهد سخن خود را به كرسى بنشاند ، این واژه در آن به كار رفته است .
« اَلْباب » جمع « لُبّ » به معنى مغز هر چیزى است و لذا به عقل خالص ، « لُبّ »مىگویند. .
این آیه همچنان احکام حجّ و زیارت خانه خدا را تعقیب مىکند و دستورات جدیدى در آن مطرح است ؛
✓ 1 - نخست مىفرماید : « حجّ در ماههاى معینى مىباشد » ( اَلْحَجُّ اَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ ) .
منظور از این ماهها، ماههاى "شوّال"، "ذىالقعده" و "ذىالحجه" است ( تمام ماه "ذىالحجّه" يا همان ده روز اول ) و این ماهها را « اَشْهُر حجّ » مىنامند ، زیرا بخشى از اعمال حج ( مراسم عمره را ) در غیر این ماهها نمىتوان انجام داد و بخشى را منحصرا در روزهاى نهم تا دوازدهم ماه ذىالحجّه باید انجام داد و اینکه در قرآن تصریح بهنام این ماهها نشده ، به خاطر آن است كه این ماهها براى همه شناختهشده بود و قرآن با این عبارت بر آن تأکید مىکند .
ضمنا این جمله ، يکى از رسوم خرافى جاهليّت را نفى مىکند كه گاه به خاطر درگیرى يا جنگها يا غیر آن ، ماههاى حجّ را تغییر و تبدیل مىدادند و جلو و عقب مىکردند ، قرآن
مىگوید : « این ماهها معيّن و ثابت است و تقدیم و تأخیر در آن جایز نیست » .(1)
✓ 2 - سپس به دستور دیگرى در مورد كسانى كه با احرام بستن شروع به مناسك حجّ مىکنند، اشاره كرده و مىفرماید : « آنها كه حجّ را بر خود فرض كردهاند ( و احرام بستهاند ، باید بدانند ) در حجّ آمیزش جنسى و گناه و جدال نیست » ( فَمَنْ فَرَضَ فیهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِى الْحَجِّ ) .
به هر حال طبق این دستور حاجیان به هنگام احرام ، نه حق نزدیکى با همسران را دارند و نه كلمات دروغ و فحش دادن ( گرچه این كار در غیر موقع احرام نیز حرام است ولى يکى از بیست و پنج امرى است كه مُحرم باید ترك كند ) و همچنین از كارهایى كه بر آنها حرام است، جدالاست و سوگند خوردن، خواه راستباشد يا دروغ و گفتن " لا وَ اللّهِ " و " بَلى وَ اللّهِ ". .
1) « مجمع البیان » ، جلد 1 ، صفحه 293 .
به این ترتیب محیط حجّ باید از تمتّعات جنسى و همچنین انجام گناهان و گفتگوهاى بىفایده و جرّ و بحثها و كشمکشهاى بیهوده پاك باشد ، زیرا محیط عبادت و اخلاص و ترك لذایذ مادّى است ، محیطى است كه روح انسان باید از آن نیرو بگیرد و يکباره از جهان مادّه جدا شود و به عالم ماوراء مادّه راه يابد و در عین حال رشته الفت و اتّحاد و اتّفاق و برادرى درمیان مسلمانان محکم گردد و هر كارى كه با این امور منافات دارد ، ممنوع است.
البتّه هرکدام از ایناحکام، شرح و بسط و شرایطى دارد كه در كتب مناسك حج آمده است.
✓ 3 - در مرحله بعد به مسائل معنوى حجّ و آنچه مربوط به اخلاص است ، اشاره كرده ، مىفرماید : « آنچه را از كارهاى خیر انجام مىدهید ، خدا مىداند » ( وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّهُ ) .
چه پاداشى براى نیکوکاران باایمان از این بالاتر كه بدانند هر كار نیکى را انجام مىدهند، خدا از آن باخبر است و مولى و معبود آنان ، حاضر و ناظر مىباشد و این بسیار
لذّت بخش است كه اعمال خیر در محضر او انجام مىشود و این پاداشى است قبل از پاداشهاى معنوى و مادّى دیگر كه خداوند عالِم و آگاه به آنها مىدهد .
و در ادامه همین مطلب مىفرماید : « زاد و توشه تهیه كنید كه بهترین زاد و توشهها ، پرهیزکارى است و از من بپرهیزید ، اى صاحبان عقل » ( وَ تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا اوُلِى الاَْلْبابِ ) .
بسیارى از مفسّران گفتهاند كه این آیه اشاره به گروهى مىکند ( به گفته بعضى گروهى از مردم يمن بودند ) كه وقتى براى زیارت خانه خدا حرکت مىکردند ، هیچگونه زاد و توشهاى با خود برنمىداشتند و حتى اگر زاد و توشهاى با خود داشتند ، به هنگام احرام به دور مىریختند و مىگفتند : ما به زیارت خانه خدا مىرویم ، چگونه ممکن است به ما غذا ندهد ( و گاه به همین جهت خود را به زحمت مىافکندند و يا محتاج به سؤال از این و آن مىشدند ) قرآن این تفكّر غلط را نفى مىکند و مىگوید : زاد و توشه براى خود تهیه كنید
ولى در عین حال آنها را به مسأله معنوى مهمترى ارشاد كرده ، مىگوید كه ماوراى این زاد و توشه ، زاد و توشه دیگرى است كه باید براى سفر آخرت فراهم گردد و آن پرهیزکارى و تقوا است .
قابل توجّه اینکه به دنبال این مطلب باز دستور به تقوا مىدهد و روى سخن را به « اوُلِى الاَْلْباب » يعنى صاحبان مغز و اندیشه مىکند ، آرى آنها هستند كه روح حجّ را درك مىکنند و از این برنامه عالى تربیتى حداکثر بهرهبردارى را مىنمایند ، در حالى كه دیگران تنها از قشر و پوست آن سهمى دارند و روح حجّ را درك نمىکنند .
آرى صاحبان مغز و اندیشمندانند كه آثار تقوا و پرهیزکارى را در فرد و جامعه درك مىکنند .
198 لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَاِذااَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّهَ عِنْدَالْمَشْعَرِالْحَرامِوَاذْكُرُوهُ كَماهَدیكُمْ وَاِنْكُنْتُمْمِنْ قَبْلِهِلَمِنَالضّالّينَ
گناهى بر شما نیست كه از فضل پروردگارتان ( و از منافع اقتصادى در ايّام حجّ ) طلب كنید (که يکىاز منافع حجّ، پىریزى يکاقتصادصحیح است) و هنگامىکهاز«عرفات» كوچ كردید، خدا را نزد « مشعرالحرام » ياد كنید، او را ياد كنید همانطور كه شما را هدایت نمود و قطعا شما پیش از این، از گمراهان بودید .
درزمان جاهليّت هنگام مراسم حجّ، هرگونه معامله و تجارت و بارکشى و مسافربرى را گناه مىدانستند و حج كسانى را كه چنین مىکردند ، باطل مىشمردند .
آیه مورد بحث این حکم جاهلى را بىارزش و باطل اعلام كرد و فرمود : هیچ مانعى ندارد كه در موسم حجّ از معامله و تجارت حلال كه بخشى از فضل خداوند بر بندگان است، بهره گیرید و يا كار كنید و از دسترنج خود استفاده كنید .
اصولاً گاهى این تفكّر كه در عصر جاهليّت بوده ، در زمان ما نیز پیدا مىشود كه این
عبادت بزرگ يعنى حجّ باید از هرگونه شائبه مادّى ، خالص باشد ولى از آنجا كه این مسأله بسیارى از كارگران و كسانى كه تدارکات و خدمات آن را انجام مىدهند ، اعمّ از راننده و خدمتگزار و طبیب و راهنما و سایر خدمتگزاران را گرفتار زحمت مىکند، بهعلاوه مردم آن دیار مىتوانند بسیارى از مشکلات اقتصادى را در موقع حجّ سامان بخشند ، این تفكّر مردود شمرده شده است و این گونه اشخاص مىتوانند ضمن خدمات خود ، مراسم حجّ را بهجا آورند و از این نظر در مضیقه نیفتند .
بلکه از این بالاتر از منابع اسلامى به خوبى استفاده مىشود كه حجّ علاوه بر فلسفه مهمّ اخلاقى و تهذیب نفوس ، داراى فلسفه سیاسى و فرهنگى و اقتصادى نیز هست .
توضیح اینکه ؛ مسافرت مسلمانان از نقاط مختلف دنیا به سوى خانه خدا و تشکیل آن كنگره عظیم اسلامى ، مىتواند پایه و اساسى براى يك جهش اقتصادى عمومى در جوامع اسلامى گردد ، به این ترتیب كه مغزهاى متفكّر اقتصادى مسلمین پس از مراسم حجّ يا قبل
از آن دور هم بنشینند و با همفکرى و همکارى ، پایه محکمى براى اقتصاد جوامع اسلامى بریزند و با مبادلات صحیح تجارتى، آنچنان اقتصاد نیرومندى به وجود آورند كه از دشمنان و بیگانگان بىنیاز گردند .
بنابراین این معاملات و مبادلات تجارتى ، خود يکى از وسایل تقویت جامعه اسلامى در برابر دشمنان اسلام است ، زیرا مىدانیم هیچ ملّتى بدون داشتن اقتصادى نیرومند ، استقلال كامل نخواهد داشت ، ولى بدیهى است فعالیتهاى تجارتى باید تحتالشعاع جنبههاى عبادىو اخلاقى حجّ باشد، نه حاکم و مقدّم بر آنها و خوشبختانه مسلمانان وقت كافى قبل يابعدازاعمال حج براى اینکار دارند، «هشامبنحَكَم» مىگوید: ازامامصادق پرسیدم: « چرا خداوند مردم را بهانجام حج و طواف خانه خود فرمان داده است » ؟ فرمود : « خداوند انسانها را آفرید ... و آنان را به عمل حجّ دستور داد كه اطاعت دین و مصالح دنیاى آنان را دربردارد ، در موسم حجّ مسلمانان از مشرق و مغرب گِرد هم جمع مىشوند تا با يکدیگر آشنا گردند و براى اینکه هر ملّتى از
تجارتها و فرآوردههاى اقتصادى ملّتهاى دیگر استفاده كند و به خاطر اینکه مسافران و حمل و نقلکنندگان در این سفر با كرایهدادن وسیلههاى نقلیه خود ، بهره ببرند ( و براى اینکه با آثار و اخبار پیغمبر صلىاللهعلیهوآله آشنا گردند و این آثار همچنان زنده بمانند و در دست فراموشى سپرده نشود ) و اگر بنا باشد هر ملّتى فقط درباره محیطخود سخن بگوید، هلاکمىگردد و شهرها ویرانمىشود و استفادهها و منافعتجارتى ازبینمىرود ».(1)
سپس در ادامه همین آیه عطف توجّه به مناسك حجّ كرده ، مىفرماید : « هنگامى كه از عرفات كوچ كردید ، خدا را در نزد مشعرالحرام ياد كنید » ( فَاِذا اَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ) .
« او را ياد كنید ، همانگونه كه شما را هدایت كرد ، هرچند پیش از آن از گمراهان بودید » .
1) « وسائل الشّيعه » ، جلد 8 ، صفحه 8 ، كتاب الحج ، اَبْوابُ وُجُوبِ الْحَجِّ ، باب 1 ، حدیث 18 .
( وَ اذْكُرُوهُ كَما هَدیكُمْ وَ اِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالّينَ ) .
199 ثُمَّ اَفیضُوا مِنْ حَيْثُ اَفاضَ النّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللّهَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
سپس از همانجا كه مردم كوچ مىکنند، ( بهسوى سرزمین منى ) كوچ كنید و از خداوند آمرزش طلبید كه خدا آمرزنده مهربان است .
باز در ادامه همین معنى مىفرماید : « سپس از آنجا كه مردم كوچ مىکنند ( از "مشعرالحرام" به سوى سرزمین "مِنى " ) كوچ كنید » ( ثُمَّ اَفیضُوا مِنْ حَيْثُ اَفاضَ النّاسُ ) .
و در پایان دستور به استغفار و توبه مىدهد و مىفرماید : « از خدا طلب آمرزش كنید كه خداوند آمرزنده و مهربان است » ( وَ اسْتَغْفِرُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .
در این بخش از آیات به سه موقف از مواقف حج اشاره شده؛ « عرفات » كه محلى است در حدود 20 كیلومترى مکه و حاجیان از ظهر روز نهم ذىالحجه تا غروب آفتاب در آنجا وقوف مىکنند و به عبادت پروردگار مشغول هستند ، سپس وقوف در « مشعرالحرام
( مُزْدَلِفَة ) » كه بخشى از شب عید قربان و صبحگاهان قبل از طلوع آفتاب در آنجا مىمانند و به راز و نیاز با پروردگار مىپردازند و سوم سرزمین « مِنى » كه محل قربانى و رمى جمرات و پایان دادن به احرام و انجام مراسم عید است .
زائران خانه خدا بعد از انجام مراسم عمره ، راهى مراسم حجّ مىشوند و نخستین مرحله ، همان وقوف در "عرفات" است كه از نیمه روز نهم ذىالحجّه تاغروب آفتاب در آنجا توقّف مىکنند، سپس از آنجا به سوى مشعرالحرام حرکت مىکنند ( در آیات فوق به هر دو قسمت اشاره شده است ) .
در نامگذارى سرزمین « عَرَفات » به این نام ، جهات گوناگونى ذکر كردهاند ؛گاهىگفتهاند: هنگامى كه پیك وحى خداوند ، جبرئیل ، مناسك حجّ را در آنجا به ابراهیم نشانداد، او مىفرمود : « عَرَفْتُ ، عَرَفْتُ : شناختم ، شناختم » ، لذا آنجا را « عَرَفات » گفتهاند .
گاه گفتهاند : این داستان براى آدم واقع شد و گاه گفته شده كه : آدم و حوّا در آن سرزمین يکدیگر را پیدا كردند و شناختند و گاه گفته شده : زوّار خانه خدا در آنجا يکدیگر را مىبینند و مىشناسند و تفسیرهاى دیگر .
ولى بعیدنیست این نامگذارى اشاره به حقیقت دیگرى باشد و آن اینکه ؛ این سرزمین ، محیط بسیار آمادهاى براى معرفت پروردگار و شناسایى ذات پاك او است .
در مورد نامگذارى « مشعرالحرام » به این نام نیز گفتهاند كه آنجا مرکزى است براى « شَعائِر حَج » و نشانهاى از این مراسم عظیم و پرشکوه و آسمانى .
ما نباید فراموش كنیم كه « مَشْعَر » از ماده « شُعُور » است ، در آن شب تاریخى و هیجانانگیز ( شب دهم ذىالحجّه ) كه زائران خانه خدا پس از طىّ دوران تربیت خود در عرفات به آنجا كوچ مىکنند و شبى را تا به صبح روى ماسههاى نرم در زیر آسمان پرستاره
در سرزمینى كه نمونه كوچکى از محشر كُبْرى و پردهاى از رستاخیز بزرگ قیامت است ، در آنجا كه جمعيّت همچون امواج خروشان دریا به هنگام طوفان همهجا را پر كرده و آواى مردمى كه در حرکتند ، تا به صبح خاموش نمىشود .
آرى در چنان محیط بىآلایش و باصفا و تکاندهنده در درون جامه معصومان احرام و روى آن ماسههاى نرم ، انسان جوشش چشمههاى تازهاى از اندیشه و فکر و شعور در درون خود احساس مىکند و صداى ریزش آن را در اعماق قلب خود به روشنى مىشنود ، آنجا را « مشعر » مىنامند .
200 فَاِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ اباءَكُمْاَوْ اَشَدَّ ذِكْرا فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا اتِنا فِى الدُّنْياوَ ما لَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ
و هنگامىکه مناسك ( حجّ ) خود را انجام دادید ، خدا رایاد كنید ، همانند يادآورى از پدرانتان (آنگونهکه رسمآنزمانبود) بلکه ازآنهم بیشتر، (در این مراسم، مردم دو گروهند؛)
بعضى از مردم مىگویند : « خداوندا در دنیا به ما( نیکى ) عطا كن » ، ولى در آخرت بهرهاى ندارند .
201 وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا اتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِىالاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ
و بعضى مىگویند : « پروردگارا در دنیا به ما ( نیکى ) عطاکن و در آخرت نیز ( نیکى ) مرحمت فرما و ما را از عذاب آتش نگاه دار » .
« خَلاق » به گفته « راغب » به معنى فضایل اخلاقى است كه انسانکسبمىکند و دراینجا به گفته مرحوم « طبرسى » به معنى نصیب و بهره آمده است ( كه نتیجه آن فضایل اخلاقى است ) .
گرچه اعراب جاهليّت مراسم حجّ را با واسطههاى متعدّدى از ابراهیم خلیل (علیه السلام) گرفته
بودند ، ولى آنچنان با خرافات آمیخته شده بود كه این عبادت بزرگ و انسانساز را كه نقطه عطفى در زندگى زوّار خانه خدا وموجب تولّد ثانوى آنها است، از صورت اصلى و فلسفههاى تربیتى خارج و مسخ كرده بود و مبدّل به وسیلهاى براى تفرقه و نفاق ساخته بود.
در این آیه مىفرماید : «هنگامىکه مناسك ( حجّ ) خود را انجام دادید ، ذکر خدا گویید، همانگونه كه پدران و نیاکانتان را ياد مىکردید ، بلکه از آن بیشتر » ( فَاِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ اباءَكُمْ اَوْ اَشَدَّ ذِكْرا ) .
عظمت و بزرگى در پرتو ارتباط با خدا است ، نه مباهات به ارتباط موهوم به نیاکان ، منظور از این تعبیر این نیست كه هم نیاکان را ذکر كنید و هم خدا را ، بلکه اشارهاى است به این واقعيّت كه اگر آنها به خاطر پارهاى از مواهب ، لایق يادآورى هستند ، پس چرا به سراغ خدا نمىروید كه تمام عالم هستى و تمام نعمتهاى جهان از ناحیه او است ، منبع جمیع كمالات و صاحب صفات جلال و جمال و ولىّنعمت همگان است .
در اینکه منظور از « ذکر خدا » در اینجا چیست ، اقوال زیادى در میان مفسران دیده مىشود ، ولى ظاهر این است كه تمام اذکار الهى را بعد از مراسم شامل مىشود ، در واقع باید خدا را بر تمام نعمتهایش مخصوصا نعمت ایمان و هدایت به این مراسم بزرگ شکر گویند و آثارتربیتى حجّ را با يادالهى تکامل بخشند .
در اینجا قرآن مردم را به دوگروه تقسیم مىکند، مىفرماید: « گروهى از مردم مىگویند: خداوندا ، در دنیا به ما ( نیکى ) عطا فرما ، ولى در آخرت بهرهاى ندارند » ( فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا اتِنا فِى الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ ) .
« و گروهى مىگویند : پروردگارا ، در دنیا به ما ( نیکى ) عطا كن و در آخرت ( نیکى ) مرحمت فرما و ما را از عذاب آتش نگاه دار » ( وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا اتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِى الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ ) .
درحقیقت این قسمت از آیات اشاره به خواستههاى مردم و اهداف آنها در این عبادت
بزرگ است ، بعضى جز به مواهب مادّى دنیا نظر ندارند و چیزى غیر از آن از خدا نمىخواهند ، بدیهى است آنها در آخرت از همهچیز بىبهرهاند .
ولى گروهى هم مواهب مادّى دنیا را مىخواهند و هم مواهب معنوى را ، بلکه زندگى دنیا را نیز به عنوان مقدّمه تکامل معنوى مىطلبند و این است منطق اسلام كه هم نظر به جسم و مادّه دارد و هم جان و معنا و اوّلى را زمینهساز دوّمى مىشمرد و هرگز با انسانهاى يك بُعدى يعنى آنها كه در مادّيّات غوطهورند و براى آن اصالت قائلند ، يا كسانى كه به كلى از زندگانى دنیا بیگانهاند ، سازگار نیست .
در این كه منظور از « حَسَنَة » در این آیه چیست ، تفسیرهاى مختلفى براى آن ذکر كردهاند ، ولى بدیهى است « حَسَنَة » به معنى هرگونه خیر و خوبى است و مفهومى وسیع و گسترده دارد كه تمام مواهب مادّى و معنوى را شامل مىشود ، بنابراین آنچه در روایات فوق يا كلمات مفسّران آمده است ، بیان مصداقهاى روشن آن مىباشد و مفهوم آیه را
محدود نمىکند و اینکه بعضىاز مفسّران تصور كردهاند، « حَسَنَة » چون در آیه بهصورت مفرد نکره است ، هرگونه نیکى را شامل نمىشود و لذا در تعیین مصداق آن ، در میان مفسران گفتگو است ، (1)اشتباهى بیش نیست ، زیرا گاه مىشود كه مفرد نکره نیز معنى جنس مىبخشد و مورد آیه ظاهرا از این قبیل است و به گفته بعضى از مفسّران ، افراد باایمان اصل « حَسَنَة » را از خدا مىخواهند بدون اینکه نوعى از آن را انتخاب كنند و همه را واگذار به مشيّت و اراده و اِنْعام الهى مىنمایند .(2)
202 اوُلئِكَ لَهُمْ نَصیبٌ مِمّاكَسَبُوا وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ
آنها از كار ( و دعاى ) خود ، نصیب و بهرهاى دارند وخداوند ، سریعالحساب است . .
در این آیه اشاره به گروه دوم كرده ( همانها كه حسنه دنیا و آخرت را از خدا مىطلبند ) مىفرماید : « آنها نصیب و بهرهاى از كسب خود دارند و خداوند سریعالحساب است »
( اوُلئِكَ لَهُمْ نَصیبٌ مِمّا كَسَبُوا وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ ) .
در حقیقت این آیه نقطه مقابل جملهاى است كه در آیات قبل درباره گروه اوّل آمده كه مىفرماید : « وَ ما لَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ : آنها نصیبى در آخرت ندارند » .
تعبیر به « نَصیب » گرچه به صورت نکره آمده ، ولى قرائن گواهى مىدهد كه نکره در اینجا براى بیان عظمت است و تعبیر به « مِمّا كَسَبُوا » ( به خاطر آنچه انجام دادند ) اشاره به كمى نصیب و بهره نیست ، زیرا ممکن است « مِن » در اینجا " ابتدائیه" باشد نه "تبعیضیه" .
تعبیر به « كَسَبَ » در جمله « مِمّا كَسَبُوا » به گفته بسیارى از مفسّران به معنى همین دعایى است كه درباره خیر دنیا و آخرت مىکند و انتخاب این تعبیر ممکن است اشاره به نکته لطیفى باشد كه دعا كردن ، خود يکى از بهترین عبادات و اعمال است .
از بررسى دهها آیه ، در قرآن مجید كه ماده « كَسَبَ » و مشتقاتش در آن به كار رفته ، به خوبى استفاده مىشود كه این واژه در غیر كارهاى جسمى يعنى اعمال روحى و قلبى نیز به كار مىرود ، چنانکه در آیه 225 سوره بقره مىخوانیم : « وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ : ولى خداوند به آنچه قلبهاى شما كسب كرده است ، شما را مؤاخذه مىکند » .
بنابراین جاى تعجّب نیست كه دعا نوعى كسب و اکتساب باشد ، بهخصوص كه دعاى حقیقى تنها با زبان نیست ، بلکه با قلب و با تمام وجود انسان مىباشد .
جمله « وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ » كه در آخرین آیه از آیات فوق آمده است ، اشاره به این است كه هم خداوند باسرعت به حساب بندگان مىرسد و هم پاداشها و كیفرهایى را كه وعده داده ، به زودى به آنها مىدهد، همه اینها نقد است و سریع و نسیه و توأم با تأخیر نیست .
در حدیثى مىخوانیم : « خداوند حساب تمام خلایق را در يك چشم بر هم زدن ،
رسیدگى مىکند » ( اِنَّ اللّهَ تَعالى يُحاسِبُ الْخَلائِقَ كُلَّهُمْ فى مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ ) .(1)
این به خاطر آن است كه علم خداوند همانند مخلوقات نیست كه محدوديّت آن سبب شود مطلبى او را از مطلبى دیگر غافل سازد .
از این گذشته محاسبه پروردگار ، زمانى لازم ندارد ، زیرا اعمال ما برجسم و جان ما، بلکه بر موجودات اطراف ما زمین و امواج هوا و اشیاء دیگر ، اثر باقى مىگذارد و از این نظر مىتوان وجود انسان را تشبیه به انواع اتومبیلهایى كرد كه با داشتن دستگاه كیلومترشمار همیشه میزان كارکرد خود را در هر لحظه به طور روشن و مشخص نشان مىدهد و دیگر نیازى به حساب و كتاب مسافتهایى را كه اتومبیل در طول عمرش پیموده است ، نیست . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 1 ، صفحه 298 .
203 وَاذْكُرُوااللّهَ فى اَيّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فى يَوْمَيْنِفَلا اِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى وَاتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ اِلَيْهِ تُحْشَرُونَ
و خدا را در روزهاى معینى ياد كنید ( روزهاى 11 و 12 و13 ماه ذىالحجه ) و هرکس شتاب كند و ( ذکر خدا را ) در دوروز انجام دهد ، گناهى بر او نیست و هرکه تأخیر كند (و سه روز انجام دهد، نیز) گناهى بر او نیست، براى كسى كه تقوا پیشه كند و از خدا بپرهیزید و بدانید شما به سوى او محشور خواهید شد .
این آیه در حقیقت آخرین آیهاى است كه در اینجا درباره مراسم حجّ ، سخن مىگوید و سنّتهاى جاهلى را در رابطه با تفاخرهاى موهوم نسبت به نیاکان و گذشتگان درهم مىشکند و بهآنها توصیه مىکند كه ( بعداز مراسم عید ) به ياد خدا باشند، مىفرماید : « خدا را در روزهاى معيّنى ياد كنید » ( وَ اذْكُرُوا اللّهَ فى اَيّامٍ مَعْدُوداتٍ ) .
باتوجّه به اینکه این دستور به قرینه آیات سابق ، مربوط به پایان مراسم حجّ است ، ناظر به روزهاى يازده و دوازده و سیزده ماه خواهد بود كه در لسان روایات به عنوان « اَيّام تَشْریق » نامیده شده، چنانکه از نامش پیدا است ، ايّامى روشنىبخش است كه روح و جسم انسان را در پرتو این مراسم ، نورانى مىکند .
در آیه 28 سوره حج ، دستور به ذکر نام خدا در « اَيّامٍ مَعْلُوماتٍ » آمد و در اینجا « اَيّامٍ مَعْدُوداتٍ » ، معروف این است كه « اَيّامٍ مَعْلُوماتٍ » به معنى ده روز آغاز ذىالحجه و « اَيّامٍ مَعْدُوداتٍ » همان "ایام تشریق" است كه در بالا گفته شد ، ولى بعضى از مفسّران احتمالاتى غیر از این دادهاند كه شرح آن در ذیل آیه 28 سوره حج آمده است .
در اینکه منظور از این « اذکار » چیست ، در احادیث اسلامى به این صورت تعیین شده كه بعد از پانزده نماز كه آغازش نماز ظهر روز عید قربان و پایانش نماز روز سیزدهم است ، جملههاى الهامبخش زیر تکرار گردد ؛ « اَللّهُ اَكْبَرُ ، اَللّهُ اَكْبَرُ ، لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ وَ لِلّهِ
الْحَمْدُ ، اَللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما هَدانَا ، اَللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ الاَْنْعامِ » .
سپس در دنبال این دستور مىافزاید: « كسانىکه تعجیل كنند و ( ذکر خدا را ) در دو روز انجام دهند ، گناهى بر آنان نیست و كسانى كه تأخیر كنند ( و سه روز انجام دهند ، نیز ) گناهى بر آنها نیست ، براى كسانى كه تقوا پیشه كنند » ( فَمَنْ تَعَجَّلَ فى يَوْمَيْنِ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى ) .
این تعبیر در حقیقت اشاره به نوعى تخییر در اداء ذکر خدا ، میان دو روز و سه روز مىباشد .
جمله « لِمَنِ اتَّقى » ( براى كسانى كه تقوا پیشه كرده باشند ) ظاهرا قید است براى مسأله تعجیل در دو روز ، يعنى قناعت به دو روز مخصوص اینگونه اشخاص است .
و در روایات اهل بیت علیهمالسلام آمده است كه منظور از « پرهیز » در اینجا، پرهیز از صید است ، يعنى كسانى كه به هنگام احرام ، پرهیز از صید يا از تمام تروك احرام كردهاند ، مىتوانند بعد از عید قربان ، دو روز در "مِنى" بمانند و مراسم آن را بهجا آورند و ياد خدا
کنند و اما كسانى كه پرهیز نکرده باشند ، باید سه روز بمانند و آن مراسم را بهجاآورندوذکرخداکنند .
و در پایان آیه يك دستور كلّى به تقوا داده ، مىفرماید : « تقواى الهى پیشه كنید و بدانید شما به سوى او محشور خواهید شد » ( وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ اِلَيْهِ تُحْشَرُونَ ) .
بنابر يکى از دو تفسیرى كه در بالا ذکر شد ، این جمله مىتواند اشاره به این باشد كه مراسم روحانى حجّ ، گناهان گذشته شما را پاك كرد و همچون فرزندى كه از مادر متولّد شده است ، پاك از این مراسم بازمىگردید ، اما مراقب باشید بعدا خود را آلوده نکنید .
204 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فى قَلْبِهِ وَ هُوَ اَلَدُّ الْخِصامِ
و از مردم ، كسانى هستند كه گفتار آنان در زندگى دنیا ،مایه اعجاب تو مىشود ( در
ظاهر، اظهار محبّت شدید مىکنند )و خدا را بر آنچه در دل دارند ، گواه مىگیرند ( این در حالى است كه ) آنان سرسختترین دشمنانند .
« اَلَدُّ » به معنى كسى است كه دشمنى شدید دارد و اصل آن از « لَدید » گرفته شده كه به دو طرف گردن گفته مىشود و كنایه از كسى است كه از هر طرف روى آورد ، بر دشمنى غلبه مىکند و واژه « خِصام » مفهوم مصدرى دارد و به معنى خصومت و دشمنى است .
205 وَ اِذا تَوَلّى سَعى فِى الاَْرْضِ لِيُفْسِدَ فیها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ
( نشانه آن ، این است كه )هنگامى كه روى برمىگردانند ( و ازنزد تو خارج مىشوند ، ) در راه فساد در زمین كوششمىکنندو زراعتها و چهارپایان رانابودمىسازند (با اینکه مىدانند) خدا فساد را دوست نمىدارد .
« حَرْث » به معنى زراعت و « نَسْل » به معنى اولاد است و بر اولاد انسان و غیر انسان
اطلاق مىشود ، بنابراین هلاك كردن حرث و نسل ، به معنى از میان بردن هرگونه موجود زنده است ، اعم از موجودات زنده نباتى يا حیوانى و انسانى .
آرى اینگونه خداوند پردهاز روى كار آنها برمىدارد و درون قلبشان را براى پیامبرش آشکار مىسازد ، زیرا اگر اینها در اظهار دوستى و محبّت ، به پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و پیروان او صادق بودند ، هرگز دست به فساد و تخریب نمىزدند و به زراعتها و دامها، بىرحمانه هجوم نمىآوردند، ظاهر آنان دوستى خالصانه است ، اما در باطن ، بىرحمترین و سرسختترین دشمنانند .
ضمنا تعبیر به « يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ » ، كلام بسیار مختصر و جامعى است كه تولید فساد را در سطح جامعه در زمینه اموال و انسانها ، شامل مىشود .
206 وَ اِذا قیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ اَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالاِْثْمِ فَحَسْبُهُجَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ
و هنگامىکه به آنها گفته شود: «از خدا بترسید»، (لجاجت آنان بیشترمىشود) و لجاجت
و تعصّب ، آنها را به گناه مىکشاند ، آتش دوزخ براى آنان كافى است و چه بد جایگاهى است .
«عِزَّة» در اصل نقطه مقابل « ذِلَّة » است ، ولى در اینجا به معنى غرور و نِخْوت مىباشد، ولى « راغب » در « مفردات » این واژه را به معنى قدرت شکستناپذیر تفسیر كرده و مىگوید : گاهى مجازا به معنى غرور و نخوت نکوهیده آمده است ، مانند آیه مورد بحث .
او نه به اندرز ناصحان گوش فرا مىدهد و نه به هشدارهاى الهى ، بلکه پیوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود، برخلافکارىهایش مىافزاید ، چنین كسى را جز آتش دوزخ رام نمىکند و لذا در پایان آیه مىفرماید : « آتش دوزخ براى آنها كافى است و چه بد جایگاهى است » ( فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ ) .
در حقیقت این يکى از صفات زشت و ناپسند منافقان است كه بر اثر تعصّب و لجاجت
خشك و خشونتآمیز در برابر هیچ حقیقتى تسلیم نمىشوند و همین تعصّب و غرور ، آنها را به بدترین گناهان مىکشاند، بدیهىاست این چوبهاى كج ، جز با آتش دوزخ راست نمىشوند .
207 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِوَ اللّهُ رَؤوُفٌ بِالْعِبادِ
بعضى از مردم ( باایمان و فداکار، چون على در "لَيْلَةُ الْمَبیتِ"به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلىاللهعلیهوآله ) جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشد و خداوند نسبت به بندگان مهربان است .
مفسّر معروف اهل تسنّن ، « ثَعْلَبِىّ » ، مىگوید : هنگامى كه پیغمبر اسلام صلىاللهعلیهوآله تصمیم گرفت مهاجرتکند، براى اداى دیونخود و تحویلدادن امانتهایىکه نزداو بود، علىّ را به جاى خود قرارداد و شبهنگام كه مىخواست بهسوى غار "ثَوْر" برود و مشرکان اطراف خانه او را براى حمله به او محاصره كرده بودند، دستور داد علىّ در بستر او
بخوابد و پارچه سبزرنگى ( بُرْد حَضْرَمى ) كه مخصوص خود پیغمبر صلىاللهعلیهوآله بود ، روى خود بکشد ، در اینهنگام خداوند به « جبرئیل » و « میکائیل » وحى فرستاد كه من بین شما برادرى ایجاد كردم و عمر يکى از شما را طولانىتر قرار دادم ، كدامیك از شما حاضر است ایثار به نفس كند و زندگى دیگرى را بر خود مقدّم دارد ؟ هیچکدام حاضر نشدند ، به آنها وحى شد : اکنون على در بستر پیغمبر صلىاللهعلیهوآله خوابیده و آماده شده جان خویش را فداى او سازد، به زمین بروید و حافظ و نگهبان او باشید .
هنگامىکه جبرئیل بالاى سر و میکائیل پایین پاى على نشسته بودند ، جبرئیل مىگفت : « بَهبَه ، آفرین بر تو اى على ، خداوند به واسطه تو بر فرشتگان مباهات مىکند » .
در اینهنگام آیه فوق نازل گردید و به همین دلیل آن شب تاریخى به نام «لَيْلَةُ الْمَبیت» نامیده شده است .
« ابن عبّاس » مىگوید : این آیه هنگامى كه پیغمبر صلىاللهعلیهوآله از مشرکان كناره گرفته بود و با
ابوبکر بهسوى غار مىرفت، درباره علىّ كه در بستر پیغمبر صلىاللهعلیهوآله خوابیده بود، نازل شد.
گرچه آیات فوق همانطور كه در شأن نزول آن ذکر شد، مربوط به ماجراى هجرت پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله و فداکارى علىّ و خوابیدن او در بستر آن حضرت نازل شده ، ولى همچون سایر آیات قرآن ، مفهوم و محتواى كلّى و عمومى دارد و در واقع نقطه مقابل چیزى است كه در آیات قبل در مورد منافقان وارد شده بود .
مىفرماید : « از میان مردم كسانى هستند كه جان خود را در برابر خشنودى خدا مىفروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است » ( وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤوُفٌ بِالْعِبادِ ) .
آن گروه مردمى خودخواه و خودپسند و لجوج و معاند بودند كه از راه نفاق در بین مردم آبرویى كسب مىکردند و در ظاهر خود را مؤمن و خیرخواه نشان مىدادند ، اما كردارشان پرده از روى گفتارشان برمىداشت ، چراکه جز فساد در زمین و نابود كردن حَرْث
و نَسْل ، كار دیگرى نداشتند . ولى این گروه تنها با خدا معامله مىکنند و هرچه دارند ، حتّى جان خود را به او مىفروشند و جز رضا و خشنودى او چیزى خریدار نیستند و با فداکارى و ایثار آنها است كه امر دین و دنیا اصلاح و حقّ زنده و پایدار مىشود و زندگى انسان گوارا و درخت اسلام بارور مىگردد .
جمله « وَ اللّهُ رَؤوُفٌ بِالْعِبادِ » كه درحقیقت نقطه مقابل چیزى است كه در آیات قبل درباره منافقان مُفْسِد فِى الاَْرْض آمده بود ؛ « فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ » ممکن است اشاره به این باشد كه خداوند در عین اینکه بخشنده جان به انسان است ، همان را خریدارى مىکند و بالاترین بها را كه همان خشنودى خویش است ، به انسان مىپردازد .
قابل توجّه اینکه فروشنده ، " انسان" و خریدار ، "خدا" و متاع ، "جان" و بهاى معامله ، "خشنودى ذات پاك او" است ، در حالى كه در موارد دیگرى بهاى اینگونه معاملات را بهشت جاویدان و نجات از دوزخ ذکر كرده است ، مثلاً در آیه 111 سوره توبه مىفرماید : « اِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنینَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فى سَبیلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ
يُقْتَلُونَ : خدا از مؤمنان جانها و مالهایشان را خریدارى مىکند كه بهشت از آنِ آنها باشد ، در راه خدا پیکار مىکنند ، مىکشند و كشته مىشوند » .
اینآیه باتوجّه به شأن نزولى كه مشروحا گفته شد ، يکى از بزرگترین فضایل علىّ است كه در اکثر منابع اسلامى آمده و به قدرى چشمگیر است كه معاویه ، به خاطر دشمنى خاصى كه با علىّ داشت ، طبق روایتى چنان از این فضیلت ناراحت بود كه « سَمُرَة بن جُنْدَب » را با چهارصد هزار درهم تطمیع كرد كه بگوید : این آیه درباره « عَبْدُالرَّحْمانِ بن مُلْجَم » ، قاتل علىّ ، ( طبق حدیث مجعولى ) نازل شده و آن منافق جنایتپیشه نیز چنین كرد ولى همانطور كه انتظار مىرفت ، حتّى يك نفر هم این حدیث مجعول را نپذیرفت .(1).
1) داستان این معامله را « اِبْن اَبِى الْحَدید » در « شرح نهج البلاغه » ، جلد 4 ، صفحه 73 نقل كرده است .
208 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا ادْخُلُوا فِىالسِّلْمِ كافَّةً وَ لاتَتَّبِعُواخُطُواتِ الشَّيْطانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید ، همگى در صلح و آشتى درآیید و از گامهاى شیطان پیروى نکنید كه او دشمن آشکار شما است .
« سِلْم » و « سَلام » در لغت به معنى صلح و آرامش است و بعضى آن را به معنى اطاعت تفسیر كردهاند و این آیه همه افراد باایمان را به صلح و سلام و تسلیم بودن در برابر فرمان خدا دعوت مىکند .
« خُطُوات » جمع « خُطْوَة » به معنى گام و قدم است ، در اینجا نیز این حقیقت تکرار شده كه انحراف از صلح و عدالت و تسلیم شدن در برابر انگیزههاى دشمنى و عداوت و جنگ و خونریزى از مراحل ساده و كوچك شروع مىشود و به مراحل حادّ و خطرناك
منتهى مىگردد و مطابق ضربالمثل معروف عرب ، « اِنَّ بَدْوَ الْقِتالِ اللِّطامُ » ( آغاز جنگ ، يك سیلى است ) ، گاهى يکحرکت كوچك ازروى عداوت ، آتش جنگ ویرانگرى را برمىانگیزد ، لذا افراد باایمان كه مخاطب در این آیه هستند ، باید از همان آغاز بیدار باشند و جرقههاى كوچك عداوت و دشمنى را خاموش سازند .
قابل توجّه اینکه این تعبیر ، پنج بار در قرآن مجید آمده و در موارد مختلفى روى آن تکیه شده است .
از مفهوم این آیه ، چنین استفاده مىشود كه صلح و آرامش تنها در پرتو ایمان امکانپذیر است و تنها به اتّكاء قوانین مادّى هرگز جنگ و ناامنى و اضطراب از دنیا برچیده نخواهد شد ، زیرا عالم مادّه و علاقه به آن ، همواره سرچشمه كشمکشها و تصادمها است و اگر نیروى معنوى ایمان ، آدمى را كنترل نکند ، صلح غیر ممکن است .
بلکه مىتوان گفت از دعوت عمومى این آیه كه همه مؤمنان را بدون استثناء از هر زبان
و نژاد و منطقه جغرافیایى و قشر اجتماعى ، به صلح و صفا دعوت مىکند ، استفاده مىشود كه در پرتو ایمان به خدا ، تشکیل حکومت واحد جهانى كه صلح در سایه آن همهجا آشکار گردد ، امکانپذیر است .
اصولاً در مقابل عوامل پراکندگى ( زبان و نژاد و ... ) يك حلقه محکم اتّصال در میان قلوب بشر لازم است و این حلقه اتّصال، تنها ایمان به خدااست كه مافوق این اختلافات است .
ایمان به خدا و تسلیم در برابر فرمان او ، نقطه وحدت جامعه انسانيّت و رمز ارتباط اقوام و ملّتها است و نمونه جالبى از آن را در مراسم حجّ مىتوان مشاهده كرد كه چگونه انسانهایى با رنگهاى مختلف از نژادهاى متفاوت و داراى زبان و قوميّت و منطقه جغرافیایى ناهماهنگ ، همگى برادروار در كنار هم قرار گرفته و در آن مراسم بزرگ روحانى شرکت دارند و در نهایت صلح و صفا به هم مىنگرند و اگر آن را با نظامى كه بر كشورهاى فاقد ایمان به خدا حاکم است كه چگونه ناامنى از نظر جان و مال و عِرض و ناموس ، حاکم
مىباشد ، مقایسه كنیم ، تفاوت میان جوامع باایمان و بىایمان از نظر سِلم و صلح و سلام و آرامش ، روشن مىشود .
سپس مىافزاید : « از گامهاى شیطان پیروى نکنید كه او دشمن آشکار شما است » ( وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ ) .
همانگونه كه در تفسیر آیه 168 همین سوره اشاره شد ، بسیارى از انحرافات و وسوسههاى شیطانى به صورت تدریجى انجام مىگیرد و هر مرحله در حقیقت گامى از گامهاى شیطان است .
این شأن نزول نیز نشان مىدهد كه شیطان گام به گام در انسان نفوذ مىکند و باید در همان گامهاى نخستین ، در برابر او ایستاد تا به مراحل خطرناك نرسد .
جمله « اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ » متضمّن استدلال زنده و روشنى است ، مىگوید : دشمنى شیطان با شما چیزى مخفى و پوشیده نیست ، او از آغاز آفرینش آدم براى دشمنى با او كمر
بست و سوگند ياد كرده است كه اگر بتواند ، همه را جز مُخْلَصین كه از تیررس او به دورند ، گمراه كند ، با این حال چگونه تسلیم وسوسههاى او مىشوید ؟
209 فَاِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْكُمُ الْبَيِّناتُ فَاعْلَمُوا اَنَاللّهَ عَزیزٌ حَكیمٌ
و اگر بعداز (اینهمه) نشانههاى روشن كه براى شما آمدهاست ، لغزش كردید ( و گمراه شدید ، ) بدانید ( از چنگال عدالت خدا فرار نتوانید كرد ) كه خداوند توانا و حکیم است .
« بَيِّنات » به معنى دلایل روشن است و مفهوم گستردهاى دارد كه هم دلایل عقلى را شامل مىشود و هم آنچه از طریق وحى يا معجزات براى مردم تبیین شده است .
برنامه روشن ، راه روشن و مقصد هم معلوم است ، با این حال جایى براى لغزش و قبول وسوسههاى شیطانى نیست ، اگر منحرف شوید ، قطعا مقصّر خود شما هستید و بدانید خداوند قادر حکیم شما را مجازات عادلانه خواهد كرد .
210 هَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ اَنْ يَأْتِيَهُمُ اللّهُ فى ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَالْمَلائِكَةُ وَ قُضِىَ الاَْمْرُ وَ
اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الاُْمُورُ
آیا ( پیروان فرمان شیطان پس از اینهمه نشانهها و برنامههاىروشن ) انتظار دارند كه خداوند و فرشتگان، درسایههایىاز ابرها بهسوى آنان بیایند (و دلایل تازهاى در اختیارشان بگذارند؟ بااینکه چنینچیزى محالاست) و همهچیز انجامشده و همه كارها بهسوى خدابازمىگردد.
« ظُلَل » جمع «ظُلَّة» بههرچیزى گفته مىشودکه سایهافکنباشد و «غَمام» به معنى ابر است.
این آیه گرچه از آیات پیچیده قران به نظر مىرسد ، لکن دقّت روى تعبیرات آن ابهام را برطرف مىسازد .
در اینجا روى سخن به پیامبر صلىاللهعلیهوآله است و درواقع به دنبال بحث آیه قبل كه مىفرمود:
آیا اینهمه نشانهها و دلایل روشن براى جلوگیرى از لغزش آدمى و رهایى او از چنگال عدوّ مبین يعنى شیطان كافى نیست؟
درباره آیه سه تفسیر وجود دارد ؛
✓ 1 - منظور آن است كه خداوند به قدر كافى اتمام حجت كرده و نباید افراد لجوج در انتظار این باشند كه خدا و فرشتگان نزد آنها آیند و حقایق را بازگو كنند كه این امر محال است و اگر هم ممکن بود ، نیازى به آن نبود .
✓ 2 - منظور این است كه آیا آنها با این لجاجت در عدم ایمان در انتظار این هستند كه فرمان عذاب الهى و فرشتگان عذاب فرا رسند و آنها را ریشهکن سازند ؟
✓ 3 - منظوراین استکه آیا آنها با این كار خود در انتظارند كه قیامت برپا شود و فرمان عذاب همراه فرشتگان الهى فرارسد و به حساب همگى رسیدگى گردد و به كیفر خود گرفتار شوند ؟
تعبیر به « ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ » ( در سایههاى ابرهاى سفید ) بنابر تفسیر دوّم و سوّم به گفته بسیارى از مفسّران اشاره به این است كه عذاب الهى به طور ناگهانى همچون ابرها بر سر آنها سایهافکن مىشود و مخصوصا از آنجا كه انسان با مشاهده ابر ، انتظار ریزش باران
رحمت را دارد ، هنگامى كه عذابى به صورت صاعقه و مانند آن از آن فرود آید ، دردناکتر است ( توجّه داشته باشید كه عذاب بعضى از اقوام پیشین نیز به صورت صاعقههایى بود كه از ابرها فرود آمد ) .
اما بنا بر تفسیر اوّل ممکن است اشاره به عقیده خرافى كفّار باشد كه گمان مىکردند خداوند گاهى از آسمان نازل مىشود ، در حالى كه ابرها بر او سایهافکن مىباشند .
و در پایان آیه مىفرماید: «و همه كارها بهسوى خدا بازمىگردد»
( وَ اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الاُْمُورُ ).
امور مربوط به ارسال پیامبران و نزول كتابهاى آسمانى و تبیین حقایق ، بازگشت به او مىکند همانگونه كه امر حساب و مجازات و كیفر و پاداش به او بازمىگردد .
بىشكّ مشاهده حسّى تنها در مورد اجسامى صورت مىگیرد كه داراى رنگ و مکان و محلّ است ، بنابراین در مورد ذات خداوند كه مافوق زمان و مکان است ، معنى ندارد .
ذات پاك او نه در دنیا با این چشم دیده مىشود و نه در آخرت ، دلایل عقلى این مسأله به قدرى روشن است كه ما را بىنیاز از شرح و بسط مىکند .
البتّه مشاهده خداوند با چشم دل هم در این جهان ممکن است و هم در جهان دیگر و مسلّما در قیامت كه ذات پاك او ظهور و بروز قوىترى دارد ، این مشاهده قوىّتر خواهد بود .
در حدیثى از امام صادق مىخوانیم كه در پاسخ این سؤال كه « آیا خداوند در قیامت دیده مىشود » ؟ فرمود : « منزّه است خداوند از چنین چیزى و بسیار منزّه است »، سپس افزود: « اِنَّ الاَْبْصارَ لا تُدْرِكُ اِلاّ ما لَهُ لَوْنٌ وَ كَيْفِيَّةٌ وَ اللّهُ تَعالى خالِقُ الاَْلْوانِ وَ الْكَيْفِيَّةِ : چشمها جز چیزهایى كه داراى رنگ و كیفیت است ، نمىبیند ، در حالى كه خداوند خالق رنگها و كیفیتها است » .(1)
211 سَلْ بَنىاِسْرائیلَ كَمْ اتَيْناهُمْ مِنْ ايَةٍ بَيِّنَةٍ وَ مَنْ يُبَدِّلْنِعْمَةَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما .
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 753 .
جاءَتْهُ فَاِنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ
ازبنىاسرائیل بپرس: « چه اندازه نشانههاى روشن به آنهادادیم » ؟ ( ولى آنان نعمتها و امکانات مادى و معنوى را كهخداوند در اختیارشان گذاشته بود ، در راه غلط به كار گرفتند ) و كسىکه نعمت خدا را، پساز آنکه به سراغش آمد، تبدیلکند ( و در مسیر خلاف به كار گیرد ، گرفتار عذاب شدید الهى خواهد شد ) كه خداوند شدید العقاب است .
منظور از « تبدیل نعمت » این است كه انسان امکانات و منابع مادّى و معنوى را كه در اختیار دارد ، در مسیرهاى انحرافى و گناه به كار گیرد و مىدانیم خداوند به بنىاسرائیل انواع نعمتها را ارزانى داشت ، پیامبران بزرگ، زمامداران نیرومند ، امکانات مادّىفراوان، ولى آنها نه از آن مربّيان الهى بهره گرفتند و نه از مواهب مادّى استفاده صحیح كردندو به این ترتیب مرتکب تبدیل نعمت شدند و نیز به همین دلیل در دنیا سرگردان گشتند و در
قیامت عذاب دردناکى در انتظار دارند .
اینکه مىفرماید : « سَلْ بَنى اِسْرائیلَ » ( از بنىاسرائیل بپرس ) براى این است كه هم از آنها اعتراف گرفته شود و هم درس عبرتى براى مسلمانان و هشدار به كسانى باشد كه از نعمتها و مواهب الهى بهرهگیرى لازم را نمىکنند .
مسأله تبدیل نعمت و سرنوشت دردناك ناشى از آن منحصر به بنىاسرائیل نیست ، هر قوم و ملتى گرفتار آن شود ، گرفتار عذاب شدید الهى در این جهان و جهان دیگر خواهد شد.
212 زُيِّنَ لِلَّذینَكَفَرُواالْحَيوةُالدُّنْياوَيَسْخَرُونَ مِنَالَّذینَامَنُوا وَالَّذینَاتَّقَوْافَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ اللّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ
زندگى دنیا براى كافران زینت داده شدهاست، از اینرو افرادباایمان را ( كه گاهى دستشان تهىاست ، ) مسخره مىکنند، درحالى كه پرهیزکاران در قیامت بالاتر از آنان هستند ، ( چراکه ارزشهاى حقیقى در آنجا آشکار مىگردد و صورت عینى به خود مىگیرد ) و
خداوند هرکس را بخواهد، بدون حساب روزى مىدهد.
کفار از باده غرور سرمست شده « و افراد باایمان را كه احیانا دستشان تهى است ، به باد مسخره مىگیرند » ( وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذینَ امَنُوا ) .
این در حالى است « كه افراد باایمان و تقوا در قیامت برتر از آنها هستند » ( آنها در اَعْلى عِلّيّين بهشتند و اینها در دَرَكات جهنم ) ( وَ الَّذینَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ) .
زیرا در آن جهان مقامات معنوى صورت عینى به خود مىگیرد و مؤمنان در درجات بالایى قرار خواهند گرفت ، آنها گویى بر فراز آسمانها سیر مىکنند، درحالىکه اینها در اعماق زمین مىروند .
و این جاى تعجّب نیست ، « زیرا خداوند هرکس را بخواهد ، بىحساب روزى مىدهد » ( وَ اللّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِحِسابٍ ).
اینها در حقیقت بشارت و آرامش است براى مؤمنان فقیر و هشدار و تهدیدى است براى ثروتمندان مغرور و بىایمان. این احتمال نیز هست كه جمله اخیر اشاره به این باشد كه خداوند در آینده به مؤمنان روزى بىحساب مىدهد، همانگونه كه با پیشرفت اسلام این معنى تحقّق يافت .
بىحساب بودن روزى خداوند به افراد باایمان ، اشاره به این است كه هرگز پاداشها و مواهب الهى به اندازه اعمال ما نیست ، بلکه مطابق كرم و لطف او است و مىدانیم لطف و كرمش حدّ و حدود ندارد .
213 كانَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرینَوَ مُنْذِرینَ وَ اَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَبِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَالنّاسِ فیمَا اخْتَلَفُوا فیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فیهِ اِلاَّ الَّذینَ اوُتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْيا بَيْنَهُمْ فَهَدَىاللّهُ الَّذینَ امَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فیهِ مِنَ الْحَقِّ بِاِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدى مَنْ يَشاءُ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
مردم ( در آغاز ) يك دسته بودند ( و تضادّى درمیان آنها وجودنداشت، بهتدریج جوامع و
طبقات پدیدآمد و اختلافات و تضادّهایىدرمیان آنها پیداشد، دراینحال ) خداوند پیامبرانرا برانگیخت تا مردمرا بشارت و بیمدهند و كتاب آسمانى كه بهسوىحقّ دعوتمىکرد، با آنها نازلنمود تا درمیان مردم درآنچه اختلاف داشتند ، داورى كند . ( افراد باایمان درآن اختلافنکردند ) تنها (گروهى از) كسانىکه كتابرا دریافتداشته بودند و نشانههاى روشن بهآنها رسیده بود، بهخاطرانحراف از حقّ و ستمگرى در آن اختلاف كردند ، خداوند آنهایىراکهایمان آورده بودند، بهحقیقتآنچه مورداختلاف بود، به فرمان خودش رهبرىنمود (اما افرادبىایمانهمچنان درگمراهى و اختلاف باقىماندند)و خدا هرکس را بخواهد ، به راه راست هدایت مىکند .
« اُمَّة » بنابر نظر « راغب » در « مُفْرَدات » به معنى هر جماعتى است كه نوعى رابطه و وحدت در میان آنها باشد، خواه وحدت دینى باشد يا وحدت از نظر زمان و مکان .
در این آیه به سراغ يك بحث اصولى و كلّى و جامع در مورد پیدایش دین و مذهب و اهداف و مراحل مختلف آن مىرود .
نخست مىفرماید: «انسانها (در آغاز) همه امت واحدى بودند» (کانَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً).
و در آن روز تضادّى در میان آنها وجود نداشت ، زندگى بشر و اجتماع او ساده بود ، فطرتها دستنخورده و انگیزههاى هوى و هوس و اختلاف و كشمکش در میان آنها ناچیز بود ، خدا را طبق فرمان فطرت مىپرستیدند و وظایف ساده خود را در پیشگاه او انجام مىدادند (اینمرحله اولزندگانى انسانهابود) كهاحتمالاً فاصله میان زمان آدم و نوح را پر مىکرد.
سپس زندگى انسانها شکل اجتماعى بهخود گرفتو مىباید هم چنین شود ، زیرا انسان براى تکامل آفریده شده و تکامل او تنها در دل اجتماع تأمین مىگردد ( و این مرحله دوّم زندگى انسانها بود ) .
ولى به هنگام ظهور اجتماع ، اختلافها و تضادّها به وجود آمد ، چه از نظر ایمان و
عقیده و چه از نظر عمل و تعیین حقّ و حقوق هرکس و هر گروه در اجتماع و در اینجا بشر تشنه قوانین و تعلیمات انبیاء و هدایتهاى آنها مىگردد تا به اختلافات او در جنبههاى مختلف پایان دهد ( این مرحله سوّم بود ) .
« در اینجا خداوند پیامبران را برانگیخت تا مردم را بشارت دهند و انذار كنند » ( فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ ) ( و این مرحله چهارم بود ) .
در این هنگام انسانها با هشدارهاى انبیاء و توجّه به مبدأ و معاد و جهان دیگر كه در آنجا پاداش و كیفر اعمال خویش را درمىیابند ، براى گرفتن احکام الهى و قوانین صحیح كه بتواند به اختلافات پایان دهد و سلامت جامعه و سلامت انسانها را تأمین كند ، آمادگى پیدا كردند و لذا مىفرماید : « خداوند با آنها كتاب آسمانى به حقّ نازل كرد تا در میان مردم در آنچه اختلاف داشتند ، حکومت كند » ( وَ اَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فیمَا اخْتَلَفُوا فیهِ ) .
و به این ترتیب ایمان به انبیاء و تمسّك به تعلیمات آنها و كتب آسمانى، آبى بر آتش اختلافات فروریخت و آنرا خاموش ساخت ( و این مرحله پنجم بود ) .
این وضع مدّتى ادامه يافت ولى كمکم وسوسههاى شیطانى و امواج خروشان هواى نفس ، كار خود را در میان گروهى كرد و با تفسیرهاى نادرست تعلیمات انبیاء و كتب آسمانى و تطبیق آنها بر خواستههاى دلشان ، پرچم اختلاف را بار دیگر برافراشتند ولى این اختلاف با اختلافات پیشین فرق داشت ، سرچشمه اختلافات پیشین ، جهل و بىخبرى بود كه با بعثت انبیاء و نزول كتب آسمانى برطرف گردید ، در حالى كه سرچشمه اختلافات بعد همان ستمگرى و لجاجت و انحراف آگاهانه از راه حقّ و در يك كلمه « بَغْى » بود و لذا در ادامه این آیه مىفرماید : « در آن اختلاف نکردند ، مگر كسانى كه كتاب آسمانى را دریافت داشته بودند و بيّنات و نشانههاى روشن به آنها رسیده بود ، آرى آنها به خاطر انحراف از حقّ و ستمگرى در آن اختلاف كردند » ( وَ مَا اخْتَلَفَ فیهِ اِلاَّ الَّذینَ اوُتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما
جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْيا بَيْنَهُمْ ) ( و این مرحله ششم بود ) .
در اینجا مردم به دو گروه تقسیم شدند ؛ مؤمنان راستین كه در برابر حق تسلیم بودند ، آنها براى پایان دادن به اختلافات جدید ، به كتب آسمانى و تعلیمات انبیاء بازگشتند و به حقّ رسیدند و لذا مىفرماید : « خداوند ، مؤمنان از آنها را به حقیقت آنچه در آن اختلاف داشتند ، به فرمان خود هدایت فرمود » ( در حالى كه افراد بىایمان و ستمگر و خودخواه همچنان در گمراهى و اختلاف باقى ماندند ) ( فَهَدَى اللّهُ الَّذینَ امَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فیهِ مِنَ الْحَقِّ بِاِذْنِهِ ) ( و این مرحله هفتم بود ) .
و در پایان آیه مىفرماید : « خداوند هرکه را بخواهد ( و لایق ببیند ) ، به راه مستقیم هدایت مىکند » ( وَ اللّهُ يَهْدى مَنْ يَشاءُ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ ) .
اشاره به اینکه مشیت الهى كه آمیخته با حکمت او است ، گزاف و بىحساب نیست و از هرگونه تبعیض ناروا برکنار است .
تمام كسانى كه داراى نيّت پاك و روح تسلیم در برابر حقّند ، مشمول هدایتهاى او مىشوند ، اشتباهات عقیدتى آنها اصلاح مىگردد و از روشنبینىهاى مخصوصى برخوردار مىشوند ، بر توفیق آنان براى يافتن راه راست مىافزاید و آنها را از اختلافات و مشاجرات دنیاپرستان بىایمان برکنار مىدارد وآرامش روح و اطمینان خاطر و سلامت جسم و جان به آنها مىبخشد.
از آیه فوق جواب این سؤال را هم مىتوان پیدا كرد كه چرا تمام ادیان بزرگ الهى از منطقه خاور میانه برخاستهاند؟ (آیین اسلام، آیین مسیحیت، آیین يهود ، آیین ابراهیم و ...) زیرا به گواهى تاریخ، گاهواره تمدّن بشرى در اینمنطقه ازجهان بهحرکت درآمد و نخستین تمدّنهاى بزرگ از این منطقه برخاستهاند و با توجّه به رابطه مستحکم دین و تمدّن و نیاز مبرم جوامع متمدّن به مذهب ، براى پیشگیرى از اختلافات و تضادّهاى مخرّب ، معلوم
مىشود كه باید مذاهب از اینجا برخیزند .
و اگر مىبینیم اسلام از محیط عقبماندهاى همچون مكّه و مدینه آن روز برخاست ، به خاطر این بود كه ؛ این منطقه بر سر راه چند تمدن بزرگ آن زمان قرارداشت؛ تمدّن ایران و باقىمانده تمدن بابِل در شمال شرقى جزیرة العرب ، تمدّن روم در شمال ، تمدن مصر باستان در شمال غربى و تمدّن يمن در جنوب .
در واقع مرکز ظهور اسلام ، مرکز دایرهاى است كه تمام تمدنهاى مهم آن زمان در اطراف آن جاى مىگیرند .
214 اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذینَخَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُواحَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذینَ امَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللّهِ اَلا اِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَریبٌ
آیا گمانکردید داخل بهشت مىشوید ، بىآنکه حوادثىهمچون حوادث گذشتگان
به شما برسد؟ همانهاکهگرفتارىها و ناراحتىهابهآنها رسید و آنچنان ناراحتشدند كه پیامبر و افرادىکه ایمان آورده بودند ، گفتند :« پس يارى خدا كِى خواهد آمد » ؟ (دراینهنگامتقاضاىیارىازاوکردند و بهآنها گفته شد:) آگاهباشید، يارىخدانزدیکاست.
« بَأْساء » از ماده « بَأْس » به گفته « مُعْجَم مَقاییسُ اللُّغَة » در اصل به معنى شدّت و مانند آن است و به هرگونه رنج و عذاب و ناراحتى گفته مىشود و به افراد شجاع كه در میدان جنگ شدیدا مقاومت مىکنند ، « بَئیس » يا « ذوُالْبَأْس » گفته مىشود .
« ضَرّاء » به گفته « راغب » در « مفردات » نقطه مقابل « سَرّاء » يعنى آنچه مایه مسرّت و موجب منفعت است ، مىباشد ، لذا هرگونه زیانى كه دامنگیر انسان شود ، در امور جانى و مالى و عِرضى و امثال آن را شامل مىگردد .
جمله « مَتى نَصْرُ اللّهِ » ( يارى خدا كِى مىآید ؟ ) كه از سوى پیامبران و مؤمنان در مواقع
نهایت شدت گفته مىشود، به معنى شكّ و تردید در این موضوع يا اعتراض و ایراد نیست، بلکه به عنوان تقاضا و انتظار مطرح مىشده است و لذا به دنبال آن ، از سوى خداوند به آنها بشارت داده مىشد كه يارى خدا نزدیك است.
از آیهفوق چنین برمىآید كه جمعى از مؤمنان مىپنداشتند عامل اصلى ورود دربهشت، تنها اظهار ایمان به خدا است و به دنبال آن نباید ناراحتى و رنجى را متحمّل شوند و بىآنکه تلاش و كوشش به خرج دهند ، خداوند همه كارها را روبهراه خواهد كرد و دشمنان را نابود خواهد ساخت .
آیه فوق به يکى از سنن الهى كه در همه اقوام جارى بوده است ، اشاره مىکند و به مؤمنان در همه قرون و اعصار هشدار مىدهدکه براى پیروزى و موفّقیت و نایلشدن بهمواهب بهشتى، باید به استقبال مشکلات بروند و فداکارى كنند و در حقیقت این مشکلات ، آزمونى است كه مؤمنان را پرورش مىدهد و صاحبان ایمان
راستین را از متظاهران به ایمان آشکار مىسازد .
تعبیر به « اَلَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ » ( كسانى كه پیش از شما بودند ) به مسلمانان مىگوید: این تنها شما نیستید كه گرفتار انواع مشکلات از سوى دشمنان در تنگناهاى زندگى شدهاید ، بلکه اقوام پیشین نیز گرفتار همین مشکلات و شداید بودهاند تا آنجا كه گاهى كارد به استخوانشان مىرسید و فریاد استغاثه آنها بلند مىشد .
اصولاً رمز تکامل و ترقّى انسانها همیناست ، افراد و امّتها باید در كورههاى سخت حوادث قرار بگیرند و همچون فولاد آبدیده شوند، استعدادهاى درونى آنها شکوفا گردد و ایمانشان به خدا قوىّتر شود ، ضمنا افراد لایق و مقاوم و باایمان ، از افراد نالایق شناخته شوند و صفوفشان از هم جدا گردد .
215 يَسْأَلُونَكَ ماذا يُنْفِقُونَ قُلْ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْخَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِوَ الاَْقْرَبینَ وَ الْيَتامى وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ
از تو سؤال مىکنند: چه چیز انفاق كنند ؟ بگو : « هر خیر ونیکى ( و سرمایه سودمند مادّى و
معنوى )کهانفاقمىکنید، بایدبراىپدرومادر ونزدیکانو يتیمانو مستمندانو درماندگان درراه باشد » و هر كار خیرىکه انجام دهید، خداوند ازآن آگاه است ( لازم نیست تظاهر كنید ، او مىداند ) .
در قرآن مجید آیات فراوانى مخصوصا در سوره بقره در مورد انفاق و بخشش در راه خدا آمده است و براى این كار پاداشها و فضیلتهاى بزرگى ذکر شده ، همین امر سبب مىشد كه درباره جزئیات این كار از پیامبر صلىاللهعلیهوآله سؤال كنند و بدانند از چه چیزهایى و در مورد چه كسانى انفاق كنند ؟
لذا در آیه مورد بحث مىفرماید : « از تو سؤال مىکنند چه چیز را انفاق كنند » ؟
( يَسْأَلُونَكَ ماذا يُنْفِقُونَ ) .
سپس مىافزاید : « بگو : هر خیر و نیکى ( و هرگونه سرمایه سودمند مادّى و معنوى ) كه
انفاق مىکنید ، براى پدر و مادر و نزدیکان و يتیمان و مستمندان و واماندگان در راه باید باشد » ( قُلْ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِ وَ الاَْقْرَبینَ وَ الْيَتامى وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ ) .
مسلّما ذکر این پنج طایفه به عنوان بیان مصداقهاى روشن است وگرنه منحصر به آنها نمىباشد ، بنابراین پاسخ آنها در حقیقت این است كه هم اشیایى كه از آن انفاق مىکنند ، دایره وسیعى دارد و هم كسانى كه به آنها انفاق مىشود .
در مورد اوّل با ذکر كلمه « خَيْر » كه هر نوع كار و مال و سرمایه مفیدى را شامل مىشود، پاسخ كامل و جامعى به سؤال آنها داده شده است و حتّى امور معنوى همچون علم را نیز دربرمىگیرد ، هرچند مصداق مهمّ آن در مورد انفاق ، اموال است .
و در مورد دوّم در عین گسترده بودن مورد انفاق ، اولويّتها نیز بیان شده است . مسلّما پدر و مادر و سپس نزدیکان نیازمند در این مسأله اولويّت دارند و بعد از آنها يتیمان و سپس نیازمندان و حتّى كسانى را كه ذاتا فقیر نیستند ولى بر اثر حادثهاى مثل تمام شدن
مخارج در سفر ، نیازمند شدهاند ، شامل مىشود .
در پایان آیه مىفرماید : « و هر كار خیرى انجام مىدهید ، خدا از آن آگاه است » ( وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ ) .
لزومى ندارد تظاهر كنید و مردم را ازکار خویش آگاه سازید ، چه بهتر كه براى اخلاص بیشتر ، انفاقهاى خود را پنهان سازید زیرا كسى كه پاداش مىدهد ، از همه چیز باخبر است و كسى كه جزا به دست او است ، حساب همه نزد او است .
جمله « ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ » ( آنچه از نیکىها انفاق مىکنید ) مىگوید : انفاق از هر موضوع خوبى مىتواند باشد و تمام نیکىها را شامل مىشود ، خواه از اموال باشد يا خدمات ، از موضوعات مادّى باشد يا معنوى .
در ضمن تعبیر « خَيْر » آنهم به صورت مطلق ، نشان مىدهد كه مال و ثروت ذاتا چیز بدى نیست ، بلکه يکى از بهترین وسایل خیر است ، مشروط بر اینکه به نیکى
از آن بهرهگیرى شود .
و نیز تعبیر به « خَيْر » ممکن است به این نکته هم اشاره داشته باشد كه انفاقها باید از هرگونه منّت و آزار و كارهایى كه حیثیت اشخاص مورد انفاق را مخدوش مىکند ، برکنار باشد ، به طورى كه بتوان به عنوان « خیر » مطلق از آن ياد كرد .
216 كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرهٌ لَكُمْ وَ عَسى اَنْ تَكْرَهُواشَيْئا وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى اَنْ تُحِبُّوا شَيْئا وَ هُوَشَرٌّ لَكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ
جهاد در راهخدا بر شما مقرّر شده، در حالى كه برایتانناخوشایند است ، چه بسا چیزى را خوش نداشته باشید، حال آن كه خیر شما در آن است و يا چیزى را دوست داشته باشید ، حال آنکه شرّ شما در آن است و خدا مىداند وشما نمىدانید .
تعبیر به « كُتِبَ » ( نوشته شده ) اشاره به حتمى بودن و قطعى بودن این فرمان الهى است .
« كُرْه » گرچه معنى مصدرى دارد ، ولى در اینجا به معنى اسم مفعول يعنى مکروه است و مکروه بودن و ناخوشایند بودن جنگ اگرچه با دشمن و در راه خدا بوده باشد ، براى انسانهاى معمولى يك امر طبیعى است ، زیرا در جنگ هم تلف اموال و هم نفوس و هم انواع جراحتها و مشقّتها است ، البتّه براى عاشقان شهادت در راه حقّ و كسانى كه در سطح بالایى از معرفت قرار دارند ، جنگ با دشمنان حقّ شربت گوارایى است كه همچون تشنهکامان به دنبال آن مىروند و مسلّما حساب آنها از حساب توده مردم مخصوصا در آغاز اسلام جدا است .
پروردگار جهان با لحن قاطع مىگوید كه افراد بشر نباید تشخیص خودشان را در مسائل مربوط به سرنوشتشان حاکم سازند ، چراکه علم آنها از هر نظر محدود و ناچیز است و معلوماتشان در برابر مجهولات همچون قطرهاى در برابر دریا است ، همانگونه كه در قوانین تکوینى خداوند از اسرار آفرینش همه اشیاء باخبر نیستند و گاه چیزى را بىخاصيّت
مىشمرند ، در حالى كه پیشرفت علوم ، فواید مهم آن را آشکار مىسازد ، همچنین در قوانین تشریعى بسیارى از مصالح و مفاسد را نمىدانند ، لذا ممکن است چیزى را ناخوشایند دارند ، در حالى كه سعادت آنها در آن است ، يا از چیزى خشنود باشند ، در حالى كه بدبختى آنها در آن است .
آنها با توجّه به علم محدود خود در برابر علم بىپایان خداوند نباید در برابر احکام الهى روى در هم كشند ، باید به طور قطع بدانند كه خداوند رحمان و رحیم اگر جهاد و زکات و روزه و حجّ را تشریع كرده ، همه به سود آنها است .
217 يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فیهِ قُلْ قِتالٌ فیهِكَبیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ وَ اِخْراجُ اَهْلِهِ مِنْهُ اَكْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ اَكْبَرُ مِنَالْقَتْلِ وَ لايَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْعَنْ دینِكُمْ اِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْيَرْتَدِدْمِنْكُمْ عَنْدینِهِفَيَمُتْ وَ هُوَكافِرٌفَاوُلئِكَحَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا
وَ الاْخِرَةِ وَ اوُلئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ
از تو درباره جنگ كردن در ماه حرام، سؤال مىکنند، بگو:« جنگ در آن ، ( گناهى ) بزرگ است ولى جلوگیرى از راهخدا ( و گرایش مردم بهآیین حق ) و كفر ورزیدن نسبت به او و هتك احترام مسجدالحرام و اخراج ساکنان آن، نزد خداوندمهمّتر از آن است و ایجادفتنه (و محیط نامساعدکه مردمرا بهکفر تشویق و از ایمان بازمىدارد) حتّى از قتل بالاتر است و مشرکان پیوسته با شما مىجنگند تا اگر بتوانند شما را ازآیینتان برگردانند ، ولى كسى كه از آیینش برگردد و در حالکفر بمیرد ، تمام اعمال نیك ( گذشته ) او در دنیا و آخرت بر باد مىرود و آنان اهل دوزخند و همیشه در آن خواهند بود .
این آیه درصدد پاسخگویى به پارهاى از سؤالات درباره جهاد و استثناهاى آن است .
مىفرماید : « از تو درباره جنگ كردن در ماههاى حرام سؤال مىکنند » ( يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فیهِ ) .
سپس مىافزاید : « به آنها بگو : جنگ در آن ( گناه ) بزرگى است » ( قُلْ قِتالٌ فیهِ كَبیرٌ ) .
و به این ترتیب سنّتى را كه از زمانهاى قدیم و اعصار انبیاى پیشین در میان عرب در مورد تحریم پیکار در ماههاى حرام ( رجب ، ذىالقعده ، ذىالحجّه و محرّم ) وجود داشته ، با قاطعيّت امضاء مىکند .
سپس مىفرماید : چنین نیست كه این قانون استثنایى نداشته باشد ، نباید اجازه داد گروهى فاسد و مفسد زیر چتر این قانون هر ظلم و فساد و گناهى را مرتکب شوند ، درست است كه جهاد در ماه حرام مهم است ، « ولى جلوگیرى از راه خدا و كفر ورزیدن نسبت به او و هتك احترام مسجدالحرام و خارج كردن و تبعید نمودن ساکنان آن ، نزد خداوند از آن مهمّتر است » (وَ صَدٌّ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اِخْراجُ اَهْلِهِ مِنْهُ اَكْبَرُ عِنْدَاللّهِ).
سپس مىافزاید : « ایجاد فتنه ( و منحرف ساختن مردم از دین خدا ) از قتل هم بالاتر است » ( وَ الْفِتْنَةُ اَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ ) .
چراکه آن ، جنایتى است بر جسم انسان و این جنایتى است بر جان و روح و ایمان انسان (1)و بعد چنین ادامه مىدهد كه مسلمانان نباید تحتتأثیر تبلیغات انحرافى مشرکان قرار گیرند، زیرا «آنها دائما با شمامىجنگند تا اگر بتوانند شمارا ازدینتان بازگردانند» (و در واقع به كمترین از این قانع نیستند) (وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْدینِكُمْ اِنِاسْتَطاعُوا).
بنابراین محکم در برابر آنها بایستد و به وسوسههاى آنها در زمینه ماه حرام و غیر آن اعتنا نکنید و بعد به مسلمانان در زمینهبازگشتاز دینخداهشدارجدّى داده ، مىگوید : « هرکس از شما مرتد شود و از دینش برگردد و در حال كفر بمیرد ، تمام اعمال نیك او در دنیا و آخرت بر باد مىرود و آنها اهل دوزخند و جاودانه در آن مىمانند » ( وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دینِهِ ... ) . .
1) معنى « فِتْنَة » مشروحا ذیل آیه 191 همین سوره ذکر شده است .
چه مجازاتى از این سختتر و وحشتناکتر كه تمام اعمال نیك انسان نابود شود و نه در دنیا و نه در آخرت به حال او مفید نیفتد و گرفتار عذاب جاویدان الهى نیز شود .
روشن است اعمال نیك هم برکات و آثارى در دنیا دارد و هم در آخرت ، افراد مرتد از همه این آثار محروم مىشوند ، به علاوه ارتداد سبب مىشود كه تمام آثار ایمان برچیده شود ، همسرانشان جدا گردند و اموالشان به ارث به بازماندگان آنان برسد .
« حَبْط » در اصل به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى این است كه چهارپایى آنقدر بخورد كه شکمش باد كند و چون این حالت سبب فساد غذا و بىاثر بودن آن مىگردد ، این واژه به معنى باطل و بىخاصيّت شدن به كار مىرود ، لذا در « مُعْجَم مَقاییس اللُّغَة » معنى آن را بطلان ذکر كرده و به همین دلیل در آیه 16 سوره هود همردیف باطل ذکرشده، مىفرماید: «دنیاپرستان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش بهرهاى ندارند و آنچه را در دنیا انجام دادهاند،
بر باد مىرود و اعمالشان باطل مىشود» .
و اما « اِحْباط » در اصطلاح متکلّمان و علماء عقاید عبارت از این است كه ثواب اعمال پیشین بر اثر گناهان از بین برود ، نقطه مقابل تکفیر كه به معنى از بین رفتن كیفر و آثار گناهان پیشین به خاطر اعمال نیك آینده است .
در اینکه آیا احباط و تکفیر در مورد ثواب اعمال صالح و كیفر گناهان صحیح است يا نه ، در میان علماء عقاید بحث و گفتگو است ، به گفته مرحوم « علامه مجلسى » رحمهالله مشهور میان متکلّمان اماميّة ، بطلان احباط و تکفیر است ، آنها فقط مىگویند : ثواب مشروط به آن است كه انسان باایمان از دنیا برود و عِقاب مشروط به این است كه به هنگام مرگ با اسلام و توبه از دنیا نرود ، ولى علماء معتزله نظر به ظواهر بعضى از آیات و روایات معتقد به صحت احباط و تکفیرند .(1).
1) « بحار الانوار » ، جلد 5 ، صفحه 332 .
در میان دانشمندان معتزله « ابوهاشم » احباط و تکفیر را بههم آمیخته و عنوان موازنه را به وجود آورده است ، به این معنىکه گناه و ثواب را باهم مىسنجند و از يکدیگر كسر مىکند.
ولى حقّ این است كه احباط و تکفیر امرى ممکن مىباشد و هیچگونه ظلمى از آن حاصل نمىگردد و آیات و روایاتى صریحا بر آن دلالت دارد و به نظر مىرسد مخالفت منکران بازگشت به يك نوع « نزاع لفظى » مىکند .
توضیح اینکه ؛ گاه مىشود انسان سالیان دراز زحمت مىکشد و با مشقّت فراوان سرمایهاى مىاندوزد ولى با يك ندانمکارى و با يك هوسبازى آن را از دست مىدهد ، يعنى « حسنات » سابق « حَبْط » مىشود .
و يا به عکس مرتکب اشتباهات و خسارتهاى زیادى شده و با يك عمل عاقلانه و حسابشده همه را جبران مىکند ، این يك نوع تکفیر است ( تکفیر يك نوع پوشانیدن و جبران كردن است ) در مسایل معنوى نیز همین اصل صادق مىباشد .
218 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ الَّذینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبیلِ اللّهِ اوُلئِكَ يَرْجُونَ
رَحْمَتَ اللّهِ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
کسانى كه ایمان آورده و كسانى كه هجرت كرده و در راه خدا جهاد نمودهاند ، آنها امید به رحمت پروردگار دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است .
آرى این گروه در پرتو این سه كار بزرگ ( ایمان و هجرت و جهاد ) اگر مرتکب اشتباهاتى نیز شوند ممکن است مشمول عنایات و مغفرت الهى گردند .(1)
219 يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فیهِما اِثْمٌ كَبیرٌ وَمَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُما اَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما وَ يَسْأَلُونَكَماذايُنْفِقُونَ قُلِالْعَفْوَكَذلِكَ يُبَيِّنُاللّهُلَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ
دربارهشراب و قماراز تو سؤال مىکنند، بگو: درآنهاگناه و زیانبزرگىاست و منافعىد.
1) درباره « مرتدّ فطرى و ملّى » به تفسیر ذیل دو آیه 106 / نحل و 89 / آل عمران مراجعه شود.
( از نظر مادى ) براى مردم دربردارد ، ( ولى ) گناه آنها از نفعشان بیشتر است و از تو مىپرسند : چه چیز انفاق كنند ؟ بگو : از مازاد نیازمندىخود ، اینچنین خداوند آیات را براى شما روشن مىسازد ، شاید اندیشه كنید .
« خَمْر » در لغت به گفته « راغب » به معنى پوشانیدن چیزى است و لذا به چیزى كه با آن مىپوشانند ، « خِمار » گفته مىشود، هرچند « خِمار » معمولاً به چیزى گفته مىشود كه زن سر خود را با آن مىپوشاند .
« خَمْر » در اصطلاح شرع به معنى شراب انگور نیست ، بلکه به معنى هر مایع مستکننده است، خواه از انگور گرفته شده باشد و يا از كشمش يا خرما و يا هر چیز دیگر، هرچند در لغت براى هریك از انواع مشروبات الکلى اسمى قرار داده شده است .
« مَيْسِر » از ماده « يُسْر » گرفته شده كه به معنى سهل و آسان است و از آنجا كه « قِمار » درنظر بعضى از مردم ، وسیله آسانى براى نیل به مال و ثروت است، به آن « مَيْسِر » گفته شدهاست .
« اِثْم » به گفته « مُعْجَمُ مَقاییسُ اللُّغَة » در اصل به معنى كندى و عقب افتادن است و از آنجا كه گناهان ، انسان را از رسیدن به خیرات عقب مىاندازد ، این واژه بر آن اطلاق شده است ، بلکه در بعضى از موارد از آیات قرآن غیر این معنى ( كندى و تأخّر ) مناسب نیست ، مانند 206 / بقره ؛ « وَ اِذا قیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ اَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالاِْثْمِ : و هنگامى كه به او گفته شود : تقوا پیشه كن ، غرور و مقامات موهوم ، او را از وصول به تقوا كند مىسازد » .
به هر حال « اِثْم » به هر كار و هر چیزى گفته مىشود كه حالتى در روح و عقل به وجود مىآورد و انسان را از رسیدن به نیکىها و كمالات بازمىدارد ، بنابراین وجود « اِثْمٌ كَبیرٌ » در شراب و قمار ، دلیل بر تأثیر منفى این دو در رسیدن به تقوا و كمالات معنوى و انسانىاست كه شرح آن در نکتهها خواهد آمد .
« عَفْو » در اصل به گفته « راغب » در « مفردات » ، به معنى قصد برگرفتن چیزى است يا به معنى چیزى كه برگرفتن آن آسان است .
و از آنجا كه این معنى بسیار گسترده است، بر مصادیق گوناگونى اطلاق شده ، از جمله
بخشش و آمرزش، از بین بردن اثر ، حدّ وسط و میانه هرچیز و مقدار اضافى چیزى و بهترین قسمت مال ، ظاهرا دو معنى اول متناسب با مفهوم آیه نیست و به نظر مىرسد مراد يکى از سه معنى اخیر باشد، يعنى در انفاق حدّ وسط را رعایت كنید و يا مقدار اضافى از نیازمندىهاى خود را انفاق نمایید و يا به هنگام انفاق ، به سراغ قسمتهاى بىارزش مال نروید ، از بهترین قسمتها كه برگرفتن آن براى خودتان بهخاطر مرغوبیت سهل و آسان است ، در راه خدا نیز از همان انفاق كنید .
در روایات اسلامى نیز آیه فوق به همین معنى تفسیر شده است.
در حدیثى از امام صادق مىخوانیم كه فرمود : « اَلْعَفْوُ الْوَسَطُ : منظور از عفو ، ( در آیه فوق ) حدّ وسط است » .(1).
1) « نُورُ الثَّقَلَيْنِ » ، جلد 1 ، صفحه 210 .
و در تفسیر «علىبنابراهیم» آمده: «لا اِقْتارَ وَ لا اِسْرافَ : نه سختگیرى باشد و نه اسراف » .(1)
این آیه با دو سؤال در مورد « شراب » و « قمار » شروع مىشود ، مىفرماید : « از تو در مورد شراب و قمار سؤال مىکنند » ( يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ ) .
سپس در جواب مىفرماید : « بگو : در این دو گناه بزرگى است و منافعى ( از نظر ظاهر و جنبه مادّى ) براى مردم دارد ، ولى گناه آنها ازنفعشان بیشتر است » ( قُلْ فیهِما اِثْمٌ كَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُما اَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما ) .
باتوجّه به اینکه جامعه عرب جاهلى بسیار آلوده به شراب و قمار بوده ، حکم تحریم این دو ، به طور تدریجى و در چند مرحله نازل شده و اگر نرمش و مدارایى در لحن آیه مشاهده مىشود ، به خاطر همین معنى است .
در این آیه منافع و زیانهاى این دو باهم مقایسه شده و برترى زیانها و گناه سنگین آن .
1) « نُورُ الثَّقَلَيْنِ » ، جلد 1 ، صفحه 210 .
بر منافع آنها مورد تصریح قرار گرفته است ، مسلّما منافع مادّى كه احیانا از طریق فروش شراب يا انجام قمار حاصل مىشود و يا منافع خیالى كه به خاطر تخدیر حاصل از مستى شراب و غفلت از هموم و غموم و اندوهها به دست مىآید ، در برابر زیانهاى فوقالعاده اخلاقى و اجتماعى و بهداشتى این دو ، بسیار ناچیز است. بنابراین هیچ انسان عاقلى به خاطر آن نفع كم ، به اینهمه زیان تن درنمىدهد. سوّمین سؤالى كه در این آیه مطرح است ، سؤال درباره انفاق است ، مىفرماید : « از تو سؤال مىکنند چه چیز انفاق كنند »
( وَ يَسْأَلُونَكَ ماذا يُنْفِقُونَ ). « بگو : از مازاد نیازمندىهایتان » ( قُلِ الْعَفْوَ ) .
در تفسیر «دُرُّالْمَنْثُور» در شأن نزول این قسمت از آیه، از «ابنعباس» چنین نقلشدهکه؛ گروهىاز صحابه و ياران پیغمبراکرم صلىاللهعلیهوآله سؤال كردند : « ( اینکه مىگویید : در راه خدا انفاق كنید ) ، ما نمىدانیم چه مقدار از اموال خود را انفاق كنیم ، آیا همه را در راه خدا به نیازمندان بدهیم يا مقدارى از آن را » ؟(1).
1) « دُرُّ الْمَنْثُورِ » ، جلد 1 ، صفحه 253 .
در پاسخ آنها آیه فوق نازل گردید و به آنها دستور داد در انفاق خود رعایت عفو كنید .
و بالاخره در پایان آیه مىفرماید : « خداوند آیات خود را چنین بیان مىکند ، شاید تفکر و اندیشه كنید » ( كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ ) .
جمله «لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ فِىالدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ» درس مهمّى بهمسلمانان مىآموزد كه آنها هیچ كارىرا چه در زندگى مادّى و چه در زندگى معنوى ، بدون فکر و اندیشه انجام ندهند ، حتى تبیین آیاتالهى براىبندگان نیزبراىبرانگیختن اندیشهها و حرکت بهسوى تفكّر است و چه بیچاره هستند مردمى كه نه كارهاى دینشان روى فکر و اندیشه است و نه كارهاى دنیایشان .
220 فِىالدُّنْياوَالاْخِرَةِوَيَسْأَلُونَكَ عَنِالْيَتامى قُلْاِصْلاحٌ لَهُمْخَيْرٌ وَاِنْ تُخالِطُوهُمْ فَاِخْوانُكُمْ وَ اللّهُيَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لاََعْنَتَكُمْ اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیمٌ
( تا اندیشه كنید ) درباره دنیا و آخرت و از تو درباره يتیمانسؤال مىکنند، بگو: اصلاح
کار آنان بهتراست و اگر زندگىخود را با زندگى آنان بیامیزید ، ( مانعى ندارد ) آنها برادر ( دینى ) شما هستند ( و همچون يك برادر با آنها رفتار كنید ) ،خداوند مفسدان را از مصلحان بازمىشناسد و اگر خدابخواهد ، شما را به زحمت مىاندازد ( و دستور مىدهد در عین سرپرستى يتیمان ، زندگى و اموال آنها را به كلّى از اموال خودجدا سازید ، ولى خداوند چنین نمىکند ) زیرا او توانا و حکیم است .
« اَعْنَتَكُمْ » از ماده « عَنَت » در اصل به معنى وقوع در امر خوفناك است و به گفته « مُعْجَمُ مَقاییسُ اللُّغَة » در اصل به معنى هرگونه مشقّت مىباشد .
بلافاصله در این آیه مرکز اصلى فکر و اندیشه را به دنبال آیه قبل چنین بیان مىکند: « در دنیا و آخرت » ( فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ) .
آرى باید تمام كارها در زندگى مادّى و معنوى ، توأم با فکر و اندیشه باشد . از این تعبیر دو نکته روشن مىشود ؛ نخست اینکه انسان گرچه موظف است در برابر خدا و پیامبرش تسلیم باشد ، ولى این اطاعت به معنى اطاعت كورکورانه نیست ، بلکه اطاعتى است آمیخته
با آگاهى ، باید از اسرار احکام الهى نه فقط در زمینه تحریم شراب و قمار بلکه در همه زمینهها ولو اجمالاً آگاه گردد و با درك صحیح آنها را انجام دهد .
معنى این سخن آن نیست كه اطاعت احکام الهى ، مشروط به درك فلسفه آنها است ، بلکه منظور این است كه به موازات این اطاعت ، باید بکوشد تا از اسرار و روح احکام خدا آگاه گردد .
دیگر اینکه؛ اندیشه باید درتمام زمینهها انجام گیرد ، براى نیازمندىهاى جسم و جان، روح و بدن ، چراکه دنیا و آخرت به هم مربوطند و ویرانى هریك در دیگرى اثر مىگذارد . اصولاً اندیشه درباره يکىاز ایندو بهتنهایى نمىتواند ترسیم صحیحى از واقعيّت این عالَم، در اختیار انسان بگذارد ، چراکه هریك از این دو ، بخشى از این عالَم است ، دنیا بخش كوچکتر و آخرت بخش عظیمتر و آنها كه تنها درباره يکى از این دو مىاندیشند ، تفکر درستى از عالَم هستى ندارند .
سپس به چهارمین سؤال و پاسخ آن مىپردازد و مىفرماید : « از تو درباره يتیمان سؤال
مىکنند » ( وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى ) .
« بگو : اصلاح كار آنان بهتر است » ( قُلْ اِصْلاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ ) .
« و اگر زندگى خود را با آنان بیامیزید ، ( مانعى ندارد ) آنها برادر شما هستند » ( وَ اِنْ تُخالِطُوهُمْ فَاِخْوانُكُمْ ) .
به این ترتیب قرآن به مسلمانان گوشزد مىکند كه شانه خالى كردن از زیر بار مسؤوليّت سرپرستى يتیمان و آنها را به حال خود واگذاردن ، كار درستى نیست ، بهتر این است كه سرپرستى آنها را بپذیرید و كارهاى آنان را سامان دهید و اصلاح كنید و اگر زندگى و اموال آنها با زندگى و اموال شما مخلوط گردد ، مشکلى نیست ، در صورتى كه نظر شما اصلاح باشد و بسان يك برادر با آنها رفتار كنید .
221 وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتّى يُؤْمِنَّ وَ لاََمَةٌ مُؤْمِنَةٌخَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ اَعْجَبَتْكُمْ وَ لاتُنْكِحُواالْمُشْرِكینَ حَتّى يُؤْمِنُوا وَلَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَ لَوْاَعْجَبَكُمْ اوُلئِكَ يَدْعُونَ اِلَىالنّارِ وَاللّهُيَدْعُوااِلَىالْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِاِذْنِهِ
وَ يُبَيِّنُ ایاتِهِ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ
و با زنان مشرك و بتپرست تا ایمان نیاوردهاند ، ازدواجنکنید ( اگرچه جزبه ازدواج با كنیزان، دسترسىنداشتهباشید، زیرا ) كنیز باایمان، از زن آزاد بتپرست، بهتراست، هرچند ( زیبایى يا ثروت يا موقعيّت او ) شما را به شگفتى آورد و زنانخود را به ازدواج مردان بتپرست تا ایمان نیاوردهاند ، درنیاورید ( اگرچه ناچار شوید آنها را به همسرى غلامان باایمان درآورید، زیرا ) يکغلام باایمان،ازیك مرد آزادبتپرست بهتر است، هرچند ( مال و موقعیت و زیبایى او ) شما را به شگفتى آورد، آنها دعوت بهسوى آتش مىکنند و خدا دعوت به بهشت و آمرزش به فرمان خود مىنماید وآیات خویش رابراى مردم روشن مىسازد، شاید متذكّر شوند .
این آیه نیز درواقع پاسخ به سؤال دیگرى درباره ازدواج با مشرکان است ، مىفرماید : « با زنان مشرك و بتپرست مادام كه ایمان نیاوردهاند ، ازدواج نکنید » ( وَ لا تَنْكِحُوا
الْمُشْرِكاتِ حَتّى يُؤْمِنَّ ) .
سپس در يك مقایسه مىافزاید : « كنیز باایمان از زن آزاد بتپرست بهتراست، هرچند زیبایى او شما را به اعجاب وادارد » ( وَ لاََمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ اَعْجَبَتْكُمْ ) .
درست است كه ازدواج با كنیزان ( مخصوصا كنیزانى كه بهره چندانى از زیبایى و مال ندارند ) در عرف مردم جالب و پسندیده نیست ، به خصوص اینکه در مقابل آنها زن مشرك زیبا يا ثروتمندى باشد ، ولى ارزش ایمان كفّه ترازوى مقایسه را به نفع كنیزان سنگینتر مىکند ، چراکه هدف از ازدواج ، تنها كامجویى جنسى نیست ، زن شریك عمر انسان و مربّى فرزندان او است و نیمى از شخصیت او را تشکیل مىدهد ، با این حال چگونه مىتوان شرك و عواقب شوم آنرا با زیبایى ظاهرى و مقدارى مال و ثروت مبادله كرد؟
سپس به بخش دیگرى از این حکم پرداخته ، مىفرماید : « دختران خود را نیز به مردان بتپرست مادامى كه ایمان نیاوردهاند ، ندهید ( هرچند ناچار شوید آنها را به همسرى غلامان باایمان درآورید ، زیرا ) يك غلام باایمان از يك مرد آزاد بتپرست بهتر است ،
هرچند ( مال و موقعيّت و زیبایى او ) شما را به اعجاب آورد » ( وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكینَ حَتّى يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَ لَوْ اَعْجَبَكُمْ ) .
بنابراین همانگونه كه از ازدواج مردان مؤمن با زنان مشرك و بتپرست نهى شده ، ازدواج مردان مشرك با زنان مؤمن نیز ممنوع است حتّى غلامان باایمان بر آنها ترجیح و اولويّت دارند و از مردان زیبا و ثروتمند و ظاهرا باشخصیت كافر ، برتر و شایستهتر ، بلکه مسأله در این بخش از حکم ، سختتر و مشکلتر است ، چراکه تأثیر شوهر بر زن معمولاً از تأثیر زن بر شوهر ، بیشتر است .
آیه فوق در يك جمله كوتاه ، فلسفه این حکم را بیان كرده كه اگر آن را بشکافیم ، چنین مىشود : ازدواج پایه اصلى تکثیر نسل و پرورش و تربیت فرزندان و گسترش جامعه است و محیط تربیتى خانواده در سرنوشت فرزندان ، فوقالعاده مؤثر است ، از يکسو آثارقطعى وراثت و از سوى دیگر آثار قطعى تربیت در طفوليّت ، زیرا نوزادان بعد از تولد غالبا در
دامان پدر و مادر پرورش مىیابند و درسالهایىکه سختشکلپذیرند، زیرنظرآنها هستند.
از سوى سوم شرک، خمیر مایه انواع انحرافات و در واقع آتش سوزانىاست، هم در دنیا و هم در آخرت ، لذا قرآن اجازه نمىدهد كه مسلمانان خود يافرزندانشان رادر این آتش بیفکنند، از این گذشته مشرکان كه افراد بیگانه از اسلامند ، اگر از طریق ازدواج به خانههاى مسلمانان راه يابند ، جامعه اسلامى گرفتار هرج و مرج و دشمنان داخلى مىشود ، ولى این تا زمانىاست كه آنها بر مشرك بودن پافشارى مىکنند ، اما راه به روى آنها باز است ، مىتوانند ایمان بیاورند و در صفوف مسلمین قرار گیرند و به اصطلاح كُفْو آنها در مسأله ازدواج شوند .
ضمنا واژه « نِكاح » در لغت هم بهمعنى آمیزش جنسى آمده، هم به معنى عقد ازدواج و در اینجا منظور ، عقد ازدواج است ، هرچند « راغب » در « مفردات » مىگوید : "نکاح" در اصل به معنى عقد است، سپس مجازا در آمیزش جنسى به كار رفته است .
واژه « مُشْرِك » در قرآن غالبا به بتپرستان اطلاق شده ، ولى بعضى از مفسّران معتقدند كه « مشرك » ، شامل سایر كفار مانند يهود و نصارا و مجوس ( و به طور كلّى اهل كتاب ) نیز مىشود ، زیرا هرکدام از این طوایف براى خداوند شریکى قائل شدند ؛ نصارا قائل به خدایان سهگانه ( تثلیث ) و مجوس قائل به خدایان دوگانه اهورامزدا و اهریمن ( ثنويّت ) هستند و يهود ، عُزَيْر را فرزند خدا مىدانستند ولى این عقاید گرچه شرکآور است ، اما با توجّه به اینکه در آیات متعدّدى مشرکان در برابر اهل كتاب قرار گرفتهاند و باتوجّه به اینکه يهود و نصارا و مجوس در اصل متّكى به نبوّت راستین و كتاب آسمانى هستند ، معلوم مىشود كه منظور قرآن از « مُشْرِك » ، همان "بتپرست" است .
حدیث معروفى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه در ضمن وصایاى خود فرمود : « مشرکان را از جزیرة العرب بیرون كنید » ، شاهد این مدّعى است ، چراکه به طور مسلّم اهل كتاب از
جزیرةالعرب اخراج نشدند ، بلکه به عنوان يك اقليّت مذهبى طبق دستور قرآن با دادن جزیه در پناه اسلام زندگى مىکردند .
222 وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْمَحیضِ قُلْ هُوَ اَذًى فَاعْتَزِلُواالنِّساءَ فِىالْمَحیضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّى يَطْهُرْنَ فَاِذاتَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ اَمَرَكُمُ اللّهُ اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابینَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ
و ازتو درباره خون حیض سؤال مىکنند، بگو: « چیز زیانبارو آلودهاى است » ، از اینرو در حالت قاعدگى، از زنانکنارهگیرى كنید و باآنها نزدیکىننماییدتا پاك شوند و هنگامىکه پاك شدند، از طریقى كه خدا به شما فرمان داده ، با آنها آمیزش كنید ، خداوند توبهکنندگان را دوست دارد و پاکان را ( نیز ) دوست دارد .
« مَحیض » مصدر میمى و به معنى عادت ماهیانه است ، در « مُعْجَمُ مَقاییسُ اللُّغَة » آمده
است كه این واژه در اصل به معنى خارج شدن آب قرمز از درختى است به نام « سَمُرَة » ( سپس به عادت ماهیانه زنان اطلاق شدهاست ) اما در تفسیر « فخر رازى » آمده كه « حَيْض » در اصل به معنى سیل است و لذا هنگامى كه سیل جریان پیدامىکند، گفته مىشود : « حاضَ السَّيْلُ » و « حَوْض » را نیز به همین مناسبت « حوض » مىگویند كه آب به سوى آن جریان پیدا مىکند .
ولى از گفته « راغب » در « مفردات » عکس این استفاده مىشود كه این واژه در اصل به معنى همان خون عادت است ( سپس به معانى دیگر اطلاق شده است ) .
و در هر حال منظور در اینجا همان خون است كه قرآن ، آن را « اَذى » ( چیز آلوده يا زیانآور ) معرفى كرده است و در حقیقت این جمله ، فلسفه حکم اجتناب از آمیزش جنسى زنان در حالت قاعدگى را كه در جمله بعد آمده ، بیان مىکند ، زیرا آمیزش در چنین حالتى ، علاوه بر اینکه تنفرآور است ، زیانهاى بسیارى به بار مىآورد كه طبّ امروز نیز آن را
اثبات كرده ، از جمله احتمال عقیم شدن مرد و زن و ایجاد يك محیط مساعد براى پرورش میکروب بیمارىهاى آمیزشى ( مانند سفلیس و سوزاك ) و نیز التهاب اعضاى تناسلى زن و وارد شدن خون آلوده به داخل عضو تناسلى مرد و غیر اینها كه در كتب طب آمده است ، لذا پزشکان ، آمیزش جنسى با چنین زنانى را ممنوع اعلام مىکنند .
منشأ پیدایش خون حیض ، مربوط به احتقان و پرخون شدن عروق رَحِم ، سپس پوسته پوسته شدن مخاط آن و جریان خونهاى موجود است ، ترشح خون مزبور ابتدائا نامنظم و بىرنگ است ، ولى به زودى سرخرنگ و منظم مىشود و در اواخر كار بار دیگر كمرنگ و نامرتب مىگردد .(1)
اصولاً خونى كه هنگام عادت ماهیانه دفع مىشود ، خونى است كه هر ماه در عروق .
1) اقتباس از « اعجاز قرآن » ، صفحه 55 و 56 .
داخلى رَحِم براى تغذیه جنین احتمالى جمع مىگردد ، زیرا مىدانیم رَحِم زن در هر ماه تولید يك تخمك مىکند ومقارن آن عروق داخلى رَحِم بهعنوان آمادهباش براى تغذیه نطفه مملو از خون مىشود ، اگر در این موقع كه تخمك وارد رَحِم مىشود ، اسپرم كه نطفه مرد است ، در آنجا موجود باشد ، تشکیل نطفه و جنین مىدهد و خونهاى موجود در عروق رَحِم صرف تغذیه آن مىشود ، در غیر این صورت بر اثر پوسته پوسته شدن مخاط رَحِم و شکافتن جدار رگها ، خون موجود خارج مىشود و این همان خون حیض است و از اینجا دلیل دیگرى براى ممنوع بودن آمیزش جنسى در اینحال بهدست مىآید ، زیرا رَحِم زن در موقع تخلیه این خونها هیچگونه آمادگى طبیعى براى پذیرش نطفه ندارد و لذا از آن صدمه مىبیند .
جمله « يَطْهُرْنَ » به گفته بسیارى از مفسران ، به معنى پاك شدن زنان از خون حیض است و اما جمله « فَاِذا تَطَهَّرْنَ » را بسیارى به معنى غسل كردن گرفتهاند ، بنابراین طبق
جمله اول ، به هنگام پاك شدن از خون ، آمیزش جنسى جایز است ، هرچند غسل نکرده باشد و طبق جمله دوم تا غسل نکند، جایز نیست .(1)
بنابراین آیه خالى از ابهام نیست ، ولى با توجّه به اینکه جمله دوّم ، تفسیرى است بر جمله اول و نتیجه آن لذا به "فاء" تفریع ، عطف شده به نظر مىرسد كه « تَطَهَّرْنَ » نیز به معنى پاك شدن از خون است ، بنابراین با پاك شدن از عادت ، آمیزش مجاز است، بهخصوص اینکه در آغاز آیه هیچ سخنى از وجوب غسل در میان نبود و این همان قولى است كه فقهاى بزرگ نیز در فقه به آن فتوا دادهاند كه بعد از پاك شدن از خون حتّى قبل از غسل ، آمیزش جنسى جایز است ولى بدون شك بهتر این است كه بعد از غسل كردن باشد .
جمله « مِنْ حَيْثُ اَمَرَكُمُ اللّهُ » ( از آن طریق كه خداوند دستور داده ) مىتواند تأکیدى بر جمله .
1) اوّلى ، "مفهوم غایت" است و دوّمى ، "مفهوم شرط" است .
قبل باشد ، يعنى فقط در حال پاکى زنان ، آمیزش جنسى داشته باشید نه در غیر این حالت و ممکن است مفهوم وسیعتر و كلّىترى از آن استفاده كرد ، يعنى بعد از پاك شدن نیز آمیزش باید در چارچوب فرمان خدا باشد ، این فرمان مىتواند فرمان تکوینى پروردگار يا فرمان تشریعى او باشد ، زیرا خداوند براى بقاى نوع انسان ، جاذبه مخصوصى در میان دو جنس مخالف ، نسبت به يکدیگر قرار داده و به همین دلیل آمیزش جنسى لذّت خاصّى براى هردو طرف دارد ، ولى مسلم است كه هدف نهایى ، بقاءنسل بوده و این جاذبه و لذّت ، مقدّمه آن است ، بنابراین لذّت جنسى باید تنها در مسیر بقاى نسل قرار گیرد و به همین جهت استمناء و لواط و مانند آن ، نوعى انحراف از این فرمان تکوینى و ممنوع است .
و نیز ممکناست مراد امر تشریعى باشد ، يعنى بعد از پاك شدن زنان از عادت ماهیانه ، باید جهات حلال و حرام در حکم شرع را در نظر بگیرید .
ذکر طهارت و توبه در كنار يکدیگر در این آیه ، ممکن است اشاره به این باشد كه
طهارت مربوط به پاکیزگى ظاهر و توبه اشاره به پاکیزگى باطن است .
این احتمال نیز وجود دارد كه طهارت در اینجا به معنى آلوده نشدن به گناه بوده باشد ، يعنى خداوند هم كسانى را كه آلوده به گناه نشدهاند ، دوست دارد و هم كسانى را كه بعد از آلودگى توبه كنند و در زمره پاکان درآیند .
ضمنا اشاره به مسأله توبه در اینجا شاید ناظر به این باشد كه بعضى بر اثر فشار غریزه جنسى نمىتوانستند خویشتندارى كنند و برخلاف امر خدا به گناه آلوده مىشدند ، سپس از عمل خود نادم شده و ناراحت مىگشتند ، براى اینکه راه بازگشت را به روى خود بسته نبینند و از رحمت حق مأیوس نشوند ، طریق توبه را به آنها نشان مىدهد .
223 نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ اَنّى شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوالاَِنْفُسِكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِالْمُؤْمِنینَ
زنان شما،محلّبذرافشانى شماهستند،پس هرزمان كهبخواهید، مىتوانیدباآنها آمیزش
کنید و ( سعى نمایید ازاین فرصت بهره گرفته ، با پرورش فرزندان صالح ) اثر نیکى براى خود از پیش بفرستید و ازخدابپرهیزید و بدانیداورا ملاقاتخواهید كرد و بهمؤمنانبشارت ده.
« حَرْث » مصدر است و به معنى بذرافشانى است و گاهى به خود مزرعه نیز اطلاق مىشود .
« اَنّى » به معنى «هر وقت» از اسماء شرط است و غالبا به معنى « مَتى » كه به معنى زمان است ، استعمال مىشود و در اینصورت آنرا « اَنّى » زمانيّة مىگویند و گاهى نیز به معنى مکان است يعنى «از كجا» ، مانند آنچه در آیه 37 سوره آلعمران آمده : « قالَ يا مَرْيَمُ اَنّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ : زکریا گفت : اى مریم ، این غذا( ى بهشتى ) را از كجا آوردهاى ؟ گفت : از نزد خدا » .
اگر « اَنّى » در آیه فوق ، زمانيّة باشد ، توسعه زمانى مسأله آمیزش جنسى را بیان مىکند ، يعنى در هر ساعتى از شب و روز مجاز هستید و اگر مکانيّة باشد ، توسعه در مکان و چگونگى انواع آمیزش است .
این احتمال نیز وجود دارد كه اشاره به هر دو جنبه باشد و به این ترتیب دو همسر مىتوانند هرگونه و در هر زمان و مکان از لذت جنسى بهره گیرند( جز آنچه در قانونشرع ممنوع شده است ) .
در اینجا زنان تشبیه به مزرعه شدهاند و این تشبیه ممکن است براى بعضى سنگین آید كه چرا اسلام درباره نیمى از نوع بشر ، چنین تعبیرى كرده است در حالى كه نکته باریکى در این تشبیه نهفته شده ، در حقیقت قرآن مىخواهد ضرورت وجود زن در اجتماع انسانى را نشان دهد كه زن وسیله اطفاء شهوت و هوسرانى مردان نیست ، بلکه وسیلهاى است براى حفظ حیات نوع بشر، این سخن در برابر آنها كه نسبت به جنس زن همچون يك بازیچه يا وسیله هوسبازى مىنگرند، هشدارى محسوب مىشود.
سپس در ادامه آیه مىافزاید : « با اعمال صالح و پرورش فرزندان صالح ، آثار نیکى براى خود از پیش بفرستید » ( وَ قَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ ) .
اشاره به اینکه هدف نهایى از آمیزش جنسى، لذّت و كامجویى نیست بلکه باید از این موضوع براى ایجاد و پرورش فرزندان شایسته استفاده كرد و آن را به عنوان يك ذخیره معنوى براى فرداى قیامت از پیش بفرستید،این سخن هشدار مىدهد كه باید در انتخاب همسر ، اصولى را رعایت كنید كه به این نتیجه مهمّ يعنى تربیت فرزندان صالح و نسل شایسته انسانى منتهى شود .
در حدیثىاز پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله مىخوانیمکه فرمود: « اِذا ماتَ الاِْنْسانُ انْقَطَعَ اَمَلُهُ اِلاّ عَنْ ثَلاثٍ ؛ صَدَقَةٍ جارِيَةٍ وَ عِلْمٍ يُنْتَفَعُ بِهِ وَ وَلَدٍ صالِحٍ يَدْعُوا لَهُ : هنگامى كه انسان مىمیرد ، امید او جز از سه چیز قطع مىشود؛ صدقات جاریه ( اموالى كه از منافع آن مرتّبا بهرهگیرى مىشود ) و علمى كه از آن سود مىبرند و فرزند صالحى كه براى او دعا مىکند » .(1).
1) « مجمع البیان » ، جلد 1 ، صفحه 321 .
به این ترتیب فرزندان صالح در كنار آثار علمى و تألیف كتابهاى هدایتکننده و تأسیس بناهاى خیر همچون مسجد و بیمارستان و كتابخانه قرار گرفتهاند .
و در پایان آیه دستور به تقوا مىدهد و مىفرماید : « تقواى الهى پیشه كنید و بدانید او را ملاقات خواهید كرد و به مؤمنان بشارت دهید » ، بشارت رحمت الهى و سعادت و نجات در سایه تقوا ( وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ ) .
از آنجا كه مسأله آمیزش جنسى ، مسألهاى مهمّ است و با پرجاذبهترین غرایز انسان سر و كار دارد ، خداوند در این جملههاى آخر ، مؤمنان را به دقّت در این امر پرهیز از هرگونه گناه و انحراف ، دعوت فرموده و به آنها هشدار مىدهد كه بدانید همگى به ملاقات پروردگار خواهید شتافت و تنها راه نجات ، ایمان و تقواى در سایه ایمان است .
224 وَ لا تَجْعَلُوا اللّهَ عُرْضَةً لاَِيْمانِكُمْ اَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُواوَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النّاسِ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ
خدا را درمعرض سوگندهاىخود قرارندهید و براىاینکهنیکى كنید و تقوا پیشه سازید و در میان مردم اصلاح كنید ( سوگند ياد ننمایید ) و خداوند شنوا و دانا است .
« اَيْمان » جمع « يَمین » به معنى سوگند است و « عُرْضَة » به معنى در معرض قرار گرفتن چیزى است ، مثلاً جنسى را كه به بازار براى فروش مىبرند و در معرض معامله قرار مىدهند ، « عُرْضَة » مىنامند ، گاهى به موانع نیز اطلاق مىشود ، زیرا در معرض انسان و بر سر راه او قرار دارد .
بعضى نیز گفتهاند : منظور این است كه حتى براى كارهاى نیك اعمّ از كوچك و بزرگ قسم ياد نکنید و نام خدا را كوچك ننمایید و به این ترتیب سوگند ياد كردن جز در مواردى كه هدف مهمّى در كار باشد ، عمل نامطلوب است ، این موضوع در احادیث زیادى نیز به چشم مىخورد ، از جمله اینکه در حدیثى از امام صادق نقل شده كه فرمود : « وَ لا
تَحْلِفُوا بِاللّهِ صادِقینَ وَ لا كاذِبینَ فَاِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ يَقُولُ ؛ وَ لا تَجْعَلُوا اللّهَ عُرْضَةً لاَِيْمانِكُمْ: هیچگاه سوگند به خدا ياد نکنید چه راستگو باشید چهدروغگو ، زیرا خداوند سبحان مىفرماید : خدا را در معرض سوگندهاى خود قرار ندهید » .(1)
225 لايُؤاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فى اَيْمانِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْبِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ
خداوند شما را به خاطر سوگندهایى كه بدون توجّه يادمىکنید ، مؤاخذه نخواهد كرد ، اما به آنچه دلهاى شماکسب كرده ( و سوگندهایىکه از روى اراده و اختیار ياد مىکنید ، ) مؤاخذه مىکند و خداوند آمرزنده و بردبار است .
در این آیه خداوند به دو نوع سوگند اشاره كرده است ؛ نوع اول قسمهاى لغو است كه .
1) « نُورُ الثَّقَلَيْنِ » ، جلد 1 ، صفحه 218 ، حدیث 833 .
هیچگونه اثرى ندارد و نباید به آن اعتنا كرد ، این نوع قسمها آنهایى است كه مردم بدون توجّه تکیه كلام خود قرار مىدهند و به آن عادت كردهاند و در هر كارى « لا وَ اللّهِ » ( نه به خدا قسم... ) يا «بَلى وَ اللّهِ» ( آرى به خدا سوگند ... ) مىگویند ، این نوع قسمها را قسم لغو مىنامند.
زیرا لغو در لغت به تمام كارها و سخنانى گفته مىشود كه داراى هدف مشخّصى نیست يا از روى اراده و تصمیم سرنمىزند .
بنابراین سوگندهایى كه انسان در حال غضب ( در صورتى كه غضب سبب بیرون رفتن از حال عادى شود ) ياد مىکند ، جزء قسمهاى لغو است و طبق آیه فوق خداوند مؤاخذهاى بر اینگونه قسمها نمىکند و نباید به آن ترتیب اثر داد ( هرچند انسان باید خود را چنان تربیت كند كه اینگونه سوگندها را نیز كنار بگذارد ) به هر حال اینگونه قسمها واجبالعمل نیست و مخالفت آن كفّاره ندارد ، زیرا از روى اراده و تصمیم نیست .
جمله « وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ » مىتواند اشارهاى به این معنى بوده باشد .
نوع دوم سوگندهایى است كه از روى اراده و تصمیم انجام مىگیرد و به تعبیر قرآن قلب انسان آن را كسب مىکند، اینگونه قسم معتبراست و باید به آن پاىبند بود و مخالفت با آن ، هم گناه دارد و هم موجب كفاره مىشود ، مگر در مواردى كه بعدا اشاره خواهد شد ، این همان است كه در آیه 89 سوره مائده از آن تعبیر به « ما عَقَّدْتُمُ الاَْيْمانَ » شده است ، يعنى سوگندهایى كه از روى اراده محکم كردهاید .
226 لِلَّذینَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُاَرْبَعَةِاَشْهُرٍ فَاِنْفاؤوُا فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
کسانىکه زنان خود را «ایلاء» مىنمایند (سوگند يادمىکنندکه با آنها آمیزش جنسى ننمایند،) حقّ دارند چهار ماه انتظاربکشند ( و در ضمن این چهار ماه ، وضع خود را با همسر خویش از نظر ادامه زندگى يا طلاق روشن سازند ) اگر ( در این فرصت ) بازگشت كنند،( چیزى بر آنها نیست ، زیرا ) خداوند آمرزنده و مهربان است .
227 وَ اِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَاِنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ
و اگر تصمیم بهجدایى گرفتند، (آنهم با شرایطش، مانعىندارد) خداوند شنوا و دانا است.
« ایلاء » از ماده « اَلْو » آمده كه به معنى قدرتنمایى و تصمیم است و از آنجا كه سوگند نمونهاى از آن مىباشد ، این واژه بر آن اطلاق شده است .
در دوران جاهليّت زن هیچگونه ارزش و مقامى در جامعه عرب نداشت و به همین جهت براى جدایى از او يا تحت فشار قراردادن زن ، طرق زشتى وجود داشت كه يکىاز آنها، « ایلاء » به معنى سوگند خوردن بر ترك زناشویى بود ، به این ترتیب كه هر زمان مردى از همسر خود مُتَنَفِّر مىشد ، سوگند ياد مىکرد كه با او همبستر نگردد و با این راه غیرانسانى همسر خود را در تنگناى شدیدى قرار مىداد ، نه او را رسما طلاق مىداد تا آزادانه شوهر انتخاب كند و نه بعد از این سوگند حاضر مىشد آشتى كرده و با همسر خود زندگى مطلوبى داشته باشد ، البته خود مردان غالبا تحت فشار قرار نمىگرفتند ، چون
همسران متعدّدى داشتند .
آیات مورد بحث با این سنّت غلط مبارزه كرده و طریق گشودن این سوگند را بیان مىکند، مىفرماید : « كسانى كه از زنان خود ایلاء مىکنند ( سوگند بر ترك آمیزش جنسى مىخورند ) حق دارند چهار ماه انتظار كشند » ( لِلَّذینَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ اَرْبَعَةِ اَشْهُرٍ).
این چهار ماه مهلت براى این است كه وضع خویش با همسر خود را روشن كنند و زن را از این نابسامانى نجات دهند .
سپس مىافزاید : « اگر ( در این فرصت ) تصمیم به بازگشت گرفتند ، خداوند آمرزنده و مهربان است » ( فَاِنْ فاؤوُا فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .
آرى خداوند گذشته او را در این مسأله و همچنین شکستن سوگند را بر او مىبخشد ، هرچند كفّاره آن به قوّت خود باقى است .
« و اگر تصمیم به جدایى گرفتند ( آنهم با شرایطش ، مانعى ندارد ) خداوند شنوا و دانا
است » ( وَ اِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَاِنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ ) .
و هرگاه مرد هیچ يك از این دو راه را انتخاب نکند ، نه به زندگى سالم زناشویى بازگردد و نه زن را با طلاق رها سازد ، در اینجا حاکم شرع دخالت مىکند و مرد را به زندان مىاندازد و بر او سخت مىگیرد كه بعد از گذشتن چهار ماه مجبور شود يکى از دو راه را انتخاب كند و زن را از حال بلاتکلیفى درآورد .
به این ترتیب با اینکه اسلام حکم « ایلاء » ( سوگند خوردن بر ترك آمیزش جنسى ) را به كلّى ابطال نکرده ، اما آثار سوء آن را از بین برده ، زیرا به كسى اجازه نمىدهد كه از این راه همسرش را سرگردان سازد و اگر مىبینیم مدت چهار ماه به عنوان ضربالاجل تعیین كرده نه به خاطر این است كه مىتوان از این طریق مقدارى از حقوق زناشویى را باطل كرد، بلکه از این نظر است كه آمیزش جنسى به عنوان يك واجب شرعى در هر چهار ماه لازم
است ( البته این در صورتى است كه زن بر اثر طول مدّت به گناه نیفتد ، لذا در مورد زنان جوان كه بیم گرفتارى در گناه باشد ، لازم است این فاصله كمتر شود ) .
در آیات گذشته سخن از سوگندهاى لغو و بىاثر بود و گفتیم هر سخنى كه براى كار خلافى باشد ، جزء سوگندهاى لغو و بیهوده است و شکستن آن هیچ محذورى ندارد و مطابق این حکم باید سوگند بر ترك وظیفه زناشویى مطلقا اثرى نداشته باشد ، درحالىکه در اسلام براى آن كفّاره قرار داده شده (1)( همان كفاره شکستن قسم كه در بحث سابق گفته شد ) این در حقیقت مجازاتى است براى مردان لجوج كه به این شیوه ناجوانمردانه براى
1) اگر مرد قبل از 4 ماه ، آمیزش جنسى كند ، كفاره آن مسلم و اجماعىّ است و اگر بعد از 4 ماه باشد ، این حکم در میان فقهاء مشهور است ، هرچند بعضى كفّاره را در این صورت انکار كردهاند .
ابطالحقوقزنمتوسّلنشوند و اینکار را تکرارنکنند .
قابل توجه اینکه دربسیارىاز آیات قرآن، اوصافىاز خداوند پایانگر بحثها است ، این اوصاف همیشه رابطه مستقیمى با محتواى آیه دارد و چنان نیست كه انتخاب آن بدون رابطه نزدیك با آیه صورت گرفته باشد .
از جمله در آیات مورد بحث هنگامى كه سخن از ایلاء و تصمیم بر شکستن این قسم گناهآلود مىگوید ، آیه به جمله «غَفُورٌ رَحیمٌ » ختم مىشود، اشارهبه اینکه این حرکت صحیح ، سبب مىشود كه گذشته گناهآلود مشمول غفران و رحمت الهى گردد و هنگامى كه سخن از تصمیم بر طلاق در میان است ، روى اوصاف « سَمیعٌ عَلیمٌ » تکیه مىشود ، يعنى خداوند سخنان شما را مىشنود و از انگیزه طلاق و جدایى آگاه است و شما را بر طبق آن جزا مىدهد .
228 وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ وَ لايَحِلُلَهُنَّ اَنْ يَكْتُمْنَ ماخَلَقَ اللّهُ فىاَرْحامِهِنَّ اِنْ كُنَّ يُؤْمِنَبِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ بُعُولَتُهُنَّ اَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فى ذلِكَ اِنْ اَرادُوا اِصْلاحا وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذى عَلَيْهِنَبِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَ اللّهُ عَزیزٌحَكیمٌ
زنان مطلّقة باید بهمدّت سهمرتبه عادتماهیانه دیدن (و پاکشدن) انتظار بکشند ( عدّه نگه دارند ) و اگر به خدا وروز رستاخیز ایمان دارند، براىآنها حلال نیستکه آنچه را خدا در رَحِمهایشان آفریده ، كتمان كنند و همسرانشانبراى بازگرداندن آنها ( و از سرگرفتن زندگىزناشویى ) دراینمدّت، (ازدیگران) سزاوارترند، در صورتى كه ( به راستى ) خواهان اصلاح باشند و براى زنان ، همانند وظایفى كه بردوش آنها است، حقوق شایستهاى قرار داده شده و مردان بر آنان برترى دارند و خداوند توانا و حکیم است .
« قُرُوء » جمع « قُرْء » هم به معنى عادت ماهیانه و هم پاك شدن از آن گفته شده ، ولى ایندو معنىرا مىتوان در يك مفهوم كلّى جمع كرد و آن انتقال از يکى از دو حالت به حالت دیگر است، «راغب» در «مفردات» معتقداستکه « قُرْء » در حقیقت اسم براى داخل شدن از حالتحیض بهپاکىاست و چون هردوعنواندرآن مطرح است، گاهى برحالت حیض و گاهى به پاکى اطلاق مىشود ، از بعضى از روایات و بسیارى از كتب لغت نیز استفاده مىشودکه « قُرْء » بهمعنى جمعاست و چون در حالت پاکى زن خون عادت در وجود او جمع مىشود، این واژه به پاکى اطلاق شده است ، به هر حال در روایات متعدّدى تصریح شده كه منظور از « ثَلاثَةَ قُرُوءٍ » كه حدّ عدّه است ، سه مرتبه پاك شدن زن از خون حیض است .(1)
1) « نُورُ الثَّقَلَيْنِ » ، جلد 1 ، صفحه 220 و 221 .
و از آنجاکه طلاق باید درحال پاکىکه باشوهر خود آمیزش جنسى نکرده باشد ، انجام گیرد ، این پاکى يکمرتبه محسوب مىشود و هنگامى كه بعد از آن دو بار عادت شد ، عدّه تمام شده و ازدواج او در همان حالت جایز است ولىعلاوه براین روایات ، این حقیقت را از خود آیه نیز مىتوان استفاده كرد ، زیرا ؛ اولاً : « قُرْء » دو جمع دارد ، يکى " قُرُوء" و دیگرى " اَقْراء" وبعضى تصریح كردهاند كه « قُرْء » به معنى پاکى ، جمعش "قُرُوء" و « قُرْء » بهمعنى حیض ، جمعش " اَقْراء" است ، بنابراین « قُرُوء » درآیه فوق به معنى ایام پاکى زن مىباشد نه ایام حیض .(1)
ثانیا : همانگونه كه در بالا اشاره شد ، « قُرْء » اصلاً به معنى جمع شدن است و جمع شدن با حالت طهر و پاکى ، تناسب بیشترى دارد ، زیرا در این حالت خون در .
1) « قاموس اللغة » ، ماده " قُرْء" .
رَحِم تدریجا جمع مىگردد و در هنگام عادت بیرون مىریزد و پراکنده مىشود .(1)
دوّمین حکم ، این است كه « براى آنها حلال نیست كه آنچه را در رَحِم آنان آفریده شده ، كتمان كنند ، اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند » ( وَ لا يَحِلُّ لَهُنَّ اَنْ يَكْتُمْنَ ما خَلَقَ اللّهُ فى اَرْحامِهِنَّ اِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ) .
قابل توجّه اینکه مسأله آغاز و پایان ايّام عدّه را كه معمولاً خود زن مىفهمد نه دیگرى ، بر عهده او گذارده و گفتار او را سند قرارداده، لذا امام صادق درتفسیرآیه فوق مىفرماید : « قَدْ فَوَّضَ اللّهُ اِلَى النِّساءِ ثَلاثَةَ اَشْياءٍ الْحَيْضَ وَ الطُّهْرَ وَ الْحَمْلَ : خداوند سه چیز را به زنان واگذار كرده ؛ عادت ماهیانه ، پاك شدن و حامله بودن » .(2)
از آیه فوق نیز مىتوان این معنى را اجمالاً استفاده كرد ، زیرا مىفرماید : براى .
زن جایز نیست آنچه را خداوند در رَحِم او آفریده ، كتمان كند و بر خلاف واقع سخن گوید ، يعنى سخن او مورد قبول است .
جمله « ما خَلَقَ اللّهُ فى اَرْحامِهِنَّ » به گفته جمعى از مفسّران ، دو معنى مىتواند داشته باشد ؛ "فرزند" و "عادت ماهیانه" ، زیرا هر دو را خداوند در رَحِم زن آفریده است ، يعنى نباید حمل را مخفى كند و بگوید : به عادت ماهیانه مبتلا مىشود تا مدّت عدّه را كمتر كند ( زیرا عدّه زن باردار ، وضع حمل او است ) و در مورد عادت ماهیانه ، چه از نظر شروع و چه از نظر پایان نیز نباید خلافگویى كند ، استفاده هر دو معنى از تعبیر فوق نیز بعید به نظر نمىرسد . سوّمین حکمى كه از آیه استفاده مىشود ، این است كه شوهر در عدّه طلاق رجعى ، حقّ رجوع دارد ، مىفرماید : « همسران آنها براى رجوع به آنها ( و از سر گرفتن زندگى مشترك ) در این مدت عدّه ( از دیگران ) سزاوارترند ، هرگاه خواهان اصلاح باشند » ( وَ بُعُولَتُهُنَّ اَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فى ذلِكَ اِنْ اَرادُوا اِصْلاحا ) .
در واقع در موقعى كه زن در عدّه طلاق رجعى است ، شوهر مىتواند بدون هیچگونه تشریفات، زندگى زناشویى را از سرگیرد ، با هر سخن و يا عملى كه به قصد بازگشت باشد ، این معنى حاصل مىشود ، منتها با جمله « اِنْ اَرادُوا اِصْلاحا » این حقیقت را بیان كرده كه باید هدف از رجوع و بازگشت ، اصلاح باشد نه همچون دوران جاهليّت كه مردان با سوءاستفاده از این حقّ ، زنان را تحت فشار قرار داده و در حالتى میان داشتن شوهر و مطلقّة بودن ، نگه مىداشتند .
این حقّ در صورتى است كه به راستى از كار خود پشیمان شده و بخواهد به طور جدّى زندگى خانوادگى را از سر گیرد و هدفش ایجاد ضرر و بلاتکلیف ساختن زن نباشد .
ضمنا از اینکه در ذیل آیه مسأله رجوع مطرح شده ، استفاده مىشود كه حکم عدّه نگه داشتن در آغاز آیه نیز مربوط به این گروه از زنان است و به تعبیر دیگر آیه به طور كلى از طلاق رجعى سخن مىگوید ، بنابراین مانعى ندارد كه بعضى از اقسام طلاق ، اصلاً عدّه
نداشته باشد .
سپس به بیان چهارمین حکم پرداخته ، مىفرماید : « و براى زنان همانند وظایفى كه بر دوش آنها است ، حقوق شایستهاى قرار داده شده و مردان بر آنها برترى دارند » (وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذى عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ) .
به گفته مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » این جمله از كلمات عجیب و جالب و جامعى مىباشد كه فواید بسیارى را دربردارد (1)و در واقع بحث را به مسائل مهمترى فراتر از طلاق و عدّه كشانیده و به مجموعه حقوق زناشویى مردان و زنان ، اشاره مىکند و مىگوید : « همانطور كه مردان حقوقى بر زنان دارند ، همچنین زنان نیز حقوقى بر مردان دارند كه آنها موظّف به رعایت آنند ، زیرا در اسلام هرگز حقّ يکطرفه نیست و .
1) « مجمع البیان » ، جلد 1 ، صفحه 327 .
همیشه به صورت متقابل مىباشد .
واژه « مَعْرُوف » كه به معنى كار نیك و شناخته شده و معقول و منطقى است ، در این سلسله آیات دوازده بار تکرار شده ( از آیه مورد بحث تا 241 ) تا هشدارى به مردان و زنان باشد كه هرگز از حقّ خود سوءاستفاده نکنند ، بلکه با احترام به حقوق متقابل يکدیگر در تحکیم پیوند زناشویى و جلب رضاى الهى بکوشند .
جمله « وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ » در واقع مفهومش این است كه مسأله عدالت میان زن و مرد به این معنى نیست كه آنها در همهچیز برابرند و همراه يکدیگر گام بردارند ، آیا به راستى لازم است آندو در همهچیز مساوى باشند ؟
با توجّه به اختلاف دامنهدارى كه بین نیروهاى جسمى و روحى زن و مرد وجود دارد ، پاسخ این سؤال روشن مىشود ، جنس زن براى انجام وظایفى متفاوت با مرد آفریده شده و
به همین دلیل احساسات متفاوتى دارد ، قانون آفرینش وظیفه حسّاس مادرى و پرورش نسلهاى نیرومند را برعهده او گذارده ، به همین دلیل سهم بیشترى از عواطف و احساسات به او داده است ، در حالى كه طبق این قانون ، وظایف خشن و سنگینتر اجتماعى برعهده جنس مرد گذارده شده و سهم بیشترى از تفكّر بهاو اختصاص يافته ، بنابراین اگر بخواهیم عدالت را اجراکنیم ، باید پارهاى از وظایف اجتماعى كه نیاز بیشترى به اندیشه و مقاومت و تحمّل شداید دارد ، بر عهده مردان گذارده شود و وظایفى كه عواطف و احساسات بیشترى را مىطلبد ، بر عهده زنان و بههمیندلیل مدیريّت خانواده برعهده مرد و معاونت آن ، برعهده زن گذارده شده است و به هر حال این مانع از آن نخواهد بودکه زنان در اجتماع، كارها و وظایفى راکه باساختمان جسم و جان آنها مىسازد ، عهدهدار شوند و در كنار انجام وظیفه مادرى ، وظایف حسّاس دیگرى را نیز انجام دهند .
و نیز این تفاوت مانع از آن نخواهد بود كه از نظر مقامات معنوى و دانش و تقوا ،
گروهى از زنان از بسیارى از مردان پیشرفتهتر باشند .
اینکه بعضى از روشنفکران اصرار دارند كه این دو جنس را مساوى در همهچیز قلمداد كنند ، اصرارى است كه با واقعيّتها هرگز نمىسازد و مطالعات مختلف علمى آن را انکار مىکند ، حتّى در جوامعى كه شعار مساوات و برابرى در تمام جهات ، همهجا را پر كرده ، عملاً غیر آن دیده مىشود ، مثلاً مدیريّت سیاسى و نظامى تمام جوامع بشرى جز در موارد استثنایى همه در دست مرداناست ، حتى درجوامع غربى كه شعار اصلى ، شعار مساوات است ، این معنى به وضوح دیده مىشود .
به هر حال قوانینى همچون داشتن حقّ طلاق يا رجوع در عدّه يا قضاوت ، به دست مردان ( جز در موارد خاصّى كه به زن يا حاکم شرع حقّ طلاق داده مىشود ) از همینجا سرچشمه مىگیرد و نتیجه مستقیم همین واقعیت است .
و بالاخره در پایان آیه مىخوانیم : « خداوند توانا و حکیم است » ( وَ اللّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ ) .
و در واقع پاسخى است براى آنها كه در این زمینه ایراد مىگیرند و اشارهاى است به اینکه حکمت و تدبیر الهى ایجاب مىکند كه هرکس در جامعه به وظایفى بپردازد كه قانون آفرینش براى او تعیین كرده است و با ساختمان جسم و جان او هماهنگ است ، حکمت خداوند ایجاب مىکند كه در برابر وظایفى كه بر عهده زنان گذارده ، حقوق مسلّمى قرار گیرد تا تعادلى میان وظیفه و حق برقرار شود .
229 اَلطَّلاقُمَرَّتانِ فَاِمْساكٌبِمَعْرُوفٍ اَوْتَسْریحٌ بِاِحْسانٍوَ لا يَحِلُّ لَكُمْ اَنْ تَأْخُذوُا مِمّا اتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئا اِلاّ اَنْ يَخافا اَلاّ يُقیما حُدُودَ اللّهِ فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاّ يُقیما حُدُودَاللّهِ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما فیمَا افْتَدَتْ بِهِ تِلْكَ حُدُودُاللّهِفَلا تَعْتَدُوها وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَاوُلئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ
طلاق ، ( طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد ، ) دو مرتبه است ؛( و در هر مرتبه ) باید به طور شایسته همسر خود را نگهدارىکند ( و آشتى نماید ) ، يا با نیکى او را رها سازد ( و از او
جدا شود ) و براى شما حلال نیست كه چیزى از آنچه به آنهادادهاید، پس بگیرید ، مگر اینکه دو همسر بترسند كه حدودالهىرا برپا ندارند ، اگر بترسید كه حدود الهى را رعایت نکنند، مانعى براى آنها نیست كه زن، فدیه و عوضى بپردازد (وطلاق بگیرد) ، اینها حدود و مرزهاى الهى است ، از آنتجاوز نکنید و هرکس از آن تجاوز كند ، ستمگر است .
در تفسیر آیه قبل به اینجا رسیدیم كه قانون « عدّه » و « رجوع » براى اصلاح وضع خانواده و جلوگیرى از جدایى و تفرقه است ، ولى بعضىاز تازهمسلمانان مطابق دوران جاهليّت ، از آن سوءاستفاده مىکردند و براى اینکه همسر خود را تحت فشار قرار دهند ، پىدرپى او را طلاق داده و قبل از تمام شدن عدّه رجوع مىکردند و به این وسیله زن را در تنگناى شدیدى قرار مىدادند .
آیه فوق نازل شد و از این عمل زشت و ناجوانمردانه جلوگیرى كرد ، مىفرماید : « طلاق ( منظور طلاقى است كه رجوع و بازگشت دارد ) دو مرتبه است » ( اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ ) .
سپس مىافزاید : « در هریك از این دو بار يا باید همسر خود را به طور شایسته نگهدارى كند و آشتى نماید يا با نیکى او را رها سازد و براى همیشه از او جدا شود » ( فَاِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسْریحٌ بِاِحْسانٍ ) .
بنابراین طلاق سوّم ، رجوع و بازگشتى ندارد و هنگامى كه دو نوبت كشمکش و طلاق و سپس صلح و رجوع انجام گرفت ، باید كار را يکسره كرد و به تعبیر دیگر اگر در این دو بار ، محبّت و صمیميّت از دست رفته ، بازگشت ، مىتواند با همسرش زندگى كند و از طریق صلح و صفا درآید ، در غیر این صورت اگر زن را طلاق داد ، دیگر حقّ رجوع به او ندارد مگر با شرایطى كه در آیه بعد خواهد آمد .
باید توجه داشت « اِمْساك » به معنى نگهدارى و « تَسْریح » به معنى رها ساختن است و
جمله « تَسْریحٌ بِاِحْسانٍ » بعد از جمله « اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ » ، اشاره به طلاق سوّم مىکند كه آن دو را با رعایت موازین انصاف و اخلاق ، از هم جدا مىسازد ( در روایات متعددى آمده است كه منظور از « تَسْریحٌ بِاِحْسانٍ » ، همان طلاق سوّم است ) .(1)
بنابراین منظور از جدا شدن توأم با احسان و نیکى ، این است كه حقوق آن زن را بپردازد و بعد از جدایى ، ضرر و زیانى به او نرساند و پشت سر او سخنان نامناسب نگوید و مردم را به او بدبین نسازد و امکان ازدواج مجدّد را از او نگیرد .
بنابراین همانگونه كه نگهدارى زن و آشتى كردن باید با معروف و نیکى و صفا و صمیميّت همراه باشد ، جدایى نیز باید توأم با احسان گردد .
و لذا در ادامه آیه مىفرماید : « براى شما حلال نیست كه چیزى را از آنچه به آنها .
1) « تفسیر عَيّاشىّ » ، جلد 1 ، صفحه 116 .
دادهاید، پس بگیرید» (وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ اَنْ تَأْخُذوُا مِمّا اتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئا).
بنابراین شوهر نمىتواند هنگام جدایى ، چیزى را كه به عنوان مهر به زن داده است ، بازپس گیرد و این يك مصداق جدایى بر پایه احسان است ( در 20 و 21 / نساء ، این حکم به طور مشروحتر بیان شده است ) .
جالب توجّه اینکه در مورد رجوع و آشتى ، تعبیر به « معروف » يعنى كارى كه در عرف ناپسند نباشد ، شده ولى در مورد جدایى ، تعبیر به « احسان » آمده است كه چیزى بالاتر از معروف است تا مرارت و تلخى جدایى را براى زن به این وسیله جبران نماید .(1)
در ادامه آیه به مسأله طلاق « خُلْع » اشاره كرده و مىگوید : تنها در يك فرض ، بازپس گرفتن مهر مانعى ندارد و آن در صورتى است كه زن تمایل به ادامه زندگى زناشویى نداشته .
1) « المیزان » ، جلد 2 ، صفحه 234 .
باشد و « دو همسر از این بترسند كه با ادامه زندگى زناشویى حدود الهى را برپاندارند » ( اِلاّ اَنْ يَخافا اَلاّ يُقیما حُدُودَ اللّهِ ) .
سپس مىافزاید: « اگر بترسیدکه حدود الهى را رعایت نکنند، گناهى بر آن دو نیست كه زن فدیهاى ( عوضى ) بپردازد » و طلاق بگیرد ( فَاِنْ خِفْتُمْاَلاّ يُقیما حُدُودَاللّهِ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما فیمَا افْتَدَتْ بِهِ ) .
در حقیقت در اینجا سرچشمه جدایى ، زن است و او باید غرامت این كار را بپردازد و به مردى كه مایل است با او زندگى كند ، اجازه دهد با همان مهر ، همسر دیگرى انتخاب كند .
قابل توجّه اینکه ضمیر در جمله « اَلاّ يُقیما » به صورت تثنیه اشاره به دو همسر آمده است و در جمله « فَاِنْ خِفْتُمْ » به صورت جمع مخاطب ، این تفاوت ممکن است اشاره به لزوم نظارت حكّام شرع بر اینگونه طلاقها باشد و يا اشاره به اینکه تشخیص عدم امکان ادامه زناشویى توأم با رعایت حدود الهى به عهده زن و شوهر گذارده نشده است .
زیرا بسیار مىشود كه آنها بر اثر عصبانيّت موضوعات كوچکى را دلیل بر عدم امکان ادامه زوجيّت مىشمرند ، بلکه باید این مسأله از نظر عرف عامّ و توده مردم و كسانى كه با آن دو همسر آشنا هستند ، ثابت گردد كه در این صورت اجازه طلاق خلع داده شده است .
از جمله « اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ » استفاده مىشود كه دو يا سه طلاق در يك مجلس انجام نمىشود و باید در جلسات متعدّدى واقع شود ، به خصوص اینکه تعدّد طلاق براى آن است كه فرصت بیشترى براى رجوع باشد ، شاید بعد از كشمکش اوّل، صلح و صفا برقرار گردد.
و اگر در مرحله نخست صلح و سازشى نشد ، در دفعه دوّم ، ولى وقوع چند طلاق در يك نوبت ، این راه را به كلّى مسدود مىسازد و آنان را براى همیشه از هم جدا مىگرداند و تعدّد طلاق را عملاً بىاثر مىکند .
اینحکم از نظر شیعه مورد قبول است ولى در میان اهل تسنّن اختلاف نظر وجود
دارد، اگرچه بیشتر آنان معتقدند سه طلاق در يك مجلس واقع مىشود، ولى نویسنده « تفسیر المَنار » از « مُسْنَد احمد بن حَنْبَل » و « صحیح مسلم » ( دو كتاب اصیل اهل سنّت ) نقل مىکند : « این حکم كه سه طلاق در يك مجلس يك طلاق بیشتر محسوب نمىشود ، از زمان پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله تا دو سال از خلافت عمر مورد اتفاق همه اصحاب بوده است ، ولى از آن زمان خلیفه دوم حکم كرد كه در يك مجلس ، سه طلاق واقع مىگردد .
با اینکه معروف این است كه خلیفه دوّم نیز چنان حکم كرد كه سه طلاق در يك مجلس جایز است ولى مسأله مورد اتفاق اهل سنّت نیست ، از جمله كسانى كه بر خلاف علماى دیگر اهل سنّت در این مسأله نظر شیعه را انتخاب نموده ، رئیس سابق دانشگاه اَلاَْزْهَر و مفتى بزرگ عالم تسنن، « شیخ محمود شَلْتُوت » بود ، او مىنویسد : « از دیرزمانى
که در دانشکده شرق به بررسى و مقایسه بین مذاهب پرداختهام ، بسیار اتفاق افتاده كه به آراء و نظریههاى مختلف مذاهب در پارهاى از مسایل مراجعه كردهام و چون استدلالات شیعه را محکم و استوار دیدهام، در برابر آن خاضعگشته و همان نظریه شیعهرا انتخاب كردهام » .
سپس چند نمونه از آن را نقل مىکند كه يکى از آنها همین مسأله تعدّد طلاق است ، در اینباره مىنویسد :
« سه طلاق در يك جلسه و با يك عبارت ، از نظر مذاهب چهارگانه عامّه ، سه طلاق محسوب مىشود ولى طبق عقیده شیعه امامیه ، يك طلاق بیشتر به حساب نمىآید و چون راستى از نظر قانون ( و ظاهر آیات قرآن ) رأى شیعه حق است ، دیگر نظریه عامّه ارزش فتوایى خود را از دست داده است » .(1).
1) پاورقى « كنز العِرْفان » ، جلد 2 ، صفحه 271 .
230 فَاِنْ طَلَّقَها فَلاتَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّى تَنْكِحَ زَوْجا غَيْرَهُفَاِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَيْهِما اَنْ يَتَراجَعا اِنْ ظَنّا اَنْيُقیما حُدُودَ اللّهِ وَ تِلْكَ حُدُودُاللّهِ يُبَيِّنُها لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ
اگر ( بعد از دو طلاق و رجوع ، بار دیگر ) او را طلاق داد ، از آن به بعد زن بر او حلال نخواهد بود ، مگر اینکه همسر دیگرى انتخاب كند ( و با او آمیزش جنسى نماید، در این صورت ) اگر ( همسر دوّم ) او را طلاق گفت، گناهى ندارد كه بازگشت كنند ( و با همسر اوّل دوباره ازدواج نماید ) در صورتى كه امید داشته باشند كه حدود الهى را محترم مىشمرند،اینهاحدودالهىاستکه (خدا) آنرابراىگروهىکه آگاهند، بیان مىنماید.
درآیه قبلسخناز دوطلاق به میان آمدهکه بعدازطلاق دوم ، دوهمسر ياباید راهالفت و صلح را پیش گیرند و يا از هم جدا شوند .
اینآیه درحقیقت حکم تبصرهاى داردکه بهحکم سابق ملحق مىشود ، مىفرماید : « اگر ( بعد از دو طلاق و رجوع ، بار دیگر ) او را طلاق داد ، زن بر او بعد از آن حلال نخواهد شد مگر اینکه همسر دیگرى انتخاب كند ، ( و با او آمیزش جنسى نماید ، در این صورت اگر همسردوّم ) او را طلاق داد ، گناهى ندارد كه آن دو بازگشت كنند ( و آن زن با همسر اوّلش بار دیگر ازدواج نماید ) مشروط بر اینکه امید داشته باشند كه حدود الهى را محترم مىشمرند » ( فَاِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّى تَنْكِحَ زَوْجا غَيْرَهُ فَاِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَيْهِما اَنْ يَتَراجَعا اِنْ ظَنّا اَنْ يُقیما حُدُودَ اللّهِ ) .
و در پایان تأکید مىکند : « اینها حدود الهى است كه براى افرادى كه آگاهند ، بیان مىکند » ( وَ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ يُبَيِّنُها لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ ) .
از روایاتى كه از پیشوایان بزرگ اسلام رسیده ، استفاده مىشود كه اولاً ازدواج با شخص دوّم باید دایمى باشد و ثانیا به دنبال اجراى عقد ، عمل زناشویى نیز انجام گیرد ،
این دو شرط را از خود آیه نیز ممکن است ، اجمالاً استفاده كرد ، اما اینکه عقد دایمى باشد ، به خاطر اینکه جمله « فَاِنْ طَلَّقَها » گواه بر آن است ، زیرا طلاق تنها در عقد دایم تصوّر مىشود و اما انجام عمل زناشویى را مىتوان از جمله « حَتّى تَنْكِحَ زَوْجا غَيْرَهُ » استفاده كرد ، زیرا به گفته بعضى از ادباى عرب ، هنگامى كه گفته شود : « نَكَحَ فُلانٌ فُلانَةً »
به معنى عقد بستن است و اما هرگاه گفته شود : « نَكَحَ زَوْجَتَهُ » به معنى انجام آمیزش جنسى است ( زیرا فرض سخن در جایى است كه او زوجه باشد، بنابراین به كار بردن نکاح در مورد زوجه چیزى جز آمیزش جنسى غالبا نمىتواند باشد ) .(1)
علاوه بر این مطلق منصرف به فرد غالب مىشود و غالبا عقد ازدواج با آمیزش همراه است و از همه اینها گذشته ، همانگونه كه بعدا اشاره خواهد شد ، این حکم فلسفهاى دارد .
1) « تفسیر كبیر » ، جلد 6 ، صفحه 104 .
که تنها با اجراى صیغه عقد ، حاصل نمىشود .
معمول فقها این است كه همسر دوّم را در اینگونه موارد « مُحَلِّل » مىنامند ، چون باعث حلال شدن زن ( البتّه بعد از طلاق و عدّه ) با همسر اول مىشود و به نظر مىرسد كه منظور شارع مقدّس این بوده است كه با این حکم جلوى طلاقهاى پىدرپى را بگیرد .
توضیح اینکه ؛ همانگونه كه ازدواج يك امر حیاتى و ضرورىاست ، طلاق هم در شرایط خاصى ضرورت پیدا مىکند و لذا اسلام برخلاف مسیحيّت تحریفیافته ، طلاق را مجاز شمرده ولى از آنجا كه ازهمپاشیدن خانوادهها ، زیانهاى جبرانناپذیرى براى فرد و اجتماع دارد ، با استفاده از عوامل مختلفى ، طلاق را تا آنجا كه ممکن است ، محدود ساخته و احکامى تشریع نموده كه باتوجّه به آنها طلاق به حداقلّ مىرسد .
موضوع الزام به ازدواج مجدّد يا مُحَلِّل كه بعد از سه طلاق در آیه بالا آمده است ، يکى
از آن عوامل محسوب مىشود ، زیرا ازدواج رسمى زن بعد از سه طلاق با مرد دیگر مخصوصا با این قید كه باید آمیزش جنسى نیز صورت گیرد ، سدّ بزرگى براى ادامه طلاق و طلاقکشى است .
به كسىکه مىخواهد دستبه طلاق سوّم بزند، هشدار مىدهد كه راه بازگشت براى او ممکن است براى همیشه بسته شود ، زیرا راه بازگشت از مسیر يك ازدواج دایم با مرد دیگرى مىگذرد و همسر دوّم ممکناست او را طلاق ندهد وبهفرض كه طلاق دهد، این جریان مىتواند وجدان و عواطف مرد را جریحهدار سازد و لذا تا مجبور نشود ، دست به چنین كارى نخواهد زد .
در حقیقت موضوع محلّل و به تعبیر دیگر ازدواج دایمى مجدّد زن با همسر دیگر ، مانعى بر سر راه مردان هوسباز و فریبکار است تا زن را بازیچه هوا و هوس خود نسازند و به طور نامحدود از قانون طلاق و رجوع استفاده نکنند و در عین حال راه بازگشت نیز به
کلى بسته نشده است .
شرایطى كه در این ازدواج قید شده ، مانند دایم بودن ، مىفهماند هدف ازدواج جدید این نبوده كه راه را براى به هم رسیدن زن به شوهر اول هموار كند ، زیرا چه بسا شوهر دوّم حاضر به طلاق نشود ، ازدواج موقّت نیست كه زمان آن پایان يابد ، بنابراین از این قانون نمىتوان سوءاستفاده كرد .
باتوجّه به آنچه در بالا آمد ، مىتوان گفت : هدف این بوده است كه مرد و زن بعد از سه مرتبه طلاق ، با ازدواج دیگرى از هم جدا شوند تا هریك زندگى دلخواه خود را پیش گیرد و مسأله ازدواج كه امر مقدّسىاست ، دستخوش تمایلات شیطانى همسر اوّل نشود ، ولى در عین حال اگر از همسر دوّم جدا شد ، راه بازگشت را به روى آن دو نبسته است و نکاح آنها مجدّدا حلال مىشود و لذا نام مُحَلِّل به همسر دوم دادهاند .
231 وَ اِذاطَلَّقْتُمُالنِّساءَفَبَلَغْنَاَجَلَهُنَّ فَاَمْسِكُوهُنَبِمَعْرُوفٍاَوْسَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ
وَ لا تُمْسِكُوهُنَضِرارا لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لا تَتَّخِذوُا ایاتِ اللّهِ هُزُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْوَ ما اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ
و هنگامى كه زنان را طلاق دادهاید و به آخرین روزهاىعدّه رسیدند ، يا به طرز صحیحى آنها را نگاه دارید ( وآشتى كنید ) و يا به طرز پسندیدهاى آنها را رها سازید و هیچگاه به خاطر زیان رساندن و تعدّى كردن ، آنها را نگاهندارید و كسى كه چنین كند ، به خویشتن ستم كرده است ( و با این اعمال و سوءاستفاده از قوانین الهى ، ) آیات خدا را بهاستهزاء نگیرید و بهیادبیاورید نعمتخدا رابرخود و كتابآسمانى و علم و دانشى كه بر شما نازل كرده و شما را با آنپند مىدهد و از خدا بپرهیزید و بدانید خداوند از هر چیزى آگاه است ( و از نيّات كسانى كه از قوانین او سوءاستفاده مىکنند، باخبر است ) .
به دنبال آیات گذشته، این آیه نیز اشاره به محدوديّتهاى دیگرى در امر طلاق مىکند تا از نادیده گرفتن حقوق زن جلوگیرى كند .
در آغاز مىگوید : « هنگامى كه زنان را طلاق دادید و به آخرین روزهاى عدّه رسیدند (باز مىتوانید با آنها آشتىکنید) يا بهطرز پسندیدهاى آنهارا نگاه دارید و يا بهطرز پسندیدهاى رها سازید» ( وَ اِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ فَاَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ اَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ ) .
یا صمیمانه تصمیم به ادامه زندگى زناشویى بگیرید و يا اگر زمینه را مساعد نمىبینید ، با نیکى از هم جدا شوید نه با جنگ و جدال و اذيّت و آزار و انتقامجویى .
سپس به مفهوم مقابل آن اشاره كرده ، مىفرماید : « هرگز به خاطر ضرر زدن و تعدّى كردن ، آنها را نگه ندارید » ( وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِرارا لِتَعْتَدُوا ) .
این جمله در حقیقت تفسیر كلمه « مَعْرُوف » است ، زیرا در جاهليّت گاه بازگشت به
زناشویى را وسیله انتقامجویى قرار مىدادند ، لذا با لحن قاطعى مىگوید : « هرگز نباید چنینفکرىدرسربپرورانید » .
«چراکه هرکس چنین كند، به خویشتن ظلم و ستم كرده» (وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ).
پس این كارهاى نادرست تنها ستم بر زن نیست ، بلکه ظلم و ستمى است كه شما برخود كردهاید ، زیرا ؛
اولاً رجوع و بازگشتى كه به قصد حقّکشى و آزار باشد ، هیچگونه آرامشى در آن نمىتوان يافت و محیط زندگى زناشویى براى هر دو جهنّم سوزانى مىشود .
ثانیا از نظر اسلام زن و مرد در نظام خلقت ، عضو يك پیکرند ، بنابراین پایمال كردن حقوق زن ، تعدّى و ظلم به خود خواهد بود .
ثالثا مردان با این ظلم و ستم در واقع به استقبال كیفر الهى مىروند و چه ستمى بر خویشتن از این بالاتر .
سپس به همگان هشدار مىدهد و مىفرماید : « آیات خدا را به استهزاء نگیرید » (وَ لاتَتَّخِذوُا ایاتِاللّهِ هُزُوا) .
این تعبیر نیز مىتواند اشاره به كارهاى خلاف عصر جاهليّت باشد كه رسوبات آن در افکار مانده بود .
در حدیثى آمده است كه در عصر جاهليّت بعضى از مردان هنگامى كه طلاق مىدادند ، مىگفتند : هدف ما بازى و شوخى بود و همچنین هنگامىکه بردهاىرا آزاد يا زنى را به ازدواج خود درمىآوردند .
آیه فوق نازل شد و به آنها هشدار داد و پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : هرکس زنى را طلاق دهد يا بردهاى را آزاد كند يا با زنى ازدواج كند يا به ازدواج دیگرى درآورد ، بعد مدّعى شود كه
بازى و شوخى مىکرده، از او قبول نخواهد شد و به عنوان جدّى پذیرفته مىشود .(1)
بنابرایننبایدباچشمپوشىازروحاحکامالهىوچسبیدنبهظواهرخشکوقالبهاىبىروح، آیاتالهىرا بازیچه و ملعبه خود قراردادکه گناه اینکار شدیدتر و مجازاتش دردناکتراست.
سپس مىافزاید : « نعمت خدا را بر خود به ياد آورید و آنچه از كتاب آسمانى و دانش بر شما نازل كرده و شما را با آن پند مىدهد » ( وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ما اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ ) .
« و تقواى الهى پیشه كنید و بدانید خداوند به هر چیزى دانا است » ( وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ ) .
این هشدارها به خاطر آن است كه اوّلاً توجّه داشته باشند كه خداوند آنها را از خرافات .
1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 2 ، صفحه 964 .
و آداب و رسوم زشت جاهليّت در مورد ازدواج و طلاق و غیر آن رهایى بخشیده و به احکام حیاتبخش اسلام راهنمایى كرده ، قدر آن را بشناسند و حقّ آنها را ادا كنند و ثانیا در مورد حقوق زنان ، از موقعيّت خود سوءاستفاده نکنند و بدانند كه خداوند حتّى از نيّات آنها آگاه است .
232 وَ اِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ اَنْ يَنْكِحْنَ اَزْواجَهُنَّ اِذا تَراضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ذلِكَيُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ذلِكُمْ اَزْكى لَكُمْ وَ اَطْهَرُ وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ
و هنگامى كه زنان را طلاق دادید و عدّه خود را به پایانرسانیدند ، مانع آنها نشوید كه با همسران (سابق) خویش ازدواج كنند، اگر درمیان آنان به طرز پسندیدهاى تراضى برقرار گردد، این دستورى است كه تنها افرادى از شما كه ایمان به خدا و روز قیامت دارند، از آن پند مىگیرند ( و به آن عمل مىکنند )، این (دستور) براى رشد (خانوادههاى)
شما مؤثّرتر و براى شستن آلودگىها مفیدتراست و خدا مىداند وشمانمىدانید.
در زمان جاهليّت زنان در زنجیر اسارت مردان بودندو بىآنکه به اراده و تمایل آنان توجّه شود ، مجبور بودند زندگى خود را طبق تمایلات مردان خودکامه تنظیم كنند .
ازجمله درمورد انتخاب همسر، به خواسته ومیل زن هیچگونه اهمیتى داده نمىشد ، حتى اگر زن با اجازه ولىّ ازدواج مىکرد ، سپس از همسرش جدامىشد، باز پیوستن ثانوى او به همسر اوّل بستگى به اراده مردان فامیل داشت و بسیار مىشد با اینکه زن و شوهر بعدازجدایى علاقه بهبازگشت داشتند، مردان خویشاوند روىپندارها و موهوماتى مانع مىشدند .
قرآن صریحا این روش را محکوم كرده ، مىگوید : « هنگامى كه زنان را طلاق دادید و عدّه خودرا به پایان رسانیدند، مانع آنها نشوید كه با همسران ( سابق ) خویش ازدواج كنند ، اگر در میان آنها رضایت به طرز پسندیدهاى حاصل شود » ( وَ اِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ
فَلا تَعْضُلُوهُنَّ اَنْ يَنْكِحْنَ اَزْواجَهُنَّ اِذا تَراضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ) .
این در صورتى است كه مخاطب در این آیه اولیاء و مردان خویشاوند باشند ، ولى این احتمال نیز داده شده است كه مخاطب در آن ، همسر اوّل باشد ، يعنى هنگامى كه زنى را طلاق دادید ، مزاحم ازدواج مجدّد او با شوهران دیگر نشوید ، زیرا بعضى از افراد لجوج هم در گذشته و هم در امروز بعد از طلاق دادن زن ، نسبت به ازدواج او با همسر دیگرى حسّاسيّت به خرج مىدهند كه چیزى جز يك اندیشه جاهلى نیست .
ضمنا در آیه سابق بلوغ اجل ، به معنى رسیدن به روزهاى آخر عدّه بود ، در حالى كه در آیه مورد بحث به قرینه ازدواج مجدّد ، منظور پایان كامل عدّه است .
بنابراین از آیه استفاده مىشود كه زنان « ثَيِّبَة » ( آنان كه حدّاقّل يك بار ازدواج كردهاند ) در ازدواج مجدّد خود هیچگونه نیازى به جلب موافقت اولیاء ندارند، حتّى مخالفت آنها نیز بىاثر است .
سپس در ادامه آیه بار دیگر هشدار مىدهد و مىفرماید : « این دستورى است كه تنها افرادىاز شما كه ایمانبهخدا و روزقیامت دارند، از آن پند مىگیرند » ( ذلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ مِنْكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ) .
و باز براى تأکید بیشتر مىگوید : « این براى پاکى و نموّ ( خانوادههاى شما ) مؤثّرتر و براى شستن آلودگىها مفیدتر است و خدا مىداند و شما نمىدانید » ( ذلِكُمْ اَزْكى لَكُمْ وَ اَطْهَرُ وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ) .
این بخش از آیه در واقع مىگوید : این احکام همه به نفع شما بیان شده ، منتهى كسانى مىتوانند از آن بهره گیرند كه سرمایه ایمان به مبدأ و معاد را داشته باشند و بتوانند تمایلاتخود را كنترل كنند .
و به تعبیر دیگر این جمله مىگوید : نتیجه عمل به این دستورها صد درصد به خود شما مىرسد ، ولى ممکن است بر اثر كمى معلومات ، به فلسفه این احکام واقف نشوید ،
اما خدایى كه از اسرار آنها آگاه است ، به خاطر حفظ طهارت و پاکیزگى خانوادههاى شما ، این قوانین را مقرّر فرموده است .
قابل توجه اینکه عمل به این دستورها ، هم موجب تزکیه و هم موجب طهارت معرّفى شده است ( اَزْكى لَكُمْ وَ اَطْهَرُ ) .
یعنى هم آلودگىها را كه بر اثر غلطکارى دامنگیر خانوادهها مىشود، برطرف مىسازد و هم مایه نموّ و تکامل و خیر و برکت است ( فراموش نباید كرد كه "تزکیه" در اصل از "زکات" به معنى نموّ گرفته شده است ) .
بعضى از مفسّران جمله « اَزْكى لَكُمْ » را اشاره به ثوابهایى مىدانندکه باعمل بهاین دستورها حاصل مىشود و جمله « اَطْهَرُ » را اشاره به پاك شدن از گناهان .
بدیهى است حوادثى پیش مىآید كه دو همسر با تمام علاقهاىکه به يکدیگر دارند، تحتتأثیر آن ازهم جدا مىشوند، بعدکه آثار مرگبار جدایى را باچشم خود مىبینند،
پشیمان شده و تصمیم به بازگشت مىگیرند ، سختگیرى و تعصّب در برابر بازگشت آنها ، ضربه سنگینى به هردو مىزند و اى بسا مایه انحراف و آلودگى آنها شود و اگر فرزندانى در این وسط باشند كه غالبا هستند سرنوشت بسیار دردناکى خواهند داشت و مسؤول این عواقب شوم كسانى هستندکه ازآشتى آنها جلوگیرى مىکنند .
233 وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ اَرادَاَنْيُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ اِلاّ وُسْعَها لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَاِنْ اَرادا فِصالاً عَنْتَراضٍمِنْهُما وَتَشاوُرٍ فَلاجُناحَعَلَيْهِما وَ اِنْاَرَدْتُمْاَنْ تَسْتَرْضِعُوا اَوْلادَكُمْ فَلاجُناحَعَلَيْكُمْ اِذا سَلَّمْتُمْ مااتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَاتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ
مادران ، فرزندان را دو سال تمام ، شیر مىدهند . ( این )براى كسى است كه بخواهد
دوران شیرخوارگى را تکمیلکند و بر آنکس كه فرزند براى او متولّد شده ( پدر ) لازم است خوراك و پوشاك مادر را بهطور شایسته ( در مدّت شیردادن بپردازد ، حتّى اگر طلاق گرفته باشد ) هیچکس موظّفبهبیش ازمقدار توانایىخود نیست، نه مادر ( به خاطر اختلاف با پدر ) حقّ ضرر زدن به كودك را دارد و نه پدر و بر وارثاو نیز لازم است این كار را انجام دهد ( و هزینه مادر در دورانشیردهىرا تأمینکند ) و اگر آندو بارضایت يکدیگرو مشورت بخواهند كودك را ( زودتر ) از شیر بازگیرند ، گناهى بر آنهانیست و اگر ( با عدم توانایى يا عدم موافقت مادر ) خواستید دایهاى براى فرزندان خود بگیرید ، گناهى بر شما نیست ، به شرط اینکه حقّ گذشته مادر را به طور شایسته بپردازید واز ( مخالفت فرمان ) خدا بپرهیزید و بدانید خدا به آنچه انجام مىدهید ، بینا است .
این آیه كه در واقع ادامه بحثهاى مربوط به مسایل ازدواج و زناشویى است ، به سراغ
یك مسأله مهمّ يعنى مسأله « رَضاع » ( شیر دادن ) و با تعبیراتى بسیار كوتاه و فشرده و در عین حال پرمحتوا و آموزنده جزئيّات این مسأله را بازگو مىکند .
✓ 1 - نخست مىگوید : « مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر مىدهند » ( وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ ) .
« والِدات » جمع « والِدَة » در لغت عرب به معنى مادر است ولى « اُمّ » معنى وسیعترى دارد كه گاه به مادر يا مادرمادر و گاه به ریشه و اساس هر چیزى اطلاق مىشود .
در این بخش از آیه ، حقّ شیر دادن در دو سال شیرخوارگى به مادر داده شده و او است كه مىتواند در این مدّت از فرزند خود نگهدارى كند و به اصطلاح حقّ حضانت در این مدّت از آنِ مادر است ، هرچند ولایت بر اطفال صغیر به عهده پدر گذاشته شده است ، اما از آنجا كه تغذیه جسم و جان نوزاد در این مدّت با شیر و عواطف مادر پیوند ناگسستنى دارد ، این حقّ به مادر داده شده ، علاوه بر این عواطف مادر نیز باید رعایت شود ، زیرا او
نمىتواند آغوش خود را درچنین لحظات حساسى از كودکش خالى ببیند و در برابر وضع نوزادش بىتفاوت باشد، بنابراین قرار دادن حقّ حضانت و نگهدارى و شیر دادن براىمادر، يکنوع حقّ دوجانبهاستکه هم براى رعایت حال فرزنداست و هم مادر و تعبیر « اَوْلادَهُنَّ » ( فرزندانشان ) اشاره لطیفى به این مطلب است .
گرچه ظاهر این جمله مطلق است و زنان مطلّقه و غیرمطلّقه را شامل مىشود ، ولى جملههاى بعد نشان مىدهد كه این آیه به زنان مطلّقه نظر دارد، هرچند مادران دیگر نیز از چنین حقّى برخوردارند، اما در صورت نبودن جدایى و طلاق ، عملاً اثرى ندارد .
✓ 2 - سپس مىافزاید : « این براى كسى است كه بخواهد دوران شیرخوارگى را كامل كند » ( لِمَنْ اَرادَ اَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ ) .
یعنى مدّت شیر دادن طفل لازم نیست همواره دو سال باشد ، دو سال براى كسى است كه مىخواهد شیر دادن را كامل كند ، ولى مادران حقّ دارند با توجه به وضع نوزاد و
رعایت سلامت او این مدّت را كمتر كنند .
در روایاتى كه از طرق اهل بیت علیهمالسلام به ما رسیده ، دوران كامل شیرخوارگى، دوسال و كمتر از آن، بیست و يك ماه معرفى شده است.(1)
بعید نیست این معنى از ضمیمه كردن آیه فوق با آیه « وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا : باردارى او و از شیر گرفتنش ، سى ماه است » ( 15 / اَحْقاف ) ، نیز استفاده مىشود ، زیرا مىدانیم معمولاً دوران باردارى ، نُه ماه است و هرگاه آن را از سى ماه كم كنیم ، بیست و يك ماه باقى مىماند كه مدّت معمولى شیر دادن خواهد بود، بلکه باتوجّه به اینکه آنچه در سوره احقاف آمده ، نیز به صورت الزامى است ، مادران حقّ دارند با در نظر گرفتن مصلحت و سلامت نوزاد، مدّت شیرخوارگى را از بیست و يك ماه نیز كمتر كنند . .
1) « وسائل الشّيعه » ، جلد 15 ، صفحه 177 .
✓ 3 - هزینه زندگى مادر از نظر غذا و لباس در دوران شیر دادن ، بر عهده پدر نوزاد است تا مادر با خاطرى آسوده بتواند فرزند را شیر دهد ، لذا در ادامه آیه مىفرماید : « و بر آن كسى كه فرزند براى او متولّد شده ( پدر ) لازم است خوراك و پوشاك مادر را به طور شایسته بپردازد » ( وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ ) .
در اینجا تعبیر به « اَلْمَوْلُودُ لَهُ » ( كسى كه فرزند براى او متولد شده ) ، به جاى تعبیر به « اَب ، والِد » ( پدر ) قابل توجّه است ، گویى مىخواهد عواطف پدر را در راهانجام وظیفه مزبور بسیجکند، يعنى اگر هزینه كودك و مادرش در این موقع بر عهده مرد گذارده شده ، به خاطر این است كه فرزند او و میوه دل او است ، نه يك فرد بیگانه .
توصیف به « مَعْرُوف » ( بهطور شایسته ) نشان مىدهد كه پدران در مورد لباس و غذاى مادر باید آنچه شایسته و متعارف و مناسب حال او است ، را در نظر بگیرند ، نه سختگیرى كنند و نه اسراف .
و براى توضیح بیشتر مىفرماید : « هیچکس موظّف نیست بیش از مقدار توانایى خود را انجام دهد » ( لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ اِلاّ وُسْعَها ) .
بنابراین هر پدرى به اندازه توانایى خود وظیفه دارد ، بعضى این جمله را به منزله علّت براى اصل حکم دانستهاند و بعضى به عنوان تفسیر حکم سابق ( و هر دو در نتیجه يکى است ) .
✓ 4 - سپس به بیان حکم مهمّ دیگرى پرداخته ، مىفرماید : « نه مادر ( به خاطر اختلاف با پدر ) حقّ دارد به كودك ضرر زند و نه پدر » به خاطر اختلاف با مادر ( لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ) .
یعنى هیچ كدام از این دو حقّ ندارند سرنوشت كودك را وجهالمصالحه اختلافات خویش قرار دهند و بر جسم و روح نوزاد ضربه وارد كنند .
مردان نباید حقّ حضانت و نگهدارى مادران را با گرفتن كودکان در دوران شیرخوارگى از آنها ، پایمال كنند كه زیانش به فرزند رسد و مادران نیز نباید از این حقّ شانه خالى كرده
و به بهانههاى گوناگون از شیر دادن كودك خوددارى كرده يا پدر را از دیدار فرزندش محروم سازند .
تعبیر به « وَلَدِها » و « وَلَدِهِ » نیز براى تشویق پدران و مادران به رعایت حال كودکان شیرخوار است ، به اضافه نشان مىدهد كه نوزاد متعلّق به هردو مىباشد ، نه مطابق رسوم جاهليّت كه فرزند را فقط متعلّق به پدر مىدانستند و براى مادر هیچ سهمى قائل نبودند .
✓ 5 - سپس به حکم دیگرى مربوط به بعد از مرگ پدر مىپردازد ، مىفرماید : « و بر وارث او نیز لازم است این كار را انجام دهد » ( وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ ) .
یعنى ؛ آنها باید نیازهاى مادر را در دورانى كه به كودك شیر مىدهد ، تأمین كنند .
✓ 6 - در ادامه آیه سخن از مسأله بازداشتن كودك از شیر به میان آمده و اختیار آن را به پدر و مادر واگذاشته ، هرچند در جملههاى سابق زمانى براى شیر دادن كودك تعیین شده
بود ، ولى پدر و مادر با توجّه به وضع جسمى و روحى او و توافق با يکدیگر، مىتوانند كودك را در هر موقع مناسب از شیر بازدارند، مىفرماید : « اگر آندو با رضایت و مشورت يکدیگر بخواهند كودك را ( زودتر از دو سال يا بیست و يك ماه ) از شیر بازگیرند ، گناهىبر آنها نیست » ( فَاِنْ اَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُماوَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما ) .
در واقع پدر و مادر باید مصالح فرزند را در نظر بگیرند و با همفکرى و توافق و به تعبیر قرآن ، تراضى و تشاور ، براى بازگرفتن كودك از شیر برنامهاى تنظیم كنند و در این كار از كشمکش و مشاجره و پرداختن به مصالح خود و پایمال كردن مصالح كودك بپرهیزند .
✓ 7 - گاه مىشود كه مادر از حقّ خود در مورد شیر دادن و حضانت و نگهدارى فرزند خوددارى مىکند و يا به راستى مانعى براى او پیش مىآید ، در این صورت باید راه چارهاى اندیشید و لذا در ادامه آیه مىفرماید : « اگر ( با عدم توانایى يا عدمموافقت مادر ) خواستید دایهاى براى فرزندان خود بگیرید، گناهى بر شما نیست ، هرگاه حقّ گذشته مادر
را به طور شایسته بپردازید » ( وَ اِنْ اَرَدْتُمْ اَنْ تَسْتَرْضِعُوا اَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ اِذا سَلَّمْتُمْ ما اتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ ) .
در تفسیر جمله « اِذا سَلَّمْتُمْ ما اتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ » نظرات گوناگونى از سوى مفسّران اظهار شده ؛ گروهى تفسیر بالا را پذیرفتهاندکه انتخاب دایه بهجاى مادر ، پس از رضایت طرفین ، بىمانع است مشروط بر اینکه این امر سبب از بین رفتن حقوق مادر ، نسبت به گذشته نشود ، بلکه حقّ او نسبت به مدتى كه شیر مىدهد ، طبق عادت پرداخته شود .
و درپایان آیه به همگان هشدار مىدهد كه « تقواىالهى پیشه كنید و بدانید خدا به آنچه انجام مىدهید ، بینا است » ( وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ ) .
مبادا كشمکش میان مرد و زن، روح انتقامجویىرا در آنها زندهکند و سرنوشتیکدیگر و يا كودکان مظلوم را به خطر اندازند، همه باید بدانند خدا دقیقا مراقب اعمال آنها است.
این احکام دقیق و حسابشده و هشدارهاى آمیخته به آن ، به خوبى نشان مىدهد كه
اسلام تا چه حدّ براى حقوق كودکان و همچنین مادران اهميّت قائل شده است و رعایت حدّاکثر عدالت را در این زمینه سفارش مىکند ، آرى اسلام بر خلاف آنچه در دنیاى ستمکاران وجود دارد كه حقوق ضعیفان همیشه پایمال مىشود ، حدّاکثر اهميّت را به حفظ حقوق آنان داده است .
234 وَ الَّذینَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجا يَتَرَبَّصْنَبِاَنْفُسِهِنَّ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ وَ عَشْرا فَاِذابَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ فَلاجُناحَ عَلَيْكُمْ فیما فَعَلْنَ فى اَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ
و كسانى از شما كه مىمیرند و همسرانى باقى مىگذارند ،باید چهار ماه و ده روز انتظار بکشند ( و عدّه نگه دارند ) وهنگامىکه بهآخر مدّتشان رسیدند ، گناهى بر شما نیست كه هرچه مىخواهند ، درباره خودشان به طور شایسته انجامدهند ( و با مرد دلخواه خود ازدواج كنند ) و خدا به آنچه عمل مىکنید ، آگاه است .
یکى از مسائل و مشکلات اساسى زنان ، ازدواج بعد از مرگ شوهر است ، از آنجا كه ازدواج فورى زن با همسر دیگر بعد از مرگ شوهر با محبّت و دوستى و حفظ احترام شوهر سابق و تعیین خالى بودن رَحِم از نطفه همسر پیشین ، سازگار نیست و به علاوه موجب جریحهدار ساختن عواطف بستگان متوفّى است ، آیه فوق ازدواج مجدّد زنان رامشروط به نگهداشتن عدّه به مدّت چهار ماه و ده روز ذکر كرده است .
رعایت حریم زندگانى زناشویى حتى بعد از مرگ همسر ، موضوعى است فطرى و لذا همیشه در قبایل مختلف آداب و رسوم گوناگونى براى این منظور بوده است ، گرچه گاهگاهى در این رسوم آنچنان افراط مىکردند كه عملاً زنان را در بنبست و اسارت قرار مىدادند و گاهى جنایتآمیزترین كارها را در مورد او مرتکب مىشدند ، به عنوان نمونه بعضى از قبایل پس از مرگ شوهر ، زن را آتش زده و يا بعضى او را با مرد دفن مىکردند و
در پارهاى از قبایل زنها موظّف بودند مدّتى كنار قبر شوهر زیر خیمه سیاه و چرکین با لباسهاى مندرس و كثیف دور از هرگونه آرایش و زیور و حتّى شستشو بهسر برده و بدین وضع شب و روز خود را بگذرانند .(1)
آیه فوق بر تمام این خرافات و جنایات خطّ بطلان كشیده و به زنان بیوه اجازه مىدهد بعد از نگهدارى عدّه و حفظ حریم زوجيّت گذشته ، اقدام به ازدواج كنند ، مىفرماید : « كسانى از شما كه مىمیرند و همسرانى از خود باقى مىگذارند ، آنها باید چهار ماه و ده روز انتظار بکشند و هنگامى كه مدّتشان سر آمد ، گناهى بر شما نیست كه هرچه مىخواهند، درباره خودشان به طور شایسته انجام دهند » و با مرد دلخواه ازدواج كنند ( وَ الَّذینَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجا يَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ وَ عَشْرا فَاِذا بَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ .
1) « اسلام و عقاید و آراء بشرى » ، صفحه 617 .
فیما فَعَلْنَ فى اَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ ) .
و از آنجا كه اولیاء و بستگان زن ، دخالتهاى بىموردى در كار او مىکنند و يا منافع خویش را در ازدواج آینده زن در نظر مىگیرند، درپایان آیه خداوند بههمه هشدارمىدهدو مىفرماید: « خداوند از هر كارى كه انجام مىدهید ، آگاه است » ( وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ ) .
جمله « لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فیما فَعَلْنَ فى اَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ » با توجّه به اینکه مخاطب ، مردان فامیل هستند ، نشان مىدهد كه گویى آزاد گذاشتن زن بعد از مرگ شوهر را براى خود گناه مىدانستند وبهعکس تضییق و سختگیرى را وظیفه مىشمردند، این آیه به وضوح مىگوید : آنها را آزاد بگذارید و هیچ گناهى بر شما نیست ( در ضمن از این تعبیر استفاده مىشود كه ولایت پدر و جدّ نیز در اینجا ساقط است ) ولى به زنان نیز يادآورى مىکند كه آنها از آزادى خود سوء استفاده نکنند و به طور شایسته ( بِالْمَعْرُوفِ ) براى انتخاب شوهر جدید اقدام نمایند .
طبق روایاتى كه از پیشوایان اسلام به ما رسیده است ، زنان موظّفند در این مدت شکل سوگوارى خود را حفظ كنند ، يعنى مطلقا آرایش نکنند ، ساده باشند و البته فلسفه نگهدارى اینچنین عدّهاى نیز همین را ایجاب مىکند .
اسلام زنان را به حدّى از آداب و رسوم خرافى دوران جاهلى نجات داد كه برخى پنداشتند حتّى در همین مدت كوتاه عدّه هم مىتوانند ازدواج كنند ، يکىاز همین زنانکه چنین مىپنداشت ، روزى خدمت پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله آمد و مىخواست براى ازدواج مجدّد اجازه بگیرد، ازپیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله سؤال كرد : آیا اجازه مىدهید سرمه كشیده و خود را آرایش دهم ؟
حضرت صلىاللهعلیهوآله فرمود : « شما زنان موجودات عجیبى هستید ، تا قبل از اسلام عدّه وفات را در سختترین شرایط و گاه تا آخر عمر مىگذراندید ، در حالى كه به خود حقّ شستشو هم نمىدادید ، اینك كه اسلام براى
حرمتخانواده و رعایت حقّزوجيّت، بهشمادستوردادهمدتکوتاهى ساده بهسر برید، طاقت نمىآورید ».(1)
جالب توجّه اینکه در احکام اسلامى در مورد عدّه به این معنى تصریح شده كه اگر هیچگونه احتمالى در مورد باردارى زن در میان نباشد ، باز باید زنانى كه همسرانشان وفات يافتهاند، عدّهنگهدارند .
و نیز به همین دلیل آغاز عدّه ، مرگ شوهر نیست بلکه موقعى است كه خبر مرگ شوهر به زن مىرسد ، هرچند بعد از ماهها باشد و این خود مىرساند كه تشریع این حکم قبل از هر چیز به خاطر حفظ احترام و حریم زوجيّت است، اگرچه مسأله باردارى احتمالى زن در این قانون مسلّما مورد توجّه بوده است .
235 وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فیما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِاَوْ اَكْنَنْتُمْ فى اَنْفُسِكُمْ .
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 2 ، صفحه 422 .
عَلِمَاللّهُاَنَّكُمْسَتَذْكُرُونَهُنَّ وَلكِنْ لاتُواعِدُوهُنَسِرّا اِلاّ اَنْتَقُولُوا قَوْلاًمَعْرُوفا وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ حَتّى يَبْلُغَ الْكِتابُ اَجَلَهُ وَاعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فى اَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ وَاعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَلیمٌ
و گناهى برشمانیستکه به طور كنایه ( از زنانى كه همسرانشانمردهاند ) خواستگارى كنید و يا در دل تصمیم بر این كاربگیرید ( بدون اینکه آن را اظهار كنید ) ، خداوند مىدانست كه شما به ياد آنها خواهید افتاد ( و با خواسته طبیعى شما بهشکل معقول، مخالف نیست ) ولى پنهانى با آنها قرار زناشویىنگذارید ، مگر اینکه به طرز پسندیدهاى ( به طور كنایه ) اظهار كنید ، ( ولى در هر حال ) اقدام به ازدواج ننمایید تاعدّه آنها سرآید و بدانید خداوند آنچهرا دردل دارید،مىداند، ازمخالفتاوبپرهیزید و بدانیدخداوند آمرزنده و بردبار است ( و در مجازات بندگان ، عجله نمىکند ) .
تعبیر به « عَرَّضْتُمْ » از ماده « تَعْریض » به گفته « راغب » در « مفردات » ، بهمعنى سخنى
است كه تاب دو معنى داشته باشد ، راست و دروغ يا ظاهر و باطن .
و بهگفته مفسّر بزرگوار مرحوم «طبرسى» در «مجمعالبیان»، تعریض ضد تصریح است، در اصل از « عَرْض » گرفته شده كه به معنى كناره و گوشه چیزى است .(1)
« لا تَعْزِمُوا » از ماده « عَزْم » به معنى قصد است و هنگامى كه مىفرماید : « وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ » در واقع نهى از انجام عقد ازدواج به صورت مؤكّد است ، يعنى حتّى نيّت چنین كارى را در زمان عدّه نکنید .
این دستور در واقع براى آن است كه هم حریم ازدواج سابق حفظ شده باشد و هم زنان بیوه از حقّ تعیین سرنوشت آینده خود محروم نگردند ، دستورى كه هم عادلانه است و هم توأم با حفظ احترام طرفین . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 338 .
در حقیقت این يك امر طبیعى است كه با فوت شوهر ، زن به سرنوشت آینده خود فکر مىکند و مردانى نیز ممکن است به خاطر شرایط سهلتر كه زنان بیوه دارند در فکر ازدواج با آنان باشند ، از طرفى باید حریم زوجيّت سابق نیز حفظ شود ، آنچه در بالا آمد ، دستور حسابشدهاى است كه همه این مسائل در آن رعایت شده است .
جمله « وَ لكِنْ لا تُواعِدُوهُنَّ سِرّا » مىفهماند كه علاوه بر لزوم خوددارى از خواستگارى آشکار ، نباید در خفا و پنهانى با چنین زنانى در مدّت عدّه ملاقات كرد و باصراحت خواستگارى نمود ، مگر اینکه صحبت به گونهاى باشد كه با آداب اجتماعى و موضوع مرگ شوهر سازش داشته باشد ، يعنى در پرده و باکنایه صورت گیرد .
در روایات اسلامى در تفسیر این آیه براى خواستگارى كردن به طور سربسته و به اصطلاحقرآن «قَوْلٌمَعْرُوفٌ» مثالهایىذکر شده، بهعنوان نمونه درحدیثى ازامامصادق مىخوانیم كه فرمود : « قول معروف این است كه مثلاً مرد به زن مورد نظرش بگوید : " اِنّى فیكَ لَراغِبٌ
وَ اِنّى لِلنِّساءِ لَمُكْرِمٌ فَلا تَسْبِقینى بِنَفْسِكَ : من به تو علاقه دارم ، زنان را گرامى مىدارم ، در مورد كار خود از من پیشى مگیر" » .(1)
همین مضمون يا شبیه به آن در كلمات بسیارى از فقهاء آمده است .
نکته قابل توجه اینکه گرچه آیه فوق بعد از آیه عدّه وفات قرار گرفته ، ولى فقهاء تصریح كردهاند كه حکم بالا ، مخصوص عدّه وفات نیست ، بلکه شامل غیر آن نیز مىشود .
مرحوم صاحب « حدائق » ، فقیه و محدّث معروف مىگوید : اصحاب ما تصریح كردهاند كه تعریض و كنایه نسبت به خواستگارى در مورد زنى كه در عدّه رجعى است ، حرام است ، اما نسبت به زن مطلّقه غیررجعیه هم از سوى شوهرش و هم از سوى دیگران جایز است ، ولى تصریح به آن ، براى هیچ كدام جایز نیست ... . .
1) « نُورُ الثَّقَلَيْنِ » ، جلد 1 ، صفحه 232 ، حدیث 905 .
اما در عدّه بائن ، تعریض از ناحیه شوهر و دیگران جایز است ولى تصریح تنها از سوى شوهر جایز است نه دیگرى ، شرح بیشتر این موضوع را درکتب فقهى مخصوصا در ادامه كلام صاحب « حدائق » مطالعه فرمایید .(1)
سپس در ادامه آیه مىفرماید : « ( ولى درهرحال ) عقد نکاح را نبندید تا عدّه آنها به سر آید » ( وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ حَتّى يَبْلُغَ الْكِتابُ اَجَلَهُ ) .
و به طور مسلّم اگر كسى در عدّه ، عقد ازدواج را ببندد ، باطل است ، بلکه اگر آگاهانه این كار را انجام دهد ، سبب مىشود آن زن براى همیشه نسبت به او حرام گردد .
وبهدنبال آن مىفرماید: « بدانید خداوند آنچه در دل دارید، را مىداند ، از مخالفت او بپرهیزید و بدانید كه خداوند آمرزنده داراى حِلم است » و در مجازات بندگان عجله نمىکند .
1) « حدائق » ، جلد 24 ، صفحه 90 .
( وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فى اَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَلیمٌ ) .
و به این ترتیب خداوند از تمام نيّات و اعمال بندگانش آگاه است و متخلّفان را به سرعت مجازات نمىکند .
236 لا جُناحَ عَلَيْكُمْ اِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ اَوْتَفْرِضُوا لَهُنَّ فَریضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتاعا بِالْمَعْرُوفِ حَقّا عَلَى الْمُحْسِنینَ
اگر زنان را قبل از آمیزش جنسى يا تعیین مهر ، ( به عللى )طلاق دهید ، گناهى بر شما نیست (و در اینموقع) آنهارا(با هدیهاى مناسب) بهرهمندسازید، آنکسکه توانایى دارد، به اندازه توانایىاش و آنکس كه تنگدست است ، به اندازه خودش هدیهاى شایسته ( كه مناسب حال دهنده و گیرنده باشد ) بدهد و این بر نیکوکاران الزامى است .
« مَسّ » در لغت به معنى تماس پیدا كردن و در اینجا كنایه از عمل زناشویى است و
« فَریضَة » به معنى واجب است و در اینجا منظور ، مهریه است .
« مُوسِع » به معنى توانگر و « مُقْتِر » به معنى تنگدست است ( ازماده « قَتْر » به معنى بُخل و تنگنظرى نیز آمده است ) مانند ؛ « وَ كانَ الاِْنْسانُ قَتُورا » ( 100 / اسراء ) .
بنابراین توانگران باید به اندازه خود و تنگدستان نیز در خور توانایىشان این هدیه را بپردازند و شؤون زن نیز در این جهت در نظر گرفته شده است .
البتّه این در صورتى است كه مرد يا زن و مرد بعد از عقد ازدواج و پیش از عمل زناشویى ، متوجّه شوند كه به جهاتى نمىتوانند باهم زندگى كنند ، چه بهتر كه در این موقع با طلاق از هم جدا شوند ، زیرا در مراحل بعد كار مشکلتر مىشود .
و به هر حال این تعبیر پاسخى است براى آنها كه تصوّر مىکردند طلاق قبل از عمل زناشویى يا قبل از تعیین مهر ، صحیح نیست ، قرآن مىگوید : چنین طلاقى گناهى ندارد و صحیح است ( و اى بسا جلوى مفاسد بیشترى را بگیرد ) .
سپس به بیان حکم دیگرى در این رابطه مىپردازد و مىفرماید : « در چنین حالى باید آنها را ( با هدیه مناسبى ) بهرهمند سازید » ( وَ مَتِّعُوهُنَّ ) .
بنابراین اگر نه مهرى تعیین شده و نه آمیزشى حاصل گشته ، شوهر باید هدیهاى كه مناسب با شؤون زن باشد ، بعد از طلاق به او بپردازد ولى در پرداخت این هدیه ، قدرت و توانایى شوهر نیز باید در نظر گرفته شود و لذا در دنباله آیه مىگوید : « بر آنکس كه توانایى دارد ، به اندازه تواناییش و بر آنکس كه تنگدست است ، به اندازه خودش هدیه شایستهاى لازم است و این حقّى است بر نیکوکاران » ( عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتاعا بِالْمَعْرُوفِ حَقّا عَلَى الْمُحْسِنینَ ) .
بنابراین توانگران باید به اندازه خود و تنگدستان نیز درخور تواناییشان هدیه را بپردازند و شؤون زن نیز در این جهت در نظر گرفته شده است .
جمله « مَتاعا بِالْمَعْرُوفِ » مىتواند اشارهاى به همه اینها باشد ، يعنى هدیهاى به طور
شایسته و دور از اسراف و بُخل و مناسب حال دهنده و گیرنده .
از آنجاکه این هدیه اثر قابلملاحظهاى در جلوگیرىاز حس انتقامجویى و رهایى زن از عقدههایىکه ممکناست براثر گسستن پیوند زناشویى حاصل شود ، در آیه فوق آن را وابسته به روحیه نیکوکارى و احسان كرده و مىگوید : « حَقّا عَلَى الْمُحْسِنینَ : این عمل بر نیکوکاران لازم است » ، يعنى باید آمیخته با روح نیکوکارى و مسالمت باشد .
ناگفته پیدا است كه تعبیر به « نیکوکاران » نه به خاطر این است كه حکم مزبور جنبه الزامى ندارد ، بلکه براى تحریك احساسات خیرخواهانه افراد در راه انجام این وظیفه است وگرنه همانطور كه اشاره شد، این حکم جنبه الزامى دارد .
نکتهجالبدیگرىکه ازآیه استفادهمىشود، ایناستکه؛ قرآناز هدیهاىکه مردبایدبه زن بپردازد،تعبیربه«مَتاع»کردهاستو«مَتاع»درلغتبهمعناىچیزهایىاستکهانسانازآنهابهرهمند ومتمتّعمىشودوغالبابهغیرپولووجهنقداطلاقمىگردد،زیراازپولبهطورمستقیمنمىتوان استفادهکرد،بلکهبایدتبدیلبهمتاعشود،روىهمینجهتقرآنازهدیهتعبیربه«مَتاع»کردهاست.
و این موضوع از نظر روانى اثر خاصّى دارد ، زیرا بسیار مىشودکه هدیهاىاز اجناس قابلاستفاده مانند خوراك و پوشاك و نظایر آن كه براى اشخاص برده مىشود ، هرچند كمقیمت باشد ، اثرى در روح آنها مىگذارد كه اگر آن را تبدیل به پول كنند ، هرگز آن اثر را نخواهد داشت و لذا در روایاتىکه در این زمینه به ما رسیده ، مىبینیم غالبا ائمه اطهار علیهمالسلام نمونههاى هدیه را امثال لباس و موادغذایى و يا زمین زراعتى ذکر كردهاند.
ضمنا از آیه به خوبى استفاده مىشود كه در ازدواج دائم ، تعیین مهر از قبل ، لازم نیست و طرفین مىتوانند بعد از عقد روى آن توافق كنند (1)و نیز استفاده مىشود كه اگر .
1) البته اگر در ازدواج دائم تعیین مهر نکنند ، مهر ساقط نمىشود ، بلکه مَهْرُ الْمِثْل ( مهرى معادل زنان شبیه او ) تعلّق مىگیرد ، مگر اینکه قبل از آمیزش جنسى ، طلاق داده شود ، در این صورت تنها هدیهاى كه در بالا اشاره شده ، واجب مىگردد .
قبل از تعیین مهر و آمیزش جنسى ، طلاق صورت گیرد ، مهر واجب نخواهد بود و « هدیه » مزبور جانشین « مهر » مىشود .
باید توجّه كرد كه زمان و مکان در مقدار « هدیه مناسب » مؤثّر است .
237 وَ اِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ اَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَریضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ اِلاّ اَنْ يَعْفُونَ اَوْ يَعْفُوَا الَّذى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ وَ اَنْ تَعْفُوا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ لاتَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ اِنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ
و اگر زنان را پیش از آنکه با آنها تماس بگیرید و ( آمیزشجنسى كنید ، ) طلاق دهید ، درحالىکه مهرى براى آنهاتعیین كردهاید، (لازم است) نصف آنچهرا تعیینکردهاید، (بهآنها بدهید) مگر اینکهآنها (حقّ خود را) ببخشند، يا( در صورتى كه صغیر و سفیهباشند، ولىّ آنها، يعنى ) آنکسکهگره ازدواجبهدست او است، آنرا ببخشد و گذشت كردن شما ( و بخشیدن تمام مهر به آنها ) به پرهیزکارى نزدیکتراست و گذشت و نیکوکارى را در میان خود فراموش نکنید كه خداوند به آنچه انجام مىدهید ، بینا است .
اینآیه حکمقانونىاستکه بهزن حقّ مىدهد نصفتمام مهريّهرا بدونکم و كاستبگیرد، هرچند آمیزشى حاصل نشده باشد .
ولى بعدا به سراغ جنبههاى اخلاقى و عاطفى مىرود و مىفرماید : « مگر اینکه آنها حقّ خود را ببخشند ( و يا اگر صغیر و سفیه هستند ، ولىّ آنان يعنى ) آن كسى كه گره ازدواج به دست او است ، آن را ببخشد » ( اِلاّ اَنْ يَعْفُونَ اَوْ يَعْفُوَا الَّذى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ ) .
کاملاً روشن است كه ولىّ در صورتى مىتواند از حقّ صغیر صرفنظر كند كه مصلحت صغیر ایجاب نماید .
بنابراین حکم پرداخت نصف مهر ، صرفنظر از مسأله عفو و بخشش است .
از آنچه گفتیم ، روشن مىشود كه منظور از « اَلَّذى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ » ( كسى كه گره ازدواج به دست او است ) ولىّ صغیر يا سفیه است ، زیرا او است كه حقّ دارد اجازه ازدواج بدهد.
آرى در جمله بعد مىگوید : « عفو و گذشت شما ( و پرداختن تمام مهر ) به پرهیزکارى نزدیکتر است و نیکوکارى و فضل را درمیان خود فراموش نکنید كه خداوند به آنچه
انجام مىدهید، بینا است » ( وَ اَنْ تَعْفُوا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ اِنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ ) .
به طور مسلّم مخاطب در این جمله شوهران هستند و در نتیجه در جمله قبل ، سخن از گذشت اولیاء و در این جمله سخن از گذشت شوهران است .
و جمله « وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ » ، خطابى است به عموم مسلمانان كه روح گذشت و بزرگوارى را در تمام این موارد فراموش نکنند .
جمله « وَ اَنْ تَعْفُوا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى » ( عفو و گذشت شما به پرهیزکارى نزدیکتر است ) ، وظیفه مردان در برابر زنان مطلّقه خود را بیان مىکند كه اگر تمام مهر را پرداختهاند ، چیزى پس نگیرند و اگر نپرداختهاند ، همه آنرا بپردازند و از نیمى كه حقّ آنها است ، صرفنظر كنند ، زیرا مسلّم است دختر يا زنىکه بعد از عقد يا پیش از عروسى ، از شوهر خود جدا مىشود ، ضربه سختى مىخورد و از نظر اجتماعى و روانى ، مواجه با مشکلاتى است و بىشك گذشت شوهر و پرداخت تمام مهر ، تا حدّى مرهم بر این جراحات مىگذارد .
لحن مجموعه آیه بر اصل اساسى « مَعْرُوف » و « اِحْسان » ، در این مسائل تأکید مىکند كه حتّى طلاق و جدایى آمیخته با نزاع و كشمکش و تحریك روح انتقامجویى نباشد ، بلکه بر اساس بزرگوارى و احسان و عفو و گذشت قرار گیرد ، زیرا اگر مرد و زنى نتوانند باهم زندگى كنند و به دلایلى ازهم جدا شوند ، دلیلى ندارد كه میان آنها عداوت و دشمنى حاکم گردد .
238 حافِظُوا عَلَىالصَّلَواتِ وَ الصَّلوةِ الْوُسْطى وَ قُومُوالِلّهِ قانِتینَ
درانجام همه نمازها (به خصوص) نماز وسطى ( نماز ظهر )کوشا باشید و ازروى خضوع و اطاعت براى خدا بهپاخیزید.
واژه « قانِتینَ » از ماده « قُنُوت » ، به دو معنى آمده است ؛
1 - پیروى و اطاعت كردن ، 2 - خضوع و خشوع و تواضع ، ولى بعید نیست كه در آیه فوق به هر دو معنى باشد ، چنانکه در حدیثى از امام صادق آمده كه در تفسیر جمله « وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتینَ » ، فرمود : « منظور این است كه نماز را با خضوع و توجه به خداوند به جا آورید » .
و در حدیث دیگرى نیز مىفرماید : « يعنى از روى اطاعت به پا خیزید » .(1)
از آنجا كه نماز مؤثّرترین رابطه انسان با خدا است و در صورتى كه با شرایط صحیح انجام گیرد ، دل را لبریز از عشق و محبّت خدا مىکند و در پرتو آن ، انسان بهتر مىتواند خود را از آلودگى به گناه پاك سازد ، در آیات قرآن تأکید فراوانى روى آن شده ، از جمله در نخستین آیه فوق مىفرماید : « در انجام همه نمازها مخصوصا نماز وسطى ، مداومت كنید و در حفظ آن كوشا باشید » ( حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلوةِ الْوُسْطى ) .
« و با خضوع و خشوع و توجّه كامل براى خدا به پا خیزید » ( وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتینَ ) .
مبادا گرما و سرما و گرفتارىهاى دنیا و پرداختن به مال و همسر و فرزند ، شما را از این امر مهمّ بازدارد ؟
تأکید روى این نماز به خاطر این بوده كه بر اثر گرمى هواى نیمروز تابستان يا .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
گرفتارىهاى شدید كسب و كار ، نسبت به آن كمتر اهميّت مىدادند ، آیه فوق اهميّت نماز وسطى و لزوم محافظت بر آن را مورد تأکید قرار داده است .
239 فَاِنْ خِفْتُمْ فَرِجالاً اَوْ رُكْبانا فَاِذا اَمِنْتُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَكَما عَلَّمَكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ
و اگر ( به خاطر جنگ يا خطر دیگرى ) بترسید ، ( نماز را ) درحال پیاده يا سواره انجام دهید، اما هنگامىکه امنيّت خودرا بازیافتید ، خدا را ياد كنید ( نماز را به صورت معمولى بخوانید ) همانگونه كه خداوند چیزهایى را كه نمىدانستید ،به شما تعلیم داد .
« رِجال » در اینجا جمع « راجِل » به معنى پیاده و « رُكْبان » جمع « راكِب » به معنى سواره است و منظور این است كه به هنگام خوف ازحمله دشمن مىتوانید نماز را در حالتى كه سواره يا پیاده و در حال حرکت و فعالیت هستید ، انجام دهید .
در حدیثى از امیر مؤمنان (علیه السلام) نقل شده كه در بعضى از جنگها دستور داد تا نماز را به هنگام
جنگ با تسبیح و تکبیر و لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ به جا آورند (1)و نیز در حدیث دیگرى مىخوانیمکه: « اِنَّ النَّبِىَّ صلىاللهعلیهوآله صَلّى يَوْمَ الاَْحْزابِ ایماءً : پیامبر صلىاللهعلیهوآله در جنگ احزاب با اشاره نماز خواند » .(2)
در آیه فوق تأکید مىکند كه در سختترین شرایط حتّى در صحنه جنگ نباید نماز فراموش شود ، منتها در چنین وضعى بسیارى از شرایط نماز همچون رو به قبله بودن و انجام رکوع و سجود به طور متعارف ، ساقط مىشود ، لذا مىفرماید : « و اگر ( به خاطر جنگ يا خطر دیگرى ) بترسید ، باید ( نماز را ) در حال پیاده يا سواره انجام دهید » و رکوع و سجود را با ایماء و اشاره به جا آورید ( فَاِنْ خِفْتُمْ فَرِجالاً اَوْ رُكْبانا ) .
« اما هنگامى كه امنيّت خود را بازیافتید ، خدا را ياد كنید ، آنچنانکه به شما چیزهایى را تعلیم داد كه نمىدانستید » و نماز را در این حال به صورت معمولى و با تمام آداب و .
شرایط انجام دهید ( فَاِذا اَمِنْتُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ كَما عَلَّمَكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ ) .
روشن است شکرانه این تعلیم الهى كه طرز نماز خواندن در حالت امن و خوف را به انسانها آموخته ، همان عمل كردن بر طبق آن است .
این نماز همان "نماز خوف" است كه فقهاء درکتابهاى فقهى بهطورمشروح پیرامون آن بحث كردهاند، بنابراین آیه فوق تأکید بر این معنى دارد كه محافظت بر نمازها ، تنها در حال امنيّت نیست ، بلکه در همه حال باید نماز را به جا آورد تا پیوند بندگان با آفریدگار جهان ، همیشه برقرار باشد و به يقین از این طریق نقطه اتّكاء و امیدى براى انسان به وجود مىآید و او را در غلبه بر مشکلات ، پیروز خواهد ساخت .
240 وَ الَّذینَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجا وَصِيَّةًلاَِزْواجِهِمْ مَتاعا اِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ اِخْراجٍ فَاِنْ خَرَجْنَفَلاجُناحَ عَلَيْكُمْ فىما فَعَلْنَ فىاَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ وَ اللّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ
و كسانى از شما كه در آستانه مرگ قرار مىگیرند و همسرانىاز خود به جا مىگذارند ،
باید براى همسران خود وصيّت كنند كه تا يك سال آنها را ( با پرداختن هزینه زندگى ) بهرهمند سازد، به شرط اینکه آنها ( از خانه شوهر ) بیرون نروند ( و اقدام به ازدواج مجدّد نکنند ) و اگر بیرون روند،(حقّى در هزینه ندارند، ولى) گناهىبر شمانیست نسبتبه آنچه درباره خود به طور شایسته انجام مىدهند و خداوند توانا و حکیم است .
در این آیات بار دیگر به مسأله ازدواج و طلاق و امورى در این رابطه بازمىگردد و نخست درباره شوهرانى سخن مىگوید كه در آستانه مرگ قرار گرفته و همسرانى از خود به جاى مىگذارند ، مىفرماید : « و كسانى از شما كه مىمیرند ( يعنى در آستانه مرگ قرار مىگیرند ) و همسرانى از خود باقى مىگذارند ، باید براى همسران خود وصيّت كنند كه تا يك سال آنها را بهرهمند سازند و از خانه بیرون نکنند » ، در خانه شوهر باقى بمانند و هزینه زندگى آنها پرداخت شود ( وَ الَّذینَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجا وَصِيَّةً
لاَِزْواجِهِمْ مَتاعا اِلَى الْحَوْلِ غَيْرَ اِخْراجٍ ) .
البته این در صورتى است كه آنها از خانه شوهر بیرون نروند « و اگر بیرون روند ، ( حقّى در هزینه و سکنى ندارند ، ولى ) گناهى بر شما نیست نسبت به آنچه درباره خود از كار شایسته ( مانند انتخاب شوهر مجدّد بعداز تمامشدن عدّه ) انجام دهند » ( فَاِنْ خَرَجْنَ فَلاجُناحَ عَلَيْكُمْ فىما فَعَلْنَ فىاَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ ).
در پایان آیه گویا براى اینکه چنین زنانى از آینده خود نگران نباشند ، آنها را دلدارى داده ، مىفرماید : خداوند قادر است كه راه دیگرى بعد از فقدان شوهر پیشین در برابر آنها بگشاید و اگر مصیبتى به آنها رسیده ، حتما حکمتى در آن بوده است ، زیرا « خداوند توانا و حکیم است » ( وَ اللّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ ) .
اگر از روى حکمتش درى را ببندد ، به لطفش در دیگرى را خواهد گشود و جاى نگرانى نیست .
برطبق آنچه دربالا گفتهشد، معلوم مىشود جمله « يُتَوَفَّوْنَ » در اینجا به معنى مردن نیست ، بلکه به قرینه ذکر « وصيّت » ، به معنى قرار گرفتن در آستانه مرگ است .
جمله «فَاِنْ خَرَجْنَ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فى ما فَعَلْنَ فى اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفٍ» مطابق تفسیر بالا ، دلیل بر این است كه پرداختن هزینه زندگى تا يك سال ، از حقوق زن بر ورثه شوهر مىباشد و هرگاه زن به دلخواه خود نخواست در خانه شوهر بماند و از نفقه استفاده كند ، كسى مسؤوليّتى در برابر او نخواهد داشت و نیز اگر بخواهد اقدام به ازدواج تازه كند ، مانعى ندارد .
241 وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقّا عَلَى الْمُتَّقینَ
و براى زنان مطلّقه ، هدیه مناسبى لازم است ( كه از طرفشوهر پرداخت گردد ) این حقّى است بر مردان پرهیزکار .
گرچه ظاهر آیه همه زنان مطلّقه را شامل مىشود ، ولى به قرینه آیه 236 كه گذشت ،
این حکم در مورد زنانى است كه مهرى براى آنها به هنگام عقد قرار داده نشده و قبل از آمیزش طلاق داده مىشوند و در حقیقت تأکیدى است بر حکم مزبور تا مورد غفلت واقع نشود .
به هر حال این هدیه طبق روایاتى كه از ائمه معصومین علیهمالسلام نقل شده ، بعد از پایان عدّه و جدایى كامل پرداخت مىشود ، نه در عدّه طلاق رجعى و به تعبیر دیگر ، هدیه خداحافظى است ، نه وسیلهاى براى بازگشت .(1)
242 كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ ایاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
این چنین خداوند آیات خود را براى شما شرح مىدهد، شاید اندیشه كنید .
بدیهى است كه منظور از « اندیشه كردن و تعقّل » ، آن است كه مبدأ حرکت به سوى عمل باشد ، وگرنه اندیشه تنها درباره احکام ، نتیجهاى نخواهد داشت . .
1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 240 ، حدیث 956 و 957 .
از مطالعه در آیات و روایات اسلامى ، به دست مىآید كه غالبا « عقل » در مواردى به كار مىرود كه « ادراك » و فهم با « عواطف و احساسات » آمیخته گردد و به دنبال آن عمل باشد ، مثلاً اگر قرآن در بسیارى از بحثهاى خداشناسى نمونههایى از نظام شگفتانگیز این جهان را بیان كرده و سپس مىگوید : ما این آیات را بیان مىکنیم ، « لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ » ( تا شما تعقّل كنید ) ، منظور این نیست كه تنها اطلاعاتى از نظام طبیعت در مغز خود جاى دهید ، زیرا علوم طبیعى اگر كانون دل و عواطف را تحت تأثیر قرار ندهد و هیچگونه تأثیرى در ایجاد محبّت و دوستى و آشنایى با آفریدگار جهان نداشته باشد ، ارتباطى با مسائل توحیدى و خداشناسى نخواهد داشت .
و همچنین است اطّلاعاتى كه جنبه عملى دارد ، در صورتى « تعقّل » به آنها گفته مىشود كه « عمل » هم داشته باشد و در تفسیر « المیزان » (1)مىخوانیم كه : "تعقّل" در .
1) « المیزان » ، جلد 2 ، صفحه 249 و 250 .
زمینهاى استعمال مىشود كه به دنبال درك و فهم ، انسان وارد مرحله عمل گردد و آیاتى مانند ؛ « وَ قالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعیرِ: دوزخیان مىگویند : اگر گوش شنوا داشتیم و تعقل مىکردیم،در صف اهلجهنم نبودیم » ( 10 / ملك )، يا آیه « اَفَلَمْ يَسیرُوا فِىالاَْرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها: آیا در زمین سیاحتنکردند تا دلهایى داشته باشند كه به وسیله آنبفهمند »؟ ( 46 / حج ) ، شاهد این گفتار است .
زیرا اگر مجرمین روز قیامت آرزوى تعقّل در دنیا را مىکنند ، منظور تعقّلىاست كه آمیخته باعمل باشد و يا اگر خدا مىگوید : مردم سیر و سیاحت كنند و با نظر و مطالعه به اوضاع جهان چیزهایى بفهمند ، مقصود درك و فهمى است كه به دنبال آن مسیر خود را عوض كرده و به راه راست گام نهند .
243 اَلَمْتَرَاِلَىالَّذینَخَرَجُوا مِنْدِيارِهِمْوَهُمْاُلُوفٌ حَذَرَالْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ اَحْياهُمْ اِنَّ اللّهَ لَذوُفَضْلٍ عَلَى النّاسِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ
آیا ندیدى جمعیتى را كه از ترس مرگ ، از خانههاى خودفرار كردند ؟ و آنان هزارها نفر بودند ( كه به بهانه بیمارىطاعون ، از شرکت در میدان جهاد خوددارى نمودند ) ، خداوندبه آنها گفت : بمیرید ( و به همان بیمارى كه آن را بهانه قرارداده بودند ، مردند ) ، سپس خدا آنها را زنده كرد ( و ماجراىزندگى آنها را درس عبرتى براى آیندگان قرار داد ) ، خداوند نسبت به بندگان خود احسانمىکند، ولى بیشتر مردم، شکر( او را ) به جا نمىآورند .
این آیه اشاره سربسته و در عین حال آموزندهاى است به سرگذشت عجیب يکى از اقوام پیشین كه بیمارى مسرى و وحشتناکى در محیط آنها ظاهر گشت و هزاران نفر از آن منطقه فرار كردند ، مىفرماید : «آیا ندیدى كسانى را كه از خانه خود از ترس مرگ فرار كردند ، در حالى كه هزاران نفر بودند» (اَلَمْ تَرَ اِلَىالَّذینَخَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ اُلُوفٌ حَذَرَالْمَوْتِ).
مسلم است كه جمله « اَلَمْ تَرَ » ( آیا ندیدى ؟ ) در اینجا به معنى آیا نمىدانى است ، زیرا
در ادبيّاتعرب هرگاهبخواهند مطلبىرا به طور كامل مجسّم سازند و آن را به عنوان يك امر واضح قلمداد كنند، مخاطب را با جمله «اَلَمْ تَرَ» خطاب مىکنند، گرچه مخاطب در این جمله، پیامبر صلىاللهعلیهوآله است، ولى در واقع منظور همه افرادند .
گرچه آیه فوق اشاره به عدد خاصّى نکرده وتنها واژه « اُلُوف » كه به معنى هزارها است ، به كار برده ولى بعضى از روایات ، تعداد نفرات آنها را دههزار و بعضى هفتاد يا هشتادهزار ذکر مىکند .(1)
سپس به عاقبت كار آنها اشاره كرده ، مىفرماید : « خداوند به آنها فرمود : بمیرید » ( فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ) .
« سپس خداوند آنها را زنده كرد » تا ماجراى زندگى آنان درس عبرتى براى دیگران .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
باشد ( ثُمَّ اَحْياهُمْ ) .
روشن است كه منظور از « مُوتُوا » ( بمیرید ) ، يك امر لفظى نیست ، بلکه امر تکوینى خداوند است كه بر سراسر جهان هستى و عالَم حیات ، حکومت مىکند يعنى خداوند عوامل مرگ آنها را فراهم ساخت و به سرعت همگى از میان رفتند ، این امر همانند امرى است كه در آیه 82 سوره يس آمده : « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ : امر او تنها این است كه هنگامى كه چیزى را اراده كند ، مىگوید : ایجاد شو و فورا موجود مىشود » .
جمله « ثُمَّ اَحْياهُمْ » اشاره به زنده شدن آن جمعيّت ، پس از مرگ است و به دعاى حِزقیل پیامبر (1)صورت گرفت و از آنجا كه بازگشت آنان به حیات ، يکى از نعمتهاى روشن الهى بود ، ( هم از نظر خودشان و هم از نظر عبرت مردم ) در پایان آیه .
1) "حِزقیل" ، طبق بعضى از روایات ، سومین پیشواى بنىاسرائیل بعد از موسى بود .
مىفرماید : « خداوند نسبت به بندگان خود احسان مىکند ، ولى بیشتر مردم شکر او را به جا نمىآورند » ( اِنَّ اللّهَ لَذوُ فَضْلٍ عَلَى النّاسِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ ) .
نه تنها این گروه ، بلکه همه انسانها مشمول الطاف و عنایات و نعمتهاى او هستند .
نکتهاى كه در اینجا شایان توجّه است ، مسأله امکان « رَجْعَت » است كه از این آیه به خوبى استفاده مىشود .
توضیح اینکه ؛ در تاریخ گذشتگان مواردى را مىیابیم كه افرادى بعد از مرگ به این جهان بازگشتند ، مانند ماجراى جمعى از بنىاسرائیل كه همراه موسى به كوه طور رفتند كه در آیه 55 و 56 سوره بقره آمده و داستان عُزَيْر يا اِرْمِيا كه در آیه 259 همین سوره آمده و همچنین حادثهاى كه در آیه مورد بحث به آن اشاره شده است .
بنابراین مانعى ندارد كه همین مسأله در آینده نیز تکرار شود .
دانشمند معروف شیعه مرحوم « صدوق » نیز به همین آیه براى امکان مسأله رجعت استدلال كرده و مىگوید: يکى از عقاید ما ، اعتقاد بر رَجْعَت است ( كه گروهى از انسانهاى پیشین بار دیگر در همین دنیا به زندگى بازمىگردند ) .
و نیز مىتواند این آیه سندى براى مسأله معاد و احیاى مردگان در قیامت باشد .
244 وَ قاتِلُوا فى سَبیلِ اللّهِ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ
و در راه خدا پیکار كنید و بدانید خداوند شنوا و دانا است .
245 مَنْ ذَا الَّذى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا فَيُضاعِفَهُ لَهُاَضْعافا كَثیرَةً وَ اللّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
کیست كه به خدا "قرضالحسنهاى" دهد ( و از اموالى كه خدابه او بخشیده ، انفاق كند ، ) تا آنرا براىاو چندین برابرکند ؟و خداوند است كه ( روزى بندگان را ) محدود يا گسترده
مىسازد(و انفاق، هرگزباعث كمبود روزىِ آنها نمىشود) و بهسوىاو بازمىگردید (و پاداش خود را خواهید گرفت ) .
« اَضْعاف » جمع « ضِعْف » به معنى دو يا چند برابر كردن چیزى است و با توجّه به اینکه این واژه به صورت جمع در آیه آمده و با كلمه « كَثیرَةً » تأکید شده ، به علاوه جمله « يُضاعِفَ » نیز تأکید بیشترى را از « يُضَعِّفَ » مىرساند . از مجموع این جهات استفاده مىشود كه خداوند براى انفاقکنندگان پاداش بسیار فراوانى قرار داده و انفاق در راه خدا ، همچون بذر مستعدّى است كه در زمین آمادهاى افشانده شود و به وسیله بارانهاى پىدرپى آبیارى گردد و دهها و گاه صدها برابر نتیجه دهد ( همانگونه كه در آیه 261 همین سوره خواهد آمد ) .
وام دادن به خداوند ، به معنى " انفاق فى سَبیلِ اللّه" است و به گفته بعضى از مفسّران ،
انفاقهایى است كه در راه جهاد مىشود و هرگونه انفاقى را شامل مىشود ، هرچند بعد از آیه جهاد وارد شده است .(1)
ولى تفسیر دوّم با ظاهر آیه سازگارتر است ، به خصوص اینکه معنى اوّل را نیز دربرمىگیرد و اصولاً انفاق در راه خدا و كمك به نیازمندان و حمایت از محرومان ، همان كار جهاد را مىکند ، زیرا هردو مایه استقلال و سربلندى جامعه اسلامى است .
و در پایان آیه مىفرماید : « خداوند ( روزى بندگان را ) محدود و گسترده مىکند و همه شما به سوى او باز مىگردید » ( وَ اللّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ) .
اشاره به اینکه تصوّر نکنید انفاق و بخشش ، اموال شما را كم مىکند ، زیرا گسترش و محدوديّت روزى شما ، به دست خدا است و او توانایى دارد در عوض اموال انفاق شده ، .
1) « تفسیر كبیر » ، جلد 6 ، صفحه 166 .
به مراتب بیش از آن را در اختیار شما قرار دهد ، بلکه با توجّه به ارتباط و بههم پیوستگى افراد اجتماع با يکدیگر ، همان اموال انفاق شده در واقع به شما بازمىگردد .
این از نظر دنیا ، و از نظر آخرت فراموش نکنید كه همه به سوى او بازمىگردید و پاداشهاى بزرگ شما آنجا است .
در چندین آیه از قرآن مجید ( و از جمله آیه بالا ) در مورد انفاق در راه خدا ، تعبیر به « قَرْض » و وام دادن به پروردگار آمده است و این نهایت لطف خداوند نسبت به بندگان را از يکسو و كمال اهميّت مسأله انفاق را از سوى دیگر مىرساند ، با اینکه مالك حقیقى سراسر هستى ، او است و انسانها تنها به عنوان نمایندگى خداوند ، در بخش كوچکى از آن ، تصرّف مىکنند ، چنانکه در آیه 7 سوره حدید مىخوانیم : « امِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفینَ فیهِ : ایمان به خدا و رسولش بیاورید و از آنچه خداوند شما را در آن نماینده
خود ساخته ، انفاق كنید » ، ولى با این حال برمىگردد و از بنده خود استقراض مىکند ، آن هم استقراضى با چنین سود بسیار فراوان ، « كرم بین و لطف پروردگار » .
در « نهج البلاغه » آمده است كه مىفرماید : « وَ اسْتَقْرَضَكُمْ وَ لَهُ خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمیدُ وَ اِنَّما اَرادَ اَنْ يَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً : خداوند از شما درخواست قرض كرده ، در حالى كه گنجهاى آسمان و زمین از آنِ او است و بىنیاز و ستوده ، ( آرى اینها نه از جهت نیاز او است ) ، بلکه مىخواهد شما را بیازماید كه كدام يك نیکوکارترید » .(1)
246 اَلَمْ تَرَ اِلَى الْمَلاَءِ مِنْ بَنى اِسْرائیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى اِذْقالُوا لِنَبِىٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكا نُقاتِلْ فى سَبیلِ اللّهِ قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ اِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ اَلاّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا اَلاّ نُقاتِلَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ قَدْ اُخْرِجْنامِنْ دِيارِنا وَ .
1) « نهج البلاغه » ، بخش آخر خطبه 183 .
اَبْنائِنا فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا اِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ
آیا مشاهده نکردى جمعى از بنىاسرائیل را بعد از موسى كهبه پیامبر خود گفتند : زمامدار (و فرماندهى) براى ما انتخابکن تا ( زیر فرمان او ) در راه خدا پیکار كنیم ، پیامبر آنها گفت : شاید اگر دستور پیکار به شما داده شود ، ( سرپیچى كنید و ) در راه خدا جهاد و پیکار نکنید ، گفتند : چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم ، در حالى كه از خانهها و فرزندانمان رانده شدهایم ( و شهرهاى ما به وسیله دشمن اشغال و فرزندان ما اسیر شدهاند ) ؟ اما هنگامى كه دستور پیکار به آنها داده شد ، جز عده كمى از آنان ، همه سرپیچى كردند و خداوند از ستمکاران آگاه است .
پیش از آنکه به تفسیر این آیه و شش آیه بعد بپردازیم ، لازم است به گوشهاى از تاریخ
بنىاسرائیل راکه این آیات ناظر به آن است. در جلد 2 تفسیرنمونه ذیل همین آیه مطالعه فرمائید.
واژه « مَلاَء » در لغت به معنى اشیاء يا اشخاصى است كه چشم را پر مىکند و شگفتى بیننده را برمىانگیزد ، به همین جهت به جمعيّت زیادى كه داراى رأى و عقیده واحدى باشند ، « مَلاَء » مىگویند ، زیرا هر كدام از این دو گروه به خاطر كميّت يا كیفيّت خاصّ خود چشم بیننده را پر مىکند .
این آیه اشاره به جمعيّت زیادى از بنىاسرائیل مىکند كه يکصدا از پیامبر خویش تقاضاى امیر و رهبرى كردند تا بتوانند به فرماندهى او ، با جالوت كه تمام حیثيّت دینى و اجتماعى و اقتصادى آنها را به خطر افکنده بود ، پیکار كنند .
قابل توجّه اینکه آنها براى رفع تجاوز دشمن كه ایشان را از سرزمینشان بیرون رانده بود، مىخواستند مبارزه كنند ، در عین حال نام آن را « فى سَبیلِ اللّه » ( در راه خدا ) گذاردند، از این تعبیر روشن مىشود كه آنچه به آزادى و نجات انسانها از اسارت و رفع ظلم كمك
کند، «فى سَبیلِاللّه» محسوب مىشود، علاوه براین پیکار مزبور، جنبه دینى و مذهبى نیز داشت.
بعضى نام این پیامبر را « شمعون » و بعضى « اشموئیل » و بعضى « يوشع » ذکر كردهاند ، ولى مشهور در میان مفسران همان « اشموئیل » است كه عربى آن ، " اسماعیل" مىباشد و از امام باقر نیز در روایتى نقل شده است .(1)
به هر حال پیامبرشان كه از وضع آنان نگران بود و آنها را ثابتقدم در عهد و پیمان نمىدید ، به آنها گفت : « اگر دستور پیکار به شما داده شود ، شاید ( سرپیچى كنید و ) در راه خدا پیکار نکنید » ( قالَ هَلْ عَسَيْتُمْ اِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ اَلاّ تُقاتِلُوا ) .
آنها در پاسخ گفتند : « چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم ، درحالىکه از خانه و فرزندانمان رانده شدیم » ، شهرهاى ما به وسیله دشمن اشغال و فرزندانمان اسیر شدهاند .
1) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 350 .
( قالُوا وَ ما لَنا اَلاّ نُقاتِلَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ قَدْ اُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ اَبْنائِنا ) .
و به این ترتیب اعلام وفادارى به عهد و پیمان خود كردند ، ولى با اینهمه هیچیك از نام خدا و فرمان او ، حفظ استقلال و موجودیتّشان و آزادى فرزندان ، نتوانست جلوى پیمانشکنى آنها را بگیرد و لذا در ادامه این آیه مىخوانیم : « هنگامى كه دستور پیکار به آنها داده شد ، جز عدّه كمى همگى سرپیچى كردند و خداوند به ( احوال ) ستمکاران آگاه است » و مىشناسد و به آنها كیفر مىدهد ( فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا اِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ ) .
بعضى از مفسّران ، عدّه وفاداران را 313 نفر نوشتهاند ، همانند سربازان وفادار اسلام در جنگ بدر .(1).
1) « روح المعانى » ، ذیل آیه مورد بحث .
247 وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ اِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاقالُوا اَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ اَحَقُبِالْمُلْكِمِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ اِنَّ اللّهَ اصْطَفیهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُيُؤْتى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ
و پیامبرشان به آنها گفت : خداوند ( طالوت ) را براى زمامدارى شما مبعوث ( و انتخاب ) كرده است، گفتند: چگونهاو برما حکومت كند ، با اینکه ما از او شایستهتریم و او ثروت زیادى ندارد ؟ گفت : خدا او را بر شما برگزیده و او را در علم و ( قدرت ) جسم ، وسعت بخشیده است ، خداوند مُلکش را به هرکس بخواهد ، مىبخشد و احسان خداوند وسیع است و ( از لیاقت افراد براى منصبها ) آگاه است .
در هر صورت پیامبرشان طبق وظیفهاى كه داشت ، به درخواست آنها پاسخ گفت و طالوت را به فرمان خدا براى زمامدارى آنان برگزید و به آنها گفت : « خداوند طالوت را
براى زمامدارى شما برانگیختهاست » ( وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ اِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكا ) .
مطابق این آیه ، انتخاب « طالوت » به عنوان زمامدارى و فرماندهى لشکر بنىاسرائیل از سوى خدا بوده و شاید جمله « قَدْ بَعَثَ » ( برانگیخت ) اشاره به همان چیزى باشد كه در شرح این داستان گذشت كه حوادث غیرمنتظرهاى طالوت را به شهر آن پیامبر و مجلس او كشانید و این انتخاب الهى صورت گرفت، ضمنا از تعبیر « مَلِكا » چنین برمىآید كه طالوت ، تنها فرمانده لشکر نبود ، بلکه زمامدار كشور هم بود .
از اینجا مخالفت شروع شد ، گروهى گفتند : « چگونه او بر ما حکومت داشته باشد ، با اینکه ما از او شایستهتریم و او ثروت زیادى ندارد » ( قالُوا اَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ اَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ ) .
این نخستین اعتراض و پیمانشکنى بود كه بنىاسرائیل در برابر آن پیامبر كردند و با اینکه او تصریح كرده بود انتخاب طالوت از طرف خدا است ، آنها درواقع به انتخاب
خداوند اعتراض كردند كه ما از او سزاوارتریم ، زیرا داراى دو شرط لازم براى زمامدارى هستیم ؛ نَسَب عالى و ثروت فراوان و همانطور كه قبلاً در شرح داستان آمده ، طالوت جوانى از يك قبیله گمنام بنىاسرائیل و از نظر مالى ، يك كشاورز ساده بود .
ولى قرآن پاسخ دندانشکنى را كه آن پیامبر به گمراهان بنىاسرائیل داد ، چنین بازگو مىکند ؛ « گفت : خداوند او را بر شما برگزیده و علم و ( قدرت ) جسم او را وسعت بخشیده » ( اِنَّ اللّهَ اصْطَفیهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ ) .
اینکه مىبینیم خداوند او را برگزیده و زمامدار شما قرار داده ، به خاطر این است كه از نظر هوش و فرزانگى و علم ، پرمایه است و از نظر نیروى جسمانى ، قوىّ و پرقدرت .
یعنى اولاً این گزینش خداوند حکیم است و ثانیا شما سخت در اشتباهید و شرایط اساسى رهبرى را فراموش كردهاید ، نَسَب عالى و ثروت ، هیچ امتیازى براى رهبرىنیست، چون هر دو امر اعتبارى و بیرونذاتى است ، ولى علم و دانش و نیروى جسمانى دو امتیاز
واقعى و درونذاتى است كه تأثیر عمیقى در مسأله رهبرى دارد ، رهبر باید با علم و دانش خود ، مصلحت جامعهاى را كه در رأس آن است ، تشخیص دهد و با قدرت خود آن را به موقع اجرا درآورد ، با علم و تدبیر خود نقشه صحیح براى پیکار با دشمن بکشد و با نیروى جسمانى آن را پیاده كند .
تعبیر به « بَسْطَةً » ( گسترش ) اشاره به این است كه وسعت وجودى انسان در پرتو علم و قدرت است ، هرقدر اینها افزوده شود ، هستى انسان گستردهتر مىشود .
در اینجا گسترش علم بر گسترش نیروى جسمانى ، مقدّم داشته شده ، زیرا شرط اول علم و آگاهى است .
ضمنا از این تعبیر استفاده مىشود كه امامت و رهبرى ، گزینشالهى است و او است كه شایستگىها راتشخیص مىدهد، اگر در فرزندان پیامبر این شایستگى را ببیند ، امامت را در آنجا قرار مىدهد و اگر در جاى دیگر ، در آنجا قرار مىدهد و این همان چیزى است كه
دانشمندان شیعه به آن معتقدند و از آن دفاع مىکنند .
سپس مىافزاید : « خداوند مُلك خود را به هرکس بخواهد ، مىبخشد و خداوند ( احسانش ) وسیع و گسترده و دانا ( به لیاقت و شایستگى افراد ) است » ( وَ اللّهُ يُؤْتى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ ) .
این جمله ممکن است اشاره به شرط سومى براى رهبرى باشد و آن فراهم شدن امکانات و وسایل مختلف از سوى خدا است ، زیرا ممکن است رهبرى از نظر علم و قدرت كاملاً پرمایه باشد ، ولى در شرایط و ظرفى قرار گیرد كه هیچگونه آمادگى براى پیشرفت اهداف او نداشته باشد ، مسلّما چنین رهبرى به پیروزى درخشانى نخواهد رسید ، قرآن مىگوید : خدا حکومت الهى را به هرکس بخواهد ، مىبخشد ، يعنى شرایط و وسایل لازم را براى او فراهم مىسازد ( این سخن ممکن است دنباله كلام آن پیامبر باشد و يا از كلام خداوند در قرآن ) .
248 وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ اِنَّ ايَةَ مُلْكِهِ اَنْ يَأْتِيَكُمُ التّابُوتُ فیهِسَكینَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ الُ مُوسى وَ الُهارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ
و پیامبرشان به آنها گفت : نشانه حکومت او ، این استکه ( صندوق عهد ) به سوى شما خواهد آمد ، ( همان صندوقىکه ) در آن ، آرامشى از پروردگار شما و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد ، در حالى كه فرشتگان آن راحمل مىکنند ، در این موضوع نشانهاى ( روشن ) براى شما است ، اگر ایمان داشته باشید .
واژه « تابُوت » در لغت به معنى صندوقى است كه از چوب مىسازند و اینکه مىبینیم به صندوق نقل و انتقال جنازهها ، « تابوت » مىگویند ، به همین مناسبت است ، اما باید توجه داشت كه معنى اصلى تابوت ، اختصاص به مردگان ندارد بلکه هرگونه صندوق چوبى
را شامل مىشود .
درباره اینکه تابوت بنىاسرائیل و به عبارت دیگر « صندوق عهد » چه بود و به دست چه كسى ساخته شد و محتویات آن را چه چیز تشکیل مىداد ؟ در روایات و تفاسیر ما و همچنین در كتب « عهد قدیم » ( تورات ) سخن بسیار است و از همه روشنتر چیزى است كه در احادیث اهلبیت علیهمالسلام و گفتههاى بعضى از مفسّران مانند « ابن عباس » آمده است و آن اینکه ؛ « تابوت » همان صندوقى بود كه مادر موسى او را در آن گذاشت و به دریا افکند و هنگامى كه به وسیله عمّال فرعون از دریا گرفته شد و موسى را از آن بیرون آوردند ، همچنان در دستگاه فرعون نگهدارى مىشد و سپس بهدست بنىاسرائیل افتاد ، بنىاسرائیل این صندوق خاطره انگیز را محترم مىشمردند و به آن تبرّك مىجستند .
موسى در واپسین روزهاى عمر خود الواح مقدّس را كه احکام خدا بر آن نوشته شده بود ، به ضمیمه زره خود و يادگارهاى دیگرى درآن نهاد وبه وصىّ خویش « يوشع بن
نون » سپرد و به این ترتیب اهميّت این صندوق در نظر بنىاسرائیل بیشتر شده و لذا در جنگهایى كه میان آنان و دشمنان واقع مىشد ، آن را با خود مىبردند و اثر روانى و معنوى خاصّى در آنها مىگذارد و لذا گفتهاند : تا هنگامى كه این صندوق خاطرهانگیز با آن محتویات مقدّس در میانشان بود ، با سربلندى زندگى مىکردند ، ولى تدریجا مبانى دینى آنها ضعیف شد و دشمنان بر آنها چیره شدند و آن صندوق را از آنها گرفتند ، اما « اشموئیل » طبق آیات مورد بحث به آنها وعده داد كه به زودى صندوق عهد به عنوان يك نشانه بر صدق گفتار او به آنها باز خواهد گشت .
از جمله « فیهِ سَكینَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ الُ مُوسى وَ الُ هارُونَ » برمىآید كه اولاً صندوق عهد ، همانطور كه گفتیم ، محتویاتى داشتکه جمعيّت بنىاسرائیل را آرامش مىبخشید و در حوادث گوناگون نفوذ معنوى و اثر روانى در آنها داشت ، « فیهِ سَكینَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ » و ثانیا قسمتى از يادگارهاى خاندان موسى و خاندان هارون نیز بعدها به
محتویات آن افزوده شده بود .
باید توجّه داشت كه « سَكینَة » از ماده « سُكُون » به معنى آرامشاست و منظور از آن، در اینجا آرامش دل و جان مىباشد.
« اشموئیل » به بنىاسرائیل خاطرنشان ساخت كه صندوق عهد بار دیگر به میان شما بازمىگردد و آرامش ازدسترفته خود را خواهید يافت و در حقیقت صندوقى كه علاوه بر جنبه معنوى و تاریخى چیزى بالاتر از پرچم و شعار براى بنىاسرائیل بود و وجود آن را نشانه استقلال و موجوديّت خود مىدانستند و با مشاهده آن به ياد تجدید دوران عظمت پیشین مىافتادند ، به آنها بازمىگشت ، طبیعى است این بشارت بزرگى براى بنىاسرائیل محسوب مىشد .
چگونه فرشتگان صندوق عهدرا آوردند ؟ درپاسخ این سؤال نیز مفسّران سخنان بسیار
گفتهاند ، از همه روشنتر اینکه ؛ در تواریخ آمده است هنگامى كه « صندوق عهد » به دست بتپرستان فلسطین افتاد و آن را به بتخانه خود بردند ، به دنبال آن گرفتار ناراحتىهاى فراوانى شدند ، بعضى گفتند : اینها همه از آثار « صندوق عهد » است ، لذا تصمیم گرفتند آن را از شهر و دیار خود بیرون بفرستند و چون كسى حاضر به بیرون بردن آن نبود ، ناچار آن را به دو گاو بستند و آنها را در بیابان رها دادند ، اتفاقا این جریان درست مقارن با نصب « طالوت » به فرماندهى بنىاسرائیل بود ، فرشتگان خدا مأموريّت يافتند كه این دو حیوان را بهسوى شهر « اشموئیل » برانند، هنگامىکه بنىاسرائیل « صندوق عهد » را در میان خود دیدند ، آن را به عنوان آیت و نشانهاى از طرف خداوند بر مأموريّت طالوت تلقّى كردند .
بنابراین گرچه در ظاهر آن دو گاو آن را به شهر آوردند ، لکن در واقع به وسیله فرشتگان الهى این كار انجام شد ، به همین جهت حمل صندوق به فرشتگان نسبت داده شده است .
اصولاً فرشته و مَلَك در قرآن و اخبار ، معنى وسیعى دارد كه علاوه بر موجودات
روحانى عاقل ، يك سلسله از نیروهاى مرموز این جهان را نیز دربرمىگیرد .
از آنچه گفته شد ، به خوبى استفاده مىشود كه با این نشانههاى اعجازآمیز مسأله رهبرى و فرماندهى الهى « طالوت » ثابت شد ، اما همانگونه كه از جمله « اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ » استفاده مىشود ، باز افراد ضعیف الایمان تسلیم حقّ نشدند و دنباله این داستان ، این حقیقت را آشکار خواهد ساخت .
249 فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ اِنَّ اللّهَ مُبْتَلیكُمْبِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنّى وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُفَاِنَّهُ مِنّى اِلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ اِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ فَلَمّاجاوَزَهُ هُوَوَالَّذینَامَنُوا مَعَهُ قالُوالا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الَّذینَ يَظُنُّونَ اَنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثیرَةً بِاِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرینَ
و هنگامىکه "طالوت" (به فرماندهىلشکر بنىاسرائیل منصوبشد و) سپاهیان را باخود بیرون
برد، بهآنها گفت: خداوندشمارا به وسیله يکنهر آب ، آزمایش مىکند ، آنها ( كه به هنگام تشنگى ) از آن بنوشند ، از من نیستند و آنها كه جزیك پیمانه با دست خود بیشتر از آن نخورند ، از منهستند ، جز عدّه كمى ، همگى از آن آب نوشیدند ، سپس هنگامىکه او و افرادىکه با او ایمان آورده بودند ( و ازبوته آزمایش ، سالم به در آمدند ) ، ازآن نهرگذشتند (از كمىنفرات خود ناراحت شدند و عدّهاى) گفتند: امروز ما توانایى مقابله با "جالوت" و سپاهیان اورا نداریم ، اما آنها كهمىدانستند خدا را ملاقات خواهند كرد ( و به روز رستاخیزایمان داشتند ) ، گفتند : چه بسیار گروههاى كوچکى كه بهفرمان خدا ، بر گروههاى عظیمى پیروز شدند و خداوند باصابران ( و استقامتکنندگان ) است .
« فَصَلَ » در اصل به معنى بریدن و قطع كردن است و در اینجا به معنى جداسازى مىباشد ( جدا شدن از شهر و دیار ) و « جُنُود » جمع « جُنْد » در اصل به معنى زمینى است كه داراى سنگهاى بزرگ و روى هم انباشتهاى باشد ، سپس به هر چیز متراکم و چشمگیر
اطلاق شده و معمولاً به انبوه لشکر « جُنْد » مىگویند .
و تعبیر به « لَمْ يَطْعَمْهُ » به جاى « لَمْ يَشْرَبْهُ » ، اشاره به این است كه آنها بیش از يك كف از آب نهر ننوشند و حتى در دهان نکنند و نچشند .
« فِئَة » از ماده « فَيْىء » در اصل به معنى بازگشت است و از آنجاکه جمعيّتى كه پشتیبان يکدیگرند ، هریك به كمك دیگرى بازمىگردد ، به آنها « فِئَة » اطلاق شده است .
سرانجام به رهبرى و فرماندهى طالوت تن دردادند و او لشکرهاى فراوانى را بسیج كرد و به راه افتاد ، در اینجا بود كه بنىاسرائیل در برابر آزمون عجیبى قرار گرفتند ، بهتر است این سخن را از زبان قرآن در ادامه این آیات بشنویم ، مىفرماید : « هنگامى كه طالوت ( به فرماندهى لشکر بنىاسرائیل منصوب شد و ) سپاهیان را با خود بیرون برد ، به آنها گفت : خداوند شما را با يك نهر آب امتحان مىکند ، آنها كه از آن بنوشند ، از من نیستند و آنها كه جز يك پیمان با دست خود بیشتر از آن نچشند ، از من هستند » ( فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ
بِالْجُنُودِ قالَ اِنَّ اللّهَ مُبْتَلیكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنّى وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَاِنَّهُ مِنّى اِلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ ) .
در اینجا لشکریان طالوت در برابر آزمون بزرگى قرار گرفتند و آن مسأله مقاومت شدید در برابر تشنگى بود و چنین آزمونى براى لشکر طالوت خصوصا باسابقه بدىکه براى بنىاسرائیل در بعضى جنگها داشتند ضرورت داشت ، چراکه پیروزىهرجمعيّتى، بستگى به مقدار انضباط و قدرت ایمان و استقامت در مقابل دشمن و اطاعت از دستور رهبر و فرمانده دارد .
طالوت مىخواست بداند انبوه لشکر تا چه اندازه فرمان او را اطاعت مىکنند ، به ویژه اینکه آنها با تردید و دودلى و حتّى اعتراض ، رهبرى او را پذیرفته بودند ، گرچه در ظاهر تسلیم شده بودند ، ولى شاید هنوز در باطن شكّ و تردید بر دلهاى آنها حکومت مىکرد ، به همین دلیل مأمور مىشود كه آنها را امتحان كند تا روشن شود آیا این سربازان كه
مىخواهند در برابر شمشیر آتشبار بایستند ، توانایى تحمّل مقدارى تشنگى را دارند يا نه ؟
ولى اکثريّت آنها همانطور كه در شرح داستان قبلاً خواندیم و در آیه مورد بحث به طور فشرده به آن اشاره شد از بوته این امتحان ، سالم بیرون نیامدند ، چنانکه قرآن مىگوید : « آنها همگى جز عدّه كمى از آنها از آب نوشیدند » ( فَشَرِبُوا مِنْهُ اِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ ) .
و به این ترتیب دوّمین تصفیه در ارتش طالوت انجام يافت ، زیرا « تصفیه اول » همان بود كه به هنگام اعلام بسیج عمومى گفته بود : كسانى كه تجارت يا بناى نیمهکاره و امثال آن دارند ، همراه من نیایند .
سپس مىافزاید : « هنگامى كه او ( طالوت ) و افرادى كه به او ایمان آورده بودند ( و از بوته آزمایش سالم به در آمدند ) ، از آن نهر گذشتند ، گفتند : امروز ما ( با این جمعيّت اندك ) توانایى مقابله با جالوت و سپاهیان او را نداریم » ( فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذینَ امَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ ) .
این جمله به خوبى نشان مىدهد كه همان گروه اندك كه از آزمایش تشنگى سالم به در آمدند ، همراه او حرکت كردند ، ولى همانها نیز وقتى فکر كردند كه به زودى در برابر ارتش عظیم و نیرومند جالوت قرار مىگیرند ، فریادشان از كمى نفرات بلند شد و این سوّمین مرحله آزمایش بود ، زیرا تنها گروه كوچکترى از این گروه اندك ، اعلام آمادگى و وفادارى كامل كردند ، چنانکه قرآن در ادامه این آیه مىفرماید : « آنها كه مىدانستند خدا را ملاقات خواهند كرد ( و به روز رستاخیز و وعدههاى الهى ایمان داشتند ) ، گفتند : چه بسیار گروههاى كوچکى كه به فرمان خدا بر گروههاى عظیمى پیروز شدند و خداوند با صابران ( و استقامتکنندگان ) همراه است » ( قالَ الَّذینَ يَظُنُّونَ اَنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثیرَةً بِاِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرینَ ) .
این جمله به خوبى نشان مىدهد كسانى كه ایمان راسخ به روز رستاخیز داشتند ، به بقيّه هشدار دادند كه نباید به « كمّيّت » جمعیت نگاه كرد ، بلکه باید « كیفيّت » را در نظر گرفت ،
زیرا بسیار شده كه جمعیت كم از نظر نفرات ، اما با كیفیتى بالا ، از جهت ایمان و اراده و تصمیم و متّكى به عنایات الهى به اذن اللّه بر جمعیتهاى انبوه پیروز شدند .
باید توجّه داشت كه « يَظُنُّونَ » در اینجا به معنى « يَعْلَمُونَ » مىباشد ، يعنى كسانى كه به رستاخیز ، يقین داشتند و وعدههاى الهى درمورد پاداش مجاهدان را راستین مىدانستند ، ( زیرا ظنّ در بسیارى از موارد به معنى يقین به كار مىرود) و اگر آن را به معنى گمان هم بدانیم ، باز بىتناسب نخواهد بود ، زیرا مفهوم آیه چنین مىشود كه ؛ گمان به رستاخیز تا چه رسد به علم و يقین ، انسان را در برابر اهداف الهى مصمّم مىسازد ، همانگونه كه گمان به منافع در كارهاى مهمّ همچون كشاورزى و تجارت و صنعت، صاحبان آنها را مصمّم مىکند.
درباره اینکه چرا به روز قیامت ، روز لقاى پروردگار گفته شده ، در ذیل آیه 46 همین سوره به مقدار كافى بحث كردیم .
250 وَ لَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا اَفْرِغْ عَلَيْناصَبْرا وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا وَ
انْصُرْنا عَلَىالْقَوْمِ الْكافِرینَ
و هنگامى كه در برابر "جالوت" و سپاهیان او قرار گرفتند ،گفتند : پروردگارا! به ما صبر و استوارى عطا فرما و قدمهاى ما را ثابت بدار و ما را بر جمعيّت كافران پیروز بگردان .
« بَرَزُوا » از ماده « بُرُوز » به معنى ظهور است و از آنجا كه وقتى انسان در میدان جنگ ، آماده و ظاهر مىشود ، ظهور و بروز دارد به این كار ، مبارزه يا « بَراز » مىگویند .
این آیه مىگوید : هنگامى كه طالوت و سپاه او به جایى رسیدند كه لشکر نیرومند جالوت نمایان و ظاهر شد و در برابر آن قدرت عظیم صفّ كشیدند ، دست به دعا برداشتند و از خداوند سه چیز طلب كردند ؛ نخست صبر و شکیبایى و استقامت در آخرین حدّ آن ، لذا تعبیر به « اَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْرا » كردند كه از ماده « اِفْراغ » به معنى ریختن آب يا مادّه سيّال دیگر از ظرف به طورى كه ظرف كاملاً خالى شود، نکره بودن « صَبْر » نیز تأکید بهاین مطلب است.
تکیه بر ربوبيّت پروردگار « رَبَّنا » و تعبیر به « اِفْراغ » كه به معنى خالى كردن پیمانه است تعبیر به « عَلى » كه بیانگر نزول از طرف بالا است و تعبیر به « صَبْرا » كه در اینگونه موارد دلالت بر عظمت دارد، هرکدام نکتهاى دربرداردکه مفهوم این دعا را كاملاً عمیق و پرمایه مىکند.
دوّمین تقاضاى آنها از خدا این بود كه گامهاى ما را استوار بدار تا از جا كنده نشود و فرار نکنیم ، در حقیقت دعاى اول جنبه باطنى و درونى داشت و این دعا جنبه ظاهرى و برونى دارد و مسلّما ثَبات قدم از نتایج روح استقامت و صبر است .
سوّمین تقاضاى آنها این بود كه « ما را بر این قوم كافر ، يارى فرما و پیروز كن » كه در واقع هدف اصلى را تشکیل مىدهد و نتیجه نهایى صبر و استقامت و ثبات قدم است .
251 فَهَزَمُوهُمْ بِاِذْنِ اللّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ اتیهُ اللّهُالْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّايَشاءُ وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِالنّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الاَْرْضُ وَ لكِنَّ اللّهَ ذوُ فَضْلٍ عَلَى الْعالَمینَ
سپس بهفرمان خدا، آنهاسپاه دشمن را به هزیمتواداشتند و "داوود" ( نوجوان نیرومند
و شجاعىکه در لشکر"طالوت" بود، ) "جالوت" راکشت و خداوند حکومت ودانشرا به او بخشید و ازآنچه مىخواست، به او تعلیم داداگر خداوند بعضى از مردم را به وسیله بعضى دیگر دفعنمىکرد ، زمین را فساد فرامىگرفت ، ولى خداوند نسبت بهجهانیان لطف و احسان دارد .
به يقین خداوند چنین بندگانى را تنها نخواهد گذاشت ، هرچند عدد آنها كم و عدد دشمن زیاد باشد ، لذا در آیه بعد مىفرماید : « آنها به فرمان خدا سپاه دشمن را شکست دادند و به هزیمت واداشتند » ( فَهَزَمُوهُمْ بِاِذْنِ اللّهِ ) .
« و داوود ( جوان كم سنّ و سال و نیرومند و شجاعى كه در لشکر طالوت بود ) جالوت را كشت » ( وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ ) .
در اینجا چگونگى كشته شدن آن پادشاه ستمگر به دست داوود جوان و تازهکار در جنگ ، تشریح نشده ولى همانگونه كه در شرح داستان آمد ، با فلاخنى كه در دست داشت ، يکى دو سنگ آنچنان ماهرانه پرتاب كرد كه درست بر پیشانى و سر جالوت كوبیده شد و
در آن فرونشست و فریادى كشید و فروافتاد و ترس و وحشت تمام سپاه او را فراگرفت و به سرعت فرار كردند ، گویا خداوند مىخواست قدرت خویش را در اینجا نشان دهد كه چگونه پادشاهى با آن عظمت و لشکرى انبوه به وسیله نوجوان تازه به میدان آمدهاى آن هم با يك سلاح ظاهرا بىارزش ، از پاى درمىآید .
سپس مىافزاید : « خداوند حکومت و دانش را به او بخشید و از آنچه مىخواست ، به او تعلیم داد » ( وَ اتیهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ ) .
ضمیر در این دو جمله به "داوود" برمىگردد كه در واقع فاتح این جنگ بود .
اگرچه در این آیه تصریح نشده كه این داوود ، همان داوود پیغمبر بزرگ بنىاسرائیل ، پدر سلیمان است ، ولى جمله « اتیهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ » نشان مىدهد كه او به مقام نبوّت رسید ، زیرا اینگونه تعبیرات معمولاً درباره انبیاى الهى است ، به خصوص كه شبیه این تعبیر در آیه 20 سوره ص درباره داوود آمده است : « وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ اتَيْناهُ الْحِكْمَةَ : پایه حکومت او را محکم ساختیم و به او دانش و تدبیر دادیم » .
این تعبیر ممکن است اشاره به علم و تدبیر كشوردارى و ساختن زره و وسایل جنگى و مانند آن باشد كه داوود در حکومت بسیار عظیم خود به آن نیاز داشت ، زیرا خداوند هر مقامى را كه به كسى مىسپارد ، آمادگىهاى لازم را نیز به او مىبخشد .
و در پایان آیه به يك قانون كلّى اشاره كرده ، مىگوید : « و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسیله بعضى دیگر دفع نکند ، سراسر روى زمین فاسد مىشود ولى خداوند نسبت به تمام جهانیان ، لطف و احسان دارد » ( وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الاَْرْضُ وَ لكِنَّ اللّهُ ذوُ فَضْلٍ عَلَى الْعالَمینَ ) .
خداوند نسبت به جهانیان لطف و مرحمت دارد كه جلوى همهگیر شدن و همگانى شدن فساد در روى زمین را مىگیرد .
درست است كه سنّت پروردگار بر این قرار گرفته كه در این دنیا اصل آزادى اراده و اختیار ، حکومت كند و انسانها در انتخاب راه خیر و شرّ آزاد باشند ، ولى هنگامى كه طغیان ستمگران جهان را در معرض فساد و تباهى عمومى قرار دهد ، خداوند جمعى از
بندگان خود را برمىانگیزد و يارى مىکند كه جلوى طغیان آنها را بگیرند و حالت اهریمنى آنها را درهم بکوبند و این يکى از الطاف پروردگار بر بندگان است.
و این آیه بشارت است بر مؤمنان تا در مواقعى كه در فشار شدید از سوى طاغوتها و جبّاران قرار مىگیرند ، در انتظار نصرت و پیروزى الهى باشید.
252 تِلْكَ ایاتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ وَ اِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ
اینها ، آیات خدا است كه به حق ، بر تو مىخوانیم و تو ،از رسولان ( ما ) هستى .
این آیه به داستانهاى متعددى كه در آیات گذشته درباره بنىاسرائیل آمد ، اشاره مىکند و مىگوید : هرکدام نشانهاى از قدرت و عظمت پروردگاراست ( و پاك ازهرگونه خرافه و افسانه ) و از سوى خداوند بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نازل گردیده است و این خود يکى از نشانههاى صدق گفتار و نبوّت او است .
پایان جزء دوّم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگىها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
ماجراى تغییر قبله··· 11
امّتوسط··· 15
اسرار تغییر قبله··· 17
امّت اسلامى ، يك امّت معتدل و میانهرو است··· 20
همهجا رو بهسوى كعبه كنید··· 23
معنى «شَطْر»··· 25
فهرست مطالب
موضوع صفحه
کعبه ، مرکز يك دایره بزرگ··· 26
افراد متعصّب و نادان ، به هیچ قیمت راضى نمىشوند··· 28
اهل كتاب به خوبى پیامبر صلىاللهعلیهوآله را مىشناسند··· 30
هر امتى قبلهاى دارد··· 33
آنروزکه يارانمهدى "عَجَّلَاللّهتَعالىفَرَجَهُالشَّریف" جمعمىشوند··· 34
تنها از خدا بترس··· 38
برنامههاى چهارگانهرسولاللّه··· 42
ذکر خدا چیست ؟··· 46
صبر و انواع آن··· 48
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چگونگى حیات جاودانى شهیدان··· 53
چرا خدا مردم را آزمایش مىکند ؟··· 54
آزمایش خدا همگانى است··· 58
طُرُق آزمایش··· 59
رمز پیروزى در امتحان··· 61
آزمایش به وسیله نعمت و بلا··· 66
اعمال جاهلان ، نباید مانع كار مثبت گردد··· 72
صفا و مروه··· 74
منظور از " لا جُناحَ " چیست ؟··· 74
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تَطَوُّع چیست ؟··· 76
شکرگزارى خداوند··· 77
کتمان حقّ ممنوع است··· 78
کتمان حقّ در احادیث اسلامى··· 80
لعن چیست ؟··· 82
آنها كه كافر مىمیرند··· 85
مگر لعن خدا كافى نیست؟··· 87
جلوههاى ذات پاك خدا در پهنه هستى··· 89
شأن نزول ··· 100
فهرست مطالب
موضوع صفحه
گامهاى شیطان··· 100
اصل حلّيّت··· 101
انحرافات تدریجى··· 102
چگونگى وسوسه شیطان··· 105
تقلید كورکورانه از نیاکان··· 108
طيّبات و خبائث··· 113
فلسفهتحریمگوشتهاى حرام··· 117
بازهم نکوهش از كتمان حقّ··· 124
ریشه و اساس همهنیکىها··· 129
فهرست مطالب
موضوع صفحه
قصاص ، مایه حیات شما است··· 139
آیا قصاص برخلاف عقل و عواطف انسانى است ؟··· 140
آیا خون مرد رنگینتر از خون زن است ؟··· 146
وصيّتهاى شایسته··· 148
فلسفه وصيّت··· 152
وصایاى واجب و مستحبّ··· 155
روزه سرچشمهتقوا··· 157
امتیاز ماه مبارك رمضان··· 164
قاعده «لا حَرَج»··· 167
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سِلاحى بهنامدعاونیایش··· 168
فلسفه دعا و نیایش··· 169
توسعهاى در حکم روزه··· 175
مرزهاى الهى··· 179
بحثى پیرامون اعتکاف··· 180
طلوع فجر··· 181
آغاز و پایان ، تقوا است··· 183
خطوط اصلى اقتصاد اسلامى··· 184
تقویمطبیعى··· 189
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سؤالات مختلف از شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله ··· 194
فرمان جنگ با ستمکاران··· 195
چرا فرمان جهاد در مدینه نازل شد ؟··· 201
احترام ماههاى حرام و مقابله به مثل··· 203
انفاق و رهایى از تنگناها··· 207
منظور از « احسان » چیست ؟··· 209
قسمتى از احکام مهمّ حجّ··· 211
بهترین زاد و توشه ، پرهیزکارى است··· 213
منافع اقتصادى در حجّ··· 220
فهرست مطالب
موضوع صفحه
نخستین موقف حج··· 225
مشعرالحرام - دوّمین موقف حجّ··· 226
حجّ رمز وحدت مسلمین جهاناست··· 228
آخرین سخن درباره حجّ··· 236
سرنوشت مفسدان در زمین··· 242
شأن نزول··· 243
فداکارى بزرگ على در شب تاریخى هجرت··· 245
اسلام ، آیین صلح و صفا است··· 248
انتظار بىجا و نامعقول افراد لجوج··· 253
فهرست مطالب
موضوع صفحه
رؤیت خداوند غیر ممکن است··· 255
تبدیل نعمت به عذاب··· 257
کافران دنیا پرست··· 259
راه وصول بهوحدت··· 261
خاور میانه مرکز پیدایش مذاهب بزرگ··· 266
بدون امتحان وارد بهشت نمىشوید··· 268
از چه چیز باید انفاق كرد ؟··· 271
بذل جان و مال در راه خدا··· 274
جنگ در ماههاى حرام··· 277
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مسأله « اِحباط » و « تکفیر »··· 280
پاسخ به دو سؤال درباره شراب و قمار··· 284
اندیشه در همه چیز··· 289
ازدواج با مشرکان ممنوع است··· 293
فلسفه تحریم ازدواج با مشرکان··· 295
مشرکان چه اشخاصى هستند ؟··· 297
حکم زنان در عادت ماهیانه··· 298
تا مىتوانید سوگندنخورید··· 309
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مبارزه با يك رسم زشت جاهلى به نام "ایلاء"··· 313
ایلاء يك حکم استثنایىاست··· 316
اوصاف الهى در پایان هر آیه··· 317
عدّه يا حریم ازدواج ؟··· 318
بحثى پیرامون تساوى زن و مرد··· 325
یا زندگى زناشویى معقول يا جدایى شایسته··· 329
لزوم تعدّد مجالس طلاق··· 334
مفتى اعظم اهل تسنّن و نظر شیعه در مسأله طلاق··· 335
فهرست مطالب
موضوع صفحه
جدایى مشروط··· 337
مُحَلِّل ، يك عامل بازدارنده در برابر طلاق··· 340
بازهم محدودیتهاى دیگرطلاق··· 343
شکستن يکى دیگر از زنجیرهاى اسارت زنان··· 348
هفت دستور درباره شیر دادن نوزادان··· 354
خرافاتى كه زنان را بیچاره مىکرد··· 363
چگونگى اداى مهر··· 374
اهمیت نماز ، مخصوصا نماز «وُسْطى»··· 382
فهرست مطالب
موضوع صفحه
بخش دیگرى از احکام طلاق··· 387
چگونه مردند و چگونه زنده شدند ؟··· 393
مسأله « رَجْعَت » و بازگشت به دنیا··· 396
جهاد با جان و مال··· 398
مفهوم قرض به خدا··· 400
فراز عبرتانگیزى از تاریخ بنىاسرائیل··· 402
«تابوت» يا «صندوق عهد» چه بود ؟··· 411
منظور از حمل كردن فرشتگان ( تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ ) چیست ؟··· 414